ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 5/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير (4)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج5.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ادامه فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير:
بخش هفتم: ماجراهاى پس از غدير تا مدينه··· 5 - 51
بخش هشتم: ماجراهاى در مدينه تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 53 - 171
بخش نهم: ماجراهاى پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 173 - 258
بخش دهم: بلندترين داستان غدير··· 259 - 336
بخش يازدهم: جغرافياى غدير··· 337 - 395
بخش دوازدهم: تاريخچهچهاردهقرنبعدازغديرتا ظهوروقيامت···397-463
بازگشت از غدير به مدينه پس از سفر حجة الوداع(1)
مراسم با شكوه غدير با غروب روز بيستم ذى الحجه پايان يافت.(2)مراسمى كه سه روز به طول انجاميد و آن روزها به عنوان «ايام الولاية» در ذهنها نقش بست. اكنون مسلمانان با حضور دهها هزار نفرى در بى سابقه ترين مراسم اسلام و با شنيدن بلندترين و مهمترين خطابه پيامبرشان درباره جانشينى دوازده امام معصوم عليهمالسلام تا روز قيامت، آماده بازگشت به شهر و ديار خود مىشدند.
از سوى ديگر جايگاه منبر و محدوده اطراف آن با چيدن سنگهايى علامت گذارى شد، تا در آيندههاى تاريخ به عنوان «مسجد غدير» يادگار آن روز عظيم باشد.
مقدمات حركت به طول انجاميد تا آنكه شب بيست و يكم ذى الحجه پاسى از شب گذشته، با بستن بار شتران كاروان عظيم مسلمانان حركت خود از غدير را آغاز كرد. اهل مكه و يمن و قبايلى كه منطقه آنان در جنوب غدير خم واقع شده بودند، از راهى كه آمده بودند باز مىگشتند و به محل سكونت خود مىرفتند. بقيه كاروان نيز به همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى مدينه حركت مىكردند تا در بين راه هر يك از قبايل به شهر و ديار خود بروند.
در حالى كه كاروان غدير پنج روز راه در پيش داشت، با حركت از غدير به سمت مدينه، در 10 كيلومترى به «جُحْفه» رسيدند. البته گاهى نام «جُحفه» را براى غدير آوردهاند، كه از باب نامگذارى جزء به اسم كل است، چرا كه وادى خم جزئى از وادى بزرگ جحفه است.
در حديث عايشه بنت سعد آمده است: از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه در روز جحفه مىفرمود ... .(1)در حديث ديگرى مىگويد: در روز جحفه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه دستعلى عليهالسلام را گرفته مىفرمود ... .(2)
پس از جحفه، در 35 كيلومترى «كوه هَرْشى» پيش آمدند تا به هرشى رسيدند. در كوه هرشى گردنهاى بود كه به «عَقَبه هَرشى» مشهور بود. از آنجا كه عقبه هرشى كمينگاه دزدان و طراران بود، منافقين با برنامهريزى و نقشه حساب شده در آن كمين كردند تا پيامبر صلىاللهعليهوآله را به شهادت برسانند ! ولى نقشهاشان نقش بر آب شد و حضرت از آن گردنه به سلامت گذر كردند. داستان عقبه هرشى و حواشى آن بسيار مفصل است، كه در ادامه به طور مفصل خواهد آمد.
آنان بعد از «هَرشى» به «اَبْواء» رسيدند كه قبر حضرت آمنه مادر پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا بود. در آنجا ديدند حضرت كنار قبرى كه آثار آن مندرس شده نشست و آن را تميز نمود و سپس خود را به آن چسبانيد. حضرت مدتى طولانى كنار آن قبر نشست و گريه كرد. پرسيدند: يا رسول اللّه ! ماجراى اين قبر چيست ؟ فرمود: اين قبر مادرم آمنه بنت وهب است.
لازم به ذكر است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در شش سالگى همراه مادرش آمنه براى زيارت قبر پدر و ديدار خويشان به مدينه رفتند. در راه بازگشت، مادر حضرت در «ابواء» از دنيا رفت و در همانجا به خاك سپرده شد.
سپس از «ابواء» حركت كردند و به «سَقْياء» و سپس «عَرْج» و از آنجا به «اَثايَه» و «مُتَعَشّى» رسيدند. بعد از آن به «مُنصَرَف» رسيدند كه جاده به سمت راست به طرف مدينه مىرفت. با عبور از «رَوْحاء» و «عِرْقُ الظَّبيَة» به «مسجد شَجَره» رسيدند.
پس از توقفى كوتاه در «شجره» ، روز بيست و پنجم ذى الحجه سال دهم دقيقا يك ماه پس از خروج از مدينه به اين شهر بازگشتند، در حالى كه بسيارى از ساكنين قبايل در مسير راه از كاروان جدا شده به شهر و ديار خود رفته بودند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با همان هفتاد هزار نفرى كه از مدينه خارج شده بود وارد اين شهر شد، در حالى كه رسالت عظيم خود را در آرامترين و قاطعانهترين شكل به انجام رسانده بود.
انتشار خبر غدير(1)
امام صادق عليهالسلام درباره شيوع و پخش فورى خبر غدير در آن زمان مىفرمايد: وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم على عليهالسلام را منصوب كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، اين خبر در شهرها منتشر گرديد. وقتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين خبر از سوى شماست يا از سوى پروردگار است ؟ فرمود: قسم به خدايى كه خدايى جز او نيست، اين مسئله از سوى خداست.(2)
تفصيل مطلب از اين قرار است:
پس از مراسم سه روزه غدير در پايان روز بيستم ذى الحجه، آن روزها به عنوان «ايام الولاية» در تاريخ ثبت شد. اين نيز يكى از پيش بينىهايى بود كه در قالب نامگذارى ايام غدير، خطابه آن را عنوانى خاص بخشيد و سرآغاز آن را به همه شناسانيد.
گروهها و قبايل عرب، با دنيايى از معارف اسلام، پس از وداع با پيامبرشان و معرفت كامل به جانشينِ او، راهىِ ديار خود شدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز عازم مدينه شد در حالى كه كاروان اسلام را به سر منزل مقصود رسانده بود.
آن همه برنامه ريزى و پيش بينى و سپس اجراى مرحله به مرحله آنها ثمره خود را به خوبى نشان داد. اولين نتيجه آن بود كه انتشار خبر غدير - در حد امكانات آن روزگار - به صورتى غير عادى تحقق يافت.
در كنار آن همه توطئههاى منافقين، خبر واقعه غدير بزرگتر از آن بود كه در كنار بركه بماند. خطابه غدير به عنوان مهمترين سخنرانى خاتم نبوت سريعتر از آنچه انتظار مىرفت، منتشر شد و گذشته از شهرها و روستاهاى مسلمان به همسايگان آنان انتقال يافت، و توسط پيامرسانان سلاطين آن روز خبر آن گزارش شد و تا اقصى نقاط عالم آن روزگار يعنى ايران و روم و چين رسيد؛ و غير مسلمانان هم مطلع شدند كه جانشين بلكه جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله براى آيندههاى بلند مدت تعيين شده و اين آينده نگرى اسلام جهان را مبهوت كرد.
از سوى ديگر، پادشاهان ممالك كه از قدرت نوپاى اسلام نگران بودند و چه بسا چشم طمع به ايام بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله دوخته بودند، با شنيدن خبر تعيين جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله نقشههاى خود را بر آب ديدند. و اينگونه بود كه جامعه اسلامى قدرت خود را به نمايش گذاشت و از حملات احتمالى بيگانگان مصون مىماند، چنانكه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد و براى احدى عذرى باقى نگذاشت.
انتشار خبر غدير را از چند بُعد مىتوان مورد بررسى قرار داد:
با توجه به اينكه حاضرين در غدير حاجيان بودند كه از نظر جغرافيايى به هشت گروه تقسيم مىشدند، خبر خطابه غدير نيز به همان وسعت انتشار يافت. اين هشت گروه عبارت بودند از:
گروهى كه از مدينه آمده بودند.
گروهى كه از اطراف مدينه تا فاصلههاى دوردست حتى نجد و فدك و خيبر و تبوك آمده بودند.
گروهى كه از مكه و طائف و اطراف آن آمده بودند.
گروهى كه در آبادىهاى بين مكه تا غدير به كاروان ملحق شده بودند.
گروهى كه در آبادىهاى بين مدينه تا غدير به كاروان ملحق شده بودند.
گروهى كه از يمن تا مكه و سپس تا غدير آمده بودند.
گروهى كه از آن سوى درياى سرخ از حبشه و سودان آمده بودند.
گروهى نيز از يمامه و حضرموت و عمان آمده بودند.
در نگاهى ديگر اين گروهها شامل شهرنشينان، روستائيان و چادرنشينان مىشد. از سوى ديگر دربردارنده قبايل بزرگ و كوچك عرب بود كه هر يك داراى تقسيمات خاص خود بودند.
در يك نگاه عام، حاضرين در غدير را مردان و زنان و كودكان تشكيل مىدادند، و طبعا شامل پيرمردان و بزرگسالان و جوانان و نوجوانان نيز مىشد. در دقتى ديگر در غدير، گروهى از غير مسلمانان هم حضور داشتند كه طبعا فقط براى تماشا آمده بودند.(1)
اين تركيب جامع جمعيت در غدير، بهترين ابزار براى انتشار سريع و گسترده خبر غدير بود. در نظر بگيريد با آن امكانات ناچيز كه مسلمانان در اختيار داشتند، در شرايط خبر رسانى خاص آن روزگار چگونه ممكن بود خبر غدير را تا دورترين نقاط رسانيد.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 385، 393، 396 و ج 37 ص 111، 158، اثبات الهداة: ج 2 ص 136. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 299. الغدير: ج 1 ص 10 - 12، 368.
اكنون كه جمعيت صد و بيست هزار نفرى غدير به شهر و ديار خود باز مىگشتند، بدون سرمايه گذارى براى نشر خبر غدير، اين مسئله به خودى خود انجام مىگرفت و گستردگى آن به وسعت متفاوت بودن گونههاى آن جمعيت عظيم محقق مىشد.
در تقسيم آن جمعيت، خبر غدير تا چند منطقه بزرگ مىرسيد، كه امروزه هر يك كشورى مستقل به حساب مىآيد. در شمال مدينه تا خيبر و تبوك در نزديكى اردن، در شرق مدينه تا نجد و يمامه و حضرموت و عمان، در جنوب مدينه تا مكه و طائف و جده و يمن، و در غرب مدينه تا سودان و حبشه و مصر، خبر غدير منتقل مىشد.
حاجيان در بازگشت از اين سفر روحانى، خبر آن سخنرانىِ تاريخى را با خود به ارمغان مىبردند. از آنجا كه آن خطابه در نوع خود بىنظير بود، مسافرين انگيزه لازم را براى بازگويى خبر آن داشتند؛ و مشتاق بودند كه خبر آن ماجرا را به هر كسى كه در مسير خود تا مقصد مىديدند و نيز كسانى كه در محل سكونت آنان بودند منتقل كنند.
در بُعد ديگرِ جغرافيايى، خبر رسانى در شهر با روستا فرق دارد و در بين چادرنشينان نيز از گونهاى ديگر است. اگر در غدير اين هر سه گونه حضور نداشتند انتقال خبر از شهر به روستا يا كوچگران چادرنشين كار سادهاى نبود، اما حضور مستقيم شهرنشينان و روستائيان و چادرنشينان، به آسانترين شكل و با زبان خاص هر گروه خبر خطابه غدير را منتقل كرد، در حالى كه نياز به برنامهريزى خاصى براى اين تبليغ نبود، و در يك روند ناخواسته به سرعت مسير خود را طى مىكرد.
حضور افرادى از شاخههاى مختلف قبايل، جهت ديگرى از اين اطلاع رسانى بود كه خبر خطابه غدير را به صورت پلهاى طبق سلسله مراتب و تقسيمات قبايلى منتشر مىكرد. هر فردى از حاضرين در غدير وقتى به قبيله خود باز مىگشت در عين آنكه خبر را براى اطرافيان خود در قبيله بازگو مىكرد، سعى در انتقال آن به همشاخههاى خود، و نيز بزرگان قبيله و نيز فرعهاى كوچكتر آن داشت.
در تقسيم اصلى اجتماعات بشر، اكنون مردان و زنان هر يك در طيف خاص خود خبر غدير را منتشر مىكردند. طبيعى است كه پيرمردان به عنوان بزرگان خاندانها خبر خطابه غدير را با عظمت خاص خود منتقل مىنمودند.
بزرگسالان نيز در سطح خانوادهها تأثير خاص خود را داشتند. انتشار خبر بين جوانان نيز حال و هواى جالبى داشت. همان گونه كه انتشار خبر غدير توسط كودكان نيز فضاى خبرى خاصى مىتوانست باشد.
با در نظر گرفتن اين طيفها در دو تقسيم جداگانه زن و مرد مىتوان نتيجه گرفت كه خبر غدير چگونه در عمق خانوادهها و فضاهاى مختلف اجتماعى آن روز نفوذ كرده و همه از سخنرانى غدير مطلع شدهاند.
با افزودن كفار و مشركينى كه با دريافت عظمت ماجراى غدير خود را بدانجا رسانده بودند، بايد اذعان داشت كه دائره تبليغى خبر خطابه غدير به مسلمانان منحصر نبوده و به عنوان اتمام حجتى عظيم حتى كافران از آن با خبر شدهاند.
همان گونه كه انتشار خبر آن توسط مسلمانان مستلزم رسيدن خبر آن به كفار نيز بوده است، به خصوص آنكه اختلاط مسلمين و كفار در سالهاى اول اسلام در شهرها امرى عادى بوده است.
از سوى ديگر خبر واقعه غدير در شهرها منتشر شد و به سرعت شايع گرديد و به گوش همگان رسيد، و بدون شك توسط مسافران و ساربانان و بازرگانان تا اقصى نقاط عالم آن روز يعنى ايران و روم و چين پخش شد و غير مسلمانان هم از آن با اطلاع شدند.
از همين جا مىتوان يقين داشت كه جاسوسان كشورهاى بزرگ آن روزگار مانند ايران و روم و چين و نيز مسافرانى كه در مسير خود از واقعه غدير مطلع شدهاند، به نوعى ديگر باعث رسيدن خبر غدير تا اقصى نقاط عالم شدهاند. خبر اين انتشار گسترده خبر غدير در متون تاريخى و حديثى آمده است؛ آنجا كه مىگويد: وَ شاعَ ذلِكَ فِى الْبِلادِ، كه به معناى شيوع اين خبر در كشورها و شهرهاى مختلف است.(1)
در بُعد ديگر، پادشاهان ممالك كه با قدرت نوپاى اسلام مخالف بودند و چه بسا چشم طمع به ايام بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله دوخته بودند، با شنيدن خبر تعيين جانشينى چون اميرالمؤمنين عليهالسلام نقشههاى خود را نقش بر آب ديدند.
پيامدهاى انتشار سريع خبر غدير نيز در تاريخ قابل توجه است. در فاصله دو ماه از بازگشت از غدير تا رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله روزى نبود كه در محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله سخنى درباره غدير مطرح نشود.
عدهاى از حاضرين غدير با درك عظمت آن خطابه بلند سؤالات تازهاى به ذهنشان خطور مىكرد و در محضر آن حضرت مطرح مىكردند. همچنين بسيارى از كسانى كه توفيق حضور در حج و غدير را نيافته بودند، خدمت حضرت مىآمدند و درباره آن سؤالاتى مىپرسيدند.(2)
به عنوان نمونه يك چادرنشين در مسجد مدينه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه، حاجيان قوم ما كه در حجة الوداع همراه شما بودهاند، براى ما خبر آوردهاندكه در بازگشت از حج در غدير خم ولايت و اطاعت على را واجب كردهاى ... .(3)گروه ديگرى آمدند و پرسيدند: مقصود شما از كلامتان در روز غدير چه بود كه فرموديد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ؟(4)
و اين موارد نشان دهنده شيوع سريع خبر سخنرانى غدير و توجه مردم به اهميت آن خطابه بلند است، كه فورا خود را به محضر پيامبرشان رساندهاند تا درباره جزئيات آن سؤال كنند.(1)
از سوى ديگر، با در نظر گرفتن امكانات محدود تبليغى آن زمان، فقط جمعبندى چند شرايط غير عادى توانست خبر غدير را در اين وسعت منتشر سازد. حساس كردن مردم و همه مخبرين آن زمان با اعلان قبلى توقف در غدير از مكه، تقارن با سفر حج، جمع صد و بيست هزار مخاطب، شكل فراموش نشدنى منبر و خطابه، بيعت 120000 نفرى، مراسم سه روزه، همه اينها مجموعه مسائل غير عادى بود كه دست به دست هم داد و باعث انتشار سريع و وسيع خبر غدير شد.
در واقع اين شيوه ابداعى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه هيچ كس احتمال آن را هم نمىداد؛ و به همين خاطر منافقين فلج شدند و از هر اقدام مؤثرى بر ضد غدير عاجز ماندند. امام صادق عليهالسلام دراين باره مىفرمايد:
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم على عليهالسلام را منصوب كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اين خبر در شهرها منتشر گرديد. وقتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين خبر از سوى شماست يا از سوى پروردگار است ؟ فرمود: قسم به خدايى كه خدايى جز او نيست، اين مسئله از سوى خداست.(2)
بدين وسيله جامعه اسلامى بار ديگر قدرت خود را به نمايش گذاشت، و از حملات احتمالى بيگانه مصون ماند، و بدينگونه بود كه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد. چنان كه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: ما عَلِمْتُ اَنَّ رَسُولَاللّهِ صلىاللهعليهوآله تَرَكَ يَوْمَ الْغَديرِ لاَحَدٍ حُجَّةً وَ لا لِقائِلٍ مَقالاً: پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير براى احدى عذرى، و براى كسى سخنى باقى نگذاشت.(3)
از اينجاست كه عمق كلام خداوند تبارك و تعالى را مىتوان دريافت كه مىفرمايد: لَو اجْتَمَعَ النَّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِيٍّ ما خَلَقْتُ النَّارَ: اگر همه مردم بر ولايت على متفق بودند آتش جهنم را خلق نمىكردم.(1)
ماجراى عقبه هَرشى و ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله و واكاوى آن(2)
پس از امضاى صحيفه ملعونه اول كه تعهدنامه اصلى براى همه توطئهها بود، دو نقشه ترور براى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام با نتايج پيشبينى شده بر ضد غدير طرح شد. البته نقشه ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام قبلاً در مدينه به هنگام بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله از جنگ تبوك طرح شده بود، كه با نزول وحى خنثى شد.(3)
نقشه اول طرح قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از رسيدن به مدينه، و نقشه دوم قتل على عليهالسلام بود. با آنكه نقشه به دقت اجرا شد، ولى با عنايت خداوند آن حضرت سالم ماند و توطئه با شكست مواجه شد.
مىتوان ادعا كرد بزرگترين اقدام ضد غدير و ولايت صحيفه ملعونهاى است كه پنج نفر بعد از ايام حج و قبل از حركت به سوى غدير در مكه آن را نوشتند و امضا كردند، و در آن همپيمان شدند كه بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله نگذارند خلافت به امامان برسد.(4)
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 136 و ج 39 ص 247، 336 و ج 41 ص 228. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 68 . كشف المهم: ص 109. بصائر الدرجات: ص 201.
2) . ژرفاى غدير: ص 154 - 160. غدير در قرآن: ج 1 ص 230، 231. واقعه قرآنى غدير: ص 161 - 166. اسرار غدير: ص 76. سخنرانى استثنائى غدير: ص 29. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 31.
3) . درباره نقشه قتل پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام در تبوك به اين منابع مراجعه شود: مجمع البيان: ج 5 ص 67 ، 79. الاحتجاج: ج 1 ص 30. تفسير الامام العسكرى عليهالسلام : ص 152. بحار الانوار: ج 21 ص 185 - 252. دلائل النبوة: ص 247. مجمع الزوائد: ج 1 ص 110. المعجم الكبير: ج 6 ص 195.
4) . غدير در قرآن: ج 1 ص 128، 129.
وقتى اين كار را انجام دادند حضرت آنان را فرا خواند و مورد توبيخ قرار داد، ولى آنان انكار كردند. در مقابل اين انكارشان درباره صحيفه آيه نازل شد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... » .(1)
در روايت ديگرى در تفسير همين آيه امام عليهالسلام مىفرمايد: اين آيه درباره كسانى نازل شده كه در كعبه هم قسم شدند كه نگذارند امر خلافت به بنىهاشم برسد.
بنا بر اين، همان صحيفه «كلمه كفر» است كه در آيه ذكر شده است. سپس در قله كوه هَرشى به كمين پيامبر صلىاللهعليهوآله نشستند و قصد قتل حضرت را داشتند، و اين همان كلام خداوند است كه (در آيه) مىفرمايد: «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» : «قصد كردند چيزى را كه بدان دست نيافتند» .(2)
در حديث ديگرى دامنه اين قسمهاى دروغ را تا قيامت مىكشاند كه در آنجا هم وقتى نقشههاى مخفيانه آنان نزد همه خلايق افشا مىشود انكار مىكنند و قسم ياد مىكنند. متن حديث چنين است:
روز قيامت كه مىشود و خداوند غاصبين حق آلمحمد عليهمالسلام را جمع مىكند و اعمالشان را بر آنان عرضه مىنمايد، قسم ياد مىكنند كه هيچ يك از اين كارها را انجام ندادهاند، همان گونه كه در دنيا براى پيامبر صلىاللهعليهوآله قسم ياد كردند.
و اين زمانى بود كه قسم ياد كرده بودند ولايت به بنىهاشم نرسد، و نيز قصد قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را در كوه هرشى كرده بودند.
وقتى خداوند پيامبرش را مطلع ساخت و آن حضرت به آنان خبر داد براى آن حضرت قسم ياد كردند كه چنين سخنى نگفته و چنين قصدى نداشتهاند. اينجا بود كه خداوند بر پيامبرش اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... »(3): «به خدا قسم ياد
مىكنند كه چنان سخنى نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را گفتهاند و بعد از اسلامشان كافر شدهاند، و قصد كردهاند چيزى را كه به آن نرسيدند، و از چيزى ناراضى نبودند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مستغنى گردانيده بود. پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است» .(1)
در اين دو روايت ديديم كه توطئه قتل حضرت در عقبه هرشى نيز بيان شده است كه مفصلاً بيان خواهد شد.
اين اقدام هولناك منافقين يعنى ترور و قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله، دومين اقدام هتّاكانه منافقين بعد از ماجراى صحيفه ملعونه و هم تراز آن به شمار مىآيد. آن هم به سرعت و در حالى كه هنوز گوشها از نداى غدير پر است، و در حالى كه قافلهاى عظيم پشت سر آن حضرت در حركت است !
اين تصميم نيز حاكى از غيظ و كينهاى است كه از اجراى منظم و بىدغدغه مراسم سه روزه غدير به دل گرفتند و آنچه باور نداشتند به چشم خود ديدند. از سوى ديگر از رسيدن پيامبر صلىاللهعليهوآله واهمه داشتند كه نقشههاى آنان را بر ملا كند و نزد همگان آنان را معرفى فرمايد.
به همين جهت خواستند خيال خود را از همه مراحل احتمالى بعد راحت كنند، و با قتلِ آن حضرت نفس راحتى بكشند.
اما خداوند وعده «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(2)را به انجام رساند و در حالى كه هيچ كس از اين توطئه خبر نداشت پيامبرش را آگاه ساخت و حضرت در بالاى كوه با آنان درگير شد، ولى نتوانستند مقاومت كنند و فرار كردند. حضرت آنان را با نامشان صدا زد و چهرههايشان را به عمار و حذيفه كه همراهش بودند نشان داد تا سندى محكم براى آيندگان باشد.
در اينجا شأن نزول آيه «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» و ماجراى عقبه هرشى و ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله را از لسان حذيفه مىشنويم. اين روايت در كتاب «الاقبال» سيد ابنطاووس و تفسير قمى به دو روايت آمده، كه روايت اقبال كاملتر است. نكاتى هم در تفسير قمى آمده كه بين پرانتز در جاى خود ذكر خواهد شد:
عدهاى از منافقين كه عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله را شكستند (و بعد از آن حضرت از دين بازگشتند) جمع شدند و گفتند: محمد ديروز در مسجد خيف آن سخنان را گفت و در اينجا - يعنى غدير - هم اين سخنان را گفت. اگر به مدينه باز گردد دوباره براى او بيعت مىگيرد. فكر درست آن است كه محمد را قبل از آنكه وارد مدينه شود بكشيم.
شب موعود كه رسيد، چهارده نفر در كوه هَرشى به كمين نشستند تا حضرت را به قتل برسانند. هرشى بين جحفه و ابواء بود. هفت نفر سمت راست گردنه هرشى و هفت نفر سمت چپ نشستند تا شتر حضرت را بِرَمانند. حضرت پس از نماز عشا حركت كرد و پيشاپيش اصحابش سوار بر شترى تندرو در سر بالايى كوه قرار گرفت.
به سمت گردنه كوه كه بالا مىرفت جبرئيل خبر آورد: يا محمد ! ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوعبيده جراح و ابوموسى اشعرى و ابوهريره و مغيرة بن شعبه و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه، در گردنه كوه در كمين تو نشستهاند تا تو را به قتل برسانند !
پيامبر صلىاللهعليهوآله به من كه پشت سرش بودم نگاهى كرد و پرسيد: اين كيست پشت سر من ؟ گفتم: من حذيفه هستم، يا رسول اللّه ! فرمود: آنچه من شنيدم تو هم شنيدى ؟ عرض كردم: آرى. فرمود: كتمان كن ! سپس به آنان نزديك شد(1)و با اسمشان و اسم پدرانشان آنان را صدا زد.
1) . در اينجا حذيفه ماجراى حمله اين 14 نفر و رها كردن ظرفهاى پر از سنگ به زير پاى شتر حضرت را ذكر نكرده، زيرا منظور و محل شاهد از شأن نزول آيه نبوده است. روايات ديگرى از حذيفه وارد شده كه همه جزئيات ماجرا را ذكر كرده است. مراجعه شود به: غدير در قرآن: ج 2 ص 407.
وقتى نداى پيامبر صلىاللهعليهوآله را شنيدند فرار كردند و خود را داخل انبوه جمعيت گم كردند، و حتى شترهاى خود را كه داخل گردنه بسته بودند رها كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به شترهاى آنان رسيد و آنها را شناخت. مردم از پشت سر به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيدند و در پى آنان به جستجو افتادند.
صبح كه كاروان پياده شدند پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: چه شده است گروهى را كه در كعبه هم قسم شدهاند كه «اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهلبيتش باز نگردانيم» ، سپس دست به اين اقدام زدند.
با شنيدن اين سخنان، همان چهارده نفر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و قسم ياد كردند (كه هيچ يك از آن سخنان را نگفتهاند و چنين قصدى نداشتهاند) و درباره جان آن حضرت دست به هيچ اقدامى نزدهاند.
خداوند تبارك و تعالى اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... »(1): «به خدا قسم ياد مىكنند كه آن سخن را نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را گفتهاند و بعد از اسلامشان كافر شدهاند و اقدام به كارى كردند كه بدان دست نيافتند (كه همان قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله است) ... » .(2)
مىبينيم كه در اينجا يك بار ديگر صحيفه ملعونه در برابر امضا كنندگان آن مطرح شده و سپس سخن از ماجراى عقبه هرشى به ميان آمده است.
آنچه به خصوص در اين مورد جلب توجه مىكند روايات اهلسنت در نزول اين آيه در ماجراى عقبه است. سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» همين توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را با حضور حذيفه چنين نقل مىكند:
درباره اين قول خداوند «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » ضحاك مىگويد: آنان كسانى بودند كه تصميم گرفتند پيامبر صلىاللهعليهوآله را در شب عقبه از كوه پرتاب كنند. اين در حالى بود كه با هم نقشه كشيده بودند كه آن حضرت را در سفرى كه همراه او بودند به قتل برسانند و در پى فرصتى براى كمين بودند.
تا آن شب كه حضرت راه كوه هرشى را پيش گرفت. عدهاى پيشتر رفتند و عدهاى عقب ماندند، و اين برنامه در ساعاتى از شب بود.
آنان با يكديگر گفتند: آنگاه كه به گردنه كوه رسيد او را از روى شترش به زمين مىاندازيم و به سوى بيابان پرتاب مىكنيم ! حذيفه سخن آنان را شنيد، و اين در حالى بود كه او شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را از پشت سر راهنمايى مىكرد.
در آن شب عمار شتر حضرت را از جلو مىبرد و حذيفه يمانى از عقب راهنمايى مىنمود. ناگهان حذيفه صداى پاى شتران را شنيد و نگاهش برگشت و گروهى را ديد كه صورتهاى خود را پوشانده بودند ! به آنان گفت: دور شويد ! دور شويد اى دشمنان خدا ! آنان دست نگه داشتند(1)، و پيامبر صلىاللهعليهوآله به راه خود ادامه داد تا در محلى كه مىخواست توقف فرمود و پياده شدند.
صبح كه شد حضرت سراغ يكايك آنان فرستاد و فرمود: شما چنين برنامهاى داشتيد ! آنان قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفتهاند و درباره آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنان مىپرسد قصدى نداشتهاند. اين همان كلام پروردگار است كه مىفرمايد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » .(2)
در اين روايت مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ همه 14 نفر فرستاده و اطلاع خود را از نقشههايشان اعلام نموده، و با اينكه در آن نيمه شب حضرت نام آنان را صدا زده و با
تابش نورى چهرههايشان و شترهاى بر جاى مانده آنان را به حذيفه و عمار نشان داده، ولى باز هم رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله قسم دروغ ياد مىكنند و منكر مىشوند.
ماجراى ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله را با بيانى مفصلتر نيز مىتوان دنبال كرد و آن اينكه:
نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله يكبار در جنگ تبوك و چند بار به وسيله سَم و بارها به صورت ترور تدارك ديده شده بود كه همه نقش بر آب شد.
اما در حجة الوداع، در حالى كه مردم با شور و نشاطى فوق العاده غدير را وداع مىگفتند، منافقين توطئه ديگرى را تدارك مىديدند كه نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از رسيدن به مدينه بود.
اين تصميم حاكى از غيظ و كينهاى بود كه از اجراى منظم و بىدغدغه مراسم سه روزه غدير به دل گرفتند، و آنچه باور نداشتند به چشم خود ديدند. از سوى ديگر از رسيدن پيامبر صلىاللهعليهوآله به شهر مدينه واهمه داشتند كه نقشههاى آنان را برملا كند و نزد همگان آنان را معرفى فرمايد. به همين جهت خواستند خيال خود را از همه مراحل احتمالى بعد راحت كنند، و با قتل آن حضرت نفس راحتى بكشند.
آغاز توطئه از آنجا بود كه اصحاب صحيفه در جلسه مخفيانه خود گفتند: محمد ديروز در مسجد خيف آن سخنان را گفت، و در غدير هم اين سخنان را مطرح كرد. اگر به مدينه باز گردد كار او را محكمتر خواهد كرد. فكر درست آن است كه قبل از ورود به مدينه او را بكشيم !
آنان براى اين كار نُه نفر از همپيمانان درجه اول خود را انتخاب كردند كه عبارت بودند از: عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابىوقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه و ابوهريره، كه با گروه پنج نفرى خود چهارده نفر مىشدند.
نقطه حساس اين نقشه انجام آن در راه و قبل از رسيدن به مدينه بود، چرا كه به دست گرفتن امور در گير و دارِ مسايلِ سفر و خستگى مسافران و در حال نبودِ
استقرارى خاص براى آنان و نيز ايجاد فتنه و آشوب در چنان شرايطى بسيار آسانتر از شهر مدينه بود، چرا كه آنجا مركز ثقل پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و حالت استقرار و نظم در آن حاكم بود.
از آنجا كه قافلهها معمولاً شب را كه خنكتر بود براى حركت انتخاب مىكردند، لذا زمان اجراى نقشه را نيمههاى شب و ساعاتى كه اكثر مردم سوار بر مركبهاى خود خواب آلود هستند، تعيين نمودند. از نظر مكان بايد جايى را در نظر مىگرفتند كه حضرت تنها باشد و مردم كمتر در اطراف حضرت جمع باشند.
مناسبترين مكان براى چنين هدفى قله كوه «هَرشى» بود، چرا كه اين كوه بسيار بلند گردنه و پرتگاههاى خطرناكى داشت. به همين جهت وقتى مسافران به پاى اين كوه مىرسيدند دو راه در برابرشان بود: يا بايد كوه را دور مىزدند و از سختى و خطر بالا رفتن كوه راحت مىشدند، كه با سرعت بيشترى مىرسيدند اگر چه مسيرشان دورتر مىشد، و يا از كوه بالا مىرفتند كه با سرعت كمتر و تحمل مشكلات كوه فاصله كمترى را طى مىكردند.
منافقين تصميم گرفته بودند اگر بتوانند حضرت را در يكى از پرتگاههاى كوه به پايين پرتاب كنند، و در غير اين صورت با شمشير حمله كرده آن حضرت را به قتل برسانند.
شب بيست و يكم ماه ذى الحجه كاروان عظيم با عبور از جُحفه، آن شب را تا صبح و نيز روز بيست و يكم را تا نزديكى غروب به حركت خود ادامه دادند تا به پاى كوه هَرشى رسيدند. پس از استراحت نسبتا طولانى پاسى از شب بيست و دوم ذى الحجه گذشته پس از عشا كاروان به حركت در آمد.
در آن تاريكى شب اكثر اهل قافله دور زدن از پاى كوه را انتخاب كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر كسى بالا رفتن از كوه را انتخاب مىكند حق ندارد قبل از من به آنجا برود ! سپس به حذيفه دستور داد تا در پاى كوه مواظب باشد كه چه كسانى جلوتر از
حضرت به سمت قله مىروند. گروه چهارده نفرى منافقين قبل از حركت صورتهاى خود را پوشاندند، كه هنگام جدا شدن از كاروان كسى آنان را نشناسد و تا محل موعود بر فراز كوه هَرشى به راحتى بروند.
حذيفه مىگويد: چهارده نفر را ديدم كه صورتهاى خود را پوشانده بودند و سوار بر شتر به سمت قله حركت كردند.
منافقين در گروه چهارده نفرى خود پيشاپيش قافله رفتند و در محل موعود - كه پايان سربالايى قلّه هرشى و آغاز سراشيبى كوه بود - در ظلمت شب حاضر شدند و شترهاى خود را در كنارى خوابانيدند. سپس پشت صخرهها، هفت نفر در سمت راست جاده و هفت نفر در سمت چپ به كمين نشستند. اين در حالى بود كه ظرفهاى بُشكه مانند بزرگى را نيز همراه خود برده بودند و آنها را پر از ريگ و شن كرده بودند تا براى رَماندن شتر آنها را از پشت سر در سراشيبى كوه رها كنند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به همراه حذيفه و عمار با شترى تندرو به سوى قله هرشى حركت كردند. عمار افسار شتر حضرت را بر دوش مىكشيد و حذيفه از پشت سر شتر را راهنمايى مىكرد. به نزديكى قله كه رسيدند جبرئيل خبر آورد:
يا محمد، ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سالم و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه و ابوهريره در انتظار تو نشستهاند تا تو را به قتل رسانند !
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين خبر را به اطلاع حذيفه و عمار رسانيد، و به آنان دستور داد تا با شمشيرهاى خود آماده باشند. در عين حال با ضمانت «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1)خبر داد كه آنان قادر به هيچ اقدامى نخواهند بود.
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و همراهان به قله كوه رسيدند و راه سراشيبى را پيش گرفتند، آن چهارده نفر نقشه خود را از پشت سر آغاز كردند. ابتدا ظرفهاى پر از شن و نيز
1) . مائده / 67 .
سنگهاى بزرگ را كه در پرتگاه قرار داده بودند غلتاندند و آنها را به سمت پايين رها كردند. صداى وحشتناكى بلند شد و سنگها به سمت پاهاى شتر پيش آمدند.
شتر وحشت كرد و نزديك بود بِرَمَد و آن حضرت را بر زمين زند، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرياد زد: آرام بگير كه بر تو مشكلى نخواهد بود. شتر با زبان عربى فصيح پاسخ داد: به خدا قسم يا رسول اللّه، قدم از قدم بر نمىدارم در حالى كه شما بر پشت من نشستهايد ! با توقف شتر، سنگها به سمت پايين كوه رفتند و شتر آسيبى نديد.
منافقين با شكست در اين مرحله، به طرف شتر حمله كردند تا آن را از قله كوه پرتاب كنند، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم سوار بر آن بود. اين بار حذيفه و عمار با شمشيرهاى بر كشيده حمله كردند و با آنان درگير شدند.
با آنكه تعداد آنان چهارده نفر بود و همراهان پيامبر صلىاللهعليهوآله دو نفر بيشتر نبودند، ولى در يك لحظه نقشه خود را خنثى شده ديدند و پا به فرار گذاشتند، و در پشت تخته سنگها پنهان شدند تا پس از عبور پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ شترهاى خود بروند و به قافله ملحق شوند ! !
حذيفه از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اين افراد كيانند ؟ حضرت فرمود: منافقين در دنيا و آخرت. حذيفه پيشنهاد كرد عدهاى را سراغشان بفرستد تا آنان را به قتل برسانند. حضرت فرمود: خدا به من دستور داده از آنان اعراض كنم. سپس علت اين سرپوشى و افشا نكردن را چنين بيان فرمود:
دوست ندارم مردم درباره من بگويند: او عدهاى از قوم و اصحابش را به دين خود دعوت كرد و آنان پذيرفتند. سپس با كمك آنان جنگيد تا هنگامى كه بر دشمنش پيروز شد، و آنگاه رو در رويشان قرار گرفت و آنان را به قتل رسانيد.
آنگاه با اشاره به آيه 14 سوره فجر «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ» فرمود: اى حذيفه، اينان را به حال خود واگذار كه خدا در كمينشان است. سپس با اشاره به آيه 24 سوره لقمان «نُمَتِّعُهُمْ قَليلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَليظٍ» فرمود: خدا به آنان مهلت مىدهد، و سپس به عذاب شديد دچار مىنمايد.
حذيفه پرسيد: يا رسول اللّه، اين منافقين كيانند ؟ از مهاجريناند يا انصار ؟ در آن لحظه حضرت همه آنان را يك يك به اسمشان صدا زد و حذيفه از شنيدن نامشان تعجب كرد و باور نمىكرد چنين افرادى در آن نيمه شب براى چنين اقدامى حضور داشته باشند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله كه متوجه تعجب حذيفه شده بود فرمود: اى حذيفه، گويا درباره بعضى از افرادى كه نام بردم شك دارى ؟ به سمت آنان نگاه كن. حذيفه به عقب برگشت و آنان را ديد كه در تاريكى شب بر قله كوه ايستادهاند.
براى آنكه نسلهاى آينده بدانند كه رؤساى منافقين و دشمنان اصلى اسلام در آن شب چه كسانى بودند و بسيارى از توطئههاى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله را به راحتى تحليل كنند، در همان تاريكى شب حضرت اشارهاى فرمود و ناگهان نورى تابيد و فضا را براى لحظاتى روشن ساخت؛ و آن روشنايى ثابت ماند به گونهاى كه حذيفه گمان كرد آفتاب طلوع كرده است.
حذيفه و عمار چهرههاى همه چهارده نفر را ديدند و آنان را شناختند كه عبارت بودند از: ابوبكر و عمر، ابوعبيده جراح، معاذ بن جبل، سالم مولى ابىحذيفه، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابىوقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه و ابوهريره؛ حتى شترانشان را ديدند كه در گوشه و كنار قله خوابانيده بودند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور بود با آنان درگير نشود، زيرا در آن شرايط حساس فتنهاى ديگر به پا مىشد كه منافقين طالب همان بودند و زحمات گذشته در معرض خطر قرار مىگرفت.
با اين همه، پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اتمام حجت آنها را به نامشان صدا زد؛ ولى پاسخى نداده و فرار كردند و خود را به افرادى كه پشت سر حضرت به طرف قله مىآمدند رساندند و به طور نامحسوسى با آنان همراه شدند و به سمت سراشيبى كوه حركت كردند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز سراشيبى كوه را طى كرد و هنگامى كه به پايين كوه رسيد فجر طلوع كرده بود. حضرت پياده شد و وضو گرفت و منتظر اصحاب ماند تا آنان كه كوه را دور مىزدند و آنان كه پشت سر حضرت از فراز كوه مىآمدند، همه جمع شوند.
سپس نماز جماعت برپا شد. اين چهارده نفر نيز همراه مردم پشت سر حضرت به نماز ايستادند ! حضرت پس از نماز فرمود:
چه شده است كه عدهاى در كعبه هم قسم شدهاند كه اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهلبيتش باز نگردانند ؟ !
آنگاه حضرت سراغ اين چهارده نفر فرستاد، و به آنان خبر داد كه نقشه قتل حضرت را داشتهاند، ولى آنان قسم دروغ ياد كردند كه در اين باره با يكديگر سخنى نگفتهاند و چنين قصدى نكردهاند و نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد سوئى نداشتهاند.
در اينجا بار ديگر آيه 74 سوره توبه درباره آنان آمد:
«يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْيَنالُوا ... » : «اينان قسم ياد مىكنند كه آن سخن را نگفتهاند ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را گفتهاند و قصد سوئى كردهاند كه بدان دست نيافتهاند ... » .(1)
در اينجا تحليلها و اشاراتى به جزئيات ماجراى ترور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خواهيم داشت، و اين ماجرا را از منظرى ديگر و با رويكردى جديد مورد بررسى قرار خواهيم داد:
1) . بحار الانوار: ج 7 ص 209 و ج 28 ص 97، 99، 100، 101، 111 و ج 31 ص 632 ، 635 ، و ج 37 ص 115، 116، 135. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 165، 166، 304. تفسير القمى: ص 159. ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 135. اقبال الاعمال: ص 458. مثالب النواصب ابن شهرآشوب، نسخه خطى : ص 93، 96. اثبات الهداة: ج 3 ص 553 . درباره نقشه قتل حضرت در تبوك: بحار الانوار: ج 21 ص 185 - 252.
1 - نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
با پايان يافتن مراسم غدير كاروان عظيم غدير به حركت در آمد. اولين نقشه شوم در راه اهداف صحيفه ملعونه آماده شد و افراد لازم براى اجراى آن در نظر گرفته شدند و زمان و مكان اجراى آن را هم مشخص كردند. اين نقشه كه عبارت بود از قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از رسيدن به مدينه با اين هدف انجام شد كه اجتماع از شخصيتى كه قوام امور به حضور او بستگى داشت خالى شود تا بتوانند آشوبى به پا كنند و فكرهاى پيش ساخته خود را به اجرا درآورند.
نقطه حساس اين نقشه انجام آن در راه و قبل از رسيدن به مدينه بود، چرا كه به دست گرفتن امور در گير و دار مسايل سفر و خستگى مسافران و نبود استقرارى خاص براى آنان و نيز ايجاد فتنه و آشوب در چنان شرايطى بسيار آسانتر از شهر مدينه بود، چرا كه آنجا مركز ثقل پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و حالت استقرار و نظم در آن حاكم بود.
گذشته از اينكه در مدينه جمعيت بسيارى حضور داشتند، ولى در راه تعداد مردم محدود و مشخص و قابل محاسبه بود. همچنين ممكن بود پس از اجراى نقشه مسئله خلافت را هم در بين راه حل كنند، و بهانه بياورند كه هنوز پنج روز تا مدينه باقى مانده و مسلمانان بدون سرپرست نمىتوانند زندگى كنند !
افرادى كه براى اجراى نقشهاشان از چند خصوصيت برخوردار بودند:
اول. همگى از كينهتوزترين و دشمنترين افراد نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام بودند.
دوم. در پيماننامه و صحيفه ملعونه، اولين همپيمانان و متعهدشوندگان بودند.
1) . تفسير القمى: ص 159. اقبال الاعمال: ص 458. ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135. بحار الانوار: ج 7 ص 209 و ج 28 ص 99، 100 و ج 31 ص 632 - 635 و ج 37 ص 115، 135. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 304. اثبات الهداة: ج 3 ص 553 .
سوم. با اين اقدام آينده خود را مىخريدند و در صورت پيروزى در نقشهها در رده اول مقامات آينده خلافت مغصوب قرار مىگرفتند، كه همين گونه هم شد.
براى اين كار چهارده نفر انتخاب شدند. اين افراد عبارت بودند از پنج نفر اصحاب صحيفه ملعونه كه در كعبه امضا شد يعنى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سالم، و شش نفر از قريش يعنى عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمن بن عوف، و سه نفر ديگر: ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه و ابوهريره. در بعضى روايات اوس بن حدثان نيز ذكر شده، و او همان كسى است كه در حديث جعلىِ «إنّا مَعاشِرَ الأنبياءِ لا نُوَرِّث» به عنوان كمك با عايشه و حفصه در شهادت همراه شد و گواهى داد !(1)
اين افراد با دقت كامل انتخاب شده بودند، و در آيندههاى غصب خلافت نيز نقشهاى اساسى ايفا كردند و پستهاى اصلى را به دست گرفتند كه جز پاداش اين روزهاى آغازين نبود. جالبتر اين است كه اين افراد سابقه حضور در زمينههاى خطر را نداشتند، اما در اين مورد اينگونه جاننثارانه وارد عمل شدند و شمشير به دست گرفتند !
با در نظر گرفتن دو نكته، زمان و مكانِ اين نقشه تعيين شد. قافلهها معمولاً شب را كه خنكتر بود براى حركت انتخاب مىكردند، زيرا در اثر تاريكى هوا و مشهود نبودن جاده، از نظر روانى مسير زودتر طى مىشد. لذا زمان اجراى نقشه را، نيمههاى شب و ساعاتى كه اكثر مردم سوار بر مركبهاى خود در حال چرت زدن هستند، تعيين نمودند.
از نظر مكان در پى جايى بودند كه حضرت تنها باشد و مردم كمتر اطراف حضرت جمع باشند تا نقشه ترور را به آسانى اجرا كنند. مناسبترين مكان براى چنين هدفى
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 100 و ج 37 ص 115، 135.
فراز كوه و در حاشيه پرتگاههاى آن بود. در انجام اين مرحله اگر مىتوانستند حضرت را از فراز كوه به پايين پرتاب مىكردند(1)، واگر ممكن نمىشد با شمشيرهاى آخته حمله مىكردند و آن حضرت را نه تنها به قتل مىرساندند بلكه قطعه قطعه مىكردند و اثرى از او باقى نمىگذاشتند.
آنان قبل از حركت صورتهاى خود را هم پوشاندند، كه اگر به هر دليلى نقشه نيمه كاره ماند يا خنثى شد و يا بعد از اجراى نقشه خواستند فرار كنند، كسى آنان را نشناسد.
در تاريكى شب اكثر اهل قافله دور زدن از پاى كوه را انتخاب كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر كسى بالا رفتن از كوه را انتخاب مىكند حق ندارد قبل از من به آنجا برود.سپس به حذيفه دستور داد تا در پاى كوه مواظب باشد كه چه كسانى جلوتر از حضرت به سمت قله مىروند. حذيفه مىگويد: چهارده نفر را ديدم كه صورتهاى خودرا پوشانده بودند و سوار بر شتر به سمت قله حركت كردند.(2)
حضرت به همراه حذيفه و عمار به سوى قله هرشى حركت كردند. عمار افسار شتر حضرت را بر دوش مىكشيد و حذيفه از پشت سر شتر را راهنمايى مىكرد. اين در حالى بود كه چهارده نفر مذكور قبلاً خود را به آنجا رسانده و كاملاً آماده شده بودند.
به نزديكى قله كه رسيدند جبرئيل صدا زد: يا محمد، ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سالم و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه و ابوهريره در انتظار تو نشستهاند تا تو را ترور كنند !
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين خبر را به اطلاع حذيفه و عمار رسانيد، و به آنان دستور داد تا با شمشيرهاى خود آماده باشند. در عين حال از ضمانت «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1)خبر داد كه آنان قادر به هيچ اقدامى نخواهند بود.
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و همراهان به قله كوه رسيدند و راه سراشيبى را پيش گرفتند، آن چهارده نفر نقشه خود را از پشت سر آغاز كردند. ابتدا ظرفهاى پر از شن و نيز سنگهاى بزرگ را كه در پرتگاه قرار داده بودند غلتاندند و آنها را به سمت پايين رها كردند. صداى وحشتناكى بلند شد و سنگها به سمت پاهاى شتر پيش آمدند.
شتر وحشت كرد و نزديك بود بِرَمَد و آن حضرت را زمين بزند. ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرياد زد: آرام بگير كه بر تو مسئلهاى نخواهد بود. شتر با زبان عربى فصيح پاسخ داد: به خدا قسم يا رسول اللّه، قدم از قدم بر نمىدارم در حالى كه شما بر پشت من نشستهايد ! با توقف شتر، سنگها به سمت پايين كوه رفتند و شتر آسيبى نديد.
منافقين با شكست در اين مرحله، به طرف شتر حمله كردند تا آن را از قله كوه پرتاب كنند، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم سوار بر آن بود. اين بار حذيفه و عمار با شمشيرهاى بركشيده حمله كردند و با آنان درگير شدند.
با آنكه تعداد آنان چهارده نفر بود و همراهان پيامبر صلىاللهعليهوآله دو نفر بيشتر نبودند، ولى گويا در يك لحظه نقشه خود را خنثى شده ديدند و پا به فرار گذاشتند، و در پشت تخته سنگها پنهان شدند تا پس از عبور پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ شترهاى خود بروند و به قافله ملحق شوند ! !
حذيفه از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اين افراد كيانند ؟ حضرت فرمود: منافقين در دنيا و آخرت. حذيفه پيشنهاد كرد عدهاى را سراغشان بفرستد تا آنان را به قتل برسانند.
1) . مائده / 67 .
حضرت فرمود: خدا به من دستور داده از آنان اعراض كنم. سپس حضرت علت اين سرپوشى و افشا نكردن را چنين بيان كردند:
دوست ندارم مردم درباره من بگويند: او عدهاى از قوم و اصحابش را به دين خود دعوت كرد و آنان پذيرفتند. سپس با كمك آنان جنگيد تا هنگامى كه بر دشمنش پيروز شد، و آنگاه رو در رويشان قرار گرفت و آنان را به قتل رسانيد. ولى اى حذيفه آنها را واگذار كه خداوند در كمينشان است و زمانى كوتاه به آنان مهلت مىدهد و سپس آنان را به عذاب شديدى دچار مىنمايد.
حذيفه پرسيد: يا رسول اللّه، اين منافقين كيانند ؟ از مهاجريناند يا انصار ؟ حضرت همه آنان را يك يك برشمرد، و او از شنيدن نامشان تعجب كرد و باور نمىكرد چنين افرادى در آن نيمه شب براى چنين اقدامى حضور داشته باشند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله كه متوجه تعجب حذيفه شده بود فرمود: اى حذيفه، گويا درباره بعضى از افرادى كه نام بردم شك دارى ؟ به سمت آنان نگاه كن. حذيفه به عقب برگشت و آنان را ديد كه در تاريكى شب بر قله كوه ايستادهاند.
براى آنكه نسلهاى آينده و تا هميشه تاريخ بدانند كه رؤساى منافقين در آن شب چه كسانى بودند و بسيارى از توطئههاى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله را به راحتى تحليل كنند، در همان تاريكى شب حضرت اشارهاى فرمود و ناگهان نورى تابيد و فضا را براى لحظاتى روشن ساخت. حذيفه و عمار چهرههاى همه چهارده نفر را ديدند و آنان را شناختند.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور بود با آنان درگير نشود، زيرا در آن شرايط حساس فتنهاى ديگر بپا مىشد كه منافقين طالب همان بودند و زحمات گذشته در معرض خطر قرار مىگرفت.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 99 - 100.
با اين همه براى اتمام حجت، پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را به نامشان صدا زد ولى پاسخى ندادند و فرار كردند و خود را به افرادى كه پشت سر حضرت به طرف قله مىآمدند رساندند و به طور نامحسوسى با آنان همراه شدند و به سمت سراشيبى كوه حركت كردند.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز سراشيبى كوه را طى كرد و هنگامى كه به پايين كوه رسيد فجر طلوع كرده بود. حضرت پياده شدند و وضو گرفتند و منتظر اصحاب ماندند تا همه آمدند و نماز جماعت بر پا شد. اين چهارده نفر نيز همراه مردم پشت سر حضرت به نماز ايستادند ! حضرت پس از نماز فرمود: چه شده است كه عدهاى در كعبه هم قسم شدهاند كه اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهلبيتش باز نگردانند ؟ !
از ميان آن همه جمعيت همين چهارده نفر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفتهاند و چنين قصدى نكردهاند و نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد سوئى نداشتهاند. خداوند آيه نازل كرد كه: «يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ إسلامِهِم وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالوا»(2): «اينان قسم ياد مىكنند كه آن سخن را نگفتهاند ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را گفتهاند و قصد سوئى كردهاند كه بدان دست نيافتهاند ... » .(3)
پس از نماز باز هم پيامبر صلىاللهعليهوآله ديد همين عده مشغول نجوى هستند. با اينكه حضرت در طول سه روزه مراسم غدير تمام حركات منافقين را تحمل مىكرد تا آسيبى به برنامه اعلام ولايت و بيعت وارد نشود، ولى بعد از حركت از غدير به قدرى ارتباطات توطئهآميز آنان شدت يافت كه احساس خطرى علنى و فتنهاى مخرب
مشهود بود. لذا حضرت دستور دادند تا منادى ندا كند: لا تَجتَمِع ثَلاثَةُ نَفَرٍ مِنَ الناسِ يَتَناجونَ فيما بَينَهُم بِسِرٍّ: هيچ سه نفرى حق ندارند بر سر سخنان سرى با هم اجتماع كنند !(1)
منظور حضرت دقيقا جلوگيرى از بروز آشوب و درگيرى بود كه به هر حال ضربهاى به غدير مىزد. اين امرِ حضرت توطئههاى مهمى را خنثى كرد و اجتماعات فتنهآميز لغو شد، و تا ورود به مدينه، دشمنان ولايت نتوانستند تماسى اساسى با يكديگر داشته باشند جز يك مورد كه ذكر خواهد شد.
وقتى خواستند از آنجا حركت كنند پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنان پرسيد: درباره چه چيزى نجوى مىكرديد ؟ گفتند: ما اصلاً با يكديگر ارتباطى نداشتهايم و فقط اكنون يكديگر را ديدهايم ! ! حضرت نگاه معنىدارى به آنان كرد و فرمود: شما بهتر مىدانيد يا خدا ؟ خدا از آنچه انجام مىدهيد غافل نيست.(2)
منافقين و اصحاب صحيفه ملعونه كه اين بار هم همانند دفعههاى قبل در نقشه شوم خود شكست خوردند، از پاى ننشستند و قبل از رسيدن به مدينه توطئه ديگرى را تدارك ديدند.
اين بود تحليلهايى در مورد ماجراى عقبه و ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله.
در آخر بد نيست به كلام ابوذر در اين باره اشاره كنيم:
سليم در سؤال و جوابى طولانى با ابوذر مىگويد: گفتم: اصلحك اللّه، درباره دوازده نفر اصحاب عقبه كه صورتهاى خود را پوشانده بودند و مىخواستند شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را بِرَمانند به من خبر ده كه اين ماجرا چه زمانى بود ؟ گفت: در غدير خم هنگام بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع.
گفتم: اصلحك اللّه، آيا آنان را مىشناسى ؟ گفت: آرى و اللّه، همه آنها را مىشناسم.
گفتم: از كجا مىشناسى در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پنهانى آنها را به حذيفه معرفى كرد ؟
ابوذر گفت: در آن قله كوه، عمار افسار شتر آن حضرت را بر دوش مىكشيد و حذيفه از پشت سر شتر را راهنمايى مىكرد. حضرت به حذيفه دستور كتمان داد ولى به عمار چنين دستورى نداد.
گفتم: آنان را برايم معرفى مىكنى ؟ گفت: پنج نفر اصحاب صحيفه و پنج نفر اصحاب شورى و عمروعاص و معاويه(1). (2)
جغرافياى منطقه هرشى(3)
عاتق بن غيث بلادى در كتاب «على طريق الهجرة» به توصيف كوه هرشى در مسير مكه تا مدينه مىپردازد و مىگويد: در 16 كيلومترى شمال شرقى شهر «رابِغ» كوه هَرْشى است. هرشى در واقع نام بيابانى است كه دو كوه آن را در بر گرفته است. كوه بزرگتر را هرشى مىگويند كه مسير جاده از آنجاست، و كوه كوچكتر را «هُرَيْشاء» مىگويند كه فقط راه پياده يا مالرو دارد.
كوه هرشى به سمت جنوب شيب تندى دارد، ولى از طرف شمال به بيابانى مسطح سرازير مىشود كه به سوى غرب امتداد دارد و آن را بيابان «بيض» مىنامند، و در سمت شرقى آن بيابان «شَيْباء» قرار دارد.
از قديم راه حجاج از «سَقياء» تا «جُحفه» از كوه هرشى بوده است. در آغاز ورود اتومبيل، كوه هرشى را براى عبور ماشين آماده مىكردند ولى به نتيجهاى نرسيد چرا كه در آن زمان ماشينهاى جادهسازى مدرن نبود.
بعد از آن جاده اتومبيل از مسير ديگرى قرار داده شد و منطقه هرشى متروكه واقع شد و سيل در آنجا خرابى ايجاد كرد، به گونهاى كه هم اكنون بالا رفتن و پايين آمدن از كوه با خطر مواجه است.
علت انتخاب راه قله هرشى با همه دشوارى عبور از آن، فقط نزديك شدن مسير است كه از رابغ به «مُبيريك» از راه هرشى 31 كيلومتر و از راه مستوره 88 كيلومتر است، كه 57 كيلومتر نزديكتر است و زودتر به مقصد مىرسد.
بعد از هرشى «ابواء» است كه قبر حضرت آمنه بنت وهب مادر پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا واقع است.(1)
از منظرى ديگر: گستردگى جغرافياى غدير تا «هَرشى» در 20 كيلومتر بعد از غدير ادامه مىيابد. اين نام همان كوهى است كه مىخواستند بر فراز آن نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآلهرا و در پاى آن نقشه قتل على عليهالسلام اجرا كنند ! چه كسانى ؟ همانان كه بعد از رحلتش خلافت را غصب كردند !
پس بياييد بعد از ديدار غدير سرى هم به قله هرشى بزنيم و خاطره تلخ آن شب را مرور كنيم:
در تاريكى، اكثريت كاروان مجبورند كوه را دور بزنند چون اينگونه براى شتران آسانتر است، اما پيامبر صلىاللهعليهوآله و عدهاى ديگر از كوه بالا مىروند تا با عبور از قله آن در سوى ديگر كوه زودتر پايين آيند و راه نزديك شود.
چشمان نافذى همچون حذيفه مىخواهد كه ببيند چهارده نفر زودتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله سربالايى كوه را در پيش گرفته به سرعت سمت قله را نشانه رفتهاند. كمى بعد، پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت مىكند و عدهاى از قافله همراه مىشوند، ولى سربالايى تند كوه حركت شتران را كُند مىكند و قافله عقب مىماند.
1) . على طريق الهجرة: ص 240 - 242.
افسار شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله در دست حذيفه است و عمار از پشت سر شتر را راهنمايى مىكند و سريعتر به قله مىرسند. كسى جز پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىداند و نمىبيند كه در دو سوى گردنه چهارده نفر با شمشيرهاى آخته آمادهاند و ظرفهاى پر از شن را در ابتداى سراشيبى نگه داشتهاند تا با عبور شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را رها كنند و با وحشت و سقوط شتر، جان پيامبر صلىاللهعليهوآله به خطر افتد.
آيه «أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ... »(1)
على بن ابىطالب عليهالسلام آن امامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهمالسلام اختصاص داده تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آيندهاى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهل بيت عليهمالسلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مىكند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوقالعادهاى در پايينترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعلههاى آتش نمونههاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 140 سوره بقره و آيه 24 سوره لقمان و آيه 14 سوره فجر است:
1) . بقره / 140. غدير در قرآن: ج 2 ص 405 - 412. سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186. واقعه قرآنى غدير: ص 95.
«أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ كانُوا هُودا أَوْ نَصارى قُلْ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّه وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه وَ مَا اللّه بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» :
«يا مىگوييد ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و نوادگانِ او يهودى يا نصرانى بودهاند بگو شما آگاهتريد يا خداوند و چه كسى ظالمتر است از كسى كه شهادتى از خداوند نزد او كتمان شود خداوند از آنچه انجام مىدهيد غافل نيست» .
«نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلى عَذابٍ غَلِيظٍ»(1):
«آنان را زمان اندكى از نعمتها برخوردار مىسازيم و سپس به عذاب غليظى دچار مىنماييم» .
«إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»(2):
«پروردگار تو در كمين است» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
برنامه سه روزه غدير پايان يافته و غروب بيستم ذى الحجه كاروان پيامبر صلىاللهعليهوآله از غدير خم راهى مدينه شده است. گروه چهارده نفرى از منافقين نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى اجراى آن در عقبه هرشى در پيش دارند. قبل از رسيدن قافله به كوه هرشى، 14 نفر خود را به قُلّه رساندند و در دو سوى آن كمين كردند.
با رسيدن شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه پيشاپيش قافله در حركت بود و حذيفه و عمار راهنماى آن بودند - منافقين حمله كردند و پس از درگيرىهاى مفصل، منافقين فرارى شدند.
در آنجا حذيفه پيشنهاد پيگيرىِ آنان را به پيامبر صلىاللهعليهوآله داد، ولى حضرت با اقتباس از دو آيه قرآن به او فهماند كه فعلاً مأمور به صبر هستم. اين دو آيه يكى در سوره ملك است كه در قرآن «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ» است، ولى در كلام حضرت به اين صورت اقتباس شده آمده است: انَّ اللّه لَهُمْ بِالْمِرْصادِ.
آيه دوم در سوره لقمان است كه در كلام حضرت از صيغه متكلم به غايب تغيير يافته و به جاى «نُمَتِّعُهُم» كلمه «سَيُمْهِلُهُمُ» به كار رفته و حضرت فرموده است: «وَ سَيُمْهِلُهُمْ قَليلاً ثُمَّ يَضْطَرُّهُمْ إلى عَذابٍ غَليظٍ» .
روز بعد كه قافله براى استراحت توقف كرد بار ديگر آن گروه با يكديگر به نجوى پرداختند در حالى كه حضرت همه را از سخن سرى گفتن منع كرده بود. هنگام حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را فراخواند و مورد مؤاخذه قرار داد و پرسيد: در چه بارهاى نجوى مىكرديد ؟ گفتند: ما اصلاً سخن سرّى نداشتهايم ! !
پيامبر صلىاللهعليهوآله با تضمين بخش دوم آيه 140 از سوره بقره در كلام خود و فقط با حذف همزه استفهام قبل از كلمه «أَ أَنْتُمْ» پاسخ آنان را داد و فرمود: أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّه، وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه، وَ مَا اللّه بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ.
از نظر موقعيت قرآنى، آيه سوره بقره درباره كسانى از يهود و نصارى است كه درباره خدا با پيامبر صلىاللهعليهوآله احتجاج مىكنند و شواهد را كتمان مىكنند. خداوند به آنان خطاب مىكند: چه كسى ظالمتر است از آنكه شهادتى را نزد خدا كتمان مىنمايد ؟
آيه سوره فجر در زمينه احوال قوم عاد و ثمود و فرعون است كه در اثر كثرت فساد به تازيانه عذاب الهى گرفتار شدند. خداوند با يادآورى آنان مىفرمايد: «پروردگار تو در كمينگاه است» .
آيه سوره لقمان از آيه 22 آغاز مىشود كه خداوند مردم را در دو گروه معرفى مىنمايد: يكى «مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللّه» است كه به عروة الوثقى متمسك شدهاند.
گروه دوم كافران هستند كه درباره آنان «فَلا يَحْزُنْكَ كُفْرُهُ» و «إِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ» فرموده و سپس مىفرمايد: آنان را زمان كوتاهى از نعمتها برخوردار مىكنيم و سپس به عذاب غليظ مىكشانيم.
داستان مفصلى كه اين سه آيه در ضمن آن از لبان مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت اقتباس صادر شده، از حذيفه يمانى است، كه گوشهاى از داستان بلند غدير را چنين نقل مىكند. گر چه اين داستان در بالا ذكر شد، ولى به جهت حفظ سير كلام در اين آيه،در اينجا نيز مىآوريم(1):
منافقين در بين خود به گفتگو پرداختند و بحث نمودند و نظر دادند تا بر اين نظر متفق شدند كه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر فراز كوه هَرشى بِرَمانند، و اين در حالى بود كه در جنگ تبوك نيز مثل همين نقشه را اجرا كرده بودند ولى خداوند شرّ آنان را از پيامبرش دور كرده بود.
اينگونه بود كه درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها به قتل و ترور و مسموم كردن متفق شدند. در آن مجلس دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله از آزاد شدگانِ قريش و منافقينِ انصار و كسانى از اعراب مدينه و اطراف آن كه در دلشان ارتداد بود حاضر بودند. آنان - كه چهارده نفر بودند - قرار گذاشتند و هم قسم شدند كه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را بِرَمانند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله باقى آن روز و شب مسير را ادامه داد تا به گردنه هرشى نزديك شد. آنجا آن چهارده نفر جلوتر رفته بودند و در قله كوه پنهان شده بودند و شترهاى خود را پشت تخته سنگها خوابانده بودند. آنان همراه خود ظرفهاى استوانهاى برده بودند و آنها را پر از ريگ كرده بودند، تا با رسيدن پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را به سوى پاهاى شتر بغلتانند.
1) . ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135. بحار الانوار: ج 28 ص 97 - 111.
حذيفه مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله من و عمار را فراخواند و به او دستور داد از پشت سر شتر را راهنمايى كند و به من فرمود افسار شتر را در دست بگيرم. به قله كوه كه رسيديم آن چهارده نفر از پشت سر ما ظرفهاى پر از ريگ و نيز تخته سنگهاى از پيش آماده شده را بين پاهاى شتر رها كردند. شتر ترسيد و نزديك بود بِرَمَد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله را نيز با خود به اين سو و آن سو ببرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با صداى بلند خطاب به شتر فرمود: آرام بگير، كه بر تو مشكلى نيست. خداوند شتر را به زبان آورد و با عربى فصيح گفت: وَاللّه يا رَسُولَاللّه، لا ازَلْتُ يَدا عَنْ مُسْتَقَرِّ يَدٍ وَ لا رِجْلاً عَنْ مَوْضِعِ رِجْلٍ وَ انْتَ عَلى ظَهْرى : يا رسول اللّه، به خدا قسم دست از جاى دست و پا از موضعِ پا حركت نمىدهم تا وقتى تو بر پشت من هستى.
سپس آن چهارده نفر به سوى شتر هجوم آوردند تا آن را بِرَمانند. من و عمار رو در روى آنان ايستاديم و با شمشيرهايمان حمله كرديم. آن شب بسيار تاريك بود و آنان از مقابل ما فرار كردند و با نااميدى از نقشهاى كه داشتند پشت تخته سنگها پنهان شدند.
حذيفه مىگويد: عرض كردم: يا رسول اللّه، اين كسانى كه چنين قصدى داشتند چه كسانى هستند ؟ فرمود: اى حذيفه، اينان منافقين در دنيا و آخرت هستند. عرض كردم: آيا عدهاى را سراغ آنان نمىفرستى كه سرهاى آنان را جدا كند و بياورد.
فرمود: خداوند به من دستور داده از آنان اعراض كنم. خوش ندارم كه مردم بگويند: اين پيامبر گروهى از قوم و اصحابش را به دين خود فراخواند و آنان پذيرفتند. سپس با كمك آنان جنگيد تا بر دشمنش غالب گرديد، و آنگاه كه غلبه پيدا كرد ياران خود را به قتل رسانيد. اى حذيفه اينان را رها كن، فَانَّ اللّه لَهُمْ بِالْمِرْصادِ،وَ سَيُمْهِلُهُمْ قَليلاً ثُمَّ يَضْطَرُّهُمْ الى عَذابٍ غَليظٍ» : خداوند در كمين اينان است و به زودى به آنان مهلت مىدهد و سپس آنان را به عذاب شديد دچار مىكند.(1)
1) . اين عبارت همان دو آيه سوره ملك و سوره لقمان است كه اقتباس شده است.
عرض كردم: يا رسول اللّه، اين عده منافق كيانند ؟ آيا از مهاجريناند يا انصار ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله يكايك آنان را نام برد تا همه چهارده نفر را ذكر كرد. در بين آنان كسانى بودند كه خوش نداشتم آنان را بين آن گروه ببينم ! لذا ساكت شدم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حذيفه، گويا درباره بعضى از كسانى كه برايت نام بردم شك دارى ؟ ! سرت را بلند كن !
حذيفه مىگويد: سرم را به سوى آن گروه برگرداندم در حالى كه در قله كوه ايستاده بودند. به فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله آسمان برقى زد و آنچه در اطرافمان بود روشن شد. سپس نور آن برق ثابت ماند به طورى كه گمان كردم آفتاب طلوع كرده است.
سپس به آن گروه نگاه كردم و فرد فرد آنان را شناختم، و ديدم همان گونه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده بود؛ آنان چهارده نفر بودند: نُه نفر از قريش و پنج نفر از غير قريش ... . به خدا قسم آنان عبارت بودند از اولى، دومى، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابىسفيان و عمرو بن عاص، كه اينان از قريش بودند. اما پنج نفر ديگر عبارت بودند از: ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه ثقفى، اوس بن حدثان نصرى، ابوهريره و ابوطلحه انصارى.
حذيفه مىگويد: سپس از كوه سرازير شديم و راه پايين را پيش گرفتيم در حالى كه فجر طلوع كرده و صبح شده بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله پياده شد و وضو گرفت و منتظر اصحابش شد تا جمع شدند. در آنجا همان گروه چهارده نفرى را ديدم كه همگى با مردم وارد شدند و پشت سر پيامبر صلىاللهعليهوآله به نماز ايستادند.
وقتى نماز حضرت تمام شد نگاه كرد و ابوبكر و ابوعبيده را ديد كه با يكديگر نجوى مىكنند. به همين جهت به منادى خود فرمان داد تا در بين مردم ندا كند: هيچ سه نفرى از مردم حق ندارند اجتماع كنند و سخن سرى نجوى كنند ! !
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله از پاى كوه هرشى مردم را حركت داد تا به منزل بعدى رسيدند. در آن منزل سالم مولى ابىحذيفه ديد آن دو نفر با يكديگر نجوى مىكنند. وقتى سالم در
اين باره از آنان سؤال كرد گفتند: ما جمع شدهايم تا قسم ياد كنيم و پيمان ببنديم كه از محمد اطاعت نكنيم در آنچه از ولايت على بن ابىطالب بعد از خود بر ما واجب كرد ! ! او از اين نقشه استقبال كرد و وارد نجواى آنان شد.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست از آن منزل حركت كند اين سه نفر نزد حضرت آمدند. حضرت پرسيد: امروز در چه بارهاى نجوى مىكرديد، در حالى كه من شما را از نجوى نهى كرده بودم ؟ گفتند: يا رسول اللّه، جز در اين وقتى كه نزد شماييم با هم ملاقاتى نداشتهايم !
پيامبر صلىاللهعليهوآله نگاهى به آنان كرد و اين آيه را براى آنان خواند:
«أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّه وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه وَ مَا اللّه بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» : «آيا شما آگاهتريد يا خدا چه كسى ظالمتر است از كسى كه شهادتى نزد خود را از خدا كتمان مىكند و خداوند از آنچه شما انجام مىدهيد غافل نيست» .(1)
آنچه به عنوان تفسير اين آيات از تطبيق آنها بر صحيفه و توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله استفاده مىشود دو نكته است:
الف. اولى و دومى كه رو در روى خدا و رسول كار خود را كتمان كردند و اين كتمان را انكار كردند، مصداق «أَظْلَمُ» يعنى ظالمترين شدند.
ب. خداوند دشمنان اهلبيت عليهمالسلام را چند صباحى در اين دنيا مهلت مىدهد چنانكه مىفرمايد: «نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً»؛ و سپس آنان را به عذاب غلاظ و شداد مبتلا مىنمايد چنانكه مىفرمايد:
«ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلى عَذابٍ غَلِيظٍ» . اين عذابِ آنان از لحظه مرگ آغاز شده و در عالم برزخ ادامه دارد تا در قيامت به سزاى اصلى اعمال خود برسند.
1) . اين آيه سومى است كه در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن استشهاد شده است.
اولى و دومى هنگام مرگ، پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام را ديدند كه به آنان مىگفتند: بشارت باد شما را به آتش در پايينترين درجه جهنم ! !(1)
بعد هم كه به حال احتضار افتادند خبر از ورود به آتش و داخل شدن در تابوت دادند و در توصيف آن چنين گفتند: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش بسته شده و در آن دوازده نفرند. آن تابوت در چاهى در قعر جهنم است، كه هر گاه خدا بخواهد جهنم را شعلهور نمايد صخره را از در آن چاه بر مىدارد.(2)
در عالم برزخ هم هر از چند گاهى اميرالمؤمنين عليهالسلام يا يكى از ائمه عليهمالسلام خود را به آنان نشان مىدهند، و آنان از قعر آتش التماس مىكنند، ولى جز پاسخ رد نمىشنوند. در اين باره ماجرايى از زندگى اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده در روزى با حارث همدانى بودند. حضرت فرمود: آيا آنچه من مىبينم تو هم مىبينى ؟
عرض كرد: چگونه مىتوانم آنچه شما مىبينى ببينم، در حالى كه خداد چشم شما را نورانيت داده و به شما عطا كرده آنچه به احدى عطا نكرده است. فرمود: اين ظالمِ اولى است كه بر درى از آتش مىگويد: اى اباالحسن، مرا ببخش. خدا او را نيامرزد.
سپس حضرت لحظاتى مكث كرد و دوباره فرمود: اى حارث، آنچه من مىبينم تو هم مىبينى ؟ آنگاه فرمود: اين ظالمِ دومى است كه بر دروازهاى از دروازههاى آتش مىگويد: اى اباالحسن، مرا ببخش. خدا او را نيامرزد.(3)
آيه «اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّهُ . وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً ... »(4)
پس از ترور نافرجام پيامبر صلىاللهعليهوآله توسط منافقين در هَرشى، كاروان به منزل بعدى رسيد و نماز صبح را به پا داشتند. پيامبر صلىاللهعليهوآله همين گروه را ديد كه مشغول نجوا هستند.
با اينكه حضرت در طول سه روز مراسم غدير حركات منافقين را تحمل مىكرد تا آسيبى به برنامه اعلام ولايت و بيعت وارد نشود، ولى بعد از حركت از غدير به قدرى ارتباطات توطئهآميز آنان شديد شد كه احساس خطرى علنى و فتنه مخرّب مشهود بود. لذا حضرت دستور داد تا منادى ندا كند: لا تَجْتَمِعْ ثَلاثَةُ نَفَرٍ مِنَ النّاسِ يَتَناجُونَ فيما بَيْنَهُمْ بِسِرٍّ: هيچ سه نفرى حق ندارند بر سر سخنان سِرّى با هم اجتماع كنند !
منظور حضرت دقيقا جلوگيرى از بروز آشوب و درگيرى بود كه ضربه به غدير مىزد. اين امرِ حضرت توطئههاى مهمى را خنثى كرد و اجتماعات فتنهآميز لغو شد، و تا ورود به مدينه دشمنان ولايت نتوانستند تماس اساسى با يكديگر داشته باشند، جز چند مورد كه در يكى از آنها ابوبكر و عمر و سالم نجوى مىكردند.
وقتى خواستند از آنجا حركت كنند پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنان پرسيد: درباره چه چيزى نجوى مىكرديد ؟ گفتند: ما اصلاً با يكديگر ارتباطى نداشتهايم و فقط اكنون يكديگر را ديدهايم ! ! حضرت نگاه معنى دارى به آنان كرد و آيه 140 سوره بقره را براى آنان خواند: «اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّهُ وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ وَ ما اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ» : «آيا شما آگاهتريد يا خدا چه كسى ظالمتر است از كسى كه شهادتى نزد خود را از خدا كتمان مىكند و خداوند از آنچه شما انجام مىدهيد غافل نيست» .
سپس چهار آيه ديگر به دنبال اين آيه نازل شد.
آيه «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ»(1)= آيه «أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ ... »
آيه «اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدُونَ اَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ ... »(2)= آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ»
آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ»(1)
از جمله آياتى كه پس از غدير و در ماجراى عقبه هرشى و ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله بر آن حضرت نازل شده اين آيات است:
«فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ» :
«آنگاه كه بر در خانه آنان در آيد بَدا به حال انذار شدگان» .
«لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللّه وَ هُمْ كارِهُونَ»(2):
«آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند تا آنكه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند» .
«يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللّه مُخْرِجٌ ما كنتم تَحْذَرُونَ»(3):
«منافقين حذر مىكنند از اينكه سورهاى بر آنان نازل شود كه به آنان از آنچه در قلوبشان است خبر دهد بگو مسخره كنيد كه خداوند ظاهر مىكند همان چيزى را كه از آن حذر مىكنيد» .
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللّه مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّه عَذابا أَلِيما فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِى الْأَرْضِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصِيرٍ»(4):
«آنان قسم ياد مىكنند كه چنين نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند و قصد كردهاند آنچه را كه بدان دست نيافتهاند و ناراحت نشدند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خود مستغنى ساختند اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روى گردان شوند خداوند آنان را در دنيا و آخرت عذاب دردناكى مىنمايد و آنان در زمين سرپرست و ياورى نخواهند يافت» .
«وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّه مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللّه مَسْؤُلاً»(1):
«آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه به دشمن پشت نكنند، و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است» .
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه وَ رُسُلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّه وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً»(2):
«كسانى كه به خدا و رسولش كفر مىورزند، و مىخواهند بين خدا و رسولانش جدايى بيندازند و مىگويند به بعضى از آن ايمان مىآوريم و به بعضى ديگر كفر مىورزيم و مىخواهند راهى بين اينها در پيش بگيرند» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
در حالى كه چهارده نفر براى قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله نقشه كشيده بودند و بر فراز كوه هرشى مراحل ترور را پيش مىبردند، خداوند شديدترين آيات را درباره آنان نازل فرمود.
در اين باره روايتى وارد شده كه مىفرمايد(3): اين آيات درباره اصحاب عقبه نازل شده است كه عمار و حذيفه در آن حضور داشتند. منظور از عقبه همان «گردنه
هَرشى» است كه عمار و حذيفه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را راهنمايى مىكردند(1)، و اصحاب عقبه چهارده نفرى هستند كه در آن شب قصد به شهادت رساندن پيامبر صلىاللهعليهوآله را داشتند كه عبارت بودند از:
ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابىوقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيده جراح، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، سالم مولى ابىحذيفه.
و اما آيات عبارتند از:
يك. «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ ... » : «آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند تا آنكه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند» .
دو. «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ ... » : «منافقين حذر مىكنند از اينكه سورهاى بر آنان نازل شود كه به آنان از آنچه در قلوبشان است خبر دهد بگو مسخره كنيد كه خداوند ظاهر مىكند همان چيزى را كه از آن حذر مىكنيد» .
سه. «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » : «آنان به خدا قسم ياد مىكنند كه چنين نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفتهاند و قصد كردهاند آنچه را كه بدان دست نيافتهاند و ناراحت نشدند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خود مستغنى ساختند اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روى گردان شوند خداوند آنان را در دنيا و آخرت عذاب دردناكى مىنمايد و آنان در زمين سرپرست و ياورى نخواهند يافت» .
چهار. «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّه مِنْ قَبْلُ ... » : «آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه به دشمن پشت نكنند و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است».
1) . غدير در قرآن: ج 2 ص 407.
پنج. «إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه وَ رُسُلِهِ ... » : «كسانى كه به خدا و رسولش كفر مىورزند و مىخواهند بين خدا و رسولانش جدايى بيندازند و مىگويند به بعضى از آن ايمان مىآوريم و به بعضى ديگر كفر مىورزيم و مىخواهند راهى بين اينها در پيش بگيرند».
شش. «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ» : «آنگاه كه بر در خانه آنان در آيد بَدا به حال انذار شدگان» .
از نزول اين آيات درباره اصحاب عقبه چند نتيجه مىگيريم:
آنان كه در گردنه هرشى به فكر قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند و بعدها گردانندگان اصلى سقيفه شدند، از همان اول در فكر توطئه و به هم ريختن برنامههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، چنانكه مىفرمايد: «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ» . همين گروه هرگز روزهاى پيروزمند اسلام را نمىخواستند، و آنچه از عظمت اسلام به وقوع پيوست مورد كراهت آنان بود چنانكه مىفرمايد: «حَتَّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللّه وَ هُمْ كارِهُونَ» . بنا بر اين، تعجبى از مسلمان شدن آنان نيست، همان گونه كه تعجبى از ايجاد سقيفه و به قهقرى برگرداندن مردم به دست آنان نيست.
كسى كه قصد قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را دارد در حالى كه ادعاى مسلمانى مىنمايد، اين در واقع كفر بعد از اسلام است چنانكه فرمود: «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ» .
جالب است كه خداوند در قرآن حتى عقيم ماندن نقشه آنان را بيان داشته و با جمله «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» هم نشان كفر بر پيشانى آنان زده و هم عجز آنان را در برابر اراده الهى بيان فرموده است.
سلاح «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» ، و پذيرفتن برخى از حجج الهى و انكار بعضى ديگر از مسائلى بود كه سقيفه به شدت پيگيرى نمود و نتايج مهمى براى اهداف خود به دست آورد.
خداوند ابعاد گسترده اين توطئه اعتقادى را در يك آيه بيان فرموده و پرده از اسرار سقيفه برداشته است؛ از يك سو صاحبان چنين تفكرى را كافر معرفى كرده مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه وَ رُسُلِهِ» .
از سوى ديگر شعار «يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّه وَ رُسُلِهِ» را خاطر نشان فرموده، و فرضيه «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» را مطرح نموده است. نهايتا هدف اصلى را نشانه رفته كه آنان در صدد ايجاد دينى جديد و اعتقادى خاص هستند كه ربطى به دين الهى ندارد، چنانكه مىفرمايد: «وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً» .
نزول اين آيات درباره اصحاب عقبه به معناى معرفى پيشاپيش توطئهگران سقيفه است كه از روز اولِ مسلمان شدنشان، تا روزگارى كه دسيسه كارىهاى آنان به اسلام ضربه زد، و تا هنگامى كه با نقشهاى اساسى غدير و ولايت را كنار زدند و دين جديدى تأسيس كردند، در واقع مسير يك نقشه بود كه گام به گام عملى گرديد.
با چنين اتمام حجت الهى بايد تعجب كرد كه چگونه مردم تن به سقيفه دادند و مقام ولايت غدير را تنها گذاشتند، و تا آنجا پيش رفتند كه او را به اجبار براى بيعت با اصحاب صحيفه و عقبه و سقيفه آوردند ! !
آيه «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّى جاءَ الْحَقُّ ... »(1)= آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ»
1) . توبه / 48.
آيه «نُمَتِّعُهُمْ قَليلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَليظٍ»(1)
اين آيه در ماجراى توطئه ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله توسط منافقين در غدير نازل شد؛ آنجا كه توطئه اشان خنثى شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله همه را براى حذيفه معرفى فرمود. جريان از اين قرار است:
حذيفه از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اين افراد كيانند ؟
حضرت فرمود: منافقين در دنيا و آخرت. حذيفه پيشنهاد كرد عدهاى را سراغشان بفرستد تا آنان را به قتل برسانند.
حضرت فرمود: خدا به من دستور داده از آنان اعراض كنم. سپس علت اين سرپوشى و افشا نكردن را چنين بيان فرمود: دوست ندارم مردم درباره من بگويند: او عدهاى از قوم و اصحابش را به دين خود دعوت كرد و آنان پذيرفتند. سپس با كمك آنان جنگيد تا هنگامى كه بر دشمنش پيروز شد، و آنگاه رو در رويشان قرار گرفت و آنان را به قتل رسانيد.
آنگاه با اشاره به آيه 14 سوره فجر «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ» فرمود: اى حذيفه، اينان را به حال خود واگذار كه خدا در كمينشان است. سپس با اشاره به آيه 24 سوره لقمان «نُمَتِّعُهُمْ قَليلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ اِلى عَذابٍ غَليظٍ» فرمود: خدا به آنان مهلت مىدهد، و سپس به عذاب شديد دچار مىنمايد ... .(2)
براى توضيح بيشتر به آيه «أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ ... » در همين بخش مراجعه شود.
1) . لقمان / 24. واقعه قرآنى غدير: ص 161 - 166. اسرار غدير: ص 76. سخنرانى استثنائى غدير: ص 29. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 31.
2) . بحار الانوار: ج 7 ص 209 و ج 28 ص 97 ، 99 ، 100 ، 101 ، 111 و ج 31 ص 632 ، 635 ، و ج 37 ص 115، 116، 135. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 165، 166، 304. تفسير القمى: ص 159. ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 135. اقبال الاعمال: ص 458. مثالب النواصب ابن شهرآشوب، نسخه خطى : ص 93، 96. اثبات الهداة: ج 3 ص 553 . درباره نقشه قتل حضرت در تبوك: بحار الانوار: ج 21 ص 185 - 252.
آيه «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّه مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللّه مَسْؤُلاً»(1)
به دنبال توطئه عظيم قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله توسط منافقين در عقبه هَرشى و خنثى شدن آن پس از غدير، چهار آيه از قرآن درباره اين اقدام آن منافقين سركش نازل شد، تا براى هميشه معرّف آنان باشد:
آيه سوم، آيه 15 سوره احزاب كه مىفرمايد: «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الاَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللّهِ مَسْئُولاً» :
«آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه در جنگ به دشمن پشت نكنند و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است» .
براى توضيح بيشتر به آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ» در همين بخش مراجعه شود.
آيه «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِى قُلُوبِهِمْ ... »(2)
به دنبال توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله توسط منافقين در عقبه هَرشى و خنثى شدن آن، چهار آيه از قرآن درباره اين اقدام آن منافقين نازل شد، تا براى هميشه معرّف آنان باشد:
آيه دوم، آيه 64 سوره توبه كه مىفرمايد: «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ اَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةَ تُنَبِّئِهُمْ بِما فِى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُوا اِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَحْذَرُونَ» :
«منافقين حذر مىكنند از اينكه سورهاى بر آنان نازل شود كه به آنان از آنچه در قلوبشان است خبر دهد بگو مسخره كنيد كه خداوند خارج مىكند همان چيزى را كه از آن حذر مىكنيد».
براى توضيح بيشتر به آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ» در همين بخش مراجعه شود.
ياد غدير در مدينه(1)
نشر معارف غدير و ناگفتههاى بسيارى كه در روز غدير فرصت بيانش نبود، هرگز نبايد در انتظار مجالس عظيم سخنرانى باشد؛ بلكه حتى اگر يك مخاطب براى غدير پيدا شد نبايد از وظيفه ابلاغ غدير كوتاهى كرد. اين بر اساس كلام رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله است كه فرمود:
لاَِن يَهدِىَ اللّهُ بِكَ رَجُلاً واحِدا خَيرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَت عَلَيهِ الشَّمسُ: اگر خدا به دست تو يك نفر را هدايت كند برايت بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مىتابد.(2)
و لذا در فاصله دو ماهه از بازگشت از حج تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، روزى نبود كه سخنى درباره غدير مطرح نشود، و اين به خاطر عظمت آن برنامه جهانى بود.
بسيارى از كسانى كه توفيق حضور در حج و غدير را نيافته بودند خدمت حضرت مىآمدند و درباره آن سؤالاتى مىپرسيدند:
يك نمونه از مواردى كه مخاطب واحد براى خود پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش آمده، مرد چادرنشين است، كه در مسجد مدينه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد:
يا رسول اللّه، حاجيان قوم ما كه در حجة الوداع همراه شما بودهاند براى ما خبر آوردهاند كه در بازگشت از حج در غدير خم ولايت و اطاعت على را واجب كردهاى. آيا اين يك دستور از جانب تو است يا از جانب خداست و واجب است ؟
حضرت فرمود: از جانب خدا و واجب است، و ولايت او را هم بر اهل آسمان و هم اهل زمين واجب كرده است.(1)
گروه ديگرى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و پرسيدند: مقصود شما از كلامتان در روز غدير چه بود كه فرموديد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ حضرت فرمود:
خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است، و در برابر دستورات او مرا امرى نيست. من نيز صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را امرى نيست. هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على بن ابىطالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(2)
يكى از شاخصهاى زندگى معصومين عليهمالسلام تبليغ غدير به شكلهاى مختلف است. از جمله تبليغ غدير توسط پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مقابل منافقين است، كه ذيلاً موردى از آن بيان مىشود:
بعد از واقعه سه روزه غدير و آن اتمام حجت عظيم، هنوز مغزهاى ابوسفيانىِ منافقين ولايت را نپذيرفته بود و آنان از مُبلِّغ غدير ابلاغ ديگرى مىخواستند ! در چنين موردى كه دشمنانى در لباس دوست آمده بودند، پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر غدير را ابلاغ كرد و با همين تابلو بزرگ اعتقادى اتمام حجت فرمود.
ماجرا مربوط به روزى مىشود كه عدهاى از منافقين پس از بازگشتِ كاروان حج به مدينه، در فاصله دو ماهه بين غدير تا شهادت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، نزد آن حضرت آمدند و آيت و نشانهاى درباره خلافت و امامت على عليهالسلام طلب كردند.
حضرت فرمود: آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود ؟ ! آنگاه كه من على را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولى خداست، تابع او باشيد، وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود.(1)
يكى از تأكيدات معصومين عليهمالسلام درست فكر كردن درباره غدير و اجتناب از قالب ريزىهاى غلط يا اشتباه است. از جمله پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
من در روز غدير خم از مردم عهد و پيمان گرفتهام ... . مَثَل تو مثل بيتاللّه الحرام است كه مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى(2). اين كلام حضرت بدان معناست كه مردم موظف به پيروى از امامند و بر امام دعوت مردم لازم نيست.
پس از بازگشت از غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله روز غدير را به عنوان برترين عيد امت اعلام كردند. در كلام حضرت به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام بر ملائكه نيز اشاره شده است. حضرت فرمود:
روز غدير خم بهترين اعياد امت من است، و آن همان روزى است كه خداوند به من دستور داد برادرم على بن ابىطالب را براى امتم منصوب نمايم ... . قسم به خدايى كه مرا به پيامبرى مبعوث كرد و بر همه خلايق برگزيد، من على را در زمين منصوب ننمودم تا خداوند او را در آسمانها معرفى كرد و ولايت او را بر ملائكه واجب نمود.(1)
عدهاى از منافقين نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و از آن حضرت آيت و نشانهاى خواستند. حضرت فرمود: آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود كه وقتى من على عليهالسلام را به امامتمنصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولى خداست تابع او باشيد و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود. بر حذر باشيد !(2)
نقش عايشه در برنامههاى ضد غدير در مدينه(3)
پس از ماجراى صحيفه ملعونه اول و شروع جدى اقدامات منافقين به سركردگى ابوبكر و عمر، عايشه و حفصه نقش بسيار مهمى را براى غصب خلافت بر عهده گرفتند، چه آنكه با حضور در زندگى پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان همسران آن حضرت، جزئيات لحظه به لحظه ماجراها را براى پدران خود ابوبكر و عمر - كه مهرههاى اصلى صحيفه بودند - گزارش مىكردند.
بعد از ايام حج كه برنامههاى اعلان ولايت آغاز شد، آنان تمام خبرها را فورا در اختيار رؤساى ضد غدير يعنى پدران خود كه قرار مىدادند. ابوبكر و عمر هم طبق اخبار رسيده نقشههاى متناسب با موقعيت طرح مىكردند، و حتى گاهى به دستور آنان سؤالاتى را طرح مىنمودند تا از پاسخ آن نتيجه لازم را براى اهداف خود بگيرند.
اين روند آن قدر تكرار شد كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد مدينه شد به خانه عايشه و حفصه نرفت و ارتباط خود را با آنان قطع كرد و درباره آنان آيات سوره تحريم نازل شد.
آنان كه اين ارتباط را ضرورى مىدانستند به دستور ابوبكر به عنوان عذرخواهى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند، و حضرت به شدت آنان را مؤاخذه نمود.
بار ديگر كه ارتباط برقرار شد عايشه و حفصه لحظه به لحظه وخيم شدن حال پيامبر صلىاللهعليهوآله را توسط پيكهاى سرّى تا لشكر اسامه براى پدران خود مىفرستادند. همين دو نفر بودند كه توانستند ابوبكر و عمر را در موقعيت لازم به مدينه بازگردانند تا برنامه غصب خلافت طبق نقشه قبلى انجام شود.(1)
اجتماعات فتنه آميز(2)
پس از ترور نافرجام پيامبر صلىاللهعليهوآله توسط منافقين در عقبه هَرشى در بازگشت از غدير، كاروان به منزل بعدى رسيد و نماز صبح را به پا داشتند. پيامبر صلىاللهعليهوآله همين گروه را ديد كه مشغول نجوا هستند.
با اينكه حضرت در طول سه روزه مراسم غدير تمام حركات منافقين را تحمل مىكرد تا آسيبى به برنامه اعلام ولايت و بيعت وارد نشود، ولى بعد از حركت از غدير به قدرى ارتباطات توطئهآميز آنان شدت يافت كه احساس خطرى علنى و فتنهاى مخرب مشهود بود.
لذا حضرت دستور دادند تا منادى ندا كند: لا تَجْتَمِعْ ثَلاثَةُ نَفَرٍ مِنَ النّاسِ يَتَناجُونَ فيما بَيْنَهُمْ بِسِرٍّ: هيچ سه نفرى حق ندارند بر سر سخنان سِرّى با هم اجتماع كنند !
منظور حضرت دقيقا جلوگيرى از بروز آشوب و درگيرى بود كه به هر حال ضربهاى به غدير مىزد. اين امرِ حضرت توطئههاى مهمى را خنثى كرد و اجتماعات فتنهآميز لغو شد، و تا ورود به مدينه دشمنان نتوانستند تماسى اساسى با يكديگر داشته باشند، جز چند مورد كه در يكى از آنها ابوبكر و عمر و سالم نجوى مىكردند.
وقتى خواستند از آنجا حركت كنند پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنان پرسيد: درباره چه چيزى نجوى مىكرديد ؟ گفتند: ما اصلاً با يكديگر ارتباطى نداشتهايم و فقط اكنون يكديگر را ديدهايم ! ! حضرت نگاه معنى دارى به آنان كرد و آيه 140 سوره بقره را براى آنان خواند: «اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّهُ وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ وَ ما اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ» : «آيا شما آگاه تريد يا خدا چه كسى ظالمتر است از كسى كه شهادتى نزد خودرا از خدا كتمان مىكند و خداوند از آنچه شما انجام مىدهيد غافل نيست» .
به دنبال توطئه عظيم قتل پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و خنثى شدن آن با اخبار خداوند متعال، چهار آيه از قرآن درباره اين اقدام آن منافقين سركش نازل شد، تا براى هميشه معرّف آنان باشد:
يكى آيه 48 سوره توبه كه مىفرمايد: «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الاُمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّهِ وَ هُمْ كارِهُونَ» : «آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند تا آنكه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند» .
ديگرى آيه 64 سوره توبه كه مىفرمايد: «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ اَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةَ تُنَبِّئِهُمْ بِما فِى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُوا اِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَحْذَرُونَ» : «منافقين حذر مىكنند از اينكه سورهاى بر آنان نازل شود كه به آنان از آنچه در قلوبشان است خبر دهد بگو مسخره كنيد كه خداوند خارج مىكند همان چيزى را كه از آن حذر مىكنيد» .
و نيز آيه 15 سوره احزاب كه مىفرمايد: «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الاَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللّهِ مَسْئُولاً» : «آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه در جنگ به دشمن پشت نكنند، و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است» .
و سپس آيه 150 سوره نساء كه مىفرمايد: «اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدُونَ اَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُريدُونَ اَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً» : «كسانى كه به خدا و رسولش كفر مىورزند و مىخواهند بين خدا و رسولانش جدايى بيندازند و مىگويند به بعضى از آن ايمان مىآوريم و به بعضى ديگر كفر مىورزيم و مىخواهند راهى بين اينها در پيش بگيرند» .
و آخرين تهديد الهى نسبت به آنان آيه 177 سوره صافات بود كه مىفرمايد: «فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرينَ» : «آنگاه كه بر در خانه آنان در آيد بدا به حال انذار شدگان» .
ترور اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از غدير(1)
منافقين پس از شكست در توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه هَرشى آرام ننشستند. آنان بار ديگر مجلس سِرّى تشكيل دادند و اين بار براى از ميان برداشتن امام منصوب از طرف خدا و رسول، درباره نقشه قتل على عليهالسلام به مشورت پرداختند كه بايد قبل از رسيدن به مدينه انجام مىشد.(2)زيرا وقتى او نباشد موضوع غدير وجود ندارد و نوبت آن نمىرسد كه كسى به آن استناد كند. آنان غافل بودند از اينكه نازل كننده «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(3)اين برنامه مفصل را بيهوده به اجرا در نياورده و منافقين بسيار كوچكتر از آنند كه در مقابل اراده پروردگار خللى ايجاد كنند.
براى آنكه فرار و گريز ماجراى قبل تكرار نشود، آنان معاهده نامهاى درباره قتل آن حضرت امضا كردند و آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين خود سپردند؛ و رفتند تا براى آماده كردن مقدمات اين نقشه دست به كار شوند.
جبرئيل اين خبر را به پيامبر صلىاللهعليهوآله داد. حضرت فورا ابوعبيده را احضار كرد و آن صحيفه را از او طلب كرد. اين بار ابوعبيده نتوانست انكار كند، و فورا آن نوشته را به پيامبر صلىاللهعليهوآله تحويل داد. اينجا بود كه آيه 7 سوره مجادله بار ديگر درباره آنان مطرح شد: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ» : «هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر آنكه خدا چهارمى آنان است و هيچ نجواى پنج نفرى نيست مگر آنكه خدا ششمى آنان است» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله باز هم افشاگرى را صلاح ندانست و فقط به آنان فرمود: «اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ اِسْلامِكُمْ» : «آيا بعد از اسلامتان كافر شديد» ؟ و اين عبارت اشاره به آيه 106 سوره آلعمران بود كه مىفرمايد: «فَاَمَّا الَّذينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ ايمانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ» : «اما كسانى كه روسياه شدند آيا بعد از ايمانتان كافر شديد پس عذاب را بچشيد به خاطر كفرى كه ورزيدهايد».
و نيز اشاره به آيه 66 - 65 سوره توبه بود كه مىفرمايد: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ اِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ اَبِاللّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُونَ. لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدِ ايمانِكُمْ» : «اگر از آنان سؤال كنى مىگويند ما درباره مطلبى گفتگو مىكرديم و به بازى گرفته بوديم. بگو آيا خدا و آيات الهى و رسولش را به استهزاء گرفتهايد عذر نياوريد كه بعد از ايمانتان كافر شدهايد» .
با اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله صحيفه را از دست آنان گرفت و امضاى آنان در آخر پيمان نامه ديده مىشد، ولى با كمال وقاحت قسم ياد كردند كه هيچ قصد سوئى نداشتهاند. اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر آيه 74 سوره توبه را در برابر آنان قرائت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْيَنالُوا ... » : «به خدا قسم
ياد مىكنند كه چنين سخنى نگفتهاند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آوردهاند و قصد كارى را كردهاند كه به آن دست نيافتند ... » .
و اينگونه بود كه نازل كننده «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1)نشان داد كه منافقين كوچكتر از آن هستند كه بخواهند در مقابل اراده پروردگار خللى ايجاد كنند.(2)
در واقع آخرين موردى كه نقشههاى مخفيانه دشمنان غدير بر ملا شد و آيه درباره آن نازل شد، توطئه آنان براى قتل اميرالمؤمنين عليهالسلام بود، كه پس از ناكام ماندن نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد اين توطئه شدند تا مگر با از ميان برداشتن خليفه تعيين شده پيامبر صلىاللهعليهوآله زمينه اجراى نقشههاى خود درباره محتواى صحيفه ملعونه را آماده كنند. ابنعباس اين توطئه را چنين ترسيم كرده است:
بزرگان قريش بين خود نوشتهاى نوشتند و در آن بر قتل على بن ابىطالب عليهالسلام همپيمان شدند، و اين پيمان نامه را به ابوعبيده جراح - كه امين آنان به حساب مىآمد - سپردند.
از طرف خداوند آيه نازل شد و اين خبر را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد. حضرت آن پيمان نامه را از ابوعبيده مطالبه كرد و او هم آن را تحويل داد ! حضرت فرمود: «اكَفَرْتُمْ بَعْدَ إسلامِكُم» : «آيا بعد از اسلامتان كافر شدهايد» ؟ !
آنان به خدا قسم ياد كردند كه هيچ قصد سوئى نداشتهاند. خداوند هم اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا ... » .(3)
در اين مورد با آنكه ابوعبيده پيماننامه را تحويل پيامبر صلىاللهعليهوآله داده باز هم منكر مىشوند و قسم ياد مىكنند، و اين از همه ماجراهاى قبل شنيدنىتر است !
به بيان ديگر:
پس از امضاى صحيفه ملعونه كه تعهدنامه اصلى براى همه توطئهها بود، دو نقشه با نتايج پيش بينى شده بر ضد غدير طرح شد. اين نقشه قبلاً در مدينه به هنگام بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله از جنگ تبوك طرح شده بود، كه با نزول وحى خنثى شد.(1)
نقشه اول طرح قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از رسيدن به مدينه، و نقشه دوم قتل على عليهالسلام بود. با آنكه نقشه به دقت اجرا شد، ولى با عنايت خداوند آن حضرت سالم ماند و توطئه با شكست مواجه شد. در اينجا تحليلها و اشاراتى به جزئيات ترور اميرالمؤمنين عليهالسلام خواهيم داشت:
ماجراى صحيفه ملعونه دوم و تحليل آن(2)
اصحاب صحيفه ملعونه اول(3)- كه همان منافقين درجه اول بودند - پس از ورود به مدينه مىدانستند كه فاصله زيادى تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله نمانده و بايد هر چه سريعتر تدارك روزهاى پس از شهادت آن حضرت را ببينند.
از همه مهمتر تدوين اساسنامهاى بود كه به جاى قانوننامه ابدى غدير بايد تنظيم مىشد، كه هم خودشان طبق آن عمل كنند و هم براى ادامه اين راه باطل در نسلهاى آينده به عنوان راهكارى در اختيار آنان قرار گيرد. اين اساسنامه همان صحيفه ملعونه دوم است، كه اصلىترين و مهمترين مرحله از مراحل آن غصب خلافت است.(4)
1) . درباره نقشه قتل پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام در تبوك به اين منابع مراجعه شود: مجمع البيان: ج 5 ص 67 ، 79. الاحتجاج: ج 1 ص 30. تفسير الامام العسكرى عليهالسلام : ص 152. بحار الانوار: ج 21 ص 185 - 252. دلائل النبوة: ص 247. مجمع الزوائد: ج 1 ص 110. المعجم الكبير: ج 6 ص 195.
2) . اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 10. ژرفاى غدير: ص 163 - 167، 180 - 182. اسرار غدير: ص 79، 305. واقعه قرآنى غدير: ص 191، 195، 207 - 210. چهارده قرن با غدير: ص 17. غدير در قرآن: ج 1 ص 244.
3) . ماجراى صحيفه ملعونه اول در همين فصل «تاريخ ماجراى غدير» ، بخش چهارم «ماجراهاى در مكه و حج» ، قسمت «بازگشت به مكه و اعمال حج» مفصل گذشت.
4) . كتاب سليم: ص 144.
آنان با شناختى كه از جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله پيدا كرده بودند، به تدوين و تصويب موادى پرداختند كه در صحيفه ملعونه اول به طور مجمل بيان شده بود.
در اينجا در چند عنوان به ماجراى صحيفه ملعونه دوم مىپردازيم:
1 - اقدامات اوليه پس از غدير(1)
كاروان غدير روز 25 ذى الحجه وارد شهر مدينه شد، در حالى كه بزرگترين اتمام حجت خدا بر بشريت را پشت سر گذاشته بود، و پيامبر صلىاللهعليهوآله برنامه عظيم خود در رابطه با ولايت را به انجام رسانده بود، و جا داشت با رسيدن به شهر مردم براى قدردانى از پيامبرشان كه اين چنين منظم و جامع و دقيق آخرين حكم الهى يعنى ولايت را اعلام فرموده، نزد او آيند و جشنى به پا كنند و دست او را ببوسند و از او تشكر و قدردانى نمايند.
ولى افسوس كه خط نفاق از غدير زهر خود را مىريخت و تا ورود به مدينه بيش از هفت توطئه بزرگ بر ضد ولايت اجرا كرده بود، كه همه توسط آن حضرت خنثى شد. اين حركات حاكى از خط سيرى بود كه هم اكنون ادامه آن را دنبال مىكرد. مردم به خانههاى خود رفتند تا خستگى سفر را از تن بيرون كنند، اما پيامبر صلىاللهعليهوآله متوجه بود كه منافقين در فكرهاى جديدى هستند و روزهاى بعد از رحلت آن حضرت را تدارك مىبينند.
در پنج روزِ باقيمانده از ماه ذى الحجه و با ورود ماه محرم، اصحاب صحيفه در تكاپوى عجيبى براى تدارك روزهاى پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند. از يك سو معاذ بن جبل كه وعده داده بود مسئله انصار را حل كند سراغ بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير رفت كه هر يك رياست نيمى از انصار - يعنى اوس و خزرج - را داشتند و آن دو را به همكارى با اصحاب صحيفه دعوت كرد. آنان پذيرفتند و با آمدن آنان بسيارى
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 102، 105، 106.
از رؤساى قبايل و صاحب نفوذان مردم كه از آن دو فرمان مىبردند تحت پيمان ضد غدير درآمدند.
ابوبكر و عمر و ابوعبيده نيز بزرگانِ منافق قريش را به پيمان خويش دعوت كردند و بسيارى از آنان را كه طُلَقاء و آزادشدگان فتح مكه بودند با خود همراه كردند.
با افزوده شدن 20 نفر به گروه چهارده نفرى عقبه هرشى، يك گروه 34 نفرى از زبدهترين دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه تخصص لازم در حيلهگرى و خباثت داشتند - تشكيل شد كه هر يك از آنان جمع بزرگى از مردم را تحت فرمان خود داشتند.
احساس آنان اين بود كه يك روز و حتى يك ساعت تأخير در اين باره جايز نيست، و اگر قبل از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله همه جوانب مسئله را آماده نكرده باشند، مجرد امضاى يك صحيفه چند سطرى در مكه كارى از پيش نخواهد برد. اين بود كه حتى اساسنامه كار خود براى روزهايى كه امور را در دست خواهند گرفت تهيه كردند.
در يكى از شبهاى ماه محرم سال يازدهم هجرى اين گروه 34 نفرى در خانه ابوبكر جمع شدند تا آخرين نتايج افكار و عملكرد خود را بازنگرى كنند و برنامه دقيقى براى آينده بسيار نزديك خود تدارك ببينند.
خداوندِ بيدارگر نسلها، كه از ارائه هيچ حجتى فروگذار نكرده، اين بار نيز بانوى بزرگوارى به نام اسماء بِنت عُمَيس را - كه همسر ابوبكر بود ولى ايمان واقعى داشتدر آن ساعات شب مأموريت داد تا جزئيات ماجراهاى آن شب را به خاطر بسپارد و براى حذيفه نقل كند تا خبر آن به نسلهاى مسلمان برسد و از تاريخچه ما قبل سقيفه آگاه باشند.
اين افراد در يك جمع بندى در مورد افكار عمومىِ مردم و آمادگىِ شرايط براى اجراى نقشههاى سقيفه، به نتايجى رسيدند كه آنها را در صحيفه خود منعكس كردند.
آنان اين اساسنامه سقيفه را به عنوان يك قانوننامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم كردند. به همين جهت براى فريب مردمِ آن روز و نسلهاى آينده،
آن را با حيلهگرى تمام تدوين كردند و در آن به آيات قرآن استشهاد كردند ! و از پايههاى مسلَّم اسلام به عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كردند؛ و آنچه در روزهاى غصب خلافت در برابر ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام مطرح كردند، از قبل در آن پيماننامه گنجانيدند.
سپس به عنوان بنيان گذاران غصب خلافت تصويب كردند كه اگر قدرت را به دست گرفتند خلافت از پنج نفر امضا كنندگان صحيفه اول - يعنى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ و سالم - خارج نباشد، و تا آنان هستند نوبت خلافت به ديگرى نرسد.(1)
آنگاه بر مبناى اين نتايج، اساسنامه - و به عبارت ديگر قانون اساسىِ - سقيفه را تصويب كردند. در همان شب متن مفصل آن را تدوين كردند، و به سعيد بن عاص دستور دادند تا آن را برايشان بنويسد، و به امضاى 34 نفر حاضر در جلسه رسانيدند.
حتى در آخر صحيفه نوشتند: سعيد بن عاص اين صحيفه را با توافق كسانى كه اسم و شهادتشان در آخر اين ورقه است در محرم سال يازدهم هجرى نوشته است.
عدهاى از امضا كنندگان عبارت بودند از : ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقّاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابىسفيان، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شُعبه ثقفى، اوس بن حدثان نَضْرى، ابوهريره، ابوطلحه انصارى، ابوسفيان، عِكرِمَة بن ابىجهل، صَفوان بن امية بن خَلَف، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عيّاش بن ابىربيعه، بشير بن سعد، سُهَيل بن عَمرو، حكيم بن حُزام، صَهيب بن سَنان، ابو الاعور اَسلَمى، مُطيع بن اَسود مَدَرى و هشت نفر ديگر ... .
سپس صحيفه را به ابوعبيده دادند تا آن را به مكه ببرد و در كعبه كنار صحيفه اول دفن كند ! سپس آن عده از خانه ابوبكر برخاستند و رفتند.
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 103.
اينگونه بود كه صحيفه ملعونه دوم به عنوان مفسر صحيفه اول نوشته شد، و به امضاى سردمداران توطئه رسيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم با اشاراتى رمزى آنان را متوجه ساخت كه از كارشان باخبر است.(1)
در چنين شرايطى افراد سرشناسى كه هر يك گروهى از مردم را تحت فرمان خود داشتند به پيمان نامه مزبور فرا خوانده شدند، و خيلى سريعتر از آنچه انتظار مىرفت پاسخ مثبت دادند و در فاصله كمتر از پانزده روز از صحيفه اول، قانوننامه اساسى منافقين به عنوان صحيفه ملعونه دوم تدوين شد و در مدينه در خانه ابوبكر به امضاى 34 تن از سردمداران آنان رسيد كه عبارت بودند از:
اين صحيفه را سعيد بن عاص با توافق عده مزبور در محرم سال يازدهم هجرى نوشت و سپس آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين و ناظر خود سپردند، و او آن را به مكه برد و كنار صحيفه اول در كعبه دفن كرد !
متن اين پيمان نامه شوم چنين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اين نوشتهاى است كه عدهاى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خداوند آنان را در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدح كرده است. آنان پس از اين كه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، و اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مىآيند به اين عده اقتدا كنند.
اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 96 - 111 و ج 29 ص 103 و ج 30 ص 216، 271.
تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنتها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند !
پيامبر اختيار آن را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند همانطور كه خداوند فرموده است: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللّه أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّه وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ»(1): «براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند».
پيامبر كسى را به خلافت نرساند به دليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد: اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مىرسد !
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفهاى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند.
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث مىگذارد حرف محالى زده است؛ زيرا پيامبر فرموده است: ما پيامبران ارث نمىگذاريم و هر چه از ما بر جاى مىماند صدقه است.
1) . احزاب / 21.
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگان اند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مىباشد يعنى فرزند از پدر خلافت را به ارث مىبرد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست
چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد ! زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه أَتْقاكُمْ»(1): «با ارزشترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست» .
همچنين پيامبر فرموده است: «حقوق مسلمين مساوى است و پايينترين افراد هم مىتوانند درباره حقوق خود اقدام كنند. همه مسلمين يد واحد در برابر دشمنانشان هستند» .
پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مىرود و مسير صحيح را مىپيمايد.
هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است. او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است ! !
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد بودند - آمد و قصد داشت تفرقه بيندازد او را به قتل برسانيد، هر كس مىخواهد باشد،چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است.
1) . حجرات / 13.
امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند» . بين مسلمين كسى اختلاف نمىاندازد مگر اينكه تكروى مىكند و دشمن آنهاست و به دشمنان مسلمانان كمك مىكند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل او را حلال كردهاند. الحمد للّه ربّ العالمين.(1)
در شبى كه صحيفه ملعونه دوم توسط گروهى از منافقين در سال يازدهم هجرى و اندكى پيش از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه امضا شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از نماز صبح رو به ابوعبيده جراح كرده فرمود: خوشا به حال تو كه امين اين امت شدهاى !
سپس آيه 79 سوره بقره را تلاوت فرمود:
«فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ اَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ» :
«واى بر كسانى كه نوشتهاى را به دست خويش مىنويسند و سپس مىگويند اين از سوى خداست تا با آن مبلغ كمى به دست آورند واى بر آنان از آنچه دستهايشان مىنويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مىكنند».
آنگاه با ذكر آيه 108 سوره نساء فرمود: كسانى كه در اين امت چنين صحيفهاى را نوشتهاند شباهت دارند به آنان كه خدا مىفرمايد:
«يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلَ وَ كانَ اللّهَ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطا» :
«از مردم مخفى مىكنند اما از خدا مخفى نمىكنند و خدا ناظر آنان است هنگامى كه شب را سحر مىكنند در سخنى كه خدا راضى نيست و خدا به آنچه انجام مىدهند احاطه دارد» .
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 103، 104.
سپس فرمود: امروز گروهى در امت من تشكيل يافتهاند كه در صحيفه نوشتنشان مانند سردمداران زمان جاهليت شدهاند، كه صحيفهاى بر عليه ما نوشتند و در كعبه آويزان نمودند. خداوند به آن عده امكانات مىدهد تا آنها و كسانى را كه بعد از آنان مىآيند امتحان كند و انسانهاى خبيث و پاك را از هم جدا سازد. اگر نبود كه خداوند به من دستور داده از آنان اعراض نمايم براى مقدّرى كه مىخواهد به انجام رساند، هم اكنون آنان را پيش آورده گردنشان را مىزدم !
حذيفه مىگويد: به خدا قسم ديديم هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخنان را مىفرمود لرزه بر اندام امضاكنندگان صحيفه افتاده و اختيار از كف داده بودند، به طورى كه بر حاضران در مجلس مخفى نماند كه حضرت با سخن خويش آن عده را قصد كرده و اين آيههاى قرآنى را درباره آنان مىخواند.
مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كار آنان را در تدوين صحيفه ملعونه با ماجراى قريش در مكه مشابه دانسته، كه وقتى قريشيان انواع مبارزه و مقابله با پيامبر صلىاللهعليهوآله را تجربه كردند و به نتيجهاى نرسيدند در مكانى به نام «دار النَدوة» جمع شدند و پيماننامهاى بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله و خاندانش نوشتند و آن را در كعبه آويزان نمودند.(1)
از سوى ديگر امضا كنندگان صحيفه ملعونه طبق فرموده صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله بايد گردن زده مىشدند و آن جنايت بزرگ مستحق چنين جزايى بود، ولى موقعيت خاص غدير اين اجازه را نمىداد، چرا كه برنامههاى انجام شده به خطر مىافتاد.(2)
اصحاب صحيفه ملعونه پس از ورود به مدينه مىدانستند كه فاصله زيادى تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله نمانده و بايد هرچه سريعتر تدارك روزهاى پس از رحلت آن حضرت را ببينند. از همه مهمتر تدوين اساسنامهاى بود كه به جاى قانوننامه ابدى
غدير بايد تنظيم مىشد، كه هم خودشان طبق آن عمل كنند و هم براى ادامه اين راه باطل در نسلهاى آينده به عنوان راهكارى در اختيار آنان قرار گيرد.
آنان با شناختى كه از جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله پيدا كرده بودند، به تدوين و تصويب موادى پرداختند كه در صحيفه ملعونه اول به طور مجمل بيان شده بود. اينگونه بود كه صحيفه ملعونه دوم به عنوان مفسر صحيفه اول نوشته شد، و به امضاى سردمداران توطئه رسيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم با اشاراتى رمزى آنان را متوجه ساخت كه از كارشان باخبر است.(1)
در اين قسمت با ذكر مسير تدوين صحيفه دوم، تحليلى بر متن آن خواهيم داشت؛ و نهايتا علل تشكيل لشكر اسامه را در رابطه با خنثى كردن اقدامات اصحاب صحيفه بيان خواهيم كرد:
شناختى از جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله(2)
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله از يك سو شامل مسلمانانِ
مخلصى چون سلمان و ابوذر و مقداد بود، و از سوى ديگر در برگيرنده تازه مسلمانانى بود كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مىزدند، و از جهتى ديگر شامل افراد شهوتپرست و دنياطلبى بود كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند.
تعصبات جاهلىِ حاكم بر افكار عدهاى از مردم، و عُقدههاى باقيمانده از خونهاى بدر و اُحد و حُنين و خيبر، و مطامع دنيوى كه ايمان راسخ را از قلوب عدهاى ربوده بود، و حسدهاى نهفتهاى كه هر روز آشكارتر مىگشت، اينها همگى جو حاكم بر جامعه مسلمين در سال حجة الوداع را روشن مىكند.
مشكل بزرگ جامعه مسلمين خط نفاق بود كه به خاطر نقاط ضعف مختلف افراد، روح ايمان را از آنان مىگرفت و به سوى خود جذب مىكرد. منافقين كسانى بودند كه ظاهرشان مسلمان بود و برخورد قانونى با آنان مشكل بود.
اين عده از همان ابتداى بعثت در ميان مسلمانان بودند، و بعضى از همان اول با نيّات منافقانه مسلمان شدند، ولى تعدادشان كم بود. هر چه قدرت اسلام بالا مىگرفت تشكل منافقين هم انسجام بيشترى مىيافت و در پوشش اسلام ضرباتى مهلكتر از كفار و مشركين بر پيكر نهال تازه آن وارد مىكردند.
در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله، كمكم منافقين به طور رسمى وارد عمل شدند. آنان براى خود مجالس سرى تشكيل مىدادند، و بر ضد اسلام و شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله توطئه و كارشكنى مىكردند؛ كه آيات قرآن بهترين شاهد اين مدعاست. بخصوص اگر ترتيب نزول آيات را بررسى كنيم و ببينيم كه اكثر آيات مربوط به منافقين در سالهاى آخر عمر آن حضرت نازل شده است.(1)
منافقينِ به ظاهر مسلمان، در باطن گرايش به كفر و الحاد داشتند و آرزوى نهفته در قلبشان ريشه كن كردن اسلام و بازگشت به گذشته بود. ولى به خوبى مىدانستند كه اين هدف به آسانى قابل دسترسى نيست و لا اقل با حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله امكانپذير نخواهد بود. لذا دست به كار برنامههاى شومى براى بعد از رحلت آن حضرت شدند.
اصحاب صحيفه اين زمينههاى اجتماعى مردم را محاسبه كردند، و با در نظر گرفتن سوابقى كه بين اكثر مردم با اميرالمؤمنين عليهالسلام اتفاق افتاده بود آمادگى آنان را براى اهداف خود يقينى دانستند. اين مطلب بعدها از زبان ابوبكر علنا شنيده شد كه گفت: ما را از دست على جز سه چيز خلاص نكرده است:
او تنهاست و ياورى ندارد.
او وصيت و سفارش پيامبر را مراعات مىكند.
هر قبيلهاى را در نظر بگيرى على متعرض آنها شده است.
اگر اينها نبود خلافت به او بازمىگشت اگر چه ما خوش نداشتيم.(2)
در متن صحيفه ملعونه دوم و اين اساسنامه مفصلِ سقيفه، تمام اهداف از پيش تعيين شده به صراحت بيان شده است.
در حقيقت بايد گفت: اين صحيفه براى يك روز و يك ماه و يك سال تدوين نشده، بلكه راهكارهاى لازم را به پيروان سقيفه در برابر امامت غديرى تا روز قيامت داده و آنان را متوجه اهداف دقيق بنيانگذاران اين راه نموده است.
با مطالعه اين صحيفه، هم به عمق جريان ضد غدير مىتوان پى برد، و هم ابوبكر و عمر و پيروانشان را به دقت تمام مىتوان شناخت، و هم ارزش برنامه عظيم غدير را مىتوان دريافت.
اين اساسنامه سقيفه به عنوان يك قانون نامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم شده است. به همين جهت براى فريب مردم آن روز و نسلهاى آينده، با حيلهگرى تمام تدوين يافته و در آن به آيات قرآن استشهاد شده و از پايههاى مسلَّم اسلام به عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كامل شده است.
اين نهايت فتنه گرى اصحاب صحيفه را مىرساند كه اينچنين آيندههاى دور و نزديكِ پيروانِ خود را پيشبينى كردهاند.
براى روشن شدن سوء استفادههاى منافقين در اين صحيفه، قبل از آوردن هر فرازى، به جهت گيرىهاى آن اشاره خواهيم كرد تا تحليلى بر آن باشد.
در فراز اول صحيفه از مدح مهاجرين و انصار در قرآن، به نفع اين چند نفرى كه اساسنامه سقيفه را تهيه كردهاند سوء استفاده شده است. گويا همه مهاجرين و انصار از اين صحيفه با خبر بودهاند، در حالى كه آن را 34 نفر مخفيانه و بدون اطلاع احدى از مهاجرين و انصار تدوين كردهاند.
گذشته از آنكه خداوند هيچ گاه همه مهاجرين و انصار را مورد مدح قرار نداده، و اين همه آيات مربوط به منافقين در قرآن مربوط به امثال همين گروه است. در عبارت اول صحيفه دقت كنيد:
اين نوشتهاى است كه عدهاى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند؛ همانان كه خداوند در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدحشان كرده است.
عبارات بعدى براى فريفتن نسلى كه در آيندههاى دور از صدر اسلام قدم به عرصه مىگذارد آورده شده، كه نام گذشته و آينده اسلام را به عنوان بهانهاى براى سنديّت صحيفه مطرح مىكنند. بايد پرسيد: آيا غدير از ايام گذشته اسلام نبود و براى روزهاى آينده اسلام نبود ؟ پس چگونه چنين صحيفهاى با توجه به ايام گذشته اسلام تدوين شده است ؟ ! اين مطلب در متن صحيفه چنين آمده است:
آنان پس از اين كه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، و اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند، تا مسلمانانى كه بعد از آنان مىآيند به اين عده اقتدا كنند.
بسيار جالب است كه صحيفهاى توسط اصحاب منافق پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و به فاصله كمتر از يك ماه پس از غدير تدوين شود و در آن گفته شود «پيامبر كسى را براى خلافت بعد از خود تعيين نكرده است» ! ! اين ادعايى است كه در متن صحيفه به چشم مىخورد:
اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه مردم مبعوث نمود، براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود، و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم.
تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنتها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند !
پيامبر اختيار خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه اعتماد به فكر او و اطمينان به دلسوز بودنش دارند براى خود انتخاب كنند.
در اينجا بار ديگر استناد به آيه قرآن را براى اثبات ادعاى باطل به كار گرفتند و آن را دليل بر پيروى مردم از مرام سقيفه قرار دادند.
آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت ؟ آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين مطلبى فرموده باشد تا مردم هم در اين جهت پيرو آن حضرت باشند ؟ ! اين استناد به قرآن با اين تعبير در صحيفه منعكس شد:
مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند همانطور كه خداوند فرموده است: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّهَ وَ الْيَوْمَ الآخَرَ»(1): «براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند» .
اكنون نوبت آن بود كه از تعصبات جاهلى و عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى استفاده شود. براى اين ادعا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خليفهاى تعيين نكرده مسئله ارث بردن حكومت را مثل سلاطين مطرح كردند، در حالى كه در امامت امامان عليهمالسلام مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است، و اينكه هيچكس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد، و به همين جهت درباره امام حسن و امام حسين عليهماالسلام عنوان پدر و فرزندى نيست تا توارث باشد.
1) . احزاب / 21.
از سوى ديگر براى تحريك تعصبات جاهلى مردم، مسئله سهيم بودن همه مسلمين در خلافت را مطرح كردند، در حالى كه خلافت بيتالمال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخابِ بهترين توسط پروردگار است، و هيچكس نمىتواند همانند خداوند بهترين را معين كند.
جهت ديگرى كه باعث آبروريزى اهل سقيفه است، ارتباط دادن خلافت با دولتمندى اغنياست ! گويا خلافت سلطنتى است كه آغاز ثروت اندوزىِ خليفه بوده و بايد اغنيا را گرد خود جمع كند ! لذا براى پيشگيرى از اين مشكل بايد خليفه عوض شود و در يك خاندان نماند تا همه ثروت نزد آنان نماند !
البته حاكمان سقيفه چنين كردند و اين كارشان در زمان عثمان به اوج خود رسيد كه مردم بر او شوريدند و او را كشتند. عبارتى كه بسيار مرموزانه در اين باره در صحيفه گنجانده شده چنين است:
پيامبر كسى را به خلافت نرساند به دليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد: اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مىرسد !
پيداست كه بشر خوب مىداند انتخاب صاحب نظرانش به انتخاب خداوند نمىرسد. اين چيزى بود كه در تاريخ خلفاى منتخب سقيفه عملاً بر همه معلوم گرديد؛ كه خلفاى غاصب در جهات ظلم و جهل و بىلياقتى و گناه، سرآمد روزگار خود بودند.
مىبينيم براى التيام اين نقص بشرى، وصلهاى بىمايه به سخنان خود افزودهاند كه «بر اهل هر زمانى، كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند» ، ولى تاريخ به خوبى نشان مىدهد كه در هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت داشته مخفى مانده است !
چنانكه به جاى على بن ابىطالب عليهالسلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايقترين افراد جاى او را گرفتند. عبارت صحيفه را بنگريد:
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفهاى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند.
به اين صراحت در مقابل غدير ادعا كردن در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله آن ديده نشده است، كه اگر كسى بگويد: «پيامبر صلىاللهعليهوآله خليفهاى نصب كرده» فقط به بهانه اينكه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله خلاف آن را معتقدند سخنش باطل است ! بايد پرسيد: كدام اصحاب ؟ لابد همان 34 نفر كه همه منافق بودند !
و يا به اين بهانه كه با جماعت مسلمين مخالف است ! كدام مسلمين ؟ لابد همان اعوان و انصار سقيفه كه هيزم براى آتش زدن بيت فاطمه عليهاالسلام آوردند ! متن صحيفه را در اين قسمت ببينيد:
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند، و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
اينكه حقوق همه مسلمين مساوى است، در برابر ظلم عظيمى است كه خلفاى سقيفه بر مردم روا داشتند و نگذاشتند حقوق همه مسلمانان حفظ شود، بلكه حق عدهاى را بيش از خودشان دادند و حق عدهاى ديگر را پايمال نمودند.
ولى معناى رسيدن همه مردم به حقوق خود اين نيست كه همه مسلمين مىتوانند امام شوند و هيچ فرقى در اين باره بين آنان نيست. چنين مطلبى را هيچ اجتماعى و هيچ عقلى نمىپذيرد.
پيداست كه امامت شايستگىهايى لازم دارد كه فقط با دارا بودن آنها كسى مىتواند در آن منصب قرار بگيرد؛ وگرنه خلفاى نالايق، ثمرات شوم سقيفه را به دنبال خواهند داشت كه به آبروى اصل اسلام هم ضربه زدند و باعث شرمندگى خود و همه اهل اسلام در برابر ملل ديگر شدند. عبارت صحيفه را در اين باره ببينيد:
پيامبر فرموده است: حقوق مسلمين مساوى است و پايينترين افراد هم مىتوانند درباره حقوق خود اقدام كنند.
نكته اساسى در خطابه غدير كه دست دشمنان را به كلى بسته است تعيين خط امامت تا روز قيامت وانحصار آن در دوازده امام از نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله است. در برابر چنين اقدام دقيقى كه خدا و رسول فرمودهاند، اصحاب صحيفه آيهاى از قرآن را دليل غصب خلافت قرار دادهاند كه «اِنَّ اَكْرَمُكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقيكُمْ» !(1)
يك آيه كلى را در برابر كلام صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوىترين مردم هر زمان معرفى نموده است.
بايد پرسيد: كداميك از خلفاى سقيفه نشان دادند كه با تقواترين مردم هستند، يا اصلاً نشانى از تقوا دارند ؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يك از ائمه عليهمالسلام چه كسى را با تقوىتر از آن امام مىتوان يافت ؟ پر مدعا و توخالى همين اصحاب سقيفهاند كه در طول تاريخ غصب خلافت هميشه و از هر جهت از همه مردم عقبتر بودهاند ! ؟
با اين مقدمه ببينيم اصحاب صحيفه در اين باره چه پيشبينى در نوشته خود نمودهاند:
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مىباشد، يعنى فرزند از پدر خلافت را
1) . حجرات / 13.
ارث مىبرد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز آنان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست. چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد ! زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقاكُمْ» (1): «با ارزشترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست» .
اكنون نوبت دادن بهانههاى لازم به دست نسل آينده سقيفه است. تمسك به «جماعت مسلمين» و خليفه اين چنينى را نماينده آنان معرفى كردن، بهانهاى است براى ظلم آزادانه و بىقيد و شرط، به طورى كه هر كس در برابر آن قد عَلَم كرد به جُرم مخالفت با جماعت مسلمين و بر هم زدن اتحاد آنان بايد كشته شود !
در طول تاريخ سقيفه هم عملاً اين كار صورت پذيرفته و امثال مالك بن نويره كه گفتند: «ما بر اعتقاد مسلمانى خود باقى هستيم و فقط خليفه تعيين شده در غدير را قبول داريم و خليفه سقيفه را قبول نداريم» از دم شمشير گذرانده شدند. حتى بانويى به نام اُمّفَروه كه با ابوبكر اعلام مخالفت كرد و گفت: «من فقط خليفه راستين پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى على بن ابىطالب عليهالسلام را قبول دارم» ، به دستور او اعدام شد !(2)
در متن صحيفه اين عبارت تند را براى از ميان برداشتن سريع مخالفان سقيفه مشاهده مىكنيم:
پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مىرود و مسير صحيح را مىپيمايد. هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است؛ او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است.
باز مىبينيم از جعل و تحريف فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله ابا نداشتهاند و به آن حضرت نسبت دادهاند كه «امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد» ، در حالى كه حتى به اقرار اهل سقيفه بارها و بارها امت بر باطل متفق شدهاند، تا آنجا كه يزيد را پذيرفتهاند و حسين عزيز عليهالسلام را سر بريدهاند !
آيا اين اتحاد مردم بر حق بوده است ؟ آيا ما هم بايد چشم و گوش بسته پيرو چنين اتحادى شويم ؟ ! اين هدف شوم در متن صحيفه چنين عنوان شده است:
همچنين پيامبر فرموده است: هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد باشند - بيايد و قصد داشته باشد كه تفرقه بياندازد او را به قتل برسانيد، هر كه مىخواهد باشد؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است. امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند.
بين مسلمين كسى اختلاف نمىاندازد مگر اينكه تكروى مىكند و دشمن آنهاست و به دشمن مسلمانان كمك مىكند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل وى را حلال كردهاند.
با توجه به اين تحليلها معلوم شد كه چگونه برنامههاى غصب خلافت در محرم سال يازدهم هجرى به فاصله كمتر از دو ماه از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده شد. در فاصله باقيمانده، امضاكنندگان صحيفه به شدت سرگرم زيرسازى جامعه و آماده كردن فكرى مردم بر عليه اميرالمؤمنين عليهالسلام بودند، تا در موقعيت لازم بتوان خانه حضرت زهرا عليهاالسلام را آتش زد و با تازيانه به دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله حمله كرد ! !
راستى چگونه مىتوان عدهاى را آماده كرد كه با يك فرمان بر بيت وحى هجوم آورند و حضرت محسن عليهالسلام را با غلاف شمشير بكشند، و طناب بر گردن صاحب غدير بيندازند ! !
داستان قرآنى غدير به خوبى به ما نشان مىدهد در حالى كه غدير بيابان وسيع و مستعدى براى سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، آغازى براى رويارويى سقيفه با غدير نيز شد. اين موضعگيرىها از همان آغاز صورت جدى داشت و با شدت تمام پيگيرى مىشد.
ادامه اين برخوردهاى كينه توزانه به يك سال و ده سال ختم نشد، و ادامه يافت تا سر از كربلا بر آورد.
استمرار اين خط غاصبانه بر پايهاى كه در صحيفه ملعونه ريشه دارد، تا روز قيامت ادامه خواهد يافت و براى هميشه امتحانى است كه هر مسلمانى در برابر آن قرار خواهد گرفت.
سقيفه با آنكه در ظاهر غالب شد و قدرت را در دست گرفت و اهداف خود را دنبال كرد، ولى غدير به طور جدى كار خود را دنبال كرد و در سايه «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ» تا امروز نام نيك آن در برابر ننگ سقيفه، بر بلندترين قله تاريخ مىدرخشد.
بنيانگذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير، پيمان نامه نظامى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى امضا كردند و به نظام دادن گروه خود پرداختند. اما اهل سقيفه غافل از اين بودند كه خداوند تعالى حافظ غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله مُبلِّغ غدير و امامان عليهمالسلام صاحب غديرند، و در اين رويارويى پيروزند.
اصحاب صحيفه طبق پيمانى كه با هم بسته بودند توانستند با كمك يكديگر مشكلات سقيفه را از سر راه بردارند و خليفه غاصبى را بر جاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بنشانند. ولى همبستگى پنج نفرى آنان در روزهاى غصب خلافت باعث شد تا اميرالمؤمنين عليهالسلام بتواند پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله پرده از اسرار صحيفه ملعونه بردارد و حجت را بر مردم آن روز و نسلهاى آينده اسلام براى چندمين بار تمام كند. در اين قسمت مسير آثار صحيفه را در روزهاى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله پيگيرى مىكنيم:
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند، كه به محض شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله بىاعتنا به غسل و تدفين حضرت و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود، ماجراى سقيفه را فيصله دادند.
سعد بن عباده و حبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بىخبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند.
در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اسيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامهها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشهها را از قبل آماده كردهاند.
مردمِ بىخبر از پشت پرده، به فاصله چند ساعت از شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، ابوبكر را بر فراز منبر ديدند در حالى كه عمر و ابوعبيده و بقيه امضاكنندگان صحيفه اول و دوم اطراف منبر را گرفته بودند و با او بيعت مىكردند و براى خلافت تبريك مىگفتند ! ! !
در پى آنان همه منافقينى كه به بهانه آخرين ديدار با پيامبر صلىاللهعليهوآله از لشكر اسامه به مدينه بازگشته بودند و با دو دستِ ابوبكر بيعت مىكردند. با فرمان بشير بن سعيد و اسيد بن حضير همه قبايل انصار نيز گروه گروه آمدند و با ابوبكر بيعت كردند.
اينگونه بود كه بدون هيچ زحمتى و در زمان كوتاهى همه مردم - جز عده انگشت شمارى - با ابوبكر - بلكه با صحيفه ملعونه - بيعت كردند.(1)
1) . كتاب سليم: ص 144.
چند روزى نگذشت كه مأموران سقيفه با در دست داشتن مدركى به نام صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند. آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مىدادند كه هر چه زودتر با غاصب حق او بيعت كند ! !
در لحظات بسيار حساسى كه آينه غدير در حال شكستن بود، اميرالمؤمنين عليهالسلام از زير شمشيرها ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بىشمار خلافت براى من تعيين نشد ؟
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيشبينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند.
اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته: إن اللّه لا يجمع لنا النبوة و الخلافة: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمىكند ! مىبينيم كه غدير قابل انكار نبود، لذا عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت دادند به ميان آوردند.
از ابوبكر سؤال شد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت، فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه ! مردم بىخبر از نقشههاى پنهان با مسئلهاى جديد روبرو شده بودند كه قدرت فكر كردن را از آنان گرفته بود.
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابىطالب عليهالسلام اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على عليهالسلام آماده فرود بود و همه مىديدند و مىشنيدند حضرت فرمود: وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه
بر سر آن همپيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهلبيت عليهمالسلام باز پس گيريد.
آنان كه هرگز انتظار چنين افشاگرى در آن موقعيت حساس را نداشتند، بىاختيار در پيشگاه مردم اقرار كردند؛ ابوبكر فورا گفت: تو از كجا مىدانى ؟ ! ما كه تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! ! !
ظاهرا اين مقدار اتمام حجت براى آن مردم كوردل كم بود كه نياز به شاهد بود. اميرالمؤمنين عليهالسلام فورا فرمود: اى سلمان، اى ابوذر، اى مقداد، اى زبير، شما را به خدا و حق اسلام قسم مىدهم كه آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه در حضور شما مىفرمود: اين پنج نفر - كه نامشان را بخصوص ذكر كرد - در كعبه بين خود صحيفهاى نوشتهاند و پيمان بستهاند كه اگر من كشته شدم يا مُردم خلافت را - اى على - از تو مانع شوند ؟ !
اين چهار نفر شهادت دادند اين مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند، و اين يادگارِ روزى بود كه پس از امضاى صحيفه، پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر آن را به اين چند نفر از اصحاب خود داد.
آنان اضافه كردند كه تو از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدى كه اگر نقشه اينان اجرا شد به من امر مىفرمايى چه كنم ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و در مقابل آنان مقاوت كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را هدر مده.(1)
اينگونه بوده كه خداوند هيچ كس را در برابر غدير معذور نخواهد دانست، و همه دانستند و مىدانند كه آنچه برنامه بلند مدت غدير را بر هم زد يك نقشه شوم مستمر و پيشبينى شده بود، و در كنار همه اين نقشهها خداوند لحظه به لحظه حقايق را براى مردم روشن ساخت و كسى را در بىخبرى و جهالت رها نكرد.
ابان بن ابىعيّاش از سليم بن قيس نقل مىكند كه گفت: از سلمان فارسى شنيدم كه درباره ماجراهاى سقيفه مىگفت:
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 125، 126، 274، 295.
على عليهالسلام را براى بيعت بردند در حالى كه به شدت او را مىكشيدند، تا آنكه نزد ابوبكر رسانيدند. اين در حالى بود كه عمر بالاى سر ابوبكر با شمشير ايستاده بود، و خالد بن وليد و ابوعبيدة بن جراح و سالم مولى ابىحذيفه و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و اسيد بن حضير و بشير بن سعيد و ساير مردم اطراف ابوبكر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود.
سلمان مىگويد: على عليهالسلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مىفرمود: به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مىگرفت مىدانستيد كه هرگز به اين كار دست نمىيابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمىكنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مىشد جمعيت شما را متفرق مىساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.
ابوبكر تا چشمش به على عليهالسلام افتاد فرياد زد: او را رها كنيد ! على عليهالسلام فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر را ظالمانه غصب كرديد ! تو به چه حقى و با داشتن چه مقامى مردم را به بيعت خويش دعوت مىنمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر با من بيعت نكردى ؟
وقتى على عليهالسلام را نزد ابوبكر رسانيدند عمر به صورت اهانت آميز گفت: بيعت كن و اين اباطيل را رها كن !
على عليهالسلام فرمود: اگر انجام ندهم چه خواهيد كرد ؟ گفتند: تو را با ذلت و خوارى مىكشيم !
حضرت رو به آنان كرد و فرمود: اى گروه مسلمانان، و اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مىدهم كه آيا در روز غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديد كه آن مطالب را مىفرمود، و در جنگ تبوك آن مطالب را مىفرمود ؟
منظور حضرت سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير بود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلىٌّ مَوْلاه. و نيز كلام آن حضرت در جنگ تبوك: اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى.
سپس على عليهالسلام از آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله علنى براى عموم مردم درباره او فرموده بود چيزى باقى نگذاشت مگر آنكه براى آنان يادآور شد. و مردم درباره همه آنها اقرار كردند و گفتند: بلى، به خدا قسم.(1)
ابوبكر ترسيد مردم على عليهالسلام را يارى كنند و مانع او شوند. اين بود كه پيش دستى كرد و خطاب به حضرت گفت: آنچه گفتى حق است كه با گوش خود شنيدهايم و فهميدهايم و قلبهايمان آن را در خود جاى داده است، ولى بعد از آن من از پيامبر شنيدم كه مىگفت: ما اهلبيتى هستيم كه خداوند ما را انتخاب كرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده است. و خداوند براى ما اهلبيت نبوت و خلافت را جمع نخواهد كرد.
على عليهالسلام فرمود: آيا كسى از اصحاب پيامبر هست كه با تو در اين مطلب حضور داشته ؟ عمر گفت: خليفه پيامبر راست مىگويد. من هم از پيامبر شنيدم همانطور كه ابوبكر گفت. ابوعبيده و سالم مولى ابىحذيفه و معاذ بن جبل هم گفتند: راست مىگويد، ما اين مطلب را از پيامبر شنيديم.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به آنان فرمود: وفا كرديد به صحيفه ملعونهاى كه در كعبه بر آن هم پيمان شديد كه: اگر خداوند محمد را بكشد يا بميرد امر خلافت را از ما اهلبيت بگيريد.
و در نقلى اميرالمؤمنين عليهالسلام خندهاى كرد و فرمود: اللّه اكبر ! چه دقيق وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه با هم در كعبه بر سر آن عهد و پيمان بستيد.
ابوبكر گفت: از كجا اين مطلب را دانستى ؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! حضرت فرمود: اى زبير و تو اى سلمان و تو اى اباذر و تو اى مقداد، شما را به خدا و به اسلام قسم مىدهم، آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه در حضور شما مىفرمود: فلانى
1) . كتاب سليم: حديث 4.
و فلانى - تا آنكه حضرت همين پنج نفر را نام برد - بين خود نوشتهاى نوشتهاند و در آن هم پيمان شدهاند و بر كارى كه كردهاند قسمها خوردهاند كه اگر من كشته شوم يا بميرم ... ؟
آنان گفتند: آرى ما از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه اين مطلب را به تو مىفرمود كه: آنان بر آنچه انجام دادند معاهده كرده و هم پيمان شدهاند، و در بين خود قراردادى نوشتهاند كه اگر من كشته شدم يا مُردَم، بر عليه تو اى على متحد شوند و اين خلافت را از تو بگيرند.
تو گفتى: پدر و مادرم فدايت يا رسول اللّه، هر گاه چنين شد دستور مىدهى چكنم ؟ فرمود: اگر يارانى بر عليه آنان يافتى با آنها جهاد كن و اعلام جنگ نما، و اگر يارانى نيافتى بيعت كن و خون خود را حفظ نما.
على عليهالسلام فرمود: به خدا قسم، اگر آن چهل نفر كه با من بيعت كردند وفا مىنمودند در راه خدا با شما جهاد مىكردم. ولى به خدا قسم بدانيد كه احدى از نسل شما تا روز قيامت به خلافت دست پيدا نخواهد كرد.
منافقين و دشمنان غدير در موارد متعدد با حربه «جعل حديث» به جنگ غدير و ولايت و امامت رفتهاند. رابطه جعل حديث و غدير را در چند مرحله مىتوان بيان كرد. از جمله در ماجراى صحيفه ملعونه دوم است.
در متن صحيفه ملعونه دوم كه در واقع اساسنامه مفصلِ سقيفه بود، تمام اهداف از پيش تعيين شده به صراحت بيان شده است. در حقيقت بايد گفت: اين صحيفه براى يك روز و يك ماه و يك سال تدوين نشده، بلكه راهكارهاى لازم را به پيروان سقيفه در برابر امامت غديرى تا روز قيامت داده و آنان را متوجه اهداف دقيق بنيانگذاران اين راه نموده است.
براى روشن شدن سوء استفادههاى منافقين در اين صحيفه، كافى است در
جهتگيرىهايى كه در فرازهاى صحيفه آمده دقت شود. يكى از اين اهداف شوم جعل دو حديث به نام پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، كه يكى از آنها حديث جعلى «نَحنُ مَعاشِرَ الأنبياءِ لا نُوَرِّث ... » و حديث «أصحابى كَالنُجومِ ... » است.
در حالى كه سقيفه براى ايجاد شبهه در خلافت اهلبيت عليهمالسلام موروثى بودن آن را مطرح مىكند، از كار خود غافل است كه از همان اول ابوبكر وصيتنامه خود را به نام عمر نوشت و رسما ارثيه خلافت را به او بخشيد و حتى ديگران را از اين ارث محروم ساخت.
بعد از عمر خلافت رسما شكل موروثى گرفت و در طول خلفاى بنىاميه و بنى العباس و عثمانيان به عنوان روشى مسلَّم، هر نالايقى به عنوان اينكه فرزند خليفه قبل است، به خلافت دست يافت و چه آسيبهايى كه اسلام از بىلياقتى آنان ديد.
گذشته از اين، مىبينيم همان حديث جعلى كه هنگام غصب فدك در برابر حضرت فاطمه عليهاالسلام مطرح كردند و گفتند: پيامبران ارث نمىگذارند، در صحيفه پيش بينى نمودند و به خيال خود غصب خلافت را مستند به حديثى از مبلِّغ اعظم غدير كردند.
بعدها در گير و دار سقيفه و فدك معلوم شد كه حتى احدى از دار و دسته خودشان هم حاضر به شهادت درباره صحت چنين حديثى نيست، و تنها مدعى آن ابوبكر و عمر و عايشه هستند. اوس بن حدثان نيز كه يكى از توطئه گران قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله بود به نفع آنان شهادت داد.
آنجا بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: آيا يك نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله پيدا نمىشود كه درباره اين حديث به نفع شما شهادت دهد كه يك عرب بيابانى به نام اوس بن حدثان كه با بول خود تطهير مىكند بايد شاهد شما باشد ؟ !(1)
1) . كتاب سليم: ص 242 ح 4. بحار الانوار: ج 30 ص 317.
باز هم عبارت صحيفه را بنگريد:
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر موروثى است و او اين امر را براى كسى به ارث گذارده سخن باطلى گفته است؛ زيرا پيامبر فرموده است: ما پيامبران ارث نمىگذاريم و هر چه از ما بر جاى مىماند صدقه است.
حديث جعلى ديگر كه در طول تاريخ ياران سقيفه بدان تمسك كردهاند، قبل از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله در كارگاه سقيفه ساخته مىشود كه «به هر يك از اصحاب من اقتدا كنيد هدايت يافتهايد» . جالب اين است كه در مقابل مستند صريح و محكمى مانند غدير، به چنين احاديث جعلى تمسك شود.
سخن اصلى پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول عمر خود و به خصوص در غدير، انحصار امامان دوازدهگانه است و اينكه اين انحصار به خاطر لايق نبودن هيچ شخص ديگرى بجز آنان است، چرا كه مقام امامت مانند نبوت است و بايد قداست آن را داشته باشد و مجرد يك رياست نيست كه هر بى سر و پايى بتواند آن را در دست بگيرد.
براى فرار از اين قداست كه هيچ گاه غاصبين خلافت - حتى به تظاهر - قادر بر نشان دادن آن نيستند، چنين حديثى را جعل نمودهاند تا با بالابردن مقام صحابه چنين قداستى را در آنان نشان دهند، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها اين مطلب را فرموده است كه روز قيامت عدهاى از اصحاب مرا بر سر حوض كوثر از من دور مىكنند چرا كه بعد از من از دين برگشتهاند و به قرآن و عترت من جسارت كردهاند.
متن صحيفه در اين باره چنين است:
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.
و اما توضيح اين چهار حديث جعلى در صحيفه ملعونه دوم از اين قرار است:
در حالى كه سقيفه براى ايجاد شبهه در خلافت اهلبيت عليهمالسلام موروثى بودن آن را مطرح مىكند، از كار خود غافل است كه از همان اول ابوبكر وصيتنامه خود را به نام عمر نوشت و رسما ارثيه خلافت را به او بخشيد و حتى ديگران را از اين ارث محروم ساخت.
بعد از عمر خلافت رسما شكل موروثى گرفت و در طول خلفاى بنىاميه و بنىالعباس و عثمانيان به عنوان روشى مسلَّم، هر نالايقى به عنوان اينكه فرزند خليفه قبل است، به خلافت دست يافت و چه آسيبهايى كه اسلام از بىلياقتى آنان ديد.
گذشته از اين مىبينيم همان حديث جعلى كه هنگام غصب فدك در برابر حضرت فاطمه عليهاالسلام مطرح كردند و گفتند: «پيامبران ارث نمىگذارند» ، در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد پيش بينى نمودند و به خيال خود غصب خلافت را مستند به حديثى از مبلِّغ اعظم غدير كردند.
بعدها در گير و دار سقيفه و فدك معلوم شد كه حتى احدى از دار و دسته خودشان هم حاضر به شهادت درباره صحت چنين حديثى نيست، و تنها مدعى آن ابوبكر و عمر و عايشه هستند. اوس بن حدثان نيز كه يكى از توطئهگران قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله بود به نفع آنان شهادت داد.
آنجا بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: آيا يك نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله پيدا نمىشود كه درباره اين حديث به نفع شما شهادت دهد كه يك عرب بيابانى به نام اوس بن حدثان كه با بول خود تطهير مىكند بايد شاهد شما باشد ؟ !(1)
1) . كتاب سليم: ص 242 ح 4. بحار الانوار: ج 30 ص 317.
باز هم عبارت صحيفه را بنگريد:
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر موروثى است و او اين امر را براى كسى به ارث گذارده سخن باطلى گفته است؛ زيرا پيامبر فرموده است: ما پيامبران ارث نمىگذاريم و هر چه از ما بر جاى مىماند صدقه است.
حديث جعلى ديگرى كه در طول تاريخ ياران سقيفه بدان تمسك كردهاند، قبل از شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در كارگاه سقيفه و خط فكرى ضد اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام ساخته مىشود كه: به هر يك از اصحاب من اقتدا كنيد هدايت يافتهايد. جالب اين است كه در مقابل مستند صريح و محكمى مانند غدير، به چنين احاديث جعلى تمسك شود.
سخن اصلى پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول عمر خود و به خصوص در غدير، انحصار امامان دوازدهگانه است و اينكه اين انحصار به خاطر لايق نبودن هيچ شخص ديگرى بجز آنان است، چرا كه مقام امامت مانند نبوت است و بايد قداست آن را داشته باشد و مجرد يك رياست نيست كه هر بى سر و پايى بتواند آن را در دست بگيرد.
براى فرار از اين قداست كه هيچگاه غاصبين خلافت - حتى به تظاهر - قادر بر نشان دادن آن نيستند، چنين حديثى را جعل نمودهاند تا با بالابردن مقام صحابه چنين قداستى را در آنان نشان دهند، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها اين مطلب را فرموده است كه روز قيامت عدهاى از اصحاب مرا بر سر حوض كوثر از من دور مىكنند چرا كه بعد از من از دين برگشتهاند و به قرآن و عترت من جسارت كردهاند. متن صحيفه در اين باره چنين است:
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.
باز مىبينيم از جعل و تحريف فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله ابا نداشتهاند و به آن حضرت نسبت دادهاند كه: امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد. در حالى كه حتى به اقرار اهل سقيفه بارها و بارها امت بر باطل متفق شدهاند، تا آنجا كه يزيد را پذيرفتهاند و حسين عزيز عليهالسلام را سر بريدهاند !
آيا اين اتحاد مردم بر حق بوده است ؟ آيا ما هم بايد چشم و گوش بسته پيرو چنين اتحادى شويم ؟ ! اين هدف شوم در متن صحيفه چنين عنوان شده است:
همچنين پيامبر فرموده است: هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد باشند - بيايد و قصد داشته باشد كه تفرقه بياندازد او را به قتل برسانيد، هر كه مىخواهد باشد؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است. امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند.
بين مسلمين كسى اختلاف نمىاندازد مگر اينكه تكروى مىكند و دشمن آنهاست و به دشمن مسلمانان كمك مىكند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل وى را حلال كردهاند.
با توجه به اين تحليلها معلوم شد كه چگونه برنامههاى غصب خلافت در محرم سال يازدهم هجرى به فاصله كمتر از دو ماه از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده شد. در فاصله باقيمانده، امضاكنندگان صحيفه به شدت سرگرم زيرسازى جامعه و آماده كردن فكرى مردم بر عليه اميرالمؤمنين عليهالسلام بودند، تا در موقعيت لازم بتوان خانه حضرت زهرا عليهاالسلام را آتش زد و با تازيانه به دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله حمله كرد ! !
راستى چگونه مىتوان عدهاى را آماده كرد كه با يك فرمان بر بيت وحى هجوم آورند و حضرت محسن عليهالسلام را با غلاف شمشير بكشند، و طناب بر گردن صاحب غدير بيندازند ! !
همچنين به آيه «اِنَّ اَكْرَمُكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقيكُمْ» ، و آيه «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ... » در همين بخش مراجعه شود.
پيشگيرى پيامبر صلىاللهعليهوآله از كارشكنى منافقين(1)
يكى از مسائلى كه پس از اعلام نزديكى شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و طبعا در روزها و ماهها و سالهاى اول پس از رحلت آن حضرت، اسلام را تهديد مىكرد و مىبايست به طور شفاف براى مردم بيان مىشد اقدامات منافقين بود.
آنچه مىتوانست همه نقشههاى منافقين را يكجا خنثى نمايد و اسلام را در جوّ اجتماعى آغشته به نفاق زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بر حقيقت خود حفظ كند، و نيز براى جلوگيرى از انحرافات و مقابله با منافقين كه حتى با حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله توطئه مىكردند،تعيين و اعلان رسمى جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله لازم بود تا اقدامات آنان خنثى شود.
آن حضرت اين مهم را از آغاز بعثت خويش در هر فرصت مناسب بيان مىفرمود، و حتى بارها با سند و پشتوانه اجتماعى مطرح مىكرد. تا آنجا كه روزى اميرالمؤمنين عليهالسلام را فراخواند و سپس به خادم خود دستور داد تا صد نفر از قريش و هشتاد نفر از ساير عرب و شصت نفر از عجم و چهل نفر از اهل حبشه را جمع نمايد. وقتى اين عده جمع شدند دستور داد ورقهاى بياورند.
سپس به آنان دستور داد مانند صف نماز در كنار يكديگر بايستند و فرمود: اى مردم، آيا قبول داريد كه خداوند صاحب اختيار من است و به من امر و نهى مىنمايد و من در برابر سخن خدا حق امر و نهى ندارم ؟ گفتند: آرى، يا رسول اللّه.
فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم و به شما امر و نهى مىكنم و شما در برابر سخن من حق امر و نهى نداريد ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: هر كس كه خداوند و من صاحب اختيار اوييم اين على صاحب اختيار او است. او شما را امر و نهى مىكند و شما در برابر سخن او حق امر و نهى نداريد. خداوندا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند. خداوندا تو شاهد من بر اينان هستى كه من ابلاغ كردم و دلسوزى نمودم.
1) . اسرار غدير: ص 24. ژرفاى غدير: ص 49.
سپس دستور داد آن ورقه (كه اين مطالب در آن نوشته شده بود) سه بار براى آنان خوانده شود. بعد سه بار فرمود: چه كسى از شما مايل است اين پيمان را باز پس گيرد ؟ آنان سه مرتبه گفتند: به خدا و پيامبرش پناه مىبريم از اينكه گفته خود را باز پس گيريم.
بعد آن حضرت ورقه را بست و با مُهر يكايك آن جمع ورقه را مهر نمود و فرمود: اى على، اين نوشته را نزد خود نگه دار، و هر كس اين پيمان را شكست آن را برايش بخوان تا من در روز قيامت خصم او باشم.(1)
لشكر اُسامه(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان آخرين مقابله با اقدامات منافقين بر عليه غدير و براى خالى نمودن مدينه از وجود آنان بعد از وفات خود، لشكرى را تحت فرماندهى اُسامَة بن زيد ترتيب داد. حضرت چهار هزار نفر از منافقين را با اسم و مشخصات به طور معين نام برد، و دستور داد اين عده حتما بايد در اين لشكر حاضر باشند، و هر چه زودتر به سوى روميان در سرزمين شام حركت كنند. در ميان اين عده بر ابوبكر و عمر و حضور آنها در لشكر تأكيد خاصى داشتند، و تأكيدات حضرت از قبيل لعنتِ متخلفين و عجله در حركت لشكر بسيار قابل توجه بود.
البته در مقابل اين اقدام حضرت، منافقين كارشكنىهاى بسيارى مىكردند و هر يك به بهانهاى به مدينه باز مىگشتند. آنان حركت لشكر را آن قدر به تأخير انداختند تا پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رحلت نمود، و توانستند اجراى نقشههاى خود را به راحتى شروع كنند. اين ماجرا در تاريخ و كتب به «ماجراى جِيْش اُسامه» معروف است.
يكى از مؤثرترين عوامل در بازگشت ابوبكر و عمر و منافقين از لشكر اُسامه عايشه بود. آنان كه در مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله دست داشتند پس از حركت لشكر اسامه
نزد او آمدند و چنين مطرح كردند كه ما در چنين شرايطى كجا مىرويم ؟ چرا مدينه را خالى بگذاريم در حالى كه از هر زمان ديگرى حضور ما لازمتر است. اكنون پيامبر در حال مرگ است، و اگر از دنيا برود اتفاقاتى رخ مىدهد كه اصلاح آن ممكن نخواهد بود. بهتر است ببينيم كار پيامبر صلىاللهعليهوآله به كجا مىانجامد و سپس حركت كنيم.
با اين سخنان اسامه را راضى كردند كه به جاى اول خود در لشكرگاه مدينه بازگردند. آنگاه از فرصت استفاده كرده يك نفر را نزد عايشه فرستادند تا مخفيانه اخبار را از او بپرسد. عايشه كه خوب مىفهميد منظور آنان نتيجه مسموميت است گفت: نزد پدرم و عمر و همراهانشان برويد و به آنان بگوييد: پيامبر مُشرِف به مرگ شده است. هيچ يك از شما از مكان خود حركت نكند و من اخبار را يكى پس از ديگرى به شما خواهم رساند.(1)
و اما شرح ماجرا:
در روزهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از مسموميت، عايشه كه از نزديك شاهد شدت بيمارى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و مىديد كه هرگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىتواند براى نماز به مسجد رود على عليهالسلام را به جاى خود مىفرستد، به «صهيب» - كه غلام عمر بوددستور داد تا سراغ پدرش ابوبكر برود و از او بخواهد در اسرع وقت با همراهانش به مدينه بيايند و او صبح هنگام غافلگيرانه به جاى على عليهالسلام به محراب رود و براى مردم نماز بخواند ! !
عايشه در اين پيام تأكيد كرده بود كه اين فرصت نبايد از دست برود چرا كه براى مراحل بعد مىتواند دستاويز قرار بگيرد.
آن شب ابوبكر و عمر و عدهاى از سردمداران نفاق به مدينه بازگشتند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال بيمارى فرمود: امشب شرّ عظيمى وارد مدينه شده است !
صبح هنگام در حالى كه مردم منتظر بودند على عليهالسلام به جاى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى نماز بيايد، ناگهان ابوبكر را ديدند كه وارد مسجد شد و به سوى محراب رفت و ادعا كرد كه
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 107 - 112.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به او چنين دستورى داده است. مردم اعتراض كردند كه چرا لشكر اسامه را رها كرده؛ و در آن حال بلال را فرستادند تا از پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر بگيرد.
وقتى بلال خبر را به پيامبر صلىاللهعليهوآله گزارش داد حضرت - با شدت بيمارى كه در اثر خيانت عايشه و حفصه بود - فرمود: مرا بلند كنيد و به مسجد ببريد ! قسم به آنكه جانم به دست اوست، فتنه و بلاى عظيمى بر اسلام نازل شده است !
در حالى كه پاهاى حضرت به زمين كشيده مىشد و زير بغلهاى حضرت را على عليهالسلام و فضل بن عباس گرفته بودند پيامبر صلىاللهعليهوآله را وارد مسجد كردند.
در آن لحظات ابوبكر در محراب ايستاده بود و عمر و ابوعبيده و سالم و صهيب و عدهاى ديگر كه شبانه وارد مدينه شده بودند اطراف ابوبكر را گرفته بودند تا نماز را شروع كنند، اگر چه اكثر مردم منتظر بلال بودند.
مردم با ديدن پيامبر صلىاللهعليهوآله كه با آن حال وارد مسجد شد، مطلب را بسيار مهم شمردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله جلو رفت و ابوبكر را از پشت سر كشيد و او را از محراب دور كرد. در يك لحظه در تاريكى صبح، ابوبكر و همراهانش متوارى شدند.
سپس پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در محراب قرار گرفت و نماز جماعت خوانده شد. حضرت پس از نماز فرمود: اى مردم، از پسر ابوقحافه و اصحابش تعجب نمىكنيد كه آنها را تحت فرمان اسامه قرار دادم، ولى مخالفت كردند و براى ايجاد فتنه به مدينه بازگشتند ؟ !
سپس فرمود: مرا بر فراز منبر ببريد. حضرت در حالى كه دستمالى به سر بسته بود بر پايينترين پله منبر نشست و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
اى مردم، از امر پروردگارم آنچه همه به سوى آن مىروند (يعنى مرگ) بر من نازل شده است. من شما را با حجت واضحى كه شب آن مانند روز است ترك مىگويم. بعد از من اختلاف نكنيد آنگونه كه بنىاسرائيل قبل از شما اختلاف كردند.
اى مردم، بر شما حلال نمىكنم جز آنچه قرآن حلال كرده و حرام نمىكنم جز آنچه قرآن حرام كرده است. من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مىگذارم كه اگر به آن دو تمسك كنيد گمراه نمىشويد و لغزش نمىيابيد: كتاب خدا و عترت من اهلبيتم. اين دو جانشينان من در ميان شما هستند و از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند و من از شما سؤال كنم با آنان چگونه رفتار كرديد.
آن روز عدهاى از حوض من كنار زده مىشوند همان گونه كه شتران غريبه از چشمه آب كنار زده مىشوند. آنان مىگويند: من فلانى هستم. و من پاسخ مىدهم: نامتان را مىدانم ولى شما بعد از من از دين بازگشتيد. خوار باشيد، خوار باشيد.
پس از آن پيامبر صلىاللهعليهوآله از منبر پايين آمد و به منزل رفت، ولى ابوبكر و همراهانش ديگر به چشم مردم ديده نشدند تا در ساعات آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر عمر و همدستانش در خانه عايشه كنار بستر پيامبر صلىاللهعليهوآله خود را حاضر ساختند. در آن لحظات فتنه ديگرى از منافقين به وقوع پيوست و خير عظيمى را از دست همه مسلمانان گرفت، و آن ماجراى حديث قرطاس است.(1)
ماجراى كِتف(2)و اهانت عمر به پيامبر صلىاللهعليهوآله(3)
در كنار مسائل غديرى، به عنوان يكى از مهمترين وقايع ضد غدير لازم است اشارهاى هم به «ماجراى كِتف» يا «حديث قِرطاس» داشته باشيم:
ماجراى كتف يكى از مهمترين فجايع تاريخ اسلام است. از آنجا كه اين ماجرا يكى از اصلىترين جبههها بر ضد غدير است، جا دارد در اينجا به آن پرداخته شود. جنايتى كه در روزهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاد؛ آن زمان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قلم و كاغذ يا كتفى درخواست كرد تا بر روى آن چبزى بنويسد كه هرگز امت گمراه نشوند.
عمر كه با هوادارانش در آنجا حاضر بود، در خانه حضرت و بين اصحابش گفت: دَعَوه، اِنَّ الرَّجُلَ لَيَهجُر، حَسبُنا كِتابُ اللّهِ: واگذاريدش ! اين مرد هذيان مىگويد ! ! كتاب خدا ما را بس است.
و اما تفصيل ماجرا چنين است:
در روزهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از مسموميت، پس از ماجراى تخلف منافقين از لشكر اسامه و فتنه نماز جماعت ابوبكر و آمدن پيامبر صلىاللهعليهوآله به مسجد و بيان حديث ثقلين، حضرت از منبر پايين آمد و به منزل رفت.
ابوبكر و همراهانش هم ديگر به چشم مردم ديده نشدند تا در ساعات آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله بار ديگر عمر و همدستانش در خانه عايشه كنار بستر پيامبر صلىاللهعليهوآله خود را حاضر ساختند. در آن لحظات فتنه ديگرى از منافقين به وقوع پيوست و خير عظيمى را از دست همه مسلمانان گرفت. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: كتفى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد و اختلاف نكنيد.
عمر و همراهانش سر و صدا به راه انداختند و در اين ميان عمر گفت: آوردن كتف را رها كنيد، پيامبر هذيان مىگويد ! ! پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين سخن عمر غضب كرده فرمود: مىبينم در حالى كه من زنده هستم با من مخالفت مىكنيد ! پس بعد از مرگ من چه خواهيد كرد ؟ !
حضرت نوشتن كتف را رها كرد و مردم و آن منافقين برخاسته از حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله رفتند و اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام ماندند و به اشاره اميرالمؤمنين عليهالسلام سلمان و ابوذر و مقداد نيز نرفتند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: برادرم، نشنيدى دشمن خدا چه گفت ؟ جبرئيل كمى قبل از اين بر من نازل شد و به من خبر داد كه او سامرى اين امت و رفيقش (ابوبكر) گوساله آن است. همچنين جبرئيل به من دستور داد بنويسم آنچه مىخواستم در كتف بنويسم و اين سه نفر را بر آن شاهد بگيرم. برايم ورقهاى بياوريد.
براى پيامبر صلىاللهعليهوآله ورقهاى آوردند، و آن حضرت نام دوازده امام هدايت كننده بعد از خود را يكى يكى املا فرمود و على عليهالسلام به دست خويش نوشت، و در توصيف حضرت مهدى عليهالسلام پر شدن زمين از عدالت را پس از ظلم و جور ذكر كرد، و اين در واقع خلاصهاى از غدير بود كه در اين سند ابدى ثبت شد. آنگاه فرمود:
من شما را شاهد مىگيرم كه برادرم و وزيرم و وارثم و خليفهام در امتم على بن ابىطالب است، و سپس حسن و بعد حسين و بعد از آنان نُه نفر از فرزندان حسيناند.
سپس فرمود: من خواستم اين را بنويسم و سپس آن را به مسجد ببرم و عموم مردم را دعوت كنم و آن را برايشان بخوانم و آنان را شاهد بگيرم.
اينگونه بود كه يك بار در غدير و بار ديگر در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله سند كتبى غدير نوشته شد، و آن اتمام حجت عظيم كه از فراز منبر غدير انجام گرفته بود، يك بار ديگر به صورت مكتوب حجت را بر همه تمام كرد، و اينگونه غدير از روز 25 ذىالقعدة در مدينه آغاز شد و تا روز رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله ادامه يافت.(1)
اين ماجراى «قِرطاس» يا «كِتف» جزو مسلّمات تاريخ اسلام است و شيعه و عامه آن را نقل كردهاند.
بد نيست در اينجا اشاره شود كه: سواى كفرگويى عمر و ديگر نكات دردآور ديگرى كه در اين ماجرا هست، عمر در همين كلام خود سه جمله مخالف با صريح قرآن گفته است:
دَعَوهُ، مخالف با آيه: «لا تَجعَلوا دُعاءَ الرَسولِ بَينَكُم كَدُعاءِ بَعضِكُم بَعضا»(2): «ندا كردن رسول را مانند ندا كردن بين يكديگر قرار ندهيد (بلكه پيامبر صلىاللهعليهوآله را با ادب و احترام صدا كنيد) » .
إنَّ الرَجُلَ لَيَهجُر، مخالف با آيه: «وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى إن هُوَ إلاّ وَحىٌ يوحى»(1): و او (پيامبر صلىاللهعليهوآله) از سر هوس سخن نمىگويد بلكه آنچه مىگويد وحيى است كه (بر او) نازل شده است.
حَسبُنا كِتابُ اللّهِ، مخالف آيه: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةِ وَ يُؤتونَ الزَكاةِ وَ هُم راكِعونَ»(2): «همانا سرپرست شما تنها خدا و رسول اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند همان كسانى كه نماز به پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند (يعنى اميزالمؤنين عليهالسلام) » .
در آخر قابل ذكر است: شبيه همين نوشته را پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير و در حضور همه نوشت. رابطه بين اين دو نوشته و جمع بندى بين آن حقايقى را بر ما روشن مىسازد.
توضيح بيشتر در مورد سند مكتوب در غدير، در همين فصل اول «تاريخ ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه غدير» ، مورد پنجم «سند مكتوب غدير» مفصل گذشت.
شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله(3)
آنچه مسلّم است، غدير در بازه تاريخ و پهنه گيتى شهداى بى شمارى داشته است. از شهادت و مصائب صديقه طاهره و فرزند سقط شدهاش حضرت محسن عليهماالسلام، تا مسموميت و شهادت امام مجتبى و واقعه كربلا و ... . ولى با بررسى سير جامعه مسلمين و فتنهها و جنايات منافقين، بدون شك اولين شهيد راه غدير شخص خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله است؛ و مسموميت و شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله به نوعى از پيامدهاى غدير و اقدامات منافقين پس از غدير است.
در مورد شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و پيوند آن با غدير چند نكته مىتوان بيان كرد:
يكى از آياتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد امتحان امت در خطبه غدير به آن استشهاد فرمود آيه 144 سوره آل عمران است:
«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ»(1):
«و محمد نيست جز رسولى كه قبل از او پيامبران بودهاند آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مىگرديد و هركس به عقب باز گردد به خدا هيچ ضررى نمىرساند و به زودى خدا شاكرين را جزا مىدهد» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، انْذِرُكُمْ انّى رَسُولُ اللّه قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، افَإِنْ مِتُّ اوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ الصّابِرينَ. الا وَ انَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، من شما را مىترسانم و انذار مىنمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بودهاند، آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مىنماييد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمىرساند؛ و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مىدهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنيناند.
آنچه در اينجا مورد اشاره است فراز دوم: «أ فَانْ مِتُّ اوْ قُتِلْتُ» است. اين فراز مردم را متوجه اين نكته مىكند كه توطئه قتل نيز درباره حضرت امكان دارد، و اين حكايت از فضاى پر از خطر در اطراف پيامبر صلىاللهعليهوآله دارد و بيدارباشى به مسلمانان است كه حتى
1) . آل عمران / 144.
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله را علنا بين مردم به قتل رساندند نبايد در مسئله امامت و خلافت خدشهاى وارد شود و هرج و مرج بپا گردد !
امام صادق عليهالسلام فرمود: مىدانيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به مرگ طبيعى از دنيا رفت يا كشته شد ؟ خداوند مىفرمايد: «أ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ ... » ؛ يعنى خداوند مسئله قتل را به ميان مىآورد. آنگاه امام صادق عليهالسلام فرمود: آن حضرت را مسموم كردند و آن دو زن سم را به حضرت خوراندند.(1)
پس از اتمام اعمال حج و بازگشت به مكه(2)، خداوند رسما دستور ابلاغ ولايت را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل كرد.
در پى آن پيامبر صلىاللهعليهوآله با اميرالمؤمنين عليهالسلام مجلس خصوصى داشتند و عايشه با اصرار از اين جلسه و محتواى آن و دستور ابلاغ ولايت با خبر شد. سپس آن را براى حفصه فاش كرد و هر دو به پدرانشان گفتند. آنها هم با همكارى ديگر سران منافقين تصميم به ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله در عقبه هرشى گرفتند و همين مقدمهاى براى شهادت حضرت شد، و آياتى هم در اين باره نازل گرديد.
ابوبكر و عمر و منافقين مشورت خود را ادامه دادند و به اظهار نظر پرداختند، تا آنكه متفق شدند بر آنكه شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر فراز كوه «هَرشى» بِرَمانند - كه نظير آن را در جنگ تبوك هم عملى كردند - ولى خداوند اين شر را از پيامبرش دفع نمود.(3)بعد از آن به فكرهاى ديگرى از قتل و ترور و خوراندن سم به حضرت افتادند كه به صور مختلف در فكر اجراى آن بودند.
1) . بحار الانوار: ج 22 ص 239، 246، 514 ، 516 و ج 28 ص 20. غدير در قرآن: ج 1 ص 434، 439 - 441.
2) . از نظر ترتيب زمانى اگر چه اين آيات مربوط به وقايعى است كه در مكه قبل از حركت به سوى غدير رخ داده، اما از آنجا كه ادامه آن تا ورود به مدينه است، در اينجا قرار داده شد.
3) . براى داستان مفصل آن مراجعه كنيد به: غدير در قرآن: ج 2 ص 407.
با اين كارى كه عايشه انجام داد و سرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله را فاش كرد، وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از سفر غدير به مدينه بازگشت، به خانه همسرش امسلمه رفت و يك ماه تمام در خانه او ماند و به خانه عايشه و حفصه نرفت ! ! عايشه و حفصه اين مسئله را نزد پدرانشان مطرح كردند.
پدرانشان گفتند: ما مىدانيم چرا اينگونه رفتار كرده است و علت آن چيست. شما نزد او برويد و با محبت دَرِ گفتگو را با او باز كنيد و او را نسبت به خود متمايل نماييد،كه او را با حيا و كريم خواهيد يافت. شايد اينگونه بتوانيد آنچه در قلب اوست بيرون آوريد و غيظ او را آرام كنيد.
پيرو اين تصميم، عايشه به تنهايى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و آن حضرت را در خانه امسلمه يافت در حالى كه على عليهالسلام نيز نزد آن حضرت بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: براى چه آمدهاى ؟ ! گفت: يا رسول اللّه ! برايم غير عادى بود كه پس از بازگشت از اين سفر به خانه خود نيامدى، و من از نارضايتى تو به خدا پناه مىبرم !
حضرت فرمود: اگر اينگونه است كه مىگويى نبايد رازى را كه سفارش كتمان آن را به تو نمودم افشا مىكردى. با اين كار هم خود را هلاك نمودى و هم گروهى از مردم را به هلاكت انداختى.
پس از اين ماجرا بود كه عايشه و حفصه با همدستى پدرانشان تصميم بر مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله گرفتند تا زودتر به اهداف خود دست يابند. ابوبكر و عمر با گذشت دو ماه از واقعه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله را به دست عايشه و حفصه مسموم كردند.
هنگامى كه حضرت در بستر افتاد، آنان سمّ را به اسم دارو به حضرت مىدادند، و وقتى حضرت بىحال مىشد آن را به زور در حلق پيامبر صلىاللهعليهوآله مىريختند، و در آن حال هر چه حضرت از خوردن آن ابا مىكرد آنان به زور آن را در دهان مباركش مىريختند.
وقتى حضرت به حال آمد فرمود: مگر من به شما اشاره نمىكردم كه دارو را به زور به من نخورانيد ؟ ! در پاسخ گفتند: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را كرديم ! ! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد ! ! !(1)
در اين ماجرا آمده كه پس از خيانت عايشه، منافقين به طور جدى اقدامات خود را بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز كردند و از راه مسموم كردن حضرت پيش رفتند. عبارت چنين است: فَاجْتَمَعُوا فِى امْرِ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله مِنَ الْقَتْلِ وَ الاغْتِيالِ وَ اسْقاءِ السَّمِّ عَلى غَيْرِ وَجْهٍ.(2)
بنا بر اين، جا دارد در اينجا مسئله شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسموم شدن آن حضرت به دست عايشه و حفصه را از چند جهت پيگيرى كنيم:
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: وقتى من به شهادت رسيدم على صاحب اختيار شما خواهد بود. اميرالمؤمنين عليهالسلام در حالى كه اشك مىريخت پرسيد: پدر و مادرم به فدايت يا نبىاللّه، آيا شما كشته مىشويد ؟ ! فرمود: آرى، من با سمّ شهيد مىشوم و از دنيا مىروم.(3)
در روايات متعددى شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و تصريح به مسمويت آن حضرت آمده است. از جمله صاحب «المجدى فى الأنساب» ، شيخ مفيد، شيخ طوسى، علامه حلى، علامه مجلسى و محقق اردبيلى از شيعه، و نيز حاكم حسكانى، ابنسعد، ابنكثير از اهلسنت تصريح كردهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در سن 63 سالگى مسموما شهيدا از دنيا رفت.(4)
1) . السيرة النبوية ابن كثير : ج 4 ص 449. صحيح البخارى: ج 7 ص 17 و ج 8 ص 40. صحيح مسلم: ج 7 ص 24. مسند احمد: ج 6 ص 52 .
2) . بحار الانوار: ج 28 ص 97.
3) . كتاب سليم: ص 362.
4) . المجدى فى الانساب: ص 6 . مقنعه: ص 456. منتهى المطلب: ج 2 ص 887 . تهذيب الاحكام: ج 6 ص 1. بحار الانوار: ج 22 ص 514 . جامع الرواة: ج 2 ص 463. مستدرك حاكم: ج 3 ص 59 . الطبقات الكبرى ابنسعد : ج 2 ص 303. السيرة النبوية (ابنكثير) : ج 4 ص 449.
امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: آيا مىدانيد پيامبر صلىاللهعليهوآله به مرگ طبيعى از دنيا رفت يا كشته شد ؟ خداوند مىفرمايد: «أ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ»(1): «اگر پيامبر از دنيا برود يا كشته شود آيا عقبگرد خواهيد كرد» ؟ اين بدان معنى است كه خداوند مسئله قتل را درباره آن حضرت به ميان مىآورد.(2)
عاملان مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه بودند، و علت اين اقدامشان رسيدن هر چه زودتر به اهدافشان بود. امام صادق عليهالسلام طراح اين جنايت را آن چهار نفر معرفى كرده مىفرمايد: ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه، چهار نفرى نقشه سم دادن به پيامبر صلىاللهعليهوآله را طراحى كردند.(3)
آنگاه درباره علت اين نقشه مىفرمايد: وقتى ابوبكر و عمر از نزديكى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله و پيشبينى آن حضرت در مسئله خلافت آگاه شدند، براى اجراى هر چه سريعتر نقشههاى خود تصميم به مسموم كردن آن حضرت گرفتند.(4)
مُجريان اين نقشه در تاريخ معرفى شدهاند و طرز كار آنان افشا شده است. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: بدانيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسموم شد و عايشه و حفصه بودند كه آن حضرت را مسموم كردند.(5)
خود عايشه جزئيات اجراى نقشه را چنين گفته است: هنگام مريضى آخر پيامبر در لحظات بىحالى دارويى را به اجبار در حلق آن حضرت مىريختيم. در آن حال حضرت به ما اشاره مىكرد كه اين كار را نكنيم، ولى ما كار خود را انجام مىداديم !
وقتى حضرت به حال آمد گفت: مگر به شما اشاره نمىكردم كه دارو را به اجبار به من نخورانيد ؟ در پاسخ گفتيم: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را مىكرديم ! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد !(1)
اعلان نزديكى شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، اولين و قوىترين ضربهاى بود كه بر قلوب مردم فرود آمد، و همه را متوجه روزهاى فقدان نماينده خدا و نياز به جانشين او نمود.
اين احساس به قدرى شديد بود كه عدهاى - بىمحابا و با معذرت خواهى از به زبان آوردن مسئله شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله - درباره جانشين آن حضرت سؤال مىكردند. اين بدان معنى بود كه هنگام تعيين جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرا رسيده، و مردم با اين آمادگى فكرى به استقبال مسئله اعلان ولايت مىرفتند.
يكى از مسائلى كه اوضاع اجتماع مسلمانان را در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله و در غدير وخيم كرده بود، حركات عايشه و حفصه براى پدرانشان بود كه از داخل خانه بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله توطئه مىكردند. اين نفاق اهرم شكنندهاى بود كه هر لحظه مشكل جديدى به وجود مىآورد.
با اقداماتى كه عايشه و حفصه در مكه انجام دادند و اسرار پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره برنامه ولايت را به پدرانشان خبر دادند، آن حضرت پس از بازگشت به مدينه ديگر به خانه عايشه و حفصه نرفت و آنان را به حضور نپذيرفت و انزجار خود را نسبت به آن دو به همه نشان داد.
آن دو اين مسئله را نزد پدرانشان مطرح كردند. آنان گفتند: ما مىدانيم چرا اينگونه رفتار كرده است و علت آن چيست. شما نزد او برويد و با محبت درِ گفتگو را با او باز
1) . السيرة النبوية ابنكثير : ج 4 ص 449. صحيح البخارى: ج 7 ص 17 و ج 8 ص 40. صحيح مسلم: ج 7 ص 24. مسند احمد: ج 6 ص 52 .
كنيد و او را نسبت به خود متمايل نماييد، كه او را با حيا و كريم خواهيد يافت. شايد اينگونه بتوانيد آنچه در قلب اوست بيرون آوريد و غيظ او را آرام كنيد.
پيرو اين تصميم، عايشه به تنهايى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و حضرت را در خانه امسلمه يافت، در حالى كه على عليهالسلام نيز نزد آن حضرت بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: براى چه آمدهاى ؟ ! گفت: يا رسول اللّه، برايم غيرعادى بود كه پس از بازگشت از اين سفر به خانهات نيامدى، و من از نارضايتى تو به خدا پناه مىبرم. حضرت فرمود: اگر اينگونه است كه مىگويى نبايد سِرّى را كه سفارش كتمان آن را به تو نمودم افشا مىكردى. با اين كار هم خود را هلاك نمودى و هم گروهى از مردم را به هلاكت انداختى.
اينجا بود كه خداوند در ادامه آيات سوره تحريم - كه درباره خيانت عايشه و حفصه در افشاى سِرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه نازل شده بود - در آيه 10 اين سوره خيانت كارى آنان را به مرحله صراحت رساند و آن دو را به دو همسر خيانتكار حضرت نوح و حضرت هود عليهماالسلام تشبيه كرد و چنين نازل كرد:
«ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَ امْرَأَةَ لُوطٍ، كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا مِنَ اللّهِ شَيْئا وَ قيلَ ادْخُلا النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ»(1):
«خداوند براى كسانى كه كافر شدند همسر نوح و همسر لوط را مثال مىزند كه همسر دو بنده صالح ما بودند ولى به آنان خيانت كردند. در نتيجه نزد خداوند همسر پيامبر بودن براى آنان هيچ فايدهاى برايشان نداشت و به آنان گفته شد كه با داخل شوندگان داخل آتش شويد» .(2)
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا همه همسرانش در خانه امسلمه جمع شوند. مجلسى با حضور آنان تشكيل شد و على بن ابىطالب عليهالسلام نيز در آن مجلس حضور داشت. پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن آغاز كرد و فرمود: «به آنچه مىگويم خوب گوش فرا دهيد» .
سپس اشاره به على عليهالسلام كرده فرمود: اين برادر من و وصيم و وارثم و قيام كننده به امور شما و امور امت بعد از من است. آنچه به شما امر مىكند اطاعت كنيد و از فرمان او سرپيچى نكنيد كه هلاك مىشويد.
سپس خطاب به على عليهالسلام فرمود: يا على، سفارش اينان را به تو مىنمايم: مادامى كه از خدا و از تو اطاعت مىكنند از آنان به عنوان همسر من مواظبت كن و هر يك از آنها كه سرپيچى كردند آنان را طلاقى ده كه خدا و رسولش از آنان بيزار باشند !
در آن حال همه همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله ساكت بودند و سخنى نمىگفتند. عايشه از بين آنان گفت: ما چنين نبودهايم كه به ما دستور داده باشى و ما خلاف آن را انجام داده باشيم ! ! ! حضرت فرمود: بلى، تو با امر من به شدت مخالفت كردى، و به خدا قسم با همين سخنِ من نيز مخالفت خواهى كرد و بعد از من در مقابل على عصيان مىنمايى !(1)
با اين همه، پيامبر صلىاللهعليهوآله از خيانت عايشه و حفصه چشمپوشى فرمود و پس از يك ماه به خانه آنان رفت. اما آنان دست از اقدامات خود بر ضد غدير برنداشتند؛ و به عنوان مأموران اصحاب صحيفه در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل مىكردند و همچنان اسرار پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى آنان بازگو مىكردند كه بارزترين نمونههاى آن ماجراى لشكر اسامه و مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.
دو تن از همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله با همدستى پدرانشان تصميم بر مسموم كردن آن حضرت گرفتند تا زودتر به اهداف خود دست يابند. آنان با گذشت دو ماه از واقعه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله را به دست آن دو نفر مسموم كردند. هنگامى كه حضرت در بستر افتاد آنان سم را به اسم دارو به حضرت مىدادند، و وقتى حضرت بىحال مىشد آن را در حلق پيامبر صلىاللهعليهوآله مىريختند، و در آن حال هر چه حضرت از خوردن آن اِبا مىكرد آنان به اجبار آن را در دهان مباركش مىريختند.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 107.
وقتى حضرت به حال آمد فرمود: مگر من به شما اشاره نمىكردم كه دارو را به اجبار به من نخورانيد ؟ ! عايشه و حفصه در پاسخ گفتند: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را كرديم ! ! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد ! ! !(1)
يكى از قرائن مهم در كنار جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» - كه مبيّن معناى آن هم هست - اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله است به اينكه عمر من به پايان رسيده و از ميان شما مىروم. اين كلام حضرت قرينه خوبى است بر اين كه بايد معناى مولى در رابطه با ايام بعد از شهادت حضرت باشد كه همان امامت و وصايت است.
آيه «أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ»(2)= آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ ... »
آيه «اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ ... »(3)= آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ ... »
آيه «اِنَّ اَكْرَمُكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقيكُمْ»(4)
نكته اساسى در خطابه غدير كه دست دشمنان را به كلى بسته است تعيين خط
امامت تا روز قيامت وانحصار آن در دوازده امام از نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله است. در برابر چنين اقدام دقيقى كه خدا و رسول فرمودهاند، يكى از ترفندهايى كه در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - به كار گرفته شد استفاده از آيهاى از قرآن به عنوان دليل غصب خلافت بود كه: «اِنَّ اَكْرَمُكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقيكُمْ» !
اين آيه در متن صحيفه ملعونه دوم كه در خانه ابوبكر به امضاى 34 نفر رسيد آمده است. متن اين صحيفه چنين بود:
اين نوشتهاى است كه عدهاى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند. همانان كه خدا آنان را در كتاب خود به لسان پيامبرش ستوده است ... .
اما بعد، خداوند با منت و كَرَم خود محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم ... .
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت بدليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مىباشد، يعنى فرزند از پدر خلافت را ارث مىبرد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد، زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقاكُمْ» : «با ارزشترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست» ... .(1)
به راستى يك آيه كلى را در برابر كلام صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوىترين مردم هر زمان معرفى نموده است.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 102 - 111 و ج 29 ص 103 و ج 30 ص 216، 271.
بايد پرسيد: كداميك از خلفاى سقيفه نشان دادند كه با تقواترين مردم هستند، يا اصلاً نشانى از تقوا دارند ؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يك از ائمه عليهمالسلام چه كسى را با تقوىتر از آن امام مىتوان يافت ؟ پر مدعا و توخالى همين اصحاب سقيفهاند كه در طول تاريخ غصب خلافت هميشه و از هر جهت از همه مردم عقبتر بودهاند ! ؟
با اين مقدمه ببينيم اصحاب صحيفه در اين باره چه پيش بينى در نوشته خود نمودهاند:
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مىباشد، يعنى فرزند از پدر خلافت را ارث مىب-رد و اين در هر زم-انى ادامه دارد و هي-چ كس جز آنان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد ! زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقاكُمْ» : «با ارزشترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست» .
به تعبير ديگر:
صحيفه ملعونه دوم، اساسنامه سقيفه بود كه به عنوان يك قانوننامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم شد. به همين جهت براى فريب مردم آن روز و نسلهاى آينده، با حيلهگرى تمام در آن به آيات قرآن استشهاد كردند و از پايههاى مسلَّم اسلام به عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كامل نمودند. اين نهايت فتنهگرى اصحاب سقيفه را مىرساند كه اينچنين آيندههاى دور و نزديك پيروان خود را پيش بينى كردهاند.
از جمله سوء استفاده از آيه تقوى است؛ در حالى كه آيه كلى «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه أَتْقاكُمْ» را در برابر كلام صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوىترين مردم هر زمان معرفى نموده است. واقعا بايد
پرسيد: كداميك از خلفاى سقيفه نشان دادند كه باتقواترين مردم هستند ؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يك از ائمه عليهمالسلام چه كسى را با تقوىتر از آن امام معصوم مىتوان يافت ؟
همچنين به عنوان «ماجراى صحيفه ملعونه دوم و تحليل آن» كه در بالا و در همين بخش گذشت مراجعه شود.
آيه «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى ... »(1)
در روز چهاردهم ذى الحجه در سفر حجة الوداع، ماجراهاى پيچيدهاى و عجيبى اتفاق افتاد. از جمله آن وقائع اين بود كه اصحاب صحيفه ملعونه اول - كه پيمان نامهاى بر عليه اهلبيت عليهمالسلام نوشته و آن را در كعبه امضا كرده بودند - بلافاصله وارد عمل و فتنهانگيزى شدند.
اولين كسانى كه از نظر آنان در غصب خلافت همكارى خوبى مىتوانستند داشته باشند بنىاميه بودند.
اين بود كه اصحاب صحيفه پس از بازگشت از غدير به مدينه، رؤساى آنان را به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسائل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهلبيت عليهمالسلام بود؛ و گمانشان اين بود كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه غصب خلافت استفاده خواهند كرد.
در آن مجلس عثمان و معاويه به عنوان سردمداران بنىاميه شركت كردند و چند نفر ديگر نيز حضور داشتند كه عبارت بودند از عبدالرحمان بن عوف، عمروعاص، سعد بن ابىوقاص، مغيرة بن شعبة، ابوهريره و ابوموسى اشعرى.
بنىاميه از آنان پرسيدند: براى خلافت چه كسى را در نظر گرفتهايد ؟ گفتند: ابوبكر ! آنان گفتند: با منع خمس موافقيم، ولى با خلافت ابوبكر نه ! و در واقع با اصل
1) . محمد صلىاللهعليهوآله / 24، 25. واقعه قرآنى غدير: ص 54 .
غصب خلافت موافق بودند و درباره ابوبكر متردد بودند. آنان همين مقدار را از بنىاميه پذيرفتند و با آنان نيز همپيمان شدند، و بار ديگر ابوعبيده جراح را شاهد خود قرار دادند و گروه خود را براى اجراى نقشههاى شوم گستردهتر نمودند.
اينجا بود كه خداوند به پيامبرش صلىاللهعليهوآله پيمان دوم را هم خبر داد و آيه 79 و 80 سوره زخرف را نازل كرد:
«اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ. اَمْ يَحْسَبُونَ اِنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» :
«آيا مسئلهاى را محكم مىكنند پس ما هم محكم مىنماييم. يا گمان مىكنند ما سِرّ و نجوايشان را نمىشنويم بلى حتى فرستادگان ما نزد آنان مشغول نوشتن هستند» .
به دنبال آن آيات 24 و 25 سوره محمد صلىاللهعليهوآله نازل شد كه خبر از پذيرفتن نيمى از پيشنهاد اصحاب صحيفه توسط بنىاميه مىداد:
«اِنَّ الَّذينَ ارْتَدّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ. ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَمْرِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ اِسْرارَهُمْ» :
«كسانى كه از دين خدا رو به عقب باز مىگردند بعد از آنكه راه هدايت برايشان روشن شده شيطان كار آنان را برايشان زيبا جلوه داده و آنان را بدان سو تشويق كرده است. اين بدان جهت است كه آنان گفتند به كسانى كه آنچه خدا نازل كرده را خوش نداشتند ما در بعضى از اين مسئله از شما پيروى مىكنيم ولى خدا پنهان كارى آنان را مىداند» .(1)
1) . بحار الانوار: ج 23 ص 357 و ج 28 ص 122 و ج 30 ص 163، 263 و ج 36 ص 157. مثالب النواصب ابن شهرآشوب، نسخه خطى : ص 94.
در همين باره امام باقر عليهالسلام به بيان مفهوم ارتداد در آنان پرداخته و برنامههاى عملى آنان در اين باره را تشريح نموده است. آن حضرت در اين باره مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ ... » ، ابوبكر و اصحابش هستند هنگامى كه هدايت را انكار كردند؛ و هدايت راه على بن ابىطالب عليهالسلام بود.
«الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ ... » منظور عمر است. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ ... » ، ابوبكر و عمر و ابوعبيده هستند كه با يكديگر توافق كردند كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت خلافت به آل محمد عليهمالسلام باز نگردد. آنان گروهى از بنىاميه را به يارى خود در اين باره فرا خواندند، و آنان هم پاسخ مثبت دادند به شرط آنكه چيزى از خمس به آل محمد عليهمالسلام ندهند.
سپس بنىاميه از آنان پرسيدند: خلافت را بعد از او براى چه كسى در نظر گرفتهايد ؟ عمر گفت: براى ابوبكر. بنىاميه گفتند: ولى در اين باره از شما اطاعت نمىكنيم، اما درباره خمس با شما هستيم. در واقع آنان درباره آل محمد عليهمالسلام از اين جهت كه خمس به آنان نرسد اطاعت آنان را كردند، ولى در اينكه خلافت به ابوبكر برسد با آنان موافق نبودند.
بنا بر اين، كسانى كه «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه» ابوبكر و عمر بودند، و كسانى كه آنان را يارى دادند ابوعبيده و عبدالرحمن و سالم مولى ابىحذيفه بودند. آنان در بين خود نوشتهاى نوشتند و كسى كه آن را نوشت ابوعبيده بود.
خداوند عز و جل پيامبرش را بر آنچه در بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ ... » .
در ادامه اين روايت نقل شده كه آنان پيمان بستند كه خلافت را بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به هيچ يك از بنىهاشم نسپارند، و اينكه همسران آن حضرت را بعد از او به ازدواج خود درآورند. اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه» .
همچنين وقتى آيه نازل شد و آنان انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند خداوند آنان را توبيخ فرمود و اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... » .(1)
آيه «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ وَ اللّه يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ»(2)= آيه «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى ... »
آيه «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَ امْرَأَةَ لُوطٍ ... »(3)= شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله
آيه «فَاَمَّا الَّذينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ ... »(4)= ترور اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از غدير
آيه «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه ... »(5)
پس از بازگشت از غدير به مدينه، رؤساى منافقين اجتماع 34 نفرى در خانه ابوبكر داشتند. در آن مجلس متن صحيفه ملعونه دوم به عنوان اساسنامه و به عبارت ديگر قانون اساسىِ سقيفه تصويب شد.
سپس صحيفه را به ابوعبيده دادند كه آن را به مكه ببرد و در كعبه كنار صحيفه اول دفن كند. سپس آن عده از خانه ابوبكر برخاستند و رفتند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از نماز صبح رو به ابوعبيده جراح كرده فرمود: خوشا به حال تو كه امين اين امت شدهاى ! سپس اين آيات را تلاوت فرمود:
«فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَليلاً، فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ اَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» : «واى بر كسانى كه نوشتهاى را به دست خويش مىنويسند و سپس مىگويند اين از سوى خداست تا با آن مبلغ كمى به دست آورند واى بر آنان از آنچه دستهايشان مىنويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مىكنند» .
آنگاه فرمود: كسانى كه در اين امت چنين صحيفهاى را نوشتهاند شباهت دارند به آنان كه خدا مىفرمايد: «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لايَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطا» (1): «از مردم مخفى مىكنند اما از خدا مخفى نمىكنند و خدا ناظر آنان است هنگامى كه شب را سحر مىكنند در سخنى كه خدا راضى نيست و خدا به آنچه انجام مىدهند احاطه دارد» .
سپس فرمود: امروز گروهى در امت من تشكيل يافتهاند كه در صحيفه نوشتنشان مانند سردمداران زمان جاهليت شدهاند، كه صحيفهاى بر عليه ما نوشتند و در كعبه آويزان نمودند. خداوند به آن عده امكانات مىدهد تا آنها و كسانى را كه بعد از آنان مىآيند امتحان كند و انسانهاى خبيث و پاك را از هم جدا سازد. اگر نبود كه خداوند به من دستور داده از آنها اعراض نمايم براى مقدّرى كه مىخواهد به انجام رساند، هم اكنون آنان را پيش آورده گردنشان را مىزدم !
حذيفه مىگويد: به خدا قسم ديديم هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخنان را مىفرمود لرزه بر اندام امضاكنندگان صحيفه افتاده و اختيار از كف داده بودند، به طورى كه بر حاضران در مجلس مخفى نماند كه حضرت با سخن خويش آن عده را قصد كرده و اين آيههاى قرآنى را درباره آنان مىخواند.
1) . نساء / 108.
مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كار آنان را در تدوين صحيفه ملعونه با ماجراى قريش در مكه مشابه دانسته، كه وقتى قريشيان انواع مبارزه و مقابله با پيامبر صلىاللهعليهوآله را تجربه كردند و به نتيجهاى نرسيدند در مكانى به نام «دار النَدوة» جمع شدند و پيماننامهاى بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله و خاندانش نوشتند و آن را در كعبه آويزان نمودند.(1)
از سوى ديگر امضاكنندگان صحيفه ملعونه طبق فرموده صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله بايد گردن زده مىشدند و آن جنايت بزرگ مستحق چنين جزايى بود، ولى موقعيت خاص غدير اين اجازه را نمىداد، چرا كه برنامههاى انجام شده به خطر مىافتاد.
اين خلاصه ماجرا بود.
و اما تفصيل ماجراى نزول اين آيات و حواشى آن:
على بن ابىطالب عليهالسلام آن امامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهمالسلام اختصاص داده، تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آيندهاى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
در اين آيات، از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهلبيت عليهمالسلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى ناروا و متكبر بودن آنان ذكر شده است.
از سوى ديگر، جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مىكند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوقالعادهاى در پايينترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعلههاى آتش نمونههاى آن است.
1) . بحار الانوار: ج 19 ص 1 - 2 و ج 28 ص 102 - 111 و ج 29 ص 103 و ج 30 ص 216، 271.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 79 سوره بقره و آيه 108 سوره نساء است:
«فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» :
«واى بر كسانى كه كتاب را به دست خود مىنويسند سپس مىگويند اين از طرف خداست تا در مقابل آن پول كمى بگيرند واى بر آنان از آنچه دستانشان مىنويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مىكنند» .
«يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللّه بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطا»(1):
«از مردم مىترسند ولى از خدا نمىترسند و خدا همراه آنان است هنگامى كه شبانه توطئه مىكنند گفتارى را كه خدا بدان راضى نيست و خداوند به آنچه انجام مىدهند احاطه دارد» .
اين دو آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
مراسم سه روزه غدير پايان يافته و كاروان غدير باقيمانده پنج روزه راه تا مدينه را هم طى كرده است. ماجراى قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در بين راه نيز با شكست رو به رو شده، ولى منافقين هرگز از پاى ننشستهاند. بلكه در مدينه به فكر محكم كردن پايههايى هستند كه پس از اعمال حج با صحيفه ملعونه اول اساس آن را چيدند.
اكنون ماه محرم آغاز شده و رؤساى منافقين جلسات سرى تشكيل مىدهند و جزئيات تازهاى به پيماننامه اول اضافه مىكنند.
1) . نساء / 108.
از روزى كه پنج نفر در عقبه هرشى به چهارده نفر رسيد، منافقينِ رؤساى قبايل و صاحب نفوذان مردم را با راههاى مختلف به پيمان خود دعوت كردند.
معاذ بن جبل درباره انصار و بقيه چهار نفر اصحاب صحيفه در مورد قريش دست به كار شدند، و توانستند يك گروه 34 نفرى از زبدهترين دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را - كه تخصص لازم در حيلهگرى و خباثت و بىپروايى داشتند - گرد هم آورند، كه هر يك از اين افراد جمع بزرگى از مردم را تحت فرمان خود داشتند.
احساس آنان اين بود كه يك روز و حتى يك ساعت تأخير در اين باره جايز نيست، و اگر قبل از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله همه جوانب مسئله را آماده نكرده باشند، مجرد امضاى يك صحيفه چند سطرى در مكه كارى پيش نخواهد برد.
اين بود كه حتى اساسنامه كار خود را براى روزهايى كه امور را در دست خواهند گرفت تهيه كردند. اين پيماننامه كه در خانه اولى به امضاى همان 34 نفر رسيد و به دست ابوعبيده جراح سپرده شد «صحيفه دوم» نام گرفته و در چندين صفحه است كه قبلاً متن آن را آورديم.(1)
صبح فرداى امضاى صحيفه دوم، پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از نماز رو به ابوعبيده كرد و سخن را از جايى آغاز كرد كه مردم بىخبر از همه جا اجمالاً متوجه قضاياى پنهانى شدند؛ ولى حضرت مأمور بود در كلام خود تصريح به نام آنان نكند ولى علت اين اجمال و كتمان را بيان فرمود.
در اين باره به دو آيه از قرآن استشهاد فرمود كه هر دو آيه را عينا به صورت تضمين در كلام خود آورد. آن گروه با شنيدن سخنان حضرت در آن مجلس و احتمال اينكه كم كم نوبت به نام بردن آنان برسد چنان بر خود لرزيدند كه همه اهل مجلس متوجه شدند منظور از آن خطابها و اشارههاى قرآنى كيانند ! !
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 103، 104. غدير در قرآن: ج 2 ص 126 - 129.
از نظر موقعيت قرآنى، آيه سوره بقره دقيقا درباره منافقين است و از آيه 75 آغاز مىشود كه خداوند مىفرمايد: «آيا طمع داريد كه آنان واقعا به شما ايمان آوردند در حالى كه عدهاى از آنان سخنان خدا را مىشنيدند، و پس از فهميدن آن را تحريف مىكردند با آنكه علم و اطلاع داشتند» .
سپس چهره منافقانه آنان را توصيف مىكند كه وقتى با مؤمنان ملاقات مىكنند مىگويند ايمان آوردهايم و هر گاه در بين خود خلوت مىكنند به يكديگر مىگويند: «چرا مطالبى را كه خدا براى شما روشن كرده نزد مؤمنين بازگو مىكنيد تا در پيشگاه خدا بر ضد شما استدلال كنند» ؟
تا آنجا كه نوشتن عدهاى از آنان را مطرح مىكند كه نوشته خود را دستور العمل الهى مىدانند و خداوند بر آنان واى و ويل مىفرستد. در آيات بعد سهل انگارى آنان نسبت به آتش جهنم را مطرح مىكند؛ و سپس از آنان به عنوان كسانى كه گناهشان آنان را از هر سو فرا گرفته نام مىبرد كه در جهنم دائمى خواهند بود.
آيه سوره نساء درباره كسانى است كه خداوند آنان را با عنوان «خيانت كاران به خود» مطرح مىكند و با تعجب از اينكه كار خود را از مردم مخفى مىكنند ولى از خدا پنهان نمىكنند، مجلس شبانه آنان بر ضد خدا را يادآور مىشود و جمله «إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ» را به ميان آورد.
جزئيات آن روز صبح كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن آيات را براى مردم خواند و آنان را متوجه توطئهاى عظيم و آيندهاى نگران كننده نمود، از لسان حذيفه كه به دقت پيگير ماجراها بوده چنين نقل شده است:
آن گروه در منزل ابوبكر جمع شدند و درباره آينده خلافت به همفكرى پرداختند تا آنكه بر اصولى متفق شدند. سپس به سعيد بن عاص اموى دستور دادند تا نوشتهاى بنويسد و او آن صحيفه را به اتفاق آراى آنان نوشت. آنگاه صحيفه را به ابوعبيده
جراح سپردند و او آن را به كسى سپرد تا به مكه ببرد. (و در كعبه پنهان كند) . آنگاه از خانه ابوبكر بازگشتند.
فردا صبح پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز صبح را خواند، و همچنان در مصلاى خود بود و به ذكر خود ادامه داد تا آفتاب طلوع كرد. آنگاه رو به ابوعبيده كرد و فرمود: به به ! چه كسى مثل توست، در حالى كه امين اين امت شدهاى ! ! سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ... » : «واى بر كسانى كه نوشته را به دست خود مىنويسند و سپس مىگويند اين از جانب خداست تا آن را به قيمت ارزانى بفروشند واى بر آنان از آنچه دستانشان نوشته و واى بر آنان از آنچه كسب مىكنند» .
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: گروهى از اين امت شباهت پيدا كردهاند به آنچه در كلام خداست كه «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه ... » : «از مردم مخفى مىكنند ولى از خدا مخفى نمىكنند و خدا با آنان است آنگاه كه شبانه دور هم بر سر كلامى كه خدا راضى نيست جمع مىشوند، و خداوند به آنچه انجام مىدهند احاطه دارد» .
سپس فرمود: همين امروز گروهى در امت من صبح كردهاند كه به اهل اين آيه شباهت دارند، در صحيفهاى كه بر ضد ما در جاهليت نوشتند و در كعبه آويختند ! خداوند تعالى آنان را از زندگى آسوده برخوردار مىكند تا امتحانشان كند، و كسانى را كه بعد از آنان مىآيند نيز امتحان كند تا جدا كردن خبيث و طيب انجام گيرد. اگر نبود كه خداوند به من دستور داده كه از معرفى آنان اعراض كنم - به خاطر مسئلهاى كه مىخواهد به انجام رساند - آنان را پيش مىآوردم و گردنشان را مىزدم !
به خدا قسم وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخنان را فرمود آن گروه را ديديم كه چنان لرزه بر اندامشان افتاده بود كه حواس خود را از دست داده بودند، و بر احدى از آنان كه آن روز در مجلس حاضر بودند مخفى نماند كه حضرت با آن كلام آنان را قصد كرده بود و آن نمونههايى كه از قرآن تلاوت فرمود به خاطر آنان مطرح كرده بود.(1)
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 102 - 105. كشف اليقين: ص 137. ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135.
در روايت ديگرى امام باقر عليهالسلام پايهگذاران اين مجلس مخفى را كه سر از سقيفه در آورد صريحا معرفى مىكند، و درباره كلام خداوند تبارك و تعالى: «إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ» : «آنگاه كه شبانه درباره كلامى كه خدا به آن راضى نبود جمع شدند» ، فرمود: يعنى ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و ابوعبيده جرّاح.(1)
آنچه به عنوان تفسير از اين تطبيق آيات بر صحيفه ملعونه قابل استفاده است، هفت نكته است كه با ذكر فرازِ مربوطه از آيات به تبيين آن مىپردازيم:
«يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه» .
آنچه را كه با دست نوشتهاند براى آنكه هنگام عرضه به مردم ارزش پيدا كند و مردم بدان اعتماد كنند عنوان خدايى به آن مىدهند و مىگويند از طرف خداست. اين مسئلهاى است كه با ظرافت و حيلهگرى تمام در آغاز صحيفه دوم پشتوانه محتواى آن قرار داده شده است.
كسانى كه مىخواهند خلافت على عليهالسلام را غصب كنند، نه تنها از خجالت سر به زير نيفكندهاند بلكه با كمال جسارت آن را جزئى از اسلام معرفى كردهاند، و براى برقرارى ارتباط بين غصب و اسلام ! عنوان «اصحاب محمد صلىاللهعليهوآله» را به كار گرفتهاند. عين عبارت در آغاز صحيفه چنين است:
هذا مَا اتَّفَقَ عَلَيْهِ الْمَلَأُ مِنْ اصْحابِ مُحَمَّدٍ رَسُولِاللّه مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الانْصارِ الَّذينَ مَدَحَهُمُ اللّه فى كِتابِهِ عَلى لِسانِ نَبِيِّهِ، وَ اتَّفَقُوا جَميعا بَعْدَ انْ اجْهَدُوا رَأْيَهُمْ وَ تَشاوَرُوا فى امْرِهِمْ وَ كَتَبُوا هذِهِ الصَّحيفَةَ نَظَرا مِنْهُمْ الَى الاسْلامِ وَ اهْلِهِ عَلى غابِرِ الايّامِ وَ باقِى الدُّهُورِ لِيَقْتَدِىَ بِهِمْ مَنْ يَأْتى مِنَ الْمُسْلِمينَ مِنْ بَعْدِهِمْ(2):
اين نوشتهاى است كه گروه مهمى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدهاند، همان مهاجر و انصارى كه خداوند در قرآنش و بر لسان پيامبرش آنان را ستوده است.
آنان بعد از آنكه آخرين تلاش را در رأى خود به كار گرفتند و در مسئله خود به مشورت پرداختند، و اين صحيفه را با در نظر داشتن صلاح اسلام و اهل آن در ايام گذشته و باقيمانده روزگار نوشتند، تا كسانى از مسلمانان كه بعد از آنان مىآيند به آنان اقتدا كنند.
مىبينيم كه با سوء استفاده از كلمه «اتَّفَقَ» و «اصْحاب» و «مَدَحَهُمُ اللّه» و «اجْهَدُوا رَأْيَهُمْ» و «نَظَرا مِنْهُمْ الَى الاسْلامِ» و «لِيَقْتَدِىَ» جلوههاى مثبتى به كار خود دادهاند، تا نسلهاى آينده آنان را دلسوزان خود بپندارند.
«لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَلِيلاً» .
ارزش صحيفه براى نويسندگان آن رسيدن به رياست و طمعهاى زود گذر دنيا بود؛ كه براى ابوبكر دو سال و چند ماه و براى عمر دوازده سال و اندى بود، و سه نفر ديگر با حسرتِ آن چشم از جهان فرو بستند و قبل از آنكه طعم آن را بچشند معاذ و ابوعبيده طاعون گرفتند و در زمان عمر مردند و سالم در جنگ يمامه فداى سقيفه شد.
براى اين دوران كوتاه، كه حتى به احتمال خودشان هم با سنى كه هنگام نوشتن صحيفه داشتند حد اكثر ده سال بيشتر از اين نمىتوانست باشد، حاضر شدند دين و دنيا و آخرت نسل خود و همه نسلهاى آينده را تا روز قيامت تباه كنند.
آيا اين ثَمَن و قيمت در برابر آن جنايت هولناك واقعا بَخْس و ناچيز نيست ؟ اين ارزشى بود كه براى آنان داشت، ولى اهلبيت پيامبر عليهمالسلام و امت اسلام تاوان عظيمى براى آن جنايت پرداختند.
اين قيمت گران با بىنهايت گِره خورده و با بزرگىِ جرم قابل سنجش است، كه از خانه حضرت زهرا عليهاالسلام و دربِ شكسته و ديوارِ سوخته آن آغاز مىشود. اگر آن سوزاندن قابل جبران بود، ائمه عليهمالسلام هيزم آن را نزد خود نگاه نمىداشتند چنان كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: ثُمَّ يُحْرِقُهُما بِالْحَطَبِ الَّذى جَمَعاهُ لِيُحْرِقا بِهِ عَلِيّا وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ عليهمالسلام، وَ ذلِكَ الْحَطَبُ عِنْدَنا نَتَوارَثُهُ(1): سپس آن دو نفر را با هيزمى كه براى سوزاندن على و فاطمه و حسنين جمع كردند مىسوزاند، و آن هيزم نزد ماست و براى يكديگر به ارث مىگذاريم.
اگر لباسهاى غارت رفته كربلا و عاشورا قيمت دنيايى داشت امام سجاد عليهالسلام به يزيد نمىفرمود: ما از اموال تو نمىخواهيم، بلكه آنچه غارت شده را از تو خواستم زيرا در آنها بافتههاى حضرت زهرا عليهاالسلام و مقنعه و گردنبند و پيراهن آن حضرت بود.(2)
و اگر فدك باز گرداندنى بود نمىفرمود: حقوق ما را از كسانى كه به ما ظلم كردند، جز خدا نمىتواند بگيرد.
و يا نمىفرمود: ما اهلبيتى هستيم كه باز پس نمىگيريم چيزى را كه به ظلم از ما گرفته شده باشد.(3)
«فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» .
صحيفه ملعونه نادرترين مورد از اقدامات مخفيانهاى است كه سر از عظيمترين جنايات بر آورد كه بشريت را به خاك مصيبت نشاند و صداى «واى حسين» آن به آسمانها رسيد، چنانكه امام صادق عليهالسلام فرمود: اذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليهالسلام: آنگاه كه صحيفه نوشته شد حسين عليهالسلام كشته شد.(4)
در محرم سال يازدهم هجرى - اندكى پس از غدير - در خانه ابوبكر در مدينه صحيفه دوم كه اساسنامه سقيفه بود تنظيم شد و دقيقا پنجاه سال بعد از آن در محرم سال 61 هجرى سيدالشهداء عليهالسلام به شهادت رسيد.
آيا جا دارد به چنين نوشتهاى گفته شود: اى واى بر شما از آنچه نوشتهايد، واى ننگ بر شما از چنين دستخطى ! و آيا نبايد به اين گروه گفت: اى واى بر شما از آنچه عاقبت كارتان بدان انجاميد و اف بر شما از آنچه كسب كرديد !
«يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه» .
بىاعتمادى منافقين به يكديگر در حدى است كه كارشان را به تناقض در گفتار و عمل و دو رنگى حتى در بين خود منجر مىكند، و برخوردهايى از خود نشان مىدهند كه قابل استهزا و خندهآور است.
آيا اين مسخره آور نيست كه از مردم حساب ببرند و كار خود را از آنان مخفى كنند، ولى از خدا مخفى نكنند ؟
گمان نشود اگر هيچ كارى از خدا مخفى نيست، پس آنان چگونه مخفى كردند ؟
اگر چنين است چرا درون كعبه گرد آمدهاند ؟ !
آيا آمدهاند خدا را شاهد بگيرند ؟ !
آيا جمع شدهاند تا خدا ضامن اجرايى كارشان باشد ؟ !
آيا در خانه خدا پيمان مىبندند كه اگر كسى تخلف كرد صاحب خانه او را كمرشكن كند ؟ !
همه اينها يك علت بيشتر ندارد و آن بىاعتمادى شديد جوّ نفاق حتى نسبت به يكديگر است؛ و آنگاه كه نوبت به محكمكارى مىرسد براى الزام يكديگر مجبور از به كار گرفتن چيزهايى هستند كه قابل اعتماد باشد.
دقيقا مانند بسيارى از ظالمين و غارتگران دنيا كه وقتى بخواهند امانتى را نزد كسى قرار دهند بهترين و پاكترين افراد جامعه را انتخاب مىكنند، در حالى كه اگر روزى صلاحشان اقتضا كند ممكن است به همان اشخاص نيز ظلم روا دارند.
اكنون جا دارد همه اهل عالم از هر دين و آيينى بر اصحاب صحيفه بخندند و آنان را مسخره كنند، كه در خانه خدا بر ضد صاحب خانه پيمان بستند و در خانه او پيماننامه نوشتند و در حضور او آن را امضا كردند (وَ هُوَ مَعَهُمْ) .
و اصل پيمان نامه را هم به او سپردند كه خدا امين و شاهدشان باشد. صحيفه دوم را هم كه در مدينه نوشتند فورا براى صاحب خانه فرستادند و نزد او زير خاك كعبهاش به وديعت سپردند ! !
اى صاحبِ خانه ! تو را به صبر و حلمى كه نسبت به آنان روا داشتهاى سوگند مىدهيم، كه در روز قيامت آن چهرهها را در پيشگاه خلايقت رسوا سازى و اسرار ناگفتهشان را بازگويى.
«إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ» .
آغاز انحراف امتها از دستكارى اصول و مبانى هر دينى آغاز شده تا به همه جوانب آن سرايت كرده است. به عبارت ديگر قوام هر دينى با اصول و پايههاى آن است كه آسانترين راه براى از ميان برداشتن آن دين تغيير در آن مبانى است.
صحيفه اول و دوم دقيقا با اين هدف نوشته شد، كه پايههاى اصلى اسلام در آن به صراحت مورد دستكارى قرار گرفت، و دقيقا آنچه مورد رضاى خدا نبود (ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ) جاى فرامين الهى را گرفت.(1)امام اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
1) . غدير در قرآن: ج 2 ص 126 - 129.
خداوند تعالى در قرآن داستان تغييردهندگان دين را بيان كرده آنجا كه مىفرمايد: «إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ» : «آنگاه كه براى تدوين آنچه خدا راضى نيست شبانه گرد هم جمع مىشوند» ، كه اين سخنان مربوط به بعد از فقدان پيامبر صلىاللهعليهوآله است، امورى كه پايههاى باطلشان را با آنها بر پا مىكنند، چنانكه يهود و نصارى بعد از فقدان حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام انجام دادند و تورات و انجيل را تغيير دادند، و هر سخنى را از موقعيت خود تحريف كردند ... .(1)
«ضاهُوهُمْ فى صَحيفَتِهِمُ الَّتى كَتَبُوها عَلَيْنا فِى الْجاهِلِيَّةِ» .
اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره امضا كنندگان صحيفه است كه رو در روى آنان به كنايه فرمود: امروز در امت من گروهى صبح كردهاند كه شباهت دارند به كسانى كه در جاهليت بر ضد ما صحيفهاى نوشتند و آن را در كعبه آويختند.(2)
قريش در جاهليت وقتى راههاى مختلف مبارزه با پيامبر صلىاللهعليهوآله را تجربه كردند و به نتيجهاى نرسيدند، به عنوان آخرين اقدام پيماننامهاى نوشتند و بر سر آن هم قسم شدند كه با هيچ يك از بنىهاشم مجالست نكنند و با آنان معامله ننمايند تا زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را تسليم قريش كنند تا او را بكشند !
اين پيماننامه را چهل نفر از بزرگان قريش مُهر زدند و آن را در كعبه آويختند و در پى آن بنىهاشم را چهار سال در شعب ابىطالب محاصره كردند.(3)
وجه مشابهتهاى اين دو صحيفه باز مىگردد به قصد ريشه كن كردن اسلام در هر دو مورد، تصميم بر قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر دو، و آزار خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر دو، قراردادن آن در كعبه در هر دو مورد، كه اين شباهتها ارتباط كفر ظاهر در جاهليت و كفر باطن (نفاق) در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را روشن مىكند.
«لِيَبْتَلِىَ مَنْ يَأْتى بَعْدَهُمْ تَفْرِقَةً بَيْنَ الْخَبيثِ وَ الطَّيِّبِ».
صحيفه ملعونه سؤال بزرگى براى ما دارد، و آن اينكه با اطلاع دادن خداوند به پيامبرش و علم آن حضرت به انعقاد چنين قراردادى بر ضد اسلام، چرا حضرت افشاگرى نكرد و چرا مانع از كارشان نشد و چرا آنان را به قتل نرساند ؟
اين سؤال درباره سقيفه نيز مطرح است كه چرا اميرالمؤمنين عليهالسلام با اينكه با دست يداللهى مىتوانست همه مهاجمين به خانهاش را به قتل برساند و با همان قدرت بر اريكه خلافت تكيه دهد، ولى چنين اقدامى نكرد و صبر و تحمل را پيشه كرد ؟
اين سؤال درباره بسيارى از اقدامات انبياء و ائمه عليهمالسلام مطرح است كه كار آنان به ظاهر سؤال برانگيز است، ولى در باطن امر مستقيم الهى بر همان است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ چنين سؤالى را به تأخير نينداخته و درباره صحيفه ملعونه به صراحت فرموده است:
انَّ اللّه تَعالى يُمَتِّعُهُمْ لِيَبْتَليهِمْ وَ يَبْتَلى مَنْ يَأْتى بَعْدَهُمْ، تَفْرِقَةً بَيْنَ الْخَبيثِ وَ الطَّيِّبِ، وَ لَوْ لا انَّهُ سُبْحانَهُ امَرَنى بِالاعْراضِ عَنْهُمْ لِلامْرِ الَّذى هُوَ بالِغُهُ لَقَدَّمْتُهُمْ فَضَرَبْتُ اعْناقَهُمْ:
خداوند تعالى آنان را از زندگى دنيا برخوردار مىكند تا آنان را و كسانى كه بعد از آنان مىآيند امتحان كند و جدا كردن خبيث و طيب انجام گيرد. اگر نبود كه خداوند سبحان به من دستور اعراض از آنان را داده - به خاطر امرى كه مىخواهد به انجام رساند - آنان را پيش مىآوردم و گردنشان را مىزدم ! !(1)
دقت در اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ كامل همان سؤال است و در مجموع شش جواب از شش ديدگاه است:
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 106.
پاسخ اول: يُمَتِّعُهُمْ لِيَبْتَلِيَهُمْ: آنان را (از دنيا) برخوردار مىكند تا امتحانشان كند.
خداوند از اول روزگار بنا را بر نابودى فورى ظالمين نگذاشته، بلكه آنان را آزاد گذاشته تا امتحان خود را پس دهند. چنانكه قابيل و نمرود و شدّاد و فرعون را مدتى در زمين مهلت داد، در حالى كه مىتوانست به مجرد ادعاى نابجا نابودشان كند.
پاسخ دوم: وَ يَبْتَلِىَ مَنْ يَأْتى بَعْدَهُمْ: تا كسانى را كه بعد از آنان مىآيند امتحان كند.
اگر خدا راه ظالمين و گمراهان را مسدود كند وسيلهاى براى امتحان مردم نمىماند. مردم بايد در معرض راه منحرف و افكار باطل قرار بگيرند، تا عيار ثابت قدم بودنشان در كنار حق محك زده شود. درست است كه اهل باطل به سزاى خود مىرسند، ولى از جهتى باعث امتحان ديگران نيز خواهند بود.
اين امتحان همه نسلها را تا روز قيامت فرا مىگيرد كه على عليهالسلام را انتخاب خواهند كرد يا اولى و دومى را ؟
در غدير حضور خواهند يافت يا در سقيفه ؟
از درون خانه زهرا عليهاالسلام مدافع عصمت كبرى خواهند بود يا از بيرون خانه آتش خواهند آورد ؟
طناب بر گردن على عليهالسلام انداخته و شمشير بر سر او خواهند گرفت كه به اجبار بيعت كند، يا مانند سلمان و ابوذر و مقداد با سرهاى تراشيده و شمشيرهاى حمايل كرده كنار احجار زيت براى نصرتش آماده مىشوند ؟
حسين عزيز عليهالسلام را با داعيه «بُغْضا مِنّا لابيكَ» به شهادت مىرسانند، يا پيشمرگ او مىشوند تا در صحنه كربلا نماز بخواند ؟ !
امواج پيچ در پيچ فرات را از جگر كباب شده 72 مرد آسمانى و 84 بانوى بهشتى منع مىكنند، يا در راه آوردن مشك آبى جان بر كف بر نيزههاى يزيد مىتازند و با دو دست بريده بر لبان خشكيده آنان اشك مىريزند ؟
آيا كدام نسل با گذشت قرنها از روز فاطمه و حسين عليهماالسلام ، دشمنان و قاتلان ايشان را مىستايند و از ذكر جناياتشان اغماض مىكنند، يا با لعن بر غاصبين حقشان و افشاى جوانب سوزناك جناياتشان، بر پهلوى شكسته سِرّاللّه و سَرِ مقدس ثاراللّه آه مىكشند و اشك مىريزند؟
پاسخ سوم: تَفْرِقَةً بَيْنَ الْخَبيثِ وَ الطَّيِّبِ: تا جدا كردن خبيث و طيب انجام گيرد.
جدا كردن خبيث از طيب از اهداف اصلى آوردن بشر به دنياست. اگر اين دوران نبود تا بشر باطن خود را نشان دهد، در روز قيامت هر كس براى خود ادعايى داشت و خبيثان خباثت خود را نمىپذيرفتند و همه هوس بهشت را داشتند، در حالى كه بهشت جاى پاكان است.(1)
خداوند پاكانى چون محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و نُه امام از فرزندان حسين عليهمالسلام را در يك سوى اين جهان قرار داده، و در سوى ديگر ناپاكانى چون ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و يزيد و بنىاميه و بنىعباس را در ديدگاه فكر و انديشه و عمل مردم قرار داده است.
حق انتخاب را چنان آزادانه به مردم داده كه آن كششهاى درونىِ سعادت و شقاوت و پاكى و خباثت به صورت تمام عيار خود را نشان دهند و باطنها به ظهور رسد و خبيث و طيب خود را به دست خود معرفى كنند و بر خودشان هم مخفى نماند كه چه موجودى هستند!
پاسخ چهارم: انَّهُ سُبْحانَهُ امَرَنى بِالاعْراضِ عَنْهُمْ: خداوند سبحان به من دستور اعراض از آنان را داده است.
ما نبايد گمان كنيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به خاطر مصالح شخصى يا از روى تصميمگيرى شخصى با اصحاب صحيفه درگير نشده، بلكه اغماض و اعراض آن حضرت مستقيما به امر الهى بوده است.
1) . غدير در قرآن: ج 2 ص 140 - 253.
نتيجه اين است كه سؤال ما درباره صبر و تحمل در برابر اصحاب صحيفه به معناى كاسه از آش داغتر خواهد بود، چرا كه نازل كننده اسلام بر قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله به او اينگونه امر فرموده و او امر خدا را اجرا كرده، در حالى كه قتل آنان در آن موقعيت كار بسيار سادهاى بوده است. اين اغماض از آن اقدام بسيار بالاتر است، چرا كه تحمل خباثت دشمن به خاطر امتثال امر الهى است.
پاسخ پنجم: لِلامْرِ الَّذى هُوَ بالِغُهُ: به خاطر امرى كه او مىخواهد به سرانجام رساند.
بسيارى از امور جهان بلكه همه آنچه پشت پرده جهان به حساب مىآيد بر انسانها مخفى است و قطعا ظرفيت و تحمل درك آن را ندارند. خداوند هم بنا ندارد براى نظام و اهدافى كه براى بشريّت مقدر كرده منتظر فهم و درك بشر بماند و بعد آنها را اجرا كند.
نتيجه اين است كه بشر بايد بپذيرد كه بسيارى از سؤالاتش اگر هم بىپاسخ بماند دلش آرام است كه خداوند حكيم عليمى آن را به اجرا در آورده است. البته اگر بنا بر بيان مصالح امور باشد، خداوند بهترين و قانع كنندهترين پاسخها را براى آنها دارد.
بنا بر اين، نگرانى ندارد كه چرا خدا و رسولش اصحاب صحيفه را آزاد گذاشتند، چرا كه اين كار را خداى عليم قدير حكيم رحيم انجام داده؛ و ما اطمينان خاطر داريم كه هر چه او مقدر كند بهترين است و از آن نيكوتر فرض نمىشود.
پاسخ ششم: لَقَدَّمْتُهُمْ فَضَرَبْتُ اعْناقَهُمْ: آنان را پيش مىآوردم و گردنشان را مىزدم.
قابل توجه همه كسانى كه سنگ سقيفه را بر سينه مىزنند و از ابوبكر و عمر بيش از پيامبر صلىاللهعليهوآله دفاع مىكنند ! اين نكته است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در شأن آن دو فرموده است: آنان را در پيشگاه مردم گردن مىزدم. يعنى آن روز بنا بوده اين دو نفر گردن زده شوند و با نوشتن صحيفه مستحق چنين سزايى شدهاند، ولى خدا به آنان مهلت داده است.
بنا بر اين، طرفداران سقيفه با اعدام شدگانى كه بيش از نصيبشان زنده ماندهاند در حركتند ! اى كاش خدا اجازه مىداد و آن روز - كه دو ماه قبل از احراق بيت بود - با شمشير پيامبر صلىاللهعليهوآله به قتل مىرسيدند، تا آن دست نحس آتشگيره بر در خانه وحى روشن نمىكرد، و آن كفّ منحوس بر صورت عصمت كبريا سيلى نمىزد، و آن پاى خبيث درِ آتش گرفته را بر روى زهرا عليهاالسلام نمىشكست تا محسن شهيد نمىشد !
اى كاش آن بازوى كثيف با جسارت تمام بر بازوى سيدة النساء عليهاالسلام تازيانه نمىزد و بازوبند كبود براى على عليهالسلام به يادگار نمىگذاشت.
اى كاش با دست آن لعين غلاف شمشير بىمحابا بر پهلو و كتف و كمر فاطمه عليهاالسلام فرود نمىآمد، تا هنگام غسل خون تازه از پهلوى او جارى باشد !
خدايا، اى كاش كار به اينجا نمىرسيد، ولى همچنانكه پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين و امامانمان عليهمالسلام به مقدر تو راضى بودند ما هم به آنان اقتدا مىكنيم، و صبر مىكنيم و تا قيامت بر اين مصائب عظيم اشك مىريزيم.
همچنين به عنوان «ماجراى صحيفه ملعونه دوم و تحليل آن» كه در بالا و در همين بخش گذشت مراجعه شود.
آيه «لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدِ ايمانِكُمْ»(1)= آيه «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ اِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ ... »(2)
آيه «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمَنُوا كَما آمَنَ النّاسُ قالُوا اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ . اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السَّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ»(1)= آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ ... »
آيه «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِى الاَرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ»(2)= آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ ... »
آيه «وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا . وَ اِذا خَلَوا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّامَعَكُمْ اِنَّما ... »(3)= آيه «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ ... »
آيه «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ اِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَ ... »(4)= ترور اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از غدير
آيه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ ... »(5)= ترور اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از غدير
آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ ... »(6)
يكى از برنامههاى منافقين اين بود كه وقتى با سلمان و مقداد و ابوذر و عمار ملاقات مىكردند به آنان مىگفتند: «ما به محمد ايمان آوردهايم و در برابر بيعت على و فضيلت او سر تسليم فرود آوردهايم و مانند شما اوامر او را اجرا مىكنيم» .
به خصوص ابوبكر و عمر و بقيه نُه نفرى كه سرشناستر در نفاق بودند، گاهى كه در راه با سلمان و اصحابش رو به رو مىشدند از آنان احساس انزجار مىكردند و مىگفتند: اينان اصحاب ساحر و احمق هستند ! كه منظورشان پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام بود. سپس به يكديگر مىگفتند: از اينان بپرهيزيد كه مبادا از گوشههاى سخنانتان درباره كفر محمد و آنچه درباره على گفته با اطلاع شوند و خبر آن را براى او ببرند و باعث هلاك شما شود.
آنگاه ابوبكر به اصحاب منافقش مىگفت: اينك مرا بنگريد كه چگونه آنان را به مسخره مىگيرم و شر آنان را از شما دفع مىكنم ! در ادامه منافقين با سلمان و ابوذر و مقداد رو به رو شدند و از روى نفاق مطالبى در فضائل آنان گفتند.
اينجا بود كه خداى عزوجل فرمود: يا محمد، «اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» : «خدا اينان را مسخره مىكند» و به سزاى استهزايشان آنان را در دنيا و آخرت مجازات مىكند، «وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ» : «و آنان را در ادامه طغيانشان آزاد مىگذارد» و به آنان مهلت مىدهد و با مداراى خود به تأنّى با آنان رفتار مىكند و به توبه دعوتشان مىنمايد.
اگر هم سراغ مغفرت آيند به آنان وعدههاى نيك مىدهد. اما آنان متحيرند و از كار قبيح خود دست بر نمىدارند و از هر اذيتى نسبت به محمد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام - كه برايشان ممكن باشد - كوتاهى نمىكنند.
آن روز منافقينى كه با پيامبر و على عليهماالسلام براى ديدن آن معجزات بيرون مدينه رفته بودند بازگشتند، در حالى كه آن آيات مفصل سوره بقره درباره اشان نازل شده بود.(1)
به بيان ديگر:
با ديدن معجزات اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از غدير و در مدينه، قلوب منافقين مرض بيشترى يافت، گذشته از مرض حسدى كه نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام داشتند. در اين
1) . بحار الانوار: ج 6 ص 30 و ج 30 ص 223 - 266 و ج 37 ص 142 - 148. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 154 - 161.
باره خداوند در آيات 10 الى 15 سوره بقره چنين فرمود: «فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» : «در قلب آنان مرض است» ، يعنى در قلوب اين متمرّدين شك كننده بيعت شكن از بيعتى كه براى على بن ابىطالب گرفتى مرضى ايجاد شد.
«فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا» : «خداوند هم اين مرض را بيشتر كرد» به گونهاى كه با ديدن اين نشانهها و معجزات قلوب آنان متحيّر گرديد، «وَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ» : «و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مىپندارند» كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را تكذيب مىكنند؛ و در اين سخنشان كه مىگويند «ما بر بيعت و پيمان خود ثابت هستيم» دروغ مىگويند.
آنگاه كه به اين شكنندگان بيعتِ غدير گفته مىشود: «لا تُفْسِدُوا فِى الاَرْضِ» : «در زمين فساد نكنيد» با اظهار بيعتشكنى در برابر بندگان مستضعف خدا كه دين آنان را در دلشان مشوّش مىكنيد و آنان را در اعتقادشان متحير مىنماييد، «قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ» : «مىگويند ما اصلاح كنندگانيم» ، زيرا ما نه به دين محمد و نه غير محمد اعتقادى نداريم و در مسئله دين متحيريم. ما در ظاهر رضايت خود به محمد را با اظهار قبول دين او نشان مىدهيم، ولى در باطن طبق خواستههاى خود عمل مىكنيم.
از امكانات زندگى و رفاه آن استفاده مىكنيم و نفس خود را از رِقيَّت محمد آزاد مىنماييم و از اطاعت پسر عمويش على خود را رها مىسازيم به گونهاى كه اگر در دنيا پيروزى يافت ما نزد او مورد توجه باشيم، و اگر امر او به نابودى كشيده شد از اسير شدن به دست دشمنانش سالم بمانيم !
خداوند عزوجل مىفرمايد: «اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ» : «بدانيد كه آنان فساد كننده هستند» ، با اين مطالبى كه درباره امور خود مىگويند، چرا كه خداوند نفاق آنان را به پيامبرش شناسانده و او آنان را لعنت مىنمايد و به مؤمنين دستور لعن آنان را مىدهد.
دشمنان مؤمنين نيز ديگر به آنان اطمينان ندارند، چرا كه مىپندارند با آنان نيز منافقانه رفتار مىكنند، همان گونه كه با اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله با نفاق رفتار مىكنند.
از اينجاست كه هيچ منزلتى برايشان نزد آنان وجود ندارد، و به عنوان افرادى موثق در دل آنان جاى ندارند.
اين كلام خداوند كه مىفرمايد: «وَ اِذا قيلَ لَهُمْ آمَنُوا كَما آمَنَ النّاسُ قالُوا اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السَّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ» : «و هنگامى كه به آنان گفته مىشود شما هم مانند بقيه مردم ايمان آوريد مىگويند آيا مانند سفيهان ايمان بياوريم بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان نمىدانند».
اين آيه درباره اين است كه وقتى برگزيدگان مؤمنين مانند سلمان و مقداد و ابوذر و عمار به اين بيعت شكنان مىگويند: ايمان آوريد به پيامبر و به على كه او را جاى خود قرار داده و مقام خود را به او داده و در همه مصالح دين و دنيا او را ضابطه قرار داده است. شما هم مانند ساير مردم ايمان به اين پيامبر آوريد و در ظاهر و باطن تسليم اين امام شويد.
آنان به اين مؤمنين پاسخى نمىدهند زيرا جرأت ندارند جواب واقعى را به آنان بگويند، ولى به منافقينى كه نزد آنان مىآيند و مورد اعتمادشان هستند و همچنين به مؤمنين مستضعفى كه از كتمان آن مطمئن هستند مىگويند: «أ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ» : «آيا ما هم مانند سفيهان ايمان بياوريم» ، و منظورشان از سفيهان سلمان و اصحاب او هستند كه در پيشگاه على عليهالسلام محبت خالصانه و اطاعت محض را تقديم نمودهاند،و ولايت دوستان على و دشمنى با او را علنى ساختهاند.
اينان را از آن جهت «سفهاء» مىدانند كه در برابر دشمنان محمد روش تندى دارند، و هنگامى كه امر او مضمحل شود دشمنانش آنان را نابود مىكنند، و ساير سردمداران و مخالفين محمد نيز آنان را هلاك مىنمايند.
«اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ» : «بدانيد كه خودشان سفيهانند» و عقل و نظرشان پست است، چرا كه در مسئله پيامبر صلىاللهعليهوآله آنگونه كه بايد توجه نكردهاند تا به نبوت او معرفت پيدا كنند و صحت ضابطه قرار دادن على عليهالسلام را در امر دين و دنيا دريابند.
اينان با دقت نكردن اتمام حجتهاى خدا جاهل ماندهاند، و از پيامبر صلىاللهعليهوآله و يارانش و نيز از مخالفينشان مىترسند، چرا كه در امان نيستند كه كدامشان غالب مىشود و مىترسند كه مبادا همراه آنان هلاك شوند. پس آنان سفيهند چون با نفاقشان نه محبت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مؤمنين و نه محبت يهود و ساير كافرين برايشان قابل تحقق است ! !
اينان با نفاقشان در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله اظهار ولايت آن حضرت و برادرش على عليهالسلام و دشمنى با يهود و نصارى و ناصبيان مىنمايند، همان گونه كه در برابر اين دشمنان اظهار دشمنى با پيامبر و على عليهماالسلام و ولايت دشمنان ايشان مىنمايند. با اين روش دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مىپندارند كه نفاق اينان در برابر آنان همانند نفاقشان با محمد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام است.
«وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ» : «ولى خود منافقين متوجه اين حقيقت نيستند» ، و خداوند پيامبرش را از اسرار آنان آگاه مىفرمايد، و آنان را خوار مىنمايد و مورد لعنت قرار مىدهد و بىارزش تلقى مىنمايد.
كلام خدا كه مىفرمايد: «وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا، وَ اِذا خَلَوا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَكُمْ اِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ. اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» :
«و هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مىگويند ايمان آورديم ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند مىگويند ما با شماييم و ما (مؤمنين را) مسخره مىكرديم. خداوند آنان را به سُخره مىگيرد و به آنان مهلت مىدهد كه در طغيان خود متحير بمانند» .
اين آيه درباره آن است كه اين بيعت شكنان كه بر مخالفت با على عليهالسلام و مانع شدن خلافت از او همپيمان شده بودند، وقتى با مؤمنين رو به رو مىشدند مىگفتند: ما هم مانند ايمان شما ايمان آوردهايم.(1)
1) . بحار الانوار: ج 6 ص 30 و ج 30 ص 223 - 266 و ج 37 ص 142 - 148. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 154 - 161.
در اينجا بد نيست اشاره شود كه در رابطه با آيات مرتبط با منافقين و موضوع «فى قُلوبِهِم مَرَضٌ» ، چندين كتاب مستقل تدوين شده، كه جامعترين آنها كتابى است ارزشمند به نام «اسلام شناسى تاريخى» كه در سه جلد توسط عبدالكريم نيّرى بروجردى تأليف شده، و تمام آيات در مورد منافقين را جمع آورى و بررسى كرده است.
و اما تفصيل مطلب:
از جمله آياتى كه در مدينه در مورد منافقين بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيات است:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ. يُخادِعُونَ اللّه وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ. فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّه مَرَضا وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ. وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ. أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ. وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ. وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ. اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» :
«از مردم كسانى هستند كه مىگويند ما ايمان آورديم به خداوند ولى آنان ايمان ندارند. با خدا مكر و حيله مىكنند و با آنان كه ايمان آوردند حيله مىكنند ولى جز خودشان كسى را گول نمىزنند اما خودشان درك نمىكنند. در قلوب آنان مرض است خداوند هم اين مرض را بيشتر كرده و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مىگويند. آنگاه كه به آنان گفته مىشود در زمين فساد نكنيد مىگويند ما اصلاح كنندگانيم. بدانيد كه آنان فساد كننده هستند ولى خودشان نمىفهمند. هنگامى كه به آنان گفته مىشود شما هم مانند بقيه مردم ايمان آوريد مىگويند آيا مانند سفيهان ايمان بياوريم بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان نمىدانند. هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مىگويند ايمان آورديم ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند
مىگويند ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مىكرديم. خداوند آنان را به مسخره مىگيرد و به آنان مهلت مىدهد كه در طغيان خود متحير بمانند».
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
كاروان غدير ماجراهاى بسيارى را پشت سر گذاشته كه آخرين آنها توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه هرشى بوده، و اكنون كاروان وارد مدينه شده است. برنامه غدير كه اعلام ولايت و منصوب كردن رسمى اميرالمؤمنين عليهالسلام بود و سپس بيعتى كه بايد از مردم گرفته مىشد، به خوبى انجام گرفت.
پس از بازگشت از غدير، در حالى كه مسافرين مدينه بعد از سفر يك ماهه خود در فكر استراحت و آرامش بودند، منافقين ورود به مدينه را آغازى براى زمينه سازى اهداف خود مىدانستند.
كسانى كه صحيفه ملعونه را امضا كرده بودند و نقشههاى پى در پى كشيده بودند و بسيارى از نقشههاى خود را به اجرا در آورده بودند، با برخوردهاى دوگانه و ظاهرسازىهاى فريبكارانه نقشههاى جدى بر ضد غدير را به مرحله عمل نزديك مىكردند.
اينك بايد در نظر آورد كسانى را كه صحيفه ملعونه را امضا كرده بودند و نقشههاى پى در پى كشيده بودند و بسيارى از نقشههاى خود را به اجرا در آورده بودند. در آن شرايط روح نفاق به آنان دستور مىداد كه با برخوردهاى دوگانه و ظاهرسازىهاى فريبكارانه نقشههاى جدى بر ضد غدير را به مرحله عمل نزديك كنند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در صدد اين بود كه به آنان بفهماند هم از نفاق آنان آگاه است و هم از نقشههاى آنان خبر دارد و هم قادر بر خنثى كردن تمام توطئههاى آنان در چشم بر هم زدنى است و در برابر آنان عاجز نيست؛ و آنچه از مدارا و آزاد گذاشتن آنان به چشم مىخورد فقط براى امتحان مردم و مقدرى است كه پروردگار امر فرموده است.
اين اظهارات دورويانه منافقين از يك سو و آن مقابله جدى و عميق پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از سوى ديگر، ماجرايى را به وجود آورد كه هشت آيه قرآن درباره آن نازل شد، و اتمام حجتى بىنظير بر منافقين در آن روز و پيروان آنان در تاريخ و تا روز قيامت انجام گرفت.
منافقين تحركات خود را با دورويى آغاز كردند تا كسى از توطئههاى آنان بويى نبرد. آنان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىآمدند و منافقانه اظهار مىكردند: تو محبوبترين خلق خدا نزد خدا و خود و نزد ما را بر ما منصوب نمودى، و بدين وسيله ما را از شر ظالمين بر ما و متجاوزين در سياستمان آسوده ساختى.
در اين داستانِ بلند، تصريح به نزول اين آيات در چنين موقعيتى شده و اينكه محور داستان بيعت غدير و نقض آن توسط منافقين بوده است.
حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام مىفرمايد:
انَّ رَسُولَ اللّه صلىاللهعليهوآله لَمّا اوْقَفَ اميرَالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى يَوْمِ الْغَديرِ مَوْقِفَهُ الْمَشْهُورِ الْمَعْرُوفِ ... . انَّ قَوْما مِنْ مُتَمَرِّديهِمْ وَ جَبابِرَتِهِمْ تَواطَئُوا بَيْنَهُمْ ... . فَعَرَفَ اللّه ذلِكَ مِنْ قِبَلِهِمْ ... . فَاخْبَرَ نَبِيَّهُ مُحَمَّدا عَنْهُمْ فَقالَ ... (1):
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام را در آن موقعيت مشهور و معروف به همه شناسانيد، عدهاى از متمردين و سركشان منافقين در بين خود توطئه كردند ... . خداوند هم اين توطئه را از سوى آنان خبر داشت و درباره آنان به پيامبرش محمد صلىاللهعليهوآله خبر داد و فرمود ... .
در اينجا حضرت آيات اول سوره بقره را قرائت فرموده، شأن نزول آنها را در اين باره بيان مىفرمايد.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 154، 155.
اينك متن مفصل داستان را عينا مىآوريم(1)، كه با دقت تمام و بيان جزئيات ذكر شده و سپس به تحليلى پيرامون آن مىپردازيم. امام كاظم عليهالسلام اين فراز حساس غدير را كه در ادامه تحركات اصحاب صحيفه است، چنين ترسيم مىفرمايد:
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را در آن مقام مشهور و معروف بر پاداشت و معرفى كرد قبل از همه از نُه نفر بيعت گرفت و به آنان دستور داد برخيزند و با على عليهالسلام بيعت كنند كه اول آنان ابوبكر و عمر بودند. سپس به سران مهاجرين و انصار دستور بيعت داد و همه آنان بيعت كردند.
از بين همه آنان عمر بن خطاب برخاست و گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ ابىطالِبٍ، اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ. اينگونه از حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله متفرق شدند در حالى كه آن حضرت عهد و پيمانهاى محكمى از آنان گرفت.
اما گروهى از سركشان و گردن كشان آنان در بين خود و مخفيانه چنين توطئه كردند: اگر براى محمد اتفاقى بيفتد، امر خلافت را از على دور كنند و آن را در اختيار او نگذارند.
خدا از اين توطئه آنان با خبر بود، ولى آنان منافقانه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىآمدند و اظهار مىكردند: تو محبوبترين خلق خدا نزد خدا و خود و نزد ما را بر ما منصوب نمودى، و بدين وسيله ما را از شرّ ظالمين بر ما و متجاوزين در سياستمان آسوده ساختى !
اين در حالى بود كه خداوند از قلوب آنان خلاف اين ادعا را مىدانست و اينكه با يكديگر توطئه كردهاند كه بر دشمنى بر ما ثابت قدم باشند، و در راهِ دور كردن خلافت از كسى كه مستحق آن است از هيج اقدامى فرو گذار نكنند.
1) . تفسير الامام العسكرى عليهالسلام: ص 111 - 123. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 154 - 161. بحار الانوار: ج 6 ص 30 و ج 30 ص 223 - 226 و ج 37 ص 142 - 148. مدينة المعاجز: ج 1 ص 438. تأويل الآيات: ج 1 ص 40 ح 11. تفسير البرهان: ج 1 ص 59 ح 1. اثبات الهداة: ج 3 ص 573.
اينجا بود كه خداوند عز و جل به پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آنان چنين خبر داد:
اى محمد ! «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه ... » : «از مردم كسانى هستند كه مىگويند: ما به خداوند ايمان آورديم» كه به تو دستور داده على را به امامت و به عنوان سياست گذار امتت و مدّبر امور آنان منصوب نمايى. «وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ» : «ولى آنان ايمان ندارند» به سخنى كه بر زبان مىآورند، بلكه براى به هلاكت رساندن تو و على توطئه مىكنند و خود را براى سرپيچى از اوامر على آماده مىكنند، اگر اتفاقى براى تو رخ دهد.
در كنار وحى الهى، اخبارى نيز از توطئههاى منافقين و گفتههاى آنان درباره على عليهالسلام و سوء قصدى كه نسبت به او داشتند، به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد. حضرت آنان را فراخواند و مورد سرزنش و عتاب قرار داد. آنان در پاسخ قسمهاى غليظ در انكار آن گزارشها ياد نمودند و آن نسبتها را ردّ كردند.
ابوبكر گفت: يا رسول اللّه ! به خدا قسم به هيچ چيز اهميت ندادهام به اندازهاى كه به اين بيعت اهميت مىدهم. من اميدوار شدم كه خداوند با اين بيعت در قصرهاى بهشت براى من جاى وسيعى در نظر بگيرد، و مرا از بهترين وارد شوندگان و ساكنين آن قرار دهد!!
عمر گفت: پدر و مادرم به قربان تو يا رسول اللّه، من به دخول بهشت و نجات از آتش اطمينان خاطر نيافتم مگر با اين بيعت. به خدا قسم بعد از اين عهد و پيمانى كه بر
آن تعهد بستم، هرگز شكستن اين پيمان و مخالفت با آن مورد رضاى من نخواهد بود اگرچه از زمين تا عرش مرواريدهاى تازه و جواهرات گرانقيمت پر باشد و براى نقض اين بيعت به من بدهند ! !
سومى گفت(1): به خدا قسم يا رسول اللّه، من از اين بيعت چنان شادمان شدم و آرزوى جايى وسيع در بهشت رضوان خدا نمودم، كه يقين پيدا كردم اگر گناه همه مردم زمين بر من باشد با اين بيعت از نامه اعمالم پاك مىشود!
سپس بار ديگر بر گفته خود قسم ياد كرد، و لعنت فرستاد بر كسى كه بر خلاف اين ادعا به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبرى را رسانده است ! !
بعد از اين سه نفر، عدهاى ديگر از همان سركشان متمرد نظير اين عذرها را آوردند، ولى خداوند عزوجل به پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «يُخادِعُونَ اللّه» : «با خدا مكر و حيله مىكنند» ، يعنى با پيامبر خدا با قسمهاى خلاف باطنشان خدعه مىكنند؛ «وَ الَّذِينَ آمَنُوا» : «و با آنان كه ايمان آوردند حيله مىكنند» ، يعنى با ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله كه سيد آنان و برترشان على بن ابىطالب عليهالسلام است.
«وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ» : «ولى جز خودشان كسى را گول نمىزنند» ، و با اين خدعه جز به خودشان ضرر نمىزنند؛ زيرا خداوند از آنان و يارىشان مستغنى است؛ و اگر نبود كه خداوند به آنان مهلت داده، بر خلاف و طغيانى كه به آن دست يازيدهاند قدرت نمىيافتند. «وَ ما يَشْعُرُونَ» : «ولى آنان درك نمىكنند» كه مسئله چنين است و خداوند پيامبرش را از دورويى و دروغ و كفر آنان آگاه ساخته و او را به لعن آنان در كنار لعنت ظالمين و عهد شكنان امر فرموده است.
اين لعنتى كه از آنان جدا نمىشود: در دنيا بندگان خوب خدا آنان را لعنت مىكنند، و در آخرت به عذابهاى شديد الهى گرفتار مىشوند.
هنگامى كه اين منافقين با چنين عذرهايى با پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به رو شدند، آن حضرت با
1) . نام سومى در حديث تصريح نشده است. از يك سو احتمال دارد منظور عثمان به عنوان سومين خليفه غاصب باشد، و از سوى ديگر يكى از ابوعبيده يا معاذ به عنوان فرد سوم صحيفه ملعونه مراد باشد.
بزرگوارى خود ظاهر سخن آنان را پذيرفت و باطن آنان را به خدا واگذار كرد. اما جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت: يا محمد، خداوند علىّ اعلى به تو سلام مىرساند و مىفرمايد:
اين متمرّدان را - كه درباره بيعت شكنى آنان نسبت به على و آمادگى آنان براى مخالفت با او به تو خبرهايى رسيده - به خارج شهر مدينه ببر، جايى كه عجايب آنچه خداوند بر على كرامت كرده را به آنان نشان دهى كه اكنون او را در جاى تو قرار داده و جانشين تو كرده در زمين و كوهها و آسمان و ساير آنچه خدا خلق كرده چه اطاعت كنندگانى براى او قرار داده است، تا بدانند كه ولى خدا از آنان بىنياز است، و انتقام خود را از آنان باز نمىدارد مگر به امر خدايى كه درباره او و آنان برنامهاى دارد كه آن را به انجام مىرساند، و حكمتى دارد كه به آن عمل مىكند و به موجب آن اراده خود را پيش مىبرد.
با اين دستور الهى، پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن جماعتى كه درباره آنان خبرهايى از مخالفت با على عليهالسلام رسيده بود، دستور حركت به بيرون شهر مدينه را داد. آنان همراه حضرت آمدند تا در دامنه يكى از كوههاى اطراف مدينه مستقر شدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: يا على، خداوند عزوجل اينان را به نصرت و يارى تو و آمادگى در خدمتت و جديت در اطاعت تو امر فرموده است. اگر از تو اطاعت كنند براى آنان خير است و در بهشت خدا پادشاهان دائمى و غرق در نعمت خواهند بود، ولى اگر با تو مخالفت كنند براى آنان شرّ است و به جهنم خواهند رفت و در آنجا دائمى و معذب خواهند بود.
سپس حضرت رو به آن گروه منافق كرد و فرمود: بدانيد كه اگر شما از على اطاعت كنيد سعادتمند مىشويد، و اگر با او مخالفت كنيد شقاوتمند مىگرديد. خداوند هم او را از شما بىنياز ساخته با كسانى كه به شما نشان خواهد داد و با چيزهايى كه به شما نشان خواهد داد.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، از پروردگارت بخواه به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد سيد آنان هستى - كه اين كوهها را براى تو به آنچه مىخواهى تبديل كند !
اميرالمؤمنين عليهالسلام از پروردگار اين درخواست را نمود، و آن كوهها تبديل به نُقره شدند و آن حضرت را صدا زدند: اى على، اى وصى رسول رب العالمين، خداوند ما را براى تو آماده كرده كه اگر خواستى در امر خلافت خود خرج كنى. هر گاه ما را بخوانى ما با پاسخ مثبت در اختيار تو هستيم تا حكم خود را درباره ما اجرا فرمايى و امر خود را درباره ما به انجام رسانى.
سپس همه آن كوهها (كه تبديل به نقره شده بودند) به طلاى سرخ تبديل شدند و همان سخنان را تكرار كردند.
بعد از آن به مُشك و عنبر و عبير و جواهر و ياقوت تبديل شدند، و به هر كدام كه تبديل مىشدند اميرالمؤمنين عليهالسلام را چنين صدا مىزدند: يا ابا الحسن، اى برادر پيامبر، ما مُسخَّر فرمان توايم. هرگاه خواستى ما را در هر موردى خرج كنى صدايمان بزن تا پاسخ مثبت به تو دهيم و به هر چيزى كه تو مىخواهى تبديل شويم» ! !
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله به همه آنان فرمود: متوجه شديد كه خداوند عز و جل چگونه على عليهالسلام را با آنچه كه مىبينيد، از اموال شما مستغنى كرده است ؟
سپس فرمود: يا على، از خداوند به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد آقاى آنان هستى - بخواه كه درختان اين زمين را به مردانى غرق در اسلحه، و صخرههاى آن را به شيرها و پلنگها و افعىها تبديل نمايد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام از خدا اين درخواست را نمود، و آن كوهها و تپهها و روى زمين از مردان غرق در اسلحه پر شد كه در برابر يكى از آنان ده هزار نفر از آن منافقين تاب مقاومت نداشتند. همچنين از شيران و پلنگان و افعىها پر شد به گونهاى كه در آن كوهها و زمينها و تپهها جاى خالى باقى نماند.
همه آنان صدا مىزدند: يا على، اى وصى رسول اللّه، ما آمادهايم و خدا ما را در اختيار تو قرار داده و به ما دستور داده تو را اجابت كنيم هر گاه كه ما را فرا خوانى براى تسليم هر كس كه ما را بر او مسلط گردانى. پس هر گاه خواستى ما را صدا بزن تا تو را اجابت كنيم، و به هر چه مىخواهى ما را امر كن تا تو را اطاعت نماييم.
يا على، اى وصى رسول اللّه ! براى تو نزد خداوند آن مقام عظيمى است كه اگر از او درخواست كنى همه زمين و جوانب آن را مانند كيسهاى در بسته در اختيار تو قرار دهد مىپذيرد، و يا اگر درخواست كنى آسمان را براى تو به زمين بياورد مىآورد، و يا بخواهى زمين را به آسمان ببرد انجام مىدهد.
اگر بخواهى درياهاى شور آن را به آب گوارا يا روغن ياسمن و يا روغن خوشبوى بان(1)و يا هر كدام از نوشيدنىها يا روغنها كه بخواهى تبديل كند، اين كار را مىكند. اگر بخواهى درياها را منجمد كند و بقيه جاهاى زمين را دريا قرار دهد مىكند.
بنا بر اين، از تمرد اين سركشان و مخالفت اين مخالفين محزون مباش. آنگاه كه دنياى اينان به پايان رسد به گونهاى خواهد شد كه گويى در اين دنيا نبودهاند، و هنگامى كه آخرت به سراغ آنان مىآيد به گونهاى خواهد بود كه گويى از اول آنجا بودهاند.
يا على، آنچه اينان را با كفر و فسق و تمرّدشان از اطاعت تو مهلت داده، همان است كه فرعون صاحب ميخها و نمرود بن كنعان و ادعاكنندگان الوهيت از طاغيان و نيز طاغىترين طاغيان يعنى ابليس رئيس همه گمراهىها را مهلت داده است. نه تو و نه آنان براى دار فنا خلق نشدهايد، بلكه همگى براى دار بقا خلق شدهايد و از خانهاى به خانهاى منتقل مىشويد. پروردگار تو هم نيازى نمىبيند كه كسى سياست اين منافقين و تنظيم امورشان را بر عهده بگيرد. خدا مىخواست شرافت تو را بر اينان ثابت كند و اينكه تو با فضل خود از آنان جدا هستى، و اگر بخواهد آنان را هدايت مىكند.
1) . «بان» نام گياهى است كه از دانه آن روغن خوشبويى به دست مىآيد.
با ديدن اين مناظر قلوب منافقين مرض بيشترى يافت، گذشته از مرض حسدى كه نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام داشتند. اينجا بود كه خداوند چنين فرمود: «فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» : «در قلب آنان مرض است» ؛ يعنى در قلوب اين متمرّدين شك كننده بيعت شكن از بيعتى كه براى على بن ابىطالب عليهالسلام گرفتى مرضى ايجاد شد، «فَزادَهُمُ اللّه مَرَضا» : «خداوند هم اين مرض را بيشتر كرد» به گونهاى كه با ديدن اين نشانهها و معجزات قلوب آنان متحيّر گرديد، «وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ» : «و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مىپندارند» كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را تكذيب مىكنند و در اين سخنشان كه: «ما بر بيعت و پيمان خود ثابت هستيم» دروغ مىگويند.
آنگاه كه به اين شكنندگان بيعت غدير گفته مىشود: «لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ» : «در زمين فساد نكنيد» با اظهار بيعت شكنى در برابر بندگان مستضعف خدا كه دين آنان را در دلشان مشوّش مىكنيد و آنان را در اعتقادشان متحير مىنماييد، «قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ» : «مىگويند ما اصلاح كنندگانيم» ، زيرا ما نه به دين محمد و نه غير محمد اعتقادى نداريم و در مسئله دين متحيريم. ما در ظاهر رضايت خود به محمد را با اظهار قبول دين و شريعت او نشان مىدهيم ولى در باطن طبق خواستههاى خود عمل مىكنيم. از امكانات زندگى و رفاه آن استفاده مىكنيم و نفس خود را از رقيّت محمد آزاد مىنماييم و از اطاعت پسر عمويش على خود را رها مىسازيم به گونهاى كه اگر در دنيا پيروزى يافت ما نزد او مورد توجه باشيم، و اگر امر او به نابودى كشيده شد از اسير شدن به دست دشمنانش سالم بمانيم !
خداوند عز و جل مىفرمايد: «أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ» : «بدانيد كه آنان فساد كننده هستند» با اين مطالبى كه درباره امور خودشان مىگويند، چرا كه خداوند نفاق آنان را به پيامبرش شناسانده و او آنان را لعنت مىنمايد و به مؤمنين دستور لعن آنان را مىدهد. دشمنان مؤمنين هم ديگر به آنان اطمينان ندارند، چرا كه مىپندارند كه با آنان نيز منافقانه رفتار مىكنند، همان گونه كه با اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله با نفاق رفتار مىكنند. از اينجاست كه هيچ منزلتى برايشان نزد آنان وجود ندارد، و به عنوان افرادى موثق در دل آنان جاى ندارند.
اين كلام خداوند كه مىفرمايد: «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ» : «و هنگامى كه به آنان گفته مىشود شما هم مانند بقيه مردم ايمان آوريد مىگويند آيا مانند سفيهان ايمان بياوريم بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان نمىدانند».
اين آيه درباره اين است آنگاه كه برگزيدگان مؤمنين مانند سلمان و مقداد و ابوذر و عمار به اين بيعت شكنان مىگويند: ايمان آوريد به پيامبر و به على كه او را جاى خود قرار داده و مقام خود را به او داده و در همه مصالح دين و دنيا او را ضابطه قرار داده است. شما هم مانند ساير مردم ايمان به اين پيامبر آوريد و در ظاهر و باطن تسليم اين امام شويد.
آنان به اين مؤمنين پاسخى نمىدهند؛ زيرا جرئت ندارند جواب واقعى را به آنان بگويند، ولى به منافقينى كه نزد آنان مىآيند و مورد اعتمادشان هستند و همچنين به مؤمنين مستضعفى كه از كتمان آنان مطمئن هستند مىگويند: «أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ» : «آيا ما هم مانند سفيهان ايمان بياوريم» و منظورشان از سفيهان سلمان و اصحاب او هستند كه در پيشگاه على عليهالسلام محبت خالصانه و اطاعت محض را تقديم نمودهاند، و ولايت دوستان على و دشمنى با دشمنان او را علنى ساختهاند. اينان از آن جهت «سُفَهاء» هستند كه با روش تُند خود در برابر دشمنان محمد صلىاللهعليهوآله، هنگامى كه امر او مضمحل شود، دشمنانش آنان را نابود مىكنند، و ساير سردمداران و مخالفين محمد صلىاللهعليهوآله آنان را هلاك مىنمايند.
«أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ» : «بدانيد كه خودشان سفيهانند» و عقل و نظرشان پست است، چرا كه در مسئله پيامبر صلىاللهعليهوآله آنگونه كه بايد توجه نكردهاند تا به نبوت او معرفت پيدا كنند و صحت ضابطه قرار دادن على عليهالسلام را در امر دين و دنيا دريابند. اينان با دقت نكردن اتمام حجتهاى خدا جاهل ماندهاند، و از پيامبر صلىاللهعليهوآله و يارانش و همچنين از مخالفين آنان مىترسند زيرا در امان نيستند كه كدامشان غالب مىشود و مىترسند كه مبادا همراه آنان هلاك شوند. بنا بر اين، آنان سفيهند به دليل اينكه با نفاقشان نه محبت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مؤمنين و نه محبت يهود و ساير كافرين براى آنان قابل تحقق است!!
اينان با نفاقشان در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله اظهار ولايت آن حضرت و برادرش على عليهالسلام و دشمنى با يهود و نصارى و ناصبيان مىنمايند، همان گونه كه در برابر اين دشمنان اظهار دشمنى با پيامبر و على عليهماالسلام و و لايت دشمنان ايشان مىنمايند. با اين روش دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مىپندارند كه نفاق آنان در برابر آنان همانند نفاقشان با محمد و على عليهماالسلام است.
«وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ» : «ولى خود منافقين متوجه اين حقيقت نيستند» ، و خداوند پيامبرش را از اسرار آنان آگاه مىفرمايد، و آنان را خوار مىنمايد و مورد لعنت قرار مىدهد و بىارزش تلقى مىنمايد.
كلام خداوند كه مىفرمايد: «وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ. اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مىگويند ايمان آورديم ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند مىگويند ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مىكرديم. خداوند آنان را به مسخره مىگيرد و به آنان مهلت مىدهد كه در طغيان خود متحيّر بمانند» .
اين آيه درباره اين است كه وقتى اين بيعت شكنان كه بر مخالفت با على عليهالسلام و مانع شدن خلافت از او همپيمان شده بودند، با مؤمنين رو به رو مىشدند مىگفتند: ما هم مانند ايمان شما ايمان آوردهايم.
آنان با سلمان و مقداد و ابوذر و عمار كه ملاقات مىكردند به آنان مىگفتند: ما به محمد ايمان آورده و در برابر بيعت على و فضيلت او سر تسليم فرود آوردهايم و مانند شما اوامر او را اجرا مىكنيم.
به خصوص ابوبكر و عمر و بقيه نُه نفرى كه سرشناستر در نفاق بودند، گاهى كه در راه با سلمان و اصحابش رو به رو مىشدند از آنان احساس انزجار مىكردند
و مىگفتند: اينان اصحاب ساحر و احمق هستند. منظورشان پيامبر و على عليهماالسلام بود. سپس به يكديگر مىگفتند: از اينان بپرهيزيد كه مبادا از گوشههاى سخنانتان درباره كفر محمد و آنچه درباره على گفتهايد با اطلاع شوند و خبر آن را براى او ببرند و باعث هلاك شما شود.
آنگاه ابوبكر به اصحاب منافقش مىگفت: اينك مرا بنگريد كه چگونه آنان را به مسخره مىگيرم و شرّ آنان را از شما دفع مىكنم ! وقتى به آنان نزديك مىشدند ابوبكر مىگفت: مرحبا به سلمان فرزند اسلام، كه محمد آقاى مردم درباره او گفته است: اگر دين از ستاره ثريا آويخته باشد مردانى از فارسى زبانان خود را به آن مىرسانند، و اين سلمان افضل آنان است. منظور او تو بوده است. مرحبا به تو كه دربارهات گفته: سَلْمانُ مِنّا اهْلَالْبَيْتِ: سلمان از ما اهلبيت است، و با اين سخن تو را با جبرئيل قرين ساخته كه در روز كساء از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: آيا من هم از شمايم ؟ آن حضرت فرمود: تو هم از مايى، و سپس جبرئيل به ملكوت اعلى رفت و به ملائكه ديگر افتخار كرد و گفت: چه كسى مثل من است ؟ افتخار برايم باد كه از اهلبيت محمد هستم !
آنگاه ابوبكر رو به مقداد كرد و گفت: مرحبا به تو اى مقداد ! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره تو به على گفت: يا على ! مقداد برادر تو در دين است و از شدت محبتى كه به تو دارد و دشمنى كه با دشمنانت دارد و از ولايتى كه به اوليائت و عداوتى كه با اعداى تو دارد گويا پارهاى از تن توست. اما ملائكه آسمانها و حُجُب محبت بيشترى به على دارند و شدت دشمنى آنان با دشمنان او بيشتر است. پس خوشا به حالت اى مقداد، خوشا به حالت !
سپس ابوبكر رو به ابوذر كرد و گفت:
مرحبا به تو اى ابوذر ! تو همان كسى هستى كه پيامبر دربارهات گفت: زمين بر خود حمل نكرده و آسمان سايه نينداخته بر گويندهاى كه راستگوتر از ابوذر باشد. از پيامبر پرسيدند: خداوند به چه چيزى او را فضيلت و شرافت داده است ؟ او گفت: زيرا او به بركت على برادرم گوينده توانايى است و در شرايط مختلف ثناخوان او
و نسبت به مسخره كنندگان و دشمنان او سرزنش كننده و با اوليا و دوستان او مُوالى و دوست است، و به زودى خدا او را در بهشت از بهترين ساكنين آن قرار مىدهد و تعدادى كه عدد آن را جز خدا نمىداند از حوريان و غلمان و پسران بهشتى خدمتكار او خواهند بود.
آنگاه ابوبكر به عمار گفت: اهلاً و سهلاً و مرحبا بر تو اى عمار ! تو با ولايت برادر پيامبر - با آنكه شخص آرام و آسايش طلبى هستى و از عبادات فقط واجبات و مستحبات را انجام مىدهى - به درجهاى رسيدهاى كه آنان كه شب و روز بدن خود را به مشقت عبادت مشغول مىكنند و شب را به نماز و روز را به روزه سپرى مىكنند، بدان دست نيافتهاند. و همچنين به درجهاى رسيدهاى كه آنان كه بخشنده اموالاند به آن نرسيدهاند اگر چه همه اموال دنيا در اختيار آنان باشد و آن را ببخشند.
مرحبا بر تو ! پيامبر تو را براى برادرش على يار خالص و مدافع او انتخاب كرده تا آنجا كه خبر داده تو به زودى در راه محبت او كشته مىشوى و در روز قيامت در زمره بهترين يارانش محشور مىشوى. خدا مرا هم به مثل عمل تو و اصحابت موفق گرداند، به گونهاى كه براى من هم خدمتگزارى محمد رسول اللّه و برادرش على ولى اللّه ميسر گردد، و همچنين دشمنى با دشمنانشان و خالص بودن با دوستانشان با پذيرش ولايت و پيروى از او. اينگونه خداوند به زودى ما را هم وقتى با هم ملاقات كنيم سعادتمند مىنمايد.
سلمان و اصحابش برخورد ظاهرى آنان را مىپذيرفتند همان گونه كه خدا امر فرموده بود، و از كنار آنان مىگذشتند.
آنگاه ابوبكر به اصحابش مىگفت: مسخره من نسبت به اينان را چگونه ديديد ؟ و چگونه شرّ آنان را از خودم و از شما دفع كردم ؟ آنان در پاسخ او گفتند: هميشه راه خير را پيش بگيرى تا مادامى كه زنده هستى ! ابوبكر در پاسخ آنان گفت: معامله شما با اينان بايد اينگونه باشد تا روزى كه فرصتى بدست آوريد، چرا كه عاقل فهميده كسى است كه غصه را گلوگير كند تا فرصتى به چنگ آورد !
سپس نزد همفكران خود از منافقين و متمردين بازگشتند، همانان كه در تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله شريك آنان بودند كه آنچه حضرت درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام و منصوب شدن او به عنوان امام بر همه مكلفين از طرف خدا آورده بود تكذيب كردند.
وقتى نزد دوستان خود رفتند گفتند: «إِنَّا مَعَكُمْ» : «ما با شماييم» طبق آنچه با هم نقشه كشيديم كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد على را از اين امر مانع شويم. پس شما را گول نزند و به وحشت نيندازد آنچه از ما در تأييد آنان مىشنويد و آنچه از ما مىبينيد كه با جرئت سخنانى را در مدارا با آنان مىگوييم، چرا كه با اين كار آنان را به مسخره گرفتهايم.
اينجا بود كه خداى عز و جل فرمود: يا محمد ! «اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» : «خدا اينان را مسخره مىكند» و به سزاى استهزاءشان آنان را در دنيا و آخرت مجازات مىكند، «وَ يَمُدُّهُمْ فِى طُغْيانِهِمْ» : «و آنان را در ادامه طغيانشان آزاد مىگذارد» و به آنان مهلت مىدهد و با مداراى خود به تأنّى با آنان رفتار مىكند و به توبه دعوتشان مىنمايد؛ و اگر سراغ مغفرت آيند به آنان وعدههاى نيك مىدهد. اما آنان متحيرند و از كار قبيح خود دست بر نمىدارند و از هر اذيتى نسبت به محمد و على عليهماالسلام كه برايشان ممكن باشد كوتاهى نمىكنند.
تا اينجا متن اين داستان بلند پايان يافت. دقت در مسير طى شده در ماجرا سه مرحله مهم آن را نشان مىدهد:
منافقين پس از امضاى صحيفه ملعونه به صورت دو سويه وارد عمل شدند:
از يك سو نقشههاى كوچك و بزرگى طرح مىكردند و به اقتضاى شرايط آنها را عملى مىكردند و برخى را براى آيندههاى خود در نظر مىگرفتند. از سوى ديگر
براى كتمان كارهاى خود رفتارهاى منافقانه و ظاهر سازىهاى دروغين خود را در برابر پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام و اصحاب خاص آنان تشديد كرده، در هر فرصتى به شكلى به تمجيد از بيعت غدير و بيعت كنندگان مخلص آن مىپرداختند. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به امر خداوند عكس العملى نشان نمىداد و اطلاع خود از باطن آنان و نقشههايشان را ظاهر نمىنمود.
امر خاصى از سوى پروردگار بود كه بايد بر منافقين و همه كسانى كه اين ماجرا را مىشنوند اتمام حجت شود كه پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام با پشتوانه خداوندى قادر بر خنثى كردن همه نقشههاى منافقين بلكه نابود كردن خود آنان بودند. اين بدان معنى است كه ابوبكر و عمر نابغه روزگار نبودند كه چنان نقشههايى بكشند كه پيامبر و على عليهماالسلام از برخورد با آنان عاجز باشند.
اين فقط يك دستور الهى بود چه در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله و چه بعد از رحلت آن حضرت، كه در برابر آنچه به دست منافقين انجام مىشود صبر و سكوت اختيار كنند تا خداوند امتحان پيچيدهاى از مردم آن زمان و همه آيندگان تاريخ بگيرد.
با يك اشاره اميرالمؤمنين عليهالسلام اين مرحله به انجام رسيد و منافقين ديدند كه چه از نظر لشكر و چه از نظر اموال نيروى عظيمى در اختيار آن حضرت است كه هيچ نيروى بشرى را تاب مقاومت با آن نيست. بنا بر اين، بر آنان و هر شنوندهاى ثابت شد كه نمايندگان خدا در عين قدرت صبر مىكنند، و نمايندگان فرصت طلب شيطان چون صبر آنان را مىدانند اينگونه جرئت پيدا كردهاند، و گرنه از همه ترسوترند و با ديدن كوچكترين مقابلهاى پا به فرار مىگذارند و به التماس مىافتند.
در اين حديث بلند روح نفاق و روحيه منافق با استناد به رفتار و گفتار خود آنان به روشنترين صورت نشان داده شده است. آنان تصريح كردهاند كه راه صحيح زندگى دو رو بودن و نفاق است !
براى تأمين اين شيوه، عملكردهايى از قبيل استهزاء، قسم دروغ، تمجيد دروغين، شايعهسازى و فرصتطلبى نتايج مطلوبى براى نفاق به همراه دارد. جالب اين است كه همه اين موارد در اين داستان و در سايه آيات قرآن به تصوير كشيده شده است.
بُعد اعتقادى اين ماجرا را مىتوان در قالب تحليل اعتقادى چنين بيان كرد:
با در نظر گرفتن مجموعه اين ماجرا، سه نكته اساسى در مورد دشمنان غدير در يك جمعبندى از فرازهاى مختلف اين داستان بلند استفاده مىشود، كه اشاره مىكنيم:
شناختى از روح نفاق
عجز منافقين
لعن منافقين
بايد اذعان داشت كه مؤمن حقيقى به خاطر خلوص نيت و پاكى دلش، به سختى مىتواند روحيات و زيربناهاى فكرى منافق را در تصوّر خويش بگنجاند. خدا و معصومين عليهمالسلام در قرآن و احاديث از راههاى مختلف سعى در فهماندن باطن نفاق به مؤمنين داشتهاند، تا از يك سو راههاى مقابله با آنان را تشخيص دهند و از سوى ديگر از برخوردها و تحركاتشان تعجب نكنند و آنان را با خود مقايسه ننمايند.
اين حديث بلند از احاديث استثنائى در اين باره است كه حالات منافقين را زير ذرهبين برده و آنها را در سه جنبه به ما مىشناساند:
مرض قلب منافقين
پايههاى فكرى منافقين
رفتارهاى نفاق گونه منافقين
يك. مرض قلب منافقين
كالبد شكافى قلب منافق اين نتيجه را نشان مىدهد كه بيمارى لاعلاجى در آن نهفته است، و اين مرض به گونهاى است كه حتى آنچه براى ديگران درمان است در اينان باعث شدت بيمارى مىشود؛ و در مرحله نهايى گذشته از شدت مرض، خداوند هم بر مريضى آنان مىافزايد كه خود هم از علاج بيمارىشان نااميد مىشوند.
اين مراحل در سه فراز مهم از اين حديث مشاهده مىشود كه حالت منافقين را پس از نشان دادن آن معجزات چنين به تصوير مىكشد: فَمَرِضَتْ قُلُوبُ الْقَوْمِ لِما شاهَدُوا مِنْ ذلِكَ، مُضافا الى ما كانَ فى قُلُوبِهِمْ مِنْ مَرَضِ حَسَدِهِمْ لَهُ وَ لِعَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ عليهالسلام ... . فَزادَهُمُ اللّه مَرَضا بِحَيْثُ تاهَتْ لَهُ قُلُوبُهُمْ جَزاءً بِما ارَيْتَهُمْ مِنْ هذِهِ الاْياتِ وَ الْمُعْجِزاتِ:
قلب آن منافقين با مشاهده آن معجزات مرض گرفت، اضافه بر مرض حسدى كه نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام در قلبشان بود ... . خدا هم مرض آنان را بيشتر كرد به گونهاى كه قلبشان متحير شد، و اين جزاى آن معجزاتى بود كه به آنان نشان دادى ولى درس نگرفتند.(1)
مىبينيم كه با قلبى مريض كه مالامال از حسد است به مشاهده معجزه مىروند، و با ديدن معجزه به جاى آنكه از باطل خود باز گردند و مداوا شوند جرئت بيشترى پيدا مىكنند و نه تنها بر قلب مريضشان اثرى نمىكند كه قساوت و بىاعتقادى آنان و سِحر پنداشتنشان نسبت به معجزه بيشتر مىشود، و خداوند هم بر چنين قلبهاى تاريكى چنان مُهر حيرت مىزند كه به هر سو بنگرند جز ظلمت و جهل نبينند.
دو. پايههاى فكرى منافقين
طرز تفكر حاكم بر زندگى يك منافق كه با گوشت و خونش ممزوج است و تا مغز استخوانش رسوخ دارد، در يك جمعبندى باز مىگردد به اينكه:
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 159.
اولاً راه نفاق را صحيح مىپندارد و پذيرفته است كه بايد اينگونه زندگى كرد تا در دولت حق و باطل سالم ماند.
ثانيا تفسيرى كه از نفاق در ذهن خود دارد باز مىگردد به بىاعتقادى نسبت به همه طرفهاى درگير، يعنى نه به اسلام معتقد است نه به كفر.
ثالثا ايمان خالصانه و محبت و گرايش واقعى به حق را كارى سفيهانه مىپندارد كه از نظر او انسانهاى سادهلوح دچار آن مىشوند.
اين سه مرحله در فرازهاى اين حديث به خوبى بيان شده است، آنجا كه مىفرمايد:
مرحله اول: صحيح پنداشتن نفاق
وَ اذا قيلَ لِهؤُلاءِ النّاكِثينَ لِلْبَيْعَةِ فى يَوْمِ الْغَديرِ: «لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ بِاظْهارِ نَكْثِ الْبَيْعَةِ لِعِبادِ اللّه الْمُسْتَضْعَفينَ ... » قالُوا: إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ ... . فَنَحْنُ نَرْضى فِى الظّاهِرِ بِمُحَمَّدٍ بِاظْهارِ قَبُولِ دينِهِ وَ شَريعَتِهِ وَ نَقْضى فِى الْباطِنِ الى شَهَواتِنا فَنَتَمَتَّعُ وَ نَتَرَفَّهُ وَ نُعْتِقُ انْفُسَنا مِنْ رِقِّ مُحَمَّدٍ وَ نَفُكُّها مِنْ طاعَةِ ابْنِ عَمِّهِ عَلِىٍّ، لِكَىْ انْ اديلَ فِى الدُّنْيا كُنّا قَدْ توَجَّهْنا عِنْدَهُ، وَ انِ اضْمَحَلَّ امْرُهُ كُنّا قَدْ سَلَّمْنا مِنْ سَبْىِ اعْدائِه(1):
آنگاه كه به اين بيعت شكنان غدير گفته مىشود: «با اظهار بيعت شكنى براى بندگان مستضعف خدا در زمين فساد نكنيد ... » مىگويند: ما اصلاح كننده هستيم ... . ما در ظاهر رضايت خويش را نسبت به محمد با قبول دين او و شريعتش اعلام مىكنيم، و در باطن طبق شهوات خود عمل مىكنيم و از زندگى دنيا استفاده مىكنيم و در رفاه به سر مىبريم و در كنار آن خود را از بند رقيّت محمد رها ساختهايم و از اطاعت پسر عمويش على خلاص نمودهايم، تا اگر در دنيا پيروز شد نزد او شناخته شده باشيم، و اگر امر او از بين رفت از اسير شدن به دست دشمنانش در امان باشيم.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 159.
مرحله دوم: بى اعتقادى
انَّنا لا نَعْتَقِدُ دينَ مُحَمَّدٍ وَ لا غَيْرَ دينِ مُحَمَّدٍ، وَ نَحْنُ فِى الدّينِ مُتَحَيِّرُونَ(1):
ما نه به دين محمد و نه دين غير محمد معتقديم، و از نظر دين متحير هستيم و به نتيجه و تصميمى نرسيدهايم.
لا يَسْلِم لَهُمْ بِنِفاقِهِمْ هذا لا مَحَبَّةُ مُحَمَّدٍ وَ لاَالْمُؤْمِنينَ وَ لا مَحَبَّةُ الْيَهُودِ وَ سائِرِ الْكافِرينَ(2):
با اين نفاقشان، نه محبت محمد و مؤمنين براى آنان درست مىآيد و نه محبت يهود و بقيه كافران.
مرحله سوم: سفيهانه پنداشتن ايمان خالص
«أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ»(3)يَعْنُونَ سَلْمانَ وَ اصْحابُهُ لِما اعْطَوْا عَلِيّا خالِصَ وُدِّهِمْ وَ مَحْضَ طاعَتِهِمْ وَ كَشَفُوا رُؤُوسَهُمْ بِمُوالاةِ اوْلِيائِهِ وَ مُعاداةِ اعْدائِهِ، حَتّى اذَا اضْمَحَلَّ امْرَ مُحَمَّدٍ طَحْطَحَهُمْ اعْداؤُهُ وَ اهْلَكَهُمْ سائِرَ الْمُلُوكِ وَ الْمُخالِفينَ لِمُحَمَّدٍ. فَهُمْ بِهذَا التَّعَرُّضِ لأعْداءِ مُحَمَّدٍ جاهِلُونَ سُفَهاءٌ(4):
«آيا ما هم مانند سفيهان ايمان آوريم» ؛ كه منظورشان سلمان و اصحابش بود. آنان كه محبت خالصانه و اطاعت تمام عيار خود را به على سپردند و در دوستى با دوستان او و دشمنى با دشمنانش به صراحت عمل كردند. اين رفتارشان باعث مىشود كه هر گاه دولت محمد بر چيده شد دشمنان او آنان را نابود مىكنند و ساير پادشاهان و مخالفين محمد آنان را هلاك مىنمايند. بنا بر اين، آنان با چنين تعرض صريح به دشمنان محمد جاهل و سفيهاند.
سه. رفتارهاى نفاقآميز منافقين
در اين حديث هشت برخورد برخاسته از نفاق از رفتار منافقين مطرح شده كه بعضى از آنها صورت عملى دارد و برخى ديگر حالت روحى و مسايل مخفى است. احساس اشمئزاز از ديدن مؤمنين، برخورد مسخرهآميز با آنان، حيله و خدعه در گفتار با آنان، ايجاد تشويق در افكار مستضعفين، كتمان برنامهها از پيامبر صلىاللهعليهوآله و مؤمنين، فرصت طلبى، تصميم بر تمرّد در صورت به دست آمدن زمينه، تصميم بر قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام.
همه اينها نمونههايى از برخوردهاى منافقين با مؤمنين است كه در اين حديث مطرح شده و ذيلاً عين عبارت آن را ذكر مىكنيم:
اذا لَقُوا سَلْمانَ وَ اصْحابَهُ اشْمَأَزُّوا مِنْهُمْ(1): آنگاه كه سلمان و اصحابش را ملاقات مىكردند از ديدن آنان مشمئز مىشدند.
فَيَقُولُ اوَّلُهُمْ: انْظُرُوا الَىَّ كَيْفَ اسْخَرُ مِنْهُمْ وَ اكُفُّ عادِيَتَهُمْ عَنْكُمْ(2): ابوبكر مىگفت:مرا بنگريد كه چگونه آنان را مسخره مىكنم و شرّشان را از شما دفع مىنمايم.
فَيَقُولُ الاوَّلُ لاَصْحابِهِ: كَيْفَ رَأَيْتُمْ سُخْرِيَّتى لِهؤُلاءِ، وَ كَيْفَ كَفَفْتُ عادِيَتَهُمْ عَنّى وَ عَنْكُمْ(3)؟ ابوبكر به اصحابش مىگفت: مسخره مرا نسبت به اينان چگونه ديديد، و چگونه شر آنان را از شما دفع كردم ؟
قالُوا لَهُمْ: «انّا مَعَكُمْ عَلى ما واطَأْناكُمْ عَلَيْهِ ... فَانّا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ بِهِمْ» . فَقالَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ: يا مُحَمَّدُ، اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يُجازيهِمْ جَزاءَ اسْتِهْزائِهِمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ(4): به
دوستان خود مىگفتند: «ما طبق آنچه با شما نقشه كشيديم همراه شماييم ... ما مؤمنين را به مسخره گرفته بوديم» . خداوند عز و جل هم درباره آنان فرمود: يا محمد، خدا اينان را استهزا مىكند، و به عوض مسخره كردنشان در دنيا و آخرت آنان را مجازات مىكند.
يُخادِعُونَ رَسُولَ اللّه صلىاللهعليهوآله بِأَيْمانِهِمْ خِلافَ ما فى جَوانِحِهِمْ وَ الَّذينَ آمَنُوا كَذلِكَ ايْضا(1): آنان با پيامبر صلىاللهعليهوآله خدعه و حيله مىكنند با قسم خوردنشان بر خلاف آنچه در قلوبشان است؛ و همچنين با مؤمنين حيله مىكنند.
قيلَ لَهُمْ: «لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ» ؛ بِاظْهارِ نَكْثِ الْبَيْعَةِ لِعِبادِ اللّه الْمُسْتَضْعَفينَ فَتُشَوِّشُونَ عَلَيْهِمْ دينَهُمْ وَ تُحَيِّرُونَهُمْ فى مَذاهِبِهِمْ ...(2): به آنان گفته مىشود: «در زمين فساد نكنيد» ؛ با اظهار بيعتشكنى خود براى بندگان مستضعف خداوند، كه در نتيجه دين و اعتقاد آنان را در قلوبشان مشوش مىكنيد، و آنان را در مذاهبشان متحير مىنماييد ... .
5 . كتمان از مؤمنين
ثُمَّ يَقُولُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: احْتَرِزُوا مِنهُمْ لا يَقِفُونَ مِنْ فَلَتاتِ كَلامِكُمْ عَلى كُفْرِ مُحَمَّدٍ فيما قالَهُ فى عَلِىٍّ فَيَمُنُّوا عَلَيْكُمْ فَيَكُونَ فيهِ هَلاكُكُمْ(3): منافقين به يكديگر مىگويند: از مؤمنين مواظب باشيد كه مبادا از گوشههاى سخنان شما درباره كفر محمد در آنچه درباره على گفته آگاه شوند و خبر آن را گزارش دهند، كه هلاك شما در آن خواهد بود.
6 . فرصت طلبى
فَيَقُولُ لَهُمْ: فَهكَذا فَلْتَكُنْ مُعامَلَتُكُمْ لَهُمْ الى انْ تَنْتَهِزُوا الْفُرْصَةَ فيهِمْ مِثْلَ هذا، فَانَّ اللَّبيبَ الْعاقِلَ مَنْ تَجَرَّعَ عَلَى الْغُصَّةِ حَتّى يَنالَ الْفُرْصَةَ(1): ابوبكر به ساير منافقين مىگفت: بايد برخورد و رفتار شما با مؤمنين با مكر و دورويى باشد تا چنين فرصتهايى براى شما درباره آنان پيش آيد، چرا كه عاقل آن است كه جرعههاى تلخ غصه را در حلق خود بريزد تا به فرصت دست يابد !
يُوَطِّنُونَ انْفُسَهُمْ عَلَى التَّمَرُّدِ عَلى عَلِىٍّ عليهالسلام انْ كانَتْ بِكَ كائِنَةً(2): منافقين خود را براى تمرد و سرپيچى از على عليهالسلام آماده مىكنند، اگر براى تو اتفاقى رخ دهد.
8 . تصميم بر قتل
لكِنَّهُمْ يَتَواطَئُونَ عَلى اهْلاكِكَ وَ اهْلاكِهِ(3): ولى آنان توطئه بر هلاك نمودن تو و على كردهاند.
از اين مجموعه رفتار بر مىآيد كه گويا چشم ديدن مؤمنين را ندارند و حتى از ديدن گُل روى آنان مشمئز مىشوند، كه اين حاكى از باطن خبيث آنان دارد كه تطابقى با طيّب بودن ندارد.
شدت غيظ و غضبشان در رفتار مسخرهآميز و حيلهگرانه جلوه مىكند، و با ايجاد تشويش در افكار مردم ضربههاى كارى بر پيكره اجتماعى مىزنند كه تازه در حال ساخته شدن است. با كتمان اقدامات خود و ظاهرسازى دروغين نقشههاى خود را به آسانى عملى مىكنند، و تصميمهاى عظيمى در پشت پرده كارشان درباره قتل بزرگان اسلام و تمرد از دستوراتشان در سر دارند.
مؤمنين و منافقين هر دو بايد بدانند و متوجه باشند كه هم ولى خدا در سايه قدرت الهى قوىتر از آن است كه چند نفر منافق بتوانند او را عاجز كنند و زمام امور را از دست او بربايند، و هم دشمنِ ولىّ خدا تحت سيطره قدرهاللّه عاجزتر از آن است كه بتواند بر يداللّه و عيناللّه غالب آيد.
بازگشت اين مطلب به آن است كه اگر خدا نمايندهاى از سوى خود براى مردم مىفرستد هرگز او را بدون پشتوانه در برابر دشمنانش رها نمىكند، و اين در حالى است كه او قدرت مطلق است و بر همه غلبه دارد. بنا بر اين، اگر در مواردى دشمنان خدا پيشروى مىكنند و ولىّ خدا اقدامى نمىكند فقط به خاطر امر الهى است، و بازگشت آن به امتحان مردم و مصلحتهايى است كه خداوند مقدر فرموده است:
الف. مهلت، قدرت، صبر
در اين داستان بلند سه جنبه مهم از اين مسئله در مفصلترين و زيباترين شكل آن به تصوير كشيده شده است:
از يك سو مهلت دادن خدا به آنان كه نظاير آن در امم گذشته در امثال فرعون بيان شده است. از سوى ديگر الهى بودن قدرت ولىّاللّه آمده، و سپس نمونههاى حساب شدهاى از آن به نمايش درآمده است. در مرحله اخير تصريح شده كه آنچه مانع از مقابله با آنان است چيزى جز امر الهى نيست. اين سه مهم در حديث چنين آمده است:
انَّ اللّه غَنِىٌّ عَنْهُمْ وَ عَنْ نُصْرَتِهِمْ، وَ لَوْ لا امْهالُهُ لَهُمْ لَما قَدَرُوا عَلى شَىْءٍ مِنْ فُجُورِهِمْ وَ طُغْيانِهِمْ(1):
خداوند از آنان و از يارىشان بىنياز است؛ و اگر نبود كه به آنان مهلت داده بر چيزى از خلاف و طغيانى كه بدان دست بازيدهاند قدرت نمىيافتند.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 156.
فَلا يَحْزُنْكَ - يا عَلِىُّ - تَمَرُّدُ هؤُلاءِ الْمُتَمَرِّدينَ وَ خِلافُ هؤُلاءِ الْمُخالِفينَ ... . انَّ الَّذى امْهَلَهُمْ مَعَ كُفْرِهِمْ وَ فِسْقِهِمْ وَ تَمَرَّدِهِمْ عَنْ طاعَتِكَ هُوَ الَّذى امْهَلَ فِرْعَوْنَ ذَا الاوْتادِ وَ نَمْرُودَ بْنَ كَنْعانَ وَ مَنِ ادَّعَى الالهِيَّةَ مِنْ ذَوِى الطُّغْيانِ وَ اطْغَى الطُّغاةِ ابْليسَ(1):
يا على، سركشى اين متمردين و مخالفت اين مخالفين تو را غمگين نسازد ... . آن خدايى كه به اينان با كفر و فسق و تمردشان از اطاعتت مهلت داده همان خدايى است كه به فرعون صاحب ميخها و به نمرود و به مدعيان خدايى و به طاغىترين طاغيان - يعنى ابليس - مهلت داده است.
يَمُدُّهُمُ (اللّه) فى طُغْيانِهِمْ، يُمْهِلُهُمْ وَ يَتَأَنّى بِهِمْ بِرِفْقِهِ وَ يَدْعُوهُمْ الَى التَّوبَةِ وَ يَعِدُهُمْ اذا انابُوا الْمَغْفِرَةَ(2):
خداوند در طغيانشان از آنان جلوگيرى نمىكند، و با مداراى خود به آنان مهلت مىدهد و آنان را به توبه دعوت مىكند و در صورت بازگشت به آنان وعده مغفرت مىدهد.
لكِنَّ جَبْرَئيلَ اتاهُ فَقالَ: يا مُحَمَّدُ، انَّ الْعَلِىَّ الاعْلى يَقُولُ: اخْرِجْ بِهؤُلاءِ الْمَرَدَةِ ... . لِيَظْهَرَ مِنْ عَجائِبِ ما اكْرَمَ اللّه عَلِيّا بِهِ مِنْ طَواعِيَةِ الارْضِ وَ الْجِبالِ وَ السَّماءِ لَهُ وَ سائِرِ ما خَلَقَ اللّه ... . لِيَعْلَمُوا انَّ وَلِىَّ اللّه عَلِيا غَنِىٌّ عَنْهُمْ(3):
جبرئيل نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: اى محمد، خداى علىِّ اعلى مىفرمايد: اين متمردين را بيرون شهر ببر تا ظاهر شود از عجايب آنچه خدا از اطاعت كنندگان زمين و كوهها و آسمان و ساير مخلوقات خدا به على كرامت كرده است.
ثُمَّ قالَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله لِتِلْكَ الْجَماعَةِ: ... اغْناهُ اللّه عَنْكُمْ بِمَنْ سَيُريكُمُوهُ وَ بِما سَيُريكُمُوهُ(1): سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به منافقين فرمود: ... خداوند على را از شما مستغنى ساخته به كسانى و به چيزهايى كه به زودى به شما نشان خواهد داد.
لِيَعْلَمُوا انَّهُ لايَكُفُّ عَنْهُمُ انْتِقامَهُ مِنْهُمْ الاّ بِامْرِ اللّه الَّذى لَهُ فيهِ وَ فيهِمُ التَّدبيرُ الَّذى هُوَ بالِغُهُ، وَ الْحِكْمَةُ الَّتى هُوَ عامِلٌ بِها وَ مُمْضٍ لِما يُوجِبُها(2): تا بدانند كه ولى خدا انتقام خود را از آنان باز نمىدارد مگر به امر خدايى كه درباره او و آنان تدبيرى دارد كه آن را عملى خواهد كرد و حكمتى دارد كه آن را به انجام خواهد رساند و طبق آن اراده خود را پيش مىبرد.
ب. قواى اقتصادى و نظامى
آنچه در ارائه قدرت ولىّ اللّه به منافقين جالب توجه است همه جانبه بودن آن است تا هر گونه احتمالى را از اذهان آنان پاك نمايد. از يك سو جنبه اقتصادى است كه با تبديل كوهها به نقره و طلاى سرخ و مشك و عنبر و جواهرات معلوم كرد كه گرانبهاترين اشياء دنيا با يك اشاره در قدرت ولىّ اللّه قرار مىگيرد، و بالاتر از آن به سخن در آمدن آنهاست كه گفتند:
نَحْنُ الْمُسَخَّراتُ لَكَ. ادْعُنا مَتى شِئْتَ لِتُنْفِقَنا فيما شِئْتَ نُجِبْكَ وَ نَتَحَوَّلُ لَكَ الى ما شِئْتَ(3): ما مسخّر توايم. هرگاه ارداه كردى كه ما را در آنچه خواستى مصرف كنى ما آمادهايم و به آنچه تو بخواهى تبديل مىشويم.
از سوى ديگر جنبه نظامى به منافقين نشان داده شد كه با تبديل درختان به مردانى كاملاً مسلّح كه هر يك برابر ده هزار نفر كارآيى داشتند و تبديلِ صخرهها به شيران
و پلنگان و افعىها به نمايش درآمد، و همه ندا دادند كه: قَدْ سَخَّرَنَا اللّه لَكَ وَ امَرَنا بِاجابَتِكَ كُلَّما دَعَوْتَنا الَى اصْطِلامِ كُلِّ مَنْ سَلَّطْتَنا عَلَيْهِ؛ فَمَتى شِئْتَ فَادْعُنا نُجِبْكَ، وَ بِما شِئْتَ فَأْمُرْنا بِهِ نُطِعْكَ(1): خدا ما را براى تو مسخَّر كرده و ما را مأمور به اجابت امرِ تو نموده هر گاه كه ما را فرا خوانى براى تسليم كردن هركس كه ما را بر او مسلط نمايى. پس هرگاه خواستى ما را فرا خوان تا اجابت كنيم و به هر چه خواستى ما را امر كن تا تو را اطاعت كنيم.
با چنين سابقهاى كه ابوبكر و عمر در ذهن داشتند بسيار شنيدنى است كه براى خالى نمودن دست اميرالمؤمنين عليهالسلام از جهت اقتصادى، به خيال خام خود فدك را از تصرف حضرت زهرا عليهاالسلام بيرون آوردند؛ كه مبادا با استفاده از درآمد آن براى خود يارانى جمع كنند و يا اسلحه خريدارى نمايند.
از آن عجيبتر با ديدن آن لشكر عظيم در اختيار اميرالمؤمنين عليهالسلام، چگونه با چهار هزار رجّاله ترسو - كه در همه جنگها پيش از همه فرار مىكردند - بر در خانه وحى هجوم آوردند و آن را به آتش كشيدند و بانوى خانه را با محسنش شهيد كردند و طناب بر گردن على عليهالسلام انداخته او را براى بيعت بردند !
اين حديث بيانگر گوشهاى از قدرت ولى اللّه است كه اگر روزى استفاده از آنها را صلاح بداند هيچ قدرتى را توان مقاومت در برابر او نخواهد بود. ان شاء اللّه آن روز،هنگام ظهور حضرت بقية اللّه الاعظم عجل اللّه فرجه خواهد بود، كه همه قدرتهاى جهان در خواهند يافت كه با همه پيشرفتشان در جهات نظامى و اقتصادى، در برابر قدرتى كه پشتوانه آن خدا و اتصال آن به بىنهايت باشد ذليلاند.
منافقين غاصبِ خلافت مستحقترين افراد براى لعن خدا و دورى از رحمتش هستند، چرا كه اصل دين الهى يعنى ولايت را به بازى گرفتند و نسبت به مقام عظماى
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 158.
ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام آنگونه جسارت روا داشتند و مردم را تا آخر روزگار به گمراهى كشاندند.
در اين حديث بلند، امر خداومد متعال و رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله به لعن آنان به صراحت ذكر شده است. همچنين معرفى خاص سَرانشان به گونهاى كه بر هيچ كس مخفى نماند، و نيز دائمى بودن اين لعنت در دنيا و آخرت و تعطيل نشدن آن در اين حديث آمده است.
انَّ اللّه يَطَّلِعُ نَبِيَّهُ عَلى نِفاقِهِمْ وَ كِذْبِهِمْ وَ كُفْرِهِمْ وَ يَأْمُرُهُ بِلَعْنِهِمْ فى لَعْنَةِ الظّالِمينَ النّاكِثينَ(1): خداوند پيامبرش را بر نفاق و دروغگويى و كفر آنان مطلع مىكند و او را امر به لعنت آنان به همراه همه ظالمين و بيعت شكنان مىنمايد.
انَّ اللّه تَعالى يَطَّلِعُ نَبِيَّهُ عَلى اسْرارِهِمْ فَيَخِسُّهُمْ وَ يَلْعَنُهُمْ وَ يُسْقِطُهُمْ(2): خداوند تعالى پيامبرش را بر اسرار آنان مطلع مىسازد، و آن حضرت آنان را خوار مىكند و لعنشان مىنمايد و آنان را بىارزش تلقى مىنمايد.
انَّ اللّه تَعالى يُعْرِفُ نَبِيَّهُ نِفاقَهُمْ، فَهُوَ يَلْعَنُهُمْ وَ يَأْمُرُ الْمُؤْمِنينَ بِلَعْنِهِمْ(3): خداوند تعالى نفاق آنان را به پيامبرش مىشناساند. او هم آنان را لعنت مىكند و به مؤمنين دستور لعن آنان را مىدهد.
يَأْمُرُ رَسُولَ اللّه صلىاللهعليهوآله بِالتَّعْريضِ لَهُمْ حَتّى لا يَخْفى عَلَى الْمُخْلِصينَ مَنِ الْمُرادُ بِذلِكَ التَّعْريضِ وَ يَأْمُرُ بِلَعْنِهِمْ(4):
خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد كه با كنايه منافقين را به مؤمنين معرفى كند به گونهاى كه بر اصحاب مخلص او مخفى نماند كه منظور چه كسانى هستند، و سپس امر به لعن آنان مىفرمود.
وَ ذلِكَ اللَّعْنُ لا يُفارِقُهُمْ: فِى الدُّنْيا يَلْعَنُهُمْ خِيارُ عِبادِ اللّه، وَ فِى الاْخِرَةِ يَبْتَلُونَ بِشَدائِدِ عِقابِ اللّه(1):
آن لعنت از آنان جدا نمىشود: در دنيا برگزيدگانِ بندگان خدا آنان را لعنت مىكنند، و در آخرت مبتلا به عذابهاى شديد خدا گرفتار مىشوند.
پيداست كه استهزاء منافقين در سراى آخرت به سزاى استهزاى آنان در دنيا نسبت به مؤمنين، ربطى به عذابهاى گوناگون آنان به خاطر ساير توطئهها و اعمالشان ندارد.
امام كاظم عليهالسلام در ادامه تبيين آيه «اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» مىفرمايد(2):
پس از آنكه خداوند آن منافقين را در محل لعنت و خوارى مستقر مىكند و با انواع عجيب عذاب معذب مىنمايد، و از سوى ديگر مؤمنين را در بهشت در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله مستقر مىفرمايد، مؤمنين را در موقعيتى قرار مىدهد كه اين مسخره كنندگان و عذاب هايشان را ببينند.
يكى از لذتهاى آنان شماتت به منافقين خواهد بود، همان گونه كه از نعمتهاى بهشت لذت مىبرند، و اين در حالى است كه آن منافقين كافر را با اسم و صفتشان مىشناسند!
مؤمنين آنان را در جهنم مشاهده مىكنند در حالى كه عدهاى از آنان در نيش افعىهاى جهنم گرفتارند و عدهاى ديگر در پنجه درندگان آن بازيچه آنان قرار گرفتهاند، و گروهى زير تازيانهها و عمودها ضربه مىخورند و بعضى در درياى حميم جهنم غوطه ورند و شعلههاى جهنم آنان را زجر مىدهد و هر يك در عذابى گرفتارند.
از سوى ديگر، منافقين از ميان آتش همان مؤمنين را مشاهده مىكنند كه در دنيا به خاطر ولايت اهلبيت آنان را مسخره مىكردند. آنان را مىبينند كه گروهى بر فرشهاى بهشتى نشستهاند، و گروهى ديگر از ميوههاى آن استفاده مىكنند، و عدهاى در قصرها يا باغها يا تفريحگاههاى آن لذت مىبرند و حورالعين و كنيزان و غلامان و پسران و دختران در حضور آنان به خدمت ايستادهاند و گِرد ايشان مىچرخند، و از سوى ديگر ملائكه خدا از محضر الهى براى آنان هدايا مىآورند و مىگويند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ»(1): «سلام بر شما به خاطر صبرى كه نموديد و خوب خانه عاقبتى است» .
در چنين موقعيتى آن مؤمنين كه بر اين كافرينِ منافق مشرِف هستند، مىگويند: اى ابوبكر، اى عمر، واى فلان ... - كه همه را با نامشان صدا مىزنند - ، چرا در اين شرايط ذلت بار ماندهايد ؟ ! نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را براى شما باز كنيم و از عذابتان خلاص شويد و در نعمت بهشت نزد ما آييد» ! آنان در پاسخ مىگويند: واى بر ما ! چگونه چنين چيزى براى ما ممكن است ؟ مؤمنين مىگويند: به اين درها نگاه كنيد.
منافقين از جهنم به درهايى از بهشت مىنگرند كه باز شده و به نظر آنان مىآيد آن درها به طرف جهنمى است كه در آن معذبند، و فكر مىكنند قادر به بيرون آمدن از جهنم و رسيدن به بهشت هستند.
به سمت آن درها در درياى حميم جهنم شناكنان پيش مىآيند و از بين شعلههاى آتش دوان دوان جلو مىآيند، ولى مأموران عذاب از پشت سر به آنان مىرسند و با
1) . رعد / 24.
عمودها و شلاقها آنان را مىزنند، ولى آنان همچنان پيش مىآيند. آنگاه كه به نظرشان مىآيد به آن درها رسيدهاند آنها را بسته بر روى خود مىيابند و آنچه برايشان مىماند شعلههاى آتش است كه با عمودها بر سر آنان فرود مىآيد و آنان را به قعر جهنم مىفرستد.
با ديدن اين منظره، آن مؤمنين از خوشحالى خندهكنان روى فرشهايى كه نشستهاند بر پشت مىافتند و آنان را مسخره مىكنند، و اين معناى «اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» است و اين همان است كه خداوند مىفرمايد: «فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ، عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ»(1): «امروز كسانى كه ايمان آوردهاند به كفار مىخندند در حالى كه از فراز تختها نگاه مىكنند» .
در پايانِ مطالبِ مربوط به اين آيات، جا دارد به دو نكته جالب در حاشيه اين داستان بلند توجه كنيم:
اول: على عليهالسلام ضابطه دين و دنيا
واژه «ولايت» معناى بسيار دقيقى دارد كه از يك سو حامل جزئيات بسيارى است و از سوى ديگر با اندكى بىتوجهى از معناى اصلى خارج مىشود. اين است كه در احاديث ما بيانات متعددى براى روشن كردن اين كلمه آسمانى وارد شده است.
عبارتى كه در دو مورد از اين داستان بلند به چشم مىخورد يكى از كوتاهترين و پر محتواترين جملات در معناى «ولايت مطلقه اميرالمؤمنين عليهالسلام» است:
خلاصه اين دو عبارت آن است كه براى اطمينان كامل بشر به هر اقدامى كه در امور دنيا يا دين خود مىنمايد، خداوند يك ضابطه قطعى قرار داده كه بايد تنها ملاك سنجش قرار گيرد، و آن مقام عصمت است كه صاحب آن پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام و بعد از آن حضرت يازده امام عليهمالسلام هستند.
اينجاست كه معناى: عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ(2)روشن مىشود كه بايد حق را با على عليهالسلام شناخت نه على عليهالسلام را با حق. او ضابطه و مناط و ميزان و كاشف و مبيِّن حق است. بايد به دو لب مبارك او چشم دوخت كه در تعيين حق چه مىفرمايد و بايد منتظر بود كه او به كدام سو اشارت مىنمايد.
دوم: تشبيه غاصبين خلافت به مدعيان خدايى
در روزگار بلندى كه بر خلقت گذشته، سقيفه اولين سركشى در برابر خداوند نيست. آغاز خلقت انسان با سرپيچى ابليس از فرمان الهى مقارن شد، و بعد از او متمردانى همچون فرعون و نمرود در اين جهان در حد ادعاى خدايى اظهار وجود كردند.
همان خدايى كه به ابليس و فرعون و نمرود و ساير طاغيان مهلت داد، به ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و يزيد و بقيه هم دستانشان مهلت داد، در برابر ذات بىنياز او عرض وجود كنند و در مقابل فرمانش اوامر صادر كنند و نماينده تام الاختيار او را مظلوم نمايند. عبارتى كه اين مطلب را در اين داستان بلند بيان مىكند چنين است:
يا عَلِىُّ، انَّ الَّذى امْهَلَهُمْ مَعَ كُفْرِهِمْ وَ فِسْقِهِمْ وَ تَمَرُّدِهِمْ مِنْ طاعَتِكَ هُوَ الَّذى امْهَلَ فِرْعَوْنَ ذَا الاوْتادِ وَ نُمْرُودَ بْنَ كَنْعانَ وَ مَنِ ادَّعَى الالهِيَّةَ مِنْ ذَوِى الطُّغْيانِ وَ اطْغَى الطُّغاةِ ابْليسَ رَأْسَ اهْلِ الضَّلالاتِ(1):
اى على، آن كه با اين كفر و فسق و تمرّدِ منافقين از اطاعت تو، به آنان مهلت داده، همان خدايى است كه به فرعون صاحب ميخها و نمرود و طاغيانى كه ادعاى خدايى كردند و طاغىترين طاغيان ابليس - رئيس همه سردمداران گمراهى - مهلت داده است.
آيه «يُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ اِلاّ اَنْفُسَهُمْ»(2)= آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ ... »
فتنههاى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در برخورد با مخالفان ولايت على عليهالسلام و غدير - با اطلاع از انواع گرايشهايشان - به محبتهاى خود مىافزود و از خلافهايشان چشم مىپوشيد. به آنان هديه مىداد، كمك مىكرد و به هر صورت آنان را از علنى كردن راز دلشان مانع مىشد، تا نهال اسلام رشد خود را بنمايد و استحكام خود را بيابد.
همين مقدار كه در تاريخ ثبت شود تا پيامبر صلىاللهعليهوآله زنده بود اسلام تزلزل درونى پيدا نكرد و مسلمين يكپارچگى خود را از دست ندادند، بسيار مهم است. چقدر فرق است بين اين صورت در مقابل اينكه بگويند: در زمان حيات آن حضرت مسلمين بهم ريختند و خود مسلمين در صدد باز پس گرفتن پذيرفتههاى خود بودند !
بنا بر اين، پيامبر صلىاللهعليهوآله با بهترين روش توانست تا آخرين لحظه حيات خود مانع بروز چنين برخوردهايى از مسلمين شود و در سايه آن سخنان خود را تا آخرين حد مورد نظر بگويد، و چيزى از آنچه براى ابلاغ رسالتش تعيين شده بود كم نگذارد.
پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله هر چه واقع شود به حساب امت است، به خصوص كه از همان لحظه اول نگذاشتند به دست اميرالمؤمنين عليهالسلام برسد و اين بهترين دليل شد بر اينكه نتوانند اين اختلافات را به نام آن حضرت تمام كنند.
1) . ژرفاى غدير: ص 52 .
انكار نور غدير(1)
بر هر شيعهاى لازم است دو مسئله را مورد دقت قرار دهد: اقدامات منافقين همزمان با غدير، و اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله در مقابل آنان و براى خنثى كردن توطئههايشان و براى حفظ زحمات بيست و سه ساله خود و هدايتگرى براى قرنها و نسلهاى آينده مسلمين.
آنگاه مىيابد كه منافقين توطئههاى خود را عملى كردند، و بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله مسلمين را وادار به عقبگرد نمودند، و زحمات او و واقعه غدير را ناديده گرفتند و مردم را به سوى جاهليت سوق دادند، و در اين باره آنقدر عجله داشتند كه براى غسل و دفن پيامبرشان هم صبر نكردند ! !
از امام صادق عليهالسلام درباره اين آيه سؤال شد كه: «يَعْرِفُوْنَ نِعْمَةَ اللّهَ ثُمَّ يُنْكِرُونَها»(2)، فرمود: در روز غدير آن را مىشناسند، و در روز سقيفه آن را انكار مىكنند.(3)
با توجه به اقدامات منافقين آن روز و رهروانشان در طول تاريخ در مقابل اهل ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام، عمق كلام خداوند تبارك و تعالى را مىتوان دريافت كه مىفرمايد: لَو اجْتَمَعَ النّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِىٍّ ما خَلَقْتُ النارَ: اگر همه مردم بر ولايت على متفق بودند آتش جهنم را خلق نمىكردم.(4)
كفر ابوبكر و عمر و عثمان با انكار غدير(5)
امام صادق عليهالسلام درباره آيه «إنَّ الَذينَ آمَنوا ثُمَّ كَفَروا ثُمَّ آمَنوا ثُمَ كَفَروا ثُمَّ ازدادوا كُفرا لَن تُقبَلَ تَوبَتُهُم»(6): «كسانى كه ايمان آوردند و سپس كافر شدند و باز ايمان آوردند
و باز هم كافر شدند و پس از آن بر كفرشان افزودند هيچ گاه توبه اشان پذيرفته نمىشود» ، فرمود: اين آيه درباره ابوبكر و عمر و عثمان است. اينان ابتدا به دين پيامبر صلىاللهعليهوآله گرويدند، ولى آنگاه كه ولايت بر آنان عرضه شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» كافر شدند.
سپس به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام اقرار كردند ولى آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت كافر شدند و بر بيعت خود ثابت نماندند. سپس كفر خود را بالاتر بردند و از آنان كه با على عليهالسلام بيعت كرده بودند براى خود بيعت گرفتند ! ! اينان كسانىاند كه از ايمان براى آنان هيچ نمانده است.(1)
هجوم به خانه وحى، اولين لشكر كشى ضد غدير(2)
در كنار مسائل غديرى، به عنوان يكى از مهمترين وقايع ضد غدير لازم است اشارهاى هم به ماجراى هجوم به خانه وحى داشته باشيم:
ابان بن ابىعياش از سليم بن قيس نقل مىكند كه گفت: نزد ابنعباس در خانهاش بودم و عدهاى از شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام همراه ما بودند. ابنعباس براى ما صحبت كرد و از جمله سخنانش چنين گفت:
آنگاه كه مردم دچار فتنه آن دو نفر (ابوبكر و عمر) شدند، و جز على و بنىهاشم و ابوذر و مقداد و سلمان و عدهاى كم كسى باقى نماند، عمر به ابوبكر گفت: همه مردم با تو بيعت كردند به جز اين مرد و اهلبيتش و اين چند نفر. اكنون سراغ او بفرست.
تا آنجا كه حمله كردند و على عليهالسلام را بيرون بردند و مردم هم پشت سر او آمدند. سلمان و ابوذر و مقدار و عمار و بريده اسلمى رحمهم اللّه به دنبال آن حضرت به راه افتادند در حالى كه مىگفتند: چه زود به پيامبر صلىاللهعليهوآله خيانت كرديد و كينههايى كه در سينهها داشتيد بيرون آورديد.
بريدة بن خصيب اسلمى گفت: اى عمر، آيا بر برادر پيامبر و وصيش و بر دخترش حمله مىكنى و او را مىزنى، در حالى كه قريش سوابق تو را خوب مىدانند !
در اينجا خالد شمشيرش را در حالى كه در غلاف بود بلند كرد تا بريده را بزند، ولى عمر او را گرفت و از اين كار باز داشت.
سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام را - در حالى كه گريبان او را گرفته و مىكشيدند - نزد ابوبكر رسانيدند. همين كه چشم ابوبكر به حضرت افتاد فرياد زد: او را رها كنيد !
حضرت فرمود: چه زود بر اهلبيت پيامبرتان حمله كرديد ! اى ابوبكر، به چه حقى و به چه ميراثى و به چه سابقهاى مردم را بر بيعت خود ترغيب مىكنى ؟ ! آيا تو ديروز به امر پيامبر صلىاللهعليهوآله با من بيعت نكردى ؟
بريده برخاست وگفت: اى عمر، آيا شما آن دو نفر نيستيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شما گفت: نزد على برويد و به عنوان اميرالمؤمنين بر او سلام كنيد ؟ و شما دو نفر گفتيد:آيا اين از دستور خدا و دستور پيامبرش است ؟ و آن حضرت فرمود: آرى.
ابوبكر گفت: اى بريده، اين جريان درست است، ولى تو غايب بودى و ما حاضر بوديم، و بعد از هر مسئلهاى مسئله ديگرى پيش مىآيد !
عمر گفت: اى بريده، تو را به اين موضوع چه كار است ؟ و چرا در اين مسئله دخالت مىكنى ؟ ! بريده گفت: به خدا قسم در شهرى كه شما در آن حكمران باشيد سكونت نخواهم كرد. عمر دستور داد او را زدند و بيرون كردند !(1)
محسن بن على عليهالسلام شهيد غدير(2)
راه بلند غدير شهيدان بسيارى از ظلم سقيفه داشته است. هر چند در واقع و باطن امر اولين راه غدير شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله است، ولى در ظاهر و اولين اين قافله جنينى است
كه حتى قدم در اين جهان نگذاشت ! نام حضرت محسن عليهالسلام در صدر شهداى غدير كودكى را به ياد مىآورد كه مصيبتها و درد و رنجها را با مادر تحمل كرد.
فرزندى كه هم ضربه لگد را بر پهلوى مادر احساس كرد، و هم فشار در و ديوار را كشيد، و هم حرارت آتش را لمس كرد، و هم صداى شكستن استخوان سينه مادر را شنيد.
پيداست كه هم فاطمه عليهاالسلام مهم است و هم غدير، كه اولين شهيد راه مادر و غدير اولين محاكمه روز قيامت را به خود اختصاص مىدهد.
بهترين شاهد اين مطلب نامه عمر به معاويه است. در نامه عمر به معاويه - كه از پشت پرده با هم سخن گفتهاند - نمونههايى از كينه را مىبينيم، كه اگر خود او تصريح نكرده بود از ظاهر عمل نمىشد به عمق آن جنايت پى برد.(1)
درباره هجوم به خانه حضرت زهرا عليهاالسلام و ضرب و جرح آن حضرت، چنان پرده از باطن خود برمىدارد و لذت خود از آن جنايات را به صراحت مىگويد كه در كمتر موردى از اسناد تاريخى اينگونه جگرخراش و با اهانت بيان شده است. از جمله مىگويد:
حَمله كوبندهاى بر ستاره درخشان بنىهاشم آوردم - همو كه داماد محمد است - بر آن بانويى كه او را سيده زنان جهان قرار دادهاند ! در آن حمله به خالد بن وليد گفتم: تو و يارانمان سراغ آوردن هيزم برويد و من خانه را آتش مىزنم.
منظره به قدرى دهشتناك بود كه نزديك بود از درِ خانه على باز گردم، ولى كينههاى على را به ياد آوردم و اينكه در ريختن خون بزرگان عرب ولع داشت و حيله محمد و سحر او را به خاطر آوردم. اين بود كه با لگد به در زدم در حالى كه فاطمه شكم خود را به در چسبانده بود و از باز شدن آن ممانعت مىكرد !
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 287 - 300.
با اين ضربه از او صداى فريادى شنيدم كه گمان كردم مدينه را زير و رو كرد. صداى ناله او را كه از سقط جنين بود شنيدم در حالى كه به ديوار تكيه داده بود. با اين همه در را فشار دادم و داخل شدم.
فاطمه عليهاالسلام رو در روى من ظاهر شد و من چنان بر دو گونه او سيلى زدم كه گوشواره او شكست و روى زمين افتاد، و درد او شدت پيدا كرد و داخل اتاق شد، و در آنجا فرزندش - كه على او را محسن نام نهاده بود - سقط شد.
صبر اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
رويارويى سقيفه با غدير منحصر در شهادت حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام و بيعتِ اجبارى اميرالمؤمنين عليهالسلام با ابوبكر نيست، بلكه دشمنان اهلبيت عليهمالسلام و منكران غدير هر روز قدمى پيشتر مىگذاشتند و ضربهاى ديگر بر غدير مىزدند، كه فدك نمونهاى از آنها بود.
با سقيفه روزگار على بن ابىطالب عليهالسلام سياه بود و خار در چشم و استخوان در گلو زندگى مىكرد، و هر از چند گاه در خطابهاى و يا گفتگويى پرده از اسرار دلش بر مىداشت.
چنانكه روزى اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
من با اينان راهى جز صبر انتخاب نكردهام، همانطور كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به من دستور داده است. اكنون كه روز غدير براى اينان قانع كننده نيست به حال خود واگذارشان ! ! بگذار آنچه قدرت دارند ما را ضعيف نمايند، كه خداوند مولاى ماست و او بهترين حكم كننده است.(2)
غصب خلافت و سقيفه و رابطه آن با غدير(1)
غصب خلافت و سقيفه بزرگترين جبهه در مقابل غدير است، ولى آنچه مسلم است اينكه:
غدير هرگز با سقيفه محو نمىشود.
در گذر زمان و آزمون الهى، رهيافتگان حق و حقيقت دسته دسته به مدرسه اهلبيت عليهمالسلام وارد شده و به غدير و صاحب آن پاسخ مثبت مىدهند. بايد غربال شدن مردم پيش بيايد، تا معلوم شود چه كسى عبد خداست و چه كسى اجير وابستگان سقيفه است.
منكرين غدير از صلب سامرىها و يهود هستند. سقيفه به نام سنّت بدعت ايجاد كرد تا غدير را بكوبد، ولى غدير منشور حكومت الهىِ فردا و فرداهاى انسان شد؛ كه به اراده خدا ايجاد شده، و با اراده اصحاب بُزدل و پشهصفت سقيفه محو نمىگردد: «يُريدونَ لِيُطفِئوا نورَ اللّهِ بِأفواهِهِم وَ اللّهُ مُتِمُّ نورِهِ وَ لَو كَرِهَ الكافِرونَ» .(2)
بوستان رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله به گُل نشست، و غدير گُل اين بوستان بود، ولى براى بشريت چنان كه بايد شكفته نشده است. اگر چه همه معصومين عليهمالسلام از اين گل زيبا
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 58 ، 179 - 186. ژرفاى غدير: ص 48، 49، 52 ، 58 - 63 ، 71، 94، 120 - 128، 131، 133، 163، 169، 173، 174، 177، 180 - 182، 189، 200، 201. اسرار غدير: ص 68 - 70، 105، 115، 229، 260 - 272، 305 - 310. چهارده قرن با غدير: ص 17 - 19، 21، 22، 27، 41 - 43، 120. واقعه قرآنى غدير: ص 37، 51 ، 95، 131، 207 - 213. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 18، 24، 80 ، 81 ، 122، 238، 239. غدير در قرآن: ج 1 ص 244، 283، 478، 479 و ج 2 ص 262، 264. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 9، 53 ، 54 . غدير از زبان مولى: ص 34، 35، 36. تجلّى غدير در عصر ظهور: ص 19 - 30، 37 - 50 . مائده غدير جعفرپور : ص 92 - 95. فرهنگ غدير (محدّثى) : ص 329، 330. غدير تا فاطميه (انصارى - شريفى) : ص 210 - 213. مجموعه مقالات كنگره بين المللى غدير و انسجام اسلامى: ص 531 - 533 : جايگاه غدير در سقيفه (نعمتاللّه صفرى فروشانى) .
2) . صفّ / 8 .
و معطر گفته و ياد كردهاند، ولى غدير تدريس عملى مىخواهد و عظمت حكومت انسان معصوم فقط در زمان ظهور معلوم مىشود.
انسان در آخر الزمان غريب واقع شده است، چون دستش از حجت خدا كوتاه و خرما بر نخيل است. با اين حال اگر خوب فكر كند و تدبير لازم را داشته باشد، مىتواند راه را از چاه تشخيص بدهد. البته همه مىدانند كه طلب و تشنگى اساس كار است. يعنى بصيرت استبصار مىخواهد ! مستبصرينى كه به بصيرت الهيه رسيدهاند، تشنه غدير شده و از آبشار خطبة النبى صلىاللهعليهوآله سيراب شدهاند.
سقيفه و غصب خلافت، خود موضوعى جداگانه است و بررسى آن مجالى ديگر مىطلبد. در اينجا به زوايايى از سقيفه و غصب خلافت كه مرتبط با غدير است اشاره مىشود:
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند كه به محض شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاك سپرده نشده بود، ماجراى خلافت را - با مقدماتى كه آماده كرده بودند - به نفع خود فيصله دادند.
سعد بن عُباده و حَبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بىخبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت به سقيفه آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند.
در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامهها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشهها را از قبل آماده كردهاند.
مردمِ بىخبر از پشت پرده، به فاصله چند ساعت از رحلت پيامبرشان، ابوبكر را بر فراز منبر آن حضرت ديدند؛ در حالى كه عمر و ابوعبيده و بقيه امضا كنندگان صحيفه اول و دوم اطراف منبر را گرفته بودند و با او بيعت مىكردند و خلافت را به او تبريك مىگفتند ! ! !
در پى آنان همه منافقينى كه به بهانه آخرين ديدار با پيامبر صلىاللهعليهوآله از لشكر اسامه به مدينه بازگشته بودند، به جاى يك دست با دو دستِ ابوبكر بيعت مىكردند. با فرمان بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير همه قبايل انصار نيز گروه گروه آمدند و با ابوبكر بيعت كردند.
اينگونه بود كه بدون هيچ زحمتى و در زمان كوتاهى همه مردم - جز عده انگشت شمارى - با ابوبكر - بلكه با صحيفه ملعونه - بيعت كردند.(1)
آنها چنان در اين كار سرعت عمل به خرج دادند كه در يك چشم بر هم زدن با لشكر عظيمى بر در خانه صاحب غدير ريختند و آن را به آتش كشيدند، و با ضرب و شتم وارد خانه شدند، و پيشگامان دفاع از غدير يعنى فاطمه و محسن عليهماالسلام را به شهادت رساندند. آنگاه طناب بر گردن صاحب غدير افكندند؛ و با اين قتل عامِ غديريان، به خيال خام خود فاتحه غدير را خواندند ! !
چند روزى نگذشت كه مأموران سقيفه با در دست داشتن مدركى به نام صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند. آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مىدادند كه هر چه زودتر با غاصب حق خود بيعت كند ! !
ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام در غدير به گونهاى مطرح شد كه به جز اصحاب صحيفه ملعونه كه در فكر غصب خلافت بودند، بقيه منافقين و فتنه گران حداكثر
1) . كتاب سليم: ص 144.
فكرشان نپذيرفتن آن بود تا در روزى كه پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله مقام ولايت به آنان نياز پيدا مىكند او را تنها گذارند، اما كسى به غصب خلافت فكر نمىكرد.
پيشگويى صريح و شفاف درباره غصب مقام جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله - آن هم در حد تبديل آن به پادشاهى - براى آن مخاطبين عجيب بود، چرا كه هنوز در حال شنيدن پايه گذارى اصلى درباره آن مقام معظم و معرفى صاحب چنان موقعيتى بودند.
هنگامى كه مردم منصوب شدن على عليهالسلام را به مقام جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله طى خطابه غدير مىشنيدند، در همان سخنرانى از غصب شدن چنان مقامى توسط گروهى با خبر شدند ! ! بايد اذعان داشت كه هيچ خطابهاى اينگونه شامل دو خبر متضاد نمىشود، و هيچ خطيبى در آغاز سخن موضوعى را ابلاغ نمىكند كه در پايانِ كلام خبر از خدشه دار شدن آن بدهد.
اين پيامبر مهربان امت بوده كه خواسته اين بيدار باش را به مردم داده باشد، و همه از آينده تاريك اسلام به دست سقيفه و فتنههايى كه با دين و اعتقاد آنان بازى مىكند با خبر باشند. حضرت در اين باره فرمود:
وَ سَيَجْعَلُونَ الاْءِمامَةَ بَعْدى مُلْكا وَ اغْتِصابا. اَلا لَعَنَ اللّهُ الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ: به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور مىگيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير خطر غرور مسلمانى و منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله براى پذيرش دين را گوشزد كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله براى هشدار از اين خصلت شيطانى چهار آيه قرآن را ادغام كرد:
يكى آيه 17 سوره حجرات: «يَمُنّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا قُلْ لاتَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلايمانِ» .
دوم آيه 28 سوره محمد صلىاللهعليهوآله: «ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّهُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ» .
سوم آيه 35 سوره الرحمن: «يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» .
چهارم آيه 14 سوره فجر: «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ» .
آن حضرت اين چهار آيه را در يك جمله بلند گنجانيده چنين فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاِسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّهِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، اِنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ:
اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا منت نگذاريد، كه اعمالتان را نابود مىنمايد و بر شما غضب مىكند و شما را به شعلهاى از آتش و مس گداخته مبتلا مىكند. پروردگار شما در كمين است.
يكى از مسائلى كه پس از اعلام نزديكى شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و طبعا در روزها و ماهها و سالهاى اول پس از شهادت آن حضرت اسلام را تهديد مىكرد و مىبايست به طور شفاف براى مردم بيان مىشد ارتداد امت بود.
پس تعيين جانشين براى يك امت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله، برنامهاى بود كه به اقتضاى عقلايى بايد انجام مىشد، و اگر انجام نمىشد مردم بهانههاى بسيارى براى بازگشت از اسلام براى خود مىيافتند.
و لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير خطر ارتداد مردم را گوشزد كرد، چرا كه لازم بود مردم بدانند در معرض خطر عظيم ارتداد قرار دارند.
آيه 144 سوره آل عمران گوياترين سندى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين فراز خطبه آن را شاهد عقبگرد و بازگشت مردم به جاهليت قرار داد، آنجا كه در قرآن آمده است: «وَ ما
مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَو قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ» .
حضرت اين آيه را در كلام خود تضمين كرده فرمود: اى مردم، شما را هشدار مىدهم ! من رسول خدا هستم كه قبل از من پيامبرانى بودهاند. آيا اگر بميرم يا كشته شوم عقبگرد خواهيد كرد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمىزند و به زودى خداوند شاكران و صابران را پاداش مىدهد.
مَعاشِرَ النّاسِ، اُنْذِرُكُمْ اَنّى رَسُولُ اللّهِ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، اَفَإِنْ مِتُّ اَوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ ؟ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ الصّابِرينَ:
اى مردم، شما را مىترسانم و انذار مىنمايم كه من رسول خدا هستم، و قبل از من پيامبران بودهاند. آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مىنماييد ؟ هر كس به عقب برگردد به خدا ضررى نمىرساند، و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مىدهد.
خداوند اتمام حجت بزرگ خود را با غدير بر مردم انجام داد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه برنامهاش بود در اين باره به انجام رساند و هيچ نقطه مبهم و جاى سؤالى درباره آينده اسلام باقى نگذاشت. اين مردم بودند كه باب انحراف را به روى خود گشودند و به محض چهره نمودن سقيفه به استقبال آن رفتند، همانگونه كه حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه مىفرمايد:
فَلَمَّا اخْتارَ اللّهُ لِنَبِيِّهِ دارَ أَنْبِيائِهِ وَ مَأْوى أَصْفِيائِهِ وَ أَتَمَّ عَلَيْهِ ما وَعَدَهُ، ظَهَرَتْ فيكُمْ حَسيكَةُ النِّفاقِ ... . وَ أَطْلَعَ الشَّيْطانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرِزِهِ هاتِفا بِكُمْ. فَدَعاكُمْ فَأَلْفاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجيبينَ ... . ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ ناهِضينَ خِفافا ... . هذا وَ الْعَهْدُ قَريبٌ وَ الْكَلْمُ
رَحيبٌ وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلْ وَ الرَّسُولُ لَمَّا يُقْبَرْ ... . ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُونَ وَقْدَتَها وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَها وَ تَسْتَجيبُونَ لِهِتافِ الشَّيْطانِ الْغَوِىِّ وَ إِطْفاءِ أَنْوارِ الدّينِ الْجَلِيِّ وَ إِهْمالِ سُنَنِ النَّبِيِّ الصَّفِىِّ(1):
هنگامى كه خداوند جايگاه انبياء و منزلگاه برگزيدگانش را براى او اختيار نمود و آنچه به او وعده داده بود به اتمام رساند كينه و دشمنى ناشى از نفاق شما ظاهر گرديد ... . و شيطان از كمينگاه خود سر برآورد و شما را به سوى خود خواند و شما را دعوت نمود، و ديد كه دعوت او را اجابت مىنماييد ... . و چون شما را به قيام بر ضد حق خواند قيام و سرعت قبول شما را يافت ... . تمام اين قضايا در حالى بود كه فاصله زيادى نشده و زخم هنوز وسيع بود و جراحت هنوز التيام نيافته و پيامبر صلىاللهعليهوآله هنوز دفن نگرديده بود ! ... سپس شروع نموديد در برافروختن شعلههاى فتنه و برانگيختن هيزمهاى آن، و نداى شيطان مكار را اجابت كرديد و شروع به خاموش كردن انوارِ دينى روشن و بىاعتنايى به سنتهاى پيامبرِ برگزيده نموديد.
غدير مظهر كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله شد كه فرمود: لَولا أنتَ يا عَلى لَم يُعرَفِ المُؤمِنونَ بَعدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنان بعد از من شناخته نمىشدند. امتحان بزرگ الهى بود تا مردم باطن خود را بروز دهند، و با قرار گرفتن در معرض انتخاب غدير و سقيفه امتحان شوند. اميرالمؤمنين عليهالسلام اين بزرگترين آزمايش الهى را چنين توصيف فرموده است:
خداوند تعالى به وسيله من بندگانش را آزمايش فرمود ... ، و مرا به وصايت پيامبر صلىاللهعليهوآله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد ... . پيامبر صلىاللهعليهوآله به حجة الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد و در آنجا فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(2)
همان مجموعهاى كه همزمان با غدير صحيفه ملعونه را امضا كردند، و در مقابل منبر غدير ناروا گفتند و كسانى كه در توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام شركت داشتند، همانها در ماجراهاى جيش اسامه و منع از نوشتن كتف و در ماجراهاى سقيفه و احراق بيت و بيعت و غصب فدك حضور داشتند و به عنوان عوامل اصلى عمل مىكردند.
اينجاست كه بر نسلهاى آن روز و آيندههاى مسلمين و حتى غير مسلمين روشن مىشود كه ريشه اين همه توطئه جز در صحيفه ملعونه و ماجراهاى منافقانه در پشت پرده غدير، در جاى ديگرى قابل جستجو نيست.
پايه ريزى غصب خلافت صحيفه ملعونه اول، و اساسنامه غصب خلافت و سقيفه صحيفه ملعونه دوم است.
پس از پايان مراسم حجة الوداع، ابوبكر و عمر و سه هم پيمانشان با اطلاع از آنچه در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگذشت و پايه ريزىهايى كه براى مراسم غدير انجام مىگرفت، در پى تصميمات شوم خود يك قدم جلوتر گذاشتند و تصميم گرفتند عهد و پيمان بين خود را رسميت دهند، تا در عمل به آن ملتزم باشند و در مراحل بعدى يكديگر را تنها نگذارند.
آنان در همان روز چهاردهم ذى الحجه در موقعيتى كه كسى داخل كعبه نبود، وارد آنجا شدند و روى سنگ سرخ ميان دو ستون كعبه نشستند. ابتدا به صورت شفاهى پيمان خود را تجديد كردند و بر سر آن قسم ياد كردند و گفتند:
نَتَظاهَرُ عَلى عَلِىٍّ فَلا يَنالُ الْخِلافَةَ ما حَيينا: با هم بر ضد على اقدام مىكنيم به گونهاى كه تا ما زنده هستيم به خلافت دست نيابد.
سپس عمر متنى را كه بايد امضا مىكردند املا كرد و ابوعبيده جراح براى آنان نوشت: اِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ اَوْ قُتِلَ نَزْوِى الْخِلافَةَ عَنْ اَهْلِ بَيْتِهِ: اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد خلافت را از اهلبيت او مانع مىشويم.
اين پيمان نامه داخل كعبه نوشته شد و به امضاى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه رسيد و مهرهاى خود را بر آخر آن نقش كردند. آنگاه ابوعبيده به عنوان امانتدار گروه برگزيده شد تا با حضور او متخلف را مجازات كنند، و پيمان نامه را نيز تحويل او دادند.
ابوعبيده جرّاح آن نوشته را در حضور چهار نفر ديگر در كعبه زير خاك پنهان كرد. آنگاه برخاسته از كعبه بيرون آمدند و از آن لحظه عمل به محتواى آن را رسما آغاز كردند.
در آن لحظه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسجدالحرام بود و هنگام خروج از كعبه آنان را مىديد و از كار آنان اطلاع داشت. براى آنكه گمان نكنند كار آنان از نظر حضرت پنهان است، آن حضرت نگاهى به ابوعبيده كرده - به عنوان اشاره به امانتدارى او براى چهار نفرِ بقيه - فرمود: اين امانتدار امت است ! ! !(1)
در ادامه و پس از بازگشت از غدير به مدينه، 34 تن از منافقين به سركردگى ابوبكر و عمر در خانه ابوبكر جمع شدند و اساسنامه غصب خلافت را نوشتند.
در مورد اين دو صحيفه مفصل توضيح داده شد؛ ماجراى صحيفه ملعونه اول در بخش چهارم «ماجراهاى در مكه و حج» از همين فصل «تاريخ و ماجراى غدير» گذشت، و ماجراى صحيفه ملعونه دوم در بخش هشتم «ماجراهاى در مدينه تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله» از همبن فصل و در همين مجلد بيان شد.
1) . بحار الانوار: ج 24 ص 319 و ج 28 ص 85 ، 101، 102، 105، 116، 123، 125، 274 و ج 30 ص 125، 127، 128، ج 31 ص 610 و ج 36 ص 153. الكافى: ج 1 ص 420. مثالب النواصب ابن شهرآشوب، نسخه خطى : ص 92، 93.
همه پيروان سقيفه و غاصبين حق غدير از روز غصب تا قيامت دو جواب در مقابل «اى كاشهاى خود» دريافت خواهند كرد:
اول اينكه توبه و پشيمانى كنار جهنم فايده ندارد. بايد در دنيا در پشيمان مىشديد و توبه مىكرديد و به غديريان مىپيوستيد.
دوم اينكه شما شريك همه جرمهاى سقيفه هستيد و در نتيجه در عذاب آنان هم شريك خواهيد بود و نمىتوانيد رفيق نيمه راه باشيد ! !
با توجه به اينكه صحابه و مسلمين به دو گروه بزرگ مهاجرين و انصار تقسيم مىشدند و افراد تازه وارد هم به يكى از اين دو گروه ملحق مىشدند، طبعا براى قبضه كردن امور كافى بود كليدى براى تسلط بر اين دو گروه پيدا كنند.
مسئله مهاجرين را خود ابوبكر و عمر حل كردند، به اين صورت كه با آزادشدگان فتح مكه و نيز منافقانِ مهاجرين از قبل رابطه تنگاتنگ داشتند، و بارها با كمك آنان به كارشكنى در امور پيامبر صلىاللهعليهوآله پرداخته بودند. لذا عملاً آنان تحت فرمان و در اختيار ابوبكر و عمر بودند. آنان كسانى بودند كه قبل از درخواستى در اين باره آماده تمام عيار براى ضديت با پيامبر و على عليهماالسلام به هر صورتى بودند.
البته ابوبكر و عمر به اين سابقه ارتباط اكتفا نكردند، بلكه در همان حجة الوداع مجالس سرى تشكيل دادند و آنان را از تصميم خود آگاه ساختند. آنگاه از آنان نظرخواهى كردند و به مشورت پرداختند، و بسيارى از مراحل آينده را با كمك آنان پىريزى و آماده سازى نمودند.(1)
و اما تفصيل اين حقيقت تاريخى از اين قرار است:
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 97.
پس از اتمام مراسم حجة الوداع در روز دوازدهم ذى الحجه، منافقين مخفيانه در تكاپو و گفتگو و توطئه بودند ! چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله لحظه به لحظه شرايط را براى اجراى برنامه غدير آماده مىكرد.
به همين خاطر گروهى از سردمداران نفاق با اطمينان از نزديكى رحلت حضرت در فكر نقشههايى براى روزهاى پس از وفات آن حضرت بودند. آنان در بين خود مىگفتند:
ما دائما از پيامبر ياد على و ذكر فضايلش را مىشنويم، و پيداست كه قصد دارد اين حكومت از اهلبيتش خارج نشود. بياييد در برابر اين مسئله همپيمان شويم.
قبل از همه و به عنوان بنيانگذار ضديت با ولايت اهلبيت عليهمالسلام، ابوبكر و عمر با جدى گرفتن غصب خلافت براى به انجام رساندن آن با يكديگر همپيمان شدند كه نگذارند خلافت در اهلبيت پيامبر صلىاللهعليهوآله مستقر شود.
اين پيمان به قدرى جدى بود كه از همان آغاز به محكم كارى آن پرداختند. براى آنكه بر تصميم و پيمان خود شاهدى داشته باشند كه هر كدام بىخبر از ديگرى پيمان شكنى نكند، ابوعبيده جراح را به عنوان امين خود انتخاب كردند.
اكنون گروه سه نفرى بايد در اجتماع مسلمين رسوخ مىكردند و زمينه اجتماعى را براى اهداف خود آماده مىكردند. با توجه به اينكه مردم به دو گروه بزرگ مهاجرين و انصار تقسيم مىشدند، لذا در جستجوى راهى براى تسلط بر اين دو گروه اصلى در مدينه بودند.
مسئله مهاجرين را خود ابوبكر و عمر حل كردند به اين صورت كه با آزاد شدگان فتح مكه و نيز منافقين از مهاجرين از قبل رابطه تنگاتنگ داشتند. آنان در ايام حج مجالس سرى تشكيل دادند و با آنان به مشورت پرداختند و براى مراحل آينده برنامهريزى كردند.
نيم ديگر مسئله انصار بودند كه با پيوستن معاذ بن جبل به اين گروه سه نفره مشكل آنان حل شد و او قول داد با ارتباط با رؤساى اوس و خزرج - يعنى بشير و سعيد - آنان را در پيمان خود داخل كند. سالم مولى ابىحُذَيفه در يكى از مذاكرات سرّى اين چهار نفر متوجه سخنان آنان شد و طى مراحلى او را نيز در پيمان خود داخل نمودند.(1)
آنان تا آنجا پيش رفتند كه پيمان نامهاى براى برنامههاى آينده خود آماده كردند تا براى مقابله با اسلام منسجمتر عمل كنند، ولى هنوز آن را امضا نكرده بودند. خداوند اين اقدام آنان را كه قبل از پايان مراسم حج هنوز عملى نكرده بودند با دو آيه قرآن به پيامبرش خبر داد:
يكى آيه 19 سوره زخرف كه فرمود: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ» : «به زودى شهادت آنان نوشته مىشود و مورد سؤال قرار مىگيرند» .
ديگرى آيه 39 سوره زخرف، كه فرمود: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «بيزاى شما از يكديگر در روز قيامت فايدهاى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كردهايد و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود» .
اينگونه بود كه در كنار اتمام حجت عظيم غدير توطئههاى اساسى دشمنان ولايت نيز پىريزى مىشد و مرحله به مرحله پيش مىرفت.(2)
اصحاب صحيفه در ادامه كارشكنى خود صحيفه دوم را در مدينه نوشتند، و در اين صحيفه مهاجرين را مدح كردند. در متن صحيفه ملعونه دوم كه در واقع اساسنامه مفصلِ سقيفه بود، تمام اهداف از پيش تعيين شده به صراحت بيان شده است. در
1) . كتاب سليم: ص 154. تفسير القمى: ص 159. الاقبال: ص 453. بحار الانوار: ج 17 ص 29 و ج 28 ص 85 ، 97، 101 - 102، 274 و ج 37 ص 113، 114، 135، 201 و ج 30 ص 128. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 164. تفسير برهان: ج 4 ص 83 . مثالب النواصب ابن شهرآشوب، نسخه خطى : ص 93.
2) . بحار الانوار: ج 24 ص 319 و ج 31 ص 610 و ج 36 ص 153.
حقيقت بايد گفت: اين صحيفه براى يك روز و يك ماه و يك سال تدوين نشده، بلكه راهكارهاى لازم را به پيروان سقيفه در برابر امامت غديرى تا روز قيامت داده و آنان را متوجه اهداف دقيق بنيانگذاران اين راه نموده است.
براى روشن شدن سوء استفادههاى منافقين در اين صحيفه، كافى است در جهتگيرىهايى كه در فرازهاى صحيفه آمده دقت شود. يكى از اين اهداف شوم ادعاى مدح مهاجرين و انصار در قرآن است.
در فراز اول صحيفه از مدح مهاجرين و انصار در قرآن، به نفع اين چند نفرى كه اساسنامه سقيفه را تهيه كردهاند سوء استفاده شده است. گويا همه مهاجرين و انصار از اين صحيفه با خبر بودهاند، در حالى كه آن را 34 نفر مخفيانه و بدون اطلاع احدى از مهاجرين و انصار تدوين كردهاند.
گذشته از آنكه خداوند هيچ گاه همه مهاجرين و انصار را مورد مدح قرار نداده، و اين همه آيات مربوط به منافقين در قرآن مربوط به امثال همين گروه است. در عبارت اول صحيفه دقت كنيد: اين نوشتهاى است كه عدهاى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند؛ همانان كه خداوند در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدحشان كرده است.
داستان قرآنى غدير به خوبى به ما نشان مىدهد در حالى كه غدير بيابان وسيع و مستعدى براى سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، آغازى براى رويارويى سقيفه با غدير نيز شد. اين موضعگيرىها از همان آغاز صورت جدى داشت و با شدت تمام پيگيرى مىشد. ادامه اين برخوردهاى كينه توزانه به يك سال و ده سال ختم نشد، و ادامه يافت تا سر از كربلا بر آورد.
استمرار اين خط غاصبانه بر پايهاى كه در صحيفه ملعونه ريشه دارد، تا روز قيامت ادامه خواهد يافت و براى هميشه امتحانى است كه هر مسلمانى در برابر آن قرار خواهد گرفت.
سقيفه با آنكه در ظاهر غالب شد و قدرت را در دست گرفت و اهداف خود را دنبال كرد، ولى غدير به طور جدى كار خود را دنبال كرد و در سايه «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ» تا امروز نام نيك آن در برابر ننگ سقيفه، بر بلندترين قله تاريخ مىدرخشد.
بنيان گذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير، پيماننامه نظامى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى امضا كردند و به نظام دادن گروه خود پرداختند. اما اهل سقيفه غافل از اين بودند كه خداوند تعالى حافظ غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله مُبلِّغ غدير و امامان عليهمالسلام صاحب غديرند، و در اين رويارويى پيروزند.
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت و حق اميرالمؤمنين عليهالسلام مجهز بودند كه به محض شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه مطهر حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاك سپرده نشده بود، ماجراى خلافت را - با مقدماتى كه آماده كرده بودند - به نفع خود فيصله دادند.
سعد بن عُباده و حَبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بىخبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت به سقيفه آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند.
در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامهها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشهها را از قبل آماده كردهاند.
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله از يك سو شامل مسلمانانِ مخلصى چون سلمان و ابوذر و مقداد بود، و از سوى ديگر در برگيرنده تازه
مسلمانانى بود كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مىزدند، و از جهتى ديگر شامل افراد شهوت پرست و دنيا طلبى بود كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند.
تعصبات جاهلىِ حاكم بر افكار عدهاى از مردم، و عُقدههاى باقيمانده از خونهاى بدر و اُحد و حُنين و خيبر، و مطامع دنيوى كه ايمان راسخ را از قلوب عدهاى ربوده بود، و حسدهاى نهفتهاى كه هر روز آشكارتر مىگشت، اينها همگى جو حاكم بر جامعه مسلمين در سال حجة الوداع را روشن مىكند.
مشكل بزرگ جامعه مسلمين خط نفاق بود كه به خاطر نقاط ضعف مختلف افراد، روح ايمان را از آنان مىگرفت و به سوى خود جذب مىكرد. منافقين كسانى بودند كه ظاهرشان مسلمان بود و برخورد قانونى با آنان مشكل بود.
اين عده از همان ابتداى بعثت در ميان مسلمانان بودند، و بعضى از همان اول با نيات منافقانه مسلمان شدند، ولى تعدادشان كم بود. هر چه قدرت اسلام بالا مىگرفت تشكل منافقين هم انسجام بيشترى مىيافت و در پوشش اسلام ضرباتى مهلكتر از كفار و مشركين بر پيكر نهال تازه آن وارد مىكردند.
در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله، كمكم منافقين به طور رسمى وارد عمل شدند. آنان براى خود مجالس سرى تشكيل مىدادند، و بر ضد اسلام و شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله توطئه و كارشكنى مىكردند؛ كه آيات قرآن بهترين شاهد اين مدعاست.
به خصوص اگر ترتيب نزول آيات را بررسى كنيم و ببينيم كه اكثر آيات مربوط به منافقين در سالهاى آخر عمر آن حضرت نازل شده است. در اين باره كافى است به سورههاى آلعمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمد صلىاللهعليهوآله، فتح، مجادله، حديد، منافقين و حشر مراجعه شود.
منافقينِ به ظاهر مسلمان، در باطن گرايش به كفر و الحاد و شرك داشتند و آرزوى نهفته در قلبشان ريشه كن كردن اسلام با تمام محتوايش و بازگشت به گذشته بود. ولى به خوبى مىدانستند كه اين هدف به آسانى قابل دسترسى نيست و لا اقل با حضور
پيامبر صلىاللهعليهوآله امكانپذير نخواهد بود. لذا دست به كار برنامههاى شومى براى بعد از رحلت آن حضرت شدند.
اصحاب صحيفه اين زمينههاى اجتماعى مردم را محاسبه كردند، و با در نظر گرفتن سوابقى كه بين اكثر مردم با اميرالمؤمنين عليهالسلام اتفاق افتاده بود آمادگى آنان را براى اهداف خود يقينى دانستند.
اين مطلب بعدها از زبان ابوبكر علنا شنيده شد كه گفت: ما را از دست على جز سه چيز خلاص نكرده است: او تنهاست و ياورى ندارد، او وصيت و سفارش پيامبر را مراعات مىكند، و اينكه هر قبيلهاى را در نظر بگيرى على متعرض آنها شده است. اگر اينها نبود خلافت به او بازمىگشت اگر چه ما خوش نداشتيم.(1)
اولين توطئهاى كه به صورت رسمى بر ضد ولايت و صاحب اختيارى اهلبيت عليهمالسلام صورت گرفت و آغازى براى همه فتنههاى اسلام تا امروز شد، انعقاد صحيفه ملعونه اول است.
نطفه توطئه آنگاه منعقد شد كه از آغاز سفر حجة الوداع و قبل خروج از مدينه، پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر رحلت خود را داد. با شنيدن اين خبر آرزوى رسيدن به طمعها شكل جدى گرفت، و ابوبكر و عمر كه روزگار بلندى با يكديگر عقد اخوت داشتند به اين نتيجه رسيدند كه تا فرصت از دست نرفته بايد بر اساس اين آميختههاى روح و جان خود برنامهريزى اساسى كنند.
ريشه اين برنامهها بايد بر اساس عداوت شديدى باشد كه با اميرالمؤمنين عليهالسلام دارند و نيز طمعهايى كه براى بازگرداندن امت اسلام از راه طى شده در نظر گرفتهاند و براى دست يافتن به رياستى كه در سايه آن، مردم را تا ابد مخالف و دشمن على عليهالسلام بار بياورند.
1) . بحار الانوار: ج 22 همه صفحات و ج 29 ص 140.
همبستگى آنان هنگامى صورت جدىتر به خود گرفت كه فهميدند پيامبر صلىاللهعليهوآله تصميم دارد در همين سفر خليفه و جانشين خود را رسما به مردم معرفى كند(1)، اگر چه در طول عمر خود بارها اين كار را كرده بود. از اين جا بود كه نقشههاى آنان به يك برنامه دو سويه تبديل شد: از يك سو منع از تحقق خلافت على عليهالسلام و ديگرى پيش بينى براى دست يافتن خودشان به خلافت.
بدون شك دست يافتن به چنين اهداف شومى نياز به برنامه ريزى همه جانبه داشت، كه به اين صورت پيشبينى شد:
اولاً: افرادى را براى اجراى نقشه عظيم بايد شناسايى و با خود همپيمان مىكردند.
ثانيا: بايد ترفندهايى براى جلب مردم به سوى اهداف خود در نظر مىگرفتند.
ثالثا: نقشههايى براى گروههاى خطرناك آماده مىكردند.
رابعا: در برابر حجتهاى على بن ابىطالب عليهالسلام براى خلافت پيشبينى مىكردند.
خامسا: از معرفى على عليهالسلام در حجة الوداع مانع مىشدند يا كارشكنى مىكردند.
بدين گونه روند مسئله خلافت به صورت دو برنامه متقابل آغاز شد: يك سوى آن پيامبر و على عليهماالسلام بودند كه دقيقترين برنامه تاريخ بشريت را به مرحله اجرا مىگذاشتند؛ و از سوى ديگر ابوبكر و عمر بودند كه شومترين توطئه ضد بشر را تدارك مىيدند.(2)
از سوى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله همانگونه كه از مدينه اعلام كرده بود مردم را به سفرى مىبرد كه طى آن حج و ولايت را برايشان بيان و تفسير نمايد.(3)آن جمعيت يكصد
و بيست هزار نفرى نيز در پى همين دعوت حضرت به حج آمدند. در عرفات و منى و مكه پيامبر صلىاللهعليهوآله خطابههايى ايراد كرد و مردم را براى اعلان ولايت و امامت و خلافت على عليهالسلام به طور جدى آماده كرد.
در اين مرحله ابوبكر و عمر پيشنهاد مربوط به خلافت را بين خود مطرح كردند، و براى به انجام رساندن آن تصميم جدى گرفتند و با يكديگر پيمان بستند. آنان عنوان برنامه خود را چنين قرار دادند كه: پس از رحلت محمد نگذاريم خلافت او در اهلبيتش مستقر شود.
براى اينكه بر تصميم و پيمان خود شاهدى داشته باشند كه هر كدام بىخبر از ديگرى پيمان شكنى نكند، ابوعبيده جراح را به عنوان امين خود انتخاب كردند؛ چرا كه همفكرى او را با خود مىدانستند و هر دو به وى اعتماد داشتند. پس از آنكه تصميم خود را با ابوعبيده در ميان گذاشتند او پذيرفت كه شاهد بين آنان باشد و خود نيز از هيچ تلاشى در اين زمينه دريغ نكند، و بدين گونه اين پيمان بين سه نفر تحقق يافت.(1)
با اين نقطه شروع، ابوبكر و عمر به فكر از دست ندادن فرصتها افتادند، چرا كه فكر شوم آنان بسيار عريض و طويل بود و وقت براى رسيدن به آن بسيار كوتاه مىنمود. لذا با تمام وجود در فكر جوانب مسئله بودند. اولين مسئلهاى كه بايد بدان مىپرداختند چگونگى تسلط بر مردم و تحميل فكر خود بر آنان بود، و بايد در اين باره مسئله را جدى مىگرفتند و به نتيجه قطعى مىرسيدند، زيرا هر قدر هم در برنامه خود قوى بودند اگر مردم آنان را همراهى نمىكردند شكست مىخوردند.
در ماجراى صحيفه ملعونه دوم، در يك جمع بندى در مورد افكار عمومى مردم و آمادگى شرايط براى اجراى نقشههاى سقيفه به نتايجى رسيدند كه آنها را در صحيفه
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 85 ح 2.
خود منعكس كردند. سپس به عنوان بنيان گذاران غصب خلافت تصويب كردند كه اگر قدرت را به دست گرفتند خلافت از پنج نفر امضاكنندگان صحيفه اول - يعنى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ و سالم - خارج نباشد، و تا آنان زنده هستند نوبت خلافت به ديگرى نرسد.(1)
در ماجراى غصب خلافت و بردن اميرالمؤمنين عليهالسلام براى بيعت با ابوبكر، سلمان مىگويد: على عليهالسلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مىفرمود:
به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مىگرفت مىدانستيد كه هرگز به اين كار دست نمىيابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمىكنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مىشد جمعيت شما را متفرق مىساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.(2)
گاهى بحث بر سر آن است كه على بن ابىطالب عليهالسلام صاحب اختيار مردم است يا نه، و آيا در غدير چنين چيزى ثابت شد يا نه ؟ ! اما خنده آور آن است كه ابوبكر بگويد: من صاحب اختيار مردم هستم ! كسى نيست بپرسد در غدير و بعد از آن كسى سراغ دارد كه ابوبكر به چنين مقامى منصوب شده باشد ؟
و يا بالاتر از آن مانند صاحب غدير از ابوبكر بپرسد: تو را به خدا قسم مىدهم (اى ابوبكر) ، آيا من صاحب اختيار تو و هر مسلمانى طبق حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير هستم يا تو ؟ ! (3)
به راستى فراموش كردن روز غدير و سپس غصب كردن خلافت و آنگاه تراشيدن بهانههاى واهى براى اين اقدام تعجب دارد، ولى از همه عجيبتر آن است كه على بن
ابىطالب عليهالسلام را كه اميرمؤمنان است و همه بايد با او بيعت كنند براى بيعت با كسى ببرند كه قبلاً با او بيعت كرده و اكنون به او مىگويد: بايد با من بيعت كنى ! آيا نبايد انگشت حيرت به دندان گزيد ؟
آن حضرت اين منظره را چنين ترسيم فرموده است: ابوبكر و عمر نزد من آمدند و از من طلب بيعت نمودند با كسى كه او بايد با من بيعت كند ... . من صاحب روز غديرم و درباره من سورهاى از قرآن نازل شده است.(1)
تاريخ فراموش نمىكند كه چند روزى از ماجراى سقيفه و غصب خلافت نگذشته بود كه مأموران سقيفه با در دست داشتن مدركى به نام صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند ! آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مىدادند كه هر چه زودتر با غاصب حق او بيعت كند ! !
در لحظات بسيار حساسى كه آينه غدير در حال شكستن بود، اميرالمؤمنين عليهالسلام از زير شمشيرها ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بىشمار خلافت براى من تعيين نشد ؟
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيشبينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند.
اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته: ان اللّه لا يجمع لنا النبوة و الخلافة: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمىكند ! مىبينيم كه غدير قابل انكار نبود، لذا عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت دادند به ميان آوردند.
1) . الامالى: ج 2 ص 181. بحار الانوار: ج 28 ص 248.
از ابوبكر سؤال شد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه ! !
مردم بىخبر از نقشههاى پنهان با مسئلهاى جديد روبرو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
مستند اين ماجرا چنين است:
ابان بن ابىعيّاش از سليم بن قيس نقل مىكند كه گفت: از سلمان فارسى شنيدم كه درباره ماجراهاى سقيفه مىگفت:
على عليهالسلام را براى بيعت بردند در حالى كه به شدت او را مىكشيدند، تا آنكه نزد ابوبكر رسانيدند. اين در حالى بود كه عمر بالاى سر ابوبكر با شمشير ايستاده بود، و خالد بن وليد و ابوعبيدة بن جراح و سالم مولى ابىحذيفه و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و اسيد بن حضير و بشير بن سعيد و ساير مردم اطراف ابوبكر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود.
سلمان مىگويد: على عليهالسلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مىفرمود:
به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مىگرفت مىدانستيد كه هرگز به اين كار دست نمىيابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمىكنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مىشد جمعيت شما را متفرق مىساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.
ابوبكر تا چشمش به على عليهالسلام افتاد فرياد زد: او را رها كنيد ! على عليهالسلام فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر را ظالمانه غصب كرديد ! تو به چه حقى و با داشتن چه مقامى مردم را به بيعت خويش دعوت مىنمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر با من بيعت نكردى ؟
وقتى على عليهالسلام را نزد ابوبكر رسانيدند عمر به صورت اهانت آميز گفت: بيعت كن و اين اباطيل را رها كن ! على عليهالسلام فرمود: اگر انجام ندهم چه خواهيد كرد ؟ گفتند: تو را با ذلت و خوارى مىكشيم !
حضرت رو به آنان كرد و فرمود: اى گروه مسلمانان، و اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مىدهم كه آيا در روز غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآلهشنيديد كه آن مطالب را مىفرمود، و در جنگ تبوك آن مطالب را مىفرمود ؟(1)
سپس على عليهالسلام از آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله علنى براى عموم مردم درباره او فرموده بود چيزى باقى نگذاشت مگر آنكه براى آنان يادآور شد. و مردم درباره همه آنها اقرار كردند و گفتند: بلى، به خدا قسم.
ابوبكر ترسيد مردم على عليهالسلام را يارى كنند و مانع او شوند. اين بود كه پيش دستى كرد و (خطاب به حضرت) گفت: آنچه گفتى حق است كه با گوش خود شنيدهايم و فهميدهايم و قلبهايمان آن را در خود جاى داده است، ولى بعد از آن من از پيامبر شنيدم كه مىگفت: ما اهلبيتى هستيم كه خداوند ما را انتخاب كرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده است. و خداوند براى ما اهلبيت نبوت و خلافت را جمع نخواهد كرد.
على عليهالسلام فرمود: آيا كسى از اصحاب پيامبر هست كه با تو در اين مطلب حضور داشته ؟ عمر گفت: خليفه پيامبر راست مىگويد. من هم از پيامبر شنيدم همانطور كه ابوبكر گفت. ابوعبيده و سالم مولى ابىحذيفه و معاذ بن جبل هم گفتند: راست مىگويد، ما اين مطلب را از پيامبر شنيديم.
على عليهالسلام به آنان فرمود: وفا كرديد به صحيفه ملعونهاى كه در كعبه بر آن هم پيمان شديد كه: اگر خداوند محمد را بكشد يا بميرد امر خلافت را از ما اهلبيت بگيريد.
1) . منظور از سخن حضرت در روز غدير «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلىٌّ مَوْلاه» است، و مراد از كلام آن حضرت در جنگ تبوك «اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى» است.
ابوبكر گفت: از كجا اين مطلب را دانستى ؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم !
حضرت فرمود: اى زبير و تو اى سلمان و تو اى اباذر و تو اى مقداد، شما را به خدا و به اسلام قسم مىدهم، آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه در حضور شما مىفرمود: فلانى و فلانى - تا آنكه حضرت همين پنج نفر را نام برد - بين خود نوشتهاى نوشتهاند و در آن هم پيمان شدهاند و بر كارى كه كردهاند قسمها خوردهاند كه اگر من كشته شوم يا بميرم ... ؟
آنان گفتند: آرى ما از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه اين مطلب را به تو مىفرمود: آنان بر آنچه انجام دادند معاهده كرده و هم پيمان شدهاند، و در بين خود قراردادى نوشتهاند كه اگر من كشته شدم يا مُردَم، بر عليه تو اى على متحد شوند و اين خلافت را از تو بگيرند.
تو گفتى: پدر و مادرم فدايت يا رسول اللّه، هر گاه چنين شد دستور مىدهى چكنم ؟ فرمود: اگر يارانى بر عليه آنان يافتى با آنها جهاد كن و اعلام جنگ نما، و اگر يارانى نيافتى بيعت كن و خون خود را حفظ نما.
على عليهالسلام فرمود: به خدا قسم، اگر آن چهل نفر كه با من بيعت كردند وفا مىنمودند در راه خدا با شما جهاد مىكردم. ولى به خدا قسم بدانيد كه احدى از نسل شما تا روز قيامت به خلافت دست پيدا نخواهد كرد.(1)
از منظرى ديگر:
ابوبكر و عمر براى بيعت گرفتن از اميرالمؤمنين عليهالسلام به خانه آن حضرت آمدند و پس از صحبتهايى در اين باره بيرون آمدند. بلافاصله اميرالمؤمنين عليهالسلام به مسجد آمد و پس از حمد و ثنا و مطالبى ديگر، فرمود: ابوبكر و عمر نزد من آمدند و از من طلب بيعت نمودند با كسى كه او بايد با من بيعت كند ... . من صاحب روز غديرم
1) . كتاب سليم: ص 153 ح 4. بحار الانوار: ج 28 ص 273.
و درباره من سورهاى از قرآن نازل شده است. منم وصى بر رفتگان اهلبيتش، منم يادگار و باقيمانده او بر زندگان از امتش. تقوا پيشه كنيد تا شما را ثابت قدم بدارد و نعمتش را بر شما تمام كند. سپس حضرت به خانه بازگشتند.(1)
اگر چه با وجود نص، نيازى به بيعت غدير نبود، و مردم مثل ساير موارد منصوص اسلام، بايد خلافت را هم مىپذيرفتند، ولى اين بيعت عمومى به عنوان يك حق قانونى و اجتماعى نيز مطرح بود كه در مقابل كار عمّال سقيفه قرار مىگرفت. يعنى وقتى مىگفتند: در سقيفه ما با بيعت مردم خلافت ابوبكر را درست كرديم، در مقابلشان گفته مىشد: بيعت غدير قبل از آن و با حضور جميعتى بيشتر و با حضور شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله و به ضميمه نص الهى بوده است.
اضافه بر اينكه اهل سقيفه در مراحل مختلف كارشان متوسل به انواع مختلف بيعت شدند. بيعت ابوبكر كه فلتة بود و با عده قليلى و بدون مشورت انجام شد و هيچ افضليتى هم مطرح نبود. بيعت عمر با سفارش ابوبكر و تعيين او بود. بيعت عثمان هم با تعيين شوراى فرمايشى عمر بود.
ولى بيعت اميرالمؤمنين عليهالسلام انتخاب افضل بود، كه اين افضليت به نص رسول صلىاللهعليهوآله بود. گذشته از آنكه نص انتصابى آن حضرت نيز بود و بيعت به عنوان اقرار گرفتن و قبول آنچه حضرت مىخواست بود تا اگر كسى بيعت ديگرى را پذيرفت معلوم باشد كه قبلاً بيعت غدير را گردن نهاده بوده است.
برگى ديگر از ماجراى بيعت اجبارى اميرالمؤمنين عليهالسلام اين است: بار اول كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را به اجبار براى بيعت با ابوبكر آوردند و آن حضرت امتناع فرمود و احتجاجاتى نمود، بشير بن سعيد و عدهاى از انصار كه طرفدار ابوبكر بودند گفتند: اى اباالحسن، اگر انصار اين سخنان را قبل از بيعت با ابوبكر از تو مىشنيدند، حتى دو نفر در امامت تو اختلاف نمىكردند.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 248.
حضرت در پاسخ فرمود: ... به خدا قسم هرگز ترس آن نداشتم كه كسى براى خلافت خود را بالا بگيرد و با ما اهلبيت در آن نزاع كند و آنچه شما انجام داديد حلال به شمارد ! گمان ندارم پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم براى احدى حجتى و براى گويندهاى سخنى باقى گذاشته باشد. قسم مىدهم كسانى را كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيدند كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. برخيزند و به آنچه شنيدهاند شهادت دهند.
دوازده نفر از اهل بدر برخاستند و به ماجراى غدير شهادت دادند، و ساير مردم هم در اين باره مطالبى گفتند و سر و صدا بلند شد. عمر ترسيد مردم سخنان اميرالمؤمنين عليهالسلام را بپذيرند، و لذا مجلس را تعطيل كرد ! !(1)
بار دوم كه اهل سقيفه به خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام حمله كردند، و درب خانه را آتش زدند و شكستند و بدون اجازه وارد شدند و حضرت زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام را بين در و ديوار قرار دادند و جراحات سنگينى بر ايشان وارد كردند كه منجر به شهادت هر دو گل پيامبر صلىاللهعليهوآله گرديد، و طناب به گردن اميرالمؤمنين عليهالسلام انداختند و شمشيرها بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام گرفتند و به اجبار آن حضرت را براى بيعت به مسجد آوردند، در همان حال ابوبكر بر فراز منبر بود و عمر مىگفت: بيعت كن وگرنه تو را مىكشيم !
در چنين حالتى مولا اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اى مسلمانان، اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مىدهم آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه در روز غدير خم چه مىفرمود ؟ ! !
سپس حضرت آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله به طور علنى نزد عموم مردم فرموده بود برايشان يادآور شد، و همه تصديق مىكردند و مىگفتند: آرى بخدا قسم شنيديم.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 186. اثبات الهداة: ج 2 ص 115.
شايد بتوان گفت كه شيرينترين و تلخترين احتجاج به غدير همين مورد است كه صاحب غدير از زير شمشيرهاى آختهاى كه بر سر او گرفتهاند و از حلقومى كه در فشار طناب غاصبين بود، نام غدير را بر زبان جارى نموده است !(1)
طرفه اين است: يكى از آياتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد امتحان امت در خطبه غدير به آن استشهاد فرمود آيه 144 سوره آل عمران است:
«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ»(2):
«و محمد نيست جز رسولى كه قبل از او پيامبران بودهاند آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مىگرديد و هركس به عقب باز گردد به خدا هيچ ضررى نمىرساند و به زودى خدا شاكرين را جزا مىدهد» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، انْذِرُكُمْ انّى رَسُولُ اللّه قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، افَإِنْ مِتُّ اوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ الصّابِرينَ. الا وَ انَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، من شما را مىترسانم و انذار مىنمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بودهاند، آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مىنماييد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمىرساند؛ و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مىدهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنيناند.
آنچه در اينجا مورد اشاره است فراز اول: «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ» است. ذكر اين جمله در جايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را درباره دشمنى و مخالفت با على عليهالسلام هشدار
شديد مىدهد، اشاره به شباهت تبليغ رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله به تبليغ پيامبران گذشته است. يعنى همان گونه كه امتهاى گذشته پس از رحلت انبياى خود در معرض انحراف و گمراهى قرار داشتند و اين ضلالتها سردمدارانى داشت، به همان صورت در اين امت هم خواهد بود، و نبايد امت اسلام را منزَّه از ابتلائات امتهاى گذشته دانست.
به امام باقر عليهالسلام عرض شد: مردم گمان مىكنند بيعت ابوبكر كه مردم بر او اتفاق كردند مورد رضاى خدا بود، چرا كه خداوند امت محمد صلىاللهعليهوآله را بعد از رحلت او به فتنه نمىاندازد ! ! حضرت فرمود: مگر كتاب خدا را نمىخوانند ؟ ! آيا خدا نمىفرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ... » ؟
آيا خدا درباره امتهاى قبل از آنان خبر نداده كه بعد از آمدن براهين و بينات اختلاف كردند ؟ آنجا كه مىفرمايد: «وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ... فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ» ، يعنى: «به حضرت عيسى دليلهاى روشن داديم و او را با روح القدس مؤيد داشتيم ... عدهاى از آنان ايمان آوردند و عدهاى كافر شدند» .
آنگاه امام باقر عليهالسلام فرمود: از همين مىتوان استفاده كرد كه اصحاب محمد صلىاللهعليهوآله بعد از او اختلاف كردند و عدهاى ايمان آوردند و عدهاى كافر شدند.(1)
در آخر جا دارد اشاره شود:
در نامه عمر به معاويه - كه از پشت پرده با هم سخن گفتهاند - نمونههايى از كينه را مىبينيم، كه اگر خود او تصريح نكرده بود از ظاهر عمل نمىشد به عمق آن جنايت پى برد.(2)
درباره قساوتى كه در بردن اميرالمؤمنين عليهالسلام به مسجد براى بيعت به كار گرفته مىگويد:
عده زيادى را جمع كردم، نه براى آنكه در مقابل على زياد باشيم، بلكه براى آنكه قلب خود را محكم نمايم. آمديم در حالى كه على در محاصره قرار گرفته بود. او را به اجبار از خانهاش بيرون آوردم و كشان كشان براى بيعت بردم، در حالى كه يقين داشتم بدون شك كه اگر من و همه مردم زمين بخواهيم او را به زور حركت دهيم و او نخواهد ما نيز قادر نخواهيم بود، ولى مطالبى در دل او بود كه من مىدانستم ولى به زبان نمىآوردم ! !
من مايل نبودم او را وادار به بيعت كنم چرا كه مىترسيدم در بلايى كه از من به تأخير انداخته تعجيل كند، و ابوبكر هم آرزو كرد كهاى كاش على را در آن مكان نمىديد به خاطر وحشت و ترسى كه از او بر دلش افتاده بود ! ! اى معاويه، چه كسى توانسته كارى مثل من انجام دهد و چه كسى توانسته انتقام كينههاى گذشتهاش را مثل من بگيرد ؟ ! !
همين ماجراهاى شوم را ابان بن ابىعياش از سليم بن قيس نقل مىكند كه گفت: نزد ابنعباس در خانهاش بودم و عدهاى از شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام همراه ما بودند. ابنعباس براى ما صحبت كرد و از جمله سخنانش چنين گفت:
آنگاه كه مردم دچار فتنه آن دو نفر (ابوبكر و عمر) شدند، و جز على و بنىهاشم و ابوذر و مقداد و سلمان و عدهاى كم كسى باقى نماند، عمر به ابوبكر گفت: همه مردم با تو بيعت كردند به جز اين مرد و اهلبيتش و اين چند نفر. اكنون سراغ او بفرست.
تا آنجا كه حمله كردند و على عليهالسلام را بيرون بردند و مردم هم پشت سر او آمدند. سلمان و ابوذر و مقدار و عمار و بريده اسلمى رحمهم اللّه به دنبال آن حضرت به راه افتادند در حالى كه مىگفتند: چه زود به پيامبر صلىاللهعليهوآله خيانت كرديد و كينههايى كه در سينهها داشتيد بيرون آورديد.
بريدة بن خصيب اسلمى گفت: اى عمر، آيا بر برادر پيامبر و وصيش و بر دخترش حمله مىكنى و او را مىزنى، در حالى كه قريش سوابق تو را خوب مىدانند !
در اينجا خالد شمشيرش را در حالى كه در غلاف بود بلند كرد تا بريده را بزند، ولى عمر او را گرفت و از اين كار باز داشت.
سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام را - در حالى كه گريبان او را گرفته و مىكشيدند - نزد ابوبكر رسانيدند. همين كه چشم ابوبكر به حضرت افتاد فرياد زد: او را رها كنيد !
حضرت فرمود: چه زود بر اهلبيت پيامبرتان حمله كرديد ! اى ابوبكر، به چه حقى و به چه ميراثى و به چه سابقهاى مردم را بر بيعت خود ترغيب مىكنى ؟ ! آيا تو ديروز به امر پيامبر صلىاللهعليهوآله با من بيعت نكردى ؟
بريده برخاست وگفت: اى عمر، آيا شما آن دو نفر نيستيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شما گفت: نزد على برويد و به عنوان اميرالمؤمنين بر او سلام كنيد ؟ و شما دو نفر گفتيد: آيا اين از دستور خدا و دستور پيامبرش است ؟ و آن حضرت فرمود: آرى.
ابوبكر گفت: اى بريده، اين جريان درست است، ولى تو غايب بودى و ما حاضر بوديم، و بعد از هر مسئلهاى مسئله ديگرى پيش مىآيد !
عمر گفت: اى بريده، تو را به اين موضوع چه كار است ؟ و چرا در اين مسئله دخالت مىكنى ؟ ! بريده گفت: به خدا قسم در شهرى كه شما در آن حكمران باشيد سكونت نخواهم كرد. عمر دستور داد او را زدند و بيرون كردند !(1)
دشمنان غدير در موارد متعدد با حربه «جعل حديث» به جنگ غدير و ولايت و امامت رفتهاند. رابطه جعل حديث و غدير را در چند مرحله مىتوان بيان كرد. از جمله در ماجراى غصب خلافت و بيعت اجبارى اميرالمؤمنين عليهالسلام با ابوبكر است.
جعل حديث بار ديگر در غصب خلافت، و نيز چند روز پس از ماجراى سقيفه و غصب خلافت اتفاق افتاد. زمانى كه مأموران سقيفه با در دست داشتن مدركى به نام
1) . كتاب سليم: حديث 48.
صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند. آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مىدادند كه هر چه زودتر با غاصب حق او بيعت كند ! !
در غصب خلافت كه آينه غدير در حال شكستن بود، اميرالمؤمنين عليهالسلام در زير شمشيرهاى منافقين - كه حضرت را كشان كشان به مسجد مىبردند - ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بىشمار خلافت براى من تعيين نشد ؟
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيشبينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند. اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته: اِنَّ اللّهَ لا يَجْمَعُ لَنَا النُّبُوَّةَ وَ الْخِلافَةَ: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمىكند !
مىبينيم غدير قابل انكار نبود، كه عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى - كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت دادند - به ميان آوردند.
صاحب غدير از ابوبكر پرسيد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه ! مردم بىخبر از نقشههاى پنهان با مسئلهاى جديد رو به رو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابىطالب عليهالسلام اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على عليهالسلام براى بيعت اجبارى آماده فرود بود، و همه مىديدند و مىشنيدند حضرت فرمود: وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهلبيت عليهمالسلام بگيريد ... .(1)
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 125، 126، 274، 275.
يكى از حجتهاى شيعه بر عامه در مورد معناى «مولى» اين است كه چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مىكردند و كلمه «ولى» را به كار مىبردند ؟ و حجت ديگر اينكه هيچ كس در آن زمان نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد !
چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مىكردند و كلمه «ولىّ» را به كار مىبردند هيچ كس نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد ؟ چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «ولَّيْتُكم بَعدى عُمَرَ بنَ الخَطّاب» ، ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين بحثها پيش آمد ؟ ! ! ! پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاشهاى مذبوحانه واداشته است ؟
در حالى كه غدير بيابان وسيع و مستعدى براى سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، آغازى براى رويارويى سقيفه با غدير نيز شد. اين موضعگيرىها از همان آغاز صورت جدى داشت و با شدت تمام پيگيرى مىشد.
ادامه اين برخوردهاى كينه توزانه به يك سال و ده سال ختم نشد، و ادامه يافت تا سر از كربلا برآورد. استمرار اين خط غاصبانه بر پايهاى كه در صحيفه ملعونه ريشه داشت، تا روز قيامت ادامه خواهد يافت و براى هميشه امتحانى است كه هر مسلمانى در برابر آن قرار خواهد گرفت.
واقعيتى كه در صدد بيان آن هستيم اين است كه سقيفه با آنكه در ظاهر غالب شد و قدرت را در دست گرفت و اهداف خود را دنبال كرد، ولى غدير به طور جدى كار خود را دنبال كرد و در سايه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ» تا امروز نام نيك آن در برابر ننگ سقيفه، بر بلندترين قله تاريخ مىدرخشد. در اينجا به تبيين بيشتر اين مسئله مىپردازيم:
رؤساى سقيفه در حالى كه مقابل منبر غدير نشسته بودند براى غدير و غديريان نقشه مىكشيدند، و به وفادارانشان هشدار و آماده باش مىدادند.
بنيانگذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير، پيمان نامه نظامى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى امضا كردند و به نظام دادن گروه خود پرداختند.
اهل سقيفه غافل از اين بودند كه خداوند تعالى حافظ غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله مبلغ غدير و امامان عليهمالسلام صاحب غديرند، و در اين رويارويى پيروزند.
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند كه به محض رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاك سپرده نشده بود، ماجراى خلافت را - با مقدماتى كه آماده كرده بودند - به نفع خود فيصله دادند.
سعد بن عُباده و حَبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بىخبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت به سقيفه آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند.
در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامهها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشهها را از قبل آماده كردهاند.
از سوى ديگر، در اولين درگيرى بر سر غدير - يعنى غوغاى سقيفه - با آنكه غديريان مغلوب شدند، ولى با حضور صاحب غدير توانستند حقايق را بازگو كنند و حجت را براى نسلهاى آينده تمام كنند. صف غديريان كه در ابتدا سه نفر - يعنى سلمان و ابوذر و مقداد - بودند، كمكم در اثر همين حسن تدبير به هفت نفر و صدها نفر رسيدند، و همچنان افزايش يافت تا به عدد ميليونى و ميلياردى امروز رسيدند.
اگر همان سقيفه روز اول بود هرگز روزى پيش نمىآمد كه پس از 25 سال مردم اميرالمؤمنين عليهالسلام را به التماس براى خلافت فرابخوانند. اين اثر كارهايى بود كه در روزهاى سقيفه از طرف غديريان انجام شد. همين روزها بود كه به صفآرايىهاى جمل و صفين و نهروان انجاميد.
اگر چه در سقيفه نوبت به صف آرايى نرسيد و غديريان فورا مغلوب شدند و حتى چهل نفر غديرى پيدا نشد، ولى در جنگهاى سهگانه اميرالمؤمنين عليهالسلام شمشيرهاى بسيارى - با درجات اعتقادى متفاوت - در ركاب حضرت بودند كه فقط پنج هزار نفر «شُرطَةُ الخَميس» يعنى فدائيان غدير بودند. اينان معناى مولى و صاحب اختيارى اميرالمؤمنين عليهالسلام و اطاعت مطلق خود از مقام ولايت مطلقه را در آنجا نشان دادند.
يكى از آنان اصبغ بن نباته بود كه وقتى از او مىپرسند: منزلت اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد شما در چه حدى است ؟ مىگويد: ما شمشيرها را بر دوش گرفتهايم و بر هر كس كه او اشاره كند فرود مىآوريم ... !(1)
اهل سقيفه كه روز اول يك چهره بيشتر نداشتند، اينك به سه چهره شاخص و صدها چهره رنگ يافته - كه تحت همان سه چهره خلاصه مىشدند - به جنگ غديريان آمدند.
اينان كه در روز اول باطن خود را كتمان مىكردند و فقط پشت سر غاصبين به نفع آنان شعار مىدادند، اكنون جهتگيرى هم نموده و نشان دادند كه براى چه به نفع اصحاب سقيفه شعار مىدادند.
گروهى بودند كه پيشانىها از عبادت پينه بسته و ظاهر زاهِدانهاى داشتند، ولى با اين همه در مقابل على عليهالسلام بودند:
1) . بحار الانوار: ج 42 ص 150 ح 16.
گروهى اشخاص رياست طلب بودند كه در مقابل على عليهالسلام قرار گرفته بودند.
گروهى مالپرست بودند و به جنگ على عليهالسلام آمده بودند.
گروهى عياش بودند و در برابر اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار گرفته بودند.
گروهى اظهار محبت شديد نسبت به اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله مىكردند، و با اين همه در مقابل صاحب غدير ايستاده بودند ! !
گروهى بغض و عناد خود را نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله كتمان نمىكردند.
گروهى مبانى تازهاى كه صراحت در ضديت با قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله داشت مطرح مىكردند، و در عين حال خود را وفادار به اسلام مىدانستند و از همان ديدگاه به جنگ اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده بودند ! !
سقيفهنمايان در قيافههاى ظاهر فريب و شكنندهاى آمدند كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد.
بار اول همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميدان جنگ در برابر على عليهالسلام ظاهر شد، در حالى كه طلحه و زبير به عنوان دو صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز در كنار او بودند. حضور زن در ميدان جنگ از يك سو و همسر پيامبر بودن از سوى ديگر، براى عوام فريبى راه شكنندهاى بود و تأثير به سزايى هم داشت. از سوى ديگر دختر مؤسس سقيفه بودن و سابقههايى كه در حيات و پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله داشت، معرف خوبى براى نمايندگى او از سقيفه در مقابل غدير بود.
بار دوم به بهانه قتل عثمان، آخرين نماينده تام الاختيار سقيفه با نقشه صاحب سقيفه انتخاب شد. معاويه و بقاياى سقيفه حزب واحدى تشكيل دادند و به عنوان خونخواهىِ خليفه مقتولِ سقيفه پرچم برافراشتند.
پيراهن سقيفه را بر منبر دمشق - كه پايههاى سقيفه در آن محكم شده بود - آويختند، و عناوينى از قبيل «خال المؤمنين» و «كاتب وحى» را هم زيور آن نمودند و به جنگ غدير آمدند.
غديريان نيز آنچه بايد نشان دادند و به دست نيروهاى فداكار خود چون عمار و اويس قرنى و مالك اشتر چنان حماسههايى آفريدند كه نقش طلايى غدير را بر آسمان تاريخ حك نمودند.
بار سوم كج فكران پينه بر پيشانى، كه در واقع مولود سقيفه بودند و آرمان خودرأيى و عدم اطاعت از امام معصوم را همچون اهل سقيفه بر دوش مىكشيدند، به ميدان غدير آمدند. در اين گير و دار، شهادتِ صاحب غدير با شمشيرى كه آب طلايى از اسم اسلام بر آن داده بودند و زهرى از ناب سقيفه بر تيغ آن كشيده بودند، آغاز راهى براى ذبح غدير به دست سقيفه به نظر مىآمد.
معاويه، اين باقيمانده سقيفه در طول بيست سال مذبح بزرگى براى غدير آماده كرد و هزاران نفر از غديريان را در آن سر بريد، و خونشان را با لشكر سقيفه سركشيد تا براى كربلا قوىتر شوند و شدند.
با مرگ معاويه و روى كار آمدن يزيد، اين مذبح بزرگ آماده سر بريدن غدير بود، و اينسان شد كه غدير را به مسلخ كربلا كشاندند و مىرفت تا خوابهاى رؤساى سقيفه تعبير شود. امام صادق عليهالسلام ارتباط مذبح كربلا به بازوى سياه سقيفه را چنين بيان مىفرمايد: إِذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلامُ: آنگاه كه صحيفه ملعونه امضا شد امام حسين عليهالسلام به شهادت رسيد !(1)
اين بار غدير با همه وجود و به همراه تنى چند از فداكارترين نيروهايش به ميدان جنگ با سقيفه آمد. اكنون غدير «حسين عليهالسلام» بود كه همراه گروهى آماده شهادت و قطعه قطعه شدن و فداشدن و اسير شدن و اشك ريختن براى غديرِ سر بريده، و معرفى غدير به بىخبران شام به مصاف سقيفه رفت.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 123.
آرى غدير را با ياران باوفايش سربريدند، و خيمههاى آن را غارت كردند و آتش زدند، و عزيزان غدير را به اسيرى بردند تا در شهرهاى سقيفه به آن افتخار كنند و به همه اعلام كنند كه كار غدير پايان يافت؛ امّا ... !
غدير از همان روزِ كربلا حيات حقيقى خود را آغاز كرد؛ و پس از پنجاه سال كه در چنگال سقيفه گرفتار بود، برگ جديدى از تاريخ خود را ورق زد.
با شهادت امام حسين عليهالسلام براى بار دوم آوازه غدير تا دورترين نقاط دنيا رفت، و حتى كفار و مشركين، اهل سقيفه را لعنت كردند و سرفرازى غدير را آفرين گفتند.
اما اين بار جنگ سقيفه و غدير زبانه كشيد، و حسد و كينه اهل سقيفه چنان شعله گرفت كه سلاّخانى چون حَجّاج را به نيابت از سقيفه برگزيدند. آنها هم با چراغ آمدند و فدائيان غدير را برگزيدند و در مذبح سقيفه قطعه قطعه كردند.
امثال قنبر شهادت در راه غدير را انتخاب كردند، به قيمت اينكه زبانشان را بريدند و يا از پشت سر بيرون آوردند. اين بهايى بود كه به خاطر غدير پرداختند و بدان افتخار كردند.
گويا حزب سقيفه سخيف به خوبى دريافتند كه غدير هنوز زنده است و هر روز زندهتر مىشود. غدير در انتظار نسلهايى است كه چون جانان گمشده با آغوش باز آن را پذيرا خواهند شد و با پاى دل در صحراى غدير حضور مىيابند و با صاحب غدير بيعت مىكنند.
پرونده سقيفه با پايان حكومت اموى مختومه اعلام شد، ولى بار ديگر سر از حكومت عباسى در آورد و به مبارزه با غدير پرداخت ! گويا جلوههاى مختلف سقيفه به تناسب هر زمانى بايد به گونهاى خودنمايى كند.
پانصد سال كه عباسيان بر سر كار بودند هرگز روى خوشى به غديريان نشان ندادند و به قتل و شكنجه و زندان آنان پرداختند، و امامان غدير را يكى پس از ديگرى به شهادت رساندند.
اما گذر زمان در راه باريكههايى كه براى تشيع باز بود، غدير را هر روز بسيار فراتر از آنچه به نظر ديگران مىآمد پيش برد، و از آن سوى مرزهاى اسلام نيز عاشقانى را به خود جذب كرد، و كشتى نجاتى براى جويندگان صراط مستقيم در درياى متلاطم فتنههاى سقيفه شد.
اگر در غصب خلافت فقط سه نفر از غديريان براى صاحب غدير ماندند، و در كربلا هيچكس ! ! غاصبان سقيفه اينك برخيزند و رقم ميلياردى غديريان در طول چهارده قرن و در سراسر جهان را ببينند. آنجا كه غاصبين خيالش را هم نمى كردند ... ! !
ابوبكر و عمر كه به عنوان اولين توطئهگران بر ضد غدير قدم پيش نهادند، نياز به بازبينى دقيق از نظر سوابقشان دارند؛ تا معلوم شود چرا جز اينان افراد ديگرى به چنين فكرى نيفتادند و اقدام به چنين ضديت صريحى با برگزيدگان خدا ننمودند.
از عالم ذرّ و طينت انسانها كه بگذريم، سابقه اين افراد از آغاز مسلمانى شان شروع مىشود. حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه درباره آنان مىفرمايد: مسلمان شدن ابوبكر و عمر از روى طمع و براى رسيدن به خواستههايشان بوده است.(1)
در زمانى كه از مسلمان شدن اين دو نفر مىگذشت، سابقههاى فراوانى از آنان در تضعيف اسلام و تخريب روحيه مسلمين و فرصتطلبى و فرار از سختىها در پروندهشان ثبت شد، كه همه نشانههايى از بىريشه بودن اسلام آنان داشت. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
1) . بحار الانوار: ج 52 ص 86 .
روز جنگ و مبارزه كه مىشد فرار را بر قرار ترجيح مىدادند. نه تيرى رها مىكردند و نه شمشيرى مىزدند و نه نيزهاى به كار مىگرفتند ... . اما روز آسايش و تقسيم غنيمت كه مىشد به سخن مىآمدند و خود را جلو مىانداختند.(1)
در مواردى مانند جنگ اُحد فرار را بر قرار ترجيح دادند و پيامبر صلىاللهعليهوآله را تنها گذاشتند؛ در حالى كه على عليهالسلام مانند پروانه گِرد حضرت شمشير مىزد و كافران را از او دور مىكرد. در جنگ خيبر كه طمع گرفتن پرچم را داشتند، وقتى به دشمن نزديك شدند فرار كرده اصحاب خود را نيز به فرار دعوت نمودند.
در حالى كه على بن ابىطالب عليهالسلام پيش رفت و قلعه خيبر را فتح كرد و مرحب خيبرى را به قتل رساند. در مواردى مانند جنگ خندق بود كه با شنيدن صداى عمرو بن عبدود، تن آنان علنا مىلرزيد و از ترس خود را پنهان مىكردند، در حالى كه على عليهالسلام يك تنه به ميدان رفت و كار عمرو بن عبدود را تمام كرد.
چه بسيار مواردى كه به عنوان فرصت طلبى، پيشنهاد به قتل رساندن افرادى را به دست خود مىكردند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد كشتن آنان را نداشت. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
فَلا يَزال قَد استَأذَنَ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله فى ضَربِ عُنُقِ الرَجلِ الَذى لَيسَ يُريدُ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله قَتلَهُ، فَأبى عَلَيهِ»(2):
عمر هميشه از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره گردن زدن كسى كه حضرت قصد قتل او را نداشت اجازه مىگرفت، و آن حضرت اجازه نمىداد.
1) . كتاب سليم: 245.
2) . كتاب سليم: ص 246. درباره مواردى كه عمر از پيامبر صلىاللهعليهوآله براى قتل كسانى كه حضرت اراده قتلشان را نداشت، اجازه مىخواست به اين آدرسها مراجعه شود: بحار الانوار: ج 19 ص 241، 271، 277، 281 و ج 21 ص 94، 103، 121، 158، 173. دلائل النبوة: ج 3 ص 140. صحيح البخارى: ج 5 ص 9 و ج 8 ص 52 ، 54 . الكشّاف: ج 4 ص 511 . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 58 .
به هر حال اين مسلمان شدن از روى طمع ادامه يافت تا روزى كه اين طمع با دشمنىِ على عليهالسلام آميخته شد، و حسد نيز جرقهاى بر آن زد و تمام نماى عداوت با على عليهالسلام در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله خود را نشان داد و طمع آميخته با دشمنى به ميدان آمد، و اولين توطئه رسمى بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام شكل گرفت.
غصب خلافت در سقيفه بنىساعده دست بردار نبود و در قيافههاى ظاهر فريب و شكنندهاى آمد، كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد. تا آنجا كه شهادت صاحب غدير با شمشيرى كه آب طلايى از اسم اسلام بر آن داده بودند و زهرى از ناب سقيفه بر تيغ آن كشيده بودند، آغاز راهى براى ذبح غدير به دست سقيفه به نظر مىآمد.
معاويه، اين باقيمانده سقيفه در طول بيست سال مذبح بزرگى براى غدير آماده كرد و هزاران نفر از غديريان را در آن سر بريد، و خونشان را با لشكر سقيفه سركشيد تا براى كربلا قوىتر شوند و شدند.
با مرگ معاويه و روى كار آمدن يزيد، اين مذبح بزرگ آماده سر بريدن غدير بود، و اينسان شد كه غدير را به مسلخ كربلا كشاندند و مىرفت تا خوابهاى رؤساى سقيفه تعبير شود. امام صادق عليهالسلام ارتباط مذبح كربلا به بازوى سياه سقيفه را چنين بيان مىفرمايد:
اِذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليهالسلام: آنگاه كه صحيفه ملعونه امضا شد امام حسين عليهالسلام به شهادت رسيد !(1)
اين بار غدير با همه وجود و به همراه تنى چند از فداكارترين نيروهايش به ميدان سقيفه آمد. اكنون غدير «حسين عليهالسلام» بود كه همراه گروهى آماده شهادت و قطعه قطعه شدن و فدا شدن و اسير شدن و اشك ريختن براى غديرِ سر بريده، و معرفى غدير به بىخبران شام به مصاف سقيفه رفت.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 123.
آرى، غدير را با ياران باوفايش سربريدند، و خيمههاى آن را غارت كردند و آتش زدند، و عزيزان غدير را به اسيرى بردند تا در شهرهاى سقيفه به آن افتخار كنند و به همه اعلام كنند كه كار غدير پايان يافت، امّا ... !
بىشك مهمترين كتمان غدير در غصب خلافت رخ داد؛ چه كتمانى بالاتر از اينكه دهها هزار مسلمانانى كه در غدير حضور داشتند، با گذشت دو ماه و اندى از غدير، رسما همه چيز آن را انكار كنند ؟ !
آنچه در غدير خم با حضور هزاران نفر اتفاق افتاد و پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله، اميرمؤمنان عليهالسلامرا به امامت و خلافت نصب كرد، به عنوان يك سند و حجت بار ها مورد استناد واحتجاج و استشهاد قرار گرفت، چه از سوى حضرت على عليهالسلام چه از سوى ديگران.
هر چند برخى با آنكه در صحنه حاضر بودند، از شهادت دادن در هنگام نياز سرباز زدند، اما كسانى هم متعهدانه ديدهها و شنيدههاى خود را بازگو كردند و از گواهان غدير گشتند.
البته اميرالمؤمنين عليهالسلام حجت را بر همگان تمام كرد، و اين كتمان ناجوانمردانه را با اتمام حجتهاى خود بر ملا كرد، و در همان هياهوى غصب خلافت و سقيفه چندين احتجاج و اتمام حجت نمود:
تبليغ غدير با استناد به ركن اصلى آن كه خطابه يك ساعته پيامبر صلىاللهعليهوآله است، از روشهايى است كه در تبليغ غدير توسط معصومين عليهمالسلام موارد متعددى دارد. از متن خطبه هم اكثرا استناد به جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» است كه قُلّه و اوج كلام و پيام اصلى غدير است. در واقع استدلال به لُبِّ غدير و هدف اصلى آن و تابلوى بلندش يكى از روشهايى است كه در اتمام حجتهاى مربوط به غدير جلب توجه مىكند.
شايد بتوان گفت: چون اين جمله غدير بين همه مسلّم است و هر كس هر اندازه از غدير را انكار كرده حداقل اين جمله را پذيرفته، لذا استناد به جمله مزبور در احتجاجها بسيار به چشم مىخورد. از جمله اين موارد استناد به خطبه غدير هفت روز پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله و در روزهاى اوليه غصب خلافت است:
تشريح كيفيت خطابه غدير در مقام تبليغ آن، حاكى از مراسم و برنامه مفصل و حساب شدهاى است كه براى اين امر مهم تدارك ديده شده بود. اين برخورد در دفاع از غدير به مخاطب مىفهماند كه هيچ كس با چنين امر عظيمى نمىتواند به مبارزه برخيزد و در صدد محو آن از صفحات تاريخ اسلام باشد.
هفت روز پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، اميرالمؤمنين عليهالسلام رو در روى غاصبين خلافت در مسجد اولين اتمام حجت خود را با مطرح كردن خطابه غدير و بيان جزئيات آن آغاز كرد و فرمود:
خداوند تعالى مرا به وصايت پيامبر صلىاللهعليهوآله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد ... . پيامبر صلىاللهعليهوآله به حجة الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد. در آنجا شبيه منبرى براى او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلش ديده شد و در آن مجلس با صداى بلند فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(1)
شايد بتوان گفت: شيرينترين و هم تلخترين تبليغ غدير هنگامى بود كه صاحب غدير زير شمشيرهاى آخته و از حلقومى در فشار طناب غاصبين، نام غدير را بر زبان جارى فرمود !
و شايد براى هيچ يك از انبيا و اوصيا شرايط حساسى مانند ساعات طناب بر گردن على عليهالسلام انداختن و براى بيعت اجبارى آوردن پيش نيامده باشد. شكستن شجاعتِ
1) . روضه كافى: ص 27. اثبات الهداة: ج 2 ص 18 ح 72.
تصنّعىِ سقيفه شمشيرى به تيزى غدير مىخواهد تا عربده «بيعت كن وگرنه تو را مىكشيم» را خفه كند و صداى مظلوميت را به گوش ناشنوايان ضد غدير برساند.
هنگامى كه غاصبين خلافت به خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام حمله كردند، درِ خانه را آتش زدند و شكستند و بدون اجازه وارد شدند. در اين ماجرا حضرت زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام را بين در و ديوار به شهادت رساندند تا توانستند طناب بر گردن اميرالمؤمنين عليهالسلام بيندازند و آن حضرت را كشان كشان تا مسجد ببرند.
در لحظات بسيار حساس غصب خلافت كه آينه غدير در حال شكستن بود، اميرالمؤمنين عليهالسلام از زير شمشيرهاى منافقين - كه حضرت را كشان كشان به مسجد مىبردند - ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بىشمار خلافت براى من تعيين نشد ؟
در آن حال ابوبكر بر فراز منبر بود و گروهى شمشيرها را بالاى سر حضرت گرفته بودند و عمر مىگفت: بيعت كن و گرنه تو را مىكشيم ! در چنين حالتى اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اى مسلمانان، اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مىدهم آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه در روز غدير خم چه مىفرمود ؟ ! !(1)
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيشبينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند. اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته:
اِنَّ اللّهَ لا يَجْمَعُ لَنَا النُّبُوَّةَ وَ الْخِلافَةَ: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمىكند ! مىبينيم غدير قابل انكار نبود، كه عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى - كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت دادند - به ميان آوردند.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 273.
و اين يعنى نداى غدير از حنجره صاحب مظلوم آن در بحرانىترين شرايطى كه سقيفه آن را لگد مال مىكرد.
صاحب غدير از ابوبكر پرسيد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه ! !
مردم بىخبر از نقشههاى پنهان با مسئلهاى جديد رو به رو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابىطالب عليهالسلام اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على عليهالسلام براى بيعت اجبارى آماده فرود بود، و همه مىديدند و مىشنيدند حضرت فرمود:
وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهلبيت عليهمالسلام بگيريد.
آنان كه هرگز انتظار چنين افشاگرى در آن موقعيت حساس را نداشتند بىاختيار در پيشگاه مردم اقرار كردند. ابوبكر فورا گفت: تو از كجا مىدانى ؟ ! ما كه تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! ! !
ظاهرا اين مقدار اتمام حجت براى آن مردم كوردل كم بود كه نياز به شاهد بود. اميرالمؤمنين عليهالسلام فورا فرمود:
اى سلمان، اى ابوذر، اى مقداد، اى زبير، شما را به خدا و حق اسلام قسم مىدهم، آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه در حضور شما مىفرمود:
اين پنج نفر - كه نامشان را به خصوص ذكر كرد - در كعبه بين خود صحيفهاى نوشتهاند و پيمان بستهاند كه اگر من كشته شدم يا مُردم خلافت را - اى على - از تو مانع شوند ؟ !
اين چهار نفر شهادت دادند كه اين مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند، و اين يادگارِ روزى بود كه پس از امضاى صحيفه، پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر آن را به اين چند نفر از اصحاب خود داد. آنان اضافه كردند كه تو از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدى كه اگر نقشه اينان اجرا شد به من امر مىفرمايى چه كنم ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و در مقابل آنان مقاومت كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را هدر مده.
اكنون مُشت اصحاب صحيفه و سقيفه به گونهاى باز شده بود و چنان پرده از توطئههاى آنان كنار رفته بود كه جاى هيچ گونه انكارى نبود. اگر غدير عظيمترين اتمام حجت بر خلق جهان بود، پرده برداشتن از نقشههاى دشمنان غدير كمتر از آن نبود. آن روز با آنكه هر چه بايد گفته مىشد در واضحترين شكل خود بيان گرديد، ولى باز هم به اجبار از صاحب غدير براى دشمن غدير بيعت گرفتند.(1)
روزى ابوبكر نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد و به خيال اينكه توجيهى براى غصب خلافت يافته گفت: پيامبر درباره مسئله ولايت تو بعد از ايام ولايت در غدير چيزى را تغيير نداده و من شهادت مىدهم كه تو مولاى من هستى و بدين مطلب اقرار مىنمايم و در زمان پيامبر هم به عنوان اميرالمؤمنين بر تو سلام كردم، ولى اينكه «تو خليفه او باشى» در اين باره چيزى به ما نگفته است ! !
اين قبيحترين شكل عناد و لجاجت بود كه با نام بردن غدير و آوردن اسم ولايت و اقرار به آن فقط با ذكر كلمه «خلافت» بخواهد القاى شبههاى كند. به همين خاطر اميرالمؤمنين عليهالسلام به جاى اينكه مسئله را بر سر خلافت يا ولايت و يا هر كلمهاى كه احتياج به معنى كردن دارد ببرند، معجزهاى نشان دادند تا اتمام حجت مستقيم الهى بر او باشد و فرمودند: چطور است پيامبر صلىاللهعليهوآله را به تو نشان دهم تا به تو بگويد من به اين
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 125، 126، 274، 275.
مسئلهاى كه به خود اختصاص دادهاى از تو سزاوارترم و اگر خود را از اين مقام عزل نكنى مخالفت خدا و رسول نمودهاى ؟
ابوبكر گفت: اگر آن حضرت را نشانم دهى و كمتر از اين را هم به من بگويد برايم كافى است !
حضرت فرمود: بعد از نماز مغرب نزد من بيا تا آن حضرت را به تو نشان دهم.
اين چيزى جز معجزه نبود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از رحلت دوباره زنده شود و غدير را در چشم غاصب تكرار كند. بعد از نماز مغرب ابوبكر همراه اميرالمؤمنين عليهالسلام به مسجد قُبا آمدند و ديدند پيامبر صلىاللهعليهوآله در سمت قبله مسجد نشسته است.
آن حضرت به خطاب ابوبكر فرمودند: اى ابوبكر، بر ضد ولايت على اقدام كردهاى و در جاى او نشستهاى كه جاى نبوت است و جز او كسى مستحق آن نيست، زيرا او وصى و خليفه من است. تو دستور مرا كنار گذاردى و آنچه به تو گفته بودم مخالفت نمودى و خود را به غضب خدا و من دچار ساختى. اين لباسى را كه به غير حق بر تن كردهاى و اهلش نيستى بيرون بياور و الا وعده تو آتش است !
پس از اين ماجرا اميرالمؤمنين عليهالسلام به سلمان فرمود: اكنون اين خبر را به عمر خواهد گفت و اگر قصد بازگشت هم داشته باشد او مانع خواهد شد.
ابوبكر سراغ عمر آمد و همه چيز را براى او تعريف كرد. عمر گفت: چه سست عقيده و ضعيف العقل هستى ! نمىدانى كه اين هم گوشهاى از سحر اوست ! بر سر آنچه بودهاى پايدار باش ! ! !
با اين معجزه كه پشتوانه الهى داشت بار ديگر خداوند حجتش را بر غاصب حق صاحب غدير تمام كرد.(1)
1) . بحار الانوار: ج 41 ص 228.
افشاى عكس العملها و اقدامات شياطين ابليسى و شياطين انسى، از مهمترين بخشهاى موضوع غدير به شمار مىآيد، زيرا در سايه آن به آسانى مىتوان دريافت كه آنچه پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله به وقوع پيوست و آن طور كه مردم زحماتِ يك عمر آن حضرت و آن خطابه عظيم در غدير را ناديده گرفته و به فراموشى سپردند، هرگز بدون پايهريزى و برنامههاى قبلى انجام نگرفته بود و شياطين و منافقين آخرين تلاشهاى خود را در اين زمينه انجام داده بودند.
در غدير، هم ابليس و گروهش عزا گرفته بودند، و هم منافقين در هالهاى از يأس و نااميدى به سر مىبردند، و توطئههاى خود را نقش بر آب مىديدند.
ابليس و دار و دستهاش - اين دشمنان سختكوش انسان - «غدير» را هولناكترين مقطع براى خود به حساب آوردند. آنان واهمه داشتند كه پس از غدير، راه گمراهىِ انسانها بسته شود. به همين جهت در آن روز، بسيار محزون بودند و فريادشان بلند بود.
به همين خاطر هم شيطان و شياطينش در فكر راهى تازه براى گمراهى امت و به جهنم كشاندن مسلمين بودند، و هم كافرانِ به ظاهر مسلمان چارهاى براى بازگشت و عقب گرد به دوران جاهليت واحياى دوباره كفر و شرك و الحاد جستجو مىكردند.
آنچه در اين قسمت از تاريخ تكان دهنده است اينكه در غدير، شياطين دل به منافقين بسته بودند و چشم به دست آنان و نقشههايشان داشتند و خود را از هر جهت مستأصل مىديدند. اين منافقانِ مشرك و كافر بودند كه روى شيطان و شيطانيان را سفيد كردند، و به فرزندان خَلَف خود كه دستِ كمى از آنها نداشتند درسِ مقابله با وحى و نبوت و دستگاه الهى را دادند، و چنان نقشهاى پياده كردند كه نه فقط خود به مقاصد شومشان رسيدند، بلكه تا آخر روزگار اكثريتى از مسلمين را از راه و صراط مستقيم دوازده جانشين بر حقِّ پيامبرشان منحرف كردند و چهره خلافت اسلامى را هم نزد جهانيان مشوَّه ساختند.
در واقع شياطين انسى به فرياد ابليس و گروهش رسيدند و در همان غدير وعدههايى به او دادند و نقشههايى كشيدند و توطئههايى نمودند كه آن حزن و اندوه و فريادهاى شيطان يكباره تبديل به خوشحالى و سرور گرديد.
هنگامى كه پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله اجراى دقيق آن نقشهها را در سقيفه ديدند سر از پا نمىشناختند، و ابليس (بزرگِ شياطين) در آن روز تاجگذارى كرد و دستور شادى و سرور رسمى به گروهش داد.
خبر غدير و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن مجمع عظيم، طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمانِ حاضر در غدير، هر يك به سهم خود خطبه غدير را حفظ كنند و متن آن را در اختيار فرزندان و خويشان و دوستان خود قرار دهند.
متأسفانه جو حاكم بر اجتماع آن روز مسلمين و فضاى ظلمانىِ بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود و سالهاى متمادى همچنان ادامه داشت - سبب شد كه مردم، سخنان سرنوشتسازِ پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
طبيعى است كه بايد چنين مىشد؛ زيرا مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساطِ غاصبينِ خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمىدادند. البته جريان غدير به صورتى در سينهها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كرده و براى نسلهاى آينده به يادگار گذاشتند و هيچ كس قدرت كنترل و منع از انتشار چنين خبر مهمى را نداشت.
داستان قرآنى غدير به خوبى به ما نشان مىدهد در حالى كه غدير بيابان وسيع و مستعدى براى سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، آغازى براى رويارويى سقيفه با غدير نيز
شد. اين موضعگيرىها از همان آغاز صورت جدى داشت و با شدت تمام پيگيرى مىشد. ادامه اين برخوردهاى كينه توزانه به يك سال و ده سال ختم نشد، و ادامه يافت تا سر از كربلا بر آورد.
يكى از اركان بلكه ركن اصلى غصب خلافت عمر بن الخطاب است. تا جايى كه در سقيفه و در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامهها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشهها را از قبل آماده كردهاند.
مردمِ بىخبر از پشت پرده، به فاصله چند ساعت از رحلت پيامبرشان، ابوبكر را بر فراز منبر آن حضرت ديدند؛ در حالى كه عمر و ابوعبيده و بقيه امضاكنندگان صحيفه اول و دوم اطراف منبر را گرفته بودند و با او بيعت مىكردند و خلافت را به او تبريك مىگفتند ! !(1)
آنها چنان در اين كار سرعت عمل به خرج دادند كه در يك چشم بر هم زدن با لشكر عظيمى بر در خانه صاحب غدير ريختند و آن را به آتش كشيدند، و با ضرب و شتم وارد خانه شدند، و پيشگامان دفاع از غدير يعنى فاطمه و محسن عليهماالسلام را به شهادت رساندند. آنگاه طناب بر گردن صاحب غدير افكندند؛ و با اين قتل عامِ غديريان، به خيال خام خود فاتحه غدير را خواندند ! !
چند روزى نگذشت كه مأموران سقيفه با در دست داشتن مدركى به نام صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند. آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مىدادند كه هر چه زودتر با غاصب حق خود بيعت كند ! !
1) . كتاب سليم: ص 144.
به راستى تعجب ندارد كه حاضرين در غدير آن هم از ساكنين مدينه، آن هم از حضرت زهرا عليهاالسلام بپرسند كه اصلاً پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره خلافت على عليهالسلام چيزى فرموده يا نه ؟ !
كاش سؤالى به عنوان تشكيك درباره غدير مطرح مىكردند. كاش نمىگفتند: «كلام صريحى» ؛ و كاش نمىگفتند: «قبل از وفاتش» ! ! پس اين سؤال نيست، استهزاء است ! طلبكار شدن است ! و به همين دليل پاسخى جز نگاه پر از تعجب به سائل نخواهد داشت.
بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، حضرت زهرا عليهاالسلام كنار قبور شهداى اُحد و به خصوص حضرت حمزه مىآمد و در آنجا گريه مىكرد. محمود بن لُبَيد مىگويد: روزى بر سر قبر حمزه آمدم و آن حضرت را در آنجا در حال گريه ديدم. خدمتش عرض كردم: من سؤالى از شما دارم كه سينهام را مضطرب ساخته ! فرمود: سؤال كن. عرض كردم: آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از وفاتش درباره امامت على كلام صريحى فرموده است ؟ ! !
عجيب است كه فرستاده سقيفه به تنهايى آمده و كلمات صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره خلافت على عليهالسلام را به خاطر نمىآورد، و به عنوان مشكلترين سؤال عمرش آن را از دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال مىكند ! !
حضرت زهرا عليهاالسلام هم آخرين و نزديكترين فرمايش صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله را كه غدير است، در ميان اشك و سوز برايش يادآور مىشود؛ تا نشان دهد سؤال كننده سقيفه خود را به فراموشى زده و از ضعف حافظه عمدى رنج مىبرد !
حضرت فرمود: واعجبا، آيا روز غدير خم را فراموش كردهايد ؟ ! ! گويا مىخواست بفرمايد: آيا دنبال كلامى صريحتر از سخنى هستى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر غدير فرموده و صد و بيست هزار نفر بر صراحت آن شاهدند ؟ اگر بعد از چنان روزى هنوز سينهات از شك و ترديد مضطرب است بهتر آنكه از هدايت خود نااميد
باشى ! يك عمر سفارشات پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره خلافت على عليهالسلام كجا رفت ؟ اگر واقعا فراموش كردهايد بايد فكرى براى هوش و حافظه شما كرد، كه مبادا نماز و روزه و زكات و حج را هم فراموش كنيد !(1)
در واقع دفاع از غدير با چشم گريان در عزاى رسول صلىاللهعليهوآله در برابر حتى يك معترض هم فراموش نمىشود، تا معلوم شود اين وظيفه براى ما تا كجا ادامه دارد. اين اتفاقى بود كه در روزهاى پر از اشك و آه فاطمه عليهاالسلام بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله رخ داد، كه نمك ديگرى بر زخم آن حضرت بود.
غدير امامتِ امامى را اثبات مىكند كه با رياست او در امت اسلامى تمام الگوها شكل ضمانت شده به خود مىگيرد، در مقابل امتى كه امامت غديرىِ امام معصوم را نپذيرد كه هميشه در معرض اشتباهات و نيز تغييرات عمدى خواهد بود و نتايجى دگرگونه پديد خواهد آورد.
اين اصل اصيل باعث پافشارىِ طرفداران غدير درباره آن و هجوم دشمنان نسبت به غدير گرديده، و زحمات قابل تقدير و مفصلى در چهارده قرن براى آن كشيده شده است.
با نگاهى به تاريخچه دو مسير مستمر امامتِ غدير و خلافتِ سقيفه و ثمراتى كه هر روز اسلام جلوهاى از آن را به خود ديده، با سر بلندى مىتوان ادعاهاى زير را بر زبان آورد:
توحيدِ غدير، خدا را ذات لا يزال منزهى مىداند كه با هيچ يك از مخلوقاتش قابل مقايسه نيست؛ اما توحيد سقيفه از خدا جسمى ساخته كه دست و پا هم برايش در نظر گرفته است و مانند انسانها اياب و ذهاب دارد.
1) . بحار الانوار: ج 36 ص 352 ح 224. الغدير: ج 1 ص 197. اثبات الهداة: ج 2 ص 112 ح 473.
سقيفه خدا را عادل نمىداند و لزومى هم براى اين اعتقاد نمىبيند، و تحقق ظلم از سوى حقتعالى را جايز مىشمارد، اما غدير خداى عادل را پذيرفته است كه هيچ احتمالى از ظلم درباره او روا نيست.
نبوت در فرهنگ غدير سزاوار پيامبرى معصوم و منزه است كه در تمام فرامين الهى تسليم اوست. سقيفه اما خطا و حتى اشتباه عمدى را بر پيامبرش جايز مىداند ! حتى اصحابش مىتوانند او را متوجه خطا كنند و توبيخش نمايند، ولى غدير از چنين رسولى بيزار است.
پايههايى كه بدون غدير و بىضمانت الهى بنيانگذارى شود، در تمام جزئيات اعتقادى - خواسته يا ناخواسته - دچار انحراف خواهد شد و جز ادامه راهى غلط معناى ديگرى نخواهد داشت؛ و اين فرقى است كه خليفه الهى با خليفه منتخب مردم دارد.
شيعيان از همان قرون آغازين اسلام به واقعه غدير توجه داشته و استنادات مختلف به آن را در كتب خود آوردهاند. قديمىترين منبع مكتوب موجود در اين زمينه «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است، كه در موارد مختلف به اين واقعه توجه كرده است.
با گذشت قرون، توجه به تكنگارى در مورد اين واقعه نيز مورد توجه آنان قرار گرفت، كه قرن چهارم را مىتوانيم نقطه عطف اين رويكرد به حساب آوريم.
اما آسيبى كه در طى نگارشهاى غديرى به اين واقعه وارد شد آن بود كه در طول زمان، پيرايههاى فراوانى در اين واقعه وارد شد، كه اوج آنها را مىتوانيم در قرن ششم و در كتابى مانند «الاحتجاج» طبرسى ببينيم. اينگونه واقعه نگارى گر چه جامعه
درونى شيعه را به حد اشباع و بلكه فوق اشباع مىرسانيد، اما با توجه به اشكالات محتوايى و سندى اين پيرايهها، امكان احتجاج به آنها را منتفى مىساخت، زيرا از سويى اين واقعه را در حد يك اسطوره و افسانه نشان داده، و از سوى ديگر اسناد اين پيرايهها آنچنان ضعيف بوده كه حتى الامكان اثبات آنها با قواعد رجالى شناخته شدهحتى در درون جامعه شيعى - وجود نداشت.
علل مختلفى همچون تصور اينكه نقد به اين پيرايهها سرايت به نقد اصل ماجراى غدير خواهد كرد، جامعه علمى شيعه را در طى قرون از تلاش در راه بازشناسى سره از ناسره در اين مورد بازداشت. اين رويكرد باعث آن شد تا در طول زمان پيرايههاى بيشترى به اين واقعه شود.
اما هنگامى كه در دوره معاصر رويكرد مخالفان شيعه و نيز برخى از نقّادان درونى تغيير كرده و آنها سعى كردند تا با مطالعات هر چند به ظاهر روشمند به نقد اين ماجرا پرداخته و عدم امكان اثبات آن حتى با تكيه بر مبانى شناخته شده شيعى را به رخ بكشند، شبهات فراوانى در اين ماجرا وارد شد كه حتى مطالعات و تحقيقات امثال علامه امينى نمىتوانست تمامى اين شبهات را پاسخگو باشد. زيرا برخى از اين مطالعات جديد با توجه به نوشته گرانسنگ ايشان و در نقد روش و محتواى آن نگاشته شده بود.
از اين رو ضرورت چنين اقتضا مىكند كه با بهرهگيرى از روشهاى مطالعاتى شناخته شده، به بازكاوى ابعاد مختلف اين ماجرا پرداخته و راههاى جديدى را در پاسخ به شبهات نو جستجو كرد. كه از مهمترين آنها عدم استناد به غدير در ماجراى سقيفه مىباشد.
گام نخست در اينگونه مطالعات آن است كه در لابهلاى انبوه گزارشهاى غدير به جستجو پرداخته و با استفاده از مطالعات رجالى و حديثى و تاريخى، پيرايهها را از اصل جدا كرده و آنگاه در پشت مطالب اثباتپذير و بىپيرايه سنگر گرفته و به دفاع از اين ماجرا بپردازيم.
آنگاه گامهاى ديگر استفاده از مطالعات بين رشتهاى و نيز مطالعات تاريخى از راه تحليل نصوص موجود است، كه از آنها به خوبى مىتوان علل عدم استناد به واقعه غدير در سقيفه را به دست آورد.
برآيند اين مطالعات آن است كه ماجراى غدير و اصولاً هر گونه تشخيص بر امامت على عليهالسلام و يا حتى نصوص غير صريحه در اين باره، در آن زمان و با توجه به مطالعات جامعه شناسى تاريخىِ جامعه آن روز، با واكنش تند اكثريت - چه قريشى و چه غير قريشى - روبرو شده، و آنها تمامى تلاشهاى خود را در راه به ظهور نرسيدن اين مطلوب الهى - كه به وسيله پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ مىشد - به كار مىبستند
البته بسيارى از گزارشهاى اين فعاليتها به علل مختلف به دست ما نرسيده است. اما عكس العملهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله به ويژه در وقايعى همچون چگونگى اعزام سپاه اسامه و نيز تلاش ناموفق آن حضرت براى نوشتن نامه و تلاش موفق مخالفان در جلوگيرى از نوشتن آن، مىتواند پرده از گوشههايى از اين فعاليتهاى مخالفان را به صورت عام كنار بزند.
از اينجا معلوم مىشود كه اصولاً سقيفه با توجه به غدير و با فرض عدم امكان به منصّه ظهور رساندن ايده الهى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير تشكيل شده بود؛ يعنى همه سقيفه نشينان مىدانستند كه غديرى وجود داشته و نصبى انجام گرفته است، اما منافع عرب و قريش و قبائل مختلف و حتى منافع انصار اقتضا مىكرد كه اين نصب را ناديده گرفته و خود با توجه به مصالح مختلف و متفاوتشان براى خلافت اقدام نمايند.
از اين رو گروه انصار با توجه به تلاشهاى مختلف قريشيان و مهاجران، براى آنكه مبادا با تأخير خود موجبات از دست رفتن حكومت را فراهم آورند، در اين كار تسريع كرده و با عجله و بدون آنكه حتى فرصت تجهيز جنازه مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله را بدهند به جايگاه سقيفه آمدند، و در اين مسير چنان تعجيل كردند كه حتى صبر نكردند تا رئيس انصار يعنى سعد بن عباده كمى بهبود پيدا كرده و لااقل بتواند كمى بلندتر صداى خود را به گوش حاضران برساند.
بخش عمدهاى از اين تعجيل به جهت آن بود كه آنها در طول اين دو ماه فاصله ميان غدير و سقيفه، شاهد تلاشهاى روز افزون مهاجران به ويژه كسانى كه در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله نفوذ داشتند، بودند و مىديدند كه آنها چنان قدرتمند گشتهاند كه حتى جرأت كرده در محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله و در بالين بيمارى او به منازعه برخاسته و در مقابل خواسته پيامبر الهى موضع گرفته، و بالاخره مانع از نوشتن نامه سرنوشتساز آن حضرت مىشوند.
از اينجاست كه به خوبى در مىيابند كه كسانى كه داراى چنين قدرتى شدهاند - كه در اين زمان در مقابل خواسته علنى پيامبر صلىاللهعليهوآله خواسته خود را به كرسى مىنشانند - به طريق اولى نخواهند گذاشت كه نصّ و خواسته پيامبر صلىاللهعليهوآله در دو ماه پيش به منصّه ظهور برسد.
با اين تحليل اين نتيجه به دست مىآيد كه با توجه به اين ظروف زمانى و مكانى، اگر استنادى به غدير مىشد جاى تعجب داشت، زيرا استنادى كاملاً بيهوده مىنمود، چرا كه طبيعى بود كه مردم مؤمن به غدير با توجه به زمينههاى قبلى، تلاش و استدلال خود را آب در هاون كوفتن مىديدند.
با همين تحليل، به خوبى مىتوان گزارشهاى تاريخى را كه از استدلال امام على عليهالسلام به جريان غدير سخنى به ميان نياوردهاند، توجيه و تفسير كرد. زيرا آن حضرت نيز مىدانست كه اصولاً سقيفه با توجه به غدير و با دانستن آنكه غدير به نتيجه نمىرسد و يا حتى براى زير پا گذاشتن غدير بر پا شده است. اينكه غدير جريانى نبوده كه مورد فراموشى آنها قرار گرفته باشد، تا استدلال به آن آنها را از خواب غفلت بيدار نمايد و متذكر سازد.
در مورد غدير و سقيفه سؤالات فراوانى مىتوان مطرح كرد، كه پاسخ به آنها سرمنشأ بسيارى از حقايق خواهد بود. از جمله:
آيا اجتماع غدير خدايى و نبوى بود يا اجتماع سقيفه ؟
آيا تعداد مسلمانان در غدير بيشتر بود يا در سقيفه ؟
آيا در غدير هر يك از مهاجر و انصار گفتند: «منّا أمير» يا در سقيفه ؟
آيا در اجتماع غدير از يك شهر و كشور بودند يا در اجتماع سقيفه ؟
5 . آيا جمعى كه در آن رسولخدا صلىاللهعليهوآله بود اولى به تبعيت هستند يا اجتماع سقيفه ؟
6 . آيا در غدير رسولخدا صلىاللهعليهوآله كسى را با شمشير براى بيعت على عليهالسلام برد يا در اجتماع سقيفه ؟
8 . آيا براى بيعت در غدير در خانه يا خيمه كسى را آتش زدند يا براى بيعت اهل سقيفه ؟
نصب فرمانروا از طرف حاكم اصلى در هر شهرى مىتواند شاهد خوبى در مسئله امامت به تنصيص باشد. چگونه است كه يك حاكم نمىتواند مردم هر شهرى را به حال خود رها كند تا به قوانين عمل كنند اگر چه مردم آن شهر مردمان خوبى باشند ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به مسلمانان نمىتواند آنچنان اطمينانى داشته باشد كه خود به قوانين اسلام عمل كنند تا چه رسد به اينكه خليفه تعيين كنند !
به عبارت ديگر، اگر مسئله اين است كه مردم خود مىتوانند در كارى حضور و دخالت داشته باشند پس بهتر از هر چيز همان است كه به اسلام عمل كنند، و اصلاً تعيين خليفه لزومى ندارد؛ و اگر مردم آنقدر خوب نيستند كه خودشان به دستورات اسلام عمل كنند چگونه در اعظم امور اسلام كه تعيين خليفه است مىتوانند با سلامت كامل عمل كنند و شخص مناسب را انتخاب كنند ؟ !
و از منظرى ديگر:
فرضا خود حضرت خليفه تعيين نكرده بود و شورا بودن را هم نگفته بود، پس گويا مىخواسته بگويد: همان طور كه من به فكر خلافت نبودهام شما هم به اين فكر نباشيد. چطور شد يك عده كاسه از آش داغتر به فكر خلافت افتادند و از قلب ناسوخته فرياد زدند كه اسلام بدون امير نمىشود، و فقط بر سر كيفيت و شخص آن اختلاف كردند و بالاخره به داد اسلام رسيدند ! !
وقتى مىگوييم: چگونه ممكن است پيامبر صلىاللهعليهوآله اسلام را به حال خود رها كرده باشد دلسوزىها كنار مىرود، ولى وقتى نوبت خليفه تعيين كردن خودشان مىرسد دلسوزىهاى شديد ديده مىشود ! !
داستان قرآنى غدير به خوبى به ما نشان مىدهد در حالى كه غدير بيابان وسيع و مستعدّى براى سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، آغازى براى رويارويى سقيفه با غدير نيز شد. اين موضعگيرىها از همان آغاز صورت جدى داشت و با شدت تمام پيگيرى مىشد. ادامه اين برخوردهاى كينه توزانه به يك سال و ده سال ختم نشد، و ادامه يافت تا سر از كربلا بر آورد.
استمرار اين خط غاصبانه بر پايهاى كه در صحيفه ملعونه ريشه دارد، تا روز قيامت ادامه خواهد يافت و براى هميشه امتحانى است كه هر مسلمانى در برابر آن قرار خواهد گرفت.
سقيفه با آنكه در ظاهر غالب شد و قدرت را در دست گرفت و اهداف خود را دنبال كرد، ولى غدير به طور جدى كار خود را دنبال كرد و در سايه «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ» تا امروز نام نيك آن در برابر ننگ سقيفه، بر بلندترين قله تاريخ مىدرخشد.
بنيان گذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير، پيماننامه نظامى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى امضا كردند و به نظام دادن گروه خود پرداختند. اما اهل سقيفه غافل از اين
بودند كه خداوند تعالى حافظ غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله مُبلِّغ غدير و امامان عليهمالسلام صاحب غديرند،و در اين رويارويى پيروزند.
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند كه به محض رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاك سپرده نشده بود، ماجراى خلافت را - با مقدماتى كه آماده كرده بودند - به نفع خود فيصله دادند.
سعد بن عُباده و حَبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بىخبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت به سقيفه آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند.
در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامهها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشهها را از قبل آماده كردهاند.
اگر دقيق بنگريم، سلاح «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ»(1)، و پذيرفتن برخى از حجج الهى و انكار بعضى ديگر از مسائلى بود كه سقيفه به شدت پيگيرى نمود و نتايج مهمى براى اهداف خود به دست آورد.
خداوند ابعاد گسترده اين توطئه اعتقادى را در يك آيه بيان فرموده و پرده از اسرار سقيفه برداشته است؛ از يك سو صاحبان چنين تفكرى را كافر معرفى كرده مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه وَ رُسُلِهِ» ، و از سوى ديگر شعار «يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّه وَ رُسُلِهِ» را بيان فرموده، و فرضيه «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» را مطرح نموده است.
1) . نساء / 150.
نهايتا هدف اصلى را نشانه رفته كه آنان در صدد ايجاد دينى جديد و اعتقادى خاص هستند كه ربطى به دين الهى ندارد، چنانكه مىفرمايد: «وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً» .
نزول اين آيات درباره اصحاب عقبه به معناى معرفى پيشاپيش توطئهگران سقيفه است كه از روز اولِ مسلمان شدنشان، تا روزگارى كه دسيسه كارىهاى آنان به اسلام ضربه زد، و تا هنگامى كه با نقشهاى اساسى غدير و ولايت را كنار زدند و دين جديدى تأسيس كردند، در واقع مسير يك نقشه بود كه گام به گام عملى گرديد.
با چنين اتمام حجت الهى بايد تعجب كرد كه چگونه مردم تن به سقيفه دادند و مقام ولايت غدير را تنها گذاشتند، و تا آنجا پيش رفتند كه او را به اجبار براى بيعت با اصحاب صحيفه و عقبه و سقيفه آوردند ! !
پنج موقعيت مهم در تبليغ غدير از بنيانگذارِ آن حضرت خاتم الانبياء عليهمالسلام مىبينيم، كه همه آنها در فاصله دو ماه و اندى از 18 ذى الحجه سال دهم تا 28 صفر سال يازدهم هجرى رخ داده است. كارساز بودن هر يك از اين موقعيتها در آيندههاى غدير مشهود است و خبر از «اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم» از يك سو و «اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» از سوى ديگر مىدهد. از جمله مورد زير است:
پيش بينى آينده تلخ سقيفه در برابر غدير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله واكسينه افرادى است كه نمىخواهند به مرض سقيفه دچار شوند. آموزش درمانى مردمى كه بناست به بيمارى سقيفه گرفتار آيند، در واقع فكرى براى نجات آنان است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به مردم مىفهماند كه من در غدير وظيفه هدايت را به انجام رساندهام؛ اكنون وظيفه آنان است كه سراغ على عليهالسلام آيند و وظيفه على عليهالسلام نيست كه سراغ آنان رود.(1)
1) . اثبات الهداة: ج 2 ص 111 ح 465.
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليهالسلام و با شكست چندين توطئه منافقين، اكنون جا دارد سرى به پشت پرده غدير بزنيم و نيم نگاهى داشته باشيم به آنجا كه جز پيامبر و على عليهماالسلام نديدند. شياطين و در رأس آنان ابليس ايام غدير را در غوغايى به سر مىبردند و خوب مىفهميدند كه در آن موقعيت عظيم چه راه هدايت و نجاتى براى بنىآدم تا آخرين روز دنيا پيش بينى شده است.
آنان پيش از همه در غدير حاضر شده بودند و نتايج اين مراسم عظيم را بررسى مىكردند، و از سوى ديگر عكس العمل گروههاى مردم را زير نظر داشتند. در واقع آنان آينده بلند مدتى را مىديدند كه در آن زيباترين گونه هدايت انسان پيشبينى شده بود.
اين بود كه آن روز را هولناكترين مقطع براى خود به حساب آوردند كه اگر فرامين آن روز به مرحله عمل مىرسيد همه راههاى انحراف تا ابد بر انسانها بسته مىشد. اين را بزرگ شياطين يعنى ابليس - كه از روز اول كمر به گمراهى مردم بسته بود - بهتر از اصحابش مىفهميد.
اين مفهوم در روايت امام باقر عليهالسلام و ديگر روايات چنين آمده است:
همين كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر سر دست بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ ... ، ابليس فريادى كشيد و همه لشكريانش را فراخواند. با اين فرياد، همه شياطين در هر جا كه بودند نزد او جمع شدند و گفتند: اى آقاى ما و اى مولاى ما ! اين چه فريادى بود ؟ ! چه چيزى تو را اينگونه به وحشت انداخته است ؟ ! ما تاكنون فريادى وحشتناكتر از اين از تو نشنيده بوديم.
ابليس گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز خدا معصيت نخواهد شد ! شياطين كه سابقه ماجراى حضرت آدم عليهالسلام را به خاطر داشتند گفتند: اى آقاى ما، تو همان كسى هستى كه آدم را گمراه كردى ! ولى گويا از اين پس اين امت
رحمت شده محفوظ از گناه خواهند بود، و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست؛ چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد.
ابليس گفت: واى بر شما، امروز شما مانند روز عيسى است ! به خدا قسم مردم را درباره على گمراه خواهم كرد !
با اينكه ابليس پاسخ اصحابش را داد ولى آنان خاك بر سر ريختند و به جزع و فزع افتادند. ابليس به آنان گفت: شما را چه شده است ؟ آنان گفتند: اين چه اتفاقى بود كه رخ داد ؟ ! ما گمان مىكرديم وقتى محمد از دنيا برود اصحاب او متفرق مىشوند، ولى مىبينيم كه امر وصايت را براى افراد معينى بعد از خود قرار داد. به خدا قسم، تو به ما اينگونه نگفته بودى. تو خبر داده بودى كه وقتى اين پيامبر از دنيا برود اصحاب او متفرق مىشوند؛ ولى اين برنامه يك مسئله مستحكم شد كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى به جاى او قرار مىگيرد. امروز اين مرد پيمانى را بست كه هيچ انسانى تا روز قيامت نمىتواند آن را بشكند !
ابليس در پاسخ آنان گفت: هرگز چنين نيست ! خيالتان راحت باشد ! اصحاب او به پيمانى كه از آنان گرفت وفا نمىكنند. آنان كه همراه او هستند در اين باره به من وعدههايى دادهاند كه به چيزى از آنچه گفت اقرار نكنند، و مىدانم كه هرگز در وعدهاى كه به من دادهاند تخلف نمىكنند.
با اعلام اين مطلب لشكر شيطان متفرق شدند.
اينجا بود كه آيه 20 سوره سبأ نازل شد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» : «ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد، و جز گروهى از مؤمنين پيرو او شدند» .
با نزول اين آيه بار ديگر ابليس فريادى زد، و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد دوم چه بود ؟ ! او گفت: واى بر شما، به خدا قسم خداوند سخن مرا در آيهاى از قرآن نقل كرد و اين آيه را نازل كرد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ ... » . بعد از اين خبر باز هم شياطين متفرق شدند.
ابليس به دقت ناظر حركات منافقين بود. وقتى با منصوب شدن اميرالمؤمنين عليهالسلام گروهى از آنان گفتند: از روى هواى نفس سخن مىگويد، و نيز عمر به ابوبكر گفت: آيا چشمانش را نمىبينى كه در سرش مانند ديوانگان مىچرخد، ابليس از خوشحالى فرياد ديگرى زد و بار ديگر دار و دستهاش را جمع كرد و به آنان گفت: مىدانيد كه من قبلاً گمراه كننده آدم بودهام ؟ گفتند: آرى. گفت: آدم پيمان را شكست ولى به خدا كافر نشد، اما اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند !
ابليس كه از نقل سخن خود در آيهاى از قرآن خرسند بود، با شنيدن «اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» سخت برآشفت و سر به سوى آسمان بلند كرد و خطاب به خداوند گفت: قسم به عزت و جلالت، اين گروه مؤمن را هم به بقيه ملحق خواهم كرد !
در اينجا آيه 42 سوره حجر نازل شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله كه شاهد گفتگوى ابليس با لشكريانش بود، اين آيه را خطاب به ابليس تلاوت فرمود: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ ... » : «تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست» .
پس از اين ماجراها دار و دسته ابليس متفرق شدند، اما او بار ديگر فريادى زد و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد سوم چه بود ؟ !
او گفت: به خدا قسم، به خاطر اصحاب على ! آنگاه ابليس در حضور شياطين خطاب به خداوند گفت: يا رب، قسم به عزت و جلالت، چنان معاصى و گناهان را براى آنان زيبا جلوه دهم كه مرتكب آن شوند، و اينگونه آنان را نزد تو مبغوض نمايم.
ابليس كه همچنان در منظر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشت، و رفتار او زير نگاههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، براى آنكه مردم او را ديده و سخن او را شنيده باشند به صورت پيرمردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و به طعنه گفت: اى محمد، چقدر كم هستند آنان كه با تو بر سر آنچه درباره پسرعمويت گفتى بيعت مىكنند ! و اين اشارهاى بود به آنچه بسيارى از آن جمعيت در دل داشتند و از اظهار آن خوددارى مىكردند.
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت و مردم غير على عليهالسلام را براى خلافت به پا داشتند، ابليس تاج پادشاهى بر سر گذاشت و منبرى نصب كرد و بر روى آن نشست و شياطينش را جمع كرد و به آنان گفت: شادى كنيد، چرا كه تا امام قيام نكند خداوند اطاعت نمىشود(1). (2)
آنچه در غدير خم با حضور هزاران نفر اتفاق افتاد و پيامبر صلىاللهعليهوآله، اميرمؤمنان عليهالسلام را به امامت و خلافت نصب كرد، به عنوان يك سند و حجت بارها مورد استناد و احتجاج و استشهاد قرار گرفت؛ چه از سوى حضرت على عليهالسلام چه از سوى ديگران.
هر چند برخى با آنكه در صحنه حاضر بودند، از شهادت دادن در هنگام نياز سرباز زدند، اما كسانى هم متعهدانه ديدهها و شنيدههاى خود را بازگو كردند و از گواهان غدير گشتند. از جمله شهادت دادن يك گروه دوازده نفرى در حساسترين موقعيت، حائز اهميت بود.
پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و پيش آمدن ماجراى سقيفه و خلافت ابوبكر، جمعى دوازده نفره از مهاجران و انصار جلوس او را بر تخت خلافت مورد انتقاد قرار دادند. وقتى ابوبكر بر منبر نشست، آنان تصميم گرفتند كه او را از منبر پيامبر پايين بكشند، و البته برخىشان هم با اين كار موافق نبودند. نزد حضرت على عليهالسلام رفتند و نظر آن حضرت را جويا شدند.
1) . جمله آخر اين حديث در متن عربى چنين است: «لايُطاعُ اللّهُ حَتّى يَقُومَ الإمامُ» . اين جمله احتمال دو معنى دارد: الف. تا امام بر حقى امور را به دست نگيرد خدا اطاعت نمىشود. ب. تا امامزمان عجل اللّه فرجه قيام نكند خدا به طور كامل اطاعت نمىشود.
2) . كتاب سليم: ص 145. الكافى: ج 8 ص 344، 345 ح 542 . تفسير القمى: ج 2 ص 201. تأويل الآيات: ج 2 ص 473، 474 ح 5 ، 6 . تفسير العياشى: ج 2 ص 301 ح 111. الاقبال: ج 2 ص 249. شرح الاخبار: ج 2 ص 236. مدينة المعاجز: ج 2 ص 243. بحار الانوار: ج 28 ص 256 ح 40 و ج 31 ص 637 ح 147 و ج 37 ص 119، 135، 164، 168 و ج 63 ص 256. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 125، 135، 141، 303.
حضرت فرمود: اين كار شما نوعى جنگ با حكومت است و شما اندك هستيد، و اين جماعت هم فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را زير پا گذاشتند و خونخواه جاهليت اند. اگر چنان كنيد با شمشير شما را از بين مىبرند، آنگونه كه مرا مقهور و مغلوب ساختند و به اجبار وادار به بيعتم كردند. بهتر است شما نزد او برويد و آنچه را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهايد - به عنوان اتمام حجت - بازگو كنيد.
آن دوازده نفر عبارت بودند از: خالد بن سعيد بن عاص، مقداد، ابىّ بن كعب، عمار بن ياسر، ابوذر غفارى، سلمان فارسى، عبداللّه بن مسعود، بريده اسلمى (از مهاجرين) و خزيمة بن ثابت دوالشهادتين، سهل بن حنيف، ابوايوب انصارى و ابوالهيثم بن تيهان.
روز جمعه بود كه آنان اطراف منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله نشستند و به ترتيب از جا برخاستند و به ابوبكر نسبت به تصدّى خلافت هشدار دادند، واقعه غدير خم و حديث غدير را يادآور شدند و از كنار گذاشتن على بن ابىطالب عليهالسلام از خلافت و مخالفت با دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله انتقاد كردند، و به اين شكل حكومت و خلافت را بدون مستند شرعى دانستند. جز اين دوازده نفر، ديگرانى هم برخاسته و سخن گفتند.
نتيجه گواهى اين شاهدان غدير شكست ابوبكر بود. از اين رو ابوبكر كه دليل و جوابى نداشت سه روز در خانه نشست. روز سوم عمر، طلحه، زبير، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص و ابوعبيده جرّاح (از كار چاق كنان سقيفه و خلافت ابوبكر) هر كدام با ده نفر از مردان عشيره خود با سلاحهاى آخته سراغ ابوبكر آمدند. او را از خانه بيرون آورده و به مسجد بردند و بر منبر نشاندند. مردم را نيز تهديد كردند كه اگر كسى باز هم آنگونه سخنان بگويد، با شمشير جواب خواهد شنيد. مردم هم ترسيدند و در خانهها نشستند.(1)
يكى از دانشمندان اهلسنت در حاشيه آيه اكمال دين گفته است: اگر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 208.
موضوع ولايت و خلافت بعد از خود را مانند احكام نماز و روزه و حج و جهاد و ساير احكام براى اصحاب خود روشن مىساخت، آنها مخالفت نمىورزيدند و على عليهالسلام را رها نمىكردند، همانطور كه با نماز خواندن و ساير احكامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان كرد مخالفت نكردند. پس بعيد است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام سفارش كرده باشد و اصحاب مخالفت كرده باشند.
و اما جواب اين شبهه:
از جمله مسلّمات تاريخى و قرآنى و حديثى در كل فرقههاى اسلامى و حتى اديان ديكر داستان بنىاسرائيل و قوم حضرت موسى عليهالسلام است؛ كه چگونه در نبودن حضرت موسى عليهالسلام از راه راست برگشتند و حضرت هارون عليهالسلام - جانشين حضرت موسى عليهالسلام - را خوار كردند و گوساله سامرى را خداى خود دانستند و فريفته آن شدند، و تا حضرت موسى عليهالسلام از ميقات برنگشت دست از گوسالهپرستى بر نداشتند.(1)
با دانستن اين قصه، نبايد مخالفت اكثر صحابه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله با اميرالمؤمنين عليهالسلام را بعيد بدانيم، زيرا ارتداد بنىاسرائيل بنا به عللى بعيدتر از انحراف امت اسلام بود:
يك. بنىاسرائيل در آن موقع پشت در پشت موحد و يكتاپرست بودند و انتظار ظهور پيامبر خود (حضرت موسى عليهالسلام) را داشتند، ولى اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در جاهليت پرورش يافته بودند و بيشتر عمرشان در پرستش بتها گذشته بود. حتى بيشتر آنها بر اثر ترس يا به طمع دنيا مسلمان شدند، چنانچه خداوند مىفرمايد: «قالَت الأعرابُ آمَنّا قُل لِمَ تُؤمِنوا وَ لكِن قولوا أسلَمنا»(2): «عربهاى باديهنشين گفتند ايمان آورديم بگو ايمان نياوردهايد بلكه بگوييد اسلام آوردهايم» . و عدهاى هم منافق بودند، كه خداوند آيات سوره منافقون را درباره آنها نازل فرمود. از اين جهت، روشن است كه ارتداد بنىاسرائيل بعيدتر به نظر مىرسد.
دو. آنچه در بنىاسرائيل پديد آمد و گوساله را خداى خود دانستند، به مراتب بزرگتر و سختتر از خليفه دانستن شخصى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را به جانشينى خود منصوب نداشته بود؛ زيرا بنىاسرائيل همين كه گوساله را خدا دانستند به كلى از دين بيرون رفتند، ولى اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله با كارى كه انجام دادند به ظاهر از اصل اسلام خارج نشدند. آن عمل هم به عقيده اهلسنت اتفاقى ساده است، زيرا عقيده دارند امامت و خلافت جزء فروع دين است !(1)
سه. ارتداد و انحراف بنىاسرائيل در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها پديد آمد، ولى مخالفت اصحاب رسولخدا صلىاللهعليهوآله در موضوع جانشينى آن حضرت بعد از شهادت آن وجود مقدس بود. بديهى است كه كار بنىاسرائيل بعيدتر از عمل اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله به نظر مىرسد. بنا بر اين، وقتى از بنىاسرائيل - كه آن همه به خدا نزديك بودند - چنان عملى (گوساله پرست شدن) صادر شود، از همه امت اسلام كه تازه از بتپرستى نجات يافته بودند، وقوع آن بعيد به نظر نمىرسد.
خداوند در قرآن مجيد از دگرگونى امت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله خبر داده بود: «أ فَإن ماتَ أو قُتِل إنقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّهُ الشاكِرينَ»(2): «آيا اگر او (پيامبر) بميرد يا كشته شود از عقيده خود بر مىگرديد و هر
1) . با توجه به شأن نزول دو آيه تبليغ و اكمال و با توجه به اينكه مردم بعد از رسولخدا صلىاللهعليهوآله همچنان تظاهر به اسلام مىكردند و هيچ يك از شعائر دين ترك نشده بود - كه در ضمن آيه 144 از سوره آلعمران به آن تأكيد شده است - نتيجه سه آيه اين است كه عدم پذيرش امامت و تسليم نشدن در مقابل جانشين خاتمانبياء صلىاللهعليهوآله ارتداد و بازگشت به جاهليت است. بنا بر اين، جزء اصول دين بودن امامت اميرالمؤمنين عليهالسلامبه وضوح از اين آيات به اثبات مى رسد. همچنين علماى بزرگ اهلسنت در كتابهاى خود به روشنى بر اهميت فوقالعاده نصب امام تأكيد كردهاند. تفتازانى در شرح عقايد تسفّيه: ص 232 مىگويد: صحابه نصب امام را مهمتر از هر مهمى قرار دادند، تا آنجا كه آن را بر دفن رسولخدا صلىاللهعليهوآله مقدم داشتند. سؤال اينجاست كه چگونه فرعى از فروع دين به يك باره چنان وجوبى پيدا كرد و اهميت آن از تشييع و نماز خواندن و تدفين پيكر رسولخدا صلىاللهعليهوآله بيشتر شد ؟ ! جواهر الكلام: ج 1 ص 354، 355 .
2) . آلعمران / 134.
كس از عقيده خود باز گردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمىرساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش خواهد داد» .
مقايسه حكم ولايت با احكام نماز و ساير احكام هم بىمورد است، زيرا حسدى كه به خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىبردند در مورد ولايت بود. چنانكه خدا فرموده است: «أم يَحسُدونَ الناسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ فَقَد آتَينا آلَإبراهيمَ الكِتابَ وَ الحِكمَةَ وَ آتَيناهُم مُلكا عَظيما»(1): «بلكه به مردم حسد مىبرند براى آنچه خداوند از فضل خود به آنها داده است در حقيقت ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان حكومتى بزرگ بخشيديم» .(2)در روايات صحيح السند مقصود از «مُلك عظيم» اطاعت از امامان معصوم عليهمالسلام بيان شده است.(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در برخورد با مخالفان ولايت على عليهالسلام - با اطلاع از انواع گرايشهايشان - به محبتهاى خود مىافزود و از خلافهايشان چشم مىپوشيد. به آنان هديه مىداد، كمك مىكرد و به هر صورت آنان را از علنى كردن راز دلشان مانع مىشد، تا نهال اسلام رشد خود را بنمايد و استحكام خود را بيابد.
همين مقدار كه در تاريخ ثبت شود تا پيامبر صلىاللهعليهوآله زنده بود اسلام تزلزل درونى پيدا نكرد و مسلمين يكپارچگى خود را از دست ندادند، بسيار مهم است. چقدر فرق است بين اين صورت در مقابل اينكه بگويند: در زمان حيات آن حضرت مسلمين بهم ريختند و خود مسلمين در صدد باز پس گرفتن پذيرفتههاى خود بودند !
بنا بر اين، پيامبر صلىاللهعليهوآله با بهترين روش توانست تا آخرين لحظه حيات خود مانع بروز چنين برخوردهايى از مسلمين شود و در سايه آن سخنان خود را تا آخرين حد مورد نظر بگويد، و چيزى از آنچه براى ابلاغ رسالتش تعيين شده بود كم نگذارد.
پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله هر چه واقع شود به حساب امت است، به خصوص كه از همان لحظه اول نگذاشتند به دست اميرالمؤمنين عليهالسلام برسد و اين بهترين دليل شد بر اينكه نتوانند اين اختلافات را به نام آن حضرت تمام كنند.
بنيان گذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير، پيمان نامه نظامى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى امضا كردند و به نظام دادن لشكر خود پرداختند.
آنها چنان در اين كار سرعت عمل به خرج دادند كه در يك چشم بر هم زدن هفتاد روزه، با لشكر عظيمى بر در خانه صاحب غدير ريختند و آن را به آتش كشيدند، و با ضرب و شتم وارد خانه شدند، و پيشگامان دفاع از غدير يعنى فاطمه و محسن عليهماالسلام را به شهادت رساندند.
آنگاه طناب برگردن صاحب غدير افكندند، و با اين قتل عامِ غديريان، به خيال خام خود فاتحه غدير را خواندند !!
برنامه الهى غدير كه به همه بشريت تقديم شد و هديه پروردگار به بندگانش بود، ضربه هولناكى را از سوى سقيفه تجربه كرد، كه بدبختى بلكه نگونبختىِ واقعى را براى انسانها به ارمغان آورد. با جمله «حَسبُنا كِتابُ اللّهِ»(1)كه به معناى كنار گذاشتن امامِ تعيين شده از سوى خداوند بود، طعم شيرينِ غدير در رسيدن به آرزوهاى بشر در كامشان تلخ شد.
سقيفه درهاى رحمتِ گشوده در غدير را بست، و درهاى جهنم را براى مسلمين و كل بشر باز كرد. با حاكميت جابرانه سقيفه، از يك سو امامانِ معصوم عليهمالسلام نتوانستند غديرِ از دست رفته را به كام زندگى مردم باز گردانند، و از سوى ديگر با كنار گذاشتن غدير در سقيفه بشر به سوى تفرقه پيش رفت. در يك كلمه بايد گفت: غدير فصل
1) . الامالى مفيد : ص 36.
تازهاى از دين بعد از رسالت بود كه در پرده ظلمت سقيفه پنهان شد، و با غصب حقِ غدير به دست سقيفه مردم به جاهليت باز گشتند !
از همين جاست كه جنايات سقيفه و ظلمى كه بر مردم روا داشته، اميد آنان را به ظهور چند برابر كرده است، و از همين جاست كه آغاز ظهور با نابود كردن ضد غدير و طرفدارانش خواهد بود. ظهور مأيوس كردن دشمنان از نابودىِ دين است، همانگونه كه غدير دشمنان را مأيوس كرد.
واقعيت آن است كه مردم چارهاى جز بازگشت به سوى غدير ندارند، و ظهور براى همين هدف است. مردم به خاطر قطع ارتباط با امام غدير، به انواع گناهان آلوده شدند، و گناهان را با فقر و سختىها تاوان دادند، كه باعث همه اينها سقيفه بود. براى جبران غديرِ از دست رفته به دستِ سقيفه، بايد دستِ بيعت با وارثِ غدير داد و خود را براى عصر ظهور آماده كرد.
با حذف سقيفه، راه براى آرزوهاى بشريت و نزول رحمتِ الهى و حضور امامان معصوم عليهمالسلام و ريشه كن شدن تفرقه باز مىشود. در ظهور ريشه ظلم و ظالم كنده مىشود، و بدون شك ظالمتر از غاصبين ولايت وجود ندارد. آن روز غدير از پشت پرده سقيفه بيرون مىآيد و مردم از جاهليت نجات مىيابند.
بنا بر اين، جا دارد با صداى بلند اعلام كنيم: حق غدير كه به دست سقيفه نابود شد، جز با ظهور امام غدير اعاده نمىگردد، و آتش سقيفه بر سر غدير جز با آب عدالت مهدوى خاموش نمىشود.
غدير با آثارى فورى و اهدافى بلند مدت، به بهترين كيفيت برگزار شد. در اينجا نگاهى به آنچه با عنوان غدير در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله آن عملاً واقع شده، ديدگاههاى تازهاى براى ما ايجاد مىكند؛ كه ذيلاً به تبيين آنها مىپردازيم:
ما مىگوييم: اسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله دو راه داشت: خليفه انتخاب شده خدا يا خليفه منتخب مردم. راه شورى عملاً نشان داد كه سر از كجا درآورد، و از ظلم به فاطمه عليهاالسلام تا ظلم به حسين عليهالسلام را طى 50 سال در نورديد.
در بىفرهنگى و جهل جامعه آنچنان زحمت كشيد و چه جنگهايى كه بپا كرد ! تا روزگارى كه معاويه و يزيد و بنىاميه و بنىعباس رسما اسلام را به مسخره گرفتند و خودشان عملاً از شوراى ساختگى هم بيرون آمدند و خلافت را تبديل به سلطنت موروثى نمودند.
ولى راه اول يعنى خلافت منصوص با اينكه در ظاهر پيروز نشد، ولى همچنان جسته و گريخته و شكسته و بسته - و در حالى كه در چنگال راه دوم دست و پا مىزداين راه 1400 ساله را با حفظ مبانى خود پيمود و اين سان بقاى دين را ضمانت كرد.
يكى از اسرار غدير آشكار شدن توطئههاى پنهان است. در سايه غدير اسرارى كشف شد كه اگر اين برنامه نبود آن برنامهها هرگز دست يافتنى نبود. در سقيفهاى كه بعد از غدير خود را نشان داد معلوم شد چه كسانى به سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله و دستورات الهى ايمان و اعتقاد دارند و چه كسانى ندارند.
چه كسانى حقيقتا بيعت مىكنند و چه كسانى به ظاهر بيعت مىكنند و در صدد شكستن آن هستند. چه كسانى از نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام به خلافت خوشحالند و چه كسانى ناراحت مىشوند. چه كسانى در ظاهر مسلمانند و در باطن كفر محضاند.
غدير مرز حقيقى اسلامِ واقعى و كفرِ واقعى بود. يعنى بسيار از كفرهاى واقعى به اسلام ظاهرى تبديل گشته بود و بسيارى از اسلامهاى واقعى درست به چشم نمىآمد و نياز به محكى براى امتحان مردم بود.
اين محتواى غدير بود كه كار را يكسره كرد، و پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرض چند ساعت يا چند روز تمام باطنها را آشكار ساخت، و هر دو دسته به خوبى شناخته شدند و درجات مختلف ايمانِ افراد، هم براى خودشان روشن شد و هم براى ساير مردم معلوم گرديد.
آنان كه در مقابل على عليهالسلام قرار گرفتند در واقع مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله و خداوند قرار داشتند، و با اين همه كار خود را كردند و هيچ كوتاه نيامدند. كفرهاى واقعى آنان از پس اسلام ظاهرى بيرون آمد، و در يك لحظه به صورت تمام عيار بروز كرد.
در مقابل افرادى همچون سلمان و ابوذر و مقداد نيز - كه در ظاهر با مسلمانان مخلوط بودند و اعتقاد راسخ آنان چندان به چشم نمىآمد - در يك لحظه شناخته شدند و همه از صميم قلب اقرار كردند كه اسلام حقيقى در اينان بوده كه تا كنون به چشم نمىآمده است. كسانى هم كه لنگان لنگان دين خود را نجات دادند، ارزش خود را فهميدند و از ادعاى بيش از حد سكوت كردند.
در آخرين مرحله اسلام، از واضحترين نيازها وجود كسى بود كه بتواند اين نهال تازه را تا هدف نهايى كه كاملترين و جهانىترين و ابدىترين دين است به انجام رساند. يعنى اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله هم تعيين نكرده بودند لازم بود چنين شخصى و نيز اشخاصى تا آخر روزگار تعيين شوند.
تا زمان هجرت به مدينه از نظر فضاى اجتماعى زمينهاى براى بيان مطالب نبود، و همهاش گريز و اختفا از دشمنان بود. به عبارت ديگر مقصد اصلى فقط كاشتن نهال اسلام بود كه به خوبى انجام پذيرفت.
پس از ورود به مدينه مرحله دوم اسلام كه آبيارى و پرورش نهال آن و جا افتاده كردن ريشه آن براى آيندههايى كه بايد بر روى شاخ و برگ آن كار كرد، آغاز شد. در اين مرحله دشمنان كه تازه متوجه كاشته شدن اصل نهال اسلام شده بودند، در صدد ريشه كن كردن آن برآمدند.
با جنگهايى كه درگرفت و به صور مختلف جلوه كرد، به خوبى معلوم شد كه انواع دشمنان اسلام با همين هدف به مقابله آمدند و در صدد قطع كردن ريشه آن هستند. اين مرحله به كمك الهى و مقاومتهاى مسلمين كه در رأس همه آنها بلكه به عنوان هسته مقاومت، اميرالمؤمنين عليهالسلام بود به خوبى پشت سر گذاشته شد.
اين روزگار 23 ساله هدف اصلى را به خوبى و فوق آنچه در نظاير آن در دنيا ديده شده، مراحل خود را طى كرد و در محكم كردن ريشه و تنه اصلى اسلام به خوبى نتيجه گرفت، به طورى كه اسلام با تمام خطراتى كه از لحظات رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا امروز با آن مواجه بود، هويت و ماهيت اصليش را حفظ كرد، و در سايه اين تنه محكم تشيع - كه راه اصلى اسلام است - با همه مشكلاتى كه بر سر راه آن بوده توانسته تا امروز راه خود را طى كند.
با همه اينها دين كامل و جهانى و ابدى اسلام، هنوز پرونده معارفش را باز نكرده بود؛ چرا كه نه زمينه بود و نه فرصت و نه مردم آن زمان - به خصوص اكثر آنان كه اطراف پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند - كشش چنان مطالبى را داشتند، و گفتن بسيارى از مطالب در صدر اسلام به علت برداشتهاى ناقص اهل آن زمان صلاح نبود.
اسلام به عنوان كاملترين دينِ ابدى جهان، طبعا مسير بسيار طولانى در پيش داشت تا به هدف برسد. لذا اين باور عقلايى است كه پياده كردن چنين دينى در مراحل تئوريك و عملى، زمانى طولانى مىخواهد.
براى نيل به اهداف اصلى بايد افرادى پيش بينى مىشدند تا در سايه آن نتيجههاى حقيقى كه از اسلام و اجتماع مسلمين در نظر بود به دست آيد و اين راهى بود كه امامان عليهمالسلام در دوران زندگى خويش دنبال مىكردند.
آنچه يك ملت و دين را معرفى مىكند دامنه فتوحات و مقاومتهايش در برابر دشمن نيست، بلكه معارف آن است كه خط فكرى آن را تعيين مىكند و در آن خط با معارف خويش، انسانسازى مىكند.
آنچه شهداى كربلا را ابدى ساخت و از ساير شهدا جدا ساخت همين است. اينان نتيجه زحمات 50 ساله سه امام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند. اينان حتى از شهداى جمل و صفين و نهروان متمايز بودند. البته آنان هم در سطح بالايى بودند، ولى همه اينچنين نبودند. در كربلا اما هفتاد و دو تن حسينى بودند.
به هر حال براى تحويل معارف اسلام به نسلهاى آينده اسلام و ساختن انسانهايى والا - كه هدف اصلى اسلام است - چنين افرادى لازم است. بدون آن خطى كه غديرِ شيعه براى تعيين خليفه مطرح مىكند، هيچ راهى نمىتواند اين هدف را تأمين نمايد، چرا كه ضامن بيان معارف صحيح اسلام فقط كسى مىتواند باشد كه رسما از طرف خداوند مورد تضمين باشد و عملاً از عهده اين مهم برآيد.
اين همان مقام عصمت مطلق است كه از طرف خداوند تعيين شده است. خداوند اين مهم را عملاً انجام داده و ادامه دهندگان و حافظان اين خط را تا روز قيامت تعيين فرموده است. اين كارى بود كه در غدير انجام شد و در خطابه غدير بر فراگيرى معارف از ايشان به طور خاصى تأكيد شد.
در خطبه غدير اين مسئله به خوبى روشن است كه هنوز درياى معارفِ دين چه تفسير قرآن و چه بيان احكام و چه اعتقادات و معارف دين بيان نشده، و اين همه توسط جانشينان تعيين شدهاى كه از هر جهت - بخصوص از جهت علم و عصمت و اعتماد - ضمانت شده بودند براى مردم راهگشايى خواهد شد.
اگر گفته شود: اهل دسيسه بالاخره كار خود را كردند، چه پيامبر صلىاللهعليهوآله مراسم غدير را به انجام مىرساند و چه نمىرساند. پس چه فايدهاى در اين برنامه بود ؟ سه پاسخ پرمحتوا براى اين سؤال گوشهاى از اسرار آن را روشن مىكند:
اولاً: مكتب زير سؤال مىرفت كه چرا اينچنين ناقص رها شده است.
ثانيا: غاصبين تا امروز محكوماند، ولى در آن صورت حجتى مىيافتند كه بدان استناد كنند.
ثالثا: نسلهاى آيندهاى كه در عددهاى ميليونى پيرو على عليهالسلام هستند و خط غدير را
دنبال كردهاند مرهون همان اتمام حجتند.
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله وصى خود را تعيين نمىفرمود قطعا مردم از اين طرف اشكال تراشى مىكردند كه چرا بايد پيامبرِ يك دين، جانشين خود را تعيين نكرده از دنيا برود ! چه پيامبر صلىاللهعليهوآله اصل مسئله نصب خليفه را در طول عمرش مهمل مىگذاشت و چه فقط مسئله غدير پيش نمىآمد، در هر دو صورت مردم اشكال فوق را مىنمودند؛ چرا كه مسئله خلافت آنقدر مهم است كه گذشته از اعلانات مكرر مىبايست در يك شرايط خاص و به صورت رسمى نيز انجام گيرد.
ممكن بود اين نصب و تعيين در روزهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حالى كه حضرت در بستر بيمارى بود انجام بگيرد، ولى در آن صورت هزاران بهانه به دست دشمن مىافتاد. يكى مىگفت: ما حاضر نبوديم ! يكى مىگفت: ما نشنيديم ! يكى مىگفت: إن الرجل ليهجر ! يكى مىگفت: ما حاضر بوديم و كلام حضرت را هم شنيديم ولى بعضى عبارات را نشنيديم ! يكى مىگفت: ما شنيديم ولى منظور حضرت چنين بود.
پس بهترين صورتِ ممكن، همان بود كه در اجتماعى عظيم كه حاضرينِ آن، مسلمانانى از همه مللِ اسلامِ آن روز بودند و در اجتماعى كه همه يك جا حاضر بودند و در آن زمان بىنظير و در حد غير ممكن بود، و در مجلسى رسمى و با صورتى عمومى و با لواحقى مثل بيعت در حال صحت كامل پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شود، تا راه هر گونه دسيسه بسته باشد.
مقام نيابت و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله بسيار خطيرى است؛ و تعيين چنان مقام مهمى هرگز از دست بشر ساخته نيست. اين مسئله در اولين جانشين حضرت اهميت ويژهاى دارد، چرا كه نشانگر مبناى امت است. اگر مسئله تعيين خليفه درباره خليفه
پنجم يا دهم پيامبر صلىاللهعليهوآله مورد اختلاف مىشد و يا مورد هجوم قرار مىگرفت پاسخ روشنى داشت، و دشمن نيز همين را فهميده بود. مسئله آغاز راه خلافت مهم بود كه اگر مسير تغيير مىكرد كار در مراحل بعدى بسيار آسان پيش مىرفت.
آنانكه با اصل نبوت و فرامين پيامبر صلىاللهعليهوآله مخالف بودند خوب مىفهميدند كه در صورت امكان بايد خود پيامبر صلىاللهعليهوآله و فرامين آن حضرت را مورد حمله قرار دهند، و در صورت عدم امكان مرحله اول نوبت آن است كه در اولين فرصت بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله و قبل از انعقاد اولين مورد از خلافت حقيقى آن حضرت اقدام خود را عملى كنند تا ريشه مطلب در اذهان عمومى محكم نشود و راه پيامبر صلىاللهعليهوآله با مبانى و اصولش ادامه داده نشود.
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله جانشين خود را تعيين نمىكرد، گذشته از اينكه نسلهاى آينده از اين هدايتگرى حضرت تا امروز محروم مىشدند، نبوت حضرت را زير سؤال مىبردند. اين اعتراض ممكن بود در شكلهاى گوناگون رخ نمايد، ولى سادهترين شكلى كه از آن متصور است اين بود كه بگويند: معلوم مىشود اين پيامبر در فكر حكومت خود بوده، و كارى به بقاى دينى كه آورده نداشته است ! ! بنا بر اين، تعيين امام به يك معنى قوام نبوت است.
نصب خليفه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله با يك كلمه تمام مىشود، ولى وقتى بنابر شورا باشد قوانين مفصلى مىخواهد تا آنگونه نشود كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله، قائلين به شورا آن را چند نوع اجرا كردند ! ؟
بر فرض اينكه خلافت شورايى باشد، چطور مىشود كه براى اين قانونِ زير بنايى، هيچ حديث و نشانهاى در احاديث و قرآن وارد نشده باشد كه كيفيت اين شورا و تركيب آن و چگونگى جمعبندى بين آراء و امثال آن را گفته باشد.
اگر ترس از انتخاب نامناسب و شرايط خاص حاكم بر جامعه مسلمين در آن روز هم نبود، باز مسلمانان در شرايط و كيفيت انتخاب خليفه دچار همان مشكلى مىشدند كه در اصل خلافت به آن دچار مىآمدند.
با در نظر گرفتن آنچه به عنوان ديدگاه تاريخى و اعتقادى ذكر شد و مرورى كه مراحل عملى خلافت از خود نشان داد، ابعاد گستردهاى از ارزش فكرى و روحى غدير را دريافتيم.
تبيين غدير با استهزاء خالد و منافقين(1)
در زمان حكومت ابوبكر، خالد بن وليد در ماجرايى مفصل در مقابل اميرالمؤمنين عليهالسلام گستاخى و هتاكى را از حد گذراند. حضرت هم به اعجاز طوقى آهنين بر گردن خالد قرار داد كه به هيچ شكل از گردن او باز نمىشد و مايه استهزاى او در مدينه شده بود.(2)در اين ماجرا روشنگرىهايى درباره غدير صورت گرفت و عللى از وقايع فاطميه تبيين شد، كه مختصرا به آنها اشاره مىكنيم:
پس از تلاش فراوان به اين نتيجه رسيدند كه شايد قيس - كه از همه نيرومندتر بود - بتواند اين طوق آهنين را از گردن خالد باز كند. قيس هم فرصت را غنيمت شمرده و با سقيفهايان احتجاج كرد.
او مطيع بودن خود نسبت به امر مولايش اميرالمؤمنين عليهالسلام را در مقابل ابوبكر - كه از او بيعت گرفته بود - چنين بيان كرد: على عليهالسلام صاحب اختيار من است، و به خدا قسم صاحب اختيار من و تو و همه مؤمنان است.
همچنين قيس افتخار به غدير را اعلام كرد و به ابوبكر گفت: اما اينكه گفتى: على امام من است، من امامت او را انكار نمىكنم و از ولايت او عدول نمىنمايم.
اميرالمؤمنين عليهالسلام مفهوم غدير را با شباهت صاحب آن به بيتاللّه بيان فرمود. آن حضرت با كشاندن آنها به محضر خويش معناى بيتاللّه بودن خود را در آن جوّ خفقان به عموم مردم و آيندگان تاريخ از دو جهت نشان داد:
يكى اينكه وقتى خدا و رسول صلىاللهعليهوآله دلسوزانه در غدير امام را براى مردم تعيين كردند، اين مردم هستند كه بايد وظيفه شناسانه به استقبال نماينده خدايشان بروند، نه آن كه منتظر التماسهاى امام خود باشند !
در اين باره حضرت به ابوبكر فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله شما را به بيعت من امر كرد و اطاعت مرا بر شما واجب نمود، و مرا در بين شما مانند بيتاللّه حرام قرار داد؛ كه بايد به سوى آن رفت و بيتاللّه به سوى كسى نمىآيد !
دوم اينكه امام مانند بيتاللّه قلعه امان مردم است كه بيرون آن هلاكت است. در اين باره حضرت فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله به من فرمود: تو مانند بيتاللّه هستى؛ كه هر كس داخل آن شد در امان است و هر كس از آن روى گرداند كافر شد. خداوند عزوجل مىفرمايد: «وَ إذ جَعَلنا البَيتَ مَثابَةً لِلناسِ وَ أمنا»(1): «آنگاه كه بيت اللّه را جايگاه ثواب و محل امن قرار داديم» . من و تو مانند يكديگر هستيم مگر در نبوت، كه من خاتم پيامبران و تو خاتم جانشينان هستى.
همچنين قيس با افسوسى كه براى از دست دادن غدير مىخورد به ابوبكر گفت: به خدا قسم اگر دست من با تو بيعت كرده، قلب و زبانم با تو بيعت نكرده است. من بعد از روز غدير درباره على عليهالسلام حجتى ندارم. بيعت من با تو مانند آن زنى است كه رشتههاى خود را بعد از ريسيدن پنبه مىكرد.(2)
1) . بقره / 125.
2) . اشاره به آيه قرآن است كه خداوند زنى از بنىاسرائيل را مثال مىزند كه صبح تا شب پنبه مىريسيد،و شب كه مىشد همه رشتههاى خود را دوباره به حالت پنبه باز مىگرداند. نحل / 92: «و لا تكونوا كالتى نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا ... » : مانند آن زنى نباشيد كه رشتههاى خود را بعد از زحمت رسيدن دوباره تكه تكه پنبه مىكرد ... .
همچنين قيس با درسى كه از شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام گرفته بود گفت: چگونه پيمانم را بشكنم در حالى كه درباره امامت و ولايت او با خدا عهد بستهام. درباره او از من مىپرسى ؟ ! اگر خدا را با شكستن بيعت تو ملاقات كنم نزد من محبوبتر از آن است كه عهد و پيمان خدا و رسول صلىاللهعليهوآله و وصى و خليلش را بشكنم.
رابطه فدك و غدير(1)
از اقدامهايى كه در راستاى فراموشى غدير و غصب خلافت و به دست گرفتن مديريت جامعه اسلامى انجام شد غصب فدك بود. ماجراى غصب فدك و خطبه حضرت فدكيه زهرا عليهاالسلام خود موضوعى مستقل است و مجالى وسيع مىطلبد تا در مورد آن گفتگو شود. چنانچه تا كنون صدها كتاب مستقل در مورد آن به رشته تحرير در آمد است.
با دقت در ماجراى فدك و غصب آن و نيز خطبه فدكيه، نكات دقيقى در مورد رابطه آن با غدير ديده مىشود. به عناون مثال، اشاره حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه به امر امامت و ولايت و فراموشى غدير و ... .
در اينجا به سه جهت در مورد رابطه غصب فدك و غدير اشاره مىشود:
خالى نمودن دست اهلبيت عليهمالسلام از منبع مالى به اين عظمت.
در طرف مقابل به دست آوردن منبع مالى بزرگى چون فدك، كه براى كودتايى نوپاى سقيفه غنيمتى بس بزرگ به شمار مىرفت.
شكستن حرمت اهلبيت عليهمالسلام و فرامين پيامبر صلىاللهعليهوآله و دستور حضرت در مورد فدك، و در نتيجه شكستن حرمت وحى و بيت وحى.
1) . آينه غدير در روايت شيعه و اهلسنت صاعد اصفهانى - مهرپرور : ص 442.
در همين راستا، غاصبين خلافت چند حديث جعل كردند، كه يكى از آنها حديث ساختگىِ «نَحنُ مَعاشِرَ الأنبياءِ لا نُوَرِّث، ما تَرَكناهُ صَدَقَةٌ» بود.
در حالى كه سقيفه براى ايجاد شبهه در خلافت اهلبيت عليهمالسلام موروثى بودن آن را مطرح مىكند، از كار خود غافل است كه از همان اول ابوبكر وصيتنامه خود را به نام عمر نوشت و رسما ارثيه خلافت را به او بخشيد و حتى ديگران را از آن محروم كرد !
بعد از عمر، خلافت رسما شكل موروثى گرفت و در طول خلفاى بنىاميه و بنىالعباس و عثمانيان به عنوان روشى مسلَّم، هر نالايقى به عنوان اينكه فرزند خليفه قبل است ! به خلافت دست يافت و چه آسيبها كه اسلام از بىلياقتى آنان ديد.
گذشته از اين مىبينيم همان حديث جعلى كه هنگام غصب فدك در برابر حضرت فاطمه عليهاالسلام مطرح كردند و گفتند: پيامبران ارث نمىگذارند، در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - پيشبينى نمودند و به خيال خود غصب خلافت را مستند به حديثى از مبلِّغ اعظم غدير كردند.
بعدها در گير و دار سقيفه و فدك معلوم شد كه حتى احدى از دار و دسته خودشان هم حاضر به شهادت درباره صحت چنين حديثى نيست، و تنها مدعى آن ابوبكر و عمر و عايشه هستند. اوس بن حدثان نيز كه يكى از توطئهگران قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله بود به نفع آنان شهادت داد. آنجا بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
آيا يك نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله پيدا نمىشود كه درباره اين حديث به نفع شما شهادت دهد كه يك عرب بيابانى به نام اوس بن حدثان كه با بول خود تطهير مىكند بايد شاهد شما باشد ؟ !(1)باز هم عبارت صحيفه را بنگريد:
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر موروثى است و او اين امر را براى كسى به ارث گذارده سخن باطلى گفته است؛ زيرا پيامبر فرموده است: ما پيامبران ارث نمىگذاريم و هر چه از ما بر جاى مىماند صدقه است.
1) . كتاب سليم: ص 242 ح 4. بحار الانوار: ج 30 ص 317.
از سوى ديگر، حضرت زهرا عليهاالسلام نيز سقيفه را در خطبه فدكيه اينگونه توصيف نموده است:
خداوند اتمام حجت بزرگ خود را با غدير بر مردم انجام داد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه برنامهاش بود در اين باره به انجام رساند و هيچ نقطه مبهم و جاى سؤالى درباره آينده اسلام باقى نگذاشت. اين مردم بودند كه باب انحراف را به روى خود گشودند و به محض چهره نمودن سقيفه به استقبال آن رفتند، همانگونه كه حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه مىفرمايد:
فَلَمَّا اخْتارَ اللّهُ لِنَبِيِّهِ دارَ أَنْبِيائِهِ وَ مَأْوى أَصْفِيائِهِ وَ أَتَمَّ عَلَيْهِ ما وَعَدَهُ، ظَهَرَتْ فيكُمْ حَسيكَةُ النِّفاقِ ... . وَ أَطْلَعَ الشَّيْطانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرِزِهِ هاتِفا بِكُمْ. فَدَعاكُمْ فَأَلْفاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجيبينَ ... . ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ ناهِضينَ خِفافا ... . هذا وَ الْعَهْدُ قَريبٌ وَ الْكَلْمُ رَحيبٌ وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلْ وَ الرَّسُولُ لَمَّا يُقْبَرْ ... . ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُونَ وَقْدَتَها وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَها وَ تَسْتَجيبُونَ لِهِتافِ الشَّيْطانِ الْغَوِىِّ وَ إِطْفاءِ أَنْوارِ الدّينِ الْجَلِىِّ وَ إِهْمالِ سُنَنِ النَّبِىِّ الصَّفِىِّ.(1)
هنگامى كه خداوند جايگاه انبياء و منزلگاه برگزيدگانش را براى او اختيار نمود و آنچه به او وعده داده بود به اتمام رساند كينه و دشمنى ناشى از نفاق شما ظاهر گرديد ... . و شيطان از كمينگاه خود سر برآورد و شما را به سوى خود خواند و شما را دعوت نمود، و ديد كه دعوت او را اجابت مىنماييد ... . و چون شما را به قيام بر ضد حق خواند قيام و سرعت قبول شما را يافت ... . تمام اين قضايا در حالى بود كه فاصله زيادى نشده و زخم هنوز وسيع بود و جراحت هنوز التيام نيافته و پيامبر صلىاللهعليهوآله هنوز دفن نگرديده بود ! ... سپس شروع نموديد در برافروختن شعلههاى فتنه و برانگيختن هيزمهاى آن، و نداى شيطان مكار را اجابت كرديد و شروع به خاموش كردن انوارِ دينى روشن و بىاعتنايى به سنتهاى پيامبرِ برگزيده نموديد.
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 225.
بلندترين داستان غدير به نقل حذيفه(1)
يكى از موارد پرافتخار در فرهنگ غدير، داستان بلند و روايت ارزشمند صحابى جليلالقدر حذيفة بن يمان از غدير و قبل و بعد از آن در شهر مدائن و در پى سؤال جوان خوش ذوق ايرانى است. اين روايت گر چه همه موارد ماجراى غدير را به طور كامل متذكر نشده، ولى تنها موردى است كه اينگونه داستان واره و نسبتا كامل غدير و حواشى آن را ببان كرده است.
جا دارد به عنوان يك جمعبندى و در انتهاى اين فصل (تاريخ و ماجراى غدير) ، اين داستان طولانى و روايت ارزشمند حذيفه به طور كامل، همراه با مسائل مربوط به آن آورده شود.
جالب اينجا است كه دو كتاب مستقل در مورد اين روايت حذيفه تأليف و چاپ شده است:
1) . بلندترين داستان غدير محمدرضا انصارى : كل كتاب.
در اينجا اين روايت حذيفه از غدير و جوانب آن را از كتاب «بلندترين داستان غدير» مىآوريم:
غدير كجا، مدائن كجا ؟ !
جوان ايرانى در پايخت هفتصد ساله ايران كجا، بلندترين متن داستان غدير كجا ؟
يك اتفاق كوچك نتايج زيبايى را به ثمر رساند، كه در نگاه اول نه جوان ايرانى انتظارش را داشت و نه حذيفه يمانى. حتى تاريخ گمان نمىكرد چنين حقايق ناگفتهاى در آن روز از زبان يكى از معتمدترين اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله بر صفحاتش نقش ببندد.
ما اكنون بلندترين روايت از واقعه غدير را پيش رو داريم كه شامل ناگفتههاى بسيارى از زواياى مختلف آن است. آنچه در اين حديث بلند آمده ثمره سؤالات يك جوان كنجكاو و پرشور ايرانى است، كه در شهر بزرگ مدائن در محضر صحابى گرانقدر پيامبر صلىاللهعليهوآله حذيفه يمانى مطرح كرده است.
اين صحابى دانشمند نيز به عنوان بزرگترين اتمام حجت در عمر خود، بىپرده حقايق زير خاك مانده غدير و دشمنانش را بر زبان آورده، و مقارن طلوع دوباره خورشيدِ غدير، زنگارهاى بيست و پنج ساله را زدوده است.
جا دارد از دور دستهاى زمان، از حذيفة بن يمان تشكر نماييم كه در سن كهولت و با تحمل زحمت، اين داستان بلند را در پاسخ به سؤالات يك جوان ايرانى با تمام جزئياتش بيان نموده، كه هر بخش آن پروندههايى از گذشته اعتقادى ما را مىگشايد، و آگاهى دو چندان نسبت به آنچه تا كنون درباره آنها مىدانستهايم در صفحات عقيده ما مىافزايد.
از آن جوان ايرانى نيز تشكر مىكنيم كه از بين آن جمعيت به خواب رفته در اثر تبليغات سقيفه، اينگونه آگاهانه تاريخ دينش را دنبال كرده است. در حقيقت او بانى شده تا چنين حقايقى از لسان يكى از معتمدترين اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله بازگو شود و ما پس از هزار و چهارصد سال ثمره شيرين آن را - كه به عظمت يك تحقيق تاريخى است - در قلب خود احساس كنيم.
احياى ميراث فرهنگى شيعه در كتاب حاضر جلوه تازهاى به خود گرفته است. احاديث بلند و همه جانبهاى در منابع ما وجود دارد كه تحقيق و عرضه تنظيم شده آنها مىتواند از نمونههاى بارز احياى يادگارهاى علمى تشيع به شمار آيد، چرا كه تا آن روايات در منابع اصلى هستند بين هزاران حديث توجه خاصى به آنها نمىشود، ولى با استخراج از كتب مرجع و تبيين جوانب اعتقادى تاريخى آن و سپس تنظيم متن و محتواى آن معلوم مىگردد چه حقايق مهمى از تاريخ و عقيده در آن نهفته است.
يكى از دهها حديثى كه از چنين خصوصيتى برخوردارند، اين حديث حذيفه يمانى درباره غدير است كه طى مراحل زير آماده شده است:
الف. مقدمهاى براى مطالعه حديث در پنج عنوان تنظيم شده است:
بيان بلندترين بودن اين داستان غدير.
تبيين شرايط زمانى و مكانى و اجتماعى نقل اين حديث در مدائن.
معرفى حذيفه، راوى داستان غدير.
مرورى بر زندگى جوان ايرانى.
5 . اسناد و منابع بلندترين داستان غدير.
ب. متن حديث پس از مقابله با چند نسخه در نُه بخش مرحله بندى شده و فرازهاى آن عنوان گذارى گرديده است. پاورقىهاى بسيار مهمى در نظر گرفته شده كه شامل دو جهت است:
توضيح برخى فرازهاى متن بخاطر اهميت آن در بُعد اعتقادى.
آوردن تفاصيل قضاياى تاريخى كه در متن به اشاره آمده است.
ج. پىنوشتها كه شامل دو عنوان زير به عنوان بازيافت آثار اين داستان بلند غدير است:
مؤيدات مفصل براى فرازهاى اين حديث.
نتيجهگيرى از بلندترين داستان غدير.
اينك چهارده قرن از ماجراهاى غدير و سقيفه گذشته، و ما موظفيم اين حديث عظيم را - كه سهم به سزايى در بيان حقايق ناگفته آن دو ماجراى متقابل دارد - به نسلهاى حاضر و آينده معرفى كنيم، و پيام آن را برايشان تبيين نماييم.
در اين حديث حقايقى را دنبال خواهيم كرد كه هر يك از آنها سازنده آيهاى از دين ماست. به اميد روزى كه بزرگ وارث غدير حضرت بقية اللّه الاعظم عجل اللّه فرجه الشريف پردههاى ديگرى از رازهاى پنهان غدير و سقيفه بردارد و زواياى مهمترى از آن دو واقعه سرنوشت ساز امت را بيان فرمايد.
و اما بيان يك يك مواردى كه در بالا اشاره شد:
واقعه بزرگ غدير كه نزد شيعه و سنى متواتر است، در قالب عبارات كوتاه و بلندى نقل شده است. بعضى از راويان تنها جمله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ را ذكر كردهاند، و بعضى ديگر جمله: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ را نيز در كنار آن نقل نمودهاند.
در بعضى روايات، منظره غدير از نظر درختان و بركه و منبر و جمعيت ترسيم شده؛ و در بعضى ديگر جزئيات بيشترى درباره كيفيت خروج از مدينه و اتفاقات
مربوط به مكه و وقايع راه از مكه تا غدير خم و مراسم سه روزه غدير ذكر شده است. در اين ميان بعضى راويان داستانهايى مانند شعر حسان بن ثابت يا ماجراى حارث فهرى را نيز ذكر كردهاند و عدهاى ديگر به كارشكنىها اشاره نمودهاند.
آنچه در همه موارد ديده مىشود اين است كه هر يك از راويان گوشههايى از اين مراسم عظيم را نقل كردهاند، و تنها حديث بلندى كه همه جوانب غدير را به نقل از يك شاهد عينى آورده باشد فقط اين حديث حذيفه است كه اينك پيش روى شماست.
در اين روايت شاهد مجموعهاى منسجم درباره غدير هستيم كه براى درك كامل و امكان تحليل صحيح و همه جانبه اين واقعه عظيم نياز به آن است. حذيفه با توجه به همين نكته سعى كرده جوانب مختلف ماجرا را با نظم دقيق زمانى و مكانى آن ارائه دهد، و در كنار آن توطئههاى ضد غدير را نيز خاطر نشان سازد كه مبادا شنوندهاى پس از تصوير آن واقعه عظيم، از ماجراهاى پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله مبهوت بماند و از تحليل قضايا عاجز گردد.
حذيفه يمانى ابتدا براى جداسازى اميرالمؤمنين حقيقى از غير حقيقى - كه سر نخ سؤال جوان ايرانى است - داستان مفصل سلام رسمى مردم بر على عليهالسلام به عنوان «اميرالمؤمنين» را مطرح مىسازد و همانجا اشارهاى به سرباز زنندگان از اين فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىنمايد. سپس داستان غدير را آغاز مىكند و مراحل آن را تا پايان مراحل حج مرحله به مرحله پى مىگيرد، تا اعلان عمومى براى غدير را مطرح مىكند، و قافله را همراه با فرامين لحظه به لحظه الهى در اين مهمترين فرمان آسمانى پيش مىبرد، تا در غدير اعلان رسمى ولايت و امامت على عليهالسلام را با بيانات مفصل پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان مىكند.
حذيفه اين مرد بيدار، در اينجا فورا سخن را متوجه كسانى مىنمايد كه دقيقا همزمان با غدير پيمان نامه بر ضد آن امضا مىكنند، و سپس نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را بين راه مىكشند و آن را به مرحله اجرا مىگذارند، ولى خداوند خطر را از آن حضرت دور مىكند. خبر از پيمان نامه دوم كه پس از بازگشت به مدينه در محرم سال يازدهم
هجرى به تحرير در آمد نيز دليل بر اطلاع حذيفه از اسرار است. سپس مسئله تشكيل سپاه اسامه را مطرح مىسازد، و علت تخلف عدهاى از شركت در آن لشكر را با ظرافت تمام بيان مىكند.
بزرگمرد يمانى در كنار داستان غدير، نقش عايشه در آن جريانات را با شواهد مورد مشاهده خود از قضايا ارائه مىدهد، كه چگونه در مراحلى كه توطئهگران كارشكنى مىكردند او نيز قدم به قدم ياور آنان بوده و در بسيارى از موارد اقدامات مخفيانه لازم در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر عهده مىگرفته است.
حذيفه اين دانشمند فرزانه، اسرار بسيارى از اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مقابله با منافقين را بقدرى شفاف بيان مىكند، كه هر فرد مسلمانى به راحتى به اسرار قضاياى غدير تا سقيفه و آن تحولات عظيم در اجتماع مسمانان پى مىبرد.
با توجه به جامعيت و انسجام و بلنداى داستانى كه حذيفه درباره غدير نقل كرده، با اطمينان خاطر مىتوان گفت: هيچ حديثى درباره غدير - كه از يك نفر بصورت كامل نقل شده باشد - به بلنداى اين حديث حذيفه وجود ندارد، و با اذعان كامل بايد آن را به عنوان «بلندترين داستان غدير» در سرتا سر تاريخ اسلام معرفى كرد.
مورد اول: شرايط فكرىِ داستان بلند غدير
قبل از مطالعه روايت ژرف حذيفه، لازم است زمانى را كه او چنين مطالبى را با جرئت بر زبان آورده، و شرايط مكانى شهر عظيم مدائن را مورد تحليل قرار دهيم، و با توجه به اين دو جهت، وضعيت فكرى و اجتماعى مخاطبان او را مورد توجه قرار مىدهيم. جمعبندى اين شرايط بخوبى ثابت خواهد كرد كه محتواى بىنظير روايت حذيفه از ارزش فوق العادهاى در دفتر اعتقاد ما برخوردار است.
مورد دوم: شرايط زمانى
با توجه به سؤالهاى جوان ايرانى مىتوان دريافت در بيست و پنج سالى كه مردم
تحت سيطره فكرى و عملى سقيفه بودند، تا چه حد از احاديث و جرياناتى كه اصحاب حضرت آنها را مىدانستهاند دور بودهاند؛ به خصوص كه قانون منع از تدوين معارف دين، فاصله زيادى بين مردم و حقايق حيات بخش الهى انداخته بود.
در زمانى كه آغاز خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام بوده، حذيفه ماجراهايى را بيان مىكند كه آن مردم به خواب رفته را بيدار نموده، و آن جوان ايرانى را به سوى اميرالمؤمنين حقيقى رهسپار مىنمايد. اين شرايط نه قبل از آن موجود بود و نه بعد از آن چنين امكانى ادامه پيدا كرد.
مورد سوم: شرايط مكانى
همچنان كه داستان را به دقت دنبال مىكنيم، نبايد فراموش كنيم كه اين سخنان در شهرى بزرگ و پر جمعيت كه در آن روزگار يكى از چند شهر معروف جهان بوده بيان شده است. از سوى ديگر اكثريت مردم اين شهر را ايرانيان تشكيل مىدادند، و از اسلام جز آنچه اهل سقيفه معرفى كرده بودند چيزى نمىدانستند.
بد نيست با هم مرورى بر گذشته اين شهر و ساختار جغرافيايى و تاريخى آن داشته باشيم، تا جلوههاى ديگرى از اهميت اين روايت حذيفه بر ما روشن شود:
مدائن يا تيسفون در 32 كيلومترى جنوب شرقى بغداد كنونى در ساحل راست رود دجله واقع است، و هفتصد سال سابقه پايتختى ايران را از زمان اشكانيان در قرن اول ميلادى تا آخر دوره ساسانيان در سال 650 ميلادى داشته، و از بزرگترين شهرهاى دنيا در آن روزگار بوده است.
اصل اين شهر تيسفون بوده و در دوران هر پادشاه بزرگى بخش جديدى به اين شهر افزوده شده، تا آنكه در زمان ساسانيان به نام «هفت شهر» يا «مدائن سبعه» يا «مدائن كسرى» خوانده مىشده است.
اين هفت شهر كه روى هم رفته يك شهر به نام «مدائن» را تشكيل مىدادند، عبارت بودند از: 1. تيسفون يا شهر اصلى و قديمى، 2. بزرگ شاپور، 3. اسپانو، 4. كردبندلا، 5 . كرخه، 6 . ويهاردشير، 7. رومكان.
نهايت عظمت اين شهر در زمان انوشيروان بود، كه آن كاخ عظيم را بنا نمود و ديوار «باب الابواب» را به عنوان «دروازه ايران» در آنجا قرار داد.
از پشت ديوارهاى اين شهر مناطق عرب نشين شروع مىشد، و لذا مردم اين شهر با زبان عربى آشنايى داشتند، و نام عربى هم درباره آن به عنوان «مدائن سبعه» معروف بود.
پس از فتح ايران و سقوط حكومت ساسانى، اين شهر به دست مسلمانان افتاد. اول كسى كه در اين شهر به عنوان حاكم اسلامى وارد شد سلمان فارسى بود، كه در زمان عمر به سال 16 هجرى به دستور اميرالمؤمنين عليهالسلام حاكم اين شهر شد، و در آنجا بود تا از دنيا رفت و در كنار بقاياى طاق كسرى به خاك سپرده شد.
بعد از او افرادى به حكومت مدائن منصوب شدند، تا زمان عثمان كه حارث بن حكم پسر عمويش را به حكومت آنجا فرستاد. در اثر ظلمى كه او بر مردم روا داشت، مردم نزد عثمان آمده و از او شكايت كردند.
اين بار حذيفه يمانى به دستور اميرالمؤمنين عليهالسلام براى حكومت مدائن انتخاب شد، و او همچنان حاكم اين شهر بود تا سال 35 هجرى كه عثمان كشته شده و اميرالمؤمنين عليهالسلام به حكومت رسيد.
چهل روز بعد از حكومت اميرالمؤمنين عليهالسلام، حذيفه از دنيا رفت و كنار قبر سلمان در مدائن به خاك سپرده شد. هم اكنون از آن شهر بزرگ جز طاق كسرى و قبر سلمان و حذيفه چيزى باقى نمانده است، و زائران به زيارت آن دو بزرگوار مىروند.(1)
آنچه در اين كتاب مىخوانيم وقايع روزهاى آخر حكومت حذيفه در مدائن است، كه با قتل عثمان و انتقال قدرت به صاحب غدير يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام براى
1) . مروج الذهب: ج2 ص 314. الطبقات الكبرى: ج 4 ص 87 ، 93 . المعارف ابن قتيبة: ص 271. تاريخ دمشق: ج 21 ص 378، 458. تاريخ بغداد: ج 1 ص 171. سير اعلام النبلاء: ج 1 ص 554 . كتاب «شهرهاى جهان»: ص 143 - 148 .
اولين بار پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى مىتوانسته آزادانه حقايق را باز گويد، و پرده از وقايع سرپوش گذاشته شده توسط سقيفه بردارد، و علل انحراف مسير خلافت از غدير به سقيفه را براى مردم بيان كند.
شايد بتوان ادعا كرد فضاى حاكم بر شهر مدائن با جوّ شهر مدينه و كوفه تفاوت بسيار داشته است، چرا كه در آن شهرها تبليغات سقيفه و حضور مدافعان و طرفداران آن به حدى بوده كه حتى خود اميرالمؤمنين عليهالسلام نمىتوانستند حقايق را بىپرده و واضح بگويند. ولى در مدائن، آن شهر بسيار بزرگ كه پايتخت ايران بوده و مركزيت داشته و تمامى اخبار از آنجا به گوشه و كنار كشور منتقل مىشد و طرفداران سقيفه كمتر در آنجا حضور داشتند، اين جريانات آسانتر و بدون واهمه دشمنان نقل شده است.
مورد چهارم: شرايط اجتماعى
مردم مدائن حذيفه را به عنوان يك حاكم عادل و تأييد شده از سوى اميرالمؤمنين عليهالسلام و نايب مناب سلمان كه سالها در اين شهر حكومت مىكرده و مردم لذت يك نماينده علوى را در زمان امارت او چشيده بودند، قبول داشتند. به خصوص آنكه پس از رحلت سلمان طعم تلخ حاكمى ظالم را تجربه كرده بودند، و اينك بار ديگر حاكم عادلى همچون حذيفه را بالاى سر خود مىديدند.
از سوى ديگر، آنها حذيفه را به دليل كهنسال بودن وى و اطلاعش از جزئيات بسيارى از وقايع گذشته اسلام و صدق گفتارش در اخبار پذيرفته بودند. اينها شرايط بسيار مساعدى را براى اعلان چنين اخبارى از سوى حذيفه ايجاب مىكرد.
بالاترين دليل بر اعتماد مردم نسبت به حذيفه، عكسالعمل تأثيريافته جوان ايرانى است؛ كه با كنجكاوى و موشكافى كه نسبت به قضايا دارد آنگونه سخنان حذيفه را مىپذيرد، كه عازم حركت به سوى اميرالمؤمنين عليهالسلام مىشود. او با عزمى راسخ مىآيد، و در ميدان جنگ جمل به عنوان اولين نفر پا به ميدان مىگذارد و قرآن را بر سر دست مىگيرد و مردم را بدان دعوت مىكند. اهل جمل هم او را مورد حملات دسته جمعى قرار مىدهند، تا آنجا كه پيكر پاكش قطعه قطعه مىشود.
براى شناخت بيشتر اين حديث لازم است راوى والامقام آن حذيفه يمانى را بهتر بشناسيم، تا آنچه از او نقل شده سندى محكم در اعتقادمان باشد:
مورد اول. حذيفه كيست؟(1)
ابوعبداللّه حذيفة بن يمان عبسى، از اصحاب خاص پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و در همه جنگهاى آن حضرت شركت داشت. پدر و برادران حذيفه به نامهاى عبدالعزيز و صفوان نيز از اصحاب حضرت بودند و در جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور داشتند و در جنگ اُحُد شهيد شدند. هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بين اصحابش «عقد اخوّت» را برپا نمود، برادرى حذيفه را با عمار قرار داد.
از مقامات مهم حذيفه آن است كه صاحب سرّ پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، تا آنجا كه حضرت اسامى منافقين را به وى مىفرمود. از حذيفه روايت شده كه گفت: اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله از حضرت درباره خير مىپرسيدند، اما من درباره شرّ مىپرسيدم تا در آن واقع نشوم.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره حذيفه فرمود: حذيفه از برگزيدگان پروردگار است و در حلال و حرام از ديگران آگاهتر است.
حذيفه در نقل احاديث بسيار دقيق بوده، و جوانب مثبت و منفى قضايا را به طور كامل نقل مىكرده است.
از ديگران خصوصيات حذيفه آن است كه او يكى از «اركان اربعه» اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلام است، و يكى از هفت نفرى است كه نيمه شب همراه اميرالمؤمنين عليهالسلام بر جنازه حضرت زهرا عليهاالسلام نماز خواند.
مكانهايى كه حذيفه در آنها سكنى گزيده به ترتيب عبارتند از: مدينه، كوفه، مدائن.
1) . الفوائد الرجالية سيد بحرالعلوم : ج 2 ص 174 - 178. بحار الانوار: ج 22 ص 351 ح 77 و ص 326 ح 26. رجال الشيخ: ص 16 ش 5 . اعيان الشيعة: ج 20 ص 247.
او سه پسر به نامهاى صفوان و سعيد و حسيل داشت، و همچنين يك دختر كه هنگام وفات كنار او بود. حذيفه پيش از وفات خود، صفوان و سعيد را نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام فرستاد و آنان در يكى از جنگهاى حضرت شهيد شدند. نسل حذيفه تا زمانهاى طولانى در شهر مدائن باقى بودهاند.
حذيفه در 25 ذىحجه سال 35 هجرى براى اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت گرفته، و چهل روز بعد از نقل اين حديثى كه پيش روى شماست، در پنجم ماه صفر سال 36 هجرى در نيمه شب از دنيا رفت. قبر او كنار قبر سلمان و در نزديكى طاق كسرى قرار دارد.
مورد دوم. خصوصيت حذيفه در اين حديث
گذشته از اعتبار مورد اتفاق حذيفه نزد شيعه و اهل سنت، در متن اين حديث خصوصيات قابل تقديرى از حذيفه به چشم مىخورد كه ذيلاً نمونههاى بارزى از آن ذكر مىشود:
خصوصيت اول: نقل حديث بلند توسط يك نفر
نكته قابل توجه در اين حديث بلند اين است كه حذيفه به تنهايى تمام ماجراها را ذكر كرده است ! معمولاً كسانى كه احاديث را نقل مىكنند، نمىتوانند تمام جزئيات يك قضيه را به ياد بسپارند. اما در اين حديث، حذيفه ماجراهايى را تشريح كرده كه نشان از اولين تابش غدير و اولين كورسوى سقيفه دارد. او در تمام ماجراها توطئههاى منافقين و پايمال شدن حق غدير و غديريان به وسيله سقيفه را با نظرى موشكافانه ديده و نقل كرده است.
خصوصيت دوم: حضور شخصى در قضايا
حذيفه در بسيارى از موارد شخصا حضور داشته و قضايا را ديده است، كه اين از نظر تاريخى ارزش فوقالعادهاى دارد. از سوى ديگر، او مانند فردى گزارشگر تمامى جزئيات ماجراها را نقل كرده، و گاهى به تجزيه و تحليل آن پرداخته، كه اين نيز از مزاياى خاص حذيفه است.
خصوصيت سوم: توجه به اهميت بنيادى جريانات
حذيفه اين مطالب را در زمانى بيان كرده كه كمتر كسى متوجه اهميت بنيادى آن بوده است. او هميشه در صدد بوده تا بتواند از طريقى اين جريانات را براى كسى توضيح دهد. هنگامى كه حذيفه، جوان ايرانى را مشتاق دانستن جواب سؤالاتش مىبيند به او مىگويد: اگر چه گفتن آن مرا (بخاطر كهولت سن) ناراحت مىكند، اما حيف است برايتان نگويم، زيرا دوست ندارم كسى به منزلت ساختگى و دروغين ايشان در بين مردم فريفته شود !
حذيفه از جوانى همراه و يار پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده، و در فراز و نشيبهاى زندگانى حضرت حضور داشته و تمامى جريانات غدير و سقيفه و اقدامات ضد صاحب غدير را با جزئيات آن مىداند. او اين داستان را در آخرين روزهاى عمرش نقل كرده، تا هم سندى زنده براى تاريخ شود، و هم نسلهاى بعدى حق و باطل را بشناسند.
مورد سوم. مرورى بر زندگى جوان ايرانى
جوان ايرانى كه با سؤالهاى عميق خود حذيفه يمانى را در آن سن كهولت بر سر حرف مىآورد نيز شخصيت بزرگ داستان ماست، و جا دارد مرورى بر سرگذشت و خصوصيات او نيز داشته باشيم:
خصوصيت اول: جوان ايرانى كيست ؟(1)
«مسلم مجاشعى» جوان ايرانى اهل مدائن، كه در برابر منبر حذيفه با شنيدن كلمه «اميرالمؤمنين حقيقى» بپا خاست، و از انتهاى جمعيت با صداى بلند اولين ضربه فكرى را بر اذهان به خواب رفته مردم پس از 25 سال زمامدارى سقيفه وارد كرد.
با توجه به اينكه فتح مدائن در سال 15 هجرى بوده و از سال 16 سلمان به عنوان حاكم اين شهر آمده، و با در نظر گرفتن جوان بودن او، مىتوان تخمين زد سن او هنگام مطرح شدن بيعت اميرالمؤمنين عليهالسلام در مدائن به سال 35 هجرى حدود 20 سال
1) . مناقب ابن شهر آشوب: ج 2 ص 339. بحارالانوار: ج 32 ص 174.
بوده است، و در واقع ولادت او مقارن با فتح مدائن به دست مسلمانان بوده است.
دقيق بودن او در پاسخهاى دريافتى از حذيفه و اينكه موردى مبهم باقى نماند، ظرافت او در انتخاب سؤالات از نظر اهميت آنها، صراحت گفتار او و بيباكى و بىپرده بودن در گفتارش، روحيه آزاده و جوانمرد و تصميمگيرى به جاى او و شجاعت فوقالعاده او در جنگ جمل، همه حاكى از شخصيت بلند اوست.
خصوصيت دوم: مادر جوان ايرانى و روحياتش
روحيه شجاع مادر جوان ايرانى نيز قابل تحسين است، چرا كه او هم در جنگ جمل حضور داشته، و پس از اتمام جنگ نزد پيكر پاك و قطعه قطعه شده پسرش مىرود و او را مىبوسد و مىگريد و ابياتى نيز درباره پسرش و جنگ جمل مىسرايد.
مورد چهارم. اسناد و منابع بلندترين داستان غدير
حديث حذيفة بن يمان داراى منابع متعدد با اسناد معتبر است، كه ذيلاً به معرفى آنها مىپردازيم:
معرفى منابع
منابع معتبر زير حديث مفصل حذيفه را نقل كردهاند:
اليقين، تأليف سيد ابن طاووس: ص 384 - 387 باب 138، كه در بحار الانوار: ج 37 ص 325، از كتاب «اليقين» نقل كرده است.
ارشاد القلوب، تأليف ابومحمد حسن ديلمى: ج 2 ص 180 - 210، كه در بحار الانوار: ج 28 ص 86 از «ارشاد القلوب» نقل كرده است.
نزهة الكرام و بستان العوام، تأليف محمد بن حسين رازى (قرن هفتم ) : ص 201.
شناختى از منبع اصلى
سيد بن طاووس در كتاب «اليقين» اين حديث را از كتاب «حجة التفضيل» نقل كرده است. او در معرفى «حجة التفضيل» مىگويد:
اين حديث را از نسخهاى قديمى كه تاريخ تأليف آن سال 469 بود نقل مىكنيم. بر پشت كتاب با خط حسن بن محمد بن حسن طوسى (پسر شيخ طوسى) اين جملات نوشته شده است: «در اين كتاب نظر نمودم و دريافتم مطالبى در آن نوشته شده كه بر مصنف آن احدى سبقت نگرفته و... . اين را حسن بن محمد بن حسن طوسى در رجب سال 472 نوشته است» . بر روى جلد نيز دست خط سه نفر از علماء مىباشد.
تطبيق روايات
اگر چه سيد بن طاووس در اليقين اين حديث را به طور خلاصه آورده، اما تصريح نموده كه اين حديث «أبسَط و أكثَر» است و 35 صفحه يمنى مىباشد. با ذكر بعضى فرازهاى آن در كتاب «اليقين» پيداست حديثى كه در «ارشاد القلوب» است همان حديثى است كه در «اليقين» از «حجة التفضيل» نقل شده است.
اسناد
اين حديث اسناد معتبرى دارد، كه ذيلاً عين اسناد آن را مىآوريم:
خَبَرُ حُذَيفَةِ بنِ اليَمان: مُحَمَّدُ بنُ الحُسَينِ الواسِطىُّ، قالَ: حَدَّثَنا إبراهيمُ بنُ سَعيدٍ، قالَ: حَدَّثَنا الحَسَنُ بنُ زيادِ الأنماطىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ عُبَيدِ الأنصارىُّ، عَن أبىهارونِ العَبدىُّ، عَن رَبيعَةِ السَعدىِّ.
قالَ سَيّدُ بنُ طاووسِ: وَ رَأيتُ هذا حَديثَ حُذَيفَةِ أبسَطَ وَ أكثَرَ مِن هذا فى تَسميَةِ عَلىٍّ عليهالسلام بِأميرِالمُؤمِنين، وَ هُوَ بِأسنادِ هذا لَفظُهُ: قالَ إبنُالأثيرِ فى كِتابِهِ حُجَّةِ التَفضيلِ: حَدَّثَنى عَمّى السَعيدُ المُوَفَّقِ أبوطالبٍ حَمزَةُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ أحمَدِ بنِ شَهريارِ الخازِنُ رَحِمَهُ اللّهُ بِمَشهَدِ مَولانا أميرِالمُؤمِنين عَلىِّ بنِ أبىطالبٍ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيهِ فى شَهرِ اللّهِ الأصَمِّ رَجَبِ مِن سَنَةِ أربَع وَ خَمسينَ خَمسمِائةِ، قالَ: حَدَّثَنى خالى السَعيدُ أبوعَلىٍّ الحَسَنُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ، عَن والِدِهِ السَعيدِ أبىجَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ الحَسَنِ الطوسىِّ المُصَنَّفِ رَضِىَ اللّهُ عَنهُما، عَنِ الحُسَينِ بنِ عُبَيدِاللّهِ وَ أحمَدِ بنِ عَبدونِ وَ أبىطالبِ بنِ عَزورٍ و أبىالحَسَنِ الصَقّالِ، عَن أبِىالمُفَضَّلِ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِاللّهِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ زَكَريّا
المُحارِبىِّ، قالَ: حَدَّثَنا أبوطاهِرٍ مُحَمَّدِ بنِ تَسنيمِ الحَضرَمىِّ، قالَ: حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ أسباطِ ، عِن إبراهيمِ بنِ أبىالبِلادِ، عَن فُراتِ بنِ أحنَفِ، عَن عَبدِاللّهِ بنِ هِندِ الجَمَلىِّ، عَن عَبدِاللّهِ بنِ سَلمَةِ. وَ مِقدارِ هذِهِ الرِوايَةِ أكثَرَ مِن خَمسٍ وَ ثَلاثينَ قائِمَةً بِقالِبِ اليَمنِ، وَ يَتَضَمَّنُ أيضا أمَرَ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله مَن حَضَرَ مِنَ المُسلِمينَ بِالتَسليمِ عَلى عَلىٍّ بِإمرَةِ المُؤمِنينَ.
الحَسَنِ بنِ مُحَمَّدِ السَيرافىِّ، عَن الوَليدِ بنِ العَباسِ المَنصورىِّ، عَن الحَسَنِ بنِ مُحَمَّدِ اليَزدجِردىِّ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أحمَدٍ، عَن أبيهِ، عَن جَدِّهِ، عَن عُثمانِ بنِ سَعيدِ الأشَجِّ، عَن عَبدِاللّهِ بنِ الحارِثِ الأسلَمىِّ، عَن الأعمَشِ، عَن شَقيقِ بنِ عَبدِاللّهِ الأنصارىِّ.
اينها اسناد و منابع بلندترين داستان غدير بود كه قبل از متن آن تقديم شد. پس از ايراد اين روايت طولانى نيز، بخشى به عنوان مؤيدات خواهد آمد؛ كه طى آن فرازهاى مهم حديث حذيفه از منابع ديگر استخراج و معرفى شده است.
اكنون به راحتى خودمان را در كنار مردم شهر مدائن مىبينيم، و احساس مىكنيم در موقعيتى كه حذيفه آن ماجراها را نقل مىكرده مردم چگونه مشتاق شنيدن آن بودهاند.
پس از 25 سال غصب خلافت و خفقان حكومتى و منع از نوشتن وقايع، اين بار ماجراها به جاى نوشته شدن علنا گفته مىشد، آن هم به زبان حذيفه يمانى كه مورد قبول همه بود.
پس از قتل عثمان و برداشته شدن محدوديتها، دقيقا شرايطى بود كه مردم مشتاق شنيدن حقايق ناگفته و بيان آنها از سوى بزرگمردى چون حذيفه بودند.
اينك به استقبال بلندترين داستان غدير مىرويم، و همراه با جوان كنجكاو ايرانى دل به سخنان حذيفه يمانى مىسپاريم.
هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد، عمويش حكم بن عاص و پسران او مروان و حارث را نزد خود پناه داد و به مدينه بازگرداند.(1)
همچنين كارگزاران خويش را به شهرهاى مختلف فرستاد، كه از جمله آنها يكى عمر بن سفيان بن مغيرة بن ابىالعاص بن اميه بود كه به مُشكان(2)فرستاد، و ديگرى حارث بن حكم بود كه به مدائن فرستاد.
مدتى كه حارث حاكم شهر مدائن بود، بر مردم شهر سخت مىگرفت و با آنان بدرفتارى مىكرد. پس از چندى گروهى از مردم مدائن به مدينه آمده و شكايت نزد عثمان بردند، و او را از بدرفتارى و سختگيرى حارث آگاه ساختند و با وى به درشتى سخن گفتند.
1) . آل حكم بن ابىالعاص خويشان عثمان بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را تبعيد كرده بود و او آنان را به مدينه بازگرداند.حكم بن ابىالعاص در زمان جاهليت همسايه حضرت بود و پس از اسلام از همه همسايگان بيشتر آنحضرت را اذيت مىكرد. آمدن او به مدينه بعد از فتح مكه بود و اسلام آوردن او روشن نبود. او پشت سر پيامبر صلىاللهعليهوآله به راه مىافتاد و با اشاره چشم حضرت را مسخره مىكرد و سخن آن حضرت را تكرار مىكرد و بينى و دهانش را حركت مىداد، و هنگامى كه حضرت به نماز مىايستاد پشت سر حضرت مىآمد و با انگشت اشاره مىكرد. به همين جهت حركت دهان و بينى و چشمش به عنوان يك مرض در او ماند و به نوعى كم عقلى مبتلا شد. روزى به يكى از حجرههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه حضرت با همسرش در آنجا بود سركشيد و به داخل حجره نگاه كرد. حضرت او را شناخت و با چوبدستى به قصد او بيرون آمد و فرمود: چه كسى شرّ اين سوسمار ملعون را از سر من كم مىكند؟ و نيز فرمود: او و فرزندانش حق ندارند با من در يك شهر زندگى كنند؛ و سپس همه خانوادهاش را به طائف تبعيد نمود. وقتى عثمان به حكومت رسيد خانواده حكم بن ابىالعاص را وارد مدينه كرد و اين مخالفت او با پيامبر صلىاللهعليهوآله همه را به تعجب واداشت ! الغدير: ج 8 ص 243.
2) . مشكان و مدائن نام دو شهر است كه مركز منطقه حكومتى بودهاند.
عثمان با شنيدن سخنان آنان، حذيفه يمانى را براى حكومت مدائن فرستاد، و اين در آخرين سالهاى حكومت او بود. حذيفه همچنان حاكم مدائن بود، تا عثمان كشته شد و اميرالمؤمنين عليهالسلام به خلافت رسيد.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام حذيفه را به حكومت مدائن ابقا نمود، و نامهاى براى وى نوشت كه متن آن چنين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم.
از بنده خدا على اميرالمؤمنين به حذيفه يمانى، سلام بر تو.
اما بعد، من تو را به حكومت بخشهايى از مدائن كه از سوى خليفه پيشين بر عهده داشتى ابقا نمودم.
من اختيار حقوق شرعى و جِزْيِه(2)از يهود و نصارى و امور روستاها را به دست تو سپردم. كسانى را كه به آنان اطمينان دارى و از دين و امانتدارىشان راضى هستى نزد خود جمع كن و در كارهايت از آنان كمك بگير، زيرا اين روش من و تو را نزد مردم عزيزتر مىكند و براى دشمن كوبندهتر است.
تو را به تقواى خداوند و اطاعت او در نهان و آشكار نصيحت مىكنم، و از عِقاب پنهانى و آشكاراى او بر حذر مىدارم. همچنين به احسان نسبت به نيكوكاران و رفتار شديد نسبت به معاندين سفارش مىكنم.
به تو دستور مىدهم در كارهايت مدارا پيشه نمايى و نسبت به مردم با نرم خويى و عدالت رفتار كنى كه در اين جهات مسئول هستى، و نسبت به مظلوم با انصاف رفتار
1) . در روز عيد غدير سال 35 هجرى مردم عثمان را كشتند و اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از 25 سال غصب خلافت، حكومت را به دست گرفت و تا سال 40 هجرى حكومت حضرت ادامه داشت تا آنكه در كوفه به شهادت رسيد.
2) . «جزيه» مبلغى است كه بايد يهود و نصارى طبق قراردادى كه در مقابل امتناعشان از مسلمان شدن امضا مىكنند به حكومت اسلامى بپردازند.
كنى، و مردم را ببخشى و بهترين روش را انتخاب كنى. خداوند نيكوكاران را جزاى خير مىدهد.
به تو دستور مىدهم حقوق شرعى زمينها را طبق حق و انصاف بگيرى، و از حدى كه به تو سفارش كردهام تجاوز نكنى، و چيزى از حقوق را رها نكنى، و در آن امر جديدى ابداع ننمايى، و آن را بين اهلش به عدل و مساوات تقسيم نمايى.
با مردم متواضع باشى و در محضر مردم با همه يكسان رفتار كنى، و در اجراى حق دور و نزديك براى تو يكسان باشد، و در بين مردم به حق حكم كنى و عدالت را بپادارى، و از هواى نفس پيروى مكنى و در راه خدا از سرزنش ملامت كنندهاى نترسى، كه خداوند همواره با تقواپيشگان و نيكوكاران است.
نامه ديگرى فرستادهام(1)كه براى مردم منطقهات بخوانى، تا آنان نظر ما را درباره خويش و تمامى مسلمين بدانند. آنان را حاضر كن و نامه را برايشان بخوان و از كوچك و بزرگ براى ما بيعت بگير. ان شاء اللّه.
هنگامى كه نامه اميرالمؤمنين عليهالسلام به حذيفه رسيد، مردم را جمع نمود و نماز جماعتى بر پا كرد. سپس دستور داد تا نامه را آورده و براى مردم بخوانند، كه متن آن چنين بود:
بسم اللّه الرحمن الرحيم.
از بنده خدا على اميرالمؤمنين به مسلمانانى كه نامهام به آنان مىرسد، سلام بر شما.
من خدايى را كه جز او پروردگارى نيست شكر مىكنم، و از او مىخواهم بر محمد و آل او صلوات فرستد.
1) . حضرت دو نامه فرستاده بودند: يكى براى حذيفه و ديگرى براى مردم مدائن، كه بعد از اين نامه خواهد آمد.
اما بعد، خداوند دين اسلام را براى خود و ملائكه و پيامبرانش برگزيد، به خاطر محكم كردن پايه خلقت و تدبير نيكش و نظر رحمت او به بندگانش، و محبوبترين مخلوقاتش را به آن اختصاص داد.
خداوند محمد را براى اين امت مبعوث كرد. سپس براى بزرگداشت و فضيلت بشر كتاب و حكمت را به او آموخت. آنان را تربيت نمود تا هدايت شوند، و جمع كرد تا متفرق نشوند، و آگاهى دينى داد تا ظلم نكنند. پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از انجام آنچه بر عهدهاش بود به سوى رحمت پروردگار شتافت، در حالى كه هم او خدا را شكر مىكرد، و هم پروردگار سپاسگزار او بود. پس از او عدهاى از مسلمانان دو نفر را كه به روش و سيرتشان رضايت دادند به خلافت وا داشتند.(1)
آن دو مدتى بر سر خلافت بودند، تا آنكه خداوند آنان را از اين دنيا برد. سپس سومى را به خلافت نشاندند. او كارهاى خلافى انجام داد و موجب نارضايتى مردم شد. از اين رو مردم متحد شدند و به وى اعتراض كرده و اوضاع را تغيير دادند.(2)
سپس نزد من آمدند همچون رديف شدن اسبان و با من بيعت كردند. من از خدا هدايت مىطلبم و از او در تقوايم كمك مىخواهم.
بدانيد كه براى شماست بر ما عمل كردن به كتاب خدا و سنت پيامبرش، بپا داشتن حق او در بين شما، زنده كردن سنت او، دلسوزى براى شما در نهان و آشكار، و در اين راه از پروردگار كمك مىگيريم، و خدا ما را كافى و بهترين وكيل است.
1) . در اينجا حضرت با آنكه امكان صراحت در كلام نداشته ولى عبارات دقيقى به كار بردهاند: اولاً عدهاى از مسلمانان كه همان منافقين بودند ابوبكر و عمر را انتخاب كردند. ثانيا فقط آنان روش ابوبكر و عمر را مىپسنديدند. ثالثا آن منافقان ابوبكر و عمر را به خلافت واداشتند يعنى ديگران را هم مجبور به پذيرش آن نمودند، و اين امر براى ساير مسلمانان اختيارى نبود.
2) . عثمان پس از 12 سال خلافت در 86 سالگى با شمشير مردم كشته شد، و از ترس مهاجرين و انصار كسى جرئت دفن او را نداشت. پس از سه روز، پنهانى در نيمه شب او را در «حُشّ كوكَب» كه مقبره يهوديان بود دفن كردند. هنگامى كه معاويه به خلافت رسيد، آن محل را به مقبرههاى مسلمين متصل كرد ! بحارالانوار: ج 31 ص 493.
من امور شما را به دست حذيفة بن يمان سپردم. او كسى است كه به اعتقادش راضيم و رفتار با صلاحيت را از او اميدوارم. به او دستور دادهام به نيكوكاران احسان كند، با افراد منحرف رفتار شديد داشته باشد، و نسبت به مردم با مهربانى رفتاركند.
از خداوند مىخواهم تا بهترين خوبىها و احسان و رحمت واسعهاش شامل حال ما و شما شود. والسلام عليكم و رحمة و بركاته.
سپس حذيفه از منبر بالا رفت و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر محمد و آلش گفت:
حمد خدايى را كه حق را زنده نمود و باطل را از بين برد، و عدالت را آورد و ظلم را كوبيد و ظالمين را ذليل نمود. اى مردم، به خدا قسم اكنون صاحب اختيار شما «اميرالمؤمنينِ حقيقى» شد ! او بهترين كسى است كه بعد از پيامبرمان محمد صلىاللهعليهوآله مىشناسيم.
او صاحب اختيار مردم و سزاوارترين آنان به خلافت است. او نزديكترين آنان به راستى و هدايت يافتهترينشان به سوى عدالت است. راه و سيره وى از همه صحيحتر و نزديكترين آنها در ارتباط با خداست. او نزديكترينشان در خويشاوندى با پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
بازگرديد به اطاعت كسى كه اولين پذيرنده اسلام است، بالاترين مردم از نظر علم است، ميانهروترين مردم در روش حكومت است، سابقترين مردم در ايمان است، بالاترين مردم در يقين است، والاترين مردم در انجام كار نيك است، مقدمترين مردم در جهاد است، عزيزترين آنها از نظر مقام و منزلت است، برادر پيامبر صلىاللهعليهوآله و پسر عموى اوست، پدر حسن و حسين عليهماالسلام است، همسر زهراى بتول عليهاالسلام بانوى بانوان جهان است.
اى مردم، بپاخيزيد و طبق كتاب خدا و سنت پيامبرش بيعت كنيد، كه رضايت خدا در اين است، كه هم قلبتان اطمينان پيدا مىكند، و هم صلاحتان در اين است. والسلام.
مردم برخاستند و با حذيفه به نيابت از اميرالمؤمنين عليهالسلام به بهترين صورت و همگانىترين شكل بيعت كردند.
هنگامى كه بيعت پايان يافت جوانى ايرانى كه مسلم نام داشت، در حالى كه شمشير حمايل كرده بود از انتهاى جمعيت فرياد زد:
اى امير، شنيديم كه در آغاز سخنت گفتى: به خدا قسم صاحب اختيار شما اميرالمؤمنين حقيقى شد» ! آيا با اين كلام به خلفاى قبل از او كنايه مىزنى كه آنان اميرالمؤمنين حقيقى نبودند ؟ اى امير خدا تو را رحمت كند، اين مطلب را بيان كن و كتمان مكن، چرا كه تو شاهد بودهاى و قضايا را به چشم خود ديدهاى! ما بيان اين مطلب را بر عهده شما مىگذاريم، و خداوند شاهد بر شماست در آنچه براى امت خود دلسوزى مىكنيد و خبرهايى كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكنيد !
حذيفه پاسخ داد: اى جوان، حال كه اينگونه مىپرسى و كنجكاوى مىكنى، بشنو و بفهم آنچه را خبر مىدهم:
خلفاى قبل از على بن ابىطالب عليهالسلام كه به لقب اميرالمؤمنين ناميده شده بودند، اين نام را به خود نسبت داده بودند(1)و مردم هم آنان را به همان اسم مىخواندند.
1) . يعنى ابوبكر و عمر و عثمان خودشان عنوان «اميرالمؤمنين» را براى خود تعيين كردند و مردم را وادار نمودند كه آنان را با اين لقب مخاطب قرار دهند. آنگاه كه ابوبكر پس از غصب خلافت، سراغ اميرالمؤمنين عليهالسلام فرستاد تا آنحضرت براى بيعت با او بيايد، چنين پيغام فرستاد: به على بگوييد: اميرالمؤمنين ابوبكر تو را فرامىخواند ! ! اميرالمؤمنين عليهالسلام در پاسخ پيام فرستاد: سبحان اللّه ! به خدا قسم زمان زيادى نگذشته كه فراموش شود. به خدا قسم او خوب مىداند كه اين لقب براى كسى جز من صلاحيت ندارد. پيامبر صلىاللهعليهوآله به او با شش نفر ديگر دستور داد به من با عنوان «السلام عليك يا اميرالمؤمنين» سلام دهند ... . به خدا قسم دروغ مىگويد. به او بگوييد: نامى را كه حق آن را ندارى بر خود گذاشتهاى. تو خوب مىدانى كه اميرالمؤمنين غير توست. هنگامى كه عمر به خلافت رسيد به عنوان اينكه جانشين ابوبكر است او را با عنوان «خليفةُ خليفةِ رسولِاللّه» خطاب كردند ! عمر گفت: اين جمله طولانى مىشود كه هر خليفهاى بيايد بگويند او جانشين جانشين فلان خليفه است. شما مؤمنين هستيد و من امير شما هستم، پس نام «اميرالمؤمنين» مناسبتر است ! اينگونه عمر لقب «اميرالمؤمنين» را رسما به خود اختصاص داد، و خلفاى غاصب بعد از او هم آن را به خود اختصاص دادند، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در زمان حيات خود صريحا اختصاص آن را على بن ابىطالب عليهالسلام اعلام نمود تا آنجا كه فرمود: احدى قبل از على اميرالمؤمنين ناميده نشده، و احدى را غير از او اجازه گذاردن چنين نامى نمىدهم. در حديث ديگر فرمود: جايز نيست به اين نام ناميده شود كسى كه خدا او را به اين عنوان ملقب نكرده است. و در خطبه غدير فرمود: اميرالمؤمنين جز برادرم على نيست، و اين عنوان پس از من براى احدى جز او حلال نيست . و نيز فرمود: اميرالمؤمنين لقبى است كه خداوند على را بدان ملقب فرموده و مخصوص اوست. و يا فرمود: يا على، خدا تو را اميرالمؤمنين ناميده است، و در اين اسم احدى با تو شريك نيست. بحارالانوار: ج 28 ص 261، ج 37: ص 290، 331، 334. الغدير: ج 8 ص 86 . اليقين: ص 160، 312، 352. مائة منقبة ابن شاذان: منقبت 26.
اما على بن ابىطالب عليهالسلام را جبرئيل از طرف خداوند به اين نام ملقب نمود، و پيامبر صلىاللهعليهوآله شاهد سلام جبرئيل به على بن ابىطالب عليهالسلام با لقب اميرالمؤمنين بود. اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز در حيات او، آنحضرت را «اميرالمؤمنين» صدا مىزدند.
جوان گفت: خدا تو را رحمت كند، به ما خبر ده كه اين ماجرا چگونه اتفاق افتاد.
حذيفه گفت: قبل از نازل شدن آيه حجاب، اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله هر زمان كه مىخواستند وارد خانه آن حضرت مىشدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شدن مردم به داخل خانه را هنگام حضور دِحْيَة بن خليفه كَلبى ممنوع كرده بود. دحية بن خليفه كلبى كسى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مراسلات بين قيصر روم و بنىحنيفه و پادشاهان بنىغَسّان را به دست او انجام مىداد، و هر گاه جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل مىشد به صورت دحيه مىآمد.(1)به همين منظور، پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدن مردم را در حضور دحيه ممنوع اعلام كرده بود.
1) . با توجه به اينكه اگر ملائكه به چشم بشر ديده شوند به صورت انسان در مىآيند، جبرئيل نيز آنگاه كه براى مردم ظاهر مىشد بصورت دحيه كلبى كه زيباروى نيز بوده مىآمد.
حذيفه ادامه داد: روزى براى كارى تصميم داشتم هنگام ظهر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بروم به اميد اينكه كسى نباشد. ما هنگامى كه مىخواستيم وارد منزل پيامبر عليهالسلام شويم پردهاى را كه بر در آويزان بود كنار زده و داخل مىشديم. آن روز من هم آن را كنار زده و وارد شدم. ناگهان چشمم به دحيه افتاد كه كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته بود، و پيامبر صلىاللهعليهوآله به خواب رفته بود و سر حضرت در آغوش دحيه قرار داشت. با ديدن دحيه منصرف شده برگشتم.
مسير زيادى نرفته بودم كه على عليهالسلام را ديدم. حضرت پرسيد: اى حذيفه، از كجا مىآيى؟
گفتم: از نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله باز مىگردم.
پرسيد: نزد آنحضرت چه مىكردى ؟
گفتم: خواستم براى كارى نزد او بروم اما ممكن نشد.
پرسيد: براى چه؟
گفتم: زيرا دحيه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.
سپس از على عليهالسلام خواستم تا به طريقى كار مرا به عرض پيامبر صلىاللهعليهوآله برساند. حضرت فرمود: با من برگرد.
با او برگشتم و هنگامى كه به منزل پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيديم من كنار در نشستم و على عليهالسلام پرده را بالا زد و سلام كرد و داخل شد.
من شنيدم كه دحيه در جواب سلام گفت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة اللّه و بركاته. سپس گفت: يا على، بنشين و سر برادر و پسرعموى خويش را در دامن بگير. به راستى كه تو سزاوارترين مردم به اين كار هستى.
على عليهالسلام نشست و سر پيامبر صلىاللهعليهوآله را در دامن خود گذاشت و دحيه از خانه خارج شد. سپس على عليهالسلام فرمود: اى حذيفه، داخل شو. من هم وارد خانه شدم و نشستم.
طولى نكشيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بيدار شد و رو به على بن ابىطالب عليهالسلام تبسمى كرده و فرمود: يا اباالحسن، سر مرا از دامان چه كسى گرفتى ؟
عرض كرد: از دامان دحيه كلبى.
فرمود: او جبرئيل بود! هنگامى كه داخل شدى چه گفتى و او چه جواب داد ؟
اميرالمؤمنين عليهالسلام عرض كرد: هنگامى كه وارد خانه شدم سلام كردم و او جواب داد: السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة اللّه و بركاته.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، قبل از اينكه اهل زمين بر تو با لقب اميرالمؤمنين سلام كنند، ملائكه خدا و ساكنان آسمانها بر تو با اين اسم سلام كردهاند. يا على، جبرئيل
نيز به امر خداوند اينگونه بر تو سلام كرد. او از طرف پروردگارم وحى آورد كه اين امر را بر مردم واجب كنم، و ان شاء اللّه بزودى انجام خواهم داد.
حذيفه ادامه داد: فرداى آن روز پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا براى كارى به فدك فرستاد. چند روزى آنجا بودم و سپس برگشتم. پس از عزيمت شنيدم كه مردم مىگويند: پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داده به على بن ابىطالب با لقب اميرالمؤمنين سلام كنند، و اين خبر را جبرئيل از طرف خدا آورده است.
من گفتم: پيامبر صلىاللهعليهوآله راست مىگويد، چرا كه من هم شنيدم جبرئيل با لقب اميرالمؤمنين به على بن ابىطالب سلام كرد، و ماجراى آن روز را نقل كردم.
هنگامى كه اين اتفاق آن روز را در مسجد براى مردم نقل مىكردم عمر بن خطاب سخنانم را شنيد و گفت: تو جبرئيل را ديدهاى و صدايش را شنيدهاى ؟ ! از اين سخن بپرهيز كه حرف بزرگى بر زبان آوردهاى و شايد ديوانه شدهاى ؟ !
در پاسخ او گفتم: بلى، من او را ديدم و صدايش را شنيدم. خداوند بينى كسى را كه در برابر حق محكوم است بر خاك بمالد !
عمر گفت: اى حذيفه، واقعا كه چيز عجيبى ديدهاى و شنيدهاى !
حذيفه ادامه داد: هنگامى كه آنچه ديده و شنيده بودم نقل مىكردم، بُرَيدة بن حصيب اسلمى - كه او نيز به سخنانم گوش مىداد - گفت: اى حذيفه، به خدا قسم پيامبر صلىاللهعليهوآله به همه دستور داد تا به على بن ابىطالب عليهالسلام «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند. عده كمى از مردم اين دستور را پذيرفتند، اما جمع كثيرى آن را ردّ كرده و از گفتن آن ابا كردند.
حذيفه پرسيد: اى بريده، آيا تو شاهد آن روز بودى ؟
بريده پاسخ داد: بلى، از اول تا آخر آن بودم.
حذيفه گفت: خدا تو را رحمت كند، آن روز را برايم تعريف كن كه من غايب بودم.
بريده گفت: من و برادرم با پيامبر صلىاللهعليهوآله در نخلستان بنىنجّار بوديم. على بن ابىطالب عليهالسلام نزد ما آمد و سلام كرد. ما جواب سلام او را داديم و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، اينجا بنشين، و او نشست.
مردانى وارد شدند و پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنها امر كرد تا به على عليهالسلام «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند. آنها سلام مىكردند، اما به اين كار مايل نبودند !
سپس ابوبكر و عمر وارد شدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن دو فرمود: به على «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگوييد. آنها پرسيدند: آيا اين دستور از طرف خدا و رسول اوست ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ داد: بلى.
پس از آن طلحه و سعد بن ابىوقاص وارد شدند و سلام كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به على «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگوييد. آنان پرسيدند: آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بلى. آنها گفتند: گوش مىدهيم و اطاعت مىكنيم.
سپس سلمان و ابوذر وارد شده و سلام كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله جواب داد و فرمود: به على «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگوييد. آنها سلام كرده و چيزى نگفتند.
پس از آن خزيمة بن ثابت و ابوالهيثم بن تيهان وارد شده و سلام كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله جواب سلام آنها را داده فرمود: به على «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگوييد. آنان نيز سلام كرده و چيزى نگفتند.
سپس عمار و مقداد وارد شده و سلام كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله جواب سلام را داد و فرمود: به على «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگوييد. آنان سلام كردند و چيزى نگفتند.
سپس عثمان و ابوعبيده وارد شدند و سلام كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله جواب سلام آنها را داد و فرمود: به على «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگوييد. آنها پرسيدند: آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بلى. آنان نيز سلام كردند.
پس از آن عدهاى از مهاجرين و انصار آمدند و پيامبر صلىاللهعليهوآله به همه مىفرمود: به على «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگوييد. بعضى از آنها سلام كرده و سخنى نمىگفتند؛
اما بعضى مىپرسيدند: آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست ؟ حضرت هم جواب مىداد: بلى.
آنقدر آمدند تا از شدت ازدحام اتاق حضرت پر شد و مردم كنار در و بيرون اتاق نشستند. كسانى كه بيرون بودند وارد مىشدند و «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» مىگفتند و خارج مىشدند.
سپس حضرت به من و برادرم فرمود: اى بريده، تو و برادرت برخيزيد و به على «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگوييد. ما برخاستيم و سلام كرده و بازگشتيم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به جمعيت كرده فرمود: بشنويد و بفهميد ! من به شما دستور دادم تا به على بن ابىطالب با عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد. افرادى از من پرسيدند: آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست؟ محمد هيچ گاه دستورى از نزد خود نمىدهد بلكه طبق وحى و دستور خداست. قسم به آن كه جانم به دست اوست آيا قبول داريد كه اگر از پذيرفتن فرمان الهى ابا كنيد و فرمان خدا را نقض كنيد، كافر شدهايد و از آنچه پروردگارم مرا به آن مبعوث كرده فاصله گرفتهايد ؟ حال هر كه مىخواهد ايمان بياورد و هر كه مىخواهد كافر شود.
هنگامى كه از نزد حضرت خارج مىشديم، شنيدم يكى از آنان كه دستور داده شده بودند به على بن ابىطالب صلىاللهعليهوآله «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند - در حالى كه عدهاى از نامردان و سست ايمانان آنان را احاطه كرده بودند - به رفيقش مىگفت: آيا نديدى كه چگونه محمد پسرعموى خود را به مقام و منزلت والايى رساند ؟ به خدا قسم اگر مىتوانست او را پيامبر بعد از خود قرار مىداد !
رفيقش به او گفت: ناراحت مشو و اين قضيه را براى خود بزرگ مكن ! هنگامى كه محمد از دنيا رفت اين دستور او را زير پايمان خواهيم گذاشت !
حذيفه مىگويد: پس از آن بريده به مكانى در راه شام رفته و برگشت. هنگامى كه به مدينه رسيد پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفته بود و مردم با ابوبكر بيعت كرده بودند. بريده داخل مسجد شد و مشاهده كرد ابوبكر بالاى منبر و عمر يك پله پايينتر از او نشسته است. اين بود كه از گوشه مسجد آنان را با صداى بلند مورد خطاب قرار داد: اى ابابكر و اى عمر ! آنان جواب دادند: تو را چه مىشود، اى بريده ؟ ! آيا ديوانه شدهاى ؟
بريده گفت: به خدا قسم ديوانه نشدهام؛ اما «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» گفتن ديروزتان به على بن ابىطالب صلىاللهعليهوآله چه شد ؟ ! !
ابوبكر پاسخ داد: اى بريده، پس از هر واقعهاى اتفاق تازهاى رخ مىدهد ! تو غائب بودى و ما حاضر بوديم، و حاضر مىبيند آنچه غايب نمىبيند ! بريده گفت: آنچه را كه خدا و رسولش نديدند شما ديديد ؟ ! عجب رفيق تو به گفته خويش عمل كرد كه مىگفت: اگر محمد از دنيا رفت اين دستور او را زير پايمان خواهيم گذاشت. با اين شرايط سكونت در مدينه را تا ابد بر خود حرام مىكنم تا بميرم.(1)
1) . بريده نيز مانند جوان ايرانى از مؤمنين استوار بوده، كه هر گاه با توطئههاى دشمنان اهل بيت عليهمالسلام رو به رو مىشده با مداهنه و سستى عمل نمىكرده، بلكه براى حفظ ايمان خود تصميم قاطعى مىگرفته كه نمونه آن را در اينجا مىبينيم.
راوى حديث مىگويد: سپس بريده با همسر و فرزندانش از مدينه خارج شد و نزد قوم خود بنىاسلم رفت، و هر از چند گاهى به مدينه سر مىزد. هنگامى كه خلافت به اميرالمؤمنين عليهالسلام رسيد به مدينه بازگشت، و با حضرت بود تا اينكه به عراق رفتند. پس از ضربت خوردن حضرت، بريده به خراسان رفت و در آنجا ماند تا از دنيا رفت.
سپس حذيفه به جوان ايرانى گفت: اينها اخبارى بود كه درباره آن سؤال كردى.
جوان گفت: خداوند جزاى خير ندهد كسانى را كه سخنان نيك پيامبر صلىاللهعليهوآله را درباره على عليهالسلام شنيدند و به خدا و رسولش خيانت كردند، و خلافت را از كسى كه خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله به خلافت او راضى بودند گرفته و به كسى كه خدا و رسولش او را سزاوار آن نمىدانستند سپردند. به خدا قسم شكى نيست كه بعد از آن خيانت ابدا رستگار نخواهند شد.
حذيفه از منبر پايين آمد و گفت: اى برادر انصار، اين فتنه از آنچه فكر مىكنى بزرگتر و عظيمتر بود. به خدا قسم چشمها بسته شد و يقين از قلبها رفت؛ و دشمن زياد شد و ياران اهل حق كم شدند.
جوان گفت: شمشيرهايتان را از غلاف بيرون مىكشيديد و بر دوشها مىگذارديد، و آنقدر گمراهان از حق را مىكشتيد تا كشته مىشديد و يا آنچه از اطاعت خدا و رسولش دوست داشتيد درك مىكرديد.(1)
حذيفه جواب داد: اى جوان، گوشها و چشمهايمان گرفته شده بود و از مرگ كراهت داشتيم. دنيا برايمان زينت پيدا كرده بود و مقدّر خدا بود كه ظالمين بر ما حكومت كنند. ما از خدا مىخواهيم گناهان ما را ببخشد و از او حفظ در باقى عمرمان را مىطلبيم. به راستى كه او صاحب اختيار مهربان است.
سپس حذيفه به خانهاش رفت و مردم متفرق شدند.
1) . يعنى به اهداف الهى مىرسيديد.
راوى مىگويد: در بيمارى كه حذيفه به خاطر آن از دنيا رفت، به عيادت وى رفته بودم. من آن روز از كوفه آمده بودم و اميرالمؤمنين عليهالسلام هنوز به عراق نيامده بود.
هنگامى كه نزد حذيفه بودم آن جوان ايرانى به عيادت او آمد، و حذيفه به او خوشامد گفت و او را نزد خود خواند و كنارش نشانيد. پس از آنكه عيادت كنندگان از نزد حذيفه رفتند، جوان گفتگوى خود را با وى آغاز كرد.
جوان ايرانى پرسيد: اى حذيفه، شنيدم روزى مطلبى از بريده بن حصيب اسلمى نقل مىكردى كه او شنيده بود يكى از كسانى كه دستور داده شدند به على بن ابىطالب عليهالسلام «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند به رفيقش مىگويد: آيا نديدى چگونه امروز محمد پسر عموى خود را به مقام و منزلت والايى رساند ؟ بخدا قسم اگر مىتوانست او را پيامبر قرار مىداد ! و رفيقش به او گفته بود: اين قضيه را براى خود بزرگ مكن ! هنگامى كه محمد از دنيا رفت اين دستور او را زير پايمان خواهيم گذاشت. من از سخنان بريده در روزى كه آن دو بالاى منبر بودند و او به آنها اعتراض كرد، گمان كردم گوينده آن سخن نيز ابوبكر و عمر بودهاند.
حذيفه پاسخ داد: بلى، سؤال كننده عمر و پاسخ دهنده ابوبكر بود. جوان گفت: إنّا للّهِ وَ إنّا إلَيهِ راجِعون! بخدا قسم آن مردم هلاك شدند و اعمالشان باطل شد.
حذيفه گفت: آنان بر مرتد بودن خود پا بر جا بودند؛ و آنچه خداوند درباره آنان مىداند بيش از اين است.
جوان ايرانى گفت: مىخواستم اين را از كارهايشان بفهمم، اما مىبينم بيمار هستى و دوست ندارم با سخنانم و سؤالم خستهات كنم» و سپس برخاست تا برود.
حذيفه گفت: بنشين و حديث آنان را از من بشنو، اگر چه گفتن آن مرا (بخاطر كهولت سن) ناراحت مىكند. اما حيف است برايتان نگويم چرا كه گمان مىكنم
بزودى از اين دنيا مىروم، و دوست ندارم كسى به منزلت ساختگى ايشان در بين مردم فريفته شود. اين كارى است كه به عنوان دلسوزى نسبت به تو از من بر مىآيد، تا با اين عمل اطاعت اميرالمؤمنين عليهالسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله را نموده و در ذكر منزلت وى گامى برداشته باشم.
جوان گفت: اى حذيفه، هر چه از آنان مىدانى بگو تا در اين باره بصيرت پيدا كنم. حذيفه گفت: به خدا قسم اينك به تو خبرى مىدهم كه خود ديده و شنيدهام. به خدا قسم اين كارشان به ما فهماند كه هيچ گاه حتى به اندازه چشم بر هم زدن هم به خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله ايمان نياوردند.
به تو خبر مىدهم كه خداوند در سال دهم هجرت به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا به حج برود و مردم هم با وى به حج بيايند، و در اين باره اين آيه را بر او نازل كرد: «وَ اَذِّنْ فِى النّاسِ بِالحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميقٍّ»(1): «حج را بين مردم اعلان عمومى كن تا با پاى پياده و سوار بر هر شتر لاغرى نزد تو آيند كه از هر راه دورى مىآيند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله به جارچيان دستور داد تا در همه جا اعلان عمومى كنند كه امسال پيامبر صلىاللهعليهوآله به مكه مىرود، براى آنكه حج را به مردم بياموزد و مناسك را به آنان ياد دهد تا سنتى پايدار تا آخر روزگار شود.
هيچ يك از مسلمين باقى نماندند(2)مگر آنكه در سال دهم هجرى با پيامبر صلىاللهعليهوآله به حج رفتند، تا آنچه برايشان منفعت دارد شاهد باشند، و حج و مناسك آن را بياموزند. پيامبر صلىاللهعليهوآله با همسران خود و مردم از مدينه بيرون آمد، و اين همان حجة الوداع بود.
هنگامى كه حج تمام شد و مردم آنچه احتياج داشتند آموختند، پيامبر صلىاللهعليهوآله با سخنان خود به مردم فهماند كه دين ابراهيم عليهالسلام را بر پا داشته، و آنچه مشركين در حج اضافه كرده بودند زائل نموده، و حج را به حالت اول آن در آورده است.
سپس حضرت وارد مكه شد، و پس از يك روز اقامت(1)جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد بخوان:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الم. اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لايُفْتَنُونَ. وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ. اَمْ حَسِبَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ»(2):
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الم. آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم در حالى كه امتحان نشوند. ما كسانى را قبل از آنان بودند امتحان كرديم و خداوند آنان كه راست مىگويند و آنان كه دروغ مىگويند را مىداند. يا كسانى كه بدىها را انجام مىدهند گمان كردهاند ما به آنها نمىرسيم چه بد فكرى مىكنند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه چيست ؟ جبرئيل جواب داد: خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد:
هيچ پيامبرى قبل از تو نفرستادم مگر آنكه هنگام رحلتش به او دستور دادم براى امتش خليفهاى تعيين كند كه جانشين او باشد و سنت و احكام او را براى آنان زنده بدارد. پس آنان كه خدا را در آنچه پيامبر به آن امر كرده اطاعت كنند صادق و راستگويند، و كسانى كه مخالفت امر او كنند از دروغگويان اند.
اى محمد، ارتحال تو به سوى خدايت و بهشت او نزديك شده است. پروردگارت دستور مىدهد على بن ابىطالب را براى امت بعد از خود به خلافت نصب كنى و اسرارت را به او بسپارى. او خليفهاى است كه زمام امور مردم و امتت را به دست مىگيرد، اگر از او اطاعت كنند سلامت مىمانند(1)، و اگر عصيان وى كنند كافر مىشوند. آنان به زودى اين كار (سرپيچى از دستورات او) را انجام خواهند داد، و اين همان فتنهاى است كه آيههايى درباره آن آوردم.
خداى تعالى دستور مىدهد هر چه به تو آموخته به او بياموزى، و از او بخواهى آنچه كه حفظش به تو سپرده شده و به وديعه داده شده حفظ كند. به راستى كه او امين و مؤتمن است. اى محمد، من تو را از بندگانم به عنوان نبى انتخاب كردم، و او را به عنوان وصى تو انتخاب نمودم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله على بن ابىطالب عليهالسلام را نزد خويش خواند و آن روز و شبش را با وى خلوت نمود، و علم و حكمتى كه خداوند به او داده بود به على وديعه داد و آنچه جبرئيل گفته بود به وى سپرد.
آن روز - كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با على عليهالسلام خلوت كرد - نوبت عايشه دختر ابوبكر بود.(2)عايشه به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: يا رسولاللّه، امروز صحبت تو با على به طول انجاميد ! ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله به او توجهى نكرد و عايشه دوباره پرسيد: يا رسولاللّه، چرا در امرى كه شايد برايم صلاح باشد نسبت به من توجهى نمىكنى ؟(3)پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: راست مىگويى ! امر صلاحى است براى كسى كه پروردگار او را به قبول و ايمان به آن سعادت دهد. من دستور داده شدهام تمام مردم را به سوى آن دعوت كنم، و اين امر را هنگامى خواهى فهميد كه آن را در بين مردم اعلام كنم.
عايشه گفت: يا رسولاللّه، چرا اينك آن را به من خبر نمىدهى تا زودتر به آن عمل كنم و آنچه را كه در آن صلاح است به دست آورم ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله جواب داد: اينك به تو خبر مىدهم، اما تا هنگامى كه به اعلان عمومى آن بين مردم دستور داده شوم اين مطلب را در سينهات حفظ كن. اگر آن را حفظ كنى خداوند تو را در دنيا و آخرت حفظ خواهد كرد، و براى تو به خاطر سابق بودن در ايمان به خدا و رسولش فضيلتى خواهد بود. و اگر آن را ضايع كنى و مراعاتى كه گفتم ترك كنى به پروردگارت كافر شدهاى، و اجرت از بين رفته، و امان خدا و رسولش از تو برداشته شده، و از زيانكاران خواهى بود، و اين مطلب هيچ گاه به خدا و پيامبر ضررى نخواهد زد.
عايشه به حفظ و ايمان به آن و رعايت آنچه حضرت فرمود ضمانت داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند به من خبر داده كه عمرم تمام شده، و دستور داده است على را به عنوان نشانه او براى مردم منصوب كنم و او را امام مردم و خليفه بعد از خود اعلام كنم، همان طور كه پيامبرانِ قبل از من درباره اوصيائشان انجام مىدادند. من به امر خدا اقدام مىكنم و آنچه او دستور داده انجام خواهم داد. اى عايشه، اين امر را پشت پرده قلبت نگاه دار، تا آنگاه كه پروردگار اذن به اعلان آن دهد.
عايشه حفظ اين مطلب را ضمانت كرد و به رعايت آن قول داد.
خداوند، اقدامات عايشه و حفصه و پدرانشان در اين باره را به پيامبرش خبر داد.(1)
1) . خداوند درباره اين افشاى سرّ عايشه آياتى از قرآن در سوره تحريم، آيه 3 به بعد نازل فرموده است: «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزواجِهِ حَديثا فَلَمّا نَبَّاَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَليمُ الْخَبيرُ» : «و هنگامى كه پيامبر به يكى از همسرانش عايشه سخنى به پنهانى گفت و چون وى آن را افشا نمود و خدا هم پيامبر را از افشاى او آگاه ساخت پيامبر برخى از افشاهاى او را به وى اظهار كرد و از برخى اعراض نمود هنگامى كه پيامبر به آن همسرش (عايشه) افشا سر را خبر داد او گفت چه كسى تو را از اين افشا باخبر ساخت حضرت فرمود خداى دانا و آگاه مرا خبر داد» .
مدتى نگذشت كه عايشه آن اسرار را به حفصه خبر داد، و هر كدام از آنها پدرانشان را از اين موضوع مطلع كردند.
آنان جمع شده و سراغ آزادشدگان(1)و منافقين فرستادند و همه را از اين امر مطلع كردند. سپس رو به يكديگر كرده گفتند:
محمد مىخواهد امر خلافت را در اهلبيت خود مانند كسرى و قيصر پايدار كند ! نه به خدا قسم اگر خلافت به على برسد در زندگى براى شما لذتى نخواهد بود. محمد طبق ظاهرتان با شما معامله مىكند، اما على طبق آنچه كه در دل خود از شما دارد با شما معامله خواهد كرد. در اين باره خوب فكر كنيد و نظر دهيد.
بحث در بين آنان آغاز شد و سخن از سر گرفتند، و آنقدر تبادل نظر نمودند تا متفق شدند براى جلوگيرى از اين مسئله(2)شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر فراز كوه «هَرشى» بِرَمانند. آنها اين كار را يك بار ديگر در جنگ تبوك انجام داده بودند، اما خداوند خطر را از پيامبرش دور كرده بود.(3)
هنگامى كه لشكر اسلام همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از جنگ تبوك باز مىگشتند، اين عده از منافقين با يكديگر تصميم گرفتند پيامبر صلىاللهعليهوآله را از گردنه كوه به پايين بياندازند، و اين مطلب از سوى خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داده شد.
هنگامى كه به نزديكى كوه رسيدند پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس مايل است مىتواند از زمين هموار كوه را دور بزند زيرا وسيعتر است. و خود حضرت مسير را از فراز كوه پيمود. مردم مسير خود را از روى زمين هموار دور كوه قرار دادند جز آن عده كه نقشه كشيده بودند. آنان به طور پنهانى قبل از پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز كوه آمدند.
حضرت به عمار دستور داد افسار شتر را بگيرد و حذيفه از پشت سر شتر را راهنمايى كند. در اثناى حركت آنگاه كه بر فراز كوه رسيده بودند، ناگهان صداى دويدن منافقين را از پشت سرشان شنيدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را محاصره كرده بودند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله غضب كرد و به حذيفه دستور داد به آنان حمله كند و آنان را رد كند. حذيفه از مقابل به آنها حملهور شد و با چوبدستى كه همراه داشت بر سر و صورت مركبهايشان زد و آنان را فرارى داد، و در حالى كه توطئهگران روى خود را پوشانده بودند حذيفه توانست آنها را ببيند.
هنگامى كه حذيفه را ديدند خداوند ترس را در دلهايشان انداخت و گمان كردند حيله آنان بر حذيفه معلوم شده است. از اين رو به سرعت حركت كردند و خود را به پاى كوه رسانده و بين مردم رفتند.
حذيفه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بازگشت. حضرت فرمود: اى حذيفه، شتر را به حركت درآور، و تو اى عمار حركت كن! آنها سرعت گرفته و از گردنه بيرون آمدند و در پاى كوه منتظر مردم شدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به حذيفه فرمود: از اين گروه كسى را شناختى؟
حذيفه عرض كرد: فقط مَرْكب فلان و فلان را شناختم، زيرا ظلمت شب آنها را در خود فرو برده بود و آنان رويشان را پوشانده بودند.
حضرت فرمود: آيا مىدانيد آن گروه سواره چه تصميمى داشتند ؟
حذيفه عرض كرد: خير، يا رسولاللّه.
حضرت فرمود: آنها حيله كرده بودند تا با ما مسير را بپيمايند و هنگامى كه گردنه در ظلمت شب فرو رفت مرا از آن به پايين بياندازند.
حذيفه عرض كرد: يا رسولاللّه، آيا دستور نمىدهيد هنگامى كه مردم آمدند گردنشان زده شود ؟
حضرت فرمود: كراهت دارم از اينكه مردم بگويند: محمد بر ضد اصحابش دست بلند كرده است. سپس براى حذيفه و عمار آنان را اسم برد و فرمود: اين را كتمان كنيد.
حذيفه مىگويد: كسانى كه قصد داشتند شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را در بازگشت از جنگ تبوك بِرَمانند عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، ابوسفيان، طلحه، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده، ابوالاعور، مغيره، سالم مولى ابىحذيفه، خالد بن وليد، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى و عبدالرحمن بن عوف. بحارالانوار: ج 21 ص 222، 247.
اين عده بارها درباره قتل يا ترور يا مسموم كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله به1) . منظور منافقينى بودند كه پس از فتح مكه مسلمان شدند و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را بخشيد و از آن پس به عنوان «طُلَقاء» - يعنى آزاد شدگان - شناخته مىشدند.
2) . منظور از اين مسئله، اعلان صاحب اختيارى على بن ابىطالب عليهالسلام است.
3) . توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در قله كوه با رماندن شتر حضرت در پرتگاه كوه، دوبار توسط اين گروه خاص منافقين طراحى شد. يكى در جنگ تبوك و ديگرى در حجة الوداع.
صور مختلف با هم متفق شده بودند. آزادشدگان از قريش و منافقين از انصار و هر كس از اعراب مدينه و اطراف آن كه در قلبشان نيت بازگشت از اسلام بود، همپيمان و هم قسم شدند تا شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر گردنه عقبه بِرَمانند، و معاهده كنندگان اصلى چهارده نفر بودند.(1)
1) . حذيفه در قسمت پنج اين حديث نام چهارده نفر را برده است كه دقيقا همان چهارده نفر توطئهگران تبوك هستند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله تصميم داشت هنگامى كه به مدينه رسيد على عليهالسلام را به خلافت نصب كند.
حضرت دو روز و دو شب در راه بود. در روز سوم جبرئيل آيات آخر سوره حج را نازل كرد و فرمود: بخوان:
«فَوَرَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمَعينَ. عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ. فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرْ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ. اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ»(1): «قسم به پروردگارت از همه آنان خواهيم پرسيد. درباره آنچه انجام مىدادند. تو به آنچه دستور داده شدى اقدام كن و از مشركين روى گردان باش. ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مىكنيم» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله به سرعت از آنجا حركت كرد تا به مدينه برسد و على بن ابىطالب عليهالسلام را براى مردم به عنوان خليفه منصوب كند. در آخر شب چهارم جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و اين آيه را براى حضرت خواند:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّهَ لايَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ»(2): «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر چنين نكنى رسالت او را تبليغ نكردهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند. خداوند قوم كافرين را هدايت نمىكند» . و منظور از آنان كسانى بودند كه نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله سوء قصد داشتند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى جبرئيل، نمىبينى چگونه با سرعت مسير را طى مىكنم تا به مدينه برسم و ولايت على را بر حاضر و غايب واجب كنم؟
جبرئيل پاسخ داد: خداوند به تو دستور داده تا ولايت او را در اولين محلى كه پياده مىشوى بر مردم واجب كنى.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بلى اى جبرئيل، ان شاء اللّه فردا اين كار را انجام خواهم داد.
حضرت همان ساعت حركت كرد و مردم با او آمدند تا در غديرخم پياده شدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز را به جماعت خواند و دستور داد تا همه جمع شوند. سپس على عليهالسلام را صدا زد و دست چپ وى را با دست راست بلند نمود، و با صداى بلند ولايت و صاحب اختيارى او را به مردم اعلام كرد و اطاعت او را واجب نمود و به مردم دستور داد تا بعد از او اختلاف نكنند.(1)
حذيفه در ادامه گفت: ما هنگامى از روز به غدير خم رسيديم(2)، كه اگر گوشت روى زمين مىانداختند از شدت گرما مىپخت. در اين وضعيت پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد ما آمد و دستور داد همه جمع شوند. سپس مقداد، سلمان، ابوذر و عمار را صدا زد و به آنان دستور داد تا سراغ دو درختى كه در آن مكان بود بروند و خار و خاشاك زير آن را تميز كنند. آنان آنجا را تميز و آماده كردند.
پس از آن پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد سنگها را روى هم بچينند تا منبرى به بلندى قامت آن حضرت شود و پارچهاى روى آن بياندازند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله از منبر بالا رفت و به چپ و راست نظر نمود، و منتظر ماند تا مردم جمع شوند. آنگاه كه همه جمع شدند، حضرت خطابه خود را چنين آغاز كرد:
حمد خدايى را كه در يگانگى مقام والايى دارد، و در عين يگانگى به مردم نزديك است. تا آنجا كه فرمود:
من به بندگى خدا اقرار مىكنم، و به ربّانيت او شهادت مىدهم، و آنچه او گفته انجام مىدهم، از ترس اينكه اگر انجام ندهم عذابى كوبنده بر من نازل شود. خداوند
به من وحى كرده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّهَ لايَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ»(1): «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر چنين نكنى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند» .
اى مردم، من در تبليغ آنچه خداوند نازل كرده كوتاهى نكردهام. اينك سبب نازل شدن اين آيه را بيان خواهم كرد؛ چندين بار جبرئيل بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام(2)دستور آورد كه در جمع مردم بگويم و به سياه و سفيد اعلام كنم كه على بن ابىطالب برادرم و خليفهام و امام پس از من است.
اى مردم، سبب اين تأكيد شناخت من از منافقينى است كه آنچه در قلبشان نيست بر زبان مىآورند، و آن را كوچك مىشمارند در حالى كه نزد خدا امرى عظيم است، و نيز اذيتهاى بسيارى كه نسبت به من روا داشتهاند. از جمله اينكه به دليل كثرت ملازمت على با من و توجه زياد من به او، مرا «گوش» اسم گذاردند و خدا اين آيه را نازل كرد: «وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ»(3): «از آنان كسانى اند كه پيامبر را اذيت مىكنند و مىگويند او گوش است» ، و اگر بخواهم مىتوانم آنان را نام ببرم !
بدانيد كه خداوند على را بر مهاجرين و انصار و تابعين(4)، روستايى و شهرى، عرب و عجم، آزاد و غلام، كوچك و بزرگ، سفيد و سياه، و بر هر موحدى صاحب اختيار و امام مفترض الطاعة قرار داده است.
حكم او بايد اجرا شود، و گفته او بايد قبول شود، و امر او نافذ است. هر كس با او مخالفت كند ملعون است، و هر كس او را تصديق كند مورد رحمت خداوند قرار خواهد گرفت.
اى مردم، در قرآن تفكر كنيد و آيات آن را بفهميد. آيههاى محكم آن را فرا گيريد و به سراغ آيههاى متشابه نرويد. به خدا قسم هيچ كس تفسير قرآن را بيان نخواهد كرد مگر كسى كه اينك دستش را گرفته و با دستم بالا مىبرم و به شما اعلام مىكنم كه هر كس من صاحب اختيار او هستم او صاحب اختيار وى است؛ و آن شخص على است.
اى مردم، على و فرزندان صالح من از نسل او «ثِقل اصغر» هستند، و قرآن «ثِقل اكبر» است. اين دو از هم جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر نزد من آيند، و بعد از من اميرىِ مؤمنان براى كسى جز او جايز نيست.(1)
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله، على بن ابىطالب عليهالسلام را صدا زد و اميرالمؤمنين عليهالسلام در طرف راست حضرت ايستاد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى مردم، آيا شما بر اين باور نيستيد كه من از خود شما بر شما سزاوارترم ؟ گفتند: بلى، خدا را شاهد مىگيريم. حضرت فرمود: اى مردم هر كس كه من مولاى اويم اين على مولاى اوست.
شخصى از آن سوى مجلس گفت: يا رسولاللّه، معنى اين سخن چيست ؟ حضرت فرمود: هر كس كه من پيامبر اويم اين على امام اوست. سپس فرمود: خدايا دوست بدار هر كه او را دوست دارد، و هر كه او را دشمن مىدارد دشمن بدار. كمك كن هر كه او را كمك كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند» . بحار الانوار: ج 37 ص 193. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 96.
سپس حضرت دست بر بازوى على بن ابىطالب عليهالسلام زد و او را بلند كرد. اين در حالى بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام از زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بالاى منبر آمد، يك پله پايينتر در طرف راست آنحضرت قرار داشت، و به احترام حضرت متمايل به صورت او ايستاده بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله او را بلند كرد و فرمود: اى مردم، چه كسى صاحب اختيار شماست ؟ مردم جواب دادند: خدا و رسولش. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
1) . در روايتى ديگر حذيفه مىگويد: به خدا قسم ما در غدير خم مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته بوديم. مجلس مملو از مهاجرين و انصار بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله بپا خاست و فرمود: اى مردم، خداوند به من دستور داده و گفته است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» . من به جبرئيل گفتم: قريش درباره من چيزهايى مىگويند. جبرئيل دوباره نازل شد و خبر آورد كه «وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا، دوست بدار هر كه او را دوست دارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد. كمك كن كسى كه او را كمك مىكند، و خوار كن كسى كه او را خوار كند. خداوند با ولايت و امامت على دين شما را كامل كرد.
هيچ آيهاى نيست كه خداوند در آن مؤمنين را خطاب كرده مگر اينكه او اولين مخاطب آن است.(1)خداوند در سوره «هل أتى» شهادت به بهشت نداده مگر براى او، و آن را درباره غير على نازل نكرده است. فرزندان هر پيامبر از نسل اويند، اما فرزندان من از نسل على هستند. غير شقىّ با على دشمنى نمىكند، و غير باتقوا او را دوست نمىدارد.
سوره «و العصر»(2)درباره على نازل شده و تفسير آن چنين است: قسم بحق خداى روز قيامت «انسان در زيان است» و آنها دشمنان آل محمد هستند. «مگر آنانكه ايمان آوردند» به ولايتشان «و اعمال صالح انجام دادند» ، با همدلى با برادرانشان «و يكديگر را به صبر سفارش كردند» در غيبت امام غايبشان.
اى مردم، به خدا و پيامبرش و نورى كه نازل كرده ايمان آوريد. خداوند نور را در من و على و در نسل او تا مهدى قرار داده كه حق الهى را از دشمنان خواهد گرفت.
اى مردم، من پيامبر خدايم و پيش از من پيامبرانى گذشتهاند. بدانيد كه على و فرزندانش بعد او كه از صلب اويند، به صبر و شكر توصيف شدهاند.
اى مردم، بيشتر پيشينيان شما گمراه شدند. من صراط مستقيم خدايم كه به شما امر كرده هدايت را از آن راه بپيماييد، و پس از من على و بعد از او فرزندان من از نسل وى كه امامان هدايت كننده به سوى حق هستند.
1) . يعنى على عليهالسلام رئيس مؤمنان و امير آنان است.
2) . جملاتى كه با قلم سياه داخل گيومه در اين پاراگراف آمده ترجمه آيات سوره والعصر است كه به صورت ضمنى تفسير شده است: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ. وَ الْعَصْرِ. اِنَّ الاِْنْسانَ لَفى خُسْرٍ. اِلاّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» .
من براى شما بيان كردم و فهماندم و بعد از من على به شما مىفهماند. بدانيد كه پس از خطبهام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به ولايتش دعوت مىكنم.
بدانيد كه من با خدا بيعت كردهام، و على هم با من بيعت كرده است، و من از شما براى او از طرف خدا بيعت مىگيرم. پس هر كس بيعت را بشكند به خود ضرر زده، و هر كس به آنچه عهد كرده وفادار بماند خداوند به او اجر عظيمى خواهد داد.
اى مردم، شما بيش از آنيد كه با يك دست با من بيعت كنيد.(1)خداوند به من دستور داده تا از شما اقرار بگيرم درباره پيمانِ امير بودن على بن ابىطالب و امامانى كه بعد از وى از فرزندان من و از صلب او هستند، همانگونه كه به شما آموختم. پس حاضران به غايبان برسانند.
پس بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مىكنيم و راضى هستيم به آنچه از طرف خدا رساندهاى. بر سر اين مطلب با قلبها و زبانها و دستانمان با تو بيعت مىكنيم، و بر آن زندهايم و مىميريم و مبعوث مىشويم. تغيير نمىدهيم و تبديل نمىكنيم و شك و شبهه به دل راه نمىدهيم. پيمان و عهد محكم از قلب و زبانمان با خدا و تو و على و حسن و حسين و امامانى كه ذكر كردى مىبنديم، و چيزى را جايگزين آن نمىكنيم، و اين مطلب را به هر كس كه ببينيم ابلاغ مىكنيم.
مردم شروع كردند به گفتن بلى، شنيديم و امر خدا و رسولش را اطاعت مىكنيم و با قلبهايمان به آن ايمان آورديم.(2)
1) . يعنى من يك دست دارم و شما جمعيت بسيارى هستيد و ممكن است بعضى از شما نتوانيد بيعت كنيد.
2) . در روايتى حذيفه مىگويد: به خدا قسم معاويه را ديدم كه با تكبر به راه افتاد و با عصبانيت از مجلس بيرون رفت. او دست راستش را بر شانه ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر شانه مغيرة بن شعبه تكيه داده بود و مىگفت: ما محمد را در اين گفتارش تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نخواهيم كرد. خداوند درباره اين عمل او آيهاى نازل كرد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطّى. أَوْلى لَكَ فَأَوْلى. ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى» : «نه تصديق كرد و نه نماز خواند. ولى تكذيب كرد و پشت نمود. سپس با تكبر به سوى يارانش رفت. عذاب مستحق توست ... » قيامت / 31 - 34. پيامبر صلىاللهعليهوآله تصميم گرفت معاويه را بازگرداند و به قتل برساند، اما جبرئيل اين آيه را آورد: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ»: «در اين باره سخنى مگو كه عجله نكرده باشى» قيامت / 16. پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين دستور سكوت نمود. بحار الانوار: ج 37 ص 194. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 96.
سپس براى بيعت به طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام ازدحام كردند، تا آنجا كه (از كثرت جمعيت و كمى وقت) نماز ظهر و عصر در يك وقت خوانده شد، و مراسم در بقيه روز ادامه يافت تا آنكه نماز مغرب و عشاء نيز در يك وقت خوانده شد.
هر بار كه گروهى از مردم نزد حضرت مىآمدند پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: حمد خدايى را كه ما را بر جهانيان فضيلت داد.(1)
حذيفه از سخنان آنان برآشفت. از اين رو گوشه خيمه را بالا زد و سرش را داخل خيمه آنها نمود و گفت: در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بين شما هست و وحى خدا بر شما نازل مىشود چنين مىكنيد ؟ به خدا قسم فردا صبح اين خبر را به پيامبر صلىاللهعليهوآله خواهم گفت.
منافقين گفتند: اى حذيفه، تو اينجا بودى و آنچه گفتيم شنيدى ؟ ! اين مطلب را كتمان كن كه حق همسايگى امانتدارى است !
حذيفه گفت: اين از آن همسايگىها و مجالسى نيست كه بايد امانتدارى كرد ! اگر من اين جريان را از خدا و رسولش پنهان كنم نسبت به آنان دلسوزى نكردهام.
گفتند: اى بنده خدا، هر چه مىخواهى بكن ! به خدا قسم نزد پيامبر سوگند ياد مىكنيم كه ما چنين سخنى نگفتهايم و تو بر ما دروغ بستهاى. گمان مىكنى سخن تو را مىپذيرد و سخن ما سه نفر را تكذيب مىكند ؟
حذيفه گفت: بعد از آنكه دِيْنَم را نسبت به خدا و رسولش ادا نمودم، مهم نيست كه شما چه بگوييد !
فردا صبح حذيفه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت در حالى كه على عليهالسلام نزد حضرت با شمشير ايستاده بود، و سخنان آنها را به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنها را نزد خود احضار كرد و فرمود: چه گفتهايد ؟ گفتند: به خدا قسم ما چيزى نگفتهايم، و اگر از ما سخنى به شما رسيده به ما دروغ بستهاند !
جبرئيل اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ»: «به خدا سوگند ياد مىكنند كه آن سخن را نگفتهاند در حاليكه سخن كفر را بر زبان آوردهاند و بعد از مسلمان شدنشان كافر شدهاند» توبه / 74.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: هر چه مىخواهند بگويند ! من از آنان نمىترسم و شمشيرم بر دوشم است. اگر آنها قصد سوئى نسبت به من داشته باشند من هم با آنان مقابله خواهم كرد.
جبرئيل به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كرد: صبر كن براى مقدرى كه خواهد شد. و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه جبرئيل گفته بود به على عليهالسلام خبر داد، و على عليهالسلام عرض كرد: در برابر مقدرات پروردگار صبر خواهم كرد. بحار الانوار: ج 37 ص 152. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 53 .
1) . در روايت ديگر آمده است: در غدير خيمه حذيفه كنار خيمه اصحاب سقيفه قرار داشت. حذيفه از داخل خيمهاش شنيد يكى از آنان مىگويد: به خدا قسم محمد احمق است، اگر گمان مىكند امر خلافت بعد از او به على مىرسد. ديگرى گفت: آيا او را احمق مىنامى و نمىدانى كه او ديوانه است ؟ زيرا نزديك بود در مقابل زن ابن ابىكبشه بيهوش شود ! ! ! سومى گفت: او را رها كنيد. مىخواهد احمق باشد يا ديوانه ! آنچه مىگويد نخواهد شد !
تمام مردم با آن حضرت بيعت كردند و چيزى نگفتند. ابوبكر و عمر قبل از بيعت به طرف جحفه رفته بودند.(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله شخصى را فرستاد و آن دو را بازگرداند و با خشم و شدت آنان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى پسر ابىقحافه و اى عمر، با على بر صاحب اختيارى بعد از من بيعت كنيد !
آنها سؤال كردند: آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ داد: آيا چنين امرى از غير خدا امكان دارد ؟ بلى اين امر از طرف خدا و رسول اوست. آن دو نيز بيعت كرده و رفتند.(2)
حضرت فرمود: خداوند به من دستور داده بود. فهرى گفت: خدايا، سنگى از آسمان بر ما بفرست. هنوز به نزديك اثاثيه خود نرسيده بود كه سنگى از آسمان بر او فرود آمد و او را خونين و مجروح كرد و همان جا بر زمين افتاد و كشته شد. سپس خداوند اين آيه را نازل نمود: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» : «درخواست كنندهاى عذاب واقع را درخواست نمود» ، معارج / 1. بحار الانوار: ج 37 ص 136.
حذيفه در ادامه بلندترين داستان غدير گفت:
با پايان يافتن مراسم بيعت، پيامبر صلىاللهعليهوآله با كاروان از غدير حركت كردند، و يك روز و شب سير كردند تا به كوه بلند هَرْشى رسيدند. منافقينى كه نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را كشيده بودند جلوتر از حضرت ظرفهاى بزرگى به قله كوه بردند و آنها را پر از شن كرده و پنهان شدند.(1)
حذيفه ادامه داد: پيامبر صلىاللهعليهوآله، من و عمار را صدا زد و به او دستور داد تا از پشت سر شتر را راهنمايى كند و من هم افسار شتر را بگيرم، تا آنكه به قله كوه رسيديم.
ناگهان افرادى كه پنهان شده بودند از پشت سر ما هجوم آورده و ظرفهاى پر از شن را به طرف پاهاى شتر غلطاندند. شتر وحشت كرد و نزديك بود بِرَمَد و پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر زمين بياندازد، كه حضرت با صداى بلند فرمود: حركت مكن كه جاى نگرانى نيست !
ناگهان شتر به قدرت پروردگار به زبان عربى فصيح به سخن آمد و گفت: يا رسولاللّه، تا هنگامى كه شما بر پشت من نشستهاى دست از پا خطا نكرده و از جايم تكان نمىخورم !
توطئه كنندگان به خيال اينكه شتر رميده است به طرفش هجوم آوردند تا آن را بيشتر بِرَمانند. من و عمار در آن شب ظلمانى با شمشيرهايمان به آنها حمله كرديم. با حمله ما، منافقين فرار كرده و از نقشهاى كه پيشبينى كرده بودند مأيوس شدند.
حذيفه در ادامه داستان براى جوان ايرانى چنين گفت: من از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدم: يا
رسولاللّه، اينها چه كسانى بودند كه چنين نقشهاى داشتند ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حذيفه، اينان منافقين در دنيا و آخرت اند !
1) . مردم به دليل صعب العبور بودن كوه هرشى آن را دور زده و بالاى كوه نمىآمدند. اما پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد داشت از بالاى كوه برود، و آن عده نيز براى انجام مقاصد شومشان بالاى كوه رفتند.
حذيفه عرض كرد: يا رسول اللّه، آيا گروهى نمىفرستى تا آنان را به قتل برسانند ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند به من دستور داده آنان را افشا نكنم، و دوست ندارم مردم بگويند: او كسانى از قوم و اصحابش را به دين خود فرا خواند و آنان پذيرفتند، و با كمك آنان جنگيد و بر دشمنانش پيروز شد و سپس آنان را به قتل رساند. اى حذيفه، خداوند در كمين آنان است. پروردگار مهلت كمى به آنها داده و پس از آن به عذاب سختى دچارشان خواهد كرد.
حذيفه عرض كرد: يا رسولاللّه، اين منافقين چه كسانى هستند ؟ آيا از مهاجرين اند يا از انصار ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را يك به يك براى من نام برد. بعضى از آنها افرادى بودند كه دوست نداشتم در بين آنان باشند و تعجب كردم.
حضرت فرمود: اى حذيفه، گويا در بعضى از افرادى كه نام بردم شك كردى ؟ اينك سر خود را بالا بگير !
نگاهم را به سوى آنان كه بر قله ايستاده بودند گرداندم. ناگهان برقى پديدار شد و آنچه در اطراف ما بود روشن شد، و به قدرى ثابت ماند كه گمان كردم خورشيد طلوع كرده است. به آنها نگاه كردم و به خدا قسم همهشان را شناختم. آنان همان كسانى بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نام برده بود. آن عده چهارده نفر بودند كه نُه نفر از قريش و پنج نفر از غير قريش در ميان آنان بود.
جوان ايرانى به حذيفه گفت: خدا تو را رحمت كند، آنها را برايمان نام ببر.
حذيفه گفت: به خدا قسم آنان عبارت بودند از قريش: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابىسفيان و عمرو بن عاص؛ و از غير قريش: ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه ثقفى، اوس بن حدثان نضرى، ابوهريرة و ابوطلحه انصارى.
هنگام طلوع فجر با پيامبر صلىاللهعليهوآله از كوه سرازير شديم. آن حضرت در پاى كوه پياده شده، وضو گرفت و منتظر اصحاب ماند.(1)آن عده كه بالاى كوه بودند نيز پايين آمدند و در يك جا جمع شدند.
هنگام برپايى نماز، همان عده را ديدم كه بين مردم رفته و پشت سر پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز خواندند !
پس از نماز، پيامبر صلىاللهعليهوآله نگاهى به پشت سر خود كرد و ابوبكر و عمر و ابوعبيده را در حال نجوى ديد. اين بود كه دستور داد تا منادى بين مردم ندا كند: بيش از دو نفر خصوصى صحبت نكنند.(2)
چهار. نخستين پيماننامه بر ضد غدير(3)
پس از اين اقدامِ آنان، خداوند اين آيه را نازل فرمود: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنّا مُبْرِمُونَ، أَمْ يَحْسَبُونَ أَنّا لانَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ. بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» : «كارى را بين خود محكم كردهاند در حالى كه ما هم كارها را محكم مىكنيم يا گمان كردهاند ما كارهاى پنهانى و سخنان سرى آنان را نمىشنويم. بلى فرستادگان ما نزد آنانند و مىنويسند» ، زخرف / 79 و 80 . بحار الانوار: ج 37 ص 129. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 298.
پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را از توقفگاه «عقبه» گذراند و در منزل بعدى توقف نمود. سالم مولى ابىحذيفه در آنجا ابوبكر و عمر و ابوعبيده را در حال نجوى و گفتگوى خصوصى ديد. او نزد آنان رفت و گفت: آيا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دستور نداده كه بيش از دو نفر با هم خصوصى صحبت نكنند ؟ به خدا قسم بايد مرا به آنچه صحبت مىكرديد خبر دهيد، و گرنه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىروم و اين كار شما را به او خبر مىدهم.
1) . زيرا اكثريت مردم در حال دور زدن كوه بودند و ديرتر به سمت ديگر كوه مىرسيدند.
2) . اين دستور حاكى از اوج فتنه انگيزى منافقين است.
3) . در روايت ديگر حذيفه مىگويد: آن عده جمع شدند و گفتند: محمد مىخواهد امامت را در اهلبيت خود قرار دهد ! چهار نفر از آنان جدا شدند و به مكه رفتند. آنها وارد كعبه شدند و درباره آنچه بينشان گذشته بود پيمان نامهاى نوشتند كه متن آن چنين بود: اگر خداوند محمد را از دنيا برد و يا او كشته شد، امر خلافت به اهل بيت او نرسد.
ابوبكر گفت: اى سالم، عهد و پيمان خدايى مىبندى كه اگر به تو خبر دهيم درباره چه اين جا جمع شدهايم، اگر دوست داشتى با ما باشى و اگر دوست نداشتى لب فرو بندى و آن را كتمان كنى ؟
سالم - كه با على بن ابىطالب عليهالسلام بغض و عداوت شديدى داشت و آنان اين جهت او را مىدانستند - پيمان بست تا با آنان باشد.
آنها به سالم گفتند: ما جمع شدهايم تا پيمان ببنديم و هم قسم شويم كه از محمد درباره صاحب اختيارى على اطاعت نكنيم !
سالم پرسيد: شما را به خدا آيا به راستى درباره اين مطلب گفتگو مىكرديد ؟
جواب دادند: بلى، به خدا قسم گفتگوى ما در همين مسئله بود و در غير اين نبود.
سالم گفت: به خدا قسم من اولين كسى هستم كه در اين مطلب با شما هم پيمان مىشوم و با شما مخالفت نخواهم كرد ! بخدا قسم آفتاب طلوع نمىكند بر اهلبيتى كه نزد من از بنىهاشم مبغوضتر باشد، و در بنىهاشم كسى نزد من مبغوضتر و بدتر از على بن ابىطالب نيست ! در اين مورد هر چه به نظرتان مىآيد انجام دهيد، و مرا هم در زمره خود به حساب آوريد.
آن چهار نفر همان ساعت بر ضد خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام پيمان بستند و متفرق شدند. هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد حركت داشت، نزد حضرت آمدند و پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنها فرمود: درباره چه مسئلهاى امروز خصوصى صحبت مىكرديد، در حالى كه شما را از نجوى و گفتگوى خصوصى منع كرده بودم ؟
آنها جواب دادند: يا رسولاللّه، ما فقط هم اكنون يكديگر را ملاقات كردهايم ! پيامبر صلىاللهعليهوآله با ناراحتى به آنها نگاه كرد و فرمود: شما داناتريد يا خداوند ؟ «وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ»(1): «و كيست ظالمتر از كسى كه شهادتى را نزد خدا كتمان مىكند و خداوند از آنچه انجام مىدهيد غافل نيست» .
1) . بقره / 140.
در ادامه بلندترين داستان غدير حذيفه گفت:
حذيفه در ادامه ماجرا مىگويد: سپس كاروان به راه افتاد تا وارد مدينه شد. همان منافقين با عدهاى از همدستانشان جمع شدند و صحيفهاى طبق آنچه درباره خلافت عهد بسته بودند نوشتند. در اول صحيفه شكستن ولايت و صاحب اختيارى على عليهالسلام بود و اينكه خلافت مخصوص ابوبكر، عمر، ابوعبيده است و سالم نيز همراه آنان است و خلافت از اين چهار نفر خارج نيست !
بر اين صحيفه سى و چهار نفر شهادت دادند؛ كه چهارده نفر آنان اصحاب عقبه بودند(1)و بيست نفر از اشخاص ديگر بودند. پس از نوشتن و امضاى صحيفه، آن را به عنوان وديعه به ابوعبيده جراح سپردند و او را امين خود قرار دادند.
جوان ايرانى پرسيد: اى حذيفه، بر فرض مردم بگويند: خلافت براى ابوبكر و عمر و ابوعبيده است، و دليلشان اين باشد كه آنان از شيوخ قريش و از اولين مهاجرين هستند. چرا به خلافت سالم راضى شدند، در حالى كه او از قريش و مهاجرين و انصار نبود و غلام يكى از زنان انصار بود ؟
حذيفه جواب داد: اى جوان، اين عده جمع شده بودند تا به خاطر حسد و ناراحتى كه از على عليهالسلام داشتند، او را از خلافت باز دارند. اضافه بر اين در قلوب قريش كينههايى از خونهاى ناپاكشان بود كه على عليهالسلام ريخته بود، و اينكه او خصوصىترين فرد با پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. آنان در طلب خونهايى بودند كه به دست على عليهالسلام و به فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله ريخته شده بود. آنها پيمان بسته بودند تا خلافت را از على زائل كنند، و اين كار بر عهده آن چهارده نفرى بود كه در گردنه هَرْشى پنهان شده بودند، و سالم را نيز در گروه خود پذيرفته بودند.
1) . يعنى همان كسانى كه در عقبه «هَرشى» نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را اجرا كردند.
جوان گفت: خدا تو را رحمت كند مرا خبر ده از آنچه آنان در صحيفه نوشته بودند تا بدانم. حذيفه گفت: اين خبر را اسماء بنت عميس خثعميه همسر ابوبكر برايم نقل كرده است. آن عده در خانه ابوبكر گرد هم آمده بودند و در اين باره صحبت مىكردند. اسماء نيز تمام آنچه را كه نقشه مىكشيدند شنيده بود.
پس از گفتگو بر پيماننامهاى متفق القول شدند، و به سعيد بن عاص دستور دادند تا آن را برايشان بنويسد كه متن آن از اين قرار است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم.
اين نوشتهاى است(1)كه عدهاى از اصحاب محمد رسولاللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند. همانان كه خداوند آنان را در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدح كرده است.(2)آنان پس از اين كه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، و اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند، تا مسلمانانى كه بعد از آنان مىآيند به اين عده اقتدا كنند.
اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه مردم مبعوث نمود، براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود، و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم. تا زمانى كه دين را
1) . اين اساسنامه سقيفه به عنوان يك قانون نامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم شده است. به همين جهت براى فريب مردم آن روز و نسلهاى آينده، با حيلهگرى تمام تدوين يافته و در آن به آيات قرآن استشهاد شده، و از پايههاى مسلّم اسلام به عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كامل شده است. اين نهايت فتنهگرى اصحاب سقيفه را مىرساند؛ كه اين چنين آيندههاى دور و نزديك پيروان خود را پيشبينى كردهاند. براى روشن شدن سوء استفادههاى منافقين در اين صحيفه، در هر فرازى به جهتگيرىهاى آنان در پاورقى اشاره خواهيم كرد.
2) . در اينجا از مدح مهاجرين و انصار در قرآن، به نفع اين چند نفرى كه اساسنامه سقيفه را تهيه كردهاند سوء استفاده شده است. گويا همه مهاجرين و انصار از اين صحيفه با خبر بودهاند، در حالى كه آن را 34 نفر مخفيانه و بدون اطلاع احدى از مهاجرين و انصار تدوين كردهاند. گذشته از آنكه خداوند هيچ گاه همه مهاجرين وانصار را مورد مدح قرار نداده، و اين همه آيات مربوط به منافقين در قرآن مربوط به امثال همين گروه است.
كامل و واجبات را واجب نمود و سنتها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد، و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود، بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند !(1)
پيامبر اختيار آن را بر عهده مسلمين گذاشت، تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند(2)همانطور كه خداوند فرموده است: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِاللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّهَ وَ الْيَوْمَ الآخَرَ»(3): «براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند» .(4)
پيامبر كسى را به خلافت نرساند، به دليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود، تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مىرسد !(5)
1) . اين عبارات براى فريفتن نسلى كه در آيندههاى دور از صدر اسلام قدم به عرصه مىگذارد آورده شده است، و گرنه بايد پرسيد: آيا غدير از ايام گذشته اسلام نبود و براى روزهاى آينده اسلام نبود ؟ پس چگونه چنين صحيفهاى با توجه به ايام گذشته اسلام تدوين شده است ؟ !
2) . بسيار جالب است كه صحيفهاى توسط اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و به فاصله كمتر از يك ماه پس از غدير تدوين شود، و در آن گفته شود: پيامبر كسى را براى خلافت بعد از خود معين نكرده است !!
3) . احزاب / 21.
4) . باز هم استناد به آيه قرآن براى اثبات ادعاى باطل به كار گرفته شده است. آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت ؟ آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين مطلبى فرموده باشد، تا مردم هم در اين جهت پيرو آنحضرت باشند ؟ !
5) . در اين قسمت از تعصبات جاهلى و عواطف مردم براى مخالفت با فرمان الهى سوء استفاده شده است. براى اين ادعا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خليفهاى تعيين نكرده، مسئله ارث بردن حكومت را مثل سلاطين مطرح كردهاند. در حالى كه درباره امامان عليهمالسلام مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است، و اينكه هيچ كس جز ايشان صلاحيت اين مقام را ندارد، و به همين جهت درباره امام حسن و امام حسين عليهماالسلام عنوان پدر و فرزندى نيست تا توارث باشد. از سوى ديگر، براى تحريك تعصبات جاهلى مردم، مسئله سهيم بودن همه مسلمين را در خلافت مطرح كردهاند. در حالى كه خلافت بيتالمال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخاب بهترين است كه توسط پروردگار انجام مىگيرد، و هيچ كس نمىتواند مانند خداوند بهترين را معين كند.جهت ديگرى كه باعث آبروريزى اهل سقيفه شده ارتباط دادن خلافت با دولتمندى اغنياء است ! گويا خلافت سلطنتى است كه هر كس آن را به دست گرفت، ثروت اندوزى را آغاز مىكند و اغنيا را گرد خود جمع مىكند ! لذا براى پيشگيرى از اين مشكل بايد خليفه عوض شود و در يك خاندان نماند، تا همه ثروت نزد آنان نماند. البته حاكمان سقيفه چنين كردند، و اين كارشان در زمان عثمان به اوج خود رسيد، كه مردم بر او شوريدند و او را كشتند.
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفهاى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند، چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند.(1)
مىبينيم براى التيام اين نقص بشرى، وصلهاى بىمايه به سخنان خود افزودهاند كه «بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند» . ولى تاريخ بخوبى نشان مىدهد كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت را داشته مخفى مانده است ! چنان كه به جاى على بن ابىطالب عليهالسلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايقترين افراد جاى او را گرفتند.
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسولاللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته، و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.(2)
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث
1) . پيداست كه بشر خوب مىداند انتخاب صاحب نظرانش به انتخاب خداوند نمىرسد. اين چيزى بود كه در تاريخ خلفاى منتخب سقيفه عملاً بر همه معلوم گرديد؛ كه خلفاى غاصب در جهات ظلم و جهل و بىلياقتى و گناه سرآمد روزگار خود بودند.
2) . به اين صراحت در مقابل غدير ادعا كردن در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله غدير ديده نشده است. ادعايى بدون دليل و فقط به اين بهانه كه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله خلاف آن را معتقدند ! بايد پرسيد: كدام اصحاب ؟ لابد همان 34 نفر كه همه منافق بودند ! و يا به اين بهانه كه با جماعت مسلمين مخالف است ! كدام مسلمين ؟ لابد همان اعوان و انصار سقيفه كه هيزم براى آتش زدن بيت فاطمه عليهاالسلام آوردند !
مىگذارد، حرف محالى زده است. زيرا پيامبر فرموده است: ما پيامبران ارث نمىگذاريم، و هر چه از ما بر جاى مىماند صدقه است.(1)
آنجا بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: آيا يك نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله پيدا نمىشود كه در صحت اين حديث به نفع شما شهادت دهد، كه يك عرب بيابانى بنام اوس بن حدثان كه با بول خود تطهير مىكند بايد شاهد شما باشد ؟ ! كتاب سليم: حديث 4. بحار الانوار: ج 30 ص 317.
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اينكه پشت سر نبوت است، چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگان اند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.(2)
سخن اصلى پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول عمر خود و به خصوص در غدير، انحصار امامان دوازدهگانه است، و اينكه اين انحصار به خاطر لايق نبودن هيچ شخص ديگرى بجز آنان است. چرا كه مقام امامت مانند نبوت است و بايد قداست آن را داشته باشد، و مجرد يك رياست نيست كه هر بى سر و پايى بتواند آن را در دست بگيرد.
مىبينيم براى فرار از اين قداست كه هيچ گاه غاصبين خلافت - حتى به تظاهر - قادر بر نشان دادن آن نيستند چنين حديثى را جعل نمودهاند، تا با بالابردن مقام صحابه چنين قداستى را در آنان نشان دهند. در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها اين مطلب را فرموده است كه روز قيامت عدهاى اصحاب مرا بر سر حوض كوثر از من دور مىكنند، چرا كه بعد از من از دين برگشتهاند و به قرآن و عترت من جسارت كردهاند.
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مىباشد؛ يعنى فرزند از پدر خلافت را ارث مىبرد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا
1) . مىبينيم همان حديث جعلى كه هنگام غصب فدك در برابر فاطمه عليهاالسلام مطرح كردند، در اينجا پيشبينى نمودهاند، و به خيال خود غصب خلافت را مستند به حديثى از مبلِّغ اعظم غدير كردهاند. بعدها درگير و دار سقيفه و فدك معلوم شد، حتى احدى از دار و دسته خودشان هم حاضر به شهادت درباره صحت چنين حديثى نيستند، و تنها مدعى آن ابوبكر و عمر و عايشه بودند، و اوس بن حدثان - كه در همين حديث حذيفه به عنوان يكى از توطئهگران قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى شده - به نفع آنان شهادت داد.
2) . باز هم مىبينيم حديث جعلى ديگرى كه در طول تاريخ ياران سقيفه بدان تمسك كردهاند، قبل از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله در كارگاه سقيفه ساخته شده است. جالب اين است كه در مقابل مستند صريح و محكمى مانند غدير، به چنين احاديث جعلى تمسك مىشود.
روز قيامت سزاوار آنهاست، چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد ! زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا برهمه حاكم است - : «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقاكُمْ»(1): «با ارزشترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست» .(2)
يك آيه كلى را در برابر كلام صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوىترين مردم هر زمان معرفى نموده است. واقعا بايد پرسيد: كدام يك از خلفاى سقيفه نشان دادند كه با تقواترين مردم هستند ؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يك از ائمه عليهمالسلام، چه كسى را با تقوىتر از آن امام مىتوان يافت ؟
پرمدعا و توخالى همين اصحاب سقيفهاند كه در طول تاريخ غصب خلافت هميشه و از هر جهت از همه مردم عقبتر بودهاند ! ! ؟
همچنين پيامبر فرموده است: «حقوق مسلمين مساوى است و پايينترين افراد هم مىتوانند درباره حقوق خود اقدام كنند. همه مسلمين يد واحد در برابر دشمنانشان هستند» . پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند، راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مىرود و مسير صحيح را مىپيمايد.(3)
ولى معناى رسيدن همه مردم به حقوق خود اين نيست كه همه مسلمين مىتوانند امام شوند و هيچ فرقى در اين باره بين آنان نيست. چنين مطلبى را هيچ اجتماعى و هيچ عقلى نمىپذيرد. پيداست كه امامت شايستگىهايى لازم دارد، كه فقط با دارا بودن آنها كسى مىتواند در آن منصب قرار بگيرد. و گرنه خلفاى نالايق همان ثمرات شوم سقيفه را به دنبال خواهند داشت؛ كه به آبروى اصل اسلام هم ضربه زدند و باعث شرمندگى خود و همه اهل اسلام در برابر ملل ديگر شدند.
1) . حجرات / 13.
2) . نكته اساسى در خطابه غدير كه دست دشمنان را به كلى بسته است، تعيين خط امامت تا روز قيامت وانحصار آن در دوازده امام از نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله است. در برابر چنين اقدام دقيقى كه خدا و رسول فرمودهاند، اصحاب صحيفه آيهاى از قرآن را دليل غصب خلافت قرار دادهاند كه «اِنَّ اَكْرَمُكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقيكُمْ» !
3) . اينكه حقوق همه مسلمين مساوى است، در برابر ظلم عظيمى است كه خلفاى سقيفه بر مردم روا داشتند و نگذاشتند حقوق همه مسلمانان حفظ شود، بلكه حق عدهاى را حفظ كردند و حق عدهاى ديگر را پايمال نمودند.
هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است، او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است.(1)
در طول تاريخ سقيفه هم عملاً اين كار صورت پذيرفته و امثال مالك بن نويره كه گفتند: «ما بر اعتقاد مسلمانى خود باقى هستيم، و فقط خليفه تعيين شده در غدير را قبول داريم، و خليفه سقيفه را قبول نداريم» از دم شمشير گذرانده شدند. حتى بانويى به نام اُمفَروه كه با ابوبكر اعلام مخالفت كرد و گفت: «من فقط خليفه راستين پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى على بن ابىطالب عليهالسلام را قبول دارم» به دستور او اعدام شد ! الثاقب فى المناقب: ص 226. شرح نهج البلاغة: ج 17 ص 214.
همچنين پيامبر فرموده است: «هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد بودند - آمد و قصد داشت تفرقه بياندازد او را به قتل برسانيد، هر كه مىخواهد باشد،چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است. امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد، و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند» . بين مسلمين كسى اختلاف نمىاندازد مگر اينكه تكروى مىكند و دشمن آنهاست و به دشمنان مسلمانان كمك مىكند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل او را حلال كردهاند.(2)
سعيد بن عاص اين صحيفه را با توافق كسانى كه اسم و شهادتشان در آخر اين ورقه است در محرم سال دهم هجرى نوشته است. الحمد للّه رب العالمين.
امضا كنندگان: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابىسفيان، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبة ثقفى، اوس بن حدثان نضرى، ابوهريرة، ابوطلحه انصارى، ابوسفيان، عكرمة بن ابىجهل، صفوان بن امية بن خلف، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش
1) . تمسك به «جماعت مسلمين» و خليفه اين چنينى را نماينده آنان معرفى كردن، بهانهاى است براى ظلم آزادانه و بىقيد و شرط . به طورى كه هر كس در برابر آن قد عَلَم كرد، به جرم مخالف با جماعت مسلمين و بر هم زدن اتحاد آنان بايد كشته شود !
2) . باز مىبينيم از جعل و تحريف فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله ابا نداشتهاند و به آنحضرت نسبت دادهاند كه «امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد» ! در حالى كه حتى به اقرار اهل سقيفه بارها و بارها امت بر باطل متفق شدهاند، تا آنجا كه يزيد را پذيرفتهاند و حسين عزيز عليهالسلام را سر بريدهاند ! آيا اين اتحاد مردم بر حق بوده است ؟ آيا ما هم بايد چشم و گوش بسته پيرو چنين اتحادى شويم ؟ !
بن ابىربيعة، بشير بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور اسلمى، مطيع بن اسود مدرى و ... .
سپس صحيفه را به ابوعبيده دادند و او آن را به مكه برد و در كعبه دفن كرد. آن صحيفه همچنان مدفون بود، تا آنكه عمر بن خطاب به خلافت رسيد و آن را از مكانش بيرون آورد.
اين صحيفه همانى بود كه هنگام مرگ عمر، اميرالمؤمنين عليهالسلام بر سر جنازه كفن شدهاش رفت و چنين آرزو كرد و فرمود: چقدر دوست دارم با صحيفه اين كفن پيچ شده به ملاقات پروردگارم بروم.(1)
سپس آن عده از خانه ابوبكر برخاستند و رفتند.
هنگام فجر، پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز صبح را به جماعت خواند، و در محراب نشسته و ذكر گفت تا آفتاب طلوع كرد. پس از طلوع آفتاب حضرت رو به ابوعبيده جراح كرده فرمود: خوشا به حال تو كه امين اين امت شدهاى !
سپس تلاوت فرمود: «فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ اَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ»(2):
«واى بر كسانى كه نوشتهاى را به دست خويش مىنويسند و سپس مىگويند اين از سوى خداست تا با آن مبلغ كمى به دست آورند واى بر آنان از آنچه دستانشان مىنويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مىكنند» .
آنگاه فرمود: كسانى كه در اين امت چنين نوشتهاند شباهت دارند به آنان كه خدا مىفرمايد: «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لايَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لايَرْضى
مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطا»(1): «از مردم مخفى مىكنند اما از خدا مخفى نمىكنند و خدا ناظر آنان است هنگامى كه شب را سحر مىكنند در سخنى كه خدا راضى نيست و خدا به آنچه انجام مىدهند احاطه دارد» .
سپس فرمود: امروز گروهى در امت من تشكيل يافتهاند كه در صحيفه نوشتنشان مانند سردمداران زمان جاهليت شدهاند؛ كه صحيفهاى بر عليه ما نوشتند و در كعبه آويزان نمودند.(2)خداوند به آن عده امكانات مىدهد، تا آنها و كسانى را كه بعد از آنان مىآيند امتحان كند، و انسانهاى خبيث و پاك را از هم جدا كند. اگر نبود كه خداوند به من دستور داده از آنها روى بر گردانم براى مقدّرى كه مىخواهد به انجام برساند، هم اكنون آنان را پيش آورده و گردنشان را مىزدم.(3)
حذيفه ادامه داد: به خدا قسم ديديم هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخنان را مىفرمود،لرزه بر اندام امضا كنندگان صحيفه افتاده و اختيار از كف داده بودند؛ به طورى كه بر هيچ يك از حاضران در مجلس مخفى نماند كه حضرت با سخن خويش آن عده را قصد كرده و اين آيههاى قرآنى را براى آنان مىخواند.
حذيفه در ادامه سخنانش چنين گفت: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از سفر حج بازگشت، مانند هميشه به خانه امسلمه رفت. اما اين بار يك ماه در آنجا ماند و طبق معمول به خانه همه همسران خود نرفت.
1) . نساء / 108.
2) . اشاره به ماجراى قريش در مكه است كه وقتى انواع مبارزه و مقابله با پيامبر صلىاللهعليهوآله را تجربه كردند و به نتيجهاى نرسيدند، در مكانى به نام «دار النَدوة» جمع شدند و پيماننامهاى بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله و خاندانش نوشتند. خلاصه آن پيمان اين بود كه با بنىهاشم هم غذا نشوند و صحبت نكنند و معامله نكنند. با آنان ازدواج نكنند و به آنها نيز اجازه ازدواج با قريش را ندهند. با آنان همنشين نشوند مگر اينكه محمد را به قريش تحويل دهند تا او را بكشند ! همه قبايل قريش مانند يدى واحد بر قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله متحد شده بودند. بر اين صحيفه چهل مُهر و امضا توسط بزرگان قريش زده شد، و آن را در كعبه آويزان نمودند. بحار الانوار: ج 19 ص 1 و 2.
3) . پس امضا كنندگان صحيفه ملعونه بايد گردن زده مىشدند و آن جنايت بزرگ مستحق چنين جزايى بود.
از اين رو عايشه و حفصه به پدرانشان از اين رفتار حضرت شكايت كردند. ابوبكر و عمر گفتند: ما مىدانيم براى چه اين كار را مىكند و دليلش چيست ! نزد او برويد و با سخنان نرم با وى صحبت كنيد و او را به خود متمايل نماييد ! او را با حيا و بزرگوار خواهيد يافت. شايد شما بتوانيد ناراحتى وى را از قلبش بيرون آوريد !
عايشه به تنهايى سراغ پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت و او را در خانه امسلمه با على بن ابى طالب عليهالسلام يافت. پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: چه چيز تو را به اينجا آورده اى حميراء ؟ جواب داد: يا رسولاللّه، برايم عجيب آمد كه پس از اين سفر به خانهات سر نزدهاى ! يا رسولاللّه، من از نارضايتى شما به خدا پناه مىبرم !
حضرت فرمود: اگر راست مىگويى چرا سرّى كه تو را به كتمان آن سفارش كرده بودم فاش نمودى ؟ با اين عمل هم خود هلاك شدى و هم عدهاى از مردم را هلاك كردى ! سپس حضرت به خادمِ امسلمه فرمود: همسران مرا فرا خوان و در خانه امسلمه جمع كن.
پس از آمدن همسران حضرت، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به آنچه مىگويم گوش سپاريد. و با دست به على بن ابىطالب عليهالسلام اشاره نمود و ادامه داد:
او برادر و وصى من و به دست گيرنده امور در بين شما و امت بعد از من است. پس در آنچه به شما امر مىكند او را اطاعت كنيد، و از فرمان او سرپيچى نكنيد كه با معصيت او هلاك مىشويد.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به اميرالمؤمنين عليهالسلام كرده فرمود:
يا على، سفارش اينان را به تو مىنمايم. تا وقتى از خدا و پيامبرش و از تو اطاعت مىكنند آنها را نگاه دار(1)، و از مال خود به آنان انفاق كن، و دستوراتت را به آنها بگو، و آنان را نهى كن از آنچه مورد شك تو باشد، و اگر عصيان تو را كردند طلاقشان بده.
على عليهالسلام فرمود: يا رسولاللّه، اينان زن هستند و رأيشان ضعيف است ! ؟
1) . يعنى به عنوان همسران من زندگى آنان را تأمين كن و آنها را از جانب من طلاق مده.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: تا آنجا كه مدارا به صلاحشان باشد با آنان مدارا كن، و هر كدام عصيان كرد طلاقش بده؛ طلاقى كه خدا و رسولش از او بيزار باشند.(1)
همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله همچنان ساكت بودند و چيزى نمىگفتند. اما عايشه به سخن آمد و گفت: يا رسولاللّه، ما اين طور نبوديم كه دستورى بدهى و مخالف آن عمل كنيم ؟ !
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بلى اى حميراء ! شديدترين مخالفت را تو با دستور من كردهاى ؟ !(2)به خدا قسم بعد از من با دستوراتم مخالفت مىكنى و عصيان خواهى كرد. از خانهاى كه تو را در آنجا سپردهام زينت كرده بيرون مىآيى و عده زيادى دور تو را مىگيرند ! تو با على مخالفت خواهى كرد، در حالى كه به او ظلم كرده و عصيان پروردگارت را مىنمايى. علامت اين ماجرا آن است كه در مسيرت سگهاى منطقه «حَوْأَب» به سوى تو پارس مىكنند، و بدانيد كه اين جريانات حتما اتفاق خواهد افتاد.(3)
عايشه در مسير جنگ جمل قبل از بصره به مكان آبادى كه «حوأب» نام داشت رسيد. در اثر پارس سگهاى حوأب شترهاى پر قدرت او نيز رميدند. يكى از لشكريان گفت: آيا نمىبينيد سگهاى حوأب چقدر زيادند و چگونه با قدرت پارس مىكنند؟
عايشه با شنيدن اين سخن سراسيمه افسار شتر را كشيد و گفت: آيا اينها سگهاى حوأب هستند ؟ مرا زود از اينجا عبور دهيد ! مرا از اينجا رد كنيد كه شنيدم پيامبر در جمع همسرانش مىگفت: اى كاش مىدانستم سگهاى حوأب بر كدام يك از شما پارس خواهند كرد ! و نيز مىفرمود: سگهاى حوأب بر يكى از شما در راه جنگ با جانشين من على بن ابىطالب پارس مىكنند. بحار الانوار: ج 32 ص 139 - 148.
1) . يعنى با اين طلاق آنان را از عنوان همسرى من اخراج كن، كه معناى چنين طلاقى - كه پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله انجام مىشود - بيزارى خدا و رسول است.
2) . اشاره به فاش ساختن راز غدير بود كه حضرت او را به كتمان آن سفارش كرده بود، و قبلاً ذكر شد.
3) . اين خبر را پيامبر صلىاللهعليهوآله 25 سال قبل از وقوع آن خبر داد. در سال 35 هجرى كه عايشه به تحريك طلحه و زبير بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام قيام كرد، امسلمه پيشگويى پيامبر صلىاللهعليهوآله را به او يادآور شد، و سگهاى حوأب را نيز به ياد او آورد. ولى او توجهى نكرد و از مدينه به مكه رفت و از آنجا راهى بصره شد.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به همسران خود كرده فرمود: برخيزيد و به منازلتان بازگرديد. آنان برخاسته هر يك به خانه خود بازگشتند.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله، آن عده كه اساسنامه ضد غدير را امضا كرده بودند و همدستانشان را - كه بر عليه على عليهالسلام جمع شده بودند و از آزادشدگان و منافقين تشكيل يافته بودند و حدود چهار هزار نفر مىشدند - تحت فرماندهى اسامة بن زيد قرار داد، و به وى دستور داد به سوى شام حركت كنند.
آنها بهانه آوردند و به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كردند: يا رسولاللّه، دير زمانى نيست كه از سفرى كه با شما بوديم بازگشتهايم. از تو مىخواهيم به ما اجازه دهى در مدينه بمانيم و كارهاى لازم سفر را انجام داده و وسايل آن را آماده كنيم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان دستور داد به اندازهاى كه احتياجات خود را بر طرف كنند در مدينه بمانند. به اسامة بن زيد هم دستور داد در بيرون مدينه لشكرگاهى بر پا كند و در آن مكان منتظر اين عده بماند، تا هنگامى كه از كارها و بر آوردن نيازهايشان فارغ شوند و در لشكر حضور يابند. پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين كار قصد داشت مدينه را از وجود آنان خالى كند و كسى از منافقين در آن نماند.
حذيفه مىگويد: آنان مشغول كار خود بودند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله هم اين عده را تشويق مكرر به بيرون رفتن و زود رسيدن به لشكر اسامه و حركت به سوى شام مىكرد.
در اين اثنا پيامبر صلىاللهعليهوآله مبتلى به بيمارى شد كه در آن از دنيا رفت. آن عده تا اين موضوع را فهميدند در آنچه كه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله به آنها امر كرده بود سستى كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به قيس بن سعد بن عباده - شمشير زن حضرت - و حباب بن منذر و جماعتى از انصار دستور داد تا آن عده را به لشكرشان برسانند. قيس بن سعد بن عباده و حباب بن منذر آنان را از مدينه خارج كرده و به لشكر رساندند. سپس به اسامه گفتند: پيامبر صلىاللهعليهوآله به تو اجازه نداده در حركت لشكر تأخير كنى. از همين ساعت حركت كن تا خبر آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام گردد.
اسامه لشكر را به حركت در آورد، و قيس و حباب نزد حضرت آمدند و خبر حركت لشكر را به ايشان رساندند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنها فرمود: لشكر اسامه هنوز حركت نكردهاست !
از سوى ديگر، ابوبكر و عمر و ابوعبيده در خلوت به اسامه و عدهاى از اصحاب وى گفتند: به كدام سو حركت مىكنيم و مدينه را خالى مىگذاريم ؟ در حالى كه اكنون حساسترين زمانى است كه به مدينه و حضور در آن نيازمنديم !
اسامه با تعجب پرسيد: براى چه ؟
آنها جواب دادند: آثار مرگ در چهره رسول اللّه هويداست. به خدا قسم اگر مدينه را خالى بگذاريم كارهايى اتفاق مىافتد كه اصلاح آنها ممكن نخواهد بود.(1)ما در مدينه مىمانيم تا ببينيم سرانجام پيامبر صلىاللهعليهوآله چه مىشود، و پس از آن راه شام پيش روى ماست و حركت مىكنيم.
با اين توطئه، سپاه اسامه به لشكرگاه نخست بازگشتند و در آنجا توقف نمودند. سپس شخصى را پنهانى به مدينه فرستادند تا درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله خبرى به دست آورد.
فرستاده آنان نزد عايشه آمد و از او پنهانى درباره حال پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال كرد. عايشه در پاسخ گفت: نزد ابوبكر و عمر و همراهانشان برو و به آنان بگو: بيمارى پيامبر شديدتر شده است. هيچ كدامتان از محل خود حركت نكنيد و من خبرها را ساعت به ساعت به شما مىرسانم !
بعد از آن بيمارى حضرت شدت يافت، و عايشه صهيب(2)را صدا زد و گفت: نزد ابوبكر و عمر برو و به آنان خبر ده كه اميدى به زنده ماندن پيامبر نيست. به همين
جهت تو و عمر و ابوعبيده و هر كس كه صلاح مىدانيد هر چه زودتر نزد ما آييد، و ورود شما شبانه و مخفيانه باشد.
پس از آنكه صهيب خبر را آورد، آنها او را نزد اسامة بن زيد برده و خبر را به او نيز اعلام كردند و گفتند: چگونه سزاوار است كه ما اينجا باشيم و از مشاهده پيامبر در اين ساعات محروم بمانيم ؟ ! و از اسامه اجازه ورود به مدينه را درخواست كردند.
اسامه به آنان اجازه داد و گفت كه هيچ كس نبايد از ورودتان به مدينه مطلع گردد. همچنين گفت: اگر پيامبر شفا پيدا كرد به سپاه خود باز مىگرديد، و اگر از دنيا رفت به ما نيز خبر دهيد تا بين مردم باشيم.
با اين توطئه، ابوبكر و عمر و ابوعبيده شبانه وارد مدينه شدند، در حالى كه بيمارى پيامبر صلىاللهعليهوآله شدت يافته بود. همين كه حال حضرت كمى بهبود يافت فرمود: امشب شر عظيمى وارد مدينه شده است !
پرسيدند: يا رسولاللّه! آن شر چيست ؟
حضرت فرمود: از كسانى كه در سپاه اسامه بودند، چند نفر بازگشتهاند كه با اين كار خود با امر من مخالفت كردهاند. بدانيد كه من از آنها به خدا پناه مىبرم و بيزارم. سپس فرمود: واى بر شما ! سپاه اسامه را به حركت واداريد. و بر اين مطلب تأكيد فرمود؛ به طورى كه اين سخن بارها از سوى حضرت تكرار شد.
حذيفه دنباله ماجرا را براى جوان ايرانى چنين نقل كرد: بلال مؤذن پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و در مواقع نماز اذان مىگفت و آن حضرت را براى نماز خبر مىكرد. در ايام بيمارى پيامبر صلىاللهعليهوآله، اگر حضرت قدرتى براى نماز جماعت داشت او را كمك مىكردند و به مسجد مىآمد و نماز را مىخواند، و اگر نمىتوانست بيرون بيايد به على عليهالسلام دستور مىداد تا نماز را با جماعت براى مردم بخواند. در اين بيمارىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله، على بن ابىطالب عليهالسلام و فضل بن عباس به طور دائم در خدمت حضرت بودند.
شبى كه عدهاى از افراد تحت فرمان اسامه وارد مدينه شدند به صبح رسيد، و بلال براى نماز اذان گفت. سپس طبق عادت هميشه به خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت تا وى را براى نماز خبر كند، ولى متوجه شد بيمارى حضرت شدت يافته و مانع از ورود او به داخل خانه شدند.
عايشه به صهيب دستور داد نزد پدرش برود و خبر دهد كه بيمارى پيامبر شديدتر شده و نمىتواند به مسجد برود، و رسيدگى على بن ابىطالب به پيامبر او را از حضور براى نماز جماعت مشغول داشته است. تو به مسجد برو و براى مردم نماز بخوان، زيرا اين موقعيتى گوارا براى توست و دليلى براى روزهاى بعدى خواهد شد !
آن روز صبح، مردم منتظر بودند كه طبق عادتِ پيامبر صلىاللهعليهوآله در بيمارى، يا خود حضرت و يا على بن ابىطالب عليهالسلام براى نماز جماعت بيايد، كه ناگهان ابوبكر وارد مسجد شد و گفت: بيمارى پيامبر شديد شده و به من دستور داده براى شما نماز جماعت بخوانم !
يكى از اصحاب حضرت به او گفت: تو را چه به اين كار ؟ تو بايد اينك در سپاه اسامه باشى ! ؟ نه به خدا قسم ! ما كسى را نمىشناسيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ تو فرستاده و دستور نماز جماعت را به تو داده باشد.
مردم براى حل اين مشكل بلال را صدا زدند. بلال گفت: اى مردم، خدا شما را رحمت كند، صبر كنيد تا در اين باره از پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال كنم.
سپس با سرعت به در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت و محكم در زد. حضرت با شنيدن صداى در فرمود: اين چه در زدن شديدى است ؟ ! ببينيد جريان از چه قرار است.
فضل بن عباس در را گشود و با ديدن بلال گفت: چه خبر است اى بلال ؟ !
بلال جواب داد: ابوبكر وارد مسجد شده و در محراب پيامبر صلىاللهعليهوآله ايستاده تا نماز بخواند! به اين گمان كه حضرت به او دستورِ نماز خواندن براى مردم را داده است.
فضل گفت: مگر ابوبكر در سپاه اسامه نيست ؟ ! به خدا قسم اين همان شر عظيمى است كه ديشب وارد مدينه شده و پيامبر صلىاللهعليهوآله خبرش را به ما داد.
فضل با بلال وارد خانه شدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله از او پرسيد: چه خبر است، اى بلال ؟ بلال ماجرا را به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت. حضرت فرمود: مرا بلند كنيد، مرا بلند كنيد و به مسجد ببريد ! قسم به آنكه جانم به دست اوست، مصيبتى عظيم و فتنهاى بزرگ بر اسلام وارد شده است.
سپس حضرت در حالى كه سر را با پارچهاى بسته بود و بر على عليهالسلام و فضل تكيه كرده بود و پاهايش بر زمين كشيده مىشد وارد مسجد شد. ابوبكر در محراب ايستاده بود و عمر و ابوعبيده و سالم و صهيب و عدهاى كه با آنان آمده بودند وى را احاطه كرده بودند. اما بيشتر مردم نماز را نخوانده و منتظر خبر بلال بودند. هنگامى كه نماز گزاران ديدند پيامبر صلىاللهعليهوآله با آن حال بيمارى شديد وارد مسجد شد، عظمت موضوع را دريافتند !
پيامبر صلىاللهعليهوآله جلو رفت و لباس ابوبكر را گرفت و او را از محراب دور نمود. با اين كارِ پيامبر صلىاللهعليهوآله، ابوبكر و كسانى كه با وى بودند از پشت سر آن حضرت متوارى شدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز را به حالت نشسته به جاى آورد و مردم به حضرت اقتدا نمودند، و بلال براى مردم تكبيرِ نماز را مىگفت.
پس از نماز، پيامبر صلىاللهعليهوآله به پشت سر خويش نگاهى كرد و ابوبكر را نديد و فرمود: اى مردم، آيا تعجب نمىكنيد از پسر ابىقحافه و كسانى كه به سپاه اسامه فرستادم و آنها را تحت فرمان وى قرار دادم ؟ من به آنان دستور داده بودم به مسيرى كه گفته شده بود بروند، اما آنها با اين امر مخالفت كرده و براى فتنه به مدينه بازگشتهاند ! بدانيد كه خداوند اينان را در فتنه انداخته است. مرا كمك كنيد تا به منبر بروم.
حضرت در حالى كه سرش را بسته بود بر اولين پله منبر نشست و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
اى مردم، خبر رحلتم از سوى پروردگار رسيده است. من شما را بر پايهاى محكم قرار دادم كه شب آن مانند روز است. بعد از من اختلاف مكنيد همان گونه كه بنىاسرائيل قبل از شما اختلاف كردند !
اى مردم، من بر شما حلال نمىكنم مگر آنچه قرآن حلال كرده، و حرام نمىكنم مگر آنچه قرآن حرام كرده است.
من در بين شما دو چيز بر جاى مىگذارم، كه اگر به آنها تمسك كنيد گمراه نمىشويد و هرگز دچار لغزش نخواهيد شد؛ كتاب خدا و عترتم كه اهلبيت من هستند. اينها دو جانشين من در بين شمايند. اين دو از يكديگر جدا نخواهند شد مگر اينكه بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. در آنجا من درباره آنچه در بين شما باقى گذاردم سؤال خواهم كرد. در آن روز اشخاصى را از حوض دور خواهم كرد همان طور كه شترهاى غريبه را از ساير شترها دور مىكنند. دو نفر از آنان به من خواهند گفت: ما فلان و فلانيم ! من به آن دو جواب مىدهم: از نظر اسم شما را مىشناسم، اما بعد از من مرتد شديد ! پس دور باشيد، دور !
سپس حضرت از منبر پايين آمد و به منزل خويش بازگشت.
حذيفه در ادامه ماجرا چنين گفت: ابوبكر و اصحابش تا هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت در مدينه ظاهر نشدند، و بعد از وفات حضرت آن قضاياى مشهور از انصار و غير آنان در ماجراى سقيفه اتفاق افتاد.(1)
پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله، توطئههاى پنهانى از سوى مهاجرين و انصار آشكار شد، و هر يك براى تصاحب مقام خلافت اقداماتى انجام داده و با يكديگر درگير شدند. در اين ميان اصحاب صحيفه ملعونه با پيشبينىهاى لازم و توافق عدهاى از انصار، توانستند خلافت را غصب كنند.
آغاز ماجرا چنين بود كه انصار نزد سعد بن عباده آمده و او را به سقيفه بنىساعده آوردند. هنگامى كه عمر اين خبر را شنيد به ابوبكر اطلاع داد و با ابوعبيده با سرعت به سوى سقيفه حركت كردند.
در سقيفه جمع زيادى از انصار بودند و سعد بن عباده بين آنان در حال بيمارى بود. با آمدن ابوبكر و عمر بر سر مسئله خلافت درگيرى آغاز شد، و تا آنجا ادامه پيدا كرد كه ابوبكر در آخر سخنانش به انصار گفت: اينك شما را به بيعت با عمر يا ابوعبيده دعوت مىكنم ! و من هر دو به را براى خلافت پيشنهاد مىكنم و هر دو را سزاوار آن مىدانم ! !
عمر و ابوعبيده گفتند: سزاوار نيست كه ما از تو پيشى بگيريم. اى ابوبكر، تو اولين اسلام آورنده ما هستى و همراه پيامبر در غار بودهاى ! ! تو به اين امر سزاوارترى !
انصار گفتند: دوست نداريم كسى خلافت را در دست بگيرد كه نه از ما باشد و نه از شما. پس اميرى از ما و اميرى از شما انتخاب مىكنيم و همه خلافت آن دو را مىپذيريم، به اين شرط كه اگر از دنيا رفت ديگرى را از انصار انتخاب كنيم.
ابوبكر پس از مدح مهاجرين گفت: اى انصار، شما كسانى هستيد كه فضل و خوبىهايتان در اسلام منكر ندارد ! خداوند و پيامبرش شما را به عنوان انصار دينش پذيرفتهاند. پيامبر مهاجرتش را به سوى شما قرار داد و منزل همسران او در بين شما است. هيچ كس به جز مهاجرين اوليه بهتر از شما نيستند ! ! آنها اميران هستند و شما وزيران !
حَبّاب بن منذر برخاست و گفت: اى انصار، دست نگه داريد. مردم در سايه شمايند و كسى جرأت نمىكند با شما مخالفت كند. مردم هرگز بدون اشاره شما حركت نخواهند كرد. سپس انصار را مدح نمود و گفت: اگر مهاجرين از امير بودن شما بر ايشان ابا دارند، ما نيز به امير بودن آنان راضى نيستيم. ما اين پيشنهاد را كه هم از ما و هم از آنان امير باشد نمىپذيريم.
عمر بن خطاب برخاست و گفت: هرگز دو شمشير در يك غلاف جاى نخواهند گرفت ! عرب راضى نمىشود كه شما را امير خود قرار دهد در حالى كه پيامبرشان از قوم ديگرى باشد، و عرب مانع نمىشود كسى بر آنان امير باشد كه پيامبرشان در آنها باشد !
پس از او حباب بن منذر دوباره برخاست و سخنانى گفت و عمر بن خطاب نيز به او جوابى داد. سپس به ابوعبيده گفت: تو سخن بگو. ابوعبيده برخاست و در فضيلت انصار بسيار صحبت كرد.
بشير بن سعد - كه يكى از بزرگان انصار بود - هنگامى كه ديد انصار به سوى سعد بن عباده روى آوردهاند تا وى را امير كنند، طبق توافقى كه با اصحاب صحيفه داشت كه نگذارد خلافت به انصار برسد، با سخنانى كه مطرح نمود سعى كرد مسئله خلافت سعد را منتفى كند ! و بر خلافت مهاجرين راضى شد.
ابوبكر گفت: اين عمر و اين ابوعبيده دو بزرگ قريش هستند كه با هر كدام مىخواهيد بيعت كنيد ! عمر و ابوعبيده گفتند: با وجود تو ما خلافت را به دست نمىگيريم ! دست خود را بده تا بيعت كنيم. بشير بن سعد گفت: من هم سومين شمايم.
هنگامى كه مردم ديدند بشير بن سعد از بزرگان انصار با ابوبكر بيعت كرد، آنان نيز براى بيعت به سوى ابوبكر ازدحام نمودند، و در اين ميان سعد بن عباده - كه در بستر بيمارى به حالت خوابيده بود - زير دست و پاى مردم قرار گرفت و در حالى كه مىگفت: مرا كشتيد !
عمر گفت: سعد را بكشيد ، خدا او را بكشد ! قيس پسر سعد بن عباده برخاست و ريش عمر را گرفته و سخنانى گفت، و با پا در ميانى ابوبكر آن غائله به پايان رسيد ! ! ! سپس سعد بن عباده گفت: مرا از اين مكان فتنه بيرون ببريد. و او را به منزلش بردند.
بعد از آنكه همه مردم بيعت كردند، ابوبكر سراغ سعد فرستاد كه بيا و بيعت كن، اما او امتناع نمود. هنگامى كه پيام سعد را به ابوبكر رساندند، عمر گفت: او بايد بيعت كند. اما بشير بن سعد گفت: او لج كرده است و هرگز بيعت نخواهد كرد، مگر اينكه بكشد يا كشته شود، و كشته نمىشود مگر آنكه اوس و خزرج نيز همراه او كشته شوند ! پس او را ترك كنيد كه ترك وى ضرر ندارد. آنها سخن بشير را قبول نموده سعد را به حال خويش رها كردند. بحار الانوار: ج 28 ص 179 - 188
1) . حذيفه ماجراى سقيفه را با اشاره ذكر كرده، و ما در اينجا ملخصى از آن را مىآوريم:
سپس حذيفه به جوان ايرانى گفت: اى برادر، در آنچه براى تو از اين وقايع عظيم نقل كردم جاى بسى عبرت براى كسى است كه خدا هدايت او را بخواهد.
جوان گفت: افراد ديگرى كه بر صحيفه حاضر بودند و شهادت دادند برايم نام ببر.
حذيفه گفت: ابوسفيان، عكرمة بن ابىجهل، صفوان بن امية بن خلف، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش بن ابىربيعه، بشير بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور اسلمى، مطيع بن اسود مَدَرى و عدهاى ديگر كه نام آنان را فراموش كردهام.
جوان پرسيد: اى حذيفه، اينان چه منزلتى بين اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند كه مردم به سببشان گمراه شدند ؟
حذيفه جواب داد: در بين اين اشخاص، رؤساى قبايل و اشراف آنان بودند كه قوم هر كدام از رئيس خود اطاعت كرده و سخنان او را گوش مىكردند. همچنين محبت ابوبكر در قلبهاى مردم جاى گرفت، همان گونه كه در بنىاسرائيل محبت سامرى و گوساله در دلهاى مردم بود و با تنها گذاشتن هارون او را تضعيف نمودند.
جوان ايرانى گفت: من از اعماق جان قسم مىخورم كه هميشه آنان (ابوبكر و عمر و همدستانشان) را مبغوض خواهم داشت و از آنها و اعمالشان بيزارم. براى هميشه ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را پذيرفتهام و با دشمنان على عليهالسلام دشمنم، و بزودى به او ملحق خواهم شد و آرزو دارم خداوند شهادت در راهش را به من روزى فرمايد. اميدوارم، ان شاءاللّه.
جوان ايرانى با شنيدن گذشته تلخ خلافت و آغاز شيرين حكومت اميرالمؤمنين حقيقى، از مدائن به طرف مدينه حركت كرد. او در بين راه به اميرالمؤمنين عليهالسلام پيوست، در حالى كه حضرت براى جنگ جمل از مدينه بيرون آمده به عراق مىرفت.
در جنگ جمل اولين كسى كه از لشكر اميرالمؤمنين عليهالسلام به شهادت رسيد آن جوان بود. هنگامى كه لشكر عايشه صف كشيده آماده جنگ شدند، حضرت تصميم گرفت با دعوت به قرآن حجت را بر آنان تمام كند.
از اين رو قرآنى خواست و فرمود: چه كسى مىتواند اين قرآن را بر لشكر عايشه عرضه كند و به آنچه در آن است دعوتشان كند، و با اين كار زنده كند آنچه قرآن زنده كرده و بميراند آنچه قرآن ميرانده است ؟
هر دو لشكر به حدى آماده جنگ بودند و نيزههايشان آماده بود كه اگر شخصى اراده مىكرد مىتوانست بر روى آنها گام بردارد !
در چنين وضعيتى جوان گفت: يا اميرالمؤمنين، من قرآن را بر اين لشكر عرضه خواهم كرد و آنان را به آنچه در آن است دعوت مىكنم.
اميرالمؤمنين عليهالسلام با رفتن او موافقت نكرد و دوباره فرمود: چه كسى مىتواند اين قرآن را بر لشكر عايشه عرضه كند و آنان را به آنچه در آن است دعوت كند ؟ اين بار نيز همان جوان ايرانى برخاست و گفت: يا اميرالمؤمنين، من اين قرآن را گرفته و بر آنان عرضه خواهم كرد و آنها را به آنچه در آن است دعوت مىكنم.
اين بار نيز حضرت با رفتن او موافقت نكرد و سخنان قبلى را تكرار فرمود. باز هم جوان ايرانى برخاست و گفت: من آن را مىگيرم و بر لشكر عايشه عرضه مىكنم و آنان را به آنچه در آن است دعوت مىكنم.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اگر اين كار را انجام دهى به شهادت خواهى رسيد. جوان پاسخ داد: يا اميرالمؤمنين، به خدا قسم چيزى براى من محبوبتر از اين نيست كه شهادت در ركاب شما و با اطاعت از شما نصيبم گردد. اميرالمؤمنين عليهالسلام قرآن را به وى داد، و جوان در حالى كه قرآن به دست داشت به سوى ميدان حركت كرد.
با رفتن جوان ايرانى حضرت نگاهى به او كرد و فرمود: اين جوان از كسانى است كه خداوند قلبشان را از نور و ايمان لبريز نموده است. او با اين اقدام خود كشته خواهد شد، و من از اين رو به وى اجازه ميدان نمىدادم. اين لشكر نيز پس از كشتن او هرگز رستگار نخواهند شد.
آن جوان با قرآنى در دست مقابل لشكر عايشه ايستاد، در حالى كه طلحه و زبير در سمت چپ و راست هودج عايشه ايستاده بودند. او با صداى بلندى كه داشت فرياد زد: اى مردم، اين كتاب خداست و اميرالمؤمنين على بن ابىطالب شما را به كتاب خدا و حكمى كه پروردگار در آن نازل كرده دعوت مىكند. پس به اطاعت خداوند و عمل به كتاب او باز گرديد.
عايشه و طلحه و زبير دست نگه داشته و به سخنان او گوش مىدادند. پس از اتمام سخنان جوان، لشكر به وى حمله نموده و دست راستش را كه قرآن در آن بود قطع كردند. او قرآن را به دست چپ داد و دوباره با صداى بلند همان سخنان را تكرار نمود. لشكر عايشه دوباره هجوم آورده و دست چپ وى را قطع كردند. او قرآن را در آغوش گرفت و در حالى كه خون از دستانش جارى بود همان مطالب را تكرار كرد. اين بار لشكر حمله شديدى كرده و او را كشتند و پيكر او روى زمين افتاد، و همچنان او را مورد ضربات خويش قرار مىدادند تا آن كه پيكر پاكش تكه تكه شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام كه ايستاده بود و صحنه را تماشا مىنمود، رو به اصحاب خود كرد و فرمود:
به خدا قسم من در گمراهى و باطل بودن اين لشكر شك و ترديدى نداشتم، اما دوست داشتم تا گمراهى اينان بر شما روشن شود. با قتل مرد صالح حكيم بن جبلة عبدى و همراهان صالحش(1)
جلوى در كسانى ايستاده بودند و از بيتالمال محافظت مىنمودند. طلحه و زبير و اصحابشان حمله كرده و چهل نفر از آنان را با زجر كشتند. سپس سراغ عثمان بن حنيف رفتند، و دست و پاى او را بسته و محاسن صورتش را كندند.
اين اخبار به حكيم بن جبله رسيد و او در قومش ندا داد: به اين گمراهان و ظالمان حمله كنيد، كه خون حرام را بر زمين ريختند و اشخاص صالح را كشتند و آنچه خدا حرام كرده بود حلال كردند.
هفتصد نفر از طايفه «عبد القيس» به حكيم پاسخ مثبت دادند و در مسجد جمع شدند. سپس حكيم سوار بر اسب شده و نيزه در درست گرفت و اصحابش نيز از او متابعت كردند، و آنقدر جنگيدند كه مجروحان و كشته شدگان بسيارى بر روى زمين افتادند.
يك نفر از دشمنان به حكيم به جبله حمله كرد و با شمشير پاى راست او را قطع نمود. حكيم پاى قطع شدهاش را برداشت و بر او زد. آن شخص با ضربهاى كه از پاى حكيم خورده بود بر زمين افتاد. برادر حكيم به جبله به نام اشرف نزد او آمد و گفت: چه كسى اين ضربت را به تو زد ؟ حكيم به كسى كه او را زده بود اشاره كرد.
اشرف به سوى او حمله نمود و چنان با شمشير به وى زد كه كشته شد. ناگهان لشكر عايشه به اشرف و برادرش حكيم هجوم آورده و بعد از كشتن آن دو متفرق شدند. كتاب الجَمَل شيخ مفيد : ص 282 - 284.
و فزونى گناهانشان با كشتن اين جوان كه آنها را به كتاب خدا و حكم بر طبق آن و عمل به آن دعوت مىكرد، كه به او حمله كردند و وى را كشتند. با شهادت اين عده، هيچ مسلمانى در گمراهىِ لشكر عايشه شك نمىكند.راوى مىگويد: هنگامى كه آتش جنگ شعلهور شد، اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: بِسْمِ اللّهِ، حم لا يُنصَرُونَ(2)، به آنها حمله كنيد !
سپس خود حضرت با امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله به لشكر عايشه حمله نمودند، و حضرت شخصا حمله كرده و وارد سپاه دشمن شد. به خدا قسم ساعتى از روز نگذشته بود كه ديديم لشكر عايشه مجروح و با دست و پاى شكسته از چپ و راست زير سم اسبان افتادهاند. اميرالمؤمنين عليهالسلام با تأييد خداوند پيروزمندانه از جنگ بازگشت، و خدا پيروزى را نصيب وى نمود و آنان را تحت سلطه آن حضرت قرار داد.
حضرت دستور داد تا آن جوان ايرانى و كسان ديگرى كه به شهادت رسيده بودند با بدن خونآلود در لباسهاى خود پيچيده شوند و لباسهايشان را بيرون نياورند. سپس بر جنازههايشان نماز خواندند و آنان را دفن كردند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به لشكر خويش دستور داد تا مجروحان لشكر عايشه را نكشند و به دنبال فراريان نروند. پس از آن، حضرت دستور داد تا غنيمتها را جمعآورى كنند و آنها را بين سپاه خود تقسيم نمود.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به محمد بن ابىبكر دستور داد تا خواهرش (عايشه) را به بصره ببرد و چند روزى در آنجا بماند، و سپس او را به منزلش در مدينه بازگرداند.
راوى حديث مىگويد: من از شاهدان جنگ جمل بودم. پس از اتمام جنگ، مادر آن جوان ايرانى را بر سر جنازهاش ديدم كه وى را مىبوسد و مىگريد و مىگويد:
يا رَبِّ اِنَّ مُسْلِما اَتاهُمْ ***يَتْلُو كِتابَ اللّهِ لايَخْشاهُمْ
يَأْمُرُهُمْ بِالأَْمْرِ مِنْ مَوْلاهُمْ ***فَخَضَّبُوا مِنْ دَمِهِ قَناهُمْ
وَ اُمُّهُمْ قائِمَةٌ تَراهُمْ ***تَأْمُرُهُمْ بِالْغَىِّ لاتَنْهاهُمْ
پروردگارا ! «مسلم»(1)نزد اين لشكر آمد در حالى كه كتاب خدا را بر آنان مىخواند و از آنان نمىترسيد.
1) . منظور جوان ايرانى است كه نامش «مسلم» بود.
به آنان از سوى مولايشان دستورى مىداد، ولى آنان نيزههاى خود را از خون او رنگين كردند.
اين در حالى بود كه مادر مسلمانان (عايشه !) ايستاده بود و آنان را مىديد، و دستور به ظلم مىداد و آنان را نهى نمىكرد.
فرازهاى حديث بلند حذيفه در منابع و احاديث ديگر آورده شده، كه تأييد محكمى بر صحت حديث حذيفه است. ابتدا يك حديث مفصل كه مشابه حديث حذيفه و با سند منتهى به اوست معرفى مىكنيم، و سپس با ذكر فرازهاى مهم حديث، منابع مؤيد آن را مىآوريم.
سيد ابن طاووس در كتاب «الإقبال بالأعمال» (1)از كتاب «النشر و الطىّ» حديث مفصلى درباره غدير از حذيفة بن يمان نقل كرده است، كه به عنوان مؤيد اين حديث حذيفه آورده شد سند آن ذكر مىشود:
عَن أحمَدِ بنِ مُحَمَّدِ عَلىٍّ المُهَلَّبِ، أخبَرَنا الشَريفُ أبوالقاسِمِ عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىِّ بنِ القاسِمِ الشَعرانىُّ، عَن أبيهِ، حَدَّثَنا سَلمَةُ بنُ الفَضلِ الأنصارىُّ، عَن أبىمَريَم، عَن قَيسِ بنِ حَيّانٍ (حَنّانٍ)، عَن عَطيَّةِ السَعدىِّ، قالَ: سَألتُ حُذَيفَةَ بنَ اليَمانِ، عَن إقامَةِ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله عَليّا عليهالسلام يَومَ الغَديرِ - غَديرَ خُمٍّ - كَيفَ كانَ ؟ فَقالَ: ... .
همين حديث در بحار الانوار: ج 37 ص 126 - 136، و عوالم العلوم: ج 15/3 ص 296 - 306، از كتاب «الاقبال بالاعمال» نقل شده است.
تمامى فرازهاى اين حديث بلند در كتب و منابع شيعه يا اهلسنت با اسناد معتبر
1) . الاقبال بالاعمال: ص 453 - 459.
نقل شده و مورد تأييد است. در اين باره به صورت كلى مىتوان به كتاب عوالم العلوم:ج 15/3، و بحار الانوار: ج 37 ص 108 - 253 مراجعه كرد.
ذيلاً منابع و مدارك هر يك از فرازهاى روايت حذيفه به ترتيبى كه در متن حديث آمده ذكر مىشوند، تا معلوم شود آنچه به نقل از حذيفه در اين روايت آمده در منابع معتبر ديگر هم با اسناد معتبر موجود است:
فراز اول: برگرداندن عثمان حكم بن ابىالعاص را به مدينه
كتاب سليم بن قيس الهلالى: 308. امالى الطوسى: ج 1 ص 175. سيرة ابنهشام: ج 2 ص 25. الاصابة: ج 1 ص 345. السيرة الحلبية: ج 1 ص 337. مجمع الزوائد: ج 8 ص 86 . شرح نهج البلاغة: ج 8 ص 75. تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 164. الكامل لابن الاثير: ج 2 ص 308. المعجم الكبير للطبرانى: ج 3 ص 214. انساب الاشراف: ج 5 ص 27. مختصر تاريخ دمشق: ج 12 ص 191. الكامل لابن الاثير: ج 2 ص 647. تاريخ الاسلام (ذهبى) : ج 4 ص 145. مستدرك الحاكم: ج 4 ص 97.
فراز دوم: غصب لقب «اميرالمؤمنين» توسط ابوبكر و عمر
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 148، 386، 402، 403. الاحتجاج: ص 82 . تاريخ المدينة المنورة: ج 2 ص 663 . الطبقات (ابنسعد) : ج 3 قسم 1 ص 192. تاريخ طبرى: ج 5 ص 15. شرح نهج البلاغة: ج 2 ص 274. كمال الدين: ص 546. الجمل: ص 229، 380.
فراز سوم: حضور جبرئيل نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت دحيه كلبى
اليقين: ص 129، 147، 162، 219، 241، 314، 384، 440. التحصين: ص 569 .
فراز چهارم: اعتراض ابوبكر و عمر در مسئله سلام به امرة المؤمنين
اليقين: ص 214، 228، 285، 287، 307، 310، 312، 315، 316، 388، 407، 457. كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 268، 271، 417. الكافى: ج 1 ص 292. تفسير العياشى: ج 2 ص 268. ارشاد القلوب: ص 326. شرح نهج البلاغه (ابن ابىالحديد) : ج 2 ص 274. كمال الدين: ص 546 . الجمل: ص 221، 380.
فراز پنجم: سخنان بريده در اعتراض به ابوبكر
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 157 ح 4. اليقين: ص 453.
فراز ششم: اعلان عمومى حج
بحار الانوار: ج 37 ص 113، 201. تفسير القمى: ص 159. الاحتجاج: ج 1 ص 66 .
فراز هفتم: خطبه غدير
روضة الواعظين: ج 1 89 . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . اليقين: ص 343 باب 127. نزهة الكرام: ج 1 ص 186. الاقبال: ص 454 و 456. العدد القوية: ص 169. التحصين: ص 578 باب 29 از قسمت دوم. الصراط المستقيم: ج 1 ص 301. نهج الايمان: ص 92. اثبات الهداة: ج 2 ص 114، ج 3 ص 558 . بحار الانوار: ج 37 ص 201 - 217. كشف المهم: ص 190.
فراز هشتم: بيعت مردان در غدير
بحارالانوار: ج 21 ص 387، ج 37 ص 166. جامع الاخبار: 10 - 13. الارشاد: 9389. اعلامالورى: 80. الغدير: ج 1 ص 58، 271، 274. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 42، 60، 65، 134، 136، 194، 203، 205.
فراز نهم: بيعت زنان در غدير
بحار الانوار: ج 21 ص 388. الارشاد: 89 - 93. اعلام الورى: ص 80 . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 309.
فراز دهم: اعتراض ابوبكر و عمر در بيعت غدير
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 240، 356. تفسير القمى: ص 159، 163. بحار الانوار: ج 37 ص 115، 138.
فراز يازدهم: تحويل ودايع انبياء به على بن ابىطالب عليهالسلام
بحار الانوار: ج 37 ص 113 و ج 40 ص 216. كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 444. الخصال: ص 117، 527 . معانى الاخبار: ص 102. عيون الاخبار: ص 212.
الارشاد: ج 2 ص 186، 188. المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 253، ج 4 ص 135، 211. كشف الغمة: ج 2 ص 110، 169، 290، 299. الصراط المستقيم: ج 2 ص 198، 201. الخرائج: ص 387، 600 ، 663 ، 894 . روضة الواعظين: ص 210. الاحتجاج: ص 134، 316، 436. ارشاد القلوب: ص 261. بصائر الدرجات: ص 151، 153، 154، 157، 158، 174، 178، 179، 180، 181 ، 182، 184، 185، 186، 502 . اعلام الورى: ص 265، 284. دلائل الإمامة: ص 89 . الغيبة للنعمانى: ص 242.
فراز دوازدهم: مشورت در قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در برگشت از تبوك
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 271. مسند احمد: ج 5 ص 453. مجمع الزوائد: ج 1 ص 302. زاد المعاد لابن الجوزى: ج 3 ص 464. المغازى (واقدى) : ج 2 ص 1044. السيرة النبوية (شامى) : ج 5 ص 466. السيرة الحلبية: ج 3 ص 143. المعجم الكبير (طبرانى) : ج 3 ص 165، 166، 167. مختصر تاريخ دمشق (ابن منظور) : ج 4 جزء 7 ص 264. الكشاف (زمخشرى) : ج 2 ص 291. الخصائص الكبرى (سيوطى) : ج 1 ص 279. تفسير الرازى: ج 8 جزء 16 ص 83، 136. تاريخ الاسلام (ذهبى) : ج 1 ص 648 . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 68 . الخرائج والجرائح: ج 2 ص 504 .
فراز سيزدهم: عقبه هَرشى
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 154. بحار الانوار: ج 37 ص 115، 135. عوالم العلوم: 15/3 ص 304. الاقبال: ص 458.
فراز چهاردهم: صحيفه ملعونه اول
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 155، 269، 346. احتجاج: ج 1 ص 110. بحار الانوار: ج 17 ص 29 و ج 20 ص 167 و ج 28 ص 126، 186، 274 و ج 36 ص 153 و ج 37 ص 114، 135. تفسير القمى: ج 1 ص 169. الكافى: ج 4 ص 545 . المناقب لابن شهرآشوب: ج 3 ص 213. الفصول المختارة: ص 58 . معانى الاخبار: ص 412.
فراز پانزدهم: كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام كنار جنازه كفن پيچيده عمر
الفصول المختارة: ص 90. كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 204. مدينة المعاجز: ج 1 ص 470. بحار الانوار: ج 31 ص 589 .
فراز شانزدهم: حمله سگهاى حوأب به عايشه
مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام (خوارزمى) : ص 181. الايضاح (ابن شاذان) : ص 82 . مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 384. الخرائج و الجرائح: ج 1 ص 67 . بحار الانوار: ج 32 ص 118، 139، 146، 147، 281. الغدير: ج 3 ص 190 و ج 9 ص 80 ، 339. المصنف: ج 11 ص 365. المعيار و الموازنة: ص 55 . مسند ابى راهويه: ج 4 ص 261. مسند ابىيعلى: ج 8 ص 282. شرح نهج البلاغة لابن ابىالحديد: ج 6 ص 225، ج 9 ص 310. انساب الاشراف: 224. تاريخ طبرى: ج 3 ص 469، 475.
فراز هفدهم: دور كردن بعضى از اصحاب از حوض كوثر
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 163، 270. الامالى للطوسى: ج 1 ص 227، 269. المعجم الكبير: ج 12 ص 56 . مختصر تاريخ دمشق (ابنمنظور) : ج 1 جزء 2 ص 100 و ج 2 جزء 4 ص 268، جزء 3 ص 371 و ج 6 جزء 11 ص 64 و ج 10 جزء 20 ص 15 و ج 12 جزء 23 ص 5 . كفاية الطالب: ص 87 . الفردوس: ج 3 ص 492. الاستيعاب: ج 1 ص 163. الاعتصام (غرناطى) : ج 1 ص 58 . سنن ابنماجة: ج 2 ص 1016 ح 3057. الخصائص الكبرى (سيوطى) : ج 1 ص 127. بحار الانوار: ج 22 ص 490. صحيح البخارى: ج 5 ص 240.
فراز هجدهم: تخلّف ابوبكر و عمر از جيش اسامة
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 233. السيرة النبوية لدحلان: ج 2 ص 339. شرح نهج البلاغة: ج 6 ص 52 . الطبقات (ابنسعد) : ج 4 ص 66 و ج 2 ص 249. الكامل (ابناثير) : ج 2 ص 317. تاريخ الطبرى: ج 2 ص 431 و ج 3 ص 188. السيرة الحلبية: ج 3 ص 207. المغازى (واقدى) : ج 2 ص 1118. الملل و النحل: ج 1 ص 23. الخلفاء (ذهبى) : ص 11. صحيح البخارى: ج 4 ص 213، 490. صحيح مسلم: ج 11 ص 89 .
الكامل (ابنالاثير) : ج 2 ص 317. تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 113. الطبقات (ابنسعد) : ج 2 ص 190. اسد الغابة: ج 1 ص 64 . السيرة الحلبية: ج 3 ص 207. المغازى (واقدى) : ج 3 ص 1118. الاختصاص: ص 170. تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 113. نور الابصار: ج 1 ص 116. صحيح البخارى: ج 4 ص 213. اثبات الهداة: ج 2 ص 325، بحار الانوار: ج 28 ص 206.
فراز نوزدهم: نماز ابوبكر
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 420 ح 58 . الارشاد: ج 1 ص 183. بحار الانوار: ج 22 ص 484.
فراز بيستم: شهادت جوان ايرانى در جنگ جمل
مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 339. بحار الانوار: ج 32 ص 174.
نسلى كه كنجكاوانه و واقع گرايانه در جستجوى حقايق دينش تلاش مىكند، غدير را به عنوان يكى از اساسىترين بخشهاى اعتقاد و تاريخش با نگاهى تيزبين زير نظر دارد، و به اين باور رسيده كه فراتر از آنچه از غدير مىداند در اين گنج عظيم نهفته است.
اين كنجكاوىها باعث شده تا غدير پرونده مبسوط خود را در اعتقادات باز كند، و از يك واقعه تاريخى تبديل به يك پايه اعتقادى شود. اين مسئله دقيقا به جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله باز مىگردد، كه از روز اول شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا كنون به عنوان مسئله اصلى بين مسلمانان مطرح است.
مغزهاى آگاهِ امروز هرگز راضى نمىشوند كه ندانند چرا راه روشنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با بيست و سه سال زحمت و با نقطه پايانى غدير روشن كرد، با اين سرعت صد و هشتاد درجه تغيير جهت داد و به صورت قهقرى راه بازگشت پيش گرفت !
همچنين فكر امروز به خوبى مىفهمد كه چنين اقدام عظيمى در برابر غدير بدون پيشبينىها و توطئههاى از پيش تنظيم شده امكان ندارد ! و بايد در جستجوى اسرارى بود كه فاش كند چگونه غاصبين جرأت چنان اقدامى را به خود دادند، و چگونه قادر به اجراى آن شدند، و چگونه مردم اقدامات آنان را پذيرفتند ؟
اگر نتيجه اين حديث بلند غدير پاسخ به اين سؤالات باشد، ثمره زيبايى خواهد بود كه براى اولين بار از متن يك حديث بلند به عنوان احياى ميراث فرهنگى به نسل حاضر تقديم مىگردد.
پيش درآمد(1)
يك سفر اكتشافى جغرافيايى به غدير با اعتقاد به صاحب ولايت، اين سرزمين را همراه با تاريخش مىنماياند، و زير ذرهبين محبت به كشف وقايع اين وادى رحمت مىپردازد.
ورود غدير به جغرافياى اسلام، آغاز حضور جدى غدير در فرهنگ اعتقادى، بلندترين خطابه انبيا در غدير، خاطرههاى ماندگار در جغرافياى غدير، ناگفتههاى پنهان غدير، تاريخچه غدير در چهارده قرن، روزگار غدير در عصر حفظ ميراث فرهنگى مراحل اين سفر اكتشافى است.
1) . آنچه در اين عنوان آمده جمعبندى مطالب است كه از بُعد جغرافيايى مورد بررسى قرار گرفته است. لذا منابع يك جا در اين پاورقى ذكر شده، و تفاصيل مطالب و آدرس كاملتر هر يك در عناوين خود از كتابهاى «اسرار غدير» و «ژرفاى غدير» و «چهارده قرن با غدير» و «غدير كجاست ؟» آمده است. در اينجا براى مراجعه منابع زير معرفى مىشود: بحار الانوار: ج 17 ص 29 ؛ ج 28 ص 99 - 111، 186 و ج 21 ص 360، 380، 383، 387، 390 و ج 37 ص 111، 112، 113، 114، 120، 127، 135، 136، 158، 161، 162، 166، 167، 173، 195، 201، 209، 215، 219 و ج 41 ص 228. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 39، 41، 42، 44، 50 ، 56 ، 57 ، 60 ، 65 ، 68 ، 75، 79، 80 ، 85 ، 97، 98، 134، 136، 144، 164، 167، 194، 195، 199، 201، 203، 205، 297، 301، 304. الغدير: ج 1 ص 9، 10، 22، 58 ، 268، 271، 274، 291. كتاب سليم: ص 730، 816 .
اينها اهدافى است كه از جغرافياى غدير استفاده مىشود، و به نوعى جغرافياى اعتقادى غدير است. واقعا اين جغرافيا نيست، كه تاريخ اعتقاد ماست. در همين كوه و دشتهاى غدير است كه هم آينده اعتقادمان را بنا كرده، و دشمنان دين و دنيا و آخرتمان را شناختهايم، و از اين جغرافياى تاريخى زيربناى فكرى خود را بنيان نهادهايم.
توصيف جغرافيايى منطقه غدير را از جوانب مختلف مىتوان بيان نمود:
نامهايى كه اين سرزمين بدانها خوانده مىشود، و علت انتخاب نام «غدير خم» .
حدود جغرافيايى غدير و همسايههاى آن و يك جمعبندى علمى بين آنچه تا كنون درباره موقعيت اين سرزمين ذكر شده، و اشاره به «كوه هَرشى» .
توصيف داخلى غدير و جاى بركه و چشمه و درختان و ساير شرايط حاكم بر غدير خم.
سابقه آبادى غدير در طول هزار و چهارصد سال گذشته و دوران آبادى و تخريب آثار غدير و مسجد آن و موقعيت امروزى آن.
در عناوينى كه ذيلاً آمده، تمام جوانب جغرافياى غدير را دنبال مىكنيم.
تاريخ سرزمين غدير(1)
از آنجا كه غدير تمام اعتقاد شيعه است، بررسى جغرافياى غدير و جوانب مختلف آن نيز اهميت والايى در تشيع دارد، و به نوعى جغرافياى اعتقادى است.
تاريخ و جغرافياى سرزمين غدير به قدرى مهم است كه جا دارد به طور مفصل و علمى مورد تحقيق و تأليف قرار گيرد، و هنوز جاى آنها خالى است؛ تحقيق در
1) . غدير كجاست ؟ : ص 9 - 35. چهارده قرن با غدير: ص 153 - 157.
مورد جغرافياى غدير و موقعيت منطقه غدير از نظر جغرافيايى و تاريخچه آن در طول تاريخ و موقعيت آن در زمان حاضر است.
ديدار كننده از وادى غدير، با شنيدن اين فراز از وقايع آن روز احساس ديگرى از درون خود مىيابد، كه گويا آن روزها ماجراهاى ديگرى هم جريان داشته و ناگفتههاى پنهانى در خود دارد، كه جا دارد در اين جغرافياى تاريخى به جستجوى آنها نيز بپردازيم.
در اينجا تاريخ سرزمين غدير را با اشاره به واقعه غدير به طور ممزوج مرور مىكنيم، تا جغرافياى غدير و اهدافى كه از جغرافياى غدير استفاده مىشود از منظرى جديد و كامل بررسى شود:
در مسير سيلهايى كه در غرب عربستان از سمت شرقى تا درياى سرخ ادامه مىيابد، آبگيرهاى متعددى وجود دارد كه با عبور سيل در هنگام بارندگى آب در آنها باقى مىماند؛ و بركههايى را تشكيل مىدهد كه مردم منطقه تا مدتها از آب آن استفاده مىكنند. اين بركهها - كه در عربى «غدير» ناميده مىشود - در آن سرزمين خشك ارزش فوق العادهاى دارد و بعد از باران آب ذخيره آن استفاده مىشود.
در راه مكه تا مدينه، در 200 كيلومترى مكه و 300 كيلومترى مدينه بركه آبى به نام «خُم» وجود داشت كه با عنوان «غدير خم» شناخته مىشد. بين دو رشته كوه در شمال و جنوب، اين آبگير از شرق به غرب كشيده شده و تا درياى سرخ امتداد داشت و مسير سيل به صورت زمينى هموار در آمده بود.
درختان بيابانى «سَمُر» - كه به فارسى «كُنار» گفته مىشود - به صورت متفرق در اين مسيل به چشم مىخورد. در يك سوى اين زمين هموار بركه بزرگ «غدير خم» قرار گرفته بود. موقعيت خاص اين غدير در آن بود كه آبش در طول سال خشك
نمىشد. به همين جهت درختانى چند در كنار آن روييده بود ومحل معروفى براى استراحت مسافران خسته بود.
سابقه اين بركه با تاريخ اسلام را مىتوان از روزگارى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با مال التجاره حضرت خديجه به شام مىرفت جستجو كرد؛ ولى تصريحى به اين مطلب در تاريخ نيامده است.
اولين ارتباط اين بركه با اسلام در هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه حضرت در مسير خود به مدينه از همين غدير عبور كرده است. فرداى ليلة المبيت هم كه اميرالمؤمنين عليهالسلام چهار بانو به نام فاطمه را به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله همراهى كرد و آنان را به مدينه آورد، مسير آن حضرت و فاطمه زهرا عليهاالسلام از غدير خم بود.
بعد از آن در صلح حديبيه و فتح مكه مىتوان عبور كاروان مسلمانان را از كنار اين بركه احتمال داد. در حجة الوداع كه سيل هفتاد هزار نفرى مردم از مدينه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اعمال حج حركت كردند و جمعيت انبوهى كه بين راه افزوده مىشد، از غدير خم عبور كردند.
در همه اين نقاط حساس تاريخى، «غدير خم» فقط به عنوان عبور و يا احتمالاً استراحتى كوتاه مورد استفاده قرار مىگرفت، اما روز سيزدهم ذىحجة سال دهم هجرى، با يك اعلان رسمى «بركه غدير خم» موقعيتى ديگرگونه يافت و پرونده جديدى براى خود در تاريخ اسلام باز كرد و از ميان بركههاى جهان امتياز خاصى يافت.
اگر چه از مدينه به پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شده بود كه اين سفر براى اعلان حج و ولايت است؛ اما با پايان اعمال حج هنوز خبرى درباره مسئله ولايت نازل نشده بود. اعمال حج پايان يافته، و مردم - كه سالهاست بر اثر تسلط كفار از ديدار كعبه محروم
ماندهاند - اكنون پس از فتح مكه و كوتاهى دست كفار از بيت خداوند، مىخواهند چند روزى كعبه را زيارت كنند و بر گرد آن طواف نمايند، اما خداى كعبه دستور ديگرى دارد.
جبرئيل نازل مىشود و «غدير خم» را نشان رسول صلىاللهعليهوآله مىدهد، و فرمان خدا را ابلاغ مىكند كه فردا همه بايد از مكه خارج شوند و تا غدير خم بروند و در آنجا براى امرى مهم توقف نمايند.
بلال حبشى به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان مردم ندا داد: فردا كسى جز معلولان نبايد بماند و همه بايد در وقت معين در غدير خم حاضر باشند.
مكه در تعجب فرو مىرود ! چرا آن امر مهم در كنار بيت خداوند اعلام نمىشود ؟ براى چه در بيابان و از چه رو در غدير خم ؟ ! كسى نيست كه متوجه اهميت برنامه نشود.
اين است كه دوازده هزار نفر از اهل يمن كه مسيرشان به سمت جنوب بود همراه پنج هزار نفر از اهل مكه راه شمال را به سمت غدير در پيش مىگيرند.
اكنون جغرافياى اسلام براى يافتن نقطهاى حساس بر روى كره خاكى در حركت است. چهار روز راه در پيش است و از «سَيْرَف» و «مَرّ الظهران» و «عسفان» عبور مىكنند تا به «قُدَيْد» مىرسند كه تا غدير فاصله كمى دارد. در آنجا پيشواز غدير آغاز مىشود.
از «قُديد» تا «غدير خم» جبرئيل سه بار نازل مىشود و اين دستور را نازل مىكند: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ ... » .(1)
1) . مائده / 67 .
كاروان به غدير نزديكتر مىشود. غدير كجاست ؟ عرض و طول آن، حدود شمالى و جنوبى و شرقى و غربى آن، امكانات آن، موقعيت استراتژيك آن كدام است ؟ اينجا چه خصوصيتى دارد كه خداوند تبارك و تعالى آن را انتخاب كرده و تأكيد بر اعلان ولايت در آنجا نموده است ؟
موقعيت حساس اين بركه از آن جهت است كه جاده بعد از آن در سمت مدينه، به جحفه مىرسد كه تقاطع راههاست. جادهاى كه از مكه تا غدير را از كنار دريا پيموده در جحفه تقسيم مىشود. راهى به سوى مدينه به شرق مايل مىشود. راهى به سمت شمال از كنار دريا تا شام مىرود. راه ديگرى از غرب به دريا مىرسد تا با كشتى به مصر و ساير مناطق آفريقا برود.
اگر چه مسلمانان آن روز اكثرا از سوى مدينه آمده بودند، ولى انتخاب غدير قبل از اين تقاطع حساس در آيندههاى تاريخ كه كاروانها همين مسير را طى مىكردند، براى هميشه يادآور مراسمى بود كه در هجدهم ذى الحجه در آنجا انجام گرفت، يعنى قبل آنكه كاروانها متفرق شوند غدير را - كه يادآور آن روز مقدس بود - زيارت مىكردند.
ساعتى به ظهر مانده كاروان به غدير خم نزديك شد. عدهاى از منافقين كه متوجه برنامه بودند بر سرعت خود افزودند و بعضى خود را تا جحفه رساندند كه بگويند ما عبور كرده بوديم و در مراسم حاضر نشديم.
اما پيامبر صلىاللهعليهوآله - به دستور مستقيم الهى - با رسيدن به غدير سه كار انجام داد:
اولاً دستور داد منادى ندا دهد كه همه در غدير خم متوقف شوند. ثانيا عدهاى را مأمور كرد كه سر تا سر قافله را كنترل كنند و آنان را كه پيشتر رفتهاند باز گردانند
و كسانى را كه هنوز نرسيدهاند به سمت غدير سوق دهند. ثالثا از جاده اصلى به سمت راست خارج شد و مسير را به سمت غدير تغيير داد.
آغاز ورود به غدير در سه مرحله انجام شد. از يك سو مردم موظف شدند تا گروه گروه در جاى جاى وادى خيمه برپا كنند و براى توقف سه روزه لوازم استراحت خود را آماده كنند. از سوى ديگر دستور داده شد كسى زير پنج درخت كهنسال نرود و آن محوطه براى سخنرانى خالى بماند. از ديگر سوى دستور دادند براى آن حضرت و خاندانش خيمهاى بر پا كنند.
همه مراحل به خوبى انجام شد و مردم استقرار يافتند تا برنامههاى بعدى اعلام گردد.
با توجه به قرار داشتن درختان در سمت جنوبى وادى، نماز جماعت به راحتى خوانده مىشد در حالى كه امام جماعت زير درختان ايستاده باشد.
اكنون كه تا هنگام نماز ظهر ساعتى باقى مانده بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله گروهى از اصحاب را مأمور آماده سازى جايگاه سخنرانى نمود. سلمان و ابوذر و مقداد و عمار مأمور ساختن منبر شدند.
آنان ابتدا خارهاى زير درختان را كندند و سنگهاى ناهموار را جمع آورى كردند، و سپس زير درختان را جارو زدند و آب پاشيدند. گروهى هم شاخههاى پايين آمده درختان را كه تا نزديكى زمين آمده بود و به سر و روى مردم اصابت مىكرد قطع كردند.
آنگاه با طنابهايى شاخههاى بالاى دو درخت را به يكديگر بستند و آنها را به هم نزديك كردند، و سپس روى آنها پارچههايى به صورت سايبان بر جايگاه سخنرانى قرار دادند. گروهى ديگر مأمور شدند درختچههايى كه در اين سو و آن سوى بيابان روييده بود قطع كنند. كار اصلى بناى منبر بود كه همان چهار نفر بر عهده داشتند.
با جمع آورى سنگها و چيدن آنها روى يكديگر شكل اوليه منبر را بر پا كردند، و بلنداى آن را به اندازه قامت پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار دادند.
آنگاه براى تنظيم دقيقتر شكل ظاهرى آن، جهاز شتران را به كار گرفتند كه هم بالا رفتن از منبر آسان باشد و هم شباهت آن به منبر بيشتر شود. سپس براى زيباسازى بر روى آنها پارچههايى انداختند.
بدين صورت جايگاه زيبا و حساب شدهاى براى سخنرانى آماده شد كه سايبانى بزرگ بر فراز آن از تابش آفتاب جلوگيرى مىكرد. موقعيت درختان و منبرى كه زير آنها بنا شده بود به گونهاى بود كه نسبت به مخاطبين در وسط قرار داشت، و سخنران بر همه مردم مُشرف بود و همه حاضرين در غدير او را مىديدند و صدايش را مىشنيدند، اگر چه براى بهتر شنيدن كلام حضرت، شخصى سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى افراد دورتر تكرار مىكرد.
كارها به قدرى سريع انجام گرفت كه در فاصله دو ساعت تا ظهر همه چيز آماده شد، و مقارن اذان ظهر بلال مؤذن پيامبر صلىاللهعليهوآله اذان گفت، و سپس در بين مردم ندا داد كه همه براى نماز جماعت و آغاز مراسم در برابر جايگاه جمع شوند.
مردم گروه گروه از خيمهها و استراحتگاههاى خود بيرون آمده و در مقابل منبر اجتماع كردند و صفهاى منظم براى اقامه نماز جماعت بر پا شد، و قسمتى هم براى زنان در نظر گرفته شد.
همه آماده و منتظر بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از خيمه خارج شد و زير درختان كنار منبر بر سجاده ايستاد، و نماز جماعت با جمعيتى عظيم كه تا آن روز سابقه نداشت برپا شد.
بلافاصله پس از نماز، پيامبر صلىاللهعليهوآله به طرف منبر آمد و از پلههاى آن بالا رفت و بر
آخرين پله آن در مقابل مردم ايستاد. سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام را فرا خواند و به او دستور داد بالاى منبر بيايد و در سمت راستش بايستد.
آن حضرت هم از منبر بالا رفت و يك پله پايينتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله در طرف راست و احتراما كمى مايل به طرف آن حضرت ايستاد كه پشت به حضرتش نباشد. در اين حال پيامبر صلىاللهعليهوآله دست بر شانه على عليهالسلام گذاشت. اكنون مردم - بر خلاف هميشه كه يك خطيب را در حال نشسته مىديدند - دو نفر را بر فراز منبر در حال ايستاده مىديدند و خود را آماده شروع خطابه مىكردند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نگاهى به راست و چپ جمعيت نمود و منتظر شد تا مردم پس از نماز فشردهتر بنشينند و جمع شوند و با سكوت آماده شنيدن سخنان حضرتش شوند.
اكنون بىسابقهترين سخنرانى تاريخ شش هزار ساله انبيا عليهمالسلام با حضور يكصد و بيست هزار نفر در مقابل اول شخصيت جهان آغاز مىشود. با نام خدا طنين صداى پيامبر صلىاللهعليهوآله در فضاى غدير پيچيد:
بِسمِ اللّهِ الرَحمنِ الرَحيمِ. الحَمدُ للّهِ الَذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ، وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ، وَ جَلَّ فى سُلطانِهِ، وَ عَظُمَ فى أركانِهِ، وَ أحاطَ بِكُلِّ شَىءٍ عِلما وَ هُوَ فى مَكانِهِ ... .
سخنرانى تاريخى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در برابر سكوت مطلق مردم حدود يك ساعت طول كشيد، كه طى آن مسايل اصولى و مبانى ريشهاى براى آينده اسلام تبيين شد، و اساس همه آنها ولايت و امامت دوازده امام عليهمالسلام بعد از آن حضرت تا روز قيامت قرار داده شد.
حضرت پس از حمد و ثناى الهى، تصريح كرد كه بايد فرمان مهمى درباره على بن ابىطالب ابلاغ كنم، و اگر اين پيام را نرسانم رسالت الهى را نرساندهام و ترس از عذاب او دارم.
آنگاه امامت دوازده امام عليهمالسلام بعد از خود را تا آخرين روز دنيا اعلام فرمود. سپس با بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، و كمال دين و تمام نعمت را با ولايت ائمه عليهمالسلام اعلام فرمود. بعد از آن غضب الهى بر دشمنان اهل بيت عليهمالسلام را با تلاوت آيات عذاب و لعن از قرآن و تفسير آن به عدهاى از اصحابشان بيان فرمود.
سپس با اشاره رمزى به «اصحاب صحيفه ملعونه» ، تصريح كرد كه بعد از من مقام امامت را غصب مىكنند و غاصبين را لعنت كرد.
آنگاه تكيه سخن را بر اثراتِ ولايت و محبت اهلبيت عليهمالسلام قرار داد، و آياتى درباره اهل بهشت تلاوت فرمود، و آنها را به شيعيان و پيروان آلمحمد عليهمالسلام تفسير نمود.آياتى هم درباره اهل جهنم تلاوت كرد و آنها را به دشمنان آلمحمد عليهمالسلام معنى نمود.
در فراز ديگر مطالبى اساسى درباره حضرت بقيهاللّه الاعظم حجة بن الحسن المهدى ارواحنا فداه فرمود، و به اوصاف و شئون خاص حضرتش اشاره كرد؛ و آيندهاى پر از عدل و داد را به دست آن حضرت به جهانيان مژده داد.
آنگاه بيعت با خود حضرت و سپس بيعت با على عليهالسلام را با پشتوانه الهى مطرح كرد. در فرازى ديگر درباره احكام الهى سخن گفت و به اطاعت از ائمه عليهمالسلام در همه امور دستور داد.
در آخرين مرحله خطابه، بيعتِ لسانى انجام شد كه خلاصه آن اطاعت از دوازده امام عليهمالسلام و رساندن پيام غدير به نسلهاى آينده و غايبان از غدير بود.
كلمات نهايى پيامبر صلىاللهعليهوآله دعا براى اقراركنندگان به سخنانش و نفرين بر منكرين اوامر آن حضرت بود، و با حمد خداوند خطابه حضرت پايان يافت.
آن منبر سنگى كه در جغرافياى غدير مىدرخشد - گذشته از سخنرانى - شاهد سه اقدام عملى نيز بود كه تا آن روز سابقه نداشت:
يكى آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام و بيان مقام امامت، از فراز منبر مردم را مورد سؤال قرار داد و از آنان پاسخ خواست تا اقرار كنند. حضرت فرمودند: چه كسى نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر است ؟ همه يكصدا پاسخ دادند: خدا و رسولش.
دوم آنكه از اميرالمؤمنين عليهالسلام خواست نزديكتر بيايد و آنگاه دو بازوى حضرت را گرفت و او را تا آنجا بلند كرد كه پاهاى حضرت محاذى زانوان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت. در آن حال فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ: هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند.
سوم بيعت عمومى بود كه حضرت از انبوه جمعيت خواست تا اقرار نامهاى درباره ولايت اهلبيت عليهمالسلام بر زبان جارى سازند و آن را همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله تكرار كنند. در اينجا خطاب به مردم فرمود: همه بگوييد:
ما فرمان تو را كه از جانب خداوند درباره على بن ابىطالب و امامان از فرزندانش به ما رساندى اطاعت مىكنيم و به آن راضى هستيم، و با قلب و جان و زبان و دستمان با تو بر اين مدعا بيعت مىكنيم ... . عهد و پيمان در اين باره براى ايشان از ما، از قلبها و جانها و زبانها و ضماير و دستانمان گرفته شد. هر كس با دستش توانست و گرنه با زبانش بدان اقرار كرده است.
قرآن عجب حضورى در غدير دارد. هر فراز از اين واقعه عظيم با آيهاى تأييد مىشود تا آنجا كه امضاى الهى را به ارمغان مىآورد: «اليَومُ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .
با پايان سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله، برنامه سه روزه آغاز شد و در هر نقطه وادى غدير
چراغ هدايتى به يادگار گذاشت. نگاهى به نقطه نقطه اين سرزمين يادآور خاطرههايى از آن ايام ثلاثه است، كه هر كدام به تنهايى جغرافياى اعتقاد ما نيز هست.
اگر جايگاه منبر بازسازى شود در زير درختان پيامبر صلىاللهعليهوآله را خواهيم ديد كه عمامه خود را - كه سحاب نام داشت - به معناى اعلام جانشينى در برابر مردم بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام مىبندد. ازدحام مردم را پس از سخنرانى خواهيم ديد كه سعى مىكنند خود را به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام نزديكتر كنند، و تبريك و تهنيت بگويند و با ايشان مصافحه كنند. فريادهاى شعفِ جمعيت شكوه و عظمت عجيبى را بر وادى غدير حاكم ساخته است.
اگر گوش جان فرا دهيم صداى منادى پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىشنويم كه در بين مردم اين خلاصه غدير را تكرار مىكند: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
اگر با چشم دل بنگريم مراسم بيعت تماشايى است كه توقف سه روزه براى آن است. زير درختان در كنار بركه دو خيمه را خواهيم ديد كه به دستور خاص پيامبر صلىاللهعليهوآله برپا شده است. در يكى خود حضرت و در ديگرى اميرالمؤمنين عليهالسلام جلوس فرمودهاند. راستى عجب مناظر به ياد ماندنى !
مردم براى بيعت صف كشيدهاند، صفى كه بايد يكصد و بيست هزار نفر در آن به نوبت بايستند و هر يك شخصا بيعت نمايند. اين مراسم تا آن روز سابقه نداشت و مردم لحظه لحظه آن را دنبال مىكردند.
ابتدا وارد خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشدند و با حضرت بر سر پيمان ولايت علوى دست بيعت مىدادند. آنگاه از خيمه حضرت خارج مىشدند و وارد خيمه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىشدند و با ادب «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» مىگفتند و بر سر پايدارى در اين ولايت و دفاع از آن، دست بيعت مىدادند.
كِى از خاطره بازديد كنندگان بيابان غدير محو خواهد شد كه ابوبكر و عمر در همين خيمهها با پيامبر و على عليهماالسلام دست بيعت دادند و «أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ» گفتند و پرسيدند: آيا اين برنامه از طرف خداست يا نه ! ! ! و پيامبر صلىاللهعليهوآله با تعجب فرمود: آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خدا مىشود ؟ ! و با اين همه بساط سقيفه را همانان بر پا كردند، و پايهگذار ضديت با ولايت على عليهالسلام تا ابد شدند.
منظره ديگرى كه در جغرافياى غدير ثبت شد بيعت زنان بود. بانوى بانوان جهان حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام از حاضرين اين بيعت بود، كه بعد از دو ماه و اندى آن را به ياد همه آورد و در گير و دار سقيفه خاطر نشان ساخت.
همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله از جمله عايشه و حفصه نيز از حاضران اين بيعت بودند كه با آن حجت عظيم كه بر آنان تمام شد چنان نقشى را در سقيفه ايفا كردند.
شكل خاص بيعت زنان فراموش نشدنى و يادآور حرمت و حجاب زنان در ولايت علوى بود. طشتى پر از آب، پردهاى در وسط آن، دست اميرالمؤمنين عليهالسلام داخل آب در يك سوى پرده، دست بانوان در سوى ديگر پرده در آب، همه حاكى از آن است كه حتى در چنين امر عظيمى بايد بيعت از پشت پرده باشد كه نه تنها دست در دست بيعت كننده قرار نمىگيرد، بلكه پردهاى زده مىشود تا يكديگر را نبينند.
گشت و گذارى در وادى غدير، اولين شعر زيباى غدير را به گوش ما مىرساند، كه حسّان بن ثابت آن را سروده و از فراز بلندى به دستور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى مردم مىخواند.
در حاشيه اين سرزمين خاطره عجيبى خود نمايى مىكند. مردم امين وحى الهى جبرئيل را به صورت مردى خوشرو مىبينند كه مىگويد: پيامبر براى على پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمىزند.
راستى جا دارد سه روز در غدير بمانيم و همه آن وقايع را جلو ديدگان آوريم و از ياد آنها لذت ببريم.
پايان روز سوم نوبت ديدن اصحاب فيل بود كه با سنگ آسمانى نابود شدند ! نوبت مباهله در غدير بود كه خدا به عنوان شاهد غدير معجزه نشان داد.
زير درختان، كنار خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله دوازده نفر پس از آن مراسم تاريخى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدهاند و حارث فهرى سركرده آنان مىپرسد: آيا اينكه گفتى: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ، از جانب پروردگار بود يا از نزد خود گفتى ؟ !
و پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىبينيم كه در پاسخ او مىگويد: خداوند به من وحى كرده و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلام نمىكنم.
و حارث به مباهله فرا مىخواند: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست !
و خداوند را مىبينيم كه در برابر ديدگان آن جمعيت عظيم سنگى از آسمان بر سر حارث مىفرستد و او را نقش زمين مىكند، و با نزول آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» بر همه ثابت مىكند كه غدير الهى است.
و پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىبينيم كه به مردم مىفرمايد: شنيديد ؟ ! ديديد ؟ ! يعنى سزاى منكر ولايت على عليهالسلام اين است.
ديدار كننده از وادى غدير با شنيدن اين فراز از وقايع آن روز احساس ديگرى از درون خود مىيابد، كه گويا آن روزها ماجراهاى ديگرى هم جريان داشته است. وقايع و ماجراهايى كه جا دارد در اين جغرافياى تاريخى به جستجوى آنها نيز بپردازيم:
اگر چشم دل باز باشد ابليس را خواهد ديد كه در روز غدير از شدت غيظ فرياد مىكشد. شياطين از او علت را مىپرسند و او مىگويد: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به سرانجام رسد هرگز كسى خدا را معصيت نخواهد كرد. آنان به التماس مىگويند: تو بودى كه آدم را گمراه كردى، اكنون نيز دست به كار شو ! او هم وعده مىدهد كه بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله آرام ننشيند و با كمك منافقان تمام تلاش خود را براى شكستن پيمان ولايت به كار گيرد.
ابليس را در اين سوى غدير رها مىكنيم و سراغى از منافقين مىگيريم كه سخت در تلاشند. درختان و بركه و چشمه غدير و تك تك ريگهاى آن وادى براى ما شهادت خواهند داد كه آن روز و در برابر منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله كدام چشمان خيانتكارى غيظ خود را فرو مىدادند.
آنان كه در مكه براى غصب خلافت همپيمان شده و «صحيفه ملعونه» را امضا كرده بودند، اكنون در ميان جمعيت نيروهاى خود را از ميان منافق صفتان انتخاب مىكردند. آنان هنگام سخنرانى با نگاههاى اعتراض گونه خود و هنگام بيعت با اعتراضات صريحشان، زهر خويش را بر عسل مصفاى غدير مىريختند.
اكنون كه غدير را انجام شده مىبينند فتنههاى جديدى در سر مىپرورانند: قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام قبل از رسيدن به مدينه ! خدايا اين بركه چه اسرارى در خود نهفته دارد ؟ به روى شيرين آن لبخند بزنيم يا براى روى تلخ آن اشك بريزيم. عجيب است كه بعد از اين همه، نقشه مىكشند كه در راه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به قتل برسانند و يا اگر نتوانستند علىعليه السلام را ! !
آرى، بالاخره مراسم سه روزه غدير پايان مىپذيرد، و كاروان صد و بيست هزار نفرى حجة الوداع با غدير وداع مىكنند، و جز اندكى در دل هم با غدير خداحافظى مىكنند ! !
جغرافياى غدير اما هنوز گسترده مىشود و تا «هَرشى» در 20 كيلومتر بعد از غدير ادامه مىيابد. اين نام چه ارتباطى با غدير دارد و كجاست ؟ همان كوهى است كه مىخواستند بر فراز آن نقشه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را و در پاى آن نقشه قتل على صلىاللهعليهوآله اجرا كنند ! چه كسانى ؟ همانان كه بعد از رحلتش خلافت را غصب كردند !
پس بياييد بعد از ديدار غدير سرى هم به قله هَرشى بزنيم و خاطره تلخ آن شب را مرور كنيم. در تاريكى، اكثريت كاروان مجبورند كوه را دور بزنند چون اينگونه براى شتران آسانتر است، اما پيامبر صلىاللهعليهوآله و عدهاى ديگر از كوه بالا مىروند تا با عبور از قله آن در سوى ديگر كوه زودتر پايين آيند و راه نزديك شود.
چشمان نافذى همچون حذيفه مىخواهد كه ببيند چهارده نفر زودتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله سربالايى كوه را در پيش گرفته به سرعت سمت قله را نشانه رفتهاند. كمى بعد، پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت مىكند و عدهاى از قافله همراه مىشوند، ولى سربالايى تند كوه حركت شتران را كُند مىكند و قافله عقب مىماند.
افسار شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله در دست حذيفه است و عمار از پشت سر شتر را راهنمايى مىكند و سريعتر به قله مىرسند. كسى جز پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىداند و نمىبيند كه در دو سوى گردنه چهارده نفر با شمشيرهاى آخته آمادهاند و ظرفهاى پر از شن را در ابتداى سراشيبى نگه داشتهاند تا با عبور شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را رها كنند و با وحشت و سقوط شتر، جان پيامبر صلىاللهعليهوآله به خطر افتد.
چهار. «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1)حافظ پيامبر صلىاللهعليهوآله
اگر از هَرشى بازديد كرديد از كوه بپرسيد: آن چهارده نفر چه كسانى بودند كه با رسيدن پيامبر صلىاللهعليهوآله به قله، ظرفهاى پر از شن و سنگهاى بزرگ را به طرف شتر آن حضرت رها كردند ؟
1) . مائده / 67 .
نداى «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» حافظ رسول صلىاللهعليهوآله بود. با يك اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله شتر متوقف شد و سنگها رد شدند و به سمت پايين كوه رفتند، اما منافقين با شمشير حمله كردند. حذيفه و عمار كه خطر را دريافته بودند شمشير بر كشيده حمله كردند و آنان را فرارى دادند.
اى كاش حاضر بوديم در لحظاتى بعد از آن كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با اشارهاى فضاى تاريك نيمه شب را روشن ساخت، و چهرههاى منحوس آنان را كه در پشت صخرهها پنهان شده بودند به حذيفه و عمار نشان داد: ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابىوقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيده جراح، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، سالم مولى ابىحذيفه.
واقعا اين جغرافياى صِرف نيست، كه تاريخ اعتقاد ماست. در همين كوه و دشتهاى غدير است كه هم آينده اعتقادمان را بنا كردهايم و هم دشمنان دين و دنيا و آخرتمان را شناختهايم، و از اين جغرافياى تاريخى زير بناى فكرى خود را بنيان نهادهايم.
آن روزها گذشت، اما مسجد غدير در كنار بركه و چشمه و درختان بر جاى ماند. مسافران مكه در ايام حج و غير آن از جادهاى عبور مىكردند كه غدير خم بر سر راهشان بود. در آنجا ياد آن روز بزرگ در دلها زنده مىشد و در مسجد آن نمازى به جاى مىآوردند و در آب بركه سر و رويى صفا مىدادند و «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را زمزمه مىكردند.
اين مسجد خارى در چشم دشمنان بود كه به عنوان شاهدى زنده از ولايت على عليهالسلام در قلب بيابان مىدرخشيد، و پيداست كه دشمنان هرگز چشم ديدن چنين بناى اعتقادى - تاريخى را نداشتند.
طبيعى بود كه اولين اقدام براى نابودى اين آثار به دست عمر بن الخطاب باشد، چرا كه او مؤسس صحيفه و سقيفه بود. آرى، به دستور عمر مسجد غدير كه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحابش علامت گذارى شده بود از ميان برده شد و علائم آن محو گرديد؛ و سقيفه پنداشت كه آخرين يادگار غدير از صفحه روزگار برداشته شد.
ولى دلسوختگان غدير جغرافياى غدير را حفظ كردند، و در زمان اميرالمؤمنين عليهالسلام بار ديگر آنجا را احيا كردند و ياد غدير را زنده نمودند.
پس از شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام، بار ديگر معاويه دشمن كينهتوز اسلام، ساربانى را با دويست نفر مأمور كرد و آنان را به غدير خم فرستاد، تا هر گونه آثارى در آنجا هست با خاك يكسان كنند.
اى درختان غدير كه در سايه شما پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را به عنوان نشان هدايت بالا برد؛ و اى بركه و چشمه غدير و اى ريگهاى وادى غدير، اگر اشك مىريزيد كه جاى پاى محمد و على عليهاالسلام را با خاك يكسان كردند، خبر داريد كه خانه محمد و على عليهاالسلام را به آتش كشيدند و طناب بر گردن صاحب غدير انداختند، تا به اجبار از او براى سقيفه بيعت بگيرند ! !
ما هم با شما اشك مىريزيم، اما خوشحاليم كه مدافعان هميشه بيدار غدير نگذاشتند اين محدوده جغرافيايى در لابلاى ظلم سقيفه نابود گردد.
بعد از آن امام حسين عليهالسلام را در مسيرى كه از مكه به عراق مىآمد، مىبينيم كه كاروان كربلا را از غدير عبور مىدهد و در آنجا توقفى دارد.
بار ديگر مسجد غدير را در زمان امام باقر عليهالسلام احيا شده مىبينيم. پس از آن امام صادق عليهالسلام را مىبينيم كه رسما در سفر از مدينه به مكه در غدير توقفى مىنمايد و جاى منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله و جزئياتى از واقعه را نشان مىدهد. در نقطهاى ديگر محل خيمه منافقين را نشان مىدهد و برخى توطئههاى آنان را بيان مىفرمايد.
در زمان امام كاظم عليهالسلام نيز مسجد غدير را آباد مىبينيم و حضرت به اصحابشان دستور نماز در آن مسجد را مىداد، و تصريح مىفرمود كه پدرم نيز چنين دستورى را به اصحابش مىداد.
پيداست غدير خم به گونهاى جاى خود را در جغرافياى اسلام باز كرده كه ديگر ظالمان جرئت خراب كردن آن را نداشتهاند و صفحات تاريخ همچنان حكايت از حفظ مسجد غدير دارد، تا آغاز غيبت صغرى (سال 260 ق) كه على بن مهزيار اهوازى در سفرى كه به اشتياق ديدار امام زمان عليهالسلام عازم مكه است در غدير پياده مىشود و در مسجد آنجا به مناجات مىپردازد.
پس از آن شيخ صدوق (م 381 ق) را مىبينيم كه تصريح به بقاى مسجد غدير در زمان خود مىنمايد، و بر استحباب نماز در آنجا تأكيد مىكند.
بعد از او شيخ طوسى (م 460 ق) به مسجد غدير در زمان خود اشاره مىكند.
قاضى ابن برّاج (م 481 ق) به بقاى مسجد غدير تا زمان خود تصريح كرده است.
پس از او ابن حمزه (م 560 ق) به اين مطلب تصريح مىكند.
پس از آن ابن ادريس حلى (م 598 ق) بقاى مسجد غدير در زمان خود را يادآور شده است.
بعد از او علامه حلى (م 726 ق) اين مطلب را خاطر نشان كرده است.
تا زمان شهيد اول (م 768 ق) كه مىگويد: ديوارهاى اين مسجد تا امروز باقى است.
بعد از آن شيخ يوسف بحرانى (م 1186 ق) را مىبينيم كه به وجود مسجد غدير در زمان خود تصريح مىكند.
سيد حيدر كاظمى (م 1265 ق) از وجود مسجد غدير خبر داده و مىگويد: با آنكه جاده از غدير فاصله دارد ولى مسجد آن مشهور است.
محدث نورى نيز از وجود آن در قبل از سال 1300 ق خبر داده كه در سفر حج با استاد خود سيد مهدى قزوينى حلى در مسجد غدير نماز خواندهاند.
شكى نيست كه چون منطقه غدير در مسير سيل است تغييراتى در شكل و حدود جغرافيايى آن پديد آيد. آن چند درخت كهنسال در طول 1400 سال از بين رفتهاند. در اين بيابان در سالهاى بارانى گياهان و درختان بيشترى روييده و در خشكسالى از بين رفته است.
چشمه غدير گاهى پر آب و گاهى كم آب بوده و در مواردى در صدد حفر و ازدياد آب آن برآمدهاند. بركه غدير در اثر عوارض طبيعى عريضتر يا كم عرضتر شده است. حتى در زمان عثمانىها سيل شديد باعث خرابى مسجد شده و دوباره اقدام به بازسازى آن گرديده است.
نكته قابل توجه، عنايت خاص سلاطين هند به مسجد غدير بوده، كه چند بار توسط آنان تعمير و بازسازى شده است. آنچه مسلم است اينكه تا قبل از سلطه وهابيان در عربستان، مسجد غدير رسما بر جا بوده و محل زيارت و نماز حاجيان در رفت و برگشت حج بوده است.
يكى از بناهاى مقدسى كه وهابيت همچون ساير موارد به انهدام آن دست يازيده مسجد غدير است. آنان با دو اقدام كينهتوزانه اثر مسجد غدير را به كلى محو كردهاند.از يك سو ساختمان مسجد را كاملاً منهدم ساخته و از بين بردهاند و اثرى از آن باقى نگذاشتهاند، و از سوى ديگر جاده را به قدرى از غدير فاصله دادهاند كه حتى دورنماى آن را از جاده نمىتوان ديد.
خوشبختانه دو محقق شناخته شده از كشور عربستان اقدام به شناسايى غدير نمودهاند. اين دو محقق نتيجه تحقيق خود را به طور مستند و به صورت كتابى منتشر ساختهاند.
يكى جغرافيدانى از اهلسنت به نام عاتق بن غيث بلادى است كه اهل بلاديه در نزديكى غدير است. او از طرف دولت عربستان مأمور به شناسايى مسير هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله شده و در اين راه به غدير خم رسيده و به شناسايى دقيق آن پرداخته است. او در سالهاى 1393 و 1396 قمرى در دو نوبت شخصا به آن منطقه سفر كرده و به تحقيق از اهالى آنجا پرداخته و جزئيات جغرافيايى منطقه را به صورت دقيقى ثبت كرده است.
ديگرى علامه دكتر شيخ عبدالهادى فَضلى از علماى شيعه منطقه شرقى عربستان است، كه در سالهاى 1402 و 1409 قمرى شخصا دو سفر اكتشافى به منطقه غدير داشته و با توجه به منابع تاريخى اقدام به شناسايى دقيق محدوده منطقه غدير و بركه و چشمه آن با تحقيقات محلى نموده است.
مهم اين است كه تحقيقات اين دو محقق - با آنكه جدا از هم صورت گرفته - نتايج يكسانى داشته و سخن هر دو در شناسايى غدير يكى است.
اين نتيجه به ما اطمينان مىدهد كه بركه غدير هم اكنون پا برجاست و چشمه غدير نيز مىجوشد و آب آن به سمت بركه مىآيد و در آن مىريزد و جغرافياى غدير خم با زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله تغيير زيادى نكرده است.
گام ديگر، بناى مجدد مسجد غدير است كه اميدواريم در آيندهاى نزديك تحقق پذيرد؛ و بار ديگر حاجيان در مسير رفت و برگشت در مسجد غدير توقفى كنند و از بركه آن روح و جان خويش را صفايى دهند.
سابقه اين بركه با تاريخ اسلام را مىتوان از روزگارى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با مال التجاره حضرت خديجه به شام مىرفت جستجو كرد؛ ولى تصريحى به اين مطلب در تاريخ نيامده است.
اولين ارتباط اين بركه با اسلام در هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه حضرت در مسير خود به مدينه از همين غدير عبور كرده است. فرداى ليلة المبيت هم كه اميرالمؤمنين عليهالسلام چهار بانو به نام فاطمه را به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله همراهى كرد و آنان را به مدينه آورد، مسير آن حضرت و فاطمه زهرا عليهاالسلام از غدير خم بود.
بعد از آن در صلح حديبيه و فتح مكه مىتوان عبور كاروان مسلمانان را از كنار اين بركه احتمال داد. در حجة الوداع كه سيل هفتاد هزار نفرى مردم از مدينه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اعمال حج حركت كردند و جمعيت انبوهى كه بين راه افزوده مىشد، از غدير خم عبور كردند.
توصيف جغرافيايى غدير خمّ(1)
منطقه غدير خم در مسير سيلابهايى واقع شده كه پس از عبور از غدير به جحفه مىرسد، و سپس تا درياى سرخ ادامه پيدا مىكند. اين وادى يا سيلاب، سيلهاى ساليانه را به دريا مىريزد. چنين مسيرهايى را به زبان عربى «وادى» مىگويند.
بنا بر اين، در توصيف جغرافيايى غدير مىتوانيم بگوئيم: وادى جحفه مسير سيلى است كه به دريا مىريزد. در اين مسير آبگيرى طبيعى بوجود آمده كه پس از عبور سيل، آبهاى باقيمانده در آن جمع مىشوند، و به چنين گودالها و آبگيرهايى در عرب «غدير» مىگويند.
1) . غدير كجاست ؟ : ص 44، 45، 50 - 55 . چهارده قرن با غدير: ص 213. سخنرانى استثنائى غدير: ص 26.
در مناطق مختلف غديرهاى زيادى در مسير سيلها وجود دارد كه با نامگذارى از يكديگر شناخته مىشوند. اين غدير هم براى شناخته شدن از غديرهاى ديگر بنام «خُمّ» نامگذارى شده است.
نام غدير خم در طول چهارده قرن تغيير نيافته و در كتابهاى جغرافيايى و تاريخى و لغت مربوط به قرون مختلف همين نام را براى اين مكان معين مىبينيم كه موقعيت دقيق آن را هم تعيين كردهاند و فواصل آن را از چهار جهت به صراحت گفتهاند.(1)
با توجه به اينكه يك منطقه جغرافيايى را به مناسبتهاى مختلف با نامهاى متفاوت ياد مىكنند، لذا غدير خم هم در تاريخ با نامهاى مناطقى كه از نظر جغرافيايى از آن حساب مىشود نام برده شده است.
در مواردى به عنوان «جحفه» از آن ياد شده، بدان جهت كه غدير خم در وادى جحفه قرار دارد. در مواردى «خرّار» گفته شده كه نام مسير سيل از غدير تا جحفه است كه سيل را به آنجا مىريزد. در مواردى با نام «غُرَبة» ياد مىشود و اين به مناسبت همجوارى غدير با اين منطقه است و هر دو در يك وادى قرار دارند.
با توجه به اينكه موقعيت غدير و جحفه به صورت از شرق به غرب در مسير سيل است و هر چه به سمت دريا پيش مىرود مسير سيل وسيعتر مىشود و كسانى كه در صدد تعيين فاصله جحفه تا غدير بودهاند از زاويههاى مختلفى مسافت را اندازه گرفتهاند، لذا فاصله آن تا جحفه را گاهى سه مايل و گاهى دو مايل تعيين كردهاند.
«غُرَبَة» نيز به ضمّ غين و فتح راء و باء چنانكه بلادى در معجم خود گفته، اسمى است كه مردم منطقه هم اكنون به اين نام از غدير ياد مىكنند. بلادى نيز مىگويد: غدير
1) . معجم ما استعجم: ج 2 ص 368، 492، 510 . لسان العرب: ماده خمم و غدر. معجم البلدان: ج 2 ص 350، 389 و ج 3 ص 159 و ج 4 ص 188 و ج 6 ماده غدير. معجم معالم الحجاز: ج 1 ص 156. تاج العروس: ماده خمم، غدر. النهاية ابن اثير : ماده خم. الروض المعطار: ص 156. وفاء الوفاء: ج 2 ص 298. صفة جزيرة العرب: ص 259.
خم امروزه به نام غربه شناخته مىشود، و آن آبگيرى است كه كنار آن تعداد كمى درخت خرماست. در منطقه بلاديّه غدير در 8 كيلومترى شرق جحفه قرار مىگيرد.(1)
همچنين سكونى مىگويد: موضع غدير خم را خرّار مىگويند.(2)اين تعريف با گفته بكرى در معجم توافق دارد كه مىگويد: خرار وادى در حجاز است كه سيل آن به جحفه مىريزد.(3)
نيز مىگويد: سيلاب جحفه و غدير يكى است كه همان وادى خرّار است.(4)
كلمه «خرّار» به معنى تراكم و ريزش شديد سيل مانند آبشار است.
با در نظر گرفتن آنچه گفته شد، چند نكته در توصيف غدير بيان مىشود:
شرايط جغرافيايى منطقه در طول تاريخ تغييراتى داشته است، به خصوص آنكه در مسير سيل بوده و شكل آن به راحتى تغيير مىيابد. به همين جهت در توصيف غدير خم جنبههاى حياتى و طبيعى از زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله تا كنون تغييراتى داشتهاند كه به شرح زير است:
الف. در نزديك آبگير (غدير) چشمه آبى است كه پس از جارى شدن به سمت غدير آمده و در آن مىريخته است. اين چشمه گاهى كم آب يا خشك مىشده، و گاهى در اثر عوامل طبيعى مسيرش از غدير عوض شده و به سمت ديگرى مىرفته است.
ب. در اطراف چشمه درختانى سرسبز و انبوه رشد كرده و محل زيبايى بوده است. گاهى در اثر سيلابها اين درختان از بين رفته، و يا در سالهايى كه آب چشمه كم بوده يا خشك شده درختان سرسبزى خود را از دست داده يا خشكيدهاند.
ج. كنار آبگير نيز درختان صحرايى كهنسالى بوده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در سايه آنها سخنرانى فرموده است. اين درختان نيز در اثر عمر زياد خشكيده و سيل نيز در از بين رفتن آنها مؤثر بوده است.
د. خود آبگير نيز از نظر عمق و عرض و طول در ساليان متمادى كه سيل از روى آن عبور كرده تغييرات زيادى به خود ديده، ولى محل اصلى آن تغييرى نكرده است و در طول تاريخ تا امروز به عنوان غدير خم محلى معروف بوده است.
در تاريخ صورت كاملى از غدير ترسيم شده، كه به خوبى اين سرزمين قابل شناسايى است:
در لسان العرب مىگويد: ابناثير گفته است: غدير موضعى بين مكه و مدينه است. چشمهاى كه آنجاست در آن مىريزد.(1)
در معجم و الروض المعطار مىگويد: در اين غدير آب چشمهاى مىريزد.(2)
در معجم البلدان مىگويد: خمّ موضعى است كه چشمهاى در آن مىريزد.(3)
اسدى مىگويد: در سه مايلى جحفه در كنار چشمه مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله است و بين مسجد و چشمه درختانى قرار دارد. اينجا همان غدير خم است.(4)
عياض مىگويد: غدير بركهاى است كه چشمهاى در آن مىريزد، و بين بركه و چشمه، مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله است.(5)
كلمه غدير كه به معناى آبگير است همان جايى است كه آب سيل و نيز آب چشمه در آن جمع مىشود و در تمام عبارات تاريخى معروفترين نام اين منطقه با همين آبگير است.
عرام مىگويد: غدير خم در سمت طلوع آفتاب است و هيچ گاه آب آن خشك نمىشود.(1)
در حديث طبرانى مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم زير درختان خطابه ايراد كرده است.(2)
در حديث حاكم مىگويد: آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع بازگشت و در غدير خم پياده شد دستور داد خارهاى زير درختان را كندند» .(3)
در حديث احمد حنبل آمده است: براى پيامبر صلىاللهعليهوآله با پارچه سايبانى در برابر آفتاب بر روى درخت سَمُرَه ساختند.(4)
در حديث ديگر آمده است: زير دو درخت براى پيامبر صلىاللهعليهوآله جارو زده شد و حضرت نماز ظهر را خواندند.(5)
در كتاب «استجلاب ارتقاء الغرف» آمده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز جماعت غدير را زير درختان خواندند.(6)
در روايت ابونعيم آمده است: هيچ كس در اطراف درختان باقى نماند مگر آنكه با چشم خود پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىديد و با گوش خود صداى آن حضرت را مىشنيد.(1)
اين درختان از نوع «سمره» بود كه درخت بيابانى عظيمى با شاخ و برگ طولانى و درهم پيچيده همچون چنار است و در اشعار و احاديث به عنوان «دوح» به معناى درخت بزرگ نيز ياد شده است. اين درختان كنار آبگير بوده و غير از مجموعه درختانى است كه در وادى متفرق بوده و بعدا ذكر خواهد شد.
كلمه «غيضة» در عربى موضعى است كه در آنجا درختان بسيار و درهم پيچيده باشد. در اطراف غدير درختانى بوده كه در عبارات تاريخ چنين توصيف شده است:
بكرى مىگويد: در اين غدير چشمهاى مىريزد و اطراف آن درختان بسيار و درهم پيچيده است.(2)
صاحب مشارق مىگويد: خم نام مجموعه درختانى در آنجاست و در آنجا آبگيرى است كه به اين بيشه نسبت داده مىشود.(3)
ياقوت حموى از عرّام نقل مىكند: در منطقه غدير گياهى جز مرخ و تمام و اراك و عشر نيست.(4)
در مكانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله توقف نمود و نماز خواند و خطابه ايراد كرد و اميرالمؤمنين عليهالسلام را به عنوان صاحب اختيار و خليفه مردم تعيين كرد، مسجدى ساخته شد كه محل آن بين چشمه و آبگير بوده است.
بكرى مىگويد: بين غدير و چشمه مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله است.(1)
حموى مىگويد: صاحب مشارق گفته است: خم موضعى است كه چشمهاى در آن مىريزد، و بين غدير و چشمه مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله است.(2)
حموى از حازمى نقل كرده كه «اين وادى به وخامت موصوف است» . منظور از وخامت غير قابل سكنى بودن آن است؛ ولى حموى از عرّام نقل كرده كه در اين منطقه عدهاى از قبيله خزاعه و كنانه زندگى مىكنند ولى بسيار كماند.(3)
جغرافيدان عربستان عاتق بن غيث بلادى، سه دليل ذكر مىكند كه در اين مكان سكونت جمعى از مردم به صورت شهر يا روستاى مهمى بر قرار بوده است:
اول: چشمه غدير، كه يكى از اهالى بلاديه در گذشته نه چندان دور اقدام به حفر مجدد آن براى وفور آب نموده است. بايد توجه داشت كه در حجاز بودنِ يك چشمه مساوى با برقرارى يك روستاست. آثار باقى مانده نشان مىدهد كه در اين مكان آبادى بوده، كه ساختمانهاى آن از سنگ بنا شده بوده و حصارى داشته است.
دوم: زمينهاى اطراف غدير همه كوهپايهاى و مايل به دشت هستند و تا آنجا كه اهل منطقه نقل مىكنند سراسر آن را نخلستان پوشانده بوده است. اين آبادى مىتواند دليلى بر وجود عدهاى به عنوان سكونت در آنجا باشد.
سوم: بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام فرزندان صحابه و انصار و قريش در دشتهاى حجاز متفرق شدند و براى خود باغها و آبادىهايى ساختند كه به صراحت تاريخ مناطق اطراف غدير خم از آن مناطق است.
با توجه به اينكه در مناطق دور دستتر از غدير آبادىهايى در كنار آبها به وجود آمده، استبعادى ندارد در اين غدير هم وطن كرده باشند و اطراف آن را آباد نموده باشند، چرا كه هم به جاده و آبادىهاى ديگر نزديكتر است و هم سابقه حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا ثابت بوده است.
اين سه دليل ثابت مىكند كه سرزمين غدير خم كه امروزه فقط چند چادرنشين به طور پراكنده در اين سو و آن سويش خيمه زدهاند، روزگارى شهر يا روستاى آبادى بوده است.
از نظر شيعه دليل ديگرى موارد فوق را تأييد مىكند و آن صراحت تاريخ به وجود مسجد غدير در آنجاست. قرائن مذكور نيز مؤيدى قوى بر وجود مسجد غدير است كه طبعا به خاطر عبور حجاج زمينه سكونت نيز در آنجا فراهم بوده است.(1)
ابنجوزى فاصله غدير تا جحفه را يك مايل قبل گزارش كرده است.(3)
اين در حالى است كه سيد بن طاووس مىنويسد: مردم در جحفه توقف نمودند.(4)
محقق كتاب «الغارات» در معرفى جحفه مىنويسد: جحفه روستاى بزرگى بوده كه در مسير مدينه به مكه واقع است، و فاصله آن از مكه چهار منزل است.
جحفه محل ميقات اهل مصر و شام بود، اگر به مدينه نروند. فاصله جحفه تا مدينه شش منزل، و فاصله جحفه تا غدير دو مايل است.(1)بر اساس مشاهدههاى اخير و بازديد از مكان غدير، روشن شده است كه فاصله مكه تا جحفه با جاده كنونى حدود 180 كيلومتر است.(2)
اكثريت قائلند كه غدير در جحفه است، و منظورشان اين است كه غدير خم در وادى جحفه قرار دارد.
در اين موارد منظور از جحفه «وادى جحفه» است، نه روستاى جحفه كه ميقات است. دليل اين مطلب مسافتى است كه بين جحفه و غدير خم تعيين مىكنند، و معنايش مغايرت جحفه با غدير خم است، كه فاصله بين آن دو در نظر گرفته مىشود.
دليل ديگر اينكه وادى جحفه از غدير آغاز مىشود و به درياى سرخ منتهى مىگردد و غدير جزئى از وادى جحفه مىشود. بنا بر اين، معنى ندارد بين آنجا و وادى جحفه كه جزء آن است مسافت تعيين گردد.
مطلبى كه فقط حميرى در الروض المعطار گفته تعيين محل غدير بين جحفه و عسفان است كه مىگويد: بين جحفه و عُسفان غدير خم است.(3)
1) . الغارات: ج 2 ص 507 ، پاورقى: الجحفة بالضم ثم السكون و الفا. كانت قرية كبيرة ذات منبر على طريق المدينة. من مكة على اربع مراحل، و هى ميقات اهل مصر و الشام، ان لم يمرّوا على المدينة. فان مرّوا بالمدينة فميقاتهم ذوالحليفة. و كان اسمها مهيعة، و انما سمّيت الجحفة لان السيل اجتفّها و حمل اهلها فى بعض الاعوام، و هى الان خراب. و بينها و بين ساحل الجار نحو ثلاث مراحل و بينها و بين اقرن موضع من البحر ستة اميال، و بينها و بين المدينة ستّ مراحل، و بينها و بين غدير خم ميلان.
2) . متن كامل گزارش بازديد از منطقه غدير در فصلنامه علوم حديث: سال سوم شماره 7 بهار 77 ص 232 نوشته محمدحسين فلاحزاده آمده است.
3) . الروض المعطار: ص 156.
بدون شك اين اشتباهى از او است، به خصوص آنكه صريحا محل غدير را در سه مايلى جحفه در سمت چپ جاده تعيين كرده است، در حالى كه بين جحفه و عسفان محلى به نام غدير شناخته نشده است.
ظاهرا منشأ اشتباه آنجاست كه او عبارت تعيين كننده مسافت از سه مايلى جحفه در سمت چپ جاده را از كتاب «معجم ما استُعجِم» گرفته و متوجه نشده كه منظور بكرى از سمت چپ جاده نسبت به كسى است كه از مدينه به مكه مىرود نه از مكه به مدينه، ولذا اين اشتباه رخ داده است.
بكرى در معجم مىگويد: غدير خم در سه مايلى جحفه و در سمت چپ جاده است.(1)و همانطور كه گفتيم منظورش سمت چپ جاده از سوى مدينه به مكه است. دليل اين مطلب گفته او در بيان مراحل جاده بين حرمين و مسافتهاى آن است كه از سمت مدينه آغاز مىكند و وادى عقيق را نام مىبرد و مىگويد: راه مكه از طرف مدينه از عقيق است: از مدينه تا ذىالحليفة ... .(2)
از همه اين موارد استفاده مىشود كه غدير خم در انتهاى وادى خرّار و آغاز جحفه در سمت راست جاده حُجاج از مدينه به مكه واقع شده است و به همين جهت است كه عدهاى غدير را به نام «خَرّار» خواندهاند.
براى تعيين دقيق محل غدير از نظر جغرافى نسبت آن با جحفه در نظر گرفته شده، چون منطقه معروفى بوده و هست. منابع زير درباره تعيين فاصله غدير است:
بكرى فاصله را سه مايل تعيين كرده، و از زمخشرى از قول قائلى نقل كرده كه فاصله دو مايل است، و اشاره به ضعف اين قول نموده است.(3)حموى فاصله را دو
مايل تعيين كرده است.(1)فيروزآبادى فاصله را سه مايل تعيين كرده است.(2)نصر و عرّام فاصله را يك مايل گفتهاند.(3)
اين اختلاف فاصله از يك مايل تا سه مايل به خاطر جادههاى مختلفى است كه بين غدير و جحفه وجود دارد، به خصوص آنكه وادى جحفه بعد از غدير رفته رفته پهنتر مىشود تا به جحفه و بعد از آن به دريا مىرسد.
ممكن است در موردى از كنار كوهها اندازهگيرى شده باشد كه نزديكتر است و يك مايل گفته شده، و در موردى از وسط وادى طى طريق شده و دو مايل گفته شده، و در موردى از حاشيه وادى اندازهگيرى شده و سه مايل تعيين شده است.
موقعيت كنونى غدير(4)
شرائط جغرافيايى غدير كه قبل از تقاطع جادهها در جحفه و پيش از تفرق قبايل بوده است. همچنين توقف سه روزه در بيابانى داغ و شرائط زمانى حجة الوداع كه پس از ايام حج و عظيمترين اجتماع مسلمانان تا آن روز بود.
هم اكنون غدير به صورت بيابانى است كه در آن آبگيرى و چشمه آبى است و محل مسجد - كه اكنون اثرى از آن نيست - بين چشمه و آبگير بوده است. اين منطقه در حدود 200 كيلومترى مكه در نزديكى شهر «رابغ» در كنار روستاى جحفه كه ميقات حجاج است قرار دارد و هم اكنون به نام «غدير» شناخته مىشود و مردم منطقه به خوبى از محل دقيق و نام آن آگاهند و مىدانند كه شيعيان هر از چندگاهى براى يافتن آن به منطقه مىآيند و پرس و جو مىكنند.(5)
راه رسيدن به وادى غدير هم اكنون از دو طريق است:
از كنار فرودگاه رابغ تا اول روستاى جحفه، سپس 5 كيلومتر به سمت شمال در ريگزار تا قصر عليا، سپس 2 كيلومتر در سمت راست جاده با عبور از تپههاى شنى، سپس بيابانى كوتاه، از بيابان به سمت راست جاده وادى غدير است. فاصله غدير نسبت به ميقات جحفه از سمت طلوع آفتاب 8 كيلومتر است.
در واقع اين مسير از تقاطع جحفه كنار فرودگاه رابغ آغاز مىشود و نُه كيلومتر به صورت آسفالت تا اول روستاى قديمى جحفه طى مىكند كه در آنجا مسجد بزرگى به جاى مسجد قديمى حجاج ساخته شده است. سپس جاده از طرف شمال به وسط سنگها و ريگهايى سدّ مانند مىرسد و تا قصر عليا كه حد پايانى روستاى ميقات است به مسافت 5 كيلومتر ادامه مىيابد.
از آنجا جاده به سمت راست منحرف مىشود و تا دو كيلومتر تپههايى از سنگ و ريگ و بيابانى كوتاه است. سپس از بيابان به سمت راست جاده پايين مىآيد كه وادى غدير است.
راه ديگر غدير از تقاطع جاده عمومى مكه - مدينه با شهر رابغ آغاز مىشود كه علامت راهنمايى قرار دارد. اين راه نسبت به كسى كه از مكه مىآيد در سمت راست جاده است و از كنار خانههاى سيمانى و گلى كه اعراب منطقه ساكن آن هستند مىگذرد.
سپس از جاده قديمى آسفالته بالا مىرود و به سمت چپ منحرف مىشود و اين همان جاده عمومى قديم است كه بقاياى آن از پشت فرودگاه رابغ آغاز مىشود.
بعد از بيست كيلومتر در سمت راست، جاده فرعى كه به غدير مىرسد جدا شده و مسافت آن از رابغ تا غدير 26 كيلومتر است.
در واقع از تقاطع جاده مكه - مدينه - رابغ به سمت مكه در طرف چپ جاده 10 كيلومتر، سپس به سمت راست، جاده فرعى به طرف غدير است كه فاصله آن از جنوب شرقى تا رابغ 26 كيلومتر است.
بنابر آنچه گفته شد غدير خم از ميقات جحفه در سمت طلوع آفتاب حدود 8 كيلومتر و از جنوب شرقى رابغ حدود 26 كيلومتر فاصله دارد.
به اميد آنكه با ظهور صاحب غدير حضرت مهدى عليهالسلام، منطقه زيبا و روحانگيز غدير بار ديگر احيا شود، و بين آبگير و چشمه آن مسجد با شكوهى بنا شود و محل منبر و خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله با ترسيم كاملى از آن واقعه عظيم در آنجا مورد بازديد جهانيان قرار گيرد.
غدير جايگاهى مناسب براى سخنرانى(1)
سخنرانى تاريخى درباره اعلان ولايت امامان مىتوانست در مدينه انجام شود، همان گونه كه در مكه يا عرفات يا مشعر يا مِنا امكانِ اجرا داشت.
جاى دقت دارد كه چرا اين موقعيتهاى مكانى براى خطبه غدير در نظر گرفته نشد و بركهاى در ميان بيابان براى آن تعيين شد.
از جهاتى كه در انتخاب سرزمين غدير خم مىتوان به آن اشاره كرد، وجود پنج درخت كهنسال مانند چنار در كنار بركه در يك ستون بود كه از شرق به غرب روييده بودند.
اين درختان با سايه بلندشان - اگر چه براى صد و بيست هزار نفر مكفى نبودولى مىتوانست سايبان خوبى براى جايگاه سخنرانى و خيمههاى بيعت باشد و عظمتى خاص و جلوهاى زيبا بدان ببخشد.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 28. آينه غدير در روايت شيعه و اهلسنت صاعد اصفهانى - مهرپرور : ص 332، 333.
اين بود كه به محض رسيدن به غدير خم از طرف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اعلام شد، كه كسى زير درختان نرود و آن موضع خالى بماند.(1)اين دستور از يك سو مانع از ازدحام عموم مردم مىشد كه طبعا همه مىخواستند زير درختان را براى استراحت خود انتخاب كنند، و از سوى ديگر آن مكان براى آمادهسازى جايگاه مراسم بزرگ غدير خالى مىماند.
همه اين خصوصياتِ مكانى باعثِ انتخاب سرزمين غدير خم براى آخرين و بلندترين و مهمترين خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله شد، و تا امروز هر كس به جزئيات جغرافيايى و اقليمى و امكانات آن توجه مىكند از اين حسن انتخاب در شگفت مىماند.
به بيان ديگر:
در مورد علت انتخاب سرزمين غدير خم براى اجراى حكم الهى و اينكه چرا اين منطقه براى ابلاغ ولايت و امر امامت انتخاب شد، مىتوان چند وجه بيان كرد:
شايد اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست اجراى حكم «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ»(2)را در مكه و پيرامون خانه كعبه و حتى در سرزمين عرفات و منى انجام دهد با اجراى ساير احكام حج ممزوج مىشد، و معاندين كه مترصد فرصت اخلال و خدشه بودند فرصت بيشترى داشتند كه به نيتهاى شوم خود بپردازند.
سرزمين غدير و محلى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله انتخاب فرمود، اين مناسبت را داشت كه جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى حجاج در سفر حجة الوداع به بهترين شكل گرداگرد آن حضرت قرار گيرند، كه ابلاغ را همه به گوش خود بشنوند و به چشم خود ببينند.
حجاج در برگشت از اجراى حج و فارغ البال بودند؛ كه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله وظايف خود را انجام دادهاند. اين آسوده خاطر بودن و شادمانى درونى، آنها را آماده شنيدن حكم تازه پرودگار و پذيرفتن اين امر مهم مىكرد.
غدير خم گذرگاه و محلى بود كه حجاج از بعد آن متفرق مىشدند؛ گروهى به طرف يمن و گروههاى ديگر هم به طرف مدينه و نيز ديگر مكانهاى اطراف پراكنده مىشدند.
از همه مهمتر اينكه پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله با نزول امين وحى الهى جبرئيل و ابلاغ «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ، «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1)به اطمينان كامل رسيده بود.
مردم هم در اين آخرين ديدار، هر خاطرهاى را بهتر در حفظ نگه مىداشتند و ابلاغ آن به ديگران نيكوتر انجام مىشد.
همين امتيازهاى مذكور براى سرزمين غدير خم موجب شد كه موضوع جريان غدير در سينهها محفوظ بماند، و تا امروز به دست ما برسد و براى آيندگان نيز استمرار داشته باشد.
همچنين همين امتيازهاى سرزمين غدير موجب شده كه كتابهاى بسيارى تأليف شده است، كه يك نمونه چشمگير آن «عبقات الانوار» و «الغدير» است.
1) . مائده / 67 .
تحليل جغرافياى غدير(1)
معرفى جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه نيز امكان پذير بود. در بين راه مدينه تا مكه قبل از اعمال حج هم ممكن بود. در مسجدالحرام كه مكانى مقدس در نظر همگان بود نيز امكان داشت. در ايام سه روزه حج در عرفات و مشعر و منى هم ممكن بود.
با همه اين شرايطِ مكانى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در اختيار داشت، مصالح بسيارى اقتضا مىكرد كه اين برنامه مهم در محل از پيش تعيين شدهاى بين مكه و مدينه باشد. حضرت براى توقف، منطقه غدير را در مكه انتخاب كرد و اين يك فرمان الهى بود. حضرت صريحا اعلام كرد كه پس از خروج از مكه همه بايد در غدير خم براى مسئلهاى مهم توقف كنند.(2)اين كيفيت اعلام درباره مكان برنامه از چند جهت جالب توجه است:
غدير مكان سابقهدارى بين مكه و مدينه بود كه به خاطر وجود آب و چند درخت كهنسال به عنوان استراحتگاه مسافران در نظر گرفته مىشد، و حتى خود حضرت در راه آمدن به مكه از غدير عبور كردند.
اين مكان در راه بازگشت از مكه، يك منزل قبل از تقاطع چند جاده در جحفه و محل متفرق شدن جمعيت قرار داشت. با توجه به اينكه در مسير حضرت تا مكه قبايل بين راه كمكم ملحق شدند تا آن جمعيت عظيم پديد آمد، لذا مىبايست قبل از متفرق شدنِ مردم برنامه انجام مىشد.
اين مطلب درباره نسلهاى آيندهاى كه با عدد ميليونى حجاج از كشورهاى مختلف از همين مسير عبور خواهند كرد، و به غدير به عنوان يادگار آن روز مىنگرند
اهميت ويژهاى دارد. آنان نيز قبل از تقاطع و محل افتراق، با غدير خم و يادگار تاريخى مكان اعلام ولايت تجديد عهدى مىكنند.
اجتماع مردم در مكه آنقدر مهم نبود كه اجتماع يكصد و بيست هزار نفر در بيابان و برپا كردن منبر و سخنرانى مفصل براى آنان و توقف سه روزه در چنان مكانى براى هميشه در خاطرهها مىماند.
گذشته از اينكه در مكه و يا هر منزلى كه محل استراحتى در آن وجود داشت احتمال شركت نكردن مردم بود، ولى كاروان به صورت يك واحد عظيم - آن هم با حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله - به صورت يكپارچه در هر برنامهاى شركت مىكرد.
گرما و شرايط نامساعد زمين در حالى كه مردم براى سه روز خيمه زدند، و سپس زير آفتاب در برابر منبر جمع شدند و به سخنرانى گوش دادند، همه حالتى غير عادى بود كه خاطرههاى آن روز را بيشتر در اذهان متمركز مىكرد.
«غدير خمّ» و حدود آن نزد جغرافى دانان(1)
«كُراع» به معنى پايان مسيل و انتهاى مسير آب است، و «غُمَيم» نام اين منطقهاى بين مكه و مدينه بوده كه غدير خم در آن واقع شده است. «غدير» به معناى گودالى است كه پس از عبور سيل، آب در آن باقى مىماند. «خمّ» نام اين آبگير بوده است. محل «غدير خمّ» در وادى جحفه و به همين نام معروف است.
از سوى ديگر بسيارى از اهل لغت و جغرافى نويسان و تاريخ نگاران محل غدير خم را بين مكه و مدينه دانستهاند.
1) . غدير كجاست ؟ : ص 45، 46. اسرار غدير: ص 48. واقعه قرآنى غدير: ص 69 . زلال غدير مجموعه مقالات : ش 1 ص 69 - 89 .
درباره مكان غدير خم ياقوت حموى در «معجم البلدان» مىنويسد: غدير از «غَدْر» به معناى فريب گرفته شده است، زيرا غدير جايى است كه انسان از كنار آن عبور مىكند و آبى در آنجا مىبيند. اما وقتى نزد آن مىرود آن را خشك و بىآب مىيابد و از تشنگى مىميرد؛ كه منظور همان سراب است كه به اين مسئله انسان را فريب مىدهد.(1)
وى همچنين «خمّ» را نام چاهى از بنىمره ذكر كرده است. نيز نقلى از زمخشرى دارد كه خمّ نام مردى بوده است.(2)او همچنين درباره منطقه جغرافيايى غدير خم مىنويسد: و غدير خمّ: بين مكة و المدينة، بينه و بين الجحفة ميلان(3): غدير خم بين مكه و مدينه است، و تا جحفه دو مايل فاصله دارد. طبرسى نيز روايتى دارد كه طبق آن غدير در سه مايل قبل از جحفه واقع شده است.(4)
ابناثير در «نهايه» مىگويد: غدير خمّ محلى بين مكه و مدينه است.(5)
ياقوت در «معجم البلدان» مىگويد: حازمى گفته است: خمّ، مسير سيلى بين مكه و مدينه است ... ، و زمخشرى گفته كه خم، نام مرد رنگرزى است كه آبگير بين مكه و مدينه به او نسبت داده شده است.(6)
ابنمنظور در «لسان العرب» مىگويد: خمّ آبگير معروفى بين مكه و مدينه در جحفه است كه همان غدير خم است.(7)
1) . معجم البلدان: ج 4 ص 188: و قال بعض اهل اللغه: الغدير فعيل من الغدر، و ذاك ان الانسان يمرّ به و فيه ماء. فربّما جاء ثانيا طمعا فى ذلك الماء. فاذا جاءه وجده يابسا فيموت عطشا.
2) . معجم البلدان: ج 2 ص 390.
3) . معجم البلدان: ج 4 ص 188.
4) . الاحتجاج: ص 58 : فرحل، فلما بلغ غدير خم قبل الجحفة بثلاثة اميال.
5) . النهاية: ماده «خم» .
6) . معجم البلدان: ج 2 ص 389.
7) . لسان العرب: ماده «خم» .
فيروزآبادى در «قاموس» مىگويد: غدير خم محلى است در مسير سيلى بين حرمين شريفين.(1)
از اين عبارات معلوم مىشود اختلافى درباره اينكه غدير بين مكه و مدينه است وجود ندارد، و بحث بر سر تعيين مكان آن بين اين دو شهر است.
واژه «غدير خمّ»(2)
از مجموع معانى كه در فرهنگهاى عربى براى «غَدير» و «خُمّ» ذكر كردهاند مىتوان تعريف زير را به دست آورد:
الف. غدير
آبگير و محل پست طبيعى زمين است كه آب باران يا سيل در آن جمع مىشود و معمولاً آب آن تا فصل گرما نمىماند.
جمع كلمه «غدير» به چهار صورت مىآيد: غُدُر، غُدْر، أغدُرَة، غُدْران.(3)
درباره علت نامگذارى «آبگير» به «غدير» - كه صفت مشبهه است - دو جهت ذكر كردهاند:
يك. به معناى اسم مفعول از ماده «مغادرة» يعنى رفتن و باقى گذاشتن است، و منظور آن است كه سيل آبگير را پر مىكند و آن را با آبش رها مىكند و مىرود.
دو. به معناى اسم فاعل از ماده «غدر» يعنى حيله است، و منظور آن است كه آبگير با آب فراوانى كه دارد واردين را مىترساند و هنگام شدت احتياج آبش تمام مىشود. اين معنى را زبيدى در تأييد شعر كميت، قوى دانسته است.(4)
ب. خمّ
ياقوت در معجم البلدان از زمخشرى نقل كرده كه «خمّ» نام مرد رنگرزى بوده، كه آبگير بين مكه و مدينه به او نسبت داده شده است.
سپس از صاحب مشارق نقل مىكند كه گفته است: خم اسم مجموعه درختانى در آنجاست و در آن آبگيرى است كه به خم نسبت داده مىشود.(1)
همين جهتِ نامگذارى را در كلام بكرى مىبينيم كه مىگويد: غدير خم در سه مايلى جحفه است. در اين آبگير چشمهاى مىريزد و اطراف آن درختان بسيار و در هم پيچيده است و اين همان مجموعه درختانى است كه به آن خم مىگويند.(2)
و اما در مورد واژه «غدير خمّ» از منظرى ديگر، منطقه غدير خم به خاطر موقعيت خاص آن و با توجه به مناطق اطراف آن به نامهاى مختلفى ياد شده است:
اين مكان به اين نام مشهور بوده و به همين اشتهار باقى مانده است. در حديث جابر آمده است كه گفت: در جحفه در غدير خم بوديم.(3)زيد بن ارقم مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم زير درختان خطابهاى ايراد كرد .(4)
در حديث ديگر زيد بن ارقم مىگويد: وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع بازگشت و در غدير خم پياده شد، دستور داد تا خارهاى زير درختان را پاك كنند.(5)
در شعر نُصَيْب آمده است: وَ قالَت بِالغَديرِ غَديرَ خُمٍّ ... » .(6)
همچنين كميت بن زيد اسدى مىگويد: وَ يَومَ الدوحِ دوحَ غَديرِ خُمٍّ ... » . كلمه «خُمّ» با ضمّ خاء است.(1)
اين نام «خمّ» از موقعيت جغرافيايىِ اين مكان كه مسير سيل است گرفته شده، و در عربى «مَسيل» را «وادى» مىگويند. حازمى مىگويد: خمّ، مسير سيلى بين مكه و مدينه در نزديكى جحفه است و در آن آبگيرى است. در آنجا پيامبر صلىاللهعليهوآله خطبه خوانده است.(2)
در حديث زيد بن ارقم مىگويد: همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله در منزلى كه به آن وادى خم گفته مىشود پياده شديم.(3)
در حديث ديگر زيد بن ارقم مىگويد: همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله در منزلى كه به آن غدير خم گفته مىشد پياده شديم و حضرت دستور نماز دادند و هنگام ظهر نماز خواندند ... .(4)
اين نام به عنوان اختصار ذكر مىشود. همدانى مىگويد: مكه و حوزههاى آن تحت اختيار قريش است، از جمله خُم.(5)
در شعر معن ابن اوس مزنى آمده است: عَفا وَ خَلا مِمَّن عَهِدتَ بِهِ خُمّ ... .
و نيز مجالد همدانى براى رسوا كردن معاويه و عمروعاص مىگويد: وَ لَهُ حُرمَةُ الوِلاءِ عَلَى الناسِ بِخُمٍّ ... .(6)
اين نام را براى غدير از باب نامگذارى جزء به اسم كل آوردهاند چرا كه وادى خم جزئى از وادى بزرگ جحفه است.
در حديث عايشه بنت سعد آمده است: از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه در روز جحفه مىفرمود ... .(1)
در حديث ديگرى مىگويد: در روز جحفه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه دست على عليهالسلام را گرفته مىفرمود ... .(2)
سكونى مىگويد: موضع غدير خم را خرّار مىگويند.(3)اين تعريف با گفته بكرى در معجم توافق دارد كه مىگويد: خرار وادى در حجاز است كه سيل آن به جحفه مىريزد.(4)
همچنين مىگويد: سيلاب جحفه و غدير يكى است كه همان وادى خرّار است.(5)
كلمه «خرار» به معنى تراكم و ريزش شديد سيل مانند آبشار است.
امروزه و در طول تاريخ مردم به عنوان اختصار از اين سرزمين به عنوان «غدير» ياد كرده و مىكنند؛ و به عنوان معروفترين نام آن شناخته مىشود.
كلمه غدير را به «خُمّ» اضافه مىكنند تا بين آن و غديرهاى ديگر - يعنى آبگيرهاى ديگر - كه در آن منطقه است اشتباه نشود؛ مثل «غدير الاَشطاط» كه در نزديكى عُسفان
است؛ «غدير البِركَة» كه همان بركه زبيد است؛ «غدير البَنات» كه در پايين وادى خماس است؛ «غدير سَلمان» كه در وادى اغراف است؛ و «غدير العَروس» كه آن هم در وادى اعراف است.(1)
لازم به ذكر است كه به غدير خم «غدير جحفه» هم مىگويند، چنانكه در حديث زيد بن ارقم آمده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع آمد تا در غدير جحفه بين مكه و مدينه پياده شد.(2)
به ضم غين و فتح راء و باء چنانكه بلادى در معجم خود گفته، اسمى است كه مردم منطقه هم اكنون به اين نام از غدير ياد مىكنند.(3)
بلادى مىگويد: غدير خم امروزه به نام غربه شناخته مىشود، و آن آبگيرى است كه كنار آن تعداد كمى درخت خرماست. در منطقه بلاديّه غدير در 8 كيلومترى شرق جحفه قرار مىگيرد.(4)
چشمه غدير(5)
در «لسان العرب» مىگويد: ابناثير گفته است: غدير موضعى بين مكه و مدينه است. چشمهاى كه آنجاست در آن مىريزد.(6)
در «معجم» و «الروض المعطار» مىگويد: در اين غدير آب چشمهاى مىريزد.(7)
در «معجم البلدان» مىگويد: خم موضعى است كه چشمهاى در آن مىريزد.(1)
اسدى مىگويد: در سه مايلى جحفه در كنار چشمه مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله است و بين مسجد و چشمه درختانى قرار دارد. اينجا همان غدير خم است.(2)
عياض مىگويد: غدير بركهاى است كه چشمهاى در آن مىريزد، و بين بركه و چشمه مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله است.(3)
در مورد توصيف چشمه غدير مىتوان به نكاتى اشاره نمود:
كلمه غدير كه به معناى آبگير است همان جايى است كه آب سيل و نيز آب چشمه در آن جمع مىشود و در تمام عبارات تاريخى معروفترين نام اين منطقه با همين آبگير است.
عرام مىگويد: غدير خم در سمت طلوع آفتاب است و هيچ گاه آب آن خشك نمىشود.(4)
در مكانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله توقف نمود و نماز خواند و خطابه ايراد كرد و اميرالمؤمنين عليهالسلام را به عنوان صاحب اختيار و خليفه مردم تعيين كرد، مسجدى ساخته شد كه محل آن بين چشمه و آبگير بوده است.
بكرى مىگويد: بين غدير و چشمه، مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله است.(5)
حموى مىگويد: صاحب مشارق گفته است: خمّ موضعى است كه چشمهاى در آن مىريزد، و بين غدير و چشمه مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله است.(1)
حموى از حازمى نقل كرده كه «اين وادى به وخامت موصوف است» . منظور از وخامت غير قابل سكنى بودن آن است؛ ولى حموى از عرّام نقل كرده كه در اين منطقه عدهاى از قبيله خزاعه و كنانه زندگى مىكنند ولى بسيار كماند.(2)
جغرافيدان عربستان عاتق بن غيث بلادى، سه دليل ذكر مىكند كه در اين مكان سكونت جمعى از مردم به صورت شهر يا روستاى مهمى بر قرار بوده است:
چشمه غدير، كه يكى از اهالى بلاديه در گذشته نه چندان دور اقدام به حفر مجدد آن براى وفور آب نموده است. بايد توجه داشت كه در حجاز بودنِ يك چشمه مساوى با برقرارى يك روستاست. آثار باقى مانده نشان مىدهد كه در اين مكان آبادى بوده كه ساختمانهاى آن از سنگ بنا شده بوده و حصارى داشته است.
زمينهاى اطراف غدير همه كوهپايهاى و مايل به دشت هستند و تا آنجا كه اهل منطقه نقل مىكنند سراسر آن را نخلستان پوشانده بوده است. اين آبادى مىتواند دليلى بر وجود عدهاى به عنوان سكونت در آنجا باشد.
بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام فرزندان صحابه و انصار و قريش در دشتهاى حجاز متفرق شدند و براى خود باغها و آبادىهايى ساختند كه به صراحت تاريخ مناطق اطراف غدير خم از آن مناطق است.
با توجه به اينكه در مناطق دور دستتر از غدير آبادىهايى در كنار آبها به وجود آمده، استبعادى ندارد در اين غدير هم وطن كرده باشند و اطراف آن را آباد نموده باشند، چرا كه هم به جاده و آبادىهاى ديگر نزديكتر است و هم سابقه حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا ثابت بوده است.
اين سه دليل ثابت مىكند كه سرزمين غدير خم كه امروزه فقط چند چادرنشين در اين سو و آن سويش خيمه زدهاند، روزگارى شهر يا روستاى آبادى بوده است.
از نظر شيعه دليل ديگرى موارد فوق را تأييد مىكند و آن صراحت تاريخ به وجود مسجد غدير در آنجاست. قرائن مذكور نيز مؤيدى قوى بر وجود مسجد غدير است كه طبعا به خاطر عبور حجاج زمينه سكونت نيز در آنجا فراهم بوده است.(1)
در مورد خصوصويات چشمه غدير نيز مىتوان به نكاتى اشاره نمود:
شرايط جغرافيايى منطقه غدير در طول تاريخ تغييراتى داشته است، به خصوص آنكه در مسير سيل بوده و شكل آن به راحتى تغيير مىيابد. به همين جهت در توصيف غدير خم جنبههاى حياتى و طبيعى از زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله تا كنون تغييراتى داشته، كه به شرح زير است:
اول. در نزديك آبگير (غدير) چشمه آبى بوده كه پس از جارى شدن به سمت غدير آمده و در آن مىريخته است. اين چشمه گاهى كم آب يا خشك مىشده و گاهى در اثر عوامل طبيعى مسيرش از غدير عوض شده و به سمت ديگرى مىرفته است.
دوم. در اطراف چشمه درختانى سرسبز و انبوه رشد كرده و محل زيبايى را ايجاد كرده بوده است. گاهى در اثر سيلابها اين درختان از بين مىرفته و يا در سالهايى كه آب چشمه كم بوده يا خشك شده درختان نيز سرسبزى خود را از دست داده يا خشكيدهاند.
1) . على طريق الهجرة: ص 60 - 67 . معجم معالم الحجاز: ج 3 ص 159.
سوم. كنار آبگير درختان صحرايى كهنسالى بوده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در سايه آنها سخنرانى فرموده است. اين درختان نيز در اثر عمر زياد خشكيده و سيل نيز در از بين رفتن آنها مؤثر بوده است.
چهارم. آبگير از نظر عمق و عرض و طول در ساليان متمادى كه سيل از روى آن عبور كرده تغييرات زيادى به خود ديده، ولى محل اصلى آن تغييرى نكرده است و در طول تاريخ تا امروز به عنوان غديرخم محلى معروف بوده است.
انتخاب سرزمين غدير(1)
با اينكه انتظار مىرفت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين اولين و آخرين سفر حج خود مدتى در مكه بمانند، ولى بلافاصله پس از اتمام حج حضرت به منادىِ خود بلال دستور دادند تا به مردم اعلان كند: فردا كسى جز معلولان نبايد باقى بماند، و همه بايد حركت كنند تا در وقت معين در «غدير خم» حاضر باشند.
انتخاب منطقه «غدير» - كه به امر خاص الهى بود - از چند جهت قابل ملاحظه است:
غدير در راه بازگشت از مكه، كمى قبل از محل جدايى كاروانها و تقاطع مسيرهاست.
غدير در آيندههاى اسلام كه كاروانهاى حج در راه رفت و برگشت از اين مسير عبور مىكنند، با رسيدن به وادى غدير و نماز در مسجد پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله، تجديد خاطره و بيعتى با اين زيربناى اعتقادى خود مىنمايند و ياد آن در دلها احيا مىگردد.
1) . اسرار غدير: ص 35، 41. سخنرانى استثنائى غدير: ص 27، 118.
مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير - كه يادگار آن واقعه تاريخىاست - روزهاى جالبى از سوى دوست و دشمن به خود ديده است.
«غدير» كمى قبل از «جحفه» ، بيابانى وسيع و آبگيرى براى جمع شدن آب سيلها و همچنين آب چشمهاى كه از سمت شمال غربى به آن مىريزد و چند درخت كهنسال تنومند بوده، كه براى برنامه سه روزه پيامبر صلىاللهعليهوآله و ايراد خطبه براى آن جمعيت انبوه بسيار مناسب بوده است.
براى مردم بسيار جالب توجه بود كه پيامبرشان - پس از ده سال دورى از مكهبدون آنكه مدتى اقامت كنند تا مسلمانان به ديدارش بيايند و مسائل خود را مطرح كنند، بعد از اتمام مراسم حج فورا از مكه خارج شدند و مردم را نيز به خروج از مكه و حضور در «غدير» امر نمودند.
صبح آن روز كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكه حركت كردند، سيل جمعيت كه بيش از صد و بيست هزار نفر و به قولى صد و چهل هزار و به قول ديگر صد و هشتاد هزار نفر تخمين زده مىشدند به همراه حضرت حركت كردند. حتى پنج هزار نفر از مكه و عدهاى حدود دوازده هزار نفر از اهل يمن - كه مسيرشان به سمت شمال نبود - براى درك مراسم غدير همراه حضرت آمدند.(1)
وسيع و مسطح بودن غدير است، چرا كه از مزاياى غدير وسعت بيابانىِ آن بود؛ كه در واقع مسير سيل بود و به آن «وادى» مىگفتند. اين وسعت به اندازهاى بود كه به راحتى گنجايش صد و بيست هزار نفر را داشت. مسطح بودن كامل مسير سيل در حالى كه دو طرف آن را تپههاى كوتاهى از شرق به غرب محاصره كرده بود، يك سالن
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 385 و ج 37 ص 111، 158. اثبات الهداة: ج 2 ص 136 ح 593 . الغدير: ج 1 ص 10، 268.
طبيعى رو باز براى سخنرانى ايجاد كرده بود، به گونهاى كه صد و بيست هزار نفر به راحتى مىتوانستند در برابر يك منبر اجتماع كنند و همه آنان سخنران را ببينند و سخنان او را بشنوند، چنانكه در تاريخ آمده است: در غدير خم احدى نماند مگر آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله را در حال سخنرانى با چشم خود مىديد و صداى آن حضرت را به گوش خود مىشنيد.(1)
امكانات حياتى و مسافرتى غدير(2)
خصوصيت غدير خم از ميان آبادىهايى كه از مكه تا مدينه بر سر راه مسافران بود، وجود بركه بزرگ آب در آن بود، كه در حد يك درياچه كوچك مىنمود و در طول سال آب آن خشك نمىشد، در حالى كه بركههاى ديگر مدتى پس از فصل بارندگى و سيل خشك مىشدند. به همين جهت مسافران از ميان غديرهاى اين جاده «غدير خمّ» را براى استراحت انتخاب مىكردند، براى آب هميشه ذخيره در آن.
بنا بر اين، يكى از جهات انتخاب غدير خم اين نياز حياتى مردم يعنى آب بود كه به حد وافر در آنجا وجود داشت، و به راحتى مىتوانست نياز صد و بيست هزار نفر را تأمين كند. اگر چه كاروان عظيم حجاج آب همراه داشتند و شتران مخصوص حمل آب قافله را همراهى مىكرد، اما پيداست كه آنها در طول مسير در آبادىها ظرفهاى خالى شده را پر مىكردند.
بنا بر اين، براى توقف سه روزه آن جمعيت عظيم ذخيره عظيمى از آب لازم بود، كه هم براى نوشيدن و استفادههاى غذايى كفايت كند و هم براى شستشو و طهارت مردم كافى باشد، و اين خصوصيت در بركه «خم» وجود داشت.
يكى ديگر از جهات مناسب بودن بيابان غدير براى برنامه اعلان ولايت گنجايش آن براى صد و بيست هزار نفر به صورت متفرق و هنگام استراحت شبانه بود. بايد در
نظر گرفت كه هنگام نماز جماعت و سخنرانى همه جمعيت در كنار يكديگر و به صورت فشرده جمع مىشوند، ولى پس از آن هر چند نفر براى استراحت مكانى براى خود انتخاب مىكنند تا شتران را بخوابانند و فرشى پهن كنند و لوازم پخت و پز به راه اندازند و پس از آن بتوانند بخوابند.
بدون شك مكان وسيعى لازم است كه بتواند آسايش مردم را فراهم كند تا مراسم سه روز با نشاط و آسودگى لازم برگزار شود؛ و از اين نظر «غدير خم» مناسبترين مكان براى برگزارى مراسم سه روزه بود.
سفرنامههاى غدير(1)
يكى از موارد فرهنگ غدير سفرنامههايى است كه در مورد غدير نوشته شده است. در عصرى كه دوران شكوفايى غدير است و ابعاد مختلف آن هر روزه بيش از پيش مورد دقت و تحقيق قرار مىگيرد، جا دارد براى تعيين دقيق موقعيت كنونى غدير خم سفرى به آن ديار صورت گيرد كه پيگير آن شخصى محقق و آشنا به سابقههاى تاريخى جغرافيايى منطقه باشد.
خوشبختانه دو اقدام بسيار دقيق و لايق شأن غدير در اين زمينه انجام گرفته، كه تحقيقى كامل عيار براى نسل حاضر به يادگار گذاشته است:
اول: هنگامى كه طرح احياى مسير هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكه به مدينه در عربستان مطرح مىشود، يك جغرافيدان از اهلسنت عربستان به نام عاتق بن غيث بلادى براى تحقيق تاريخى جغرافيايى اين مهم انتخاب مىشود. او با لوازم كافى براى اكتشافات جغرافيايى وجب به وجب مناطق بين مكه تا مدينه - از جمله غدير خم - را از نزديك مورد بازرسى قرار مىدهد و تمام جزئيات هر يك را ثبت مىنمايد.
1) . چهارده قرن با غدير: ص 216 - 220. غدير از زبان مولى: ص 75 - 84 . غدير كجاست ؟ : ص 77 - 79، 80 - 84 .
دوم: علامه دكتر شيخ عبدالهادى فضلى از علماى شيعه منطقه شرقى عربستان است. ايشان با اطلاعاتى قوىتر درباره گذشته غدير، و با انگيزه اعتقادى براى جستجو و تحقيق درباره موقعيت كنونى غدير اقدام به دو سفر به منطقه غدير نموده و تحقيق كاملى در اين باره ارائه داده است. ايشان هم لحظه به لحظه سفر خود را به صورت سفرنامه جغرافيايى منتشر كرده است.
در اينجا اين دو سفرنامه را مىآوريم:
عاتق بن غيث بلادى از علماى سنى است و از سال 1393 تا 1398 براى تعيين مسير هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله سه سفر اكتشافى برنامهريزى شده و با مقدمات لازم انجام داده و كليه شهرها و روستاها و بيابانها و چشمهها و ساير جزئيات منطقه بين مكه تا مدينه را شناسايى كرده و محل آنچه از بين رفته تعيين نموده و در دو كتاب خود «على طريق الهجرة» و «معجم معالم الحجاز» همراه با چند نقشه منعكس نموده است.
بلادى سفر خود به منطقه غدير خم و كيفيت جغرافيايى آن را چنين توصيف مىكند:
از جحفه به «قَصر عُليا» آمدم. در آنجا شخصى از اهل منطقه را ديدم و درباره «چشمه غدير خم» سؤال كردم. او به درختان خرمايى در سمت طلوع آفتاب اشاره كرد و گفت: آنجا «غُرَبه» است و منظورش همان غديرخم بود كه امروزه گاهى به اين نام خوانده مىشود.
جاده ناهموارى را در پيش گرفتم و به خاطر خرابى جاده نيم ساعت طول كشيد تا فاصله هشت كيلومترى پس از «قَصر عُليا» را طى كرده به غدير خم رسيدم كه امروزه «غُرَبة» خوانده مىشود و فاصله آن از شرق «رابِغ» 26 كيلومتر است. آبگيرى در سمت غربى دشت است كه حدود 150 درخت خرما كنار آن است و اين نخلها مربوط به اهل بلاديه است.
اين دشت قبلاً «خَرّار» نام داشته و سيل در آن جارى مىشده، ولى هم اكنون تپههايى در آن ايجاد شده كه مانع سيل است. امروزه «خَرّار» را «ظَهر» مىگويند، چرا كه ديگر سيل از آن جارى نمىشود.
از سمت شرقى اين آبگير دشت «خانق» است، كه آب كوههاى «شراء» از 25 كيلومترى در آن جارى مىشود و به اين آبگير مىريزد و باعث بقاى اين آبگير تاريخى شده است. اين آبگير دائمى است و در خشكسالى هم خشك نمىشود.
سمت جنوب اين آبگير، صحراى «وبريه» است و كنار آن «عويرضة» است. در سمت غربى و شمال غربى غدير خم آثار شهرى باستانى ديده مىشود كه حصارى داشته و به وضوح قابل رؤيت است. از جمله سه ساختمان بلند يا قلعه مخروبه است.
در سمت غربى و شمال غربى غدير خم آثار شهرى باستانى ديده مىشود كه حصارى داشته و به وضوح قابل رؤيت است. از جمله سه ساختمان بلند يا قلعه كه خراب شده است.
در سمت شمال شرقى، بيابان سياه رنگى است كه «ذويبان» نام دارد. در سمت شمال غربى بيابان «رمحه» و بعد از آن «قُرَين» قرار دارد، كه جنگلهاى درخت سَمُر آن را فرا گرفته است.
سه دليل مىتوان ذكر كرد كه در اين مكان سكونت جمعى از مردم به صورت شهر يا روستاى مهمى بر قرار بوده است:
چشمه غدير، كه در حجاز بودنِ يك چشمه مساوى با برقرارى يك روستاست.
بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام فرزندان صحابه و انصار و قريش در دشتهاى حجاز متفرق شدند و براى خود باغها و آبادىهايى ساختند كه به صراحت تاريخ مناطق اطراف غدير خم از آن مناطق است. بنا بر اين، استبعادى ندارد در اين غدير هم
وطن كرده باشند و اطراف آن را آباد نموده باشند، به خصوص آنكه سابقه حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز در آنجا ثابت بوده است.
زمينهاى اطراف غدير همه به قسمتهاى كوهپايهاى و مايل به دشت هستند و تا آنجا كه اهل منطقه نقل مىكنند سراسر آن را نخلستان پوشانده بوده است.
اين سه دليل ثابت مىكند كه سرزمين غديرخم كه امروزه فقط چند چادر نشين در اين سو و آن سويش خيمه زدهاند، روزگارى شهرآبادى بوده است.(1)
در سمت شمال شرقى، بيابان سياه رنگى است كه «ذويبان» نام دارد. در سمت شمال غربى بيابان «رمحه» است كه جنگلهاى درخت سَمُر(2)آن را فرا گرفته است.
از سمت شمال دشت وسيعى به نام «وادى ظهر» است و جنگلهاى درخت سَمُر سراسر آن را به طورى پوشانده كه عبور از آن را مشكل ساخته است.
درخت «سَمُر» نوعى درخت مخصوصِ بيابانها و شنزارهاست كه در حد فوقالعادهاى رشد مىكند و شاخ و برگهاى پرپشت پيدا مىكند و شباهت زيادى به درخت چنار دارد و سايه مناسبى در صحراهاى خشك ايجاد مىنمايد. به اين درخت در فارسى «كُنار» مىگويند.
به غدير خم كه رسيدم بسيار خسته بودم. لذا در زمين مسطح كنار غدير در سايه ماشين فرشى انداختم تا ساعتى استراحت كنم. در همين حال چوپانى گوسفندانش را براى آن كنار غدير آورد و پس از آب خوردن از آنجا دور شدند.
1) . از نظر شيعه دليل ديگرى موارد فوق را تأييد مىكند و آن صراحت تاريخ در وجود مسجد غدير در آنجاست. قرائن مذكور نيز مؤيدى قوى بر وجود مسجد غدير است كه طبعا بخاطر عبور حجاج زمينه سكونت نيز در آنجا فراهم بوده است.
2) . درخت «سَمُر» نوعى درخت مخصوصِ بيابانها و شنزارهاست كه در حد فوقالعادهاى رشد مىكند و شاخ و برگهاى پرپشت پيدا مىكند و شباهت زيادى به درخت چنار دارد و سايه مناسبى در صحراهاى خشك ايجاد مىنمايد.
سپس مؤلف كتاب مسئله غدير خم و سابقه تاريخى آن را مطرح مىكند و مىگويد: در بازگشت از حجة الوداع، در همين مكان پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. و خطبه مشهور غدير كنار همين آبگير بوده است كه از دليلهاى شيعه بر ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام است(1). (2)
علامه دكتر شيخ عبدالهادى فضلى از علماى بزرگ شيعه در منطقه شرقى عربستان هستند و در سالهاى 1402 و 1409 دوبار به منطقه غدير سفر كردهاند و با توجه به سوابق تاريخى و جغرافيايى كه در منابع شيعه و غير شيعه آمده به شناسايى غدير خم پرداختهاند و توصيف كاملى از منطقه غدير را طى مقالهاى كه در مجله «تُراثُنا» چاپ شده ارائه دادهاند كه ذيلاً شرح آن را از نوشته ايشان مىخوانيم:
اينجانب منطقه غدير را در دو سفر مورد شناسايى قرار دادم:
روز سهشنبه 7 / 5 / 1402 قمرى.
روز چهارشنبه 18 / 6 / 1409 قمرى.
مقارن طلوع آفتاب با ماشين جيپ تويوتا از جده حركت كردم. همراهان من پسرم عماد و دايى او سيد ياسين جابر بطاط - كه در سال 1409 درگذشت - و فرزندش سيد فاضل بودند.
دو ساعت پس از حركت از جده به تقاطع جحفه - كمى قبل از شهر «رابغ» رسيديم. اين تقاطع كنار فرودگاه محلى رابغ است كه در سمت راست جاده قرار دارد.
از جاده عمومى وارد جاده جحفه شديم كه در آن زمان آسفالت نشده بود و بسيارى از مواضع آن مسطح نبود.
بعد از ده كيلومتر به مسجد ميقات رسيديم كه كنار مسجد قديمى فرو ريخته ساخته شده است و وارد مسجد شديم. خادم آن - كه از اعراب همان باديه بود - در خواب بود. او را بيدار كرديم و راه «قصر عليا» و كيفيت جاده و مواضع احتمالى كه ممكن بود در مسير ماشين مشكل ايجاد كند از او سؤال كرديم.
سپس من به بام مسجد رفتم و نگاهى به جاده انداختم و سمت آسانتر براى مسير را تعيين نمودم.
بعد از كنار مسجد ميقات در بقاياى جاده هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت كرديم كه بين تپههايى از سنگ و ريگ قرار داشت كه سيل آنها را ايجاد كرده به صورت سدهايى مانع ساخته بود، و ماشين همچنان اين مسير را پيش مىرفت.
پس از طى حدود پنج كيلومتر به قصر عليا رسيديم كه اين روستا حد فاصل روستاى جحفه (ميقات) و رابغ از سمت مدينه است، همانطور كه مسجد ميقات حد روستاى جحفه از سمت مكه است. بعد از كمى استراحت و گرفتن چند عكس، جاده را به سمت راست منحرف شديم زيرا كوههاى مشرف بر جاده از سمت راست مكه مىآيد و از سمت چپِ كسى كه از مدينه مىآيد انحراف دارد.
در قسمت وسيع وادى، جاده هر چه پيش مىرود به حسب عرض وادى تقسيمات بيشترى پيدا مىكند. در اينجا به شنزار وسيعى رسيديم كه آثار جاده در آن محو شده بود. كمى توقف كرديم تا چوپانى با چند گوسفند در دامنه كوه پيدا شد.از آنجا به سمت او پايين آمدم در حالى كه پاهايم تا نزديك زانو در ماسه فرو مىرفت.
عبايم را برايش تكان دادم تا متوجه من شود. او توقف كرد و سپس به سمت من حركت كرد و در دامنه كوه به يكديگر رسيديم. از او راه «غُرَبه» را سؤال كردم و او گفت: تا آنجا كه با ماشين ممكن است پيش برويد. در فاصله كمى به بيابان مسطحى
مىرسيد كه در آنجا مزرعه كوچك جديدى را مىبينيد و در سمت بالاى بيابان نخلهاى «غُرَبه» ديده مىشود.
با ماشين در ريگزار حركت كرديم تا به بلندى مشرف بر بيابان مسطحى كه چوپان ذكر كرده بود رسيديم.
در بيابان به ماشين وانتى برخورديم كه رانندگى آن را جوانى بر عهده داشت و كنار او پيرمرد مسنّى نشسته بود. از آنان خواستم توقف كنند و بعد از سلام از اصل و وطنشان سؤال كردم. گفتند: از بلاديه از طائفه حرب هستيم و كمى بعد از «غربه» ساكن هستيم.
گفتم: اتفاقا مقصد ما هم «غربه» است ! پيرمرد گفت: شما اهل منطقه شرقى عربستان هستيد و مقصدتان «غدير» است ! ! ! با لهجه اهل باديه گفتم: بله بله ! گفت: غدير، آنجا كه از بيابان رو به پايين مىرويد دقيقا در سمت راست جاده است.
با آنها خداحافظى كرديم و با سپاس خداوند بر اين توفيق و سلامتى وارد غدير شديم. پس از آنكه جايى براى نشستن پيدا كرديم، چاى و قهوه صرف كرديم. سپس برخاستيم و در وادىِ وسيعِ آنجا گردش كرديم و از جهات مختلف آن عكس گرفتيم.
اين وادى بسيار وسيع است و در اين سو و آن سوى آن درختان «سَمُر» زيادى است. از سمت جنوب و شمال بين دو رشته كوه قرار دارد. مسير سيل آن در جهت دامنه كوههاى جنوبى آن است كه از كوههاى شمالى بلندتر و عظيمتر است.
در مسير سيل در سمت مسطح وادى سه دسته نخل است كه بين هر دسته با دسته ديگر حدود بيست متر فاصله است و در هر دسته تعداد كمى نخل وجود دارد. احتمال قوى آن است كه اين نخلها در اثر هستههاى خرما كه عبور كنندگان از وادى با خوردن خرما و قهوه بر جاى مىگذارند، روييده باشد.
در نزديكى سمت غرب وادى بيشهاى است كه وسط آن چشمهاى جارى است، و احتمالاً همان چشمه تاريخى غدير است.
بعد از آنكه اطلاعاتمان را تكميل كرديم از همان جاده به جده بازگشتيم و يك ساعت بعد از غروب رسيديم و سفر اول پايان يافت.
بار دوم كه براى زيارت غدير آمديم در بازگشت از زيارت حضرت آمنه مادر پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابواء (خُرَيبه) بود كه در وادى «فرع» شب را در منزل حاج على بن سالم عبيدى مانديم. در اين سفر همراهان من دو پسرم معاد و فؤاد و دو پسرعمه شان سيد حسن و سيد حسين خليفه و نيز شيخ صالح عبيدى از خطباى منبر حسينى در جده و جوانى به نام عابد علاسى از جده بودند.
نزديك ظهر به ميقات جحفه رسيديم و همان مسير سفر اول را تا غدير طى كرديم. ولى ديديم سيل بنيانكنى كه بعد از سفر اول ما در منطقه آمده بسيارى از نشانههاى سابق را از بين برده و آثار باقى مانده آن را ناپديد كرده است.
كمى قبل از رسيدن به غدير - در مقابل بيابان مسطح در قله كوه محاذى آن ساختمانهايى را ديديم كه براى شركت تازه تأسيسى بنا شده بود و راه فرعى مسطحى از جاده رابغ به غدير براى آن جدا كرده بودند.
سيل اخير تغييراتى در منطقه غدير به وجود آورده، از جمله اينكه دامنهاى كه سابقا مشرف بر مسير سيل بود بيش از سه متر شيب داده و تعدادى از نخلها را از بين برده است. همچنين بيشهزار را از بين برده و اثر مختصرى از آن بر جاى گذاشته است.
چشمه آب از زير شكاف جديد در حركت بود و از كنار آن تا نزديك تعدادى درخت پيش مىرفت و تا سرِ چشمه بيش از بيست متر فاصله نداشت.
پس از گرفتن تعدادى عكس و صرف خرما و قهوه، از جادهاى كه از جحفه نمىگذرد، از سمت شرقى رابغ به اين شهر آمديم، و سفر دوم نيز پايان يافت.(1)
1) . تراثنا مجله : شماره 21 ص 8 - 33.
غدير در مفاخره اميرالمؤمنين با امام حسين عليهماالسلام(1)
مفاخره بين معصومين عليهمالسلام براى بيان فضايل ايشان به صورت زيبايى در تاريخ ثبت شده، و اتمام حجتى است بر آنان كه از حقايق بسيارى درباره ولايت اهلبيت عليهمالسلام بى اطلاعند. روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام نشسته بودند كه امام حسين عليهالسلام وارد شد، در حالى كه شش سال از عمر آن حضرت مىگذشت. اميرالمؤمنين عليهالسلام پرسيد: يا رسول اللّه، كداميك از ما دو نفر نزد شما محبوبتر هستيم ؟ !
امام حسين عليهالسلام عرض كرد: پدرجان، هر كدام از ما شرافت و فضيلتش بالاتر باشد نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله محبوبتر و مقربتر است. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اى حسين، حاضرى افتخارات خود را در برابر يكديگر بگوييم ؟ عرض كرد: پدرجان، اگر شما مايل باشيد، من حاضرم ! اميرالمؤمنين عليهالسلام با ذكر دو آيه «نبأ عظيم» و «اكمال دين» و بيان ارتباط اين دو آيه در غدير فرمود:
يا حسين، من اميرالمؤمنينم، من لسان صادقينم، من وزير مصطفايم ... ، من آن نعمت خداى تعالى هستم كه بر خلقش عنايت فرموده است. منم آن كسى كه خداوند تعالى در حق من فرموده: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(2)، پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمان مؤمن است و دينش كامل
است ... ، من نبأ عظيمى(1)هستم كه خداوند در روز غدير خم دين را با او كامل نمود. منم آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله دربارهام فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .
امام حسين عليهالسلام هم مطالبى فرمود و در پايان عرضه داشت: شما نزد خداوند از من افضل هستى، ولى من از نظر پدران و مادران و اجداد بر شما فخر مىنمايم ! سپس امام حسين عليهالسلام با پدر هم آغوش شدند و يكديگر را بوسيدند.(2)
در طول تاريخ، از همان روزهاى اول غصب خلافت تا كنون، غدير بارها و بارها مورد احتجاج، مناشده و اتمام حجت قرار گرفته، و نيز از سوى دشمنان اقرار شده است. احتجاجاتى از سوى چهارده معصوم عليهمالسلام، اصحاب، علما و ... .
اين اتمام حجتها بسيار متعدد و مفصل است، و همه در فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» آمده است.
آثار نفى غدير(3)
با نگاهى گذرا به دوران چهار سال و چند ماهه حكومت ظاهرى اميرالمؤمنين على عليهالسلام به حجم زيانهايى كه در نتيجه نفى غدير بر مسلمانان و جامعه بشرى وارد شد پى مىبريم. پس از 25 سال حكومت مدعيان خلافت، روش حكومتى پيامبر صلىاللهعليهوآله به فراموشى سپرده شد.
نفى غدير، آثار و پيامدهاى ناگوار و بىحسابى براى بشريت به همراه داشته است، زيرا دگرگونى بسيارى در كيفيت حيات بشرى ايجاد نموده كه خسارت مطلق به شمار مىرود.
در نتيجه، جامعه از نعمتهاى فراوانى محروم شد، چرا كه خط مشى حكومتى اميرمؤمنان على عليهالسلام مشابه و در استمرار حكومت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و همان سان كه حكومت پيامبر صلىاللهعليهوآله براى جامعه سازنده بود، حكومت امام اميرمؤمنان على عليهالسلام انعكاسى از حكومت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و حضرتش در مسير تعيين شده خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله گام بر مىداشتند كه ثمره آن برپايى عدالت، و نفى هرگونه ستيزهجويى و ايجاد جامعهاى سالم و آكنده از فضائل اخلاقى بود.
روشن است تمام اين امور از مواهب الهى است، كه با وجود موهبت خدا داده به اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير - يعنى امامت و ولايت آن حضرت - محقق مىشد. نفى اين موهبت و مصادره حكومت از حضرت امير عليهالسلام آثار سوئى در جامعه پديد آورد، كه يكى از اين موارد منافقپرورى است.
جامعهاى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ايجاد نمود جامعهاى بود كه آثار جاهلى از آن زدوده شده بود، و ادامه اين روند مستلزم برپايى غدير بود. ولى نفى غدير آثار سوئى را جايگزين چنين تحولى كرد، زيرا روحيه نفاق و منافق پرورى از همان روزهاى آغازين پس از شهادت پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در جامعه جلوه كرد، و اميرالمؤمنين عليهالسلام حتى پس از به دست گرفتن حكومت با منافقان مواجه بودند.
اين جريان ادامه يافت، تا به صفين و حكميّت ختم شد. همانهايى كه با اصرار خود، پيروزى در صفين را از بين بردند و شعار «الحُكمُ للّهِ لا لَكَ وَ لا لأصحابِكَ يا عَلىّ»(1)و «لا حُكمَ إلاّ للّهِ»(2)را سر دادند، كه از بارزترين آثار انكار غدير است.
بسيارى از اصحاب حضرت طراحان چنين رفتار و شعارسازىهاى بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام را منافقان خواندند. يقينا اينان منافق بودند، زيرا اگر در قاموس مفهوم نفاق مصداقى وجود داشته باشد، يقينا همين دستهاند كه بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام شعار
مىدادند. در حالى كه در ركاب حضرتش بودند و به چيزى اعتراض مىكردند كه خود بر حضرت تحميل كرده بودند !
پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در حديثى در وصف منافق مىفرمايند: لا يُبغِضُكَ إلاّ مُنافِقٌ(1): تنها منافقان نسبت به تو (على عليهالسلام) دشمنى و بغض مىورزيدند.
آنچه بيان شد پارهاى از پيامدهاى سوء كنار زدن اميرمؤمنان على عليهالسلام و نفى غدير بود.
غدير در جمل و صفين و نهروان و پس از آن(2)
در حالى كه غدير بيابان وسيع و مستعدى براى سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، آغازى براى رويارويى سقيفه با غدير نيز شد. اين موضعگيرىها از همان آغاز صورت جدى داشت و با شدت تمام پيگيرى مىشد.
ادامه اين برخوردهاى كينه توزانه به يك سال و ده سال ختم نشد، و ادامه يافت تا سر از كربلا برآورد. استمرار اين خط غاصبانه بر پايهاى كه در صحيفه ملعونه ريشه داشت، تا روز قيامت ادامه خواهد يافت و براى هميشه امتحانى است كه هر مسلمانى در برابر آن قرار خواهد گرفت.
واقعيتى كه در صدد بيان آن هستيم اين است كه سقيفه با آنكه در ظاهر غالب شد و قدرت را در دست گرفت و اهداف خود را دنبال كرد، ولى غدير به طور جدى كار خود را دنبال كرد و در سايه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ» تا امروز نام نيك آن در برابر ننگ سقيفه، بر بلندترين قله تاريخ مىدرخشد. در اين قسمت به تبيين بيشتر اين مسئله مىپردازيم:
رؤساى سقيفه در حالى كه مقابل منبر غدير نشسته بودند براى غدير و غديريان نقشه مىكشيدند، و به وفادارانشان هشدار و آماده باش مىدادند. بنيانگذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير، پيمان نامه نظامى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى امضا كردند و به نظام دادن گروه خود پرداختند. ولى اهل سقيفه غافل از اين بودند كه خداوند تعالى حافظ غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله مبلّغ غدير و امامان عليهمالسلام صاحب غديرند، و در اين رويارويى پيروزند.
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند كه به محض رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاك سپرده نشده بود، ماجراى خلافت را - با مقدماتى كه آماده كرده بودند - به نفع خود فيصله دادند.
سعد بن عُباده و حَبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بىخبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت به سقيفه آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند.
در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامهها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشهها را از قبل آماده كردهاند.
از سوى ديگر، در اولين درگيرى بر سر غدير - يعنى غوغاى سقيفه - با آنكه غديريان مغلوب شدند، ولى با حضور صاحب غدير توانستند حقايق را بازگو كنند و حجت را براى نسلهاى آينده تمام كنند. صف غديريان كه در ابتدا سه نفر - يعنى سلمان و ابوذر و مقداد - بودند، در اثر همين حسن تدبير به هفت نفر و صدها نفر رسيدند، و همچنان زياد شدند تا به عدد ميليونى و ميلياردى امروز رسيدند.
اگر همان سقيفه روز اول بود هرگز روزى پيش نمىآمد كه پس از 25 سال مردم اميرالمؤمنين عليهالسلام را به التماس براى خلافت فرابخوانند. اين اثر كارهايى بود كه در روزهاى سقيفه از طرف غديريان انجام شد. همين روزها بود كه به صفآرايىهاى جمل و صفين و نهروان انجاميد.
اگر چه در سقيفه نوبت به صفآرايى نرسيد و غديريان فورا مغلوب شدند و حتى چهل نفر غديرى پيدا نشد، ولى در جنگهاى سهگانه اميرالمؤمنين عليهالسلام شمشيرهاى بسيارى - با درجات اعتقادى متفاوت - در ركاب حضرت بودند، كه فقط پنج هزار نفر «شرطة الخميس» يعنى فدائيان غدير بودند. اينان معناى مولى و صاحب اختيارى اميرالمؤمنين عليهالسلام و اطاعت خود از مقام ولايت مطلقه را در آنجا به نمايش گذاشتند.
يكى از آنان اصبغ بن نباته بود كه وقتى از او مىپرسند: منزلت اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد شما در چه حدى است ؟ مىگويد: ما شمشيرها را بر دوش گرفتهايم و بر هر كس كه او اشاره كند فرود مىآوريم ... !(1)
اهل سقيفه كه روز اول يك چهره بيشتر نداشتند، اينك به سه چهره شاخص و صدها چهره رنگ يافته - كه تحت همان سه چهره خلاصه مىشدند - به جنگ غديريان آمدند.
اينان كه در روز اول باطن خود را كتمان مىكردند و فقط پشت سر غاصبين به نفع آنان شعار مىدادند، اكنون جهتگيرى هم نموده و نشان دادند كه براى چه به نفع اصحاب سقيفه شعار مىدادند.
گروهى بودند كه پيشانىها از عبادت پينه بسته و ظاهر زاهِدانهاى داشتند، ولى با اين همه در مقابل على عليهالسلام بودند:
1) . بحار الانوار: ج 42 ص 150 ح 16.
گروهى اشخاص رياست طلب بودند كه در مقابل على عليهالسلام قرار گرفته بودند.
گروهى مالپرست بودند و به جنگ على عليهالسلام آمده بودند.
گروهى عياش بودند و در برابر اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار گرفته بودند.
گروهى اظهار محبت شديد نسبت به اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله مىكردند، و با اين همه در مقابل صاحب غدير ايستاده بودند ! !
گروهى بغض و عناد خود را نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله كتمان نمىكردند.
گروهى مبانى تازهاى كه صراحت در ضديت با قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله داشت مطرح مىكردند، و در عين حال خود را وفادار به اسلام مىدانستند و از همان ديدگاه به جنگ
اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده بودند ! !
سقيفهنمايان در قيافههاى ظاهر فريب و شكنندهاى آمدند كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد.
بار اول همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميدان جنگ در برابر على عليهالسلام ظاهر شد، در حالى كه طلحه و زبير به عنوان دو صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز در كنار او بودند. حضور زن در ميدان جنگ از يك سو و همسر پيامبر بودن از سوى ديگر، براى عوام فريبى راه شكنندهاى بود و تأثير به سزايى هم داشت. از سوى ديگر دختر مؤسس سقيفه بودن و سابقههايى كه در حيات و پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله داشت، معرف خوبى براى نمايندگى او از سقيفه در مقابل غدير بود.
بار دوم به بهانه قتل عثمان، آخرين نماينده تام الاختيار سقيفه با نقشه صاحب سقيفه انتخاب شد. معاويه و بقاياى سقيفه حزب واحدى تشكيل دادند و به عنوان خونخواهىِ خليفه مقتولِ سقيفه پرچم برافراشتند.
پيراهن سقيفه را بر منبر دمشق - كه پايههاى سقيفه در آن محكم شده بود - آويختند، و عناوينى از قبيل «خال المؤمنين» و «كاتب وحى» را هم زيور آن نمودند و به جنگ غدير آمدند.
غديريان نيز آنچه بايد نشان دادند و به دست نيروهاى فداكار خود چون عمار و اويس قرنى و مالك اشتر چنان حماسههايى آفريدند كه نقش طلايى غدير را بر آسمان تاريخ حك نمودند.
بار سوم كجفكران پينه بر پيشانى، كه در واقع مولود سقيفه بودند و آرمان خودرأيى و عدم اطاعت از امام معصوم را همچون اهل سقيفه بر دوش مىكشيدند، به ميدان غدير آمدند. در اين گير و دار، شهادتِ صاحب غدير با شمشيرى كه آب طلايى از اسم اسلام بر آن داده بودند و زهرى از ناب سقيفه بر تيغ آن كشيده بودند، آغاز راهى براى ذبح غدير به دست سقيفه به نظر مىآمد.
معاويه، اين باقيمانده سقيفه در طول بيست سال مذبح بزرگى براى غدير آماده كرد و هزاران نفر از غديريان را در آن سر بريد، و خونشان را با لشكر سقيفه سركشيد تا براى كربلا قوىتر شوند و شدند.
با مرگ معاويه و روى كار آمدن يزيد، اين مذبح بزرگ آماده سر بريدن غدير بود، و اينسان شد كه غدير را به مسلخ كربلا كشاندند و مىرفت تا خوابهاى رؤساى سقيفه تعبير شود. امام صادق عليهالسلام ارتباط مذبح كربلا به بازوى سياه سقيفه را چنين بيان مىفرمايد: إِذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلامُ: آنگاه كه صحيفه ملعونه امضا شد امام حسين عليهالسلام به شهادت رسيد !(1)
اين بار غدير با همه وجود و به همراه تنى چند از فداكارترين نيروهايش به ميدان
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 123.
جنگ با سقيفه آمد. اكنون غدير «حسين عليهالسلام» بود كه همراه گروهى آماده شهادت و قطعه قطعه شدن و فداشدن و اسير شدن و اشك ريختن براى غديرِ سر بريده، و معرفى غدير به بىخبران شام به مصاف سقيفه رفت.
آرى غدير را با ياران باوفايش سربريدند، و خيمههاى آن را غارت كردند و آتش زدند، و عزيزان غدير را به اسيرى بردند تا در شهرهاى سقيفه به آن افتخار كنند و به همه اعلام كنند كه كار غدير پايان يافت؛ امّا ... !
غدير از همان روزِ كربلا حيات حقيقى خود را آغاز كرد؛ و پس از پنجاه سال كه در چنگال سقيفه گرفتار بود، برگ جديدى از تاريخ خود را ورق زد. با شهادت امام حسين عليهالسلام براى بار دوم آوازه غدير تا دورترين نقاط دنيا رفت، و حتى كفار و مشركين، اهل سقيفه را لعنت كردند و سرفرازى غدير را آفرين گفتند.
اما اين بار جنگ سقيفه و غدير زبانه كشيد، و حسد و كينه اهل سقيفه چنان شعله گرفت كه سلاّخانى چون حَجّاج را به نيابت از سقيفه برگزيدند. آنها هم با چراغ آمدند و فدائيان غدير را برگزيدند و در مذبح سقيفه قطعه قطعه كردند.
امثال قنبر شهادت در راه غدير را انتخاب كردند، به قيمت اينكه زبانشان را بريدند و يا از پشت سر بيرون آوردند. اين بهايى بود كه به خاطر غدير پرداختند و بدان افتخار كردند.
گويا حزب سقيفه سخيف به خوبى دريافتند كه غدير هنوز زنده است و هر روز زندهتر مىشود. غدير در انتظار نسلهايى است كه چون جانان گمشده با آغوش باز آن را پذيرا خواهند شد و با پاى دل در صحراى غدير حضور مىيابند و با صاحب غدير بيعت مىكنند.
پرونده سقيفه با پايان حكومت اموى مختومه اعلام شد، ولى بار ديگر سر از
حكومت عباسى در آورد و به مبارزه با غدير پرداخت ! گويا جلوههاى مختلف سقيفه به تناسب هر زمانى بايد به گونهاى خودنمايى كند.
پانصد سال كه عباسيان بر سر كار بودند هرگز روى خوشى به غديريان نشان ندادند و به قتل و شكنجه و زندان آنان پرداختند، و امامان غدير را يكى پس از ديگرى به شهادت رساندند.
اما گذر زمان در راه باريكههايى كه براى تشيع باز بود، غدير را هر روز بسيار فراتر از آنچه به نظر ديگران مىآمد پيش برد، و از آن سوى مرزهاى اسلام نيز عاشقانى را به خود جذب كرد، و كشتى نجاتى براى جويندگان صراط مستقيم در درياى متلاطم فتنههاى سقيفه شد.
اگر در غصب خلافت فقط سه نفر از غديريان براى صاحب غدير ماندند، و در كربلا هيچكس ! ! غاصبان سقيفه اينك برخيزند و رقم ميلياردى غديريان در طول چهارده قرن و در سراسر جهان را ببينند. آنجا كه غاصبين خيالش را هم نمى كردند ... ! !
مجلس معاويه و ياد غدير و جنايت مغيره از زبان امام حسن عليهالسلام(1)
روزگارى است كه سقيفه در جسارت به صاحب غدير تا حد لعن پيش رفته، و معاويه غاصب چهارم سقيفه اين جرئت را پيدا كرده كه امام دوم غدير را در مجلسى براى جسارت توسط دشمنان سرسخت آن فراخواند ! ! در چنين موقعيتى جا داشت حملهاى شكننده بر عليه آنان صورت پذيرد.
حليم آل طه امام مجتبى عليهالسلام مجبور به حضور در مجلسى شد كه به آن حضرت و پدر بزرگوارش ناسزا گفتند. اينان جز معاويه و عمروعاص و گروهى از سابقهداران سقيفه كسان ديگرى نبودند.
1) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 201، 202. ژرفاى غدير: ص 150. غدير در قرآن: ج 1 ص 378 - 384.
آن قدر بىمقدار و بىادب بودند كه لياقت پاسخ نداشتند، ولى آن شرايط حساس بستر مناسبى براى تبليغ غدير و ياد دو شهيدِ غدير بود؛ چرا كه تا امروز گفتگوهاى آن مجلس ضبط شده و ميليونها نفر آن را شنيدهاند. ماجرا چنين بود كه معاويه و دار و دستهاش امام حسن عليهالسلام را فرا خواندند و آنچه توانستند به آن حضرت و پدر بزرگوارش ناسزا گفتند.
امام حسن عليهالسلام پس از جسارتهاى آنان سخن آغاز كرد و ابتدا غدير را مطرح كرد و در مقابله با آنان مطالب بسيارى درباره حق اميرالمؤمنين عليهالسلام بيان كرد. از جمله غدير را مطرح نموده فرمود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه بر فراز منبر بود على عليهالسلام را فرا خواند. سپس او را با دستانش گرفت و فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. خدايا هر كس با على دشمنى كند براى او در زمين نشيمنگاهى و در آسمان راه صعودى قرار مده، و او را در پايينترين درجه آتش قرار ده.
پس از سخنان مفصلى كلام آن حضرت به اولين شهيدانِ غدير حضرت زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام رسيد و خطاب به مغيره فرمود:
اما تو اى مغيره، فاطمه دختر پيامبر را زدى به گونهاى كه بدن او را خونين نمودى، و فرزندى كه در رحم داشت سقط نمود. تو اين كار را براى خوار كردن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و مخالفت با امر او و شكستن حرمتش انجام دادى؛ چرا كه پيامبر به او فرموده بود: اَنتِ سَيِّدَةُ نِساءِ اَهلِ الجَنَّةِ. خدا را تو را به آتش خواهد برد، و وبال اين جنايتى كه گفتم را بر تو نازل خواهد كرد.(1)
در چنين جمعى كه همه دشمنان درجه اول غدير بودند، تبليغ به گونهاى انجام گرفت كه راهى براى انكار نداشته باشند، و پاسخ دندان شكن حضرتش در جواب آن همه لعن و جسارت ميخكوبشان نمايد.
1) . بحار الانوار: ج 44 ص 75.
و اما مغيره، يكى از ملازمين معاويه در غدير مغيرة بن شعبه است؛ آنجا كه معاويه پس از خطبه غدير با حال غضب، به ابوموسى اشعرى تكيه كرد و دست ديگر بر مغيرة بن شعبه قرار داد و با تكبر به راه افتاد و تصريح كرد كه به ولايت على اقرار نمىكنيم.
نكته قابل ذكر در اينجا سابقه ابوموسى و مغيره با معاويه است. ارتباط معاويه با ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه، آن هم در كنار ابوبكر و عمر - كه در اين ماجرا منعكس است - نشانگر سابقه ديرينه اين جمع و قرينه واضحى در ارتباطات آنان در وقايع سقيفه تا صفين است.
اگر بر فراز كوه هَرشى چهارده نفر را مىبينيم كه به قصد قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله كمين كردهاند، نام اين پنج نفر در بين آنان ديده مىشود. اگر در آوردن هيزم و احراق بيت و ضرب و جرح حضرت زهرا عليهاالسلام نام ابوبكر و عمر است آن سه نفر ديگر هم ضميمه آنانند. اگر در ماجراى حَكَمين در پايان جنگ صفين ابوموسى اشعرى با آنكه از طرف لشكر كوفه است، ولى به نفع معاويه و بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام اقدام مىكند از همين جاست.
و لذا در مجلس معاويه نيز، اين مغيره است كه به امام حسن عليهالسلام جسارت مىكند از اين سابقه است. شايد در رساندن اين سابقه خالى از لطف نباشد كه معاويه صيغه جمع به كار مىبرد و مىگويد: لا نُصَدِّقُ وَ لا نُقِرُّ ... : تصديق نمىكنيم و اقرار نمىنماييم؛ گويا از طرف شركاى خود نيز اعلام مىكند !
مسجد غدير در زمان ائمه عليهمالسلام(1)
پس از واقعه غدير، مسجد غدير در كنار بركه و چشمه و درختان بر جاى ماند. مسجدى كه به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله ساخته شد. پيداست غدير خم به گونهاى جاى خود را
1) . غدير كجاست ؟ : ص 31، 32، 59 - 61 . اسرار غدير: ص 351 - 353. چهارده قرن با غدير: ص 212، 213. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 203، 204.
در جغرافياى اسلام باز كرده كه ديگر ظالمان جرئت خراب كردن آن را نداشتهاند و صفحات تاريخ همچنان حكايت از حفظ مسجد غدير دارد،
مسافران مكه در ايام حج و غير آن از جادهاى عبور مىكردند كه غدير خم بر سر راهشان بود. در آنجا ياد آن روز بزرگ در دلها زنده مىشد و در مسجد آن نمازى به جاى مىآوردند و در آب بركه سر و رويى صفا مىدادند و «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را زمزمه مىكردند.
از سوى ديگر، همانگونه كه «غدير» پرچمى بر بلنداى تاريخ است كه از آن نور سبز «على ولى اللّه» مىدرخشد، مسجد غدير هم تيرى به چشم منافقين و دشمنان ولايت بوده كه بناى گِل و آجرى آن به عنوان سندى زنده از غدير در قلب صحرا مىدرخشيد.
از همين جاست كه دشمنان كينهتوز على عليهالسلام كه درِ خانهاش را آتش زدند و تابعين آنان در طول قرنها هرگز چشم ديدن چنين بناى اعتقادى - تاريخى را نداشتند.
آثار مسجد غدير كه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحابش علامت گذارى شده بود، اولين بار به دست عمر بن الخطاب از ميان برده شد و علائم آن محو گرديد. ابن شهرآشوب در كتاب «مثالب» مىگويد: آثار مسجد غدير را به دستور عمر مخفى كردند.(1)
بار ديگر در زمان اميرالمؤمنين عليهالسلام احيا شد ولى پس از شهادت آن حضرت، معاويه ساربانى را با دويست نفر فرستاد تا آثار غدير خم را با خاك يكسان كنند ! ابن شهرآشوب در كتاب «مثالب» مىگويد: صاحب اغانى ذكر كرده كه معاويه ساربانى را با دويست نفر از خوارج فرستاد تا آثار غدير خم را با خاك يكسان كنند.(2)
بعد از آن امام حسين عليهالسلام را در مسيرى كه از مكه به عراق مىآمد، مىبينيم كه كاروان كربلا را از غدير عبور مىدهد و در آنجا توقفى دارد.
بار ديگر مسجد غدير را در زمان امام باقر عليهالسلام احيا شده مىبينيم. پس از آن امام صادق عليهالسلام را مىبينيم كه رسما در سفر از مدينه به مكه در غدير توقفى مىنمايد و جاى منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله و جزئياتى از واقعه را نشان مىدهد. در نقطهاى ديگر محل خيمه منافقين را نشان مىدهد و برخى توطئههاى آنان را بيان مىفرمايد.
همزمان با انقراض بنىاميه و در اوايل حكومت بنىعباس - يعنى صد و بيست سال از واقعه غدير گذشته - در يك فاصله زمانى فرصت مناسبى پيش آمد تا امام صادق عليهالسلام به غدير بيايد؛ و موقعيتهاى جغرافيايى واقعه را براى آيندگان تاريخ بازگو كند و احياى فكرى غدير را با احياى مسجد آن بياميزد.
در سفر حج و راه مدينه تا مكه و عبور از غدير، امام معصوم عليهالسلام از پايگاه امامت غدير در حال عبور بود. فرصتِ كاملاً حساسى است تا ناگفتههايى از غدير براى آنان كه فقط گوشههايى از واقعه را شنيدهاند ترسيم شود؛ آن هم با نشان دادن موقعيتهاى اتفاقاتى كه در آنجا افتاده است.
ماجرا هنگامى بود كه امام صادق عليهالسلام شخصا به غدير آمد و توضيحات دقيقى از موقعيت جغرافيايى غدير را بيان فرمود و جاى جاى اتفاقات رخ داده را نشان داد. حسان جَمّال مىگويد:
امام صادق عليهالسلام را از مدينه به مكه مىبردم. پس از طى 200 كيلومتر از مدينه به مسجد غدير رسيديم. حضرت به بازسازى صحنه غدير پرداخته و نگاهى به سمت چپ آن كرد و فرمود: آنجا جاى پاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است آنگاه كه فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» . سپس حضرت به سمت ديگر مسجد نگاهى كرد و فرمود: آنجا خيمه ابوبكر و عمر و سالم مولى ابىحذيفه و ابوعبيده جرّاح است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را مسخره مىكردند و درباره آنان آيهاى نازل شد.
سپس صحنهاى از حركات منافقين در مجلس 120000 نفرى خطابه غدير را مطرح كرد و فرمود: آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديدند كه دستان على عليهالسلام را بلند كرده به يكديگر گفتند: چشمانش را بنگريد كه چگونه مىگردد گويا چشم ديوانه است !
جبرئيل هم با اين آيه نازل شد: «وَ اِن يَكادُ الَّذينَ كَفَروا لَيُزلِقونَكَ بِاَبصارِهِم لَمّا سَمِعوا الذِّكرَ وَ يَقولونَ اِنَّهُ لَمَجنونٌ. وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكرٌ لِلعالَمينَ»(1): «كسانى كه كافر شدند آنگاه كه ذكر را مىشنوند از روى غضب نگاههاى تندى به تو مىكنند و مىگويند او ديوانه است. ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست» .(2)
در زمان امام كاظم عليهالسلام نيز مسجد غدير را آباد مىبينيم و حضرت به اصحابشان دستور نماز در آن مسجد را مىداد، و تصريح مىفرمود كه پدرم نيز چنين دستورى را به اصحابش مىداد.
براى توضيح بيشتر در مورد مسجد غدير مراجعه شود به فصل پنجم «مسائل عملى غدير» ، بخش دوم «مسجد غدير» .
بنىاميه، ادامه انكار غدير(3)
در روز چهاردهم ذى الحجه در سفر حجة الوداع، ماجراهاى پيچيدهاى و عجيبى اتفاق افتاد. از جمله آن وقائع اين بود كه اصحاب صحيفه ملعونه اول - كه پيمان نامهاى بر عليه اهلبيت عليهمالسلام نوشته و آن را در كعبه امضا كرده بودند - بلافاصله وارد عمل و فتنهانگيزى شدند.
پس از اقدامات منافقين در غدير و قبل و بعد آن، اولين كسانى كه از نظر فكرى به ابوبكر و عمر در غصب خلافت نزديكتر تشخيص داده شدند و در غصب خلافت همكارى خوبى مىتوانستند داشته باشند بنىاميه بودند. بنىاميه بودند. آنان امويان را - كه در رأسشان ابوسفيان و معاويه و عثمان قرار داشتند - به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسايل مورد نظر خود افزودند و آن
منع خمس از اهلبيت عليهمالسلام بود. دليل خود درباره خمس را هم چنين مطرح كردند كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه خلافت استفاده خواهند كرد !(1)
و لذا بنىاميه از نظر آنان در غصب خلافت همكارى خوبى مىتوانستند داشته باشند. اين بود كه رؤساى آنان را به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسائل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهلبيت عليهمالسلام بود؛ و گمانشان اين بود كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه غصب خلافت استفاده خواهند كرد.
اين بود كه اصحاب صحيفه پس از بازگشت از غدير به مدينه، رؤساى آنان را به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسائل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهلبيت عليهمالسلام بود؛ و گمانشان اين بود كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه غصب خلافت استفاده خواهند كرد.
در آن مجلس عثمان و معاويه به عنوان سردمداران بنىاميه شركت كردند و چند نفر ديگر نيز حضور داشتند كه عبارت بودند از عبدالرحمان بن عوف، عمروعاص، سعد بن ابىوقاص، مغيرة بن شعبة، ابوهريره و ابوموسى اشعرى.
بنىاميه از آنان پرسيدند: براى خلافت چه كسى را در نظر گرفتهايد ؟ گفتند: ابوبكر ! آنان گفتند: با منع خمس موافقيم، ولى با خلافت ابوبكر نه ! و در واقع با اصل غصب خلافت موافق بودند و درباره ابوبكر متردد بودند. آنان همين مقدار را از بنىاميه پذيرفتند و با آنان نيز همپيمان شدند، و بار ديگر ابوعبيده جراح را شاهد خود قرار دادند و گروه خود را براى اجراى نقشههاى شوم گستردهتر نمودند.
اينجا بود كه خداوند به پيامبرش صلىاللهعليهوآله پيمان دوم را هم خبر داد و آيه 80 - 79 سوره زخرف را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ. اَمْ يَحْسَبُونَ اِنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» : «آيا مسئلهاى را محكم مىكنند پس ما هم
1) . بحار الانوار: ج 23 ص 357 و ج 30 ص 162 و ج 36 ص 157 ح 136.
محكم مىنماييم. يا گمان مىكنند ما سِرّ و نجوايشان را نمىشنويم بلى حتى فرستادگان ما نزد آنان مشغول نوشتن هستند» .
به دنبال آن آيات 25 - 24 سوره محمد صلىاللهعليهوآله نازل شد كه خبر از پذيرفتن نيمى از پيشنهاد اصحاب صحيفه توسط بنىاميه مىداد: «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ اَمْلى لَهُمْ. ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّهُ سَنُطيعُكُمْ فى بَعْضِ الاَمْرِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ اِسْرارَهُمْ» :
«كسانى كه از دين خدا رو به عقب باز مىگردند بعد از آنكه راه هدايت برايشان روشن شده شيطان كار آنان را برايشان زيبا جلوه داده و آنان را بدان سو تشويق كرده است. اين بدان جهت است كه آنان گفتند به كسانى كه آنچه خدا نازل كرده را خوش نداشتند ما در بعضى از اين مسئله از شما پيروى مىكنيم ولى خدا پنهانكارى آنان را مىداند» .(1)
در همين باره امام باقر عليهالسلام به بيان مفهوم ارتداد در آنان پرداخته و برنامههاى عملى آنان در اين باره را تشريح نموده است. آن حضرت در اين باره مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ ... » ، ابوبكر و اصحابش هستند هنگامى كه هدايت را انكار كردند؛ و هدايت راه على بن ابىطالب عليهالسلام بود.
«الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ ... » منظور عمر است. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ ... » ، ابوبكر و عمر و ابوعبيده هستند كه با يكديگر توافق كردند كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت خلافت به آل محمد عليهمالسلام باز نگردد. آنان گروهى از بنىاميه را به يارى خود در اين باره فرا خواندند، و آنان هم پاسخ مثبت دادند به شرط آنكه چيزى از خمس به آل محمد عليهمالسلام ندهند.
1) . بحار الانوار: ج 23 ص 357 و ج 28 ص 122 و ج 30 ص 163، 263 و ج 36 ص 157. مثالب النواصب ابن شهرآشوب، نسخه خطى : ص 94.
سپس بنىاميه از آنان پرسيدند: خلافت را بعد از او براى چه كسى در نظر گرفتهايد ؟ عمر گفت: براى ابوبكر. بنىاميه گفتند: ولى در اين باره از شما اطاعت نمىكنيم، اما درباره خمس با شما هستيم. در واقع آنان درباره آل محمد عليهمالسلام از اين جهت كه خمس به آنان نرسد اطاعت آنان را كردند، ولى در اينكه خلافت به ابوبكر برسد با آنان موافق نبودند.
بنا بر اين، كسانى كه «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه» ابوبكر و عمر بودند، و كسانى كه آنان را يارى دادند ابوعبيده و عبدالرحمن و سالم مولى ابىحذيفه بودند. آنان در بين خود نوشتهاى نوشتند و كسى كه آن را نوشت ابوعبيده بود.
خداوند عز و جل پيامبرش را بر آنچه در بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ ... » .
در ادامه اين روايت نقل شده كه آنان پيمان بستند كه خلافت را بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به هيچ يك از بنىهاشم نسپارند، و اينكه همسران آن حضرت را بعد از او به ازدواج خود درآورند. اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه» .(1)
همچنين وقتى آيه نازل شد و آنان انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند خداوند آنان را توبيخ فرمود و اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... » .(2)
بنىعباس، ادامه انكار غدير(3)
پرونده سقيفه با پايان حكومت اموى مختومه نشد، بلكه بار ديگر سر از حكومت
عباسى در آورد و بار ديگر به مبارزه با غدير پرداخت. گويا جلوههاى مختلف سقيفه به تناسب هر زمانى بايد به گونهاى خودنمايى كند. پانصد سال دوران عباسيان هرگز روى خوشى به غديريان نشان ندادند و به قتل و شكنجه و زندان آنان پرداختند و امامان غدير عليهمالسلام را يكى پس از ديگرى به شهادت رساندند.
اما گذر زمان در راه باريكههايى كه براى تشيع باز بود غدير را هر روز بسيار فراتر از آنچه به نظر ديگران مىآمد پيش برد، و از آن سوى مرزهاى اسلام نيز عاشقانى را به خود جذب كرد و كشتى نجاتى براى جويندگان صراط مستقيم در درياى متلاطم فتنههاى سقيفه شد.
اگر در روزهاى غصب خلافت فقط سه نفر از غديريان براى صاحب غدير ماندند، و در كربلا هيچ كس ! سقيفهايان اينك برخيزند و ميلياردها غديرى در طول چهارده قرن و در سراسر جهان را ببينند. آنجا كه غاصبين خيالش را هم نمىكردند ! !
عاشورا و غدير(1)
حادثهاى كه در عاشورا اتفاق افتاد، پيامد تلخ زير پا نهادن پيام غدير از سوى امت محمدى بود. آنان كه سر از اطاعت ولى خدا و امام معصوم برتافتند و با غير حجت الهى بيعت كردند، در بسترى از جاهليت و نفاق افتادند و رفته رفته آن سير، سرعت گرفت و آن فاصله افزون گشت. تا آنجا كه در عاشوراى سال 61 هجرى يعنى پنجاه سال پس از حادثه غدير خم، امتِ فريب خورده بر محور سياستهاى خصمانه امويان گرد آمدند و حجت خدا را لب تشنه در كربلا به شهادت رساندند و آل اللّه را به عنوان اسير شهر به شهر گرداندند !
اگر پيام غدير در سقيفه دفن نمىشد و اگر امام حق پس از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله خانه نشين نمىگشت و اگر آن ظلم نخستين توسط اولين ظالم در حق آل محمد عليهمالسلام صورت نمىگرفت، در عاشورا تيغ به روى فرزندان پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىكشيدند.
1) . فرهنگ غدير محدّثى : ص 159، 338، 339.
اگر عاشورا با غدير پيوندى استوار است، چون از سوى جبهه حق در هر دو حادثه تأكيد بر امامت امام معصوم و ولايت صالحان است. سقيفه را هم با عاشورا ارتباطى تنگاتنگ است، چون حادثه تلخ عاشورا نتيجه آن ظلم نخست و انحراف اوليه در سقيفه است. وقتى «آل على عليهمالسلام» را كنار زدند، «آلسفيان» سلطنت يافتند و بدعت به جاى سنت نشست، و كينههاى بدر و احد و احزاب در كربلا سرباز كرد و فرزندان جاهليت از فرزندان وحى انتقام گرفتند. اين درس را بايد عميقتر آموخت و اين رابطهها را بهتر بايد شناخت.
مسئله ديگر، تجربه غدير براى عاشورا است:
جاودانگى و انكارناپذيرى «واقعه عاشورا» و جوشش روز افزون آن، در سايه فرهنگ ذكر، ياد، و برپايى مراسم عزادارى و گريه و نوحه بر كشتگان آن حادثه است.
گويند يكى از خلفاى دولت عثمانى در روز عاشورايى سر و صدايى شنيد. از وزيرش پرسيد: چه خبر است ؟ گفت: روز عاشورا و مراسم عزادارى سيدالشهداء عليهالسلام است. گفت: هزار سال از آن واقعه مىگذرد، الآن چه مناسبت براى نوحه و عزاست ؟ گفت: ما درباره غدير خم، به اعتماد اين كه صد هزار نفر حضور داشتند و واقعه را ديدند و كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله را شنيدند كوتاه آمديم، و دو ما پس از آن با شهادت پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله آن حادثه را منكر شدند يا تحريف كردند ! گفتيم: درباره عاشورا نبايد اين مسئله تكرار شود. اين است كه همه ساله به ياد آن روز، نوحه و مراسم بر پا مىكنيم تا فراموش نشود.
اين تجربه غدير براى عاشورا بود. اكنون نيز اگر عيد غدير خم و گراميداشت آن روز در كار نباشد و نسل معاصر با فرهنگ غدير و مباحث ولايت و امامت آشنا نباشند و و مستندات اين اعتقاد شيعى را ندانند و بر محور آن تبليغات شايسته انجام نگيرد، خطر فراموشى يا تحريف يا غدير زدايى وجود دارد. پس امروز هم همان تجربه به كار مىآيد و عيد غدير بايد با شكوه تمام و با همه محتواى غديرى و فلسفه سياسى و ابعاد تربيتىاش برگزار شود، تا اين باور ناب به نسلهاى آينده منتقل گردد.
قَنبر شهيدِ غدير(1)
غدير از همان روز كربلا حيات حقيقى خود را آغاز كرد، و پس از 50 سال كه در چنگال سقيفه و اوباش آن گرفتار بود برگ جديدى از تاريخ خود را ورق زد. با شهادت امام حسين عليهالسلام براى بار دوم آوازه غدير تا دورترين نقاط دنيا رفت و حتى كفار و مشركين اهل سقيفه را لعنت كردند و سرفرازى غدير را آفرين گفتند.
پس از ماجراى كربلا، اين بار جنگ سقيفه و غدير زبانهاى ديگر كشيد و حسد و كينه اهل سقيفه چنان شعله گرفت كه سلاّخانى چون حَجّاج را به نيابت از سقيفه برگزيدند. آنها هم با چراغ آمدند و فدائيان غدير را برگزيدند و در مذبح سقيفه قطعه قطعه كردند.
امثال قنبر و ... شهادت در راه غدير را انتخاب كردند، به قيمت اينكه زبانشان را بريدند و يا از پشت سر بيرون آوردند. اين بهايى بود كه به خاطر غدير پرداختند و بدان افتخار كردند.
گويا حزب سقيفه به خوبى دريافتند كه غدير هنوز زنده است، و هر روز زندهتر مىشود. غدير در انتظار نسلهايى است كه چون جانان گمشده با آغوش باز آن را پذيرا خواهند شد، و با پاى دل در صحراى غدير حضور مىيابند، و با صاحب غدير بيعت مىنمايند.
ابوحنيفه و حديث غدير(2)
روزى ابوحنيفه به مجلسى كه درباره غدير خم صحبت بود وارد شد و وقتى متوجه شد گفت: به اصحاب خود گفتهام در برابر شيعيان به حديث غدير اقرار نكنيد كه شما را محكوم مىكنند ! !
هيثم بن حبيب صيرفى كه در آن مجلس بود متغير شد و گفت: چرا به آن اقرار نمىكنيد ؟ آيا اين مطلب نزد تو ثابت نيست ؟ ابوحنيفه گفت: ثابت است و خود آن را روايت كردهام. هيثم گفت: پس چرا به آن اقرار نمىكنيد ... ، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را فرموده و دربارهاش خطابه ايراد كرده ؟ آنگاه ما دلسوزتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله باشيم و به خاطر گفته اين و آن از نقلش چشم بپوشيم ؟ !(1)
دو تلاش متقابل براى زنده نگه داشتن و از بين بردن غدير(2)
اولين فردى كه مىكوشيد تا از فراموش شدن غدير جلوگيرى نمايد خود رسولخدا صلىاللهعليهوآله بود. حضرتش هنگام شهادت قلم و كاغذ طلبيد تا درباره واقعه غدير و جانشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام سفارش نمايد و از فراموش شدن آن پيشگيرى كند. پس از رسولخدا صلىاللهعليهوآله كسى كه از همه بيشتر در زنده نگه داشتن غدير كوشيد و در اين راه رنجهاى جانكاهى متحمل شد، حضرت زهرا عليهاالسلام بود. پس از او حضرت على عليهالسلام بارها صحابه را سوگند داد تا درباره واقعه غدير شهادت و گواهى دهند و در هر فرصت مناسبىاز غدير يادكرد.
حكّام مستبدّ اموى و مروانى به شدت فعاليت مىكردند تا نور غدير را خاموش كنند و به زعم باطل خود كارى كنند كه نسل آينده از اين واقعه بىاطلاع بماند، تا در نهايت از اين طريق به حكومت غصبى خود مشروعيت بخشند. ولى با كوشش پيگير اميرالمؤمنين و ائمه معصومين عليهمالسلام نتوانستند به اين آرمان باطل خود جامه عمل بپوشانند.
فرزندان رسول خدا صلىاللهعليهوآله به محض اينكه اندك مناسبتى پيش مىآمد، مسئله غدير را مطرح و گوشزد مىكردند و از فراموش شدن آن جلوگيرى مىنمودند. همين عنايت خاص امامان معصوم و جانشينان بر حق پيامبر عليهمالسلام بود كه باعث شد غدير زنده بماند و تا به امروز در حال درخشش و پرتو افشانى باشد.
خلفاى عباسى نيز در پنهان كردن چهره منوّر غدير هر چه توانستند فعاليت كردند. آنان گر چه به ظاهر خود را از ياران على عليهالسلام مىشمردند، ولى شكى نيست كه آنها نيز هميشه در حال آزار و شكنجه و در نهايت كشتن فرزندان پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند.
اينان نيز با اراده و مشيت خداوند قهار نتوانستند مخالفت ورزند، و با كشتن فرزندان ابوطالب عليهالسلامو مسموم و شهيد نمودن امامان شيعه كارى از پيش نبردند. بلكه به عكس موجب درخشانتر شدن خورشيد هميشه تابناك غدير شدند.
ابوحنيفه نعمان بن ثابت در جلسهاى مهم به هيثم بن حبيب صيرفى گفت: قَد قُلتُ لأصحابِنا: لا تَقِرّوا لَهُم بِحَديثِ غَديرِ خُمٍّ فَيُخصِموكُم: من به اصحاب خودمان گفتهام: نزد شيعيان به حديث غدير اعتراف نكنيد كه شما را محكوم مىكنند !
گويا در همين دوران بود كه اختناق شديد و كار بسيار سخت شد، تا آنجا كه رئيس مذهب شيعه امام جعفر صادق عليهالسلام براى حفظ تشيع و بقاى شيعيان پناه به تقيه برد و از ياران خود خواست كه در مورد حديث غدير بحث و مجادله نكنند.
غدير با كتمان محو نمىشود(1)
يكى از معجزات غدير اين است كه اگر اكثريت اجتماع آن روزِ مسلمين، كلام پيامبرِ دلسوز خود را كنار گذاشتند و خلافتِ بلا فصل اميرالمؤمنين عليهالسلام را نپذيرفتند،ولى بسيارى از افراد نسلهاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبرشان را شناختند، كه اين بالاترين هدف از «غدير» بود.
اگر گروههايى از مسلمين در طول زمانها همچنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تعظيم فرود نياورده و نمىآورند، ولى جمع عظيمى از آنان در طول تاريخ فقط على بن ابىطالب عليهالسلام و يازده فرزند او را جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانند، و اين به بركت سند بزرگ غدير است كه در دست آنهاست.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 246. تجلّى غدير در عصر ظهور: ص 37 - 50 .
در زمانى كه منافقين به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند، ولى اين نورِ «غدير» است كه در طول پانزده قرن، رقم ميلياردىِ شيعيان و محبين اهلبيت عليهمالسلام را در طول تاريخ و در پهنه جهان و در هر زمانى باقى گذارده، و نور ولايت را همچنان در مناطق مختلف دنيا درخشنده و تابناك حفظ كرده است.
اوج اين عظمت را در جهان امروز شاهد هستيم، كه غدير در اوج عظمت و اقتدار از بلنداى آسمان بر قلوب مردم نور مىافشاند و دروازههاى هدايت را به آنان نشان مىدهد؛ و لحظه به لحظه شاهد گرايش ملتها به سوى تشيع و مكتب اهلبيت عليهمالسلام هستيم.
با دريافتى كه از عظمت سخنرانى استثنائى غدير و خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در تاريخ بشريت به دست مىآوريم، و با موشكافى و تحليل ظرافتهاى آن كه از نظر مراحل به هم پيوسته سخن دريابيم، و جلوه بديع فصاحت و بلاغت در خطابه غدير را از عمق جان احساس مىكنيم؛ جا دارد تا ابد به اين كلام نبوى برخاسته از وحى الهى افتخار نماييم.
به بيان ديگر:
رهيافتگان حق و حقيقت دسته دسته به مدرسه اهلالبيت عليهمالسلام وارد شده به غدير و صاحب آن پاسخ مثبت مىدهند. بايد غربال شدن مردم پيش بيايد، تا معلوم شود چه كسى عبد خداست و چه كسى اجير وابستگان سقيفه است.
منكرين غدير از صلب سامرىها و يهود هستند. سقيفه به نام سنّت بدعت ايجاد كرد تا غدير را بكوبد، ولى غدير منشور حكومت الهىِ فردا و فرداهاى انسان شد؛ كه به اراده خدا ايجاد شده، و با اراده اصحاب بُزدل و پشهصفت سقيفه محو نمىگردد: «يُريدونَ لِيُطفِئوا نورَ اللّهِ بِأفواهِهِم وَ اللّهُ مُتِمُّ نورِهِ وَ لَو كَرِهَ الكافِرونَ» .(1)
1) . صفّ / 8 .
بوستان رسالت پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله به گُل نشست، و غدير گُل اين بوستان بود، ولى براى بشريت چنان كه بايد شكفته نشده است. اگر چه همه معصومين عليهمالسلام از اين گل زيبا و معطر گفته و ياد كردهاند، ولى غدير تدريس عملى مىخواهد و عظمت حكومت انسان معصوم فقط در زمان ظهور معلوم مىشود.
انسان در آخرالزمان غريب واقع شده است، چون دستش از حجت خدا كوتاه و خرما بر نخيل است. با اين حال اگر خوب فكر كند و تدبير لازم را داشته باشد، مىتواند راه را از چاه تشخيص بدهد.
البته همه مىدانند كه طلب و تشنگى اساس كار است. يعنى بصيرت استبصار مىخواهد ! مستبصرينى كه به بصيرت الهيه رسيدهاند، تشنه غدير شده و از آبشار خطبة النبى صلىاللهعليهوآله سيراب شدهاند.
پاسدارى و حفاظت از دين با غدير(1)
دين اسلام شريعتى هماهنگ با سرشت و فطرت آدمى است. قرآن كريم در اين رابطه مىفرمايد:
«فِطرَةَ اللّهِ الَتى فَطَرَ الناسَ عَلَيها لا تَبديلَ لِخَلقِ اللّهِ ذلِكَ الدينُ القَيِّمُ وَ لكِن أكثَرُ الناس لا يَعلَمونَ»(2):
«فطرت خدايى كه انسانها را بر آن فطرت آفريد و در آفرينش تغييرى نيست و اين است دين حق و درست و لكن بيشتر انسانها نمىدانند» .
هنگامى كه دين هماهنگ با فطرت باشد و فطرت آدمى تغيير ناپذير، آئين ديگرى نمىتواند جاى اسلام را بگيرد. مگر اينكه فطرت آدمى تغيير يابد و آئينِ مطابق با فطرتِ تغيير يافته جايگزين آن شود.
بديهى است كه تغيير فطرت آدمى امرى محال و غير ممكن است، و از سوى ديگر دين هماهنگ با فطرت نيز تغيير نخواهد يافت. همان طور كه در روايات آمده كه امام صادق عليهالسلام فرمودهاند: حلال محمد حلال ابدا الى يوم القيامة، و حرامه حرام ابدا الى يوم القيامة.(1)
بر اين اساس، حفاظت و پاسدارى از حريم دين و نگهدارى آن شؤونى مىطلبد. از جمله رهبر و پيشوايى مىخواهد كه اين رهبرى با شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پايان پذيرفت و آن بزرگوار آنچه را لازم بود ابلاغ كرد.
اما حراست و نگهدارى از آنچه حضرت آورده بود نيازمند به وجود پيشوايى داشت؛ كه هم تبيين و توضيح دين و تفسير آن را به ديگران ارائه دهد، و هم حدود شريعت را از دستبرد زدن به آن پاسدارى نمايد. اين امر تنها در صلاحيت پيشوايى بود كه داراى عصمت بوده و از نظر علم و ساير شرايط شايستگى لازم داشته باشد.
مسائل فرهنگى و عملى غدير(2)
زنده نگه داشتن ياد غدير مؤثرترين عامل در احياى محتواى آن است. در طول تاريخ يادبودهاى مختلفى از غدير به چشم مىخورد كه اقوام و ملل مختلف مسلمان به فراخور حال خود و شرايطى كه در آن بودهاند، براى حضور غدير در جامعه خود به كار گرفتهاند.
مسجد غدير در بيابان غدير خم به عنوان جايگاهى متبرك، در طول تاريخ زيارتگاه مسلمين بوده است.
جشنهاى ساليانه غدير و برنامههاى متنوعى كه به مناسبت آن اجرا مىشود نيز جلوه ديگرى از احياى غدير است.
زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير نيز تجديد خاطرهاى از غدير و دست بيعتى مجدد با صاحب غدير است.
اين يادبودها همه مظاهرى از حفظ نام غدير در جوامع معتقد به آن، و سنگر دفاعى از غدير در برابر مخالفان آن است. در سايه همين يادمان است كه پس از چهارده قرن نام غدير بر پيشانى تاريخ اسلام مىدرخشد و هزاران توطئه براى نابودى آن خنثى شده است.
اين يادبودهاى غدير، هر كدام در بخشى جداگانه در فصل پنجم «مسائل عملى غدير» آمده است.
به مناسبت، جا دارد در اينجا مراحل چهارگانه فرهنگ غدير در تاريخ را مرور كنيم. مسير فرهنگى غدير - كه چهارده قرن را پشت سر گذاشته است - به طور كلى مىتوان در چهار مرحله ترسيم نمود:
در طول قرن اول هجرى كه تدوين معارف اسلام ممنوعيت رسمى داشت و اگر هم كتابى نوشته مىشد مخفيانه بود و يا اگر نوشتهاى مجوز پيدا مىكرد فقط اراجيف غاصبين خلافت بود كه انتشار مىيافت. در چنان جوّى بهترين كتاب براى غدير سينههاى امين و حافظههاى قوى افراد بود كه به خوبى توانست اين راه صد ساله را بپيمايد و اين وديعه آلمحمد عليهمالسلام را در خود حفظ كند.
بيش از صد و بيست نفر از صحابه و عده بسيارى از تابعين، واقعه غدير را در محافل بيان مىكردند و آن را به نسلهاى بعد از خود انتقال مىدادند. به طورى كه زيد بن ارقم و حذيفة بن يمان متن كامل خطبه غدير را كه بيش از يك ساعت به طول انجاميده، حفظ كرده و براى مردم بازگو كردهاند.
از سوى ديگر صاحب غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام براى اتمام حجت و براى آنكه نسلهاى آينده راه خود را بيابند، در اجتماعات مختلف مردم و در مناسبتها
و فرصتهاى گوناگون حتى در بحبوحه جنگ صفين مسئله غدير را مطرح مىساخت و درباره آن از شاهدان عينى اقرار مىگرفت.
فاطمه زهرا عليهاالسلام در عمر كمتر از سه ماهه خود پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها جريان غدير را براى مردم متذكر شد و تعجب خود را از چنين جوّ ظلمانى فرهنگى اعلام فرمود.
ائمه عليهمالسلام نيز از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير استفاده كرده و آن را براى مردم بيان مىكردند، تا آنجا كه امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليهالسلام مناظراتى در اين باره برقرار نمود.
از سوى ديگر اصحاب ائمه عليهمالسلام حاملان پيام غدير بودند، و در حضور امامان عليهمالسلام اقدام به حفظ و نشر غدير نمودند.
شعر شاعران نيز نقش مهمى در حفظ غدير در طول زمانهاى ظلمانى داشته چه آنكه قالب شعر محفوظتر است و مردم علاقه خاصى به آن دارند. از ساعتى كه خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله پايان يافت حسّان بن ثابت اولين شعر را در حضور آن حضرت سرود و دليل روشنى شد تا شاعران در طول چهارده قرن با هنر خود غدير را حفظ كنند و به راحتى به نسلهاى بعد برسانند.
اينها شكلهاى مختلف فرهنگى بود كه غدير را در قرن اول حفظ كرد و البته اين طرق در قرنهاى بعد نيز ادامه يافت. تنها اثر مكتوبى كه در قرن اول درباره غدير شناخته شده همان «كتاب سليم» است كه ذكر شد.
از اوائل قرن دوم هجرى كه تدوين معارف دينى رسما آزاد اعلام شد، تبليغ غدير نيز شكلى تازه بخود گرفت و كم كم از شكل روايت به صورت تأليف در آمد. در اواسط قرن دوم، اولين تأليف مستقل درباره غدير را مىبينيم كه از فراهيدى است. در ادامه اين راه، كتابهاى مختلفى به صورت مستقل يا ضمنى در غدير تدوين شد.
ابوالمعالى جوينى از قرن پنجم مىگويد: در بغداد در دست صحافى كتابى ديدم كه بر جلد آن نوشته بود: جلد بيست و هشتم از اسناد حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» ، و بعد از اين جلد بيست و نهم خواهد بود ! !
همچنين ابنكثير دمشقى مىگويد: كتابى در دو جلد ضخيم ديدم كه محمد بن جرير طبرى احاديث غدير خم را در آن جمع آورى كرده بود !(1)
آنچه در اين مرحله مشهود است اينكه اكثر كتب، مربوط به اسناد و رجال خطبه است و هدف اول مؤلفين استحكام اصل مطلب بوده است. آنان كه جو خاص فرهنگى را به خوبى لمس مىكردند در مرحله اول دست به كار محكمكارى در اسناد و حفظ متون شدند تا نسلهاى آينده مدارك لازم براى تحقيق و موشكافى و بحث و بررسى داشته باشند.
اين دوران در طول قرن دوم و سوم و چهارم و پنجم اوج خاص داشته و حق آن به خوبى ادا شده است.
از قرن چهارم تحقيق و بحث در متن و سند حديث غدير آغاز شده و قطعه اصلى خطبه غدير كه جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» است در مناظرات مطرح شده، و رجال اسناد و ناقلين حديث غدير نيز به دقت مورد بررسى قرار گرفتهاند. كتب شيخ صدوق و سيد مرتضى و شيخ مفيد بهترين شاهد بر اين مدعا هستند.
اين تحقيقات در قرنهاى چهارم و پنجم و ششم اوج داشته و تا سال هزار همچنان پيش رفته، و آثار برجستهاى از اين قرون در دست است.
از اوائل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 235. احقاق الحق: ج 2 ص 486.
و انديشمندان اسلام تأليفات بسيار مهمى درباره غدير تأليف كرده و به خوبى از زحمات هزار ساله نتيجهگيرى نمودهاند. در اين دوران تمام جوانب غدير مورد جمع و بررسى و تحقيق قرار گرفت.
ارتباط غدير با قرآن، بحثهاى مفصل در اسناد غدير، بررسىهاى عميق در متن حديث غدير، جمع آورى و تدوين اشعار مربوط به غدير و جوانب ديگر آن مورد توجه خاص واقع شد و در هر مورد كتابهايى تدوين گرديد.
تحقيقات بزرگانى همچون قاضى شوشترى، علامه مجلسى، شيخ حر عاملى، سيد هاشم بحرانى، ميرحامدحسين هندى، علامه امينى و بسيارى ديگر از علما، بهترين شاهد اين مدعاست.
علامه مجلسى نيمى از يك جلد از «بحار الانوار» را به مسئله غدير اختصاص داده است.
سيد هاشم بحرانى كتابى مستقل بنام «كشف المهم» تأليف نموده است.
سيد حامدحسين هندى در 10 جلد 400 صفحهاى از كتاب «عبقات الأنوار» به بحثهاى تحقيقى درباره غدير پرداخته است.
علامه امينى طى 11 جلد كتاب «الغدير» جوانبى از آن و نيز كليه شعراى غدير و شعرهاى آنان را جمع آورى نموده و مطالب مهمى درباره آنها آورده است.
كتابهايى از قبيل «التكميل» از سيد مرتضىحسين و «الغدير فى الإسلام» از شيخ محمدرضا فرجاللّه نيز نمونههاى ديگرى از اين تحقيقات علمى هستند.
بدين اميد كه در آيندههاى نزديك شاهد كتابى به عظمت غدير باشيم كه به عنوان يك مجموعه پر محتوى، همه مطالب مربوط به غدير را در خود جمع كرده باشد و اين آبروى ابدى اسلام را آن طور كه هست در معرض ديد جهانيان قرار دهد.
و اما موارد تاريخچه چهارده قرن بعد از غدير به طور كلى عبارت است از: مسائل فرهنگى و مسائل عملى غدير؛ مسائل فرهنگى از قبيل كتابشناسى غدير، ادبيات غدير و تبليغ غدير، و مسائل عملى همانند اعمال غدير مثل زيارت و نماز و دعاهاى غدير، و نيز مسجد غدير و عيد و جشن غدير و ايام الولاية.
براى تفصيل مسائل فرهنگى غدير مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، و براى مسائل عملى غدير به فصل پنجم «مسائل عملى غدير» .
اهتمام و جديّت علما در تفصيل و تبيين گفتمان غدير(1)
بعد از زحمات ائمه معصومين عليهمالسلام و به تبع آن حضرات، بايد در كنار همه عوامل دخيل و تأثيرگذار در دوام و بقاى گفتمان غدير، اهتمام و جديت و زحمات طاقت فرسا در شرايط سخت و دشوار و گاه خطرناك، علما و انديشمندان مجاهد و مؤمن را متذكر گرديد.
علمايى كه با مجاهدت و فداكارى در تمام عمر خود، عظمت و حقيقت نورانى و تابناك غدير را به خوبى فهم نمودند، و در راه روشنگرى و تبيين و تنوير افكار، با وجود كينهها و عداوتها و فتنهگرىها و عنادورزىهاى دشمنان غدير و منافقان، با تبعيت از ائمه معصومين عليهمالسلام از هيچ تلاش و كوششى دريغ ننمودند، و اجازه ندادند غبار غربت بر چهره تابناك غدير فرو نشيند و غدير در عزلت و انفعال و زوال قرار گيرد.
بنا بر اين، مجاهدتهاى تحسينمند علما و انديشمندان شيعه در اعصار مختلف، عاملى ارزشمند و تأثيرگذار در ماندگارى و جاودانگى گفتمان غدير بود، كه نتيجه عملى اقدام و مجاهدت آنان كثرت عارفين و معترفين به حق اهلبيت عليهمالسلام و غدير است، و عدد ميليونى شيعيان در طول تاريخ و به خصوص امروزه بهترين شاهد اين مدعاست.
1) . مجموعه مقالات كنگره بينالمللى غدير و انسجام اسلامى: ص 268 - 296.
رُشد فكرها در نسل جديد و غدير(1)
با شكلگيرى همه جانبه فرهنگ مردم در ارتباط با يكديگر و رشد عمومى فكرها در نسل جديد، جا دارد غدير نيز در آينههاى تازهاى جلوهگر شود و سؤالگونههاى فكر امروز درباره آن پاسخ داده شود.
بنا بر اين، نبايد به اين اكتفا كرد كه درباره غدير فقط اسناد و مدارك جمع آورى شود و يا به اشكالى جواب داده شود؛ بلكه وظيفه محققان دينى است كه دست نسل امروز را گرفته با خود به اعماق غدير ببرند.
دين پژوهان بايد ريشههاى عميق غدير را از لابلاى متونى - كه در چهارده قرن گذشته به خوبى حفظ شده - به فرزندان امروز اسلام نشان دهند؛ و از ژرفاى آب حياتِ آن جواهرات گرانمايه اعتقادى را استخراج كنند، چرا كه نسل امروز با توجه به درك اهميت ماجرا به راستى خواهان دستيابى كامل به اين گنج عظيم است.
در اين بخش براى نشان دادن روشى نو به نسل حاضر در تحليل غدير، ابتدا نگاههاى عميقى به ژرفاى اين بركه خواهيم انداخت. با اين نگاههاى پر معنى، سؤالات نسل امروز درباره غدير خود را نشان خواهد داد. آنگاه است كه شيوهاى متفاوت با آنچه تاكنون مطرح بوده، براى نسل معاصر ارائه خواهد شد تا غدير را شيرينتر از آنچه تا كنون چشيدهاند بنوشند.
غدير و خاورشناسان(2)
رخداد غدير خم اهميت ويژهاى در جهان اسلام خصوصا مذهب تشيع دارد. رويكرد خاورشناسان - به طور عام - نسبت به تفكر شيعه - به طور خاص - در مورد
1) . ژرفاى غدير: ص 15.
2) . زلال غدير مجموعه مقالات : ش 1 ص 137 - 156. اين نوشتار مقالهاى است تحت عنوان «رويداد غدير از منظر خاورشناسان» كه به زبان انگيليسى توسط استاد سيد محمد رضوى در ژوئن سال 1990 دو بار در دو ماهنامه the light و در كتاب غدير چاپ تورنتو كانادا به چاپ رسيده است. در اينجا اين مقاله با ترجمه روان آورده مىشود.
رويداد غدير، نشان از آن دارد كه خاورشناسان نتوانستهاند حقيقت شيعه و رويداد غدير خم را در يابند، زيرا استنادشان بيشتر به منابع اهلسنت بوده تا منابع اهل تشيع.
بنا بر اين، پژوهش آنها با تعصب ضد شيعى همراه شده، و تعهدشان به سنت يهودى - مسيحى غرب باعث شده تا هم حقيقت شيعه را نفهمند و هم از واقعه غدير خم گزارش تحريفآميزى ارائه نمايند.
يكى از اساتيد دانشگاه لندن به نام ام. اى. شعبان در باز تفسيرى از واقعه غدير، طبق ادعاى خود اثبات كرده كه واقعه غدير را نبايد جدى گرفت. اما اين واقعه به دلايل متعدد بايد مورد توجه و عنايت قرار گيرد، و اين حقيقتى غيرقابل انكار است.
هجدهم ذى الحجه در جهان تشيع به عنوان عيد غدير خم اعلام شده است. رويدادى كه در آن پيامبر ما حضرت محمد صلىاللهعليهوآله درباره امام على عليهالسلام چنين فرمود: هر كس من مولايم اويم، اين على عليهالسلام مولاى او است.
اين رويداد نزد شيعيان از چنان اهميتى برخوردار است كه هيچ پژوهشگر واقعى دين اسلام نمىتواند از آن چشمپوشى كند. هدف اين مقاله بررسى رويكرد خاورشناسان نسبت به رويداد غدير خم است. منظور همان پژوهشگران غربى در حوزه دين اسلام و نيز آن دسته از خاورشناسانى است كه همه دانش اسلامى خود را از چنين پژوهشگرانى فرا گرفتهاند.
پيش از ادامه بحث، بيان روايت كوتاهى از رويداد غدير خم بيرون از اين مجال نيست. به ويژه براى كسانى كه چندان آشنايى با غدير ندارند مفيد خواهد بود. زمانى كه پيامبر ما حضرت محمد صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع باز مىگشت، فرمان ذيل را از خداوند دريافت نمود: «اى پيامبر آنچه را كه از پروردگارت بر تو وحى شده ابلاغ كن كه اگر چنين نكنى پيامش را نرساندهاى و خداوند تو را از (آزار) مردم حفظ خواهد كرد» .(1)
1) . مائده / 67 .
بنا بر اين، حضرتش در تاريخ هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرى در غدير خم توقف نمود تا پيام خدا را پيش از پراكنده شدن حاجيان به آنان برساند. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله خطبه مفصلى خواند، و در جايى از خطبه از پيروان خود پرسيد كه آيا بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيست ؟ جمعيت فرياد سر دادند: آرى، چنين است اى فرستاده خدا. سپس آن حضرت دست على عليهالسلام را گرفت و اعلام نمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ: هر كس من مولاى او هستم، اين على مولاى او است.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله رحلت قريب الوقوع خود را اعلام كرد، و به مؤمنان سفارش نمود تا به قرآن و اهلبيتش عليهمالسلام وفادار بمانند.
اين مطالب چكيده بخشهاى مهمى از واقعه غدير خم است. در اينجا به چند مطلب پرداخته مىشود:
بررسى كوتاه رويكرد خاورشناسان در مطالعه تفكر شيعه.
رويكرد مورد استفاده خاورشناسان در بررسى رويداد غدير خم به طور خاص.
بازنگرى انتقادى به مطلب آقاى «ام. اى. شعبان» درباره واقعه غدير.
جمع بندى.
زمانى كه نويسنده مصرى محمد قطب كتاب خود را با عنوان «اسلام دين بد فهميده شده» نوشت، مؤدبانه احساس مسلمانان را نسبت به روش خاورشناسان در مواجهه با اسلام و مسلمانان، به طور كلى بيان كرد. عبارت «بد فهميده شده» اقتضاى آن را دارد كه دست كم يك تلاش واقعى براى فهم اسلام صورت گرفته است. با اين حال، بيشترين نقد بىپرده و صريح خاورشناسى - كه پيشينه مسلمانان در آن اتفاق نظر دارند - از سوى «ادوارد سعيد» صورت گرفته كه معتقد است:
سختترين كار درباره بيشترين كارشناسان دانشگاهى كه درباره اسلام مطالعه دارند، اعتراف به اين مسئله است كه آنچه به عنوان پژوهشگر مىگويند و مىنويسند
به طور عميق در بخشى از روشها داراى زمينهاى سياسى و كينهتوزانه است. هر چيزى كه به مطالعه اسلام در غرب معاصر مربوط مىشود، به نوعى رويكرد سياسى آغشته شده است.
ولى نويسندگان كارشناس يا نويسندگان معمولى كه درباره اسلام مىنويسند، به سختى آن حقيقتى را كه خاورشناسان مىگويند مىپذيرند. فرض اين است كه واقعبينى در گفتمان علمى درباره جوامع ديگر، با وجود سابقه طولانى نگرانىهاى سياسى، اخلاقى و مذهبى اى كه در تمام جوامع غربى يا اسلامى نسبت به غربىها، بيگانگان و كلاً افراد مختلف احساس مىشده، امرى ذاتى است. ولى به عنوان نمونه، در اروپا خاورشناسان معمولاً به دفاتر استعمارى وابسته هستند.
به جاى اين فرض كه واقعبينى امرى ذاتى در گفتمان علمى است، دانشمند غربى بايد بفهمد كه تعهد پيشين و تعصب نسبت به يك رويه سياسى يا مذهبى، در سطحى آگاهانه يا ناآگاهانه مىتواند به داورى مغرضانه منجر شود. همانطور كه «مارشال هاجسون» مىنويسد:
چنين تعصبى به طور ويژه در پرسشهايى كه پژوهشگر مطرح مىكند و نوع مقولهاى كه از آن بهره مىگيرد هويداست. در واقع در اينجا پيگيرى ردّ پاى تعصب - به طور خاص - مشكل است، زيرا سخت است به بيشتر واژگان، جملات و مفاهيمى كه يك فرد از آنها استفاده مىكند و ظاهرا پاك و بىطرفانه است، به ديده شك نگريسته شود.
واكنش مسلمانان نسبت به تصويرى كه دانشمندان غربى از آنان ترسيم كردهاند، آغاز درخواست توجه مناسب و درست به تصوير واقعى مسلمانان است.
در سال 1979 ميلادى، پژوهشگرى به نام «آلبرت هورانى» دانش آموخته دانشگاه غرب گفت:
صداى مردم خاورميانه و شمال آفريقا كه به ما مىگويد: تصويرى را كه از آنها ساختهايم به رسميت نمىشناسند، بيش از حد فراوان است، و اصرار دارند كه ما آنها را در بستر شرايط رقابت دانشگاهى يا غرور ملى شان معرفى كنيم.
اين مطالب گزيدهاى درباره رويارويى اسلام و مسلمانان با خاورشناسان بود.
زمانى كه ما بر مطالعه تفكر شيعه از سوى خاورشناسان تمركز مى كنيم، عبارت «بد فهميده شده» به اندازه كافى رسا نيست، بلكه ناقص است. زيرا نه تنها تفكر شيعه بد فهميده شده، بلكه ناديده انگاشته شده و تحريف شده است، و بيشتر از طريق ادبيات شرح كفر و الحاد كه مخالفانش به كار مىبردهاند مورد مطالعه قرار گرفته است ! از اين رو ظاهرا شيعيان نه دانشمندانى از خود داشتهاند و نه ادبياتى. در اينجا بايد به يكى از سخنان «ماركس» استناد نمود؛ آنجا كه مىگويد:
آنان نمىتوانند خودشان را تفسير كنند، بلكه بايد تفسير شوند، حتى به وسيله مخالفانشان.
دليل اين وضع در مسيرهاى نهفته است كه پژوهشگران غربى، يا مغرضانه و يا ناآگاهانه و بر اساس منابع غير شيعى وارد عرصه مطالعات اسلامى مىشوند. هاجسون در بازنگرى عالىاش نسبت به تحقيقات پژوهشگران غربى مىنويسد:
گروه اول افرادى هستند كه امپراطورى عثمانى را - كه نقش بسيار بزرگى در تحول اروپاى جديد ايفا كرد - مورد بررسى قرار دادند. آنان معمولاً براى بررسى اين مسئله، در وهله اول از منظر تاريخى ديپلماسى اروپا وارد شدند. چنين پژوهشگرانى قصد داشتند تا تمام سرزمين اسلام را از چشمانداز سياسى استامبول - پايتخت عثمانى - بنگرند.
گروه دوم عموما بريتانيايى بودند و وارد مطالعات اسلامى در هند شدند تا بر ايرانيان - كه كاركنان خوبى بودند - رياست كنند. يا دست كم مىتوان گفت كه اين گروه به نوعى از منافع هند الهام مىگرفتند. براى آنان گذار امپراطورى دهلى به سمت نقطه اوج تاريخ اسلام بوده است.
گروه سوم يهوديانى بودند كه غالبا در درجه اول به مطالعات عبرى علاقه داشتند و سپس جذب مطالعات عربى شدند. قاهره براى آنان به عنوان مهمترين شهر عربى زبان قرن 19 ميلادى، مركز اصلى به شمار مىرفت. با اين وجود برخى به سوريه يا مراكش توجه نمودند و آن را مركز مطالعاتشان قرار دادند. اينان عموما زبانشناس بودند تا مورخ، و ياد گرفته بودند فرهنگ اسلامى را از چشمانداز نويسندگان سنّى مصرى و سورى معاصر - كه بيشتر در قاهره رايج بود - ببينند.
جريانهاى ديگر خاورشناسى، مانند اسپانيايىها و برخى فرانسوىها كه بر روى مسلمانان اسپانياى قرون وسطى متمركز شدند و نيز روسهايى كه بر مسلمانان مناطق شمالى متمركز شدند، عموما كمتر اهميت داشتند.
كاملاً روشن است كه هيچ يك از اين جريانها نتوانسته پژوهشگران غربى را به قلب و عمق تعاليم يا ادبيات شيعه برساند، چون بيشتر آنچه آنان درباره تفكر شيعه مورد مطالعه قرار دادهاند از طريق منابع غير شيعى بوده است.
هاجسون به خاطر توجهش به اين نكته شايسته ستايش است. وى مىگويد:
همه اين جريانها به طور نسبى، با وجود اينكه به مطالعه تفكر شيعه تمايل داشتند، در كم توجهى به مناطق مركزى «هلال حاصلخير»(1)و ايران مشترك بودند. يعنى همان مناطقى كه تمايل بر آن بود كه بيشتر دور از نفوذ غرب باشد.
1) . هلال حاصلخيز، به عربى: هلال خصيب، يعنى داسه بارور، نام بخش تاريخى از خاورميانه و در برگيرنده بخشهاى خاورى درياى مديترانه، ميانرودان و مصر باستان مىباشد. اين نام نخستين بار از سوى جيمز هنرى بريستد باستانشناس دانشگاه شيكاگو بر اين بخش از جهان گذارده شد. داسه بارور با رودهاى نيل، دجله، فرات و رود اردن سيرات مىشود. اين منطقه از باختر به درياى مديترانه، از شمال به بيابان سوريه، و از ديگر سوىها به شبه جزيره عربستان و خليج فارس و ديگر بخشهاى مديترانه محدود مىشود. داسه بارور امروز كشورهاى مصر، اسرائيل، لبنان و نيز كرانه باخترى رود اردن و نوار غزّه و بخشهايى از اردن، سوريه، عراق، جنوب شرقى تركيه، غرب و جنوب غربى ايران را در بر مىگيرد. جمعيت داسه بارور را امروز نزديك به 120 ميليون يا دست كم يك چهارم جمعيت كل خاورميانه تخمين مىزنند.
پس از جنگ اول جهانى «جريان قاهرهاى مطالعات اسلامى» به تمام معنى جريان اسلامگرايان شد. در حالى كه به نظر مىرسد جريانهاى ديگر مطالعات اسلامى بيشتر داراى اهميت محلى شدند.
بنا بر اين، هر گاه يك خاورشناس تفكر شيعه را از طريق جريانهاى عثمانى يا قاهرهاى يا هندى بررسى مىكند، كاملاً طبيعى است كه با اسلام شيعى مخالف باشد.
مورخان صاحب نظر مسلمان - كه غالبا سنى هستند - هميشه كوشيدهاند تا نشان دهند كه تمام مكاتب فكرى ديگر غير از خودشان، نه تنها نادرست اند بلكه حتى مسلمان واقعى نيستند. آثار آنان فرقههاى بىشمارى را با عباراتى نام مىبرد كه به آسانى پژوهشگران معاصر را به سوى اين فرضيه رهنمون مىشود، كه آن نامها به بسيارى از فرقههاى كافر و مرتدّ اشاره دارند.
به اين ترتيب ما مىبينيم كه تا همين اواخر، پژوهشگران غربى به راحتى تفكر اهلسنت را به عنوان «اسلام ارتودوكس»(1)و تفكر شيعه را به عنوان تفكر فرقه ضالّه معرفى مىكردند !
پس از طبقهبندى تفكر شيعه به عنوان تفكر فرقه ضالّه اسلامى، براى پژوهشگران غربى كاملاً طبيعى مىنمود تا تشكيك اهلسنت در ادبيات آغازين و كهن شيعه را اقتباس كنند. آنان حتى مفهوم تقيه - يعنى دوروئى در زمانى كه زندگى شخص در خطر است - را به عنوان بزرگترين نماد نسبىگرايى در شيعه تلقّى مىكردند، و فرض اين بود كه هر عبارتى از يك دانشمند شيعه، يك مفهوم پنهان نيز دارد !
در نتيجه، هر گاه يك خاورشناس تفكر شيعه را مطالعه مىكرد، تعهد پيشينش به سنت يهودى - مسيحىِ غرب، با دشمنى اهلسنت ضد شيعه تركيب مىشد، زيرا از ادبيات اهلسنت بهره مىگرفت. يكى از بهترين نمونههاى اين تعصب مركب، در
1) . كنايه از اسلام واقعى و اصيل، مانند مسيحيان ارتودوكسى كه مذهبشان را مذهب حقيقى در جهان مسيحيت مىدانند.
روشى ديده مىشود كه خاورشناسان براى مطالعه واقعه غدير خم از آن بهره گرفتهاند. اين همان موضوعى است كه هدف اصلى اين گفتار را شكل مىدهد.
واقعه غدير خم نمونه بسيار خوبى است تا تعصب اهلسنت را - كه مسيرش بيان تصورات خاورشناسان منتهى مىشود - رديابى كنيم.
كسانى كه به خوبى با نگاشتههاى جدلى و كلامى اهلسنت آشنايند، مىدانند كه هر گاه شيعيان يك حديث يا يك سند تاريخى براى حمايت از عقيدهشان ارائه كنند، يك متكلم اهلسنت به شكل زير پاسخ خواهد داد:
در مرحله اول او قاطعانه وجود چنين حديث يا رخداد تاريخىاى را انكار مىكند.
در مرحله دوم، زمانى كه با سند محكمى از منابع خودش روبرو مىشود، در وثاقت راويان آن حديث يا واقعه تشكيك مىنمايد.
در مرحله سوم، زمانى كه به او ثابت مىشود تمام راويان روايت، حتى طبق ظوابط و معيارهاى علم حديث اهل تسنن قابل اعتماد اند، او تفسيرى از اين حديث يا واقعه اراده مىدهد كه كاملاً با آنچه شيعه مىگويد متفاوت است.
اين سه مرحله، پاسخ سنتى و مرسوم متكلمان اهلسنت را در مواجهه با برهانهاى شيعيان تشكيل مىدهد.
نقل عبارتى از ترجمهاى كه «روزنتال» از «مقدمه ابنخلدون» انجام داده، كافى است تا ديدگاه ما را ثابت كند ابنخلدون بخش زير را از كتاب «الملل و النحل» شهرستانى - كه كتابى براى شرح فرقههاى مرتد اسلامى است - نقل مىكند؛ طبق نظر ابنخلدون شيعيان معتقد اند على عليهالسلام كسى است كه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله او را براى خلافت پس از خود منصوب كرده است.
شيعه بخشى از متون روايى را در حمايت از اين عقيده نقل مىكند. از آنجا كه رهبران اهلسنت و راويان احكام دينى با اين متون آشنايى ندارند مىگويند:
بيشتر آنها پندار و خيال هستند.
پارهاى از راويانشان مشكوك اند.
تفسير درست آن روايات، بسيار متفاوت از تفسير غيرمنصافهاى است كه شيعيان از آن روايات ارائه مىدهند.
جالب توجه است كه واقعه غدير خم از سرنوشت مشابهى نيز كه درست خاورشناسان داشته آسيب ديده است. با اين زمان محدود و منابعى كه اكنون در دست ماست، با كمال تعجب مىبينيم بيشتر آثار آنان درباره اسلام، واقعه غدير خم را ناديده انگاشته است. دليل نبود آن اين است كه خاورشناسان معتقدند اين واقعه نوعى «خرافه» و يكى از بدعتهاى شيعيان است !
كتاب «محمد و ظهور اسلام» اثر مارگليوث (1905 م) .
كتاب «تاريخ ملتهاى اسلامى» اثر بروكلمان (1939 م) .
كتاب «ميراث اسلام» اثر آرنولد و گيوم (1931 م) .
كتاب «اسلام» اثر گيوم (1945 م) .
كتاب «اسلام سنتى» اثر ون گرونبام (1963 م) .
كتاب «خلافت» اثر آرنولد (1965 م) .
كتاب «اسلام» اثر مؤسسه كمبريج (1970 م)
همه اين كتابها به كلى رخداد غدير خم را ناديده انگاشتهاند ! ! ؟
سؤال: چرا اينان و بسيارى ديگر از پژوهشگران غربى واقعه غدير خم را در نظر نگرفتهاند ؟
پاسخ: چون پژوهشگران غربى در تحقيقشان بيشتر به آثار ضد شيعه تكيه داشتهاند. طبيعى است كه واقعه غدير خم را ناديده گرفته باشند. «ال. وكسيا واگليرى» يكى از همكاران چاپ دوم «دايرة المعارف اسلام» (1953 م) مىنويسد:
بيشتر منابعى كه اساس دانش ما خاورشناسان را درباره زندگانى پيامبر صلىاللهعليهوآله شكل مىدهد مانند سيره ابنهشام، تاريخ طبرى، طبقات ابنسعد و ... ، از توقف حضرت محمد صلىاللهعليهوآله در غدير خم با سكوت مىگذرند !
اگر هم آن را بيان نمايند، درباره گفتار حضرت محمد صلىاللهعليهوآله چيزى نمىگويند، زيرا نويسندگان اين منابع آشكارا مىترسيدند كه ناخواسته با ارائه اطلاعات مورد نياز متكلمان شيعه، خشم اهلسنتى را كه در قدرت بودند برانگيزند، زيرا متكلمان شيعه از اين كلمات و سخنان براى حمايت از فرضيه حق خلافت على عليهالسلام بهره مىبردند و استدلال مىكردند.
در نتيجه، شرح حال نگاران غربى اى كه زندگىنامه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را نوشتهاند و كارشان بر اساس اين منابع بوده، به همان ترتيب به آنچه در غدير خم اتفاق افتاد هيچ اشارهاى نمىكنند !
در اينجا به افراد معدودى از دانشمندان غربى مىرسيم كه حديث يا واقعه غدير خم را ذكر كردهاند. ولى آنها نيز درباره اصالت اين واقعه تشكيك كردهاند؛ يعنى همان مرحله دوم پاسخ مرسوم متكلمان اهلتسنن.
نخستين نمونه از چنين دانشمندان و خاورشناسان «ايگناز گلدزيهر» ، خارشناس آلمانى بسيار مورد احترام قرن نوزدهم ميلادى است. او حديث غدير خم را در كتابش با عنوان آلمانى « Muhlammendnische studien » (مطالعات محمدى، 1889 - 1890 م) كه با عنوان « Muslim studies » (مطالعات اسلامى، 1966 - 1971 م) به انگليسى ترجمه شده، ذيل فصلى با عنوان «حديث غدير خم و ارتباط آن با منازعات مذاهب اسلامى» مورد بحث قرار داده است.
زمانى كه «گلدزيهر» در كتابش به شيعيان مىرسد مىنويسد:
قوىترين استدلالى كه مطلوب آنان (شيعيان) بوده، اعتقاد راسخ آنان به اين مسئله است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به طور آشكار على عليهالسلام را پيش از وفات خود به عنوان جانشينش
تعيين نموده و منصوب كرده است ... . بنا بر اين، پيروان حضرت على عليهالسلام به روايت بدعتآميز و صريحى اهميت مىدادند كه اثبات مىكند انتصاب على عليهالسلام به دستور مستقيم پيامبر عليهالسلام بوده است.
مشهورترين روايت، روايت غدير خم است كه به اين هدف ايجاد شده، و يكى از استوارترين پايههاى ديدگاه حزب علوى است.
شهرت آن به گونهاى است كه حتى توسط مقامات ارتودوكس(1)انكار نشد. گر چه آنها آن روايت را با تفسيرى متفاوت و البته نادرست از هدف اصلىاش تهى كردند.
از يك چنين دانشمند مشهورى انتظار مىرفت كه ثابت مىكرد چگونه و كجا شيعيان براى حمايت از نظريه خودشان به روايات بدعتآميز اهميت مىدادند ! ؟ با اين حال «گلدزيهر» در هيچ جا سندى ارائه نكرده است. گلدزيهر پس از اشاره ترمذى و نسائى، در پانوشت كتاب خود به عنوان منابع حديث غدير خم، مىگويد:
نسائى - آن طور كه مشهور است - گرايشات علوى داشته، و ترمذى نيز در مجموعه خود احاديثى را كه به نفع على عليهالسلام بوده گردآورى نموده است. به عنوان نمونه حديث طير.(2)
1) . مترجم: شايد منظور بزرگان اهلسنت باشد، كه به اعتقاد پژوهشگران غربى از اسلام ارتودوكسى يا همان اسلام واقعى و اصيل برخوردارند.
2) . مترجم: يكى از دلايل تقدم و افضليت على عليهالسلام بر صحابه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و كافّه افراد خلق حديثى است صحيح و متواتر به نام حديث طير مرغ ، كه انس بن مالك روايت كرده، و محدثين شيعه و سنى آن را از طرق گوناگون و به اسناد معتبر نقل كردهاند. ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب نسائى صاحب صحيح نسائى در «خصائص اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام» متن حديث طير را چنين آورده است: اخبرنا زكريا بن يحيى، قال: اخبرنا مشهر بن عبدالملك، عن عيسى بن عمر، عن السدى، عن انس بن مالك: ان النبى صلىاللهعليهوآله كان عنده طائر، فقال: اللهم ائتنى بأحبّ خلقك اليك، يأكل معى من هذا الطير. فجاء ابوبكر فردّه. ثم جاء عمر فردّه. ثم جاء على عليهالسلام فأذن له: براى پيامبر صلىاللهعليهوآله مرغى آورده بودند. آن حضرت فرمود: خدايا محبوبترين خلق خود را نزد من بفرست تا از اين مرغ بخورد. ابوبكر آمد ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله او را نپذيرفت. سپس عمر آمد، او را هم نپذيرفت. ولى وقتى على عليهالسلام آمد اجازه فرمود داخل شود.
درباره اين هم پاسخ قديمى و مرسوم مشابهى است، كه طبق آن متكلمان اهلسنت با اعلام عدم وثاقت راويان چنين احاديثى آنان را غير قابل اعتماد معرفى مىكنند، يا به شدت شيعيان را به جعل روايات متهم مىكنند.
نمونه ديگر، در چاپ اول «دائرة المعارف الاسلامى» (1911 - 1938 م) است، كه مدخل كوتاهى را با عنوان «غدير خم» دارد كه نگاشته «اف. بول» است. او خاورشناس دانماركى است كه درباره زندگانى پيامبر صلىاللهعليهوآله كتابى نوشته است. بول مىنويسد:
مكان غدير خم از طريق يك حديث - كه ميان شيعيان اصالت داشته و معتبر بوده - مشهور شده است. با اين وجود، اين حديث در ميان منابع اهلسنت نيز ديده مىشود. اين صورت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفر بازگشت از حديبيه - بر اساس نظر عدهاى ديگر هم در بازگشت از حجة الوداع - در اين مكان درباره على عليهالسلام فرمود: هر كس من مولاى اويم، على عليهالسلام نيز مولاى او است.
«بول» با اطمينان تأكيد مىكند كه حديث غدير ريشهاش ميان شيعيان است !
نمونه آشكار ديگرى از بىتوجهى خاورشناسان به تفكر شيعه در «دائرة المعارف اسلام» توماس هاكس (1965 م) است. او ذيل مدخل «غدير» مىنويسد:
غدير جشن شيعيان در هجدهم ماه ذى الحجه است، كه در آن زمان سه تصوير از جنس خمير و پر شده با عسل به عنوان نماد ابوبكر، عمر و عثمان ساخته مىشود، كه با چاقو بريده مىشود و عسل آن به عنوان نماد خون خلفاى غاصب نوشيده مىشود.
اسم آن جشن غدير است، و گفته شده كه اين جشن يادبود اين مسئله است كه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله در غدير خم - كه چشمهاى بين راهى ميان راه مكه و مدينه است - حضرت على عليهالسلام را به عنوان جانشين خود معرفى كرده است.
من به عنوان فردى از خاندان شيعه كه تبارش به شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله مىرسد و ده سال در ايران مطالعه كرده و در ميان شيعيان آفريقا و آمريكاى شمالى زندگى كرده، هنوز هم مطالبى درباره مراسم خمير و عسل در غدير مىبينم و مى شنوم و يا مىخوانم !
من زمانى بيشتر متعجب شدم كه ديدم حتى «واگليرى» در چاپ دوم «دائرة المعارف اسلام» متأسفانه اين ادعاى سخيف را در مقاله واقعا عالىاش درباره غدير خم گنجانده است ! او در پايان بيان آن ادعا مىافزايد: اين ضيافت همچنين جايگاه مهمى هم در ميان «نصيريه»(1)دارد.
به نظر من، اين امكان كاملاً وجود دارد كه مراسم خمير و عسل در ميان نصيريه مشاهده شود، ولى اين هيچ ربطى به شيعيان ندارد. اما آيا تمام خاورشناسان تفاوت ميان شيعه و نصريه را مىدانند ؟ من واقعا به آن شك دارم.
نمونه چهارم از دانشمندان معاصر كه همان مسير را پيموده، «فيليپ حِتّى» است. او در كتاب به نام «تاريخ اعراب» (1964 م) چنين اشاره مىكند:
آلبويه بنيانگذار شادمانى در روز انتصاب على عليهالسلام توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان جانيشينش در غدير خم بودهاند.
سپس وى موقعيت غدير خم را در پانوشت، به عنوان چشمهاى بين راه مكه و مدينه توصيف مىكند. جايى كه احاديث شيعه تأكيد مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا اعلام نمود: هر كس من مولاى اويم، على نيز مولاى او است.
هر چند اين دانشمند به صورت گذرا مسئله غدير را مورد اشاره قرار مىدهد، اما حديث غدير را طبق دستهبندى خود يك روايت شيعى معرفى مىكند !
اينگونه محققان، آگاهانه يا ناآگاهانه و مغرضانه اين تعصب سنىگونه بر ضد شيعه را پى گرفتند و بر آن پافشارى كردند كه: حديث غدير منشأ شيعى دارد؛ يعنى بدعت و ساخته و پرداخته شيعه است. من اينجا مايلم فقط كلام «واگليرى» در «دائرة المعارف اسلام» درباره غدير خم را بازگويم:
1) . نصيريه را «انصاريه» و «علويه» نيز گويند، و منسوب به «ابننصير» نامى هستند كه در قرن پنجم هجرى از شيعه اماميه منشعب شدند و در شمال غربى سوريه جاى گرفتند. تعاليم نصيريه عبارت است از التقاط عناصر شيعه و مسيحيت و معتقدات ايران پيش از اسلام.
با اين حال، قطعا محمد صلىاللهعليهوآله در اين مكان صحبت كرده و آن جمله معروف را به مناسبت اين واقعه مطرح كرده است. اين حديث به صورت مجمل يا مفصل حفظ شده و نقل گشته است. بنا بر اين، نه تنها توسط يعقوبى كه همراهىاش با قضيه انتصاب على عليهالسلام مشهور است، بلكه در مجموعهاى از روايات كه معتبر شمرده مىشوند و به خصوص در «مسند ابن حنبل» و نيز در احاديثى كه بسيار فراوان اند، اين حديث فراوان و به خوبى با سندهاى گوناگون مورد تصديق قرار گرفته است. از اين رو ظاهرا غير قابل انكار است.
واگليرى ادامه مىدهد: با ذكر پارهاى از اين احاديث كه در بخش منابع آمده، اما شامل حديث غدير نيست. راويان بعدى اين روايت با وجود گزارش نمودن آن جمله معروف(1)، نام غدير خم يا نام افرادى را كه بيان كردهاند كه اين جمله در حديبيه گفته شده حذف كردهاند.
مستندسازى كامل درباره واقعه غدير خم، زمانى آسان است كه كتاب «كشف اللغات»(2)ونسينك به طور كامل منتشر شده باشد. براى اينكه بدانيم چرا اين احاديث بسيار فراوان اند، كافى است تا به صفحاتى نگاه بيندازيم كه در آن ابنكثير تعداد زيادى از آنها (احاديث) را به همراه اسنادشان جمع آورى كرده است.
اكنون زمان آن فرا رسيده كه پژوهش غربى، خود را با ادبيات شيعه صدر اسلام و گذشته از ادبيات دوران معاصر آشنا كند. دانشمندان شيعه آثار بزرگى در موضوع غدير خم نوشتهاند. در اينجا به تنها دو مورد از آنها اشاره مىشود:
«عبقات الانوار» اثر علامه مير حامدحسين موسوى هندى (م 1306 ق) در يازده جلد بزرگ است و به زبان فارسى نوشته شده است. علامه ميرحامد، سه جلد بزرگ اين كتاب مشتمل بر حدود 1080 صفحه را به اِسناد، تواتر و معناى حديث غدير
اختصاص داده است. نسخه مختصرى از اين كتاب با ترجمه عربى با عنوان «نفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار» توسط سيد على ميلانى در 20 جلد منتشر شده است. چهار جلد از اين مجلدات - با حروفچينى و چاپ جديد - به حديث غدير اختصاص داده شده است.
دومى كتاب «الغدير» در 11 جلد به زبان عربى است، كه توسط علامه عبدالحسين امينى (م 1970 م) نوشته شده است. علامه امينى به نام 110 تن از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و نيز 84 نفر از تابعان (پيروان صحابه) كه حديث غدير را روايت نمودهاند، با ارجاعات كامل اشاره مىكند. او همچنين به ترتيب تاريخى، نام مورخان، محدثان، مفسران، و شاعرانى را كه از صدر اسلام تا قرن 14 اسلامى به حديث غدير اشاره كردهاند را مىآورد.
اخيرا علامه سيد عبدالعزيز طباطبايى بيان كرده كه شايد هيچ حديثى نباشد كه مانند حديث غدير توسط اين تعداد زياد از صحابه - كه مىبينيم شمارشان به 120 نفر مىرسد - نقل شده باشد. با اين وجود، او با مقايسه اين تعداد افراد با مجموع افرادى كه در غدير خم حاضر بودهاند، بيان مىدارد كه اين 120 نفر تنها 10 درصد از جمعيت حاضرين هستند. و از اين رو به حق، عنوان «حديث الغدير، رواته كثيرون للغاية، قليلون للغاية»(1)را به مقالهاش داده است.
در ميان آثار اخير دانشمندان غرب درباره تاريخ اسلام، كتاب «تاريخ اسلام 600 - 750 پس از ميلاد» نوشته «ام. اى. شعبان» با عنوان فرعى «يك تفسير جديد» قابل توجه است.
1) . راويان حديث غدير، بسيار زياد و بسيار كم. مترجم: يعنى راويان حديث غدير نسبت به راويان ديگر احاديث بسيار بيشتر اند، ولى همان تعداد نفر بخش اندكى از افرادى هستند كه در غدير خم شاهد ماجرا بودهاند.
نويسنده در آن ادعا مىكند نه تنها اسنادى نو يافته و استفاده كرده، بلكه اسنادى را كه چندين دهه معروف و مورد استفاده بوده را مورد بازنگرى قرار داده است. شعبان، مدرس ادبيات عرب در دانشكده مطالعات شرقى و آفريقايى در دانشگاه لندن است، كه حتى حاضر نشده واقعه غدير خم را مورد توجه قرار دهد ! او مىنويسد:
حديث معروف شيعه كه طبق آن پيامبر عليهالسلام على عليهالسلام را به عنوان جانشين خود در غدير خم منصوب نموده، نبايد جدى گرفته شود.
شعبان براى اثبات اينكه واقعه غدير نبايد جدى گرفته شود، دو دليل جديد به شرح ذيل ارائه داده است:
در خصوص چنين رويدادى، ذاتا اين احتمال را نمىتوان در نظر گرفت كه عربها به طور معمول رضايت داشته باشند كه چنين مسئوليت بزرگى را به جوانان يا مردان ناآزموده بسپارند. افزودن بر آن، منابع ما در هيچ جا نشان نمىدهند كه اهالى مدينه اظهار كردهاند كه چنين انتصابى را شنيدهاند.
اجازه دهيد همه دلائلى را كه شعبان ارائه كرده، يك به يك نقد و بررسى كنيم:
پيش از همه بايد گفت كه آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله بسيارى از چيزها را مطرح نكرد كه اعراب معمولاً نسبت به آنها اكراه داشتند ؟ آيا مردم مكه، خود اسلام را با اكراه بسيار نپذيرفتند ؟ آيا موضوع ازدواج با همسر مطلقه پسر، به عنوان يك تابو و كار زشت و حرام ميان عربها پذيرفته نشده بود ؟
اين اكراه سنتى به جاى اينكه استدلالى ضد انتصاب امام على عليهالسلام باشد، در حقيقت بخشى از استدلال شيعيان است. اهلسنت تأييد مىكنند كه اعراب و به ويژه قريش در پذيرش امام على عليهالسلام به عنوان جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله اكراه داشتند. اين نه تنها به دليل جوانى او، بلكه به اين دليل نيز بود كه على عليهالسلام رهبران آنها را در جنگهاى صدر اسلام كشته بود.
طبق نظر شيعيان، خداوند نيز به اين اكراه علم داشت، و به همين دليل با آيه تبليغ به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا حضرت على عليهالسلام را به عنوان جانشينش معرفى كند، و به پيامبرش اطمينان خاطر مىداد. پيامبر صلىاللهعليهوآله مأموريت داشت تا پيام خداوند را ابلاغ نمايد، مهم نبود اعراب آن را دوست داشتند يا نداشتند، يا مى پذيرند و يا نمىپذيرند.
افزون بر اين و به عنوان مورد دوم بايد گفت كه اين اكراه مرسوم و سنتى، رسم غير قابل بطلان در جامعه عرب نبوده كه شعبان از ما مىخواهد آن را تصديق كنيم. جعفرى در كتاب خود با عنوان ريشه و گسترش اوليه اسلام شيعى مىگويد:
منابع ما مىتوانند به اين اشاره كنند كه گر چه پيش از اسلام، شوراى مجلس سنا - كه همان مجلس بزرگان است - يا همان «ندوه» در مكه، معمولاً يك شوراى ويژه بزرگان بوده است. اما پسران رئيس قبيله «قصى» اين امتياز را داشتند كه از اين محدوديت سنى معاف باشند و با وجود جوانيشان در اين شورى پذيرفته شوند.
به نظر مىرسد كه در زمانهاى بعدى، پذيرش آزادانهترى نسبت به جوانان رايج بوده است. مثلاً ابوجهل با وجود جوانىاش در اين شورى پذيرفته شد، و حكيم بن حزم زمانى كه بيش از 15 يا 20 سال بيشتر نداشت به عضويت اين شورى در آمد.
سپس جعفرى به نقل از ابنعبدربه مىنويسد:
در دوران جاهليت، هيچ پادشاهى كه حكومت سلطنتى داشته باشد در ميان اعراب مكه وجود نداشت. از اين رو، هر گاه جنگى پيش آمد آنان ميان رؤساى قبائل قرعه كشى مىكردند و يكى از آنان را به عنوان پادشاه انتخاب مىكردند. اين فرد يا كم سن و سال بود يا مردى سالخورده. از اين رو در جنگ «فجار»(1)، نوبت بنىهاشم بود
1) . جنگ فجار و به عربى «حرب الفجار» به معنى «جنگ گناهگاران» ، جنگى است كه در ماههاى حرام در دوران قبل از ظهور اسلام و در انتهاى قرن ششم ميلادى صورت پذيرفت. قبيله «كنانه» و «قريش» در يك طرف و «قيس عيلان» در طرف ديگر جنگ بودند. منابع تاريخى شرح وقايع هشت روزى را كه در آنها جنگ صورت گرفت ذكر كردهاند.
و نتيجه قرعه كشى اين بود كه عباس بن عبدالمطلب - كه طفلى بيش نبود - انتخاب شد، و آنان به حمايت از او برخاستند.
سومين دليل آن است كه ما نمونهاى از تصميمات خود پيامبر صلىاللهعليهوآله را در دوران آخر زندگيش داريم؛ آنگاه كه فرماندهى ارتش را به اسامة بن زيد - كه مرد جوانى بود و كمتر از بيست سال سن داشت - واگذار نمود. اسامه به فرماندهى اعضاى سالخورده مهاجرينِ قريش و انصار منصوب شد، و بسيارى از اين بزرگان از اين تصميم پيامبر صلىاللهعليهوآله ناراحت شدند.(1)
پس اگر پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله توانسته اسامة بن زيدِ جوان و كمتجربه را به فرماندهى بزرگان قريش و مهاجرين و انصار برگزيند، چگونه اين احتمال ذاتا وجود نداشته باشد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله امام على عليهالسلام را به عنوان جانشينش منصوب نموده باشد ؟ !
صرف نظر از جوانى امام على عليهالسلام، شعبان به اكراه اعراب در واگذارى مسئوليت بزرگ به مردان كمتجربه نيز اشاره مىكند؛ يعنى اعراب ابوبكر را بدين دليل برگزيدند كه مسئوليتهاى بزرگى را تجربه كرده بود. من شك دارم كه آيا آقاى شعبان مىتواند برداشت مورد ادعايش را از تاريخ اسلام ثابت نمايد ؟ ! افراد مىتوانند با مطالعه نمونهها و موارد بيشترى بيابند، كه طبق آنها اين امام على عليهالسلام بوده كه از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئوليتهاى بزرگ به او واگذار مىشده، نه ابوبكر.
به عنوان نمونه:
يك. اميرالمؤمنين عليهالسلام در طول هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه در مكه ماند، و در جاى پيامبر صلىاللهعليهوآله خوابيد تا دشمنان را فريب دهد. همچنين اموال افراد گوناگونى را - كه به دليل اعتماد به پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را نزد آن حضرت به امانت گذاشته بودند - به صاحبانش برگرداند.
1) . مراجعه شود به طبقات ابنسعد و آثار مهم ديگر درباره سيره.
دو. امام على عليهالسلام در طول نبردهاى صدر اسلام با مسئوليتهاى بزرگترى آزموده شده بود. به طورى كه هميشه موفق بود. هنگامى كه اتمام حجت به منظور برائت از اعراب مشرك و بتپرست مكه به پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ شد، ابتدا ابوبكر براى ابلاغ آن به مردم مكه انتخاب شد. ولى بعد اين مسئوليت بزرگ از او گرفته شد و به امام على عليهالسلام سپرده شد.
سه. زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به غزوه تبوك رفته بود، حفاظت از شهر مدينه و شهروندان آن به امام على عليهالسلام سپرده شده بود.
چهار. امام على عليهالسلام به عنوان فرمانده سپاه اعزامى به يمن منصوب شد.
اينها تنها چندين نمونه بود كه به طور تصادفى به ذهن من رسيد. از اين رو، در سطحى قابل مقايسه، على بن ابىطالب عليهالسلام بيش از ابوبكر فردى كارآزموده بود و مسئوليتهاى بزرگترى به او سپرده شده بود.
اولاً: اگر حقانيت و درستى يك واقعه بتواند توسط ضوابط نقد حديث مورد پذيرش اهلسنت ثابت شود، واكنش مردم به معتبر بودن آن واقعه چندان مهم نيست.
ثانيا: همان دلايل اكراه سنتى اى را كه شعبان از آن براى اعلام بىاعتبارى واقعه غدير استفاده كرده، مىتوان در اينجا بر ضد تشكيك او نسبت به واقعه غدير استفاده كرد. اين اكراه سنتى، افزون بر عوامل ديگرى كه فراتر از اين نگارش است(1)، مىتواند براى توضيح رفتار جامعه مدينه مورد استفاده قرار گيرد.
ثالثا: گر چه جامعه مدينه طى حوادثى كه امام على عليهالسلام را از خلافت كنار گذاشت(2)ساكت بودند، اما در ميان آنان افراد زيادى بودند كه به اعلام و انتصاب امام على عليهالسلام در
غدير خم شهادت دادند. در چندين مناسبت، امام على عليهالسلام به سراغ صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت تا آنان را به شهادت به نفع واقعه غدير متقاعد كند. در اينجا من تنها يك نمونه كه در كوفه و در دوران خلافت امام على عليهالسلام و حدود 25 سال پيش از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاده را ذكر مىكنم:
امام على عليهالسلام شنيد كه برخى از مردم به ادعاى او درباره اولويت داشتنش براى خلافت نسبت به خلفاى پيشين شك دارند. از اين رو، حضرت در ميان جمعى كه در مسجد بودند وارد شد و از شاهدان عينى واقعه غدير خم خواست تا حقانيت اعلام پيامبر صلىاللهعليهوآله را درباره مولى و سرور بودنش بر همه مؤمنان تأييد كنند. بسيارى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاستند و ادعاى امام على عليهالسلام را تأييد كردند.
ما نام 24 تن از آنان را كه به نفع امام على عليهالسلام گواهى دادند داريم. گر چه منابع ديگر مانند «مسند احمد بن حنبل» و «مجمع الزوائد» نوشته حافظ هيثمى نام 30 نفر را آوردهاند. همچنين بايد در نظر داشت كه اين حادثه 25 سال بعد از رويداد غدير خم اتفاق افتاده، و در طول اين مدت صدها شاهد عينى به مرگ طبيعى يا در نبردهايى كه طى دوران حكومت دو خليفه اول اتفاق افتاد در گذشتند.
اين حقيقت را نيز بر اين قضيه بيفزاييد كه اين حادثه در كوفهاى رخ داد كه از مركز تجمع اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله - يعنى مدينه - خيلى دور بود. خود اين اتفاق كه در كوفه و در سال 35 هجرى روى داد، توسط 4 تن از صحابه و 14 تن از تابعان نقل شده و در بيشتر كتب تاريخى و روايى ثبت شده است.(1)
در نتيجه، به طور طبيعى، رفتار جامعه مدينه پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، اعلام انتصاب امام على عليهالسلام در غدير خم را غير محتمل و بىاعتبار نمىنمايد. من فكر مىكنم اين كافى است تا آقاى شعبان متوجه شود كه تفسير او جديد نيست، بلكه به نظر من نمونه همان مرحله اول پاسخ مرسوم متكلمان اهلسنت است؛ كه انكار صريح رخداد
1) . الغدير: ج 1 ص 166 - 186.
يا حديثى است كه ديدگاه شيعه را تأييد مىكند. همان روشى كه توسط پژوهشگران غربىاى كه درباره اسلام پژوهش مىكنند مورد اقتباس قرار گرفته است.
در اين بررسىِ مختصر، من نشان دادم كه واقعه غدير خم واقعيتى تاريخى است كه قابل انكار نيست، و ثابت شد كه در مطالعه تفكر شيعه تعهد پيشين خاورشناسان نسبت به سنت يهودى - مسيحى با نگاه تعصبآميز اهلسنت بر ضد شيعه تركيب شده است. در نتيجه بايد گفت كه بيشتر پژوهشگران غربى رويداد غدير خم را ناديده انگاشتهاند، و در اينجا با استفاده از بحث ما، اين رويداد از فراموشى صرف خارج شد و طبق كلام مخالفان مورد تشكيك و باز تفسيرى قرار گرفت.
من اميدوارم اين يك نمونه، دست كم پارهاى از دانشمندان غرب را متقاعد كند تا در روششناسى خود در مطالعه تفكر شيعه تجديد نظر و بازبينى كنند، و به جاى اينكه به طور عمده از منظر آثار افراد ظاهرا آشنا با «فرقههاى مرتد» مانند شهرستانى، ابنحزم، مقريزى و بغدادى - كه فرقه شيعه را خارج شده از اسلام معرفى مىكنند - به شيعه بنگرند، بايد به آثارى از شيعه و اهلسنت رجوع كنند كه عينىتر و واقعبينانهتر اند.
شيعيان به حق از اينكه به عنوان يك فرقه مرتد - كه به دليل شرايط سياسى دوران صدر اسلام به منصه ظهور رسيده - معرفى شوند، خسته شدهاند. آنها مىخواهند به جاى معرفى شدن توسط دشمنانشان، توسط خودشان معرفى و شناسانده شوند.
غدير و وقف(1)
در اينجا نگاهى گذرا داريم به موقوفات مرتبط با حضرت اميرالمؤمنين على عليهالسلام و غدير در ايران:
1) . غدير و وقف: ص 81 - 84 .
در بررسى موقوفات كشور ايران و نوع نيات واقفين خيرانديش، نكات جالب توجهى مشاهده مىشود، كه تأمل در آن مىتواند بسيارى از زواياى اين سنت حسنه و نوع نگاه مردم را با آن نشان دهد.
همچنين پراكندگى نيات واقفين، به وضوح گوياى عمق اعتقادات و انگيزهها و دغدغههاى آنان است.
از ويژگىهاى منحصر به فرد موقوفات ايران آن است كه با وجود تعدد نيات واقفين، بيشترين موقوفات در خصوص اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام است. اين امر نشأت گرفته از ارادت خالصانه ايرانيان به ساحت مقدس پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله و خاندان پاكش مىباشد.
در كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران» آمده است: ايرانيان از قديم الايام كه اسلام اختيار كردند، بيش از اقوام و ملل ديگر نسبت به خاندان نبوت علاقه و ارادت نشان دادند ... . حقيقت اين است كه علت تشيع ايرانيان و علت مسلمان شدنشان يك چيز است: ايران روح خود را با اسلام سازگار ديد و گمگشته خويش را در اسلام يافت.
مردم ايران كه طبعا مردمى باهوش بودند و بعلاوه سابقه فرهنگ و تمدن داشتند، بيش از هر ملت ديگر نسبت به اسلام شيفتگى نشان دادند و به آن خدمت كردند. مردم ايران بيش از هر ملت ديگر به روح و معنى اسلام توجه داشتند. به همين دليل توجه ايرانيان به خاندان رسالت عليهمالسلام از هر ملت ديگر بيشتر بود، و تشيع در ميان ايرانيان نفوذ بيشترى يافت.
ايرانيان روح اسلام و معنى اسلام را در نزد خاندان رسالت عليهمالسلام يافتند. فقط خاندان رسالت بودند كه پاسخگوى پرسشها و نيازهاى واقعى روح ايرانيان بودند. آن چيزى كه بيش از هر چيز ديگر روح تشنه ايرانى را به سوى اسلام مىكشيد، عدل و مساوات اسلامى بود.
ايرانى قرنها از اين نظر محروميت كشيده بود و انتظار چنين چيزى را داشت. ايرانيان مىديدند دستهاى كه بدون هيچ گونه تعصبى عدل و مساوات اسلامى را اجرا مىكنند و نسبت به آنها بىنهايت حساسيت دارند خاندان رسالت عليهمالسلام هستند. خاندان رسالت عليهمالسلام پناهگاه عدل اسلامى مخصوصا از نظر مسلمانان غير عرب بودند.(1)
بديهى است كه در سايه اين اعتقاد راسخ به خاندان رسالت عليهمالسلام است كه موقوفات مرتبط با آن بزرگواران در ايران بالاترين آمار را به خود اختصاص مىدهند.
بر اساس آمار موجود، 489 موقوفه مرتبط با اميرالمؤمنين حضرت على عليهالسلام در ايران وجود دارد، كه 118 مورد آن ويژه عيد غدير است. جالب آنكه بيشترين موقوفات مرتبط با آن حضرت، در استان خراسان رضوى مىباشد.
در اينجا نمودارى اجمالى از موقوفات مرتبط با حضرت على عليهالسلام و غدير با ذكر نام استان - طبق حروف الفبا - و تعداد موقوفات در آن ارائه مىشود، كه پراكندگى اين موقوفات را در استانهاى مختلف نشان مىدهد:
آذربايجان شرقى: 6 موقوفه.
آذربايجان غربى: 13 موقوفه.
اصفهان: 28 موقوفه.
ايلام: 6 موقوفه.
بوشهر: 1 موقوفه
تهران: 30 موقوفه
چهارمحال و بختيارى: 1 موقوفه.
خراسان جنوبى: 7 موقوفه.
خراسان رضوى: 156 موقوفه.
خراسان شمالى: 2 موقوفه.
1) . خدمات متقابل اسلام و ايران: ص 120 - 136.
خوزستان: 2 موقوفه.
زنجان: 2 موقوفه.
سمنان: 19 موقوفه.
فارس: 22 موقوفه.
قزوين: 6 موقوفه.
قم: 7 موقوفه.
كردستان: 2 موقوفه.
كرمان: 29 موقوفه.
گلستان: 9 موقوفه.
گيلان: 7 موقوفه.
لرستان: 5 موقوفه.
مازندران: 59 موقوفه.
مركزى: 17 موقوفه.
همدان: 1 موقوفه.
يزد: 58 موقوفه.
جمع موقوفات كل كشور: 489 موقوفه.
غدير در زمان حاضر(1)
غدير، اين سرزمين مقدس كه در سال دهم هجرت، در حجة الوداعِ پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله نقش مهمى ايفا كرد و «وصايت و ولايت» اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را رقم زد هم اكنون چه وضعى دارد ؟
آيا اين نقطه مهم تاريخى در غبار عناد و لجاج به فراموشى سپرده شده است ؟
آيا وادى مقدس غدير نبايد زيارتگاه شيعيان، بلكه همه مسلمانان جهان باشد ؟
1) . اسرار غدير: ص 349.
مگر بعد از گذشت چهارده قرن، اين خاك عطرآگين، شميم روح پرور و با صفاى رسالت و وصايت را در خود نگهدارى نكرده است ؟
مگر هنوز نشان گامهاى مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام بر آن سرزمين پاكيزه نقش نبسته است ؟
مگر همان خاك و شنها شاهد آن صحنه بزرگ نبودهاند ؟
مگر آواى نجاتبخش پيامبر صلىاللهعليهوآله در امواج هواى تفتيده غدير منعكس نيست ؟
آيا به زائران بيتاللّه الحرام هم اكنون اجازه مىدهند از آن سرزمين پاك بگذرند و روح و جسم خود را در همان فضائى كه نداى ملكوتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز هجدهم ذيحجه سال دهم هجرت بلند شد؛ تازگى و طراوت بخشند ؟
رشد دين، تجلى غدير در عصر ظهور(1)
«إنَّ الدينَ عِندَ اللّهِ الإسلامُ»(2)، «وَ مَن يَبتَغُ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ» .(3)
شايد بتوان ادعا كرد سرآمد همه آرزوها و پيشگويىهايى كه در عصر ظهور تحقق مىيابد و حقيقت غدير نيز همان است، چيزى جز حاكميت دينِ الهى به دست امام الهى نباشد. از روز آغاز حضور انسان در زمين، حسرت اين آرزوى زيبا بر دلها مانده، تا عصر مهدوى كه وعده پروردگار تحقق يابد و همه زمين يكپارچه غدير شود.
زدودن شبهات از يك سو و بر طرف كردن پيرايهها از دين الهى از سوى ديگر، اولين گامهايى است كه دين خالص را به همه نشان خواهد داد، و اين جز به دست مقام عصمت نمىتواند تحقق پذيرد. چنين اقدامى آنگاه عملى خواهد شد كه دشمنان دين
همگى ذليل شوند و قدرت سخن و خودنمايى نداشته باشند، و بساط نفاق برچيده شود و اهل حق غالب باشند، و مردم خضوع در برابر فرامين الهى و نماينده خداوند را پذيرفته باشند و نياز مردم به دين الهى برايشان روشن باشد.
آن روز است كه با حاكميت دين در جاى جاى زندگى مردم و در اجتماعى كه بر آنان حاكم است و در آن زندگى مىكنند، توحيد و يكتاپرستى در معناى صحيح آن و حقايق ايمان در ابعاد گستردهاش و معارف دين در فصول مختلفش مطرح خواهد شد.
آن روز است كه با حضور دينِ بر مبناى غدير زمينه گناهان برچيده مىشود و نفوذ شيطان قطع مىگردد، و معناى وسيع دين براى همه معلوم مىشود و انسانها لذت ديندارى را مىچشند.
غدير در قيامت(1)
احاديثى در فضيلت عيد غدير و اهميت خاص آن در مقايسه با ساير اعياد و نيز احياى غدير از لسان معصومين عليهمالسلام وارد شده كه از جمله آنها احياى غدير توسط امام صادق عليهالسلام است. از جمله حضرت فرمود:
روز قيامت چهار روز را مانند عروس به پيشگاه الهى مىبرند: عيد فطر، عيد قربان، روز جمعه، عيد غدير. «روز غدير خم» در مقابل عيد قربان و فطر مانند ماه بين ستارگان است.
خداوند تعالى بر غدير ملائكه مقربين را موكل مىكند كه رئيسشان جبرئيل است، و انبياء مرسلين را كه رئيسشان حضرت محمد صلىاللهعليهوآله است، و اوصياء منتجبين را كه رئيسشان اميرالمؤمنين عليهالسلام است، و اولياء خود را كه رئيسشان سلمان و ابوذر و مقداد و عمار هستند. اينان «غدير» را همراهى مىكنند تا آن را وارد بهشت نمايند.(2)
فاطميانِ غديرى در قيامت و دشمنانشان(1)
در اينجا نمايهاى كوتاه از فاطميانِ غديرى و دشمنانشان در قيامت ارائه مىكنيم:
خداوند در قيامت جلوهاى از عظمت زهرا عليهاالسلام را نشان مىدهد، تا فاطميان عزت خود و دشمنان فاطمه عليهاالسلام ذلتشان را احساس كنند. اين جلوه عظمت در جهات زير بيان شده است:
كنار عرش.
حاكم بين خلق از طرف خدا.
آنگونه كه دوست دارى حكم كن.
حكم او مقبول خدا.
فاطميان لذت انتقام از دشمن او را احساس مىكنند؛ از وقتى فاطمه عليهاالسلام با اين جلوه عظمت از كنار عرش در عرصه قيامت حاضر مىشود، تا آنگاه كه ظالمين به او براى محاكمه مىايستند، و حضرت زهرا عليهاالسلام با يك دستور آنان را روانه جهنم مىنمايد.
اينجاست كه دشمنان و ظالمين در حق غدير و فاطمه زهرا عليهاالسلام، متوجه مقام با عظمت زهرايى مىشوند و مىپرسند: خدايا تو حكم مىكنى يا زهرا ؟ ! و پاسخ روشن است كه: زهرا عليهاالسلام از طرف خدا ! ! چرا كه او در راه خدا و در مقابل دشمنان خداست.
لذت فاطميان در آن است كه در مقابل حسرت دشمنان غدير لذت با غدير بودن را احساس خواهند كرد. اين لذت در روزى است كه دوستان زهرا عليهاالسلام آنان را ببينند كه مىگويند: اى حسرت بر آنچه در جوار خدا كوتاهى كردم !
1) . غدير تا فاطميه انصارى - شريفى : ص 210 - 213.
غديريان روزى را خواهند ديد كه دشمنان غدير براى جبران بىشرمىهاى خود نسبت به سيدة النساء عليهاالسلام آرزوى باز گشت به دنيا نمايند. كار به جايى رسد كه از شدت پشيمانى بر خود بپيچند و بر دستانشان دندان بخراشند !
آنان خوب مىدانند كه هجوم به خانه صديقه طاهره عليهاالسلام به معناى قطع ارتباط با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است. اين است كه اقرار مىكنند: اى كاش راه ارتباطى با پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتيم !
پيروان سقيفه خوب مىفهمند كه دوستى على عليهالسلام با محبت عمر جمع نمىشود. اين است كه در قيامت از دوستى با سقيفه بر سر خود مىكويند ! حتى به ابوبكر و عمر مىگويد: «اى كاش بين من و تو فاصله مشرق تا مغرب بود» ، و رو در روى همانان كه در دنيا به محبتشان افتخار مىكردند مىگويند: «بد دوستى برايم بودى» ! (1)
جا دارد از آنان بپرسيم: چرا در روزهايى كه فاطمه عليهاالسلام به همراه همسر و دو فرزندش بر در خانههايتان مىآمد و كمك مىخواست، با قساوت تمام به او پاسخ رد مىداديد ؟ چرا وقتى بين در و ديوار فريادش بلند شد او را كمك نكرديد ؟ چرا با شنيدن نفرين فاطمه عليهاالسلام و ديدن طناب بر گردن على عليهالسلام پشيمان نشديد ؟ !
همه پيروان سقيفه و غاصبين حق غدير از روز غصب تا قيامت دو جواب در مقابل «اى كاشهاى خود» دريافت خواهند كرد:
اول اينكه توبه و پشيمانى كنار جهنم فايده ندارد. بايد در دنيا در پشيمان مىشديد و توبه مىكرديد و به غديريان مىپيوستيد.
دوم اينكه شما شريك همه جرمهاى سقيفه هستيد و در نتيجه در عذاب آنان هم شريك خواهيد بود و نمىتوانيد رفيق نيمه راه باشيد !!
1) . زخرف / 38.
روز قيامت در حالى كه به امر فاطمه عليهاالسلام دشمنان غدير را راهى جهنم مىكنند، به خاطر ظلمى كه روا داشتهاند لعنت نثارشان مىگردد. سپس ظلم آنان تفسير مىشود كه در مقابله با راه غدير - كه راه خداست - دو اقدام اساسى انجام دادند:
بر سر راه مستقيم غدير كه همه شرايط براى اجراى منويات آن آماده بوده مانع ايجاد كردند، و اين راه نورانى بشريت را متوقف نمودند.
راه مردم را از غدير به سمت سقيفه منحرف كردند، و آنان را نه تنها از راه حق غدير باز داشتند كه به راه باطل غاصبين نيز كشاندند.
اين يعنى دو خسارت به مردم و راه خدا زدند: يكى سدّ راه شدن و ديگرى به انحراف كشاندن. اين دو جرم در روز قيامت به آنان ابلاغ مىشود، و پيرو آن علت اصلى غصب حق غدير و ارزش قائل نشدن به آن كه اعتقاد نداشتن به آخرت است به آنان يادآورى مىگردد.
راه بلند غدير شهيدان بسيارى از ظلم سقيفه داشته ايت. هر چند در واقع و باطن امر اولين راه غدير شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله است، ولى در ظاهر و اولين اين قافله جنينى است كه حتى قدم در اين جهان نگذاشت ! نام حضرت محسن عليهالسلام در صدر شهداى غدير كودكى را به ياد مىآورد كه مصيبتها و درد و رنجها را با مادر تحمل كرد. فرزندى كه هم ضربه لگد را بر پهلوى مادر احساس كرد، و هم فشار در و ديوار را كشيد، و هم حرارت آتش را لمس كرد، و هم صداى شكستن استخوان سينه مادر را شنيد.
پيداست كه هم فاطمه عليهاالسلام مهم است و هم غدير، كه اولين شهيد راه مادر و غدير اولين محاكمه روز قيامت را به خود اختصاص مىدهد.
جالب است كه همه مىدانند باعث گمراهى بشريت از خط غدير و و لايت وامامت الهى چه كسانى هستند. خلقى به گستردگى طرفدارانش در همه ادوار تاريخ، درگير و دار قيامت در جستجوى آنان خواهند بود، تا شايد اين خسارت بزرگ را جبران كنند.
گويا فراموش كردهاند كه در دنيا همچون كسى كه گمشدهاى را پيدا كرده باشد گرد آنان طواف مىكردند و به غدير على و فاطمه عليهاالسلام نيشخند مىزدند! پس در آن روز بايد با رهبران خود وارد جهنم شوند، و شركت خود را با آنان در همه جرمها و جنايات كامل نمايند.
غديريان در قيامت شاهد مناظر لذت بخشى درباره غاصبين در مقابل صاحب غدير خواهند بود، و از حقانيت غدير و پيروى از آن لذت خواهند برد:
يك. غاصبين حق غدير از صاحب غدير درخواست بخشش مىكنند.
دو. غاصبين حق غدير از صاحب غدير بر سر كوثر غدير التماس آب مىكنند ! غديرى كه در دنيا زلال بركه آن را ناديده گرفتند، در روز قيامت محتاج قطرهاى از آن هستند.
سه. غاصبين حق غدير از صاحب غدير التماس خلاصى و رهايى از عذاب مىنمايند !
چهار. با همه التماسها چيزى به آنان داده نمىشود و تشنه مىمانند.
پنج. با ديدن صاحب غدير از ناراحتى چهره درهم مىكشند.
شش. مورد ملامت قرار مىگيرند كه اين عذابها نتيجه ادعاهاى پوچى است كه غاصبانه از حق غدير به خود نسبت مىداديد.
جشن غدير در آسمان ها(1)
غدير عيدى است كه در آسمانها آن را مىشناسند، و اكنون آغاز پانزدهمين قرنى است كه حتى در يك سال آن جشن غدير ترك نشده است. از زيبايىهايى غدير، جشن غدير در قصرِ غدير در بهشت است:
در آسمانها روز غدير را بيش از زمين مىشناسند. از جمله اين شناخت افلاكيان در مورد غدير جشن غدير در ملائكه است:
امام رضا عليهالسلام فرمود: روز غدير، روزى است كه خداوند به جبرئيل امر مىكند تا تختى از كرامت خود در مقابل بيتالمعمور قرار دهد. سپس جبرئيل بر فراز آن قرار مىگيرد و ملائكه از همه آسمانها جمع مىشوند و بر پيامبر صلىاللهعليهوآله ثنا مىفرستند و براى شيعيان اميرالمؤمنين و ائمه عليهمالسلام و محبّان ايشان استغفار مىكنند.(2)
امام رضا عليهالسلام از پدرش امام موسى بن جعفر عليهالسلام از جدش امام صادق عليهالسلام نقل مىفرمايد كه فرمود:
روز غدير نزد اهل آسمان مشهورتر از اهل زمين است. خداوند تعالى در بهشت قصرى خلق فرموده كه بناى آن خشتى از نقره و خشتى از طلا است. در آن قصر صد هزار اتاق سرخ رنگ و صد هزار خيمه سبز رنگ وجود دارد و خاك آن از مشك و عنبر است. در آن قصر چهار نهر جارى است: نهرى از شراب و نهرى از آب و نهرى از شير و نهرى از عسل. در كنارههاى اين نهرها درختانى از انواع ميوهها قرار دارد، و بر آن درختان طيورى هستند كه بدنهاى آنها از لؤلؤ و بالهايشان از ياقوت است و به انواع صداها مىخوانند.
روز غدير كه فرا مىرسد اهل آسمانها وارد اين قصر مىشوند و تسبيح و تقديس و تهليل مىگويند. آن پرندگان هم به پرواز در مىآيند و خود را به آب مىزنند، و سپس در آن مشك و عنبر مىغلطند. آنگاه كه ملائكه جمع شدند بار ديگر به پرواز در مىآيند و آن عطرها را بر آنان مىپاشند. ملائكه در روز غدير «نثار فاطمة عليهاالسلام»(1)را به يكديگر هديه مىدهند. وقتى آخرين ساعات روز غدير فرا مىرسد ندا مىآيد: به مراتب و درجات خود برگرديد كه به احترام محمد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام تا سال آينده در چنين روزى، از لغزش و خطر در امان خواهيد بود.(2)
جزاى تبسّمِ غديرى، قصرى در بهشت(3)
در احاديث اهلبيت عليهمالسلام، مراسم و برنامههاى عامى براى همه اعياد وارد شده كه در كتب ادعيه مذكور است. گذشته از آنها براى عيد و جشن غدير دستورات خاصى از ائمه عليهمالسلام وارد شده، كه از جمله آنها تبسم به روى برادر مؤمن و گشاده رويى است:
امام رضا عليهالسلام فرمود: اين روز، روزِ تبسم بر روى مؤمنين است. هر كس در اين روز بر روى برادر مؤمن خود تبسم كند خداوند در روز قيامت نظر رحمت به او مىنمايد و هزار حاجت او را بر مىآورد، و قصرى از دُرّ سفيد در بهشت برايش بنا مىكند.(4)
سؤال از غدير در قيامت(5)
پس از خطبه غدير و در طول سه روز كه مراسم بيعت ادامه داشت، قشرهاى مختلف مردم گروه گروه در پيشگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور مىيافتند. در اين اجتماعات
1) . نثار فاطمه عليهاالسلام همان ميوههاى درخت طوبى است كه در شب زفاف حضرت، به امر الهى از آن درخت در آسمانها پخش شد و ملائكه آنها را به عنوان يادگار برداشتند. بحار الانوار: ج 43 ص 109.
2) . بحار الانوار: ج 37 ص 163. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 221.
3) . اسرار غدير: ص 246، 254 - 256. چهارده قرن با غدير: ص 233، 234.
4) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 223.
5) . اسرار غدير: ص 62 - 65.
كوچك - با توجه به اهميت خطبه و مسئله بيعت - سؤالاتى درباره آن مطرح مىكردند و توضيح بيشترى مىخواستند.
پس چند سؤال و جواب و اقرار مردم به رسالت و ولايت و اشارههاى مكرر به مسئله امامت و حديث غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله در ادامه فرمود:
بدانيد كه من منتظر شما هستم و شما فرداى قيامت كنار حوض كوثر بر من وارد مىشويد، و آن حوضى است كه عرض آن به وسعت بُصرى تا صنعاء است.(1)در آن قدحهايى از نقره به تعداد ستارگان آسمان است.
بدانيد كه فرداى قيامت وقتى كنار حوض نزد من مىآييد، من از شما سؤال خواهم كرد كه درباره آنچه امروز شما را شاهد گرفتم (و به شما گفتم) و نسبت به ثقلين پس از من چه كرديد ؟
ببينيد براى روزى كه مرا ملاقات مىكنيد در غيبت من با آنان چگونه رفتار مىكنيد.
پرسيدند: يا رسول اللّه، ثقلين كدامند ؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداوند عزوجل است، كه واسطهاى متصل از خدا و از من در دست شماست. يك سوى آن به دست خدا و طرف ديگر آن در دست شماست. در آن علوم گذشته و آينده است تا روزى كه قيامت به پا شود. ثقل اصغر همتاى قرآن است و آن على بن ابىطالب و عترت اوست، و اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر نزد من بيايند.
از آنان سؤال كنيد و از غير آنان نپرسيد كه گمراه مىشويد. من براى اين دو از خداوند لطيف خبير درخواستهايى كردهام و خداوند به من عطا فرموده است. يار آن دو، ياور من و خوار كننده آن دو، خوار كننده من است. ولىّ آن دو ولىّ من و دشمن آنان دشمن من است. هيچ امتى قبل از شما هلاك نشده مگر زمانى كه دينش را طبق
1) . بُصرى شهرى در شام، و «صنعاء» شهرى در يمن است و در اينجا منظور بزرگى حوض كوثر است.
هوا و هوس خود قرار داده و بر ضد پيامبرش همدست شده و قيام كنندگان به عدالتشان را كشته است.
بدانيد كه من عدهاى را از آتش نجات خواهم داد ولى عدهاى را از دست من مىگيرند. من خواهم گفت: خدايا اصحابم ؟ ! به من گفته مىشود: تو نمىدانى اينان پس از تو چه كردند ! !(1)
منكر ولايت، منكر قيامت(2)
در مقابله ائمه عليهمالسلام با معاندان و مخالفان غدير، حقايق ريشهاى اين مسئله تبيين شده، تا همه بدانند دشمنى با غدير مشابه دشمنىهاى ديگر نيست و مسئله عميقتر از آن چيزى است كه فكر مىكنند.
گاهى اين تعبير به ميان آمده كه آيا دشمنان غدير به اين هم فكر كردهاند كه روزى بايد پاسخگوى اين جنايت خود در روز قيامت باشند ؟ و آيا فكر كردهاند كه آنچه در دنيا انجام مىدهند جز مهلت الهى نمىتواند باشد ؟(3)
جزاى توطئههاى منافقين در غدير در قيامت(4)
منافقين از مدتها پيش از غدير، صفوف خود را بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله و برنامههاى آن حضرت مستحكم مىكردند و نقشههاى كوتاه مدتى را در مقاطع حساس به اجرا در مىآوردند.
در حجة الوداع كه متوجه نزديكى رحلت حضرت و نيز تصميم او براى تعيين رسمى جانشين خود شدند، دست به اقدامات اساسى زدند و خود را براى روزهاى
بعد از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده كردند، و اينجا بود كه خط كفر و نفاق و عصيان دست به دست هم داده بودند.
جاسوسانى هم دائما اخبار را درباره تصميمهاى حضرت به آنها مىرساندند.
در همين باره امام كاظم عليهالسلام توطئههاى منافقين در غدير را بيان كردند و اشاره به جزاى اين رفتار آنان در روز قيامت نمودند. قسمتى از اين حديث چنين است:
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را در روز غدير خم منصوب كرد و به بزرگان مهاجرين و انصار دستور داد تا با او بيعت كنند، آنان در ظاهر بيعت كردند ولى بين خود توطئه كردند كه دو كار انجام دهند: يكى امر خلافت را پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله از على عليهالسلام بگيرند و ديگر اينكه در صورت امكان هر دو بزرگوار را به قتل برسانند. خداوند به پيامبرش خبر داد كه اينان حيلهگرند و شما را مسخره مىكنند.
در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند و خدا در دنيا به آنان مهلت داد. روز قيامت كه مىشود از جهنم مقامات شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام را در بهشت مىبينند.
مؤمنين آن منافقين را به اسم صدا مىزنند و به آنان مىگويند: چرا در آن عذاب و خوارى معطل ماندهايد، نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را به روى شما باز كنيم و از آتش جهنم نجات يابيد.
آنان در جهنم خود را بسوى بهشت مىكشانند و در همان حال مأمورين عذاب خود را به آنان مىرسانند و با عمودها و تازيانههاى خود بر آنان مىزنند. وقتى نزديك درهاى بهشت مىرسند مىبينند درها به روى آنان بسته شده است.
اينجاست كه بار ديگر به اعماق جهنم كشيده مىشوند، و مؤمنين از ديدن اين منظره مىخندند و آنان را مسخره مىكنند كه خداوند هم در قرآن فرموده: «فَاليومَ الَذين آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضحَكونَ. عَلَى الأرائِكِ يَنظُرونَ» .(1)
1) . مطفّفين / 34، 35. بحار الانوار: ج 6 ص 53 .
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
5
BY :
Mohammad Ansari Zanjani