ghaemiyeh.com
سرشناسه : محمدی، علی، ۱۳۳۷-
عنوان قراردادی : اصولالفقه .شرح
عنوان و نام پدیدآور : شرح اصول فقه استاد محمدرضا مظفر/ علی محمدی
مشخصات نشر : قم: دار الفکر، ۱۳۶۹.
مشخصات ظاهری : ۴ج.
شابک : ۱۵۰۰ریال(ج.۱)
یادداشت : چاپ قبلی: مرکز نشر فرهنگی رجا، ۱۳۶۸
یادداشت : ج. ۳ (چاپ اول: ۱۳۶۹)؛ ۲۰۰۰ ریال
یادداشت : جلد ۱ و ۲ (چاپ چهارم: ۱۳۷۵)؛ ۷۵۰۰ ریال (ج. ۱)؛ ۵۵۰۰ ریال (ج. )۲
یادداشت : ج. ۳ و ۴ (چاپ سوم: ۱۳۷۵)؛ ۹۵۰۰ ریال (ج. ۳)؛ ۶۰۰۰ ریال (ج. )۴
یادداشت : ج. ۴ چاپ اول: ۱۳۶۹؛ ۱۵۰۰ ریال
یادداشت : ج. ۴ چاپ دوم: ۱۳۷۱؛ ۲۰۰۰ ریال
موضوع : مظفر، محمدرضا، ۱۹۰۴-۱۹۶۴م . اصولالفقه -- نقد و تفسیر
موضوع : اصول فقه شیعه
شناسه افزوده : مظفر، محمدرضا، ۱۹۰۴-۱۹۶۴م . اصولالفقه . شرح
رده بندی کنگره : BP۱۵۵/م۶الف۶۰۴۲۲۷ ۱۳۶۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۱۲
شماره کتابشناسی ملی : م۷۰-۲۰۱۸
پیشگفتار 7
المدخل 11
تعریف علم اصول فقه 12
دلیل اجتهادی و فقاهتی 16
موضوع علم الاصول 17
مقدمه 21
حقیقت وضع 21
واضع کیست؟ 22
وضع تعیینی و تعیّنی 24
اقسام وضع (به لحاظ موضوع له) 24
امکان یا استحاله قسم رابع 28
وقوع قسم الثالث 30
وضع در حروف عام و موضوع له خاص 38
استعمال حقیقی و مجازی 41
دلالت تابع اراده است 43
وضع شخصی و نوعی 47
وضع مرکبات 49
علامات حقیقت و مجاز 51
اصول لفظی 59
ترادف و اشتراک 67
امکان ترادف و اشتراک لفظی 68
وقوع ترادف و اشتراک لفظی 68
المقصد الاول: مباحث الالفاظ 95
باب اول: مشتق 99
مراد از مشتق چیست؟ 101
آیا نزاع در مشتق در اسم زمان هم جاری است 105
اختلاف مشتقات به خاطر اختلاف مبادی آنها 107
استعمال مشتق به لحاظ حال تلبس، همیشه حقیقت است 109
باب دوم: اوامر 113
مبحث اول: ماده امر 113
معنای ماده امر 113
اعتبار علو در امر 116
دلالت لفظ امر بر وجوب 118
مبحث دوم. صیغه امر یا هیئت امر 120
معنای صیغه امر 120
ظهور صیغه امر در وجوب 124
تعبدی و توصلی 130
اطلاق صیغه امر و عینیت 143
اطلاق صیغه و تعینیت 144
اطلاق صیغه و وجوب نفسی 145
الفور و التراخی 146
المرة و التکرار 150
نسخ الوجوب 155
الامر بشیء مرتین 157
دلالت امر به امر بر وجوب 159
خاتمه تقسیمات واجب 162
مطلق و مشروط 162
معلق و منجز 164
اصلی و تبعی 167
تخییری و تعیینی 168
عینی و کفائی 172
واجب موسع و مضیق 174
باب سوم: نواهی 183
ماده نهی 183
صیغه نهی 185
ظهور صیغه نهی در تحریم 186
مطلوب از نهی چیست؟ 188
دوام و تکرار یا مره 190
باب چهارم: مفاهیم 193
معنای کلمه مفهوم 193
نزاع در حجیت مفهوم 196
اقسام مفهوم 197
باب پنجم: عام و خاص 255
الفاظ عموم 261
مخصص متصل و منفصل 266
استعمال عام در باقیمانده مجاز است یا حقیقت؟ 271
حجیت عام مخصص در باقی 275
آیا اجمال مخصص در عام سرایت میکند 278
عمل به عام قبل از مخصص از مخصص جایز نیست 298
آیا عدد ضمیر به بعضی از افراد عام موجب تخصیص عام میگردد؟ 301
تعقیب استثنا بر جملههای متعدد 306
تخصیص عام با مفهوم 311
تخصیص قرآن به وسیله خبر واحد 315
دوران بین تخصیص و نسخ 320
باب ششم: مطلق و مقید 333
مسئله اول. معنای مطلق و مقید 333
مسئله دوم. اطلاق و تقیید ملازماند 338
مسئله سوم. اطلاق در جملات 340
مسئله چهارم. آیا اطلاق ناشی از وضع است؟ 342
مسئله پنجم. مقدمات حکمت 360
مسئله ششم. مطلق و مقید متنافیاند 371
باب هفتم: مجمل و مبین 375
تعریف مجمل 375
تعریف مبین 376
اقسام مجمل 376
اقسام مبین 376
موجبات اجمال 377
نسبیت مجمل و مبین 380
مواضع مشکوک 380
تنبیه و تحقیق 384
هر علمی، در بدو ظهور و پیدایش، بسان نوزادی ناتوان است که در دامان پرمهر مادری مهربان متولد شده و پیوسته تحت مراقبت وی قرار میگیرد تا در آیندهای طولانی و با تلاشهای مداوم والدین، جوانی قوی و نیرومند گردد.
علوم و دانشها، در آغاز، از مغز یک یا چند دانشمند بزرگ، به وسیله الهامات غیبی، تراوش نموده، به وجود میآیند. آنگاه، در بستر زمان، به دست توانای باغبانان بزرگ باغ علم، قهرمانان نامی صحنه دانش و اندیشمندان بزرگ جهان آگاهی، پرورش یافته و گامبهگام، مراحل تکاملی خود را طی مینمایند. این تکامل برای ما انسانها ایستایی نداشته و تا بینهایت، ادامه دارد.
علم شریف و فن ارزشمند اصول فقه نیز از این قانون کلی پیروی میکند. این علم، از جمله علوم اسلامی بوده و در دامان پاک آیین آسمانی اسلام طلوع نموده و بنیانگذاران اصلی آن، پیشوایان معصوم شیعه، به ویژه امام باقر و امام صادق علیهما السّلام هستند که خود فرمودهاند: «علینا القاء الاصول و علیکم بالتفرع».
پس از ایشان، در طول تاریخ، این علم، به دست توانای محققان فرزانه و عالمان نامآور، سیر تکاملی خود را ادامه داده تا آنجا که ما امروز شاهد عالیترین و درخشانترین مراحل تعالی آن هستیم.
بسیار بجاست که در این مقام، فهرستگونه، نام مشاهیر علمای این فن را- که در این نوشتار، از کتابهای آنان استفادههای فراوانی بردهایم و به تناسب، کلماتی را از آنان نقل نموده و زینت کتاب خویش ساختهایم- یادآور شویم؛ زیرا که «عند ذکر الصالحین تنزل الرحمة».
نخستین دانشمند شیعی که دامن همت به کمر زد و علم شریف اصول را احیا نمود، جناب علم الهدی مرحوم سید مرتضی بود که مبسوطترین کتاب را در آن عصر در موضوع اصول فقه به نام الذریعة الی اصول الشریعة تدوین فرمود.
پس از وی، شاگرد برازنده ایشان، نادره دوران، مرحوم شیخ الطائفة الامامیة، ابی جعفر الطوسی، احیاکننده علم اصول است که کتاب عدة الاصول را تدوین فرمود.
سومین عالم بزرگ شیعی که در این فن قلم زده، مرحوم محقق اول است که ایشان را رئیس المتأخرین و لسان القدماء گویند و کتاب ارزشمند ایشان در علم اصول معارج الاصول است.
پس از مرحوم محقق، جناب علامه ذوالفنون، جامع المعقول و المنقول، حاوی الاصول و الفروع، مرحوم علامه حلی قرار دارد که کتابهای تهذیب و نهایه و مبادی را در فن اصول فقه به رشته تحریر در آورده است.
پنجمین دانشمند شیعی که در میدان اصول درخشید و نامش جاودانه شد، مرحوم شیخ حسن فرزند شهید ثانی، معروف به صاحب معالم است که کتاب بسیار ارزنده معالم الاصول را تدوین و به جهان علم عرضه نمود. این کتاب از آن تاریخ تا به امروز جایگاه ویژهای در میان حوزههای علمیه داشته و چندین قرن است که جزو کتب درسی حوزهها محسوب میگردد. فراگیری این کتاب برای آشنایی با مبانی متقدمین لازم و ضروری به نظر میرسد.
پس از ایشان، با چهره تابناک دیگری در فن اصول روبهرو میشویم که عمری را در راه تحقیق معضلات علمی به سر برد و کتاب عمیق و سنگین قوانین الاصول را به رشته تحریر درآورد. آن شخصیت ارزنده، مرحوم آیة اللّه حاج شیخ ابو القاسم گیلانی، معروف به میرزای قمی است که خود در مبحث اجتماع امر و نهی قوانین الاصول میفرماید: «فقد اسفر الصبح و ارتفع الظلام فالی کم قلت و قلت».
این کتاب نیز مورد توجه فقهای نامدار شیعه بوده و سالهای متمادی در حوزههای علمیه تدریس میشد. در فضیلت این کتاب گفتهاند:
لیت ابن سینا دری اذ جاء مفتخراباسم الرئیس بتصنیف لقانون
ان الاشارات و القانون قد جمعامع الشفاء فی مضامین القوانین
7 و 8. پس از ایشان، با چهره علمی دو برادر برومند و توانا روبهرو میشویم که هرکدام به نوبت خویش خدمات شایانی به علم اصول نمودهاند: یکی به نام مرحوم شیخ محمد تقی اصفهانی، صاحب کتاب هدایة المسترشدین که دنیایی از مطالب عمیق را در این کتاب آورده و نام خویش را جاودانه ساخته و دیگری به نام مرحوم شیخ محمد حسین اصفهانی، صاحب کتاب فصول که جزء کتب سطح عالی اصول است.
وی دو کتاب ارزنده در علم اصول فقه از خود به یادگار گذاشته که بسان چراغی پرنور، فراراه عالمان و محققان نورافشانی میکنند؛ یکی کتاب مطارح الانظار و دیگری کتاب فرائد الاصول (مشهور به رسائل) که کتاب اخیر جزء کتب درسی سطوح عالی حوزههای علمیه شیعه است.
11 و 12 و 13. پس از مرحوم آخوند، با سه شخصیت نامآور اصولی روبهرو میشویم که هرکدام از آنان سهم تعیینکنندهای در پیشبرد و تنقیح مطالب عالی اصولی دارند:
الف. مرحوم آیة اللّه حاج شیخ محمد حسین نایینی (معروف به میرزای نایینی).
خوشبختانه تقریرات درس خارج ایشان، به دو قلم منتشر شده و در اختیار جویندگان قرار دارد: یکی به نام فوائد الاصول و دیگری به نام اجود التقریرات.
ب. مرحوم آیة اللّه حاج شیخ محمد حسین اصفهانی (معروف به محقق کمپانی).
نظریات این مرد بزرگ، در کتاب شریف نهایة الدرایة- که حاشیه بر کفایة الاصول- است از عمیقترین نظریات در علم اصول به حساب میآید.
ج. مرحوم آیة اللّه حاج شیخ ضیاء الدین عراقی (معروف به آقا ضیاء).
تقریرات درس این عالم فرزانه نیز در قالب کتاب ارزشمند نهایة الافکار منتشر شده و هماکنون در دسترس اهل فن قرار دارد.
این فقیه عالیمقام و فیلسوف نامی و حکیم فرزانه، در مکتب مرحوم نایینی و مرحوم اصفهانی حقایق اصول را آموخته و با تدوین کتاب شریف اصول الفقه، جزء ارزندهترین چهرههای علمی به شمار میرود. وی در هر علم فن که قلم زده، به راستی، ابتکارات و نوآوریهای فراوان و شگفتآوری داشته و گنجهای گرانبهایی را از دریای علوم و دانشها استخراج نموده و در اختیار پژوهشگران قرار داده است. باید گفت که تدوین کتاب شیوا و دلپذیر اصول الفقه، از الطاف و عنایات خاص خداوندی به این عالم توانا بوده است. شکر اللّه مساعیهم الجمیلة و ادخلهم اللّه بحبوحة جنانه.
نوشتاری که پیش روی شماست، پس از چندین دوره تدریس نوشته شده و حتی الامکان سعی برآن بوده که نظریات بزرگان علمای متأخر (به ویژه از شیخ انصاری تا به امروز) را، هرچند فهرستوار، در اختیار خوانندگان بگذاریم. امید است مقبول درگاه حضرت حق- جلّ و علا- قرار گیرد و آن را ذخیرهای برای یوم المعاد قرار دهد؛ ان شاء اللّه تعالی.
علی محمدی خراسانی
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم الحمد للّه رب العالمین و صلی اللّه علی سیدنا و مولانا ابی القاسم المصطفی محمد صلّی اللّه علیه و آله و آله الطیبین الطاهرین لا سیما ناموس الدهر و امام العصر الحجة ابن الحسن العسکری روحی لتراب مقدمه الفداء.
در میان علما و دانشمندان، مرسوم و متداول است که در آغاز هر علمی، اموری را تحت عنوان «مبادی و مقدمات» طرح میکنند. پیشینیان، هشت امر را ذکر میکردند و از آنها به «رئوس ثمانیه» یاد میکردند، ولی متأخرین و دانشمندان جدید، معمولا سه امر از آن امور هشتگانه را- که از اهمیت بسزایی برخوردار هستند- ذکر مینمایند.
آنها عبارتاند از:
الف. بیان تعریف علم،
ب. بیان موضوع علم،
ج. بیان فایده علم.
جناب مظفر قدّس سرّه در ابتدای کتاب شریف اصول الفقه، چهار مطلب را بیان میکنند که به ترتیب عبارتاند از:
تعریف علم اصول فقه،
بیان موضوع علم اصول فقه،
بیان فایده علم اصول فقه،
در اینجا به توضیح و تبیین این امور میپردازیم.
«هو علم یبحث فیه عن قواعد تقع نتیجتها فی طریق استنباط الحکم الشرعی»؛
علم اصول فقه، علمی است که در آن، از یک سلسله قوانین و قواعد کلی که نتیجه آنها در طریق و راه استنباط حکم شرعی واقع میشود، بحث میکند.
در این تعریف، شش نکته نهفته است که باید ملاحظه و بررسی شود:
الف. کلمه «علم»؛ این کلمه به منزله جنس تعریف است و کلیه علوم را دربر میگیرد.
ب. کلمه «قواعد»؛ این کلمه اشاره دارد به آنکه ما، در علم اصول، از یک سری قوانین و دستورالعملهای کلی و فراگیر و جهانشمول بحث میکنیم و حوادث شخصی و جزئی، از موضوع بحث ما خارج است. این کلمه به منزله فصل اول تعریف است و علومی را از قبیل علم رجال و جغرافیا و ... از محل بحث خارج میسازد.
به عنوان نمونه، در علم رجال، از عدالت یا فسق، مدح یا ذم، توثیق و یا تفسیق راویان سخن گفته میشود.(1)تمام اینها مربوط به اشخاص و افراد خاصی بوده و کلیت ندارند.
ج. کلمه «نتیجتها»، منظور از قواعد، همان مسائل مورد بحث در علم اصول است که عالمی آن را اثبات نموده و دانشمند دیگری انکار میکند. آنگاه، نتیجه این مسائل، در طریق استنباط احکام شرعی قرار میگیرد؛ مثلا یکی در باب صیغه افعل میگوید:
صیغه افعل، ظهور در وجوب دارد. چنین شخصی هنگامی که به اوامر قرآن و سنت برخورد میکند، به وجوب فتوا میدهد. دیگری میگوید: ظهور در استحباب دارد. این شخص نیز هنگامی که به امرهای قرآن و سنت میرسد، به استحباب فتوا میدهد و ...
1) موضوع بحث علم رجال، راویشناسی است در مقابل علم حدیث که به موضوع حدیثشناسی میپردازد.
د. کلمه «استنباط»، استنباط، از ماده نبط بوده و به معنای استخراج آبهای زیرزمینی است. گویا فقهای گرامی، سعی خود را در استخراج احکام به عملیات مقنیان تشبیه نمودهاند؛ همانطوری که یک مقنی، از لابهلای قشرهای زیادی، آب زلال و گوارا را بیرون میکشد، همچنین یک فقیه نیز از لابهلای انبوه آیات و روایات و دیگر منابع، احکام را استخراج نموده و در رساله عملیاش مینویسد: «نماز جمعه واجب است» و «شرب خمر حرام است» و ...
ه کلمه «فی طریق استنباط»: یعنی قوانین علم اصول قوانینی هستند که مستقیما در طریق استنباط احکام شرعی قرار میگیرند. ازاینرو، نام این علم را علم اصول الفقه (ریشههای فقه) نامیدهاند. بدینوسیله، دانشهایی از قبیل فلسفه، ریاضیات، کلام، منطق و ... خارج میگردد؛ زیرا در این سلسله علوم نیز از یک سری قواعد جهانشمول گفتوگو میشود. ولی نتیجه آنها مستقیما در طریق استنباط حکم شرعی قرار نمیگیرد.
پیش از بیان نکته ششم، برای نکات مذکور مثالی عرضه میکنیم.
همه میدانیم که نماز، در دین مبین اسلام، یکی از واجبات است و آیات فراوانی از قرآن، بر وجوب آن دلالت میکنند.
یکی از آن آیات آیه شریفه 72 از سوره مبارکه انعام است که میفرماید:
وَ أَنْ أَقِیمُوا الصَّلاةَ؛
باید نماز را به پای دارید.
و نیز آیه 103 از سوره مبارکه نساء است که میفرماید:
إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً؛
همانا نماز، بر انسانهای مؤمن، وظیفهای ثابت و حتمی و معین است.
کیفیت دلالت آیه دوم بر وجوب نماز، مورد بحث نیست و از دو ناحیه دلالت دارد؛ یکی از جهت کلمه «کتابا» و دیگری از ناحیه جمله خبری در مقام انشاء، که به یاری خداوند، در باب اوامر خواهد آمد.
اما نحوه دلالت آیه اول: دلالت این آیه بر وجوب صلاة، بر اثبات دو اصل اساسی متوقف است:
الف. اثبات این که صیغه افعل، ظهور در وجوب دارد. پس از اثبات این مطلب، یک قیاس منطقی به صورت شکل اول تشکیل داده و میگوییم:
«اقیموا» فعل امر است. (صغرا)
و هر فعل امری، ظهور در وجوب دارد. (کبرا)
پس «اقیموا» ظهور در وجوب دارد. (نتیجه)
حال، ممکن است فقیهی، در این مرحله، دلالت صیغه افعل را بر وجوب نپذیرد.
او در این صورت نمیتواند وجوب نماز را از آیه مذکور استنباط کند.
ب. اثبات اینکه ظواهر قرآن نسبت به غیر معصومین علیهم السّلام نیز حجت است و دیگران هم حق دارند به ظواهر قرآن مراجعه نموده و از آنها حکم شرعی را استخراج کنند. به دنبال اثبات این کبرای کلی، نتیجه استدلال پیشین را به این کبرای کلی ضمیمه نموده و قیاس دیگری تشکیل میدهد و میگوید:
«اقیموا» ظهور در وجوب دارد. (صغرا)
و ظواهر قرآن، حجت است. (کبرا)
پس ظهور «اقیموا» در وجوب، حجت است. (نتیجه)
حال، ممکن است مجتهدی، در این مرحله، حجیت ظواهر قرآن را نسبت به غیر معصومین انکار نماید و مدعی شود که ظواهر قرآن، تنها نسبت به معصومین حجت است؛(1)چنانکه اخباریها مرامشان همین است. اینان نیز نمیتوانند وجوب نماز را از آیه شریفه فوق به دست آورند.
با ذکر این مثال، کاملا روشن شد که دلالت آیه مذکور بر وجوب نماز، وابسته به این دو قانون کلی است.
سؤال: این دو اصل مهم و سرنوشتساز در کدام علم تبیین میگردد؟
جواب: در علم شریف اصول فقه. علم اصول متکفل و عهدهدار بیان این دو اصل است که اصل اول، در مباحث الفاظ (بخش اوامر) بیان میگردد و اصل دوم، در مباحث حجت (بخش حجیت ظواهر) تبیین میشود.
1) انما یعرف القرآن من خوطب به.
دانشمندی که در رساله عملی خویش بر وجوب نماز فتوا میدهد، نخست باید در علم اصول، این دو مسئله را بررسی نموده و بپذیرد که اولا امر، ظهور در وجوب دارد و ثانیا ظواهر قرآن، در حق همگان، حجت است. به دنبال پذیرش این دو اصل، میتواند حکم شرعی را از آیه مورد نظر استفاده نماید.
آنچه درباره وجوب نماز گفتیم، فقط یک نمونه بود وگرنه استنباط کلیه احکام شرعی (چه وضعی و چه تکلیفی، چه واجب و چه حرام) از منابع چهارگانه فقه (قرآن، روایات، اجماع حکم عقل) به یک یا چند مسئله از مسائل علم اصول فقه نیازمند است.
آخرین نکته در تعریف علم اصول، کلمه «الحکم الشرعی» است. حکم شرعی، از دیدگاه اصولیان، دارای تقسیمات گوناگونی است. یکی از آن تقسیمات، این است که حکم شرعی، یا واقعی است و یا ظاهری.
حکم شرعی واقعی، حکمی است که از سوی شارع مقدس، به ملاحظه ذوات اشیاء با قطع نظر از علم و جهل مکلف، جعل و تشریع میگردد؛ مثلا در صلاة، مصلحت ملزمهای (لازمة الاستیفاء) موجود است که به خاطر آن، خدای حکیم، نماز را بر بندگانش واجب فرموده و آن را در لوح محفوظ ثبت و ضبط نموده است؛ خواه مکلف آگاه باشد و یا نباشد؛ علم و جهل مکلف، در ثبوت و عدم ثبوت این حکم دخالتی ندارد. آری، دانستن و ندانستن، در تنجز (حتمی بودن) و عدم تنجز آن تکلیف واقعی دخیل است؛ یعنی اگر مکلف عالم به واقع شد، «مخالفت با واقع» موجب استحقاق عقاب میگردد، ولی مادامیکه آگاه نشده، معذور خواهد بود.
همچنین مسأله حرمت شرب خمر. البته حکم شرعی واقعی، خود اقسامی دارد:
حکم شرعی ظاهری حکمی است که به ملاحظه جهل مکلف نسبت به واقع، از سوی شرع مقدس جعل گردیده است؛ یعنی شارع مقدس وظایفی را برای مواردی که مکلف جاهل به حکم واقعی و مردد در آن باشد، مقرر فرموده که نام آنها
احکام ظاهری است.
جعل این احکام، به منظور بیرون آوردن مجتهد از حیرت و سرگردانی است؛ یعنی هنگامی که مجتهد، از ادله اجتهادی نمیتواند حکم واقعی را به دست آورد و معطل و سرگردان میماند. از این احکام استفاده میکند؛ مثلا فرض کنیم که فقها، در باب نظر به نامحرم، دو گروه شدهاند و گروهی نگاه به نامحرم را حرام میدانند و گروهی دیگر فتوا به جواز میدهند. حال، مجتهدی که بخواهد در این مسئله فتوا دهد، به آیات و روایات و گفتار فقها مراجعه میکند، اما دلیل قانعکنندهای برای هیچیک از دو نظر پیدا نمیکند و متحیر میگردد که فتوا به حرمت دهد یا جواز. در اینجا اصول عملی به فریاد او رسیده و شارع میفرماید که از این اصول، حکم ظاهری را استنباط کن و خود را، به صورت موقت، از حیرت خارج کن (نظیر قرص مسکن). مجتهد، پس از مراجعه به اصول، اگر برائتی بود، به اصل برائت و اگر احتیاطی بود، به اصل اشتغال تمسک میکند و مشکل خود و مقلدینش را حل میکند.
همان گونه که حکم شرعی به دو قسم واقعی و ظاهری تقسیم میشود ادلهای هم که دلالت بر حکم شرعی مینمایند، بر دوگونهاند: 1. ادله اجتهادی، 2. ادله فقاهتی و یا اصول عملی.
دلیل اجتهادی دلیلی است که توسط آن، احکام شرعی واقعی ثابت میگردند و منحصر به ادله اربعه (کتاب، سنت، اجماع و حکم عقل) است.
دلیل فقاهتی دلیلی است که توسط آن، حکم شرعی ظاهری ثابت میگردد.
اصول عملی، خود دوگونهاند:
اصول عملی خاص که در باب خاصی از ابواب مباحث فقهی جاری میشوند؛ از قبیل: اصالة الطهارة، اصالة الحلیة و ...
اصول عملی عام که در جمیع ابواب فقه (از طهارت تا دیات) قابل اجرا
هستند و شامل چهار اصل اصالة البراءة، اصالة الاحتیاط، اصالة التخییر و اصالة الاستصحاب میشود.
مباحث علم اصول، متکفل بیان هر دو بخش است؛ هم از قواعدی که نتیجه آنها در طریق استنباط حکم شرعی واقعی قرار میگیرد بحث میکند و هم از قوانینی که نتیجه آنها در طریق کشف حکم ظاهری واقع میشود گفتوگو میکند. قدر جامع هر دو بخش این است که نتیجه تمام این مباحث، در طریق استنباط حکم شرعی قرار میگیرد.
در پایان به دو نکته اشاره میکنیم:
حکم واقعی و ظاهری در طول هم هستند؛ یعنی همیشه رتبه حکم واقعی، سابق بر رتبه حکم ظاهری است؛ باید حکمی باشد و مکلف نسبت به آن شاک و جاهل باشد تا نوبت به حکم ظاهری برسد. همچنین دلیل اجتهادی و فقاهتی در طول هم هستند؛ یعنی مادامیکه مجتهد به ادله اجتهادی دسترسی دارد، نمیتواند به ادله فقاهتی رجوع کند. وقتی تمام راههای اجتهادی و حکم واقعی به روی او مسدود شد، آنگاه نوبت به اصول عملی میرسد و مجتهد باید این در را دق الباب کند.
مبتکر دو اصطلاح دلیل اجتهادی و فقاهتی، جناب وحید بهبهانی است و وجه تسمیه این دو به این نامها این است:
اجتهاد عبارت است از به کار بستن و بذل نمودن تمام توان به منظور تحصیل ظن به احکام واقعی و آنچه مفید ظن است، دلایلی غیر از اصول عملی؛ لذا مناسب است که نام این دلیل را دلیل اجتهادی بگذاریم.
فقه عبارت است از علم به احکام شرعی، اعم از واقعی و ظاهری. از آن رهگذر که اصول عملی دلیل بر حکم ظاهری هستند، لذا مناسب است که نام این دلیل را دلیل فقاهتی بگذاریم.
امر دوم از امور چهارگانه یاد شده درباره «موضوع علم اصول» است.
منطقیها معتقدند که هر علمی باید دارای موضوع خاصی باشد که در آن علم، از عوارض ذاتی آن موضوع گفتوگو شود و آن موضوع، محور مباحث آن علم و نقطه
مرکزی مسائل آن علم است. تمایز علوم مختلف از یکدیگر، به موضوعات آنهاست.
ازاینرو، میبینیم که دانشمندان منطق، در آغاز کتابشان، نخست موضوع مطلق علم را، بدون در نظر گرفتن علم خاصی، بیان میکنند و میگویند: «موضوع کل علم ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة». سپس موضوع علم منطق را بیان میدارند که معرّف و حجت باشد.
اصولیان متقدّم از منطقیها پیروی نموده و معتقد بودند که هر علمی باید دارای موضوع خاصی باشد که در آن علم، از عوارض ذاتی همان موضوع بحث شود. لذا درصدد برآمده و برای علم اصول هم موضوع خاصی را ذکر کردهاند. مشهور گفتهاند:
«موضوع علم اصول، ادله اربعه (کتاب، سنت، اجماع و عقل) است».(1)
( که از آن رو که دلیلاند موضوع علم اصول هستند، در اول مباحث حجت از کتاب اصول فقه خواهد آمد.
گروهی گفتهاند:«موضوع علم اصول، ادله اربعه به اضافه استصحاب است». برخی دیگر گفتهاند «موضوع علم اصول، این پنج امر به اضافه استحسان و قیاس است».(2)
اصولیان متأخر (از قبیل مرحوم آخوند در کفایه، و بعضی دیگر) معتقدند که لازم نیست هر علمی موضوع خاصی داشته باشد که وسیله آن از سایر علوم ممتاز گردد، بلکه امتیاز علوم از یکدیگر به اغراض است؛ مثلا هدف از علم نحو، حفظ زبان از «خطای در گفتار» است. هدف از منطق، حفظ فکر از «خطای در اندیشه» است. و ما، در هر علمی، از سلسله مسائل پراکندهای گفتوگو میکنیم که قدر جامع آنها این است که در غرض واحد، اشتراک دارند. بنابراین، میگویند: «علم اصول، موضوع معینی ندارد، بلکه هر مسألهای که بتواند در طریق استنباط حکم شرعی قرار گیرد، از مسائل علم اصول است».
جناب مظفر همین نظر را پذیرفته است و لذا میفرماید:
وجهی ندارد که ما موضوع علم اصول را ادله اربعه یا به اضافه استصحاب
یا به اضافه قیاس و استحسان قرار دهیم، بلکه هر مسألهای که در طریق استنباط باشد، از مسائل علم اصول است؛ و لو در این موضوعات داخل نباشد. نیز دلیلی نداریم که حتما مثل منطقیها بگوییم که باید هر علمی موضوع خاصی داشته باشد.
برای بیان فایده علم اصول، سه مطلب را به عنوان مقدمه ذکر میکنند:
برخی از افعال و کارهایی که در محدوده وجودی ما انسانها انجام میگیرد، اختیاری و ارادی است (مثل نوشتن، خواندن، خوردن، روزه گرفتن و ...) و بخشی دیگر جبری است (مثل جریان خون در بدن، ضربان قلب و ...).
تمام افعال اختیاری ما، در شرع مقدس اسلام، دارای حکمی از احکام شرعی است؛ یعنی یا واجب است یا حرام یا مکروه و ...
برخی از این احکام شرعی، از ضروریات دین (وجوب روزه و نماز و ...) و یا از ضروریات مذهب (مثل تقیه و بطلان قیاس) است و هر مسلمان یا شیعهای آنها را میداند و نیازی به استدلال ندارد؛ ولی قسمت عمده احکام شرعی اموری نظری و استدلالی هستند که بدون اقامه دلیل به دست نمیآیند. علم شریف اصول فقه، یگانه علمی است به منظور کمک کردن ما برای استدلال کردن بر احکام شرعی که تدوین شده است.
بنابراین، فایده علم اصول عبارت است از مسلح نمودن و مجتهد و توانایی بخشیدن به او برای استدلال بر احکام شرعی.
از جمله مسائلی که همواره میان دانشمندان هر علمی مورد نظر بوده و هست، مسأله تقسیمبندی مطالب آن علم است و هر محققی، به سلیقه خود، روشی را عرضه نموده است. در علم اصول هم، تا زمان مرحوم آیة اللّه شیخ محمد حسین اصفهانی، شیوههای گوناگون عرضه شده بود. جدیدترین تقسیمبندی در مباحث اصول، تقسیمبندی ایشان است که مرحوم مظفر، در این کتاب، از آن روش متابعت نموده است و آن اینکه مباحث این علم، بر چهار بخش تقسیم میگردد:
مباحث الفاظ، در این بخش، از معانی و ظواهر الفاظ بحث میگردد؛ آنهم از یک ناحیه عام و کلی؛ یعنی به الفاظ وارد شده در کتاب و سنت اختصاص ندارد، بلکه کلی بحث میشود؛ اگرچه عالم اصول، از این مباحث در الفاظ کتاب و سنت بهره میگیرد؛ مثلا بحث میشود که آیا صیغه افعل، در وجوب ظهور دارد یا خیر؟ آیا صیغه لا تفعل، در تحریم ظهور دارد یا خیر؟ آیا مشتق، در ما تلبس بالمبدا ظهور دارد یا خیر؟ آیا جمله شرطی، در مفهوم ظهور دارد یا خیر؟ و ...
مباحث عقلی، در این بخش، از لوازم احکام شرعی بحث میشود؛ چه این احکام به دلیل لفظی (کتاب و سنت) ثابت شوند و چه به دلیل لبّی (اجماع و عقل) ثابت شوند؛ مثلا بحث میکنیم که آیا ما بین حکم عقل و حکم شرع ملازمه هست یا نیست؟ آیا ما بین وجوب ذی المقدمه و وجوب مقدمه ملازمه وجود دارد یا نه؟ آیا ما بین وجوب شیء با حرمت ضد آن، ملازمه هست یا نه؟ و ...
مباحث حجت، در این بخش بحث میشود از اینکه چه اموری حجیت و دلیلیت بر حکم شرعی دارند و چه اموری ندارند؟ مثلا از حجیت خبر واحد، حجیت مطلق ظواهر، حجیت خصوص ظواهر کتاب، حجیت سنت، حجیت اجماع و حجیت حکم عقل بحث میشود. اینها به نظر ما حجت هستند. همچنین از حجیت شهرت، حجیت قیاس و ... بحث میشود که اینها به نظر ما حجیت ندارند.
اصول عملی، در این بخش از این موضوع بحث میشود که اگر مجتهد دستش از ادله اجتهادی کوتاه باشد و از این طریق نتواند حکم شرعی را استخراج کند، وظیفه دارد به اصول عملی مراجعه کند و از آنها حکم شرعی را به دست آورد؛ مثل اصل برائت، استصحاب، احتیاط و تغییر. آنگاه، در پایان کتاب، از تعارض ادله بحث میکنیم که اگر دو دلیل با هم تعارض کردند، وظیفه چیست؟ نام این بحث «تعادل و تراجیح» است. پس کتاب ما در پنج جزء ارائه میشود؛ البته همانطوری که ناشر در پاورقی اشاره نموده، جناب مظفر از این طریقه عدول نموده و مباحث تعادل و تراجیح را در مباحث حجت داخل نموده است که فلسفه آن در اول «مباحث حجت» بیان خواهد شد.
پیش از شرح مباحث کتاب، مقدمهای را ذکر میکنیم و در آن پارهای از مباحث لغوی را- که مربوط به علوم ادبیات عرب است، ولی در آن علوم، یا اصلا مطرح نشده و یا بسیار ناقص مطرح شده- ذکر میکنیم. این مباحث، شامل چهارده امر میگردد.
بدون تردید، میان الفاظ و معانی، ارتباط و پیوند تنگاتنگی وجود دارد؛ به گونهای که از استماع هر لفظ، معنای مخصوصی به ذهن تبادر میکند. سخن در این است که آیا این ارتباط، ذاتی و طبیعی است و از قبیل پیوند بین مشاهده دود و وجود آتش است که ذهن هر انسانی در هر نقطهای از کره زمین از دیدن دود، منتقل به وجود آتش میگردد، یا این پیوند، یک پیوند اعتباری و قراردادی است که به اعتبار معتبر و جعل جاعل وابسته باشد؛ نظیر ارتباطی که میان علایم راهنمایی و رانندگی با توقف یا حرکت و ... وجود دارد که قانونگذاران جامعه آن را وضع نمودهاند؟
سلیمان بن عباد صیمری میگوید: «این ارتباط، ذاتی است؛ یعنی چه واضع و معتبری باشد و چه نباشد، از هر لفظی معنای مخصوص آن به ذهن میآید».
اما با کمترین دقت و تأمل، خواهیم یافت که این گفتار بیاساس بوده و توهمی بیش نیست؛ به دلیل اینکه اگر پیوند لفظ و معنا ذاتی بود، دیگر نباید به اختلاف لغات، مختلف و متفاوت شود. به عبارت دیگر، هر انسانی دارای هر لغتی که بود، باید بتواند از لغات و زبانهای دیگر، معنای خاص آن را دریابد؛ همان گونه که همگان از رؤیت
دود، پی به وجود آتش میبرند؛ در حالی که از واضحات است که انسان فارسیزبان، معانی لغات عربی را بدون تعلیم و تعلم هرگز نمیفهمد و متقابلا انسان عربزبان هم نسبت به کلمات فارسی چنین است.
نتیجه: دلالت الفاظ بر معانی خود، تابع وضع واضع است و لذا منطقیها دلالت الفاظ بر معانی را از نوع دلالت وضعی قرار دادهاند؛ در مقابل دلالت عقلی و طبیعی.
در این که حقیقت وضع و تعریف آن چیست؟ آیا معنای مصدری دارد یا اسم مصدری؟ و ... دیدگاههای فراوانی وجود دارد که ما در اینجا مجملا بیان مرحوم مظفر را میآوریم که به معنای مصدری ذکر کردهاند و آن اینکه:
الوضع جعل اللفظ بازاء المعنی و تخصیصه به؛
وضع عبارت است از قرار دادن لفظی در مقابل معنایی و اختصاص دادن لفظی به معنایی.
سه تقسیم، برای وضع، بیان میکنند:
تقسیم وضع به لحاظ منشأ وضع یا واضع.
تقسیم وضع به لحاظ موضوع له «معنا».
تقسیم وضع به لحاظ موضوع «لفظ». (جناب مظفر، تقسیم سوم را در امر 9 و 10 مقدمه خواهد آورد).
پس از روشن شدن این امر که دلالت الفاظ بر معانی، ذاتی نیست، بلکه اعتباری و وضعی است، حال این بحث مطرح میشود که واضع اولی در هر لغتی چه کسی است؟ واضع لغت عرب کیست؟ واضع لغت فارسی کیست؟ و ...
در مسئله، دیدگاههای فراوان و تفصیلات مختلفی وجود دارد؛ لکن مهمتر از همه سه قول است:
واضع نخستین خداوند است (قول اشاعره و ...) و ادلهای هم دارند.
واضع نخستین در هر لغتی، فرد خاصی است؛ مثلا واضع لغت عرب، یعرب بن قحطان است.
توضیح قول سوم: بشر موجودی مدنی و اجتماعی است؛ حال یا بالطبع یا بالجبر و زندگی اجتماعی نیازمند تعاون است و تعاون به فهمانیدن مقاصد به یکدیگر محتاج است و تفاهم، از طرق مختلفی ممکن است: 1. از راه اشاره، 2. از راه کتابت، 3. از راه احضار وجود خارجی شیء مورد نظر، 4. از راه تکلم.
سه طریق اول، هرکدام اشکالاتی دارند و ناقصاند. عمومیترین و آسانترین راه در افاده مقاصد، راه تکلم است. بر این اساس، خداوند متعال، در نهاد افراد بشر، قوهای به نام قوه تکلم به امانت نهاده است. بر اساس همین نیروی تکلم، انسانهای نخستین هنگامی که به افاده مقصدی نیازمند میشدند، از حروف الفبا کلمههایی را ترکیب مینمودند؛ مثل آب که مرکب از «آ» و «ب» است. سپس از کلمهها کلام میساختند و بدینوسیله درونیات خویش را برای دیگران تبیین میکردند و این کار را بدون آموختن از دیگران انجام میدادند، بلکه با استفاده از آن نیروی الهی و خدادادی، از پیش خود الفاظی را اختراع مینمودند؛ نظیر کلماتی که کودکان در ابتدای سخنگویی به کار میبرند و از آنها معانی را اراده مینمایند. متقابلا انسانهای دیگری هم که در کنار این انسان زندگی میکردند، وقتی نیازمند به تفهیم مطالبی بودند، از همین شیوه استفاده میکردند و با مرور زمان، دسته کوچکی از الفاظ و کلمات به وجود آمد که دارای قواعد خاصی بود؛ مثلا دههزار کلمه پیدا شد که مجموع آنها را میتوان در یک کتاب کوچک جمعآوری نمود.
بعدها در اثر ازدیاد جمعیت و کمبود مواد غذایی یا اختلافات و ... انسانهای اولیه ناگزیر به مهاجرت شدند و هر قبیله و گروهی به نقطه معینی هجرت نمودند؛ به طوری که گاهی رابطه این دسته، از دستههای دیگر قطع میشد و باز در منطقه جدید، نیازهای دیگری پیدا میکردند و ناچار از اختراع الفاظ جدیدتری بودند.
اینجاست که چهبسا قبیلهای برای تفهیم یک معنا، لفظی را اختراع میکرد که قبیله دیگر از آن مطلع نبود و بالعکس و یا آن الفاظ و کلمات مشترک را طوری تلفظ میکرد که دیگران تلفظ نمیکردند. در اثر این ایجادگریها و تغییرات، با گذشت نسل یا
نسلهایی، کمکم لغات مختلف و زبانهای مختلفی در دنیا پیدا شد؛ به طوری که این قبیله، بدون تعلم، هرگز مراد قبایل دیگر را نمیفهمید.(1)
سپس استدلالی هم برای حقانیت قول ثالث و بطلان قول ثانی میآورند و آن اینکه:
اگر واضع هر لغتی شخص خاصی بود، حتما نام و مشخصات او در تاریخ ثبت و ضبط میشد و به دست آیندگان میرسید و ما نیز او را میشناختیم و حال آنکه چنین چیزی وجود ندارد.
وضع، به لحاظ منشأ وضع، منقسم به دو قسم میگردد: 1. وضع تعیینی عبارت است از جعل و تخصیص لفظی واضع معینی در مقابل معنایی؛ مثل اینکه خداوند به زید فرزندی داده است و نام او را حسن میگذارند یا مخترعی وسیله یا دستگاهی را اختراع کرده است و نام او را تلویزیون میگذارند. 2. وضع تعیّنی آن است که واضع معینی در کار نیست، بلکه کثرت استعمال لفظ در یک معنا، به درجهای رسیده که خود به خود تعین پیدا کرده و به این معنا مختص شده است، به طوری که هرگاه انسان میشنود، ذهنش به همین معنای جدید منتقل میشود؛ مثل لفظ صلاة که در عرف متشرعان برای همین عبادت معین حقیقت شده و نامش منقول عرفی است (عرف خاص).
از این دو قسم، آنکه شایع است، همان قسم اول (وضع تعیینی) است و گاهی هم وضع به صورت تعینی است.
وضع، به لحاظ موضوع له، به چهار قسم تقسیم میشود:
الف. وضع خاص و موضوع له خاص.
1) ر. ک: حاشیة کفایة الاصول، سید محمّد حسین طباطبایی، ص 16- 22.
ب. وضع عام و موضوع له عام.
ج. وضع عام و موضوع له خاص.
د. وضع خاص و موضوع له عام.
قبل از بیان این اقسام چهارگانه، چند مطلب را به عنوان مقدمه ذکر میکنیم:
واضع، در هنگام وضع، اول باید لفظ را تصور کند، سپس باید معنا را هم تصور کند تا آنگاه بتواند لفظ را در مقابل معنا قرار دهد و برای آن وضع نماید. دلیلش آن است که وضع، حکمی از ناحیه واضع، بر لفظ و معناست که میگوید: «وضعت هذا اللفظ لهذا المعنی یا جعلت یا خصصت یا عینت یا حکمت بان هذا المعنی لهذا اللفظ یا سمیته بهذا الاسم». و حکم نمودن بر چیزی، بدون تصور و معرفت آن چیز، امکان ندارد. انسان بر مجهول مطلق نمیتواند حکم نماید و چیزی را برآن بار کند و عنوانی را برایش ثابت کند.
هریک از لفظ و معنا را واضع میتواند دوگونه ملاحظه نماید و تصور کند:
گاهی بنفسه و تفصیلا تصور میکند و گاهی بوجهه و اجمالا (درباره «لفظ متصور»، در «تقسیم نوعی و شخصی» بحث خواهیم کرد؛ فعلا درباره «معنای متصور» بحث داریم).
تصور بنفسه یا تفصیلی، آن است که واضع، خود آن معنای موضوع له را با تمام خصوصیاتش تصور کند؛ مثلا معنای «انسان» را با همه اجناس و فصول از بعید و قریبی که دارد).
تصور بوجهه یا اجمالی، آن است که واضع، حین الوضع، نفس معنای موضوع له را با همه خصوصیات تصور نکرده، بلکه یک عنوان عام و کلی را تصور نموده که آن عنوان، بر این معنای موضوع له منطبق است و حکایتکننده از اوست و آیینهاش است. توضیح اینکه: در منطق، در بخش قضایا، گفتهاند گاهی موضوع قضیه جزیی حقیقی و یک شخص است، مثلا قم پایگاه اجتهاد است (شخصی) و گاهی کلی و قابل صدق علی کثیرین است. آنجا که موضوع کلی باشد، باز دو قسم است: یا خود کلی و طبیعت بما هو کلی موضوع قضیه واقع میشود و حکم برای نفس کلی ثابت میگردد،
نه برای افراد. به تعبیر دیگر، کلی ما فیه ینظر است، یعنی خودش منظور نظر ذهن است؛ نظیر آیینهای که در مغازه آیینهفروش است که خود آیینه، منظور نظر مشتری و خریدار است، نه صورت در آیینه. این قسم را قضیه طبیعی گویند و مورد بحث ما نیست؛ مثل «الانسان کلی یا نوع»، یعنی طبیعت انسان و مفهوم کلی انسان، نوع است، نه افراد، زیرا افراد انسان، نوع یا کلی نیستند. یا خود کلی و طبیعت بما هی هی موضوع قضیه نیست، بلکه این کلی، آیینه برای نشان دادن افراد قرار داده شده است؛ نظیر آیینه در طاقچه منزل، که به ما ینظر است؛ یعنی حکم، در واقع، برای افراد کلی ثابت است، نه خود کلی بما هو کلی، ولی ما این عنوان کلی را نشاندهنده افراد قرار دادهایم. به عبارت دیگر، کلی، به ملاحظه افراد، موضوع قرار گرفته است؛ مثل الانسان عجول، الانسان کاتب، که منظور، افراد انسان است. حال، گاهی به صورت قضیه مهمل بیان میشود که کمیت افراد در آن ذکر نشده و گاهی به صورت قضیه محصوره که کمیت افراد در آن ذکر شده است؛ کلا یا بعضا.
با توجه به این مطالب، کاملا روشن میشود که معنای تصور بوجهه و اجمالی چیست؟ معنایش عبارت است از تصور یک شیء با یک عنوان کلی که منطبق بر این شیء باشد؛ یعنی خود آن شیء تفصیلا تصور نشده، بلکه ضمن یک عنوان و وصف کلی تصور شده؛ نظیر کل انسان کاتب، یعنی زید و کاتب و بکر کاتب و ... مثالی که مرحوم مظفر میآورد اینگونه است:
در وسط بیابان، سیاهی یا سفیدیای را از دور مشاهده میکنی ولی تفصیلا او را نمیشناسی که آیا انسان است یا حیوان دیگری و یا نبات است و یا جماد. برفرض که انسان باشد، چه فردی از انسان است؟ همین اندازه، به طور مجمل و سربسته، میشناسی که او شیئی از اشیاست یا حیوانی از حیوانات و یا انسانی از انسانهاست، اما چه شیئی یا کدام حیوان است یا کدامین انسان، نمیدانی؛ با این وجود حکم میکنی به اینکه آن شبح سفید است. این تصور را تصور اجمالی یا بوجهه میگویند.
در باب وضع لفظ للمعنی، همان گونه که اگر معنا تفصیلا تصور شود، وضع لفظ برای آن صحیح است بالاتفاق، همچنین اگر معنا اجمالا و بوجهه هم تصور شود، باز هم وضع صحیح است. پس تصور تفصیلی لازم نیست؛ بلکه مهم این است که آن معنا، مجهول مطلق و محض نباشد و الا وضع صحیح نیست.
گاهی معنای متصور، کلی و عام است، یعنی قابل صدق بر افراد زیاد است و گاهی جزئی و شخصی است؛ یعنی بر بیش از یک فرد قابل صدق نیست.
با دانستن این مقدمات، وارد بیان اقسام چهارگانه یادشده در صدر این مطلب میشویم:
وضع خاص و موضوع له خاص: آن است که واضع، در هنگام وضع، یک معنای جزئی را تصور نماید و سپس لفظ را هم برای همان معنای جزئی قرار دهد، نه دیگری؛ مانند اعلام شخصی از قبیل زید، حسن، علی و ...
وضع عام و موضوع له عام: آن است که واضع، در هنگام وضع، یک معنای کلی را تصور نماید و لفظ را هم برای نفس همان معنای کلی وضع کند، نه دیگری؛ همانند اسمای اجناس، مثلا واضع، معنای کلی حیوان ناطق را تصور نموده و لفظ انسان را برای آن وضع کرده است.
وضع عام و موضوع له خاص: آن است که واضع، به هنگام وضع، یک معنای کلی را تصور نماید، ولی لفظ را برای مصادیق آن معنای کلی وضع کند، نه خود کلی که اینجا موضوع له بوجهه تصور شده است؛ مانند اسماء اشاره.
وضع خاص و موضوع له عام: آن است که واضع، حین الوضع، یک معنای جزئی را تصور کند و سپس لفظ را برای کلی آن جزئی قرار دهد؛ مثلا هیکل خارجی زید را تصور کند سپس لفظ زید را برای انسان وضع کند.
به دنبال دانستن این اقسام اربعه، اکنون درباره این اقسام، در دو مقام بحث میکنیم:
آیا این اقسام اربعه، ممکن هستند یا ممتنع؟
برفرض امکان، آیا واقع هم شدهاند یا خیر؟ یعنی مثال هم دارند یا خیر؟
و واضع در موردی چنین کاری کرده و چنین وضعی تحقق یافته یا نه؟
مقام اول
اقسام 1 و 2 و 3، به اتفاق همه اصولیان، امکان دارند، ولی در قسم چهارم اختلاف است.
مقام دوم
اقسام 1 و 2 واقع هم شدهاند؛ همان گونه که مثال آوردیم، ولی در قسم سوم باز اختلاف است. پس بحث ما در دو امر متمرکز میشود:
الف. امکان قسم رابع، ب. وقوع قسم ثالث.
در اینباره دو نظر وجود دارد:
صاحب محاضرات این استدلال را جواب میدهد: «هذا توهم فاسد لانه قد یتصور ذلک الشبح بعنوان انه جزئی و معنی خاص فیضع اللفظ بازاء واقعه «الشبح» و قد یتصور ذلک بعنوان الکلی المنطبق علیه و علی غیره فیضع اللفظ بازاء معنونه و لا ثالث له فهو علی الاول من الوضع الخاص و الموضوع له الخاص و علی الثانی من الوضع العام و الموضوع له العام و الخاص».(1)
منشأ نزاع در این است که آیا خاص میتواند وجه برای عام، و آیینه برای کلی باشد یا نه؟
در توضیح مطلب باید گفت از یکسو در باب وضع، واضع باید معنای موضوع له را تصور کند و از سوی دیگر، تصور معنا چه بنفسه و چه بوجهه و عنوانه کافی است و
1) المحاضرات، ج 1، ص 52.
مجهول مطلق نباید باشد تا وضع صحیح باشد. حال در قسم رابع، معنای موضوع له، نه بنفسه تصور شده و نه بوجهه.
مثال: واضع، حین الوضع، هیکل خارجی زید را تصور بکند، سپس لفظ زید را برای کلی آن وجود خارجی (یعنی انسان یا حیوان ناطق) وضع کند که وضع خاص و موضوع له عام است.
اما بنفسه تصور نشده، زیرا فرض این است که وضع خاص است، یعنی معنایی که واضع، حین الوضع، بنفسه و تفصیلا تصور کرده، جزئی است که همان وجود خارجی زید باشد. پس معنای موضوع له- که «کلی» باشد- بنفسه تصور نشده است.
آری، در یک صورت، آن معنای کلی، متصور بنفسه میشود و آن اینکه اول جزئی را با همه مشخصاتش تصور کند و سپس خصوصیات فردی را از او تجرید کند و انسانیت تنها را ملاحظه کند و زید را بما هو انسان تصور کند یا پس از تصور زید با خصوصیات فردی، او را به عنوان اینکه فردی از انسان است، تصور کند. این ممکن است و صحیح و لکن از قسم رابع نیست، بلکه از قسم ثانی است که وضع عام و موضوع له عام باشد و تصور ثانی، ربطی به اولی ندارد و صرفا به دنبال اولی است و به دنبال بودن، نقص نیست. ملاک این است که خودش تصور شود و لفظ در برابر آن قرار گیرد. اما بوجهه تصور نشده به جهت اینکه جزئی بما هو جزئی هیچگاه نمیتواند نشانگر کلی و حکایتکننده از کلی باشد، چنانکه آیینه جزئی دیگر هم نیست؛ زیرا که متباین است، چون جزئی بما هو جزئی، مقید است و قابل صدق بر کثیرین نیست، به خلاف کلی. و لذا گفتهاند: «الجزئی لا یکون کاسبا و لا مکتسبا». پس قسم رابع، ممتنع است؛ چون معنای موضوع له مجهول محض است، نه بنفسه تصور شده و نه بوجهه؛ به خلاف قسم سوم که معنای موضوع له بنفسه تصور نشده، اما بوجهه تصور شده است.
خلاصه اینکه معنای متصور وقتی کلی باشد، دو حالت پیش میآید: گاهی لفظ را هم برای همان کلی وضع میکند که در این صورت میشود قسم ثانی، و گاهی برای جزئیات و افراد وضع میکند که در این حال میشود قسم ثالث. ولی معنای متصور
اگر جزئی شد، فقط یک راه خواهیم داشت و آن اینکه لفظ هم برای همین جزئی وضع شود که قسم اول بود. اما وضع لفظ برای کلی صحیح نیست- که قسم رابع باشد- چون کلی نه بنفسه تصور شده و نه بوجهه، بلکه مجهول مطلق است.
امر دوم و نقطه مرکزی دیگر بحث، مربوط به وقوع و تحقق قسم ثالث است. در اینجا مقدمه تحقیق گستردهای درباره معنای حرفی دارند. سپس در پایان، اسمای اشاره و ضمایر را هم ملحق به حروف مینمایند و پس از بیان مقدمه، وقوع قسم ثالث را اثبات مینمایند.
درباره معانی حروف و اینکه حروف برای چه معنایی وضع شدهاند، اقوال و نظریات متعددی ابراز شده که بعضیها (مثل مرحوم بجنوردی) تا شش قول ذکر کردهاند. جناب مظفر، در این مقام، به سه نظریه اشاره نمودهاند:
تنها تفاوتی که دارند، در هدف و غرض مستعمل است؛ به این معنا که واضع، از روز اول وضع، متوجه بود که مردم، در مقام استعمال و تعبیر نمودن از این معنای واحد، دوگونه احتیاج استعمالی پیدا میکنند: گاهی همین معنا را مستقلا اراده میکنند و به عنوان طرف نسبت قرارش میدهند و گاهی هم غیر مستقل و به عنوان یک حالت و آلت برای معنای دیگر استعمال میکنند و از او تعبیر میآورند. لذا کأنّ واضع از اول با ما شرط نموده که من حرف را برای همان معنایی وضع نمودهام که اسم را برای آن وضع کردهام. و لکن حرف را برای آن معنا در هنگامی که آن معنی «حاله لغیره» مورد نظر مستعمل باشد وضع کردهام که در اینجا باید حرف به کار ببرد و اسم را برای
همان معنا در هنگامی که آن معنا مستقلا منظور نظر مستعمل باشد که در اینجا باید اسم به کار ببرد؛ مثلا مفهوم کلی «ابتدائیت» یک معناست، ولی دو لفظ برای او وضع شده: یکی لفظ «الابتداء» (اسم) و یکی لفظ «من» (حرف). اما اولی برای آن معنا وضع شده به منظور اینکه در آن معنا وقتی که مستعمل، آن معنا را مستقلا ملاحظه میکند، استعمال شود؛ مثلا میگوید «ابتدای هر کاری از انتهای آن بهتر یا سختتر است» که اینجا خندهدار است بگوییم: «من از الی بهتر است یا سختتر است». و دومی به منظور اینکه استعمال شود در همان معنا وقتی که مستعمل، آن را به عنوان «حاله لغیره» ملاحظه میکند وضع شده است. مثل «سرت من البصرة الی الکوفة» که حالت ابتدا یا انتهای سیر را میخواهد بیان کند. به عبارت دیگر، مبتدا منه و منتهی الیه سیر را میخواهد بازگو کند. پس استقلال و عدم استقلال، در اصل موضوع له دخیل نیست، بلکه مربوط به مقام استعمال است.
مثلا خانه دارای دو نوع اعتبار و ملاحظه است:
الف. گاهی خانه را به عنوان اینکه یک عین خارجی معین است در مقابل سایر اعیان ملاحظه میکنیم. به این اعتبار، مدلول کلمه «الدار» همان بنای خارجی است و به این اعتبار، مبتدا واقع میشود و میگوییم «الدار الزید» یا «اما الدار فقد سکنت».
ب. گاهی خانه را به عنوان ظرف بودن برای وجود زید ملاحظه میکنیم و میگوییم زید در خانه است که خصوصیت ظرفیت را برای دار اعتبار کردهایم. اگر کلمه الدار بخواهد این خصوصیت را بفهماند، محتاج به علامتی است و آن علامت، همان حرف «فی» است. پس فی علامت آن است که از دار، این معنای ظرفی اراده شده و الا خود فی دلالت بر معنایی نمیکند.
تنظیر: مثل حروف، مثل علامتهای مختلف اعرابی است (کالرفع و النصب
و الجر)؛ همانطوریکه علامت رفع در «حدثنا زرارة» مستقلا بر هیچ معنایی دلالت ندارد و فقط علامت و نشانه خصوصیتی در کلمه زرارة است- که خصوصیت «فاعل حدیث بودن» است- همچنین کلمه «من» در «سرت من النجف» هیچ معنایی ندارد، بلکه علامت و نشانه خصوصیتی در مدخولش است و آن خصوصیت، مبتدا منه بودن نجف و مبتدا به بودن سیر است. و کذا علی، فی، الی ...
این قول را هم در فوائد الاصول و منتهی الاصول به نجم الائمه شیخ رضی نسبت دادهاند. عبارات شیخ رضی متفاوت است. مثلا در شرح کافیه (ص 10) اول فرموده:
«فمن و لفظ الابتداء سواء الا ان الفرق بینهما ان ...» پس از چند سطر گفته: «فالحرف وحده لا معنی له اصلا اذا هو کالعلم المنصوب بجنب شیء لیدل علی ان فی ذلک الشیء فائدة ما فاذا فرد عن ذلک الشیء بقی غیر دال علی معنی اصلا».
جناب مظفر همین قول را انتخاب میکنند و مدعای خود را با ذکر دو مقدمه توضیح میدهند:
الف. فلاسفه «وجود» را به چهار قسم منقسم نمودهاند:
فی نفسه لنفسه بنفسه (فی نفسه یعنی مستقل و غیر متقوم به غیر لنفسه یعنی در موضوعی نیست. بنفسه یعنی قائم به ذات است و معلول غیر نیست). و آن ذات حق است که واجب الوجود لذاته است.
فی نفسه لنفسه بغیره و آن جواهر است که معلول ذات حق است.
فی نفسه لغیره و آن اعراض است که بدون موضوع در خارج یافت نمیشود؛ مثلا بیاض همیشه در جسمی هست و استقلال ندارد. البته در فلسفه گفتهاند که وجود فینفسه اعراض، عین وجود لغیره آنهاست و دو تا نیستند؛ گرچه در ذهن، جداگانه
قابل تصور است.
حال دلیل بر اینکه «وجود نسبتها و رابطهها لا فی نفسه است» این است که اگر نسبتها و رابطهها نیز (همانند اطراف نسبت) یک سلسله وجودات فی نفسه و مستقل بودند، لازمهاش آن بود که برای ربط آن به موضوع و محمول، رابط دیگری در کار باشد؛ چون سه امر مستقل بودند و دستکم دو رابط لازم داشت: یک رابط بین نسبت و موضوع و یکی بین نسبت و محمول. آنگاه آن دو نسبت و رابط هم اگر مستقل بودند، پنج امر مستقل میشد و به چهار رابط نیازمند بود. و اگر آنها نیز وجود استقلالی داشتند، نه امر مستقل میشد و به روابط متعدد نیازمند بود و در این صورت، تسلسل لازم میآمد و تسلسل هم باطل است. پس نسبت و رابطه بین طرفین موجود است، اما عین آن دو یا جزء آن دو نیست و جدای از آن دو هم نیست.
ب. انسان، در مقام افاده کردن مقاصد خویش به دیگران، همان گونه که نیاز به عبارت آوردن از معانی مستقل دارد، مثلا از وجود خارجی زید، با لفظ «زید» حکایت میکند؛ از وجود خارجی خانه، با کلمه «الدار» تعبیر میکند و عبارت میآورد، همچنین چارهای ندارد که از معانی غیر مستقل و نسبتها نیز با الفاظ و کلماتی تعبیر کند و عبارت بیاورد؛ مثلا اگر میخواهد به مخاطب بفهماند که زید در خانه است. باید بگوید «زید فی الدار» و الا اگر تنها از معانی مستقل تعبیر کند، یعنی بگوید: «زید، خانه»، مقصودش را نفهمانیده و اگر تنها از معانی غیر مستقل تعبیر کند، یعنی بگوید:
«در، است»، باز مقصودش تفهیم نشده است. پس محتاج به هر دو، یعنی هم معانی مستقل و هم معانی غیر مستقل است. با دانستن این دو مقدمه، میگوییم:
فلسفه وضع الفاظ برای معانی- که همانا افاده کردن مقاصد به یکدیگر است-
1) البته در اینجا دو بحث مطرح است. یکی فرق بین قسم چهارم( که« وجود رابط» گویند) با قسم سوم( که« وجود رابطی» گویند). بحث دیگر این است که آیا نسبت موجود است وجود رابط داریم یا نه؟ که در کتب مربوطه عنوان شده است.
اقتضا میکند که انسان، در مقابل هریک از دو قسم معانی مذکور، تعبیر خاص و عبارت مخصوصی را به کار ببرد. لذا واضع، در مقابل معانی مستقل، اسمها را و در مقابل معانی غیر مستقل، حروف و اسمای اشاره و ... را وضع نموده است. پس موضوع له حروف با موضوع له اسما کاملا متباین هستند.
هر کلمهای، چه اسم و چه حرف، دارای هیئتی و مادهای است، اما در اکثر موارد، ماده با هیئت معینی فقط یک وضع دارد (مثل انسان، فرس و ...) و گاهی هم ماده، وضعی جداگانه دارد و هیئت، جداگانه وضع دارد. هیئت هم، گاهی در جملات و مرکبات است و گاهی در مفردات، اما هیئت مرکبات گاهی هیئت جمله ناقص و مرکب ناقص است (مثل غلام زید) و گاهی هیئت جمله تام و مرکب تام است، مرکب تام هم گاهی جمله خبری و گاهی انشایی است؛ جمله خبری هم گاهی اسمیه است و گاهی فعلیه و ... این بخش را تا حدودی در امر دهم بازگو خواهیم کرد و توضیح خواهیم داد که وضع هیئت مرکبات چگونه است و هیئت مفردات مثل هیئت فعل ماضی و مضارع و امر، هیئت مصدر و هیئت مشتقات از قبیل اسم فاعل، مفعول، صفت مشبهه، صیغه مبالغه و ... و هکذا هیئتهای اعرابی از قبیل هیئت رفع، هیئت نصب و هیئت جر که هرکدام شکل خاصی به لفظ میبخشد مثل سه شکل بر، بر، بر، در یک ماده و هرکدام معنایی دارد: اولی به معنای نیکی کردن؛ دومی به معنای خشکی در مقابل بحر؛ و سومی به معنای گندم است.
بحث مفصلتر و بیشتر این بخش هم در امر نهم خواهد آمد، ولی در اینجا بهطور مجمل و سربسته میخواهیم دلالت اینها را بر نسبت و ربط بیان کنیم.
با دانستن این مقدمه، میگوییم از آنجا که معانی غیر مستقل و نسبتها و رابطهها انواع و اقسام گوناگون دارد، لذا در بعضی موارد، این نسبتها با یک لفظ معین و ماده و هیئت خاصی فهمانیده میشود و در بعضی موارد، با هیئت خاصی از قبیل هیئت فعل و یا هیئت مصدر و غیره و بعضی هم با هیئت اعرابی و علامات اعرابی فهمانیده میشود. پس ملاحظه میکنیم که اموری که بر معانی غیر مستقل (یعنی بر نسبتها)
دلالت میکنند، فراوان هستند.
مثال: وقتی میگوییم: «نزحت البئر فی دارنا بالدلو» در این مثال، چهار معنای اسمی و چهار معنای حرفی وجود دارد:
اما معانی مستقل: 1. کشیدن، با ماده نزح دلالت شده است، 2. البئر، 3. دار، 4. دلو.
اما معانی غیر مستقل یا نسبتها: 1. نسبت نزح به سوی فاعل معینی (که «متکلم» باشد)، 2. نسبت نزح به سوی مفعول معینی (که «بئر» باشد)، 3. نسبت نزح به سوی مکان معینی (که «دارنا» باشد)، 4. نسبت نزح به سوی آلت و ابزار معینی (که «دلو» باشد).
نسبت اولی به توسط هیئت فعل ماضی معلوم فهمانیده شده و نسبت دومی با هیئت اعرابی یعنی علامت نصب در آخر البئر و نسبت سومی و چهارمی با حرف «فی» و «ب» فهمانیده شده است.
از بیانات گذشته به این نتیجه میرسیم که اولا حروف هم، مانند اسما، به مقتضای حکمت وضع، دارای موضوع له هستند. ثانیا معانی اسما با معانی حروف تفاوت جوهری و ذاتی دارند و آن اینکه معانی اسما یک سلسله مفاهیم مستقل هستند، یعنی معانی که به تنهایی و بدون ضم ضمیمه قابل تصور است و طرف نسبت هم واقع میشود به خلاف معانی حروف که ذاتا غیر مستقل است و وابسته به طرفین و هرگز بدون مفهوم دیگر از قبیل سیر و بصره و کوفه قابل تصور نیست و از آن معنایی به ذهن نمیآید و چون معنای حرف معنای غیر مستقلی است، علما هر امر غیر مستقلی را به معنای حرفی تشبیه میکنند؛ مثلا میگویند: ممکنات در مقابل واجب الوجود، همانند معنای حرفی در مقابل معنای اسمی است. یا عناوین کلیهای که مرآتیت دارد و به ملاحظه افراد منظور نظر ذهن هستند، اینها نیز مثل معنای حرفی هستند؛ یعنی خود عنوان کلی مستقلا مد نظر نیست و تمام اموری که آلی هستند، چه در بخش معانی و مفاهیم ذهنیه و چه در بخش وجودات خارجی به معنای حرفی تشبیه میشود. یا مثلا هیئت مثل معنای حرفی است که بدون ماده یافت نمیشود.
از مطالب مذکور روشن شد که قول اول و ثانی در باب وضع حروف باطل است و حق با دسته سوم است؛ یعنی ثابت شد که حروف تنها مثل علامات اعرابی نیستند، بلکه دارای معنا هستند و معنایشان هم ذاتا غیر مستقل است که همان نسبت و ربط باشد.
پس موضوعلهها اتحاد ذاتی ندارند، بلکه تباین ذاتی دارند.
اینک دلیل دیگری برای رد قول اول معنای نظریه آخوند را میآوریم:
اگر حروف و اسما متحد المعنی بودند، نظیر انسان و بشر که مترادف و متحد المعنی هستند، پس باید صحیح باشد که ما به جای حروف، اسمای هم سنخ آنها را به کار ببریم و بالعکس؛ چه اینکه حکم همه مترادفها همین است. بنابراین باید بتوان به جای زید فی الدار، گفت زید الظرفیة الدار و به جای الابتداء خیر من الانتهاء گفت من خیر من الی در حالی که، بلا اشکال، چنین استعمالی غلط و بیمعناست.
صاحب کفایه از این ایراد اینگونه جواب میدهد: «دلیل اینکه این استعمال جا به جایی غلط است، آن نیست که موضوعلهها دوتاست، بلکه آن است که واضع از روز اول با ما شرط کرده است که اسم را استعمال نکن، مگر در موردی که آن معنا را مستقلا ملاحظه کنی و حروف را به کار نبر، مگر در مواردی که آن معنا را آلة للغیر لحاظ کنی و شما با این شرط واضع مخالفت میکنی، لذا این استعمال غلط میشود».
جناب مظفر در پاسخ میفرماید: اولا ما دلیلی نداریم که هرچه را واضع شرط نمود، بر ما لازم باشد که از شرط او تبعیت کنیم، مگر یک دسته از شرایط و آنها شرایطی است که خصوصیتی را در لفظ یا در معنای موضوع له موجب شود؛ مثلا اگر بگوید: «من انسان را وضع کردم برای حیوان ناطقی که عالم باشد»، یا بگوید: «کلمه الانسان را اگر با الف و لام باشد وضع کردم برای حیوان ناطق»، ما متابعت میکنیم؛ ما زاد بر این، متابعت او لازم نیست. ثانیا برفرض که واضع کسی باشد که واجب الاتباع است (مثلا خدا، رسول، امام، مرجع تقلید و ...) در این صورت، اگر ما با شرط و مخالفت کردیم، فقط باید معصیتکار و معاقب باشیم، نه اینکه کلام غلط باشد و بیمعنا؛ درحالیکه میبینیم با استعمال جابهجایی، کلام غلط میشود.
در این بخش توضیح بیشتری در درباره معانی حروف بیان میکنند و نقش ارزنده حروف را در کلام بیان میدارند: قبلا دانستی که موجودات دو دستهاند:
برخی از موجودات وجودشان فی نفسه است، یعنی مستقل در وجود هستند (کالجوهر و العرض).
برخی موجودات هم وجودشان لا فی نفسه است، یعنی متقوم به غیرند و غیر مستقل (کالنسب و الروابط).
حال بدان هر کلامی، حد اقل، مرکب از دو کلمه (و یا بیشتر) است. وقتی متکلم مفردات و کلمات یک کلام را جداجدا به کار میبرد، هرکدام از آنها یک کلمه مستقل و دارای معنای خاصی است و ارتباطی با دیگری ندارد و لذا مقصود متکلم را هم ادا نمیکند (مثل کتب، أنا، قلم)؛ اما هنگامی که یک سلسله حروف و هیئتهایی را در این مفردات پراکنده ایجاد و اضافه میکند، یک کلام واحد میشوند که کاملا منسجم و مفید مراد متکلم هستند (مثل کتبت بالقلم) و این ارتباط و پیوند، از ناحیه افزودن هیئت ماضی معلوم متکلم و افزودن باء و الف و لام پیدا شد.
با این حساب، میتوانیم بگوییم که نقش حروف، ایجاد رابطه و پیوند میان الفاظ و کلمات مستقل و بیربط است و مثل حروف در میان کلمات پراکنده، مثل نسبت در میان مفاهیم مختلف است. همان گونه که وجود نسبت، ربطدهنده و الفتدهنده معانی مختلف (مثل زید و قیام) به هم است. همچنین وجود حروف هم در میان الفاظ و کلمات، الفتدهنده و یکیکننده کلمات پراکنده است. پس بالاخره حروف، بر نسبت و رابطه ما بین کلمات دلالت دارد و از خود معنای مستقلی ندارد. شاهد گویا بر اینکه «معانی اسمی، مستقل فی نفسه هستند، به خلاف معانی حروف»، گفتار حضرت علی علیه السّلام در بیان تقسیم کلمات و تعریف هریک است.
میفرمایند:
الاسم ما أنبأ عن المسمی؛
اسم عبارت است از کلمهای که از خود مسما و ذات (مثل «زید») خبر
میدهد و حکایت میکند.
الفعل ما أنبأ عن حرکة المسمی؛
فعل عبارت است از کلمهای که از حرکت و کار مسما (مثل «ضرب» که حکایت میکند از زدن زید یا مثل «ذهب» که حاکی از رفتن زید است و ...) خبر میدهد.
الحرف ما أوجد معنی فی غیره؛
حرف عبارت است از کلمهای که معنایی را در غیر خودش ایجاد میکند و خودش دارای معنای مستقل نیست، بلکه بر نسبت ما بین دو چیز دلالت میکند. (البته این تعریف، با قول دوم در باب وضع هم سازگار است).
به دنبال بیان این مقدمه مفصل و تحقیق طولانی درباره معانی حروف، اینک به سراغ اصل بحث میرویم که آیا قسم ثالث از اقسام وضع، تحقق یافته یا خیر؟
جناب مظفر مدعی هستند که واقع هم شده و به حروف و اسمای اشاره و ضمایر و ... مثال میزنند و در خصوص حروف، مسئله را تبیین میکنند و در پایان میفرماید:
وضع بقیه هم از همین حال حروف دانسته میشود.
جناب مظفر مدعی است که وضع حروف، عام است و موضوع له آنها خاص. برای اثبات این مدعی، دو مقدمه ذکر میکنند. سپس به دو بیان، مقصود خویش را تبیین میکنند.
مقدمه اول: از مطالب قبل کاملا روشن میشود که حقیقت و واقعیت نسبت، صددرصد وابسته به طرفین آن (یعنی منتسبین) است؛ بهطوری که اگر از طرفین قطع نظر کنیم، بر روی نسبت خط بطلان کشیده شده و خودبهخود نابود میگردد و این مدعا را با دلیل (که لزوم تسلسل بود) ثابت کردیم. از این مقدمه، دو نتیجه اساسی میگیریم و آن اینکه:
اولا هر نسبتی، در خارج، با سایر نسبتها مباین است و به هیچ وجه قابل صدق بر دیگران نیست و الا «تقوم به طرفین» معنا نداشت.
ثانیا هر نسبتی، در وجود خود، یک موجود جزئی حقیقی است و نه کلی، به دلیل اینکه اگر کلی بود، خاصیت کلی آن است که قابل صدق بر افراد کثیر باشد و این با واقعیت نسبت، سازگار نیست؛ چون اگر قابل صدق باشد، معنایش آن است که این طرفین نسبت هم نبودند. در جای دیگر باز این نسبت هست چه؛ اینکه کلی طبیعی، در ضمن هر فردی، به عین وجود همان فرد، موجود است و نسبت چنین نیست.
مقدمه دوم: نسبتها و رابطهها، در عالم، نامتناهی است و حد و حصر ندارد؛ مثلا نسبت ابتدایی، هزاران مورد میتواند داشته باشد؛ مثل نسبت ابتدایی بین سیر و بصره، سیر و نجف، سیر و قم و همچنین نسبت ابتدایی تحصیل علم، اکل، نوم و نسبت ظرفی، انتهایی و ... واضع هرگز در هنگام وضع، نمیتواند تکتک این نسبتها را تصور کند و برای هرکدام وضع جداگانهای داشته باشد تا وضع خاص و موضوع له خاص بشود.
پس واضع، در هنگام وضع، ناگزیر است یک مفهوم کلی را تصور نماید و آن را عنوان و مرآت برای نسبتهای جزئی خارجی قرار دهد و به وسیله این عنوان، از آن نسبتهای خارجی جزئی حکایت کند و آنگاه، لفظ «من» یا «الی» را برای آن نسبتهای جزئی خارجی قرار دهد و وضع کند تا وضع عام و موضوع له خاص باشد.
اما باید توجه داشت که خود این عنوان و مفهوم کلی، خودش نسبت نیست، چون مستقلا قابل تصور است، بلکه خودش یک معنای اسمی است که برای نسبیتهای خارجی عنوان مشیر قرار گرفته است.
مثال: واضع، در هنگام وضع لفظ «من»، مفهوم کلی النسبة الابتدائیه را تصور نموده، سپس لفظ «من» را برای نسبتهای خارجی جزئی- که مثلا ما بین سیر و نجف است- وضع کرده است.
به عبارت دیگر، موضوع له حروف و نسبتها و رابطهها به حمل شایع است؛ یعنی مصداق نسبت است، نه به حمل اولی ذاتی.
توضیح مطلب: در منطق گفتهاند «در حمل، جهت اتحادی لازم است و جهت
تفاوتی». سپس حمل را به اقسامی تقسیم نمودهاند. یکی از آن تقسیمات، این است که حمل، یا حمل اولی ذاتی است یا حمل شایع صناعی.
حمل اولی ذاتی یعنی حمل مفهومی که موضوع و محمول، مفهوما با یکدیگر اتحاد دارند و تغایرشان اعتباری است (یعنی به اجمال و تفصیل است)؛ مانند:
الانسان حیوان ناطق.
حمل شایع صناعی آن است که موضوع و محمول، مفهوما متغایرند، ولی مصداقا اتحاد دارند و یکی هستند؛ مانند: زید عالم.
پس در حمل اولی، ملاک اتحاد در مفهوم است و در حمل شایع، اتحاد در مصداق.
با بیان این مقدمه، میگوییم ما یک نسبت ابتدایی داریم که به حمل اولی ذاتی، نسبت ابتدایی است؛ یعنی مفهوما نسبت است که با لفظ «النسبة الابتدائیه» از او حکایت میشود. ولی یک نسبت ابتدایی داریم که به حمل شایع صناعی، نسبت ابتدایی است؛ یعنی حقیقتا و خارجا نسبت ابتدایی است که هرگز به تنهایی قابل تصور نیست، بلکه مثلا نیاز به تصور سیر و نجف دارد. این نسبت را با لفظ «النسبة الابتدائیه» یا «الرابط» نمیتوان بیان کرد و حکایت نمود، بلکه با لفظ «من» از او حکایت میشود و قسم اولی فقط مفهوما نسبت است؛ یعنی معنای نسبت ابتدایی را دارد؛ در مقابل نسبت انتهایی و استعلایی و ... ولی مصداقا نسبت نیست، بلکه طرف نسبت است. لذا «النسبة الابتدائیه نسبة بالحمل الاولی و لیس بنسبة بالحمل الشائع الصناعی».
حال، حروف، برای آن مفهوم کلی مستقل- که هرگز در خارج یافت نمیشود- وضع نشده، بلکه برای این نسبتهای جزئی وضع شده است که همواره متقوم به طرفین است و هیچگاه جدای از منتسبین، قابل تصور و تحقق نیست.
پس ما یک نسبت داریم که با کلمه «النسبة و الرابطة» از او حکایت میشود و به حمل اولی نسبت است (یعنی مفهوما نسبت است). ولی یک نسبة داریم که با حروف و هیئتها از آن حکایت میشود و آن عبارت است از همان نسبت به حمل شایع و مصادیق نسبت حروف برای اینها وضع شده، نه برای آن اولی.
حال در اسمای اشاره و ضمایر و ... هم مطلب همین است که وضع عام است و موضوع له خاص؛ یعنی واضع، در هنگام وضع کلمه «هذا»، مفهوم کلی مفرد مذکر را تصور کرده که: «بذا لمفرد مذکر اشر». سپس لفظ «هذا» را برای افراد و مصادیق مفرد مذکر قرار داده است (که هذا الرجل، هذا الفرس، هذا الکتاب، و ... باشد).
ضمنا حروف، موضوع له جداگانهای به جز استعمالات ندارند؛ همان استعمال و وضع یکی است (کما قاله النائینی).
تا به حال درباره «وضع» گفتوگو میشد. البته ابعاد دیگری از «مبحث وضع» مانده که در آینده مطرح خواهد شد. اینک قدری درباره استعمال گفتوگو میکنیم. قبل از هر چیزی باید فرق ما بین وضع و استعمال را بدانیم. وضع و استعمال دو فرق دارند:
الف. در رتبه: رتبه وضع، بر رتبه استعمال مقدم است. ابتدا واضع، لفظی را برای معنایی وضع میکند و سپس دیگران آن لفظ را در همان معنا استعمال میکنند و شاهد مطلب، مطابقه تقدیری در منطق است که لفظ برای معنایی وضع شده، ولی هیچگاه در آن معنا استعمال نشده، بلکه همواره در جزء آن یا خارج لازم آن استعمال شده است.
ب. وضع همیشه همراه با معنای حقیقی است، ولی استعمال، اعم است؛ گاهی در معنای حقیقی و گاهی مجازی.
با دانستن این مطلب، میگوییم: استعمال بر سه قسم است:
حقیقی که عبارت است از استعمال لفظ در معنای موضوع له (کالاسد فی الحیوان المفترس).
مجازی که عبارت است از استعمال لفظ در غیر موضوع له با رعایت مناسبت و مشابهت و قرینه (کالاسد فی الرجل الشجاع).
غلط که عبارت است از استعمال لفظ در غیر موضوع له بدون هیچ مناسبت (کالاسد فی الجسم السیال البارد بالطبع).
در اینجا بحث کوتاهی درباره «استعمال مجازی» داریم و آن اینکه میگوییم همه
قبول دارند که استعمال لفظ در معنای مجازی، صحیح است، اما اختلاف در این است که آیا این صحت استعمال، تابع اذن و ترخیص واضع است و دایر مدار علایق بیست و پنجگانهای که در علم بیان مذکور است و خود واضع اینها را اذن داده و وضع نوعی دارند یا اینکه صحت استعمال، تابع ذوق و طبع انسان است تا طبع انسانی چه بپسندد و هرکجا طبع انسان، استعمالی را حسن شمرد و دلپذیر بود، استعمال صحیح باشد و هرکجا طبع تقبیح کرد، استعمال صحیح نباشد؟
در اینجا دو نظریه وجود دارد؛ جمعی- که مشهور قدما باشند- قول اول را پذیرفتهاند و لذا قائل به «وضع نوعی» هستند و جمعی- که مشهور متأخرین از اصولیان باشند- قول ثانی را گفتهاند (مثل آخوند و نایینی). جناب مظفر میفرماید:
به نظر ما قول ثانی رجحان دارد.
و بر این مطلب، یک دلیل و یک مؤید میآورد.
اما دلیل: این یک امر وجدانی است. هرکس به وجدان خود مراجعه کند، مییابد که استعمال کلمه «اسد» در مورد «رجل شجاع» صحیح و دلپسند است؛ خواه واضع اجازه بدهد و خواه ندهد. متقابلا استعمال «اسد» در مورد انسانی که دهانش بدبو است، صحیح و طبعپسند نیست؛ و لو واضع این را اجازه بدهد. پس تابع ترخیص واضع نیست.
مثال دیگر: حاتم طایی، انسان جواد است و فرضا قد بلند هم هست. اما استعمال «حاتم» در مورد «زید جواد» و «عمر و جواد و ...» حسن است و طبعپسند؛ و لو واضع منع کند. متقابلا استعمال «حاتم» در مورد رجل قدبلند، حسن نیست؛ و لو واضع اذن بدهد. پس تابع اذن او نیست.
مثال دیگر: اطلاق لفظ «قمر» بر شخص حسن الوجه و زیبا، صحیح است و لو واضع منع کند.
اما مؤید: شاهد بر اینکه «صحت استعمال، تابع طبع و ذوق است» این است که میبینیم اغلب معانی مجازی، در لغات مختلف مورد اشتراک است؛ یعنی اهل لغتهای مختلف، با یکدیگر اختلاف زبانی دارند. با این وجود در مقام استعمال
مجازی، باهم اتفاقنظر و اشتراک دارند؛ مثلا در تمام زبانها، از «رجل شجاع» تعبیر به «اسد» میکنند؛ چون مناسبت دارد. یا از رجل «بلید» تعبیر به «حمار» میکنند. یا از «ضرب شدید» تعبیر به «قتل» میکنند. یا از «رجل مکار» تعبیر به «روباه» میکنند.
تبصره: الکلام فی المجازات: فیها ثلاثة اقوال: 1. لها وضع نوعی من حیث المادة و الهیئة، 2. القول بان استعمالها فی المعنی المجازی لا ربط له بالواضع بل هو منوط باستحسان طبع المستعمل، 3. القول بان الالفاظ لم تستعمل فی غیر ما وضعت له اصلا حتی فی المجازات ... (حقیقة ادعائیه سکاکی).
آیا دلالت وضعی، تابع علم به وضع است یا تابع اراده متکلم. چند مقدمه:
در منطق گفتهاند: دلالت سه قسم است: الف. عقلی، ب. طبیعی، ج. وضعی، از این اقسام، قسم سوم مورد بحث است.
دلالت وضعی، بر دو قسم است: الف. لفظی، ب. غیر لفظی؛ و هر دو مورد بحث است.
دلالت وضعی لفظی را علما گوناگون تقسیم کردهاند؛ مشهور گفتهاند: دلالت وضعی لفظی دو قسم است: الف. تصوری، ب. تصدیقی.
دلالت تصوری عبارت است از اینکه ذهن انسان، به مجرد شنیدن یک لفظ از هر گویندهای به معنای موضوع له آن لفظ منتقل شود و آن معنا را در ذهن خود تصور کند؛ خواه این معنا مقصود گوینده باشد و یا این معنا را اصلا اراده نکرده باشد. دو مثال:
الف. همه مواردی که متکلم، لفظ را در معنای مجازی استعمال کرده و معنای حقیقی را اصلا اراده و قصد نکرده است، ولی به مجرد گفتن «اسد»، معنای حقیقی آنهم در ذهن شنونده خطور میکند.
ب. شخصی که معنای کلام را قصد نکرده است، بلکه سهوا و از روی فراموشی گفته «زید» و یا در خواب گفته «زید» و یا میخواسته بگوید «عمرو»، ولی گفته «زید».
در همه اینها معنای لفظ «زید» به ذهن شنونده خطور میکند؛ با اینکه هرگز قصد و ارادهای نبوده است. پس دلالت تصوری، تابع اراده نیست.
دلالت تصدیقی عبارت است از دلالت کردن لفظ بر اینکه معنای آن، مراد و مقصود متکلم بوده و متکلم قصدش تفهیم این معنا به مخاطب بوده است؛ مثلا وقتی میگوید: «زید قائم» یا «افعل کذا»، شما علاوه بر تصور معانی این مفردات، میخواهید تصدیق هم بکنید که معنای این کلام، مراد متکلم هم بوده و به همین مناسبت، نام آن را تصدیقی میگذارند؛ یعنی تصدیق السامع. و حکمه بان هذا المعنی مراد للمتکلم.
در دلالت تصوری، دو شرط وجود دارد: 1. لفظ، برای این معنا وضع شده باشد، 2. سامع هم، به وضع علم داشته باشد.
احراز چهار امر در دلالت تصدیقی لازم است: 1. سامع احراز کند که متکلم، در مقام بیان و تفهیم مقصودی برآمده و گفته است: «اضرب زیدا»، نه اینکه میخواسته حرف «ض» را صحیح ادا کند یا حرف «ز» را از سر زبان ادا کند، 2. احراز کند که متکلم، جدی سخن میگوید و شوخی ندارد، 3. احراز کند که متکلم، شعور و توجه به محتوای کلامش داشته و این معنا را هم قصد کرده است؛ نه اینکه بیتوجه ادا نموده است، 4. در کلام متکلم هم، قرینهای برخلاف ظاهر کلام اقامه نشده باشد و الا معنای حقیقی مراد نبوده، بلکه معنای مجازی (برطبق قرینه) مراد خواهد بود؛ مثلا نگفته باشد «جئنی بأسد رامی». پس از احراز این امور، میتواند تصدیق کند که متکلم، این معنا را اراده کرده است.
بعضی از علما (مثل مرحوم نایینی) دلالت وضعی لفظی را سه قسم نمودهاند:
احتمال دارد ما اقسام دلالت را چهار قسم کنیم: 1. ظهور تصوری یا ذاتی، 2. ظهور تصدیقی بدوی و متزلزل، 3. ظهور تصدیقی مستقر غیر کاشف، 4. ظهور تصدیقی مستقر کاشف از مراد جدی.
بعضیها (مثل صاحب محاضرات، نهایة الدرایة، خواجه طوسی و مرحوم مظفر) فرمودهاند:
دلالت وضعی، در دلالت تصدیقی کاشف منحصر است.
شهید صدر میگوید: «دلالت وضعی، در دلالت تصوری منحصر است».(1)
متن بیان ایشان این است: «فاتضح ان الدلالة الوضعیة بناء علی مسلک المختار فی الوضع لا تکون الا تصوریة و اما الدلالة التصدیقیة للکلام فهی غیر وضعیة بل سیاقیة قائمة علی اساس امارة نوعیة و هی الغلبة فان الغالب فی حال العاقل الملتفت ان لا یأتی باللفظ علی سبیل لقلقة لسان و انه یقصد به اقوی المعانی ارتباطا به فی عالم التصور».
ملاحظه شد که حدود پنج مشرب مختلف در باب تقسیمبندی دلالت وضعی وجود دارد.
با دانستن این مقدمات، بحث در این است که آیا دلالت وضعی، تابع «علم به وضع» است یا تابع «اراده»؟
مشهور میگویند تابع «علم به وضع» است و عدهای میگویند تابع «اراده» است.
جناب مظفر ابتدا تقریبا بین این دو مسلک جمع میکند به اینکه:
آنها که میگویند تابع علم به وضع است، مرادشان دلالت تصوری است و آنها که میگویند تابع اراده است، مقصودشان دلالت تصدیقی است.
سپس نظر خود را بیان میکنند میفرمایند:
حق آن است که دلالت وضعی (چه لفظی و چه غیر لفظی) تابع اراده است.
تا آنجا که ما میدانیم اولین کسی که متوجه این مطلب شد، خواجه طوسی است.(2)البته قبل از خواجه، ابن سینا هم گفته است: «الدلالة الوضعیة تتعلق بارادة اللفظ الجاریة ...».(3)
1) بحوث فی علم الاصول، ج 1، ص 105.
2) متن بیان خواجه اینچنین است:« دلالة اللفظ لما کانت وضعیة کانت بارادة المتلفظ الجاریة علی قانون الوضع فما یتلفظ به و یراد منه معنی ما و یفهم عنه ذلک المعنی یقال انه دال علی ذلک المعنی و ما سوی ذلک المعنی مما لا تتعلق به ارادة المتلفظ و ان کان ذلک اللفظ او جزء منه بحسب اللغة او لغة اخری او بارادة اخری یصلح لان یدل علیه فلا یقال انه دال علیه».( شرح منطق الاشارات، بحث تعریف المفرد و المرکب).
3) ر. ک: محاضرات، ج 1، ص 105- 106؛ حقایق الاصول، ج 1، ص 38- 39.
دلیل مطلب آن است که به عقیده ما، دلالت در یک قسم- که دلالت تصدیقی باشد- منحصر است اما دلالت تصوری حقیقتا دلالت نیست و مسامحتا نام آن را دلالت میگذارند؛ بلکه دلالت تصوری، از باب تداعی معانی است؛ یعنی در اثر کثرت استعمال، ذهن انسان با معنای این لفظ انس گرفته و طوری است که تا لفظ را میشنود، آن معنا به ذهنش میآید و به قول مرحوم محقق اصفهانی: «انتقال عادی است نه وضعی».(1)
تداعی معانی، یکی از کارهای ذهن است و عبارت است از یادآوری صورتهای انبار شده در ذهن که به مناسبتهای مختلف، آن صور را ذهن ما احضار کرده و خاطرات گذشته را تداعی میکند.(2)
بنابراین، اگر دلالت را تقسیم میکنند به تصوری و تصدیقی، این تقسیمبندی غلط است و تقسیم الشیء است الی نفسه و غیره و مثل آن است که بگوییم: «الانسان اما انسان اما عالم».
سؤال: به چه دلیل میگویید دلالت در تصدیقی منحصر است؟
جواب: دو بیان، 1. دیگران از راه «حکمت وضع» پیش آمدهاند و گفتهاند: لما کان الغرض الباعث للواضع علی الوضع قصد تفهیم المعنی من اللفظ و جعل آلة لاحضار معناه فی الذهن عند ارادة تفهیمه فلا موجب لجعل العلقة الوضعیة و اعتبارها علی الاطلاق حتی فی اللفظ الصادر عن لافظ غیر شاعر کالنائم و المجنون و نحوهما فان اعتباره فی مثل هذه الموارد من اللغو الظاهر.(3)
ما در منطق گفتهایم که دلالت عبارت است از اینکه دال از وجود مدلول کشف بکند و آن مدلول را به ما نشان بدهد و در نتیجه از علم به دال، علم به مدلول پیدا شود؛ خواه دال لفظ باشد یا غیر لفظ و این کاشفیت، در دلالت تصوری نیست. در آنجا فقط یک خطور ذهن و انتقال ذهن هست، اما از
وجود مدلول کشف نمیکند؛ چون و لو مدلولش وجود نداشته باشد، دلالت در ذهن متکلم پیدا میشود.
مثال 1. مطرقه (یعنی «زنگ در منزل») وضع شده است به منظور کشف از اینکه شخصی پشت در آمده و با اهل منزل کار دارد. هنگامی که در منزل به صدا در میآید، وقتی دلالت برآن معنا دارد که «دو علم» برای سامع پیدا شود: الف. بداند که کوبندهای هست، ب. بداند که این طارق، اراده و قصدی دارد و با اهل منزل کار دارد. هنگامی که علم دوم پیدا شد، برمیخیزد و ترتیب اثر میدهد و طارق را اجابت میکند و الا هرگز ترتیب اثر نمیدهد؛ مثلا اگر از «تصور کوبیدن در» شخصی را تصور کند و این انتقال ذهن پیدا شود؛ ولی «علم به قصد» نباشد، حرکت نمیکند تا او را اجابت کند؛ چون گاهی این صدا از وزش باد پیدا میشود و ... هکذا در دلالت الفاظ وقتی متکلم میگوید: «اضرب زیدا»، تا مخاطب آن چهار امر را (مخصوصا امر سومی را که:
متکلم معنای کلامش را «اراده» کرده است) احراز نکند، هرگز ترتیب اثر نمیدهد و کلام متکلم در نزد او ظهور در معنایی پیدا نمیکند.
مثال 2. علایم راهنمایی که در جادهها و کنار خیابانها نصب میشود، هرکدام برای دلالت بر معنایی وضع شدهاند؛ مثلا جاده بسته است یا مسیر جاده به سمت راست یا چپ است و ... اما چه وقتی بر این معنا دلالت میکند؟ هنگامی که واضع این علایم را با نظم و ترتیب خاصی کنار جاده نصب کند؛ به طوری که بینندگان یقین کنند که قصد واضع هدایت مسافران بوده است. آنگاه، ترتیب اثر میدهند. اما اگر همین علایم کنار جاده افتاده باشد یا در مغازه نقاش و تابلونویسی گذاشته شده باشد، با دیدن آن معنا خطور میکند، ولی هرگز ترتیب اثر نمیدهد؛ چون علم به اراده و قصد در کار نیست و فقط میداند که در آینده دلالت خواهد کرد، ولی بالفعل دلالتی ندارد.
پس خلاصه دلالت منحصر است به دلالت تصدیقی.
مفردات دو دستهاند: الف. جوامد، ب. مشتقات.
جوامد، به ماده و هیئت خود، یک وضع بیشتر ندارند (کالانسان و الحجر و ...)؛ اما
مشتقات دارای دو نوع وضعاند: 1. به ماده خود وضع دارند، 2. به هیئت خود وضع دیگری دارند؛ مثلا ضرب به مادهاش- که «ض»، «ر»، «ب» باشد- بر «زدن» دلالت میکند و به هیئت خود- که بر وزن «فعل» و دارای سه «فتحه متوالی» است- بر نسبت حدث ضرب به سوی فاعلی از فاعلها در زمان گذشته دلالت میکند.
همانطوریکه در مباحث قبل ذکر کردیم، وضع دارای سه تقسیم است: تقسیم یک و دو قبلا گذشت؛ اینک تقسیم سوم: وضع، به اعتبار لفظ موضوع، به دو قسم منقسم میشود: 1. شخصی، 2. نوعی.
در مبحث چهارم گفتیم که اولا واضع، در هنگام وضع، باید معنای موضوع له را تصور کند و ثانیا تصور معنا هم، به دو گونه ممکن است: گاهی به نفسه و تفصیلا و گاهی بوجهه و اجمالا.
در اینجا نیز میگوییم که واضع، در هنگام وضع، باید لفظ موضوع را تصور نماید و الا وضع، محال است. حال، تصور لفظ هم دوگونه است: گاهی لفظ را به نفسه و تفصیلا تصور میکند و گاهی به وجهه و اجمالا. اولی را وضع شخصی گویند که شخص همین وضع را تصور نموده است و دومی را وضع نوعی گویند؛ چون نوع و کلی را تصور کرده است، نه شخص را (البته موضوع، یا شخصی است یا نوعی، ولی مسامحتا گفته وضع ...).
وضع شخصی، مانند زید، انسان و ... (که «زید» مثال برای وضع خاص و موضوع له خاص است و «انسان» برای وضع عام و موضوع له عام).
وضع نوعی را مرحوم مظفر به وضع هیئتها مثال میزنند (مثل هیئت فعل ماضی یا مضارع یا اسم فاعل و ...). توضیح آنکه: از طرفی هیئت و وزن، همانند نسبت است؛ همان گونه که نسبت، به تنهایی قابل تصور نبود و همیشه همراه با منتسبین تصور میشد، همچنین هیئت هم، صددرصد متقوم به مادهای از مواد است و به تنهایی قابل تصور نیست، بلکه همواره باید در ضمن مادهای از مواد باشد؛ مثل «ضرب» که هیئت ماضی معلوم را دارد و دارای فتحههای متوالی در کنار ماده «ض»، «ر» و «ب» است. از طرف دیگر، مواد، نامتناهی است (همانند نسبتها) و حد و حصر ندارد؛ مثلا
دو حرف یا سه حرف از حروف الفبا را باهم ترکیب میکنند که معنای خاصی میدهد (ن- ص- ر، ض، ر، ب، ...) و چون نامتناهی است و واضع نمیتواند تکتک آنها را تصور کند و برای همهشان وضع داشته باشد، ناگزیر از عنوان به نحو وضع عام و موضوع له خاص مشیر میشود؛ یعنی یک عنوان کلی را تصور میکند و او را مرآت افراد قرار میدهد؛ مثلا میگوید هر هیئتی که بر وزن «فعل» باشد، در ضمن هر مادهای که باشد، آن را واضع برای دلالت بر نسبت فعل به سوی فاعل در گذشته وضع کرده است؛ و هکذا هر هیئتی که بر وزن «فاعل» باشد، برای من صدر عنه الفعل یا هیئت مفعول را لمن وقع علیه الفعل وضع کرده است و ... آنگاه هیئت ضرب بر وزن فعل است هیئت نصر، منع و ... همه وضعشان مشخص میگردد. حال ادبا مشیر را، از روز اول، عنوان فعل یفعل قرار دادهاند و سایر افعال را با آن میسنجند و خود این عنوان، جنبه مرآتیت دارد و معنای اسمی آن در مقابل سایر افعال مراد نیست. اگر از روز اول، ضرب را عنوان مشیر قرار میدادند، امروز فعل را با آن میسنجیدیم و ... دیگران، برای وضع نوعی به وضع- مجازات- که در امر هفتم به آن اشاره کردیم مثال زدهاند.
تا به حال با «وضع مفردات به موادها و هیئتها» آشنا شدیم و دانستیم که مواد مفردات، وضعشان شخصی است و هیئت مفردات، وضعشان نوعی است (خلافا للآخوند). اینک درباره وضع مرکبات و جملات ترکیبی بحث میکنیم.
جملات انواع و اقسامی دارند؛ مثلا مرکبات ناقص- که خود اقسامی دارند- و مرکبات تامه انشایی، مرکبات تام خبری و آنهم اقسامی دارد: جمله حملی، جمله شرطی. جمله خبری حملی هم اقسامی دارد: جمله اسمیه، جمله فعلیه. همه اینها جدا جدا قابل بحث و بررسی است و لکن جناب مظفر یک مبحث کلی دارد و شهید صدر، در جلد اول بحوث فی علم الاصول، اینها را تفصیلا طرح کرده است (فراجع). حال آنچه مربوط به اینجاست.
در مورد مرکبات یا جملات ترکیبی، سه قسم وضع متصور است که عبارتاند از:
الف. وضع مفردات جمله ترکیبی چه با ماده و چه به هیئت خود؛ مثلا در جمله «زید قائم»، «زید» برای ذات و «قیام» برای دلالت بر این عرض خاص وضع شده است؛ و هیئت «قائم»- که بر وزن «فاعل» است- برای دلالت بر فاعل فعل و من قام به القیام وضع شده است. پس مفردات، سه وضع پیدا کرد.
ب. وضع هیئت ترکیبی. مثلا هیئت ترکیبی قضیه حملی بر ثبوت شیء لشیء یا سلب شیء عن شیء دلالت میکند. این از مفردات حاصل نمیشود، بلکه از هیئت ترکیبی جمله حاصل میشود. یا مثلا هیئت ترکیبی نکره، در سیاق نفی، مفید عموم است. یا مثلا هیئت ترکیبی قضیه شرطی و جمله شرطی بر ارتباط و ملازمه ما بین مقدم و تالی دلالت دارد. یا مثلا تقدیم ما حقه التأخیر مفید حصر و اختصاص است (مثل إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ). این معنا، از هیئت تقدیم فهمیده میشود، نه از مفردات و مواد. هیئت ترکیبی جملات هم، مثل هیئت مفردات، دارای وضع نوعی است؛ یعنی هیئت ترکیبی ما بین مبتدا و خبر، دال بر ثبوت یا سلب شیء عن شیء است؛ خواه در ضمن ماده «زید و قیام» یا در ضمن «عمرو و جلوس» باشد و هکذا ...
(این دو قسم وضع صحیح و ضروری است).
ج. وضع مجموع مرکب از مفردات و هیئت ترکیبی جمله. بحث در این قسم سوم از وضع است که آیا جملات ترکیبی، رویهمرفته هم، یک وضع جداگانهای دارند یا ندارند؟ بعضیها گفتهاند، و یا ظاهر عبارتشان میفهماند، که مجموع هم وضع جدایی دارد.
جناب مظفر میفرماید:
علاوه بر دو وضع فوق، وضع ثالثی در کار نیست؛ به جهت اینکه هدف از وضع الفاظ و جملات، افاده کردن مقاصد به دیگران است؛ و با همان وضع اول و دوم، این هدف تأمین میگردد و نیازی به وضع ثالث نداریم؛ پس وضع ثالث، لغو و بیهوده خواهد بود».
در پایان میفرماید:
شاید مراد آن بعض العلماء هم همین است که جمله ترکیبی به هیئت خود
وضع دیگری دارد؛ علاوه بر مواد، ولی تعبیرش قاصر است و چنین به ذهن میزند که میخواهد بگوید مجموع، وضع جداگانهای دارند که اگر مرادش این باشد، نزاع ما با او لفظی خواهد بود (تم الوضع بحقیقتها و اقسامها).
انسان، نسبت به معنای یک لفظ، سه حالت دارد:
گاهی یقین دارد که این لفظ، برای آن معنا وضع شده است؛ مثلا «اسد للحیوان المفترس». در این صورت، استعمال «اسد» در این معنا، حقیقت خواهد بود و لا کلام فیه. این یقین، از دو راه برای انسان حاصل میگردد: الف. از راه اینکه انسان خودش از اهل لغت باشد و یا خودش واضع این لفظ برای آن معنا باشد. ب. از راه نص اهل لغت؛ مثلا عربها بگویند: «ما فلان لفظ را برای فلان معنا وضع کردهایم».
گاهی یقین دارد که فلان لفظ، برای فلان معنا وضع نشده است. در این صورت، میان معنای حقیقی آن لفظ و این معنا اگر مناسبتی و علاقهای باشد (کالحیوان المفترس و الرجل الشجاع)، استعمال آن لفظ در این معنای غیر موضوع له صحیح و مجاز است و اگر مناسبتی نباشد، استعمال غلط است (کالاسد فی الجسم السیال ...).
این هم لا کلام فیه.
ما معتقدیم که الفاظ و کلمات (حتی کلام اللّه مجید) حادث هستند (خلافا للاشاعره)؛ یعنی نبودند و بعدها به وجود آمدند. باز همه میدانیم که هر امر حادثی محتاج به علت محدث و موجد است و محال است که شیئی بدون علت و سبب یافت شود. نیز میدانیم که وقتی خود الفاظ حادث بودند، به طریق اولی دلالت الفاظ بر معانی هم، از جمله حوادث عالم خواهد بود و آنهم نیازمند سبب و علت است و سبب آن، خالی از این سه امر نیست: 1. ارتباط ذاتی و مناسبت ذاتی، 2. ارتباط وضعی و علقه وضعی، 3. قرائن حالی و مقالی. قرینه مقالی یا لفظی یا سمعی مثل رأیت اسدا یرمی و قرینه حالی مثل صدور کلام از مولای حکیم که بر اراده اطلاق قرینه است و الا قیدش را ذکر میکرد.
از این احتمالات سهگانه، احتمال اول قبلا در امر اول مقدمه باطل شد. قسم دوم به معانی حقیقی و قسم سوم به معانی مجازی مربوط میشود.
با دانستن این مقدمه، درباره تبادر (که علامت اول است) سه بحث داریم:
الف. تعریف تبادر، ب. اقسام تبادر، ج. اشکال تبادر و جواب آن.
تبادر، سبقت گرفتن یک معنا به ذهن انسان در مقابل سایر معانی است. در ذهن ما هزاران معنا انبار شده است. انسان وقتی لفظ خاصی را میشنود، یکی از آن معانی ذهنی زودتر از همه حاضر شده و خود را بر آیینه لفظ عرضه میکند. این تبادر است.
تبادر دو قسم است: 1. تبادر یک معنا از نفس لفظ بدون هیچگونه قرینهای (مثل تبادر حیوان مفترس از رأیت اسدا)، 2. تبادر معنا از لفظ به کمک قرینه (مثل رأیت اسدا یرمی) که با آمدن قرینه، معنای مجازی تبادر میکند.
قسم اول، علامت حقیقت بودن است، نه قسم دوم.
تبادر بر علم به وضع متوقف است؛ و علم به وضع هم بر تبادر متوقف است. و هذا دور.
تبادر کردن یک معنا به ذهن، سبب میخواهد و آن سبب، عبارت است علم به وضع. تا شنونده به وضع لفظ برای این معنا، علم نداشته باشد، هرگز این معنا به
ذهنش تبادر نمیکند. اگر معنای کلامی را نداند که به او ناسزا میگویند یا در حق او دعا میکنند، برایش مساوی است، چون نمیداند. پس تبادر بر علم به وضع متوقف است. از طرف دیگر، ما میخواهیم معنای حقیقی و علم به وضع را هم توسط همین تبادر ثابت کنیم. پس علم به وضع هم بر تبادر متوقف است. و هذا دور مصرح و هو باطل.
جواب از اشکال دور، دو بخش دارد: 1. نسبت به عالم به وضع و کسی که از اهل همان لغت است، 2. نسبت به جاهل به وضع و کسی که از اهل لغت دیگر است.
بیان اجمالی جواب نسبت به عالم: متوقف علیه غیر از متوقف است. به عبارت دیگر، تبادر بر علم اجمالی به وضع متوقف است؛ اما علم اجمالی به وضع، بر تبادر متوقف نیست، بلکه علم تفصیلی به وضع، موقوف بر تبادر است.
(علم تفصیلی به وضع- تبادر- علم اجمالی ارتکازی)؛ فلا دور.
بیان تفصیلی: هر فردی از افراد بشر که در کنار جمعیتی زندگی میکند، چه از آغاز طفولیت همراه آنها باشد، چه بعدها به میان آن قوم مهاجرت نموده باشد، ناگزیر است که از همان الفاظ و کلماتی که میان آن دسته متداول و رایج است، برای افاده مقاصدش استفاده کند. کمکم، در اثر انس فراوان، معانی این الفاظ در ذهن آن انسان مرتکز میشود و ریشه میدواند، به طوری که هرگاه آن لفظ را میشنود، معنای خاصش به ذهن او تبادر میکند. از آنجا که ذهن انسان، انبار معانی کثیر است و از طرفی انسان همواره در حال التفات و توجه به آن معانی نیست، بلکه چهبسا به طور کلی غافل از آن است، اما معنا در ذهن او هست، اینجا علم اجمالی ارتکازی دارد. اما معنا، تفصیلا و با جمیع خصوصیات، در ذهنش حاضر نیست. هنگامی که لفظ را میشنود، آن معنای مرتکز، تفصیلا و بدون نیاز به قرینه در ذهنش حضور مییابد؛ یعنی علم اجمالی، سبب تبادر شد و تبادر، سبب علم تفصیلی به وضع.
این اجمال و تفصیل، غیر از آن علم اجمالی و تفصیلی کتاب القطع است و مراد این است که گاهی انسان مطلبی را میداند، لکن توجه به علم خودش ندارد؛ گاهی باید ساعتی تفکر کند تا به آن مطلب توجه پیدا کند. مراد از تفصیل، آن است که انسان میداند و به دانستهاش هم با همه خصوصیاتش توجه دارد. یکی از راههای توجه به آن
ارتکاز، تبادر است.
نسبت به انسان جاهل تبادر معنا در ذهن خود او معقول نیست، لجهله بالوضع.
پس تبادر نسبت به خود او تحقق ندارد. نسبت به او تبادر معنا در نزد اهل لغت علامت حقیقت است؛ مثلا شخص فارسیزبان، نمیداند که در لغت عرب کلمه «ماء» برای چه معنایی وضع شده، اما ملاحظه میکند که عربها وقتی کلمه «ماء» را بدون هیچ قرینهای به کار میبرند، ذهن مخاطبشان متوجه آن جسم سیال بارد بالطبع میشود و آن معنا تبادر میکند. از این راه، فارسیزبان، میفهمد که کلمه «ماء» در لغت عرب، معنایش «آب» است. باز هم دور مرتفع میگردد؛ به جهت اینکه «علم به وضع» انسان فارسیزبان، بر «تبادر معنا» در ذهن عربزبان متوقف است؛ اما «تبادر معنا» در ذهن عرب، بر «علم به وضع» فارسیزبان متوقف نیست بلکه بر «علم به وضع» خودش متوقف است. فما هو المتوقف غیر ما هو المتوقف علیه (فلا دور).
دومین علامتی که برای تمیز حقیقت از مجاز ذکر کردهاند، علامت صحت سلب و عدم آن یا صحت حمل و عدم آن است؛ به این معنا که اگر حمل لفظ برآن معنای مشکوک فیه- که شک داریم که لفظ برای آن وضع شده یا نه- صحیح بود، میفهمیم که این لفظ برای این معنا وضع شده و اگر حمل صحیح نبود، میفهمیم که وضعی در کار نیست و اگر احیانا استعمال میشود، مجازی است و باز اگر سلب این لفظ از آن معنای مشکوک صحیح نبود، میفهمیم که این لفظ برای این معنا وضع شده و الا فلا.
جناب مظفر میفرماید:
مطلب، به این مقدار، ناتمام است و باید کاملا مسئله را تجزیه و تحلیل کنیم تا حقیقت، عریان و برهنه چهره بنماید.
در اینجا بیان چند مقدمه ضروری است:
موضوع و محمول مفهوما اتحاد دارند و تغایرشان اعتباری است (یعنی به اجمال و تفصیل است). این قسم را حمل اولی ذاتی گویند. گاهی نیز مفهوما متغایرند و مصداقا اتحاد دارند که این، حمل شایع صناعی است.
نسبت حمل اولی با حمل شایع، از نسب اربعه تباین کلی است.
در حمل اولی، موضوع و محمول همواره تساوی دارند، ولی در حمل شایع ممکن است تساوی باشد یا عموم مطلق و یا من وجه.
حمل اولی ذاتی، در حمل تمام ذاتیات شیء بر خود ذات (مثل الانسان حیوان ناطق) منحصر است. اما حمل شایع، در محدوده جزء ذاتیات و نیز خارج ذات است (مثل الانسان حیوان؛ الانسان ناطق؛ الانسان کاتب و ...).
با توجه به این مقدمات، میگوییم که برای شناختن حقیقت از مجاز، آن معنای مشکوک فیه الوضع را با لفظ خاصی تعبیر نموده و موضوع قرار میدهیم و این لفظ را که شک در وضعش لذلک المعنی داریم، محمول قرار میدهیم. سپس سه مرحله آزمایش روی آن انجام میدهیم که نتیجه هر آزمایش و تجربهای، با نتیجه آزمایش دیگر متفاوت خواهد بود:
در مرحله اول، به حمل اولی ذاتی آزمایش میکنیم که ملاکش اتحاد در مفهوم و تغایر اعتباری است. اگر دریافتیم که این لفظ برآن معنا صحت حمل به حمل اولی دارد و عدم صحت سلب دارد، تفصیلا یقین میکنیم که این لفظ برآن معنا وضع شده (کالاسد للحیوان المفترس؛ که میگوییم «الحیوان المفترس اسد» و «الحیوان الناهق حمار»). و اگر دیدیم که صحت حمل به حمل اولی ندارد، بلکه صحت سلب دارد، تفصیلا میفهمیم که این معنا موضوع له این لفظ است و استعمالش در آن مجازی است (کالاسد للرجل الشجاع که میگوییم «الرجل الشجاع، لیس باید چون اسد، یال و دم دارد و ذات القوائم الاربع است و رجل شجاع، راست قامت بوده و روی دو پا راه میرود». و هکذا الرجل البلید لیس بحمار).
در مرحله دوم، اگر دست ما از حمل اولی ذاتی کوتاه شد و به حمل اولی حمل غلط بود، نوبت به حمل شایع میرسد. دوباره آزمایش را شروع میکنیم و از آن
معنای مشکوک، با لفظ خاصی تعبیر میکنیم و آن را موضوع قرار میدهیم و لفظی را که شک در وضعش لذلک المعنی داریم، محمول قرار میدهیم و به حمل شایع میآزماییم (ملاک حمل شایع، اتحاد در مصداق و اختلاف در مفهوم است). در اینجا اگر به حمل شایع، حمل این لفظ برآن معنا صحیح بود و سلبش غلط بود، به این نتیجه میرسیم که معنای واقعی این لفظ که برای ما مشکوک است، با معنایی که موضوع قرار گرفته است. این دو فقط اتحاد در وجود خارجی دارند، اما دانسته نمیشود که نسبت بینهما آیا نسبت تساوی است یا عموم و خصوص مطلق است و یا من وجه؟
هر سه ممکن است. آنجا که تساوی باشد، مانند انسان و ناطق، که کل ناطق انسان و کل انسان ناطق، و آنجا که عموم مطلق باشد؛ مانند انسان و حیوان، که کلانسان حیوان ولی بعض الحیوان لیس بانسان؛ و آنجا که عموم من وجه باشد، مانند انسان و ابیض، که بعض الانسان ابیض و بعض الابیض انسان و بعضه لیس بانسان؛ اما اگر به حمل شایع، صحت حمل نداشته، بلکه صحت سلب داشت، یقین میکنیم که این لفظ، با آن معنا متباین هستند؛ مثل انسان و حجر.
در چنین مواردی اگر حمل این لفظ برآن مصداق، صحیح بود و سلبش از آن غلط بود، در اینجا حال آن مصداق روشن میگردد؛ یعنی میفهمیم که این مصداق، یکی از مصادیق آن معنایی است که این لفظ برای آن وضع شده است. حال، آن معنای واقعی، صددرصد روشن نمیگردد، بلکه فقط اجمالا میدانیم که معنای لفظ، یک معنای کلی است که شامل این فرد میشود و این مصداق آن است.
اما آیا آن معنای واقعی، همان معنای مشکوک فیه است یا یک معنای دیگری است؛ مثلا متعجب یا ناطق است که با آن معنای مشکوک، در وجود خارجی، متحدند؟
هر دو محتمل است. پس تفصیلا علم پیدا نمیشود. این هم نتیجه آزمایش سوم. البته گاهی از این طریق میتوانیم موضوع له واقعی را هم بشناسیم و آن منحصر است در موردی که شک داریم که آیا لفظ برای معنای خاصی وضع شده یا معنای عامی. از راه آزمایش میتوانیم بفهمیم که کدام است؛ مثلا لفظ صعید- که در قرآن آمده: فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً*- ما نمیدانیم که آیا برای تراب خالص وضع شده یا برای مطلق وجه الارض که شامل سنگ و شن ... هم میشود. در اینجا یکی از مصادیق مطلق وجه الارض را (که مثلا سنگ باشد) موضوع قرار میدهیم و لفظ صعید را محمول و میگوییم «الحجر الصعید» و از راه صحت حمل، به دست میآوریم که موضوع له واقعی لفظ صعید، مطلق وجه الارض است.
اما اگر حمل صحیح نبود، بلکه سلب صحیح بود، مثل الحجر لیس بصعید، در اینجا میفهمیم که این فرد از افراد، موضوع له واقعی آن لفظ نیست و اگر گاهی لفظ در آن استعمال میگردد، یک استعمال مجازی است.
از این سه مرحله آزمایش، مرحله اول صددرصد ارزش دارد و به درد تعیین حقیقت از مجاز میخورد و مرحله دوم اصلا ارزش ندارد در ما نحن فیه و به درد تعیین حقیقت نمیخورد و در مرحله سوم هم، گاهی یک آگاهی اجمالی برای ما میآورد و گاهی تفصیلا موضوع له را مشخص میکند؛ پس ارزش نسبی دارد.
ضمنا فرقها و ماده اشتراکها روشن است؛ مرحله اولی با دومی در این جهت مشترکاند که در هر دو، معنای مشکوک، خودش موضوع واقع شده؛ به خلاف مرحله سوم که یکی از مصادیق آن موضوع قرار گرفته است. اما فرق مرحله دوم با سوم روشن شد و جهت اشتراکش این است که هر دو به حمل شایع است. پس مرحله دوم از یک جهت با مرحله اولی و از جهت دیگر با مرحله سوم مشترک است، ولی مرحله سوم با اولی کاملا متفاوت است. آری در نتیجه، بعضی جاها مشترکاند.
سخنی کوتاه و جامع از آیة اللّه حکیم: «فعلی هذا یکون الاقسام ثلثه: حمل احد
المترادفین علی الآخر و حمل الکلی علی الفرد و حمل احد الکلیین علی الآخر و الاول یدل علی کون الموضوع نفس المعنی و الثانی یدل علی انه من افراده و الثالث لا یدل علی حقیقة او مجاز و انما یدل علی الاتحاد فی الخارج سواء کانا متساویین کالنوع و الفصل ام بینهما عموم من وجه».(1)
نظیر اشکال دوری که بر علامت تبادر وارد شد، بر علامت صحت حمل هم وارد میگردد و آن اینکه صحت حمل و عدم صحت آن را کسی میتواند بفهمد که علم به وضع داشته باشد. پس تنها سبب صحت حمل، علم به وضع است؛ درحالیکه شما میخواهید علم به وضع را هم توسط همین صحت حمل ثابت کنید و هذا دور که صحت حمل، بر علم به وضع متوقف است و علم به وضع هم بر صحت حمل متوقف است.
همان جوابی که در باب تبادر دادیم، اینجا هم داده میشود و آن اینکه نسبت به عالم به اجمال و تفصیل فرق میگذاریم و میگوییم صحت حمل، بر علم اجمالی ارتکازی به وضع متوقف است؛ ولی اجمالی، بر صحت حمل متوقف نیست، بلکه علم تفصیلی به وضع، بر صحت حمل متوقف است؛ فلا دور.
اما نسبت به جاهل به وضع هم، صحت حمل در نزد اهل لغت ملاک است. پس «علم به وضع» جاهل، بر صحت حمل عند العالم متوقف است، ولی صحت حمل عند العالم، بر «علم به وضع» جاهل متوقف نیست بلکه بر «علم به وضع» خود او متوقف است؛ فلا دور.
سومین علامتی که علمای اصول برای تمیز حقیقت از مجاز ذکر کردهاند، عبارت است از اطراد و عدم اطراد. گفتهاند اطراد و شیوع استعمال لفظ در معنای مشکوک، علامت «حقیقت بودن» است و عدم اطراد، علامت مجاز بودن است.
1) حقائق الاصول، ج 1، ص 45.
اطراد عبارت است از شیوع استعمال لفظ در معنای مشکوک، و به عبارت دیگر، اختصاص نداشتن آن استعمال به مصداق خاصی و صورت معینی.
مثال: شما لفظ «عالم» را بر «زید» به لحاظ خصوصیت علم اطلاق میکنید. سپس ملاحظه میکنید که این، اختصاص به زید ندارد، بلکه هرکسی که دارای خصوصیت علم باشد، این اطلاق بر او صحیح است. پس خالد هم عالم است، حسن هم عالم است و ... این را اطراد و شیوع گویند. حال، آیا اطراد، علامت «حقیقت بودن» است؟
جناب مظفر (مثل صاحب الکفایة) میفرماید:
اطراد، علامت «حقیقت بودن» نیست، به جهت اینکه اگر استعمال یک لفظ در یک معنایی به خاطر واجد بودن خصوصیتی در آن معنا صحیح بود، همیشه صحیح خواهد بود، چه به نحو مجاز و چه حقیقت؛ مثلا اطلاق «اسد» بر «رجل شجاع» مجازا صحیح است و اختصاص به فردی دون فرد هم ندارد؛ هرکجا تا دامنه قیامت که «رجل شجاعی» تحقق پیدا کند، استعمال «اسد» در او، به علاقه مشابهت، صحیح است. پس اطراد، علامت «حقیقت بودن» نیست، بلکه در مجاز هم هست.
سخنی از آیة اللّه حکیم: «الاطراد عبارة عن کون اللفظ المستعمل فی مورد بلحاظ معنا بحیث یصح استعماله فی ذلک المورد و فی غیره من الموارد بلحاظ ذلک المعنی کما فی لفظ الانسان الذی یطلق علی زید بلحاظه کونه حیوانا ناطقا فانه یصح اطلاقه علی جمیع افراد الحیوان الناطق بلحاظه و یقابله عدم الاطراد».(1)
اصول بر دو قسماند:
اصول لفظی هم بر دو قسم است:
1) حقائق الاصول، ج 1، ص 45.
گفتههای خودشان جاری میکنند.
اصول عملی یعنی اصولی که مکلف در مقام عمل از آنها استفاده میکند للخروج عن التحیر. اینها هم دو قسماند:
اصول عملی شرعی؛ مثل برائت شرعی، استصحاب، اصالة الطهارة و ...
در اینجا بحث ما، درباره اصول لفظی است و در این مقام، یک مطلب را مقدمتا ذکر میکنند. سپس در دو مقام بحث میکنند.
هنگامی که انسان، درباره لفظی از الفاظ، به اعتبار معنای آن، دچار شک و تردید میشود، دوگونه شک برای او تحقق مییابد:
گاهی در اصل وضع شک میکند که لفظ «اسد» آیا برای «حیوان مفترس» وضع شده است یا خیر؟
و گاهی در مراد متکلم، بعد از فرض علم به وضع شک میکند؛ یعنی میداند که کلمه «اسد» برای «حیوان مفترس» وضع شده و استعمالش در «رجل شجاع»، مجازی است و لکن نمیداند که آیا متکلم، از اطلاق کلمه «جئنی» به «اسد»، معنای حقیقی را اراده نموده یا معنای مجازی را؟
در مقدمه یازدهم، مفصلا درباره آن بحث و گفتوگو کردیم و یک سلسله علامات و نشانههایی برای تمیز حقیقت از مجاز و تعیین موضوع له ذکر کردیم و در اینجا میگوییم: برای شناختن اینکه آیا فلان لفظ برای فلان معنا وضع شده یا نه؟
حتما باید از طرق ثلاثه مذکور استفاده ببریم و در اینجا میافزاییم که طریق دیگری هم هست و آن، نص اهل لغت است. اما نکته اساسی این است که آیا صرف استعمال این لفظ در آن معنای مشکوک فیه الوضع، میتواند کاشف از «حقیقت بودن» باشد یا خیر؟ در اینباره دو نظر هست:
الحقیقة»؛ اصل در هر استعمالی آن است که به صورت حقیقت و در معنای اصلی باشد و لذا استعمال را از علامتهای حقیقت میگرفتند.
اشتباه قدما آن بود که اصالة الحقیقة را در استعمال جاری میکردند؛ درحالیکه باید در «شک در مراد متکلم» جاری شود.
اما نحوه دوم از شک: اگر شک در مراد متکلم داشتیم، وظیفه ما مراجعه به اصول لفظی عقلایی است و این مقدمه دوازدهم، در بیان همین امر است. در این مورد، دو بحث داریم:
اصول لفظی، چند اصل است و موارد کاربرد هرکدام کجاهاست؟
آیا اصول لفظی، حجیت دارند یا نه؟ علی فرض حجیت، مدرک حجیتشان چیست؟
اصول لفظی، فراوان است، اما مهمترین آنها پنج اصل است که عبارتاند از: 1. اصالة الحقیقة، 2. اصالة العموم، 3. اصالة الاطلاق، 4. اصالة عدم التقدیر، 5. اصالة الظهور.
در تمام این اصول لفظی، سه حالت متصور است:
قطع داریم که متکلم، معنای حقیقی یا عموم یا اطلاق یا ظاهر یا ... را اراده نموده است.
قطع داریم که متکلم، معنای مجازی یا خصوص یا مقید یا خلاف ظاهر را اراده نموده است.
شک داریم که آیا کدام یک از این دو اراده شده است؟ اصول لفظی، به درد همین موارد شک میخورد و الا در دو صورت قبل، وضعیت روشن است.
مورد استفاده اصالة الحقیقة جایی است که شک میکنیم که آیا متکلم، از این کلام، معنای حقیقی را اراده کرده یا مجازی؟ احتمال میدهیم که مرادش معنای مجازی
باشد؛ چون احتمال نصب قرینه میدهیم، ولی یقین به وجود قرینه نداریم. اینجا از اصالة الحقیقة استفاده میکنیم و میگوییم اصل این است که متکلم، معنای حقیقی را اراده کرده است. به عبارت دیگر، مورد این اصل، در مورد احتمال مجاز بودن در کلام است. مثال: متکلم گفت «جئنی بأسد»، ما احتمال میدهیم کلمه «رامی» هم گفت و ما نشنیدیم، ولی یقین نداریم. لذا شک میکنیم که حیوان مفترس را اراده کرده است یا رجل شجاع. از اصل فوق کمک میگیریم و کلام متکلم را بر معنای حقیقی حمل میکنیم. آنگاه این کلام، در معنای حقیقی، از مولی بر عبد و از عبد بر مولی حجت میشود. یعنی اگر عبد نرفت و حیوان مفترس را به بهانه اینکه من احتمال میدادم مراد مولی «رجل شجاع» باشد نیاورد، این عذر، مقبول نیست و مولی حق دارد او را مؤاخذه کند. متقابلا، اگر عبد حرکت کرد و حیوان مفترسی را آورد، مولی نمیتواند بگوید «من رجل شجاع را اراده کرده بودم و تو او را نیاوردی». عبد میتواند به ظاهر کلام مولی تمسک کند و بگوید «من از اعماق قلب تو آگاه نیستم. ظاهر کلامت این را میفهماند و من هم امتثال کردم».
مورد کاربرد اصالة العموم جایی است که متکلم، کلام عامی را گفته و مخاطب احتمال میدهد که متکلم، این عام را تخصیص زده باشد و مراد واقعیاش خصوص باشد ولی یقین به وجود تخصیص ندارد. اینجا به اصالة العموم تمسک میکند. مثلا مولی گفت «اکرم العلماء». مخاطب احتمال میدهد که مرادش خصوص علمای عادل بوده، ولی یقین ندارد. اینجا به اصالة العموم تمسک میکند و همین عموم کلام، از مولی بر عبد و از عبد بر مولی حجت میشود؛ یعنی اگر عبد فقط علمای عادل را اکرام کرد و علمای فاسق را اکرام نکرد، مولی حق دارد او را مؤاخذه کند و او عذری ندارد.
متقابلا اگر عبد، هم عالم عادل و هم فاسق را اکرام کرد، مولی حق ندارد بگوید «من خصوص عالم عادل را اراده کرده بودم»؛ زیرا میتوانیم در جوابش بگوییم:
«ظاهر کلامت عمومیت داشت و ما در قلب تو نبودیم و علم غیب هم نداشتیم که مراد تو را بخوانیم».
مورد به کارگیری اصالة الاطلاق آنجاست که کلام مطلقی از مولی صادر شده که قابلیت تقیید به قیدی را دارد و مخاطب احتمال میدهد که متکلم، قیدی آورده و مطلق را مقید کرده باشد، اما یقین ندارد. در اینجا به اصالة الاطلاق تمسک میکند و وجود قید را نفی میکند. مثال: مولی گفت: «اعتق رقبه» و عبد احتمال میدهد که قید «مؤمنة» هم آورده بود، ولی یقین ندارد. به اطلاق تمسک میکند؛ این اطلاق، از مولی بر عبد حجت است که اگر رقبه کافری در صورت نبودن رقبه مؤمن آزاد نکرد، مولی حق مؤاخذه دارد و از عبد بر مولی حجت است که اگر رفت و رقبه کافری آزاد کرد، مولی نمیتواند بگوید: «مراد من، رقبه مؤمن بوده است». عبد میتواند به اطلاق کلام مولی تمسک کند.
مثال دیگر: خداوند در قرآن فرموده:
أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ.
کلمه «البیع»، مطلق است. حال، مخاطب احتمال میدهد که بیع، مقید به قید «عربی بودن» شده باشد و «بیع به الفاظ غیر عربی» باطل باشد. اینجا به اطلاق کلام مولی تمسک میکند و میگوید: «مولی در مقام بیان بوده و اگر خصوصیت «عربی بودن» در غرض مولی دخیل بود، باید ذکر میکرد؛ حال که نیاورده، پس معلوم میشود دخالتی ندارد». آنگاه اطلاق کلام، از عبد بر مولی و از مولی بر عبد حجت میشود.
مورد استفاده اصالة عدم التقدیر آنجایی است که از متکلم، کلامی صادر شده و مخاطب احتمال میدهد که چیزی در کلام او مقدر باشد، ولی یقین ندارد. در چنین موردی، اصالة عدم التقدیر را جاری میکند. مثلا خدا در قرآن از قول فرعون آورده که او گفت:
أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی.
ما احتمال میدهیم که کلمه «عبد»، در تقدیر باشد و «أنا عبد ربکم الاعلی» بوده
است، ولی به این احتمال، اعتنا نکرده، از آن اصل استفاده میکنیم و آنگاه ظاهر کلام، از متکلم بر مخاطب و از مخاطب بر متکلم حجت میشود.
اصالة عدم النقل و الاشتراک و اصل عدم دیگری هم هست که در خطابات از آنها استفاده میشود و اینها را هم به اصل عدم تقدیر ملحق میکنیم، چون هر سه اصول عدمیاند. حال، آن دو عبارتاند از: 1. اصالة عدم النقل، 2. اصالة عدم الاشتراک.
منقول عبارت است از لفظی که ابتدا برای معنایی وضع شده و بعدها از آن معنای اولی، با رعایت مناسبت، نقل داده شده و در معنای جدید استعمال شده؛ به قدری که آن معنای اولی، به طور کلی مهجور شده است؛ مثل صلاة نسبت به دعا. مشترک لفظی آن است که برای دو یا چند معنا در عرض هم، وضع شده و هیچکدام از معانی، مهجور نیست.
ازاینرو میگوییم: کاربرد اصالة عدم النقل در جایی است که احتمال نقل بدهیم؛ به این معنا که کلام، در یک معنایی به کار میرود و ما احتمال میدهیم که جلوتر برای معنای دیگری وضع شده بود و سپس از آن معنا نقل داده شده و در این معنا استعمال میشود و منقول شده، یا خیر، معنای اولی و اصلی کلام، همین است؟ اینجا از اصالة عدم النقل استفاده میکنیم. مثلا فعل امر، در نزد عرف و عقلای عالم، دال بر وجوب است. ما احتمال میدهیم که در لغت عرب، معنای دیگری داشته و عند العرف، به این معنا منقول شده است. از اصالة عدم النقل بهره میگیریم (نام دیگر این اصل، استصحاب قهقهرایی است).
اصالة عدم الاشتراک، در موردی است که کلام، برای معنایی وضع شده و در معنای دیگری هم استعمال میشود و ما یقین به وضع ثانوی نداریم، اما احتمال میدهیم که واضع، لفظ را برای این معنا هم وضع کرده باشد تا مشترک لفظی شود. به اصالة عدم الاشتراک تمسک میکنیم (کاستعمال الامر فی الوجوب و الندب).
تبصره 1: مواردی که به دلیل خاص نقل یا اشتراک ثابت شده، مورد بحث ما نیستند.
تبصره 2: مواردی که مشترک لفظی بدون قرینه استعمال میشود، در هیچیک از معانیاش ظهور پیدا نمیکند، بلکه مجمل باقی میماند.
نص عبارت است از کلامی که صریح در مطلوب است و یک درصد هم احتمال خلاف نمیدهد. مانند إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ*.
ظاهر عبارت است از کلامی که در مطلبی ظهور دارد، ولی احتمال داده میشود که گوینده، به کمک نصب قرینه، خلاف این ظاهر را اراده کرده؛ مثل ظهور امر در وجوب، عام در عموم و ...
کاربرد اصالة الظهور، در جایی است که متکلم، کلامی را گفته که ظهور در معنایی دارد، اما نص نیست. لذا احتمال اراده خلاف ظاهر درباره آن داده میشود. در چنین جایی، از اصل فوق استفاده میکنیم؛ مثل ظهور امر در وجوب با احتمال اراده استحباب. سپس ظاهر کلام، حجت است از مولی علی العبد و بالعکس.
تا به حال با اهم اصول لفظی آشنا شدیم. حال بحث در این است که آیا این اصول لفظی، هرکدام یک اصل مستقل است یا بعضی به بعض دیگر بازگشت میکند؟ برفرض رجوع، کدام یک از اینها اصل است؟ تا به حال بر این اساس بحث مینمودیم که هریک از اینها اصلی جداگانه و مستقل است. از حالا به بعد میخواهیم ادعا کنیم که همه این اصول خمسه، به یک اصل برمیگردد و ما یک اصل لفظی و عقلایی بیشتر نداریم و آن اصل، به نظر آخوند، اصالة الحقیقة است و به نظر مرحوم مظفر، اصالة الظهور است و سایر اصول لفظی، مظاهر و جلوههای اصالة الظهورند که گاهی اصالة الظهور، در قالب اصالة الحقیقة تجلی میکند و گاهی در قالب اصالة العموم و ...
بیان مظفر رحمه اللّه این است:
در موردی که ما احتمال مجاز بودن میدهیم، کلام را بر معنای حقیقی حمل میکنیم؛ از باب اینکه کلام، در معنای حقیقی ظهور دارد و مجاز، خلاف ظاهر است؛ و هکذا در احتمال تخصیص و تقیید و تقدیر. بنابراین، اگر به جای اصالة الحقیقة، به اصالة الظهور تعبیر کنیم، گزاف نخواهد بود و هکذا در باقی اصول.
اگر روزی ورق برگردد و مجاز، مطابق اصل شود، یعنی کلام، عند العقلاء ظهور در معنای مجازی پیدا کند و احتمال اراده کردن معنای
حقیقی را بدهیم، اینجا مطلب عکس خواهد شد؛ یعنی اصالة المجاز جاری میکنیم از باب اینکه مجازیت، برطبق ظاهر کلام است. پس اصالة الحقیقة یا اصالة المجاز و هکذا سایر اصول، بر محور اصالة الظهور دور میزنند.
مبحث اصول لفظی- که در کتب دیگر، تحت عنوان «تعارض احوال» مطرح شده- در واقع دارای دو بخش است:
«اذا دار الامر بین ظاهر الکلام و خلاف ظاهرها فالاصل حمل الکلام علی ظاهره» و به تعبیر کفایة «اذا دار الامر بین الحقیقة و المجاز او الاشتراک و النقل و التقدیر و التخصیص و التقیید و ... فالحقیقة مقدمة» که تا به حال مطرح شد.
اذا دار الامر بین المجاز و الاشتراک و ...
ما بین سایر اصول دوران بود، کدامها مقدم است؟ قدما، در این زمینه، مفصل گفتوگو نمودهاند فراجع.
نکته مهم دیگر، این است که اصول لفظی، بعد الفحص و الیأس جاری میشوند، نه مطلقا (کما سیأتی در مبحث عام و خاص).
از حجیت و ارزش این اصول در مباحث حجت، به طور مفصل، سخن خواهیم گفت، چون مربوط به آنجاست؛ لکن به خاطر اهمیت مطلب، خیلی فشرده، در این مقام اشارهای میکنیم:
کلیه اصول لفظی که ذکر شد و آنها که ذکر نشد، همه، مدرک حجیتشان یک امر است و آن بنای عقلاست. بنای عقلای عالم، بر این است که در خطابات و گفتوگوهای معمول و متداول میان خودشان، از این اصول استفاده میکنند و به تعبیر کاملتر، به «ظاهر کلام متکلم» اخذ میکنند و به «احتمال اراده خلاف ظاهر» اعتنا نمیکنند؛ چنانکه عقلای عالم، نسبت به کلام هر متکلمی (غیر از معصوم) احتمال غفلت، خطا، شوخی، اهمالگویی یا اجمالگویی میدهند، ولی به هیچکدام از این احتمالات اعتنا نمیکنند (اهمال، نه قصدش بیان است و نه اجمالگویی.
اجمال، قصدش اجمالگویی است).
همین بنای عقلا، مورد امضای شرع هم هست؛ یعنی شارع هم، در خطابات خودش، از همین روش و شیوه عقلایی استفاده نموده است. او نیز به ظواهر کلام اعتماد کرده است. دلیلش آن است که این شیوه اگر مقبول شرع نبود و شارع، در خطابات خودش، سیره مستقلی داشت، حتما طریقه خویش را تبیین مینمود و پیروان خویش را از متابعت سیره عقلا در مورد کلماتش، منع و زجر مینمود و از آنجا که زجر نکرده، کشف میکنیم که ظواهر، عند الشارع هم (همانند عقلا) حجت است.
تبصره 1: اگر گفته شود: شاید شارع ردع کرده و به ما نرسیده؟ در پاسخ گوییم: این احتمال در حد صفر است و قابل اعتنا نیست، چون مسئله، مسأله سیاسی نبوده که بنا بر پنهانکاری باشد. لذا اگر چنین چیزی بود، حتما به تواتر، و حد اقل به خبر واحد، به دست ما میرسید و برای ما نقل میشد.
تبصره 2: سیرههای عقلایی، از دیدگاه شرع، سه نوعاند:
سیرههای ردع شده عند الشارع، مثل عمل به قیاس.
سیرههای امضا شده عند الشارع، ثمل عمل به خبر واحد و حجیت آن.
سیرههای غیر مردوع عند الشارع، مثل ما نحن فیه که از عدم ردع، کشف رضایت میکنیم (تفصیل مطلب در جزء سوم مباحث حجیت ظواهر).
امر سیزدهم از امور مقدمه درباره اشتراک لفظی و ترادف است.
ما وقتی لفظی را با معنا مقایسه میکنیم، چهار حالت پیدا میشود:
لفظ و معنا، هر دو، واحد باشند. گاهی معنا کلی است و گاهی جزئی. آنجا که معنا کلی باشد، نامش مشترک معنوی است که قابل صدق بر کثیرین است.
لفظ و معنا، هر دو، متعدد باشند. این الفاظ و معانی را متباینان گویند (کالانسان و الفرس).
لفظ، واحد است و معنا متعدد. اینجا یا لفظ برای هریک از معانی جداگانه وضع شده (که نامش مشترک لفظی است) و یا وضع نشده (که نامش حقیقت و مجاز
پس در اینجا، با معنای ترادف، اشتراک لفظی و اشتراک معنوی آشنا شدیم. حال در این امر سیزدهم، در چهار مقام بحث میکنیم:
آیا ترادف و اشتراک لفظی امکان دارد یا استحاله؟
آیا ترادف و اشتراک لفظی واقع شده یا نه؟
سرچشمه ترادف و اشتراک لفظی چیست؟
آیا استعمال لفظ مشترک در اکثر از معنای واحد جایز است یا خیر؟
جمعی به استحاله قایلاند؛ به دلیل اینکه لفظ، آیینه معناست و مندک در اوست و اندکاک الواحد فی الاثنین متناقض. مثلا انسان نمیتواند هم فناء فی اللّه داشته باشد و هم فناء در دنیا و هوای نفس.
اکثر علما قائل به امکان هستند و میگویند بهترین دلیل بر امکان یک شیء، وقوع آن شیء است و ما وقتی به لغات مراجعه میکنیم، ملاحظه میکنیم که مشترک لفظی یا مترادفین زیاد داریم. به علاوه «لفظ را آیینه معنا دانستن»، امری است اعتباری و انسان میتواند بارها لفظی را اعتبار کند و هربار، در مقابل یک معنای جداگانه قرار دهد.
ضرورت اشتراک لفظی کما ذکر فی الکفایة(1)، و دلیله عدم تناهی المعانی و تناهی الالفاظ المرکبات فلا بد من الاشتراک فیها.
1) ج 1، ص 53.
هدف واضع ناسازگار است». دیگران جواب میدهند که «با آوردن قرینه معین، این اجمال را رفع میکنیم».
در این زمینه، دو احتمال وجود دارد:
این امور، توسط وضع «واضع واحد» تحقق یافته است؛ یعنی شخص واحدی آمده و گاهی چند لفظ را در مقابل یک معنا قرار داده و ترادف پیدا شده و گاهی یک لفظ را برای چند معنا قرار داده و بدینوسیله، اشتراک لفظی محقق شده است.
واضع معین و مشخصی در کار نبوده، بلکه واضعهای مختلفی سبب وقوع ترادف و اشتراک شدهاند؛ به این بیان که وقتی انسانهای نخستین شروع به هجرت نمودند و در مکانهای دوردستی به زندگی پرداختند، کمکم گاهی برای یک معنا، چند قبیله هرکدام لفظ خاصی به کار میبردند و یا گاهی چندین قبیله یک لفظ را استعمال میکردند، ولی هرکدام، آن را در معنای خاصی به کار میبردند. بعدها این لغات مختلف، در یک دایرةالمعارف لغت گردآوری شد و ما ملاحظه کردیم که الفاظ، بعضیها مترادف و بعضیها مشترکاند.
جناب مظفر میفرماید:
به نظر ما، احتمال دوم به واقع نزدیکتر است تا احتمال اول؛ چنانکه برخی از مورخین اهل لغت هم، تصریح به این امر کردهاند و اگر هم احتمال ثانی، به نحو موجبه کلیه، حق نباشد، میتوان گفت که اکثریت مطلق مترادفها و مشترکهای لفظی، از این راه پیدا شدهاند؛ اگرچه برخی هم از راه اول پیدا شده باشند و شاهد مطلب هم آن است که ما ملاحظه میکنیم که در لغت عربی که قبایل مختلفی دارد و همه آنها هم عرب فصیح هستند، گفته میشود که لغت قبیله حجاز، چنین است، لغت
قبیله حمیر، چنان است، لغت قبیله بنی تمیم، به این نحو است و ... این، شاهد بر تأیید و تقویت احتمال دوم است.
لا شک و لا شبهة در اینکه استعمال لفظ مشترک در یکی از معانی آن، جایز است بالاجماع؛ اما اگر قرینه معین داشته باشیم، آن معنای واحد تعیین میشود؛ مثل رأیت عینا باکیة. و اگر قرینه نداشتیم، لفظ مشترک مجمل گردیده و بر هیچیک از معانی خود دلالت نمیکند؛ مثل جئنی بعین. خلافا لبعض العلماء که میگویند در جمیع ظهور پیدا میکند؛ به دلیل آیه یسجد و یصلی کما ذکر فی المعالم.
لا شک و لا شبهه در اینکه استعمال لفظ مشترک در مجموع معانی من حیث المجموع، به طوری که هریک از معانی جزء المراد باشند (نظیر عام مجموعی)، جایز است و دلالتش بر مجموع، بالمطابقة است و بر کل واحد، بالتضمن. اما چنین استعمالی، مجازی است، چون لفظ مشترک، برای تکتک معانی، جداگانه وضع شده، اما برای مجموع معانی من حیث المجموع وضع نشده، پس مجاز است. نیز لا شک در اینکه استعمال لفظ مشترک در یک عنوان کلی که هریک از این معانی، مصداق آن باشند، صحیح است. مثل استعمال عین در المسمی بعین؛ و نامش را «عموم الاشتراک» میگذارند در مقابل «عموم المجاز».
کلام در این است که لفظ مشترک را بگوییم و از او تمام معانیاش را اراده کنیم، به طوری که هرکدام از معانی، مستقلا مراد باشد؛ گویا که لفظ فقط در همان معنا استعمال شده (به نحو عام افرادی) نه اینکه مجموع رویهمرفته مراد باشد. آیا چنین استعمالی جایز است یا خیر؟
در مسئله، سخنان فراوان و نظریات مختلفی مطرح است. جمعی میگویند: «این استعمال مطلقا جایز است» و جمعی میگویند: «مطلقا جایز نیست» و جمعی میگویند «در کلام منفی جایز است، دون المثبت» و جمعی میگویند «در تثنیه و جمع جایز است، دون المفرد». اما جناب مظفر میفرماید:
ما نظر خودمان را بیان میکنیم و آن اینکه: چنین استعمالی جایز نیست
مطلقا و دلیل مطلب، بر چهار مرحله زیر است:
بیان حقیقت استعمال،
بیان رابطه لفظ با معنا،
بیان یک مثال،
بیان اصل استدلال.
حقیقت استعمال یک لفظ در یک معنا، عبارت است از ایجاد نمودن معنا توسط لفظ؛ اما نه به وجود حقیقی، بلکه به وجود مجازی.
هر شیئی دارای چهار وجود است: 1. وجود خارجی، 2. وجود ذهنی، 3. وجود لفظی، 4. وجود کتبی.
از این چهار قسم، دو قسم اولی، وجود حقیقیاند؛ لانهما لیسا بوضع واضع و لا باعتبار معتبر. و دو قسم بعدی، وجود اعتباری و مجازی و بسبب الوضع و الاستعمال هستند، نه واقعی. این وجودات، در طول هم هستند، نه در عرض هم؛ یعنی اول وجود خارجی، بعد وجود ذهنی، بعد لفظی و بعد کتبی است اذن الکتابة تحضر الالفاظ و الالفاظ تحضر المعانی فی الذهن و المعانی الذّهنیة تدل علی الموجودات الخارجیة.(1)
استعمال عبارت است از ایجاد معنا توسط لفظ؛ اما نه ایجاد به وجود حقیقی، زیرا وجود حقیقی، خودش موجود است و لو لفظی نباشد؛ بلکه ایجاد به وجود جعلی و مجازی؛ به این معنا که وجود لفظی به آن معنا دادن، یعنی آن معنا را به این لفظ ادا کردن که یک وجود است و لکن نسبت داده میشود به سوی لفظ حقیقتا و اولا و بالذات چون متکلم لفظ را ایجاد کرده است به سوی معنا ثانیا و بالعرض یعنی مجازا چون حقیقتا ایجاد نشد بالفظ. و نظیر اسناد حرکت به سوی کشتی و سرنشینان کشتی که یک حرکت است، ولی اسنادش به سفینه، حقیقتا و اولا و بالذات و به سوی جالس سفینه، مجازا و ثانیا و بالعرض است.
1) منطق مظفر، ص 31.
رابطه لفظ و معنا آنچنان قوی است که متکلم گویا خود معانی را مستقیما دارد به مخاطب القاء میکند و معانی را ایجاد مینماید، چون هدف از استعمال الفاظ، تفهیم همین معانی است و الفاظ، استقلالی ندارند، بلکه آیینه معانی هستند و آنکه مستقلا منظور نظر ذهن است، خود معانی هستند و در اثر همین ارتباط زیاد است که میبینیم حسن و قبح معانی، به الفاظ هم سرایت میکند؛ لفظی که برای معنای قبیح به کار میرود، انسان از شنیدن آن لفظ هم متنفر است و بالعکس در محسنات.
مثل لفظ و معنا، مثل آیینه و صورت است که در خارج، آنچه حقیقتا موجود است، خود آیینه است و صورت، وجود مستقلی ندارد، بلکه توسط آیینه و به تبع او موجود است. پس یک وجود است که ینسب الی المرآة حقیقة و الی الصورة مجازا. اما هنگامی که بینندهای میخواهد در آیینه صورت را بنگرد، اینجا آنچه مقصود اصلی ناظر است، همانا رؤیت وجه است و به آیینه فقط به عنوان آلت و وسیله مینگرد. پس همانطوری که لفظ، فانی در معنا دیده میشود در هنگام استعمال و از خود هیچ استقلالی ندارد، بلکه به منظور نشان دادن معنا به کار میرود، همچنین آیینه هم فانی در صورت است و مستقلا منظور نظر نیست، بلکه تابع صورت است و ما به ینظر است نه ما فیه ینظر.
پس از اینکه دانستیم که لفظ، نسبت به معنا، جنبه مرآتی دارد؛ یعنی آنکه مقصود بالاصالة و بالاستقلال است، معناست و لفظ، آیینه و فانی در معناست و عنوان برای معناست و ذهن ما لفظ را مرآت للمعنی لحاظ میکند و میبیند، میگوییم لفظ واحد، در آن واحد، فقط میتواند وجه برای یک معنا باشد و مرآت برای یک معنا باشد و فانی در یک معنا شود و عنوان برای یک معنا باشد و وقتی مرآت یک معنا شد، کأنّ فانی در او شده و محو شده و دیگر محال است که در همان آن، این لفظ، عنوان و مرآت معنای دیگری باشد و دوباره به تبع معنا لحاظ شود؛ چون شیء واحد، در
آن واحد، محال است که دو وجود بپذیرد، چه استقلالی و چه تبعی و چه خارجی و چه ذهنی. همین بیان، در قسمت معنا هم میآید به اینکه همان گونه که دو لحاظ تبعی، در آن واحد، برای ملحوظ واحد، محال است هکذا دو لحاظ استقلالی هم محال است چون انسان، در آن واحد، دارای اراده واحده است نه دو اراده یا صد اراده.
همانطوری که در آن واحد، در آیینه فقط میتوان یک صورت را دید و محال است که در همان آن، صورت دیگری را نشان دهد، هکذا نسبت به لفظ و معنا، لفظ هم در استعمال واحد، فقط میتواند حاکی از یک معنا باشد.
دو تبصره: 1. متکلم میتواند در یک استعمال، لفظ را فانی در یک معنا قرار دهد.
سپس در استعمال دیگر، فانی در معنای دیگری قرار دهد در طول هم. چنانکه تو میتوانی در آیینه اول، این صورت را ببینی سپس در آن بعدی، صورت بعدی را.
اینکه میگوییم استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد جایز نیست، لا فرق بین اینکه آن معانی کثیر، همه معناهای حقیقی باشند (کما فی المشترک اللفظی) و یا بعضی حقیقی و بعضی مجازی باشند و یا همه مجازی باشند؛ چون ملاک عدم جواز، در هر سه، مساوی است و آن اینکه لفظ واحد، در آن واحد، نمیتواند فانی در دو معنا باشد و مرآت برای دو معنا یا بیشتر باشد، چه معنای حقیقی و چه مجازی؛ چنانکه آیینه نمیتواند دو صورت را نشان دهد، چه صورتهای واقعی و چه اشباح و صورتهای خیالی و مجسمهای.
مطالبی که ما گفتیم به لفظ مفرد اختصاص ندارد؛ در تثنیه و جمع هم جاری است و لکن بعضی میان تثنیه و جمع با مفرد فرق گذاشته و تفصیل دادهاند و گفتهاند
در مفرد، استعمال لفظ، در اکثر از معنا جایز نیست، اما در تثنیه و جمع، جایز است؛ یعنی همانطوری که از عینان و اعین میتوانیم دو فرد از یک ماهیت یا سه فرد از یک ماهیت را اراده کنیم، همچنین میتوانیم دو فرد از دو ماهیت یا سه فرد از سه ماهیت را اراده کنیم.
دلیل: از مفردات متعددی که با «و» عاطفه به یکدیگر عطف شدهاند، بلااشکال، اراده معانی متعدد صحیح است به اینکه از هر مفرد، یک معنایی اراده شود؛ تثنیه و جمع هم به منزله مفردات متعاطفه است؛ یعنی عینان به منزله عین و عین است؛ اعین به منزله عین و عین و عین است. حال همانطوری که از مفردات متعاطفه میتوانیم معانی مختلف را اراده کنیم، از تثنیه و جمع نیز من دون فرق.
حق آن است که در تثنیه و جمع هم، مانند مفرد، استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد جایز نیست.
تثنیه و جمع، همانند سایر مشتقات، دارای دو وضع هستند:
وضع هیئت که پس از افزودن علامت تثنیه و جمع، این هیئت و وزن خاص هم دلالت بر معنایی دارد؛ اما ماده وضع شده برای دلالت بر اصل ماهیت و طبیعت؛ اما هیئت وضع شده برای دلالت بر تعدد؛ یعنی دو فرد یا سه فرد و بالاتر، که این را از هیئت میفهمیم نه از ماده. ازاینرو میگوییم: تثنیه و جمع، اگرچه مفید تعدد هستند و برای افاده تعدد وضع شدهاند (مثلا تثنیه دلالت بر دو چیز دارد و جمع دلالت بر سه چیز و بالاتر)، لکن این افاده تعدد، از ناحیه وضع هیئت است، نه وضع ماده. ماده- که همان لفظ مفرد است- دلالت بر دو یا سه ندارد، بلکه دلالت بر اصل ماهیت دارد؛ هیئت تثنیه و جمعی که پیدا کرد، تعدد را میفهماند. حال که افاده تعدد توسط هیئت شد، میگوییم وضع هیئت تابع وضع ماده است. اگر از ماده (یعنی لفظ مفرد) اراده شود، خصوص عین باصره مثلا، از هیئت تثنیه و جمع هم دو فرد از باصره یا سه فرد از آن اراده میشود. و اگر از ماده اراده شود، خصوص عین نابعه، از هیئت تثنیه و جمع
هم دو یا سه فرد از آن اراده میشود. و اگر از ماده اراده شود هم عین باصره و هم عین نابعه (یعنی در اکثر از معنای واحد استعمال شود) در این صورت، از تثنیه باید دو فرد از باصره و دو فرد از نابعه اراده شود و هکذا در جمع باید سه فرد از باصره و سه فرد از نابعه اراده شود. پس وضع هیئت کاملا تابع وضع ماده است و حیث اینکه ثابت کردیم که از ماده (یعنی لفظ مفرد) اراده کردن معانی کثیر محال است؛ چون مستلزم تعلق دو لحاظ تبعی به ملحوظ واحد است، فکذلک از هیئت تثنیه و جمع هم اراده معانی کثیر مستحیل است.
اگر گفته شود، به ما از روز اول گفتهاند که تثنیه و جمع، به منزله تکرار مفردات با «واو» عطف است و همانطوری که از مفردات متعدد متعاطفه میتوان معانی متعددی اراده کرد، پس باید از تثنیه و جمع هم بتوانیم اراده کنیم.
در پاسخ گوییم این گفتار را برای شما معنا میکنیم: مراد از اینکه «تثنیه و جمع، به منزله تکرار مفرد است»، این نیست که تثنیه و جمع بر تکرار خود معنایی که ماده دارد دلالت بکنند (یعنی مثلا یک فرد از طلا و یک فرد از نقره)، بلکه مراد این است که تثنیه و جمع بر تکرار افراد معنایی که از مفرد اراده میشود دلالت میکنند؛ مثلا اگر از عین، خصوص باصره اراده شود، عینان هم بر دو فرد از همان دلالت دارد و اعین بر سه فرد از باصره دلالت میکند و هکذا ...
در یک صورت ما میتوانیم از تثنیه و جمع، دو فرد از دو طبیعت یا سه فرد از سه طبیعت را اراده کنیم و آن اینکه از لفظ مفرد (یعنی ماده تثنیه و جمع) مفهوم کلی المسمی به لفظ عین را اراده کنیم (که نامش عموم الاشتراک است؛ یعنی استعمال لفظ در معنای مجازی عامی که شامل کلیه معانی حقیقی بوده و قابل صدق بر همه آنها باشد). از عینان میتوانیم دو فرد از المسمی بعین را اراده کنیم (یکی طلا و دیگری نقره) و هکذا از جمع میتوانیم سه فرد از المسمی بعین را اراده کنیم. اما این از محل بحث ما خارج است؛ چون بحث ما در این است که از لفظ مشترک، هریک از معانی، جداگانه اراده شود، نه تحت عنوان کلی المسمی.
ما نحن فیه، نظیر باب اعلام شخصی است. اعلام شخصی، هریک، مفید یک
معنای جزئی حقیقی است که قابل صدق بر افراد دیگر نیست، لذا از علم شخص هرگز تثنیه یا جمع درست نمیشود، مگر با توجیه و تأویل؛ یعنی از اعلام شخصی، مفهوم کلی المسمی را اراده کنیم؛ مثلا «محمدان» بگوییم و از او اراده کنیم دو فرد از المسمی به لفظ محمد را که این وجود خارجی هم المسمی به محمد است؛ آن وجود خارجی هم کذلک که از لفظ محمد عنوان المسمی به محمد اراده میشود، مجازا.
سپس تثنیه بسته میشود و یا جمع بسته میشود و از او اراده میشود دو فرد از یک عنوان که المسمی باشد یا سه فرد از المسمی.
تبصره. در مفردات تثنیه و جمع دو مبنی است:
اتحاد لفظی کافی است و اتحاد معنوی لازم نیست (و هو قول صاحب المعالم بشهادة الاعلام الشخصیة).
هم اتحاد لفظی و هم معنوی، هر دو لازم است (و هو قول صاحب اصول الفقه و صاحب الکفایة قدس سرهما) و اعلام شخصی را توجیه میکنند.
به نظر مظفر رحمه اللّه:
استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد مطلقا لا یجوز، چه در مفرد و چه تثنیه و چه جمع، چه مثبت و چه منفی، چه معانی حقیقی و چه مجازیه و چه حقیقتا یا مجازا.
چهاردهمین و آخرین بحث مقدمه، به معمای لا ینحل حقیقت شرعی مربوط است؛ و در این باب، سه مطلب مطرح است:
بیان محل نزاع میان علما،
بیان ثمره و فایده این نزاع،
بیان اقوال علما و انتخاب قول حق.
لا شک و لا شبهه در اینکه ما مسلمانها از کلمه صلاة، زکات، صوم و ... همین معانی شرعی را میفهمیم و از شنیدن این الفاظ، این معانی خاص به ذهن ما تبادر میکند.
و نیز لا شک و لا شبهه در اینکه این معانی شرعی، یک سلسله معانی حادث و
جدید هستند که عربهای دوران جاهلیت و قبل از اسلام، هیچگونه انس و آشنایی با این معانی نداشتند، بلکه این الفاظ، بعد از اسلام، از معانی لغوی به سوی این معانی نقل داده شده است.
انّما الکلام و الاشکال در این است که آیا نقل این الفاظ از معانی لغوی به سوی معانی شرعی و حقیقت شدن اینها در این معانی آیا در عصر خود شارع مقدس بوده تا حقیقت شرعی ثابت شود و یا در عصر شارع این الفاظ در این معانی شرعی مجازا و به کمک قرائن به کار میرفت و بعدها، در عصر متشرعان، در اثر کثرت استعمال در این معانی، حقیقت شدند تا در نتیجه، حقیقت متشرعان ثابت باشد نه شرعی. این محل دعوی است.
ثبوت نقل در عصر خود شارع هم، به یکی از دو راه است: 1. وضع تعیینی، 2. وضع تعینی.
وضع تعیینی، آن است که خود شارع بگوید: «جعلت هذا اللفظ لهذا المعنی». به عبارت دیگر، صریحا به مردم اعلام کند که من صلاة را از معنای لغویاش نقل دادم و در این معنای شرعی حقیقت قرار دادم. وضع تعینی، آن است که ابتدا پیامبر، این کلمات را در معانی شرعی مجازا و به کمک قرینه به کار میبرد. سپس در عصر خود شارع، کثرت استعمال پیدا کرد و در اثر آن، خودبهخود، تعین پیدا کرد در این معانی شرعی به طوری که هرگاه بدون قرینه هم استعمال میشد، همین معانی تبادر میکرد.
فایده این نزاع، تنها در یکجا ظاهر میگردد و آن، در الفاظ و کلماتی است که در لسان شارع مقدس وارد شده و مجرد از هر نوع قرینهای است؛ مثلا شارع فرموده:
«صل عند رؤیة الهلال» و ما نمیدانیم که معنای لغوی را اراده کرده یا معنای شرعی.
قرینه هم نداریم. در چنین موردی، اگر قائل به ثبوت حقیقت شرعی باشیم، این الفاظ را بر معانی شرعی حمل میکنیم و میگوییم مراد رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله از صل، همین عبادت است؛ یعنی اول هر ماه که هلال را رؤیت کردی، دو رکعت نماز بر تو واجب است. و اگر قائل به ثبوت حقیقت شرعی نشویم، دو راه در پیش ماست:
دعا خواندن است.
در مسأله حقیقت شرعی، حدود پنج قول ذکر کردهاند که جمعی مطلقا مثبتاند و جمعی مطلقا منکرند و جمعی تفصیلاتی دادهاند.
جناب مظفر میفرماید:
تحقیق مطلب آن است که نقل این الفاظ به سوی معانی شرعی و حقیقت شدن آنها در این معانی، یا به طریق وضع تعیینی است و یا وضع تعینی.
ما قطع داریم که چنین وضعی در کار نیست؛ به دلیل اینکه اگر وضع تعیینی بود، حتما در تاریخ ثبت میشد و برای ما هم نقل میگردید یا به صورت خبر متواتر یا دستکم به صورت خبر واحد به ما میرسید؛ به دلیل اینکه انگیزههای پنهان کردن در میان نبوده است (چون مسئله، مسأله سیاسی و مربوط به خلافت نبود).
بلکه برعکس، تمام انگیزهها بر اظهار موجود و فراهم بوده و آن، حرص زیاد مسلمین بر انعکاس کوچکترین اعمال و گفتار پیامبر بوده؛ با همه اینها، در هیچ جا نقل نشده نه به صورت خبر متواتر و نه حتی به صورت خبر واحد. پس قطع به عدم داریم.
این هم، نسبت به عصر معصومین علیهم السّلام، بعد از پیامبر، قطع به ثبوت آن داریم و شک نداریم که در عصر امیر المؤمنین علیه السّلام، این الفاظ، در معانی شرعی حقیقت شدهاند؛ به دلیل اینکه این یک قانون مسلم است که هرگاه لفظی، نزد گروهی، مدت زمانی طولانی در معنایی به کار برود، مخصوصا اگر معنا، معنای جدیدی باشد، کمکم وضع تعینی پیدا میکند (مثل بسیاری از اصطلاحاتی که بعد از انقلاب اسلامی، در میان مردم ایران یا جهان رایج شد) تا چه رسد به استعمال این الفاظ در معانی شرعی که مدت 23 سال، مسلمین این الفاظ را در معانی شرعی به کار برده بودند؛ لذا بعید است که حقیقت نشده باشند. بر همین اساس، هرگاه این الفاظ در لسان معصومین به کار میرود، بر همین معانی شرعی حمل میگردد.
آری، حقیقت شدن این الفاظ در این معانی شرعی در عصر خود شارع، مسلم نیست؛ اگرچه احتمالش را میدهیم، بلکه ظن به این امر داریم. ولی گمان، فایده ندارد و باید قطع پیدا کنیم تا بتوانیم حکم کنیم؛ اما خوشبختانه این ندانستن، ضرری ندارد و بیاثر است به جهت اینکه:
اولا میگوییم نسبت به روایات نبوی، آن مقداری که مورد ابتلای ماست، همان روایاتی است که از طریق ائمه اهل البیت علیهم السّلام به ما رسیده و از لسان آنها بیان شده و گفتیم که هرگاه این الفاظ در کلمات ائمه معصومین علیهم السّلام به کار میرود، قطعا و جزما همین معانی شرعی اراده میشود و لا شک فیه و نسبت به آیات قرآن هم خوشبختانه 98% بلکه 100% آنها همراه با قرائن است و از راه قرائن میفهمیم که مراد، معنای لغوی است (مثل خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ ...) یا مراد، معنای جدید و شرعی است (مثل أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ* که اقامه و ایتای مال، عبادت است، نه معنای لغوی). موردی نداریم که این الفاظ، در قرآن، بدون قرینه به کار رفته باشد تا ثمره بحث، در آن موارد ظاهر گردد. پس این نزاع، فایده عملی ندارد.
ثانیا جواب اصلی، آن است که بگوییم الفاظ و کلماتی که در لسان شارع در معانی
جدید به کار رفته، دو دستهاند: یک دسته، الفاظی است که کثیر الاستعمال بوده و همهروزه یا همهساله، مسلمین با این الفاظ و معانی جدید سروکار داشتند (کالصلاة و الصوم و السجود و الرکوع و ...) یک دسته، الفاظی که کثیر الاستعمال نبوده یا اصلا استعمال نشده (کالوجوب و الندب و الکراهة و ...) حال، نسبت به دسته اول بگوییم، حقیقت شرعی ثابت است چون بسیار بعید است که پس از گذشت 23 سال، باز هم حقیقت نشود؛ اما به وضع تعینی نه تعیینی. درباره دسته دوم بگوییم، حقیقت شرعی ثابت نیست، بلکه حقیقت متشرعه ثابت است. و همین قول به تفصیل، نظر صاحب قوانین هم در صفحه 36 هست: «و الذی یظهر من استقراء کلمات الشارع ان مثل الصلاة و الصوم و الزکاة و الحج و الرکوع و السجود و نحو ذلک قد صارت حقایق فی صدر الاسلام ... و اما مثل لفظ الوجوب و السنة و الکراهة و ... فثبوت الحقیقة فیها من کلامهما و من بعدهما ایضا محل تأمل فلا بد للفقیه من التتبع و التحری و لا یقتصر و لا یقلد».
از ملحقات مبحث حقیقت شرعی، مبحث صحیح و اعم است.(1)حال بحث در این است که آیا الفاظ عبادات (از قبیل صلاة، صوم، حج و ...) و الفاظ معاملات (از قبیل نکاح، طلاق، بیع و ...) برای خصوص عبادت و معامله صحیح وضع شدهاند و یا برای اعم از صحیح و فاسد؟
در اینجا در دو مقام بحث میشود:
اما درباره عبادات، سه مطلب مورد بحث است:
1) جهت الحاق: پس از اینکه معلوم شد که استعمال این الفاظ در معانی شرعی، به توسط شرع بوده، حال یا به نحو حقیقت در عصر خود شارع یا به صورت مجازی که بعدها حقیقت شده و وضع تعینی پیدا کرده، بحث میشود که آیا شارع، این الفاظ را برای خصوص معانی صحیح وضع کرده و یا استعمال کرده است؟ یا در اعم از صحیح و فاسد وضع کرده یا استعمال کرده است؟ پس متفرع بر مبحث قبل است.
بیان اقوال در این باب، و قول حق،
بیان یک اشکال و جواب.
مطلب اول. مقدمات: سه مطلب را به عنوان مقدمه ذکر میکنند:
بلااشکال، این الفاظ، در میان متشرعان، در این معانی شرعی، حقیقتا استعمال میشود؛ اما به نحو وضع تعینی. باز بلااشکال، مسلمانها در استعمال این الفاظ، تابع شارع بودند و از پیش خود، اظهار نظری نداشتند. با توجه به این دو امر، به استعمالات متشرعان مراجعه میکنیم؛ و از این راه، نحوه استعمال شارع را کشف میکنیم. به این صورت که اگر مسلمانها این الفاظ را در خصوص عبادات صحیح به کار میبردند، ما کشف میکنیم که در لسان شارع هم، در همین معانی صحیح استعمال میشده، خواه به صورت حقیقت و خواه به صورت مجاز؛ و اگر مسلمانها این الفاظ را در اعم از صحیح و فاسد به کار میبردند، ما کشف میکنیم که در لسان شارع هم، در همین معانی استعمال میشده، خواه حقیقتا و خواه مجازا.
پس بنا بر قول به عدم ثبوت حقیقت شرعی هم، جای این بحث باقی است.
صحیح، در اصطلاح هر قومی و علمی، معنایی دارد؛ مثلا عند الفقهاء، به معنای اسقاط القضاء است (الصحیح ما اسقط القضاء). و عند المتکلمین، به معنای موافقت شریعت است (الصحیح ما وافق الشریعة). و عند الاطباء، به معنای اعتدال مزاج است (الصحیح من کان معتدل المزاج). و عند الاصولیین، به معنای تام الاجزاء و الشرائط است. فاسد هم، متقابلا، در نزد هر علمی، معنایی دارد؛ و عند الاصولیین، عبارت
است از: ناقص الاجزاء و الشرائط. معنای اعم نیز روشن است؛ یعنی اعم از صحیح و فاسد که شامل هر دو میگردد.
ثمره بحث، عند الشک در دخالت شرط زاید یا جزء زاید در غرض مولی است.
توضیح ذلک: گاهی یقین داریم که فلان شیء شرط یا جزء نماز است. و گاهی یقین داریم که فلان امر، شرط یا جزء نماز نیست و گاهی شک داریم در شرطیت یا جزئیت شیء در نماز، در مورد مشکوک الجزئیة او الشرطیة، ثمره این بحث ظاهر میگردد و آن اینکه: اعمیها (کسانی که قایلاند به وضع الفاظ للاعم) میتوانند به اصالة الاطلاق برای نفی اعتبار آن شیء مشکوک تمسک کنند، اما صحیحیها (کسانی که قایلاند به وضع الفاظ للصحیح) نمیتوانند به اصالة الاطلاق تمسک کنند، بلکه باید به اصول عملی رجوع کنند.
برای توضیح مطلب ناگزیریم چند مقدمه را ذکر کنیم:
مجتهد، همواره در مقام استنباط احکام الهی، در مرحله اولی، به ادله اجتهادی رجوع میکند و از این ادله، حکم شرعی را استخراج میکند و طبعا در آیات و روایات باید از همان اصول لفظی عقلایی که مورد امضای شرع هستند، بهره بگیرد و یکی از آن اصول لفظی، اصالة الاطلاق است. اگر دست مجتهد از ادله اجتهادی و اصول لفظی کوتاه شد، در مرحله ثانی نوبت به اصول عملی میرسد و باید با استفاده از اصول عملی، وظیفه خود و مقلدینش را روشن نماید (مثل اصل احتیاط، برائت و ...).
اگر مولی به عبد خود دستوری بدهد (مثلا بگوید اعتق رقبة و یا تیمموا صعیدا و ...) و عبد شک کند که آیا با اتیان این دستور در فلان مصداق معین (مثلا عتق رقبه کافر یا تیمم با غیر خاک)، دستور مولی را امتثال نموده است یا خیر؟ مأموریت خویش را انجام داده یا نه؟ اینجا دو نوع شک ممکن است برای مکلف پیش آید که هرکدام، حکم خاصی دارد و آن دو عبارتاند از:
الف. گاهی یقین دارد که عنوان مأمور به، بر این مصداق خارجی هم کاملا صادق است و لکن نمیداند که آیا علاوه بر صدق این عنوان قید زاید و خصوصیت زایدی
در غرض مولی دخالت دارد که آن خصوصیت در این مصداق خارجی فراهم نبوده و یا دخالت ندارد. مثال: مولی گفت: «اعتق رقبة». عبد یقین دارد که عنوان رقبه، به طور مساوی، بر رقبه مؤمن و کافر قابل صدق است ولی احتمال میدهد که غرض مولی، به عتق مطلق رقبه تعلق نگرفته بلکه خصوص رقبه مؤمن، آزاد کردنش مصلحت دارد؛ اما یقین به این امر هم ندارد، لذا شک میکند که با عتق رقبه کافر، دستور مولی امتثال میگردد یا نه؟ در اینجا متمسک میکند به اصالة الاطلاق به اینکه میگوید: مولی در مقام بیان بوده و قید و شرط خاصی ذکر نکرده است. اگر ایمان در غرض مولی دخالت داشت، هرآینه کلامش را مقید میکرد و از اینکه مقید نکرده، کشف میکنیم که خصوصیت ایمان، در غرض مولی دخالت ندارد. به اطلاق کلام تمسک میکنیم و شرطیت یا جزئیت آن امر مشکوک را نفی میکنیم. بنابراین، اگر عبد رفت و رقبه کافر آزاد کرد، دستور مولی را امتثال نموده است.
ب. گاهی در اصل صدق عنوان مأمور به شک میکند که آیا این عنوان برآن مصداق معین صدق میکند یا نه؟ نه اینکه یقین به صدق داشته باشد و شک در قید زاید. مثلا مولی گفته «فتیمموا صعیدا طیبا» ما نمیدانیم که آیا به ما عدای تراب هم صعید گفته میشود یا خیر؟ که شک در صدق اصل این عنوان داریم. در چنین موردی حق نداریم به اصالة الاطلاق تمسک کنیم و بگوییم کلام مولی مطلق است و قیدی ندارد. پس این فرد مشکوک هم داخل در عنوان صعید هست. پس در مقام امتثال میتوان به آن اکتفا کرد. چرا حق نداریم؟ چون اصالة الاطلاق در اینجا جاری نیست.
در عام و خاص خواهد آمد که تمسک به عام، در شبهه مصداقی، مخصص اختلافی است. اما همه میگویند در شبهه مصداقی خود دلیل عام لا یجوز التمسک.
مثلا گاهی میدانیم زید عالم است، ولی نمیدانیم که آیا فاسق هست یا نه تا خارج شود. ولی گاهی در عالمی بودن زید شک داریم. اینجا جای تمسک به عام نیست، چون عالمیت را احراز نکردهایم. اینجا هم کذلک باید احراز عنوان بکنیم؛ سپس به اصالة الاطلاق تمسک میکنیم و احراز نکردهایم، فلا یجوز التمسک. وقتی دستمان از اصول لفظی کوتاه شد، به اصول عملی نوبت میرسد و در اینجا دو مبناست:
با توجه به این مقدمات، در ما نحن فیه مسئله روشن میگردد و آن اینکه اگر مولی بندگانش را امر کند به صلاة مثلا بفرماید: اقیموا الصلاة و ما شک بکنیم که آیا سوره مثلا جزء صلاة هست یا نیست در نتیجه شک میکنیم که آیا نماز بدون سوره صحیح است یا باطل؟ در چنین موردی اگر ما اعمی شدیم، برای نفی اعتبار آن جزء مشکوک، میتوانیم به اصالة الاطلاق تمسک کنیم (و ما نحن فیه در قسم اول از دو صورت شک مذکور در مقدمه دوم داخل میشود) به دلیل اینکه بناء علی الاعمی ما یقین داریم که عنوان صلاة بر صلاتی که فاقد سوره هم باشد صدق میکند؛ فقط شک ما در این است که آیا علاوه بر صدق عنوان، خصوصیت زایدی به نام وجود سوره در نماز دخالت دارد یا نه؟ به اصل اطلاق تمسک میکنیم و دخیل بودن آن قید زاید را نفی میکنیم و در نتیجه میتوانیم در مقام امتثال و عمل، به صلاة بدون سوره اکتفا کنیم.
اما بنا بر صحیحی، ما نحن فیه از قسم دوم از دو صورت شک مذکور در مقدمه دوم میشود و ما حق نداریم به اصالة الاطلاق تمسک کنیم؛ به دلیل اینکه بنابراین قول، عنوان صلاة تنها بر صلاة صحیح اطلاق میشود؛ پس هر عملی که لیس بصحیح لیس بصلاة. نسبت به نماز بدون سوره، ما شک میکنیم که آیا هذا العمل صلاة ام لیس بصلاة و عنوان صلاتیت محرز نشده تا بیاییم به اطلاق اقیموا الصلاة تمسک کنیم.
بنابراین، دست مجتهد از اصول لفظی کوتاه است و به تمسک به اصول عملی نوبت میرسد. در این مورد، دو نظر هست:
جمعی اصالة البراءة جاری میکنند که باز نتیجه عملیاش با همان اصالة الاطلاق یکی است.
و جمعی هم اصالة الاحتیاط جاری میکنند که نتیجه عملیاش کاملا با اصالة الاطلاق متفاوت است.
مطلب دوم. اما اقوال در مسئله، به طور کلی آنچه که مشهور و معروف است، دو قول است:
آخوند و غیره).
مختار ما این است که الفاظ عبادات، للاعم وضع شدهاند.
دو دلیل هم بر این مطلب میآورند:
دلیل اول. تبادر: هنگامی که لفظ صلاة به طور مطلق و بدون قرائن به کار میرود (مثلا اقیموا الصلاة)، از کلمه «صلاة»، مطلق صلاة به ذهن میآید اعم از صحیح و فاسد؛ و خصوص صلاة صحیح به ذهن نمیآید.
دلیل دوم. صحت حمل و عدم صحت سلب: ما میبینیم از صلاة فاسد هم سلبش عنوان صلاة صحیح نیست؛ مثلا عرف بر نماز بدون سوره، نمیگوید که «هذا لیس بصلاة»، بلکه میگوید: «هذه صلاة فاسدة» و سابقا گفتیم که تبادر و عدم صحت سلب، دو علامت از علامات حقیقت هستند. پس الفاظ عبادات، حقیقت در اعم هستند.
مطلب سوم. مقدمات بحث:
ماهیات جعلی هم (چه مجعول به جعل شارع و چه مجعول به جعل عقلای عالم) دو دستهاند: الف: ماهیات بسیط، مانند ملکیت، زوجیت و کما سیأتی فی الفاظ المعاملات. ب: ماهیات مرکب، مانند صلاة، حج که مجموعهای از اجزا و شرایط هستند.
ماهیات مرکب هم دو قسماند: الف. ماهیاتی که اجزایش هم سنخ و همه از مقوله واحدهاند (مثل عشره که مرکب است از ده تا یکی). ب: ماهیاتی که اجزایش هرکدام از مقولهای جداگانه است ولی شارع بین آنها ایجاد ارتباط کرده. مانند صلاة که مرکب است از اقوال و هیئات خاص. الآن بحث ما در ماهیات مجعول است.
عام است، هکذا در ماهیات جعلی هم (مانند صلاة) وضع عام و موضوع له عام است، یعنی واضع، یک مفهوم کلی را در نظر گرفته و سپس لفظ صلاة را برای همان کلی قرار داده که یصدق علی افراد الصلاة. البته این نظریه مشهور است و در مقابل قول دیگری است، به اینکه وضع عام و موضوع له خاص باشد.
با توجه به این مقدمات، در این مقام، ایرادی است به نام ایراد تصویر جامع ما بین این مراتب مختلف. این ایراد، بر هر دو دسته وارد است، هم بر صحیحی و هم بر اعمی؛ و هر دو دسته باید قدر جامع تصویر نمایند و لکن جناب مظفر آن بخشی را که مربوط به اعمیهاست، طرح میکنند و بخش مربوط به صحیحی را با اشاره میگذرد.
حال بیان ایراد:
صلاة (اعم از صحیح و فاسد) افراد و مصادیق مختلفی دارد که باید میان آنها قدر جامعی تصویر کنید تا لفظ صلاة برای آن وضع شود. درحالیکه شما نمیتوانید یک قدر جامع و مفهوم کلی ثابتی را تصور کنید که در همه مصادیق باشد.
بیان ذلک: بنا بر قول به وضع الفاظ عبادات للاعم، هر جزئی از اجزای صلاة که نباشد، باز هم اسم صلاة بر باقیمانده صادق است. مثلا اگر رکوع نباشد ولی سایر اجزا باشند، یقال لها الصلاة. یا چنانچه رکوع و سایر اجزا باشند اما سجود نباشد، باز هم یقال لها الصلاة. و هکذا نسبت به کلیه اجزا. بنابراین، هر جزئی از اجزا، در هنگام
بودنش، مقوم ماهیت صلاة است چون صلاة از این مجموعه متشکل است؛ و هنگام نبودنش، مقوم نیست. چون فرض این است که اگر این هم نبود، سایر اجزا بودند، ماهیت و عنوان صلاة هست و این امر، دارای تالی فاسد بزرگی است و آن اینکه یلزم ماهیت صلاة، همواره متبدل و متغیر باشد. گاهی همراه با این اجزاست و گاهی همراه با آن اجزا، بلکه بالاتر، یلزم که در صورتی هم که تمام اجزای صلاة هست، ما مردد باشیم که آیا ماهیت صلاة متحقق شده یا نه؟ به جهت اینکه فرض این است که هریک از این اجزا هم که نباشند، باز صدق عنوان صلاة بر ما بقی، به حال خودش باقی است.
لذا نمیدانیم که آیا ماهیت صلاة در موردی است که تمام اجزا باشند یا در موردی است که بعض الاجزاء نباشند، آنهم با مراتبی که دارد.
اگر گفته شود: تبدل در ماهیت یا تردید در ماهیت چه اشکالی دارد؟
در پاسخ گوییم: از محالات است به جهت اینکه هر ماهیتی، در مرحله ذاتش کاملا ممتاز است و از سایر ماهیات دیگر جداست و کاملا متعین و مرزبندی شده است. اگر ماهیت مرکب است، اجزایش مشخص است. اگر ماهیت بسیط است، حد و مرز مشخص است درحالیکه تبدل یا تردید در ماهیت هر دو، موجب آن است که ماهیت صلاة، در حد ذاتش، مبهم و مردد باشد و این معقول نیست.
دفع: جناب مصنف میفرماید:
قبول داریم که اجزای صلاة متبادل و جابهجا میشوند (بنا بر قول به اعم) و باز قبول داریم که مراتب و مصادیق صلاة فاسد، فراوان است؛ اما هیچکدام از اینها مانع از تصویر قدر جامع نمیگردد؛ ما میتوانیم قدر جامعی ما بین این افراد تصور بکنیم بدون آنکه تبدل در ماهیت پیدا شود و یا تردید در ماهیت لازم آید.
بیان ذلک: مقدمه: مرکبات اعتباری، دو قسمت هستند:
با حفظ این مقدمه، ابتدا در مورد کلمه، این مطلب را پیاده میکنند. سپس در ما نحن فیه: کلمهها همواره از حروف گرفته میشود و همه میدانیم که حروف الفبا فراوان است (28 یا 29 حرف است) و در نتیجه، کلماتی که از این حروف درست میشود، مختلف و متعدد خواهد بود. مثلا گاهی دو حرف همزه و ب را با هم مرکب میکنیم که میشود اب؛ و گاهی ی و د را با هم مرکب میکنیم که میشد ید؛ و گاهی ی را با ک ترکیب میکنیم که میشود یک؛ و یا سه حرف را باهم ترکیب میکنیم که میشود زید و ضرب و ...
ملاحظه میکنیم که مصادیق و افراد کلمه، مرتبا عوض و جابهجا میشوند ولی عنوان کلمه، صدقش بر تمام اینها، به طور مساوی محفوظ است و وضع شده برای عنوان کلی ما ترکب من اثنین فصاعدا.
به این بیان: واضع، در هنگام وضع، کلیه حروف الفبا را تصور کرده سپس لفظ «کلمه» را در مقابل مفهوم کلی «ما ترکب من حرفین فصاعدا» قرار داده و وضع کرده و افراد و مصادیق اگرچه متبادل میشود و لکن این عنوان کلی و قدر جامع، در همه موارد محفوظ است و نامش را میگذارند کلی فی المعین یا کلیای که محصور است در اجزای معینی که همان حروف الفبا باشد.
در مکاسب شیخ آمده که شخص، در هنگام معامله، گاهی عین خارجی را معامله میکند. مثلا میگوید: بعت هذا بهذا. و گاهی کلی در ذمه را معامله میکند. مثلا میگوید: صد من گندم را به شما فروختم در مقابل هزار تومان که هم ثمن کلی است و هم مثمن. بایع حق دارد از هرکجا گندم تهیه کند و به مشتری بدهد. مشتری هم حق دارد که هزار تومان را از هر پولی که دارد، بپردازد یا قرض بگیرد و بدهد. و گاهی کلی فی المعین را معامله میکند. مثلا میگوید: صد من از این هزار من گندم موجود خارجی را به تو دادم که صد من کلی است. قابل صدق است بر هریک از ده تا صدمنی
که در این هزار من هست ولی محصور است به هزار من که موجود و معین است در خارج و مثال شیخ صاع من صبره است (و هکذا در مورد کلمه).
حال، پیاده کردن مطلب در ما نحن فیه: میگوییم صلاة فاسد اگرچه مصادیق و مراتب متعددی دارد اما تصویر قدر جامع بین آنها میسور است به اینکه ما تمام اجزای صلاة را تصور میکنیم که مثلا یازده جزء است؛ بعد لفظ صلاة را وضع میکنیم برای عنوان کلی مرکب از پنج جزء و بالاتر و این عنوان کلی در همه مراتب محفوظ است. در آنجا که فقط همین پنج جزء است و لا غیر، این عنوان هست. در آنجا هم که همه اجزا هستند، باز هم این عنوان هست و ما بقی مشخصات هستند.
پس افراد عوض میشوند ولی قدر جامع همه جا به حال خودش باقی است. پس اعمیها میتوانند قدر جامعی تصویر نمایند. آری صحیحیها هستند که نمیتوانند تصویر قدر جامع کنند ما بین مراتب صحیح. مثلا ما بین صلاتی که واجد همه اجزاست و صلاتی که فقط اشارهای است چقدر جامعی میتوان درست کرد.
تا به حال درباره الفاظ عبادات مفصلا گفتوگو کردیم. اینک، در این دو تنبیه، درباره الفاظ معاملات بحث میکنیم.
تنبیه اول: موضوع له الفاظ معاملات چیست و برای چه معنایی وضع شدهاند؟
مقدمتا باید بدانیم:
در مقابل عبادات که اموریاند که قصد قربت لازم دارند، معاملات یعنی اموری که قصد قربت لازم ندارند، چه عقود و چه ایقاعات (تفصیل این بحث در مبحث «دلالة النهی علی الفساد» خواهد آمد).
النکاح که مرکب است از «انکحت و قبلت». و ایقاعات عبارتاند از انشائاتی که فقط دارای ایجاب است و قبول ندارند. به عبارت دیگر، یک طرفه است نه طرفینی. مانند عتق که فقط مولی میگوید «انت حر» یا «اعتقتک فی سبیل اللّه» و عبد از قید رقیت آزاد میگردد چه قبلت بگوید و چه نگوید. یا مانند طلاق که به مجرد گفتن «زوجتی طالق» از طرف مرد، زن از قید زوجیت و همسری آن مرد آزاد میگردد و جدایی بین آن دو حاصل میگردد و قبول زن مفهومی ندارد.
مراد از اسباب، نفس ایجاب و قبول در عقود یا ایجاب فقط در ایقاعات است. مثلا گفتن «بعت و قبلت» که سبب ملکیت است. پس نفس انشای عقد، سبب است. و مراد از مسببات، عبارت است از آن اثری که از راه این اسباب پیدا میشود و بر این اسباب مترتب میگردد. مثلا ملکیت که مسبب از عقد البیع است یا زوجیت که مسبب از عقد النکاح است یا حریت که مسبب از انشاء العتق است و یا فراق که مسبب از صیغه طلاق است و ...
با توجه به این مقدمات میگوییم: در رابطه با وضع الفاظ معاملات، دو احتمال وجود دارد:
ممکن است بگوییم الفاظ معاملات برای اسباب وضع شدهاند. مثلا واضع، لفظ بیع را وضع نموده برای گفتن بعت و قبلت یا نکاح را وضع کرده برای انکحت و قبلت و ...
ممکن است بگوییم که موضوع له این الفاظ عبارت است از مسببات یعنی آن اثری که از راه اسباب فوق حاصل میشود. مثلا لفظ بیع، وضع شده برای دلالت بر ملکیت یا لفظ نکاح، وضع شده برای دلالت بر زوجیت و ...
حال بنا بر احتمال اول، آن نزاع مذکور بین صحیح و اعم در الفاظ عبادات، در الفاظ معاملات هم جاری میشود چون اسباب مرکبات هستند. مثلا «بعت و قبلت» دارای اجزایی هستند و دارای شرایطی (اجزا مثل ب ع ت و یا ایجاب و قبول و شرایط مثل
عربیت، ماضویت و ...) و ما میتوانیم بحث کنیم که آیا لفظ بیع برای آن سببی که تام الاجزاء و الشرائط باشد وضع شده یا برای اعم از آن و از ناقص الاجزاء و الشرائط وضع شده است؟ پس اسباب چون مرکباتاند، قابل اتصاف به صحت و فساد هستند (جناب مظفر در اینجا بیان نکرده که آیا بنابراین احتمال، الفاظ معاملات برای صحیح وضع شدهاند یا برای اعم، ولی مرحوم صاحب کفایه قائل به وضع برای صحیح است شاید مرحوم مظفر قائل به اعم باشد به همان بیان که در الفاظ عبادات ذکر شد.
اما بنا بر احتمال ثانی، آن نزاع جاری نیست به دلیل اینکه مسببات یک سلسله امور بسیطی هستند. مثلا ملکیت یک نحوه اضافهای است ما بین مالک و مملوک و امور بسیط خاصیتشان این است که یا هستند و یا نیستند. این چنین نیست که بگوییم ملکیت موجود میشود ولی گاهی فاسد و گاهی صحیح، خیر، سبب ملک اگر تام باشد، ملکیت موجود میشود و اگر سبب ناقص بود، ملکیت اصلا موجود نمیشود نه اینکه موجود میشود ولی فاسد است، پس چون قابل اتصاف به صحت و فساد نیست این بحث در او جاری نیست.
تنبیه دوم: برفرض که نزاع مذکور در الفاظ عبادات، در الفاظ معاملات هم جاری شود، آیا این نزاع ثمرهای هم دارد یا ندارد؟
یکی از فرقهای اساسی عبادات با معاملات، این است که عبادات، از مخترعات شارع است و مجعول شرع است و یک سلسله حقایقی هستند مستحدثه که عقلای عالم با قطعنظر از بیان شارع نسبت به اینها ادراکی نداشتند. بلکه اینها را با همه اجزا و شرایطش شارع جعل کرده است. اما معاملات از مجعولات و اعتبارات عقلایی است و اختراع شارع نیست بلکه قبل از شارع هم مردم همین بیع و نکاح و ... را داشتهاند و شارع هم، مانند یکی از اهل عرف، این الفاظ را در معانی خاص آنها به کار برده البته شروطی و قیودی مقرر کرده و برخی از معاملات را قدغن کرده و لکن اختراع تازهای ندارد و معنای جدیدی نیاورده است.
با توجه به این مقدمه میگوییم: در مورد الفاظ عبادات که از مخترعات شرع است،
این نزاع کاملا ثمره داشت و آن اینکه بنا بر وضع الفاظ عبادات برای اعم، در مقام شک در جزئیت یا شرطیت، میتوانیم به اصالة الاطلاق تمسک کنیم ولی بنا بر وضع آنها برای صحیح، حق تمسک به اصالة الاطلاق نداریم چون شرط اساسی تمسک به اصالة الاطلاق، احراز صدق عنوان عبادت است و بنا بر این قول، صدق اسم مشکوک است و محرز نشده است و شبهه مصداقی دلیل مطلق است و لا یجوز التمسک بالاطلاق.
اما این سخن را نسبت به الفاظ معاملات نمیتوان زد، زیرا فرض این است که معانی این الفاظ از مخترعات شارع نیستند، بلکه شارع هم، مثل اهل عرف، این الفاظ را در همین معانی متداوله به کار میبرد لذا هرکجا در کلام شارع این الفاظ به کار میرود مثلا میفرماید:
أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا،
یا میفرماید:
إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ ... وَ ذَرُوا الْبَیْعَ،
یا النکاح سنتی یا الصلح جایز و ... اگر قرینهای نصب کرده بود که مراد من این است، فهو المطلوب؛ و الا عند التجرد عن القرائن، حمل میکنیم بر همان معانی که اهل عرف میفهمند. لذا هرجا شک کنیم که آیا در صحت بیع عند الشارع چیزی معتبر هست یا نه؟ مثلا عربیت معتبر است یا نه؟ و قرینهای هم در کلام شارع نیست، به اصالة الاطلاق تمسک میکنیم مطلقا چه قائل به وضع الفاظ معاملات برای صحیح باشیم و چه برای اعم. به دلیل اینکه در معاملات مراد از صحت، صحت عند العرف العام است نه عند الشارع و وقتی ما به عرف مراجعه میکنیم عرف عربیت را در صحت معتبر نمیداند و بر معامله غیر عربی هم اثر مترتب میکند. لذا چه عربیت باشد و چه نباشد، صدق الاسم محرز است و اگر شارع مقدس قیدی به نام عربیت معتبر کرده، باید قرینه بیاورد چون قید، زاید بر اصل عنوان بیع است و اگر قرینه نیاورد، ما به اصالة الاطلاق تمسک میکنیم. در واقع، حال الفاظ معاملات مطلقا (چه بنا بر صحیح و چه اعم) حال الفاظ عبادات است بنا بر اعم و به عبارت دیگر، داخل
است در موردی که مکلف یقین به صدق عنوان و شک در دخالت قید زایدی در غرض مولی دارد و جای تمسک به اطلاق است.
تبصره: فقط در یک مورد این نزاع در معاملات هم ثمره دارد و آن موردی است که ما احتمال بدهیم که همانطوری که این قید نزد شارع معتبر است، نزد اهل عرف هم معتبر است. مثلا احتمال میدهیم که عرف عام هم عربیت یا مالیت را معتبر میداند.
اینجا اگر صحیحی بودیم، حق نداریم تمسک به اطلاق کنیم چون نمیدانیم که آیا عرف این قید را دخیل میداند یا نه؟ و با این احتمال، شک در صدق عنوان بیع بر بیع فاقد عربیت داریم. پس صدق الاسم محرز نیست. و بنا بر اعمی بودن اگر شک کردیم، میتوانیم به اطلاق کلام تمسک کنیم چون صدق اسم مسلم است و شک در اعتبار قید زاید داریم.
پس در الفاظ معاملات ثمره این نزاع فی الجملة ظاهر میگردد یعنی در همین موردی که شک عند اهل العرف باشد.
مطالبی که به عنوان مقدمه بیان میکردیم، تا به حال ذکر شد و اینک وارد مطالب اصلی کتاب میشویم و همانطوری که در ابتدای کتاب، درباره تقسیمبندی مباحث کتاب گفتیم، در این کتاب، در چهار مقصد بحث داریم، مقصد اول در «مبحث الفاظ» است. قبل از ورود در بحث، مقدمه کوتاهی ذکر نموده و چند نکته را تذکر میدهند:
چنانکه مطالب مقصد دوم هم (که ملازمات عقلی باشد) یک سلسله مباحث صغروی است و هدف، شناسایی صغریات و مصادیق حکم عقل است. آنگاه کبرای این صغریات، در مقصد سوم کتاب (مباحث حجت) خواهد آمد.
فعلا میخواهیم ثابت کنیم که آیا فی المثل امر، ظهور در وجوب دارد یا نه؟ اما این موضوع که «آیا این ظهور، حجت است یا نه؟» در مباحث حجت ثابت خواهد شد. به عبارت دیگر، فعلا میخواهیم یک سلسله قواعد کلی به دست آوریم که نتیجه آنها صغریات، کبرای کلی، اصالة الظهور باشد.
منحصرا درباره الفاظ قرآن و سنت بحث نمیکنیم بلکه به طور کلی بحث میکنیم از ظواهر کلمات هر متکلمی (چه شارع باشد و چه مولای عرفی و چه یکی از عقلای عالم). منتها هدف اصلی و مقصد نهایی ما، در علم اصول، تشخیص ظواهر الفاظ کتاب و سنت به منظور استنباط احکام است.
الف. از راه وضع واضع. مثل ظهور عام در عموم که خیلی جاها بالوضع است؛ و ظهور مشتق در ما تلبس بالمبدا فی الحال.
ب. از راه اطلاق کلام و مقدمات حکمت. مثل ظهور مطلق در اطلاقش و ظهور جمله شرطی در مفهوم داشتن و ...
ج. به حکم عقل. مثل ظهور صیغه افعل و ماده امر در وجوب؛ و ظهور هیئت و ماده نهی در تحریم که عند المتأخرین، به حکم عقل است کما سیأتی.
اول، در بعد مواد الفاظ. مثلا بحث کنیم درباره ماده «ض» و «ر» و «ب» که چه معنایی دارد؟ یا ماده «ن» و «ص» و «ر» که ظهور در چه معنایی دارد؟ و ...
دوم، در بعد هیئتها، که بحث کنیم هیئت افعل، صیغه لا تفعل، هیئت مشتقات و ... ظهور در چه معنایی دارد؟
هر دو بعد، هدف اصلی ما را از مباحث الفاظ تأمین میکند. یعنی صغریات اصالة الظهور را برای ما تنقیح میکند و لکن ما، در علم اصول، روی بعد دوم تکیه میکنیم؛ یعنی از ناحیه هیئات الفاظ بحث میکنیم. اما مبحث مواد را به کتب لغت حواله میدهیم. دلیل مطلب آن است که مواد، نامتناهی است و تحت یک ضابطه و قانون کلی هم در نمیآید؛ و ما، در علم اصول، بحث از قواعد کلیه داریم. پس این بعد از بحث، مورد نظر ما نیست و باید به دائرةالمعارفهای لغت مراجعه شود.
اول. هیئات مفردات. مثل هیئت امر و نهی و مشتق.
دوم. هیئات جملههای ترکیبی. مثل هیئت جمله شرطی و هکذا هیئت صیغه افعل
در وجوب عینی و تعیینی و نفسی (کما سیأتی) و در علم اصول، هر دو بخش مورد بحث واقع میشود.
حال، بحث ما، در مقصد اول، در هفت باب است: 1. باب مشتق، 2. باب اوامر، 3. باب نواهی، 4. باب مفاهیم، 5. باب عام و خاص، 6. باب مطلق و مقید، 7. باب مجمل و مبین.
عنوان بحث. آیا مشتق، در خصوص آن ذاتی که متصف و متلبس به مبدأ باشد در حال حاضر حقیقت است و در آن ذاتی که در گذشته متلبس به این صفت بوده و اکنون این اتصاف و تلبس منقضی گشته و سپری شده مجاز است؟ یا اینکه حقیقت است در هر دو، هم در ما تلبس و هم در ما انقضی عنه التلبس؟ به تعبیر دیگر، برای خصوص ما تلبس بالمبدا فی الحال وضع شده و یا برای اعم از ما تلبس و از ما انقضی عنه التلبس وضع شده است؟
مفردات بحث: 1. مشتق یا وصف عنوانی: در بحث بعدی، معنا خواهیم کرد. مثل عالم، مسافر، ... 2. ذات: یعنی آن شیئی که موصوف به این صفت است. مثل زید، عمرو ... 3. تلبس: یعنی اتصاف این ذات به آن صفت، 4. مبدأ یا مشتق منه عبارت است از آن خصوصیت و صفتی که در ذات هست که به خاطر آن خصوصیت، این عنوان مشتق برآن ذات حمل میشود. مثل علم، سفر، ... که مبدأ عالم و مسافر است، 5. فی الحال (خواهد آمد که مراد از این حال، چه حالی است).
با دانستن مفردات بحث، میگوییم: حمل مشتق بر ذات یا صدق مشتق بر ذات و یا استعمال آن در ذات و یا اطلاق مشتق بر ذات، بر سه نحوه است:
اول. استعمال مشتق در ذاتی که بالفعل، متصف به این صفت و متلبس به این مبدأ است. مثلا زید الآن به مسافرت میرود و در حال سفر است. شما میگویید: زید مسافر، یا زید کاتب، ...
دوم. استعمال مشتق در ذاتی که در گذشته متصف به این صفت بوده و الآن این اتصاف و تلبس از او سپری شده است. مثلا زید دیروز مسافر بوده و الآن از سفر برگشته است. شما میگویید: زید مسافر و ...
سوم. استعمال مشتق در ذاتی که هنوز متلبس به این صفت نشده بلکه در آینده نزدیک دارای این وصف خواهد شد. مثلا زید فردا مسافرت خواهد کرد و شما الآن میگویید زید مسافر و ...
از این سه قسم، قسم اول، بالاجماع، استعمالش حقیقی است عند الکل؛ و قسم سوم هم بالاتفاق، استعمالش مجازی است. نزاع بر سر قسم ثانی است که آیا به قسم اول ملحق است یا به قسم ثالث؟
اشاعره و متقدمین از علمای شیعه میگفتند: مشتق، در اعم از ما تلبس و ما انقضی عنه التلبس حقیقت است. یعنی از آن سه قسم استعمال، قسم اول و دوم، هر دو، حقیقتاند.
معتزله و متأخرین از علمای امامیه میگویند: مشتق، حقیقت است در خصوص ما تلبس بالمبدا فی الحال و مجاز است در ما انقضی عنه التلبس و در این میان، تفصیلات دیگری هم هست که مهم نیست.
جناب مظفر میفرماید:
به نظر ما قول معتزله و متأخرین امامیه حق است. اما قبل از بیان استدلال باید محل نزاع را مقدمتا تعیین کنیم و موضوع نفی و اثبات را مشخص سازیم.
ابتدا برای روشن شدن محل نزاع، مثالی میزنند سپس در چهار امر بحث میکنند.
اما مثال، هم محل نزاع را روشن میکند و هم ثمره این مبحث را روشن میسازد و آن اینکه در روایات وارد شده است که:
وضو گرفتن یا غسل کردن با آبی که مسخن بالشمس است (یعنی در اثر تابش آفتاب گرم شده است) مکروه است، حال آبی داریم که یک ساعت قبل مسخن بالشمس بوده ولی الآن تسخین زایل شده است و دوباره سرد شده و به حال اول و
حال طبیعی برگشته است. اینجا کسانی که قول اشاعره را انتخاب میکنند، باید فتوا دهند که هنوز هم کراهت به جای خود باقی است و زایل نشده چون مشتق، حقیقت در اعم است و این صدق، مجازی نیست. اما کسانی که قول معتزله را گرفتهاند. اینجا حق ندارند فتوا دهند به اینکه الآن هم مکروه است به دلیل اینکه وصف عنوانی المسخن بالشمس بعد الانقضاء حقیقتا بر این آب صدق نمیکند و این آب الآن مسخن به شمس نیست بلکه در گذشته بوده است. پس از بیان مثال، چهار مطلب را در تحریر محل نزاع ذکر میکنند:
امر اولی که برای تعیین محل نزاع ذکر میکنند، درباره چهار نکته است:
مشتق در اصطلاح نحویین به چه معناست؟
مشتق در اصطلاح اصولیان تعریفش چیست؟
نسبت بین مشتق نحوی با اصولی از نسب اربع چیست؟
شرایط مشتق اصولی.
قبل از بیان این امور اربعه، دو مقدمه ذکر میشود.
مقدمه اول. مشتقاتی که بر ذات حمل میشوند و وصف عنوانی برای ذات واقع میشوند و به این ذات، عنوان جدیدی میبخشند، سه دستهاند:
الف. صفاتی که داخل در ذات موصوف و ماهیت هستند. مانند وصف عنوانی انسان در «الانسان انسان» و مانند وصف عنوانی ناطق در «الانسان ناطق» یا وصف حیوان در «الانسان حیوان». پس این قسم، شامل نوع و جنس و فصل، هر سه، میگردد چه بعید و چه قریب.
ب. صفاتی که خارج از ذات هستند و لکن لازمه ذات هستند یعنی انفکاکشان از ذات و موصوف، محال است چه لوازم ماهیت، مانند زوجیت برای اربعه و چه لازمه وجود ذهنی، مثل کلیت برای انسان در «الانسان کلی» و چه لوازم وجود خارجی، مانند «النار حارة» و «الشمس مشرقة» و ...
ج. صفاتی که خارج از ذات هستند و از اعراض مفارقه هستند یعنی انفکاکشان از
ذات، ممکن است. مثل کتابت یا علم برای انسان.
حال، قسم الف و ب، از محل بحث ما خارج است (کما سنبینه) و فقط قسم ج، داخل در بحث است.
مقدمه دوم. صفات خارجی مفارقه هم بر سه قسم هستند:
الف. از اموری که در خارج حقیقتا موجود میشوند و ما به ازای خارجی دارند. فالاعراض مثل بیاض، سواد، قیام، قعود و ...
ب. از امور انتزاعی یعنی اموری که خود در خارج وجود ندارند و ما به ازای خارجی ندارند ولی منشأ انتزاعشان در خارج موجود است کالفوقیة و التحتیة و ...
ج. از امور اعتباری یعنی اموری که نه ما به ازای خارجی دارند و نه منشأ انتزاعی خارجی، بلکه صرفا در عالم اعتبار و لحاظ موجودند و مادامیکه معتبر، آنها را اعتبار کند، هستند و وقتی اعتبارش را برداشت، نیستند. مانند ملکیت زید نسبت به عبا و هکذا زوجیت، حریت، وقف و ...
این هر سه قسم، داخل در محل نزاع هستند.
با توجه به این دو مقدمه، نکات فوق را بررسی میکنیم:
اما اولی. مشتق، در اصطلاح نحویین، عبارت است از هر لفظی که از لفظ دیگری گرفته شود و مشتمل بر حروف اصلی آن باشد و موافقت در ترتیب هم با او داشته باشد. مانند ضارب که مشتق از یضرب است و حروف اصلی را با ترتیب داراست که «ض، ر، ب» باشد و مشتق نحوی قسیم جامد است.
اما دومی. مشتق، در اصطلاح اصولیان، عبارت است از هر وصف عنوانی که حکایتکننده از ذات باشد و حمل شود بر ذات به خاطر وجود یک خصوصیتی و صفتی در آن ذات که این صفت اولا خارج از ذات است؛ ثانیا قابل زوال است یعنی طوری است که با از بین رفتن آن، ذات از بین نمیرود. مانند «الانسان کاتب. زید رق.
عمر و حر. الانسان عالم و ...».
اما سومی. نسبت بین این دو مشتق از نسب اربع، عموم و خصوص من وجه است که یک ماده اجتماع دارند و دو ماده افتراق. اما ماده اجتماع عبارت است از اسم فاعل،
اسم مفعول، صفت مشبهه، صیغه مبالغه و ... که هم مشتق اصولی بر اینها صادق است و هم مشتق نحوی. اما ماده افتراق از جانب مشتق نحوی در مانند افعال و مصادر است که افعال و مصادر، در نزد نحویین، از مشتقات هستند ولی مشتق اصولی نیستند. البته مصدر بنا بر قولی مشتق و بنا بر قولی مشتق منه و مبدأ اشتقاق است، چنانکه در کتاب سیوطی باب مفاعیل خمسه آورده است: «ذهب بعض البصریین الی ان المصدر اصل للفعل و الفعل اصل للوصف و آخر الی ان کلا منهما اصل برأسه و الکوفیون الی ان الفعل اصل للمصدر».
اما ماده افتراق از جانب مشتق اصولی در مانند: زوج- اخ- رق- حر- انسان و ...
است که اینها در اصطلاح اصولیان، از مشتقاتاند، اما عند النحاة، از جوامد هستند، چنانکه دلیل مطلب، در نکته بعدی روشن خواهد شد.
اما چهارم. مشتق اصولی دارای دو شرط است:
مشتق اصولی باید بر ذات جاری باشد یعنی وصف عنوانی برای ذات باشد و حاکی از ذات باشد و علاوه بر اینکه اسناد داده میشود به ذات، ما بین آن دو یک نحوه اتحاد و هو هویت (یا «اینهمانی») وجود داشته باشد به طوری که بتوانیم بگوییم این همان است. مانند اسم فاعل، زید ضارب، اسم مفعول، زید مضروب، اسم مکان هذا مسجد، اسم زمان یوم الجمعة مقتل زید، اسم آلت هذه منکسة و ... در مورد جوامد مانند: زید رق، زید زوج، هذا اخی، هذا ابنی، هذه بنتک، هذه اختک و ... با این شرط اول خارج میشود از مشتق اصولی کلیه افعال و مصادر مانند: زید ضرب، زید عدل، به دلیل اینکه افعال و مصادر اگرچه اسناد داده میشود به موضوع و لکن وصف عنوانی ذات نیستند و اتحاد در وجود خارجی ندارند و نتوان گفت این همان است مثلا غلط است بگوییم زید ضرب است یا زید ضرب است الا از باب مبالغه کزید عدل و العالم جمال.
باید این وصف عنوانی یک نوع وصفی باشد که با زوال آن و انقضای تلبس ذات به آن، خود ذات زائل نشود و باقی بماند یعنی ذات، همان ذات است که گاهی دارای این وصف هستند و گاهی نیست اما در هر دو حال، ذات، همان ذات است و از بین
نرفته. مثل: زید ضارب. دلیل مطلب آن است که اگر وصف یک وصفی باشد که با زوال آن، ذات هم زایل شود و نابود شود، دیگر جایی برای این بحث نمیماند که آیا استعمال این مشتق در این ذاتی که در گذشته متلبس بود و الآن نیست، حقیقت است یا مجاز؟
این بحث وقتی جا دارد که با نبود وصف هم، ذات باقی باشد و الا اگر با زوال وصف، خود ذات هم برود، دیگر موضوعی نیست که این بحث مطرح شود (ثبت الارض ثم انقش، اسناد شیء شیء فرع لثبوت المسند الیه). با این شرط، خارج میشود از مشتق اصولی، آن دسته از اوصاف عنوانیه که با زوالشان، ذات و موصوف زایل میشود. و آنها دو دستهاند:
صفاتی که داخل در ذات هستند یعنی ذاتیات شیء کالنوع و الفصل و الجنس.
صفاتی که از عوارض لازمه موضوع هستند کما ذکرنا در مقدمه بحث.
چون در این دو دسته، با زوال تلبس، ذات هم زایل شده و ذاتی در کار نیست. در پایان، مطالب مذکور را در قالب مثالی پیاده میکنیم:
در روایات اسلامی آمده است: جلوس نمودن به منظور قضای حاجت در تحت شجره مثمره کراهت دارد. در اینجا ذات آن درخت خارجی است که دو وصف دارد:
اولی از اوصاف داخلی است، دومی از اوصاف خارجی است. حال اگر وصف مثمریت از بین برود (مثلا در پاییز و زمستان، شجره هست ولی مثمره نیست) در اینجا جای آن بحث هست که صدق مثمره بودن برای این شجره، الآن حقیقت است یا مجاز و بالنتیجه جلوس تحت آن شجره به منظور تخلی، مکروه است یا نه؟
اما اگر وصف شجریت از این ذات زوال پیدا کند یعنی درخت را از ریشه بکنند و کناری بیندازند، اینجا با زوال وصف، ذات هم از بین رفته و تبدیل به ذات دیگری شده (مثل چوبی که خاکستر شود) اینجا جای این بحث نیست چون اصل ذات رفته و این ذات که الآن موجود است به نام خشبه ذات دیگری است که قبل از این، بما هو خشب متصف به وصف «شجره مثمره بودن» نبوده تا اینکه بحث کنیم
الآن که زایل شده است.
آیا صدق حقیقت است یا نه؟ پس کاملا روشن شد که شرایط مشتق اصولی کدام است. ضمنا روشن شد که اوصاف خارجی مفارق، به هر سه قسمش، داخل در محل نزاع هست، چه اعراض، چه انتزاعیات و چه اعتباریات.
در این مقدمه دوم، اشکالی را مطرح میکنند و سپس جواب میدهند.
اما ایراد: بعضی از اصولیان پنداشتهاند که نزاع اصولیان در مشتق که آیا در خصوص ما تلبس یا در اعم از تلبس و ما انقضی عنه التلبس حقیقت است، در خصوص اسم زمان جاری نیست و بلکه در اسم زمان متفقا باید گفت که وضع شده برای خصوص ما تلبس بالمبدا فی الحال.
دلیل مطلب این است که ما در بحث قبل گفتیم که در مشتق اصولی، دو شرط معتبر است و شرط ثانی آن بود که وصف از اوصافی باشد که با زوال تلبس ذات به این وصف، خود ذات، قابلیت بقا را داشته باشد و الا اگر خود ذات هم، به زوال وصف، زایل شود دیگر موضوعی برای بحث ما باقی نمیماند و این شرط در اسمای زمان منتفی است به جهت اینکه در اسم زمان، ذات، خود زمان است و زمان حقیقی است غیر قار و متصرم الوجود (ناآرام- بیقرار- ناپایدار). هر آنی که میرسد، آن قبلی و لحظه قبلی نابود شده و از بین رفته و دیگر بقایی ندارد تا ما بحث کنیم که آیا صدق وصف عنوانی مشتق بر این ذات حقیقت است یا مجاز؟ ذاتی در کار نیست، ذات که آن قطعه زمانی بود تصرمت و انعدمت و صارت کان لم یکن شیئا مذکورا.
مثال: فرض کنید روز جمعه مقتل زید بوده ذات یوم الجمعة است و وصف مقتل بودن برای زید حال روز جمعه سپری شد و روز شنبه از راه رسید؛ اینجا آن ذاتی که متصف به وصف مقتل بودن بود، یوم الجمعة بود که از بین رفته و این ذاتی که الآن با او سروکار داریم، یوم السبت است که حقیقت دیگری است و این ذات، قبلا متصف به این وصف نبوده تا بحث کنیم که اطلاق حقیقت است یا مجاز؟ پس نزاع مذکور در اسم زمان جاری نیست.
اما جواب: اگر اسم زمان و اسم مکان هرکدام یک لفظ مستقل و هیئت و وزن جداگانهای داشتند، این ایراد شما در خصوص اسم زمان وارد بود و از محل نزاع خارج میشد اما خوشبختانه این دو تا هریک وزن جداگانهای ندارند بلکه الفاظشان مشترک است و یک هیئت معینی، هم دلالت بر زمان دارد و هم بر مکان (چنانکه در کتابهای صرفی بیان شده. مثلا در شرح تصریف، صفحه 131، میگوید: اسم زمان و مکان، هر دو اسمی هستند که وضع شدهاند برای دلالت بر زمان تحقق یک فعلی و یا مکان تحقق فعلی و الفاظشان مشترک است بین مکان و زمان). و وقتی هر دو یک لفظ مشترک داشتند، موضوع له کلی خواهد بود و تعیین احد المصداقین، محتاج به قرینه خواهد بود (چنانکه در هر کلی و فردی، قضیه همین است).
مثال: یضرب مثلا وضع شده برای آن ذاتی که این صفت دارد ظرف برای ضرب و زدن است و این یک معنای کلی است که هم شامل میشود ظرف مکان را یعنی مکانی که این صفت را دارد و هم ظرف زمان را یعنی زمانی که دارای این صفت هست و اگر بخواهد احدهما معین شود، قرینه میخواهد. مثلا بگوییم مضرب زید یوم الجمعة یا مضربه فی المسجد.
پس هیئت اسم زمان و مکان، وضع شده برای یک معنای کلیای که هم شامل ظرف زمانی میشود و هم شامل ظرف مکان، و وقتی موضوع له، کلی و قدر جامعه شد، جا دارد که کسی بحث کند که آیا این هیئت برای خصوص ما تلبس بالمبدا وضع شده یا برای اعم از ما تلبس و ما انقضی عنه التلبس. و این بحث اگرچه به اعتبار یک فرد از آن هیئت که اسم زمان است جا ندارد اما ما در فرد به خصوص بحث نداریم، بلکه در هیئت بحث داریم و هیئت مشترک است و در باب وضع لفظ برای کلی و لو این نزاع در یک فرد از آن کلی جاری نشود، همینقدر که در فرد دیگر جاری باشد، کفایت میکند و صحیح است وضع لفظ للاعم و سپس جریان نزاع در آن. مثال: کلمه واجب الوجود را در منطق میگویند کلی است وضع شده برای یک مفهوم کلی با اینکه این عنوان فقط در خارج یک فرد پیدا کرده و افراد دیگر محال است که پیدا کند مع ذلک گفتهاند این وضع صحیح است و این مفهوم از کلیت نمیافتد پس اسم زمان
هم داخل در محل نزاع هست.
این مقدمه سوم هم، برای دفع اشکالی است کالمقدمه الثانیة؛ اما اشکال اینجا، به عکس آنجاست و آن اینکه: صاحب فصول و فاضل تونی گفتهاند نزاعی که ما در مشتق اصولی داریم، در دو دسته از مشتقات جریان ندارد و باید در آن دو دسته همگی متفقا فتوا دهیم که اینها حقیقت هستند در اعم از ما تلبس و ما انقضی عنه التلبس؛ و آن دو عبارتاند از:
مشتقاتی که دلالت بر حرفه و صنعت شخص دارند. مانند: نجار، بقال، قاضی، طبیب، عالم و مجتهد و ...
مشتقاتی که دلالت بر آلت میکنند یعنی اسمای آلت مثل: منشار، مقود، منکسة و ... (اسم الآلة: هو ما یعالج به الفاعل المفعول لوصول الاثر الی المفعول مثلا المنحط ما یعالج به النجار الخشب لوصول الاثر الی الخشب).
منشأ این پندار باطل، آن است که این عده از اصولیان دیدهاند که اینگونه از مشتقات حقیقتا صدق میکنند هم بر ذاتی که الآن متصف به این صفت باشد و هم بر ذاتی که در گذشته متصف به این صفت بوده و هماکنون نیست. مثلا هنگامی که نجار در کارگاه و مغازه مشغول نجاری است، یقال له نجار؛ هنگامی هم که از کارگاه برگشته و در منزل مشغول خواب یا استراحت است، باز هم یقال له نجار. یا مثلا قاضی یا طبیب هنگامی که در محکمه یا مطب مشغول قضاوت و طبابت هستند، یقال لهما القاضی و الطبیب؛ هنگامی هم که مسافرت میروند یا در حال استراحت هستند، یقال لهما القاضی و الطبیب. و هکذا در اسمای آلت. هنگامی که ارّه مشغول بریدن چوبهاست، یقال له المنشار؛ هنگامی هم که در مغازه یا در گوشه منزل افتاده، یقال له المنشار. پس این دو دسته مشتقات از دایره نزاع خارجاند و قطعا حقیقت در اعم هستند.
جواب ما: همان گونه که مشتقات گوناگون و رنگارنگ هستند، مبادی مشتقات هم متفاوت و مختلف است و در نتیجه اتصاف ذاتها به این مبدأها مختلف خواهد بود و نیز انقضا و زوال تلبس ذوات از این مبادی هم گوناگون خواهد بود و شما
نمیتوانید همه را به یک چشم بنگرید و یک کاسه حساب کنید بلکه در هر موردی تلبس و انقضا فرق میکند با سایر موارد.
بیان ذلک: به طور کلی مبادی مشتقات بر سه دستهاند:
گاهی مبدأ از فعلیات است یعنی از اموری است که ذات باید بالفعل متلبس به آن مبدأ باشد تا صدق این مشتق برآن ذات صحیح باشد. مثل مبدأ، قیام، قعود، ضرب، اکل و ... که زید باید بالفعل مشغول اکل یا شرب یا ضرب یا بالفعل در حال قیام و قعود باشد تا بتوانیم بگوییم «زید قائم» و این وصف عنوانی را برای آن ذات حمل کنیم. در اینگونه موارد، زوال تلبس و اتصاف به این است که بالفعل قائم نباشد. به مجرد اینکه زید نشست، بحث میکنیم که آیا الآن وصف قائم بر زیدی که یک لحظه قبل قائم بود، حقیقتا صادق است یا مجازا.
گاهی مبدأ جزء ملکات است یعنی از اموری است که مادامیکه ذات دارای این ملکه درونی باشد، این وصف عنوانی را همراه خود یدک میکشد. مثل علم، قضاوت، طبابت (ملکه یک حالت نفسانی است که از ممارست و مداومت بر امری پیدا میشود). در اینگونه موارد، در اتصاف ذات به این وصف، فعلیت لزومی ندارد بلکه مادامیکه این ذات دارای این ملکه طبابت یا اجتهاد و یا عدالت باشد حقیقتا، گفته میشود زید عالم یا عادل و ... خواه در محکمه مشغول قضاوت باشد یا در مطب مشغول طبابت باشد یا در دادگاه مشغول شهادت باشد و خواه در منزل مشغول استراحت باشد. در اینگونه مشتقات، اتصاف و زوال اتصاف، با قسم اول فرق دارد.
مادامیکه ذات این ملکه را دارد، این وصف برآن حقیقتا صادق است اما هنگامی که این ملکه از او زائل شد (مثلا منصب قضاوت را از او گرفتند یا ملکه عدالت از او سلب شد یا در یک حادثه تمام معلوماتش را از دست داد) آنگاه بحث میکنیم که آیا الآن صدق مشتق بر این ذات، حقیقت است یا نه؟
شد) باز بحث میشود که آیا صدق نجار الآن بر این شخص حقیقت است یا مجاز؟
و هکذا در اسمای آلت. مادامیکه شأنیت و قابلیت برش در اره یا تیشه و ... باشد، این مشتق حقیقتا صادق است. هنگامی که این شأنیت از او سلب شد، باز جای این بحث هست که هل الصدق حقیقة ام مجاز؟ پس شما نباید روی خصوص یک مشتق تکیه کنید بلکه باید هر مشتق را جداجدا حساب کرد لکل مشتق اتصاف و تلبس خاص و زوال مخصوص. با این وضع، تمام مشتقات داخل در محل بحث هستند اما در بعضی، زمان تلبس کوتاه است و در بعضی، طولانی روی همان اختلاف مواد و مبادی.
نزاع ما در وضع هیئت است من دون نظر الی وضع موادها و انها ظاهرة فی الفعلیة او فی القابلیة و الملکة و الحرفة و الصنعة ففی جمیع ذلک یجری النزاع و اختلاف المواد فی المشتقات لا دخل له فی البحث اصلا.(1)
این امر رابع هم، دفع یک توهم است و آن اینکه: بعضیها گفتهاند اساسا در باب مشتقات، این بحث که «آیا حقیقت هستند در خصوص ما تلبس بالمبدا فی الحال و یا در اعم از ما تلبس و ما انقضی عنه التلبس» غلط است بلکه همگی باید متفقا بگوییم که کلیه مشتقات اصولی، حقیقت هستند در اعم. منشأ این پندار: این عده میگویند مشتقاتی که مورد بحث ماست. همه اسماند. مانند: اسم فاعل، مفعول، آلت، مکان و ...
(قبلا گذشت که افعال و مصادر، مورد بحث ما نیستند) و در ادبیات گفتهاند که اسم آن است که دلالت کند بر معنای مستقل و لم یقترن باحدی الازمنة الثلاثة. پس اسمها دلالت بر زمان نمیکنند. روی این حساب، عنوان «عالم» حقیقتا بر زید صدق میکند خواه این زید بالفعل عالم باشد و یا در گذشته عالم بوده و یا در آینده عالم خواهد شد.
مثلا میگوییم زید کان عالما یا زید عالم الآن یا زید سیکون عالما. البته مشروط بر اینکه این اطلاق و استعمال، به لحاظ حال تلبس به مبدأ بوده باشد. مثلا دیروز عالم بوده، میگوییم «زید کان عالما» یا فردا عالم میشود، الآن میگوییم «سیکون عالما».
1) محاضرات، ج 1، ص 238.
پس این اطلاق اگر به لحاظ حال تلبس به مبدأ باشد، همیشه و همه جا اسناد حقیقت است چه نسبت به گذشته و چه نسبت به زمان حاضر و دیگر جا برای این بحث نمیماند که بحث کنیم آیا مشتق حقیقة است در خصوص ما تلبس یا در اعم بلکه باید گفت حقیقت در اعم هستند.
جواب ما: در عنوان بحث گفتیم: «ما تلبس فی الحال». باید دید که مراد از این حال چیست و کدام یک محل نزاع است؟
ما سه حال داریم:
حال تلبس و اتصاف ذات به مبدأ اشتقاق. این حال تلبس ممکن است در گذشته بوده و ممکن است الآن باشد و ممکن است در آینده باشد.
حال اسناد و نسبت که مشتق را به ذات اسناد میدهیم. این هم ممکن است به لحاظ گذشته باشد یا آینده یا حال.
حال نطق و تکلم که همین حال سخن گفتن باشد.
حال، این سه حالت نسبتشان عموم من وجه است.
اما اولی و دومی: ماده اجتماع: آنجا که حال اسناد و نسبت با حال تلبس، هر دو در گذشته یا در حال یا در آینده باشد، ماده افتراق از جانب حال تلبس: آنجا که حال تلبس گذشته باشد و حال اسناد الآن باشد و ماده افتراق از جانب حال اسناد و نسبت:
آنجا که حال تلبس دیروز است و حال اسناد الآن است.
اما دومی با سومی: در غالب موارد، 90% حال اسناد و نسبت با حال نطق یکی است اگرچه گاهی متفاوتند. مثل زید کان عالما که حال نطق الآن است ولی حال اسناد دیروز و حال تلبس پریروز بوده است یا زید سیکون عالما که حال اسناد فرد است و حال تلبس پس فرداست ولی در ما نحن فیه، مراد از حال اسناد و نسبت، همین حال نطق است.
با توجه به این مطلب میگوییم: شماها خلط کردید حال تلبس را با حال اسناد و نسبت. ما، در مشتقات، به لحاظ تلبس بحث نداریم چون به لحاظ حال تلبس، اسناد همیشه حقیقت است چه در گذشته مثل زید کان عالما و چه در آینده مثل زید سیکون
عالما و چه در حال زید الآن عالم، اما بحث ما در مشتقات، به لحاظ حال اسناد و نسبت است که ذاتی در گذشته متصف و متلبس به این صفت شد و الآن متصف به آن نیست. اینجا آیا اسناد مشتق به این ذات به لحاظ همین حال اسناد و نسبت حقیقت است یا مجاز یعنی الآن بگوییم زید عالم نه زید کان عالما.
از مطالبی که ذکر کردیم، چند مطلب به دست میآید:
اطلاق مشتق بر ذات به لحاظ حال تلبس همیشه و در همه حال حقیقت است چه نسبت به گذشته و چه نسبت به آینده و چه نسبت به حال و هذا اتفاقی. مثل زید کان عالما- سیکون عالما- الآن عالم.
اطلاق مشتق بر ذاتی که هنوز متلبس به این وصف نشده و در آینده خواهد شد، اما به لحاظ حال اسناد و نسبت (که همین حال نطق است) مجاز است بالاتفاق. مثلا زید فردا مجتهد خواهد شد و شما الآن میگویید «زید مجتهد» یا دانشجوی رشته پزشکی، در آینده طبیب خواهد شد و شما الآن میگویید «فلان طبیب» مجاز که شد، علاقه لازم دارد و علاقهاش، علاقه أول و مشارفت است (أول- مرجع و بازگشت.
مشارفت- مشرف بودن).
در مختصر المعانی، صفحه 156، آورده: تسمیة الشیء باسم ما یؤول ذلک الشیء الیه فی الزمان المستقبل- نامش أول و مشارفت است. مثل «انی ارانی اعصر خمرا» ای اعصر عصیرا یؤول الی الخمر.
اطلاق مشتق بر ذاتی که هماکنون متلبس به این مبدأ است و ما هم الآن داریم به او اسناد میدهیم. این هم حقیقت است بالاتفاق. مثل زید ضارب.
آنکه محل دعوی است، این است که این ذات در گذشته متلبس به این صفت بوده و ما الآن میخواهیم اطلاق کنیم مشتق را بر این ذات به لحاظ همین حال نسبت و اسناد. آیا این استعمال، حقیقت است یا مجاز؟
جمعی گفتهاند: حقیقت است و جمعی گفتهاند مجاز است. و اگر مجاز باشد، قرینهاش علاقه ما کان است (تسمیه الشیء باسم ما کان، یکی از انواع مجاز است. مثل:
وَ آتُوا الْیَتامی أَمْوالَهُمْ ای الذین کانوا یتامی قبل ذلک اذ لا یتم بعد البلوغ).
بعد از بیان مقدمات و روشن شدن محل نزاع، میگوییم:
به عقیده ما مشتقات، حقیقت هستند در خصوص آن ذاتی که متلبس باشد به مبدأ در حال اسناد و نسبت؛ یعنی حال نطق و مجاز هستند در آن ذاتی که انقضی عنه التلبس. و بر این مدعی دو دلیل داریم.
تبادر: یعنی هنگامی که ما این مشتقات را به طور مطلق و مجرد از هر قرینهای استعمال میکنیم. مثلا میگوییم «زید ضارب». در اینجا به ذهن ما این معنا تبادر میکند که زید بالفعل ضارب است اما اینکه در گذشته ضارب بوده است، به ذهن تبادر نمیکند و خلاصه، مشتقات ظهور در فعلیت دارند و مکرر گفتهایم که تبادر، علامت حقیقت است و عدم تبادر، علامت مجاز است.
صحت سلب و عدم صحت سلب: یعنی آن ذاتی که در گذشته متصف به این صفت بوده است و الآن متصف به آن نیست، صحیح است که نسبت به این ذات، مشتق را از او سلب کنیم مثل «زید لیس بضارب». به خلاف آن ذاتی که هماکنون متلبس به این مبدأ است و نسبت به این ذات، صحت سلب ندارد بلکه صحت حمل دارد یعنی صحیح نیست در موردی زیدی که الآن ضارب است، بگوییم «زید لیس بضارب» اما صحیح است بگوییم «زید ضارب». و باز قبلا گفتهایم که عدم صحت سلب، علامت حقیقت است کما اینکه صحت سلب، علامت مجاز است.
پس به نظر ما، مشتقات، حقیقتاند در خصوص ذاتی که متلبس به مبدأ باشد فعلا و مجازند در ما انقضی عنه التلبس.
سپس به دو نکته اشاره میکنند که نکته اول، در مقدمه چهارم روشن شد و آن، خلط بعضی بین حال تلبس و حال اسناد و نسبت بود. و نکته دوم، در مقدمه سوم روشن شد که مبادی، مختلفاند و در نتیجه، زوال تلبس، در هر موردی، حساب خاصی دارد.
باب دوم از ابواب هفتگانه مباحث الفاظ، باب اوامر است. در باب اوامر، جمعا سه بحث داریم:
درباره ماده امر،
درباره هیئت امر،
درباره تقسیمات واجب.
با ما درباره ماده، جمعا سه بحث مطرح است:
کلمه «امر» در معانی فراوانی استعمال شده تا آنجا که صاحب محاضرات(1)گفته بعضیها تا 15 معنا برای امر ذکر کردهاند که به برخی از آنها اشاره میشود:
1) ج 2، ص 5.
ای لحادثة کذا.
و گاهی در معنای «شأن» (یعنی حالت) به کار رفته. مثل: شغلنی امر کذا ای شأن کذا.
و گاهی به معنای فعل، به معنای لغوی نه به معنای اصطلاحی (مطلق کارها، چه مهم و چه غیر مهم) استعمال شده. مثل: اتی فلان بامر عجیب.
و گاهی به معنای «طلب» آمده. مثلا: امرتک بکذا ای طلبته منک.
حال، اختلاف است در اینکه آیا کلمه امر، در این معانی کثیر، لفظ مشترک است یعنی برای هریک جداگانه وضع شده است و یا به نحو قدر مشترک است یعنی وضع شده برای یک معنای کلی که هریک از اینها یک مصداق و فرد آن معنا هستند و یا به نحو حقیقت و مجاز است یعنی برای بعضیها وضع شده و در بعضی دیگر مجازا استعمال میشود و یا نظریات دیگری در کار است؟ علمای اصول دیدگاههای فراوانی دارند، جناب مظفر (همانند صاحب کفایه) میفرمایند:
به نظر ما غیر از طلب، سایر معانی مذکور قدر جامع برای آنها متصور است. لذا میگوییم ماده امر، وضع شده به نحو اشتراک لفظی برای دو معنا:
یکی طلب و یکی شیء، که قدر مشترک سایر معانی است.
اینک دو مطلب مورد بحث است:
الف. طلب چیست و کدام طلب، معنای امر است؟
ب. شیء چیست و کدام شیء معنای امر است؟
مولی نسبت به یک عملی از عبد گاهی اراده دارد و خواهان اوست و گاهی کراهت دارد و نمیخواهد او را انجام دهد. آنجا هم که اراده و میل باطنی دارد، گاهی آن میل را اظهار و ابراز مینماید و گاهی ابراز نمیکند.
طلب عبارت است از اظهار نمودن آن خواست و میل باطنی. و اظهار نمودن، گوناگون است: گاهی اظهار به توسط قول است که میگوید: امرتک بکذا؛ و گاهی به توسط کتابت است و گاهی به توسط اشاره است و گاهی به توسط الهامات است.
خلاصه، اظهار به هر چیزی که صحیح باشد، این اظهار اراده، نامش طلب است. روی این اساس، مجرد اراده و میل باطنی، بدون اظهار آن به یک مظهری، نامش را طلب نمیگویند.
کدام طلب، معنای امر است؟ طلب (چنانکه در بحث بعدی خواهد آمد) بر سه قسم است و هر طلبی را امر نگویند بلکه امر عبارت است از خصوص طلب عالی از دانی. بنابراین تفسیر کردن و معنا کردن امر را به طلب به طور کلی، این تفسیر به اعم است. باید گفت امر به معنای طلب عالی از دانی میآید.
و اما شیء: شیء بر سه قسم است و یا در سه مورد به کار میرود:
جواهر، مثل انسان و فرس و ...
افعال، مثل کتابت و خیاطت و اکل و شرب و ...
صفات، مثل علم و قدرت و ...
با روشن شدن معانی شیء، میگوییم که هر شیئی معنای امر نیست بلکه خصوص شیئی که از افعال و یا صفات باشد به او «امر» گفته میشود. تازه، افعال و صفات هم به دوگونه ملاحظه میشوند و دو معنا دارند:
افعال و صفات به معنای حدثی و مصدری.
افعال و صفات به معنای اسم مصدری و مستقل.
فعل و صفت به معنای حدثی و مصدری استقلالا منظور نظر نیست بلکه از جهت ارتباطش به غیر مورد نظر است. فعل، به معنای مصدری (یعنی «ما صدر عن الفاعل») که جهت صدورش ملاحظه شده و صفت به معنای مصدری عبارت است از «ما قام بموصوف» که در آن، جهت قیام به سوی یک ذات ملاحظه میشود.
اما فعل و صفت به معنای اسم مصدری، آن است که فعل یا وصف مستقلا منظور نظر باشد با قطعنظر از جهت صدور از غیر و یا قیام به غیر. مثلا: اکل بما انه فعل من الافعال در مقابل شرب و یا قتل و یا غیره ... ملاحظه بشود یا مثلا: علم بما انه وصف من الاوصاف در مقابل اراده و قدرت و حیات و عزت و غیره ... ملاحظه بشود.
پس نتیجه این شد که شیء مورد بحث ما باید از افعال و صفات باشد نه از جواهر، آنهم افعال و صفات به معنای اسم مصدری نه به معنای مصدری و حدثی.
شاهد مطلب: اگر فعل و وصف به معنای مصدری ملاحظه شده بود، لازمهاش آن بود که اشتقاق از آن صحیح باشد، یعنی بتوانیم از امر به معنای شیء ماضی و مضارع و
اسم فاعل و ... درست کنیم و بگوییم: امر، یأمر ... درحالیکه بالاتفاق، امر به معنای شیء، مشتقات ندارد، به خلاف امر به معنای طلب که در آنجا معنای مصدری ملاحظه شده لذا قابل اشتقاق است.
ب. به چه دلیل لفظ امر مشترک لفظی است ما بین این دو معنا «طلب و شیء» و مشترک معنوی نیست، بدین معنا که آیا بین این دو قدر جامع متصور است یا نه؟
مرحوم مظفر دو دلیل و یا به عبارت بهتر دو مؤید و شاهد میآورند:
از امر به معنای طلب، اشتقاق صحیح است بدین صورت که میگوییم: امر، یأمر ... ولی از امر به معنای شیء اشتقاق صحیح نیست و این اختلاف نشانه تعدد وضع است.
امر به معنای طلب، بر «اوامر» جمع بسته میشود اما امر به معنای شیء، بر «امور» جمع بسته میشود. باز این اختلاف و تعدد در جمع بستن، دلیل بر تعدد وضع است.
تبصره: در این دو مورد، دو احتمال وجود دارد:
این اختلافات، مال مصادیق باشد با وحدت مفهوم.
این اختلافات، مال اصل معانی و مفاهیم باشد (احتمال اول، بعید است عرفا و در لغت هم غیر معهود است).(1)
این بحث و نیز بحث بعدی، هر دو به امر به معنای طلب مربوط هستند. در این بحث، سه مطلب را مطرح میکنند:
طلب بر سه قسم است:
الف. طلب عالی از دانی.
ب. طلب دانی از عالی.
ج. طلب مساوی از مساوی.
امری که مورد بحث ما قرار گرفته است؛ قسم اول است؛ ولی قسم دوم را
1) بحوث فی علم الاصول، ج 2، ص 14.
اصطلاحا استدعا و قسم سوم را هم التماس مینامند و لو این دانی در قسم دوم و مساوی در قسم سوم، خود را بالاتر حساب کنند و به اصطلاح از موضع فرماندهی چیزی را طلب کند لکن این را امر نمیگویند و متقابلا شخص عالی طلبش امر است و لو اظهار علو و ترفع ننماید.
بحث دوم این است که علو واقعی لازم است و استعلای تنها کافی نیست. پس اگر فقیر به کسی امر کند، و لو اظهار علو هم بکند، فایده ندارد و این را امر نمیگویند.
در مورد طلب عالی از دانی، آیا علاوه بر علو واقعی، استعلا و اظهار علو هم لازم است که بگوید من به تو امر میکنم و دستور میدهم که این کار را بکنی و یا اینکه علو واقعی کافی است، و لو مستعلی نباشد. مثلا بگوید: تقاضا میکنم و عاجزانه از شما میخواهم که فلان کار را بکنی، باز هم امر است.
مرحوم مظفر رحمه اللّه میفرمایند:
استعلا و اظهار علو لازم نیست، بلکه علو و رفعت درجه واقعی کفایت میکند.
پس ما، در این مسئله، سه امر را ادعا کردیم:
امر، طلب عالی از دانی است.
استعلا کافی نیست بلکه علو واقعی لازم است.
علو واقعی کافی است و علاوه برآن، استعلا لازم نیست.
دلیلهای ما بر این سه مطلب، دو امر است:
تبادر: یعنی هنگامی که لفظ امر به صورت مطلق به کار میرود، در ذهن ما «طلب عالی از دانی» تبادر میکند و دو قسم دیگر (یعنی طلب دانی از عالی و طلب مساوی از مساوی) متبادر نیستند و تبادر هم، علامت حقیقت است؛ چنانکه عدم تبادر، علامت مجاز است.
صحت سلب کلمه امر از طلب دانی و یا مساوی، صحیح است که ما بگوییم «طلب الدانی من العالی او المساوی من المساوی لیس بامر»، ولی نسبت به طلب عالی از دانی سلب کردن صحیح نیست؛ یعنی صحیح نیست که بگوییم «طلب العالی من
الدانی لیس بامر، بل هو امر» و در اینجا باز صحت سلب، علامت مجاز است و عدم صحت سلب، علامت حقیقت است.
این بحث هم، مربوط به امر به معنای طلب است و در این مبحث دو طلب مورد بررسی قرار میگیرد:
اول اینکه امر به معنای طلب آیا ظهور در وجوب دارد و یا ظهور در استحباب دارد و یا اینکه معنای دیگری دارد؟
منشأ و سرچشمه این ظهور چیست؟
اما الاول. در این مسئله، اقوال فراوانی وجود دارد که جناب مظفر به چهار قول از آنها اشاره میکنند:
الف. امر به معنای طلب، ظهور در وجوب دارد.
ب. امر به معنای طلب، ظهور در استحباب دارد.
ج. امر به معنای طلب، مشترک لفظی است بین وجوب و استحباب.
د. امر به معنای طلب، وضع شده است برای قدر مشترک ما بین وجوب و استحباب که مطلق الطلب باشد.
عقیده جناب مظفر:
حق آن است که لفظ امر، در مواردی که خالی از قرینه استحباب باشد، ظهور در وجوب پیدا میکند و اگر بخواهد دلالت بر استحباب نماید، قرینه میطلبد.
مثلا بگوییم: آمرک بکذا و یجوز لک ترکه (و الدلیل علیه التبادر و بناء العقلاء، کما ذکر فی بحوث الشهید، ج 2، ص 18).
اما الثانی. منشأ و سرچشمه ظهور چیست؟ آیا منشأ ظهور، وضع واضع است یا اینکه منشأ، حکم عقل است یا اینکه منشأ، مقدمات حکمت است؟
در این مسئله، سه قول وجود دارد:
بدین معنا که واضع، لفظ امر را وضع نموده برای طلب وجوبی که وجوب قید طلب است و داخل در موضوع له است و مجموع قید و مقید، موضوع له قرار گرفته است و مرحوم آخوند هم این نظریه را انتخاب کردهاند.
بعضیها (مثل آقا ضیاء) گفتهاند: وجوب، قید موضوع له نیست و موضوع له، اصل طلب است اما وجوب، قید مستعمل فیه است؛ یعنی از اطلاق کلام عند الاستعمال فهمیده میشود.
و بعضیها (که مشهور متأخرین باشند) میگویند: ظهور در وجوب، به حکم عقل است؛ بدین معنا که لفظ امر، وضع شده برای طلب عالی از دانی؛ و در مقام استعمال هم، در همین معنا استعمال میشود. پس وجوب، نه قید موضوع له است نه قید مستعمل فیه بلکه این وجوب، به حکم عقل فهمیده میشود.
بدین بیان: از جمله اموری که عقل در آن جاها مستقلا حکومت دارد، باب اطاعت مولی و آمر است. عقل در این باب میگوید: او مولی و ولینعمت توست و تو عبد و روزیخور او هستی. حال اگر مولی از تو چیزی را طلب کرد و تو را به انجام کاری فرمان داد، بر تو لازم است که از بعث مولی منبعث شوی و از تحریک مولی متحرک شوی و از چرخاندن مولی بچرخی و از هل دادن مولی هل بخوری و خلاصه پیچ عبد باید به دست مولی باشد؛ چنانکه از زجر مولی هم باید منزجر شوی و از ردع او باید مرتدع شوی و از نهی او باید اما شوی و از منع او باید ممتنع شوی و قبول منع کنی.
این، وظیفه عبودیت است. روی این حساب، اگر مولی عبد را به انجام کاری امر کرد، به حکم عقل بر عبد واجب است که برود و آن کار را انجام بدهد البته تا مادامیکه خود مولی رخصت در ترک نداده و اذن در مخالفت نداده. پس ظهور امر در وجوب، به حکم عقل است.
بر این اساس، لفظ امر نه برای خصوص وجوب وضع شده تا استعمالش در غیر وجوب مجازی باشد و نه بالعکس. و نه برای قدر مشترک ما بین آن دو وضع شده است که مطلق الطلب باشد؛ به جهت اینکه وجوب و استحباب، از تقسیمات معنای مستعمل فیه لفظ امر نیست که مستعمل فیه طلب است بلکه از تقسیمات خود امری
است که در طلب استعمال شده یعنی امر به معنای طلب دو قسم است: 1. امر وجوبی و 2. امر استحبابی.
در این بخش، درباره صیغه افعل و مصادیق امر بحث میکنیم و موضوع بحث ما:
صیغه افعل و ما فی معناها است.
منظور از صیغه افعل، کلیه فعلهای امر است چه امر غایب و چه حاضر، چه معلوم و چه مجهول، چه ثلاثی و چه رباعی، چه مجرد و چه مزید فیه. پس صیغه امر، همه اینها را شامل میشود.
و منظور از ما فی معناها یا نحوها، عبارت است از جملات دیگری که دارای معنای طلبی هستند. مانند آن دسته از اسمای افعالی که به معنای فعل امر است و مانند جملههای خبریای که در مقام انشاست، چه جمله خبریه اسمیه (مثل وَ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا و یا مثل إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً و یا مثل «هذا مطلوب منک») و چه جملات خبریه فعلیه (مثل کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ، کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ* و یا مانند «یصلی، یغتسل» در مقام جواب دادن).
با روشن شدن عنوان بحث، میگوییم که در رابطه با هیئت امر و صیغه افعل، ما یازده بحث داریم:
الف. یکی از آنها بعث و تحریک و طلب است. مثل: أَقِیمُوا الصَّلاةَ*، أَوْفُوا بِالْعُقُودِ.
ب. یکی دیگر از آنها تهدید و تخویف است. مثل: اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ، قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلًا.
ج. یکی دیگر از آنها تعجیز است. مثل: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ.
د. یکی دیگر از آنها به سخریه گرفتن است. مثل: کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ*.
ه. یکی دیگر از آنها انذار است که به تهدید نزدیک است. مثل: تَمَتَّعُوا فِی دارِکُمْ ثَلاثَةَ أَیَّامٍ.
و. یکی دیگر از آنها تمنی است. مثل: الا ایها اللیل الطویل الا انجلی.
ز. یکی دیگر از آنها تکوین و ایجاد است. مثل: کُنْ فَیَکُونُ*.
حال این بحث مطرح است که استعمال فعل امر در این موارد متعدد به چه نحو است؟ آیا به نحو استعمال حقیقی است یا مجازی؟ اقوال فراوانی بین قدما و متأخرین وجود دارد:
قول اول: صیغه افعل، مشترک لفظی است بین این معانی، و برای هرکدام جداگانه وضع شده است.
قول دوم: صیغه افعل وضع شده برای قدر مشترک ما بین این معانی کثیر.
قول سوم: صیغه افعل، در بعضی از این معانی، حقیقت است و در بعضی مجاز است.
قول چهارم: متأخرین میگویند صیغه افعل برای هیچکدام از این معانی وضع نشده است و در هیچکدام از اینها هم استعمال نشده بلکه معنای دیگری دارد. نظریه مرحوم مظفر، همین قول چهارم است.
مرحوم مظفر، در مقام اثبات قول چهارم، مقدمهای را ذکر میکنند: قبلا در مقدمه 9، از چهارده مقدمه کتاب، روشن شد که هیئتها مانند حروف هستند؛ همانطوری که حروف برای یک معنای مستقل وضع نشدهاند بلکه دلالت میکنند بر نسبتهای جزئی، همینطور هیئات هم دارای معنای مستقل نیستند، بلکه دلالت میکنند بر نسبتها. مثلا هیئت ماضی دلالت میکند بر نسبت فعل به سوی فاعل در زمان گذشته؛ هیئت مضارع دلالت میکند بر نسبت فعل به سوی فاعل در زمان آینده.
و هکذا یکی از آن هیئات، هیئت فعل امر است. این هم مثل سایر هیئات، دارای معنای اسمی و استقلالی نیست بلکه دلالت بر یک نسبت به خصوص مینماید. و از طرفی،
کلیه معانیای که در بالا یادآوری شد، یک سلسله معانی مستقل و اسمی هستند که خود به تنهایی قابل تصور هستند و میتوانند طرف نسبت واقع شوند. پس صیغه افعل و هیئت امر بر هیچکدام از این معانی دلالت ندارد؛ بدین معنا که نه برای آن معانی وضع شده و نه در آن معانی استعمال شده، بلکه صیغه افعل دلالت دارد بر نسبت به خصوصی که آن نسبت، قوام به سه طرف دارد:
مثلا: معنای «اضرب» این است که طلب مینمایم من (که مولایم) از تو (که مخاطب و مکلفی) این عمل را (که ضرب باشد) و هدف آمر از این امر، عبارت است از ایجاد داعی و باعث در مخاطب. مخاطب باعث و محرک و انگیزه به انجام این کار نداشت و مولی با گفتن «صل، جاهد»، در جان و دل مکلف ایجاد داعی میکند و او را به سوی انجام کاری دعوت مینماید، اما نه بعث تکوینی بلکه بعث تشریعی اختیاری.
حال صیغه افعل وضع شده برای همین نسبت طلبی و بعثیه؛ و همیشه و در همه جا هم، در همین معنا به کار میرود؛ نهایت، چیزی که هست، آن است که دواعی و انگیزهها مختلف است یعنی انگیزه مولی از به کار بردن این صیغه، گوناگون است:
گاهی داعی مولی بر این جعل و انشا، عبارت است از بعث حقیقی و طلب حقیقی. یعنی منظور مولی این است که این عمل در خارج انجام بگیرد. چنین انشا و جعلی، میشود مصداق بعث و تحریک حقیقی. مانند: اقیموا الصلاة.
گاهی داعی مولی از این جعل و انشا، امتحان عبد است. یعنی هدف مولی این نیست که این عمل در خارج انجام بگیرد بلکه منظورش امتحان و آزمایش عبد است.
مثل: ادخل النار. چنین انشائی، مصداق امتحان خواهد بود.
مصداق تهدید خواهد بود. مثل: اعملوا ما شئتم و ... به عبارت دیگر، تهدید به حمل شایع است.
هیچکدام از این معانی، معنای هیئت امر نیستند، بلکه معنای هیئت، همان نسبت طلبی است.
در مثال اول، صیغه افعل بر بعث به حمل اولی دلالت نمیکند. به عبارت دیگر، آن انشا، بعث به حمل اولی نیست بلکه بعث به حمل شایع است. یعنی مصداق خارجی بعث است و هکذا در سایر معانی.
اما اینکه علمای قدیم گفتهاند «صیغه افعل در این معانی استعمال شده» و سپس بحث کردهاند که آیا این استعمال به نحو حقیقت است یا مجاز، اینها مفاهیم را با مصادیق اشتباه کردهاند، یعنی خیال کردهاند که در مورد اول، انشا با بعث، مفهوما یکیاند و یا در مورد ثانی، انشا با امتحان، مفهوما یکی است درحالیکه چنین نیست.
اینها اتحاد به حمل اولی ندارند بلکه مصداقا یکی هستند و اتحاد به حمل شایع دارند یعنی در اولی، انشا و بعث، در وجود خارجی متحدند بدین معنا که این انشا، مصداقی از مصادیق بعث است و هکذا در سایر امثله (پس موضوع له هیئت امر عبارت است از النسبة الطلبیة او البعثیة).
1) در بحوث، ج 2، ص 49.
است که ما نحن فیه همین است». سپس، در ص 50، معانی کثیره صیغه امر را ذکر میکنند و میفرمایند: «المعروف بین المحققین المتأخرین ان الاختلاف فی موارد هذه المعانی بحسب الحقیقة فی دواعی الاستعمال الا المعنی المستعمل فیه فانه واحد، و هو النسبة الارسالیة». منتهی دواعی فرق دارد.
میرزای نایینی(1)میفرمایند: هیئت امر فقط دلالت میکند بر نسبت ایقاعی، منتهی دواعی مختلف است. حتی در طلب هم استعمال نشده بلکه «ان کان ایقاع النسبة بداعی البعث و الطلب یوجد مصداق من کلی الطلب عند استعمال الصیغة».
آخوند (در کفایه) فرمودهاند: صیغه افعل استعمال نشده در هیچیک از این معانی، بلکه فقط در انشای طلب استعمال شده، منتهی دواعی مختلف است، گاهی داعی بعث و تحریک است و گاهی غیر ذلک.
آیة اللّه حکیم(2)همان تعبیر مظفر را دارد که موضوع له نسبت طلبی است.
آقا ضیاء(3)میفرمایند «مدلول صیغه افعل، طلب الانشائی یا نسبت ارسالی است» و همان بیانات دیگران را دارد.
آیا صیغه افعل و ما فی معناها ظهور در وجود دارد یا ظهور در استحباب دارد؟
در اینجا در دو مقام بحث میشود:
در اصل ظهور صیغه افعل.
در منشأ ظهور صیغه افعل.
گاهی صیغه افعل، به کمک قرائن، دلالت بر وجوب دارد و گاهی به کمک قرائن، دلالت بر استحباب دارد ولی بحث ما در اینجا آن است که صیغه امر، بنفسها، ظهور در چه معنایی دارد.
اما در اینکه «صیغه افعل، ظهور در چه دارد؟» اقوال فراوانی وجود دارد:
قیل: صیغه افعل، ظهور در وجوب دارد (و هو قول الاکثر).
قیل: صیغه افعل، ظهور در استحباب دارد (و هو قول الجبائیان).
قیل: صیغه افعل، ظهور در مطلق الطلب دارد و وضع شده برای مطلق الطلب که اعم است از طلب وجوبی و استحبابی (و هو قول المحقق العراقی).
قیل: صیغه افعل، مشترک لفظی است ما بین وجوب و استحباب، و برای هرکدام جداگانه وضع شده است [و هو قول السید المرتضی رحمه اللّه].
جناب مظفر میفرمایند:
به نظر ما، صیغه افعل، ظهور در وجوب دارد.
ولی استدلال نمیآورند (و مهمترین دلیل، همان بنای عقلاست که از ظاهر فعل امر، عند التجرد عن القرائن، وجوب را استفاده میکنند) و شاهدش آن است که تارک امر را عاصی شمرده و او را مستحق مذمت میدانند.
اما مقام دوم: در اینکه «منشأ و سرچشمه ظهور چیست؟» سه قول است:
منشأ ظهور، وضع واضع است. یعنی واضع لغت عرب، صیغه افعل را وضع نموده برای دلالت کردن بر وجوب. بنابراین اگر در استحباب به کار برده شود، مجاز خواهد بود (و هذا قول مشهور القدماء).
منشأ ظهور، انصراف (یکی از مقدمات حکمت) است. یعنی واضع، صیغه افعل را وضع نموده برای مطلق الطلب. و مطلق الطلب دو فرد دارد؛ یک فردش طلب وجوبی است که مرتبه شدیدی از طلب است و یک فرد دیگرش طلب استحبابی است که مرتبه ضعیفی از طلب است. و چون وجوب مصداق اتم و اکمل طلب است، لذا عند الاطلاق، انصراف پیدا میکند این طلب به طلب وجوبی. و اراده کردن طلب استحبابی، نیازمند قرینه خاص است. پس وجوب، قید مستعمل فیه است نه قید موضوع له.
منشأ ظهور، حکم عقل است. بدین بیان که: هنگامی که امری از مولی صادر شد، عقل، مستقلا در باب اطاعت و عصیان، حکم میکند به اینکه به مقتضای حقوقی
که مولی بر گردن عبد دارد، بر عبد لازم است که از بعث مولی منبعث شود و دستور او را اطاعت نماید تا مادامیکه خود مولی اذن در ترک و ترخیص در ترک نداده باشد.
وقتی که مولی اذن در ترک را صادر کرد، عبد آزاد است.
جناب مظفر همین نظریه را میپذیرد و میفرماید:
به نظر ما در این جهت هیئت امر یعنی صیغه افعل با ماده امر (یعنی «ا، م، ر») فرقی ندارد، همانطوری که در باب ماده امر گفتیم، ماده برای طلب عالی از دانی وضع شده و در مقام استعمال هم در همین معنا استعمال شده است. و استفاده عنوان وجوب، به واسطه حکم عقل است. همچنین در باب هیئت امر هم میگوییم: هیئت امر وضع شده است برای نسبت طلبی و همیشه هم در همین معنا استعمال میشود و دلالت کردن آن بر وجوب، به توسط حکم عقل است.
البته در باب هیئت امر، یک اولویتی وجود دارد که این اولویت باعث میشود هیئت دارای امتیازی باشد و آن اولویت عبارت است از اینکه: وجوب و یا استحباب، یک سلسله معانی اسمیهای هستند که استقلالا قابل تصور هستند و میتوانند طرف نسبت در قضیه واقع شوند و قبلا گفتیم که هیئت امر دلالت بر معنای مستقلی ندارد بلکه دلالت بر نسبت طلبی میکند، با این حساب، اگر ماده امر دلالت بر وجوب و استحباب نکند و برای این معنا وضع نشده باشد، پس هیئت به طریق اولی دلالت بر هیچکدام از اینها ندارد و برای اینها وضع نشده است (و یشهد لما ذکرنا).
با توجه به مطالب ذکر شده، میگوییم چه در مواردی که صیغه افعل در وجوب استعمال شده و چه آن جاها که در استحباب استعمال شده، همه جا مستعمل فیه واحد است و آن نسبت طلبی است. شاهد این مطلب، روایات فراوانی است که در آنها معصومین علیهم السّلام جمع نمودهاند ما بین واجبات و مستحبات با یک صیغه یا با یک اسلوب؛ مثلا فرموده «اغتسل للجمعة و الجنابة» یا قرآن فرموده وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ که مراد از مغفرت، سبب مغفرت است و سبب مغفرت، هم واجبات هستند و هم مستحبات. یا مثلا قرآن فرموده فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ* که خیرات، جمع محلی بلام است و شامل واجبات و مستحبات، هر دو، میشود.
بیان اینکه «چگونه این جمع، شاهد بر ما نحن فیه است». اگر وجوب و استحباب، از قبیل دو معنا برای صیغه افعل بودند (حالا یا به صورت حقیقت و مجاز یا به صورت اشتراک لفظی و یا معنوی)، در اینگونه موارد که جمع بین هر دو شده، چند احتمال پدید میآمد:
صیغه افعل، هم در وجوب و هم در استحباب استعمال شده، آنهم به نحو اشتراک لفظی.
به نحو حقیقت و مجاز که در وجوب، حقیقت و در استحباب، مجاز باشد.
استعمال شده باشد مجازا در مطلق الطلب به نحو عموم الاشتراک یا عموم المجاز.
و حال آنکه کلیه احتمالات باطل است به جهت اینکه: احتمال اول و دوم مستلزم استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد است و در مقدمه 13 کتاب ثابت شد که این از محالات است اما احتمال سوم باطل است به دو جهت:
اولا: این، تجوز و مجازگویی است و ما دلیل و قرینهای برآن نداریم.
ثانیا: با اسلوب روایات وارده نمیسازد.
«بداهة انه لا یعقل ان یوجد الطلب بالاحد خاص من الشدة و الضعف اذ لا یمکن الکلی بالاحد».(1)
یا شاید همان بیان صاحب معالم باشد در جواب قائلین به قدر مشترک که فرمود:
نداریم جایی که صیغه افعل در روایات و آیات در مطلق طلب استعمال شود.
پس به این نتیجه میرسیم که در اینگونه موارد و به طور کلی در همه جا صیغه افعل در نسبت طلبی استعمال شده و دلالتش بر وجوب، عند التجرد عن القرائن، به حکم عقل است نه بالوضع او بالاطلاق.
نکته اول. جملههای خبری دو دستهاند:
1) فوائد الاصول، ج 1 و 2، ص 136.
یا الآن موجود است یا در آینده موجود خواهد شد. مثل: ضرب زید، سیضرب زید، زید ضارب الآن.
حال آیا جملههای خبریای که دلالت بر طلب میکنند، ظهور در وجوب دارند یا ظهور در استحباب؟ همان اقوالی که در رابطه با خود صیغه افعل بود، در رابطه با اینگونه از جملات خبری هم هست و اساسا ما قبلا عنوان بحث را تعمیم دادیم و گفتیم صیغه افعل و ما شابهها. یا قبلا گفتیم صیغه افعل و نحوها. یا به تعبیر صاحب معالم، صیغه افعل و ما فی معناها، پس تمام احکامی که برای صیغه افعل بیان نمودیم، برای این دسته از جملات خبری هم هست و عقیده ما این است که همانطوری که صیغه افعل، ظهور در وجوب داشت، این دسته هم ظهور در وجوب دارند به همان دلیل قضاوت عقل. و همانطور که آنجا گفتیم «منشأ ظهور، حکم عقل است» اینجا هم میگوییم. پس حکم اینجا عینا حکم آنجاست. و دلیل مطلب آن است که مناط و معیار، در هر دو باب، یکی است بدین معنا که وقتی ثابت شد که مولی انجام این کار را میخواهد و این فعل از عبد مطلوب مولی است، این خواسته مولی، به هر مظهری که اظهار شود (قولا، کتابتا، اشارتا)، باید عبد آن را انجام بدهد. و در صورتی هم که مولی مطلوب خود را قولا اظهار میکند (هر قولی که باشد؛ فرق نمیکند که صیغه افعل باشد و یا جمله خبری)، و در جمیع اینها وقتی ما فهمیدیم که مولی عبدش را به انجام عمل تحریک و بعث نموده، عقل مستقلا حکم مینماید به اینکه اطاعت مولی لازم است و انبعاث از این بعث لازم است مادامیکه خود مولی اذن در ترک نداده باشد که اگر اذن داد، ما مرخص خواهیم بود. پس به همان مناط که عقل در باب صیغه افعل حکم میکرد به وجوب اطاعت، به همان مناط هم در اینگونه از جملات خبری حکم میکند به لزوم اطاعت.
و بعضیها [مثل آخوند رحمه اللّه] گفتهاند: دلالت جمله خبری در مقام طلب بر وجوب آکد است. و مؤکدتر است از دلالت جمله انشائیه به جهت اینکه در جمله خبری، کان امام علیه السّلام اصل تحقق و وقوع امتثال را از مکلف مسلم و مفروغ عنه گرفته و دارد به صورت اخبار میگوید که این کار را خواهد کرد، این تأکید بیشتری را به همراه دارد و حاکی از آن است که مولی به هیچ وجه راضی به ترک آن عمل و خالی بودن صفحه وجود از آن نیست.
تنبیه دوم: در این تنبیه، درباره دو نوع امر بحث میکنیم:
امر عقیب حظر.
امر عقیب توهم حظر.
گاهی مولی جلوتر مخاطب و عبد را از انجام کاری منع نموده و پس از مدتی دوباره به انجام آن کار امر میکند؛ این را امر عقیب الحظر گویند و گاهی از ناحیه مولی و متکلم مستقیما منعی و حظری نرسیده ولی مخاطب و عبد پیش خود چنین میپنداشت که از انجام این کار ممنوع است؛ به دنبال این توهم منع مولی او را به انجام این کار امر میکند؛ این امر را عقیب توهم الحظر گویند. دو مثال:
اشرب الماء.
در حال احرام، حاجی از صید نمودن ممنوع است و اگر صید کند، کفاره دارد و بعد از خارج شدن از احرام هم خیال میکرد که باید صید نکند. خداوند فرمود: وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا، و امر به صید کرده، حال اینگونه اوامر، ظهور در چه معنایی دارند و دلالت بر چه میکنند؟ چهار نظریه وجود دارد.
اکثر عامه گفتهاند که: ظهور در وجوب دارد مثل سایر اوامر.
مرحوم آخوند فرمودهاند: ظهور در ترخیص دارد یعنی فقط آمده و ممنوعیت را برداشته بدون اینکه دلالت کند بر اباحه و یا استحباب و یا وجوب.
مشهور علمای شیعه فرمودهاند: ظهور در اباحه دارد.
عقیده جناب مظفر: ایشان میفرمایند: به نظر ما قول آخوند ارجح است یعنی اینگونه اوامر فقط ظهور در ترخیص و رفع المنع دارند لا غیر؛ بدین دلیل که ما قبلا گفتیم که دلالت امر بر وجوب، به حکم عقل است و عقل میگوید بر تو لازم است که از بعث مولی منبعث شوی و متحرک شوی. و حکم به انبعاث در صورتی است که بعث و تحریک ثابت شود و در مواردی که امر عقیب حظر یا توهم حظر باشد، بعث ثابت نیست و حد اکثر ترخیص ثابت است و به عبارت دیگر، اگر امر به داعی بعث صادر شود، اینجا عقل حکم به لزوم انبعاث میکند ولی در ما نحن فیه قرینه داریم که به داعی بعث نیست بلکه به داعی ترخیص است و آن قرینه، وقوع امر به دنبال حظر یا توهم حظر است که این قرینه میشود بر حمل این دسته اوامر بر ترخیص؛ پس دلالت بر وجوب ندارد. اما دلالت بر اباحه هم به طریق اولی ندارد چون اباحه از ظاهر امر بسیار دور است و ثانیا دلیل خاص میطلبد لهذا باید از دلیل دیگری حکم این موارد را روشن کرد.
اگر این امر عقیب حظر، قرینهای به همراهش بود که دلالت میکرد بر صدور امر به داعی بعث یا دلالت میکرد بر صدور امر به منظور بیان اباحه، ما تابع قرینه و دلیل بودیم. ولی اینها از محل بحث خارج است زیرا بحث ما در مواردی است که امر فقط عقیب حظر و یا توهم حظر باشد و هیچ قرینهای هم در کنارش یافت نشود.
در این مبحث سوم، درباره واجب تعبدی و توصلی بحث میکنیم. اما مقدمتا باید تعبدی و توصلی را تعریف و معنا کنیم. دو اصطلاح و دو تعریف برای تعبدی و توصلی ذکر میکنند:
و قصد قربت، اقسامی دارد که در مباحث بعدی خواهیم گفت. یک نوعش عبارت است از قصد امتثال امر که مکلف، عمل را به قصد امتثال امر خداوند عالم اتیان میکند.
توصلی عبارت است از واجباتی که قصد قربت در آنها معتبر نیست بلکه به هر قصدی که اتیان شوند، مقصود مولی حاصل میگردد چون مطلوب، اصل وجود آنهاست نه ایجاد آنها قربة الی اللّه تعالی. مثل: انقاذ غریق، دفن میت، ادای دین و ازاله نجاست از مسجد و غیره.
البته در اینگونه واجبات، قصد قربت لازم نیست، نه اینکه جایز هم نباشد؛ خیر، جایز است انسان همین عمل توصلی را به قصد قربت امتثال نماید و پاداش ببرد، اساسا میتواند به کلیه اعمال و افعال و حرکاتش رنگ الهی بدهد، خوابش، خوراکش و همه کارهایش را برای خدا و رضای او انجام دهد که: صبغة اللّه و من أحسن من اللّه صبغة، و بر هر فعل پاداش بگیرد.
وجوب اخفات در قرائت در ظهرین. اینها را تعبدی گویند و وجه تسمیهاش به تعبدی آن است که ما ملاک و مصلحت آن را نمیدانیم و فلسفهاش برای ما روشن نیست و صرفا از باب تعبد و تسلیم در مقابل امر الهی انجام میدهیم. یعنی چون خدای حکیم فرموده این عمل را انجام بده، ما هم انجام میدهیم. تعبدی، به این معنا، دایرهاش وسیعتر از تعبدی به معنای اول است چون ممکن است واجبی، به اصطلاح اول، توصلی باشد یعنی قصد قربت در او شرط نباشد ولی به اصطلاح ثانی، تعبدی باشد یعنی فلسفه امر بر ما روشن نباشد.
توصلی یعنی آن واجباتی که ملاک و مصلحت و فلسفهاش برای ما معلوم باشد و کاملا بدانیم که غرض مولی از امر به این عمل چه بوده. مثلا میدانیم که مولی امر کرده
به نماز چون: إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ، و توصلی به این معنا هم، اعم است از توصلی به معنای اول و دایرهاش وسیعتر است چون ممکن است شامل تعبدی به معنای اولی هم بشود که واجبی باشد که قصد قربت در او لازم باشد، مع ذلک فلسفه و حکمت امر به آن را هم بدانیم.
پس تعبدی و توصلی، به این اصطلاح دوم، اعم از تعبدی و توصلی به اصطلاح اول است و این اصطلاح دوم، در میان قدمای اصولیان شهرت داشته. اما در اینجا تعبدی و توصلی، به همان اصطلاح اولی مورد بحث است.
با توجه به این مقدمه، میگوییم: بعضی از واجبات به دلیل خاصی برای ما ثابت شده که تعبدی هستند یعنی قصد قربت در آنها معتبر است. مثل: نماز، روزه و ... و برخی از واجبات هم به دلایل خاص ثابت شده که توصلی هستند یعنی قصد قربت در آنها معتبر نیست. مثل: انقاذ غریق و ازاله نجاست از مسجد و ...
اما برخی از واجبات هستند که برای ما روشن نیست آیا تعبدی هستند یا توصلی.
مثلا دستور آمده: ادفنوا موتاکم. ما نمیدانیم که دفن میت، واجب تعبدی است و یا توصلی. در اینجا چه باید کرد؟ قاعده چیست؟ آیا اصل در واجبات، تعبدی بودن است و توصلیت برخلاف اصل و محتاج به دلیل خاص است تا در نتیجه هرکجا شک کردیم، حمل کنیم بر تعبدیت؟ و یا اصل در واجبات، توصلیت است و تعبدی بودن محتاج به دلیل خاص است؟
در مسئله دو قول وجود دارد:
گروهی از اصولیان گفتهاند: الاصل فی الواجبات، التعبدیة الا ما خرج بالدلیل.
گروهی دیگر گفتهاند: الاصل فی الواجبات، التوصلیة الا ما خرج بالدلیل.
جناب مظفر میفرمایند: قبل از اینکه ما عقیده خودمان را بیان کنیم و برای آن استدلال نماییم، مقدمتا چهار مطلب را توضیح میدهیم:
امر اول بیان سرچشمه این اختلاف و ریشه این نزاع است. میگوییم که این اختلاف، به نوبت خود، از یک اختلاف دیگری سرچشمه میگیرد و آن این است که: آیا متکلم
و مولی میتواند قصد قربت به معنای قصد امتثال امر را در متعلق امر خودش، اخذ کند و یا نمیتواند؟
لا شبهه در اینکه مولی میتواند متعلق امر خودش را به طهارت یا استقبال الی القبله و ... مقید کند. مثلا بگوید: صل مع الطهارة یا عن الطهارة، صل مع الاستقبال، صل مع السورة و ... اما آیا میتواند متعلق امرش را به قصد قربت مقید کند یا نه؟ مثلا میتواند بگوید: صل مع قصد القربة یا نمیتواند؟
در مسئله دو نظر است:
جمعی قائل به امکان هستند.
جمعی قائل به استحاله هستند و هرکدام ادلهای دارند (کما سیأتی).
آن کسانی که قائل به امکان هستند، اینها مقتضای اصل در نظرشان توصلیت است و تعبدیت محتاج به دلیل خاص است. به جهت اینکه اینها در موارد مشکوک میتوانند به اطلاق کلام تمسک کنند و بگویند: مولی در مقام بیان بوده و برای او ممکن هم بود که این قید قصد قربت را بیاورد به اینکه بگوید: صل مع قصد القربة، درعینحال نیاورده، معلوم میشود که این قید در غرض مولی دخالت ندارد و اصل انجام عمل مطلوب مولی است و الا اگر آن قید دخالت داشت، حتما مولی کلامش را مقید به این قید میکرد. پس این دسته میتوانند به اصالة الاطلاق تمسک کنند و نتیجه بگیرند عدم دخالت قصد قربت را فالاصل فی الواجبات التوصلیة. لا یخفی که بنا بر قول به وضع الفاظ عبادات للاعم این حرف صحیح است ولی بنا بر قول به صحیح جای تمسک به اطلاق نیست.
اما کسانی که قائل به استحاله اخذ قصد قربت در متعلق امر شدهاند، در موارد مشکوک میتوانند به اطلاق کلام تمسک کنند. بیان این مطلب را در قالب دو سؤال و جواب مطرح میکنیم:
الف. تعریف اطلاق و تقیید و نسبت بین آن دو چیست؟
جواب: بهطور کلی وقتی دو امر را باهم مقایسه میکنیم، یا با یکدیگر متباین هستند و یا اینکه دو لفظند و دارای یک معنا هستند و مترادف هستند. اطلاق و تقیید
داخل در متباینان هستند. دوباره متباینان هم، یا مثلان هستند و یا متخالفان و یا متقابلان. اطلاق و تقیید از جمله متقابلاناند. باز متقابلان هم، یا تقابلشان تقابل تناقض است (کالوجود و العدم) یا تقابل تضاد است (کالسواد و البیاض) یا تقابل ملکه و عدم ملکه است (کالعمی و البصر) یا تقابل تضایف است (کالفوقیة و التحتیة). در اینکه اطلاق و تقیید در کدام قسم از متقابلانند، بین علما اختلاف است.
بعضیها گفتهاند: تقابل بینهما، تقابل ایجاب و سلب است که اطلاق امر عدمی است و تقیید امر وجودی است.
مشهور علما (تا زمان سلطان العلماء) میگفتند: تقابل بینهما، تقابل تضاد است که هر دو امر وجودی هستند.
مشهور علما (از زمان سلطان العلماء تا به امروز) میگویند: تقابلشان تقابل ملکه و عدم ملکه است (مثل عمی و بصر). مرحوم مظفر همین را انتخاب مینماید و روی همین اساس اطلاق و تقیید را تعریف میکنند به اینکه: تقیید عبارت است از ملکه و امر وجودی، که همان قید داشتن باشد (مثل رقبه مؤمن) و اطلاق عبارت است از عدم تقیید فیما یمکن ان یکون مقیدا، یعنی کلامی که قابلیت تقیید را داشت اگر ما آن را مقید نکردیم، نامش را اطلاق میگذارند.
حال روی دو مبنای قبل، اطلاق و تقیید متلازم نیستند در امکان و استحاله؛ اما روی مبنای سوم، اطلاق و تقیید متلازمان هستند امکانا و استحاله، بدین معنا که هرکجا تقیید ممکن بود، اطلاق هم ممکن است (مثل تقسیمات اولیه برای واجب) و هرکجا تقیید ممکن نبود، اطلاق هم ممکن نیست (مثل تقسیمات ثانویه برای واجب).
ب. چرا قائل به استحاله نمیتواند به اطلاق کلام تمسک کند؟
جواب: به جهت اینکه بنا بر قول به استحاله، از راه عدم التقیید نمیتوان کشف نمود اطلاق را، چون اینکه مولی کلامش را مقید نکرده در او، دو احتمال میرود:
چون این قید در غرض مولی دخالت نداشت، لذا نیاورد.
چون نمیتوانست مقید کند و آوردن قید، تالی فاسد داشت لذا مقید نکرد پس نتوان گفت اطلاق دارد.
حال اگر احتمال اول متعین بود از عدم تقیید کشف میکردیم اطلاق را اما هر دو احتمال موجود است پس نتوان به اطلاق کلام تمسک کرد.
حال که قائلین به استحاله در موارد مشکوک دستشان از اصالة الاطلاق (که یک اصل لفظی است) کوتاه شد چه باید بکنند؟
باید مراجعه کنند به اصول عملی و اصل عملیای که در اینجا جریان پیدا میکند، عبارت است از اصالة الاحتیاط یا اصالة الاشتغال عقلی. به این بیان که ما یقین داریم که نماز مثلا بر ما واجب شده یا دفن میت بر ما واجب شده. پس اشتغال یقینی به تکلیف داریم. حال نمیدانیم که آیا قصد قربت در آن لازم است یا نه؟ و در نتیجه شک میکنیم که آیا عمل، بدون قصد قربت، موجب امتثال میگردد یا نه؟ در اینجا عقل میگوید. الاشتغال الیقینی یستدعی الفراغ الیقینی. یعنی کسی که یقین به اشتغال ذمه دارد، پس باید کاری بکند که یقین به فراغ ذمه پیدا کند و آن به اتیان عمل است با قصد قربت.
قصد قربت انواع گوناگون دارد که اجمالا به اهم آنها اشاره میشود:
قصد امتثال امر خداوند که چون خداوند اهل للطاعة و العبادة لذا امر او را امتثال میکنیم (هذا قول المشهور).
قصد کند شکر نعمتهای بیپایان الهی را.
قصد کند تحصیل رضای حق را. یعنی به امید جلب رضای حق، این عمل را بهجا آورد.
به قصد محبوبیت ذاتی عمل، از برای مولی به جای آورد چون هرآنچه مأمور به بود، محبوب مولی هم هست و لا عکس کلیا.
به قصد ملاک و مصلحت انجام دهد که چون در این مصلحتی خداوند قرار داده، من بهجا میآورم برای نیل به آن مصلحت.
به قصد رسیدن به ثواب و دوری از عقاب این عمل را انجام دهد چنانکه در حدیث علوی آمده: ان قوما عبدوا اللّه رغبة فتلک عبادة التجار.
انواع دیگری هم برای قصد قربت گفته شده است.
در آینده مکرر بحث خواهیم کرد که آیا در عبادیت عبادت، امر فعلی از سوی مولی لازم است یا اینکه ملاک امر هم باشد کافی است یعنی و لو امر فعلی نباشد اما مصلحت در کار باشد کافی است؟ مشهور (منجمله صاحب جواهر) میفرمایند «باید امر باشد» ولی شیخ انصاری و بعضی میفرمایند: «خیر، امر هم نبود، انسان اگر مطلوبیت و محبوبیت ذاتی عمل را احراز کند، میتواند به قصد قربت به جای آورد.
حال برخی از وجوه مذکور، روی قول اول است و برخی روی قول دوم.
با دانستن وجوه قصد قربت، میگوییم آنکه مورد اختلاف است که آیا اخذ آن در مأمور به ممکن است یا محال، همان قصد قربت به معنای قصد امتثال امر است چون مستلزم خلف یا دور است. اما نسبت به سایر وجوه قصد قربت، در دو مقام بحث میشود.
جواب این است که بالاجماع ممکن است زیرا آن تالی فاسدی که در اخذ قصد امتثال امر هست، در این وجوه نیست. پس اخذ آنها ممکن است.
حق آن است که هیچکدام از این وجوه دیگر در متعلق امر بالفعل اخذ نشدهاند و صحت عبادت متوقف نیست بر قصد «احد هذه الوجوه» دلیلش آن است که بالاجماع اگر مکلف فقط عمل را به قصد امتثال امر انجام دهد و هیچکدام از این وجوه را قصد نکند، عبادتش صحیح است در حالی که اگر سایر وجوه بالفعل اخذ شده بودند، نباید این عبادت بدون آنها امرش ساقط شود و انجامش صحیح باشد پس نزاع منحصر است به قصد قربت به معنای قصد امتثال امر.
واجبات دارای دو نوع تقسیمات هستند:
ابتدا تقسیم اول را بیان میکنیم و هدف ما از این بیان آن است که میخواهیم بگوییم: اطلاق و تقیید در تقسیمات اولیه ممکن است و هرکجا شک کردیم در شرطیت یا جزئیت امری، میتوانیم به اطلاق کلام تمسک نموده و جزئیت یا شرطیت آن امر مشکوک را برداریم.
حال تقسیمات اولیه عبارتاند از تقسیماتی که عارض میشود بر ذات الوجوب با قطعنظر از تعلق امری به آن واجب. مثلا صلاة که یکی از واجبات اسلامی است، فی حد ذاته به تعداد اجزا و شرایطی که برایش متصور است، منقسم میشود به:
صلاة با سوره و صلاة بدون سوره.
نماز باسلام و نماز بیسلام.
نماز با طهارت (مائیه یا ترابیه) و نماز بیطهارت.
نماز با استقبال و نماز بیاستقبال.
نماز با ساتر و نماز بدون ساتر.
نماز با رکوع و نماز بیرکوع.
اینها را تقسیمات اولیه میگویند به جهت اینکه اینها عارض میشوند بر ذات صلاة با قطعنظر از تعلق امری یا نهیی به آن عمل. حال در رابطه با تقسیمات اولیه، در دو مقام بحث میشود:
مقام ثبوت یا تصور یا احتمالات که در این مقام، صرفا هدف این است که در مسئله چند وجه محتمل و متصور است؟
مقام اثبات یا تصدیق یا دلالت که در این مقام، هدف این است که کدام یک از این وجوه محتمله دلیل دارد و کدامها دلیلی ندارد؟
واجب را با هریک از خصوصیات (از قبیل: رکوع، سجود، طهارت، حریت، قنوت و ...
نسبت به نماز) که بسنجیم، این واجب نسبت به آن خصوصیات از سه حال خارج نیست:
وجود آن خصوصیت را اعتبار نموده مثل: طهارت، استقبال الی القبلة، رکوع، سجود و ... بالنسبة به نماز که حکم به وجوب صلاة، مقید به وجود این قیود است نماز با طهارت واجب است، نماز با رکوع واجب است و ... نه بدون اینها. در این صورت واجب را نسبت به این خصوصیات، به شرط شیء مینامند.
و یا این واجب، نسبت به آن خصوصیات، به شرط لا است یعنی مقید است به عدم آن خصوصیت و مولی در هنگام حکم به وجوب، عدم آن خصوصیت را معتبر نموده. مثل: تکلم، قهقهه، حدث، بکاء للدنیا و ... واجب را نسبت به این خصوصیات، به شرط لا مینامند.
و یا این واجب نسبت به آن خصوصیات لا بشرط است یعنی نه مشروط به وجود آنهاست و نه مشروط به عدم آنها، بود و نبود این خصوصیات یکسان است.
مثل: قنوت، حریت، رقیت، علم و جهل، بیاض و سواد و ... نسبت به نماز حکم به وجوب صلاة نه مقید است به وجود اینها و نه به عدم اینها. در این صورت واجب را نسبت به این خصوصیات، لا بشرط میگویند.
گاهی همان دلیلی که دلالت نموده بر وجوب نماز، همان دلیل یا دلیل دیگر دلالت میکند بر اینکه وجود فلان خصوصیت در نماز لازم است. مثل طهارت، استقبال، إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ. گاهی همان دلیل دلالت نموده بر اینکه عدم فلان خصوصیت در نماز لازم است. مثل اینکه دلیل گفته حدث قاطع صلاة است. در هر دو صورت، ما تابع دلیل هستیم و مقتضای دلیل را رعایت میکنیم. گاهی آن دلیل یا دلیل دیگر، متضمن بیان خصوصیتی که ما احتمال میدهیم مدخلیت او را در نماز، نیست. نه بیان نموده لزوم بودن او را و نه لزوم نبودنش را و احتمال هم میدهیم اعتبار او را وجودا یا عدما. در چنین موردی، تمسک میکنیم به اصالة الاطلاق و نفی میکنیم دخالت این خصوصیت را وجودا و عدما و ثابت میکنیم که واجب، نسبت به این خصوصیت، لا بشرط است. البته مشروط بر اینکه مقدمات حکمت فراهم باشد یعنی اطلاق و تقیید ممکن باشد؛ مولی در مقام بیان باشد؛ قرینه برخلاف اقامه نکند؛
قدر متیقن به حساب مقام مخاطب مخاطب، انصرافی هم نباشد (کما سیأتی در مبحث مطلق و مقید ان شاء اللّه تعالی).
در این مقدمه رابعه، تقسیمات ثانویه را بیان میکنیم و هدف ما این است که بگوییم:
اطلاق و تقیید در اینها جا ندارد.
تقسیمات ثانویه عبارتاند از تقسیماتی که عارض میشوند بر واجب پس از تعلق امر به آن واجب که تا حکمی نباشد، این تقسیمات در کار نیست. و وجه تسمیهاش به ثانویه بر همین اساس است که ذات العمل اولا و بالذات منقسم به این اقسام نمیشود بلکه پس از تعلق امر این تقسیمات پیدا میشود لذا در این مرحله ثانیه، این تقسیمات را دارد. مثال: نماز در خارج یا به قصد امتثال امر انجام میگیرد و یا بدون قصد امتثال امر انجام میگیرد. این تقسیم وقتی متصور است که امری باشد و یا مثل تقسیم صلاة به صلاتی که معلوم الوجوب است (یعنی ما علم به وجوبش داریم) و یا مجهول الوجوب است (یعنی ما علم به او نداریم) این علم داشتن و یا نداشتن بر وجوب، فرع بر وجود خود وجوب است واقعا؛ تا حکمی و وجوبی نباشد، علم و جهل نسبت به او معنا ندارد. و روی همین اساس، امامیه میگویند: احکام واقعی مشترک است ما بین عالم و جاهل؛ برخلاف اشاعره که میگویند: احکام اللّه واقعی مختص به عالمین است (کما سیأتی در مقدمه 11، مباحث حجت از اصول فقه).
حال میخواهیم بگوییم در اینگونه از تقسیمات، اطلاق و تقیید هر دو محال هستند.
توضیح ذلک: مقدمه: موضوع یا متعلق، نسبت به حکم، به منزله علت است نسبت به معلول. همان گونه که هر علتی تقدم رتبی بر معلولش دارد، همچنین هر موضوعی هم تقدم رتبی بر حکمش دارد و تا موضوعی نباشد حکمی هم نیست چون «ثبوت شیء لشیء فرع لثبوت المثبت له».
با توجه به این مقدمه، میگوییم: در این تقسیمات ثانویه، تقیید محال است یعنی مولی نمیتواند متعلق امر خود را مقید کند به قصد قربت به معنای قصد امتثال امر و یا مقید کند به علم داشتن به جهت اینکه قصد امتثال امر، فرع بر وجود امر است تا در
واقع امری نباشد، قصد امتثال امر معنا ندارد، پس فرع او است.
حال اگر قصد امتثال امر در متعلق امر اخذ شود، معنایش این است که رتبهاش مقدم بر خود امر است در حالی که قصد امتثال، فرع بر امر است، آنگاه یلزم چیزی که رتبه متقدم بود، متأخر شود و چیزی که متأخر بود، متقدم شود و این یا دور است و یا خلف فرض است و باطل، که یک بیان است به یک حساب، خلف است که «ما فرضناه متقدما قد صار متأخرا و ما فرضناه متأخرا صار متقدما و هو خلف» و به یک بیان، دور است یعنی قصد امتثال امر متوقف است بر وجود امر تا امری نباشد، قصد امتثال امر معنا ندارد. از آن طرف اگر قصد امتثال در متعلق امر اخذ شود، خود امر هم متوقف بر قصد امتثال امر است «فیلزم توقف الشیء علی نفسه و هذا دور و هو مستلزم لتقدم الشیء علی نفسه و هذا مستلزم للتناقض و بطلانه بدیهی».
پس تقیید محال است. تقیید که محال شد، اطلاق هم محال خواهد بود زیرا در مقدمه اولیه گفتیم اطلاق و تقیید از قبیل عدم و ملکهاند و متلازمان هستند امکانا و استحاله و در هرکجا که تقیید ممکن باشد، اطلاق هم ممکن است و هرکجا تقیید ممکن نبود، اطلاق هم ممکن نیست. پس، از راه عدم التقیید نتوان کشف کرد اطلاق را.
پس از اینکه مقدمات بحث را دانستیم، حال برمیگردیم به اصل بحث: بحث در این بود که آیا «الاصل فی الواجبات التوصلیة و تعبدیة» محتاج به دلیل است؟
و یا اینکه «الاصل فی الواجبات التعبدیة و توصلیة» محتاج به دلیل است؟
در مسئله دو قول است و هرکدام برای خود ادلهای دارند که در کتب مفصله ذکر شده است و جناب مظفر به طور مختصر مطلب را عنوان نموده:
میشود، اصالة الاحتیاط است. به جهت اینکه اشتغال یقینی داریم عقل میگوید باید کاری کنی که فراغت یقینیه تحصیل کنی و این هم به اتیان عمل است با قصد قربت.
هنگامی که عملی از عبد، مطلوب مولی قرار میگیرد و مولی دوست میدارد که عبد آن عمل را انجام دهد، گاهی ذات الفعل و پیکره عمل (بدون هیچ قیدی و خصوصیتی از قبیل قصد قربت) مطلوب مولی است (کما فی التوصلیات) در اینجا به ذات الفعل امر میکند. مثلا میگوید: طهر ثیابک و بدنک للصلاة.
و گاهی عمل با قیدی به نام قصد قربت یا سایر خصوصیات (که فعلا بحث ما در قصد امتثال امر است) مطلوب مولی است. در این صورت هم گاهی تقیید و آوردن قید در مقام بعث و تحریک برای مولی ممکن است (مثل تقسیمات اولیه) و گاهی ممکن نیست (مثل تقسیمات ثانویه). آن جاها که ممکن است، اگر آن خصوصیت در غرض مولی دخالت داشته باشد، باید مولای حکیم در مقام بیان متعلق امرش را مقید به آن قید کند و اگر مقید نکرد، ما تمسک میکنیم به اطلاق کلامش به منظور نفی آن قید. و آن جاها که ممکن نباشد، در اینجا دستمان از اطلاق لفظی و یا لحاظی کوتاه میشود و نمیتوانیم بگوییم حالا که نیاورده، پس این قید دخیل نیست بلکه نیاز به راه دیگری داریم به نام متمم الجعل (یعنی تکمیلکننده جعل اولی). میگوییم اگر آن خصوصیت در غرض مولی دخیل بود، حتما مقید میکرد به امر ثانی تا مرادش را
فهمانده باشد اگر متمم الجعل را آورد اینجا نامش را میگذاریم نتیجة التقیید که اصطلاحا تقیید نمیگویند ولی در نتیجه با تقیید مشترک است و همان کار تقیید را (که تضیق دایره مأمور به است) انجام میدهد و اگر نیاورد، نامش را میگذاریم نتیجة الاطلاق که اصطلاحا اطلاق نگویند ولی در نتیجه با اطلاق اشتراک دارند و همان توسعه را میرساند. با توجه به این مقدمه (که تفصیلش در جلد ثانی اصول، مقدمه 11، مباحث حجت خواهد آمد) میگوییم این مسلم است که مأمور به، از حیث اطلاق و تقیید، دایر مدار غرض است از حیث سعه و ضیق. لذا اگر وجود یا عدم قیدی در این مأمور به دخالت داشته باشد، باید مولی او را بیان کند و اگر نداشته باشد، نه؛ اما در بعضی موارد، آوردن قید در مأمور به میسور است (همانند تقسیمات اولیه واجب) ولی در بعض موارد، ممکن نیست (مثل مورد بحث ما که اگر مولی بخواهد متعلق امر خود را مقید کند به قصد امتثال امر مستلزم دور است). در چنین مواردی، اگر قصد قربت در غرض مولی دخیل است و نمیتواند در همان کلام و امر اولی بیاورد، نباید خود را به غفلت زند و او را نادیده بگیرد بلکه باید از طریق دیگری پیش آید تا تمام غرض خویش را استیفا کند و تمام مرادش را به مخاطب بفهماند. یکی از آن راههای ممکن، این است که دو امر و دستور انشا کند؛ نخست یک امر انشا کند نسبت به ذات الفعل. مثلا بگوید: «صل یا اقیموا الصلاة». سپس امر دیگری انشا کند و خصوصیت قصد قربت را بیان کند به اینکه بگوید «افعل صلاتک بقصد القربة». و این دو امر، دو امتثال مستقل ندارد بلکه سقوطا و ثبوتا در حکم یک امرند زیرا هر دو از یک غرض سرچشمه گرفته و امر دوم، مکمل امر اول است پس اگر قید قصد قربت دخالت داشت، باید به متمم الجعل بیان کند. روی این اساس، ما در موارد مشکوک (که امر ثانوی به عنوان متمم نداریم) میگوییم: اگر مولی در مقام بیان باشد و به فعلی امر کند (مثلا «ادفنوا موتاکم») و امر دیگری به عنوان مبین امر اولی نیاورد و نگوید «افعل هذا الفعل مع قصد القربة»، ما کشف میکنیم که قصد امتثال در غرض مولی دخالت نداشته وگرنه حتما بیان میکرد. این نامش اطلاق مقامی است.
پس به نظر ما «الاصل فی الواجبات التوصلیة الا ما خرج بالدلیل أنها تعبدیة».
(فرق اطلاق مقامی با اطلاق لفظی آن است که در اطلاق لفظی یا لحاظی، خود همان دلیل اول قابل تقیید است به خلاف اطلاق مقامی).
آیا صیغه افعل، ظهور در واجب عینی دارد یا ظهور در واجب کفائی؟
به عبارت دیگر آیا از اطلاق صیغه افعل، وجوب عینی استفاده میشود و «کفائی بودن» محتاج به بیان زاید است او بالعکس؟
مقدمه میفرماید: واجب در یک تقسیم دو قسم میشود:
واجب عینی، که عبارت است از عملی که بر همه مکلفین واجب میشود و با انجام بعضی، از عهده بعض دیگر ساقط نمیشود. مثل: صلاة یومیّه و صوم رمضان و ...
واجب کفائی، آن است که بر همگان واجب میشود ولی با انجام بعضی، از عهده دیگران ساقط میگردد چون مطلوب در آن اصل فعل است از هرکس صادر شود؛ لذا با صدورش از یک نفر، از بقیه ساقط میگردد. مثل: جواب سلام.
حال، این دو قسم، در مبحث تقسیمات واجب، با تفصیل بیشتری خواهد آمد. اما فعلا آنچه مربوط به بحث ماست، بیان این امر است که صیغه افعل، ظهور در کدام یک دارد؟
میفرماید: گاهی به دلیل خاص، بر ما ثابت شده که این واجب، واجب کفائی است (مثل: دفن میت و کفن او و غسل او و ...) در اینجا ما تابع دلیل هستیم.
و گاهی به دلیل خاص، ثابت شده که واجبی عینیت دارد. باز هم ما تابع دلیل هستیم (مثل نماز یومیّه و ...).
و گاهی دلیل خاص، دلالت بر عینی بودن یا کفائی بودن نکرد. ما هستیم و اطلاق صیغه و نمیدانیم که آیا این واجب، واجب عینی است یا کفائی؟ باید دید از اطلاق صیغه چه استفاده میشود؟
میفرماید: از اطلاق صیغه، وجوب عینی مستفاد است و «کفائی بودن» نیازمند دلیل خاص و قرینه است و از اطلاق استفاده نمیشود. دلیل مطلب آن است که حاکم به وجوب امتثال در باب اوامر، عقل است و به عقل که مراجعه میکنیم، میگوید ما دام
که یقین نداری که با فعل غیر، این عمل از دوش تو سقوط میکند، بر تو لازم است که آن فعل را به جا آوری. پس الاصل فی الواجبات العینیة الا ما خرج بالدلیل و ثبت کونه کفائیا.
آیا صیغه افعل، ظهور در وجوب تعیینی دارد و یا وجوب تخییری؟ به عبارت دیگر، از صیغه فعل، عند الاطلاق، وجوب تعیینی استفاده میشود و یا وجوب تخییری؟ مقدمتا میفرماید: واجب از یک نظر منقسم میشود به دو قسم:
واجب تعیینی عبارت است از آن واجبی که معینا و مشخصا خود او واجب است و شیء دیگری نیست که در عرض او باشد و جای او را بگیرد. به بیان دیگر، عدل و بدیل ندارد اما بدیل و جانشین، گاهی طولی است و گاهی عرضی. واجب تعیینی، بدیل عرضی ندارد اما طولی ممکن است داشته باشد. مثل نماز یومیّه که چیز دیگری جای نماز را پر نمیکند که بر انسان واجب باشد یا نماز بخواند و یا مثلا تصدیق کند بلکه معینا باید نماز بخواند.
واجب تخییری آن است که بدیل و جانشین دارد و خود او معینا واجب نیست.
مانند خصال کفاره عمدی، کسی که در ماه رمضان عمدا روزه را افطار میکند، بر او واجب است که یکی از سه کار را بکند: یا دو ماه پیدرپی روزه بگیرد (صیام شهرین متتابعین) و یا یک بنده آزاد کند و یا شصت مسکین را اطعام کند. یا مثل کفاره حنث قسم که کسی که قسم جلاله بخورد و سپس قسم خود را بشکند، کفارهاش یکی از این سه کار است: 1. إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساکِینَ مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِیکُمْ، 2. أَوْ کِسْوَتُهُمْ، 3. أَوْ تَحْرِیرُ رَقَبَةٍ.(1)حال بحث در این است که آیا صیغه افعل عند الاطلاق ظهور در کدام یک دارد؟
میفرماید: گاهی ما دلیل خاص داریم بر اینکه فلان واجب، واجب تعیینی است
1) سوره مائده، آیه 89.
(کالصلاة الیومیّة) و گاهی دلیل خاص قائم است بر اینکه فلان واجب، واجب تخییری است (ککفارة الافطار العمدی) و گاهی دلیل خاص بر احدهما نداریم فقط ما هستیم و اطلاق صیغه. میخواهیم ببینیم آیا اطلاق صیغه ظهور در کدام یک دارد؟
میفرماید: اطلاق صیغه، ظهور در وجوب تعیینی دارد و «تخییری بودن» محتاج به بیان زاید است به اینکه میگوییم مولی در مقام بیان بوده، اگر غیر از این عمل، عمل دیگری هم در غرض او بود که قابلیت داشت جانشین این عمل شود و مصلحت بر او هم بار بشود، حتما مولی به توسط «او» ی عاطفه او را ذکر میکرد؛ حال که ذکر نکرده، معلوم میشود معینا مصلحت بر همین فعل بار میشود و فعل دیگری در عرض او نیست که جانشین او شود.
آیا صیغه افعل، ظهور در وجوب نفسی دارد یا وجوب غیری؟ مقدمتا باید بدانیم که واجب، از یک جهت، منقسم میشود به دو قسم:
واجب نفسی آن است که برای خودش و مستقلا واجب شده باشد نه به منظور رسیدن به یک واجب دیگر. مانند: صلاة یومیّه، صیام شهر رمضان و ...
واجب غیری آن است که برای توصل و رسیدن به یک واجب دیگری واجب گردیده نه برای خودش؛ پس تابع غیر است؛ اگر غیر واجب بود، آنهم واجب میشود و الا فلا. مانند طهارت ثلاث (یعنی وضو و غسل و تیمم) که مقدمه للصلاة واجب میشوند لا لانفسهما.
حال آیا از اطلاق صیغه افعل کدام یک مستفاد است؟
میفرماید: گاهی به دلیل خاص ثابت شده که فلان واجب، واجب نفسی است (کالصلاة مثلا).
و گاهی به دلیل خاص ثابت شده که فلان واجب، واجب غیری است (کالوضوء).
و گاهی ما هستیم و اطلاق صیغه افعل، مثلا فرموده «اغتسل للجنابة» و ما نمیدانیم که وجوب غسل جنابت، نفسی است یا غیری؟ از فعل امر، کدام مستفاد است؟
میفرماید: اطلاق صیغه، ظهور در وجوب نفسی و استقلالی دارد و غیریت، محتاج به بیان زاید است. پس اگر مولی در مقام بیان بود و امر به کاری کرد بدون اینکه سخنی از مقدمیت لفعل آخر باشد، ما میگوییم وجوب نفسی مراد است.
هفتمین بحث از مباحث صیغه افعل، مبحث فور و تراخی است. گاهی به دلیل خاص و قرائن مخصوصی ثابت شده که فلان واجب، واجب فوری است (مثل جواب سلام، ازاله نجاست، ادای دین و ...) در این صورت، ما تابع دلیل هستیم.
و گاهی به دلیل خاص ثابت شده که فوریت لازم نیست و تأخیر انداختن جایز است (مثل نماز قضاء، روزه قضا، ادای زکاة و ...) باز هم تابع دلیل هستیم. انما الکلام در مواردی است که امری به نحو مطلق از مولی صادر شده. مثلا فرموده «اکرم العلماء». ما نمیدانیم که آیا فوریت را اراده کرده یا تراخی را؟ آیا صیغه افعل عند الاطلاق دلالت بر فوریت میکند یا دلالت بر تراخی دارد؟
در مسئله چهار نظریه ذکر شده است:
بعضی گفتهاند صیغه افعل، ظهور وضعی دارد در فوریت یعنی برای فوریت وضع شده (و هذا قول الشیخ و من تبعه).
بعضی گفتهاند صیغه افعل، ظهور وضعی در تراخی دارد یعنی وضع شده للتراخی و میرزا (در قوانین، صفحه 95) فرموده: «و اما القول بتعیین التراخی فلم نقف علی مصرح به».
بعضی گفتهاند صیغه افعل، مشترک لفظی است بین الفور و التراخی یعنی دو بار وضع شده؛ یکبار للفور و یکبار للتراخی (و هو قول السید و الشهید و من تبعهما).
بعضی گفتهاند صیغه افعل، نه وضع شده برای فوریت تنها و نه برای تراخی تنها و نه مشترک لفظی است بینهما، بلکه اساسا صیغه افعل هیچگونه دلالتی بر فوریت و تراخی ندارد نه بالوضع و نه بالاطلاق و نه بحکم العقل. و اگر بخواهیم فوریت با تراخی را از امر استفاده کنیم، نیاز به دلیل خاص و قرینه مخصوصه است (کما ذکر در اول مبحث) بلکه فقط دلالت بر نسبت طلبی دارد (و هذا رأی المشهور).
جناب مظفر میفرماید:
حق در نزد ما همین قول رابع است و دلیل ما این است که صیغه افعل، دارای هیئتی و مادهای است مثلا «اضرب» هیئتی دارد که بر وزن افعل است (همزه وصل مکسوره در اول و علامت جزم در پایان) و مادهای دارد که «ضرب» باشد.
حال این صیغه، نه از حیث ماده و نه از حیث هیئت، دلالت بر فور یا تراخی ندارد.
اما از لحاظ ماده: چون ماده «ضرب» وضع شده برای دلالت بر حدث معینی که «زدن» باشد در مقابل بردن، خوردن، کشتن و ... (فأین الفور أو التراخی؟).
اما از لحاظ هیئت: قبلا ثابت شد که هیئت همیشه و در همه جا فقط دلالت بر نسبت طلبی دارد؛ برای همین معنا وضع شده و در همین معنا هم استعمال میشود و فور یا تراخی هرکدام معنای مستقل و اسمی هستند که هیئت بر آنها دلالتی ندارد، لا حقیقتا و لا مجازا (فأین الفور او التراخی؟).
پس صیغه افعل، عند التجرد عن القرائن، دلالت بر فور یا تراخی ندارد بلکه دلالت بر نسبت طلبی میکند (هذا بالنظر الی نفس الصیغة).
آنچه تا به حال گفتیم، درباره نفس صیغه افعل بود با قطعنظر از ادله خارجی؛ و روشن شد که صیغه افعل، بنفسها، ظهور در فور یا تراخی ندارد. حالا میخواهیم ببینیم آیا صیغه افعل، به ملاحظه ادله خارجی منفصله، دلالت بر فوریت یا تراخی دارد یا ندارد؟
بعض الاصولیین ادعا کردهاند که ما از دلیل خارجی منفصل استفاده کرده و ثابت میکنیم که در کلیه واجبات الهیه و مولویه، به نحو عموم، فوریت معتبر و لازم است الا موارد خاصی که به دلیل خاص ثابت شده که فوریت ندارد و تراخی هم در آنها جایز است (مثل قضای نماز و ادای زکاة و ...) و برای اثبات این ادعا، به دو آیه از آیات قرآن استدلال نمودهاند:
الف. آیه مسارعت در سوره آل عمران، آیه 133 وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ:
و بخشش گناهان است که مختص به خداوند است؛ تنها او آمرزنده است وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ، إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً. و معنای مجازی آن، فعل مأمور به و اتیان به مأمور به است و قرینهاش قرینه سببیت و مسببیت است که اتیان به مأمور به سبب است و مغفرت الهی مسبب است و در این آیه، معنای مجازی اراده شده چون معنای حقیقی مخصوص خداوند است و سرعت گرفتن عبد به سوی فعل خدا محال است. پس معنا ندارد که خدا بفرماید: سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ.
با توجه به این دو مقدمه میگوییم:
سارعوا فعل امر است و هر فعل امری ظهور در وجوب دارد. پس سارعوا ظهور در وجوب دارد «ای یجب المسارعة الی سبب المغفرة».
یجب المسارعة الی سبب المغفرة و اتیان المأمور به سبب المغفرة فیجب المسارعة الی اتیان المأمور به (و هو مساوق للفوریة).
ب. آیه استباق در سوره بقره، آیه 148 فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ*:
استبقوا فعل امر است و قبلا ثابت شد که فعل امر، ظهور در وجوب دارد منتهی به حکم عقل نه وضع یا اطلاق.
کلمه الخیرات، جمع با «الف و لام» است و شامل کلیه خیرات میشود بعمومه؛ و از جمله خیرات و بلکه مصداق کامل خیرات، اتیان به مأمور به است.
با توجه به این مقدمتین میگوییم:
استبقوا فعل امر است و هر فعل امری ظهور در وجوب دارد. پس استبقوا ظهور در وجوب دارد (ای یجب الاستباق الی الخیرات).
یجب الاستباق الی الخیرات و اتیان المأمور به من الخیرات فیجب الاستباق الی اتیان المأمور به (و هو مساوق للفوریة).
جواب: جناب مظفر، از استدلال به هر دو آیه، دو جواب میدهند:
چون هر دو سبب مغفرت الهی هستند چنانکه کلمه «الْخَیْراتِ»* در آیه ثانیه، عام است و شامل واجبات و مستحبات هر دو میشود و تخصیص نخورده به واجبات.
و در خصوص مستحبات، بلااشکال، مسارعت و استباق واجب نیست به جهت اینکه در مستحبات، اصل عمل رأسا ترکش جایز است تا چه رسد به اینکه فوریت واجب باشد و چون این دو آیه بعمومها شامل مستحبات هم میشود، این قرینه میشود که کلمه سارعوا و استبقوا دال بر وجوب نیست.
اگر در میان عقلا و آشنایان به روش سخن گفتن، کسی بگوید «بعت اموالی» (تمام اموالم را حراج کردم و فروختم) سپس شروع کند به استثنا کردن مگر فلان باغ، فلان منزل، ماشین، فرش و ... تا اینکه در تحت عموم عام: اقل قلیلی باقی بماند که 2 درصد اموالش را فروخته و یا در معرض فروش گذاشته، اینجا «به طور عام گفتن» ناپسند است و عقلا به ریش این گوینده میخندند و یا مثالهایی که در معالم آمده «اکلت کل رمانة فی البستان. اخذت کل ما فی الصندوق من الذهب. کل من دخل داری فهو حر. و ...» و کلام قبیح از متکلم حکیم صادر نمیشود. پس ناچاریم کلمه «سارعوا و استبقوا» را در این دو آیه حمل بر استحباب کنیم.
تذکره: صاحب معالم هم فرموده: باید این دو آیه را حمل بر استحباب کنیم اما نه به خاطر اینکه حمل بر وجوب، مستلزم تخصیص اکثر است بلکه به خاطر اینکه حمل
بر وجوب سبب میشود مدلول هیئت با مدلول ماده تنافی پیدا کند و به منظور رفع تنافی، ناچاریم از ظهورش در وجوب رفع ید کنیم.
تخصیص اقسامی دارد:
تخصیص اکثر، آن است که متکلم، اول عامی را بگوید سپس اکثریت افرادش را از تحت عام اخراج حکمی کند. مثلا: اکرم العلماء إلا علماء الصرف و النحو و الکلام و الاصول و الرجال و ... که فقط علمای فقه در تحت آن بماند.
تخصیص کثیر، آن است که جمع کثیری را اخراج کند (مثلا 40 درصد را).
تخصیص قلیل، آن است که جمع قلیلی را اخراج کند (مثلا 10 درصد را).
تخصیص اقل، آن است که یک یا دو نفر را یا 3 درصد را اخراج کند که بهترین نوعش همین است.
گاهی صیغه افعل، به کمک قرائن خارجی، دلالت بر مره و دفعتا واحدة میکند. مانند:
اضرب زیدا مرتا او دفعتا واحدة.
و گاهی صیغه افعل، به کمک قرائن خاص، دلالت بر تکرار و دفعات میکند. مانند:
اضرب زیدا مکررا و دائما و ...
و گاهی صیغه افعل، مجرد است از هرگونه قرینهای که دال بر فور یا تراخی باشد.
مثل اینکه فقط گفته: اضرب زیدا.
در قسم اول و دوم که دلیل خاص داریم، ما تابع دلیل هستیم. کلام در قسم سوم است؛ در اینجا هم در دو مقام بحث میکنیم:
اما ظهور وضعی، چهار نظریه وجود دارد:
صیغه افعل وضع شده برای دلالت بر تکرار؛ و استعمالش در مره مجاز است.
صیغه افعل مشترک لفظی است بین المرّة و التکرار و برای هریک جداگانه وضع شده.
صیغه افعل نه ظهور وضعی در مره دارد و نه در تکرار و نه مشترک لفظی است بلکه اساسا بر مره یا تکرار هرگز دلالت ندارد مگر به کمک قرینه، فقط دلالت بر طلب نفس طبیعت و ماهیت میکند.
جناب مظفر میفرماید:
حق همین قول چهارم است و دلیل ما این است که صیغه افعل (مانند اضرب) مادهای و هیئتی دارد. مادهاش «ضرب» است و هیئتش، هیئت «افعل». حال، صیغه افعل، نه «بمادتها» و نه به «هیئتها» به هیچکدام دلالت بر مره یا تکرار ندارد.
اما به ماده، دلالت بر اصل حدث (یعنی زدن) میکند و دلالت بر خصوصیات «زدن» ندارد.
اما به هیئت هم، دلالت بر نسبت طلبی میکند و لا غیر (فأین المرة او التکرار؟).
اما ظهور اطلاقی: دانستیم که صیغه افعل، ظهور وضعی در مره یا تکرار ندارد.
حال میخواهیم بدانیم که آیا ظهور اطلاقی در احدهما دارد یا نه؟
به عبارت دیگر، اگر مولی در مقام بیان بود و مع ذلک کلامش را مطلق آورد، از اطلاق کلام مولی، با توجه به قرینه حکمت، چه چیز استفاده میشود؟
میفرماید:
به نظر ما، اطلاق صیغه اقتضا میکند جواز اکتفا به مره و دفعه واحده را.
صرف الوجود آن است که: این طبیعت، در کتم عدم نماند و از ظلمت عدم به نور هستی خارج شود. و خاصیت صرف الوجود آن است که صرف الوجود یوجد باول وجود الطبیعة؛ که همان وجود نخستین را صرف الوجود میگویند و وجود ثانی و ثالث را صرف الوجود نگویند؛ لذا گفتهاند: صرف الشیء لا یتثنی و لا یتکرر. دو بردار نیست قابل تکرار هم نیست.
مطلق الوجود طبیعت، اعم است از صرف الوجود طبیعت یعنی بر وجود اول طبیعت صدق میکند و بر وجود دوم و دهم و هزارم و میلیونم هم صادق است. چون تمام اینها وجودات طبیعت است یعنی طبیعت به وجود اینها در خارج موجود است.
با توجه به این دو مقدمه میگوییم:
هنگامی که مولی عبد خود را به انجام کاری دعوت میکند و از او اتیان به فعلی را طلب میکند (مثلا میگوید «اقیموا الصلاة» یا «اضرب زیدا»، در اینجا مطلوب مولی محتمل است یکی از امور ثلاثه باشد و هرکدام که باشد، نتیجه عملیاش با دیگر احتمالات متفاوت خواهد بود:
اگر مکلف، مأمور به را دو بار یا صد بار اتیان نماید، اینجا عنوان امتثال، به همان اتیان
اولی صدق میکند و سایر مراتب، لغو و عبث محض است و بود و نبودش هیچکدام ضرری نمیرساند.
مثال: در نماز یومیّه، مثلا مولی میخواهد مکلف امروز ظهر نماز ظهر و عصر را بخواند و این طبیعت را ایجاد کند؛ حال یکبار که خواند، ایجاد طبیعت کرده و امتثال آمده؛ اگر دوباره بخواند یا دهبار بخواند، این وجودات بعدی اثری ندارد بلکه کالعدم است.
اگر مکلف این عمل را دو بار و یا بیشتر مرتکب شد، باعث میشود که همان عمل اولی او هم باطل شود و هیچ امتثالی حاصل نشود چون مولی خواسته بود که مکلف فقط یکبار انجام دهد و نه بیشتر؛ ولی او بیشتر انجام داد.
الف. گاهی مطلوب مولی وجودات متکرره است بشرط التکرر؛ یعنی به شرط پیوسته بودن این وجودات به هم. مانند رکعات نماز که مطلوب، ایجاد رکعات متعدد است نه یک رکعت؛ آنهم رکعات باید به هم پیوسته باشد نه جدای از هم. به عبارت دیگر، مجموع، من حیث المجموع، مطلوبیت دارد به حیث که هر رکعت به تنهایی جزء المراد است.
ب. و گاهی مطلوب مولی وجودات متکرره است لا بشرط التکرر؛ یعنی اتصال و پیوستگی به هم ندارند بلکه هرکدام از این وجودات، جداگانه و مستقلا مطلوبیت دارند. مانند: صوم ماه رمضان که مولی خواسته 30 روز روزه بگیریم و هر روز هم، حساب جداگانه و جداگانهای دارد.
فرق این دو به «عام مجموعی و استغراقی بودن» است (کما سیأتی در مبحث عام و خاص). حال، هریک از این احتمالات ثلاثه، محتمل است که مراد مولی باشد. باید ببینیم از اطلاق کلام مولی کدام یک استفاده میشود؟
میفرماید: به نظر ما، احتمال اول (یعنی صرف وجود طبیعت یا اصل وجود طبیعت به نحو لا بشرط) از اطلاق صیغه افعل استفاده میشود.
اما احتمال ثانی یا ثالث، نیازمند آوردن قید زاید است به اینکه بگوید: این عمل را یکبار انجام بده و نه بیشتر. و یا بگوید این عمل را چند بار انجام بده و حق نداری یکبار مرتکب شوی. اینها قیود زایدهای هستند که از اطلاق کلام استفاده نمیشود.
در نتیجه، اطلاق کلام اول را دلالت دارد (فیحصل الامتثال بالمرة). اما وجود ثانی و ثالث و ... لا اثر لها فی غرض المولی و مما ذکرنا.
مره و تکرار به دو معنا آمده است:
دفعه و دفعات،
فرد و افراد.
در اینجا معنای اولی مراد و مورد بحث است و فرق این دو معنا آن است که دفعه اعم است از فرد. ممکن است در یک دفعه، انسان یک فرد از طبیعت را ایجاد کند و ممکن است صد فرد را همزمان ایجاد کند و متقابلا افراد، اعم است از دفعات زیرا افراد کثیر را ممکن است دفعتا واحدة اکرام کرد و ممکن است به دفعات اکرام کرد.
حال میگوییم: وقتی روشن شد که مقتضای اطلاق، اکتفا به مره است و روشن شد که مراد از مره هم دفعه است نه فرد، میگوییم: مکلف، در مقام امتثال، آزاد است؛ میتواند یک فرد را یک دفعه اتیان کند و یا چند فرد را مرتا واحدة امتثال کند چون مطلوب حاصل است و در صورتی هم که چند فرد را اتیان کرده، امتثال به جمیع حاصل میشود چون ملاک، دفعه است نه فرد.
مثال: اگر مولی گفت «تصدق علی مسکین»، عبد میتواند در یک مرتبه یک مسکین را تصدق کند و امتثال حاصل شود یا چندین مسکین را تصدق کند و امتثال حاصل شود به جمیع.
یکی از مباحث هیئت امر، بحث نسخ است. به این شرح که مولی عملی را مدت زمانی بر عبد واجب گرداند و سپس وجوب را نسخ و رفع کند. مثلا در صدر اسلام، مدتی مسلمانان وظیفه داشتند به سمت بیت المقدس نماز بخوانند. سپس دستور آمد که فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ* و وجوب نماز به سمت بیت المقدس نسخ شد.
حال، با نسخ وجوب آیا اصل جواز الفعل و اذن در فعل، به حال خود باقی میماند و یا جواز هم از بین میرود؟
مقدمه: در باب احکام خمسه (از قبیل وجوب، حرمت و ...) اختلاف است میان اصولیان که آیا اینها حقایق مرکب هستند و یا حقایق بسیط؟
قدما میگفتند این احکام، امور مرکبی هستند؛ و مشهور میگفتند هریک دارای دو جزء است. مثلا وجوب مرکب است از جواز الفعل با منع من الترک. حرمت عبارت است از جواز الترک با منع از فعل و ...
و بعضی هم (کصاحب المعالم) سه جزء درست کردهاند. مثلا وجوب را مرکب از «اذن در فعل و رجحان الفعل و منع از ترک» است و حرمت را مرکب از «اذن در ترک و رجحان الترک و منع از فعل» دانستهاند و ...
اما متأخرین نوعا میگویند: وجوب و حرمت از امور بسیط هستند و دارای جزء نیستند، همانطوری که ملکیت، زوجیت، فراق، حریت و ... از امور بسیط هستند و معتبر به اعتبار عقلا هستند، هکذا وجوب و حرمت از بسایطاند و مرکب نیستند.
وجوب عبارت است از یک «باید» یعنی «باید به جا آوری».
و حرمت عبارت است از یک «نباید» یعنی «نباید به جا آوری». نه اینکه وجوب، هم «باید» و هم «نباید» باشد که باید به جا آوری و نباید ترک کنی. یا حرمت، به عکس باشد (در مباحث نواهی، استدلال این امر روشن خواهد شد و در اول مسئله ضد هم قدری بحث شده).
با توجه به این مقدمه، میگوییم: در مسئله دو نظر وجود دارد:
این عمل واجب بود و حق ترک او را نداشتیم اما از حالا به بعد جایز است یعنی میتوانیم ترکش کنیم.
جناب مظفر میفرماید: به نظر من، سرچشمه این دو قول، این است که وجوب آیا مرکب است یا بسیط؟ کسانی که میگویند وجوب مرکب است، آنها میگویند با نسخ وجوب، فصل وجوب (که «منع از ترک» است) رفع شد اما جنس وجوب (که «جواز» باشد) نسخ کاری با او ندارد و او به حال خود باقی است چون «المرکب ینتفی بانتفاء احد اجزائه».
کسانی که میگویند وجوب بسیط است، اینها میگویند با رفع وجوب، کل این حقیقت بسیط از بین میرود و چیزی باقی نمیماند به نام جواز الفعل.
تبصره: این تحلیل جناب مظفر ناتمام است زیرا چنین نیست که هرکسی وجوب را مرکب دانست، بگوید بعد از نسخ، جواز باقی میماند؛ بلکه ممکن است کسی مرکب بداند و مع ذلک بگوید با رفع وجوب، جواز هم رفع میشود (مثل صاحب معالم که نظرش همین بود با این استدلال که جواز، جنس است و منع از ترک، فصل؛ و فصل، مقوم جنس است؛ با رفتن فصل، محال است که جنس بماند).
جناب مظفر میفرماید:
به نظر ما، حق، قول ثانی است یعنی با نسخ وجوب، جوازی باقی نمیماند به دلیل اینکه ما معتقدیم وجوب، یک امر بسیطی است و عبارت است از الزام به فعل (یعنی «باید») اما منع از ترک، داخل در معنای وجوب نیست بلکه لازمه عقلی الزام به فعل است که عقل میگوید اگر مولا چیزی را از شما خواست و شما را به انجام آن ملزم کرد، باید آن فعل را به جا آوری و نباید ترک کنی؛ مادام که خود مولی اذن در ترک نداده باشد، این وظیفه عبودیت توست. چنانکه در باب حرمت هم میگوییم حرمت عبارت است از منع از فعل (یعنی «نباید به جا آوری» (اما الزام به ترک (یا «طلب ترک» که قدیمیها میگفتند) معنای نهی نیست بلکه لازمه عقل نهی است که عقل میگوید اگر مولا به تو گفت فلان کار را نباید به جا آوری، بر تو
لازم است آن فعل را ترک کنی به مقتضای حق مولویت و عبودیت.(1)
حال که وجوب بسیط شد، با نسخ وجوب نمیتوان گفت جواز میماند چه به معنای الاعم و چه به معنای الاخص چون جوازی در کار نیست. بنابراین، بعد از نسخ، هریک از احکام اربعه دیگر بخواهد اثبات شود، ممکن است و خود کلام مجمل میشود و دلالت بر حرمت یا اباحه یا غیر ندارد.
و بعضی میگویند چنین موردی، بعد از نسخ، برمیگردد به حکمی که قبل از وجوب داشت (کما ذکر فی المعالم).
در پایان: این بحث قلیل الجدوی است لذا بیش از این متعرض نمیشویم.
گاهی مولا عبد خود را یکبار امر میکند به انجام کاری، کما هو الغالب. مثلا مرتا واحدة میگوید: اضرب زیدا یا اکرم العالم و یا اطعم الفقیر و ... این قسم وضعش روشن است که یکبار امتثال لازم دارد.
و گاهی دو بار فرمان میدهد به انجام فعلی. مثلا دو مرتبه میگوید: صل یا صم و ...
این قسم، خودش منقسم به دو قسم میشود:
گاهی امر دوم، از ناحیه مولی، پس از امتثال امر اول، صادر میگردد.
و گاهی امر دوم، پیش از امتثال امر اول، صادر میگردد.
در صورت اول، بلااشکال باید این عبد، بار دوم هم عمل را به جا آورد. آنکه محل کلام است. قسم ثانی است که آیا در این صورت یک امتثال کافی است از هر دو امر و یا دو امتثال معتبر است؟ و احتمال وجود دارد:
الف. امتثال واحد کافی است.
ب. دو امتثال لازم است.
سرچشمه دو احتمال: اگر امر دومی، امر تأسیسی باشد (یعنی در مقام تأسیس حکم جدید و وجوب جدید باشد) در اینجا دو امتثال لازم است و اگر امر ثانی امر
1) تفصیل مطلب، در اول« نواهی» خواهد آمد.
تأکیدی باشد (یعنی آمده به منظور تأکید امر اولی) در اینجا امتثال واحد کافی است.
مقدمه: «الاصل فی الکلام التأسیس». یعنی قانون اولی، در کلام هر متکلمی، آن است که تأسیسی باشد یعنی در مقام بیان مطلب جدید باشد نه تأکید همان مطلب اول؛ و تأکیدی بودن، برخلاف اصل است و محتاج به قرینه است و لکن اگر مواردی قرینه داشتیم بر تأکیدی بودن، ناچاریم از آن اصل اولی رفع ید کنیم.
حال باید صور و احتمالات مسئله را حساب کنیم تا ببینیم امر ثانی در کجا تأکیدی است و در کجا تأسیسی؟
میفرماید: مسئله چهار صورت پیدا میکند که در سه صورت، امر ثانی باید تأکیدی باشد و در یک صورت، تأسیسی است. و آن چهار عبارتاند از:
مثلا بار اول بگوید: «صل» و بار ثانی هم بگوید: «صل». در این صورت امر ثانی حمل بر تأکید میشود نه تأسیس به جهت اینکه مطلوب مولی صرف الوجود طبیعت صلاة است. صرف الوجود محال است که دو بار متعلق امر تأسیسی باشد چون صرف الوجود فقط به یک وجود موجود میشود پس اگر امر ثانی تأسیسی باشد، مطلوب از آن صرف الوجود نخواهد بود بلکه وجود دیگری از وجودات طبیعت خواهد بود. در نتیجه، قید زایدی لازم دارد مثلا در امر ثانی باید بگوید: «صل مرة اخری» از اینکه طبیعت واحده در هر دوبار تحت امر رفته و قید زایدی هم نیاورده، معلوم میشود امر ثانی تأکیدی است نه تأسیسی و دلیل دیگر، آن است که «اجتماع حکمین متماثلین در شیء واحد» محال است.
امر اول و امر ثانی، هر دو، متعلق و مشروطاند اما شرط واحد دارند. مثلا بار اول بگوید: «ان کنت محدثا فتوضا» و دوباره هم همین کلام را تکرار نماید بدون کم و کاست. در این صورت هم (همانند صورت قبلی) امر ثانی حمل بر تأکید میشود به همان بیان (طابق النعل بالنعل و حذو القذة بالقذة).
احد الامرین، مطلق و امر ثانی، مشروط باشد. مثلا اول بگوید: «اغتسل» و سپس بگوید: «ان کنت جنبا فاغتسل». یا مثلا اول بگوید: «اعتق رقبة» و سپس بگوید: «ان
ظاهرت فاعتق رقبة» در این صورت هم، باز مطلوب مولی واحد است و امر دوم، تأکیدی است. و در حقیقت، اینجا داخل در مطلق و مقید است که اول به صورت مطلق گفته سپس به صورت مقید. و قانون، در مطلق و مقید، این است که «حمل میکنیم مطلق را بر مقید». و مقید، مبین مراد جدی مولی است و کاشف از این است که مراد واقعی مولی، از اول، واحد بوده آنهم به مقید تعلق گرفته بود نه به مطلق.
«و ان مست میتا فاغتسل». یا در امر اول فرمود: «ان ظاهرت فاعتق رقبة». و سپس فرمود: «ان افطرت فاعتق رقبة». در این قسم، امر ثانی حمل بر تأسیس میشود زیرا ظاهر کلام این است که مطلوب در اولی، غیر از مطلوب در دومی است. هر شرطی به منزله سبب است و هر سببی حکم خاصی میطلبد.
اگر گفته شود: در همینجا هم ما کاری میکنیم که یک عمل بیشتر لازم نباشد و آن اینکه قائل به تداخل اسباب میشویم و میگوییم سبب اول با سبب ثانی اگر هر دو پیدا شد، با همدیگر تداخل میکنند و یک مسبب بیشتر نمیطلبند.
در پاسخ گوییم: اولا: خود تداخل، دلیل بر تعدد مطلوبهاست که امر ثانی هم تأسیسی بوده و الا تداخل معنا ندارد.
ثانیا: تداخل برخلاف اصل و قاعده است چه تداخل اسباب و چه مسببات. اصل این است که هر سببی، حکم مستقلی دارد و هر مسببی هم کذلک مگر مواردی که دلیل خاص در کار باشد. مثل باب غسل جنابت که دلیل داریم که مجزی است از هر غسل دیگر. مثلا اگر برعهده انسان، یک غسل مس میت باشد و یک غسل نذر و یک غسل جنابت، چنانچه انسان (به نیت غسل جنابت) یک غسل کند، کافی است ولی این دلیل خاصی دارد. پس در صورت رابعه، امر ثانی حتما حمل بر تأسیس میشود.
گاهی مولی عبد خودش را مستقیما فرمان میدهد به انجام کاری. مثلا بگوید «افعل کذا». در این قسم، بلااشکال، امتثال بر عبد لازم است و تا حالا بحث شد.
اما گاهی غیر مستقیم دستور به انجام کاری میدهد یعنی به فرزندش یا به یکی از غلامانش میگوید «تو برو و فلان غلام را دستور بده که فلان کار را بکند». این را میگویند امر به امر. حال، اوامر مستقیم مسلما دلالت بر وجوب دارند اما امرهای غیر مستقیم و امر به امر آیا ظهور در وجوب عمل بر عبد ثانی دارد یا نه؟ مسئله اختلافی است و دو قول است: 1. آری، 2. نه.
جناب مظفر میفرماید: امر به امر، به دو نحو متصور است:
گاهی مأمور اول، مأموریت دارد که فقط مبلغ امر مولی به مأمور ثانی باشد؛ او فقط پیامرسان است و نقش دیگری ندارد. مثلا نخستوزیر مملکت به وزیر کشور دستور میدهد که از قول من به تمام ادارات و ارگانها ابلاغ کن و بخشنامه کن که فلان کار را بکنند. در اینجا وزیر کشور فقط مأمور است امریه رئیس دولت را تبلیغ کند و برساند؛ لذا میگوید «طبق دستور رئیس دولت باید فلان کار بشود». کلیه اوامر انبیا، نسبت به مکلفین، از این قبیل است یعنی اوامر تبلیغی است؛ که پیامبران، مبلغان اوامر الهی هستند بر بشر. حال، چنین امرهایی، بلااشکال، ظهور در وجوب دارند و بر همه ادارات لازم است که امریه دولت را امتثال کنند.
و گاهی مأمور اول، مأموریت ندارد که فقط مبلغ امر مولی باشد بلکه مأموریت دارد که مستقلا برود و از جانب خودش مأمور ثانی را امر کند به انجام کار. نظیر آنچه در روایات ما آمده که ائمه علیهم السّلام فرمودهاند: «مروهم بالصلاة و هم ابناء سبع». یعنی کودکانتان را امر به نماز کنید درحالیکه به سن هفت سالگی رسیدهاند.
از این دو قسم بالا، همین قسم ثانی محل اختلاف است که آیا امتثال امر به مأمور ثانی لازم است یا نه؟ و در حکم همین است و ملحق میشود به این قسم، مواردی که مشکوک فیها است یعنی نمیدانیم که این امر به امر آیا از قسم اول است یا از قسم دوم، این هم ظاهرش همان استقلال به امر است.
عقیده ما: هرکجا امر به امری بود و قرینه خاصی در کنار آن نبود، ظهور در وجوب دارد و بر مأمور ثانی امتثال آن لازم است.
توضیح مطلب: امر به امری که به عنوان تبلیغ تنها نباشد بلکه مأمور اول، مأموریت
داشته باشد که مستقلا امر نماید؛ این اوامر، دو نوع هستند:
گاهی غرض اصلی مولی آن است که این عمل از عبد ثانی صادر شود و هدف، انجام کار است و این امر به امر، صرفا طریق و پلی است به منظور رسیدن مولی به غرضش که به جای «مستقیم گفتن»، در اثر مصلحت دانستن یا دسترسی نداشتن، غیر مستقیم گفته. در این صورت، بلااشکال، بر عبد ثانی امتثال لازم است و مثل آن است که مستقیما از خود مولی امر را گرفته باشد.
و گاهی غرض اصلی مولا مجرد صادر شدن امر است از مأمور اول؛ و انجام عمل از مأمور ثانی، مطلوب مولی نیست. مثلا مولی به فرزند دلبندش میگوید «برو به غلامان من دستور بده که فلان کار را بکنند». مولا نمیخواهد آن عمل انجام بگیرد بلکه میخواهد راه و رسم امر کردن و فرمان دادن را به فرزندش بیاموزد که در صورت قبلی، امر مأمور اول، طریقی بود و هدف، انجام عمل بود ولی در این صورت، امر مأمور اول، موضوعی است یعنی نفس «امر کردن» مطلوب است نه انجام عمل. حالا:
گاهی عبد ثانی و مأمور ثانی، طبق قرائن خاصی، میفهمد که این امر، امر طریقی است فذاک پس امتثال لازم است.
و گاهی عبد ثانی، طبق قرائن خاصی، میفهمد که این امر، امر موضوعی است فذاک یعنی امتثال لازم نیست.
و گاهی عبد ثانی و مأمور دوم در اثر نبودن قرائن خاص، شک میکند که آیا این امر طریقی است یا موضوعی؟ ظاهر اوامر و اصل اولی در اوامر، آن است که طریقی باشند و «موضوعی بودن» نیاز به دلیل خاص دارد. بنابراین، امر به امر، همه جا، دال بر وجوب است الا ما ثبت بالدلیل الخاص موضوعی بودن آن، که خوشبختانه امرهای موضوعی هم در شریعت مقدسه نداریم.
امر مولی دو نوع است:
اول. مستقیم (که امتثال دارد).
دوم. غیر مستقیم.
غیر مستقیم نیز دو نوع است:
الف. علی نحو التبلیغ (که امتثال دارد).
ب. علی نحو الاستقلال.
علی نحو الاستقلال هم سه نوع است:
طریقی (که امتثال دارد)،
موضوعی (که امتثال ندارد)،
مشکوک فیها (که ملحق به «امر طریقی» است).
به مناسبت اینکه در باب اوامر، سخنی از وجوب مطرح است، لذا در این خاتمه، تقسیمات واجب را ذکر میکنند. میفرماید: واجب، از جهات گوناگون، قابل تقسیم است که حدود شش تقسیم در این خاتمه عنوان شده است.
گاهی واجب را با امور داخلی (یعنی اموری که مقوم واجب و داخل در حقیقت آن هستند) مقایسه میکنیم. مثل نماز نسبت به رکوع و سجود و ... که نام اینها را مقدمات داخلی میگذارند و فعلا محل بحث ما نیستند و سیأتی در مبحث مقدمه واجب ان شاء اللّه تعالی.
و گاهی واجب را با امور خارجی (اموری که خارج از ذات و ماهیت واجباند) کالوضوء و الاستقبال و ... بالنسبة الی الصلاة مقایسه میکنیم. الآن بحث ما در همین قسم است و میگوییم:
هنگامی که ما واجبی را با امور خارج از ذات آن واجب مقایسه میکنیم، دو قسم پیدا میشود:
واجب مطلق.
واجب مشروط.
واجب مطلق: عبارت است از آن واجبی که اصل وجوب واجب، متوقف نباشد بر چیزی که وجود واجب خارجا بر او متوقف است. مانند: صلاة نسبت به طهارت که به مجرد دخول وقت، صلاة واجب میگردد چه وضو بسازم چه نسازم. آری، خارجا صلاة صحیح متوقف است بر وضو لکن وجوبش متوقف بر وضو نیست؛ و کالحج بالنسبة الی قطع المسافة.
واجب مشروط: عبارت است از آن واجبی که اصل وجوب واجب، متوقف باشد بر چیزی که وجود واجب خارجا متوقف برآن است. مانند: صلاة نسبت به دخول وقت؛ و حج نسبت به استطاعت؛ که تا وقت داخل نشود، وجوب صلاة نیست و تا استطاعت نباشد، باز هم وجوب حج نیست.
در پایان، دو نکته:
مثلا حج، نسبت به استطاعت، مشروط است ولی نسبت به قطع مسافت، مطلق است.
صلاة، نسبت به دخول وقت، مشروط است ولی نسبت به وضو مطلق است و ...
سؤال: آیا علم و آگاهی هم از شرایط عام و اولیه تکلیف است یا نه؟
جواب: به عقیده اشاعره، علم از شرایط اولیه تکلیف است و کسی که عالم نباشد، در واقع مکلف هم نیست و روی همین اساس، آنها احکام خدا را مختص به عالمین میدانند. اما به عقیده امامیه بالاجماع، علم از شرایط اولیه نیست و در اصل تکلیف دخیل نیست بلکه احکام واقعی مشترک هستند بین العالم و الجاهل (کما ثبت در
مقدمه مباحث حجت) و علم تنها در تنجز تکلیف دخالت دارد یعنی اگر کسی عالم بود، تکلیف بر او منجز میشود و مخالفت آن عقاب دارد اما جاهل، و لو در واقع مکلف است، اما اگر مقصر باشد، در حکم عالم است و اگر قاصر باشد، معذور است و تکلیف در حق او منجز نخواهد بود. البته خود این آقایان (که علم را در تنجز تکلیف دخیل میدانند) دو دستهاند:
بعضیها علم را علت تامه تنجز تکلیف میدانند و میگویند علم که آمد، تکلیف منجز میشود و تمام راههای ترک بسته میشود (مثل آخوند صاحب کفایه).
بعضیها علم را مقتضی یا شرط تنجز میدانند که شرط اگر بخواهد اثر کند، باید موانع از سر راه مرتفع شود تا اثر بگذارد (مثل جناب مظفر).
واجب، در یک تقسیم، منقسم میشود به معلق و منجز. مقدمتا باید بدانیم که وجوب چیست و واجب کدام است؟
وجوب عبارت است از: نفس تکلیف و امر شارع. و واجب عبارت است از آن عملی که حکم شرعی به او تعلق میگیرد و پس از تعلق حکم شرعی، این عمل نام واجب به خود میگیرد. مثل صلاة، صوم و ...
به عبارت دیگر: وقتی مولا امر میکند (مثلا میگوید صل)، این امر، مادهای دارد و هیئتی. مفاد ماده (که صلاة باشد) نامش واجب است و مفاد هیئت، نامش وجوب است. که امر دلالت بر وجوب و الزام به فعل دارد.
حال، هر واجب مشروطی، مادامیکه شرطش نیامده، واجب مشروط است و همینکه شرطش محقق شد، از «مشروط بودن» به در آمده تبدیل به واجب مطلق میگردد. روی این اساس، هر واجب مشروطی، پس از حصول شرطش، وجوبش فعلیت پیدا میکند لکن فعلیت تکلیف، به دوگونه متصور است:
و فعلی است و حالت انتظاریه ندارد؛ وجوب هم الآن و فعلی است و حالت انتظاریه ندارد. این قسم را میگویند «واجب منجز» که واجب و وجوب، هر دو، فعلیاند و هیچکدام معلق بر شرطی نیستند.
مثال: وقت که داخل شد، نماز بر انسان واجب میگردد و در اینجا، هم وجوب فعلی است و هم واجب؛ یعنی الآن دستور آمده و الآن هم باید امتثال شود؛ حالت منتظره ندارد.
مانند: حج نسبت به استطاعت؛ که اگر مکلف در ماه رمضان مستطیع شد، وجوب حج هماکنون بر دوش او آمده؛ پس وجوب، فعلی است. الآن تکلیف به حج دارد اما واجب (یعنی اتیان عمل) استقبالی و بعد از دو یا سه ماه دیگر است که ایام موسم حج (یعنی دهه اول ذیحجه) فرابرسد. و چون وجوب فعلی است، پس تهیه و تحصیل مقدمات (از قبیل زاد و راحله و ...) لازم است تا در زمان خودش بتواند عمل را صحیحا انجام دهد (واجب معلق را صاحب فصول افزوده).
حال، در رابطه با واجب معلق، در دو مقام بحث میشود:
جناب مظفر میفرماید: «حق همین است»، اما در اینجا وارد بحث نمیشود و میفرماید «ما، در آینده، در بحث مقدمات مفوته خواهیم بیان کرد فلسفه قائل شدن صاحب فصول را به واجب معلق؛ و نیز بیان خواهیم کرد فلسفه ابطال این قول را؛ و آنجا خواهیم گفت که در مثال حج قبل از فرا رسیدن موسم حج، آنچه بر مستطیع لازم و واجب است فعلا تهیه مقدمات و قطع مسافت واجب است اما خود حج، وجوبش فعلی نیست و مشروط است به فرا رسیدن زمان موسم و قدرت داشتن بر
انجام عمل در آن زمان».
در مسئله دو نظریه وجود دارد:
مشهور اصولیان میگویند شرایطی که در جملههای شرطی هست، شرط اصل وجوب است.
و لکن شیخ انصاری و صاحب فصول میگویند «این شرطها شرط واجب است». اما صاحب فصول، در خصوص شرطهای زمانی، میگوید «مثل: اذا دخل الوقت»؛ و نام او را میگذارد «واجب معلق». و شیخ انصاری در کلیه واجبات مشروطه میگوید «چه شرط آنها زمان باشد، مانند: اذا دخل الوقت و چه غیر زمان، مانند: ان تطهرت فصل و ...
نتیجه دو نظریه: اگر شرطها شرط اصل وجوب و شرط مفاد هیئت امر باشند، نتیجهاش آن است که واجب، واجب مشروط است و مادامیکه این شرط نیامده، وجوبی هم نیست؛ پس تحصیل مقدماتش هم لازم نیست قبل از آمدن شرط. و اگر این شرایط، شرط واجب و مدلول ماده امر باشند، در این صورت، نتیجهاش آن است که واجب، نسبت به این شروط، واجب مطلق است یعنی قبل از آمدن این شرایط هم،
وجوب فعلی است؛ پس تهیه مقدمات لازم است. مثلا کسی که میداند دو ماه دیگر مستطیع خواهد شد و آن موقع توانایی تهیه زاد و راحله ندارد، از هماکنون باید مقدمات سفر را آماده کند.
جناب مظفر میفرماید:
این نزاع، همان نزاع معروف و مشهور بین متأخرین است که بحث میکنند که آیا این قید و شرط، قید هیئت است یا قید ماده. و در مباحث مقدمه واجب، در بخش مقدمات مفوته، تشریح خواهد شد. فعلا به همین مقدار اکتفا میشود.
واجب، در تقسیم دیگر، منقسم میشود به دو قسم: 1. اصلی، 2. تبعی.
واجب اصلی، عبارت است از آن واجبی که بالاصالة مراد و مقصود متکلم از این کلام باشد. به عبارت دیگر، اولا و بالذات، این کلام القا شده به منظور افاده همان واجب. و خود واجب اصلی، دوگونه است:
واجب اصلی نفسی، در موردی است که نفس همین عمل دارای مصلحت باشد که هم بالاصالة مقصود بالتفهیم است و هم مصلحت در نفس آن عمل است (مانند أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ* و ...)
واجب اصلی غیری، در موردی است که نفس عمل دارای مصلحت نیست بلکه مصلحت در غیر آن است (مانند إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ) که امر فاغسلوا اصالتا و مستقیما در مقام بیان وجوب وضو است اما خود وضو مصلحت ندارد بلکه وضو مقدمه نماز است و مصلحت در نماز است. و هکذا امر وَ إِنْ کُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا و امر فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً.
واجب تبعی: آن است که اصالتا و اولا و بالذات مراد و مقصود متکلم از کلام نیست بلکه مقصود اصلی متکلم، بیان مطلب دیگری است لکن بالتبع و ثانیا و بالعرض، این عمل هم مقصود است. به عبارت دیگر، از توابع مقصود مولی است.
مثلا مولی فرموده «اشتر اللحم». مقصود اصلی، افاده کردن وجوب شراء لحم است و لکن «مشی الی السوق» هم، بالتبع و با محاسبه عقلی، از آن فهمیده میشود چون مقدمه واجب است.
کلیه مواردی که دلالت کلام بر یک امری به دلالت التزامیه باشد و لزومش لزوم بین بمعنی الاخص نباشد، دلالت کلام برآن لازم، دلالت تبعی است خواه لزوم، لزوم بین بمعنی الاعم باشد و خواه غیر بین؛ به خلاف خود لازم بین بالمعنی الاخص که دلالت کلام بر او، به دلالت اصلی است نه تبعی؛ و نیز برخلاف دلالت مطابقه و تضمن که مدلول اصلی کلام هستند.
واجب، در تقسیم دیگر، به دو قسم منقسم میشود: 1. تعیینی، 2. تخییری.
واجب تعیینی: عبارت است از آن واجبی که طلب مولی و امر او، به خصوص همان واجب تعلق بگیرد چون که مصلحت فقط در انجام همان واجب است و عمل دیگری نمیتواند جانشین او شود و مصلحت او را تأمین نماید و محصل غرض مولی باشد.
مانند: نمازهای یومیّه، روزه ماه رمضان و ... که معینا و مشخصا صلاة واجب است و صوم واجب است نه اینکه از ابتدا یا نماز یا صدقه واجب شود، یا صوم یا اطعام مساکین واجب باشد چون مصلحت فقط بر فعل صلاة مترتب است و لا غیر.
قبلا هم واجب تعیینی را اینگونه معنا کردیم: واجب تعیینی عبارت است از واجبی که واجب دیگری در عرض او نیست که بتواند عدل و هم لنگه او باشد و جانشین او شود بلکه فقط خود او واجب است.
سؤال: چرا گفتید جانشین و بدیل عرضی ندارد؟
جواب: بدیل دوگونه است:
طولی و اضطراری.
عرضی و اختیاری.
بدیل در طول (یعنی اگر این نشد، آن دیگری واجب میشود) لطمهای به «واجب تعیینی بودن» نمیزند. ای چهبسا واجب، واجب تعیینی باشد و مع ذلک بدیل طولی داشته باشد.
مثال: نماز قائما واجب تعیینی است اما اگر کسی نتوانست ایستاده بخواند، باید متکئا بخواند و الا جالسا و ... وضو واجب تعیینی است اما اگر متعذر شد، تیمم جای او را پر میکند. غسل واجب تعیینی است لکن اگر میسر نشد، تیمم جای او را میگیرد. چنانکه در سوره مائده، آیه 6 فرموده:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ وَ إِنْ کُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضی أَوْ عَلی سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً.
یا مثلا در قتل خطایی، کفارهاش معینا عتق رقبه است. اگر نشد، صیام شهرین؛ و اگر آنهم نشد، اطعام ستین مسکینا؛ که اینها بدیل طولی است. در آیه 92 سوره نساء هم آمده است:
وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ یَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلی أَهْلِهِ ... فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ شَهْرَیْنِ مُتَتابِعَیْنِ*.
یا مثلا در کفاره ظهار، در آیه 4 سوره مجادله، اول، تحریر رقبه است فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ شَهْرَیْنِ مُتَتابِعَیْنِ* است فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّینَ مِسْکِیناً است.
آنکه لطمه به تعیینی بودن واجب میزند، بدیل عرضی است که از همان ابتدا یا این یا آن واجب میشود و الا بدیل طولی موجب خروج از تعیینی بودن نمیشود.
واجب تخییری: آن است که طلب مولی، به خصوص آن واجب تعلق نگرفته باشد بلکه مطلوب مولی، او یا غیر اوست که از همان اول، مکلف مخیر است. به عبارت دیگر، واجب تخییری آن است که بدیل و جانشین در عرض خودش دارد. مانند کفاره ماه رمضان که شخصی که عمدا افطار کرد، باید دو ماه پیدرپی روزه بگیرد لکن تنها
این نیست بلکه مخیر است بین این و بین عتق رقبه و یا اطعام ستین مسکینا.
پس از تعریف و بیان امثله دو قسم بالا، چهار نکته را بیان میکنند:
حال گاهی محصل غرض مولی شیء معین و مشخصی است. در اینجا غرض مولی فقط به همان شیء تعلق میگیرد و در نتیجه راه چارهای نیست به جز اینکه عبد را به جانب همان عمل معینا بعث و تحریک کند. در این صورت، نام آن، واجب تعیینی است. و گاهی محصل غرض مولی یک عمل خارجی معین نیست بلکه یکی از چند عمل، محصل غرض است. در این صورت، غرض مولی به یکی از این امور تعلق میگیرد، و به صورت واجب تخییری، میگوید «تو مخیری که یکی از این چند کار را انجام بدهی». در این صورت، نام آن واجب، واجب تخییری است.
آیا واجب تخییری ممکن است یا محال؟ در واجب تعیینی، همه قبول دارند امکان و وقوع را؛ ولی در واجب تخییری اختلاف است. بعضی قائل به استحاله آن هستند ولی جناب مظفر میفرماید: ما به خودمان که مراجعه میکنیم، میبینیم در ارادهها و طلبهای ما هم، واجب تخییری واقع شده که گاهی مولایی عبد خودش را مخیر میکند بین یکی از چند کار؛ تا چه رسد به مولای حقیقی. پس امکان آن، مسلم است و الا واقع نمیشد. و ادل دلیل علی امکان شیء وقوعه. پس این امر، بحثی ندارد.
اقسام تخییر- مقدمه: قدر جامع، ما بین دو یا چند امر، سهگونه است:
الف. جامع ماهوی.
ب. جامع انتزاعی.
ج. جامع عرفی.
الآن قسم اول و دوم مورد بحث است و قسم سوم را در مفهوم شرط خواهیم گفت.
جامع ماهوی: آن جامعی است که در خارج مابازاء دارد و حقیقتا موجود است.
مثل انسان، حیوان و ... که جامع ما بین افراد کثیر است و خارجا هم موجود است؛ از باب اینکه کلی طبیعی، به عین وجود افراد، موجود است.
جامع انتزاعی: آن است که مابازاء خارجی ندارد لکن منشأ انتزاعی خارجی دارد.
مثل عنوان احد الامرین یا احد هذه الامور که در خارج معینا این است و آن اما عنوان احد الامرین را ذهن ما از خارج انتزاع میکند.
حال، در واجبات تخییریه (که انسان مخیر است ما بین دو یا چند چیز):
گاهی: این امور که اطراف واجب تخییریاند، جامع ماهوی دارند.
و گاهی: جامع ماهوی ندارند.
آن جاها که دارند (مثل عنوان انسان، قلم و ...) اگر هیچ مصداقی خصوصیت نداشته باشد، مولی، در مقام بعث و طلب، امر میکند به همین عنوان جامع. مثلا میگوید «اکرم انسانا» و آنگاه عقل ما را مخیر میکند بین اکرام هر فردی از افراد انسان. این قسم از تخییر را تخییر عقلی گویند و منافاتی با تعیینی بودن ندارد زیرا در هر واجب تعیینی کلی، به حکم عقل، مکلف مخیر است بین امتثال این فرد یا آن فرد و ... یا مثل اشتر قلما ...
و گاهی: اطراف واجب تخییری، جامع ماهوی ندارند فقط جامع انتزاعی دارند.
مثل افراد کفاره افطار عمدی که ما بین عتق، صیام، اطعام جامع ماهوی نیست و هرکدام از مقولهای جداگانه هستند.
در چنین مواردی، مولی، در مقام طلب، به دو صورت میتواند امر کند:
الف. یا به عنوان انتزاعی و ساختگی (که جامع بین آنهاست) امر میکند. مثلا میگوید: اوجد احد هذه الامور.
ب. و یا به هرکدام مستقلا امر میکند لکن با عطف به «او» (- یا) عاطفه که دلالت بر تردید و تخییر دارد. مثلا میگوید «صم او اطعم او اعتق و ...». این قسم از تخییر را «تخییر شرعی» میگوییم و مراد ما از واجب تخییری، در قبال تعیینی، همین تخییر شرعی است نه عقلی.
الف. گاهی تخییر بین متباینین است که قدر متیقن در بین نیست. مانند تخییر بین صیام شهرین، اطعام ستین مسکینا، عتق رقبه.
ب. و گاهی تخییر بین اقل و اکثر است که اقل علی کل حال قدر متیقنی است. مانند:
تخییر بین یک تسبیحه یا سه تسبیحه در نمازهای سه و چهار رکعتی در رکعت 3 و 4.
و مانند امر مولی به اینکه «ارسم خطا مستقیما» سپس خود مولی بگوید «مخیری بین خط قصیر یا طویل». و این قسم دوم در جایی است که غرض مولی بر هریک از اقل و اکثر جداگانه مترتب شود یعنی اقل بحده محصل غرض باشد و اکثرهم کذلک. اما اگر غرض مولی همیشه (چه با وجود اکثر و چه بیوجود آن) فقط مترتب بر اقل باشد، در این صورت «اقل» واجب تعیینی خواهد بود و «ما زاد بر اقل» واجب نخواهد بود تا از باب واجب تخییری شود بلکه ما زاد، حمل بر استحباب خواهد شد چنانکه اگر «اکثر» معینا واجب باشد، تخییر نیست.
واجب، در تقسیم دیگر، منقسم میشود به واجب عینی (- شخصی) و کفائی.
واجب عینی: عبارت است از آن اعمالی که بر تمام مکلفین واجب میگردد و با انجام بعضی، از عهده بقیه برداشته نمیشود بلکه آنها هم باید به جا آورند. مانند نماز یومیّه، صوم شهر رمضان، حج بیت اللّه و ...
واجب کفائی: عبارت است از عملی که بر تمام مکلفین، به طور مساوی، واجب میشود لیکن با اتیان بعض المکلفین (حتی یک نفر)، تکلیف از عهده دیگران برداشته میشود. و دلیل مطلب آن است که در واجبات کفائیه، مطلوب مولی، اصل انجام کار است و اصل ایجاد طبیعت مراد است و الطبیعة توجد بوجود فرد ما.
خصوصیت واجب کفائی: اگر همه مکلفین آن عمل را ترک نمایند، همگان مستحق عقابند اما اگر بعضی قیام کردند و عمل را اتیان نمودند، تنها همان بعض مستحق ثوابند لا غیر.
امثله واجب کفائی: دفن و کفن و غسل میت، نماز بر میت، انقاذ غریق و انقاذ کسی که دچار حریق شده و یا در زیر آوار گیر کرده و یا در چاه افتاده و ... و ازاله نجاست از مسجد و آموختن حرفههای ضروری یک جامعه، تحصیل اجتهاد، امر به معروف و نهی از منکر و جواب سلام و ...
حال، گاهی غرض مولا این است که این عمل را همه مکلفین انجام دهند و این در صورتی است که مصلحت در اتیان همگان باشد و بر عمل فردفرد آنها ثواب مترتب باشد. در این صورت، مولی خطابش را متوجه همه میکند و از همه میخواهد که آن عمل را اتیان کنند و نام این عمل میشود «واجب عینی». مثل نماز یومیّه و ...
و گاهی غرض مولی نفس صدور عمل و ایجاد عمل است در خارج. همینقدر میخواهد که این طبیعت، وجود پیدا کند و لو فاعل یک نفر باشد و فعل یکبار انجام بگیرد. در این صورت هم، خطابش را متوجه همه مکلفین میکند به جهت اینکه همه مکلفین، نسبت به این تکلیف، مساوی هستند و هیچکدام خصوصیتی ندارند لکن در مقام امتثال، به عمل بعض المکلفین اکتفا مینماید چون غرض مولی حاصل شده. این عمل را «واجب کفائی» نامند. (کتجهیز المیت و ...).
اما مشکل: از طرفی دیدهاند وجوب، بدون منع از ترک، ممکن نیست. حالا روی مبنای مرکب بودن احکام تکلیفی، «منع از ترک» داخل در حقیقت وجوب و فصل اوست و قوام وجوب، به منع از ترک است و بنا بر بساطت وجوب هم، منع از ترک لازمه لا ینفک و عقلی وجوب است و علی کل حال، منع از ترک، از وجوب جدا نیست. و از طرفی هم دیدهاند که در واجب کفائی، با انجام بعضی، از عهده بعض دیگر ساقط میگردد و بقیه حق دارند ترک کنند. لذا کار بر آنان دشوار شده که اگر واجب است، چگونه برای بقیه ترک جایز شده و اگر جایز الترک است، چگونه نام او را واجب بگذاریم؟
اما توجیهات: به دنبال آن مشکله، هرکدام راهحلی را جستوجو نمودهاند من
جمله: بعضیها گفتهاند «در واجبات کفائیه، مکلف، همگان نیستند بلکه یکی از مکلفین است که نه عند اللّه و نه عندنا معین نیست اگرچه خداوند عالم به آن هست». و بعضی گفتهاند «مکلف یک نفر است که عند اللّه معین و عندنا غیر معین است و هرکس که سبقت گرفت و کار را انجام داد، عندنا هم معین میشود که مکلف در واقع همین فرد بوده است لا غیر». و بعضیها توجیهات دیگری دارند.
جناب مظفر میفرماید:
ما با توجه به مطلب بالا، نیازی به این توجیهات نداریم و تمام این شبهات حل شده است به جهت اینکه ما گفتیم طلب و امر مولی، دایر مدار وجود غرض است، غرض اگر بود، داعی مولا میشود به امر کردن و طلب کردن.
و در واجبات کفائیه، با انجام بعضی، آن غرض حاصل میشود و مطلوب که حاصل شد، دیگر از عهده بقیه امر ساقط است چون داعی به امر در کار نیست اما اینکه از اول بر همگان واجب نبود، به خاطر این است که هیچکدام خصوصیتی ندارند بلکه همگان در قبال این تکلیف مساویاند.
واجب، در تقسیم دیگر، منقسم میشود به دو قسم: 1. موقت، 2. غیر موقت.
موقت نیز دو قسم میشود: 1. موسع، 2. مضیق.
و غیر موقت نیز دو قسم میشود: 1. فوری، 2. غیر فوری.
ابتدا واجب غیر موقت را بیان میکنیم: واجب غیر موقت عبارت است از واجباتی که در شرع مقدس وقت معین و مشخصی برای آنها در نظر گرفته نشده (البته هیچ فعلی از افعال ما نیست الا اینکه در ظرف زمانی انجام میگیرد لکن برخی از افعال، زمان در آنها صرفا ظرفیت دارد ولی در بعضی دیگر، زمان، قید است یعنی در یک زمان معین و مشخص باید انجام بپذیرد نه در غیر آن). مثال غیر موقت: قضای نمازهای فوت شده، قضای روزههای فوت شده، ازاله نجاست از مسجد، جواب سلام، امر به معروف و نهی از منکر و ...
اقسام غیر موقت: 1. فوری، 2. غیر فوری.
فوری آن است که تأخیرش، از اول ازمنه امکان، جایز نباشد یعنی در اولین فرصت ممکن باید اتیان شود. مانند ازاله نجاست، رد سلام، امر به معروف و ...
غیر فوری آن است که تأخیرش، از اول ازمنه امکان، جایز باشد. مثل: نماز بر میت، قضای نمازها و روزهها، ادای زکاة و خمس.
اما واجب موقت عبارت است از واجبی که در دین اسلام وقت خاصی برای او منظور شده. مثل نمازهای یومیّه و حج خانه خدا و روزه و ...
در واجب موقت، در دو مقام بحث میشود:
مقام ثبوت و احتمالات.
مقام اثبات و دلالت دلیل.
اما به حسب مقام ثبوت: سه صورت در آن متصور است:
مقدار زمانی که شرع مقدس برای آن عمل معین نموده، به مراتب کمتر باشد از مقدار زمانی که انجام عمل طول میکشد. مثلا انجام عمل 5 ساعت طول میکشد ولی شارع 1 ساعت برای آن تعیین کرده.
مقدار زمانی که شرع مقدس برای آن اختصاص داده، مساوی باشد با مقدار زمانی که اتیان به واجب طول میکشد. مثلا 5 ساعت- 5 ساعت.
مقدار زمانی که شارع برای آن معین نموده به مراتب بیشتر از مقدار زمانی است که انجام عمل طول میکشد. مثلا انجام عمل 1 ساعت طول میکشد ولی شارع 5 ساعت وقت معین نموده.
اما به حسب مقام اثبات: احتمال اول، محال است و از مولای حکیم صادر نمیشود چون مستلزم تکلیف به محال است. احتمال دوم، عند جمیع الاصولیین، هم ممکن است و هم واقع شده و نامش هم واجب مضیق است. مثل صوم ماه رمضان که وقتش از اول طلوع فجر تا غروب است و فعل آنهم همین مقدار طول میکشد. و احتمال سوم، نامش واجب موسع است چون وقت توسعه دارد و مکلف در وسعت است. مانند نماز یومیّه، نماز آیات و ...
حال، این قسم مورد اختلاف است که آیا مثل احتمال اول ممتنع است یا مثل
احتمال ثانی ممکن و واقع است؟ در مسئله دو قول است:
عدهای قائل به استحالهاند.
و اکثریت، هم قائل به امکان و هم وقوعاند.
حال هر دو دسته قبول دارند که ما، در شریعت مقدسه اسلام، یک سلسله اوامر و واجباتی داریم که ظهور در توسعه دارند (مثل أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلی غَسَقِ اللَّیْلِ). لکن قائلین به استحاله، این ظواهر را توجیه مینمایند و حمل برخلاف ظاهر میکنند. اما دسته دوم، اینها را حمل به ظاهرش میکنند.
جناب مظفر میفرماید:
حق با قول دوم است. اما قائلین به استحاله منشأ قولشان این است که از طرفی میگویند واجب بدون منع از ترک نیست بلکه منع از ترک، یا داخل در ذات وجوب است و یا لازم لا ینفک اوست.
از طرفی دیدهاند که در واجبات موسع، مکلف حق دارد اول وقت عمل را ترک کند یا وسط وقت ترک کند و فقط آخر وقت باید به جا آورد؛ لذا دچار سردرگمی شدهاند که اگر واجب است، فکیف یجوز ترکه؟ و اگر جایز الترک است، فکیف یکون واجبا؟ روی همین اساس، اوامری را که ظهور در واجب موسع دارد، توجیه نمودهاند؛ که در کتاب، دو توجیه را آورده است.
توجیه اول: بعضیها گفتهاند در اینگونه موارد، وجوب اختصاص به اول وقت دارد و اگر در وسط یا پایان وقت اتیان شود، این عمل قضایی خواهد بود و به توسط آن، تدارک و جبران ما فات میشود.
توجیه دوم: بعضیها گفتهاند در این موارد، وجوب اختصاص به آخر وقت دارد و اگر کسی در اول یا وسط وقت اتیان نماید، این فعل، یک فعل مستحبی خواهد بود که موجب سقوط واجب از عهده انسان در وقت آن واجب میگردد. نظیر غسل جمعه که در روز جمعه باید انجام بگیرد ولی انسان اگر روز پنجشنبه یا شب جمعه انجام داد، مسقط آن عمل در روز جمعه میگردد. یا نظیر پرداخت زکات و خمس که قبل از سر آمدن سال یا موعد آن اگر داد، عمل مستحبی خواهد بود که جای واجب را میگیرد.
توجیه سوم: بعضی گفتهاند وجوب اختصاص به آخر وقت دارد و اگر اول یا وسط وقت انجام گرفت، این عمل، مراعی و متزلزل خواهد بود ... کما ذکر فی المعالم.
جناب مظفر در مقام رد گفتار این دسته میفرماید:
اگر در واجبات موسع، وجوب رفته بود روی همان فرد از نماز که در اول وقت انجام میگیرد، اینجا شما میتوانستید اعتراض کنید که اگر واجب است، فکیف یجوز ترکه.
نیز اگر رفته بود روی فرد وسط وقت، باز اشکال شما وارد بود. و نیز اگر در واجب موسع، به اندازه وسعت وقت افراد متعدد واجب بود و لازم بود عمل تکرار شود، باز اعتراض شما وارد بود که اگر واجب است، فکیف یجوز ترکه. و لکن خوشبختانه در جای خود ثابت شده که وجوب روی افراد خارجی نرفته بلکه وجوب همواره به طبایع تعلق میگیرد و مطلوب مولی ایجاد صرف الوجود طبیعت است اما گاهی امر تعلق میگیرد به طبیعت بدون هیچ قید و شرطی از وقت و غیره (مثل امر به زکات و خمس و ...) و گاهی تعلق میگیرد به طبیعتی که مقید و محدود شده به وقت خاصی؛ این هم دوگونه است:
گاهی آنوقت مضیق است (کما فی باب صوم شهر رمضان).
و گاهی موسع است (مانند صلوات یومیّه).
که مورد بحث است در همینجا هم چند عمل یا عمل اول وقت یا وسط یا آخر تنها از ما خواسته نشده بلکه مطلوب مولی این است که صرف الوجود طبیعت صلاة ظهر و عصر در این چهارچوبه زمانی باید انجام بگیرد اما از آنجا که این وقت وسیع است، انسان میتواند این صرف الوجود را در قطعه اول از زمان ایجاد کند؛ میتواند در قطعات وسیطه ایجاد کند؛ میتواند در قطعه آخری ایجاد کند. لذا این واجب، افراد متعدد طویله تدریجیه پیدا میکند و عقل ما را مخیر میکند بین افراد طولیه که اگر خواستی، صرف الوجود طبیعت را در این فرد امتثال کن و یا در آن فرد. چنانکه که در افراد عرضیه، عقل ما را مخیر کرد (کما مر در واجب تخییری).
در نتیجه: منافاتی نیست ما بین وجوب اصل طبیعت و ما بین ترک بعضی از
افرادش. آری، اگر تمام افراد طبیعت ترک شود، مطلوب مولی هیچ حاصل نشده.
از جمله مسائلی که در باب هیئت امر باید مطرح میشد، این مسئله است که «آیا امر به ادا، امر به قضا هم هست و یا اینکه وجوب قضا، از امر جدید و دلیل خاصی استفاده میشود؟». لکن چون این بحث از متفرعات واجب موقت است (چون در واجب موقت، قضا و تدارک در خارج وقت معنا دارد لا غیر) لذا به تأخیر انداخته و در اینجا مطرح میکنیم:
حال، بحث در این است که آیا قضا تابع اداست یا نه؟
مقدمتا باید بدانیم که گاهی واجب موقت در وقت خودش از مکلف فوت میشود. حال، این فوت
گاهی به خاطر ترک عمل و عدم الاتیان به عمل است رأسا.
و گاهی به خاطر اتیان به عمل است فاسدا.
در صورت اول:
گاهی ترک عن عذر بود کالنوم او النسیان او الغفلة او الاکراه و ...
و گاهی عن عمد و اختیار است.
و در صورت ثانیه هم، فساد عمل
گاهی لعذر است. مثلا جاهل به مسئله بود و در اثر ضیق وقت نتوانسته بپرسد و عمل فاسد انجام داد.
و گاهی لغیر عذر است. یعنی عمدا عملش را فاسد کرد علی جمیع الاحوال الاربعة المذکور در شرع مقدس اسلام ثابت شده که برخی از این واجبات باید در خارج وقت تدارک شود که نام این را قضای عمل گویند. مثل نمازهای یومیّه، صوم رمضان. این مسلم است اما بحث در این است که آیا وجوب قضا و تدارک به مقتضای قاعده است یا برخلاف قاعده.
به مقتضای قاعده یعنی همان امری که دلالت بر وجوب ادا مینمود، همان امر الآن هم دلالت بر وجوب قضا مینماید.
برخلاف قاعده یعنی از خود امر به ادا، وجوب قضا استفاده نمیشود بلکه محتاج به دلیل خاص است (مثل «اقض ما فات کما فات» یا «من فاتته فریضة فلیقضها»). حال، آیا قضا تابع ادا هست یا نیست؟
گاهی به دلیل خاصی ثابت میشود که این واجب موقت قضا ندارد.
و گاهی به دلیل خارجی خاص ثابت میشود که قضا دارد.
بحث در موردی است که دلیل خاص دیگری نیست و میخواهیم ببینیم از خود امر چیزی استفاده میشود یا نه؟ در مسئله سه قول است:
قضا تابع اداست مطلقا.
تابع نیست مطلقا.
قول به تفصیل.
اگر دلیل دال بر توقیت، متصل باشد (مثل صم یوم الجمعة) اینجا قضا تابع ادا نیست.
و اگر منفصل باشد (مثل صم، اجعل صومک یوم الجمعة) اینجا قضا تابع اداست.
و الظاهر، جناب مظفر میفرماید: سرچشمه این اقوال سهگانه در این است که آیا در واجبات موقته، مولی یک مطلوب دارد و آن عبارت است از انجام عمل در این وقت معین؛ یا دو مطلوب دارد:
یکی انجام ذات الفعل و دیگری بودن آن فعل در وقت معین. بعضی از علما، از ظاهر این اوامر، وحدت مطلوب را فهمیدهاند مطلقا و بعضیها تعدد مطلوب را فهمیدهاند مطلقا و بعضیها در دلیل متصل، وحدت را و در منفصل، تعدد را. حال بنا بر قول اول که بگوییم مطلوب واحد است. در این صورت، اگر عمل در وقت خودش انجام گرفت، مطلوب مولی حاصل شده و الا اگر در وقت خودش انجام نگرفت، مطلوب مولی به کلی ساقط شده و مولی طلب جداگانهای به ذات العمل ندارد پس وجوب قضا تابع امر جدید خواهد بود. اما بنا بر قول ثانی که بگوییم مطلوب متعدد است، خواهیم گفت که اگر مکلف عمل را در وقت خودش انجام داد، هر دو مطلوب حاصل شده و اگر در وقت اتیان نکرد، یکی از دو طلب مولی (که کون الفعل فی هذا الوقت باشد) معصیت شد. اما طلب دیگر مولی (که طلب نفس فعل
باشد) سر جای خود باقی است. پس در خارج وقت هم، همان امر اول، ما را دعوت به انجام کار میکند. پس وجوب قضا تابع همان امر اول است. قول به تفصیل هم مبتنی بر همین است یعنی این دسته میگویند اگر دلیل دال بر توقیت، متصل به خود امر باشد، در این صورت، کلام، ظهور در وحدت مطلوب پیدا میکند و قضا محتاج به امر جدید است و اگر دلیل منفصل باشد، کلام ظهور پیدا میکند در تعدد مطلوب؛ پس قضا از همان امر اول استفاده میشود.
و المختار، جناب مظفر میفرماید: به نظر من، قضا تابع ادا نیست بلکه محتاج به امر جدید است مطلقا چه دلیل دال بر توقیت، دلیل متصل باشد و چه دلیل منفصل.
اما در صورتی که متصل باشد (مثل صم یوم الجمعة). ظاهر این کلام آن است که این قید (یعنی وقت معین) یکی از دو رکن مطلوب مولی است که مولی یک مطلوب دارد که روی دو رکن و پایه استوار است:
الف. عمل، ب. وقت معین.
و هریک جداگانه مطلوبیت ندارد بلکه جزء مطلوب است لذا اگر عمل در وقت خودش انجام نگرفت، معصیت شده و لزوم اتیان در خارج وقت محتاج به امر جدید است. اما در صورتی که منفصل باشد (مثل صم و اجعل صومک یوم الجمعة) باز هم مطلوب واقعی، واحد است.
در باب مطلق و مقید، این قانون مسلم است که حمل مطلق بر مقید میشود (کذلک العام و الخاص).
و این مورد، داخل در باب مطلق و مقید خواهد بود و در آن باب، قانون مسلم حمل مطلق است بر مقید و کاشفیت مقید است از اینکه مراد واقعی مولی از همان ابتدا مقید بود ولی اول به صورت مطلق گفته و بعد قیدش را آورده است. پس باز هم مطلوب، واحد است نه متعدد وگرنه حمل مطلق بر مقید نخواهد شد و هو باطل بالاتفاق.
یک مورد را، در دلیل توقیت منفصل، جناب آخوند استثنا کرده و فرموده در این مورد، وجوب قضا از همان امر به ادا استفاده میشود و محتاج به امر جدید نیست و
آن، موردی است که ما احراز کرده باشیم که آنوقت معین، مال کسانی است که قدرت دارند نه مال همه؛ و این احراز، از دو راه است:
راه اول: خود لفظ مقید باشد.
راه دوم: خود لفظ مقید نیست ولی اطلاق هم ندارد یعنی مقدمات حکمت در او فراهم نیست. یا دلیل لفظی نیست بلکه اجماع است و قید متیقن دارد. توضیح اینکه:
گاهی: خود دلیل دال بر توقیت، مقید به تمکن است و از نفس همین دلیل، شرطیت قدرت را استفاده کنیم. مثلا میگوید: اجعل صومک یوم الجمعة ان تمکنت.
در این صورت، ما میفهمیم که یوم الجمعة برای کسی است که قادر باشد. اما کسی که قدرت نداشت، در وقت دیگر باید انجام دهد؛ و در اینجا به اطلاق دلیل واجب تمسک میکنیم.
و گاهی: از خود دلیل دال بر توقیت، لفظا استفاده نکردیم شرطیت قدرت را لکن به حکم عقل (که قدر متیقن در مقام تخاطب باشد) فهمیدیم که یوم الجمعة مال کسی است که متمکن باشد اما برای غیر قادر، وقت شرط نیست. در اینجا باز از خود «امر به صوم» استفاده میکنیم وجوب قضا را در خارج وقت. در اینجا به اطلاق همان دلیل تمسک میکنیم.
مرحوم مظفر میفرماید:
اولا: این دو فرضی که آخوند فرمود، فرضی است بعید الوقوع در شرع مقدس.
ثانیا: در این صورت، قضا و فوت صدق نمیکنند بلکه در خارج از روز جمعه هم که انجام دهد، به عنوان ادا خواهد بود. چون وقت مال کسی بود که قادر باشد نه مال کسی که عاجز و مضطر است و نمیتواند در روز جمعه روزه بگیرد.
باب سوم از ابواب هفتگانه مباحث الفاظ، باب نواهی است. در این باب جمعا پنج بحث داریم که به ترتیب مطرح میشوند.
بحث اول مربوط است به ماده نهی: ن، ه، ی. در این رابطه چند مطلب را ذکر میکنیم:
الف. معنای کلمه نهی: قدمای اصولیان، نهی را به معنای طلب ترک معنا میکردند در مقابل ماده امر که به معنای طلب فعل است و لذا در کتابها معنا میکردند که باید این کار را ترک کنی.
و لکن متأخرین اصولیان، نهی را به معنای زجر و ردع از فعل میگیرند و میگویند نهی «نباید به جا آوری» است نه اینکه باید به جا نیاوری.
و به نظر متأخرین، تفسیر قدما، از باب تفسیر الشیء بلازمه است نه تفسیر الشیء بمعناه المطابقی.
دلیل مطلب این است که نهی از یک مصلحت لزومی در ترک عمل ناشی نمیشود تا بگوید مفاد نهی، طلب ترک است بلکه ناشی از یک مفسده لزومی در فعل آن شیء است که چون انجام این عمل، مفسده لازم الترک دارد لذا مولی نهی میکند یعنی زجر و ردع میکند و بازمیدارد از انجام عمل و طلب ترک تبعی است، یعنی اولا و بالذات فعل مبغوض مولی است و مفسده دارد لذا از آن زجر میکند، ثانیا و بالعرض ترک عمل هم مطلوب میشود نه اینکه ابتدائا مطلوب مولی ترک باشد و اراده کند ترک را.
به عبارت دیگر: امر، یک «باید» است که «باید به جا آوری» چون در فعل، مصلحت است و اینکه نباید ترک شود، به حکم عقل است وگرنه ترک عمل ابتدائا مفسده ندارد که مولی طلب کند عدم ترک را.
و نهی، یک «نباید» است که «نباید اتیان کنی» چون در عمل، مفسده وجود دارد اما «باید ترک کنی» این لازمه آن «نباید» است و به حکم عقل است.
به عبارت سوم: مولی یک اراده دارد و یک کراهت. در باب اوامر، اراده دارد اتیان را لذا امر میکند؛ و در باب نواهی، کراهت دارد و مبغوض میدارد فعل را لذا زجر و ردع میکند.
و بالجمله اوامر بایدها و نواهی نبایدهای مولی هستند.
ب. همان گونه که در ماده امر گفتیم، طلب سه نوع است:
طلب عالی از دانی.
مساوی از مساوی.
دانی از عالی.
و امر فقط به معنای طلب عالی از دانی است لا غیر.
همچنین در ماده نهی هم میگوییم زجر و ردع سه نوع است:
زجر عالی دانی را از فعل.
زجر مساوی مساوی را.
زجر دانی عالی را.
و نهی فقط به معنای زجر عالی دانی را از فعل است و لا غیر (به همان دلیل تبادر و صحت سلب).
ج. همانطوری که در ماده امر گفتیم، امر، ظهور در وجوب دارد و منشأ ظهور هم، حکم عقل است نه وضع واضع و نه اطلاق کلام.
همچنین در ماده نهی هم میگوییم: نهی، ظهور در تحریم دارد لکن منشأ ظهور، حکم عقل است که مستقلا حکم میکند به اینکه اگر مولی شما را از انجام کاری زجر نمود، بر شما لازم است که از زجر مولی منزجر شوی و از ردع مولی مرتدع شوی و از
نهی او منتهی شوی و از منع او ممتنع شوی. ما لم یأذن فی الفعل و یرخص فیه.
پس مواد امر و نهی، هر دو، دلالت بر الزام میکنند و هر دو مفید حکم الزامیاند لکن یکی الزام به فعل است و دیگری الزام به ترک.
عبارت است از هر صیغهای که به قول قدما، دلالت بر طلب ترک نماید و به قول متأخرین، دلالت بر زجر و ردع عن الفعل نماید خواه به صورت جمله انشائیه و فعل نهی باشد. مثلا بگوید: لا تفعل. و خواه به صورت تحذیر باشد. مثل ایاک ان تفعل. و خواه به صورت جمله خبری باشد. مثل هذا الفعل ممنوع علیک، یا هذا العمل منهی عنه، یا هذا الفعل مبغوض للمولی.
و یا جمله فعلیه. مثل لا تفعل، که اخبار در مقام انشاست؛ و قد مر که دلالت این بر طلب ترک آکد است.
مراد از فعل، که در بیان متأخرین آمده «نهی زجر عن الفعل است و امر بعث الی الفعل است» چیست؟
مراد عبارت است از همان حدثی که مصدر یا ماده فعل نهی و یا امر بر او دلالت میکند.
مثلا ضرب که مصدر است، دلالت میکند بر عمل خاص که زدن باشد و هکذا و این حدث
گاهی امر وجودی است مثل ضرب، شرب خمر و ... که تحت نهی میرود و میگوید: لا تضرب، لا تشرب الخمر.
و گاهی امر عدمی است مثل ترک که تحت نهی میرود و گفته میشود: لا تترک الصلاة، لا تترک الحج و ...
چنانکه در باب اوامر هم
گاهی آن فعل، یک فعل وجودی است مثل صلاة، زکات، در صل و زک.
گاهی امر عدمی است مثل ترک که میگوید: اترک شرب الخمر و ...
حال، در دو مثال فوق، لا تضرب و لا تترک الصلاة، هر دو، صیغه نهیاند. و در دو
مثال ذیل، صل و اترک، هر دو، صیغه امراند.
دلیل مطلب این است که، لا تترک الصلاة، مستقیما و بالمطابقة دلالت میکند بر زجر از ترک صلاة و معنایش این است که نباید صلاة را ترک کنی اما طلب فعل، لازمه آن معناست و به دلالت التزامیه فهمیده میشود و در اترک شرب الخمر، معنای مطابقی آن، طلب ترک شرب خمر و امر به ترک است اما لازمه این معنا، نهی از فعل است یعنی باید شرب خمر را ترک کنی؛ عقل میگوید پس نباید به جا آوری؛ این نباید، «مدلول التزامی» کلام است نه «مدلول مطابقی» (فلا تغفل).
در این قسمت، دو بحث مطرح است (کما فی صیغة الامر) که جناب مظفر با هم ذکر فرموده و ما اینها را از یکدیگر جدا میکنیم.
الف. در مقام استهزاء. مثل اینکه به دشمن ناتوانت بگویی لا تعاقبنی.
ب. در مقام اظهار نعمت. مثل اینکه به مخاطب بگویی لا تخف فی داری.
ج. در مقام انذار. مثل اینکه به مخاطب بگویی لا تؤد حقی.
د. در مقام تحقیر. مثل اینکه به مخاطب بگویی لا تکرمه.
ه در مقام ارشاد به نجات از عقاب. مثل لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ*.
و. در مقام بیان عاقبت. مثل وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ.
و مواردی دیگری که در کتابها ذکر شده است.
حال اختلاف است در اینکه صیغه نهی، در این معانی، به صورت حقیقت استعمال میشود تا مشترک لفظی باشد یا در بعضی حقیقت و در بعضی مجاز است و یا وضع شده للقدر المشترک بینهما و ...؟
جناب مظفر میفرماید: همانطوری که در باب صیغه افعل گفتیم هیئت امر دلالت بر معنای مستقل ندارد بلکه دلالت بر نسبت میکند، در اینجا هم میگوییم هیئت نهی برای هیچکدام از معانی فوق وضع نشده و در هیچکدام از آن معانی هم استعمال نشده. چون آنها معانی «اسمیه و مستقله» اند و هیئت نهی دلالت بر معنای «مستقل»
ندارد بلکه هیئت «لا تفعل» وضع شده برای نسبت به خصوصی که وابسته به سه طرف است:
متکلم، مخاطب، عمل
و نام آن نسبت، نسبت «زجریه» یا «ردعیه» است.
مولی «زاجر» است و عبد «مزجور» است و عمل «مزجور عنه».
و همیشه در همین معنا استعمال میشود منتهی دواعی مولی از به کار بردن این صیغه، مختلف است. گاهی به داعی استهزاست و گاهی به داعی زجر و ردع حقیقی و ... و در هر مورد، صیغه نهی، مصداق آن امر خواهد بود.
در مسئله پنج قول است:
ظهور در حرمت دارد.
ظهور در کراهت دارد.
مشترک لفظی است بینهما.
وضع شده برای قدر مشترک بینهما که مطلق طلب ترک باشد اعم از تحریمی و کراهتی.
توقف.
جناب مظفر میفرماید: به نظر ما، همانطوری که صیغه افعل ظهور در وجوب داشت، همچنین صیغه لا تفعل هم هرگاه مطلق بیاید و مجرد از هر قرینهای باشد، ظهور در تحریم پیدا میکند اما باز بحث میشود که:
منشأ این ظهور چیست؟
بعضیها گفتند منشأ ظهور، وضع واضع است.
و بعضیها گفتند: منشأ ظهور، اطلاق و مقدمات حکمت است.
جناب مظفر میفرماید: به نظر ما، منشأ ظهور، حکم عقل است.
در باب اوامر، اگر مولی به انجام کاری امر میکرد، ما میگفتیم عقل، در باب اطاعت و عصیان، حکم میکند که اطاعت مولی واجب است و تو باید از بعث او منبعث و از
تحریک او متحرک شوی.
همچنین در اینجا میگوییم: عقل، حاکم است به اینکه اگر مولای واجب الاطاعة، عبدش را از انجام کاری زجر و ردع و منع و نهی نمود، بر عبد لازم است منزجر و مرتدع شود و قبول منع کند و منتهی شود مادامیکه خود مولی اذن و رخصت در ارتکاب نداده باشد.
و آیه شریفه ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ارشاد به همین حکم عقل است که چون رسول، واجب الاطاعة است (طبق آیه أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ*، پس اگر رسول شما را نهی کرد، باید منتهی و منزجر شوید و خود صیغه برای تحریم وضع نشده چون تحریم معنای اسمی و مستقل است و هیئت دلالت بر معنای مستقل ندارد.
مباحثی که تا به حال در باب نواهی ذکر کردیم و اختلافاتی که مطرح شد و نیز مباحثی که بعد از مبحث چهارم خواهیم گفت، همانند مباحثی است که در باب اوامر مطرح کردیم از حیث اقوال و مختار ما؛ لکن یک بحث و اختلافی هست که مختص به صیغه نهی است و در باب اوامر مطرح نبود و آن بحث این است که بنا بر قول مشهور که میگویند نهی همانند امر دلالت بر طلب میکند، آیا مطلوب مولی در نهی، مجرد الترک است یا مطلوب، کف النفس و خودداری کردن از فعل منهی عنه است؟
مجرد ترک، امر عدمی محض است یعنی بهجا نیاوردن و عدم الاتیان. ولی کف النفس، امر وجودی است یعنی جلو میل را گرفتن که فعلی از افعال نفسانی و ارادی انسان است.
کف النفس همراه با میل باطنی است و الا کفنفس معنا ندارد. آنجا که انسان دسترسی دارد و میل باطنی هم دارد و مع ذلک صرفا به خاطر نهی مولی، شرب خمر نمیکند، میگویند: کف النفس کرد. اما ترک، اعم است از اینکه میل باطنی باشد یا نباشد. چون گاهی انسان ذاتا از شرب خمر بدش میآید لذا ترک میکند بدون اینکه کف النفس صدق کند.
در مسئله دو نظریه مطرح است:
گروهی گفتهاند: مطلوب در نهی، مجرد الترک است و هو المشهور.
و جمعی گفتهاند: مطلوب در نهی، کف النفس عن فعل المنهی عنه است.
جناب مظفر: حق، قول اول است.
اما کسانی که میگویند باب مطلوب به نهی کف النفس باشد. دلیلشان این است که از طرفی نهی (همانند امر) تکلیفی است از مولی بر دوش عبد و تکلیف (به عقیده عدلیه) باید به امر مقدور تعلق بگیرد و تکلیف به غیر مقدور، محال است چون بر خلاف حکمت مولی است و قبیح است. و القبیح علی الحکیم محال باستحالة الوقوعی لا الذاتی.
از طرف دیگر، مجرد ترک، امر عدمی است یعنی بهجا نیاوردن؛ و این امر عدمی، از ازل بوده و سابق بر قدرت من است. مثلا عدم شرب خمر، در ازل و قبل از خلقت عالم و آدم و من بود و بعد از من هم هست و چیزی که سابق بر من باشد و پیش از من هم بوده، هرگز داخل در تحت قدرت من نیست.
و از طرف سوم: کف النفس، یک فعل وجودی است و کاملا مقدور من است؛ چون من هستم که اراده میکنم و جلوی میل باطنی و هوای نفس را میگیرم.
پس آنکه عقلپسند و صحیح است، آن است که نهی (که تکلیف است) تعلق بگیرد به کف النفس (که مقدور من است) نه به مجرد ترک (که مقدور من نیست).
و الجواب: جناب مظفر میفرماید: ما از این سخن جواب میدهیم؛ و آن جواب مبتنی بر بیان سه مقدمه است.
الف. قدرت هیچگاه به امری که واجب الوجود بالذات است، تعلق نمیگیرد.
و ایضا: اموری که ممتنع الوجود هستند، هیچگاه تحت قدرت نمیروند. پس قدرت همواره در محدوده ممکنات است. یعنی چیزی که قابل تحقق است و هنوز متحقق نشده، او مقدور قادر است.
ب. قادر مختار کیست؟ کسی است که ان شاء فعل و ان لم شاء لم یفعل. پس قدرت همواره در موردی است که وجود و عدم، مساوی باشند. و الا اگر تنها قادر بر ایجاد
است و قدرت بر ترک ندارد، او فاعل موجب است نه قادر مختار. مثل نار نسبت به حرارت؛ و شمس نسبت به روشنایی.
ج. ما یک عدم ازلی داریم که سابق بر مکلف است و یک استمرار العدم و ابقاء العدم داریم که لاحق بر مکلف است.
حال میگوییم: مجرد ترک، امر عدمی ازلی است و عدم ازلی، سابق بر وجود من است و مقدور من نیست چون پیش از من هم بود.
اما ما میگوییم: استمرار و ابقای این عدم، مقدور شما نیست و الا استمرار عدم اگر مقدور نباشد، وجود فعل هم مقدور شما نخواهد بود. پس به اعتبار بقا، مقدور من است و میتواند متعلق تکلیف قرار بگیرد. مکلف است که میتواند آن عدم را باقی بدارد و یا قطع کند.
و التحقیق: تمام این مباحث، بر مبنای مشهور است که نهی را (مثل امر) دال بر طلب میدانند و دنبالش بحث میکنند که آیا طلب ترک است یا طلب کف النفس؟
اما روی مبنای خودمان (که «نهی بالمطابقة دلالت بر زجر و ردع از فعل دارد و لازمه عقلی آن طلب ترک است») دیگر جایی برای این بحث نیست. چون به نظر ما اصلا نهی دلالت بر طلب ندارد تا بگوییم طلب ترک یا کفنفس؛ بلکه در نواهی، کراهت و بغض و نفرت است، نه طلب و اراده و میل و خواستن (فلا موقع لهذا البحث).
پنجمین مسئله، این است که آیا صیغه نهی دلالت بر دوام و تکرار میکند یا دلالت بر مره؟
جناب مظفر میفرماید: همان اقوال اربعهای که در باب صیغه امر بود، در اینجا هم هست و عقیده ما، همان است. به نظر ما، همان گونه که صیغه افعل دلالت بر تکرار یا مره نداشت بلکه دلالت بر طلب اصل طبیعت میکرد، صیغه لا تفعل هم نه دلالت بر مره دارد و نه بر تکرار لا بمادتها و لا بهیئتها بلکه دلالت میکند بر زجر از صرف طبیعت.
پس در ناحیه وضع و موضوع له، صیغه افعل و لا تفعل هر دو یکیاند. و هیچکدام موضوع للمرة او التکرار نیستند.
آری، یک تفاوت ما بین امر و نهی هست که مربوط است به مقام امتثال؛ و آن
تفاوت، به حکم عقل است و آن این است که چون در باب امر، مطلوب، ایجاد طبیعت است.
(قانون ایجاد آن است که الطبیعة توجد بوجود فرد ما) پس و لو یکبار ایجاد کند، امتثال نموده. اما چون مطلوب، در باب نهی، ترک طبیعت و انزجار از اصل طبیعت است (قانونش آن است که الطبیعة تنعدم بانعدام جمیع افرادها). پس باید تمام افراد طبیعت را در خارج ترک کنیم تا امتثال حاصل شود و این تفاوت هم مربوط به مقام وضع و دلالت نیست بلکه به حکم عقل است.
در این مقام، پنج بحث مهم و اساسی مانده که علمای اصول، آنها را در مباحث الفاظ عنوان میکنند.
سه بحث را در باب اوامر میآورند:
مبحث مقدمه واجب.
مسأله ضد.
مسأله اجزاء.
و دو بحث را در نواهی میآورند:
اجتماع امر و نهی در شیء واحد.
دلالت نهی بر فساد.
ولی به نظر ما، این پنج بحث، جزء مباحث الفاظ نیستند بلکه جزء ملازمات عقلی و مباحث عقلی هستند لذا در مقصد ثانی کتاب (که در مباحث عقلی باشد) مطرح خواهد کرد. ان شاء اللّه تعالی
باب چهارم از ابواب مباحث الفاظ، باب مفاهیم است. پیش از ورود در مطالب اصلی، به عنوان مقدمه، سه مطلب را ذکر میکنند:
کلمه مفهوم به چند معنا به کار برده میشود؟
نسبت ما بین این معانی از نسب اربع چیست؟
مقصود شخصی اصولی کدام یک از این معانی است؟
منطوق و مفهوم و تعاریفی که برای آن دو شده.
اما سؤال اول: مفهوم بر سه معنا اطلاق شده است:
مفهوم عبارت است از آن چیزی که از یک لفظ فهمیده میشود و نام او را معنا یا مدلول هم میگذارند، به سه اعتبار:
به اعتبار اینکه از لفظ فهمیده میشود مفهوم.
به اعتبار اینکه از لفظ قصد میشود معنا.
و به اعتبار اینکه لفظ بر او دلالت میکند، مدلول مینامند.
حال، ما یفهم من اللفظ مساوی است که: مدلول لفظ مفرد باشد. مثل لفظ زید یا انسان. یا مدلول لفظ مرکب باشد. مرکب هم، چه تام چه ناقص بجمیع اقسامش، و
ایضا مساوی است که معنای حقیقی کلام باشد. مثل: رأیت اسدا، و یا مدلول مجازی باشد. مثل: رأیت اسدا یرمی و ...
مفهوم عبارت است از صورتی که در ذهن حاصل میشود و ذهن او را تصور میکند در مقابل مصداق که ما یوجد فی الخارج.
حال، مساوی است که مفهوم با وساطت الفاظ باشد و یا وساطت الفاظ در کار نباشد. مثل اینکه از دیدن یک شیء، صورت او در ذهن حاصل شود.
المفهوم ما یدل علیه اللفظ لا فی حد ذاته.
مفهوم عبارت است از آن معنایی که کلام متکلم مستقیما و بالمطابقة بر او دلالت نکند بلکه به دلالت التزامیهای (که لزوم بین بالمعنی الاخص دارد) دلالت کند در مقابل منطوق که ما یدل علیه اللفظ فی ذاته که کلام مستقیما برآن معنا دلالت کند و حامل آن معنا باشد و قالب برای آن معنا باشد و مرآت آن باشد خواه معنای حقیقی باشد و خواه معنای مجازی باشد. مثال: «إن جاءک زید فاکرمه» مفهومش این است که «ان لم یجیئک فلا یجب اکرامه».
اما سؤال دوم: نسبتها:
نسبت معنای اول با معنای دوم، عموم و خصوص مطلق است چون: اولی مخصوص صورت حاصله از لفظ است و دومی اعم است چه بالفظ و چه بیلفظ.
اما نسبت معنای اولی با سومی، عموم و خصوص مطلق است به اینکه معنای اولی، اعم و معنای سوم، اخص است چون اولی، شامل معنای مطابقی و التزامی، هر دو میشود و نیز شامل مدلول مفرد و جمله هر دو میشود. ولی سومی، مختص به مدلول التزامی جملات ترکیبی است خواه انشائیه، خواه اخباریه.
اما نسبت معنای ثانی با ثالث، باز هم عموم و خصوص مطلق است که معنای ثانی، اعم است و ثالث، اخص چون: «ما یحصل فی الذهن» اعم است از اینکه به واسطه لفظ باشد یا نه؛ به واسطه لفظ هم که بود، اعم است از اینکه مدلول مطابقی باشد یا التزامی.
اما سؤال سوم: مقصود شخصی اصولی از مفهوم، همان معنای سومی است که در
مقابل منطوق باشد و در نزد اصولیان، مفهوم به این معنا، مختص به جملات ترکیبی است چه جمله انشائیه (مثل: إن جاءک زید فاکرمه) و چه خبری (مثل: ان کانت الشمس طالعة فالنهار موجود).
اما مدلول التزامی مفرد (و لو لزومش بین باشد) از محل بحث خارج است.
مثال کتاب: «اذا بلغ الماء کرا لا ینجسه شیء».
منطوقش این است که آب اگر به حد کر برسد، چیزی او را نجس نمیکند.
مفهومش این است که «اذا لم یبلغ الماء کرا یتنجس».
منطوق را منطوق گویند از باب تسمیه مدلول باسم دال است.
چون آنچه که به او نطق شده، حقیقتا خود لفظ است و معنا، به واسطه لفظ، منطوق است.
اما سؤال رابع: برای هریک از مفهوم و منطوق، در اصطلاح اصولیان، تعریفهای مختلف شده که جناب مظفر سه نوع آن را ذکر میکنند:
این مختار خود مصنف است رحمه اللّه و هو تعریف الحاجبی.
المفهوم حکم غیر مذکور (عدم وجوب اکرام).
این مختار آخوند در کفایه است.
المفهوم حکم لغیر مذکور (عدم مجیء زید).
این مختار عضدی است.
حکم که گفته میشود، اعم است از تکلیفی (مثل وجوب اکرام زید) و یا وضعی (مثل عدم تنجس) و یا «تنجس» در مثال: الماء اذا بلغ ...
جناب مظفر میفرماید:
همه این تعریفها قابل مناقشه است اما مکرر گفتهایم و خواهیم گفت که
این تعاریف، لفظی هستند یعنی تبدیل لفظی به لفظ، روشنتر است وگرنه اصولیان، در این باب، اصطلاح تازهای ندارند و مراد، روشن است. لذا در اینگونه تعاریف، ایراد و اشکال و مناقشه جا ندارد. آنها مال تعریف ماهوی و حقیقی است.
جملات و مرکبات تامه بر دو نوعاند:
الف. برخی از آنها دارای مفهوم (به اصطلاح اصولی) نیستند. مثل: زید قائم و فی الغنم السّائمة زکاة.
ب. و برخی دیگر دارای مفهوم هستند. مثل: جملات شرطی، غائیه، حصر (کما سیأتی ان شاء اللّه تعالی).
حال، جملاتی که دارای مفهوم هستند، دارای دو ظهورند:
الف. ظهور منطوقی و مطابقی.
ب. ظهور مفهومی و التزامی.
و هر دو ظهور هم، حجت است از مولی بر عبد و از عبد بر مولی.
با این حساب، دو سؤال مطرح میشود:
ظهور مفهومی، بلااشکال، حجت است. پس چرا علما در حجیت مفاهیم نزاع دارند (مثلا بحث میکنند که مفهوم، شرط حجت است یا نه؟ و ...)؟
برفرض که چنین بحثی بهجا باشد، جای بحث آن در مباحث حجت است (که بحث از کبراست) نه در مباحث الفاظ (که بحث از تشخیص صغریات اصالة الظهور است).
پس چرا علما اینجا بحث میکنند؟
جواب هر دو سؤال:
است چون تعبیر کردهاند که آیا مفهوم، شرط حجت است یا نه؟ در حالی که هدف اصلی آنها، بحث از این است که آیا جمله شرطی مفهوم دارد یا ندارد؟
پس نزاع در اصل، دلالت بعضی جملات بر مفهوم است نه در حجیت ظهور مفهومی پس از اثبات اصل دلالت، چنانکه در بعضی موارد، جملاتی (به کمک قرائن خارجی) دلالت بر مفهوم دارند.
مثال: اگر مستطیع شدی، حج واجب میشود.
مفهومش: عدم وجوب، عند عدم الاستطاعة است وگرنه مستلزم تکلیف به محال است و بعضی موارد هم، به کمک قرائن، دلالت ندارد. مثل، ان کان هذا انسانا کان حیوانا. ولی عدمش معلق بر عدم او نیست چون از اثبات اخص، اثبات اعم لازم میآید ولی از انتفای اخص، انتفای اعم لازم نمیآید (قوانین، صفحه 172). ولی این موارد جزئی و دارای قرینه، محل بحث ما نیست. بحث در نوع جملات شرطی و وصفی است که اگر مجرد از قرائن خاص بود، آیا دلالت بر مفهوم دارد یا ندارد. پس جای این بحث همینجاست ولی تعبیر باید عوض شود.
مفهوم، بهطور کلی، بر دو قسم است:
مفهوم موافقت: عبارت است از اینکه حکمی که از مفهوم کلام استفاده میشود، با حکمی که از منطوق کلام به دست میآید، متفق و همسنخ و همجنس باشند.
یعنی هر دو ایجابی باشند. مانند: اکرم ولد العالم او خادم العالم. که به طریق اولی دلالت میکند بر وجوب اکرام خود عالم زیراکه ولد یا خادم عالم، خودشان، محلی از اعراب ندارند بلکه احترامشان به خاطر عالم است. پس اکرام خود عالم، بالاولویة، واجب است.
و یا هر دو تحریمی باشند. مثل: فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ. یعنی در مقابل پدر و مادر، اف نگو که کمترین مرحله اذیت والدین است. اگر تأفیف حرام باشد، به طریق اولی
ضرب و شتم و قتل (و هرچه که مایه اذیت بیشتری باشد) حرام خواهد بود.
این قسم از مفهوم، نام دیگرش فحوی الخطاب است. یقال له فحوی الخطاب، لان الفحوی هو ما یفهم من الکلام بسبیل القطع و معلوم ان وجوب اکرام العالم یفهم قطعا من وجوب اکرام ولده. و نام دیگرش مفهوم اولویت است و بالاتفاق حجیت دارد و در جزء ثالث کتاب (در مباحث حجت، مبحث قیاس) خواهد آمد ان شاء اللّه تعالی.
مفهوم مخالفت: عبارت است از اینکه حکمی که از مفهوم کلام استفاده میشود، با حکمی که از منطوق کلام استفاده میشود، همسنخ و همجنس نباشند بلکه متفاوت باشد در ایجاب و سلب؛ به اینکه احدهما «ایجابی» باشد و دیگری «سلبی».
مثال: إن جاءک زید فاکرمه.
منطوق عبارت است از وجوب اکرام برفرض مجیء زید.
مفهومش میشود: ان لم یجیئک فلا یجب اکرامه.
که عدم وجوب، برفرض عدم مجیء است.
نام دیگر مفهوم مخالفت، «دلیل الخطاب» است لانه مدلول للخطاب بالالتزام.
حال، بحث ما، در این باب رابع از ابواب مباحث الفاظ، مربوط به این قسم از مفهوم است و مفهوم مخالفت، موارد فراوانی دارد که در کتب اصولیه مفصله ذکر شده است.
اهم آن موارد عبارت است از شش مورد که ما به ترتیب هریک از آنها را تفصیلا بیان خواهیم کرد و آنها عبارتاند از:
هر جمله شرطیای دارای یک معنای منطوقی است که بالوضع بر او دلالت میکند و آن عبارت است از معلق بودن اجزاء بر این شرط یا تالی بر مقدم که اگر این مقدم آمد، آن تالی هم خواهد آمد. این را همه قبول دارند لکن اختلاف در این است که تعلیق آیا از ادات شرط استفاده میشود یا از هیئت ترکیبی جمله شرطی؟
مشهور میگویند از ادات مستفاد است ولی محقق اصفهانی میگوید از هیئت (که فعلا مورد بحث ما نیست).
انما الکلام الآن در این است که جمله شرطی آیا مفهوم دارد یا نه؟ یعنی دلالت میکند بر انتفاء حکم و جزاء عند انتفاء الشرط ام لا؟
به بیان دیگر: آیا هر جمله شرطیای دارای دو مدلول است؟
یا اینکه فقط دارای یک مدلول است آنهم منطوقی و مطابقی.
در مسئله دیدگاههای فراوانی هست. پیش از بیان آن دیدگاهها و انتخاب قول حق، مقدمتا در تعیین محل نزاع، دو مطلب را بیان میکنیم:
الف. توقف عقلی و تکوینی.
ب. توقف جعلی و تشریعی.
قسم اول در موردی است که تمام الموضوع برای این جزاء خود همان شرط است و موضوع دیگری اصلا ندارد، به طوری که وجود جزاء، بدون وجود آن شرط، از محالات است و معقول نیست. مانند این مثالها:
ان رکب الامیر فخذ رکابه، که اخذ رکاب، متوقف است بر رکوب امیر و اگر رکوب امیر نبود، اخذ رکاب معنا ندارد.
و مانند: ان ملکت شیئا فتصدق به، که تصدق، خارجا متوقف است بر مالک بودن درهم و دینار و الا اگر مالک چیزی نباشد، تصدق معنا ندارد.
و مانند: ان رزقت ولدا فاختنه، که ختنه کردن، متوقف است بر وجود ولد و الا اگر ولدی نباشد، ختنه معقول نیست.
و مانند: و لا تکرهوا فتیاتکم علی البغاء ان اردن تحصنا، که اکراه، متوقف است خارجا بر اراده تحصن و تعفف و الا اگر اراده تعفف نبود، اکراه معقول نیست. و هکذا مثالهای دیگر.
اینگونه از جملات شرطی، از محل بحث ما بیرون هستند چون در اینگونه موارد، به انتفای شرط، تمام موضوع حکم منتفی شده و از بین رفته و با از بین رفتن آن، معنا ندارد حکم باقی باشد تا بحث کنیم که آیا با انتفای شرط، حکم هم منتفی میشود یا میماند؟ پس در مثالهای فوق نتوان گفت «ان لم یرکب الامیر فلا تأخذ رکابه» یا «ان لم تملک شیئا فلا تتصدق به» یا «ان لم ترزق ولدا، فلا تختنه» یا «ان لم یردن تحصنا فاکرهوهن علی البغاء» مگر از باب سالبه به انتفای موضوع. پس در این دسته از جملات شرطی، حکم در جزاء(1)قابلیت بقا را ندارد تا بحث کنیم که حکم (با رفتن شرط) میماند یا میرود؟
قسم دوم: در موردی است که جزاء عقل توقف به شرط ندارد بلکه شارع یا جاعل دیگر آمده او را متوقف کرده بر یک شرطی که با رفتن شرط هم، حکم و جزاء قابلیت بقا را دارد. مثل «ان کان زید عالما فاکرمه» که وجوب اکرام عقلا متوقف بر عالمیت زید نیست بلکه بدون آنهم قابل بقا هست. و مثل «ان احسن الیک صدیقک فاحسن الیه» که فرض احسان به سوی صدیق، عقلا و خارجا متوقف نیست برفرض صدور احسان از او؛ بلکه شارع آمده متوقف نموده و الا انسان میتواند به صدیق احسان بنماید خواه او احسان بکند یا نکند.
اینگونه از جملات شرطی که با انتفای شرط، جزا قابل بقا هست، مورد بحث ما هستند که آیا جمله شرطی در اینها مفهوم دارد یا نه یعنی دلالت بر انتفاء عند الانتفاء دارد یا نه؟
شخص حکم عبارت است از همان حکمی که در قضیه شرطی انشا شده (که «إن جاءک زید فاکرمه» وجوب اکرام، برفرض آمدن زید). طبیعی حکم عبارت است از مطلق وجوب اکرام در هر حالی از حالات زید؛ که یک فرد از وجوب اکرام، وجوب
1) در جملات فوق با دقت بیشتر مفهوم میشود« فلا یجب اخذ رکابه یا فلا یجب التصدق یا فلا یجب الختان یا فلا یحرم الاکرام» نه اینکه« فلا تأخذ یا فلا تتصدق و ...» باشد چون نفی عند الانتفاء ملاک است نه اثبات حکم جانب مقابل( فلا تغفل) ...( کما قال میرزا در قوانین، ص 175 و اصول الاستنباط).
اکرام برفرض آمدن است؛ فرد دیگرش وجوب اکرام برفرض عالمیت است؛ فرد سومش جواب اکرام برفرض وصول کتاب زید است و ... حال ما که در قضیه شرطی بحث میکنیم که «آیا با انتفای شرط، حکم در جزا هم منتفی میشود یا نه؟»، مراد شخص این حکم منشأ در قضیه شرطی نیست که مقید به حال مجیء است به جهت اینکه شخص این حکم، با نبودن اصل موضوع (که زید باشد) منتفی میشود و با نبودن قیدی از قیود موضوع (که در مثال ما، «مجیء زید» باشد) باز هم منتفی میشود و این انتفا، به حکم عقل است چه جمله شرطی مفهوم داشته باشد و چه نداشته باشد.
نزاع، بر سر سنخ حکم و کلی وجوب اکرام است که آیا با عدم مجیء زید میتوانیم بگوییم وجوب اکرام کلی هم منتفی است یا نمیتوانیم بگوییم؟ منکرین «مفهوم در جمله شرطی» میگویند خیر، نمیتوانیم بگوییم حالا که شرط منتفی شد، کلی وجوب اکرام منتفی است. شاید در واقع ثابت باشد و این کلام نسبت به او ساکت است نفیا و اثباتا متعرض او نیست. ولی قائلین به مفهوم میگویند آری، میتوان گفت حالا که شرط نیست پس اصلا وجوب اکرام برای زید نیست چه عالم باشد یا نباشد؛ وصول کتابش بشود یا نه؛ هاشمی باشد یا نه و ... پس نزاع، در انتفای سنخ حکم است نه شخص آن.
در اینکه «آیا جمله شرطی مفهوم دارد یا ندارد» اقوال بسیاری هست:
عدهای گفتهاند جمله شرطی مفهوم ندارد (و منهم السید المرتضی و السید ابن زهره و الشیخ الحر العاملی و ...).
علامه تفصیلی داده است.
فخر المحققین هم تفصیلی داده است.
شیخ انصاری هم تفصیلی دارد.
لکن مشهور و معروف، همان دو نظر اول است که جناب مظفر آنها را عنوان میکند و میفرماید «جمله شرطی دارای مفهوم است یعنی دلالت میکند بر انتفاء عند الانتفاء». سپس برای اثبات این مدعا، مناط و میزان را در دلالت جمله شرطی بر مفهوم ذکر میکنند.
مقدمتا باید بدانیم:
الف. در منطق گفتهاند قضیه شرطی بر دو قسم است:
لزومی: آن است که ما بین مقدم و تالی، علاقه و ارتباط باشد و حکم شود به اتصال دو نسبت لعلاقة. مثل: ان کانت الشمس طالعة فالنهار موجود.
اتفاقی: آن است که اتصال ما بین مقدم و تالی، تصادفی و اتفاقی باشد لا لعلاقة. مثل:
ان کان زید ناطقا کان الحمار ناهقا.
ب. علاقهای که در قضیه شرطی متصل لزومی وجود دارد. چهار نوع است:
علاقه علیت که مقدم علت است و تالی معلول. مثل: کلما کانت الشمس طالعة کان النهار موجودا.
علاقه معلولیت که مقدم معلول است و تالی علت. مثل: کلما کان النهار موجودا کانت الشمس طالعة.
علاقه تلازم که مقدم و تالی، متلازمین در وجودند و کلاهما معلول علت ثالثیاند. مثل: کلما کان النهار موجودا کان العالم مضیئا، که هر دو، معلول طلوع شمس هستند.
علاقه تضایف که مقدم و تالی، متضایفین باشند. مانند: ان کان زید ابا لعمرو
فعمرو ابن له.
با بیان این دو مقدمه میفرماید:
قضیه شرطی اگر بخواهد دلالت کند بر مفهوم، باید بر سه امر به ترتیب دلالت کند:
باید دلالت کند بر اینکه بین مقدم و تالی، ارتباط و ملازمه وجود دارد. به این معنا که هرکجا احدهما بود، دیگری هم باشد. به عبارت دیگر، قضیه شرطی ما، متصله لزومی باشد نه اتفاقی به جهت اینکه اگر اتفاقی باشد (مثل کلما کان زید ناطقا کان الحمار ناهقا)، قطعا مفهوم ندارد زیرا که با انتفای مقدم، تالی منتفی نمیشود؛ ممکن است زید، ناطق نباشد ولی حمار، ناهق باشد.
علاوه بر اینکه دلالت بر تلازم و ارتباط میکرد، باید دلالت کند بر ترتب تالی بر مقدم و توقف و معلق بودن آن بر مقدم؛ همان گونه که مسبب، مترتب بر سبب است.
البته سبب (در اصطلاح فلاسفه و اهل معقول) یک معنا دارد و آن به معنای علت تامه است که با وجود او، وجود معلول و با عدم او، عدم معلول لازم میآید. ولی در اینجا مراد از سبب، اعم است و شامل هریک از اجزای علت تامه هم میشود که عبارتاند از «مقتضی- شرط- عدم المانع». پس ترتب، اعم است از ترتب مسبب بر سبب؛ یا ترتب مشروط بر شرط؛ یا مقتضا بر مقتضی. حال، دلیل بر اینکه باید ترتب باشد، این است که تالی اگر مترتب و متوقف بر مقدم نباشد، از انتفای شرط، انتفای مشروط و جزا لازم نمیآید بلکه ممکن است شرط نباشد ولی جزا باشد.
و الا اگر دلالت بر انحصار نکند بلکه بدیل و عوضی در عرض آن شرط در کار باشد که «إن جاءک زید او کان عالما فاکرمه» باز هم دلالت بر مفهوم ندارد چون با عدم مجیء زید، آن فرد از وجوب اکرام که مال مجیء زید بود، میرود ولی فرد دیگر از وجوب اکرام که برفرض عالمیت برای زید ثابت میشود، او از بین نمیرود. پس باید سببیت، سببیت منحصره باشد و بدیل نداشته باشد.
حال، دلالت جمله شرطی بر این امور، در مفهوم داشتن لازم و ضروری است به بیانی که ذکر کردیم.
انما الکلام در این است که آیا جمله شرطی، بر این امور سهگانه بالوضع دلالت میکند (یعنی برای هریک از این سه، وضع شده) یا توسط اطلاق و مقدمات حکمت دلالت میکند؟
جناب مظفر میفرماید:
حق آن است که دلالت جمله شرطی بر دو امر اول و دوم، بالوضع است و بر امر سوم، بالاطلاق.
بیان ذلک: اما دلالت جمله شرطی بر ارتباط و ملازمه بین طرفین، به توسط وضع واضع است به دلیل تبادر که وقتی جمله شرطی به طور مطلق و مجردا عن کل قرینة به کار میرود، از آن به ذهن انسان، ملازمه و ارتباط تبادر میکند حالا یا ارتباط تکوینی و حقیقی و یا ارتباط تشریعی و جعلی. و تبادر هم علامت حقیقت بودن است (کما ذکرنا مرارا) اما اختلاف است که دلالت بر تلازم، مال ادات شرط است یا مال هیئت ترکیبی جمله شرطی؟
جناب مظفر میفرماید: این دلالت، مال ادات شرط (به تنهایی) نیست تا شما بگویی «ان» شرطی، با قطعنظر از «فاء» جزائیه، این دلالت را ندارد بلکه این تلازم یا نسبت تلازمیه، از هیئت جمله ترکیبی فهمیده میشود. مجموع جمله شرطی که دارای «ادات شرط، فعل شرط، فاء جزائیه، جزای شرط» است، از رویهمرفتهء اینها ما ارتباط را میفهمیم. اما ادات شرط به تنهایی؛ پس آنها وضع شدهاند برای افاده اینکه مدخولشان (که شرط است) واقع است در موقع فرض و تقدیر.
حال، وقتی که قضیه شرطی حقیقت شد در شرطی لزومی، پس استعمال آن در شرطی اتفاقی مجاز است یعنی در آن جاها ما ادعا میکنیم تلازم را و الا حقیقتا تلازم نیست بلکه تشبیها به متصله لزومی، نامش را قضیه شرطی مینامیم. پس تقسیمی که منطقیها دارند، غلط است که قضیه شرطی، یا لزومی است یا اتفاقی. این، مثل تقسیم اسد است به حیوان مفترس و رجل شجاع؛ و چنین تقسیمی غلط است.
اما دلالت جمله شرطی بر ترتب تالی و مقدم؛ این هم بالوضع است و دلیل آن، تبادر است یعنی از ظاهر جمله شرطی، ترتب فهمیده میشود اما کسی توهم نکند که جمله شرطی، دو بار وضع شده و مشترک لفظی است؛ یکبار وضع شده للتلازم و یکبار للترتب؛ بلکه یکبار وضع شده و آنهم وضع شده برای تلازم مخصوصی که عبارت است از ترتب تالی بر مقدم. دلیل بر اینکه جمله شرطی وضع شده لترتب التالی علی المقدم، تبادر است به جهت اینکه جمله شرطی دلالت بر تعلیق دارد و معنای دیگری غیر از تعلیق و توقف ندارد و معنای تعلیق هم همین ترتب تالی بر مقدم است که اگر مقدم آمد، تالی حتما میآید و لا بد منها و الا فلا. و بر همین اساس، جزء اول را مقدم نامیدهاند چون در رتبه قبل فرض فرض وجود او شده؛ و جزء ثانی را تالی گفتهاند چون به دنبال مقدم متحقق میشود.
پس جمله شرطی دلالت بر ترتب تالی بر مقدم دارد اما جملههای شرطی، در یک تقسیم، دو قسم میشوند: 1. انشائی، 2. اخباری.
جمله شرطی انشائیه: عبارت است از جملات شرطیای که تالی آنها متضمن انشای حکمی از احکام شرعی باشند چون مولی در مقام انشای حکم، گاهی حکمی را به نحو مطلق و بیقید و شرط انشا میکند (مثلا میگوید: صل) و گاهی به نحو مشروط و معلق بر امری انشا میکند (مثلا میگوید: اذا دخل الوقت فصل). ما نحن فیه، از این قسم ثانی است. حال، آن حکمی که در جمله شرطی انشائیه انشا میشود، لا فرق که حکم وضعی باشد، مثل: العصیر العنبی اذا غلا و لم یذهب ثلثاه یکون متنجسا؛ یا مثل: الماء اذا بلغ کرا لا ینجسه شیء. یا حکم تکلیفی باشد، مثل: إن جاءک زید فاکرمه، که وجوب اکرام، حکم تکلیفی است.
در هر حال، اینگونه از جملات شرطی، به منطوقشان، دلالت میکنند بر معلق بودن حکمی که در جزا آمده برآن شرطی که در مقدم ذکر شده. و به مفهومشان (اگر دارای مفهوم باشند) دلالت میکنند بر اینکه اگر این شرط نبود، آن حکم هم نابود است که سابقا هم گفتیم مشهور علماء میگویند اصل وجوب، در جمله شرطی، مقید است و قید، قید هیئت است نه ماده (فراجع).
جمله شرطی اخباریه: آن است که تالی آنها متضمن حکایت از یک واقعیتی و اخبار از یک امری باشد اما مخبر در مقام اخبار، گاهی به طور حتم و جزم اخبار میکند (مثلا میگوید: زید آمد، بکر مرد و ...) و گاهی به نحو معلق اخبار میکند (مثلا میگوید: اگر شما به منزل ما بیایی، ما هم به منزل شما خواهیم آمد). حال، در جملات شرطی خبری، دو مقام از بحث وجود دارد:
مقام ثبوت و واقع و خارج که محکی عنه است.
مقام اثبات و اخبار و حکایت از آن واقعیت.
به حسب مقام حکایت و اخبار، همیشه و همه جا حکایت تالی، معلق بر مقدم و مترتب بر او است اما به حسب واقع و خارج، چهار صورت دارد:
گاهی در واقع هم (مثل مقام حکایت) تالی، مترتب بر مقدم است. مثل: علت و معلول، ان کانت الشمس طالعة فالنهار موجود.
گاهی در واقع، قصه به عکس است. یعنی مقدم، مترتب بر تالی است و تالی، مترتب علیه است. مثل اینکه تالی، علت وجود مقدم است (عکس مثال بالا).
و گاهی در واقع، مقدم و تالی، متلازمان هستند و هر دو، معلول علت ثالثهاند و ترتبی بر یکدیگر ندارند. مثل ان کانت النهار موجودا کان العالم مضیئا (که هر دو، معلول طلوع شمساند).
و گاهی در واقع، مقدم و تالی، متضایفان هستند. مثل: ابوت و بنوت در ان کان زید ابا لعمرو فالعمرو ابن له.
اما دلالت جمله شرطی بر اینکه این شرط، شرط منحصر و سبب منحصر است و جانشین ندارد، این دلالت، به توسط اطلاق و مقدمات حکمت است.
معنای انحصار این است که شرطی که در قضیه شرطی ذکر شده، اولا تمام السبب است نه جزء السبب که جزء دیگری هم همراه او باشد؛ و ثانیا یگانه سبب است و سبب مستقل دیگری در عرض او نیست که بتواند جانشین او شود و اثر بر او بار شود.
حال، دلالت جمله شرطی بر این معنا، به توسط اطلاق است. یعنی مولی در مقام بیان بوده؛ اگر سبب دیگری در کار بود که این حکم بر او هم مترتب شود، بر مولی بود
که بیان کند یا «او» عاطفه قید بیاورد که «إن جاءک زید او کان عالما فاکرمه». و نیز اگر سبب مذکور، جزء سبب بود و جزء دیگری هم در کار بود که مصلحت در جمع بینهما بود، بر مولی بود که بگوید «ان کان زید عالما و کان هاشمیا فاکرمه» با «واو» عاطفه بیاورد. پس، هریک از این دو، محتاج به بیان زاید است و چون در مقام بیان، این قید زاید را نیاورده است، به اطلاق کلامش تمسک میکنیم و میگوییم:
معلوم میشود مصلحت بر وجود همین سبب مترتب است و سبب دیگری نیست که مصلحت بر او مترتب شود و یا جزء دیگری نیست که مصلحت بر مجموع مترتب شود و الا مولای حکیم آن را بیان میکرد.
تنظیر: ما نحن فیه، نظیر ظهور صیغه افعل است در وجوب عینی و وجوب تعیینی. در آنجا گفتیم کفائی بودن، محتاج به بیان زاید است. تخییری بودن، محتاج به بیان زاید است. و اگر مولای حکیم، در مقام بیان، صیغه افعل را مطلق آورد، از اطلاق کلام، عینیت و تعیینیت استفاده میشود. در ما نحن فیه هم همین را میگوییم.
نتیجه: جملات شرطی، با قطعنظر از قرائن، ظهور در مفهوم دارند با توجه به دلالتشان بر سه امر مذکور؛ مگر قرینه صارفهای در کلام باشد. مثل «ان کان هذا انسانا کان حیوانا» که قبلا بیان کردیم. و مگر جملات شرطیای که در مقام بیان موضوع باشد. مثل «ان رزقت ولدا فاختنه». که اینها دلالت بر مفهوم ندارند.
شاهد: بعد از بیان مطالب اصلی، در پایان، مشاهدی و مؤیدی بر گفتار خود میآورند و آن، روایت ابی بصیر است که میگوید: امام صادق پرسیدم: گوسفندی را ذبح کردند و دست و پایش را حرکت نداد و خونهای غلیظ و لختهای از گلوی او بیرون ریخت. آیا حلال است یا نه؟ امام فرمود: لا تأکل. سپس استدلال کرد به کلام علی علیه السّلام که حضرت امیر فرمود: اذا رکضت الرجل او طرفت العین فکل. مفهومش این است که، اذا لم ترکض الرجل و لم تطرف العین فلا تأکل. امام صادق که فرمود: لا تأکل، به این مفهوم جمله شرطی استدلال نمود.
بحث اصلی ما تمام شد. اینک وارد یک بحث فرعی میشویم و آن اینکه:
گاهی جمله شرطی، یک جمله است.
گاهی متعدد است یعنی دو جمله و یا بالاتر.
آنجا که متعدد باشد.
گاهی شرطها و جزاها همه متعدد و متفاوتند.
گاهی جزاها متفاوت و شرطها متحدند.
و گاهی شرطها متعدد و جزا واحد است.
الآن بحث ما در همین شق رابع است. پس میگوییم:
هرگاه دو جمله شرطی (یا بیشتر) وارد شود که شرطها متعدد باشد ولی جزاء واحد باشد، این خود دو صورت دارد:
گاهی جزاء قابل تکرار نیست. مثل اینکه در روایات آمده: اذا خفی الاذان فقصر و اذا خفیت الجدران فقصر. شرطها یکی خفای اذان است و یکی خفای جدران است ولی جزای هر دو «فقصر» است و این جزا هم قابل تکرار نیست به جهت اینکه صرف الوجود طبیعت صلاة قصر مطلوب است و صرف الشیء لا یتثنی و لا یتکرر، قابل تکرار نیست؛ یعنی امتثالا و به قصد قربت، تکرار ندارد و الا میتوان دو بار انجام داد که اگر بار ثانی به قصد قربت باشد، بدعت است و اگر بیقصد باشد، لغو است و عبث.
و گاهی جزا قابل تکرار است. مثل اینکه فرموده باشد: اذا اجنبت فاغتسل و اذا مست میتا فاغتسل. که جزا (که اغتسال است) قابل تکرار است و میتوان دو بار انجام داد که هر دو امتثال باشد.
اما قسم اول: از آنجا که جزا قابل تکرار نیست، اگر جمله شرطی در اینگونه موارد دارای مفهوم باشد، ما بین دو جمله شرطی تعارض واقع میشود اما تعارض، ما بین منطوق هرکدام با مفهوم دیگری است؛ به این بیان که جمله اول، مفهومش میشود اذا لم یخف الاذان فلا یجب القصر سواء خفیت الجدر ان ام لا. ولی منطوق جمله ثانیه میگوید اذا خفیت الجدران فقصر.
تعارض به نحو عام و خاص مطلق متقابلا مفهوم جمله ثانیه میشود: اذا لم تخف الجدران فلا یجب القصر سواء خفی الاذان ام لا و منطوق جمله اولی میگوید: اذا
خفی الاذان فقصر. باز تعارض میکنند و چون تعارض در میگیرد، ناگزیر هستیم در این دو جمله شرطی، یکی از دو تصرف و اصلاحیه را انجام دهیم.
هر جمله شرطیای دارای دو ظهور است؛ یک ظهور از ناحیه شرط در جمله شرطی؛ و یک ظهور از ناحیه جزا در آن.
ظهور جزا، در بحث بعدی خواهد آمد.
اما از ناحیه شرط، باز دو ظهور و دلالت دارد؛ یکی اینکه ظهور در استقلال در سببیت دارد؛ یعنی ظاهر این شرط مذکور در جمله شرطی آن است که مستقلا همین شرط، سببیت دارد و به عبارت دیگر، تمام السبب، همین است نه اینکه این شرط، جزء سبب باشد و جزء دیگری هم بوده که مصلحت حکم در جزا، بر هر دو مترتب بوده و مولای حکیم آن را ذکر نکرده. و دیگر اینکه ظهور در انحصار در سببیت دارد یعنی ظاهر شرط مذکور در جمله آن است که منحصرا همین شرط سببیت دارد و یگانه سبب همین است و شرط دیگری نیست که بتواند جانشین این شرط شود و مصلحت حکم بر او هم بار شود و مولای حکیم او را بیان نکرده باشد. و این دو ظهور مذکور (یعنی ظهور در استقلال و ظهور در انحصار) هر دو از ناحیه اطلاق کلام و به توسط مقدمات حکمت دانسته میشود کما ذکرنا در اول همین مبحث، ظهور اول، مقابلش تقیید به «واو» است و ظهور دوم، مقابلش تقیید به «او» است.
با توجه به این مقدمه، میگوییم:
ما به منظور رفع تعارض ما بین منطوق هریک از دو جمله شرطی با مفهوم جمله دیگر، ناگزیر هستیم در یکی از این دو ظهور تصرف کنیم و دست از احد الظهورین برداریم:
خفای اذان و یکی خفای جدران که کأن چنین گفته اذا خفی الاذان و الجدران معا فقصر. آنگاه وقتی که شرط، مرکب شد از دو امر، قانون مرکب این است که: المرکب ینتفی بانتفاء احد اجزائه. پس اگر هر دو جزء باهم نبودند، حکم در جزا منتفی میشود و اگر احدهما هم نبود، باز حکم منتفی میشود عند انتفای همان.
گاهی جامع ماهوی و حقیقی است. کالانسان.
گاهی جامع انتزاعی است. کاحد الامرین او الامور او الاشیاء.
گاهی جامع عرفی است که عرف قدر جامع درست میکند. مثل عنوان حیوان که عرفا جامع بین افراد خودش ماعدای انسان است. در ما نحن فیه، شاید آن جامع حد الترخص باشد که جامع ما بین خفای اذان و جدران است کأن گفته شده: اذا بلغ حد الترخص یجب علیه القصر. که حد ترخص، دو مصداق دارد؛ یکی خفاء الاذان و یکی خفاء الجدران.
حال، امر دایر است بین رفع ید از یکی از دو ظهور مذکور، در این صورت، کدام یک از این دو تصرف اولویت دارد؟ آیا رفع ید از ظهور اولی و حفظ ظهور ثانی اولی است یا بالعکس؟
در مسئله دو نظریه وجود دارد:
جمعی برآناند که رفع ید از ظهور اولی اولویت دارد.
جمعی برآناند که رفع ید از ظهور دومی اولی است.
جناب مظفر در یک تجزیه و تحلیل علمی اثبات میکنند که رفع ید از ظهور دوم اولی است و میفرماید: اولی آن است که ما از ظهور شرطین در انحصار، رفع ید کنیم
نه از ظهور در استقلال؛ به جهت اینکه ظهور در انحصار، منشأ تعارض است و ما باید ریشه تعارض را بزنیم. اما ظهور در استقلال، منشأ تعارض نیست.
بیان ذلک: به مجرد اینکه هریک از دو شرط دلالت بر استقلال در شرطیت داشته باشند برای کلام ظهوری در مفهوم پیدا نمیشود تا تعارض بین منطوق و مفهوم واقع شود بلکه ظهور در استقلال همینقدر دلالت میکند که هریک از این دو شرط که یافت شوند، وجوب قصر ثابت میگردد و بیش از این دلالتی ندارد. اما ظهور در انحصار است که منشأ شده برای مفهوم داشتن هریک از دو جمله؛ و آنگاه ظهور در مفهوم منشأ شده للتعارض بین المنطوق مع المفهوم. پس باید از ظهور در انحصار رفع ید کنیم و بگوییم که این حصری که از ظاهر شرط فهمیده میشود، حصر حقیقی نیست که فقط وجوب اکرام معلق بر مجیء باشد یا فقط وجوب قصر معلق بر خفای اذان یا خفای جدران باشد بلکه حصر اضافی است یعنی بالنسبة که به غیر خفای اذان و جدران این حصر هست که امر دیگر میزان وجوب قصر بر مسافر نیست اما بالنسبة به خود این دو مورد، حصری در کار نیست. پس، از ظهور در انحصار رفع ید میکنیم و میگوییم: اذا خفی الاذان او خفیت الجدران فقصر. اما نسبت به ظهور در استقلال کاری نداریم.
حال وقتی که ظهور در استقلال محفوظ ماند، نتیجهاش آن است که هرکجا یکی از آن دو شرط مذکور تحقق یافت، حکم هم تحقق مییابد و هرکجا دو تا با هم متحقق شدند.
گاهی متعاقبا موجود میشوند. مثلا اول خفای اذان میشود و سپس خفای جدران او بالعکس. در این صورت، هرکدام که جلوتر متحقق شده، او تأثیر در حکم میگذارد و دیگری وجودش کالعدم است.
و گاهی همزمان باهم موجود میشوند. در این صورت، هر دو، دست در دست یکدیگر اثر میگذارند و به منزله سبب واحد میگردند. به جهت اینکه فرض این است که جزا قابل تکرار نیست و الا اگر قابل تکرار بود، اینها به منزله سبب واحده نبودند بلکه دو مؤثر بود و اثر میطلبید.
اما قسم ثانی (یعنی آنجا که شرط متعدد باشد و جزا واحد، و این جزای واحد قابل تکرار هم باشد) خودش منقسم میشود به دو صورت:
از راه دلیل خاص به دست آوردهایم که هریک از دو شرط مذکور جزء سبب هستند و هیچکدام استقلال ندارند. مثل اذا توضأت فصل و اذا استقبلت الی القبلة فصل و اذا سترت فصل و ... در این صورت، بلااشکال، جزا واحد است و این جزای واحد، در نزد حصول همه آن شرطها حاصل میشود و لا غیر.
از یک دلیل مستقل یا از ظاهر همین دو جمله شرطی به دست آوردهایم که هرکدام از این دو شرط مذکور، تمام السبب هستند و استقلال در سببیت دارند نه اینکه جزء السبب باشند. در چنین موردی بحث میکنیم که اگر چنانچه اتفاقا و تصادفا هر دو شرط با هم و در وقت واحد یا پشت سرهم موجود شدند، چه باید کرد؟
و وظیفه چیست؟
در اینجا در دو مقام بحث میکنیم:
مقتضای قاعده و اصل اولی چیست؟
مقتضای اصل عملی چیست؟
در مقام اول هم، در دو مقام بحث میکنیم:
تداخل اسباب یا شرطها.
تداخل مسببات یا مشروطها.
اما تداخل اسباب: در صورتی که هر دو شرط باهم یافت شوند آیا مقتضای قاعده تداخل اسباب است (مثل باب وضو)؛ یا خیر (مثل باب صلاة).
معنای تداخل اسباب: اجتماع اسباب متعدد، در تأثیر در مسبب واحد و اثر واحد است. جناب مظفر میفرماید: در بعض موارد، دلیل خاص بر تداخل اسباب داریم مثل «باب وضو» که روایت گفته: «لا ینقض الوضوء الا الحدث او البول ...» که وصف نقض، تکرار بردار نیست. و مثل «قتل زید» که اگر زنای محصنه کرد، باید کشته شود؛ اگر لواط کرد؛ هکذا؛ و اگر مسلمانی را عمدا کشت، هکذا. حال اگر هر سه کار را کرد،
تداخل میکنند چون قتل زید، یکبار تحقق مییابد و لا غیر. و در بعض موارد، دلیل خاص داریم بر عدم تداخل مثل «باب صلاة» که «اذا دخل الوقت فصل. اذا خسف القمر فصل. و اذا زلزلت الارض فصل. اذا نذرت فصل و ... که برای هر شرطی، صلاة جداگانهای لازم است.
و گاهی نه دلیل بر تداخل داریم و نه برای عدم تداخل. مثل اینکه دلیل میگوید اگر در ماه رمضان با همسرت مواقعه نمودی. کفاره بده. حال، شخصی در یک روز ماه رمضان، دو یا چند بار مواقعه نمود؛ آیا اسباب، تداخل میکنند و یک کفاره لازم است یا خیر، کفارههای متعدد به تعداد جماعها؟ چنین صورتی، مورد بحث است میان علما که آیا مقتضای قاعده، تداخل اسباب است یا عدم تداخل آنها؟
اکثر علمای اصول فرمودهاند: «مقتضای قاعده، عدم تداخل اسباب است» و بعضی از اصولیان (مثل محقق خوانساری، در مشارق الشموس) فرموده «قاعده، تداخل اسباب است» و بعضی دیگر هم تفصیلاتی دارند.
جناب مظفر میفرماید: به نظر من، حق با اکثریت است یعنی مقتضای قاعده، عدم تداخل اسباب است.
بیان ذلک: هریک از دو جمله شرطی دارای دو ظهور است (منحصر به این دو نیست ولی این دو، مربوط به ما نحن فیه است):
ظهور شرط در جمله شرطی در استقلال به سببیت؛ که این ظهور، به توسط اطلاق و مقدمات حکمت ثابت میگردد. این ظهور، خواهان آن است که به تعداد شرطها، جزا هم باید متعدد شود چون هر شرط، مستقل در تأثیر است و جزا هم قابل تکرار است در نتیجه، مقتضای قاعده، عدم تداخل اسباب است.
تعلق بگیرد زیرا که صرف الوجود به اولین وجود موجود میشود و قابل ایجاد به دو وجود نیست؛ پس تاب تحمل دو حکم را ندارد؛ اگر دو حکم شد، یقینا حکم ثانی، به وجود ثانی طبیعت تعلق میگیرد نه صرف الوجود. لذا قبلا گفتیم: الامر بشیء مرتین برای تأکید است نه تأسیس چون صرف الوجود تاب تحمل دو حکم را ندارد. پس جزا ظهور در صرف الوجود دارد و این ظهور، خواهان آن است که اگر اسباب متعدد یکجا جمع شدند، همگی یک اجزا و یک حکم بیشتر ندارند؛ در نتیجه، مقتضای قاعده و دلیل، تداخل اسباب است.
با توجه به اینکه ظهور شرط، خواهان عدم تداخل است و ظهور جزاخواهان تداخل، تنافی و تعارض در میگیرد ما بین ظهور شرط و ظهور جزا. حال چه باید کرد؟ آیا ظهور شرط را مقدم بداریم بر ظهور جزا و قائل به عدم تداخل شویم؟ یا اینکه ظهور جزا را مقدم بداریم بر ظهور شرط و قائل به تداخل اسباب شویم؟
اذا دار الامر بین تقدیم احد الظهورین و رفع الید عن الظهور الآخر فایهما اولی بالتقدیم من الآخر؟
جناب مظفر میفرماید:
به عقیده من، بهتر آن است که ظهور شرط را بر ظهور جزا مقدم بداریم.
دلیل مطلب آن است که جزا، در قضیه شرطی، معلق بر شرط و مترتب و متوقف بر او است؛ پس شرط، در رتبه سابقه و جزا در رتبه لا حقه است.
پس جزا تابع شرط است هم ثبوتا و به حسب واقع چون در واقع تا مولی فرض وجود را شرط نکند، این حکم مصلحت پیدا نمیکند و هم اثباتا یعنی به حسب مقام بیان و اظهار حکم که باز جزا تابع بر شرط گردیده و وقتی تابع شد، پس متبوع هر حکمی داشت، تابع هم دارد. پس اگر شرط متعدد بود، جزا هم متعدد خواهد شد و اگر شرط واحد بود، جزا هم واحد است و چون در ما نحن فیه شرطها متعدد هستند، چون هرکدام ظهور در استقلال در شرطیت دارند، پس جزا هم باید متعدد باشد و آنگاه نوبت به ظهور جزا در صرف الوجود نمیرسد. به عبارت دیگر، این دو ظهور، در عرض هم نیستند تا تنافی و تعارض پیدا شود بلکه ظهور شرط، در رتبه
متقدمه و ظهور جزا در رتبه متأخره است و در رتبه قبلی، ظهور شرط در تعدد مستقر شد آنگاه نوبت به ظهور جزا در وحدت مطلوب و صرف الوجود نمیرسد. به عبارت دیگر، ظهور شرط، ظهور جزا را برمیدارد و نابود میسازد و وقتی جزا ظهور در وحدت مطلوب پیدا میکند که ظهور شرط در تعداد، در اثر تنافی با امر دیگری که هم عرض او است، سقوط کند و از بین برود و یا از ابتدا فرض کنیم که شرط، ظهوری در تعدد ندارد و الا با وجود ظهور در تعدد، نوبت به ظهور در وحدت مطلوب نمیرسد.
نتیجه مقام اول: مقتضای قاعده اولیه، عدم تداخل اسباب است و هو مذهب اساطین العلماء.
مقام ثانی، مربوط به تداخل مسببات است.
تداخل مسببات، عبارت است از اکتفا نمودن به فعل واحد در مقام امتثال تکالیف متعدد. این بحث، متفرع بر بحث قبل است و وقتی موضوعیت دارد که در مسأله قبل، قائل به عدم تداخل اسباب شویم و الا اگر آنجا قائل به تداخل شویم، دیگر نوبت به این بحث نمیرسد.
فرقها: در تداخل اسباب، از اول، چند تکلیف به دوش مکلف نمیآید بلکه یک تکلیف میآید و یک امتثال میطلبد. ولی در تداخل مسببات، از اول، تکالیف متعدد بر دوش مکلف آمده ولی میخواهد با یک عمل، همه را امتثال کند.
حال، بحث در این است که پس از قول به اینکه اسباب تداخل نمیکنند، آیا مسببات متعدد تداخل میکنند یا نه؟ یعنی آیا مکلف در مقام امتثال میتواند به یک عمل اکتفا نماید یا باید به تعدد اسباب، امتثالات متعدد داشته باشد؟
گاهی مسببات، هم در اسم و هم در مسمی و حقیقت، متفاوت هستند. مثلا یکی صلاة است؛ یکی غسل است؛ یکی صوم؛ و در این صورت، احدی قائل به تداخل نشده و اساسا تداخل مفهومی ندارد.
و گاهی مسببات، در اسم مشترکاند ولی در مسمی و حقیقت، متفاوتاند. مثلا همه صلاتاند ولی یک صلاة الآیات است و یکی صلاة المیت است و یکی صلاة یومیّه که کاملا متفاوتاند از هم دیگر. در این صورت هم، تداخل در مسببات معنا ندارد.
و گاهی مسببات، هم در اسم و هم در ماهیت و مسمی مشترکاند. مثل: غسل جنابت، مس میت، نذر و ... که همه نامشان غسل است و همه کیفیت و حقیقتشان یکسان است. این قسم، مورد بحث است که آیا مسببات تداخل میکنند یا نمیکنند؟
یعنی اگر جنابت، مس میت، نذر و ... پیدا شد، آیا یک غسل انجام بدهم صحیح است و مجزی از همه آن اسباب است یا خیر، باید تکرار کنم؟
جناب مظفر میفرماید: همان گونه که در مقام اول (یعنی مقام تداخل اسباب) قائل به عدم تداخل شدیم، در این مقام ثانی هم میگوییم مقتضای قاعده، عدم تداخل مسببات است. به بیان بهتر: گاهی دلیل خاص داریم بر عدم تداخل مسببات (فهو المطلوب).
و گاهی دلیل خاص دلالت میکند بر تداخل مسببات. مثل باب غسل جنابت که در روایات وارد شده که یک غسل (به نیت جنابت) مجزی است از سایر اغسال و یا از چندین جنابت. در این دو صورت، تابع دلیل هستیم.
و گاهی دلیل خاص بر تداخل مسببات نداریم. مثل باب افطار ماه رمضان که دلیل نداریم که بشود به یک کفاره اکتفا کند یا نکند. اینجا مورد بحث است و به نظر ما، مقتضای قاعده، عدم تداخل مسببات است یعنی نمیشود به عمل واحد در مقام امتثال اکتفا کرد به جهت اینکه فرض این است که سببها تداخل نکردهاند و مستقلا خواهان جزا هستند؛ پس به تعداد هر شرطی، میباید جزایی را تحویل مولی بدهم و حق ندارم به فعل واحد اکتفا کنم الا در مواردی که به دلیل خاص ثابت شده است.
فقط یک صورت، از این قاعده مستثناست و آن صورتی است که ما بین دو واجب عموم و خصوص من وجه باشد و دلیل هرکدام از دو واجب هم، نسبت به ماده اجتماع، مطلق باشد و باطلاقه شامل آنجا هم بشود. اینجا مسببات تداخل میکنند و میشود به فعل واحد اکتفا کرد. مثل اینکه اول فرمود: «تصدق علی مسکین». و سپس
فرمود «تصدق علی ابن سبیل». حال، در خارج، شخص واحدی جامع هر دو عنوان بود یعنی هم فقیر بود و هم ابن سبیل. در اینجا عبد اگر تنها بر چنین شخصی تصدق کند، هر دو تکلیف را امتثال نموده با عمل واحد؛ و الا در سایر موارد، امتثالات متعدد لازم است و لا یجوز الاکتفاء بفعل واحد.
تا به حال روشن شد که مقتضای قاعده، هم در مسأله تداخل اسباب و هم تداخل مسببات، عبارت است از عدم تداخل، حالا اگر کسی نتوانست از این راه به نتیجه برسد، مثلا به نظر او ظهور شرط و جزا متعارض بودند و هر دو سقوط کردند و نتوانست تداخل یا عدم تداخل اسباب را بگوید و هکذا در مسببات، و مردد و معطل و متحیر ماند، میخواهیم ببینیم مقتضای اصل عملی در دو مسئله چیست؟
میفرماید: هرکجا شک و تردید پیدا کنیم در تداخل اسباب، میگوییم مقتضای اصل عملی، تداخل است به جهت اینکه این دو سبب یقینا یک مسبب و تکلیف را بر دوش ما آوردهاند (چه تداخل بکنند و چه نکنند). حال، شک داریم که آیا تکلیف دیگری هم بر دوش ما آوردند یا نه؟ تمسک میکنیم به اصل برائت چون شک در تکلیف زاید مستقل داریم و جای اصل برائت است پس تکلیف زاید نیاوردند و هذا معنای تداخل اسباب است.
و هرکجا شک در تداخل مسببات کنیم، میگوییم مقتضای اصل عملی، عدم تداخل مسببات است به دلیل اینکه پس از اینکه اسباب، متعدد بودند و با یکدیگر تداخل نکردند، پس به تعداد این اسباب، تکالیف متعدد بر دوش ما آمد. حال، یکبار ما این عمل را انجام دادیم، شک میکنیم که آیا آن تکالیف متعددی که بر دوش ما آمده بود، ساقط شد یا نه؟ مقتضای قاعده، اشتغال است یعنی احتیاط کردن. چون اشتغال یقینی آمده، من باید کاری بکنم که فراغت یقینیه پیدا کنم و آنهم به این است که تکالیف متعدد را چند بار امتثال کنم و به یکبار اکتفا نکنم.
بنا بر عدم تداخل اسباب و مسببات، لا بد من ایجاد الجزاء متعددا بتعداد الاسباب و لا
یجوز الاکتفاء بفعل واحد. و بنا بر تداخل اسباب، لا یجوز ایجاد الجزاء متعددا. چون اشتغال ذمه یقینی به بیش از یک عمل ندارد، پس ما زاد تشریع است و حرام، اگر به قصد امتثال باشد و الا لغو و عبث است. و بنا بر تداخل مسببات، یجوز له الاکتفاء بفعل واحد او الاتیان بالجزاء متعددا بتعدد الشرط.
قسم دوم از اقسام مفهوم مخالفت، مفهوم وصف است.
اگر موصوفی مقید شد به یک وصفی و سپس حکمی برای آن موصوف و موضوع ثابت شد، این جمله، به منطوقش دلالت میکند بر ثبوت این حکم برای این موضوع در هنگام وجود این وصف. اما آیا به مفهومش دلالت میکند بر انتفای حکم از این موصوف به هنگام انتفای آن وصف یا خیر؟ مثلا در حدیث آمده: فی الغنم السائمة زکاة. حکم زکات جعل شده بر غنمی که سائمه و بیابانچر باشد؛ آیا دلالت دارد که پس در غنم غیر سائمه (یعنی معلوفه، که از علوفه منزل استفاده میکند) زکات نباشد یا دلالت نمیکند؟
پس از بیان عنوان بحث، باید ببینیم که وصف مورد بحث ما چه ویژگیهایی را باید دارا باشد؟ میفرماید: وصف مورد بحث، دارای سه ویژگی است:
وصف در اصطلاح نحویین، خصوص نعت را شامل میشود.
اما وصف، عند الاصولیین، عبارت است از هر قیدی که عارض بر موضوع شود و صلاحیت داشته باشد که موضوع را قید بزند و دایره موضوع را کوچک کند و قدری دامنه اطلاق او را برچیند، خواه در اصطلاح نحویین به آن نعت گویند و یا نعت نگویند. پس وصف اصولی شامل میگردد امور ذیل را:
الف. «نعت» نحوی را. مثل اکرم انسانا عالما. یا اطعم مسکینا عادلا.
ب. «حال» به اصطلاح نحوی را. مثل جئنی بزید راکبا. جاءنی زید ماشیا.
ج. «تمییز» به اصطلاح نحوی را. مثل جئنی برطل زیتا. اشتعل الرأس شیبا.
د. «ظرف» به اصطلاح نحوی را. مثل اکرم زیدا یوم الجمعة. رأیت زیدا یوم الجمعة.
ه «جار و مجرور» به اصطلاح نحوی را. مثل اکرم زیدا فی المدرسة. رأیت زیدا فی السوق.
السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما و مانند: الزَّانِیَةُ وَ الزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ و ...
و سر اینکه وصف باید موصوفش در کلام ذکر شده باشد، این است که اگر جمله وصفی بخواهد دلالت بر مفهوم بنماید، باید موضوع و موصوفی باشد که در هر دو حالت (یعنی در حال وجود وصف و عدم وصف) ثابت باشد تا ما بحث کنیم که آیا با انتفای این وصف باز هم حکم برای موصوف بدون وصف ثابت است یا خیر (البته مراد طبیعی الحکم است). اما اگر تمام الموضوع خود وصف بود، دیگر با رفتن وصف، موضوعی نیست تا ما بحث کنیم که مفهوم دارد یا ندارد مگر از باب سالبه به انتفای موضوع.
انسان و متعجب.
و گاهی نسبت عموم و خصوص مطلق است اما به این صورت که موصوف اعم است و وصف اخص. مانند: انسان و عالم.
و گاهی باز هم نسبت عموم و خصوص مطلق است ولی به عکس صورت قبلی یعنی موصوف اخص و وصف اعم است. مانند انسان و ماشی.
و گاهی نسبت عموم و خصوص من وجه است که یک ماده اجتماع و دو ماده افتراق دارند. مانند: غنم و سائمة؛ که بعض الغنم سائمة و بعض الغنم لیس بسائمة
و بعض السائمة لیس بغنم.
حال، بحث ما در اینجا درباره دو قسم از این چهار قسم است:
وصف اخص مطلق از موصوف باشد.
وصف اخص من وجه از موصوف باشد.
اما دو قسم دیگر (که وصف مساوی با موصوف یا اعم از موصوف باشد) از محل بحث خارج است چون در آن دو صورت، تقیید موصوف به وصف موجب تضییق و کوچک شدن دایره موضوع نمیشود تا بحث کنیم که با انتفای وصف و بقای موصوف، حکم باقی است یا نه؛ بلکه در آن دو صورت، با رفتن وصف، موصوف هم میرود و جای بحث نیست. پس تنها در دو صورت مورد بحث است. از این دو صورت هم، آنجا که وصف اخص مطلق باشد قدر متیقن، همین قسم است که مسلما داخل محل بحث هست اما آنجا که عام و خاص من وجه باشند (مثل غنم و سائمه) اینجا ماده اجتماع، از منطوق کلام، حکمش فهمیده میشود. اما دو ماده افتراق:
افتراق از ناحیه موصوف باشد یعنی موصوف باشد و وصف نباشد. مثل اینکه غنم باشد ولی سائمه نباشد بلکه معلوفه باشد.
افتراق از ناحیه وصف باشد یعنی سائمه باشد ولی غنم نباشد بلکه ابل باشد.
اینجا اختلاف است که آیا هر دو مورد داخل در بحث است یا تنها مورد اول؟
مشهور علمای شیعه گفتهاند: در جایی که نسبت بین وصف و موصوف عموم و خصوص من وجه باشد، تنها در مورد افتراق موصوف از وصف این بحث جاری میشود به اینکه غنم باشد ولی سائمه نباشد. اینجا بحث میکنیم که آیا به انتفای بحث، سنخ الحکم و طبیعی الحکم از این موصوف منتفی است یا خیر؟ اما جایی که افتراق از ناحیه وصف باشد (یعنی سائمه باشد ولی غنم نباشد مثل ابل سائمه) این از محل بحث خارج است و جمله «فی الغنم السائمة زکاة» کاری به موضوع دیگر (که ابل باشد چه سائمه و چه معلوفه) ندارد، به دلیل اینکه موضوع واحد باید در منطوق و مفهوم، هر دو، محفوظ باشد که در منطوق، حکمی برای او اثبات شده و در مفهوم، آن حکم از او نفی میشود او بالعکس. اما اگر خود موصوف و موضوع منتفی شود،
خارج از بحث است. اختلاف مفهوم و منطوق فقط باید به ایجاب و سلب باشد ولی خود موضوع، در هر دو، یکی است.
اما بعض الشافعیة گفتهاند: در عام من وجه، همانطوری که ماده افتراق از جانب موصوف داخل در بحث بود، همچنین ماده افتراق از جانب وصف هم داخل محل بحث است. و گفتهاند: قضیه مذکوره مفهومش آن است که غیر سائمه زکات ندارد، خواه ابل باشد و خواه غنم؛ و از همین جمله ثابت کردهاند که پس ابل معلوفه زکات ندارد (استدلالی هم دارند که میرزای قمی در قوانین الاصول آورده است).
این سخن شافعیه باطل است چون ابل موضوع دیگری است و غنم موضوع دیگر؛ و جمله «فی الغنم السائمة» متعرض سایر موضوعات نفیا یا اثباتا نیست.
پس از بیان این مقدمه طولانی، حال میپردازیم به بیان اقوال و نظریات در باب مفهوم وصف. میفرماید: گاهی به دلیل خاص و قرائن مخصوص ثابت شده که جمله وصفی دلالت بر مفهوم دارد یعنی دلالت میکند بر انتفای حکم عند انتفای وصف.
مثل «مطل الغنی ظلم» که قرینهاش تناسب حکم و موضوع است و در درس بعدی توضیح خواهیم داد.
و گاهی به قرائن خاصی ثابت شده که جمله وصفی مفهوم ندارد. مثل مواردی که وصف دارد، در مورد غالب باشد یعنی وصف آمده برای بیان اکثر و اغلب افراد این موضوع ولی حکم دایر مدار این وصف نیست وجودا و عدما تا مفهوم داشته باشد یعنی با نبود وصف، حکم نابود میشود، مثل آیه 23 از سوره نساء. در این آیه، خداوند متعال، زنانی را که ازدواج با آنان حرام است، بیان میکند و آنها را دو دسته میکند:
محرمات نسبی. مثل: مادر، خواهر، عمه، خاله و ...
محرمات سببی. مثل: مادرزن، خواهرزن، مادر رضاعی و ...
حال، یکی از کسانی که ازدواج با آنان حرام است، عبارت است از:
وَ رَبائِبُکُمُ اللَّاتِی فِی حُجُورِکُمْ مِنْ نِسائِکُمُ اللَّاتِی دَخَلْتُمْ بِهِنَ.
در این آیه، موضوع، «ربائب» است؛ وصف، اللَّاتِی فِی حُجُورِکُمْ است؛ و حکم، «حرمت ازدواج» است. اینگونه از وصفها مفهوم ندارد یعنی دلالت نمیکند بر انتفای حکم حرمت از آن ربیبههایی که در دامان این شوهر جدید بزرگ نشده و تربیت نیافتهاند. چون این وصف بیانگر غالب افراد است یعنی میخواهد بگوید:
غالبا دخترانی که مادرانشان تن به ازدواج مجدد میدهند در سنین کودکی هستند و در دامان شوهر جدید پرورش مییابند، همانند دختران خود این مرد، و الا ربما یمکن دختری باشد از شوهر قبلی که رشیده باشد و در حجر زوج جدید بزرگ نشده باشد. در حقیقت، این وصف را که آورده، میخواهد اشعار داشته باشد به فلسفه حکم حرمت که چرا ازدواج با ربائب حرام است؟ چون آنها مثل دختران خود شما هستند که در دامان شما تربیت مییابند و هیچگاه انسان با دختر خودش ازدواج نمیکند.
حال، این دو مورد که قرینه وجود دارد برداشتن یا نداشتن مفهوم، از محل بحث خارج است. انما الکلام در موردی است که وصفی در کلام آمده و مجرد از هر نوع قرینه هم هست. مثل فی الغنم السائمة زکاة (البته این تعبیر در لسان روایات نیست بلکه تعبیر آن است که: فی سائمة الغنم زکاة). اینجا تقیید به وصف آیا مفهوم دارد ندارد؟ یعنی آیا دلالت میکند بر انتفای سنخ حکم از موصوف عند انتفاء الوصف یا نه؟
در مسئله دیدگاههای فراوانی وجود دارد که عمدهاش دو نظریه است:
اکثریت علما (از قبیل سید مرتضی و محقق و صاحب المعالم و شیخنا الانصاری و صاحب الکفایه و محقق نایینی و محقق عراقی و امام خمینی قدّس سرّه) برآناند که جمله وصفی مفهوم ندارد یعنی دلالت نمیکند بر انتفای سنخ حکم از این موصوف عند انتفاء الوصف.
بعضی از اصولیان عقیده دارند که وصف مفهوم دارد (از قبیل الشیخ ابو جعفر الطوسی و شهید اول و صاحب اصول الاستنباط).
سؤال: سرچشمه این دو قول چیست؟
جواب: مقدمتا باید بدانیم ما یک حکم داریم و یک موضوع الحکم و یک متعلق الحکم و یک متعلق الموضوع که اینها باید روشن گردد.
اما حکم روشن است یعنی مجعول شارع. خواه حکم شرعی تکلیفی (مثل وجوب) و خواه وضعی (مثل طهارة مثلا).
اما موضوع الحکم؛ در مورد احکام وضعی، تعبیر به موضوع میکنند. مثل:
الماء طاهر. یا در اعیان خارجی، تعبیر به موضوع الحکم میکنند مانند: الخمر حرام (که «خمر» موضوع است).
اما متعلق الحکم؛ در احکام تکلیفی؛ تعبیر به متعلق میکنند. مثلا، صلاة، اکرام و ...
متعلقات احکامند که وجوب یا حرمت و ... باشد. یا در افعال اختیاری مکلف، تعبیر به متعلق حکم میکنند. مثل همان اکرام و ... مثلا در، اکرم زیدا، حکم وجوب است.
موضوع حکم، زید است و متعلق حکم، اکرام است.
به بیان دیگر: در احکام وضعی، لا فرق بین المتعلق و الموضوع؛ اما در احکام تکلیفی، متعلق حکم، فعل انسان است (کالاکرام)؛ و موضوع عبارت است از متعلق اعنی متعلق الفعل چون وجوب متعلق به اکرام است که اکرام متعلق به زید است پس زید متعلق اکرامی است که اکرام متعلق وجوب است.
اما متعلق الموضوع، در مقایسه ما نحن فیه با مفهوم لقب روشن میگردد.
در باب مفهوم لقب موضوع الحکم و متعلق الموضوع امر واحد است که میتوانیم از او به لفظ واحد تعبیر کنیم. مثل: اکرم رجلا، اما در ما نحن فیه غالبا به دو لفظ تعبیر میشود. مثل: اکرم الانسان البالغ الذکر. یا مثلا: اکرم هاشمیا عادلا؛ که موضوع، هاشمی است. متعلق موضوع، انسان است و عادلا قید آن است. به اختلاف موارد، یعنی در مثل «اکرم انسانا عالما»، صفت قید خود موضوع است و در مثل «اکرم عالما هاشمیا»، صفت قید متعلق موضوع است چون موضوع، عالم است و متعلق عالم، انسان است.
با بیان این مقدمه، میگوییم: سرچشمه این دو قول، این است که وصفی که در کلام میآید و موصوف، مقید به او میشود آیا این قید، قید نفس الحکم است یعنی حکم شرطی منوط به آن قید است و اطلاق ندارد یا اینکه قید، قید موضوع الحکم یا متعلق الموضوع است و خود حکم شرعی کلی و مطلق است؟
اگر ثابت شود که قید، قید خود حکم است در اینجا جمله وصفی دلالت بر مفهوم دارد و مفهومش این است که اگر این وصف نبود، حکم هم نیست (اذ لو کان الحکم ثابتا عند عدم القید ایضا لما کان الحکم مقیدا به بالضرورة).
اگر قید، قید خود حکم بود، معنایش این است که یگانه وصف و علت این حکم، همین قید است و مفید انحصار است. وقتی مفید حصر بود، دال بر مفهوم خواهد بود چون اگر وصفی دیگر هم بود که این حکم با او هم باشد هرآینه مولی بیان میکرد، از اینکه در مقام بیان بوده و بیان نکرده، پس معلوم میشود حکم فقط دوروبر این قید میچرخد و اگر ثابت نشود که قید، قید موضوع الحکم است، در اینجا جمله وصفی دلالت بر مفهوم نمیکند (همانند باب لقب) زیرا در این صورت، وصفی که در کلام آمده، برای تحدید و تعیین موضوع حکم است و میخواهد بگوید که موضوع این حکم شخص همین ذات تنها نیست بلکه مجموع ذات و صفت موضوع هستند و اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند. یعنی معنایش این نیست که سنخ الحکم از غیر از این موضوع مرکب منتفی باشد؛ خیر، حکم به اطلاقش باقی است.
مثال خارجی: گاهی مولی میگوید: اصنع مربعا؛ که خود وصف را مستقلا میآورد. در اینجا احدی نگفته که مفهومش این است که لا تصنع مستطیلا او مثلثا او سایر الاشکال. چون اثبات شیء، نفی ما عدا نمیکند.
و گاهی مولی کلمه مربعا را باز میکند و میگوید: اصنع شکلا رباعیا قائم الزوایا متساوی الاضلاع؛ که همان موضوع را با همه خصوصیاتش ذکر نموده همانطوری که اصنع مربعا دلالت نداشت که لا تصنع غیر مربع؛ هکذا اصنع شکلا رباعیا ... دلالت نمیکند که لا تصنع شکلا غیر رباعی یا رباعیا غیر قائم الزوایا.
حال، آن دسته از علما که از ظاهر جمله وصفی استظهار کردهاند قیدیت وصف را از برای خود حکم، آنها قائلند که وصف، مفهوم دارد؛ و آنها که استظهار کردهاند قیدیت وصف را برای موضوع، آنها میگویند جمله وصفی مفهوم ندارد.
عقیده جناب مظفر:
به نظر من اگر وصفی در کلام بیاید و هیچگونه قرینهای در کار نباشد،
ظاهر وصف آن است که قید خود موضوع است (یعنی الانسان العالم یجب اکرامه) نه قید حکم شرعی؛ بنابراین، حکم از ناحیه این وصف مقید نشده بلکه به اطلاق و کلیتش باقی است. پس نتوان گفت که با انتفای این وصف، سنخ الحکم و طبیعی الحکم منتفی میشود؛ خیر، شخص الحکم رفته اما طبیعی الحکم به حال خودش ممکن است باقی باشد.
اما کسانی که قائل به مفهوم وصف هستند، برای مدعای خویش ادلهای دارند که عمده دلیلشان همین ادله اربعهای است که در کتاب آمده که ما یکبهیک آنها را طرح نموده جوابش را خواهیم داد.
جواب: اگر فایده آوردن وصف در کلام، منحصر به همین بود که دلالت کند بر مقید شدن حکم به این وصف، در اینجا حرف شما را میپذیرفتیم؛ ولی خوشبختانه وصف، فواید بسیاری دارد که در کتاب معالم، به چند فایده اشارت رفته است. جناب مظفر هم فایده دیگری بیان میکند و آن اینکه میفرماید:
در فایده آوردن وصف، همین بس که موضوع حکم را تحدید میکند و حد و مرز او را روشن میسازد. که این وجوب اکرام، مثلا مال زیدی است که عالم باشد؛ اما زیدی که عالم نباشد، آیا طبیعی وجوب اکرام را دارد یا ندارد، کاری با او نداریم.
قید احترازی: عبارت است از قیدی که در کلام آورده میشود برای دوری جستن از قیدها و خصوصیتهای دیگر.
مثلا میگویند: واجب الوجود لذاته؛ تا احتراز کنند از واجب الوجود لغیره زیرا آنکه قسیم ممکن الوجود است واجب لذاته است نه واجب لغیره.
یا میگویند: ممتنع الوجود لذاته؛ تا احتراز کنند از ممتنع الوجود لغیره که با ممکن
جمع میشود چون هر ممکن الوجودی اگر علت تامهاش نباشد، ممتنع الوجود است، چون محال است معلول بدون علت یافت شود. اما امتناع از ناحیه غیر است که عدم علت باشد زیرا او باعث عدم معلول شده نه از ناحیه ذات.
قید توضیحی: عبارت است از قیدی که برای توضیح مطلب مذکور میآید. مثل ممکن الوجود لذاته که قید لذاته برای توضیح همان ممکن الوجود است. و اینکه ممکن، به لحاظ ذات، همواره ممکن است و دو قسم ندارد. پس ما دو نوع قید داریم.
اما اصل اولیه در هر قیدی، آن است که احترازی باشد و «توضیحی بودن» برخلاف اصل است و اختصاص به موارد خاص دارد. پس آوردن وصف در کلام، برای این است که دلالت کند بر انتفای حکم از غیر محل وصف؛ یعنی موصوفی که دارای این صفت نیست، این حکم را ندارد. و این است معنای «مفهوم داشتن».
جواب: ما هم قبول داریم که اصل، در قیود، «احترازی بودن» است و این وصف هم قید احترازی است در کلام. اما باید احترازی بودن را برای شما معنا کنیم: معنای احترازی بودن، آن است که این قید آمده تا دایره این موضوع را کوچک سازد و دلالت کند که شخص این حکم منشأ در این کلام شامل موصوفی که دارای این وصف نباشد نمیشود.
و ما هم که این را قبول داریم و از روز اول گفتیم که انتفای شخص حکم عقلی است و ربطی به عالم الفاظ و مفهوم داشتن ندارد. دعوی بر سر انتفای سنخ الحکم است که آیا با نبود وصف، سنخ الحکم میرود یا نه؟
و ما گفتیم که قید به موضوع برمیگردد و حکم اطلاق دارد. لذا برای موضوع بدون وصف هم شاید ثابت باشد، چون اثبات شیء، نفی ما عدا نمیکند.
وجوب اکرام زید یا انسان، همان عالمیت او است و وقتی علت شد، حکم دایر مدار علت است وجودا و عدما. هرجا که علت (یعنی آن مبدأ اشتقاق و وصف) بود، حکم هم هست و هرجا که نبود، حکم هم نیست چون منوط به او است.
جواب: ما هم قبول داریم که از تعلیق حکم بر وصف، بوی علیت میآید و اشعار به آن هست اما مجرد الاشعار کافی نیست. باید به درجه ظهور عرفی برسد.
توضیح اینکه: اشعار عبارت است از اینکه بوی دلالت از او میآید؛ یک اشاره دورادور دارد. به عبارت جامعتر، اشعار، آن دلالتی است که عرفا متبع نیست و ظهور عرفی ندارد. یعنی طوری نیست که مخاطب بتواند به متکلم نسبت دهد که تو همین را اراده کردی بلکه متکلم میتواند بگوید: خیر، مراد من این تنها نبوده بلکه این فرد را از باب اولویت گفتم نه اینکه حکم منحصر به همین باشد.
پس اشعار هست ولی فایده ندارد.
جواب: ما از اول اعلان کردهایم که بحثمان، در دلالت جمله وصفی است بر انتفای حکم عند انتفاء الوصف، لو خلّی و طبعه؛ یعنی مجردا عن کل قرینة خاصة؛ و الا ما هم قبول داریم که در بعضی جاها، به کمک قرائن خاص، وصف دلالت بر مفهوم دارد و موارد مذکور، از آن موارد است که قرینه خاص دارد و قرینهاش عبارت است از مناسبت حکم و موضوع.
حکم: ظلم است. موضوع: مطل است. و مناسبت: ظلم بودن با مماطله، خود قرینه است که مطل شخص غنی ظلم است اما مطل فقیر ظلم نیست. چون او ندارد که بدهد.
پس ظلم نکرده، ستمی نکرده به کسی.
حاصل اینکه: جمله وصفی، لو خلّی و طبعه، مفید مفهوم نیست چون قید، قید موضوع است نه حکم.
تبصره: برفرض ثابت نشود که قید موضوع است، میگوییم: کلام ذو احتمالین است و اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال. شما باید ثابت کنید که حتما قید حکم است تا مفهوم بگیرید؛ ولی ما احتمال را درست کنیم، کافی است.
قسم سوم از اقسام مفهوم مخالفت، عبارت است از مفهوم غایت.
عنوان بحث: هرگاه کلامی از مولا صادر شود و این کلام، مقید به غایتی و نهایتی شده باشد (مانند أَتِمُّوا الصِّیامَ إِلَی اللَّیْلِ که غایت لیل است؛ و مانند «کل شیء حلال حتی تعرف انه حرام بعینه» که غایت معرفة الحرام است) آیا اینگونه جملات مفهوم دارند یا مفهوم ندارند؟ یعنی دلالت میکنند بر انتفای سنخ حکم از غایت و ما بعد غایت یا خیر؟
در رابطه با جملات غایی، در دو مقام بحث میکنیم:
مقام اول: بحث منطوقی و ادبی.
مقام دوم: بحث مفهومی و اصولی.
اما مقام اول: مقدمه: غایة- مغیا- ادات غایة و جمله غائیه چیست؟ غایة، در لغت به معنای مسافت آمده و به معنای نهایت و پایان هم آمده.
اما در اصطلاح، مراد از غایت، عبارت است از کلماتی که بعد از «الی» و «حتی» ذکر میشوند.
مغیا: عبارت است از جمله یا کلمهای که قبل از «الی» و «حتی» ذکر شده. ادات غایت، خود کلمات «الی» و «حتی» است.
جمله غائیه مجموعهای است که دارای مغیا، ادات غایت، غایت و حکم است.
با توجه به این مقدمه، در مقام اول، بحث در این است که:
آیا غایت داخل در مغیا هست یا نیست؟ اما موضوعا بلااشکال خارج است چون مغیا مثلا نهار است و غایت لیل است و اینها دو موضوع جدا هستند و دو معنای متفاوت دارند. ولی اختلاف در حکماست که آیا حکما غایت داخل در مغیا است یا نه؟ یعنی حکمی که برای مغیا ثابت است، برای خود غایت هم ثابت است یا نه؟
در مسئله پنج نظریه وجود دارد:
غایت داخل در مغیا نیست مطلقا، در قبال تفصیلات بعدی (و هذا قول صاحب الکفایة و الامام الخمینی و شیخ انصاری و نجم الائمه شیخ رضی).
غایت داخل در مغیا هست مطلقا.
اگر غایت از جنس مغیا باشد، داخل در مغیا هست. مثل: صمت النهار الی اللیل که شب از جنس روز است و ماهیت هر دو، زمان است. و مثل اقرأ القرآن من سورة فلان الی سورة فلان. و اگر غایت از جنس مغیا نباشد، داخل در مغیا نیست.
مثل: کل شیء حلال حتی تعرف انه حرام بعینه، که مغیا، حلیت است و غایة، معرفة الحرام است و قطعا خارج از مغیا است (این تفصیل را میرزای نایینی پذیرفته).
اگر غایت بعد از کلمه «الی» باشد، داخل در مغیا نیست. مثل: سر من البصرة الی الکوفة، که خود کوفه داخل در حکم وجوب سیر نیست. و اگر غایت بعد از کلمه «حتی» باشد، داخل در حکم مغیا است. مثل: کل السمکة حتی رأسها، که رأس پس از «حتی» آمده و حکم اکل روی او بار میشود (و هذا قول الزمخشری).
نظریه جناب مظفر: اگر ما باشیم و جمله غائیه، با قطعنظر از کلیه قرائن خارجی، حق آن است که ظهور ندارد در دخول غایت در مغیا و نه در عدم دخول بلکه تابع قرائن خاص است در هر مقامی. آری، در مواردی، به دلیل ثابت است که غایت، غایت خود حکم است. مثل: کل شیء لک حلال حتی تعرف انه حرام بعینه، که اینجا معرفة الحرام، غایت حلیت است. در اینجا دخول غایت (یعنی معرفة الحرام) در مغیا، از حیث حکم (یعنی حلیت) معنا و مفهومی ندارد. بعد از علم به حرمت، دیگر حلیت مفهومی ندارد.
ثم ان: (تنبیه) «حتی» به دو معنا استعمال میشود و دو قسم است:
حتی جاره، مثل سایر حروف جاره.
حتی عاطفه، مثل سایر حروف عاطفه.
این هر دو مشترکند در دخول بر غایت و اینکه ما بعدشان غایت است برای ما قبلشان، اما در ما نحن فیه (که سخن از «دخول غایت در مغیا» است) حکما فقط این
بحث نسبت به «حتی جاره» مطرح میشود. مثل: کل السمکة حتی رأسها، یا اکرم العلماء حتی الفاسقین منهم. اما نسبت به «حتی عاطفه» این بحث جا ندارد به جهت اینکه در «حتی عاطفه» واجب است که غایت، داخل در حکم مغیا باشد و اساسا معنای «عطف» همین است که هر حکمی برای معطوف علیه ثابت شد، همان حکم برای معطوف هم ثابت است وگرنه عطف غلط است. مثلا اگر گفتیم: مات الناس حتی الانبیاء، این معنایش آن است که انبیاء هم مثل سایر مردم میمیرند. پس در «حتی عاطفه» حتما غایت داخل در مغیا هست حکما.
دو ترقی: 1. بلکه در «حتی عاطفه» گاهی حکمی که برای مغیا ثابت است، به طریق اولی برای غایت ثابت است چون غایت مصداق بارز و روشن این حکم است بالنسبة به سایر افراد مغیا. حالا مصداق بارز بودن، یا در جهت قوت است به اینکه کاملترین و قویترین فرد است؛ مثل: مات الناس حتی الانبیاء؛ که انبیا اکمل افراد انسانند؛ و یا در جهت ضعف است که بارزترین فرد در ضعف و ناتوانی است؛ مثل زارک الناس حتی الحجامون (دلاکها).
اما مقام ثانی: آیا جمله غایی مفهوم دارد یا ندارد؟ یعنی دلالت میکند بر انتفای سنخ الحکم از ما بعد غایت و خود غایت یا خیر؟
در اینجا باز دو بحث است:
قدر متیقن از این بحث نسبت به ما بعد غایت است؛ اما نسبت به خود غایت، اگر غایت داخل در مغیا باشد، این محل بحث نیست. و اگر داخل در مغیا نباشد، این هم داخل محل بحث است. پس نسبت به خود غایت باید تفصیل داد.
حال گاهی قرینه به خصوصی داریم که دلالت دارد بر اینکه غایت، مفهوم ندارد. و گاهی قرائن خاص داریم دال بر اینکه مفهوم دارد. و گاهی ما هستیم و ظاهر تقیید به
غایت، بدون اینکه قرینه خاصی باشد. اینجا محل بحث ماست که آیا جمله غایی، لو خلّی و طبعه، با قطعنظر از کلیه قرائن، ظهور در مفهوم دارد یا ندارد؟ دلالت بر انتفای سنخ الحکم از غایت و ما بعد او دارد یا ندارد؟
در مسئله دو نظر هست:
اکثر قدما و متأخرین میگویند: جمله غایی مفهوم دارد، یعنی دلالت میکند بر انتفای سنخ الحکم از غایت و ما بعد آن.
جمعی از اصولیان مثل شیخ طوسی و سید مرتضی (قدس سرهما) میفرمایند:
مفهوم ندارد.
جناب مظفر میفرماید: همانطوری که در جمله وصفی اشاره کردیم، ملاک این است که غایت آیا قید خود حکم شرعی است یا قید موضوع و متعلق است؟
منشأ اختلاف این است: غایت اگر قید خود حکم باشد، جمله غایی مفهوم دارد و اگر قید موضوع یا متعلق باشد، مفهوم ندارد. خود جناب مظفر میفرماید: در بعض موارد، ما قرینه به خصوص داریم بر اینکه غایت، قید الموضوع است. مانند: إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ؛ که «إِلَی الْمَرافِقِ» قید «ایدی» است به جهت اینکه «ایدی» مجمل است و ما نمیدانیم مراد، تا اصول اصابع است یا تا زند یا تا آرنج یا تا شانه؟ قید «إِلَی الْمَرافِقِ» بیان میکند که ایدی را تا مرفق بشویید.
و در بعض موارد، قرینه داریم که غایت، قید متعلق الحکم یا محمول است. مانند:
ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّیامَ إِلَی اللَّیْلِ؛ که قید «إِلَی اللَّیْلِ» قید صیام است که کار مکلف است به قرینه قبل این جمله (که کُلُوا وَ اشْرَبُوا ...* باشد). و در بعض موارد، قرینه داریم که غایت، قید خود حکم است. مثل: کل شیء حلال حتی تعرف انه حرام؛ که «معرفة الحرام» غایت حلیت است. یعنی هر شیء، حلیتش تا زمانی است که علم به حرمتش پیدا نکنیم؛ به محض علم به حرمت، دیگر حلیت میرود. و مثل: یحرم شرب الخمر الی ان یضطر الیه.
حال، در دو صورت اول، کلام مفهوم ندارد و در صورت سوم قطعا مفهوم دارد.
ولی بحث ما در آنجاست که جمله غایی مجردا عن کل قرینه باشد. مثل: سر من
البصرة الی الکوفة. اینجا آیا غایت مفهوم دارد یا نه؟
جناب مظفر میفرماید:
به عقیده من، متفاهم عرفی از جمله غایی، آن است که غایت، قید خود حکم باشد نه قید الموضوع یا محمول. و وقتی قید خود حکم شد، پس جمله غایی مفهوم دارد یعنی دلالت میکند بر انتفای سنخ حکم از غایت و ما بعد آن.
تبصره: شهید صدر،(1)دلیل بر قول نایینی و مظفر میآورد. میفرماید: «ان الغایة اذا کانت ترجع الی الحکم کان معناه انتهاء الحکم و انتفائه بحصول الغایة و لا یراد بالمفهوم اکثر من ذلک، و هذا بخلاف ما اذا کانت غایة للموضوع او المتعلق، فانها لا تدل حینئذ علی اکثر من تحدید ما هو موضوع الحکم فی المرتبة السابقة علی طرو الحکم فیصیر حاله حال الوصف و قیود الموضوع الاخری ...».
قسم چهارم از اقسام مفهوم مخالفت، مفهوم حصر است.
مقدمتا باید بدانیم که «حصر» به دو معنا آمده:
حصر بالمعنی الاخص، عبارت است از همان قصر به اصطلاح علمای بلاغت که میگویند: القصر فی اللغة الحبس و منه قوله تعالی، حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ. و فی الاصطلاح تخصیص شیء بشیء بطریق مخصوص ای بعبارة مخصوصة.
قصر یا حصر، به اصطلاح بلاغت، بر دو قسم است:
حصر حقیقی: عبارت است از نفی حکم کردن از جمیع ما سوی. مانند: ما واجب الوجود لذاته الا اللّه تبارک و تعالی. و یا ما خاتم الانبیاء الا محمد صلّی اللّه علیه و آله.
1) بحوث، ج 3، ص 211( به نقل از اجود التقریرات، ج 1، ص 436).
حصر اضافی: عبارت است از نفی الحکم از بعض ما سوی.
مانند: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ... که مؤمنین درباره پیامبر دو امر را معتقد بودند:
رسول است.
مخلد و جاودانه است و هرگز نمیمیرد.
آیه شریفه میگوید: «پیامبر منحصرا رسول است». یعنی مخلد نیست و نفی خلود میکند، نه نفی سایر صفات.
و هرکدام از حصر حقیقی و اضافی، بر دو قسم است:
أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ که پیامبر منحصرا منذر است در مقابل هادی بودن که هادی نیست. اما منذر بودن، منحصر به پیامبر نیست بلکه دیگر انبیا هم منذر بودند ... (در عبارت مختصر آمده که قصر موصوف بر صفت به نحو قصر حقیقی. مثل: ما زید الا کاتب. لا یکاد یوجد. بعد در شرح گفته: بل هذا محال. سپس دو دلیل بر استحاله ذکر کرده فراجع. سپس میفرماید: اما قصر صفت بر موصوف، به طور حقیقی فراوان است. مثل: ما واجب الوجود الا اللّه).
افضل الناس است و ...
اما حصر بالمعنی الاعم، عبارت است از مطلق اموری که مفید حصر هستند و لو مستقیما و بالمطابقه نباشد بلکه بالملازمه و بالمفهوم باشد. مثل: استثنا، که معنای التزامیاش «حصر» است ولی اختصاص به حصر ندارد و معنای مطابقیاش اخراج است مثل: فشربوا منه الا قلیلا. که «الا» ی استثنائیه است. حال، بحث ما، در مفهوم حصر، درباره «حصر به همین معنای ثانی» است. ای بالمعنی الاعم.
اما دسته اول، که نامش را میگذاریم ادوات الحصر. از آنجا که ادوات حصر و کلمات داله بر حصر متفاوتند و هرکدام احکام مخصوصهای دارند و، در جمیع صور، مفید حصر نیستند، لذا ناگزیریم که هرکدام را جداگانه مطرح و بررسی نماییم.
یکی از ادوات حصر، کلمه «الا» است. «الا» به سه معنا به کار میرود:
اما «الا» ی وصفی: آن است که صفت واقع شود برای ما قبل خودش (همانند بقیه اوصاف). «الا» ی وصفی همیشه به معنای «غیر» استعمال میشود. مثل: لو کان فیهما آلهة الا الله، ای غیر اله. این قسم حکمش این است که داخل در مفهوم وصف است.
چون وصف در آنجا عبارت بود از مطلق چیزی که صلاحیت دارد که موضوع را تقیید بزند و در کلام محدودیتی ایجاد کند؛ «الا» ی وصفی چنین است. لذا اگر گفتیم جمله وصفی مفهوم دارد، این «الا» ی وصفی هم مفهوم پیدا میکند، و الا فلا. و از آن رهگذر که ما، در مفهوم وصف، مدعی شدیم که وصف مفهوم ندارد، اینجا هم میگوییم: «الا» ی وصفی مفهوم ندارد.
مثال: شخصی در محکمه اقرار نمود به اینکه: فی ذمتی لزید عشرة دراهم الا درهم. در اینجا الا وصفی است نه استثنائی؛ به دلیل اینکه اگر استثنائی بود، مستثنای به الا، طبق قواعد نحوی، در کلام تام موجب (که مستثنی منه هم ذکر شده باشد)
همیشه منصوب است؛ اما اینجا مرفوع آمده (الا درهم)؛ پس «الا» ی وصفی است و معنای این عبارت، آن است که:
در ذمه من است، برای زید، ده درهمی که این صفت دارد غیر یک درهم است و شک که ده درهم، غیر یک درهم است. پس مقر اقرار نموده که زید ده درهم از من طلبکار است. اما مفهوم این جمله آن نیست که غیر از ده درهم، چیزی بر ذمه من ندارد. خیر، ممکن است داشته باشد چون اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند.
اما «الا» ی استثنائیه: مانند، جاءنی القوم الا زیدا. اکرم العلماء الا الفاسقین منهم. این قسم، به اتفاق علمای شیعه، دلالت میکند بر انتفای حکم مستثنی منه از مستثنی (خلافا لابی حنیفه ...)؛ اما علمایی که قائل به آن دلالت هستند، دو دسته میباشند:
بعضی گفتهاند: اصلا این دلالت، از منطوق کلام فهمیده میشود. یعنی کلام وضع شده برای دلالت بر اینکه حکم مستثنی منه برای مستثنی ثابت نیست. ولی اکثر علما میفرمایند: این دلالت بالمفهوم است یعنی «الا» وضع شده برای مطلق اخراج و استثنا. لازمه این اخراج، به لزوم بین بالمعنی الاخص، آن است که پس مستثنی محکوم است به نقیض حکم مستثنی منه؛ اما چون لزوم، خیلی بین است، بعضیها خیال کردهاند که این دلالت بالمنطوق است نه بالمفهوم.
اما «الا» ی حصریه: عبارت است از «الا» ی در کلام منفی و بعد از ادات نفی. مثل لا صلاة الا بطهور. لا صلاة لجار المسجد الا فی المسجد و ...
این قسم هم، مفید حصر است؛ که منحصرا صلاة صحیح، صلاة با طهارت است و صلاة بیطهارت، صلاة نیست. البته این قسم سوم، در حقیقت، برگشت به همان قسم ثانی دارد. یعنی همان «الا» ی استثنائیه است؛ اما استثنا از کلام مثبت، مفید نفی حکم است و استثنا از کلام منفی، مفید اثبات است.
فرع: در بعضی موارد، به قرائن خاص، برای ما ثابت میشود که «الا» وصفی است (مثل همان مثال فوق که «رفع درهم» قرینه است).
و در بعضی موارد، به قرائن خاص، ثابت میشود که «الا» استثنائیه است. مثل جاءنی القوم الا زیدا؛ که «نصب زیدا» قرینه است چون اگر صفت بود، مرفوع بود. در
این دو صورت، ما بحثی نداریم.
و گاهی قرینه خاصی در کلام نیست؛ ما هستیم و ظاهر کلام؛ و مردد هستیم که آیا الا وصفی است یا استثنائیه؟ هر دو محتمل است. مثلا شخصی در محکمه پیش قاضی اقرار کرد که: لیس فی ذمتی لزید عشرة دراهم الا درهم. اینجا محتمل است که «الا درهم» صفت باشد برای ما قبل خود، و لذا «درهم» مرفوع آمده؛ که اگر صفت بود، معنای کلام این است که: زید هیچ درهمی از من طلبکار نیست؛ یعنی نیست در ذمه من، از برای زید، ده درهمی که این صفت دارد غیر یک درهم است. و محتمل است که الا استثنائیه باشد، اما «رفع درهم» به خاطر این است که مستثنای در کلام منفی، جایز الوجهین است، یجوز النصب و یجوز البدل، که اگر استثنائیه شد، معنای جمله بالا این است که زید از من یک درهم طلبکار است.
حال اگر شک کردیم، اصل و قاعده در «الا» چیست؟
آیا اصل اولی آن است که استثنائیه باشد و «وصفی بودن» محتاج به قرینه است او بالعکس؟ میفرماید: اصل در کلمه الا، آن است که استثنائیه باشد و «وصفی بودن» محتاج به قرائن خاص است.
بنابراین، هرکجا شک کردیم که آیا الا وصفی است یا استثنائیه، میگوییم استثنائیه است. در نتیجه، در مثال بالا، یک درهم بر ذمه مقر ثابت میشود و طبق اقرارش باید بپردازد.
دوم از ادوات حصر، کلمه «انما» است. همانطوری که الا دلالت بر حصر میکرد، انما هم دلالت بر حصر مینماید.
دلیل مطلب عبارت است از تصریح علمای ادب همراه با تبادر الحصر از این کلمه. آنگاه گاهی انما استعمال میشود در حصر موصوف بر صفت. مانند: انما انت منذر. یا: انما زید عالم او مصلح و ... در این صورت، مفهوم ندارد یعنی دلالت نمیکند که زید، غیر از صفت عالمیت یا مصلح بودن، صفت دیگری ندارد. بلکه از باب مبالغه و مجاز منحصر کردهایم این موصوف را به این صفت.
و گاهی استعمال میشود در حصر صفت بر موصوف (و به تعبیر جناب مظفر: در
حصر حکم در موضوع معین). مانند: إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ و ... که زکات منحصرا حق این هشت گروه است. مفهومش این است که پس زکات مال غیر اینها نیست.
یا مثل: إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا ... که ولایت را منحصر میکند در اللّه و رسول و امیر المؤمنین علیه السّلام و اولاد او. مفهومش این است که پس غیر اینها کسی ولایت و حاکمیت بر مسلمین ندارد.
و مانند: إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ که قبولی اعمال را منحصر میکند به متقین.
مفهومش این است که پس، از غیر متقین عملی پذیرفته نیست.
در این صورت، کلمه انما مفید حصر است و مفهوم هم دارد یعنی به نحو دلالت التزامیه به لزوم بین بمعنی الاخص، دلالت میکند بر انتفای حکم از غیر این موضوع، چنانکه بالمطابقه دلالت داشت بر انحصار این حکم به این موضوع.
این قول که «انما دلالت بر حصر میکند» قول مشهور است (و منهم صاحب الکفایة و المظفر و النائینی و ...)
اما اقوال دیگر هم هست. یکی اینکه امام رازی، ذیل آیه: إِنَّما وَلِیُّکُمُ ... در تفسیرش گفته: انما دلالت بر حصر ندارد ...
دیگر اینکه شیخ انصاری و مرحوم حائری میگویند: به اختلاف موارد، مختلف است و ضابطه کلی ندارد.
باز کسانی که میگویند «انما دلالت دارد بر انتفای این حکم از غیر این موضوع»، اکثرشان میگویند «بالمفهوم است» ولی میرزای نایینی فرموده:
«بالمنطوق است» ...
سوم از ادوات حصر، کلمه «بل» اضرابیه است. این کلمه در سه مورد به کار میرود:
که حکم مجیء، فقط مال زید است و مال غیر زید نیست؛ پس مفهوم ندارد.
تبصره: جناب مظفر مثال میآورند به زید عالم بل شاعر. این مثال، برای این قسم، به نظر حقیر، مناسب نیست چون که بین علم و شاعری عموم و خصوص من وجه است. ممکن است شخص عالم باشد و شاعر هم باشد؛ یا عالم باشد و شاعر نباشد؛ یا شاعر باشد و عالم نباشد. پس نمیتوان گفت که «بل شاعر» آمده برای تثبیت عالم بودن. خیر، این را نمیفهماند.
مثال بهتر، همان امثلهای بود که ذکر شد که نسبت عموم و خصوص مطلق بود.
البته میشود گفت که مراد این است که «زید نه تنها عالم است بلکه شاعر هم هست»؛ ولی این تأکید روشن نیست. مثل: زید انسان بل ابیض است.
أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِ.
این قسم از بل، دلالت بر حصر میکند. یعنی پیامبر جنزده نیست فقط و فقط به حق آمده. مفهومش در این است که به غیر حق نیامده؛ سخنان او حق است و باطلی در او راه ندارد. بل جاءهم بالحق من عند الحق.
چهار از اموری که دلالت بر حصر مینماید، به تصریح علمای ادب، عبارتاند از یک سلسله هیئاتی که در کلام پیدا میشود که از هیئت استفاده میکنیم حصر را. به عنوان نمونه، دو مورد را ذکر میکنیم:
مقدم شود، مفید حصر است. مثل:
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ.
این حصر، از هیئت جمله مستفاد است نه ماده.
مانند: الشجاع علی. یعنی جنس شجاعت یا تمام شجاع، علی است و لا شجاع الا علی علیه السّلام. یا الائمه من قریش ای لا امام الا من قریش. یا العالم محمد ای لا عالم الا محمد. یا مثل: اذا قالت حذام فصدقوها فان القول ما قالت حذام؛ که «سحیم بن صعب» شاعر، این شعر را در وصف زنش (حذام) گفته که: القول ما قالت حذام؛ یعنی فقط حرف، حرف او است و حرف غیر او هیچ است. اینها هم مفید حصرند و وقتی مفید حصر بودند، مفید مفهوم هم هستند.
در پایان، یک میزان کلی را ذکر میکنند.
هر چیزی که مفید حصر باشد، مفید مفهوم هم هست خواه این حصر را از راه وضع افاده کند یعنی وضع شده باشد للحصر. مثل: انما مثلا. و یا از راه اطلاق و مقدمات حکمت دلالت کند. مثل: دلالت جمله شرطی بر اینکه این شرط، شرط منحصر است و کذلک جمله وصفی علی القول به مفهوم داشتن دلالتش بر اینکه وصف، وصف منحصر است و جانشینی ندارد، این بالاطلاق است.
البته درباره مسند الیه معرف به لام، که در حقیقت مسند است و لو نامش را مسند الیه گذاشتهاند، درباره آن سه قول است.
مفید حصر است (و هو قول امام الحرمین- اصول فقه- تفتازانی).
مفید حصر نیست.
ملاک کلی ندارد بلکه به اختلاف موارد، مختلف است (و هو قول الکفایة و النائینی و ...).
یکی از هیئات داله بر حصر، تقدم مسند بر مسند الیه است. مثل: تمیمی انا؛ که در اصل بوده: انا تمیمی؛ یعنی من فقط تمیمی هستم نه قیسی یا کلبی. یا مثلا از کسی میپرسیم: شما فارسی یا کردی یا ترک؟ میگوید: ترک هستم، یعنی فقط زبان
ترکی میدانم.
قسم پنجم از اقسام مفهوم مخالفت، مفهوم عدد است.
عنوان بحث: هرگاه در کلام مولی حکمی ذکر شود و سپس عدد معینی ذکر شود و موضوع را مقید کند و محدود نماید، آیا این کلام دلالت میکند بر انتفای نوع حکم از غیر این عدد معین یا خیر؟
مثلا در روایات آمده که «در هر ماه، سه روز روزه گرفتن، مستحب است». آیا این کلام مفهوم دارد که «ما زاد بر سه روز، مستحب نباشد» یا مفهوم ندارد و نسبت به ما زاد، ساکت است؟
اگر ثابت شود که عدد مفهوم دارد، آنگاه مفهوم این دسته از روایات، با منطوق روایات دیگری که میگویند «روزه گرفتن در سایر ایام هم، غیر از سه روز، مستحب است»، تعارض میکنند و باید قواعد باب تعادل و تراجیح را پیش آورد. و اگر مفهوم نداشته باشد، معارضهای در کار نیست. حال، آیا عدد مفهوم دارد یا ندارد؟ میفرماید:
مسئله صوری دارد:
گاهی به دلیل خاصی برای ما ثابت شده که این عدد، برای بیان حد و مرز موضوع است و آمده لتحدید الموضوع هم از جانب زیاده و هم از جانب قلت. مثلا گفته:
تصدق بخمسة دراهم لا اقل و لا اکثر. این قسم مفهوم دارد و مفهومش این است که کمتر از پنج درهم، فایده ندارد و بیشتر از آنهم واجب نیست.
و گاهی به دلیل خاص ثابت شده که عدد، برای بیان تحدید موضوع است تنها از ناحیه کثرت و زیاده نه از ناحیه قلت. مثل دلیلی که گفته «سی روز از ماه رمضان باید روزه بگیری»؛ که دلیل خارجی داریم که حد اکثر وجوب صوم، سی روز است و آن دلیل «صم للرؤیة و افطر للرؤیة» است. اینجا هم مفهوم دارد که بیش از سی روز واجب نیست.
و گاهی به دلیل خاص ثابت شده که عدد، برای تحدید موضوع است تنها از ناحیه قلت؛ و نسبت به کثرت، لا بشرط است. مثلا فرموده: تصدق بخمسة دراهم لا اقل.
اینجا هم مفهومش این است که کمتر از این کافی نیست. اما نسبت به ما زاد، ساکت است.
و گاهی ما هستیم و نفس عددی که در کلام ذکر شده و هیچگونه قرینهای نداریم که دلالت کند که عدد برای بیان حد موضوع است، کثرة و قلة، یا کثرة فقط یا قلة فقط. مثل همان مثال: صم ثلاثة ایام من کل شهر. اینجا محل بحث ماست. و میفرماید: به نظر ما، عدد مفهوم ندارد، یعنی دلالت نمیکند بر انتفای این حکم از ما عدای آن عدد؛ چون اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند (و هو قول الاکثر).
قسم ششم از اقسام مفهوم مخالفت، مفهوم لقب است و در آن چند بحث است:
مراد از لقب چیست؟
معنای مفهوم لقب؟
آیا لقب مفهوم دارد یا ندارد؟
عقیده مصنف کدام است؟
اما اولی: لقب، در اصطلاح نحویین، در مقام اسم و کنیه است.
ابن مالک گفته:
و اسما اتی و کنیة و لقباو اخرن اذا ان سواه صحبا
مراد از اسم، عبارت است از ما لیس صدرا باب و لا ام و لم یشعر بمدح او ذم. مثل:
زید- حسن- هند.
مراد از کنیه آن است که مصدر به اب یا ام باشد. مثل ابو القاسم، ام الائمه علیه السّلام.
و مراد از لقب، آن کلمهای است که مشعر به مدح یا به ذم باشد. مثل: عالم، متقی ...
(که مشعر به مدح است) و فاسق، فاجر (که مشعر به ذم است).
اما در اصطلاح اصول، مراد از لقب، اعم از هر سه قسم است. به عبارت دیگر، هر اسم مشتق یا جامدی است که موضوع برای حاکم مولی واقع شود. مانند: عنوان عبد و امه که میگوید: لا تضرب العبد و لا الامة. و یا عنوان مسکین که میگوید: اطعم المسکین. و یا عنوان سارق و سارقه که میگوید السارق و السارقة فاقطعوا ایدیهما.
اما دومی: در مفهوم لقب، دو قول است: 1. اکثر علمای اصول، شیعه و سنی
گفتهاند: لقب مفهوم ندارد، 2. بعضی از علمای سنی (مانند حنابله) گفتهاند: لقب مفهوم دارد.
اما سومی: معنای مفهوم لقب. اگر گفتیم لقب مفهوم دارد، معنایش آن است که سنخ این حکم فقط برای همین عنوان (به مقداری که گسترش دارد و دامنهاش افراد را میگیرد) ثابت است و برای غیر این عنوان (از افراد عناوین دیگر) ثابت نیست. مثلا برای عنوان عالم، ثابت است، نه برای عادل و هاشمی و ابیض و ... و اگر گفتیم لقب مفهوم ندارد، معنایش آن است که این کلام، نسبت به سایر عناوین، ساکت است؛ نه نفی میکند وجود حکم را و نه اثبات میکند. الا کاری به سایر عناوین ندارد نفیا او اثباتا.
اما چهارمی: جناب مظفر میفرماید: ما که در جمله وصفی گفتیم دلالت بر مفهوم ندارد چون صفت، قید خود موضوع است نه حکم، در باب لقب به طریق اولی میگوییم: مفهوم ندارد، به جهت اینکه در باب وصف موصوف و صفت جداگانه ذکر شده بود لذا آوردن وصف مشعر به این معنا بود که حکم، دایر مدار او باشد.
مع ذلک ما گفتیم اشعار فایده ندارد باید به درجه ظهور عرفی برسد، اما در باب لقب، اصلا اشعار به تعلیق حکم بر این عنوان هم ندارد چون خود وصف موضوع واقع شده و هیچ موضوعی دلالت نمیکند بر اینکه این حکم فقط معلق بر من است و لا غیر؛ اصلا بوی تعلیق هم نمیآید تا چه رسد به اینکه کلام، ظهور در انحصار حکم به این عنوان داشته باشد تا مفهومش این باشد که پس در غیر این عنوان نیست.
آری، نهایت معنایی که از لقب استفاده میشود، آن است که شخص الحکم معلق بر این عنوان است و شامل سایر عناوین نمیشود؛ اما این از باب مفهوم داشتن نیست و بحث ما در دلالت بر نوع الحکم و طبیعی الحکم است. که آن را دلالت ندارد، چون اثبات شیء، نفی ما عدا نمیکند. بعضیها (مثل حنابله) گفتهاند: که مفهوم لقب در صف نعال مفاهیم و از اضعف مفاهیم است.
در تعبیرات فقها و اصولیان، کثیرا ما نام دلالت اقتضا یا تنبیه یا اشاره برده میشود و
مکررا انسان برخورد میکند در مواردی که میگویند: اینجا از باب دلالت اقتضاست؛ یا آنجا از باب دلالت اشاره است. اما مع ذلک در بیشتر کتابهای اصولی متداول و متعارف، این دلالات تشریح و تبیین نشده و حد و مرز آنها مشخص نشده.
لذا ما در این خاتمه برآنیم تا قدری در اطراف این سه نحوه دلالت گفتوگو کنیم.
بحث خود را در دو مقام قرار میدهیم:
آیا از نوع دلالات منطوقیاند؟ یا از نوع دلالات مفهومی؟ و یا نوع سومی هستند؟
اما مقام اول: مقدمه: تا به حال با دو نوع دلالت آشنا شدیم که هرکدام شاخهها و شعبههای متعددی داشت. یکی دلالت منطوقی، که عبارت بود از آن معنایی که اولا و بالذات و بالمطابقه از کلام فهمیده میشود (خواه مدلول مفرد باشد و خواه جمله، خواه مدلول ماده باشد و خواه هیئت، خواه مدلول اسم باشد و یا فعل و یا حرف).
و دیگری دلالت مفهومی، که عبارت بود از معنایی که بالملازمة البینیة از کلام متکلم استفاده میشد با این خصوصیت که اولا مدلول جمله باشد و نه مفرد؛ و ثانیا لزومش لزوم بین بالمعنی الاخص باشد لا غیر؛ آنهم باز اقسامی داشت که مفهوم موافقة بود و مفهوم مخالفت با جمیع شعب او. اینک باید بدانیم نوع سومی از دلالت وجود دارد که آنهم از کلام متکلم فهمیده میشود لکن نه نامش دلالت منطوقی است و نه مفهومی به معنای مذکور. به عنوان نمونه:
گاهی کلام متکلم بالملازمه دلالت دارد که از این کلام، لفظ مفردی حذف شده و در تقدیر است که بدون او معنا ناتمام است. یا دلالت میکند که معنای مفردی در تقدیر است که بدون او مقصود ناقص است. یا اینکه کلام بالملازمه دلالت میکند بر مفاد یک جمله لکن لزومش، لزوم بین بالمعنی الاخص نیست تا داخل در مفهوم باشد. حال، نام این دلالات را چه بگذاریم؟ به نظر ما مناسبتر آن است که نامشان را دلالات سیاقیه (ای اسلوب الکلام و مجراه) بگذاریم؛ در مقابل دلالات منطوقی و مفهومی، چنانکه بعضیها این نام را گذاشتهاند. و معنای دلالت سیاقیه، آن است که
سیاق کلام دلالت میکند بر لفظ مقدر یا معنای مقدر مفرد یا جمله. و سپس دلالت سیاقیه را سه قسم میکنیم:
قسم اول از اقسام دلالت سیاقیه، عبارت است از دلالت اقتضا، و آن عبارت است از دلالتی که دارای دو ویژگی است.
اصل دلالت، مراد و مقصود متکلم باشد.
صدق کلام یا صحت کلام، متوقف برآن دلالت باشد؛ که بدون آن، کلام یا صحیح نیست و غلط است. و یا کاذب است و صادق نیست.
«لا یخفی که صحت یا صدق، به صورت مانعة الخلو است یعنی حتما احدهما باید باشد. در بعضی امثله، فقط صحت کلام و در بعضی فقط صدق کلام و در بعضی هر دو متوقف است برآن دلالت».
حال، این توقف صحت یا صدق هم گاهی توقف عقلی و به حکم عقل است. و گاهی توقف شرعی و به حکم شرع است، و گاهی توقف لغوی است (لغت بالمعنی الاعم که شامل کلیه ادبیات عرب میشود) و گاهی توقف عادی و عرفی است.
اینک هفت مثال برای دلالت اقتضا:
در این حدیث، صدق کلام، متوقف است که کلمه حکم یا اثر شرعی در تقدیر گرفته شود؛ که مراد این باشد که حکم ضروری در اسلام نیست. زیرا اگر چیزی مقدر نباشد، ظاهر کلام این است که ضرر و ضرار در نزد مسلمین نیست. یعنی مسلمین به
هم ضرر نمیزنند در حالی که بلااشکال هست.
اساسا سمرة ابن جندب (که حدیث، در رابطه با او صادر شده) ضار بود. پس مراد، احکام ضرریه است. مثلا وضوی ضرری یا غسل ضرری و ... در اسلام جعل نشده.
ضرر (همانند عسر و حرج) حد و مرز تکلیف است.
رسول اکرم فرموده: رفع عن امتی ما لا یعلمون. در اینجا هم باید چیزی مقدر باشد به نام مؤاخذه و عقاب، تا کلام صادق باشد؛ و الا کلام، کاذب است چون موضوعا «ما لا یعلمون» مرتفع نیست؛ خیلی امور است که امت پیامبر نسبت به آن یعلمون هستند. پس مراد، رفع مؤاخذه است.
باز در حدیث رفع، رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرموده: رفع ما اضطروا الیه. در اینجا هم باید چیزی به نام مؤاخذه مقدر باشد. یعنی اگر به چیزی از قبیل اکل میته و ... مضطر شدید، عقاب او مرتفع است یا حکم حرمت در آنجا مرتفع است چون اضطرار، حد تکلیف است و الا به ظاهرش کلام، کاذب است چون کثیرا ما امت ممکن است مضطر شوند و اضطرار به امری پیدا کنند.
حدیث دیگر: امام فرموده: «لا صلاة لمن جاره المسجد الا فی المسجد» یا «لا صلاة لجار المسجد الا فی المسجد». در اینجا هم، صحت کلام و صدق کلام، هر دو متوقف است بر تقدیر گرفتن کلمه کاملة. و مراد این است که صلاة همسایه مسجد در منزل، صلاة کامل نیست نه اینکه اصلا صلاة نباشد و الا بلا اشکال کلام کاذب است.
آیه شریفه وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ. در اینجا هم صحت کلام عقلا متوقف است بر اینکه لفظ «اهل» مقدر باشد تا از باب مجاز در حذف باشد و یا معنای «اهل» مقدر باشد تا از باب مجاز در اسناد باشد.
توضیح ذلک: المجاز علی ثلاثة اقسام: 1. مجاز در اسناد، 2. مجاز در حذف، 3. مجاز در کلمه.
مجاز در اسناد عبارت است از اسناد الشیء الی غیر ما هو له. مانند: انبت الربیع البقل یا جری المیزاب. و مجاز عقلی هم میگویند. و مثل: و اسأل القریة؛ که مجازا اسناد دادیم سؤال را به قریه؛ و الا حقیقتا از اهل قریه باید سؤال کرد. پس معنای کلمه
«اهل» مقدر است.
مجاز در حذف: لفظی و کلمهای در تقدیر باشد و به عبارت دیگر، مضافی مقدر باشد. مثل: و جاء ربک ای و جاء امر ربک. یا مثل: وجوه یومئذ الی ربها ناظرة، ای الی رحمة بها. یا مثل: و اسأل القریة، ای و اسأل اهل القریة.
مجاز در کلمه: آن است که کلمهای به معنای کلمه دیگری استعمال شود. مثلا مصدر به معنای اسم فاعل یا مفعول باشد. از قبیل: جعلته تبصرة ای مبصرا، یا تذکرهای مذکرا، یا هدی ای هادیا. و از قبیل عکس به معنای قضیه معکوسه یا خلق به معنی المخلوق یا لفظ به معنی الملفوظ و ...
در حاشیه مراح الارواح، صفحه 4، آمده: «قد یذکر المصدر و یراد به الفاعل او المفعول نحو رجل عدل ای عادل».
«و قوله تعالی: خَلَقَ اللَّهُ* ای مخلوقه و کذلک قد یذکر اسم الفاعل و یراد به المصدر نحو قوله تعالی: فَهَلْ تَری لَهُمْ مِنْ باقِیَةٍ ای البقاء و قوله: لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ ای کذب. و یذکر اسم المفعول و یراد به المصدر نحو قوله تعالی: بِأَیِّکُمُ الْمَفْتُونُ ای الفتنة».
حال، در مثال و اسأل القریة، از باب مجاز در اسناد یا مجاز در حذف است؛ پس باید چیزی مقدر باشد و آن اینکه عقل میگوید: از در و دیوار (که جامد است) سؤال کردن معقول نیست؛ باید سؤال از اهل قریه باشد.
قول شخص به شخص دیگر: اعتق عبدک عنی علی الف. یعنی بندهات را از جانب من آزاد کن به هزار درهم. در اینجا صحت کلام به حکم شارع متوقف است به اینکه تقدیری باشد؛ یعنی ملکنی العبد بالف ثم اعتقه عنی؛ یعنی اول به من بفروش؛ سپس از جانب من آزاد کن. چرا صحت متوقف بر این است؟ چون ما دلیل داریم که عتق الا فی ملک. تا شخص، مالک عبد نشود، عتق برای او صورت نمیگیرد. لذا در اینجا اول تملیک است و بعد عتق؛ تا عتق برای او صورت بگیرد.
عمرو بن امرؤ القیس یا قیس بن الخطیم گفته:
نحن بما عندنا و انت بماعندک راض و الرأی مختلف
در این مثال، صحت کلام، از نظر لغت و ادبیات عرب، متوقف است بر اینکه کلمه «راضون» مقدر باشد خبر برای نحن، زیرا کلمه راض لفظ مفرد مذکر است و مفرد نمیتواند خبر واقع شود از نحن که دلالت بر متکلم مع الغیر دارد.
بعد از بیان امثله، به صورت قانون کلی میفرماید:
کلیه مواردی که کلام بالملازمه بر معنای مفردی دلالت میکند، داخل در دلالت اقتضاست و کلیه مواردی که از باب مجاز در کلمه یا مجاز در حذف یا مجاز در اسناد باشد، همه داخل در دلالت اقتضا هستند.
اگر گفته شود: میرزای قمی (در قوانین، صفحه 168) فرموده: مجازات بر دو قسماند:
مجازاتی که قرینه آنها، قرینه عقلی است. مانند: و اسأل القریة.
مجازاتی که قرینه آنها، قرینه لفظی است. مانند: رأیت اسدا یرمی. حال، قسم اول از مجازات، از نوع دلالت اقتضا هستند ولی قسم ثانی، از نوع دلالت منطوقی و مطابقی است لا غیر.
در پاسخ گوییم: در مثل رأیت اسدا یرمی، که قرینهاش لفظی است:
گاهی خود لفظ اسد را در رجل شجاع استعمال میکنیم ولی مجاز است و محتاج به قرینه است لذا یرمی را قرینه آن قرار میدهیم.
و گاهی کاری به لفظ اسد نداریم بلکه مستقیما از خود قرینه میخواهیم استفاده کنیم؛ این بالملازمه است یعنی میگوییم:
لازمه آوردن یرمی، آن است که مراد متکلم، رجل شجاع باشد و از این حیث، داخل در دلالت اقتضاست.
خلاصه: مناط در دلالت اقتضا، دو چیز است:
اصل دلالت، مراد متکلم باشد.
صدق یا صحت کلام، برآن متوقف باشد.
قسم دوم از اقسام دلالت سیاقی، دلالت تنبیه است که به آن، دلالت ایما هم میگویند و آن عبارت است از دلالتی که مقصود و مراد متکلم است اما صحت یا صدق کلام، برآن
توقف ندارد و درعینحال، از سیاق کلام متکلم یقین میکنیم که آن دلالت را اراده کرده و یا بسیار بعید میدانیم که او را اراده نکرده باشد. وجه اشتراک و تفاوت این قسم از دلالت (که نامش «دلالت تنبیه» است) با قسم قبل (یعنی دلالت اقتضا) روشن است که در نقطه اولی مشترکاند و در نقطه ثانیه ممتاز و متفاوت.
حال، دلالت تنبیه هم، موارد استعمال و کاربرد فراوان دارد که مهمترین آن موارد، عبارت است از سه مورد که به ترتیب ذکر میکنیم:
یک. مواردی که بین دو امر، ملازمه هست یا عقلا در علت و معلول یا معلولین لعلة ثالثه و یا عرفا. متکلم احدهما را ذکر میکند و بدینوسیله مخاطب را متنبه و متوجه به دیگری مینماید که هدف اصلیاش بیان آن امر آخر است.
مثلا شما با رفیقتان قراری گذاشتهاید و تعهد کردهاید که سر ساعت 10، فلان کار را بکنید، ساعت 10 که شد، رفیقتان متوجه نیست ولی شما یادآوری میکنی به اینکه میگویی: «دقت الساعة العاشرة». یعنی ساعت 10 شد. یعنی وعدهای را که دادی، وقت وفا به آن رسیده است.
یا مثلا شخصی صبحگاه وقتی از خواب برخاست که نماز قضا شده بود. رفیقش به او میگوید: «طلعت الشمس». یعنی خورشید طلوع کرده. منظورش این است که وقت ادای نماز صبح فوت شده. یا مثلا به رفیقت میگویی: «انا عطشان» یا «انا جوعان». یعنی برخیز آب یا غذا بیاور ...
سپس جناب مظفر دو باب دیگر را هم ملحق به همین قسم میکند:
توضیح ذلک: هر خبری باید مفید فایده باشد و افاده کند مخاطب و سامع را فایدهای که یصح السکوت علیها.
حال گاهی اخبار به منظور آگاهاندن مخاطب است از یک واقعه که هدف اصلی از خبرها همین است.
مثلا رفیق شما نمیدانست که زید شهید شده؛ شما میگویی: زید شهید شد و به خیل شهیدان پیوست.
گاهی اخبار به منظور بیان لازم این فایده است. یعنی هدف این است که به مخاطب بفهمانید که من هم میدانم. مثلا رفیق شما روزه دارد. شما به او میگویید: «انک صائم». خوب، خود مخاطب میداند که صائم است ولی شما میخواهی به او بفهمانی که من هم میدانم که شما صائم هستید.
توضیح ذلک: کنایه عبارت است از ذکر ملزوم و اراده لازم. حال، گاهی در کنایه فقط همان لازم اراده میشود و ملزوم اصلا مراد نیست و مقصود بالافاده نیست. مثلا میگوید: زید جبان الکلب؛ با اینکه زید در منزل کلبی ندارد تا جبان باشد. اینجا مرادش این است که رفت و آمد به منزل زید زیاد است. این قسم داخل در دلالت اقتضا میشود چون صدق کلام متوقف بر این دلالت است.
و گاهی در کنایه ملزوم را که میگوید، معنای حقیقی آن را هم اراده میکند و درعینحال لفظ را کنایه قرار میدهد از معنای دیگری که لازم باشد، مثلا میگوید: زید کثیر الرماد؛ که مرادش این است که زید خاکستر منزلش زیاد است و لازمهاش جود و سخاوت و مهمانداری اوست. و همین است فرق مجاز و کنایه (کما ذکر فی مختصر المعانی، صفحه 182). در این صورت، داخل در بحث ماست و دلالت تنبیه است (و من هذا الباب، به در میگوییم، دیوار بشنود، نزل القرآن بایاک اعنی و اسمعی یا جار).
دو. از همین باب دلالت تنبیه است آنجا که کلام متکلم مقترن باشد به چیزی که بفهماند که آن چیز، علت یا شرط یا مانع یا جزء این حکم است و یا بفهماند که آن شیء یا شرط یا مانع یا جزء نیست. مثلا کلام مقرون گشته به سؤال سائل از مورد خاصی. اگر جواب مثبت باشد، معلوم میشود آن امر علیت یا شرطیت یا جزئیت دارد یا مانع است؛ و اگر منفی باشد، معلوم میگردد که آن امر علیت یا جزئیت یا شرطیت ندارد یا مانع نیست.
به عنوان نمونه چند مثال:
حضرت فرمود: اعد الصلاة، یعنی باید نمازت را اعاده کنی. از این کلام فهمیده میشود که شک مذکور علت بطلان نماز است و علت حکم به وجوب اعاده است.
کفر: یعنی کفاره بده. از این کلام فهمیده میشود که مواقعه و مجامعت علت وجوب کفاره است در صوم واجب.
حضرت فرمود: بطل البیع؛ این معامله باطل است. از این کلام فهمیده میشود که قدرت بر تسلیم مبیع، شرط صحت معامله است و این شخص قدرت بر تسلیم ماهیان دریا و پرندگان فضا را ندارد؛ لذا معاملهاش باطل است.
شخصی به امام عرض میکند که من در نماز، سوره نخواندم. چه کنم؟ امام میفرماید: بطلت الصلاة. از این میفهمیم که سوره جزء نماز است.
شخصی سؤال میکند که من در حمام نماز خواندم؛ صحیح است یا خیر؟
حضرت میفرماید: لا تعید. یعنی اعاده لازم نیست. از این کلام فهمیده میشود که بودن در حمام، مانع از صحت صلاة نیست. و هکذا امثله دیگری نیز وجود دارد.
سه. از همین باب دلالت تنبیه است آنجا که متکلم در کلامش دو فعل یا بیشتر ذکر میکند و یکی را با متعلقاتش و بند و بیلش ذکر میکند و دیگری بدون متعلق؛ و به وسیله آنکه متعلقش ذکر شده، دلالت میکند بر برخی از متعلقات فعل دیگر.
مثلا میگوید: وصلت النهر و شربت. رسیدم به آب و آشامیدم. اینجا دو چیز فهمیده میشود:
الف. مشروب او ماء بود.
ب. از ماء نهر بوده لا غیر.
اما چقدر خودم، با چه وسیلهای خوردم، فهمیده نمیشود.
یا مثلا میگوید: قمت و خطبت. اولی را با متعلق آورده که «ایستادم»؛ بعد گفته «و خطبه خواندم» یعنی سخنرانی کردم. اینجا میفهمیم که خطبه خواندم ایستاده؛ اما چقدر؟ دلالتی ندارد. و هکذا مثالهای دیگر مثل: یمحوا اللّه ما یشاء و یثبت ای یثبت ما یشاء.
قسم سوم از اقسام دلالت سیاقی، دلالت اشاره است. و این قسم، عکس دو قسم سابق، هیچکدام از آن دو ویژگی را ندارد. نه اصل دلالت مقصود متکلم است به قصد استعمالی و نه صحت یا صدق کلام متوقف بر او است لکن این دلالت، به حکم عقل و با دقت عقلی از کلام فهمیده میشود. به عبارت دیگر، مدلول دلالت اشاره، لازمه مدلول کلام است به لزوم غیر بین که محتاج به استدلال است یا لزوم بین بمعنی الاعم محتاج به تصورات سهگانه است مثل مقدمه واجب.
حال، خواه این معنا از یک کلام استنباط شود و خواه از دو کلام، آنجا که از دو کلام فهمیده شود، مانند اینکه خداوند در یک آیه فرموده:
وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً(1)
و در آیه دیگر فرموده:
وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ(2).
این دو آیه را که کنار هم میگذاریم و 24 ماه از 30 ماه کم میکنیم، باقی میماند 6 ماه؛ و به این وسیله فهمیده میشود که اقل مدت حمل، 6 ماه است و این خیلی ثمرات فقهی دارد. وگرنه، مقصود اصلی در آیه اولی، بیان تعب و رنج مادر است در حمل و فصال؛ و در آیه دوم، بیان اکثر مدت فصال است.
و آنجا که از یک کلام فهمیده شود، مانند اینکه:
مولی فرموده: کن علی السطح. و این ذی المقدمه را بر ما واجب کرده و خود مولی صحبتی از مقدمه به میان نیاورده اما عقل محاسبه میکند و میگوید که: کون علی السطح، بدون نصب سلم، میسر نیست، پس نصب سلم از باب مقدمه، وجوب دارد اما این وجوب، وجوب تبعی است نه اصلی یعنی عقل حکم به این وجوب کرده به تبع امر مولی به ذی المقدمه، و الا خود مولی مقصود اصلیاش این نبوده است. عقل ابتدا وجوب ذی المقدمه را تصور میکند؛ سپس رابطه او را با مقدمه تصور میکند و به دنبالش حکم میکند که مقدمه هم واجب است.
پس از تعریف هریک از دلالات سهگانه و بیان موارد و مواقع هرکدام، اینک وارد بحث در جهت ثانیه میشویم. و آن عبارت است از بحث در حجیت اینها (البته قرار بر این است که بحث در حجیت، در مقصد ثالث مطرح شود لکن به طور اجمالی و سر بسته. درباره حجیت این سه دلالت، در همینجا بحث میکنند، چنانکه درباره حجیت اصول لفظی هم، در مقدمه 12 کتاب، سربسته اشارهای کردند). معنای حجیت این است که مولی بتواند به وسیله این دلالات بر عبد احتجاج کند و عبد بتواند بر مولی احتجاج کند. حال، آیا این دلالات سهگانه حجیت دارند یا ندارند؟
برفرض که حجت باشند، از باب ظواهر الفاظ حجیت دارند و یا از باب ملازمات عقلی؟ میفرماید: اما دلالت اقتضا و دلالت تنبیه اگر به درجه ظهور عرفی برسند یعنی در حدی باشد که عرف این دلالت را از کلام بفهمد و بتواند بر گردن متکلم بگذارد که مقصود تو تفهیم این معنا بوده (که نوعا چنین است)، در این صورت، این دو دلالت از باب حجیت ظواهر حجت خواهند بود. آری، اگر به این درجه از ظهور نباشد (که بسیار نادر است) حجیت ندارد.
اما دلالت اشاره: این قسم از باب حجیت ظواهر، بلااشکال حجیت ندارد و اساسا نام این قسم را «دلالت» گذاشتن، مسامحه است. بهتر آن است که نامش را اشاره و اشعار بگذاریم نه دلالت اشاره. زیرا در مقدمه هشتم کتاب، به اثبات رساندیم که
دلالت تابع اراده و قصد است. و لذا در همان مقدمه، دلالت تصوری را از اقسام دلالت ندانستیم و آن را از باب تداعی معانی گرفتیم و گفتیم: این تقسیم دلالت به تصوری و تصدیقی، تقسیم شیء به نفسه و غیره است و صحیح نیست. و در دلالت اشاره هم قصدی نیست چون در جهت اولی بیان نمودیم که در دلالت اشاره، مدلول به این دلالت، مقصود به قصد استعمالی نیست چون این عقل است که با محاسبه، کشف لازم میکند (برعکس دو دلالت قبل). لذا این قسم از باب ظواهر الفاظ، بلااشکال حجیت ندارد.
آری، از باب ملازمات عقلی ممکن است کسی قائل به حجیت آن باشد که اگر عقل ما ملزوم را ادراک نماید و ملازمه را هم ادراک نماید، حکم به لازم میکند و از راه ملازمه کشف میکند لازم را، خواه آن لازم حکم باشد مثل اینکه عقل حکم میکند به وجوب مقدمه، از این باب که شارع حکم نموده به وجوب ذی المقدمه که ملزوم است و عقل ادراک میکند ملازمه را بین وجوب ذی المقدمه و مقدمه. لذا حکم میکند به اینکه مقدمه این واجب هم واجب است. یا مثل اینکه شخصی در محکمه اقرار میکند که این خانه ملک طلق زید است و این عبای دوش من ملک بکر؛ و آقای خالد هم 10 هزار تومان از من طلبکار است و ...
اینجا آقای قاضی این مقر را به لوازم اقرارش اخذ میکند و اگر مقر له نبخشاید، قاضی مقر را مجبور میکند به پرداخت این امور. حال، هرچه مقر داد و فریاد بزند که من شوخی کردم و قصدی نداشتم؛ یا بگوید بین این اقرار من و اخذ لوازم، ملازمهای نیست، به حرف او توجهی نمیشود. یا مثل اقل مدت حمل، شش ماه است.
و یا غیر حکم باشد، مثل استدلالات عقلی در قیاس استثنایی اتصالی از راه استثنای عین مقدم، نتیجه میگیرد عین تالی را، و هرکجا که حکم عقل حجت بود، این دلالت هم حجت است و الا فلا [و سیأتی در ملازمات عقلی، ان شاء اللّه تعالی، بیان موارد ملازمه (که صغراست) و در مباحث حجت، بیان حجیت حکم عقل (که کبراست)].
باب پنجم از ابواب مباحث الفاظ، باب مهم و پرثمر عام و خاص است. در این باب، یازده بحث اصلی داریم که به ترتیب مطرح میشود.
ابتدا چهار اصطلاح را معنا میکنیم:
الف. عام، ب. خاص، ج. تخصیص، د. تخصص
عام و خاص، از اصطلاحاتی هستند که مفهومشان بدیهی و روشن است و نیاز به تعریف ندارد بلکه هر انسانی معنای این دو اصطلاح را میفهمد. بنابراین، تعریفی که برای این دو اصطلاح ذکر میکنیم، فقط تعریف لفظی است و از باب تبیین لفظی و عبارتی به لفظ و عبارت آسانتر است وگرنه تعریف ماهوی ندارند و بالنتیجه اشکالها و جوابها به اینکه این تعریف جامع افراد یا مانع اغیار نیست، مورد ندارد.
حال، مراد از عام چیست؟
عام عبارت است از آن لفظی که مفهوم و معنای آن لفظ شامل شونده و فراگیرنده باشد تمام افراد و مصادیقی را که عنوان عام بر آنها قابل انطباق و صدق است.
مثلا: عنوان «کل انسان» عام است یعنی شامل میشود هر فردی را که عنوان انسان بر او صدق میکند. یا «کل شیء» عام است و شامل میشود هر مصداقی را که عنوان شیء بر او منطبق است (اعم از جمادات، نباتات، حیوانات، انسانها و ...)
بعد میفرماید: و گاهی لفظ «عام» بر خود حکم اطلاق میشود یعنی گفته میشود که این حکم، عام است به این اعتبار که تمام افراد موضوعش را شامل میگردد و در
تمام آنها پیاده میشود. مثلا: کل شیء طاهر. حکم طهارت، عام است. یا أحل لکم ما فی الارض جمیعا؛ که حکم حلیت، عام است و شامل تمامی مصادیق ما فی الارض میشود و یا به این اعتبار که حکم، جمیع افراد متعلق را شامل میشود.
مثلا: وجوب در اکرام کل عالم، شامل اکرام علما میشود در هر حالی از حالات که باشند، در حال قیام یا قعود، در حال اکل یا شرب یا مسافرت و ... یا به این اعتبار که حکم، شامل جمیع مکلفین میگردد.
مثلا: وجوب صلاة، عام است؛ أی یشمل جمیع المکلفین و لا یختص بمکلف دون مکلف، چه مکلف عام باشد چه جاهل، چه رجل چه امرئه.
یا مثلا وجوب معرفة اللّه، عام است ای لا یختص بمکلف دون مکلف.
خاص، نکته مقابل عام و عبارت است از لفظی که دلالت میکند بر بعض افرادی که عنوان شامل آنها میشود نه تمام افراد. مثلا میگوید: یجب اکرام بعض العلماء؛ که «بعض العلماء» شامل تمامی علمای عالم نمیشود. یا: یجب اکرام زید العالم و ...
و گاهی بر خود حکم هم خاص گفته میشود به لحاظ اینکه شامل میشود بعض از افراد موضوع را. مثلا: اکرم العلماء العدول. وجوب اکرام فقط شامل علمای عدول است نه فساق. و یا به لحاظ اینکه شامل میشود بعض از افراد متعلق را؛ و یا به لحاظ اینکه شامل میشود بعض افراد مکلفین را نه تمام آنها را.
مثلا میگویند: مکلفین مرد، این حکم را دارند که جهاد بر آنان واجب است یا نماز جمعه واجب است، نه همه مکلفین که شامل زنها هم بشود.
تخصیص عبارت است از اخراج بعض از افراد موضوع از تحت حکمی که برای عام ثابت است بعد از اینکه موضوعا داخل هستند یعنی عنوان عام فی نفسه شامل آنها هم میشود لکن (به توسط) تخصیص و تبصره، این افراد را از تحت حکم عام بیرون میبریم. مثل: اکرم العلماء الا الفاسقین منهم.
مورد «تخصیص» شبیه مستثنای متصل است. مثل: جاءنی القوم الا زیدا که زید موضوعا داخل در قوم است ولی حکما خارج است.
تخصص آن است که عنوان عام، از همان اول امر، بدون اینکه تخصیص بخورد،
فی حد نفسه شامل این افراد نمیشد که خروج موضوعی دارند.
مثلا وقتی میگوید: اکرم العلماء، اینجا جهال تخصصا بیرون هستند و نیازی به تخصیص ندارند. نظیر استثنای منقطع که: جاءنی القوم الا حمارا باشد. حمار، از اول، داخل در قوم نبود تا بعد استثنا شود بلکه از اول، بیرون بوده است.
نکته: عام و خاص (همانند «مطلق و مقید» و «مجمل و مبین») از امور نسبی است.
ای چهبسا عنوانی، نسبت به ما دون خویش، از افراد عام است ولی نسبت به ما فوق خودش (که عنوان کلیتری باشد) خاص است.
مثلا: عالم، نسبت به افراد خودش، عام است که شامل فاسق و عادل از علما میشود ولی نسبت به انسان، خاص است چون انسان شامل جاهل هم میشود به خلاف عالم. و قس علی هذا فعلل و تفعلل.
عام به طور کلی به سه قسم منقسم میشود:
قبل از بیان این اقسام، باید بدانیم که اختلاف است میان علما در اینکه آیا این اقسام سهگانه، برای عام است فی نفسه، یعنی با قطعنظر از تعلق گرفتن حکم شرعی به آن، و یا این اقسام از برای عام، به اعتبار تعلق گرفتن حکم است به عام (که تعلق حکم، تابع ملاک است).
و چون ملاک، سه نحوه ممکن است بوده باشد، لذا نحوه تعلق گرفتن حکم به عام، سهگونه خواهد بود.
و در هنگام حکم نمودن، مولی عام را سهگونه لحاظ خواهد نمود، وگرنه عام در همه جا به یک معناست و هو شمول ما یصلح لانطباق هذا العنوان علیه؟
برخی از علما (مانند شهید صدر) قول اول را گرفتهاند و برخی هم (مانند صاحب کفایه) قول ثانی را گرفتهاند.
جناب مظفر همین عقیده را دارد. لذا میفرماید:
ینقسم العام الی ثلاثة اقسام باعتبار تعلق الحکم به.
اینک تعریف این سه قسم:
عام استغراقی آن است که حکم شرعی در آنجا ثابت باشد برای جمیع افراد موضوع، آنهم به این کیفیت که هر فردی مستقلا و علیحده موضوع حکم باشد و حکم، اگرچه به صورت ظاهر، واحد است ولی به سیرت و در باطن، به تعداد افراد موضوع، انحلال پیدا میکند و در نتیجه، هر فردی از افراد، به تنهایی، امتثالی و عصیانی دارد. مثلا مولی میفرماید: اکرم کل عالم. این وجوب اکرام، برای هر فردی از افراد عالم و هر انطباقی از انطباقات او و هر مصداقی از مصادیق او جداگانه ثابت است. و اگر در خارج صد نفر عالم وجود دارد، این مکلف اگر هر صد نفر را اکرام نمود، صدتا امتثال حاصل میشود و اگر هیچکدام را اکرام ننمود، صد عصیان صورت میگیرد و اگر پنجاه نفر را اکرام نمود، پنجاه امتثال و پنجاه عصیان صورت میگیرد و هکذا ...
عام مجموعی آن است که حکم شرعی در آنجا ثابت باشد برای مجموع افراد موضوع من حیث المجموع. به این معنا که مجموع افراد، رویهمرفته یک موضوع مرکب را تشکیل میدهند و یک حکم بر مجموع آنها بار است و در نتیجه، در عام مجموعی، اگر همه افراد اتیان شد، یک امتثال تحقق مییابد. و اگر همه اتیان نشد، مساوی است که هیچکدام از افراد اتیان نشود و یا بعض اتیان شود دون بعض، درهرصورت یک عصیان تحقق پیدا میکند.
مثلا مولی فرموده: آمن بالائمة علیهم السّلام؛ یا: آمن بالانبیاء؛ یا: آمن باصول الدین ... در این موارد ایمان به مجموع بما هو مجموع لازم است و متعلق حکم است، یعنی به همه 12 امام علیهم السّلام یا به تمام 124000 پیامبر یا تمام اصول پنجگانه، ایمان بیاور.
پس اگر شخصی به امامت 11 امام علیه السّلام معتقد باشد ولی امامت امام دوازدهم را انکار کند، این کأن به هیچ امامی ایمان نیاورده و امتثال حاصل نمیشود. هکذا در انبیاء و اصول دین ...
عام بدلی آن است که حکم شرعی در آنجا ثابت باشد برای یک فرد از افراد موضوع علی البدل؛ به این معنا که در واقع یک فرد از افراد عام، موضوع این حکم
است اما آن یک فرد، تعیین نشده بلکه لا علی التعیین گذاشته شده است که قابل انطباق و صدق بر هر فردی از افراد عام است.
مثلا مولی فرموده: اعتق أیة رقبة شئت.
کلمه «ای» عموم بدلی را دلالت دارد؛ یعنی یک فرد از افراد رقبه را باید آزاد کنی ولی مختاری و آزادی که هر فردی از افراد را انتخاب کنی و آزاد نمایی.
در نتیجه، اگر یک فرد را اتیان نماید، امتثال حاصل میشود و تکلیف از دوش او برداشته میشود.
(لا یخفی که این اقسام برای مطلق هم هست کما سیأتی).
اشکال: میرزای نایینی فرموده: ما دو قسم عام بیشتر نداریم:
اما قسم سومی به نام عام بدلی نداریم و عام بدلی را از اقسام عام شمردن، از روی مسامحه و سهلانگاری است، به جهت اینکه صدور ذیل این مرکب، باهم تنافی دارند.
از طرفی، عموم یعنی شمول و فراگیری همه افراد و از طرفی، بدلیت یعنی یک فرد از افراد، لا علی التعیین؛ و این دو قابل جمع نیستند. و از قبیل «کوسه و ریش پهن» و «یک بام و دوهوا» است.
جواب: جناب مظفر میفرماید: عمومیت همه جا به معنای شمول و سریان و فراگیری است لکن عموم کل شیء بحسبه.
عموم استغراقی حساب خاص خود را دارد و عموم مجموعی هکذا.
در عموم بدلی هم مراد از عمومیت و شمول این است که: هر فردی از افراد صلاحیت دارند که موضوع یا متعلق برای این حکم شرعی باشند. و این استعداد و قابلیت در همه افراد هست. اگرچه بالفعل تمام افراد موضوع حکم نیستند ولی عموم بدلی نامش با خودش هست و معنای بدلیت این است که: هر فردی شایستگی دارد که این حکم در او امتثال و پیاده شود.
نعم: گاهی این عموم بدلی از دال لفظی استفاده میشود. مانند: اعتق أیة رقبة شئت، که کلمه «أیة» دلالت بر عموم بدلی دارد.
و گاهی از راه اطلاق کلام و به توسط مقدمات حکمت ثابت میگردد.
مثلا مولی میفرماید: اعتق رقبة. ما با جاری ساختن مقدمات حکمت، ثابت میکنیم که هر فردی از افراد آزاد شود، امتثال حاصل میشود چه رقبه مؤمن و چه کافر، چون مولی در مقام بیان بود و اگر غرض در خصوص رقبه مؤمن بود، باید مقید میکرد و چون بیان نکرده، پس عتق مطلق رقبه کافی است.
حال، در صورت اولی، نامش عام بدلی است و در صورت ثانیه نامش اطلاق بدلی است در قبال اطلاق شمولی.
عام بدلی جایش داخل عام و خاص است و اطلاق بدلی داخل در باب مطلق و مقید است.
همین سخن در عام استغراقی و مطلق شمولی هم میآید.
و علی کل حال: گاهی موضوع حکم تحت نهی میرود. مثل: لا تکرم الفساق؛ یا: تکرم فاسقا. در اینجا عموم، هم به لحاظ افراد موضوع و هم به لحاظ احوالات افراد، عموم استغراقی است و معنای کلام این است که هیچ فردی از افراد فاسق را در هیچ حالی از حالات اکرام نکن.
و گاهی موضوع حکم تحت امر میرود. در اینجا اگر با کلمه «کل و اخوات آن» یا با لفظ جمع محلی به «الف و لام» استعمال شود، مانند: اکرم العلماء، یا اکرم کل عالم، باز عمومیت و شمول، به لحاظ افراد عالم، عموم استغراقی است ولی به لحاظ احوالات افراد، بدلیت دارد و معنای کلام این است که: اکرام هر فردی از افراد علما واجب است اما نه در تمام حالات بلکه در یک حال از حالات مثل حال راکب بودن یا ماشی بودن و ... که اکرام شوند، کفایت میکند. و اگر با کلمه «ای» استعمال شود، مانند:
اعتق أیة رقبة شئت، در این صورت، عمومیت و شمول، هم به لحاظ افراد عام و هم به لحاظ احوالات افراد، بدلیت دارد.
و گاهی متعلق حکم تحت نهی میرود. مانند: لا تقربوا الزنا، که زنا فعل اختیاری انسان است و تحت نهی رفته. در اینجا عمومیت و شمول، هم به لحاظ افراد و هم به لحاظ احوالات آن، عموم استغراقی است و معنای کلام این است که به هیچ فردی از
افراد زنا در هیچ حالی از حالات نزدیک نشوید.
و گاهی متعلق الحکم تحت امر وجوبی یا استحبابی میرود. مانند: وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ* و ... در چنین صورتی غالبا عموم، عموم بدلی است یعنی لازم نیست تمام افراد صلاة را در جمیع حالات اتیان کردن، بلکه کافی است یک فرد از افراد صلاة را در یک حالی از حالات به جا آوردن.
بعد از بیان دو مقدمه، وارد مباحث اصلی عام و خاص میشویم.
فنقول: در این باب، جمعا 11 بحث اساسی داریم.
اولین بحث، درباره الفاظ و کلمات داله بر عموم است. در این فصل، ما در حقیقت دو بحث داریم:
آیا در لغت عرب یا هر لغت دیگر، الفاظی داریم که مختص به عموم و حقیقت در عموم باشد به طوری که استعمالش در غیر عموم مجاز باشد یا نداریم؟
برفرض که چنین الفاظی داشته باشیم، این الفاظ چند قسماند؟ و نحوه دلالتشان بر عموم چگونه است؟ بالوضع؟ او بالاطلاق؟ او بحکم العقل؟
بحث اول را جناب مظفر با یک اشاره میگذرند و میفرمایند: لا شک در اینکه ما الفاظی داریم که مخصوص عموماند و دلالت بر عموم میکنند ولی باید بدانیم که در این مرحله 5 نظریه وجود دارد:
اکثر علمای اصول فرمودهاند: برای عموم الفاظی هست که اختصاص به عموم دارد.
کلیه الفاظی که ادعا شده اختصاص به عموم دارند. به عکس است یعنی اختصاص به خصوص دارند و استعمالشان در عموم مجاز است.
کلیه این الفاظ، مشترک لفظی هستند بین عموم و خصوص، هم لغتا و هم شرعا.
سید مرتضی رحمه اللّه فرموده: این الفاظ، در لغت عرب، مشترک لفظیاند بین عموم و خصوص ولی در عرف شرعی، حقیقت هستند فقط در عموم.
اما بحث دوم: الفاظی که دال بر عمومند، دو دستهاند:
لفظ کل و جمیع و أی و کافه. مثل: اکرم کل عالم؛ احل لکم ما فی الارض جمیعا؛ اعتق أیة رقبة شئت؛ انا ارسلناک للناس کافة.
الف. نکره در سیاق نهی: لا تضرب احدا.
ب. نکره در سیاق نفی: ما جاءنی من احد.
ج. جمع محلی به الف و لام: اکرم العلماء.
د. مفرد محلی به الف و لام: أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا، الماء اذا بلغ قدر کرّ ینجسه شیء و ...
اما کیفیت دلالت اینها بر عموم: برخی از این کلمات، دلالتشان بر عموم، بالوضع است؛ بعضی دیگر، دلالتشان بر عموم، به حکم عقل است؛ و برخی دیگر، به توسط اطلاق و مقدمات حکمت، لذا هرکدام را جداگانه و جداگانه بحث میکنیم:
اما فرقی ندارد که این عمومیت، به نحو عموم مجموعی باشد یا به نحو عموم استغراقی باشد.
(شهید صدر، در این بحث، میزان را بیان فرموده: اگر کل داخل بر اسم نکره شود، معنا، استیعاب به لحاظ افراد طبیعت است. مثل: اکرم کل رجل، اقرأ کل کتاب؛ و اگر داخل بر اسم محلی به الف و لام شود، معنا، استیعاب اجزاست. مثل: اقرأ کل السورة
یا کل الکتاب).
فرق اینکه دلالت به حکم عقل باشد یا به وضع باشد، این است که: دلالت عقلی، سابق بر دلالت لفظی است؛ یعنی اگر ثابت شد که عقلا دلالتی دارد، نوبت به دلالت وضعی نمیرسد ولی اگر ثابت نشد که عقلا دلالتی دارد- ولی امکانش بود- آنگاه بحث میشود که آیا لفظا و بالوضع دلالتی دارد یا ندارد؟ اما نتیجه هر دو، از لحاظ دلالت، یکی است.
مقدمه: گاهی الف و لام در جمع و مفرد، الف و لام عهد است. مثلا مولی وارد مجلس علما میشود و به عبدش میگوید: اکرم العلماء، که مرادش علمای معهود است یعنی علمای حاضر در مجلس. یا مثلا عالمی به خدمت مولی رسیده و مولی به عبدش میگوید: اکرم العالم، و مرادش همین عالم حاضر است. در این صورت، بلااشکال، جمع یا مفرد، افاده عموم نمیکند و شامل جمیع علما (چه حاضر چه غایب) نمیشود.
ولی گاهی الف و لام، الف و لام عهد نیست بلکه الف و لام استغراق است. اینجا هم مفید عموم است قطعا.
و گاهی الف و لام برای جنس است؛ این محل بحث است که آیا مفید عموم است یا خیر؟
و برفرض که باشد بالوضع است یا به مقدمات حکمت؟
و ملحق میشود به جمع و مفرد معرف به لام، جمع و مفرد مضاف مثل: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ، یُوصِیکُمُ اللَّهُ فِی أَوْلادِکُمْ، و مثل: أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ، فلیحذر الذین یخالفون عن امره.
جناب مظفر میگوید: به نظر ما جمع و مفرد محلی به لام یا مضاف، در صورتی که فرد یا افراد معهودی از آن اراده نشده باشد، افاده میکنند عمومیت و شمول را؛ با این تفاوت که عمومیت در جمع محلی به الف و لام، بالوضع است به دلیل تبادر؛ یعنی واضع، هیئت جمع با ال را برای دلالت بر عموم و شمول وضع کرده است.
اما در مفرد محلی به لام، این عمومیت از راه اطلاق و مقدمات حکمت است و تفاوت دیگری با یکدیگر ندارند.
و قد توهم: بعض از علما (که ظاهرا خطیب قزوینی، در «تلخیص المفتاح، بحث مسند الیه» باشد) خواستهاند فرق دیگری هم بین عموم جمع و عموم مفرد بگذارند و آن فرق این است که گفتهاند:
عموم جمع عبارت است از: کل جماعة جماعة. یعنی اگر گفت: اکرم العلماء، مکلف باید در هرباری، جماعتی از علما را که حد اقل سه نفر باشند یا دو نفر، اکرام نماید تا یک امتثال صدق کند.
و اگر در هر مرتبه یک نفر را اکرام نمود، امتثال حاصل نمیشود و معنای اکرم العلماء این است که: اکرم کل جماعة جماعة من العلماء، نظیر عموم تثنیه که اگر مولی گفت: اکرم کل عالمین، معنایش این است که: اکرم کل اثنین اثنین من العلماء. پس اگر یک نفر را اکرام کرد، امتثال نکرده و باید دو نفر را اکرام کند، به خلاف عموم مفرد که به معنای کل فردفرد است.
منشأ این توهم:
گفتهاند: ما باید معنای مفرد و تثنیه و جمع را (که مدخول ادات عموم واقع میشوند) حساب کنیم:
مفرد بر یک فرد دلالت میکند. تثنیه، بدون ادات عموم، بر دو فرد دلالت میکند.
جمع، دلالت بر جماعت و گروه میکند که حد اقل 2 یا 3 نفر به بالا باشد.
آنگاه، ادات عموم هم کاری که میکند، این است که: افاده میکند عمومیت مدخول خودش را. پس اگر مدخولش مفرد باشد (مثل: اکرم کل عالم) کل افاده میکند عمومیت را به لحاظ کل فردفرد. و اگر مدخولش تثنیه باشد (مثل: اکرم کل عالمین)
کل افاده میکند عمومیت را به لحاظ کل اثنین اثنین. و اگر مدخولش جمع باشد (مثل:
اکرم جمیع العلماء یا اکرم العلماء) باز ادات العموم (که جمیع یا جمع محلی به الف و لام باشد) افاده میکند عمومیت را به لحاظ کل جماعة جماعة.
پس عموم جمع با عموم مفرد فرق پیدا کرد به اینکه در عموم مفرد، استغراق به لحاظ کل فرد، فرد است. فیحصل الامتثال باکرام کل فرد جداگانه.
ولی در جمع، عمومیت و استغراق به لحاظ مرتبه است. ای؛ کل مرتبة مرتبة من مراتب الجمع فلا یحصل الامتثال باکرام شخص واحد. چنانکه عموم تثنیه با مفرد فرق است.
جناب مصنف، به پیروی از اکثریت علما، این سخن را رد میکند و میفرماید:
قیاس نمودن عموم جمع به عموم تثنیه، مع الفارق است به جهت اینکه تثنیه، هم از جانب قلت و هم از جانب کثرت، محدود است به اینکه کمتر از دو تا نباشد و الا تثنیه نخواهد بود بلکه مفرد است؛ و بیشتر از دو تا هم نباشد و الا جمع است و تثنیه نخواهد بود.
لذا عموم تثنیه هم، به لحاظ کل اثنین اثنین خواهد بود اما به خلاف جمع که از ناحیه قلت محدود است به جهت اینکه اقل مراتب جمع، بنا بر قول مشهور، 3 فرد است و بنا بر قول جمعی، 2 فرد است و بر کمتر از آن، جمع اطلاق نمیشود لکن از جانب کثرت حد و مرز ندارد، اگر این جمع در خارج هزار فرد داشته باشد، تمام اینها یک مرتبه از مراتب جمع است که جمع همه را یکجا شامل است نه اینکه ما به تعداد هر فردی مرتبه درست کنیم.
و معنای عمومیت و استغراق در جمع این است که: به مرتبه دانیه و حد اقل اکتفا نکن، بلکه تا آخر افراد برو و همه را اکرام کن. همانطور که در مفرد معنای عمومیت این بود. پس، از ناحیه استغراق و شمول، ما بین مفرد و جمع فرق نیست. مفرد هم، کل فردفرد است جمع هم عمومیتش به لحاظ کل فردفرد است.
آری، یک تفاوت ما بین جمع و مفرد هست که آنهم از محل بحث خارج است و آن این است که: اگر مفرد دلالت بر استغراق نداشت، شامل یک فرد میشود و به همان
یک فرد اکتفا میتوان کرد. مثل: اکرم رجلا.
ولی اگر جمع دلالت بر استغراق نداشت، حد اقل شامل سه فرد میشود و به کمتر نمیشود اکتفا کرد. مثل: اکرم رجالا. اما در ناحیه استغراق که مورد بحث است، فرق ندارند.
علمای تفسیر هم همین نظریه اکثریت را اختیار نمودهاند. لذا آیه وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ* یا فَإِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْکافِرِینَ را اینطور معنا کردهاند که: خدا هر فرد نیکوکاری را دوست میدارد و یا اجرش را ضایع نمیکند؛ و خدا هر فرد کافری را دشمن میدارد و عقاب میکند.
در این مقام، چند بحث دیگر هم وجود دارد که جناب مظفر طرح نکرده:
الف. عموم مفرد اشمل است یا عموم جمع؟ که نوعا گفتهاند: عموم مفرد اشمل است. مثل: لا رجل فی الدار ...
ب. جمع محلی به لام، به معنای عموم افرادی است یا مجموعی؟ نوعا افرادی و استغراق را گفتهاند.
ج. اصل در عموم آیا استغراقی بودن است یا مجموعی بودن؟ نوعا استغراق گفتهاند.
بحث دوم از مباحث عام و خاص، مربوط است به اقسام مخصص.
مقدمتا باید بدانیم: ما دو دسته قوانین و عمومات و قواعد عامه داریم:
این دسته از عمومات آبی از تخصیص هستند.
این دسته از عمومات مورد بحث است و اینها اغلب تخصیص و تبصره دارند. لذا گفتهاند «ما من عام الا و قد خص». با دانستن این مقدمه، میگوییم:
تخصیص در مقدمه اول بحث عام و خاص روشن شد (تعریف شد) که عبارت است از: «خروج حکمی». اینک در مقام بیان اقسام آن هستیم.
مخصص به طور کلی بر دو قسم است:
مخصص لفظی هم بر دو قسم است:
متصل: عبارت است از آن مخصصی که متصل به خود عام باشد و در همان کلامی که عام وارد شده، خاص هم وارد شده باشد مانند: اشهد ان لا اله الا اللّه؛ که الا اللّه در کنار لا اله آمده است. و مانند: اکرم العلماء الا الفساق منهم و ... و در حکم مخصص متصل است، قرائن حالیهای که از کلام متکلم فهمیده میشود و قرینه هستند بر اراده نمودن خصوص. مثل اینکه: مولی، در مجلسی، از علمای فاسق به شدت مذمت نمود؛ بعد که از آن مجلس خارج شد، به عبدش دستور میدهد که: اکرم العلماء.
اینجا از حال مولی پیداست که مرادش علمای عادل است.
یا مثلا: پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به عنوان رسول خدا بفرماید: لا اله موجود.
اینجا از حال رسالت و پیامبری او روشن میشود که مرادش لا اله الا اللّه است، یعنی نفی سایر الهها را مینماید غیر اللّه تبارک و تعالی.
اما منفصل: عبارت است از مخصصی که در کلام مستقل و جدایی از عام وارد شده، یعنی عام در کلام جداگانه و خاص در کلام جداگانه دیگری واقع شده. مثلا: اول فرمود: اکرم العلماء، و بعد از 2 ساعت فرمود: لا تکرم الفساق من العلماء. یا بالعکس، یعنی اول خاص را گفت و بعد عام را.
ل، مخصص متصل و منفصل باهم یک ما به الاشتراک و یک ما به الامتیاز دارند.
هر دو قرینه میشوند بر مراد جدی مولی: یعنی همانطوری که مخصص متصل قرینه
است بر اینکه مولی عموم را اراده نکرده بلکه ما عدا الخاص را اراده نموده، همینطور مخصص منفصل هم قرینه میشود و کشف میکند از اینکه مولی در واقع خصوص مرادش بوده نه عموم.
مخصص اگر متصل به عام ذکر شود، از همان ابتدا جلوی ظهور عام را در عموم میگیرد و اجازه نمیدهد که نطفه عموم منعقد شده و عمومیت استقرار یابد. ولی مخصص اگر منفصل و جدای از عام ذکر شود، کاری به اصل ظهور عام ندارد بلکه عام صادر شده و ظهورش در عموم مستقر شده؛ بعد که دلیل خاص میآید، با حجیت ظهور عام در عموم مزاحمت مینماید و در مقام معارضه و مزاحمت، دلیل خاص بر دلیل عام مقدم میشود. در تقدیم خاص بر عام، دو مبنا وجود دارد:
الف. مبنای آخوند و پیروانش این است که دلیل خاص، اقوی از دلیل عام است یعنی دلالتش بر مراد قویتر است. و القوی یقدم علی الضعیف فالخاص یقدم علی العام. و جهت قوت خاص احد الامرین است:
خاص اظهر است و عام ظاهر و الاظهر قوی و القوی مقدم. مثل: اکرم العلماء و لا تکرم الفساق من العلماء.
خاص نص است و عام ظاهر و النص قوی و القوی مقدم. مثل: اکرم العلماء و لا تکرم زید العالم.
ب. مبنای میرزای نایینی و پیروان او این است که دلیل خاص، عند العقلاء و العرف، قرینه و بیان برای دلیل عام است و لا شک در اینکه بیان بر ذو البیان و قرینه بر ذو القرینه مقدم است، خواه دلیل خاص اقوی دلالتا باشد (کما فی غالب الموارد که هر دو منطوقی باشند) و خواه دلیل خاص قویتر از عام نباشد (مثل آنجایی که عام، منطوقی و خاص، مفهومی باشد). در این صورت هم خاص مقدم است از باب قرینه بودن.
دلیل مطلب در این تفاوت و ما به الامتیاز چیست؟
مقدمه: هر کلامی دارای چهار ظهور و دلالت است:
ظهور تصوری.
ظهور تصدیقی مراعی و متزلزل.
ظهور تصدیقی استعمالی.
ظهور تصدیقی جدی.
اما ظهور تصوری:
هریک از کلمات و مفردات این کلام، ظهور در معنایی دارند و دلالت بر معنایی میکنند. این را ظهور تصوری میگویند.
اما ظهور تصدیقی مراعی:
هنگامی که متکلم مشغول سخن گفتن است، پیش از آنکه سخنش را به پایان برساند و از تکلم فراغت پیدا کند، کلامش ظهور در معنایی پیدا میکند. مثلا تا گفت:
اکرم العلماء، این جمله ظهور در وجوب اکرام جمیع علما پیدا کرد. اما این ظهور متزلزل است و قابل تبدیل و تغییر است. اگر به دنبال آن کلام سکوت کرد، آن ظهور در کلام پابرجا و مستقر میشود و اگر به دنبال آن گفت: الا الفساق منهم، ظهور قبلی رفت و ظهور جدید به حسب دلالت قرینه آمد با اینکه بخش اول کلام ظهور در عموم داشت ولی با انضمام بخش بعدی، کلام ظهور در ما عدا الخاص پیدا میکند.
اما ظهور تصدیقی استعمالی:
هنگامی که متکلم از تکلم فارغ شد و سکوت کرد، ظهور کلام در یک معنا مستقر و پابرجا میشود. اگر مخصص متصل آورد، ظهور در ما عدا الخاص مستقر میشود و اگر نیاورد، ظهور در عموم مستقر میشود. این ظهور در عموم تابع نبودن قرینه متصله است و ظهور استعمالی است یعنی به حسب ظاهر کلام در این معنا استعمال شده و عرف این معنا را میفهمد.
اما ظهور تصدیقی جدی:
هنگامی که انسان یقین کند که قرینهای (متصل یا منفصل) در کار نیست و زمینه آوردن قرینه منتفی شده، اینجا یقین میکند که مراد جدی و واقعی مولی همین بوده.
مثلا مولی گفت: اکرم العلماء، و عبد رفت و مشغول اکرام شد و قرینهای نیامد؛
اینجا معلوم میشود که در واقع اکرام همه را میخواسته.
(لا یخفی که این اقسام را در جلد ثانی، در مباحث حجت خواهند گفت و خود مصنف این اقسام را قبول ندارد به جز قسم رابع، ولی ما برای تبیین مطالب درسی گفتیم).
حال، با دانستن این مقدمه، رمز امتیاز مخصص متصل و منفصل را بیان میکنیم:
ابتدا: یک کبرای کلی
سپس: تطبیق آن بر ما نحن فیه
سپس: نتیجهگیری
هر کلامی که از متکلم صادر میشود (چه عام باشد، چه مطلق و چه امر و چه نهی و ...) مادامیکه متکلم از سخن گفتن فراغت نیافته، حق دارد قیود مختلفی به کلامش بیفزاید و مخاطب حق ندارد قضاوت نماید که مراد متکلم این بوده یا ظاهر کلامش این را دلالت دارد بلکه باید صبر نماید و انتظار بکشد تا اینکه کلام به پایان برسد.
وقتی که متکلم سکوت نمود به طوری که عرفا بگویند کلام به پایان رسیده و کلام بعدی جدای از قبل است، اینجا میتواند بگوید مراد شما این بوده و ظاهر کلام این است. (للمتکلم ان یلحق بکلامه ما شاء ما دام متکلما).
آری، در وسط کلام یک ظهور بدوی مراعی پیدا میشود که اگر متکلم قرینهای بر خلاف او تا پایان کلامش نیاورد، همان ظهور مستقر میشود و الا اگر قرینهای آورد، ظهور بدوی میرود و ظهور ثانوی جای آن میآید.
لذا اگر قرینهای بیاورد که مجمل باشد، باعث میشود که کلام به طور کلی مجمل شود و ظهور در هیچ معنایی پیدا نکند.
عام که از متکلم صادر میشود، یک ظهور بدوی در عموم پیدا میکند. اگر به دنبالش بلافاصله مخصص را آورد، ظهور مراعی میپرد و ظهور در ما عدا الخاص پیدا
میکند؛ و اگر قرینهای نیاورد، همان ظهور بدوی مستقر میشود و عام ظهورش بر عموم منعقد میشود.
اگر مخصص متصل باشد، از همان ابتدا جلوی ظهور عام در عموم را میگیرد و اجازه نمیدهد که نطفه عموم منعقد شود. اما:
اگر مخصص منفصل باشد، کلام عام آمده و ظهور در عموم پیدا کرده و مستقر هم شده، اما وقتی مخصص منفصل آمد، جلوی اصل ظهور را که نمیگیرد ولی جلوی حجیت آن ظهور را میگیرد و اجازه نمیدهد که این عام در عموم حجت شود، بلکه مقدم بر عام میشود از این باب که قرینه کاشف از مراد جدی مولی است.
سومین بحث از مباحث عام و خاص، این است که بلااشکال، عام، مادامیکه تخصیص نخورده و در عموم و شمول جمیع افراد استعمال میشود، این استعمال حقیقت است. مثل: اکرم کل عالم.
انما الکلام، در مواردی است که عام تخصیص خورده و در ما عدا الخاص استعمال شده (مثلا در 80% از علما- که علمای عدول باشند- استعمال شده). آیا چنین استعمالی حقیقت است یا مجاز؟
در مسئله چهار قول مطرح شده:
استعمال عام در باقیمانده بعد التخصیص مجاز است مطلقا (و هو قول اکثر القدماء الی زمان الشیخ الانصاری رحمه اللّه).
استعمال عام در باقیمانده بعد التخصیص حقیقت است مطلقا (و هو قول اکثر المتأخرین من الشیخ الی زماننا هذا).
تفصیل یکم:
الف. متصل باشد، استعمال عام در باقیمانده حقیقت است.
ب. منفصل باشد، استعمال عام در باقیمانده مجاز است.
تفصیل دوم:
الف. متصل باشد، استعمال عام در باقیمانده مجاز است (به عکس تفصیل یکم).
ب. منفصل باشد، استعمال عام در باقیمانده حقیقت است (به عکس تفصیل یکم).
البته تفصیلات دیگری هم وجود دارد.
جناب مظفر میفرماید: قول دوم حق است، یعنی این استعمال حقیقت است مطلقا (چه در متصل و چه در منفصل).
دلیل ما: نخست باید ببینیم چه عاملی باعث شد که گروه کثیری از قدما قائل به مجازیت این استعمال شدهاند و منشأ این پندار باطل چه بوده است؟
سپس این منشأ را ریشه کن کنیم و ابطال نماییم تا مطلوب ما ثابت گردد.
میفرماید: منشأ این توهم آن است که قائلین به مجازیت ملاحظه نمودهاند که ادات عموم در اصل وضع شده برای دلالت بر عموم و شمول مدخولشان مر جمیع افراد خودش را.
مثلا کلمه «کل» وضع شده برای دلالت بر اینکه: حکم برای جمیع افراد مدخولش (که عام است) ثابت است (چه عادل و چه فاسق).
ولی پس از اینکه عام تخصیص خورد، دیگر شامل جمیع افراد مدخولش نمیشود بلکه باقیمانده را شامل میشود؛ پس این عام در موضوع له خودش (که عموم است) استعمال نشده؛ پس این استعمال مجاز است (لان المجاز استعمال اللفظ فی غیر ما وضع له).
دفع این توهم:
جناب مظفر میفرماید:
اگر اندکی تأمل کنی و سخن بزرگان را چشمبسته نپذیری، خواهی یافت که این پندار باطل است و مجازیتی در کلام پیدا نشده مطلقا (چه در آنجا که عام به مخصص متصل تخصیص خورده باشد؛ چه در آنجا که به
مخصص منفصل تخصیص خورده باشد؛ چه نسبت به خود ادات عموم و چه نسبت به مدخولشان).
حال یکیک حساب میکنیم:
اما در آنجا که عام مخصص به متصل باشد: در اینجا نه مجازیتی نسبت به ادات عموم پیدا شده و نه در مدخول آنها.
اما در خود ادات عموم: ادات عموم (کما ذکرنا) وضع شده برای دلالت بر عموم و شمول مدخول، جمیع افرادش را یعنی کل یا جمیع و ... دلالت میکند که این حکم شامل جمیع افراد مدخول است اما تعیین نمیکند که افراد مدخول هزارتاست یا صدتا، بلکه افراد مدخول (هرچند تا که باشد، چه زیاد و چه کم) ادات عموم دلالت بر همانها دارد.
نهایت، چیزی که هست، این است که:
گاهی: مدخول ادات عموم با یک لفظ دانسته میشود. مثلا میگوید: اکرم کل عادل، ما میفهمیم که این حکم مخصوص عدول است و شامل فساق هم نمیشود.
و گاهی: دو لفظ یا بیشتر بر این مدخول دلالت میکند. مثل: اکرم کل عالم عادل؛ یا اکرم کل عالم الا الفاسقین؛ که عالم عادل دو لفظاند: و یا عالم الا الفاسقین دو لفظ است و رویهمرفته، دلالت بر علمای عادل دارد.
در صورت تخصیص، تخصیص معنایش آن است که مدخول کل هر عالمی نیست بلکه خصوص عالم عادل است. اما کلمه کل و سایر ادات عموم در معنای خودش استعمال شده که دلالت بر شمول و عموم باشد باز هم شامل جمیع علمای عادل میشود.
شاهدش هم این است که ما نمیتوانیم به جای کلمه «کل» کلمه «بعض» بگذاریم و بگوییم «اکرم بعض العلماء الا الفاسقین». درحالیکه اگر ادات عموم، در عموم و شمول استعمال نشده بود، باید بتواند به جای آن «بعض» گذاشت (و لیس کذلک).
چرا نمیتوان کلمه «بعض» را به جای «کل» گذاشت؟
به دلیل اینکه اگر «بعض» گذاشتیم، دیگر استثنا آوردن و گفتن «الا الفاسقین»
صحیح نیست. به جهت اینکه استثنا اخراج حکمی است که مستثنی منه موضوعا شامل همه افراد میشود؛ سپس بعض از افراد را حکما خارج میکنیم و اگر بعض العلماء گفتیم، از اول شمول بعض العلماء نسبت به علمای فاسق مسلم نشده تا بعد ما استثنا کنیم و خروج حکمی باشد. پس استثنا غلط است.
همانطور که صحیح نیست بگوییم: اکرم بعض العلماء العدول؛ که ابتدا کلمه «بعض» را به کار ببریم، سپس با مخصص متصل تخصیص بزنیم که: العدول به جهت اینکه موضوع از اول معین نشده بلکه مبهم بود و از اول شمولش نسبت به غیر عدول مسلم نشده تا ما تخصیص بزنیم و بگوییم: فقط العدول.
به خلاف آنجا که «کل» بیاوریم که در آن صورت، موضوع کاملا محدد و معین است.
آنگاه، هم استثنا صحیح است و هم سایر مخصصات متصله که بگوییم: «اکرم کل عالم الا الفاسقین».
بناء علی هذا، ادات عموم وضع شدهاند برای عموم و شمول؛ و بعد از تخصیص هم، دلالت بر عموم و شمول میکنند اما قبل از تخصیص، دایره مدخول ادات موسع بود ولی بعد التخصیص، این دایره مضیق شده است و این تأثیری ندارد.
اما در مدخول ادات عموم:
در مدخولشان هم مجازیتی پیدا نشده است. به جهت اینکه مدخول (که کلمه عالم یا انسان ... باشد) وضع شده برای نفس ماهیت و طبیعت به نحو لا بشرط. یعنی «عالم» وضع شده برای «ذات ثبت له العلم» و «کاتب» وضع شده برای «ذات ثبت له الکتابة» و ... و هیچگونه دلالتی بر افراد و مصادیق ندارد (نه کلا و نه بعضا) و دلالت بر جمیع یا بعض، از دال دیگر فهمیده میشود (که کلمه «کل» یا «بعض» یا امثال آن باشد).
روی این اساس، اگر این مدخول را مقید نمودیم، یعنی گفتیم: اکرم کل عالم عادل، یا، اکرم کل عالم الا الفاسقین، در اینجا عالم در معنای خودش استعمال شده (که «ذات ثبت له العلم» باشد) و آن خصوصیت یعنی اراده شدن ما عدا الخاص (الفاسق) را قید و مقید دلالت دارند از باب تعدد دال و مدلول. و در باب مطلق و مقید خواهد
آمد که تقیید مطلق موجب مجازیت نمیشود بلکه تعدد دال و مدلول درست میشود (عند من تأخر عن سلطان العلماء).
اما در آنجا که عام به مخصص منفصل تخصیص بخورد، در اینجا هم هیچگونه مجازیتی ایجاد نمیشود، نه در ادات عموم و نه در مدخول آنها.
اما نسبت به ادات عموم: سخن همان است و همان گونه که مخصص متصل موجب تقیید مدخول میشد (و سیأتی که تقیید موجب مجازیت مطلق نمیشود) همچنین مخصص منفصل هم قیدی است که به وسیله او مدخول ادات عموم تقیید میشود. فلا مجازیة فی البین.
و لو فرض: برفرض کسی بگوید که این مخصص منفصل، تنها موجب تقیید مدخول نیست بلکه موجب تخصیص خود عموم است و عموم عام را تخصیص میزند روی این اساس که تا مخصص نیامده، خیال میکردیم که مراد مولی عموم است؛ بعد که آمد، معلوم شده که مراد مولی عموم نیست.
در جواب، باز هم خواهیم گفت که این موجب مجازیت نمیشود زیرا که قبلا گفتیم که مخصص منفصل کاری به مراد استعمالی ندارد.
مراد استعمالی، همان عموم است و کلام در عموم استعمال شده و در عموم هم ظهور پیدا کرده، فقط مخصص منفصل، قرینه کاشف از مراد جدی است و جلوی حجیت عام را میگیرد. فلا مجازیة فی البین.
چهارمین بحث در باب عام و خاص، این بحث است که آیا عام، بعد از تخصیص، در باقیمانده افراد حجیت دارد یا نه؟
یعنی نسبت به باقیمانده هرکجا شک کردیم آیا میتوانیم به عموم عام تمسک کنیم یا خیر؟
چند مثال:
مثال الف. مولی فرمود: اکرم العلماء، سپس فرمود: لا تکرم مرتکب الکبائر، ما
یقین داریم که علمای عادلی که نه مرتکب کبیرهاند و نه صغیره، داخل در تحت عام هستند و وجوب اکرام دارند. و باز یقین داریم که مرتکب کبائر از تحت عام بیرون شده به توسط تخصیص. اما شک داریم که آیا مرتکب صغایر هم از تحت عام با یک مخصص دیگر خارج شده یا نه؟
اینجا آیا میتوانیم به عموم عام تمسک کنیم یا نه؟
اگر گفتیم عام نسبت به تمام الباقی حجت است، پس در موارد مشکوک به عموم عام تمسک میکنیم و الا فلا.
مثال ب. مولی فرمود: اکرم کل عالم الا زیدا و عمروا. در اینجا ما یقین داریم که عموم عام شامل حسن و حسین و علی و هادی و ... (که افراد عالمند) میشود و یقین هم داریم که زید و عمرو از تحت عموم عام بیرون شدهاند اما شک داریم که آیا مولی با تخصیص دیگری خالد و بکر را هم اخراج نمود یا خیر؟ اینجا اگر عام را در باقیمانده حجت دانستیم، به عموم عام تمسک میکنیم و الا فلا.
ج. مثال دیگر: مولی فرمود: کل ماء طاهر، سپس با دلیل دیگری متصلا یا منفصلا خارج نمود آبی را که ملاقات با نجس کرده، و یکی از اوصاف ثلاثه او متغیر شده چه قلیل و چه کثیر، حال یقین داریم که آن دسته از آبها که ملاقات با نجس نکرده، داخل در تحت عموم عام هستند، و یقین هم داریم که آن آبی که ملاقات با نجس کرده و متغیر هم شده، از تحت عام خارج است، ولی نسبت به آب قلیلی که ملاقات با نجس کرده اما متغیر نشده، شک داریم که در تحت عام باقی است یا خارج شده؟
چرا شک داریم؟
چون احتمال میدهیم که مولی با یک مخصص دیگر، این آب قلیل را هم از تحت عام بیرون برده باشد، ولی یقین هم نداریم؛ در اینجا اگر گفتیم «این عام، در تمام الباقی، حجت است» در مورد این ماء قلیل، به عموم عام تمسک میکنیم و حکم میکنیم به طهارت او.
اما اگر عام را در باقیمانده حجت ندانستیم، نسبت به این ماء قلیل ملاقی با نجس، نمیتوانیم به عموم عام تمسک کنیم و حکم به طهارت او کنیم بلکه باید به دنبال دلیل
خارجی دیگری بگردیم تا از آن راه، نجاست یا طهارت این ماء را به دست آوریم.
بعد از دانستن این امثله، میگوییم: در مسأله حجیت عام در باقیمانده بعد از تخصیص، چهار قول هست:
عام در باقیمانده حجت است مطلقا (و هو قول اکثر القدماء و المتأخرین).
عام در باقیمانده حجت نیست مطلقا (و هو قول أبی ثور علی ما قاله الحکیم.
فی «حقائق الاصول»).
تفصیل دادهاند بین عام مخصص به متصل با عام مخصص به منفصل، به اینکه در اولی حجت است دون الثانی (و هو قول البلخی و جماعة).
به عکس قول سوم (و لم نعرف قائله).
عقیده مظفر: حق، قول اول است و به نظر ما این نزاع، مبتنی بر نزاع در بحث قبل است که آیا استعمال عام در باقیمانده بعد از تخصیص، حقیقت است یا مجاز؟
آن کسانی که در آن مسئله، استعمال را حقیقی دانستند، در این مسئله راحتاند و بحثی ندارند به جهت اینکه ادات عموم، وضع شده بود للعموم و الشمول؛ الآن هم در همان معنا استعمال میشود، تنها بعد از تخصیص، قدری دایره مدخول مضیق شده و قبل التخصیص موسع بود، و الا مجازیتی پیدا نشده؛ پس عام، بلااشکال در باقیمانده حجت است.
اما آن کسانی که در آن مسئله، استعمال را مجازی دانستند، در اینجا دو دسته میشوند:
دستهای میگویند: عام بعد از تخصیص، مجاز میشود و مجاز مراتبی دارد؛ یک مرتبهاش تمام الباقی است و مراتب دیگرش، بعض الباقی است (اکثر و کثیر و قلیل و اقل). اما در عین حال میگویند: عام در باقیمانده حجت است از باب اینکه ما قانونی داریم که اذا تعذرت الحقیقة فأقرب المجازات أولی بالارادة؛ و در اینجا تمام الباقی، أقرب المجازات است به عام. پس عام، بعد از تخصیص، در او استعمال میشود.
اما دسته دیگر میگویند که این مجازات کثیر، همه مساوی هستند و هیچکدام اولویتی ندارند؛ لذا کلام مجمل میشود و ما نمیدانیم کدام مرتبه از مراتب اراده شده؛
پس عام در باقیمانده حجیت نخواهد داشت.
پس قائلین به حقیقت راحتاند ولی قائلین به مجاز، مبتلا به مشکل هستند و دو دسته شدهاند. در خاتمه، بعضیها خیال کردهاند که هرکس در آنجا قائل به مجازیت باشد، در اینجا قائل به عدم حجیت است.
جناب مصنف میفرماید: این توهم باطل است. قائلین به مجاز در آن مسئله، خودشان در این مسئله دو دسته شدهاند.
تاکنون به برخی از تقسیمات مخصص اشاره شد من جمله:
مخصص، یا متصل است یا منفصل.
مخصص، یا لفظی است یا لبی.
حال باید بدانیم که مخصص، در تقسیم دیگر، منقسم میشود به دو قسم:
مطالبی که در بحث سوم و چهارم گفتیم، مربوط به موردی بود که مخصص کاملا مبین است و هیچگونه اجمال و ابهامی ندارد، نه در مفهوم و نه در مصداق؛ و نظر ما این شد که استعمال عام در باقیمانده، بعد از تخصیص، حقیقت است مطلقا؛ و ایضا عام در باقیمانده، حجت است مطلقا.
اینک در این مبحث پنجم، بحث در موردی است که مخصص، مجمل و مبهم باشد. میخواهیم ببینیم آیا اجمال دلیل خاص، سرایت به عام میکند و موجب اجمال عام هم میشود، و در نتیجه هرکجا شک نمودیم، به عموم عام نمیتوانیم تمسک کنیم؟ یا اینکه نه، اجمال خاص، سرایت به عام نمیکند و لطمه به حجیت عام نمیزند و در نتیجه هرکجا شک کردیم، به عموم عام میتوانیم تمسک کنیم؟
مقدمه: اجمال و ابهام دلیل خاص، به یکی از دو صورت است:
باشد و ذو احتمالات باشد و ندانیم که معنای مخصص چیست؟ و کدام یک از این احتمالات است؟
چند مثال:
الف. مثال خارجی متداول بین العلماء. مولی فرمود: اکرم العلماء و سپس متصلا یا منفصلا فرمود: الا الفساق منهم یا لا تکرم الفاسقین منهم. ما نمیدانیم که معنای فاسق چیست؟ آیا فاسق یعنی کل من خرج عن طاعة اللّه (اعم از مرتکب کبائر و مصر بر صغایر) یا مراد از فاسق، من ارتکب الکبائر أو أصرّ علی الصغائر است؟ ملاحظه میکنید که مفهوم خاص اجمال دارد.
ب. مولی فرمود: کل ماء طاهر الا ما تغیر طعمه أو لونه أو ریحه. در اینجا ما نمیدانیم که مراد از تغیر چیست؟ آیا مراد، خصوص تغیر حسی است که به یکی از حواس سهگانه (ذائقه، باصره، شامه) احساس میشود، کما قال به الشهید الثانی رحمه اللّه؟ یا مراد از تغیر، اعم است از تغیر حسی و تغیر تقدیری مانند اینکه اوصاف ثلاثه آب، با اوصاف نجاست، یکی است و تغیر محسوس به احدی الحواس المذکورة نیست، ولی در واقع هست، لذا تغیر تقدیری و معنوی گویند، کما هو مسلک العلّامة فی القواعد و المختلف.
ملاحظه میکنید که اجمال، در ناحیه مفهوم است.
ج. مولی فرمود: أحسن الظن الا بخالد. حذف متعلق که به چه کسی حسن ظن داشته باشیم، مفید عموم است، یعنی بکل أحد؛ و شاهدش هم استثنای بعدی است.
حال ما نمیدانیم که مراد از خالد چه کسی است: آیا مراد، خالد بن بکر است یا خالد بن سعد؟ اجمال در معنا و مفهوم خالد است.
سر اینکه جناب مظفر دو مثال میآورد، این است که: مثال اول، مال اقل و اکثر است و مثال ثانی، مال متباینین.
رفته، یا خیر، باقی در تحت عام است؟
مثلا میدانیم که فاسق یعنی (من ارتکب الکبائر أو أصرّ علی الصغائر؛ ولی نمیدانیم که آیا زید عالم، مرتکب کبیره، یا مصر بر صغیره است یا نیست؟ اجمال در مصداق مخصص است و از آن تعبیر میشود به «شبهه مصداقی». یا مثلا میدانیم که مراد از تغیر، خصوص تغیر حسی است ولی نمیدانیم که این آب که دبس متنجس در او ریختهاند و رنگش عوض شده، آیا تغیر محسوس مال شیره است یا مال نجاست است؟ یا مثلا میدانیم که مراد از تغیر، اعم از حسی و تقدیری است ولی نمیدانیم که این آب آیا متغیر به نجاست شده یا نشده است؟
حال، از آنجا که این دو قسم از اجمال و شبهه، هرکدام احکام خاصی دارند، لذا هرکدام را در باب مستقل و جداگانهای مطرح میکنیم.
یک. شبهه مفهومی
در شبهه مفهومیه که معنا و مفهوم دلیل خاص برای ما مجمل و مردد است، این دوران و تردید دوگونه است:
الف. گاهی دوران بین اقل و اکثر است. مانند دو مثال اول که نمیدانیم آیا مراد از فاسق، خصوص مرتکب کبائر و مصر بر صغایر است، یا اعم از مرتکب کبائر و مرتکب صغایر، و آیا مراد از تغیر، خصوص تغیر حسی است یا اعم از تغیر حسی و تقدیری.
ب. و گاهی دوران، بین متباینین است. مانند مثال سوم که نمیدانیم آیا مراد از خالد، خالد بن بکر است یا خالد بن سعد (اقل و اکثر همیشه در مواردی است که قدر متیقن در کار است که اقل باشد، و ما زاد برآن مشکوک است که اکثر باشد، ولی در متباینین، قدر متیقن در کار نیست).
در هریک از این دو صورت، گاهی مخصص، متصل است، و گاهی منفصل است.
رویهمرفته، چهار قسم پیدا میشود که این اقسام فی الجملة (نه بالجمله) با یکدیگر اختلاف دارند، لذا هرکدام را جداجدا ذکر میکنیم:
الدوران بین المتباینین و المخصص متصل. مثل أحسن الظن الا بخالد.
الدوران بین الاقل و الاکثر و المخصص منفصل. مثل أکرم العلماء، لا تکرم الفاسقین من العلماء.
الدوران بین المتباینین و المخصص منفصل. مثل أکرم کل عالم، لا تکرم زیدا العالم.
اینک احکام این چهار قسم:
اما قسم اول و دوم: حق آن است که در هر دو قسم، اجمال مخصص سرایت کند به خود عام، و عام را هم مجمل میسازد، و در نتیجه نسبت به موارد مشکوک نمیتوانیم به عموم عام تمسک کنیم، و دلیل مطلب این است که سابقا هم گفتیم که مخصص متصل، از سنخ قرینه صارفهای است که پیوسته و متصل به خود کلام است و از همان ابتدا جلوی ظهور عام را در عموم میگیرد و اجازه نمیدهد که ظهور عام در عموم منعقد شود بلکه سبب میشود که دلیل عام، ظهور در ما عدا الخاص پیدا کند؛ بنابراین، اگر خود مخصص، مبین شد، ظهور اولی میرود و ظهور ثانوی میآید اما اگر مخصص، مجمل باشد، اجمالش سرایت به عام میکند و آن ظهور بدوی عام را به هم میزند و ظهور جدیدی هم برای کلام پیدا نمیشود؛ لذا عام مجمل میشود و در موارد مشکوک نمیتوانیم به عموم عام تمسک کنیم بلکه باید حکم آنها را از دلیل خارجی مطالبه نماییم.
آری، نسبت به افرادی که یقین داریم که داخل در تحت عام هستند، به یقین خود عمل میکنیم نه به اصالة العموم، به حیث که اگر این کلام عام هم نبود و ما یقین میکردیم به وجوب اکرام این دسته، یقین در حق ما حجت بود و باید به آن ترتیب اثر میدادیم.
اما قسم سوم، آنجا که دوران بین الاقل و الاکثر باشد و مخصص منفصل باشد، مانند اکرم العلماء، و لا تکرم الفاسقین من العلماء، در این صورت، میفرماید: حق آن است که اجمال دلیل خاص، سرایت به دلیل عام نمیکند و موجب اجمال عام نمیگردد و در موارد مشکوک میتوانیم به اصالة العموم تمسک کنیم و آنها را داخل در تحت حکم عام نماییم؛ یعنی مثلا عام مرتکب صغیره هم وجوب اکرام داشته باشد.
دلیل مطلب: فرض این است که مخصص، منفصل است، و علی هذا دلیل عامی که از مولی صادر شد، ظهور در عموم پیدا کرد و شامل جمیع افراد شد یعنی شامل علمای عادل شد، ظهور در مرتکب صغایر پیدا کرد، ظهور در مرتکب کبائر هم پیدا کرد، پس ظهور در همه دارد و در همه حجت است به حسب ظاهر بعدا که دلیل خاص وارد میشود، این دلیل بر دلیل عام مقدم میشود از باب اینکه أقوی الحجتین است لکونه ایضا نصا أو أظهر و العام ظاهر، و یا از باب اینکه خاص، قرینه عرفیه است بر عام و قرینه مقدم بر ذو القرینه است.
حال اگر دلیل خاص ما مبین بود، یعنی ما میدانستیم که فاسق، اعم از مرتکب کبیره و صغیره را شامل است، در اینجا علمای مرتکب کبائر و صغایر، هر دو، از تحت حکم عام اخراج میشدند، ولی متأسفانه دلیل خاص ما، مجمل است و ظهور در أحدهما ندارد، فقط یحتمل این باشد و یحتمل آن باشد. در چنین موردی، هر دلیلی که مجمل شد، اگر قدر متیقن داشته باشد، به همان قدر متیقن اخذ میشود، یعنی کلام در همان مقدار حجیت پیدا میکند و نه بیشتر؛ و در ما نحن فیه، قدر متیقن از دلیل خاص، همان اقل است که مرتکب کبائر باشد، نسبت به مرتکب صغایر شک داریم، چون شک داریم، پس خاص در آن مقدار حجیت و ظهور ندارد و وقتی حجیت نداشت، هرگز با ظهور و حجیت عام مزاحمت نمیکند، و عام میشود یکهتاز میدان حجیت؛ پس اکثر که مشکوک است، داخل در تحت حکم عام باقی میماند.
اما قسم چهارم: آنجا که دوران بین المتباینین باشد و مخصص منفصل، مانند أکرم کل عالم یا لا تکرم زید العالم، که نمیدانیم مراد، زید بن عمرو است یا زید بن بکر؟ در این قسم میفرماید: مثل موارد یک و دو، اجمال مخصص سرایت میکند به عام، و دامنگیر عام میشود و در نتیجه نمیتوانیم در موارد مشکوک به اصالة العموم تمسک کنیم.
دلیل مطلب:
مقدمه: متعارضین، گاهی تنافی ما بین دو مدلولشان، تنافی ذاتی است؛ مثل اکرم العلماء با لا تکرم العلماء که یکی موجبه کلیه و یکی سالبه کلیه است.
و گاهی تنافی بینهما بالعرض است و در اثر عامل خارجی است مثل اینکه یک دلیل میگوید: در روز جمعه، نماز جمعه واجب است و دلیل دیگر میگوید: روز جمعه، نماز ظهر واجب است. این دو دلیل فی انفسهما با یکدیگر تعارض و تکاذبی ندارند چون موضوعها جداست و محال نیست که مکلف در یک روز جمع کند بین الظهر و الجمعة. لکن ما از دلیل خارجی، علم اجمالی پیدا کردهایم که در ظهر روز جمعه، یک نماز بیشتر واجب نیست، یا ظهر یا جمعه؛ لذا این دو دلیل، تعارضشان بالعرض است، یعنی به خاطر وجود علم اجمالی است.
با توجه به این مقدمه میگوییم: در نحن ما فیه اگر بخواهیم اصالة العموم را در احد المتباینین جاری کنیم، ترجیح بلا مرجح است، و اگر در هر دو بخواهیم جاری کنیم، این دو اصالة العموم تعارض میکنند و هر دو تساقط میکنند، به جهت اینکه علم اجمالی داریم که یکی از این دو فرد قطعا تخصیص خورده ولی نمیدانیم که این فرد است یا آن فرد؛ لذا دو اصالة العموم تعارض میکنند در اثر وجود علم اجمالی، و الا لو لا العلم الاجمالی لجری أصالة العموم فی کل منهما.
در پایان میفرماید: بلکه میتوان گفت که با وجود علم اجمالی، نوبت به جریان اصالة العموم در متباینین نمیرسد تا اینکه در اثر تعارض، تساقط کنند بلکه نفس وجود علم اجمالی، مانع میشود از جریان اصالة العموم، چون روی هرکدام از دو فرد که دست بگذاریم، طرف علم اجمالی است و احتمال میدهیم که همین فرد، مستثنی باشد. لذا نمیتوانیم به اصالة العموم، در مورد او تمسک کنیم.
یک نکته: در موارد یک و دو و چهار، اجمال خاص سرایت به عام میکند، با این تفاوت که در موارد یک و دو (که مخصص متصل بود) آنجا باعث میشود که ظهور عام، از ریشه مرتفع شود و اصلا ظهوری برای عام در عمومیت منعقد نشود، فقط یک ظهور بدوی متزلزل پیدا کرد که به مجرد آمدن مخصص مجمل، او هم مرتفع شد و ظهور دیگری جای او را نگرفت و کلام به کلی مجمل شد (آخوند این موارد را اجمال حقیقی مینامد).
ولی در مورد چهار، چون مخصص منفصل است، با اصل ظهور عام در عموم
معارضه نمیکند بلکه ظهور عام در عموم منعقد شد، این مخصص با حجیت عام در عموم، معارضه میکند و اجازه نمیدهد که عام در این متباینین حجت باشد (آخوند از این قسم، تعبیر میکند به اجمال حکمی).
دو. شبهه مصداقی
شبهه مصداقی آن بود که معنا و مفهوم دلیل خاص، کاملا مبین و واضح است و اجمال و ابهام فقط در مصادیق خارجی است. یعنی یقین داریم که این فرد، داخل در عنوان عام است ولی شک داریم که آیا داخل در عنوان مخصص شد تا حکما از عام بیرون شود، یا خیر، باقی است در حکم عام؟
در اینجا آیا اجمال دلیل خاص، سرایت میکند به عام، و موجب اجمال عام میشود، یا خیر؟ به عبارت دیگر آیا عام در شبهه مصداقی مخصص، حجت است و میشود به او تمسک کرد یا خیر؟
مقدمه: شبهه مصداقی، دوگونه است:
الف. شبهه مصداقی خود عام، و آن موردی است که اساسا شک داریم که آیا این فرد معین داخل در عنوان عام هست یا نه؟
مثلا مولی گفته: اکرم العلماء، و ما شک داریم که آیا زید، عالم هست یا نیست؟
ب. شبهه مصداقی دلیل خاص، و آن در موردی است که میدانیم این فرد مشکوک داخل در عنوان عام هست قطعا، ولی شک میکنیم که آیا داخل در عنوان مخصص شد تا خارج شود از حکم عام، یا نشد تا باقی باشد بر حکم عام. مثلا میدانیم که زید، عالم است ولی نمیدانیم که فاسق هست تا وجوب اکرام نداشته باشد، یا نیست تا وجوب اکرام داشته باشد.
از این دو صورت، در صورت اول، اتفاقی بین العلماست که تمسک به اصالة العموم نمیتوان کرد، چون اصل عنوان عالم، محرز نیست در این فرد مشکوک (نظیر این سخن، در بحث صحیح و اعم در رابطه با تمسک به اصالة الاطلاق گذشت، فراجع). انما الکلام در قسم دوم است که، آیا تمسک به عام در شبهه مصداقی دلیل خاص، جایز است أم لا؟
نخست سه مثال:
مثال خارجی: مولی فرمود اکرم العلماء و سپس متصلا یا منفصلا علمای فاسق را خارج کرد، و ما میدانیم که فاسق یعنی مرتکب کبائر مثلا، ولی نمیدانیم که آیا زید عالم، مرتکب کبیره میشود تا داخل در فساق باشد، یا نمیشود تا خارج باشد، و وجوب اکرام داشته باشد.
مثال مخصص متصل خود کتاب: کل ماء طاهر الا ما تغیر طعمه أو لونه أو ریحه.
ما میدانیم که مراد از تغیر، تغیر حسی است، ولی آب معینی است در خارج که قدری شیره متنجس در آن ریختهایم و متغیر شده، و نمیدانیم که آیا در این تغیر حسی، نجاست هم نقش داشته یا نداشته؟
پس از بیان امثله، بحث در این است که: آیا تمسک به عام در شبهه مصداقی دلیل خاص، جایز است یا نه؟ در مسئله دو نظریه وجود دارد:
نسبت داده شده به مشهور قدما، که آنها قائل بودند به جواز تمسک به عام در این مورد، و شاهدش هم این است که در مثال یدی که مشکوک بوده ید عدوانی است یا امانی، فتوا دادهاند به ضمان ید (لا یخفی که علمای اصول گفتهاند این انتساب، ناتمام است، و لا یخفی که این را فقط در مخصص منفصل گفتهاند، نه متصل).
مشهور متأخرین میگویند: تمسک به عام در شبهه مصداقی جایز نیست.
حال ادله دو نظریه را بررسی میکنیم:
اما دلیلی که برای مشهور قدما آورده شده، تقریبا همان بیانی است که ما در شبهه
مفهومیه (در قسم سوم) آوردیم و آن اینکه انطباق عنوان عام بر این فرد مشکوک، یقینی و قطعی است؛ پس عام حجیت پیدا میکند در این فرد مادامیکه یک حجت قویتری نیاید و جلوی او را نگیرد. از طرفی، انطباق عنوان خاص برآن فرد، مسلم نیست؛ پس خاص، در آن فرد مشکوک حجیت ندارد؛ پس عام میشود حجت بلا معارض و یکهتاز میدان، و در مصادیق مشکوک به اصالة العموم تمسک میشود.
جناب مظفر میفرماید: حق آن است که تمسک به عام، در شبهات مصداقی مخصص جایز نیست چه مخصص، متصل باشد، و چه منفصل.
دلیل ما: (این دلیل مربوط به مخصص منفصل است، و چون در مخصص متصل، از اول جلوی ظهور عام را در عموم میگیرد، لذا واضح است که در موارد مشکوک، به عموم عام نتوان تمسک کرد).
مقدمه دلیل: دلیل عام که از مولی صادر شده، یک حجت قطعی است که قبل از آمدن مخصص، ظهور در عموم داشت و به حسب ظاهر، حجیت هم نسبت به جمیع افراد داشت؛ بعد که دلیل خاص آمد، او هم حجت قطعی است نسبت به مدلول خودش (که عالم فاسق باشد) و چون دلیل خاص، حجت قویتر است، لذا قدری از دامنه حجیت عام را برمیچیند و باعث میشود که عام در ما عدای خاص، حجت شود.
با توجه به این مقدمه، دو حجت مسلم داریم؛ یکی عام که حجت است در ما عدا الخاص، یعنی ما عدا الفاسق، و میگیرد 600 نفر را مثلا؛ و یکی خاص که حجت است در مدلول خودش، یعنی فاسق، و مراد از فاسق هم روشن است، فرضا که کل من خرج عن طاعة اللّه، چه مرتکب کبیره و چه صغیره، و این دلیل هم میگیرد 300 نفر را؛ در این میان، 100 نفر عالم هستند که نمیدانیم ما عدا الفاسق هستند یا نیستند.
آری، عنوان عام بما هو عام، شامل این افراد مشکوک هم میشود چون اینها همه عالماند؛ ولی این فایده ندارد؛ آنکه نافع است، شمول عام است نسبت به این افراد بما هو حجة؛ ولی عنوان عام بما هو حجة، انطباقش بر این افراد مسلم نیست چون عام، در ما عدای فاسق، حجت است و اینها مشکوکاند؛ پس حکم این 100 نفر را نه از عام میتوان فهمید و نه از خاص، بلکه باید از دلیل خارج بفهمیم.
اگر گفته شود: ما بین این مورد با شق سوم از شقوق شبهه مفهومیه چه فرق است که شما در آنجا گفتید تمسک به عام در قدر زاید، بر قدر متیقن جایز است ولی اینجا میگویید جایز نیست؟
در پاسخ گوییم: مقدمه: در مباحث حجت خواهد آمد و در ذیل همین درس هم جناب مظفر اشاره نمود به اینکه قوام حجیت به وجود علم و قطع است؛ یعنی هر چیزی اگر بخواهد حجت باشد، و لو خبر او گمانآور باشد مثل ظواهر قرآن خبر واحد، ولی باید پشتوانه قاطع و یقینآور داشته باشد که خبر واحد، پشتوانه قطعی دارد از آیات و روایات فراوانی که بر حجیت او قائماند و نیز بناء عقلاء ظاهر کتاب هم پشتوانه قاطع دارد که بنای قطعیه عقلایی باشد؛ و هر چیزی که شک در حجیت او داشته باشیم که آیا هذه حجة ام لا، شک در حجیت همان و حجت نبودن همان، یعنی لازمه شک در حجیت، عبارت است از عدم حجیت (تفصیل مطلب در جای خودش).
با توجه به این مقدمه، میگوییم: فرق ما نحن فیه با قسم سوم از شبهه مفهومیه، این است که در آنجا یقین داشتیم که عام، ظهور و حجیت دارد در تمام افراد من جمله در اقل و قدر متیقن، و نیز در اکثر و قدر مشکوک؛ بعد که خاص آمد، چون اجمال مفهومی داشت، در قدر متیقن حجت شد و جلوی حجیت عام را گرفت و در قدر زاید چون مجمل بود، حجت نشد؛ پس عام حجت بلامزاحم بود در آنجا، به خلاف ما نحن فیه که عام، معلوم الحجیة است در ما عدا الفاسق، و خاص معلوم الحجیة است در فاسق، و در این میان شک داریم که این 100 نفر داخل در این حجتاند، یا آن حجت؟
پس، فرق این است که در آنجا، نسبت به مرتکب صغایر، شک نداشتیم که آیا داخل در این حجت است (که عام باشد) یا آن حجت (که خاص باشد) بلکه خاص در او حجت نبود لا جماله، به خلاف ما نحن فیه که مرددیم بین دخول این افراد در این حجت یا آن حجت.
اگر گفته شود: اگر تمسک به عام در شبهه مصداقی جایز نیست، پس چرا مشهور قدما، در مثال ید مشکوک، فتوا دادهاند که این ید، ضامن این مال است؟ آیا جز به
خاطر تمسک به عام در شبهه مصداقی است؟
در پاسخ گوییم: ما یقین نداریم که این فتوا به خاطر تجویز تمسک به عام در شبهه مصداقی باشد، بلکه شاید فلسفه دیگری دارد، و اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال.
حال، آن فلسفه و جهت، کدام است؟ جناب مظفر بیان نمیکنند لکن شاید مرادشان همان سخنی باشد که میرزای نایینی (در فوائد الاصول، ج 1 و 2، صفحه 531) فرموده، و آن اینکه:
وجه حکم مشهور به ضمان آن است که: موضوع ضمان، مرکب از دو چیز است:
ید و سلطه و استیلا بر مال غیر.
عدم اذن و رضایت مالک مال.
از این دو جزء، جزء اول بالوجدان محرز است، چون ما داریم میبینیم و یقین داریم که این مال دست زید، مال غیر است و جزء ثانی را هم با اصل عدم رضایت و اذن مالک، احراز میکنیم، یعنی شک داریم که این مال را با اذن مالک گرفته، یا رضایت او؟ اصل عدم اذن و رضایت است، و نتیجه میگیریم که این ید، عدوانی است؛ پس ضامن است. شاید وجه حکم مشهور این باشد.
تنبیه (مخصص لبی)
مطالبی که تا به حال در باب شبهه مصداقی گفتیم، تماما مربوط بود به موردی که مخصص، لفظی باشد، یعنی از مقوله الفاظ (مثل آیه قرآن یا حدیث و کلام معصوم). و روشن شد که به عقیده ما، تمسک به عام در شبهه مصداقی مخصص لفظی لا یجوز.
حال، در این تنبیه، درباره شبهات مصداقی مخصص لبی بحث میکنیم، که آیا تمسک به عام در این مورد جایز أم لا؟
مخصص لبی، از قبیل اجماع و حکم عقل است و سر اینکه این دو را مخصص لبی گویند، آن است که:
لب به معنای مغز است، و چون به توسط اجماع و عقل، خود حکم شرعی (که مغز کلام امام است) ثابت میگردد، نامش را دلیل لبی گذاشتهاند در قبال آیات و روایات که دلیل لفظیاند که لفظ به منزله پوسته است که حاکی از مغز و حکم شرعی است، و به
واسطه لفظ، حکم شرعی و مغز بیان میشود و القا میشود (کما ذکر در مباحث حجت اصول فقه، جلد 3، صفحه 105، مبحث الاجماع عند الإمامیة).
حال، آیا تمسک به عام در شبهه مصداقی مخصص لبی جایز است یا نه؟
سه قول بیان میشود:
شیخ انصاری میفرماید: آری، جایز است مطلقا، در قبال تفصیلات بعدی. پس از شیخ هم گروهی از وی پیروی نمودهاند، از جمله خود جناب مظفر کما سیأتی.
آخوند صاحب الکفایه قائل به تفصیل شده.
میرزای نایینی، استاد جناب مظفر هم تفصیل دیگری دارد.
جناب مظفر، سخن شیخ را فعلا تبیین نمیکنند بلکه در پایان بحث، به بیانی که مورد پسند خودشان است، مطلب را تقریر میفرمایند. فعلا بیان قول آخوند و سخن مرحوم نایینی رحمه اللّه.
اما تفصیل آخوند: مقدمه:
حکم عقل دو قسم است:
ضروری آن است که عقل، بدون تأمل و صغرا و کبرا ساختن، آن حکم را درک میکند، یعنی از بدیهیات است. مثلا مولی گفته «اکرم العلماء». عبد با عقلش میفهمد که مولی، علمای اقصی نقاط زمین را از او نخواسته بلکه علمای شهر یا کشور خودش را خواسته است؛ یا میفهمد که مولی، علمای مسلمان را خواسته نه علمای کافر و بیدین را و ...
نظری آن است که عقل، بدون استدلال و صغرا و کبرا چیدن و دقت نمودن، به آن احکام نمیرسد؛ که مثالش را خود آخوند زده (سیأتی).
با توجه به این مقدمه، میگوییم: اگر مخصص لبی از احکام عقل ضروری باشد، یعنی از اموری باشد که خود عبد بلافاصله میفهمد، و مولی هم توجه داشته به این حکم، ولی چون واضح و روشن بوده لذا نیاورده است، و با اینکه در مقام بیان تمام مقصودش بوده، ولی به وضوح آن اعتماد نموده و نیاورده (مثل مثال مقدمه)، در
اینجا فرموده مخصص لبی در حکم مخصص لفظی متصل است و سبب اجمال عام میگردد و بنابراین نتوان به عموم عام تمسک نمود.
اما اگر مخصص لبی از احکام عقل نظری باشد، که ای چهبسا مولای عرفی از ذکر آن غفلت نموده، و عبد بدون تأمل به آن نمیرسد، در اینجا مولی نمیتواند در مقام بیان مراد واقعیاش به آن اعتماد کند؛ لذا اگر نیاورد، عند الشک میتوان به عموم عام تمسک کرد. و برای اثبات این مدعی، استشهاد نموده به سیره عقلایی و فرموده اگر مولایی به عبدش بگوید «اکرم جیرانی»، جیران جمع مضاف است و مفید عموم است و شامل میشود همسایههایی را که صدیق مولی هستند؛ و همسایههایی را که عدو مولی هستند و همسایگانی که مشکوک العداوة هستند، خود مولی تخصیص لفظی نیاورده، ولی عبد رفت و فکر کرد و به این نتیجه رسید که مولی، اکرام همسایههای دشمن را نمیخواهد؛ حال، در اینجا نسبت به افراد مشکوک، عبد حق ندارد آنها را اکرام نکند و سپس عذر بیاورد که من احتمال دادم که اینها عدو مولی باشند لذا اکرام نکردم. خیر، مولی حق دارد او را مؤاخذه نماید به اینکه ظاهر کلام من شامل اینها هم میشد؛ و حجت اقوائی هم در قبال او نیست، و بنای عقلا هم بر این است که هرکسی را که یقین به عداوت او ندارند، اکرام میکنند، و این ظهور، به حکم بنای عقلا، حجت است؛ پس در این مورد میتوانیم نسبت به مصادیق مشکوک، به اصالة العموم تمسک کنیم.
و زاد علی ذلک: جناب آخوند، از این سخن، نتیجه بالاتری گرفته و آن اینکه نه تنها در این فرد مشکوک میتوانیم به عموم عام تمسک کنیم و حکم عام را بر او ثابت کنیم، بلکه از راه اینکه حکم عام شامل این فرد هم هست، به این نتیجه میرسیم که این فرد مشکوک، از افراد عنوان خاص هم نیست با انضمام یک کبرای کلی.
مثلا در همان مثال اکرم جیرانی، نه تنها نسبت به فردی که مشکوک العداوة است، ما به عموم عام تمسک میکنیم به حکم بنای عقلا و حکم عام را برای او ثابت میکنیم، بلکه به دنبال این، یک کبرای کلی هم ضمیمه میکنیم و نتیجه برتری میگیریم؛ یعنی میگوییم: هذا الفرد المشکوک عداوته، یجب اکرامه و کل من یجب اکرامه فلیس عدوا
للمولی، فهذا الفرد لیس عدوا للمولی.
یا مثال خود آخوند: عامی داریم که لعن اللّه بنی أمیة قاطبة. از این عام، یقین داریم که مؤمن از بنی امیه خارج شدهاند و آنها لعنشان جایز نیست. حال، نسبت به فردی شک داریم که آیا هذا مؤمن أم لا؟ مثلا عمر بن عبد العزیز، میدانیم که از بنی امیه است ولی شک داریم که مؤمن است تا تخصیص خورده باشد، یا مؤمن نیست تا در تحت عموم جواز لعن باقی بماند. در اینجا به عموم عام تمسک میکنیم و میگوییم: هذا الشخص یجوز لعنه. بعد، کبرای کلیای هم از خارج به این صغرا ضمیمه میکنیم و به قیاس شکل اول منطقی (که بدیهی الانتاج است) نتیجه بالاتری میگیریم به اینکه میگوییم: هذا الشخص یجوز لعنه، و کل من یجوز لعنه فلا یکون مؤمنا یا فلیس بمؤمن. نتیجه میگیریم: فهذا الشخص لیس مؤمنا، از راه اینکه به عموم تمسک کردیم و جواز لعن درست شد؛ و از طرفی، جواز لعن، با ایمان ملائمت ندارد؛ پس استکشاف عدم ایمان مشکوک الایمان را میکنیم.
اما تفصیل میرزای نایینی (این تفصیل، به نحو روشنی در فوائد الاصول، جلد 1 و 2، صفحه 536 تا 539 آمده). دو مقدمه:
مثلا اگر مولی گفت اکرم العلماء العدول، این عبد است که باید برود و افراد و مصادیقی را که عالم عادلند، پیدا کند و اکرام نماید و مولی وظیفه ندارد که بیاید بگوید:
این فرد، عالم عادل است یا آن شیء خارجی، خمر است و ...؛ اما احراز نمودن ملاک (یعنی مصلحت و مفسده) کار مولی است؛ او باید نخست ملاک وجوب را که مصلحت است احراز کند که آیا این مصلحت در اکرام جمیع علماست تا به صورت عام بگوید: اکرم العلماء، یا در اکرام علمای عادل است. تا بگوید: اکرم العلماء العدول، و یا نخست باید احراز کند ملاک حرمت را که مفسده ملزمه است، سپس حکم نماید
به صورت عام یا خاص.
با حفظ این مقدمات، جناب مظفر، سخن میرزا را به دو بیان ذکر میکنند ابتدا به یک بیان، سپس در «و الحاصل» به بیان دیگر؛ ولی ما مجموعا در یکجا ذکر میکنیم.
جناب میرزا میخواهد بفرماید: در مواردی که مخصص لبی باشد، سه صورت پیدا میکند:
گاهی بر ما محرز و قطعی شده که این مخصص لبی، کاشف از تقیید موضوع است و دلالت میکند که این موضوع حکم، باطلاقه و عمومه باقی نمانده بلکه تقیید و تخصیص خورده است.
و گاهی برای ما محرز است که این مخصص لبی، تنها کاشف از ملاک و حکمت حکم است بدون آنکه موجب تقیید موضوع باشد.
و گاهی ما شک داریم که آیا این مخصص لبی، کاشف از تقیید موضوع است یا کاشف از ملاک حکم است، چون صلاحیت و قابلیت هریک از این دو را دارد. به عبارت دیگر:
گاهی مخصص لبی، تنها قابلیت دارد که موضوع را تقیید کند؛
و گاهی فقط قابلیت دارد که کاشف از ملاک باشد؛
و گاهی صلاحیت هر دو را دارد.
اینک بررسی حکم هریک از این سه صورت:
آنجا که بر ما محرز شده که مخصص لبی، فقط کاشف از تقیید موضوع است. در این صورت، مخصص لبی ما، چه حکم عقل باشد و چه اجماع، حکم عقل هم چه عقل ضروری، و چه عقل نظری هرکدام که باشد، در حکم مخصص لفظی متصل است و جلوی اصالة العموم را میگیرد و کشف میکند که موضوع، تقیید خورده؛ لذا در مصادیق مشکوک، به اصالة العموم نمیتوانیم تمسک کنیم چون عمومی در کار
نیست، بعد از آمدن مخصص، اصل ظهور کلام در عموم و یا حجیت این ظهور در هم شکسته میشود؛ و از طرفی، احراز موضوع بقیوده، کار عبد است نه وظیفه مولی تا بتوانیم به عموم کلام مولی تمسک کنیم.
مثال: در حدیث مقبوله عمر بن حنظله (در اصول کافی، جلد 1، صفحه 86، حدیث 10) در قسمتی از حدیث آمده:
«انظروا الی رجل قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا ...» در این بخش، موضوع رجل است و رجل گرچه مطلق ذکر شده و شامل رجل عادل و رجل فاسق هر دو میگردد، اما اجماع قائم است بر اینکه قاضی باید عادل باشد. حال در خارج نسبت به یک مجتهد و قاضی شک داریم که آیا عدالت دارد یا ندارد؛ اینجا نمیتوانیم به اطلاق کلام امام تمسک کنیم، زیراکه احراز موضوع به جمیع قیوده، وظیفه عبد است نه مولی؛ لذا باید احراز کنیم که این رجل مجتهد، رجل عادلی است و به عموم کلام حق نداریم تمسک کنیم و الا تمسک به عام در شبهه مصداقی خود عام است.
اما آنجا که بر ما محرز شده که مخصص لبی، فقط کاشف از ملاک حکم است، مثلا در حدیث آمده «لعن اللّه بنی امیة قاطبة»، بعد ما به وسیله حکم عقل، ادراک نمودیم که ملاک و فلسفه جواز لعن آنها، همان کفر آنها به خداوند است و این شقاوت موجب جواز لعن شده؛ یا اجماع قائم شد بر اینکه ملاک لعن بنی فلان، کفر آنهاست؛ چنین مخصص لبی، موجب تقیید خود موضوع نمیشود. (فإن مثل حکم اللعن بنفسه لا یصلح أن یعم المؤمن حتی یکون خروج المؤمن من باب التخصیص- فوائد الاصول، جلد 1 و 2، صفحه 538) بلکه موضوع (که بنی امیه است) به اطلاقش باقی است.
در چنین موردی، اگر نسبت به فردی شک نمودیم، مثلا نسبت به عمر بن عبد العزیز شک کردیم که آیا این ملاک (یعنی کفر) در او هست یا نیست، میتوانیم به عموم کلام امام تمسک کنیم و ثابت کنیم که آری، ملاک را دارد به جهت اینکه احراز ملاک، کار مولی است و اگر این فرد مشکوک آن ملاک را نداشت حتما امام او را تخصیص میزد و حیث اینکه علی الاطلاق فرموده «لعن اللّه بنی امیه» و تقیید نزده، استکشاف میکنیم که پس آن ملاک در این فرد هم هست پس حکم عام برای او هم
ثابت است؛ و در این جهت باز لا فرق بین اینکه مخصص لبی ما حکم عقل ضروری باشد یا حکم عقل نظری باشد، و یا اجماع؛ تفصیلی در کار نیست.
تبصره: هرگاه نسبت به یک دسته از افراد بنی امیه مثلا یقین کردیم که فاقد این ملاک هستند، یعنی کافر نیستند بلکه مؤمن هستند مثل خالد بن سعید مثلا، این دسته خودشان از تحت حکم عام بیرون میروند، کأن از اول موضوعا داخل نبودهاند، ولی موضوع ما همان بنی امیه است و به اطلاقش باقی است، اینجا علم دخیل است، چون علم داریم این فرد یا افراد خودبهخود خارجاند.
اگر گفته شود: چرا نسبت به این دسته که یقینا ملاک را ندارند، مولی تخصیص نزد و حکم اینها را بیان نکرد، بلکه سکوت نمود؟
در پاسخ گوییم: اگر مولی، خدا و رسول و ائمه علیهم السّلام باشند، لمصلحة سکوت نموده، و اگر مولی فردی از عقلای عالم و از افراد عادی بشر باشد، شاید لمصلحة سکوت نموده، و شاید لغفلة سکوت نموده است.
اما آنجا که مرددیم بین اینکه مخصص لبی، کاشف از تقیید موضوع است یا کاشف از ملاک حکم درحالیکه صلاح لکلاهما هست، مثلا مولی فرموده: اکرم جیرانی، بعد با تأمل یافتیم که باید صدیق باشند و عدو نباشند، اینجا صداقت یا عدم عداوت، قابلیت دارد که مقید موضوع باشد و قابلیت دارد که کاشف از ملاک حکم باشد (که فلسفه وجوب اکرام جیران عبارت است از صداقت آنها و یا عدم عداوت آنها). در چنین موردی، تفصیل آخوند را میپذیریم، که اگر مخصص لبی ما، از احکام عقل ضروری باشد، این در حکم مخصص لفظی متصل است و جلوی تمسک به عام در شبهه مصداقی را میگیرد.
و اگر از احکام عقل نظری باشد و یا از قبیل اجماع باشد، اینجا به همان بیانیه آخوند (که استشهاد به سیره عقلایی بود) تمسک به عام در شبهه مصداقی جایز است.
چون از طرفی احتمال میدهیم که «ما ادرکه العقل او قام علیه الاجماع» از قبیل ملاکات باشد و از طرفی هم احتمال میدهیم که در این فرد مشکوک، مولی ملاک حکم را احراز نموده، و لذا به صورت عام گفته، فیجوز التمسک بالعام.
«لانه بمنزلة المخصص المنفصل و لا یوجب اجمال العام و یرجع الیه، و مجرد احتمال کون العداوة من قیود الموضوع، لا اثر له بعد ما کان الکلام ظاهرا فی اکرام جمیع افراد الجیران»(1).
در پایان میفرماید: ما در این باب قدری طولانیتر بحث نمودیم.
دلیل مطلب آن است که مسئله شبهه مصداقی و مخصص لبی و ... از مسائل مستحدثه است و جناب شیخ انصاری (که مؤسس علم اصول به سبک جدیدش است) این مسئله را طرح نموده است و پس از ایشان، این مسئله مورد بحث و بررسی دانشمندان اصولی واقع شد و ما چون بنا بر اختصار داریم، به همین مقدار اکتفا مینماییم.
و نظر ما این است که: حق با شیخ انصاری است، اما نه بیانی که شیخ انصاری دارد، بلکه به تقریری که خود ما داریم.
عقیده مرحوم مظفر در شبهه مصداقی مخصص لبی:
جناب مظفر میفرماید: کلام عامی که از مولی صادر میگردد، گاهی مخصص لفظی متصل، همراه اوست، و گاهی نیست. اگر مخصص متصل باشد، از همان ابتدا جلوی ظهور عام را میگیرد و اجازه نمیدهد که نطفه عموم منعقد شود. اما در آنجا که مخصص همراه عام نباشد، این عام ظهور در عموم پیدا میکند و هر عامی که ظهور در عموم پیدا کند، حتما دارای دو ظهور و دلالت است:
الف. ظهور دارد در عدم منافات، یعنی این عام، به حسب ظاهر، دلالت مینماید بر اینکه هیچ صفتی از صفات (از قبیل: عداوت، فسق) و هیچ عنوانی از عناوین (از قبیل: عدو المولی، فاسق و ...) منافات با حکم عام ندارد بلکه حکم عام با جمیع این صفات و خصوصیات هم ثابت است.
ب. و ایضا ظهور دارد در عدم منافی، یعنی به حسب ظاهر، دلالت میکند که در خارج هم هیچ فردی وجود ندارد که دارای خصوصیت و ویژگیای باشد که به خاطر
1) از بیانات مرحوم نایینی در فواید.
وجود آن صفت یا عنوان، این حکم عام در حق او ثابت نباشد.
مثال: اکرم جیرانی. این کلام، ظهور در عموم دارد یعنی:
اولا: دلالت میکند به اینکه در این مورد، صفتی یا عنوانی (از قبیل: عداوت یا فسق یا ...) در کار نیست که منافات داشته باشد با حکم به وجوب اکرام جیران.
ثانیا: دلالت میکند که در میان همسایگان هم کسی یافت نمیشود که متصف به صفت عداوت باشد یا فسق باشد که حکم وجوب اکرام در حق او ثابت نباشد.
حال، بعد که مخصص میآید، این مخصص یا لفظی منفصل است و یا لبی به اقسامش.
اگر مخصص لفظی منفصل باشد، مثل اینکه در همان مثال بالا بگویی:
لا تکرم الاعداء من جیرانی؛ این دلیل خاص هم دارای دو ظهور است که نکته مقابل دو ظهور عام هستند.
الف. یک ظهور این است که مخصص دلالت میکند که صفت عداوت منافات دارد با وجوب اکرام که حکم عام بود.
ب. ظهور دیگر این است که مخصص دلالت میکند که در میان همسایگان هم، کسانی هستند که در خارج متصف به این صفت باشند، حال یا بالفعل متصف میباشند، و یا بالقوة القریبة من الفعل.
دلیل این ظهور ثانی این است که اگر در میان همسایگان، تا ابد کسی یافت نشود که عدو مولی باشد و متصف به این صفت باشد، آوردن این تخصیص لغو است؛ و کار عبث، از مولای حکیم صادر نمیشود.
وقتی این تخصیص حکیمانه و معنادار است که یا بالفعل همسایگانی باشند دارای این صفت، و یا توقع حصول چنین کسانی در آینده باشد. روی این حساب، مخصص لفظی منفصل که آمد، با هر دو ظهور عام معارضه و مزاحمت مینماید و عام را، در هر دو ظهور، از حجیت و قابلیت تمسک میاندازد. لذا اگر در مورد فردی از همسایهها شک کردیم که آیا هذا عدو للمولی ام صدیق، نمیتوانیم به عموم عام تمسک کنیم، چون عموم عام از حجیت افتاده و با آمدن مخصص، محدوده حجیت عام کمتر شده و
دایرهاش تنگتر شده و عام حجت شده در ما عدا العدو؛ و خاص هم که حجت است در مدلول خودش (اعداء)؛ و این فرد مشکوک، مردد است امرش بین اینکه داخل در آن حجت باشد که عام است یا در این حجت که خاص است؟ لذا حکم این فرد را از عام یا خاص نتوان به دست آورد، فیرجع الی الدلیل الخارجی.
اما اگر مخصص، لبی باشد، مثل اینکه مولی فرمود: اکرم جیرانی، بعد عبد رفت و فکر کرد و به حکم عقل خود به این نتیجه رسید که صفت عداوات منافات دارد با وجوب اکرام، در اینجا این حکم عقل، متوقف بر این نیست که در خارج هم فرد یا افرادی باشند (بالفعل یا بالقوة القریبة) که متصف به این صفت باشند، بلکه اگر تا قیامت هم فردی پیدا نشود که واجد این صفت باشد، باز هم حکم عقل بلامانع است و کسی نمیتواند بگوید که این حکم عقل لغو و عبث است؛ روی این اساس، این مخصص لبی (که به حکم عقل درست شده) تنها با ظهور اولی عام مزاحمت میکند و او را از حجیت میاندازد اما با ظهور ثانوی عام مزاحمتی ندارد؛ یعنی نمیگوید که در خارج هم فرد یا افرادی هستند که دارای این صفت (یا بالفعل، یا بالقوة القریبة من الفعل) هستند؛ در چنین صورتی، اگر در یک فرد خارجی شک کردیم که آیا هذا عدو للمولی ام لا؟ میتوانیم به عموم تمسک کنیم چون عام ظهور در عدم منافی داشت و خاص هم ظهور در وجود منافی پیدا نکرد.
پس جلوی ظهور عام را در عدم منافی نمیگیرد و عام میشود حجت بلامزاحم.
پس کاملا روشن شد تفاوت مخصص لفظی منفصل با مخصص لبی.
و دانستیم که اگر مخصص لبی باشد، در شبهه مصداقیاش به عموم عام نمیشود تمسک کرد.
و لا فرق که این مخصص لبی ما، حکم عقل ضروری باشد یا حکم عقل نظری (خلافا للآخوند که فرق گذاشت).
و ایضا لا فرق که این مخصص لبی ما، کاشف از تقیید موضوع باشد یا کاشف از ملاک حکم (خلافا للنائینی که بینهما فرق گذاشت).
پس به عقیده ما، حق با شیخ انصاری است.
تبصره: این بیانات جناب مظفر، مشکله را (در آنجا که مخصص لبی، حکم عقل باشد) به هر دو قسمش حل کرد.
ولی در آنجا که مخصص لبی، اجماع باشد،، نمیتوان گفت که ظهور در عدم منافی ندارد و دلالت بر عدم منافی ندارد، چون کلام حکیم است و رأی معصوم دخالت دارد. و این در موردی است که ظهور در منافی هم باشد.
فصل ششم از فصول یازدهگانه عام و خاص، در این رابطه است که آیا مجتهد میتواند به محض برخورد با یک عامی (در کتاب یا سنت) بدون اینکه فحص از مخصص نماید، برطبق آن عام فتوا دهد یا خیر؟
مقدمه: عموماتی که در قرآن و سنت وارد شدهاند، دستهای از آنها (که بسیار اندک میباشند) به عمومیت خود باقیمانده و تخصیص نخوردهاند. مانند إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ* و اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ* و ...
دسته دیگر از عمومات، دارای مخصص متصل هستند. مثل أُحِلَّتْ لَکُمْ بَهِیمَةُ الْأَنْعامِ إِلَّا ما یُتْلی عَلَیْکُمْ یا «کل ماء طاهر الا تغیر طعمه أو لونه أو ریحه».
دستهای دیگر از عمومات کتاب و سنت (که قسمت عمدهاش باشد) دارای مخصصات منفصله هستند که کاشف از مراد جدی مولی است. مثلا عام در یک جای قرآن آمده و خاص در جای دیگر؛ مثل «احلت لکم ما فی الارض جمیعا» و در جای دیگر گفته حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ ... یا مثلا عام در قرآن آمده و خاص در سنت؛ مثل یُوصِیکُمُ اللَّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ و حدیث دارد که «لا یرث القاتل شیئا». یا عام در کلام امامی و خاص در کلام امام علیه السّلام دیگر آمده؛ مثلا در لسان ائمه علیهم السّلام وارد شده که: هر مسلمانی طاهر است. ولی در لسان امام صادق علیه السّلام آمده که سنی ناصبی نجس است و ...
هر انسانی که با سیره و روش پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و ائمه علیهم السّلام آشنا و مأنوس باشد، در مییابد که بسیاری از عمومات قرآنیه، مخصص آنها در روایات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ائمه علیهم السّلام وارد شده. روی همین اساس، شهرت یافته میان علما که ما من عام الا و قد خص؛
اگرچه این قانون، حمل بر غالب (95%) شده. و باز روی همین اساس، در روایات شیعه، کسانی که مستبد به رأی هستند و میخواهند احکام خدا را از ظواهر قرآن اخذ کنند بدون مراجعه به روایات، شدیدا توبیخ و مذمت شدهاند.
و سر آن این است که: قرآن مجید و سنت پیامبر عام دارد و خاص، مطلق دارد و مقید، مجمل دارد و مبین، ناسخ دارد و منسوخ، محکم دارد و متشابه.
چنانکه در نهج البلاغة، خطبه اول، حضرت فرموده: و این همه شناخته نمیشود مگر از طریق اهل بیت علیهم السّلام که آنها عالمان واقعی به علم قرآنند و راسخون در علم؛ باید به در خانه آنها رفت.
با توجه به این مقدمه، میگوییم: در اینکه عمل به عام آیا قبل از فحص از مخصص جایز است یا نه؟
به بعضی از اخباریین (مثل فاضل نراقی) نسبت داده شده که او گفته جایز است. و بعضی دیگر هم تفصیلاتی دادند. لکن آنچه مشهور است، این است که جایز نیست.
حتی بعضی از علما (مثل غزالی) نقل عدم خلاف نموده و بعضی (مثل علامه، در نهایه) نقل اجماع کرده بر عدم جواز اخذ به عام قبل الفحص و الیأس.
فرق لا نعلم خلافا- لا خلاف- اجماع چیست؟
لا نعلم خلافا، یعنی تا آنجا که ما اطلاع داریم، خلافی در مسئله نیست ولی نفی خلاف هم در واقع نمیکنیم.
لا خلاف، یعنی ما یقین داریم که مخالفی در مسئله نیست، و لو همه تصریح به وفاق ندارد تا موافق باشد و اجماع حاصل شود.
اجماع، یعنی ما علم داریم به اتفاق کل، که همه علما تصریح به وفاق دارند. پس اجماع از عدم الخلاف بالاتر است.
جناب مظفر میفرماید: به نظر من، حق آن است که عمل به عام پیش از فحص از مخصص جایز نیست، بلکه مجتهد وقتی به عام برخورد میکند، نخست باید برود سراغ مخصصات؛ اگر از یافتن مخصصی مأیوس شد، آنگاه به عموم عام عمل کند، به دلیل اینکه در مقدمه دانستیم که سیره شارع و ائمه علیهم السّلام اینگونه است که عامی را
میگویند و با مخصص و یا مخصصات منفصله، مراد واقعی از آن عام را تبیین میکنند.
روی این اساس، به صرف اینکه ما در کتاب یا سنت به عامی برخوردیم، حق نداریم به ظهور آن عمل کنیم چون شاید این عام از همان عموماتی باشد که مخصص منفصل دارد، که مبین مراد از آن عام باشد.
بنابراین، باید جستوجو کنیم وگرنه شارع مقدس حق دارد که ما را مؤاخذه نماید و ما هم عذری نداریم.
آری، اگر ما رفتیم و فحص نمودیم و تمام تلاش خود را به کار بستیم و مطمئن شدیم که مخصصی در کار نیست، اینجا حق داریم به عموم عام عمل کنیم. و اگر هم در واقع و نفس الامر، یک مخصص بوده ولی ما به او دسترسی پیدا نکردیم، شارع حجتی بر ما ندارد و نمیتواند مؤاخذه کند، بلکه ما در مقابل شارع حجت داریم به اینکه: من رفتم و تلاش خود را کردم ولی دسترسی پیدا نکردم؛ دیگر من مقصر نیستم؛ شارع اگر میخواست من به این مخصص عمل کنم، باید طوری بیان کند که من تمکن از وصول به مخصص داشته باشم. پس فحص لازم است.
و هذا الکلام: این سخن که در رابطه با عمومات گفتیم، اختصاص به عمومات ندارد بلکه در کلیه ظواهر قضیه همین است که هر کلامی که ظهور در معنایی دارد و احتمال اراده خلاف ظاهر در موردش داده میشود، نمیتوانیم به مجرد برخورد به این ظاهر، به ظهورش اخذ کنیم بلکه باید دنبال قرائن بگردیم و اگر مأیوس شدیم، آنگاه حق داریم به این ظاهر عمل کنیم.
مثلا: امر، ظهور در وجوب دارد. همینکه به یک امر برخوردیم، نمیتوانیم فورا حمل بر وجوب کنیم زیرا شاید قراینی مبنی بر استحباب آن باشد. و هکذا ظهور نهی در تحریم. و هکذا مطلق، ظهور در اطلاق دارد ولی نمیتوان به ظاهر کلام اخذ کرد و ...
پس میتوانیم از این بیانات، یک نتیجه کلی بگیریم و آن اینکه: ظهور کلام، بعد از فحص و یأس، حجیت دارد و الا ابتدائا حق نداریم به این ظاهر عمل کنیم.
اما بیان مقدار: حالا که دانستیم که فحص و بحث لازم است، باید بدانیم که مقدار و اندازه این فحص تا چه مقدار باشد؟ آیا باید به مقداری از مخصص فحص کنیم که
یقین حاصل شود به نبودن قرینه و مخصص؟ یا اینکه «ظن غالب و اطمینان» کافی است؟
قاضی ابو بکر باقلانی گفته: باید به مقداری فحص کنیم تا قطع به عدم قرینه پیدا کنیم. ولی جناب مظفر (به پیروی از مشهور) میفرمایند: که «اطمینان و ظن غالب» کفایت میکند. به دلیل اینکه اگر ملاک قطع به عدم باشد، هیچگاه برای ما قطع به عدم مخصص پیدا نشود، هرچه هم که تحقیق و فحص کنیم، میتوانیم بگوییم که نیافتیم.
اما نمیتوانیم بگوییم نیست (لان عدم الوجدان لا یدل علی عدم الوجود)؛ شاید در واقع باشد.
بنابراین، اگر قطع به عدم معتبر باشد، لازمهاش این است که بسیاری از عمومات از حجیت ساقط شوند (و لا یقول به احد من المتفقهة فضلا عن الفقهاء العظام).
و الذی یهون: در پایان میفرماید: آنچه که مایه خوشبختی بوده و مشکل ما را در این زمانها حل میکند، آن است که:
علما و بزرگان شیعه (اعم از فقهای عظام مثل: شیخ طوسی، محقق اول، صاحب جواهر، شهیدین و ...) و محدثین محترم (مثل: کلینی، صدوق، مجلسی، فیض کاشانی، شیخ حر عاملی، میرزا حسین نوری خاتم المحدثین) زحمت کشیدهاند و روایات را جمعآوری و بابباب نمودهاند و هرکدام را در باب خودش در کتب حدیث و فقه، مورد بحث و بررسی قرار دادهاند، به طوری که امروزه فقیه و مجتهد دستش باز است و اگر بخواهد فحص از قرائن نماید، بلافاصله کتاب وسائل الشیعة را از قفسه کتابخانهاش برمیدارد و به باب مورد نظر مراجعه میکند؛ اگر در آنجا قرینه نیافت، غالبا یقین میکند که قرینه و مخصصی نیست و الا اطلاع پیدا میکرد. پس این مطلب بحمد اللّه مشکل چندانی امروزه ندارد.
گاهی در کلام، عامی ذکر میشود و به دنبال آن، متصلا یا منفصلا ضمیری ذکر میگردد که طبق قرائن خاص، این ضمیر به بعضی از افراد عام عود میکند نه جمیع افراد عام.
آیا این عود ضمیر به بعضی از افراد عام، موجب تخصیص عام قبلی میگردد یا نه؟
یعنی سبب میشود که حکم عام هم اختصاص به بعضی افراد پیدا کند یا خیر، حکم
عام به عمومش باقی است؟
الف. گاهی یقین داریم که ضمیر به تمام افراد عام برمیگردد. اینجا محل بحث نیست.
و گاهی شک داریم که به همه برمیگردد یا به بعض. باز هم به عموم عام لطمه نمیزند و اصالة العموم به حال خود باقی است.
و گاهی یقین داریم (به دلایل خاصی مثل: اجماع و ...) که ضمیر به یک دسته از افراد عام برمیگردد.
اینجا محل بحث است. این هم خودش دوگونه است:
مثل: و المطلقات ازواجهن احق بردهن، که المطلقات، جمع با الف و لام است و افاده عموم میکند و شامل میشود:
مطلقات به طلاق باین را،
و مطلقات به طلاق رجعی را.
ولی ما به دلایل خارجی که روایات و یا اجماع باشد، یقین داریم که حکم «احق برد بودن شوهران» تنها در طلاق رجعی است اما در طلاق باین، شوهر و غیر شوهر متساویاند، و اولویت برد برای ازواج نیست. اینجا محل بحث ما نیست.
وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ ... وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِی ذلِکَ.
عام، «وَ الْمُطَلَّقاتُ» جمعی محلی به لام است؛ شامل میشود هم رجعیات را و هم باینات را. حکم بعد از عام، «تربص» و عده نگهداشتن، سه قرء طهر یا حیض است.
ضمیر، عبارت است از «هن» در کلمه «بُعُولَتُهُنَّ، أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ» و اجماع قائم شده بر اینکه این ضمیر، تنها به مطلقات رجعیه برمیگردد، نه به باینات؛ و حکمی که بعد
آمده، «احق برد بودن» است که شوهران زنان مطلقه به طلاق رجعی در حال عده، احق و اولی هستند به رد این زنها از دیگر مردان.
این قسم محل بحث ماست.
ب. مقدمه دیگر:
استخدام آن است که از مرجع ضمیر، یک معنا و از خود ضمیر، معنای دیگری اراده شود.
استخدام انواع مختلفی دارد:
از مرجع ضمیر، یک معنای حقیقی آن و از ضمیر، معنای حقیقی دیگرش اراده شود.
از مرجع ضمیر، یک معنای مجازی آن و از ضمیر، معنای مجازی دیگرش اراده شود.
از مرجع ضمیر، معنای حقیقیاش و از ضمیر، معنای مجازی لفظ اراده شود.
و همین قسم سوم، در ما نحن فیه منظور است، که از مرجع ضمیر (یعنی المطلقات) معنای حقیقی آن (که عموم است) اراده شود و از خود ضمیر (کلمه «هن» در بعولتهن) خصوص رجعیات اراده شود.
حال در بعض موارد، یقین داریم به استخدام؛ و در بعض موارد، یقین داریم به عدم استخدام؛ و در بعض موارد، شک داریم در استخدام.
و هرکجا شک کردیم، اصالة عدم الاستخدام جاری میکنیم؛ یعنی میگوییم اصل آن است که ضمیر با مرجعش مطابق باشد و استخدام به کار برده نشده باشد.
ج. مقدمه دیگر:
بعضی از امور هستند که قرینیت آنها در کلام، مسلم و قطعی است. مثلا: رأیت اسدا یرمی. این «یرمی» قرینه است که «رجل شجاع» اراده شده.
یا مثلا اکرم العلماء الا الفساق؛ که این مخصص متصل، قرینه است که از علما، خصوص علمای عادل اراده شده.
و بعض از امور هستند که قرینه بودن آنها برای حمل کلام، برخلاف ظاهر، مسلم
و قطعی نیست ولی صلاحیت برای قرینه بودن را دارند.
از اینها تعبیر میشود به «ما یصلح للقرینیة» که مثالهای متعددی دارد که یکی از آنها همین عود ضمیر است به بعض از افراد عام که صلاحیت تخصیص زدن عام را دارد.
و یکی از آنها وقوع استثنای عقیب جمل متعدد است (که در درس بعدی میآید).
و یکی از آنها وقوع امر عقیب، حظر (منع) و یا توهم حظر است که صلاحیت دارد قرینه باشد بر حمل امر (به خلاف ظاهرش که وجوب است).
د. مقدمه دیگر:
همان گونه که در مقدمه 12 کتاب (در رابطه با اصول لفظی) بیان نمودیم.
الف. گاهی: شک در مراد متکلم داریم؛ یعنی نمیدانیم که متکلم از این کلام کدام معنا را اراده کرده.
مثلا متکلم گفت: رأیت اسدا؛ و ما میدانیم که معنای حقیقی آن، حیوان مفترس و معنای مجازی آن، رجل شجاع است. ولی نمیدانیم که متکلم کدام یک را اراده کرده؟
اینجا جای جریان اصول لفظی است (که اصالة الحقیقة باشد) و میگوییم: اصل آن است که معنای حقیقی را اراده کرده نه مجازی را.
ب. گاهی: یقین به مراد متکلم داریم ولی شک در کیفیت استعمال داریم. مثلا میدانیم که متکلم از «رأیت اسدا»، رجل شجاع را اراده کرده ولی نمیدانیم که به نحو حقیقت اراده کرده یا به نحو مجاز؟
اینجا جای استفاده از اصول لفظی نیست و اصالة الحقیقة جاری نمیشود؛ و ما نحن فیه از این قبیل است؛ یعنی یقین داریم ضمیر به بعض افراد عام برمیگردد و در این معنا استعمال شده، اما شک داریم آیا این استعمال به نحو حقیقت است یا مجاز؟
با توجه به این مقدمات، میگوییم:
در ما نحن فیه، امر دایر است که با یکی از دو ظاهر، مخالفت کنیم:
الف. با ظهور عام در عموم، که بگوییم: از این عام (یعنی المطلقات)، خصوص رجعیات اراده شده.
ب. یا با ظهور ضمیر در عموم، که بگوییم: از ضمیر، عموم اراده نشده و استخدام
به کار رفته و از ضمیر، بعض الافراد اراده شده.
حال ارتکاب کدام یک از دو خلاف ظاهر، اولی است؟ و به عبارت دیگر، از کدام یک از این دو ظاهر، رفع ید کنیم بهتر است؟
در مسئله سه قول است:
عدهای میگویند: اصالة العموم، به حال خود باقی است و رفع ید از ظهور ضمیر میکنیم و حمل بر استخدام مینماییم (و هو قول الشیخ الطوسی و شیخنا الانصاری، و المحقق النائینی، و المظفر، و المحقق القمی رحمهم اللّه).
عدهای میگویند: اصالة عدم الاستخدام، به حال خود باقی است و رفع ید از ظهور عام در عموم میکنیم و میگوییم: از المطلقات، خصوص رجعیات اراده شده (و هو قول العلّامة فی احد قولیه، و ابو الحسین البصری، و امام الحرمین، و صاحب المحاضرات).
عدهای میگویند: نه اصالة العموم جاری میشود و نه اصالة عدم الاستخدام، بلکه دست ما از اصول لفظی کوتاه شده و ناگزیر به اصول عملی مراجعه میکنیم. اما اصالة العموم جاری نیست به دلیلی که در مقدمه سوم اشاره کردیم و آن اینکه: اصالة العموم وقتی جاری میشود که قرینه یا «ما یصلح للقرینیة» در کلام نباشد.
در ما نحن فیه، عود ضمیر به بعض افراد عام، صلاحیت قرینه بودن را دارد و جلوی ظهور عام در عموم را میگیرد.
اما اصالة عدم استخدام جاری نیست به دلیلی که در مقدمه چهارم بیان کردیم و آن اینکه: اصول لفظی (که یکی از آنها اصالة عدم الاستخدام است) وقتی جاری میشود که ما شک در مراد متکلم داشته باشیم.
ولی در ما نحن فیه، شک در مراد نداریم بلکه شک در کیفیت استعمال داریم که آیا به نحو حقیقت است یا مجاز. فلا تجری قطعا (و هو قول سید المرتضی، و المحقق الاول، و صاحب المعالم).
عقیده مرحوم مظفر: حق، قول اول است؛ یعنی حق آن است که اصالة العموم جاری است و چیزی مانع از جریان او نیست، به جهت اینکه در اینجا دو موضوع و
دو حکم است:
الف. یک موضوع، عام است که حکمی دارد؛
ب. یک موضوع، ضمیر است که حکمی دیگر دارد.
اگر ما بودیم و ظاهر کلام، و دلیل خاص (به نام اجماع) نداشتیم، میگفتیم: ضمیر هم به همه افراد مطلقات، عود میکند.
و حکم ثانی هم عام است و برای جمیع افراد است تا ضمیر با ظاهر مرجع تطابق پیدا کند و دلیل خارجی آمد و نسبت به حکم ثانی جلوی ما را گرفت و گفت این حکم ثانی مختص به رجعیات است؛ این چه ربطی دارد به اینکه حکم اولی هم مختص به رجعیات گردد؛ خیر، حکم اول به عموم خود باقی است و اصالة العموم در او به قوت خودش جاری است (مختصر این استدلال، در معالم، از زبان شیخ طوسی ذکر شده).
مثال خارجی: اگر مولی بگوید: العلماء یجب اکرامهم و هم یجوز تقلیدهم او الاقتداء بهم، و ما به دلیل خارجی فهمیدیم که ضمیر «و هم یجوز تقلیدهم» برمیگردد به علمای عادل، و حکم جواز تقلید یا اقتدا تنها برای همین دسته ثابت است، این چه ربطی دارد به حکم اول (که وجوب اکرام باشد)؟ تا کسی بگوید حکم اولی هم مختص به علمای عادل شده؛ خیر، حکم اولی غیر از حکم ثانی است؛ او برای عام ثابت است ولی حکم ثانوی، روی دلیل خاص، لخصوص العالم العادل ثابت است.
در این مطلب، لا فرق که تقیید به متصل باشد (مثل همین مثال) یا به منفصل باشد، مثل آیه شریفه، که بین عام و حکم با ضمیر، چند جمله فاصله شده، سپس ضمیر آورده شده. پس عود ضمیر به بعض افراد عام، موجب تخصیص عام نمیشود.
بحث هشتم از مباحث عام و خاص، در این رابطه است که گاهی متکلم در کلام خود، چندین عام را پشت سرهم ذکر میکند و در پایان کلام، یک استثنا میآورد.
اینجا بحث شده که آیا این استثنا، تنها به جمله اخیره برمیگردد و موجب تخصیص او میشود یا به جمیع جمل برمیگردد و همه را تخصیص میزند؟
مثال بحث: مثلا قرآن، در سوره نور، آیات 4 و 5، فرموده:
وَ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِینَ جَلْدَةً وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَداً وَ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ* إِلَّا الَّذِینَ تابُوا ....
که سه تا حکم عام را ذکر نموده:
الف. فاجلدوهم ثمانین جلدة، چه توبه بکنند یا نکنند.
ب. و لا تقبلوا لهم شهادة ابدا، چه توبه بکنند یا نکنند.
ج. و اولئک هم الفاسقون، چه توبه بکنند یا نکنند.
در پایان فرموده:
إِلَّا الَّذِینَ تابُوا
آیا این استثنا، فقط از جمله اخیره است و دو حکم قبلی به عمومیت خودشان باقیاند یا اینکه استثنا از هر سه جمله است و همه عمومات را تخصیص میزند؟
مقدمات بحث:
الف. گاهی عود استثنا به جمیع جملات قبلی، محال و ممتنع است بلکه فقط میتواند به اخیره برگردد؛ مانند: اکرم العلماء و اطعم المساکین الا الجهال منهم، که این استثنا فقط به مساکین برمیگردد نه به علما، زیرا خروج جهال از علما، تخصصی است نه تخصیصی.
گاهی عود استثنا به جمیع جمل سابقه، ممکن است؛ مثل آیه مذکور: وَ الَّذِینَ یَرْمُونَ ... و مثل: اکرم العلماء و جالس الفقراء و اطعم المساکین الا الفاسقین منهم، که عود استثنا به جمیع ممکن است، چون در میان هر سه دسته، انسانهای فاسق وجود دارند و بحث ما، در همین قسم است نه قسم قبلی.
ب. احدی از علما قائل به این قول نشده که استثنا به جمله اخیره برنگردد ولی به جملات قبلی برگردد. این برخلاف اسلوب و شیوه تکلّم است. اگر کسی بحث دارد و یا میگوید به اخیره فقط برمیگردد یا میگوید به همه برمیگردد، که علی کل حال به اخیره حتما برمیگردد.
پس عود استثنا به جمله اخیر، اجماعی است و مورد قبول همگان است، اما بعضیها میگویند: کلام ظهور در این معنا دارد و متفاهم عرفی از کلام همین است و بعض دیگر میگویند: از باب قدر متیقن، که به حکم عقل باشد، عود به اخیره میکند و لو خود کلام ظهور در این نداشته باشد.
مخصصات متصله چهار قسم است:
این نزاع اختصاص به استثنا ندارد و در سایر مخصصات هم هست ولی عادت اصولیان بر این جاری شده که بحث را در استثنا طرح میکنند و سایر مخصصات را ملحق به استثنا میکنند، کما قاله صاحب المعالم رحمه اللّه.
با حفظ این مقدمات، وارد بحث میشویم:
در مسئله چهار قول است:
ابو حنیفه و پیران او گفتهاند: کلام ظهور دارد در رجوع استثنا فقط به جمله اخیره، و عودش به سایر جملات، محتاج به قرینه و دلیل خاص است و از ظاهر کلام فهمیده نمیشود.
شیخ طوسی و صاحب معالم و علمای شافعیه گفتهاند: کلام ظهور دارد در رجوع استثنا به جمیع جمل، و رجوعش به اخیره تنها، محتاج به قرینه و دلیل خاص است و از ظاهر کلام فهمیده نمیشود.
آخوند رحمه اللّه و غزالی و غیرهما فرمودهاند: کلام ظهور در هیچکدام ندارد، نه ظهور در رجوع به اخیره، نه ظهور در رجوع به جمیع جمل، بلکه دست ما از ظاهر کلام کوتاه است.
آری، رجوعش به اخیره، از باب قدر متیقن است که به حکم عقل است و ربطی به ظاهر لفظ ندارد اما ما عدای جمله اخیره، نه ظهور در ما عدا الخاص دارد و نه ظهور در عموم، بلکه مجمل میشوند، چون «ما یصلح للقرینیة» که وقوع الاستثناء، عقیب الجمل المتعدّدة باشد، در کلام هست، لذا جلوی ظهور عام را میگیرد و ما نمیدانیم
که از این عام، عموم اراده شده یا نه؟ پس اصالة العموم جاری نمیشود.
الف. بین آنجا که جمل متعدد متعاقب، همگی دارای موضوع واحدی باشند و آن موضوع، تنها در صدر کلام ذکر شده باشد. مثل: احسن الی الناس و احترمهم و اقض حوائجهم الا الفاسقین؛ که موضوع «ناس» است و در صدر کلام ذکر شده و در بقیه جمل، با ضمیر «هم» آمده.
ب. و بین آن جایی که موضوع متعدد باشد و در هر جملهای جداگانه تکرار شود (و لو تکرار فقط لفظی باشد) اما معنای همه واحد باشد. مثل آیه شریفه که یکجا موضوع وَ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ است و در جمله دوم، موضوع «لهم» است و در جمله سوم، موضوع «اولئک» است که یکجا اسم موصول و یکجا ضمیر و یکجا اسم اشاره ذکر شده، و لو معنا همه یکی هستند.
مثال بهتر: اکرم العلماء و اکرم السادات و اکرم المساکین الا الفاسقین منهم، که موضوع کاملا تکرار شده و لفظا و معنا متفاوت است: یکی علما، دیگری سادات، سومی مساکین (این مثال را صاحب المحاضرات دارد فراجع).
حال، تفصیل بدهیم این دو صورت، به اینکه بگوییم:
اگر کلام از قسم اول باشد که موضوع واحد است و تنها در صدر کلام آمده، در اینجا حق آن است که استثنا به جمیع جملات برمیگردد.
به دلیل اینکه استثنا مستقیما به موضوع اصابت میکند و از موضوع افرادی را اخراج میکند (الاستثناء اخراج المستثنی عن المستثنی منه) اما نه خروج موضوعی، بلکه خروج حکمی.
و چون موضوع در این صورت واحد است و آنهم ذکر نشده مگر در صدر کلام، به ناچار، استثنا برگشت میکند به صدر کلام، و از آن موضوع اخراج میکند، و وقتی به صدر کلام برگشت، به کل کلام برمیگردد.
چون احدی قائل نشده که استثنا فقط به جمله اولی عود کند اما به جملات بعدی عود نکند، علاوه، یک موضوع بیشتر که نیست.
و اگر کلام از قسم ثانی باشد، که موضوع مکرر شده، در اینجا حق آن است که استثنا فقط به جمله اخیره برمیگردد و بقیه جملات به عمومیت خود باقیاند.
به دلیل اینکه فرض این است که استثنا به موضوع اصابت میکند و همانطور فرض این است که موضوع در جمله اخیره مستقلا ذکر شده.
بنابراین، استثنا با عودش به جمله اخیره، جایگاه خود را باز کرده و نقش خودش را بازی کرده و از لغویت خارج گشته.
اگر بخواهد علاوه بر این، به سایر جملات هم عود کند، محتاج به دلیل خاص است و دلیل خاص نداریم؛ پس در آنها به اصالة العموم تمسک میکنیم.
و اما ما قیل: اشکالی است که آخوند کرده، و آن اینکه در ما نحن فیه «ما یصلح للقرینیة» وجود دارد، و آن وقوع استثناست عقیب جمل متعدده، لکن نمیدانیم که آیا متکلم بر این «ما یصلح للقرینیة» اعتماد نموده در مقام بیان مرادش یا نه؟ احتمالش را میدهیم. لذا کلام مجمل میشود و ظهوری در عموم منعقد نمیشود تا به عموم عام تمسک شود.
فلا وجه له: جناب مظفر میفرماید: این اشکال وارد نیست به دلیل اینکه فرض این است که متکلم در مقام بیان مرادش بوده.
و فرض هم این است که موضوع را متکررا ذکر نموده و به یکبار اکتفا نکرده و اگر میخواست از همه موضوعات استثنا نماید، بر مولی بود که بیان کند و پشت سر هم عام، استثنایی بیاورد یا قرینه بیاورد که این استثنا به همه برمیگردد.
و حیث اینکه، یکبار استثنا را آورده و استثنا با عودش به جمله اخیره نقش خود را بازی کرده، معلوم میشود استثنای بقیه جملات را نمیخواهد و الا اخلال به مراد خودش رسانده است.
تبصره: این جواب، مشکلی را حل نمیکند، به علت اینکه: شاید (رعایة للاختصار) ذکر نکرده.
جناب مظفر رحمه اللّه هم همین قول را انتخاب نموده و میفرماید: ما میتوانیم به وسیله این قول، جمع بین سایر اقوال کنیم و بگوییم: آن کسانی که میگویند استثنا فقط به
جمله اخیر عود میکند گفتارشان ناظر است به مواردی که از قبیل قسم دوم تفصیل ما باشد، یعنی آنجا که موضوع مکرر شده.
و آن کسانی که میگویند استثنا به جمیع جمل عود میکند، گفتارشان ناظر است به مواردی که از قبیل قسم اول تفصیل باشد، فالنزاع لفظی.
تذکر: این توجیه، به درد قول اول و قول ثانی میخورد ولی به درد قول ثالث نمیخورد.
یمکن ان یقال که این قول سوم را مصنف رد کرده و قبول ندارد.
نهمین بحث از مباحث عام و خاص، در این رابطه است که آیا دلیل عام منطوقی را، توسط دلیل خاص مفهومی، میتوانیم تخصیص بزنیم یا نه؟
مقدمتا باید به سه نکته توجه کنیم:
الف. گاهی هر دو منطوقی هستند؛ یعنی از منطوق کلام استفاده میشوند. مانند:
اکرم العلماء و لا تکرم الفساق منهم، و تمام مباحثی که تا به حال مطرح کردیم و امثلهای که در باب عام و خاص زدیم، همه مربوط به همین قسم بود.
ب. گاهی هر دو مفهومی هستند؛ یعنی از مفهوم کلام استفاده میشوند. مثلا یک دلیل گفته خبر اگر متواتر بود، بپذیر. مفهومش این است که اگر واحد بود، نپذیر. چه خبر واحد عادل و چه فاسق. این مفهوم عام است.
دلیل دیگری گفته: إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا. مفهومش این است که اگر عادل خبری آورد، بپذیر. این مفهوم نسبت به مفهوم اخص مطلق است.
ک. و گاهی عام، مفهومی است و خاص، منطوقی.
مثلا یک دلیل گفته اذا خفی الاذان فقصر. مفهومش این است که اذا لم یخف الاذان فلا تقصر سواء خفی الجدران ام لا. منطوق جمله دیگری میگوید اذ خفیت الجدران فقصر، که این منطوق نسبت به آن مفهوم اخص مطلق است.
و. و گاهی عام، منطوقی است و خاص، مفهومی (که مثالش را بعد میزنیم چون مورد بحث ما همین است).
حال، از این اقسام چهارگانه، در قسم اول و دوم و سوم، بالاتفاق، خاص بر عام مقدم است چون اقوی الدلیلین است از این حیث که اظهر از عام است (و یقدم القوی علی الضعیف).
انما الکلام در قسم چهارم است.
گاهی مفهوم موافقت است که حکم منطوق با حکم مفهوم هم جنس است ایجابا او تحریما.
گاهی مفهوم مخالفت است که حکم منطوق با مفهوم هم سنخ نیستند بلکه مخالفاند ایجابا و سلبا (کما ذکر مفصلا فی باب المفاهیم).
با حفظ این سه مقدمه، میگوییم:
هرگاه در کلام، عامی وارد شود و سپس مفهومی از کلام دیگر استفاده کنیم که نسبت به این عام، اخص مطلق باشد، اگر این مفهومی که اخص مطلق است، مفهوم موافقت کلام باشد، بالاتفاق مقدم میشود بر عام منطوقی به همان دلیلی که خاص منطوقی، مقدم بر عام میشد از باب اظهر بودن یا نص بودن، چون مفهوم موافقت، در حقیقت از منطوق هم بالاتر است زیرا مرتبه کاملتر و مصداق روشنتر را بیان میکند. دو مثال:
الف. قرآن فرموده (در سوره مائده، آیه 1): یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ.
اینجا العقود جمع محلی به الف و لام است و مفید عموم است؛ شامل میشود عقودی را که به لفظ ماضی باشد یا مضارع، عربی باشد یا غیر عربی؛ بعد، دلیل دیگری
آمد و دلالت کرد که حتما باید عقود به لفظ ماضی باشد و به لفظ مضارع نباید باشد.
حال، این دلیل، بالاولویه دلالت میکند که به لفظ غیر عربی نباید باشد، به جهت اینکه وقتی به لفظ مضارع عربی صحیح نبود، پس به لفظ غیر عربی، به طریق اولی صحیح نیست (البته در این مثال، اولویت خیلی روشن نیست لذا تعبیر به قد قیل شده و شیخ در مطارح فرموده: کما عن بعض مشایخ مشایخنا).
ب. مولی فرمود: اکرم الناس. این عام است و شامل میشود انسان عالم و جاهل را، عادل و فاسق را؛ و سپس فرمود: لا تکرم الفساق من العلماء. این دلیل، به مفهوم موافقت، دلالت میکند که به طریق اولی اکرام جاهل فاسق حرام است. چون عالم فاسق، رتبهاش از جاهل فاسق، به واسطه علم، بالاتر است، اگر او اکرامش حرام است، پس جاهل فاسق به طریق اولی اکرامش حرام است.
اما اگر این مفهوم (که اخص مطلق است) مفهوم مخالفت کلام باشد، مثلا در سوره یونس، آیه 36، فرموده: إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً*؛ که این کلام عام است و میگوید: هر نوع ظن، از هر راهی به دست آید، اعتباری ندارد، حتی ظن حاصل از خبر واحد عادل.
ولی آیه دیگر در سوره حجرات، آیه 6، فرموده: إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا.
مفهومش این است که اگر عادل خبری آورد، بدون تبیین قبول کنید. این مفهوم مخالفت نسبت به آن منطوق اخص است.
او میگفت: ظن و گمان مطلقا ارزش ندارد.
این میگوید: گمان حاصل از خبر عادل، ارزش دارد و حجت است.
یا مثلا در حدیث آمده: کل ماء طاهر. این عام است و شامل میشود ماء قلیل را و ماء کثیر را، به حد کر رسیده باشد یا نه؟ با نجس ملاقات کرده باشد یا نه؟ سپس حدیث دیگری فرموده: الماء اذا بلغ قدر کر لم ینجسه شیء، که مفهومش این است که اگر به حدّ کر نرسیده باشد، با ملاقات با نجس، متنجس میشود. این مفهوم نسبت به آن منطوق اخص است.
اینجا محل بحث است که آیا باز هم خاص مفهومی بر عام منطوقی مقدم میشود
یا نمیشود؟
در مسئله نظریات فراوانی وجود دارد.
عدهای گفتهاند: دلیل عام مقدم میشود و حق نداریم عام منطوقی را به این خاص مفهومی تخصیص بزنیم.
عدهای گفتهاند: دلیل خاص یعنی مفهوم مقدم است و به توسط آن عموم عام تخصیص میخورد کما علیه الاکثر.
عدهای گفتهاند: در این صورت کلام مجمل میگردد، نه دلیل عام مقدم میشود نه دلیل خاص مفهومی.
جمعی دیگر هم تفصیل دادهاند در مسئله که خود اینها باز راههای مختلفی دارند که از کتب مفصله باید جویا شد. یکی از تفاصیل، تفصیل آخوند صاحب کفایه است.
جناب مظفر میفرماید: فلسفه این اختلاف و سر آن در این نکته است که از طرفی ظهور منطوقی همیشه قویتر است از ظهور مفهومی چون ظهور منطوقی بالمطابقه است و ظهور مفهومی بالالتزام و مدلول مطابقی، اقوی از مدلول التزامی است. و از طرف دیگر، ظهور خاص در خصوص اقوی است از ظهور عام در عموم (لکونه نصا او اظهر). لذا در اینجا دلیل عام، یک جهت قوت دارد که دلالتش منطوقی است و یک جهت ضعف دارد که ظاهر است و دلیل خاص ما هم جهت قوتی دارد که اظهر است از عام و جهت ضعفی دارد که دلالتش مفهومی است. چون چنین است، میان علما نزاع درگرفته که آیا ظهور مفهوم اقوی است از ظهور عام و مقدم بر اوست (کما علیه البعض) یا اینکه ظهور عام اقوی است و او مقدم است (کما علیه البعض) یا اینکه هر دو ظهور مساویاند و هیچکدام مقدم نیست و کلام مجمل است (کما علیه البعض) یا اینکه معیار کلی ندارد بلکه به اختلاف موارد، مختلف است (کما علیه شیخنا الانصاری).
عقیده مرحوم مظفر رحمه اللّه: ایشان (به پیروی از استادشان میرزای نایینی) میفرماید: به نظر ما خاص و لو مفهومی باشد، مقدم میشود بر عام و لو منطوقی باشد و لازم نیست
که ظهور خاص اقوی از ظهور عام باشد بلکه مساوی هم باشند، باز هم خاص مقدم است. به دلیل اینکه همیشه در میان عرف و عقلا، هر دلیل خاص، قرینه است بر مراد واقعی متکلم از دلیل عام و عرف این را قرینه آن میگیرد و مفسر و مبین آن میداند و همیشه قرینه بر ذو القرینه مقدم است ...
مثل: رأیت اسدا یرمی. یرمی که آمد، تفسیر میکند مراد متکلم را از اسد که مراد، رجل شجاع است نه حیوان مفترس. پس قرینه مقدم است و سبب میشود ذو القرینه را حمل کنیم برخلاف ظاهر و لازم نیست قرینه اقوی ظهورا باشد از ذو القرینه.
تذکره: شهید صدر (در بحوث فی علم الاصول، جلد 3، صفحه 287) میگوید: در تقدیم خاص بر عام، دو مبناست:
خاص مقدم است لکونه اظهر او نصا و اظهر یا نص قویتر است و یقدم القوی علی الضعیف، که مبنای آخوند و پیروان او است.
خاص مقدم است لکونه قرینة علی العام عرفا و القرینة مقدم علی ذو القرینه، که مبنای نایینی است.
تنها در یک صورت است که خاص مفهومی مقدم نمیشود بر عام منطوقی، و آن در صورتی است که فرض کنیم که عام ما نص در عموم باشد، مثلا مولی تصریح کند که، کل ماء طاهر، چه ملاقات با نجس کند یا نکند، چه به حد کر رسیده باشد یا نه، در اینجا که عام ما نص است، جلوی مفهوم را میگیرد و اجازه نمیدهد که «اذا بلغ قدر کر» مفهوم پیدا کند و در حقیقت قرینه میشود بر اینکه این جمله مفهوم ندارد؛ و ما قبلا گفتیم که بحث ما در جملاتی است که قرینه خاص نداشته باشد؛ اینجا نص مولی قرینه میشود و جلوی «مفهوم داشتن» را میگیرد. ولی این از بحث ما خارج است.
بحث ما در موردی است که عام ما ظهور در عموم دارد و احتمال خلاف ظاهر دارد نه نص در عموم و در موارد ظهور ثابت کردیم که خاص (و لو مفهومی) مقدم بر عام است.
دهمین بحث از مباحث عام و خاص، در این رابطه است که آیا عام قرآنی را به توسط خبر واحد اخص میتوانیم تخصیص بزنیم یا نه؟
مقدمه: لا شک در اینکه در قرآن مجید، عمومات و مطلقاتی وجود دارد و لا شک در اینکه 95% این عمومات تخصیص خورده و مطلقات تقیید خورده حتی قیل: ما من عام الا و قد خص، و لا شک در اینکه عام کتابی را به وسیله خاص کتابی میتوان تخصیص زد، مثل اینکه یکجا قرآن فرموده: أحلّ لکم ... ما فی الأرض جمیعا، و در جای دیگر فرموده: حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ. این آیه خاص است و آیه قبلی عام است؛ این او را تخصیص میزند. و لا شک در اینکه عام کتابی را به وسیله سنت متواتره میتوان تخصیص زد؛ مثل اینکه قرآن فرموده: یُوصِیکُمُ اللَّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ. سپس در حدیث متواتر آمده که «قال صلّی اللّه علیه و آله القاتل یرث شیئا». این خاص است و برآن عام مقدم است. و لا شک در جواز تخصیص عام کتابی به توسط اجماع و حکم عقل. و لا شک در جواز تخصیص عام کتابی به خبر واحد محفوف به قرائن قطعی.
و لا شک در عدم جواز تخصیص عام کتابی به وسیله خبر واحد مجرد از قرائن که حجیت نداشته باشد (مثل خبر فاسق). و لا شک در جواز تخصیص عام خبر متواتری به خاص خبر متواتری. و لا شک در جواز تخصیص عام خبر متواتری به خاص خبر واحدی و بالعکس. و لا شک در تخصیص خبر واحد به خبر واحد.
انما الکلام در جواز تخصیص عام کتابی است به توسط خبر واحد مجرد از قرائن که حجت است و معتبر مثل خبر واحد عادل. مثلا در قرآن آمده: أحلّ لکم ... ما فی الأرض جمیعا. سپس خبر واحد عادلی آمد و گفت: «لحم الارنب حرام». آیا این خاص میتواند مخصص آن عام کتابی باشد یا نه؟
در مسئله پنج قول ذکر شده:
اکثر علمای اصول (از شیعه و سنی) قائل به جواز تخصیصاند (و منهم صاحب المعالم و الکفایة و المظفر و شیخنا الانصاری).
عدهای از علمای اصول قائل به عدم جواز تخصیصاند (و منهم الشیخ الطوسی و السید المرتضی و کثیر من العامه).
عدهای از علمای اصول قائل به توقف شدهاند (و منهم القاضی باقلانی و نسب
الی المحقق من الشیعة).
عدهای از علما تفصیل دادهاند بین آنجا که عام کتابی جلوتر به یک دلیل قطعی تخصیص خورده باشد با آنجا که چنین نباشد، گفتهاند: در صورت اول، تخصیص جایز است دون الثانی (و هو قول الحنفیة).
تفصیل دادهاند بین عامی که جلوتر به یک مخصص متصل تخصیص خورده با عامی که به منفصل تخصیص خورده است (کما ذکر فی المعالم).
جناب مظفر میفرماید: در ابتدای امر و بدون دقت و تجزیه و تحلیل، به نظر بدوی، برای شخص مبتدی و تازه وارد در میدان فقه و اصول، دشوار است که باور کند که میتوان عام کتابی را به وسیله خبر واحد خاص تخصیص زد، به جهت اینکه قرآن مجید تمام آیاتش (از جمله عمومات قرآنی) همه وحی آسمانی است وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی؛ تمام این آیات از سوی پروردگار نازل شده إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ؛ و این کتاب لا رَیْبَ فِیهِ* است الم* ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ؛ و سپس قرآن مجید قطعی الصدور است؛ و به تواتر در جمیع اعصار ثابت شده که قرآن کلام خداست.
اما خبر واحد، ظنی الصدور است و ما یقین به صدور آن نداریم بلکه چندین اصل عقلایی و ان شاء اللّه باید جاری کنیم تا خبر واحد را بپذیریم. مثلا باید بگوییم اصل، عدم کذب راوی است؛ یعنی راوی ان شاء اللّه دروغ نگفته و کلام امام را نقل کرده. و اصل، عدم خطای راوی است؛ یعنی ان شاء اللّه اشتباه نکرده و درست نقل میکند. و همه اینها باید جاری باشد تا بعد، خبر واحد را بپذیریم. با این محاسبات چگونه ممکن است که خبر واحد بر عام قرآنی مقدم شود. و او را تخصیص بزند؟ این قضاوت سطحی و ابتدایی شخص مبتدی است.
لکن درعینحال که قرآن، قطعی الصدور است و خبر، ظنی الصدور و آنهمه احتمالات در او داده میشود، مع ذلک وقتی ما به کتب فقهی و سیره فقها مراجعه میکنیم، میبینیم که سیره و بنای عملی علمای اعلام، از قدیم الایام بر این بوده که خبر واحد خاص را تخصیص میزنند بلکه بالاتر، کمتر خبری از اخبار آحاد معتبر را پیدا
میکنید که در جوامع حدیث آمده و علما به آن عمل نمودهاند و مع ذلک مخالف ظواهر قرآنی هم نیست وگرنه 95% اخبار معمول بها، یا با عام قرآنی مخالف است یا با مطلق قرآنی مخالف است. و خلاصه برخلاف ظواهر قرآنی است. حتی اخبار و روایاتی از قبیل عمومات «حل» و «طهارة» که اینها نیز با ظواهر قرآنی مخالف است.
چون قرآن گفته: أحلّ لکم ... ما فی الأرض جمیعا ولی این اخبار میگوید «کل شیء حلال حتی تعرف انه حرام» که با علم به حرمت، حلال نیست. سپس تقیید میکند آیه را، و بلکه باز هم بالاتر، مسأله تقدیم خبر واحد خاص بر آیه قرآنیه عام، از مسائلی است که علمای شیعه در آن اجماع دارند و کسی در آن اختلافنظر ندارد. اینجاست که این سؤال مطرح میشود که دلیل مطلب و فلسفه آن چیست؟ چگونه است که قرآن، قطعی و خبر، ظنی است و مع ذلک سیره علما با اجماع علما بر تقدیم خبر ظنی بر قرآن قطعی است؟
میفرماید: دلیل مطلب این است که از طرفی درست است که قرآن قطعی الصدور است و کلام خداست لکن خود قرآن تصریح نموده به اینکه آیات قرآنیه دو دستهاند:
هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ.(1)
باز، محکمات قرآنی دو دستهاند:
بعضی نصاند که احتمال خلاف در آن داده نمیشود؛
و برخی ظاهرند که احتمال خلاف در آن داده میشود؛
و باز، ظواهر قرآن هم اقسامی دارد که دستهای از آنها عمومات است و دستهای مطلقات. و از طرفی دیگر، وقتی به روایات معصومین علیهم السّلام مراجعه میکنیم، ملاحظه میکنیم که بسیاری از عمومات قرآنیه و مطلقات قرآن، توسط خصوصات روایات تخصیص و تقیید خورده است و روایات زیادی هستند که قرینهاند بر حمل ظواهر
1) سوره آل عمران، آیه 7.
قرآن برخلاف آن.
با حفظ این دو نکته، میگوییم: اخبار و روایات ما سه قسم است:
خبر متواتر؛
خبر واحد محفوف به قرآن؛
خبر واحد مجرد از قرائن ولی حجت و معتبر (مثل خبر عادل).
حال اگر خبر متواتر یا واحد همراه با قرینه باشد، بلااشکال مخصص عام قرآنی و مقید مطلق قرآن است. دلیلش این است که خبر واحد مع القرینه یا خبر متواتر مثل عام کتابی، قطعی الصدور است و از طرفی چون خاص است، دلالتش اظهر است؛ پس مقدم میشود بر عام.
اما اگر خبر واحد مجرد از قرائن باشد، اما به ادله قطعی حجیت آن ثابت شده باشد، این خبر واحد، نسبت به آیه قرآنیه، پنج حالت میتواند داشته باشد.
نسبت بینهما تساوی است.
نسبت تباین باشد.
عامین من وجه باشند.
خبر، اعم مطلق و آیه، اخص مطلق باشد.
بالعکس، یعنی خبر، اخص مطلق و آیه، اعم باشد (بحث ما هم در همین قسم پنجم است).
میخواهیم بدانیم که آیا عام کتابی را به خاص خبر واحدی میتوان تخصیص زد یا نه؟
میفرماید: در اینجا ما دو اصل عقلایی داریم:
یک اصل در ناحیه خبر واحد جاری میشود به نام «اصالة عدم کذب الراوی»؛ اصل آن است که راوی دروغ نگفته و حدیث از امام صادر شده.
و یک اصل در ناحیه آیه داریم که اصالة العموم باشد.
حال، امر دایر است که با یکی از این دو اصل مخالفت کنیم: یا با اصل عدم کذب مخالفت کنیم و بگوییم این حدیث از امام صادر نشده و راوی دروغ میگوید؛ یا با
اصل عموم و بگوییم در این آیه، عموم مراد واقعی نیست بلکه مراد واقعی، ما عدا الخاص است.
به عبارت دیگر، یا باید در سند حدیث تصرف کنیم و یا باید در دلالت آیه تصرف کنیم، چون در دلالت حدیث نتوان تصرف کرد، لکونه نصا او اظهر؛ و در سند آیه هم نتوان تصرف کرد، لکونها قطعی السند.
حال، کدام یک از این دو تصرف اولی است؟
میفرماید: تصرف در اصالة العموم و رفع ید کردن از آن، اولی است نسبت به تصرف در اصالة عدم کذب الراوی، به دلیل اینکه خبر واحد، خاص است و آیه قرآنیه عام است و هر خاصی صلاحیت دارد که قرینه باشد بر مراد واقعی متکلم از این عام. اما عام صلاحیت ندارد که قرینه باشد عرفا بر مراد واقعی از خاص؛ به بیان دیگر، خاص، مفسر و مبین عام است ولی عام، مبین و مفسر خاص نیست. و از اول که صادر شد، ناظر به دلیل خاص نبوده، و چون هر خاصی قرینه بر عام است، قرینه بر ذو القرینه مقدم است. مفسر (- تفسیرکننده) بر مفسر (- تفسیرشده) مقدم است. مبین (- بیانکننده) بر مبین (- بیانشده) مقدم است. حاکم بر محکوم مقدم است. پس خبر واحد، بر عام کتابی مقدم است.
یا به عبارت دیگر، اصلی که در ناحیه قرینه جاری میشود (که اصالة عدم کذب الراوی باشد) مقدم است بر اصلی که در ناحیه ذو القرینه جاری میشود (که اصالة العموم باشد).
یازدهمین و آخرین بحث از مباحث عام و خاص، مربوط به دوران امر است بین مخصص بودن و ناسخ بودن.
به طور کلی گاهی دلیل خاص، متصل به عام است، و گاهی منفصل از عام. آنجا که متصل به عام باشد، بلااشکال مخصص عام است و محال است که ناسخ باشد به دلیل اینکه نسخ عبارت است از رفع حکمی که ثابت و مستقر شده در شریعت مقدس.
در آنجا که دلیل خاص، متصل به عام باشد، حکمی برای عام در واقع و نفس الامر
ثابت نشده، حتی یرتفع بالخاص.
اما آنجا که منفصل باشد، در اینجا دلیل عام با این دلیل خاص، از لحاظ معلوم التاریخ بودن هر دو، یا مجهول التاریخ بودن آن دو، و یا معلوم التاریخ بودن احدهما و مجهول بودن دیگری، متفاوت و مختلف هستند و در نتیجه حکمشان هم مختلف خواهد بود. در بعضی موارد، بعضی از علما گفتهاند که دلیل خاص حتما باید ناسخ باشد نسبت به دلیل عام و نمیتواند مخصص باشد و آن موردی است که خاص، بعد از حضور وقت عمل به عام، فرابرسد. و در بعضی موارد گفتهاند حتما و جزما دلیل خاص، منسوخ است به توسط عام و آن موردی است که عام، بعد از حضور وقت عمل به خاص، فرابرسد و صادر شود. و در بعضی موارد گفتهاند دلیل خاص، مخصص دلیل عام است و آن موردی است که خاص، قبل از فرارسیدن زمان عمل به عام، صادر شود یا عام، قبل از حضور وقت عمل به خاص، صادر گردد و در بعضی موارد هم شک شده که آیا خاص، ناسخ عام است یا منسوخ به عام است یا مخصص عام؛ مثل صورتی که هر دو، یا یکی، مجهول التاریخ باشد؛ لذا ما باید صور مسئله را یکبهیک بررسی کنیم و حکم هر صورت را جداگانه بیان کنیم.
مقدمتا باید فرق ما بین تخصیص و نسخ را بیان کنیم؛ دو فرق دارند:
به عبارت دیگر، التخصیص دفع و النسخ رفع. دفع یعنی پیشگیری و جلوگیری؛ و رفع یعنی برداشتن چیزی که ثابت شده.
(یک وقت انسان رعایت بهداشت میکند تا مریض نشود؛ این دفع است یعنی پیشگیری از مرض. ولی یک وقت مریض مراجعه میکند به دکتر تا نسخهای بگیرد و خود را مداوا کند؛ این رفع است، یعنی برداشتن مرضی که ثابت شده).
عام و خاص، از لحاظ معلوم التاریخ و مجهول التاریخ بودن، پنج صورت دارند:
هر دو، تاریخ صدورشان معلوم است.
هر دو، تاریخ صدورشان مجهول است.
احدهما معلوم و الآخر مجهول.
صورت اول هم خودش منقسم میشود به سه صورت:
یا تاریخ صدور عام و خاص عرفا مقرون به هم هستند.
یا تاریخ صدور عام مقدم است.
یا تاریخ صدور خاص مقدم است.
مجموعا میشود پنج صورت که باید حکم هریک را جداگانه حساب کنیم.
هر دو، معلوم التاریخ باشند و تقارن عرفی هم داشته باشند. مثلا امروز مولی گفت «اکرم العلماء» سپس چند لحظه بعد گفت «لا تکرم الفاسقین منهم». در این صورت، بالاجماع و بالاتفاق، دلیل خاص، مخصص دلیل عام است و جای توهم نسخ نیست؛ در حقیقت، اینجا حکم صورتی را دارد که مخصص متصل باشد.
عام و خاص، هر دو، معلوم التاریخ باشند و تاریخ صدور عام، مقدم باشد بر تاریخ صدور خاص. این صورت، خود منقسم میشود به دو صورت:
آن است که شرط نسخ، فرارسیدن زمان عمل به منسوخ است و در اینجا این شرط منتفی است و چون اذا انتفی الشرط انتفی المشروط، پس نمیتواند ناسخ باشد. و به نظر بعضی دیگر که در نسخ، «فرارسیدن زمان عمل» را شرط نمیدانند، علت مطلب آن است که در دوران امر بین التخصیص و النسخ، التخصیص اولی من النسخ؛ یا به خاطر اینکه تخصیص، دفع است و نسخ، رفع است و الدفع اسهل من الرفع؛ یا به خاطر اینکه تخصیص، شایع است و نسخ، نادر است و الظن یلحق الشیء بالاعم الاغلب.
این صورت، مشکلترین صورتهاست و مورد اختلاف علما واقع شده که آیا در این صورت، دلیل خاص حتما و جزما باید ناسخ دلیل عام باشد و نمیتواند مخصص باشد یا جایز است که مخصص باشد؟ و برفرض جواز، آیا حمل بر تخصیص اولی است یا حمل بر نسخ اولی است؟
عدهای از علما (که نوع متقدمین باشند) گفتهاند: در این صورت، واجب است که خاص، ناسخ عام باشد و لا یجوز کونه مخصصا.
استدلال اینان: دو مقدمه دارند:
مخصص، همیشه نسبت به عام، جنبه قرینیت و بیانیت و مفسریت دارد. یعنی آمده تا مراد واقعی مولی را از این عام بیان کند، چنانکه مبین نسبت به مجمل جنبه بیانی دارد و مقید نسبت به مطلق هکذا.
بیان، گاهی همراه با ذو البیان است، و گاهی مقدم بر ذو البیان، و گاهی متأخر از آن است. بحث ما در قسم سوم است که آیا تأخیر بیان جایز است یا نه؟
تأخیر بیان دو قسم است:
الف. تأخیر بیان از وقت خطاب (یعنی زمان صدور عام) تا وقت حاجت (یعنی زمان عمل به عام) که در مثال بالا، زمان صدور، سهشنبه و زمان حاجت، جمعه است.
ب. تأخیر بیان از وقت حاجت و عمل به عام به آن طرف. در مورد تأخیر بیان از
وقت خطاب تا وقت حاجت، میان علما اختلاف است ولی اکثر علمای شیعه تجویز میکنند. اما در مورد تأخیر بیان از وقت حاجت به بعد:
اشاعره میگویند «جایز است» چون معتقد به حکمت و مصلحت الهی نیستند؛ اما معتزله و امامیه نوعا میگویند: جایز نیست چون تأخیر بیان از وقت حاجت، مستلزم القادر مفسده یا تفویت مصلحت است و هو قبیح و القبیح لا یصدر من الحکیم. البته متأخرین از علمای شیعه (از قبیل آقا ضیاء و میرزای نایینی) میگویند: این هم جایز است، به جهت اینکه گاهی مصلحت مهمتری اقتضا میکند تأخیر بیان را؛ لذا قبحی ندارد، عموماتی در قرآن هست که مخصصاتش و بیانش در لسان امام صادق علیه السّلام آمده، یا بالاتر، در لسان امام عسکری علیه السّلام آمده، و بالاتر، برخی از مخصصات، هنوز هم بیان نشده و در زمان امام عصر علیه السّلام بیان خواهد شد.
علیایحال مستدل از کسانی است که تأخیر بیان را از وقت حاجت قبیح میداند.
با حفظ این مقدمه، استدلال این است:
فرض این است که زمان عمل به دلیل عام فرارسیده و بعد، دلیل خاص وارد شده، این دلیل خاص اگر بخواهد مخصص دلیل عام باشد، مخصص، جنبه بیان و تفسیر دارد و معنایش این است که کشف میکند از اینکه مراد واقعی عموم نبوده، آنگاه اگر خاص مخصص باشد، یلزم تأخیر بیان از وقت حاجت، و تأخیر بیان از وقت حاجت، قبیح است، چون موجب القا در مفسده یا تفویت مصلحت است و هو قبیح و القبیح علی الحکیم محال.
مثلا مولی فرموده: روز جمعه علما را اکرام کن. ظهر جمعه گفت: علمای فاسق را اکرام نکن، و عبد از صبح جمعه شروع کرده و برخی از علمای فاسق را اکرام کرده؛ اگر این خاص مخصص باشد، کاشف از این است که از اول اکرام علمای فاسق مصلحت نداشته بلکه مفسده داشته ولی مولی بیان نکرده. این القا در مفسده است که بدون مجوز، عبد را در مفسده انداخته و مولای حکیم چنین کاری نمیکند.
پس به ناچار باید این خاص ناسخ عام باشد، که معنای ناسخ این است که تا ظهر جمعه اکرام همه علما در واقع مصلحت داشته، چه عادل و چه فاسق؛ از ظهر جمعه به
بعد، این مصلحت از اکرام علمای فاسق برداشته شد و این حکم عام نسخ شد؛ تا حالا وظیفه داشت طبق عام عمل کند، از حالا موظف است که طبق خاص عمل کند.
اما دسته دیگر از علما (که نوع متأخرین از شیخ انصاری به بعد باشند) میگویند:
جایز است که دلیل خاص، مخصص دلیل عام باشد.
اینها دلیلشان این است که کلام عامی که از اول از مولی صادر شد، در او دو احتمال داده میشود:
الف. یحتمل که در مقام بیان حکم واقعی باشد، یعنی در واقع و نفس الامر، اکرام تمام علما مصلحت داشته، لذا مولی به صورت عام گفته.
ب. یحتمل که در مقام بیان حکم ظاهری صوری باشد، یعنی در واقع، اکرام تمام علما مصلحت نداشته بلکه تنها اکرام علمای عادل مصلحت داشته اما مولی به صورت عام و کلی، حکم را در ظاهر بیان نموده به خاطر مصلحتی که وجود داشته، حال آن مصلحت یا مصلحت تقیه بوده نسبت به ائمه علیهم السّلام و یا مصلحت تدریجی بودن احکام خدا بوده که روش پیامبر این بوده که همه احکام را یکجا بیان نکرد، بلکه تدریجا بیان میکرد. بسیاری از احکام خدا تدریجا و طی مراحلی بیان شد. مثلا تحریم شرب خمر طی سه مرحله بیان شد.
در مرحله اول فرمود شراب و قمار منافعی و مضاری دارد:
یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ ....
در مرحله دوم فرمود:
لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُکاری.
در مرحله سوم فرمود:
إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ.
علامه امینی رضی اللّه عنه صاحب کتاب الغدیر، در جلد ششم، صفحه 251، از قول زمخشری و دیگران مطلبی آورده است.
در رابطه با تحریم خمر در اسلام: قال الزمخشری فی ربیع الابرار فی باب اللهو
و اللذات: قد انزل اللّه تعالی فی الخمر ثلاث آیات:
الاولی: قوله تعالی:
یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ ....
فکان من المسلمین من شارب و تارک الی ان شرب رجل فدخل فی الصلاة فهجر، فنزل قوله تعالی:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُکاری حَتَّی تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ
فشربها من شربها من المسلمین و ترکها من ترکها حتی شربها عمر رضی اللّه عنه، فأخذ به رأس عبد الرحمن بن عوف ثم قعد ینوح علی قتلی بدر فبلغ ذلک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله فخرج مغضبا یجر رداءه فرفع شیئا کان فی یده فضربه به فقال اعوذ باللّه من غضبه و غضب رسوله، فانزل اللّه تعالی:
إِنَّما یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ.
فقال عمر رضی اللّه عنه: انتهینا، انتهینا.
هکذا در تحریم ربا، چون اگر شارع مقدس احکام را روز اول یکجا بیان میکرد، بسیاری از مردمان اعراض میکردند و زیر بار نمیرفتند.
حالا که دو احتمال پیدا شده، میگوییم:
اگر احتمال اول ثابت شود، باید دلیل خاص را ناسخ قرار دهیم؛ اما شاید احتمال ثانی باشد که دلیل عام در مقام بیان حکم ظاهری و صوری است و بعد که خاص آمد، کاشف از مراد واقعی مولی است، پس یحتمل که مخصص باشد، در مسئله سه صورت پیدا میشود:
گاهی احراز کردهایم که عام در مقام بیان حکم ظاهری و صوری است، نه واقعی؛ اینجا قطعا خاص ما مخصص خواهد بود.
گاهی احراز کردیم که عام ما مبین حکم واقعی حقیقی است، نه ظاهری صوری؛ اینجا هم قطعا خاص ناسخ است نه مخصص.
الاقرب الی الصواب: جناب مظفر رحمه اللّه میفرماید: به نظر ما حمل بر تخصیص، اقرب به سوی صواب و حق است، اگرچه حمل بر نسخ هم ممکن و محتمل است.
دلیل ما این است که دلیل عامی که جلوتر از مولی صادر شده، اگرچه اصالة العموم در آن جاری میشود و معارض ندارد و اصل آن است که از این عام، عمومیت اراده شده، اما باید مقدار و اندازه و محدوده دلالت اصالة العموم را ملاحظه کنیم.
حد اکثر چیزی را که اصالة العموم دلالت میکند، آن است که میگوید: آنچه از ظاهر عام فهمیده میشود، مراد جدی مولی است و متکلم جدا عموم را اراده کرده نه اینکه شوخی داشته باشد، ولی دلالت نمیکند که این عموم که مستفاد از ظاهر عام است، حکم واقعی هم همین است.
خیر، ممکن است حکم ظاهری مولی باشد. زیرا همانطوری که حکم واقعی مراد جدی مولی میشود و مولی جدا او را اراده میکند و درصدد تفهیمش برمیآید، نه اینکه شوخی داشته باشد، همچنین حکم ظاهری هم مراد جدی مولی میشود و مولی جدا در مقام تفهیم او برمیآید، نه اینکه شوخی داشته باشد لمصلحة؛ پس مراد جدی بودن، ملازمه ندارد با حکم واقعی بودن. بلکه اعم است از حکم واقعی و ظاهری.
ممکن است حکم واقعی باشد و مراد جدی هم باشد.
و ممکن است حکم ظاهری باشد و مراد جدی باشد.
پس اصالة العموم تنها مراد جدی بودن عموم را میرساند اما حکم واقعی بودن را نمیرساند، به ویژه با توجه به اینکه سیره و روش شارع مقدس این بوده که اول عموماتی را میگفته و پس از مدتها مخصصات آن را منفصلا میآورده و بدینوسیله مراد جدی خودش را میرسانیده.
تا آنجا که شهرت یافته که: ما من عام الا و قد خص؛ با این حساب اصالة العموم نمیگوید که حکم عام، حکم واقعی هم هست تا ما ناگزیر باشیم دلیل خاص بعدی را
حمل بر نسخ کنیم و بگوییم: تا حالا حکم واقعی برطبق عموم بوده و از حالا به بعد برطبق خصوص است؛ بلکه اگر بخواهیم از این عام، حکم واقعی بودن را هم استفاده کنیم، محتاج به دلیل زایدی هستیم، ما زاد بر ظهور خود عام، و ما زاد بر اصالة العموم و فرض این است که مئونه زاید نداریم؛ لذا حمل بر تخصیص میکنیم.
لا یخفی که صرف این کلام، مجوز آن نیست که حمل بر تخصیص، اولی شود زیرا همانطوری که حکم واقعی بودن عام، محتاج به بیان زاید و مئونه زایده است، هکذا حکم ظاهری و صوری بودن عام هم محتاج به بیان زاید است و از ظاهر عام استفاده نمیشود؛ پس نتوان گفت: حمل بر تخصیص اولی است مگر اینکه مؤیدات دیگری را ضمیمه کنیم از قبیل طریقه شارع (که در بالا ذکر شد) و شیوع تخصیص و دفع بودن آن (که قبلا اشاره شد).
صورت سوم از صور خمسه، آن است که عام و خاص، هر دو، معلوم التاریخ باشند و تاریخ صدور خاص، مقدم بر عام باشد (به عکس صورت ثانیه). این صورت هم، مانند صورت قبل، منقسم میشود به دو قسم:
به همان دو جهتی که در قسم اول صورت ثانیه گفتیم، یا به خاطر اینکه شرط نسخ حضور وقت عمل است و اینجا وقت عمل نرسیده، پس نتوان عام بعدی را ناسخ خاص قبلی قرار داد. و یا به خاطر اینکه و لو هر دو ممکن است. اما التخصیص اولی من النسخ لکونه دفعا و شایعا.
حکم واقعی برطبق خاص بوده یعنی اکرام علمای فاسق در واقع مفسده داشته و مولی تحریم کرده بود، اما از حالا به بعد حکم واقعی طبق عام است. یعنی آن مفسده رفت و اکرام همه علما در واقع مصلحت دارد، یا اینکه میتوانیم حمل بر تخصیص کنیم، و خاص قبلی را مخصص عام بعدی قرار دهیم و بگوییم عام بعدی مبین حکم ظاهری هست، ولی حکم واقعی برطبق خاص است. برفرض که جایز و ممکن باشد، حمل بر تخصیص، آیا مخصص قرار دادن خاص برای عام اولی است یا ناسخ قرار دادن عام برای خاص.
جناب مظفر میفرماید: در اینجا اگر کسی بخواهد قائل به نسخ شود و عام بعدی را ناسخ خاص قبلی قرار دهد، نمیتواند از آن دلیلی که در قسم دوم صورت ثانیه بود، استفاده کند، یعنی نمیتواند بگوید واجب است حمل بر نسخ. به جهت اینکه اگر حمل بر تخصیص کنیم، تخصیص بیان است. و یلزم تأخیر بیان از وقت حاجت و هو قبیح. این حرف را در اینجا نمیتواند بزند. به جهت اینکه این صورت ثالثه از باب تقدیم بیان است پیش از وقت حاجت نه تأخیر بیان از وقت حاجت، بیان که خاص است، مقدم است نه مؤخر، تقدیم بیان که قبحی ندارد، تأخیر بیان است که قبیح است.
پس این راه به سوی این قائل بسته است. اما درعینحال برخی از علما (همانند شیخ طوسی و سید مرتضی و ابن زهره) فرمودهاند: واجب است که عام بعدی را ناسخ خاص قبلی قرار دهیم.
جناب مظفر میفرماید: شاید دلیل آقایان این است که عامی که بعد وارد شده، ظهور در عموم دارد و اصالة العموم در این عام جاری میگردد و هیچگونه مانعی در کار نیست که بیاید جلوی اصالة العموم را بگیرد مگر یک مانع، و آن مانع این است که شاید خاص قبلی مخصص باشد نسبت به این عام و جلوی اصالة العموم را در این عام بگیرد. ولی خوشبختانه این هم مانع نیست زیرا اساسا فلسفه تقدیم خاص بر عام این است بر یک مبنا که خاص بیان است نسبت به عام، و قرینه است و قرینه بر ذو القرینه مقدم است و بر مبنای دیگر ظهورش اقوی است از ظهور عام، لذا خاص بر عام مقدم میشود، و در ما نحن فیه این مسئله منتفی است زیرا نسبت به خاص ما
دو احتمال میدهیم:
خاص قبلی مخصص عام بعدی باشد.
خاص قبلی منسوخ شده به وسیله عام بعدی.
و وقتی هر دو احتمال را دادیم، نمیتوان گفت که خاص حتما قرینه است و بیان است نسبت به عام، و وقتی بیانیت محرز نشد، پس نتوان گفت که خاص مقدم بر عام است، لذا مانعی جلوی اصالة العموم را نمیگیرد.
در پاسخ گوییم: جناب مظفر میفرماید: به نظر من، حق این است که در این صورت هم حمل بر تخصیص اولی است.
به همان دلیلی که در قسم دوم صورت ثانیه گفتیم و آن اینکه برفرض که اصالة العموم در این دلیل عام جاری شود، این اصالة العموم ثابت میکند که عموم از این کلام مراد جدی مولی است و مولی شوخی نداشته بلکه لمصلحة درصدد تفهیم همین عموم برآمده، اما ثابت نمیکند که این حکم عام حکم واقعی است که تابع مصلحتهای واقعی است و عام در مقام بیان حکم واقعی است تا شما بگویید: عام بعدی ناسخ خاص قبلی است بلکه یحتمل حکم عام حکم ظاهری باشد و مراد جدی هم باشد و مراد جدی بودن، ملازمه ندارد با حکم واقعی بودن، بلکه اعم است.
بنابراین اگر علاوه بر مراد جدی بودن عموم بخواهد دلالت کند که عموم حکم واقعی است، دلیل خاصی میطلبد و از ظاهر کلام فهمیده نمیشود، به خصوص با توجه به اینکه بیشتر عموماتی که در شرع انور وارد شده، در مقام بیان حکم ظاهری هستند و مخصصات منفصلهای دارند که مراد آنها را بیان میکند، پس باز هم حمل بر تخصیص اولی است.
اما اینکه گفتید احتمال نسخ میدهیم.
ما هم قبول داریم که احتمال نسخ هست ولی احتمال نسخ باعث نمیشود که خاص در خصوص ظهورش اقوی از عام نباشد، و خاص را از صلاحیت تخصیص عام خارج نمیسازد و جلوی حجیت او را هم نمیگیرد، چون مجرد احتمال نسخ است و یقین به نسخ نداریم و اصالة عدم النسخ حاکم است.
باز هم خاص بما هو خاص چون اخص است، عرفا قرینیت دارد و صالح است که عام را تخصیص بزند؛ پس باز هم یقدم علی العام.
بلکه اساسا ممکن است بگوییم که در این صورت که خاص مقدم است و عام متأخر، این در حکم موردی است که دلیل خاص، متصل به عام باشد. همانطوری که خاص متصل، جلوی اصل ظهور عام را در عموم میگرفت و اجازه نمیداد که برای عام، ظهوری در عموم مستقر و منعقد شود. این دلیل خاص منفصل هم کذلک؛ آری، با تقدیم دلیل خاص، یک ظهور بدوی برای عام در عموم پیدا میشود نسبت به کسی که آگاهی از خاص نداشته باشد.
ولی به محض آگاهی از خاص، آن ظهور میپرد و از بین میرود. پس اساسا عام ما ظهور در عموم ندارد تا شما توهم کنید که در مقام بیان حکم واقعی است یا حکم ظاهری.
آنجا که دلیل خاص و دلیل عام، هر دو، مجهول التاریخ باشند یا احدهما معلوم التاریخ و دیگری مجهول التاریخ باشد، در این دو صورت میفرماید:
حکمش از صور قبل دانسته میشود، و در این صورت هم بلااشکال حمل بر تخصیص میکنیم با این بیان که:
در این دو صورت اگرچه به ظاهر، تاریخ صدور هر دو یا احدهما مجهول است و ما نمیدانیم، اما در واقع، از آن سه صورت قبل خارج نیست،
یا متقارن به همند.
یا خاص متأخر است و عام متقدم است.
او بالعکس.
و در جمیع صور قبلی، ثابت کردیم که حمل بر تخصیص اولی است؛ اینجا هم همین است.
باب ششم از ابواب هفتگانه مباحث الفاظ، باب مطلق و مقید است. در رابطه با مطلق و مقید در این کتاب در شش مسئله بحث میکنیم.
مسأله اولی از مسائل ششگانه این باب، درباره معنای مطلق و مقید است.
میفرماید: کلمه مطلق، در لغت عرب، اسم مفعول از باب افعال است و مشتق از اطلاق است و اطلاق به معنای ارسال یعنی رها بودن و شیوع یعنی توسعه و گسترش داشتن است.
در مقابل مقید که اسم مفعول از باب تفعیل و مشتق از تقیید است و به معنای قید داشتن و محدود بودن است.
تقابل ما بین این دو هم، تقابل عدم و ملکه است که اطلاق، عدم ملکه است و تقیید، ملکه یعنی امر وجودی، چنانکه سابقا بیان کردیم و در بحث بعدی هم در مسأله ثانیه بیان خواهیم کرد.
در اصطلاح اصولیان، مشهورترین تعریفی که از قدیم الایام برای مطلق و مقید شده، این است: المطلق ما دل علی شایع فی جنسه و المقید بخلافه.
یعنی مطلق عبارت است از چنان لفظی که دلالت میکند بر معنایی که این صفت
دارد، شایع است و توسعه دارد در جنس خودش، یعنی قابل صدق است بر افراد کثیری از افراد کلی خودش.
در مقابل مقید که دلالت نمیکند بر معنایی که شایع باشد در جنس خودش.
نکات این تعریف
نکته یک: کلمه «ما» یعنی لفظی که از اینجا معلوم میشود که اطلاق و تقیید از صفات الفاظ است، همانطوری که عام و خاص، مجمل و مبین هم چنین است (و سیأتی توضیح بیشتر ان شاء اللّه).
نکته دو: کلمه «دل» یعنی مطلق آن لفظی است که دلالت بر معنایی دارد و ظهور در معنایی دارد در مقابل الفاظ مهمله که دال بر معنایی نیستند و الفاظ مجمله که ظهور در معنایی ندارند.
نکته سه: کلمه «شایع»، شیوع، گاهی شیوع استغراقی است یعنی بالفعل شامل تمام افراد این ماهیت میشود.
و گاهی شیوع اطلاقی است، یعنی قابل صدق و انطباق بر هر فردی از افراد است و لو بالفعل شامل تمام افراد نباشد. در اینجا مراد از شیوع، همین معنای دوم است و الا به معنای اول، مربوط به عام است نه مطلق.
نکته چهار: کلمه «فی جنسه» یعنی شیوع و توسعه مطلق در محدوده جنس خودش است، نه بیش از آن؛ پس ظرف شیوع محدود است.
مثلا رجل مطلق است یعنی در محدوده افراد رجل اطلاق دارد که قابل انطباق بر هر فردی از افراد رجل هست. اما نسبت به افراد غیر رجل (مثل: مرئه، فرس، بقر) کاری ندارد و مراد از این جنس هم، جنس منطقی نیست که در قبال نوع باشد بلکه مراد از جنس، معنای لغوی آن است یعنی کلی؛ پس شامل نوع و فصل و جنس منطقی هم میشود چون هرکدام کلی هستند.
پس از آشنایی با معنای لغوی و اصطلاحی مطلق و مقید، چند نکته را تذکرا بیان میدارند:
تذکر 1. همانطوری که دأب علما و دانشمندان است، بر تعریف فوق ایرادات
فراوانی وارد نمودهاند: در رابطه با جامع افراد بودن و مانع اغیار بودن، مثلا گفتهاند این تعریف، مانع اغیار نیست چون بعضی از الفاظ عموم را شامل میشود، مثل «من» استفهامیه که میپرسیم: من جاء الی منزلک. اینجا من لفظی است که دل علی شایع فی جنسه و مع ذلک اصطلاحا او را از الفاظ عموم به حساب میآورند. یا مثلا گفتهاند، این تعریف، جامع افراد نیست به جهت اینکه اسمای اجناس (از قبیل، رجل و مرئه و ...) را که مصداق کامل مطلقاند و از مصادیق ظاهره او هستند، شامل نمیشود چون این تعریف، کلمه «فی جنسه» دارد، پس خود جنس چگونه دلالت میکند علی شایع فی جنسه؟
جناب مظفر میفرماید: این ایرادات که تعریف، جامع افراد نیست و مانع اغیار نیست، مربوط به تعاریف ماهوی و در حوزه تعریفهای حقیقی است و تعاریفی که ما در علم اصول داریم، تعاریف لفظی است که هدف از تعاریف لفظی، تقریب یک لفظ است به ذهن مخاطب، نه کالبد شکافی حقیقت آن؛ لذا به تعریفهای لفظی، این ایرادات وارد نیست.
تذکر 2. به نظر ما، چنانکه در رابطه با عام و خاص هم گفتیم، در اینجا هم میگوییم که اصولیان، در مورد مطلق و مقید، اصطلاح خاصی ندارند بلکه به همان معنایی که این دو کلمه در لغت عرب دارند، استعمال میکنند که معنای لغوی آن دو را متذکر شدیم.
تذکر 3. مطلق بودن و مقید بودن، در مورد هر چیزی، متناسب با همان چیز است (اطلاق کل شیء بحسبه).
مثلا کسی در مقابل هواهای نفسانی، مطلق العنان است یعنی هر کاری میخواهد میکند؛ دیگری مقید است، یعنی هر کاری انجام نمیدهد مگر مرضی خدا باشد.
یا مثلا شخصی لسانش مطلق است یعنی هر سخنی به دهانش بیاید میگوید؛ دیگری قید دارد یعنی به زبان اجازه نمیدهد که هر سخنی را بگوید بلکه سخنانی را که به صلاح باشد، میگوید.
یا مثلا این دابه مطلق است یعنی پایبند یا شاخبند ندارد، یله و رهاست؛ و آن دابه
مقید است یعنی پایبند دارد و رها نیست.
حال، بحث ما در اطلاق و تقییدی است که نسبت داده میشود به الفاظ که میگوییم: فلان لفظ، مطلق است و لفظ دیگر، مقید است. البته اطلاق و تقیید، اولا و بالذات صفت معناست یعنی معنای مطلق و یا مقید است چنانکه عام و خاص هم اولا و بالذات صفت معناست و هکذا حسن و قبح، و هکذا کلی و جزیی، و هکذا مجمل و مبین، معناست که کلی است یا جزیی، حسن است یا قبیح و ... اما ثانیا و بالعرض به خود الفاظ نسبت داده میشود و میگوییم آن لفظ، قبیح و رکیک است، این لفظ حسن و زیباست. پس اطلاق و تقیید الفاظ، به لحاظ معنای آنهاست نه به صرف لفظ قطع نظر از معنا.
تذکر 4. اطلاق و تقیید (مثل عام و خاص) از امور اضافی و نسبی است یعنی یک لفظ، نسبت به افرادی که داخل در تحت عنوان او هستند، اطلاق دارد اما همین لفظ، نسبت به لفظ دیگری که وسیعتر است، مقید است.
مثلا: اکرم انسانا مطلق است به لحاظ افرادش ولی اکرم انسانا عالما، نسبت به اکرام انسانا، مقید است و شامل افراد جاهل نمیشود و همین اکرم انسانا عالما، نسبت به افراد عالم، مطلق است و شامل عالم عادل و فاسق، هاشمی و غیر هاشمی، صرفی و نحوی و غیره و ... میشود علی البدل یعنی یک فرد از افراد عالم را که اکرام کنی، امتثال حاصل میشود، خواه آن یک فرد، عالم عادل باشد یا فاسق ... و هکذا.
تذکر 5. ما میتوانیم از استقرار و تتبع موارد استعمال لفظ مطلق، تعریف جامعتری را برای شما عرضه کنیم و آن اینکه:
مقدمه: اطلاق دارای چند دسته تقسیم است:
اطلاق شمولی و بدلی
اطلاق در مفردات و در جمل
اطلاق احوالی و افرادی
فعلا درباره اطلاق احوالی و افرادی کار داریم:
اطلاق افرادی در موردی است که افراد معتمدی در کار است و این مطلق، قابل
صدق بر هریک از آنها است ولی اطلاق احوالی در موردی است که و لو افراد متعددی نباشد و یک فرد باشد اما این یک فرد حالات مختلفی دارد: مثلا زید یا در حال سواره بودن است و یا پیاده بودن، حال مرض و سلامتی و ... که لفظ زید به لحاظ این احوالات اطلاق دارد، یعنی قابل صدق بر هر حالی است.
با حفظ این مقدمه، میگوییم:
مشهور میان علما آن است که اطلاق و تقیید را تنها در محدوده اسمای اجناس، اسمای نکره و اعلام جنس، جاری میدانند اما در اعلام شخصی و در اسم معرف به الف و لام عهد و در الفاظ عامه، اطلاق و تقیید را جاری نمیدانند، به جهت اینکه در علم شخص و معرف به لام عهد، ارسال و شیوعی نیست و قابل صدق بر افراد کثیر نیستند بلکه تنها یک فرد را شامل میشوند و در عمومات هم ارسال و شیوع، استغراقی است یعنی شامل تمام افراد میشود نه یک فرد غیر معین؛ لکن ما میگوییم:
در این موارد ثلاثه هم، اطلاق و تقیید راه دارد، اما اطلاق احوالی و نه افرادی. به این بیان:
اگر ما میشنویم که اعلام شخصی اطلاق و شیوع ندارند چون بر بیش از یک فرد دلالت ندارند، کسی خیال نکند که پس نمیتوان اعلام شخصی را مطلق نامید؟ خیر، اطلاق افرادی ندارد ولی اطلاق احوالی دارد به جهت اینکه وقتی مولی میگوید: اکرم محمدا، محمد اگرچه قابل صدق بر افراد کثیر نیست بلکه دلالت بر یک فرد دارد ولی این یک فرد، حالات مختلفی دارد (از رکوب و پیاده بودن، کوچک و بزرگ بودن و ...) که به لحاظ احوالاتش میتواند مطلق باشد و یا مقید باشد که مثلا: اکرم محمدا ان کان راکبا.
و ایضا اگر ما میشنویم که اسم معرف به لام عهد، اطلاق ندارد و قابل صدق بر افراد کثیر نیست، کسی خیال نکند که پس به هیچ وجه نمیتوان معرف به لام عهد را مطلق نامید؟ خیر، اطلاق افرادی ندارد ولی اطلاق احوالی دارد به جهت اینکه همین فرد واحد معین، دارای حالات گوناگون است که مولی به لحاظ حالات میتواند امرش را مطلق بیاورد (اگر حال معینی در غرض او دخیل نباشد) و میتواند مقید کند.
و ایضا اگر میشنویم که بر عمومات نمیشود نام مطلق نهاد، چون عام شامل کلیه
افراد میشود بالفعل، ولی مطلق، شیوعش علی البدل است و بالفعل شامل یک فرد است ولی آن یک فرد قابلیت دارد که هریک از افراد طبیعت باشد، باز کسی خیال نکند که به هیچ وجه نمیتوان عام را مطلق نامید، خیر، اطلاق به لحاظ افراد ندارد بلکه عموم دارد ولی به لحاظ احوالات افرادش اطلاق دارد که هر فردی از افراد عام را در حالی از حالات باید اکرام کرد و مولی میتواند به لحاظ احوالات، مطلق بیاورد و یا مقید. پس هر عامی، هم عام است و هم مطلق است: عام است به لحاظ افراد، مطلق است به لحاظ احوالات. بنابراین، دایره مطلق و مقید وسیعتر شد.
حال، با توجه به این امور، میتوانیم مطلق را اینگونه تعریف کنیم: المطلق هو شیوع اللفظ وسعته باعتبار ما له من المعنی و احواله.
اما این شیوع، مستعمل فیه نیست وگرنه عام میشد بلکه مستعمل فیه، طبیعت است و اتیان طبیعت در خارج، به اتیان افرادش است و یک فرد که اتیان شد، امتثال حاصل میگردد.
در پایان: مهمترین فرق ما بین مطلق و عام این است که: اولا عام، دلالتش بر عموم، بالوضع است ولی مطلق، دلالتش بر اطلاق، بالاطلاق و مقدمات حکمت است. ثانیا در عام، نوعا استغراق است و گاهی بدلیت است ولی در مطلق، نوعا بدلیت است و گاهی استغراق است.
اطلاق و تقیید، متلازم هستند از لحاظ امکان و استحاله، یعنی در هر کلامی که تقیید ممکن باشد، اطلاق هم در آنجا ممکن است، و در هر کلامی که تقیید محال باشد، اطلاق هم ممتنع است.
توضیح ذلک: از قدیم الایام میان علما بحث بود در اینکه تقابل ما بین اطلاق و تقیید، کدام یک از اقسام تقابل است؟ آیا تقابل تناقض است؟ یا تقابل تضاد؟ و یا تقابل ملکه و عدم ملکه؟
مشهور علما تا زمان سلطان العلماء قائل بودند که تقابل بینهما تقابل تضاد است،
یعنی الاطلاق و التقیید امران وجودیان، اجتماعشان در موضوع احد، محال است ولی ارتفاعشان ممکن است، و برخی از علمای معاصر هم نظرشان همین است.
و عدهای گفتهاند که تقابل بینهما تقابل تناقض است، یعنی ایجاب و سلب، که اطلاق، امر سلبی و تقیید، امر ایجابی است و اجتماعشان و ارتفاعشان نشاید.
نتیجه این دو نظریه: هرکجا کلامی مقید به قیدی نبود، از عدم تقیید کشف میکنیم اطلاق را و حکم میکنیم که این کلام، مطلق است و خصوصیت و قیدی در غرض مولی دخیل نیست.
لکن مشهور علما از زمان سلطان العلماء تا به امروز میگویند:
تقابل بینهما تقابل ملکه و عدم ملکه است که تقیید، ملکه و امر وجودی است (یعنی قید داشتن) و اطلاق، عدم ملکه است (یعنی عدم تقیید) و روی این مبنا تعریف اطلاق این است: الاطلاق عدم التقیید فیما من شأنه أن یقید او یمکن ان یقید.
روی این مبنا اطلاق و تقیید، در امکان و استحاله، متلازمند یعنی هرکجا تقیید ممکن باشد، اطلاق هم ممکن است (کما فی التقسیمات الأولیة للواجب) و هرکجا که تقیید ممتنع باشد، اطلاق هم ممتنع است (کما فی التقسیمات الثانویة للواجب).
مثل قصد امتثال امر و علم به تکلیف و معنای اطلاق هم محال است؛ این است که در مواردی که تقیید ممکن نیست. نمیتوانیم از راه عدم تقیید کشف کنیم اطلاق را و حکم کنیم که این کلام، مطلق است؛ علتش این است که دو احتمال وجود دارد.
احتمال اول: یحتمل که منظورش در واقع مقید بوده اما چون در این کلام، تقیید ممکن نبوده، نیاورده و گذاشته برای کلام دیگر.
احتمال دوم: یحتمل که چون قیدی در غرض مولی در واقع دخالت نداشته، لذا نیاورده است.
حال اگر احتمال ثانی ثابت شد، از عدم تقیید، اطلاق را به دست میآوریم.
اما راهی به سوی اثبات آن نداریم بلکه هر دو احتمال هست و اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال.
بنابراین، در چنین مواردی، کلام اول مولی میشود مهمل به حسب مقام بیان و
مقام تشریع نه مطلق است و نه مقید، اگرچه در واقع و نفس الامر، از دو حال خارج نیست، یا در واقع اطلاق دارد اگر قیدی در غرض مولی دخیل نباشد یا مقید است اگر قیدی دخیل باشد لکن این مطلب را از راه اطلاق مقامی باید به دست آورد که اگر قید زایدی در غرض مولی دخالت داشته باشد، بر مولی بود که به هر نحو ممکن بیان کند و لو به انشاء کلام دیگری و امر دیگری؛ مثلا بگوید: افعل صلاتک بقصد القربة و حیث اینکه در مقام بیان بوده و بیان نکرده به امر جدید، نتیجه میگیریم اطلاق را. این را نتیجة الاطلاق میگویند، در مقابل نتیجة التقیید (کما مر مفصلا، فراجع).
از کلمات اصولیان چنین برمیآید که اطلاق، اختصاص به مفردات و الفاظ مفرده (از قبیل: رجل، فرس و ...) دارد اما در جملات ترکیبی اطلاقی در کار نیست به دلیل اینکه اصولیان همیشه برای مطلق، مثال میزنند به اسمای اجناس (از قبیل: رجل، مرئه و ...) و اعلام جنس (از قبیل: اسامه، ثعاله و ...) و اسمای نکره (از قبیل: رجلا، امرأة، اسدا و ...) از این تمثیل برمیآید که آنها اطلاق را در دایره مفردات جاری میدانند ولی باید بدانیم که اطلاق و تقیید، اختصاص به مفردات ندارند بلکه در جملات ترکیبی هم جاری میباشند.
فی المثل: سابقا میگفتیم که از اطلاق صیغه افعل، وجوب نفسی استفاده میشود یا وجوب عینی استفاده میگردد و یا وجوب تعینی استفاده میشود. این از اطلاق جمله انشائیه استفاده میشود نه از مفردات.
یا مثلا میگفتیم از اطلاق جمله شرطی استفاده میشود که این شرط، منحصر است و شرط دیگری بدل او نیست و الا بر مولی بود که بیان کند. این هم از نوع اطلاق جملات است.
پس همان گونه که اطلاق در مفردات هست، در جملات هم هست لکن سر اینکه اصولیان در رابطه با اطلاق جملات بحث نمیکنند این است که:
اولا: اطلاقات جمل، یک ضابطه و معیار کلی ندارد تا در مورد آن بحث شود بلکه
هر جملهای، حسابی مخصوص به خود دارد که در جای خود باید بحث شود.
ثانیا: چون از اطلاق جمل، در موارد خاصی بحث شده (مثل: باب اوامر، از اطلاق صیغه افعل و باب مفاهیم از اطلاق جمله شرطی)، لذا در باب مطلق و مقید از آن بحث نمیشود بلکه محور بحث ما اطلاق مفردات است.
تذکر: تفاوت اطلاق و تقیید در مفردات و مرکبات
در مفردات، اطلاق سبب توسعه میشود ولی در مرکبات، سبب تقیید میگردد (کما قاله المحقق النائینی).
در خاتمه، بیان معنای چهار اصطلاح:
عبارت است از اصل طبیعت و ماهیت که در واقع و نفس الامر ثابت است و تقرر دارد، خواه لفظی برای او وضع شده باشد و چه نشده باشد. مثلا ماهیت انسان، حیوان ناطق است. این ماهیت، در ظرف واقع، ثابت است، خواه کسی پیدا بشود و نام او را انسان بگذارد و خواه چنین وضعی در کار نباشد، ماهیت انسان، ماهیت انسان است.
اسم جنس
عبارت است از لفظی که وضع شده برای دلالت برآن جنس و ماهیت، با قطعنظر از افراد و مصادیق. مثلا کلمه رجل یا اسد، بدون تنوین، دلالت بر ماهیت اسد دارد که حیوان مفترس باشد مجردا عن کل قید و خصوصیته.
علم جنس
عبارت است از لفظی که وضع شده است برای طبیعت و ماهیت، اما به ملاحظه حضور و تعین آن ماهیت در ذهن. مثلا: اسامه که وضع شده برای ماهیت اسد به قید معهود بودن او در ذهن، و ثعاله که علم است برای جنس ثعلب و لذا یعامل معه معاملة المعرفة.
اسم نکره
آن لفظی است که وضع شده برای دلالت بر یک فرد غیر معین از جنس خودش. مثلا اسد، با تنوین رفع، دلالت بر یک فرد از افراد اسد دارد، منتهی لا علی التعین که قابلیت
دارد هر فردی از افراد باشد و هکذا رجل و ...
در مسأله اولی و ثالثه دانستیم که اطلاق، در اعلام شخصی هم وجود دارد، به لحاظ احوال و هکذا در معرف به لام عهد و هکذا در اسمای اجناس و هکذا در اعلام اجناس و هکذا در اسمای نکره و هکذا در جملات.
فعلا بحث در این است که آیا اطلاق، در این موارد متعدد بالوضع است یا به مقدمات حکمت؟
لا شک در اینکه اطلاق، در علم شخص و در معرف به لام عهد و در عام، به لحاظ احوالات افرادش، بالوضع نیست بلکه به مقدمات حکمت است.
و لا شک در اینکه اطلاق، در جملات هم، به مقدمات حکمت است لا بالوضع.
انما الکلام در اسمای اجناس و اسمای نکره و اعلام جنس است که آیا اطلاق در اینها بالوضع است یا به مقدمات حکمت؟ در مسئله دو نظریه وجود دارد:
نظریه اول: مشهور علما تا زمان سلطان العلماء (صاحب حاشیه بر معالم الاصول که در زمان شاه عباس اول، امر وزارت و صدارت به او تفویض شد و داماد شاه عباس بود و از تلامذه شیخ بهایی بود و در ایام شاه عباس دوم وفات یافت) میگفتند که اطلاق در اینها بالوضع است، یعنی واضع، اسمای اجناس را وضع نموده برای ماهیت مطلقه به قید ارسال و شیوع که اطلاق و ارسال، جزء موضوع له است و موضوع له مقید است.
نظریه دوم: مشهور علما از زمان سلطان العلماء تا به امروز میگویند: موضوع له اسمای اجناس، ذات ماهیت است با قطعنظر از هر قیدی حتی قید اطلاق و ارسال و مطلق بودن اینها به مقدمات حکمت است.
نتیجه دو قول: بنا بر قول اول، استعمال مطلق در مقید، مجاز است و بنا بر قول دوم، استعمال، حقیقت است مطلقا.
جناب مظفر میفرماید: «حق با دسته دوم است»، اما برای بیان این مطلب، سه نکته را مقدمتا باید ذکر کنیم و البته مطالب، مشکل است و بحثهای دقیق فلسفی و منطقی دارد و لذا عنایت بیشتری لازم است و نخست از شما محصلین کتاب عذرخواهی میکنیم.
بحث در این بود که آیا موضوع له اسمای اجناس، ماهیت مطلقه است و یا ذات ماهیت با قطعنظر از اطلاق آن؟
به عبارت دیگر، هنگامی که واضع میخواسته اسمای اجناس را وضع کند، آیا دو چیز را ملاحظه نموده، یکی ذات ماهیت (که حیوان ناطق است مثلا) و یکی مطلق بودن آن، یعنی قابل صدق بودن بر هر فردی از افراد خودش؟ آیا هر دو را تصور نموده و لفظ انسان را در مقابل آن دو وضع کرده؟ یا تنها ذات ماهیت را تصور نموده و در برابر او وضع کرده و در هنگام استعمال هم، در همین معنا استعمال میشود، اما اطلاق و ارسال، از راه مقدمات حکمت استفاده میشود؟
در مسئله دو نظریه وجود داشت و جناب مظفر نظریه ثانی را انتخاب کرد ولی فرمودند: به منظور توضیح این قول، ناچاریم سه مطلب را در اینجا بیان کنیم تا کاملا مراد و مقصود روشن گردد.
مطلب اول:
درباره اعتبارات ماهیت است (اعتبارات، یعنی ملاحظات و توجه ذهن ما به ماهیت که ذهن ما میتواند ماهیت را چندین نحوه لحاظ کند و مورد توجه و مطالعه قرار دهد و سپس برای او احکامی صادر نماید).
به طور کلی، ماهیت و طبیعت و ذات، در محیط ذهن ما، دو نوع ملاحظه و مورد نظر واقع میشود:
گاهی ذهن ما ماهیت را من حیث هی هی ملاحظه میکند (ماهیت مهمل) که توضیحش بعد میآید، و گاهی ذهن ما ماهیت را در مقایسه با امور خارجی ملاحظه میکند (لا بشرط مقسمی).
ماهیت، به این لحاظ دوم (یعنی هنگامی که با عوارض و مشخصات خارجی مقایسه میکنیم و میخواهیم حکمی را بر او بار کنیم) منقسم میشود به سه قسم، و سه نحوه اعتبار میشود:
الف. گاهی وقتی که این ماهیت را با امور خارج از ذات مقایسه میکنیم، مشروط و مقید است به وجود آن قید، یعنی این حکم بر این ماهیت بار میشود به شرط اینکه این قید و خصوصیت در او باشد. مثلا ماهیت رقبه را با قید ایمان ملاحظه میکنیم و حکم میکنیم به وجوب عتق؛ این ماهیت، مشروط است به وجود ایمان، یعنی رقبه، بشرط الایمان، عتقش واجب است. این قسم را ماهیت مخلوطه و مقید بشرط شیء میگویند.
ب. و گاهی این ماهیت را که با آن امر خارجی ملاحظه میکنیم و حکمی را برای او ثابت میکنیم، مشروط است به عدم آن امر خارجی، یعنی این ماهیت، به شرط نبودن آن امر خارجی، این حکم را دارد. مثلا مسافر یک ماهیت است (یعنی ذات ثبت له السفر)؛ وقتی او را با «معصیت بودن سفر» ملاحظه و حکم میکنیم به وجوب قصر، این ماهیت، مشروطة به عدم این خصوصیت، این حکم را دارد، یعنی: المسافر بشرط عدم کون سفره معصیة یجب علیه القصر و لا یجب الاتمام. این را ماهیت بشرط میگویند.
ج. و گاهی وقتی که ما این ماهیت را با آن امر خارجی مقایسه میکنیم و حکمی را میخواهیم بر او بار کنیم، این ماهیت، نه مشروط است به وجود آن امر خارجی و نه به عدمش؛ یعنی بودن و نبودن آن امر خارجی در ثبوت حکم برای این ماهیت دخالتی ندارد بلکه ماهیت، نسبت به او، لا بشرط است. مثل ماهیت انسان نسبت به حریت که وقتی ما حکم وجوب نماز را بر انسان بار میکنیم و انسان را (که یک ماهیت است) موضوع وجوب صلاة قرار میدهیم، این انسان، نه مشروط است به اینکه حر باشد تا نماز بر او واجب باشد و نه مشروط است به اینکه عبد باشد تا نماز بر او واجب باشد.
این را میگویند: لا بشرط قسمی یا ماهیت مطلقه؛ و سر اینکه لا بشرط قسمی میگویند: چون این ماهیت، قسمی از اقسام سهگانه ماهیت لا بشرط مقسمی است در
قبال دو قسم دیگر (که بشرط شیء و بشرط لا باشد).
حال، علمای معقول، در رابطه با ماهیت، دو اصطلاح دیگر هم دارند: یکی اصطلاح ماهیت مهمل و یکی ماهیت لا بشرط مقسمی.
میخواهیم بدانیم که این دو اصطلاح آیا دو عبارت مترادف هستند، یعنی مثل انسان و بشر هستند (کما قال به بعض، مثل آخوند، تبعا للحاجی السبزواری) یا دو اصطلاح متباین هستند کالانسان و الفرس (کما قال به بعض آخر، مثل مرحوم کمپانی)؟
عاملی که ما را وادار نمود چنین سؤالی را مطرح کنیم، آن است که کلمات اصولیان در این زمینه درهم و برهم است و پیچوتاب دارد. از بعضی عبارات استفاده میشود که مترادفاند و از بعضی عبارات برمیآید که متباین هستند. به نظر ما جواب سؤال فوق این است: این دو اصطلاح، متباین هستند و دو معنای مختلف دارند نه مترادف.
توضیح مطلب: مقدمتا باید به دو نکته توجه کنیم که این دو نکته مورد قبول همگان است و اجماعی است بین العلماء؛ و آن دو نکته این است:
نکته اول: همه قبول دارند که ماهیت مهمل عبارت است از ماهیت من حیث هی هی با قطعنظر از جمیع عوارض و مشخصات خارجی، یعنی وقتی که شش دانگ حواسمان را متوجه ذات و ذاتیات میکنیم (مثلا انسان را بما انه حیوان ناطق ملاحظه میکنیم مع قطع النظر عن العلم و الجهل، و البیاض و السواد، و الصغر و الکبر و ...) جمیع خصوصیات ماهیت را، به این ملاحظه، ماهیت مهمل یا ماهیت من حیث هی هی گویند. ماهیت، به این اعتبار، متلون به هیچ لونی و متکیف به هیچ کیفی و متکمم به هیچ کمی و ... نیست بلکه تمام صفات از او منتفی است. انسان، در مرتبه ذات، نه عالم است و نه جاهل، نه مرد است نه زن و ... بلکه خودش، خودش است؛ به قول فلاسفه: الماهیة من حیث هی لیست الا هی؛ و به فرموده حاجی سبزواری:
و لیست الا هی من حیث هیمرتبه نقائض منتفیه
نکته دوم: همه قبول دارند که ماهیت لا بشرط مقسمی عبارت است از ماهیتی که ذهن ما او را ملاحظه و اعتبار میکند، درحالیکه مقایسه شده با امور خارجی نه اینکه
قطعنظر شود از امور خارجی (دقیقا نکته مقابل ماهیت مهمل)؛ و ماهیت، به این لحاظ، مقسم واقع میشود برای آن اقسام سهگانه که بشرط شیء و بشرط لا و لا بشرط قسمی باشد.
با حفظ این مقدمه، میگوییم: ماهیت من حیث هی هی محال است که مقسم از برای این اعتبارات سهگانه باشد درحالیکه ماهیت لا بشرط مقسمی، مقسم این سه قسم واقع میشود؛ پس این دو اصطلاح، متباین هستند نه مترادف.
دلیل بر اینکه ماهیت مهمل نمیتواند مقسم این سه قسم باشد، دو دلیل است:
دلیل اول: مقدمتا باید بدانیم که قانون در باب تقسیم، آن است که هر قسمی با اقسام دیگر ضد و قسیم هستند و اجتماعشان نشاید، ولی هر قسمی با مقسم خود متحد است و محال است که قسیم او باشد (قسم شیء قسیم شیء نمیشود).
با حفظ این مقدمه، میگوییم ماهیت من حیث هی هی، قسیم ماهیت لا بشرط مقسمی است چون در ماهیت مهمل، تنها ماهیت به ملاحظه ذاتیات منظور شده است ولی در قسم دوم، به ملاحظه امور خارجی و در مقایسه با آنها منظور شده و آن اعتبارات ثلاثه، مال ماهیت است به ملاحظه آن با امر خارجی؛ پس در تمام این اقسام سهگانه، ماهیت را با امور خارج از ذات مقایسه کردهایم و در ماهیت مهمل قطعنظر شده و این دو، متباین و متناقض هستند؛ چگونه ممکن است که شیء مقسم شود برای اقسامی که در آنها امر خارجی ملاحظه شده و در این شیء نشده و الا یلزم مقسم، قسیم اقسام باشد نه متحد با آنها.
دلیل دوم: مقدمتا باید بدانیم که مقسم هرگز وجود منحاز و مستقل از اقسام ندارد بلکه همواره به وجود اقسام، موجود است مثلا کلمه، یا اسم است یا فعل یا حرف.
محال است که کلمه موجود باشد مگر در ضمن یکی از اینها.
با حفظ این مقدمه، میگوییم:
ماهیت من حیث هی هی (یا ماهیت مهمل) یک مفهوم ذهنی و اعتباری مستقل است که ذهن ما او را تصور میکند و برای او احکامی را ثابت میکند در قبال آن اعتبارات ثلاثه؛ و در واقع، ذهن ما ماهیت را چهار جور ملاحظه میکند:
من حیث هی.
مشروط به وجود امر خارجی.
مشروط به عدم امر خارجی.
لا بشرط از وجود و عدم آن امر خارجی.
و چیزی که وجودی مستقل از آن اعتبارات دارد، هرگز نمیتواند مقسم برای آن اعتبارات سهگانه باشد چون مقسم همواره در ضمن یکی از اقسامش موجود است و وجود مستقلی ندارد؛ پس ماهیت لا بشرط مقسمی، مقسم این سه است و کاملا روشن شد که این دو اصطلاح، متباینان هستند نه مترادفان.
تا به حال دانستیم که ماهیت مهمل با ماهیت لا بشرط مقسمی متباین هستند. حال در ادامه بحث میفرماید: اگر دلتان میخواهد که به ماهیت مهمل نام ماهیت لا بشرط بدهید، ما ابا و امتناعی نداریم و میپذیریم لکن باید بدانیم که لا بشرط در اینجا، غیر از لا بشرط در لا بشرط مقسمی است و غیر از لا بشرط در لا بشرط قسمی است و منظور دیگری دارد.
توضیح ذلک: با این محاسبه اجمالی، ما سه نوع لا بشرط پیدا میکنیم؛ به عبارت دیگر، اصطلاح لا بشرط، در سه مورد به کار برده میشود و در هرکدام معنایی دارد:
در مورد ماهیت مهمل، مراد از لا بشرط در اینجا عبارت است از لا بشرط از جمیع قیدها و خصوصیات خارجی، یعنی این ماهیت، نسبت به تمام امور خارجی بشرط است و از تمام آنها قطعنظر شده است و تمام نظر دوخته شده به ذات و ذاتیات.
در مورد ماهیت لا بشرط مقسمی، و مراد از لا بشرط. در اینجا عبارت است از اینکه این ماهیت، لا بشرط است نسبت به هریک از اعتبارات ثلاثه ماهیت، یعنی بشرط است نسبت به اعتبار به شرط شیء بودن و لا بشرط است نسبت به اعتبار به شرط لا بودن و لا بشرط است نسبت به اعتبار لا بشرط قسمی بودن؛ و دلیل مطلب این است که هر مقسمی، نسبت به خصوصیات اقسامش، لا بشرط است یعنی نه
مشروط است به وجود آنها و نه به عدم آنها و اصلا آن خصوصیات در مقسم ملاحظه نشده و الا اگر مقسم نسبت به خصوصیات یک قسمی بشرط شیء باشد، پس شامل بقیه اقسام نمیشود و اگر بشرط لا باشد، پس شامل این قسم نمیشود و مقسم در همه اقسام باید باشد، پس نسبت به خصوصیات اقسام باید لا بشرط باشد تا یجتمع مع الف شرط باشد.
و لا بشرط به این معنا، اعتبار ذهنی مستقلی ندارد و چنین نیست که در قبال آن اعتبارات ثلاثه، برای این هم تعین و تشخصی در ذهن باشد مستقلا بلکه تعین او به یکی از اقسام فوق و تحقق او به یکی از این انواع سهگانه است.
تا اینجا دو مطلب واضح شد:
دانستیم که اصطلاح ماهیت مهمل با اصطلاح ماهیت لا بشرط مقسمی متباینان هستند.
دانستیم که ماهیت لا بشرط مقسمی، وجود مستقلی در محیط ذهن ما جدای از اقسام سهگانهاش ندارد بلکه به وجود یکی از آنها موجود است یا به نحو بشرط شیء است یا به نحو بشرط لا، و یا لا بشرط قسمی، پس خودش استقلالا احکامی ندارد.
مطلب دوم: اعتبار الماهیة عند الحکم علیها.
مطالبی که در امر اول گفته شد، در رابطه با اعتبارات ماهیت بود به لحاظ مقام تصور؛ و دانستیم که ذهن ما میتواند چهار نحو ملاحظه و مطالعه نسبت به ماهیت داشته باشد.
حالا در امر ثانی، به حسب مقام تصدیق و حکم بحث میکنیم:
هنگامی که ماهیت را موضوع قرار میدهیم و محمولی را بر او حمل میکنیم و قضیه درست میکنیم، آن محمول از دو حال خارج نیست:
الف. یا از ذاتیات است یعنی اجناس و فصول آن،
ب. یا از عوارض خارجی آن ماهیت است.
و شق ثالثی ندارد، در صورتی که محمول از ذاتیات باشد یا تمام ذاتیات شیء را یعنی جنس قریب و فصل قریب را محمول قرار دادهایم و یا بعض ذاتیات شیء را یعنی جنس تنها یا فصل تنها را اگر محمول تمام ذاتیات باشد، نام این حمل، حمل اولی ذاتی است، که ملاک اتحاد مفهومی است و تغایر بالاعتبار است، یعنی بالاجمال و التفصیل، و این قسم از حمل، مختص به حدود تامه اشیاست؛ مثل: الانسان حیوان ناطق. و اگر محمول بعض ذاتیات باشد، نام این حمل، حمل شایع صناعی است که موضوع و محمول مفهوما متغایرند ولی مصداقا متحدند و این قسم از حمل، مختص به حدود ناقصه ماهیات است؛ مثل: الانسان حیوان یا الانسان ناطق و ...
اما در صورتی که محمول ما از عوارض خارجی باشد، مثل: الانسان کاتب الانسان عالم و ...
مقدمتا باید بدانیم که در این صورت نمیتوانیم نظرمان را منحصر کنیم به ذات و ذاتیات و از امور خارجی قطعنظر کنیم بلکه حتما باید ماهیت را با این امر خارجی مقایسه کنیم و بسنجیم؛ سپس حکم کنیم، به دلیل اینکه از طرفی قطعنظر کردن از جمیع امور خارجی و از طرفی حمل نمودن امر خارجی بر این ماهیت، قابل جمع نیستند و متناقضاند؛ ما در قضیه باید موضوع را تصور کنیم، باید محمول را تصور کنیم، باید نسبت بینهما را تصور کنیم، سپس حکم کنیم و بدون اینها حکم و تصدیق امکان ندارد؛ پس باید ماهیت را نسبت به آن امر خارجی مقایسه کنیم و هنگامی که مقایسه نمودیم، واقع امر از سه حال خارج نیست:
یا ماهیت، نسبت به آن امر خارجی، بشرط شیء است و یا بشرط لا است و یا بشرط قسمی، و لا رابع لها، چون لا بشرط مقسمی اعتبار مستقلی در قبال آنها نیست تا شق رابعی باشد.
با حفظ این مقدمه، میگوییم:
آن امر خارجی که ماهیت را با او مقایسه نمودهایم، از دو حال خارج نیست: یا خود همان امر خارجی محمول است و بر این ماهیت حمل شده و یا غیر آن امر خارجی
محمول است؛ اگر آن امر خارجی خودش محمول باشد مثلا انسان را با صفت کتابت مقایسه نمودهایم و سپس حکم کردیم که: الانسان کاتب، اینجا ماهیت نسبت به این امر خارجی فقط میتواند به نحو لا بشرط قسمی باشد و دو اعتبار دیگر راه ندارد، یعنی به نحو بشرط شیء یا بشرط لا نمیتواند باشد.
اما اینکه بشرط شیء نمیتواند باشد به سه دلیل:
دلیل 1. یلزم که تمام قضایای ما ضروریه باشند، به جهت اینکه هر موضوعی مشروط به وجود محمول و بشرط محمول انفکاکش از موضوع محال است، و هو ملاک الضرورة، مثلا: الانسان بشرط الکتابة، از محالات است که کاتب نباشد.
به عبارت دیگر: الانسان الکاتب کاتب بالضرورة، پس ما قضایای ممکنه و مطلقه عامه و دائمه نباید داشته باشیم و هو باطل بالبداهة خلافا لشیخ الاشراق.(1)
الشیخ الاشراقی ذو الفطانهقضیة قصر فی البتانة
دلیل 2. یلزم حمل الشیء علی نفسه، به جهت اینکه الکاتب کاتب، ما خود کاتب را موضوع قرار دادیم و کاتب را بر او حمل کردهایم و حمل شیء علی نفسه باطل است، مگر در موردی که تغایر اعتباری در کار باشد چنانکه در حمل اولی ذاتی هست که الانسان حیوان ناطق، تغایر به اجمال و تفصیل دارند.
دلیل 3. یلزم تقدم الشیء علی نفسه، چون کاتب (که در رتبه محمول میخواهد حمل بر موضوع شود و برای موضوع ثابت شود) خودش آمده در مرتبه موضوع قرار گرفته و خودش بر خودش مقدم شده و هو محال للتناقض.
اما اینکه بشرط لا نمیتواند باشد، چون مستلزم تناقض است به جهت اینکه اگر انسان، نسبت به کتابت، بشرط لا ملاحظه شود یعنی: الانسان بشرط عدم الکتابة یا الانسان غیر الکاتب محال است کاتب باشد، این دو تناقض است که ما بگوییم انسانی که کاتب نیست، کاتب است.
اما اگر آن شیء خارجی خودش محمول نباشد بلکه محمول امر خارجی دیگری
1) که قضیه را منحصر به ضروریه نموده و به قول حاجی سبزواری:
باشد و این امر خارجی واسطه در حمل است نه اینکه خود محمول باشد، اینجا ماهیت نسبت به آن امر خارجی میتواند سه حالت داشته باشد:
به نحو بشرط شیء ملاحظه شود؛ مثل جواز تقلید مجتهد نسبت به عدالت که مشروط به عدالت است.
به نحو بشرط لا ملاحظه شود؛ مثل وجوب ظهر در روز جمعه به شرط عدم حضور امام علیه السّلام.
به نحو لا بشرط قسمی ملاحظه شود؛ مثل جواز سلام نسبت به مؤمن که نسبت به عدالت، لا بشرط است و چه عدالت باشد و چه نباشد، جایز است.
ما گفتیم اگر محمول از امور خارجی باشد، باید ماهیت را با امور خارجی از ذات او مقایسه کنیم و نمیتوانیم قطعنظر کنیم از امر خارجی؛ و هنگامی که مقایسه کردیم، سه حالت بیشتر پیدا نمیشود:
یا بشرط شیء است.
یا بشرط لا.
و یا لا بشرط قسمی.
حال، مستشکل بر این سخن ما اشکال دارد؛ این اشکال دو مقدمه دارد:
در منطق به ما گفتهاند: القضیة الموجبة بلحاظ وجود الموضوع علی ثلاثة اقسام:
و عمده قضایا همان قضایای خارجی و حقیقی است چون کاربرد آنها در علوم زیاد است. قضایای ذهنیه منحصر است به قضایایی که موضوع آنها در خارج، ممتنع الوجود باشند. مانند: اجتماع النقیضین محال؛ الدور باطل؛ التسلسل مستحیل و ...
متعلق تکالیف الهی، افعال خارجی است نه صور ذهنیه. ما مأمور به صلاة خارجی هستیم نه صلاة ذهنی؛ و هکذا الصوم و الجهاد و ...
با حفظ این دو مقدمه، اشکال این است:
این اعتبارات سهگانهای که شما برای ماهیت ذکر کردهاید، از اعتبارات و ملاحظات ذهن ماست و جایگاهش فقط در ذهن است و هیچگاه در خارج یافت نمیشود؛ آنگاه اگر ماهیت، به ملاحظه یکی از این اعتبارات، موضوع واقع شود و بخواهیم حکمی را برای او ثابت کنیم:
اولا یلزم که جمیع قضایایی که محمولشان از عوارض خارجی است، قضایای ذهنیه باشند چون ماهیت مقیدا به این قیود ظرفش ذهن است و در خارج یافت نمیشود، درحالیکه بخش عمده قضایا، قضایای خارجی و حقیقی است و تنها قضایای خارجی منحصر میشود به حمل ذاتیات بر ذات که در آنجا ماهیات من حیث هی ملاحظه شده و قطعنظر شد از امور خارجی و آن اعتبارات ثلاثه را ندارد.
و ثانیا یلزم که امتثال تکالیف، محال و ممتنع باشد به جهت اینکه ظرف امتثال، خارج است و ظرف ماهیت، مقید به یکی از این اعتبارات ذهن است و محال است در خارج پیدا شود، فیستحیل امتثال التکالیف.
و هذا الاشکال وجیه.
جناب مصنف از این اشکال مهم جواب میدهند به اینکه: ما گفتیم «در مورد حمل امور خارجی بر این ماهیت، آن را نسبت به آن امر خارجی مقایسه کنیم و حین المقایسه، از سه حال خارج نیست: یا این ماهیت، نسبت به آن امر خارجی، بشرط شیء اخذ میشود یا بشرط لا و یا لا بشرط».
این گفته ما سه احتمال دارد:
احتمال اول: یحتمل مراد ما این باشد که تمام الموضوع برای این حکم و محمول، مجموع مرکب از مقید و قید است. یعنی ماهیت و این امر خارجی، مثلا «المجتهد بشرط کونه عادلا» موضوع است لجواز التقلید؛ یا «المؤمن لا بشرط کونه عادلا او فاسقا» موضوع جواز سلام است.
احتمال دوم: یحتمل مراد این باشد که تمام الموضوع از برای حکم، همان قید و اعتبار باشد اما نفس ماهیت، هیچکاره است؛ همهکاره، همان اعتبار بشرط شیء یا بشرطی یا بشرطلایی است.
احتمال سوم: یحتمل مراد این باشد که تمام موضوع برای حکم، خود ماهیت است و این اعتبارات ثلاثه نه قید الموضوع هستند و نه تمام الموضوع.
حال میگوییم مراد اگر احتمال اولی و دومی باشد که ماهیت. مقید به یکی از اعتبارات موضوع بود یا همین اعتبارات و قیدها تمام موضوع بودند، اشکال شما وارد بود که ماهیت مقیده به هذا القید، امری ذهنی است. فیلزم که همه قضایا ذهنیه باشند و آنگاه شما هم نمیتوانستید حمل ذاتیات را استثنا کنید بلکه آنجا هم همین ایراد بود به جهت اینکه ماهیت، من حیث هی هی ملاحظه شده و ماهیت، با قید من حیث هی هی بودن، اعتباری است ذهنی و ظرف وجودش ذهن است نه خارج. لکن خوشبختانه مراد ما احتمال سوم است یعنی تمام الموضوع، ذات ماهیت است مجردا عن کل قید، نه ماهیت با اعتبار بشرط شیء و نه ماهیت با اعتبار بشرطلایی و نه ماهیت با اعتبار لا بشرطی.
یعنی هنگامی که ماهیت را نسبت به امر خارجی بشرط شیء ملاحظه میکنیم، اینجا خود ماهیت موضوع است نه ماهیت با قید بشرط شیء بودن؛ و هکذا در بشرط لا و لا بشرط.
(نظیر آتش که بشرط مماسه و عدم رطوبت، میسوزاند اما تمام المقتضی للاحراق، ذات نار است نه نار مقیده و مشروطه به مماس بودن و عدم رطوبت، و الا جایش ذهن بود).
اگر در این اعتبارات ثلاثه ماهیت مقیدا باحدی هذه الاعتبارات موضوع بود، یلزم در تمام این سه قسم، ماهیت به نحو بشرط شیء ملاحظه شود یعنی بشرط اللحاظ و الاعتبار، چون در اولی ماهیت به لحاظ بشرط شیء مورد نظر شده و مقید شده به لحاظ بشرط شیء و در دومی به لحاظ بشرطلایی منظور شد و در سومی به لحاظ بشرطی و هر سه مقید به لحاظ و اعتبار شدهاند؛ پس باید هر سه بشرط شیء باشند و هو باطل؛ پس در هریک از این اعتبارات، تمام الموضوع، ذات الماهیة است.
اگر گفته شود: اگر تمام موضوع، خود ماهیت است، پس این اعتبارات سهگانه چه محلی از اعراب دارند؟ و چرا ماهیت را بالنسبة به این امور مقایسه میکنیم؟
در پاسخ گوییم: این اعتبارات سهگانه، مصحح موضوعیت موضوع هستند؛ به این معنا از آنجا که این حکم برای آن ماهیت و موضوع، در همه حالات ثابت نیست بلکه در خصوص بعضی حالات ثابت میشود، لذا ناچاریم این ماهیت را با آن امر خارجی مقایسه کنیم، یعنی در واقع حکم برای این ماهیت، در این صورت ثابت است، لذا ناچارا ماهیت را با آن امر خارجی مقایسه میکنیم وگرنه حکم برای خود ماهیت، ثابت است. فی المثل:
وجوب، در واقع و نفس الامر، روی صلاة رفته اما صلاة نسبت به طهارت، بشرط شیء است یعنی طهارت، شرط آن است، لذا میگوییم صلاة نسبت به طهارت، بشرط شیء است. اما موضوع، الصلاة المقیدة بالطهارة یا الصلاة بشرط عدم القهقهة یا الصلاة لا بشرط الحریة و الرقیة ... که نیست بلکه موضوع صلاة است و این اعتبارات و لحاظها مصحح موضوع شدن هستند.
و مما یقرب، برای تقریب این مطلب به ذهن که چگونه این اعتبارات ثلاث، مصحح موضوعیت موضوعاند ولی خودشان داخل در موضوع حکم نیستند، دو شاهد مثال خارجی میآورند:
شاهد اول: هنگامی که میخواهیم قضیهای بسازیم و محمولی را بر موضوعی بار کنیم، ناچاریم ابتدا موضوع را تصور کنیم (مثلا زید را) سپس محمول را تصور کنیم (مثلا قائم را) و سپس نسبت بینهما را تا بتوانیم بگوییم زید قائم. اما این تصور موضوع و محمول، داخل در موضوع یا محمول نیست یعنی موضوع ما ذات زید است نه زید متصور و ذات القیام محمول است نه القیام المتصور تا قضیه ذهنیه باشد و این تصور فقط مصحح حمل است نه جزء موضوع یا محمول.
شاهد دوم: هنگامی که میخواهیم لفظی را در معنایی استعمال کنیم (مثلا اسد را در حیوان مفترس)، نخست باید خود لفظ اسد را (که سه حرف «ا، س، د» باشد) تصور کنیم و سپس معنای آن را هم (که حیوان مفترس است) تصور کنیم تا بعد بتوانیم بگوییم: رأیت اسدا، و لفظ اسد را در این معنا استعمال کنیم. اما آنکه مستعمل است، ذات لفظ است، نه اللفظ المتصور بقید التصور، و آنکه مستعمل فیه است،
ذات المعنی است، نه معنای متصور. این تصورات، تنها مصحح و مجوز استعمال هستند غیر.
و علی هذا، با این بیانات، تا حدودی به مقصد نزدیک شدیم و آن اینکه:
موضوع له اسمای اجناس، ماهیت مهمل و من حیث هی نیست (خلافا للآخوند و دیگران) به جهت اینکه در ماهیت مهمل قطعنظر شده از جمیع ما عدای ذات و ذاتیات درحالیکه در باب وضع اللفظ للمعنی ما نمیتوانیم از امور خارجی قطعنظر کنیم زیرا که خود وضع، یکی از محمولات خارجیای است که بر این معنا بار میشود که میگوییم: وضعت هذا اللفظ لهذا المعنی و میگوییم معنای موضوع له است، پس ناچاریم معنا و لفظ را با وضع مقایسه کنیم. پس نتوان به ذاتیات اکتفا کرد بلکه مقایسه با امر خارجی لازم است و وقتی مقایسه کردیم، واقع مطلب از سه حال خارج نیست:
یا بشرط شیء است یا لا بشرط قسمی و یا بشرط لا، اما منتهی موضوع له ذات المعنی است نه معنای معتبر و ملحوظ به قید لحاظ آن به یکی از لحاظهای ثلاثه و این اعتبارات ثلاثه تنها مصحح وضع واضع هستند.
با دانستن دو مطلب گذشته (که تقریبا جنبه مقدمی دارد برای این امر سوم) حال بازمیگردیم به اصل بحث:
بحث در این بود که اطلاق در اسمای اجناس آیا بالوضع است یا به مقدمات حکمت؟
به مشهور قدما منسوب است که اطلاق، بالوضع است یعنی اسمای اجناس وضع شدهاند برای معانی مطلقه با قید مطلق بودن و مرسل بودن (یعنی قابل صدق بودن بر هر فردی از افراد).
جناب مصنف میفرماید: این گفتار قدما دوگونه تصویر و تفسیر شده است:
الف. مرادشان این باشد که موضوع له اسمای اجناس عبارت است از معانی و ماهیات به شرط مطلق بودن، به گونهای که قید اطلاق و ارسال، جزء موضوع له باشد و این معنا، نسبت به اطلاق، به نحو بشرط شیء ملاحظه شود.
ب. مرادشان این است که موضوع له المعنی المطلق است یعنی موضوع له معنای بشرط است، یعنی موضوع له ذات المعنی و ذات ماهیت است ولی حین الوضع، واضع آن معنا را به نحو لا بشرط ملاحظه کرده و دیده است و این اعتبار بشرطی، مصحح وضع است، نه اینکه قید موضوع له باشد.
سپس میفرماید: بر این عقیده قدما به هر دو تصویرش اشکال شده است به اینکه موضوع له اسمای اجناس، هرکدام از این دو تصویر که باشد، یلزم امر ذهنی باشد و در نتیجه یلزم همه قضایا ذهنیه باشند و اگر ما بخواهیم اسمای اجناس را موضوع قضایای خارجی یا حقیقی قرار دهیم، باید آنها را از این قید و اعتبار ذهنی مجرد کنیم و آنگاه یلزم که استعمال، مجازی باشد و هو خلاف الواقع، بالوجدان این استعمال مجازی نیست و اسناد کتابت در خارج به سوی انسان، حقیقت است نه مجازی.
سپس میفرماید: ولی ما در گذشته از این ایراد پاسخ دادیم به اینکه این اعتبارات سهگانه، نه تمام الموضوع له هستند و نه قید الموضوع له، بلکه تمام موضوع له، خود ماهیت است و این اعتبارات، مصحح وضع واضع هستند. پس اشکال ذهنی بودن قضایا وارد نیست.
(هذا کله مربوط به نظریه قدما بود).
مشهور علما از زمان سلطان تا به امروز همه میگویند: موضوع له ذات المعنی است نه معانی مطلقه که قید اطلاق هم داخل در موضوع له باشد، خیر، قید اطلاق از راه مقدمات حکمت استفاده میشود و این سخن به این اندازه پرواضح است و ابهامی ندارد لکن علمای اعلام وقتی خواستهاند این بحث را در قالب علمی و فنی درآورند و اصطلاحی سخن بگویند، در این مقام تعابیری دارند که پیچیده و درهم و برهم است و کلا چهار تعبیر یا چهار قول در این مقام هست:
قول اول. بعضیها گفتهاند: موضوع له اسمای اجناس، ماهیت مهمل یا ماهیت من حیث هی هی است (مانند آخوند صاحب کفایه).
قول دوم. بعضی گفتهاند: موضوع له اسمای اجناس، ماهیت لا بشرط مقسمی است
(مانند میرزای نایینی).
قول سوم. بعضی گفتهاند: این دو اصطلاح مترادفاند یعنی ماهیت مهمل با ماهیت لا بشرط مقسمی به یک معناست (مانند آخوند و حاجی سبزواری).
قول چهارم. بعضی گفتهاند: موضوع له اسمای اجناس، ذات الماهیة است نه ماهیت مهمل و نه لا بشرط مقسمی بلکه ذات المعنی است لکن واضع، در هنگام وضع، این معنا را باید به نحو لا بشرط قسمی (یعنی مطلق) ملاحظه کند تا بتواند لفظ را برای ذات معنا وضع کند ولی این اعتبار لا بشرطی، داخل در موضوع له نیست بلکه صرفا مصحح وضع است که بعدا بیان خواهیم کرد. (مانند محقق کمپانی و شهید صدر).
سپس جناب مظفر میفرماید: این قول چهارم، مطابق و موافق است با آن تصویر ثانی که در قول قدما داشتیم و هر دو یکی است و شاید مراد قدما همین تصویر ثانی باشد که با قول چهارم متأخرین یکی باشد، اما یک مانع سر راه است که آنها استعمال مطلق را در مقید مجاز میدانند، و بنا بر قول رابع مجازیتی در کار نیست بلکه از باب تعدد دال و مدلول است.
پس از اینجا میتوان به این نتیجه رسید که مراد قدما همان تصویر اولی باشد نه دومی. سپس میفرماید: از دو مقدمهای که قبل از این امر سوم برای شما ذکر نمودیم، حال و وضع این تعابیر اربعه یا اقوال اربعه روشن میگردد، و آن اینکه:
اولا در مقدمه اول و امر اول دانستیم که ماهیت من حیث هی هی، غیر از ماهیت بشرط مقسمی است به دلیل اینکه در ماهیت من حیث هی هی، قطعنظر شده از جمیع امور خارجی و در ماهیت لا بشرط مقسمی، این ماهیت با امور خارجی ملاحظه شده فظهر، که این دو اصطلاح، دو عبارت متباین هستند و قول سوم از اقوال اربعه فوق (که این دو را یکی میدانست) باطل شد.
و ثانیا از مطالب مذکور در پایان امر ثانی، دانستیم که هنگام وضع، واضع نمیتواند قطعنظر کند از کلیه امور خارجی بلکه باید ماهیت را با خارج از ذات و ذاتیات مقایسه کند و ملاحظه نماید به دلیل اینکه خود وضع، حکمی از احکام است و بر این لفظ و معنا بار میشود و این وضع، خارج از ذات ماهیت هم هست. فظهر که قول اول
(که میگفت: موضوع له، ماهیت مهمل است) باطل است، ماهیت مهمل نمیتواند موضوع له باشد.
و ثالثا از مطالب مذکور در امر اول و ثانی، هر دو، به دست آوردیم که اصطلاح بشرط مقسمی، اعتبار مستقلی نیست در قبال آن اعتبارات سهگانه، بلکه مقسم اینهاست و مقسم، تحققش به وجود اقسام است و خودش حکم مستقلی ندارد، پس قول ثانی هم (که میگفت: موضوع له، ماهیت لا بشرط مقسمی است) باطل میشود.
فتعین القول الرابع که موضوع له اسمای اجناس، ذات المعانی است، اما واضع در حین وضع ناچار است این معنا را لا بشرط ملاحظه کند و مطلق ببیند تا بتواند لفظ را در مقابل این معنا وضع کند و این قول رابع، مطابق تفسیر ثانی از قول قدماست؛ بنابراین، ما بین سخن قدما و متأخرین، تصالح واقع میشود و این دو، کلامشان یکی است؛ تنها چیزی که هست، این است که به قدما نسبت داده شده که آنها میگویند استعمال مطلق در مقید مجاز است؛ که این، با تصویر اولی میسازد نه دومی.
جناب مظفر میفرماید: آنهم ثابت نشده، یعنی مسلم نیست که آنها قائل به مجازیت باشند (فقد ارتفع الظلام من المسألة).
تبصره: بعضی از قدما (مثل صاحب معالم و دیگران) تصریح دارند که استعمال مطلق در مقید مجاز است، پس این مصالحه بعید است.
بیان قول چهارم
به عقیده مصنف، قول حق، قول رابع است و برای توضیح این قول، مطلب را در دو مقام دنبال میکنند:
الف. مقام وضع، ب. مقام استعمال.
مقام وضع
هنگامی که واضع میخواهد لفظی را برای معنایی وضع کند، چه اسمای اجناس و چه اعلام شخصه، مثلا میخواهد لفظ رجل را وضع کند برای ذات ثبت له الرجولیّة و
یا مفرد مذکر عاقل یا مثلا لفظ انسان را میخواهد وضع کند برای حیوان ناطق، این وضع، حکمی است از ناحیه واضع که به روی لفظ و معنا بار میشود به اینکه میگوید: حکمت بان هذا اللفظ مختص بهذا المعنی و بلااشکال وضع از ذات و ذاتیات موضوع له و معنا خارج است، پس ناچار است که به ذات المعنی اکتفا نکند بلکه این ذات معنا را با این امر خارجی مقایسه کند و حین المقایسه، واقع امر از سه حال خارج نیست:
یا این ماهیت، نسبت به آن امر خارجی، بشرط شیء است.
یا بشرط لا.
یا لا بشرط قسمی.
حال، مورد بحث ما، در اسمای اجناس است و ما مدعی هستیم که در باب اسمای اجناس، در هنگام وضع، ذات المعنی به نحو لا بشرط قسمی ملاحظه میشود یعنی واضع، معنای انسان را (که حیوان ناطق است) با هریک از خصوصیات خارجی ملاحظه میکند و نسبت به آن، لا بشرط میبیند؛ مثلا نسبت به علم و جهل، این معنا را لا بشرط میبیند؛ نسبت به ایمان و کفر؛ هکذا نسبت به عدالت و فسق، بیاض و سواد، و خلاصه نسبت به جمیع خصوصیات خارجی، این معنا را لا بشرط و مطلق میبیند و سپس لفظ انسان را برای آن معنا وضع میکند.
سؤال: چرا این معنا را، نسبت به این خصوصیات، لا بشرط میبیند؟
جواب: چون این ماهیت، در خارج، اطوار و خصوصیات گوناگون پیدا میکند از علم و جهل، ایمان و کفر، صغر و کبر و ... و واضع میخواهد لفظ را برای معنایش وضع کند به طوری که در جمیع این حالات و صور، این لفظ در معنای خودش به کار میرود و این ذات المعنی صدق کند؛ مثلا میخواهد لفظ رجل را وضع کند برای ذات ثبت له الرجولیّة به طوری که در حال عالمیت و جاهلیت و طفولیت و شیخوخیت و ... صدق میکند.
پس به ناچار باید ذات المعنی را لا بشرط ببیند تا بتواند لفظ را برای آن ذات المعنی وضع کند، اما باز تکرار میکنیم که اعتبار لا بشرطی، قید موضوع له نیست و در
موضوع له دخالتی ندارد بلکه موضوع له، ذات المعنی است و این اعتبار، تنها و تنها مجوز وضع است.
در حین وضع، ذات المعنی را لا بشرط ملاحظه میکند ولی حین الاستعمال، آزاد است و میتواند این معنا را به نحو بشرط شیء ملاحظه کند که همان مقید است؛ مثلا بگوید: اکرم رجلا عالما، یا بشرط کونه عالما؛ و میتواند بشرط لا ملاحظه کند؛ مثلا بگوید: اکرم رجل غیر فاسق؛ و میتواند این معنا را به نحو لا بشرط قسمی ملاحظه کند (که همان مطلق است) و بگوید: اکرم رجلا، چنانکه میتواند تمام نظر را به ذات و ذاتیات معنا منحصر کند و هیچکدام از این اعتبارات سهگانه را نداشته باشد؛ مثلا بگوید: اکرم الرجل. باز در پایان تأکید میکنند که حین الوضع که معنا را به نحو بشرط قسمی میبیند، این فقط مصحح وضع است نه قید موضوع له، بل الموضوع له ذات المعنی. بنابراین:
اولا موضوع له، یک موجود ذهنی نخواهد بود چون ذات المعنی میتواند در عالم ذهن تصور شود و میتواند در ظرف خارج تحقق یابد.
و ثانیا استعمال مطلق در مقید مجاز نمیشود چون بعد التقیید هم، اسم جنس در معنای خودش به کار رفته (که ذات المعنی باشد) اما خصوصیات را از راه قید دیگری فهمیدهایم (از باب تعدد دال و مدلول). مثلا: اعتق رقبة مؤمنة؛ رقبه در معنای خودش (که ذات ثبت له الرقیة باشد) استعمال شده اما اینکه باید رقبه مؤمن باشد، قید ایمان از کلمه مؤمنة که بعد افزوده شده، استفاده میشود نه اینکه خود کلمه رقبه در این معنا استعمال شده باشد.
مسأله پنجم از مسائل مطلق و مقید، در رابطه با مقدمات حکمت است.
در مسأله چهارم به این نتیجه رسیدیم که اسمای اجناس وضع شدهاند برای ذات المعانی، نه معانی مطلقه بقید الاطلاق؛ پس اطلاق و ارسال داخل در موضوع له نیست.
بنابراین اگر بخواهیم در موردی ثابت کنیم که این کلام اطلاق دارد و مراد متکلم مطلق بوده و مخاطب آزاد است در انتخاب هر فردی از افراد مطلق در امتثال امر، در مورد آن احتیاج به قرینه خارجی هستیم که باید به توسط قرائن ثابت کنیم که مراد متکلم مطلق است؛ و قرینه بر دو نوع است:
قرینه خاص: که مربوط به مورد مخصوص است و کلیت ندارد که شامل سایر موارد شود. مثل اینکه در موردی مولی به عبدش گفت: اکرم رجلا، سپس خود مولی تصریح کرد که در امتثال این امر، مخیری که هر فردی از افراد رجل را که خواستی، اکرام کنی؛ یا مثلا از عادت مولی، عبد اطلاق و آزادی را فهمید؛ این از محل بحث ما خارج است چون ضابطه کلی ندارد.
قرینه عامه: یعنی قرینهای که در جمیع مطلقات میتوانیم از آن استفاده کنیم و در هر کلامی که آن قرینه باشد، میتوانیم بگوییم که این کلام مطلق است و ظهور در اطلاق دارد ...
آن قرینه عامه عبارت است از همان مقدمات حکمت.
اختلاف است که مقدمات حکمت چند امر است.
مشهور و معروف گفتهاند که سه امر است، ولی جناب مظفر مدعی هستند که پنج امر است و آنها را به ترتیب ذکر میکنند.
ابتدا همان سه مقدمه مشهور و معروف را ذکر میکنند:
مورد از مواردی باشد که اطلاق و تقیید در آنجا ممکن باشد، مثل تقسیمات اولیه، اما مواردی که تقیید ممتنع باشد، مثل تقسیمات ثانویه، آن جاها اطلاق هم محال است و نتوان به اطلاق کلام تمسک کرد و از عدم التقیید کشف نمود اطلاق را. (این بر مبنای کسانی است که تقابل بین اطلاق و تقیید را تقابل ملکه و عدم ملکه بدانند، مثل خود مصنف، نه کسانی که تقابل آن دو را تضاد میدانند).
در کلام مولی قرینهای بر تقیید وجود نداشته باشد و به عبارت دیگر، مولی نصب قرینه نکند، نه قرینه متصله (مثل: اعتق رقبة مؤمنة) و نه قرینه منفصله (مثل اینکه اول بگوید: اکرم انسانا، پس از مدتی بگوید: لا تکرم انسانا کافرا) به دلیل اینکه
اگر نصب قرینه متصله کند، این قرینه متصله (همانند مخصص متصل) جلوی ظهور کلام را در اطلاق میگیرد و از همان ابتدا اجازه نمیدهد که برای کلام، ظهوری در اطلاق منعقد شود بلکه موجب میشود که کلام، ظهور در مقید پیدا کند و ظهور ابتدایی او برود و ظهور ثانوی بیاید.
و اگر قرینه منفصله باشد، این قرینه (مثل مخصص منفصل) جلوی اصل ظهور کلام قبلی را نمیگیرد بلکه آن کلام آمده و ظهور در اطلاق هم پیدا کرده، بعد که قرینه منفصله آمد، جلوی حجیت این ظهور را میگیرد و برآن مقدم میشود چون قرینه بر ذو القرینه مقدم است و مفسر (- تفسیرکننده) بر مفسر (- تفسیرشده) تقدم دارد؛ بنابراین، با آمدن قرینه منفصله، ظهور تصدیقی، کاشف از مزاد جدی براساس مقید خواهد بود نه مطلق.
توضیح: ظهور تصدیقی دوگونه است:
غیر کاشف از مراد واقعی.
کاشف.
ظهور تصدیقی غیر کاشف، همان ظهوری است که برای کلام منعقد میشود اگر قرینه متصله نباشد، خواه قرینه منفصلهای بعد بیاید یا نه؛ ولی این کاشف از مراد واقعی نیست زیرا احتمال دارد مراد واقعی مقید باشد و قیدش را بعد بیاورد.
اما ظهور تصدیقی کاشف از مراد متکلم، موقوف است بر عدم نصب قرینهای مطلقا لا متصلا و لا منفصلا.
فرق اهمال و اجمال:
هر دو مشترکاند در اینکه متکلم در مقام بیان نیست؛ اما اجمال، در موردی است که غرض متکلم تعلق گرفته بر مجمل و سربسته گفتن، ولی اهمال، در موردی است که متکلم میبیند نه مصلحت اقتضا دارد بیان را و نه عدم بیان را و در هیچکدام غرضی نیست و لذا کلامش را مهمل میگذارد.
در مقام اهمال بودن هم دوگونه است:
گاهی در مقام اهمال است رأسا و من جمیع الجهات مثل قول طبیب، که به مریض میگوید: اشرب الدواء، ولی فعلا بیان نکرده که کدام دارو را بخورد؟ و چه مقدار مصرف کند؟
و گاهی از جهات دیگر در مقام بیان است، اما از آن جهت که ما میخواهیم به اطلاق این کلام تمسک کنیم، در مقام بیان نیست، مثل آیه شریفه فَکُلُوا مِمَّا أَمْسَکْنَ.
این آیه از آن جهت در مقام بیان است که این شکاری که کلب معلم رفته و او را صید کرده، حلال است یعنی این حیوان شکار شده، میته نیست که خوردنش حلال نباشد ولی از جهت دیگر در مقام بیان نیست که مواضع امساک که دهان سگ به آن جاها رسیده، آیا متنجس شده و باید تطهیر شود، یا نه، متنجس نشده و تطهیرش لازم نیست؛ لذا از این جهت برای کلام اطلاق درست نمیشود و نمیتوان به اطلاق آن تمسک کرد.
پس باید در مقام بیان باشد لا الاهمال و الاجمال رأسا او من جهة مورد الاطلاق و باز در مقام بیان هم که هست دو جور است:
در مقام بیان به منظور تشریع و جعل قانون که فعلا میخواهد یک قانون کلی جعل کند اما هنوز زمان عمل به آن نرسیده؛ مثلا سربسته میگوید: احل اللّه البیع یا اقیموا الصلاة و ...
در مقام بیان حکم باشد به منظور اینکه مکلف هماکنون به آن حکم در خارج عمل کند و جامه عمل بپوشاند و این دستور را امتثال کند.
اگر در مقام بیان باشد به منظور تشریع، باز فایده ندارد به جهت اینکه هنوز زمان عمل نرسیده و میتواند فعلا به طور کلی بگوید و سپس در وقت خودش تبصرهها و قیدهایش را بیاورد و مرادش را روشن کند که مثلا بیع باید به زبان عربی باشد، به لفظ ماضی باشد. پس امر سوم، آن است که در مقام بیان حکم باشد به منظور عمل نمودن مکلف به آن حکم بالفعل.
در هر کلامی که این مقدمات سهگانه فراهم باشد و هر سه احراز شود، آنگاه
میتوانیم به اطلاق کلام مولی تمسک کنیم و بگوییم که مولی در مقام بیان بوده و اگر مرادش خصوص رقبه مؤمن بود، باید قید زایدی بیاورد و چون قرینهای نصب نکرده، با اینکه مولای حکیم است و ملتفت هم بوده، ترسی هم نداشته، کسی هم مانع او نشده بود آن را در آوردن قرینه، مع ذلک نیاورده؛ پس معلوم میشود که مرادش عتق مطلق رقبه است، چه رقبه مؤمن و چه کافر. پس از تمسک به اطلاق، آنگاه اطلاق کلام حجت میشود از مولی بر عبد که اگر امتثال نکند، مؤاخذه میشود و از عبد بر مولی که اگر به اطلاق عمل کرد، مولی او را مؤاخذه نمیتواند بکند و او عذر دارد.
هرکجا برای ما از دلیل خارجی محرز شد که مولی در مقام بیان حکم به منظور عمل مکلف بوده، آن جاها به اصالة الاطلاق تمسک میکنیم و هرکجا از دلیل خارجی فهمیدیم که مولی در مقام اهمال و اجمال است، اینجا هم حق تمسک به اطلاق نداریم چون اطلاق نیست و هرکجا شک کردیم که آیا متکلم در مقام بیان بوده یا در مقام اهمال و اجمالگویی، اینجا چه کنیم؟
میفرماید: از اصول عقلایی استفاده میکنیم. اصل عقلایی این است:
اصل آن است که مولی در مقام بیان بوده، عقلای عالم، از این اصل، عند الشک استفاده میکنند، چنانکه اگر شک کنند که آیا متکلم ملتفت بوده یا غافل جاد بوده یا هازل؟ میگویند: ان شاء اللّه او ملتفت بوده، ان شاء اللّه جدی گفته، ان شاء اللّه خطا نکرده، پس اصل آن است که ان شاء اللّه در مقام بیان بوده نه اهمال و اجمال.
به نظر مشهور علما، مقدمات حکمت، همان سه مقدمهای بود که در بحث گذشته بیان شد لکن برخی از علما دو مقدمه دیگر هم به این مقدمات افزودهاند که آنها را تحت عنوان تنبیهان ذکر میکنیم:
یکی از آن دو مقدمه عبارت است از قدر متیقن در مقام تخاطب. این مقدمه را آخوند اضافه کرده و فرموده: اگر بخواهیم به اطلاق کلام تمسک کنیم، باید قدر
متیقنی به حسب مقام تخاطب و محاوره در میان نباشد، و الا وجود قدر متیقن، به منزله قرینه متصله است و جلوی ظهور کلام را در اطلاق میگیرد.
توضیح اینکه ما دو نوع قدر متیقن داریم:
قدر متیقن خارجی.
قدر متیقن در مقام تخاطب.
قدر متیقن خارجی آن است که در خارج، هر مطلقی یک دسته افرادی دارد که یقین داریم آنها از این مطلق اراده شده، و لو بقیه مراد نباشد.
مثلا وقتی مولی میگوید: قلد المجتهد، اینجا قدر متیقن، تقلید از مجتهد اعلم است ولی دلیل، اطلاق دارد و میتوان به اطلاق کلام تمسک کرد و گفت: تقلید از هر مجتهدی که جامع الشرائط باشد (و لو اعلم نباشد) جایز است.
یا مثلا گفته: اکرم العالم، اینجا قدر متیقن، عالمی است که هاشمی و فقیه و ورع و متقی باشد.
یا احل اللّه البیع، اینجا قدر متیقن، بیع به لفظ عربی و ماضی است چون احتمال نمیدهیم که غیر این مراد باشد ولی این مراد نباشد.
حال، کمتر مطلقی در عالم هست که قدر متیقن خارجی نداشته باشد بلکه هر مطلقی یک سلسله مصادیق کامله و اتم دارد که حتما از مطلق اراده شدهاند و چنین قدر متیقنی وجودش کالعدم است و مضر به اطلاق کلام نیست بلکه میتوان به اطلاق کلام در موارد مشکوک تمسک کرد.
اما قدر متیقن به حساب مقام تخاطب آن است که ما بین مخاطب و متکلم گفتوگو درباره مصداق معینی بود و سپس به طور مطلق امر کرد. مثلا مولی با عبدش درباره فواید و منافع بیشمار لحم الغنم سخن میگفتند و روایاتی را میخواندند؛ پس از مدتی مولی به شوق آمد و تحریک شد و گفت: اشتر اللحم؛ اینجا اگرچه مطلق گفته، ولی قدر متیقن در مقام محاوره، همان لحم الغنم است. یا مثلا مولی با عبدش درباره عتق رقبه مؤمن روایات را میخوانند که عتق رقبه مؤمن چه مقدار ثواب دارد؛ بعد مولی تحریک شد و گفت: اعتق رقبة، که اگرچه مطلق گفته، ولی قدر متیقن در مقام
تخاطب، همان رقبه مؤمن است.
حال، آخوند مدعی است که این قدر متیقن به لحاظ مقام تخاطب، مانع از تمسک به اطلاق است و اگر بخواهیم به اطلاق کلام تمسک کنیم، باید چنین قدر متیقنی در کار نباشد.
جناب مظفر، برای توضیح سخن آخوند، مقدمهای طولانی ذکر میکنند و آن اینکه:
متکلمی که در مقام بیان برآمده و میخواهد مراد و مقصودش را به مکلفین تفهیم کند تا آنها به وظیفه خویش عمل کنند.
گاهی غرض متکلم، متوقف است بر دو چیز:
آنچه را که تمام موضوع حکمش هست، در واقع او را بیان کند.
به مخاطب هم بفهماند و اعلام کند که تمام موضوع حکم، همین است که ذکر کردهام نه اینکه تمام الموضوع، اعم یا اخص از این باشد.
و گاهی غرض متکلم، متوقف است تنها بر بیان امر اول، یعنی آنچه را که در واقع و نفس الامر تمام موضوع حکمش هست، او را بیان کند اما غرضش متوقف بر این نیست که به مخاطب اعلام کند که تمام موضوع همین است نه اعم از این یا اخص، بلکه آگاهی مکلف از حدود موضوع با همه خصوصیات لازم نیست.
حال اگر متکلم در مقام بیان باشد به نحو اولی (اگرچه به فرموده آقا ضیاء، اینگونه در مقام بیان بودن، بسیار نادر و کم است) در اینجا وجود قدر متیقن در مقام تخاطب، جلوی ظهور مطلق را در اطلاق نمیگیرد و مضر به اطلاق نیست.
پس اگر شک کردیم که آیا متکلم همینقدر متیقن را اراده کرده یا اعم را، میتوانیم به اطلاق کلامش تمسک کنیم به دلیل اینکه اگر قدر متیقن تنها تمام موضوع حکم مولی بود واقعا بر مولی بود که بیان کند و اعلام کند، چون غرض مولی متوقف بر اعلام بوده و چون اعلام نکرده، معلوم میشود تمام موضوع همین مطلق است و الا اخلال به غرض خودش رسانده و هو من الحکیم قبیح.
اما اگر متکلم در مقام بیان باشد به نحو ثانی (یعنی غرضش فقط در این است که
آنچه را در واقع و نفس الامر تمام الموضوع است، بیان نکند ولی غرضش متوقف بر این نیست که به مخاطب هم اعلام کند تا او هم از حدود موضوع کاملا آگاه شود) اینجا اگر قدر متیقن در مقام تخاطب باشد، مانع میشود از تمسک به اطلاق، چون شاید تمام موضوع واقعی حکم، همینقدر متیقن بوده ولی مولی در ظاهر بیان نکرده و به وجود «قدر متیقن در مقام تخاطب» اعتماد نموده؛ پس حق تمسک به اطلاق ندارد.
مثلا مولایی با عبدش درباره لحم الغنم و منافع آن سخن میگفتند. ناگهان مولی تحریک شد و گفت: اشتر اللحم. اینجا قدر متیقن در مقام تخاطب، لحم الغنم است و وجود این قدر متیقن، کافی است که قرینه باشد بر اینکه مراد مولی از آن مطلق، همینقدر متیقن است، لذا حق تمسک به اطلاق ندارد.
اذا عرفت هذا، با دانستن این مقدمه، برمیگردیم به اصل مطلب و میپرسیم: آیا آمر، در مقام بیان، باید به نحو اولی در مقام بیان باشد یا اگر به نحو ثانی هم باشد، کافی است؟
آخوند میفرماید: که لازم نیست به نحو اولی در مقام بیان باشد بلکه به نحو ثانی هم که باشد، کافی است چون مولا درصدد است که موضوع واقعی حکمش را بیان کند و این مقدار کافی است که اگر قدر متیقن بود، بدان اکتفا کند و لازم نیست که علاوه بر این، به مخاطب هم بگوید که تمام موضوع حکم من همین است و چون احتمال میدهیم که به قدر متیقن اکتفا کرده باشد، لذا نمیتوان به اطلاق تمسک کرد.
نعم، آخوند میفرماید: هرکجا قدر متیقنی در مقام تخاطب بود، مانع از تمسک به اطلاق است. سپس یک مورد را استثنا نموده و آن اینکه اگر قدر متیقنی در مقام تخاطب باشد ولی موضوع واقعی همینقدر متیقن نباشد بلکه مطلق باشد، اینجا بر مولاست که اعلام کند که مراد من مطلق است، زیرا اگر بیان نکند، چهبسا مخاطب روی حساب قدر متیقنی خیال کند که مراد مولا همین است، ولی چون قدر متیقن بوده، لذا مطلق آورده و بدان اکتفا نموده. برای دفع این توهم باید بیان کند.
از این بیانات نتیجه میگیریم: هرکجا قدر متیقن در مقام تخاطب باشد و مولا بیان نکند که قدر متیقن تمام موضوع است و مطلق بیاورد، ما حکم میکنیم که مرادش قدر
متیقن است، فلا یمکن التمسک بالاطلاق، این بوده خلاصه نظر آخوند.
ولی میرزای نایینی، این سخن را به دو دلیل نمیپذیرد، چنانکه در اجود التقریرات بیان شده و به عقیده مظفر، حق با آخوند است و بیان آخوند تمام است.
در میان علما مشهور است که انصراف، مانع از تمسک به اطلاق کلام است اگرچه مقدمات سهگانه حکمت در کلام فراهم باشد. ما برآن هستیم تا بدانیم که: الانصراف ما هو؟ و کم هو و أی الاقسام من الانصراف مانع عن التمسک بالاطلاق؟
اما تعریف انصراف: انصراف آن است که از شنیدن لفظ مطلق، ذهن ما منصرف و متوجه شود به سوی یک فرد یا یک صنف از آن لفظ مطلق، نه به سوی معنای اصلی آنکه اطلاق دارد.
مثلا از شنیدن کلمه مستکبر، به ذهن ما صنف خاصی میآید که ابرقدرتهای دنیا باشد. یا از شنیدن کلمه انسان، به ذهن ما صنف خاصی میآید که نژاد ابیض باشد. یا مثلا از شنیدن کلمه حیوان، ذهن عرف انصراف پیدا میکند به غیر انسان، ولی خود انسان به ذهن نمیآید. یا مثلا در آیه وضو و تیمم که فرموده «امسحوا»، از شنیدن کلمه مسح، ذهن انسان انصراف پیدا میکند به مسح با «ید»، اولا نه با رجل یا رأس و به مسح با باطن ید، ثانیا نه ظهر ید. اما اقسام انصراف
برای انصراف، علمای اصول اقسام فراوانی ذکر کردهاند. مثلا در کفایه، پنج قسم انصراف ذکر کرده و شیخ انصاری، در مطارح الانظار، شش قسم بیان کرده و میرزای نایینی، در اجود التقریرات، فرموده، و بعض العلماء تا 10 قسم انصراف شمردهاند لکن عمده و مهم و منشأ اثر از آنها دو قسم است.
جناب مظفر به همین دو قسم اشاره مینمایند و میفرمایند:
الانصراف علی قسمین:
انصراف ظهوری.
انصراف بدوی.
انصراف ظهوری
آن است که منشأ انصراف ذهن ما به سوی یک فرد یا یک صنف از افراد یا اصناف مطلق، ظهور خود لفظ باشد در آن فرد یا صنف در اثر کثرت استعمال در این معنا.
یعنی این لفظ مطلق، در خصوص این فرد یا صنف، آنقدر زیاد استعمال شده که در اثر کثرت استعمال، ظهور در این معنا پیدا کرده به حیث که هرگاه به طور مطلق به کار برده میشود، همین فرد یا صنف به ذهن میآید. مثلا کلمه حیوان، در اصل لغت، وضع شده برای مطلق ما له الحیاة، خواه انسان یا سایر حیوانات، اما عند العرف، این کلمه خیلی زیاد در غیر انسان استعمال شده و در اثر کثرت استعمال، ذهن ما همیشه از استعمال این کلمه انصراف پیدا میکند به غیر انسان از سایر حیوانات کالبقر و الحمار و الغنم.
چنین انصرافی مانع است از تمسک به اطلاق لفظ، و به منزله قرینه لفظی متصله است و اجازه نمیدهد کلام ظهور در اطلاق پیدا کند تا بعد بتوانیم به اطلاق آن تمسک کنیم و اصالة الاطلاق هم از باب اصالة الظهور حجت است.
اما انصراف بدوی آن است که انصراف، سرچشمه از خود لفظ نگرفته باشد بلکه سبب و منشأ خارجی دارد. مثلا آن فرد یا صنف معینی، در خارج، غلبه وجودی دارد و زیاد است یا انسانهای یک منطقه با آن صنف سروکار زیادتری دارند و در اثر این ارتباط زیاد، ذهنشان مأنوس شده با این فرد یا صنف و از شنیدن آن لفظ، همین مصداق به ذهن آنها میآید بدون اینکه ظهور لفظی در کار باشد. مثلا در عراق، از شنیدن کلمه ماء عند اهل الکوفة، ماء الفرات به ذهن میآید، عند اهل البغداد، ماء الدجلة به ذهن میآید، به خاطر اینکه در عراق، این دو ماء غلبه وجودی دارد. یا مثلا با شنیدن کلمه انسان، ذهن ما منصرف میشود به سوی نژاد سفیدپوست و در هر منطقهای، مردم آنجا با صنف خاصی از یک مطلق انس دارند یا غلبه وجودی دارد، تا مطلق گفته میشود، آن فرد به ذهن میآید.
چنین انصرافی مانع از تمسک به اطلاق کلام نیست. فی المثل اگر در عراق کسی بگوید: الماء طاهر، معنایش این نیست که فقط آب فرات و دجله پاک است و سایر میاه نجس هستند زیرا این انصراف، بدوی است و با اندک تأملی زایل میشود بلکه گاهی
انسان با یقین به اینکه متکلم این فرد را اراده نکرده، مع ذلک خصوص این فرد تبادر میکند، هذا کله واضح.
مطالبی که تا به حال گفتیم، تقریبا روشن است ولی مطلب اصلی این است که از چه راهی بفهمیم که این انصراف، ظهوری است یا بدوی؟
میفرماید: تشخیص این امر، بسیار مشکل است؛ شما کمتر آیه یا روایتی پیدا خواهید کرد که در آن مطلقی ذکر شده باشد و علما نسبت به آن ادعای انصراف نکرده باشند؛ لذا میگویند: انصراف، دلیلی است بیپدر و مادر که هر مجتهدی به نفع خود از آن بهرهبرداری میکند و ادعای انصراف میکند (مثل: سیاست شیطانی که پدر و مادر ندارد)؛ لذا در چنین موارد حساس و مهم، بر فقیه است که با یک ذوق و سلیقه مستقیم، وارد عمل شود و مواردی را که ادعای انصراف شده، از هم بازشناسد که کدام ظهوری است و کدام بدوی؛ و در این راه باید از کتب لغت و موارد استعمال آن و عرف هر منطقه کمک بگیرد.
به عنوان نمونه، در همان آیه وضو و تیمم (در سوره مائده، آیه 6) کلمه «مسح» دارای دو انصراف است:
انصراف دارد به مسح با ید؛
انصراف دارد به مسح با باطن ید، نه پشت دست؛
و انصرافی اولی، انصراف ظهوری است که کلمه مسح، در مسح با ید فراوان استعمال شده است ولی انصراف دومی، تشخیص او مشکل است که آیا منشأ آن، ظهور لفظ است یا عوامل خارجی؟ شاهدش هم این است که ما میبینیم بعض الفقهاء فتوا دادهاند به جواز مسح با ظاهر ید هنگامی که مسح با باطن، متعذر و محال باشد، و تمسک کردهاند به اطلاق کلام خداوند که فرموده: امسحوا.
اگر گفته شود: اگر «امسحوا» اطلاق دارد و مسح با ظاهر ید را هم میگیرد، پس چرا فقها عند التعذر فرمودهاند: میتوانید به ظاهر ید مسح کنید ولی مطلقا اجازه ندادهاند؟
در پاسخ گوییم: این از باب احتیاط است به خاطر اینکه از طرفی مسح با باطن ید، قدر متیقن است و از طرفی هم منشأ این انصراف معلوم نیست که ظهور لفظ است یا
علل خارجی؛ لذا برای فقیه، آن اطمینان صددرصد پیدا نمیشود که تمسک به اطلاق کند حتی در حال اختیار؛ لذا احتیاط میکند و الاحتیاط طریق النجاة- اخوک دینک فاحتط لدینک.
مسأله ششم و آخرین مسئله از مسائل باب مطلق و مقید، در این رابطه است که مطلق و مقید، گاهی متنافیان هستند، و گاهی متنافیان نیستند. در اینجا ما باید اولا معنای تنافی بین المطلق و المقید را بدانیم، ثانیا شرایط تنافی را بیان کنیم، و ثالثا مواردی که مطلق و مقید متنافیان نیستند، و رابعا مواردی که مطلق و مقید متنافیان هستند، و خامسا احکام مطلق و مقیدی که متنافیان باشند.
تنافی مطلق با مقید عبارت است از اینکه ظاهر دلیل مطلق با ظاهر دلیل مقید، قابل جمع نیستند. به عبارت دیگر، نمیتوانیم هم به ظاهر مطلق اخذ کنیم و هم به ظاهر مقید بلکه باید در ظاهر احدهما تصرف کنیم و از آن رفع ید کنیم. به عبارت سوم، ظاهر مطلق با ظاهر مقید، متکاذب باشند یعنی یکدیگر را تکذیب میکنند؛ ظاهر مطلق میگوید ظاهر مقید دروغ است و ظاهر مقید میگوید ظاهر مطلق مراد نیست. مثلا:
اعتق رقبة، ظاهرش این است که مکلف آزاد است در عتق رقبه؛ میتواند رقبه مؤمن آزاد کند و میتواند کافر آزاد کند؛ ولی اعتق رقبة مؤمنة، ظاهرش آن است که خیر، تو آزاد نیستی و معینا باید رقبه مؤمن آزاد کنی چون قد سبق که امر، عند الاطلاق، ظهور در وجوب تعیینی دارد فی قبال التخییری. شرایط تنافی
جمعا از بیانات مرحوم مظفر سه شرط استفاده میشود که مجموع آنها برگشت به یک شرط دارد و آن اینکه تکلیف، در هر دو واحد باشد نه متعدد؛ و آن شرایط عبارتاند از:
رقبة مؤمنة. پس اگر تکلیف در مطلق، معلق بر شرطی و در مقید، معلق بر شرط دیگری باشد، تنافی محقق نمیشود. مثل: ان ظاهرت فاعتق رقبة، و ان قتلت مؤمنا فاعتق رقبة مؤمنة.
تکلیف در مطلق و مقید، همسنخ و همجنس باشند یعنی هر دو الزامی باشند، خواه وجوبیین یا تحریمیین یا یکی وجوبی و یکی تحریمی. مثل: اعتق رقبه و اعتق رقبة مؤمنة. پس اگر تکلیف در مطلق وجوبی ولی در مقید، استحبابی باشد، باز هم تنافی ندارند.
به توسط دلیل خاصی احراز کنیم که مطلوب مولی از مطلق و مقید، واحد است نه متعدد، و الا اگر مطلوب متعدد باشد، یعنی مطلق را جداگانه و مقید را هم جداگانه میخواهد؛ پس باز تنافی نیست.
اما مواردی که متنافیان نیستند، جمعا شش صورت است:
موضوع در مطلق با موضوع در مقید، متفاوت و مختلف باشد. مثل: اکرم العلماء و اکرم الهاشمیین العدول.
حکمها متعدد باشد. مثل: احترم العلماء و جالس العلماء العدول.
حکمها و موضوعها هر دو متعدد باشند. مثل: اکرم العلماء و جالس المساکین العدول.
شرطها متعدد باشند. مثل: ان ظاهرت فاعتق رقبة و ان افطرت فاعتق رقبة مؤمنة.
تکلیف در احدهما الزامی و در دیگری استحبابی باشد. مثل: اعتق رقبة و یستحب عتق الرقبة المؤمنة.
مطلوب مولی از مطلق و مقید، متعدد باشد. مثل: اعتق رقبة و اعتق رقبة مؤمنة.
اما مواردی که متنافیان هستند، به طور کلی، مطلق، یا بدلی است یا شمولی.
مطلق بدلی، آن است که نتیجه مقدمات حکمت، اطلاق علی البدل باشد یعنی یک فرد لا علی التعیین را دلالت کند، مثل: اعتق رقبة، با تنوین تنکیر.
مطلق شمولی، آن است که نتیجه مقدمات حکمت، شمول جمیع افراد باشد. مثل:
احل اللّه البیع یا اکرم العالم، که با الف و لام جنس آمده و در معالم هم به این سخن
تحت عنوان فایده اشاره کرده (در بحث عام و خاص).
درهرصورت، گاهی مطلق و مقید، مختلفین هستند در ایجاب و سلب یعنی یکی موجبه و دیگری سالبه است.
و گاهی متفقین هستند یعنی هر دو ایجابی یا هر دو سلبی هستند (4- 2* 2). و در هریک از این چهار صورت، گاهی مطلق و مقید هر دو معلومالتاریخاند و مقرون به هم، و گاهی هر دو معلومالتاریخاند و مطلق مقدم است بر مقید، و گاهی بالعکس، و گاهی احدهما مجهول التاریخ است و دیگری معلوم التاریخ، و گاهی کلاهما مجهولالتاریخاند (20- 5* 4). البته صور دیگری هم دارد که قریب 100 صورت میتوان درست کرد لکن آنکه مؤثر و منشأ اثر است، همان چهار صورت اول است که جناب مظفر آنها را مطرح میکند و میفرماید:
هنگامی که مطلق و مقید متنافیان شدند، ناچاریم از ظاهر احدهما رفع ید کنیم و غمض عین نماییم: یا باید از ظاهر مطلق دست برداریم و آن را حمل بر مقید کنیم و بگوییم در این موارد، این ظاهر مراد متکلم نیست؛ یا باید از ظاهر مقید در وجوب تعیینی دست برداریم به احدی الجهتین، یا به اینکه حمل کنیم بر استحباب و افضل الافراد، یعنی بگوییم واجب، انجام مطلق و عمل به مطلق است اما انتخاب این فرد از مطلق، اولویت دارد (نظیر: صل و صل فی المسجد یا صل و صل مع الجماعة یا صل و صل فی اول الوقت و ...) یا به اینکه حمل کنیم مقید را بر وجوب تخییری، یعنی مقید آمده فقط برای بیان اینکه بگوید عتق رقبه مؤمن، یکی از افراد واجب است وگرنه هیچ خصوصیتی در این فرد نیست، فقط آمدن این مقید، تخییر شرعی را دلالت میکند علاوه بر تخییر عقلی. حال، رفع ید از ظاهر مطلق و حمل آن بر مقید اولی است یا رفع ید از ظاهر مقید و حمل آن بر وجوب تخییری او الاستحباب اولی است؟
میفرماید: باید این چهار صورت را جداجدا بررسی کنیم:
1 و 2. آنجا که مطلق و مقید، هر و مختلفین باشند، خواه مطلق بدلی باشد (مثل:
اعتق رقبة و لا تعتق الرقبة الکافرة) یا شمولی باشد (مثل: فی الغنم زکاة لیس فی الغنم
المعلوفة زکاة) در هر دو صورت، حمل مطلق بر مقید میکنیم و قدر متیقن از موارد حمل مطلق بر مقید، همین مورد است زیرا مقید (مثل مخصص) قرینه و بیان است بر مراد مولی از مطلق و آمده تا او را تفسیر کند و لا اشکال در تقدیم قرینه بر ذو القرینه، بیان بر ذو البیان، مفسر (- تفسیرکننده) بر مفسر (- تفسیرشده).
اما صورت 3 و 4 یعنی آنجا که مطلق و مقید، متفقین باشند و اطلاق بدلی باشد یا شمولی؛ این دو صورت را جداجدا بررسی کنیم:
الف. آنجا که اطلاق بدلی باشد (مثل اعتق رقبة، اعتق رقبة مؤمنة)، در اینجا امر دایر است بین اینکه ما تصرف کنیم در ظاهر مطلق و به وسیله مقید، او را تقیید بزنیم یا اینکه تصرف کنیم در ظاهر مقید و حمل کنیم بر استحباب یا بر وجوب تخییری.
حال، کدام بهتر است؟ میفرماید: این دو نحوه تصرف اگرچه هرکدامش ممکن است، لکن رفع ید کنیم از ظهور مطلق در اطلاق، اولی است از رفع ید کردن از ظهور مقید، به جهت اینکه هر مقیدی صلاحیت دارد که قرینه باشد بر مراد مولی از مطلق و ما احتمال میدهیم که مراد واقعی مولی از آن مطلق، خصوص این فرد بوده که با دلیل مقید بیان نموده، لذا نتوان به اطلاق کلام تمسک کرد.
لا سیما با این احتمال که شاید دلیل مطلق، همراه بوده با قرینه متصلهای که آن قرینه به دست ما نرسیده و این قید بعدی که آمده، کاشف از آن مراد واقعی است.
ب. آنجا که اطلاق شمولی باشد (مثل: فی الغنم زکاة، فی الغنم السائمة زکاة)، در این صورت میفرماید: به نظر ما مطلق و مقید با یکدیگر تنافی پیدا نمیکنند تا ما تصرف کنیم در ظاهر احدهما، چون وجوب زکات در غنم سائمه به مقتضای دلیل مقید، منافاتی ندارد با وجوب زکات در مطلق غنم، مگر در یک صورت و آن اینکه کسی قائل به مفهوم وصف باشد و بگوید: فی الغنم السائمة زکات، مفهومش این است که منحصرا زکات مال غنم سائمه است و در غیر سائمه زکات نیست؛ در این صورت، تنافی پیدا میشود و باید راه چاره یافت ولی ما قبلا ثابت کردیم که جمله وصفی مفهوم نداریم. فلا یدل علی الانحصار فلا منافاة حتی نرفع الید عن اطلاق المطلق (و الحمد للّه مطلقا).
باب هفتم و آخرین باب از ابواب مباحث الفاظ، باب مجمل و مبین است. در این باب، مجموعا دو مسئله مطرح میشود:
مسأله اول: در این مسئله، رویهمرفته شش نکته بیان میگردد:
تعریف مجمل.
تعریف مبین
اقسام مجمل
اقسام مبین
اسباب اجمال
نسبیت مجمل و مبین
مشهور اصولیان گفتهاند: المجمل ما لم یتضح دلالته؛ یعنی مجمل عبارت است از قولی که دلالتش بر معنا واضح و روشن نباشد.
جناب مظفر میفرماید: همان گونه که دأب و دیدن علماست، بر این تعریف هم اشکالاتی وارد نمودهاند به لحاظ جامع و مانع بودن، ولی به نظر ما این مباحث فایده است چون این تعاریف، لفظیاند نه ماهوی فلا اشکال؛ و به نظر خود ما، از آنجا که اجمال و ابهام گاهی در گفتار متکلم و گاهی در افعال فاعل است، لذا مجمل را این چنین تعریف میکنیم:
المجمل قول او فعل لا ظاهر له؛ یعنی مجمل، گفتار یا عملی است که ظهور در معنایی نداشته باشد کما سنمثل ان شاء اللّه تعالی.
مشهور اصولیان فرمودهاند: المبین ما اتضح دلالته و به این تعریف هم ایراداتی شده که به نظر ما دامن تعاریف لفظی از اتهام چنین اشکالاتی مبرا است فلا نطیل بذکرها و دفعها؛ و خود ما معتقدیم که المبین قول او فعل له ظاهر یدل علی مراد قائله او فاعله.
یعنی مبین عبارت است از قول یا فعلی که واضح است و به خوبی مراد گوینده یا کننده را میرساند.
مجمل به طور کلی بر دو قسم است:
گاهی اجمال در الفاظ است.
و گاهی در افعال.
آنجا که در الفاظ باشد، گاهی در لفظ مفرد است مثل کلمه عین که لفظ مشترک است و عند الاطلاق انسان نمیداند که متکلم کدام یک از معانی او را اراده کرده است، و گاهی در لفظ مرکب و جمله است مثل: ضرب زید عمروا فضربته، که نمیدانیم ضمیر ضربته به زید برمیگردد یا به عمرو.
و آنجا که اجمال در فعل باشد، مثل اینکه پیامبر در وقت معینی، دو رکعت نماز به جای آورد و ما ندانستیم که آیا این عمل را به قصد وجوب انجام داد یا به قصد استحباب؛ پس مراد فاعل برای ما روشن نیست.
مبین دارای دو تقسیم است:
ظاهر آن است که دلالتش بر مراد متکلم، ظن و گمانآور باشد و احتمال خلاف هم در آن داده شود. مثل: اکرم العلماء که ظهور در عموم دارد ولی یحتمل که مراد واقعی متکلم، علما نباشند بلکه تنها علمای عادل باشند.
ولی مبین بغیره، آن است که خودش فی نفسه اجمال و ابهام دارد اما به برکت غیر، مبین شده و واضح الدلالة گشته است. مثلا خداوند فرموده: وَ آتُوا الزَّکاةَ*، و ما نمیدانیم که زکات چه مقدار باید داده شود. پیامبر فرموده: فیما سقت السماء العشر و فیما سقی بالدوالی نصف العشر؛ این کلام رسول، مبین آن سخن خداوند است.
علل و موجبات اجمال: اما در افعال، منشأ و سرچشمه اجمال، آن است که وجه وقوع عمل، برای ما روشن نباشد یعنی ندانیم که فاعل این فعل را به چه قصدی انجام داد؟ آیا بقصد الوجوب او الاستحباب؟ مثلا امام علیه السّلام در جلسهای که مخالفین یا افراد مشکوک الهویة بودند، وضویی گرفت به طرز خاصی و ما نفهمیدیم که آیا وضوی شرعی واقعی همین است، یا نه، امام علیه السّلام تقیة چنین وضویی گرفت؟ اینجا وجه عمل بر ما مجهول است. یا مثلا امام علیه السّلام در نماز همیشه جلسه استراحت را به جا میآورد ولی ما نفهمیدیم که آیا به قصد وجوب به جای آورد یا به قصد استحباب؟
همینقدر فهمیدیم که این عمل در نماز، مشروع است ولی ندانستیم که واجب است یا مستحب است.
اما در اقوال و الفاظ: اجمال در لفظ، چه مفرد و چه مرکب، علل و اسباب گوناگونی دارد که به عنوان نمونه، شش مورد را بیان میکنند:
که مشترک لفظی است بین المخاطب و الغائبة، یا تضربان که مشترک بین سه صیغه است) یا بالعرض و به واسطه اعلال است (مثل مختار که در اصل، مختیر (به کسر چهارم) یا مختیر (به فتح چهارم) بود، سپس حرف عله تبدیل به الف شده و مختار شده، حال نمیدانیم که مراد، اسم فاعل است یا مفعول، ولی قبل الاعلال، اجمالی نداشت.
و گاهی اجمال به خاطر آن است که یقین داریم که از لفظ، معنای مجازی اراده شده ولی معانی مجازیه متعددند و ما نمیدانیم که کدام یک از این معانی مجازیه اراده شده است. مثلا متکلم میگوید: زید اسد، ولی نمیدانیم که دارد شجاعت زید را بازگو میکند یا در مقام مسخره کردن او است و میخواهد نهایت درجه ترس او را بیان کند.
و گاهی اجمال به خاطر آن است که در کلام، ضمیری ذکر شده و ما نمیدانیم که مرجع ضمیر کدام است، لذا کلام مجمل شده. مثلا از بعض صحابه پرسیدند که کدام یک از اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله افضل از همه است؟
او جواب داد: من بنته فی بیته، که یحتمل مراد از من، ابو بکر باشد و ضمیر بنته به ابو بکر برگردد و ضمیر بیته به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله؛ یعنی ابو بکری که دختر او در خانه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است. پس این جمله دلالت بر افضلیت ابی بکر دارد. و یحتمل که مراد از من، علی علیه السّلام باشد و ضمیر بنته به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله برگردد و ضمیر بیته به علی علیه السّلام؛ یعنی علی بن ابی طالبی که دختر آن پیامبر، در خانه آن علی علیه السّلام است. پس این جمله دلالت بر افضلیت علی علیه السّلام میکند. یا مثلا معاویه به عقیل بن ابی طالب، برادر علی علیه السّلام، گفت:
برو بالای منبر و علی علیه السّلام را لعن کن، عقیل آمد و مقابل چشمان مردم گفت: امرنی معاویة ان اسب علیا علیه السّلام الا فالعنوه. این ضمیر هو، که در آخر فالعنوه آمده، یحتمل برگردد به علی علیه السّلام و یحتمل برگردد به معاویه؛ ولی عقیل هم زرنگ است؛ او معاویه علیه الهاویه را اراده نموده است.
و ما مثله فی الناس الا مملکاابو أمه حی ابوه یقاربه
ترجمه: نیست مانند آن ابراهیم در میدان مردمان مگر سلطنت داده شدهای (منظور خود هشام است) که پدر و مادر آن هشام، پدر آن ابراهیم است. نیست مثل ابراهیم حی یقاربه أی احد یشبهه فی الفضائل. خلاصه ابراهیم، در فضایل و کمالات، گوی سبقت را از همگان ربوده و هیچکس مثل او نیست مگر هشام که پسر خواهر اوست.
حال، در این شعر، چهار خلل هست:
الف. فصل ما بین مبتدا و خبر با کلمه حی که اجنبی است چون ابو امه مبتداست و ابوه خبر آن است.
ب. فصل ما بین صفت و موصوف با کلمه ابوه که اجنبی است چون حی موصوف و یقاربه صفت او است.
ج. فصل کثیر ما بین مبدل و مبدل منه که مثله مبدل منه است و حی بدل او است.
د. تقدیم مستثنی بر مستثنی منه که مملکا مستثنی است و حی مستثنی منه است.
اینها موجب ابهام کلام شده.
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ.(1)
این بخش از آیه مرادش روشن است و خداوند، تمام صحابه را تأیید و تصدیق میکند و آنها را عادل میخواند. اما بعد از جملاتی، در ذیل آیه میفرماید:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً
که میگوید: دستهای از اصحاب هستند که خدا به آنها وعده مغفرت و اجر عظیم داده است. این جمله صلاحیت دارد که آن سخن بالا را تقیید بزند که در اول آیه هم بعض الاصحاب مراد است نه همه، ولی نمیدانیم که خداوند، مرادش از اول همین یک دسته بوده، یا مرادش همه بوده؟ کلام مجمل است.
1) سوره فتح، آیه 29.
درصدد بیان نبوده است. اجمال آن است که قصد متکلم بر مجملگویی است. ولی اهمال آن است که نه قصد بر بیان است و نه عدم البیان. مثل: اشرب الدواء، الانسان کاتب و ...
مجمل و مبین از امور نسبی است یعنی ربما یمکن لفظ یا فعلی نسبت به شخصی اجمال داشته باشد ولی نسبت به دیگری مبین باشد و یا لفظ و فعل نسبت به یک جهت مجمل باشد و نسبت به جهات دیگر مبین باشد. پس مجمل و مبین نسبیاند نه مطلق و کلی.
مسأله دوم از دو مسأله باب مجمل و مبین، درباره مواردی است که مورد اختلاف است میان علما که آیا از مجملاتاند یا مبینات؟
هنگامی که به کلمات عربی (اعم از آیات قرآن، روایات معصومین، اشعار عربی و ...) مراجعه میکنیم، با بسیاری از کلمات روبهرو میشویم که به اتفاق همگان، از سخنان مبین هستند. مثل: مشتقات که ظهور در ما تلبس و یا اعم علی اختلاف المبانی دارد، و مثل اوامر که ظهور در وجوب دارند و نواهی و عمومات و مطلقات؛ و ایضا با کلمات فراوانی برخورد میکنیم که دوپهلو یا چندپهلو هستند و به اتفاق همه اصولیان، از مجملات و متشابهات هستند که چند نمونهاش را در بحث قبل ذکر کردیم لکن با یک دسته جملات هم روبهرو میشویم که مورد اختلاف است عند العلماء که آیا از مجملات هستند یا از مبینات؟ و اصولیان عادتشان بر این جاری شده که برخی از آن موارد را ذکر نموده و در درباره آنها مباحثه میکنند. ما هم به پیروی از بزرگان، به سه مورد اشاره میکنیم:
وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما.
در رابطه با این آیه شریفه، بعضی از علما فرمودهاند که آیه از ناحیه کلمه «قطع» اجمال دارد زیرا قطع، گاهی اطلاق میشود بر ابانه و جدا کردن شیئی از شیء دیگر:
مثلا: ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ ... فَبِإِذْنِ اللَّهِ* و گاهی اطلاق میشود بر جرح، مثلا شخصی با چاقو دست خود را زخمی و مجروح نموده، میگوییم: «فلان قطع یده» ای جرحها.
بنابراین، عند الاطلاق، اجمال پیدا میکند که مراد کدام یک از این دو است؟
برخی دیگر از بزرگان فرمودهاند: این آیه از ناحیه کلمه «ید» اجمال دارد زیرا ید، گاهی اطلاق میشود بر کل عضو، از سر انگشتان تا شانه، و گاهی اطلاق میشود بر انگشتان دست و گاهی تا مچ و گاهی تا آرنج اطلاق میشود. لذا عند الاطلاق، اجمال پیدا میکند که کدام یک از این مراتب عدیده اراده شده است.
جناب مظفر میفرماید:
به نظر ما، آیه شریفه از ناحیه کلمه «قطع» هیچ اجمالی ندارد به جهت اینکه متبادر از لفظ قطع، همیشه و همه جا عبارت است از فصل و جدا کردن، حتی در موردی هم که جراحتی وارد شده، اگر کلمه قطع به کار میبرند، باز به معنای خودش است، یعنی جدا کردن، چون بخشی از گوشت و پوست بدن را جدا کرده از هم، اما در اینجا کلمه «ید» مجازا به کار رفته و به جای اینکه بگوید «قطعت بعض یدی»، گفته «قطعت یدی»؛ ولی در کلمه «قطع» مجازگویی نشده است.
اما از ناحیه کلمه ید: انصاف آن است که این کلمه، لو خلی و طبعه، یعنی قرینهای همراه او نباشد، ظهور دارد در کل عضو و متبادر از آن کل العضو است من رءوس البنان الی المنکب الاعلی. لکن اجماع قائم است بر اینکه در این آیه کل عضو مراد نیست بلکه بعض العضو مراد است، و بعض هم مراتب کثیری دارد. لذا کلام مجمل میشود که کدام یک از این مراتب اراده شده؟ آیا تنها سرانگشتان؟ یا تنها انگشتان دست تا کف؟ یا تا مچ؟ یا تا مرفق؟
پس آیه از این ناحیه اجمال پیدا کرده ثانیا و بالعرض، لکن خوشبختانه روایات معصومین علیهم السّلام این اجمال را رفع نموده و دلالت دارند که از اصول اصابع باید دست
دزد را قطع نمود. مثل قضیهای که از امام جواد علیه السّلام نقل شده که در مجلس خلیفه عباسی فرمود: باید دست دزد را از اصول اصابع قطع کرد. از آن حضرت دلیل مطالبه کردند، فرمود: چون قرآن فرموده:
وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً.
یعنی محلهای سجده و مواضع هفتگانه سجده (که جبهه، کفین، سرانگشت بزرگ رجلین و دو سر زانو باشد) از آن خداوند است. پس باید دو کف دست برای سجده بماند و تنها انگشتان دست منقطع شود.
در اینگونه مرکبات، سه قول ذکر شده:
به دلیل اینکه «لا» ی نفی جنس، همان گونه که از اسمش هویداست، ظهور دارد در نفی ماهیت و حقیقت، و معنای حقیقیاش نفی جنس است؛ ولی در اینگونه مرکبات، اراده نمودن نفی حقیقت و ماهیت، متعذر و محال است زیرا بر علم بیعمل نتوان گفت که حقیقتا علم نیست، خیر، علم است ولی علم بیعمل است. و ایضا بر صلاة بدون طهور نتوان گفت که هذه لیس بصلوة، خیر، صلاة است ولی صحیح نیست و ...
روی این اساس، گفتهاند در اینگونه مرکبات ناچاریم وصفی از اوصاف این ماهیت و ذات را در تقدیر بگیریم و بگوییم آن «وصف» نفی شده نه خود ذات؛ حال، آن وصف ممکن است وصف صحت یا فایده باشد و ممکن است وصف کمال یا فضیلت باشد و نظایر اینها و هریک از اینها قابلیت دارد که مراد باشد و ما قرینهای برای هیچکدام نداریم؛ لذا کلام مجمل میشود، یعنی نمیدانیم که آیا نفی صحت و فایده مراد است؟ یا نفی کمال و فضیلت؟ و هیچکدام اولی بالتقدیر نیست فیکون الکلام مجملا.
اگر اسم «لا» از الفاظ غیر شرعی باشد، حق با شماست که در این موارد نفی حقیقت متعذر است، پس مجازا باید حمل شود بر نفی وصفی از اوصاف، آنهم که مردد است بین یکی از اوصاف مذکوره، فالکلام یصیر مجملا. مثل: لا علم الا بالعمل و ...
اما اگر اسم «لا» از الفاظ شرعی باشد، یعنی از الفاظی که عند الشارع در معنای جدید به کار میروند (مثل: صلاة، صوم و ...) در اینجا باز گاهی ما قائل میشویم که الفاظ شرعی (چه در عبادات و چه در معاملات) وضع شده للاعم من الصحیح و الفاسد.
و گاهی قائل میشویم که این الفاظ، وضع شده لخصوص الصحیحة منها. اگر قائل به اعم شدیم، باز هم حق با شماست که اراده نمودن نفی ماهیت و ذات متعذر است، پس باید وصفی از اوصاف مقدر باشد.
اما اگر قائل به صحیح شدیم، در این صورت، نفی ماهیت متعذر نیست بلکه کاملا میسور است چون صلاة بدون طهارت علی هذا اصلا صلاة نیست، لذا حمل بر معنای حقیقی خودش میشود، فلا اجمال فی البین (فالتفصیل حاصل).
در «لا» ی نفی جنس، چه مراد نفی خود ماهیت و ذات باشد کما هو الظاهر، و چه مراد نفی وصفی از اوصاف باشد، از نظر قواعد ادبی ثابت شده که «لا» ی نفی جنس (مثل سایر نواسخ) محتاج به اسم و خبر است و خبر «لا» ی نفی جنس غالبا محذوف است و در تقدیر گرفته شده (حتی در مثل: لا غیبة لفاسق، که بعضی خیال کردهاند «لفاسق» ظرف لغو است و خبر «لا» است، ولی به نظر ما «لفاسق» ظرف مستقر است و خبر «لا» محذوف است).
(توضیح: هر لفظی متعلق میخواهد و متعلقش یا از افعال عموم است یا از افعال خصوص. در هر دو صورت، یا متعلق محذوف است یا مذکور (4- 2* 2). ظرف مستقر، آن است که متعلقش از افعال عموم باشد و محذوف باشد). به قول ملا محسن:
فان کان عاما مقدرا فمستقر و الا فلغو.
حال اگر قرینهای نداشته باشیم که دلالت کند بر اینکه آن مقدر چه چیز است، در اینجا کلام مجمل میشود، ولی انصاف آن است که در 98% موارد، قرینه داریم بر تعیین آن خبر محذوف، اما در بسیاری از موارد، قرینه عامه داریم و آن قرینه تقدیر گرفتن موجود یا کائن و یا متحقق ... است که اینها از افعال عموماند و به قول معروف، نخود هر آشی هستند و غالب موارد میآیند، مثل: «لا اله الا اللّه» ای لا اله موجود الا اللّه؛ «لا حول و لا قوة» ای لا حول موجود و لا قوة موجود الا باللّه ...
و در مواردی هم که از قرینه عامه نتوانیم استفاده کنیم، قرینه خاص داریم و آن عبارت است از قرینه مناسبت حکم و موضوع که به مناسبت حکم و موضوع میتوانیم بفهمیم که در هر موردی چه کلمهای باید مقدر باشد.
سپس هفت مثال به این مناسبت میزنند و در پایان میفرمایند:
قرینه مناسبت حکم و موضوع، یک ضابطه و معیار خاصی ندارد که ما آن معیار را به دست بگیریم به عنوان یک کبرای کلی و بر مصادیقش منطبق کنیم و تنها به توسط ذوق سلیم قابل ادراک است که انسان بفهمد در هر موردی چه چیز مقدر است.
لا یبعد که در همه جا خبر محذوف موجود باشد اما گاهی نفی تعلق میگیرد به جنبه تکوین و گاهی نفی تعلق میگیرد به تشریع.
توضیح اینکه حوادث و جریاناتی که در عالم به وقوع پیوسته و میپیوندند، دو قسماند:
شمس، حرکت برای زمین و ...
با حفظ این مقدمه، میگوییم: در مرکباتی که با «لا» ی نفی جنس آغاز میشوند، این نفی گاهی به جنبه تکوین و وجود خارجی یک شیء تعلق میگیرد، و گاهی به جنبه تشریع یک امر تعلق میگیرد. آنجا که نفی، به جهت تکوین شیء تعلق بگیرد (مثل: علم الا بعمل، لا اله الا اللّه و ...) در این موارد، بعید نیست کسی ادعا کند که در همه این موارد، آن خبر محذوف، موجود و ما فی معناه باشد (اگرچه تا به حال میگفتیم در یک دسته، موجود مقدر است و در یک دسته دیگر، به تناسب حکم و موضوع، شیء دیگری مقدر است) و بگوییم این «لا» ی نفی جنس، در مقام نفی وجود و تحقق آن شیء است، اما در بعضی موارد، نفی وجود را دلالت میکند حقیقتا و واقعا، مثل: لا اله الا اللّه، لا حول و لا قوة، لا رجل فی الدار و ... و در بعضی موارد هم که نمیتوانیم حمل کنیم آن را بر نفی وجود حقیقتا، حمل میکنیم بر نفی تحقق و وجود ادعائا و مجازا، یعنی آن حقیقت موجوده را نازل منزله عدم قرار میدهیم و وجودش را کالعدم به حساب میآوریم، به جهت اینکه آن اثری که از این وجود مورد انتظار بوده، حاصل نشده و بر این وجود بار نشده، پس کان نیست. مثلا در مورد لا علم الا بالعمل، نمیتوان گفت که علم بدون عمل اصلا وجود ندارد و حقیقتا منتفی است و ما عالم عمل نداریم، لکن از آنجا که علم بدون عمل فایدهای ندارد، اما ادعا میکنیم که علم بیعمل کان علم نیست و او را نازل منزله عدم قرارش میدهیم.
یا مثلا در لا شک لکثیر الشک، نمیتوانیم بگوییم که کثیر الشک حقیقتا شک ندارد.
خیر، شک او از همه بیشتر است، ولی ما ادعائا میگوییم کثیر الشک کان اصلا شک ندارد، از باب اینکه شک باید منشأ اثر باشد و بر این شک کثیر الشک، اثری بار نمیشود و لذا وجود او را به منزله عدم فرض کردهایم.
و آنجا که نفی به جنبه تشریعی یک امری تعلق بگیرد، باز دوگونه است:
گاهی نفی مستقیما تعلق میگیرد به خود فعل انسان، و گاهی نفی تعلق میگیرد به
یک عنوان کلی دیگری که قابل انطباق بر هر حکمی از احکام شرعی است.
آنجا که نفی به فعل انسان تعلق گرفته باشد، «لا» ی نفی جنس دلالت میکند که این عمل در شرع مقدس مشروع نیست. مثلا لا رهبانیة فی الاسلام، که رهبانیت و گوشهگیری، فعل انسان است؛ حال در اسلام رهبانیتی نیست، یعنی مشروع نیست و حکم جواز برای آن تشریع نشده. یا مثلا لا غیبة لفاسق، یعنی آن حکم حرمتی که در سایر موارد غیبت هست، در مورد غیبت فاسق، آن حکم جعل و تشریع نشده.
یا مثلا: لا غش فی الاسلام یا لا جماعة فی نافلة یا لا عمل فی الصلاة و ... یعنی هیچکدام از اینها مشروعیت ندارند و ...
و آنجا که نفی تعلق بگیرد به عنوان دیگری که منطبق بر احکام شرعی میشود، اینجا «لا» ی نفی جنس دلالت میکند بر اینکه در اسلام، حکمی تشریع نشده است که این عنوان کلی برآن منطبق باشد، مثلا لا ضرر فی الاسلام، یعنی در اسلام، حکمی که ضرری باشد از واجب یا حرام، ما نداریم. یا لا حرج فی الاسلام، حکم حرجی نداریم، مثلا وضو یا غسل اگر حرجی شد، وجوب ندارد و هکذا ... حرج و ضرر، حد حکم هستند و به اینجا که رسید، حکم نیست.
جملات ترکیبیهای که با «لا» ی نفی جنس آغاز میشوند، ذاتا اجمالی ندارند. آری، گاهی اجمال پیدا میکنند در اثر اینکه کلام مجرد از هر قرینه باشد که نمیدانیم مراد، نفی وجود است حقیقة یا ادعائا و تنزیلا؟
و منها- مقدمه:
هر فعلی از افعال اختیاری ما، در شرع مقدس حکمی دارد و احکام شرعی در واقع متعلق به افعال اختیاری انسان میباشند اما هنگامی که به آیات و روایات برخورد میکنیم، ملاحظه میکنیم که در اکثر آنها حکم شرعی مستقیما تعلق گرفته به فعل انسان. مانند: اقیموا الصلاة، آتوا الزکاة، جاهدوا و ... ولی در بعضی موارد، حکم شرعی ظاهرا به اعیان خارجی تعلق گرفته است که ربطی به فعل مکلف ندارند. مثلا
در قرآن کریم فرموده است:
حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهاتُکُمْ
در اینجا «امهات» عین خارجی است و متعلق حرمت قرار گرفته.
و یا أُحِلَّتْ لَکُمْ بَهِیمَةُ الْأَنْعامِ، که به حسب ظاهر، حکم تحلیل روی بهیمة الانعام (که عین خارجی است) رفته. اینگونه جملات مورد بحث واقع شده که آیا از مجملات هستند یا از مبینات؟
بعضی از اصولیان میگویند: اینگونه مرکبات اجمال دارند، به این بیان:
احکام شرعی اسنادش به اعیان خارجی معنا ندارد بلکه محال است؛ همیشه متعلقات احکام، افعال اختیاری انسان است؛ روی این اساس، در اینگونه جملات ناچاریم فعلی از افعال اختیاری انسان را مقدر بگیریم و بگوییم این موارد به حذف مضاف است.
و آن فعلی که میتوانیم تقدیر بگیریم، قابلیت دارد که چندین فعل باشد. مثلا در آیه حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهاتُکُمْ میتوانیم قتل یا شتم یا ضرب یا بیع یا نکاح یا ... را مقدر بگیریم زیرا در خود کلام، قرینهای نداریم که دلالت کند که آن فعل مقدر، کدام یک از این افعال متعدد است؟ لذا کلام میشود مجمل.
مصنف میفرماید: اگر ما باشیم و ظاهر اینگونه جملات با قطعنظر از هرگونه قرینهای (حتی قرینه مناسبت حکم و موضوع)، آری، این جملات اجمال دارند و مبین نیستند؛ ولی خوشبختانه غالبا در اینگونه مرکبات، قرینه وجود دارد (قرینه وجود مناسبت بین حکم و موضوع) و توسط آن قرینه میتوانیم بفهمیم که آن فعل مقدر، چه چیز است؛ لذا اجمال مرتفع میگردد و شاهدش هم این است که عرف، در هیچکدام از این امثله، متحیر و مردد نمیماند بلکه تا کلام را به دست عرف بدهیم، فورا میگوید متناسب با اینجا فلان کلمه است. مثلا الخمر حرام، ای شربها؛ الحریر حرام، ای لبسها؛ حرمت علیکم امهاتکم، ای نکاحها و ... فلا اجمال.
این باب سوم (که حکم شرعی اسناد داده شده به اعیان خارجی) لا یبعد که مثل باب دوم باشد، یعنی مرکباتی که با «لا» ی نفی جنس آغاز شده، همانطوری که آنجا
گفتیم، خبر «لا» محذوف است و لو لا القرینه کلام مجمل میشود. ولی غالب موارد قرینه داریم (یا قرینه عامه یا خاص) و موجب تعیین مراد میگردد. هکذا، در اینجا هم فعلی مقدر است و لو لا القرینه کلام مجمل میشود. ولی غالبا قرینه وجود دارد (و لو قرینه مناسبت حکم و موضوع باشد) و بدینوسیله مراد روشن میگردد.