ghaemiyeh.com
سرشناسه:سلطانالواعظین، سیدمحمد، 1276 - 1350.
عنوان و نام پديدآور:صد مقاله سلطانی راهنمای یهود و نصاری و مسلمین در معرفت تورات و انجیل و قرآن مجید / تالیف سلطانالواعظین شیرازی.
مشخصات نشر:تهران: مجهول، 1352.
مشخصات ظاهری:ز ، 530 ص.
این کتاب توسط ناشرین مختلف هم چاپ شده است.
شابک:45000 ریال : 964-481-208-5 ؛ 65000 ریال: چاپ پنجم : 978-964-481-208-8
يادداشت:چاپ پنجم : 1388 .
عنوان دیگر:راهنمای یهود و نصاری و مسلمین در معرفت تورات و انجیل و قرآن مجید.
موضوع:شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
اسلام -- ردیهها
رده بندی کنگره:BP228/س8ص4 1352
رده بندی دیویی:297/479
تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
حمد و ثناى نامتناهى، و سپاس كامل مر خدائى را سزا است كه از نشانه هاى سلطنت و بزرگى و بزرگوارى خود شگفتيهاى قدرت و توانائيش را آشكار ساخت، و چشمها را حيران و مبهوت نمود، و انديشه هائى كه در مردم خطور ميكرد از شناختن حقيقت خويش باز داشت.
و درود بى پايان بر امين وحى خدا، و خاتم پيغمبران، و مژده دهندۀ رحمت و نعمت، و بيم كنندۀ از عذاب و نقمت، حضرت محمد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله بنده و رسول باعظمت و شوكت او، كه برانگيخت او را هنگاميكه محيط كرۀ خاك از وجود پيمبران خالى، و دسته جات مختلف مردم در خواب غفلت و گمراهى و نادانى غوطه ور و كاخ بلندپايۀ احكام الهى ويران گشته، و كتب وحى آسمانى را بازيگران تحريف و بى اعتبار ساخته، در آن هنگام خورشيد جمالش در افق بطحا و حجاز طالع، بعلاوه نور درخشندۀ تابانى در اختيار داشت كه مصدّق نبوّت و گواه بزرگ پيغمبرى آنحضرت، و روشن كنندۀ عالم از ظلمت جهل و نادانى و گمراهى خلايق بود، و آن مشعل زيبا قرآن مجيد و كتاب وحى آسمانى بوده است، كه پيشواى يكتا پرستان، و زمام دار مجاهدين و سلحشوران. و معلّم ثانى عالم بشريّت و باب علم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله امير مؤمنان عليّ بن أبى طالب عليه الصلوة و السلام در توصيف آن كتاب مقدس فرموده است. (چنانچه در نهج البلاغه است).
اين قرآن نوريست كه قنديلهاى آن خاموش نخواهند شد، و چراغى است كه افروختگى آن فرو نخواهد نشست، و دريائى است كه ته آن پيدا نميگردد و راهى
است كه سير در آن گمراهى ندارد، و شعاع تابانى است كه روشنى آن حاكمه پذير نيست، و جداكنندۀ حق است از باطل كه دليل آن ابطال نخواهد شد. و بناى محكمى است كه پايه هاى آن ويران نميكردد، و ارجمندى است كه يارى كنندۀ آن شكست نمى خورد، و حقى است كه مددكار آن مغلوب نميشود، پس قرآن كان ايمان و مركز آن است، و سرچشمۀ علوم و دانش و درياى آن ميباشد، و بستانهاى عدالت پژوهى و درياچه هاى دادگسترى است، و پايه و اساسى است كه نگهدار و نگهبان اسلام است؛ و درياى عميقى است كه هرچه بيشتر از آن استفاده شود نقصان ناپذير است و چشمه زارهائيست كه برداشتن از آن كم نخواهد شد، و آبشخورهائى است كه واردين از آن نميكاهند، و منزلهائى است كه مسافرين راه آنها را گم نمى نمايند و علامت و نشانه هائى دارد كه روندگان از آنها نابينا نيستند، قرارداد خداوند متعال قرآن را سبب سيراب شدن دانايان، و بهار دلهاى فقهاء، و مقصد راههاى نيكان، و داروئيست كه بعد از آن دردى باقى نخواهد بود، و روشنائى است كه هرگز تاريكى بآن راه پيدا نميكند، و ريسمانى است كه چنگ زدن بآن محكم است، و پناه گاهى است كه دژ بلند آن استوار است، كامروا و ارجمند كسيستكه آن را دوست بدارد، و صلح و ايمنى براى كسى است كه داخل آن گردد، و راهنما و رستگاركنندۀ كسانى است كه پيرو آن باشند، و عذرخواه كسانى است كه آن را بخود نسبت دهند، و دليل و منطق كسانى است كه بآن سخن گويند، و گواه كسانى است كه با سلاح آن با دشمنان نبرد دهند، و سبب پيروزى كسى است كه بآيات آن احتجاج كند، و نگهبان كسى است كه بآن عمل كند،، و مركب تندرو كسى است كه آن را بكار وادارد، بهترين علامت و نشانه را كسى واجد است كه خود را بآن معرفى نمايد مطالب نوينى است براى كسانى كه از او خبر دهند، و منبع احكام براى كسانى است كه بآن قضاوت نمايند، انتهى بيانه عليه السّلام.
باين ملاك با استمداد از قرآن مجيد كه حاكم بالحق و قاضى حقيقت است و راهنمائى مولانا و مولى الكونين باب مدينة العلم امير المؤمنين على ابن ابيطالب عليه و علي آله الصلوة و السلام.
چنين گويد عبد فانى محمّد الموسوى (سلطان الواعظين) الشيرازى بن على اكبر (اشرف الواعظين) بن قاسم (بحر العلوم) بن حسين بن اسماعيل (المجتهد الواعظ) بن ابراهيم بن صالح بن ابى على محمّد بن على (المعروف بالمردان) بن ابى القاسم محمّد تقى بن (مقبول الدين) حسين بن ابى على حسن بن محمّد بن فتح اللّه بن اسحق بن هاشم بن ابى محمّد بن ابراهيم بن ابى الفتيان بن عبد اللّه بن الحسن بن احمد (ابى الطيّب) بن ابى على حسن بن ابى جعفر محمّد الحائرى (نزيل كرمان) بن ابراهيم الضرير (المعروف بالمجاب) بن امير محمّد العابد بن امام موسى الكاظم بن امام جعفر الصادق بن امام محمّد الباقر بن امام على زين العابدين بن امام ابيعبد اللّه الحسين (سيد الشهداء) الشهيد بالطّف بن امير المؤمنين على بن ابيطالب عليهم الصلواة و السلام.
كه چندى قبل جناب آقاى دكتر سيد عبد الكريم فقيهى شيرازى اظهار تمايل مى نمودند كه علاوه بر اشتغال بخدمات اجتماعى و معالجات امراض جسمانى، تاسّى بآباء و اجداد طاهرين نموده، بوسيلۀ خامه و بنان هم در مقام علاج امراض روحى جامعه برآيد، كه فى الحقيقه (ذو الرياستين) گردد، چه آنكه بزرگان گفته اند العلم علمان علم الابدان و علم الاديان.
فلذا چندى تمايلات قلبيّۀ خود را لباس عمل پوشانده. و امتياز روزنامۀ دينى بدست آورده، و از تاريخ جمعه 17 ربيع الثانى 1365 هجرى قمرى روزنامۀ هفتگى دينى بنام (پرچم اسلام) بمديريت ايشان منتشر گرديد.
پيوسته از حقير فقير درخواست مى نمودند كه با يك سلسله مقالات مرتب بروزنامۀ ايشان كمك نمايم.
چون حقير قلم مقاله نويسى نداشتم جدّا از ايشان خواستار شدم كه معافم دارند، متاسّفانه نپذيرفتند، و مجبور بارسال مقالات نمودند.
فلذا مدتى فكر مى نمودم كه تقاضاى ايشان را بچه قسم انجام دهم، و از چه قسمت شروع نمايم.
تا روزى بعد از نماز صبح كه مشغول قرائت قرآن كريم بودم، بدلم افتاد (فى الحقيقه ملهم شدم) كه تفالى باين كتاب محكم آسمانى زده، و از پيشگاه ذات اقدس حضرت غيب الغيوب جلّت عظمته استمداد نمايم.
فورى انديشه و فكر خود را عملى نموده كتاب مقدّس را روى دست گرفته با توجه خاصّى طبق دستور جدّ بزرگوارم رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله عرض كردم اللهم انى تفالت بكتابك و توكلت عليك فارنى من كتابك ما هو مكتوم من سرك المكنون فى غيبك.
در اول صفحۀ قرآن مجيد آيه 19 سوره 39 (زمر) مقابل چشمم جلوه گر گرديد، كه در مقام بشارت به حبيبش و سفير كبيرش خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله فرموده است فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ .
انشراح صدر پيدا نموده، و از غيب عالم فتح بابى گرديد، و طريق حق بداعى ارائه داده شد.
گرچه اين خطاب برسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله ميباشد، ولى روى قاعدۀ اياك اعنى و اسمعى يا جاره ارائه دادن راه هدايت است بجامعۀ امّت.
گذشته از آنكه در آيات چندى بعبارات مختلفه فرموده است أَ فَلاٰ يَعْقِلُونَ ، أَ فَلاٰ تَتَفَكَّرُونَ ، أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ .
در اين آيۀ شريفۀ مذكوره صريحا تحريك عقول جامعه را نموده كه فرمايد (اى رسول اكرم) بشارت و مژده بده (بسعادت ابدى و سيادت سرمدى) آن بندگانى را كه گفتار حق را ميشنوند پس پيروى مينمايند نيكوتر آن را (يعنى عمل ميكنند بآن قولى كه عقلا و علما اقرب و اصوب بقبول ميباشد) آنانند كه خداوند متعال راه هدايت را بايشان نموده است (و بآن مهتدى شده طريق صواب را كه موجب وصول
بحسن مآب است اختيار نموده اند) آنها (كه انتخاب احسن مينمايند) صاحبان عقول (صافيۀ خالى از شوائب اوهام و خرافات) ميباشند.
يعنى عقلاء و ارباب خرد كسانى هستند كه پيوسته در جميع شئون فردى و اجتماعى در پى انتخاب احسن ميباشند.
بديهى است طريق احسن آن طريقى است كه دلائل عقل و نقل و منطق بر آن قائم باشد.
چه در امور مربوط بدنيا، و چه در امور دينى و سير الى العقبى.
و چون با دلائل عقل و نقل ثابت آمده كه مردمان بى دين دچار خسارات و زيان فراوان ميگردند، پس آدمى بحكم عقل و خرد بايستى داراى دين باشد، ولى دين احسن، نه آنكه كوركورانه بتقليد پدر و مادر و يا تبليغات ديگران كه در باغ سبز نشان ميدهند طىّ طريق نمايند.
حتما بايد در ميان اديان دين احسن را انتخاب نمايند، و قطعا دين احسن آن دينى است كه بر روى دو پايۀ محكم علم و عقل قرار گرفته باشد.
چنانچه ارنست رنان فليسوف شهير فرانسوى گفته است دين احسن آن دينى است كه عقل او را تصويب و علم آن را تصديق نمايد.
و چون ما در ازمنۀ سالفه نبوده ايم و متأسّفانه از فيوضات محاضر انبياء عظام محروم مانده، و دلائل حق آنها را بچشم نديده ايم.
الحال كه بحكم علم و عقل بايستى دين كامل اكمل را انتخاب نمائيم، نبايستى پيرو گفتار و رفتار آباء و امّهات و يا تشكيلات جمعيتها گرديم، مگر آنكه طريقه و راه آنها مبتنى بر علم و عقل و منطق باشد.
بلكه براى بدست آوردن راه حق و دين احسن، بايستى بدلائل موجودۀ در دست امم ناظر گرديده، و از ميان آنها انتخاب احسن نموده، و دين اكملى كه مستدلّ بعلم و عقل و منطق، و خالى از خرافات و موهومات باشد بدست آورد.
چون در ميان اديان الهى كه امروز پيروان بسيارى دارند و از اول اساس متينى داشته اند جماعت يهود و نصارى و مسلمين برجسته تر از همه ميباشند.
و هر فرقه خود را بر حق و ديگران را بر باطل ميدانند.
بر ما كه بحكم عقل لازم است دين تحقيقى داشته باشيم، واجب است تفحّص كامل نموده انتخاب احسن نمائيم.
و چون پايه و اساس هر دين امروزه كتاب آن دين ميباشد، كه برنامۀ زندگانى فردى و اجتماعى امت را تعيين مينمايد.
و از مانده هاى انبياء عظام هم جز كتابى كه بنام آنها منتشر است چيز ديگرى كه بشود بآن اتكاء نمود در دست نميباشد، كه در آن غور نموده دلائل حقّانيت بر بقاى آن را بدست آوريم.
لذا براى درك حقيقت و وصول الى الكمال اين راه را انتخاب نمودم، كه در اطراف سه كتاب مقدّسى كه بنام تورية و انجيل و قرآن كريم كه از غيب عالم بر سه پيغمبر بزرگ، حضرت موسى و حضرت عيسى و خاتم الانبياء حضرت مصطفى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و عليهما السّلام نازل گرديده، دقّت نظر بكار برده و بحث كامل نمائيم، تا دلائل حق و اعجاز را در هريك مشاهده نموديم پيروى نموده و بدرك سعادت ابدى نائل آئيم.
فلذا پس از سير كامل در تورية و انجيل موجودۀ در دست يهود و نصارى، و قرآن كريم، و تفاسير عاليه و كتب معتبرۀ علماء بزرگ يهود و نصارى و مسلمين قلم بدست گرفته مقالاتى براى درج در آن جريده شريفۀ دينى ارسال داشتيم.
با توجه كاملى كه باختصار و اقتضاى وقت مقاله نويسى داشتم صد مقالۀ كامل گرديد.
در اين مقالات با دلائل عقليه و براهين نقليه از روى كتب عاليۀ علماى بزرگ يهود و نصارى و مسلمين ثابت نموديم كه در تورية و انجيل كنونى كه در دست رس عموم ميباشد ابدا دليل حقانيّت وجود ندارد.
بلكه دلائل بر بطلان آنها واضح و آشكار ميباشد كه آنها كتاب حق آسمانى كه بر پيغمبران بزرگ (حضرت موسى و حضرت عيسى عليهما السّلام) نازل گرديده نمي باشند
و نيز با دلائل كامله و براهين واضحه ثابت نموديم كه امروز كتاب محكم آسمانى دست نخوردۀ تحريف نگرديده فقط قرآن مجيد است.
و با يك قلم ساده بدون تكلفات ادبى و علمى كه خارج از درك عموم باشد، و در عين حال مستدلّ و محكم اين حقيقت را ظاهر نموديم.
كه هر عاقل منصفى بعد از مطالعۀ دقيق درك حق و حقيقت را نموده و انتخاب احسن خواهد نمود،،
لقد ظهرت فلا تخفى على احد *** الا على اكمه لا يبصر القمرا (1)
اينك كه مقتضى موجود گرديده حسب الامر مراجع بزرگ دينى و تقاضاى دوستان علم و ادب و دين براى اثبات حق و درك عموم بصورت كتابى بنام (صد مقالۀ سلطانى) اقدام بچاپ نموده، و بوعدۀ خود كه در خاتمۀ (كتاب شبهاى پيشاور در دفاع از حريم تشيّع) بشارت داده بودم وفا نموده، اميد است خوانندگان محترم با نظر پاك و انصاف مطالعه، و اين حقير فقير محتاج و پدر و مادرم را كه باين جانب حق حيات علمى و عملى دارند بدعاى خير ياد فرمايند،
و انا العبد الفانى سلطان الواعظين الشيرازى
جمادى الثانى - 1377 - ه - ق
1) هر آينه مطلب بطورى ظاهر شده است كه بر احدى مخفى و پوشيده نماند مگر بر كورانى كه روشنى ماه با اين عظمت را نمى بينند
بسم الله و له الحمد
اين كتاب مختصر كه از نظر خوانندگان محترم ميگذرد، فصول مجملى است از كتاب مفصّل توحيد و نبوت (بنام تورية و انجيل و قرآن مجيد) كه قرنها مورد عنايت و توجّه هر عارف و عامى بوده است.
اكابر علماء و دانشمندان اسلامى، حتى اكابر محقّقين از مستشرقين اروپائى و غيره در اطراف هر يك كتابهاى مبسوط و مشروحى نگاشته و منتشر ساخته اند.
ولى تاكنون باين سبك كتابى بنظر داعى نرسيده، كه در يك مجموعه هر سه كتاب مقدّس آسمانى (تورية و انجيل و قرآن مجيد را) مورد بررسى قرار داده باشند.
حمد بى پايان بدرگاه با عظمت خداوند متعالى كه اين حقير را توفيق عنايت فرمود كه اين مقالات عاليه را بصورت كتابى موزون درآورده، و بزينت آيات بينات زيب و زيور بخشيده و در دست عموم قرار دهم.
از اهل علم و ادب عموما و جامعۀ يهود و مسيحيّت خصوصا تقاضا دارم، بدون حب و بغض با نظر پاك و انصاف بدون تعصّب و عناد، دقيقانه اين مقالات مختصر را مطالعه و بررسى نمايند، تا كشف حقيقت بر آنها گردد.
زيرا كه آنچه در اين كتاب مشاهده مى نمايند فقط عقايد قلبى حقير نميباشد بلكه عقايد اكابر فضلاء و جمهور علماى مسلمين، و دانشمندان با انصاف مسيحى و غير ميباشد.
و إلاّ حقير بعجز خود معترف و بر نقص خويش مذعن است كه اين مقالات قطرۀ از عمّان و ذرّه اى از آفتاب مى باشد، اميد است كه بديدۀ عفو و اغماض و اصلاح بر آن بنگرند، و از دعاى خير فراموشم نفرمايند.
تصویر
تصویر
دلائل وبراهين بسيار وبى شمارى بر اثبات ذات واجب الوجود با علم واراده
و حكمت وقدرت وغيره موجود است - كه از جمله طرق ودلائل واضحه نظر نمودن
بخلقت موجودات وغور نمودن در نظام طبيعى اين عالم است - كه قطعاً چنين تشكيلات
مرتّبى بدون افاضة فيض از مبدء فيّاض برقرار نگرديده كه از راه لطف بهر چيزى
كه خلعت وجود پوشانيده وسايل آسايش و راحتى آن را فراهم وآنجه سبب انتفاع
وبقاء وترقى اوست باو تعليم وراهنمائى فرموده، چنانچه در آيه 20 سوره 31
(لقمان) فرموده أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً (1).
ودر آيه 12 سوره 45 (جاثيه) فرموده وَسَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا مِنْهُ ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (2).
وراهنمائى خالق متعال مخلوقات را بحسب اختلافات احتياجات واستعدادات
آنها مختلف - بلكه برحسب موارد واشخاص متعدّ داست - وازبراى هدايت يعنى
راهنمائى باعتبار موارد وخصوصيات تقسيماتى متصوّر است .
1) آيا شما مردم بحس مشاهده نميكنيد كه خدا انواع موجوداتى را كه در آسمانها و زمين است براى شما مسخر كرده و نعمتهاى ظاهر و باطن خود را براى شما فراوان نموده.
2) و تمام آنچه در آسمانها و زمين است مسخر شما گردانيد (تا از همۀ موجودات عالم بعلم و عمل معرفت كامل يابيد) در اين كار نيز براى مردم با فكرت آيات قدرت كاملا پايدار است.
گرچه مفهوم هدايت كلّى است ولى مصاديق آن جزئى ميباشد - كه يكى از مصاديق آن هدايت و رهنمائى بتوسط اعضاء و جوارح و مشاعر بمعناى اعمّ است كه عموم آن شامل جميع انواع حيوانات ميشود -.
فلذا كليۀ حيوانات را يك قوّه ايست كه بسبب آن قوّه ادراك ملايمات و منافرات طبايع خود را مينمايند - و بسبب آن موهبت الهيّه پيوسته درصدد جلب منافع و دفع مضرات از خود برميآيند و بسبب شعور و ادراك جزئى كه خداوند حكيم در فطرت آنها بوديعه نهاده دشمن خود را از دوست امتياز ميدهند.
مثلا برّه يا موش گرچه ابدا گرگ يا گربه را نديده ولى بمجرد ديدن آنها فورى بحكم فطرت و طبيعت فرار ميكنند.
هم چنين حيوانات پرنده بهدايت خداوندى در مقام حفظ خود و جوجه هاى خود پيوسته در جاهاى مرتفع و بلند آشيانه ميسازند كه از شرّ دشمنان خود از انسان و ساير حيوانات در امان باشند - و براى طلب روزى بجاهاى مخصوص طيران مينمايند و از موارد مختلفه انواع و اقسام دانه هاى ملايم طبع جمع آورى نموده و بآشيانه مى كشانند.
جوجۀ مرغابى برهنمائى حق ميداند كه بايد روزى خود را در لجن زارهاى آب بدست آورد و يا جوجۀ مرغ خانگى ميداند كه روزى خود را بايستى در خاكهاى زمين بجويد فلذا عدول از فطرت و طبيعت نمى نمايند.
پس از نظر كردن انسان به اطوار و حالات موجودات چشم بيناى او باز ميشود و ميفهمد كه اين قبيل امور از جانب خالق با علم و اراده و قدرت و حكمت بآنها افاضه گرديده است.
و از روى همين زمينه آدم فكور پى ميبرد كه هر مخلوقى اعمّ از حيوان يا انسان را خداوند متعال هدايت فرموده و طريقه زندگانى آموخته و وصول نيل بمقصود را باو فهمانده است.
چنانچه در آيه 52 سوره 20 (طه) از قول موسى بن عمران عليه السّلام در جواب
بفرعون كه سوال نمود فمن ربكما يا موسى يعنى خداى شما كيست. خبر داده كه فرمود رَبُّنَا اَلَّذِي أَعْطىٰ كُلَّ شَيْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىٰ (1).
بديهى است اين هدايت عموميّت دارد - جائيكه دربارۀ حيوانات اين قسم قدرت نمائى و مساعدت فرمايد قطعا با انسان كه اشرف مخلوقات ميباشد بهتر و بالاتر بايد مساعدت و هدايت فرمايد - چنانچه فرموده - ولى با يك تفاوت كه حيوانات چون فقط داراى جنبۀ جسمانى هستند - در فطرت و طبيعت آنها قوّه اى قرار داده كه آنها را بجلب منافع و دفع مضار جسمانى هدايت و رهنما گردد.
ولى انسان چون داراى دو جنبۀ روحانى و جسمانى ميباشد. گرچه بالفعل ناقص ولى بالقوّه داراى جميع كمالات و لايق اوج و ترقى باعلى درجات عاليه ميباشد لذا طريقۀ هدايت آنها هم با حيوانات فرق دارد.
راهنماى حقيقى انسان - حكيم على الاطلاق توجه بدو جهت داشته از جهتى بعالم جسمانيت و از جهت ديگر در جنبه روحانيت آدميان را تقويت فرموده. زيرا
آدميزاده طرفه معجونى است *** كز فرشته سرشته وز حيوان
گر رود سوى آن شود به از آن *** گرفتد سوى اين شود كم از اين
بهمين جهت حكيم على الاطلاق مايه و منشاء هر فضيلت و كمالى را در باطن انسان بوديعه نهاده تا در مقام تعديل قوا برآيد و خود را از خطرات و مهالك نجات داده بسر منزل فوز و فلاح برساند.
اين قوّه كه فقط مخصوص بانسان آمده و بهمين جهة اشرف موجودات گرديده قوّۀ عقل و خرد است كه مميّز هر خوب و بد ميباشد.
مثل اين قوه در مغز و دماغ بشر مثل چراغ پر نورى است كه در شب تاريك راه و چاه را بانسان ارائه ميدهد - ولى اين قوّه به تنها نمى تواند راهنماى كامل انسان گردد مگر آنكه توام گردد به تأييد ربّانى از راه ديگر كه ارسال رسل و انزال كتب باشد.
1) . خداى ما آنكسيستكه همۀ موجودات عالم را نعمت وجود بخشيده و سپس براه كمال هدايت فرموده.
زيرا آدمى در شب ظلمانى اگر در بيابان راه را گم نمايد محتاج بچراغ است كه راه را از چاه تميز دهد ولى اگر بوسيلۀ نور چراغ رسيد بجائيكه طرق و راههاى متعدد پيش پاى او آمد ديگر نور چراغ بلااثر است محتاج بدليل و راهنماى صادقى است - كه دلائل بر صداقت و راستى او آشكار باشد - آنگاه هرراهى را آن دليل و راهنما بانسان نشان دهد كه با دلائل واضحه صدق گفتار او ثابت آيد تبعيّت و پيروى از آن دليل و رهنما بحكم عقل واجب است تا در وادى ظلمت گمراه نگردد و از حوادث ناگوار و بدبختيها رهائى يابد.
فلذا در آيۀ 18 سورۀ 5 (مائده) فرموده قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ (1).
مراد از نور در باطن انسان همان چراغ درخشان عقل است كه در وادى ظلمت كدۀ دنيا آدمى را حفاظت و خوب و بد را باو ارائه ميدهد. و مراد از كتاب مبين همان قوانين الهيه است كه بوسيلۀ نور ظاهر رسول مكرّم و راهنماى معظم از جانب خداوند حكيم در دست رس عموم قرار گرفته.
بعضى از مردمان كوتاه نظر گمان مينمايند قوانين مدنيّۀ هر مملكتى كه بوسيلۀ دانشمندان قوم وضع ميشود و باكثريت آراء در مجلس شورا تصويب ميگردد اگر اجراء شود موجب سعادت مندى اقوام ميگردد!.
و حال آنكه اين قسم نيست - دلائل بسيارى بر ابطال اين عقيده بارز و آشكار است.
يكى از دلائل واضحه بر اشتباه صاحبان اين نظر تغيير و تبديلى است كه پيوسته در قوانين مملكتى داده ميشود مثلا در مجلس بمقتضيات سياسى قانونى تصويب ولى بعد از چندى در همان مجلس يا در دورۀ ديگر نقض و رد ميشود - يا آنكه قانونى وضع ميكنند كه براى مقصدى مفيد ولى از جهات ديگر مضر ميباشد -.
مثلا قانون رسومات را عملى ميكنند - كه از مشروبات الكلى اخذ ماليات نمايند - تا بودجۀ مملكت تعادل پيدا كند - و سالى مليونها وجه نقد بخزانۀ دولت رود - فلذا ميخانه ها آزاد گردد - ولى غافل اند از آنكه در هرسال چندين برابر
1) همانا از جانب خدا براى هدايت شما نورى عظيم و كتابى آشكارا آمد.
آن درآمد - مصرف بهدارى - و قواى انتظامى مملكت بايد بنمايند - تا ضررهاى مترتبۀ بر ميخوارگى را جسما و روحا جبران نمايند -.
پس هرگاه بنظر دقيق در نظام عالم بنگريم مى بينيم كه فقط يگانه حافظ نظام عالم در فرد و اجتماع دين است و بس كه بوسيلۀ انبياء عظام در جامعه انتشار پيدا ميكند كه جلوگير از مفاسد باطن و ظاهر در پنهان و آشكارا ميگردد نه قانون موضوعۀ بشرى.
زيرا قانون ممكن است صورت ظاهر را اصلاح نمايد ولى تاثيرى در باطن ندارد لكن دين اصلاح كنندۀ باطن است و تا مادامى كه بواطن جامعه اصلاح نگردد اصلاح ظواهر نتيجۀ مطلوبه نخواهد داد.
اگر بيماران مسلول يا سرطانى و غيره را زينت و آرايش دهند بى فايده است بايد اول دفع مرض را از باطن آنها بنمايد بعد بظاهر بپردازند.
قانون (اگر خوب باشد) فقط زينت دهندۀ ظاهر است ولى دين تصفيۀ كنندۀ باطن ميباشد -.
روح ديانت در هر قومى پيدا شد بواطن تصفيه و پاك ميشود اطمينان در جامعه حاصل ميگردد.
در اين ايام كه در صفحات اروپا و امريكا و ممالك بظاهر متمدن قوانين قويّه موجود است چقدر فساد اخلاق شايع است چه بى عفتيها ميشود. چه بسيار دزديهاى علمى و غيره متداول است. چه اختلاسها و خيانتها در كار است. فقط براى اينست كه روح ديانت ناقص است - از پليس ميترسند ولى از مراقب باطنى ابدا خوف ندارند - در ظاهر پاك و در باطن ناپاك و هر عمل زشتى بر ملاء مرتكب ميشوند.
از زمانى هم كه تمدن بى تديّن غربيها بشرقيها سرايت نموده. بساطت و سادگى و درستى خود را از دست داده - و گرفتار بدبختيهاى فردى و اجتماعى گرديدند.
پس بايد روح ديانت را در جامعه تقويت كرد - آنهم ديانتى كه در قوانين آن
ابدا خرافاتى راه نداشته باشد. وقتى جامعه متدين شد در پى جنايت و خيانت و اعمال زشت نميرود.
پس ديانت براى جامعۀ بشر از الزم لازمات است - ولى نه هر ديانتى - بلكه افراد بشر بايستى در قبول ديانت و تقويت اين قوّۀ قويّۀ الهيّه انتخاب احسن نمايند و دين اقوى و احسن بدست آورند.
چنانچه با دلائل عقليه و براهين نقليۀ خالى از تعصّب و عادت تحقيق نمايند خواهند فهميد كه امروز دين مقدس اسلام در ميان ساير اديان دينى اقوى و احسن است كه خالى از خرافات و موهومات و با دلائل محكمه برقرار مانده. و مانند بدر تمام درخشندگى كامل دارد.
چون پايه و اساس اين دين قوى روى استوانۀ محكم قرآن مجيد گذارده شده كه بدون دست خوردگى و تحريف برخلاف ساير كتب الهيه بما رسيده كه انشاء اللّه در مقالات بعد مفصلا ثابت مينمائيم.
اسلام از ترّهات و خرافاتى كه در ساير اديان وارد نموده اند پاك و منزه است چه آنكه دين تا كامل نباشد نتواند بشر را تكميل نمايد.
دين قواى مختلفه را بايستى جمع كند و بمرتبۀ كمال برساند طلوع خورشيد و نيّر اعظم براى آنست كه بر همه چيز بتابد و تمام قواى باطنى آنها را بفعليت و كمال برساند -
دين حق هم همين قسم است كه با نور معنوى خود بقواى بشريت ميتابد و آنها را كامل مينمايد - و آن دين مانند خورشيد تابان تا در درجۀ كمال نباشد نتواند قوا و نواميس طبيعت را بحد كمال برساند.
تولستوى(1)فيلسوف معروف روسى مؤلف (سخنان محمّد صلّى اللّه عليه و آله) گويد بر
1) كنت تولستوى روسى از بزرگان مؤلفين ارتودكس مسيحى است كه در فوت او مجلس دوماى دولتى روسيه تعطيل شد و از سلاطين و بزرگان و وزراء و انجمنها و آكادميهاى اروپا و غيره بيست و پنجهزار تلگراف تعزيت بخانواده او زده شد.
خلاف گفتۀ متعصّبين تحقيقا اسلام دين اختلاف نيست بلكه روح اتحاد و اتفاق را تقويت نموده.
دائرة المعارف لاروس - گويد در هيچ تاريخ فاتح عالم گشائى مانند اسلام نيامده كه كارخانۀ بشريّت را بكار اندازد تا بحد اعتدال انجام مقصد و مرام نمايد.
نصارى گويند بايد ترك دنيا كرد تا بحق رسيد - يهود گويند بايد جنبۀ مالى را تقويت كرد تا سعادت بدست آيد - اسلام روح حقيقت و دين وسط آورده تكليف ما لا يطاق ننموده در آيه 27 سوره 2 (بقره) فرمايد هُوَ اَلَّذِي خَلَقَ لَكُمْ مٰا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً(1)
و نيز در آيه 181 فرموده يُرِيدُ اَللّٰهُ بِكُمُ اَلْيُسْرَ وَ لاٰ يُرِيدُ بِكُمُ اَلْعُسْرَ(2)
و نيز در آيۀ 286 فرموده لاٰ يُكَلِّفُ اَللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا(3)
اسلام دين طبيعى و دين سهل و ساده است رياضت و گوشه گيرى و رهبانيّت در اسلام نيست اسلام دين كار است نه دين تنبلى و تن پرورى در آيه 40 سوره 35 (نجم) فرمايد وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعىٰ (4)
در خبر وارد است كه يكساعت خدمت كردن باجتماع برابر است با آبادى تمام عالم.
اسلام دين وسط و اعتدال و حكمت است ظلم و جور و تعدّى ندارد دين مروّت و انصاف دين علم و اخوت و شجاعت دين مساوات و مواسات است. دين اسلام طبقاتى نيست در نصارى هر طبقه شغل معيّنى دارند دخالت در شغل ديگرى نبايد بنمايند - برخلاف گفتۀ خود عمل دارند مردم را تشويق بترك دنيا مينمايند و خود غرق در ذخارف و زينتهاى دنيا هستند.
عمارت واتيكان پاپ (رئيس علماى نصارى) در رم (امر كنندۀ ترك دنيا) صدها
اطاق مبله دارد مبله هاى طلا احدى را اجازه ورود نميدهند - صندلى مخصوص جلوس پاپ كه روز مخصوص بر او مى نشيند و كشيشها روى شانه او را براى ملاقات مردم ميآورند مليونها قيمت دارد چه آنكه از طلا و مكلّل بانواع جواهرات است - دربار منظّم و دربانهاى بسيار مانع از ورود اشخاص اند - هر مسيحى بسادگى دستش بپاپ نميرسد؟!. ولى علماى اسلام و مراجع تقليد مسلمين با آنكه مردم را امر بترك دنيا نمينمايند تشكيلات و تشريفات دنيائى ندارند درهاى خانه هاشان كه بسيار ساده است بروى غنى و فقير باز است با فقراء و متوسّطين بيشتر مأنوسند - در دستورات اسلام گذشته از برنامه هاى فردى كامل كه مبسوطا نقل گرديده است. وظايف را براى تمام افراد امت اجتماعى قرار داده كه مسلمانان بايستى همه كاره و براى هركارى آماده باشند پيشواى مقدس اسلام خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله همان قسمى كه براى ملت مسجد ميساخت و مردم را امر باعتكاف و عبادت و بى اعتنائى بذخارف دنيا و زهد و تقوى و اذكار مى نمود.
درعين حال روح كار و عمل و سلحشورى و جنگجوئى را در آنها ايجاد نموده عموم را امر بجهاد فرمود - باصطلاح امروز خدمت نظام وزير اسلحه رفتن را وظيفۀ عموم قرار داده - و باب سبق و رمايه در اسلام آمده سواركارى و تيراندازيرا براى آنها لازم دانسته.
در جنگ احزاب وقتى بناى حفر خندق در مقابل دشمن شد خود رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله كاحد من النّاس انجام وظيفه مى نمود دستور عملى داد يعنى امت من براى هر كارى كه بآنها رجوع ميشود و نفع عمومى دارد بايد آمادۀ كار باشند.
چه آنكه انسان داراى دو زندگى ميباشد شخصى و اجتماعى براى هريك دستورات كافى در اسلام رسيده افراد مسلمين هميشه بايد حيات شخصى را محو و فداى حيات اجتماعى نمايند:
يعنى انيّت و شخصيت و خودخواهى را فداى راحت يكديگر نمايند.
چنانچه مسلمين صدر اسلام با همين اتحاد و فداكارى هاى جدّى پرچم اسلام را بلند و قرن ها پرچمدار علم و عقل و دانش و راهنماى حقيقى جامعه بشريت بودند.
ولى متاسفانه از روزى كه تنبلى و تن پرورى و خودخواهى برخلاف دستورات رسول اكرم و قائد عظيم الشأن خود در جامعه مسلمين پيدا شد باين ذلت و خوارى افتادند.
آن روز با قلّت عدد چون در پى دستورات رفته مرد عمل بودند جامۀ سيادت را در برنموده آقاى جهان گرديدند.
امروز با كثرت عدد چون ترك عمل نمودند در خرقۀ ذلّت و حقارت فرورفته اند.
قطعا اگر طالبند مجد و عظمت أوّليه را بدست آورند - بايستى مرد عمل شوند مطابق دستورات أوليه متّحد گردند - و روى نفع عموم عمل نمايند - بين افراط و تفريط - عدالت اجتماعى را سيرۀ خود قرار دهند -. تا صاحب استقلال و سيادت و سعادت و آقائى شوند - زيرا سيادت و آقائى در علم و عمل و اتّحاد است - چه خوش سرايد.
حسنت باتّفاق ملاحت جهان گرفت *** آرى باتّفاق جهان ميتوان گرفت
قال الحكيم فى سورة الزّمر (39) آيه 19 فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (1).
بزرگترين قوۀ ممتازه اى كه نوع انسان را از انواع حيوانات جدا نموده و مقام اشرفيت بآنها عنايت فرموده عقل و خرد است كه از اعزّ عطاياى إلهيّه براى نوع بشر ميباشد كه صاحب خود را بمقامات عاليه ميرساند اگر پيروى از آن بنمايند.
چنانچه در كلام مولى الموحّدين أمير المؤمنين على عليه السّلام است كه فرموده اصل الانسان لبّه و عقله دينه و مروتّه حيث يجعل لنفسه يعنى اصل انسان و حقيقت او عقل و خرد او ميباشد و عقل او دين و مروّت اوست هر زمانى كه قرار دهد از براى خود عمل نمودن باو را
پايه و اساس هر صفتى از صفات انسانيت از دين و مروّت و حقيقت عقلست و نيز در كلام معمولى است كه فرموده العقول ائمة الافكار و الافكار ائمة القلوب و القلوب ائمة الحواس و الحواس الاعضاء يعنى عقلها پيشوايان افكارند و افكار پيشوايان دلها هستند و دلها پيشوايان حواس ظاهره اند و حواس پيشوايان اعضاء انسان ميباشند.
پس ظهور هر صفتى از صفات نيك در انسان دليل بر جهتى از جهات عقلانيه
(1) (اى رسول مكرم بلطف و رحمت من) بشارت ده آن بندگانى كه چون سخن بشنوند پيروى كنند نيكوتر آنرا آنگروه كه تابع سخنان نيكوترند كسانى هستند كه خدا آنها را بلطف خاص خود هدايت فرموده و هم آنان بحقيقت - صاحبان عقول صافيه و خردمند ميباشند.
ميباشند و هرقدر آثار خيريه و افعال بريّه در انسان زيادتر ظاهر شود دليل بر كمال عقل او ميباشد.
و قوۀ عاقله مؤدّب و محرّك قوۀ فاعله ميباشد. و هر عملى تابع علمست.
هرچه را استاد بدو موصوف شد *** جان شاگردان بدو معروف شد
عقل حجّت باطن و نورى است در مغز و دماغ بشر كه در آيه 18 سوره 5 (مائده) فرموده قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ (1)مراد از نور در باطن انسان عقل است كه پروردگار عالميان ميخواهد بما بفهماند كه صفاى باطن و روشنائى حال انسان باين لطيفۀ الهيّه است كه بزرگان از او تعبير بعقل و خرد مينمايند.
چون در اين مقالات بنا بر اختصار است لذا در تعريف عقل و مادّۀ اشتقاق او نيستيم و نمى خواهيم در مقدّمه زياد معطّل شويم كه مقدّمه بر ذى المقدمه غالب آيد و مانند مقدمۀ ابن خلدون گردد براى اهل بصيرت همين مختصر مقدمه جهت فهم مطالب و توجه بحقايق كافيست.
اينك بايد فهميد كه علامت و آثار عقل چيست و عقلا را بچه چيز بايد شناخت بديهى است علائم و آثار عقل بسيار است كه ما در مقام تحقيقى و شرح علمى آن نيستيم چون روى سخن با عموم است بايد با يك لسان ساده حلّ معانى نمود تا نقض غرض نشود و إلاّ اهل معنى خود بهتر از ما ميدانند.
يكى از آثار و علائم عقل در وجود انسان آنست كه براهنمائى عقل پيوسته در مقام انتخاب احسن باشند چون كه در مقالۀ قبل مختصرا ثابت نموديم كه بشر محتاج بدين است و ديانت حافظ و حارس و نگهبان هر جامعه و عنان گير هر فردى از مفاسد اخلاق است همان قسميكه بشر احتياج باعضاء و جوارح ظاهر و باطن از قبيل چشم و گوش و بينى و دهان و دست وپا و امعاء و احشاء و اورده و شرائين و ريه و معده و كليه و مثانه و اعصاب و عضلات و غيره دارد - احتياج بدين كامل هم دارد كه در برنامه هاى وارده دستورات زندگانى فردى و اجتماعى بشر را معين نمايد.
1) بتحقيق آمد بسوى شما از نزد خدا روشنائى كامل (كه عقل باشد) و كتابى كه واضح الاعجاز است.
پس هر انسان عاقل صالح بايد در پى دين اصلح برود و بقول فيلسوف شهير اروپا (ارنست رنان) فرانسوى كه گويد دين صالح كامل آن دينى است كه علم او را تصويب و عقل آنرا تصديق نمايد. بايستى انسان دين طبيعى عقلانى داشته باشد.
لذا بر هر انسان عاقلى كه طالب سعادت و راه حقيقت ميباشد لازم و واجب است در تمام اديان الهى غور نمايد - و در اصول عقايد ملل با ديده بصيرت بنگرد و بعلم و عقل خود قضاوت كامل نموده آنگاه انتخاب احسن نماند.
اينك كه بزرگان قوم اين امر مهم را بر عهده داعى قرار دادند و خامۀ اختيار را در انگشتان ناچيز حقير گذاردند مانند گفتارم در مجالس و منابر كه تمام ملت شاهد و گواه برآنند - در كمال سادگى و اختصار بدون خودنمائى و اظهار فضل و كمال - انشاء اللّه با دلائل متقن و ساده ثابت مينمايم كه امروز دين احسن در ميان تمام اديان إلهى فقط دين مقدس اسلام است البته اين ادعا است - ولى پس از اثبات مدعى عقلا را وادار بتصديق مينمايد.
اديانى كه امروز بنام دين إلهى با كتاب آسمانى مشهورند و قرآن مجيد هم بآنها اشاره فرموده يهود و نصارى و اسلام است.
ما ناچاريم عقلا در هريك از اديان ثلاثه غور نموده و به جستجوى حقيقت قوانين آنها را مورد بررسى قرار داده تا كشف حقيقت شده و دين احسن بدست آيد.
بديهى است ما كه بدبختانه در ازمنۀ انبياء سلف چون موسى و عيسى و محمّد صلّى اللّه عليه و آله و عليهما السلام نبوده ايم و امروز ميخواهيم انتخاب دين احسن نمائيم ناچاريم در پايه و اساس هر دين وارد شده و از همانجا حقيقت آن دين را پيدا نمائيم.
بديهى است اصل و پايۀ هر دينى امروزه كتاب آن دين ميباشد كه در دسترس عموم موجود است و براى پيدايش راه حق و انتخاب دين احسن بهترين طرق همين طريق است.
اميدوار به تأييدات حضرت احديّت جلّ و علا چنانم كه اگر عمرى باشد حلّ اين معمّى نموده و حق را آشكار نمايم و مطالعه كنندگان محترم را توصيه مينمايم كه با نظر انصاف دقيقانه باين مقالات مسلسل توجه نمايند تا حق و حقيقت را آشكارا احساس نمايند.
در دو مقالۀ قبل مختصرا اثبات نموديم كه انسان عاقل بايستى پيوسته در پى انتخاب احسن باشد - و چون بشر نميتواند بى دين زندگانى نمايد بلكه اگر دين در جامعه نباشد اختلال در نظام اجتماع پيدا خواهد شد پس بايد آدمى ديندار باشد و در انتخاب دين هم بايد احسن اديان را انتخاب نمايد.
و قبلا شرح داديم كه چون پايه و اساس هر دين كتاب آن دين است لذا بايد اول در جستجوى كتاب احسن برآمد تا از روى اساس - دين احسن انتخاب و پيرو آن گردد.
اينك اول از تورية شروع مينمائيم كه به بينيم آيا تورية موجوده در دست يهود همان تورية اصل آسمانى است كه بر جناب موسى بن عمران عليه السّلام نازل گرديده يا نه اميدواريم خداوند متعال ما را توفيق دهد تا حق و حقيقت را ظاهر و آشكار نمائيم چون اول بايد سلسلۀ سند و اتصال كتاب را به آورندۀ آن ثابت نمود آنگاه در پى تعاليم واردۀ در آن كتاب خوض نموده كشف حقيقت گردد.
در سه هزار و هشتصد سال قبل - كه هزار و هشتصد و سى هفت سال قبل از ميلاد حضرت مسيح عليه السلام - و دو هزار و چهار صد و شصت و پنج سال قبل از هجرت خاتم الأنبياء صلّى اللّه عليه و آله بوده است. در زمان قدرت و سلطنت بلكه خدائى وليد بن مصعب (فرعون معروف) كه معاصر ضحاك تازى پادشاه با اقتدار
ايران بوده حضرت موسى بن عمران عليه السّلام در شهر مصر متولّد گرديد - سى و سه سال در منزل فرعون در كمال خوشى و اقبال گذرانيد.
بعد از كشته شدن مرد قبطى بضرب دست آنحضرت (كه فرد اسرائيلى مظلوم را به بيگارى ميخواست ببرد و او پناه بحضرت موسى آورد) ناچار آن حضرت فرارا بشهر مدين رفت و مدت ده سال در خدمت شعيب پيغمبر عليه السّلام زندگانى نمود و در زمانيكه چهل و سه سال و سى و هفت روز از عمر شريفش گذشت در وادى ايمن بدرجۀ رفيعۀ نبوت نائل آمد.
و بعد از يكصد و بيست و شش سال كه از عمر مباركش گذشته بود بعد از تعيين نمودن يوشع بن نون را بوصايت خود در كوه بنو در بيست و يكم شهر رمضان المبارك برحمت ايزدى پيوست.
در مدّت هشتاد و سه سال دورۀ نبوت خدمات بزرگى به بنى اسرائيل نمود ريشۀ ظلم و ظالمين (فرعون و قبطيان) را كند شرك و كفر را برطرف نمود مردم را از طريق شرك و كفر بصراط المستقيم و راه راست توحيد رسانيد.
بزرگترين گوهر قيمتى را كه از خود بيادگار گذارد و اسباب سعادت و سرفرازى بنى اسرائيل گرديد كتاب مقدّس تورية و الواح بزرگى بود كه در حوريب و طور سينا بعد از چهل روز رياضت الواح آن از غيبت عالم وجود بر او نازل گرديد و امر فرمود او را در صندوقى (بنام صندوق عهد) پنهان نمايند و در هر هفت سال يك مرتبه در روز عيد مقدّس بيرون آورند و بر بنى اسرائيل قرائت نمايند و آن صندوق را در بيت المقدس قرار دادند(1)تا از دست برد دشمنان محفوظ ماند.
ولى متأسفانه از آن تورية مقدس با آنهمه تأكيد حضرت موسى عليه السّلام براى حفظ و نگهدارى آن امروز اثرى نيست.
و اين تورية موجودۀ در دست يهود بنابر آنچه خود يهود معتقدند و در كتب خود ثبت نموده اند ابدا آن الواح و اسفار خمسۀ تورية كه حضرت موسى عليه السلام
1) چنانچه از آيه 9 تا 11 باب 31 تورية مثنى نقل گرديده.
نازل گرديده نيست. و سند متصل اين تورية بحضرت موسى عليه السّلام بكلّى منقطع است و بطور قطع نمى توان فهميد كه از چه زمان نسخۀ موجوده در صندوق عهد مفقود گرديده ولى قدر مسلّم آنست كه قبل از حضرت سليمان عليه السّلام نسخۀ اصل تورية مفقود گرديده - چه آنكه در آيه 9 از باب هشتم از سفر ملوك درج است كه وقتى حضرت سليمان عليه السّلام صندوق عهد را گشود غير از دو لوح سنگى كه احكام عشره در آنها درج بود چيز ديگر نيافتند.
و بنابر آنچه يهود نوشته اند (و ما در مقالات آتيه اشاره خواهيم نمود) از زمانيكه حضرت سليمان عليه السّلام مرتد شد؟! (العياذ باللّه) انقلاب شديدى در بنى اسرائيل پيدا شد تا بعد از وفات سليمان عليه السّلام بنى اسرائيل دو فرقه شدند - ده سبط از آنها بفرمان سلطنت (پور بيعام) بسلطنت اسرائيليه ناميده شدند - و دو سبط ديگر فرقۀ واحده تشكيل دادند و سلطان آنها (رحبعام بن سليمان) بود و آنها را يهودا خواندند - تا دويست و پنجاه سال اين دو طايفه بكفر و ارتداد و بت پرستى مشغول بودند كه ابدا نامى از تورية در ميان آنها نبود تا آنكه خداوند بر آنها غضب كرده و (آشورييّن) را بر آنها مسلّط نمود كه بعد از كشتار بسيار آنها را در ممالك مختلفه متفرق ساختند.
و فرقه يهودا كه از دو سبط تشكيل شده بود گاهى سلاطين مؤمن و گاهى مرتد داشتند - و مرتدين آنها غالب بر مؤمنين بودند كه أبدا با تورية كارى نداشتند.
و هرگاه تصوّر شود كه نسخه اى از تورية باقى مانده قطعا در حوادث بعديّه بكلّي ضايع و مفقود گرديده.
چه آنكه بعد از وفات حضرت موسى عليه السّلام حوادثى پيش آمد نمود كه نسخ اصلي تورية بكلّي از ميان رفت.
چون چندين مرتبه بيت المقدس بدست سلاطين جورنهب و غارت و خراب گرديد كه چند حادثه اش بزرگ بوده و ما مختصرا بمقتضاى وقت مقاله نويسى ببعض از آنها اشاره مينمائيم.
1 - از جمله وقعۀ مهمّ نب پلسر پادشاه بابل بود كه هزار و پنجاه و دو سال بعد از
وفات حضرت موسى عليه السّلام از بابل حملۀ سختى بشامات و خاك فلسطين نمود و قتل عام بزرگى از بنى اسرائيل شد و اركان آن قوم را از هم پاشيد.
و آنچه از نسخه هاى اصل تورية و ساير كتب مقدسه كه در بيت المقدس در صندوق عهد و يا نزد افراد بود بدستش آمد همه را سوزانيد.
2 - بعد از هفده سال از فتنۀ نب پلسّر بخت النصر كودتاى بزرگى نمود تا بسلطنت بابل رسيد بعد از استقرار كامل و نظم داخلى حملۀ شديدى بشامات نمود سوريا و فلسطين را فتح نمود بيت المقدس را بكلّى خراب كرد و تمام خانه هاى شهر را سوزانيد و مسجد تاريخى اقصى را كه در مدت بيست سال حضرت سليمان حشمت اللّه عليه السّلام ساخته بود طعمۀ آتش قرار داد و بناى محكم او را با خاك يكسان نمود.
و آنچه از نسخ تورية باقى مانده بود آتش زد و مدت هفتاد سال بيت المقدس بكلّى ويران و خالى از سكنه بود و بجز عدّۀ قليلى زارع تحت اوامر مأمورين بابلى افراد حسّاسي در آن صفحات نبودند(1).
تا آنكه سلاطين فارس بر بابل غالب آمدند حسب الامر كورش شاهنشاه ايران فراريان بنى اسرائيل را از اطراف شهرها و كوهها جمع نمودند و بزحمت بسيارى چهل و دو هزار و سيصد و شصت نفر در بيت المقدس گرد آمدند.
در سلطنت داريوش امر بساختن بيت المقدس شد و خود او نيز كمك مالى كرد تا بعد از شش سال جديّت مسجد تمام شد و جشن مفصّلى گرفتند.
ولى چون كتابى در دست نداشتند اعمال و احكام شريعت را از زبان پيرمردها مى شنيدند و عمل ميكردند.
بهمين جهت اختلاف بسيارى در عمل باحكام ميان آنها پيدا شد تا در سلطنت خشايار شاه براى جلوگيرى از اختلاف - امر شاهنشاهى به عزراء صادر شد كه تورية را بر بنى اسرائيل بخواند و تدريس نمايد لذا عزرا تورية را كه در حافظه داشت گفت و آنها نوشتند.
1) (جانمل نر) كاتوليك در ص 115 كتاب خود كه در دربى سال 1843 چاپ شده ثبت نموده كه اهل علم اتفاق دارند بر اينكه نسخۀ اصلى تورية و هكذا نسخه هاى ساير كتب عهد عتيق در دست لشكر بخت نصر ضايع شد.
چنانچه تمام اين مطالب در كتب خود يهود مخصوصا در باب 2 و 7 و 8 كتاب عزراى نبى از كتب ملحقۀ بتورية مشهود است.
و براى آنكه كتاب مقدّسشان در دسترس هركس قرار نگيرد و ضايع نشود از جهت احترام در نسخه هاى معدودى نوشته و در مسجد بزرگ قدس الاقداس قرار دادند.
معذلك همان تورية هم از دست برد اعادى محفوظ نماند.
در حملات بعديه اعداء دينى و سياسى بنى اسرائيل تمامى اين نسخ طعمه حريق قرار گرفت.
كه از جمله آنها دو وقعۀ ذيل بسيار مهم و قابل ذكر است.
1 - واقعه أنيتوكس پادشاه شام بود كه بنابر نوشته هاى خود يهود يكصد و پنجاه و نه سال قبل از شهادت حضرت يحيى عليه السّلام واقع شد كه پس از فتح اورشليم (بيت المقدس) جميع نسخ تورية و كتب مقدسه انبياء را آتش زدند و منادى ندا درداد كه اگر يك نسخه از كتب مقدسه يهود در نزد كسي پيدا شود يا يكنفر عمل بفريضه اى از فرايض شرعى موسى بنمايد محكوم باعدام است. بهمين جهت أصل نسخۀ عزراء و ساير كتب مقدسه نابود شد(1)
2 - حادثۀ طيطوس قيصر روم بود پس از نود سال از شهادت حضرت يحيى عليه السّلام جنگ عظيمى با بنى اسرائيل نمود پس از فتح بيت المقدس امر بقتل عام بنى اسرائيل داد كه بگواه تاريخ بالاى تلى كه خون يحيى عليه السّلام ريخته شده بود هفتاد هزار نفر كشتند - و نيز هزار هزار و يكصد هزار نفر در بيت المقدس و نواحى و اطراف آن هلاك شدند بعضى از گرسنگى و برخى با آتش و بعضى را بدار زدند و جمع كثيرى با شمشير كشته شدند و نود هزار كس از ايشان را باسارت در اقاليم مختلفه بفروش رسانيدند(2).
و مسجد بيت المقدس را كه مرتبۀ دوم حسب الامر داريوش شاهنشاه ايران ساخته شده بود از ريشه خراب و ويران نموده و آتش زدند.
و تمام كتب دينى كه در گوشه و كنار باقى مانده بود آتش زدند و از بنى اسرائيل جز عدّۀ قليلى باقى نماند آنها هم پراكنده و در اطراف بلاد اندلس و مغرب و ممالك عرب پناهنده شدند و دولت يهود از آن تاريخ منقرض گرديد.
پس نتيجۀ اين مقدمات آن شد كه اين تورية موجوده در دست يهود آن اسفار خمسۀ تورية كه در طور سينا از آسمان ربوبيت بر موسى بن عمران نازل گرديد نمى باشد و دلائل بسيارى بر اين عقيده و ابطال تورية فعلى قائم است.
كه از جمله همين حوادثى است كه بمختصرى از آنها اشاره رفت كه نسخ اصلى بكلي از ميان رفت كم وبيشى اگر در السنه و افواه از كلمات تورية باقيمانده بعدها با افكار و خيالات واهي اشخاص توأم و بصورت تورية فعلى درآمد - كه در مقالات بعد انشاء اللّه با دلائل مهمّه اثبات اين معنى مينمائيم.
غرض اصلى و هدف كلّي از ارسال رسل و انزال كتب توجه دادن جامعۀ بشريت و افراد آلوده بمحسوسات عالم مادّه و طبيعت را بوحدانيّت حضرت واجب الوجود جلّ و علا بوده - چه آنكه تا معرفت حق تعالى كامل نگردد ابواب سعادت بر روى بشر باز نخواهد شد.
و مراد از معرفت كه علّت غائى خلقت بشر است معرفت بوجه و آثار صفات است. نه معرفت بذات و إلاّ معرفت بذات براى احدى ميسّر نيست حتّى بر انبياء عظام و ملائكۀ مقرّبين.
زيرا خداى تعالى جلّت عظمته محيط بر تمام عوالم است - ممتنع است كه محاط احاطه بر محيط پيدا نمايد يعنى بشر خدا را بكنه ذات بشناسد - و إلاّ لازم آيد كه خداى متعال محاط شود و اين محال است.
و لذا فرمودند: كلما ميز تموه باوهامكم فهو مخلوق لكم و مردود اليكم و در خبر ديگر است: تكلموا فى خلق الله و لا تكلموا فى الله فان الكلام فى الله لا يزداد صاحبه الا تحيرا(1).
و أما معنى توجه بآثار و صفات كه امر قرآن و دستورات بزرگان بر آن وارد
1) آنچه را كه در كله و مغز خود تصور كنيد (كه آن خدا است) پس آن مخلوقى مانند شما است (كه توانستيد آنرا در حيطۀ تصور خود آوريد) و برگشت بسوى شما دارد. هرچه سخن فرسائى كنيد در اطراف موجودات و مخلوقات خداوندى باشد و نسبت بذات يكتاى احديت هيچگونه مطالعه و دقتى نكنيد كه گفتار در ذات خداوند صاحب خود را بهدف مثبت نميرساند بلكه بهت و حيرت او زيادتر خواهد شد.
شده آنست كه انسان عاقل از تفكّر در مخلوقات علويه و سفليه و از همه بهتر و بالاتر و نزديكتر وجود خود انسان است كه آيت بزرگ إلهى است پى ميبرد كه اين موجودات بخودى خود بوجود نيامده لابد موجود با علم و اراده و قدرتي در غيب عالم هست كه حكيمانه اين موجودات با عظمت را بوجود آورده است.
و از نظام طبيعي تشكيلات عالم وجود - متوجه ميشويم كه غيب الغيوب و ذات واجب الوجود صاحب حيات و علم و اراده و ادراك و قدرت و قدم و ازليت است.
قادر و عالم وحيّ است و مريد و مدرك * *** هم قديم و ازلى پس متكلّم صادق
و ساده ترين دليل بر اثبات اين صفات در ذات واجب الوجود صفات موجوده در وجود خود ما است - كه از علم خود بعلم واجب و از حيات خود بحيات او و از اراده و ادراك و قدرت خود پى ميبريم كه ذات واجب الوحود واجد تمامى اين صفات است و إلاّ.
ذات نايافته از هستي بخش * *** كى تواند كه شود هستى بخش
و مقصود از اثبات صفات در ذات واجب الوجود جلّ و علا فقط نفى اضداد آنها است. وقتي خدا را حيّ دانستيم يعنى معدوم نيست عالم است يعنى جاهل نيست.
قديم است يعني حادث نميباشد - قادر است يعنى عاجز نباشد.
نه مركّب بود و جسم و نه جوهر نه عرض * *** بى شريك است و معاني تو غنى دان خالق
هر فرد يا جامعه اى كه برخلاف اين عقايد معتقد باشد جامعۀ مسلمين آنها را كافر و نجس و از ربقۀ توحيد خارج ميدانند.
و هر دفترچه و كتابى كه برخلاف اين عقايد انتشار پيدا نمايد عقلاء آنرا فاسد و مفسد عالم بشريّت ميدانند.
و يكى از دلائل قاطعه بر بطلان عهدين (يعنى تورية و انجيل) موجوده در دست يهود و نصارى همين است كه ناشر عقايد فاسده ميباشند.
كه بى اساس تر از همه آنها آنكه خداى جاهل عاجز مجسّم بمردم معرّفي مينمايند. و حال آنكه از صفات ثابتۀ حضرت واجب الوجود علم و قدرت است كه
از جسم و جسمانيّت معرّا و مبرّا ميباشد.
در اين كتب (تورية و انجيل و ملحقات آنها) نسبت عجز و پشيماني بخداوندى ميدهند كه احاطه بجميع ظواهر و بواطن موجودات دارد.
براى نمونه و پى بردن بخرافات كفريّه من باب نمونه سه آيه از تورية اختصارا بمقتضاى وقت و مقاله نويسي ذكر ميشود.
1 - در آيه ششم از باب ششم از سفر پيدايش از اسفار عهد عتيق (تورية) مينويسد خداوند پشيمان شد كه انسانرا بر زمين ساخته بود و در دل خود محزون گشت.
2 - در آيه 35 از باب 15 از كتاب اول سموئيل از اسفار عهد عتيق مينويسد كه خداوند پشيمان شد كه شاول را بر اسرائيل پادشاه ساخته بود.
3 - و در آيه 16 از باب 24 از كتاب 2 سموئيل از اسفار عهد عتيق نوشته چون فرشته دست خود را بر اورشليم (يعنى بيت المقدس) دراز كرد تا آنرا هلاك سازد خداوند از آن بلا پشيمان شد.
از اين قبيل مطالب در تورية بسيار است كه ميرساند خداى عالم بجزئيّات و كلّيّات امور - عالم بعواقب خلقت و اوامر خود نبوده كه بعد از خلق نمودن و امر به نزول بلا دادن پشيمان ميگردد؟!
و بعد هم عاجز بوده كه خلقت را اصلاح و بلا را دفع نمايد! معاذ الله من هذه المقالات الفاسده.
و اما آياتيكه دلالت صريحه بر جسمانيّت خداي متعال دارد در تورية بسيار است براى شاهد سه آيه نقل مينمايم.
1 - در آيه 1 از باب 18 از سفر پيدايش از اسفار عهد عتيق (تورية) نوشته است كه خداوند وقتيكه خواست قوم لوط را عذاب كند مرورش بحضرت ابراهيم عليه السّلام افتاد در حالتيكه او در خيمۀ خود بود ابراهيم نظر كرد ديد سه نفر در مقابل او ايستاده اند پس برخواست و صورت خود را بر زمين گذارد و باو گفت اي مولاى من خواهش ميكنم كه پاهاى تو را بشويم و در زير اين درخت طعامى براى تو بياورم كه بخورى و قوّت بگيرى پس خداوند باو گفت هرچه ميخواهى بكن پس ابراهيم پاى
خدا را شست و براى او كره و شير و گوسالۀ پخته شده آورد و بالاى سر آنها در زير درخت ايستاده و آنها خوردند؟!!
2 - در آيه 24 از باب 32 از سفر پيدايش تورية نوشته كه حضرت يعقوب عليه السّلام با خداوند از اول شب تا بصبح كشتى گرفت!! و چون صبح شد خداوند خواست برود يعقوب باو گفت كه نميگذارم بروى تا بركت بمن بدهى خداوند باو گفت نام تو چيست گفت نام من يعقوب است خداوند باو گفت بلكه نام تو اسرائيل است زيرا قوت تو برابر با قوت من است.
3 در آيه 9 از باب 22 كتاب دوم سموئيل از اسفار عهد عتيق نوشته كه خداوند از آسمان نازل شد بر ملائكه كرّ و بيّين سوار شد و دود از دماغ او خارج ميشد و آتش از دهان او بيرون ميآمد!!
از اين قبيل خرافات و كفريّات در اسفار خمسه تورية بسيار است و دلائل بر بطلان آنها بيشمار است كه مختصرا اشاره ببعض از آنها مينمايم.
اولا آنكه در خود تورية ثبت است كه وقتى حضرت موسى عليه السّلام در كوه طور از قول قومش تقاضاى ملاقات حق تعالى را نمود جواب آمد هرگز مرا نخواهى ديد - اين خود تناقضى است كه با آيات رؤية حق تعالى در تورية ديده ميشود.
ثانيا عدم جسمانيّت حق تعالى امرى است عقلانى كه قبلا گفتيم -
نه مركّب بود و جسم و نه جوهر نه عرض.
زيرا كه اگر جسم و يا جوهر و يا عرض بوده باشد بايستى محدود الاطراف باشد و قبول ابعاد ثلاثه كند بديهى است كه هيچ محدودى خدا نخواهد بود -
علاوه بر آنكه هر جسم و جوهر و عرض مركّب از اجزاء خواهد بود گذشته از آنكه بواسطۀ احتياج اجزاء بيكديگر محتاج خواهد بود و اين خود صفت مخلوق است نه خالق.
و ديگر آنكه هر مركّبي مركّب لازم دارد كه تركيب اجزاء بدهد پس قطعا خالق مركّب است نه مركّب.
و اگر قائل بجسميّت شويم بايد معتقد شويم كه ذات واجب الوجود محلّ حوادث ميباشد از قبيل نقل و انتقال و مكان و منزل و آلام و امراض و گرفتگى و هموم و غموم و خوردن و آشاميدن خواب و بيدارى كه تمامى اينها احتياج است و ذات واجب معرّى و مبرّاى از نواقص و احتياجات است.
و اگر بگويند بدون تجسّم ديده ميشود قطعا محال است - چه آنكه بشر جسمانى موجودات مجرّدۀ قابل رؤيت را با اين چشم جسمانى نمى بيند چگونه ممكن است خالق جوهر و عرض را به بيند.
چون با دلائل عقليّه و براهين نقليه ثابت و محقق آمده كه ذات واجب الوجود جسم و جوهر و عرض نيست بلكه خالق هر جسم و جوهر و عرض است.
و تمام انبياء عظام براى اثبات همين معانى آمدند - و از زبان حضرت موسى كليم اللّه عليه السّلام هرگز هم چو امرى جارى نشده كه خداى مجسّم به بشر معرفى نمايد و عجب تر آنكه نسبت آن كلماترا بخداى متعال بدهد.
پس عند العقلاء ثابت است كه اين تورية موجوده در دست يهود آن تورية اصلى نيست كه از غيب عالم وجود بر موسى بن عمران عليه السّلام براى هدايت بشر و توجه دادن بوحدت إلهيت نازل گرديده.
قطعا تورية فعلى كتابى است ساختگى كه بدست اغيار خرافاتى در او وارد شده كه بجملۀ از خرافات آن اشاره رفت و بقيه انشاء اللّه در مقالات بعد بارز و آشكار خواهد شد.
پس از اينكه با دلائل عقليه و براهين نقليه ثابت و محقق آمد وجود انبياء و لزوم بعثت آنها براى بشر - عند العقلاء بارز و آشكار است كه داعى مقام نبوت بايستى داراى شرائطى باشد كه بدون تحقق آنها نبوت هيچ نبى معظّمى ثابت نخواهد شد.
و عمدۀ آنها كه اصل اصيل است در باب عقايد عصمت است - و آن ملكۀ الهيه و حالت راسخه ايست كه با بودن تمام وسائل معصيت از قبيل شهوت و غضب و غيره آنها را حفظ مينمايد از معاصى بنحويكه بهيچ وجه من الوجوه خيال معصيت را هم نمى نمايند و طبيعتا مجبول بر طاعت ميباشند.
و اجماعى علماء اماميّۀ اثنا عشريه (كه لبّ لباب عقائد را براهنمائى عترت طاهره دارا هستند) و اكثر مسلمين همين است كه انبياء عظام معصوم اند از جميع معاصى من الكبائر و الصغائر عامدا او ناسيا قبل از بعثت يا بعد از بعثت و دلائل عقليه و نقليه بر اين عقيده بسيار است.
زيرا غرض از بعثت انبياء هدايت بشر است بديهى است تا اطمينان قلبى بصداقت و درستى و صحت عمل آنها حاصل نشود اطاعت اوامر آنها را ننمايند و اگر نبى معصوم نباشد اطمينانى بگفتار او پيدا نشود پس نقض غرض حاصل ميشود.
و اگر جائز باشد كه از نبى گناه صادر شود جمع ما بين حرمت و وجوب لازم آيد و اين امر محال است - براى آنكه اطاعت انبياء واجب و اطاعت گنه كار حرام است -
علاوه بر آنكه انسان عاصى - يا ظالم بنفس است يا ظالم بغير و هر ظالمى ملعون است بمصداق آيه 21 سوره 11 (هود) أَلاٰ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَى اَلظّٰالِمِينَ (1)پس امكان ندارد كه انبياء ملعون حق تعالى واقع شوند - و در آيه 118 سوره 2 (بقره) در موضوع امامت درباره ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام صريحا ميفرمايد لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ (2)و مراد از عهد خداوند عهد نبوت يا ولايت است - پس مطلوب ما ثابت است كه انبياء بايستى معصوم باشند - و در تورية و انجيل هم باين معانى بسيار اشاره گرديده است - و بديهى است كه معصيت كاران بواسطه مخالفت امر پروردگار از حزب رحمن خارج و داخل در حزب شيطان ميشوند و در آيه 22 سوره 58 (مجادله) فرمايد أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (3)و در آيه 20 از همين سوره فرموده أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَلشَّيْطٰانِ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (4)محققا انبياء عظام داخل در حزب شيطان نخواهند بود - و چگونه ممكن است كه نبى مردم را امر بمعروف نمايد و خود تارك آن باشد و يا نهى از منكر نمايد و خود فاعل آن باشد.
پس دلائل عقل و نقل و منطق وارد است كه بزرگترين شرط نبوت عصمت است كه بلحاظ ايجاز در مقاله از دلائل مفصّله صرف نظر شد.
و بزرگتر دليل بر بطلان هردفترچه و كتابى آنست كه نسبت خطا و گناه به انبياء عظام بدهند خصوصا اگر آن كتاب را نسبت بخداى حكيم عليم بدهند.
و يكى از دلائل محكمه بر بطلان تورية و انجيل فعلى كه كتاب آسمانى نيستند همين است كه نسبتهاى ناروائى از قبيل زنا و شراب و بت پرستى و لهو و لعب به انبياء عظام داده اند - كه اگر يكى از آن نسبتها را بيك عالم يهودى و كشيش نصرانى بدهند بفرياد ميآيند و ادعاى شرف ميكنند.
عجب است كه در معابد و محافل مقابل عوام از اتباع خود در تقديس علماء
و كشيشهاى خودشان و تارك دنيا بودن و تهذيب اخلاق آنها سخنانى عجيب ميگويند و زياده رويها مينمايند.
ولى با كمال وقاحت و بى شرمى هر نسبت ناروائى كه ذكرش شرم آور است براى انبياء بزرگ نقل مينمايند و عجب تر آنكه در كتابهائى نقل مينمايند كه مدعى اند از جانب خدا ميباشد.
و حقير خيلى متاسّف و متاثّرم كه برخلاف ميل و ارادۀ خود براى اثبات بطلان كتب يهود و نصارى كه آسمانى نيستند ناچار بكشف حجب و نقل آن اكاذيب گرديده و براى نمونه و شاهد چند آيه از تورية و انجيل ذكر نمايم تا دليلى باشد بر صدق گفتار ما كه اين كتب ساختۀ دست بازيگرها ميباشد نه كتب آسمانى
1 - از آيه 30 تا 38 از باب 19 سفر تكوين از اسفار عهد عتيق (نورية) در قصۀ حضرت لوط شرح ميدهد كه بعد از هلاكت قوم - جناب لوط با دو دختر خود از صوعر بيرون آمده و در غار كوهى پنهان شدند - دختر بزرگ به خواهرش گفت پدر ما پير شده و از او نسلى نمانده بايد امشب پدر خود را شراب بخورانيم و با او بخوابيم تا از او نسلى نگاه داريم پس در آن شب پدر خود را شراب خورانيدند چون مست شد دختر بزرگ شب را با او خوابيد و زنا كرد شب دوم باز پدر را شراب خورانيدند تا مست شد دختر كوچك با او خوابيد و هر دو دختر از پدر حامله شدند دختر بزرگ پسرى زائيد اسمش را (مؤاب) نهاد و دختر كوچك پسرى زائيد اسمش را (بن عمى) نهاد و از هركدام از آن دو پسر طايفۀ بزرگى بوجود آمدند؟!!.
و آن طوايف الى الحال (در مصروان صفحات) معروف هستند به مؤابيان و بنى عمون كه جمعى از بنى اسرائيل و انبياء عظام از نسل آن دو ميباشند از قبيل موسى و عيسى (از طرف مادر) و داود و سليمان و غيرهم. و اگر بخواهيم معتقد شويم كه اين تورية فعلى حق و از جانب خداوند است بايد معتقد شويم كه موسى و عيسى و داود و سليمان و غيرهم پيغمبر خدا نيستند. العياذ باللّه -.
چه آنكه در آيه 3 از باب 23 تورية سفر مثنى نوشته است كه هركدام از
عمونييّن و مؤابييّن كه منسوب اند به بن عمى و مؤاب كه از زناى لوط با دخترانش متولد شده اند داخل بجماعت خداوند نخواهند شد تا به پشت دهم بلكه ابدا داخل جمعيت خداوند نشوند.
يعنى خداوند پيغمبرى از نسل آنها اختيار نخواهد فرمود و نسب اين انبياء محترم بنابر آنچه در كتاب اول پادشاهان از اسفار عهد عتيق (تورية) باب 14 مينويسد منتهى به عمونييّن ميشود.
پس بحكم خود اين آيات متناقض در تورية علاوه بر اثبات زنا و زنازادگى دادن به انبياء عظام اصلا سلب نبوت از آنها ميشود.
آيا چنين كتابى را ميتوان كتاب آسمانى خواند قطعا نه چنين است - بلكه بيقين فهميده گردد كه ساختۀ دست مردمان عنود بى خرد است.
2 - از آيه 2 تا 27 باب 11 سفر سموئيل ثانى از اسفار عهد عتيق (تورية) در قصّۀ داود پيغمبر خليفة اللّه نوشته است كه حضرت داود روزى از بالاى بام چشمش در خانه همسايه بزن اورياى حىّ امير لشكر خود كه بجنگ فرستاده بود افتاد كه بسيار زيبامنظر و خوش صورت بود گرفتار او شد فرستاد او را آوردند و با او زنا كرد زن اوريا از داود حامله شد - داود نوشت به اردو كه اوريا را مقدّم بر تابوت بداريد و او را تنها بگذاريد (در آن زمان قاعده بود كه هركس در جنگ مقدّم بر تابوت مقدس ميشد كشته ميگرديد) چون اوريا كشته شد زن او را (كه قبلا با او زنا كرده و حامله شده بود) بمنزل خود آورده و عيال رسمى خود قرار داد؟!!.
و در آيه 7 از باب 11 انجيل متى نوشته مادر سليمان نبى زن اورياى حىّ بود (كه داود زمانيكه شوهر داشت با او زنا كرد) و بحكم تورية هركس با زن شوهر دارى زنا كند بر او حرام مؤبّد ميشود.
خوانندگان با انصاف قضاوت كنند اگر اين كتاب (تورية فعلى) حق و اين كلمات و مندرجات آن صحيح باشد داود خليفه اللّه در چه حال و ولادت سليمان حشمت اللّه چگونه خواهد بود!!.
و اگر با نظر دقت بنگريم بنا بحكم اين آيات مرقومۀ در تورية حضرت داود مرتكب هشت گناه كبيره گرديده كه وقت مقاله نويسى مجال شرح و بسط نمى دهد معاذ الله من هذه المقالات الفاسدة -
3 - در آيه 11 و 12 باب 12 از همان سفر تورية نوشته است كه خداوند بداود وحى فرستاد كه بلا را در خانۀ خودت بر پا خواهم نمود و زنان تو را در پيش رويت گرفته برفيقت خواهم داد و او در وسط روز با زنانت زنا خواهد نمود چون تو با زن اورياى حىّ در خفا زنا كردى من مسلّط ميكنم بر زنان تو كسى را كه در ميان روز در مقابل چشم تمام بنى اسرائيل با زنهاى تو زنا كند آنگاه در همان سفر آيه 23 باب 16 نوشته كه ابشالوم با زنهاى پدر خود داود در خيمه اى كه در بالاى بام بود در ميان روز زنا كرد!!
واقعا جاى بسى تعجب است علاوه بر آنكه نسبت زنا و زنازادگى به پيغمبر و پيغمبرزادگان محترم ميدهند خداى ظالم هم بجامعه معرفى مينمايند.؟!
مثل معروف است كه گويند:
گنه كرد در بلخ آهنگرى *** بشوشتر زدند گردن مسگرى
العياذ باللّه زنا را داود بنمايد خودش از مكافات آزاد باشد ولى انتقام را از زنهاى او بگيرند!! اينست معنى عدل خداى عادل!! آيا از عدالت است كه خداوند - خود مهيّج زانى بر اين عمل قبيح شود و بعد حدّ و انتقام براى او معين نمايد؟؟.
اگر بيك عالم يهودى و يا كشيش نصرانى بگويند تو با دخترت و يا با زن پدرت كه بر تو حرام مؤبّد بوده است زنا نموده اى - عصبانى ميشود و ادعاى شرف مينمايد - ولى بدون شرم و حيا كتابى ساخته - بنام كتاب آسمانى منتشر نموده چنين نسبتهاى قبيحى را به پيغمبران بزرگ ميدهند و خجالت هم نميكشند.
واقعا عوض علماء يهود و نصارى حقير نويسنده اين سطور خجالت ميكشم و استغفار مينمايم.
4 - در آيه 12 باب 18 سفر لاويان نوشته عمّه چون از اقرباء پدر است حرام
است (يعنى ازدواج با او حرام است).
و در آيه 20 سفر خروج تورية نوشته كه عمران پدر حضرت موسى عمّۀ خود يوكابد را بزنى گرفت و موسى و هرون دو پيغمبر محترم از او متولد شدند.
اگر بخواهم مفصلا شرح بدهم منقولات و نسبتهاى قبيحى را كه به انبياء بزرگ از قبيل نوح و ابراهيم و يعقوب عليهم السّلام و فرزندان آنها در تورية داده اند از طرز مقاله نويسى خارج و خود كتاب مستقلى خواهد شد - براى نمونه و شاهد و جلب نظر يهود و نصارى و مسلمين بى خبر كافيست آنچه ذكر نموديم كه براى انتخاب دين احسن بدانند تورية فعلى كه در دست يهودان ميباشد كتاب حق آسمانى نيست.
بلكه بعد از حضرت موسى عليه السّلام بمدت زمانى بدست بازيگران خودخواه كه خواستند دين توحيدى موسى را ضايع و فاسد نمايند نوشته شده و الا مقامات مقدّسۀ انبياء عموما مقدس تر از اين لا طائلات و نسبتهاى قبيح ناروا ميباشد.
قرآن مجيد تمام انبياء را بتقديس ياد نموده و اگر كسى بخواهد انبياء عظام را بپاكى و طهارت ظاهر و باطن بشناسد بايستى از مشكوة قرآن كريم توجّه نموده و بشناسد كه انشاء اللّه اگر موفق شديم بعدها ذكر خواهيم نمود.
قال الله تعالى فى سورة فصلت: سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ (1)
و در آيه 20 سوره 51 (ذاريات) ميفرمايد وَ فِي اَلْأَرْضِ آيٰاتٌ لِلْمُوقِنِينَ وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ (2).
براى معرفت و شناسائى حق تعالى در اين عالم مادّه و طبيعت آيات و نشانه هاى بسيارى قرار داده شده كه حد و حصر براى آنها نيست. ولى آية اللّه الكبرى و مظهر اتم حضرت پروردگار اين هيكل كوچك انسانى است كه عالم اكبر در او بكار رفته است -.
چنانچه در اشعار منسوب بمولى الموحدين امير المؤمنين على عليه السّلام است كه ميفرمايد:
اتزعم انك جرم صغير *** و فيك انطوى العالم الاكبر
و انت الكتاب المبين الذى *** با حرفه يظهر المضمر(3).
ولى متأسفانه اكثرا از وجود خود غافل ميباشند.
نكات دقيقۀ خلقت و آثار عجيبۀ حكمت بسيار در اين وجود بكار رفته - مزاياى ممتازه و خصايص لازمه اى آدميان دارند كه ديگران از مخلوقات ندارند.
1) آيه 53 سوره 41 - زود باشد بنمايانيم آيات خود را در آفاق و در نفسهاى خودشان تا آشكار گردد مر ايشانرا كه خداى آنها حق است.
2) و در زمين نشانه هاست براى يقين كنندگان و در وجود خودهاتان آيا پس نمى بينيد (خداى خود را)
3) آيا گمان ميكنى كه تو جسم كوچكى هستى و حال آنكه در تو جمع نموده است عالم بزرگ را - و توئى كتاب آشكار آنچنانه اى كه بحرفهاى آن ظاهر ميشود ضميرهاى آن.
كه اعظم از مواهب مخصوصۀ عالم بشريت جوهرۀ نفيسه عقل و قوۀ قوّيۀ خرد است كه مايه و منشاء انواع شرافات است.
حيات حقيقى انسان بوجود عقل است كه ما به الامتياز بين انسان و انواع حيوانات ميباشد.
درك حسن و قبح و زشت و زيباى هرچيزى بعقل است - مميّز بين حق و باطل عقل است - كه در كلام معجز نظام حضرت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله وارد است كه فرمود العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان(1).
و در ديوان منسوب بمولانا امير المؤمنين عليه السّلام است.
اذا كمل الرحمن للمرء عقله *** فقد كملت اخلاقه و مأربه
و افضل قسم الله للمرء عقله *** و ليس من الاشياء شىء يقاربه(2)
پس هر انسان ذى عقلى بايد قدر و قيمت اين گوهر گرانبها را بداند كه هرگاه فاقد اين گوهر شد از عالم انسانيت سقوط مينمايد - بلكه از حيوان هم پست تر ميشود - هرچند عالم و يا واجد مقامات عاليه بشريه از امارت و سلطنت و وزارت و رياست و غيره باشد.
لذا انسان عاقل از هرچيزى كه باعث زوال و يا تخدير عقل ميشود جدّا بايد اجتناب نمايد.
كه از جمله استعمال حشيش و چرس و بنگ و غيره است بهرطريقى باشد - چون مخدّر عقل اند در شرع مقدس حرام آمده - و اهمّ از همۀ آنها مسكرات و مواد الكلى است كه بالحسّ و العيان اثرات زوال عقل بعد از شرب آنها مشهود خاص و عام ميباشد.
هر عمل زشت و قبيحى كه از انسان صادر ميشود غالبا بعد از شرب مسكرات است
كه قوّۀ مميّزه از بين ميرود - ضررهاى مشروبات الكلى علما و عملا و اخلاقا بباطن و ظاهر عقل و جسد انسانى محسوس هر عالم و جاهل است.
مستكشفين و علماى تشريح اروپائى و غيره از قبيل - پاستور، برتيليون، موسيو كريزل، كلينتول، هورژ استاد علم بيولوجيا در جامعه دار الفنون كلارك آمريكا، گوبلين، دكتر گاليته بوآسير، كوزر، ميكرب شناسهاى آلمانى و غيرهم ضررهاى مشروبات الكلى را كه در كشفيّات خود بدست آورده اند مشروحا و مبسوطا بيان نموده اند كه بخلاصۀ بعض از آنها اشاره ميكنيم تا جامعۀ غافل بدانند كه مسكرات و مشروبات الكلى سمومات تدريجى الاثر است. آنگاه پى بحقيقت دين مبين اسلام ببرند كه در هزار و سيصد سال قبل بدون وسائل و اسباب ميكرب شناسى منع از آنها نموده و فرمودند: (كل مسكر مايع نجس و حرام(1).
1 - اول اثرى كه الكل در وجود آدمى مينمايد تدريجا خون را فاسد نموده عمل تغذيۀ اعضاء مختل شود و بطور صحيح واقع نگردد، و مقدار زيادى پيه و چربى اطراف قلب را گرفته و آن را سنگين و حجيم ميكند، و آنگاه كه قلب سنگين شود بضعف حركت كند قرعات آن بطىء ميشود و بدين واسطه است كه بنبض اشخاص الكلى غالبا آهسته و غير منظّم است. چون قلب ضخيم شد شرائين نميتواند خون را قويّا از قلب براند و باعضاء برساند بمختصر فشارى شريان پاره گرديده سبب نزف الدم سخت ميگردد.
2 - حنجره و قصبة الرّيۀ الكلى پس از چندى از استعمال مشروبات الكلى و مضارّ آنها متورّم گشته صداى شخص الكلى بسيار خش و سخت مى شود و سرفه هاى سختى كه در اين قبيل اشخاص ملاحظه ميشود نتيجه همان تحريك قصبة الرّيه ميباشد.
3 - اثرات الكل در بدن آنست كه سينه هاى اشخاص معتاد را براى مرض سل مستعد مينمايد، و از روى امتحان و تجربه معلوم شده كه اشخاص مسلول غالبا معتاد
1) هر مست كننده اى كه اصلا و ذاتا روان باشد نجس و حرام است.
به الكل ميباشند - مگر عدّۀ قليلى كه بجهات ديگر مبتلا ميشوند.
4 - اثرات الكل در مغز و نخاع آدمى بسيار محسوس است - غالبا سبب نزف الدّم دماغى يعنى پاره شدن شريان دماغى و ريختن خون دماغ ميشود - و چون خون بمراكز دماغى ريخت شخص الكلى فجئه كرده و فورا ميميرد.
گاهى نيز اتفاق افتد كه در عروق لخته هائى توليد گردد كه مجراى خون را مسدود كرده مانع جريان آن ميشود - و واضح است كه چون اين مانع حايل شد و غذا بقسمتى از دماغ نرسيد و آن قسمت از غذا بى نصيب و ضايع ماند آنوقت است كه مرض موسوم به نرمى دماغ حاصل گردد - نزف الدّم دماغى نيز باعث فلج و بى مصرفى اعضاء ميشود - و گاهى سبب صرع و تشنجات ميگردد. و چنانچه در دار المجانين رفته و در جستجوى علل جنون مجانين دقت شود ديده ميگردد كه در هرصد نفر ديوانه چهل نفر از معتادين به الكل ميباشند - و اين قسم جنون را جنون خمرى گويند - در اين مرض شخص معتاد به الكل ديگر سر از پا نشناسد و در محبس و زندان و تيمارستان غالبا ديوانگان سر خود را بديوار ميزنند چون مغزهاى آنها خراب است سلب اراده از آنها شده خودكشى و انتحار مينمايند - و در سبب خودكشى اشخاص هم وقتى دقت شود در صد چهارده نفرشان الكلى ميباشند.
5 - الكل در جهاز هاضمۀ معتادين خيلى مؤثّر است - زبانهاى آنها شكافهاى مختصرى برداشته و حجيم گشته و ديگر تشخيص طعم غذاها را بخوبى نميدهند.
چون توقف الكل در معده زيادتر است اثرات زيادترى دارد قرحه هائى در معده پيدا ميشود كه گاهى اشخاص الكليسمى خون قرمز يا سياه قى ميكنند - كبد آنها متورم گشته و ادرار را زياد ميكند - و سبب تورم بعض از اعضاء چون پلكهاى چشم و شكم و پاها گردد.
اينها خلاصه و مختصرى بود از اثرات باطنيۀ كشفيۀ مشروبات الكلى و مسكرات كه بوسيلۀ علماء بزرگ طب و ميكرب شناس در دنيا ظاهر و در كتابهاى مفصّله ضبط شده است.
و اما اثرات ظاهر مسكرات در زوال و تخدير عقل و فساد در حقيقت انسانيت بقدرى محسوس است كه محتاج بدليل و برهان نيست - زيرا شبانه روزى نميگذرد مگر آنكه عامّۀ مردم عربده ها و فريادهاى مستان عارى از عقل را در كوچه و بازار و خيابانها نشنوند و حركات جلف بى خردانه و فساد اخلاق و اعمال آنها را نه بينند.
هر بينندۀ عاقلى كه حركات و افعال ناشايستۀ آنها را در هر كوى و برزن و هر مجلس و محفل به بيند كه در اثر خوردن يك پياله آب گنديده (سفيد و سرخ و زرد) اين قسم ديوانه شده اند و حركات بى خردانه مى نمايند - عقل سليمش حكم ميكند كه خوردن اين قبيل آبهاى خطرناك مضرّ بعالم انسانيت است هرگز نزديك آن نخواهند رفت - همين است معناى (كلّما حكم به العقل حكم به الشرع(1)تمام شرايع الهيّه روى پايۀ عقل و خرد برقرار شده است.
چه آنكه انبياء عظام كه حجج ظاهريه حضرت پروردگار بودند - براى تقويت قوّۀ عاقله كه حجّة باطن است در بدن انسانى آمدند كه بمددكارى اين قوّۀ قويه بشر را بسعادت ابديه برسانند كه قطعا خير دنيا و آخرت بشر مرتبط بعقل است كه راهنماى باطن و مميّز هرخوب و بد ميباشد
بهمين جهت تمام انبياء عظام من آدم الى الخاتم از جانب پروردگار ماموريت داشتند مبارزه كنند با هرچيزى كه مخدّر عقل و باعث زوال آن ميشود.
و از امام بحق ناطق كاشف اسرار حقايق جعفر بن محمّد الصادق و سلطان سرير ارتضا امام هشتم حضرت رضا عليهما السّلام رسيده است كه فرمودند ما بعث اللّه نبيّا قطّ الاّ بتحريم الخمر(2).
تمام انبياء عظام و اوصياء كرام آنها با نهايت جدّيت كوشش نمودند كه مضرّات و مفاسد شراب و مسكرات و مشروبات الكلى را ثابت و بامتهاى خود برسانند.
و مخصوصا در آيات متعدده قرآن مجيد و بيانات پيشوايان دين مبين اسلام به اشدّ تأكيدات منع از اين عمل شنيع و شراب امّ الخبائث و سمومات تدريجى الاثر شده است.
چه آنكه جنايتى در عالم بشريّت بالاتر از آن نيست كه فردى يا جمعى قولا و يا فعلا و عملا بشر را وادار بشرب مشروبات الكلى و مسكرات نمايند. و عجب تر آنكه خود را پيرو و تابع انبياء و امّت آنها بشمار آورند.
واقعا خجالت آور است كه در انجيل هاى موجودۀ در دست نصارى از معجزات حضرت عيسى عليه السّلام نوشته اند كه آب پرفايدۀ حياتى را مبدل بشراب نموده!! و نميفهمند كه باين نقل و گفتار خود ثابت مينمايند كه اطباء و دكترهاى مسيحى علمشان بمنافع و مضار اشياء از خود حضرت مسيح بالاتر است!! براى آنكه دكترهاى بزرگ مسيحى در كتابهاى خود مضرات مشروبات الكلى و مسكرات را بيان نمودند و مردم را از خوردن آنها نهى مينمايند. ولى عيسى بن مريم عليه السّلام پيغمبر اولو العزم كه بايد بعواقب امور كاملا آگاه باشد برخلاف - آب حيات را باعجاز خود براى مردم مبدّل بسمّ مهلك نمايد؟!
چگونه ميتوان مضرّات مسكرات و مواد الكلى را بملتى فهماند كه علماء و كشيشهاى آنها شراب مينوشند. مخصوصا در عيد ولادت حضرت مسيح عليه السّلام بنام خون مسيح (العياذ باللّه) پيالۀ از شراب نوشيده و اتباع خود را امر باين عمل قبيح نمايند!! (چنانچه در مقاله 36 همين كتاب باين موضوع مشروحا اشاره شده است).
آب كه از سرچشمه گل آلود شد اصلاحش بسى مشكل است
سبب بدبختيهاى اقوام ملل (حتّى ملّت جاهل بى خبر و بى خرد اسلام كه در اثر معاشرت با آنها هم رنگ آنان گرديدند) علماء يهود و نصارى هستند. كه قولا و فعلا ترويج مشروبات الكلى و مسكرات مينمايند.
يكى از دليلهاى بيّن ما بر بطلان تورية و اناجيل فعلى كه كتاب حق آسمانى نيستند همين است كه مروّج شرب مشروبات الكلى و مسكرات اند.
و علاوه بر تشويق شرب مسكرات نسبت چنين عمل قبيحى را به انبياء عظام ميدهند براى نمونه و شاهد چند آيه از تورية و انجيل ذكر ميشود.
1 - در آيه 21 باب 9 از سفر پيدايش (تورية) نوشته است كه حضرت نوح (شيخ الأنبياء) وقتى كه از كشتى فرود آمد با اولاد خود، حام و سام و يافث داخل خيمه شد و شراب نوشيد و پسر او حام بر عورت او مطلع شد و برادران خود را بر او آگاه كرد!!
2 - و در مقاله 5 همين كتاب بآيه 30 باب 19 بشرح شراب خوردن لوط اشاره نموديم.
3 - و در آيه 27 و 29 باب 26 انجيل متى و در آيه 33 و 34 باب 7 انجيل لوقا و نيز در باب 22 آيه 17 تا آيه 20 اشاره بشراب خوردن حضرت مسيح و شراب خورانيدن به حواريين شده است.
در حالتيكه در همين تورية و انجيل فعلى آياتى چند صراحت بر منع و حرمت شراب دارد كه چون بناى مقاله بر اختصار است از ذكر مواردش صرف نظر شد.
فقط بنقل يك آيه اكتفا ميشود.
از آيه 20 تا 22 از باب 21 سفر تثنيه تورية شرح ميدهد كه شراب خوارگى از صفات خبيثه است و حدّ شراب خوار سنگسار شدن است.
با مطالعه اين مقاله لازم است خوانندگان محترم قضاوت بحق كنند كه آيا ممكن است پيغمبرى (العياذ باللّه) شراب بخورد يا امر بخوردن شراب نمايد يا آب مايۀ حيات و زندگانى بشر را بنحو اعجاز مبدّل بشراب نمايد كه باعث تخدير و زوال عقل و برطرف شدن حيات اجتماعى و توليد مفاسد بسيار گردد.
قطعا عند العقلاء جواب منفى است. و ممكن نيست كه اين تورية و انجيل فعلى با اين تناقضات بيّن و اشاعۀ قبايح و فجايع كتاب حق آسمانى باشند بلكه ساختۀ دست بازيگران و دين سازان است كه كتابهاى آسمانى را روى هواى نفس تحريف نموده تا جامعه را باديان الهي بدبين سازند.
در مقالات سابقه بمناسباتى اشاره نموديم كه افراد بنى آدم چون داراى قوّۀ قوّيۀ عقل و خرد ميباشند لذا مفطور بر فطرت توحيدند از جهت آنكه عقل يگانه راهنماى توحيد است بنا بفرمودۀ رسول اكرم خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله كه العقل ما عبد به الرّحمن(1)و نيز فرموده است كلّ مولود يولد على الفطرة، اى على فطرة التوحيد(2)و مراد از فطرت در آيه 29 سوره 30 (روم) فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَيْهٰا(3)فطرت توحيد است.
ولى چون اعادى جن و انس اطراف بنى آدم را گرفته و پيوسته آنها را اغواء مينمايند كه از راه راست و صراط مستقيم توحيد منحرف گردانيده و بطرق شرك كه بزرگترين راه بدبختى و سدّ طريق انسانيّت است برسانند - بر خداى متعال من باب لطف لازم آمد بعث رسل تا با دلائل عقليه و براهين منطقيه انسان منحرف را بفطرت اوليه و شاهراه توحيد وارد سازند.
فعليهذا بزرگترين وظايف انبياء عظام و هدف اصلى بعثت آنها من آدم الى الخاتم مبارزه با شرك و كفر و الحاد بوده و دلائل ثابته بنحو تواتر در دست است كه عموم انبياء خاصة شخص شخيص خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله در اين ميدان مجاهدات
و خدمات بزرگى انجام دادند تا خلايق را از طرق شرك باز داشتند (از قبيل معتقد بودن بدو مبدء نور و ظلمت - يزدان و اهريمن كه - مجوسها دارا بودند - و معتقد بودن جمعى بدو اصل قديم ازلى كه از حيث قدم و ازليت مساوى و در جوهر طبع و فعل و ابدان و ارواح مخالف - و دستۀ ديگر كه عقيده به ارباب انواع داشتند - و فرقۀ ديگر از آنها كه جمع بين تثليت نصرانيّت و شرك ثنويه كردند - و به پنج اصل قائل شدند و جمع ديگر معروف باصحاب هياكل كه ما بين خود و خداوند سيّارگان آسمانى و روحانيّين زمينى را واسطه قرار داده و عبادت مى نمودند - و جمع بسيار ديگر كه الى الحال صورتهاى محسوسى از انسان و حيوان از احجار و فلزات ساخته و در بتخانه ها قرار داده مقابل آنها عبادت ميكنند بعنوان آنكه اين تماثيل مظاهر حق و وسائط ما عند اللّه هستند.
نقل تمام اقسام شرك مبسوطا خارج از وضع مقاله نويسى ميباشد و خود كتاب مستقلى لازم دارد بهمين مقدار براى روشن شدن مطلب اشارة كافيست).
و براى اثبات اين معنى مراجعه بآيات قرآن مجيد لازم است كه از جمله در آيه 57 سوره 3 (آل عمران) صريحا خطاب بخاتم پيغمبران فرمايد قُلْ يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ تَعٰالَوْا إِلىٰ كَلِمَةٍ سَوٰاءٍ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمْ أَلاّٰ نَعْبُدَ إِلاَّ اَللّٰهَ وَ لاٰ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لاٰ يَتَّخِذَ بَعْضُنٰا بَعْضاً أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اَللّٰهِ (1)
اين آيۀ شريفه بارزترين دليل است بر اينكه تمام انبياء يك هدف داشتند و آن دعوت بمبدء واحد بوده است لذا در آيۀ 285 سوره 2 (بقره) فرمايد لاٰ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ (2)(قلم اين جا رسيد سر بشكست).
1) (اى پيغمبر بزرگوار) بگو اى اهل كتاب (يهود و نصارى) بيائيد بسوى سخن راست كه بين ما و شما مساوى است يعنى انبياء و رسل در آن اختلاف نكرده اند و همگى بر آن هدف مبعوث شده اند و آن كلمه توحيد است كه نپرستيم مگر خداى يگانه را و شرك نياوريم بخدا چيزى را و فرانگيرد بعض از ما بعضى را خدايان بغير خداى تعالى.
2) نيست فرقى بين هيچ يك از پيغمبران او يعنى در دعوت بمبدء واحد كه همگى داعيان الى اللّه بودند
ناچارم با يك دنيا تأثّر و تحسّر مطلب خنده آورى را ذكر نمايم تا بدانيد اعادى و دشمنان دين توحيد تا چه پايه دست در كار عقايد بشر بردند. و با نواميس الهى بازى نمودند. و براى اخلال در عقايد مردم حدّ يقفى قائل نشدند. از انواع تهمتها و نسبتهاى نارواى بى جا از قبيل شراب و زنا و رقص و غير آنها بانبياء عظام دادند!!! خلاصه آنچه را خود طالب بودند بآن ذوات مقدسه نسبت دادند.
علاوه بر اينها وقاحت را از حد گذرانيده براهنمايان توحيد نسبت شرك و كفر و بت پرستى دادند!!
آيا دليلى واضح تر بر بطلان تورية فعلى از اين نسبت بى جا هست. كه در آيه 1 از باب 32 سفر خروج از اسفار عهد عتيق (تورية) نوشته است زمانى كه حضرت موسى بطور سينا رفت و مدت مراجعت او بطول انجاميد بنى اسرائيل نزد هرون رفتند و گفتند براى ما خدائى بساز كه در جلو ما راه رود پس هارون بآنها گفت طلاهاى زنهاى خود را براى من جمع كنيد آنها طلاها را براى او جمع كردند پس او گوساله اى از طلا ساخت و فرياد زد كه اين گوساله خداى شما است كه شما را از مصر خارج كرده و فردا عيد است پس قربانيها براى او كردند
و از اين جمله فاسدتر كلامى است كه در آيه 33 باب 11 از كتاب اوّل پادشاهان از اسفار عهد عتيق (تورية) نوشته است كه سليمان عبادت خدا را ترك كرد و بت پرست شد و (عشتورت) بت صيدونيان و (ملكوم) بت بنى عمّون و (كموش) بت مؤاب را عبادت كرد؟!
براى نمونه بر ابطال تورية فعلى همين دو آيه از تورية كافيست. و واقعا حقير خجالت ميكشم كه مندرجات بى جا و غلطگوئيهاى تورية فعلى را پيش از اين درج نمايم.
و تعجب است كه چرا علماى يهود و نصارى خجالت نميكشند كه براى حفظ مسند و رياست خود قومى را بضلالت ميكشانند و بچنين كتاب رسوائى دعوت مينمايند و نامش را كتاب آسمانى ميگذارند.
در حالتيكه اگر بيكى از علماى يهود بگويند پدر شما مشرك و بت پرست بود يا خود شما زمانى مشرك و بت پرست شديد فريادش بفلك ميرود و دعواى شرف مينمايد كه بمن و پدرم توهين نموديد.
معذلك راضى ميشوند با كمال وقاحت و بى باكى تبعا للاسلاف براى حفاظت مسند رياست - اين نسبتهاى غلط و بى جا و كفر را به انبياء بزرگى مانند هرون و سليمان حشمت اللّه بدهند.
كه علاوه بر اهانت بمقام مقدّس انبياء جسارتى است بساحت قدس حضرت پروردگار جلّ و علا.
زيرا آن روزى كه خداوند متعال انبياء را به نبوت مبعوث و براى هدايت بتوحيد ميان مردم فرستاد آيا عالم بود كه روزى آنها مشرك و بت پرست و سبب اضلال بندگانش خواهند شد يا نه ؟
اگر بگويند عالم نبود نسبت جهل بخداوند متعال داده اند و چنين عقيده اى كفر است.
و اگر بگويند عالم بود كه روزى مشرك ميشوند و مردم را بشرك ميكشانند معذلك آنها را مبعوث برسالت نمود - پس العياذ باللّه ذات باريتعالى باعث ضلالت خلق شده ؟! و تعجب است كه چگونه امر بمجازات فرمود قومى را كه خود سبب اضلال آنها شده كه جمع كثيرى را بجرم آنكه چرا گوساله پرست شدند از دم شمشير بگذرانند و بجحيم و جهنم ببرند -.
معاذ الله من هذه المقالات الفاسدة، تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا
با نقل اين مقدمات هرانسان باهوش عاقلى ميفهمد كه اين تورية فعلى كتاب مقدس آسمانى نيست بلكه بايد نام اين كتاب (ملوّث) را فجايع نامه گذارد نه هدايت نامه كه اين همه نسبتهاى بى جا و تهمتهاى ناروا بساحت قدس انبياء عظام در او مندرج است
و حال آنكه مقامات مقدسۀ انبياء عظام بالاتر از آنست كه چنين نسبتهاى نارواى كفرآميز بآنها بدهند.
و اگر كسى بخواهد پى بحقيقت و درستى و پاكى انبياء به برد بايد از مشكوة قرآن مجيد بنگرد تا پيغمبران صاحب مقام را بحقيقت عصمت و طهارت بشناسد.
چونكه قرآن مجيد يگانه كتاب دست نخوردۀ آسمانى است كه حقايق را ظاهر ميگرداند كه انشاء اللّه در آتيۀ نزديكى در خاتمه همين مقالات مسلسل در انتخاب احسن بعنوان «ختامه مسك» بنظر قارئين محترم خواهد رسيد كه كتاب احسن آسمانى كه بدون تحريف و دست خوردگى موجود است فقط قرآن مجيد است كه تمام حقايق را بنحو احسن بيان نموده.
كه از جمله همين قضيۀ گوساله پرستى را مشروحا و مبسوطا شرح داده.
و در نزد ما (جامعۀ مسلمين) بطور مسلّم ثابت است كه سازندۀ گوساله سامرى بوده نه حضرت هرون بلكه آنحضرت با او مقابله و مخاصمه نموده چنانچه در آيات 87 تا 97 سوره 20 (طه) تمام قضايا را بيان نموده كه وقت مقاله نويسى مجال شرح و نقل تمام آنها را نميدهد - لازم است براى پى بردن بحقيقت امر بتفاسير مهمّۀ مسلمين مراجعه شود تا بخوبى انتخاب احسن نمائيد.
خلاصه پس از مختصر مراجعه اى بمقالات گذشته و تطبيق آنها با يكديگر بر هر عاقل منصفى واضح و آشكار ميگردد كه اين تورية فعلى كتابى است (محرّف) دست خورده و كم و زياد گرديده كه نويسندۀ او غير معلوم و سند صحيحى به پيغمبر آورنده (موسى بن عمران عليه السّلام) نداشته و ابدا اطمينان باو نيست كه آدمى بتواند عمل بآن نمايد.
براى مردمان منصف بهمين مقدار نقل آيات تورية جهة بى اعتبارى آن كتاب كافى است.
در مقالات آتيه انشاء اللّه قلم را از تورية برداشته بر روى انجيل ميگذاريم تا به بينيم آيا حقيقت را در آن كتاب ميتوان پيدا نمود يا نه - و اگر ديديم انجيل هم مانند تورية محرف ميباشد - و بمقتضاى انما تعرف الاشياء باضدادها حق و حقيقت خودبخود آشكار خواهد شد.
در مقالات گذشته بمقدارى كه وقت مقاله نويسى اجازه ميداد پرده از روى تورية فعلى برداشتيم و با دلائل عقل و نقل ثابت نموديم كه اين تورية فعلى آن كتاب اصل آسمانى و الواح ملكوتى ربانى نيست كه بر موسى بن عمران كليم اللّه عليه السّلام نازل گرديده. بلكه كتابى است مخلوط و مغلوط ساختۀ دست بازيگران و دين سازان شيّاد كه بعد از قرنها انتشار پيدا نموده و باعث اضلال يهود گرديده. و روى عادت و تعصّب كوركورانه آنرا تبعيت مينمايند.
اينكه بتحقيق در دين نصارى و اصل كتاب آنها وارد ميشويم - و عقول صافيۀ عقلاء و دانشمندان منصف را بقضاوت ميطلبيم تا كشف حقايق گرديده دين احسن بدست آيد.
در هزار و نهصد و چهل و شش سال قبل (تاريخ نشر مقالات) حضرت عيسى روح اللّه على نبينا و آله و عليه السلام در فلسطين (بيت المقدس) از مادرش مريم بنت عمران بطريق اعجاز و خرق عادت متولد - و بعد از سى سال مبعوث برسالت گرديد و بمقام اولوالعزمى نائل آمد. و كتابى بنام انجيل از جانب حق تعالى در جامعۀ بني اسرائيل براى تتميم تورية و هدايت آنها آورد.
و بعد از سه سال كه از دوره رسالتش گذشت جماعت يهود با منتها درجۀ شقاوت و عناد درصدد قتل آنحضرت برآمدند - فلذا با حوارييّن (يعنى اصحاب خاص كه دوازده نفر بودند) در غارى پنهان شدند و مفتّشين پيوسته در پى آنها بودند.
تا عاقبت يكى از حوارييّن و شاگردان آنحضرت مسمّى به (يهوداى اسخر يوطى) مقدار سى درم پول نقره از يهود گرفت و مكان آنحضرت را ارائه داد. با تهاجم عجيبى آنحضرت را گرفتند و آزار بسيارى نمودند و در محلّ معيّنى زندانى و تحت مراقبت و محافظت قرار دادند - تا فردا در حضور عموم مردم و شخص پادشاه او را بقتل رسانند.
نصارى را عقيده بر آنست كه طبق اخبار اناجيل و رسائل موجوده آن حضرت را صلب نمودند و با شقاوت و قساوت سختى بدارش آويختند. و بعد از سه روز از صلب و دفن شدن زنده شد و بآسمان عروج نمود؟!
و در كليساى آخرت مقابل در شمالى مسجد بيت المقدس صورت قبرى را نشان ميدهند كه از آنجا عروج بملكوت نمود؟!
(ولى عقيده ما مسلمين طبق صريح آيات قرآن مجيد برآنست كه آنحضرت مصلوب و مقتول نگرديده بلكه امر بر آنها مشتبه گرديد - چه آنكه شبيه عيسى را بدار زدند.
چنانچه در آيه 156 سوره 4 (نساء) فرمايد وَ مٰا قَتَلُوهُ وَ مٰا صَلَبُوهُ وَ لٰكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ اَلَّذِينَ اِخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اِتِّبٰاعَ اَلظَّنِّ وَ مٰا قَتَلُوهُ يَقِيناً بَلْ رَفَعَهُ اَللّٰهُ إِلَيْهِ )(1)
پس از عروج حضرت عيسى عليه السّلام از ميان زندان جماعت يهود زائدا على ما سبق
1) نكشتند او را و بر دار نكردند او را بلكه امر بر ايشان مشتبه شد (كه وقتى يهوداى اسخريوطى را فرستادند در زندان تا عيسى را بيرون آورده بدار كشند خداوند عيسى (ع) را بآسمان برده و از دست يهود نجات داده بود فورى يهودا را بصورت عيسى (ع) نموده بيرون كه آمد خواست بگويد عيسى در زندان نيست ديدند خود عيسى است او را گرفتند هرچه فرياد كرد من عيسى نيستم اعتنا نكردند و بدارش آويختند اينست كه ميفرمايد وَ لٰكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ يعنى امر برايشان مشتبه شد) و همانا آنانكه دربارۀ عيسى عقايد مختلف اظهار كردند از روى شك و ترديد سخنى گفتند و عالم باو نبودند جز آنكه از پى گمان خود ميرفتند (يعنى آنچه گفتند از روى يقين نبود بلكه از روى ظن و گمان بود) و بطور يقين (شما مؤمنين بدانيد) كه حضرت عيسى را نكشتند (هم چنانيكه ادعا ميكردند) بلكه خدا او را بسوى خود بالا برد - (كه مراد آسمان چهارم و كرۀ از كرات جوّيه باشد تا در موقع ظهور ولىّ عصر حضرت مهدى آل محمد عجل اللّه تعالى فرجه وصى دوازدهم خاتم الانبياء صلى اللّه عليه و آله در بيت المقدس نازل و در عقب سر آنحضرت نماز ميگذارد و در رفع ظلم و نشر عدل و داد با آنحضرت هم كارى خواهد نمود).
بر اتباع آن حضرت چيره شدند و حملات سخت بر آنها نمودند آنچه صدمات از بابليها ديده بودند بنحو اشدّ بر مسيحيها بروز دادند. بقسمى كه مسيحيها همه فرارى و متوارى در بيابانها و كوهستانها پنهان شدند - و در آن مدت يهوديها آنچه از نسخ انجيل بدست آوردند از ميان بردند.
و سالها گذشت كه مسيحيها بقول خودشان بى كتاب زندگانى مى نمودند فقط براى عمل - بگفتار بعضى پيرمردها ترتيب اثر داده و عمل مى نمودند.
بقسمى دوره بى كتابى در نصارى طولانى شد كه جمعى بكلى منكر اصل انجيل شدند و گفتند كه حضرت عيسى عليه السّلام اصلا كتابى بنام انجيل نياورده.
چنانچه جمعى از اكابر علماء و كشيشهاى نصارى از قبيل (جيروم) و (ارجن) مفسّرين معروف مسيحى و كنت تولستوى روسى در مقدمۀ كتاب خود موسوم بانجيل تولستوى گويند انجيل در زمان حضرت مسيح نبوده بلكه سالها بعد از مسيح بطريق الهام بر حوارييّن تصنيف شده -.
ولى تولستوى روسى گويد اين اناجيل هرگز بطريق وحى روح القدس بر نويسندگان آن نازل نگرديده چنانچه كشيشها و ارباب كليسا در ميان مردم منتشر ساخته اند - انتهى.
و هنوز بعد از هزار و نهصد و چهل شش سال (تاريخ نشر مقالات) كتب مهمّه و تفاسير عاليۀ نصارى را كه مطالعه ميكنيم تاريخ صحيحى از زمان تصنيف همين اناجيل موجوده بدست نميايد.
براى نمونه قول و عقيده يكى از بزرگترين مفسرّين مسيحى را نقل مينمائيم.
(هورن) مفسّر معروف مسيحى در باب 2 از قسم 2 از مجلد چهارم از تفسير خود چاپ 1822 ميلادى گويد حالاتيكه بما رسيده است در باب زمان تأليف اناجيل از قدماى مورّخين كليسا ابتر و مقطوع السند و غير معيّن ميباشد. و مشايخ قدماى اوليه روايات واهيه را تصديق نمودند و در كتابهاى خود نوشتند و علماء بعديه هم براى حفظ مقام آن ها نوشته هاى آن ها را تصديق و قبول كردند. نقل و انتقال اين روايات راست
و دروغ از كتابى بكتاب ديگر تصحيح و تنقيد آن ها را امروز بر ما مشكل نموده انتهى كلامه.
و تولستوى معروف روسى در مقدمۀ كتاب خود گويد اناجيل موجودۀ در زمان ما سند متصلى بعيسى ندارد بلكه چهار صد سال بعد از عيسى نوشته شده است.
بعد در همان جلد چهارم تفسير خود گويد انجيل متى تاليف گرديده در سال 37 يا 38 يا 41 يا 43 يا 48 يا 61 يا 62 يا 63 يا 64 بعد از ميلاد!!
و انجيل مرقس تأليف گرديده در ما بين سال 56 تا 65 بعد از ميلاد
و انجيل لوقا تأليف گرديده در سال 53 يا 63 يا 64 بعد از ميلاد!!
و انجيل يوحنا تأليف گرديده در سال 68 يا 69 يا 70 يا 98 يا 99 بعد از ميلاد
پس از همين مختصر بيان مفسرّ مسيحى واضح شد كه خود علماى مسيحى معتقدند كه در زمان حضرت عيسى انجيلى نبوده و اين اناجيل اربعه كه معمول به نصارى ميباشد بعد از آن حضرت تأليف گرديده.
و عجب آن كه تاريخ تأليف اين كتابهاى ساختگى هم در نزد آن ها معلوم نيست. پس چگونه ميتوان باين كتابهاى تأليف شدۀ دست ديگران اعتماد نمود - و بنام كتاب آسمانى از آنها احترام بجاى آورد كه در مقالات بعد انشاء اللّه مبسوطا شرح خواهيم داد.
در مقاله سابقه بنحو فهرست اشاره بهريك از اناجيل اربعه نموديم كه خود آقايان نصارى نميدانند كه آن كتابها در چه تاريخ نوشته شده. اينك بطريق اختصار و اقتضاى مقاله نويسى هريك از آنها را عليحده مورد دقت و توجه قرار ميدهيم تا كشف حجب گرديده حقيقت آشكار گردد.
در ميان اناجيل اربعه كه معمول به نصارى است اقدم از همه - انجيل متى است كه گويند متى از حوارييّن حضرت عيسى عليه السّلام بوده.
ولى دقيقانه كه توجه ميكنيم مى بينيم كه علماء مسيحى دليل قاطعى از روى يقين در دست ندارند كه اين انجيل همان انجيلى است كه متى حوارى نوشته.
چون انجيلى كه متى نوشته بشهادت و اتفاق قدماى از علماى آنها و اكثر از متاخرينشان بزبان عبرانى بوده و بعد ترجمه شده است.
اولا نسخۀ عبرانى آن در دست نيست - و ثانيا نام مترجم در نزد آن ها غير معلوم است. بعضى از متعصبين علماى آن ها ديدند خيلى افتضاح است كه كتاب آسمانى آن ها سند صحيحى نداشته باشد.
لذا گفتند نسخۀ اصلى كه متى نوشته بزبان يونانى بوده. در صورتيكه اين ادعاى آن ها بى دليل است.
زيرا كه اكثر محققين علماى آن ها از قبيل - هورن - يوسى بيس - جيروم -
پى پيس - ارنينوس - پى فلس (شهيد) - از قول بسيارى از علماى خود نوشته اند كه متى انجيل را بزبان عبرانى نوشته.
و مخصوصا هورن مفسّر معروف مسيحى در جلد چهارم از تفسير خود بيست و چهار نفر از اعاظم علماى مسيحى را نام ميبرد از قبيل - ارجن - سرل - جيروم - دوين - كه همگى آنها با پى پيس هم عقيده اند كه انجيل متى عبرانى بوده.
و اكثر مورخين بزرگ مسيحى اين عقايد را نقل نموده اند حتى (ريود) موّرخ معروف مسيحى در تاريخ خود نوشته است كه هركس گويد متى انجيل را در يونانى نوشته غلط گفته است. زيرا كه (يوسى بيس) مورّخ شهر در تاريخ خود تصريح نموده است كه بسيارى از علماء و مرشدين مسيحيّه معتقدند كه انجيل اصلى متى بلسان عبرانى بوده است نه يونانى.
شرح احوال و اقوال علماى مسيحى خود كتابى مفصّل ميخواهد و از وضع مقاله نويسى خارج است.
گمان ميكنم براى نمونه و شاهد مقال آنچه ذكر شد كافى باشد كه طالبين حق از هر قوم و ملت خصوصا آقايان مسيحى دقت كنند و بدانند كه اصل كتاب عبرانى در دست نيست - و ميگويند اين انجيل موجوده ترجمۀ آن انجيل است. علاوه بر آنكه مترجم از اصل معلوم نيست - علماى محقق با انصاف آنها تصديق دارند كه اين انجيل فعلى آن انجيل اصلى متى نيست.
چنانچه (فاستس) كه از علماى بزرگ فرقۀ (مانيكيز) در قرن چهارم بوده گويد كه اين انجيل منسوب بحضرت متى - از تصنيفات او نميباشد.
و (بروفسر) جرمنى مينويسد كه اين انجيل تماما دروغ محض ميباشد.
اينها جمله اى از عقايد و گفتار علماى خود آنها ميباشد كه از روى تحقيق و انصاف حقايق را گفته اند.
و تمام علماء بزرگ آنها را هم كه نام برديم هم معروف اند و هم كتب و تفاسير و تواريخ آنها چاپ شده و در دسترس همه كس ميباشد.
پس خلاصۀ نتيجۀ عقايد بزرگان علماى خود آنها اينست كه اين انجيل فعلى همان تصنيف متى حوارى نيست بلكه ترجمۀ آن ميباشد.
و اين ترجمه هم سند صحيح باصل كتاب ندارد و اسم مترجم هم از روي يقين معلوم نيست و تاكنون هم در نزد خود آنها معين نگرديده.
چنانچه (جيروم) عالم فاضل مشهور مسيحى مينويسد كه تا امروز نام مترجم انجيل متى از عبرانى مجهول است.
پس در صورتيكه اسم مترجم مجهول باشد حتما تاريخ زندگانى او هم غير معلوم خواهد بود كه آيا عادل بوده يا فاسق مؤمن بوده يا كافر (بعضى از متعصّبين آنها روى ظن و گمان گويند شايد فلان يا فلان ترجمه نموده باشند) قطعى است دليلى كه پايه اش روى ظن و گمان باشد عند العقلاء قانع كننده نيست و روى ظن و گمان استاد هيچ كتابى بمصنّف آن ثابت نميشود بر فرض صحّت - كه انجيل موجوده ترجمه عبرانى باشد
چون اصلى در دست نيست كه مطابقه شود كه آيا سواد مطابق با اصل است يا نه - پس اعتبار آن بخودى خود ساقط ميگردد.
پس با دلائل فوق ثابت شد كه اين انجيل فعلى بنام متى مردود و غير قابل قبول ميباشد كه انشاء اللّه در مقالات بعديه دلائل واضحۀ بيشترى را ذكر خواهيم نمود.
انجيل دوم نصارى معروف به انجيل مرقس است كه نصارى لسانا او را بزرگ ميشمارند در حالتيكه ابدا دليلى بر گفتار خود ندارند.
اختلاف اقوال در باب مرقس و انجيل او نزد مورّخين بزرگ نصارى بسيار است. حتّى در باب 12 از كتاب اعمال رسولان ثبت است كه نام او يوحنا و لقبش مرقس بوده و از دوازده نفر حوارييّن تلامذه حضرت عيسى عليه السّلام نمى باشد و اصلا يهودى بوده كه ايمان بمسيح آورده.
و در باب 4 نامۀ كولوسى گويد او خواهرزادۀ برنابا بوده.
و در باب 15 اعمال رسولان گويد در سفريكه برنابا و پولس باهم بودند مرقس خادم آنها بوده و بر سر او با يكديگر نزاع داشتند. يعنى پولس راضى نبود برنابا او را بخادمى همراه بياورد فلذا از وسط راه جدا شدند. مرقس با برنابا بقبرس و شمال افريقا رفتند.
پس بنابراين گفتار انجيلى كه خادم برنابا بنويسد چه سند صحيحى براى او ميتوان ثابت نمود در حالتيكه پولس مقدس! (بعقيده نصارى) هم از او تبرى جسته است.
و بر فرض كلماتى هم از ديگران شنيده و نقل نموده باشد چگونه قول يك نفر مورد اطمينان شود - و حتما سند كتابى كه منتهى بيك نفر شود اعتبار ندارد.
همچنانيكه (جيروم) عالم فاضل معروف مسيحى مينويسد كه بعضى از علماء
متقدمين شك ميكردند در باب آخر انجيل مرقس - و بعضى قدما شك مينمودند در بعض از آيات از قبيل باب 22 كه اعتبار ندارد.
پس بگفتۀ خودشان مرقس كه خادم يك حوارى بوده و بملاقات حضرت عيسى عليه السّلام نائل نگرديده چگونه قولش سنديت براى اعتبار كتاب آسمانى دارد.
بر فرض كه ثابت شود اين انجيل نوشتۀ اوست تازه علماى بزرگ نصارى بنا بگفته (جيروم) و (هورن) دو عالم مفسّر مسيحى - در آيات و ابواب او شك مينمايند پس كتاب مشكوك قابل اعتماد نمى باشد.
علاوه بر اينها مورّخين مهم نصارى اختلاف بسيارى در نويسندۀ انجيل مرقس نموده اند - كه از جمله (ابن بطريق) كه از مورخين معروف مسيحى شرقى بوده است در كتاب خود نوشته پطرس رئيس حواريون در عصر (نرون) قيصر بزرگ - اين انجيل را از جانب مرقس در شهر روميّه نوشت و نسبت او را بمرقس داد.
و صاحب كتاب مرشد الطالبين عالم فاضل مسيحى نوشته است گمان جمعى بر اين است كه انجيل مرقس بتدبير پطرس در سال 61 ميلادى براى مردمانى كه نصرانيت قبول نموده اند نوشته شده است.
و جمع ديگرى از علماء مسيحى مانند (ارينيوس) نوشته مرقس انجيل خود را بعد از فوت پطرس و پولس نوشته است.
از اين اختلافاتى كه علماء بزرگ مسيحى مينمايند انسان عاقل مبهوت ميشود كه قول كدام يك را قبول كند.
ابن بطريق و جمعى گويند نويسندۀ انجيل پطرس بوده نسبت آن را بمرقس داده ارينيوس و فرقۀ ديگر عقيده دارند انجيل را خود مرقس بعد از مردن پطرس و پولس نوشته است.
عقلاء هيچ دليلى در دست ندارند كه يكى از دو قول طرفين را قبول كنند - چه آنكه ترجيح بلامرجّح ميباشد فقط روى عادت و تعصّب راهى را ميروند.
اختلاف ديگرى نيز در بين علماء بزرگ مسيحى هست كه اين انجيل در چه
زمانى نوشته شده است (هورن) مفسّر معروف مسيحى نوشته است انجيل مرقس ما بين 56 و 65 ميلادى تأليف شده - و غالب علماى مسيحى گويند سال 60 يا 63 تاليف گرديده.
مجموع اين اختلافات سبب حيرت و سرگشتگى و عدم اطمينان شخص عاقل ميگردد -.
پس جوانان روشن فكر مسيحى را متوجه باين اختلافات كثيره نموده و سؤال مينمايم كه آيا با اين همه اختلافات ميتوان يقين بوجود انجيلى نمود كه از جانب خدا بلسان حضرت مسيح صادر گرديده - قطعا اگر بديده علم و انصاف بنگرند جواب منفى ميباشد.
با اين همه اختلافات موّرخين و مفسّرين بزرگ مسيحى و نقل اقوال آنها فقط ممكن است بعضى ايجاد ظن و كمان بنمايند بديهى است كه ظن مطابقه با يقين نمى نمايد وَ إِنَّ اَلظَّنَّ لاٰ يُغْنِي مِنَ اَلْحَقِّ شَيْئاً(1).
قطعا بايستى ملّت عالم صالح پيروى از كتابى بنمايند كه دلائل عقل و نقل و اجماع بر اثبات وجود او قائم باشد.
1) بدرستيكه گمان كفايت نمينمايد از حق چيزيرا.
سومين كتابيكه نصارى بوجود آن اهميت ميدهند كتابى است بنام انجيل لوقا در اين انجيل اختلافات بسيارى بين علماء نصارى موجود است.
اختلاف اول در وجود و شخصيت لوقا نويسندۀ انجيل است بعضى از مورّخين و علماء مسيحى از قبيل (ابن بطريق) و (قس ابرهيم سعيد) و (بلوكيوس) مورّخ و عالم فاضل. گويند لوقا از اهل انطاكيه است و در همانجا متولّد شده و تحصيل طب نموده و بعدها طبيب معروفى گرديده.
و جمع ديگر از قبيل (دكتر جورج پوست) عالم فاضل مورّخ مسيحى مؤلّف كتاب معروف (قاموس الكتاب المقدّس) كه ترجمۀ عربى آن در سال 1894 مسيحى در چاپخانۀ امريكائى بيروت چاپ گرديده است.
آن عقيده را تكذيب نموده مينويسند لوقا انطاكى نبوده بلكه اهل رومانيا بوده كه در ايتاليا نشو و نما نموده طبيب هم نبوده بلكه نقاش زبردستى بوده
از اين اختلاف عقايد معلوم ميشود كه ملت مسيح از روى علم و قطع - يقين بشخصيت نويسندۀ اين انجيل ندارند كه اهل كجا و داراى چه شغلى بوده.
ولى درعين حال تمام اختلاف كنندگان اتفاق دارند كه لوقا نويسندۀ انجيل از تلاميذ و شاگردان و حواريّون حضرت مسيح نبوده حتّى از تلاميذ حواريّين (يعنى اصحاب خاصّ ) آن حضرت هم نبوده.
بلكه او از تلاميذ و همراهان پولس بوده. و اخبارى را كه در حالات حضرت
عيسى عليه السّلام بفكر و سليقۀ او صحيح بوده جمع آورى نموده و انجيل عيسى ناميده
علماى نصارى ابدا دليلى در دست ندارند كه اين انجيل همان كلمات حقّى است كه از جانب حق بر زبان حضرت عيسى عليه السّلام نازل گرديده.
چنانچه خود لوقا در اول انجيل چنين نوشته - آنانيكه از اوّل نظّارگان و خادمان كلام بودند بما رسانيدند من نيز چنان مصلحت ديدم كه همه را من البدايه بتدقيق در پى رفته بسوى تو بنويسم اى (ثاوفيلس) عزيز.
اختلاف ديگر بين علماء نصارى در اينست كه اين انجيل را لوقا براى چه قومى نوشته.
بعض از علماء آنها مانند (قس ابرهيم سعيد) ميگويند انجيل را لوقا براى يونانيان نوشت هم چنانيكه متى براى يهود نوشت و مرقس براى روميان نوشت و يوحنا براى اهل كنيسه نوشت.
جمع ديگر گويند براى اهل مصر نوشت جهة آنكه خودش در اول انجيل نوشته (ثاوفيلس) عزيز اين كتابرا براى تو نوشتم - و مسلّم است كه ثاوفيلس از علماء بزرگ مصر بوده نه يونانى پس اين انجيل براى مصريّين نوشته شده نه براى يونانيان.
و ابن بطريق مورّخ معروف شرقى مسيحى گويد (ثاوفيلس) از بزرگان رومانيا بوده پس انجيل براى اهل روم نوشته شده.
و ديگر اختلاف است كه آيا اين انجيل را لوقا در زمان پولس نوشته يا بعد از وفات او.
(دكتر پوست) مورّخ معروف مسيحى نوشته است كه اين انجيل را لوقا قبل از خراب شدن بيت المقدس و قبل از اعمال در قيصريه فلسطين در زمان پولس در سال 58 يا 60 ميلادى نوشته است.
و لكن جمع ديگر از علماء و مورخين نصارى مانند (لارون) فاضل معروف مسيحى نوشته است كه لوقا انجيل را بعد از نوشتن انجيل مرقس نوشته.
و اين مطلب در تاريخ بعد از مردن پطرس و پولس بوده است.
اختلاف در اين باب بسيار است كه ميزان مقاله نويسى فرصت بيشتر از اين شرح و بيان را نميدهد.
(هورن) عالم فاضل و مفسّر معروف مسيحي گويد بطور قطع معلوم نيست لوقا در چه زماني انجيل خود را نوشته است آن قدر ميدانيم انجيل لوقا تأليف شده است بين سال 53 يا 63 يا 64 ميلادى.
ما حصل مطلب آنكه علماء نصارى در شخصيت اين نويسنده كه لوقا باشد و در شغل او و در قومى كه براى آنها انجيل نوشته شده - و در تاريخ تأليف اين انجيل اختلاف بسيار نموده اند. فقط در يك جا همه متفق القول اند كه لوقا از حواريّون و شاگردان حضرت مسيح نبوده بلكه شاگرد شاگردان مسيح هم نبوده.
پس آقايان عقلاء منصف اگر دقيقا تأمّل نمايند خواهند فهميد كه چنين انجيلى هرگز اعتبارى ندارد كه انسان عاقل از آن پيروى نمايد.
چهارمين كتابى كه نصارى با نظر ابهت و عظمت بآن مى نگرند و بيش از پيش بآن اهميت ميدهند انجيل يوحنا است جهت آنكه يوحناى صيّاد يكى از حوارييّن (اصحاب خاص) با حقيقت حضرت عيسى عليه السّلام بوده. و نويسندۀ اين انجيل هم نامش يوحنا بوده است. لذا در نظر ملّت مسيح جلوه داده اند كه نويسندۀ اين انجيل همان يوحناى صيّاد حوارى معروف است.
و حال آنكه محققين از علماء و مورّخين معروف مسيحى انكار اين معنى را نموده اند كه يوحناى نويسنده انجيل - يوحناى حوارى معروف نيست.
خوب بخاطر دارم زمانيكه با بعضى از مبلّغين مسيحى مانند (مستر الدر) و (دكتر پاكار امريكائى) جهة مناظره روبرو شديم كه مشروحات مفصّله دارد.
مبلّغ مسيحى در جواب اشكال اختلافات اناجيل و عقايد مختلفۀ علماء مسيحى درباره آنها ميگفت اين اختلافات و انكارها از ثمرات سياست است و در قرون اخيره مانند ساير اختلافات جارى شده.
در جواب گفتم گمان ميكنم آقايان عمدا اشتباه نموده ايد و يا تبحر كافى و احاطه كامل بكتابهاى خودتان نداريد يا ناچارا مجبوريد اين قسم دست و پا نمائيد.
و حال آنكه اگر قدرى دقيق شويد و بكتابهاى خودتان مرور و سير در تاريخ مسيحيّت نمائيد مشاهده خواهيد نمود اين اختلافات مربوط بقرون اخيره نيست بلكه اين اشكال و اختلاف از قرن دوم ميلادى بين علماى مسيحى بوده است.
و دلائل بسيارى ذكر شده است كه اين انجيل تأليف يوحناى صيّاد حوارى نميباشد.
اولا آنكه در آخر قرن دوم ميلادى محققين با انصاف از علماء مسيحى انكار نمودند انتساب اين انجيل را به يوحناى حوارى كه بعض اقوال آنها را ذيلا نقل مينمايم.
1 - از جمله علماء بزرگ مسيحى كه در آن قرن انكار اين معنى را عملا نمود (ارينيوس) شاگرد (بوليكارب) شاگرد يوحناى حوارى بوده است.
چگونه ممكن است كه يوحنا بشاگرد خود (بوليكارب) و او بشاگردش (ارينيوس) بمختصر فاصله زمانى نگفته باشد كه نويسندۀ انجيل است كه آنها عملا انكار آنرا بنمايند. و در مقابل جمع كثيرى از منكرين ايستادگى كنند و بگويند كه ما خود از شاگردان يوحنا هستيم و ميدانيم كه يوحناى حوارى نويسندۀ انجيل نيست
(سلسوس) كه از علماء مشركين بت پرست قرن دوم بوده و نيز (فائستس) كه از علماء بزرگ فرقۀ مانيكيز در قرن چهارم بوده فرياد ميزند امر محقق آنست اين كتب عهد جديد را مسيح و حوارييّن تصنيف ننموده اند بلكه مردى مجهول الهويه تصنيف نموده است، كشيشها و اتباع مسيح در همان قرون مقابل آن دشمنان قوى نتوانستند صحت اين انجيل را اثبات نمايند.
2 - (استادلن) در كتاب خود صريحا مينويسد كه يوحناى حوارى نويسنده انجيل نيست بلكه يوحناى نويسنده طلبه ايست از طلاب مدرسه اسكندريه بدون شك و ريب.
3 - عالم محقق (برطشنيد) نوشته است بدرستيكه تمام اين انجيل و همچنين ساير رسائل يوحنا از تصنيفات او نيستند بلكه يك كسى در ابتداء قرن دوم ميلادى آنها را تأليف نموده.
4 - فرقۀ (وكين) در قرن دوم اين انجيل و تمام تصنيفات يوحنا را انكار مينمودند كه از يوحناى حوارى نميباشد.
5 - در دائرة المعارف بريتانياى كبير كه پانصد نفر از علماء بزرگ مسيحى
در تأليف او دخيل و شريك بوده اند مينويسند ابدا شك و شبهه اى نيست كه نويسندۀ اين انجيل مرد مزوّرى بوده است كه قصدش اثبات ضدّيت بين دو حوارى بزرگ يوحنا و متى بوده است -
اين نويسندۀ مزوّر ادعا مينمايد در متن كتاب باينكه او همان يوحناى حوارى محبوب مسيح است و اهل كنيسه هم بدون تعمق و تحقيق جزم نمودند باينكه نويسندۀ اين كتاب يوحناى حوارى ميباشد!!.
و حال آنكه محقّقا نويسندۀ اين انجيل يوحناى حوارى نيست بلكه يك مرد مزوّر فلسفى بوده است كه در قرن دوم اين كتاب را نوشته و نسبت او را بيوحناى صيّاد جليل حوارى داده است - انتهى.
جمعى از متعصّبين ارباب كنيسه كه از جمله آنهاست دكتر پوست عقيده و آراء محقّقين علماء مسيحي نويسندگان دائرة المعارف را رد نموده اند بدليل آنكه پطرس شهادت بصحت اين انجيل داده و گواه بر او بوده است!!
و حال آنكه بشهادت تاريخ و نقل اقوال مورخين مهمّ مسيحى تاريخ تأليف اين انجيل بعد از كشته شدن پطرس بوده است.
چه آنكه اتفاقى مورخين نصارى است كه قاتل پطرس (نرون) بوده است چنانچه ابن بطريق مورخ معروف مسيحى در تاريخ خود نوشته (نرون) قيصر معروف پطرس را گرفت و بدارش كشيد - براى آنكه پطرس درخواست كرد كه اگر ميخواهى مرا بكشى بقسمى بكش كه شبيه بحضرت مسيح باشم كه او را ايستاده بدار زدند.
و حال آنكه پطرس بعد از حضرت عيسى عليه السّلام سى و دو سال زندگانى نمود و حضرت عيسى عليه السّلام در سال 33 ميلادى (بعقيده نصارى) مصلوب شده - پس قتل پطرس در سال 65 ميلادى بوده است.
در حالتيكه تاريخ تاليف انجيل يوحنا بنابرآنچه بعضى از مورّخين مخصوصا (دكتر پوست) ثبت نموده اند در سال 95 يا 98 بوده است.
و نيز (هورن) مفسر معروف مسيحى در مجلّد چهارم از تفسير خود چاپ 1822 ميلادى نوشته است انجيل يوحنا در سال 98 يا 99 تاليف گرديده.
پس بنا بر گفتۀ خودشان انجيل يوحنا اقلا سى سال بعد از قتل پطرس نوشته شده است.
چگونه ممكن است انسان عاقل عالم روشن فكر قبول كند قول دكتر پوست و بعضى از متعصّبين را كه روى تعصّب دست وپا كرده اند و در مقابل پانصد نفر علماء محقق مسيحى استدلال مينمايند باينكه چون پطرس تصديق انجيل يوحنا را نموده پس يوحناى حوارى مؤلف اين انجيل است - در حالتيكه پطرس بنا بر آنچه مورخين مسيحى نوشته اند قبل از نوشتن انجيل يوحنا مقتول گرديده و در دنيا نبوده كه شهادت بآن بدهد.
اگر انسان عميق دقيق شود ميفهمد كه تعارض در قول خود دكتر پوست بزرگتر دليل بر بطلان استدلال و عقيدۀ او ميباشد.
علاوه بر اينها بنابر آنچه بزرگان از علماء و مفسرين و مورخين مسيحى مانند (هورن) و (دكتر پوست) و (ابن بطريق) و (استادلن) نوشته اند بطور قطع تاريخ تأليف انجيل يوحنا معلوم نيست اختلاف از سال 68 تا 98 بين آنها شديد است.
پس از ارباب ذوق و صاحبان فطانت و عقل و دانش سؤال ميكنيم كتابى كه نويسندۀ آن مجهول و تاريخ تأليف غير معلوم باشد چه اعتبارى دارد كه بتوان اعتماد بآن نمود - تا انشاء اللّه در مقالات بعد برسيم بدلائل محكم ترى كه بطلان كامل هر چهار انجيل را ظاهر و هويدا نمايد.
بالله التوفيق و عليه التكلان
در مقالات قبل در اطراف اناجيل اربعه بمقداريكه وقت مقاله نويسى اجازه ميداد قلمفرسائى شد - و عقايد علماء محققين و فضلاء نصارى را از نظر خوانندگان محترم گذرانيديم كه بقول و عقيدۀ خود آنها هيچ يك از اناجيل اربعۀ موجودۀ در دست نصارى سند صحيحى بحضرت عيسى مسيح عليه السّلام ندارند و محل اتكاء و اطمينان و عقلاء و دانشمندان نيستند.
اينك بعرضتان ميرسانم كه ارباب كنيسه و كليسا كتابهاى ديگرى در معرض عموم گذارده و آنها را محترم شمرده. بلكه از اناجيل اربعه مهم تر جلوه ميدهند براى آنكه گويند اناجيل اربعه حكايت حالات و زندگانى حضرت مسيح و بعضى از گفتار و مواعظ او را مينمايد.
ولى اين كتب و رسائل شامل مبانى تعليميّه و مبانى دينيّه ميباشد پس عظمت و اهميت اين كتب و رسائل از اناجيل بالاتر است.
ناچارا براى روشن شدن مطلب و بينائى برادران با انصاف مسيحى بايستى قدرى در اطراف اين كتب و رسائل و نويسندگان آنها هم دقيق شويم به بينيم كه آيا مطلب همان قسمى است كه ارباب كليسا ميگويند يا صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى.
عدد و شماره آن كتب و رسائل 22 ميباشد.
اول آنها را اعمال رسولان مينامند و ميگويند نويسندۀ آن لوقا صاحب انجيل ميباشد.
و چهارده رساله منتسب است به (پولس يهودى) و آنها عبارت اند از رسالۀ جهة (روميان) و رسالۀ اول و دوم (به قرنتيان) و رسالۀ به (غلاطيان) و رسالۀ به (افسسيان) و رسالۀ به (فليپيان) و رسالۀ به (كولسيان) و رسالۀ اول و دوم به (تسالونيكيان) و رسالۀ اول و دوم به (تيموتاوئس) و رسالۀ به (طيتس) و رسالۀ به (نليمون) و رسالۀ به (عبرانيان)
و ديگر رساله ايست كه گويند نويسندۀ آن (يعقوب است) و دو رساله كه نويسنده اش (پطرس) ميباشد و سه رساله است كه نويسنده اش را (يوحنا) مينامند و رساله ايست منتسب به (يهودا).
دلائل بسيارى از طرف علماء بزرگ نصارى در دست است كه اين كتب و رسائل تا سال 363 مشكوك بوده اند - و بعضى از فقرات آنها الى الان نزد جمهور محققّين از علماء نصارى مردود و غلطاند.
چنانچه (هورن) مفسّر معروف مسيحى در جلد دوم از تفسير خود چاپ 1822 نوشته است كه رسالۀ دوم پطرس و رسالۀ يهودا و رسالۀ دوم و سوم يوحنا و مكاشفات يوحنا در ترجمۀ سريانيه يافت نميشود.
و (مستر وارد) كاتلك در ص 37 از كتاب خود چاپ 1841 نوشته است (راجرس) كه از بزرگترين علماء پرتسنت ميباشد نام بسيارى از علماء فرقۀ خود را ذكر كرده است كه آنها رسالۀ عبرانيّه و رسالۀ يعقوب و رسالۀ دوم و سوم يوحنا و رسالۀ يهودا و مكاشفات يوحنا را از كتب مقدسه بيرون كرده اند چونكه تمامى آنها را از اكاذيب ميدانند
و (دكتربلس) از بزرگان علماء پرتسنت نوشته است كه تمامى اين كتب و رسائل تا زمان (يوسى بيس) مورّخ معروف مسيحى واجب التسليم نبودند - و او با دلائل بسيارى اصرار نموده است كه رسائل مسيحيّت (مندرجۀ در اين مقاله يعنى 22 رساله) از تصنيفات حواريين نبوده است.
و مخصوصا (لاردنر) مفسر معروف در مجلد چهارم از تفسير خود نوشته است كه (سمرل) و هم چنين كليساى اورشليم در عهد او مكاشفات يوحنا را قبول نداشتند - و در فهرست قانونى او اسم چنين كتابى وجود ندارد و نيز نوشته كه مكاشفات يوحنا در ترجمه سريانيۀ قديم ابدا يافت نميشود.
و (پوروفرايووالد) بدلائل قويّه اثبات نموده است كه انجيل يوحنا و رسائل او و كتاب مكاشفات ممكن نيست از تصنيفات مصنف واحد باشد.
و (يوسى بيس) مورّخ معروف مسيحى در باب 25 از كتاب هفتم از تاريخ خود نوشته است كه (ديونى سيش) گفته كه قدماء ما كتاب مكاشفات را از كتب مقدسه خارج نموده اند - و نيز گفته است تمام آنها بى معنى و بزرگترين حجاب جهل و عدم عقل است و نسبت اين كتاب بيوحناى حوارى غلط محض است و مصنف آن حوارى كه نيست - بلكه مرد صالح و مسيحى هم نيست و آن را (سرن تهسن) ملحد ساخته نسبت بيوحنا داده است.
(ارجن) مفسّر معروف مسيحى در جلد پنجم از شرح انجيل يوحنا نوشته است كه (پولس) بجميع كليساها چيزى ننوشت و گاهى كه بسوى بعضى كنايس چيزى نوشت بيش از دو يا چهار سطر ننوشت - پس اين رسائل منسوبۀ به پولس از تصنيفات او نيستند بلكه از اكاذيب و مجعولات و مخترعات است.
پس بنا بر قول ارجن مفسر شهير مسيحى اين چهارده رسالۀ (پولس) بى اساس ميباشد (تا برسيم بشرح حال پولس كه كيست).
از اين جهة است كه (پاستيس) از علماء بزرگ مسيحى فرقه مانيكيز در قرن چهارم گويد كه اين عهد جديد را مسيح و حواريون ننوشتند - بلكه مردى مجهول الاسم تصنيف نموده است و نسبت آن را بحواريين و رفقاى او داده است.
اينها بود مختصرى از مفصّل از عقايد علماء نصارى در باب كتب و رسائل عهد جديد كه جمعا با اناجيل اربعه 26 كتاب ميشود.
جوانان منور الفكر و پيران روشن ضمير با انصاف مسيحى جويندگان حق و حقيقت را متوجه باين مقاله مينمايم - كه با نظر عميق و افكار دقيق عاقلانه و عالمانه بلكه منصفانه قضاوت بنمايند - كه آيا پيروى از چنين كتبى كه سندهاى آنها مخدوش و خود علماى بزرگ مسيحى بر بطلان آنها منصفانه سخن گفته اند سعادت است.
قطعا هر انسان عاقلى منصفانه بنگرد تصديق خواهد نمود كه اين كتابها علاوه بر آنكه مقدّس نيستند كاملا ملوّث هستند!!
ممكن است آقايان مسيحى از اين جمله (ملوّث) عصبانى شوند. ولى اگر از در تحقيق برآيند و با دوربين حقيقت بين توجه نمايند خواهند فهميد كه اين كتب فضايح نامۀ أنبياء ميباشد نه سعادت نامۀ آنها كه بدست مردمان مغرض از خدا بى خبر و اعداء عدو حضرت عيسى و مريم نوشته شده است. پس چنين كتابى البته ملوّث ميباشد.
كه در مقالات بعد انشاء اللّه مفصلا شرح خواهم داد تا خود تصديق نمايند كلام بى جا نگفته ام.
آيا كشيشهاى نصرانى راضي ميشوند نسبتهاى ناروائى كه در اين كتب و رسائل عهد عتيق و جديد به پيغمبران بزرگ داده شده مخصوصا بحضرت عيسى عليه السّلام بخود آنها داده شود - آيا هيچ فرد مسيحي از عالم و جاهل عصبانى نميشوند كه بآنها بگويند شما ملعونيد - يا با فاحشه رفيق بوده ايد - يا شراب خورده و غالبا دائم الخمر بوده ايد - يا ولد الزنا هستيد - يا مادرهاى شما زناكار بوده اند - و يا در بيابانها با زنان زانيه گردش ميكرده ايد!!! كه تمام اين نسبتها را در اين كتب عهد عتيق و جديد به انبياء عموما و بحضرت عيسى عليه السّلام خصوصا داده اند - كه در مقالات بعديه انشاء اللّه تعالى جمله بجمله مشروحا نقل خواهيم نمود تا خرق حجب و كشف حقيقت گردد.
در مقالات گذشته با نوشتن شرح حالات نويسندگان عهد جديد - بى اعتبارى كتب آن ها (اناجيل و رسائل حواريين) را ثابت نموديم كه اين اناجيل موجوده محرّف و دست خورده و رسائل آن ها بى اعتبار ميباشد.
اينك هم بمقتضاى وقت - قول يكى از اكابر علماى اجتماعى مسيحي را بر صدق مقال نقل مينمائيم - و آن مرد بزرگ (كنت گوبينو) فيلسوف شهير غرب ميباشد كه در ص 41 كتاب اديان و فلسفه در آسياى وسطى نوشته محمّد صلّى اللّه عليه و آله در ميان اعراب بلكه جميع معاصرين خود مردى بود بمحاسن اخلاق آراسته و با وقار و دوستدار عدل و انسانيت و بردبار و بينهايت پاكدامن و مصلح اجتماعى بوده. و اساس اسلام را بر روى سه كتاب آسمانى بزرگ تورية بدون تبديل و انجيل بدون تحريف و قرآنى كه بوسيله جبرئيل بر او نازل ميشد نهاد. و اينكه محمّد گفته نصارى انجيل را پس وپيش كرده اند درست گفته است. آزادى (بزرگترين قانون تكامل) و مذهب را قرآن كتاب آسمانى مسلمين بيشتر و بهتر تعليم داده است - انتهى.
الحال حسب الوعده از اين مقاله شروع ميكنيم در شرح حالات (پولس) كه در نزد نصارى مقام ارجمندى دارد. و اگر خوب دقت كنيم مقام او را بالاتر از مسيح بن مريم عليه السّلام مى شناسند و كلمات تعليمى او را مقدّم بر كلمات حضرت مسيح ميدانند و باو نسبت ميدهند بيشتر از آنچه بديگران نسبت ميدهند.
و مسيحيها از خطاها و اعمال قبيحه او بسيار متأثر هستند و ناچارا حالات اوليه
او را نقل مينمايند ولى با هزار رنگ آميزى ميخواهند خيانتهاى او را اصلاح نمايند.!!
و ما ناچاريم در حالات او دقت بيشترى بنمائيم تا در نزد ارباب علم و دانش و انصاف معلوم شود كه آيا قدر و منزلت او در مسيحيّت اوليه همان بوده است كه اينك مورد عنايت و توجه است يا مطلب غير از اينست كه امروز جلوه داده شده است.
اولا در محل ولادت و سكناى او بين علماء و مورّخين مسيحى اقوالى موجود است حتّى در خود اعمال رسولان تناقض آشكارى هست.
تقريبا اتفاقى ارباب كنيسه و كليسا است كه پولس يهودى بوده چنانچه در قسمت 39 از باب 21 و در قسمت 3 از باب 22 اعمال رسولان نقل از قول خود پولس مينمايد كه بمردم گويد من مردى يهودى هستم متولد در (طرسوس قيليقيه) اما تربيت يافته بودم در اين شهر (اورشليم يعنى بيت المقدس).
ولى در جاى ديگر خود را از فريسيون معرفى مينمايد چنانچه در فقره 6 از باب 23 اعمال رسولان است كه چون او را در مجلس شوراى كهنه حاضر كردند و او فهميد كه آنها بعضى از صدوقيان و بعضى از فريسيان اند در مجلس ندا در داد كه اى برادران من فريسى پسر فريسى هستم و براى اميد و قيامت مردگان از من بازپرس ميشود.
و لكن در فقره 25 از باب 22 اعمال رسولان برخلاف آنچه ذكر شده گفته است. وقتى او را بريسمان ها مى بستند پولس بيوز باشى كه حاضر بود گفت آيا بر شما جائز است كه مردى رومى را بى حجة هم تازيانه زنيد چون يوزباشى اين را شنيد نزد مين باشى رفت او را خبر داد گفت ميخواهى چه بكنى زيرا اين شخص رومى است پس مين باشى آمده بوى گفت مرا بگو كه تو رومى هستى گفت بلى مين باشى جواب داد من اين حقوق را بمبلغى خطير تحصيل كرده ام پولس گفت اما من در آن مولود شدم، در ساعت آنانيكه قصد تفتيش او را داشتند دست از او برداشتند و مين باشى ترسان گشت چون فهميد كه رومى است از آن سبب كه او را بسته بود. انتهى.
هر عاقل منصفى بمختصر توجهى بمذكورات فوق تصديق مينمايد كه اين دو قول با يكديگر متعارض اند و معلوم نيست كه كدام يك از اين دو قول صدق است چون هر دو قول بنابر آنچه ذكر شد در اعمال رسولان است.
اگر گفتۀ او كه اهل طرسوس و متولد در آنجا است صحيح است پس قول ديگرش كه ميگويد اهل رومانى و متولد در آنجا هستم چه معنى دارد.
جوانان روشن فكر و پيران پاك ضمير غير متعصّب مسيحى را متوجه باين دو قول متعارض مينمايم كه دقت كنند تا كشف حقيقت شود.
ولى آنچه بنظر اهل فكر ميآيد و با ادله اى كه در دست است مسلّما پولس يهودى بوده - و اما اينكه دعوى رومانيت نموده چون خود را در ريسمانى محكم بسته ديده و طاقت تازيانه خوردن را نداشته حيله اى كرده كه بگفتن دروغى شايد از آن ورطه نجات پيدا كند (چنانچه نجات يافت) و اين عمل خود يكى از دلائل يهوديت او ميباشد.
چه آنكه در تاريخ جهان واضح است كه يهوديها مردمانى حيّال و مكّارند براى رسيدن بهدف و مقصد خود هزاران حيله بكار مى برند - و اين يكى از هزارها حيله اى بوده كه پولس يهودى بكار برده تا از قيد اسارت خلاص شود.
از آقايان با انصاف مسيحى سئوال مينمايم آيا سزاوار است پيروى كردن از كلمات يهودى حيّالى كه براى رسيدن بمقصود خود دروغى باين بزرگى بگويد (بعلاوۀ دروغهاى بسيار ديگر كه ذكر ميشود).
از كجا ميتوان بكلمات و مقالات و كتابهاى منتسب بچنين آدمى اطمينان پيدا نمود كه حق است و از دروغهاى شاخ دار او نيست كه عادت كرده براى رسيدن بهدف و مقصد خود دروغهائى بگويد كه در مقالات بعديه انشاء اللّه كشف اين حيل و معما خواهد شد
و اگر حيله اى در كار نبود دروغ هم نگفته و مردى صادق القول و پاك بوده ارباب كنيسه و كليسا جواب بدهند كه جمع بين اين دو قول متعارض چگونه خواهد شد.
در مقاله قبل مولد و مسكن پولس را مورد نظر قرار داده و كشف حقيقت نموديم - اينكه كه ميخواهم قلم را روى ورق گردانده و شرح حالات او را بنگارم متحيّرم از كجا شروع كنم و از چه جا اتّخاذ سند نمايم.
چون در حالات پولس يهودى سندى در دست نيست مگر اعمال رسولان و هركس هم در هركجا از پولس شرحى داده نقل از كتاب اعمال رسولان است - و قبلا شرح داديم كه از براى آن كتاب سند ثابت و مسلّمى در دست نيست و نويسندۀ آنهم غير معلوم است.
ولى چون سند معتبرتر از آن كتاب (اعمال رسولان) در حالات پولس نيست ناچاريم با وجود بى اعتبارى آن از همانجا شروع نمائيم.
بنا برآنچه در باب 8 و باب 9 و باب 22 و باب 23 و باب 26 از اعمال رسولان ثبت است دوره حيات و زندگانى پولس فقط بدو قسمت تقسيم ميشود - شقاوت - و سعادت -.
قسمت اوليۀ از عمرش در منتهاى درجه شقاوت و عداوت و حيله و مكر گذشته و در ميان جماعت يهودا شد از او در عداوت و حيله و مكر نسبت بمسيحيهاى مقدس در زمان خود نبوده است -.
در باب 8 اعمال رسولان نوشته است موقعى كه تشتّت و تفرقه در مسيحيها پيدا شد در اثر فشار يهوديها - ارباب كليسا پراكنده شدند پولس كه نامش (شاؤل) بوده
اهل كليسا را در عذاب و فشار آورده خانه بخانه مى گشت مردان و زنان آنها را بيرون مى كشيد و بزندان يهود مى افكند -.
مؤمنين بحضرت عيسى عليه السّلام و مقدّسين مسيحى را محاكمه ميكردند پولس از جمله فتوى دهندگان بقتل آنها بوده - كليساها بدست او ويران گشته و با كمال شدت و قساوت زن و مرد مسيحى را بانواع عذابها معذّب ميداشت تا آنجا كه در اول باب 9 اعمال مينويسد نزد رئيس كهنه آمد و از او نامه ها خواست (يعنى توصيه ها) بسوى كنايسى كه در دمشق بود تا اگر كسى را از اهل طريقت خواه مرد و خواه زن بيابد ايشان را بند نهاده به اورشليم (بيت المقدس) بياورد -.
و در اول باب 22 اعمال اعتراف صريح خودش را نوشته كه در مقابل يهود گفت من مردى يهودى هستم متولد طرسوس قيليقيه و دربارۀ خدا غيور بودم هم چنانكه همگى شما امروز ميباشيد - و اين طريقت را تا بقتل مزاحم ميبودم بنوعيكه مردان و زنان را بند نهاده بزندان ميانداختم - چنانكه رئيس كهنه و تمام اهل شورى بمن شهادت ميدهند كه من از ايشان نامه ها براى برادران گرفته عازم دمشق شدم تا آنانيرا نيز كه در آنجا باشند بند كرده باورشليم آورم تا سزايابند - انتهى.
اين بود مختصرى از مفصّل حالات شقاوت مآب پولس مقدّس نصارى در دورۀ اول زندگانى چنانچه در ابواب اعمال رسولان است - ولى در تواريخ شرح قساوت پولس و كشتار از مسيحيها و آزر و اذيت آنها را باشد از آنچه ذكر شد ثبت نموده اند كه ما درصدد نقل تمام حالات او نمى باشيم -
و عجيب ترين حالى كه از او نقل مينمايند آنست كه بدون تمهيد و مقدمه و رياضت يك مرتبه از حالات كفر و شقاوت و سفّاكى و قساوت دل و ضلالت و گمراهى منتقل شد بعالم ايمان - بلكه مخلّع بخلعت رسالت گرديده -
و قسمت دوم از عمرش يعنى ظهور سعادت از همين جا شروع ميشود -.
فقط ادعاى خود او است!! كه در باب 9 اعمال نقل مينمايد (در اثناى راه كه براى نابودى و گرفتارى مؤمنين مسيحى ميرفت) چون نزديك بدمشق رسيد نورى از آسمان
دور او درخشيد و بزمين افتاده آوازى شنيد كه بدو گفت اى شاؤل شاؤل براى چه بر من جفا ميكنى - گفت خداوندا تو كيستى خداوند گفت من عيسى هستم كه تو بدو جفا ميكنى (اين جمله خود كلمه كفر است كه خداوند فرمود من عيسى هستم) ليكن برخواسته بشهر برو كه آنجا بتو گفته ميشود چه بايد كرد - اما آنانيكه هم سفر او بودند خاموش ايستادند چونكه آن صدا را شنيدند ليكن هيچ كس را نديدند پس پولس از زمين برخواست سه روز نابينا بوده چيزى نخورد و نياشاميد - انتهى.
پولس گفت از همين جا مقام رسالت بمن داده شد و روح عيسى مسيح بر من افتاد و مركز وحى الهى شدم -.
ولى ارباب كليسا و مؤمنين بعيسى چون از كفر و نفاق و حيله و مكر او آگاه بودند از او ترسيده و دورى جستند و ايمان او را دامى دانسته قبول ننمودند و تصديقش را نكردند تا زمانيكه (بنا با دعاى خودشان) بر نا باء مؤمن شهادت بايمان او داد آنگاه از او پذيرفتند -!!!
از همان وقت پولس نقشش گرفت - نقشه اش عملى شد - صاحب قوّۀ فعّاله و با حركت دورانى مشغول دعوت بدين مسيح شد -؟!
اخلال در اصل دين نمود عقايد مردم را منقلب ساخت - گاهى ميگفت عيسى خداست گاهى بنام پسر خدا ميخواند و درعين حال نسبتهاى بدو ناروا و الفاظ نا ملايمى در حق آنحضرت استعمال مينمود و ملّت را از عمل بظاهر شريعت آزاد نمود - آزادى و خودسرى را در آنها شايع نمود -!!
اوّل خراب كارى در دين مسيح عليه السّلام از همين جا عملى شد كه بنام رسول الهى و روح حقيقى حضرت مسيح هر كفر و زندقه اى كه توانست در شريعت پاك حضرت مسيح وارد نمود كه در مقالات بعد انشاء اللّه مشروحا بيان خواهد شد -.
ممكن است در افكار خوانندگان محترم اين مقالات وقفه اى بيايد كه چگونه يك مرد كافر حيّال مكّار قسى القلب سفّاك (بنابرآنچه خود نصارى مينويسند و ما هم در مقاله 15 نقلا از اعمال رسولان ثابت نموديم) آنقدر قدرت و نفوذ كلمه پيدا كند كه پطرس حوارى وصىّ ثابت مسلّم حضرت عيسى عليه السّلام را عقب بزند بلكه گفتار خود را بر گفتار خدا و حضرت عيسى عليه السّلام غالب نمايد كه امروزه كتب و رسائل پولس را بر اناجيل مقدّم دارند -.
بديهى است تا جهات امتيازى از عقل كامل يا نكرى و شيطنت يا علم الهى يا آگاهى بمادّيات و غيره در اشخاصى نباشد براى آنها جلوه اى در جامعه نخواهد بود -
بنابراين بتاريخ حالات پولس يهودى كه دقيق ميشويم (بنابرآنچه از رسائل و اعمال و اقوال او كه در كتاب اعمال رسولان مخصوصا ثبت است بر ميآيد) داراى سه صفت بوده كه همين صفات ثلاثۀ ممتازه سبب شهرت و پيش افتادن در ميان يك ملت جاهل ساده بوده است -.
1 - داراى قوّۀ قوّيۀ فعّاله و نفسى قوى بوده كه ابدا ملالت و خستگى در او راه نداشته لذا پيوسته متحرّك و در عمل و كار خود هميشه خورسند و مسرور بوده -
2 - مردى باهوش و شديد الذكاء و در حيله و مكر بسيار بارع و زبردست و با فكر قوى تدبير امور مينموده و سدّ سديدى بوده در مقابل حملات اعادى و باهوش نكرى حملات دشمنان را رد مى نمود -.
3 - از همه مهم تر آنكه كلمات و گفتارش تأثير شديدى در نفوس مردم داشت
سحر بيان او قسمى بود كه در مقابل هركس كه قرار ميگرفت با نطق و بيان خود او را مسحور ميكرد آنگاه كلمات باطل خود را بصورت حق بر آنها تزريق مينمود -.
بواسطه همين صفات ممتازه و قدرت بارعه توانست خود را بر ملت مسيحى تحميل كند و بلكه قطب و محور دعاة گردد - بقسمى كه براى آنها دين تازه بياورد و خود را رسول ملهم و روح عيسى بن مريم معرفى نمايد تا آنجا كه قول او را حجّة قاطع بدانند -؟!!
و آنقدر سحر بيانش قوى بود كه توانست امر را بر برنا با مشتبه كند (بنابر ادعاى خودشان) كه تصديق او را بنمايد -؟!!
و بوسيله همين صفات قويه بود كه آن ملت سادۀ بى چاره را چنان مجذوب خود نمود كه گذشته ها را فراموش كرده و كلمات ساختگى او را قبول نمايند -؟
مردمان عاقل منصف دانشمند - همين كه دقت نمايند مابين مسيحيت امروزه كه تحت تعاليم پولس يهودى مورد قبول است - و ملت اوليۀ مسيحيّه كه در تحت تعاليم عاليۀ حضرت عيسى مسيح عليه السّلام بوده فرق بسيار آشكارى مى بينند كه بعدها انشاء اللّه مشروحا ذكر خواهد شد -.
ولى چيزى كه اسباب تعجب علماء و دانشمندان اقوامى كه دقت بيشترى در اطراف ديانت و شناختن حالات رجال و مردان نامى آنها مينمايند گرديده اينست كه چگونه ممكن است مردى از كفر شديد و غلظت تمام بدون تمبيد و مقدمه برگردد بايمان محض و بفاصله مختصرى داراى اعتقادى قوى گردد.
ولى اگر بنظر انصاف بنگريم مى بينيم كه اين امر تعجبى ندارد چه آنكه بسيارى از مردمان كافر وقتى حقايق دينى را ديدند ايمان آوردند و مؤمن كامل هم شدند.
ولى اعجب از هر عجب اينست كه شخصى از كفر و شقاوت محض بدون مقدمه و رياضت، فورى بمقام رياضت برسد، و البته اين امر خيلى مهمّ است كه در تمامى اديان نظيرى ندارد.
زيرا ما وقتى بحالات انبياء عظام دقت مينمائيم حتى تورية و اسفار عهد عتيق كه مسيحيون هم ملزم ايمان بآن هستند ورق ميزنيم نمى بينيم پيغمبري مبعوث برسالت
شده باشد مگر آنكه در دوره اول زندگانى در اثر رياضات شرعيّه و ترك هوا و هوس صفاء نفس پيدا نموده صاحب استعداد و قابليت تلقى وحى گرديده -
علاوه بر آنكه در مقاله پنجم با دلائل عقليّه و براهين نقليّه ثابت نموديم كه انبياء از حين ولادت الى زمان وفات قبل از بعثت و بعد از بعثت بايد معصوم از معاصى و گناهان باشند من الصغائر و الكبائر
ولى پولس كسيستكه از اول عمر غرق در معاصى و گناهان بوده - اهم از همه كفر و سفّاكى و غلظت قلب و شديد الايذاء بر مؤمنين ميباشد - كه تمامى اين صفاتى را كه خود مسيحيها نقل مينمايند (حتى در خود اعمال رسولان ثبت است) باعث سواد قلب و مانع از صفاى باطن است -
بديهى است مدتى براى چنين آدمى وقت لازم است تا اين كدورت از قلب زدوده گردد و بعد از مدتى رياضت آنگاه ممكن است مؤمن گردد -.
ولى وصول بمقام ارجمند رسالت غيرممكن است زيرا شرط اعظم نبوت و رسالت عصمت تام و تمام از حين ولادت تا دم مرگ است -.
با يكدنيا تأسّف متعجّبم از آنكه ملّت عاقل - پيران روشن ضمير و جوانان تحصيل كرده منور الفكر مسيحى چرا از عادت قدرى بيرون نميايند و ديدۀ عقلانى باز نميكنند و بنگرند كه امروز آنها ديگر تابع حضرت عيسى مسيح عليه السّلام نيستند بلكه مؤسّس حقيقى دين امروز مسيحيها پولس يهودى طرسوسى اعدا عدو مسيح و مسيحيّت ميباشد!!!
نميدانم چرا فكر نميكنند كه چگونه ممكن است شاؤل يهودى جوان طرسوسى - فريسى (يا رومانى) شاگرد يكى از علماء متعصّب يهودى عضو مجلس (صانهدرين) كه بنام (عمائيل) خوانده ميشده و براى محو نام حضرت عيسى عليه السّلام و مؤمنين بآنحضرت سعى بليغ داشت -.
و در عين كفر و سواد قلب و حين مأموريّت و عمل بايذاء و اذيت و قتل مؤمنين و مردمان پاك دل مسيحى يك مرتبه نور الهى او را بگيرد و آن قلب سياه فورا مركز وحى پروردگار و نزول روح پاك حضرت عيسى گردد؟!!
العجب كلّ العجب كه ملت عاقل چگونه مسحور شدند كه آن ادعا را بپذيرند و آنقدر هم خوش باور باشند كه آنچه آن مرد گفته ولو برخلاف دستورات عيسى مسيح عليه السّلام بوده قبول نمايند مع ذلك خود را مسيحى بنامند و حال آنكه حقّا اين قوم بايد خود را پولسى بنامند نه مسيحى!!
فلذا در ادوار ماضيه در اطراف آن مرد مرموز و اقوال او مناقشات قوى بوده عدّۀ عاقل منكر ادعا و اقوال او بوده اند و گفته اند كه عالميان ميدانند جماعت يهود در شيطنت و حيله گرى و مكر سرآمد اهل زمان بوده و براى رسيدن بهدف و مقصد خود از هيچ عملى روى گردان نبوده و نيستند -
و چون پولس از آن جماعت معلوم الحال و مردى حيال و شديد الذكاء و قوىّ الاراده و دشمنى بزرگ براى عالم مسيحيّت بوده چندى از راه ايذاء و حبس و زجر و قتل آنها با ملت خود (يهوديها) هم عهد براى محو و نابودى مؤمنين مسيحى جديت كامل مينمودند - چون از آن راه موفقيت پيدا ننموده لذا آن حيلۀ قوى را بكار برده خود را مؤمن صالح و رسول حق معرفى كرده و امر را بر مردم مشتبه نموده و گفت روح عيسى در من قرار گرفته و مورد توجه آنحضرت خداى بزرگ ؟!! گرديده معاذ الله من هذه المقالات الفاسدة -
آنگاه با آن قوا و صفات مذكوره از اين راه دوستى و يگانگى بفعاليت بر خواست تا اساس متين و دين توحيدى حضرت مسيح عليه السّلام را بصورت شرك و كفر در آورد) - (كما آنكه در آورده)
و از اين راه ايمان و رسالت و دوستى - ضربت مهلك خود را بعالم مسيحيت بزند (هم چنانيكه زد).
كه انشاء اللّه در مقالات بعد جمله بجمله نقل و تشريح خواهيم نمود تا معلوم شود كه مقام مقدّس حضرت عيسى عليه السّلام بالاتر از آنست كه چنين نسبتهاى ناروائى باو داده شود - آن بزرگوار عبد صالح و پيغمبر بزرگى از جانب پروردگار بوده.
اين عقايد فاسده كه در مسيحيت امروزه يافت ميشود تمام از آثار و تعاليم پولس يهودى ميباشد - پس هر رساله و كتابى كه منتسب بآن مرد مرموز معلوم الحال باشد عاطل و باطل و از درجۀ اعتبار ساقط است -.
در مقالات گذشته بيان نموديم كه مبنا و اساس دين مسيحيان 26 كتاب ميباشد كه چهار كتاب آنها منتسب بحضرت عيسى عليه السّلام است بنام انجيل كه بقلم چهار نفر (متى - مرقس - لوقا - يوحنا) جارى شده -.
بطلان و عدم اعتبار آنها را از روى مندرجات خود آنها و كتابها و گفتار محققين از علماء مسيحى ثابت نموديم -.
و ديگر هفت رساله بنام يعقوب و پطرس و يوحنا و يهودا است كه در مقاله 13 اقوال علماء و مفسرين مسيحى را بر بطلان آنها و اينكه در نزد محققين مسيحى مورد اعتماد نمى باشند ذكر نموديم -.
و چهارده كتاب و رساله بنام پولس يهودى است كه آنهم با نظر دقيق بمقالات قبل و سير در حالات پولس هر فرد عاقل منصف حكم ميكند بر بطلان آن كتب و رسائلى كه (اگر) بقلم چنين مرد مجهول مرموزى نوشته شده باشد -.
چونكه در مقالات قبل ذكر نموديم كه محققين از علماء نصارى معتقدند كه اين رسائل منسوبه (بپولس يهودى) از تصنيفات او نيستند بلكه از اكاذيب و مجعولات و مخترعات اند كه از روى كذب و دروغ منتسب باو گرديده -.
چنانچه قبلا ذكر شد (ارجن) مفسر معروف مسيحى در مجلّد پنجم از شرح انجيل يوحنا نوشته كه پولس هرگز بكليساها چيزى ننوشت و گاهى كه بسوى بعضى از كنايس چيزى نوشت از دو الى چهار سطر بيشتر ننوشت -.
و (يوسى بيس) مورّخ معروف مسيحى نيز در باب 25 از كتاب 6 تاريخ خود همين قضيه را متعرض است -.
پس بنابر آنچه نوشته شد بعقيدۀ محققين از منصفين علماء خودشان اين چهارده رساله هم بكلّى بى اساس و قابل قبول عقلاء منصف نمى باشد -.
دليل ديگر بر بى اساس بودن رسائل پولس يهودى مجهول - آنست كه در آن رسائل تاريخ حالات خود او ثبت ميباشد -.
چه آنكه در مقاله 15 بعرض قارئين محترم رسانيدم كه سندى از حالات پولس در دست نيست مگر آنچه در كتاب اعمال رسولان ثبت است -.
و اگر اعمال رسولان بى اساس و نويسندۀ آن مجهول شد بديهى است بالتّبع پولس مردى مجهول الحال خواهد بود -.
فلذا كتب و رسائلى كه بنام شخص مجهول الحال باشد هيچ اعتبارى ندارد و هرگز قابل قبول اهل علم و دانش و عقل نميباشد -.
پس در مرتبۀ اول بايد ديد كه نويسندۀ اعمال رسولان كيست - آنچه علماء نصارى و مورّخين بزرگ آنها معتقدند و در دفاتر خود ثبت نموده اند نويسندۀ اعمال رسولان لوقا نويسندۀ انجيل بوده است -.
و در مقاله يازدهم مبسوطا شرح داديم كه در وجود خود لوقا علماء نصارى اختلاف دارند كه آيا اهل انطاكيه و طبيب بوده چنانچه (بلوكيوس) مورّخ معروف مسيحى و ديگران مينويسند - يا اهل رومانى و نقاش بوده چنانچه دكتر (پوست) و اتباعش قائل اند - و آيا از تلاميذ حضرت مسيح، يا از تلاميذ تلاميذ آنحضرت بوده -
و از براى هيچ يك از اين عقايد دلائل مثبتى در دست ندارند و آنچه ثابت است در نزد علماء مسيحى آنست كه لوقا نام نويسندۀ انجيل (طبيب انطاكى يا نقاش رومانى) از تلاميذ پولس يهودى بوده - پس بر منقولات او از شخص حضرت عيسى عليه السّلام دليلى ندارند -.
و سندبين لوقا و حضرت مسيح و بلكه تلاميذ و حواريين آنحضرت مقطوع است -
فعليهذا وقتى انجيل او مقطوع السند و خود نويسنده مجهول الحال باشد اعمال رسولان كه بقلم چنين شخص مجهول الحالى نوشته شده بكلى بى اعتبار خواهد بود -
زيرا معلوم نيست كه نويسندۀ اعمال رسولان لوقاى انطاكى طبيب، يالوقاى رومانى نقاش، يا شخص ديگر است -
پس قطعا اعمال رسولان سند صحيحى ندارد و نويسندۀ آن مجهول الحال ميباشد چنانچه ذكر شد - بهمين جهة مندرجات آنهم اعتبارى ندارد -.
و از جمله مندرجات در آن كتاب اقوال و حالات پولس است - پس با دعاى پولس مجهول هم اعتمادى نيست تا چه رسد بكتب و رسائل منتسبۀ بآن - پس انسان عالم عاقل منصف روى عادت بدون دليل و برهان پيروى از چنين كتب بى اساسى نمينمايد -.
زيرا كه هيچ يك از اين كتب و رسائل جنبۀ دينى ندارند، چون كتاب دينى آنست كه در مرحلۀ اوّل سند متصّل به آورندۀ آن كتاب داشته باشد -.
و آقايان مسيحى ابدا سندى براى هيچ كتابى در دست ندارند كه بطور مسلّم منتسب بحضرت عيسى عليه السّلام يا پيغمبر ديگر باشد چنانچه در مقالات قبل مشروحا ذكر شد -
پس اين كتب و رسائلى كه بنام عهد عتيق و جديد سند تدين مسيحيان ميباشد فقط تواريخى است متناقض - غير معتبر پر از خرافات و مفقود السند كه در مقالات بعد انشاء اللّه با دلائل واضح ترى بطلان آنها را آشكارتر و اثبات حق خواهيم نمود -
در مقالات گذشته ذكر نموديم كه اساس و پايه هر دينى كتاب آن دينست كه حجّة است از جانب پروردگار متعال و مصدر اعتقادات و مأخذ اوامر و مناهى حق تعالى كه سعادت و سيادت هر قوم و ملت بسته بآنها است -.
بديهى است علاوه بر آنكه مقام آورندۀ كتاب (پيغمبر بزرگ) بايد ثابت - و صدق گفتارش با ثبوت معجزات و خرق عادات مافوق قواى طبيعت بطريق تواتر خلفا عن سلف بارز و آشكار گردد در خود كتاب هم بايستى دلائلى موجود باشد تا موجب اطمينان گردد -.
اولا آنكه سند انصال آن كتاب به آورندۀ آن بطريق قطع و تواتر ثابت باشد كه راهى براى انكاران كتاب در دست اعادى نباشد -
ثانيا آنكه مندرجات آنكتاب متناقض و متعارض نباشد -.
نظر بآنكه كتاب آسمانى چون از جانب خداوند است بايد حتما اختلافى در او نباشد و تناقضى در كلمات او پيدا نشود تا فرق بين كلام خالق و مخلوق ظاهر و هويدا باشد -.
چون بشر مركز سهو و نسيان است ممكن است در كلمات و گفتارش گاهى اختلاف و اشتباه پيدا شود -.
ولى در ساحت قدس الهى سهو و نسيان راه ندارد -.
پس اگر در كتاب منتسب بحق تعالى اختلاف و تناقضى ديده شود قطعا بنام كتاب
آسمانى شناخته نمى شود - حتما كتابى است ساختۀ دست بشر بازيگر بى اطلاع لذا اطمينانى بر صحت آن نميباشد -.
وقتى بتاريخ گذشته دقيق ميشويم مى بينيم كه بازيگران و قطّاع الطريقهاى ديانات در هر دوره و زمان اول قدمى كه براى نابودى هر دين برداشتند سعى كردند در خرابى آن دين از طريق اخلال در كتب و تحريف آنها كه از صورت اوليۀ نازلۀ بر آن پيغمبر بكلى بيرون آورده صورت مخلوط ديگرى ساخته تا سلب اطمينان از جامعه مردم بشود و عقايد فاسده را بآن وسيله در قلوب بى خبران بى خرد تزريق نمايند -.
با توجه بمقالات گذشته هر انسان عاقل منصفى ميفهمد كه عهد عتيق (تورية و ملحقات آن) و عهد جديد (انجيل و ملحقات آن ها) واجد شرائط مذكوره در فوق نيستند -.
گذشته از آنكه با دلائل عقليه و براهين نقليه از دساتير و گفتار علماء بزرگ خود آنها ثابت نموديم كه اين كتب سند مسلّم و ثابتى به انبياء منتسبه ندارند -.
و نيز دلايل مثبتۀ داخلى در خود اين كتابها موجود است كه بر هر بينندۀ عاقل منصفى ثابت ميشود كه آنها كتب آسمانى نيستند -.
از جمله آنكه اگر كتب آسمانى بودند و از يك مبدء آمده بودند اين همه اختلاف در هريك از آنها پيدا نميشد -.
قدر مسلّم ثابت است كه بر حضرت عيسى روح اللّه عليه السّلام بيش از يك كتاب بنام انجيل نازل نگرديده پس اناجيل اربعه يعنى چه ؟
جواب ميگويند - متى - و مرقس - و لوقا - و يوحنا - كتّاب و نويسندگان انجيل اند -.
جواب عرض ميكنم اگر اين حرف صحيح است چهار نويسنده كه نبايد مطالب يك كتاب آسمانى را مختلف نويسند -.
مگر قرآن مجيد در زمان خود خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله و بعد از زمان آنحضرت
نويسندگان متعدّدى مانند امير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و زيد بن ثابت و عبد اللّه بن مسعود و عثمان بن عفّان و غير هم نداشته - پس چرا در هيچ يك از قرآنهاى ما اختلافى وجود پيدا ننموده.
با اختلافاتى كه در فرق مسلين پيدا شده مع ذلك قرآن مجيد در ميان تمام فرق اسلامى بيك صورت است.
قرآنهاى خطى هزار سال قبل با ميليونها قرآن هاى چاپى امروز ابدا فرقى ندارند و آنچه قرآن در دست فرق مسلمين است (از شيعه و سنى و زيدى و غيره) حتّى كلمه اى هم اختلاف ندارند.
زيرا فرستنده يكى، آورنده يكى، كتّاب اگر متعدد بودند همان يك كتاب را نوشتند فلذا اختلافى پيدا نشد.
چون از زمان نزول قرآن تاكنون فاصله در بين نشده و حادثه اى مانع تواتر نگرديده فلذا بطريق تواتر لفظى و معنوى تا امروز يك قرآن ثبت و ضبط گرديده.
و نويسندگان متعدد باعث اختلاف در معانى و الفاظ آن نگرديدند. (كه در مباحث قرآن انشاء اللّه مفصلا شرح خواهم داد).
ولى چون بعد از عروج حضرت عيسى عليه السّلام بواسطۀ پيش آمدها و حوادث ناگوار انجيل اصل از ميان رفت.
(چنانچه در مقاله 8 ذكر شد) بعدها اشخاص مجهول الهويّه كه در مقالات 9-10-11-12 كاملا ثابت نموديم بنام متى، مرقس، لوقا، يوحنا، هريك بخيال خود كتابى نوشتند و بنام انجيل در دسترس مردم گذاردند
ما كه در آن زمانها نبوده ايم تا حق را از باطل بديدۀ حق بين مشاهده و تفريق نمائيم - ولى از ديدن آثار باقيه و كتابهاى موجودۀ در دست آنها پى ببطلان و ساختگى آنها ميبريم.
كه از جمله دلائل بر بطلان و ساختگى آنها اختلافاتى است كه در الفاظ
و معانى آنها ظاهر و بارز است كه اگر بخواهم تمام آنها را بنگارم خود كتاب مفصّلى خواهد شد و از وضع مقاله نويسى خارج ولى بمقتضاى ما لا يدرك كله لا يترك كله - براى تنبيه و بيدارى جوانان روشن فكر و عقلاء مسيحى ببعض از آنها اشاره مينمايم -
از جمله اختلاف بزرگى است كه در نسب و نژاد حضرت مسيح عليه السّلام از شش جهة بين انجيل متى با انجيل لوقا موجود است -
1 - در انجيل متى نوشته كه يوسف نجّار (شوهر مصنوعى مريم) پسر يعقوب است - و در انجيل لوقا نوشته پسر هالى است -.
2 - در انجيل متى است كه جميع آباء مسيح از داود تا جلاى بابل سلاطين مشهور بوده اند - و در انجيل لوقا است كه آباء مسيح از سلاطين و مشهورين نبوده اند غير از داود و ناتان -.
3 - در انجيل متى است كه عيسى از اولاد سليمان بن داود است - و در انجيل لوقا است كه از اولاد ناتان بن داود است -.
4 - در انجيل متى (سألتيئيل بن يكنيا يا يوخانيا) نوشته و در انجيل لوقا سألتيئيل بن يست آورده -.
5 - در انجيل متى است كه اسم پسرر روبابل ابيهود بوده است - و در انجيل لوقا اسم پسر زروبابل را ريسا ثبت نموده (عجب آنكه در سفر 3 از اول اخبار ايام اسماء اولاد زروبابل را نوشته نه ابيهود است و نه ريسا -) پس معلوم ميشود هر دو انجيل غلط ضبط نموده اند - يا تورية غلط آورده است -.
6 - در انجيل متى نسب حضرت عيسى عليه السّلام را تا بداود بيست و شش طبقه نوشته است - ولى در انجيل لوقا چهل و يك طبقه آورده (و چون زمان بين مسيح و داود هزار سال است پس بنا بر بيان متى مقابل هر طبقه چهل سال خواهد بود - و بنا بر بيان لوقا مقابل هر طبقه بيست و پنج سال و كسرى خواهد بود) -.
محققين از علماء مسيحى مانند - اكهارن - و كيسر - و هيس - ديوت - و ونيز - و فرش - و ادم كلارك - و مسترهار مرسى - و غير هم اقرار و اعتراف باين اختلاف بزرگ دارند.
پس عقلاء با انصاف مسيحى بعد از توجه باين اختلاف بزرگ، خود تصديق مينمايند كه اين اختلاف دلالت كامله دارد بر اينكه قطعا يكى از اين دو انجيل (متى - لوقا) بايد دروغ و بالهام حق نازل نشده باشد
و اگر قائل شويم كه دو كتاب حق است و بالهام غيب الهى نازل شده - بايد اقرار كنيم كه العياذ باللّه خداوند دروغ يا اشتباه فرموده - و قطعا چنين تصورى محال است و بديهۀ عقل بر بطلان آن صادق است -.
و اگر بخواهيم يكى از دو انجيل را حق بدانيم و آن ديگرى را باطل - قطعا دليلى بر صحت يكى از اين دو نداريم - و اگر هر دو را باطل ندانيم قطعا نميتوانيم حق بدانيم - پس بايستى با نظر شك و ترديد بهر دو بنگريم - و البته كتاب مشكوك مردود و غير قابل قبول است و نمى توان بعنوان كتاب آسمانى بآن اعتقاد پيدا نمود -.
و انجيل لوقا (بنا برآنچه تاريخ مسيحى نشان ميدهد) مسلّما مدتى بعد از انجيل متى نوشته شده است چنانچه عموم علماء مسيحى نوشته اند -.
و اگر انجيل متى در زمان لوقا و در نزد او معروف بوده محققا در وقت نوشتن بايستى بآن مراجعه مينمود تا چنين خطاى بزرگى از او صادر نميشد -.
لااقل مخالفت او را نمينمود كه بعد از هزار و نهصد و چهل و هفت سال (تاريخ نشر مقاله) مورد انتقاد عقلاء قرار نگيرد - و اين مخالفت خود دليل است كه لوقا اقرار بوجود متى و انجيل او نداشته است -.
و اگر معرفت بحال متى و انجيل او داشته و مخصوصا برخلاف او نوشته قطعا يكى از دو امر در نظر جلوه گر ميشود -.
يا متى را مجهول و انجيل او را ساختگى ميدانسته لذا عمدا برخلاف او رفته -
يا آنكه او را حق و انجيل او را كتاب آسمانى و مطالب مندرجۀ او را از جانب خدا ميدانسته ولى عالما عامدا بر ضدّ او قلم فرسائى كرده و هدفش توليد اختلاف در ديانت بوده ؟
على ايّحال در نظر هر عاقل متفكر مدقق منصف هر دو انجيل (متى - لوقا)
مردود و كتابى نيستند كه مركز اعتقادات قرار گيرند و مورد اطمينان باشند تا عمل بآنها شود -.
و اختلافات اناجيل منحصر بهمين موضوع نسب و نژاد تنها نيست بلكه بسيار فراوان و در غالب آيات و فصول آنها اختلافى موجود است - كه انشاء اللّه در مقالات بعد ببعض اختلافات بارز ديگر اشاره ميكنم تا راه براى جويندگان حق باز و حق از باطل آشكار گردد -.
روز گذشته جوان فاضلى از مسيحيها نزد داعى آمد در حالتيكه شماره اى از پرچم اسلام در دست داشت و مدت دو ساعت بيشتر در اطراف دين پاك صحبت نموديم -
در ابتداء ورود - ايشان گفتند مقالات پى درپى شما در روزنامه پرچم اسلام و برداشتن پرده هاى ضخيمى از بالاى تورية و انجيل و كتب دينى ما انقلابى در جوانان ما ايجاد و مخصوصا عدّه اى از جوانان تحصيل كردۀ پاك دل خالى از تعصّب مسيحى بيدار و در اطراف هر مقالۀ شما يك هفته با كشيشها و علماى دينى در نبرد و گفتگو ميباشيم -.
بقدرى دلائل شما محكم و با ذكر اسناد است كه جواب آنها مشكل است - و با مراجعه نمودن بآن اسناد بر ما ثابت شده كه شما از كتب ما خيلى خوب اطلاع داريد - همين قدر بدانيد كه علماى ما تابحال در مقابل اعتراضات ما جوانان طبق مقالات شما جواب قانع كنندۀ نتوانستند بدهند - البته بلا جواب هم نگذاردند ولى در نزد ما غير قابل قبول است -.
چه آنكه جواب دلائل عقل و نقل شما را بايد خيلى محكم داد - هنوز ما بجواب محكمى برنخورده ايم كه اقناعى باشد -.
هفتۀ گذشته مقاله اى را كه در اطراف اختلافات اناجيل و تطبيق آنها مرقوم داشته بوديد خوانديم چند شب است در اطراف آن مقاله بحث است - مخصوصا در موضوع اختلافى كه در نسب حضرت مسيح موجود است و شما هم تذكر داده ايد ما هم
بهر دو انجيل (متى - لوقا) مراجعه نموديم همان قسمى است كه شما نوشته ايد -
كه در انجيل متى نوشته يوسف نجّار نامزد حضرت مريم (شوهر مصنوعى مريم) پسر يعقوب است - و در انجيل لوقا نوشته يوسف پسر هالى است -.
در انجيل متى نوشته كه عيسى از اولاد سليمان بن داود است - و در انجيل لوقا نوشته از اولاد ناتان بن داود است
ما از كشيشها و دانشمندان دينى سؤال نموديم كه آيا آنچه در اين دو انجيل نوشته شده بسليقه و فكر و ابتكار نويسندگان بوده است يا بر سبيل وحى و از جانب خدا بوده.
اگر بگوئيد روى فكر و سليقۀ نويسندۀ انجيل بوده معلوم ميشود كتاب آسمانى نيست كتاب تاريخى اثر ابتكار فكر بشرى مانند ما بوده - چگونه و بچه اطمينان ما ايمان بياوريم بكتابيكه بشرى مانند خود ما روى فكر و سليقۀ خود اجتهادا نوشته
و اگر از جانب خدا بوده و هر دو نويسنده وحى و الهام پروردگار را نوشته اند پس چرا برخلاف هم نوشتند تكليف ما چيست كدام يك را بايستى حق بدانيم -
در جواب ما گفتند هر دو بلكه هر چهار انجيل حق است و همگى را بتعاليم غيبيّه و القاء روح القدس و الهام الهى نوشتند نه باجتهاد و سليقۀ خودشان -!!
در جواب گفتيم اگر هر چهار انجيل بالهام الهى بوده پس چرا اينهمه اختلاف دارد - مگر خدا هم اشتباه مى كند يا سهو و فراموشى در خدا راه دارد مخصوصا اين اختلاف آشكار در نسب حضرت مسيح از چه جهة است -.
جواب دادند اين قبيل اختلافات امر مهمّى نيست زيرا در تاريخ اين قبيل اختلافات در انساب اشخاص بسيار است -.
من در جواب گفتم اين صحيح است در تاريخ اختلاف و اشتباه بسيار است - ولى اناجيل ما كتابهاى آسمانى ميباشند نه كتاب تاريخ - يا واقعا همان انجيل اصل عيسى مسيح است - يا بالهام الهى بر نويسندگان القاء شده يا كتاب تاريخ است كه اشخاصى حالات حضرت عيسى را شنيده و نوشته اند اگر كتاب تاريخ است
كه قابل احترام و تبعيّت نمى باشد زيرا مورّخين بفكر و سليقۀ خود آنچه شنيدند مينويسند -
و اگر بالهام غيب الهى نازل و از جانب حق است نبايد اختلافى در او باشد، زيرا خداوند حرف ديروز و امروز را فراموش نميكند كه امروز برخلاف گفتۀ ديروز بيانى نمايد -.
در جواب گفتند اصلا اختلافى در بين نيست هر دو صحيح نوشته اند باين معنى كه ممكن است متى نسب يوسف نجّار را تحرير نموده باشد - و لوقا نسب مريم را ثبت نموده و يوسف داماد هالى پدر مريم باشد، و چون هالى پسر نداشته از اين جهة داماد را به هالى منتسب نموده اند، لذا سلسلۀ نسب گرديده است -
ما جوانان كه از مباني و تاريخ ديني اطلاع زيادي نداشتيم در اينجا معطّل مانديم نتوانستيم جواب صحيحى بدهيم. من بفكرم آمد كه بايد بشما نزديك شد كه هم از نزديك بروحيّه و افكار و اخلاقتان آشنا شويم و هم مطالب را حضورا مورد مذاكره و دقّت قرار دهيم و جواب آقايان را بگوئيم تا حلّ معماها شود. لذا تلفون زدم باداره روزنامه پرچم اسلام و آدرس منزل شما را گرفتم اينك موفق شدم و از اين ملاقات شما بسيار ممنونم متمني است اگر در مقابل جواب دانشمندان ما جواب صحيح قانع كننده اى داريد در مقالۀ بعد بنويسيد كه رفقاى ما روشن و آگاه شوند، و إلاّ تصديق نمائيد كه شما با نظر انصاف و علم بكتابهاى دينى ما توجه ننموده ايد.
داعي جواب را حضورا و مبسوطا بايشان دادم با نشان دادن مدارك صحيحه اينك هم براى روشن شدن افكار خوانندگان محترم بر حسب تقاضاى ايشان در اين مقاله مختصرا مى نگاردليهلك من هلك عن بينة و يحى من حى عن بينة(1)اولا اينكه گفتند مريم دختر هالي است ادعاى بدون دليل است. چه آنكه در تاريخ قدما و پيشينيان علماء مسيحى چنين بيانى ثبت و نقل نگرديد و اگر چنين مطلبي بود ناچار نبودند درين مقام توجيهات ركيكه نمايند چنانكه (آدم كلارك) مفسر معروف
1) تا هر كه هلاك شدنى است بعد از اتمام حجة هلاك شود و هر كه لايق حيات ابدى است با تمام حجة بحيات ابدى رسد - آيه 44 سوره 8 (انفال)
مسيحى در ذيل شرح باب 3 از انجيل لوقا توجيهات بسيارى در اين باب نموده ولى عاقبت خودش بآن توجيهات قانع نشده و اظهار تحيّر نموده!!
پس بمجرد احتمال و اينكه ممكن است متى نسب يوسف را نوشته باشد محض ادعا ميباشد. مخصوصا كه اين قول نزد محققين از علماء بزرگ مسيحي مانند (آدم كلارك) در مجلد پنجم از تفسيرش مردود و غير قابل قبول است.
و البته اين قول وقتى مورد نظر ميشود كه در تواريخ معتبره ثبت و ضبط شده باشد كه مريم بنت هالى و از اولاد ناتان است. و حال آنكه بدليل ضعيفى هم نقل نشده و ثابت نگرديده.
ثانيا عقيده باينكه متى نسب يوسف را نوشته و لوقا نسب مريم را نيز مردود است. براى آنكه عبارت دو انجيل صراحت دارد كه هر دو نسب يوسف را گفته اند نه يكى نسب يوسف و ديگرى نسب مريم را نوشته باشد.
(علاوه انجيل نازل بر حضرت عيسى عليه السّلام يكى بوده علّت آنكه دو نويسنده دو شكل نوشتند چه بوده بديهى است اين خود قاطع است بر اينكه نويسندگان بميل و ارادۀ خود كتاب تاريخ نوشتند نه رونويس كتاب آسمانى بنام انجيل مقدس).
براى روشن شدن مطلب عين دو انجيل را ميخوانم تا خود قضاوت بحق نمائيد.
كتاب عهد جديد يعنى انجيل چاپ لندن 1898 را باز نموده آيه 16 باب اول انجيل متى را خواندم كه نوشته، يعقوب پدر يوسف شوهر مريم كه عيسى مسمّى بمسيح از او متولّد شد.
و نيز آيه 23 باب 3 انجيل لوقا را قرائت نمودم كه نوشته: و خود عيسى وقتيكه شروع كرد قريب بسى ساله بود و حسب گمان خلق پسر يوسف بن هالى بود. (دليل ديگر بر اينكه آنها عين انجيل را ننوشتند بلكه خود كتابى تأليف نموده اند اينست كه متى نسب نامۀ مسيح را در آيه 16 باب اول آورده. و لوقا در آيه 23 باب 3 نقل نموده)
بعلاوه عبارت آنها كه با يكديگر متفاوت است دليل واضحى است كه رونويس انجيل واحد نيست بلكه بفكر خود كتابى نوشته اند.
ثالثا اينكه ميگويند چون يوسف داماد هالى بوده و هالى هم پسر نداشته لهذا داماد را بهالى منتسب و داخل سلسلۀ نسب نموده اند - باز هم تقرير لوقا بدو جهة درست نميايد -
يكى آنكه ممكن است شخصى را بشخص ديگرى نسبت داد بطريق سببيّت نه نسبت نسبيّه - مثلا داماد يا خواهرزاده و برادرزاده و امثال اينها را بشخص بزرگترى نسبت ميدهند ولى بسبب نسبت داخل نسب نميشوند - و از روى حقيقت بطور جزم نميگويند داماد فلانى يا خواهرزاده و برادرزادۀ او پسر او ميباشد -.
و يا اگر شخص بزرگى فردى را دوست بدارد و بگويد فلانى پسر من است هرگز اين پسر خوانده را كسى پسر قطعى نگويد و داخل نسب نگردد -.
چنانچه دربارۀ زيد بن حارثه غلام آزاد كردۀ خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله وارد است كه چون آنحضرت او را بسيار دوست ميداشت براى آنكه بندۀ مطيع و فرمان بردار پروردگار بود ميفرمود زيد ابنى زيد فرزند منست - عدّه اى از مردمان سطحى گمان بردند كه زيد بسبب همين فرموده آنحضرت كه زيد ابنى داخل در نسب آنحضرت شده لذا آيه 4 سوره 33 (احزاب) در قرآن مجيد نازل شد كه وَ مٰا جَعَلَ أَدْعِيٰاءَكُمْ أَبْنٰاءَكُمْ ذٰلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوٰاهِكُمْ يعنى قرار نداد خداى تعالى پسرخواندگان شما را پسران حقيقى شما اين گفتارى است بدهنهاى شما - يعنى بزبانهاى خود ميگويند كه محض قولست و حقيقتى ندارد -.
پس قول باينكه يوسف داماد هالى داخل در نسب شده و اينكه يوسف را در انجيل پسر هالى ميخواندند از جهة دامادى است كه داخل نسب شده بكلّى غلط و بى اساس است -.
علاوه بر آنكه در هيچ تاريخى ديده نشده است كه در آن زمان بين يهود متداول بوده كه داماد وقتى عيالش برادر نداشته داخل نسب پدر زن ميشده و اسم او را در جاى پسر پدر زن ثبت مينمودند -.
و البته اين گفتار يك عدّه كشيشهائى است كه وقتى جواب صحيحى در مقابل اين
اختلاف گوئيهاى انجيل ندارند اين نوع توجيهات ركيكه نموده و در مقابل مردمان دقيق پرده از روى خلاف گوئيها بردارند -.
و از همۀ اينها گذشته اگر اين عقيده و گفتار صحيح و ثابت و توجيه آنها بجا باشد ميبايستى حضرت مسيح عليه السّلام از اولاد ناتان باشد نه از اولاد سليمان (چنانچه لوقا در آيه 31 باب 3 نوشته است) -.
و اگر اين قول لوقا صحيح باشد حضرت عيسى عليه السّلام آن مسيح موعود نخواهد بود - چه آنكه مسيح موعود حتما بايد از نسل حضرت سليمان نبى عليه السّلام باشد نه از اولاد ناتان -.
بهمين جهة (كالوين) پيشواى پرتستانها در ردّ اين توجيه غلط نوشته هركس مسيح را از نسل سليمان نبى نداند قطعا او را از مسيحيت خارج كرده است.
روى اين قاعده لوقا صريحا انكار مسيح نموده چون او را از اولاد ناتان بن داود ميداند نه سليمان نبى -.
و اگر اين دو انجيل (متى و لوقا) هر دو آسمانى و حق اند بايستى آقايان كشيشها جواب بدهند اين عيسي مسيح كه امروز آنها خدا و پسر خدايش ميدانند (العياذ باللّه) عيسى از نسل سليمان بن داود است يا عيسى از نسل ناتان بن داود است و بگويند كدام يك از اين دو قول را قبول نمائيم -.
زيرا متى در آيه 6 باب اول انجيل نوشته است نسب عيسى مسيح از سليمان بن داود است -.
ولى لوقا در آيۀ 31 باب 3 نوشته است مسيح از نسل ناتان بن داود است -.
اين اختلاف براى چيست و جمع بين دو قول مختلف را چگونه بايد نمود.
يا هر دو قول بايستى صحيح باشند و يا يكى از اين دو قول صحيح و حق و آن ديگرى بر باطل و يا آنكه هر دو غلط و بى اعتبارند -.
قطعى است كه دو قول متضاد صحيح نخواهند بود - و دليل صحيحى كه بخواهيم يكى بر ديگرى ترجيح دهيم در دست نمى باشد -.
و اگر بخواهند دست وپائى نمايند و بگويند يكى از اين دو قول صحيح است لازمه اش تصديق ببطلان آن يكى ميباشد - و هريك از اين دو قول باطل شد قطعا آن انجيل باطل و از درجۀ اعتبار ساقط خواهد بود -.
پس وقتى اين دو نظر رد شد حتما نظر سيم كه هر دو را غلط بدانيم ثابت خواهد شد وقتى آقايان كشيشها از روى اناجيلى كه در دست دارند نتوانند نسب حضرت مسيح را ثابت نمايند نبوت و خدائى او را چگونه ثابت مينمايند - فَاعْتَبِرُوا يٰا أُولِي اَلْأَبْصٰارِ.
از جمله اختلافاتى كه هر عاقلى را بتعجب خواهد آورد و قطع و يقين پيدا ميكند كه اناجيل اربعه كتاب آسمانى نيستند اختلاف زندگانى حضرت مسيح عليه السّلام است بعد از ولادت و چگونگى محلّ توقف آنحضرت كه در اناجيل موجود است -.
در اول باب 2 انجيل متى نوشته است - و چون عيسى در ايام (سلطنت) (هيروديس) پادشاه در بيت لحم يهوديّه تولد يافت ناگاه مجوسئى چند از مشرق به اورشليم (بيت المقدس) آمده گفتند - كجا است آن مولود كه پادشاه يهود است زيرا كه ستارۀ او را در مشرق ديده ايم و براى پرستش او آمده ايم - اما هيروديس پادشاه چون اين را شنيد مضطرب شد و تمام اورشليم باوى، پس همۀ رؤساى كهنه كاتبان قوم را جمع كرده از ايشان پرسيد كه مسيح كجا بايد متولد شود. بدو گفتند در بيت لحم يهوديّه زيرا كه از نبى چنين مكتوب است -.
آنگاه هيروديس مجوسيان را در خلوت خوانده وقت ظهور ستاره را از ايشان تحقيق كرد، پس ايشانرا به بيت لحم روانه نموده گفت برويد و از احوال آن طفل بتدقيق تفحّص كنيد و چون يافتيد مرا خبر دهيد تا من نيز آمده او را پرستش نمايم - چون سخن پادشاه را شنيدند روانه شدند كه ناگاه آن ستارۀ كه در مشرق ديده بودند پيشروى ايشان ميرفت تا فوق آنجائيكه طفل بود رسيده بايستاد و چون ستاره را ديدند بى نهايت شاد و خوشحال گشتند و بخانه در آمده و طفل را با مادرش مريم يافتند و بروى در افتاده او را پرستش كردند!!! و ذخائر خود را گشوده هداياى
طلا و كندر و مرّ بوى گذرانيدند - و چون در خواب وحى بديشان در رسيد كه بنزد هيروديس بازگشت نكنند پس از راه ديگر بوطن خويش مراجعت كردند و چون ايشان روانه شدند ناگاه فرشتۀ خداوند در خواب بيوسف (شوهر مصنوعى مريم) ظاهر شده گفت برخيز و طفل و مادرش را برداشته بمصر فرار كن و در آنجا باش تا بتو خبر دهم زيرا كه هيروديس طفل را جستجو خواهد كرد تا او را هلاك نمايد، پس شبانگاه برخاسته طفل و مادر او را برداشته بسوى مصر روانه شد، و تا وفات هيروديس در آنجا بماند -.
تا در آيه 18 گويد اما چون هيروديس وفات يافت ناگاه فرشتۀ خداوند در مصر بيوسف در خواب ظاهر شده گفت: برخيز و طفل و مادرش را برداشته بزمين اسرائيل روانه شو زيرا آنانيكه قصد جان طفل داشتند فوت شدند، پس برخاسته طفل و مادر او را برداشت و بزمين اسرائيل آمد، اما چون شنيد كه اركلاؤس بجاى پدر خود هيروديس بر يهوديّه پادشاهى ميكند از رفتن بدان سمت ترسيد و در خواب وحى يافته بنواحى جليل برگشت، و آمده در بلدۀ مسمّى به ناصره ساكن شد -.
ولى در باب 2 انجيل لوقا همين قضيّه را بطريق ديگر نقل نموده كه خلاصه اش اينست كه حضرت عيسى مسيح در بيت لحم يهوديّه متولد شد - و چون روز هشتم وقت ختنۀ طفل رسيد او را عيسى نام نهادند، و چون ايام تطهير ايشان بر حسب شريعت موسى رسيد او را باورشليم (بيت المقدس) بردند تا بخداوند بگذرانند، و چون تمام رسوم شريعت خداوند را بپايان برده بودند بشهر خود ناصرۀ جليل مراجعت كردند، و والدين او هرساله بجهة عيد فصح باورشليم ميرفتند، و چون دوازده ساله شد موافق رسم عيد باورشليم آمدند، چون روزها را تمام كرده مراجعت مينمودند آن طفل يعنى عيسى در اورشليم توقف نمود و يوسف و مادرش نميدانستند، بلكه چون گمان ميبردند كه او در قافله است سفر يك روزه كردند او را در ميان خويش و آشنايان خود ميجستند، چون او را نيافتند در طلب او باورشليم برگشتند و بعد از سه روز او را در هيكل يافتند كه در ميان معلّمان نشسته سخنان ايشانرا مى شنود و از ايشان سؤال
همى كرد - پس با مادرش روانه شده بناصره آمد و مطيع ايشان ميبود
از خوانندگان محترم مخصوصا مردمان با انصاف روشن ضمير مسيحى كه كور كورانه تحت تاثير عادت قرار نگرفته و طالب حق و حقيقت اند تمنا ميكنم با نظر دقت بعبارات اين دو انجيل بنگرند به بينند آيا ميتوانند تصديق كنند كه اين دو كتاب رونويس يك كتاب آسمانى بنام انجيل است كه از طرف پروردگار آمده و آورندۀ او يك نفر بوده - زيرا قطعا اين همه اختلاف از جانب پروردگار متعال غيرممكن است -
متى نوشته بعد از آمدن جمعيت مجوس به بيت لحم و آگاهى هيروديس از ولادت عيسى يوسف در خواب ديد كه باو گفتند برخيز مريم و عيسى را بردار فرار كن بمصر آنها هم فرار كردند بمصر از ترس دشمنى بزرگ مانند هيروديس كه تمام اطفال تا دو ساله را در بيت لحم امر بقتل داد كه عيسى را كشته باشد - آنها در مصر ماندند تا مرگ هيروديس ابدا به اورشليم جرأت نكردند بيايند بعد از مرگ هيروديس هم كه آمدند باز هم از ترس از كلاؤس پسر هيروديس باورشليم وارد نشدند يك سره بناصره رفته در آنجا توقف كردند -
اما لوقا ابدا اسمى از جمعيت مجوس و هيروديس و اركلاؤس نمى برد و از رفتن بمصر ذكرى نميكند فقط مسافرتى كه براى مريم و عيسى قائل است از بيت لحم باورشليم جهة تطهير و از آنجا بناصره است -.
مخصوصا در آيه 41 باب دوم تكرار ميكند كه هرساله از ناصره جهة عبادت ايام عيد باورشليم ميرفتند و برميگشتند بناصره ابدا نامى از مصر و مسافرت بآن شهر نمى برد و از بيان او معلوم است كه ابدا بمصر نرفته بلكه در دوازده سالگى بى خبر مادر در اورشليم نزد علماء ماند -.
خوانندۀ عاقل متحيّر مى ماند كه كدام يك از اين دو قول را قبول كند و اين اختلاف گوئى را چگونه اصلاح كند -.
اگر اين همان انجيل حق عيسى است كه نويسندگان متعددى نوشته اند پس چرا بيك شكل ننوشته اند -!!
و اگر مورّخينى نقل اقوال نموده اند پس چرا نام انجيل بر او گذارده و بنام كتاب وحى آسماني نقل نموده اند
خوانندگان محترم خيال نكنند كه خورده گيرى باختلاف گوئيهاى آنها مخصوص مسلمانان است بلكه علماء بزرگ خودشان نيز اين اختلاف را مورد دقت و بحث قرار داده اند.
مخصوصا فاضل (نوتن) عالم بزرگ انجيلى و (ادم كلارك) مفسّر معروف مسيحي و ديگران از علماء آنها اقرار باختلاف گوئيهاى اناجيل دارند و عجب آنكه بدون هيچ دليل و برهانى بيان لوقا را حق و كلام متى را غلط ميدانند و اين بيان خود دليل واضح بر بطلان انجيل متى ميباشد.
و حال آنكه عقلاى بى غرض غير متعصّب بدون دليل نميتوانند يكى از آن دو را صحيح و ديگرى را غلط بدانند.
بلكه اين اختلاف گوئيها انسان عاقل را بهر دو كتاب مشكوك و بيان هر دو كتاب در نزد آنها مردود و غير قابل قبول و از درجۀ اعتبار ساقط ميباشد.
از جمله اختلافاتى كه بين انجيل متى و مرقس آشكار است و هر بيننده قطع ميكند كه اين دو كتاب آسمانى نيستند و از يك مبدء صادر نشده اند، وقعۀ پناهنده شدن زنى است در صور و صيدون بحضرت مسيح عليه السّلام و تقاضاى شفاى دختر مجنونۀ خود را نمودن ميباشد.
در آيه 22 باب 15 انجيل متى نوشته پس عيسى از آنجا بيرون شده (يعنى از نزد فريسيان و كاتبان اورشليم) بديار صور و صيدون رفت. ناگاه زن كنعانية از آن حدود بيرون آمده فريادكنان ويرا گفت خداوندا پسر داودا بر من رحم كم زيرا دختر من سخت ديوانه است، ليكن هيچ جوابش نداد تا شاگردان او پيش آمده خواهش كردند كه او را مرخص فرماى زيرا در عقب ما شورش ميكند (آنگاه بعد از چند جمله در آيه 28 گويد) نظرى فرمود در همان ساعت دخترش شفا يافت.
و در آيه 24 باب 7 انجيل مرقس نوشته، پس از آنجا برخاسته بحوالى صور و صيدون رفته بخانه در آمد و خواست كه هيچكس مطلع نشود ليكن نتوانست مخفي بماند. از آن رو كه زنى كه دخترك وى روح پليد داشت چون خبر او را بشنيد فورا آمده بر پايهاى او افتاد، و او زن يونانى از اهل فينيقيۀ صوريّه بود پس از وى استدعا نمود كه ديو را از دخترش بيرون كند، (تقاضاى او مورد قبول واقع بعد از ردّ و بدل شدن جملاتي در آيه 29 گويد) ويرا گفت بجهت اين سخن برو كه ديو از دخترت بيرون شد. پس چون بخانه خود رفت ديو را بيرون شده و دختر را در بستر خوابيده يافت.
هدف و مقصد ما در اينجا اختلاف نظرى است كه در جنسيت آن زن بين متى و مرقس ميباشد.
متى آن زن تقاضا كننده را كنعانيّه ميداند، و مرقس نوشته زن يونانيه اهل فينيقيّۀ صوريه بوده است.؟!
هر خواننده عاقلى مبهوت ميماند كه كدام يك از اين دو قول متضاد را قبول نمايد؟!.
زيرا كه ممكن نيست زن هم كنعانيّه باشد و هم يونانيّه اهل فينيقيّه صوريه باشد.
و ديگر آنكه خوانده فكر ميكند كه اگر هر دو نويسندۀ انجيل آسمانى هستند چرا متضاد نوشتند قطعا رونويسى از انجيل اصل آسمانى ننمودند بلكه پيش خود قلم فرسايى نمودند.
و هر انسان عاقل بعد از قدرى تفكر ميفهمد دو قول متضاد قابل قبول نميباشد پس لابد يكى از اين دو قول حتما بايستى مردود باشد و اگر هر دو نويسنده (متى و مرقس) كتاب وحى آسمانى را رونويس كرده بودند بايد يك شكل نوشته باشند نه آنكه متى در باب 15 و مرقس در باب 7 - و متضاد بنويسند - و هيچ دليلى در دست نيست كه بتوانيم يكى را رد و ديگرى را قبول نمائيم، پس قطعا بهردو مشكوك ميشويم و بديهى است كه كتاب مشكوك مورد اطمينان نخواهد بود كه از آن تبعيّت نمايند.
از جمله اختلافات بين انجيل متى و انجيل مرقس موضوع بينا كردن نابينائى است موقع بيرون رفتن حضرت عيسى عليه السّلام از اريحا كه متى مينويسد دو نفر را بينا كرد و مرقس يك نفر ثبت نموده اينست عين عبارت دو انجيل.
از آيه 29 تا 34 باب 20 انجيل متى نوشته است: هنگاميكه از اريحا بيرون ميرفتند گروهى بسيار از عقب او مى آمدند، كه ناگاه دو مرد كور كنار راه نشسته چون شنيدند كه عيسى در گذر است فرياد كرده گفتند خداوندا پسر داودا بر ما ترحّم كن، و هرچند خلق ايشان را نهيب ميدادند كه خواموش شوند بيشتر فريادكنان ميگفتند خداوندا پسر داودا بر ما ترحّم فرما، پس عيسى ايستاده بآواز بلند گفت چه ميخواهيد براى شما كنم، بوى گفتند خداوندا اينكه چشمان ما باز گردد. پس عيسى ترحّم نموده چشمان ايشان را لمس نمود كه در ساعت بينا گشته از عقب او روانه شدند.
از آيه 46 تا 52 باب 10 انجيل مرقس چنين نوشته، وقتيكه او (يعنى عيسى عليه السّلام) با شاگردان خود و جمعى كثير از اريحا بيرون ميرفت بارتيماوس كور پسر تيماوس بر كنارۀ نشسته گدائى ميكرد، چون شنيد كه عيسى ناصريست فرياد كردن گرفت و گفت اى عيسى ابن داود بر من ترحّم كن، و چندانكه بسيارى او را نهيب ميدادند كه خاموش شود زيادتر فرياد برميآورد كه پسر داود بر من ترحّم فرما پس عيسى ايستاده فرمود تا او را بخوانند آنگاه آن كور را خوانده بدو گفتند خاطر
جمع دار برخيز كه ترا ميخواند، در ساعت رداى خود را دور انداخته بر پا جست و نزد عيسى آمد، عيسى بوى التفات نموده گفت چه ميخواهى از بهر تو نمايم كور بدو گفت يا سيدى آنكه بينائى يابم، عيسى بدو گفت برو كه ايمانت ترا شفا داده است در ساعت بينا گشته از عقب عيسى در راه روانه شد.
چون متى و مرقس (بقول نصارى) حوارى و هر دو نويسندگان انجيل حضرت عيسى عليه السّلام بوده اند، على القاعده بايستى تمام الفاظ و معانى و اخبار آنها من البدايه الى النّهاية يكى باشد و ابدا اختلافى نداشته باشند، و حال آنكه ما مى بينيم در همه جا لفظا و معنا با هم متفاوت و اختلاف دارند كه خود علماى مسيحى هم مانند (آدم كلارك) در تفسيرش و (مستر هارمرسى) و (اكهارن) در اين جا متحيرند و ميگويند جمع بين اين دو قول بسيار مشكل بلكه محال است، مگر آنكه چشم بسته كور كورانه تصديق نمائيم كه چون نام كتاب انجيل و بنام عيسى است پس حق است!!
گذشته از آنكه متى كور را دو نفر مينويسد و مرقس يك نفر، متى در باب 20 و مرقس در باب 10 اين قضيّه را نوشته اند، خود اين اختلاف دليل است كه اين دو نفر انجيل را رونويسى ننمودند، بلكه بميل خود هرچه را شنيده اند نوشته اند -
اختلاف در الفاظ و معانى و اخبار اناجيل اربعه بسيار است كه ذكر تمامى آنها با وضع مقاله نويسى تناسب ندارد و آنچه در اين مقالات ذكر شده فقط بعنوان نمونه و گواه بر صدق مقال بوده است، و اگر بخواهيم بتمام اختلافات لفظا و معنا بپردازيم خود كتاب مفصّلى خواهد شد، چنانچه اكابر علماء زياد نوشته اند -
از جمله اختلافات مهمّى كه جلب نظر هر بيننده را مينمايد موضوع گرفتارى حضرت مسيح عليه السّلام و محاكمۀ آنحضرت است كه بمختصرى از آنها اشاره ميكنيم
از آيه 21 تا 25 باب 26 انجيل متى نوشته (در روز عيد فصح (فطير) حضرت مسيح با دوازده نفر حوارى (اصحاب خاص) نشسته بودند) وقتيكه ايشان غذا ميخوردند او (يعنى عيسى) گفت هر آينه بشما ميگويم كه يكى از شما مرا تسليم ميكند، پس بغايت غمگين شده هريك از ايشان بوى سخن آغاز كردند كه خداوندا آيا من آنم، او در جواب گفت آنكه دست در قاب فرو برد همانكس مرا تسليم نمايد، هر آينه پسر انسان همانطور كه دربارۀ او مكتوبست رحلت ميكند ليكن واى بر آن كسيكه پسر انسان بدست او تسليم شود آن شخص را بهتر بودى كه تولد نيافتى، و يهودا كه تسليم كنندۀ وى بود بجواب گفت اى استاد آيا من آنم بوى گفت تو خود گفتى،
از آيه 21 تا 26 باب 13 انجيل يوحنا چنين نوشته كه حضرت عيسى بحواريين گفت بشما ميگويم كه يكى از شما مرا تسليم خواهد كرد، پس شاگردان بيكديگر نگاه ميكردند و حيران مى بودند كه اينرا دربارۀ كه ميگويد، و يكى از شاگردان او كه بسينۀ عيسى تكيه ميزد و عيسى او را محبت مى نمود، شمعون پطرس بدو
اشاره كرد كه بپرس دربارۀ كه اينرا گفت، پس او در آغوش عيسى افتاده بدو گفت خداوندا كدامست. عيسى جواب داد آنست كه من لقمه را فرو برده بدو ميدهم پس لقمه را فرو برده بيهوداى اسخريوطى پسر شمعون داد.
بايد در جملات اين آيات دقيق شد تا كشف حقيقت گردد.
متى نوشته هريك از شاگردان بهم نگاه كرده حيران بودند پطرس بشاگردى كه عيسى در آغوش او لميده بوده!! اشاره كرد او پرسيد از عيسى آن كدام است.
متى نوشته كه عيسى گفت تسليم كنندۀ من آنكس است كه دستش با من در قاب فرو ميرود.
يوحنا نوشته كه عيسى گفت تسليم كنندۀ من آنست كه لقمه را در دهان فرو برده بدو ميدهم پس لقمه را فرو برده بيهوداى اسخريوطى داد.
ولى متى نوشته يهودا گفت استاد آنكه تسليم ميكند من هستم فرمود تو خود گفتى.
با مختصر توجه منصفانه انسان عاقل ميفهمد كه اين دو كتاب آن انجيل اصلى آسمانى كه بر عيسى بن مريم عليه السّلام نازل گرديده نمى باشد.
براى آنكه اگر هر دو نويسندۀ يك كتاب بودند نبايد متضادّ بنويسند پس قطعا اگر رونوشت انجيل اصل هم بوده آقايان بميل و ارادۀ خود در آن تصرّف و كم و زياد نموده اند.
خوبست آقايان كشيشها يا دانشمندان مسيحى جواب بدهند (بشرط آنكه تنها قاضى نروند جواب را كتبا يا حضورا بخود حقير بدهند) خيلى هم ممنون ميشوم اگر جواب صحيح منطقى بدهند كه چرا عبارات مختلف و متضادّ است.
از جمله اختلافات واضح و روشن طريقۀ گرفتارى حضرت مسيح است بدست يهود، از آيۀ 47 تا 50 باب 26 انجيل متى نوشته، هنوز (عيسى) سخن ميگفت كه ناگاه يهودا كه يكى از آن دوازده بود با جمعى كثير با شمشيرها و چوبها از جانب رؤساء كهنه و مشايخ قوم آمدند، و تسليم كنندۀ او بديشان نشانى داده گفته بود هركه را بوسه زنم همان است او را محكم بگيريد. در ساعت نزد عيسى آمده گفت سلام يا سيدى و او را بوسيد عيسى وى را گفت اى رفيق از بهر چه آمدى آنگاه پيش آمده دست بر عيسى انداخته او را گرفتند.
و از آيه 3 تا 12 باب 18 انجيل يوحنا چنين نوشته، پس يهودا لشكريان و خادمان از نزد رؤساى كهنه و فريسيان برداشته با چراغها و مشعلها و اسلحه بآنجا آمد، آنگاه عيسى با اينكه آگاه بود از آنچه ميبايست بر او واقع شود بيرون آمده بايشان گفت كرا ميطلبيد، باو جواب دادند عيسى ناصرى را عيسى بديشان گفت من هستم و يهودا كه تسليم كنندۀ او بود نيز با ايشان ايستاده بود، پس چون بديشان گفت من هستم برگشته بر زمين افتادند او باز از ايشان سؤال كرد كرا مى طلبيد گفتند عيسى ناصرى را جواب داد بشما گفتم من هستم پس اگر مرا ميخواهيد آنها را بگذاريد بروند. (در آيه 12 گويد) آنگاه سربازان و سرتيپان و خادمان يهود عيسى را گرفته او را بستند، گذشته از آنكه اين قضيّه را متى در باب 26 و يوحنا در باب 18 نوشته اند، اين اختلاف خود دليل واضح است كه اين دو نفر رونويسى از يك كتاب آسمانى ننموده اند.
انسان دقيق متحيّر ميشود كه كدام يك از اين دو قول را حق بداند، متى گويد
يهودا بجماعت يهود گفت نشانى عيسى كه او را بشناسيد آنست كه هر كرا من بوسه زنم همان عيسى است، وقتى رسيدند عيسى را بوسيد مامورين دانستند او عيسى است گرفتند و بردند
يوحنا گويد وقتى آمدند يهودا با مأمورين ايستاده بود (ابدا حرفى نزد و بوسه اى ننمود) خود حضرت عيسى فرمود كرا مى طلبيد گفتند عيسى ناصرى را فرمود من هستم مرتبۀ دوم كه اقرار كرد منم عيسى ناصرى، او را گرفتند و بردند.
و در آيه 57 باب 26 متى گويد - آنانيكه عيسى را گرفته بودند او را نزد قيافا رئيس كهنه جائيكه كاتبان و مشايح جمع بودند بردند (و او شخصا بازپرسى از جناب عيسى عليه السّلام نمود تا آنكه حكم بكفر و قتلش داد، تا آنجا كه در آيه 67 مينويسد آنگاه آب دهان بر رويش انداخته او را طپانچه ميزدند و بعضى سيلى زده).
و يوحنا در آيه 13 باب 18 گويد - اول او را نزد حنّا پدر زن قيافا كه در همانسال رئيس كهنه بود آوردند (و حنّا از او بازپرسى نمود) تا در آيه 23 گويد يكى از خادمان كه در آنجا ايستاده بود طپانچه بر عيسى زده گفت آيا برئيس كهنه چنين جواب ميدهى، عيسى بدو جواب داد اگر بد گفتم ببدى شهادت ده و اگر خوب براى چه مرا ميزنى، پس حنّا او را بسته بنزد قيافا رئيس كهنه فرستاد.
خوب دقت كنيد، متى گويد حضرت عيسى را نزد قيافا رئيس كهنه بردند.
يوحنا گويد آنحضرت را نزد حنّا پدر زن قيافا كه رئيس كهنه بود بردند.
اينك خوانندگان محترم قضاوت كنند بين اين اقوال متضاد كه كدام يك حق و كدام بر باطل است، قطعا هر دو كلام حق و راست نخواهد بود لابد يكى حق و ديگرى بر باطل ميباشد، چون ما دليلى بدست نياورديم كه يكى از اين دو قول را بر ديگرى ترجيح دهيم و يا جمع بين متضاد نمائيم.
آقايان مسيحى اگر دليل قاطعى دارند منت گذارده با ما ملاقات يا مكاتبه نموده رفع اشكال و اثبات مرام نمايند، بسيار ممنون خواهم شد.
چون داعى اهل تعصّب و عناد و لجاج نيستم در هركجا با برهان و منطق روبرو شوم تسليم ميشوم.
هرانسان عاقلى از مطالعۀ اناجيل اربعه (متى - مرقس - لوقا - يوحنا) و مقابله الفاظ و كلمات و معانى آنها با يكديگر و اختلاف بسيار در آنها كه شمارۀ آنها كار بسيار مشكلى است متعجب خواهد شد.
و از همۀ آن اختلافات اعجب ابواب آخر اناجيل و موضوع صلب مسيح عليه السّلام (بعقيدۀ آنها) و وقايع بعد از صلب آنحضرت، و اختلافات عجيبۀ آنها ميباشد كه آدمى را بحيرت اندازد كه چگونه ممكن است شخص عاقل روى عادت و تعصّب قبول نمايد كه اين چهار كتاب همان كتاب واحدى است كه از آسمان ربوبيت بر حضرت عيسى عليه السلام نازل گرديده، در حالتيكه وقايع صلب حضرت عيسى عليه السّلام و آنچه بعد از آنحضرت اتفاق افتاده در آن كتابها مختلفا درج گرديده باشد.
ناچارا براى كوتاهى مقاله و صدق مقاله ببعض از آن اختلافات اشاره نموده و قضاوت را بعقل سليم خوانندگان منصف از مسلمان و مسيحى واگذار مينمايم.
در اول باب 27 انجيل متى نوشته - همۀ رؤساى كهنه و مشايخ قوم بر عيسى شورى كردند كه او را هلاك سازند، پس او را بند نهاده بردند و به (پنطيوس پيلاطس) والى تسليم نمودند، تا در آيه 11 تا 14 گويد اما عيسى در حضور والى ايستاده بود پس والى از او پرسيده گفت آيا تو پادشاه يهود هستى عيسى بدو گفت تو ميگوئى، و چون رؤساى كهنه و مشايخ از او شكايت ميكردند هيچ جواب نميداد پس پيلاطس ويرا گفت نميشنوى چه قدر بر تو شهادت ميدهند، اما در جواب وى يك سخن هم نگفت بقسميكه والى متعجب شد.
از مطالعه آيات اين باب 27 (انجيل متى) معلوم ميشود كه مكالمات و محاكمات بين عيسى و يهود حضورى بوده در مقابل والى.
ولى از آيه 28 تا 38 باب 18 انجيل يوحنا چنين نوشته، بعد عيسى را از نزد قيافا بديوانخانه آوردند و صبح بود و ايشان داخل ديوانخانه نشدند مبادا نجس بشوند بلكه تا فصح را بخورند، پس پيلاطس بنزد ايشان بيرون آمده گفت چه دعوى بر اين شخص داريد، در جواب او گفتند اگر او بدكار نميبود بتو تسليم نميكرديم
پيلاطس بديشان گفت شما او را بگيريد و موافق شريعت خود بر او حكم نمائيد يهوديان بوى گفتند بر ما جايز نيست كه كسيرا بكشيم، تا قول عيسى تمام گردد كه گفته بود اشاره بآن قسم موت كه بايد بميرد، پس پيلاطس باز داخل ديوانخانه شد و عيسى را طلبيده باو گفت آيا تو پادشاه يهود هستى، عيسى باو جواب داد آيا تو اينرا از خود ميگوئى يا ديگران دربارۀ من بتو گفتند.
پيلاطس جواب داد مگر من يهود هستم امت تو و رؤساى كهنه ترا بمن تسليم كردند چه كردۀ، عيسى جواب داد كه پادشاهى من از اينجهان نيست اگر پادشاهى من از اين جهان مى بود خدّام من جنگ ميكردند ما بيهود تسليم نشوم ليكن اكنون پادشاهى من از اين جهان نيست، پيلاطس باو گفت مگر تو پادشاه هستى عيسى جواب داد تو ميگوئى كه من پادشاه هستم از اين جهة من متولد شدم و بجهة اين در جهان آمدم تا به راستى شهادت دهم و هركه از راستى است سخن مرا ميشنود، پيلاطس باو گفت راستى چيست و چون اينرا بگفت باز بنزد يهوديان بيرون شده بايشان گفت من در اين شخص (يعنى عيسى) هيچ عيبى نيافتم.
از اين آيات (باب 18 انجيل يوحنا) معلوم ميشود مكالمات و محاكمات طرفين حضورى نبوده بلكه سؤالات از حضرت عيسى عليه السّلام در غياب جماعت يهود واقع شده
بعلاوه طبق آيات انجيل متى حضرت عيسى جواب سؤالات را ابدا نداده تا آنجا كه در آيه 14 گويد اما در جواب وى يك سخن هم نگفت بقسميكه والى بسيار متعجب شد.
ولى در آيات انجيل يوحنا است كه جواب سؤالات والى را داده بلكه مكرر كلماتى بين آنها ردّوبدل گرديد.
خوانندگان محترم قضاوت كنند كه كدام يك از جملات منقوله در دو انجيل حق است چون دليلى بر حقّانيت هيچ يك از دو انجيل نيست پس بهردو كتاب مشكوك ميباشيم و كتاب مشكوك قابل پيروى و تبعيّت نميباشد.
و نيز در آيه 45 تا 50 باب 27 انجيل متى باين عبارت نقل است، و از ساعت ششم تا ساعت نهم تاريكى تمام زمين را فروگرفت، و نزديك بساعت نهم عيسى بآواز بلند صدا زده گفت ايلى ايلى لما سبقتنى يعنى الهى الهى مرا چرا ترك كردى.
اما بعضى از حاضرين چون اين را شنيدند گفتند كه او الياس را ميخواند، در ساعت يكى از آن ميان دويده اسفنجى را گرفت و آنرا پر از سركه كرده بر سر نى گذارد و نزد او داشت تا بنوشد، و ديگران گفتند بگذار تا ببينيم كه آيا الياس ميآيد او را برهاند، عيسى باز بآواز بلند صيحه اى زده روح را تسليم نمود.
ولى در آيه 29 تا 31 باب 19 انجيل يوحنا چنين نوشته است، در آنجا ظرفى پر از سركه گذارده بود پس اسفنجى را از سركه پر ساخته و بر زوفا گذارده نزديك دهان او بردند، چون عيسى سركه را گرفت گفت تمام شد و سر خود پائين آورده جان بداد.
از اين اختلاف گوئيها و خبر دادنهاى از وقايع موت و بعد الموت معلوم ميايد كه نويسندگان اناجيل فقط تاريخى بميل و ارادۀ خود نوشته اند و نامش را انجيل گذارده اند نه آنكه انجيل اصلى را كه نازل بر حضرت عيسى عليه السّلام شده نوشته باشند.
بعلاوه در آيه 31 تا 34 همين باب 19 انجيل يوحنا نوشته است، يهوديان از پيلاطس درخواست كردند كه ساق پايهاى ايشانرا بشكنند و پائين بياورند، آنگاه لشگريان آمدند و ساقهاى آن اول و ديگرى را كه با او صلب شده بودند شكستند.
اما چون نزد عيسى آمدند و ديدند كه پيش از آن مرده است ساقهاى او را نشكستند لكن يكى از لشگريان بپهلوى او نيزۀ زد كه در آنساعت خون و آب بيرون آمد.
ولى در سه انجيل ديگر (متى - مرقس - لوقا) ابدا از شكستن پاها و نيزه زدن چيزى ننوشته اند، پس معلوم ميشود كه اينها كتاب آسمانى نيستند كه همۀ نويسندگان مانند هم رونويس نموده باشند، بلكه هريك از نويسندگان بخيال خود چيزى از مسموعات را نوشته و نامش را انجيل گذارده اند، فلذا متى در باب 27 و يوحنا در باب 19 اين قضايا را مختلف ثبت نموده اند.
و در آيه 55 و 56 باب 27 انجيل متى نوشته است، در آنجا (پاى دار حضرت عيسى عليه السّلام) زنان بسيارى كه از جليل در عقب عيسى آمده بودند تا او را خدمت كنند از دور نظاره ميكردند كه از آنجمله مريم مجدليّه بود و مريم مادر يعقوب و يوشاء و مادر پسران زبدى.
ولى در آيه 25 تا 27 باب 19 انجيل يوحنا چنين نوشته است، پاى صليب عيسى مادر او و خواهر مادرش مريم زن كلويا و مريم مجدليّه ايستاده بودند، چون عيسى مادر خود را با آن شاگردى كه دوست ميداشت ايستاده ديد بمادر خود گفت اى زن اينك پسر تو، و بآن شاگرد گفت اينك مادر تو و در همان ساعت آن شاگرد او را بخانه خود برد.
مطابقۀ اين جملات و قضاوت اين دو قول متضاد با خوانندگان محترم است، كه به بينند كدام يك از اين دو قول حق است، و اگر نتوانستند مطابقۀ بحق نمايند تصديق كنند كه متى و يوحنا نويسنده انجيل اصل آسمانى نبودند بلكه از پيش خود هركدام چيزى از مسموعات نوشته اند.
و در آيه 1 تا 10 باب 28 انجيل متى نوشته است، بعد از سبت هنگام فجر روز اول هفته مريم مجدليّه و مريم ديگر بجهة ديدن قبر آمدند، كه ناگاه زلزلۀ عظيم حادث شد از آنرو كه فرشتۀ خداوند از آسمان نزول كرده آمد و سنگ را از در قبر غلطانيده بر آن بنشست، و صورت او مثل برق و لباسش چون برف سفيد بود، و از ترس او كشيكچيان بلرزه درآمده مثل مرده گرديدند، اما فرشته بزنان متوجّه شده گفت شما ترسان مباشيد ميدانم كه عيسى مصلوب را مى طلبيد، در اين جا نيست
زيرا چنانكه گفته بود برخاسته است بيائيد جائيكه خداوند خفته بود ملاحظه كنيد، و بزودى رفته شاگردانش را خبر دهيد كه از مردگان برخاسته است اينك پيش از شما بجليل ميرود در آنجا او را خواهيد ديد اينك شما را گفتم، پس از قبر با ترس و خوشى عظيم بزودى روانه شده رفتند تا شاگردان او را اطلاع دهند، و در هنگاميكه بجهة اخبار شاگردان او ميرفتند ناگاه عيسى بديشان برخورده گفت سلام بر شما باد پس پيش آمده بقدمهاى او چسبيده او را پرستش كردند، آنگاه عيسى بديشان گفت مترسيد رفته برادرانم را بگوئيد كه بجليل بروند كه در آنجا مرا خواهند ديد.
ولى از آيه 1 تا 17 باب 20 انجيل يوحنا چنين نوشته است، بامدادان در اول هفته وقتيكه هنوز تاريك بود مريم مجدليه بسر قبر آمد و ديد كه سنگ از قبر برداشته شده است، پس دوان دوان نزد شمعون پطرس و آن شاگرد ديگر كه عيسى او را دوست ميداشت آمده بايشان گفت خداوند را از قبر برده اند و نميدانيم او را كجا گذارده اند، آنگاه پطرس و آنشاگرد ديگر بيرون شده بجانب قبر رفتند، و هر دو باهم ميدويدند اما آن شاگرد ديگر از پطرس پيش افتاده اول بقبر رسيد، و خم شده كفن را گذاشته ديد ليكن داخل نشد، بعد شمعون پطرس نيز از عقب او آمد و داخل قبر گشته كفن را گذاشته ديد، و دستمالى را كه بر سر او بود نه با كفن نهاده بلكه در جاى عليحده پيچيده، پس آن شاگرد ديگر كه اول بسر قبر آمده بود نيز داخل شده ديد و ايمان آورد، زيرا هنوز كتابرا نفهميده بودند كه بايد او از مردگان بر خيزد، پس آن دو شاگرد بمكان خود برگشتند، اما مريم بيرون قبر گريان ايستاده بود و چون ميگريست بسوى قبر خم شده، دو فرشته را كه لباس سفيد در برداشتند يكى بطرف سر و ديگرى بجانب قدم در جائيكه بدن عيسى گذارده بود نشسته ديد، ايشان بدو گفتند اى زن براى چه گريانى بديشان گفت خداوند مرا برده اند و نميدانم او را كجا گذارده اند، چون اينرا گفت بعقب ملتفت شده عيسى را ايستاده ديد ليكن نشناخت كه عيسى است، عيسى بدو گفت اى زن براى چه گريانى كرا ميطلبى چون او گمان كرد كه باغبان است بدو گفت اى آقا اگر تو او را برداشتۀ بمن بگو او را كجا
گذاردۀ تا من او را بردارم، عيسى بدو گفت اى مريم او برگشته گفت ربونى يعنى اى معلّم، عيسى بدو گفت مرا لمس مكن زيرا كه هنوز نزد پدر خود بالا نرفته ام و ليكن نزد برادران من رفته بايشان بگو كه نزد پدر خود و پدر شما و خداى خود و خداى شما ميروم.
خوانندگان محترم، اگر اين مقالۀ مختصر را مكرّر مطالعه و دقيقانه الفاظ و معانى آن را باهم مطابقه نمايند قطعا تصديق خواهند نمود كه نويسندگان اناجيل از انجيل اصل نازل بر حضرت عيسى عليه السّلام رونويسى ننموده اند بلكه بخيال خود كتابى تأليف و با بعض از آيات انجيل مخلوط نموده نامش را انجيل گذارده اند؟!
و اگر همگى آنها نويسندگان يك كتاب آسمانى بودند نبايستى اين همه اختلاف لفظا و معنا در آنها يافت شود.
متى نوشته وقت جان دادن گفت خدايا چرا مرا ترك كردى و جانداد.
يوحنا شرح جاندادن را نوشته ولى اين كلمات را ابدا ندارد.
متى نوشته زنانيكه پاى دار حاضر بودند مريم مجدليّه، مريم مادر يعقوب يوشاء، مادر پسران زبدى
يوحنا نوشته، مريم مادر عيسى، خواهر مادرش، مريم زن كلويا، مريم مجدليه، پاى دار بودند و حضرت عيسى با مادرش حرف زد و او را بشاگرد محبوبش سپرد بمنزل برد.!!
علاوه بر اختلاف اسامى زنها اگر مريم مادر عيسى عليه السّلام پاى دار بوده چرا ساير اناجيل در اين باب چيزى ننوشته اند و اگر نبوده چرا يوحنا نوشته است.
متى نوشته مريم مجدليه و مريم ديگر اول سر قبر آمدند.
ولى يوحنا نوشته فقط مريم مجدليه سر قبر آمد.
و اما مرقس در اول باب 16 انجيل خود نوشته، مريم مجدليّه و مريم مادر يعقوب و سالومه حنوط خريده آمدند تا او را تدهين كنند، و با يكديگر ميگفتند كيست كه سنگ را براى ما از سر قبر بغلطاند، چون نگريستند ديدند كه سنگ
غلطانيده شده است زيرا بسيار بزرگ بود، و چون بقبر در آمدند جوانى را كه جامۀ سفيد دربرداشت بر جانب راست نشسته ديدند،
ولى متى در اول باب 28 نوشته مريم مجدليه و مريم ديگر آمدند (اسمى از سالومه نميبرد) جهة ديدن قبر، كه ناگاه زلزلۀ عظيم حادث شد از آنرو كه فرشتۀ خداوند از آسمان نزول كرده آمد و سنگ را از در قبر غلطانيده بر آن بنشست.
ولى يوحنا در اول باب 20 نوشته مريم مجدليه بسر قبر آمد و ديد كه سنگ از قبر برداشته شده است، ولى هيچ نامى از مريمها و سالومه و فرشته در اين جا نمى برد فقط در آيه 2 گويد (مريم مجدليه) دوان دوان نزد شمعون پطرس و آن شاگرد ديگر كه عيسى او را دوست ميداشت آمده بايشان گفت خداوند را از قبر برده اند.
متى در آيه 5 و 7 باب 28 گويد اما فرشته بزنان متوجه شده گفت شما ترسان مباشيد ميدانم كه عيسى مصلوب را مى طلبيد.
در اين جا نيست زيرا چنانكه گفته بود برخاسته است بيائيد جائيكه خداوند خفته بود ملاحظه كنيد، بزودى رفته شاگردانش را خبر دهيد.
ولى يوحنا نوشته اول آن شاگرد محبوب عيسى و بعد پطرس در قبر رفته كفن و دستمال سر عيسى را ديدند.
متى نوشته دو مريم وقتى سر قبر رسيدند فرشتۀ آمد روى سنگ قبر نشسته و با آنها حرف زد.
ولى يوحنا نوشته بعد از رفتن شاگردها مريم مجدليه سر ميان قبر كرد ديد دو فرشته بجاى سر و پاى عيسى نشسته اند و بمريم گفتند برو شاگردها را خبر كن.
متى نوشته در بين راه كه دو مريم ميرفتند عيسى را ديدند بر آنها سلام كرد او را نشناختند و بقدمهاى او چسبيده پرستش نمودند -
ولى يوحنا نوشته موقعى كه مريم بر سر قبر با فرشته ها حرف ميزد در عقبش عيسى را ديد او را نشناخت گمان كرد باغبان است احوال بدن عيسى را از او پرسيد آنگاه عيسى معرفى شد.
قضاوت اين همه اختلافات بيّن و آشكار را بذوق سليم خوانندگان واگذارده مينمائيم، قطعا اگر يك انسان خالى الذهنى بدون تعصّب و توجه باديان اين اناجيل را مطالعه نمايد و دقيق در اينهمه اختلافات گردد، و بگويند اينها رونوشت يك كتاب است قطع ميكند كه نويسندگان آنها اگر ذى غرض نبوده و قصد اخلال در دين نداشته اند مسلّما جاهل بأمر نويسندگى بوده اند و همگى رونوشت از يك كتاب اصل ننموده اند بلكه بميل و اراده آنچه را شنيده اند بزير قلم آورده اند، پس چنين كتابها با اين همه اختلاف در الفاظ و معانى حتما كتاب حق آسمانى نيستند، و قابل تبعيت و پيروى نميباشند.
دلائل بر بطلان اناجيل أربعه بسى بسيار و بيشمار است، ولى از جمله دلائل كه هر شنونده و خواننده اى تصديق مينمايد كه اين اناجيل آن انجيل اصل آسمانى كه بر حضرت عيسى مسيح عليه السّلام نازل گرديده نمى باشند، آنست كه قطعا انجيل كتابى است آسمانى كه در زمان حيات حضرت مسيح عليه السّلام از جانب پروردگار بر آن حضرت نازل گرديده در چنين كتابى معنى ندارد كه وقايع بعد از مسيح را نوشته باشند، چون نزول وحى حتما بايستى بر نبى باشد نقل وقايع بعد از صلب مسيح (بعقيده نصارى) در اواخر اناجيل علاوه بر اختلافات الفاظ و معانى آنها خود دليل بزرگى است بر اينكه اناجيل اربعه موجودۀ در دست نصارى آن كتاب اصل آسمانى نيستند، بلكه كتابهائى هستند كه نويسندگان بميل و ارادۀ خود بعنوان تاريخ نوشته اند.
خوب دقت فرمائيد، انجيل متى 29 باب است انجيل مرقس 16 باب انجيل لوقا 24 باب انجيل يوحنا 20 باب ميباشد؟! بسيار تعجب آور است كه معلوم نيست انجيل اصل چند باب بوده كه اين چهار انجيل هركدام بميل خود تشكيل ابوابى دادند.
از جمله اخبار مندرجۀ در اواخر اناجيل از وقايع بعد از مسيح عليه السّلام موضوع مرگ يهوداى اسخريوطى تسليم كنندۀ حضرت عيسى در مقابل سى پارۀ نقره بجماعت يهود بوده است، كه علاوه بر آنكه خبر بعد از مسيح است و در كتاب وحى آسمانى بطريق نقل از گذشته عجيب است، در نقل آن هم اختلاف دارند!!
در آيه 4 و 5 باب 27 انجيل متى نوشته كه يهودا گفت گناه كردم كه خون بى گناهى را تسليم نمودم، پس آن نقره را در هيكل انداخته روانه شد و رفته خود را خفه نمود.
ولى در سه انجيل ديگر نقل اين واقعه را ننمودند فقط لوقا در آيه 18 از باب اول اعمال رسولان نوشته است، پس او (يهوداى اسخريوطى) از اجرت ظلم خود زمينى خريده بر وى در افتاده از ميان پاره شد و تمامى امعايش ريخته گشت، و بر تمام سكنۀ اورشليم معلوم گرديد چنانكه آن زمين در لغت ايشان (بحفل دماء) يعنى زمين خون ناميده شد -
اختلاف عجيبى در اين خبر است، زيرا مرگ بوسيله خفه گى غير از مرگ بوسيلۀ شكم پاره شدن است؛ لابد يكى از اين دو خبر دورغ ميباشد، و چون ما بهيچ دليلى نميتوانيم يكى را بر ديگرى ترجيح دهيم پس هر دو كتاب در نظر ما مشكوك ميآيد و كتاب مشكوك اخبارش قابل قبول نخواهد بود
و از جمله اخبار عجيبۀ بعد از حضرت مسيح عليه السّلام انقلابى است كه نوشته اند در آسمان و زمين ظاهر شد.
چنانچه از آيه 50 تا 54 باب 27 انجيل متى نوشته است كه عيسى باز بآواز بلند صيحه زده روح را تسليم نمود، كه ناگاه پردۀ هيكل از سر تا پا دو پاره شد و زمين متزلزل و سنگها شكافته گرديد، و قبرها گشاده شد و بسيارى از بدنهاى مقدّسين كه آرميده بودند برخاستند، و بعد از برخاستن وى از قبور برآمده بشهر مقدّس رفتند و بر بسيارى ظاهر شدند؟! اما يوزباشى و رفقايش كه عيسى را نگهبانى ميكردند چون زلزله و اين وقايع را ديدند بى نهايت ترسان شده گفتند فى الواقع اين شخص پسر خدا بود.
اولا اين خبر را ديگران نقل ننموده اند، ثانيا چون اين خبر بعد از رفع (يا بعقيده نصارى بعد از مرگ) حضرت مسيح عليه السّلام است در انجيل نازل بر آنحضرت معنى ندارد، بلكه لطمه بصحت انجيل ميزند چون خبر واقع شده بعد از حضرت
مسيح عليه السّلام را بنقل ماضى و گذشته در زمان حيات خود آنحضرت از جانب خداوند متعال ابلاغ نمودن قابل قبول عقل نميباشد.
اگر بطريق مستقبل و آينده اعجازا خبر از وقايع بعدى ميداد، بعنوان اينكه چنين و چنان خواهد شد، مورد قبول بود، ولى بطريق ماضى خبر از وقايع گذشته دادن كه چنين و چنان شد، دليل است بر اينكه اين كتاب نازل بر حضرت عيسى نيست بلكه تاريخ نويسى بعد از آنحضرت اين كتاب را نوشته نامش را انجيل گذارده
علاوه بر اينها، در اصل صحت چنين خبرى ترديد بلكه تكذيب عقلى وارد است، چه آنكه اين كتاب از حادثه علنى عظيمى خبر ميدهد كه همه ديدند، قطعا بايستى مورّخين بعنوان حادثه عجيبۀ دهريه ضبط نموده باشند.
و حال آنكه در تواريخ كه نقل وقايع حضرت مسيح را نموده اند، يا وقايع مهمّه قرن ولادت مسيح را ذكر نموده اند بچنين امر مهمّى توجه نكرده و در كتب خود ثبت ننموده اند.
و در هيچ كتابى اين وقعۀ عجيب ديده نميشود مگر در انجيل متى يا امثال اين كتبى كه بدستور كليسا نوشته شده است اگر چنين امرى صحت داشت كه زمين بلرزد و سنگها بشكافد و مخصوصا مردگان زنده و در شهرها بروند، البة همۀ مردم ديدند چنانچه يوزباشى و نگاهبانان ديدند، حتما همين امر باعث ايمان آوردن مردم بسيارى از رومانيها و يهود ميشد و مورّخين ثبت مينمودند.
و حال آنكه در هيچ تاريخى ثبت نگرديده كه احدى از يهود در اثر مشاهدۀ چنين آيات بيّناتى ايمان آورده باشند.
تصور نرود كه فقط در نظر علماء و مبلّغين اسلامى و غير مسيحى اين امر مستبعد آمده و انكار نموده اند بلكه علماء محقق مسيحى هم اين قضيه را ساختگى دانسته و انكار نموده اند.
چنانچه عالم فاضل مسيحى (نورتن) و (دكتر حوزف) و ديگران بكلى تكذيب نموده اند اين واقعۀ عجيبه را و نوشته اند امثال اين حكايات بعد از خرابى
اورشليم (بيت المقدّس) در ميان عوام يهود رايج بوده شايد يك بى فكرى اين حكايت را در حاشيۀ نسخۀ عبرانيّه نوشته و مترجم عبرانى آن را وارد متن دانسته لذا نقل نموده و الاّ قبول اين امر عقلائى نيست.
اگر امر چنين باشد كه اين دو عالم محقق مسيحى نوشته اند شايد بيشتر مطالبى كه در متن اناجيل مورد اختلاف و مستبعد بنظر ميآيد از اين قبيل باشد كه اصلش بى جا و در حاشيۀ اناجيل الحاقى بوده بعد سهوا و خطاء داخل متن شده است.
و اگر اين عقيده صحيح باشد پس چگونه ممكن است اين كتاب و امثال او مورد اطمينان و مصدر اعتقادات قرار گيرند.
چگونه خوانندگان عاقل دقيق اين نوع كتابها، ميتوانند بين متن صحيح و حواشى مجعول كه جزء كتاب شده فرق بگذارند.
و كلمات الهامى حضرت مسيح عليه السّلام را با حواشى مجعولۀ الحاقى (بقول علماء مسيحى) كه جزء متن كتاب شده از هم جدا سازند.
از اين جا است كه اعتراضات شروع ميشود و اهل علم و تحقيق بتمامى مندرجات اناجيل اربعه با نظر حيرت مينگرند، و قلوب عقلاء نمى تواند اطمينان علمى باين كتب پيدا نمايد كه آسمانى هستند.
و اگر آيات يا كلمات الهى هم در آنها يافت شود قطعا قابل تفكيك نميباشند پس تمام آنها از درجۀ اعتبار ساقط ميگردد. فَاعْتَبِرُوا يٰا أُولِي اَلْأَبْصٰارِ.
جوان روشن فكر مسيحى كه گاهى بملاقات ما آمده و تقاضاى حلّ مسائل مينمود، چند شب قبل نيز آمده ضمن صحبتها گفتند كه از قرائت مقالات گذشته و مراجعه بمصادر معلومه اشكالات شما را بجا ديده كه بعض از اكابر محققين علماء مسيحى خودمان هم تصديق بيانات شما را نموده اند، لذا بآقايان كشيشها مراجعه نموديم البته بعد از گفتگوى بسيار آقايان كشيشها گفتند كه علماء مسلمين چون از نكتۀ اصلى غافل و از مبانى دين ما بى خبرند، لذا اين اشكالات را مينمايند.
و آن نكتۀ اساسى اينست كه گمان ميكنند نويسندگان اناجيل مردمان عادى بوده اند و از پيش خود و ارادۀ شخصى اين اناجيل را نوشته اند.
و نميدانند كه آناملهم من جانب اللّه و صاحب مقام رسالت بودند كه روح القدس بر آنها حلول نموده فلذا مركز وحى الهى قرار گرفتند، و آنچه نوشتند بوحى از طريق الهام بوده بهمين جهة هيچ باطلى در اناجيل يا كتب ديگر ما ديده نميشود.
چنانچه در مقابل اين برهان كشيشها جواب صحيح منطقى داريد در اين هفته بنويسيد تا مدرك شما محلّ شور ما قرار گيرد و نتيجۀ كامل بدست آيد.
البته با اقامه براهين و دلائل ساعتى با ايشان مذاكره نمودم چون درخواست نمودند جواب كتبى هم داده شود كه روى آن بحث نمايند، اينك بجواب كتبى مبادرت ميجويم.
جواب، بديهى است جواب برهان خيالى آقايان كشيشها كه قرنها مورد بحث
بوده بسيار واضح و آشكار است، و اگر بخواهيم تمام جوابهاى مفصّل كاملى را كه با دلائل و براهين زيبا در كتب بزرگان ثبت گرديده است بدهم، نه آنكه با وضع مقاله نويسى تناسب ندارد، بلكه اگر مجموع نقد و انتقادات نوشته شود مجلّدات ضخيمى ميشود.
لكن اكتفا ميكنم ببعض از جوابهاى اساسى و قضاوت را بخوانندگان دقيق واگذار مينمايم.
مقدمة عرض ميكنم كتاب دينى (آسمانى) كه حجّة بين خدا و خلق است بايستى بقدرى محكم و معتبر باشد كه افراد امت با اطمينان كامل اخذ اوامر و مناهى از آن بنمايند.
اوّلين شرط اعتبار آنست كه رسالت آن رسولى كه كتاب را بآن نسبت ميدهند ثابت، و دليلى كامل و محكم بر صداقت گفتارش در دست باشد.
و البته از جمله دلائل محكمه كه صدق گفتار مدعى مقام رسالت را ثابت مينمايد معجزه است يعنى خرق عادتى كه تحدّى باين نمايد و آن را دليل بر صدق گفتار خود قرار دهد.
چنانچه عموم انبياء بزرگ مانند نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و خاتم الانبياء عليهم الصلوة و السلام تحدّى باين نوع از دليل نمودند.
و قطعا دليل معجزه و خرق عادت بايستى از آن پيغمبر بنحو تواتر ثابت باشد تواتر عبارت است در هر دوره از جمعيت بسيارى كه تصور كذب و ساختگى و تباهى بآنها نرود.
شرط دوم، عبارت است از آنكه مندرجات آنكتاب دلالت كامله بر حقّانيت آن بدهد كه از جمله، آيات و عبارات آن مختلف و متناقض نباشد، چه آنكه تناقض گوئيهاى كتاب اعتباران را ميبرد و معلوم ميشود كه نويسندۀ كتاب ذات يكتاى يزدان پاك نمى باشد، و الاّ اختلاف و تناقض در آن يافت نميشود.
بلكه بايد مندرجات آن كتاب بقدرى محكم باشد كه هر جزئى از آن متمّم جزء ديگر و هر آيۀ از آن باعث استحكام آيات ديگر باشد.
زيرا كتابى كه از جانب خدا ميآيد بايستى ابدا اختلاف و تناقض در الفاظ و معانى آن راه نداشته باشد.
شرط سيم. آنكه نشر دهنده كتاب بايد مدعى نبوت و نزول وحى بر خود باشد يعنى بگويد كه اين كتاب بطريق وحى از جانب حق تعالى بر من نازل شده، و اين ادعا را با دلائل بيّنه ثابت نمايد كه از جمله همان معجزه و خرق عادت باشد كه بنحو تواتر ثابت گردد.
چهارم، كتابى را كه بآن رسول نسبت ميدهند سند اتصالش در هر دوره بآن رسول ثابت باشد بقسمى كه احدى نتواند انكار آن را بنمايد.
و آن سند ثابت نميشود مگر آنكه بنحو تواتر جمعيتى كه تصوّر كذب و تبانى در آنها نرود خلفا عن سلف نقل نموده باشند.
يعنى در هر دوره جمعيت كثيرى تصديق آن كتاب را بنمايند كه آنها هم از جمع كثيرى شنيده باشند و آنها هم از جمع ديگر تا برسد بجمعيت بسيارى كه از خود آن رسول و آورنده كتاب شنيده باشند، كه هر فردى از آن جمعيت بسيار نقل از جمعيت بيشمار ديگر نمايند تا منتهى بآن رسولى گردد كه كتاب را نسبت بآن ميدهند و او را مركز نزول وحى ميدانند.
پس اگر كتبى بنام كتابهاى دينى كه مبنا و اساس ديانت است، واجد شرائط مذكوره نباشد اطمينانى بصحت و حقيقت آن كتاب و نشر دهندۀ آن حاصل نخواهد شد، بهمين جهة اساس آن دين از اصل متزلزل و بى پايه خواهد بود.
و اگر بنا شود كتاب دينى واجد شرائط مذكوره نباشد، هركسى از هر گوشه و كنار سرى بردارد و قيام نمايد بشارلاتانى و بازيگرى و حقّه بازى رطب و يا بسى بهم بافته بصورت كتاب بدست گرفته خود را رسول و هادى و مظهر و برانگيخته بخواند و عدّه اى از جهّال و بازيگرها هم براى رسيدن بهدف و مقصد خود اطراف آنها را
گرفته اوهام و خرافاتى بنام دين در دنيا منتشر شود و اسباب بدبختى بى خبران گردد.
اينك با توجّه بمقدمۀ مذكوره از آقايان كشيشها سؤال ميكنم آيا كتب موجودۀ شما از عهد عتيق (تورية) و عهد جديد (اناجيل و رسائل) واجد شرائط مذكوره هستند، قطعا جواب منفى است.
زيرا نصارى هرگز همچو ادعائى ننموده اند كه اين كتب موجودۀ در دست آنها را موسى كليم اللّه يا عيسى روح اللّه نوشته اند.
چنانچه در مقالات قبل ثابت نموديم كه نويسندگان اناجيل بعد از حضرت مسيح عليه السّلام اين كتب را بنام انجيل عيسى عليه السّلام نوشته اند.
منتها آقايان كشيشها در مقابل اشكالات منطقى دانشمندان مسيحى و مسلمان ميگويند نويسندگان اين كتب رسول و مركز وحى واقع شدند و اين كتب را بطريق وحى نوشته اند.
انشاء اللّه در مقالات بعد با تأييد پروردگار ثابت خواهيم نمود كه رسالت نويسندگان اين اناجيل و رسائل با شرائط اربعه مذكوره ثابت نگرديده تا بكتاب آنها اعتماد نموده پيروى از آنها بنمايند.
لازم است خوانندگان محترم بشرح حالات رسولان (مصنوعى) كه نصارى مدعى رسالت براى آنها هستند توجه نمايند.
در كتاب اعمال رسولان نامى از تلاميذ حضرت مسيح عليه السّلام ميبرد كه روح القدس بر آنها تجلّى نمود و امور خارق العاده از آنها ظاهر شد و كتاب آنها را رسول ناميده.
و در آيه 13 باب اول كتاب اعمال رسولان نوشته عدد اصحاب بعد از حضرت مسيح يازده بوده باين نامها: پطرس، يوحنّا، يعقوب، اندرياس، فليپس، توما، برتولما، متى، يعقوب بن حلفى، شمعون غيور، يهوداى برادر يعقوب.
و نيز در آيه 15 نوشته پطرس در ميان تلاميذ كه عدد آنها قريب صد و بيست بود و جميع آنها پر بودند از روح القدس برپاخاست و صحبت نمود.
و عجائب بسيارى از آنها و از پولس در آن كتاب نقل نموده.
و هم چنين در انجيل لوقا نوشته كه حضرت مسيح عليه السّلام هفتاد نفر فرستاد تا مردم را بشارت بوجود او بدهند.
حال بايد فهميد و دقيق شد كه مقام رسالت را براى كدام يك از آنها ميتوان ثابت نمود.
اما در اعمال رسولان ذكرى از نام آن صد و بيست نفرى كه پر بودند از روح القدس (بعقيده آنها) نبرده فقط اسم آن يازده نفر حوارى را ميبرد و در ميان
آنها غير از متى و پطرس و يوحنّا و يعقوب و يهودا كسى نيست كه كتاب يا رسائلى باو نسبت داده شده باشد.
در موضوع متّى و يوحنّا و كتاب منتسب بآنها هم سابقا در مقالۀ 9 و 12 كاملا بحث نموده و بطلان آنها را ثابت نموديم
و اما پطرس و مابقى آنها كه رسائل چندى بنام آنها منتشر است خود نصارى و علماى بزرگ آنها بعدم صحّت آنها اعتراف دارند.
چنانچه مجمع نيقيّه در سال 325 تا 364 بى اعتبارى آنها را ثابت و حكم ببطلان آنها نمودند.
پس وقتى در اعمال رسولان كه محلّ اتّكاء آنها است نامى از صد و بيست نفر نبرده. و هم چنين در انجيل لوقا ساكت باشد چگونه ميتوان ايمان آورد برسالت رسولانى كه خود آقايان نصارى اسامى آنها را نميدانند.
البته كشيشها نام اشخاصى را ميبرند و آنها را وصف ميكنند كه رسولانند، و لكن نمى گويند كه آنها از صد و بيست نفرى هستند كه پر بودند از روح القدس (بعقيده آنها) يا غير آنها هستند.
و آنچه مسلّم است نام پولس يهودى در عداد آنهائى نيست كه در اعمال رسولان است و نه در انجيل لوقا، پس بچه دليل ميتوان رسالت او را بمحض اقرار دو نفر (بشرط صحّت) قبول نمود.
و آنچه تفحص نموديم در كتابهاى نصارى دليل قانع كننده اى نيافتيم نه در اعمال رسولان و نه در انجيل لوقا كه اسماء معيّنى براى رسولان ذكر نمايند. يا آنهائى را كه اسم برده اند ثابت نمايند از آن صد و بيست نفر هستند كه (بعقيده آنها) پر بودند از روح القدس.
موضوع ديگر كه خيلى مهم است و بايستى مورد تحقيق قرار گيرد شرح حال مؤلّف اعمال رسولان است، براى آنكه تعريف رسولان در اين كتاب شده، اگر نويسندۀ كتاب معلوم الحال و معتبر باشد ميشود توجّه بآن نمود و اگر نويسندۀ آن
مجهول شد مندرجات آن كتاب هرگز قابل اعتماد نخواهد بود.
عقيدۀ علماء كليسا اينست كه مؤلّف كتاب اعمال رسولان همان لوقا مؤلّف انجيل است.
و حال آنكه ما در مقالۀ 11 كاملا ثابت نموديم كه لوقا مؤلّف انجيل مجهول الحال است معلوم نيست كه آيا لوقا طبيب بوده يا نقاش يا طبيب و نقاش هردو، اهل يونان بوده يا اهل رومانيا، از تلاميذ حضرت مسيح عليه السّلام بوده يا از تلاميذ تلاميذ مسيح، چون براى هريك از آنها قولى هست، و هيچكدام از اين اقوال و عقايد بنحو تواتر در نزد آنها ثابت نميباشد. آنچه در نزد آنها ثابت است كه در مقالات گذشته مشروحا ذكر نموديم لوقا از اصحاب و تلاميذ پولس است.
و عليهذا سند مستدل و متصلى بين لوقاى مجهول الحال و حضرت مسيح عليه السّلام وجود ندارد، پس اعتبارى در كتاب اعمال رسولان نميباشد.
وقتى كتاب و نويسندۀ آن مجهول و اسامى اشخاصى كه بنام رسولان ناميده شده اند غير معلوم باشد، چگونه ميتوان ايمان آورد بمعجزاتيكه در همين كتاب مجهول الحال بآنها نسبت ميدهند.
و ملهم بودن آنها هم غير معلوم است چون سند صحيحى كه بتوان اعتماد بر آن نمود و اطمينان بآن پيدا شود در دست خود آنها نيست مگر حرف، پس تمام شرائط اربعۀ مذكوره، دربارۀ رسولان خيالى آنها منفى ميباشد.
آنچه از مناظرات و مجادلات و گفت و شنيدهائى كه داعى مكرّرا با مبلّغين و كشيشهاى مسيحى نموده بدست آوردم، عقيدۀ آنها درباره لوقا اينست، كه چون لوقا صاحب انجيل و صاحب اعمال رسولان از رسل ملهمين است محتاج بسند ثابت نيست، چونكه كلام او كلام روح القدس است كه او و برادرانش را پر نموده.
جواب اين عقيده را داده ايم، كه ملهم بودن هر رسولى با دعاى آن رسول است در مرتبه اول كه مقام رسالت خود را با معجزات و خرق عادات (بطريقى كه ذكر شد) باثبات رساند.
اوّلا - در هيچ يك از كتب نصارى ديده نشده كه لوقا دعواى رسالت نموده باشد، و در هيچ كتابى نقل نكرده اند معجزاتى از لوقا تا بآن دليل ملهم بودن او ثابت شود تا هر شنونده تصديق قلبى علمى نمايد رسالت او را.
ارباب كليسا بحرف ميخواهند مدعاى خود را ثابت نمايند و إلاّ هيچ دليل ثابتى در دست ندارند بر ملهم بودن لوقا و يا اينكه او از آن صد و بيست نفرى ميباشد كه (بعقيدۀ آنها) روح القدس بر آنها نازل گرديده و پطرس بر آنها خطبه خوانده و نه از هفتاد نفرى كه در انجيل خود ذكر نموده، بلكه برعكس در كتابهاى بزرگان از علماء آنها بتصريح نقل گرديده كه لوقا از جمله ملهمين نبوده و انجيل و كتاب اعمال رسولان منتسب باو از روى الهام نوشته نشده.
از جملۀ علماء محدثين معروف نصارى كه تصديق باين معنى دارد فاضل مسيحى (واطسن) معروف ميباشد كه در مجلّد چهارم از كتاب الهام خود نوشته، از جمله
دلائل بر اينكه نوشته هاى لوقا الهامى نيست ديباچۀ اول انجيل او ميباشد كه صريحا چنين نوشته است.
از آنجهة كه بسيارى دست خود را دراز كردند بسوى تأليف حكايت آن اموريكه نزد ما باتمام رسيد، چنانچه آنانيكه از ابتداء نظّارگان و خادمان كلام بودند بما رسانيدند، من نيز مصلحت چنان ديدم كه همه را من البدايه بتدقيق در پى رفته بترتيب بتو بنويسم اى تيوفلس عزيز، تا صحت آن كلاميكه در آن تعليم يافتۀ دريابى.
اين بيان لوقا در اول انجيلش خود دليل قاطع است كه آن كتاب الهامى نميباشد بلكه گفته هاى ديگران است كه بصورت تاليف كتاب در آورده
و نيز در اوّل باب 1 كتاب اعمال نوشته، صحيفۀ اول را انشاء نمودم اى تيوفلس درباره همۀ امورى كه عيسى به عمل نمودن و تعليم دادن آنها شروع كرد تا آن روزيكه رسولان برگزيده خود را بروح القدس حكم كرده بالا برده شد كه بديشان نيز بعد از زحمت كشيدن خود خويشتن را زنده ظاهر كرد، و چون با ايشان جمع شد ايشان يا غدغن فرمود كه از اورشليم جدا شويد الح.
على القاعده بايستى بگويد ما رسولان برگزيده بروح القدس حكم كرده ايم و بر ما خود را زنده ظاهر نمود، و حال آنكه ابدا نامى از الهام بخود نمى برد و رسولان را از خود جدا ميداند.
حتّى قدماء و محدّثين بزرگ نصارى از قبيل (واطسن) و (لوتر) و ديگران تصريح باين امر دارند كه كتابهاى لوقا الهامى نيستند.
پس چون منشاء اتّكاء نصارى باينكه رسل ملهم اند كتاب اعمال رسولان ميباشد و اصل آن كتاب هم بى اعتبار و نويسندۀ آن مجهول و ملهم بودن آن غير معلوم، پس اصل رسالت رسل و ملهم بودن آنها هم مخدوش و غير قابل قبول خواهد بود.
و دليل نقلى هم در دست نيست كه رسالت آنها در كتابهاى خودشان غير از اعمال رسولان ثابت شده باشد.
و نيز ثابت شده باشد كه همان نويسندگان در كتابهاى خود نوشته باشند كه ما بالهام غيبى نوشته ايم تا آنكه كلام آنها فى الجمله معتبر و تصديق آنها واجب باشد.!
بعد از غور در كتابهاى آنها باستثناء پولس كه حريص با دعاء رسالت بوده كه آنرا هم در مقالات قبل ثابت نموديم كه از تلاميذ حضرت مسيح عليه السّلام نبوده و نه از صد و بيست نفر و نه از يازده نفر حوارى و نه از هفتاد نفر نبوده است.!!
و بقيۀ آنها هم ابدا ادعاى رسالت ننموده و خلق را بخود دعوت ننمودند و استقلالى هم در امر نبوت و رسالت براى خود قائل نبودند
و در كتابهاى آنها هم دليلى وجود ندارد كه شهادت بدهد برسالت و يا الهامى بودن آنها
فقط دليل ارباب كليسا منحصر است به اعمال رسولان پس وقتى عدم اعتبار آن كتاب و مجهول بودن هوّيت نويسندۀ آن (كه قبلا ثابت نموديم) واضح گرديد ديگر اطمينانى بچنين كتابى نخواهد بود.
و انسان عالم عاقل، هرگز اتّكاء و اعتماد خودش را باين كتاب بى اصل و اساس قرار نميدهد.
اختلاف گوئيهاى اناجيل و بى اساس و مخلوط بودن آنها فرصتى بدست كشيشهاى بى فكر بازيگر داده تا شرك تثليثى را داخل در دين پاك توحيدى حضرت مسيح عليه السّلام نموده و بوسيله كلماتى از اناجيل در مقابل مردمان بى فكر تقويت شده و كلمات حق توحيدى را با تثليث شرك مخلوط نمودند، تا باين وسيله (بخيال خودشان) بتوانند بر اقوام بت پرست غالب و آنها را بخود جذب نمايند (چنانچه كردند) و دينى مخلوط از شرك و توحيد ساختند كه خداوند متعال و روح پر فتوح حضرت عيسى عليه السّلام از آن خبر نداشته.
دلائل بر بطلان تثليث را كه شرك محض است، انشاء اللّه در مقالۀ آينده ذكر خواهيم نمود و ثابت مينمايم كه اگر ملل مسيحى در نزد موحدين نجس هستند براى آنست كه معتقد به تثليث و ابنيّت براى خدا هستند و عقيدۀ به تثليث حقّا شرك محض است.
خداى متعال هم در قرآن مجيد كتاب محكم توحيد آسمانى فرموده إِنَّمَا اَلْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ يعنى جز اينست كه مشركين نجس اند.
همين اناجيل و رسائل است كه با عناوين و كلماتى نصارى و ملت مسيح را كوركورانه (بدون تحقيق) به تثليث ميكشانند.
و عقيدۀ به اقانيم ثلاثه را كه (اب و ابن و روح باشد) كه شرك محض است جزء اساس دين قرار داده اند.
يعنى خدا را مركّب از سه اقنوم(1)ميدانند (پدر و پسر و روح القدس) باين معنى كه خدا يعنى پدر و عيسى يعنى پسر و روح القدس هر سه با هم يكى شدند و تشكيل وجود واجب الوجود دادند!؟ كه شرح قضايا را انشاء اللّه در مقالۀ بعد خواهيم داد.
در بيان اقانيم ثلاثه اتخاذ سند ميكنند بكتب مقدّسۀ خودشان، من جمله كشيشها گويند چون يوحنّاى رسول از آيه 5 تا 8 باب 5 رساله اول خود گويد:
كيست آنكه بر دنيا غلبه يابد جز آنكه ايمان دارد كه عيسى پسر خداست، همين است كه او بآب و خون آمد يعنى عيسى مسيح نه بآب فقط بلكه بآب و خون و روح است آنكه شهادت ميدهد زيرا كه روح حق است.
زيرا سه هستند كه شهادت ميدهند - يعنى روح و آب و خون و اين سه يك هستند، پس اين كلمات دلالت كامله بر اقانيم ثلاثه دارند.؟!!
از همين جملات يوحنّا استفاده نموده گويند آن سه تا كه در اين آيات است عبارت از (پدر يعنى خدا و كلمه يعنى عيسى و روح القدس) ميباشند، و آن سه يكى هستند كه خداى ما ميباشند.
و حال آنكه مستر گوويليام(2)انگليسى در كتاب آئين اسلام كه در سال 1889 ميلادى تأليف نموده نوشته كه (نيوتون) و (گيبون) و (پورسن) و (كاليله) و غير ايشان از مؤلفين مسيحى از روى سند ثابت نموده اند كه نصّ نامبرده در رسالۀ يوحنّا عارى از اصالت و از موارد حشو و زائد است، انتهى.
و نيز از آيه اول از باب اول انجيل يوحنّا كه نوشته است، در ابتداء كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و كلمه خدا بود (يعنى عيسى) همان در ابتداء نزد خدا بود، همه
1) اقنوم لفظ سريانى است، بمعنى وجود و هستى ميباشد
2) مستر گوويليام انگليسى متولد سال 1856 مسيحى كه در سال 1887 بشرف اسلام مشرف گرديده و بنام شيخ عبد اله شيخ الاسلام مفتخر شده و در سال 1889 كتاب آئين اسلام را در عظمت اسلام به انگليسى نوشته و بلغات گوناگون، تركى، ژرمنى، بنگالى، تاميلى، عربى، ترجمه و مكرر چاپ و منتشر گرديده و آقاى فخر الدين طباطبائى در سال 1320 شمسى در طهران بفارسى ترجمه و چاپ نمودند.
چيز بواسطۀ او آفريده شد و بغير از او چيزى از موجودات وجود نيافت، استفاده بر اشاره باقانيم ثلاثه مينمايند و ميان عوام بلكه خواص هم اشاعه ميدهند؟!!
اگر بخواهم تمام آيات و كلماتى را كه از اناجيل و رسائل، و درهم و برهم بودن آنها اتخاذ سند نموده اند، بنويسم با سبك مقاله نويسى تناسب ندارد بلكه خود كتاب مفصّلى خواهد شد.
ولى از ذكر يك نكته نميتوان گذشت و ذهن خوانندگان محترم را متوجه نساخت باينكه در اديان الهى در تمامى ادوار سالفه دعوت به تثليث وجود نداشته، چون انبياء داعيان توحيد بودند، و تثليث عقيدۀ شرك است، اين دو هرگز باهم جمع نشوند، كه انشاء اللّه بعد توضيح خواهم داد.
عقيدۀ به تثليث از دعوات بت پرستى ميباشد كه تمام مورّخين در كتب خود ثبت نموده اند، حتى علماء و مورّخين بزرگ مسيحى در كتابهاى خود اقرار باين معنى دارند مانند، موريس، الن، مستر فابر، داويس، توماانمن، مستر هلسلى ستونس، دو آن، فروثنغام، بارخوست، فردكينگسرو، دكتر كوست و امثال آنها با كمال صراحت در كتب خود عقايد براهمۀ هند و بودائيهاى چين و ژاپون را كه الحال هم به بت پرستى برقرارند، و هم چنين مصريها و يونانيهاى قديم و كلدانيها و آشوريها و فنيقيها و بابليها و فارسيها را ثبت نموده اند، كه اگر بخواهم شرح مفصل تمام آنها را بنويسم باز هم با وضع مقاله نويسى تناسبى ندارد.
صلاح در آن ديدم كه فقط اكتفا كنم بمختصرى از بيانات فاضل دانشمند (تنير بيروتى) در كتاب عقايد الوثنيّه فى الدّيانة النّصرانيّه كه شرح عقايد تمام ملل بت پرست را نوشته و مطابقه نموده با عقايد نصارى.
از جمله نوشته (دو آن) در كتاب خود كه در خرافات تورية و انجيل نوشته است چنين نگارش داده است، كه وقتى بسابقۀ هندوستان مينگريم بزرگترين و مشهورترين عبادات آنها عقيدۀ بسه گانه بوده (يعنى خداوند داراى اقانيم ثلاثه ميباشد) كه آن اقانيم عبارت است از، برهمه، ويشنو، سيفا، كه بمعنى ربّ و مخلّص
و سيفا است، و مجموع اين سه اقنوم را يك خدا ميدانستند.
(زمانى كه داعى نويسنده مقاله در سال 1345 قمرى در دهلى پايتخت و مركز حكومت هندوستان بودم در مجلس مناظرۀ با علماء هنود قسمتى از گفتگوى ما روى همين عقايد به اقانيم ثلاثه بود كه آنها (برهمه) را پدر ميگفتند كه موجد جميع موجودات لاهوتى عالم وجود است (ويشنو) را پسر و نگاهبان عالم ميخواندند.
و (سيفا) را ظاهر كننده و نابود كننده و روح عظيم ميدانستند، و هرسه را با هم (كرشنا) ميناميدند.
با دلائل و براهين بارزه ابطال عقيدۀ به تثليث آنها را مفصّلا واضح نموديم كه در جرائد مسلمين و هنود آن زمان در هندوستان منتشر گرديد، و باعث مسلمان گرديدن بيست و يكنفر جوانان روشن فكر بت پرست هنود گرديد).
(مسترفابر) در كتاب اصل عبادت بت پرستان نوشته است، چنانچه هنود خداى سه گانه دارند مركّب از (برهمه) (ويشنو) (سيفا) هم چنين بودائيهاى بت پرست هم معتقد بخداى سه گانه هستند و ميگويند (بودا) خداست و از براى او اقانيم ثلاثه است (بودى) (جينست) (جيفا) كه بمعناى پدر و پسر و روح بزرگ باشد.
بودا را (فو) مينامند و ميگويند فو داراى سه اقنوم است و اقانيم را بحروف رمز مانند هنود مينامند، الف، واو، ميم.
و نيز (دوآن) نوشته است بيشتر اهل چين و ژاپون بودائى هستند عبادت و بندگى ميكنند بودا را كه (فو) ميگويند و او را داراى اقانيم ثلاثه ميدانند.
(توماانمن) در كتاب بت پرستان نوشته است عقيدۀ هنود باينست كه برهما زمان آفريدن مخلوقات در زير شكمش و بين دورانش رمز نشانۀ تناسل بود.!!
آنگاه در ص 101 نوشته كليد رمزهائى كه نصارى استعمال مينمايند مانند هنود دلالت دارد بر پرستش چيزهائى كه ذكر آنها شرم آور است ؟!!
و اگر مردم از معانى آن مرموزات و اشارات آگاه شوند عبادت آنها را ترك مينمايند
(آنچه عرض شد علم و اطلاع و اظهار عقيدۀ يك دانشمند نصرانى است كه از اسرار كليسا آگاه بوده و پرده از آن برداشته است).
(بونويك) در كتاب اعتقاد مصريها نوشته در ديانت بت پرستى قديم مصر عقيدۀ عجيبى متداول بوده كه قائل بودند به لاهوت الكلمه و آنكه هرچيزى به لاهوت الكلمه برقرار است و كلمه توليد از خدا شده و كلمه خداست. و انتشار اين عقيده سالها قبل از ميلاد مسيح بوده
و در ص 404 نوشته كلمه در نزد مصريهاى قديم مقام عالى داشته و در كتب دينى آنها ثبت است كه كلمه اقنوم اول و فرمانده جميع مخلوقات است.
اينك خوانندگان محترم را توجه ميدهم به آيه اول از باب اول انجيل يوحنا كه عينا همين جملات را نوشته چنانچه در اول مقاله نگاشته شد، الحال هم براى روشن شدن مطلب تكرار مينمايم كه نوشته است، در ابتداء كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و كلمه خدا بود، همان در ابتداء نزد خدا بود، همه چيز بواسطه او آفريده شد و بغير از او چيزى از موجودات وجود نيافت
و نيز (دوآن) نوشته است كه آشوريها (مردوخ) را كلمه ميناميدند و نيز كلمه را پسر خداوند بكر ميگفتند و كلمه را سازندۀ جهان و فرمانده كل موجودات ميدانستند و چيزى را بزرگتر از او غير از خدا نميدانستند و كلمه را با خدا متّحد ميدانستند.
(فروثنغام) در كتاب مهد مسيح نوشته كه يونانيها (فولو) را كلمه ناميده و بسيار بزرگ مى شمردند و فولورا باين عبارت تمجيد مينمودند، فولو ثابت است پيش از هرچيز، پسر خداى بكر، نان آسمانى هميشه ايست، چشمۀ دانائى رهنماى بسوى خدا، جانشين خدا، صورت خداست، ايجاد كنندۀ عالمها، خداى دوم شناساننده خدا، فرستادندۀ خدا، قدرت خدا.
بت پرستهاى قديم يونان خدا را داراى اقانيم ثلاثه ميدانستند در موقع قربانى جهة اشاره به (ثالوث) سه مرتبه محل ذبح آن را بآب پاكيزه مى شستند و اطراف
قربانگاه را سه مرتبه باهم آب پاشى مى نمودند و مجمرۀ بخورات را بسه انگشت ميگرفتند.
دوآن از (اورفيوس) كه يكى از شعراء و نويسندگان معروف يونان در چندين قرن پيش از مسيح بوده نقل نموده كه تمامى اشياء آفريدۀ خداى واحد هستند كه داراى اسماء سه گانه و اقانيم ثلاثه است و اين تعليم سه گانه ابتدايش از مصريها بوده.
و بسيارى از قرن سيم و چهارم گفتند كه (فيثاغورث) و (هركليتوس) و (بلاتو) عقيدۀ به تثليث داشتند و فلسفۀ آنها در سه پرستى مأخوذ از (اورفيوس) بوده.
(تشمبرس) در دائرة المعارف خود در شرح كلمۀ ارفيوس مطالب بسيارى نوشته است كه كاملا صدق اين قضايا معلوم ميشود.
(فسك) در ص 205 كتاب خرافات و اختراع كنندگان نوشته بت پرستهاى قديم رومان اعتقاد به (ثالوث) داشتند باختلاف درجات درجه اول خدا پس كلمه بعد از آن روح القدس.
و نيز دوآن در ص 177 نوشته اهالى اسكانديناوى، خداوند داراى اقانيم ثلاثه را پرستش ميكردند و آن سه اقنوم، اودين، تورا، فرى، بوده.
اهالى سوئد و نروژ و دانمارك بيكديگر مفاخره و مباهات مينمودند از براى ساختن بتخانه سه گانۀ مذكوره و ديوارهاى بت خانه را طلاكارى مينمودند و بنقش و صورت آن سه گانه زينت ميدادند.
سكنۀ جزائر در اوقيانوس خدائى را بندگى ميكنند كه داراى سه اقنوم است خداوند پدر، خداوند پسر، خداوند روح القدس.
(لردكينگسرو) در كتاب آثار قديم مكزيك نوشته است مكزيكيها خداى داراى سه هيئت را بندگى مينمودند.
در سال 1445 ميلادى (مطران قس فرنسيس) كشيشى را فرستاد بمكزيك
بعد از يك سال قس نوشت كه اهالى (هندراس) گرويده اند بخدائى كه داراى اقانيم ثلاثه است پدر و پسر و روح القدس، نام پدر (بزونام) نام پسر (باكاب) زائيده شده از عذراء و نام روح (ايكيها) است. انتهى.
خلاصه شرح حالات ارباب نحل بت پرست قديما و جديدا بسيار است، نمونه اى از آنها بمقتضاى وقت مقاله نويسى ذكر شد تا خوانندگان محترم بدانند كه دانشمندان اروپائى مسيحى در كتابهاى خود نوشته اند كه همۀ آن بت پرستها معتقد به تثليث بودند، ولى در ميان ارباب ملل و اديان الهى نامى از تثليث ابدا برده نشده، چون مسلّما عقيدۀ به تثليث شرك است، و هدف اديان الهى دعوت بتوحيد و جنگ با شرك بوده و بهيچ وجه من الوجوه شرك در آنها راه نداشته است.
پس عقيدۀ به تثليث را كه شرك محض فقط ميان اديان الهى نصارى از بت - پرستها گرفتند و داخل در كتب و اناجيل نمودند، و كلمات حق توحيد را با تثليث شرك مخلوط ساختند، تا باين وسيله جلب قلوب اقوام بت پرست را نموده و بخود جذب نمايند (چنانچه كردند) ولى زحمات حضرت مسيح عليه السّلام را ضايع و عاطل و باطل نمودند.
جوان روشن فكرى مسيحى وفقه اللّه تعالى باتفاق ديگرى نزد داعى آمدند، ضمن صحبت معلوم شد آن شخص از مبلّغين مسيحى است كه براى گفتگوى با داعى آمده اند، با كمال ملاطفت و خوشروئى از آنها پذيرائى شد.
آن جوان اظهار داشت مقالۀ اين هفتۀ شما در كليسا غوغائى بپا نموده جوانان ما بكشيشها فشار آوردند كه بايستى جواب شرك تثليثى را بدهيد، اين آقاى محترم (اشاره بمبلّغ مسيحى كه همراه ايشان آمده بودند نمودند) حاضر شدند بيايند و جواب شما را بدهند.
داعى، گفتم حاضرم براى استماع دلائل ايشان چنانچه جواب منطقى داشته باشند خيلى ممنون و مسرور خواهيم شد،
آقاى مبلّغ، گفتند اينكه شما نوشته ايد عقيدۀ به تثليث و اقانيم ثلاثه در تمام ملل بت پرست عالم بوده صحيح است كسى انكار اين مطلب را ننموده، ولى شما اشتباه نموده آنها را بت پرست ميدانيد، و حال آنكه آنها همگى خداپرست بودند نه بت پرست زيرا خداى واحد حقيقى كه داراى سه اقنوم است پرستش ميكردند.
و اينكه نوشته ايد در اديان الهى عقيدۀ به تثليث نبوده باز هم اشتباه نموديد (گويا بواسطه بى اطلاعى شما از تاريخ ملل و نحل ميباشد) چه آنكه همۀ اديان الهى هم معتقد باقانيم ثلاثه بوده اند و در تمام كتابهاى آسمانى عقيدۀ به تثليث كه حقيقت اوّليّه و عين توحيد ميباشد تلويحا و تصريحا ذكر شده حتى در قرآن شما
هم اشارات لطيفه به تثليث دارد، زيرا عقيدۀ به تثليث عقلائى ميباشد، هيچ انسان عاقلى نميتواند از آن روى گردان شود.
داعى: با تعجّب بسيار گفتم در كجاى قرآن مجيد چنين اشارۀ لطيفى بكار رفته كه ما بى اطلاع هستيم.
گفت در اوّل هر سوره اى از قرآن تكرار نموده است بسم الله الرحمن الرحيم علّت تكرار اين آيه در هر سوره براى بيدارى خوانندگان و شنوندگان است كه متوجه بحقيقت تثليث گردند زيرا در اين آيه سه نام خدا كه اللّه و رحمن و رحيم است ذكر شده، و در اين جملات اشارۀ واضح و دلالت كامل است بر عقيدۀ به تثليث، كه سه اقنوم مسلّم را براى مسلمين ثابت و آشكار نموده است.
مدّتى از روى تعجّب خنديدم و بعد گفتم آقاى من ببخشيد شنيده بودم كه الجنون فنون ولى تا اين حد تصوّر جنون نميكردم.
اوّلا از طرفى انكار قرآن مينمائيد، و از طرف ديگر ميگوئيد خداوند در همين آيه اثبات تثليث نموده.
ثانيا تمام مصنّفين و اكابر علماء محقّقين با انصاف مسيحى و از هر قوم و ملّت معتقدند كه اگر عقيدۀ بتوحيد خالص در جهان هست خاصّ مسلمانان است كه قرآن كريم پايه گذارى آن را نموده است.
حتى فيلسوف شهير مسيحى دكتر گوستاولبون(1)فرانسوى در فصل دوم از باب دوم از كتاب دوم (تمدن العرب) گويد جاى ترديد نيست كه بين اسلام و عيسويت از حيث فروعات فرق زيادى وجود دارد، حتّى در اصول هم يك فرق نمايانى بين آنها موجود ميباشد كه آن عبارت از وحدانيت مطلقه است، اين خداى واحد مطلق
1) از علماى بزرگ اوايل قرن حاضر در فرانسه بوده كه شهرت جهانى داشته در سال 1841 ميلادى متولد و در 1931 وفات نموده: و در سه جنبۀ بزرگ علمى دقت كامل داشته 1 طب 2 اجتماعيات 3 طبيعيات، صاحب تاليفات و تصنيفات بسيارى در اين علوم ميباشد كتابهاى معروف او بزبانهاى انگليسى، آلمانى، اسپانيائى، ايطاليائى، پرتغالى، دانماركى، سوئدى، روسى، لهستانى عربى، تركى، اردو، ژاپونى، فارسى، ترجمه. و در معرض عموم قرار داده شده است و داراى درجه دكترا در علم طب و حقوق بوده است.
از همه بالاتر و فوق تمام اشياء قرار گرفته، حتّى هيچيك از انبياء و اولياء و ملائكه يا ارباب انواع هم در عرض او نيستند، راستى اينست كه در ميان تمام مذاهب دنيا فقط اسلام است كه اين تاج افتخار را بر سر گذاشته و اوّل از همه وحدانيت محض و خالص را در دنيا انتشار داده است.
تمام سادگى و شأن و مقام اسلام روى همين وحدانيّت مطلقه قرار گرفته و همين سادگى باعث قوت و استحكام اين دين گرديده است، اين توحيد خالص محض را چون در آن هيچگونه پيچيدگى و معمّائى نيست بآسانى ميتوان فهميد و ايمان بامور متضّادى كه در اديان ديگر تعليم داده شده و عقل سليم ابدا نميتواند آنرا قبول كند هيچ يك در اين ديانت وجود ندارد. خداى واحد مطلق معبود، تمام مخلوقات در نظر او مساوى، عدّۀ خيلى كمى از اركان دين كه فرض مقرّر شده و جزاى فعل آن بهشت و تركش جهنم باشد، ملاحظه كنيد كدام مذهبى از اين مذهب ساده تر و روشن تر يا نزديك تر بفهم عامه است ؟ يك نفر تازه مسلمان خيلى عامى از هر فرقه و صنفى كه بوده باشد از عقايد مذهبى خود بخوبى واقف و ميتواند بآسانى آن عقايد را در يك سلسله الفاظى خيلى ساده و روشن بيان نمايد. برعكس از يك نفر عيسوى اگر راجع به مسئلۀ تثليث يا تبديل جنس(1)
عقيدۀ كاتوليكهاى رومى اينست كه نان و شراب مذكور در موقع استعمال (حقيقۀ بگوشت و خون عيسى تبديل ميشود)!!! و هزاران اشخاص را بجرم انكار ميان آتش سوزانيده و همين عمل نان و شراب را تبديل جنس مينامند).
(شرح قضيه را مفصلا در مقاله 36 ذكر نموديم)
و امثال آن از عقايد مرموز پيچ در پيچى كه در مذهب مسيحى است سئوال شود تا وقتى كه آن بيچاره در علم كلام ماهر نباشد و يا بتمام موشكافيها و دقايق منطقى احاطه نداشته باشد هيچوقت نمى تواند از عهدۀ جواب بيرون آيد. (تازه آن علماء هم از عهدۀ1) در ليله صليب (بعقيدۀ نصارى) حضرت عيسى (ع) شام را با حواريين تناول نموده بعد بهركدام پارۀ نان و قدرى انگور داده فرمود هركدام از شما كه نان و آب انگور را تناول كرد كارهاى مرا ميتواند نمود و آثار مرا برقرار تواند داشت، و بهمين مناسبت تمام نصارى در ايام مقرره براى تجديد و استحكام عهد مذهبى خود قطعۀ نانى خورده و بعد جام شرابى مينوشند اين عمل را (سكرمنت) ميگويند.
جواب عقلانى بر نميآيند عاجزند و هرگز نمى توانند خداى سه در يك و يا تبديل جنس بجنس را در عشاء ربّانى ثابت نمايند.
ثالثا راجع به بيانى كه در اطراف آيۀ شريفه بسم الله الرحمن الرحيم نموديد.
خيالى بافتيد ولى خيلى بى جا و خنده آور بقول شاعر عارف،
هركسى از ظنّ خود شد يار من *** وز درون من نجست اسرار من
عجب است اين آيۀ شريفه را در اوّل سورۀ توحيد خوانديد ولى خود سوره را مطالعه ننموديد كه ميفرمايد قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ اَللّٰهُ اَلصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ(1)اگر در اثبات توحيد و ردّ اقسام شرك در قرآن مجيد آيه اى نبود (و حال آنكه زياده از هزار آيه در اثبات وجود و وحدت ذات و صفات جمال و جلال و ربوبيّت و قدرت و مبدء المبادى بودن ذات واجب الوجود در قرآن كريم موجود است) مگر همين يك سوره مباركه كفايت مينمود كه به پيغمبرش فرمود (در جواب جمعى از بزرگان مشركين كه خدمت آنحضرت عرض كردند خدائى كه ما را بسوى او ميخوانى بما معرّفى نما و صفات او را براى ما بيان كن) بگو بمردم كه خداى لايرى و ذات مستجمع جميع صفات جلال و جمال و كمال يكتا واحد است و در اين آيۀ مباركه خود را باحد معرفى نموده تا ثابت نمايد كه احديّت فوق تمام مراتب وحدت است بمعنى يكتائى كه (لا شبيه له و لا عديل له و لا نظير له، لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ ءٌ ميباشد.
مبلّغ مسيحى گفت در اناجيل ما هم آيات توحيد محضه بسيار است در حالتيكه شما مينويسيد اين كتابهاى مقدّس ساختگى و مقطوع السند ميباشند.
داعى، گفتم اولا در مقالات گذشته مقطوع السند بودن و بى اعتبارى اناجيل اربعه را با دلائل متقنه ثابت نموديم اگر جواب صحيح منطقى داشتيد ميداديد.
ثانيا ما نگفتيم كه در اين اناجيل آيات الهى وجود ندارد، بلكه ميگوئيم
1) (اى رسول ما بخلق) بگو او خداى يكتا است آنخدائيكه از همه بى نياز و همه عالم باو نيازمند است، نه كسى فرزند او و نه او فرزند كسى است و نه كسى مثل و همتاى اوست.
كتابهاى مقدّس آسمانى را تحريف نمودند و نويسندگان اناجيل عمدا يا جهلا بقسمى آيات حق را با عقايد باطله و افكار فاسده مخلوط نمودند كه خوانندگان نمى توانند آيات حق را از غير حق تميز دهند، و آنها را از يكديگر تفكيك نمايند.
مبلّغ مسيحى گفت آيا اناجيل تماما حق است و مقالات شما تماما جواب دارد داعى گفتم: خوب است كه جوابهاى خودتان را بفرمائيد، چنانچه پرده از روى ابهام برداريد خيلى ممنون خواهم شد.
مبلّغ گفت امشب براى اينكار نيامده ايم فقط آمدن ما در اينجا براى تنبيه شما بوده است ؟ كه نصارى و ملّت مسيح و اهل تثليث را مشرك نخوانيد، ما براى شما امشب اتمام حجّت و اثبات وحدانيّت مينمائيم كه بدانيد عقيدۀ به تثليث عين توحيد است، اگر ميل داريد و اجازه ميفرمائيد آيات توحيد را از اناجيل براى شما بخوانم تا بدانيد ما با عقيدۀ به تثليث موحّديم نه مشرك.
داعى - با تبسّم گفتم خواهش ميكنم بفرمائيد بخوانيد ما هم استماع مينمائيم.
گفتند در آيه 3 باب 17 انجيل يوحنّا قول حضرت عيسى را خطاب بخداوند اين قسم ذكر كرده است.
حيات جاودانى اين است كه ترا خداى واحد حقيقى و عيسى مسيح را كه فرستادى بشناسد
و در آيه 28 و 29 باب 12 انجيل مرقس است، و يكى از كاتبان چون مباحثه ايشان را شنيده ديد كه ايشان را جواب نيكو داد پيش آمده از او پرسيد كه اول همۀ احكام كدامست، عيسى او را جواب داد كه اول همۀ احكام اينست كه بشنو اى اسرائيل خداوند خداى ما خداوند واحد است.
و در آيه 16 و 17 باب 19 انجيل متّى است، ناگاه شخصى آمده ويرا گفت اى استاد نيكو چه عمل نيكو كنم تا حيات جاودانى يابم، ويرا گفت از چه سبب مرا نيكو گفتى و حال آنكه كسى نيكو نيست جز خداى واحد(1).
1) در مقابلۀ با انجيل متى چاپ سال 1898 لندن كلمه واحد در آيه 17 نبود آقاى مبلغ مسيحى در وقت قرائت كلمۀ واحد را الحاق نمودند - يا در چاپهاى قبل و بعد اسقاط نمودند!!
از اين قبيل آيات در اناجيل بسيار است كه دلالت بر وحدانيّت خداوند دارد.
داعى - گفتم صحيح است ما هم باين قبيل آيات كه دلالت بر توحيد دارد معتقديم و اگر شما نامى از تثليث نميبرديد، و فقط باين قبيل آيات معتقد بوديد، چنانچه حضرت مسيح عليه السّلام هم بهمين مقصود مانند ساير انبياء مبعوث گرديده، ما هم شما را اهل كتاب (آسمانى) و پاك ميدانستيم و هرگز نام شرك بميان نميآورديم چون مدركى بر شرك در دست نداشتيم.
ولى چه بايد كرد عقيدۀ به تثليث آثار شرك را بر شما ظاهر نموده، و بهمين دليل كه معتقد به تثليث هستيد، مسلمين، نصاراى معتقد به تثليث را مشرك و نجس ميدانند، چه آنكه مشركين بحكم عقل و بيان صريح قرآن مجيد نجس ميباشند.
و ما براى بطلان تثليث احتياج بدلائل خارجى نداريم زيرا همين آياتى كه شما از انجيل خوانديد دليل بر بطلان تثليث و عقيدۀ باقانيم ثلاثه است.
در آيۀ اول كه از انجيل يوحنّا خوانديد ميفرمايد حيات ابدى براى كسى است كه خدا را واحد و عيسى را فرستادۀ او بداند.
نفرموده حيات ابدى براى كسى است كه ذات خدا را مشتمل بر سه اقنوم و عيسى را خدا يا پسر خدا بداند؟!
بديهى است توحيد حقيقى ضدّ تثليث حقيقى است، و رسالت حضرت عيسى عليه السّلام ضد الوهيّت او است زيرا بين مرسل يعنى فرستنده و فرستاده مغايرت آشكار ميباشد.
پس طبق اين آيه از انجيل حيات ابدى امروز براى ملل مسيحى نيست، چه آنكه خدا را واحد حقيقى نميدانند، و عيسى را بمقام رسالت نشناخته اند، بلكه تثليث را در خدا و اولوهيّت را براى عيسى قائل اند.
و اگر از روى انصاف بخوبى دقت كنيد حيات ابدى از براى مسلمانان است كه خداى متعال را واحد حقيقى و عيسى را عبد صالح و پيغمبر اوالعزم ميدانيم.
و آيه دوم هم كه از انجيل مرقس خوانديد نيز ردّ بر عقيدۀ تثليث است كه حضرت عيسى عليه السّلام ميفرمايد اول همه احكام اعتقاد بخداى واحد است، نفرموده اعتقاد بخداى واحدى كه سه اقنوم دارد؟
و اما آيه سيم كه از انجيل متى قرائت نموديد اولا دلائل است بر بطلان تثليث و الوهيّت كه حضرت مسيح عليه السّلام از شدت تواضع و فروتنى راضى نشد كه او را نيكو بخوانند.
اگر خداى بود (چنانچه عقيدۀ نصارى است) ميبايستى بگويد نيكو نيست مگر پدر و من و روح القدس، نه آنكه بگويد چرا مرا نيكو گفتى نيكو نيست مگر خداى واحد؟!.
پس عقيده به تثليث بدون شك باطل است، (بقيّه گفتگوى ما با مبلّغ مسيحى انشاء اللّه در مقاله بعد نگاشته خواهد شد).
مبلّغ مسيحى در جواب داعى گفتند باز هم ميگويم كه شما و امثال شما باشتباه رفته ايد. كه گمان نموده ايد اقرار بوحدانيّت مخالف با عقيده به تثليث است در حالتيكه اقرار بوحدانيّت پايه و بنياد عقيده به تثليث ميباشد؟!
داعى - گفتم معنى اين بيان شما را نفهميدم چگونه ممكن است واحد حقيقى پايه و بنياد به تثليث باشد.
گفتند اگر قدرى دقيق شويد خواهيد تصديق نمود كه ما موحد حقيقى هستيم چون ما نصارى معتقديم بخداى واحد حقيقى ازلى ابدى كه داراى جسم و اجزاء نميباشد صاحب علم و قدرت و حكمت خالق جميع اشياء ميباشد، ولى در وحدت ذات او سه اقنوم (يعنى وجود و هستى) از يك جوهر و قدرت و ازليّت موجود است، كه آن سه اقنوم را پدر و پسر و روح ميناميم.
و اگر دقيقانه توجّه نمائيد خواهيد ديد كه عقيده ما عين واقع است يعنى پدر و پسر و روح يك خداى واحد ميباشند كه آنها را اقانيم ثلاثه ميناميم، و هريك از اين سه اقنوم خاصيّتى مخصوص دارند، كه وقتى باهم شدند خدا ميباشند، و هريك از آنها نباشند آن دو اقنوم ناقص اند لهذا خدا نميباشند.
داعى - با تبسم گفتم از اين بيانات شما من چيزى نفهميدم، چگونه ممكن است جمع بين كثرت و وحدت، بديهى است هرگاه وحدت آمد كثرتى نميماند، باد كه آمد پشه ها
ميروند ممكن نيست باد و پشه در يك جا جمع شوند، اگر توحيد حقيقى است پس اقانيم ثلاثه يعنى سه وجود در آنجا چه ميكنند.
آقاى مبلّغ گفتند همان قسمى كه كثرت صفات و اوصاف در وحدانيّت خداوند تغييرى نميدهد وجود اقانيم ثلاثه هم لطيفه اى بمقام وحدانيّت او نميزند، همان قسم كه ميگوئيد خداوند مجمع جميع صفات حميده است نيز بگوئيد مجمع اقانيم ثلاثه است.
داعى - گفتم اين بيان شما نارسا و دليل شما فاسد است، براى آنكه شما گمان نموده ايد كه الهيّين صفات خداوندى را از ذات خدا جدا و زائد بر ذات ميدانند فلذا قائل بورود كثرت در وحدت شديد.
و حال آنكه احدى از الهيّين كه در تحت لواى تربيت انبياء عظام قرار گرفته اند چنين عقيدۀ نداشته اند.
اوّلا بدانيد كه ما وقتى قائل بثبوت صفاتى براى ذات پروردگار جلّ و علا شديم نفى صفات ضدّ از ذات با عظمت او مينمائيم و الا ذات بى زوال حق تعالى مركز حوادث و عوارض خواهد شد، و ما الهيّين ذات حضرت واجب الوجود جلّ و علا را از آنچه مستلزم نقص و عجز بوده باشد معرى و مبرى ميدانيم.
پس هرآنچه نفى و سلب آن موجب نقص و عجز باشد در خداى تعالى ثابت، و صفت ضد او را از خداوند متعال مسلوب ميدانيم، بهمين جهت علماء اعلام تعبير مينمايند بصفات ثبوتيّه و سلبيّه، اينها تعبيراتى است كه ما بقدر فهم خود مينمائيم و الا صفات خداوند متعال عين ذات او ميباشد و از ذات بارى تعالى جدائى ندارند و ما را بر ذات خداوند متعال احاطه اى نميباشد.
مثلا وقتى گفتيم موت و فنا در خدا راه ندارد يعنى هميشه بوده و خواهد بود، يا وقتى گفتيم خدا جاهل نيست يعنى عالم است، عاجز نيست يعنى قادر است، كور نيست يعنى بينا است، كر نيست يعنى شنوا است، مركب نيست يعنى بسيط است، فقير نيست يعنى غنى و بى نياز است، شريك ندارد يعنى فرد واحد بى همتا است.
خلاصه هر صفت نقصى را كه از خدا سلب نموديم صفت ضدش بخودى خود تثبيت ميشود، پس اثبات الصفات نفى الصفات عنه ميباشد.
و إلاّ نسبت صفات بطريق حقيقت و اطلاق بر خداى متعال روا نباشد.
چنانچه مولى و پيشواى دوم ما موحدين امير المؤمنين على عليه الصلوة و السلام وصى و خليفۀ بلافصل خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله فرموده است اول الدين معرفته و كمال معرفته التصديق به و كمال التصديق به توحيده و كمال توحيده الاخلاص له و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه لشهادة كل صفة انها غير الموصوف و شهادة كل موصوف انه غير الصفة فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزاه و من جزاه فقد جهله يعنى اول مرتبۀ دين معرفت و شناسائى خدا است، و كمال معرفت باو تصديق بوجود واجب الوجود او است، و كمال تصديق باو توحيد او و اذعان بوجود آن ذات بى همتا است، و كمال توحيد اخلاص است، يعنى خالص دانستن او است از جميع آثار تركيبيّه و كمال اخلاص باو نفى نمودن صفات حقيقيّۀ زائدۀ بر ذات او است. براى شهادت هر صفتى كه غير موصوف است. چون صفت و موصوف متغايرند بحسب وجود.
پس هر كه وصف كند خدا را بصفات حقيقيّۀ زائدۀ مثل قادريت يا عالميت يا حكمت يا حيات و امثال اينها پس بتحقيق قرين و همسر براى او آورده، و كسيكه كفو و قرين براى او آورد، پس بتحقيق دومى براى او قرار داده، و كسيكه براى او ثانى قرار دهد، پس بتحقيق تجزيه كرده است او را با جزائى، و قائل بدو واجب گرديده و اين محال است، زيرا كه معنى واحد ممكن نيست دو معناى مختلف الحقيقه داشته باشد و كسيكه قائل باين معانى گردد پس بتحقيق جاهل است نسبت بذات اقدس بارى تعالى و او را بمعناى واحد حقيقى نشناخته است
پس خلاصۀ نتيجه اى كه از اين بيانات مولى الموحدين على عليه السّلام بدست ميآيد اينست كه قائل شدن بصفاتى براى پروردگار كه حادث بر ذات او گرديده مانند صفاتى كه
براى افراد بشر قائليم قطعا از عالم توحيد خارج و در سلسلۀ مشركين قرار گرفته است
زيرا كه اين صفات را اگر بذات باريتعالى عارض بدانيم باين معنى كه روزى فاقد علم و اراده و قدرت و حيات و غير آنها بوده و بعد بر او عارض شده و بوسيلۀ اين صفات عارضه جلوه پيدا نموده، علاوه بر اينكه قائل بعجز و نقص در زمان فقدان آن صفات بر خدا شده ايم خدا را تنزّل داده در عالم مخلوقات قرار داده ايم.
و اگر عارض ندانيم بلكه آنها را قديم بدانيم يا بايد اين صفات را عين ذات بدانيم يا غير از ذات بارى تعالى جلّ شانه بشمار آوريم.
اگر عين ذات بدانيم يا قول بقدم قائل بتركيب شده ايم و قطعا اين عقيده باطل است. چونكه اگر تركيب آمد عجز و نقص توام با او است، و اگر غير ذات بدانيم بايد قائل بتعدّد قدما گرديم و اين عقيدۀ مشركين و باطل است.
پس آنچه مسلّم است همانست كه امام و پيشواى ما بيان فرموده كه كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه.
وقتى نفى صفات نقص از پروردگار نموديم، صفات ضدّش در ذات پروردگار تثبيت است.
و امّا صفات كمال هم كه با ذات واجب الوجود حق تعالى توام است نه بطريق عرض و تعدّد است بلكه مانند چربى در روغن و شيرينى در شكر است كه بهيچ شكلى تجزيه بردار نيست، نميشود گفت چربى روغن و شيرينى در شكر از كجا است زيرا از همان ساعتى كه ايجاد شد، روغن چرب و شكر شيرين بوده است، اگر چربى از روغن و شيرينى از شكر سلب گردد ديگر روغن و شكرى باقى نميماند.
اين قبيل امثال براى تقريب اذهان است مٰا يَعْقِلُهٰا إِلاَّ اَلْعٰالِمُونَ تعقل در اين امثال نميكند مگر مردمان دانا، و الاّ ذات بى زوال حضرت احديت اجلّ و اعلاى از اين امثال ميباشد.
با توجه باين مقدمات بر شما واضح و آشكار ميشود كه حضرت واجب الوجود را مجمع صفات كمال دانستن، با قول شما كه مجمع اقانيم ثلاثه ميدانيد بسيار فرق دارد.
زيرا كه عقيدۀ شما بر اينست، چنانچه الحال فرموديد كه قول باقانيم ثلاثه قديم و هميشه در ذات پروردگار سه اقنوم موجود است كه آن پدر و پسر و روح القدس باشد؟ و هريك از اين سه اقنوم خاصيّتى دارند مخصوص بخود كه بايد هرسه باهم باشند تا مؤثر گردند و اگر يكى از آن سه اقنوم نباشد قطعا آن دو ناقص اند و خدا نمى باشند؟!!.
حال از شما سؤال ميكنم بفرمائيد روح القدس كه قطعا مخلوق است نه خالق، خالق او كه بوده، خدائيكه يكى از سه اقنومش وجود نداشته حتما (بقول شما) ناقص بوده، پس خداى ناقص چگونه روح القدس را خلق نموده است.
چون شما معتقديد كه اگر اين سه اقنوم با هم جمع نگردند آثار خدائى از آنها ظاهر نميگردد.
علاوه بر اين معنى بشهادت خود اناجيلى كه امروزه در دست شما است و بشهادت تاريخ حضرت عيسى روح اللّه عليه السّلام در هزار و نهصد و چهل و هشت سال قبل (تاريخ نشر مقاله) در فلسطين متولد گرديده، خوبست بفرمائيد قبل از ولادت حضرت مسيح عليه السّلام (كه بعقيده شما قطعا يكى از اقانيم ثلاثه است و موجود نبوده) آيا خدائى در عالم بوده يا نبوده.
اگر خدائى بوده چگونه خداى ناقص كه يكى از اقانيمش (بعقيده شما) نبوده خدائى مينمود.
چون بفرمودۀ شما و عقيدۀ معتقدين بتثليث اگر يكى از اقانيم ثلاثه نباشد خاصيّت خدائى مرتفع است، پس روى اين قاعده خدائى در عالم نبوده و عالم بدون وجود خالق گرداننده اى برقرار بوده
بنابرآنچه در آيه 13 باب اول انجيل يوحنّا نوشته و در ساير اناجيل هم بعبارات مختلفه آورده اند عيسى از خدا متولد گرديده ؟ معنى اين تناقض را نفهميدم يكى از اين اقانيم كه عيسى باشد هنوز بدنيا نيامده دو اقنوم هم كه بعقيدۀ شما ناقص بوده اند
و فعاليّت خدائى نداشته اند، پس خدائى كه عيسى مسيح را بوجود آورده كدام خدا بوده
علاوه بر اينها در اناجيل شما ثبت است كه عيسى را بر دار زدند مرد و جسد او را در قبر گذاردند بعد از سه روز زنده شد بآسمان رفت.
اوّلا بفرمائيد در آن سه روز كه يكى از سه اقنوم مرده بود چگونه عالم بى خدا برقرار بود؟ زيرا بعقيده شما تا سه اقنوم باهم نباشند فعاليّت خدائى ندارند و آثار خدائى از آنها ظاهر نميشود، پس قطعا در آن سه روز عالم بى خدا بوده است!!
ثانيا بعد از سه روز حضرت عيسى عليه السّلام بخودى خود زنده گرديد يا كسى او را زنده نمود، اگر بخودى خود زنده گرديد قطعا محال است، زيرا يك اقنوم بدون توام شدن با دو اقنوم ديگر خاصيّت خدائى ندارند (بعقيده شما) تا بتواند مرده زنده كند.
و اگر كسى او را زنده نموده آن كه بوده. اگر خدا او را زنده نموده چگونه خداى دو اقنومه كه اقنومش مرده و ناقص بوده و قدرت خود را از دست داده مرده را زنده كرده ؟!
قطعا جواب تمام اشكالات منفى است، و خود اين اشكالات دلائلى است بر بطلان قول باقانيم ثلاثه، و هركس قائل باقانيم ثلاثه گردد علاوه بر آنكه مشرك است، قطعا بوجود خداى ناقص محتاج معتقد گرديده است!!
چون شما ميگوئيد كه هريك از اقانيم خاصيّتى دارند مخصوص بخود كه تا باهم جمع نگردند خدا نخواهند بود.
پس چنين خدائى محتاج است بدو اقنوم ديگر و احتياج قطعا نقص است و خداى ناقص محتاج، خالق موجودات نخواهد بود. معاذ الله من هذه المقالات الفاسدة.
خلاصه كلام عقيده الهيّين بعينيّت ذات و صفات است كه ذات اقدس پروردگار جلّ و علا مستجمع جميع صفات كماليه است، و صفات كمال حق عين ذات او ميباشد
يعنى بذاته مصداق جميع صفات كماليه از علم و قدرت و حيات و حكمت و اراده و ادراك و غير آنها ميباشد، و هيچ يك از اين صفات قابل تجزيه از ذات خداى متعال نخواهد بود.
وقتى گفتيم اللّه يعنى عالم قادر حىّ مريد مدرك حكيم الخ
ولى شما ميگوئيد اقانيم، يعنى اب و ابن و روح، قطعا ابن كه عيسى عليه السّلام باشد با روح القدس مخلوق اند چگونه خالق و خلق باهم توام و يكى گرديدند؟!
در حالتيكه آن دو اقنوم زمانى نبوده اند بعد بود گرديدند، و بيايد زمانى كه نيست گردند، چنانچه در اناجيل شما عيسى از مادرش متولد شد، و بعد او را دار زدند و مرد، فَاعْتَبِرُوا يٰا أُولِي اَلْأَبْصٰارِ و الالباب (بقيّه گفتگوى با مبلّغ مسيحى در مقاله بعد انشاء اللّه)
آقاى مبلّغ مسيحى گفتند گويا توجهى بگفتار بنده ننموديد عرض كردم كه ما نصارى بخداى واحد حقيقى ازلى و ابدى كه داراى جسم و اجزاء نميباشد معتقديم كه وحدت ذات او سه اقنوم از يك جوهر و قدرت و ازليت است كه آن سه اقنوم را پدر و پسر و روح ميناميم و اين هرسه يك خداى واحد حقيقى ميباشد كه آنها را اقانيم ثلاثه ميخوانيم، شما بى لطفى ميكنيد كه ما را مشرك ميخوانيد در حالتيكه ما برخلاف گفتۀ شما اقرار داريم بخداى واحد حقيقى مطابق دستور حضرت عيسى در آيه سيم از باب 17 انجيل يوحنّا كه قبلا عرض شد كه عيسى مسيح در مقام مناجات عرض ميكند حيات جاودانى اينست كه تو را خداى واحد حقيقى و عيسى مسيح را كه فرستادى بشناسد.
داعى - در جواب گفتم نميتوانم خودم را راضى نمايم بگويم آقا نميفهمد چه ميگوئيد، و بر ضدّ عقيدۀ خود چگونه استدلال بى جا مينمائيد. فقط ميتوانم بگويم تحت تاثير عادت عمدا سهو مينمائيد، خلاصه دست وپاى بى جا ميزنيد.
عزيزم همين آيه اى را كه شما قرائت نموديد با آيات بعدش كاملا خلاف عقيدۀ شما را ثابت مينمايد:
خودتان كمك نموديد راه دعاگو را نزديك نموديد كه احتياج بدلائل ديگرى نداشته باشم.
انجيل يوحنّا چاپ 1898 لندن حاضر بود باز كردم و آيات بعد را از چهار تا هشت باينطريق خواندم كه حضرت عيسى در مقام مناجات عرض ميكند، من بر روى زمين تو را جلال دادم و كاريرا كه بمن سپردى تا بكنم بكمال رسانيدم، و الان تو اى پدر مرا نزد خود جلال ده بهمان جلالى كه قبل از آفرينش جهان نزد تو داشتم، اسم ترا بآن مردمانيكه از جهان بمن عطا كردى ظاهر ساختم از آن تو بودند و ايشان را بمن دادى و كلام ترا نگاه داشتند، و الان دانستند آنچه بمن دادۀ از نزد تو ميباشد، زيرا كلامى را كه بمن سپردى بديشان سپردم و ايشان قبول كردند و از روى يقين دانستند كه از نزد تو بيرون آمدم و ايمان آوردند كه تو مرا فرستادى، انتهى
آقايان اگر با تامل و انصاف دقت فرمائيد خواهيد ديد كه از هيچ يك از اين آيات اقانيم ثلاثه بيرون نميآيد كه شما استشهاد نموديد.
ولى برخلاف گفتۀ شما از همين آيات مذكوره دو مطلب مهم مطابق با عقيدۀ ما ثابت ميگردد.
يكى وحدت حقيقى پروردگار متعال كه حضرت عيسى عليه السّلام ميفرمايد، حيات جاودانى اينست كه تو را خداى واحد حقيقى بداند.
اگر در وحدت خداى واحد حقيقى سه اقنوم بود بايستى بفرمايد حيات جاودانى آنست كه تو را خداى واحد حقيقى كه داراى سه اقنوم است بداند.
پس چون كلام خود را بخداى واحد حقيقى تمام كرد معلوم است باين گفتار نفى كرد هر عقيده اى كه برخلاف خداى واحد حقيقى باشد.
نتيجۀ دومى كه طبق عقيدۀ ما از اين آيات بدست ميآيد جدائى بين خداى واحد حقيقى و عيسى است كه واضح و آشكارا ميرساند كه عيسى خدا و اقنومى از اقانيم ثلاثه خدائى نيست.
زيرا ميگويد عيسى مسيح را تو فرستادى و اسم ترا بر مردمان جهان ظاهر ساختم و كلاميرا كه بمن سپردى بديشان سپردم و ايشان قبول كردند و از روى يقين دانستند كه از نزد تو بيرون آمدم و ايمان آورند كه تو مرا فرستادى.
اين آيات ثابت ميكند كه حضرت عيسى عليه السّلام عضو و جزء خداوند نيست بلكه فرستادۀ خداست زيرا در اين گفتار خود را از خدا جدا ميكند بلكه فرستادۀ خدا معرّفى مينمايد.
اگر حضرت عيسى عليه السّلام يكى از اقانيم ثلاثه است كه شما گفتيد كه اگر يكى از اين سه تا جدا شود آن دو به تنهائى فعاليت خدائى ندارند، پس عيسى عليه السّلام كه در اين كلام خود را جدا كرده و فرستادۀ خدا و مأمور ابلاغ رسالت از جانب خدا معرّفى نموده پس آن خدائى كه عيسى را فرستاده كدام خدا بوده كه عيسى با او مناجات مينمود اگر يكى از اجزاء خداوندى است على القاعده بايستى با خود مناجات نمايد و اين هم محال است، پس قول باقانيم ثلاثه باطل و غلط و فاسد ميباشد.
چون عيسى كه جدا شد دو اقنوم ميماند دو اقنوم هم كه بقول شما خدا نيست پس مناجات عيسى با كدام خدا، و آن خدائى كه عيسى را فرستاده كدام بوده است.
آقاى مبلّغ گفتند ببخشيد آقا مگر نميدانيد كه حضرت مسيح در تحت فشار يهود قرار گرفته بود گاهى ناچارا از روى تقيّه (كه شما هم خودتان تقيّه را واجب ميدانيد) كتمان حقايق مى نمود تا از دست آنها نجات پيدا نموده و موفق بكشف حقايق گردد.
در اين جملات مناجات و امثال آنهم تقيّه نموده و كما ينبغى پرده از روى واحد حقيقى برنداشته تا بهانه بدست يهود عنود نيفتد و بجرم دعوى خدائى و يا جزئى از اجزاء ثلاثه خدائى محكومش نمايند.
داعى (با تبسّم) گفتم اين گفتار شما بسيار نارسا ميباشد بحول و قوۀ پروردگار بدو جواب اين دليل پوچ شما را هم عاطل و باطل ميسازم.
اوّلا در موضوع تقيّه كه از واجبات ما شمرديد ناچارا عرض مينمايم كه ما روى موازين عقل و نقل معتقد بآن هستيم ولى نه در همه جا براى هركس، زيرا براى آن شرائطى است كه اين مجلس از براى بحث در اطراف تقيّه منعقد نشده داعى هم از آن اشخاصى نيستم كه عقب بهانه گردم و از اين شاخه بآن شاخه روم و وقت گذرانى نمايم.
ولى بمقدارى كه با بحث ما ربط دارد براى روشن شدن مطلب، شما را متوجه مينمايم كه بدانند تقيّه در موارد مخصوصى است، كه از جمله موارد آن وقتى است كه جان يا مال يا ناموس مسلمانى در معرض خطر باشد -
يعنى چنانچه مسلمان مؤمنى در مركز غلبۀ مخالفين قرار گيرد و بداند قولا يا عملا ابراز بيكى از احكام و شعائر دينى و مذهبى موجب ضرر جانى يا مالى يا ناموسى براى او و يا فردى از افراد مؤمنين خواهد بود بر او لازم است از عمل و گفتار بآن چيزى كه موجب ضرر است (با شرايطى كه مبسوطا در كتب عاليه درج گرديده و اينك موقع شرح و بسط در اطراف آن نيست) خوددارى كند -
ولى نكتۀ لازم كه بايستى مورد توجه قرار گيرد اينست كه تقيّه اى را كه ما معتقديم از براى افراد مؤمن و مسلمان است در مقابل ضرر جانى يا مالى يا ناموسى كه تقيّه كردن او فقط جلو ضرر بخودش يا مسلمان ديگر را ميگيرد آنهم با اجازه و رخصت است چنانچه در آيه 108 سوره 16 (نحل) ميفرمايد مَنْ كَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِيمٰانِهِ إِلاّٰ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمٰانِ (1)يعنى هركه كافر شود بخدا پس از ايمان و مرتد گردد در معرض غضب ربانى باشد، مگر كسيكه اكراه كرده شود بر افتراء بقرآن يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله يا غير آن از ساير كلمات كفرآور) و حال آنكه دل آرميده و مطمئن باشد بايمان، و عقيدۀ قلبى او متغيّر نگردد.
ولى براى انبياء و پيغمبران بزرگ تقيّه ابدا جايز نيست بلكه عملى است بسيار قبيح چونكه پيغمبر مقنّن قانون و مؤسّس اساس شريعت است تمامى مردم ديدگان خود را باز و گوشها را حاضر كرده اند به بينند پيغمبر چه ميگويد و چه ميكند قطعا اگر پيغمبر براى حفظ جان خودش يا كسانش تقيّه كند، و حكمى از احكام شرع را
1) اين آيه دربارۀ عمار ياسر نازل گرديده كه چون پدر و مادر عمار را كفار زجر نمودند تا شهيد راه اسلام گرديدند ولى عمار بواسطه ضعف بدن چون طاقت زجر و ايذاء فوق العاده نداشت همين كه مشرف بر هلاك شد بى اختيار كلمه اى كه رضاى قوم در آن بود بگفت گريه كنان خدمت پيغمبر رفت آنحضرت بدست مبارك اشك از ديدگانش پاك نمود و فرمود هرگاه بعدها هم گرفتار شدى اجازه دارى باين قبيل گفتار خودت را نجات دهى، آنگاه آيه فوق نازل گرديد.
نگويد يا عوضى بگويد باعث اضلال اقوامى گردد كه راه علاج آنها مسدود به بيان نبى ميباشد.
پس انبياء بايستى بدون تقيّه حقايق دين را بيان نمايند تا باعث اضلال امّتها نگرديده باشند.
چنانچه بتاريخ حالات هريك از انبياء عظام بنگريم مى بينيم بدون تقيّه ابلاغ حقايق نموده اند.
مخصوصا در تاريخ پيغمبر با عظمت اسلام خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله اين موضوع بخوبى آشكار است كه وقت مجلس ما اقتضاى بيان تمامى آنها را ندارد.
براى نمونه بيك وقعۀ مهم در زندگانى آنحضرت اشاره ميكنم، و آن موضوع تعيين خلافت و امامت بعد از آنحضرت بود كه از جانب پروردگار متعال امر شد على عليه السّلام را بجانشينى خود معرّفى نمايد چون پيغمبر از سابقۀ عداوت منافقين با على عليه السّلام آگاه بود بجبرئيل فرمود من از ابلاغ حكم خائفم كه مبادا رفتار منافقين موجب تزلزل اركان دين گردد، فورى جبرئيل آيه 71 سوره 5 (مائده) را آورد كه خداوند فرمايد: يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّٰاسِ (1)
خلاصۀ معنى آنكه بايد آشكارا (بدون تقيّه) ابلاغ رسالت نمائى خداوند تو را از شر مردمان حفظ خواهد نمود.
پس معلوم است براى پيغمبر تقيّه جايز نيست، بايستى بدون تقيّه اوامر حق تعالى را ابلاغ نمايد.
مخصوصا راجع بتوحيد و معرفت حق و چگونگى ذات پروردگار متعال (اگر بيانى دارد) كه پايه و اساس دين است، كه قطعا اگر كوچك ترين تقيّه و ترديد نمايد موجب اضمحلال دين و اضلال مردم گردد.
1) اى پيغمبر آنچه از خدا بر تو نازل شد بخلق برسان كه اگر نرسانى تبليغ رسالت و اداء وظيفه نكرده اى، و خداوند تو را از شر و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت
پس اين بيان كه شما فرموديد حضرت عيسى تقيّه كرد و حقيقت الوهيت را ظاهر نساخت از دو جهة مردود و غير قابل قبول است.
اولا همان قسمى كه عرض كردم تقيّه بر انبياء جائز نيست زيرا كه آنها بايستى احكام و عقايد را بى پرده بمردم برسانند.
ثانيا طبق همين آيه از انجيل، گفتار حضرت عيسى در خطاب به پروردگار است در مقام مناجات، كه حيات جاودانى اينست كه ترا خداى واحد حقيقى بشناسد.
چون در مقام دعا و مناجات بوده ابدا احتمال ترس و خوف از يهود در آنجا راه نداشته و هرگاه بقول شما مدار نجات مردم به تثليث بود البته ميبايستى حضرت عيسى در موقع مناجات بيان ميفرمود
پس چون در بيان آنحضرت نيامده مگر آنكه خدا را بواحد حقيقى معرفى نموده و خود را فرستادۀ آن خدا خوانده ثابت است كه آنچه غير از اين عقيده باشد كه توحيد را تقسيم باقانيم ثلاثه نمايند و عيسى را شريك در ذات خدا يا پسر خدا بدانند شرك است و مشركين اهل نجات نيستند.
علاوه بر دلائل عقليه بحكم همين آيه از انجيل كه خودتان استدلال بآن نموديد كه حضرت عيسى عرض ميكند حيات جاودانى اينست كه تو را خداى واحد حقيقى و عيسى مسيح را كه فرستادى بشناسد، ضلالت و گمراهى قائلين باين عقيده (تثليث) واضح و آشكار است.
و از جمله دلائل متقنه بر بطلان عقيده به تثليث اشاره و اثبات اينكه خداى متعال واجب الوجود با عيسى ممكن الوجود دو تا ميباشند.
اول آيه 16 و 17 باب 19 انجيل متى است كه قبلا ذكر شد كه ميگويد:
ناگاه شخصى آمده ويرا گفت اى استاد نيكو چه عمل نيكو كنم تا حيات جاودانى يابم، ويرا گفت از چه سبب مرا نيكو گفتى و حال آنكه كسى نيكو نيست جز خدا فقط.
اين آيه از انجيل خودتان دليل كافيست بر اينكه حضرت عيسى عليه السّلام اقنومى
از اقانيم ثلاثه و جزئى از خدا نميباشد.
آقاى مبلّغ (مغلطه كرد) گفت شما از جهتي انجيل را كتاب آسمانى نميدانيد و از جهة ديگر بآن استدلال ميجوئيد معنى اين دو عقيدۀ متضاد را نفهميديم.
داعي - گفتم اولا ما مسلمين معتقديم بشهادت قرآن مجيد كه انجيل كتاب حق آسمانى بوده كه از جانب واجب الوجود جلّ و علا بر حضرت مسيح بن مريم عليه السّلام عبد صالح ممكن الوجود و پيغمبر اولوالعزم براى هدايت نازل گرديد.
منتها بعد از آن حضرت انجيل اصل بكلّى از بين رفت چنانچه مقالۀ 8 كاملا ثابت نموديم و بعد در مقالات 9 و 10 و 11 و 12 بدلائل عقل و نقل ظاهر ساختيم كه بعدها اناجيل محرّفي بدست ايادى مرموز نوشته و در دسترس مردم گذاردند.
قبلا هم عرض كردم كه ابدا ما نگفتيم كه در اين اناجيل آيات صحيحى از اصل وجود ندارد، بلكه با دلائل عقل و نقل و حسّ ثابت است كه اين اناجيل تحريف شده است، باين معنى كه در آيات او كم و زياد نمودند، يعنى كلمات حق و باطل باهم مخلوط گرديده بقسمى كه جدا كردن آنها از يكديگر كار مشكل بلكه غير ممكن ميباشد
علاوه استدلال ما به اين اناجيل نه از جهة حقّانيّت و اطمينان است بلكه چون بآن آيات معتقديد فلذا اتّخاذ سند نموده، از خودتان گرفته و بدليل خودتان جوابتان را مى دهيم كه وقتى در همين انجيلى كه خود شما بآن معتقد هستيد وارد است كه بايد خداى واحد حقيقى را شناخت كه عيسى را فرستادۀ خود قرار داده، و ميگويد كسى نيكو نيست جز خدا فقط، پس ثابت ميشود كه هركس برخلاف اين عقيده داشته باشد حيات جاوداني ندارد بلكه مشرك و كافر است فَاعْتَبِرُوا يٰا أُولِي اَلْأَبْصٰارِ (بقيه گفتار مبلّغ مسيحي در مقاله بعد انشاء اللّه تعالى).
داعى - گفتم موضوع ديگرى كه چندين مرتبه ضمن گفتارتان تكرار نموديد كه ما نصارى بخداى واحد ازلى و ابدى كه داراى جسم و اجزاء نميباشد معتقديم كه در وحدت ذات او سه اقنوم از يك جوهر و قدرت و ازليّت موجود است و اين هرسه يك خداى واحد حقيقى ميباشند، مرا وادار نمود براى توضيح مطلب قدرى مبسوطتر بافتضاى وقت صحبت نمايم تا ثابت شود كه در يك جملۀ كوتاه از گفتارتان چگونه متضاد و برخلاف عقل و منطق صحبت نموديد.
اولا شما ميدانيد واحد كلمه ايست كه در دو جهة استعمال ميشود گاهى واحد اطلاق ميشود در مقام حقيقت، همانست كه در لسان حضرت عيسى عليه السّلام و تمام انبياء عظام جارى گرديده، كه در انجيل كنونى شما هم موجود است كه خودتان قرائت نموديد، كه حيات جاودانى اينست كه ترا خداى واحد حقيقى بشناسد
اگر واحد و حقيقت در يك جا جمع شدند يعنى گفتند واحد حقيقى قطعا استعمالش دربارۀ ذات حضرت احديت جلّ و علا ميباشد و بس.
و گاهى واحد اعتبارا گفته ميشود بديهى است استعمالش درباره حق و جميع مخلوقات ميباشد و در هرجا ممكن است، محل پيدا كند.
چون واحد حقيقى استعمالش دربارۀ ذات بى زوال واجب الوجود بالذّات است قطعا از هيچ جهتى از جهات دوئيّت در او راه ندارد و معرّا و مبرّاى از اجزاء و تركيبات است، چه تركيبات خارجيّه مانند اعضاء و جوارح ظاهريه از قبيل چشم و گوش و دست وپا و غيره در بدن آدمى، و چه اجزاء ذهنيّه مادّه و صورت، و چه تركيبات
حدّيۀ عقلانى مانند جنس و فصل كه بتحليل عقل منحل بدو يا زيادتر گردد، لذا بزرگان در اين مقام گفته اند.
نه مركّب بود و جسم نه جوهر نه عرض *** بى شريك است و معانى تو غنى دان خالق
زيرا اگر قائل بتركيب شديم يعنى در ذات پروردگار چه از يك جوهر و چه از جواهر مختلفه وارد نموديم، ذات احديّت او را از مقام واجب الوجودى تنزل داده بمقام امكانيّت قرار داده ايم.
چون از لوازم امكانيّت تركيب مركّبات است، فلذا بهريك از مخلوقات نظر ميكنيم و در مقام تحليل خلقت آنها برميآئيم آنها را مركّب از اجزاء مى بينيم يا اجزاء ظاهريّه خارجيّه، و يا اجزاء داخليّه باطنيّه و يا اجزاء ذهنيّه و يا اجزاء عقلانيّه، قطعا زمانى كه تركيب آمد احتياج ميآيد و احتياج توام با نقص است، و ذات با بركات حضرت احديّت جلّ و علا مبرّاى از احتياج و نقص است پس تركيب ابدا در او راه ندارد.
روى همين اصل واحد حقيقى آنست كه بهيچ وجه من الوجوه جزء و اجزائى نداشته باشد كه دوئيّت در او راه پيدا كند و آن ذات بى زوال حضرت احديّت جلّ و علا است كه داراى وحدت حقيقيّه ميباشد.
و اما وحدت اعتبارى را ساير موجودات هم دارند كه در ظاهر بآنها واحد و يكتا گفته ميشود در حالتيكه باطن آنها مركّب از اجزاء ميباشد مانند انسان، مثل من و شما كه ميگويند يكنفر آمد، در حالتيكه در باطن اين يك نفر اجزاء ظاهريّه و باطنيّه موجود است، پس اگر استعمال واحد نمودند و او را يك گفتند اعتبارى است نه حقيقى
مثلا ميگويند حلوا در حالتيكه در باطن تركيب از سه اقنوم است كه آرد و روغن و شكر باشد كه هريك از اين سه اقنوم خاصيتى دارند كه اگر يكى از آنها نباشد حلوا نخواهد بود، يعنى اين سه چيز احتياج بهم دارند تا تشكيل حلوا دهند.
پس وقتى تركيب آمد احتياج ميآيد و هر محتاجى ممكن الوجود است نه
واجب الوجود، علاوه بر آنكه هر مركّب مركّب ميخواهد پس واجب الوجود نخواهد بود.
پس اگر توجه دقيق باين مختصر مقدّمه اى كه در اين وقت تنگ كه بيش از اين مجال گفتار نبود بعرض رسانيدم بنمائيد، تصديق خواهيد نمود كه بين واحد حقيقى و واحد اعتبارى فرق بسيار است بلكه دو وجود متضادّند هرگز باهم در يكجا جمع نخواهند شد.
يعنى امكان ندارد كه يك وجود هم واحد حقيقى باشد بمعنى آنكه ازلى و ابدى و مبرّى از جسم و اجزاء، و هم واحد اعتبارى كه در باطن او سه اقنوم باشد.
اگر سه وجود باهم در يك جا جمع شدند (ولو در معنى و باطن باشد) قطعا واحد اعتبارى است نه واحد حقيقي
پس با قدرى تفكّر و تأمّل تصديق خواهيد نمود كه در يك جمله از گفتارتان جمع بين الضدّين نموديد كه گفتيد معتقد بخداى واحد حقيقي هستيم كه سه اقنوم يعنى سه وجود در باطن او قرار گرفته، و حال آنكه وقتى سه آمد واحد حقيقي در كار نيست، بلكه واحد اعتبارى ميباشد.
و علاوه بر اينها خود سه وجود در يك وجود واحد، ورود كثرت در وحدت است كه باتفاق عقل و نقل باطل است.
و اينكه گفتيد سه اقنوم از يك جوهر است، باز هم كلام بى جائى است برخلاف ظاهر. زيرا حضرت عيسى مسلّما جوهرى است مركّب از موادى كه روح القدس آن مواد و تركيبات را ندارد، و هريك از عيسى و روح القدس مركّب از تركيباتى هستند كه آن ديگرى ندارد، پس از يك جوهر قطعا نيستند.
از اينها گذشته خود شما ميگوئيد كه هريك از اقانيم خاصيتى دارند كه آن دو ندارند و اين بيان شما خود دليل واضح است كه تركيبات مختلفه ايجاد خواص مختلفه مينمايند.
و البته چنين موجودى را كه داراى اجزاء مختلفة الخواص باشد واحد حقيقى
نگويند، بلكه داراى وحدت اعتبارى ميباشد، و وجودى كه وحدت اعتبارى دارد يعنى داراى اجزاء مختلفة الخواص باشد خداى واحد حقيقى و ذات واجب الوجود نميباشد.
پس قائلين بتثليث هرگز موحّد بتوحيد حقيقى نخواهند بود.
زيرا كه واحد حقيقى ثلث صحيحى ندارد و بتقسيم نيايد - ولى تثليث سه ثلث صحيح دارد، و آن يك ميباشد و سه مجموع آحاد سه است، و واحد حقيقى اصلا مجموع آحاد ندارد، و بعقيدۀ شما كه كلام حضرت عيسى عليه السّلام را تعبير ميكنيد كه واحد حقيقى جزء ثلاث است، پس هرگاه جمع شوند در محلّ واحد لازم ميآيد كه جزء كل باشد و كل جزء
بديهى است اين اجتماع مستلزم آنست كه اللّه جلّ جلاله مركّب باشد از اجزاء غير متناهية بالفعل بجهة اتحاد حقيقت جزء و كل، بنابراين تقدير كل مركّب است و هر جزوى از اجزاء نيز مركّب است از اجزائيكه عين اين جزء است، و اين اجتماع مستلزم آنستكه واحد ثلث واحد ثلث خود باشد و سه ثلث واحد، و البته آن واحد حقيقي كه مركّب از اجزاء غير متناهية بالفعل باشد واحد حقيقى نخواهد بود.
پس بحكم همين آيات انجيلى و گفتار خود حضرت عيسى عليه السّلام كه ميفرمايد نجات براى مردمانى است كه خدا را واحد حقيقى و عيسى را فرستادۀ او بشناسند (نه جزء او). معتقدين بتثليث اهل نجات نيستند بعلّت آنكه شرك را در ذات واحد حقيقى برخلاف دستور حضرت مسيح وارد كردند؟!
آقاى مبلّغ مسيحى گفتند شما ميدانيد كه آب خاصيت حياتى مخصوص دارد گل هم خاصيت عطرى مخصوص بخود دارد وقتى آب وارد گل شد يك گل بيشتر نمى بينيد فقط آب در باطن او وارد شده و حيات داده ولى ابدا ظهورى ندارد فقط جلوۀ گل ظاهر است. شما يك گل مى بينيد در حالتيكه در باطن او خاصيت آبى موجود است!!
اقنوم ابنيت از ذات خداوند وقتى در جسم عيسى ظاهر شد، حكم همان آب را در
گل دارد، اتحاد فيما بين آنها چنان اتصالى ميدهد كه ابدا فرق بين آنها داده نمى شود چنانچه در آيه 30 از باب 10 انجيل يوحنّا است كه عيسى فرموده، من و پدر يك هستيم، اين قول دلالت كامل دارد بر اتحاد عيسى با خداوند مانند اتحاد آب با گل كه وقتى داخل هم شدند جز يك ديده نميشود، پس هريك از اقانيم ثلاثه در محل خود همين حال را دارند كه وقتى بهم رسيدند جز يكى نمى باشد
داعى - گفتم جنابعالى باز هم باصطلاح اهل لسان مغلطه نموديد و مطالبى را مخلوط نموده تا طرف را پريشان كنيد و بعبارت ديگر بعقيدۀ خود لباس حق پوشانيديد كه بصورت حق جلوه دهيد.
ولى غافل از آنكه داعى در مباحثه كاملا بيدارم و بلطف پروردگار پريشان نميشوم، شما رشتۀ سخن را عوض كرديد مثل عوام يادم آمد كه ميگويد ريسمان را يك لا كرديم نرسيد حالا دولا كرديم تا برسد، شما هم در اثبات اجتماع اقانيم ثلاثه چون از جواب منطقى مانديد، لذا در مرحلۀ حلول و اتحاد وارد شديد.
و حال آنكه بطلان حلول و اتحاد بديهى و اظهر من الشمس است، و مثل شما هم در ورود آب بگل غير مناسب با مقام است، زيرا كه آب و گل هر دو جسميت دارند اتحادى هم ايجاد نشده قابل تجزيه هستند
و شما هم حلول اين را وقتى ميتوانيد ثابت نمائيد كه بگوئيد اقنوم ابن جسم است، و حال آنكه خودتان ميگوئيد كه اقنوم ابن جسم نيست پس چنين حلولى غير معقول است.
و اگر بگوئيد اين حلول مانند صفات اضافيه بر ذات است (چنانچه بعضى گفته اند) ايضا باطل است، كه قبلا عرض كردم مستلزم احتياج است و احتياج از لوازم امكانيت است.
علاوه بر اينها حلول اقنوم ابن در جسم حضرت عيسى عليه السّلام چگونه است، آيا قسمتى از آن در ذات خدا باقيست و قسمتى در جسم عيسى، يا آنكه تمام اقنوم ابن منتقل بجسد عيسى شده است، اگر بگوئيد قسمتى در ذات باقيست و قسمتى در جسد
عيسى لازمۀ اين عقيده آنست كه حلول در دو محل باشد!!
و اگر تمام اقنوم منتقل گردد لازمه اش آنست كه ذات خداوندى خالى از اقنوم ابن باشد، آنگاه ذات حق تعالى منتفى ميشود، زيرا انتفاء جزء معتبر مستلزم انتفاء كل ميباشد؟!
و اگر بگوئيد اين اتحاد بدون حلول است (چنانچه بعضى گفته اند) در جواب شما گفته ميشود اقنوم ابن كه متّحد با عيسى مسيح شد بچه صورت بوده، آيا هردو متحد موجودند يا هردو معدوم اند يا يكى موجود و ديگرى معدوم بديهى است در هرسه جهة اين اتحاد باطل است و عملى غيرمعقول ميباشد.
چون اگر هردو موجود باشند پس دوئيّت ميايد و يكى بودن در كار نيست.
و اگر هردو معدوم شوند و سيّمى بوجود آيد پس اين نيست شدن دو موجود و حصول موجود سيم هرگز اتحاد بين الاثنين نخواهد بود.
و اگر يكى معدوم و ديگرى بماند باز هم اتحاد نميماند چون اتّحاد موجود و معدوم محال است.
آقاى مبلّغ گفتند اين اتّحاد از جهت ظهور است مانند ظهور نوشتۀ مهر در گل و موم و يا مانند ظهور صورت آدمى در آئينه!!
داعى - گفتم با اين بيان شما اتحاد حقيقى ثابت نخواهد شد بلكه تغاير و تباين كامل ثابت ميگردد، چنانچه جواب اين قبيل عقايد و دلائل آقايان كشيشها را محقّقين علماء اسلامى، و بالاتر دانشمندان مسيحى كه مسلمان شده اند داده اند، كه شب كوتاه و وقت تنك اجازۀ شرح و بسط طولانى را نمى دهد.
ولى جواب اين استدلال ضعيف شما را هر انسان عاقل و لو عامى باشد ميفهمد چه آنكه نوشته اى كه از مهر در گل و يا موم ميماند غير از خود خاتم و مهر است و صورت در آئينه هم غير از خود انسان است.
هم چنين اقنوم ابن غير از عيسى عليه السّلام ميباشد پس عقيدۀ بتثليث و حلول و اتحاد جز مالخولياى دماغى چيز ديگرى نيست
و إلاّ ذات باعظمت حضرت احديت، اعلى و اجلّ از اين چرنديات است.
كلمۀ توحيد حقيقى كه منشأ گفتار اوّليه شما بود، كلمۀ حقّى است كه بتعاليم امثال شما آقايان راهنماى باطل شده است!! مثلى معروف است كه گفته اند آدمى كه شعر نميتواند بگويد چرا شعر بگويد كه در قافيه اش بماند، چرا آدم عاقل دين سهل و ساده اى كه هر عارف و عامى بخوبى ميتواند درك كند بگذارد در پى دينى برود كه تمام مبانى آن پيچيده و بقول محقّقين خودتان سرّ اندر سرّ است.
عزيزم عقيدۀ بتوحيد حقيقى كه خود عيسى مسيح فرموده چه ضررى بشماها ميرساند كه اقانيم ثلاثه بتراشيد كه براى اثبات يك غلط مرتكب هزار غلط ديگر گرديد.
توحيد را بايد چنان ساده بمردم تعليم داد كه هر عوام نادانى هم بتواند بفهمد و خدا خود را بشناسد و هم بتواند بديگران معرفى نمايد.
چنانچه خواص و عوام مسلمين روى قواعد قرآن مجيد و تعاليم عاليه خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله بدون پيچ و خمهاى فلسفى خداى واحد و أحد را شناخته و صريح و ساده بديگران فهمانده اند -
كه اگر از هر مسلمان عارف و عامى سئوال كنند خداى تو كيست - يا خداى خود را معرّفى نما فورى سوره مباركه توحيد را در جواب ميخواند قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ اَللّٰهُ اَلصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ -
كه تماميّت توحيد محضه و وحدت حقيقيّه در اين سوره مباركه مستتر است - اثبات توحيد و نفى عقايد باطله شركيّه در اين سوره واضح است - با ايجاد و اختصارى كه دارد يك عالم نفى و اثبات كامل در او موجود است -
كه خلاصۀ از معنى اين سوره مباركه آنست - كه خطاب به پيغمبر خاتم است بگو (اى محمّد صلّى اللّه عليه و آله در جواب كسانيكه حقيقت خدا را از تو ميپرسند) - او است خداى لا يرى و غائب از حواس ظاهره و باطنه مستجمع جميع صفات جلال و جمال و كمال يگانه، بديهى است أحد و واحد هردو بمعنى يگانه است، ولى واحد بحسب مورد
اعمّ از احد است، زيرا كه واحد بر ذوى العقول و غير ذوى العقول اطلاق ميشود ولى احد را اطلاق نكنند مگر بر دوى العقول فقط.
لطيفۀ ديگرى كه در فرق بين واحد و أحد است اينست كه واحد داخل در ضرب عدد ميشود ولى أحد داخل در ضرب عدد نميشود.
لذا اعراب در شمارۀ هرچيزى كه تكرار عدد ميشود واحد ميآورند ولى أحد را در جائى ميآورند كه وحدت صرفه حقيقيّه باشد نه وحدت عددى.
بعبارت ديگر أحد را در وحدت حقيقى ميآورند ولى واحد در وحدت اعتبارى استعمال ميشود.
فلذا خداوند متعال براى توجه دادن افراد بشر را بوحدت حقيقيّه در اين سورۀ مباركه ميفرمايد هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ يعنى خداى شما متوحد بالذات و متفرد بالمعنى ميباشد، يعنى يگانه معبودى است كه بندگان واله و حيرانند از ادراك او و احاطه بكيفيّت او، فرد است بالوهيّت خود و متعالى از صفات مخلوقات خود، و صمد است يعنى بى نياز از غير خود و غير محتاج (و پناه نيازمندان) ذات مقدّسش مغاير باذات همۀ اشياء است در عدم جسميت و جوهريّت و غير ذلك.
لم يلد يعنى متعالى است از آنكه متولد شود و بيرون آيد از او اشياء كثيفه و لطيفه، و صراحت دارد اين جمله در ردّ يهود و شما نصارى كه ميگوئيد عزير و عيسى پسران خدا بودند، بهمين جهة بلفظ ماضي ذكر نموده نه حال و مستقبل.
و لم يولد يعنى زائيده نشده و بيرون نيامده از چيزى، و اين جمله ردّ است بر شما نصارى كه حضرت عيسى را اقنوم بيرون آمده از خداوند مى دانيد؟!
و لم يكن له كفوا أحد يعنى نيست و نبوده و نخواهد بود خدا را همتا و مماثل و در ذات و صفات او نيز شبيهي و نظيرى نبوده و نخواهد بود، و اين جمله نيز ردّ بر شما نصارى و مجوس و مشركان است كه گفتيد خدا ثالث ثلاثه است و شريك در ذات او قرار داديد.
داعى - در معنى سوره براى شما قدرى بسط كلام دادم و إلاّ هر مسلمان بى سوادى
را بپرسيد، خداى تو كيست فورى ميگويد ذات با بركاتى كه ديده نميشود يگانه ايست بى نياز و بلا احتياج نه ميزايد و نه زائيده شده نه اولاد دارد و نه پدر و نه شريكى در ذات و صفات و افعال و تدابير غيبيۀ خود.
آقاى من شما را بهمان خداى واحد حقيقي ازلي ابدى كه من و شما را بوجود آورده قضاوت منصفانه نمائيد كه باين سادگي خدا را بمردم معرّفي نمائيد كه موحد شوند بهتر است يا بگوئيد خدا واحد حقيقي ازلي و ابدى است كه در وحدت ذات او سه اقنوم از يك جوهر و قدرت و ازليّت موجود است كه هر اقنومى خاصيت مخصوصى دارد كه اگر اين سه باهم جمع نگردند فعاليت خدائى ظاهر نگردد و آن سه اقنوم پدر و پسر و روح بايد ناميد!!
بديهى است دينى كه مبدء او آنقدر پيچيده باشد جز پيچيدگى در كار مردم نخواهد آورد، گمان ننمائيد كه عقيدۀ داعى و مسلمانان باينست كه دين اسلام پايه اش روى سادگى و استحكام گذارده شده، و پايه و بنياد دين ساختگى امروزۀ مسيحيّت را روى پيچ وخمهاى فلسفي قرار داده اند، بلكه عقلاء و دانشمندان منصف مسيحي نيز معتقد باين معنى هستند و در كتابهاى علمى و تحقيقات تاريخى خود اقرار و اعتراف باين حقايق نموده اند كه ضيق وقت اجازه نمى دهد تمام عقايد فلاسفه غربي را براى شما بخوانم ولى براى نمونه يكى از كتابهاى مهمّ يكى از فلاسفۀ معروف مسيحى را از نظر شما ميگذرانم، لذا از كتابخانۀ خود كتابى برداشته در مقابل آنان گذارده گفتم اين كتاب حجيم بزرگ با بيانات علمى و فلسفى و تاريخى با چهارصد گراور در بيان عظمت اسلام و تمدن اعراب مسلمين نشر پيدا نموده (تمدن العرب) تأليف يكى از علماء و دانشمندان و فلاسفۀ معروف مسيحى قرن اخير در اروپا بوده بنام (دكتر گوستاولوبون) فرانسوى، كه بتمام شبهات و اشكالات و اعتراضات علماء مسيحى كه باشارات ارباب كليسا كه در اطراف اسلام و اسلاميان نگارش يافته، با دلائل عقل و نقل و منطق جواب داده و آنها را منصفانه رد نموده است، اين جلد چاپ اول است براى شما از ص 141 فصل دوم از باب دوم كه در اطراف فلسفۀ قرآن و انتشار آن در عالم
حقايقى نوشته است، از جمله شاهد مقصود را براى شما ميخوانم، چنانچه قبلا هم اشاره بآن نمودم پس از آن مندرجات كتاب را براى ايشان خواندم (رجوع شود بمقاله 31 همين كتاب كه مشروحا ذكر گرديده).
اينها نمونه اى از حق گوئيهائى است كه دانشمندان منصف مسيحى در اطراف اسلام و نصرانيت نوشته اند.
پس با توجه بمقدمات و بيانات گذشته تصديق خواهيد نمود كه عقايد كنيسه و كليساى كنونى تماما شرك، و خود دليل كامل است بر نجاست معتقدين بآنها، علاوه بر دلائل بسيارى كه از كتب خود يهود و نصارى كفر و نجاست آنها ثابت است، (بقيّه گفتار با مبلّغ مسيحى در مقالۀ بعد انشاء اللّه درج ميشود).
آقاى مبلّغ مسيحى گفتند انصاف دهيد شما مغلطه ميكنيد يا ما، در كدام كتاب ما دلائلى بر كفر و نجاست ما موجود است بفرمائيد تا جواب بگوئيم.
داعى، گفتم آنچه در اين ساعات ممتد در اثبات شرك بيان كردم كافى نبوده كه تازه ميفرمائيد كه در كجا كفر و نجاست ثابت است، علاوه بر آنكه مشركين نجس ميباشند و دلائل شرك را باقتضاى وقت مجلس بيان نموديم، اينك از روى همين تورية و انجيلى كه در مقابل ما و شما موجود است نمونه هائى از دلائل نجاست يهود و نصارى را قرائت مينمائيم تا حقيقت آشكار شود.
از آيه اول تا 8 باب 12 سفر لاويان ترجمۀ فارسى چاپ 1895 لندن در احكام مواليد اطفال خواندم كه چنين دستور ميدهد، خداوند موسى را خطاب كرده گفت، بنى اسرائيل را خطاب كرده بگو چون زنى آبستن شده پسرى نرينه بزايد آنگاه هفت روز نجس باشد موافق ايّام طمث حيضش نجس باشد، و در روز هشتم گوشت غلفۀ او مختون شود، و سى و سه روز در خون تطهير خود بماند و هيچ چيز مقدّس را لمس ننمايد و بمكان مقدّس داخل نشود تا ايام طهرش تمام شود، و اگر دختر بزايد دو هفته بر حسب مدت طمث خود نجس باشد و شصت و شش روز در خون تطهير خود بماند، چون ايام طهرش براى پسر يا دختر تمام شود برّۀ يكساله براى قربانى سوختنى و جوجۀ كبوتر يا فاخته براى قربانى گناه بدر خيمۀ اجتماع نزد كاهن بياورد. و او آنرا بحضور خداوند خواهد گذرانيد و برايش كفّاره خواهد كرد تا از چشمۀ خون خود طاهر شود اينست قانون آنكه بزايد خواه پسر
خواه دختر، و اگر دست او بقيمت برّه نرسد آنگاه دو فاخته و يا دو جوجۀ كبوتر بگيرد يكى براى قربانى سوختنى و ديگرى براى قربانى گناه و كاهن براى وى كفّاره خواهد كرد و طاهر خواهد شد. انتهى
پس از اين آيات بالصّراحة معلوم ميشود كه ايام نفاس زن اگر پسر زائيده باشد چهل روز است و اگر دختر زائيده باشد هشتاد روز است، و در آن مدت نجس است و بمكان مقدس نبايد داخل شود، و بعد از خاتمۀ ايام نفاس شرط طهارت آن زن اينست كه برّۀ يكساله براى قربانى سوختنى و جوجه كبوتر يا فاخته براى قربانى گناه بدر خيمۀ اجتماع نزد كاهن ببرد و كاهن وظيفۀ خود را طبق دستور انجام دهد تا زن پاك شود و اگر در موقع معيّن اين عمل نشود زن در نجاست خود باقى خواهد بود.
چنانچه طبق آيه 22 تا 24 باب 2 انجيل لوقا، حضرت مريم همين عمل را در ولادت حضرت عيسى عليه السّلام انجام داد كه مينويسد، چون ايام تطهير ايشان برحسب شريعت موسى رسيد او را باورشليم (بيت المقدس) بردند تا بخداوند بگذرانند، چنانكه در شريعت خداوند مكتوب است كه ذكورى كه رحم را گشايد مقدس خداوند خوانده شود، و تا قربانى گذرانند چنانكه در شريعت خداوند مقرر است يعنى جفت فاخته يا دو جوجه كبوتر.
اينك كه قرنها است خيمۀ اجتماع در بيت المقدس از ميان رفته، و كاهن از اولاد هارون هم در بين نيست، و يهود و نصارى كه وظيفه دارند باين دستور عمل نمايند، تا پاك شوند چه ميكنند!! و در اقصى بلاد عالم كه از بيت المقدس كه محل خيمۀ اجتماع و كاهن بوده است دورند، سر چهل يا هشتاد روز براى پاك شدن حاضر نميشوند نه برّه يكساله براى قربانى سوختنى و نه جوجۀ كبوتر و يا فاخته بآن محل نميبرند چه عملى انجام ميدهند تا پاك شوند!! و اگر اين عمل را انجام ندادند طهارت را از كجا بدست مياورند!! پس قطعا تمامى زنان يهود و نصارى بحكم تورية نجس اند و نبايد بكنيسه و كليسا بروند، و نبايد دست بتورية و انجيل بزنند زيرا كه دستور است هيچ چيز
مقدس را لمس ننمايند و بمكان مقدس داخل نشوند، و شرط حصول طهارت و پاكى هم با قربانى بخيمۀ اجتماع رفتن است در اورشليم (بيت المقدس).
پس وقتى شرايط طهارت فراهم نشود محققا نجاست آنها باقى و ثابت است.
آقاى مبلّغ گفتند جواب شما در اين باب بسيار است يكى از آن جوابها كه اساس اجوبه ميباشد آنست كه خداوند تكليف ما لا يطاق نمى نمايد اين دستورات با شرط قدرت و استطاعت است، وقتى وسائل رفتن بفلسطين فراهم نيست خيمۀ اجتماع و كاهنى هم وجود ندارد اين دستور بخودى خود ساقط ميباشد.
داعى، گفتم آيا خداوند روزى كه اين جمله را صادر نمود ميدانست كه زمانى خيمۀ اجتماع برچيده و كهنۀ از نسل هرون هم منقرض ميشوند يا نه، اگر بگوئيد نميدانست جهل خدا را ثابت نموده ايد؛ و اگر ميدانست بايستى بعد از اين دستور بفرمايد چنانچه خيمۀ اجتماع و كاهنى بدست نيامد ملّت چه عملى انجام دهند، پس چون بيانى در اين باب نشده و بدلى براى آن مقرّر نگرديده، قطعا يكى از دو حال خواهد بود، يا اينست كه حكم از خدا نبوده بعدها داخل تورية نمودند، يا اينست كه هدف و مقصد پروردگار در اين حكم ابديت نبوده بلكه براى مدت معيّنى بوده كه بعد از آن منسوخ گردد، و حتما همين بوده است.
تصوّر ديگرى هم ميرود كه چون خداوند از شرور اعمال بنى اسرائيل و حيله و مكر آنها آگاهى داشته خواسته بوسيلۀ اين قبيل احكام آنها را مجبور كند كه از فلسطين خارج نشوند تا جهانيان از شر آنها آسوده باشند.
از جملۀ دلائل بر نجاست آقايان مسيحيها اختلاط با نجاسات و دورى ننمودن از آنها ميباشد، كه از جملۀ آنها خوك و خرگوش است چنانچه در آيه 6 و 7 و 8 از باب 11 سفر لاويان وارد است. خرگوش زيرا نشخوار ميكند ليكن شكافته سم نيست اين براى شما نجس است، و خوك زيرا شكافته سمّ است و شكاف تمام دارد ليكن نشخوار نمى كند اين براى شما نجس است، از گوشت اينها مخوريد و لاش آنها را لمس مكنيد اينها براى شما نجسند.
و در آيه 7 تا 9 باب 14 تورية مثنّى به بني اسرائيل فرمايد، ليكن از نشخواركنندگان و شكافتگان سمّ اينها را مخوريد يعنى شتر و خرگوش و ونك زيرا كه نشخوار مى كنند و اما شكافته سمّ نيستند اينها براى شما نجسند، و خوك زيرا شكافته سم است ليكن نشخوار نميكند، از گوشت اينها مخوريد و لاش آنها را لمس نكنيد.
پس طبق دستور اين آيات خوك و خرگوش نجس و خوردن گوشت آنها حرام و دست زدن بر بدن آنها ممنوع ميباشد و حال آنكه ملّت مسيح در خوردن گوشت خوك و خرگوش و نگهدارى آنها را فطور مينمايند، حتى شير و پنير خوك را بر ساير شير و پنيرها ترجيح مى دهند؟!
فلذا تمامي آنها بحكم احكام و دستورات كتب مقدسه خودشان نجس ميباشند چون احتراز از نجاسات ندارند بلكه در مخالطه با آنها فطور مينمايند.
آقاى مبلّغ گفتند اين احكام مربوط به بنى اسرائيل بوده و در شريعت ما منسوخ گرديده است چنانچه در بيانات و دستورات پولس مقدس وارد است
داعي - گفتم اولا راجع بنسخ كه بيان نموديد خيلى عجيب است كه شما اقرار بنسخ مى نمائيد و حال آنكه علماء خودتان باستمساك كلمات حضرت مسيح عليه السّلام منكر نسخ در شرايع ميباشند.
ثانيا قول پولس در مقابل فرموده حضرت عيسى ارزشى ندارد، چه آنكه آن حضرت بصريح شهادت انجيل فرموده من نيامدم تورية و احكام او را از ميان ببرم بلكه براى تقويت آنها آمدم، چنانچه در آيه 17 تا 19 باب 5 انجيل متى وارد است كه فرموده گمان ميبريد كه آمده ام تا تورية يا صحف انبياء را باطل سازم نيامده ام تا باطل نمايم بلكه تا تمام كنم، زيرا هر آينه بشما ميگويم تا آسمان و زمين زايل نشود همزۀ يا نقطۀ از تورية هرگز زايل نخواهد شد تا همه واقع شود، پس هركه يكى از اين احكام كوچكترين را بشكند و بمردم چنين تعليم دهد در ملكوت آسمان كمترين
شمرده شود اما هركه بعمل آورد و تعليم نمايد او را در ملكوت آسمان بزرگ خوانده خواهد شد.
پس بحكم اين آيات كه بعقيدۀ شما فرمودۀ حضرت عيسى عليه السّلام ميباشد شما كه برخلاف احكام تورية رفتار مينمائيد در نزد ملكوتيان عالم بالا كوچكترين خلق و ناتوان محسوب ميشويد.
نه همين حكم را تغيير دادند بلكه بسيارى از احكام را زير پا گذاردند مثلا طبق دستورات تورية جميع حيوانات دريائي حرام و نجس اند مگر حيواناتى كه پر و فلس و بال دارند ولى نصارى عموما از هرچه در دريا ميباشد كه بر آنها حرام و نجس مى باشد ميخورند مانند غورباغه و خرچنگ و كاسه پشت و غيره.
آيه 9 و 10 باب 14 تورية مثنى مؤيد گفتار ما ميباشد كه گويد، از همه آنچه در آب است اينها را بخوريد هرچه پر و فلس دارد آنها را بخوريد، و هرچه پر و فلس ندارد مخوريد براى شما نجس است
و از جمله احكامى كه دلالت بر نجاست ملّت نصارى دارد عمل نكردن بدستورات حيض و استحاضه و مقاربت و موجود نبودن وسائل و شرائط طهارت است كه خيمۀ اجتماع و كاهن باشد.
چنانچه از آيه 19 تا 33 باب 15 سفر لاويان عهد عتيق (تورية) وارد است و اگر زنى جريان دارد و جريانيكه در بدنش است خون باشد هفت روز در حيض خود بماند و هر كه او را لمس نمايد تا شام نجس باشد، و بر هرچيزى كه در حيض خود بخوابد نجس باشد و بر هرچيزى كه بنشيند نجس باشد، و هركه بستر او را لمس كند رخت خود را بشويد و بآب غسل كند و تا شام نجس باشد، و هركه چيزى را كه او بر آن نشسته بود لمس نمايد رخت خود را بشويد و بآب غسل كند و تا شام نجس باشد، و اگر آن بر بستر باشد يا بر هر چيزى كه او بر آن نشسته بود چون آنچيز را لمس كند تا شام نجس باشد، و اگر مردى با او هم بستر شود حيض او بر وى باشد هفت روز نجس خواهد بود و هر بسترى نجس خواهد بود، و زنى كه روزهاى
بسيار غير از زمان حيض خود جريان خون دارد يا زياده از زمان حيض خود جريان دارد تمامى روزهاى جريان نجاستش مثل روزهاى حيضش خواهد بود او نجس است و هر بسترى كه در روزهاى خود بر آن بخوابد مثل بستر حيضش براى وى خواهد بود و هرچيزيكه بر آن به نشيند مثل نجاست حيضش نجس خواهد بود، و هركه اين چيزها را لمس نمايد نجس ميباشد پس رخت خود را بشويد و بآب غسل كند و تا شام نجس باشد و اگر از جريان خود طاهر شده باشد هفت روز براى خود بشمارد و بعد از آن طاهر خواهد بود، و در روز هشتم دو فاخته يا دو جوجه كبوتر بگيرد و آنها را نزد كاهن بدر خيمۀ اجتماع بياورد، و كاهن يكى را براى قربانى گناه و ديگرى را براى قربانى سوختنى بگذراند و كاهن براى وى نجاست جريانش را بحضور خداوند كفاره كند، پس بنى اسرائيل را از نجاست ايشان جدا خواهيد كرد مبادا مسكن مرا كه در ميان ايشانست نجس سازند و در نجاست خود بميرند، اينست قانون كسى كه جريان دارد و كسى كه منى از وى درآيد و از آن نجس شده باشد، و حايض در حيضش و هركه جريان دارد خواه مرد خواه زن و مردى كه با زن نجس هم بستر شود. انتهى.
پس اگر توجه دقيق فرمائيد باين آيات تورية كه نصارى هم بنا بمندرجات انجيل متى چنانچه ذكر شد ملتزم بعمل آنها هستند تصديق خواهيد فرمود كه بواسطه عمل نكردن باين دستورات عموم نصارى از صغير و كبير و ذكور و اناث انجس و اخبث همه مردم هستند.
يا بايد اين آيات را قبول نمائيد كه از جانب خداست و چون عمل بآن دستورات نمى نمائيد و خيمه اجتماع هم در بيت المقدس مفقود است و احدى از شما دسترسى بآن نداريد پس همگى زن و مرد و عالم و جاهلتان نجس مى باشيد.
و يا آنكه بگوئيد اين آيات از جانب خدا نمى باشد (و حقّا همين است كه در مقالات اوّليه بيان نموديم كه اين كتب ساخته دست بشر عنود و جسور و يا جاهل
نادان بوده است) و إلاّ خداى مهربان هرگز در قواعد و قوانين بندگانش را تحت فشار نمى گذارد و تكليف ما لا يطاق نمى نمايد.
آقاى مبلّغ گفتند جواب بيانات شما بسيار است چون ساعت از دوازده گذشته وقت توقف بيش از اين نيست باقى مذاكرات بماند براى وقت ديگر كه ملاقات حاصل گردد بسلامت تشريف بردند،
از جمله دلائل بر ابطال اناجيل فعلى كه آن انجيل حق آسمانى كه بر حضرت عيسى بن مريم نازل گرديده نمى باشند كلماتى است كه در اين اناجيل موجود است و قابل قبول عقل هيچ ذى عقلى نيست، كه بواسطۀ همان آيات و كلمات مليونها افراد بشر گمراه و در ضلالت تام گرفتار زنجيرهاى اسارت كليساها گرديده اند.
كه از جمله آنها موضوع (عشاء رباني) است كه در مقاله 31 ضمن نقل كلمات دكتر گوستاولوبون فرانسوى و مشكلات عقايد نصارى نوشتيم كه اشاره بتبديل جنس مينمايد كه از مشكلات عقايد آنها است.
بعضيها كتبا و حضورا از داعى سؤال نمودند كه مراد از تبديل جنس چيست و تقاضا نمودند شرح اين قضيه را تفصيلا بيان نمايم، فلذا اجابت دعوات نموده در اين مقاله بتوضيح مى پردازم تا حقيقت بر جوانان روشن فكر مسيحي آشكار و كور - كورانه راه غلط نروند، و مسلمانان هم قدر دين پاك عقلانى خود را بدانند.
در آيه 26 تا 28 باب 26 انجيل متى چاپ 1898 ميلادى لندن، راجع بوقايع شب گرفتارى حضرت عيسى عليه السّلام چنين نوشته، چون ايشان غذا ميخوردند عيسى نانرا گرفته بركت داد و پاره كرده بشاگردان داد و گفت بگيريد و بخوريد اينست بدن من و پياله را گرفته شكر نمود و بديشان داده گفت همۀ شما از اين بنوشيد، زيرا كه اينست خون من در عهد جديد كه در راه بسيارى بجهة آمرزش گناهان ريخته مى شود،
اما بشما ميگويم كه بعد از اين از ميوۀ مو ديگر نخواهم نوشيد تا روزيكه آنرا با شما در ملكوت پدر خود تازه آشامم.
و از آيه 22 تا 24 باب 14 انجيل مرقس نيز نوشته، و چون غذا ميخوردند عيسى نان را گرفته بركت داد و پاره كرده بديشان داد و گفت بگيريد و بخوريد كه اين جسد من است، و پياله اى گرفته شكر نمود و بايشان داد و همه از آن آشاميدند و بديشان گفت اين است خون من از عهد جديد كه در راه بسيارى ريخته ميشود.
و نيز لوقا از آيه 17 تا 20 باب 22 انجيل خود اين قضيّه را بعبارات ديگر نوشته است.
ولى يوحنّا از آيه 48 تا 58 باب 6 انجيل خود همين مراتب را مبسوطا شرح داده باين عبارات كه حضرت عيسى عليه السّلام فرمود: من نان حيات هستم، پدران شما در بيابان من را خوردند و مردند، اين نانى است كه از آسمان نازل شد تا هركه از آن بخورد نميرد، من هستم آن نان زنده كه از آسمان نازل شده اگر كسى از اين نان بخورد تا بابد زنده خواهد ماند و نانيكه من عطا ميكنم جسم من است كه آن را بجهت حيات جهان مى بخشم، پس يهوديان با يكديگر مخاصمه كرده مى گفتند چگونه اين شخص ميتواند جسد خود را بما دهد تا بخوريم، عيسى بديشان گفت آمين آمين بشما ميگويم اگر جسد پسر انسان را نخوريد و خون او را ننوشيد در خود حيات نداريد، و هركه جسد مرا خورد و خون مرا نوشيد حيات جاودانى دارد و من در روز آخر او را خواهم برخيزانيد، زيرا كه جسد من خوردنى حقيقى و خون من آشاميدنى حقيقى است، پس هركه جسد مرا ميخورد و خون مرا مى نوشد در من ميماند و من در او!! (كه مراد نان فطير و شراب باشد).
اين آيات ساختگى كه قطعا روح حضرت عيسى عليه السّلام از چنين گفتارى خبر ندارد سبب ايجاد خرافات بسيارى در ملل مسيحى گرديده است.
يعنى نقل اين كلمات ساختگى بنام آيات الهى در اناجيل بهانه اى بدست بازيگران مسيحى داده كه قريب دو هزار سال است كاتوليك هاي مسيحى خرافات
عجيبى بنام (قوربنه مقدّس) در كليساها اجرا ميكنند.
يعنى در روز صلب حضرت مسيح (بعقيدۀ آنها) قسّيس و كشيش بزرگ خادم خود را امر ميكند كه آرد بسيار خوبى خمير نموده نان فطيرى پخته نزد قسّيس ميآورد و آنگاه قسّيس آن نان را با شيشۀ شراب بكليسا آورده پس از زدن ناقوس نصارى كه آماده اين كارند براى نماز حاضر ميشوند و در كليسا صف ميكشند قسّيس از آن شراب در ظرف نقره اى ميريزد و آن نان فطير را در دستمالى بسيار نظيف گذارده پس از عبور از مقابل صفها رو بمشرق مقابل صفها ميايستد نان فطير را در دست گرفته، و كلماتى را كه در اول مقاله ذكر نموديم كه در اناجيل بحضرت عيسى عليه السّلام نسبت داده اند بر آن نان ميخوانند.
همين كه آن كلمات و آيات انجيل را تمام كرد بآن نان سجده مينمايند، و در سجده نان فطير را خطاب نموده ميگويد، توئى عيسى خداى آسمانها و زمين ها توئى كه در بطن مريم مجسم شدى توئى پسر خدا كه قبل از جميع عوالم متولد شدى و توئى كه از جهت تو از دست شياطين خلاص شديم توئى كه در جانب يمين پدر در آسمان نشسته اى مسئلت مى نمايم از تو كه مرا بيامرزى و امت خود را كه بخون خود آنها را نجات دادى بيامرزى ؟!!
پس از آن قسّيس آن نان فطير را در مقابل صفوف حاضرين نگاه ميدارد و جميع حاضرين آن نانرا سجده ميكنند!!
چون ميگويند بعد از تقديس و خواندن دعاى كشيش آن نان مستحيل ببدن عيسى مسيح گردد، واضح تر بگويم ميگويند آن نان قبل از دعا خواندن كشيش نان بوده ولى بعد از خواندن دعا و تقديس عين بدن جسمانى حضرت مسيح شد لذا آن نانرا سجده ميكنند يعني عيسى خداى خود را سجده نمودند!!
پس از آن قسيس كاسۀ شراب را در دست گرفته و باتباع خود از جمعيت حاضرين ميگويد عيسى مسيح پيش از مرگ كاسۀ شراب را گرفت و بحواريّون داد و فرمود بنوشيد كه اين خون من است، آنگاه خود كشيش بآن شراب سجده مينمايد پس از
آن جميع حاضرين بآن ظرف شراب سجده مينمايند چون ميگويند پس از خواندن دعا آن شراب عين خون مسيح شد لذا بخون مسيح سجده مينمايند!!
پس از آن در حال خواندن دعا آن نان فطيره را پاره پاره ميكند و هر پاره بايستى بقدر نخودى يا كمتر باشد.
آنگاه پاره هاى نانرا خود بدست گيرد و شراب را قسيس ديگر پس از آن يك يك حاضرين پيش ميروند دهان باز مينمايند قسّيس در حال دعا خواندن يك پاره از آن نان در دهان او مياندازد فورى بايد بدون آنكه دندان روى او بگذارد (چون جسد مسيح است) بلع نمايد (لابد اگر دندان بر آن بگذارند بدن مسيح اذيت ميشود)
آنگاه از ظرف شراب بدون آنكه دست بزند همگى جرعه اى مينوشند، بعد از اين عمل يعنى خوردن نان و نوشيدن شراب تمامى آنها خدا و پسر خدا ميشوند؟
چون بدن و خون عيسى بوسيلۀ آن نان و شراب كه عين بدن و خون عيسى ميباشد تبديل و جزء بدن و خون آنها گرديده است!!
چنانچه در ص 176 كتاب نماز كاتوليكها چاپ 1893 نوشته است، فرمان از براى تو مى نويسد كه پسر خدا شدن در ميان جميع موجودات يك اتحاد و اختلاط و امتزاج پيدا نميشود كه مانند نان تقديس باشد، سبب امتزاج و اتحاد ما با مسيح جسدش با جسد ما بسبب خوردن نان تقديس متحد ميشوند، و خونش در ميان رگهاى ما جوش ميخورد و روح او در ما منزل ميكند و سهمى و قسمتى از الوهيّت خود بما ميدهد (نعوذ بالله من هذه المقالات الفاسدة).
و در ص 47 همان كتاب در موضوع نان تقديس چنين نوشته است، در نان مقدّس ربّ ما يسوع مسيح خودش است خدا و انسان، يعنى بلاهوت و ناسوتش، و يك اقيوم اقانيم ثلاثه است يعنى بعد از تقديس، نان مستحيل مى شود بمسيح كامل بلاهوت و ناسوت و يك اقنوم از اقانيم ثلاثه، كه او يعنى مسيح فرزند خداى حيّ است كه از ابد با پدر خود بوده و از آسمان نازل شد و مجسم گرديد و انسان شد و در ميان ماها منزل گرفت و همان ربّ ما مسيح است كه از مريم بتول متولد شد!
آنچه ذكر شد نمونه اى بود از عقايد خرافى كشيشهاى كاتوليكى كه اكثريت ملل نصارى را تشكيل مي دهند، و حال آنكه هر انسان عاقل دانشمند با قدرى تفكّر كاملا باين عقايد فاسده مى خندد كه چگونه ممكن است حضرت مسيح ابن مريم كه تقريبا دو هزار سال قبل بقول خود آنها بدارش زدند و مرد هرسال در هزارها كليسا مليونها قطعه قطعه گردد و در شكم مليونها افراد بشر برود و همگى آنها را خدا نمايد!!
خوبست جوانان روشن فكر مسيحي قدرى فكر كنند و از عادت بيرون آيند قطعا اگر با تعمّق و نظر دقيق بنگرند باين نوع حرفها و عقايد كشيشها مى خندند كه مى گويند حضرت عيسى با همان بدن جسمانى عنصرى و روحانى تواما چنانكه در حال حيات بوده جزء نان تقديس گرديده، بلكه آن نان عين عيسى پسر مريم بتول مى باشد!!
و حال آنكه اگر چنين باشد قطعا بايستى تمام عوارض وجودى عيسى از قبيل مو و پوست و گوشت و استخوان و خون و امعاء و احشاء و روده و معده و ساير اعضاء و اجزاء خورد و درشت او در نان تقديس مرئى و محسوس گردد!!
و حال آنكه آن نان قبل و بعد از تقديس بيك شكل است، حتّى طعم و مزۀ او هم عوض نمى گردد.
از اينها گذشته هزاران كشيش در هر كليسائى در آن واحد آن نان مقدس را قطعه قطعه و پاره پاره مى كنند شايد هر نانى هزار پاره ميگردد و هر مسيحى يك پاره بيشتر حق ندارد از آن نان بخورد.
معلوم نيست كه كشيشها چه ميگويند و چه ميكنند شايد خودشان هم روى عادت اين عمل را ميكنند. اگر از آنها سؤال شود كه شما مى گوئيد كه در وقت خواندن دعا حضرت عيسى مسيح عليه السّلام با بدن لاهوتى و ناسوتى يعنى همانطوريكه در حال حيات راه ميرفته مستحيل و تبديل و جزء آن نان شده، آيا در وقت پاره پاره كردن نان و خوردن آن عيسى را پاره پاره ميكنند و بخورد امت مى دهند، يا در هرپاره نانى يك مسيح كامل موجود مى شود.
اگر بگويند عيسى را پاره پاره ميكنند و ميخورند قطعا جنايت كشيش ها از يهوداى اسخريوطى كه حضرت عيسى عليه السّلام را بدست جماعت يهود داد بمراتب بدتر و خود آنها شقى تر از يهودا هستند زيرا كه در هر سالى حضرت عيسى عليه السّلام را مليونها مرتبه پاره پاره ميكنند و بخورد مردم ميدهند!!
و اگر بگويند در هرپاره نانى يك عيسى كامل موجود است و هر مسيحى يك عيسى كامل ميخورد (چنانچه عقيدۀ آنها است).
جواب مى دهيم كه حضرت عيسى عليه السّلام يك فرد كامل بيشتر نبوده پس صدها مليون عيسى كامل كه در هر سال در پاره هاى نان مقدس قرار مى گيرند از كجا مى آيند؟ آيا هر سال خداوند صدها مليون عيسى خلق ميكند تا خوراك مسيحيها گردد؟!
علاوه يك عيسى ناسوتى چگونه در آن واحد در هزاران كليسا و در هر كليسا داخل هزاران قطعه نان فطير قرار گيرد؟ و خوراك هزاران مسيحى گردد!!
و حال آنكه در زمان قبل از صلب مسيح (بعقيده آنها) و عروج بآسمان هرگز در آن واحد در دو مكان حاضر نبوده.
پس اينك با همان بدن جسمانى چگونه در يك زمان در امكنه كثيره حاضر و در شكم مليونها مسيحى داخل ميشود؟
روى اين قاعده هر مسيحى باختلاف سنين عمر تا آخر زمان زندگى اقلا 60 - 70-100 كمتر يا بيشتر مسيح كامل مى خورد، حلّ اين معمّا چگونه ميشود نمى فهمم!!!
در سال 1345 قمرى هجرى كه از بصره خاك عراق بوسيلۀ كشتى واريلا عازم هندوستان بودم با يك كشيش بزرگ كاتوليكى (كه اطاقمان مقابل هم بود) همراه بوديم، روزها در ايوان كشتى چون بيكار بوديم مى نشستيم باهم حرفها داشتيم خيلي مفصّل صحبت ميكرديم عاقبت روزهاى آخر آقاى كشيش از دست سؤالهاى حقير متأذى گرديده و غير از اوقات غذا كه بسالن غذاخورى ميرفت ديگر بيرون نميآمد
يكروز در مقابل جمع كثيرى از مسافرين از طبقات مختلفه كه غالبا مسيحي
بودند همين سئوال را از ايشان كردم و گفتم آقاى كشيش در هر سالى يك مرتبه هر مسيحى يك پاره نان فطير ميخورد كه بعقيدۀ شما يك مسيح كامل در آن نان است يعنى هر فرد مسيحى يك مسيح كامل در هر سال ميخورد.
بفرمائيد زمانيكه نان در معده هضم ميگردد در وقت خروج مدفوع حضرت مسيح با آن هيكل لاهوتى و ناسوتى چه حال پيدا ميكند قطعا بايد مدفوع هر مسيحى خيلى احترام داشته باشد.
در جواب - بافندگيهاى مضحك نمود تا آنجا كه گفت آن پارۀ نان چون تبديل بمسيح كامل گرديده هرگز هضم نميگردد و تحليل نميرود بلكه در همان حال در شكم ميماند.
با تبسّم در جواب گفتم پس روى اين قاعده كه شما ميگوئيد بايستى هريك مسيحى كه مثلا صد سال عمر كرده و در هر سال يك پاره نان فطيره خورده كه در هر پارۀ از آن نان يك عيسى كامل است و آن نان هم هضم نميگردد (بعقيدۀ شما) پس قطعا ميبايد تمامى آن عيسى ها و مسيحها در شكم آن مسيحى موجود باشند.
مگر شكم هر آدمى چه قدر جاى دارد كه صد مسيح كامل با بدن لاهونى و ناسوتى در او جاى گيرد.
و اگر امر چنين باشد كه شما ميگوئيد، يك مسيح كامل كه بوسيلۀ يك پارۀ نان در شكم يك مسيحى رفت ساير مسيح ها از كجا ميآيند كه در شكم مليونها مسيحى در آن واحد ميروند.
چون هزارها كليسا در آن واحد فطيره حاضر ميكنند و هر نانى هزارها پاره ميگردد و در هر پاره يك عيسى كامل با بدن لاهوتى و ناسوتى يعنى جسمانى و روحانى قرار ميگيرد.
آيا خداوند در هر سالى مليونها مسيح ايجاد ميكند يعنى براى هر پارۀ نان يك مسيح كامل بوجود ميآورد، يا يك مسيح است و ميليونها قطعه قطعه ميگردد آنگاه هريك قطعه از بدن آن يك عيسى و مسيح كامل ميگردد تا هر فرد مسيحى
بوسيله خوردن آن قطعۀ نان يك مسيح كامل بخورد.
تمام اهل مجلس خنديدند. و بايد بخندند بچنين عقايد مضحك خرافى و موهوم كه واقعا يضحك به الثكلى ميباشد.
واقعا بايد بخدا پناه برد از چنين حماقتها و نادانيها كه سبب گردد راه ضلالت و گمراهى را باين سرعت به پيمايند و تحت گفتار چنين عقايد واهى و خرافات عجيبه قرار گيرند. و عادت مانع آن گردد كه از كشيش بپرسند كه با اين خرافات و موهومات چگونه ميخواهيد ما را نجات دهيد.
آيا عقل هر ذى عقلى حكم ميكند كه پيروى از چنين ديانتى بكند كه از ابتداء تا انتها تمامش خرافات و موهومات ميباشد.
اگر در اناجيل ساختگى چنين كلمات بى جائى را بحضرت عيسى روح اللّه عليه السّلام نسبت نميدادند كشيشها ملياردها افراد بى چاره عوام را در ازمنۀ مختلفه با اين خرافات مشغول و منحرف نميكردند.
«ماهى از سر گنده گردد نى زدم» آب وقتى از سرچشمه گل شد تا بآخر آلوده تر ميشود و باعث بدبختى ملتهاى جاهل ميگردد.
وقتى اناجيل بنام كتاب آسمانى اين قسم فاسد و مملوّ از خرافات شدند البته ملل تابع آنها هم فاسد و تباه ميشوند.
وقتى ملتى شنيد كه پيغمبر بزرگى (كه بعقيده خودشان خدا و پسر خدا و ممزوج با خدا ميباشد) ظرف شراب را گرفت و گفت اين خون من است بخوريد تا نجات يابيد، يا آب پاك را (كه مقوّى موجودات و باعث حيات آنها ميباشد) عيسى مسيح براى زن رقاصّه مبدّل بشراب كرد (چنانچه در مقالات قبل ذكر نموديم) قطعا اتباع آن قائد و راهنما سبوهاى شراب را بسر خواهند كشيد.
چنانچه تمام ملل مسيحى از كشيش روحانى تا افراد جاهل نادان شب و روز غرق در باده گسارى، و آنهمه مفاسد از آن ظاهر ميگردد، حتّى بساير ملل هم در اثر مجالست اثر نموده معاذ الله من الخرافات و الموهومات.
در مقالات قبل بى اعتبارى كتب عهد عتيق (تورية فعلى) و عهد جديد (اناجيل اربعه و رسائل) را كاملا ثابت نموديم كه اين كتب هيچ يك سند صحيحى بحضرت موسى و حضرت عيسى على نبينا و آله و عليهما السّلام ندارند.
و ببعض از دلائل واضحه از خود تورية و انجيل نيز اشاره و استناد بر بطلان اين كتب فعلى نموديم.
و جز شهرت و پيروى از حكم پاپ (جلاسيوس اول) كه امر نمود به پيروى از اناجيل اربعه. دليل ديگرى بر قطعى بودن اين اناجيل در دست خود نصارى نميباشد
و حال آنكه در قرنها قبل از ظهور اسلام غير از اين چهار انجيل بيست و چهار انجيل معتبر ديگر ميان نصارى مشهور و مورد عمل بوده، چنانچه كلنل اينگر صال كه از نويسندگان معروف انگلستان در زمان مستر گلادستون وزير خارجه آن دولت بوده است، در كتاب خود كه ردّ بر تورية و انجيل نوشته گويد گذشته از آنكه چهار انجيل موجوده بنام متى و مرقس و لوقا و يوحنّا سند متصل بعيسى مسيح ندارند، چنانچه علماى نصارى تصديق اين معنى را دارند كه اولين انجيل صد و هشتاد سال بعد از عيسى نوشته شده است، انجيل هاى ديگر هم بوده مانند انجيل پال، انجيل مصريان، انجيل يهود، انجيل كمال، انجيل جوادس، انجيل قاريوس، انجيل مبادت، انجيل طوماس، انجيل مريم، انجيل اندرو، انجيل يكمندوس، انجيل مارسيمون، و
جزوات بسيار ديگر كه تماما مفقود گرديده است.
و نيز در ص 179 و 180 جلد دوم دائرة المعارف انگليسى چاپ 13 اسامى آنها را ذكر نموده كه از جمله آنها انجيل برناباى معروف كه از حوارى مخصوص حضرت عيسى عليه السّلام بوده،
هيچ دليلى نصارى بر ردّ ان اناجيل ندارند الا آنكه فقط پاپ (جلاسيوس اول) بدون هيچ دليل و برهان فرمانى صادر و حكم قطعي نمود بر رد و نهى از خواندن و عمل نمودن بآن اناجيل.
و بدون سند فقط بحكم فطعى و دل بخواه پاپ از آن زمان اين چهار انجيل مغلوط فعلى (متى، مرقس، لوقا، يوحنّا) مورد عمل قرار گرفت.
و سبب شيوع فحشاء و عقيدۀ بخرافات حتى شرك و كفر در ملل يهود و نصارى (چنانكه قبلا ذكر نموديم) همين كتب عهد عتيق (تورية) و عهد جديد (اناجيل اربعه و رسائل) گرديد.
عقيدۀ بحلول و اتحاد، و اقانيم ثلاثه منشاء و مبدئى جز همين اناجيل اربعه و رسائل نداشته است.
زيرا اگر با نظر عميق بنگريم و قدرى دقيق شويم و حب و بغض را كنار بگذاريم ميبينيم كه مذهب كنونى نصارى مأخوذ از مذهب مشركين هند و چين و ژاپون و بت پرستان برهما و بودا ميباشد.
چنانچه (تنّير بيروتى) در كتاب (عقايد الوثنيّه في الدّيانة النصرانيّة) كاملا اين معنى را بارز و آشكار ساخته و بزبان عربى انتشار داده و مرحوم حاجى ميرزا رضا دامغانى بفارسى ترجمه نموده (چنانچه در مقاله 30 بمناسبت مقام شرحى از آن كتاب نقل نموديم) مقتضى است خوانندگان گرامى بآن كتاب مراجعه نمايند تا بر آنها كاملا كشف شود كه آنچه در اناجيل فعلى موجود است از عقيدۀ به تثليث و صلب مسيح و فدا شدن مسيح و بجهنم رفتن مسيح و ملعون شدن مسيح (العياذ بالله) و زنده شدن بعد از دار زدن و رجعت بدنيا و غسل تعميد و حلول و اتحاد و غير آنها تماما ماخوذ از كتب و عقايد بت پرستان ميباشد
ولى ما درين مقاله از طريق ديگر مختصرا اثبات مرام مينمائيم
و آن طريقه ايست كه يكى از اكابر علماء نصرانى بعد از مسلمان شدن اتخاذ نموده است.
آن عالم جليل بزرگوار، مرحوم فخر الاسلام بوده است كه از علماء و قسّيسين بزرگ نصارى بوده و آباء و اجداد او همه اين سمت را دارا بودند.
در زمان سلطنت مرحوم ناصر الدين شاه قاجار نور هدايت در قلب آن مرد بزرگ تابيد در شهر اروميّه حضور مرحوم حاجى حسن آقا مجتهد اعلى اللّه مقامه بشرف اسلام مشرّف و مسمّى بنام شريف محمّد صادق گرديد.
وقتى بطهران آمد از طرف شاهنشاه وقت (مرحوم ناصر الدين شاه قاجار) مورد تشويق قرار گرفت و لقب (فخر الاسلام) بايشان داده شد، كتب بسيارى در عظمت اسلام و رد يهود و نصارى تاليف نمود كه اكثرا چاپ گرديده، از جمله كتب با عظمت او كه اهمّ از همۀ كتب آن مرد بزرگ ميباشد كه بامر مرحوم ناصر الدين شاه نوشت جلدين انيس الاعلام فى نصرة الاسلام بوده، كه الحق كتابيست بسيار نفيس در ردّ يهود و نصارى و اثبات حقّانيت اسلام كه بقلم آن عالم بزرگ مسيحى صادر گرديد.
در ص 331 جلد اول انيس الاعلام (چاپ اول) در مطابقۀ مذهب هنود و بت پرستها با مذهب نصارى چنين نوشته است.
مذهب نصارى (كه خودش سالها عالم و عامل بآن مذهب بوده) مأخوذ از مذهب مشركين هند است.
آنگاه گويد مذهب مشركين هند موافق كتابهاى ايشان در باب خداشناسى على نحو الاجمال و الاختصار باين نحو است.
(برمها) كه بزرگترين خدايان ايشانست در صفت انسان بر زمين آمده مردم را تعليم داده و هدايت كرده است.
(وياصهنام) مردى از علماء هند كه تخمينا يكهزار و دويست سال قبل از ظهور مسيح يعنى چند مدتى پيش از عهد داود بوده آن تعليمات را جمع آورى كرده و در
چهار كتاب ثبت و ضبط نموده است و هندويان كتب مدكوره را كه در زبان (سنسكريت) كه زبان قديم آن اهل است مرقوم داشته و اين مجموع را (ويد) مينامند.
و علاوه بر اينها شش (شاستر) و هجده (پران) نيز دارند كه هندويان اينها و آنها را كتب دينيّۀ خود ميشمارند و در اين كتب همۀ تعليمات مذهب هندويان (يعنى بت پرستان)، و هم آن نمازها و دعاهائيكه در حين عبادت بايست خواند و هم كيفيت قربانيها و تكاليف و ساير عادات عباداتشان و گذارشات خدايان آنها مسطور گشته اند
و از مذهب نصارى دانستى كه گويند خداى ما مسيح بزمين آمده و اين تعليمات را بما تعليم فرموده و آنها را چهار نفر يعنى متى، مرقس، لوقا، يوحنا، در چهار كتاب جمع نموده اند و اينها را مسمّى بانجيل مينامند، و چهار كتاب هندويان مسمى به ويد ميباشد.
و علاوه بر اين چهار انجيل و بيست و سه رسالۀ ديگر دارند كه آنها را برسائل حواريون مسمّى مينمايند مانند شش (شاستر) و هجده (پران) هندويان.
و اين بيست و چهار كتاب هندويان فرع آن چهار كتاب است كه (ويد) باشد چنانچه اين بيست و سه رساله فرع چهار انجيل اند در نزد مسيحيين، و عوض اين يك رساله كه كمتر است از كتابهاى مشركين هند، كتابهاى عهد عتيق را (كه تورية باشد) قبول دارند (چنانچه در ص 179 و 180 جلد دوم دائرة المعارف انگليسى چاپ 13 يكايك اين رساله ها را بعد از اناجيل بيست و چهارگانه اسم برده اند).
پس در اين باب توافق كلّى دارند، و هرچند كه بنابر تعليمات كتب مزبوره هندويان بخدايان بى شمار قائل و بت پرستند، باز بخداى واحد تعالى نيز معتقدند
مانند مسيحيّين كه با وجود تثليث توحيد را قائلند، چنانكه هندويان او را قديم و مطلق و حاضر و اصل اصول و باعث و سبب كل دانسته (پرابرمهه) يعنى غيب المغيب و (برمهه و رام و آتمه) يعنى روح مينامند، مانند مسيحيّين كه يكى از خدايان ايشان مسمّى بروح است.
و از روى كتب هندوها خدا را دو حالتست يكى (نركن) و دوم (سركن) نركن
آنستكه كن يعنى صفت ندارد و وقتى كه خدا در اين حالت باشد عالم معدوم است و اين حالت او بيرون از تقرير و بيانست، گويا حالتى است كه با حالت خواب و نوم تشبيه توان كرد و در آن حالت نسبت باو نمى توان گفت پاكست يا ناپاك صادق است يا كاذب قادر است يا عاجز دانا است يا نادان زيرا كه بالكلّى نركن يعنى از صفات عاريست و بهمين جهت او را (برمه) ميگويند يعنى نه مذكر نه مؤنث بلكه مخنّث است.
و (سركن) آنستكه صفات داشته باشد و اين حالت در آنوقت بخدا روى ميدهد كه اراده خلق كردن دارد و آنوقت در خدا مادّۀ تكوينّيه بجنبش و در (برمهه) قوت غضبيّه درميايد در آن حالت صفات ثلاثه كه آنها را (سترچ تم) مينامند صداقت و محبت و غضب از او صدور مييابند و دنيا پيدا ميشود و آنگاه او در همۀ اشياء حلول كرده مثل شير و شكر مياميزد چنانچه در ويد مسطور است كه خدا در وقت خلق مخلوقات ميفرمايد كه من واحدم و ليكن بسيار خواهم شد باز در ويد مرقوم گشته كه همان يك خداست كه گاهى بشكل زارع درآمده بر زمين زراعت ميكند، و آب شده آن را سيراب ميسازد، و غلّه گشته همه مخلوقات را سير مينمايد، قوت و ضعف از او است و بس، در (مندك انپشت اتهرون ويد) چنين بيان شده كه آتش سر خداست و مهر و ماه چشمان او، و جهات عشره گوشهاى او، و يد كلام او، و هوادم و نفس او و مخلوقات عقل او، و زمين پاى او است، و جان تمامى خلايق همانست و همه او است و اجر دهنده و اجر يابندۀ هر خير و شر خود اوست، و او در آدميان و در هوم و بلد آن بود و باش ميكند و بر آسمان مشى ميفرمايد ماهى شده در آب مخلوق ميگردد و نباتات گشته از زمين ميرويد، سرچشمه شده بر كوه ها بجريان درميايد، جسم هوام و بلدان همه او است و با وجود همۀ اين امور باز او نهايت قدوس و بزرگست و باز در ويد مرقوم گشته كه جان و خدا متّحدند و برمهه كه اصل است يكى است.
الحاصل نظر بر مضامين كتب مذكوره خدائيكه نركن است بالنمام خارج از صفات و بيانست و هرگاه سركن ميشود پس همه او است و در اين صورت كه
هندويان چنانكه از كلمات مذكوره معلوم است بوحدت وجود قائلند خدا و عالم را يكسان ميدانند و با همۀ اينها خدا را واحد نيز ميدانند؟!!!
مانند نصارى با وجود تثليث و حلول خدا در جميع اشياء چنانچه از عبارات كتابهاى ايشان معلوم و مشخص شد قائل بتوحيد نيز هستند، انتهى بياناته رحمه اللّه
پس از اين جملات كه مختصرى از مفصّل حقايق است آنهم بقلم يك كشيش دانشمند و قسيّس فرزانه بارز و آشكار آمد كه سازندگان اين ديانت مردمانى بودند كه پابند بمسئوليت روز جزاء نبودند بلكه براى حبّ جاه و پيش رفت مقاصد خود و جلو افتادن در اين عالم و جلب ملل بت پرست حقايق توحيديه و تعاليم عيسويه را با عقايد مشركين مخلوط نمودند تا باين وسيله آنها را جلب نمايند (چنانچه كردند).
البته بعد از هر پيغمبرى خرافات و موهومات بسيارى بوسيلۀ ايادى مرموز و بازيگران دينى پيدا شد (چنانچه در دين مقدّس اسلام هم آن ايادى مرموز بكار افتادند و خرافاتى انتشار دادند) ولى فرقى كه دين مقدس اسلام با ساير اديان دارد اينست كه در آن اديان اعادى در اصل اساس آن دين كه كتاب مقدس آنها باشد مانند تورية و انجيل دست پيدا كردند و خرافات بلكه آثار شرك و كفر را در اصل آن كتابها وارد نمودند.
ولى در دين مقدس اسلام بواسطه محكم بودن بنياد و بناى آن كه قرآن مجيد باشد نتوانستند دستى در او ببرند (كه در مقالات بعديه مشروحا انشاء اللّه ذكر خواهيم نمود)
ولى در اديان ماضيه بكتابهاى مقدّسۀ آنها مانند تورية و انجيل دست برده، بعلاوه كتابهاى ديگرى مانند رسائل پولس و اعمال رسولان و غيره ساخته بنام كتب دينى انتشار دادند، و پايه و اساس دين را متزلزل ساختند، بقسمى كه اگر امروز حضرت موسى و حضرت عيسى على نبيّنا و اله و عليهما السّلام بيايند، مات و مبهوت گرديده دين اصل آسمانى خود را بزحمت بتوانند از ميان خرافات و موهومات و كفريات خارج نمايند.
چنانچه در مقالات قبل بمقداريكه وقت مقاله نويسي اجازه ميداد، با دلائل واضحه از اقوال علماء بزرگ خود نصارى و از اختلافات و كلمات متضادى كه در خود تورية و اناجيل فعلى موجود است، و مخالفت تام و تمامى كه با عقل و دانش دارد بى اعتبارى آنها را ثابت نموديم.
بيش از اين مقاله نويسى را مجال شرح و بسط تمام نميباشد. براى روشن شدن افكار مردمان عاقل منصف بدون تعصب، جويندگان راه حق و حقيقت، من باب نمونه همين مقدار كه ذكر شد كافي ميباشد.
و چنانچه كسانى طالب مدارك بيشترى هستند بكتب مبسوطۀ مشروحه مراجعه نمايند.
و مخصوصا خوانندگان محترم را توصيه مى نمايم كه كتاب (بت پرستى و مسيحيّت كنونى) را كه ترجمۀ كتاب (عقايد الوثنيه) تنير بيروتى ميباشد، و دو جلد كتاب بزرگ (انيس الاعلام) تأليف مرحوم فخر الاسلام رحمه اللّه را كه خود كشيش بزرگ مسيحى بوده و در زمان ناصر الدين شاه مرحوم مسلمان گرديده، مخصوصا جلد اوّل آن را تهيّه نموده و دقيقا مطالعه نمايند تا بيش ازپيش كشف حجب گرديده پى بحقايق ببرند.
در خاتمۀ اين مقالات براى تكميل مطالب و روشن شدن اذهان جوانان قوى فكر و پيران روشن ضمير كه قدرى بيشتر در اطراف اناجيل اربعه دقت كنند تا بدانند اين اناجيل رونويس يك كتاب حقّ آسمانى كه بر پيغمبر بزرگوارى مانند حضرت عيسى روح اللّه على نبيّنا و آله و عليه السلام نازل گرديده نمى باشد.
ابواب اين اناجيل را فهرست وار از نظرتان ميگذارنم تا خود مطالعه نموده دقت بيشترى در آيات و مطالب مختلفه و متضادۀ آنها نموده حق و حقيقت بر همگى مكشوف و حجّة تمام گردد.
و آنچه مينويسم از روى اناجيل ترجمه شدۀ از زبان اصلى يونانى (بعقيدۀ بعض نصارى) چاپ لندن سال 1898 ميلادى ميباشد -
انجيل متى - 28 باب ميباشد
باب 1-25 آيه\باب 2-22 آيه\باب 3-17 آيه
باب 4-25 آيه\باب 5-48 آيه\باب 6-34 آيه
باب 7-29 آيه\باب 8-34 آيه\باب 9-37 آيه
باب 10-42 آيه\باب 11-30 آيه\باب 12-50 آيه
باب 13-58 آيه\باب 14-36 آيه\باب 15-39 آيه
باب 16-28 آيه\باب 17-27 آيه\باب 18-35 آيه
باب 19-30 آيه\باب 20-34 آيه\باب 21-46 آيه
باب 22-46 آيه\باب 23-39 آيه\باب 24-51 آيه
باب 25-46 آيه\باب 26-75 آيه\باب 27-66 آيه
باب 28-10 آيه
انجيل مرقس - 16 باب ميباشد
باب 1-45 آيه\باب 2-28 آيه\باب 3-35 آيه
باب 4-41 آيه\باب 5-43 آيه\باب 6-56 آيه
باب 7-37 آيه\باب 8-38 آيه\باب 9-49 آيه
باب 10-52 آيه\باب 11-32 آيه\باب 12-44 آيه
باب 13-37 آيه\باب 14-72 آيه\باب 15-47 آيه
باب 16-20 آيه
انجيل لوقا - 24 باب ميباشد
باب 1-80 آيه\باب 2-52 آيه\باب 3-38 آيه
باب 4-44 آيه\باب 5-39 آيه\باب 6-49 آيه
باب 7-50 آيه\باب 8-56 آيه\باب 9-62 آيه
باب 10-42 آيه\باب 11-54 آيه\باب 12-59 آيه
باب 13-35 آيه\باب 14-35 آيه\باب 15-32 آيه
باب 16-31 آيه\باب 17-37 آيه\باب 18-38 آيه
باب 19-48 آيه\باب 20-47 آيه\باب 21-38 آيه
باب 22-71 آيه\باب 23-56 آيه\باب 24-53 آيه
انجيل يوحنا - 21 باب ميباشد
باب 1-51 آيه\باب 2-25 آيه\باب 3-36 آيه
باب 4-54 آيه\باب 5-46 آيه\باب 6-71 آيه
باب 7-52 آيه\باب 8-59 آيه\باب 9-41 آيه
باب 10-42 آيه\باب 11-57 آيه\باب 12-50 آيه
باب 13-38 آيه\باب 14-31 آيه\باب 15-27 آيه
باب 16-33 آيه\باب 17-16 آيه\باب 18-40 آيه
باب 19-43 آيه\باب 20-31 آيه\باب 21-26 آيه
از مطالعۀ اين اناجيل هر انسان عاقل متحيّر ميشود كه آيا انجيل اصل چند باب بوده و هر بابى چند آيه داشته كه اين همه اختلاف در رونويس آنها پيدا شده است - آيا صاحبان عقول باور ميكنند كه اين چهار نفر رونويسى از يك كتاب نموده اند - قطعا جواب منفى است -
براى روشن شدن حقيقت - بمقتضاى انما تعرف الاشياء باضدادها مراجعه ميكنيم بقرآن مجيد كه از زمان شارع عظيم الشان و آورندۀ اين كتاب مقدس تاكنون ملياردها قرآن خطّى و چاپى كوچك و بزرگ بدست نويسندگان بسيار در عالم منتشر گرديده است - يك سوره و يا يك آيه از آنها كم و زياد نگرديده است.
فَاعْتَبِرُوا يٰا أُولِي اَلْأَبْصٰارِ -
انشاء اللّه از هفتۀ آينده وارد بحث - در قرآن مجيد ميشويم - و قضاوت را بعقول صافيۀ ارباب عقول واگذار مينمائيم تا انتخاب احسن نموده - دلائل صحّت را در هركدام از سه كتاب بارز ديدند پيروى نمايند - انشاء اللّه تعالى -
بسم اللّه الرحمن الرحيم و به نستعين
وقتى بطريق قهقرا برگشته و بتاريخ هزار و سيصد و پنجاه و چهار سال قبل (تاريخ نشر مقاله) بنگريم مى بينيم كه سراسر جهان آن روز غرق در فتنه و فساد و انقلاب بوده.
اروپاى غربى را توحّش و بربريّت فروگرفته و فرمانفرمايانى مانند روميها و ژرمنها و اقوام وحشى شمالى مانند (واندال)، (آلن وسوئو) و وحشيهاى ديگرى مانند (ويزيگتها) بر آنها حكومت مينمودند
پيوسته بقتل و غارت و چپاول مشغول، و هيچ نظم و انتظام مرتّبى در ميان آنها نبود، و بر سر ممالكى كه از روميها گرفته بودند زدوخورد داشته ظلم و تعدّى بسيار و عقايد فاسده از قبيل شرك و تثليث و اوهام و خرافات در ميان آنها فراوان بود.
اروپاى شرقى را كه در آن زمان (روم) شرقى ميگفتند و مركز آن قسطنطنيّه بود از جنوب اروپا و آسياى صغير و قسمت شمالى افريقا و مصر تا اوقيانوس اطلس حكومت مينمودند.
ولى بواسطه ظلم و تعدّيات فراوان، قدرت و عظمت خود را كه روزى با رشادت و دلاورى تمام تقريبا دنياى آن روز را بتصرف درآورده بودند از دست
داده، اختلافات مذهبى اركان حقيقت آن امپراطورى بزرگ را متزلزل ساخته بود قسمت مهمّ اهالى عقيدۀ بتثليث و حلول و اتّحاد داشتند.
يونانيها قسمتى بت پرست و قسمتى قائل بتعدّد آلهه و عقول عشره بودند.
مصريها هم بعضى يهودى و قائل به ابنيّت براى خدا و جمعى هم نصرانى مشرك و قائل به تثليث بودند.
كه از سال 389 ميلادى كه مذهب مسيحى در قسطنطنيّه برسميت شناخته شد بامر (تئودوز) امپراطور وقت حملات سختى بمصر شد پس از فتح، ولو ظاهرا تمام معابد و مجسمه هاى ارباب انواع را شكسته و نابود نمودند. ولى بزور و جبر و سر نيزه و شمشير مصريا را مجبور نمودند دين تثليث را قبول نمايند، باصطلاح معروف آنها را از چاه درآورده در چاله انداختند.
در آن زمان مملكت مصر ميدان جنگ فرق مختلفۀ مسيحى قرار گرفته و هر فرقه اى از (ملكائيّه) و (نسطوريّه) و (يعقوبيّه) فرقۀ ديگر را تكفير نموده و به نبردهاى خونين مشغول بودند.
و آن مملكت زرخيز در اثر فشار و مناقشات مذهبى و تعديات و مظالم حكّام و عمّال امپراطورى روبويرانى گذارده و مردم آن سامان بى چاره و بدبخت گرديده
و امّا مملكت باستانى ايران كه روزى برق سرنيزۀ آنها امپراطورى مقتدر روم را متزلزل ساخته بود.
با آنكه مذهب رسمى آنها مجوسيّت و صابئيّت بود، ولى مذهب سازى هاى پى درپى اركان اقتدار آن مملكت باستانى باعظمت و شكوه را از هم پاشيده.
زمانى كه زردشت از آذربايجان طلوع كرد ظاهرا باعقيدۀ بتوحيد جلوه گر شد ولى معنى دوئيّت را تقويت نمود و گفت عالم داراى دو اصل و مبدء است.
يكى اصل و مبدء خير كه (اهورامزدا) و يزدان باشد، و ديگرى اصل و مبدء شرّ است كه (اهريمن) باشد.
پس از تسليم شدن پادشاه وقت (گشتاسب) بدين او عقيدۀ بنبوت و پيغمبرى
او در ايران رسميّت يافت.
اعتقاد بد و مبدء خير و شر، نور و ظلمت يعنى يزدان و اهريمن عموميت پيدا نمود، و سرتاسر مملكت پهناور ايران اكثرا بر آن عقيده قرار گرفتند.
تا اوايل قرن سيّم ميلادى زمان سلطنت بهرام بن هرمز كه مانى نقاش در ايران دعوى نبوت نمود ظاهرا عقيده اى شبيه بعقيدۀ زردشت و اعتقاد بدو اصل و مبدء و باطنا الحاد محض آورد.
بعقيدۀ جمعى از مورّخين مانند مستر براون مانى جمع كرد بين زردشتيّت و مسيحيّت، يعنى دينى ساخت كه معجونى بود از دو مذهب زردشتى و مسيحى.
بهمين جهت دو دسته گى در ميان ايرانيان پيدا شد عاقبت بامر بهرام بن هرمز پوست از كلّه اش كندند. و او را از ميان بردند.
تا در سال 487 ميلادى كه مزدك نيشابورى الاصل در مدائن (تيسفون) پاى تخت ايران قيام نمود و آئين اشتراكى باصطلاح امروزيها كمونيستى را در ايران رواج داد و جمعيت بسيارى از بى مايگان سست عقيده پنهانى باو گرويدند.
تا زمانيكه قباد شهريار شاهنشاه وقت بوسيلۀ حيلۀ كه مزدك نمود كه يكى از از همدستان خود را پشت آتشكده گذارد و با او بنام آتش سخن گفت، بوى گرويد گرويدن پادشاه باو سبب شهرت او شد كارش بالا گرفت اتباع او كه تا آن زمان در خفا عمليات و تبليغات ميكردند آزاد شدند، علنى و برملاء بجان و مال و ناموس مردم افتادند.
چون يكى از مواد آئين مزدك تبديل تملكات خصوصى بتملّكات عمومى بود، قانون اشتراك را در همه جا بآزادى عملى ساخت، اموال و فروج خلايق را بر يكديگر مباح گردانيد
بهمين جهت آتش فتنه و فساد در مملكت مشتعل گرديد اراذل و مردمان فرومايۀ تهى دست و بى عقيده دست تعرّض بمردم گشودند، احدى از جان و مال و ناموس و عقيدۀ خود ايمن نبود.
اين فتنۀ بزرگ كه بنام دين در ميان مردم ايران پيدا شد اساس و بنيان اتحاد و حقيقت را از بيخ و بن بركند، با آنكه انوشيروان عادل بعد از پدرش قباد شهريار كه بر تخت سلطنت جلوس كرد مزدك را كشت و زياده از صد هزار مزدكى و كمونيست اشتراكى و اتباع رذل او را معدوم نمود اموال و نواميس تاراج شدۀ مردم را بآنها برگردانيد و ظاهرا آنها را محو و نابود نمود
ولى لطمۀ اخلاقى و تربيتى كه بجامعۀ ايرانيان زد و نفاقى كه در آنها پيدا شده بود از ميان نرفت، لذا ملّت ايران با آن تمدن بزرگ و نام نيك گرفتار بدبختيهاى گوناگون شدند
خصوصا بعد از مرگ انوشيروان كه سلاطين نالايق عيّاش و لاابالى ساسانى زمام دار مملكت شدند بيش ازپيش كمك به بدبختى و نفاق و ويرانى اين مملكت نمودند.
طبقات مختلفۀ مردم بنام آتش پرستي و زردشتيّت و متابعت از مانى و مزدك بجان هم افتاده باعث انهدام اساس انسانيّت گرديدند. و بنياد محكم دولت و ملّت و عظمت ايران متزلزل گشته رو بزوال ميرفت.
ممالك شرق اقصى و خاور دور هم از چين و ژاپون تا شرق وسطى و خاور نزديك و هندوستان و تركستان در تحت فشار خرافات و موهومات بسيارى واقع.
و در عقايد به بودا و برهما، بت پرستيدن و گاو پرستيدن، و توجّه بسيّاات و انوار مضيئه آسمانى داشتن گرفتار بودند.
بلاد عربستان خصوصا شبه جزيرة العرب غرق در توحش و بربريت، و از حيث مذهب طبقات مختلفه بودند بعضى آفتاب و ماه و ستارگان را ميپرستيدند، جمعى يهودى و نصرانى، ولى اكثريت آنها بت پرست بودند، و بزرگترين بت خانه اى كه مورد توجه آنها بود خانۀ توحيد ابراهيمى يعنى كعبۀ معظمه بود، كه در آن مكان مقدس سيصد و شصت بت داشتند، معتقد بعقايد موهوم و خرافى بسيار بودند، تمدن و دانش در آنها ابدا وجود نداشت.
هرج ومرج، ملوك الطوايفى، قبايل عرب را بجان هم افكنده سياست مركزى نداشتند غالبا در تحت حمايت دو دولت بزرگ ايران و روم زندگانى مينمودند، شغل مهمّ آنها قتل و غارت و غلبه بر يكديگر بود.
عادات سخيفه در ميان آنها زياد رحم و مروّت ابدا نداشتند حتّى به اولادهاى خود رحم نميكردند.
دخترهاى معصومۀ بى چارۀ خود را حين ولادت زنده بگور ميكردند و ميگفتند دفن البنات من المكرمات اگر با هزاران حيله هاى مادرها دخترانى زنده ميماندند حق حيات در جامعه نداشتند آنها را جزء اثاث خانه بشمار آورده غالبا با اشياء ديگر مبادله مينمودند.
تفاخرات نژادى و عادات و خرافات بسيارى كه مقاله نويسى اجازۀ شرح و بسط تمام را نمى دهد در آنها بقدرى زياد بود كه آنها را بسوى انقراض نسل سوق مى داد.
خلاصه - در آن تاريخ تمامى نقاط معمورۀ كرۀ زمين گرفتار بدبختيهاى بسيار و هريك بطريقى راه اضمحلال را مى پيمودند، و اگر بهمين منوال وضعيت عالم چندى ديگر امتداد مى يافت اثرى از آثار جامعيّت انسانيّت باقى نمى ماند.
تمام اقوام ملل عالم از خود مايوس و منتظر مصلح كاملى بودند كه بيايد و آنها را نجات دهد، در همان اوان كه مقتضى موجود شد خداوند حكيم كارساز، و قادر ذو الجلال دانا، از خلال جبال حجاز و كوهاى فاران و بيابان شن زار عربستان مصلح كل را ظاهر، خورشيد سعادت بشر از افق شبه جزيرة العرب طالع
يعنى جمال عالم آراى ختمى مرتبت و پرچم دار توحيد و صلح و اصلاح بشر حضرت مصطفى محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطلّب بن هاشم بن عبد مناف روشنائى بخش عالم بشريت گرديد،
كه امروز بعد از هزار و سيصد و پنجاه و چهار سال (تاريخ نشر مقاله در مجلّه) محققين از علماء بزرگ منصف غير مسلمان از هر طبقه تصديق مينمايند خدمات بزرگى
را كه آن يگانه رادمرد عالم وجود و قائد عظيم الشأن اسلام و اسلاميان بعالم علم و عمل و صلح و اصلاح و تربيت بشر در سراسر كره زمين بكار برد.
نه همان فقط بساط شرك و كفر و بت پرستى و عقيده بخرافات و موهومات را از صفحات مهمّ عالم از قبيل عربستان و مصر و سوريا و فلسطين و يمن و يونان و بلاد روم شرقى و ايران حتّى قسمتى از هند و سند و چين و ژاپون تا آندلس و اسپانيا برچيد.
بلكه تمدّنى پاك بوسيله همان اعراب بى سواد وحشى در سراسر جهان روى پايه علم و دانش برقرار كرد
كه دانشمندان بزرگ مسيحى اروپائى تا بامروز خود تصديق اين معنى را نموده اند.
براى اثبات مرام و خاتمۀ مقال مختصرى از گفتار فيلسوف دانشمند معروف فرانسوى (دكتر گوستاولوبون) عالم اجتماعى را مى نگارم.
در آخر فصل دوم باب 10 كتاب تمدن العرب تحت عنوان (تاثير تمدّن اسلامى در مغرب) چنين نوشته است.
در خاتمۀ اين باب ميگويم تمدن اسلامى نسبت بتمام دنيا تأثير محير العقولى بخشيده ولى بانى و مؤسّس آن عرب بوده است، نه اقوام مختلفه كه ديانت اسلام را قبول نمودند، نفوذ اخلاقى همين اعراب مربّاى اسلام آن اقوام وحشى اروپا را كه سلطنت روم را زيروزبر نمودند داخل در طريق آدميّت نموده و نيز نفوذ دماغى و عقلانى آنان، دروازۀ علوم و فنون و فلسفه را كه از آن بكلّى بى خبر بودند بروى آنها باز كرده و تا ششصد سال استاد ما اروپائيان بودند.
از جملۀ بديهيات مسلّمه است كه ادعاى مدعى هر مقامى بدون برهان و دليل پذيرفته نخواهد شد و البته هراندازه ادعا بزرگتر است بايد دليل و برهان هم طبق آن ادعا متقن تر باشد.
از صاحبان صنايع علمى و يدى تا اطباء و حكماء و فلاسفه و فقهاء و متكلّمين و ناطقين كه صاحبان علوم جسمى و روحى هستند طبق ادعا دليل ميخواهند.
بديهى است هر صنعت گرى كه ادعاى صنعتى بنمايد اهل خرد او را مورد آزمايش قرار ميدهند.
هر طبيب و دكترى بمحض ادعا و نصب تابلو طبيب شناخته نميشود مگر در مقام علاج و معالجۀ امراض بيماران برآيد و مدعاى خود را ثابت نمايد.
مدعى مقام علم و فلسفه و حكمت را مورد سؤال قرار ميدهند از رسائل و مكاسب استاد اعظم شيخ مرتضى انصارى قدس سرّه يا اسفار صدر المتالهين شيرازى و منظومه حاجى ملا هادى سبزوارى پرسش ميكنند.
براى متكلمين و ناطقين منبر ميگذارند و چگونگى سلطه و سلطنت او را در مبانى نطق و خطابه مشاهده مينمايند.
خلاصه صاحبان عقول عاليه تسليم باحدى نميگردند مگر آنكه طبق آن ادعائى كه ميكند دليل و برهان قابل قبول عقل و خرد از او مشاهده نمايند.
روى همين قاعده عقلانى است كه دعواى نبوت و امامت هم اهم از همۀ ادعاها ميباشد از هيچ مدعى مقامى قبول نميشود مگر باقامۀ برهان و بينه.
و چون انبياء عظام در اثر اتصال بماوراء عالم طبيعت در جامعه جلوه گر مى گردند ناچارا بايستى در هر دوره و زمان بمقتضاى حال أهل آن زمان دليل غيبى بياورند تا اتصال آنها را بماوراء عالم طبيعت ثابت نمايد.
و قطعا بايستى آن دليل از سنخ حرف و صنايع و علوم معمولۀ در نزد عموم نباشد، بلكه بايد دليل و برهان آنها مافوق قواى فكريه و علميّه بشرى باشد
چنانچه بشهادت الهيين و جميع كتب آسمانى از قبيل تورية و انجيل و قرآن مجيد دلائل و براهين انبياء عظام مافوق قواى علمى و عملى بشر بوده است.
كه مسيحيان آنها را عجائب و متكلّمين ما معجزه مينامند، معجزه يعنى عاجز كنندۀ تمامى افراد بشر از آوردن بمثل آنچه انبياء آوردند بمقتضاى حال هر قوم و ملّت از آنچه در ميان آنها معمول و متداول بود
چنانچه زمان حضرت موسى كليم اللّه عليه السّلام سحره با قدرت در علم سحر در مقابل يد و بيضا و تبديل عصا به اژدها عاجز شدند و ايمان آوردند.
و همچنين اكابر حكماء و اطباء يونانى در مقابل مرده زنده كردن حضرت عيسى روح اللّه اظهار عجز نموده سر تسليم فرود آوردند.
و نيز فصحاء و بلغاء عرب در مقابل سلاست الفاظ و حسن معانى قرآن مجيد بتمام معنى عاجز شدند.
احدى از عقلاء و دانشمندان ملل و الهيين انكار معجزات انبياء عظام را ننمودند مگر عدّه اى از فلاسفه و حكماء و ارباب مادّه و طبيعت و پيروان ناچيز آنها مانند مستحدثين و دين سازان زمان ما (بابيها و بهائيها) كه چون فاقد همه چيز بودند لذا انكار همه چيز را نموده حتّى منكر بديهيّات شده اند.
معجزات مصرّحۀ منقولۀ در تورية و انجيل و قرآن مجيد را كه مورد قبول ملياردها نفوس عاقلۀ عالم بشريت در ادوار متماديه بوده انكار نموده اند.
يعنى معجزات ظاهره و دلائل قطعيّۀ باهرۀ انبياء عظام را تاويلات باردۀ يضحك به الثكلى نموده اند كه قبل از آنها احدى چنين تاويلات خنكى ننموده است.
عجب آنكه وقتى از آنها سؤال ميشود كه ادعاى مدعى مقام نبوت و امامت كه بى دليل پذيرفته و قابل قبول نيست، پس بعقيدۀ شما با چه دليل و برهانى صدق قول آنها را ثابت ميتوان نمود.
با كمال وقاحت بمغلطه كاريهاى ابو الفضل گلپايگانى استدلال ميكنند كه در فرائد گفته اثبات نبوت مدعى مقام نبوت با چهار دليل واضح و آشكار ميگردد.
كه آن چهار عبارت است از (دعوت) (استقامت) (نفوذ) (تشريع شريعت) واقعا چه قدر خنده آور است اين چهار دليل محكم ؟!!! از مردمان فرومايۀ بى فكر و ادراك
البته با تمام فرومايه گى براى فريب دادن يك مشت مردمان سطحى قصير الفكر خوب فكر نموده اند
و با نقل اين دلائل مضحك فرومايگان بى خردى مانند خود را خر نموده براى سوارى دادن آماده مينمايند.
فلذا ميگويند كه چون نقطۀ اولى(1)و جمال ابهى(2)دعوت مهدويت و مظهريت نمودند (و حال آنكه مردمان دانا و آگاه ميدانند كه آنها در اول امر برملاء دعوى بالخصوصى ننمودند) و در مقابل شدائد و بلايا هم استقامت ورزيدند و بنفوذ كلمه هم جمعى را جلب نمودند و دستوراتى هم بعنوان شرع و شريعت دادند كه سالهاست مورد قبول (معدودى بي خرد) ميباشد، پس اين چهار دليل برهان قاطع بر حقانيت آنها است.
البته اين نوع دلائل ساختگي آنها براى فريب دادن فرقه اى از عوام كالانعام و گوسفندان بى فكر و خرد و يا جوانان ساده لوح بكلّى بى خبر از تمام مبانى و دلائل دينى بعد از گذشتن سالها از ظهور صاحب ادعا خوب است!!
ولى اهل خرد و دانش ميدانند كه هيچ يك از اين دلائل براى شنوندگان در
روز اول دعوت مدعى مقام نبوت اثبات مقام نبوت و صداقت در گفتار و ادعاى او را نمى نمايد.
براى بيدارى خفتگان جاهل و كشف حقيقت بقدريكه مقاله نويسى اجازه ميدهد مطلب را باز مينمائيم.
(دعوت) بديهى است مجرّد ادعا دليل بر اثبات مقام مدّعى در اول ادعا نخواهد بود، چه آنكه مدعيان كذاب در عالم بسيار بوده و خواهند بود، پس قطعا دليل ديگرى لازم است تا صدق گفتار مدعى را تأييد نمايد، و بين مدعى صادق و كاذب فرق گذارده شود.
دليل (استقامت) هم در ابتداء دعوت باطل است، براى آنكه اثبات ثبات و استقامت مدعى مقام، احتياج بطول مدت دارد تا معلوم شود كه مدعى مقام نبوت تا بآخر استقامت دارد يا نه.
بديهى است مدعى مقام نبوت در اولين روزى كه دعوى نبوت ميكند دليلى در دست ندارد كه طرف را قانع و مطمئن كند كه من تا آخر عمر استقامت دارم و بر اين عقيده و دعوت خود ثابت قدم ميمانم.
و اما (نفوذ) در قلوب هم براى اولين فرد و دسته و جمعى كه در مقابل دعوت مدعى نبوت قرار گيرند غير قابل قبول است، چه آنكه هنوز اتباعى پيدا ننموده كه تمكين و تبعيّت آنها را برخ آن دسته و جمع بكشد و بگويد دليل بر صدق نبوت و گفتار من اينست كه كلام من در قلوب اين اشخاص نافذ گرديده.
پس اين دلائل ثلاثه عند العقلاء كلا مردود و بي پايه و اساس ميباشد، و هيچيك دليليّت ندارد كه در روز اول دعوت اثبات مقامى براى مدعى نبوت بنمايد.
پس وقتي دلائل قاصر شد و نتوانست اثبات براى مدعى نبوت بنمايد، قطعا اعتبارى در صداقت و قول او باقى نمينمايد.
پس وقتى اطمينان بصداقت گفتار او نشد هر كتاب و دستوريهم بياورد بلا اثر و نتيجه خواهد بود.
پس دليل (تشريع شريعت) هم بخودى خود باطل و از درجۀ اعتبار ساقط ميشود.
لذا در هيچ دوره و زماني مدعيان مقام نبوت واقعى بچنين دلائل پوچى تحدى ننمودند و اين دلائل اربعۀ سخيفه را برهان بر حقانيت خود قرار ندادند.
اين جملات بيان مختصرى بود بمقتضاى وقت مقاله نويسى در ابطال دلائل اربعۀ آنها با يك قلم ساده كه هر بچه اى هم بخواند بتواند استفاده كند و پى باباطيل آنها برد و فريب زبان بازى و مغلطه كارى آنها را نخورد، و بداند كه در ابتداء دعوت مدعى مقام نبوت، دليل قاطعى لازم است تا ثبوت صدق گفتار و مقام او را بنمايد كه يقين كنند كتابش آسمانى و آنچه ميگويد صدق و از جانب خدا ميباشد.
و خنده آور است كلمات و گفتار آنها كه گذشته از دلائل أربعۀ مذكوره، ميگويند كتاب دليل بر حقّانيت و صدق دعوت انبياء ميباشد.
و حال آنكه هيچ پيغمبرى جز شخص شخيص خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله كتاب را دليل بر حقانيت خود قرار نداده، دليل و كتاب دو اصل متمايز از يكديگر بوده اند.
چنانچه در آيات چندى از قرآن مجيد و كتاب حق آسمانى (كه مورد قبول خود آنها ميباشد) با كمال صراحت بيان ميفرمايد كه دليل و بيّنه غير از كتاب است و آنها را جدا ذكر مينمايد.
از جمله در آيه 25 سوره 57 (حديد) ميفرمايد: لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْمِيزٰانَ لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ(1).
و واضح تر در آيه 181 سوره 3 (آل عمران) خطاب برسول اكرم فرمايد فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ جٰاؤُ بِالْبَيِّنٰاتِ وَ اَلزُّبُرِ وَ اَلْكِتٰابِ اَلْمُنِيرِ(2)
1) همانا ما پيغمبر خود را با ادله و معجزات (بخلق) فرستاديم، آنگاه برايشان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم براستى و عدالت گرايند.
2) پس اى پيغمبر اگر تو را تكذيب كردند غمگين مباش كه پيغمبران قبل از تو را هم كه معجزات و زبورها (يعنى نامه هاى آسمانى و مواعظ رحمانى) و كتاب روشن و آشكارا بر آنها آوردند نيز تكذيب كردند.
و نيز در آيه 23 سوره 35 (فاطر) ميفرمايد وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتٰابِ اَلْمُنِيرِ(1)
هر انسان با فهم و ادراكى از قرائت اين آيات شريفه ميفهمد كه خداوند حكيم بين كتاب و بيّنات و معجزات فرق آشكار گذارده و كتاب را بعد از بيّنۀ روشن ذكر فرموده تا ثابت نمايد كه بين دليل و بيّنه و كتاب فرق بسيار است، كماآنكه در ادوار تمامى انبياء حكم بر اين عمل جارى بوده.
پس اگر اين فرقۀ بى خرد كتاب مغلوطى را دليل بر اثبات گفتار و ادعاى خود قرار دادند مغلطه نموده و دست وپاى بى جا زدند، و نفهميدند كه اگر قرآن مجيد دليل بر حقّانيت و معجزۀ باقيۀ خاتم الأنبياء صلّى اللّه عليه و آله آمد جهة معنوى خاصّى داشته كه انشاء اللّه در مقالات بعد مشروحا ذكر خواهيم نمود.
1) (و اى رسول مكرم) اگر امت تو را تكذيب كردند (غم مدار) كه پيشينيان هم پيغمبرانى را كه با آيات و معجزات و كتب و حجة روشن براى هدايتشان آمدند همه را تكذيب كردند.
هدف و مقصد ما در اين مقالات اثبات كليات و جزئيات دلائل نبوت عامّه و خاصه نيست بلكه غور در اطراف كتابهاى موجودۀ در دست سه ملّت (يهود و نصارى و مسلمين) است.
و چون قرآن مجيد در ميان تمام كتابهاى آسمانى فقط جنبه اعجاز دارد لازم دانسته من باب ما لا يدرك كله لا يترك كله در اين موضوع قدرى جولان قلم را بيشتر نموده تا اثبات حقيقت گردد، و از شرح و بسط طولانى البته معذرت ميخواهم.
چون بشر بر طبقات مختلفه هستند فرقه از آنها مردمانى كوتاه نظر و قصير الفكر هستند كه حيوان صفت جزء محسوسات عالم مادّه و طبيعت چيزى را قبول ندارند و بهر عملى كه مافوق حس و طبيعت است توجه نمى نمايند.
در حالتيكه غالب آنها معتقد بخداى غيب الغيوب هستند ولى عمل مافوق الطبيعه را از بشرى (صورتا) مانند خود باور ندارند، بايد فهميد علّت انكار اين معنى چه چيز است.
اولا عاجز بودن اين اشخاص است از عمل نمودن بآنچه آن ذوات مقدسه عمل مى نمودند.
ثانيا غرق بودن در عالم ماده و طبيعت و سير ننمودن در طريق بسوى ماوراء عالم طبيعت است، و حال آنكه بزرگان از پيش گفته اند عدم الوجدان لا يدل على
عدم الوجود اگر ما نتوانيم عملى را انجام دهيم دليل نيست كه ديگرى هم نتواند انجام دهد.
اگر يك قطعه آهن سياهى را بدست گرفته و بيك فرد عادى عامى بگوئيم اين آهن سياه ممكن است سرخ و روشن گردد و مانند آتش سوزندگى پيدا كند، بدون تأمّل و با كمال جرات و قدرت در مقام انكار برآيد و گويد محال است امكان ندارد آهن سياه سرخ و سوزنده گردد، ولى همين امرى كه در نظر نادان محال ميآيد اگر لباس عمل پوشيده شود يعنى در كوره آتش قرار گرفت در اثر قرب و نزديكى بآتش تغيير حالت آنى پيدا نمود صورت اوّليۀ خود را از دست داد حديدۀ محماة و آتشى روشن گرديد، كار آتش كه سرخى و سوزندگى است علنا از او ظاهر شد با بهت و حيرت اظهار عجز مينمايد.
با تأمّل در اين مثل ساده، فكر خوانندگان محترم نزديك ميشود بحالات انبياء عظام و اوصياء كرام آنها، كه صورتا گرچه بشرى مانند ما و شما بودند كه ميگفتند انما انا بشر مثلكم ولى وقتى همان بشرهاى جسمانى قرب بنور حقيقت پيدا مينمودند يعنى در اثر رياضات شرعيّه و عبادات علميه مجذوب حق ميشدند كارهاى حقيقى خارق العاده از آنها ظاهر ميگرديد.
آنها نه خدا بودند و نه شريك خدا بلكه عبد صالح و بندۀ مطيع و فرمانبردار پروردگار كه در اثر عبادت و عبوديت حق چنان از خودگذشتگى پيدا ميكردند و فانى در حق ميشدند كه جز حق چيزى نميديدند.
وقتى بمقام فناء في اللّه و مرتبۀ حق اليقين ميرسيدند خداوند متعال چنان نيروئى بآنها ميداد كه با يك اشاره كار خدائى از آنها ظاهر ميگرديد.
چنانچه آهن آتش نميشود ولى در اثر قرب بآتش سرخى و سوزندگى آتش از او پيدا ميشود.
انبياء و اولياء هم در اثر عبوديت و قرب برحمت خدا شريك خدا نمى شدند.
ولى كار خدائى از آنها صادر ميشد، و اعمال خارق العاده بامر و اجازۀ پروردگار مى نمودند
وقتى بشر در مقام اطاعت و عبوديت حق تعالى كما ينبغى برآمد، خداوند متعال از صفات مخصوصۀ خود از قبيل علم و قدرت و غيره افاضۀ كامل بآنها مينمايد كه كارهاى خدائى از آن بشر صادر ميگردد، بمجرّد اراده نمودن بامرى حق تعالى آن امر را ظاهر مينمايد.
مثلا يكى از صفات مخصوصه و آثار قدرت حضرت احديّت جلّ و علا احياء موتى است كه در آخر آيه 150 سوره 3 (آل عمران) ميفرمايد وَ اَللّٰهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ يعنى خدا زنده ميكند و ميميراند.
مع ذلك در آيه 43 سوره 3 از قول عيسى بن مريم خبر مى دهد كه به بنى اسرائيل ميفرمود وَ أُحْيِ اَلْمَوْتىٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ يعنى من زنده كنم مردگان را باذن و اجازه پروردگار.
و هم چنين خلق مخلوق نمودن و كور و مبروص را بدون دوا خوب نمودن قطعا كار خداوند است مع ذلك در همان آيه خبر ميدهد كه حضرت عيسى ميفرمود:
أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ اَلطِّينِ كَهَيْئَةِ اَلطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ أُبْرِئُ اَلْأَكْمَهَ وَ اَلْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ اَلْمَوْتىٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِمٰا تَأْكُلُونَ وَ مٰا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ (1)
اين اعمال همان اثراتى است كه از اطاعت و عبادت و بندگى و فرمانبردارى كامل و قرب بحضرت احديّت جلّ و علا برميآيد.
چنانچه در حديث قدسى وارد است كه ميفرمايد (يابن آدم خلقت الاشياء لا جلك)
1) بدرستيكه من از گل مجسمه مرغى ساخته و بر آن نفس قدسى بدمم تا بامر خدا مرغى گردد و كور مادرزاد و مبتلاى به پيپسى را (كه هر طبيب از علاج آن عاجز است) بامر خدا شفا دهم و مردگانرا بامر خدا زنده كنم و بشما از غيب خبر دهم در خانه هاتان چه ميخوريد و چه ذخيره ميكنيد
(و خلقتك لا جلى اطعنى اجعلك مثلى اذا قلت لشىء كن فيكون)(1).
و اين همان مقام قدرت حق تعالى است كه در آخر سوره 36 (يس) آيه 82 فرموده است إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (2)
روى همين اصل است كه حضرت عيسى وقتى اشاره بمرده اى مينمود كه بر خيزد باذن و اجازه خداى متعال فورى زنده ميگرديد.
اين عمل قدرت حق و كار خدائى است ولى از عبد صالح و نبى مكرّم، حضرت عيسى بن مريم ظاهر ميگردد.
آيا تصور ميرود كه حضرت عيسى خدا بوده ؟! يا خدا حلول در عيسى كرده ؟ يا متحد با خدا شده ؟ يا اقنومى از اقانيم خدائى بودۀ ؟ (چنانچه عيسويها قائل اند) حاشا و كلاّ كه چنين باشد.
اين عمل با عظمت نمونه ايست از آثار عبوديت كه چون حضرت عيسى عليه السّلام در مقام عبوديت به منتها درجه كمال رسيد، خداوند از نيروى عظمت و قدرت خود باو عطا فرمود كه براى اثبات دعواى نبوت خود تصرّف در موجودات مينمود.
همين است معنى العبودية جوهرة كنهها الربوبية يعنى عبوديت و بندگى خدا جوهر پاكى است كه آخر آن كار خدائى نمودن است.
از عبادت نى توان اللّه شد *** ميتوان موسى كليم اللّه شد.
نه تصور رود كه خلايق در اثر عبادت بمقام موسى برسند و كليم اللّه شوند، بلكه حضرت موسى عليه السّلام در اثر عبادت بمقام كليمى رسيد، بمجرديكه با عصا و چوب دستى خود اشاره نمود آب رود نيل چنان شكافته گرديد تا بروى زمين كه تمام بنى اسرائيل از آن عبور نمودند، و همان عصا را وقتى بر روى زمين افكند اژدهاى زندۀ آشكارا شد كه هفتاد هزار سحر ساحرين را بلعيد و از ميان برد، و غير آن از
آثار عجيبه از او بسيار ظاهر گرديد.
پس آنچه نوشتيم و انشاء اللّه بعدها مبسوطتر مينويسيم از آثار عجيبه كه از ايادى مقدسۀ انبياء عظام و اوصياء كرام ظاهر شد تماما افعال خداوندى بوده است، و قطعا هيچ بشرى به نيروى خود قدرت و توانائى چنان اعمالى را نداشته و ندارد، حتى انبياء و اولياء، ولى وقتى در مقام عبوديت جدّ و جهد كامل نمودند و در قرب بحق تعالى مقام فناء را درك نمودند و مقرّب عند اللّه گرديدند، تمام اين امور سهل ميگردد و بخوبى انجام ميشود، اينست مراد از رباعى شيخ ابو سعيد ابو الخير كه گويد
گر پيشۀ گل كنى كل باشى *** ور بلبل بى قرار بلبل باشى
تو جزئى و حق گل است اگر روزى چند *** انديشۀ گل پيشه كنى گل باشى
بعضى در اشتباه رفتند و گمان كردند كه اين رباعى مربوط بعقيدۀ فاسدۀ وحدت وجود است، و حال آنكه چنين ربطى وجود ندارد، بلكه همان اشاره بمقام عبد و معبود است، كه در اثر جديّت و وصول بمقام قرب حق افاضۀ فيض رحمانى بر او ميشود فلذا خرق عادت و كار خدائى با اذن و اجازه پروردگار از او ظاهر ميگردد.
معجزه و خرق عادت فى الحقيقه كار خداست ربطى به بشر ندارد، بشر همانا جسم نحيف و عبد ذليل حق تعالى است، خدا هم ذات لايزال بلا شريك و لم يكن له كفوا احد ميباشد.
چنانچه آهن هم آهن است، آتش هم آتش است، ابدا اتحادى بين آتش و آهن پيدا نميشود ولى در اثر قرب بآتش حالت آتشى بخود ميگيرد، يعنى سرخى و روشنائى و سوزندگى آتش از آهن سياه ظاهر ميگيرد.
تِلْكَ اَلْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ وَ مٰا يَعْقِلُهٰا إِلاَّ اَلْعٰالِمُونَ (1)علم و دانش لازم است تا تعقّل در اين امثال كند بديهى است مثل براى تقريب اذهان است و الاّ خاك بر فرق من و تمثيل من.
1) ما اين همه مثلها ميزنيم (تا حقايق) براى مردم روشن شود و (ليكن) بجز مردم دانشمند كسى تعقل آن نخواهد كرد، آيه 42 سوره 29 (عنكبوت).
خرق عادت از هر بشرى كه مرتاض شرعى باشد و اطاعت اوامر حق تعالى را جدا بنمايد و در عبادت و ترك هوا و هوس هاى نفسانى جدّى باشد ممكن الوقوع ميباشد
يعنى هرگاه توجه بامرى نمايد و وقوع آن را اراده كند بامر خداوند ظاهر گردد يعنى خرق عادت شود.
منتها در اينجا نكته ايست كه بايد دانسته شود آن نكته اينست كه اگر خارق عادت از فردى ظاهر شد و توام با دعوت بود يعنى ادعاى نبوت نمود و فهميديم كه آن عمل مبتنى باسباب ظاهريه و وسائل خفيّۀ باطنيّه نيست قطعا دليل صدق دعواى او ميباشد كه او را معجزه مينامند.
و اگر خرق عادت شد و صاحب آن اظهارى نكرد و ادعائى ننمود بلكه با حال تواضع و فروتنى خود را بر كنار گرفت و قائل بهيچ دعوتى نبود، جز آنكه ميگفت من بندۀ مطيع و فرمان بر خداى متعال هستم، آن عمل را كرامت ميگويند.
يعنى آن بنده در اثر بندگى و اطاعت مورد كرامت و لطف و عنايت حضرت احديت قرار گرفته.
چنانچه بسيار اتفاق افتاده كه از اولياء و علماء و سادات امور خارق عادت ظاهر شده در حالتيكه داعيه اى نداشته اند.
و اگر امرى ظاهر شود كه پيوسته از افراد بروز پيدا نمايد (ولو بسيار عجيب باشد) عادت است نه كرامت
كرامت و معجزه هر دو امرى است الهى كه گاهى بوسيله عبد صالح ظاهر ميشود بدون ادعا آنرا كرامت ميخوانند، و گاهى توام با ادعا ميباشد كه آن را معجزه مينامند و آن دليل خداوندى است براى اتمام حجّت بر مردم و اثبات مقام نبوت و امامت (كه همان مقام خلافت و وصايت رسول اللّه ميباشد) فلذا بر خداى متعال واجب است من باب لطف و اكمال بيّنه اتمام حجّة بر بندگان نمايد لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيىٰ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ (1)
1) تا هر كه هلاك شدنى است بعد از اتمام حجة هلاك شود و هر كه لايق حيات ابدى است با تمام حجت بحيات ابدى رسد، آيۀ 44 سوره 8 (انفال).
مردمان قصير الفكر كوتاه نظر خيال ميكنند كه وقتى گفتند ادلّ دلائل ظاهريه بر اثبات مقام نبوت معجزه است، يعنى بنا و اساس زندگانى عادى پيغمبرها روى معجزه برقرار بوده است باين معنى كه رفع هر نقمت و جلب نعمتها و دفع اعادى و دشمنها پيوسته بوسيله خرق عادت ميشود.
يا افراد امت هركدام بميل خود و روى هواى نفس و دل بخواه هر ساعت بيايند و درخواستى بنمايند كه مثلا چشمه هاى آب در زمينهاى ما جارى كنى، يا باعى از خرما و انگور براى ما احداث نمائى، يا خانه اى از طلا براى خود مهيّا سازى، يا مقابل چشم ما بآسمان روى، يا آسمان را پاره پاره بزمين آورى، يا امثال اين امور را انجام دهى، چنانچه مكرر درخواست مينمودند.
بر پيغمبر لازم است كه در مقام انجام مرام و مقاصد دل بخواه آنها برآيد، و حال آنكه اين قسم نبوده و نخواهد بود چه آنكه خود انبياء و اوصياء آنها پيوسته با فقر و گرسنگى و گرفتارى توام بودند و يا در زندانها و فشار امّتها و محاصره ها مبتلا، و هرگز در مقابل شدائد و بلايا و اذيتهاى امّتها و جبابره اظهار معجزه و خرق عادت نميكردند، بلكه پيوسته صابر و توانا و بردبار بودند.
و در مقابل درخواستهاى بى جاى مردم هواپرست نادان كاملا اظهار عجز مينمودند، چنانچه خداوند متعال در آيه 13 سوره 14 (ابراهيم) از آن قضايا خبر ميدهد قٰالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يَمُنُّ عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ مٰا كٰانَ لَنٰا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطٰانٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ (1).
يعنى ما هم مانند شما بشر هستيم از خود اراده اى نداريم فقط ما رسوليم ارادۀ ما تابع ارادة اللّه است آنجا كه خدا بخواهد منّت ميگذارد بر بندگان خود كه كشف حجب ميكند و خرق عادت مينمايد، معجزۀ هر پيغمبر همانست كه خداوند بر او منّت گذارده و بآن تحدّى جسته و آنرا دليل بر حقانيت خود قرار داده.
1) رسولان بكافران پاسخ دادند كه آرى ما هم مانند شما بشرى بيش نيستيم ليكن خدا هركس از بندگان را بخواهد بنعمت نبوت منت ميگذارد (و بوحى خود برميگزيند) و ما را نرسد كه آيت و معجزى الا باذن و دستور خدا بياوريم.
معجزه و خرق عادت از نواميس حتميّۀ الهيّه است كه براى اثبات مقام نبوت و رسالت ظاهر ميفرمايد ولى مردمان جاهل نادان عاجز در مقام انكار آن برميآيند.
منكرين اعجاز و خرق عادت دو فرقه هستند كه با هر فرقه بطريقى بايد وارد بحث شد.
فرقۀ اوّل مادّيين و ارباب طبيعت و كوچك ابدالهاى آنها مانند بابيها ازليها بهائيها و قادياينها و غيره ميباشند.
براى آنها بايد اوّل اثبات توحيد نمود، و بعد از آن اثبات معجزه و خرق عادت ضمن قدرت خداى تعالى سهل آسان ميگردد.
پس از اينكه ثابت نموديم كه نظم و نظام منظّم و مرتّب اين عالم دلالت كامل دارد بر وجود صانع و مبدء حىّ عليم حكيم قادر توانا كه واحد و احد و مستجمع جميع صفات جلال و جمال و كمال است.
ميفهميم كه يكى از صفات ثابتۀ پروردگار اعظم جلّ و علا قدرت است، كه از مشاهدۀ جميع مخلوقات ارضى و سماوى آثار قدرتش ظاهر و هويدا ميباشد.
همان خداى توانا كه از هستۀ كوچكى درخت با عظمتى كه داراى هزاران شاخ و برگ و ميوه فراوان زيبا بيرون ميآورد، و از يك شاخۀ كوچك آن گلهاى رنگارنگ بلكه در يك گل چندين رنگ ثابت ظاهر ميكند كه عقلا را مات و مبهوت نمايد.
كه از خاك و آب بى رنگ اين همه رنگ آميزيها و نقاشيهاى خيره كننده چگونه جلوه نموده است، و در پرهاى نرم و ظريف شب پرۀ كوچكى آنهمه نقاشى بكار برده آنهم نه يك شكل بلكه اشكال بسيار از كوچك و بزرگ كه هريك را بطريقى نقاشى نموده اند.
و از همۀ آيات و عجائب بالاتر آنكه از يك ذرّۀ نطفه كه بچشم غير مسلّح ابدا ديده نميشود مگر در زير ذرّه بين هاى قوى (ميكرسكوب) كه فقط جاندار بسيار ريز متحرّكى ديده ميشود كه سر گرد و دم باريكى دارد، و در لابراتوارهاى قوى (دار التجربه) هنگام معاينه ابدا اثرى از اعضاء و جوارح درونى و بيرونى آن ظاهر نميباشد.
ولى وقتى در رحم قرار گرفت در آن ظلمات و تاريكيهاى رحم در بسته چنان قدرت نمائى و نقاشى كامل در او بكار رود كه بعد از 9 ماه وقتى اين موجود عجيب الخلقه از رحم خارج گردد عقول عقلاء را بحيرت اندازد.
كه علاوه بر نقاشيهاى ظاهر و باطن بدن كه وضع شىء در ما وضع له نموده و آنچه ما يحتاج او ميباشد (از امعاء و احشاء و اورده و شرائين و كبد و كليه و ريه و معده و قلب و چشم و گوش و بينى و دست وپا و آلت تناسلى و نخاع و اعصاب و عضلات و غيره كه در هريك از آنها صدها رموز صنعت و قدرت بكار برده) در او قرار داده.
حركت و اراده و عقل و شعور باو مرحمت فرمود كه ميتواند از فوق سماوات تا اعماق زمين را در تحت اراده خود قرار دهد، و عجب تر آنكه تمام اين قدرت نمائيها را در ظلمات و تاريكيهاى رحم در ميان خونابه لزجى عملى نموده.
چنانچه امام الموحدين امير المؤمنين على عليه السّلام در خطبات توحيديه خود و كيفيت آفرينش انسان اشاره باين معانى نموده از جمله در يك خطبۀ طولانى فرموده ام هذا الذى انشأه فى ظلمات الارحام و شعف الاستار نطفة دهاقا و علقة محاقا و جنينا و راضعا و وليدا و يافعا ثم منحه قلبا حافظا و لسانا لافظا
و بصرا لاحظا ليفهم معتبرا و يقصر مزد جرا حتى اذا قام اعتداله و استوى مثاله الخ(1).
و همچنين از نظر كردن به مليونها صنايع و خلايق برّى و بحرى از فوق سماوات تا اعماق زمين و درياها كه هريك خود آيتى مستقل بر اثبات قدرت و حكمت ذات با عظمت حضرت احديت جلّ و علا ميباشند، ديگر تعجّب از خرق عادت و معجزه نمينمايند.
زيرا كه در خلقت تمام خلايق و موجودات خرق عادت و معجزه بكار رفته، چه آنكه خلقت هريك از مخلوقات (در مرتبۀ اول) خرق عادت بوده منتها بعدها قدرت حق تعالى روى عادت جارى شده.
معجزه و خرق عادتى هم كه بوسيلۀ انبياء عظام و اوصياء كرام ظاهر ميگرديد هريك اثرى از آثار قدرت خداوند متعال و دليل قاطعى بر عظمت ذات اقدس او جلّ و علاء بوده است.
كه براى اثبات مقام مقدّس انبياء و پى بردن بحقانيت آنها در اثر توجه نفوس مقدّسۀ آنها بسوى حق برخلاف عادت جاريۀ معموله ظاهر و هويدا نموده است.
فرقه دوم از منكرين اعجاز متالّهين و خداپرستانى هستند كه بوجود ذات واجب الوجود و راهنمايان دين معتقدند ولى در اثر معاشرت با مادّيين و غرق شدن در عالم محسوسات تحت تأثير كلمات و تبليغات آنها قرار گرفته، گمان ميكنند آنچه در اين عالم جلوه گر است حتما بايستى مشمول علل و معلولات مادّى باشد (چنانچه بعض از فلاسفه بر اين عقيده اند) و وقوع امورى برخلاف عادت جاريه را محال و غير ممكن دانند.
1) آيا شما را بچگونگى خلقت انسان يادآورى نمايم كه خداوند او را در تاريكى رحمها و پرده ها كه براى او مانند غلاف بود بيافريد از نطفۀ ريخته شده و خون بسته گرديدۀ ناقص، پس در شكم بچه شده بعد شيرخواره و از شير گرفته تا بسن احتلام رسيده، پس او را قلب حفظ كننده و زبان گويا و چشم بينا بخشيده، براى اينكه بفهمد و عبرت گيرد و از معصيت و نافرمانى خوددارى و دورى نمايد تا اينكه بحد كمال رسيده قد راست نمايد.
جواب اين فرقه بايستى بطريقى داده شود، كه مختصرا باقتضاى وقت مقاله نويسى ببعض از آنها اشاره ميكنم و ميگويم كه بزرگان گفته اند محال بر دو قسم است، محال عقلى، و محال عادى.
محال عقلى آنست كه بر وقوع آن امر موافقت نكند، مثل آنكه بگويند كرۀ زمين در پوست تخم مرغى قرار گيرد بقسمى كه نه پوست تخم بزرگ شود و نه زمين كوچك گردد، البته اين امر محال عقلى است و قطعا مشيّت حق بچنين امر محالي تعلق نگيرد.
و اما محال عادى آنست كه عادت در قومى بوقوع امر عجيبى جارى نشده ولى عند العقل محال و ممتنع نميباشد.
مثل آنكه اگر در صد سال قبل ميگفتند ممكن است آدمى در اطاقى بنشيند و در هوا حركت نمايد و مثلا ساعتى صد فرسنگ راه برود، يا ذرّه (اتم) را بشكافند و از او قوۀ بيرون بيايد كه بوسيله آن قوه در يك دقيقه هزاران فرسنگ راه طى كنند، يا از دو قطعه ذغال مخروطى استوانه اى شكل نور سفيدى بيرون آيد كه عالمى را روشن كند، يا در محلى آدمى حرف بزند در آن واحد صداى او در تمام كرۀ زمين پخش گردد، يا بوسيله اشعۀ مرموزى تمام ذرات درون آدمى ديده شود و غير از اينها از آنچه صنايع و عمليات محير العقول بوقوع پيوست همه مردم ميخنديدند و ميگفتند محال است.
البته راست هم ميگفتند محال بود چون عادت آن روز بر آن امر جارى نشده بود ولى بعد از وقوع عمل معلوم شد كه محال عادى بوده، نه محال عقلى.
مثلا چون عادت جارى نشده كه درخت حركت كند، سنگ ريزه حرف بزند يا چوب خشكيده حيوان زنده شود يا كرۀ ماه دو پاره شود، و امثال ذلك البته بنظر محال ميآيد.
براى آنكه ما از عالم آنها خبر نداريم عالم هم چندان ترقى نكرده كه از عالم آن ها و رموز و اسرارى كه در آنها بكار رفته باخبر باشيم فلذا در نظر سطحى خيلى مشكل و محال ميآيد.
ولى كسانيكه سير در آن عالم نموده و مطلع بر اسرارند آن قبيل امور در نظرشان خيلى سهل و آسان است، چون ميدانند محال عقلى نيست كه مشيّت بر او قرار نگرفته باشد بلكه محال عادى است، و خرق چنين عادت از براى مردمان سطحى كه قدرت و توانائى هيچ امرى ندارند مشكل است.
ولى در پيشگاه خداى قادر توانا بسيار سهل و آسان است
فلذا وقتى از انبياء عظام چنين امور را درخواست ميكردند تبسّم مى نمودند (يعنى اين امرى كه تقاضا مينمائيد بنظر شما محال ميايد) و ميفرمودند اين امور در نزد خداى قادر توانا كه خالق اوليۀ آنها بوده بسيار سهل ميباشد.
وقتى خرق عادت ميشد آنهائيكه دلشان سياه نشده بود تصديق ميكردند، بديهى است «معمّا چه حل گشت آسان شود».
حركت كردن درخت مهم تر از آن نبود كه از ميان هستۀ خشكيدۀ سالها در انبار مانده و در زير خاك پوسيده هزاران شاخ و برگهاى سبز خيره كننده و طراحى شده و ميوه هاى گواراى خوش طعم بيرون بيآيد.
يا از ذرّۀ نطفه اى (كه ابدا اثرى از اعضاء و جوارح ظاهر و باطن در او نبوده) در يك كيسۀ در بستۀ تاريك چنين انسان عجيب الخلقه بوجود آيد.
اينها هم اعجاز قدرت كاملۀ حق تعالى است، در مقابل اهل مادّه و طبيعت كه مبدء عالم را مادّه و طبيعت بى شعور ميدانند.
ولى چون مشيّت الهى براى حفظ نظام عالم و رفع احتياجات بنى آدم بر اين تعلق گرفته كه اين قبيل امورى كه جز بقدرت كاملۀ پروردگار اعظم ظهور پيدا نمى كند روى جريان عادى برگذار شود بنظر عجيب نميايد.
پس معجزه و خرق عادت در نظر مردمان قصير الفكر كوتاه نظر عاجز محال ميايد؟ صحيح است، ما هم ميگوئيم محال است، ولى نه محال عقلى كه نتوان او را بوجود آورد، بلكه محال عادى است چون عادت بر آن جارى نشده بنظر عاجز محال ميايد، ولى در نظر مردمان دقيق كاملى كه علم و معرفت كامل بخداى متعال و قدرت اعلاى او دارند ابدا محال نميايد.
پس خداوند قادر متعال در مواقع لزوم (كه قبلا نگاشتيم) براى اثبات حقّانيت انبياء عظام و اتمام حجّة بر منكرين توحيد خرق عادت مى نمود تا كشف حجب ميشد و خلايق را براه راست وارد مى نمود لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيىٰ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ (1)و بدان وسيله فرق بين حق و باطل و صادق و كاذب داده ميشد.
1) تا هركه هلاك شدنى است بعد از اتمام حجة هلاك شود و هركه لايق حيات ابدى است با تمام حجة بحيات ابدى رسد، آيه 44 سوره 8 (انفال)
از جمله دلائل بر اثبات معجزات انبياء عظام تواتر مليّون عالم است كه هزاران سال اقوام و ملل عالم متواترا معجزات انبياء را نقل نموده اند. بعلاوه هر ملتى معجزات پيغمبران قبل را تصديق نموده اند، تورية و انجيل و قرآن مجيد بنحو عموم و خصوص از معجزات انبياء خبر دادند.
مخصوصا در قرآن مجيد و سند محكم آسمانى ما مسلمين آيات بسيارى صراحة و كناية در نقل معجزات انبياء موجود است.
در آيات چندى بنحو عموم اشاره ميفرمايد كه انبياء عظام داراى معجزات و خرق عادات بوده اند.
و معجزات آنها غير از كتب منزلۀ بر آنها بوده و لازم است براى روشن شدن مطلب در اين مقاله ببعض از آن آيات اشاره نمائيم.
1 - در آيه 25 سوره 57 (حديد) ميفرمايد لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْمِيزٰانَ لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ(1)
2 - در آيه 46 سوره 30 (روم) فرمايد وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ رُسُلاً إِلىٰ قَوْمِهِمْ فَجٰاؤُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ (2)
1) همانا ما پيغمبران خود را با ادله و معجزات فرستاديم و بر ايشان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم براستى و عدالت گرايند (با اينكه بين كتاب و ميزان فرقى نيست ولى در اين مورد مراد از كتاب علوم و معارف، و مراد از ميزان قوانين عدل و داد ميباشد)
2) (اى رسول) ما پيش از تو پيمبرانى بسوى قومشان فرستاديم و آنها معجزات و ادلۀ روشن آوردند.
3 - در آيه 180 سوره 3 (آل عمران) خطاب برسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمايد قُلْ قَدْ جٰاءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِي بِالْبَيِّنٰاتِ (1)
4 - و نيز در آيه 181 همين سوره فرمايد فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ جٰاؤُ بِالْبَيِّنٰاتِ وَ اَلزُّبُرِ وَ اَلْكِتٰابِ اَلْمُنِيرِ(2)
5 - و در آيه 36 سوره 5 (مائده) فرمايد وَ لَقَدْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ (3)6 - و در آيه 75 سوره 10 (يونس) فرمايد ثُمَّ بَعَثْنٰا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلاً إِلىٰ قَوْمِهِمْ فَجٰاؤُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ (4)
7 - و در آيه 45 سوره 16 (نحل) فرمايد وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ بِالْبَيِّنٰاتِ وَ اَلزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ (5)
8 - و در آيه 23 سوره 35 (فاطر) خطاب برسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمايد وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتٰابِ اَلْمُنِيرِ(6)
1) . بگو (اى پيغمبر) كه پيش از من پيغمبرانى آمدند شما را، با معجزات و بينات
2) پس اى پيغمبر اگر تو را تكذيب كردند غمگين مباش كه پيغمبران پيش از تو را هم كه معجزات و زبورها و كتاب آسمانى روشن بر آنها آوردند نيز تكذيب نمودند.
3) هر آينه بتحقيق رسولان ما بسوى خلق با ادله و معجزات آمدند.
4) آنگاه (بعد از نوح) پيغمبرانى را (مانند ابراهيم و هود و لوط و شعيب و غيره) با آيات و معجزات بامتانشان فرستاديم
5) و ما پيش از تو (اى محمد بر هيچ امت) غير از رجال و مردان مؤيد بوحى خود كسى را برسالت نفرستاديم (كه امت تو گويند چرا رسول ما فرشته نيست و از جنس بشر ميباشد بگو) برويد از اهل ذكر (يعنى علما و دانشمندان امت) سؤال كنيد اگر شما نميدانيد بهر رسولى معجزات و كتب و آيات وحى فرستاديم، و بر تو نيز قرآن را (كه جامع و كاملترين كتاب الهى است) نازل كرديم تا بر امت آنچه فرستاده شده بيان كنى باشد كه عقل و فكرت كار بندند
6) (اى پيغمبر) اگر امت تو را تكذيب كردند (غم مدار كه) پيشينيان هم پيغمبرانى را كه با آيات و معجزات و كتاب و حجت روشن براى هدايتشان آمدند همه را تكذيب كردند.
ما حصل اين آيات شريفه كه من باب نمونه ذكر شد و آيات بسيار ديگر كه بواسطه ضيق وقت مقاله نويسى از ذكر آنها خوددارى نموديم، آنست كه انبياء عظام عموما من آدم إلى الخاتم براى اثبات حقانيت و صدق مدعاى خود داراى معجزات و خرق عادات بودند، و معجزات آنها غير از كتاب منزلۀ بر آنها بوده، (چنانچه عجزه و مستحديثن و قطّاع الطريقهاى ديانت در زمان ما شهرت داده اند، و بيخبران جاهل را اغواء نموده و از راه حق منحرف مينمايند).
و دلائل واضحه بر اثبات اين معنى صدها آياتى است كه صراحة معجزات فردفرد انبياء عظام را بيان فرموده اند كه ما اختصارا باقتضاى وقت مقاله نويسى ببعض از آنها اشاره مينمائيم.
1 - در پنجاه و هفت آيه از سوره هاى اعراف، هود! شعراء، نمل، قمر، شمس، بعثت حضرت صالح و چگونگى رفتار قوم ثمود را با آن حضرت نقل نموده تا آنجا كه معجزۀ ظاهره اى برحسب درخواست آنها ابراز نمود كه يك قسمت از آن آيات را براى نمونه نقل مينمايم.
1 - از آيه 141 تا 159 سوره 2 (شعراء) ضمن شرح حالات حضرت صالح فرمايد قوم صالح گفتند مٰا أَنْتَ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِينَ قٰالَ هٰذِهِ نٰاقَةٌ لَهٰا شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذٰابُ يَوْمٍ عَظِيمٍ فَعَقَرُوهٰا فَأَصْبَحُوا نٰادِمِينَ (1).
(1) خلاصه معنى (با مختصر شرح تفسيرى) آنكه تو بشرى مانند ما هستى اگر راست ميگوئى (و پيغمبر خدا هستى) معجزه و نشانه اى براى ما بياور فرمود چه ميخواهيد گفتند از ميان اين كوه شتر 9 ماهه حامله از براى ما بيرون بياور كه در ميان ما زندگى كند - بدستور جبرئيل دو ركعت نماز كرد و از خداوند درخواست نمود فورى كوه ناله اى زد و شكافته شد همان شتر عظيم الجثه اى را كه درخواست نموده بودند بيرون آمد فرمود اين شترى است كه طلبيده ايد يك روز آب خوراك شهر براى او و يك روز براى شما باشد كه بنوشيد - و روز نوبت ناقه شما بجاى آب از شير ناقه بهره مند شويد هرگز سوءقصد بر ناقه نكنيد كه اگر ناقه را كشتيد و آزارش نموديد پس عذاب بزرگى شما را خواهد گرفت آن قوم بد عاقبت بنصايح صالح گوش ندادند عاقبت ناقه را پى كردند عذاب سخت بر آنها نازل گرديد همگى پشيمان گرديده و هلاك شدند.
2 - و در آيه 71 سوره 7 (اعراف) فرمايد كه صالح بقوم خود فرمود قَدْ جٰاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هٰذِهِ نٰاقَةُ اَللّٰهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوهٰا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اَللّٰهِ (1).
3 - و در آيه 67 سوره 11 (هود) است كه حضرت صالح بقوم خود فرمود وَ يٰا قَوْمِ هٰذِهِ نٰاقَةُ اَللّٰهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوهٰا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اَللّٰهِ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذٰابٌ قَرِيبٌ (2)
2 - در چهارصد و چهل و سه آيه از سوره هاى بقره، نساء، مائده، انعام، اعراف، يونس، هود، ابراهيم، بنى اسرائيل، كهف، مريم، طه، انبياء، حج، مؤمنون، شعراء، نمل، قصص، عنكبوت، سجده، صافات، مؤمن، فصلت، زخرف دخان، نازعات، شرح حالات حضرت موسى عليه السّلام را خداوند متعال نقل ميفرمايد از جمله در آيه 86 سوره 2 (بقره) فرمايد وَ لَقَدْ جٰاءَكُمْ مُوسىٰ بِالْبَيِّنٰاتِ (3)
و در آيه 36 سوره 28 (قصص) فرموده فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مُوسىٰ بِآيٰاتِنٰا بَيِّنٰاتٍ قٰالُوا مٰا هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُفْتَرىً (4).
آيات و معجزات حضرت موسى عليه السّلام در مقابل بنى اسرائيل بسيار بوده از قبيل آيات 9 گانه چنانچه در آيه 103 سوره 17 (بنى اسرائيل) فرمايد وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسىٰ تِسْعَ آيٰاتٍ بَيِّنٰاتٍ (5)و نزول من و سلوى و شكافتن رود نيل و گذشتن بنى اسرائيل از شكافهائى كه در رود نيل پيدا شد، و غرق شدن فرعون و تمام قبطيان در ميان همان شكافهاى رود نيل و غير هم.
1) بتحقيق معجزى واضح و آشكار از طرف خداى آمد براى شما اين ناقۀ خدا شما را آيت و نشانه و معجزيست او را واگذاريد تا در زمين خدا چرا كند -
2) صالح فرمود اى قوم اين ناقه آيت خدا است و معجز براى اتمام حجة الهى بر شما او را بحال خود آزاد گذاريد تا در زمين خدا چرا كند و قصد آزار او مكنيد و گرنه شما را بزودى بعذاب گرفتار سازد.
3) هر آينه آمد موسى بر شما با معجزات روشن و آشكار
4) چون موسى با معجزات و آيات ما كه حقانيتش بر همه روشن بود بسوى فرعونيان آمد (باز آن قوم لجوج نادان) گفتند اين معجزات تو جز سحر ساختگى چيز ديگرى نيست.
5) هر آينه بتحقيق ما بموسى نه آيت روشن و معجز آشكار عطا كرديم.
ولى آن معجزۀ ظاهره اى كه در مقابل فرعون و فرعونيان بآن تحدّى جست عصا و يد و بيضا بوده است.
چنانچه در آيه 103 سوره 7 (اعراف) نقل ميفرمايد كه مقابل فرعون با آن قدرت و عظمت ظاهرى فرمود قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ قٰالَ إِنْ كُنْتَ جِئْتَ بِآيَةٍ فَأْتِ بِهٰا إِنْ كُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِينَ فَأَلْقىٰ عَصٰاهُ فَإِذٰا هِيَ ثُعْبٰانٌ مُبِينٌ وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذٰا هِيَ بَيْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِينَ قٰالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ عَلِيمٌ (1).
اين آيات شريفه صراحت كامله دارد اينكه هر فردى از انبياء عظام معجزات و خرق عادات داشته اند و قطعا معجزات آنها غير از كتب آنها بوده.
3 - و نيز هفتاد و چهار آيه از سوره هاى بقره، آل عمران، نساء، مائده، توبه مريم، مؤمنون، زخرف، حديد، صفّ ، شرح حالات حضرت روح اللّه عيسى ابن مريم عليه السّلام را از ولادت تا عروج بملكوت اعلا خبر داده و مكرر ضمن آيات فرموده وَ آتَيْنٰا عِيسَى اِبْنَ مَرْيَمَ اَلْبَيِّنٰاتِ وَ أَيَّدْنٰاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ (2).
از جمله خرق عاداتى كه در حضرت عيسى جلوه گر شد و براى احدى از آحاد خلايق من الانبياء و المرسلين تا بامّتهاى آنها ظاهر نگرديده موضوع حمل و ولادت آنحضرت بوده است، كه آن عمل بزرگترين جلوات قدرت الهى و خرق عادت ربانى بود كه در مقابل ارباب مادّه و طبيعت و ردّ عقايد سخيفه آنها كه تمام تأثيرات را روى سبب و اسباب ظاهريه ميدانند ظاهر و آشكار شد، كه بقدرت كاملۀ حضرت احديت دختر باكرۀ عذراء بدون شوهر و تماس با مردى حامله شده و بعد از نه ماه حضرت
(1) بتحقيق دليلى بس روشن (معجزۀ بسيار آشكار و حجتى محكم و استوار) از جانب پروردگار عالم براى شما آوردم پس بنى اسرائيل را با من بفرست (و از آزار آنان دست بدار) فرعون پاسخ داد بموسى كه اگر دليلى بر صدق گفتار خود دارى بياور حضرت موسى عصاى خود را بيفكند بناگاه آن عصا اژدهائى آشكارا گرديد - و دست از جيب خود بيرون آورد كه ناگاه آفتابى تابان و نورى سفيد و درخشنده گرديد براى بينندگان -
(2) و عيسى پسر مريم را معجزات آشكار داديم و او را بروح القدس نيرو بخشيديم
مسيح بدنيا آمد.
ولى چون از موضوع بحث ما خارج است در اين باب بسط كلام نميدهيم
آنچه مورد بحث ما ميباشد معجزه و خرق عادتى است كه مؤيّد و مصدق مقام نبوت و صدق گفتار آنها است، كه در دو سوره خداوند متعال از معجزۀ ظاهرۀ آن حضرت در مقابل بنى اسرائيل خبر ميدهد.
يكى در آيه 110 سوره 5 (مائده) و ديگر در آيه 43 سوره 3 (آل عمران) از قول آن حضرت خبر ميدهد كه در مقابل قوم ميفرمود أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ اَلطِّينِ كَهَيْئَةِ اَلطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ أُبْرِئُ اَلْأَكْمَهَ وَ اَلْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ اَلْمَوْتىٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِمٰا تَأْكُلُونَ وَ مٰا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (1)
1 - ميسازم براى شما از گل صورت مرغى پس بر آن نفس قدسى بدمم تا بامر خدا مرغ زنده اى گردد -
2 و 3 - شفاى كور مادرزاد و سلب بيمارى پيسى كه هر طبيعى از علاج آن عاجز است بدست من انجام گيرد باذن و اجازه خدا.
4 - مردگانرا زنده مينمايم باذن و اجازۀ خداوند متعال.
5 - و بشما از (غيب) خبر دهم كه در خانه هاتان چه ميخوريد و چه ذخيره ميكنيد بدرستى كه در اين (پنج امر مهم و معجزات آشكار) براى شما حجت و نشانه حقانيت من است اگر اهل ايمان هستيد (يعنى دل پاك داريد)
اين شرط آخر كه ميفرمايد اگر شما مؤمن باشيد اشاره بآنست كه تا آدمى پاك نباشد و قلب پاك بدون گرد و غبار ماده و طبيعت نداشته باشد نميتواند تصديق قدرت حق تعالى و نبوت انبياء را بنمايد بهمين جهة بود كه در موقع صدور معجزات انبياء مردمان پاك دل تصديق ميكردند ولى افراد سياه دل اعمال آنها را حمل بر سحر و جادو مينمودند.
آنچه ذكر شد مختصرى بود از مفصّل معجزات انبياء عظام كه در قرآن مجيد نقل شده محض نمونه فقط اثباتا للحجّة باقتضاى وقت مقاله نويسى بنظر قارئين محترم رسانيده شد تا برسيم بمعجزات عاليه خاتم النبيّين صلّى اللّه عليه و آله
1) ما حصل معنى آنكه آورده ام براى شما از طرف پروردگار شما نشانه و معجزه اى (كه آن علامت صدق رسالت من است و آن پنج علامت و آيت است)
دلائل بسيارى بر اثبات نبوت حضرت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله در دست است كه امروزه براى احدى از انبياء سلف موجود نيست كه اهمّ از همه آنها معجزات و خرق عاداتى است كه خداوند متعال براى اثبات مقام نبوت و خاتميّت آن حضرت ظاهر نموده.
اوّلا در آيات چندى از قرآن مجيد بنحو كلّى در مقابل منكرين اعجاز، اشاره مينمايد كه آنحضرت صاحب معجزات بينات بوده.
1 - از جمله در آيه 93 سوره 2 (بقره) خطاب به پيغمبر ميفرمايد وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ آيٰاتٍ بَيِّنٰاتٍ وَ مٰا يَكْفُرُ بِهٰا إِلاَّ اَلْفٰاسِقُونَ (1).
2 - در آيه 80 سوره 3 (آل عمران) فرمايد كَيْفَ يَهْدِي اَللّٰهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إِيمٰانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ اَلرَّسُولَ حَقٌّ وَ جٰاءَهُمُ اَلْبَيِّنٰاتُ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ (2).
3 - در آيه 14 سوره 37 (صافّات) فرمايد وَ إِذٰا رَأَوْا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ وَ قٰالُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِينٌ (3)
1) و ما براى ثبوت پيغمبرى تو آيات و دلائل و معجزات روشن فرستاديم و بجز اهل عصيان و كفر و عناد انكاران نخواهد كرد.
2) چگونه خداوند گروهى را كه از راه عناد و سركشى بعد از ايمان بخدا و گواهى دادن براستى رسول او و بعد از معجزات و ادلۀ روشن باز كافر شدند براه راست هدايت كند؟ خدا هرگز گروه ستمكاران را براه سعادت رهبرى نخواهد كرد.
3) و چون آيت و معجزى مشاهده كنند باز هم بفسوق و مسخره پردازند و گويند اين خود پيداست كه سحرى بيش نيست
4 - و در آيه 2 سوره 54 (قمر) فرمايد وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ(1).
5 - و در آيه 6 سوره 61 (صف) فرمايد وَ إِذْ قٰالَ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ يٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اَللّٰهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ اَلتَّوْرٰاةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اِسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِينٌ (2).
از اين قبيل آيات ظاهر ميگردد كه از رسول اكرم خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله آيات بيّنات و معجزات آشكارا ظاهر و هويدا ميشده كه اعادى عنود لجوج بعد از ديدن آنها حمل بر سحر و جادوى هميشگى مينمودند.
و جمهور مفسرين اسلامى در ذيل اين آيات شريفه و امثال آنها (كه جهة اختصار مقاله نويسى) از درج آنها خوددارى نموديم، مينويسند كه مراد از آيات بيّنات معجزات و خرق عادات ظاهر و روشن آنحضرت بوده كه وقتى ميديدند تكذيب نموده و از آنها تعبير بسحر و جادوى هميشه گى مينمودند، قطعا عمل عجيبى از آن حضرت مشاهده ميكردند كه حمل بر سحر مينمودند.
اهل علم و دانش ميدانند كه لفظ البينات زمانى كه موصوف او مقدّر باشد غالبا در قرآن مجيد بمعنى معجزات استعمال شده است.
و چون البيّنات جمع محلّى بالف و لام است اگر هزارها معجزه از اخبار صحيحه در ذيل اين كلمه ذكر شود جا دارد. و كسانيكه انكار مينمايند، يا معنى تواتر و قرآن را نمى فهمند، يا عمدا سهو ميكنند و عنادا و لجاجا انكار مينمايند.
و حال آنكه علاوه بر دلائل آيات قرآن مجيد كه ميفرمايد به پيغمبر ما
1) و اگر كافران، بزرگ آيت و معجزى (چون شق القمر) به بينند باز اعراض كرده و گويند كه اين سحر هميشگى ميباشد
2) ياد آر هنگاميكه عيسى بن مريم به بنى اسرائيل گفت من همانا رسول خدا بسوى شما هستم و بحقانيت كتاب تورية كه مقابل من است تصديق ميكنم و نيز شما را مژده ميدهم كه بعد از من رسول بزرگوارى كه نامش (در انجيل من) احمد است بيايد (و قرآنش عالمى را بنور علم و حكمت روشن سازد) چون آن رسول با آيات و معجزات بسوى خلق آمد گفتند اين معجزات سحر آشكار است
بتو معجزات بيّن و آشكار داديم، دلائل عقليه قائم است بر اينكه بايد آن حضرت صاحب معجزات و خرق عادات باشد.
چه آنكه باتفاق جميع مورخين (دوست و دشمن) حضرت مصطفى خاتم الانبياء محمّد بن عبد اللّه عليه السّلام در هزار و سيصد و هشتاد و يك سال قبل (تاريخ نشر مقاله) در شبه جزيرة العرب ظاهر و دعوى نبوت و خاتميت نموده و خود را اكمل و افضل و اشرف بر همۀ انبياء خوانده و ضمنا بدلائل نبوت كه از جملۀ آنها معجزه و خرق عادات است اشاره فرموده و تصديق نبوت انبياء قبل از خود را نموده و معجزات و دلائل صدق نبوت آنها را هم عموما و خصوصا ذكر فرموده، در اين صورت چگونه ممكن است كه خود مدعى مقام نبوت بلكه بالاترين درجات و مراتب نبوت كه خاتميت است باشد ولى فاقدان شرائط كه معجزه و خرق عادت است باشد.
يقينا اگر معجزات انبياء را ذكر ننموده يا بعد از ذكر تاويلات نموده و فرموده بود من پيغمبرم و صاحب كتابم ولى معجزه تلازم با مقام نبوت ندارد، و آنچه از امور عجيبه از انبياء صادر شده برخلاف ظاهر امر بوده است، ممكن بود اشكال مخالفين مورد بحث قرار گيرد.
ولى پس از آنيكه شرط نبوت و دليل بر صدق گفتار نبى را معجزه قلم داد نموده و معجزات هريك آنها را ذكر نموده و خود هم دعوى نبوت و خاتميت فرموده بايستى بحكم عقل داراى آن شرائط باشد، و دليلى از سنخ دلائل انبياء سلف (معجزه و خرق عادت) بر صدق گفتار خود بياورد، و اگر ادعا ميكرد و از آن دلائل (معجزه و خرق عادت) نميآورد مخالفين از گفتار خود آن حضرت اتخاذ سند نموده ادعاى او را رد مينمودند.
قطعا اگر مدعى مقامى فاقد شرائط آن مقام باشد، شرائط مقامات مدعيان قبل از خود را ذكر نمينمايد، بلكه منكر ميشود يا تأويلات بارده مينمايد، (مانند بابيها و بهائيها و امثال آنها كه چون فاقد جميع معلومات انبياء عظام و معجزات آنها بودند، لذا انكار همۀ آن شرائط را نمودند و تمام معجزات منقولۀ در تورية و
انجيل و قرآن مجيد را تأويلات بارده ممّا يضحك به الثكلى نمودند).
نه آنكه پيغمبرى دلائل نبوت را ذكر نمايد و بعد معجزات فردفرد انبياء را توضيح دهد و تصديق نمايد، آنگاه بگويد من كه پيغمبرم و افضل از همۀ آنها هستم فاقد آن شرائط و عاجز از همۀ دلائلم ؟!!
آيا عقل باور چنين امرى را مينمايد، قطعا جواب منفى ميباشد.
پس با توجه باين مقدمۀ مختصر معلوم و ثابت آمده كه حضرت مصطفى پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله فرستاده خداوند متعال بوده و با همان شرائطى كه تمام انبياء داشتند كه از جمله معجزه و خرق عادت بوده مبعوث بحق گرديده است.
معجزات رسول اكرم خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله بر دو قسم بوده، يك نوع معجزات مانند معجزات انبياء سلف يعنى تصرف كردن در عوالم ملك و ملكوت بوده كه خرق عادت ميفرمود كه ميتوان آنها را معجزات فانيه خواند، چون غير باقيه بودند مانند معجزات انبياء سلف كه برفتن هر پيغمبر معجزۀ اختصاصى او هم از ميان رفت.
چنانچه عصا و يد و بيضاء با حضرت موسى عليه السّلام رفت، معجزات حضرت عيسى عليه السّلام هم از قبيل احياء موتى و غيره با عروج آنحضرت بعالم ملكوت محو گرديد و اثرى از خود باقى نگذاردند، و هم چنين معجزات ساير انبياء عظام با خود آنها از ميان رفت.
ولى نوع ديگر معجزۀ اختصاصى آنحضرت بوده است كه مانند مقام خاتميت آن بزرگوار مافوق همۀ عوالم و معجزات بوده، و ما آن را معجزۀ باقيه ميخوانيم چه آنكه برفتن آن حضرت مانند معجزات انبياء سلف، و مانند ساير معجزات خود آن حضرت از ميان نرفته است.
اما معجزات از قسم اول بسيار از آنحضرت ظاهر گرديده كه در كتب ارباب خبر و حديث تا چهار هزار معجزه ضبط نموده اند از تصرف در جمادات و نباتات و حيوانات و عوالم ملكوت و كرات جوّيه.
ولى از آنچه در قرآن مجيد بارزا نقل گرديده است، براى اثبات مرام بدو موضوع مهم مختصرا اشاره ميكنم.
1 - يكى از معجزات مهمه كه در آيه اول و دوم و سوم از سوره 54 (قمر) ذكر گرديده معجزۀ شق القمر است يعنى تصرف نمودن در كرۀ ماه و دو پاره گرديدن آن
كره باشاره آنحضرت چنانچه ميفرمايد اِقْتَرَبَتِ اَلسّٰاعَةُ وَ اِنْشَقَّ اَلْقَمَرُ وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ وَ كَذَّبُوا وَ اِتَّبَعُوا أَهْوٰاءَهُمْ (1).
چون اين معجزه بزرگ مورد حملات بسيار قرار گرفته، و اين موضوع مهمّ را دست آويز ايجاد شبهات قرار دادند، ناچاريم قدرى در اطراف آن بسط كلام دهيم
منكرين اعجاز انبياء عظام تمام قواى خود را در اين جا بكار برده و بدين وسيله جلب نظر ساده لوحان بى خبر را نموده و گويند بزرگترين عقيدۀ خرافى بخرق عادات و اعجاز مسئلۀ شق القمر است، زيرا عقل باور نميكند كه كرۀ با اين عظمت شكافته گردد، و هرگز كسى آن قدرت را ندارد كه بتواند كره ماه را دوپاره نمايد در نظر اول ممكن است مردمان ساده دل بى خبر اين اشكال را بپذيرند و مورد تصديق قرار دهند.؟
و حال آنكه بعد از قدرى دقت خواهند فهميد كه اثبات وقوع آن بسيار سهل ميباشد.
البته بمعتقدين هيئت قديم (بطلميوسى) با اشكال ميبايستى وقوع شق القمر را بفهمانند.
چون معتقدين بهيئت قديم قائل بافلاك بودند و افلاك را مانند ورقه هاى پياز با فاصله هاى معيّن روى هم و بهم چسبيده ميدانستند و هريك از سيّارات را از قبيل ماه و عطارد و خورشيد و مشترى و زحل را در فلك خود ميخكوب ميدانستند.
ولى در هيئت جديد اثبات اين معنى (امكان شق القمر) بسيار سهل و آسان است.
چون علماى امروزى و رياضى دانهاى جديد قائل بافلاك نيستند فضا را (در مقابل احساسات بشرى) جو لايتناهى ميدانند و هريك از سيّارات را كره اى از كرات مانند كرۀ زمين شناختند منتها هر كره اى بشكل خاص عالم خود ميباشد.
1) ساعت قيامت نزديك آمد و ماه آسمان شكافته شد و اگر كافران آيت بزرگ و معجزى (چون شكافتن ماه) را ببينند باز اعراض كرده و گويند كه اين سحر هميشگى ميباشد و آنها رسول حق را تكذيب كرده و پيرو هواى نفس باطل شدند.
خرق و التيام در افلاك بعقيدۀ علماى هيئت قديم غير ممكن و محال بود، ولى در قواعد هيئت جديد شق و انشقاق خرق و التيام در كره اى ممكن الوقوع ميباشد.
مخصوصا كرۀ ماه كه ميگويند شصت و دو هزار فرسنگ بالاى زمين ما است و متمايل بزمين و در مدار مخصوص خود بدور كرۀ زمين ميچرخد، روح كلّى و تجرّد بعقيدۀ قديميها ندارد، همان قسمتى كه در زمين ممكن است انشقاق پيدا شود، چنانچه در كوههاى بزرگ زياد ديده شده كه از هم جدا و بفضاى پهناور پرتاب گرديد است.
صدها سيّاراتى كه بوسيله تلسكوبهاى بزرگ ديده شده كه در جوّ لايتناهى حركت ميكنند گويند سيّارۀ مستقلّى بودند كه بعلّتى از علل از هم جدا گرديده مستقّلا در حركتند.
پس كرۀ ماه هم كه جسميّت دارد قابل انشقاق است منتها عادت بر وقوع اين امر جارى نگرديده.
ولى وقتى مشيت خداوند قادر متعال بر انشقاق قرار گرفت باشاره پيغمبر با عظمت براى اثبات حقّانيت خود خرق عادت گرديد.
منتها دسته اى ايراد ميكنند كه بر فرض از هم جدا شود امكان ندارد كه بهم متصل گردد؟.
اوّلا ايرادكنندگان توجّهى بقدرت كاملۀ حق تعالى ندارند و الاّ چنين ايرادى نمينمودند، چه آنكه قدرت كامله حق تعالى بالاتر از آنست كه چنين امورى را از ظهور قدرت او جلّ و علا مشكل دانسته و مورد ايراد قرار دهند.
ثانيا علماى امروز بوجود دو قوّۀ قوّيۀ جاذبه و دافعه معتقدند كه در تمامى موجودات اين دو قوه وجود دارد.
پس از دو پاره شدن ماه يا بدو قطعۀ متساوى جدا شده، يا بدو قطعۀ غير متساوى يعنى يكى كوچك و ديگرى بزرگتر، اگر متساوى بودند چون در هر دو قطعه جاذبه هست يكديگر را جذب ميكنند و بهم متصل ميگردند.
و اگر غير متساوى بودند قطعا قطعۀ بزرگتر جاذبه اش قوى تر است لذا قطعۀ كوچكتر را جذب ميكند و هر دو بهم متّصل ميگردند.
چنانچه نيتون فلكى معروف در اطراف كشف جاذبه اين قاعده را مشروحا ذكر نموده، پس روى اين قواعد علمى جواب اشخاصيكه استبعاد نموده اند از وقوع شقّ القمر از جهة خرق و التيام داده ميشود.
از طرف ديگر مخالفين دين مقدس اسلام مخصوصا اربابان كنيسه و كليسا چون در مقابل اساس محكم اين دين حنيف، با دين بى پر و پاى امروزى خود مقابله نميتوانند بنمايند در مقام القاء شبهات و اشكالات برميايند كه بهريك اشاره، و مفصّلا جواب داده شده است، ما هم مختصرا جواب ميدهيم.
1 - ميگويند كرۀ با اين عظمت اگر از هم جدا شده بود بايستى اهل عالم همه به بينند و مورّخين آن روز بنويسند و حال آنكه احدى از مورّخين عالم اين قضيّه را در دفاتر خود ثبت ننموده اند.
جواب ميگوئيم كه اولا بسيارى از وقايع مهمّه بوده كه با طول مدت مورد انكار بسيارى از فرق و مورّخين اقوام است.
مانند طوفان نوح كه مدت شش ماه كمتر يا بيشتر طول كشيد و جاندارى در زمين جز اهل كشتى نوح باقى نماندند مع ذلك فارسيها و هنديها و چينيها و بسيارى از امم شرقيه منكر آن هستند.
ولى غربيها، و ساير امم با كشفيات جديده تصديق آنرا نموده اند(1)چنانچه ابن خلدون و احمد مقريزى و ديگران متعرّض اين قضايا گرديده اند
و حال آنكه در كتابهاى آسمانى تورية و انجيل و قرآن مجيد مشروحا ثبت است.
1) ژنرال ساكس انگليسى در مقدمۀ چهارم كتاب تاريخ ايران شرح مبسوطى راجع بكشف شهر عور كه از شهرستانهاى نينواى عراق بوده است، بدست مهندس و ولى، راجع بطوفان نوح و محل بعث آنحضرت كه در شهر عور بوده است تفصيلا بياناتى دارد كه لازم است طالبين بآن كتاب مراجعه نمايند
و ديگر ايستادن آفتاب و ماه است در يك روز در جاى خود، يعنى نظام شمسى بامر يوشع وصّي حضرت موسى ايستاد تا بنى اسرائيل بر دشمنان خود (اموريا) غالب شدند، چنانچه در باب 10 از كتاب ثبت است.
در حالتيكه اكثر ملل شرقيه فارسيها و هنديها و چينيها عموما انكار مينمايند، و ميگويند اگر چنين اتفاقى افتاده بود كه 24 ساعت چرخ نظام از حركت باز مانده باشد ساكنين كره زمين همگى فهميده باشند، و حال آنكه مورّخين ما ننوشتند.
علاوه اعتراضات علمى و عملى بسيارى بر اين عقيده دارند كه در اين مقالۀ مختصر مجال ذكر آنها نمى باشد.
و ديگر موضوع برگشتن آفتاب از براى اشعيا ميباشد، و نيز زنده شدن مردگان و ريختن در شهر، كه در باب 27 انجيل متى نوشته و در مقاله 26، (همين كتاب) مفصّلا شرح آن داده شده.
و ديگر در باب صلب حضرت مسيح (بعقيده مسيحيها) اناجيل متى و مرقس و لوقا نوشته اند كه مدت چهار ساعت اول ظهر ظلمت و تاريكى تمام روى زمين را گرفت ولى مورّخين فارسى و هندى و چينى ابدا اين قضيّه را ننوشته اند.
و از اين قبيل وقايع مهمّه بسيار بوده است كه با طول مدتى كه داشته و كتب دينى هم نوشته اند مع ذلك مورّخين ننوشته اند.
پس چگونه انتظار دارند شق القمر را با قصر مدت و كوتاهى وقت مورّخين بنويسند كه اگر ننوشتند قبول نبايد كرد؟!
و حال آنكه اين حادثه در شب بوده و شايد دقايقى بيشتر طول نكشيده و مردم هم انتظار چنين امر سماوى را نداشتند و اكثرا خواب بودند، پس ننوشتن مورّخين و يا انكار آنها مورد اثر نمى باشد، زيرا بقاعدۀ معروفۀ عدم الوجدان لا يدل على عدم الوجود ننوشتن قومى دليل بر عدم وقوع آن نخواهد بود.
علاوه مورّخين آن زمان عموما مشرك و كافر و مخالف با ظهور آن حضرت
بودند، چگونه ممكن بود تصديق نمايند خارق عادت را از كسى كه منكر نبوت او بودند.
با اينكه صاحبان تقاويم ساليانه خسوف و كسوف سال را در اول تقويمهاى خود مينويسند مع ذلك موقع وقوع عموم مردم باستثناى عدّۀ قليلى همگى خواب و بى خبر ميباشند، تا چه رسد بامرى كه در دنيا انتظار او را نداشتند و وقوع آنهم شايد دقايقى بيشتر طول نكشيده چگونه باو توجه مى نمودند كه مؤثر واقع شده تا در كتب خود ثبت نمايند.
بعلاوه اختلاف افق مانع از ديدن عموم خلايق و ساكنين كرۀ ارض بوده و در بسيارى از جاها روز، و در بعضى از مكانها هم كه شب بوده يا متوجه نبوده، يا خواب بودند يا اگر هم ديدند چون طولى نكشيده ممكن است تصوّر اشتباه نموده و شهرتى پيدا ننموده، چون تصور چنين امرى براى آنها محال بوده فلذا حمل بسحر مستمر نمودند؟!
پس اين قبيل اعتراضات يا بدون تفكر بوده، يا فقط از راه عناد و لجاج، نه از طريق عقل و تأمّل و انصاف، بلكه ناشى از بغض و فساد واقع شده
ايراد ديگرشان اينست كه گويند شق القمر از علائم قيامت شمرده شده پس انشق بمعنى سينشق مى باشد چون علامت قيامت است بايد متّصل بقيامت باشد پس هنوز شق القمر نشده بعدها منشق خواهد شد، چنانچه صاحب ميزان الحق نصرانى نوشته ؟!
و حال آنكه اين معنى برخلاف حقيقت و اجماع مسلمين است، چنانچه شيخ بزرگوار جليل القدر أبو علي فضل بن حسن بن فضل طبرسى متوفى سال 548 قمرى در تفسير مجمع البيان و امام فخر رازى در تفسير مفاتيح الغيب گفته اند هيچ دليلى در دست نيست كه اشراط و علائم و امارات قيامت حتما بايستى متّصل بقيامت باشد و در آيه 20 سوره 47 (محمّد صلّى اللّه عليه و آله) شرائط قيامت را با كلمه ماضى ذكر نموده
ميفرمايد فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ اَلسّٰاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْ جٰاءَ أَشْرٰاطُهٰا(1)
مفسّرين مسلمين از شيعه و سنى از قبيل فيض كاشى در تفسير صافى و شيخ طبرسى در مجمع البيان از شيعه، و امام فخر رازى در تفسير كبير و قاضى بيضاوى از سنيها و ديگران از علماء فريقين متفق اند بالفاظ و عبارات مختلفه كه (جاء اشراطها اى ظهر اماراتها كمبعث النبى و انشقاق القمر)(2)
پس همان قسمتى كه بعثت رسول اللّه خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله از شرائط قيامت است و جلوه نموده، شق القمر هم كه از شرائط قيامت است چنانچه بصيغۀ ماضى بيان گرديده ظاهر گشته است.
بعض از عرفا گفتند مراد از ساعت در آيۀ شريفه ساعت وعده گاه است يعنى نزديك شدن ساعت وعدۀ رسول اللّه كه اول شب چهاردهم شوال بود و آنحضرت بوعدۀ خود وفا نمود و ماه باشارۀ دست آنحضرت دو پاره شد
علاوه از همۀ اينها در خود آيه دلائل واضحى است كه ثابت ميكند وقوع آن در ماضى و گذشته بوده نه در مستقبل و آينده.
اولا لفظ ماضى در آيه تحقيق اين معجزه را در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله ميرساند
ثانيا از كلمۀ يعرضوا ثابت ميگردد كه معجزۀ (شق القمر) را ديدند و اعراض نمودند، و الاّ اعراض قبل از رؤيت و وقوع معجزه معنى ندارد.
ثالثا دليل بر اثبات اين امر (شق القمر) در ماضى و گذشته لفظ كذّبوا ميباشد كه واضح ميرساند معجزه را ديدند و تكذيب كردند، و او را سحر و جادوى هميشگى خواندند.
رابعا جمله وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ، ميرساند كه قبل از اين معجزه شق القمر آيات مترادفه و معجزات متتابعۀ ديگرى از آنحضرت ديده بودند كه اين معجزه را هم حمل بر آن معجزات نموده و از روى عجز ميگفتند اين سحر و جادوى هميشگى محمد است
و نيز معجزات منقولۀ در اخبار صحيحه، در جملۀ سحر مستمر ظاهر و هويدا ميباشد كه مقاله نويسى مجال بسط كلام نميدهد.
و نيز اخبار صحيحۀ صريحۀ در كتب معتبرۀ فريقين (شيعه و سنى) دلالت دارند بر وقوع انشقاق قمر باشاره دست خاتم النبيّين صلّى اللّه عليه و آله.
كه بعض محققين دعواى تواتر نموده اند چنانچه در شرح مواقف و شرح مختصر ابن حاجب بشرط صحيحين بخارى و مسلم ثبت است.
و چون قرآن مجيد متواتر است پس دعواى مدعيان تواتر بجا ميباشد.
پس با اين مقدماتى كه مختصر از مفصّل آن ذكر گرديد، ظهر الحق و ثبت المطلوب، باينكه شق القمر معجزۀ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله باشاره آنحضرت واقع شد.
و نكته اى كه در اين جا لازم است ذكر شود آنست كه بعضى از اين دلائل كه براى رفع استبعاد مستبعدين ذكر شد روى استحسانات فكرى بوده كه اتماما للحجّة بزير قلم آمد كه خوانندگان محترم بدانند كه دو پاره گرديدن ماه محال عادى است نه محال عقلى، و الا حقيقت واقع آنست كه وقتى گفتيم شق القمر خرق عادت و معجزه است يعنى بشر روى قواعد طبيعى نتواند پى بحقيقت آن ببرد، راه تمام اشكالات و شبهات بسته ميشود.
و الا اگر روى اسباب طبيعى و منوط بقواعد مفهومۀ بشرى باشد كه معجزه و خرق عادت نخواهد بود.
و در خاتمۀ مقال ناچارم خاطر شريف خوانندگان محترم را بيك نكتۀ مهمّ ديگرى متوجه سازم كه بدانند شق القمرى را كه ما معتقديم فقط همانست كه قرآن مجيد بآن اشاره فرمودند و انشق القمر و اخبارى هم كه در كتب ارباب سير نقل شده چنانچه مطابقت با قرآن مجيد نمايد پذيرفته ميشود.
و ليكن خرافاتى كه دست آويز شياطين انسى گرديده و براى فريب دادن مردمان بى خبر ميخوانند كه مسلمانان بچنين عقايد خرافى معتقدند تماما جعل است چه آنكه اعادى وقتى عاجز ماندند از دست بردن در قرآن مجيد بجعل و وضع
اخبار خواستند لطمه بحقايق بزنند، و حاك آنكه در تفاسير معتبرۀ ما مطالب خرافى خارج از موضوع وجود ندارد.
آنچه در تفاسير معتبره و اخبار صحيحۀ مسلمين وارد است آنست كه از جماعت بسيارى از صحابه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مانند عبد اللّه بن عباس (حبرامت) و عبد اللّه بن مسعود (كاتب وحى) و انس مالك و حذيفۀ يمانى و جبير بن مطعم و عبد اللّه بن عمر و ديگران نقل نموده اند كه ابو جهل لعين و مردى از علماء يهود در شب 14 ماه شوال با بزرگان مشركين خدمت پيغمبر رسيدند ابو جهل گفت يا محمّد اگر راست مى گوئى براى اثبات نبوّت خود آيتى بما بنما فرمود چه ميخواهيد پس از شور با سران قوم يهودى، گفت اگر محمّد ساحر است آنچه از او اقتراح كنيم از عناصر عالم ملك ظاهر ميكند، چون سحر در عالم ملك مؤثر است ولى در آسمان و ملكوت و افلاك اثر ندارد، خوبست كه تقاضا كنيم كه براى اثبات حق خود ماه را در آسمان براى ما دو پاره كند ابو جهل هم قول يهودى و رأى او را تأييد نمود لذا از حضرت همين تقاضا را نمودند.
حضرت بدامنۀ كوه تشريف فرما شد روى دل بحق نمود پس از دعا و استغاثه از درگاه حق تعالى با انگشت سبّابه اشاره فرمود ماه دو نيمه گشت نيمى بر جاى ماند و نيمى بطرف ديگر رفت بقسمى كه همه ديدند حتّى خديجه سلام اللّه عليها فرمود من در بالاى بام منزل خود ديدم نيمى از ماه پشت كوه رفت و از نظر ناپديد گرديد.
حضرت تمام مخالفين حاضر را باسم صدا ميزد كه يا فلان و يا فلان اشهدوا اشهدوا گواه باشيد، قدرى كه باين حال ماند ابو جهل تقاضا كرد ماه را بحال اول برگردان حضرت اشاره فرمود فورى آن دو نيمۀ ماه بهم پيوست صداى غريو و هلهله بنى هاشم و اعراب بلند شد يهودى فورى مسلمان شد ولى ابو جهل و مشركين گفتند سحرنا محمّد صلّى اللّه عليه و آله محمّد ما را سحر كرد!!
مردى گفت اگر سحر كرده همه را كه سحر نكرده صبر ميكنيم تا قافله هاى
اطراف بيايند چون آنها شب راه پيمائى مى نمايند قطعا در اين موقع بيدار بودند به بينيم آنها چه ديده و چه ميگويند.
چند روزى كه گذشت قافله ها كه آمدند در ضمن پرسش از اوضاع و احوال آنها گفتند در شب چهاردهم ما امر عجيبى ديديم و آن اين بود كه ماه در آسمان دو پاره شد و بعد بهم پيوست، همگى با تعجب يك ديگر را تخطئه ميكرديم كه عوضى ديديم.
اين معجزۀ كامله در ميان صحابه چنان شيوع كامل داشت كه پيوسته در مجالس و محافل نقل مى نمودند، چنانچه در تاريخ حالات حذيفه يمانى كه از صحابه خاص رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بوده وارد است كه وقتى حاكم مدائن (تيسفون) پايتخت قديم ايرانيان بوده روزى در بالاى منبر بعد از اداء خطبه گفت:
الا ان الساعة قد اقتربت و ان القمر قد انشق على عهد نبيكم(1)
پس براى اثبات حق و حقيقت بهمين مقدار كه وقت مقاله نويسى اجازه ذكر آن را داد كفايت مينمايد و آنچه نوشتم خلاصه اى بوده از صدها تفسير و كتاب تاريخ و حديث كه بزير قلم جارى شد.
1) بدانيد قيامت نزديك شده است و ماه در زمان پيغمبر شما منشق و دوپاره گرديده
معجزۀ دوم از قسم اول كه در قرآن مجيد بوسيله آيات چندى ذكر گرديده موضوع معراج جسمانى رسول اكرم خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله است.
چنانچه در آيه اول سوره 17 (بنى اسرائيل) فرمايد سُبْحٰانَ اَلَّذِي أَسْرىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ إِلَى اَلْمَسْجِدِ اَلْأَقْصَى اَلَّذِي بٰارَكْنٰا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيٰاتِنٰا(1).
چون اين معجزۀ بزرگ هم از جهة عظمتش مورد خلاف و اختلاف واقع، و در اطراف آن شهات و اشكالاتى نموده اند ناچاريم مختصرا بقدرى كه مقاله نويسى اجازه ميدهد توضيحاتى در اين باب بدهيم.
اولين خلافى كه واقع شده در اطراف معراج، زمان معاويه عليه الهاويه بود كه جمعى گفتند معراج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روحانى بوده استنادا بيك خبر واحد (غير معلومى) از عايشه كه گفتند ما فقد جسد رسول الله قط.
يعنى هرگز بدن پيغمبر از رختخواب خارج نشد و مفقود نگرديد بلكه روح آنحضرت عروج نمود (يعنى در حالت خواب) معاويه هم (از جهة اخلال در دين) بتصديق اين خبر باعث تقويت و شهرت اين عقيده گرديد، در صورتيكه اين عقيده از جهاتى مقدوح است.
1) پاك و منزه است خدائى كه در (مبارك) شبى از روى كرامت سير داد و برد بندۀ خود (محمد صلى اللّه عليه و آله) را از مسجد الحرام (مكه معظمه) بمسجد اقصى و دورتر (از اهل مكه) (يعنى بيت المقدس يا بيت المعمور، على اختلافات الروايات) كه اطراف او را بركت داديم تا آيات و اسرار غيب خود را باو بنمائيم.
اوّلا باتفاق همه ارباب خبر و تاريخ معراج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در مكّه معظّمه از حجرۀ امّ المؤمنين امّ هانى خواهر امير المؤمنين على عليه السّلام بوده نه از حجرۀ ام المؤمنين عايشه، براى آنكه بحكم صراحت قرآن مجيد معراج آنحضرت از مكّه معظّمه بوده كه ميفرمايد از مسجد الحرام تا مسجد اقصى، و ازدواج عايشه در مدينه بوده است پس قطعا اين خبر از قول عايشه جعل و غير قابل قبول است.
ثانيا نكات دقيقه اى در خود آيه مذكوره موجود است كه نشان ميدهد معراج آنحضرت جسمانى بوده نه روحانى.
1 - كلمه بعبده دلالت كامل دارد كه روح با جسد بوده، زيرا در قرآن مجيد هركجا كلمه عبد است اطلاق بر روح مع الجسد ميباشد.
2 - من و الى از براى ابتداء و انتهاى مكانى است، و حال آنكه روح مجرّد است ابتداء و انتها ندارد، پس جسد را بردند مع الرّوح كه ابتداء و انتها دارد.
3 - اگر معراج روحانى، و در خواب بوده آن اهميت را نداشته كه بفرمايد سُبْحٰانَ اَلَّذِي أَسْرىٰ كلمۀ تنزيه در مقابل امر بزرگ اظهار ميشود، و معراج روحانى عظمتى ندارد از جهته عموميّت آن، كه با كلمه تنزيه اختصاص بانحضرت داده شود.
زيرا معراج در عالم رؤيا و خواب از براى هر عارف و عامى در هر شب و روز فراهم است (يعنى عروج روح از بدن در عالم خواب) بهمين جهة است كه وقتى آدمى بيدار ميشود از عجائب شهرها اياب و ذهاب در منازل دوستان و خويشان بلكه سير در ملكوت اعلى خبر ميدهد، اين نوع از معراج خصوصيتى نداشته كه با كلمۀ سبحان خداوند متعال خصيصۀ خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله قرار دهد و باعث برترى بر انبياء شود و در سلك معجزات آنحضرت قرار گيرد.
پس قطعا معراج روحانى نبوده بلكه معراج جسمانى بوده كه از جهة عظمتش اختصاص بآن حضرت داده و با جملۀ سبحان ذكر فرموده تا ما را متوجه بعظمت مطلب گرداند.
فرقۀ ديگر پيرو عقايد فاسده و خيالات كاسدۀ فلاسفه و حكماء گرديده و گويند معراج آنحضرت روحانى بوده ولى نه در خواب بلكه در بيدارى خرقه تهى نموده ضمن ترقيات روحى صعود بملكوت پيدا نمودند.؟!
مسلّما چنين عقايدى جز تخيّلات سوفسطائيّه كه ناشى از خشكى دماغ ميباشد چيز ديگرى نخواهد بود.
ولى متأخرين از حكماء از قبيل صدر المتالّهين شيرازى و حاجى ملا هادى، سبزوارى و غيره اصلاحاتى در اين باره نمودند، مخصوصا فيّاض لاهيجانى مرحوم ملا عبد الرزاق صهر صدر المتالّهين در گوهر مراد با عقيدۀ بمعراج جسمانى، بر ردّ عقايد فلاسفه بياناتى دارد كه نقل شرح تمامى آنها با وضع مقاله نويسى تناسب ندارد.
خلاصۀ كلام - متشرعين وقتى عقايد و اقوال حكماء و فلاسفه را مى پذيرند كه مطابقت با قرآن مجيد و اخبار صحيحه نمايد و الاّ بافندگيهاى بى جا و عقايد رطب و يا بس سوفسطائيّۀ آنها نتواند عقايد ثابتۀ واضحه و حقايق كامله را زيرپا گذارد.
اكثريت علماء اسلام (از شيعه و سنى) معتقدند كه معراج آنحضرت جسمانى بوده، و اقليت بسيار قليلى بمعراج روحانى عقيده مند شدند كه بعقايد آنها اعتنائى نيست.
چنانچه جار اللّه زمخشرى ابو القاسم محمود بن عمر بن محمّد خوارزمى معتزلى متوفى سال 538 قمرى كه از اساتيد فن بلاغت و از اكابر علماء اهل سنت ميباشد در تفسير كشاف ذيل آيۀ اول اسرى گويد (اختلف المسلمون فى كيفية ذلك الاسراء فالاكثرون من طوايف المسلمين على انه اسرى بجسد رسول الله و الاقلون قالوا انه ما اسرى الا بروحه)(1).
و امام فخر رازى هم در تفسير كبير مفاتيح الغيب ذيل آيه مذكوره همين
1) اختلاف نمودند مسلمين در كيفيت اين معراج اكثر طوايف مسلمين برانند كه خداوند سير داد پيغمبر را با جسد عنصرى، ولى اقليت يعنى عده كمى گفته اند سير ننموده مگر با روح
بيان فوق را نموده كه اقليتى قائل بمعراج روحانى شدند، (و آن اقليت هم از علماى عامّه ميباشند)، و الاّ علماى شيعه عموما متفق اند كه معراج آنحضرت حتما جسمانى بوده است.
چنانچه شيخ الطائفة الاماميّة ابو جعفر محمّد بن الحسن الطوسى متوفى سال 460 قمرى در تفسير تبيان.
و ابو جعفر صدوق محمّد بن على بن الحسين بن موسى ين بابويه قمّى متوفى سال 381 در اعتقادات خود، و ابو على فضل بن حسن بن فضل طبرسى متوفى سال 548 قمرى در تفسير مجمع البيان.
و محقّق سبزوارى مولى محمّد باقر بن مولى محمّد مؤمن خراسانى متوفى سال 1090 قمرى در ذخيرة المعاد شرح بر ارشاد.
و شيخ الاسلام و المسلمين علاّمه محمّد باقر بن محمّد تقى مجلسى متوفى سال 1111 قمرى در بحار الانوار.
و ديگران از محققّين علماء شيعه در مؤلفات خود تصريح نموده اند باجماع بر اينكه معراج آنحضرت جسمانى بوده نه روحانى، و براى رفع استبعاد از جسمانى بودن معراج آنحضرت دلائل عقليه و براهين نقليّه بيان نمودند، كه وقت مقاله نويسى اجازه شرح و بسط تمام را نميدهد.
و از جمله آياتى كه دلالت بر معراج آنحضرت بملكوت اعلى دارد آيات اول سوره مباركه 53 (نجم) ميباشد كه ميفرمايد وَ اَلنَّجْمِ إِذٰا هَوىٰ * مٰا ضَلَّ صٰاحِبُكُمْ وَ مٰا غَوىٰ * وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ * إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْيٌ يُوحىٰ * عَلَّمَهُ شَدِيدُ اَلْقُوىٰ * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوىٰ * وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلىٰ * ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى * فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ * فَأَوْحىٰ إِلىٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحىٰ * مٰا كَذَبَ اَلْفُؤٰادُ مٰا رَأىٰ * أَ فَتُمٰارُونَهُ عَلىٰ مٰا يَرىٰ * وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرىٰ * عِنْدَ سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهىٰ * عِنْدَهٰا جَنَّةُ اَلْمَأْوىٰ * إِذْ يَغْشَى
اَلسِّدْرَةَ مٰا يَغْشىٰ * مٰا زٰاغَ اَلْبَصَرُ وَ مٰا طَغىٰ * لَقَدْ رَأىٰ مِنْ آيٰاتِ رَبِّهِ اَلْكُبْرىٰ (1)
و از جملۀ آيات داله بر معراج آنحضرت آيۀ 45 سوره 43 (زخرف) است كه خطاب ميفرمايد برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنٰا أَ جَعَلْنٰا مِنْ دُونِ اَلرَّحْمٰنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ (2).
اين آيه شريفه دلالت صريحه دارد كه بين پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله و انبياء سلف تلاقى واقع شده كه آنحضرت مامور بسؤال از آنها گرديده و آن تلاقى نبود مگر در شب معراج بنابر آنچه جميع مفسرين اسلام نقل نموده اند.
چنانچه امام فخر الدين رازى كه از اكابر علماى عامّه است در جلد هفتم مفاتيح الغيب در ذيل همين آيه آورده كه عطاء از ابن عباس روايت نموده كه چون سير داد
1) قسم بستاره (ثرياى نبوت) چون (از عالم قدس بجهان خاك) فرود آيد كه صاحب شما (محمد مصطفى ص) هيچگاه در ضلالت و گمراهى نبوده است (يعنى از حق عدول نكرده جهة ابلاغ رسالت و هدايت خلق و خطا نكرد در آنچه بشما رسانيد) و هرگز بهواى نفس سخن نميگويد و سخن او نيست مگر وحى منزل از جانب خدا او را جبرئيل فرشتۀ بسيار توانا (بوحى خدا) تعليم داد و بياموزانيد همان ملك مقتدرى (كه صاحب حصانت و رزانت در عقل و امانت است) بخلقت كامل (و صورت ملكوتى حقيقى برسول اكرم) جلوه كرد و آن رسول در افق اعلاى كمال (و مشرق انسانيت) بود آنگاه نزديك آمد و بر او (بوحى حق) نازل گرديد (بدان نزديكى كه) با او بقدر دو كمان يا نزديك تر از آن شد پس خدا به بندۀ خود وحى فرمود آنچه را كه هيچكس درك آن نتواند كرد آنچه (در غيب عالم) ديد دلش هم حقيقت يافت كذب و خيال نپنداشت (يعنى تخيل محض نبود) آيا كافران بر آنچه رسول اكرم در شب معراج بچشم مشاهده كرد انكار ميكنند؟ و يكبار ديگر هم او را (يعنى جبرئيل امين را) رسول اكرم مشاهده كرد در نزد (مقام) سدرة المنتهى (و آن درختى است در بالاى آسمان هفتم (يار است عرش) كه منتهاى سير عقلى فرشتگان و ارواح مؤمنان تا آنجا است و بر مقام بالاتر آگاه نيستند) و نزديك آن سدره است بهشتى كه آرامگاه متقيانست (و آن جنة الخلد ميباشد كه در آسمان هفتم است) چون سدره ميپوشاند (از نور و عظمت) آنچه را كه احدى از آن آگاه نيست (مراد بدايع عجيبه و غرايب بديعه است كه دلالت تامه دارند بر علم و كمال قدرت او سبحانه و تعالى) چشم (محمد) از حقايق آنعالم آنچه را بايد بنگرد بى كم وبيش مشاهده كرد و ديد در آنجا از نشانه هاى قدرت و آيات حيرت انگيز پروردگار كه دليل بودند بر كمال قدرت حضرت احديت جل و علا.
2) يعنى سؤال كن (اى محمد از رسولانيكه پيش از تو فرستاديم كه آيا ما جز يكتاى مهربان خدايان ديگرى را معبود مردم قرار داديم يعنى در اديان هيچ يك از انبياء نبود مگر امر بعبادت خداى واحد و رحمن
خداى تعالى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله را بسوى مسجد اقصى برانگيخت آدم و جميع مرسلين از اولاد آدم را پس جبرئيل اذان و اقامه گفت پس از آن گفت يا رسول اللّه مقدّم شو با انبياء نماز بگذار چون از نماز فارغ شد جبرئيل اين آيه مذكوره را آورد كه سؤال كن از پيغمبرانى كه قبل از تو فرستاديم كه آيا مامور نموديم آنها را بغير دعوت بخداى رحمن
علماء فريقين (شيعه و سنى) اكثرا نوشته اند كه اين آيه در معراج نازل گرديد بر رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله
ابو اسحق احمد ثعلبى كه از افاضل علماء عامّه و امام اصحاب حديث بشمار آمده در تفسير خود از عبد اللّه بن عباس (حبرامت) و عبد اللّه بن مسعود (كاتب وحى) نقل نموده كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود بعد از نماز گذاردن با انبياء در شب معراج اين آيه شريفه نازل گرديد من سؤال نمودم از انبياء على ما بعثتم بر چه چيز مبعوث شديد گفتند بر توحيد خداوند متعال و نبوت و رسالت تو و ولايت ابن عمّت على ابن ابيطالب چون شما مولاى تمام اهل توحيد و پيشواى همۀ آنها هستيد.
و از جمله آيات دالّه بر معراج آنحضرت آيه 19 سوره 84 (انشقاق) است كه ميفرماند لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ (1).
علماء و مفسّرين فريقين نوشته اند كه اين آيه شريفه اشاره بعروج آنحضرت است در ملكوت سموات چنانچه امام ثعلبى در تفسير خود و بخارى در صحيح و امام فخر رازى كه از اكابر علماى عامّه هستند همين معنى را نقل نموده اند، مخصوصا امام فخر رازى در جلد هشتم تفسير مفاتيح الغيب ذيل همين آيۀ شريفه ضمن نقل معانى
1) عاصم لتركبن را بفتح با خوانده كه صيغۀ واحد مخاطب باشد، خطاب برسول اكرم صلى اللّه عليه و آله يعنى اى محمد (ص) ركوب نماى بر طبقات آسمان (يعنى در شب معراج) طبقى بعد از طبقى ترقى نماى تا آنكه از سدرة المنتهى درگذرى و اين نوع از قرائت از ابن عباس و ابن مسعود و مجاهد و كلبى ميباشد چنانچه بخارى در صحيح خود آورده كه روى عن مجاهد عن ابن عباس انه كان يقراء لتركبن بفتح الباء ثم قال يعنى نبيكم.
نوشته است ذلك بشارة لمحمد صلى اللّه عليه و آله و سلم الى السماء لمشاهدة ملكوتها و اجلال الملائكة اياه فيها و المعنى لتركبن يا محمد السموات طبقا عن طبق و قد قال تعالى سبع سموات طباقا و قد فعل الله ذلك ليلة الاسراء و هذا الوجه مروى عن ابن عباس و ابن مسعود(1).
1) اين آيه شريفه بشارت است براى حضرت محمد (ص) بصعودش بآسمان براى مشاهده ملكوت آسمانها و مشاهده اجلال و تعظيم ملائكه آنحضرت را در آسمان، و معنى اين خواهد بود كه سوار خواهى شد يا محمد بر سموات طبقه اى بعد از طبقه اى زيرا خداوند سموات را طبقات قرار داد و بتحقيق قرار داد اين امر را در شب معراج و اين وجه از ابن عباس و ابن مسعود روايت شده است.
آيات قرآنيه و اخبار وارده صراحت و دلالت كامله دارد بر جسمانى بودن معراج آنحضرت كه مقاله نويسى بيش از آنچه ذكر شود اقتضاى تفصيل و بسط كلام نميدهد، علماى اعلام در اين باب كتابهاى مبسوط نوشته اند كه بايد بآنها مراجعه شود تا حل جميع شبهات گردد.
ولى مخالفين از اهل مادّه و طبيعت و نصارى اشكالاتى بر اين نوع از معراج نموده و جوابهاى كافى شنيده اند و ما هم براى بينائى اهل نظر ببعض از آنها اشاره مينمائيم.
از جمله گويند با علوم امروزه ثابت آمده كه كرۀ زمين را هوا از هرطرف احاطه نموده كه آن هوا را آتومسفر(1)گويند و آنچه معين شده بلندى و ارتفاع آن هوا از زمين سى فرسخ است كه 180 كيلومتر باشد، و بعد از آن خلاء صرف است يعنى ابدا هوائى وجود ندارد، و بعضى گويند بعد از هوا چيزى است كه بمراتب ارق و الطف از هواست، على اى حال زندگانى در آنجا غيرممكن است است چون حيات هرانسانى بسته به هوا ميباشد، و هرگاه از هوا خارج شوند بدن بواسطۀ نداشتن هوا آماس مينمايد بقسميكه ميتركد و از هم متلاشى ميشود.
پس چگونه ممكن است قبول شود پيغمبر با بدن جسمانى عنصرى بشرى در جو لايتناهى عروج نموده و سالم مانده است.
1) آتومسفر لفظ يونانى است و مخفف آتومس سفر ميباشد آتو مس بمعنى بخار و سفر بمعنى كرد و مدور است يعنى هواى محيط.
علماء بزرگ در قرون سالفه باين اشكال جوابهاى حلى و نقضى بسيار داده اند كه در علوم طبيعيّه ثابت آمده كه يكى از خواصّ هوا آنست كه اگر مانعى نباشد بسط او زياد شود، يعنى بر حجم او افزوده گردد تا مسافات بعيده را پر نمايد روى اين قاعده سطح بالاى هوا و آتومسفر كه بعقيدۀ اشكال كنندگان آزاد است و مانعى ندارد، بايد على الاتصال هوا اوج گيرد و در اثر تصاعد هوا اطراف زمين كم كم خالى از هوا شود و در اثر نداشتن فشار هواى خارج يك مرتبه زمين از هم متلاشى شود و اهل زمين تماما هلاك گردند؟
و حال آنكه حسّا مى بينيم نتيجه برخلاف ظاهر است.
پس قطعا يا دلائل هندسى و علوم طبيعى تكميل نشده، و علم اطلاع به عالم ملكوت غلط و ناقص ميباشد.
يا آنكه بگوئيم مافوق نظم و نظامات طبيعيّه دست قدرتى بكار است (كه همان قدرت كامله خداوند متعال ميباشد) كه هوا را در تحت ارادۀ قدرت خود قرار داده كه بهر نحوى مشيتش قرار گيرد عملى نمايد
معترضين ناچارند يكى از اين دو امر را قبول كنند، و اگر نقشۀ هندسى خود را صحيح ندانند ناچار بايد بقدرت قادرۀ كامله خداوند متعال معتقد گردند كه مافوق قدرتها ميباشد، وقتى فهميديم كه چنين خداى قادر و توانائى رسول خود را دعوت بصعود نموده كه ملكوت عالم بالا را بگردد و همه چيز را بچشم محسوس به بيند لابد وسايل مسافرت او را با قدرت كامله خود براى او فراهم نموده است.
يا هواى لازمى در اطراف وجودش ايجاد نموده، يا هواى موجود در اطراف زمين را مبسوطا با پيغمبرش برده كه صدمه اى بر وجود مهمان گرامى او وارد نيايد چنانچه مخترعين در صعود به هوا و نزول بدرياها چنين عملياتى مينمايند.
بعضى ديگر اشكال نموده اند كه بدن جسمانى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله ثقيل بود و قطعا هر شىء ثقيلى طبعا ميل به پستى دارد پس چگونه بدن آن حضرت با ثقالت بشرى صعود نمود.
اين اشكال هم ظاهرا وارد است، ولى جواب آن بسيار صريح است زيرا اشكال كنندگان فكر نكرده اند كه سنگ و آهن قطعا از بدن آدمى ثقيل تر است و هرگز بخودى خود بسمت بالا حركت نمينمايد ولى دست قوى آدمى سنگ بزرگ را پرتاب كرده تا آنجا كه دستش قوت دارد آن سنگ ثقيل بسمت بالا ميرود.
مغناطيس و آهن ربا را وقتى در بالاى آهن بگيرند فورى آهن بآن ثقيلى جذب ميشود و بسمت بالا حركت مينمايد.
همين قسم است هرشىء ثقيلى بخودى خود بسمت بالا حركت نميكند ولى قصد قاصد و قسر قاسر او را حركت ميدهد.
كمااينكه امروزه تمام مردم مى بينند كه پيوسته مرغهاى كوه پيكر آهنين در جوّ هوا در حركت ميباشند، يعنى با قوّه و اسباب او را ميبرند.
در معراج رسول اكرم هم احدى ادّعا نكرده است كه خود آن حضرت حركت نموده و بسمت بالا رفته تا اين اعتراض وارد آيد، بلكه عقيدۀ جميع مسلمين است براهنمائى قرآن مجيد كه خداوند قادر متعال با تمام قدرت خداوندى حبيب خود خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله را حركت داد تا سير عالم ملكوت بنمايد.
و اگر معترضين، عنود و لجوج نبودند، و با ديدۀ انصاف قدرى در خود آيه دقّت مى نمودند جواب اعتراض را در خود آيه ميديدند كه صريحا مى فرمايد:
سُبْحٰانَ اَلَّذِي أَسْرىٰ بِعَبْدِهِ يعنى منزه است آن خدائيكه سير داد بندۀ خودش را يعنى قدرت خداوندى محمّد صلّى اللّه عليه و آله برد نه خودش رفت.
فرق بين سرى و اسرى همين است كه سرى خود رفته است و اسرى سير داده است.
بعضى از بازيگرها وقتى در مقابل دلائل عقليه و براهين نقليه بر اثبات معراج جسمانى نتوانستند عرض و اندام نمايند و عاجز ماندند، اشكال ديگرى تراشيدند تا اذهان عوام و طبقات بى خبر را مشوب نمايند باصطلاح معروف آب را گل كنند
تا ماهى بگيرند، باين قسم كه گويند معتقدين بمعراج جسمانى قائل بجسمانيت و تعيين مكان براى خدا گرديدند، باين معنى كه گويند پيغمبر مهمان خدا شد و در عرش با خدا ملاقات كرد و حرف زدند با يكديگر و غذا خوردند، بديهى است نقل اين جملات جز سفسطه و مغلطه كارى چيز ديگرى نيست و إلاّ عقايد علماء و محققين اسلام و قائلين بمعراج جسمانى اين نيست كه مخالفين و معترضين گويند و ايراد شبهه نمايند، يا جاعلين اخبار با احاديث مجعوله بخواهند مغلطه و حق پوشى نمايند.
قطعا ما زائد بر آنچه قرآن خبر داده اعتقادى نداريم زيرا در قرآن مجيد صريحا ميفرمايد لِنُرِيَهُ مِنْ آيٰاتِنٰا يعنى غرض و مقصود از بردن رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بعالم ملكوت نشان دادن آيات و عجائب قدرت بوده است نه ملاقات با پروردگار در مكان مخصوص باو جل و علا زيرا ما معتقديم كه خداوند مكان ندارد، و اما حرف زدن پروردگار با پيغمبر دليل بر جسم بودن ذات احديّت جلّ شانه نمى باشد.
بلكه در صفات ثبوتيه و متكلّم بودن ذات احديت او جلّ و علا وارد است كه ايجاد كلام مى نمايد و با بنده اش حرف ميزند، نه آنكه مانند بشر بوسيله دهان سخن گويد، همان قسمى كه از درخت در وادى مقدّس و در كوه طور ايجاد كلام نمود و با موسى كليم اللّه حرف زد در شب معراج هم ايجاد كلام نمود و با پيغمبرش حرف زد.
پس معراج آنحضرت در مقابل قدرت خداوند متعال عمل بسيار سهل و ساده اى بوده كه هيچ رادع و مانع عقلانى نداشته.
علاوه بر اينها معراج يكى از معجزات جسمانى ملكوتى آن حضرت بوده و معجزه خرق عادت است، كه بقوه و اسباب و افكار بشريّت عمل كرد او غير ممكن باشد.
و كسانيكه ايراد ميكنند كه عروج آن حضرت با بدن جسمانى بعقل ما روى موازين طبيعى درست نمى آيد، اشتباه نموده اند، زيرا معنى معجزه همين است كه اسباب ظاهريه و موازين طبيعى در او راه نداشته باشد، و اگر بموازين طبيعى و اسباب
ظاهرى منظّم گردد معجزه نخواهد بود، معجزه آنست كه بدون موازين طبيعى و اسباب ظاهرى صرفا بقدرت قادرۀ حضرت احديّت جلّ و علاء عملى گردد، و اگر خوب توجه شود منكرين معراج جسمانى آن حضرت پايه اصل توحيدشان متزلزل ميباشد، چه آنكه يكى از صفات ثابتۀ پروردگار متعال قدرت است وقتى خدا را قادر بهمه چيز دانستيم ديگر تعجبى ندارد كه خداى قادر متعال با قدرت خدائى بندۀ مقرّب خود را عروج بملكوت دهد.
آنچه گفتم من بقدر فهم تو است *** مردم اندر حسرت فهم درست
خداوند متعال هريك از انبياء اولوالعزم را با نيروئى مبعوث برسالت مينمود كه مافوق جميع نيروهاى بشريت در آن زمان بوده، كه از جمله هرنوع تصرفى در موجودات عالم بامر و اجازه پروردگار متعال ميتوانستند بنمايند، فلذا هرگاه امم قبليه معجزات انبياء خود را از آنها ميخواستند اثباتا للحق عملى مى نمودند.
ولى درعين حال براى هريك از آنها معجزۀ اختصاصى بوده كه ديگران مثل آن را قبلا دارا نبودند، كه بهمان معجزۀ اختصاصى تحدّى مى جستند و اظهار حق مى نمودند.
مثلا خروج ناقه از دل سنگ مخصوص بصالح پيغمبر عليه السّلام بوده، يا يد و بيضاء و اژدهاى حضرت موسى عليه السّلام از احدى از انبياء سلف صادر نگرديده، يا مرده زنده كردن معجزۀ اختصاصى حضرت عيسى عليه السّلام بوده است.
روى همين قاعدۀ مسلّمۀ معموله از براى حضرت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله معجزات بسيارى مانند آنچه از انبياء سلف صادر گرديده ظاهر شد، بعلاوه معجزۀ اختصاصى نيز براى آنحضرت بوده و آن قرآن مجيد و كتاب محكم آسمانى ميباشد.
گرچه گفتيم قبلا كه از آن قبيل معجزات يعنى تصرف در جمادات و نباتات و حيوانات و ملكوت عالم بالا تا چهار هزار معجزه در دفاتر ارباب خبر ثبت گرديده.
ولى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بهيچ يك از آنها تحدى نجست و آنها را دليل بر صدق نبوت خود قرار نداد، براى آنكه آن معجزات را بقائى نبوده و برفتن هر پيغمبر معجزۀ آن هم از ميان رفت.
إلاّ پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله كه برفتن آن حضرت از دنيا مانند معجزات انبياء سلف معجزه اش از ميان نرفت.
مصطفى را وعده داد الطاف حق *** گر بميرى تو نميرد اين سبق
چون شرايع انبياء موقّت بودند و دائرۀ نبوت هر پيغمبر محدود بحدود پيغمبر بعد از خود بوده احتياج بمعجزۀ باقيه نداشتند.
ولى چون دين و شريعت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله تا قيام قيامت باقى و پايدار ميباشد لذا بايستى معجزۀ باقيه اى داشته باشد كه در هر دوره و زمان باعث هدايت مردم گردد، فلذا قرآن مجيد معجزۀ باقيۀ آن حضرت قرار گرفت.
اگر انسان عاقل عالم منصف خالى از جميع قيود، امروز بخواهد دينى قبول نمايد كه مستند بدليل و برهان باشد، كه دليل و برهان را بالحسّ و العيان مشاهده نمايد جز دين مقدس اسلام نخواهد بود.
يعنى اگر كسى نزد خاخام يهود برود و سؤال كند دليل بر صدق نبوّت حضرت موسى عليه السّلام چه بوده خواهد گفت يد و بيضا و اژدها اگر بگويد بمن ارائه دهيد تا به بينم قطعا خاخام ساكت خواهد ماند چون از آن دليل و برهان اثرى وجود ندارد.
اگر نزد پاپ و كشيش نصارى برود دليل صدق نبوت حضرت عيسى عليه السّلام را بخواهد گويند مرده زنده كردن و لال را گويا نمودن و شب پره از گل ساختن و حيات در او دميدن بوده، چنانچه تقاضاى رؤيت آن دلائل نمايد ساكت شوند چون برفتن عيسى عليه السّلام آن معجزات هم از ميان رفت.
ولى اگر نزد عالم و مبلّغ اسلامي بيايد و بگويد دليل بر صدق نبوت محمّد صلى اللّه عليه و آله چه بوده هرگز نخواهد گفت شق القمر و ردّ شمس يا معراج جسمانى يا درخت را به حركت درآوردن و سنگ ريزه در كف مباركش حرف زده و امثال اينها كه واقع شده.
بلكه تمسّك بمعجزه باقيۀ آن حضرت جسته و كلام اللّه عظيم و قرآن كريم را در مقابل او قرار دهند و بگويند: گواه عاشق صادق در آستين باشد
ادلّ دلائل بر اثبات نبوت و خاتميت آن حضرت همين قرآن مجيد ميباشد كه عقول عقلا را قريب هزار و چهارصد سال است محو و حيران نموده.
فخر و افتخارى كه مخصوص ما مسلمين بر جميع ارباب ملل و نحل است همين كتاب مقدس آسمانى ميباشد كه از طرفى دست نخورده و تحريف نگرديده بما رسيده.
و از طرف ديگر دلائل اعجاز بسيارى در خود اين كتاب با عظمت موجود است كه هر عالم و عارف و عامى و جاهل منصف را قانع نموده و جذب مينمايد كه انشاء اللّه در مقالات بعد مفصلا شرح خواهم داد.
در ميان كتب آسمانى كه امروزه بين ارباب ملل موجود است (تورية، انجيل قرآن مجيد) هيچ يك سند متصل ثابت مسلّمى بآن پيغمبر آورنده ندارند بجز قرآن مجيد چنانچه در مقالات 3 تا 12 بى اعتبارى تورية و انجيل را كاملا ثابت نموديم كه بنابر آنچه خود علماء يهود و نصارى و مورّخين آنها قائل اند سند متصل بنحو تواتر از آنها منقطع است.
در مقالات قبل گفتيم كه معنى تواتر آنست كه در هر دوره اى از ادوار از زمان ظهور آن پيغمبر مبعوث الى زماننا هذا جماعتى كه ناقل آن خبر و كتاب هستند بقدرى زياد باشند كه تبانى آنها بر دروغ ساختن عادتا محال باشد.
يعنى در زمان خود آن پيغمبر و همچنين در ادوار بعد از آن جمعيتى كثير ناقل آن كتاب باشند كه انسان عادتا احتمال ندهد كه ممكن است آن جماعت تبانى بر دروغ نمايند.
باين معنى كه چنين جمعيت كثيرى در دوره ما نقل نمايند از جمعيت كثير قبل از خود تا برسد بزمان خود پيغمبر كه چنين جمعيت كثيرى از خود پيغمبر شنيده باشند آن كتاب را از اول تا بآخر.
ولى اگر در بين جمعيتهاى ادوار تاريخ از شخص واحد يا از چند نفرى كه متصف بآن صفات نباشند نقل نمايند، يا سند آن كتاب متصل به چند نفرى شود كه از آن پيغمبر نقل نمايند آنرا تواتر نگويند.
پس وقتى سند تواتر بنحويكه بيان نموديم منقطع شد، آن كتاب از درجۀ اعتبار ساقط است.
و چون چنين تواترى در نقل تورية و انجيل وجود ندارد پس اعتبارى براى آنها نمى باشد
گرچه تورية در زمان حضرت موسى عليه السّلام واجد چنين تواترى بوده ولى در ادوار بعد از آنحضرت چنانچه در مقالات قبل ذكر نموديم تواتر را بدوجهة از دست دادند
جهة اول آنكه حضرت موسى عليه السّلام تورية را از دست رس عموم خارج كرد و دستور داد تورية را در صندوقى بگذارند (بنام صندوق عهد) و هر هفت سال يك مرتبه در روز معين بيرون آورند تا مردم زيارت نمايند، و استنساخ از آن بكلى ممنوع بود بهمين جهه نسخه هائى از آن تورية در دست عموم ملت نبود، فقط تورية و آن صندوق كه حامل تورية بود در تحت قيادت عدّۀ معينى از علماء كه در كنيسه و معبد حافظ آن صندوق بودند قرار داده شده بود.
چنانچه از آيه 9 تا 13 باب 31 تورية مثنى چاپ سال 1856 ميلادى لندن نوشته است باين مضمون و موسى اين تورية را نوشت و بكاهنان بنى لوى كه صندوق عهد خداوند را برميداشتند و هم بتمامى مشايخ اسرائيل سپرد و موسى ايشان را امر فرمود كه بعد از انقضاء هر هفت سالى در عيد سال آنرا در عيد سايبانها وقت برآمدن تمامى اسرائيل تا اينكه در حضور خداوند خدايت در مقاميكه برميگزيند مرعى شوند آنگاه اين تورية را در حضور ايشان بگوش تمامى اسرائيل بخوان قوم را يعنى مردان و زنان و اطفال و غريبه كه در اندرون دروازهايت ميباشد جمع كن تا اينكه بشنوند و بياموزند و از خداوند خداى شما ترسيده بعمل نمودن تمامى كلمات اين تورية متوجه شوند. انتهى.
بديهى است كتابى كه در صندوقى محفوظ و اختيارش فقط در دست يك عدّۀ معدودى باشد موضوعيّت تواتر آن بكلّى از ميان ميرود، چه آنكه احتمال تبانى در
يك عدّۀ معينى ممكن است صورت عمل بخود گيرد، برخلاف كتابى كه از اول در دست عموم قرار دهند و تبانى در او غير ممكن باشد.
جهة دوم غلبه بابليها و روميها در دفعات متعدّده بر بيت المقدس و قتل عام بنى اسرائيل بامر (نب پلسر) و بخت النصر و سلاطين شام و غيره و سوزاندن كتابهاى مقدّس و صندوق عهد و تورية بزرگ را چنانچه خود يهود قائل اند و در مقالۀ 3 كاملا ثابت نموديم.
كه در مدت هزار سال كه بنى اسرائيل مورد حملات ظالمانه قرار گرفته و بى كتاب ماندند، بقول خودشان عزرا نامى تورية را براى آنها نوشت كه معلوم نيست تورية فعلى بعقيدۀ آنها همان تورية است يا نه، برفرض كه همان توراية عزرا باشد بقول يك نفر كه اثبات تواتر نخواهد شد كه اين كتاب همان تورية نازل بر موسى بن عمران عليه السّلام است، پس سلسله تواتر و اتصال سندان بحضرت موسى عليه السّلام بكلّى منقطع است.
وقتى كتابى فاقد تواتر و سند متصل بآورندۀ كتاب شد محل اعتماد نمى باشد بهمين جهة اعتمادى در تورية فعلى نميباشد.
و اما انجيل، كه از اول اجماع تواترى در او نبوده، براى آنكه مدت نبوت حضرت عيسى عليه السّلام چنانچه در مقالات قبل ذكر نموديم سه سال و چند ماه بوده بعلاوه در اثر فشار يهود آنحضرت موفق نميشد كه در شهر و بلوك معيّنى مستقر گردد و مركز توقفى براى خود قرار دهد، بهمين جهة امت و اتباع بسيارى پيدا ننمودند كه ناظر و حافظ انجيل باشند، مگر عدّۀ قليلى كه آنها هم پيوسته متزلزل بودند، و آنها دوازده نفر بودند كه حوارى و اصحاب خاص و مؤمنين واقعى و صاحبان سر آنحضرت بودند جمعى از آنها در دوره نبوت آنحضرت بنابر آنچه خودشان نوشته اند چند مرتبه مرتد شدند و باز برگشتند عاقبت هم يكى از آنها (يهوداى اسخريوطى) خيانت كرد و در مقابل سى پاره نقره كه از يهود گرفت عيسى را بدست آنها داد.
پس بقول يك عدۀ قليل مردمان سست عنصر متلون كه خودشان در كتابهايشان آنها را تقبيح و تنقيد نموده اند هيچ اطمينانى حاصل نميشود كه نقل قول آنها سنديت داشته باشد، بعلاوه از نقل قول اين عدۀ قليل تواترى بدست نخواهد آمد كه مورد اتّكاء و اطمينان قرار گيرد.
و نيز در مقالات 8 تا 12 ثابت نموديم كه نويسندگان اين اناجيل از اصحاب عيسى عليه السّلام نبودند و عيسى را نديده بودند.
و بعد از سيصد سال تقريبا كه بكلّى بى كتاب بودند اين اناجيل بدست چهار نفر (مجهول الحال) نوشته شده است.
پس سلسلۀ سند هريك از اين اناجيل بيك نفر منتهى ميشود، و قول يك نفر يا چهار نفر هرگز ايجاد تواتر نمى كند، پس سلسلۀ سند اين كتاب هم بحضرت عيسى منقطع است و ابدا مورد اعتماد عقلاء نميباشد.
و امّا قرآن مجيد برخلاف همۀ آنها كتابى است مسند و محكم كه از زمان ظهور خود رسول مبعوث خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله تا بزمان ما متواترا نقل شده است
و ابدا سند متصل بآن حضرت منقطع نگرديده است.
يعنى از همان روز اول بعثت، رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله قرآن را احتكار ننمود و از نظر پنهان نكرد.
بلكه هر آيه كه بر پيغمبر نازل ميشد اول بهريك از كتاب وحى كه حاضر بودند (از قبيل مولانا امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السّلام و زيد بن ثابت و عبد اللّه بن مسعود و معاذ بن جبل و عثمان بن عفان) امر ميفرمود مى نوشتند و ثبت مينمودند.
و بعد در حضور عموم اصحاب و افراد امت قرائت نموده و با تاكيدات بليغه توصيه ميفرمودند بر حفظ نمودن آن آيات، و ثواب بسيارى از براى خواندن و نوشتن و از بر نمودن و نشر دادن و تعليم و تعلّم آن آيات مقرر ميفرمود كه در مقالات بعد انشاء اللّه ذكر خواهيم نمود.
و سال دهم هجرت كه آنحضرت وفات نمود تمام شبه جزيرة العرب بعلاوه يمن و قسمتى از حبشه و فلسطين و سوريا مسلمان بودند و تمام آنها با يك وجد و شعف تمامى نگاهدار قرآن و بسيارى از آنها حافظ آن بودند.
علاوه بر آنكه قرآن مجيد مبناى علم و دانائى آنها، و مركز و اساس و مدرك احكام شرعيه و مبانى دينيّه و سياسيّه و اجتماعيّه و معجزۀ ثابتۀ باقيۀ خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله بوده.
عموم امت براى اخذ ثواب اهتمام تمام بر قرائت آن داشتند بعض از آنها عازم بودند كه هرشب يك ختم قرآن بنمايند وقتى بسمع مبارك رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله رسيد فرمود ماهى يك ختم بنمائيد.
چنانچه حافظ ابو عبد الرحمن احمد بن على نسائى كه افقه مشايخ مصر در اواخر قرن سيم هجرى و از اكابر علماى عامّه و ارباب صحاح ستّه بوده است در كتاب سنن خود از عبد اللّه بن عمر نقل نموده كه ميگفت جمعت القرآن فقرئت به كل ليلة فبلغ النبى صلى اللّه عليه و آله فقال اقرئه فى شهر(1).
پس در زمان خود رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله صدها هزار مسلمان ناظر و حافظ و قارى قرآن بودند زيرا باتفاق مسلمين از شيعه و سنى آنحضرت مكرر صريحا بعبارات مختلفه ميفرمود انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا(2).
روى همين اصل كه قرآن در دست رس عموم مسلمانان بود امر ميفرمود بقرآن تمسّك بجوئيد تا گمراه نشويد، پس زائد بل ازيد از صدها تواتر در زمان خود آنحضرت، ناقلين و قارئين و حافظين قرآن بهمين صورت موجوده بوده اند.
و بعد از وفات آنحضرت هم حوادثى مانند حوادث بنى اسرائيل كه بر يهود و نصارى بعد از حضرت موسى و حضرت عيسى على نبيّنا و آله و عليهما السّلام وارد آمد و قطع تواتر شد براى مسلمانان پيش آمد نكرد تا اسباب قطع تواتر گردد.
زيرا از زمان ظهور رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بعد از وفات آن حضرت اسلام پيوسته در ترقى و تعالى و نشر و انتشار بوده، و هيچ حادثه اى مانند حوادث بابليها و روميها و يهود براى مسلمين پيش نيامده كه فتره اى در ميان آيد و قرآن از ميان برود چنانچه تورية هزار سال و انجيل قريب سيصد سال در دست بنى اسرائيل نبود.
بنابر آنچه خود علماء و مفسّرين يهود و نصارى مانند آدم كلارك و نوتين و ديگران كه از محقّقين آنها بودند نقل نموده اند.
ولى قريب هزار و چهارصد سال است كه پيوسته در هر دوره و زمانى مليونها نفر ناظر و حافظ و ناقل همين قرآن مجيد بوده اند.
پس كتاب مقدّس ثابت السند كه بنحو تواتر از زمان آورنده كتاب رسول خدا الى زماننا هذا در دست باشد جز قرآن مجيد وجود ندارد.
فلذا روى قواعد علم و عقل و نقل باين كتاب مقدّس ميتوان اتّكاء نمود، و قطعا عمل بچنين كتابى مايۀ سرفرازى اهل علم و عقل و منطق ميباشد.
ناچاريم من باب مقدّمه براى روشن شدن مطلب و معنى ظهور تواتر در اوايل قرن اول هجرى قدرى بطريق قهقرا برگرديم و تاريخ زمان رسول اللّه و قدمهاى بزرگى كه آن قائد عظيم الشان اسلام خاتم الانبياء صلى اللّه عليه و آله براى سعادت عالم بشريت برداشته مورد مطالعه قرار دهيم تا كشف حقايق گردد.
آنچه از سير در كتب اخبار و تواريخ مكشوف ميگردد، و بيگانگان هم در كتب مهمّۀ خود تصديق نموده اند در ميان نوابغ بزرگ الهى از سلسلۀ جليلۀ انبياء عظام و بعد فلاسفه و حكماء و سياسيّون عالم فردى بهتر و برتر و بالاتر از شخص شخيص خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله در جهان مدنيت نيامده.
زيرا ظهور آن پيغمبر عظيم الشّان در منطقۀ جهل و نادانى در ميان اقوامى وحشى و بربرى كه بكلّى از جميع آثار مدنيت محروم بوده عالمى را بخود توجه داده.
و بالاتر از همۀ عمليّات و تشكيلات بزرگ اسلامى آنكه در مدتى كمتر از نيم قرن، علاوه بر آنكه آن اقوام وحشى فاقد همه چيز را واجد تمام وسايل سعادت و سيادت نمود، معلّم و استاد علم و عمل و تمدّن در عالم بشريت قرار داد، تا آنجا كه علماء و مورّخين بزرگ اروپائى كتابهائى بنام تمدن الاسلام و تمدن العرب نشر دادند و تمدن ممالك متمدّنۀ غرب و اروپا را رهين زحمات و خدمات علمى و عملى اعراب (اسلامى) بشمار آوردند، كه اينك ما در اين مقاله نمى خواهيم مبسوطا در اطراف اين موضوع قلم فرسائى كنيم(1)
1) مراجعه شود به تمدن العرب دكتر گوستاولوبون فرانسوى، و تمدن اسلام جرجى زيدان
ولى نكتۀ قابل توجّه اينست كه به بينيم زحمات طاقت فرساى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در آن دورۀ فترت، و متمدن ساختن اقوام پراكندۀ وحشى عربى را تا بجائى كه بمقام استادى جهان آن روز رسانيدن روى چه اصل بوده.
يعنى بايد ديد پايه و اساس علم و عمل رسول اللّه چه بوده، زيرا هر استاد و معلّم دانائى گفتار، و تعاليم خود را روى پايه و اساس متينى قرار ميدهد تا مورد توجه كامل عقلاء قرار گيرد.
بديهى است پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله كه خود را استاد الاساتيد عالم بشريت دانسته، و وضع قانونى نموده كه تا الى الابد محور اساس انسانيت باشد، بايستى پايه و اساس گفتار و تعاليمش محكم تر از همۀ اساسها و مقرون بعلم و عقل و منطق باشد.
آنچه محرز و مسلّم آمده مبدء المبادى تمام تعاليم عاليۀ اسلاميت كه از ميان دو لب مبارك آنحضرت خارج گرديده قرآن مجيد و همين كتاب محكم آسمانى بوده است، كه فيه تبيان كل شىء چنانچه در آيه 91 سوره 16 (نحل) فرمايد وَ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ اَلْكِتٰابَ تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْ ءٍ (1).
چون اين كتاب مقدس مبدء و مرجع احكام و قواعد و قوانين دين بوده فلذا رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بتمام امت بسيار توصيه و تاكيد ميفرمود در نگهدارى قرآن مجيد و حفاظت و حراست آن از شر اشرار و اعداء دين.
بهمين جهة افراد داناى امت و تربيت شدگان دانشگاه آنحضرت سعى بليغ در نوشتن و نگهدارى قرآن مجيد مينمودند.
علاوه برآنكه جميع افراد امت با حافظۀ مخصوصى كه داشتند هر آيه اى كه نازل ميشد با توصيۀ آنحضرت در حافظۀ خود ضبط مينمودند.
جمع كثيرى در اوراقى كه مخصوص كتابت در آن عصر بوده نوشته و عينا همين
1) فروفرستاديم بر تو قرآن را در حالتيكه بيانى روشن است براى هرچيز (از امور دين و دنيا بتفصيل يا اجمال).
قرآنيكه امروز بين الدّفتين در دست رس عموم مسلمانان ميباشد، در زمان خود آنحضرت جمع شده و مورد عنايت و توجّه عموم مسلمانان قرار گرفته، كه مكرر در حضور رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله از اول تا بآخر قرآن را قرائت نمودند و آنحضرت صحّه بر درستى و صحّت آن گذاردند كه انشاء اله در مقالات بعد مفصلا ذكر خواهد شد.
بعد از وفات هر پيغمبر بازيگران وقت بمختصر فرصتى كه بدست آوردند براى فاسد كردن آن دين دست بخراب كارى زدند اول عمل آنها تصرف در كتابها بوده كه خرافات و موهوماتى داخل در آن كتب نمودند و بوسيلۀ تحريفات باعث فساد در عقايد ملتها گرديده چنانچه در مقالات 4 تا 7 ببعض از آنها اشاره نموديم.
همين عمل را جمعى از مشركين و يهوديهاى منافق بعد از وفات خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله خواستند با قرآن مجيد بنمايند.
ولى چون خوش بختانه آيات قرآن نحوۀ اعجاز داشته علاوه بر آنكه احدى نتوانست آيه اى در ميان آيات قرآن وارد نمايد، يك كلمه هم نتوانستند در آن زياد يا كم نمايند.
لذا بعد از ياس از اين نوع عمل (خرابكارى و تصرّف و تحريف) از راه ديگر وارد عمل شدند.
يعنى بجعل اخبار پرداختند، كه شايد از اين راه بتوانند فطورى در عقايد مسلمين وارد كنند؟!
كه از جمله اخبار مجعوله آنست كه انتشار دادند (و بدبختانه بعضى از علماء عامّه هم بدون توجّه بضررهاى اين نوع اخبار آنها را نقل نمودند) كه قرآن در زمان پيغمبر در دست رس چهار نفر بوده، فقط آن چهار نفر جمع آنرا نمودند كه در اسامى آن چهار نفر هم اختلاف دارند؟
در خبر انس است كه آن چهار نفر، ابىّ بن كعب، معاذ بن جبل، زيد بن ثابت ابو زيد بوده اند.
و در بعض اخبار آنها اسامى ديگرى بجاى اين چهار نفر ديده ميشود از قبيل سعد بن عبيد، ابودر داء، عبادة بن صامت، ابو ايوب انصارى، عثمان بن عفان، ابو موسى اشعرى، ام ورقه، و غير آنها.
و همين چند خبر (غلط) مستمسكى بدست ملاحده و مخالفين داده كه منكر تواتر قرآن مجيد شوند.
و حال آنكه اين اخبار (مجعوله) مخالف با اجماع مسلمين است، زيرا تاريخ بخوبى نشان ميدهد كه قرآن مجيد در دست چند نفر نبوده بلكه در حافظۀ تمام مسلمين حاضر بوده است.
عجب آنكه اكابر علماء عامّه در كتب خود نقل نموده اند كه در جنگ يمامه(1)هفتاد قارى و حافظ قرآن كشته شدند، و همچنين در جنگ بئرمعونه(2)زمان خود رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بهمين مقدار از قراء شربت شهادت نوشيدند -
بعضى از علماء عامّه وقتى فضاحت نقل اين نوع اخبار را فهميدند از در اصلاح برآمدند، مانند ابو عثمان بكر بن محمد مازنى كه ميگويد لازم نيست قول انس را در نفس الامر صحيح بدانيم تا باعث تمسك ملاحده گردد، زيرا ما مى بينيم كه در جنگ بئر معونه و در جنگ يمامه زياده از صد و پنجاه قارى و حافظ قرآن كشته شدند، جز اين نيست كه اختصاص دادن انس جمع كنندگان قرآن را بچهار نفر از شدت علاقۀ انس بآن چهار نفر بوده است. انتهى.
و إلاّ قرآن را رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله از روز اوّل در دست رس عموم مسلمانان قرار داده بود.
چون قرآن مجيد يك آيه دو آيه سه آيه كم وبيش نازل ميشد لذا بر امّت مشقتى
نداشته كه آنها را حفظ نمايند، خصوصا با توصيه هاى زياد و ثوابهاى فراوانى كه براى حفظ و قرائت قرآن از طرف رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم صادر ميشد، و اشتياق بسيارى كه مؤمنين بقرائت قرآن داشتند و تعليم و تعلّم احكام قرآن را از اهمّ مشاغل و افضل عبادات ميدانستند.
جمع نمودن قرآن در هر زمان و تدوين آن و نشر دادن در ميان امت از اهم واجبات و اعظم امور مسلمين صدر اسلام بوده است.
چه آنكه قرآن مجيد از بزرگترين معجزات خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اهم دلائل بر صدق نبوت آنحضرت بوده است.
علاوه بر آنكه اساس شريعت و مأخذ احكام دينيّه بوده است.
چگونه عقل باور كند كه قرآن مجيد را با چنين اهميّتى كه ما يحتاج عموم امّت در جميع شئون زندگانى در او ميباشد رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقط بدست چهار نفر بسپارد.
پس اين همه قراء و حفاظ كه در زمان پيغمبر و بعد از آنحضرت بودند و علماء عامّه هم در تفاسير و تواريخ خود ثبت نموده اند از كجا آمدند.
قرآنى كه فقط در دست چهار نفر بوده چگونه آنهمه قراء حفظ نمودند و بيك ديگر تعليم ميدادند، پس هر عاقل منصف كه مختصر تامّل در حقايق نمايد يقين ميكند قرآن در زمان خود پيغمبر جمع گرديده و در دست رس عموم گذارده شده است.
و اكثر مؤمنين و قراء نسخه هائى تهيه ديده و بنظر مبارك رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله رسانيده و آنحضرت صحه بر آنها گذارده و مورد عمل قرار دادند.
چون در زمان پيغمبر ميان امّت علمى غير از علم قرآن نبوده و بعد از اداء واجبات عبادتى را بالاتر از تلاوت قرآن مجيد و تعليم و تعلّم آن نميدانستند، فلذا رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تأكيدات بليغه در حفظ و نگهدارى آن ميفرمودند، و آنها هم جمع مى نمودند بهمين جهت در زمان خود آنحضرت نسخه هاى متعدّدى جمع و با تصديق آنحضرت مورد عمل قرار گرفت كه امروز صدها قرآن بخطوط
مختلفه از قرن اول كه اشخاص متعدد آنها را برشتۀ تحرير درآورده بودند زينت موزه ها و كتابخانه هاى دول راقيۀ جهان است، و اين خود دليل ديگر است بر اينكه دانستن قرآن در عصر نبوت منحصر بافراد انگشت شمار نبوده است، بلكه عموم مسلمانان حافظ و نگهبان آن بوده اند.
از جمله دلائل بر اثبات آنكه قرآن مجيد در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله جمع آورى و بهمين صورتى كه امروزه بين الدّفتين در دست رس عموم مسلمانان است در زمان آن حضرت هم متداول بوده، آنست كه آن مجموعه را كتاب ناميدند، چون اطلاق اسم كتاب عرفا صحت پيدا نميكند مگر بر مطالب مرتّبۀ مدوّنۀ مجتمعه در اوراق منظورۀ منظّمه براى هدف و غرض معيّنى.
پس اگر مطالبى متفرقه و غير مدوّنه يا مدوّنه در اوراق متشتّته باشد اسم كتاب بر او نميگذارند.
و از جمله امور مسلّمه است كه بعد از سيزده سال از دورۀ بعثت كه پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله هجرت بمدينۀ طيّبه نمود جميع آن آياتيكه تا آن زمان بر آنحضرت نازل گرديده بود كتاب ناميدند.
چنانچه در آيه اول سوره 2 (بقره) كه در مدينه نازل گرديده فرموده است ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (1).
و نيز در آيات ديگر هم اطلاق لفظ كتاب بر قرآن مجيد نموده كه خود دليل است براينكه قرآن مجموعۀ مرتّبۀ مدوّنه در زمان خود رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بوده است كه اسم كتاب بر او گذاردند.
و هم چنين در روايات معتبرۀ بسيارى رسيده است كه پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه
1) اين كتاب بدون شك راهنماى پرهيزكارانست.
و آله و سلّم قرآن مجيد را كتاب ناميده كه از جمله آنها روايت متفق عليه فريقين خاصّه و عامّه (شيعه و سنى) است كه آنحضرت مكرر در امكنۀ متعدّده مانند مسجد الحرام و عرفات و منى و غدير خم و در منبر وداع در مدينه و در بستر هنگام وفات بعبارات مختلفه و هدف معين فرمود انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا(1)
اين فرمودۀ رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه توام با آيۀ شريفۀ قرآنيه مى باشد، نصّ صريح است بر اينكه در زمان آنحضرت قرآن مجيد آيات و سور مدّونۀ مرتّبه بوده است كه اسم كتاب بر او گذارده اند.
و ممكن نيست گفته شود اطلاق اسم كتاب من باب المشارقه بوده، كه چون پيغمبر ميدانسته بعد از وفات او آيات متفرقه را بصورت كتاب جمع ميكنند لذا اسم كتاب بر او گذارده ؟!
بديهى است كه تسميۀ كتاب بعد از تدوين مقدارى از سور و آيات منزله بوده است، فلذا در علم تفسير آمده كه سور قصار مكيّه در اوايل نزول، كتاب ناميده نشد.
پس لفظ كتاب بعد از اثبات حقيقت قرآن بوده نسبت بمطالب و آيات مرتّبۀ مجموعۀ مدوّنه.
چنانچه آيات متضمنۀ بر نام كتاب از قبيل ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ ، تَنْزِيلُ اَلْكِتٰابِ أَنّٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْكَ اَلْكِتٰابَ ، تِلْكَ آيٰاتُ اَلْكِتٰابِ ، و غيره بعد از تحقيق مصداق آن و تدوين آيات و سور مرتّبۀ مجموعه اى كه در اوراق و صفحات و يا اكتاف و يا عسب جمع گرديده بود نازل گرديد.
آنچه ذكر گرديد عقيدۀ مفسّرين اسلامى، خاصّه اكابر علما شيعه مى باشد كه اتفاق دارند بر اينكه قرآن مجيد در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مجموعۀ منظّمى در دست رس عموم امت بوده است.
1) بدرستيكه من ميگذارم در ميان شما دو چيز بزرگ را كه اگر باين دو چيز بچسبيد هرگز بعد از من گمراه نگرديد آن دو چيز بزرگ كتاب خدا (قرآن) و عترت و اهل بيت من ميباشد.
چنانچه عالم جليل القدر علم الهدى سيّد مرتضى اعلى اللّه مقامه الشريف كه از نوابغ دهر و مفاخر شيعۀ اماميّه در اوايل قرن پنجم هجرى بوده فرموده ان القرآن كان على عهد رسول الله صلى الله عليه و آله مجموعا مؤلفا على ما هو عليه الان(1).
و جماعت بسيارى از صحابه مثل عبد اللّه بن مسعود و ابى بن كعب و غير آنها مكرّر قرآن را در حضور رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله قرائت و ختم نمودند.
اينكه گفتيم مكرر ختم مى نمودند يعنى هرمرتبه بمقداريكه نازل بر آنحضرت شده و جمع نموده بودند تا آن روزيكه قرائت مى نمودند مجموعه اى بوده كه اطلاق كتاب بر آن ميشده
چنانچه فريقين (شيعه و سنى) نقل نموده اند كه در زمان وفات رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود ايتونى بدواة و بياض لازيل عنكم اشكال الامر و اذكر لكم من المستحق لها بعدى فقال عمر دعوا الرجل فانه ليهجر؟!! حسبنا كتاب الله(2)
از اين جملات معلوم ميشود قرآن مجموعۀ مدوّنۀ مرتبۀ معينه اى بوده كه بين اصحاب بنام كتاب شهرت كامل داشته كه وقتى عمر گفت كتاب خدا براى ما كافى است احدى بر او اعتراض ننمود كه تو چه اطلاعى از كتاب دارى و چه ميدانى در كجا است كه ميگوئى كتاب خدا ما را كفايت ميكند
پس ثابت است كه كتاب خدا (قرآن) در ميان امت مانند آفتاب درخشنده و تابان بوده
1) بدرستيكه قرآن مجيد در زمان رسول خدا (ص) مجموعۀ تاليف گرديده بوده مانند آنچه الان در دست مسلمانان است.
2) جملات فوق عين عبارت امام غزالى در مقاله چهارم سر العالمين است كه يوسف سبط ابن جوزى هم كه از اكابر علماء اهل سنت ميباشد در ص 36 تذكره خواص الامه از او نقل نموده كه رسول اكرم (ص) فرمود دوات و سفيدى براى من بياوريد تا زايل كنم از شما اشكال امر را و ياد كنم براى شما كسى را كه مستحق تر است بامر بعد از من (يعنى امر خلافت) پس عمر گفت واگذاريد اين مرد را (يعنى رسول خدا را) زيرا كه او هذيان ميگويد؟!! كتاب خدا ما را بس است
بعض از علماء عامّه نظر باخبارى كه وارد است در زمان خلافت ابى بكر و عثمان قرآن جمع كرديده، خيال كردند تا آن زمان قرآن مجيد مجموعه نبوده و بر اين عقيده اوراقى منتشر نمودند!!
و حال آنكه اشتباه نمودند و اگر قدرى دقيق ميشدند ميدانستند كه قرآن مجيد در زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله جمع گرديده و منظم بوده، چنانچه قبلا ذكر نموديم كه مكرّر صحابه نزد آن حضرت قرآن را تا بآخر خواندند و مورد تصديق قرار گرفت.
علاوه بر آنكه اكثر امت قرآن را در حافظۀ خود نگاهدارى نموده بودند.
و اما اخباريكه دلالت دارد قرآن مجيد در دورۀ خلافت و زمامدارى ابى بكر و عثمان جمع آورى شده بايستى مورد تحقيق قرار گيرد، چنانچه اكابر محققين علماء عامّه هم در اين باب تحقيقات بليغه نمودند.
از جملۀ آنها حاكم ابو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه حافظ نيشابورى متوفّى سال 405 هجرى در كتاب مستدرك گويد «جمع القرآن ثلاث مرّات» يعنى سه مرتبه قرآن جمع گرديد.
مرتبۀ اوّل در زمان خود رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و استدلال نموده بحديث زيد بن ثابت كه گفت كنا عند رسول الله (ص) نالف القرآن من الرقاع يعنى ما تأليف
مى نموديم قرآن را نزد رسول خدا از نوشته ها باين معنى كه از رقعه ها و نوشته هاى متفرقه جمع مى نموديم در يك جا قرار ميداديم.
مرتبۀ دوم در خلافت ابى بكر بوده و استدلال نموده بروايت بخارى از زيد بن ثابت كه گفت وقتى خبر قتل هفتاد نفر از قرّاء (بروايت ديگر هفتصد نفر قارى قرآن) در جنگ يمامه بمدينه رسيد خليفه ابو بكر مرا خواست و گفت عمر ميگويد همين طوريكه در يمامه بسيارى از قرّاء بقتل رسيدند ميترسم در ساير مواطن همين پيش آمد شود و بواسطۀ رفتن آنها قرآن از ميان برود خوبست امر بجمع قرآن بنمائى كه در يك جا محفوظ بماند فلذا مشغول جمع كردن قرآن شدم. انتهى (خبر بخارى مفصّل است باقتضاى وقت مقاله نويسى مورد لزوم نقل گرديد).
پس جمع نمودن زيد تجديد نسخ بوده است كه بكشته شدن يا مردن قاريهاى قرآن از ميان نرود.
چون زيد از جمله كسانى بود كه در سال وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قرآن را نزد آن حضرت ختم نموده بود، و بعد از قرائت تمام آن حضرت تصديق آنرا نموده بودند.
مرتبه سوم زمان خلافت عثمان بود كه بترتيب سور جمع نمودند براى جلوگيرى از قرائتهاى مختلف و روايت نموده از بخارى كه وقتى حذيفه از فتح ارمنيه و آذربايجان مراجعت نمود بعثمان گفت درياب امت را قبل از آنكه مانند يهود و نصارى اختلاف نمايند، زيرا اختلاف قرائت در قرآن زياد شده است، اهل كوفه و شام خيلى اختلاف در قرائت داشتند، لذا عثمان امر كرد زيد و عبد اللّه زبير و سعيد بن عاص و عبد الرحمن ابن حارث جمع شدند، گفت بلسان و قرائت قريش قرآن را بنويسند.
براى همين منظور قرآنهاى حفظۀ قرآن را گرفتند و از روى آنها نوشتند، حتّى قرآنى كه نزد حفصه دختر عمر بود گرفتند، و بعد از نوشتن و تمام شدن آن قرآن، ساير نسخ قرآن را آتش زدند تا آنكه جلوگيرى از قرائتهاى مختلف بنمايند و از روى آن نسخه نسخه هاى بسيار نوشته و باطراف ولايات پراكنده نمودند.
و نيز در مستدرك گويد جمعى از علماء سنت و جماعت گفته اند جمع كردن عثمان قرآن را براى جلوگيرى از اختلاف قرائتها بوده است، و اينكه از ميان جميع لغات لغت قريش را انتخاب نمود براى آن بود كه قرآن بلغت آنها نازل گرديده بود. انتهى
بنابرآنچه ديگران نقل نموده اند قرآن مجيد بر شش لغت نازل گرديد كه وقت، اجازۀ پيش از اين بيان را نميدهد.
و حارث محاسبى در كتاب فهم السّنن گويد مشهور آنست كه جمع كنندۀ قرآن خليفه عثمان است، و حال آنكه اين طور نيست، قرآن جمع شده بود در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، ولى در زمان ابى بكر تجديد جمع و تكثير نسخ شد، و اما عثمان فقط براى جلوگيرى از فتنه و فساد در اختلاف قرائت قرآن امر كرد قرائتها را جمع نمودند در يك قرائت و آنهم قرائت قريش بوده. انتهى
پس آن كسانيكه داراى شمّ الفقاهة ميباشند ميفهمند در اين اخبار دليلى نيست كه قرآن مجيد در زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله جمع نبوده، بلكه برخلاف از اخبار كاملا استفاده ميگردد كه قرآن مجيد در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مجموعۀ مدوّنه بوده، منتها در زمان ابى بكر و عثمان تكثير نسخ و تخصيص بقرائت شده است.
و اما آن كسانيكه از بعض علماء عامّه بر اين عقيده رفتند كه قرآن مجيد تا زمان ابى بكر و عثمان پراكنده بوده و آنها جمع نموده اند الحق عمدا يا سهوا اهانتى بثقل اكبر و امانت بزرگ پيغمبر (ص) (قرآن مجيد) نموده اند.
بلكه اهانت و خيانت بزرگى بمقام منيع خاتم النبيّين صلّى اللّه عليه و آله و كمكى بتخريب اساس دين، و ارائه طريقى بملحدين و مخالفين تواتر قرآن كريم نموده اند.
البته از اين اشخاص بعيد نيست اقدام باين قبيل امور، زيرا وقتى ثقل اصغر و دومين امانت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را ترك نمودند، و منكر عترت و مقام امامت و خلافت مولانا امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السّلام شدند، و از اهل ذكر و حجج معصومين كه منصوص رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بودند روى گردان شدند، البته چنين اختلافاتى بايستى بميان آيد.
چنانچه نصارى وقتى قول شمعون بن حمون (بقول خودشان پطرس) را گذاردند و پيروى از پولس يهودى نمودند لازمه اش اختلاف در انجيل و اركان دين حضرت مسيح ميباشد.
ليس هذا اول قارورة كسرت فى الاسلام بلكه از همان صدر اول بعد از وفات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم راه را كج رفتند و بازيگران سياسى بكار افتادند تا اساس را منقلب نمايند.
زيرا ميبينم اكثر علماء عامه مانند ابن النديم و ابى الفداء و ديگران مينويسند كه ابى بكر و عثمان از زيد بن ثابت جوان نورس كه فقط نويسندۀ قرآن بوده است (نه آنكه عالم بمعانى و حقايق و دقايق و لطائف قرآن باشد) استمداد و كمك طلبيدند.
ولى امير المؤمنين على عليه السّلام را كه باتفاق تمام امت (از شيعه و سنى) بعد از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله اعلم الناس بكتاب اللّه بوده ترك نمودند.
و حال آنكه گذشته از جمهور علماء شيعه اكثر اكابر علماء سنت و جماعت مانند حافظ بن مردويه در مناقب و ديلمى در فردوس و امام احمد حنبل در مسند و طبرانى در اوسط و خطيب خوارزمى در مناقب و ابن حجر مكى در ص 76 صواعق ضمن باب 9 فصل دوم حديث 21 و خطيب بغدادى در ص 321 جلد چهارم تاريخ بغداد و حافظ هيثمى در ص 236 جلد هفتم مجمع الزوايد و ابن قتيبه در ص 68 جلد اول الامامة و السياسه و حاكم ابو عبد اللّه نيشابورى در ص 124 جلد سيم مستدرك و فخر رازى در جلد اول تفسير مفاتيح الغيب و ابن حجر در ص 74 و 75 و 140 جلد دوم جامع الصغير و شيخ سليمان بلخى حنفى در باب 20 ينابيع المودة از جمع الفوائد و اوسط و صغير طبرانى و فرائد حموينى و مناقب خوارزمى و ربيع الابرار زمخشرى از امّ سلمه و ابن عباس، و نيز ضمن باب 65 ص 185 ينابيع چاپ اسلامبول از جامع الصغير جلال الدين سيوطى و نيز در ص 116 تاريخ الخلفاء و در ص 358 جلد چهارم فيض القدير از ابن عباس، و در ص 237 از مناقب السبعين حديث 44 از صاحب فردوس و در ص 283 ضمن باب 59 از فصل دوم صواعق از ام سلمه، و محمّد بن يوسف گنجى شافعى در
كفايت الطالب بعضى از ام سلمه و بعضى از عايشه و بعضى از محمّد بن ابى بكر از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايت نموده اند كه فرمود على مع القران و القرآن مع على لا يفترقان حتى يردا على الحوض(1).
حتّى ابن حجر متعصّب در ص 77 صواعق روايت نموده كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در مرض موت فرمود بزودى من از ميان شما ميروم انى مخلف فيكم كتاب ربى عز و جل و عترتى اهل بيتى ثم اخذ بيد على فرفعها فقال هذا على مع القرآن و القرآن مع على لا يفترقان حتى يردا على الحوض فاسئلهما ما خلفت فيهما(2)
با اين همه دلائل و بيانات مؤسّس شريعت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در عظمت مقام امير المؤمنين على عليه السّلام كه او را عدل قرآن بشمار آورده، گذشته از آنكه حق خلافتش را از ميان بردند حاضر نشدند در تجديد نسخ و تعيين قرائتها آنحضرت را دخالت بدهند و با آن بزرگوار شور بنمايند.
و حال آنكه بروايات صحيحه اكابر علماء خودشان (گذشته از جمهور علماء شيعه) رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود انا مدينة العلم و على بابها و من اراد العلم فليات الباب(3)
لازم است براى پى برد، باسناد و عظمت اين حديث مراجعه شود بصفحات 754 تا 761 كتاب (شبهاى پيشاور) اثر مناظره و گفتار مؤلف اين كتاب با علماء سنت و جماعت در شهر پيشاور (پاكستان حاليه).
بديهى است اهم علوم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله علم قرآنست، آيا سزاوار بود كه از زيد بن ثابت نورس بهره بردارند ولى از امير المؤمنين على عليه السّلام كه بفرمودۀ رسول
1) على با قرآن و قرآن با على ميباشد و از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند.
2) من دو چيز را در ميان شما ميگذارم يكى كتاب خدا (قرآن) و ديگرى عترت و اهل بيت من اند، آنگاه دست على را گرفت بلند نمود فرمود اين على با قرآن و قرآن با على ميباشد تا در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند پس شما از اين هر دو جانشين و خليفۀ من سئوال نمائيد.
3) من شهرستان علم هستم و على دروازه آنست كسيكه ميخواهد از علم من بهره بردارد بايد برود بدر خانۀ على كه باب علم است.
اكرم صلّى اللّه عليه و آله عدل قرآن و باب علم آنحضرت و عالم بعلوم قرآن بوده است دستور نگيرند.
و حال آنكه قرآن مجيد در نزد آنحضرت بوده و يكى از كتاب وحى بلكه كاتب اصلى قرآن بوده كه قرآن را با تمام معانى و حقايق و تفاسير و شان نزول و تاويلات جمع نموده بود، كه انشاء اللّه در مقالۀ بعد ذكر خواهيم نمود.
چنانچه گذشته از جمهور علماء شيعه اكابر علماء سنت و جماعت در كتب معتبرۀ خود نوشته و تصديق نموده اند كه قرآن كريم با تمام معانى و تنزيلات و تاويلات نزد آنحضرت بوده.
عجبا قرآن حفصه دختر عمر را براى تطبيق خواستند ولى قرآن على عليه السّلام را نخواستند.
عثمان بن عفان خودش بدر خانه عبد اللّه بن مسعود براى گرفتن قرآن رفت ولى بدر خانۀ على عليه السّلام ابدا نظرى نينداخت.
چرا من نگويم تا خوانندگان محترم با عقل و دانش خود قضاوت منصفانه نمايند و بمظلوميت آنحضرت پى ببرند.
علّت آنكه راضى نشدند قرآن على عليه السّلام را بخواهند و يا با آنحضرت مانند ساير مسلمين شور نمايند، آن بود كه علاوه بر آنكه تمامى قرآن صحيحا بطريق نزول نزد آنحضرت موجود بود، و تمام معانى و حقايق و شان نزول و تاويلات كامله اى كه از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شنيده بود در ذيل هر آيه ذكر نموده بود.
اگر آن قرآن بيرون ميآمد ممكن بود پرده ها پاره شود و حقايق كشف گردد، بهمين جهة و جهات ديگر كه در اين مقاله مقتضى نوشتن نيست، رجال بنى اميه از قبيل معاويه و مروان و غيره رئيس خود خليفه عثمان را كه از هشتاد سال عمر او متجاوز بود وادار نمودند كه از قرآن آن حضرت صرف نظر نموده و عدل قرآن را كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله معين فرموده متروك، و مظلوميت آن بزرگوار را ايضا ثابت نمايند.
بديهى است وقتى عديل القرآن و باب علم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را متروك و قرآن
محكم آن حضرت را كه مشتمل بر تمام معانى و حقايق از تفسير و تأويل كه در ذيل هر آيه بامر آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله ثبت نموده از دست دادند، لازمه اش ميدان دارى نالايقان بوده است، كه تشبث بحشيش پيدا نموده و اخبار ضعاف يا آحاد بى اساس و بيموردى در كتابهاى خود ذكر نمودند.
مهر درخشنده چه پنهان شود *** شب پره بازيگر ميان شود
ولى حمد و شكر خدائيرا كه اصل كتاب محكم آسمانى دست نخورده اى را ميان ما باقى گذارده تا با اين وسيله اعادى و ملحدين مخذول و منكوب، و دين مقدس اسلام تقويت گردد.
اختلاف ديگرى كه اعادى و بازيگران دينى در ميان مسلمانان افكندند راجع بقرآن خطّ مولانا و مولى الكونين امير المؤمنين على عليه السّلام است. كه ببعض اخبار مربوط بقرآن خطّ آن حضرت تمسّك جسته، و ساده دلان گفته اند كه قرآن اصل حقيقى تام و تمام دست نخورده خدمت امام عليه السّلام ميباشد و اين قرآن معمولۀ هزار سالۀ ميان مسلمين محرّف و دست خورده و ناقص است كه از او آيات و سورى كسر گرديده ؟!!
و ببعض اخبار ضعاف و آحاد تمسّك جسته و ايجاد شبهه نمودند؟!
و حال آنكه در نزد ارباب تحقيق ثابت است كه مطلب اين طور نيست كه آنها گويند.
توضيح مطلب اينست كه على عليه السّلام با آنكه يكى از كتّاب وحى بوده مع ذلك با ساير كتّاب تفاوت بسيار داشته، براى آنكه على عليه السّلام منحصرا باب علم رسول اللّه بوده، نويسنده قرآن بوده، ولى نه مانند ديگران از كتّاب و نويسندگان بلكه عالم و عارف بحقيقت قرآن بوده است.
چون رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آنحضرت را قابل و لايق ديده پرده ها از مقابل ديدگانش برداشته و اسرار و حقايق و معانى تفسير و تاويل قرآن را بآن بزرگوار آموخت، فلذا آنحضرت اعلم بجميع اصحاب بود بقرآن مجيد، و آگاه بر ظواهر و بواطن و محكم و متشابه ناسخ و منسوخ مجمل و مفصّل قرآن مجيد، كه ميدانست هر آيه در كجا و در چه چيز نازل گرديده است.
چنانچه علماى فريقين (شيعه و سنى) نداهاى مكرر آنحضرت را در بالاى منابر نقل نموده اند، كه گذشته از جمهور علماء شيعه، اكابر علماء سنى از قبيل شيخ الاسلام ابو اسحق ابراهيم بن سعد الدين محمّد حموينى در فرائد السمطين و مؤيد الدين خطيب خوارزمى در مناقب نقل نموده اند كه روزى امير المؤمنين على عليه السّلام در بالاى منبر فرمود سلونى قبل ان تفقدونى فو الذى فلق الحبة و برء النسمة لا تسئلونى عن آية من كتاب الله الا حدثتكم عنها متى نزلت بليل او نهار فى مقام او مسير فى سهل ام فى جبل و فى من نزلت فى مؤمن او منافق و ما عنى الله بها ام عام ام خاص(1).
و نيز احمد بن حنبل (امام الحنابله) در مسند و شيخ سليمان بلخى حنفى در ص 74 ينابيع المودّه ضمن باب 14 از ابن عباس (حبر امت) نقل مينمايد كه على عليه السّلام در بالاى منبر فرمود سلونى قبل ان تفقدونى سلونى عن كتاب الله و ما من آية الا و انا اعلم حيث انزلت بحضيض جبل او سهل ارض و سلونى عن الفتن فما من فتنة الا و قد علمت من كسبها و من يقتل فيها(2).
و نيز جلال الدين سيوطى در ص 124 تاريخ الخلفاء و ص 319 جلد دوم اتقان و ابو عمر در ص 114 جلد اول جامع بيان العلم و ابن حجر عسقلانى در ص 338 جلد هفتم تهذيب التهذيب و در ص 485 فنح البارى و محب الدين طبرى در ص 198 جلد دوم رياض النضره و بدر الدين حنفى در ص 167 جلد نهم عمدة القارى نقل مينمايند كه آنحضرت بالاى منبر فرمود سلونى و الله لا تسئلونى عن شىء يكون الى يوم
1) سؤال كنيد از من قبل از آنكه مرا نيابيد قسم بآن خدائيكه دانه را شكافته و بشر را آفريده سؤال نميكنيد از من از آيه اى از كتاب خدا مگر خبر ميدهم بشما از آنها كه چه وقت نازل گرديده شب يا روز در مقام يا در راه در زمين نرم و يا در كوه سخت و در چه كس نازل شده در مؤمن يا منافق عام است يا خاص.
2) سؤال كنيد از من قبل از آنكه مرا نيابيد سؤال كنيد مرا از كتاب خدا نيست آيه اى مگر آنكه من داناترم چگونه نازل گرديده در دامنه كوه يا زمين نرم و سؤال كنيد از من از فتنه ها پس نيست فتنه اى مگر آنكه من ميدانم چگونه بر پا شده و كى در او كشته ميشود.
القيمة الا اخبرتكم و سلونى عن كتاب الله فو الله ما من آية الا و انا اعلم ابليل نزلت ام بنهار فى سهل ام فى جبل(1).
و محمّد بن سعد كاتب در طبقات و محمّد بن يوسف گنجى شافعى در باب 52 كفايت الطالب (كه اختصاص بهمين موضوع دارد) و حافظ ابو نعيم اصفهانى در سطر اول ص 68 جلد اول حلية الاولياء مسندا از امير المؤمنين على عليه السّلام نقل مينمايند كه فرمود و اللّه ما نزلت آية الا و قد علمت فيمن نزلت و اين نزلت و على من نزلت ان ربى وهب لى قلبا عقولا و لسانا طلقا(2).
از اين قبيل اخبار در كتب فريقين بسيار رسيده كه مكرر امير المؤمنين على عليه السّلام روى منابر دعوى علم بقرآن نموده، و در ضمن از آنحضرت سؤالها نموده و جوابها شنيده اند كه اينك مقاله نويسى اجازه بسط كلام نميدهد.
گذشته از آنكه كلام ما در قرآن است نه در بيان حقيقت و اثبات ولايت و علم امام عليه السّلام.
خلاصه كلام آنكه باتفاق فريقين (سنى و شيعه) على عليه السّلام باب علم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بوده و آنحضرت علنى و بر ملاء على عليه السّلام را بعلم و دانش خود معرفى فرموده به بيان انا مدينة العلم و على بابها و من اراد العلم فليات الباب(3).
اين حديثى است در غاية اعتبار كه گذشته از جمهور علماء شيعه كه بحكم تواتر اين حديث شريف را نقل و اثبات نموده اند.
اكابر علماء سنى مانند جلال الدين سيوطى در جمع الجوامع محمد بن جرير
1) سؤال كنيد از من بخدا قسم سؤال نميكنيد مرا از چيزى تا روز قيامت مگر آنكه خبر ميدهم شما را از آنها سؤال كنيد مرا از كتاب خدا بخدا قسم نيست آيه اى مگر آنكه من ميدانم در شب نازل شده يا روز در زمين نرم يا كوه سخت.
2) بخدا قسم نازل نگرديده آيه اى مگر بتحقيق من ميدانم در چه كس نازل گرديده و بر چه چيز نازل شده بدرستيكه خداى من افاضه فرموده بمن قلبى و عقلى كامل و زبانى طلق و گويا و ناطق
3) من (كه رسول اللّه هستم) شهرستان علمم و على در و باب آن شهرستان است هركس اراده دارد علم مرا (يعنى ميخواهد از علم من بهره بردارد) پس بايد برود به باب (يعنى بسوى على عليه السلام)
طبرى در تهذيب الآثار و حاكم نيشابورى در مستدرك و جمال الدين هندى در تذكرة الموضوعات و امير محمّد يمانى در روضة النديه و محمّد بن طلحه شافعى در مطالب السؤل و سيد محمد بخارى در تذكرة الابرار و فيروز آبادى در نقد الصحيح و محمّد بن يوسف گنجى شافعى در كفايت الطالب و متّقى هندى در كنز العمال و غيرهم حكم بصحت اين حديث نموده اند.
چه آنكه اين حديث با عظمت بطرق مختلفه و اسناد متفاوته از بسيارى از اصحاب و تابعين از قبيل مولانا أمير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و ابى محمّد حسن ابن على عليه السّلام (سبط اكبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) و امام المفسّرين (حبر امت) عبد اللّه ابن عباس و جابر بن عبد اللّه انصارى و عبد اللّه بن مسعود و حذيفة بن اليمان و عبد اللّه ابن عمر و انس بن مالك و عمرو بن عاص (از صحابه عظام).
و امام زين العابدين على بن الحسين و محمّد بن على الباقر عليه السّلام و اصبغ بن نباته و جرير الضبى و حارث بن عبد اللّه همدانى كوفى و سعيد بن ظريف الحنظلى كوفى و سعيد بن جبير اسدى كوفى و سلمة بن كميل خضرمى كوفى و سليمان بن مهران اعمش كوفى و عاصم بن حمزه سلولى كوفى و عبد اللّه بن عثمان بن خيثم القارى المكي و عبد الرحمن بن عثمان و عبد اللّه بن عسيلة المرادى أبو عبد اللّه صنابخى و مجاهد بن جبير ابو الحجاج المخزومي المكي (از تابعين).
و از سلسلۀ جليلۀ علماء فخام و محدّثين عظام و مورّخين كرام اهل تسنّن بسيارند كه اين حديث شريف را نقل نموده اند و حقير براى اثبات مرام ببعض اسناد آنها اشاره مى نمايم.
1 - محمّد بن جرير طبرى مفسّر و مورّخ قرن سوّم هجرى متوفّى 310 در تهذيب الآثار.
2 - حاكم نيشابورى متوفّى 405 قمرى در صفحه 126 و 128 و 226 جلد سوّم مستدرك.
3 - ابو عيسى محمّد ترمذى متوفّى 289 قمرى در صحيح خود.
4 - جلال الدين سيوطى متوفى 911 قمرى در جمع الجوامع و در صفحه 374 جلد اول جامع الصغير.
5 - ابو القاسم سليمان بن احمد طبرانى متوفى 360 قمرى در كبير و اوسط.
6 - حافظ ابو محمّد حسن سمرقندى متوفى 491 قمرى در بحر الاسانيد.
7 - حافظ ابو نعيم أحمد بن عبد اللّه اصفهانى متوفى 340 قمرى در معرفة الصحابه.
8 - حافظ ابو عمر و يوسف بن عبد اللّه بن عبد البر قرطبى متوفى 463 قمرى در صفحه 461 جلد دوم استيعاب.
9 - حافظ على بن أبى بكر هيثمى متوفى 807 قمرى در صفحه 114 جلد نهم مجمع الزوائد 10 - حافظ على بن أحمد عزيزى شافعى متوفى 1070 قمرى در صفحه 63 جلد دوم سراج المنير شرح جامع الصغير.
11 - ابو الحسن فقيه شافعى عليّ بن محمّد بن طيّب الجلابى ابن مغازلى متوفى 483 در مناقب.
12 - ابو شجاع شيرويه همدانى ديلمى متوفى 509 در فردوس الاخبار.
13 - ابو المؤيّد خطيب خوارزمى موفق الدين متوفى 568 قمرى در صفحه 49 مناقب و صفحه 43 جلد اول مقتل الحسين.
14 - ابو القاسم ابن عساكر على بن حسن دمشقى متوفى 571 قمرى در تاريخ كبير.
15 - ابو الحجّاج يوسف بن محمّد آندلسى متوفّى 605 قمرى در صفحه 222 جلد اول (الف باء).
16 - ابو الحسن على بن محمّد بن اثير جزرى متوفّى 630 قمرى در صفحه 22 جلد چهارم اسد الغابه
17 - ابو سالم محمّد بن طلحه شافعى متوفى 652 قمرى در صفحه 22 مطالب السؤل.
18 - ابو محمّد احمد بن محمّد عاصمى در زين الفتى شرح سورۀ هل اتى
19 - محبّ الدين احمد بن عبد اللّه طبرى شافعى متوفى 694 قمرى در صفحه 129 جلد اول رياض النضرة و صفحه 77 ذخائر العقبى
20 - بدر الدين محمّد زركشى مصرى متوفى 749 قمرى در صفحه 47 جلد سوّم فيض القدير
21 - شمس الدين محمّد بن احمد ذهبى شافعى متوفى 748 قمرى در صفحه 28 جلد چهارم تذكرة الحفّاظ.
22 - كمال الدين محمّد بن موسى دميرى متوفى 808 قمرى در صفحه 55 جلد اوّل حيات الحيوان.
23 - شمس الدين محمّد بن محمّد جزرى متوفى 833 قمرى در صفحه 14 اسنى المطالب 24 - شهاب الدين ابن حجر احمد بن على عسقلانى متوفى 852 قمرى در صفحه 337 جلد هفتم تهذيب التهذيب.
25 - بدر الدين محمود بن احمد عينى حنفى متوفى 855 قمرى در صفحه 631 جلد هفتم عمدة القارى.
26 - شهاب الدين دولت آبادى متوفى 849 در هداية السعداء
27 - نور الدين بن صبّاغ مالكى متوفى 855 قمرى در صفحه 18 فصول المهمّه.
28 - شهاب الدين احمد بن حجر هيثمى مكّى (متعصّب) متوفى 974 قمرى در صفحه 73 صواعق.
29 - جمال الدين عطاء اللّه محدث شيرازى متوفى 1000 قمرى در اربعين.
30 - شهاب الدين سيد محمود آلوسى بغدادى متوفى 1270 قمرى در تفسير روح المعانى 31 - شمس الدين محمّد بن عبد الرحمن سخاوى متوفى 902 قمرى در مقاصد الحسنه 32 - صدر الدين هروى سيد حسين فوزى در نزهة الارواح.
33 - كمال الدين حسين ميبدى در شرح ديوان.
34 - على بن حسام الدين متّقى هندى متوفى 975 در صفحه 156 جلد ششم كنز العمال 35 - محمّد بن يعقوب فيروزآبادي متوفى 817 قمرى در نقد الصحيح.
36 - عبد الرؤف المناوى شافعى متوفى سال 1031 قمرى در صفحه 46 جلد سوّم فيض القدير شرح جامع الصغير.
37 - محمّد بن يوسف شامى متوفّى 942 قمرى در سبل الهدى و الرشاد في اسماء خير العباد.
38 - امام احمد بن حنبل متوفى 241 قمرى در مناقب مسند.
39 - شيخ الاسلام ابراهيم بن محمّد حموينى متوفى 722 قمرى در فرائد السمطين.
40 - علامۀ سمهودى سيد نور الدين شافعى متوفى 911 قمرى در جواهر العقدين.
41 - قاضى فضل بن روزبهان شيرازى در ابطال الباطل.
42 - شيخ على قارى هروى متوفى 1014 قمرى در مرقاة شرح بر مشكوة.
43 - محمّد بن على الصبان متوفى 1205 قمرى در صفحه 156 اسعاف الراغبين.
44 - قاضى محمّد بن على شوكانى متوفى 1250 قمرى در فوائد المجموعة في الاحاديث الموضوعة.
45 - امام غزالي در احياء العلوم.
46 - مير سيد على همدانى فقيه شافعى در مودة القربى.
47 - شيخ سليمان بلخى حنفى متوفى 1293 قمرى در باب 14 ينابيع المودّه.
48 - يوسف سبط ابن جوزى در صفحه 29 تذكرۀ خواص الامّه.
49 - شيخ خضرى در كنز البراهين.
50 - محمّد بن يوسف گنجي شافعي متوفى 658 قمرى در آخر باب 58 كفاية الطالب.
كه تمامى آنها باضافۀ جماعتى كثير از افاضل و اكابر علماء جماعت، حديث شريف مذكور را نقل نموده اند، و حكم بصحت آن نموده اند، چنانچه ذكر نموديم بعلاوه عدّه اى از محقّقين آنها با بيانات فاضله كشف حقايق درباره صاحب مقام ولايت نموده اند.
از اين حديث شريف دو مطلب بدست مى آيد، اول آنكه بمناسبت الف و لام جنس كه بر سر علم آورده معلوم مى شود كه از هر نوع علم در شهرستان وجود پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله موجود بوده، كه اهمّ از همۀ آنها علم بقرآن مجيد بوده است.
دوم آنكه جميع علومى كه در شهرستان وجود پيغمبر بوده بباب آن حضرت على عليه السّلام داده شده است.
و قطعى است كه اهمّ از همۀ آنها علم بقرآن و حقايق آن بوده كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله به على عليه السّلام آموخت، و اين حديث دليل واضح است كه آن حضرت از جميع صحابه اعلم بعلم قرآن بوده، و مخصوصا قرآن را در زمان خود رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و بامر آن حضرت جمع كرد و در حضور آن حضرت قرائت نمود و آن حضرت بر او صحّه گذاردند.
چنانچه علامۀ مجلسى قدّس سرّه القدوسى در باب 7 از جلد 19 بحار الانوار از تفسير علىّ بن ابراهيم قمى از امام بحق ناطق كاشف اسرار حقايق جعفر بن محمّد الصادق عليهما السّلام نقل نموده كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله به امير المؤمنين صلّى اللّه عليه و آله فرموده يا على القرآن خلف فراشى فى المصحف و الحرير و القراطيس فخذوه و اجمعوه و لا تضيعوه كما ضيعت اليهود التورية فانطلق على عليه السلام فجمعه فى ثوب اصفر و ختم عليه فى بيته(1).
پس از اين خبر معتبر و ساير اخبار كه مفسّرين و علماء محققين نقل نموده اند معلوم ميآيد كه قرآن را امير المؤمنين در زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و بامر آن حضرت جمع نموده و هيچ كم و زيادى با قرآن معمولى ندارد و قطعا مورد صحّه و تصديق آنحضرت قرار گرفته است.
فقط بحث در اين است كه آيا بين قرآن جمع كردۀ على عليه السّلام با اين قرآن معمولۀ در دست عموم مسلمين فرقى هست يا نه انشاء اللّه در مقاله بعد ذكر خواهد شد.
1) قرآن پشت فراش من است در مصحف و حرير و نوشته هاى از هرچيز پس بگير او را و جمع آورى كن مبادا ضايع كنند او را هم چنانكه ضايع نمودند يهود تورية را، پس على عليه السلام بشتاب روان شد و جمع نمود آن قرآن را در جامۀ زرد و آن را مهر نموده در خانۀ خود و مضبوط داشت (يعنى همانهائى را كه بخط خود نوشته و خدمت آن حضرت بود بامر آنحضرت جمع آورى و منظم نمود)
آنچه از مضامين اخبار صحيحه و بيانات مفسّرين و محققين از علماء برميآيد قرآنى كه امير المؤمنين على عليه السّلام نوشته و بامر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله جمع آورى و در حضور آن حضرت قرائت نموده و مورد تصديق قرار گرفته آيات و سور آن عين همين قرآن است كه امروز در دست رس عموم مسلمانان است.
منتها امتيازى كه آن قرآن از اين قرآنها دارد آنست كه در ذيل هر آيه از آن قرآن شان نزول آيات و اسماء آن كسانى كه آيات درباره آنها نازل گرديده و اوقات نزول آيات كه در كجا و چه وقت نازل گرديده و تاويل آيات متشابهۀ قرآن و تعيين ناسخ و منسوخ و ذكر عام و خاص آن و علوم مرتبطۀ بآنها و كيفيت قرائت آن نوشته شده است.
و اينكه گفته اند قرآن تام و تمام خدمت على عليه السّلام و بعد خدمت ائمه طاهرين و الحال نزد ولى عصر امام دوازدهم عليهم السّلام ميباشد از اين جهات است كه ذكر شد.
و إلاّ در خود قرآن و آيات آن ابدا كم و زيادى نشده و با اين قرآنهاى معمولى هيچ فرقى ندارد، إلاّ آنچه ذكر شد چنانچه از ابو بكر محمّد بن سيرين بصرى متوفى 110 قمرى نقل است كه گفت بلغنى انه كتبه على تنزيله و لو اجيب الى ذلك الكتاب لوجد وافيه علما كثيرا(1).
و گواه بر اين معنى است آنچه روايت نموده شيخ اجلّ ابو منصور احمد بن
1) بمن رسيده كه على (عليه السلام) قرآن را با تنزيل نوشته و اگر (روزى كه بمسجد آورد از او) اجابت ميشد هر آينه ميافتند در آن قرآن علم بسيارى را.
على بن ابيطالب طبرسى در كتاب احتجاج و علاّمۀ مجلسى قدس سره القدوسى در باب 7 از جلد 19 بحار الانوار از احتجاج امير المؤمنين با جماعتى از مهاجر و انصار در زمان عثمان، تا آنجا كه نوشته اند طلحه مسائل چندى از آنحضرت سؤال نمود كه از جمله گفت يا على ديدم آمدى در مسجد با جامۀ مهر كردۀ در بسته و گفتى ايها الناس من مشغول بودم بغسل و كفن و دفن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و جمع كردن قرآن مجيد.
فهذا كتاب الله عندى مجموعها لم يسقط حتى حرف واحد(1).
خدا رحمت كند تو را چه چيز واداشت شما را زمانيكه عثمان قرآنهاى جمع كردۀ عمر را جمع كرد و مردم را امر نمود بقزائت واحد، و پاره كرد قرآن ابى بن كعب و عبد اللّه بن مسعود را، و آنها را آتش زد، كه شما آن قرآن جمع كردۀ خود را براى مردم بيرون نياوردى، حضرت فرمود يا طلحه ان كل آية انزلها الله جل و علا على محمد عندى باملاء رسول الله صلى الله عليه و آله و خط يدى و تاويل كل آية انزلها الله على محمد و كل حرام و حلال او حد او حكم او شىء يحتاج اليه الامة الى يوم القيمة مكتوب با ملاء رسول الله و خط يدى حتى ارش الخدش(2).
طلحة عرض كرد كل شىء من صغير و كبير او خاص او عام كان او يكون الى يوم القيمة فهو عندك مكتوب، قال عليه السّلام نعم و سوى ذلك ان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اسر الى فى مرضه مفتاح الف باب من العلم يفتح كل باب الف باب(3).
1) اينست كتاب خدا كه در نزد من تمامش جمع شده و از آن حتى يك حرف هم ساقط نگرديده است.
2) هر آيه اى كه خداى جل و علا نازل فرموده بر محمد نزد من است باملاء آنحضرت و دست خط من و تاويل هر آيه كه نازل نموده او را خداوند متعال بر محمد و هر حرام و حلال يا حدى يا حكمى يا هرچيزى كه امت باو محتاج باشند تا روز قيامت حتى ديه خراش با ملاء رسول اللّه و دست خط من نوشته شده است.
3) هرچيزى از كوچك و بزرگ خاص و عام آنچه بوده يا بعدها خواهد شد تا روز قيامت در نزد شما نوشته شده موجود است فرمودند بلى و علاوه بر آن آيات رسول اكرم در وقت وفات و حال مرض كليد هزار باب از علم را بمن واگذار كرد كه از هر بابى هزار باب ديگر باز ميشود (خبر هزار باب از علم در كتب معتبرۀ فريقين (شيعه و سنى) متكاثرا نقل شده است)
آنگاه فرمود اى طلحه اگر بعد از وفات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله امت اطاعت و متابعت مرا (طبق دستور آنحضرت مينمودند) هر آينه سعادت از بالاى سر و زير پا بآنها ميرسيد.
طلحه عرض كرد يا ابا الحسن چرا جواب سؤال مرا كه از قرآن نمودم ندادى حضرت فرمودند عمدا جوابت را ندادم فاخبرونى عما كتب عمر و عثمان اقرآن كله ام فيه ما ليس بقرآن قال طلحه بل قرآن كله فقال عليه السلام ان اخذتم بما فيه نجوتم من النار و دخلتم الجنة فان فيه حجتنا و بيان حقنا و فرض طاعتنا(1)
آنگاه طلحه عرض كرد فاخبرنى عما فى يدك من القرآن و تاويله و علم الحلال و الحرام الى من تدفعه و من صاحبه بعدك، فقال عليه السلام ان الذى امرنى رسول الله ان ادفعه اليه وصيى و اولى الناس بعدى بالناس ابنى الحسن ثم يدفعه ابنى الحسن الى ابنى الحسين ثم يصير الى واحد بعد واحد من ولدى الحسين حتى يرد آخرهم على رسول الله حوضه، هم مع القرآن لا يفارقونه و القرآن معهم لا يفارقهم(2).
از ما حصل آنچه ذكر شد بر ارباب بصيرت واضح و آشكار است كه اين
1) خبر بده مرا از چيزيكه نوشتند عمر و عثمان آيا قرآنست تمام آن يا آنكه در او چيزى هست كه از قرآن نيست طلحه عرض كرد بلكه تمام آن قرآنست حضرت فرمودند اگر بگيريد و اخذ نمائيد آنچه در اين قرآنست نجات ميبابيد از آتش و داخل بهشت ميشويد زيرا كه در اين قرآنست حجة ما و وجوب طاعت ما (يعنى تمام دلائل و براهين حقانيت ما در همين قرآن موجود است)
2) خبر بده ما را از قرآنى كه در دست شما است و تاويل آن و علم حلال و حرام كه بچه كس خواهى داد آنرا و بعد از شما چه كس صاحب آن خواهد بود حضرت فرمودند رسول خدا مرا امر نمود كه اين قرآن را واگذارم بر وصى خودم و اولى از همۀ مردم بعد از من پسرم حسن پس واگذار ميكند پسرم حسن بفرزندم حسين پس ميگردد قرآن بسوى هريكى بعد از ديگرى از اولادهاى من تا آخر آنها رد مينمايد برسول اللّه كنار حوض (كوثر) و قرآن با آنها است و آنها با قرآن از هم جدا نميشوند
قرآن موجودۀ معمولۀ در نزد مسلمين همان قرآن نازلۀ بر رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله است و بين قرآن على عليه السّلام با اين قرآن ابدا تفاوتى در كم و زياد نيست مگر همان كه ذكر شد كه قرآن جمع كردۀ آنحضرت با تفسير و تاويل و شأن نزول و علوم مربوطۀ بآن بوده است.
و عقل هيچ ذى عقلى قبول نميكند كه با بود امير المؤمنين على عليه السّلام در ميان امّت قرآن متفرّق در اشياء مختلفه و بدون نظم و ترتيب باشد، و خداوند رسول مكرّمش را قبض نمايد و از ميان امت ببرد، و اين امر حياتى بزرگ كه مورد توصيه و سفارش آنحضرت بوده ناقص بماند تا زمان خلافت ابى بكر كه بكشته شدن قاريهاى قرآن باين نقص برخورند و امر بجمع نمايند.
چه قدر ساده لوح و بى فكر بودند كسانيكه باور كردند كه در اين مدت نسخۀ مجموعۀ مدوّنۀ از قرآن مجيد در دست مسلمانان نبوده مگر نزد چند نفر كه بميل و اراده خود عمل نمايند و عامّۀ مردم و افراد امّت بكلّى از اين كتاب بزرگ بيخبر بودند
بديهى است كه اين عقيدۀ كاسده از محقّقين علماء و اكابر مفسّرين اسلام بالخصوص جامه شيعه اماميه نبوده و نميباشد.
بلكه عقيدۀ عمومى مسلمين براينست كه قرآن مجيد نظر باهميّتى كه داشته در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله جمع شده و در دست رس عموم افراد مسلمانان بوده و عامّۀ مسلمين حاضر و ناظر بر آن بوده اند.
و يك آيه از آيات قرآن هم دست نخورده كم و زياد نگرديده، و محفوظ از هر خطر بوده است، چنانچه قبلا نوشتيم و در مقالات بعد هم توضيح بيشترى خواهيم داد انشاء اللّه تعالى
كسانيكه برخلاف اين عقيده داشته و دارند يا بازيگرانى بوده و هستند كه ميخواهند بنام دين همان طوريكه ثقل اصغر (عترت و اهل بيت پيغمبر) را مهجور
نمودند بثقل اكبر (قرآن مجيد) هم اهانت وارد آورده و آنرا از درجۀ اعتبار ساقط نمايند؟!
و يا ساده دلانى بوده و هستند كه باخبار ضعاف آحاد تمسّك جسته، غافل از آنكه قول بتحريف قرآن لطمه بمقام شامخ اين سند محكم آسمانى وارد مياورد، و ممكن است آن اخبار جعل، و بدست بازيگران دينى يا سياسى منتشر شده باشد.
در مقالات قبل شرح داديم كه از جمله تفاوتهاى قرآن مجيد و امتيازيكه نسبت بتورية و انجيل دارد موضوع تحريف تورية و انجيل، و دست نخوردگى قرآن مجيد و محفوظ ماندن اين كتاب مقدس است از تحريف.
باين معنى كه بعد از حضرت موسى و عيسى عليهما السّلام ايادى مرموزى در اصل آن كتابهاى مقدس دست برده آيات آنها را كم و زياد نمودند و مطالبى را در آنها وارد نمودند كه ابدا از جانب خداى تعالى نبوده، و آن از دو جهة بوده است، چنانچه در مقالات اوليّه بعرضتان رسانيديم.
يكى آنكه تورية و انجيل كه نازل بر حضرت موسى و حضرت عيسى على نبيّنا و اله و عليهما السّلام گرديده الفاظ ثابته نبوده بلكه آن دو پيغمبر بزرگ اوامر الهى را نقل بمعنى نمودند و با زبان قوم و بيانات خود با آنها حرف زدند، و با لسان معموله هدف و مقصد حق تعالى را بآنها اعلام نمودند.
بهمين جهة تحريف نمودن و دست بردن در آنها مشكل نبود، براى آنكه هر فردى ميتوانست جعل آيه اى بهمان زبان نموده و داخل در آن كتاب بنمايد، چنانچه نمودند.
و جهة دوم ظهور فترتها بود كه موجب قطع تواتر شد و مدتى گذشت كه بنى اسرائيل بدون كتاب بودند.
وقتى نويسندگان مانند عزير، و متى و لوقا و مرقس و يوحناى مجهول در ازمنۀ
متفاوته آمدند و گفتند ما كتاب را ميدانيم. و براى آنها نوشتند آنچه را كه خواستند چون تورية و انجيل اصل در دسترس مردم نبود كه با آن مقابله نمايند لذا در مقابل گفتار آنها تسليم شدند و آنچه بدست آنها دادند قبول نمودند.
بهمين جهت دشمنان دين و ايادى مرموز فرصتى بدست آورده و تصرفات و تحريفاتى در اصل آن ها نمودند و بميل خود آنچه خواستند در آن كتابها كم و زياد نموده بصورت امروزى درآوردند.
ولى برعكس قرآن مجيد از اين دو جهة كاملا محفوظ مانده و فرصتى بدست دشمنان دين داده نشد كه بتوانند تصرفاتى در آيات آن بنمايند.
يعنى از اول ظهور اسلام تاكنون فترتى مانند فترتى كه در بنى اسرائيل بين يهود و نصارى پيدا شد بميان نيامد كه قرآن بكلّى از ميان رفته و بعد از مدتى بصورت ديگر بدست آمده باشد.
بلكه از زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و قرن اول صدها هزار امت قرآن مجيد را از لسان خود آنحضرت شنيدند و حفظ نمودند و مجموعۀ مدوّنه اى قرار دادند، و از نظر آنحضرت گذرانيدند و مورد صحّه و تصديق آن بزرگوار قرار دادند.
فلذا از جميع حوادث محفوظ ماند چنانچه در مقالات قبل ذكر نموديم كه قرآن مجيد متواترا و محفوظا بما رسيده است.
ثانيا نزول قرآن مجيد برخلاف تورية و انجيل نقل بالفاظ بوده نه نقل بمعنى يعنى خداوند متعال بمقتضيات وقت الفاظ و كلماتى خلق مى نمود و بصورت آيات بر پيغمبر بزرگوار نازل ميفرمود.
و عين همان عبارات و الفاظى را كه خداوند خلق و ايجاد مى نمودند جبرئيل امين بر رسول اكرم ميخواند و آنحضرت بكتّاب وحى هريك كه حاضر بودند ميفرمود آنها را مى نوشتند و بعد در بالاى منبر ميخواند امت را امر ميفرمود آنها را حفظ نموده و عمل بنمايند.
و چون عين الفاظ و كلمات مخلوقه كه بر رسول اكرم نازل گرديده صورت
اعجاز بخود گرفته (كه در مقالات بعد مفصّلا شرح خواهيم داد انشاء اللّه)، گذشته از آنچه بقلم كتاب وحى ضبط ميشد، در سينه هاى امت و حافظه هاى آنها محفوظ ميماند.
بهمين دو جهت اين كتاب محكم آسمانى (قرآن مجيد) از دست برد اعادى و بازيگران بى ايمان كه در هر زمانى بوده و هر كتابى دست بردند محفوظ مانده و تحريفى در او نشده است.
براى آنكه، تحريف كنندگان و بازيگران چون عاجز آمدند از آوردن يك آيه مانند آيات قرآن لذا نتوانستند نظريات خود را عملى نمايند.
و چون كاملا مأيوس گرديدند كه بتوانند دستى در خود قرآن ببرند و اساسا قرآن مجيد را مانند تورية و انجيل ضايع نمايند و خرافات و موهوماتى در او وارد كنند از راه ديگر وارد عمل شدند و آن جعل احاديث بوده است.
آقايان محدّثين عظام كه در علم حديث واردند ميدانند كه جعل احاديث از زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله متداول گرديد.
دواعى جعل حديث بسيار بوده است، مخصوصا عدّه اى بازيگر وقتى عاجز شدند از غلبه بر مسلمين، از راه نفاق اسلام قبول نمودند تا باين وسيله بتوانند از داخل و نزديك راهى براى خرابى قرآن كه پايه و اساس محكم اين دين قويم بوده بدست آوردند.
مانند پولس يهودى كه وقتى نتوانست از خارج بوسيله جنگ و كشتار مسيحيها ضرباتى بر دين حضرت عيسى وارد كند راه و مشى خود را عوض كرد، از روى حيله دعوى نصرانيت نمود و از داخل چنان با تذوير و خودسازى انقلابى در دين نصرانيت نمود، و تمام تشكيلات آن دين پاك را از هم پاشيد كه اگر حضرت عيسى از عالم ملكوت نزول نمايد هرگز دين خود را نخواهد شناخت چنانچه در مقالات قبل اشاره نموديم
همين قسم هم در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله امثال كعب الاحبار و وهب بن منبه صنعائى و عبد اللّه بن سلام يهودى (مجهول الحال) كه اسلام آوردند هرچند
سعى نمودند كه تصرفاتى در قرآن مجيد بنمايند و مانند ساير كتب آسمانى با تحريفات و كم و زياد نمودن آن، اساس محكمش را منقلب نمايند، از نقطۀ نظر اعجاز قرآن نتوانستند مقصود خود را عملى بنمايند و كاملا تيرشان بر سنگ خورد.
لذا از راه جعل احاديث از قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وارد عمل شدند، و بوسيلۀ جعل احاديث از قول آنحضرت توليد شبهات در عقايد مى نمودند، مخصوصا كعب الاحبار كه علماء رجال او را كذاب خبيث و جعال فاسد ياد نموده اند، و مانند ابو هريره كه علماء رجال فريقين (شيعه و سنى) او را قدح نموده و در سلك كذابين آوردند،
با اينكه فقط سه سال جزء اصحاب و مصاحبين رسول اللّه بود، ولي خبث طينت او را وادار بجعل احاديث از قول آنحضرت نمود.
تا جائيكه مردود مولانا امير المؤمنين على عليه السّلام و خليفه عمر بن الخطاب شد، و خليفه عمر دو مرتبه او را تازيانه زد يك مرتبه در حيات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و مرتبۀ ديگر در دوره خلافت خود.
چنانچه مسلم بن حجاج در ص 34 جلد اول صحيح مينويسد كه عمر بن الخطاب در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آنقدر ابو هريره را زد تا به پشت بر زمين خورد.
ابن ابى الحديد عبد الحميد معتزلى در اوايل ص 360 جلد اول شرح نهج البلاغه (چاپ مصر) گويد.
قال ابو جعفر (الاسكافى) و ابو هريره مدخول عند شيوخنا غير مرضى الراويه ضربه عمر بالدرة و قال قد اكثرت من الرواية احربك ان تكون كاذبا على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم(1)
1) ابو جعفر اسكافى (شيخ معتزله از علماى عامه) گفته است ابو هريره در نزد شيوخ ما (معتزله) مدخول است (يعنى از حيث عقل) و روايت او مورد رضا و قبول ما نميباشد و عمر (خليفه عصر) او را با تازيانه زد و گفت زياده روى در روايت نموده اى و تو سزاوارترى از آنكه دروغ نسبت بدهى برسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم
و نيز محمّد بن سعد كاتب در ص 90 جلد چهارم طبقات و ابن حجر عسقلانى در اصابه و ابن عبدربه در جلد اول عقد الفريد بعد از نقل خبر بحرين مينويسند خليفه عمر متغيرا از جا برخواست آنقدر تازيانه بر پشت او زد تا خون آلود شد و امر كرد ده هزار دينار كه در بحرين اخاذى و ذخيره نموده بود از او گرفته و تحويل بيت المال دادند
و نيز ابن عساكر در تاريخ كبير و متّقى هندى در ص 239 كنز العمّال نقل مينمايند كه خليفه عمر ابو هريره را زجر نمود و با تازيانه او را از دو منع نقل حديث از رسول اللّه نمود و گفت اين مرد از خدا بى خبر زياد از رسول خدا روايت نقل مينمايد، آنگاه گفت اى ابو هريره تو سزاوارترى از اينكه دروغ بگوئى از قول آنحضرت، يعنى مثل تو ناجنسى بايد از قول آن حضرت دروغ بگويد، بايد نقل حديث را از قول آن حضرت ترك نمائى و إلاّ تو را ميفرستم بزمين دوس (كه قبيله ايست در يمن كه ابو هريره از آنجا بود) يا بزمين بوزينگان يعنى كوهستانى كه بوزينگان در آنجا زياد هستند.
و نيز ابن الحديد در ص 360 جلد اول شرح نهج البلاغه (چاپ مصر) از استاد خود امام ابو جعفر اسكافى نقل نموده كه حضرت مولى الموحدين امير المؤمنين على عليه السّلام فرمود ان اكذب الناس او قال اكذب الاحياء على رسول الله (ص) ابو هريرة الدوسى(1)
و اگر بخواهيد بهتر و مبسوطتر از حالات ابو هريره آگاه شويد مراجعه كنيد بكتاب ابو هريره تاليف علامه كبير آية اللّه المجاهد آقا سيد عبد الحسين شرف الدين عاملى، يا بصفحات 222 تا 228 كتاب شبهاى پيشاور تاليف و گفتار صاحب اين كتاب.
و ابو حنيفه كه يكى از پيشوايان چهارگانه اهل سنّت و جماعت بوده بنابر آنچه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ذكر نموده ميگفت صحابه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم همه عدول و صادق اند إلاّ چند نفر كه يكى از آنها ابو هريره و انس بن مالك ميباشد،
خلاصۀ كلام اين قبيل اشخاص بودند كه وضع و جعل حديث مى نمودند در زمان خود رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم بطريق مختلفه در مسائل بسيارى كه از
1) بدانيد كه دروغگوترين مردم يا فرمود دروغ گوترين زندگان بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم ابو هريره دوسى ميباشد (دول قبيله ايست در يمن كه ابو هريره از آنجا بوده).
در اطراف قرآن مجيد احاديثى نقل نمودند كه اين قرآن تحريف گرديده، شايد بتوانند باين وسائل ايجاد تشكيكى در قلوب ساده دلان بى خبر بنمايند كه بقرآن مجيد بدبين شوند.
عدّۀ ديگر از جاعلين حديث غلات بودند كه بنام على عليه السّلام جعل حديث مى نمودند كه بخيال فاسد خود مقام مقدّس آنحضرت را بالا برند.
كه از جمله اخبار چندى نقل نمودند كه اين قرآن را بيگانگان و مخالفين على عليه السّلام فاسد نمودند، و قرآن اصل حقيقى خدمت مولانا امير المؤمنين بوده است و بعد هم در دست ائمه طاهرين محفوظ است و از دسترس عموم مسلمانان خارج ميباشد تا در زمان ظهور حضرت مهدى عجل اللّه تعالى فرجه ظاهر ميگردد.
و ببعض اخبار صحيحه هم كه نقل شده قرآن على عليه السّلام با اين قرآن معلومه تفاوت دارد تمسك جسته و عقيده و نظريۀ خود را تقويت نموده و انتشار دادند.
بعض از علماء اخبارى هم كه باخبار ضعاف و آحاد اتكاء ميجويند از اختلاط اين نوع اخبار گمان كردند مراد از قرآن على عليه السّلام كه ابى بكر و عمر قبول نكردند و آنحضرت برد در منزل و فرمود تا ظهور حضرت مهدى عليه السّلام بدست كسى نخواهد افتاد قرآنى ميباشد كه در اصل آيات و سور، بر اين قرآن عمومى كه در دست مسلمانان است و هزار و سيصد و سال است عمل بآن مينمايند زيادتى دارد.
و حال آنكه چنين نيست در مقاله قبل هم ذكر نموديم كه مراد از قرآن على عليه السّلام كه مخالفين قبول ننمودند همين قرآن است منتها هر آيه اى را با شان نزول و تفسير و تاويل مطابق فرمودۀ رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله سلّم و ذكر اسامى نيكان و بدان ثبت نموده اند، و إلاّ اصل آيات و سور آن قرآن با اين قرآن معموله ابدا فرقى ندارد
كسانيكه معتقد بتحريف قرآن مجيد هستند از بعض اخباريين شيعه و حشويه از عامّه دو نظر دارند، يك عدّه قائل اند كه در قرآن تحريف بزياد و كم ميباشد، چنانچه در تورية و انجيل كم و زياد نمودند، بدليل حديث مشهور لتركبن سنن من كان قبلكم حذوا النعل بالنعل و القذه بالقذه حتى لو دخلوا حجر ضب لدخلتموه(1)
از اين حديث شريف اتخاذ سند نموده و گويند چون تورية و انجيل بعد از موسى و عيسى عليهما السّلام تحريف بزياده و كم گرديده پس قرآن هم در اين امت تحريف بزياد و كم شده است.
در مقابل اين عقيدۀ كاسده جواب بسيار است بالاتر از همۀ دلايل خود قرآن مجيد است كه سند محكم آسمانى ميباشد چنانچه در آيه 9 از سوره 15 (حجر) صريحا فرمايد إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (2)
و در آيه 90 سوره 17 (بنى اسرائيل) فرمايد قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً(3)
1) هر آينه مرتكب خواهيد شد و بعمل خواهيد آورد همان طريقه ها و سنتهاى كسانى را كه پيش از شما بودند از امتان ساير پيغمبرها مثل نشستن فعل بجاى فعل و تير بجاى تير و طريقه بطريقه تا آنكه اگر ايشان داخل شده باشند بسوراخ سوسمارى شما نيز داخل خواهيد شد
2) البته ما قرآن را بر تو نازل كرديم و ما هم (با قدرت خداوندى) او را (از آسيب حسودان و منكران از كم و زياد نمودن و تصرف در او نمودن) محققا محفوظ خواهيم داشت
3) بگو اى پيغمبر كه اگر انس و جن باهم متفق شوند كه مانند اين قرآن كتابى بياورند هرگز نتوانند هرچند هم پشتيبان يكديگر باشند.
چون آيات قرآن مجيد بطريق اعجاز نازل گرديده قطعا احدى نتواند مانند يك آيه از آيات و سوره اى از سور آن بياورد.
پس چگونه ممكن است با اين نص صريح قائل بتحريف زيادت در آيات شريفه قرآنيّه گرديد.
بديهى است اگر كسى بخواهد نسبت بكلام خداوند جسارتا كم و زياد نمايد حتما بايستى قدرت او مافوق قدرت اللّه و يا لااقل قدرتى مانند قدرت اللّه داشته باشد.
و اين مطلب هم با دلائل عقل و نقل باطل و محال است.
و اما فرقۀ دوم را نظر اين است كه قرآن تحريف بنقصان گرديده نه تحريف بزيادت، يعنى بر آيات قرآن چيزى زياد نشده فقط آياتى كه در فضائل و مناقب اهل بيت طهارت و مذهب منافقين و اعادى آنها كه بصراحت نازل گرديده بوده است، از آن كسر گرديده.
يعنى آنچه از آيات قرآن مجيد (بعقيدۀ بعضى) حذف گرديده، آياتى بوده كه صراحتا اسامى مقدّسه محمد و على و اهل بيت طاهرين آنها عليهم السّلام و اسامى منافقين و دشمنان آنها موجود بوده است.
و إلاّ در اصل كتاب كه مورد انتفاع عموم است يعنى احكام و قصص و قواعد و قوانين آن ابدا دست نخورده و به حجيّة خود باقى ميباشد.
و دليل بر بطلان اين عقيده همان فرمودۀ مولانا امير المؤمنين على عليه السّلام است بطلحه كه در مقاله 56 مفصلا ذكر نموديم كه فرمود ان اخذتم بما فيه نجوتم من النار و دخلتم الجنة فان فيه حجتنا و بيان حقنا و فرض طاعتنا(1)
پس عقيدۀ اكثريت بتحريف، آن است كه اوّلا تحريف بزيادتى در آيات نميباشد، چه آنكه احدى قدرت و توانائى ندارد آيه اى مانند آيات قرآن بگويد.
و آنهائى هم كه عقيده بنقصان در آيات دارند گويند نقصانى در آيات اصليۀ
1) اگر بگيريد و اخذ نمائيد آنچه در اين قرآن است نجات مييابيد از آتش و داخل ميشويد به بهشت پس بدرستيكه در اين قرآن است حجة ما و بيان حق ما و وجوب طاعت ما (يعنى تمام دلائل و براهين بر حقانيت ما در همين قرآن موجود است.
قرآن از احكام حلال و حرام و واجب و مستحب و مباح پيدا نشده.
فقط آياتى كه مربوط بمقام ولايت اهل بيت طهارت بوده است حبّا و بغضا حدف و انداخته شده است.
و آن قرآنى كه خدمت امير المؤمنين بوده همان قرآنى است كه اسامى على و اهل بيت طهارت از عترت طاهره عليهم السّلام و منافقين و مبغضين آنها در آن ضبط ميباشد.
اين مطلب صحيح است ولى اشتباهى كه شده در اين جا است كه چون ذيل هر آيه مولانا امير المؤمنين عليه السّلام آن اسامى را كه از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيده بود ثبت نموده، بعضيها گمان نمودند كه آن اسامى جزء آيات قرآنى بوده است و حال آنكه جزء تاويل و تفسير و تنزيل و شأن نزول آيات بوده است كه منضم بهر آيه اى نقل فرموده اند چنانچه عالم مفسّر ربانى ملا محسن فيض كاشانى ضمن مقدمۀ ششم از تفسير صافى پس از اينكه دلايل قائلين بتحريف را نقل نموده گويد اقول و يرد على هذا كله اشكال يعنى من ميگويم كه بر تمام اين دلائل اشكال ميباشد بعد از بيان اشكالات در جواب بعض از آنها گويد -
و لا يبعد ايضا ان يقال ان بعض المحذ وفات كان من قبيل التفسير و البيان و لم يكن من اجزاء القرآن فيكون التبديل من حيث المعنى اى حرفوه و غيروه فى تفسيره و تاويله اعنى حملوه على خلاف ما هو به فمعنى قولهم كذا نزلت ان المراد به ذلك لا انها نزلت مع هذه الزيادة فى لفظها فحذف منها ذلك اللفظ و مما يدل على هذا ما رواه فى الكافى باسناده عن ابى جعفر عليه السّلام انه كتب فى رسالته الى سعد الخير و كان من نبذهم الكتاب ان اقاموا حروفه و حرفوا حدوده فهم يرو و نه و لا يرعونه و الجهال يعجبهم حفظهم للرواية و العلماء يحزنهم تركهم للرعاية، الحديث، و ما رواه العامة ان عليا كتب فى مصحفه الناسخ و المنسوخ، و معلوم ان الحكم بالنسخ لا يكون الا من قبيل التفسير و البيان و لا يكون جزء من القرآن فيحتمل ان يكون بعض المحذوفات ايضا
كذلك(1)
و باين ملاك عقيدۀ اكثر محقّقين علماى اسلامى از شيعه و سنى بر اينست كه اين قرآن مجيد كه متجاوز از هزار و سيصد سال است كه در دست رس عموم مسلمين دنيا ميباشد همان قرآن منزل بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ميباشد كه حتى يك آيه هم از او ساقط نگرديده است، جواب مفصّل تر منطبق با دلائل كافيه انشاء اللّه در مقالات بعد ذكر خواهد شد.
1) دور نيست كه گفته شود براينكه قسمتى كه از قرآن حذف شده است از قبيل تفسير و بيان باشد نه از كلمات و آيات، و باين لحاظ تبديل از حيث معنى است، يعنى گروهى كه قرآن را تحريف كرده و تغيير داده اند، از حيث تفسير و تاويل بوده است، يعنى تفسير كرده اند برخلاف چيزى كه او حق است، و باين لحاظ فرمايش معصوم كه فرموده كذا نزلت يعنى از حيث معنى اين قسم نازل شده است، نه اينكه نازل شده است با يك كلمات و آيات و الفاظيكه از قرآن فعلى انداخته باشند و گواه صدق بر اين معنى، خبرى است كه در كافى از حضرت ابى جعفر امام محمد باقر عليه السلام نقل شده است كه در رساله اى براى سعد الخير كه (بازيگران) تحريف كرده اند قرآن و حدود آن را فلهذا روايت ميكنند ولى مراعات نمى نمايند حق قرآن را، و نادانان حفظ آن رواياتى ميكنند (كه در تفسير و تاويل و بيان خلاف واقع اند) و سبب شده اند كه باعث حزن و گرفتگى دانايان و ائمه هدى شده اند، كه چرا مراعات حق و واقع را نميكنند الى آخر الحديث، و نيز اهل سنت روايت كرده اند گه على عليه السلام در مصحف خود نگاشته است تمام دقايق ناسخ و منسوخ را و معلوم است اينكه حكم به نسخ آيه تصور ندارد مگر در قسمت تفسير و بيان و اين نكته جزء قرآن نبوده است، فلهذا احتمال ميرود كه محذوفات قرآن از قبيل ناسخ و منسوخ باشد...
از جمله دلائل واضحه براينكه قرآن مجيد دست نخورده و تحريف نگرديده و ابدا كم و زيادى در او نشده عمليات عدّه اى از مسلمانان صدر اسلام است كه بعد از وفات رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از جهت سياست يا جهات ديگر قسمتى از احكام دين را تغيير دادند و بگفتار خود لباس عمل دينى پوشاندند، ولى آيات صريحۀ نازلۀ در آن موضوع را نتوانستند از قرآن خارج نمايند براى نمونه و شاهد ببعض از آنها مختصرا اشاره مينمايم.
1 - موضوع خمس است در اسلام كه بحكم صريح آيه 42 سوره 8 (انفال) كه ميفرمايد وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ ءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ .(1)
خمس از غنائم در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به شش قسمت تقسيم ميشدند دو سهم از براى خدا و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و يك سهم از براى خويشان و اقارب آنحضرت و سه سهم از براى ايتام و مساكين و ابناء السبيل بنى هاشم از عترت طاهره بهمين جريان پيوسته تقسيم ميشد تا رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رحلت نمود ابى بكر كه زمام دار امور شد با نص صريح قرآن مجيد حكم را تغيير داد يعنى سهام مخصوص اللّه جلّ جلاله و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اقرباء و خويشان آنحضرت را ساقط نمود، چنانچه اكابر علماء سنّت و جماعت مانند بخارى و مسلم در صحيحين
1) اى مؤمنان بدانيد كه هرچه بشما غنيمت و فايده برسد (زياد يا كم) خمس و پنج يك آن خاص خدا و رسول و خويشان او و يتيمان و فقيران و در راه سفر ماندگان است.
و امام زمحشرى در تفسير كشاف و جلال الدين سيوطى در جلد سيم در المنثور و طبرى در تفسير كبير و امام ثعلبى در كشف البيان و ملا على قوشچى در شرح تجريد و نسائى در كتاب الفيىء و امام شافعى در كتاب الام و ديگران نقل نموده اند.
و باقى خلفاء هم بعد از ابى بكر بهمين طريق عمل نمودند مخصوصا از زمان خلافت عمر به بهانۀ آنكه خمس زياد شده نتوان همه را به ذوى القربى داد، بلكه بايد بمصرف تهيّۀ وسايل حربيّه برسد، دست خويشان آنحضرت را عمدا برخلاف نص صريح قرآن از حقّ ثابت خود كوتاه نمودند.
و الى الحال هم منع خمس از عترت و اهل بيت پيغمبر در احكام اهل سنّت و جماعت جارى ميباشد.
ولى نتوانستند مركز و منبع حكم را كه آيه 42 سوره 8 (انفال) است از قرآن ساقط نمايند تا باين طريق عمل خليفه را تقويت نموده، و ضمنا حجة را از دست مخالفين خود گرفته كه در مقابل آنها اقامۀ برهان ننمايند.
2 - موضوع زكوة است كه بحكم صريح آيه 60 سورۀ 9 (توبه) كه ميفرمايد إِنَّمَا اَلصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اَلْعٰامِلِينَ عَلَيْهٰا وَ اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي اَلرِّقٰابِ وَ اَلْغٰارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (1)
يك قسمت از هشت قسمت مصرف زكوة حق مخصوص كفار است كه براى تأليف و جلب قلوب آنها سهمى از زكوة را بايد بآنها داد، چنانچه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بامر صريح قرآن مجيد بآنها ميداد.
اين حكم باتفاق تمام مسلمين باتقان خود باقى بود تا در زمان خلافت ابى بكر اين حكم را عملا ساقط نمودند، چنانچه فقهاء بزرگ سنّت و جماعت از قبيل صاحب
1) اينست و جز اين نيست كه مصرف صدقات منحصرا مختص باين هشت طايفه است كه فقيران و عاجزان و متصديان اداره صدقات و براى تاليف قلوب (كفار يعنى براى متمايل كردن بيگانگان بدين اسلام) و آزادى بندگان و قرض داران و در راه خدا (يعنى در راه تبليغ و رواج دين خدا) و براه درماندگان فرض و حكم خداست كه خدا بر تمام حكم و مصالح امور آگاهست.
كتاب (الجوهرة النيره) بر مختصر قدورى كه در قفه حنفى نوشته شده و از كتب معروفۀ جماعت ميباشد در ص 164 از جزء اول آورده كه بعد از وفات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عدّه اى از كفّار كه حقوقى ميگرفتند آمدند نزد ابى بكر تا بعادت هميشه براى آنها كاغذ بنويسد و حكم اخذ حقوق را صادر نمايد ابى بكر نامه را نوشت بردند نزد عمر كه امضاء نمايد عمر نامه را گرفت و پاره كرد برگشتند نزد ابى بكر و شكايت نمودند گفتند تو خليفه هستى يا عمر گفت لابد عمر صلاح در اين ديده.
از آن روز اين حكم صريح قرآن ساقط گرديده كه و المؤلفة قلوبهم را از زكوة خارج نمودند كه الى الحال در ميان آنها جارى ميباشد، ولى نتوانستند اصل حكم آيه را از قرآن مجيد ساقط نمايند، عملا ساقط نمودند ولى آيه بجاى خود باقى ميباشد، چون نتوانستند تصرف در قرآن بنمايند.
3 - از عمليات عجيبه و ظلم واضحى كه بعد از وفات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله واقع شد منع نمودن صديقه كبرى ام الائمة النجباء فاطمة الزهراء سلام اللّه عليها بود، از حق ثابت خود كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بعد از مراجعت از جنگ خيبر بامر خداوند متعال و نزول آيه 28 سوره 17 (بنى اسرائيل) وَ آتِ ذَا اَلْقُرْبىٰ حَقَّهُ (1)
فدك را كه قريه اى بود نزديك قلاع خيبر و اهل قريه نصف آن را بآن حضرت بخشيده بودند، واگذار نمود و بخشيد به بى بى معصومه دختر مظلومۀ خود فاطمه سلام اللّه عليها.
چنانچه گذشته از اجماع علماء شيعه اماميّه، اكابر علماء سنت و جماعت مانند امام المفسّرين احمد ثعلبى در تفسير كشف البيان و جلال الدين سيوطى در ص 177 جلد چهارم تفسير در المنثور از حافظ ابن مردويه و احمد بن موسى مفسّر معروف متوفى 352 از ابى سعيد خدرى، و على بن برهان الدين حلبي شافعى متوفى 1044 قمرى در ص 39 سيرة الحلبى و ياقوت حموى در معجم البلدان و ابن حجر در صواعق محرقه، و حاكم ابو القاسم حسكانى و ابن كثير عماد الدين اسماعيل ابن عمر دمشقى فقيه
1) حقوق خويشاوندان و ارحام حود را بآنها واگذار كن
شافعى در تاريخ، و شيخ سليمان بلخى حنفى در باب 39 ينابيع الموده از تفسير ثعلبى و جمع الفوائد و عيون الاخبار، و حافظ ابن مردويه و واقدى و حاكم در تفسير و تاريخ خود، و مولى على متّقى در كنز العمّال و در حاشيۀ مختصرى كه بر مسند امام احمد بن حنبل نوشته در مسئله صلۀ رحم از كتاب الاخلاق، و ابن الحديد معتزلى در ص 80 جلد چهارم شرح نهج البلاغه از ابو بكر جوهرى و غيرهم بطرق مختلفه و عبارات متفاوته در كتب معتبره خود ثبت نموده اند، كه از جملۀ آن عبارات اينست كه لما نزلت و آت ذا القربى حقه دعا النبى صلى الله عليه و آله فاطمة فاعطاه فدك الكبير(1)
بعد از رحلت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله روى سياست يا مقاصد ديگر در اوّل دورۀ خلافت ابى بكر بدون هيچ مجوّز شرعى و قانونى، فدك را از تصرف بى بى در آورده و غصب نمودند.
پس از اينكه عمّال و مستاجرين بى بى را خارج و فدك را تصرف نمودند.
بى بى بمسجد رفت در حضور اصحاب از پس پردۀ سفيدى كه براى حضور بى بى كشيده بودند خطبۀ مفصّل و طولانى انشاء و طلب حق خود را نمود، اول بعنوان نحله و تمليك و متصرفه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فدك را باو بخشيده بود با خليفه مناظره نمود، چنانچه على ابن برهان الدين شافعى در ص 39 سيره الحلبى و عالم محدث ثقه ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى در كتاب سقيفه و ابن اثير در نهايه و مسعودى در اخبار الزمان و اوسط و ابن ابى الحديد در جلد چهارم شرح نهج و ديگران نقل نموده اند.
چون در مقابل ادعاى بى بى در امر نحله و بخشيدۀ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عذرهاى غير موجّه آوردند، ناچارا بى بى از راه ارث وارد مذاكره شد و حق الارث خود را طلب نمود، مخالفين برخلاف آيات صريحۀ قرآن مجيد راجع به ارث عموما للناس و خصوصا للانبياء حديثى از قول رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل نمودند كه فرمود
(1) چون نازل شد آيۀ وَ آتِ ذَا اَلْقُرْبىٰ حَقَّهُ رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فاطمه را خواند و فدك بزرگ را باو عطا نمود
نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركناه صدقة(1)
بهمين بهانه حق ثابت بى بى معصومۀ مظلومه را غصب نمودند، ولى نتوانستند آيات صريحه ارث را عموما للنّاس و خصوصا للانبياء را از قرآن مجيد بردارند، از قبيل آيه 12 سوره 4 (نساء) يُوصِيكُمُ اَللّٰهُ فِي أَوْلاٰدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَيَيْنِ الخ(2)
و آيه 6 سوره 33 (احزاب) وَ أُولُوا اَلْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىٰ بِبَعْضٍ فِي كِتٰابِ اَللّٰهِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُهٰاجِرِينَ (3)
و آيه 16 سوره 27 (نمل) وَ وَرِثَ سُلَيْمٰانُ دٰاوُدَ(4)
و آيه 5 سوره 19 (مريم) فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ (5)
كه بعدها اسباب تمسخر عقلاء و دانشمندان نگردد و نگويند اين حديث ساختگى است چه آنكه برخلاف نصوص صريحه قرآن مجيد است.
(براى كشف حقيقت بيشترى در موضوع غصب فدك مراجعه شود به ص 633 تا 713 كتاب شبهاى پيشاور، اثر گفتار مؤلّف اين كتاب).
4 - موضوع دو حكم مسلّم (متعة النساء) و (متعة الحج) است كه باجماع تمام مسلمين از شيعه و سنّى از زمان صاحب وحى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تا اواسط خلافت عمر بن الخطاب برقرار و مورد عمل بوده، دفعة خليفه عمر عصبانى گرديد (معلوم نيست روى چه سياست و براى چه مقصود) در بالاى منبر اعلام نمود كه متعتان كانتا
1) ما جماعت انبياء ارث قرار نميدهيم هرچه از ما بماند صدقه است (يعنى بامت واگذار ميشود)
2) حكم خدا در حق فرزندان شما اينست كه پسران دو برابر دختران ارث ببرند.
3) در كتاب خدا حكم جارى گرديد كه در ارث خويشاوندان برخى از آنها مقدم بر برخ ديگر ميباشد از مؤمنين و مهاجرين.
4) ميراث برد سليمان از داود.
5) از لطف خاص خود فرزند صالح و جانشين شايسته بمن عطا فرما كه او وارث من و همه آل يعقوب باشد.
على عهد رسول الله انا احرمهما (يا) انهى عنهما و اعاقب عليهما متعة الحج و معتة النساء(1)
و در بعض اخبار مانند آنچه مسلم در ص 467 جزء اول صحيح خود آورده خليفه گفت هركس عمل باين دو حكم بنمايد سنگسارش مينمايم
(چون بهر دو عبارت وارد گرديده است) -چنانچه گذشته از جمهور علماء شيعه اكابر علماء سنت و جماعت از قبيل بخارى در صحيح و امام احمد بن حنبل در 52 جزء اول مسند و مسلم بن حجاج در صفحه 467 جلد اول صحيح (چاپ مصر سال 1306) باب المتعة بالحج و العمره در ص 535 باب نكاح المتعه و حميدى در جمع بين الصحيحين و جار اللّه زمخشرى در كشّاف و محمّد بن جرير طبرى در تفسير كبير و امام فخر رازى در جلد سوّم مفاتيح الغيب و امام نووى در اول باب نكاح المتعه از شرح صحيح مسلم و غيرهم از كبار صحابه و تابعين از قبيل عبد اللّه بن عباس (حبرامت) و ابى بن كعب و عبد اللّه بن مسعود (كاتب وحى) و جابر بن عبد اللّه انصارى و عمران بن حصين و سلمة بن اكوع و أبي ذر غفاري و سبرة ابن معبد و اكوع بن عبد اللّه الاسلمى و غير هم مشروعيت اين دو حكم را ثابت نموده اند كه أبدا ناسخى براى آنها نيامده و در خلافت ابى بكر و تا اواسط خلافت عمر هم مورد عمل امّت بوده است.
حتى مالك بن انس كه امام جماعت و رئيس و پيشواى فرقه مالكيهاى اهل سنّت در سال 179 هجرى بوده است، و تا بامروز هم فرقۀ مالكيها تبعيّت از او مى نمايند حكم بجواز متعه و عدم حرمت آن داده است.
چنانچه ملا سعد تفتازاني در شرح مقاصد و برهان الدين حنفى در هدايه و ابن حجر عسقلانى در فتح البارى و ديگران قول و فتواى مالك را بدو طريق نقل نموده اند در يك جا گفته است هو جائز لانه كان مباحا مشروعا و اشتهر عن ابن عباس تحليها و تبعه على ذلك اكثر اهل اليمن و مكة من اصحابه(2)
1) دو متعه كه در زمان رسول خدا رايج و شايع بوده (متعۀ حج و متعۀ زنان) من هر دو را حرام و نهى از آنها نمودم (هركس عمل بآنها بنمايد) عقابش خواهم كرد.
2) متعه جائز است براى آنكه مباح و مشروع ميباشد و مشهور است از ابن عباس حليت آن و متابعت نموده اند او را بيشتر اهل يمن و مكه از اصحاب مالك در عقيدۀ بحليت و مباح بودن متعه.
و در جاى ديگر گفته است هو جائز لانه كان مباحا فيبقى الى ان يظهر ناسخه(1)
با آنكه اين دو حكم مسلّم را بنا بگفتۀ خليفه عمر (روى سياست خاصّى) تغيير دادند و هزار و سيصد سال است جامعۀ اهل تسنّن روى اين حكم منفى بدون دليل پافشارى نموده و عمل باين دو حكم مسلّم و مستدلّ بقرآن و اخبار و اجماع مسلمين را حرام ميدانند، مع ذلك نتوانستند آيه 28 سوره 4 (نساء) را از قرآن مجيد محو و خارج نمايند تا مورد انتقاد قرار نگيرند كه مخالفين آنها بگويند آيه شريفه فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً (2)
دليل قاطع ثابت بر حليت متعه ميباشد، (براى كشف حقيقت در باب متعه مراجعه شود به ص 798 تا 812 كتاب شبهاى پيشاور اثر گفتار مؤلّف اين كتاب)
5 - موضوع طلاق ثلاث است كه از زمان صاحب شريعت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله تا زمان خلافت عمر از هم جدا اجراء ميشده، يعنى در سه جلسه اجراء ميگرديده (چنانچه إلى الحال در جامعه شيعۀ اماميۀ اثنا عشريه تبعا لرسول اللّه و الائمة الطاهره مورد عمل است كه در سه طهر غير مواقعه اجراء سه طلاق مينمايند).
ولى جامعۀ اهل تسنن تبعا لعمر بن الخطاب حكم صريح قرآن مجيد را كه در سه جلسه اجراء ميگرديده بگفتۀ خليفه عمر بيك جلسه قرار دادند، چنانچه مسلم بن حجاج در ص 574 جزء اول صحيح خود بطرق مختلفه از ابن عباس نقل نموده كه در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و زمان خلافت أبى بكر تا دو سال از خلافت عمر طلاق ثلاث در سه جلسه اجراء ميشده و اگر در يك جلسه اجراء ميكردند حكم يك طلاق داشته، خليفه عمر گفت چون مردم عجله دارند خوبست سه طلاق را در يك جلسه همان حكم سه قرار دهند؟! لذا حكم كرد كه بگويند انت طالق ثلثا پس سه طلاق جارى شده است!!
با آنكه اين دستور مخالف صريح آيه 228 سوره 2 (بقره) ميباشد كه ميفرمايد وَ اَلْمُطَلَّقٰاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاٰثَةَ قُرُوءٍ تا در آيه 29 فرمايد اَلطَّلاٰقُ مَرَّتٰانِ فَإِمْسٰاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسٰانٍ الخ(1)
مع ذلك نتوانستند اصل آيه را از قرآن خارج نمايند تا در مقابل حكم و دستور خليفه آيه اى از قرآن نباشد تا مستمسك مخالفين گردد و از آنها انتقاد نمايند.
اينها مختصر و نمونه اى از دلائل موجوده در قرآن است تا ثابت گردد كه تصرفى در قرآن ننمودند و أبدا تحريفى نگرديده و كم و زيادى در آيات نشده، و اگر ميتوانستند تصرف در قرآن نمايند و آياتى از آن را بميل و اراده خود كم و زياد نمايند حتما اين آيات را از قرآن برميداشتند تا دليل خلافى بر عمل آنها در قرآن موجود نباشد.
پس اين خود يكى از دلائل واضحه است بر اينكه در اصل و اساس قرآن مجيد دست نخورده و تحريف نگرديده و آيه اى از آن كم و زياد نشده
1) زنهائى كه طلاق داده شدند از شوهر نمودن خوددارى كنند تا سه پاكى بر آنها بگذرد، طلاقى كه شوهر رجوع در آن تواند كرد دو مرتبه است پس آنگاه كه طلاق داد يا رجوع و نگهدارى زن كند بخوشى و سازگارى يا رها كند به نيكى و خيرانديشى
با دلائل عقليّه و براهين نقليّه كه مطابقت كامله با نصوص ظاهره آيات قرآنيه دارد ثابت و محقق آمده كه قرآن مجيد و كتاب آسمانى كه امروزه در ميان جميع فرق مسلمين مورد عمل است همان قرآن محكم نازل بر رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است كه در زمان خود آنحضرت جمع و مرتب گرديده و بدون تحريف و تغيير و زياده و نقصان متواترا كلا و جزءا بما رسيده
و بالخصوص عقيدۀ محققين فقهاء شيعه و مدققين اكابر علماء اماميّه بر اين امر وارد است، برخلاف تهمتهائى كه بعض از متعصّبين علماء سنّى بشيعيان زده اند كه قائل بتحريف قرآن هستند.
اقوال مفسرين بزرگ شيعه در تفاسير و كتب مهم كلاميه بسيار ميباشد،
براى نمونه ببعض از آنها اشاره ميشود، از قبيل شيخ الطائفة الاماميه ابو جعفر طوسى در تفسير تبيان، و ابو على طبرسى در مجمع البيان و علامۀ بلاغى در آلاء الرحمن في تفسير القرآن، و محقق نهاوندى در نفخات الرحمن و ديگران از مفسرين (كه مقاله نويسى اجازه ذكر نام همگى آنها را نميدهد) و نيز اكابر بزرگ شيعه اظهار عقيده نموده اند كه اين قرآن مجيد بدون تحريف كم و زياد دست نخورده از زمان رسول خدا خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بما رسيده.
از جمله آنها رئيس المحدثين صدوق العلماء الاماميّه ابو جعفر محمّد بن على بن
بابويه قمى متوفى 381 هجرى در كتاب اعتقادات خود فرموده است ان اعتقادنا ان القرآن الذى انزله الله على نبيه هو ما بين الدفتين و ما فى ايدى الناس ليس باكثر من ذلك و من نسب الينا انا نقول انه اكثر من ذلك فهو كاذب علينا(1)
اين جملات خلاصه اى بود از عقيدۀ شيخ جليل القدر حافظ احاديث بسيار بصير بحال رجال و ناقد اخبار كه در ميان علماء قم مانند او كسى در حفظ و كثرت علم پيدا نشده، قريب بسيصد تصنيف داشته و از ارباب كتب اربعه است بر آنها است مدار در اعصار، و از محدثين ثلاث معروف ميباشد، و قبر مباركش در رى نزديكى طهران مزار عارف و عامى ميباشد،
و كسيستكه بدعوت امام عليه السّلام متولد گرديده، و بامر امام كتاب كمال الدين را در اثبات غيبت ولى عصر عجل اللّه تعالى فزجه نوشته.
و آنچه درباره ايشان نوشتيم خلاصۀ از بيان شيخ طوسى قدس سرّه القدوسى ميباشد كه در كتاب فهرست ثبت نموده است.
غرض اين شيخ بزرگوار ثقه و عدل كه نقاد اخبار اهل بيت طهارت بوده و تمام اخبارى كه ديگران ديده اند آنهم ديده در باب قرآن مجيد چنين اظهار عقيده ميكند كه اين قرآن مجيد همان قرآن زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ميباشد، كه بدون كم زياد و تحريف بدست ما رسيده است.
چون علم باجماع اماميّه داشته و دلالت روايات كثيره را قبول نموده وجود كتاب مجيد را دليل بر عدم تحريف ميدانسته.
لذا براى آنكه سند تواتر را حفظ نموده باشد از شذود روايات و اخبار ضعاف و آحاد كه دلالت بر وقوع تحريف مينمايد اعراض نموده و عقيدۀ خود را بر ملا گفته كه اين قرآن مجيد همان قرآن زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است كه دست نخورده بما رسيده است.
1) اعتقاد ما (جامعه اماميه اثنى عشريه) اينست قرانى را كه خداى متعال نازل فرمود بر پيغمبر خود همين قرانى است كه ما بين دو جلد و در دسترس عموم مردم است و اين قرآن بيشتر از اين كه موجود است نميباشد و كسيكه نسبت بدهد بما (يعنى جامعۀ شيعۀ اماميه) و بگويد قرآن بيش از اينست كه در دسترس شما ميباشد پس از دروغ ميگويد بر ما
و از جمله اكابر علماء شيعه كه قائل بعدم تحريف گرديده، فخر الشيعه و محى الشريعه محمّد بن نعمان ملقب به مفيد ميباشد كه در قرن چهارم هجرى رياست جامعۀ اماميه با آن بزرگوار بوده است، و در سيم رمضان المبارك 413 قمرى در بغداد وفات نموده و در تشييع جنازه اش هشتاد هزار نفر از شيعه حاضر بودند، و قبر مباركش در رواق پائين پاى حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام در كاظمين معروف است.
و آن بزرگوار بمقامى نائل گرديده كه احدى از علماء و نوّاب عام بآن مقام اعلى نرسيدند.
كه در مدت رياست و زمام دارى شرع انور به سه توقيع وقيع و دستخط آفتاب نقط از ناحيۀ مقدّسۀ ولى اللّه الاعظم حجّة بن الحسن عجل اللّه تعالى فرجه مشرّف آمده كه در عنوان مرقومات كه عزّ صدور يافت مرقوم داشته بودند للاخ الاعز السديد الشيخ المفيد چنين عالم عليم و فاضل فهيم كه مورد توجه خاص امام عصر ارواحنا فداه بوده كه آنحضرت او را برادر بزرگوار خطاب مينمايد -
و يافعى در تاريخ خود و ابن نديم در فهرست و ابن ادريس حلّى در آخر مستطرفات السرائر، خلاصه تمامى علماء خاصّه و عامّه مقام شامخ ارجمند آن بزرگوار را ستوده، و بزهد و ورع و تقوى و علم و فقاهتش اعتراف نموده اند كه صاحب دويست تأليف بوده است، از جمله كتب معروفۀ او اوايل المقالات است كه در اواخر آن كتاب در موضوع قرآن فرموده است و قد قال جماعة من اهل الامامة انه لم ينقص من كلمة و لا من آية و لا من سورة، و لكن حذف ما كان مثبتا فى مصحف امير المؤمنين من تاويله و تفسير معانيه على حقيقة تنزيله و ذلك كان ثابتا منزلا(1).
اين جملات نمونه ايست از بيانات علماء قرن چهارم هجرى كه رئيس فرقۀ اماميه در آن زمان عقايد جامعه را اظهار نموده است تا اهل دل و علم بدانند كه قرآن مجيد و سند محكم آسمانى مسلمين ابدا دست نخورده و تحريف بكم و زياد نگرديده است.
1) جماعت بسيارى از اماميه معتقدند كه از قرآن مجيد چيزى از كلمه و سوره و آيه اى از آن كم نگرديده است و ليكن آنچه حذف شده از مصحف و قرآن امير المؤمنين على عليه السلام از تاويل و تفسير معانى قرآن بوده بنحو حقيقى كه نازل گرديده بوده (يعنى از اصل آيات چيزى كم نگرديده است هم چنانكه قبلا تذكر داديم).
و از جمله مفاخر علماء شيعه ابو القاسم على بن حسين بن موسى بن ابراهيم بن موسى الكاظم عليه السّلام ملقب بمرتضى و علم الهدى و ذو المجدين و ابو الثمانين بوده است كه ابن اثير آن بزرگوار را مجدّد مذهب اماميه در راس مائه رابعه دانسته و در سال 436 هجرى وفات نموده و قبر مباركش در شارع عام كاظمين باب القبله در جوار جدّ بزرگوارش موسى بن جعفر عليهما السّلام معروف است، آن بزرگوار صاحب تأليفات بسيار بوده است و رساله ها در جواب مسائل مخالفين داشته كه با حربۀ برهان و منطق همه را مجاب مينموده كه اهمّ از همۀ آنها كتاب شافى است رد بر قاضى ناصبى و از جملۀ آنها است رساله اى در جواب مسائل طرابلسيّات كه مرحوم فيض كاشانى در مقدمۀ تفسير صافى و شيخ طبرسى در مجمع البيان و محقق نهاوندى در نفخات الرحمن و ديگران بعض از عبارات آن رساله را در موضوع قرآن نوشته اند كه جناب سيد فرموده:
العلم بصحة القرآن كالعلم بالبلدان و الحوادث الكبار و الوقايع العظام و الكتب المشهورة و اشعار العرب المسطورة فان العناية اشتدت و الدواعى توفرت على نقله و حراسته و بلغت حدا لم تبلغه فيما ذكرناه لان القرآن معجز النبوة و ماخذ العلوم الشرعية و الاحكام الدينية و علماء المسلمين قد بلغوا فى حفظه و حمايته الغاية حتى عرفوا كل شىء اختلف فيه من اعرابه و قرائته و حروفه و آياته فكيف يجوزان يكون مغيرا او منقوصا مع العناية الصادقة
و الضبط الشديد(1)
تا آنجا كه فرمايد ان العلم بتفصيل القرآن و ابعاضه فى صحة نقله كالعلم بجملته و جرى ذلك مجرى ما علم ضرورة من الكتب المصنفة ككتاب سيبويه و المزنى فان اهل العناية بهذا الشان يعلمون من تفصيلها ما يعلمونه من جملتها حتى لوان مدخلا ادخل فى كتاب سيبويه بابا فى النحو ليس من الكتاب عرف و ميز و علم انها ملحق و ليس من اصل الكتاب و كذلك القول فى كتاب المزنى و معلوم ان العناية بنقل القرآن و ضبطه اصدق من العناية بضبط كتاب سيبويه و دواوين الشعراء(2)
ما حصل كلام آنكه با جدّيتى كه مسلمانان در حفظ و حراست قرآن مجيد داشتند امكان نداشت كسى بتواند سوره و آيه و حتى كلمه اى در آن زياد و كم نمايد.
زيرا قرآنى كه پيغمبر مجموعا بدست آنها داده و امر بحفاظت آن نموده ممكن نبود بتوانند تغييرى در آن بدهند.
لذا آن عالم جليل القدر فرموده است ان القرآن كان على عهد رسول الله مجموعا مؤلفا على ما هو عليه الان و استدل على ذلك بان القرآن كان يدرس و يحفظ جميعه فى ذلك الزمان حتى عين على جماعة من الصحابة فى حفظهم له و انه كان يعرض على النبى و يتلى عليه و ان جماعة من الصحابة مثل عبد الله
1) بدرستيكه علم بصحت نقل قرآن مثل علم بشهرها و بلاد و حوادث و وقايع بزرگ و كتب مشهوره و اشعار عرب ميباشد پس بدرستيكه عنايت شديد و دواعى بى شمارى براى نقل قرآن و حراست آن بكار رفته كه براى هيچ يك از آنچه ذكر نموديم بكار نمى بردند براى آنكه قرآن معجزه نبوت و ماخذ علوم شرعيه و احكام دينيه بوده است و علماء مسلمين در حفظ و حمايت قرآن سعى بليغ مى نمودند تا آنكه مى شناختند هرچيزى كه سبب اختلاف در او ميشد از اعراب و قرائت و حروف و آيات آن، با چنين همت و توجه صادقانه و ضبط شديد چگونه ممكن بود تغييرى در او رخ داده يا چيزى از آن كم شده باشد.
2) بدرستيكه علم بتفصيل قرآن و ابعاض آن در صحت نقلش مثل علم بجمله و مجموع آنست چنانچه در ضبط كتب مصنفه مانند كتاب سيبويه و مزنى مردم عنايت كامل بكار ميبرند كه تمام جملات و تفصيل آنها را بقسمى ميدانند كه اگر كسى بابى از نحو داخل در كتاب سيبويه و يا مزنى بنمايد ميدانند كه از اصل آن كتاب نيست بديهى است عنايتى كه مسلمانان در نقل و ضبط قرآن مجيد داشتند در ضبط كتاب سيبويه و ديوانهاى شعراء آن را نداشتند
ابن مسعود و ابى بن كعب و غيرهما ختموا القرآن على النبى عدة ختمات و كل ذلك يدل بادنى تامل على انه كان مجموعا مرتبا غير متبور و لا مبئوث و ذكر ان من خالف فى ذلك من الامامية و الحشوية لا يعتد بخلافهم فان الخلاف فى ذلك مضاف الى قوم من اصحاب الحديث نقلوا اخبارا ضعيفة ضنوا صحتها لا يرجع بمثلها عن المعلوم المقطوع على صحته(1)
اينها بود خلاصه و ما حصل بيانات و عقيدۀ فحلى از فحول علماء شيعه كه مورد عنايت و توجه مؤالف و مخالف بوده.
و رياست علمى آن بزرگوار بر عموم مسلمين ثابت و محقق بوده و ميباشد، بر اينكه قرآن مجيد كه الحال در دست مسلمانان و متداول بين آنها ميباشد همان قرآن اصلى است كه در زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تأليف گرديده و دست نخورده و تحريف نگرديده بما رسيده است.
و هم چنين در كتاب مستطاب شافى و امالى در اثبات اين معانى بيانات كافى نموده، كه وقت مقاله نويسى مقتضى نقل تمام آنها نيست تا در مقالات بعد عقايد ديگران از علماء را ذكر نمائيم.
1) بدرستيكه قرآن در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم مجموعۀ مؤلفه بوده مانند آنچه الان در دست رس ما هست و استدلال نموده بر اينكه قرآن را در آن زمان درس خوانده و تدريس نموده و حفظ مى نمودند جميع آن را و حتى آن فرقه اى كه ممارست بر درس و حفظ قرآن داشتند متعين بودند بر جماعتى از صحابه از جهت آنكه حافظ قرآن بودند بدرستيكه قرآن را عرضه ميداشتند بر پيغمبر و در حضور آنحضرت تلاوت مى نمودند و جماعتى از صحابه مانند عبد اللّه بن مسعود و ابى بن كعب و غير آنها دفعات متعدده قرآن را خدمت آنحضرت ختم نمودند و تمام اينها دلالت ميكند بمختصر تأملى بر اينكه قرآن در زمان پيغمبر مجموعۀ مرتبه اى بوده و ابدا كم و زيادى در او نشده، و عده اى از اماميه و حشويه كه مخالفت اين معنى را نموده اند اعتنائى بمخالفتشان نيست چونكه مخالفت آنها مستند بعقيدۀ بعض از اصحاب حديث است كه اخبار ضعيفه را نقل نموده و گمان برده اند كه آنها صحيح است و مراجعه ننمودند بمثل آنها از اخبارى كه معلوم و مقطوع است صحت آنها
از جملۀ اكابر علماء شيعه در اوايل قرن پنجم شيخ الطائفة الاماميّه عماد الشيعه ابو جعفر محمّد بن حسن بن على طوسى قدّس سرّه القدّوسى متوفى 460 هجرى و سوم از محمّد بن ثلاث اوايل بوده است.
صاحب دو كتاب با عظمت تهذيب و استبصار از كتب اربعه كه مدار فقهاء شيعه بر آنها قرار گرفته است در تفسير تبيان الجامع لعلوم القرآن كه بيست مجلد است (كه اخيرا حسب الامر آيه اللّه العظمى زعيم الشيعه آقاى حاج آقا حسين طباطبائى بروجردى دامت بركاته در دو مجلد بچاپ رسيده) در موضوع تحريف قرآن فرموده است و اما الكلام فى زيادته و نقصانه فمما لا يليق به لان الزيادة فيه مجمع على بطلانه و النقصان منه فالظاهر ايضا من مذهب المسلمين خلافه و هو الاليق بالصحيح من مذهبنا(1).
پس از آن فرمايد گرچه رواياتى از خاصّه و عامّه (يعنى شيعه و سنى) راجع بنقصان آياتى از قرآن نقل شده ولى چون اخبار آحاد است موجب علم و عمل و اطمينان نميباشد فالاولى الاعراض عنها و ترك التشاغل بها لانه يمكن تاويلها و لو صحت لما كان ذلك طعنا على ما هو موجود بين الدفتين فان ذلك معلوم صحته لا يعترضه
1) و اما كلام در زياده و نقصان قرآن و چيزى كه لياقت ندارد بآن براى آنكه مجمع عليه مسلمين است كه بقرآن چيزى زياد نشده و بطلان آن اجماعى مسلمانان است و اما نقصان آنهم ظاهرا نيز از مذهب مسلمين است خلاف آن و آن لايق تر است بصحت از مذهب ما (يعنى مذهب اماميه اثنا عشريه).
احد من الامة و لا يدفعه(1).
پس از آن با اقامۀ دلائل بسيار ثابت مينمايد كه قرآن مجيد متداول بين مسلمين همان قرآنيست كه بر رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله سلّم نازل گرديده و ابدا دست تحريف در او بكار نرفته است.
و نيز فخر العلماء الاعلام و امين الملة و الاسلام ابو على فضل بن حسن بن فضل طبرسى قدّس سرّه القدّوسى كه از اعاظم ثقات و مفسرين و مفاخر اكابر علماى شيعه در قرن پنجم هجرى بوده و در سال 548 هجرى وفات نموده در تفسير كبير خود مجمع البيان بياناتى در باب تحريف دارد كه از جمله فرموده است اما الزيادة فيه فمجمع على بطلانه و اما النقصان فيه فقد روى جماعة من اصحابنا و قوم من حشوية العامة ان فى القرآن تغييرا و نقصانا، و الصحيح من مذهب اصحابنا خلافه و هو الذى نصره المرتضى ره و استوفى الكلام فيه غاية الاستيفاء(2).
آنگاه قول و عقيدۀ مرحوم سيد مرتضى علم الهدى رضوان اللّه عليه را كه در مقالۀ قبل ذكر نموديم نقل نموده است.
و مرحوم حجة الاسلام محمّد بن حسين بن عبد الصمد حارثى عاملى معروف به بهائى طاب اللّه ثراه متوفى 1031 هجرى كه از اعاظم علماء شيعه و فقيه نبيه جليل و اصولى اصيل و رياضى دان بلا بديل و در علم تفسير بى عديل و در علم معقول حكيم نبيل علاّمه اوان و نادرۀ زمان مشيّد اركان دين شيخ الاسلام و المسلمين و
1) بهتر آنستكه از اين نكات و قول بتحريف قرآن اعراض و چشم پوشى نموده وقت خود را بيهوده صرف نكنيم، زيرا ممكن است اين نحو از مطالب و احاديث را تأويل كردنى كه بر له باشد نه عليه، هرچند اخبار وارده صحيح باشند تاويل له ميشوند نه عليه، و باين لحاظ هيچ گونه طعنى بر اين قرآن موجوده كه در دست رس عموم است نخواهد بود، زيرا حق مطلب ثابت و معلوم است، و هيچ فرقه اى از امت اعتراضى بر آن ندارند و دفاعى از آن ننموده اند
2) اما قول بزيادتى در آيات قرآن اجماع مسلمين بر بطلان آن وارد است و اما قول بنقصان البته روايت نموده اند جماعتى از اصحاب ما و قومى از حشويه عامه بر اينكه در قرآن تغيير و نقصانى دست داده ولى قول صحيح از مذهب اصحاب ما خلاف آن را ميرساند (يعنى در قرآن ابدا تغيير و نقصانى نشده است) چنانچه سيد مرتضى (علم الهدى) مبسوطا در اين مقام استيفاء كلام نموده و نصرت و يارى خود را با دلائل كامله ظاهر ساخته است.
صاحب كرامات و تأليفات بسيارى در فنون عديده بوده و در هر موضوعى از موضوعات علمى و دينى بيانات رشيقه و تحقيقات دقيقه داشته، كه از جمله در اطراف تحريف قرآن مجيد بنابر آنچه علاّمه بلاغى در تفسير آلاء الرحمن في تفسير القرآن و محقق نهاوندى در تفسير نفخات الرحمن فى تفسير القرآن نقل نموده اند فرموده است:
و الصحيح ان القرآن العظيم محفوظ عن ذلك زيادة كان او نقصانا و يدل عليه قوله تعالى و إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ و ما اشتهر بين الناس من اسقاط اسم امير المؤمنين عليه السّلام منه فى بعض المواضع مثل قوله تعالى يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ فى على و غير ذلك فهو غير معتبر عند العلماء(1).
بديهى است اين قول از جناب شيخ بهائى در زمان قدرت شاه عباس كبير صفوى و كثرت علاقه اش بمقام ولايت مولانا امير المؤمنين على عليه السّلام و سعى بليغى كه در نشر فضائل و مناقب آنحضرت داشته بسيار عجيب و دليل كامل بر صحت امر ميباشد كه قرآن مجيد تحريف نگرديده و زياد و كمى در آيات او نشده است.
و مرحوم شيخ عبد العالى كركى فرزند بزرگوار نور الدين شيخ على محقق ثانى متوفى قرن دهم هجرى كه از افاضل متكلمين و محدثين و از مشايخ عباد و زهاد عصر بوده بنابر آنچه علاّمۀ بلاغى و محقق نهاوندى در تفاسير خود نقل نموده اند رسالۀ مستقلّى در نفى نقيصۀ قرآن نوشته بنام (حقيقة الايقان فى عدم تحريف القرآن) و ذكر نموده است در آن كتاب بيانات و كلمات مرحوم صدوق رضوان اللّه عليه را (كه در مقاله 60 ذكر نموديم) و پس از آن اعتراض نموده است باحاديثيكه دلالت بر كم شدن كلماتى از قرآن دارد از جمله گفته است ان الحديث اذا جاء على خلاف الدليل من الكتاب و السنة المتواترة او الاجماع و لم يتمكن تاويله
1) قول صحيح آنست كه قرآن بزرگ از هرگونه زياده و نقصانى محفوظ بوده است و دلالت دارد بر اين معنى آيه شريفه كه ميفرمايد بدرستى كه ما قرآن را حفظ ميكنيم، و اينكه مشهور است بين مردم كه از بعض مواضع قرآن اسم على (عليه السلام) ساقط گرديده مثل آيه تبليغ و غير آنها پس اين قول و عقيده در نزد علماء (اماميه) اعتبارى ندارد
و لا حمله على بعض الوجوه وجب طرحه(1).
و علت بيان اين شيخ بزرگوار و عالم جليل القدر شيعى آنست كه قرآن مجيد قطعى الصدور است و اخبار ظنى الصدور، بديهى است عقل هيچ عاقلى قبول نمينمايد كه بتوان با اخبار ظنى قرآن قطعى را متزلزل نمود.
اين عقيده عينا مانند آن ميماند كه آدم جاهلى با چراغ دستى بخواهد آفتاب درخشنده را بجامعۀ مردم بشناساند.
بهمين جهة است كه از ائمه اطهار عليهم السّلام اخبارى رسيده كه ما را امر نمودند بقرائت همين قرآن بين الدفتين و منع نمودند از توجه نمودن باخبارى كه برخلاف قرآن و دلالت بر كم و زياد شدن آن دارد، كه در مقالۀ بعد انشاء اللّه توضيح بيشترى در اين باب خواهم داد.
1) بدرستيكه حديث زمانيكه برخلاف دليل از كتاب خدا و سنت متواتره يا اجماع باشد و ممكن نباشد او را تاويل و يا حمل بر بعض از وجوه نمود واجب است او را طرح نموده و بر كنار انداخت.
از جمله نوابع علماء بزرگ شيعه و مفخر اماميّه فاضل معظّم و جامع مفخّم عالم عليم علاّمة الثانى آخوند ملا محمّد باقر بن محمّد تقى مجلسى قدس سره القدوسى متوفى 1111 ميباشد كه در باب 7 از جلد 19 بحار الانوار بعد از نقل اخبار و اقوال راجع به كم و زياد شدن آيات قرآن در ص 20 (چاپ حاج محمد حسن كمپانى) ضمن فصل مستقلى فرموده است ان الخبر قد صح عن ائمتنا عليهم السلام انهم امروا بقرائة ما بين الدفتين و ان لا يتعداه بلا زيادة فيه و لا نقصان منه حتى يقوم القائم فيقرء الناس القرآن على ما انزله الله تعالى و جمعه امير المومنين و انما نهونا عليهم السلام عن قرائة ما وردت به الاخبار من احرف يزيد على الثابت فى المصحف لانهالم يات على التواتر و انما جاء بها الاحاد و قد يغلط الواحد فيما ينقله و لانه متى قرء الانسان بما يخالف ما بين الدفتين غرر بنفسه مع اهل الخلاف و اغر به الجبارين و عرض نفسه الهلاك فمنعونا عليهم السلام من فرائة القرآن بخلاف ما يثبت بين الدفتين لما ذكرناه(1)
باين لحاظ است كه ائمه عليهم السلام نهى كرده اند ما را از قرآنى كه مخالف قرآن موجوده در دسترس عموم ميباشد.
1) بطريق صحيح از ائمه طاهرين عليهم السلام رسيده است كه امر فرمودند ما را بقرائت همين قرآنيكه بين الدفتين ميباشد و تا قيام و ظهور قائم آل محمد عجل اللّه تعالى فرجه بدون كم و زياد در دسترس مسلمانان خواهد بود منتها آنحضرت وقتى ظهور نمود آن قرآنى را كه على عليه السلام جمع آورى نموده بطريقى كه نازل گرديده (كه در مقاله 55 و 56 شرح قرآن آنحضرت را داديم كه چگونه بوده است) بر مردم ميخواند و نيز ما را نهى نمودند ائمة اطهار عليهم السلام از قرائت آنچه را كه بطريق اخبار برخلاف اين قرآن متداول رسيده است براى آنكه آنها اخبار آحادند نه متواتر و اساسا غلط است اين نحو از اخبار را نقل نمايند و بسببى كه هروقت انسان تلاوت نمايد قرآن را بطرزى كه مخالف با قرآن موجوده است از خود راضى شدن و كمك يار مخالفين گرديدن و خود را در پرتگاه هلاك قرار دادن است.
و نيز بعد از اين فصل فرموده است فان قال قائل كيف تصح القول بان الذى بين الدفتين هو كلام الله تعالى على الحقيقة من غير زيادة و لا نقصان و انتم ترون عن الائمة عليهم السلام انهم قرؤا كنتم خير امة اخرجت للناس، و كذلك جعلنا كم امة وسطا، و قرؤا يسئلونك عن الانفال، و هذا بخلاف ما فى المصحف الذى فى ايدى الناس، قيل له قد مضى الجواب عن هذا، و هو ان الاخبار التى جائت بذلك اخبار احاد لا يقطع على الله تعالى بصحتها فلذلك وقفنا فيها و لم نعدل عما فى المصحف الظاهر على ما امرنا به حسب ما بيناه(1)هم چنانكه قبلا ذكر شد آنكس كه بخواهد كم و زيادى در قرآن مجيد نمايد بايد قدرتش از خداوند متعال بيشتر باشد يا لااقل قدرتش با قدرت خداوند برابر باشد تا بتواند خدا را العياذ باللّه مغلوب نمايد، يعنى بتواند تصرّفى در كتاب خدا نمايد و زياده و نقصانى در آن بكار برد.
و خوبست كسانيكه در شك و ريب ميباشند مراجعه نمايند بحالات شيخ الفقهاء و المجتهدين مرحوم شيخ جعفر كبير نجفى اعلى اللّه مقامه الشريف كه عالم اذخر و استاد اكبر و مهر سپهر فقاهت و جلالت و ماه فلك زهادت و عبادت نادرۀ دوران و اعجوبۀ زمان بوده، مخصوصا در فقاهت بى نظير و در احاطه باصول و فروع فقهيّه از طهارت تاديات و تكثير فروع از زمان غيبت امام عليه السّلام تا اين زمان در تحت قبۀ فلك مانند شيخ جعفر كبير فقيهى پا در دائرۀ وجود نكذارده، در تفريع و فهم حكم شهيد اول شمس الدين محمّد بن مكى عاملى بوده است. كه خود فرموده الفقه باق على بكارته لم يمسه احد الا انا و الشهيد و ولدى موسى(2)
1) اگر گوينده اى بگويد چگونه صحيح است قول باينكه آنكه ما بين دو جلد است همان قرآن حقيقى است بدون كم و زياد و حال آنكه شما روايت نموده ايد از ائمه هدى عليهم السلام آيات را بطريقى كه در اين قرآن موجود و در دست مردم است نميباشد، گفته ميشود باو كه جواب قبلا داده شده است اخباريكه نقل آياتى نموده اند برخلاف آيات موجوده در قرآن اخبار احادى است كه صحت آنها مقطوع نيست فلذا ما در آن اخبار توقف نموده، و عدول نمينمائيم از قرآن ظاهر بنابرآنچه بما امر نموده اند.
2) فقه در بكارت خود باقى و كسى بكارت او را نگرفته مگر من و شهيد اول و فرزندم شيخ موسى
و الحق در نزد اهل علم اين مطلب واضح است و هركس ميخواهد بهتر پى بمطلب ببرد و كشف حقيقت بر او گردد رجوع كند بمؤلفات آن مرحوم مخصوصا كشف الغطاء تا عظمت و بزرگى شيخ كبير را بفهمد.
خلاصه يك چنين عالم كبير بى نظير متوفّى 1228 در همين كتاب مستطاب كشف الغطاء كه از مفاخر كتب فقهيّه ميباشد در كتاب القرآن مبحث هشتم دعوى اجماع بر عدم تحريف قرآن نموده با اين عبارت كه فى نقصه، لا ريب انه محفوظ من النقصان بحفظ الملك الديان كما دل عليه صريح القرآن و اجماع العلماء فى كل زمان و لا عبرة بالنادر و ما ورد من اخبار النقص تمنع البديهة من العمل بظاهرها الى ان قال فلا بد من تاويلها باحد وجوه(1).
و نيز مرحوم قاضى سيد نور اللّه شوشترى شهيد سال 1019 قمرى در كتاب مصائب النواصب فرموده ما نسب الى الشيعة الامامية من وقوع التغيير فى القرآن ليس مما قال به جمهور الامامية انما قال به شرذمة قليلة منهم لا اعتداد بهم فيما بينهم(2).
و مرحوم شيخ حسن بن زين الدين شهيد ثانى متوفى 1011 در معالم الاصول و مرحوم ميرزا ابو القاسم جيلانى در جلد اول از قوانين الاصول در حجيّت كتاب، و بالاخره اكابر علماء اخبارى و اصولى عموما منكر تحريف قرآن ميباشند.
مخصوصا مرحوم ملا مهدى نراقى كه در اواخر قرن دوازدهم قمرى زعيم شيعۀ اماميه و مفخر علماى آن عصر در كاشان بوده است، در كتاب شرح تجريد الاصول آورده كه بعض اخباريها عقيده بتحريف دارند ولى اصوليها (و اكثر اخباريها) معتقد باين عقيده نيستند و گويند قرآن مجيد ابدا تحريف نگرديده چه آنكه خداوند متعال فرستنده قرآن فرموده است.
1) هيچ شك و شبهه اى نيست كه قرآن مجيد از هر نقص و نقصانى محفوظ بوده است بحفظ خداوند متعال كما اينكه صراحت خود قرآن و اجماع علماء اعلام در هر زمانى دلالت كامل بر اين معنى دارد (كه قرآن تحريف بكم و زياد نگرديده) و عبرتى باخبار نادر نيست و اخبار واردۀ در نقص كه منع بديهه از عمل بظاهر آنها بنمايد لابد بايد بيكى از وجوه تاويل شود.
2) كسانيكه نسبت بشيعه اماميه ميدهند كه تغييرى در قرآن واقع شده اين عقيده مربوط به جمهور شيعۀ اماميه نميباشد و جز اين نيست كه عدۀ كمى از آنها معتقد بتحريف اند كه اعتنائى بآنها نيست.
إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (1).
بديهى است قول بتحريف قرآن مخالف با اعجاز است و حال آنكه عند المسلمين ثابت است كه قرآن معجزۀ باقيۀ رسول اللّه است. انتهى.
از ما حصل بيانات اعاظم علماء اعلام و اكابر فقهاء كرام كه باقتضاى وقت مقاله نويسى ببعض از آنها اشاره نموديم معلوم و مستفاد ميگردد كه اين قرآن مجيد متداول بين مسلمين ابدا دست نخورده و تحريف نگرديده بلكه بدون كم و زياد از زمان آورندۀ آن رسول اكرم خاتم النبيّين صلّى اللّه عليه و آله بما رسيده است.
و قول بتحريف قرآن بنابر عقيدۀ جمهور اكابر علماء اعلام نيست فقط عدّه اى از ساده لوحهاى بى فكر خوش باورند كه بهر خبر واحد ضعيفى كه مخالفين آورده اند تمسك جسته و در كتب خود درج نموده و قائل بتحريف گرديده اند.
و همين توجه آنها سبب گرديده كه عوام بى چارۀ بى خبر از همه جا هم فريب صورت حق بجانب مقدّسى را خورده گمان نمودند كه راستى چهارصد مليون مسلمين دنيا بى كتاب اند، و قرآن بى اعتبار محرّفى در دست آنها ميباشد؟!!
و حال آنكه نه چنين است چنانچه در مقالات گذشته كاملا ثابت نموديم كه اين قرآن مجيد متداول بين الناس همان قرآن صحيح دست نخوردۀ زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و مورد عمل آنحضرت و صحابه گرام و ائمه اطهار بوده است.
1) بدرستيكه ما فرو فرستاديم قرآنرا و بدرستى كه ما او را نگهبانيم از تحريف و تبديل و زياده و نقصان.
چون اتكاء بعض علماء اخبارى در موضوع تحريف قرآن، بنابر تحقيق اكابر علماء اعلام اخبار آحاد است، و قطعا اخبار آحاد در مقابل متوانرات متروك اند لذا اعتنائى بگفتۀ آنها نميباشد.
براى آنكه قرآن موجود بين الدفتين كه متداول بين الناس و در دست رس عموم مسلمانان است بطريق تواتر بما رسيده و خبرهائى كه دلالت بر تحريف دارد از اخبار آحاد است بهمين جهة اعاظم علماء اعلام و اكابر فقهاء اسلام آنها را رها نموده و متكاى خود را قرآن موجود متواتر قرار دادند.
زيرا در مقالات گذشته كاملا ثابت نموديم كه چون مخالفين و بازيگران دين ساز از دست بردن در قرآن مجيد عاجز شدند بطرق مختلفه بناى جعل اخبار گذاردند و بنام پيغمبر و ائمه دين انتشار دادند، چنانچه صاحب البدايه فى قلم الدرايه از عقيلى از حمّاد بن زيد نقل نموده است كه زنادقه چهارده هزار حديث فقط بنام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله جعل كرده بودند، هركجا كه در مغالطات خود ميماندند براى آن حديثى مى ساختند و انتشار ميدادند!!
زمانيكه ابن ابى العوجاء زنديق را بامر خليفه مهدى بن منصور بواسطه زندقه و جعل حديث گرفتند و خواستند بقتل رسانند با صراحت لهجه اقرار كرد كه من چهار هزار حديث جعل كرده و انتشار دادم و در تمامى آنها بنام بزرگان دين حلال را حرام و حرام را حلال نمودار ساختم!!
و عدّۀ بسيارى از اين قبيل بى دينان بازيگر بودند كه بنام دين تيشه بريشۀ دين زدند، از قبيل يونس بن ظبيان و ابى الخطاب و يزيد غالى و بيان بن سمعان و محمّد بن سعيد شامى و ابو هريره دوسى و مغيرة بن سعيد و غيرهم كه پيوسته جعل حديث نموده و اخلال در عقايد مردم مى نمودند؟!
چنانچه علاّمۀ مامقانى در ص 174 جلد اول تنقيح المقال في أحوال الرجال نقل مينمايد كه مغيرة بن سعيد گفت قد دست فى اخباركم اخبارا كثيرة تقرب من مائة الف حديث(1).
و نيز از حضرت صادق عليه السّلام نقل نموده كه فرمود ان المغيرة بن سعيد دس فى كتب اصحاب ابى احاديث لم يحدث بها أبى فاتقو الله و لا تقبلوا علينا ما خالف قول ربنا و سنة نبينا(2).
و نيز از يونس (بن عبد الرحمن) نقل نموده كه گفت در عراق اصحاب ابى جعفر محمّد الباقر و أبي عبد اللّه جعفر الصادق عليهما السّلام را ملاقات نمودم احاديثى از آنها شنيدم و از كتابهاى آنها گرفتم بعد خدمت حضرت رضا عليّ بن موسى عليهما السّلام مشرف شدم تمام آنها را ارائه دادم حضرت احاديث بسيارى از آنها را انكار نمودند كه از آنحضرت نرسيده آنگاه فرمودند.
ان ابا الخطاب كذب على ابى عبد الله عليه السّلام لعن الله ابا الخطاب و كذلك أصحاب ابى الخطاب يدسون من هذه الاحاديث الى يومنا هذا فى كتب اصحاب ابى عبد الله فلا تقبلوا علينا خلاف القرآن(3).
و نيز ميفرمايد در جملۀ از اخبار است كه امام عليه السّلام فرموده است ان ما خالف
1) داخل و پنهان نمودم در اخبار شما اخبار بسيارى نزديك بصد هزار حديث
2) مغيرة بن سعيد دسيسه كرد در كتابهاى اصحاب پدرم احاديث بسيارى كه پدرم آنها را خبر نداده بود پس به پرهيزيد و بترسيد از خدا و قبول نكنيد بر ما چيزى كه مخالف گفتار پروردگار ما و سنت پيغمبر ما باشد.
3) بدرستيكه ابى الخطاب دروغ بست بر ابى عبد اللّه لعنت كند خدا ابو الخطاب و اصحاب او را كه دسيسه نمودند و پنهان نمودند از اين قبيل احاديث تا بامروز در كتب اصحاب حضرت ابى عبد اللّه عليه السلام پس قبول ننمائيد بر ما خلاف قرآن را.
القرآن. و فى بعضها ما خالفه و خالف السنة، انى ما قلته و فى آخر الامر بضرب مخالفه وجه الجدار(1). انتهى.
و از حضرت أبى جعفر محمّد بن عليّ الباقر عليهما السلام مرويست كه فرمود ما جائكم عنا، فان وجدتموه موافقا للقرآن فخذوا به و ان لم تجدوه موافقا فردوه(2).
و از إمام بحق ناطق جعفر بن محمّد الصادق عليهما السلام رسيده كه فرموده ما جائكم من حديث لا يصدقه كتاب الله فهو باطل(3).
و نيز از آن حضرت است كه فرموده كل حديث لا يوافق كتاب الله فهو زخرف(4).
حتى از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مرويست كه فرموده ما جائكم عنى ما لا يوافق القرآن فلم اقله(5)انتهى.
خلاصه اخبار در اين باب بسيار رسيده است كه عدّه اى از اكابر علماء دعوى تواتر نموده اند.
كه از جملۀ آنها اعلم علماء عصر و ازهد زهاد دهر استاد اعظم مرحوم شيخ مرتضى انصارى قدّس سرّه القدوسى در اوايل كتاب رسائل در موضوع عمل بخبر واحد ضمن نقل بعض اخبار مذكوره فرموده است و الاخبار الواردة فى طرح الاخبار المخالفة للكتاب و السنة و لو مع عدم المعارض متواترة جدا(6).
و بعد از آن فرموده من الواضحات ان الاخبار الواردة عنهم صلوات
1) هر چيزيكه خلاف قرآن (و در بعض اخبار) خلاف قرآن و سنت باشد ما نگفته ايم (و در خبر ديگر) امر فرمودند كه اخبار مخالف را بديوار بزنند.
2) هر خبريكه از ما بشما رسيد چنانچه موافقت با قرآن دارد بگيريد و قبول نمائيد و اگر موافقت ندارد رد نمائيد.
3) هر حديثى بشما رسيد كه كتاب خدا آنرا تصديق ننمايد باطل است.
4) هر حديثى كه موافقت با كتاب خدا ندارد پيرايه و مزخرف است
5) هر خبرى از من بشما رسيد اگر موافقت با قرآن مجيد ندارد من آنرا نگفته ام.
6) اخبار وارده در طرح اخبارى كه مخالفت با كتاب خدا و سنت رسول اللّه دارد ولو با عدم معارض جدا متواتر است.
الله عليهم فى مخالفة ظواهر الكتاب و السنة فى غاية الكثرة(1)
ما حصل و نتيجۀ بيانات آنكه چون اخبار مجعوله در دفاتر اصحاب حديث بسيار رسيده معدلى لازم است تا حل معانى نمايد.
ان معدل را خود رسول اكرم و ائمۀ طاهرين سلام اللّه عليهم اجمعين معيّن نمودند كه قرآن مجيد است، و ما ناچاريم بنابر آنچه بما امر نمودند قرآن مجيد را متكاى خود قرار دهيم و براى فصل ما بين اخبار صحيح از سقيم مراجعه بقرآن نمائيم.
پس روى اين قاعده كه قرآن را معدل اخبار و گفتار خود قرار دادند، بايستى قرآن محكم دست نخوردۀ بدون تحريف و محكم در دسترس مسلمانان باشد تا در حوادث وارده و وصول اخبار متعارض و غير متعارض بآن كتاب مقدس مراجعه نموده و نتيجه كامل بدست آورند.
و اگر قرآن موجودۀ در دست مسلمانان دست خورده و ناقص و محرّف بود چگونه او را معدل بين الاخبار قرار ميدادند، و يا اگر قرآن دست نخورده و غير محرّف خدمت امام زمان عليه السّلام از نظر خلايق پنهان بود چگونه او را معدّل قرار مى دادند.
پس خود اين اخبار دلالت كامله دارد بر اينكه همين قرآن موجودۀ متداول بين الناس همان قرآن زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است كه دست نخورده و ثابت ميباشد.
پس اصل اساس دين مقدس اسلام بر پايۀ محكم قرآن مجيد قرار گرفته كه هرگز تزلزلى در اركان او پيدا نخواهد شد.
1) از جمله واضحات است كه اخبار وارده از اهل بيت عصمت سلام اللّه عليهم اجمعين در مخالفت ظواهر كتاب و سنت در غايت زيادى است.
چنانچه بخواهيم نقل اقوال اكابر از علماء و فقهاء مسلمين (شيعه و سنى) را در عقيدۀ بعدم تحريف قرآن مجيد را ذكر نمايم خود كتابى مستقل خواهد شد و از وضع مقاله نويسى خارج ميباشد.
علاوه بر آنكه محققين از علماء اظهار عقيده و اثبات اجماع نمودند در قول بعدم تحريف قرآن مجيد كه ببعض از دلائل هم اشاره نموديم.
از جمله دلائل واضحه بر اينكه قرآن مجيد تحريف نگرديده و دست نخورده آيات شريفه خود قرآن است - آفتاب آمد دليل آفتاب - از جمله در آيه 9 سوره 15 (حجرات) فرموده: إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (1)
يعنى شياطين جن و انس نتوانند در اين قرآن كه نازل نموديم چيزى بيافزايند يا چيزى از او كم نمايند -
ذات با عظمت و قدرت پروردگار متعال خود ضمانت و كفالت نگهدارى قرآن را نموده جهة آنكه حجّة مكلفانست تا روز قيامت.
و دليل ديگر از خود قرآن مجيد آيه 42 سوره 41 (فصلت) است كه صريحا فرموده وَ إِنَّهُ لَكِتٰابٌ عَزِيزٌ لاٰ يَأْتِيهِ اَلْبٰاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ(2)
1) بدرستيكه ما فرو فرستاديم قرآن را و بدرستيكه ما او را نگهبانيم (از تحريف و تبديل و زياده و نقصان).
2) بدرستيكه قرآن كتابى است ارجمند و گرامى نزد حضرت بارى جل و علا كه نيايد بآن هيچ باطل از پيش روى و نه از پس وى يعنى از هيچ جهت باطل بسوى آن راه نيابد فرو فرستاد شده است از خدائى كه دانا است بجميع حكم و مصالح خلقان ستوده شده بانعام نعم بر بندگان
پس معلوم است كه حافظ و نگهبان قرآن از كم و زياد شدن و دستبرد اعادى خداوند متعال است و خود صريحا وعده فرموده كه ابدا باطلى يعنى جملاتى زائد بر قرآن چه در زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و چه بعد از وفات آن حضرت تا قيامت وارد قرآن مجيد نخواهد شد، و اين قرآن كتاب حق آسمانى است كه دست نخورده بدون كم و زياد بضمانت خداوند قادر متعال مورد عمل مسلمين دنيا است تا روز قيامت.
از جمله دلائل بر بطلان قول بتحريف قرآن مجيد اخبار بسيارى است كه متواترا و متكاثرا معنا و لفظا و اجمالا از رسول و ائمه طاهرين صلوات اللّه عليهم اجمعين رسيده كه فرمودند از قول ما بسيار دروغ گويند لذا هرچه از ما بشما رسد عرض بقرآن نمائيد (ما خالف القرآن فهو زخرف او باطل فاضربوه على الجدار)(1)(چنانچه ببعض از آن اخبار در مقاله 64 اشاره نموديم).
اگر قول بتحريف صحيح باشد اين كتاب مقدّس سنديّت و ميزانيت ندارد كه مورد عرض اخبار قرار گيرد.
و اگر بگويند مراد عرض كردن بقرآنى است كه خدمت امام عليه السّلام است بالبديهه اين عقيده باطل است، زيرا اسلام دين حنيف است و در دستورات آن امر بمحال وجود ندارد.
چون قرآنى كه در دسترس مسلمين نيست چگونه دستور ميدهند كه اخبار را مقابلۀ با آن قرآن نمائيد.
علاوه هر آيه اى از قرآن قرآن است و محو يك آيه از قرآن از حيث مادّه و كيفيّت محو تمام قرآنست.
پس همان قسمى كه خداوند متعال حافظ تمام قرآنست حافظ يك آيه از قرآن هم هست، و چون بقاى دين مقدّس اسلام ببقاى قرآن مجيد است كه حجّة كامل حق تعالى ميباشد لذا پروردگار متعال تعهّد نموده است حفظ تمامى قرآن را از تحريف و تبديل و تغيير و اندراس و كهنه گى.
1) هر چيزيكه مخالفت با قرآن نمايد پس او مزخرف و باطل است بزنيد او را بديوار
و بهمين جهة فضيلت داده است اين كتاب مقدّس را بر ساير كتب آسمانى بضمانت و صيانت آن از كيد و مگر معاندين دين.
و چنين تعهدى را دربارۀ ساير كتب ننموده است، بعضى گويند خداوند وفاى بعهد نموده و حفظ كرده است قرانى را كه بخط امير المؤمنين على عليه السّلام و در نزد ائمۀ طاهرين عليهم السّلام موجود و محفوظ بوده است و الحال خدمت ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه مستدام ميباشد.
اين قبيل اشخاص از كوتاهى نظر و ساده لوحى فكر نكردند كه اين مقدار از حفظ كه يك قرآنى را در پشت پرده نگهدارى فرمايد، مزيّت و فضيلتى بر ساير كتب براى او باقى نمى ماند، زيرا نسخه دست نخورده اى از همان كتاب هاى سلف هم در نزد اوصياء بوده و جزء مواريث انبياء بوده و الحال همان نسخه هاى اصل غير محرف خدمت خاتم الوصيّين ميباشد پس تورية و انجيل هم محفوظ ميباشد؟ و باين ملاك محفوظ بودن، مزيتى براى قرآن نميباشد چه آنكه همه كتب در پس پرده محفوظاند.
علاوه بر اينها قرآن مجيد معجزۀ باقيۀ رسول اللّه است كه در هر دوره و زمانى مقابل اعداء و مخالفين بايستى بوسيلۀ آن اثبات حقّانيت اين دين مبين را نمود.
لابد در جواب ميگويند بوسيلۀ اخبار منقولۀ از ائمه اطهار اثبات مقام و عظمت آن قرآن ميشود!!
چقدر قبيح است اين عقيده كه آدمى بوسيلۀ چراغ دستى آفتاب با عظمت را بمردم نشان دهد با اخبار ظنّى، قرآن قطعى الصدور را بشناساند؟
رسول اكرم و ائمه طاهرين صلوات اللّه عليهم اجمعين نفرمودند بوسيلۀ اخبار قرآن را بشناسيد، بلكه برخلاف، دليل بر صدق هر خبرى را قرآن مجيد قرار دادند و ميزان صدق و كذب اخبار بنا بدستور پيغمبر و ائمه طاهرين قطعا قرآن مجيد ميباشد.
پس بايستى قرآن ثابت كاملى در تمامى ادوار در دسترس عموم باشد تا ميزانيّت او مورد عمل و اطمينان عموم باشد.
علاوه بر همۀ آنها، افتخار ما بر ساير ارباب ملل اينست كه قرآن مجيد و كتاب محكم آسمانى ما مسلمين مانند ساير كتب آسمانى نيست كه محرّف باشد، بلكه از دست برد حوادث محفوظ مانده و تحريف نگرديده است.
چنانچه بعقيدۀ بعض از اخباريين قائل بتحريف و تغيير كلام اللّه گرديم ديگر افتخارى براى ما نميماند.؟
فلذا در مقالات گذشته يادآور شديم كه ايادى مرموز و بازيگران دينى وقتى از تصرّف در قرآن مجيد عاجز شدند از راه جعل احاديث از قول پيغمبر و ائمه و صحابه وارد عمل شدند.
آنگاه بعضى مردمان خوش باور ساده و مقدّس هم از شدت علاقه بمقام ولايت باورشان آمد كه راستى در قرآن مجيد تحريف شده و باعث شهرت اين قضيه گرديدند!!!
غافل از آنكه اين قول و عقيده و توجه نمودن باخبار آحاد و ضعاف لطمه زدن باساس ديانت است كه بهانه بدست ملحدين و اعادى دين داده كه بگويند اعتبارى در تمسّك بقرآن نيست چه آنكه محرّف ميباشد!!!
و حال آنكه اعتبار همين قرآن مجيد متداول بين الناس ثابت و محقق آمده بلكه همان قسمى كه محققين از اكابر علماء فرموده اند باخبار ضعاف و آحاد اعتبارى نميباشد.
و براى اثبات عظمت اين قرآن مجيد كفايت ميكند حديث صحيح مسلّمى كه از ناحيۀ مقدسۀ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله صادر گرديده و در دفعات متعدّده براى اثبات مقام قرآن و عترت با عبارات مختلفه تكرارا بگوش امّت رسانيده، كه مرتبۀ آخر حين وفات در مرض موت در حضور عامّۀ مردم باتفاق فريقين (شيعه و سنى) فرمود انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى لن يفترقا حتى يردا على الحوض ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا(1).
1) ميگذارم من در ميان شما دو چيز بزرگ را كه هرگز از هم جدا نميشوند تا در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند و آن دو قرآن مجيد و عترت و اهل بيت من اند اگر بچسبيد بآن دو هرگز بعد از من گمراه نشويد.
اين حديث مسلّم خود دليل قاطع است كه در هر دوره اى از ادوائر تا روز قيامت كتاب محكم قابل تمسّكى در دست رس عموم ميباشد، كه ميفرما يد اگر تمسّك بآن جستيد هرگز گمراه نخواهيد شد.
و اگر بگويند مراد همان قرآن اصلى است كه الحال در خدمت و لى عصر عجل اللّه تعالى فرجه محفوظ است قطعا معنى تمسّك از ميان ميرود.!!
زيرا حضرت ختمى مرتبت صلّى اللّه عليه و آله امت راى امر نميكند بقرآنى بچسبند و تمسك جويند كه دست رسى باو ندارند.!!
عده اى گويند بوسيلة اخبار علم بآن قرآن حاصل نموده و تمسك بآن جوئيم و لى قبلا گفتيم كه اخبار ظنّى الصدور و قرآن مجيد قطعى الصدور ميباشد، در خبر ظنّى راهى باثبات كتاب قطعى نميباشد.
و اگر امر چنين باشد علماء و كشيشهاى يهود و نصارى هم ممكن است بگويند از اخبارى كه در دست ما ميباشد حقّانيت توراة و انجيل و دست نخوردگى آنها بارز و آشكار است.
(البته جواب اين جملات خيالى راى بمناسباتى در مقالات اوليه داديم).
ولي اكثريت كاملة علماء مسلمين ميگويند كتاب مدار و ميزان اخبار است نه اخباريكه ممكن است در آنها جعل باشد.
با دلائل عقل و نقل ثابت است كه قطعا بايستى كتاب معتبر دست نخورده اى از آورندة كتاب در دست رس عموم مسلمانان باشد تا اثبات مرام نموده و بآن تمسّك جويند، و در مقابل اعادى اثبات حقّانيت دين مبين نما يند.
پس طبق دلائل قطعيه و براهين عقليه و نقليه (كه بنقل مختصارى از آنها بمقتضاى و قت مقاله نويسى اكتفاء نموديم) ثابت و محقق آمده كه همين قرآن متداول بين المسلمين همان قرآن اصل ثابتى است كه بدون تحريف و دست خوردگى متواترا از زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بما رسيده است.
از جمله دلائلى كه بر ما و اضح و آشكار مينما يد كه اين قرآن متداول بين المسلمين همان قرآن اصل نازل شدة بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ميباشد همان نظم و ترتيب قرآن است مطابق دستور خود آنحضرت.
زيرا هيچ شك و شبهه اى نيست كه آيات شريفة قرآن مجيد و سور منظّمة آن مطابق ترتيب و موافق رضاى پروردگار متاعال و ثبوت در لوح محفوظ است كه برسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بواسطة جبرئيل امين نازل گرديده.
براى آنكه حسن ترتيب و نظمى كه در كتاب حقيقى آسمانى موجود است دخالت تامّه دارد در زيبائى آن كتاب.
و قرآن مجيد كه بهترين كتابها، و مطالب آن بهترين مطالب، و علوم منطويه در آن اشرف علوم و بالاتر از همه، بيان آن در فصاحت و بلاغت فوق طاقت بشر است، قطعا بايستى ترتيب و آيات آنهم بر بهترين وجوه و نظم آن بهترين نظمها باشد.
بلكه بعض از محقّقين علماء گفته اند كه نظم آيات قرآن و سور آن از جمله وجوه اعجاز و بدايع اسلوب آن ميباشد.
و روى همين قاعده بايستى نظم و ترتيب آن از جانب خداى متاعال باشد.
بعضى از علماء عامّه گفته اند نظم و ترتيب قرآن راى عثمان معيّن نموده ؟ و حال آنكه اين عدّه مردمان بى فكر عادتا و تبعا للاسلاف در اشتباه بزرگى افتادند،
چنانچه در مقالات گذشته تذكر داديم قرآنى راى كه عثمان جمع كرده راجع باختلاف قرائتها بوده.
و إلاّ قرآن مجيد در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مجموعة مرتبه بوده چنانچه با دلائل صحيحه قبلا ذكر نموديم.
و مؤيد اين معنى كه ترتيب سور قرآن در زمان خود پيغمبر داده شده است آنست كه خداى متاعال قرآن مجيد راى بذات اقدس خود نسبت داده و اضافه بذات خود نموده است.
و از جملة و اضحات است كه كتاب اسمى است براى مجموع مطالب مرتّبة منظّمة معيّنه چنانچه در مقاله 53 شرح داديم.
پس و قتى نسبت اين كتاب مقدس راى بذات اقدس خود داد، يعنى جميع شئون منظّمة در اين كتاب از ترتيب آيات و سور بدستور نزول بوده است.
و إلاّ اگر فردى مثلا احاديث نبويه راى جمع كند و مبوّب بابواب و مرتب به ترتيبى در ميان دو جلد قرار دهد و يا خطب و كلمات امير المؤمنين على عليه السّلام راى در دفترى جمع نما يد نسبت آن كتاب و دفتر راى هرگز به آن بزرگواران ندهد بلكه نسبت بمؤلّف دهد و اضافه بجمع كننده نما يند.
چنانچه نصارى اناجيل اربعه راى كه جمع كردة چهار نفر ميباشد نسبت بخدا نداده اند ميگويند انجيل متى انجيل لوقا انجيل مرقس انجيل يوحنا (چنانكه در مقالات اول همين كتاب شرح داديم).
روى همين اصل و قاعده اطلاق كتاب اللّه در آيات كريمه و روآيات متواتره بر همين قرآن مجموعة مرتّبة منظّمه دلالت كامله دارد بر اينكه علوم و عبادات، و نظام و ترتيب و تأليف اين كتاب مقدس از جانب پروردگار متاعال بوده و ابدا دست بشرى در نظم و ترتيب او دخالتى نداشته است.
و دليل بر اين قاعده روايتى است كه از عثمان بن ابى العاص رسيده است كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله او راى بطائف گماشت تا خدمات اسلامى و امارت انجا راى انجام دهد كه از جمله
وظيفة تعليم و تعلّم قرآن مجيد راى دارا بود، كه گفت من نشسته بودم خدمت پيغمبر يك مرتبه چشم مبارك راى كه بر هم گذارده بود باز نمود و باطراف نظر كرد فرمود جبرئيل آمد و مرا امر كرد آيه إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ وَ إِيتٰاءِ ذِي اَلْقُرْبىٰ الخ راى بگذار در اين موضع از اين سوره، و نيز روايت نموده كه و قتى جبرئيل آيه وَ اِتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اَللّٰهِ را آورد گفت اين آيه راى بگذاريد بين دو آيه ربا و دين، و در روايت گفت بگذار بعد از دويست و هشتاد آيه از سورة بقره.
و نيز در روايت از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل است كه فرمود اعطيت السبع الطوال مكان التوراة يعنى بعوض توراة بمن هفت سوره طولانى عطا نمودند.
و غير از اينها روايت بسيار است كه مفسّرين در تفاسير و علاّمه مجلسى طاب ثراه در جلد 19 بحار الانوار نقل نموده اند، بمقتضاى ضيق و قت مقاله نويسى صرف نظر نموديم.
ما حصل آنچه ذكر شد آنست كه بعد از اينكه ذكر نموديم كه قرآن مجيد در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و بامر آنحضرت جمع آورى گرديده، لابديم كه تصديق نمائيم كه ترتيب جميع آيات و سور آن مطابق ترتيب و دستور آنحضرت بوده كه خداوند بوسيله جبرئيل امين بآن بزرگوار وحى نموده است.
پس هروقت آيه اى از آيات و يا سوره اى از سور قرآن مجيد نازل مى شد رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله امر ميفرمود بهريك از كتّاب وحى كه حاضر بودند بنويسند آنرا در جائيكه جبرئيل دستور ميداد كه در آنجا بنويسند.
همان قسمى كه آن حضرت مامور به تبليغ اصل آيات و سور بوده، مامور بتبليغ نظم و ترتيب آنها نيز بوده و ممكن نبود آن بزرگوار قصور كند در تبليغ و اداء و ظيفة رسالت.
پس هركس كه حافظ آيات و سور قرآن مجيد بوده عالم بترتيب و نظم آن نيز بامر آنحضرت بوده است.
يكى از طرق اعجاز قرآن نظم و ترتيب و اسلوب آن ميباشد كه إن شاء اللّه
در محل خود ذكر خواهيم نمود،
پس قطعا اين طريق اعجاز بايستى از جانب خدا باشد نه از جانب خلق.
چنانچه بزرگان از علماء و مفسّرين از قبيل جلال الدين سيوطى و جار اللّه زمحشرى و ديگران از علماء عامّه گذشته از اكابر علماء شيعه رحمهم اللّه مبسوطا ذكر نموده اند، و ما هم از خرمن پر فايدة آنها خوشه ها چيده و تحويل جامعه ميدهيم.
و تمام كسانيكه قرآنرا در زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله جمع نمودند مطابق ترتيبى كه از جانب آنحضرت مامور بودند ثبت مى نمودند.
بسيارى از صحابه كه قرآن راى بر آنحضرت عرض مى نمودند اگر مطابق و موافق ترتيب ننوشته بودند حضرت تغيير ميدادند و اگر مطابق دستور نوشته بودند صحّه ميگذاردند و تصديق مينمودند.
پس ما حصل از آنچه ذكر شد آنكه هرچه راى كتّاب وحى نوشتند و ديگران از صحابه جمع نمودند موافق نظم و ترتيب معيّنى بوده است كه جبرئيل برسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و آنحضرت بآنها ميداده است.
و از جمله دلائل بر اينكه اين قرآن متداول بين المسلمين مطابق نظم و ترتيب در زمان خود رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و بامر آنحضرت بوده خبرى است كه از عايشه بنت ابى بكر و حذيفة صحابى رسيده است كه آنحضرت در چهار ركعت نافله شب به ترتيب سوره بقره و آل عمران و نساء و مائده راى ميخواندند.
و نيز فرمودة عالم جليل سيد مرتضى علم الهدى كه در مقاله 61 ذكر نموديم مثبت مرام است، كه فرموده بدرستيكه قرآن راى در زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مجموعا درس ميگفتند و حفظ مى نمودند و جماعتى از صحابه مانند عبد اللّه بن مسعود و ابيّ ابن كعب و غير آنها مكرر قرآن راى نزد آنحضرت ختم نمودند، تمام اينها دليل است كه قرآن مجيد زمان آنحضرت مرتّبا و منظّما جمع گرديده است.
پس نتيجة كامل آنكه ترتيب كلمات و آيات و سور قرآنى روى هوا و خيالات بعض از صحابه و مطابق سليقة آنها مرتّب و منظّم نگرديده، بلكه بوحى پروردگار
و مطابق دستور خود رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بوده است.
و اين خود دليل ديگر است بر اينكه اين قرآن مجيدى كه در دست رس عموم مسلمانان است همان قرآن بزرگى است كه در زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بوده، و خود آن بزرگوار او راى بامر خداوند منظّم و مرتب فرموده است.
و ذات اقدس پروردگار متاعال هم تا روز قيامت نگهدارى او راى از كيد خائنين ضمانت فرموده است.
چنانچه مى بينيم بعد از هزار و چهارصد سال تقريبا با آنهمه اعادى خارجى و اختلافات داخلى بصورت ثابتي باقى و پايدار مانده.
از جمله قرائن بر اثبات آنكه اين قرآن موجودة در دست رس عموم مسلمين همان قرآن مجموعة مرتبة زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است تعيين سور و نامهاى آنها از جانب آنحضرت ميباشد.
زيرا سوره اسم است براى پاره اى از قرآن مجيد كه ابتداء و اختتامى براى او ميباشد كه ناميده شده است باسم خاصّى بتوقيف از جانب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و نص آنحضرت باسامى سور آن.
چنانكه از عكرمه روايت شده است كه چون مشركين مسخره و استهزاء مى نمودند بنامهاى سور قرآن از قبيل سورة البقره و سورة العنكبوت نازل شد برسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آيه 95 سوره 15 (حجر) إِنّٰا كَفَيْنٰاكَ اَلْمُسْتَهْزِئِينَ (1).
و لى آنها نفهميدند كه از براى ناميدن هر سوره بنام معينى جهتى نوشته اند مثلا سورة حمد راى فاتحة الكتاب خواندند براى آنكه ا فتتاح قرآن باين سوره مباركه شده است.
و در خود قرآن آيه 3 از سوره 42 (زخرف) اين سوره مباركه راى ام الكتاب خوانده وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ اَلْكِتٰابِ لَدَيْنٰا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ (2).
و در دفاتر مضبوطة محدّثين از اكابر علماء و تفاسير خاصّه و عامّه از اسماء و كناء اين سوره مباركه شمرده شده.
چه آنكه ام بمعناى ريشه و اصل الشىء ميباشد.
و اين سورة مباركه اصل قرآن بلكه اصل هر كتاب از كتب سماواه آمده و بقول قاضى بيضاوى (كه يكى از مفسّرين بزرگ عامّه ميباشد) اين سورة مباركه مشتمل است بر توحيد و مبدء و معاد و قضا و قدر و بنواث و ثناء و اشتغال بخدمت و طاعت و طلب مكاشفات و مشاهدات.
و اين سورة مباركه راى اساس ناميده اند از آنكه اول سوره قرآنى است، يا آنكه مشتمل است براساس طاعات و عبادات چنانكه در حديث آمده است اساس القرآن فاتحة الكتاب و اساس الفاتحة بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ (1).
و در حديث است كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود قسم بآن كسيكه جان من در قبضۀ قدرت او است مانند اين سوره در تورية و انجيل و زبور نيست و انها السبع المثانى و القرآن العظيم(2).
و در حديث است چنانچه شيخ ابو الفتوح رازى در تفسير خود نقل نموده كه يكصد و چهار كتاب از آسمان قدرت حق تعالى بر انبياء عظام نازل گرديده و خداوند متعال آنچه در آن يكصد و چهار كتاب قرار داده در چهار كتاب تورية و انجيل و زبور و قرآن مجيد جمع فرموده، و آنچه در اين چهار كتاب است در سورۀ مفصّل (بقره) جمع فرموده و آنچه در آن سوره است در سورۀ مباركه الحمد نهاده و هركس اين سوره را بخواند چنانست كه يكصد و چهار كتاب آسمانى را قرائت نموده است، و يك علّت آنكه اين سوره را امّ الكتاب و اساس ناميده اند آنست كه ريشه و اساس قبولى تمام طاعات و عبادات ميباشد.
زيرا در خبر صحيح وارد است كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود الصلوة عمود الدين ان قبلت قبل ما سواها و ان ردت رد ما سواها(3).
و نيز فرموده است لا صلوة الا بفاتحة الكتاب يعنى نماز قبول و منعقد نمى گردد مگر بخواندن سورۀ حمد كه فاتحة الكتاب باشد، پس سبب قبولى تمام طاعات و عبادات اين سورۀ مباركه ميباشد.
و سورۀ بقره را بقره ناميدند براى آنكه قصّۀ بقرۀ بنى اسرائيل فقط در اين سوره آمده، يا آل عمران را باين نام خواندند براى آنكه ذكر آل عمران در اين سوره مى باشد، و هم چنين است ساير سور قرآن كه وقت مقاله نويسى اجازۀ شرح و بسط تمام نميدهد.
همان قسمى كه سوره جهة خاصّى ناميده شده است، عدّه اى از سوره ها هم باسم مخصوصى ناميده شده است.
چنانچه عالم جليل بزرگوار ملاذ المحدثين ثقة الاسلام ابو جعفر محمّد بن يعقوب كلينى متوفى 329 هجرى در كتاب كافى باسناد خود از سعد الاسكاف از حضرت أبي جعفر محمّد بن على الباقر عليهما السّلام نقل نموده كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود اعطيت السور الطوال مكان التورية و اعطيت المئين مكان الانجيل و اعطيت المثانى مكان الزبور و فضلت بالمفصل ثمان و ستون سورة و مهيمن على ساير الكتب فالتورية لموسى و الانجيل لعيسى و الزبور لداود(1).
از اين حديث شريف چند استفاده ميشود چنانچه محقق نهاوندى نقل از كافي مى نمايد
1 - آنكه جميع سور قرآن داخل در تحت عناوين چهارگانه مذكوره ميباشد (كه طوال و مئين و مثانى و مفصّل باشد).
2 - آنكه سوره هاى طولانى در ترتيب مقدم اند بر مئين و مئين بر مثاني و مثانى بر مفصّل.
1) سوره هاى طولانى را بمن عطا نمودند بجاى تورية و مئين را بجاى انجيل و مثانى را بجاى زبور بمن عطا نمودند و فضيلت داده شدم بمفصل كه شصت و هشت سوره ميباشد و اوست شاهد و گواه بر ساير كتب پس تورية از موسى و انجيل از عيسى و زبور از داود ميباشد.
3 - آنكه سور طوال افضل از مئين اند براى آنكه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را بمنزلۀ تورية قرار داده كه افضل از انجيل ميباشد، و مئين افضل از مثانى است براى آنكه او را بمنزله انجيل قرار دادند و او افضل از زبور ميباشد، و ممكن است مفصّل افضل از مثانى باشد براى آنكه پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را بآن فضيلت دادند، و نيز محقق نهاوندى از مفسر عالى مقام مرحوم فيض كاشانى نقل مينمايد كه سبع طوال هفت سورۀ طولانى بعد از فاتحة الكتاب ميباشد كه آن عبارت است از بقره و آل عمران و نساء و مائده و انعام و اعراف و انفال.
سورۀ انفال و توبه يكى محسوب است چه آنكه بين آن دو بسم اللّه الرحمن الرحيم كه حدّ فاصل بين هر سوره با سورۀ ديگر ميباشد نيامده.
و از امام بحق ناطق جعفر بن محمّد الصادق عليهما السلام روايت شده كه انفال و برائت يكى هستند بطريق نزول آنها.
و مئين از سوره بنى اسرائيل است تا هفت سوره براى آنكه هريك از آنها نحو صد آيه ميباشند.
و مفصّل از سورۀ مباركۀ محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است تا آخر قرآن، و مفصّل ناميده شده اند براى زيادى فاصله هاى آنها
و مثانى بقيۀ سور قرآن است و آنها هستند كه كمتر از مئين و زيادتر از مفصّل اند البته اختلاف اقوال مفسرين در موضوع اقسام اربعه بسيار است كه بمقتضاى وقت مقاله نويسى از ذكر آنها و شرح اختلاف اقوال خوددارى نمودم هركس طالب بيان بيشتر است بتفاسير بزرگ مراجعه نمايد.
از جمله دلائل بر اثبات هدف و مقصود ما در اينكه قرآن مجيد در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مجموعۀ مرتبۀ منظمه بوده اخبار بسيارى است كه از خود آنحضرت در فوائد سور و ثواب قرائت آنها نقل گرديده.
چنانچه خبر عايشه و حذيفه را در مقالۀ 67 نقل نموديم كه گفتند رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در چهار ركعت نوافل شب چهار سوره بقره و آل عمران و نساء و مائده را به ترتيب قرائت مى نمودند.
علاوه بر آن چهارده خبر ديگر بعدد مبارك خاندان رسالت و اهل بيت طهارت من باب نمونه ذكر مينمايم.
1 - از ابىّ بن كعب از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيده كه فرمود ما انزل الله فى التورية و لا فى الانجيل مثل ام القرآن و هى السبع المثانى(1)
چنانچه در تفسير صافى از عيون اخبار الرضا از مولانا امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام نقل نموده كه فرمود بسم الرحمن الرحيم آية من فاتحة الكتاب و هى سبع آيات تمامها بسم الله الرحمن الرحيم سمعت رسول الله يقول ان الله قال لى يا محمد و لقد آتيناك سبعا من المثانى و القرآن العظيم فافرد الامتنان على بفاتحة الكتاب و جعلها بازاء القرآن العظيم(2)
1) نازل نفرموده خداى تعالى در تورية و نه در انجيل مثل ام القرآن كه آن سبع المثانى باشد (يعنى سوره مباركه حمد كه هفت آيه ميباشد)
2) بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ آيه اى از فاتحة الكتاب است كه آن هفت آيه ميباشد و تماميت آن (فاتحة الكتاب) به بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ است شنيدم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه ميفرمود بدرستى كه خداى تعالى بمن فرمود اى محمد هر آينه بتحقيق داديم ما تو را هفت آيه از مثانى و قرآن بزرگ پس منت بر من گذارد بفاتحة الكتاب و قرار داد او را بازاء قرآن عظيم
ابىّ بن كعب گويد من سوره مباركۀ حمد را بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خواندم حضرت فرمودند كه اين سبع المثانى و قرآن عظيم است كه مرا داده اند و اگر اين سوره را فضلى نبود حق تعالى آنرا در مقابل قرآن نگردانيدى و نفرمودى و لقد اتيناك سبعا من المثانى و القرآن العظيم(1)
2 - و نيز از عبد اللّه بن عباس (حبر امت) و سهل بن سعد رسيده كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود ان لكل شىء سناما و سنام القرآن سورة البقرة من قرئها فى بيته نها را لم يدخله الشيطان ثلاثة ايام و من قرئها فى بيته ليلا لم يدخله الشياطين ثلاث ليال(2)
3 - علامۀ مجلسى قدس سرّه القدّوسى در باب 30 جلد نوزدهم بحار الانوار خبر مفصّلى از تفسير امام عليه السّلام نقل نموده كه جمله اى از آن خبر بمقتضاى وقت و شاهد مرام اينست كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود تعلموا سورة البقرة و آل عمران فان اخذ هما بركة و تركهما حسرة(3)
4 - و در باب 57 خبرى از جامع الاخبار نقل نموده از محمّد بن على از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه جملات آخر خبر اينست كه فرمود ان فى كتاب الله سورة يسمى العزيز يدعا صاحبها الشريف عند الله يشفع لصاحبها يوم القيمة مثل ربيعة و مضر ثم قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم الا و هى سورة يس الخ(4)
5 - و نيز در همان باب از تفسير در المنثور جلال الدين سيوطى از جندب بن
1) هر آينه بتحقيق داديم ما تو را سوره حمد (سبع المثانى) و تمام قرآن بزرگ را
2) از براى هر چيزى سنام و اسباب و استحكامى است و سنام قرآن سورۀ بقره است كسيكه در روز قرائت نمايد آن سوره را در خانه خود تا سه روز شيطان در آن خانه داخل نگردد، و كسيكه شب قرائت نمايد در خانه اى تا سه شب شيطان در آن خانه داخل نگردد.
3) ياد بگيريد سوره بقره و آل عمران را كه ياد گرفتن آنها بركت و ترك نمودن آنها حسرت است.
4) بدرستيكه در كتاب خدا سوره ايست كه ناميده شده است عزيز خوانده ميشود صاحب آن شريف در نزد خداى تعالى شفاعت كرده ميشود براى صاحب آن روز قيامت مثل دو قبيله ربيعه و مضر پس فرمود پيغمبر بدانيد كه آن سوره يس است
عبد اللّه نقل نموده كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود من قرء يس فى ليلة ابتغاء وجه الله غفرله(1)
6 - و نيز در باب 65 از تفسير مذكور از ابى امامه نقل نموده كه آنحضرت فرمود من قرء حم الدخان فى ليلة جمعة او يوم جمعة بنى الله له بيتا فى الجنة(2)
7 - و نيز در باب 80 از كتاب ثواب الاعمال از ابىّ بن كعب از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل نموده كه فرموده من قرء سورة الحشر لم يبق جنة و لا نار و لا عرش و لا كرسى و لا الحجب و السموات السبع و الارضون السبع و الهوى و الريح و الطير و الشجر و الجبال و الشمس و القمر و الملائكة الا صلوا عليه و استغفروا له و ان مات فى يومه او ليلته كان مات شهيدا(3)
8 - و در باب 83 از تفسير در المنثور از ابن عباس (حبر امت) نقل نموده است كه ان النبى صلى الله عليه و آله يقرء فى الجمعة بسورة الجمعة إِذٰا جٰاءَكَ اَلْمُنٰافِقُونَ (4)
رسول خدا در نماز مغرب شب جمعه قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ و قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ را و در نماز عشاء آخر شب جمعه سوره جمعه و منافقين را قرائت ميفرمود.
و نيز در همان باب از جابر بن سمره نقل نموده كان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقرء فى صلوة المغرب ليلة جمعة قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ و قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ و كان يقرء فى صلوة العشاء الاخرة ليلة الجمعة سورة الجمعة و المنافقين.
9 - و از جابر بن سمره نقل نموده كه گفت كان رسول الله يقرء فى
1) كسيكه سوره يس را در شب براى طلب رضاى خدا قرائت نمايد آمرزيده گردد او.
2) كسيكه سوره حم دخان را در شب جمعه و يا روز جمعه بخواند بنا ميكند خداى متعال براى او خانه اى در بهشت.
3) كسيكه قرائت نمايد سوره حشر را باقى نميماند بهشت و نه آتش و نه عرش و كرسى و نه حجابها و طبقات سبعۀ آسمانها و زمينها و هوا و باد و پرنده و درخت و كوهها و خورشيد و ماه و ملائكه مگر صلوات فرستند بر او و استغفار نمايند براى او و اگر در آن روز و شب بميرد شهيد مرده
4) رسول اكرم روز جمعه قرائت ميفرمود سوره جمعه إِذٰا جٰاءَكَ اَلْمُنٰافِقُونَ را.
صلوة المغرب ليلة الجمعة قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ و قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ و كان يقرء فى صلوة العشاء الاخرة ليلة الجمعة سورة الجمعة و المنافقين(1)
10 - و در باب 87 از تفسير در المنثور از عبد اللّه بن مسعود نقل نموده كه گفت كان النبى صلى الله عليه و آله و سلم يقرء فى صلوة الجمعة بسورة الجمعة سَبِّحِ اِسْمَ رَبِّكَ اَلْأَعْلَى و فى صلوة الصبح يوم الجمعة (الم تنزيل) و تَبٰارَكَ اَلَّذِي بِيَدِهِ اَلْمُلْكُ(2)
11 - و در باب 101 از تفسير در المنثور از جابر بن سمرة نقل نموده ان النبى صلى الله عليه و آله كان يقرء فى الظهر و العصر بالسماء و الطارق و السماء ذات البروج(3)
و نيز در همان باب از سعيد بن منصور از جابر نقل نموده كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بمعاذ فرموده اقرء بهم العشاء (بسبح اسمك ربك الا على) وَ اَللَّيْلِ إِذٰا يَغْشىٰ وَ اَلسَّمٰاءِ ذٰاتِ اَلْبُرُوجِ
12 - و در باب 103 از تفسير سيوطى از امير المؤمنين على عليه السّلام و از ابن عباس و سمرة بن جندب و انس بن مالك نقل نموده كان رسول الله يقرء فى العيدين و يوم الجمعة (بسبح اسم ربك الاعلى) هَلْ أَتٰاكَ حَدِيثُ اَلْغٰاشِيَةِ (4)
13 - در باب 121 از دعوات راوندى ضمن اخبار معمّرين خبرى را نقل نموده كه خلاصه اش آنست كه شخصى براى برادرزادۀ خود كه هفت ساله بود دستورى
1) رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در نماز مغرب شب جمعه سورۀ قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ و قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ و در عشاء آخر شب جمعه سورۀ جمعه و منافقين را قرائت مينمود.
2) رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلم در نماز جمعه سوره جمعه و سَبِّحِ اِسْمَ رَبِّكَ اَلْأَعْلَى و در نماز صبح روز جمعه الم تَنْزِيلُ و تَبٰارَكَ اَلَّذِي بِيَدِهِ اَلْمُلْكُ را قرائت مينمودند.
3) رسول اكرم در نماز ظهر و عصر سوره وَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلطّٰارِقِ وَ اَلسَّمٰاءِ ذٰاتِ اَلْبُرُوجِ را قرائت مينمودند، بخوان در نماز عشاء سَبِّحِ اِسْمَ رَبِّكَ اَلْأَعْلَى وَ اَللَّيْلِ إِذٰا يَغْشىٰ وَ اَلسَّمٰاءِ ذٰاتِ اَلْبُرُوجِ را
4) رسول اكرم در عيدين (فطر واضحى) و روز جمعه سَبِّحِ اِسْمَ رَبِّكَ اَلْأَعْلَى هَلْ أَتٰاكَ حَدِيثُ اَلْغٰاشِيَةِ را ميخواندند.
از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله خواست كه او را از شرور حفظ نمايد حضرت فرمودند اين انت عن ذات القلاء قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ و قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ(1)
و نيز از تفسير سيوطى از جبير بن مطعم نقل نموده كه گفت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بمن فرمود دوست ميدارى زمانيكه سفر ميروى مثل اصحابت باشى از حيث هيئت و مال عرض كردم بلى يا رسول اللّه فرمود فاقرء هذه السورة الخمس قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ وَ اَلْفَتْحُ و قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ و افتتح كل سورة ب بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ اختم قرائتك ب بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ(2)
14 - و در باب 124 اخبار بسيارى در فوائد و فضائل سورۀ توحيد از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل نموده كه وقت مقاله نويسى اجازه نقل تمام آنها را نميدهد من باب تبرّك بنقل يك حديث كه بطرق مختلفه و راويان بسيار از رسول اكرم رسيده اكتفا مينمايم كه فرمود من قرء قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ فكانما قرء ثلث القرآن(3)
و در اخبار ديگر فرمود كسيكه سه مرتبه اين سوره مباركه را قرائت نمايد مثل آنستكه يك ختم قرآن نموده است، از اين قبيل اخبار بسيار دربارۀ غالب سور قرآنى از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيده كه باقتضاى وقت مقاله نويسى از نقل تمام آنها خوددارى نموده، هركس طالب بيشترى ميباشد مراجعه نمايد بجلد
1) چرا غفلت دارى از چهار قل يعنى اين چهار سوره كه اولش قل ميباشد قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ و قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ
2) قرائت بنما اين پنج سوره را كه قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ و إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ وَ اَلْفَتْحُ و قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ باشد و اول و آخر هر سوره را بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ بخوان، جبير گويد با آنكه غنى و صاحب مال بسيار بودم در يكى از سفرها بيرون رفتيم در حالتيكه از همه كم زادتر بودم ولى دستور رسول خدا را عملى نمودم بقرائت اين پنج سوره مشغول شدم وقتى برگشتم از همه مسافرين از حيث معيشت و مال بهتر بودم
3) كسيكه قرائت نمايد قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ را مثل آنست كه قرائت نموده است ثلث قرآن را
19 بحار الانوار علامه مجلسى قدس سره القدوسى كه بعضى از آنها را در اين مقاله نقل نموديم، و هم چنين بتفاسير معتبره تا حل معمّا گردد
خلاصه از مطالعۀ اين قبيل اخبار كه از طريق فريقين مسلمين (شيعه و سنى) رسيده معلوم و مستفاد ميگردد كه قرآن مجيد در زمان شارع مقدس پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله و بامر آنحضرت مرتّب و منظّم بوده كه فوائد و نتايج بسيارى در قرائت سور آنها در دنيا و آخرت منظور گرديده و دستور بآنها فرموده
پس ترتيب قرآن و سوره هاى آن منظّما و مرتبا توقيفى و بدستور رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و در زمان خود آنحضرت معيّن گرديده بيك صد و دوازده سوره، نظر بآنكه ضحى و الم نشرح يك سوره، و فيل و قريش هم يك سوره محسوب است.
و در اخبار چندى رسيده كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود هر وقت جبرئيل ميآمدم و بسم الله الرحمن الرحيم را قرائت ميكرد ميدانستم كه سورۀ قبلى تمام شده و الحال اول سورۀ ديگر ميباشد.
و در بعض سوره ها بمناسبت مطلبى كه نقل قول است آيه شريفه بسم اللّه در وسط سوره ذكر گرديده، مانند آيه 30 در سوره 17 (النمل)
و از ابن عباس (حبرامت) رسيده كه از امير المؤمنين على عليه السّلام سئوال نمودم چرا در اول سوره برائت بسم اللّه نيامده فرمود براى آنكه بسم اللّه امان است و رحمة از جانب حق تعالى و لكن برائت نازل شد براى رفع امان و رحمت و تهديد بشمشير براى كفار.
پس ماحصل تمام آنچه ذكر نموديم آنست كه نظم و ترتيب قرآن كه مطابق دستور رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بوده است دلالت كامله دارد بر اينكه اين قرآن مجيد همان قرآن حق ثابت زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است.
نظر بآنكه علاقه مندان بعترت و اهل بيت طهارت و خاندان رسالت تا خبرى منتهى بآن خاندان جليل نشود يعنى نقل قول ائمه عليهم السّلام نباشد قبول نمينمايند (و حق هم همين است چه آنكه وقتى خبر و حديث بآن ذوات مقدسه ثابت آمد قوّت قلبى در آدمى ايجاد ميشود كه منتهى ميگردد بصاحب وحى و مقام رسالت) اين مقاله را اختصاص ميدهيم بنقل اخبارى از طريق اهل بيت اطهار راجع بهمين موضوع كه سور قرآنى در زمان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مرتّب و منظّم و مورد صحۀ آنحضرت قرار گرفته، براى نمونه من باب تبرك بعدد دوازده امامان از عترت طاهره دوازده خبر نقل مينمائيم
1 - علامه مجلسى قدس سره القدوسى در باب 29 جلد 19 بحار الانوار از امالى و عيون اخبار الرضا تأليف مرحوم صدوق ابن بابويه رضوان اللّه عليه نقل نموده از مولانا امير المؤمنين على عليه السّلام كه فرمود ان بسم الله الرحمن الرحيم آية من فاتحة الكتاب و هى سبع آيات تمامها بسم الله الرحمن الرحيم سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول ان الله عز و جل قال لى يا محمد و لقد اتيناك سبعا من المثانى و القرآن العظيم فافرد الامتنان على بفاتحة الكتاب و جعلها بازاء القرآن العظيم الخ(1)
1) بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ آيه ايست از فاتحة الكتاب (سوره حمد) و آن هفت آيه است كه تماميت آن به بسم اللّه الرحمن الرحيم ميباشد شنيدم از رسول خدا كه ميفرمود بدرستيكه خداى عز و جل بمن فرمود يا محمد هر آينه بتحقيق بتو داديم سبع المثانى و قرآن عظيم را و بر من تنها منت گذارد بفاتحة الكتاب و قرار داد آنرا بازاء قرآن عظيم
2 - و نيز در همان باب از امالى صدوق نقل نموده با اسناد منقوله از حضرت ابى محمّد حسن بن على عليهما السّلام كه فرمود مرد يهودى آمد خدمت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عرض كرد اخبرنا عن سبع خصال اعطاك الله من بين النبيين و اعطى امتك من بين الامم فقال النبى صلى الله عليه و آله و سلم اعطانى الله عز و جل فاتحة الكتاب و الاذان و الجماعة فى المسجد و يوم الجمعة و الاجهار فى ثلاث صلوات و الرخص لامتى عند الامراض و السفر و الصلوة على الجنايز و الشفاعة لاصحاب الكباير من امتى(1)
يهودى تصديق نمود حضرت را بعد عرض كرد فما جزاء من قرء فاتحة الكتاب يعنى چيست جزاى كسيكه قرائت نمايد فاتحة الكتاب (حمد) را حضرت در جواب فرمود من قرء فاتحة الكتاب اعطاء اللّه بعدد كل آية انزلت من السماء فيجزى بها ثوابها يعنى كسيكه قرائت نمايد فاتحة الكتاب را خداوند عطا مينمايد باو بعدد هر آيه اى كه نازل گرديده از آسمان ثواب
.3 - و نيز در همان باب از طبّ الائمه نقل نموده از حضرت امام بحق ناطق جعفر بن محمّد الصادق عليهما السّلام كه فرمود.
كان رسول الله صلى الله عليه و سلم اذا كسل او اصابته عين او صداع بسط يديه فقرء فاتحة الكتاب و المعوذتين ثم يمسح بها وجهه فيذهب عنه ما كان يجد(2).
4 - و در باب 32 از تفسير عياشى مسندا از حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام حديثى نقل نموده كه ما تيمنا تمام حديث را ذكر مى نمائيم كه آن حضرت فرمود كان القرآن ينسخ بعضه بعضا و انما كان يؤخذ من امر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم بآخره فكان من آخر ما نزل عليه سورة المائدة نسخت ما
1) خبر بده ما را از هفت خصلت كه خداوند عطاء نموده است تو را از بين پيغمبران و عطا نموده است امت تو را از ميان امتها پس رسول اكرم فرمود عطا نموده است خداى عز و جل مرا فاتحة الكتاب و اذان و جماعت در مسجد و روز جمعه و بلند خواندن قرائت را در سه نماز (صبح و مغرب و عشاء) و رخصت دادن بامت من موقع بيمارى و سفر و نماز بر مردگان و شفاعت نمودن بر گنه كاران بزرگ از امت من.
2) هر زمانيكه رسول اللّه كسالتى پيدا مينمود يا چشم زخمى و يا دردسرى عارض آن حضرت ميشد دو دست مبارك را باز مى نمود و سوره حمد و معوذتين (قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ ) را قرائت مينمود پس دستهاى مبارك را بصورت ميماليد هرچه بر او وارد شده بود ميرفت و رفع كسالت ميشد.
قبلها و لم ينسخها شىء فلقد نزلت عليه و هو على بغلته الشهباء و ثقل عليه الوحى حتى وقعت و تدلى بطنها حتى رايت سرتها تكاد تمس الارض و اغمى على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم حتى وضع على دار وهب الجمحى ثم رفع ذلك على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فقرء علينا سورة المائدة فعمل رسول الله و عملناه(1).
5 - و در باب 33 از ثواب الاعمال از حضرت صادق عليه السّلام نقل نموده اند كه فرمود ان سورة الانعام نزلت جملة واحدة و شيعها سبعون الف ملك حين نزلت على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فعظموها و بجلوها فان اسم الله تبارك و تعالى فيها فى سبعين موضعا و لو علم الناس ما فى قراءتها من الفضل ما تركوها(2).
6 - و در باب 112 از ثواب الاعمال باسانيد ثلاثه از حضرت رضا از اباء كرامش عليهم السلام نقل نموده كه گفتند قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من قرء اذا زلزلت اربع مرات كان كمن قرء القرآن كله(3)
7 - و در باب 115 از ثواب الاعمال صدوق و دعوات راوندى از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام نقل نموده كه قال رسول الله صلى الله عليه و آله من قرء
1) آيات قرآن كه بعض از آن ناسخ بعض ديگر بوده تمام بامر رسول اللّه بوده است و آخرين سوره اى كه بر آن حضرت نازل گرديده سورۀ مائده بوده در حالتيكه آنحضرت سوار بر استر شهباء بود و از شدت فشار و سنگينى وحى شكم استر نزديك شد بزمين افتد بطوريكه ديدند شكم او نزديك بزمين رسيده در آنحال حضرت از خود رفت و بآن حال بود تا در خانه وهب جمحى بحال خود برگشت و سورۀ مائده را بر ما قرائت نمود رسول خدا و ما عمل بآن نموديم
2) سورۀ انعام يك مرتبه نازل گرديد در حالتيكه هفتاد هزار فرشته او را مشايعت ميكردند و تعظيم و تجليل بآن مينمودند، چون كلمۀ اللّه در هفتاد موضع آن سوره ميباشد و اگر مردم ميدانستند فضائل تلاوت آنرا هرگز از تلاوت آن خوددارى نمى نمودند.
3) رسول اكرم فرمود هركس قرائت نمايد سوره اذا زلزله را چهار مرتبه مثل كسى ميماند تمام قرآن را قرائت نموده است.
الهيكم التكاثر عند النوم وقى فتنة القبر و كفاه الله شر منكر و نكير(1)
8 - و در باب 121 از عيون اخبار الرضا باسانيد ثلاثه از حضرت عليّ بن موسى الرضا از آباء گرامش از امير المؤمنين علي عليهم السّلام نقل نموده كه فرمود:
صلى بنا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم صلوة السفر فقرء فى الاول قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ و فى الاخرى قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ ثم قال قرأت لكم ثلث القرآن و ربعه(2).
9 - و در باب 124 از كتاب محاسن مسندا از حضرت صادق امام ششم عليه السّلام نقل نموده كه فرمود قال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و سلم من قرء سورة قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ مرة فكانما قرء ثلث القرآن و من قرئها مرتين فكانما قرء ثلثى القرآن و من قرئها ثلاث مرات فكانما قرء القرآن(3).
10 - و در همان باب از كتاب توحيد و امالى شيخ بزرگوار جليل القدر صدوق قدّس اللّه تربته از حضرت ابى عبد اللّه امام جعفر صادق عليه السّلام از پدر بزرگوارش نقل نموده ان النبى صلى الله عليه و آله و سلم صلى على سعد بن معاذ فقال لقدوا فى من الملائكة للصلوة عليه تسعون الف ملك و فيهم حبرئيل يصلون عليه فقلت يا جبرئيل بما استحق صلوتكم عليه قال بقرائة قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ قائما و قاعدا و راكبا و ماشيا و ذاهبا و جائيا(4).
1) رسول اكرم فرمود هركس وقت خوابيدن سوره الهيكم التكاثر را قرائت نمايد محفوظ ميماند از فتنۀ قبر و كفايت مينمايد خداى متعال شر نكير و منكر را از او.
2) رسول اكرم در نماز سفر كه با ما ميخواند در ركعت اول قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ و در ركعت دوم قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ را قرائت نمود و فرمود قرائت نمودم براى شما ثلث و ربع قرآن را.
3) فرمود رسول اكرم هركس يك مرتبه سوره قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ را بخواند مثل آنست كه ثلث قرآن را قرائت نموده و كسيكه دو مرتبه بخواند مثل آنست كه دو ثلث قرآن را قرائت نموده است و كسيكه سه مرتبه بخواند مثل آنستكه تمام قرآن را قرائت نموده است
4) رسول اكرم نماز گذارد بر جنازه سعد بن معاذ و فرمود نود هزار ملك با جبرئيل امين بر او نماز گذاردند. گفتم بجبرئيل از چه جهت سعد چنين استحقاقى را پيدا نموده كه شما بر او نماز گذارديد گفت جهة آنكه سعد ايستاده و نشسته سواره و پياده وقت رفتن و برگشتن پيوسته سوره قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ را قرائت مينمود.
11 - و در باب 30 جلد 19 بحار از مولانا أمير المؤمنين على عليه السّلام نقل نموده كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود من قرء قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ من قبل ان تطلع الشمس احدى عشر مرة و مثلها إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ و مثلها آية الكرسى منع ماله مما يخاف(1).
و نيز در همان باب از مولانا أمير المؤمنين عليه السّلام و در تفسير برهان ذيل فضايل آية الكرسى از حضرت رضا از آباء گرامش از امير المؤمنين عليه السّلام با مختصر كم و زيادى در الفاظ نقل نموده اند كه فرمود اذا اراد احدكم الحاجة فليباكر فى طلبها يوم الخميس و ليقرء اذا خرج من منزله آخر سورة آل عمران و آية الكرسى و انا انزلناه و ام الكتاب فان فيها حوائج الدنيا و الاخرة(2).
12 - و در باب 125 از حضرت صادق عليه السّلام نقل نموده كه فرمود كان سبب نزول المعوذتين انه و عك رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فنزل عليه جبرئيل بهاتين السورتين فعوذه بهما(3).
اخبار در اين دو مقاله نمونه اى بود از اخبار بى شمارى كه از طرق اهل بيت اطهار عليهم السّلام و صحابه كبار از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله رسيده است.
و مخصوصا علامۀ مجلسى قدس سره القدوسى اخبار بسيارى از طرق خاصّه و عامّه در نود و شش باب از جلد 19 بحار الانوار در فضايل و خصائص سور قرآنى ثبت فرموده كه خوانندگان محترم را متوجه مينمايد كه قرآن مجيد در زمان خود رسول اللّه عليه السّلام مرتب و منظم و سوره بندى گرديده - كه خود آن حضرت نامهاى آنها را معيّن و از براى هريك فوائد و خصائصى بيان نمودند، فلذا اين قرآن با همين سور دست نخورده بما رسيده است.
1) هركس سوره (قل هو الله احد) و سوره (انا انزلناه) و آية الكرسى را پيش از طلوع آفتاب هريك را يازده مرتبه بخواند منع كرده ميشود از هرچه ميترسد
2) هركس حاجتى دارد صبح روز پنجشنبه بطلب آن برود و زمانيكه از منزل خارج ميشود آيه آخر سوره آعمران و آية الكرسى و سوره (انا انزلناه) و ام الكتاب (سوره حمد) را بخواند كه در اينها است حوائج دنيا و آخرت
3) سبب نزول معوذتين (يعنى قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ آن بود كه چون كسالت بر حضرت رسول سخت شد جبرئيل اين دو سوره را نازل كرد بر آنحضرت تا قرائت آنها سبب رفع شدت و سختى باشد.
پس از آنيكه با دلائل عقليه و براهين نقليه ثابت و محقق نموديم كه اين قرآن مجيد متداول بين الناس همان قرآن حقّى است كه از ميان دو لب مبارك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خارج گرديده، دست نخورده و تحريف نگرديده بدون كم و زياد متواترا با اسناد متّصلة بآنحضرت بما رسيده است، شك و شبهه اى باقى نمى ماند كه اين كتاب مقدس برتر و بالاتر از تمام كتب آسمانى و سند محكم الهى ميباشد.
نه فقط از همين جهة دست نخوردگى رجحان و برترى بر ساير كتب آسمانى دارد، بلكه از جهات عديده برترى آن بارز و آشكار است كه ا هم از همة آنها اينست كه قرآن مجيد بزرگترين معجزة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ميباشد و حجّة كامل است در مقابل اعداء و مخالفين تا روز قيامت.
بديهى است كه جهات اعجاز در اين كتاب مقدّس ظاهرتر است از معجزات باهرة ساير انبياء و تأثير اين معجزه در نفوس مردم شديدتر بوده است از تأثير معجزات انبياء سلف، زيرا بشهادت تاريخ معلوم آمده كه اعراب با شدت عصبيّت و لجاجتى كه داشتند در زمان خود پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيشتر ايمان آوردند تا مؤمنين بساير انبياء عظام در زمان خود آنها.
با آنكه اعراب در تكبّر و خودخواهى و تفاخر معروفيت كامل داشتند، مع ذلك در ايمان و انقياد و اطاعت نسبت بآنحضرت قوى تر و زيادتر بودند از امم ساير انبياء بآنها در زمان حياتشان، و با شدت قساوتى كه داشتند محبتشان نسبت بآنحضرت
بمراتب بيشتر بود از محبت بنى اسرائيل نسبت بموسى بن عمران عليه السّلام بايد و بيضا و آيات تسعه اى كه داشت. و از محبت حواريّين بعيسى ابن مريم عليه السّلام با آنكه زنده كننده مردگان و بينا كنندة كوران و پاك كننده پيسيها بود.
اگر قدرى بطريق قهقراء برگرديم و نظرى بتاريخ از منة هريك از انبياء عظام بنمائيم اين معمّا بخوبى حل ميگردد، چه آنكه مى بينيم كه مؤمنين بموسى و عيسى عليهما السّلام با مؤمنين بخاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تفاوت بسيارى داشتند.
زيرا مؤمنين به پيغمبر خاتم در زمان خود آنحضرت جان بازيهاى عجيبى نمودند و در مقابل شمشيرها و مبارزة با اعداء براى حفظ و حما يت آنحضرت بر يكديگر سبقت ميجستند، و براى حفظ و حراست آنحضرت و ترويج شريعت مطهّره از بذل جان و مال مضايقه نميكردند.
و لى برعكس بنى اسرائيل و حواريّين خودشان راى دوست ميداشتند نه پيغمبران خود را، حفظ تن و بدن خود راى مقدّم بر حفظ تن و بدن پيغمبران خود ميداشتند چنانچه در همين توراة موجودة در دست يهود كاملا مشهود است، و خداوند متاعال هم از آية 23 تا 29 سوره 5 (مائده) شرح قسمتى از رفتار بنى اسرائيل راى با موسى كليم اللّه ذكر فرموده كه خلاصة آن چنانست كه پروردگار امر فرمود بحضرت موسى عليه السّلام كه با بنى اسرائيل بجنگ اريحا بروند.
شامات و فلسطين و بيت المقدس راى فتح نما يند، در و سط راه بنى اسرائيل شنيدند كه دشمنان آنها بسيار قوى ميباشند ترسيدند.
قٰالُوا يٰا مُوسىٰ إِنَّ فِيهٰا قَوْماً جَبّٰارِينَ وَ إِنّٰا لَنْ نَدْخُلَهٰا حَتّٰى يَخْرُجُوا مِنْهٰا فَإِنْ يَخْرُجُوا مِنْهٰا فَإِنّٰا دٰاخِلُونَ (1).
جناب يوشع بن نون وصى حضرت موسى عليه السّلام و كالب بن يوحنا كه بعلم و تقوا در ميان آنها شهرت داشتند آنها راى نصيحت و تحريص و ترغيب برفتن نمودند
1) گفتند بموسى كه در ارض مقدسه (فلسطين بيت المقدس و شامات) گروهى با شوكت و قدرت و قوت هستند كه ما راى مقاومت با ايشان ميسر نيست هرگز ما بآن زمين نميائيم تا و قتى كه جبارين بيرون روند از آن زمين پس اگر بيرون رفتند ما داخل ميشويم
عوض آنكه متنبّه گردند سخت تر شدند و با شدت تمام گفتند: يٰا مُوسىٰ إِنّٰا لَنْ نَدْخُلَهٰا أَبَداً مٰا دٰامُوا فِيهٰا فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقٰاتِلاٰ إِنّٰا هٰاهُنٰا قٰاعِدُونَ (1).
و نيز و قتى حضرت عيسى خبر گرفتارى خود راى بحواريّين داد (يعنى دوازده نفر اصحاب خاص) ابدا جزع و فزعى از آنها ديده نشد، بلكه و قتى آنحضرت را گرفتند و بردند ايستاده و تماشا ميكردند ابدا فداكارى ننموده و عكس العملى از خود نشان ندادند.
بالاتر از همه آنكه (يهودا، اسخريوطى) كه عيسى راى در مقابل سى پاره نقره كه از يهوديها گرفت تحويل آنها داد يكى از آن دوازده نفر حوارى و اصحاب خاص بود، چنانچه در اناجيل فعلى هم موجود و ثبت است.
و لى مسلمانان پاك دل و مؤمنين بخاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جان خود راى پيوسته فداى جان آنحضرت نمودند تا پرچم پر افتخار توحيدى رسول اللّه را بر فراز گنبد گردون استوار ساختند.
نمونة كامل فداكارى صحابه در ليلة الهجره ظاهر گشت كه و قتى امر خداوند متاعال رسيد كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مهاجرت نما يد بسمت مدينه چون خائنة آن حضرت در آن شب تاريك از طرف ا تحادية اعراب بتحريك رؤساء قريش در محاصرة سخت قرار گرفته بود.
بامير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السّلام فرمود امشب در رختخواب و فراش من ميخوابى تا من بسلامت بروم عرض كرد با كمال افتخار حاضر باين خدمت هستم فلذا با علم باينكه فراش آن حضرت آنشب در خطر حملة اعادى بود.
در آن بستر خوابيد تا آنحضرت بسلامت رفت (و اين عمل آنحضرت و خوابيدن در فراش رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اتفاقى جميع مسلمين از شيعه و سنّى ميباشد) كه خداوند متاعال در آن شب مباهات نمود بملائكه بوجود على وفداكارى
1) اى موسى ما هرگز در نميائيم باين و لا يت ما دائم كه ايشان (يعنى جباران) در آنجا هستند، پس برو تو و پروردگارت و جنگ كنيد شما دو با آنها كه ما در اين جا نشسته گانيم، يعنى از اين جا ابدا حركت نميكنيم (عاقبت هم حركت نكردند و بهمين جهة چهل سال در و ادى تيه حيران و سرگردان ماندند).
و جان بازى او نسبت برسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خداوند آيه 203 سوره 2 (بقره) را در شان آنحضرت (يعنى على عليه عليه السّلام فرستاد) وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ(1).
و صحابه عموما خاصّه مولانا امير المؤمنين على عليه السّلام در جنگها پروانه و ار اطراف شمع وجود آنحضرت جان بازى مينمودند تا بنفع دين و ايمان جنگ را خاتمه ميدادند.
در حديبيه و قتى از طرف مشركين ممانعت شد مقداد بن اسود كندى كه فرد محترمى از اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بود خدمت آنحضرت عرض كرد ما بشما نگوئيم سخنانى راى كه بنى اسرائيل بحضرت موسى عليه السّلام عرض كردند فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ بلكه جدّا قتال كنيم از چهار جانب تو و اگر تو در دريا روى، ما هم درآئيم، و اگر بآسمان روى، با تو بيائيم، و اصلا قدم از بيعت و تبعيّت تو بازنداريم، و تمامى صحابه با هم يك زبان اين نوع كلمات ميگفتند و با استقامت كامل در همه جا ماندند، تا شبه جزيرة العرب راى از لوث كثافت كفر و شرك پاك نمودند، و در هيچ جنگى (با كثرت عدد دشمنها) شكست بر مسلمين وارد نيامد، پيوسته پروانه و ار اطراف شمع وجود آنحضرت جان بازى نمودند تا پرچم فتح و نصرت راى در عالم باهتزاز درآوردند.
و قتى هم آنحضرت از دنيا رفت كان الناس ضجة واحدة از شدت حزن و بكاء روزى بر امت سخت تر از آن روز نبوده كه همه باهم در شيون و زارى يك نوا بودند.
خلاصة مطلب آنكه تمام ثبات قدمها و استقامتها در اثر ايمان بقرآن مجيد بوده كه اعجاز آن در قلوب مردم تاثيرى بسزا داشته، و بمراتب بالاتر از تأثير آيات و معجزات موسى و عيسى عليهما السّلام در نفس اتباع آنها بوده.
قرآن مجيد در نفوس اعراب و حشى بى علم و دانش آثار عجيبى گذارده كه در
1) بعضى از مردانند (يعنى على بن ابيطالب عليه السلام باتفاق جميع مفسرين) كه از جان خود در راه رضاى خدا درگذرند (مانند ليلة الهجره كه على عليه السلام در بستر پيغمبر خوابيد و جان بازى نمود) و خداوند دوست دار چنين بندگانست.
اثر تعاليم عالية آن كتاب مقدس از ظلمات جهالت و غمرات ضلالت بعد از قرنها كه در آن فرورفته بودند بنور هدايت و اوج حكمت رسيدند بلكه در علم و حكمت بمقام استادى بشر رسيدند و ايجاد تمدن جديدى در عالم نمودند كه معروف شد بتمدن العرب (كه خود علماء بزرگ اروپا كتابها باين نام نوشتند مانند گوستاولوبون فرانسوى مؤلف كتاب تمدن العرب) تمام اينها از بركات اعجاز قرآن كريم و آثار بزرگ آن كتاب مقدس بوده است.
اثر توراة و انجيل در حواريّين كه اصحاب خاص حضرت عيسى عليه السّلام و اكمل مؤمنين بآنحضرت بودند آن اندازه شد كه در انجيل نقل شده و در آيه 112 سوره 5 (مائده) هم خبر ميدهد كه گفتند بحضرت عيسى عليه السّلام هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنٰا مٰائِدَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ (1)در مقام استفهام برآمدند كه آيا خداى تو قادر است بما مائده بدهد.
و لى تأثير قرآن مجيد در امّت اسلام بطورى بود كه اطفال آنها با قوت قلب ميگفتند إِنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ (و لا يعجز الله شىء فى الارض و لا فى السماء)(2)
و مسلمانان در اثر راهنمائيهاى قرآن مجيد يقين كامل پيدا نموده بودند كه خداوند متاعال بر همه چيز قادر است.
خلاصه اگر شخص عاقل با تامّل در آيات قرآن مجيد و اثرات آن در صدر اسلام بنگرد قطع خواهد كرد كه آنها كلام خداى متاعال و بزرگترين معجزة خاتم الانبياء ميباشد
از جمله جهات برترى و برجسته گى قرآن مجيد بر ساير كتب آسمانى اينست كه آنها دفعة واحده مجموعه منظمه مرتبه بر انبياء سلف نازل ميشد و در دسترس عموم ميگذاردند.
و لى قرآن مجيد بدو صورت نزول پيدا نموده، يك مرتبه بطور مجموعه مرتبه متظمه بين الدفتين در ليلة القدر از لوح محفوظ بسوى بيت المعمور كه در آسمان چهارم است (يا بيت العزة) كه در آسمان دنيا ميباشد آمده چنانچه در قرآن مجيد فرما يد إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةِ اَلْقَدْرِ(1).
ظاهرا به بيت المعمور يا بيت العزّه و معنا بر قلب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نازل گرديد چنانچه در آيه 91 سوره 2 (بقره) فرموده است فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلىٰ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اَللّٰهِ (2)
و در آيه 194 سوره 26 (شعراء) فرموده است نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِينُ عَلىٰ قَلْبِكَ (3).
فلذا در مدت چهل سال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بدستورات قرآن مجيد عمل مى نمود و لى مأمور ابلاغ بامّت نبود.
پس از آن كه مبعوث و مأمور بابلاغ گرديد، در مدت بيست و سه سال پاره
پاره آيه آيه بمقتضاى حال از باطن قلب پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله و سلم بلسان ظاهر آنحضرت بارز ميفرمود.
چنانچه در كتاب كافى و تفاسير بزرگ حديث مفضّل بن عمر راى نقل نموده اند كه چون حضرت امام بحق ناطق كاشف اسرار حقايق جعفر بن محمّد الصادق عليهما السّلام آيات چندى از قرآن مجيد قرائت نمود مانند آيه 181 سوره 2 (بقره) شَهْرُ رَمَضٰانَ اَلَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ اَلْقُرْآنُ (1)
و آيه 2 سوره 44 (دخان) إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةٍ مُبٰارَكَةٍ إِنّٰا كُنّٰا مُنْذِرِينَ (2)و آيه 34 سوره 25 (فرقان) وَ قٰالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَيْهِ اَلْقُرْآنُ جُمْلَةً وٰاحِدَةً كَذٰلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَكَ وَ رَتَّلْنٰاهُ تَرْتِيلاً(3)
مفضّل عرض كرد اين آيات در تنزيل قرآن است (فكيف ظهر الوحى) پس چگونه وحى ظاهر شد در مدت بيست سال حضرت فرمود يا مفضل اعطاه الله القرآن فى شهر رمضان و كان لا يبلغه الا فى و قت استحقاق الخطاب و لا يؤديه الا فى و قت امر و نهى فهبط جبرئيل با لوحى فبلغ ما يؤمر به قوله تعالى لاٰ تُحَرِّكْ بِهِ لِسٰانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ (4)انتهى
و مؤيد اين آيه است آيه 113 سورة 20 (طه) كه ميفرما يد وَ لاٰ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضىٰ إِلَيْكَ وَحْيُهُ (5)
1) ماه رمضان آن ماهى است كه فروفرستاده شد در آن قرآن
2) فروفرستاديم ما قرآن را در شب بركت داده شده (كه ليلة القدر باشد).
3) كفار گفتند از روى اعتراض كه چرا اين قرآن (اگر از جانب خدا است) يك جمله براى رسول نازل نشده ؟ (اى رسول ما جاهلان ندانستند حكمتش اينست كه) تا (تدريجا) ما تو را بآن دل آرام كنيم (اطمينان قلب دهيم) (و بدين سبب) آيات خود را بر تو مرتب بترتيب روشنى فرستاديم.
4) اى مفضل عطا فرمود خداى تعالى قرآن را به پيغمبر در ماه رمضان و آنحضرت بمردم ابلاغ نمى فرمود آن قرآن را مگر در وقت استحقاق خطاب (يعنى موجود شدن مقتضى) و اداء نميفرمود او را مگر در وقتى كه امر و نهى بانحضرت ميشد پس جبرئيل نازل ميشد بوحى و آنگاه ابلاغ مى نمود چيزى را كه مأمور بآن شده بود چنانچه ميفرمايد خداى تعالى زبان خود را حركت مده بقرآن قبل از اتمام وحى تا تعجيل كنى باخذ آن.
5) شتاب مكن بقرائت قرآن پيش از آنكه اداء كرده شود بسوى تو وحى آن.
پس خلاصۀ مطلب آن شد كه قرآن مجيد مجموعا دفعة واحده در اول حيات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم بر آنحضرت نازل گرديد و در نزد آن بزرگوار بود و در مدت چهل سال قبل از مأموريت بابلاغ رسالت بدستورات و احكام آن شخصا عمل مى نمود، ولى مأمور بابلاغ بمردم نبود مگر بعد از گذشتن چهل سال از عمر مبارك آنحضرت كه مقتضى موجود و مبعوث و مامور بابلاغ رسالت شد، فلذا براى هر پيش آمدى كه مقتضى موجود ميشد جبرئيل ميامد و آن آيه اى كه بر حسب اقتضاى وقت بايد ابراز شود بر آنحضرت ميخواند، رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله قبل از تمام كردن جبرئيل آيه را كه آيا مقتضى يك آيه يا دو آيه يا بيشتر بوده بقيه آيات را هم ميخواند، فلذا آيه مذكوره را جبرئيل بر آن حضرت خواند، يعنى خدا ميفرمايد صلاح و اقتضاى وقت را ما ميدانيم كه چند آيه، فى الحال بايد خوانده شود، پس در موقع قرائت جبرئيل، صبر كن تا كلام جبرئيل تمام شود فلذا در مدت بيست و سه سال مجموع قرآن مجيد تدريجا بامت ابلاغ شد و مورد عمل آنها قرار گرفت.
موضوع ديگرى كه پيوسته مورد بحث و سؤال قرار ميگيرد اينست كه چرا قرآن مجيد بصورت مرتبۀ مدونۀ منظمۀ بين الدفتين بر پيغمبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله جهة ابلاغ نازل نگرديده، چنانچه بر موسى و حضرت عيسى على نبيّنا و آله و عليهما السلام نازل گرديد.
بديهى است اين تدريج در نزول و ابلاغ بمردم خود دليل ديگرى بر عظمت قرآن مجيد و امتياز او بر ساير كتب سماوى ميباشد، زيرا در نزول قرآن نجوما بطريق آيه و سوره اسرار بسيارى است.
اولا تورية بر حضرت موسى عليه السّلام در اول بعثت نازل نشد بلكه مردم بدستورات آنحضرت عملياتى مى نمودند، تا بعد از خاتمۀ غائلۀ فرعون و جنگ با عمالقه و آرامش بنى اسرائيل خداوند متعال او را دعوت نمود بكوه طور بعد از چهل روز عزلت از قوم و توقف در كوه الواح مقدّس و اسفار خمسۀ تورية نازل شد و آنحضرت كتاب تورية بين الدفتين را براى بنى اسرائيل آورد.
با آنكه مدتها بود كه آنها را تربيت نموده و باخلاق آنحضرت آشنا بودند مع ذلك آن كتاب با عظمت بر آنها ثقيل آمد و در مقابله با تورية كارها و مخالفتها كردند.
و اما حضرت عيسى عليه السّلام چون دوره دعوت نبوتش بسيار قليل بود يعنى سه سال و چند ماهى بيش نبوده ناچارا بايستى انجيل دفعة واحده بيايد و در دست رس عمل مردم گذارده گردد كه وقتى آنحضرت از ميان قوم ميرود كتاب كاملى در دست رس عمل آن ها باشد.
ولى قرآن مجيد كه در مدت بيست و سه سال نجوما پاره پاره باقتضاى اوقات
جلوه گر در عالم بشريت گرديده جهات و اسرار بسيارى داشته كه ببعض از آنها بمقتضاى وقت مقاله نويسى اشاره ميشود.
اوّلا قرآن معجزۀ ثابته خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله بوده و بهر آيه و سوره كه بارز ميكرديده در مقابل قوم بآن تحدّى ميجسته و تمامى مردم از فصحاء و بلغاء و شعرا و غيرهم در مقابل همان يك آيه و سوره عاجز ميشدند.
و پر واضح است كه عجز فصحاء و بلغاء در مقابل هر آيه و سوره از آوردن بمثل آن ظاهرتر است در اثبات اعجاز از عجز در مقابل تمامى قرآن و آوردن بمثل همه آن ها، اگر دفعة واحده مجموعا در دست رس مردم گذارده ميشد.
ثانيا در انزال و ابراز قرآن نجوما بر آنحضرت لطفى بوده بر مؤمنين كه در هر مرتبه اى كه يك آيه و يا يك سوره بارز ميشد فرح و مسرتى بر آنها ظاهر ميگرديد كه دليلى بود بر استحكام يقين آنها
چنانچه در آيه 125 سوره 9 (توبه) ميفرمايد فَأَمَّا اَلَّذِينَ آمَنُوا فَزٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (1)
و نيز در مواقع جهاد يا هر امرى از اوامر الهيه بنزول يك آيه و يا نقل يك سوره و جد و مسرّت و نشاط آنها زيادتر ميشد و رغبت زياده از حدى بآن عمل پيدا مينمودند
و در هر بليّه اى كه براى آنها پيش ميآمد وقتى آيه اى نازل ميشد در ترغيب آنها آن بليه بر آنها آسان ميگرديد.
و يا در زمانيكه در تعب و مشقتى واقع ميشدند بشنيدن يك و يا آياتى بر بصيرت و يقين آنها افزوده ميشد، رنج و تعب و مشقّت از آنها برطرف ميگرديد.
ثالثا نزول آيات و نقل سور بمناسبت وقايع وارده و خصوصيات مقامات و انضمام قرائن حاليّه باعث زيادتى بلاغت ميگرديد.
رابعا، نزول بعض آيات ردّا على الكفّار در مواقعى كه معارضه با مسلمانان
1) آن چنان كسانيكه ايمان آوردند پس زياده ميگرداند (آن آيه و سوره) ايمان را بر آنها (بزيادتى علمى كه حاصل ميشود از تدبر در آن آيه و سوره) و ايشان شاد ميشوند (بنزول آن كه سبب زيادتى كمال و واسطه ارتفاع حال ايشان است).
مى نمودند يا آنها را تهديد ميكردند يا بالغاء شبهات و استهزاء و طعن و زجر و ايذاء و اذيت ميكوشيدند و وعده هاى غلبه بر آنها ميدادند تأثيرات شديده داشت در بازداشتن آنها از آن اعمال و هدايتشان بسوى ايمان و انقياد بسوى حق و حقيقت.
خامسا، اگر قرآن مجيد يك مرتبه در اختيار جامعه مردم گذارده ميشد، ممكن بود مشركين و مخالفين آنحضرت بگويند اين كتاب گفته ما است كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله دليل مدعاى خود قرار داده، اقامه برهان بر كذب گفتار آنها مشكل بود، و لكن آيه آيه يا سوره سوره كه در دست رس آنها قرار ميگرفت، در اثر شدت فصاحت و بلاغت آن، جرات نكردند چنان كلماتى بگويند، چون اگر ادعائى مينمودند مطالبه بقيۀ آيات يا سور از آنها ميشد عاجز ميشدند، و اين خود راهى بر اثبات حقانيت و صدق مقال آنحضرت بود.
سادسا، نزول آيات قرآن نجوما يعنى آيه آيه و سوره سوره براى افهام آن قوم وحشى ياغى و تحمّل نمودن و زيربار رفتن احكام آن بحسن قبول نزديك تر بود، تا يك مرتبه كتاب مدوّن تمامى بدست آنها داده ميشد.
و اگر تمامى قرآن مجيد مجموعه مرتبه اى مانند آنچه الحال هست بر آن مردم وحشى ياغى فرارى از دين و ايمان نازل ميگرديد، بسيار ثقيل و تحمّل آن مشكل بود بواسطه زيادتى احكام و فرائض و منهيات آن، و وحشت مى نمودند كه چگونه ممكن است اين همه احكام را بجاى آوريم، و همان اندازه وحشت سبب فرار و زير بار نرفتن آنها ميشد.
چنانچه امروز بچشم خود مى بينيم كه اگر بيك جوان نورس و يا بيك عامى دور از احكام دين يك كتاب رساله عمليّه بدهند و بگويند بايد بتمام اين احكام عمل نمائى، بمجرديكه كتاب را ورق ميزند و احكام و مسائل بسيار آن را مى بيند رميده و فرار ميكند و ميگويد هرگز از عهدۀ حفظ و عمل باين همه احكام برنميايم.
ولى اگر يك فرد عالم و مبلّغ مطالب آنكتاب را در هر پيش آمدى از طهارت وضو و غسل و نماز و روزه و حج و خمس و زكوة و يا معاملات و مناكحات و غير آنها را
بمرور متدرجا بيان كند بر شنونده سهل ميآيد و زود قبول مينمايد.
چنانچه از عايشه بنت ابى بكر نقل است اول آيه اى كه از سورۀ مفصّل نازل شد مربوط به بهشت و دوزخ و سزا و جزاى اعمال بود تا آنكه مردم رغبت كردند باسلام بعد از آن آيات حلال و حرام و احكام نازل گرديد.
اگر روز اول بالمثل حكم ميامد كه (لا تشربوا الخمر) قطعا مردمان خمّار كه شب و روز غرق در شراب خوارگى بودند هرگز زيربار نميرفتند، يا اگر آيه ترك زنا و عقوبت زانى و حدود واردۀ بر زناكار ميآمد حتما مردمان عيّاش فرار ميكردند.
و يا حكم گرفتن روزه و قطع يد سارق و غيره صادر ميشد بر آنها بسيار سخت و ناگوار ميآمد.
ولى بمرور ايام و تدريج در مدت بيست و سه سال نرم نرم آنها را رام و جذب نموده تا در سال آخر عمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله تمام احكام مورد عمل قرار گرفت.
بقسمى كه اگر افرادى روى عادت ديرينه فريب نفس خورده عمل زشتى از دزدى يا زنا و غيره مى نمودند خودشان خدمت آنحضرت آمده تقاضاى اجراء حدود مينمودند.
در سال چهارم هجرى كه در مدينۀ طيّبه حكم حرمت شراب آمد يك مرتبه تمام شراب خوارها ظرفها و شيشه ها را شكسته و اطاعت امر مولا نمودند.
و از حضرت باقر العلوم محمّد بن على عليها السلام رسيده كه فرمود احدى در عالم ارفق از خداى متعال به بندگانش نميباشد، كه از جملۀ آثار رفق و مداراى پروردگار آنست كه نقل ميداد آنها را از خصلتى بسوى خصلتى، و اگر حمل ميكرد بر آنها جملة واحده (يعنى يك مرتبه قرآن را مجموعا بر آنها نازل ميفرمود) هر آينه همگى هلاك ميگرديدند.
و گويا خداوند متعال در آيه 34 سوره 25 (فرقان) اشاره بجميع وجوه مذكوره فرموده كه ميفرمايد كَذٰلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَكَ وَ رَتَّلْنٰاهُ تَرْتِيلاً(1)
1) خلاصه معنى آنكه فرستاديم قرآن را بر تو اى محمد پراكنده يعنى آيه آيه تا ثابت گردانيم و قوت دهيم بتفريق آن دل تو را و بر تو خوانديم آنرا پى درپى و با تانى در مدت طولانى
و از عبد اللّه بن عباس (حبرامت) مفسّر كامل قرآن كريم رضى اللّه عنه تلميذ مولانا امير المؤمنين على عليه السّلام روايت شده اخذ موسى الالواح بعد ما سكن عنه الغضب فامرهم بالذى امر الله ان يبلغهم من الوظايف فثقلت عليهم فابوا ان يقرؤا بها حتى نتق الله عليهم الجبل كانه ظلة و دنى منهم حتى خافوا ان يقع عليهم فاقروا بها(1).
اين خبر ابن عباس استخراج شده است از آيه 170 سوره 7 (اعراف) كه مى فرمايد.
وَ إِذْ نَتَقْنَا اَلْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ وٰاقِعٌ بِهِمْ خُذُوا مٰا آتَيْنٰاكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اُذْكُرُوا مٰا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (2).
پس ما حصل نتيجه آن شد كه چون تورية مجموعا دفعة واحده بر بنى اسرائيل نازل گرديد و مأمور بعمل مندرجات در آن گرديدند لذا بر آنها ثقيل آمد، زيربار نرفتند و بالطوع و الرغبه قبول نكردند تا كوه بر سر آنها سايه افكند از ترس فرود آمدن كوه و زير آوار ماندن قبول كردند.
ولى خداى حكيم قرآن كريم را نجوما پاره پاره آيه آيه سوره سوره در مدت بيست و سه سال لطفا برسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله امر بابلاغ فرمود تا بر امت ثقيل نباشد و بميل و رغبت بپذيرند و مورد عمل قرار دهند.
چنانچه عملا هم ديده شد كه اعراب وحشى فرارى از دين و آئين چنان زيربار احكام عاليۀ قرآن مجيد و دساتير متعاليه فرقان حميد رفتند، كه علاوه بر آنكه
1) پس از آرامش غضب جناب موسى الواح تورية را گرفت و امر كرد بنى اسرائيل را بآنچه خدا امر كرده بود كه برساند بآنها از وظايف شرعيه فرديه و اجتماعيه پس آن الواح كه مشتمل بر احكام و اوامر و نواهى بود ثقيل آمد بر آنها پس ابا نمودند از اينكه اقرار نمايند بآن تا آنكه بلند كرد خداى تعالى بر آنها كوه را گوئيا آن كوه سايبانى بود بر سر ايشان و نزديك شد بآنها تا آنكه ترسيدند فرود آيد بر آنها پس اقرار نمودند بآن كتاب و احكام وارده (از ترس و خوف)
2) زمانيكه برداشتيم كوه (طور) را بر زبر ايشان گوئيا آن كوه سايبانى بود بر سر ايشان و گمان نمودند آنكه آن كوه فرود آينده است بر سر ايشان گفتيم ايشان را فراگيريد آنچه داديم شما را (از احكام) بجد و عزم ياد كنيد آنچه در او است (از مواثيق و عهود) شايد شما پرهيزكار شويد.
خود مهذّب و انسانى مؤدّب شدند، معلّم ملل جهان گشتند و آنان را بتمدن پاك قرآن آشنا نمودند.
چنانچه اكابر علماء مسيحى مانند مستر كارليل انگليسى در الابطال و مسيو گوستالوبون فرانسوى در تمدن العرب و جرجى زيدان در تمدن الاسلام و غيرهم اقرار و اعتراف باين معنى نموده اند، كه انشاء اللّه در مقالات بعد شرح تعاليم عاليه قرآن داده خواهد شد.
اتفاقى جميع مسلمين است كه قرآن مجيد معجزۀ باقيۀ خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله ميباشد، ولى تصور نرود كه فقط تمامى سى جزء قرآن مجيد مجموعا معجزۀ كاملۀ رسول اللّه است.
بلكه هر سوره اى از سور و آيه اى از آيات و كلمه اى از كلمات بلكه حرفى از حروف آن در محلّ خود معجزه كامله ميباشد.
چنانچه شمارۀ معجزات قرآن براى احدى ممكن نميباشد، و وجوه اعجاز قرآن ظاهرا و باطنا بسيار است.
از جمله اعجاز اين كتاب بزرگ آسمانى عربيّت آن ميباشد.
با آنكه خداى تعالى قادر بوده كه اين كتاب مقدس را بهر لغت و زبانى بفرستد مع ذلك بزبان عربى فرستاده كه اسباب عبرت و اعجاز باشد.
چنانچه در آيه 2 سوره 12 (يوسف) فرمايد إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ .(1)
اثرات نزول قرآن بلسان عرب بسيار است كه بمقتضاى وقت مقاله نويسى ببعض از آنها اشاره مينمايم.
از جمله زنده نگاهداشتن زبان و لغات اعراب اوليه بوده كه آنرا از تمام آلودگيها پاك و اسرار و مزاياى باطنى وى را در آن ظاهر ساخت و معانى دقيق و مرموزى را بصورت اعجاز نمايان و قابل قبول قرار داد.
1) ما قرآن را بلسان عرب نازل نموديم شايد شما خرد را پيشه نموده تعقل نمائيد.
و در تمامى ادوار تاريخ نزد عموم اقوام ملل با يك لطافت و سلاست بى نظيرى رواج يافت، اين خود يكى از دلائل اعجاز قرآن مجيد است كه لغت عرب را از محيط محدود عرب اوج داده و در آسمان بلند علم و دانش جلوه گر ساخت.
قرآن مجيد حافظ لهجه هاى عربى است بهمان طريقى كه در پانزده قرن قبل تكلّم ميكردند، و اگر قرآن باين لسان نيامده بود معلوم نميشد كه اعراب در آن دوره بچه لهجه و لغتى تكلّم مى نمودند.
و علاوه بگذشتن چند دوره لغت عرب بكلّى از ميان ميرفت و اين اساس متين وسيع ادبى بكلّى محو ميگشت.
زيرا اساس لغت عرب چنانچه بزرگان ادباء نوشته و مشهور است مبتنى باصوات و حروف و ترتيب آن در تلفظ است، همان قسمى كه در اداء حروف و كلمات مشهود است كه اعراب بقدرى بى مبالات اند كه پيوسته سست و شكسته تلفظ مينمايند كه اصل حقيقى را از دست ميدهند.
پس اگر قرآن مجيد با فصاحت كاملۀ عربى نيامده و سبب حفاظت علمى و ادبى آن نگشته بود امروز اثر كامل ادبى آن لسان از ميان رفته و محو گرديده بود.
فقط قرآنست كه حافظ استقلال لغات عربى و مانع مخلوط گرديدن با لغات ديگرى از ساير اقوام ملل غيرعربى كه مسلمان ميگرديدند گرديده و استقلال سياسى اسلام را در مقابل حفظ استقلال ادبى آن نگاهدارى نمود.
براى وضوح مطلب خوبست قدرى بقهقراء برگشته حالات ملل و امم و كتب آسمانى را در آنها مورد دقت قرار داده تا كشف حقيقت گردد.
مثلا تورية و انجيل با آنكه كتاب آسمانى بودند چون نقل بمعنى بوده و فصاحت و بلاغت و اعجازى در الفاظ و عبارات آنها نبوده به تغيير زمان اصل اولى خود را بكلّى از دست داده و جز عده اى باستان شناس از اصل اولى آنها احدى اطلاع كامل ندارد
هر قوم و ملتى وقتى بر اقوام ملل ديگر غلبه پيدا نمودند در اثر آميزش با آنها اخلاق و عادات اقوام غالب يا مغلوب در آنها مؤثر و آثار ملى خود را از دست دادند.
براى نمونه نظرى بتاريخ حالات غوطهاى ژرمنى نموده مى بينيم در قرن پنجم ميلادى وقتى بر ايطاليا غالب شدند در اثر معاشرت با آنها عادات و اخلاق خود را از دست داده و تحت تأثير عادات و اخلاق و تمدن رومانيها قرار گرفتند، تا آنجا كه دانشمندان آنها كتابها بلغت رومانى نوشته و آثار غوطيت آنها بكلى از ميان رفت و عادات و اخلاق و ادبيات رومانيها بر آنها غالب آمد.
اين رويه در سراسر تاريخ حالات اقوام و ملل غالب و مغلوب كاملا مشهود است، يا اقوام غالب مقهور مغلوبيها قرار گرفتند، يا اقوام مغلوب تحت تأثير عادات و اخلاق ملل غالب رفتند.
ولى برخلاف اين رويه، مسلمانان عرب بهريك از ممالك مهمۀ دنيا از آسيا و افريقا و اروپا غالب آمدند حيثيت عربى خود را كاملا حفظ نمودند، براى آنكه پايه و اساس ادبيت عرب روى قرآن مجيد قرار گرفته، فلذا پابرجا مانده و از ميان نرفته و نخواهد رفت.
و هر قومى هم ظاهرا بر مسلمين غالب آمدند با سعى و جديت بسيارى خواستند تزلزلى در اركان عربيت بيندازند موفق نگرديدند.
تاريخ نشان ميدهد در ادوار و ازمنۀ گذشته ايادى مرموز و دستهاى قوى از اعادى دين خواستند تغييراتى بدهند و ادبيت عرب را متزلزل سازند موفقيت كامل پيدا ننمودند.
مخصوصا در همين دوره و قرن اخير كه ما خود ناظر آن بوديم ديديم كه در مملكت تركيه از قدرت و نفوذ و لاابالى گرى كمال پاشا قائد و رئيس جمهور ترك در امر دين استفاده نموده قدغن اكيد نمودند كه بايد تلفظ عربى بكلّى موقوف گردد حتّى نماز هم تركى خوانده شود.
براى اجراء اين مقصد قرآنهاى عربى خطى و چابى را از ميان مردم جمع نمودند و قرآن تركى بدست مردم دادند كه باين وسيله هم دين مقدّس اسلام و هم ادبيت لغات عربى از ميان برود.
ولى غافل از آنكه خداوند قادر توانا در آيه 9 سوره 15 (حجر) حفاظت و حراست اين كتاب مقدّس را ضمانت فرموده كه إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (1).
چنانچه ديديم طولى نكشيد كه قدرت و نفوذ كمال پاشا (بمردن او از ميان رفت) آب رفته هم باز آمد بجوى، دو مرتبه قرآنهاى عربى متداول و نمازها بعربى شروع شد و مسجدهاى متروك نيز دائر گرديد.
در ايران هم در ادوار اخيره از همان قبيل ايادى مرموز و بازيگران قرن بيستم بكار افتاده خواستند از قدرت و نفوذ حكومت وقت (سوء) استفاده نموده و رويه تركيه را عملى نمايند، بنام اينكه ايرانى فارسى زبان از قرآن عربى چيزى درك نميكند، خوبست قرآن فارسى متداول شود و قرآنهاى عربى را جمع كنند.
در جرائد و مجلات آن روز كه بقول شيخ استاد سعدى شيرازى سنگ را بسته و سگرا آزاد گذارده بودند.
مقالاتى نوشته و اين عمل را ترغيب مى نمودند، و با عباراتى ظاهرنما و فريبنده از قبيل اينكه قرآن براى فهم و عمل مسلمانان است و مسلمانان فارسى زبان كه از عربى اطلاعى ندارند از قرآن عربى استفاده نمى برند، پس خوبست قرآنهاى عربى جمع گردد و قرآن فارسى در دست رس عموم مسلمانان فارسى زبان گذارده شود تا مورد استفاده آنها قرار گيرد.
اين قبيل مقالات و پيشنهادات كه با آب وتاب تمام نوشته ميشد مورد استقبال يك عده جوانان سادۀ قصير الكفر قرار گرفته و جدا از اولياء امور درخواست عملى نمودن اين پيشنهادات را مى نمودند.
چون دورۀ مقتدرانه (باصطلاح ديكتاتورى) بود بنان و بيان ما را بسته اهل نطق و بيان و قلم كه شايستگى جواب اين نوع اراجيف ظاهرنما را داشتند ممنوع از خودنمائى و ابراز حقايق بودند، بمصداق شعر معروف.
1) ما (خداى با قدرت) نازل نموديم قرآن را و ما خود او را محافظت و نگهبانى مى نمائيم.
مهر درخشنده چه پنهان شود *** شب پره بازيگر ميدان شود
بازيگران تاخت و تازهاى خود را نموده ولى غافل از آنكه يَدُ اَللّٰهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ خداى بزرگ توانائى كه صريحا وعدۀ حفاظت قرآن را داده، با كمال سرعت دستگاه قدرت را خورد نموده، و ميدان دارهاى شب پره نما از ميان رفته، آفتاب حقيقت جلوه گر گرديده، و قرآن مجيد، با عظمت و قدرت خود باقى ماند.
در همان اوان كه مسجدها متروك و منبرها و اجتماعات دينى ممنوع بود، در مجالس خصوصى كه محرمانه برقرار ميشد، جوانان روشن فكر سادۀ فريب خورده را متوجه حق و حقيقت ساخته كه فريب ظاهرسازيهاى ايادى مرموز را نخورند، و بآنها ميفهمانديم كه هدف فريبندگان واقعا اين نيست كه خدمتى بنوع ايرانى نموده و قرآن فارسى در دست رس فارسى زبانها قرار داده شود تا از آن استفاده علمى و دينى نمايند.
بلكه مقصد آنها از بين بردن دين مبين اسلام است، چه آنكه اساس دين مقدس اسلام قرآن مجيد است، كه معجزۀ باقيۀ رسول اللّه خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ميباشد، اعجاز قرآن بعربيت قرآن است، و اگر عربيّت قرآن از بين برود بفارسى و يا تركى و يا هندى و يا بهر زبان ديگر نقل گردد، مزيّت اساسى آن از ميان ميرود، چون مزيّت اساسى قرآن مجيد بر ساير كتب آسمانى فقط بنقل احكام و دستورات جامع آن نميباشد بلكه بعربيت و نكات دقيق عربى آن ميباشد، كه آن نكات و لطايف بيان، در ترجمۀ تحت اللفظى فارسى و يا غير آن ظاهر نميگردد.
اگر بخواهند مشروحا ترجمه نمايند و تمام نكات دقيقه و لطايف علمى آن را ظاهر سازند تفسير خواهد شد.
و تفسيرهاى فارسى بسيار نوشته شده و در دسترس فارسى زبانان قرار دادند مانند هشت جلد تفسير ابو الفتوح رازى و تفسير خواجه عبد اللّه انصارى و سه جلد تفسير منهج الصادقين ملا فتح اللّه كاشانى و مجلدات مواهب العليّه ملا حسين كاشفى و تفسير معين الدين ميبدى و سى جلد لوامع التنزيل مير سيد على قمى رضوى لاهورى و غير آنها بسيار ميباشد.
و اگر مراد ترجمۀ تحت اللفظى قرآن بزبانهاى مختلف ميباشد كه مختصر و عين قرآن باشد، البته اقدام باين امر زياد شده ولى نكات دقيقه و معانى عاليۀ قرآن كه اثبات اعجاز آن را مينمايد هرگز بمعناى تحت اللّفظى ظاهر نخواهد شد.
براى آنكه خوانندگان محترم بدانند ادعاى ما صحيح و مطابق با واقع است من باب نمونه يك آيه از قرآن را باقتضاى وقت مقاله نويسى مختصر تشريحى مينمايم تا اهل دل بدانند كه در هر كلمه و حرف قرآن در محلّ خود اعجاز بكار رفته.
مثلا در سوره توحيد و اخلاص براى اثبات وحدانيت خود فرمايد قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ اگر بترجمه فارسى قناعت كنيم معناى آن چنين ميشود كه بگو او است خداى يكتا
ولى نكات دقيقه اى كه در حروف و الفاظ عربيّت آن بكار رفته در ترجمۀ تحت اللّفظى هرگز ظاهر نميگردد، لطايف قرآن در عبارات عربى آن ميباشد.
(هو) اسم مكنى است كه مشار بغايت است و (ه) تنبيه است از معناى ثابت و (و) اشاره است بغايب بودن از حواسّ خمسه، هم چنانكه (هذا) اشارتست بچيزيكه حاضر باشد نزد حواس پس به (ه) تنبيه كرده از ثبوت وجود خود و به (و) متصّل به (ه) اشاره كرده بآنكه ذات اقدس او غايبست از درك ابصار (و جميع حواسّ ظاهره) كه هيچ ديدۀ روحانى و جسمانى نميتواند او را به بيند و با كلمۀ (الله) ثابت نموده بزرگترين نام خود را كه مستجمع جميع صفات كمال است.
و بعد از آن با كلمۀ (احد) اثبات وجود صفات ذاتى مينمايد كه احد است در صفت ذات، يعنى در وجوب صفات خود هيچكس شريك او نيست.
چه آنكه او واجب الوجود بالذّات ميباشد، و عالم و قادر وحى است بحسب ذات و غير او احدى متّصف باين حال نيست.
احد و واحد در معناى تحت اللّفظى يكسان اند هر دو بمعناى يگانه و يكتا ميباشند ولى در اصل عربى با يك ديگر فرق بين و آشكار دارند، زيرا واحد در حساب و عدد داخل ميشود، ولى احد در حساب و عدد هرگز نيايد.
يعنى هرگاه عرب بخواهد اشيائى را عدد شمارى كند در ابتداء آن اعداد احد نياورد بلكه واحد آورد.
زيرا كه احد در ذات و صفات، متجزّا و منقسم نمى شود، فلهذا جائز است واحد را ثانى باشد ولى جايز نيست كه احد را ثانى باشد، چه آنكه احد مستوعب جنس خود است، بخلاف واحد.
و ديگر آنكه واحد را بر ذوى العقول و غير آن اطلاق ميكنند، بخلاف احد كه مختصّ بذوى العقول ميباشد.
و ديگر آنگه محقّقان گفته اند كه احد ذات بحت است بدون اعتبار كثرت يعنى حقيقت محضه كه آن وجود است من حيث هو وجود بدون تقييد آن بعموم و خصوص و شرط عروض و لا عروض، ولى واحد ذاتيست باعتبار كثرت صفات.
اينها خلاصه اى بود از كنايات و اشارات عبارات عربيّه كه از وجوه اعجاز قرآن مجيد است و هركس نميتواند اين معانى را درك كند مگر صاحبان عقول صافيه كه تعقّل اديبانه نمايند و از اين راه پى باعجاز اين كتاب بزرگ آسمانى ببرند و بفهمند كه بشر هر اندازه كامل باشد امكان ندارد بتوانند مانند اين كلمات بياورد كه هر حرفى از حروف آن در محل خودش چنان ايجاد كمال نمايد كه عموم بشر از مثل آوردن آن عاجز باشند.
و وصول باين معانى هم امكان ندارد مگر آنكه غور در عربيّت قرآن بنمايند و إلاّ قرآن فارسى تحت اللّفظى كشف معانى ننمايد.
اعجاز قرآن مجيد از جهات عديده ميباشد، نسبت بمراتب حالات فلاسفه و حكماء، و محققين علماء بيان، و فقهاء، و اطباء، و مستكشفين، و مدققين در عقايد ملل و نحل، و بالاخره عوام الناس و مورّخين بزرگ، كه هر فرقه و قومى از طريق علم خود پى بحقايق قرآن برده و اذعان باعجاز آن دارند.
چون قرآن مجيد از حيث مفردات حروف و تلفيق الفاظ و ايجاد كلمات در منتها درجۀ فصاحت و بلاغت آمده، يعنى تمام شرائط درجات ادبى و اعلاى فصاحت و بلاغت در جميع آيات مفصّل و مختصر قرآن موجود ميباشد.
زيرا علماء معانى بيان در شرائط فصاحت و بلاغت گويند كه حروف بايستى بطريقى اداء شود كه اداء آن ثقيل و سنگين نباشد.
و از كلمات غريبۀ مشكل المعنى و خارج از قواعد معموله نباشد، و با كمال سهولت و آسانى مقصد خود را با عبارات سليس ادبى بفهماند، و نهايت درجه رعايت بلاغت در كلام را بنمايد، باين معنى كه علاوه بر ملاحظۀ شرائط فصاحت، مطابق با مقتضاى حال باشد.
چون مراتب حالات نسبت باقتضا متفاوت ميباشد، پس متكلم بايد چنان قدرتى داشته باشد كه در تأليف و تركيب كلمات نهايت بلاغت را از حيث تعريف و تنكير و تكرار و ترهيب و تقييد و اطلاق و تقديم و تأخير و اطناب و ايجاز ملحوظ دارد.
و البته نقل تمام شرائط و معانى فصاحت و بلاغت مشروحا با وضع مقاله نويسى تناسب ندارد، براى جلب نظر اهل دل بهمين مقدار اشاره كافيست كه قرآن مجيد را
با دقت ملاحظه و مطالعه و قرائت نمايند، يا بدانند كه تمامى آيات آن از مرتبۀ فصاحت و بلاغت كه مرتبۀ ادناى كلام ميباشد گذشته و در مرتبۀ اعلاى آن كه اعجاز است قرار گرفته.
بهمين جهة بود كه تمام فصحاء و بلغاء معروف عصر ظهور قرآن مجيد، كه دانا بدرجۀ قصواى فصاحت و بلاغت يا قريب بدان بودند، و نسبت باهل ازمنۀ ديگر در اين باب برجسته گى مخصوصى داشتند، چون از مقابلۀ با درجۀ ادناى آن عاجز آمدند، مرتبۀ اعلى را كه عاجز از مقابلۀ با آن آمدند سحر ناميدند و گفتند هذا سحر مستمر يعنى اين كلماتى كه پى درپى بر ما خوانده ميشود سحر هميشگى ميباشد.
چنانچه ارباب خبر و تاريخ نقل نموده اند كه چون قريش از جزالت و غرابت و اسلوب قرآن كريم متعجب و عاجز شدند، رفتند نزد وليد بن مغيره عموى ابو جهل كه از حكماى معروف عرب و در فصاحت و بلاغت و رأى و تدبير سرآمد اهل زمان خود بود، شكايت از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نمودند كه محمّد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) دعوى پيغمبرى نموده و كلماتى بر جامعه ميخواند، و نسبت بخداى خود ميدهد و ما نميتوانيم بفهميم كه اين كلمات چيست چون تاكنون چنين كلماتى از احدى نشنيده و نديده ايم خوبست ما را كمك نمائى و براى حلّ اين معمّا آماده شوى، وليد قبول نمود باتفاق آنها آمد در مسجد الحرام خدمت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نشست گفت يا محمّد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) اشعار خود را بر من بخوان، حضرت فرمودند من شاعر نيستم بلكه كلماتى است از خداوند متعال، گفت هرچه هست بخوان حضرت سوره حم سجده را بر او خواندند چون باين آيه رسيدند فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ(1).
يك مرتبه بدن وليد لرزيد و موهاى بدنش راست شد، با حال بهت و حيرت بخانۀ خود برگشت، قريش بسيار ترسيدند كه مبادا وليد هم مسلمان شده باشد،
1) اگر كافران (پس از اين ادله و آيات الهى) از خدا اعراض كردند بآنها بگو من شما را از صاعقۀ هلاك عاد و ثمود ترسانيدم (و هلاك آن قوم را بكيفر كفر شرح دادم) - آيه 12 سوره 41 (فصلت)
ابو جهل بر او وارد شد گفت عمو جان بدين محمّد صلّى اللّه عليه و آله درآمدى و ما را سرشكسته و رسوا نمودى، گفت نه، من بر دين خود باقى هستم ولكن سخن عجيب صعبى از او شنيدم كه بدنها در مقابل آن كلمات ميلرزد و من تاكنون چنين كلماتى نشنيدم.
ابو جهل گفت شعر است، گفت نه شعر نيست، گفت خطبه است، گفت نه زيرا خطبه كلماتى است متصّل بهم بافته، و اينها كلامى است پراكنده و بعضى ببعضى نمى ماند و در عين حال آنرا حسن و حلاوت عجيبى است كه وصف نتوان نمود.
گفت پس كهانت است، گفت نه، ابو جهل گفت پس چه بگوئيم باين كلمات و چه نام بگذاريم، گفت قدرى فكر و تأمّل لازم است بگذار تا فكر كنم يك شبانه روز فكر كرد روز ديگر در جواب قوم گفت بگوئيد سحر است (مرادش سحر بيان بوده نه سحر ادوات) زيرا كه سحر دلها را ميربايد و اين كلمات جذّابيت عجيبى دارد كه هر شنونده را بخود جذب مينمايد.
از آن روز ببعد (روى اصل گفتار وليد) رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله را ساحر ميخواندند يعنى كلماتى از جنس حروف متداولۀ بين خلق بهم تلفيق نموده و بر مردم ميخواند كه دلها را ميربايد، و احدى قادر بمقابلۀ با آن كلمات نمى باشد.
همين بود معناى معجزه كه چون در مقابل آن كلمات عاجز شدند گفتند هذا سحر مستمر.
چون كفّار قريش و اهل مكه و حجاز قرآن مجيد را بر اسلوبى غريب و تركيبى بديع و نظمى عجيب ديدند متحيّر ماندند كه دربارۀ آن كلمات چه گويند، فرقه اى از آنها گفتند اشعارى است كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله بهم بافته و براى سرگرمى و جذب قلوب ما ميخواند جبرئيل آيه 69 سوره 36 (يس) را بر رد قول آنها قرائت نمود كه وَ مٰا عَلَّمْنٰاهُ اَلشِّعْرَ وَ مٰا يَنْبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ
يعنى ما نياموختيم محمد را شاعرى يعنى علم شعر را باو نداديم و نشايد و نسزد مر او را شعر گفتن، و بعضى گفتند ضمير له راجع بقرآن است، يعنى صحيح نيست قرآن را كه شعر باشد زيرا كه نظم او مانند هيچ شعرى نيست براى آنكه شعر كلام مقفى و موزونست، ولى قرآن بر اين طريقه و قانون نيست، و آنچه فرستاديم باو (يعنى بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله) ياد كردن موعظه و ارشاد و كتابيست روشن كه بر وجه سهولت اخذ معانى از آن ميتوان كرد.
هر انسان دقيقى كه اين آيۀ شريفه مذكوره را مورد دقت قرار دهد ميفهمد كه آيات قرآن مجيد ابدا ربطى با شعر و شاعرى ندارد، چه آنكه يكى از خصائص شعر خوب آنست كه كذب و اغراق در او جلوه گر باشد و هر شاعرى كه مراقب بر صدق گفتار باشد يعنى ساده بدون كذب و اغراق و پيرايه شعر بگويد قطعا شعر او تنزل يافته و جلوۀ خوب نخواهد نمود، بهمين جهة گفته اند احسن شعراء اكذب ايشان ميباشد.
فلذا نوشته اند لبيد بن ربيعه و حسّان بن ثابت در جاهليت (قبل از اسلام) از اشعر شعراء عرب بودند، و اشعار آنها در لطافت و حسن بيان مشار بالبنان بود، ولى
پس از تشرف بدين مقدس اسلام و منع نمودن رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آنها را از كذب و اغراق در كلام، اشعار ايشان تنزل كرد و اشعار اسلامى آنها در فصاحت و بلاغت و لطافت مانند اشعار دورۀ جاهليت آنها نبود.
ولى قرآن مجيد با وجود مراقبت در صدق و راستى و تجنّب از كذب و دروغ در اعلى درجۀ فصاحت و بلاغت كه همان مرتبه اعجاز است ظاهر و هويدا گرديد.
و ديگر آنكه اشعار شعراء را بهيچ وجه با قرآن مجيد نتوان مقايسه نمود، زيرا كه اهل خبره و فن ميدانند كه شعرا هرچند قابل و لايق باشند حتما در فنّى از فنون ماهر ولى در غير آن ناقص و ضعيف ميباشند.
چنانچه در كتب اهل ادب حالات شعراء عرب و عجم و طرز شعر گفتن آنها كاملا ثبت است، مثلا امرؤ القيس در نوع طرب و ذكر زنان و وصف خيول استاد بوده، نابغه وقت خوف، اعشى زمان طلب و وصف شراب، زهير هنگام رغبت و رجاء
و هم چنين در ميان شعراء عجم معروف است حكيم ابو القاسم فردوسى در رزم شيخ مصلح الدين سعدى در غزليّات، حكيم انورى در قصائد انگشت نما بودند و هم چنين است حالات ديگران از شعراء كه هريك در طريق خود شاعر خوب بودند هرچند در طريق انتخاب و ذوق اختلاف داشتند.
چنانكه گفته اند.
در شعر سه تن پيمبرانند!! *** هرچند كه لا نبى بعدى
اوصاف و قصيده و غزل را *** فردوسى و انورى و سعدى
ولى قرآن مجيد برخلاف تمام قواعد شعرى نزول يافته، چه آنكه در جميع فنون و شئون بلاغت و فصاحت برترى خود را ظاهر نموده است.
و ديگر آنكه شعراء هرچند كامل باشند در همان فنّى كه ماهر هستند منتها يك يا دو بيت بعنوان شاه بيت از ميان يك قصيدۀ آنها فصيح و بليغ و قابل توجه ميباشد
ولى قرآن مجيد برخلاف اين معنى ميباشد از اول تا بآخر آن بمنتها درجۀ فصاحت و بلاغت نازل گرديده، كه مقابله با هر آيه از كوچك و بزرگ آن از
عهدۀ بشر خارج ميباشد
و ديگر آنكه شعراء هرچند ماهر باشند اگر يك مطلبى را مكرّر نمايند محققا در مرتبۀ ثانى در فصاحت و بلاغت و طلاقت آن تزلزل پيدا خواهد شد.
ولى قرآن مجيد را كه مطالعه ميكنيم قصص و حكايات مكرّره بعبارات مختلفه زياد دارد، كه بجهاتى در سوره هاى متعدّد تكرار گرديده، ولى تمام آنها از قصص انبياء عظام يا غير آنها و شرح حالات و عقايد از توجه بمبدء و معاد و احكام و صفات اللّه و قضا و قدر و آيات آفاقيه و انفسيّه و شئون اجتماعيه و غيره در اعلى مرتبۀ فصاحت و بلاغت آمده، كه ابدا تفاوتى بين آنها ظاهر نمى شود، با اينكه هريك از آنها براى غرض و مقصودى خاص نازل گرديده، مع ذلك عموم افراد بشر در مقابلۀ با هريك از آيات آن كه در هر فنى از فنون باشد عاجزند و قدرت اعجاز در تمامى آيات قرآن ظاهر و هويدا ميباشد.
از جمله دلائل بر فصاحت و بلاغت قرآن مجيد بحدّ اعلاى اعجاز تكرار قصص و حكايات آنست كه بعض مردمان قصير الفكر نادان را متعجب ساخته كه غرض از تكرار قصص و حكايات قرآن مجيد چيست.
و حال آنكه اگر قدرى فكر نموده و دقيق ميشدند ميفهميدند كه در تكرار قصص و حكايات قرآن فوائد و حكم و مصالح بسيارى ميباشد.
كه از جملۀ آنها اثبات اعجاز قرآن از طريق فصاحت و بلاغت و ثبوت آنكه قرآن مجيد كتابيست آسمانى و نازل شدۀ از جانب پروردگار متعال جلّ و علا.
زيرا هر فصيح و بليغى كه بخواهد نقل قصه و حكايتى بنمايد آنچه از لوازم فصاحت و بلاغت و شرائط آن مقتضى باشد، بكار برد تا از حيث الفاظ و معانى عبارات او گيرنده و مورد توجه فصحاء و بلغاء و ادباء باشد.
ولى اگر همان قصّه و حكايت را بخواهد تكرار كند قطعا آن ملاحت و لطافت اولى را نخواهد داشت.
زيرا كه آنچه الفاظ فصيحه در خور بيان داشته در مرتبۀ اول براى جلب نظر ها و اثبات مقام خود بكار برده، لذا در مرتبه ثانى آن حلاوت و فصاحت كاملى كه بايستى ظاهر شود در الفاظ و عبارات آن ديده نميشود.
ولى خداوند متعال جلّ و علا در تكرار قصص و حكايات حضرت آدم و حوّا و حضرت نوح و هود و صالح و حضرت ابراهيم و لوط و حضرت موسى و داود و سليمان صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين و هم چنين قصص فرعون و شيطان و غيرهم خواسته قدرت
و توانائى خود را ثابت نمايد، كه فصحاء و بلغاء به بينند و اقرار نمايند كه در تكرار قصص و حكايات أبدا بفصاحت و بلاغت آنها لطمۀ وارد نيامده.
بلكه با عبارات مختلفه ايجازا و اطنابا مراعات تمام شرائط فصاحت و بلاغت را نموده، و در هر مرتبه كه تكرار شده بهمان لطافت و ملاحت و فصاحت گيرندگى خود را دارا بوده و مقام اعجاز خود را ثابت نموده، كه تا روز قيامت در هر دوره و زمان ارباب بلاغت و فصاحت كه با نظر دورانديشى و خورده گيرى آيات قرآن را مورد دقت و مطالعه قرار ميدهند بدانند كه قرآن مجيد گفته و بافتۀ هيچ فردى از افراد بشر حتى شخص خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله كه مافوق تمام بشر است نبوده.
زيرا كه اين امر در نزد بلغاء و فصحاء خارج از قدرت بشريت است، پس قطعا قرآن مجيد كتاب آسمانى و با قدرت الهى نازل گرديده است.
و تكرار آيات قصص، غايت حسن و لزوم را داشته و نهايت اعجاز در فصاحت و بلاغت آن بكار رفته.
و اگر تمام قصص در يك قسمت از آيات جمع ميشد مانند آنچه در تورية و انجيل قرار داده حتما قدرت و توانائى صاحب كلام كما ينبغى معلوم و آشكار نميشد.
لذا ارباب نظر و مردمان دقيق عميق هر مرتبه كه قرآن را قرائت مينمايند يك باب تازه اى از ابواب علم و دانش، و فايده اى از فوائد بسيار از نكات دقيقۀ و لطائف رقيقه بر آنها كشف ميگردد.
چنانچه شايد هزارها مرتبه قرآن مجيد را جزء و كلا قرائت نموده ام ولى خدا را شاهد و گواه ميگيرم هر مرتبه اى كه موفق بقرائت شده و توجه بيشترى نموده در لابلاى سطور و الفاظ و حروف آن معانى تازه اى بدستم آمده كه مورد حظ و لذت بسيار گرديده.
حتّى مكرر شده روى منبر در اول يا وسط و يا آخر گفتار ضمن خطبه و خطابه آيه اى را كه صدها مرتبه قرائت نموده ام شاهد بر گفتارم آورده همان آن بيك
نكتۀ تازه اى برخورده و يك عنوان جديدى برايم كشف گرديده كه تا قبل از آن ساعت ابدا توجهى بآن نكته نداشته ام.
و اين معنى اختصاص بداعى ناچيز تنها ندارد بلكه «قوليست كه جملگى برآنند» يعنى هر انسان دقيقى بمختصر توجهى كشف حجاب بر او ميشود حقايق را آشكارا مى بيند حتّى بيگانگان منصف تصديق باين معنى نموده اند.
چنانچه ارنست رنان فرانسوى فيلسوف شهير آخر قرن هيجدهم ميلادى در كتاب فلسفة الاجتماع خود گويد در كتابخانه شخصى من هزار جلد كتابهاى عالى علمى و ادبى و فلسفى و اجتماعى و سياسى و تاريخى و غيره موجود است (عدد كثيرى را در آنجا ذكر نموده كه الحال نظر ندارم ولى وقت خواندن تعجب نمودم از بودن آنهمه كتاب در يك كتابخانه شخصى) كه هريك از آنها را يك مرتبه بيشتر مطالعه ننمودم يعنى بيش از يك مرتبه مورد احتياج و استفاده ام نبوده فقط زينت كتابخانه ام مى باشد.
إلاّ يك جلد كتاب است كه روى ميز تحرير من موجود و پيوسته قابل و مورد استفادۀ من ميباشد كه هروقت از پيش آمدها و تكرار امور زمانه دلتنگ و خسته مى شوم و مى خواهم اخذ نتيجۀ تازه بنمايم و بابى از ابواب معانى بر من باز شود آن كتاب بزرگ پر معانى را دقيقا مطالعه مى نمايم، در هر مرتبه باب تازه اى از ابواب معارف بر روى من گشاده و بحلّ يك معمّاى جديدى برخورده ام كه بى اراده تصديق نموده ام كه صاحب اين كتاب بسيار با قدرت بوده و قطعا توانائى او در عالم بشريت نظيرى نداشته است.
اين كتاب بزرگ كه مورد توجه و محلّ استفادۀ هميشگى من است قرآن محمّد عربى (صلّى اللّه عليه و آله) پيغمبر عظيم الشأن مسلمانان ميباشد.
اين يك تصديق از هزاران تصديقهائى است كه اهل دانش و انصاف از خودى و بيگانه دربارۀ اين كتاب مقدّس آسمانى ما (قرآن مجيد) نموده اند.
اميد است موفق گردم يك مقاله را اختصاص دهم ببعض از تصديقهاى بيگانگان راجع قرآن كريم و حقايق آن.
بازيگران مفسد و ايادى مرموزى كه پيوسته در پى ايجاد خلل در اركان و اساس محكم دين مى باشند، در هر دوره و زمان بمقتضاى هر مقامى اشكالات بى اساس بهم بافته و در مقابل عوام بى خبر از همه جا قرار داده آنها را حيران و سرگردان مى نمايند.
از جمله در همين مقام ايجاد شبهات مى نمايند، وقتى گفته ميشود يكى از دلائل اعجاز قرآن مجيد فصاحت و بلاغت او ميباشد، چون از معارضه با آن عاجز ميباشند كلوخهاى سستى جلو پاى بى خبران انداخته و گويند چگونه فصاحت و بلاغت قرآن دليل بر حقانيت آن و آورندۀ آن ميباشد، و حال آنكه عامّه مردم زبان عربى نميدانند پس پى باين دليل نمى برند، فقط يك عدۀ قليلى اهل لسان اند كه پى بفصاحت قرآن مى برند، ولى عموم مردم از وصول باين معنى محروم ميباشند؟
پس وقتى دليل حقانيت كه اعجاز قرآنست بر عامّۀ مردم واضح نشد امرى است ناقص و امر ناقص دليليت ندارد، پس دليل ناقص موجب نقصان مدلول ميشود بهمين جهة اعجاز قرآن غير معلوم و غير قابل قبول ميباشد!!
جواب اين شبهات عند العقلاء واضح است، چه آنكه ايرادكنندگان تنها قاضى ميروند و بخيال خود خوشحال اند كه ايجاد شبهه و اشكال بزرگى نمودند، ولى نفهميدند كه مسلمانان دليل بر حقانيت و اعجاز قرآن مجيد را منحصر در فصاحت و بلاغت آن نميدانند، چنانچه در مقالات قبل اشاره نموديم كه اعجاز قرآن مجيد از
جهات عديده ميباشد (كه ببعض از آن جهات بمقتضاى وقت مقاله نويسى در مقالات گذشته اشاره نموديم) كه يكى از آن جهات فصاحت و بلاغت مافوق قواى بشر ميباشد، فصاحت و بلاغت قرآن مجيد از براى عاجز نمودن عوام نبوده بلكه اين طريق اعجاز در مقابل فصحاء و بلغاء عالم و از براى تعجيز آنها آمده.
چنانچه قريب هزار و چهار صد سال است قدرت خود را ظاهر نموده كه تمام فصحاء و بلغاء از هر قوم و ملت در مقابل فصاحت و بلاغت عجيب آن زانوى عجز بر زمين زده، حتى در مقابله با يك سوره كوچك اين قرآن بزرگ عاجز و محو و حيران گرديدند، كه انشاء اللّه در مقالات بعد مشروحا بيان مينمايم.
پس وقتى فصحاء و بلغاء در هر زمان با احاطه و مهارت كاملى كه در فن معانى بيان و اسلوب كلام داشتند.
در مقابل آيات و سور بزرگ و كوچك قرآن اظهار عجز نمودند، بديهى است عوام باهوش و ذكاوت ميفهمند و پى ميبرند كه اگر اين كتاب آسمانى نبود و ساخته و گفتۀ بشرى بود عاجز كننده جميع فصحاء و بلغاء و ادباء و علماء و حكماء در هر دوره و زمان نبود.
و اين معنا در هر دوره و زمان از ازمنۀ انبياء سلف در موضوع معجزات آنها مورد عمل بوده است كه فقط خواص و اهل فن در مقابلۀ با معجزه عاجز ميشدند نه عموم مردم، چنانچه عجز سحره و علماء فن سحر و جادو در مقابل عصاى حضرت موسى عليه السّلام و يا عجز حكماء و اطباء يونانى در مقابل مرده زنده كردن حضرت عيسى عليه السّلام عامه مردم را بحقانيت آنها و اذعان بمعجزه بودن آن عمليات وادار نمود، لزومى نداشت كه چون عامّه مردم از سحر و يا طبابت بى خبر بودند تصديق نكنند آنها را بدليل آنكه چون ما نمى فهميم قبول نداريم و معجز بودن آن ثابت نميباشد
بديهى است استادان فن وقتى در مقابل عمليات انبياء عاجز شدند، ديگران بطريق اولى عاجز خواهند بود و اين خود دليل كامل بر اثبات معجزه و حقانيّت انبياء بوده است.
پس اين نوع از شبهات و اشكالات پوچ و بى پروپا و سست تر از تار عنكبوت ميباشد، و در مقابل اين قبيل اشخاص بازيگر لجوج عنود كه القاء اين نوع شبهات مينمايند بايد گفت:
اى مگس عرصه سيمرغ نه جولان گه تو است
عرض خود مى برى و زحمت ما ميدارى
يكى از موضوعاتى كه غالبا سؤال كرده ميشود، و بسيار مورد بحث قرار مى گيرد آنست كه بچه جهت انبياء سلف هيچ يك كتاب را معجزۀ خود قرار ندادند و تحدى بآن نجستند مگر رسول اكرم خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله كه تحدى بقرآن مجيد نمود.
سؤال و بحث خوبى است اگر از راه استفهام و استعلام باشد نه از طريق عناد و لجاج، چون جواب بسيار سهل و ساده است مناسب ديدم در اين مقام مقتضى بنا به درخواست بعضى از دوستان در اين مقاله اين موضوع را حل و مختصر بيانى بنمايم.
چون غرض از ارسال رسل هدايت جامعه بشر بوده است بسوى حق و حقيقت و بديهى است كه اين معنى صورت حق بخود نميگيرد مگر بعد از اثبات نبوت و ثبوت نبوت هر نبى مربوط است بدليل كافى كه جميع مردم از آوردن مثل آن دليل عاجز باشند، و آن دليل كه عامّه مردم از آوردن مثل آن عاجز باشند، خرق عادت نمودن است، و خرق عادتى كه معجز باشد بر اثبات نبوت داعى مقام نبوت، چنانچه در مقالات قبل ذكر نموديم، اولا بايستى بدون وسائل و اسباب ظاهرى باشد.
ثانيا بايد از جنس همان حرفه و صنعت و فنى باشد كه در ميان مردم آن زمان بسيار شايع و بزرگترين عمل فنى مورد توجه عموم باشد، بهمين جهت معجزات انبياء بزرگ هريك بطريقى بوده.
مثلا چون در زمان حضرت موسى عليه السّلام در افريقا عمل سحر و جادو بسيار شايع بوده و مركز سحر و استادان آن فن مصر بوده كه اعمال عجيبه از آنها ظاهر ميگرديده
يعنى بوسيله اسباب از قبيل ريسمانها و پنبه ها و پارچه ها و جيوه و زيبق و امثال آنها انواع حيوانات ميساختند و در آنها هنرها بكار ميبردند و تعبيه ها مى نمودند كه وقتى در مقابل آفتاب قرار ميدادند از اثر تابش حرارت خورشيد بحركت در آمده و صداهاى مخصوص بخود مى نمودند، فلذا بر خداى متعال روى قاعدۀ لطف واجب آمد دليل نبوت آنحضرت را از همان جنسها و قسمتها قرار دهد تا بدون وسائل و اسباب ظاهريه حيوانى متحرك و صاحب حيات جلوه دهد.
بهمين جهة عصا را معجزۀ حضرت موسى عليه السّلام قرار داد، كه وقتى عصاى چوب خشكيدۀ خود را انداخت روى زمين اژدهاى آشكارا شد، و بيك نفس هفتاد هزار حيوانات مختلفه اى كه بوسايل و اسباب ظاهريه در مدت يك سال تهيه نموده بودند، بلعيد و فرو برد، فورى هفتاد نفر از استادان هنرمند فنّ سحر و جادو ايمان آوردند بخداى موسى عليه السّلام.
همين كه مورد اعتراض فرعون قرار گرفتند كه چرا ايمان آورديد، گفتند كه علم ما حكم كرد كه ايمان آوريم، چه آنكه عملى ديديم خارق عادت كه ابدا ربطى بعمل ما نداشت. و احدى از بشر قدرت و توانائى چنين عملى را ندارد.
قطع و يقين كرديم كه اين عمل به نيرو و قدرت ما فوق قوۀ بشر ظهور نموده و آن نيست مگر همان كه موسى عليه السّلام گويد خداى غيب الغيوب قادر توانا، فلذا ايمان آورديم و در مقابل قدرت او خاضع گرديديم.
و در زمان حضرت عيسى مسيح عليه السّلام چون سوريا و فلسطين، و بيت المقدس و اطراف آن مركز علم طب بوده قطعا براى اثبات مقام نبوت دليلى مانند عصاى موسى عليه السّلام بى تناسب بود، حتما بايستى دليلى از جنس همان عمليات معمول به يعنى معالجات جسمانى بر حقانيت حضرت عيسى عليه السّلام ظاهر گردد، كه با بود اسبابهاى طبّى، آن اطبّاء حاذق با عمليات محير العقول خود در مقابل آن عمل عاجز گردند بهمين جهة معجزۀ حضرت عيسى عليه السّلام از جنس همان عمليات ظهور پيدا نمود، كه پاك
نمودن برص و پيسى از بدنها و بينا نمودن كورها و زنده كردن مردگان باشد، كه اطباء بزرگ از معالجۀ آن قبيل امراض عاجز، و باصطلاح آنها را جواب ميدادند
ولى در زمان ظهور رسول اكرم خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله در حجاز و مضافات آن هيچ يك از آن عمليات جلوه نداشت.
نه سحر سحره و نه معالجات محير العقول اطباء معمول نبوده، ساحر زبردست يا طبيب قابل در آن صفحات وجود نداشت.
فقط هنرى كه در آن زمان بسيار در حجاز و مضافات آن شايع و مورد مفاخره آنها قرار ميگرفت و معارف فطرى و طبيعى اعراب روى آن قرار گرفته بود، فصاحت و بلاغت وجودت بيان آنها بود، كه بوسايل مختلفه نظما و نثرا صورت ميگرفت
گاهى باداء خطبات و گاهى بسرودن اشعار در ميدان محاورات و معارضات مقابله ميكردند، و باين عنوان با يك ديگر نبرد فنى مى نمودند.
مخصوصا در بازار عكاظ كه نزديك طائف بود فصحاء و بلغاء بر بالاى شترها سوار گرديده و بلندبلند قصايد و خطب خود را ميخواندند و جلب نظرها نموده و ببلاغت و فصاحت خود افتخار مينمودند.
و گاهى در موسم عمره و حج در ماه رجب و ذيحجه كه از اطراف بلاد عرب مردم در مكه جمع ميشدند، شعراى عرب و فصحاء قريش بالخصوص در حضور صناديد قوم اشعار و قصايد خود را ميخواندند، چنانچه مورد تصديق آنها قرار ميگرفت با آب طلا آنرا نوشته بر خانه كعبه مياويختند، كه پانصد و پنجاه بيت آن ها از هفت نفر فصحاء معروف عرب از قبيل، امرؤ القيس، زهير بن ابى سلمى، لبيد بن ربيعه و غيرهم بودند كه مشهور گرديد به معلّقات سبعه.
در ميان چنين قومى اگر دلائلى مانند دلائل حضرت موسى و حضرت عيسى عليهما السّلام براى اثبات حقانيت و صدق دعواى رسالت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله ظاهر ميشد بلا نتيجه ميماند.
پس عقلا بايستى من باب لطف دليل حقانيت آن حضرت از جنس عمل كرد همان مردم باشد، تا فصحاء و بلغاء و صناديد عرب كه در آن فن ماهر بودند در مقابل آن عاجز گردند
فلذا خداوند متعال قرآن مجيد را معجزۀ ثابتۀ آنحضرت قرار داد، تا در كمال سهولت و آسانى بعجز خود پى برده و دانستند كه آن آيات و سور كلماتى است ما فوق كلمات بشر كه لا يشبه كلام المخلوق، مانند لبيد كه از شعراء و فصحاء معروف آن زمان و ضرب المثل عموم اهل بلاغت بود، وقتى آيات شريفه قرآن مجيد را شنيد پس از غور در بلاغت و پى بردن بسموّ معانى آن مشرّف بشرف اسلام گرديد، و از تعظيم و تكريم بقرآن مجيد ترك شعر گفتن نمود، وقى باو اعتراض نمودند كه چرا ترك شعر گفتن نمودى جواب گفت خداوند بهتر از آنها بمن داده (يعنى دو سوره بقره و آل عمران)، خجالت آور است كه بعد از كلمات خالق مخلوق خودنمائى بشعر گفتن نمايد.
چون قرآن مجيد يگانه كتابى است كه در منتها درجۀ فصاحت و بلاغت جلوه گر عالم انسانيت گرديده، و عقول عقلاء اهل لسان را محو و حيران نموده، كه با كمال ايجاز و اختصار و غالبا با الفاظ كوتاه متضمّن معانى كثيره آمده، و جزالت و عذوبت را برخلاف عادت بلغاء در تمام آيات طويله و يسيرۀ قرآن مجيد جمع، و براى اثبات اعجاز آن كه خارج از عادت و در مرتبۀ اعلاى فصاحت و بلاغت است ظاهر نموده، و علاوه جميع فنون بلاغت را از ضروب تأكيد، و انواع تشبيه و تمثيل و اصناف استعاره. و حسن مطالع و مقاصد. و فواصل، و تقديم و تأخير، و فصل و وصل، لايق مقام و خلوّ از الفاظ ركيكه و شاذ، در آن جلوه گر ساخته، تا جميع ارباب فنون ادب پى بحقايق آن برده، و زانوى عجز در مقابل عظمت آن بر زمين زده، و اقرار نمايند كه احدى قادر نيست مانند آيه اى از آيات طويله و يسيرۀ قرآن مجيد بياورد.
چه آنكه فصحاء و نكته سنجان بلاغت در آنزمان بقدرى دقت و نكته گيرى بر كلمات خطباء و اشعار شعرا ميكردند، كه هركسى نميتوانست خطابه و شعر خود را در جامعه فصحاء و بلغاء ابراز كند، و لذا وقتى دانشمندان عرب اصغا نمودند كه شاعر گفته غدائرها مستشذرات الى العلى، ايراد نمودند بر اينكه در اثر قرب مخارج حروف مستشذرات داراى تعقيد لفظى است، و لذا ارزش شعرى ندارد.
وليكن همان فصحاء و بلغاء در سرتاسر قرآن مجيد يك چنين ايراد و اعتراضى نتوانستند بكنند، بلكه مكرّر در مكرّر اقرار و اعتراف بعظمت آن نموده، و از مقابله با كوچكترين آيات آن اظهار عجز مى نمودند چنانچه مكرر فصحاء و بلغاء در هر دوره و زمان باين خيال افتادند كه مقابله و معارضه با اين كتاب محكم آسمانى بنمايند، ولى بزانوى عجز درآمده و اظهار ناتوانى نمودند، كه از جمله معارضۀ ابن ابى العوجاء دهرى و رفقاى مسلكى او بود در مكه معظمه كه مورخين ثبت نموده اند در زمان امام بحق ناطق كاشف اسرار حقايق جعفر بن محمّد صادق عليهما السّلام جمعى از دهريها جهة تماشا و ديدن اجتماعات كنگرۀ اسلامى بمكه مكرمه حاضر شده بودند، در كنار مسجد الحرام با هم ملاقات نمودند، و از ترقيات محير العقول مسلمانان صحبت بميان آمد، در اينكه چگونه اين دين مقدس بزودى نمو نموده و عالم گير شد سخن بسيار گفتند.
تا رشته سخن رسيد بآنجا كه پيغمبر اسلام پايه و اساس دين خود را روى استوانۀ محكم قرآن قرار داده و آنرا معجزه و دليل بر حقانيت خود خواند، اگر مخالفين اسلام عوض جنگها و مخالفتها سوره اى مانند قران ميآوردند اساس اسلام از هم پاشيده و خط بطلان بر روى آن كشيده ميشد.
بعضى از آنها گفتند دير نشده الحال هم اين عمل ممكن است، چه آنكه پيغمبر اسلام تحدى بقرآن در زمانى دون زمان ننموده، مخصوصا در ميان ما و در همين زمان فصحاء و بلغاء بزرگ موجودند، ممكن است تصميم گرفته قيام باين امر بزرگ نموده و اين نام نيك نصيب ما گردد كه خطّ بطلان براساس دين آنها بكشيم بآوردن كتابى مثل قرآن.؟!!
چهار نفر از برجسته گان آنها، عبد الكريم بن ابى العوجاء، ابو شاكر عبد الملك ديصانى، عبد اللّه بن المقفع، عبد الملك بصرى، كه از ملاحده معروف و از فصحاه و بلغاء مشهور جهان در آنزمان بودند با هم محرمانه قرار گذاردند كه تا سال آينده هريك با فكر آزاد ربعى از قرآن را مورد دقت قرار داده و مثل آيات و سور آن
عباراتى متقن از حيث لفظ و معنى ظاهر و باطن زيبا بسازند، و سال آينده در مكه موسم حج حاضر شوند و بر جامعه مسلمين بخوانند، و باين وسيله بطلان دين اسلام را ظاهر و هويدا سازند.
با چنين معاهده اى از هم جدا شدند سال ديگر موسم حج هر چهار در مكۀ معظمه حاضر شدند و دور از جمعيت در گوشه اى باهم ملاقات نمودند، و از يكديگر نتيجۀ عمل يكساله را سؤال نمودند.
ابن ابى العوجاء گفت چون من قرآن را باز نمودم آيه 22 سوره 21 (انبياء) لَوْ كٰانَ فِيهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اَللّٰهُ لَفَسَدَتٰا(1).
نظرم را جلب نمود مدت يك سال است بلاغت اين آيه مرا بخود مشغول داشته تصديق مينمايم كه معارضه و مقابلۀ با قرآن محال و غير ممكن ميباشد.
ابو شاگرد يصانى گفت يك سال است در آيه 72 سوره 22 (حج) يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ اَلَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبٰاباً وَ لَوِ اِجْتَمَعُوا لَهُ (2).
غور نموده فهميدم احدى نميتواند معارضه با قرآن نمايد.
عبد الملك بصرى گفت چون آيه 80 سوره 12 (يوسف) را ديدم كه فرموده فَلَمَّا اِسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا(3).
در بلاغت آن چنان مشغول شدم كه از معارضۀ آن منصرف شدم.
عبد اللّه بن مقفّع گفت يك سال است در اطراف آيه 46 سوره 11 (هود) وَ قِيلَ
1) اگر در آسمان و زمين بجز خداى يكتا خدايانى وجود داشت همانا خلل و فساد در آسمان و زمين راه مييافت.
2) اى مردم مشرك كافر، بدين مثل گوش فراداريد (تا حقيقت حال خود بدانيد) آن بتهاى جماد كه بدون خدا (معبود خود) ميخوانيد هرگز بر خلقت مكسى هرچند همه اجتماع كنند قادر نيستند.
3) چون برادران از پذيرفتن خواهش خود مايوس شدند با خود خلوت كرده و در سخن سر خود بميان آوردند.
يٰا أَرْضُ اِبْلَعِي مٰاءَكِ وَ يٰا سَمٰاءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ اَلْمٰاءُ وَ قُضِيَ اَلْأَمْرُ وَ اِسْتَوَتْ عَلَى اَلْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ (1)
مبهوتانه فكر مينمايم در پايان فكر خود دانستم معارضه با قرآن محال است، چه آنكه يك آيه از قرآن يك سال مرا بخود مشغول نمايد و از آوردن بمثل آن عاجز گردم، بديهى است در مقابلۀ با تمام قرآن بطريق اولى عاجز خواهم بود.
در همان حالى كه سرها را بهم فروبرده و آهسته باهم صحبت مينمودند، حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام از دور نمايان شد آنها ساكت شدند، همين كه حضرت از مقابل آنها گذشت، براى آنكه بآنها بفهماند كه از اسرار نهانى آنها باخبر است، و در عين حال آنها را باعجاز قرآن توجه دهد، و آب نااميدى بر قلب آنها بريزد كه بدانند عمر خود را تلف نموده اند، چه آنكه معارضه با قرآن مجيد محال ميباشد آيۀ 90 سوره 17 (بنى اسرائيل) را تلاوت فرمود كه قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً(2)
چون آنها اين معجزه آشكار را از آنحضرت ديدند (كه از اسرار درونى و نجواى آنها خبر داد) خائب و خاسر برگشتند و يقين پيدا نمودند كه معارضه با قرآن مجيد محال است و احدى از عهدۀ اين امر بزرگ نميتواند برآيد، چنانچه چهارده قرن است علماى فصاحت و بلاغت بعجز خود مذعن آمدند، قد تم الحجة و ثبت المطلوب
1) بزمين خطاب شد كه فورا آب خود را فروبر و بآسمان خطاب شد كه بارانرا قطع كن و و آب بيك لحظه خشك شد و حكم (قهر الهى) انجام يافت و كشتى بر كوه جودى قرار گرفت و فرمان هلاك ستمكاران دررسيد.
2) بگو اى پيغمبر كه اگر انس و جن متفق شوند كه مانند اين قرآن كتابى بياورند هرگز نتوانند هرچند همه پشتيبان يكديگر باشند.
ادل دلائل بر حقانيت رسول اللّه خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله معجزة باقيه آنحضرت قرآن مجيد است كه در مقابل اعداء و مخالفين خود بلكه در مقابل اهل عالم تحدّى بآن نمود.
دلائل بسيارى وارد است بر اينكه قرآن مجيد معجزة باقيه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ميباشد و آنحضرت تحدّى بآن نمود، كه از همة آن دلائل بزرگ تر آيات وارده در خود قرآن مجيد است كه در ابتداء دعوت، بطريق اطلاق تحدّى بتمام قرآن نمود در آيه 33 سوره 52 (طور) فرموده أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لاٰ يُؤْمِنُونَ فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كٰانُوا صٰادِقِينَ (1)
عموم آنها راى در معرض اين عمل بزرگ قرار داد كه بيائيد مانند اين قرآن يا يك مطلب مثل آن بياوريد، يعنى اگر محمّد صلّى اللّه عليه و آله به تنهائى (بزعم شما) توانسته كلمات فصيح و بليغى بهم بافته نامش راى قرآن بگذارد و منتسب بخداى خود نما يد، شما كه جماعت بسيارى از فصحاء و بلغاء معروف عرب ميباشيد اولى هستيد كه مانند آن بافته و ساخته و در معرض عموم قرار دهيد تا بآن و اسطه بطلان دعواى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم راى ثابت نمائيد.
1) (كفار قريش) ميگويند قرآن بافته و گفته (خود محمد است) (چنين نيست) بلكه آنها (از شدت كفر و طغيان و عصبيت لا يق ايمان نيستند كه) ايمان نميآورند پس اگر راست ميگويند (كه قرآن وحى خدا نيست) آنها هم كلامى مانند قرآن بياورند.
با اينكه كفار در مقابل تمامى قرآن عاجز آمدند و نتوانستند مثل آن بياورند مع ذلك روى عادت بر عقيدة خود باقى مانده و اصرار و رزيده ميگفتند قرآن گفته هاى خود محمّد صلّى اللّه عليه و آله است كه افتراء بخداى خود بسته و آن راى كلام خدا ميخواند.
خداوند متاعال راه معارضه راى بر آنها نزديك تر نمود بنزول آيه 16 و 17 سوره 11 (هود) كه فرمود أَمْ يَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيٰاتٍ وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اَللّٰهِ وَ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (1)
پس اگر كافران (با كثرت جمعيت از فصحاء و بلغاء عاجز شدند از اتيان و آوردن ده سوره مثل قرآن) و جواب ندادند در اين صورت شما مؤمنين يقين بدانيد كه اين كتاب بعلم ازلى خدا نازل شده و (دعوش اينست) كه احدى جز ذات يكتاى خدا نيست آيا شما مردم (با اين دليل روشن دعوت توحيد راى اجابت ميكنيد) تسليم حكم خدا خواهيد شد.
بعد از نزول اين دو آيه و مقابلة با آنها بطريق سهل و ساده و الزام حجّة نمودن بر آنها، متفكر شدند چه جواب گويند.
نه ميتوانستند معارضه كنند و مانند قرآن و يا ده سوره مثل آن بياورند.
و نه ميتوانستند ترك عادت و تعصّب و خصومت كنند و يك مرتبه در مقابل منطق و دليل تسليم گردند، نه تحريكات بازيگران ميگذارد كه ترك مخاصمه نما يند.
ناچارا در جواب ميگفتند ما هنوز در شك و شبهه هستيم كه آيا اين كلمات گفته و بافتة خود محمّد صلّى اللّه عليه و آله است يا گفتة خداى او ميباشد، يعنى هنوز يقين كامل در قلب ما راه پيدا ننموده كه اين آيات از جانب خداى تعالى ميباشد.
خداوند متاعال راه عذر آنها راى مسدود نمود بنزول آيه 21 سوره 2 (بقره) كه فرمود وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلىٰ عَبْدِنٰا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ اُدْعُوا شُهَدٰاءَكُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا اَلنّٰارَ
1) آيا كافران ميگويند اين قرآن وحى الهى نيست (بلكه بافته و ساخته خود محمد است) بگو بآنها اگر راست ميگوئيد شما هم با كمك همه فصحاى عرب بدون وحى خدا ده سوره مانند اين قرآن بياوريد.
اَلَّتِي وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكٰافِرِينَ (1)
با اينكه در اين آيه شريفه كلمه ايست كه دلالت كامله دارد بر حقانيت قرآن مجيد كه كتاب حق آسمانى و از جانب پروردگار حكيم عليم آمده واحدى قدرت ندارد با اين كتاب مقدّس معارضه نما يد، آن كلمه لن تفعلوا ميباشد، كه ميفرما يد هرگز نمى توانيد يك سوره مانند اين قرآن بياوريد بمناسبت كلمه لئن كه نفى ابد ميكند يعنى هرگز تا قيامت قدرت نداريد يك سوره مانند آن بياوريد، چنانچه عملا هم ديده ايم چهارده قرن است احدى نتوانسته چنين عملى راى انجام دهد و اين خود دليل اتم بر حقانيت اين كتاب مقدس ميباشد.
مع ذلك براى اتمام حجة و اكمال بينه و اثبات حق آيه 90 سوره 17 (اسرى) را نازل فرمود كه قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً(2)
بزرگترين دليل بر معجز بودن قرآن مجيد همين آيه شريفه است كه صريحا ببانك بلند و اضح و آشكارا ندا داده كه تا روز قيامت اگر جن و انس جمع شوند و پشت بر پشت هم دهند هرگز نتواند مثل آنرا بياورند. (و لو يك سوره كوچك باشد)
و عجب تر آنكه عجز خلايق ارا تخصيص بتمام قرآن نداده بلكه در اتيان بيك سوره اكتفا ننموده، بديهى است انتقال از اشكل باسهل راى جهتى جز اطمينان بعدم تمكن خلايق نبوده.
و تعيين سوره هم ننموده كه از سور طوال باشد يا سور صغار، بلكه قبلا ذكر
1) اگر شما راى شكى است در قرآنيكه ما بر محمد بنده خود فرستاديم پس بياوريد (شماها كه در فصاحت و بلاغت معروف هستيد) يك سوره مانند آن و بخوانيد گواهان خود را (از بزرگان شعائراء و خطباء و فصحاء و بلغاء كه اعوان و انصار شما هستند در تكذيب رسول ما كه شما راى يارى نما يند) بجز خدا اگر راست ميگوئيد (كه اين كلام محمد است) و اگر اينكار راى نكرديد و هرگز نتوانيد كرد (تا روز قيامت) پس بترسيد و بپرهيزيد از آتشى كه هيزم و آتش گيره هاى آن مردمان بدكار و سنگهاى خارا ميباشد كه قهر الهى براى كافران مهيا كرده است.
2) بگو اى پيغمبر كه اگر انس و جن متفق شوند كه مانند اين قرآن كتابى بياورند هرگز نتوانند هرچند همه پشتيبان يكديگر باشند.
شد كه فرمود فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ چون تنوين در حديث تنكير است و معناى آن چنين ميشود كه اگر بتوانيد يك مطلب مانند قرآن بياوريد.
نه در آن زمان فصحاء و بلغاء عصر عاجز آمدند، بلكه چهارده قرن است احدى از فصحاء و ادباء و دانشمندان هر عصر، با تمام جدّيتى كه در فنا و محو اين دين مقدس نمودند، و هزاران حيل و دسايس بكار بردند، جنگها نمودند و كشتارها دادند و لى باصل مطلب نپرداختند يعنى نتوانستند يك سوره يا يك آيه مانند قرآن بياورند، و خود راى دچار لطمات و مرارتهاى كشتن و اسارت و ذلت و حقارت ننما يند.
بلكه هفت قصيدة غرّا از هفت نفر شعائراء و فصحاء و بلغاء عرب و معروف در جاهليت (كه در مقالة 79 اشاره بآن نموديم) مانند 1 - امرؤ القيس كندى 2 - طرفة بن عبد بكرى 3 - زهير بن ابى سلمى المرّى 4 لبيد بن ربيعة العامرى 5 - عمرو بن كلثوم تغلبى 6 - عنترة بن شداد العبسى 7 - حارث بن حلزة اليشكرى راى كه بآب طلا در قباط مصارى نوشته و در اطراف خانه كعبه آويخته بودند تا منظور نظر تمام فصحاء و بلغاء عالم كه در موسم حجّ و عمره (ذيحجه و رجب) بمكه ميآمدند قرار گيرد و ما ية افتخار آنها باشد.
و لى همين كه آيه يٰا أَرْضُ اِبْلَعِي مٰاءَكِ وَ يٰا سَمٰاءُ أَقْلِعِي الخ كه در مقاله 80 ذكر نموديم نازل شد، بزرگان و صناديد قوم از فصحاء دستور دادند تمامى آن اشعائر راى كه معروف بمعلّقات سبعه بود از اطراف كعبه برداشتند تا ايجاد رسوائى و افتضاح براى آنها نشود.
زيرا خود اقرار داشتند كه افصح از كلمات محمّدى (يعنى قرآن مجيد) تاكنون در جامعة عربيّت ديده نشده، هرگاه آيه اى از آيات قرآن راى مى شنيدند مبهوت و حيران گرديده و نميدانستند چه نامى بر او بگذارند، هر مرتبه بنوعى از كلام از شعائر و سحر و خطبه نام گذارى مى نمودند، گاهى بى اراده اقرار ميكردند كه كلمات محمّدى ابدا شباهتى به بافته هاى بشرى ندارد، خود در او حيرانيم كه چه چيز است.
چنانچه قبلا نگاشتيم كه و قتى و ليد بن مغيره افصح فصحاء آن زمان مقابل
رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله قرار گرفت و آيه فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ و يا آية إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ را از آنحضرت شنيد با حالت بحت زدگى بسوى قوم حركت كرد، گفتند سحر محمّد در تو اثر نموده گفت نه چنين است لقد سمعت من محمد آنفا كلا ما ان له لحلاوة و ان عليه لطلاوة و ان اسفله لعذق و ان اعلاه لمثمر و انه ليعلوا و لا يعلى ما يقول (هذا بشر)(1).
پس و قتى فصحاء و بلغاء هر زمان در طول مدت چهارده قرن عاجز شدند از آوردن مانند آن بلكه يك سوره مثل آن بياورند خود دليل كامل است بر اينكه قرآن معجزة باقية رسول خدا خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله ميباشد.
چه آنكه تمامى افراد بشر از فصحاء و بلغاء و ادباء و دانشمندان هر زمان در مقابله با اين كتاب مقدس عاجز آمدند كه معارضه بمثل آن بنما يند.
1) بتحقيق شنيدم از محمد كلامى كه براى آن شيرينى و حلاوتى بود عجيب و براى او حسن قبول بود كه بالاى آن ثمر دهنده و پائين آن نفع رساننده بود آن كلام فائق و غالب ميشود و مغلوب نميگردد و آن كلام راى بشر نگفته است يعنى بشر عاجز است از آنكه مثل چنين كلامى بگويد
در مقالات قبل ذكر نموديم كه قرآن مجيد فقط از يك جهت معجزه نيست معجزات لا تعد و لا تحصى در خلال آيات آن مندرج است، كه علاوه بر فصاحت الفاظ و كلمات و بلاغت معانى و حسن نظم و اسلوب كه هريك بجى ء خود خارق عادت و فوق معلومات بشر است، منطوى بر اخبار غيبيه و حوادث ما قبل تاريخ و آتيه ميباشد كه خود يكى از طرق اعجاز اين كتاب محكم آسمانى است.
و خبر دادن از امور آينده هم در قرآن مجيد بر دو قسم است.
يك قسمت مربوط بزمان خود آنحضرت بوده است كه خبر داد چنين و چنان ميشود و عينا مسلمانان بعد از چندى ديدند كه آنچه قرآن مجيد خبر داده واقع شد.
و قسم ديگر خبرهائى است در قرآن مجيد كه بعد از هزار سال با چشم خود مى بينيم صدق خبرهاى آن راى و تصديق مينمائيم كه اين كتاب حق آسمانى و معجزه رسول الهى ميباشد كه براى راهنمائى بشر آمده و تا قيامت باقى و برقرار است.
براى اثبات اين معنى ببعض از آن اخبار بمقتضاى و قت مقاله نويسى اشاره مينما يم.
از جمله اخبار غيبى قرآن مجيد كه عينا بوقوع پيوست، خبر فتح و غلبة روميان بر ايرانيان بود.
كه مختصرا شرح آن از اين قرار است، در اوان بعثت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله كه در مكّة معظّمه بواسطة آنكه آنحضرت پرچم توحيد راى باهتزاز در آورده و در
مقابل عقايد شرك و كفر و خرا في بشر قيام فرموده انقلاب بزرگى بر پا شده بود.
در سر حدّ جنوب غربى ايران بين لشكر خسرو پرويز شاهنشاه مقتدر ايران بسردارى شهريران سپهبد شجاع مدبر نامى ايران و فقاس قيصر روم جنگ سختى درگرفت كه عاقبت منجر بشكست قيصر و فتح خسرو گرديد، بلاد فلسطين و بيت المقدس و اسكندريه و اطراف آن در تصرف لشكر جرار ايران افتاد، تا قسطنطنيه شتافتند و خرابى بسيار در آن مملكت وارد آوردند.
چون خبر فتوحات خسرو و غلبه بر روميان در اول سال نهم بعثت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بمكة معظّمه رسيد، كفار قريش از اين خبر اظهار وجد و شعف نمودند، و شكست روميان صاحب كتاب آسمانى راى در مقابل ايرانيان گبر و مجوس بفال نيك گرفتند و بيكديگر ميگفتند همان طوريكه روميان مسيحى صاحب كتاب آسمانى از مجوسيان ايرانى شكست خوردند، محمّد صلّى اللّه عليه و آله كه خود راى صاحب كتاب آسمانى ميداند در مقابل ما شكست خورده مغلوب خواهد شد.؟!
در همان موقع جبرئيل امين از جانب رب جليل نازل و آيات اول سوره روم را آورد و بشارت فتح و غلبه روميان راى بر ايرانيان بقليل مدتى داد كه الم * غُلِبَتِ اَلرُّومُ * فِي أَدْنَى اَلْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلّٰهِ اَلْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ اَلْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اَللّٰهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلرَّحِيمُ * وَعْدَ اَللّٰهِ لاٰ يُخْلِفُ اَللّٰهُ وَعْدَهُ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ (1)
يعنى اللّه بواسطه جبرئيل وحى فرستاد بر محمد كه روميان مغلوب (فارسيان) شدند (يعنى شكست خوردند از ايرانيان) و در جنگى كه بنزديكتر زمين (بديار عرب) واقع شد (كه آن اردن و فلسطين و شامات يا اطراف جزيره باشد) و آنها پس از مغلوب شدن فعلى بزودى بر فارسيان باز غلبه خواهند كرد (و اين غلبه روميان بعد از شكست) در اندك سالى خواهد شد (كه ميان 3 و 9 سال باشد) (و بدانيد كه اين حادثه) و كليه امور از پيش از غلبۀ پارس بروم و بعد از غالب شدن روم بر پارسيان بامر خداست و آنروز (كه روميان بر پارسيان غلبه كنند) مؤمنان شاد شوند بيارى خدا كه خدا هر كه را خواهد نصرت و پيروزى مى بخشد و او است كه بر هر كار عالم مقتدر و بتمام جهان مهربانست اين وعده خداست (كه روميان را بر پارسيان غالب كند و آنرا فرح و شادى بخشد) و هرگز خدا خلاف وعده نكند و لكن اكثر مردم از اين (فتح و پيروزى) آگاه نيستند.
1) (الم) حروف رمزى است بين ذات احديت و رسول اكرم اشاره باسماء و اسرار كتاب الهى است يا الف اشاره باسم اللّه جل جلاله است و لام اشاره بنام جبرئيل و ميم اشاره بنام نامى محمد است.
وقتى اين آيات شريفه نازل گرديد مسلمانان از اين بشارت خوشحال شدند نظر باطمينانى كه بصداقت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله داشتند و قرآن مجيد را كتاب حق آسمانى ميدانستند، حرفهاى دشمنان را بخودشان برگردانده و ميگفتند بقريش و اهل مكه بزودى روميان اهل كتاب بر پارسيان غالب آيند و ما هم بر شما غالب خواهيم شد و ريشۀ كفر و شرك و الحاد را از حجاز بر اندازيم.
لطف مطلب آنجا بود كه اين بيان قرآن مجيد مانند پيش گوئيهاى اهل رياضت و غيره نبود بلكه قرآن مجيد براى اخبار باين فتح و پيروزى مدّت معين نمود كه بضع سنين باشد و بضع عددى است بين سه تا نه.
فلذا وقتى ابى بكر بن ابى قحافه در مقابل اشراف قريش اظهار بشاشت نمود كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خبر داده كه بزودى روميان مغلوب شكست خورده، غالب و فاتح خواهند شد، بر ايرانيان غالب و فاتح امروز.
ابى بن خلف كه يكى از معاريف مكۀ معظمه بود، بعد از مكابره بسيار گفت اگر راست ميگوئى، و مطمئنّى بر اين قضيّه و پيش گوئى قرآن و محمّد صلّى اللّه عليه و آله پس وقت معين كن تا گرو به بنديم.
چنانچه وقت معيّن منقضى شد و امر چنان شد كه تو ميگوئى من گرو را بدهم و اگر امر برخلاف آن شد كه تو ميگوئى تو گرو را بدهى.
ابى بكر قبول كرد با يكديگر سه ساله برده شتر گرو بستند (البته اين واقعه قبل از آن بود كه حكم حرمت شرطبندى در اسلام نازل گردد) چون ابى بكر خدمت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شد و صورت واقعه را بعرض رسانيد، حضرت فرمود بضع عدد 3 نميباشد، بلكه از 3 تا 9 ميباشد، برو در مال و مدّت بيفزاى.
ابى بكر بامر رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله برگشت مدت را 9 سال و شتر را صد نفر قرار داد
از اين قضيه تقريبا شش سال گذشت، كه بعد از مهاجرت آنحضرت بمدينه منوره در جنگ بدر كبرى، (كه اول جنگ اسلام بود) همان موقعيكه مسلمانان بر كفار قريش غالب آمدند هفتاد نفر از آنها را كشتند و هفتاد نفر زخمى و هفتاد نفر اسير گرفتند، مشركين شكست خورده فرار اختيار نمودند.
خبر فتح و غلبۀ روميان و شكست پارسيان رسيد مسلمانان خورسند شدند، و اين امر را بفال نيك گرفتند.
نه از لحاظ شكست پارسيان و يا فتح روميان، بلكه از جهة آنكه پيش گوئى و اخبار بغيب قرآن مجيد صورت حقيقت بخود گرفت، و بر يقين آنها بصدق گفتار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و عظمت قرآن مجيد كه از جانب خداى متعال نازل گرديده افزوده شد.
و در موقع مقتضى هم ابى بكر نزد ورثه ابى بن خلف كه در جنگ احد زخمى گرديده و در مكه وفات نموده بود رفت و صد شترى را كه گروبندى نموده بودند گرفت و نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آورده آن حضرت هم امر فرمود تمام را بفقراء تصدق دادند.
پس خلاصه و نتيجه اين مقاله از نقل آيات شريفه خبر دادن خداى متعال بوده است از امور آينده، كه تقريبا (با تعيين مدت) بعد از شش سال (قبل از انقضاء تمام مدت) بوقوع پيوست.
و در وقت نزول آيات و خبر دادن از غلبه روميان شكست خورده، كوچكترين علامتى از غلبه روميان شكست خورده، و شكست پارسيان مقتدر فاتح در دست نبود
پس هر انسان عاقل منصف حكم ميكند كه اين خبر دادن از غيب و آينده با تعيين مدت دليل قطعى بر حقانيت دين مقدس اسلام برهبرى خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله و اعجاز قرآن مجيد ميباشد.
كه از غيب عالم نازل گرديده، و حقا بايد در مقابل اين كتاب مقدس آسمانى زانوى عجز بر زمين زد و سر تسليم فرود آورد، تا سيادت دنيا و سعادت آخرت نصيب گردد.
از جمله خبرهاى غيبيّه كه قرآن مجيد داد و بعد از يك سال تقريبا بوقوع پيوست و مردم آن زمان ديدند و بر يقين آنها افزوده شد، خبر ورود مسلمانان به مكّه معظّمه بود كه در سال ششم هجرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در خواب ديد با اصحاب بمكّه رفته و عمل بجاى آورده سر تراشيده و مو و ناخنها را گرفته اند، صبح خواب خود را براى اصحاب نقل نمود، عرض كردند تعبير اين خواب چيست ؟ فرمود انشاء اللّه بمكّه خواهيم رفت و عمل بجاى خواهيم آورد، اين خبر مورد تعجب منافقين قرار گرفت.
جبرئيل از جانب ربّ جليل نازل گرديد و براى اطمينان قلب امّت و تصديق رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آيه 27 سوره 48 (فتح) را آورد كه لَقَدْ صَدَقَ اَللّٰهُ رَسُولَهُ اَلرُّؤْيٰا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرٰامَ إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لاٰ تَخٰافُونَ فَعَلِمَ مٰا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذٰلِكَ فَتْحاً قَرِيباً(1).
در اين آيه شريفه دو خبر خوش از آينده بمسلمانان داده.
اول خبر فتح خيبر و تصرّف قلاع مهم يهود بود، كه محلّ توقف شجاعان
1) البته صدق و حقيقت خواب رسولش را آشكار و محقق ساخت كه در عالم رؤيا ديد شما مؤمنان البته بمسجد الحرام با دل ايمن وارد شويد (بعد از انجام وظايف حج) سرها بتراشيد و اعمال تقصير احرام بى ترس و هراس بجاى آوريد و خدا آنچه را (از مصالح صلح حديبيه) شما نميدانستيد ميدانست و قبل از آن (كه فتح مكه كنيد) فتح نزديك (حديبيه و خيبر) را مقرر داشت
بزرگ يهود مانند مرحب و حارث و ديگران بود كه قبل از فتح مكّه معظّمه در سال هفتم هجرت واقع شد. كه عينا بوقوع پيوست.
دوم خبر ورود بمكّه بود كه بعد از فتح خيبر واقع شد، بهمان طريقى كه خبر داده بود، در حال امنيت بدون ترس و خوف فاتحا وارد شدند و تمام اعمال را بخوبى بجاى آوردند.
و هر دو امر را مسلمانان بفاصلۀ يكسال ديدند، و بر يقين آنها بحقانيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اعجاز قرآن افزوده شد.
از جمله خبرهاى غيبيّه و امور آينده كه قرآن مجيد داد و مردم آنزمان ديدند، بشارت برگشت بمكّه معظّمه بود، چه آنكه در ليلة الهجرة چون رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بامر خداوند متعال حركت نمود بسمت مدينه منوره، وقتى به جحفه (نزديكى مكّه) رسيد، از حركت از مكّه موطن اصلى دلتنگ شد، جبرئيل امين نازل و آيه 85 سوره 28 (قصص) را بر آنحضرت خواند كه خداوند جل و علا فرمايد إِنَّ اَلَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ اَلْقُرْآنَ لَرٰادُّكَ إِلىٰ مَعٰادٍ(1)خداوند متعال بنزول اين آيه شريفه بشارت داد رسول گرامى خود را (در شبى كه منفردا از شهر و وطن خود مكّه خارج ميشد) كه اى محمّد دل خوش دار بر اين اذيت و آزار و دورى مولد و موطن خود كه بزودى بازگردانيم تو را بآن شهر با فتح و ظفر و پيروزى و اكرام و اعزاز تمام.
بديهى است آنشبى كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله منفردا از مكّۀ معظمه خارج شد احدى گمان برگشت آنحضرت را ظاهرا بوطن مألوف نميداد، و چنين خبرى در آن شب جز از طريق وحى و غيب عالم قابل قبول نبود، ولى بعد از هفت سال وعدۀ خداوند جل و علا عملى شد، و آنحضرت با فتح و پيروزى كامل بدون خونريزى غالبا وارد مكه معظمه گرديد.
بشارت فتح مكّه و برگشت بوطن مألوف اختصاص بهمين يك آيه نداشته بلكه
1) (اى رسول برگزيدۀ ما) يقين دان كه آنخدائيكه احكام قرآن را بر تو فرض گردانيده (و ابلاغ آنرا وظيفه تو قرار دار) البته تو را بجايگاه خود (مكه معظمه) بازگرداند.
در چند آيه در محلهاى مختلف اين بشارت داده شده از جمله در آيه 13 سوره 61 (صف) فرموده وَ أُخْرىٰ تُحِبُّونَهٰا نَصْرٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِينَ (1).
و نيز در سوره 110 (نصر) فرموده إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ وَ اَلْفَتْحُ وَ رَأَيْتَ اَلنّٰاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اَللّٰهِ أَفْوٰاجاً فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اِسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كٰانَ تَوّٰاباً(2).
با جمله اذا كه در اول آيه آورده اعلام مينمايد كه خبر از آينده ميدهد، چه آنكه اصل استعمال اذا از براى مستقبل و آينده است اگرچه بر ماضى و گذشته داخل شود، پس آن خبر دهنده است از وقوع واقعه اى در زمان آينده.
بهمين مناسبت اين آيۀ شريفه قبل از فتح مكه نازل گرديده كه متضمن اعلام و اخبار بغيب است كه آن فتح مكّه معظمه باشد، فلذا دسائس اعادى و بازيگران نقش بر آب و جز كوبيدن آهن سرد نميباشد.
مسلمانان آن زمان اعجاز قرآن و خبر دادن از آينده را كه فتح مكّه و غلبه بر كفار قريش باشد بچشم خود ديدند كه در سال هفتم هجرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله با فتح و پيروزى كامل وارد مكه معظمه شد، و تمام كفار قريش بزانوى عجز و ذلّت درآمدند، وعدۀ پروردگار ظاهر و هويدا شد، كه اكثر قبايل عرب بشرف اسلام مشرف گرديدند، مانند اهل مكه و يمن و طائف و هوازن و بنى اسد و فزاره و بنى مره و بنى كلب و كنانه و بنى هلال و غير آنها از قبايل و عشاير كه فوج فوج دسته دسته شرفياب گرديده اظهار اسلام و انقياد مى نمودند.
1) نعمت ديگرى كه محبوب شما است نصرت و يارى خداى تعالى (بر قريش) و فتح نزديك (سپاه اسلام كه فتح مكه معظمه باشد) بشارت بده (اى محمد) مؤمنان را (باين نعمت عاجل كه فتح و نصرت بر كفار قريش و تصرف نمودن مكه معظمه باشد)
2) چون هنگام فتح و پيروزى با يارى خدا فرا رسد (كه آن فتح مكه معظمه و ساير بلاد است) و در آنروز مردم را بنگرى كه فوج فوج بدين خدا داخل ميشوند (و تو را برسالت تصديق مينمايند) خداى خود را تسبيح كن و تنزيه مقترن بستايش و حمد او جل و علا (كه آسان گردانيد براى تو امرى را كه خطور نكرده بود در خاطر هيچكس كه آن غالب شدن بر اهل حرم و مكه معظمه) و از او مغفرت و آمرزش طلب (جهة هضم نفس و استقصار عمل و فرط تذلل و تواضع نسبت بذات اقدس او و شدت انقطاع از ما سواى او جل و علا) كه او خداى تعالى بسيار توبه پذير است.
اگر بخواهم تمام اخبار غيبيّۀ قرآن مجيد را نقل نمايم از قبيل مغلوبيت كفار و مشركين و غلبه آن حضرت بر آنها و ذلت يهود در مقابل آن حضرت، و اخبار از عدم ايمان ابو لهب، و تسلّط آن حضرت و خلفاى او بر روى زمين، و خبر دادن از غلبه بر كفار قريش در جنگ بدر كبرى و كمك ملائكه بآنها و هزيمت قريش از مقابل آن حضرت، و خبر دادن باينكه يهود با مسلمين جنگ نخواهند كرد مگر در قلعه ها يا از پس ديوارها، و بقاى دين مقدس اسلام، و حفاظت قرآن مجيد از شرّ اشرار و ايادى مرموز، و غير آنها كه تمام واقع شده است، خود كتابى مستقل خواهد شد، و از وضع مقاله نويسى خارج، پس بهمين مقدار كه اشاره نموديم براى بينائى و توجه عقلاء و جلب نظر روشن دلان پاك نظر كفايت ميكند.
و امّا براى اثبات قسم دوم از خبرهاى پشت پرده و امور غيبيّه كه حضرت علاّم الغيوب در قرآن مجيد ظاهر نموده و ما امروز بچشم خود مى بينيم اكتفا مى كنيم بكوچكترين سور قرآن كه در معنى با قلّت الفاظ و سهولت مخارج حروف و قصر آيات و نظم بديع و تضمّن خزائن غيب، بزرگترين سور قرآن محسوب ميگردد، و آن سورۀ مباركۀ كوثر است كه مشتمل بر سه آيه و كوتاه ترين سور قرآن ميباشد.
كه پروردگار متعال براى اثبات حقيقت قرآن و اعجاز آن رسول با عظمتش خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله را مخاطب ساخته و فرموده إِنّٰا أَعْطَيْنٰاكَ اَلْكَوْثَرَ فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ اِنْحَرْ إِنَّ شٰانِئَكَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ(1).
1) اى رسول، ما تو را عطاى بسيار بخشيديم (كه نام نيكو و كثرت فرزند و نهر كوثر و مقام شفاعت باشد) بس تو هم (بشكرانه آن نعم) براى خدا بنماز (و طاعت) و قربانى بپرداز كه محققا دشمن و بدگوى تو (بنى العاص و بنى اميه و بنى مغيره و ديگران) مقطوع النسل (و بلا عقب و نسل تو تا قيامت بكثرت و بركت و عزت باقى) مى باشند.
اين سورۀ مباركه با آنكه كوچكترين سور قرآنست از با بركت ترين سور قرآن ميباشد، براى خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله كه ناچاريم در اين جا مختصرا قدرى بسط كلام دهيم تا كشف حقايق گردد
خلاصۀ معنى اين سوره مباركه با جمع اقوال مفسّرين اينست كه ميفرمايد ما عطا كرديم بتو خير كثير بسيار (يعنى در دنيا و آخرت) خير و نفع كثير آخرت عبارت است از نهرى در بهشت كه در آن خير كثير است، آب آن از شير سفيدتر و از مشك خوشبوتر و از عسل شيرين تر و از برف سردتر، هركس از آن بياشامد هرگز تشنه نگردد و برضوان الهى فائز شود، آن نهر را كوثر گويند براى آنكه از آن نهر نهرهاى بسيار جارى ميباشد، چنانچه در روايات است كه نيست بستانى در بهشت مگر آنكه نهرى از كوثر در آن جارى و اسباب خرسندى آنها ميباشد.
و ديگر حوضى است بنام كوثر كه اخبار بسيار دربارۀ آن رسيده، تا آنجا كه علماء فريقين (شيعه و سنى) متكاثرا نقل نموده اند كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود وصيّ من علي بن أبى طالب و اوصياء از عترت من ساقيان آن حوض ميباشند.
و ممكن است كه حوض كوثر منبع و سرچشمۀ آن نهرها باشد، كه بنام كوثر معروف است، و نهرهاى كوثر از آن حوض جارى و در بساتين جنّت سيلان نمايند.
و ديگر مقام محمود است، كه خداوند به پيغمبر با عظمتش عنايت فرموده، كه در آنمقام شفيع كبرى گردد و پرچم دار شفاعت باشد، چنانچه اخبار بسيارى از طرق فريقين (شيعه و سنّى) در اين باب رسيده كه بواسطۀ تنگى وقت مقاله نويسى از نقل آنها خوددارى مى شود.
و اما خير كثيرى كه در دنيا بآنحضرت عنايت شده و تا روز قيامت باقى و برقرار خواهد بود، و در آيه اول اين سوره مباركه بآن اشاره فرموده است.
از جمله مقام عالى نبوت و اعطاى مقام خاتميت آنست كه نام مبارك او را تالى تلو مقام ربوبيت، بلكه ظاهر كنندۀ مرتبۀ الوهيت و صفات حضرت احديت و راهنماى معرفت قرار داده.
فلذا در آيات بسيارى بعد از مقام ربوبيت امر باطاعت آن بزرگوار نموده مخصوصا در آيه 82 سوره 4 (نساء) فرمايد مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اَللّٰهَ (1)
و ديگر خصائص و فضائل كثيره اى بآنحضرت عطا شده كه افضل انبياء مرسلين گرديده و شهرت تام در ملكوت اعلى و ناسوت ارضين پيدا نموده و حائز مقام خاتميت گرديده و اسم آنحضرت را از اسم خود مشتق نموده، و در اذان و اقامه و تشهد نماز نام مبارك آنحضرت را قرين نام خود قرار داده و امر بآن فرموده، و صلوات بر آن بزرگوار را واجب و سبب قبولى نماز قرار داده، كه اگر نماز گذار عمدا در تشهد نماز صلوات بر آنحضرت را ترك نمايد نماز او باطل و غير قابل قبول خواهد بود، چنانچه حسان بن ثابت شاعر معروف زمان رسالت در اين معنى سروده است:
اعز عليه للنبوة خاتم *** من الله مشهود يلوح و يشهد
و ضم الا له اسم النبى الى اسمه *** اذا قال فى الخمس المؤذن اشهد
و شق له من اسمه ليجله *** فذو العرش محمود و هذا محمد(2)
و يكى ديگر از خصائص آنحضرت قرآن مجيد است كه عطاى بزرگ پروردگار و معجزۀ باقيۀ آن بزرگوار ميباشد، و باين وسيله نام مباركش بلند و الى الابد باقى و پايدار ماند.
و در اين قرآن خيرات كثيره موجود است، و در آيات بسيارى نام آنحضرت را قرين نام خود قرار داده، در آيه 63 سوره 9 (توبه) فرمود وَ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ (3).
و در جاى ديگر فرموده وَ مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ (4).
1) كسيكه اطاعت كند رسول را پس بتحقيق اطاعت كرده خدايتعالى را.
2) عظمت و بزرگى داد خداوند متعال حضرت مصطفى را باينكه او را پيغمبر خاتم قرار داد كه تمام موجودات بآن شهادت دادند، بعلاوه كه عطف كرد اسم آنجناب را خداوند بنام خود در اذان كه پنج مرتبه در شبانه روز اعلام ميشود، و اسم آنجناب را از اسم خود مشتق نمود، نام خداوند كه صاحب عرش اعلى است محمود و نام پيغمبر محمد است كه مشتق از محمود ميباشد.
3) خدا و رسولش سزاوارترند كه خوشنود كنند او را.
4) كسيكه اطاعت كند خدا و رسول او را.
و در آيه 62 سوره 4 (نساء) فرموده أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ (1).
از اين قبيل آيات بسيار است در قرآن مجيد كه نقل تمام آنها از وقت مقاله نويسى خارج است.
و برخلاف ساير انبياء از آدم و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السّلام و غيرهم كه آنها را بنام خوانده، رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله را در وقت نداء باستثناى چند مورد كه لازم بوده اسم ببرد در همه جا تجليلا برسالت و نبوت ياد نموده مانند يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ ، يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ
و نيز علم كثير بآنحضرت عطا فرموده كه بوسيلۀ باب علمش على بن ابيطالب عليه السّلام جهان ظلمانى جهل را روشن و پر دانش نموده.
و خلق حسن بآنحضرت عنايت فرمود كه در آيه 4 سوره 68 (القلم) آنرا بعظمت ياد نمود وَ إِنَّكَ لَعَلىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ (2).
و كثرت اتباع و اشياع بآنحضرت داده كه عدد و شمارۀ آنها را جز ذات پروردگار متعال نداند.
و از همۀ خيرات بالاتر كه باحدى داده نشده است كثرت نسل است كه خود اين سوره مباركه دلالت كامله دارد بر اعجاز قرآن مجيد و حقانيت خاتم النبيين صلّى اللّه عليه و آله
چه آنكه اين سوره مباركه در رد اقوال اعادى آنحضرت از قبيل عاص بن وائل و عمرو بن العاص و ديگران نازل گرديده، كه بطرق مختلفه حضورا و غيابا آنحضرت را ابتر ميخواندند، و ابتر كسى را گويند كه بلاعقب باشد يعنى اولاد ذكور براى آن نباشد.
چون براى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اولاد ذكورى نمانده بود، لذا دشمنان آنحضرت را ابتر ميخواندند.
و بنسل خود و زيادى اولادشان ميباليدند و افتخار مى نمودند.
فلذا خداوند متعال اعجاز قرآن را بنزول سوره مباركۀ كوثر ظاهر نمود.
كه ما حصل معنى آنكه ما خير بسيار در دنيا و آخرت بتو (يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله) عطا فرموديم و تو را سرافراز دنيا و عقبى گردانيده، برسالت و درجۀ خاتميت و وفور علم و معرفت و بسيارى امت، و مزيد رفعت و مرتبت، و نهايت قرب و منزلت، و اعطاى شفاعت، و حسن اخلاق، و نزول قرآن، و غير آن از انواع نعم دنيا و آخرت، و از همه مهم تر كثرت نسل و اولاد و احفاد بى شمارند، كه تا قيامت زمين را پر نمايند و در هيچ بقعه و مكانى نگذرند مگر ذرارى و فرزندان تو را به بينند، (كه جميع اين وجوه از معانى مندرجه در تحت كلمۀ كوثر مستفاد و مورد توجه مفسّرين عظام است).
پس بشكرانۀ اين نعمت ها نماز بگذار و شترى نحر نما و تصدق كن براى خدا بدرستيكه دشمنان تو ابتر و منقطع از خير و نسل و ذريّه و بلا عقب خواهند بود.
اين سورۀ بشارت آميز در مكّه معظّمه وقتى نازل شد كه از نسل آنحضرت جز يك دختر كوچك (فاطمه سلام اللّه عليها) در خانه موجود نبود.
ولى امروز بعد از هزار و سيصد و هشتاد سال (تاريخ نشر مقاله) مسلمانان بچشم خود اعجاز اين خبر غيبى را مى بينند.
و بحقيقت قرآن مجيد پى ميبرند، كه خداوند قادر توانا وفا بوعدۀ خود نموده و از نسل همان يك دختر عالم را پر از سادات و ذرارى رسول صلّى اللّه عليه و آله نموده كه حسابش از حد و حصر متجاوز است.
و از اعادى و دشمنان آنحضرت كه زخم زبان ميزدند (بنى اميه و بنى العاص و بنى مغيره و بنى كعب و بنى جهل و بنى عقبه و غيرهم) احدى در دنيا نمانده حتّى اسمى از آنها در تاريخ جهان بخير و خوبى برده نميشود.
با سعى و كوششى كه دشمنان بزرگ آنحضرت از بنى اميه و بنى العاص و بنى مغيره و بنى مروان و بنى العباس و اتباع آنها براى نابودى آن خاندان جليل نمودند و كشتارهاى بسيار كه از آنها كردند، مخصوصا معاويه و يزيد و عبد الملك و هشام و حجاج و زياد و عبيد اللّه و احمد سفاح و منصور و هرون و متوكل و غير آنها لعنهم اللّه فى الدّارين، بقدرى از سادات و ذرارى رسول خدا كشتند كه دوست و دشمن مبهوت
گرديده، و ناچارا اعتراف بمظالم آنها دارند، (و بعض از مخالفين كتب مستقلّى در عمليات فاسدۀ آنها نوشته اند مانند علاّمۀ مقريزى در كتاب «التنازع و التخاصم بين بنى اميّة و بنى هاشم» و ابو الفرج ابن جوزى در كتاب الرد على المتعصّب العنيد و ديگران كه شرح تمامى آنها از وضع مقاله نويسى خارج است)
مع ذلك نتوانستند وعدۀ خدا را عاطل و اعجاز قرآن را باطل و نسل اين خاندان جليل را قطع نمايند.
چنانچه مورّخين شرح عمليات آنها را با بيان حقيقت در كتب خود ثبت نموده اند مخصوصا مرحوم، ميرزا حسن خان اعتماد السلطنه مراغه اى.
در كتاب حجّة السعاده في حجّة الشهادة كه بامر مرحوم ناصر الدين شاه قاجار در وقايع مهمّۀ سال 61 هجرى نگاشته، مينويسد در سال شصت و يك هجرى كه بامر يزيد بن معاويه و لشكركشى والى بصره و كوفه عبيد اللّه بن زياد لعنهم اللّه در زمين كربلا آل محمّد را قتل عام نمودند، از نسل بنى اميه و بنى العاص دوازده هزار گاهواره از اولاد ذكور در حركت بوده، ولى از نسل حسين بن على عليهما السّلام جز يك فرزند عليل (على بن الحسين عليهما السّلام) (و يك طفل كوچك محمّد بن على الباقر عليهما السّلام در كربلا بيش نمانده.
ولى امروز بعد از هزار و سيصد و هفت سال كه از وقعه طفّ ميگذرد، ما بجهان عدل و وعدۀ حق نظر ميكنيم مى بينيم كه از آن دوازده هزار گاهواره (بعلاوۀ مردان بزرگ آنها) اثرى در عالم نيست، ولى از آن دو فرزند گرامى تمام عالم پر از نسل و ذريۀ با بركت خاندان رسالت ميباشد.
تا غيب گوئى قرآن و اعجاز آن را مردم بچشم خود ديده و بر دين ثابت كامل خود مفتخر باشند
بس تجربه كرديم در اين دار مكافات *** با آل على هركه در افتاد ور افتاد
فَقُطِعَ دٰابِرُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (1).
1) پس ريشه گروه ظالمان كنده شد، و ستايش خدايرا كه پروردگار جهانيان است، آيه 45 سوره 6 (انعام).
علاوه بر همۀ اين معانى، اين سورۀ مباركه با آنكه اقصر سور قرآن مجيد ميباشد، مع ذلك دلالات واضحه بر صدق نبوت و صحت رسالت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله دارد
اولا آنكه آنحضرت هم چنانكه تحدّى بتمام قرآن نموده تحدّى بهمين سورۀ كوچك هم نموده.
چه آنكه در قرآن مجيد فرموده فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ يعنى دليل حقّانيت و صدق رسالت من اين قرآن مجيد است، اگر قادر هستيد با كمك و يارى هم يك سوره مثل آن بياوريد.
با حرص و ولعى كه اهل عناد در آن زمان بر بطلان دعوت آنحضرت داشتند و فصحاء و بلغاء بسيارى هم ميان آنها با شهرت جهانى بودند، نه در مقابل تمامى قرآن بلكه در معارضه با همين سورۀ كوچك هم عاجز آمدند.
و هرگز نتوانستند بكمك و يارى هم سورۀ كوچكى (مانند اين سوره) بياورند كه در وجازت الفاظ و تشاكل مقاطع و فواصل با سهولت مخارج حروف و حسن تاليف و كثرت معانى مانند سوره كوثر باشد.
نه در آن زمان نتوانستند، بلكه تا بامروز هم كه هزار و سيصد و هفتاد سال متجاوز است قدرت بر اين معارضه پيدا ننمودند، و اين خود غايت اعجاز قرآن مجيد ميباشد.
زيرا وقتى از معارضۀ با سورۀ كوچكى مانند (كوثر) عاجز آمدند، قطعا از معارضۀ با تمام قرآن عاجزتر خواهند بود، پس وقتى عجز مخالفين در تمام ادوار مقابل قدرت و اعجاز قرآن ظاهر شد، نبوت و رسالت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله ثابت ميگردد و معلوم ميشود كه قرآن مجيد كلام اللّه است لا يشبه كلام المخلوق، و بهمين جهة خلايق در تمامى ادوار از معارضه با اين كتاب بزرگ آسمانى عاجز آمدند حتى از مقابله با يك سورۀ كوچك آن كه (كوثر) باشد، و اگر عاجز نبودند و ميتوانستند معارضه نمايند، هرگز روى تعصّب حاضر بمقاتله نميشدند، كه جوانان خود را بكشتن دهند، و هزاران تهمت و ناسزا بگويند.
هر عاقل منصفى ميفهمد قومى كه طريق اسهل را گذاردند و اشكل را اختيار نمودند دليل بارز بر عجز كامل آنها بوده است.
ثانيا وعده اى را كه در اين سوره خداوند متعال بسفير كبيرش خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله داده كه إِنّٰا أَعْطَيْنٰاكَ اَلْكَوْثَرَ وفا نموده، يعنى دين مقدس او را منتشر، امر بزرگش را مرتفع، و امت او را زياد و ذريّه اش را كثرت داده، نسب و نسلش را از همه نسبها و نسلها اكثر العدد ساخته و نژادش را با كثرت در تمام عالم پايدار داشته، و جهان را از نسل يك دختر پر نموده است.
ثالثا وعده داد نصرت و يارى نمودن او را بر دشمنان، و اخبار نمود بسقوط امر ايشان، و انقطاع نسل آنها كه إِنَّ شٰانِئَكَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ يعنى دشمنان تو ابتر و بلا عقب خواهند بود.
و امروز ما مسلمانان بلكه تمام جهانيان بعد از متجاوز از هزار و سيصد و هفتاد سال اين اعجاز بزرگ را مشاهده ميكنند كه دشمنان آنحضرت مغلوب بلكه نيست و نابود گرديدند، كه اثرى از نسل و نژاد آنها باقى نمانده است.
اينها معجزاتى است كه قرون متماديه پى درپى مقابل چشم عالميان خودنمائى مينمايند، چشم بيناى حق بين با انصاف ميخواهد كه حق را بى پرده و عيان بيند.
معجزات انبياء سلف را ميشنويم، ولى اين معجزات رسول اكرم خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله را بوسيلۀ قرآن مجيد مى بينيم،
بسى فرق است ديدن تا شنيدن *** شنيدن كى بود مانند ديدن
از اين ديدنها آنا فآنا بر يقينمان افزوده ميگردد، اميد است با اين نوع از يقين و ايمان باقى بمانيم تا بلقاى حق نائل گرديم.
اهمّ اخبار غيبيّۀ قرآن مجيد كه دلالت كامل بر اعجاز آن دارد كه از جانب خداى قادر بزرگ عليم نازل گرديده خبرهاى علمى آن ميباشد، مخصوصا راجع بافلاك و خلقت آسمانها و زمين و آنچه در آنها قرار داده شده است، كه در زمان ظهور قرآن از حقايق خلقت آنها ظاهرا خبرى در دست نبوده است، بدو جهة، جهة اول جهل اعراب بلكه مردم آن زمان عموما، و دور بودن از معانى حقيقى علم و هنر كه دانشمندان آن عصر در پى تحقيقات اين قبيل امور نميرفتند، بلكه چنين افكارى در مخيلۀ آنها خطور نمى نمود.
جهة دوم آنكه دنياى علم و تمدن در آن اعصار مدت هفت قرن بود تحت تأثير هيئت بطلميوس مصرى قرار گرفته بود.
چون در ميان هيئتهاى معروف در آن زمانها از قبيل هيئت ذيمقراطيسى، و هيئت مصريين قديم، و هيئت فيثاغورثى و غيره، هيئت بطلميوسى بهترين نظامى بود كه مورد توجه قرار گرفته بود، چون از جهة حسن نظام و فرط استحكامش كه بحقيقت در آن اعصار نزديك تر بود، مورد قبول جمهور حكماء آن عصر قرار گرفت و جميع آراء حكماء قبل از خود را سست و بى اعتبار نموده بود، و اگر آن روز فرد كامل دققى اظهار عقيده اى برخلاف هيئت بطلميوسى و راى ثابت آن حكيم مصرى مينمود مورد تخطئۀ عموم از خواص و عوام قرار ميگرفت.
وسايل كشف و انكشافى هم كه در آن ازمنه وجود نداشت، يعنى دوربينها و ذرّه بين هاى علمى (تلسكوب و ميكرسكوب و سپكترسكوب) به ميدان عمل نيامده
بود تا كشف حقايق بطور محسوس نمايد، تئورى و نظريات بطليموس هم مانند وحى مطلق شمرده ميشد، فلذا حكمى جز نظر و رأى بطليموس مورد عمل و قبول قرار نميگرفت.
در همچو زمانى از شبه جزيرة العرب، يعنى مركز جهل و نادانى، بدست يك شخص امّى كه سابقۀ خواندن و نوشتن و تعليم و تعلم نداشته كتابى ظاهر شود كه موجب حيرت عقلا و دانشمندان گردد.
در آن كتاب آيات و جملات بسيارى گفته باشد كه بكلّى برخلاف اوضاع آن روز بوده است، مخصوصا آياتى كه مربوط بخلقت آسمانها و زمينها و آنچه در آنها از كرات جوّى و معادن ارضى قرار داده شده كه با وضع هيئت آن زمان غير متناسب ولي بعد از هزار سال كه علم در دنيا ترقى نموده و بوسايل و اسباب كشفيّه معلوم شود.
كه آنچه قبل از هزار سال در آن كتاب آورده، و بدون اسباب كشفيّه (تلسكوب و ميكرسكوب و سپكترسكوب) نقل نموده مطابق با كشفيّات هزار سال بعد بوده كه بعدها با وسايل اسباب كشف گرديده.
عقلا و انصافا دربارۀ اين كتاب چه ميتوان گفت، جز آنكه بگوئيم اين كتاب مقدّس از غيب عالم وجود آمده، و غيب گوئى كرده، و دليل كامل بر صدق نبوّت و رسالت آورندۀ آن كتاب ميباشد.
اينك براى صدق مدعاى خود كه قرآن مجيد كتاب حق آسمانى و معجزۀ باقيه خاتم النبيين ميباشد، ناچاريم ببعض از آن خبرها بمقتضاى وقت مقاله نويسى با كمال اختصار اشاره نمائيم.
از جمله اختلافى كه بين هيئت قديم منتسب به بطليموس مصرى صاحب كتاب مجسطى كه تقريبا يكصد و پنجاه سال پيش از ميلاد حضرت مسيح عليه السّلام بوده، با هيئت جديد كه منتسب بفلاسفه و حكماى اروپا تحت راهنمائى (كپرنيك پروسى) نابغۀ قرن شانزدهم ميلادى، و گپلر حكيم معروف آلمانى كه مخصوصا بعد از ظهور غاليلۀ ايطاليائى كه بوسيله اختراع تلسكوب و ميكرسكوب و كشفيات جديده جلوه
كامل در آسمان علم و دانش پيدا نمودند بارز و آشكار است، موضوع افلاك ميباشد.
چه آنكه عقيدۀ بطليموس و پيروان آن حكيم مصرى اين بوده است كه كرۀ زمين ساكن، و مركز كرات جوّيه ميباشد، قائل بافلاك نه گانه بودند و ميگفتند افلاك عبارتند از اجسام عظيمه اى كه ستارگان در آنها مستقر و مركوزند.
باين معنى كه اطراف كرۀ زمين را هوا گرفته، و اطراف كرۀ هوا كرۀ آتش است، و بعد از آن كرۀ قمر، و بعد از آن فلك عطارد و فلك زهره و فلك مريخ و فلك مشترى و فلك زحل، به ترتيب كه هريك بر ديگرى احاطه نموده، و بعد از فلك زحل فلك البروج است كه آن را فلك الثوابت هم ميگفتند.
چه آنكه جميع ستاره هاى ثابته مانند ميخ بر آن فلك كوبيده شده، و بعد از آن فلك الافلاك يا فلك اطلس بوده، كه احاطه بر تمامى آن هشت فلك داشته كه در وقت حركت آن فلك تمامى افلاك كه محاط آن بودند با او حركت مى كردند.
خلاصه از براى هيچ يك از سيارات حركت استقلالى قائل نبودند، مگر به تبعيّت فلك مخصوص بخود.
ولى برعكس در هيئت جديد خورشيد را مركز سيّارات ده گانه فلكان عطارد زهره، زمين، مريخ، مشترى، زحل، اورانوس، نبتون، پيلوتو را مجذوب خورشيد دانسته كه با حركت وضعى و انتقالى بدور آفتاب ميگردند و از براى هر يك از آنها مدارى است، يعنى در خط سير هريك از آنها مجرى و مدارى است كه روى آن مجرى و مدار حركت منظم مينمايند همين مجرى و مدارى كه خط سير سيّارات است بعقيدۀ متقدمين، فلك و بعقيدۀ متأخرين مدار ناميده ميشود.
آنچه ذكر شد خلاصه اى بود از اختلافات عقايد متقدمين و متأخرين هيويين كه با بيان ساده باقتضاى وقت مقاله نويسى زير قلم آمد، و بيان عقيدۀ مسلمين به راهنمائى قرآن مجيد را انشاء اللّه در مقاله بعد بعرض خوانندگان محترم ميرسانم.
در مقاله گذشته بخلاصه اى از عقايد فلاسفه و حكماى قديم و جديد اشاره نموديم كه قدماء در باب افلاك گويند اجسام عظيمۀ ثابته اى هستند كه ستاره ها مانند ميخ در آنها مركوز و مستقرند.
ولى دانشمندان هيئت جديد گويند ستاره ها در اجسامى مستقر و مركوز نيستند بلكه در جوّ لايتناهى در يك مدار و راه معيّنى كه مدبّر الامور غيب الغيوب معين نموده حركت مى نمايند.
و از عجائب قرآن مجيد اينست كه در زمانيكه فقط هيئت بطليموسى در جهان حكم فرما بوده، و از هيئت جديد اثر و خبرى در عالم نبوده، در آيات خود جملات و لغاتى ذكر نموده كه كاملا مطابقه دارد با وضع هيئت جديد كه دانشمندان امروزى با وسايل كشفيه از قبيل دوربينهاى آسمانى (تلسكوب) بعد از هزار سال بقسمتى از آنها پى برده اند.
ولو نام فلك و افلاك را در قرآن مجيد آورده، ولى با يك نوع لغات مخصوصى ذكر نموده كه مورد حملات و جار و جنجال علماى هيئت آنروز قرار نگيرد، در اسم و اصل فلك با آنها مخالفتى ننموده، منتها معناى حقيقى فلك را بنوعى و لغتى آورده كه بعد از هزار سال كشفيات جديده با وسائل و اسبابهاى مخترعه ثابت ميكند قرآن مجيد كتاب حق آسمانى و از جانب خالق الخلايق قادر توانا آمده كه چنين امر غيبى را كه از نظرهاى علماى آنزمان پوشيده مانده با جملات و لغاتى بيان نموده كه كاملا با كشفيات هزار سال بعد مطابقه مينمايد.
از جمله دلائلى كه اثبات مى نمايد و ميفهماند كه افلاك عبارت است از خطوط سير اجرام آسمانى كه هر جرمى در فلك و خط سير خود حركت ميكند آيه 17 سوره 23 (مؤمنون) است كه ميفرمايد وَ لَقَدْ خَلَقْنٰا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرٰائِقَ (1).
پس طرائق در اين آيه شريفه اشاره بهمان مجارى و راه هائى است كه از آن تعبير بافلاك شده، يعنى مجارى و راههائى كه سيّارات و كواكب در آن طرق و راهها حركت ميكنند.
علماء قديم چون باسباب و وسائل كشفيّۀ جديده برنخورده بودند، معناى حقيقى طرائق بر آنها مجهول مانده لذا از طرائق تعبير بآسمانها نمودند!
در صورتيكه راه را بآسمان تعبير و تفسير نمودن خيلى بى راه است اگر بمعناى حقيقى آن برويم كشف حجاب گرديده باعجاز و غيب گوئى قرآن مجيد برميخوريم و بحقيقت آن پى مى بريم.
و ديگر آيه 39 و 40 سوره 36 (يس) را اگر با نظر دقت و توجّه كامل بنگريم معجزه قرآن در غيب و حقيقت نمائى معلوم ميشود كه مى فرمايد وَ اَلْقَمَرَ قَدَّرْنٰاهُ مَنٰازِلَ حَتّٰى عٰادَ كَالْعُرْجُونِ اَلْقَدِيمِ ، لاَ اَلشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهٰا أَنْ تُدْرِكَ اَلْقَمَرَ وَ لاَ اَللَّيْلُ سٰابِقُ اَلنَّهٰارِ وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ (2)
و در آيه 3 سوره 79 (نازعات) نيز بطريق قسم ما را متوجه بسرعت سير و حركت سيّارگان مى نمايد كه فرمايد وَ اَلسّٰابِحٰاتِ سَبْحاً(3)
بديهى است يك جهة از قسمهاى خداى متعال بمخلوقات علويه و سفليه همانا توجّه دادن بشر است بعظمت و بزرگى آن مخلوق، در اين آيه شريفه هم كه قسم
1) چون طرائق جمع طريق است و طريق بمعناى راه ميباشد، ظاهر معناى آيه شريفه آنست كه هر آينه بتحقيق آفريديم بالاى شما هفت راه را.
2) براى ماه مقدر و مقرر فرموديم منزلهائى (كه در آن سير نمايد) تا وقتى برگشت كند بمنزل اول مانند شاخه خرما (كه كهنه و خشك و خميده و بهم آمده باشد) و نه سزاوار است خورشيد را كه بماه فرارسد و دريابد مقام او را و نه شب بر روز سبقت گيرد و هريك از خورشيد و ماه و سيارگان در فلك و مجراى خود بسرعت در حركت و شناورند.
3) قسم بسيارگان و كواكبى كه بسرعت قطع مسافت كنند و در مجارى خود پيوسته در حركت و شناور باشند (در جو هوا مانند شناگر قابلى كه وظيفه خود را ميداند كه چه كند و كجا رود)
ياد مى نمايد ميخواهد جلب توجه عقلاء و دانشمندان بشر را بسيارگان در جوّ لايتناهى بنمايد كه بدانند برخلاف عقيدۀ اهل هيئت قديم، آنها مانند ميخ بر سقف آسمانها كوبيده نيستند كه حركت آنها طبيعى باشد.
بلكه آنها كاملا آزادند در هوا، منتها در يك راه و مدار معينى كه خالق السموات و الارضين براى آنها معين نموده، (چنانچه شناگران در آب آزاد در حركت اند) ولى در همان مدار و راه معيّنى كه مقرّر آمده هرگز نميتواند از آن راه عدول نمايند، و إلاّ غرق و فانى خواهند شد.
يك كشتى كه در دريا سير مى نمايد و براى استحكام آن كشتى ميخهائى بكار رفته هرگز حركت را استقلالا بميخهاى كشتى نمى دهند، بلكه مى گويند كشتى حركت مينمايد چون ميخها اراده و قدرتى براى حركت ندارند، بلكه حركت تبعى ميباشد.
همچنين اند سيّارگان و كواكب كه اگر مركوز و مستقرّ در افلاك بودند خداوند نمى فرمود كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ وَ اَلسّٰابِحٰاتِ سَبْحاً حركت را بسيّارگان نسبت نميداد.
پس آيات كاملا بر طريقۀ هيئت جديده و عقيدۀ امروزيها ناظرتر است تا بعقايد قديميها كه براى سيّارگان در جوّ هوا حركت استقلالى قائل نبودند بلكه حركت آنها را تبعى ميدانستند، باين معنى ستارگان چون ميخ بر افلاك كوبيده و مركوزند پس افلاك اند حركت مينمايند، و كواكب بالتبع هريك با فلك خود متحرك اند ولى نه با اراده و بالاستقلال ؟ مانند چراغهاى بسيارى كه در سقفى كار گذارده باشند و سقف در حركت باشد كسى نكويد چراغها حركت مى نمايند.
قطعا حركت را بسقف نسبت مى دهند نه بچراغها، و اگر گفتند چراغها در حركت اند معلوم است كه حركت استقلالى دارند نه تبعى.
خداوند متعال هم در اين قبيل آيات ميفرمايد آفتاب و ماه و ستارگان حركت دارند، معلوم مى شود مراد حركت استقلالى آنها است نه حركت تبعى
با آنكه هيئت قديم بطليموسى ناظر بحركت افلاك بوده نه بستارگان
آيات قرآن مجيد در آن موقع بقسمى بيان حقايق نموده كه در آن روز ايجاد انقلاب نشود، چون در آن ايام وسايل كشفيّه در كار نبوده كه محسوسا حركت آنها را قبول نمايند، فلذا بر آنها بسيار شاق ميآمد كه برخلاف عقايد ثابتۀ علميه آنها كسى ابراز عقيده نمايد.
ولى بعد از هزار سال كه علم ترقى نمايد، بوسايل و اسباب كشفيّه با نظر دقيق بنگرند، و منصفانه اعجاز قرآن را به بينند كه تمام آياتش در كمال بلاغت دلالت بر نظام امروز داشته و ناظر بر هيئت جديد ميباشد.
از جمله خبرهاى مهمّ واقعى غيبى قرآن مجيد كه بيان آن در آن زمان مستبعد و گويندۀ آن بتمام معنى موهون ميشد خبر حركت زمين بوده است در مقابل آفتاب.
چون در مقالۀ قبل تذكر داديم كه متقدمين از علماء هيئت را عقيده بر اين بوده كه كرۀ زمين ساكن و مركز كلّ سيّارات ميباشد.
اگر كسى در آن زمان تفوه بحركت زمين مى نمود علاوه بر آنكه ملوم ميشد محكوم بنابودى و نيستى ميگرديد.
چنانچه پرفسور برونو فيلسوف قرن 16 ميلادى مطابق قرن دهم هجرى قمرى اظهار عقيده بحركت زمين نمود او را گرفتند بعد از شش سال زندانى نمودن بحكم جمع با تمام كتابخانه اش آتش زده و نابوده نمودند.
و همچنين پرفسور غاليلۀ ايتاليائى را كه با دلائلى اثبات حركت وضعى و انتقالى زمين را نمود، گرفتند و زندانى نمودند، و بالاخره بعد از مدتى در حضور همه مردم و مجلس تحكيم مجبورش نمودند، حرف و عقيدۀ خود را پس گرفت، ولى بعد از خروج از محكمه، گفت چيزى كه بعد از هشتاد سال عمر در دل من ريشه دوانده باين فشارها خارج نميگردد، بزودى دنياى علم او را تصديق خواهد نمود.
فلذا وقتى قرآن مجيد ظهور نمود آنهم در ميان اقوام عربى كه جاهل تر از همه بودند، و جمودت آنها بارز و آشكار بود، خواست حقايق مستورۀ از نظر مردم را بقسمى بيان كند كه ملوم واقع نشود، تا نقض غرض بميان آيد، و در
عين حال اصل حقيقت را بيان نموده باشد، با منتهاى بلاغت تحت لفافه با عباراتى بسيار ساده بيان حقايق نمود، كه بعد از هزار سال اهل علم و فهم، اعجاز و پيشگوئى قرآن مجيد را بدست آورده و پى بحقيقت آن ببرند.
از جمله در آيه 53 سوره 20 (طه) و آيه 9 سوره 43 (زخرف) فرمود اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَلْأَرْضَ مَهْداً(1)علماى سابق چون تحت تأثير هيئت بطليموسى قرار گرفته بودند، برخلاف صراحت معنى لغوى (مهد) تفسير ميكردند يعنى به بساط گسترده شده تعبير مى نمودند، و اگر هم بعضى از روشن فكرهاى دقيق توجهى بلغت مهد مى نمودند، كه اشاره بحركت زمين است، قطعا قدرت تفوه بآن معنى نداشتند،
و عجب تر از همه آنكه در اين دوره هم كه كشفيّات جديده رموز و اسرار اشارات و كنايات قرآن مجيد را ظاهر نموده، هنوز يك عدّه خشك مقدّس مآبها هستند كه ميگويند هيئت جديد غلط است، حق با قديمى ها ميباشد، حتما زمين ساكن است، بدليل آنكه مفسر قديمى آن قسم تفسير نموده، ما هم حسا مى بينيم كه حركت نمى نمائيم، پس اگر زمين حركتى داشت بايد محسوس ما باشد، چون نيست قطعا ساكن است.
و حال آنكه اگر در آيات قرآن مجيد مخصوصا همين آيۀ مذكوره دقيق ميشدند و فكر ميكردند شاهد مقصود را بدست ميآوردند.
فكر نكردند كه اگر مقصود از آيه سكونت و آرامش زمين بود، اولى آن بود كه با حفظ مقام بلاغت بفرمايد (جعل لكم الارض عرشا) زيرا كرسى و تخت بسكونت و آرامش بسيار نزديك تر بود تا مهد يعنى گاهواره، از هر انسان عالم محقق يا عامى جاهل حتّى فارسى زبانان ساده پرسيده شود فرق بين عرش و مهد چيست گويند تختى كه با پايه هاى محكم بر روى زمين قرار داده شده كه از هر نوع حركت مصون باشد، او را عرش گويند، يعنى تخت.
و اما مهد و گاهواره يعنى آن خوابگاهى كه براى راحتى اطفال از چوب و پارچه
1) خداى شما آنستكه قرار داد زمين را براى شما گاهواره.
و فلز ميسازند، كه پيوسته در حركت باشد، بقدرى نرم و ملايم حركت ميكند كه اطفال با كمال راحتى بخواب ميروند و ابدا تصور حركت نمى نمايند،
و ديگر آنكه در موقع حركت هوا را تلطيف ميكند، هواى بد و بوهاى كثيف را رد ميكند، و بجاى آنها هواى لطيف و بوهاى خوش ميآورد.
و در اين آيه شريفه علاوه بر آنكه اشاره بحركت زمين نموده تقريبا علّت حركت را معيّن نموده كه در اثر حركت نمودن، هواهاى زمين را براى آرامش و راحتى بشر تلطيف مينمايد بدون آنكه آنها از حركت خبر داشته باشند، زيرا غالبا افراد بشر بى سواد و طبقات پست از شهرستانى و بيابانى و كوهستانى توجهى ببهداشت خود از حيث آب و هوا ندارند كه در مقام تغييران برآيند، فلذا خداوند حكيم عليم براى راحتى عموم بشر از خورد و كلان عارف و عامى شهرستانى و بيابانى، وسايل طبيعى براى ايجاد بهداشت آنها از هر حيث فراهم نموده است، كه از جمله آنها حركت زمين است كه آرام بدون تكان و احساس حركت و توليد اضطراب ايجاد هواى لطيف براى آرامش و راحتى افراد بشر بنمايد كه درباره او آيه 6 سوره 78 (نباء) را نازل فرمود كه أَ لَمْ نَجْعَلِ اَلْأَرْضَ مِهٰاداً وَ اَلْجِبٰالَ أَوْتٰاداً(1)
اين اعلاميۀ سراپا لطف و عنايت و حقيقت گو را بوسيله رسول با عظمت خاتم النبيّين صلّى اللّه عليه و آله در قرآن مجيد، زمانيكه وسايل كشف و انكشافى نبوده براى توجه دادن دانشمندان با فهم و ادراك بحقيقت اعجاز قرآن، كه بدانند از جانب خداى غيب الغيوب آمده، در دو سوره تكرار نموده تا حجّة تمام شود.
منتها غلبۀ هيئت قديم بطليموسى و عقيدۀ بسكونت زمين بعضى را از معناى تحت اللفظى لغوى ظاهرى (مهد) يعنى گاهواره، منصرف نموده و بمعنى مجاز خارج از وضع و اسلوب حقيقى سوق دادند، و إلاّ مطلب معلوم است كه مهد و مهاد يعنى گاهواره كه مهد آسايش طفلى ميباشد فلذا ميخهاى محكم بگاهواره ميزنند كه چون حركت دارد اسباب استحكام آن باشد، بهمين جهة فرمايد ما كوهها را عماد و ميخهاى زمين قرار داديم، يعنى وسيله و اسباب استحكام آن مقرر داشتيم،
1) آيا ما زمين را مهد آسايش خلق نگردانيديم و كوهها را ميخها و عماد و نگهبان آن نساختيم
از جمله آياتى كه دلالت واضح و ساده بر حركت زمين دارد و قرآن مجيد اعجاز خود را در اين لطيفۀ ظريفه ظاهر ساخته آيه 15 سوره 67 (ملك) است كه فرمود هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَلْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِي مَنٰاكِبِهٰا وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَيْهِ اَلنُّشُورُ(1).
استفاده اى كه از اين آيۀ شريفه بر حركت زمين ميشود از كلمه (ذلول) ميباشد چه آنكه در لغت و عرف عرب ذلول اطلاق ميشود بر يك نوع شتر راهوار سريع الحركة هموار كه مخصوص سوارى است، و از ميان انواع شتران بهمين جهات ممتاز ميباشد.
خداوند متعال هم همين نام ساده را بر زمين اطلاق نموده، تا كاملا جلب نظر ارباب علم و دانش و تحقيق را بحركت انتقالى زمين بنمايد، و بدانند كه زمين پيوسته در حركت است، ولى با آنكه بسرعت حركت مينمايد، بسيار آرام ميباشد كه بر ساكنين زمين ابدا فشارى وارد نميآيد.
و چنان آثار قدرت و حكمت خود را در اين زمين بكار برده كه با سرعت حركت، وسايل كشت و زرع و راه رفتن و تجارت و فلاحت و صناعت ساكنين آن را بعلاوه معادن زيرزمينى بخوبى فراهم نموده است.
و از جمله آياتى كه دلالت بر حركت زمين دارد آيه 30 سوره 79 (نازعات)
1) خداى شما آن ذات غيب الغيوبى است كه زمين را براى شما نرم و هموار (راهوار و مطيع و مسخر) گردانيده پس شما در پست و بلنديهاى آن حركت كنيد و روزى او خوريد (و شكرش گوئيد) كه بازگشت خلق بسوى او است.
ميباشد كه فرموده وَ اَلْأَرْضَ بَعْدَ ذٰلِكَ دَحٰاهٰا(1)
جمله اى كه در اين آيه شريفه اشاره بحركت زمين مينمايد جمله و كلمۀ دحيها ميباشد.
مفسرين قديم دحورا بمعنى بسط و گستردن گرفتند، غافل از معناى ديگرى كه ارباب لغت در ترجمه دحو نموده اند، كه دحو بمعناى راندن و جنباندن جسم است در حال چرخيدن مانند مدحاة كه چوب مخصوصى است براى حركت كردن و چرخيدن كه در ته او آهن باريكى دارد كه عربها نوعا (و در ميان عجمها هم پيدا ميشود) اطراف او نخ پيچيده روى زمين رها ميكنند بدور خود ميچرخد و براى او دو حركت ميباشد، وضعى و انتقالى، حركت وضعى آنست كه بدور خود ميچرخد و حركت انتقالى آنست كه از مكانى ديگر حركت مينمايد، مدحاة هم با آنكه بدور خود ميچرخد، يك راهى را هم مى پيمايد.
در غالب كتب ارباب لغت نامى از بسط و گستردن در ترجمه دحو نشده است، إلاّ بندرت در بعضى اين معنى هم ذكر شده است.
در هزار سال قبل چون هيئت بطليموسى با كمال قدرت حكومت در زمين داشت و آنها هم با دلائلى سكونت زمين را قائل بودند، علماء قديم هم باور نميكردند كه ممكن است كرۀ زمين با اين عظمت حركتى داشته باشد، ناچارا از معناى راندن و غلطاندن صرف نظر نموده و معناى بسط و گستردن را در آيه بكار بردند.
ولى امروز كه علم ترقى نموده و با وسايل كشف و انكشاف معلوم گرديده كه زمين در حركت و چرخيدن است، علماء و دانشمندان عصرى پى باعجاز قرآن مجيد بردند، كه دو هزار و سيصد و هشتاد سال قبل (تاريخ نشر مقاله) با جمله دحيها خبر از حركت زمين داده، كه بنظر مردم آنروز عجيب نيايد ولى بعد از قرنها از اخبار و اشارۀ قرآن با وسايل و اسباب كشف اين عقيده ظاهر و هويدا گرديده.
از اين قبيل دلائل و شواهد بر اثبات راى و عقيده و نظر ما بسيار است كه
1) و زمين را (پس از آفريدن آسمان) (براى انتفاع بشر و ساير خلق) حركت داد و گسترانيد
وقت مقاله نويسى اجازۀ نقل بيش از اين را نميدهد، و آنچه نقل شد من باب نمونه بزير قلم آمد.
هركس طالب دلائل واضح و بيشترى است، مراجعه كند بكتاب موائد تأليف علامه دهر مرحوم حاج ميرسيد محمد حسين مرعشى شهرستانى متوفاى 1315 قمرى كه در اثبات حركت زمين نوشته اند.
و بكتاب الهيئة و الاسلام علامه معاصر سيد هبة الدين شهرستانى چاپ 1328 قمرى كه بآيات چندى استدلال جسته بحركت زمين، از قبيل آيه 88 سوره 27 (نمل) كه فرمايد وَ تَرَى اَلْجِبٰالَ تَحْسَبُهٰا جٰامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحٰابِ (1).
و در آيه 16 سوره 67 (ملك) أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي اَلسَّمٰاءِ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمُ اَلْأَرْضَ فَإِذٰا هِيَ تَمُورُ(2)
و آيه 11 سوره 41 (فصلت) ثُمَّ اِسْتَوىٰ إِلَى اَلسَّمٰاءِ وَ هِيَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ اِئْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ (3)
و نيز با اخبار بسيار ديگرى استدلال بحركت زمين نموده اند كه از نكات شيرين و بيانات نمكين آنها بهرۀ كامل نصيب اهل ذوق گرديده.
براى جلب نظر بعضى اشخاص جامد خشك ظاهربين كه گمان ننمايند آنچه را كه مفسرين قديم در معناى دحو نوشته اند كه عبارت است از بسط و كشش، همانست و لا غير، ناچارا يك خبر از خبرهاى بسيار در اينجا نقل ميكنيم تا بدانيد دحو الارض غير از بسط و كشش ميباشد.
علامۀ مجلسى قدس سره القدوسى ضمن خبر طويلى در بحار الانوار نقل نموده كه حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام فرموده (فلما خلق الله الارض دحاها)
1) كوهها را بنگرى، و جامد و ساكن تصور كنى در صورتيكه مانند ابر (تندسير) در حركتند.
2) آيا از خدائيكه در آسمان مقتدر و حكم فرما است ايمنيد كه شما را بر زمين فروبرد در حاليكه زمين (چون دريا) بموج و اضطراب و بسرعت در حركت است.
3) آنگاه بخلقت آسمانها توجه كامل فرمود كه آسمانها دودى بود او (بامر نافذ تكوينى) فرمود كه اى آسمان و زمين (و اى قواى عالم غيب و شهود) همه بسوى خدا (و اطاعت فرمان حق) بشوق و رغبت يا بجبر و كراهت بشتابيد آنها عرضه داشتند با كمال و شوق و ميل بسوى تو ميشتابيم.
(من تحت الكعبة ثم بسطها على الماء فاحاطت بكل شىء)(1)
در اين خبر كاملا آشكار است كه ما بين دحو و بسط زمين تفاوت ميباشد، دحو بمعناى بسط و كشش نيست و إلاّ بعد از كلمه دحو ثم بسطها لزومى نداشت چه آنكه عطف بسط بر دحو خود دليل مغايرت و مباينت معنوى اين دو جمله ميباشد خاصه كه عطف را با حرف ثمّ آورده كه نشان ميدهد براى ترتيب و تاخر زمان معطوف از معطوف عليه است.
1) چون خداى تعالى خلق فرمود زمين را حركت داد او را از زير كعبه پس از آن پهن نمود او را بر روى آب پس احاطه پيدا نمود بر همه چيز.
در اين مقاله ناچاريم بيك موضوع مهمّى كه مقتضى اين مقام است اشاره نمائيم، و مطلبى را كه مكرر از ما سئوال نموده اند مخصوصا در اين هفته چند پرسش نامه رسيده مورد بحث قرار دهيم.
و آن موضوع اينست كه اگر قول بمركزيت و سكونت كرۀ شمس، و حركت زمين بدور آن صحيح است، چه جواب خواهيد داد بآياتى كه صريحا دلالت دارد بر حركت شمس از قبيل آيه 38 سوره 36 (يس) كه ميفرمايد وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهٰا ذٰلِكَ تَقْدِيرُ اَلْعَزِيزِ اَلْعَلِيمِ (1)
و آيه 33 سوره 14 (ابراهيم) وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ دٰائِبَيْنِ (2)
و آيه 40 سوره 36 (يس) لاَ اَلشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهٰا أَنْ تُدْرِكَ اَلْقَمَرَ وَ لاَ اَللَّيْلُ سٰابِقُ اَلنَّهٰارِ وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ (3)
و آيات ديگر كه صراحت بر اين معنى دارد
جواب اين سئوال بسيار سهل و ساده است، چه آنكه علماء هيئت جديد كه قائل اند كرۀ شمس ساكن و مركز كرات ديگر است، فقط اين سكونت را نسبت بداخلۀ سيّارات خود ميدانند، يعنى شمس بدور كره زمين نميگردد، و إلاّ نسبت
1) خورشيد (درخشنده) كه بر مدار معين خود دايم بى هيچ اختلاف بگردش و روان است برهان ديگر بر قدرت خداى داناى مقتدر است.
2) مسخر كرد براى شما آفتاب و ماه را در حالتيكه متحرك هستند.
3) نه (در گردش منظم عالم) خورشيد را سزد كه بماه رسد و نه شب بر روز سبقت گيرد و هريك بر مدار معينى (در اين درياى بى پايان) شناورند.
بخارج از نظامات منظومۀ خود دو حركت براى شمس قائل اند، يك حركت وضعى، و ديگر حركت انتقالى،
حركت وضعى او چنانست كه در هر 25 روز و نصف روز يك بار از غرب بشرق بدور محور خود ميچرخد.
و حركت انتقالى او چنانست كه با تمام كرات مجذوبات خود در فضاى لايتناهى شنا ميكند، و پيوسته در سير و حركت ميباشد، تا آنجا كه خدا خواسته از حركت بماند، و بسيار هم سريع حركت مينمايد، چنانچه سرعت حركت خورشيد را با وسايل و اسباب تحديد نموده اند، كه در هر روزى بمقدار چهارصد و بيست و دو هزار ميل در فضا و جوّ لا يتناهى حركت مينمايد.
و ممكن است هر دو فرقه (متقدمين و متاخرين از رياضيين) از آيات قرآن مجيد بر نظريۀ خود استدلال نمايند
يعنى متقدمين بگويند اين آيات دلالت تامّه دارد بر حركت شمس، و متاخرين هم بگويند اين آيات دليل كامل است بر حركت وضعى و انتقالى شمس.
ولى اگر با نظر منصفانه نكات و رقايق الفاظ و كلمات آيات مورد دقت قرار گيرد، معلوم خواهد شد كه آيات مذكوره مطابقت كامله دارد با آراء متاخرين، يعنى ناظر است بر حركت وضعى و انتقالى شمس، نه حركت بدور زمين.
چنانچه مرحوم علام فهام حاج مير سيد محمّد حسين مرعشى شهرستانى قدس سره، و علامه معاصر سيد هبة الدين شهرستانى همين معنى را استخراج نموده و گفته اند.
آيۀ شريفه وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَهٰا اشاره بحركت انتقالى شمس است، يعنى شمس با مجذوبات خود در جوّ لا يتناهى پيوسته در حركت و سير ميباشد، تا بمحل استقرارى كه خداى متعال براى او قرار داده، چون بآنجا رسيد ساكن ميشود.
و اگر پيروى از عقيده و راى علامۀ مرعشى بنمائيم كه مستقر در آيه را بمعناى محل استقرار، و حرف لام اول مستقر را بمعنى فى گرفته، بايستى بگوئيم اين آيه دلالت بر حركت وضعى خورشيد دارد، و معنى چنين ميشود كه آفتاب در محل
قرارگاه خود در حالتيكه ساكن است (يعنى بدور زمين نميگردد) حركت وضعى دارد يعنى بدور خود ميچرخد.
و نيز آيه وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ دٰائِبَيْنِ صراحت كامله دارد بر حركت وضعى و انتقالى خورشيد و ماه، زيرا نسبت تسخير و حركت را بخود شمس و قمر داده كه هريك در مدار فلك خود حركت مينمايند، و اين بيان مطابقت دارد با عقيدۀ متاخرين علم هيئت كه قائل بحركت وضعى و انتقالى شمس و قمرند،
برخلاف متقدمين كه حركت را براى افلاك قائل بودند، و ستارگان را ميخكوب در افلاك دانسته و براى آنها استقلالى قائل نبودند، چنانچه در مقالۀ قبل ذكر شد.
و آيه لاَ اَلشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهٰا أَنْ تُدْرِكَ اَلْقَمَرَ نيز صريح است بر حركت انتقالى شمس و قمر، براى آنكه اگر دو نفر با هم در يك راهى بروند يكى تند و سريع و ديگرى كند و بطىء حركت كنند بينندگان گويند آنكه كند در حركت است هرگز نتواند بآن تندرو و سريع الحركه برسد.
در اين آيۀ شريفه هم خداى متعالى اشاره بحركت انتقالى شمس و قمر نموده كه هر دو در فضا پيوسته در حركت اند، و نيز اشاره بسرعت حركت ماه و كندى آفتاب فرموده، كه خورشيد را نسزد در حركت بماه برسد.
چنانچه علماء فن تحديد نموده اند كه خورشيد با مجذوبات خود در هر ثانيه 14 ميل در فضا سير و حركت مينمايد، ولى ماه در هر ثانيه 20 ميل راه را طى ميكند،
بديهى است كرۀ خورشيد كه در هر ثانيه 14 ميل حركت دارد نميتواند برسد بكرۀ ماه كه در هر ثانيه 20 ميل حركت ميكند.
اين نكات دقيقه علمى هريك اشاره بمعجزات قرآن مجيد است، كه رموز و اسرارى بوسيله الفاظ و حروف در آيات بيّنات كشف نموده كه بعد از هزار سال، ديگران با اسباب و وسايل حسيّه (تلسكوب و سپكترسكوب) كشف نموده اند.
پس هر انسان منصف دانشمند از اين قبيل آيات و مطابقه با حقايق كشفيّه تصديق مينمايد كه قرآن كريم كتاب حق آسمانى و معجزۀ باقيۀ خاتم النبيّين صلّى اللّه عليه و آله است
از جمله حقيقت گوئيهاى قرآن مجيد كه دلالت بر اعجاز آن مينمايد موضوع اصل خلقت خورشيد و نور و حرارت آنست، كه با اشارات دقيقه و لطائف رقيقه اصل حقيقت را بيان نموده، كه با علم هيئت آن زمان (هيئت بطليموسى) جور نميامده بهمين جهة علماء در ازمنۀ ماضيه مجبور بودند از طريق تاويل و طرز مجاز بيانى نموده مطلب را برسانند.
ولى بعد از هزار سال از هجرت كه وسايل كشفيّه (تلسكوب و سپكتر سكوب) بدست آمد، حل معمّا گرديد.
اهل علم و دانش باعجاز قرآن پى بردند، كه در هزار و چهارصد سال قبل كه ابدا وسايل اسباب كشفيّه در دست رس بشر نبوده، در شبه جزيرة العرب، مركز جهل و نادانى، بلسان فردى از افراد همان مردمان بى خبر از همه جا، حقايق فلكى بطريقى گفته شود كه بعد از هزار سال ديگران با اسبابهاى قويّه كشف نمايند.
قطعا آن بيانات نبوده مگر از مبدئى غير از مبادى بشرى، و آن همان مبدء المبادى غيب الغيوب و ذات بى زوال با عظمت حضرت احديت جل و علا بوده است.
چه آنكه در موضوع نور و حرارت خورشيد ما بين متقدمين و متاخرين علماء هيئت و رياضى اختلاف بسيار بوده است.
در فلسفه متقدمين وارد و عقيدۀ آنها بر اين بوده كه خورشيد ذاتا نه گرم است و نه سرد، نه تر است و نه خشك، زيرا اين صفات از خواص عنصريات است، و اجرام فلكى بكلى از عوارض عنصرى منزه و مبرّا ميباشد.
و در موضوع حرارت و گرمى و خشكى خورشيد كه محسوس است ميگفتند از خود خورشيد نيست بلكه اثر انعكاس نور خورشيد اينست كه ايجاد حرارت و خشكى مينمايد.
چه آنكه در نور خورشيد خصوصيتى است كه چون بر سطح قطعات زمين تا بعد منعكس گردد، در آن انعكاس ايجاد حرارت و خشكى مينمايد.
پس حرارت از قطعات زمين است كه وقتى نور خورشيد بآن رسيد توليد حرارت مينمايد، نه آنكه خود خورشيد حرارت داشته باشد، بلكه نور خورشيد در اثر تلاقى با قطعات زمين سبب توليد حرارت ميشود، و إلاّ خود خورشيد گرم و خشك نميباشد.
بعبارت ديگر خورشيد مبدء و منشاء نور است و زمين منشاء نار و حرارت وقتى اين دو بهم رسيدند توليد حرارت در حال انعكاس ميشود.
ولى متاخرين از علماء هيئت جديد، چون با وسايل و اسباب كشف نموده اند كه كرۀ خورشيد اصلا و ذاتا مركز نور و نار هر دو ميباشد فلذا متّفقا عقيده مندند كه نور و حرارت تواما از كره خورشيد بسيّارات ديگر ميرسد.
معتقدات كشفيّه آنها بر اين است كه كرۀ خورشيد مركّب است از طبقات آتش و بخار، كه پيوسته در حال جوشش و اشتعال است، حتى ارتفاع و طول زبانه هاى شعله هاى آتش را در خورشيد تجديد نموده اند، كه گاهى به پنجاه هزار فرسنگ ميرسد
قدماء كرۀ خورشيد را از عوارض عنصرى پاك ميدانستند، ولى متاخرين زياده از چهل مادّۀ عنصرى از قبيل مس و آهن و غيره كه در زمين موجود است، بوسايل و اسباب فلكى (تلسكوب و سپكترسكوب) در كرۀ خورشيد كشف نموده اند و حرارت هاى موجودۀ منتشرۀ در روى زمين را از جرم خود خورشيد ميدانند.
و در مقام تحديد ميگويند اگر تمام حرارت خورشيد بزمين برسد هرچه در زمين است خواهد سوخت، فلذا بقدرت كاملۀ خداى تعالى حرارتى كه بوسيلۀ قوّۀ دافعه از خورشيد خارج ميشود، قسمتى از آن بمقدار احتياج بساير سيّارات
ميرسد، و قسمتى هم در فضاء از ميان ميرود، و آنچه بزمين ميرسد يك قسمت از 2381 مليون قسمت ذرات ناريّه خورشيد است، كه براى تربيت مواد و عناصر ارضى اضافه ميشود.
با توجه بمقدمات مذكوره و مراجعه بآيات شريفه قرآنيه كشف حقيقت اعجاز اين كتاب مقدس آسمانى ميشود، چه آنكه در آيات چندى از قرآن مجيد بحقيقت نور و نار كرۀ خورشيد اشاره فرموده است.
از جمله در آيه 16 سوره 71 (نوح) فرمايد وَ جَعَلَ اَلشَّمْسَ سِرٰاجاً(1)
اين آيه شريفه صراحت دارد بر اينكه نور و نار خورشيد ذاتى ميباشد، چنانچه در چراغ نور و نار هر دو موجود است.
و در آيه 13 سورۀ 78 (نباء) واضح تر فرمايد وَ جَعَلْنٰا سِرٰاجاً وَهّٰاجاً (2)در تفاسير و لغات گويند و هج مجمع نور و حرارت است كلمه و هاجا در آيه شريفه دلالت دارد من حيث المبالغه بر اشتعال نور و افروختگى آتش آن، كه نور و نار هر دو در خورشيد موجود است.
چنانچه در كشفيات علمى جديد معلوم آمده كه نور و نار هر دو در جرم آفتاب موجود است و اينكه در هزار و سيصد سال قبل بدون وسائل و اسباب كشفيّه، خبر از اين امر مهم داده اند، در حالتيكه علم هيئت آن روز هم بكلّى برخلاف اين عقيده بوده ثابت و محقق ميباشد كه آنچه در كتاب آسمانى هزار و سيصد سال قبل اشاره شده و خبر داده است نبوده مگر از طرف ذات واجب الوجود پروردگار متعال خالق الموجودات جل و علا
و از جمله خبرهائى كه دلالت بر عظمت قرآن مجيد دارد كه از غيب عالم وجود آمده، خبر مركب بودن نور خورشيد است از رنگهاى مختلف، كه تا اوايل قرن هيجدهم ميلادى كه نيوتن فلكى انگليسى آنرا كشف نمود، در علم طبيعت خبرى از آن نبوده، كه آن عالم فلكى كشف نموده است، و امروز مدار فيزيك دانان عالم گرديد، كه نور از اقسام رنگها، مانند سرخ، و سبز، و زرد، و غيره تشكيل يافته، كه وقتى
اين الوان باهم در يك جا جمع شوند، نور سفيدى مانند نور خورشيد توليد گردد.
و قرآن مجيد در آيه 5 سورۀ 10 (يونس) خبر از اين تركيب داده كه فرمايد هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ اَلشَّمْسَ ضِيٰاءً (1).
چون ضياء جمع ضوء است(2)و در اين آيه با كلمه ضياء اشاره بمركب بودن نور خورشيد از چند نور مينمايد كه بعد از هزار سال با وسايل و قواعد فنّى و آلات دقيقۀ صنعتى آن را كشف نمودند.
و اين مطالب خود دليل كامل بر حقّانيت اين كتاب مقدس آسمانى و اعجاز آن و حقانيت دين مبين اسلام ميباشد.
از جمله موضوعاتى كه در قرآن مجيد از حقيقت آن برخلاف عقيدۀ حكماء آن زمان خبر داده و موجب عظمت قرآن گرديده و اعجاز آن را ثابت نموده، و بعد از گذشتن هزار سال با وسائل و اسبابهاى علمى كشف آن حقيقت را نموده اند، موضوع عدم دوام و ابديت كرۀ خورشيد و اجرام فلكيه است.
چون در اين موضوع بين متقدمين و متأخرين از حكماء و فلاسفه اختلافات شديد بوده است.
متقدمين از حكماء را عقيدۀ بر اين بوده است كه خرق و التيام فنا و نابودى در اجرام فلكيه محال است، چه آنكه در حركت و فعّاليت خود ابديت دارند، و هرگز فتور و اختلال و فساد در آنها راه نيابد و تمامى آنها قديم و دائم و ابدى خواهند بود.
حتّى بسيارى از حكماء اسلام هم تحت تأثير آن عقايد قرار گرفته و بهمان راه رفته اند.
چنانچه شيخ الرئيس أبو على سينا در فصل چهارم از فن دوم طبيعيّات كتاب شفا گفته است فلك بطور اطلاق جسمى است كروى و بسيط و شفاف كه در او است مبدء گردش دولابى تنها، و از خواص آن آنست كه نه پاره شود و نه رفو گردد، نه آبادى پذيرد، و نه ويرانى، نه هرگز از جاى خود بيرون رود، نه ضديت كننده دارد، و نه تضادى در خود او باشد، نه از جنبش آرام گيرد، و نه در صفايش تغييرى حاصل شود و هم چنين است اجرامى كه در آن مركوز است، مانند آفتاب و ماه و ستارگان، كه
آنها نيز اجسام كروى و از جنس فلك و غير قابل خرق و التيام يا كون و فسادند.
انتهى.
و بهمين منوال بوده است عقايد حكماء قديم راجع بافلاك و اجرام مركوزۀ در افلاك از قبيل آفتاب كه هرگز فنا و زوال در آنها راه پيدا نكند.
ولى عقايد متأخرين از حكماء كه كشف حقايق را با وسايل و اسباب نموده اند كاملا برخلاف عقايد قدماء ميباشد.
اينها معتقدند كه كلّيّۀ احرام اعمّ از فلكيّات از قبيل شمس و قمر و نجوم و ارضيات و غيره ذاتا و زمانا قابل كون و فسادند.
يعنى همان قسمى كه زمانى موجودى از ارضيات و فلكيات وجود نداشته و بعدها بوجود آمدند باز هم زمانى خواهد آمد كه در عالم اثرى از آنها باقى نماند.
يعنى اجرام فلكيه از قبيل آفتاب و ماه و ستارگان و جميع كرات جوّيه مانند ارضيات چون مسبوق بعدم اند، پس محكوم بعدم خواهند بود.
اهل علم و دانش و انصاف از همين جهات پى بحقيقت قرآن مجيد ميبرند كه در آن زمان جهل و نادانى در محيط بى دانشى با اشارات دقيقه و لطائف رقيقه بيان حقايقى نموده كه بفكر مردمان آن زمان حتّى دانشمندان آنها نميرسيده، و هرگز قبول نميكردند، ولى بعد از هزار سال با وسائل و اسباب و آلات كشفيات نموده و بآن حقايق رسيده اند.
مخصوصا در همين موضوع مذكوره در مقدمۀ اين مقاله در آيات چندى قرآن مجيد كشف حقيقت نموده و نشان داده است كه اجرام فلكيه از قبيل آفتاب و ماه و غيره محكوم به فنا مى باشند، و بيايد زمانى كه از نور و حرارت آنها اثرى نباشد.
از جمله در آيات اول سوره 81 (تكوير) فرمايد إِذَا اَلشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ إِذَا اَلنُّجُومُ اِنْكَدَرَتْ وَ إِذَا اَلْجِبٰالُ سُيِّرَتْ وَ إِذَا اَلْعِشٰارُ عُطِّلَتْ وَ إِذَا اَلْوُحُوشُ
حُشِرَتْ وَ إِذَا اَلْبِحٰارُ سُجِّرَتْ ، وَ إِذَا اَلسَّمٰاءُ كُشِطَتْ (1).
و در آيات اول سوره 82 (انفطار) فرمايد إِذَا اَلسَّمٰاءُ اِنْفَطَرَتْ * وَ إِذَا اَلْكَوٰاكِبُ اِنْتَثَرَتْ * وَ إِذَا اَلْبِحٰارُ فُجِّرَتْ * وَ إِذَا اَلْقُبُورُ بُعْثِرَتْ عَلِمَتْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ وَ أَخَّرَتْ (2).
از اين قبيل آيات بسيار است كه هم دلالت دارد بر اينكه آنچه در اين عالم است از اجرام فلكيه از قبيل خورشيد و ماه و ستارگان، و اجسام ارضيه از قبيل زمين و آنچه در آنست حادث اند، و براى آنها مدتى است كه آخر دارد، عاقبت تمامى آنها از ميان ميروند، نيست و نابود ميگردند.
و نيز دليل كامل است بر اينكه قرآن مجيد ساخته و بافته و گفتۀ بشر نيست و إلاّ اگر گفته و زائيدۀ افكار فردى يا افرادى از بشر بود نمى توانستند و قدرت نداشتند از اين همه امور غيبيۀ علميه خبر بدهند، كه تمام خبرها برخلاف عقيده و نظريه و راى حكماء و دانشمندان آن زمان باشد.
و مطابقت كامل داشته با عقايد و نظريه حكماء و دانشمندانى كه هنوز بدنيا نيامده بودند.
كه بعد از هزار سال كه علم و صنعت ترقى كند. با وسائل و اسباب كشفيه بوسيله علماء عصر جديد پرده از روى حقيقت گوئيهاى آن برداشته شود.
عجب آنكه آنچه قرآن مجيد در هزار و چهارصد سال قبل فرموده، بعد از هزار سال هم نتوانستند بدون اسباب كشفيه بفهمند و پى بحقيقت آنها ببرند.
و هنوز هم با اينهمه وسايل و اسبابهاى دقيقه نتوانستند كما ينبغى از اجرام فلكيه و آنچه در آنها است خبر بدهند.
1) (اى رسول ما ياد آر) هنگاميكه آفتاب تابان تاريك شود و ستارگان تيره گردند (و فرو ريزند) و كوهها برفتار آيند و شتران عشار (دو ماهه آبستن را كه بسيار نزد عرب عزيز است بكلى رها كنند و بدور افكنند و هنگاميكه وحوش (و طيور نيز) بعرصه قيامت محشور شوند و درياها چون آتش شعله ور گردند، و هنگاميكه آسمان را از جاى بركنند (و بيكسو افكنند)
2) (اى رسول ما ياد كن روز قيامت را) هنگاميكه آسمان شكافته شود و ستارگان آسمان فرو ريزند و آب درياها روان گردند (پيوسته همه يك دريا شوند) و خلايق از قبرها برانگيخته شوند آنهنگام است كه هر شخصى بهرچه مقدم و مؤخر انجام داده همه را بداند.
جهة عمدۀ اعجاز قرآن مجيد همين است كه بدون اسباب و وسايل كشفيه حقايقى را بيان نموده كه بعد از هزار سال با وسايل و اسباب كشفيه بقسمتى از آنها پى برده اند.
و اگر بخواهيم بتمام آيات علميّه و حقايق غيبيۀ قرآن مجيد اشاره نمائيم و آنها را جمع و ذكر كنيم خود كتابى عليحده خواهد شد.
فقط آنچه در اين مقالات ذكر شد من باب نمونه، قطره اى از عمّان بود كه بزير قلم قاصر اين ناچيز جارى گرديد، و إلاّ مقام عالى اعلاى قرآن بالاتر از آنست كه بشر عاجز قدرت داشته باشد بدقايق و رقايق حكمت آن پى ببرد.
فقط براى اثبات مدعاى ما و اينكه خوانندگان محترم بدانند كه قرآن مجيد كتاب حق آسمانى و معجزۀ باقيۀ رسول اكرم خاتم النبيين صلّى اللّه عليه و آله ميباشد همين مقدار كه ذكر شد كفايت ميكند و حجة تمام است.
قرآن مجيد كتاب با عظمت الهى است، كه علاوه بر جزالت الفاظ و حسن معانى و بيان، جامع جميع معارف حقّه و خالى از خرافات و موهومات است.
بزرگتر دليل بر اينكه قرآن مجيد كتاب حق آسمانى است، و از غيب عالم وجود نازل گرديده، آنست كه يك بشر امّى در ميان قومى جاهل كه از قرائت و كتابت عارى و از علم و فضل و كمال بكلّى بى بهره بودند.
ظاهر گردد و كتابى آورد كه داراى جميع علوم عقليه و نقليه و مشتمل بر اصول عقايد كامله از معرفت اللّه و صفات جلال و جمال و كمال و اكرام و افعال و علم بمبدء و معاد با دلائل محكمه، و علم بمايحتاج بشر فردا و جمعا از حيث سياست مدن و حقوق اجتماع، و فروعات و تفاصيل آنها بنحويكه در هيچ يك از كتب سماوى مانند آنها يافت نگردد.
در اين كتاب مقدس است علم اخلاق و معاشرت خانوادگى، و اجتماعى، و تنبّه بر دلائل عقليه، و تحريك قواى فكريه و تدبيريه، ورد بر ارباب ضلالت و جهالت و جامع بين دليل و مدلول كه هر فرد كامل و آگاه بر معانى از فصاحت و بلاغت الفاظ آيات پى ميبرد باعجاز ظاهر آن، و از غور در معانى و حقايق امر و نهى و وعد و وعيد پروردگار بر او آشكار ميشود كه اين كتاب حق آسمانى و معجزۀ باقيۀ خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله مى باشد.
و با آنكه مشتمل است بر علوم كثيره و دستورات عاليۀ سياست و دين ابدا اختلافي در دستورات و الفاظ و معانى عاليۀ آن يافت نميشود.
برخلاف ساير كتب سماوى موجودۀ در دست يهود و نصارى كه از اول تا بآخر آن پر و مملوّ از خلاف و اختلاف ميباشد از حيث لفظ و معنى، چنانچه در مقالات 4 تا 36 ببعضى از آن خلاف و اختلافات اشاره نموديم.
و همين معنى دليل كامل است بر اينكه قرآن مجيد كتاب مقدّس آسمانى و از جانب حضرت احديت، عالم السرّ و الخفيّات نازل گرديده.
چنانچه در آيه 84 سوره 4 (نساء) فرمايد أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ وَ لَوْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اَللّٰهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اِخْتِلاٰفاً كَثِيراً(1).
پس هر انسان دقيق و منصف تصديق مينمايد كه چنين كتاب مفصّل و طولانى با اين شدت فصاحت و بلاغت آيات و سلاست و جزالت الفاظ و اسلوب عجيب و تركيب غريب و اخبار از غيوب و برى از عيوب و اختلاف، و مشتمل بر انواع علوم شرعيّه و آداب و رسوم عرفيّه، فقط از جانب خداى قادر حكيم على الاطلاق عالم السرّ و الخفيّات نازل گرديده است.
زيرا از قوّه بشر ولو هر اندازه عالم و كامل باشد خارج است بتواند اينهمه معارف ربانيه و طرق ترقيات و تنزلات انسانيه و قواعد حكميّه و ضوابط عقليّه را در يك كتاب جمع كند ولو بطريق مثال يا تبيين مقال باشد
و اعجب از همه آنكه آنچه از فصاحت و بلاغت و جزالت الفاظ و حسن معانى در تمامى قرآن مجيد هست، در يك سوره ولو كوچكترين سور بلكه در ضمن يك آيه از آيات آن موجود است.
بهمين جهة است كه فرمود: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ و نيز فرموده وَ لَوْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اَللّٰهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اِخْتِلاٰفاً كَثِيراً در اين آيۀ شريفه علاوه بر آنچه در تمامى آيات قرآنيه از حسن تأليف و بيان و جزالت الفاظ موجود است دليل واضحى است بر ردّ تورية و انجيل كه امروزه بنام كتاب آسمانى در دست يهود و نصارى مى باشد،
1) از روى فكر و تأمل بقرآن نمى نگرند (تا بر آنها ثابت شود كه وحى خدا است) و اگر از جانب غير خدا بود در آن (از جهة الفاظ و معانى) بسيار اختلاف يافتندى (زيرا كلمات بشر چون طولانى شود خالى از اختلاف و تناقض در الفاظ و معانى و بلاغت و فصاحت نخواهد بود).
زيرا در اين آيه ميرساند كتابى كه از جانب خداوند متعال نازل مى گردد بايستى بتمام معنى معرّا و مبرّاى از نواقص باشد كه از اهمّ نواقص، اختلاف در الفاظ و معانى است چنانچه قبلا ذكر نموديم.
چون تورية و انجيل موجوده در دست يهود و نصارى پر است از اختلافات الفاظ و معانى، و آن اختلافات خود دليل است كه آنها كتاب حق آسمانى نيستند چنانچه در مقالات اوليه مفصلا شرح داديم.
و اگر از جانب حق تعالى بودند در آنها اختلافى وجود نداشت، چنانچه در محل خود ذكر نموديم.
فقط بشر است كه چون مركز سهو و نسيان و اشتباه است، هر اندزه كامل باشد باز در تأليفات او خبط و خطا و اشتباه پيدا ميشود، فلذا بعدها ديگران اشتباهات آنان را يادآور شده اصلاح نموده جواب ميدهند.
ولى در كتاب حق آسمانى ابدا خبط و خطا و اشتباه و اختلاف يافت نميشود.
براى آنكه ذات با عظمت حضرت احديت جلّ و علا، مبرّى از سهو و نسيان و اشتباه است، بهمين جهة ثابت است كه قرآن مجيد يگانه كتاب حق آسمانى ميباشد كه ابدا در او خلاف و اختلافى لفظا و معنا وجود ندارد.
اگرچه ظاهر قرآن مجيد از حيث جزالت الفاظ و حسن معانى و اسلوب عجيب و تركيب بديع در منتها درجۀ فصاحت و بلاغت و معجزۀ خاتم النبيّين صلّى اللّه عليه و آله ميباشد.
ولى ارباب فضل و دانش و تحقيق وقتى بباطن قرآن مجيد توجه مى نمايند، اعجاز را در معانى قرآن بالاتر و برتر و بيشتر از ظاهر الفاظ و اسلوب عجيب و بديع آن مى بينند.
هم چنانيكه علماء فيزيولژى، يعنى منافع الاعضاء، كه جميع اعضاء و جوارح آدمى را تشريح. و در آن غور نموده اند.
بتحقيق ميگويند وجاهت و زيبائى باطن انسان بمراتب بالاتر از وجاهت ظاهر صورت او ميباشد.
اعضاء و جوارح باطنيّه انسان از حيث نظم و ربط، دلالتش بر اثبات ذات واجب الوجود و عظمت قدرت و اراده و حكمت او جلّ و علا بالاتر از اعضاء ظاهريۀ او ميباشد
همين قسم است حسن معانى قرآن مجيد كه از حيث اعجاز براى مردمان دقيق دانشمند بمراتب بالاتر از حسن ظاهر آن ميباشد.
چه آنكه قرآن مجيد بحكم آيه 37 سوره 6 (انعام) كه ميفرمايد مٰا فَرَّطْنٰا فِي اَلْكِتٰابِ مِنْ شَيْ ءٍ (1).
و آيه 59 از همين سوره كه فرموده وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ (2)
مشتمل بر جميع علوم اوّلين و آخرين است، از اصول عقايد، و معارف حقّه الهيّه، علم بمبدء و معاد، و تاريخ، و علم تعبير خواب، و مواعظ و حكم و امثال، و طريقۀ خطبه و خطابه، و مجادله و مناظره، و علم هيئت و نجوم، و معرفت الأرض و السماء و آنچه در آنها است، و علم معانى و بيان، و علم طب، و هندسه، و جبر و مقابله، و اشاره بحرف و صنايع از قبيل حدادى، و خياطى، و بنائى، و غرالي، و نساجى و غواصى، و صيادى، و صباغى، و تجارت و كتابت، و سبق و رمايه، و سياست مدن و علم حقوق بنحو اتم و اكمل، و طرز حكمرانى و مملكت دارى از لشكرى و كشورى و طريقۀ صلح و صفا، و جنگ و جهاد، و احكام لازمه در عالم مدنيّت كه سيصد و سيزده حكم است، براى حفظ معاش و معاد، در امور مربوطۀ بدنيا و دين، كه فقط ما توانستيم بفهرست مختصرى از آنها اشاره نمائيم، چه آنكه وقت مقاله نويسى اجازه نميدهد آيات هريك را مشروحا بيان نمائيم، و اگر چنين قصدى را بنمائيم بايستي آماده نوشتن كتاب بزرگى باشيم، تازه از عهده برنخواهيم آمد.
چنانچه بزرگان از علماء دست بكار اين امر بزرگ شدند و موفقيت كامل پيدا ننمودند.
از جملۀ آنها ابو على اسوارى بود كه مدت سى و شش سال فقط سورۀ بقره را از حيث تاريخ و تاويلات مختلفه و علوم عاليه تفسير مى نمود، و با كمال جديت سعى بليغ داشت كه اين امر بزرگ را بآخر برساند، با عشق تمامى كه با تمام اين امر بزرگ داشت، عمرش بآخر رسيد، تمام نكرده از دنيا رفت.
احصاء و شمارۀ تمام تفاسير مفصّلى كه بر قرآن مجيد نوشته شده غير ممكن است، چنانچه صاحب كشف الظنّون، با آنكه زياده از سيصد تفسير بر قرآن را نام برده، مع ذلك اظهار عجز نموده، گويد باحصاء و شماره تمام تفاسير قادر نگرديدم.
و بعض از تفاسير به مجلّدات ضخيمى بالغ گرديده، مانند تفسير (الاستغناء) تأليف أبو بكر ادفوى متوفاى 387 هجرى قمرى كه صد جلد تمام بوده.
و اگر خوانندگان محترم مايل بمشروحات بيشترى هستند، مراجعه نمايند بكتب و تفاسير مفصله اى كه در دسترس آنها ميباشد، از قبيل تبيان شيخ طوسى، و مجمع البيان شيخ طبرسى، و تفسير ابو الفتوح رازى، و مفاتيح الغيب امام فخر رازى و لوامع التنزيل مير سيد على لاهورى قمى در سى جلد، و تفسير الجواهر طنطاوى در سى جلد، و تفسير كبير طبرى، و تفسير ابن اثير، و انوار التنزيل قاضى بيضاوى، و كشاف جار اللّه زمخشرى، و تفسير المنار سيد محمد رشيد رضا مصرى، و مجلدات تمام بحار الانوار علاّمۀ مجلسى، و آيات الاحكام اردبيلى، و وسائل الشيعه شيخ حرّ عاملى، و غريب القرآن شيخ فخر الدين طريحى، و حقايق التاويل سيّد شريف رضى الدين، و تاويل مشكل القرآن ابن قتيبه، و اعجاز القرآن باقلانى و غرائب القرآن نيشابورى، و النكت في اعجاز القرآن رمانى و غيرهم كه هريك از آيات قرآن مجيد را در محلّ خود تفصيلا شرح داده اند، تا پى ببرند بعظمت معنوى اين كتاب محكم آسمانى كه هر حرفى از حروف آن در محلّ خود معجزه ايست كه از عهدۀ بشر خارج و هر دستورى از دستورات آن براى خير دنيا و آخرت و سعادت و سيادت جامعه بشر مافوق همۀ دستورات و اصلح بحال فرد و اجتماع ميباشد.
و هر آيۀ اى از آيات و جمله اى از جملات قرآن مجيد، محتوى و مشتمل بعلوم و دستوراتى است كه جامعۀ بشر محتاج بآنها ميباشند، در امور معاش و معاد و تهذيب اخلاق، و تنوير روح و تزكيۀ جسم و بدن، ولى آنچه اكابر علماء نوشته اند از هزار كلمه يكى را نتوانستند احصاء نمايند، فقط بمقدار قدرت خود توانستند اظهار حياتى بنمايند.
ولى بسيار افسوس ميخورم كه وقت حقير ناچيز و اقتضاى مقاله نويسى مجال شرح و بسط و تفصيل را نميدهد.
من باب نمونه همين مقدار كه ذكر شد گمان ميكنم كافي باشد.
چه آنكه فهرست هر كتاب مختصرى از مفصّل را بدست اهل كار ميدهد براى نزديكى راه خوانندگان محترم، آخرين مقالات خود را اختصاص ميدهم بفهرست
بعض از آيات قرآن مجيد تا معلوم گردد كه در هر قضيّه اى از قضايا، و حكمى از احكام از قصص حالات بزرگان و معارف حقۀ الهيه، و علم بمبدء و معاد و ما يحتاج در نظام اجتماع، و اخلاق و غيره در اين كتاب مقدس آسمانى چند آيه نازل گرديده.
و بدانند كه اين كتاب بزرگ الهى چه بحر مواجى است، كه هر غواصى بمقدار قدرت غوص خود ميتواند از گوهرها و لئالى آن بهره بردارى كند، ولى عاقبت هم احدى نتوانسته است بعمق حقيقى اين بحر مواج برسد.
مگر آن كسانيكه قرآن مجيد بر آنها، و در خاندان جليل آنها نازل گرديده است
و خداوند متعال علم بهره بردارى از اين كتاب مقدّس را كاملا بآنها عطا فرموده است.
و آنها راسخون در علم يعنى خاندان جليل القدر محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم أجمعين بوده اند.
چنانچه در آيه 11 سوره 36 (يس) فرمايد وَ كُلَّ شَيْ ءٍ أَحْصَيْنٰاهُ فِي إِمٰامٍ مُبِينٍ (1).
و دلائل بسيارى از آيات قرآن مجيد و اخبار وارده از طرق فرق مسلمين از شيعه، و سنّى، و زيدى، و غيره بر اين معنى وارد است، كه حاملين قرآن و محيط بر جميع علوم قرآن، فقط خاندان جليل القدر عصمت و طهارت ميباشند، كه انشاء اللّه در مقاله بعد در اين باب قدرى بسط كلام خواهيم داد، تا كشف حقيت گردد.
1) هر چيزى را در (قلب) امام (و خليفة اللّه) آشكار بشمار آورده ايم.
نظر بآنكه در آخر مقاله قبل اشاره نموديم، كه اعلم من فى الارض بحقايق قرآن مجيد خاندان باعظمت و عترت طاهره محمّد صلوات اللّه عليهم اجمعين بوده اند.
حسب الوعده اين مقاله را بطور اختصار كه وقت مقاله نويسى اجازه بدهد ختصاص ميدهيم باين موضوع مهمّ ، كه چگونه علم بهره بردارى از قرآن مجيد، مخصوص بخاندان جليل القدر محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم اجمعين ميباشد.
مقدمة بايد فهميد كه هر علمى از صرف و نحو و منطق و فقه و اصول و دراية و تفسير و فلسفه و حكمت و رياضى و شيمى و فيزيك و هندسه و جغرافى و غيره، معلّم مخصوصى دارد، كه بايد معانى آن علم را از متخصّص و معلّم مخصوص آن علم تعليم گرفت.
مثلا فرضيّات رياضى را از صرفى و نحوى نتوان سئوال نمود، يا حقايق فقه و اصول را از معلم رياضى پرسيدن غلط است، و هم چنين است جميع كتب علميّه كه مراتب فهم هر علم، و اصطلاحات مندرجه در آن را بايستى از معلّم مخصوص بآن علم پرسش نمود.
قرآن مجيد هم كه كتاب حق آسمانى و از غيب عالم وجود آمده، سهل الممتنع است، يعنى در عين آنكه بسيار سهل و ساده و با لغات معمول به عربى نازل گرديده، و هر فردى كه از مقدمات علم ادبيت اطلاعى دارد، ميتواند بمعانى ظواهر عبارات آيات آن پى ببرد.
ولى فهم حقايق و معانى عاليه آن بسيار مشكل، بلكه ممتنع است، و هر فردى كه بخواهد از آن حقايق و معانى عاليه بهره بردارد، ناچارا بايستى در مقابل معلّمين مخصوص بعلم قرآن زانو بر زمين زند تا استفاده كامل نمايد.
و آن معلّمين و مبينين عالى قدر، كه اعلم علماء بحقايق قرآن اند، خاندان جليل محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم اجمعين بوده اند، كه افاضات فيض الهى بر قلب آنها شده، و آگاهى كامل بر اسرار و حقايق قرآن دارند.
بهمين جهة در آيه 45 از سوره 16 (نحل) و آيه 7 از سوره 21 (انبياء) امر فرموده رجوع بآنها نموده و پرسش از آن ذوات مقدسه نمائيم كه فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (1)
ذكر يكى از نامهاى قرآن مجيد است كه در خود قرآن بان ناميده شده است چنانچه در آيه 9 سوره 15 (حجر) فرموده إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (2)
و در آيه 46 سوره 16 (نحل) نيز فرموده وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ (3)
پس وقتى معلوم گرديد كه ذكر يكى از نامهاى قرآن مجيد است، در آيه فوق صريحا دستور ميدهد، كه مردمان جاهل بعلم قرآن بايستى رجوع كنند باهل قرآن، و از آنها پرسش نمايند يعنى آن كسانيكه اعلم بعلم قرآن اند، و ميدانند آنچه در قرآن است، از ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، مفصّل و مجمل، امر شده بانها رجوع نمائيم، بنابر روايات واردۀ از طرق فريقين (شيعه و سنّى) خاندان جليل القدر محمد و آل محمد صلوات اللّه عليهم اجمعين اند.
براى نمونه چند خبر مختصر از اخبار بسيار از طرق عامّه و خاصّه ذكر مينمائيم.
از جمله خبرى است كه شيخ سليمان بلخى حنفى در باب 39 ينابيع المودّه از امام احمد ثعلبى كه امام أصحاب حديث، و از أكابر علماء و مفسّرين عامّه است نقلا از جابر بن عبد اللّه انصارى كه از خواص أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بوده است، از أمير المؤمنين عليه السّلام آورده كه آنحضرت فرمود نحن اهل الذكر يعنى مائيم اهل ذكر (كه خداوند در آن امر به پرسش از آنها نموده).
و نيز از مناقب خوارزمى نقلا از عبد الحميد بن أبي ديلم از امام بحق ناطق جعفر بن محمّد الصادق عليهما السّلام آورده كه آن حضرت فرمود از براى ذكر دو معنى مى باشد، كه بهر دو معنى ما خانواده اهل ذكر مى باشيم كه خداوند فرموده فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ.
معنى اوّل ذكر قرآن مجيد است، دوم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مى باشد كه بهر دو معنى در قرآن مجيد اشاره شده است، دليل بر اينكه مراد از ذكر قرآن است آيه 46 سوره مباركه نحل است (كه ذكر شد) وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ .
و نيز آيه 43 سوره 43 (زخرف) كه فرموده وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ (1)
و دليل بر اينكه مراد از ذكر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ميباشد آيه 10 سوره 65 (طلاق) است كه فرموده فَاتَّقُوا اَللّٰهَ يٰا أُولِي اَلْأَلْبٰابِ اَلَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اَللّٰهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيٰاتِ اَللّٰهِ مُبَيِّنٰاتٍ (2).
و در تفسير تبيان، و مجمع البيان، و ابو الفتوح رازى و جرجانى، و برهان و تفسير اهل البيت عليهم السّلام مذكور است كه امير المؤمنين على عليه السّلام فرمود نحن اهل الذكر يعنى مائيم اهل ذكر كه خداى تعالى فرموده است از آنها پرسش كنيد اگر جاهل و نادان بحقايق قرآن هستيد.
1) (بدانكه) قرآن براى تو و (مؤمنان) قومت شرف و نام بلنديست و البته شما را باز ميپرسند (كه با قرآن از اطاعت و عصيان چه كرديد).
2) پس شما اى خردمندانيكه ايمان آورده ايد از خدا بترسيد (و پرهيزكار شويد و راه طاعت پيش گيريد) كه خدا براى (هدايت) شما قرآن را نازل كرده، و رسول بزرگواريرا كه براى شما آيات روشن بيان خدا را تلاوت كند فرستاد.
بديهى و مسلّم است كه علم بحقايق و معانى عاليۀ قرآن مجيد فقط نزد رسول اللّه خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله بوده است.
و آن بزرگوار مأموريت داشته است كه علم خود را براى سعادت مندى امت بيان فرمايد.
مسلّما تا رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله حيات داشت بمقدار استعداد شنوندگان و اقتضاى نشر شريعت و اقامۀ دين بيان حقايق فرمود.
و براى بعد از خود ابوابى از علم و دانش بر وى امت باز نمود، كه جلوگيرى از اختلاف آراء و عقايد خلاف، و راى و قياس افراد جاهل فرموده باشد، تا بعد از آنحضرت ايادى مرموز و راه زنان دين و ايمان ايجاد تشتّت و اختلاف در امت ننمايند، و با كمال صراحت بعبارات مختلفه در ازمنه و امكنه متعدّده امت را بيدار، و بسوى ابواب علم خود هدايت و سوق ميداد.
آن ابواب علم و دانش كه بر حقايق قرآن آگاه بودند، عترت طاهره و اهل بيت پاك آنحضرت بودند، كه هركجا وقتى بدست آوردند، بمقتضاى حال حقايق علمى خاندان جليل خود را بارز، و لزوم تبعيت و پيروى آنها را گوشزد امت فرمود، كه در راس آن ابواب وجود مقدس مولانا امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السّلام بوده كه بعبارات مختلفه در ازمنه و امكنه متعدّده آنحضرت را معرفى فرموده.
گاهى بعبارات انا مدينة العلم و على بابها، فمن اراد البيت فليات الباب(1)
و گاهى ميفرمود ان الله خلقنى و عليا من شجرة، انا اصلها، و على فرعها، و الحسن و الحسين ثمرتها، و الشيعة ورقها، فهل يخرج من الطيب الا الطيب، و انا مدينة العلم و على بابها، فمن اراد المدينة فلياتها من بابها(2)
1) من شهرستان علمم و على باب آن ميباشد، پس هركس اراده دارد خانه و بيت نبوت را بايستى بيايد از در آن كه على ميباشد
2) خداوند من و على را از يك شجره خلق فرموده، من اصل آن ميباشم و على فرع آن و حسن و حسين ميوه آن و شيعه برگ آن، پس آيا بيرون ميايد از پاك غير از پاك، و من شهرستان علمم و على باب آن ميباشد، پس هركس اراده دارد شهرستان علم مرا پس بايد بيايد از در آن
و گاهى خطاب بخود امير المؤمنين على عليه السّلام ميفرمود يا على انا مدينة العلم و انت بابها، و لن تؤتى المدينة الا من قبل الباب(1).
و بعبارت ديگر فرمود انا مدينة العلم و انت بابها، كذب من زعم انه يصل الى المدينة الا من قبل الباب(2)-
و نيز بعبارت ديگر فرمود انا مدينة العلم و انت بابها، كذب من زعم انه يدخل المدينة بغير الباب قال الله عز و جل و اتوا البيوت من ابوابها(3).
و بعبارت ديگر فرمود انا مدينة العلم و على بابها، فمن اراد العلم فليات الباب(4).
و در خبر جابر بن عبد اللّه انصارى است كه گفت سمعت رسول الله يوم الحديبية و هو آخذ بيد على يقول هذا امير البررة، و قاتل الفجرة، منصور من نصره، مخذول من خذله ثم مدبها صوته فقال، انا مدينة العلم و على بابها، فمن اراد البيت فليات الباب، فمن اراد العلم فليات الباب(5).
1) يا على من شهرستان علمم و تو باب آن ميباشى و هرگز بشهرستان (علم) من نميرسد احدى مگر از راه باب يعنى بوسيلۀ على عليه السلام كه باب علم من است.
2) من شهرستان علمم و تو (يا على) باب آن ميباشى دروغ گفته است كسى كه گمان نمايد كه بشهرستان علم من ميرسد مگر از راه باب
3) من شهرستان علمم و تو در آن ميباشى، دروغ ميگويد كسيكه گمان ميكند داخل شهرستان ميشود از غير در آن، خداوند در قرآن فرموده بخانه ها بيائيد از درهاى آنها.
4) من شهرستان علمم و على در آن شهرستان ميباشد، پس هركس اراده دارد علم شهرستان را پس بايد از در آن (كه على باشد) درآيد.
5) شنيدم در روز حديبيه از پيغمبر در حالتيكه دست على را گرفته بود ميفرمود اين (على) امير خوبان و كشندۀ بدكاران است يارى كرده ميشود كسيكه او را يارى كند. واگذاشته ميشود كسيكه او را واگذارد، پس صداى مبارك را بلند نمود و فرمود من شهرستان علمم و على در آن ميباشد، پس كسيكه ارادۀ خانه نمايد پس بايد از در آن درآيد، و كسيكه اراده علم مرا دارد پس بايد از در آن (كه على باشد) درآيد.
بعبارت ديگر فرمود على اخى و منى و انا من على فهو باب علمى و وصيى(1).
بعبارت ديگر فرمود: على باب علمى و مبين لا متى ما ارسلت به من بعدى(2).
اين عبارات مختلفه كه هدف و مقصد واحدى را ميرساند، در ازمنه و امكنۀ متعدّده باقتضاى وقت و حال از لسان مبارك خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله جارى گرديده، نمونه اى از اخبار و احاديث بسيارى است، كه گذشته از اجماع جمهور علماء شيعۀ اماميّه رضوان اللّه عليهم اجمعين، اكثر اكابر علماء عامّه و اهل تسنّن در كتب معتبرۀ خود حكم بصحت اسناد اين حديث مبارك، معروف بحديث المدينة نموده اند (چنانچه در ص 272 همين كتاب ضمن مقاله پنجاه و پنجم ذكر نموديم)
مانند حافظ يحى بن معين بغدادى متوفى 233 ه - ق
و ابو جعفر محمّد بن جرير طبرى متوفى 310 در تهذيب الاثار
و ابو عبد اللّه حاكم نيشابورى متوفى 405 در مستدرك
و حافظ ابو بكر احمد خطيب بغدادى متوفى 463 در تاريخ بغداد
و مجد الدين فيروز آبادى متوفى 816 در نقد الصحيح
و حافظ جلال الدين سيوطى متوفى 911 در جمع الجوامع
و امير محمّد يمانى متوفى 1182 در روضة النديه.
و سيد محمّد بخارى در تذكرة الابرار.
و ابو سالم محمّد بن طلحه شافعى قرشى متوفى 652 در مطالب السؤل.
و شمس الدين محمّد بن محمّد الجزرى متوفى 833 در اسنى المطالب.
و شمس الدين محمّد بن عبد الرحمن سخاوى مصرى متوفى 902 در مقاصد الحسنه و فضل بن روزبهان شيرازى در رد بر نهج الحقّ علاّمۀ حلى.
و متّقى هندى على بن حسام الدين متوفى 975 در اكمال جمع الجوامع سيوطى.
و جمال الدين محمد طاهر الهندى متوفى 986 در تذكرة الموضوعات.
براى مزيد بينائى، لازم است خوانندگان محترم، ببعض از اسناد اين حديث شريف كه در كتب معتبرۀ علماء عامّه و اهل تسنّن است مراجعه نمايند بمقاله 55 همين كتاب تا كشف بيشترى بر آنها بشود، كه مخالفين و بازيگران نگويند اين قبيل احاديث ساختۀ شيعيان است، كه در مقالۀ بعد توضيحات بيشترى داده خواهد شد،
بعض از اكابر علماء سنّت و جماعت بعد از نقل حديث شريف مدينة العلم توضيحاتى داده اند، كه براى روشن شدن مطلب و اكمال بينه ببعض از آنها مختصرا اشاره مينمائيم.
حافظ شيخ عبد الرؤف بن تاج العارفين مناوى شافعى در ص 46 جلد سيم فيض الغدير چنين گويد فان المصطفى صلى الله عليه و آله و سلم المدينة الجامعة لمعانى الديانات كلها، و لا بد للمدينة من باب، فاخبر ان بابها على كرم الله وجهه، فمن اخذ طريقه دخل المدينة، و من أخطأه أخطأ طريق الهدى، و قد شهد بالا علمية الموافق و المخالف و المعادى و المحالف، اخرج الكلا باذى ان رجلا سئل معاوية عن مسئلة فقال، سل عليا هو اعلم منى، فقال، اريد جوابك، قال، و يحك كرهت رجلا كان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يعزه بالعلم عزا و قد كان اكابر الصحب يعترفون له بذلك، و كان عمر يسئله عما اشكل عليه جائه رجل فسئله فقال هيهنا على فسئله، فقال، اريد ان اسمع منك يا امير المومنين ؟! قال، قم لا اقام الله رجليك، و محى اسمه من الديوان.
و صح عنه من طرق، انه كان يتعوذ من قوم ليس هو فيهم حتى امسكه عنده و لم ير له شيئا من البعوث لمشاورته فى المشكل، و اخرج الحافظ عبد الملك بن سليمان قال ذكر لعطاء، اكان احد من الصحب افقه من على،
قال لا و الله(1)
و هر مسئله اى كه بر عمر بن الخطاب مشكل ميشد از آنجناب پرسش ميكرد مردى آمد بنزد عمر سئوالى كرد عمر پاسخ داد على در آنجا است (اشاره بمكانى نمود) از او بپرس سائل گفت ايها الامير جواب تو را طالبم بطور خشونت گفت برخيز خداوند قوت ايستادن را از تو بگيرد و امر كرد نام او را از دفتر ديوان محو كردند،
و بصحت پيوسته و ثابت گرديده بطرق مختلفه كه مكرر عمر ميگفت پناه ميبرم بخدا از قومى كه على در ميان آنها نباشد، تا آنجا كه على را نگهدارى كرد نزد خودش و هيچ كار و شغلى بآنحضرت واگذار نميگردد فقط بآنحضرت در امور مشكله شور و مشورت مى نمود
و اين حديث را حافظ عبد الملك بن سليمان روايت نموده كه گفت پرسيدند از عطاء آيا كسى از صحابه فقيه تر از على بود گفت نه بخدا قسم.
و ابو عبد اللّه محمّد بن يوسف گنجى شافعى كه از اكابر علماء سنت و جماعت است بعد از اينكه در باب 58 كفايت الطالب فى مناقب امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السّلام سه خبر مسندا از طرق علماء خودشان در حديث المدينة نقل نموده در آخر ص 99 گويد هذا حديث عال و در آخر همين باب ص 102 بعد از اظهارنظر در معنى حديث گفته است.
فقد قال العلماء من الصحابة و التابعين و اهلبيته بتفضيل على عليه السّلام و زيادة علمه و غزارته وحدة فهمه و وفور حكمته و حسن قضاياه و صحة فتواه، و عمر و عثمان و غيرهم من علماء الصحابة يشاور و نه فى الاحكام و ياخذون بقوله فى النقض و الابرام اعترافا منهم بعلمه و وفور فضله و رجاحة عقله و صحة حكمه و ليس هذا الحديث فى حقه بكثير لان رتبته عند الله و عند رسوله (ص)
1) پيغمبر اكرم برگزيدۀ خداى متعال شهرستان علوم جميع اديان بوده است، و هر شهرى قطعا داراى درى است و خود آنحضرت خبر داده كه على باب شهرستان (علم) من است كسى كه راه على را برود وارد شهر خواهد شد، و هركس بخطا راه ديگرى برود منحرف از راه هدايت است و باعلميت على هر دوست و دشمن مؤالف و مخالف گواهى دارند چنانچه كلاباذى گفت مردى از معاويه مسئله اى پرسيد پاسخ داد از على بپرس كه او از من اعلم است آن مرد گفت جواب تو را طالبم معاويه گفت واى بر تو خوددارى ميكنى از مرديكه رسول خدا او را باوج اعلاى مقام علم ارتقاء داده است، و اكابر صحابه باين نكته اقرار و اعتراف كرده اند
و عند المؤمنين من عباده اجل و اعلا من ذلك(1)
و در حكمت و حسن قضاوت و صحت فتوا نيز بى عديل بوده است.
و عمر و عثمان و غير از آنها از دانشمندان صحابه پيوسته نسبت باحكام، با آنحضرت مشورت ميكردند و قول آن بزرگوار را اخذ ميكردند و اقرار داشتند كه هيچ گونه نقض و ابرامى در سخنان آنحضرت نيست.
و اعتراف داشتند كه آنحضرت اعلم و افضل و اعقل است و هر حكمى بنمايد صحيح است
پس اين حديث درباره آنحضرت زياده روى نيست، زيرا رتبه و مقام آنحضرت نزد خدا و رسول و مؤمنين اعلا و بالاتر از جميع افراد بشر است.
و كمال الدين محمّد بن طلحه شافعى متوفى 654 كه از اعاظم علماء اهل تسنن است در ص 22 مطالب السئول فى مناقب آل الرسول بعد از نقل حديث مدينه و حديث دار الحكمه كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود انا دار الحكمة و على بابها يعنى من خانۀ حكمت هستم و على در آن ميباشد گويد لكنه خص العلم بالمدينة و الدار بالحكمة لما كان العلم اوسع انواعا و ابسط فنونا و اكثر شعبا و اعز فايدة و اعم نفعا من الحكمة خصص الاعم بالاكبر و الاخص بالاصغر و فى قول النبى ذلك اشارة الى كون على نازلا من العلم و الحكمة منزلة الباب من المدينة و الباب من الدار لكون الباب حافظا لما هو داخل المدينة و داخل الدار من تطرق الضياع و اعتداد الذهاب عليه، و كان معنى الحديث ان عليا عليه السّلام حافظ العلم و الحكمة، فلا يتطرق اليهما ضياع، و لا يخشى عليهما ذهاب - فوصف عليا بانه حافظ العلم و الحكمة و يكفى عليا عليه السّلام علوا فى مقام العلم و الفضيلة ان جعله رسول الله حافظا للعلم و الحكمة - و من ذلك ما نقله القاضى الامام ابو محمد الحسين بن مسعود البغوى. ان رسول الله خصص جماعة من الصحابة كل واحد بفضيلة - خصص عليا بعلم القضاء، فقال و اقضاهم على - و قد صدع الحديث بمنطوقه و صرح بمفهومه - ان انواع العلم و اقسامه قد جمعها رسول الله لعلى
1) دانشمندان صحابه و تابعين و اهل بيت اقرار كردنداند كه على عليه السلام افضل از ديگران است زيرا كه علم و دانش و فهم او بالاتر از همه بوده است.
دون غيره، فان كل واحد ممن خصه رسول الله بفضيلة خاصة لم يتوقف حصول تلك الفضيلة على غيرها من الفضائل و العلوم، فانه قال افرضهم زيد بن ثابت، و اقرأهم ابى و اعلمهم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل و لا يخفى ان علم الفرائض لا يفتقر الى علم اخر، و معرفة القرائة لا تتوقف على سواها، و كذلك العلم بالحلال و الحرام، بخلاف علم القضاء فالنبى قد اخبر بثبوت هذه الصفة العالية لعلى عليه السّلام مع زيادة فيها، فان صيغة افعل تقتضى وجود اصل ذلك الوصف و الزيادة فيه على غيره، و اذا كانت هذه الصفة العالية قد اثبتها له، فتكون حاصلة له و من ضرورة حصولها له ان يكون عليه السّلام متصفا بها و لا يتصف بها الا بعد ان يكون كامل العقل، صحيح التميز، جيد الفطنة، بعيدا عن السهو و الغفلة، يتوصل بتفطنه الى وضوح ما اشكل، و فصل ما اعضل، ذاعدالة تحجزه ان يحوم حول حمى المحارم، و مروة تحمله على محاسن الشيم، و مجانبة الدنايا، صادق اللهجة، ظاهر الامانة، عفيفا عن المخطورات، مأمونا فى السخط و الرضا، عارفا بالكتاب و السنة و الاتفاق و الاختلاف و القياس، و لغة العرب بحيث يقدم المحكم على المتشابه، و الخاص على العام، و المبين على المجمل و الناسخ على المنسوخ، و يبنى المطلق على المقيد، و يقضى بالمتواتر دون الاحاد، و بالمسند دون المرسل، و بالمتصل دون المنقطع و بالاتفاق دون الاختلاف، و يعرف انواع الاقيسة من الجلى و الواضح و الخفى، ليتوصل بها الى الاحكام من الواجب و المخطور، و المندوب و المكروه فهذه امور لا يصح اتصاف الانسان بعلم القضاء ما لم يحط بمعرفتها و متى فقد علمه بها لا يصلح للقضاء و لا يصح اتصافه به، فظهر لك ايدك الله تعالى ان رسول الله حيث وصف عليا بهذه الصفة العالية بمنطوق لفظه المثبت له فضلا، فقد وصفه بمفهومه بهذه العلوم المشروحة المتنوعة الاقسام فرعا و اصلا، و كفى بذلك دلالة خص بهدية الهداية قولا و فعلا، على ارتقاء على فى مناهج معارج العلوم الى المقام
الا على، و ضربه فى اعشار الفضايل المجزات بالتساهم بالقدح المعلا(1)
و مؤلف، حديث را چنين معنى نموده است، باينكه على نگهبان كالاى علم و حكمت است بطوريكه دست اجنبى و بيگانه بآن نخواهد رسيد، يغما و چپاول نخواهد شد، توصيف كرده است على عليه السلام را باينكه حافظ و نگهبان علم و حكمت است و كافى است در شان على كه در مقام علم و فضل حضرت رسول آنجناب را نگهبان و نگهدار علم و حكمت معرفى فرموده است.
و مؤيد اين مقام است خبرى كه قاضى مسعودى بغوى از رسول اللّه نقل نموده كه آنحضرت جماعتى از صحابه را تخصيص داد بفضيلتى و هريك را بكارى گماشت از آنجمله على را اختصاص داد بقضاوت كه فرمود و اقضاهم على
بتحقيق كه ظاهر كرده است مرام ما را منطوق حديث و تصريح بآن كرده است از حيث مفهوم (زيرا كه قضاوت صحيح محتاج بجميع علوم است) فلذا شافعى گويد انواع و اقسام علم را رسول اكرم اختصاص داد بعلى، نه بغير على.
و نيز گفته است كه هريك از صحابه را بفضيلتى نسبت داده است كه آن فضيلت متوقف به باقى علوم نيست چنانچه فرموده است زيد بن ثابت واجبات را بخوبى ميداند، و ابى بهترين مردم است در قرائت قرآن، و معاذ بن جبل حلال و حرام را ميداند، و لكن بر كسى پوشيده نيست كه علم فرائض موقوف بعلم ديگرى نميباشد و قرائت قرآن متوقف بر غير قرائت نيست حلال و حرام دانستن موقوف بعلم ديگرى نميباشد بخلاف علم قضاوت كه پيمبر اين صفت عالى را نسبت بعلى داده است كه موقوف بهمۀ علوم ميباشد، بعلاوه كه بصيغۀ افعل التفضيل فرموده است يعنى غير از على هم احدى باين رتبه و مرتبه نائل نميگردد، وقتيكه اين صفت عالى رتبه منصوب بعلى شد، پس بخودش تنها اختصاص دارد، و بديهى است كه اثبات اين صفت براى آنحضرت وقتى است كه آنحضرت از حيث عقل كامل و داراى ادراك و تشخيص زشت از زيبا باشد و سهو و نسيان بر او حمله ور نگردد، تا با نيروى فطانت مشكلات را حل و معضلات را فصل كند، و البته چنين كسى داراى عدالتى است كه او را حفظ ميكند از تبه كاريها، و داراى مروتى است كه با اخلاق حسنه رفتار نمايد و از رذائل او را حفظ كند در گفتار خود صادق و امانات را درست حفظ نمايد، و از هر محظورى اجتناب و از غضب و حسد ايمن باشد داراى علم بكتاب و سنت و اجماع و اختلاف و قياس باشد و بلغت عرب كاملا ماهر، تا محكم را از متشابه و خاص را بر عام و مبين را بر مجمل و ناسح را بر منسوخ مقدم بدارد. *
1) اگر سئوال شود كه چرا رسول اللّه نسبت بعلم، خود را شهر و نسبت بحكمت دارو خانه معرفى نموده است، در پاسخ گفته ميشود تخصيص علم بشهرستان و حكمت بخانه آنست كه علم وسيع تر از حكمت است از حيث شعب و پهناورتر است از جنبۀ فنون، شعب آن بسيار و فوايد آن زيادتر و منفعت آن فوق العاده است از حكمت، و باين ملاك تخصيص داده است آنحضرت علم را كه اعم است بلفظ اكبر و حكمت را بلفظ اصغر و در اين بيان آنحضرت اشاره كرده است باينكه على اصل و حكمت است بمنزلۀ درب ورودى آنكه بخواهد داخل كاخ حكمت و يا شهرستان علم بشود مجبور است كه از در وارد شود زيرا درب منزل حفظ كننده است چيزى را كه داخل كاخ يا شهرستان است از افساد و دست اندازى بآنها.
من باب نمونه باقتضاى وقت مقاله نويسى همين مقدار كه ذكر شد كافيست در اثبات مرام كه اكابر علماء منصف محقق عامّه اقرار بمقامات علميّه مولانا امير المؤمنين على عليه السّلام دارند، كه در امت و صحابه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آنحضرت منحصر بفرد بوده در عروج بكمالات علميّه، فلذا در اظهارنظر بكتاب اللّه اولى از ديگران بوده كه در مقاله بعد دلائل بيشترى ذكر خواهيم نمود انشاء اللّه تعالى
-* و مطلق را بر مقيد مبنى ندارد، و حكم كند باخبار متواتر نه آحاد، و بمسندات نه بمرسلات و بمتصل نه منقطع، و باتقاق نه باختلاف، و انواع قياس را دانا باشد، تا جلى را از واضح و خفى تميز بدهد، و بآنها احكام واجبات را از مكروهات جدا سازد
و اين نكات دقيقه امورى است كه نشان ميدهد انسان را كه صحيح نيست كسى را بقضاوت نسبت بدهند مگر اينكه داراى تمام اين صفات باشد يعنى آنكه داراى اين سرمايه نباشد نسبت قضاوت باو غلط و براى اين منصب غير صالح است: و بان لحاظ واضح و آشكار شد براى شما خداوند شما را تاييد بنمايد، كه چون رسول خدا وصف نمود على را باين صفت عالى رتبه بمنطوق لفظ مثبت فضيلتى براى او، و نيز توصيف كرده است بمفهوم حديث آنحضرت را باينكه داراى اين علوم مشروحۀ متنوعه است از هر حيث فرعا و اصلا، و كفايت مينمايد بر فضيلت آن جناب كه اختصاص داده است هدايت را بطور هديه هم از حيث گفتار و هم از حيث كردار بر اينكه ارتقاء على در درجات مراتب علوم بمقام اعلا است، و نسبت داده است بآن جناب جميع فضايل را براى آنكه قرعۀ الهى بنام آنحضرت درآمده است
در نظر اهل دانش ثابت است كه حديث المدينه كه در مقالات قبل و مخصوصا در مقاله 55 مسندا ذكر گرديد خود سند قاطع است براى امّت صالح منصف، كه جهت پى بردن بحقايق قرآن و علوم عاليۀ آن بايستى بباب علم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مولانا أمير المؤمنين علي عليه صلوات اللّه و السلام رجوع نمود، كه فرد شاخص از عترت و اهل بيت پيغمبر مى باشد.
و اهمّ از همۀ علوم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله علم و احاطه بر اسرار و حقايق قرآن مجيد كه اس اساس و پايۀ محكم دين مبين اسلام بوده است لذا براى درك حقايق علوم عاليۀ قرآن آنحضرت امر ميفرمايد امت را بدر خانه على عليه السّلام بروند، و از مبانى علمى آنحضرت بهره بردارى نمايند.
علاوه بر اين دليل دلائل ديگرى نيز در دست است كه صريحا ميرساند كه امت ناچارند حقايق قرآن را از اهل بيت و عترت پاك رسول اللّه بدست آورند زيرا كه آنها عديل القرآن و عالم بعلم آن كتاب آسمانى بوده اند.
از جمله حديث متفق عليه مسلمين است معروف بحديث الثقلين كه بعبارات مختلفه در امكنۀ متعدّده عترت و اهل بيت خود را عديل القرآن معرفى فرمودند، و زياده از بيست نفر از صحابه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله آن حديث را نقل نموده اند.
كه گذشته از اجماع علماء شيعۀ اماميّه، اكابر علماء اهل تسنّن با اسانيد صحيحه و روايات متعدده در كتب معتبرۀ خود از تفاسير و تواريخ و صحاح و سنن و سير ثبت نموده اند كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهلبيتى لن يفتر قاحتى يردا على الحوض ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا(1)
براى اثبات مرام و توضيح بيان ببعضى از اسناد معتبرۀ اكابر علماء اهل تسنن اشاره مينمايم مسلم بن حجاج در ص 122 جزء هفتم صحيح، احمد بن حنبل (امام الحنابله) در ص 14 و 17 و 26 و 59 جلد سيم و ص 366 و 371 جلد چهارم و ص 182 و 189 جلد پنجم مسند، ترمذى در ص 307 جلد دوم سنن، امام نسائى در ص 30 خصائص العلوى، حاكم نيشابورى در ص 109 و 148 و 533 جلد سيم مستدرك، و محمد بن سعد كاتب در ص 8 جلد چهارم طبقات، حافظ ابو نعيم اصفهانى در ص 355 جلد اول حلية الاولياء، حميدى در جمع بين الصحيحين رزين در جمع بين الصحاح السته، ابن اثير جزرى در ص 12 جزء دوم و ص 147 جزء سيم اسد الغابه، احمد بن عبد اللّه الطبرى در ص 16 ذخائر العقبى، ابن عبد ربه قرطبى در ص 346 و ص 158 جزء دوم عقد الفريد، ابى داود در سنن على بن احمد العزيزى البولاقى شافعى در ص 321 جزء اول شرح جامع الصغير سيوطى، يوسف سبط ابن جوزى در ص 182 اول باب 12 تذكره خواص الامه، امام فخر رازى در ص 18 جلد سيم تفسير آيه اعتصام، و نيز خازن در ص 257 جلد اول تفسير ضمن آيه اعتصام، و در ص 94 جلد چهارم در تفسير آيه مودت، نظام الدين نيشابورى در ص 349 جلد اول تفسير ضمن آيه اعتصام، ابن كثير دمشقى در ص 485 جلد سيم ضمن آيه تطهير و در ص 113 جلد چهارم در تفسير آيه مودت: ابن ابى الحديد معتزلى در ص 13 جزء ششم شرح نهج البلاغه در معنى عترت، ابن حجر مكى در ص 75 و 87 و 99 و 136 صواعق محرقه، و جمال الدين مصرى در جزء ششم لسان العرب در لغت عترت، و ايضا در جزء سيزدهم در لغة الثقل و الحبل، و عبد الرحيم صفى پورى در لغة الثقل منتهى الارب و مجد الدين شيرازى در لغة الثقل قاموس، شيرويه ديلمى در فردوس الاخبار محمد بن طلحه شافعى در مطالب السؤل، خطيب خوارزمى در مناقب، مير سيد على شافعى در مودت دوم از مودة القربى، ابراهيم بن محمد حموينى در فرائد السمطين، امام ثعلبى در تفسير كشف البيان ضمن آيه اعتصام، ابن مغازلى شافعى در مناقب، سيد مؤمن شبلنجى در ص 99 نور الابصار، نور الدين بن صباغ مالكى در ص 25 فصول المهمة، محمد صالح ترمذى كشفى در ص 96 و 97 و 100 مناقب المرتضويه، شيخ سليمان بلخى حنفى در ص 18 و 25 و 30 و 32 و 34 و 95 و 115 و 126 و 199 و 230 و 238 و 301 نيابيع الموده از جمع كثيرى از اكابر علماء جماعت، امام بغوى شافعى در ص 205 و 206 مصابيح السنه، محمد بن يوسف گنجى شافعى در ص 130 كفايت الطالب ضمن باب 62، طبرانى در كبير، و ذهبى در تلخيص مستدرك، سمعانى در مناقب و فضايل الصحابه، مرتضى زبيدى در جزء هفتم تاج العروس در لغة الثقل، نور الدين حلبى شافعى در ص 308 جزء سيم انسان العيون، ابن ماجه قزوينى در سنن، و بالاخره جم غفيرى از اكابر علماء سنت و جماعت بعبارات و الفاظ مختلفه در امكنۀ متعدده اين حديث شريف را نقل نموده اند كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله امر فرموده است كه بعد از آنحضرت براى نجات از گمراهى امت پيروى بنمايند از قرآن مجيد و عترت و اهل بيت آنحضرت كه مبينين قرآن مجيد مى باشند.
.1) من دو چيز نفيس بزرگ را در ميان شما ميگذارم كه هرگز از هم جدا نگردند تا وارد شوند بر من در حوض (كوثر روز قيامت) اگر باين دو (كتاب و عترت) چنگ زنيد و متمسك شويد بعد از من هرگز گمراه نشويد.
در عرفات سفر حجّة الوداع، و در غدير خم، و در برگشتن از طائف، و در منبر وداع آخر در مسجد، و در مرض موت موقعيكه حجره پر از اصحاب بود، خلاصه براى اتمام حجّة بعبارات مختلفه (كه مقاله نويسى اجازه نقل همه عبارات را نميدهد) تكرار ميفرمود كه من دو چيز نفيس بزرگ را ميان شما ميگذارم كه آن دو قرآن مجيد و عترت و اهل بيت من اند.
بديهى است اين دو ثقل عظيم حجة اللّه الاكبرند، در ميان امت تا روز قيامت و مسلّم است كه قرآن مجيد حجّة كاملۀ حق تعالى است ولى حجّة صامت و ساكت است، محتاج ببيان مبيّن ميباشد، بديهى است مبين حقايق قرآن مادام الحيات خود رسول اللّه و آورنده قرآن خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله بوده است.
و براى روشن شدن حقايق قرآن، و جلوگيرى از ضلالت و گمراهى امت و اختلاف عقايد و آراء بعد از خود، عدل و عديلى براى آن قرار داد، كه آن عترت و اهل بيت پاك خود ميباشد، بهمين جهة فرمود من دو چيز نفيس بزرگ را كه با هم توام اند و از هم جدا نخواهند شد تا روز قيامت ميان شما ميگذارم، كه تواما راهنماى خلق اند از ضلالت و گمراهى (قرآن مجيد و عترت و اهل بيت آنحضرت).
اين حديث شريف كه بعبارات و الفاظ مختلفه بيان گرديده، در تمام عبارات بكتاب و عترت تواما امر فرموده است، بزرگتر دليل است بر اينكه قرآن و عترت لازم و ملزوم يكديگرند، و از فرمودۀ آنحضرت هم مفهوم ميگردد كه بهريك از اين دو ثقل عظيم تنها تمسّك جستن ضلالت و گمراهى ميباشد.
چنانچه وزارت فرهنگ وقتى افتتاح دانشگاه ميكند، اوّل مرتبه دو چيز را در دانشگاه رعايت ميكند، اول كتابى كه مقتضى حال محصّلين باشد، دوم استادانى كه عالم بآن كتاب باشند، تا در مقام تدريس اشتباه نكنند، و ايجاد تفرقه در عقايد دانش جويان نشود.
رسول اكرم خاتم الانبياء هم كه از جانب خداى متعال افتتاح دانشگاه عالى اسلامى را براى تعليم و تربيت جامعه نمود، اين دو اصل مسلّم را رعايت نمود و مكرر فرمود
انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى.
قرآن مجيد كتاب حق آسمانى، و سند محكم الهى براى راهنمائى بشر است و عترت و اهل بيت پيغمبر معلّم و مبيّن قرآن و حقايق عاليۀ آن ميباشند.
و چون بفرمودۀ پيغمبر اين دو از هم جدا نميشوند و تواما وسيله و اسباب هدايت اند، بر امت واجب و لازم است متابعت و پيروى از هر دو آنها تواما بنمايند
و نيز ابن حجر (متعصّب) مكّى در ص 77 صواعق و جلال الدين سيوطى در احياء الميّت از ابو القاسم سليمان بن احمد طبرانى كه يكى از حفّاظ و اكابر علماء اهل سنت است نقل نموده اند كه چون آثار مرگ بر رسول خدا ظاهر شد و حجرۀ آنحضرت پر بود از اصحاب فرمود: أيها الناس يوشك أن أقبض قبضا سريعا فينطلق بى و قد قدمت اليكم القول معذرة اليكم الا انى مخلف فيكم كتاب ربى عز و جل و عترتى اهل بيتى ثم اخذ بيد على فرفعها فقال هذا على مع القرآن و القرآن مع على لا يفترقان حتى يردا على الحوض فاسئلوهما ما خلفت فيهما(1).
و شيخ سليمان بلخى حنفى در باب 20 ينابيع الموده نقلا از جمع الفوائد و اوسط و صغير طبرانى و مناقب موفق بن احمد خوارزمى و ربيع الابرار زمخشرى، بمختصر كم و زيادى در عبارات كه بعضى با مقدمۀ ابن حوشب، و بعضى بدون مقدمه آورده اند كه خلاصه با مقدمه از شهر بن حوشب نقل نموده كه گفت خدمت ام المؤمنين امّ سلمه زوجۀ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بوديم كه ابو ثابت مولى على عليه السّلام اجازه گرفت و وارد شد، امّ سلمه از او سؤال نمود، زمانى كه دلها از على عليه السّلام پراكنده شدند
1) (مردم از آثار چنين معلوم است) كه نزديك است بسرعت از ميان شما خارج شوم و هرچه بايستى بشما بگويم گفتم از شما معذرت ميخواهم فقط بشما خبر ميدهم كه دو چيز مهم را بيادگار ميان شما ميگذارم يكى كتاب خداى خود و ديگر عترت و اهل بيت خودم را در آن هنگام دست على را گرفت و بلند كرد و فرمود اى مردم اين على با قرآن است و قرآن با على از يكديگر جدا نخواهند شد تا وارد شوند بر من در كنار حوض (كوثر) هر سئوالى داريد از اين دو خليفۀ من بنمائيد.
تو دل بكجا بستى، عرض كرد متابعت نمودم على عليه السّلام را، امّ سلمه فرمود موافقت بحق نمودى و الذى نفسى بيده سمعت رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول على مع القرآن و القرآن مع على و لن يفنرقا حتى يردا على الحوض(1)
(و در مقاله 56 همين كتاب در اطراف اين حديث مشروح تر بسط كلام داده بآنجا رجوع شود).
و نيز شيخ سليمان بلخى حنفى در باب 59 ينابيع الموده از مسند امام احمد حنبل و صحيح مسلم از زيد بن ارقم آورده كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود انى تارك فيكم امرين لن تضلوا ان اتبعتموهما كتاب الله و عترتى اهلبيتى(2).
آنگاه گويد طبرانى همين خبر را نقل نموده بعلاوه آنكه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود انى سئلت ذلك لهما فلا تقدموهم فتهلكوا و لا تقصروا عنهم فتهلكوا و لا تعلموهم فانهم اعلم منكم(3).
ابن حجر مكى با كمال تعصبى كه دارد در ص 92 ذيل آيه چهارم وقفوهم انهم مسئولون(4)ضمن فصل اول از باب 11 صواعق بعد از نقل اين خبر، بيانات مفصّلى دارد قريب بيك صفحه شواهدى از اخبار مياورد، تا آنجا كه گويد اختلاف اقوال بسيار است كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در كجا اين بيانات را نموده است بعد از نقل مواطن گويد لا تنافى اذ لا مانع من انه كرر عليهم ذلك فى تلك المواطن و غيرها اهتماما
1) قسم بآن خدائيكه جان من در دست او است شنيدم رسول خدا ميفرمود على با قرآن است و قرآن با على ميباشد و هرگز اين هر دو از هم جدا نكردند تا در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند
2) من ميگذارم در ميان شما دو امر را كه هرگز گمراه نشويد اگر متابعت كنيد آن دو را، و آن دو امر كتاب خداى بزرگ، و عترت و اهل بيت من اند
3) بدرستيكه من سؤال ميكنم شما را از اين دو (قرآن و عترت روز قيامت) پس مقدم نداريد و پيشى نگيريد بر ايشان و تقصير و كوتاهى نكنيد از آنها كه هلاك ميشويد، و ياد ندهيد بآنها زيرا كه آنها (يعنى عترت و اهل بيت من) اعلم و داناتر از شما ميباشند.
4) نگاه داريد آنها را بدرستيكه آنها سؤال كرده ميشوند (از ولايت عترت و اهل بيت پيغمبر).
بشأن الكتاب العزيز و العترة الطاهرة(1)
و نيز بعنوان توضيح گويد سمى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم القرآن و عترته و هى بالمثناة الفوقية الاهل و النسل و الرهط الادنون ثقلين، لان الثقل كل نفيس خطير مصون، و هذان كذلك، اذ كل منهما معدن للعلوم الدينية و الاسرار و الحكم العلية و الاحكام الشرعية ؟ و لذا حث صلى الله عليه و سلم على الاقتداء و التمسك بهم و التعلم منهم، و قال: الحمد الله الذى فينا الحكمة اهل البيت، و فى احاديث الحث على التمسك باهل البيت اشارة الى عدم انقطاع متأهل منهم للتمسك به الى يوم القيمة، كما ان الكتاب العزيز كذلك، و لهذا كانوا أمانا لاهل الارض كما يأتى، ثم احق من يتمسك به منهم امامهم و عالمهم على بن ابيطالب كرم الله وجهه، لما قد مناه من مزيد علمه و دقائق مستنبطاته ؟!(2)
و جمله (الحث على التمسك باهل البيت) كه در احاديث وارد است، اشاره است، باينكه امت تمسك خود را باهل بيت پيغمبر بايستى پيوسته ادامه دهند تا روز قيامت هم چنانكه قرآن مجيد هم همين قسم است كه تا روز قيامت مورد تمسك بايستى قرار گيرد، و باين ملاك قرآن و عترت امان انداز براى اهل زمين هم چنانيكه اخبار آن در آتيه تذكر داده خواهد شد و از همه اهل بيت پيغمبر سزاوارتر و لايق تر على بن ابيطالب است كه بآن تمسك جويند كه آن امام و عالم عترت و اهل بيت رسول اللّه است بدليلى كه سابقا ذكر شد كه آن جناب علمش از همه زيادتر و قوۀ استنباط آن از قرآن مجيد بيشتر است، انتهى.
واقعا نميشود آدم عاقل متأثر بشود از درجه تعصب اين قبيل علماء و دانشمندان كه با چنين اقرار و اعترافاتى كه بدستورات رسول خدا مينمايند مع ذلك على را گذاردند و بدنبال ديگران رفتند؟!!
1) منافاتى در اين اختلافات نميباشد، و مانعى ندارد كه در تمام اين امكنه (كه در بيان خود ذكر نموده از عرفات، و غدير خم، و در برگشتن از طائف و در مدينه و در مرض موت) رسول اكرم اين بيان را تكرار نموده باشد براى اثبات عظمت شان قرآن كريم و عترت طاهره.
2) رسول اكرم قرآن و عترت را كاهى اهل و نسل و اقوام نزديك خود را ثقلين ناميده است، زيرا مراد از ثقل هر شئى نفيس عالى رتبۀ پر بهائى ميباشد، و اين دو (يعنى قرآن و عترت) چنين است زيرا هريك از آنها معدن علوم دينيه و منبع اسرار حكم عاليۀ الهيه و مركز احكام شرعيه اند، و لهذا سفارش كرده است رسول اكرم كه امت اقتداء بآنها بنمايند و تمسك بآنها بجويند و هر چيزى را از آنها فراگيرند، و باين لحاظ فرمود حمد ميكنم خداوندى را كه حكمت را باهل بيت من اختصاص داده است.
و اخبار بسيار ديگرى كه از طرق فريقين (شيعه و سنى) نقل شده دلالت كامله دارد بر لزوم پيروى از عترت و اهل بيت طهارت (كه وقت مقاله نويسى مجال نقل همۀ آنها را نميدهد).
براى نمونه اكتفا مينمايم بخبر ديگرى كه ابن ابى الحديد معتزلى در ص 450 جلد دوم شرح نهج البلاغه (چاپ مصر) نقلا از حلية الاولياء حافظ ابو نعيم اصفهانى، و امام احمد حنبل در مسند و طبرانى در كبير و متّقى هندى در كنز العمّال و رافعى در مسند و سليمان بلخى در ينابيع الموده و ديگران از اكابر علماء اهل سنت نقل نموده اند كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود من سره ان يحيا حياتى و يموت مماتى و يسكن جنة عدن التى غرسها ربى فليوال عليا من بعدى و ليوال وليه و ليقتد بالائمة من بعدى فانهم عترتى خلقوا من طينتى و رزقوا فهمى و علمى فويل للمكذبين من امتى القاطعين فيهم صلتى لا اللهم الله شفاعتى(1).
براى اثبات مرام همين مقدار از اخبار من باب نمونه از صدها خبر كفايت ميكند كه خوانندگان محترم پى ببرند كه ائمه اثنا عشر از عترت و اهل بيت پاك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اعلم امت بودند بحقايق و اسرار قرآن مجيد كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آنها را عدل و عديل قرآن قرار داده.
بديهى است مراد از بيان رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله كه فرموده على با قرآن و قرآن با على ميباشد، يعنى على اعلم بعلوم عاليه قرآن از ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و مفصّل و مجمل و عام و خاص و ظاهر و باطن و تنزيل و تاويل آن بوده است، فلذا مكرر بالاى منبر نداى سلونى ميداد، و ادعاى احاطه بر قرآن مى نمود، كه
1) هركس خوشنود است زندگانى كند چون زندگانى من و بميرد بمردن من و قرار گيرد بهشت عدنى را كه خداوند غرس نموده و كشته است (درختهاى او را) پس دوست بدارد بعد از من على را و دوست بدارد دوست على را و اقتدا كند اهل بيت مرا بعد از من پس بدرستيكه آنها عترت من اند و از طينت من آفريده شده اند، و فهم و علم من بايشان روزى شده است، پس واى بر تكذيب كنندگان فضل ايشان از امت من و قطع كنندگان صلۀ من خداوند شفاعت مرا بانان نصيب نفرمايد
گذشته از اجماع علماء شيعۀ اماميه، اكابر علماء اهل تسنن در كتب معتبرۀ خود بيانات آنحضرت را بعبارات مختلفه ثبت نموده اند.
از قبيل ابو العباس احمد بن خلكان شافعى در تاريخ و فيات، و امام احمد حنبل در ص 278 جلد اول مسند، و ابى داود در ص 356 سنن، و موفق بن احمد خطيب خوارزم در مناقب، و محمّد بن سعد در طبقات، و ابن عبد البر در استيعاب، و شيخ الاسلام حموينى در فرائد، و ابن طلحه در در المنظوم، و مير سيد على شافعى همدانى در مودة القربى، و حافظ ابو نعيم اصفهانى در سطر اول ص 68 جلد اول حلية الاولياء و محمّد بن طلحه شافعى در مطالب السئول و ابو عمر در ص 114 جلد اول جامع بيان العلم، و حاكم نيشابورى در ص 466 جلد دوم مستدرك، و بدر الدين حنفى در ص 167 جلد نهم عمدة القارى، و ابن كثير در ص 231 جلد چهارم تفسير، و ابن حجر عسقلانى در ص 237 جلد هفتم تهذيب التهذيب، و محب الدين طبرى در ص 198 جلد دوم رياض النضرة، و نيز ابن حجر عسقلانى در ص 485 جلد هشتم فتح البارى، و جلال الدين سيوطى در ص 124 تاريخ الخلفاء، و ابن ابى الحديد در ص 208 جلد اول شرح نهج البلاغه (چاپ مصر)، و بخارى در ص 46 جلد اول و ص 241 جلد دهم صحيح، و محمّد بن يوسف گنجى شافعى در باب 52 كفايت الطالب، و شيخ سليمان بلخى حنفى در ص 274 ضمن باب 14 ينابع الموده و غير آنها از محقّقين علماى عامّه با الفاظ و عبارات مختلفه در موارد متعدّده نقل نموده اند كه مكرر امير المؤمنين على عليه السّلام بالفاظ و عبارات مختلفه نداى سلونى قبل ان تفقدونى ميداد، كه از جمله ميفرمود:
سلونى قبل ان تفقدونى فو الذى فلق الحبة و برء النسمة لا تسئلونى عن آية من كتاب الله الا حدئتكم عنها، منى نزلت، بليل او نهار، افى مقام او مسير، فى سهل ام فى جبل، و فى من نزلت، فى مؤمن او منافق و ما عنى الله بها ام عام ام خاص(1)
1) سئوال كنيد از من قبل از آنكه مرا نيابيد قسم بآن خدائيكه دانه را شكافته و بشر را آفريده سئوال نميكنيد از من از آيه اى از كتاب خدا مگر خبر ميدهم بشما از آنها كه چه وقت نازل گرديده شب يا روز در مقام و مكان يا در راه در زمين يا در كوه و در چه كسى نازل شده در مؤمنين يا منافقين عام است يا خاص
و در جاى ديگر فرموده است سلونى عن كتاب الله فانه ليس من آية الا و قد عرفت بليل نزلت ام بنهار فى سهل ام فى جبل(1)
و بعبارت ديگر ميفرمود سلونى عن اسرار الغيوب فانى وارث علوم الانبياء و المرسلين و سلونى عن كتاب الله فو الله ما من آية الا و انا اعلم ابليل نزلت ام بنهار فى سهل ام فى جبل(2)
و نيز شيخ سليمان بلخى حنفى در باب 14 ينابيع الموده نقلا از مناقب خوارزمى از يحبى بن ام طويل آورده كه گفت شنيدم از على عليه السّلام فرمود ايه اى نازل نگرديده در قرآن مگر آنكه من ميدانم كجا نازل گرديده و براى چه نازل گرديده، بدرستيكه در ميان دو پهلوى من علم فراوانى است، پس سئوال كنيد از من قبل از آنكه مرا نيابيد، چه آنكه هرگاه حاضر بودم و آيه نازل ميشد رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بمن ميفرمود با تنزيل و تاويل آن مينوشتم و اذا كنت غالبا عن نزول الاية كان يحفظ على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ما كان ينزل عليه من القرآن و اذا قدمت عليه اقرانيه و يقول يا على انزل الله على بعدد كذا و كذا و تاويله كذا و كذا و يعلمنى تاويله و تنزيله(3)
و نيز امام ثعلبى از اكابر علماء مفسرين اهل تسنن، و شهرستانى در مقدمۀ تفسير خود نقل نموده اند، كه صحابه متفق بودند كه علم قرآن اختصاصات عترت و اهل بيت رسول اللّه بوده است.
بهمين جهت از حضرت امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام سئوال نمودند كه آيا شما خاندان رسالت بغير از قرآن خصيصۀ ديگرى داريد يا نه.
1) سئوال كنيد از من از كتاب خدا پس بدرستيكه نيست آيه اى مگر آنكه من مى شناسم بشب نازل شده يا روز در زمين نرم و يا كوه سخت.
2) سئوال كنيد مرا از اسرار غيبيه پس بدرستيكه من وارث علوم انبياء و مرسليين هستم و سئوال كنيد مرا از كتاب خدا بخدا قسم نيست آيه اى مگر آنكه من ميدانم در شب نازل شده يا روز در زمين نرم يا كوه سخت.
3) زمانيكه غائب بودم و آيه اى نازل ميشد رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله حفظ مى نمود براى من آنچه بر او نازل گرديده بود از قرآن مجيد و زمانيكه شرفياب ميشدم ميفرمود يا على بعد از تو چند عدد آيه نازل شده، آنگاه آنرا با تنزيل و تاويلش بمن تعليم مى نمود
خود اين بيان و اختصاص دادن علم قرآن را بآنها دليل است بر اينكه صحابه رضى اللّه عنهم اجماع داشته اند كه علم بقرآن و دقايق مندرجۀ در آن از مختصات خاندان رسالت و اهل بيت پيغمبر بوده است.
چنانچه در آخر خطبۀ 108 نهج البلاغه است كه مولانا امير المؤمنين على عليه السّلام فرموده نحن شجرة النبوة و محط الرسالة و مختلف الملائكة و معادن العلم و ينابيع الحكم(1)
ابن ابى الحديد در ص 236 جلد دوم شرح نهج البلاغه (چاپ مصر) در شرح اين خطبه گويد اين امر در آنحضرت ظاهر بوده است جدا زيرا رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود انا مدينة العلم و على بابها و من ار المدينة فليات الباب(2)
و نيز فرمود اقضاكم على چه آنكه قضا امرى است كه مستلزم علوم بسيارى ميباشد بالجمله فحاله فى العلم حال رفيعة جدالم يلحقه احد فيها و لا قاربه و حق له ان يصف نفسه بانه معادن العلم و ينابيع الحكم فلا احدا حق به منها بعد رسول الله صلى الله عليه و آله(3)انتهى
چون اين خاندان جليل معادن علوم الهيه بودند، فلذا رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آنها را عديل القرآن قرار داد، تامبين قرآن و كاشف اسرار و حقايق علوم آن گردند،
بهمين جهة بر تمام امت لازم آمده كه حسب الامر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عدل قرآن و حامل علوم آن را كه خاندان جليل عترت و اهل بيت رسالت اند محترم شمرده و در اختلاف معانى قرآن بآنها رجوع نموده و متابعت نمايند -
1) ما (ائمه اثنا عشر عليهم السلام) از شجرۀ نبوت هستيم، و از خاندانى ميباشيم كه رسالت پيام الهى در آنجا فرود آمده و رفت و آمد فرشتگان در آنجا بوده، و ما كانهاى معرفت و دانش و چشمه هاى حكمت ميباشيم.
2) من شهرستان علم هستم و على باب آن ميباشد هركس اراده دارد از شهرستان علم من بهره بردارد پس بايد برود بباب علم (على عليه السّلام).
3) مقام علمى آنحضرت بسيار بلند است كه از حد بيان خارج و دست تصور هيچكس باو نخواهد رسيد بلكه باو نزديك هم نخواهد شد، سزاوار است كه بخود نسبت دهد و بفرمايد معدن علم من هستم كه چشمه هاى حكمت از اقيانوس علوم من جارى ميباشد، پس در نتيجه ثابت است كه احدى از بشر سزاوارتر از على برفعت علم بعد از رسول خدا نميباشد.
نظر باينكه انسان عاقل نبايستى كوركورانه راهى را برود، و بخيال صدا بدنبال صدا طى طريق نمايد، و چون جماعتى براهى روند، يا طريقه و عقيده اى را به پيمايند بدون دليل و برهان به پذيرد و بگويد ذهب الناس و انا منهم ؟! مردم رفتند منهم با آنها رفتم.
چنانچه خداوند متعال در آيه 21 سوره 43 (زخرف) انتقاد مينمايد كفار را وقتى از آنها سئوال ميشد چرا راه غلط بت پرستى و افعال شنيعه را پيروى ميكنيد قٰالُوا إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلىٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلىٰ آثٰارِهِمْ مُهْتَدُونَ ،(1)
پس بمصداق آيه 19 سوره 39 (زمر) كه ميفرمايد: فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (2)فلذا اين صد مقاله بپيروى همين آيه شريفه بقلم قاصر حقير بوجود آمد، وظيفه هر عاقلى است در ميان اقوال و عقايد مختلفه انتخاب احسن نمايد و طريقه و عقيده اى را بپذيرد كه بر پايه هاى علم و عقل و منطق قرار گرفته باشد چنانچه در مقدمۀ كتاب نگاشتيم.
بهمين جهت جامعه شيعه اماميه طريقه حق و حقيقت را در پيروى از خاندان جليل محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم اجمعين دانستند چه آنكه خاندان جليل
1) گفتند (مشركان) ما پدران خود را بعقايد و آئين يافتيم و البته ما هم در پى آنها بر هدايت هستيم.
2) (اى رسول مكرم) بلطف و رحمت بشارت ده بندگانى را كه چون سخن بشنوند انتخاب احسن كنند و نيكوتر آن را عمل و پيروى نمايند آنان كسانى هستند كه خدا آنها را بلطف خاص خود هدايت فرموده و هم آنان بحقيقت خردمندان عالمند.
محمّد صلّى اللّه عليه و آله و عترت طاهره آنحضرت با دلائل علم و عقل و منطق اولى و اقدم از ديگران بودند.
1 - اولا آيات شريفۀ قرآنيه حق تقدم را بآنها داده، چه آنكه حق تقدم براى اهل علم و تقوى است و در اين دو معنا آن خاندان جليل مقدم بر ديگران بودند، كه خداوند متعال آيات شريفۀ بسيار در شأن و مقام آنها نازل فرموده كه از جمله نزول آيه تطهير است كه اثبات طهارت و پاكيزگى ظاهر و باطن آنها را مى نمايد چنانچه در سوره 33 (احزاب) آيه 33 ميفرمايد إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً(1)
كه گذشته از اجماع علماء شيعه اكثر اكابر علماء اهل سنّت و جماعت از قبيل مسلم بن حجاج در ص 331 جلد دوم صحيح، و امام ثعلبي در تفسير كشف البيان، و امام فخر رازى در ص 783 جلد ششم تفسير مفاتيح الغيب، و جلال الدين سيوطى در ص 199 جلد پنجم درّ المنثور، و ص 264 جلد دوم خصائص الكبرى، و فاضل نيشابورى در جلد سوم تفسير، و امام عبد الرزاق الرستغنى در تفسير رموز الكنوز و ابن حجر عسقلانى در ص 207 جلد چهارم اصابه، و ابن عساكر در ص 204 و 206 جلد چهارم تاريخش، و محب الدين طبرى در ص 188 جلد دوم رياض النضره و ابن حجر مكّى در ص 88 صواعق و بنهانى در ص 10 شرف المؤبد (چاپ بيروت) و محمّد بن يوسف گنجى شافعى در باب 100 كفايت الطالب، و سيد أبي بكر بن شهاب الدين علوى در ص 14 تا 19 كتاب رشفة الصادى من بحر فضائل النبى الهادى (چاپ مطبعه اعلاميه مصر در 1303) ضمن باب اول از ترمذى و ابن جرير و ابن منذر حاكم و ابن مردويه و بيهقى و ابن أبى حاتم و طبرانى و احمد بن حنبل و ابن كثير و مسلم بن حجاج و ابن أبى شيبه و سمهودى با تحقيقات عميقه از اكابر علماء و محققين فضلاء أهل سنّت، و رزين در جمع بين الصحاح، از موطأ مالك بن انس اصبحى و صحاح بخارى و
1) جز اين نيست كه خداوند چنين ميخواهد كه رجس و هر آلايشى را از شما خانواده نبوت ببرد و شما را از هر عيب (ظاهر و باطن) پاك و منزه گرداند.
مسلم و سنن ابى داود سجستانى و ترمذى و جامع الاصول، و شيخ سليمان بلخى حنفى در باب 33 ينابيع المودّه از صحيح مسلم و شواهد حاكم از عايشه (ام المؤمنين) و ده خبر از ترمذى و حاكم و علاء الدوله سمنانى و بيهقى و طبرانى و محمّد بن جرير و احمد ابن حنبل و ابن ابى شيبه و ابن منذر و محمّد بن سعد و حافظ زرندى و حافظ ابن مردويه و ديگران از امّ المؤمنين امّ سلمه و عمر بن أبى سلمه (ربيب النبى) و انس بن مالك و سعد بن أبى وقاص و واثلة بن اسقع و ابو سعيد خدرى نقل مينمايند كه اين آيه شريفه طهارت در شأن پنج تن آل عبا عليهم السّلام نازل گرديده.
و ابن حجر مكى در صفحه 87 ضمن فصل اوّل از باب 11 صواعق گويد:
اكثر المفسرين على انها نزلت فى على و فاطمة و الحسن و الحسين لتذكير ضمير عنكم(1).
و بس است در شرافت و اثبات طهارت اين خاندان جليل كه خداوند متعال آنها را با شخص شخيص خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله در مقام تقوى و طهارت در يك رديف قرار داده است.
علاوه بر آيات شريفۀ ديگر كه مورد استدلال ما ميباشند كه هر يك بجهتى از جهات اثبات مرام مينمايند كه خاندان جليل آل محمّد و عترت طاهره آنحضرت سلام اللّه عليهم أجمعين حق تقدّم بر ديگران دارند، و بر امت واجب است تبعيّت از آنها بنمايند از قبيل آيه 62 سوره 4 (نساء) كه ميفرمايد يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ (2)
و آيه 8 سوره 13 (رعد) إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ(3)
1) بيشتر مفسرين برآنند كه اين آيه شريفه نازل گرديده در شأن على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام براى آنكه ضمير ذكور در آيه آمده
2) اى اهل ايمان فرمان خدا و رسول و فرمانداران (از طرف خدا و رسول) را اطاعت كنيد
3) جز اين نيست كه وظيفۀ تو اندرز و ترسانيدن (از نافرمانى خداست) و هر قومى را از طرف خدا رهنمائيست.
و آيه 120 سوره 9 (توبه) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ كُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِينَ (1)
و آيه 98 سوره 3 (آل عمران) وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا(2)
و آيه 45 سوره 16 (نحل) فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (3)
و آيه 30 سوره 3 (آل عمران) إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفىٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِيمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَى اَلْعٰالَمِينَ (4)
و آيه 118 سوره 2 (بقره) قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ (5)
و آيه 29 سوره 35 (فاطر) ثُمَّ أَوْرَثْنَا اَلْكِتٰابَ اَلَّذِينَ اِصْطَفَيْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا (6)و آيه 6 سوره 33 (احزاب) اَلنَّبِيُّ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ وَ أُولُوا اَلْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىٰ بِبَعْضٍ فِي كِتٰابِ اَللّٰهِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُهٰاجِرِينَ (7)
و آيات بسيار ديگر كه وقت مقاله نويسى اقتضاى ذكر تمامى آنها را ندارد، تا آنجا كه خطيب خوارزمى در مناقب و امام احمد در مسند، و امام ثعلبى در تفسير
1) اى اهل ايمان خداترس باشيد، و با مردان راست گو (عترت مخصوص رسول اللّه) به پيونديد و پيرو آنها باشيد.
2) همگى برشتۀ دين خدا (ولايت عترت طاهره) چنگ زده و براههاى متفرق نرويد.
3) از اهل ذكر (قرآن) (كه خاندان محمد و آل محمد سلام اللّه عليهم اجمعين اند) پرسش نمائيد، اگر شما نميدانيد.
4) بحقيقت خدا برگزيد آدم و خاندان ابراهيم خليل اللّه و خانواده عمران را بر جهانيان و فرزندان بعض از آنها را بر بعض ديگر.
5) خداى تعالى به (ابراهيم) فرمود من تو را امام و پيشواى خلق قرار دادم ابراهيم عرض كرد اين امامت و پيشوائى را بتمام فرزندان من نيز عطا خواهى كرد فرمود عهد من (كه امامت است) هرگز بمردم ستمكار نخواهد رسيد.
6) پس (از آن پيمبران سلف) ما آنانرا كه از بندگان خود برگزيديم (يعنى محمد و عترت طاهره او عليهم السلام را) وارث علم قرآن گردانيديم.
7) پيغمبر اولى و سزاوارتر بمؤمنان است از خود آنها و زنان پيغمبر (در اطاعت و عطوفت و حرمت نكاح بحكم) مادر مؤمنان هستند و خويشاوندان نسبى شخصى بعضى بر بعض ديگر در كتاب خدا مقدم اند از مؤمنين و مهاجرين.
و حافظ ابو نعيم در ما نزل من القرآن فى على نقل نموده اند كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود ربع قرآن دربارۀ ما اهل بيت نازل گرديده است.
و نيز حافظ ابو نعيم در ما نزل من القرآن فى علىّ ، و امام احمد حنبل در مسند و واحدى در اسباب النزول، و محمّد بن طلحۀ شافعى در مطالب السؤل، و ابن عساكر و محدث شام در تاريخ خود، و محمّد بن يوسف گنجى شافعى در اول باب 62 كفايت الطالب، و سليمان بلخى حنفى در باب 42 نيابيع الموده از طبرانى نقل نموده اند از ابن عباس (حبرامّت) كه فرمود نزلت فى على اكثر من ثلثمأة آية فى مدحه(1)
كه هريك از اكابر علماى اهل سنت ببعض از آن آيات مبسوطا متعرض گرديده اند، كه ثابت مينمايد كه عترت و اهل بيت آنحضرت از جهة تقوى و علم حق تقدم بر تمام امت داشته اند،
2 - و ديگر نصوص و اردۀ از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله است، كه دستور داده حقايق دين و معارف قرآن را از عترت طاهره و اهل بيت آنحضرت سؤال كنند، كه ببعض از آن اخبار از طرق عامّه و اهل تسنن من باب نمونه اشاره نموديم.
3 - از دلائل واضحه كه ما را بسوى عترت كشيده آنست كه در ميان ائمۀ اثنا عشر از عترت طاهره و اهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ابدا اختلافى وجود نداشته، چه آنكه تمامى آنها علم را از يك سرچشمه (كه رسول خدا باشد) اخذ نمودند.
مانند فلاسفه و حكماء تئورى و نظريات خود را بكار نمى بردند، روى رأى و قياس حرف نميزدند، بلكه آنچه را رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوسيله باب علم آنحضرت (على بن ابيطالب عليه السّلام) بآنها افاضه شده بود طابق النعل بالنعل اداء مى نمودند.
پس پيروى هر فردى از آنها پيروى از تمام آنها بوده است، و هر حديثى از رسول اكرم، يا على، يا حسن، يا حسين، يا سجاد، يا باقر، يا صادق، يا كاظم يا رضا يا جواد، يا هادى، يا عسكرى، يا مهدى عليهم الصّلوة و السّلام نقل شود برابر كلمات ديگران از ائمۀ هدى مى باشد.
1) زياده از سيصد آيد در مدح على عليه السلام نازل گرديده.
مذهب همۀ آنها مذهب واحد بوده، علوى، و حسينى، و جعفرى، و رضوى و عسكرى، همه يك سان بوده اند.
ابدا اختلاف كلمه نداشتند، زيرا تمامى آنها منتسب باصل واحد و شاخه هاى يك درخت بوده اند.
برخلاف مذاهب ديگران، مانند مذاهب برادران ما اهل سنّت و جماعت، كه اختلاف بسيارى در اصول و فروع ما بين اشعرى، و معتزلى، و مالكى، و حنبلى و حنفى، و شافعى موجود است
علّت اختلاف ميان آنها آنست كه باب علمى را كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله براى سعادت و سيادت امت بروى آنها گشود مسدود نمودند، پيرو عقايد و مذاهب و گفتار علماء و صحابه و تابعين شدند، و برأى خود افتتاح ابواب نمودند، باب قياس و رأى و امثال آن باز و رايج شد، لذا دچار اختلافات كثيره گرديدند، بهمين جهة عقايد فاسده، مانند عقيدۀ برؤيت اله و جبر و امثال آن از اصول و فروع كه در ميان آنها شايع شد، كه اينك مجال تعرض بآنها نميباشد، ولى امامان از عترت طاهره، چون آنچه دارند بوسيله باب علم على بن ابيطالب از رسول خدا دارند لذا ابدا اختلافى ندارند.
اينك كه قلم بدين جا كشيد، در خاتمه مقال نميتوانم درد دل خود را ظاهر نكنم، و از بعضى از برادران شيعى خود گله نكنم، كه چرا بدون فكر قلم بروى كاغذ مى آورند، و نقل اقوال اهل تسنّن را در اختلاف قرآن على و امام جعفر صادق عليهما السّلام را برشتۀ تحرير آورده، و ندانند كه گفتار آنها را كه برخلاف اجماع علماء شيعۀ اماميّه مى باشد، بدون حاشيه و توضيح و پاورقى نقل نمودن، تصديقى بآن عقايد نمودن است.
اگر برادران اهل تسنن اختلافى بين قرآن امير المؤمنين على و امام جعفر صادق عليهما السّلام، و ديگران قرار ميدهند، مورد گله و اعتراض ما نيستند، چه آنكه آنها در امر ولايت و امامت قصور نموده اند.
ولى شيعيانيكه معتقد بولايت و امامت و عصمت و اتحاد معنى و حقيقت براى
عترت طاهره و اهل بيت پيغمبر، يعنى دوازده امام منصوص بر حق اند، و ميدانند كه بين مذهب و عقيدۀ علوى، و حسينى، و جعفرى، و رضوى، و عسكرى و بينهم ابدا فرقى نبوده، چرا بايد تحت تأثير بيانات ديگران قرار گيرند!!
متاسفانه أخيرا بچند جلد كتاب جديد الطبع و التأليف تاريخ القرآن تأليف نويسندگان شيعى معاصر برخوردم كه اختلافى در ترتيب سور قرآن در مصحف امير المؤمنين على و حضرت امام أبى عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق عليهما السّلام ذكر نموده اند باتّكاء قول شهرستانى صاحب ملل و نحل عالم سنى ؟!
بديهى است اگر شهرستانى و امثال آن بين قرآن امامان ما باختلاف عقيده و مذهب قائل شوند، و نقل نمايند گله ندارد، چه آنكه گفتيم آنها بامامت امامان منصوص معصوم معتقد نيستند، فلذا خيال نموده اند، ائمۀ معصومين ما هم مانند امامان بى اساس خود آنها مى باشند.
ولى گله از نويسندگان شيعى مذهب امامى ميباشد، كه چرا نبايد بفهمند كه بين امامان ما ابدا اختلافى در هيچ مرحله اى از مراحل نبوده است.
همان قرآنى كه در مقاله 56 مشروحا ثابت نموديم كه مخصوص مولانا امير - المؤمنين عليه السّلام بوده دست بدست امامان ما گشته بلكه جزء ودايع ولايت بوده، تا الحال خدمت حضرت مهدى امام دوازدهم عجل اللّه تعالى فرجه ميباشد.
پس قرآن امير المؤمنين با قرآن امام جعفر صادق و ساير ائمه هدى عليهم السّلام ابدا فرقى نداشته است.
اصلا حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام يا هريك از ائمۀ اثنا عشر قرآن اختصاصى نداشتند.
بلكه قرآن اختصاصى آن خاندان جليل همان قرآن باعظمتى است كه مولانا امير المؤمنين عليه السّلام با تنزيل و تأويل بدستور رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نوشته كه در تمامى ادوار نزد ائمه اطهار يكى بوده و أبدا اختلافى نداشته است.
پس ترتيب سور در قرآن امير المؤمنين، و امام جعفر صادق عليهما السّلام يا ساير ائمّه ابدا اختلافى نداشته، اگر شهرستانى و ديگران چيزهائى نوشته اند، روى
خيالات واهى و بى اساس خود قلم فرسائى نموده اند.
علاوه بر اينها اهل تتبع مى دانند كه شهرستانى و امثال آن بى جهت شهرت اعتبار پيدا نموده اند، اهل دانش و قلم مى دانند كه ابدا اعتبارى در مقالات و تحقيقات آنها نميباشد، چنانچه امام فخر رازى كه از اكابر علماء عامّه ميباشد دلائل بسيارى بر بى اعتبارى كتب شهرستانى خاصّه ملل و نحل او اقامه نموده است.
و اگر هر فرد منصفى از روى دقت كتابهاى آنها را بخواند چه بسيار مطالب بى اساس و دروغ در كتابهاشان موجود است كه خواننده را بتمام مطالب كتابهاى آنها بى اعتنا ميكند، كه اگر وضع مقاله نويسى اجازه ميداد بتمام مطالب كذب و بى اعتبار آنها اشاره مينمودم.
ولى من باب نمونه بيك جملۀ بى اساس واضح و آشكار از كتاب ملل و نحل شهرستانى (كه بى جهت شهرت جهانى پيدا نموده) اشاره مينمايم، تا خوانندگان محترم قضاوت عادلانه و منصفانه نمايند، و بدانند كه مؤلّفين اين قبيل كتابها تحقيقات عميقانه در نقل مطالب نداشته اند، بلكه سطحى از هر ولگرد بى پروپائى هرچه شنيده اند در كتب خود ثبت نموده اند، چون مطالب آنها مشتمل بر صحيح و نا صحيح است، لذا اعتبارى ندارد.
و آن جمله ايست كه در نقل فرق شيعه، وقتى به اثنا عشريه ميرسد، و امامان بعد از حضرت موسى عليه السّلام را مى شمارد، و مدفن هريك را معيّن مينمايد، بنام امام دهم كه ميرسد اين قسم مى نگارد (حضرت امام علىّ بن محمّد نقى و مشهد مكرّمش در قم است ؟) و حال آنكه هر بچه اى ميداند مدفن و مشهد حضرت هادى امام على نقى در سامراء ميباشد نه در قم، و در قم قبّه و بارگاه مجلّل با گنبد طلا از فاطمه معصومه دختر نيك اختر موسى بن جعفر امام هفتم عليه السّلام ميباشد.
پس كسيكه قوۀ تحقيقش اينقدر سست است كه در يك موضوع واضح و آشكارى كه در زمان خود او مشهود خاص و عام بوده چنين اشتباه بزرگى بنمايد، معلوم است كه در نقل وقايع تحقيقى هزار ساله چه قدر سست نويس خواهد بود.
پس بقول و قلم چنين اشخاص سست نويس غير محقق، بلكه دروغ نويس ابدا اعتبارى نخواهد بود.
پس جامعۀ عقلاء منصف ميدانند كه براى تميز دادن بين حق و باطل بايستى بخاندان جليل القدر محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم اجمعين رجوع نمايند.
چه آنكه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مكرر مى فرمود عترت و اهل بيت من فارق بين حق و باطل ميباشند.
چنانچه در حديث سفينه كه متفق عليه جامعۀ مسلمين ميباشد، كه گذشته از اجماع علماء شيعه، اكابر علماء اهل تسنن، مانند مسلم بن حجّاج در صحيح و امام احمد حنبل در مسند، و حافظ ابو نعيم اصفهانى در حليه، و ابن عبد البر در استيعاب و ابو بكر خطيب بغدادى در تاريخ بغداد، و محمّد بن طلحۀ شافعى در مطالب السؤل و ابن اثير در نهايه، و سبط ابن جوزى در تذكره، و ابن صبّاغ مالكى در فصول المهمّه، و علاّمه نور الدين سمهودى در تاريخ المدينه، و سيد مؤمن شبلنجى در نور الابصار و امام فخر رازى در تفسير مفاتيح الغيب، و جلال الدّين سيوطى در درّ المنثور و امام ثعلبى در تفسير كشف البيان، و طبرانى در اوسط، و حاكم در ص 151 جلد سيم مستدرك، و سليمان بلخى حنفي در باب 4 ينابيع الموده، و مير سيد على همدانى در مودت دوم مودة القربى، و ابن حجر مكى در ذيل آيه هشتم از صواعق، و طبرى در تفسير كبير و تاريخ خود، و محمّد بن يوسف گنجى شافعى در ص 233 ضمن باب 100 كفايت الطالب، بالاخره تا زياده از صد نفر از اكابر علماء سنت و جماعت از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل نموده اند كه فرمود.
انما مثل اهلبيتى فيكم كمثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها هلك(1)
يعنى هركس به اهل بيت من توسل و تمسك جويد، مانند كسانيكه در كشتى نوح نشستند و از غرق نجات يافتند، از مهالك نجات يابد، و هركس تخلف از آنها نمايد، مانند امت نوح كه تخلّف از كشتى نمودند و غرق گرديدند، هلاك گردد.
1) جز اين نيست كه مثل اهل بيت من در ميان شما مثل كشتى نوح است كسيكه سوار بر او شد نجات يافت و كسيكه تخلف و دورى از او نمود هلاك گرديد.
و نيز بسيارى از اكابر علماء اهل تسنن گذشته از علماء شيعه مانند طبرانى در كبير، و بيهقى در سنن و محمّد طلحه شافعى در مطالب السئول، و متقى هندى در ص 56 جلد ششم كنزل العمال، و حافظ ابو الحسن هيثمى در ص 102 جلد نهم مجمع الزوايد، و محمّد بن يوسف گنجى شافعى در ص 79 كفايت الطالب از سلمان و ابى ذر و حذيفه نقل نموده اند كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله بدست مباركش اشاره نمود بسوى على بن ابيطالب عليه السّلام و فرمود ان هذا اول من امن بى و هو اول من يصا فحنى يوم القيمة و هو الصديق الاكبر و هذا فاروق هذه الامة يفرق بين الحق و الباطل و هذا يعسوب المؤمنين. و گنجى شافعى در آخر اين خبر نقل نموده كه آنحضرت فرمود و هو بابى الذى أوتى منه و هو خليفتى من بعدى(1)
بعبارات و الفاظ مختلفه در امكنه متعدّده كلمۀ فاروق بيان گرديده، كه بواسطه ملاحظه اختصار از نقل آنها خوددارى شد.
پس از اين عبارات احاديث، و احاديث قبل معلوم ميگردد، كه فاروق بين حق و حقيقت قرآن مجيد، و اباطيل اقوال ديگران، و كاشف معانى عاليۀ قرآن مولانا امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السّلام ميباشد.
و بوسيله آن وجود مقدس كه باب علم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بوده است، و آن خاندان جليل كه عترت طاهره و عديل القرآن اند، اخذ رموز و اسرار، و معانى عاليه قرآن ميشود.
اميد است كه خداوند متعال بما توفيق توجّه و تمسك بآن خاندان جليل و اخذ حقايق قرآن را از آن ذوات مقدسه عنايت فرمايد.
1) بدرستيكه اين (على) اول كسيستكه بمن ايمان آورده، و اول كسيستكه روز قيامت با من مصافحه مينمايد، و اين صديق اكبر و راستگوى بزرگ و فاروق اين امت است كه جدائى ميافكند بين حق و باطل، و اوست پادشاه مؤمنين و اوست باب من كه ميايند از او، و اوست خليفه من بعد از من.
در آخر مقاله 77 بعد از نقل گفتار، ارنست زنان فرانسوى، وعده داديم در خاتمۀ مقالات شرحى از بيانات و گفتار علماء و دانشمندان مسيحى و غيره در اطراف قرآن مجيد و اهميت مقام و عظمت اين كتاب مقدس بنگاريم.
اينك كه مقتضى موجود گرديده، بوعدۀ خود وفا نموده، باقتضاى وقت مقاله نويسى، مختصرى از بيانات فلاسفه و دانشمندان و ادباء بنام مسيحى و غير مسيحى را بمفاد الفضل ما شهدت به الاعداء(1)ذكر ميكنم تا در مقابل مخالفين (و اروپائى مآبان) حجّتى باشد واضح و آشكار.
كه مردمانى خودخواه كه خود را امروز رب النوع عالم بشريت ميدانند، و تمام ترقّيات و كشفيّات برجسته را از خود ميدانند و در علوم و فنون خود را مافوق بشر ميخوانند.
با آنكه از حيث اختلافات شرق و غرب و دين و مذهب بكلّى خود را از ما جدا و بلكه بالاتر ميدانند، چگونه در مقابل اين كتاب اعظم آسمانى سر تعظيم فرود آورده اند.
مردمانى كه هريك در شغل خود نابغه و از حيث علوم و فنون و كشفيات شهرت جهانى دارند، در مقابل گفتار پيغمبرى امّى، يعنى پيغمبرى كه خواننده و نويسنده نبوده، زانوى عجز بر زمين زده، و از روى انصاف اقرار به برترى قائد عظيم الشان اسلام (خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله) و عظمت قرآن مجيد از حيث تعليم و تربيت، و سياست مدن و بالاخره آنكه در جميع شئون فردى و اجتماعى دستورات اقوى دارد نموده اند.
1) فضيلت آنست كه دشمنان بآن شهادت دهند.
چون از عهدۀ ما خارج است كه بخواهيم تمام كلمات و بيانات مفصّل و مختصر آنها را كه غالبا بصورت كتابها درآمده است، در اين مقالات كوتاه خود نقل نمائيم لذا اكتفا مينمائيم ببعض اقوال برجسته گان آنها تا كشف حقايق گردد.
1 - دكتر شبلى شميل مادّى مصرى كه از فلاسفه و دانشمندان مادّى طبيعى قرن اخير در مصر بوده (كه در جوانى مسيحى كاتوليكى، و در دوره پيرى مادّى طبيعى و تابع نظر داورين مادّى انگليسى گرديده بود).
در نامه اى كه بسيد محمّد رشيد رضا (دانشمند معاصر مصرى) صاحب تفسير و مجلّۀ المنار نوشته كشف حقايقى نموده، كه خود سيد محمّد رشيد رضا آن نامه را در شمارۀ اول مجلّد يازدهم المنار سال 1326 درج نموده، كه خلاصۀ آن نامه اينست كه نوشته،
اى غزّالى عصر - سيد محمّد رشيد رضا، تو بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله چون پيغمبر مينگرى او را عظيم و بزرگ ميدانى، ولى من باو چون يكى از افراد بشر مينگرم و او را بزرگتر از آنچه تصوّر كنى ميدانم، اگرچه در اعتقاد از هم جدا هستيم، ولى در پايۀ عقل و خرد، و گفتار راست منصفانۀ بى طرفانه بهم نزديك هستيم.
آنگاه در خاتمۀ نامۀ خود اشعار زيرا را در عظمت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و كتاب آسمانى او قرآن مجيد سروده، و گويد:
دع من محمد فى سدى قرآنه *** ما قد نحاه للحمة الغايات
انى و ان اك قد كفرت بدينه *** هل اكفرن بمحكم الايات
او ما حوت فى ناصح الالفاظ من *** حكم روادع للهوى و عظات
و شرائع لو انهم عقلوا بها *** ما قيدوا العمران بالعادات
نعم المدبر و الحكيم و انه *** رب الفصاحة مصطفى الكلمات
رجل الحجار جل السياسة و الدها *** بطل حليف النصر فى الغارات
ببلاغة القرآن قد خلب النهى *** و بسيفه انحى على الهامات
من دونه الابطال فى كل الردى *** من سابق او لا حق اوات(1)
و آن آيات قوانينى هستند كه اگر بشر تعقل ميكرد آنها را مقيد نميكرد عمران و آبادى را بعادات خود، يعنى مقيد ميكردند عقلاء بشر را بقواعدى كه برخلاف عادات اند، چه بزرگ و نيكو مدبر و حكيمى است گويندۀ آيات قرآنى (يعنى حضرت مصطفى محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم) كه پرورش دهنده و صاحب فصاحت و تصفيه كنندۀ كلمات است، رسول خدا مرد عقل و سياست و مرد تدبير و فكر و انديشه است و پهلوا نيست هم قسم با نصرت و با يارى در جنگها (يعنى فتح و پيروزى در تمام نبردها در پيشانى او نوشته شده بود)
و ببلاغت قرآن فروبرد پنجه هاى خود را در عقول بشر و بشمشير خود فرود آورد سرهاى آنها را، و پست تر از او بودند مردهاى دنيا در تمام سختيها از گذشتگان و موجودين زمان خودش و كسانيكه در آتيه ميآيند.
2 - دكتر گوستاولوبون، استاد مشهور، و فيلسوف معروف فرانسوى متوفى 1931 ميلادى، كه دكتر در طب و حقوق و اقتصاد بوده، در ابواب مختلفه كتاب تمدن العرب، كه بفرانسه نوشته، و بلغت اردو، و فارسى ترجمه گرديده، بياناتى دارد، كه بخلاصه بعض از آنها اشاره مينمايم.
از آنجمله در باب 2 ص 127 از چاپ اول گويد، قرآن كه كتاب آسمانى مسلمين است، منحصر بدستورات مذهبى تنها نيست، بلكه دستورات سياسى و اجتماعى مسلمانان نيز در آن درج است، اگرچه قرآن از جانب خدا نازل شده ليكن ارتباط بين اجزاء آن باهم خيلى كم است كلمات و عبارات آن حيرت انگيز است.
و در اول فصل سيم از باب پنجم از كتاب چهارم ص 534 چنين گويد، احكام و تعليمات اخلاقى قرآن نهايت برجسته و عالى است، خيرات، نيكى، عدل، و احسان ميهمان نوازى، اعتدال در خواهشهاى نفسانى، وفاى بعهد، اكرام والدين، صلۀ ارحام و محبت بخويشان، اعانت و سرپرستى از بيوه زنان و يتيمان، نيكى كردن در مقابل بدى كه در موارد عديده تاكيد از آن بعمل آمده، از تمام اين صفات و خصايل حميده تعليم داده شده است.
1) واگذار هرچيزى را نسبت بمحمد تنها نظر بقرآن آن بنما كه آن قرآن احاطه كرده است تمام فوائد موجودات را، اگرچه من بدين او كافر هستم ولى بعظمت آيات قرآن او كافر نيستم يعنى ميشود بآيات محكمۀ قرآن كافر گردم، آيا قرآن واجد نيست الفاظى را كه حكمت محض و محض حكمت اند كه نگاه ميدارند پيروان خود را از هواها و خواهشهاى نفسانيه و پند و اندرز ميدهند از تبه كارى.
و در ص 538 گويد شريعت و آئين اسلام در اقوامى كه آن را قبول نموده تأثيرى بسزا بخشيده است.
در دنيا خيلى كمتر مذهبى پيدا شده كه بقدر اسلام در قلوب پيروانش نفوذ و اقتدار داشته، بلكه غير از اسلام شايد مذهبى يافت نشود كه تا اينقدر حكومت و اقتدارش دوام كرده باشد، چه قرآن كه مركز اصلى است اثرش در تمام افعال و عادات مسلمين از كلّى و جزئى ظاهر و آشكار ميباشد، بهركجا كه اسلام وارد شد چنان نفوذى نمود، كه عقول عقلا را محو و حيران نمود.
براى نمونه كافيست باوضاع مصر و تاريخ حالات آنها توجه نمودن، و اثر اسلام را فهميدن، چنانچه دكتر مذكور در ص 702 ضمن فصل اول از باب 10 بيان نموده است كه واقعا هيچ چيز انسان را بقدر مصريان قديم در حيرت نمياندازد، كه آنها تمدن عالى روم و يونان را قبول نكردند، زيرا بقدرى قوى و سرسخت بودند، كه نفوذ افكار و خيالات اجانب در آنها بسى مشكل بلكه محال شمرده ميشد.
ولى بعد از فتح و غلبه مسلمين همين مملكت قوى، تمدّن و مذهب و بالاخره زبان اسلامى را چنان قبول نمودند كه گوئى آنها از اصل عرب بودند.
و در طول يك قرن تمدّن هفت هزار سالۀ خود را از دست داده، و تمدّن و مذهب و زبان و صنعت مسلمين را با عقيدۀ محكم و ثابتى قبول نمودند، كه حتى بعد از انقراض فاتحين (يعنى اعراب) هم تمام آنها تا بامروز غير قابل تغيير باقى ماند
تمام اين قدرت و نفوذ مسلمين از اثرات قرآن و تعاليم عاليه سهل و ساده آن ميباشد، و اثر قرآن كه مركز اصلى است در تمام افعال و عادات مسلمين از كلّى و جزئى ظاهر و آشكار است.
3 - توماس كارلايل فيلسوف دانشمند معروف انگليسى متوفاى سال 1881 ميلادى در كتاب معروف خود كه بعربى ترجمه گرديده، بنام الابطال، ضمن حالات بطل بزرگ رسول اكرم خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله چنين گويد، وقتى ما در بلاغت قرآن مجيد انديشه و تأمّل ميكنيم، گذشته از آنكه اين كتاب مبارك وحى الهى است
مى بينيم كه از حيث لفظ و تركيب بليغ ترين كتابى است كه بزبان عربى تدوين شده، زيرا كه اسلوب بلاغت از جهة ترسيل و تسجيع و غيره موافق بالاترين ذوقى است كه از قرنها سال بين اهل لسان انتشار داشته، و قرآن به اعلى مدارج بلاغت و فصاحت گرد آمده، و اين كتاب مملو از مثلهاى روشن و آشكار و درستى و راستى و يادداشتهاى تازه و بديع است.
هيچكس قرآن را با تأمّل و انديشه نميخواند، مگر آنكه مى بيند حقايق جوهرى، بذات خود نزد وى آشكارا و ظاهر است، باين معنى كه قرآن وابسته باصلى حقيقى و پيوسته بمبدئى عالى و مقدس است.
حقايق برجسته، و خصايص اسرار وجود، طورى در مضامين قرآن جمله بندى شده، كه هر خواننده باولين چيزى كه اعتراف ميكند، حقيقت قرآن و صحت ادعاى حضرت محمّد است.
اين نكته واضح است، كه هر كلام حقيقى و درست. در دلها نفوذ و تسلطى بخصوص دارد، و حق آنست كه تمام كتب در برابر قرآن، حقير و كوچك اند، و اين كتاب از هرگونه عيب و نقص و اصول ناپسند، پاكيزه و مبرا ميباشد.
4 - دانشمند بزرگ مشهور، لئون تولستوى روسى، متوفاى 1910 ميلادى كه از فلاسفۀ اخلاقى معروف جهان در قرن اخير بوده است، در كتاب خود (حكم محمّد) چنين نوشته است.
هركس كه بخواهد سهولت و سادگى دين اسلام را بفهمد، بايد قرآن مجيد را دقيقانه مطالعه نمايد، زيرا قرآن مشتمل بر احكام و تعليمات و حقايقى روشن و آشكار و سهل و ساده آمده، كه عموم افراد بشر از هر طبقه ميتوانند از آن بهره مند گردند.
در اين كتاب مقدس (قرآن مجيد) آيات شريفه اى نازل گرديده، كه دلالت كامله دارد بر مقام عالى دين اسلام، و پاكى روح مقدس آورندۀ اين كتاب (خاتم الانبياء محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله) كه از آنجمله اين آيۀ بزرگ اجتماعى است كه در سوره 4 (آل عمران) آيه 98 فرموده است.
وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا وَ اُذْكُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدٰاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوٰاناً وَ كُنْتُمْ عَلىٰ شَفٰا حُفْرَةٍ مِنَ اَلنّٰارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهٰا كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اَللّٰهُ لَكُمْ آيٰاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (1)
5 - مسيو ساوارى فرانسوى، كه از مستشرقين معروف فرانسه است و قرآن مجيد را بفرانسه ترجمه و تفسير نموده، در مقدّمۀ تفسير خود گويد (ما را كسى) كشيش ايتاليائى كه چهل سال در ترجمه و تنقيد قرآن سعى و كوشش بليغ نموده، شخص مغرض و بى اندازه نفهم بوده، دليل بر نادانى و نفهمى او عبارات خشن و تند و بى مغز او در نقد و انتقاد قرآن بوده است.
او قرآن را نشناخته و ندانسته، كه قرآن بمنزلۀ انسان داراى تن و جان است، و راه عدم انيان بمثل، راجع بلفظ و ظاهر و تن او است، كه مشتمل بر فصاحت و بلاغت و فصل و وصل و طرز و سبك و اسلوب و جذابيت و تأثير و تصرف در اشخاص كه هركه او را شنيد مجذوب او گشت، قرآن داراى تأثير جذابيّت و حالت مخصوصى است كه مانند آن براى هيچيك از كتابها نيست.
6 - مسيوسديو، مورّخ و مستشرق بزرگ فرانسوى، در كتاب تاريخ عرب و اسلام، و تاريخ زندگانى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله ضمن بيانات طولانى چنين گويد:
قرآن كتاب آسمانى و مجموعۀ بزرگى است، كه از آداب و حكم چيزى را فروگذار ننموده، مبنا و اساس قرآن بر حكمت و عدل و احسان قرار گرفته، راهنماى بشر است بسوى حق و فضايل و كمالات، و دور نمودن از باطل و ضلالت و گمراهى.
1) همگى چنگ زنيد بحبل متين و ريسمان محكم خدا (كه دين متين اسلام، يا قرآن مجيد، يا خاتم الانبياء يا ولايت على و ائمه طاهرين عليهم السلام، (على اختلاف الروايات) در حالت اجتماع و پراكنده نشويد از طريق حق و ياد كنيد نعمت بزرگ خدا را در وقتى كه شما با هم دشمن بوديد پس خدا در دلهاى شما الفت و مهربانى انداخت و بلطف خداوند همه برادران (دينى و ايمانى) يكديگر شديد و شما (بواسطۀ ضلالت و جهالت و كفر) در پرتگاه آتش بوديد پس نجات داد خداوند شما را بميمنت اسلام و شرف ايمان، هم چنان كه بيان كرد احوال شما را از تفرقه قديمى، و الفت جديد، بيان ميكند خدا و روشن ميگرداند براى شما آيات و دلائل وحدانيت و قدرت خود را شايد شما راه راست يابيد و هدايت شويد.
قرآن كريم كتاب با عظمتى است كه مشتمل بر كلّيات احكام و مبادى اصولى است كه بر انبياء گذشته نازل گرديده
مواعظ و احكام آن موجب كورى چشمهاى اعادى و عيب جويان اسلام ميباشد.
احكام محكمات و آيات بيّنات قرآن مجيد اعراب وحشى جاهل را با آن همه فضايح و فجايع اعمال، از كبر و نخوت و ارتكاب افعال زشت، براه راست و هدايت كشانيد، تا آنجا كه آنها را معلّم و مدير دستگاه بشريت قرار داد.
قرآن است كه در عالم بشريت ايجاد تمدن نوينى نمود، كه بنام تمدن العرب معروف گرديد.
قرآن كتاب محكم آسمانى، كه بوسيله آورندۀ با علم و حكمت در ميان عرب ايجاد افتخار و سربلندى نمود.
باعث ثبات قدم و دوام و بقاى زبان آنها بهمان لغات اوليّه گرديد، قواعد نحوى، و اساس متين و تأليف و تجنيس بيانى صحيح و فنون عاليه در علم عربيّت زياده از صد قسم جلوه گر عالم ادبيّت گرديد، بر شما باد بدقت در محتويات قرآن تا سر بلند و مفتخر گرديد.
7 - گوته، فيلسوف و شاعر آلمانى متوفاى 1832 ميلادى، ضمن بيانات مفصّلى در تحريك قواى بشريت و اينكه نبايد آدمى تحت تأثير خيالات واهى و عادات ناپسند اقوام قرار گيرد، گويد.
چنانچه ما در اوايل امر و عنفوان شباب و جوانى تحت تأثير عادت و گفتار كشيشهاى متعصّب از قرآن كتاب محكم مسلمانان روى گردان بوديم.
ولى قدرى كه پا بمرحلۀ علم و دانش و تجربه گذارديم، و فهميديم، كه اثر هر نويسنده را بايد دقيقانه مورد توجه قرارداد، بهمين جهة وقتى قرآن را دقيقانه مطالعه نموديم، كاملا جلب نظر ما را نمود، بهت و حيرت عجيبى در ما ايجاد نمود.
پس از دقت و تطبيق الفاظ صحيحه با معانى عاليۀ آن، عظمت و بزرگى اين كتاب محكم آسمانى، ما را بتعظيم آورد، فهميديم و دانستيم كه اصول و قواعد و
احكام و مقاصد اين كتاب زياده از حد، قوى و محكم ميباشد، اكنون سر تعظيم در مقابل او فرود آورده، و بزرگش ميشماريم، عنقريب است كه اين كتاب توصيف ناپذير عالم را بخود جلب نموده، و نتايج بزرگى باهل عالم خواهد رسانيد.
اين كتاب بزرگ بزودى تأثير عميقى در علم و دانش جهان نموده، بالنتيجه جهان مدار خواهد گرديد.
8 - مستر بلر - مستشرق معروف در ص 326 جلد هشتم (اسيكلوپدى) خود نوشته است، كه قرآن كريم ببهترين لغات و فصيح ترين عبارات نازل گرديده، اسلوب فصاحت و بلاغت آن بقدرى عالى است، كه عقول عقلا را مجذوب قرار داده.
اهل علم و دانش ميدانند كه اين قرآن بزودى بلا معارض، و ابديت جهانى پيدا خواهد نمود، و پيروان اين قرآن با زندگانى خوش و گوارا روزگار ميگذرانند از عظمت اين قرآنست كه در آيه 164 سوره 6 (انعام) فرموده وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ (1)
و در آيه 7 و 8 سوره 99 (زلزال) فرموده فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ (2).
9 - مستر وليز - دانشمند و نويسنده بزرگ بريتانيا گويد، اگر بخواهيم تعريف دين كامل را بنمائيم بايستى بگوئيم دين كامل قابل، آن دين است كه در هر دوره و زمان با مدنيت و تمدّن عصرى سير نمايد.
و هر دين كه با مدنيّت و تمدّن در هر دوره و زمان سير نكند بايد او را بديوار زد، براى آنكه دينى كه با تمدّن سير نميكند سراسر لهو و لعب و شرّ، و جزء اباطيل است، و پيروان خود را ميكشاند بسوى ضلالت و ذلّت و خوارى.
در ميان ديانتهاى موجودۀ در جهان، ديانتى كه از روى حق و حقيقت سيزده
قرن است، با تمدنهاى اعصار سير نموده، بدون اينكه تغييرى در قوانين و احكام خود بدهد، فقط دين پاك از خرافات اسلام است، و هركس بخواهد بخوبى اين معنى را بداند، قرآن را دقيقانه مطالعه كند، و از نظر علمى، و قانونى، و سياسى و نظام اجتماعى، حقايق را بالعيان مى بيند، و خواهد فهميد ما ادعاى بى جا ننموده ايم
زيرا قرآن كتاب محكمى است، علمى، و دينى، و اجتماعى، و تهذيبى، و اخلاقى، و تاريخى و بسيارى از قوانين و احكام و انتظاماتش در دنياى امروز معمول و عملى است، و بعدها هم تا روز قيامت معمول جامعه آدميّت خواهد بود زيرا كتابى جامع و كامل تر از قرآن در عالم علم و عمل تاكنون نيامده است.
10 - كنت هنرى دوكاسترى، از افسران ارشد فرانسوى، و از دانشمندان بزرگى است كه در اواخر قرن هيجدهم ميلادى در عنفوان شباب و جوانى در الجزائر (افريقا) از طرف دولت متبوع خود مامور تمشيت امور آن سامان بوده، و در اثر معاشرت با مسلمين، و دقت در عقايد آنها، متوجه ميشود كه آنچه كشيشهاى متعصب و عنود جاه طلب، و نويسندگان اروپائى، و غيره روى عادت پيروى از اسلاف خود، در اطراف اسلام و قائد عظيم الشان مسلمين خاتم النبيّين صلّى اللّه عليه و آله، نوشته اند كاملا بى جا و جز خرافات و موهومات و اكاذيب، و تهمتهاى مغرضانه نبوده است.
دقت بيشترى در كتب اوليه اسلام نموده، و قرآن مجيد را دقيقانه مورد مطالعه قرار داده، سرانجام با يك حركت منصفانه، نداى وجدان را لبيك گفته قلم بدست گرفته بلغت فرانسه كه زبان ملّى او بوده است، براى روشن شدن افكار ملل مسيحى در سال 1896 ميلادى كتابى بنام (اسلام، افكار و انديشه ها) نوشته چاپ و نشر داده، و از اين راه خدمت بزرگى باسلام و مسلمين، بلكه به ملل با انصاف مسيحى نموده، كه در تمام قسمتها، نسبتهاى خرافى و اكاذيب بى جا، و تهمتهاى نارواى كشيشها، و نويسندگان بى انصاف مسيحى را با قلم تحقيق رد نموده، و حق را ظاهر و آشكار ساخته، الحق در آن زمان كه كشيشهاى از خدا بى خبر، و نويسندگان وقيح بى حيا، با كمال جدّيت حقايق اسلام را زير پردۀ استتار قرار داده بودند.
اين مرد منصف شريف دانشمند خدمت بزرگى بعالم انسانيت نموده، خداوند متعال بلطف عميم، و فضل كامل خود جزاى خير باو عطا فرمايد.
مرحوم احمد فتحى زغلول پاشا كه از نويسندگان و دانشمندان معروف مصرى بوده است آن كتاب را از فرانسه بعربى ترجمه و طبع نمودند.
و مرحوم ميرزا سيد محمّد فاطمى قمى مستشار ديوان عالى تميز، كه از قضات معروف دادگسترى ايران بودند در سال 1309 شمسى ترجمه بپارسى و نشر دادند.
مؤلف محترم در فصل اول آن كتاب (صدق محمّد صلّى اللّه عليه و آله) ضمن مطالب بسيارى كه در اثبات عظمت اسلام و حقيقت پيغمبر عظيم الشان مسلمين (خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله) آورده، در صفحات مختلفه بعبارات متفاوته بمناسباتى ذكرى از قرآن مجيد نموده، كه داعى تمام آنها را در يك جا جمع و در اين مقاله بنظر خوانندگان محترم ميرسانم.
و اهل ذوق را توصيه مينمايم، كه آن كتاب را تهيّه و مطالعه نمايند، تا از زير قلم يك دانشمند منصف مسيحى، حقايق دين مبين اسلام را به بينند، و بحيله گريها و حقّه بازيها و خلاف گوئيهاى كشيشهاى از خدا بى خبر، و نويسندگان بى انصاف مسيحى پى ببرند، اينك آنچه اين مرد منصف بى غرض دربارۀ قرآن مجيد نوشته بعرض خوانندگان گرامى ميرسد.
در ص 30 گويد، عقل حيران است كه چگونه اين آيات از يك مرد امى ممكن است صادر شود؟ و تمام اهل شرق اعتراف دارند باينكه فكر بنى نوع انسان از آوردن مثل اين آيات لفظا و معنا عاجز است، آياتيكه چون عقبة بن ربيعه (كه از فصحاء و بلغاء عصر محمّدى صلّى اللّه عليه و آله بوده) آنها را شنيد از خوبى آنها متحير ماند.
در ص 31 گويد، ما غربيها نمى توانيم معانى قرآن را آنطور كه بايد بفهميم، چون با افكار ما مخالف است، و با تربيت امّتهاى ما مباينت دارد، ولى اين مطلب نبايد سبب شود كه تأثيرش را در عقول عرب منكر شويم، (ژان ژاك روسو) بصواب رفته است كه ميگويد (بعضى از مردم بعد از آنكه مقدار كمى عربى ياد گرفتند، قرآن را خوانده و بآن ميخندند، و اگر مى شنيدند محمّد صلّى اللّه عليه و آله با آن لغت فصيح رقيق، و آهنگ
رساى دلپذير بر عرب ميخواند، (عربى كه مجسّمۀ فصاحت و بلاغت و هنرمندى در شعر و ادب بودند)، و ملتفت ميشدند، كه هر وقت حكمى ميفرمود، آنرا بقوّۀ بيان و بلاغت لسان كه عطا شده بود تائيد ميكرد، هر آينه بسجده بر زمين افتاده ندا ميكردند، كه اى پيغمبر فرستادۀ خدا، دست ما را بگير بمحل شرف و افتخار برسان، يا بمواقع هلاكت و خطرها بيانداز، ما براى خاطر تو دوست داريم بميريم يا نصرت يابيم.
(بولاتقيلير) ميگويد من اعتراف ميكنم، كه مشگل است انسان باور كند و در امر خود متحير نماند، كه قوّت فصاحت انسانى اين اندازه مؤثر باشد، مخصوصا كه هميشه عالى، و بدون ضعف صادر، و با رفعت و اعجاز موجود گردد، زيرا مردمان زمين و ملائكۀ آسمانى از آوردن مثل آن قاصر بودند
مؤلّف در كتابش اشاره ميكند باين آيه أَمْ يَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيٰاتٍ وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اَللّٰهِ وَ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ(1)
چگونه ممكن است پيغمبر اين كتاب را بلغت فصيح تأليف كرده باشد، با اينكه آن لغت در قرون وسطى مثل لغت لاتينى است، كه غير از مردمان عالم آنرا نميفهميدند.
و در ص 32 گويد، ما ملاحظه كرديم، مردمانى كه اكثر آنها امّى نبودند (يعنى خواننده و نويسنده و داراى فضل و كمال ظاهرى بودند) در امّت عرب قيام كرده ادعاى نبوت نمودند، من جمله مسيلمه كه خود را قرين محمّد صلّى اللّه عليه و آله ميدانست سوره هائى آورد كه اعرب او را مسخره كردند.
1) آيا كافران ميگويند اين قرآن وحى الهى نيست بلكه خود او بهم بسته بخدا نسبت ميدهد بگو اگر راست ميگوئيد شما هم با كمك تمام فصحاى عرب بدون وحى خدا ده سوره مانند اين قرآن بياوريد، پس هرگاه كفار جواب ندادند در اين صورت شما مؤمنان يقين بدانيد كه اين كتاب بعلم ازلى خدا نازل گرديده است (و دعوتش اينست) كه هيچ خدائى جز ذات يكتاى خداى لا يرى نيست.
و اگر قرآن غير از همين معانى روشن، و مبانى زيبا نداشت، كافى بود كه بر افكار مسلّط شود، و قلوب را شيفته گرداند.
محمّد صلّى اللّه عليه و آله قرآن را دليل بر صدق رسالت خود آورده، و هميشه تا بامروز سرى از اسرار بوده، كه گشودن طلسمهاى آن ممكن نيست، و بحقيقت اين سرّ مستور نميرسد مگر كسى كه تصديق كند باينكه منزل از جانب خداست.
در آخر ص 35 گويد، دين انبياء تمام يكى بوده، و تمام انبياء از زمان آدم تا محمّد صلّى اللّه عليه و آله بر يك مذهب بوده اند، سه كتاب آسمانى نازل شده است، كه تورية و انجيل و قرآن باشد، و قرآن نسبت بانجيل مثل انجيل است نسبت بتورية، يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله نسبت بعيسى عليه السّلام مثل عيسى است نسبت بموسى عليه السّلام.
و آنچه معرفت آن مهمّ است، آنستكه قرآن آخر كتاب آسمانى است، كه بر مردم نازل شده، و صاحب قرآن، خاتم رسل است، پس كتابى بعد از قرآن نيست، و نه پيغمبرى بعد از محمّد صلّى اللّه عليه و آله.
و در ص 29 گويد، در قرآن است لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ (وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ ) وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ(1)
الفاظ مترادفۀ لغت عرب، و معانى رقيقۀ آن الفاظ، او را (يعنى خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله را) براى مكرّر كردن اين فكر مساعدت كرد، و از آن افكار و آن عبادت كلمۀ اسلام (لا اله الا الله) متولد شد، اينست اصل اعتقاد بخداوند فرد، و پروردگار صمد منزّه از نقائصى، كه عقل ميتواند تصور كند، و اين عقيدۀ محكمى است، كه مسيحيّين هميشه بآن ايمان ميآورند، و بواسطۀ اين عقيده (مسلمين) از ساير قبائل و فرق امتياز دارند، و در حقيقت آنها مؤمن اند، چنانچه خود را باين لفظ ميخوانند.
و ممكن نيست اين عقيده از مطالعه كتاب تورية و انجيل به پيغمبر رسيده باشد
1) خداى بزرگ متعالى از آنست كه متولد شود، و بيرون آيد از او چيزى از فرزند و اشياء كثيفه و لطيفه، و زاده نشده، يعنى بيرون نيامده از چيزى، بعبارت ديگر نه فرزندى دارد و نه پدر، و نمى باشد براى او شريكى در سلطه و سلطنت و تدبير امور خدائى، و نيست و نبوده مرا و را همتا و مماثل هيچكس، يعنى او را مثلى و نظيرى و شبيهى در ذات و صفات نبوده و نخواهد بود.
بجهة اينكه اگر اين كتب را ميخواند رد ميكرد، بواسطه اينكه اين كتب مشتمل است بر عقيدۀ تثليث، كه با فطرت پيغمبر مناقض، و با وجدان او از ابتداى خلقتش مخالف بوده، پس ظهور اين عقيدۀ (توحيد) بواسطۀ آنحضرت يكدفعه، بزرگتر مظهرى است در حيات او، و بالاتر دليل است بر اينكه در رسالتش صادق، و در نبوتش امين بوده است.
11 - از جمله دانشمندان خبير بصير منصف محقّق مسيحى كه با فكر روشن و قلبى پاك، خالى از شوائب تعصّب و عناد در دفاع از حريم مقدّس اسلام برآمده (جان ديون پورت) انگليسى بوده كه در سال 1869 ميلادى كتابى بنام (محمّد صلّى اللّه عليه و آله و قرآن) نوشته و در اروپا نشر داده، و از اين راه خدمت بزرگى باسلام و مسلمين نموده، و در چهار قسمت و فصولى كشف حقايق نموده، تا آنجائيكه قدرت فضل و كمال و احاطه و انصافش اجازه ميداده، در مقام دفع تهمتهاى كشيشهاى از خدا بى خبر و نويسندگان عنود و لجوج مسيحى برآمده و ما مسلمين را رهين منت خود قرار داده، و اخيرا آقاى سيد غلامرضاى سعيدى آن كتاب نيكو را ترجمه بپارسى نموده و در دست رس عموم قرار داده، بر افراد مسلمانان لازم است كه يك جلد از اين كتاب را بگيرند و مطالعه نمايند، تا حقيقت اسلام را از بيان منصفانه غير مسلمان بدست آورند، آنگاه لعنت كنند بر بازيگرانى مانند كسروى كه دين مقدس اسلام و احكام آنرا وارو بمردم ارائه ميدهند، و در پيرامون اسلام، اسلامى ساخته و بغلط جلوه ميدهند؟! بدبخت جوانان بى خردى كه آن كتابها را مى خوانند، و ترتيب اثر ميدهند، ولى اين قبيل كتابها را مورد دقت قرار نمى دهند تا با قلم و بيان ديگران پى بعظمت اسلام برده و بانى و مؤسّس و قائد عظيم الشان آن خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله را بشناسند.
در فصل اول از قسمت دوم آن كتاب ضمن بيانات بلندى كه در اطراف قرآن نموده، گويد قرآن از نقطه نظر ادبى شاعرانه ترين اثر مشرق زمين است، و قسمت اعظم آن نثرى موزون و مسجّع، و اين سبك مطابق ذوقى است، كه از قديم ترين اعصار، در اين قسمت از كرۀ ارض رواج داشته است.
همه اين معنى را قبول دارند، كه قرآن با بليغ ترين و فصيح ترين لسان، و بلهجۀ قبيلۀ قريش، كه نجيب ترين، و مؤدّب ترين اعرابند، نازل شده و از لهجه هاى ديگر بندرت در آن يافت ميشود.
قرآن بعنوان نمونۀ اعلاى زبان عربى پذيرفته شده، و مملوّ از درخشنده ترين اشكال، و محكم ترين تشبيهات است.
و با اينكه مبهم، و متمايل به بسط و تفصيل است، مع ذلك بطور كلّى قوى (پر مايه) و عالى است، و اين همان معنائى است كه نظر (گويته) (شاعر و دانشمند آلمانى) معروف را بخود جلب كرده و مورد تصديق او واقع گرديده است كه ميگويد قرآن اثرى است كه بواسطۀ سنگينى عبارات آن خواننده در بادى امر رميده ميشود و سپس مفتون جاذبۀ آن ميشود، و بالاخره بى اختيار مجذوب زيبائى هاى متعدد آن ميگردد.
احكام و اوامر قرآن منحصر در وظائف دينى و اخلاقى نبوده است، گيبون ميگويد.
«از اقيانوس اطلس تا كنار رود كنك، قرآن نه فقط قانون فقهى شناخته شده است، بلكه قانون اساسى، شامل رويّۀ قضائى، و نظامات مدنى، و جزائى، حاوى قوانينى است كه تمام عمليات و امور مالى بشر را اداره ميكند، و همۀ اين امور كه بموجب احكام ثابت و لا يتغيّرى انجام ميشود، ناشى از ارادۀ خدا، و بعبارت ديگر قرآن دستور عمومى و قانون اساسى مسلمين است، دستورى شامل مجموعۀ قوانين دينى، و اجتماعى، و مدنى، و تجارى، و نظامى، و قضائى، و جنائى، و جزائى
و همين مجموعۀ قوانين، از تكاليف زندگى روزانه تا تشريفات دينى، اعمّ از تزكيۀ نفس، تا حفظ بدن و بهداشت.
و از حقوق عمومى تا حقوق فردى، و از منافع فردى تا منافع عمومى، و از اخلاقيات تا جنايات، و از عذاب تا مكافات اين جهان، تا عذاب و مكافات جهان آينده همه را در بر دارد.
بنا بر آنچه گفته شد، قرآن مطابق تحقيقات (كومب) با انجيل فرق دارد زيرا انجيل داراى مكتب و روش فقاهتى نيست، بلكه بطور كلّى محتويات آن مركب است از قصص و روايات و بيانات و تحريص و ترغيب بشر، در نشر عواطف و احساسات عالى و فداكارى، و داراى اخلاقيات بسيار صحيح است، و هيچ نوع عامل و رابطۀ منطقى جالب و جاذبى كه اين معانى را با يكديگر ربط دهد در انجيل وجود ندارد.
از اين گذشته قرآن مانند اناجيل نيست كه فقط بعنوان ميزان و شاخصى دربارۀ عقائد دينى و عبادت و عمل پيروان آن شناخته شده است، بلكه داراى مكتب و روش سياسى نيز هست، زيرا تخت و تاج يا بتعبير ديگر اساس دستگاه و سازمان سياسى روى اين شالوده ريخته شده است، و هر نوع قانونى براى ادارۀ امور كشور از اين منبع گرفته ميشود.
و بالاخره كلّيۀ مسائل حياتى و مالى با اجازۀ همين منبع و مصدر قانون گذارى (قرآن مجيد) حل و تصفيه ميشود.
عقيده و ايمان محمّد صلّى اللّه عليه و آله از شوائب سوءظن و ابهام و ترديد مبرّا بوده، و قرآن شاهدى است روشن و عظيم بر يگانگى خدا.
در ميان محسّنات زيادى كه قرآن بحق واجد آنست، دو نكتۀ بسيار مهم و قابل توجّه وجود دارد، يكى لحن تعظيم و تكريمى است، كه هر وقت نام خدا بميان ميايد، يا بحثى از وجود باريتعالى طرح ميشود، ابراز ميدارد، و هيچگاه صفات نقص و جنبه هاى اغراض و هواجس نفسانى را باو نسبت نميدهد، ديگر اينكه هيچ نوع فكر يا بيانى يا داستانى مخالف تقوى، يا حاكى از سوءاخلاق و بى عفتى و عدم طهارت و امثال آن در قرآن وجود ندارد كه آنرا معيوب و لكه دار نمايد.
در صورتيكه با كمال تأسف اين نواقص در موارد بسيار زيادى در كتب جهود ديده ميشود، در حقيقت قرآن باندازه اى از اين نواقص انكار ناپذير مبرى و منزّه است كه نيازمند كوچكترين تصحيح و اصلاحى نيست، و ممكن است از اول تا آخر آن خوانده شود، بدون آنكه رخسار شرم و حيا از آن متأثر گردد.
دينى كه بدينطريق بوسيلۀ قرآن تأسيس شد، عبارت است از يك توحيد نام و تمام، و در توضيحات مقدماتى قرآن راجع بخداشناسى هيچنوع جمود و غموضى وجود ندارد.
اللّه يا خدائى كه قرآن وصف ميكند، صرف نظر از اينكه مطابق اصطلاحات فلسفى، علّت اولائى باشد كه جهان را بوسيله قوانين وضع شده اداره ميكند، در عين حال خودش بنفسه، با عظمت غير قابل دركى قائم بالذات است، و قوّه ايست هميشه حاضر، و نيروئى است هميشه خودكار.
12 - لرد بيدلى، دانشمند معروف در كتاب (نداى اسلام در غرب) شرح مبسوطى در اطراف اسلام و عظمت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله و قوانين محكم، و قرآن مجيد قلم فرسائى نموده، از جمله گويد
محمّد صلّى اللّه عليه و آله داراى طمأنينه و وقار و خصائص بى شمار، و مخالف با تمام خرافات و موهومات و بى دينيها بود، پايه و اساس دين پاك محمّدى صلّى اللّه عليه و آله قرآن ميباشد، كه مشتمل تمام مسائل اجتماعى، و احكام و قوانين الهى براى ايجاد آسايش و راحتى بشر است، بشر آن روز و امروز احتياج بيك راهنماى بزرگى داشته و دارد، تا بسر منزل سعادت و حقيقت ابدى برسد، اين راهنماى بزرگ از غيب عالم در شبه جزيرة العرب ظاهر شد، و كتاب محكمى پيش روى بشر گذارد، كه لياقت و قابليت رهبرى را دارا بود.
ما طالبيم كه دين براى ما ايجاد عدالت اجتماعى و مساوات و حريّت نمايد كه در ميان تمامى اقوام حكمفرما باشد.
اناجيل اربعه كه رهبر دين مسيحيت است چنين وظيفه اى را نميتواند انجام دهد، چه آنكه از جمله حقوق فردى و اجتماعى ما حق حيات و زندگانى قصاص است كه اناجيل از ما گرفته، ولى قرآن حافظ مال و جان و ناموس بشر است، و در استرداد حقوق مغصوبى دستورات اكيده دارد.
قرآن عدالت اجتماعى و وحدت افراد را روى قواعد مساوات مورد عنايت
قرار داده، و تعاليم عاليۀ قرآن در اين باب مورد حيرت عقلاء ميباشد.
هر بشر عالم و عاقلى در مقابل عظمت قرآن بايد خاضع گردد. من در مقابل وجدان و علم و دانشم به بزرگى اين كتاب محكم آسمانى و قوانين مستحكم آن سر تعظيم فرود آورده، و بخود ميبالم كه بچنين كتاب بزرگى احترام ميگذارم.
13 - كوسين دپرسوال، خاورشناس بزرگ، و ناظر كتب خطّى شرقى، و دانش در زبان عربى در كتابخانۀ دولتى پاريس، متوفاى سال 1835 ميلادى، در تاريخ شرق گويد.
عقول عقلاء و دانشمندان دربارۀ قرآن حيران است، كه چگونه ممكن است اين همه آيات پر مغز و معنى و الفاظ عاجز كنندۀ بشر از دهان مردى درس نخوانده و بى سواد ظاهر گردد.
مردم شرق عموما از اهل علم و فضل و دانش تا علمى اقرار و اعتراف دارند كه آيات قرآن از دائرۀ فكر بشر خارج است، كه بتوانند مانند آن از حيث الفاظ و معانى بياورند، كه عموم بشر را در مقابل خود عاجز كرده باشد.
چه آنكه طرف صحبت و خطاب قرآن تنها اعراب مسلمين نيستند بلكه قرآن براى تمام اهل عالم است، و با دنياى بشريت صحبت ميكند.
آيات قرآن نغمه هاى خدائيست، كه هر خواننده و شنونده اى را مجذوب ميكند، چنانچه وقتى جعفر (طيّار) پسر عموى محمّد صلّى اللّه عليه و آله آيات قرآن را براى نجاشى پادشاه حبشه قرائت نمود اشك از چشمان نجاشى سرازير شد.
14 - اميل در منكهم (درمنگام)، نويسندۀ دانشمند معروف فرانسوى، در كتاب (زندگى محمّد صلّى اللّه عليه و آله) چنين نوشته است.
سحر بيان قرآن، و حقايق انكار ناپذير آن اسباب تعجب بزرگان گرديده زيرا بسيارى از مردمان گمراه از شنيدن آيات سحرانگيز آن از سياه چالهاى شقاوت و بدبختى نجات يافته، و براه راست و رستكارى رسيدند، همين قرآن بود كه امتيازات سخت طبقاتى را لغو كرد، و قانون مساوات را بوجود آورد، اثر تعاليم
همين قرآن بود كه باعث بيدارى اهل عالم گرديد، و از وادى جهل و نادانى و ضلالت و گمراهى بسر منزل علم و دانائى و تمدّن عالى رسانيد.
15 - سر ويليام موئيس، مؤرّخ و دانشمند معروف انگليسى در كتاب (سيرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله) گويد:
قرآن محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) كتابى است پر از دلائل واضح منطقى و مسائل بيشمار علمى و قوانين قضائى و حقوقى، و دستورات عاليه اى كه براى حفظ حيات اجتماعى و مدنى در اين كتاب مقدس با عبارات ساده در عين حال محكم و منظم آمده، خوانندگان و بينندگان را مسحور خود مى نمايد.
16 - در دائرۀ المعارف مينويسد قرآن محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) در عالم بشريت و مقام علم و ادب منزلتى بلند دارد، زيرا كه فصيح ترين لغات و مليح ترين نكات عربى در آن جمع گرديده. لطائف عاليه و مضامين بكر متعاليۀ آن جلب نظر عقلاء و دانشمندان را نموده، كه در صدر كتابخانه هاى بزرگ عالم جاى گير گرديده.
احكام دين آن محكم و معتدل، و قوانين اجتماعى آن روزنۀ اميد در دلهاى اهل يقين باز نموده كه ميتوان پايۀ سياست مدن را بر روى آن استوار نمود.
17 - مستر باير مستشرق معروف گويد اگر كسى بالفاظ و معانى قرآن دقيق شود، و از ديدۀ انصاف بنگرد مى بيند كه قرآن كتابى است كه ابدا معارضى پيدا نخواهد نمود، و هركس پيروى از آن بنمايد زندگانى راحت و گوارائى پيدا خواهد نمود.
چه خوش گفته است (دكتر ماركسى) كه گويد قرآن كتاب كامل عيار تام و تمامى است كه آئين وحدانيّت خدائى را تمام كرده و دانشمندان بزرگ عالم تعاليم عاليه را از آن گرفته، و اينك هم مورد استفاده عموم است.
بهمين جهة (لومانس) امريكائى استاد بزرگ دانشگاه واشنگتن گفته است:
هركس الفاظ و معانى قرآن را دقيقانه مورد نظر قرار دهد خواهد فهميد كه اين آيات پر مغز و معناى آن مولود فكر بشر نيست، بلكه تمامى آن گفتار الهى است.
18 - نولدكه - استاد دانشمند و بزرگترين خاورشناس محقق معروف آلمانى متوفى 1836 ميلادى در كتاب معروف خود (تاريخ قرآن) نوشته است.
آيات قرآن سراسر برهان و منطق است، و چنان نيروى قانع كننده در الفاظ و معانى آن آيات موجود است كه هر شنوندۀ دقيقى را بخود جذب ميكند، و بر قلوب مخالفين و معاندين خود سلطه و سلطنت پيدا ميكند.
و افراد پيروان خود را مانند اعضاء يك بدن بهم متصل و مانند روح بر تن جامعه حكمرانى مينمايد.
فضيلت قرآن باينست كه با بلاغت و فصاحت فوق العاده اى كه دارد بسيار سهل و ساده ميباشد، و بهمين جهت اين كتاب مقدس توانست در مدت قليل كمى از ميان قبايل و طوايف وحشى و بى تربيت، ملّتى متمدن و دانا تربيت كند كه علاوه بر آنكه خود بهرۀ كامل بردند، معلّم و مربى مردم دنيا شدند.
19 - دكتر مارديل خاورشناس معروف فرانسوى گويد قرآن كتابى عجيب است كه تمامى آن پند و اندرز و گوهرهاى گرانبها مى باشد، و آنچه در قرآن است در هيچ كتابى نبوده و نخواهد بود، گفتارهاى قرآن از گفته هاى بودا و افلاطون متين تر است.
آيات قرآن نشانه هاى نبوت و راهنماى سعادت است كه از قلب مردى بزرگ و پيغمبرى عالى قدر جلوه گر عالم وجود گرديده.
نمونۀ كامل قدرت و نيروى إلهى است كه أبدا ربطى با قدرت و نيروى بشرى ندارد.
20 - مسيول ژول لابوم - خاورشناس معاصر، كه از دانشمندان فرانسه و مطلعين از علوم اسلامى و قرآن مجيد است كه فهرست بسيار مفيدى بزبان فرانسه براى قرآن مجيد ترتيب داده، و آيات شريفه را جداجدا تقسيم بندى نموده، و هر موضوعى را در ليست معين قرار داده، و بهترين فهرستى است كه باين ترتيب قرار داده.
در فهرست خود گويد آيات قرآن بيشتر در وعظ، زجر، و ترغيب، و ترهيب
آمده است روى خطاب و توجه آن فقط ببزرگان و رجال و سران قوم نبوده است بلكه براى تربيت عموم بشر آمده.
لذا در آيه 6 سوره 66 (تحريم) مى فرمايد يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نٰاراً وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ (1).
و در آيه 174 سوره 4 (نساء) فرمايد يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ قَدْ جٰاءَكُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً(2).
و اين اصل قوى است كه موجب هدايت و ارشاد ملل عالم شده و آنها را براه راست و سعادت ابدى و مدارج كمال ميكشاند، و در مقدمۀ همان فهرست گويد:
اگر ارباب ملل و نحل عالم با ديدۀ انصاف بگذشتۀ خود بنگرند، و معارف و علوم عاليۀ پيش از اسلام را از نظر دقت بگذرانند، و بعلم و معارف دنيا بعد از اسلام دقيق شوند خواهند فهميد كه آنچه از دانش و علم در دنيا منتشر گرديده بواسطه مسلمين بوده. و اينمه علوم و معارف را مسلمين از قرآن گرفته اند.
چه آنكه قرآن مانند درياى عميقى بوده كه نهرهاى دانش از آن جدا و مورد استفادۀ جهانيان قرار گرفته، قطعا اين قرآن براى هميشه زنده مانده. و در هر دوره و زمان اهل دانش بمقدار فهم و شعور خود از آن استفاده مينمايند.
1) اى جامعه مؤمنين نگهداريد نفسهاى خودتان و كسانتان را از آتشى كه هيزم گيره هاى آن مردمان و سنگهاى كبريت اند كه زياد كننده حرارت آتش است.
2) اى جامعه مردم بدرستيكه آمد بشما حجة، و دليلى روشن از نزد پروردگار شما (كه محمد صلى اللّه عليه و آله و دين اسلام است) و فروفرستاديم بسوى شما نورى ظاهر (كه قرآن مجيد است)
بعد از نقل مقاله گذشته بيك نكتۀ لطيف برخوردم كه كرارا مورد سؤال قرار گرفته و جواب كافى داده ام، اينك هم بمقتضاى وقت بجا ديدم براى روشن شدن افكار، و حلّ معمّا در اين مقاله همين موضوع را مورد بحث قرار دهيم، تا خوانندگان محترم از سفسطه هاى شياطين جن و انس بر كنار و رفع اشكال گردد.
و آن موضوع اينست كه گويند چنانچه علماى مسيحى بحقايق اسلام پى برده و كتب بسيارى بطرفدارى اسلام و مسلمين نوشته، و با شدت تمام اقرار و اعتراف بحق. و مزاياى دين مقدس اسلام و قرآن مجيد نموده و دفاع از حريم دين مقدّس اسلام را در مقابل كشيشها و دسيسه بازها بر خود لازم شمرده اند. پس چرا مسلمان نگرديده و بر دين خود باقى مانده اند.
جواب از اين موضوع بسيار سهل و ساده است، زيرا اگر قدرى تأمّل كنيم در اطوار بشريت مى بينيم كه يگانه چيزى كه اقوام ملل و نحل و افراد بشر را دچار اشتباه و بدبختى ها نموده، و سدّ سعادت آنها گرديده، انس و عادت و تقليد بى جا از رويّه و رفتار آباء و امّهات و اجداد و جدّات است ؟ كه بيرون آمدن از تقليد و دور شدن از عادتى كه از اوان طفوليّت در اعماق آدمى فرورفته بسى مشكل است خصوصا كه با طول مدّت مأنوس با آن عادت شده باشد، كه بر اركان مملكت وجودش سلطه و سلطنت پيدا نموده كه از زير بار گران آن عادت خارج شدن بسيار دشوار و ناگوار آيد.
چنانچه از اوان طفوليت پاى بندى بعادات و رسومات خرافى و غلط موجب زحمت و شقاوت و گرفتارى بشر گرديده.
از اول ولادت اطفال را ديده ايد كه چون انس با شير و پستان مادر گرفته، با اينكه در دو سالگى انواع غذاهاى خوب ميخورد، مع ذلك حاضر نيست روى انس و عادت از پستان مادر دست بردارد.
همچنين سالها سرگرم لهو و لعب و بازيهاى بچه گانه گرديده ابدا ميل ندارد دست از آزادى عمل خود بردارد، و خود را مقيّد بدرس و بحث و تعليم و تعلّم و تربيت بنمايد كه اگر پدر و مادر او را مجبور ننمايند هرگز بميل و اراده بمدرسه نخواهد رفت، عالم و با تربيت نخواهد شد.
همين قسم است انس و عادت بهر شغل و كارى كه مانع خروج و دخول در كار ديگر است.
مثلا بآن مرد كنّاس و مقنّى كاملا مشهود است كه شغل و كار او از اخس مشاغل و ارزل حرفه ها ميباشد، مع ذلك روى عادت و انس آن عمل را دوست دارد، و هرگز از آن كار دست برندارد، هرچند براى او اقامۀ برهان و دليل نمايند، بلكه محسوسا ثابت نمايند بوى گند و عفونت و جانورهاى فاسد و ميكربهاى فراوان آن مكان كثيف را تصديق مينمايد، ولى روى انس و عادت دست برنميدارد!.
كُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ يعنى هر طايفه و گروهى بآنچه نزد ايشانست از شغل و كار و منصب و حرفه و صنعت و دين و مذهب شادان و نازانند.
و همين ناموس فطرى و طبيعى سراپاى بشر را در امر دين بيشتر گرفته، و چنان با دواعى ديگر در محاصره قرار داده است، كه با برهان علم و منطق هم بر آنها مشكل است ترك عادت بنمايند، (بقول يكى از فضلاء، اگر ترك عادت مشكل نبود موجب مرض نميشد) خصوصا كه اين عادت توام با تعصب و عداوت و عناد و لجاج هم گردد.
با شير اندورن شده با جان بدر شود (مانند مسيحى ها) كه از اول طفوليّت
در خانه ها و مدرسه ها، كليساها، پدرها و مادرها و معلّمين و كشيشهاى از خدا بى خبر متعصّب، مذمت اسلام و مسلمين و قرآن مجيد، و آورندۀ آن (حضرت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله) را در مقابل آنها ياد نموده، و اقسام تهمتها و نسبتهاى ناروا را بآنها داده اند؟
گوشت و خون و پوست آنها را از كينه و عداوت اسلام و مسلمين و قائد عظيم - الشّأن آنها پر نموده، و عمرى باين رويه عادت كرده اند ترك اين عادت قطعا بسى مشكل خواهد بود.
ولى وقتى دانشمند شدند، غور و دقت در قرآن و احكام دين مبين اسلام نمودند برخلاف آنچه شنيدند حقايقى ديدند خيلى همّت و از خودگذشتگى داشته باشند بتوانند گوشه اى از پردۀ عادت را پاره نموده و با قلم انصاف نشر حقايق دهند.
و إلاّ بسيار نادرند اشخاصى كه قدرت مجاهدت در آنها بقدرى قوى باشد كه بتوانند ترك عادت نموده از قوم و قبيله و شهر و مملكت و ابناء جنس خود صرفنظر نموده بسوى حق و حقيقت رهسپار گردند.
براى اثبات مدعاى خود، كه بدانيد رسم و عادت و تقليد از گذشتگان، مانع دانشمندان مسيحى از قبول دين مبين اسلام ميباشد، در اين آخر مقاله بيان دانشمند فيلسوف معروف مسيحى دكتر گوستاولوبون فرانسوى را نقل مينمايم تا خوانندگان محترم بدانند كه خود علماء و دانشمندان آنها هم اقرار و اعتراف باين معانى دارند.
در خاتمۀ فصل دوم از باب دهم از كتاب پنجم تمدّن العرب ص 723 از چاپ اول ترجمۀ فخر داعى، پس از اينكه با دلائل كامله ثابت ميكند كه آنچه غربيها و اروپائيها تمدّن و علم و صنعت و اخلاق و غيره دارند، از بركات تعاليم عاليۀ اسلام، و اخذ از پيروان دين مبين اسلام ميباشد.
چنين گويد: شايد خوانندگان كتاب چنين سؤال كنند كه در صورتى كه اروپا تا اين درجه رهين منّت پيروان اسلام است، پس چرا علمائى كه در آنها أبدا تعصّب مذهبى نبوده، آن را اذعان و اعتراف نكرده و نمى كنند.
آرى سؤال مزبور حتّى براى خود من پيش آمده و از خودم اين سؤال را كرده ام، و جواب آنهم فقط با بيان يك حقيقت ساده است و بس، و آن اينست كه آزادى عقيده و فكرى كه ما آنرا امروز داريم، غير از تظاهر چيزى نبوده و اساس و پايه اى براى آن نيست، و در بعضى مسائل آنطوريكه بايست نمى توانيم آزادانه غور و خوض نمائيم.
ساختمان روحى ما هميشه بدو قسمت منقسم ميشود.
يك قسمت آن بر اثر تحصيلات و مطالعات شخصى و تأثير اخلاقى و عقلانى محيط تشكيل يافته.
و قسمت ديگر همان قسمت قديم است كه بر اثر قانون وراثت مخمّر شده و اين همان قسمت است كه در افكار و خيالات ما عامل قوى بشمار ميآيد.
و همين قسمت غير محسوس ساختمان انسانى است كه بر اكثر مردم مستولى بوده و عقايد كهنه را بنام جديد جلوه ميدهد و همين مدار اصلى خيالات آنها ميباشد و اين خيالات بظاهر در نظر آنان تا اين درجه آزاد معلوم ميشود كه مجبورند آنرا بنظر اهميت نگاه كنند.
حقيقت امر اينست كه پيروان اسلام از مدت طولانى در زمرۀ شديدترين دشمنان اروپا محسوب بوده اند.
اگر در زمان (شارل مارتل) و ايّام جنگ صليب، يا جلو قسطنطنيه تيغهاى آبدار آنان قلوب ما را جريحه دار نكرده باشد، بيشتر از همه تمدن آنان كه در نهايت درجه كمال بوده است ما را سرافكنده ساخته، و در حقيقت پست و حقير قرار داده، و گويا چندان مدتى هم نگذشته است كه از فشار پنجه تسلّط آنان نجات حاصل كرده ايم.
بين ما و پيروان اسلام يك سلسله تعصباتى است كه از مدّت طولانى بطور توارث جمع شده، و در حقيقت جزء طبيعت ما قرار گرفته است، و آن تا اين درجه سخت و شديد است (اگرچه بعضى اوقات آنرا مكتوم و مخفى هم نگاهداريم ولى در اعماق
قلب ما رسوخ كرده) نظير همان تعصّب و عداوتى است كه بين عيسائى و يهود حكم فرماست.
نسبت باسلام و پيروان اسلام تعصّب و عناد موروثى كه در ما هست، ما آن را وقتيكه با تعصّب ديگر جمع نمائيم كه بدبختانه تعليم ما از ساليان دراز ذهنى ما كرده كه تمام علوم و فنون قديمه از يونان و روم منشعب گرديده است، آنوقت خوب ميتوان پى برد كه در تاريخ تمدّن اروپا سهميكه پيروان اسلام گرفته اند چگونه بطور عموم از آن انكار مينمايند؟!.
بعضى ها عار دارند كه اقرار كنند يك قوم كافر و ملحدى (يعنى مسلمانان بعقيدۀ آنها؟) سبب شده اروپاى مسيحى از حالت توحّش و جهالت خارج گردد و لذا آنرا مكتوم نگاه ميدارند و اين بدرجه اى بى اساس و تأسف آور است كه بآسانى نميتوان آنرا رد نمود.
در خاتمه اين باب ميگويم تمدن اسلامى نسبت بتمام دنيا تأثير محير العقولى بخشيده، ولى بانى و مؤسس آن عرب بوده است نه اقوام مختلفه اى كه ديانت اسلام را قبول نمودند، نفوذ اخلاقى همين اعراب مرباى اسلام آن قوم وحشى اروپا را كه سلطنت روم را زيروزبر نمودند داخل در طريق آدميت نموده، و نيز نفوذ دماغى و عقلانى آنان دروازۀ علوم و فنون و فلسفه را كه از آن بكلى بى خبر بودند بروى آنها باز كرده و تا ششصد سال استاد ما اروپائيان بودند، انتهى بيانه.
پس خلاصۀ نتيجۀ بيانات اين دانشمند منصف مسيحى فرانسوى (كه شهرت جهانى دارد) آن شد. كه چون از طفوليّت وقايع مهمّۀ قرون ماضيه، از قبيل جنگهاى صليبى و غيره را باطفال مسيحى يادآور شده، و با دروغها و تهمتهاى ناروا تواما كينه و عداوت مسلمين را در قلوب آنها جاى گزين حق و حقيقت نموده، و پيوسته بوسيله قصص و حكايات و سرودها و مطبوعات، و مخصوصا بيانات كشيشهاى از خدا بى خبر، و نويسندگان متعصب، كينه و عداوت ها را نسبت باسلام و مسلمين تازه، و آنها را تهييج بعداوت و تلافى مافات مى نمايند؟!.
و از طفوليت اطفال خود را در خانه و مدرسه و كليسا وادار مينمايند، كه با نظر كينه و عداوت، باسلام و مسلمين نگريسته، و آنها را دشمن بزرگ شمارۀ يك خود دانسته، و با اين حالت عداوت و دشمنى آنان را خوى ثانوى داده، كه هيچ قدرتى نتواند آنها را عوض نمايد.!!
بديهى است وقتى با چنين حالتى مأنوس گرديدند، و عادت ثانوى آنها گرديد وقتى هم بوسيله علم و برهان و منطق پى بحقايق اسلام و قرآن، و آورندۀ آن خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله بردند، آنچه عادتا در مغز و دماغ آنها قرار گرفته مانع از آن است كه مسلمان گردند و تصديق حقايق نمايند، و همين قسم اند تمام ارباب ملل و نحل عالم كه رويّه و راهى را، كه از طفوليت در مغز و دماغ آنها قرار داده اند، ايجاد عادت ثانوى نموده نمى توانند ترك عادت بنمايند، چه آنكه گفته اند: با شير اندرون شده با جان بدر شود، و إلاّ نيست عالمى از علماى مسيحى مگر آنكه حقايق اسلام بر آنها واضح و آشكار گرديده، منتها انس و الفت و عادت بر عقيدۀ راسخۀ در قلوب آنها مانع از اذعان و تصديق بتمام معنى ميباشد.
مع ذلك علم و دانش، و برهان و منطق، و نداهاى غيبى در اطراف دلهاى آنان بى اراده قلم آنها را منصفانه بكار انداخته.
خورشيد حقيقت را از زير ابرهاى جهل و نادانى ظاهر، و حق و حقيقت را انصافا بارز و آشكار ساختند.
چنانچه ايجازا ببعض از اقوال و بيانات آنان در اين مقاله (اطراف قرآن مجيد) اشاره نمودم، لازم است جهة پى بردن بحقايق تفصيلى اقوال دانشمندان غير اسلامى بكتب مفصّلۀ آنها، خصوصا تمدن العرب تاليف دكتر گوستاولوبون فرانسوى و قرآن و محمّد صلّى اللّه عليه و آله تأليف جان ديون پورت انگليسى، و الابطال (ترجمه فارسى) حالات محمّد صلّى اللّه عليه و آله تأليف كارلايل انگليسى، و اسلام افكار و انديشه ها تأليف كنت هنرى دو كاسترى مراجعه، تا رويه و رفتار مخالفين متعصّب و دانشمندان موافق را بدست آوريد ما هم از درگاه با عظمت حضرت احديت خواهانيم كه نور ايمان و حقيقت را در قلوب علماء و دانشمندان و افراد با انصاف وارد، و براه راست هدايت فرمايد.
در مقالات قبل وعده داديم كه فهرستى از آيات قرآن مجيد، كه در مطالب متنوعه نازل گرديده بنگاريم، تا باعث روشنائى دل خوانندگان محترم، و پى بردن بعظمت قرآن مجيد گردد.
اينك بوعدۀ خود وفا نموده، در اين خاتمۀ مقال، بفهرست مختصرى از آنها بمقتضاى وقت مقاله نويسى اشاره ميشود كه اهل ذوق و ادب بمحل نزول آنها مراجعه و در تفاسير مهمّه، و كتب معتبره بيان شرح مفصّل هريك را بدست آورده، استفاده كامل نمايند انشا اللّه تعالى.
راجع بتوحيد و وجود ذات واجب الوجود يكتا، و صفات ثبوتيه و سلبيه، و جماليه، و جلاليه، و اسماء جلاله و قدرت حضرت بارى تعالى، و مبدء المبادى بودن و اينكه منتهى النهايه و مرجع كل موجودات است هفتصد و هشتاد و هفت آيه در قرآن مجيد وارد است، باين طريق كه:
در سوره 1 (حمد) آيه 1 و 2
در سوره 2 (بقره) آيات 72، 69، 20، 14 138، 111، 110، 109، 101، 92، 178، 160، 159، 158، 155، 200، 198، 195، 192، 186، 208، 207، 206، 203، 201، 252، 236، 226، 225، 215، 277، 265، 262، 261، 256، 284
و در سوره 3 (آل عمران) آيات 1، 29، 28، 16، 9، 7، 6، 4، 3، 104، 92، 83، 82، 77، 47،
149، 140، 128، 124، 105، 177، 168، 167، 151
و در سوره 4 (نساء) آيات 30، 27، 72، 52، 51، 47، 47، 46، 38، 32، 106، 101، 100، 98، 97، 90، 130، 128، 121، 116، 110، 141، 136، 133، 132، 131، 166، 151، 148، 146، 142، 167
و در سوره 5 (مائده) آيات 20، 19، 80، 79، 78، 77، 76، 53، 45، 96، 81
و در سوره 6 (انعام) آيات 12، 3، 1، 21، 18، 17، 16، 15، 14، 13، 59، 56، 45، 44، 24، 23، 22، 65، 64، 63، 62، 61، 60، 77، 76، 75، 74، 73، 72، 97، 96، 95، 94، 81، 80، 78، 103، 102، 101، 100، 99، 98، 152، 149، 148، 110، 106، 153
و در سوره 7 (اعراف) آيات 52، 3، 182، 181، 180، 179، 97
و در سوره 8 (انفال) آيه 30
و در سوره 9 (توبه) آيات 116، 28، 119، 118، 117
و در سوره 10 (يونس) آيات 5، 4، 3، 31، 30، 29، 22، 19، 12، 6، 37، 36، 35، 34، 33، 32، 71، 70، 69، 67، 62، 61، 57، 103، 102
و در سوره 11 (هود) آيات 59، 8، 123، 122، 104
و در سوره 13 (رعد) آيات 4، 3، 2، 15، 14، 13، 11، 10، 9، 7، 32، 31، 30، 29، 18، 17، 16، 70، 42، 41، 34، 33
و در سوره 14 (ابراهيم) آيات 8، 7، 48، 37، 23، 22
و در سوره 15 (حجر) آيه 79، 78
و در سوره 16 (نحل) آيات 3، 2، 1، 12، 11، 10، 8، 7، 6، 5، 4، 19، 18، 17، 16، 15، 14، 13، 38، 37، 23، 22، 21، 20، 52، 51، 49، 48، 47، 42، 39، 64، 63، 62، 59، 54، 53، 82، 81، 79، 76، 75، 74، 83
و در سوره 17 (اسراء) آيات 26، 23، 46، 45، 44، 42، 41، 27
و در سوره 18 (كهف) آيه 109
و در سوره 19 (مريم) آيات 66، 36، 93، 92، 91، 87، 86
و در سوره 20 (طه) آيات 7، 6، 5
و در سوره 21 (انبياء) آيات 19، 18، 26، 25، 24، 23، 22، 21، 20، 30، 29، 28، 27
و در سوره 22 (حج) آيات 32، 18، 63، 62، 61، 60، 59، 47، 35، 75، 74، 73، 70، 65، 64
و در سوره 22 (مؤمنون) آيات 69، 94، 93
و در سوره 24 (نور) آيات 41، 35، 64، 44، 43، 42
و در سوره 25 (فرقان) آيات 2، 1، 61، 61، 56، 55، 52، 47، 64، 63
و در سوره 27 (نمل) آيات 60، 51،
66، 65، 64، 63، 62، 61، 75
و در سوره 28 (قصص) آيات 63، 62، 70، 69، 68، 67، 66، 65، 64، 88، 75، 74، 73، 72، 71
و در سوره 29 (عنكبوت) آيات 20، 63، 61، 60، 52، 21
و در سوره 30 (روم) آيات 16، 10، 23، 22، 21، 20، 19، 18، 17، 46، 45، 39، 27، 26، 25، 24، 48، 47
و در سوره 31 (لقمان) آيات 10، 9، 27، 26، 25، 24، 23، 21، 15، 34، 28
و در سوره 32 (سجده) آيات 4، 3، 22، 5
و در سوره 33 (احزاب) آيه 24
و در سوره 34 (سبا) آيات 23، 2، 1، 54، 25
و در سوره 35 (فاطر) آيات 16، 3، 2، 44، 39، 36، 31
و در سوره 36 (يس) آيات 36، 11، 41 و 42
و در سوره 37 (صافات) آيات 5، 4، 153، 152، 151، 150، 149، 158، 157، 156، 155، 154، 163، 162، 161، 160، 159، 175، 174، 173، 172، 171، 180، 179، 178، 177، 176، 182، 171
و در سوره 39 (زمر) آيات 8، 7، 6، 30، 28، 24، 22، 17، 16، 39، 38، 37، 33، 32، 31، 65، 64، 63، 47، 46، 45، 44، 67، 66
و در سوره 40 (مؤمن) آيات 12، 3، 63، 21، 20، 15، 14، 13، 68، 67، 66، 65، 64
و در سوره 41 (فصلت) آيات 6، 5، 46، 39، 38، 37، 24، 23، 8، 48، 47
و در سوره 42 (شورى) آيات 3، 2، 27، 25، 22، 18، 10، 9، 7، 42، 32، 31، 30، 29، 28، 45
و در سوره 43 (زخرف) آيات 9، 8، 40، 39، 14، 13، 12، 11، 10، 83، 82، 81، 80، 79، 41، 87، 85، 84
و در سوره 44 (دخان) آيات 8، 7، 15
و در سوره 45 (جاثيه) آيه 22
و در سوره 46 (احقاف) آيات 5، 4، 32
و در سوره 47 (فتح) آيه 23، 14
و در سوره 50 (ق) آيات 49، 48، 47، 60، 59، 58، 57، 56، 50
و در سوره 51 (ذاريات) آيات 47، 58، 57، 56، 51، 50، 49، 48، 60، 59
و در سوره 52 (طور) آيه 28
و در سوره 53 (نجم) آيات 43، 33، 51، 50، 49، 48، 47، 46، 45، 44، 56، 55، 54، 53، 52
و در سوره 55 (رحمن) آيات 3، 2، 1، 13، 12، 11، 10، 9، 8، 7، 6، 5، 4،
20، 19، 18، 17، 16، 15، 14، 28، 27، 26، 25، 24، 23، 22، 21 30، 29
و در سوره 57 (حديد) آيات 4، 3، 2، 1، 19، 11، 6، 5
و در سوره 58 (محادله) آيه 3
و در سوره 59 (حشر) آيات 23، 22، 1 24
و در سوره 60 (ممتحنه) آيه 6
و در سوره 61 (صف) آيات 11، 10، 5، 1، 13
و در سوره 62 (جمعه) آيه 1
و در سوره 64 (تغابن) آيات 4، 3، 2، 1، و در سوره 67 (ملك) آيات 4، 3، 2، 1، 24، 23، 22، 21، 20، 19، 14، 13، 30، 29، 28، 27، 26، 25
و در سوره 74 (جن) آيه 3
و در سوره 74 (مدثر) آيه 55
و در سوره 80 (عبس) آيات 24، 23، 30، 29، 28، 27، 26، 25
و در سوره 85 (بروج) آيات 13، 12، 16، 15، 14
و در سوره 86 (طارق) آيات 16، 15، 17
و در سوره 87 (اعلى) آيات 4، 3، 2، 1، 5
و در سوره 89 (فجر) آيات 4، 3، 2، 1، 13، 12، 11، 10، 9، 8، 7، 6، 5 و در سوره 96 (علق) آيات 8، 5، 4
و در سوره 105 (فيل) آيات 3، 2، 1، 5، 4
و در سوره 112 (اخلاص) آيات 2، 1، 4، 3
راجع بماوراء عالم طبيعت و مجردات - و معقولات - و ملكوت - و معانى متعلقۀ بآن - و تجرد روح و نفس ناطقه - و اعطاى مدارك و مشاعر بآنها - و قضا - و قدر - و الهامات غيبيه الهيه پنجاه و پنج آيه نازل گرديده باين طريق:
در سوره 3 (آل عمران) آيات 139، 182، 148
و در سوره 6 (انعام) آيات 69، 35، 2، و در سوره 7 (اعراف) آيه 32، 28
و در سوره 10 (يونس) آيه 50
و در سوره 11 (هود) آيه 8
و در سوره 15 (حجر) آيه 5، 4
و در سوره 16 (نحل) آيات 80، 71، 70 و در سوره 17 (اسراء) آيه 87، 6
و در سوره 21 (انبياء) آيه 36
و در سوره 23 (مؤمنون) آيه 45
و در سوره 27 (نمل) آيه 77، 76
و در سوره 29 (عنكبوت) آيه 57
و در سوره 31 (لقمان) آيه 34
و در سوره 32 (سجده) آيه 8
و در سوره 34 (سباء) آيه 3
و در سوره 35 (فاطر) آيه 12
و در سوره 54 (قمر) آيات 53، 52، 51 و در سوره 57 (حديد) آيه 22
و در سوره 65 (طلاق) آيه 3
و در سوره 69 (حاقه) آيات 27، 25، 8
و در سوره 71 (نوح) آيه 4
و در سوره 72 (جن) آيات 28، 27، 26
و در سوره 82 (انفطار) آيات 3، 2، 1، 5، 4
و در سوره 91 (شمس) آيات 3، 2، 1، 10، 9، 8، 7، 6، 5، 4
راجع بمراتب علم و افاضات غيبيه الهيه و درجات آن از علوم ارضيه و بحريه تا هيئت و نجوم - كه مربوط بافلاك و سموات است - و ذم جهل و نادانى پنجاه و نه آيه وارد است باين طريق:
در سوره 2 (بقره) آيه 185، 27
و در سوره 3 (آل عمران) آيه 18، 17
و در سوره 4 (نساء) آيه 160
و در سوره 5 (مائده) آيه 101، 92
و در سوره 6 (انعام) آيات 112، 54، 50
و در سوره 7 (اعراف) آيه 198، 29
و در سوره 9 (توبه) آيه 36
و در سوره 10 (يونس) آيات 40، 23، 5
و در سوره 14 (ابراهيم) آيه 1
و در سوره 15 (حجر) آيه 17، 16
و در سوره 16 (نحل) آيه 120
و در سوره 17 (اسراء)، آيات 68، 13، 87
و در سوره 21 (انبياء) آيه 34
و در سوره 23 (مؤمنون) آيه 17
و در سوره 25 (فرقان) آيه 64
و در سوره 31 (لقمان) آيه 30
و در سوره 34 (سبا) آيات 11، 10، 6
12
و در سوره 35 (فاطر) آيه 20
و در سوره 36 (يس) آيات 39، 38، 37، 40
و در سوره 37 (صافات) آيات 8، 7، 6
و در سوره 39 (زمر) آيه 12
و در سوره 42 (شورى) آيه 13
و در سوره 43 (زخرف) آيه 11، و 12
و در سوره 45 (جاثيه) آيات 18، 17، 16
و در سوره 55 (رحمن) آيات 3، 2، 1،
و در سوره 67 (ملك) آيه 5، 3
و در سوره 78 (نباء) آيه 12
و در سوره 79 (نازعات) آيه 28
و در سوره 81 (تكوير) آيه 16، 15
و در سوره 86 (طارق) آيات 3، 2، 1، 11
و در سوره 96 (علق) آيات 6، 5، 4، 3، 7
راجع بامر تجارت و مبايعات و قراردادها و حجت و سند رهن هشت آيه وارد است باين طريق:
و در سوره 2 (بقره) آيه 283، 194، و در سوره 4 (نساء) آيه 33،
و در سوره 62 (جمعه) آيه 11، 10
و در سوره 83 (مطففين) آيات، 3، 2، 1
راجع بانسان و شرافت و عظمت و الطاف خفيۀ الهيّه درباره آنها از مرد و زن، و وظايف فردى و اجتماعى آنها و نعمتهائى كه خداوند براى راحتى و آسايش آنها ايجاد فرموده دويست و سى و چهار آيه وارد است باين طريق:
در سوره 2 (بقره) آيات 207، 77، 213، 212، 211، 210، 209، 208 218، 217، 216، 215، 214، 223، 222، 221، 220، 219، 228، 227، 226، 225، 224، 235، 234، 231، 230، 229، 284، 241، 236،
و در سوره 3 (آل عمران) آيه 193، و در سوره 4 (نساء) آيات 32، 29، 1، 123، 118، 100، 40، 38، 36 128، 127، 126،
و در سوره 6 (انعام) آيه 152، 98، و در سوره 7 (اعراف) آيه 189، 28، و در سوره 9 (توبه) آيه 73،
و در سوره 10 (يونس) آيه 30،
و در سوره 13 (رعد) آيه 23،
و در سوره 15 (حجر) آيات 27، 26، 33، 32، 31، 30، 29، 28، 35، 34،
و در سوره 16 (نحل) آيات 5، 4، 13، 12، 11، 10، 8، 7، 6، 67، 61، 60، 59، 16، 15، 14 99، 83، 82، 80، 69، 68، و در سوره 17 (اسراء) آيات 24، 12، 85، 72، 71، 70، 69، 25، و در سوره 18 (كهف) آيه 52،
و در سوره 20 (طه) آيه 121،
و در سوره 21 (انبياء) آيه 38،
و در سوره 22 (حج) آيه 11، 5،
و در سوره 23 (مؤمنون) آيات 6، 19، 18، 17، 14، 13، 12، 22، 21، 20،
و در سوره 24 (نور) آيات 32، 31، 59، 33،
و در سوره 27 (نمل) آيه 63،
و در سوره 29 (عنكبوت) آيه 65، 7
و در سوره 30 (روم) آيات 35، 20، 53، 40،
و در سوره 31 (لقمان) آيات 19، 13 28،
و در سوره 32 (سجده) آيات 8، 7، 6،
و در سوره 23 (احزاب) آيات 51، 4 72، 59، 55،
و در سوره 35 (فاطر) آيات 13، 12، 25، 16، 14،
و در سوره 36 (يس) آيات 77، 56، 55،
و در سوره 38 (ص) آيات 72، 71، 74، 73،
و در سوره 39 (زمر) آيه 50، 8،
و در سوره 40 (مؤمن) آيات 43، 69، 66،
و در سوره 42 (شورى) آيه 47
و در سوره 43 (زخرف) آيات 16، 15 70، 69، 17
و در سوره 45 (جاثيه) آيه 12، 11
و در سوره 46 (احقاف) آيه 15، 14
و در سوره 47 (محمد) آيه 21
و در سوره 48 (فتح) آيه 6
و در سوره 49 (حجرات) آيه 13
و در سوره 57 (حديد) آيه 17
و در سوره 58 (مجادله) آيات 2، 1 3،
و در سوره 65 (تغابن) آيه 14
و در سوره 66 (تحريم) آيات 12، 11، 10
و در سوره 70 (معارج) آيات 20، 19 30، 21،
و در سوره 75 (قيامة) آيه 39
و در سوره 76 (دهر) آيات 4، 3، 2، 1، و در سوره 78 (نبأ) آيات 10، 9، 8، 16، 15، 14، 13، 12، 11،
و در سوره 79 (نازعات) آيات 28، 27، 33، 32، 31، 30، 29،
و در سوره 80 (عبس) آيات 17، 16، 22، 21، 20، 19، 18،
و در سوره 81 (تكوير) آيات 2، 1، 14، 9، 8، 3،
و در سوره 86 (طارق) آيات 7، 6، 5، 10، 9، 8،
و در سوره 89 (فجر) آيات 15، 14، 17، 16،
و در سوره 90 (بلد) آيات 3، 2، 1، 11، 10، 9، 8، 7، 6، 5، 4، و در سوره 95 (تين) آيات 3، 2، 1، 8، 7، 6، 5، 4،
و در سوره 100 (عاديات) آيه 7، 6، راجع بصفات مؤمنين و مؤمنات، و مؤمن خاص و منافقين و منافقات و مرائين از مسلمين كه باين علائم و صفات شناخته گردند هشتاد و هشت آيه وارد است باين طريق:
در سوره 2 (بقره) آيات 12، 8، 7، 285، 259، 258، 201، 200، 14، 13 و در سوره 3 (آل عمران) آيه 173 و در سوره 4 (نساء) آيات 74، 65، 63، 140، 139، 138، 137، 90، 145، 144، 142، 141،
و در سوره 6 (انعام) آيه 122،
و در سوره 8 (انفال) آيه 51،
در سوره 9 (توبه) آيات 67، 66، 65، 77، 76، 75، 74، 72، 69، 68 12، 79، 78،
و در سوره 11 (هود) آيات 114، 20، 115،
و در سوره 16 (نحل) آيات 97، 93، 98،
و در سوره 24 (نور) آيات 47، 46، 49، 48،
و در سوره 25 (فرقان) آيات 65، 64، 68، 67، 66،
و در سوره 28 (قصص) آيه 61،
و در سوره 29 (عنكبوت) آيات 2، 1، 10، 9، 4، 3،
و در سوره 32 (سجده) آيه 18
و در سوره 33 (احزاب) آيات 47، 24 73، 58
و در سوره 39 (زمر) آيات 16، 15، 14 و در سوره 48 (فتح) آيه 6
و در سوره 57 (حديد) آيات 15، 13، 12، 18
و در سوره 59 (حشر) آيات 4، 3، 2، 1، و در سوره 63 (منافقون) آيات 4، 3، 2، 1 8، 7، 6، 5
و در سوره 66 (تحريم) آيه 9
و در سوره 87 (اعلى) آيه 15، 14
راجع بنظام اجتماع زندگانى فردى و اجتماعى، و نواميس و سياسات الهيه، و امر ازدواج و نكاح عمومى، و نكاح با اماء، و طلاق و منع از زنا و معشوقه بازى و رفيق خفيه گرفتن و صبر بر عزوبت در فقر و تنگدستى، و فوائد اولاد، و نهى از قتل اطفال و اولاد از ذكور و اناث، و رضاع، و طرز سلوك و رفتار با اهل وعيال، و اقارب، و صله ارحام، و احكام ارث و ميراث، و طريق عمل با بازماندگان صد و چهل و سه آيه وارد است باين طريق:
در سوره 2 (بقره) آيات 178، 177، 176 225، 223، 220، 211، 193، 183، 231، 230، 229، 228، 227، 226، 242، 241، 238، 237، 233، 232 243
و در سوره 3 (آل عمران) آيه 8
و در سوره 4 (نساء) آيات 9، 8، 3، 19، 16، 15، 14، 13، 12، 11، 10 29، 28، 27، 26، 25، 24، 23 175، 129، 127، 40، 39، 37، 30 و در سوره 5 (مائده) آيات 105، 7 107، 106،
و در سوره 6 (انعام) آيه 52، 41، و در سوره 7 (اعراف) آيه 190، 189 و در سوره 8 (انفال) آيات 42، 28 76، 75، 74، 73،
و در سوره 13 (رعد) آيه 48، 23، و در سوره 16 (نحل) آيه 92،
و در سوره 17 (اسراء) آيات 25، 24 34، 33، 28،
و در سوره 18 (كهف) آيه 44،
و در سوره 24 (نور) آيات 4، 3، 2، 32، 26، 10، 9، 8، 7، 6، 5 33،
و در سوره 25 (فرقان) آيات 68، 56 69،
و در سوره 29 (عنكبوت) آيه 7،
و در سوره 30 (روم) آيه 20،
و در سوره 33 (احزاب) آيات 6، 4 48، 37، 30،
و در سوره 34 (سبا) آيه 36،
و در سوره 40 (مؤمن) آيه 8،
و در سوره 42 (شورى) آيات 34، 22 49، 48، 36،
و در سوره 46 (احقاف) آيات 15، 14 17، 16
و در سوره 52 (طور) 21
و در سوره 57 (حديد) آيه 19
و در سوره 58 (مجادله) آيات 5، 4، 2 و در سوره 60 (ممتحنه) آيات 12، 11، 10 و در سوره 63 (منافقون) آيه 9
و در سوره 64 (تغابن) آيه 15، 14
و در سوره 65 (طلاق) آيات 4:2، 1 7، 6، 5
و در سوره 108 (كوثر) آيه 3
چون عدد شمارى تمام آيات قرآن بسيار طولانى ميشود، اولا با سبك مقاله نويسى مناسبت ندارد، ثانيا موجب ملال خوانندگان محترم ميشود (مگر بر ارباب دانش و احتياج)، لذا بقيۀ آيات را بطور كلى مى نگاريم تا عظمت قرآن مجيد از حيث محتويات هم مورد توجه اهل دل قرار گيرد، و پى ببرند بآيه 59 سوره 6 (انعام) كه ميفرمايد وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ (1)
راجع بعظمت اخلاق، و صلاح و فساد، و تهذيب آن، و اعمال صالحه، و سعادت و فلاح و رستگارى، و مودت و صفا، و تعاون و يارى و احسان و نيكوئى و رفق و مدارا نمودن باهم، و در شفقت و صلح، و موافقت، و زهد، و تقوى، و ادب، و امانت و ملايمت، و ملاطفت، و استقامت، و حكم از روى انصاف، و عدل و داد، و درست كارى، و خلوص نيت، و متانت، و صلابت، و عزت نفس، و مهمان نوازى، و عفو و اغماض و عفت، و حيا، و فروتنى، و خضوع، و خشوع، و در فرمانبردارى خدا و رسول و صاحبان امر و اولياء امور، و در صلح و سلامت نفس، و گذشت از آزار و تقصير مقصّر، و در علم و حلم و صبر، و در پاك نمودن نفس از حيوانات بآدميّت، و در نظافت و پاكيزگى و در عصمت و اعراض از لغو، و در شكر و تسليم، و در اداء شهادت، و ضمانت، و در خباثت نفس و بدكردارى، و شقاوت، و بدرفتارى، و ظلم و تعدّى، و كبر و نخوت، و حرص و آز و بخل، حسد، و بهتان، و سعايت، و غيبت، و نمامى و سخن چينى و در خشم و غضب و شهوت و تجسّس و كنجكاوى از حال مردم، و در مذمت اكل بسيار، و شرب، و فسق
1) هيچ تر و خشكى نيست جز آنكه در كتاب روشن (و قرآن عظيم) مسطور است.
و فجور، و اسراف و تبذير و در تحقير و تخفيف بندگان خدا، و در آشوب و اختلال و فساد، و در لعن، و سب و دشنام دادن، و بغض و كينه بدل داشتن، و اعراض از لغو و قتل نفس، و نهى از زنا، و لواط، و شراب و قمار و انواع آن، و ربا، و ظلم و جور و شرارت و شيطنت، و كذب و دروغ، و سخريه و استهزا، و عذاب و خودخواهى، و در ذم رياست و حب جاه، خيانت و مكر و حيله، و اشاعۀ فحشاء و بديها، و سوءظن و بدگمانى، و نقض عهد، و لهو و لعب، در تطاول و تعدّى، و سرقت و ثروت بسيار (مخصوصا از حرام تهيّه نمودن) هفتصد و پنجاه آيه نازل گرديده.
و در نوادر تاريخ بيست و هشت آيه
و در نظام وظيفه عمومى اسلامى و حكم بجهاد، و فضيلت و برترى مجاهدين بر قاعدين، و در تعليمات و تنظيمات و رسوم و طرق آن، و مذمت قاعدين و كارهين از جهاد، و وعدۀ يارى دادن خداوند متعال مجاهدين را، و نشان دادن چند نمونه از آنها در بدر و حنين و احد، دويست هشتاد و دو آيه.
و در باب فرائض و عبادات و مستحبات، و شعائر اسلام از نماز، و روزه، و خمس و زكوة، و حج، و دعا، و مناسك آن، و مقدمات آنها از غسل، و وضو، و تيمّم و اغذيه حلال، و حرام، و مايحتاج مسلمين بآنها، و ازمنه، و امكنه عبادات دويست و نود و سه آيه.
راجع بقيامت و بعث امم براى حساب و اثبات معاد جسمانى و جزاى اعمال عباد از نيك و بد هشتصد و پنجاه و يك آ.
راجع ببهشت ها. و انواع نعم ابدى الهي كه براى عباد معيّن گرديده دويست و شصت و سه آيه.
راجع بجهنم، و عذاب گنه كاران، و اقسام آنها از كفار، و مشركين و ملحدين و منافقين و فساق و غير آنها و مخلدين در عذاب يكصد و هفتاد و سه آيه.
راجع بقصص و حكايات گذشتگان، و وقايع حالات آنها، از رسل و انبياء بنحو عموم و خصوص از قبيل حضرت آدم، و شيث، و نوح، و ادريس، و هود، و صالح
و ابراهيم، و لوط، و اسماعيل، و اسحق، و يعقوب، و يوسف، و ايوب، و شعيب، و موسى، و هرون، و خضر، و الياس، و اسماعيل بن حزقيل، و اليسع، و ذو الكفل، و لقمان، و اشموئيل، و طالوت، و داود، و سليمان و زكريا، و يحيى، و عيسى، و مريم، و ذو القرنين، و يونس، و دانيال، و حكايت اصحاب كهف كه از مخصوصات اين كتاب مقدس است و عزيز، و وقايع بخت النصر، و غير آنها هزار و نهصد و هفتاد و پنج آيه.
راجع بحالات رسول اكرم حضرت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله، و بعثت، و هجرت و اسامى مقدسه آنحضرت، و ذكر خصائص، و محلمد، و اعمال، و محل هجرت، و مهاجرين با آنحضرت، و آيات مخاطبات، و شئون عاليه آنحضرت چهارصد و دوازده آيه.
راجع بحقيقت قرآن مجيد در ناسخ و منسوخ آن، و نهى از تفسير نمودن آيات آنرا برأى خود، و ابتداء نزول، و امثال وارده در آن، و حكايات و قصص مخصوص بآن، و تصديق بكتب آسمانى قبل و غير آن از حقايق از قبيل قصّه اصحاب فيل، و هلاكت آنها سيصد و نود آيه. در قرآن مجيد موجود است كه اهل علم و دانش دقيقانه مطالعه نمايند تا پى بحقيقت و جامعيّت اين كتاب عظيم برده، و سر تعظيم در مقابل آن فرود آورند.
تفسير، على بن ابراهيم، قمى
تفسير، تبيان، طوسى
تفسير، مجمع البيان، طبرسى
تفسير، الاتقان، سيوطى
تفسير، مفاتيح الغيب، فخر رازى
تفسير، صافى، فيض كاشى
تفسير، امام احمد ثعلبى
تفسير، كشاف، زمخشرى
تفسير، انوار التنزيل، قاضى بيضاوى
تفسير، ابو الفتوح رازى
تفسير، الاء الرحمن، بلاغى
تفسير، نفخات الرحمن، نهاوندى
تفسير، مواهب العليه، كاشفى
تفسير، شيخ محمد عبده
تفسير، المنار، سيد محمد رشيد رضا
تفسير، الجواهر، طنطاوى مصرى
تفسير، ابن كثير شامى
تفسير، طبرى
تفسير، خازن
تفسير، در المنثور، سيوطى
تفسير، غرائب القرآن نيشابورى
تفسير، نظام الدين
تفسير روح المعانى، سيد محمد آلوسى
تفسير، رموز الكنوز، رستغنى
تفسير، و ترجمه مسيو ساوارى فرانسوى بر قرآن الف
آيات الاحكام، مقدس اردبيلى
اعجاز القرآن، ابو بكر باقلانى
اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى
اعجاز القرآن، مصطفى صادق رافعى
اعتقادات، شيخ صدوق
اوايل المقالات، شيخ مفيد
احتجاج، شيخ طبرسى
اسفار صدر المتالهين شيرازى
احياء العلوم، امام غزالى
اسنى المطالب، محمد بن محمد الجزرى
اربعين، جمال الدين شيرازى
استيعاب ابن عبد البر
اسد الغابه، ابن اثير جزرى
اوسط، طبرانى
انسان العيون، حلبى شافعى
الف باء، ابن الشيخ اندلسى
اكمال جمع الجوامع، متقى هندى
اسلام، افكار و انديشه ها، كنت هنرى دوكاسترى فرانسوى
انسيكلوپدى، مستر بلر، مستشرق
اديان و فلسفه در آسياى وسطى، كنت گوبينو
الابطال، توماس كارلايل
ب
بحار الانوار، علامه مجلسى
بحر الاسانيد، سمرقندى
بهجة النفوس، حافظ ابو محمد اندلسى
ت
تاريخ وفيات، ابن خلكان
تاريخ حبيب اليسر
تاريخ بغداد، خطيب بغدادى
تاريخ، مقريزى
تاريخ ابن خلدون
تاريخ ابن عساكر دمشقى
تاريخ، يافعى
تاريخ طبرى
تاريخ ملل و نحل، شهرستانى
تاريخ الخلفاء، سيوطى
ناسخ التواريخ، سپهر
تاريخ ايران باستان، مشير الدوله
تاريخ آئين اسلام، گو ويليام انگليسى
تاريخ عرب و اسلام، مسيو سديو فرانسوى
تاريخ تمدن العرب، دكتر گوستاولوبون فرانسوى
تاريخ ريود، مسيحى
تاريخ بوسى بيس، مسيحى
تاريخ ابن بطريق، مسيحى
تاريخ بلوكيوس، مسيحى
تاريخ قرآن، نولدكه آلمانى
تاريخ شرق، كوسين دپرسوال، فرانسوى
تاريخ دكتر بوست، مسيحى
تاريخ حجة السعاده فى حجة الشهاده اعتماد السلطنه تنقيح المقال، رجال علامه مامقانى
تهذيب الاثار، محمد بن جرير طبرى
تهذيب التهذيب، ابن حجر عسقلانى
تهذيب الكمال، ابو الحجاج مزى
تذكرة الابرار، سيد محمد بخارى
تذكرة الموضوعات، جمال الدين هندى
تذكرة الحفاظ، ذهبى شافعى
تذكرۀ خواص الامة، سبط ابن جوزى
تلخيص مستدرك، ذهبى
تاج العروس، مرتضى زبيدى
ج
جامع الصغير، سيوطى
جمع الجوامع، سيوطى
جواهر العقدين، سمهودى
جامع الاصول، ابن اثير جزرى
جمع بين الصحيحين، حميدى
جمع بين الصحاح السته، رزين
جامع بيان العلم، ابو عمر
جلاء النظر، ابن حجر
ح
حلية الاولياء، حافظ ابو نعيم
حقيقة الايقان فى عدم تحريف القرآن، شيخ عبد العالى كركى
حيات الحيوان، اسماعيل كردى بصرى
حقايق التاويل، سيد شريف رضى الدين موسوى
حكم محمد، تولستوى روسى
خ
خصائص العلوى، امام نسائى
د
دائرة المعارف، بريتانياى كبير
دائرة المعارف قرن 19 فرانسه
دائرة المعارف، لاروس
دائرة المعارف، فريد وجدى
در المنظوم، ابن طلحه
ذ
ذخيرة المعاد، محقق سبزوارى
ذخاير العقبى، امام الحرم
ر
رياض النضرة، محب الدين طبرى
الرد على المتعصب العنيد، ابو الفرج ابن جوزى ربيع الابرار، زمخشرى
روضة النديه، امير محمد يمانى
رسائل، شيخ مرتضى انصارى
ز
زندگى محمد، اميل درمنگام فرانسوى
زندگانى محمد، مسيو سديو فرانسوى
س
سنن ابو عبد الرحمن نسائى
سنن، محمد بن عيسى ترمذى
سنن، ابى داود
سنن، ابن ماجه قزوينى
سبل الهدى و الرشاد، محمد بن يوسف شامى
سيرت محمد، سر ويليام مؤتيس انگليسى
سراج المنير، حافظ على بن احمد شافعى
ش
شفاء، ابن سينا
شرح المواقف، سيد على شريف جزجانى
شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد
شرح مختصر، ابن حاجب
شرح جامع الصغير، بولاقى
شرح ديوان، ميبدى
ص
صحيح، محمد بن اسماعيل بخارى
صحيح، مسلم بن حجاج
صواعق محرقه، ابن حجر مكى
ط
طبقات، محمد بن سعد كاتب
ع
عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق
عقايد الوثنيه فى الديانة النصرانيه، تنير بيروتى
عمدة القارى، بدر الدين حنفى
عقد الفريد، ابن عبدربه
ف
فهرست، ابن نديم
فهرست قرآن، زول لاقوم فرانسوى
فلسفة الاجتماع، ارنست رنان فرانسوى
فرائد السمطين، ابراهيم محمد حموينى
فهم السنن، حارث محاسبى
فضايل، ابن مغازلى شافعى
فردوس الاخبار، شهردار ديلمى
فيض القدير، عبد الرؤف منادى
فصول المهمه، ابن صباغ مالكى
فوائد المجموعه فى الاحاديث الموضوعة، شوكانى
فتوحات الاسلاميه، سيد احمد زينى دحلان
فتح البارى، ابن حجر عسقلانى
ق
قاموس اللغة، مجد الدين شيرازى
قاموس اللغة، دكتر جورج پوست مسيحى
قرآن و محمد، جان ديون پورت انگليسى
ك
كتاب البدايه فى علم الدراية
كشف الظنون
كبير، طبرانى
كفايت الطالب محمد بن يوسف گنجى شافعى
ل
لسان العرب، جمال الدين مصرى
گ
گوهر مراد، ملا عبد الرزاق لاهيجى
م
مستطرفات السرائر، ابن ادريس حلى
مصائب النواصب، قاضى نور اللّه شوشترى
مسند، امام احمد بن حنبل
مستدرك، حاكم ابو عبد اللّه نيشابورى
مناقب، خطيب خوارزمى
ميزان الحق، مسيحى
الموائد، حاج مير سيد حسن مرعشى شهرستانى مسند، رافعى
مودة القربى، مير سيد على همدانى
مطالب السئول، محمد بن طلحه شافعى
مقاصد الحسنة، سخاوى مصرى
معرفة الصحابه، حافظ ابو نعيم اصفهانى
مقتل الحسين، خطيب خوارزمى
منتهى الارب، عبد الرحيم صفى پورى
مناقب المرتضويه، ترمذى كشفى
مصابيح السنة، امام بغوى شافعى
مناقب، سمعانى
مجلۀ المنار، سيد محمد رشيد رضا مصرى
مجازات القرآن، رضى الدين محمد بن حسن موسوى
ن
النزاع و التخاصم فيمابين بنى اميه و بنى هاشم مقريزى
نقد الصحيح، مجد الدين فيروزآبادى
نزهة الارواح، صدر الدين هروى
نور الابصار، سيد مؤمن شبلنجى
نداى اسلام، لرد بيدلى انگليسى
ه
الهيئة و الاسلام، سيد هبة الدين شهرستانى
هداية السعداء، دولت آبادى
و
وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى
ى
ينابيع المودة، شيخ سليمان بلخى حنفى
تورية، انجيل متى، انجيل مرقس
انجيل لوقا، انجيل يوحنا
اعمال رسولان، پولس
تفسير انجيل، جيروم مسيحى
تفسير انجيل، ارجن، مسيحى
تفسير انجيل، هورن مسيحى
تفسير انجيل، لاردنر مسيحى
تفسير انجيل، ادم كلارك مسيحى
كتاب الهام، واطسن مسيحى
مرشد الطالبين، مسيحى
مقاله اول - صفحه 1
قوانين و احكام انبياء راهنماى بشر است، نه قوانين موضوعۀ بشرى، آدميان بايد دين پاك و مطلوب عقل و خرد را كه خالى از خرافات باشد انتخاب نمايند، و با دلائل عقليه ثابت است كه آن دين پاك اسلام ميباشد.
مقاله دوم - صفحه 10
چون امتياز بشر بعقل است، پيوسته بايد عقل را هادى خود قرار دهند، همان قسمى كه در امور جسمانى طبيعى: و شئون زندگانى اجتماعى، بشر سعى ميكند در هرچيزى انتخاب احسن نمايد، در انتخاب دين هم بايد دين احسن را انتخاب نمايد و در انتخاب دين احسن بايستى بدلائل باقيۀ انبياء سلف نظر نمود.
و آن عبارت است از كتب موجوده تورية، و انجيل، و قرآن مجيد (در دين يهود، و نصارى، و اسلام) كه غور نمودن در هريك از آنها موجب سعادت و انتخاب دين احسن خواهد بود.
مقاله سوم - صفحه 14
در تولّد حضرت موسى عليه السّلام و خدمت نمودن بشعيب عليه السّلام و ظهور بنبوت، و نزول تورية، و توصيه بنگاهدارى آن، و بعد از غلبه نب پلسر و بخت النصر بر بنى اسرائيل و خرابى بيت المقدس، جميع نسخ تورية را سوزانيدند.
و نيز انيتوكس پادشاه شام، و طيطوس قيصر روم هم كه بر بيت المقدس غلبه پيدا نمودند، نسخه هاى تورية عزرا را هم از ميان بردند، فلذا تورية فعلى، آن كتاب اصل آسمانى نمى باشد.
مقاله چهارم - صفحه 20
مختصر مقدّمه اى در توحيد و صفات ثبوتيه و سلبيه، و اينكه انبياء داعيان توحيد بودند، چون در اين تورية فعلى آياتى برخلاف اصل توحيد ميباشد.
از قبيل نسبت دادن جسميّت و عجز و پشيمانى بخدا، غذا خوردن خدا و جبرئيل در مهمانى ابراهيم و كشتى گرفتن يعقوب با خداوند، دليل كامل است بر اينكه تورية فعلى كتاب حق آسمانى نميباشد، و نيز اثبات دلائل بر عدم جسمانيت خدا.
مقاله پنجم - صفحه 25
مقدّمه در وجوب عصمت انبياء، و چون در تورية فعلى نسبت معاصى كبيره از قبيل شرب خمر و زنا نمودن با دختران خود، و زنان شوهردار؟، و نقل قضيۀ لوط و شراب خوردن و زنا نمودن با دختران خود؟، و دو پسر آوردن آنها كه نسب بسيارى از انبياء بنى اسرائيل بآنها ميرسد، و عاشق شدن داود عليه السّلام بزن اوريا و زنا نمودن با آن زن شوهر دارد؟، و اينكه همان زن (محرم ابد) مادر سليمان عليه السّلام بوده است ؟!.
و زنا نمودن پسر داود با زنهاى پدرش، در بالاى بام بتقدير خداوندى ؟، و بزنيت گرفتن عمران عمّۀ خود را (كه نكاح عمّه حرام بوده) و موسى و هارون از آن زن محرّمه بوجود آمدند؟ دليل قاطع است بر بطلان اين تورية فعلى كه آن كتاب حق آسمانى نميباشد.
مقاله ششم - صفحه 31
چون امتياز بشر از انواع حيوانات بعقل و خرد است، لذا از هرچيزى كه ضرر بعقل ميزند بايد اجتناب نمود، از قبيل چرس و بنگ و حشيش و مسكرات و مشروبات الكلى، و مشروحاتى در ضررهاى علمى و باطنى مشروبات الكلى، گذشته از ضررهاى ظاهرى كه مشهود است و اقوال دكترهاى مهمّ دنيا راجع بمضرّات مسكرات و مشروبات الكلى، و اثرات ظاهر و باطن مشروبات، مسلّم است كه بعثت انبياء بر حرمت مسكرات بوده است.
و از جمله ادلّه بر بطلان تورية و انجيل فعلى آنست كه سبب شيوع مسكرات
گرديدند، بنقل قصص و حكايات دروغ و تهمتهاى ناروا بانبياء از قبيل نوح و لوط و عيسى عليهم السّلام، كه شراب ميخوردند، و حال آنكه در تورية براى اكل شراب حد معين نمودند.
مقاله هفتم - صفحه 38
چون دعوات انبياء عموما بر توحيد و مقابلۀ با شرك بوده است، يكى از دلائل واضحه بر بطلان تورية فعلى كه محرّف است، تهمت شرك و بت پرستى دادن به انبياء عظام مانند سليمان حشمت اللّه ؟، و گوسالۀ طلا ساختن هارون نبى و امر بگوساله پرستى نمودن بنى اسرائيل را، و رد اباطيل آنها با ادلۀ ساطعه.
مقاله هشتم - صفحه 43
در ولادت عيسى عليه السّلام و ظهور نبوت تا گرفتارى آنحضرت بدست يهود بوسيله يكى از حواريّين و صلب او، (بعقيدۀ نصارى، و ردّ اين عقايد در قرآن مجيد) و غلبۀ يهود بر مسيحيها و كشتار آنها، و آتش زدن انجيل، و نقل اقوال مفسّرين مسيحى بر اينكه اصلا انجيلى در كار نبوده و اناجيل موجوده مقطوع السندند بحضرت عيسى عليه السّلام.
مقاله نهم - صفحه 47
در اينكه انجيل متى بكلّى مقطوع السند ميباشد، و اقرار علماء مسيحى بر اين معنى كه انجيل متى ابدا در دست نيست و انجيل فعلى ترجمه است، و نام مترجم معلوم نيست.
مقاله دهم - صفحه 50
در اختلاف اقوال در مرقس كه قطعا از حواريّين نبوده و معلوم نيست نويسندۀ انجيل مرقس كه بوده، و در چه زمان بوده.
مقاله يازدهم - صفحه 53
در اختلاف كثيرى كه مسيحيها در شخصيت لوقا دارند كه قطعا از حواريّين نبوده، بلكه از تلامذۀ پولس بوده و انجيل لوقا انجيل عيسى نميباشد.
مقاله دوازدهم - صفحه 56
در اختلاف اقوال در يوحنّا صاحب انجيل، كه يوحنّاى صيّاد حوارى نبوده و دلائل كافى بر بطلان انجيل يوحنّا.
مقاله سيزدهم - صفحه 60
دلائل كافيه بر بطلان كتب و رسائل دوازده گانه و اعمال رسولان، و اينكه نويسندگان آنها نزد نصارى مجهول الحال اند.
مقاله چهاردهم - صفحه 64
در شرح حالات پولس مقدّس انصارى، و اختلاف در مولد و مسكن او، كه اصلا يهودى بوده و بحيله مسيحى شد، تا دين مسيح عليه السّلام را منقلب كند (چنانچه كرد)
مقاله پانزدهم - صفحه 67
چون شرح حالات پولس منقول از اعمال رسولان است، پس با بى اعتبارى آن كتابها، آنچه دربارۀ پولس نوشتند اعتبار ندارد، و اشاره بخيانتها و جنايتهاى پولس بدين پاك عيسى عليه السّلام و فاسد نمودن آن دين مقدس را.
مقاله شانزدهم - صفحه 70
در صفات مخصوصۀ پولس يهودى، كه بآن وسيله توانست بر مسيحيها نافذ و غالب آيد.
مقاله هفدهم - صفحه 74
بى اساس بودن رسائل، بواسطۀ مجهول بودن تاريخ حالات خود پولس ميباشد.
مقاله هيجدهم - صفحه 77
چون كتب انبياء هريك سند بارز بر نبوت آنها ميباشد، بايستى دلائل صدق در خود آن كتاب بارز باشد، اول سند تواتر آن كتاب بر اتصال به آورنده آن، دوم آنكه مندرجات آنكتاب متناقض نباشد، از جمله دلائل بر بطلان اناجيل اربعه، قطع سند تواتر و اختلاف گوئيهاى آن مى باشد، كه از جمله اختلاف در نسب و نژاد حضرت مسيح است.
مقاله نوزدهم - صفحه 83
در مذاكرات با جوان مسيحى در نسب حضرت عيسى، و ردّ عقايد و گفتار مسيحيها در همين باب، و توضيح مطالب وارده.
مقاله بيستم - صفحه 90
در اختلافات اناجيل در زندگانى حضرت مسيح عليه السّلام، بعد از ولادت، و مكان توقف آنحضرت كه ثابت ميكند اين اناجيل فعلى آن كتاب حق آسمانى نيستند.
مقاله بيست و يكم - صفحه 94
در اختلاف اناجيل در وقعۀ پناهنده شدن زنى است در صور و صيدان بحضرت مسيح عليه السّلام و تقاضاى شفاى دختر ديوانه خود را نمودن.
مقاله بيست و دوم - صفحه 96
در اختلاف اناجيل راجع به بينا كردن نابينائى را موقع بيرون رفتن حضرت عيسى عليه السّلام از اريحا.
مقاله بيست و سوم - صفحه 98
در اختلاف گوئيهاى اناجيل، در موضوع گرفتارى و محاكمه حضرت مسيح عليه السّلام.
مقاله بيست و چهارم - صفحه 100
در اختلافات اناجيل در گرفتارى حضرت مسيح عليه السّلام بدست يهود و چگونگى آن.
مقاله بيست و پنجم - صفحه 102
در اختلافات اناجيل راجع بصلب حضرت مسيح عليه السّلام (بعقيده آنها) و چگونگى آن در آخر انجيلها.
مقاله بيست و ششم - صفحه 110
از جمله دلائل بر بطلان اناجيل اربعه نقل وقايع بعد از صلب حضرت مسيح عليه السّلام است (بعقيده آنها) كه ثابت ميكند آنها كتابهاى تاريخ اند كه بعد از آنحضرت نوشته شده.
مقاله بيست و هفتم - صفحه 114
در مذاكرات با جوان مسيحى و ردّ گفتار كشيشها كه گويند صاحبان اناجيل ملهم بودند، و اناجيل را بطريق الهام نوشته اند.
مقاله بيست و هشتم - صفحه 118
شرح حالات رسولانى كه كشيشها مدعى رسالت و الهام براى آنها هستند، و ابطال عقيدۀ آنها.
مقاله بيست و نهم - صفحه 121
در ردّ عقيدۀ كشيشها كه لوقا را از رسل ملهمين ميدانند، و كلامش را كلام روح القدس ميخوانند
مقاله سى ام - صفحه 124
در ايجاد عقيدۀ تثليث ميان نصارى، و استناد ببعض آيات اناجيل، و اينكه تثليث از آثار بت پرستى است، و مطابقۀ عقايد بت پرستها با مسيحيها در عقيدۀ به تثليث.
مقاله سى و يكم - صفحه 131
در مذاكره با جوان مسيحى، و مبلّغ جوان مسيحى، در موضوع عقيدۀ به تثليث، و ادعاى او بر اينكه تثليث در اسلام هم هست بدليل آيه بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ كه اشاره بسه نام خدا شده ؟، كه همان تثليث باشد، و جواب آنها باثبات توحيد خالص اسلامى، و دلائل ثابتۀ ديگر.
مقاله سى و دوم - صفحه 138
در جواب بمبلّغ مسيحى كه ميگفت اقرار بوحدانيّت پايه و بنياد عقيدۀ به تثليث ميباشد، و معناى صفات ثبوتيّۀ خدا و اينكه صفات خدا عين ذات او ميباشد و توضيح در اقانيم ثلاثه، كه جمع بين آنها غير ممكن ميباشد.
مقاله سى و سوم - صفحه 145
در گفتار مبلّغ مسيحى در معناى واحد حقيقى، كه از سه قسمت تشكيل
ميشود؟، و جواب آنها، و معنى تقيّه در اسلام، و اينكه پيغمبر نبايد در دعوت خود تقيّه نمايد كه باعث اضلال امت خواهد شد، چنانچه خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله بدون تقيّه حتى در غدير خم ابلاغ رسالت نمود، و دلائل بر ابطال تثليث.
مقاله سى و چهارم - صفحه 152
در معنى واحد حقيقى، و اعتبارى، كه واحد حقيقى اجزاء ندارد، ولى واحد اعتبارى ممكن است مركّب از اجزاء باشد، و ردّ اقانيم ثلاثه و اينكه خداى واحد حقيقى مركّب از اجزاء نخواهد بود، و اثبات واحد حقيقى، و توحيد خالص و معناى سوره اخلاص، و نقل بيان (گوستاولوبون) در توحيد خالص مسلمين، و توضيحى در معنى تبديل جنس و عشاء ربّانى در عيسويت.
مقاله سى و پنجم - صفحه 162
در اثبات نجاست يهود و نصارى از روى آيات تورية و انجيل و كتب دينى آنها، در مقابل مبلّغ مسيحى.
مقاله سى و ششم - صفحه 169
از جمله دلائل بر بطلان اناجيل موضوع عشاء ربّانى ميباشد، و توضيح كامل در عمل عشاء ربّانى و تبديل جنس و خوردن شراب و نان فطير در شب عيد.
مقاله سى و هفتم - صفحه 177
در تعداد اناجيل، و انجيل برناباى حوارى، و رسميّت اناجيل اربعه، و شرح اسلام آوردن فخر الاسلام كشيش نصرانى، و دلائل بر اينكه مذاهب نصارى مأخوذ از مذهب هنود و مشركين بت پرست ميباشد، و مطابقه آنها باهم.
خاتمة تكميلية - صفحه 183
در معرفت ابواب اناجيل اربعه و مطابقۀ آنها باهم دليل بر بطلان آنها ميباشد.
مقاله سى و هشتم - صفحه 186
سال بعثت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله، سراسر جهان را فساد گرفته بود، و اشاره
بحالات شرق و غرب و اروپا و افريقا، و مفاسد اخلاق جميع ملل عالم، از اصول عقايد و فروع رفتار آنها، و خدمات بزرگ خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله بعالم علم و عمل و تمدن جهان.
مقاله سى و نهم - صفحه 192
مدعى هر مقامى بايستى طبق ادعاى خود اقامه برهان و دليل نمايد، اهمّ دلائل انبياء بر اثبات نبوت خود، معجزه بوده است، و انكار بهائيها معجزات را، و استدلال، بدعوت، و استقامت، و نفوذ، و تشريع شريعت، و ردّ آن اباطيل.
مقاله چهلم - صفحه 198
علّت انكار نمودن مادّيين معجزات انبياء را و جواب بآنها و اثبات دلائل بر امكان وقوع معجزات و خرق عادات.
مقاله چهل و يكم - صفحه 205
در اثبات معجزات مقابل مادّيين، و اينكه ظهور مخلوقات عموما معجزه است و اشاره بخلقت انسان در رحم مادر كه معجزۀ بزرگ ميباشد، و اثبات معجزات مقابل الهيّين، و فرق بين محال عقلى و عادى، و معجزات محال عادى بوده نه محال عقلى با ايراد امثال.
مقاله چهل و دوم - صفحه 211
تواتر اقوال ملّيون دليل قاطع است بر اثبات معجزات انبياء عظام، و نقل آيات قرآن بنحو عموم در معجزات انبياء، و خصوصا در معجزات صالح، و موسى و عيسى عليهم السّلام.
مقاله چهل و سوم - صفحه 217
در نقل آياتى كه اشاره بمعجزات خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله نموده، و دليل قاطع بر اثبات معجزات آنحضرت ميباشد.
مقاله چهل و چهارم - صفحه 221
دلائل بر اثبات معجزۀ شق القمر - و ردّ عقايد منكرين شق القمر - اجمالا و تفصيلا.
مقاله چهل و پنجم - صفحه 231
دلائل كافيه از عقل و نقل بر اثبات معراج جسمانى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و اختلاف عقايد در معراج، و نقل اقوال مفسّرين و علماء، و جواب به منكرين معراج جسمانى
مقاله چهل و ششم - صفحه 238
در اثبات معراج جسمانى و امكان وقوع آن در مقابل ماديين بعلوم جديده، و علّت رفتن آنحضرت بمعراج.
مقاله چهل و هفتم - صفحه 243
اشاره باينكه از براى هريك از انبياء معجزات اختصاصى بوده، و قرآن مجيد معجزۀ اختصاصى خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله بوده است.
مقاله چهل و هشتم - صفحه 246
كتب سماوى فعلى هيچ يك سند متّصل متواتر به آورنده آن ندارند مگر قرآن مجيد، گرچه براى تورية در زمان موسى عليه السّلام تواترى بوده، ولى بعد از آن حضرت قطع تواتر شد و چگونگى تواتر آن.
مقاله چهل و نهم - صفحه 249
از براى انجيل اصل در زمان حضرت عيسى عليه السّلام و بعد از آنحضرت ابدا تواترى نبوده است.
مقاله پنجاهم - صفحه 250
در اقامۀ دلائل بر متواتر بودن قرآن مجيد از زمان خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله الى كنون.
مقاله پنجاه و يكم - صفحه 253
چون پايه و اساس تعاليم عاليۀ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قرآن مجيد بوده، فلذا حسب الامر آن حضرت امّت قرآن را در حافظۀ خود، و روى اوراق نگاهدارى مى نمودند.
مقاله پنجاه و دوم - صفحه 256
در ردّ قول بعض علماء عامّه كه گويند در زمان پيغمبر فقط چهار نفر نوشتند، و اشاره بقرّاء زمان پيغمبر - و كشته شدن زياده از صد و پنجاه قارى در جنگ يمامه و بئر معونه، و تأكيدات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در حفظ و نگاهدارى امّت قرآن مجيد را.
مقاله پنجاه و سوم - صفحه 260
در دلائل بسيارى كه قرآن در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله جمع آورى شده، از جمله اطلاق اسم كتاب بر قرآن مى باشد، بيان در معنى كتاب، و اينكه چون در آيات قرآن و لسان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله قرآن را كتاب ناميدند خود دليل است كه قرآن در زمان آن حضرت مجموعۀ مؤلفه بوده است چنانچه بيان سيد مرتضى علم الهدى اين معنى را تأييد مينمايد.
مقاله پنجاه و چهارم - صفحه 263
در اينكه قرآن مجيد سه مرتبه (زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و زمان ابى بكر، و زمان عثمان) جمع آورى شد، و هر مرتبه بطريق خاص و علّت اختلاف مسلمين، بى اعتنائى بثقل اصغر (عترت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله) بوده است، و حال آنكه پيغمبر فرمود قرآن و على باهم اند، و اثبات مظلوميت على عليه السّلام.
مقاله پنجاه و پنجم - صفحه 270
در اينكه على عليه السّلام اعلم بعلم قرآن بوده، و تمام معانى قرآن را پيغمبر به آنحضرت آموخته و او را باب علم خود معرفى نموده، لذا مكرر نداى «سلونى» داده و امر نمودن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله على عليه السّلام را بجمع آورى قرآن، و عملى نمودن امريه آن حضرت را.
مقاله پنجاه و ششم - صفحه 278
در فرق بين قرآن جمع كردۀ على عليه السّلام با ساير قرآنها، و اخبار وارده در تعيين قرآن على عليه السّلام و چگونگى آن قرآن كه خدمت ائمه هدى بوده است و الحال خدمت ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه ميباشد.
مقاله پنجاه و هفتم - صفحه 283
تورية و انجيل را بعد از حضرت موسى و عيسى عليهما السّلام تحريف نمودند، ولى چون نتوانستند قرآن را تحريف نمايند، براى متزلزل ساختن قرآن عده اى جعل احاديث نمودند، اشاره بحالات جعل كنندگان كه گفتند اين قرآن محرّف است و قرآن اصل همانست كه خدمت على عليه السّلام بوده، و ردّ اين اقوال.
مقاله پنجاه و هشتم - صفحه 289
در اينكه معتقدين بتحريف قرآن دو فرقه هستند، فرقه اى گويند در قرآن كم و زياد شده، و فرقه اى گويند از قرآن كم شده ولى زياد نگرديده و آياتى هم كه حذف شده صراحت در اسامى آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و اسامى منافقين و دشمنان آنها داشته و ردّ هر دو قول، باينكه قرآن ابدا كم و زياد نگرديده.
مقاله پنجاه و نهم - صفحه 293
از جمله دلائل بر عدم تحريف قرآن آنكه عدّه اى از مسلمانان صدر اسلام قسمتى از احكام را تغيير دادند، مانند خمس، و زكوة، و فدك، و متعة النساء، و متعة الحج، و طلاق ثلاث، ولى آيات و احكام را نتوانستند از قرآن خارج نمايند.
مقاله شصتم - صفحه 301
در نقل اقوال مفسّرين و فقهاء شيعه از قبيل شيخ صدوق و شيخ مفيد بر اينكه قرآن ابدا تحريف نگرديده و قرآن فعلى همان قرآنى است كه بر رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نازل گرديده.
مقاله شصت و يكم - صفحه 304
در نقل قول سيد مرتضى علم الهدى و تحقيق كامل او بر اينكه ابدا قرآن بعد از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله تحريف نگرديده، بلكه اين قرآن همانست كه در زمان آنحضرت تأليف گرديده.
مقاله شصت و دوم - صفحه 307
ايضا در نقل اقوال شيخ طوسى، و شيخ طبرسى، و شيخ بهائى، و شيخ عبد العالى كركى، بر اينكه قرآن ابدا تحريف نگرديده است.
مقاله شصت و سوم - صفحه 313
ايضا نقل اقوال اكابر علماء شيعه مانند علامۀ مجلسى، و شيخ جعفر كبير، و قاضى نور اللّه شوشترى، و شيخ حسن صاحب معالم، و ميرزاى قمى، و ملا مهدى نراقى بر عدم تحريف قرآن مجيد.
مقاله شصت و چهارم - صفحه 315
در نقل حالات بعض كسانيكه جعل اخبار نمودند بر اينكه قرآن تحريف شده، و نقل اخبار آحاد مورد اعتبار نمى باشد، مطابق دستورات براى فهم اخبار صحيحه از سقيمه مراجعه بآيات قرآن لازم است كه هر خبرى مطابقه با قرآن دارد مورد قبول و إلاّ مردود است، و نقل قول شيخ انصارى در اول رسائل بر اينكه معدل اخبار صحيحه از سقيمه همين قرآن است كه در دسترس عموم ميباشد.
مقاله شصت و پنجم - صفحه 319
در نقل آيات قرآن مجيد كه قرآن از تحريف كم و زياد شدن مصون و محفوظ مى باشد.
مقاله شصت و ششم - صفحه 321
دلائل عقليّه بر اينكه قرآن معمول به عمومى أبدا تحريف نگرديده بلكه همان قرآنى است كه بر رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نازل گرديده.
مقاله شصت و هفتم - صفحه 325
در نقل رواياتى كه ميرساند نظم و ترتيب آيات و سورى (كه جنبۀ اعجاز دارد)
در زمان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و بأمر آنحضرت مرتب گرديده، خود دليل است كه ابدا دست تحريف در او راه پيدا ننموده.
مقاله شصت و هشتم - صفحه 330
از جمله قرائن بر اثبات آنكه قرآن موجوده در دست مسلمانان تحريف نگرديده، تعيين سور و نامهاى آنها است از جانب آن حضرت و اخبار واردۀ در اين باب.
مقاله شصت و نهم - صفحه 334
از جمله قرائن بر اثبات آنكه قرآن موجودۀ در دست مسلمانان در زمان رسول اللّه عليه السّلام مجموعۀ مرتبه بوده، اخبار بسيارى است از خود آن حضرت در فوائد سور و ثواب قرائت آنها كه ببعض از آنها از قبيل سوره حمد و بقره و آل عمران و يس و حم دخان و حشر و جمعه و اعلى و ملك و سجده و بروج و طارق و غاشيه و كافرون و توحيد و فلق و ناس اشاره گرديده.
مقاله هفتادم - صفحه 340
در نقل اخبار از طرق ائمه اطهار كه سور قرآن در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مرتب گرديده و مورد صحّۀ آن حضرت قرار گرفته، و ببعض از آنها از قبيل مائده و انعام، و زلزال، و تكاثر، اشاره و مورد بيان قرار داده است.
مقاله هفتاد و يكم - صفحه 345
ثبات قدم و فداكاريهاى مسلمين مانند امير المؤمنين على عليه السّلام در خوابيدن در بستر پيغمبر ليلة الهجرة، در اثر اعجاز قرآن بيشتر از امّتهاى موسى و عيسى عليهما السّلام بوده است، و اثر قرآن در مسلمين از اثر تورية و انجيل در بنى اسرائيل بيشتر بوده است.
مقاله هفتاد و دوم - صفحه 350
قرآن مجيد بدو صورت نازل گرديده، يك مرتبه منظّمۀ بين الدفتين در
ليلة القدر، مرتبه دوم در 23 سال تدريجا بمقتضاى هر مقامى بوسيلۀ جبرئيل ابلاغ ميگرديد.
مقاله هفتاد و سوم - صفحه 353
اشاره بجهات و اسرار آنكه قرآن در 23 سال تدريجا ابلاغ گرديد، و چون تورية و انجيل دفعة واحده نازل گرديد بر بنى اسرائيل ثقيل آمد تا كوه را بالاى سر آنها بلند ننمود نشدند، ولى قرآن را بجان و دل مسلمانان پذيرفتند.
مقاله هفتاد و چهارم - صفحه 359
يكى از جهات اعجاز قرآن عربى بودن آنست كه حافظ لغات عربى عصر نبوى گرديده، و اشاره ببعض از نكات آيات قرآن از قبيل سوره توحيد و معنى احد و واحد، و فرق بين آنها، و اينكه اگر قرآن را فقط فارسى يا بهر زبانى نقل نمايند قطعا پايۀ اعجاز آن متزلزل ميشود.
مقاله هفتاد و پنجم - صفحه 366
در فصاحت و بلاغت قرآن و چگونگى آن، و گفتگوى وليد بن مغيره با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و شنيدن سوره حم سجده را از آن حضرت و مبهوت ماندن در آيات قرآن
مقاله هفتاد و ششم - صفحه 369
چون بعض از قريش آيات را شعر ميگفتند، آيه نازل شد كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله شاعر نيست و معناى شعر، و اشاره بحالات شعراء معروف و طريقۀ اشعار آنها و آيات قرآن برخلاف اشعار شعراء ميباشد.
مقاله هفتاد و هفتم - صفحه 372
از جمله دلائل بر فصاحت و بلاغت قرآن مجيد تكرار قصص و حكايات آنست كه در تمامى آنها نكات دقيقه فصاحت بكار رفته و اعتراف ارنست رنان فرانسوى بعظمت قرآن كريم.
مقاله هفتاد و هشتم - صفحه 375
فصاحت و بلاغت قرآن براى عاجز نمودن اهل فنّ است، زيرا وقتى آنها عاجز شدند ديگران بدليل اولى عاجز خواهند بود، چنانچه معجزات أنبياء عموما همين قسم بوده است.
مقاله هفتاد و نهم - صفحه 378
در علت اينكه هيچ پيغمبرى كتاب را معجزه قرار نداده مگر خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه و آله و دلائل آن.
مقاله هشتادم - صفحه 383
چون جميع فنون فصاحت و بلاغت در آيات قرآن بكار رفته احدى نتوانست با آن معارضه نمايد، و طريقۀ معارضۀ ابن ابى العوجاء و رفقاى او با قرآن و عجز آنها.
مقاله هشتاد و يكم - صفحه 386
در نقل آياتى كه دلالت بر اعجاز قرآن دارد، و بنزول آيات قرآن معلّقات سبعه را از اطراف كعبه برداشتند و اقرار وليد بر عظمت قرآن.
مقاله هشتاد و دوم - صفحه 391
از طرق اعجاز قرآن اخبار غيبيۀ آنست كه از جمله خبر دادن از غلبه روميان بر فارسيان بوده است، در حالتيكه شكست خورده و مغلوب بودند.
مقاله هشتاد و سوم - صفحه 395
در خبر دادن قرآن از دخول به مكّه معظّمه و عمل بجاى آوردن كه عينا واقع شد.
مقاله هشتاد و چهارم - صفحه 397
در خبر دادن از فتح مكّه و برگشتن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بوطن، در شب هجرت كه عينا واقع شد.
مقاله هشتاد و پنجم - صفحه 399
در نزول سورۀ كوثر، و خبر دادن از خير كثير به پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و اقسام خير كثير، كه از جمله كثرت نسل آنحضرت و قطع نسل دشمنان او بود كه بر عالميان ظاهر و هويدا ميباشد.
مقاله هشتاد و ششم - صفحه 407
در خبرهاى غيبى قرآن كه مربوط بامور فلكى و آسمانى مى باشد و اختلاف ما بين هيئت قديم و جديد در موضوع افلاك.
مقاله هشتاد و هفتم - صفحه 410
در بيان قرآن مجيد، موضوع افلاك را، بقسمى كه مطابقت كامل دارد با كشفيّات هيئت جديد كه با وسائل و اسبابها كشف نمودند.
مقاله هشتاد و هشتم - صفحه 414
در خبر دادن قرآن بحركت زمين در زمانيكه علماء هيئت آن روز قائل به سكونت زمين بودند، و آيات دالّه بر حركت زمين.
مقاله هشتاد و نهم - صفحه 417
در آيات و اخبار ديگرى كه دلالت كامل بر حركت زمين دارد.
مقاله نودم - صفحه 421
در نقل آياتى كه دلالت بر حركت شمس دارد، و بيان اينكه از براى شمس دو حركت وضعى و انتقالى مى باشد، نه آنكه بدور زمين بگردد، و سرعت حركت شمس و قمر.
مقاله نود و يكم - صفحه 424
در خبر دادن قرآن مجيد، بدون وسائل و اسباب كشفيه از نور و حرارت خورشيد كه مطابقت با كشفيّات جديد دارد، برخلاف هيئت قديم.
مقاله نود و دوم - صفحه 428
خبر دادن بعدم دوام و ابديت خورشيد و اجرام فلكيه برخلاف عقيدۀ حكماء آن زمان كه قائل بدوام ابديت بودند، و امروزه با وسائل و اسبابهاى علمى كشف آن حقيقت را نمودند.
مقاله نود و سوم - صفحه 432
قرآن مجيد علاوه بر جزالت الفاظ و حسن معانى جامع جميع معارف حقّه و مشتمل بر علوم عقليه و نقليه ميباشد.
مقاله نود و چهارم - صفحه 435
قرآن مجيد مانند انسان ظاهر و باطنى دارد، اعجاز باطن و معانى آن از ظاهرش بالاتر است، و اهل علم ميدانند كه قرآن مشتمل بر جميع علوم و معانى ميباشد، جميع مفسّرينى كه بر قرآن مجيد تفاسير بزرگى نوشته اند، در غور به حقايق آن اظهار عجز نموده اند.
مقاله نود و پنجم - صفحه 439
رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله علم قرآن را مانند ساير علوم بعترت و اهل بيت خود داده لذا بايد علم قرآن را از آن خاندان جليل القدر اخذ نمود، و نقل آيات و اخبارى كه دلالت دارد آن خاندان مجلل ابواب علوم قرآنند، و اشاره بتصديق اكابر علماء اهل سنّت حديث المدينه را.
مقاله نود و ششم - صفحه - 446
در بيانات و توضيحات اكابر علماء اهل سنّت در ذيل حديث المدينه كه على عليه السّلام افضل و اكمل صحابه بوده است در زمان رسول اللّه و بعد آنحضرت.
مقاله نود و هفتم - صفحه 452
بدليل حديث ثقلين و احاديث معتبرۀ ديگر از طريق علماء اهل سنت ثابت است كه بايستى در اخذ علوم قرآن مجيد به عترت و اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مراجعه
نمود كه اعلم امّت بودند و نقل اخبار در نداى سلونى دادن على عليه السّلام و اينكه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله اسرار و معانى قرآن را بعلى عليه السّلام آموخت.
مقاله نود و هشتم - صفحه 462
با دلائل عقل و نقل بايستى امت پيرو عترت و خاندان جليل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله باشند، اشاره بنصوص و آياتى كه دلالت بر اين معنى دارد، چون عترت طاهره در گفتار خود ابدا اختلاف رأى و عقيده نداشتند، و كسانيكه بين قرآن على و ائمّه اختلاف قائل شدند، از معرفت بمقامات مقدسه ولايت بيخبرند، چون بنا بر اخبار وارده آن خاندان جليل فارق بين حق و باطل بودند، ناچار امّت بايستى در همه حال بآنها مراجعه نمايند.
مقاله نود و نهم - صفحه 472
در نقل گفتار و بيانات و اقرار بيست نفر از اكابر علماء مسيحى و طبيعى جهان از اروپا و غيره و اعتراف آنها بعظمت قرآن مجيد.
مقاله صدم - صفحه 492
در اشكال باينكه چرا علماء بيگانۀ از اسلام با اقرار بعظمت اسلام و قرآن مسلمان نميشوند، و جواب آن و بيان دكتر گوستاولوبون فرانسوى در اين موضوع كه عادت و تربيت غلط، آنها را مقهور نموده كه نتوانند از آن عقيده صرف نظر نمايند.
خاتمة المقالات - صفحه 498
در اشاره بفهرستى از آيات قرآن مجيد كه در مطالب متنوعه نازل گرديده و عظمت قرآن و جامعيت آنرا ثابت مى نمايد.
فهرست مصادر و كتب منقوله در اين كتاب - صفحه 509