تربیت فرزند از نظر اسلام

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : م‍ظاه‍ری‌، ح‍س‍ی‍ن‌، ‏‫۱۳۱۲ -‏‬

‏عنوان و نام پديدآور : ت‍رب‍ی‍ت‌ ف‍رزن‍د از ن‍ظر اس‍لام‌ / ت‍ال‍ی‍ف‌ ح‍س‍ی‍ن‌ م‍ظاه‍ری‌.

‏مشخصات نشر : ت‍ه‍ران‌: س‍ازم‍ان‌ ت‍ب‍ل‍ی‍غ‍ات‌ اس‍لام‍ی‌، ش‍رک‍ت‌ چ‍اپ‌ و ن‍ش‍ر ب‍ی‍ن‌ال‍م‍ل‍ل‌‏‫، ‏۱۳۸۲.‬

‏مشخصات ظاهری : ‏‫‏۳۳۱ ص.‬

‏شابک : ‏‫۱۳۰۰۰ری‍ال‌‬:‏‫‭‎964-7126-65-4‬ ؛ ‏‫۲۵۰۰۰ ریال (چاپ ششم) ؛ ‏‫۲۵۰۰۰ ریال (چاپ هفتم) ؛ ‏‫۳۳۰۰۰ ریال‬‬‬‬‬‬‬‬: چاپ هشتم ‬‬‬‬‬‬‬‬‬ ‏‫ ‬‭ 978-964-7126-65-6 :‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬ ؛ ‏‫۳۳۰۰۰ ریال(چاپ نهم)‬‬ ؛ ‏‫۳۳۰۰۰ ریال(چاپ دهم)‬ ؛ ‏‫۳۶۰۰۰ ریال(چاپ یازدهم)‬ ؛ ‏‫۳۶۰۰۰ریال (چاپ دوازدهم)‬

‏يادداشت : چاپ ششم و هفتم: پاییز ۱۳۸۶.

‏يادداشت : چاپ هشتم : ۱۳۸۷.

‏يادداشت : چاپ نهم و دهم: ۱۳۸۸.

‏يادداشت : چاپ یازدهم و دوازدهم: ۱۳۸۹.

‏يادداشت : ک‍ت‍اب‌ حاضر در س‍ال‍ه‍ای‌ م‍خ‍ت‍ل‍ف‌ ت‍وس‍ط ن‍اش‍ران‌ متفاوت م‍ن‍ت‍ش‍ر ش‍ده‌ اس‍ت‌.

‏یادداشت : ک‍ت‍اب‍ن‍ام‍ه‌ ب‍ه‌ ص‍ورت‌ زی‍رن‍وی‍س‌.

‏موضوع : ‏‫تربیت خانوادگی -- جنبه‌های مذهبی -- اسلام.

اسلام و آموزش و پرورش

کودکان -- سرپرستی

‏رده بندی کنگره : ‏‫‭BP۲۵۳/۴‭/م‌۶ت‌۴ ۱۳۸۲

‏رده بندی دیویی : ‏‫‭‭۲۹۷/۶۴۴

‏شماره کتابشناسی ملی : ‭م‌۸۱-۳۷۲۲۵

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

درس اوّل: اهميت تربيت فرزند

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و الصلاة و السلام على خير خلقه و اشرف بريته ابي القاسم محمّد صلى الله عليه و على اله الطيبين و على جميع الانبياء و المرسلين سيما بقية الله في الارضين و لعنة الله على اعدائهم اجمعين.

بحثى را كه براى شما عزيزان عنوان مى كنيم راجع به تريبت اولاد است، بحثى است بسيار ارزنده و مقيد براى همه و همه، و اميدواريم پروردگار عالم عنايت كند و حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشريف لطفى نمايد و تا آخر ماه بتوانيم اين بحث را به جائى برسانيم و من خيال مى كنم اگر پروردگار عالم عنايت كند و اين بحث به جايى برسد، بحث مفيد و ارزنده اى براى همه است و اميدواريم اين خيال مطابق با واقع باشد. اين بحث يك مقدمه دارد و فصلهاى متعددى، بحث امروز مقدّمه بحث ماست و آن مقدمه اين است:

از نظر قرآن و روايات اهلبيت (ع)، از نظر تاريخ و تجربه اثبات شده است كه پدر و مادر دخالت مؤثر در سرنوشته اولاد دارند چه كودك، چه نوجوان و چه جوان.

به عبارت ديگر پدر و مادر دخالت در سعادت و شقاوت بچه، در سعادت و شقاوت نوجوان و جوان دارند، از قرآن و روايات اهلبيت (ع)، از

تاريخ و تجربه بر مى آيد كه پدر و مادر دخالت در خوشبختيها و بدبختيهاى اولاد دارند پدر و مادر مواظب، در سعادت بچه تأثير فراوان دارند و پدر ما در لاابالى و بى تفاوت در تربيت، در بدبختى اولاد تأثير عجيبى دارند. تأثير به اندازه اى است كه از پيغمبر اكرم (ص) آن روايت مشهور رسيد:

السعيد من سعد في بطن امه و الشقيّ من شقي في بطن امه.(1)معناى روايت اين است: دل مادر زمينه ساز براى سعادت و يا براى شقاوت بچه است، به عبارت ديگر معناى روايت اين است، پدر و مادر زمينه ساز سعادت و يا شقاوت بچه اند.

مرحوم فيض عليه الرحمه در تفسير صافى ذيل آيۀ شريفه (هُوَ اَلَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي اَلْأَرْحٰامِ كَيْفَ يَشٰاءُ‌) روايتى نقل مى كند كه براى همه مخصوصاً پدر و مادرها تكان دهنده است مى فرمايد:

«وقتى دو ملك مصور آمدند كه به را تصوير و صورت بندى كند خطاب مى شود به آن دو ملك كه نگاه كنيد به پيشانى مادر و سرنوشت اين بچه را از آنجا برداشت كنيد و آنچه در پيشانى مادر است همان را قضا و قدر و سرنوشت اين بچه قرار دهيد بعد خطاب مى شود اما بداء هم براى من قرار بدهيد. قضا و قدر تعليقى است، در پيشانى مادر براى بچه و آن دو ملك همين كار را مى كنند مقدرات اين بچه را، سعادت و شقاوت اين بچه را، سرنوشت اين بچه را از پيشانى مادر مى گيرند و در پيشانى او مى نويسند و براى پروردگار عالم بداء قرار مى دهند.»

معناى روايت اين جور مى شود كه بداء براى من قرار دهيد يعنى پدر و مادر دخالت مؤثر در سرنوشت بچه دارند نمى گوييم علت تامه، بلكه زمينه ساز مادر خوب و پدر با تفاوت، زمينه سازند براى سعادت بچه، براى اخلاق بچه، و مادر بى عفت مادر لاابالى مادر بى تفاوت در تربيت، پدر لاابالى در جمع مال و در غذاى حلال و حرام، پدر لاابالى و بى تفوات در تربيت اولادشان دخالت دارند. و بالاخره اين روايت به ما مى گويد كه پدر و مادر دخالت مؤثر در سرنوشت بچه دارند، در سرنوشت جوان، در سرنوشت نوجوان از همين نظر هم از


1) 1 - تفسير روح البيان، جلد 1، صفحه 104 و كنز العمال، خبر 490.

اهم واجبات در اسلام تربيت اولاد است.

قرآن شريف مى فرمايد: (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نٰاراً وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ‌)(1)يعنى اى افرادى كه ايمان آورده ايد شما بايد هم خودتان و هم زن و بچه تان را از آتش جهنم نجات بدهيد. چنانكه به فكر خود هستيد به فكر اولادتان بايد باشيد، چنانكه خود روزه مى گيريد به فكر روزه گرفتن اولادتان بايد باشيد، چنان كه خود نماز جماعت اول وقت مى خوانيد به فكر نماز اولادتان نيز بايد باشيد، چنانكه خود حجاب داريد به فكر حجاب دخترتان بايد باشيد و اگر خود حجاب داشته باشى و به فكر حجاب دخترت نباشى، اگر خود متقى باشى و به فكر تقواى بچه ات نباشى، اگر خودت با نماز باشى و به فكر نماز بچه ات نباشى مسئولى، جهنم است براى تو، و لو اينكه تو آدم متقى باشى، وظيفه اين است كه بايد خودت و زن و بچه ات هر دو را از آتش جهنم نگاه بدارى. در قرآن شريف اين آيه كه مى خوانيم تكرار شده است و لحن شديدى دارد مى فرمايد:

(إِنَّ اَلْخٰاسِرِينَ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ‌)(2)ورشكسته آشكار در روز قيامت آنست كه بايد براى خاطر اولاد به جهنم برود ورشكستۀ آشكار آن است كه خود و زن و بچه اش را از آتش جهنم نجات نداده است و در روايات مى خوانيم: واى بر آن پدر و مادرى كه به فكر دنياى بچه هايشان هستند، اما بفكر آخرت آنها نيستند، بفكر اخلاق و ادب بچه نيستند، يعنى بفكر اين هست كه بچه اش درس بخواند، مدركى بگيرد، پستى بگيرد، به فكر اين هست كه تأمين آتيه براى بچه اش بكند، به فكر اين هست كه جهيزيه اى براى دختر ش تهيه كند كه همۀ اينها بجاست بايد باشد - اما بفكر دين، ادب و تربيت بچه، بفكر اينكه اين بچه با كه رفت و آمد دارد، بفكر اينكه اين بچه الان ساعت (9) شب است كجاست، در خانه است يا نه، بفكر اينكه اين بچه اخلاق، انسانيت دارد يا نه، بفكر اين نيست، پيغمبر اكرم (ص) فرمود: واى به اين افراد.


1) 1 - التحريم 6

2) 2 - الزمر - 15.

در روايت ديگرى مى خوانيم پيغمبر اكرم (ص) با اصحابش از جائى رد مى شدند برخورد كردند با بچه هائى كه بازى مى كردند پيغمبر نگاهى به بچه ها كرد و بعد فرمودند: بدا بحال بچه هاى دورۀ آخر الزمان از دست پدر و مادرهايشان. به خاطر اينكه پدر و مادرها به فكر دنياى بچه هايشان هستند اما به فكر آخرت بچه ها نيستند بفكر تأمين آتيه براى اولادشان هستند اما بفكر تربيت صحيح، ادب اين بچه و دين او نيستند، بعد پيغمبر (ص) فرمودند: من برى هستم از اين گونه مردم و آنها هم از من برى هستند.(1)يعنى آن پدر و مادرى كه بى تفاوت در تربيت اولاد باشد آن پدر و مادرى كه بى تفاوت در ادب اولادش باشد پيغمبر فرموده اند من از آنها بى زارم آنها هم از من بى زارند.

در روايت ديگر پيغمبر اكرم (ص) لعن كردند. فرمودند: لعنت خدا بر آن پدر و مادرى باد كه موجب بشود كه اولادش عاق گردد.(2)معناى جمله اين است كه اگر پدر و مادرى تربيت صحيح روى اولاد نكند دين صحيح به اولاد ندهد، ادب صحيح به اولاد ندهد معمولاً اين اولاد پرخاشگر، طغيانگر بى ادب مى شود، در مقابل همه قد علم مى كند در مقابل پدر و مادرش هم قد علم مى كند و پيغمبر اكرم (ص) فرمود: لعنت خدا بر پدر و مادرى باد كه موجب مى شوند اولادشان عقا شود و اين عاقى را خود پدر و مادر موجب شده اند، براى اينكه بايد تربيت كنند بايد مؤدب بار بياورند؛ تا در جامعه مؤدب باشد، در خانه مؤدب باشد، متدين باشد، با عاطفه و با اخلاق باشد، پرخاشگرى با ديگران نكند، پرخاشگرى با پدر و مادر نكند، و اگر بى تفاوتى كردند مواظبت نكردند و پرخاشگر شد پدر و مادر هر دو مسئولند، او براى اينكه عاق پدر و مادر است جهنم مى رود و اين براى خاطر اينكه تربيت صحيح نكرده است. در روايات مى خوانيم روز قيامت كه مى شود آن كسى كه تربيت صحيح نشده، دختر بى حجاب، زن لاابالى در حجاب، زن لاابالى در عفت، جهنم مى رود براى خاطر بى عفتى اش، براى خاطر بدحجابى و يا بى حجابيش، بعد هم به مادرش با حجابش، به مادر باعفتش مى گويند بتو هم بايد جهنم بروى براى اينكه تو بايد او را با حجاب كرده باشى، نكردى لاابالى در حجاب شد، بدحجاب شد، تقصير تو است، تو بياد تربيت كرده باشى نكرده اى. در روز قيامت پسر بى نماز، دخترى كه نمازش باطل است، دختر و پسرى كه روز نمى گيرند به جهنم مى روند، براى خاطر اينكه روزه نگرفته و نماز نخوانده اند. به پدر مقدس نماز جماعت خوانش مى گويند تو هم بايد جهنم بروى


1) جامع الاخبار، باب فى الاولاد.

2) بحار، جلد 77، ص 58.

براى اينكه بايد او را با نماز تريبت كرده باشى نكردى بى تفاوتى كرده اى يعنى به فكر خود بودى اما به فكر پسرت نبودى به فكر خود بودى كه راجع به نمازت مسئله دان بشوى اما به فكر اين نبودى كه دختر 9 ساله و 10 ساله تو بايد مسئله بداند، بايد روزه گير باشد، بايد نماز خواند باشد، به فكر اين نبودى، بى تفاوتى بودى بايد جهنم بروى او جهنم مى رود، براى اعمال بدش، اين جهنم مى رود براى بى تفاوتى در تربيتش.

در روايات مى خوانيم در روز قيامت اولاد از دست انسان شكايت مى كنند يك دسته از اولاد از دست انسان شكايت مى كنند از دست پدر و مادرى كه غذاى حرام به او داده باشند العياذ بالله - يك تاجرى يك كاسبى از راه كم فروشى، از راه تقلب و بالاخره از راه حرام، يك ادارى از راه حرام غذا تهيه مى كند مى دهد به اولادش معلوم است غذاى حرام در قضاوت اين بچه تأثير دارد، در روز قيامت اين دختر بزرگ اين پسر بزرگ از دست پدر و مادر شكايت مى كنند، مى گويند خدايا او بما غذاى حرام داد ما را قسى كرد، باز خواست ما را از پدر و مادر بكن. اين دسته افرادى كه از دست پدر و مادرهايشان شكايت مى كنند و شكايت آنها هم پذيرفته مى شود. يك دسته هم آن افرادى كه تربيت صحيح روى آنها نشده است يعنى پدر و مادر كوتاهى كرده اند، مادر بايد او را عفيف، با حجاب بار بياورد نياورده. پدر بايد او را مؤدب بار بياورد نياروده، سرش بكار خودش بوده در قيامت اين پسر و دختر از دست پدر و مادر شكايت مى كنند ميگويند: خدايا! اين پدر و مادر، ما را بايد تربيت كرده باشند نكرده اند. اين پدر و مادر ما را نماز خوان كرده باشند نكرده اند، اين پدر و ماد ربايد ما را مؤدب كرده باشند، ما را متخلق به اخلاق اسلامى كرده باشند نكرده اند خدايا ما جهنمى هستمى بازخواست ما را از اينها

بكن. در روايات مى خوانيم پدر و مادرها با اين پسر و دخترها همه با هم به جهنم مى روند، اما اولاد براى كار بدش، اما پدر و مادر جهنم مى روند براى خاطر سوء تربيت يا براى خاطر بى تفاوتى در تربيت.

در روايات مى خوانيم پدر مادرى كه مواظب تربيت اولاد بوده اند در روز قيامت اولاد به آنها دعا مى كند به پدرش مى گويد:

جزاك الله خيرا، خدايا جزاى خيرت بدهد كه مرا تربيت كردى من الان بهشتى شده ام. پروردگار عالم خشنود مى شود. خطاب مى شود همه تان برويد بهشت، اما بعكس آن پسرى كه تربيت نشده و پدر كوتاهى كرده در تربيت، دخترى كه تربيت نشده متقى نيست، معصيت كار است و پدر و مادر كوتاهى كرده در تربيت، در روز قيامت همين دختر به مادرش مى گويد:

لا جزاك الله خيراً. همين پسر به پدر به آن پدرى كه شبانه روز زحمت براى دنيايش كشيده ميگويد:

لا جزاك الله خيراً، ميگويد خدا خير به تو ندهد. چرا مرا تربيت صحيح نكردى، بعد پروردگار عالم غضب مى كند، مى گويد همه شما جهنمى هستيد اما اولاد براى كار بدش و اما پدر و مادر براى خاطر سوء تربيت يا براى خاطر بى تربيتى او نظير اين روايات فراوان است.

اين رواياتى كه خواندم اين آيه شريفه را معنا مى كند كه: «إِنَّ اَلْخٰاسِرِينَ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ‌»(1). ورشكسته آشكار در روز قيامت آن افرادى هستند كه بايد براى خاطر اولاد جهنم بروند بى تفاوت بودند و براى خاطر بى تفاوتى در تربيت آنها جهنمى شدند، اينها هم جهنمى، لذا در روايات فراوانى مى خوانيم همين طورى كه پدر و مادر به گردن اولاد حق دارند و حق پدر و مادر به گردن اولاد زياد است به اندازه اى حق بزرگ است كه قرآن شريف حق پدر و مادر را در رديف حق خدا آورد هو به همه سفارش كرده است كه مواظب حق پدر و مادر باشند. به اندازه اى حق بزرگ است كه اگر پدرى يا مادرى از دست اولاد راضى نباشند و لو پدر و مادر تقصير داشته باشند اولاد جهنمى مى شوند. حتى خطاب شده: (اعمل ما شئت) هر كارى كه مى خواهى بكن چون پدر و مادر از دستت راضى


1) 1 زمر: 15.

نيستند تو را نمى آمرزم. حق پدر و مادر سنگين است، و بزرگ است، اما از آن طرف هم حق اولاد بر پدر و مادر سنگين است.

مشهور است مى گويند كخه يك پدرى به پسرش مى گفت بدى نكن عاقت مى كنم، او هم مى گفت: عوقت مى كنم - اين درست است راستى بعضى اوقات بر پدر و مادر عوق صادق است يعنى اگر پدر و مادر حق اولاد را مراعات نكنند اين پدر و مادر مسئولند.

و از جمله حقوق شمرده شده در تربيت اولاد يك حق مربوط به دنياست كه پدر و مادرها وظيفه دارند دخترشان را وقتى تمايل به ازدواج دارد شوهر بدهند، پسرشان وقتى تمايل به ازدواج دارد اگر مى توانند زن بدهند و اين از وظايف سنگين پدر و مادر است، پدر و مادرها بايد مواظب باشند، اگر خداى نكرده پسر به گناه بيفتد براى خاطر زنى و پدر مى توانسته به او زن بدهد و نداده است مسئول است پسر مسئول است پدر و مادر هم شريك گناه او. اين حقى است كه براى اولاد تعيين شده.

معمولاً در روايات وقتى حقوق رامى شمارد يكى از حقوق همين است كه دختر را شوهر دهد و پسر را زن بياورد وقتى تمايل به ازدواج داشته باشند و اين از وظائف سنگين است و بايد عملى بشود. بايد مواظب باشيد دخترتان اگر تمايل به ازدواج دارد در خانه نماند. بايد مواظب باشيد پسرتان اگر تمايل به زن دارد و مى توانيد زنش بدهيد كه مى توانيد بايد بدهيد و اگر ندهيد مسئوليد. چنانكه در تأمين آتيه هم پسر و دختر به پدر و مادر حق دارند اگر پدر بتواند يك زندگى متوسطى براى پسرش تهيه كند حق دارد بايد بكند. چنانكه راجع به جهيزيه دختر حق دارد، دختر حق دارد از پدر و مادر جهاز بگيرد تأمين آتيه براى او از حقوق در روايات شمره شده است. به اندازه اى اين حق سنگين است كه در رواياتى ميخوانيم مردى از انصار فوت كرد كه داراى چند طفل صغير بود و مختصر سرمايه اى كه داشت نزديك مرگ به قصد جلب رضاى خداوند از كف داد كودكانش در همان روز براى زندگى از مردم تمناى مساعدت مى كردند اين خبر به اطلاع پيغمبر اكرم رسيد، پرسيد با جنازه متوفى چه كرديد؟ گفتند او را دفن كرديم فرمود: اگر قبلاً مى دانستم نمى گذاردم او را در

قبرستان مسلمين دفن كنيد او مال خود را از دست داده و فرزندان خويش را به گدائى در بين مردم رها نموده است.(1)پدر و مادر مواظب اولاد در تأمين آتيه شان باشند، مواظب جهيزيه آنها به حد متوسط باشند، مواظب زندگى پسر در حد متوسط باشند و بالاخره مواظب ازدواج اين دختر و پسر باشند. اين يكى از حقوق است، اما حقوق مهمتر از اين اخلاق است.

از حقوق شمرده شده، اين است كه اخلاق انسانيت بايد به پسر و دختر آموخت از همان روز اول بايد مواظب باشيد دخترتان حسود نباشد، از همان روز اول اگر ديديد اين بچه كوچولو با خواهرش حسود بازى كرد بايد جلويش را بگيريد. حال نحوه تربيت چطور باشد بعد دربارۀ آن صحبت مى كنيم. اگر از اول تفاخر و تكبر، منيت در اين بچه كوچك ديديد بايد جلويش را بگيريد. مخصوصاً اگر العياذ بالله خودتان متكبر باشيد خودتان منيت داشته باشيد، خودتان حسود باشيد، قانون وراثت منتقل مى كند، او هم خود خواه و متكبر و حسود مى شود و بالاخره از همان كودكى بايد جلوى اين صفات رذيله را گرفت بايد به اين بچه عاطفه داد.

نقش پدر و مادر در تأثيرپذيرى فرزند

در تاريخ مى خوانيم كه «صاحب بن عباد» خيلى مرد با سخاوتى بود خودش مى گفت من اين سخاوت را از مادرم برداشت مى كردم براى اينكه مادر من هر روز كه مى خواستم مدرسه بروم پولى به من مى داد و مى گفت اين را صدقه بده هر روز پول دادن به من و صدقه دادن موجب شد من سخى شوم، من فهميدم اينكه انسان همان طور كه بايد بفكر خود باشد بايد بفكر ديگران هم باشد. از همان روز اول غذايى كه تهيه مى كنيد اين غذا را بدهيد به آن بچه بگوييد بده به او. هديه اى كه مى دهيد، هديه را بدهيد به دختر، بدهيد به پسر و بگوئيد بده به برادرت و يادش بدهيد عاطفه را و يادش بدهيد رأفت را و يادش بدهيد مهربانى را اين از وظائف سنگين است.


1) 1 - قرب الاسناد، صفحه 31 به نقل از كودك فلسفى، جلد 2، صفحه 2.

مهمتر از اين، از حقوق شمرده شده، تقوى است پسر 7 سالۀ شما بايد نماز بخواند، بايد نماز صحيح بخواند، دختر 7 ساله شما بايد نماز صحيح بخواند تشويقش كنيد براى نماز جايزه بدهيد براى روزه گرفتن تشويق كنيد و جايزه بدهيد براى كارهاى خير براى ديگر گرايى ها. اگر ديديد پسرتان ديگر گرايى كرده يك خدمتى به همسايه كرده يك خدمتى به عمو و خويشانش كرده تشويقش كنيد جايزه به او بدهيد و بالاخره بايد اين دختر كه 9 سالش تمام مى شود ملكه تقوى را از پدر و مادر به ارث ببرد پسر در 13 سالگى بايد ملكه تقوى را از پدر و مادر به ارث ببرد چنانچه از حقوق شمرده شده اين بچه است بچه را بايد متدين كرد. بچه را بايد خداشناس كرد در دل بچه بايد ترس معاد جاى داد و اين از وظائف سنگين پدر و مادر است.

چيزى كه از حقوق شمرده شده ادب است، خدا نكند كسى بى ادب باشد. و اگر هم اين بى ادبى او گناه نباشد اما از جامعه مطرود است. و اگر پسرى و دخترى از جامعه مطرود شد خواه ناخواه عقده يا مى شود بعد جنايتكار مى گردد و و اى بر او. وظيفۀ سنگين مادر، وظيفه سنگين پدر اين است كه بچه را مؤدب كنند، خوب نشستن، خوب گفتن، خوب نگاه كردن، خوب خوردن، خوب تماس با جامعه گرفتن، بايد از همان كودكى به بچه گفته شود. به بچه از نظر تن صدا بايد بگويند چگونه صحبت كن، از نظر فصاحت و بلاغت بايد بگويند چگونه صحبت كن، كجا صحبت كن، كجا صحبت نكن، به بچه بايد طرز غذا خوردن را بگويند، ياد بدهند، به بچه طرز نشستن در جلسه را. بعضى اوقات مى بينيد پيرمرد هنوز بلد نيست خوب غذا بخورد، پيرزن بلد نيست خوب بنشيند، پيرمرد و پيرزن بلد نيستند خوب تماس با مردم داشته باشند و اين از وظائف سنگين و از حقوق پدر و مادر است.

و تذكرى كه بدهم اين است كه معمولاً افرادى كه به خود ور مى روند در خورد فرو مى روند، اين افراد معمولاً تربيت اولاد نمى كنند مثلاً بازارى صبح مى آيد سركارش تا شب. شب هم مى رود خانه بچه اش حالا يا خوابيده يا نشسته، اين خسته و كوبيده مى خواهد يك چيزى بخورد و بخواند. اگر حسابش، دفترش را نياروده باشد خانه معمولاً اين بى تفاوتى بچۀ لاابالى

تحويل جامعه مى دهد.

بعضى از آقازاده ها بد از كار در مى آيند چرا؟ براى خاطر اينكه اين پدر شبانه روز به قول عوام سرش در كتاب و قرآن است وقتى شبان هر روز سرش در كتا ب و قرآن باشد، ديگر سرش در اين بچه 7 ساله نيست، مگر فكرش در تربيت اين دختر 10 ساله اشنيست يك وقت چشمها را باز مى كند مى بيند اين آقاى مجتهد كه شبانه روز سرش، در كتاب و قرآن بوده دخترش لاابالى در حجاب و پسرش يك بى ادب در جامعه است اين تجربه است، تجربه به ما مى گويد آقازاده باشد، اگر آقا بفكر پسر و بفكر تربيتش نباشد بد در مى آيد تجربه به ما مى گويد و گفته است همۀ شما حتى جوانها كه در مسجد تشريف دايد به خوبى مى توانيد از اين تجربۀ جوانيتان استفاده كنيد و حرف را بپذيريد. بازارى كه شبانه روز فكرش بازار باشد. ادارى كه شبانه روز فكرش خود خورى و خود نگاهدارى باشد معمولاًَ بچه هايش خوب در نمى آيند چه رسد به اينكه ديگر العياذ بالله يك روحانى بد باشد يك روحانى بد اول كارى كه مى كند بچۀ بد تحويل جامعه مى دهد براى اينكه مى بيند باباش بد است قياس مى كند، خيال مى كند همه روحانيت بد است.

اگر پدرى رحام خور باشد، گرانفروش باشد، احتكار كن باشد، و بالاخره بى رحم سر كسبش باشد مسلماً اين كارش اثر مى گذارد روى فكر پسرش و پسرش آدم بى رحمى و آدمى متقلبى و آدم حقه بازى از كار در مى آيد. تاريخ به ما مى گويد كه هند جگر خورا معاويه تحويل جامعه مى دهد. و خديجۀ كبرى زهرا تحويل مى دهد. تاريخ به ما مى گويد مادر حجاج بن يوسف ثقفى چون زن عياشى بود حجاج بن يوسف ثقفى تحويل جامعه مى دهد.

ولى اگر پدر و مادر پاك بودند و اهل اطاعت پروردگار، فرزند خوب تحويل مى دهند وقتى پدرش، مادرش، اول وقت نماز مى خوانند، نماز مؤدب مى خواند اين هم نماز مى خواند مؤدب مى خواند وقتى كه دختر نگاه كند به مادرش ببيند يك الله كلنگ عجيبى مى كند، او هم يا نماز نمى خواند يا اگر بخواند همان نماز مادرش را ياد مى آورد و بالاخره قرآن به ما مى گويد: پدر و مادر در سرنوشت اولاد دخالت دارند. روايت به ما مى گويد: پدر و مادر در

سرنوشت اولاد دخالت دارند، تاريخ و تجربه به ما مى گويد: پدر و مادر در سرنوشت اولاد دخالت دارند.

همه و همۀ جوانها با شما هستم، و لو زن نداريد و لو اولاد نداريد بايد اين بحث را ياد بگيريد بايد مهيا باشيد پدران پير مادران پير كه اولاد نداريد ياد بگيريد درست انجام وظيفه كنيد توبه كنيد از گناه و اقلا به ديگران بگوئيد به دخترهايتان، به پسرهايتان بگوييد. و بلاخره به همه بگويم اولاد امانت به دست پدر و مادر است آنهم امانت سنگين اگر به شما با كمال صراحت روى منبر رسول اكرم (ص) روز اول ماه مبارك رمضان بگويم بعد از قرآن و عترت، امانتى بالاتر از اولاد نيست اشتباه نكره ام. امانت است دست شما و اين امانت نهال است، مغز او مثل دوربين عكاسى است اراده او مثل سايه شما، چگونه شما سايه تان همراهتان است، اراده بچه هم همراه شماست. مغز او دوربين عكاسى است در مقابل كردار و گفتار شما. و اين نها را داده اند به شماه امانت براى اينكه تحويل جامعه بدهيد اگر بى تفاوتى كنيد اين نهال مى خشكد اگر مواظب علف هرزه هاى او نباشيد از بين مى رود، اگر مواظب تربيت او نباشيد يك درخت جنگلى مى شود مفيد نيست اگر مواظب رفيق او نباشيد. شته هايى است كه به جان او مى افتند او را نابود مى كنند بايد مواظب شته هايش باشيد يعنى بايد مواظب باشيد كه اين دختر 14 ساله شما با كه رفت و آمد مى كند اين پسر 20 ساله شما با كى رفت و شد مى كند.

مگر نمى دانيد كه رفيق بد پسر نوح را بد كرد با آن تربيت صحيح كه روى او بود. مگر نمى دانيد كه رفيق بد جعفر كذاب را رساند به آنجا كه در مقابل امام زمان (ع) قد علم كرد و ادعاى امامت كرد. جعفر كذاب كيست‌؟ پسر امام هادى. جعفر كذاب كيست. برادر امام يازدهم. جعفر كذاب كيست عموى امام زمان (ع)، در مقابل امام زمان قد علم كرد ادعاى امامت كرد آمد نماز به جنازه امام يازدهم بخواند كه آقا امام دوازدهم آمدند عبايش را گرفتند بعقبش زدند گفتند برو كنار من بايد نماز بخوانم رفيق بد، جعفر كذاب را رساند به آنجا كه بجاى اينكه به او بگويند جعفر پسر امام هادى (ع) گفتند

جعفر كذاب. اين شته ها را بايد از اولاد گرفت.

چه بسيار من سراغ دارم دخترهاى باعفتى كه با حجابى كه با پوشه مدرسه مى رفتند اما يك دختر لاابالى و به تمام معنا بد حجاب از آب در آمد به حدى كه لخت و عور در خيابانها راه مى رفت و به سر اين دختر نياورد اين مصيبت را جز رفيق بد. و بى تفاوتى پدر، بى تفاوتى مادر.

چه بسيار افرادى را من سراغ دارم كه مفاتيح از زير بغل آنها برداشته نمى شد و حرم حضرت معصومه شان ترك نمى گرديد اما يك دفعه با ريش تراشيده و كراوات در وسط حوزه پيدا شدند و به سر آنها نياورد اين مصيبت را جز رفيق بد. و اين شاعر با پدر و مادرها چه خوش مى گويد كه:

تا توانى مى گريز از يار بد *** يار بد بدتر بود از مار بد

مار بد تنها همى بر جان زند *** يار بد بر جان و بر ايمان زند

اولاد نه فقط شخصيت تو را از بين مى برد بلكه شخصيت خود و طايفه ات را لكه دار مى كند. رشته هاى اين نهال را بايد بگيرى بايد مواظب باشى، مگر مى شود يك طلبه هميشه سرش در كتاب و قرآن باشد و مواظب اين نباشد كه پسرش كلاس چندم است به يك كسى مى گفتم پسرت مى شود كلاس چندم است يادش نبود، بلد نبود پسرش كلاس چندم است مگر مى شود يك بازارى شبانه روز فكرش بازارش باشد اما به فكر دخترش به فكر پسرش نباشد. اين نهال مى خشكد. اين امانت خيانت در آن مى شود و كسى كه خيانت در امانت كند معلوم است كه جهنمى است و امروز يك تقاضا دارم تا فردا و آن تقاضايم اين است كه همه و همه اين آيه شريفه را كه خواندم در فكرتان هميشه باشد:

«إِنَّ اَلْخٰاسِرِينَ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ‌»

بخوانيد براى خودتان و معنى كنيد، بگوييد: ورشكستۀ آشكار آن است كه براى خاطر اولادش بايدجهم برود، ورشكستۀ آن مقدس در صفت اول جماعت است كه براى بى نمازى دختر و پسرش بايد جهنم برود. ورشكسته آشكار در روز قيامت آن مادر عفيفى است كه از اسم زنا ناراحت

مى شود اما بخاطر بى عفتى دخترش روز قيامت بايد هر دو جهنم بروند، برود آنجا كه بى عفتها هستند و لو خودش به اندازه اى خوب رو مى گيرد كه چشمهايش هم پيدا نيست، اسلام كه يك بُعدى نيست. آقا! سورۀ و العصر به ما ميگويد انسان يك بعدى نيست اسلام يك بعدى نيست با كمال تأكيد مى فرمايد: بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌: «وَ اَلْعَصْرِ، إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ.»

قسم به عصر، همه ورشكسته اند جز يك طايفه و آن طايفه اى است كه بايد 2 بال داشته باشد، 2 بعدى باشد: 1 - ايمان داشته باشد و بر طبق ايمان عمل كند، 2 نظارت ملّى داشته باشد، امر به معروف و نهى از منكر داشته باشد، و امر به معروف و نهى از منكر اول بايد از خانه شروع شود يعنى انسان اول بايد به خود برسد. اول خود را اصلاح كند و دوم ديگران را اين دوم طولى نيست قرآن مى گويد: «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ‌» زن و بچه و خويشانش را تا اندازه اى كه ميتواند اصلاح كند مردم را اصلاح كند رفقايش و ديگران را اصلاح كند، دو بال، دو بعد، يك بعد خود عمل كنم، خود اخلاق داشته باشم يك بعد اين اخلاق را به ديرگان بدهم مخصوصاً به اولادم.

مخصوصاً به زنم و بچه ام. اين معنى ندارد يك كسى خود نماز خواند باشد اما زنش مى خواهد نماز بخواند، مى خواهند نماز بخواند، ميخواهد نخواند بگويد به من چه بگويد هر كسى را در قبر خودش مى گذارند او چه كار به من دارد و من چه كار به او دارم. قرآن مى گويد: نه، اين غلط است زن تو بايد نماز خواند باشد بچه 7 ساله ات هم بايد نمازخوان باشد اين مقدمه بحث، انشاء الله فردا در فصل اول بحث، صحبت خواهيم كرد.

درس دوم: تربيت اولاد وظيفه سنگين والدين

اشاره

فصل اول

بحث ما درباۀ تربيت اولاد بود، عرض كردم اين بحث بحثى است مفيد و ارزنده، براى همه و همه اين بحث لازم و واجب است، و عرض كردم اين بحث مقدمه و فصلهايى درد ديروز دربارۀ مقدمه بحث صحبت كردم و خلاصه بحث اين شد كه پدر و مادر در سرنوشت كودك، در سرنوشت جوان و نوجوان خود دخالت دارند و فهميديم كه از نظر قرآن و روايات اهلبيت تربيت اولاد واجب است آن هم واجب مؤكد، و بى تفاوتى راجع به اين امر گناهش بزگر است خسران دنيا و آخرتش هم بزرگ و حتماً بايد مواظب باشيد.

اما قبل از آنكه وارد بحث فصل اول بشوم يك جمله اى به شما عرض كنم و اين جمله تا آخر ماه مبار رمضان در بحثها دخالت دارد و در نظر شما بايد باشد و آن نكته و ج مله اين است كه اين بحثى را كه ما مى كنيم بحث اقتضاى است نه بحث علّت تامّه. اينكه مى گويم پدر و مادر دخالت دارند در سرنوشت اولاد ديروز معنا كردم اگر پدر با تفاوت باشد راجع به تربيت كودك اگر مادر، متقى و با تفاوت باشد تربيت زمينه ساز است براى سعادت.

كه، ما طلبه ها مى گوييم - اقتضا نه علّت تامّه و اگر دارم تربيت پدر لاابالى و بى تفاوت شدف مادر بى تقوا، و بى تفاوت شد، اين زمينه ساز است براى شقاوت و همان طور كه ديروز گفتم دخالت پدر و مادر در سرنوشت كودك علّت تامّه نيست، چه بسيار اتفاق افتاده است پدر بى تفاوت بوده حتى از نظر غذا، غذاى حلال نخورده، نطفه فرزند منعقد شده، يا بى تفاوت بود و تربيت نكرد زمينۀ شقاوت براى اين بچه خواهد بود.

اما اين بچه در يك محيط سالمى واقع شد با روحانيت سر و كار پيدا كرد، يك انقلاب درونى ر او پيدا شد و با اراده خود توانست خود را سعادتمند كند. بعكس آن، بعضى اوقات پدر خيلى باتفاوت بود، پدر تربيت كرد و از نظر غذاى حلال و حرام مراعات كرد مادر با عفت بود، مادر تربيت كرد اما اتفاقاً با اينكه زمينۀ ساعاد برايش فراهم بود در يك محيط ناسالم قرار گرفت رفيق بد پيدا كرد - العياذ بالله در يك محيط غير انقلابى واقع شد يك بچۀ ناسالمى در آمد با فرض اينكه زمينه سعادت براى او فراهم بود.

لذا بحث ما اين نيست كه گر تربيت كردى حتماً سعادتمند مى شود، و گر تربيت نكردى حتماً شقاوتمند مى شود، به قول ما طلبه ها بحث علّيت تامّه نيست بحث زمينه، بحث اقتضا است، يعنى پدر و مادر در سرنوشت كودك دخالت دارند و بايد به اين دخالت اهميت بدهند.

واجب است بر پدر و مادر بچه را در راه راست قار دده زمينه سعادت او را فراهم كنند و اين براى پدر و مادر واجب است، آنهم واجب مؤكد، و اما اين كه بعد چه مى شود آن بستگى به عنايات و توفيقات خداوند دارد زمينه را پدر و مادر براى سعادت فرزند خود فراهم كرده اند. كودك بايستى با اراده خودش آن زمينه را به فعليت برساند و بعبارت ديگر آن نهالى كه پدر و مادر كاشته اند با توجبه به ساير عوامل در امر تربيت به ثمر برسماد و تأكيد مى كنم يك دفعه العياذ بالله حالت يأس براى كسى پيدا نشود، بعد هم دربارۀ آن صحبت مى كنم.

ولد الزنا در جادۀ بدى افتاده زمينۀ شقاوت براى او فراهم شده. اما همين ولد الزنا مى تواند با اراده خود با فعاليت خود، خود را سعادتمند كند. مى تواند در يك محيط سالمى واقع شود، و رفيق خوب پيدا كند، مى تواند با روحانيت با احكام دين سروكار پيدا كند و همين ولد الزنا بهشتى بشود مقام قرب الهى را هم پيدا بكند.

اگر يك پدر لاابالى غذاى حرام خورد و انعقاد نطفه شد گرچه دخالت در شقاوت بچه دارد اما اين جور نيست كه نتواند خود را سعادتمند كند، نتواند خود را به مقام قرب الهى برساند. ارادۀ انسان سر جايش هست انسان با

اراده اش ميتواند به مقام قرب الهى برسد چنانكه با اراده اش مى تواند به اسفل السافلين برسد.

بحث ما فعلاً يك بحث وظيفه اى است، وظيفه سنگين پدر و مادرها اين است كه بايد تربيت اولاد كنند بايد مراعات كنند بچه شان سعادتمند شود پدر و مادر و كار پدر و مادر و تربيت پدر و مادر در سرنوشت بچه دخالت دارند به اين مى گوييم اقتضا، نه علّت تامّه. تكرار مى كنم بحث ما بحث اقتضايى است نه علّت تامّه بحث ما بحث وظيفه است راجع به پدر و مادر و اما اينكه بچه با ارادۀ خودش به كجا مى رسد الان مورد بحث ما نيست و اين جمله هميشه تا آخر بحث بايد در نظر شما باشد.

همه طالب سعادتند

اما فصل اول - شكى نيست همه و همه طالب سعادتند و براى خودشان و براى بچه هاشان و تنفر دارند از اينكه خودشان يا بچه شان بدبخت بشوند. با سواد بى سواد، مسلمان، كافر، ظالم، مظلوم همه و همه وقتى كه دل آنها را بخوانيم مغز آنها را بخوانيم مى بينيم طالبند كه سعادتمند بشوند، اين امرى مسلّم اشكال مطلب اينجاست كه برداشت مكاتب فكرى گوناگون را جع به مفهوم سعادت و شقاوت مختلف است كه سعادت چيست‌؟ و شقاوت چيست‌؟ بدبخت و شقاوتمند به كه مى گويند؟ سعادتمند و خوشبخت به كه مى گويند؟ دراين باره هر كس چيزى گفته است حتى مكتبهاى فراوانى قبل از ميلاد مسيح تا بهالان راجع به اين امر نظر داشته اند كه فعلاً در مقام بررسى آنها نيستيم.

اسلام مدّعى است كه مكتبم مطابق با فطرت انسان است. فطرت انسان را خوانده ام و دينم مطابق با فطرت و خواست انسان است. اين انسان از نظر همه مخصوصاً اسلام داراى دو بعد است يك بعد معنوى و ملكوتى دارد به نام روح و يك بعد ناسوتى و حيوانى دارد به نام جسم يعنى اين انسان مركب است از روح و جسم يعنى دو بعدى است، دو جهتى است يك شباهت دارد

به همه حيوانها اين را مى گويند جهت حيوانى، يك شباهت دارد به ملائكه به اين مى گويند بعد ملكوتى، از اين نظر انسان روح دارد لذا مى شود مركب از روح و جسم، نحوۀ تركيب عجيب است هيچكس جز خدا و افرادى كه علمشان سرچشمه از خدا گرفته نمى فهمند كه نحوۀ اين تركيب چه تركيبى است جمع بين ضدين محال است، اما نحوۀ تركيب اين انسان مثل اينكه جمع بين ضدين است. يعنى تمام تمايلات آن بعد حيوانى ناملايم است با اين بعد، بعد ملكوتى و بعكسش تمام تمايلات اين بعد ملكوتى، ناملايم است براى آن بعد حيوانى مثلاً انسان خوردن و آشاميدن را دوست دارد از نظر بعد حيوانى. الان كه شما گرسنه هستيد ناهارى بخوريد تشنه ايد، آبى بخوريد اما همين خوردن و آشاميدن كه ملايم است با طبع انسان، يا آن بعد حيوانى، با آن بعد ملكوتى منافات دارد. آن بعد ملكوتى مى خواهد شما روزه باشيد مى خواهد شباهت به خدا داشته باشيد همين روزه ما ه مبارك رمضان را وقتى با بعد روحانى شما بسنجيم لذت است براى شما، با بعد حيوانى شما بسنجيم اَلَم است براى شما، بيدارى در دل شب را وقتى با بعد حيوانى شما بسنجيم الم است براى شما، دلتان مى خواهد بخوابيد بلند نشويد اما همين بيدارى در دل شب را بسنج با بُعد روحانى مى بينيم لذّت است براى شما قرآن شريف مى گويد: «تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ‌».(1)

افرادى هستند در دل شب بلند مى شوند پشت پا به رختخواب مى زنند، آيه شريفه همين نكته را مى فرمايد، يعنى پشت پا زدن به رختخواب پشت پا زدن به خواب شيرين. اين براى جسم شما، براى آن بعد حيوانى شما الم و ناراحتى است اما براى روح و بعد معنوى شما به اندازه اى لذت بخش است، كه هيچكس نمى داند لذّت در دل شب و اوج روح را درك كند لذا نحوۀ تركيب انسان عجيب است اين انسان كه مركب است از روح و جسم اگر آن بعد معنوى بر اين بعد مادّى غلبه پيدا كرد و اين بعد مادّى را مركب خود قرار داد، عروج مى كند مى رسد بجايى كه بجز خدا نداند ديگر ملائكه هم به گرد او


1) 1 - سجده 15 و 16.

نمى رسند، در حديث معراج داريم مثنوى شعر گفته كه پيامبر اكرم به جائى رسيد كه جبرئيل توقف كرد و پيامبر اكرم فرمودند جبرئيل بيا گفت:

فان تتجاوزته احترقت:(1)نمى شود بيايم لذا مثنوى مى گويد:

گفت جبريلا بيا اندر پيم *** گفت رو رو من حريف تو نيم

اين عروج انسان بواسطه چيست، بواسطه اين روح كه تن را مهار كرده و مركب قرار داده است آن بعد مادّى براق شده براى او سوار شده رفته است به جايى كه بجز خدا نداند. اگر بعد معنوى غلبه پيدا كند و بعد مادى را مهار كند تعديل كند آن را سوار بشود عروج مى كند. اما اگر بعكس شد يعنى آن بعد مادى غلبه پيدا كرد بر بعد معنوى آنجا هم بعد معنوى، را مهار مى كند و بعد معنوى را مركب قرار مى دهد و آن عروج مى كند اين سقوط مى كند سقوط مى رسد به اينجا كه قرآن مى فرمايد:

«إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ‌»(2)پست تر از هر سگ درنده اى، پست تر از هر گرگ بيابانى بلكه پست تر از هر ميكرب سرطان، و خورده اى، آن انسانى است كه عقل دارد اما تعقل ندارد فكر دارد اما تفكّر ندارد يعنى آن بعد مادّى فكرش را گرفته است آن بعد مادى عقلش را مهار كرده است روى عقلش سر پوش گذاشته است.

ديگر تعقل ندارد تفكر ندارد، آن به آن رو به سقوط است تا بميرد چشمها را باز كند ببيند، اسفل السافلين. هر چه در اين دنيا بيشتر ماند سقوطش بيشتر است، از اين جهت هم امام سجاد (ع) در صحيحفۀ سجاديه مى فرمايد:

فاذا كان عمري مرتبعاً للشيطان فاقبضني اليك.(3)

يعنى خدايا اگر بناست عمر من چراگاه شيطان شود، اگر بناست من در دنيا عمرم را صرف گناه كنم، خوب است هرچه زودتر بميرم. «فاقبضني اليك سريعاً» خدا زود مرگ مرا برسان انسان اگر افتاد در سقوط آن به آن رو به سقوط، است هرچه زودتر بميرد بهتر است. چنانچه وقتى افتاد


1) 2 - بحار، جلد 18، ص 346.

2) 3 - انفال 22.

3) 4 - صحيفه سجاديه، دعاى 20 من دعائه (ع) فى مكارم الاخلاق.

رو به عروج، آن به آن رو بقرب الهى است، و هرچه عمر كند در اين دنيا قرب او بيشتر مى شود حتى يك وقت مى رسد به آنجا كه ديگر بهشت از ابراى او چيزى نيست.

دو بعد انسان بايد مورد توجه باشد

انسان به مقامى مى رسد كه بعد از مرگ خطاب مى شود «يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ‌»(1)بيا، بيا پيش خودم بيا در جوار من، وضعيت انسان كاملاً شبيه يك راننده است، هنگامى كه پشت ماشين نشسته موظف است مراقب بنزين يا روغن ماشين باشد بايد دقت كند اين ماشين داغ نكند، خراب نشود و اگر يك آن غفلت كرد ماشين سقوط مى كند، در عين حال بايد مواظب خود باشد، چرت نزند. علماى علم اخلاق مى گويند: اين نفس اماره مثل فيل است، فيل بان بايد مرتب مواظب فيل باشد چكش به سرفيل بزند، اگر يك آن چرتش ببرد فيل خودش را ساقط مى كند. او را هم ساقط مى كند.

بنابراين اگر انسان بخواهد سعادتمند شده و به جائى برسد بايد مراقب بعد مادى باشد. البته بايد توجه داشت منظور كشتن تمايلات و غرائز نيست اگر تمايلات و غرائز را بكشد از نظر اسلام حرام است لذا يكى از محرمات در اسلام، نفس كشى است. اينكه بعضى از مرتاضين هند يا بعضى از افراد كج فهم، رياضت هائى مى كشند كه براى جسم مضر است. از نظر دين مبين اسلام حرام است. بايد غرائز در حدى ارضاء شوند، انسان بايد مواظب جسم خودش باشند. لذا اگر جوانى مايل به ازدواج بود وظيفه پدر و مادر است به او زن بدهند حتى قرآن مى فرمايد: اگر پدر و مادر اين كار را نمى كنند، جامعه بايد بكند.

«وَ أَنْكِحُوا اَلْأَيٰامىٰ مِنْكُمْ وَ اَلصّٰالِحِينَ مِنْ عِبٰادِكُمْ وَ إِمٰائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَرٰاءَ يُغْنِهِمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ‌»(2)


1) 1 - فجر 27.

2) 2 - نور - 32.

يعنى جامعه اسلامى به عزب ها چه دختر، چه پسر، زن بدهد بايد شوهر بدهد. اول وظيفه پدر و مادر است اگر پدر و مادر اين كار را انجام ندادند. وظيفۀ جامعه است. اگر كسى بخواهد زن نگيرد، غريزه را بكشد از نظر اسلام حرام است، اگر كسى بخواهد مواظب جسمش نباشد، گرسنگى روى گرسنگى، اين از نظر اسلام درست نيست. اسلام مى گويد تمام غرائزت را بايد ارضاء كنى. آنكه اسلام مى گويد بد است، اينها است؛ عياش گرى ب است، افراطگرى بد است قرآن مى فرمايد:

«يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُسْرِفِينَ‌»(1)

يعنى اى انسان وقتى وارد جامعه شدى شخصيت خود را حفظ كن لباس نوت را بپوش، مرتب و منظم باش بعد هم مى فرمايد: غريزۀ تمايل به غذايت را ارضاء كن «كُلُوا وَ اِشْرَبُوا» هم بخور، هم بياشام اما مواظب باش افراط گر و مسرف نباشى، عياش نباشى از اين نظر حتماً بايد اين بعد ارضاء بشود اگر بعد مادى ارضاء نشود حتماً به سعادت نخواهد رسيد براى شما يك روايتى نقل كنم از مرحوم فيض (ره).

در عصر پيامبر يكى از اصحاب تصميم گرفت زاهد بشود، دست از همه چيز كشيد تصميم گرفت كه ديگر غذاى لذيذ نخورد، بازن تماس نداشته باشد و با جامعه تماس نداشهت باشد ول كرد رفت بيابان، زن عثمان بن مظعون آمد پيش عايشه، عايشه ديد كه اين زن شوهر دار هست اما متزّين نيست، بقول روايات، معطله است پرسيد مگر شوهر ندارى‌؟ گفت چرا، گفت اگر شوهر دارى چرا زينت نكردى گفت راستش اين است كه شوهر من با من تماس ندارد تصميم گرفته ديگر با من تماس نگيرد، عايشه به پيامبر اين جريان را خبر داد پيامبر (ص) مسجد آمد. مرحوم فيض مى نويسد يك طرف عبا روى زمين كشيده مى شد و با اين تندى و عجله، پيامبر آمد مسجد و رفت منبر مردم را جمع كرد، روى پله اول ايستاد فرمود:

مردم من كه پيامبر شما هستم غذاى لذيذ مى خوردم، اين غريزۀ تمايل


1) 3 - اعراف 31.

به غذا را ارضاء مى كنم. من كه پيامبر شما هستم با زن تماس دارم غريزۀ جنسى را ارضاء مى كنم. من كه پيامبر شما هستم، با جامعه تماس دارم آن غريزه را ارضا مى كنم

«فمن رغب عن سنتي فليس مني» هر كسى از سنت من روى گردان باشد از من نيست.(1)بنابراين مسلمان كسى است كه بعد مادى را حتماً ارضاء كند. چنانچه بايد بعد معنوى را ارضاء كند بعد معنوى يعنى روح، روح غذا مى خواهد، غذاى روح نماز است بايد نماز اول وقت بخواند. روح غذا مى خواهد غذاى روح روزه است بايد روزۀ ماه مبارك رمضان را خوب بگيرد، روح، علم مى خودهد بايد مجالس دينى را داشته باشد. روح، ديگرگرائى مى خواهد بايد انفاق و صدقات داشته باشد. روح رابطه با خدامى خواهد بايد رابطه با خدا داشته باشد در حالى كه مواظب روح است. بايد مواظب جسم هم باشد در حالى كه مواظب جسم است بايد مواظب روح هم باشد، اين دو بايد دوش بدوش يكديگر جلو بروند، تا اينكه، روح بتواند آن بعد مادى را مركب قرار دهد و سوار بشود و برسد به جايى كه بجز خدا نداند.

از نظر اسلام، سعادتمند به چنين كسى مى گويند. اگر اصالة اللذة شد غلط است يعنى دنياى روز مى گويد سعادت يك انسان اين است كه خوب بخورد، خوب بياشامد، خوب اطفاء شهوت بكند و بالخره خوش باشد. اسلام مى گويد اين غلط است اين افراطگرى است اين عياش گرى است. اسلامى مى گويد اين جهنم است هم در دنيا هم در آخرت چنانكه مى بينيم كه دنيا غرب مخصوصاً مثل آمريكا بدين جهت الان در لجنزار شهوت غوطه ور است و آن به آن انسانيت بسوى تنزل پايين مى رود دادش هم بلند است و كسى هم نيست بفريادش برسد. اصالة اللذه غلط است، اصالة الاقتصاد مى گويد سعادت انسان در پول است، سعادت انسان در رفاه و آسايش است آنهم نه براى خوردن.

همين مقدار كه يك مملكتى، يك جامعه اى يك مرامى داراى پول باشد سعادتمند است چنانچه بسيارى از اما همين فكر را مى كنيم، خيال مى كنيم كه سعادت در پول است. خيال


1) 1 - بحار، جلد 3، صفحه 320.

مى كنيم كه سعادت در مكنت است. اين هم غلط است، اسلام مى گويد مكنت بايد باشد، اسلام مى گويد بايد در رفاه و آسايش باشى اما اينكه خيال مى كنى سعادت در آن است اين غلط است. چنانكه بعضى هم معتقد به اصالة النفس هستند و سعادت انسان را در اين مى دانند كه روحش قوى باشد و لو جسمش از بين برود. اين هم از نظر اسلام معقول نيست كه روح منهاى جسم قوى شود، اين معقول نيست چنين شخصى مرتاض هندى از آب در مى آيد كه مثل كرم ابريشم در خود مى تند تا خفه شود.

پس اسلام مى گويد اى انسان تو 2 بعدى هستى و چون 2 بعدى هستى بايد فكر هر دو بعدت باشى. ببين قرآن چه مى گويد مى فرمايد: «وَ اِبْتَغِ فِيمٰا آتٰاكَ اَللّٰهُ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ اَلدُّنْيٰا».(1)

يعنى اى انسان خداوند متعال نعمت هاى زيادى به تو داده، عقل، سلامتى، پول مكنت به تو عطا كرد بواسطۀ اين نعمت ها به فكر آخرتت باش يعنى به فكر روح، يعنى به فكر آن بعد معنوى. «وَ لاٰ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ اَلدُّنْيٰا» اما مواظب باشد دنيايت را فراموش نكنى، اگر مكنت دارى به فكر جسمت باش اگر پول دارى چنانچه بفكر آخرتت هستى بفكر دنيايت باشد، بقول امام دوم (ع) در توصيه معروفشان در واپسين لحظات عمر كه معلوم مى شود جمله حساسى است كه دم مرگ فرموده:

«كن لدنيا كانّك تعيش ابداً و كن لآخرتك كانّك تموتُ عذاً»

براى آخرتت رفتار كن مثل اينكه امشب شب اول قبرت هست اما براى دنيايت هم چنان رفتار كن كه گويا تار وز قيامت در دنيا زندگى مى كنى، يعنى دوش به دوش در هر حالى كه به فكر آخرتت هستى به يفكر دنيايت هم باش، در حالى كه به فكر دنيايت هستى به فكر آخرتت باشد، در حالى كه به فكر جسمت هستى، به فكر روحت باش، در حالى كه بفكر روحت هستى بفكر جسمت باشد اين مى شود يك فرد با سعادت.

يك مقدارى هم رجع به اصل بحثمان صحبت كنم. اين بحث ناقص است و فردا هم راجع به همين فصل اول صحبت مى كنم. لذا سعادت يك فرد


1) 1 - قصص 77.

يعنى تأمين شدن 2 بعدش؛ هم بعد مادّى هم بعد معنوى. اگر شما بخواهيد اولادتان رستگار و سعادتمند بشود از همان اول قبل از انعقاد نطفه بايد به فكر دنيا و آخرت او و بفكر جسم او و روح او باشى تا اينكه جوان شود و وارد جامعه گردد همان وقت هم بفكر دنياى او به فكر آخرت او هر دو باشيد.

معناى تربيت اين نيست كه فقط نماز خوانش بكنى، معناى تربيت اين نيست كه فقط وادارى مدركى بگيرد براى خطار دنيايش. يا يك كاسب خوبى شود براى خاطر دنيايش معناى تربيت اين است در حالى كه بايد نماز خوانش بكنى، بايد مواظب باشى درسش را هم خوب بخواند. بچۀ 7 ساله را كه مواظب نمازش هستى بايد مواظب درسش هم باشى اگر نه مواظب درسش باشى، نه مواظب نماز ش معلوم است «خَسِرَ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةَ‌» است اگر مواظب درسش باشى، ولى نمازش نباشى، كوتاهى كرده اى، اگر مواظب نمازش باشى مواظب درسش را نه باز هم كوتاهى كرده اى.

اسلام مى فرمايد: قبل از انعقاد نطفه، غذاى حلال بخور زيرا غذاى حرام تأثير عجيبى در بدبختى بچه ات دارد. اما همين اسلام مى گويد قبل از انعقاد نطفه غذاى مقوى بخور براى اينكه در استخوان بندى بچه ات دخالت دارد. اسلام مى گويد وقتى بچه در شكم مادر است مادر بايد مواظب باشد گنه نكند كه گر گناه كرد تأثير مى گذارد روى شقاوت بچه، و در شقاوت بچه تأثير دارد. مادر كه باردار است بايد مواظب باشد صداى ساز و آواز نشنود بايد مراقب باشد غيبت نكند بايد مواظب باشد بدنش را نامحرم نبيند و بالاخره بايد مواظب باشد گناه نكند. براى اينكه گناه مادر تأثير دارد در سرنوشت اين بچه. اما همين اسلام مى گويد مادر غذاى نظيف بخور براى اينكه در جسم تأثير دارد سيب بخور، زردآلو بخورد، گلابى بخور براى اينكه در گوشت و استخوان اين بچه تأثير دارد.

وقتى بدنيا آمد دستور مى دهد كه مادر به اين بچه شير بدهد مادر شير توست كه او را با عاطفه مى كند و استخوان بنديش را محكم مى كند 2 سال شيره بده و بدان بهترين غذاها براى اين بچه شير توست. ما در همين جا مى گويد مواظب باشد يك دفعه اين شير تؤام با گناه نباشد. حتى دستور

مى دهد مادر وقتى كه بچه ات را مى خواهى شير بدهى اول وضو بگير بعد شير بده، حتى اگر حائض هستى باز هم وضو بگير بعد به اين بچه شير بده، به پدر مى گويد، پدر، مواظب باش اگر خداى نكرده از راه حرام شير و غذا تهيه شده و اين مادر خورد و اين شير از غذاى حرام شد در شقاوت اين بچه تأثير دارد و دراين باره بعداً مفصل صحبت مى كنم، اسلام مى گويد وقتى بچه مدرسه مى خواهد برود، مواظب درسش بايد باشى مواظب دينش بايد باشى مى گويد مواظب خوراكش باش، اين بچه وقتى مدرسه مى رود مواظب باش يك چيزى ببرد يك دفعه چشمش به دست بچه هاى مردم نباشد، اما همين اسلام مى گويد مواظب باش اين بچه 7 ساله توبه كه رفت و آمد مى كند. مواظب باشد يك وقت بچه نااهلى، يك بچه دروغگويى، يك بچه شيطانى با بچه شما ننشيند، همان روزهاى اول بچه ات را شيطام مى كند، بچه ات را دروغگو مى كند. بچه ات را منحرف مى كند تا كم كم بچه بزرگ شود، وقتى بزرگ شد مى گويد: انسان مسلمان دخترت را وقتى تمايل به ازدواج پيدا كرد شوهر بده خرافات را كنار بگذار جهيزيه هاى چشم و هم چشمى را از بين ببر، اين مهريه هاى غلط را از بين ببر كه انشاء الله بعد درباره اش صحبت خواهم كرد. اين مهريه هاى پابند را از بين ببر، اين زنجيرها را يكى پس از ديگرى پاره كن، دخترت وقتى كه تمايل پيدا كرد به شوهر، فوراً او را شوهر بده.

پيامبر اكرم (ص) روى منبر به مسلمانها مى فرمود: مسلمانها، دختر مثل ميوه درخت است وقتى ميوه رسيد بايد اين ميوه را چيد و الا ميوۀ رسيدۀ به درخت در اثر آفتاب خراب مى شود. و الا تك فتنۀ و فساد كبير.(1)فردى بلند شد و گفت يا رسول الله! به كه شوهرش بدهم. پيامبر فرمود به كُفوش، يك كس ديگرى بلند شد گفت يا رسول الله! كفوش كيست‌؟ پيامبر سه مرتبه فرمود: المؤمنون بعضهم اكفاء بعض.(2)مسلمان كفو مسلمان است خرافات بايد كنار برود، مى گويند بايد شوهرش بدهيد اما ميگويد بايد شوهر ش بدهى حتماً بايد جهيزيه هم به او بدهى من نمى گويم جهيزيه به او نده، مى گويم بده، بايد


1) 1 - بحار، جلد 103، صفحه 372.

2) 2 سفينه، جلد 2، صفحه 610.

بدهى، مى گويم افراطگرى نكن، مى گويم چشم و هم چشمى نكن اين چشم و هم چشمى ها كه رسيده به اينجا پدر بدبخت وقتى كه فكر سيسمونيش را مى كند فرار از ازدواج مى كند چه رسد به جهيزيه اش وقتى مادر فكر آن سيسمونيش را مى كند غش مى كند، چه رسد بر سر آن جهيزيه با آن چشم و هم چشمى. اسلام مى گويد كه اين خرافات است.

اما جهيزيه بايد حتماً بدهى به اندازۀ احتياج دختر بده. جهيزيه بايد داد حتى در مهريه اش هم من مخالف هستم و موافق نيستم كه انقلاب گرى در بياوريم و با پنج سكه تمام بشود و بعد هم به دردسرهاى عجيبى بيفتد. دختر مهريه مى خواهد به حدّ متوسط آنكه غلط است، افراطگرى است. و اما اينكه دخترش را بدهد با يك جلد كلام الله مجيد، خيلى بالا برود با يك دوره الميزان اين را هم من موافق نيستم اين هم مى بينم چه دردسرهايى درست مى كند اسلام ميگويد: مسلمان، حدّ وسط را از بين نبر در هر چيزى، در خوردن و آشاميدن حدّ وسط، در جهازيه حدّ وسط و همچنين در مهريه حدّ وسط، اسلام مى گويد در عين حال مواظب باشد كه دخترت را به كه شوهر مى دهى مواظب باد اگر يك شوهر پُست داشته باشد مقام داشت باشد، خيلى تمكن داشته باشد، اما نماز نخواند، نسبت را قطع كردى. اسلام مى گويد مواظب باش نسبت را قطع نكنى يعنى مواظب روح اين دختر باشد. مى گويد: مواظب باش دختر را از كه مى گيرى، اگر از نظر ماديات وضع پدر اين دختر خيلى خوب است اما نماز نمى خواند، اما معاشرتش خوب نيست اما مسلمانيش لنگ است اين دختر را نگير اگر بگيرى جز دردسر و جز فتنه براى تو چيزى ندارد. خلاصه بحث امروز چه شد اينكه سعادتى كه ما براى خودمان و براى بچه مان مى خواهيم اين اس كه بايد مواظب روح خود و بچه و مواظب جسم خود و بچه هر دو باشيم.

دين اسلام دين فطرت است، فطرت ما مى گويد درحالى كه مواظب جسمت هستى مواظب روحت باشد درحالى كه مواظب روحت هستى، مواظب جسمت باش، اسلام مى گويد در حالى كه مواظب جسم بچه ات هستى، به فكر

دنياى بچه ات هستى، به فكر آخرتش هم باش، در حالى كه به فكر آخرت بچه ات هستى به فكر دنيايش باش.

درس سوم: قانون وراثت

اشاره

فصل دوم

از نظر علم مسلّم شده كه صفات پدر و مادر، صفات ظاهرى نظير شكل و شباهت، صفات باطنى نظير شجاعت يا جبن و ترس، سخاوت و بخل، حسادت و رأفت چه صفات خوب، چه صفات بد بواسطۀ آن ذرات و يا ژنها كه در سلولهاست به اولاد منتقل مى شود و معمولاً بچه از نظر شكل و شباهت يا به پدر مى رود يا به مادر يا به هر دو و لو اينكه ما نتوانيم تشخيص دهيم كه اين بچه به پدرش رفته يا مادر، اما آن افرادى كه قيافه شناس هستند بخوبى تشخيص مى دهند كه اين بچه شكل و شباهت اين پدر و مادر را دارد، چنانچه گفته مى شود، الان گروه خون مى تواند اثبات كند كه اين بچه از كدام پدرى و كدام مادر است. آن، قيافه شناسها مى توانند تشخيص دهند كه اين بچه پدرش كيست يا مادرش كيست. از نظر صفات معنوى هم چنين است مادر حسود بچۀ او هم حسود است. معمولاً پدر بخيل، بچه او نيز بخيل است. پدر و مادرى كه جنب و ترس بر آنها حكمفرما بشد و آدمهاى جبون و ترسويى باشند، بچه هاى آنها ترسو هستند به عكس پدر سخى و مادر سخى، پدر شجاع، مادر شجاع بچه شجاع و سخى تحويل جامعه مى دهد. اگر مادر رئوف باشد معمولاً بچه او رئوف است. اگر مادر عاطفه بر او غلبه داشته باشد، معمولاً بچه او با عاطفه است چنانچه اگر پدر يا مادر قسّى القلب باشد معمولاً اولاد آها چه دختر و چه پسر قسّى القلب مى شوند.

البته بايد توجه داشت كه ارادۀ ما مى تواند قانون وراثت را خنثى كند. يعنى همين كه حسود است، مى تواند با ارادۀ خودش با مبارزه بخلش را از بين

ببرد. آنكه جبوناستاز راه قانون رواثت، مى تواند جبن را با اراده از بين ببرد. ارادۀ انسان نظير معلم خوب قانون وراثت را مى تواند خنثى كند.

اما بحث ما اين است كه بايد همه و همه متوجه باشيم كه قانون وراثت از نظر اسلام از نظر علم درست است. علم به ما مى گويد كه ژنها كه در تك سلولها هستند حاصل صفا ظاهرى و باطنى پدر و مادرها هستند، علم به ما مى گويد كه صفات ظاهرى پدر و امرد نظير شكل و شباهت و صفات باطنى نظير فضيلت و رذيلت به اولاد منتقل مى شود اسلام اين را امضاء كرده است شايد آيۀ شريفه اشاره به همين قانون وراثت داشته باشد كه مى فرمايد:

«وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ اَلَّذِي خَبُثَ لاٰ يَخْرُجُ إِلاّٰ نَكِداً»(1)

اين تشبيه معقول به محسوس است يعنى مى خواهد يك مطلب معقولى را براى شما نزديك به فهم بكند. لذا در قالب يك امر حسّى مى فرمايد: زمين آباد، زمينى كه علف هرزه ندارد، زمينى كه شخم زده هست، زمينى كه ذاتاً براى حاصل دادن خوب است حاصل مى دهد، فراوان هم حاصل مى دهد. و اما زمين شوره زار، زمينى كه علف هرزه دارد. زمينى كه ذاتاً حاصل بده نيست معمولاً يا حاصل نمى دهد يا اگر هم حاصل بدهد بسيار كم است اين را همه و همه مى داند. همه مى دانند كه زمين آباد حال خوب مى دهد. زمين شوره زار ناپاك شد زمين شوره زار است و از دل ناپاك، ديگر پاكى و فضيلت سرچشمه نمى گيرد. مواظب باش، مهذّب باشد، صفات خوب بر دل تو حكمفرما باشد كه اگر دلت پاك شد نظير زمين آباد و حاصل خير يعنى خير از تو زياد سرچشمه مى گيرد.

اين يك معنا، يك معنايش هم شايد اشاره باشد به بحث ما يعنى مادر با عفت، مادر با فضيل، پدر شجاع، سخى با فضيلت، پدر مقدس، مادر متقى اولاد آنها متقى و با فضيلت هستند و اما پدر و مادر ناپاك، پدر و مادر غير مهذّب پدر و مادرى كه مقدس نيستند، متقى نيستند مادر بى عفت معمولاً اولاد او بى عفت است، اولاد او بى تقوا است، اولاد او بافضيلت نيست بلكه


1) 1 اعراف - 58.

با رذالت است. روايتى از پيغمبر اكرم (ص) نقل مى كنند كه فرموده است:

«انظر الي ما تضع نطفتك فان العرق دساس(1)»

تو كه زن مى گيرى مواظب باشد چه زنى مى گيرى، مواظب باشد اين زن مقدس است يا نه، مواظب باش اين زن با فضيلت است يا نه، اين زن با عفت است يا نه، مواظب باش، در ازدواج با چه كسى ازدواج مى كنى «فان العرق دساس» براى اينكه شالوده و اصل هر چيزى كار خودش را انجام مى دهد. افرادى كه معناى عرق را در لغت آورده اند به همين ژنهايى كه علماى زيست شناس مى گويند معنى كرده اند و شايد هم معناى خوبى باشد و بر گشت به اين روايت، معنايش اين جور مى شود كه بدان، ژنها كار خود را مى كنند. بدان آن موجودات ذره بينى كه در تك سلولها هست حامل وراثت اند اينها حامل شكل و شباهت پدر و مادر هستند، اينها حامل صفات خوب پدر و مادر هستند و آن جمله اى هم كه مشهور است از رسول گرامى كه فرموده است:

پسر، شيره كشيده بابايش است:

«الولد سر ابيه» حديث مزبور شايد اشاره به همين حرف است، كه معنايش اين طور مى شود: اين بچه، شيره كشيدۀ بابا و مادر است. اگر مادر بى فضيلت باشد معمولاً اين بچه بى فضيلت است، اگر پدر با فضيلت باشد، معمولاً اين بچه با فضيلت است. آيه اى كه خواند و دو روايتى كه شاهد آوردم تطبيقش درست باشد يا نباشد درصددش نيستم، آنكه درصدد هستم اينكه قانون وراثت از نظر علم يك امر مسلمى است.

اسلام براى همين قانون وراثت براى تربيت اولاد شالوده ريزى كرده است، يعنى براى مقدمۀ تربيت قبل از انكه بچه نطفه اش منعقد بشود دستورهايى داده است براى اينكه ما بتوانيم تربيت صحيح راجع به اولاد داشته باشيم، اول چيزى كه اسلام دارد زن گرفتن و شوهر كردن است. چه زنى بايد گرفت و همسر چه كسى بايد شد، ازدواج چه ازدواجى بايد باشد، اين مقدمه اى براى تربيت است. اسلام اينجا حرف دارد خيلى هم حرف دارد يعنى اگر شما مى خواهى بچه سالم تحويل جامعه بدهى. بايد مواظب قانون


1) 1 مستظرف، جلد 2، ص 218.

وراثت باشى، هم راجع به خودت هم راجع به زنت. اگر زن مى خواهد بچۀ بافضيلتى تحويل جامعه بدهد اول چيزى كه بايد اهميت بدهد قانون وراثت است. يعنى اول چيزى كه بايد اهميت بدهد ازدواج است كه با كه ازدواج بكند. اسلام يك قاعدۀ كلى دارد و آن قاعده كلى راهم پيامبر اكرم (ص) بارها روى منبر فرموده است اين است:

اذا جائكم من ترضون خلقه و دينه و امانته يخطب اليكم فزوجوه و الا تكن فتنة و فساد كبير.(1)

روى سخن ما با همه است اما اين روايت براى جوانى است كه ازدواج نكرده، چه دختر، چه پسر. پيامبر بارها روى منبر مى فرمود گر مى خواهى زن بگيرى يا اگر مى خواهى شوهر كنى بايد دو چيز در نظر تو باشد: يكى دين، ديگرى اخلاق. اگر دين و اخلاق داشته باشد، ازدواج كند دخترى بگير كه دين داشته باشد دخترى بگير كه پر و مادرش اخلاق انسانيت داشته باشد. يا دختر وقتى مى خواهد شوهر كند دستور مى دهد بايد پسرى را انتخاب كنى كه دين داشته باشد، پسرى را انتخاب كنى كه اخلاق داشته و مهذّب باشد.

اگر زن اخلاق انسانيت نداشته باشد، اگر دين نداشته باشد، اين ازدواج خطرناك است و مخصوصاً بچه اى كه از اين ازدواج پيدا مى شود خطرناك است. پيامبر اكرم (ص) روى منبر مى فرمود:

اياك و الخضراء الدمن، قيل يا رسول الله و ما خضراء الدمن قال: المرءة الحسناء في منبت السوء:

بر حذر باشيد از آن گلى كه در مزبله رويئده گفتند يا رسول الله، گلى كه در مزبله روييده چه گلى است‌؟ فرمود زن باجمال اما در خانوادۀ پست. و لو (المرءة الحسناء) است اما راجع به دخترها هم هست يعنى راجع به ازدواج، بايد مواظب باشيد كسى كه در خانوادۀ بى دين، در خانوادۀ غير مهذب، تربيت شده است، با او ازدواج نكنيد.

در روايات مى خوانيم كه گر پسرى نماز خوان نباشد، اگر پدر و مادر شرابخوار باشند، اگر پدر و مادرى گناهكار باشند اگر پسرى لاابالى در گناه باشد اگر ازدوج با او كرديد، نسلتان را قطع كرده ايد، يعنى در


1) 1 بحار، جلد 103، ص 372.

حقيقت اين دختر را به كشتن داده ايد، اين پسر را در حقيقت نابود كرده ايد معناى قانون وراثت هم بيشتر از اين اينست و معناى كفوى كه ديروز مى گفتم همين است اين جمله كه مى فرمايد: «المرءة الحسناء في منبت السوء» در خانوادۀ پست، معناى خانوادۀ پست اين نيست كه بعضى از ما خيال مى كنيم، كفو اين نيست كه بعضى از ما خيال مى كنيم، مثلاً يك تاجرى خيال مى كند كفوش، تاجرى مثل خودش يا بالاتر از خودش باشد اسلام اين را قبول ندارد يا مثلاً افراد با شخصيت خيال مى كند كفو يعنى آنكه از نظر شخصيت ظاهى به خودشان بخرود يا بالاتر باشد اين را اسلام قبول ندارد.

وقتى روايت مى گويد با غير كفو ازدواج نكنيد ما خيال مى كنيم آن كسى كه فقير است آن كسى كه بى نوا است آن كسى كه در جامعه شخصيت ندارد، اين را اسلام قبول ندارد. آنكه اسلام قبول دارد اين است كه مى گويد: اگر يك خانواده اى با تقوى باشند، اگر يك خانواده متدين باشند، اگر يك خانواده اى صفات انسانى بر آنها حكم فرما باشد اين خانواده با شخصيت است، اين خانواده پست نيست.

إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ‌:(1)شخصيت ترين افراد در جامعه آنهائى هستند كه اهل تقوى باشند، ما خيال مى كنيم معناى كفو يعنى همرنگ خودمان، در مال، شخصيت اين معنا غلط است معناى اينكه خانواده اى پست نيست، خانوادۀ با شخصيت است، يعنى خانواده با تقوا است، يعنى دختر با فضيلت است.

و اتفاقاً يك چيزى كه فراموش شده و الان هم فراموش است و خيلى كار مى خواهد تا اين فراموشى از بين برود اين است كه معمولاً وقتى به خواستگارى دخترها مى روند، خوب دقت مى كنند اين دختر با جمال است يا نه، مخصوصاً اگر زنهاى زرنگى باشند، خيلى كارها انجام مى دهند، مى بينند اين دختر قشنگ است يا نه، خوب مى بيند اين دختر عرقش بو مى دهد يا نه‌؟

اگر زنگ باشى اين هم هست، حتى مى رسد به اينجا مى بيند نظيف است يا نه، يك زنى رفته بود خواستگارى وقتى برگشته بود گفت زير فرش را عقب


1) 2 حجرات 13.

كردم، آشغال زير فرش بود معلوم مى شود اينها تميز نيستند. اين اندازه دقت خوب است، در نظافت دقت مى كند در اينكه با جمال است يا نه، دقت مى كند و اينكه از نظر پول آيا تمكن دارد يا نه دقت مى كند.

اما اينكه در صفات معنوى بايد دقت شود اين دختر حسود است يا نه‌؟ تا حال كمتر شده يك كسى برود خواستگارى و برگردد بعد بگويد ما تحقيق كرديم اين دختر مادرش حسود است، طبق قانون وراثت اين دختر حسود خواهد شد بنابراين خطر دارد اين دختر را نگيريم.

دقت كن ببين با نماز، مسجد و روحانيت سروكار دارد يا نه آن پسرى كه سروكارى با منبر و محراب نداشته باشد اين پسر خطرناك است، خيلى هم خطرناك است. خطرها را وقتى انسان بررسى بكند، مى بيند زير سر افرادى است كه با روحانيت با منبر و محراب سروكار ندارند. هيچوقت شده شما ضمن بررسى هايتان كه از تمكّن مالى بررسى مى كنيد از نر قد و قامت بررسى مى كنيد، از نظر شخصيت خانوادگى بررسى مى كنيد، از نظر قد و قامت بررسى مى كنيد، از نظر شخصيت خانوادگى بررسى مى كنيد، از نظر امثال اينها بررسى كنيد، رفيقش كيست با كه رفت و آمد مى كند رفيق بد اطراف او هستند يا نه كه اگر افارد بد اطراف او باشند بيچاره مى شود، اين نمى تواند زن دارى كند، اگر رفيق بد اطراف او را گرفته باشد، ساعت 12 و 1 نصف شب به بعد مى آيد خانه اگر مست نيايد خانه چنين شخصى نميتواند زن درآى كند. اين بررسى را كرده ايد يا نه كه پيامبر اكرم (ص) روى منبر فرمود:

اذا جاءكم من ترضون خلقه و دينه فزوجوه و الا تكن فتنة و فساد كبير. اگر دنبال اخلاق و دين نرفتى بدان فتنه ايجاد مى كنى، براى خودت، فتنه ايجاد مى كنى براى دخترت يا اگر پسر بخواد ازدواج كند براى پسرت فتنه ايجاد مى كنى آنهم «فساد كبير» جامعه به فساد كشيده مى شود، و اگر دنبال دين نباشى، خانواده به فساد كشيده مى شود اگر دنبال اخلاق نباشى، دخترت به فساد كشيده مى شود چه بسيار سراغ داريم دخترهاى باحجاب، دخترهاى با فضيلتى كه پدر و مادر زحمت كشيده اند او را تربت كرده اند اما اين دختر رفت پيش يك شوهر بى نماز يك سال طول نكشيد همين دخترى كه نماز جماعتش ترك نمى شد بى نماز شد چه بسيار پسرانى كه سرو كار با منبر و محراب داشتند. اما

رفتند در يك خانواده هايى كه دين نداشتند يا اخلاق نداشتند، چند ماهى طول نكشيد همين پسر با ارادۀ قوى اش، بى دين شد، بى اخلاق شد و معلوم است كه تأثير مى گذارد، عجيب هم تأثير مى گذارد.

اسلام مى گويد قانون وراثت درست است، اسلام مى گويد آنكه من صلاح جامعه مى دانم اخلاق و دين و تقوا است. حتى اسلام مى گويد به تو بگويم اگر رفتى دنبال پول نه اخلاق، به نتيجه نخواهى رسيد، يك دفعه دنبا ل اخلاق است، دنبال ديناست، دنبال تقوا است. درحالى كه دنبال آنست و آن را اهميت مى دهد، پول، جمال و شخصيت را هم مورد لحاظ قرار مى دهد. اما يك دفعه نه، مثل امروز ما، مثل ديروز ما اخلاق در نظر نيست، تقوا اصلاً فراموش شده است مى رود دنبال جمال، مى رود دنبال شخصيت. امام صادق (ع) مى فرمايد:

خدا قسم خورده كه اميد او را نااميد كند. چه بسيار هم ديديم رفت دنبال شخصيت، چه بى شخصيتى ها پيدا شد، رفت دنبال پول چه ورشكستگى ها پيدا شد، رفت دنبال جمال چه بى عفتى ها پيدا شد. جوانها، دخترها، پسرها، دنبال فضايل ظاهرى فقط نباشيد، نمى گويم اصلاً نباشيد، اگر دنبال فضايل ظاهرى شديد بدانيد اميد شما از همان راه نااميد ميشود.

اگر يك جوانى، يك پسرى براى خاطر خوشگلى يك دخترى را گرفت اما مى داند اين دختر نماز نمى خواند، براى خاطر جمال يك دخترى را گرفت اما مى داند اين دختر، عفتش خوب نيست. پروردگار عالم قسم خورده است كه اميدش را نااميد مى كند. مى دانى اميد را نااميد ميكند يعنى چه‌؟ يعنى همان جمال دختر براى تو مصيبت و وبال ميشود، به جمالش مى نازد، اختلاف در خانه جلو مى آيد. به جمالش مى نازد بى محّبتى در خانه جلو مى آيد و واى به آن خانه اى كه در آن محبت نباشد، عقدۀ عجيبى براى بچه ها درست مى كند، و اگر بچه عقده اى بشود بدبختى ديگرى دامن گير مى شود كه بعد درباره اش صحبت مى كنم. واى به اين بچه، اگر خدا رحم كند، و الا اگر دست عنايت خدا برداشته بشود همين جمالش ناگهان يك بى عفتى از او سر مى زند و يك طايفه اى را سر بزير مى كند.

نه تو را از بين مى برد و سربزير مى كند تا روز قيامت، بلكه طايفه اى را سربزير مى كند. به شما بگويم دختر و پسر اگر فقط و فقط رفتيد دنبال پول، همان جهيزيه براى شما مصيبت مى شود، همان مكنت پدر و درآمد براى شما مصيبت مى شود. همان مكنت موجب زندان ميشود، اگر رفتيد دنبال شخصيت فقط، با فرض كه مى دانيد پدر و مادر سر و كارى با نماز ندارد سر و كارى با زكات و خمس ندارد. اين پدر مادر بى شخصيت است از نظر دين. اگر رفتى براى اين پسر دختر گرفتيد يا دختر به اين خانواده شوهر داديد، پروردگار عالم قسم خورده است اميدت را نااميد كند. حتى در روايت مى خوانيم نه فقط اميدت نااميد مى شود، در روز قيامت پس گردنى مى زنند تو را پرتاب در جهم ميكنند و سالها بايد در جهنم بسوزى، سالها بايد سقوط در جهنم بكنى. اين تهديد را اسلام كرده است، به تجربه هم ثابت شده.

بنابراين اسلام مى گويد براى خاطر اينكه تربيت صحيح بتوانيم بكنيم، قبل از ازدواج بايد به فكر اولادمان باشيم، به فكر تربيت او باشيم و اگر مى خواهيم بفكر تربيتش باشيم بايد مواظب باشيم با كه ازدواج مى كنيم اسلام مى گويد اگر مى خواهى به جايى برسى، اگر مى خواهى خودت با سعادت شوى، اگر مى خواهى بچه هايت با سعادت شوند، اگر طالب سعادت براى بچه هايت هستى فقط و فقط مواظب دو يز باشد، ديگر ما بقى در حاشيه باشد، شد شد، نشد نشد، و آن دو چيز يكى اخلاق است، ديگرى دين. يك روايت از امام دوم رسيده اين روايت چقدر عالى است. كسى خدمت امام دوم آمد عرض كرد: يا ابن رسول الله مى خواهم دخترم را شوهر بدهم به كه شوهر بدهم حضرت فرمود: به كسى كه با تقوى باشد. بعد علت آوردند فرمودند:

«ان احبها اكرمها و ان لم يحبها فلم يظلمها» فرمود نمى دانى چرا مى گويم به آدم با تقوى دختر بده‌؟ به اين خاطر كه: اگر دخترت را دوست بدارد اكرامش مى كند حسابى زن دارى مى كند، و اگر دوستش نداشته باشد به او ظلم نخواهد كرد، با بدى او مى سازد، با همان بى محبتى مى سازد، محيط خانه را نمى گذارد به سردى بگرايد.

راستى روايت عيجبى است يعنى مى خواهى دختر شوهر دهى براى اينكه دخترتان به سعادت برسد يك آدم با تقوايى را پيدا كنيد، يك آدم با فضيلتى را پيدا كنيد براى اينكه اين آدم با فضيلت بالأخره زن دارى مى كند. اما اگر اخلاق نداشه باشد، همان روزهاى اول، بى فضيلتى گل مى كند مگر مى شود كسى كه فضيلت ندارد در خانه، آدم باشد. قرآن شريف مى گويد:

«قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ‌»(1)از كوزه همان تراود كه در اوست، كوزۀ شرابى تراوش آن شراب است. اگر كى جوانى بى فضيلت باشد. تراوش مى كند همان روزهاى اول اختلاف خانوادگى جلو مى آيد، ممكن است (6) ماه، يك سال غريزۀ جنسى نگذارد اختلاف خانوادگى جلو بيايد، اما اگر بى فضيلتى شد و بى اخلاقى شد غريزۀ جنسى وقتى بخاموشى گرائيد آن رذالت ها دختر را بيچاره مى كند، محيط خانه زندان مى شود. مواظب باشيد دختر را شوهر بدهيد اما به كسى كه با فضيلت باشد، و لو فقير باشد، و لو از نظر وجهۀ ظاهرى وجهه نداشته باشد.

پيامبر اكرم (ص) مقيد بود خرافات را از بين ببرد، بعضى اوقات پيامبر اكرم (ص) كارهايى كرده است كه بحسب ظاهر، سنگين مى نمايد اما وقت يكه از نظر جامعه شناسى، ازنظر روانشناسى، از نظر اخلاق انسانى دقت شود معلوم مى شود چه كاى مهمّى بوده است.

مبارزه پيامبر (ص) با رسوم جاهلى

پيامبر اكرم (ص) رسمش اين بود كه ازدواجها را بسيار آسان بگيرد، يا دربارۀ ازدواج دخترش (بعد صحبت مى كنم) جهيزيه اى داد 17 قلم، دخترش را به كسى داد كه همان روزى كه شبش عروسى كرده بود ديدند با روشنى به دوش دارد پرسيدند براى چيست‌؟ گفت مى خواهم شن ببرم در اتاق بريزم حصير روى آن پهن كنم نرم باشد. اين از دختر خودش، دختر عمۀ خود زينب كه زن بافضيلتى بود زن با جمالى بود، زن فوق العاده دانشمندى بود يعنى با درايت و كياست بود، زن متشخصى بود، همين زن متشخص را داد به زيد،


1) 1 - اسراء 84.

زيد يك برده بيش نبود، غلامى آزاد شده.

قضيه جوبير را پيامبر اكرم (ص) جلو آورده براى خاطر اينكه به جوانهاى ما چيز بفهماند، براى اينكه به پدر و مادرها چيز بفهماند، جوبير يك غلام سياهس است آزاد شده، اين غلام سياه بسيار زشت است علاوه بر اينكه زشت است سياه است با لبهاى گندهو بالاخره از نظر ظاهرى زشت است، از نظر مكنت مالى كارش رسيده به جائى كه لباس ندارد بپوشد، يك خرقه اى يك بخچه اى رو دوشش انداخته، عورتين خود را پوشانده و آمده در صفه خدا قسمت شما بكند آنها كه مشرف شده اند مى داندن - سكوئى در مسجد رسول گرامى (ص) است الان هم به صفه مشهور است، مسلمان هايى كه خانه نداشتند مى آمدند و زندگى مى كردند. جوبير هم آنجا زندگى مى كرد. يك صفه يى بى سقفى هم بود. پيامبر اكرم (ص) كه برايشان سخت هم بود، اگر چيزى پيدا مى كردند بخور و نمير، مى دادند به اينها مى خرودند، گرسنه بودند معمولاً روزه مى گرفتند. تشنه بودند غالباً، عبادت مى كرند از نظر طائفه كسى را نداشتند از نظر شخصيت معنوى قوى بودند، مكنت ماى اصلاً نبود ازنظر شكل و شباهت جويبر خوشگل نبود.

يك روز پيامبر اكرم (ص) وارد مسجد شد ديد اين آقاى جويبر مثل اينكه دارد غصه مى خورد سرش به دامنش است پيامبر فرمودند: جويبر چه شده گفت: چيزى نيست يا رسول الله فرمودند زن مى خواهى تعجب كرد گفت يا رسول الله كى به من زن مى دهد من نه خانه دارم، نه زندگى، من يك لباس ندارم بپوشم، غذا ندارم بخورم اين هم جايم است. كى به من زن مى دهد.

پيامبر اكرم (ص) فرمودند بلند شو بر خانه زياد بن لبيد زياد بن لبيد اول متمكن مدينه بود و علاوه بر اينكه اول متمكن است، اول شخصيت در مدينه است آدمى است فوق العاده با شخصيت و داراى وجاهت، آدمى است متمكن، پول دار يك دختر دارد به نام فاطمه (دلفا) اين طور كه در تاريج مى نويسد، دخترى است بسيار با جمال، بسيار فهميده الان معلوم مى شود اين زن چقدر فهميده است زنى است بسيار خوب، بسيار دانا. پيامبر فرمود بلند شو برو خانۀ زياد بن لبيد، بگو پيامبر فرموده اند، فاطمه (دلفا) را براى من عقد كن،

تعجب كرد اما بلند شد حرف رسول الله است، بلند شد آمد منزل زياد بن لبيد اتفاقاً مهمان داشت جويبر را پذيرفت ببيند چه مى خواهد ديد جوان سياهى است، سلام كرد گفت: بفرمائيد گفت پيامبر فرموده است دخترت فاطمه را به عقد من در آورى تعجب كرد، جا خورد نمى خواست بگويد نه، گفت: شما برويد خودم مى آيم خدمت رسول اكرم (ص) جويبر برگشت، دختر با جمال قضيه را شنيد گفت: بابا كه بود چى بود. گفت يك كاكا سياهى بود سفارش آورد كه پيامبر گفته تو را من به عقد او در آورم. گفت: تو چه گفتى‌؟ گفتم برو من الان مى آيم خدمت رسول خدا (ص). گفت: نه كار خوبى نكردى اگر پيامبر اكرم (ص) چنين فرموده باشد چه مى كنى‌؟ نظر من اين است او را به خانه برگردان بنشيند سپس خودت خدمت پيامبر برس از رسول الله تقاضا كن كه منظور از اين سفارش چه بوده و اگر سخنى دارد با رسول خدا (ص) در ميان بگذار.

زياد بن لبيد جويبر را صدا كرد نشاندش در خانه مهمان هم داشت خودش آمد پيش پيامبر اكرم، يا رسول الله چه فرموده ايد؟ پيامبر با كمال صراحت فرمود: گفتم فاطمه را به عقد جويبر در آورى. دستور پيامبر اكرم را به فاطمه ابلاغ كرد. پيامبر اكرم (ص) دستور داده تو را به ازدواج جويبر در آورم دختر مسلمان گفت: هرچه پيامبر بفرمايد حاضرم، راضيم همان وقت صيغۀ عقد را خواندند (ديگر در تاريخ ندارد نمى دانم پيابمبر خواند يا ديگرى) صيغه عقد را خواندند.

زياد بن لبيد آدم متمكنى بود منزلى تهيه كرد و بالاخره يك جشن و يك وليمه و يك عروسى، و اين آقاى بى لباس را حمام بردند و لباس حسابى بر تنش پوشاندند شب بردندش حجله، يك قوت جويبر متوجه شد او كجا و اين كجا لذا تصميم گرفت براى شكرانۀ اين نعمتى كه خدا به او داده تا صحب عبادت كند بلكه نذر كرد و تصميم گرفت سه روز عبادت كند يك شبانه روز روزه گرفت شب عبادت كرد و پيش اين زن نرفت، شب دوم، شب سوم مثل اينكه زنها خوشحال شدند كه اين ميل به زن ندارد، خوب شد الحمد لله، ما، هم حرف پيامبر را شنيده ايم و هم بقول امروزى ها بچه مان را در چاه نينداخته ايم

آمدند خدمت پيامبر اكرم (ص) يا رسول الله اين مرد زن نمى خواهد براى اينكه دو، سه روزى است از عروسى مى گذرد و او نسبت به وظيفۀ همسرى اقدامى نكرده است. پيامبر جويبر را خواستند فرمودند مگر زن نمى خواهى عرض كرد چرا يا رسول الله‌؟ گفت اگر زن مى خواهى پس چرا تماس با اين زن نگرفته اى گفت: يا رسول الله نذكر كردم بشكرانه اين نعمت سه شبانه روز پروردگار عالم رابطه داشته باشم گفت امشب شب چهارم، ديگر نوبت فاطمه است، ديگر نوبت اوست.(1)پيامبر اكرم فرمود:

«اذا جائكم من ترضون خلقه و دينه و امانته يخطب اليكم فزوجوه و الا تكن فتنة و فساد كبير»(2)

از نظر عملى هم براى اينكه سنن جاهليت را زير پا بگذارد اقدام عمى به چنين كارهائى مى نمود و مى فرمود (و كل ماثرة الجاهلية تحت قدمي)(3)يعنى امتيازاتى كه در جاهليت بوده. همه و همه در زير پاى من است براى اينكه عملاً با آن رسمها مباره كند دخترى مثل فاطمه دختر زياد بن لبيد را به جويبر مى دهد بعدهم كه مى گويند چرا؟! مى گويد: براى اينكه جويبر و لو جمال ندارد، اما اخلاق دارد، و لو صوردت ندارد اما سيرت دارد و لو پول ندارد، تقوا دارد، و لو شخصيت ظاهرى ندارد شخصيت اسلامى دارد، دين دارد، و من مى گويم به كسى بايد شوهر كرد كه دين داشته باشد به كسى بايد زن داد كه شخصيت اسلامى يعنى تقوى داشته باشد، به كسى بايد شوهر كرد كه اخلاق داشته باشد خلاصه بحث امروز من اين شد كه قانون وراثت قانونى مسلم است. شما اگر طالب سعادت بچه هايتان هستند بايد مقيد باشيد دخترهايتان را به كسى بدهيد كه دين داشته باشد و اخلاق، و پسرها بايد دخترى را بگيرند كه دين داشته باشد و اخلاق اگر جمال باشد و عفت نباشد، به شما بگويم به قول عوام مشهور است مى گويند: زن بى عفت را اگر در شيشه كنند و در شيشه را هم ببندند بالاخره مرتكب فساد مى شود.


1) 1 - وسائل الشيعه،

2) 2 بحار، جلد 103، ص 372.

3) 3 - فروغ ابديت، جلد اول.

درس چهارم: شرك شيطان

اشاره

فصل 3

بحث ما دربارۀ تربيت اولاد بود عرض كردم اين بحث مقدمه اى دارد و فصلهايى، فصل سوم بحث ما دربارۀ انعقاد نطفه است وقتى كه نطفه از پدر به رحم مادر منتقل مى شود اين فصل داراى 3 بخش است، در هر سه بخش بايد يك صحبت تفصيلى داشته باشيم. چون كه بحث حسّاس است بايد گفت از مهمترين فصلها مى باشد.

يك بخش راجع به توجه الى الله تبارك و تعالى است و از نظر روايات، ما بايستى در آن وقت توجه به خدا داشته باشيم لذا دستور داده شده است نماز بخوانيد بعد از نماز دعا كنيد كه پروردگار عالم نسل شما را مبارك كند، دستور داده شده كه در آن وقت متذكر خدا باشيد هم از نظر دل و هم از نظر زبان و حتماً بايد بسم الله الرحمن الرحيم گفته شود و حتى در روايات مى خوانيم اگر بسم الله الرحمن الرحيم گفته نشود، شيطان شريك مى شود چيزى كه بايد به آن توجه داشته باشيم قضيۀ شرك شيطان است در روايات، ولد الزنا، ولد حيض، كسى كه از حرام و لقمۀ حرام نطفه اش منعقد شده كه عوام مى گويند لقمه حرام با شرك شيطان پهلوى يكديگر گذاشته شده اند همان گونه كه ولد الزنا و ولد حيض مى تواند رستگار شوند، اما رستگاريشان مشكل است لقمه حرام هم مى تواند رستگار شود ولى بسيار مشكل است چنانچه آن كسى كه شرك شيطان هم باشد، رستگارى او مشكل است و در روايات مى خوانيم حجّاج بن يوسف ثقفى شرك شيطان است. در بعضى از روايات مى خوانيم برخى از اشقياء، ولد حيض هستند. همه مى دانيد كه با زن در حال عادت

زنانگى هم بستر شدن حرام است و نه تنها حرام بلكه كفّاره هم دارد اگر روزهاى اول باشد بايد هجده نخود طلا كفاره بدهد و اگر روزهاى وسط باشد 9 نخود و اگر روزهاى آخر باشد بايد 4/5 نخود طلا كفاره بدهد و اگر نطفه منعقد شد، نظير ولد الزنا ممكن است رستگار شود اما رستگارى او مشكل است و قرآن شريف هم راجع به شرك شيطان صحبت دارد. در سورۀ اسرى مى فرمايد:

«وَ اِسْتَفْزِزْ مَنِ اِسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شٰارِكْهُمْ فِي اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ وَ عِدْهُمْ وَ مٰا يَعِدُهُمُ اَلشَّيْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً»:(1)

مى فرمايد كار شيطان همين است كه از راه صدايش ما رابه جهنم مى برد يعنى از راه غنا و موسيقى، ظاهر امر، امر تكوينى است نه امر تشريعى و معناى امر تكوينى اين است كه كيى از كارهاى اين دشمن آشكار شيطان لعين، اين است كه با صدايش مردم را جهنمى مى كند يعنى با موسيقى ها و بعضى اوقات هم با لشكرهايش، لشكر سواره و پياده اش، لشكر پياده يعنى دوست نادان، دوست نادان باعث جهنمى شدن انسان مى شود و بالخره يكى ديگر از راههاى شيطان اين است كه با لشكر سواره افراد را و با لشكر پياده كه شريك در مال شما مى شود يعنى وا مى دارد به گرفتن ربا، تقلب در معامله، حقه بازى، گرانفروشى، غش در معامله و بالخره از راه حرام وارد و شركى در مال شما مى شود، كيى هم شريك در اولاد شما مى شود معنى شرك در اولاد ره هر كسى چيز گفته است ولى آنچه بنظر مى رسد همين است كه انسان در آن وقت توجه خدا نداشته باشد «بسم الله» نگويد و نه تنها بى توجه مردم به الله است بلك مرد با فكر زن نامحرم با زنش هم بستر مى شود يا زن با فكر مرد نامحرم با شوهر همبستر مى شود، اين فكر شيطانى روى بچه اثر مى گذارد و اين بچه مى شود شكر شيطان مانند ولد الزنا كه رستگاريش كارى است مشكل رستگارى اين بچه هم كار است مشكل.

اينكه در روايات مى خوانيم در آن وقت «بسم الله» بگو، اعوذ بالله بگو و


1) 1 - اسراء، 64.

با دعا و راز و نياز و توجه بخدا در اين كار وارد بشو و قبل از اين عمل نماز بخواه همه و همه براى خاطر اين است كه يك دفعه شيطان وسوسه نكند و فكر شما را منحرف ننمايد، اگر فكر منحرف شد، تخيلات و وسوسه هاى زشت جلو آمد اثر عجيبى روى اين بچه دارد. در قضاوتهاى حضرت امير (ع) مى خوانيم كى زنى بچه بدنيا آورد و اين بچه سياه چهره شد در صورتى كه پدر و مادرش هر دو سفيد چهره بودند مرد ادعا كرد كه اين بچه از من نيست و كم كم كار به دادگاه امير المؤمنان (ع) رسيد امام (ع) از نحوۀ صحبت كردن ظاهرى زن ديدند او عفيفه است بعد از صحبتها حكم نمودند كه اين بچه مال مرد است و فمرودند آيا در آن اتاق كه انعقاد نطفه انجام شد عكس سياهى وجود نداشته‌؟ گفتند چرا. امام (ع) فرمودند: در هنگام انعقاد نطفه توجه مرد يا زن كه به آن عكس بوده است اين توجه روى نطفه اثر گذاشته و پسر شما را سياه چهره كرده است.(1)همان توجه به عكس سياه چهره اثر گذاشت روى بچه چه رسد كه العياذ بالله مرد با تخيل زن ديگر با زنش هم بستر بشود يا زنى به تخيل وسوسه شيطانى با شوهرش هم بستر شود. اگر در آن وقت انعقاد نطفه شود فوق العاده خطرناك است و معناى شرك شيطان هم همين است.

حجاج بن يوسف ثقفى را كه در روايات مى خوانيم شرك شيطان است از تاريخ فهميده مى شود همين بودهاست براى اينكه مادر حجّاج بن يوسف يك زن عياش بوده اين زن عاشق نذر بن حجاج بوده است، نذر يك جوان با جمال مشهورى بوده و در تاريخ مى خوانيم وقتى عمر رد مى شد ديد كه اين زن در حال شعرخوانى است و عمر درك كرد كه اين زن عاشق نذر است و مى گويد كجاست نذر بن حجّاج كه ما به او دسترسى پيدا كنيم و عمر هم به محض اطلاع، نذر بن حجاج را خواسته و سرش را تراشيده و او را تبعيد نمود و اين زن از نظر تاريخ اين طور بوده وقتى كه شوهرش يعنى يوسف با او هم بستر شده اين زن ظاهراً بفكر نذر بن حجاج بوده است و آن فكر روى اين بچه اثر گذاشت حجاج. و در تاريخ آدمى، به اين جنايتكارى كم داريم


1) 1 - كتاب قضاوتهاى على (ع).

هرچند در جنگ جهانى اول و دوم نظير داشته و هم اكنون آمريكا و صدام هم حجاج هستند ولى كم است افرادى اين چنين، حتى در ميان بنى اميه يكى فوق العاده جانى بوده آن هم «متوكل».

حجاج بخاطر حفظ خلافت عبد الملك مروان 120 هزار نفر شيعيان را كشت.

روزى حجاج در كوچه مى رفت آدم غريبى ديد شخصى در حال رفتن است و عده اى دور او را گرفته اند پرسيد اين كيست‌؟ حجاج برگشت و گفت من آن هستم كه 120 هزار نفر از شيعيان على را بجرم شيعه بودن سر بريدم! 60 هزا نفر در زندان او زندانى بوده و تا وقتى كه مرگ آنها رسيد در زندانش بودند.

اين مرد نانجيب در وسط بيابان، زندانى بى سقف تهيه كرده بود مردم را در اين زندان، زندانى مى نمود روزى يك دانه نان به اينها مى داد كه يك ثلثش خاكستر بود و دو ثلثش جو. معمولاً زندانيها مى مردند و اجازۀ بردنشان داده نمى شد مرده ها مى گنديدند و بويشان از اين زندان بلند بود و كى نبود به فرياد آنها برسد و اين كار كوچكش بوده است.

بعضى اوقات انسان باندازه اى پست مى شود كه براى خاطر ديگريان جهنمى مى شود. مواظب باشيد براى خود جهنمى نشويد و مواظب باشيد براى ديگران هم جهنم نرويد. حجاج بن يوسف ثقفى براى عبد الملك مروان اين گونه در كوفه جنايت كرد تا بدرك واصل شد. و آخرين كسى را كه كشت سعيد بن جبير اين صحابى بزرگ رسول خدا (ص) بود.

امام صادق (ص) به زراره مى فرمايند اين جنايات حجاج بخاطر شرك شيطان بود، بخاطر آن مادر عياش لااباليش بود.

اين بخش اول بحث اهميت دارد و كتابها هم دراين باره نوشته شده علامه مجلسى عليه الرحمه كتاب حلية المتقين را در اين مورد نوشته و كتاب خوبى است و سفارش مى كنم جوانها اين كتاب را مطالعه كنند كه فصل مفصلى راجع به شب ازدواج و وقت انعقاد نطفه از نظر روايات دارد و حرفهاى خوبى هم هست. خلاصۀ حرف اين شد براى اينكه بتوانيم اولاد صالح تحويل

جامعه بدهيم در وقت آميزش بايدهم زن و هم مرد مواظب باشند كه تخيل شيطانى نداشته باشند و توجه به الله تبارك و تعاى داشته باشند مخصوصاً مواظب «بسم الله» باشند.

بخش دوم

غذاى حلال و حرام است، غذاى حلال در آن وقت تأثير عجيبى روى بچه دارد چنانچه غذاى حرا در شقاوت اولاد تأثير عجيبى دارد دربارۀ حضرت زهرا (س) همه مى دانيد كه بنا شد نور زهرا منتقل شود به حضرت خديجه (س) لذا دستور داده شد كه حضرت رسول از مردم كناره گيرد (روى اين نكات بايد توجه داشته باشيم) پيامبر از مردم منعزل گشت و چهل شبانه روز به كوه حرا رفت دستور داده شد خديجه كبرى هم منعزل از مردم در خانه به عبادت بپردزاد و كسى را بخانه راه ندهد، چهل شبانه روز تمام شد جبرئيل آمد كه برو خانه پيامبر آمد در زد خديجه گفت چه كى در مى زند درى كه هيچكس جز رسول الله حق كوبيدنش را ندارد پيامبر فرمودند من هستم پيامبر وارد شد جبرئيل غذاى بهشتى آورد و دستور داد احدى جز رسول الله و خديجه كسى دگير از ان غذا نخورد و بعد دستور داده شد كه نور زهرا (س) به خديجه منتقل شود، و خديجه مى گويد پيامبر از رختخواب من بيرون رفت و من نور حضرت زهرا را در خود احساس كردم. از اين جملۀ تاريخى استفاده مى كنيم كه غذاى حلال و حرام تأثير فوق العاده دارد. اگر غذا حرام باشد اين بچه بيچاره مى شود اگر غذا شبهه ناك باشد خطرناك است اما شبهۀ اين غذا را مى شود با بسم الله و دعا و راز و نياز رفع كرد. اما غذاى حرام را هيچ كارى نمى شود كرد و واى بر آن بچه اى كه از غذاى حرام نطفۀ او منعقد شود، و بدا بحال بچه اى كه از پولى كه در آن ربا بوده يا پولى كه در آن غش در معامله كرده است بوجود بيايد غذاى حرام و حلال در روايات، مهم شمرده شده است.

از غذاى حرام به پرهيزيد

قضيه شريك بن عبد الله بن سنان بن انس نخعى قضيه مهمى است.

شريك، يك زاهد، عابد مسلمان و عالمى بوده است، در زمان مهدى عباسى او كارى هم با مهدى و دربارش ندارد يك وقتى اين شيطان منشها تصميم گرفتند شريك را بربايند لذا مهدى شريك را دعوت كرد و به او گفت تو بايد قاضى القضاة بشوى يعنى قاضى اول مملكت گفت: خير من تصميم دارم در هيچ كار از كارهاى تو دخالت نكنم. گفت حالا كه قضاوت را قبول نمى كنى معلمى بچه هايم را قبول كن گفت اين كار راهم نمى كنم. چونكه من نه خلافت تو را قبولب دارم و نه بچه هاى تو را. اصرار كرد پذيرفت بعد مى خواست برخيزد گفت بنابراين بايد يكى از سه را قبول كنى يا قضاوت يا تعليم فرزندان و يا يك وعده غذا، خوردن غذا را قبول كرد آن غذاى چرب و نرم ظاهرى اما زهرمار واقعى را خورد شكم او از حرام پر شد بعد آمد خانه و خوابيد، غذاى حرام گل كرد همين آدم زاهد مقدس عالم به خود گفت چه مانعى دارد كه قاضى القضاة بشوى و اگر قاضى شدى شايد بتوانى گره اى كار مسلمانى بگشائى و اگر قاضى شدى شايد بتوانى گره اى از كار مسلمانى بگشائى و اگر قاضى دشى خيلى كارها مى توانى بكنى. بعد گفت چه مانعى دارد معلم دربار شوى و وجاهت پيدا كنى، صبح فردا امد پيش مهدى و گفت هم قضاوت را قبول مى كنم و هم معلمّى را! از تاريخ استفاده مى شود كه شريك مى دانست كه با پاى خود بطرف جهنم مى رود.

قرآن مى فرمايد: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ‌»(1)پيامبرم آيا نمى بينى بعضى ها هواپرست هستند و دانسته به جهنم مى روند. حقوق فراوانى به همين شريك مى دادند. يك وقتى رفت حقوقش را از رئيس بيت المال بگيرد صد هزار درهم به او داد پول را گرفت يكى از اينها مغشوش بود پس داد گفت اين را بگير و درهم سالم به من بده رئيس بيت المال عصبانى شد و گفت تو اين پول فراوان را گرفته اين حالا بگذار يك درهمش هم مغشوش باشد، جواب داد صد هزار درهم را مى گيرم اما در مقابل آن دين مى دهم صد هزار درهم در مقابل دين است و چون شىء با ارزش مى دهم براى يك درهم، هم چك و چك مى كنم.(2)


1) 1 - فرقان 43.

2) 2 - سفينة البحار، جلد 1، ص 696 شرك.

اين قضيه بما مى گويد غذاى حرام كار خود را كرد. شريك مقدس را بيچاره كرد مواظب باشيد غذاى حرام نخوريد غذاى حرام فوق العاده براى خودتان و براى اولادتان و براى زنتان ضرر دارد. اول مصيبت غذاى حرام قساوت است قساوتى كه قرآن مى فرمايد: واى به دلى كه سياه باشد. فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ‌.(1)يكى از آثار مهم غذاى حرام سياه كردن دل است.

حتى در روايات مى خوانيم كه رسول خدا فرمود:

لرد المؤمن حراما يعدل عند الله سبعين حجة مبرورة: مؤمن حرام را رد كند و خود را به خوردن مال حرام آلوده نسازد اين كار معادل هفتار حج مقبول است.(2)زيرا بواسطه، يك لقمه حرام ممكن است انسان شريك شيطان شود و بچه را آلوده كند و ديگر بچه رستگار نشود، اگر مى بينى حال عبادت و حال نماز شب، حال قرائت قرآن ندارى فكرى بكن، در غذا و در كسبت ببين آيا اين غذا و كسب حلال است يا نه‌؟ شبهه ناك است يا نه‌؟ از چيزهائى كه راجع به عبادت بى حالى مى آورى، از چيزهائى كه انسان را جرى مى كند در گناه حتى گناه بزرگ؛ خوردن حرام است.

اما م حسين (ع) آمده بود پيش زينب در آن وقتى كه سنگ به پيشانيش زده بوددن زينب مظلومه پرسيد: برادرم مگر خودت را معرفى نكردى‌؟ فرمود: چرا خودم را معرفى كردم اما چون شكمهايشان از حرام پرشده است حرف حق در اينها تأثيرى ندارد، يعنى مثل جذابيت سخن ابى عبد الله الحسين (ع) نمى تواند روى اين شكمى كه از حرام پر شده است اثر بگذارد. غذاى حرام اگر بيايد ديگر رستگارى بچه، كارى مشكل است مشكل. در روايات مى خوانيم مواظب باشيد با غذاى حرام انعقاد نطفه نشود از اين جهت مى بينيم كه شخص حضرت رسول، ائمه طاهرين و اصحاب شان راجع به حق الناس اهميت فوق العاده اى قائل بودند.

پيامبر اكرم (ص) در دم مرگ وقتى نشست روى منبر، اول حرفش همين بود كه گفت: مردم، پاسخ حق الناس در قيامت مشكل است، اگر


1) 1 - زمر: 22.

2) 2 - مستدرك الوسائل، جلد 2، صفحه 302.

كسى حقى دارد همين حالا بيايد و بگيرد كه آن عرب برخاست و گفت مى خواهم قصاص كنم براى چوبى كه به سينه ام زديد.

و دربارۀ اصحاب ائمه طاهرين چيزهاى عجيبى مى شنويم كه آن بزرگوران راجع به مال حرام و شبهه ناك چقدر اهميت مى دادند. «غزالى» در «احياء العلوم» مى نويسد: كسى يك كشتى گندم از بصره به كوفه فرستاد و به طرف حسابش گفت به مجرد اينكه اين گندم رسيد، مواظب باشد احتكار نكنى. من شنيده ام رسول دا فرمود مسلمان حق ندارد خوراك ديگران را احتكار كند، و من شنيده ام كه پيامبر فرمود: محتكر اصلاً مسلمان نيست، به مجرد رسيدن بفروش.

غزالى مى گويد: روز دوشنبه گندمها رسيد ولى طرف ديد اگر گندم را روز جمعه بفروشد نرخ گندم قدرى بالاتر است، گندمها را سه شنبه چهارشنبه و پنج شنبه نگاهداشت روز جمعه فروخت اتفاقاً هفت هزار درهم استفاده كرد و خوشحال شد كه توانستم بطرف حسابم اين مقدار منافع برسانم نامه اى نوشت براى طرف حسابش كه گندم ها دوشنبه رسيد و جمعه فروختم. هفت هزار درهم استفاده بدست آمده را ارسال داشتم، اين مسلمان عصبانى شد نامه اى نوشت كه اى جنايتكار، اى خيانتكار مى خواهى بخاطر پول، من و خودت را جهنمى كنى مگر من نگفتم گندم را احتكار مكن، چرا سه روز احتكار كردى، بعد نوشته بود هفت هزار درهم را دادم بده به ضعفاى كوفه كه شايد خدا از گناه من درگذرد.

نظير اين قضايا را زياد مى خوانيم. باز در «احياء العلوم» آمده: تاجرى غلامش به او نشوتامسال نى هارى شكر را سرمازده و شكر نيست اگر بتوانى شكرى بخرى خوب است اين آقا رفت بازار، شكر را به نرخ روز خريد يك انبار شكر جمع كرد. شب به رختخواب رفت بيدار شد، بخود گفت يك انبار شكر جمع كردى استفاده هم خيلى كردى اما مى دانى مسلمانها را گول زدى و اگر مسلمانى، مسلمانى را گول زد ديگر مسلمان نيست.

در روايات دارد پيامبر اكرم (ص) رد مى شد ميوه فروشى ميوه داشت، اما ميوه ها برق و جلا داشت پيامبر جلب شدند رفتند سر ميوه ها ديدند آب روى

ميوه ها ريختند است و برق و زيبايى مال آب است، به او گفتند: چرا اين كار را كردى، چرا اين ميوه زير و رو دارد، گفت يا رسول الله باران آمد و اين جور شد، پيامبر فرمود چرا هم نزدى، بعد فرمودند:

«من غشّنا فليس منّا»(1)هر كى مسلمانى را گول بزند مسلمان نيست، حتى بعضى از بزرگان اشكال مى كنند كه چراغ بزنند در مغازه چون چراغ زرق و برقى به پارچه و ميوه مى دهد و همين اشكال دارد.

دنباله داستان، تاجر شب خوابيد و فكر كرد گفت يك انبار شكر بدست آوردم ولى دين رفت اذان صبح شد او خبر نكرد، بازار باز شد قبل از آفتاب رفت در منزل فروشنده ها و از آنها كه شكر گرفته بودند عذر خواهى كرده و حلاليت مى طلبيد و مى گفت: آقا من تو را گول زدم شكر قيمتش بالاست و لو به نرخ روز خريدم اما گولت زدم بيا اين معامله را اقاله كنيم معامله اقاله مى شد. بالاخره هم معاملات انجام شده، اقاله شد فردا آمد بازار طرف حسابها ديدند عجب، او آدم خوبى است. گفتند: ما به تو بخشيديم و معامله صحيح شد او قبول كرد اما دو دفعه شب آمد منزل وقت استراحت به فكر رفت گفت بالاخره اين انبار شكر شبهه ناك است، مردم گول زنى است ول ظاهراً گفتند راضى هستيم فردا به طرف حسابها گفت: اين معامله را اقاله كنيد من خوابم نمى برد و مى ترسم.

چرا اين قدر اهميت مى دهند حق داشتند آنها لابد معاد را باور داشتند. در نهج البلاغه مولا على (ع) به استاندارها مى نويسد: استاندارهاى من

«ادقّوا اقلامكم و قاربوا بين سطوركم و احذفوا عن فضولكم فانّ اموال المسلمين لا تتحمل الاضرار»(2):

استانداران من وقتى نامه به من مى نويسيد سر قلم را ريز كرده بين سطرها فاصله ها را كم و نزديك كنيد قلم فرسايى ننماييد چون كاغذ و قلم و مركب بيشتر مصرف مى شود و ضرر به بيت المال مى زند و بيت المال تحمّل چنين ضررهائى را ندارد. امير المومنين حاضر نيست استاندارش قلم فرسايى


1) 1 - ترغيب، جلد 2، صفحه 571.

2) 2 - بحار، جلد 73، صفحه 49.

كند حق الناس است مشكل است و به اندازه اى حق الناس مشكل است كه على (ع) مثل باراه در دل شب مى گريد و مى گويد:

«اللهم انِّي اعوذ بك من نقاش الحساب» (يعنى خدايا پناه مى برم به تو در روز حساب كه راجع به حق الناس شديد مناقشه مى شود.)

تيغ وقتى توى پا رفت نمى شود با دست در بياورى و يك چشم تيزى مى خواهد تا تيغ را بيابد. حق الناس را امير المومنين نقاش معرفى مى كند، حتى در روايات مى فرمايد چهل نماز مقبول را برياى يك درهم مى دهد، يعنى كسى بدهكار است در قيامت چهل نماز مقبول را براى خاطر يك تومان مى دهد. او را چهل تا نماز مى برد بهشت و تو جهنم مى روى.

در قيامت گردنه هايى است يعنى هر جا پليس راه ست و آن پليس راهى كه خيلى مشكل است مرصاد است و خود خداوند سؤال مى كند «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصٰادِ».(1)امام صادق (ع) مى فرمايد: مرصادى يكى از عقباتى است كه خدا سؤال مى كند از وحى سؤال مى كند، از حق الناس سؤال مى كند خداوند قسم خورده كه بعزت و جلالم از همه چيز ممكن است بگذرم اما از حق مردم

نخواهم گذشت. سلمان فارسى را ديدند، دم مرگ گريه مى كند، گفتند تو چرا مى گريى‌؟ گفت روايت از رسول خدا يادم آمد و آن اين است كه فرمود: در قيامت گردنه هايى است كه از اين گردنه ها نمى گذرند غير از سبكباران «نجى المخفّفون و هلك المثقلون». مى گويد نگاه كردم ببينم اين استاندار چرا سنگين بار است ديم يك پوست گوسفند دارد كه فرشش و رختخوابش است و يك كاسۀ گلى براى غذا و آب و يك آفتابه گلى براى تطهير و يك دوات و قلم براى خدمت به جامعه بيش ندارد، بازهم مى گويد سنگين بارم سنگين بارم سنگين بارم.

حق الناس مشكل است و از آنها مشكل تر اين است كه انسان غذاى حرام بخورد و بچه اى متولد بشود، مادر غذاى حرام بخورد و بچه در شكمش


1) 1 - فجر، 14.

بزرگ شود و اين بچه روز قيامت پدر و مادر را نفرين مى كند و مى گويد: خدايا بازخواست مرا از اين بابايم بكن او غذاى حرام به من داد و مرا جهنمى كرد. در روايات مى خوانيم بچه براى كار بدش جهنم مى رود و بابا براى اينكه بچه را گمراه كرده، براى غذاى حرام بايد جهنم برود.

درس پنجم: دربارۀ انعقاد نطفه

اشاره

قسمت دوم فصل 3

فصل سوم بحث ما كه فصل مهمى هم هست، راجع به انتقال نطفه از پدر به مادر بود دراين باره عرض كردم: اين فصل سه بخش دارد:

يك بخش راجع به اين بود كه در آن موقع مواظب باشد تخيل وسوسه هاى بد، جلو نيايد و بالاخره دستخوش شيطان نشود. كه اگر خداى نكرده تخيل ها، وسوسه هاى بد جلو آمد از نظر روايات ما اين بچه شرك شيطان مى شود.

بخش دوم، راجع به غذا بود كه بايد مواظب باشد، غذاى حرام نخورد، اگر بشود غذا شبهه ناك نباشد و لاأقل مواظب باشد غذاى حرام نباشد كه اگر نطفه بچه منعقد بشود از غذاى حرام، لقمه حرام است رستگار شدن او كارى است بس مشكل و از وظائف بزرگ زن و مرد مخصوصاً مرد، اين است كه غذاى حلال امصرف كند. بالاخره در آخر كار عرض كردم مواظب حق الناس باشيد، و غذاى حرام، مال حرام، از هر آتشى بدتر است، و قرآن مى فرمايد: آن كسانى كه غذاى حرام مى خورند خيال نكنند كه اين غذاست مى خروند اين آتش است مى خورند(1)و اگر متوجه باشند آنهايى كه داراى چشم بصيرت اند. دارند آتش را مى بينند.

بخش سوم

از گناه برحذر باشيد كه در آيندۀ فرزند اثر دارد

بحث ما در اين كه بخشى مهمى است در اين فصل، اين است كه بايد


1) 1 - بقره، 74.

مواظب باشد در ان شب گناهى در زندگى اين مرد و زن نباشد كه گر گناه جلو آمد چه قبل و چه بعد، اين گناه نحس است و اثر مى گذارد روى بچه و ممكن است يك گناه پدر و مادر مشكلاتى براى بچه پيش بياورد و اصولاً به همه شما تذكر بدهم هميشه در نظرتان باشد كه گناه نحس است.

بين مفسرين اختلاف است كه آيا ما سعد و نحس در اين جهان داريم يا نه، آيا روزى داريم كه اين روز نحس باشد، ماهى داريم كه اين ماه نحس باشد، روزى هست كه اين روز سعد و مبارك باشد، ماهى هست كه اين ماه مبارك باشد؟ بعضى گفته اند داريم مثل ماه صفر كه نحس است، مثل ماه مبارك رمضان، كه خود ماه مبارك است، اينها تمسك هم كرده اند به قرآن به رواياتى كه در دسترس است. قرآن مى فرمايد:

فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي أَيّٰامٍ نَحِسٰاتٍ‌:(1)(قوم عاد كه بناشد هلاكشان كنيم در روزهاى نحس، برايشان باد تندى فرستاديم) و آن باد تند، آنها را هلاك كرد، يا گفته اند قرآن مى فرمايد:

إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةٍ مُبٰارَكَةٍ‌:(2)(ما قرآن را در شب مباركى، در شب سعدى فرستاديم) يعنى شب قدر.

تسمك به روايت هم كرده اند، آن كسانى كه ميگويند ما روز نحس نداريم ماه نحس نداريم، روزماه مبارك نداريم همه روزها و همۀ ماهها مثل هم هستند از اين آيات جواب ميگويند، اين آيات را به اعتبار ظرف معنا كرده اند، مى گويند شب قدر اگر شب مباركى است براى خطار اين است كه قرآن در آن نازل شده به اعتبار ظرفش است نه به اعتبار مظروف، بقول ما طلبه ها صفت به حال متعلق موصوف است نه صفت به حال خود موصوف چون قرآن مبارك است، چون قرآن موجب رستگارى است و در شب قدر نازل شده، لذا شب مبارك است، يا در آن ايام نحسات گفته اند روز نحس نيست بلكه چون تندبادى در آن هفت روز براى قوم عاد آمد از اين جهت روز نحس شده به اعتبار آن بلايى است كه در آن روز واقع شده نه به اعتبار خود.


1) 2 - فصلت، 16.

2) 1 دخان، 3.

بحث ما بحث شيرين مفصلى است، بر فرض هم آيات را بتوانيم اين طور معنا كنيم. اما در روايت گيريم، از روايات فهميده مى شود جوّ اين عالم جو اين كرۀ زمين تأثيراتى دارد. از روايات فهميده مى شود، ما روزها و ماههاى نحسى، يك روزها و ماههاى مباركى داريم. اما الان اين مورد بحث من نيست و دراين باره نمى توانم با شما صحبت كنم. چيزى كه مى توانم با شما صحبت كنم اين است كه گر ما روزهاى نحسى هم داشته باشيم آن نحوست را بواسطۀ توكل به خدا، بواسطۀ دعا و خواند ن قرآن، بواسطۀ صدقه حتماً مى توانيم از بين ببريم. يعنى مثلاً اگر روز دوشنبه مسافرت كردن بد باشد، نحس باشد با صدقه نحوستش قطعاً از بين ميرود. يا گر در وقتى كه قمر در عقرب است عروسى كردن يا انعقاد نطفه نحس باشد، درست نباشد بواسطۀ دعا و توجه به خدا، بواسطۀ قرآن بواسطۀ وليمه اى كه اسلام مى گويد، نه وليمه اى كه مى دهيم، وليمۀ صحيح، مسلّم نحوست قمر در عقرب را مى شود از بين برد، اگر روز نحس باشد، قطعاً بواسطۀ خواندن قرآن نظير آية الكرسى، نظير چهار قل (قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ‌، قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ، قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ‌، و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ‌) نحوست را مى شود از بين برد.

بنابراين، بر فرض هم ما رويهايى نحس يا چيزهاى نحس داشته باشيم بواسطۀ پناه به خدا از راه دعا و از راه قرآن، از راه صدقه، مى شود از بين برد، اما يك نحسى هست كه مسلم است پيش همه هست آنكه مى گويد روز نحس نداريم، مى گويد اين نحس را داريم يك روز مباركى در اين جهان هست آن كسى كه مى گويد: روز مبارك نداريم، اين مبارك را قبول دارد، و آن چيست‌؟ عمل من و شما. اعمال ما گاهى مبارك است و گاهى نحوست دارد، به عبارت ديگر رابطۀ با خدا اين مبارك است، اين هنه مبارك است براى خود من و زندگى من، مبارك اس براى اطرافيان من، براى اولاد من، مبارك است براى نسل آيندۀ «مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ‌»(1)

آن كسى كه رابطه با خداى محكم باشد، آن كسى كه نماز اول


1) 2 نحل، 97.

وقت مى خواند، آن كسى كه صدقه مى دهد و خمس و زكوة مى دهد، آن كسى كه ماز شب مى خواند هرچه رابطه محكمتر، زندگى خوشتر و مباركتر «فلنحيينه حياة طيبه» كارهاى خوب ما در زندگى ما و اطرافيان ما اثر دارد، در زندگى اولاد ما هم اثر دارد.

قضيۀ حضرت خضر و حضرت موسى يكى از قضايايش اين بود كه حضرت خضر دستور دارد اين ديوارى كه كج است بايد خراب كنيم دو دفعه بسازيم. ديوار را خراب كردند دو دفعه ساختند با فرض كه اهل ده به اينها اطعام نكرده بودند گرسنه بودند اما ديوار را ساختند، وقتى خضر مى خواهد لِم قضيه را براى حضرت موسى بگويد، مى فرمايد:

«وَ أَمَّا اَلْجِدٰارُ فَكٰانَ لِغُلاٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي اَلْمَدِينَةِ وَ كٰانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمٰا وَ كٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً فَأَرٰادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ يَسْتَخْرِجٰا كَنزَهُمٰا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ مٰا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذٰلِكَ تَأْوِيلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً»(1)

اما اين ديوار را كه خراب كردم سببش اين بود كه يك گنجى مال دو تا بچه يتيم زيرش بود اين ديوار را ساختم براى اينكه اين گنج محفوظ باشد و آن بچه ها بزرگ شوند و به گنجشان برسند بعد قرآن مى گويد مى دانيد چرا اين طور است‌؟ (وَ كٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً) چون پدر و مادر اين بچه هاى يتيم صالح بودند، به ديگران خوبى مى كردند، رابطه با خدايشان محكم بود اعمال خوب آنها اثر گذاشت روى سعادت بچه ها و دستور داده شد به دو تا پيامبر خدا كه گنج اين دو تا بچۀ يتيم را حفظ كنيد، و به تجربه هم اثبات شده آن افرادى كه خيرخواه ديگران هستند اولاد اينها عاقبت به خير هستند، آن كس كه همّ و غمش مسلمانها است و آن كس كه كارش اين است كه دل مسلمانها را بدست بياورد به تجربه ثابت شده كه بچه هاى اينها صالح هستند، بچه هاى اينها زندگى مباركى دارند و بالأخره زندگى آنها نحس نيست بلكه سعد است، اما بعكس از قرآن شريف استفاده مى كنيم گناه نحس است، خيلى هم نحوست دارد، قرآن شريف مى فرمايد:

«حُنَفٰاءَ لِلّٰهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَكَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ‌


1) 1 - كهف، 82.

اَلطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ اَلرِّيحُ فِي مَكٰانٍ سَحِيقٍ‌».(1)

اين شرك در اينجا شرك عملى است يعنى گناه زنگ خطر مى زند، به گناهكار، مى فرمايد: آنكه گناه او فراوان است به اندازه اى اين گناه برايش نحوست دارد كه يك زنگى فوق العاده ناراحت كننده اى دارد، دلهره ضعف عصب و درد چه كنم، چه كنم؛ به اندازه اى رو به او مى آورد مانند اين كه از آسمان پرت شده باشد يك جايى كه لاشخور ها اطرافش را گرفته باشند يا يك جايى كه باد او را برده باشد، به جايى كه كسى نباشد.

يعنى زندگى وحشتناك، يعنى گناه موجب دلهره، موجب اضطراب خاطر مى شود، قرآن مى فرمايد: «وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ اَلْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ اَلْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ اَلْمَوْتىٰ بَلْ لِلّٰهِ اَلْأَمْرُ جَمِيعاً أَ فَلَمْ يَيْأَسِ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ لَوْ يَشٰاءُ اَللّٰهُ لَهَدَى اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ حَتّٰى يَأْتِيَ وَعْدُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُخْلِفُ اَلْمِيعٰادَ»(2)

يعنى افراد گناهكار گناهشان مثل پتك روى سر، چگونه كوبندگى دارد، مى فرمايد: گناه كوبندگى دارد و نحس است؛ گناه معصيت است كوبندگى روى كوبندگى، مصيبت روى مصيبت، ذلّ - روى ذلّت، از اين كوبندگى رهائى پيدا مى كند، كوبندگى دوم مى آيد، از اين مصيبت رهايى پيدا مى كند مصيبت بعدى مى آيد، از اين مشكل رهايى پيدا ميكند، مشكل بعدى مى آيد، قرآن مى فرمايد اين نه فقط كوبندگى براى خودش است أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ‌.

كوبندگى يا براى خودش يا براى زن و بچه اش، كوبندگى يا براى خوشد يا براى اطرافيانش قرآن مى فرمايد: گناه نحس است نحوستش نه تنها پاپيچ تو مى شود پاپيچ اطافيان تو نيز مى شود، گناه نحس است، نه تنها نحوستش تو را مى گيرد جامعه را هم مى گيرد:

«ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي اَلنّٰاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ اَلَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‌»(3)


1) 2 - حج، 31.

2) 3 - رعد، 31.

3) 1 - روم، 41.

يعنى گناه تو پاپيچ ديگران است: «وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعِقٰابِ‌»(1)

يعنى بپرهيز از آن گناهى كه نحوستش فقط تو را مى گيرد، نحوستش ديگران را هم مى گيرد. گناه تو پاپيچ ديگران، بلا و مصيبت براى ديگران مى شود.

«وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ‌»(2).

يعنى پيامبر مثل بزن براى اينها يك دهى و قريه اى بود در ناز و نعمت، نعمت مثل باران برايشان مى باريد، در امنميت بودند، در رفاه و آسايش بودند اما كفران نعمت كردند، يعنى گناه كردند، گناه آنها پاپيچ شد اين گناهشان برايشان ناامنى و كمبود اقتصادى آورد، اين گناهشان جوع و قحطى آورد، بعد قرآن مى فرمايد اين را خدا نداد (بِمٰا كٰانُوا) گناه اينها جوع شد، گناه اينها قحطى و بلا و كمبود اقتصادى شد، ناامنى شد، گناه اينها مصيبت شد و مصيبت مشكل پاپيچ اينها شد و نظير اين آيات كه خواندم فراوان است فراوان.

اين آيۀ شريفه راجع به ناامنى و قحط و بلا صحبت مى كند.

اين نكته را به شما بگويم يك دفعه راستى قحطى و بلا مى آيد. خدا نكند بيايد كه آمده است. چند سالى هم بيش نيست، چهل، پنجاه سال پيش قحطى و بلا در همين ايران كار را رسانيد به اينجا كه مردم مرده مى خوردند! قحطى و بلا كار را رسانيد به اينجا كه مردم؛ كلاغ؛ الاغ، اسب؛ يابو خوردند قحطى و بلا رسيد به اينجا كه مردم دسته دسته مردند.

در شورى در همان اولى كه انقلاب كردند در انقلاب اكثتر سه سال بيشتر طول نكشيد بعد از سه سال قحطى آمد خود اينها مى گويند. قحطى به جايى رسيد كه مردم گربه و سگ خوردند اين يك قحطى، يك بلا، ناامنى ظاهرى و آن اين است كه انسان توى رختخواب خوابش مى برد براى اينكه يك دفعه الان دزد مى آيد و خانه اش را مى برد يا دزد مى آيد خودش را مى كشد و


1) 2 - انفال، 25.

2) 3 - نحل، 112.

زن و بچه اش را مى كشد، جرأت ندارد از اينجا برود تهران براى اينكه ناامنى است دزد او را مى زند، ياغى او را مى كشد، اين هم يك ناامنى، اين الحمد لله الان نيست در دنياى روز هم بايد بگوييم اين قحط و بلا كم است هست اما كم است، براى ممالك مستضعف براى كسى كه زير يوغ اين استثمارگرها دارند له مى شوند همين قحطى و بلا الان آنجا هست اما كم است اين ناامنى هم كم است.

اما از آن طرف يك ناامنى عجيبى در دنيا حكمفرما است، يك قحطى و بلاى عجيبى بر دنيا حكمفرماست، هركجا كه تمدنش بيشتر اين ناامنى بيشتر و آن چيست‌؟ حرص در شهوت، ناامنى در ناموس، الان دنيا در اين ناامنى دارد مى سوزد، الان در آمريكا بعضى هستند بچۀ كوچكش از خانه بيرون مى رود نمى داند كه اين بچه بر مى گردد يا نه، وقتى دخترش به دبيرستان مى رود نمى داند كه اين دختر سالم بر مى گردد يا نه. اين ناامنى الان خيلى جاها هست الان يك وضع ناامنى، ناامنى در شهوت، ناامنى در ناموس حكم فرما شده، بچه اش مدرسه مى رود نمى داند بر مى گردد، چه مى شود؟ جوانش دنبال كار، مدرسه مى رود نميداند شب دير مى آيد يا زود اگر دير آمد چه مى شود، قحط و بلا در حرص، كه الان در اين جهان حكمفرما شده كجاست.

بقول اينشتين آن وقتها گفته بود الان ديگر سر از خاك در بياورد و ببيند كه آمريكايش كه برايش اتم را شكست در چه حال است گفته بود كه چهرازى گفته بود 95 مردم خُل هستند، راستى خل هستند هر كجا تمدنش بيشتر، ضعف عصبش بيشتر ضعف عصب يعنى ديوانگى، يعنى خل، الان در همين جلسۀ مقدس ها كى مى تواند بلند شود و بگويد من آن هستم كه ضعف عصب اصلاً ندارم.

ضعف عصب بر جهان حكمفرماست، حالا هر كجا دين باشد خرافاتش كمتر است. در ايران ما براى اينكه دين دارند، سر وكار با رحانيت دارند، خرافاتش كمتر است. اما برو در انگلستان، برو در آمريكا اگر شما

بدانيد چه حمق و بدبختى در آنجا حكمفرماست! الان ميگويند: در انگلستان افاردى كه به كتابخانه مى روند كمتر است از افرادى كه سر كوچه ها نشسته اند و فال نخودى مى گيرند ف بيشتر. لفظ سيزده الان در آمريكا نيست يعنى از دوازده مى ورد به چهارده يك طبقه بلد هست بسازد مثلاً قصر پنجاه طبقه اى اما اين قصر پنجاه طبقه اى طبقه 13 ندارد، از طبقه 12 مى رود به 14 وقتى به الفاظ 13 مى رسد حالا يا دوازده يك. اينجا ها كه آن موقع تبعيت مى كردند. دوازده بعلاوه يك يا اينكه يازده بعلاوه دو اما آنجا اصلاً اين لفظ نيست. حمقى كه در دنيا حكمفرماست فعلاً هيچوقت نبوده؛ ترسى كه در دنيا فعلاً حكمفرماست هيچوقت نبوده (يعنى ناامنى) در آن زمان بنوده و همچنين ترس و حمق و حرص، حرصى كه الان بر ممالك متمدنه حكمفرماست.

ببين آمريكا چه مى كند با اين ممالك ضعيف، اين براى چيست‌؟ اين براى حرص است، شوروى بدتر از او آن بدتر از شوروى هر دو براى خاطر حرص براى خاطر جوع و قحط و بلا، جوع نيست كه انسان گرسنه شود اگر انسان شهوتش، جوع يا حالت جوع پيدا كرد، اين از هر جوعى از هر قحط و بلائى بدتر است.

بعضى از خلفاى بنى عباس كه الان هم در ممالك متمدنه زياد است حرم سرا داشتند صد نفر زن را يكجا جمع مى كردند، سالى يك مرتبه هم به اين زن نمى رسيد اما باز هم بفكر زن صد و يكمى يا بفكر ناموس مردم بود. الان مى بينمى كه در آنجاها بى عفّتى، بى حجابى، لخت وعور شدن هر روز رور به تزايد است اما سير نمى شوند. مى لولد با دخترها با زنها اما سير نمى شود! اين آيۀ شريفه كه مى فرمايد: ما بواسطۀ گناه، قحط و بلا را بر اينها مسلط مى كنيم ناامنى را بر اينها مسلط مى كنيم و اين گناهشان است كه پاپيچشان شده، خيال نكنيد معناى آيه شريفه فقط اين باشد گرانى زياد است، قحط و بلا زياد است نه، اگر مردم در شهوت و جوع پيدا كردند اين بالاترين جوع و قحط و بلا است. اگر مردم در مال و جمع آورى مال حرص پيدا كردند، اين بالاترين قحط و بلا و بالاترين جوع است. اگر مردم رسيدند به اينجا كه امنيت

از دست جوانها نداشته باشند، امنيت از دست رفقا نداشته باشند امنيت از دست ديگران نداشته باشند ترس داشته باشند كه جوانش را بفرستد دبيرستان، دانشگاه، بفرستد براى تحصيل مى گويد جوانم برود آيا بى دين برمى گرد يا نه، بچه ام برود آيا سالم بر ميگردد يا نه، اين خود يك قحط و بلا است اين خود يك ناامنى است و اين ناامنى الان فراوان است. اين قحطى بلا الان فراوان است، هر كجا تمدنش بيشتر، اين ناامنى و اين قحط و بلا بيشتر.

خلاصه حرف اين است كه گناه نحس است. گناه قحطى و ناامنى مى آورد، گناه مشكل روى مشكل مى آورد، گناه دلهرگى و اضطراب خاطر و نگرانى مى آورد و بالاخره قرآن مى فرمايد:

«أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ»(1)

مى فرمايد: زندگى منهاى خدا زندگى توأم با گناه است، تاريك است تاريك، وحشتناك است وحشتناك اين اصل گناه كه مسلّم است پيش همه و همه، هر عالمى، هر مفسّرى، هر عارفى، هر فيلسوفى اقرار دارد اينكه گناه نحوست دارد بعد اين گناه نه فقط برايما نحوست دارد براى بچه هاى ما هم نحوست دارد، قران مى فرمايد اگر تأمين آتيه براى اولادت مى خواهى، اگر مى خواهى اولادت عاقبت بخير باشند مواظب باش زبانت از خودت باشد، مواظب باش شايعه پراكنى نكنى و شهادت ناحق ندهى، مواظب باش تهمت نزنى.

«وَ لْيَخْشَ اَلَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً»(2)

يعنى اگر از عاقبت بچه هايت مى ترسى، يعنى اگر مى خواهى بچه هايت يك زندگى خوش داشته باشند تا مى توانى با تقوى باش و تا


1) 1 - نور، 40.

2) 2 - نساء، 9.

مى توانى زبانت دست خودت باشد، و در گفتن خيلى محكم بگو، با استدلال بگو، شهادت ناحق نده، شايعه پراكنى نكن، غيبت نكن، تهمت نزن، اين راجع به اصل قضيه و اما راجع به بحث گناه در شب عروسى مخصوصاً اثر عجيبى روى بچه دارد، ممكن است يك گناه بچه را بيچاره كند چنانچه وليمه دادن دلى را بدست آوردن، رابطه با خدا اثر دارد روى اين بچه و اثر دارد روى سعادت اين بچه.

دربارۀ حضرت زهرا (س) يك قضيه اى نقل مى كنند و آن اينكه بنا شد زهرا (س) خانه شوهر برود يك جهازيه معمولى كه 17 قلم بود پيامبر اكرم (ص) براى زهرايش تعيين كرد، كه اين جهيزيه خيلى مختصر بود، وقتى جهيزيه را آوردند جمع شد، آمدند خدمت پيامبر اكرم، يا رسول الله جهيزيه را ببين، آمدند نگاه كردند و گريه اى كردند. گريۀ شوق بعد هم گفتند خدايا مبارك كن اين جهيزيه را كه غالبش از گل است. يك كوزه گلى و ظرف گلى، يك آفتابه گلى اين جورها بود بعد شب عروسى شد، وليمه اى تهيه كرد به آن افرادى كه بايد وليمه بدهد يعنى به فقراء به ضعفاء به بيچاره ها، آنها را دعوت كرد. وليمه داد بعد بناشد زهرا (س) را ببرند خانه شوهر، پيامبر اكرم (ص) رو كردند به زنها فرمودند: مواظب باشيد در عروسى زهرا (س) گناه نشود، يعنى بدانيد اگر اختلاط بين زن و مرد شد آنها گناه كرده اند، اما شومى همين اختلاط زن و مرد، عروس و داماد را مى گرد، شومى همين گناه بچۀ اين عروس و داماد را ميگيرد. فرمودند مواظب باشيد گناه نباشد يك دفعه صداى شمازنها را نامحرم نشنود با الله اكبر زهرايم را ببريد خانه شوهر، زهرا را بردند خانۀ شوهر در وسط راه هم آن قضيۀ مباركى جلو آمد كه پيراهن عروسيش را زهرا (س) داد در راه خدا.

پيامبر اكرم (ص) بلافاصله آمدند و دستور دادند هر دو ايشان دو ركعت نمز خواند. اول وضو گرفتند و آب وضو را پيامبر اكرم همان طور كه الان هم رسم است اب وضو را پاشيدند اطراف آنها، نماز خواندند و پيامبر اكرم برايشان دعا كردند كه خدا يا نسل اينها را مبارك گردان و مى دانيم كه اين عروسى چه مبارك بود، اين مبارك بودن بچه به كجا رسيد كوثر را كه «إِنّٰا أَعْطَيْنٰاكَ‌

اَلْكَوْثَرَ» اين سوره مسلّم راجع به زهرا (س) است و معنايش چيست‌؟ هر كسى جوى معنا كرده كه همۀ معانى هم ممكن است مراد باشد، يك معنايش اين است كه «كثير الاولاد» «كثير الخير» زهرا مرضيه اين عروسى به اندازه اى مبارك بود كه نسلى به اين مباركى تا روز قيامت پيدا نمى شود، يك دختر و اين همه نسل.

الان در هر جلسه اى چند نفر سيد اولاد پيامبرند، كارهاى خيرى كه دست اين سادات سر زده است چه مقدار است و بالاخره اين عروسى مثل ائمه طاهرين (ع) را تحويل داد، اين عروسى (سرّ مستودع) را تحويل دارد، اين عروسى آن عروسى شد كه بدست پسر اين فاطمه (س) پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته شود و عدالت اسلامى سر تا سر زمين را انشاء الله مى گيرد. اين يك عروسى، يك عروى ديگر هم مقايسه كنم با اين و ببينيد آن عروسى هم به كجا رسيد.

دربارۀ يحيى برمكى نقل مى كنند، يك كسى گفته بودمن ورشكستم وضع من خيلى بده شده است نتوانستم در كوفه بمانم، آمدم بغداد زن و بچه ام را با دربدرى برداشتم آمدم زن و بچه ام را گذاشتم در خرابه، رفتم در كوچه ها بگردم يك غذايى براى زن و بچه ام پيدا كنم، ديدم بغداد شلوغ است. گفتم چه خبر است‌؟ گفتند: يحياى برمكى عروسى دارد عروسى پسرش، مى گويد ديدم فوج فوج مردم دارند مى روند، گفتم: من هم بروم ببينم چه مى شود، مى گويد: رفتم ديدم نه، در و دربارى نيست من هم رفتم تو نشستم، ديدم عروسى خيلى بالاست، بلى ساز و آواز و رقاصه دارند، گناه دارند، اختلاط دختر و پسر دارند، اما از نظر تشريفات داخلى هم پول بيت المال مسلمانان را دارند خرج مى كنند مى گويد ديدم تشريفات عالى است، بالاست عقد را خواندند، مى گويد وقتى عقد را خواندند بنا شد جايزه بدهند.

در بعضى جاها الان هم هست كه عقد را كه ميخوانند بجاى اينكه مردم چيزى به عروس و داماد بدهند، عروس و داماد پول مى دهند به مردم. ميگويد بنا شد جايزه بدهند براى هر كسى يك جايزۀ مفصلى بود به كسى يك قباله ده مى دادند، قباله باغ مى دادند، به كسى مزرعه مى دادند، ميگويد يك

قباله گذاشند در مقابل من، مى گويد؛ برداشتم ديدم يك باغ مفصلى، يك مزرعه اى در شام است. گفتم خوب اين را كه از من مى گيرند، حال خوشحالى ندارد، مى گويند بنا شد بيائيم بيرون من قباله را برداشتم آمدم ديدم درو دربارى در كار نيست آمدم بيرون. زن و بچه ام را با هر دربدرى بود برداشتم رفتم شام، آنجا داراى مزرعه شدم، متمكن شدم خيلى عالى شدم كم كم كارم بالا گرفت به آنجا كه وقتى حمام مى خواستم بروم حمّام را برايم قرق مى كرند. گناه يحيايى برمكى خود يحياى برمكى را گرفت طايفه اش را هم گرفت.

فعلاً در صدد اين نيستم كه ببينم يحياى برمكى و طايفه ش به چه بدبختى رسيدند، گناهشان پاپيچشان شد، اينجا مرادمان اين است، اين آقا گفته بودمن يك روزى رفتم حمام، حمّام را برايم قرق كردند. من به حمّامى گفتم يك كيسه كش خوبى برايم بفرست، مى گويد نشسته بودم ديدم يك كسى آمد يك آقازاده مثل اينكه نجابت از سرتاپايش مى ريزد، مى گويد تعجب كردم اين چطور يك كيسه كشى است مى گويد نشست پشت مرا ماليد، در وقتى كه كيسه مى كشيد من يادم آمد از آن فقر و فلاكتم، يادم آمد از ان عروسى و يادم آمد اين كه من چند تا شعر دربارۀ آن عروس و داماد گفته ام و براى يحيى فرستاده ام اين اشعار يادم بود بنا كردم اشعار را زمزمه كردن.

اين كيسه كش آمد دستهاى مرا كشيد يك وقت ديم غش كرد افتاد روى زمين، مى گويد آمدند بهوشش آوردند. من به حمامى گفتم بان شد يك كيسه كش خوبى برايم بفرستى حالا يك كيسه كش غشى برايم فرستادى‌؟! گفت نه اين هيچوقت غش نمى كردند، نمى دانم چه شده! گفت حال آمد، با او حرف زدم كم كم ديدم براى اشعار من غش كرده، به او گفتم براى اين اشعار؟ براى چه! گفت كارى به اين كارها نداشته باش، مى گويد من اصرار كردم بالاخره رسيد به اينجا كه گفت آقا اين اشعار را براى كه گفتى‌؟ گفتم براى پسر يحياى برمكى، عروسيش بود من اين اشعار را براى آن عروسى گفته ام گفت هيچ ميدانى آن داماد خود من هستم كارم رسيده به اينجا كه كيسه كشى مى كنم.

و اين را هم بدانيد و تعجب نكنيد وقتى كه جعفر را كشتند يحيى را

گرفتند همان وقت دستور دادند مال يحيى برمكى را مصادره كنند، مال طايفه برامكه را مصادره كنند، مردهايشان را بكشند و زنهايشان را رها كنند 4-5 روز طول نكشيد همه شان به گدايى افتادند، گدايى رسيد به جايى كه مادرم نخست وزير آن زمان آنهم نخست وزير نصف جهان بلكه بيشتر عبد الرحمن هاشمى مى گفت «روز عيد رفتم مزلمان ديدم يك زنى پيش مادرم است به من گفت اين زن را احترام كن، به زن سلام كرم. ديدم خيلى از نظر لباس مندرس هست اما خيلى شخصيت دارد، بعد فهميدم مادر جعفر، يحياى برمكى يا زن يحياى برمكى است به او گفتم: خانم حال شما چطور است گفت: چه بگويم سال گذشته چهارصد كنيز خدمت كارم بودند اما الان كارم رسيده به اينجا كه آمده ام به مادرت مى گويم رختخواب ندارم. فرش در خانه ندارم پوست گوسفندت را كه قربانى كرده اين به من بده براى اينكه هم رختخوابم كنم هم فرش»(1)كارشان رسيد به اينجا و آنهايى كه فرار كردند. بطور مخفى هر كسى جايى رفت يك كسى رفت فعلگى كرد تا مرد، يك كسى رفت كيسه كشى كرد تا مرد، يك كسى رفت تو خرابه تا از گرسنگى مرد، و من جمله داماد عروسش چه شد نمى دانم اما اين داماد به كيسه كشى افتاد تا اينكه از همان كيسه كشى دق كرد و مرد. اين هم يك عروسى، يك عروسى يحياى برمكى كرد كه نسل او منقطع شد و بالاخره اين عروسى به اينجا رسيد كه گفتم يك عروسى هم پيامبر كرد اما مبارك بود. «إِنّٰا أَعْطَيْنٰاكَ اَلْكَوْثَرَ».

چرا وقتى كه حساب بكنيد، از نظر قرآن ريشه يابى كنيم، از نظر روايات ريشه يابى بكنيم مى بينيم فقط و فقط از يك نقطه مى شود. عروسى زهرا رابطه با خدا دارد، عروسى زهرا رابطه با مرام و رابطۀ با مردمش، اينجا كه زهراى مرضيه حاضر است، پيراهن شب عروسيش را به فقير بدهد و دل فقير را بدست بياورد و لو اينكه با همان پيرانش دخترانه اش، پيراهن كهنه اش خانه شوهر برود، نماز مى خواند، وضو ميگيرد، باطهارت است، اين نسل مبارك است.


1) 1 - مروج الذّهب مسعودى، جلد 3، صفحه 383.

اما وقتى كه عروسى اختلاط دختر و پسر شد، اختلاط زن و مرد شد، عروى رسيد به اينجا كه زنها در مقابل داماد رو نگرفتند، عروسى رسيد به اينجا كه زنها و لو حجاب در كوچه دارند، اما با زينت در مقابل آن افردى كه چاى مى آوردند، چاى مى برند، آن افرادى كه غذا مى برند، غذا مى آوردند، حضور داشته باشند، وقتى رسيد به اينجا كه داماد با عروس اطراف مجلس مى گردند و با نامحرم حرف مى زنند، وقتى رسيد به اينجا كه وليمۀ آنها گناه شد و چيزى كه در آن وليمه شركت نداشت فقير و بيچاره بود وقتى رسيد به آنجا كه وليمه شان از راه رباخوارى و از راه غش در معامله و از راه گناه تهيه شد اين نسل منقطع مى شود - اى كاش منقطع شود منقطع شدنش طورى نيست.

اما يك وقت يك دخترى تحويل جامعه مى دهد، يك وقت خبر مى آورند دخترت رفت كه رفت، اين ننگ است، اين نامبارك است يك وقت به اينجا مى رسد كه جوان ننگى بار مى آورد كه اين ننگ، چهرۀ نه فقط پدر و مادر و طايفه را مى گيرد بلكه چهرۀ تاريخ را مى گيرد.

خلاصۀ حرف اين شد: تقاضا دارم: گناه در زندگى شما نباشد، در خانه شما نباشد مخصوصاً در وقت انعقاد نطفه مواظب باشيد، گناه در خانه شما نباشد، آن خانه اى كه گناه در آن فراوان باشد اين خانه خراب مى شود اين خانه نحوست دارد. اين خانه ميكرب معنوى دارد، تقاضا داريم مواظب باشيد شب عروسى گناه در زندگى شما نباشد بدانيد هر اندازه نگاه زيادتر نحوست اين عروسى بيشتر. خدايا بدم مظلوم قسمت مى دهم، بدم مظلوم قسم مى دهم. بدم مظلوم قسمت مى دهم كه همۀ ما را از خواب غفلت بيدار كن.

درس ششم: مراقبتهاى هنگام باردارى

فصل 4

بحث ما دربارۀ تربيت اولاد بود يك مقدمه و سه فصل دراين باره صحبت كردم.

فصل چهارم: درباره موقع حمل و باردارى است كه ازنظر روايات ما وضع حساسى براى آنست اولاً بايد بدانيم وضع حمل و باردارى براى زن وضع مشكلى است، قرآن شريف در دو جا مى فرمايد مشقت زا و مشكل است. اول سفارش مى كند به اينكه پدر و مادرهايتان را مواظب باشيد احسانشان كنيد علت كه مى آورد مى گويد: مادر، در موقع وضع حمل رنجها داشته است، آنهم مشقت روى مشقت.

مى فرمايد: ما توصيه كرديم اينكه احترام پدر و مادر را نگاه داريد به آنها احسان كنيد، متوجه باشيد مادر هنگام باردارى مشقت روى مشقّت داشته.(1)در آيۀ ديگر مى فرمايد: «وَ وَصَّيْنَا اَلْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ إِحْسٰاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً حَتّٰى إِذٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً‌، قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ اَلَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلىٰ وٰالِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صٰالِحاً تَرْضٰاهُ وَ أَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَ إِنِّي مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ‌»:(2)وصيت كرديم ما كه احترام پدر و مادر را نگاه داريد. مى فرمايد براى اينكه مادر، در حالى كه حامله بود، در حال مشقت بود و بالاخره اين (9) ماه براى مادر وضع مشكلى است انصافاً مشكل روى مشكل است و هر روزى كه


1) 1 - لقمان، 14.

2) 2 - احقاف، 15.

بگذرد مشكل و مشقت او بيشتر مى شود و براى مادر ثواب هم زياد دارد، حتى در روايات مى خوانيم مادرى كه حامله باشد مثل كسى است كه در خط مقدم جبهه باشد يعنى 9 ماه حامله است، اما 9 ماه ثواب جهاد فى سبيل الله دارد و مانند كسى كه در خط مقدم جبهه آنجا پاسدارى مى كند.

چنانچه در بارۀ وضع حملش، دربارۀ شيرش روايات فراوانى داريم، دربارۀ وضع حملش روايات داريم كه اگر زنى وضع حمل كند تمام گناهان او آمرزيده مى شود مانند اينكه از مادر متولد شده باشد. يا دربارۀ شير دادن داريم، اگر مادرى شب بلند شود و بچه اش را شير بدهد مانند اينكه نماز شب خوانده باشد، يا در روايت ديگر مى گويد كه اگر بچه اش را شير بدهد مثل اين است كه يك بچه اى در راه خدا آزاد كرده باشد. اين وضعى كه براى مادر هست موقع وضع حمل چيزى است كه متن بحث امروز است. همه و همه مخصوصاً زنها بايد توجه به آن چند چيز داشته باشند:

1 دوران حمل براى طفل سرنوشت ساز است و مادر بايد متوجه باشد كه تمام روحيات روى اين بچه كه در شكم دارد اثر مى گذارد، روز اول يك روايتى از امام صادق (ع) خواندم و گفتم كه روايت را فيض در صافى نقل كرده است در ذيل آيه شريفه كه مى فرمايد: «هُوَ اَلَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي اَلْأَرْحٰامِ كَيْفَ يَشٰاءُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ‌.»(1)

ملك مصور مى آيد در شكم مادر در 4 ماهگى و صورت بندى مى كند وقتى صورت بندى شد خطاب مى شود به اين ملك كه نگاه كن به صورت مادر و سرنوشت اين بچه را. سعادت و شقاوت اين بچه را بنويس در پيشانيش و بداء هم براى من قرار بده، اين روايت را معنى كردم مخصوصاً با اين جمله اى كه بداء هم براى من قرار بدهد. گفتم كه اين روايت همان روايت است كه مى فرمايد:

قال رسول الله (ص) السّعيد من سعد في بطن امه، و الشّقي من شقي في بطن امّه.(2)


1) 1 - آل عمران، 6.

2) 2 - كنز العمال، خبر 490.

يعنى شالوده شقاوت، شالودۀ سعادت در شكم مادر ريخته مى شود علاوه براى اينكه قانون وراثت صفات پدر و مادر را به اين منتقل مى كند از همان وقتى كه اين بچه در شكم مادر پرورش پيدا مى كند، با روحيات مادر بزرگ مى شود بنابراين مادر بايد مواظب باشد صفت رذيله نداشته باشد. مادر بايد بداند اگر صفت رذيله دارد لااقل طوفانى نشود، طغيانى نشود، گل نكند. مادر حسود مادر متكبر و خود خواه بايد بداند كه اين صفات رذيله اش به اى بچه منتقل مى ود و بچه در شكم اين زن با روحيات مادر بزرگ مى شود چنانچه مادر مقدس، مادر با تقوى، مادرى كه عاطفه سرتا پاى او را گرفته باشد. بچه در شكم مادر با روحيه او بزرگ مى شود.

يك م با عاطفه اى، يك آدم متواضعى، و اين جمله را درباره اش صحبت كردم و گفتم در موقع ازدواج بايد مواظب باشيم چه زنى را انتخاب مى كنيم چنانچه زن بايد مواظب باشد، چه مردى را انتخاب مى كند.

الان به زنها سفارش مى كنم بدانيد روحيات شما روى اين طفل اثر دارد و اگر صفات ذيله اى داشته باشيد، بچه از نظر اقتضاء، از نظر زمينه و شالوده خراب مى شود مخصوصاً اگر صفت رذيله اى گل كند، يعنى حسادت بكار بيندازد، از صفت خودخواهى استفاده كند، صفت بدبينى را ازش استفاده كند، همان وقت اثر مى گذارد روى روحيۀ اين بچه و اين بچه بدنيا كه مى ايد حسود است، بدنيا كه مى آيد متكبر است، بدنيا كه مى ايد صفت رذيله دارد و صفت رذيله اش را گرفته از شكم مادر و معناى «السعيد سعيد فى بطن امه الشقى شقى فى بطن امه» همين است.

نكتة دوم: كه بايد مواظب باشيم، مخصوصاً زنها بايد مواظب باشند. كه گناه اثر دارد روى روحيه بچه. اگر زن گناهكار باشد همين طورى كه گناه اثر مى گذارد روى دل، اثر مى گذارد روى جنين، اثر مى گذارد روى اين بچه همين طورى كه گناه دل را سياه مى كند و كم كم مى رساند انسان را به آ» جا كه قرآن مى فرمايد: «ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا اَلسُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ كٰانُوا بِهٰا يَسْتَهْزِؤُنَ‌»(1)


1) 3 - روم، 10.

آن كسانى كه گناه مى كنند كم كم اين گناه موجب مى شود كه دست از دين بر دارند، كم كم موجب مى شود اينكه مبدأ و معاد را منكر شوند، همان طورى كه راجع به دل و راجع به ايمان قرآن مى فرمايد: «أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ‌»(1)

خوشا بحال ان كسانى كه بواسطۀ رابطه با خدا روشندال هستند و واى بر كسى كه بواسطۀ گناه دل سياه شد، دل سنگين شده، دل ناپاك شه همان طورى كه گناه اثر مى گذارد روى دل، اثر مى گذارد روى جنين. مادر بى عفت مادرى كه در حال باردارى خود را نشان نامحرم ميدهد، العياذ بالله با نامحرم نشست و برخاست دارد، خنده ها دارد، شوخى ها دارد، بداند كه اين بچه اش را از نظر روحى دارد مى كشد. بداند اين بچه اش را از نظر روح دارد فلج مى كند. العياذ بالله مادرى كه گناه داشته باشد، مخصوصاً حق الناس، بايد مواظب باشد، بايد متوجه باشد كه اين بچه بيچاره مى شود و بالاخره گناه همين طور كه روى اعضاء و جواريح اثر دارد، روى بچه و روى جنين اثر دارد.

شما توجه بفرماييد اگر يك كسى غريزۀ جنى او گل كند، اين غريزۀ جنسى وقتى طوفان شد اثر مى گذارد روى چشم و روى صورت، اثر مى گذارد روى پوست و روى بدن، همين طور اثر مى گذارد روى بچه در شكم، گناه كوچك باشد يا بزرگ باشد، براى بچه در شكم فوق العاده مضرّ است لذا آنهايى كه مقيد بوده اند بچه شان به جايى برسيد اينها در وقت حمل رابطۀ با خدايشان خيلى محكم بود، اينها در وقت حمل رابطه با خدايشان به اندازه اى بود كه مواظب بودند بى وضو نخوابند، بى وضو نباشند و هميشه با حال طهارت باشند، يعنى همين طورى كه گناه اثر مى گذارد روى بچه از نظر شقاوت، زمينۀ شقاوت براى بچه فراهم مى كند رابطه با خدا هم اثر مى كند روى بچه و زمينۀ سعادت براى بچه فراهم مى كند. اين هم نكته دوم.

نكتۀ سوم كه مهمتر از نكته اول و دوم است غذاى حرام است. بدا به حال آن بچه اى كه گوشت و پوست و استخوان او روئيده شود از غذاى حرام.


1) 4 زمر، 22.

من نمى دانم چه اندازه درست باشد اما ريشۀ روايتى دارد ريشۀ تجرى دارد يك قضيه اى نقل مى كنند از علامه مجلسى، علامه مجلسى اول يكى از علماى بزرگ اسلام است. علاوه بر اينكه فقيه است، محدّث است، عارف كاملى همهست و يك آدم فوق العاده وارسته اى است، علامه مجلسى دوم است كه بحار را نوشته و به شيعه خيلى خدمت كرده و خدمتى كه علامه مجلسى دوم به شيعه كره است. در ميان علماء كم نظير است.

مى گويند علامه مجلسى دوم بچۀ كوچك 7 ساله ى بود دنبال بابايش آمد مسجد، هر روز مى آمد مسجد، يكى شبى نرفت و در صحن مسجد بازى مى كرد يك سقايى، مشك آبى داشت مشك آبش را گذاشت در صحن مسجد و رفت نماز، اين بچۀ 7 ساله نمى دانم از كجا يك سوزن پيدا كرد و فرو كرد در مشك آب، آبها بنا كرد فوران كردن، خيلى بالا مى رفت، اين هم لذت مى برد و بالاخره نماز تمام شد و آبهاى مشك هم رفت بعد سقا آمد ديد مشكش سوراخ شده گفت: كى اين كار را كرد گفتند: آقا زاده پسر علامه مجلسى. اين قضيه كم كم به مجلسى اول رسيد مجلسى اول خيلى از اين قضيه ناراحت شد، مى گويند آمد خانه پيش خانمش به خانمش گفت كه من آنچه بايد مراعات كنم. مراعات كردم قبل از انعقاد نطفه، آنچه دستور بود عمل كردم، در وقت انعقاد نطفه، عمل كردم ازنظر غذا مواظب بودم و اين كار يكه اين بچه كرده است و اين دسته گلى كه اين بچه به آب داده بايد تقصير تو باشد، فكر كن ببين چه كريد زن اتفاقاً مى گويند بيادش آمد، گفت كه بله تقصير من است، من وقتى كه باردار بودم رفتم منزل همسايه با همسايه كار داشتم وقتى برگشتم، در خانه همسايه در دالان خانه يك درخت انار بود و من خيال كردم كه اين انار ترش است و چون باردار بودم تمايل به ترشى پيدا كردم لذا سوزنم را زير گلويم در آوردم و زدم به انار و انار را مكيدم و ديدم نه، انار شيرين است و انار را رها كرم و به صاحب منزل نگفتم، مى گويند آن سوزنى كه در حال حمل مادر علامه مجلسى فرو كرد به ميوه درخت همسايه و مكيد، آن آب غصب اثر گذاشت روى بچه و بچه در سن 7 سالگى سوزن را فرو كرد در مشك سقّا! چقدر درست باشد قضيه مى دانم كه پيامبر

اكرم (ص) فرموده است:

لا يدخل الجنّة من نبت لحمه من السحت، النار اولي له(1)آن كسى كه گوشت و پوست و استخوان او از حرام روئيده شود اين اولايد به آتش جهنم است تا بهشت. يعنى اين اولاى به شقاوت است تا به سعادت، يعنى غذاى حرام اثر عجيبى دارد.

قضيۀ علامه مجلسى درست باشد يا نباشد، اما قرآن مى فرمايد:

«إِنَّ اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً»(2)

يعنى افرادى كه مال بچه يتيم مى خورند، يعنى افرادى كه مال حرام مى خورند، اينها تخيل نكنند دارند غذا مى خورند، اينها آتش مى خورند. آن چشم كه بصيرت داشته باشد آتش را مى بيند.

مرحوم صدر المتألهين (ره) در يكى از كتابهايش مى فرمايد: دو نفر را ديدم غيبت مى كردند در همان وقت ديم آتش از دهان اين دو نفر بيرون مى آيد. آن كسانى كه چشم بصيرت دارند مى بينند كه غذاى حرام آتش است، مى بينند غذاى حرام چرك و خون معنوى است.

يكى از بزرگان علماء پيش حاكم ظالم وقت كارى داشت، بچۀ يك زنى گم شده بود آن زن آمد پيش آن عالم و گفت بچه ام را از تو مى خواهم او مجبور شد شب برود منزل آن حاكم، وقتى رفت سفره پهن بود. گفت: اين بچه را از من مى خواهند، من هم بچه را از تو مى خواهم، اين بچه را پيدا كن، حاكم گفت: بيا غذا بخور، نخورد، اصرار كرد نخورد، تهديدش كرد بايد امشب غذاى مرا بخورى، عالم غذا را برداشت در دست و فشار داد از زير انگشتان او خون بنا كرد آمدن. گفت چه بكنم غذا بخورم يا خون! وقتى كه مال مدرم را خون مردم را مكيده باشى و غذا تهيه كنى اين غذا نيست گرچه بحسب ظاهر مى بينى پلو است، بحسب ظاهر مى بينى گوشت است، اما آنكه چشم بصيرت دارد مى بيند مردار است، مى بيند خون است مى بيند چرك و خون است و غذاى حرام چنين اثرى دارد روى اين بچه گناهش هم همين


1) 1 - تنبيه الخواطر.

2) 2 - نساء، 10.

است، دربارۀ گناهش كه الان عرض كردم آن زنى كه حامله است و دارد غيبت مى كند و از نظر قرآن كسى كه غيبت كند گوشت مرده مى خورد «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ اَلظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ اَلظَّنِّ إِثْمٌ وَ لاٰ تَجَسَّسُوا وَ لاٰ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ تَوّٰابٌ رَحِيمٌ‌»(1)

يعنى آن كى كه دارى غيبت مى كنى، پشت سر مردم حرف مى زنى، آن صفت بدى كه مردم دارند دارى پشت سرشان مى گويى و شخصيت مردم را دارى مى كوبى، مى خواهى گوشت مرده بخورى، نمى خوهى گوشت مرده بخورى مواظب باش غيبت نكنى، و اينكه غيبت كردن، گوشت مره خوردن است. اين ازنظر قرن و از نظر روايات بالا اشكال است. روايت را سنى و شيعه هر دو نقل مى كند كه يك زنى آمد پيش پيامبر مسأله پرسيد. پيامبر جواب داد، زن رفت عايشه به پيامبر گفت: يا رسول الله اين زند قدش كوتاه است قد كوتاه بود و با دست اشاره كرد و گفت اين قدش كوتاه است. پيامبر اكرم (ص) عصبانى شد، رنگ مبارك تغيير كرد، فرمودند: عياشه چرا غيبت كردى‌؟ بعد فرمودند عايشه استفراغ كن چشم ملكوتى داد به عايشه، عايشه استفراغ كرد. يك مقدار گوشت گنديده، گوشت مرده از دهانش بيرون آمد، گفت: يا رسول الله من ديشب گوشت نخوردم اين گوشت كجا بوده! فرمودند: مگر قرآن نخواندهاى كه ميگويد: «... وَ لاٰ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ‌»

آن كسى كه غيبت كند گوشت مرده برادر مؤمنش را خورده است. دربارۀ پيامبر اكرم (ص) نقل مى كنند ايشان دستور دادند همه روزه بگيرند و موقع افطار بيايند اجازه بگيرند و بعد افطار كنند. دسته دسته آمدند خدمت پيامبر، يك پيرمردى آمد خدمت پيامبر گفت: يا رسول الله من روزه ام دو تا دختر هم دارم اينها هم روزه هستند. اجازه بدهيد من افطار كنم آن دو تا دختر هم افطار كنند. فرمودند: تو روزه هستى برو افطار كن، ولى دو تا دخترت روزه نيستند. گفت: يا رسول الله روزه هستند مى دانم. فرمودند برو به


1) 3 - حجرات 12.

آنها بگو استفراغ كنند. آمد، آن گفتۀ ملكوتى، چشم ملكوتى براى آنها درست كرد، آنها استفراغ كردند 2 قطعه گوشت از دهان اينها افتاد بيرون، پيرمرد آمد خدمت پيامبر (ص)، يا رسول الله اينها گوشت نخوره بودند، اين گوشتها كجا بوده‌؟ فرمودند: آن كه غيبت كند گوشت مرده خورده است، و لو اينكه از نظر ظاهر روزه درست است. اما در واقع روزه را باطل مى كند، در واقع گوشت گنديده خورده است.

به زن حامله بگويم. اى زن اگر حامله هستى مواظب زبانت باش اين بچه را بيچاره نكن گوشت گنديده، گوشت مرده نخورد و گوشت مردار همين طور، كه اثر مى گذارد روى دل تو، اثر مى گذارد روى بچۀ تو، چه جوز زن در حال حمل اگر غذاى مقوى بخورد اثر مى گذارد روى بچۀ، اگر غذاى لطيف بخورد اثر مى گذارد روى بچه، اگر غذاى كثيف و آلوده بخورد اثر مى گذارد روى بچه، همين طور است غذاى حرام، غذاى حلال و همچنين گناه، گناه آلودگى مى آورد اگر يك زنى شايعه پراكنى كند، كه در واقع تهمت است براى اينكه شايعه پراكنى معنايش اين است كه چيزى را بگويد كه نداند درست است يا نه، شايعه كه مى سازد تهمت است، من و شما كه نقل مى كنيم نقل تهمت است و نقل تهمت، تهمت است.

در روايات مى خوانيم، در روز قيامت كسى كه تهمت زده است روى يك تلّ چرك و خونى نگاهش مى دارند و به او مى گويند جواب اين تهمت را بده، نمى تواند جواب بدهد، بايد روى اين تل چرك و خون بماند تا اينكه جواب بدهد، جواب ندارد شايعه پراكن هم همين طور است. معناى روايت اين طور مى شود آنكه تهمت مى زند چرك و خون مى خرود و لو اينكه نمى بيند و لو اينكه خود متوجه نيست، خيال مى كند اظهار سياست مى كند و شايعه پراكنى مى كند. در ماه مبارك رمضان بايد شايعه نداشته باشيم، دروغ نداشته باشيم، تهمت و غيبت نداشته باشيم و بدانيم همۀ اينها در واقع روزه را باطل مى كند و به زنها سفارش مى كند مواظب باشيد در موقع حمل، اين طور گناهان نداشته باشيد براى اينكه اين گناهان نظير مرده خورى است، نظير چرك و خون خوردن

است و اثر مى گذارد روى بچه و بچه را آلوده مى كند.

اگر كسى غذاى آلوده اى بخورد خودش مسموم مى شود، بچه در شكم مسموم مى شود اما اين خيلى اهميت ندارد. آن بالا بالايش اين است خودش مى ميرد يا بچه مى ميرد، اما خدا نكند بچه مسموم شود از نظر روح خدا نكند كسى مسموم شود از نظر روح قرآن مى گويد: آنكه مسموم است از نظر روح از هر جنبنده اى، از هر سگ درنده اى، ازهر ميكرب سرطانى پست تر است: «إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ‌»(1)لذا خود مادر بايد متوجه باشد غذاى حرام نخورد و اگر غذا شبهه ناك است با دعا و با بسم الله الرحمن الرحيم، با توسل به خدا آلودگى غذا را رفع كند، سفارشى كه دارم به پدرها، پدرها! بايد در خانه هاتان غذاى حرام نباشد، بلكه يك مسلمان اگر بشود (كه كار مشكلى است) بايد غذاى شبهه ناك در خانه اش نباشد اما تقاضا دارم وقتى كه زن حامله است، بچه در شكم مادر است مواظب كستان، پولتان، مواظب غذايى كه در خانه مى آوريد باشيد و اينها اثر عجيبى دارد.

دربارۀ يكى از بزرگان نقل مى كنند مى گويد: من حال عجيبى پيدا كردم يعنى حال نمزا شب خواندن نداشتم، حال نماز اول وقت خواندن نداشتم. از نماز لذّت نمى بردم از رابطه با خدا لذت نمى بردم تعجب مى كردم چرا؟ هرچه گريه و زارى مى كردم، هرچه التماس مى كردم به جايى نمى رسيدم تا بالاخره شبى در خواب به من گفتند كى كه خرماى حرام بخورد معلوم است ديگر دوست عبادت نيست از عبادت لذت نمى برد، مى گويد از خوب بيدار شدم، ديدم بله خرما خريدم وقتى خرما را به من داد ديدم كه يك خرما نرسيده است بدون اجازه صاحب مغازه آن خرما را برداشتم گذاشتم روى خرماهايش و يك خرماى خوب برداشتم و آن خرما را خوردم، اثر گذاشت روى حالات او و آن حالات معنوى او گرفته شد.

و در روايات فراوانى مى خوانيم كه اگر مى خواهيد دعايتان مستجاب شود، غذاى حرام نخوريد، غذاى شما آلوده باشد، غذاى شما شبهه ناك نباشد.

اين هم نكته سوم كه اين نكته سوم مشكل است اما خيلى لازم است.


1) 1 - انفال، 22.

نكته چهارم كه بحث مفصلى دارد اما اشاره مى كنم اين است كه بايد زن مواظب باشد هيجانهاى روحى نداشته باشد، بايد مواظب باشد در حالى كه باردار است نشاط داشته باشد، بايد مواظب باشد غم نخورد، غصه نخورد و بداند غم و غصه روى بچه اثر دارد، هيجانها روى بچه اثر دارد. هيجانهايى كه از راه عصبانيت پيدا مى شود روى بچه اثر دارد بايد در اين 9 ماهه، ما در در حال عادى باشد لذا اگر خداى نكرده اختلافى در خانه هست يا بايد بچه نباشد و جلوگيرى كرد و يا اگر بچه هست بايد اختلاف در خانه نباشد. بايد عصبانيت از زن نباشد، بايد حرفهاى نيش دار از طرف مادر نباشد بايد مرد اين زن را ناراحت نكند و بداند اين زن اگر هيجانى پيدا كرد بعضى اوقات اثر مى گذارد، بچه اش فلح مى شود معمولاً مى گويند نقص در آنكه پروردگار عالم خلق كرده نيست اگر بچه فلج شود يا تقصير قانون وراثت است و يا تقصير مادر است و غم و غصه ها و هيجانها.

همين ماه گرفتگى را كه در ميان عوام مشهور است، ميگويند از هيجان است زن تكان ميخورد وقتى تكان خورد يك هيجانى پيدا كرد اثر مى گذارد و لكه اى در بدن اين بچه پيدا مى شود، بعضى اوقات بچه گنگ مى شود، مى گويند در اثر هيجانهايى است كه مادر پيدا كرده و اگر از نظر جسم، سالم بماند از نظر روح سالم نمى ماند، هيجانها استعداد بچه را از بين مى برد، هيجانها جنين را عقده اى مى كند، هيجانها بچه را ناسالم مى كند، و همچنين بى نشاطى، اگر بى نشاطى آمد، معمولاً زنها بايد نشاط داشته باشند.

به قول يكى از روانشناسها مى گويد: اگر نشاط را مجسم كنند يك زن مى شود. اما معمولاً چشم و هم چشمى ها، غم و غصه هاى بيجا، هيجانهاى بيجا، نق نق ها، ناسازگاريها در خانه نشاط را از زن مى گيرد و اگر زن بى نشاط شد، بچه اى كه پرورش پيدا مى كند در دل اين زن بى نشاط مى شود. از همان اول نشاط است، از همان اول غم و غصه خور است، از همان اول گرفته ست و بالاتر از اين دو، غم و غصه است، غم و غصه در زندگى چيزى را نمى تواند درست كند، گره اى را نمى تواند بگشايد. اگر مشكلى براى شما جلو بيايد، شما از اول صبح تا به شب غصه بخورى، اين غصه نمى تواند گره باز

كند، غم و غصه اثر در سرنوشت انسان ندارد اگر به عكس نباشد، از نظر روايات مى فهميم غم و غصه در سرنوشت انسان و اين كه گره روى گره بيارود هست.

قال الصادق (ع): من أصبح و أمسي و الدنيا أكبر همّه جعل الله تعالي الفقر بين عينيه و و شئت أمره و لمن ينل من الدنيا الا ما قسّم له و من أصبح و الآخرة أكبر همّه جعل الله تعالي الغني في قلبه و جمع له أمره.(1)

يعنى اگر كسى غم و غصه بخورد براى خاطر دنيايش و براى خاطر مشكلش، مشكل روى مشكل و يك پراكندگى در امور برايش پيدا مى شود. و اما اگر كسى همش و غمش، آخرتش باشد، دينش باشد، خدا دنيا و آخرت او را اصلاح كند.

غم و غصه نمى تواند گره باز كند، آنچه مى تواند گره باز كند، صدقه، دعا، راز و نياز با خدا، رابطه با خدا، اين سرنوشت انسان اثر دارد چنانچه گناه در سرنوشت انسان اثر دارد و الان گفتم دعا است كه مى تواند گره بگشايد و در سرنوشت انسان اثر داشته باشد، راز و نياز با خداست كه در سرنوشت انسان اثر دارد اگر زن، غم و غصه اى دارد روى غم و غصه نبايد پافشارى كند مخصوصا با توجه به روايتى كه خواندم كه اين زن در خط مقدم جبهه است بايد رابطه اش با خدا محكم باشد. وقتى رابطه با خدايش محكم باشد، غم و غصه او رفع مى شود و علاوه بر اينكه غم و غصه اش رفع مى شود نمى گذارد اثر بگذارد روى اين بچه، بايد همه و همه مخصوصاً خود نز مواظب مى شود، اما گاهى هم از صفات رذيله پيدا مى شود يعنى زن حسود است. يك چيزى مى بيند، حسادتش گل مى كند، مثل آتش برافروخته مى شود. اين هيجانى كه برايش پيدا مى شود اثر مى گذارد روى بچه.

زن گاهى خودخواه و متكبر است يك چيزى مى بيند ملايم طبعش نيست هيجان آميز مى شود، اثر مى گذارد روى بچه و گاه يهم براى عصبانى شدنها بايد آن صفات بد روحى نباشد، عصبانيت ها هم بايد نباشد بايد نشاط باشد و اين را هم بگويم و يكى از چيزهايى كه بى نشاطى مى آورد گناه


1) 1 - بحار، جلد 72، صفحه 17.

است.

گناه بطور ناخودآگاه براى انسان بى نشاطى مى آورد، براى انسان يك حالى مى آورد مل اينكه گم شده اى دارد و نمى داند چيست، از نظر قرآن، از نظر روايات مى فهميم كه اين در اثر گناه است. اما گاهى بى نشاطى ها از اثر غم و غصه هاست در اثر هيجانهاست كه بايد مسلمان نداشته باشد. اصولاً غم و غصه براى انسان خيلى ضرر دارد، غم و غصه علاوه بر اينكه روح را خمود مى كند. بقول عوام انسان دست شكسته بكار مى رود اما دل شكسته، غصّه دار بكار نخواهد رفت، علاوه بر اينكه آدم را كسل بار مى آورد يعنى هم تنبل از نظر روح و هم تنبل از نظر دل.

اطبّاء مى گويند غالب دردها از اثر غم و غصه است. روماتيسم ها، پادردها، سردردهاى مُزمن، زخم معده، زخم روده و بالاخره دندان درد و دندان از بين رفتن همه و ههم از اثر غم و غصه است. علاوه بر همۀ اينها ضعف اعصاب مى آورد. يعنى اول چزى كه غم و غصه به انسان مى دهد اعصاب را ضعيف مى كن د، وقتى اعصاب ضعيف شد، دنيايش از بين مى رود آخرتش هم از بين مى رود. حتى مى رسد به اينجا كه اعصاب طفل در شكم مادر ضعيف است اثر مى گذارد روى اين جنين و همانا اعصابش را ضعيف مى كند اثر مى گذارد روى بچه همانجا بچه را فلج مى كند، و اين غم و غصه ها علاوه بر اين كه اين دردها را مى آورد اثرى هم بار بر او نيست. شما يك سال غصه بخورى بغير از اينكه گره روى گره بياورد چيزى نيست.

قضيه اى نقل مى كنند حالا درست باشد يا نباشد كار ندارم روايتش را الان خواندم از نظر روايات درست است، مى گويند از اثر عشق، گرهى در پيشانى مجنون پيداشده بود، كم كم بنا شد طايفه ليلى، ليلى را بدهند به مجنون. طايفه مجنون رفتند خواستگارى، مجنون را همراهشان بردند. وقتى طايفه ليلى نگاهشان به مجنون افتاد، ديدند كه گره اى در پيشانى او است بقول روانشناسها، پيرى زودرس برايش پيدا شده و اين پيرى زودرس كه براى انسان پيدا ميشود از نظر غم و غصه يك درد فوق العاده خطرناكى است ديدند پيرى زودرس برايش پيدا شده ليلى را ندادند بعد آن عارف جملۀ را نقل مى كند

كه بايد آن جمله در نظر ما باشد و آن جمله اين است كه مى گويد: گره پيشانى مجنون در كار مجنون گره انداخت»

چه حرفى، چه حرف خوبى، غصه خوردن، گره در كار مى اندازد گره پيشانى مجنون، گره در كار مجنون انداخت. معمولاً غم و غصه گره در كار مى اندازد، «من اصبح و كان همّه الدنيا شتت الله امره» يك نكته اى هم در آخر كار بگويم و آن اينكه غصه هاى ما هم همه اش بيجا است. و 90 آن غم و غصه ها على غصه خورى است! مشهور است مى گويند يك كسى بود خيلى غصه مى خورد اگر فكرش را بكنيد همۀ ما مخصوصاً زنها ما غصه هايشان نظير اين على غصه خور است.

ميگويند اين على غصه خور غصه مى ورد زنش يك وقتى تصميم گرفت نگذارد و غصه بخورد لذا نگذاشت از خانه بيرون برود و در خانه نگاهش داشت غذاى خيلى چرب و نرمى كه دوست مى داشت برايش پخت، بچه ها را هم بيرون كرده بود، خلوت كره بود كه اين غصه نخورد تا ظهر نگاهش داشت ظهر مى خواست برود تطهير، خوب ديگر نمى توانست بگويد تطهير نرو، اتفاقاً دستشويى دم در بود اين رفت انجا و برگشت نشست روى تشك و سر گذاشت روى زانو با كرد به غصه خوردن، زنش آمد گفت عمو على ديگر چه خبر است، المروز ديگر چى، امروز كه نگذاشتم بروى بيرون غصه بخورى‌؟ گفت: راستش من وقتى كه از دم در برمى گشتم ديدم الاغى آمد برود، اين الاغ دم نداشت! گفت خوب به تو چه‌؟ دم نداشته باشد، گفت هان يك وقتى اين الاغ مى آيد برود اينجا مى خورد زمين، به من مى گويند بيا بلندش كنم من مى روم دم ندارد تا بگيرم و لندش كنم!

اين مثال است، اما وقتى كه برويم توى خودمان مخصوصاً زنها مى بينيم غالب غم ها و غصه ها اين جورى است. غصه هاى پوچ مخصوصاً زنها غصه هاى چشم و هم چشمى مى خورند. نگاه مى كند به چادر يك زن يك غم مى آيد روى دلش، اى كاش من چادر او را داشتم، نگاه مى كند به پيراهن مخصوصاً اين زنها از چيزهاى غريب و عجيبى كه درشان موجود است اين است كه وقتى رفت در يك مجلسى و آمد اگر بيست نفر در آن مجلس باشند

چنانچه بپرسى چه لباسى پوشيده بودند هر بيست نفر را مى تواند بگويد چه لباسى پوشيده بودند. چه فرمى بود، چه قيمتى داشت و چه رنگى بود! روى همين ها غصه مى خورد، روى همين ها غم مى خورد غم هاى ما براى دين نيست اگر كسى الان بخواهد غم بخورد، غم انقلاب بخورد، غم اين جوانهاى عزيز در جبهه بخورد، غم اين اوضاع فعلى بخورد و در نصف شب دعا كند تا انشاء الله اين انقلاب به ثمر برسد تا انشاء الله اين جنگ به پايان برسد و به نفع اسلام خاموش شود. وقتى كه انسان غم انقلاب و جبهه داشته باشد ديگر معنا ندارد. غم چادر ديگرى يا خانه ديگرى يا غم دنيا را بخورد، كه دنيا مى گذرد آنهم چه گذشتى.

شنيده ام كه محمود غزنوى شب دى *** شراب خورد و شبش جمله در سمور گذشت

على الصباح بزد نعره اى كه اى محمود *** شب سمور گذشت و لب تنور گذشت

همه و همه مخصوصاً زنها براى خاطر دنيا غم نخوريد، براى خاطر دنيا غصه نخوريد، محيط خانه را سرد نكنيد زنهايى كه باردار هستند مواظب اين امانت خدا باشند و اين امانت را خوب تحويل جامعه بدهند.

درس هفتم: تأثير شير مادر

فصل 5

بحث ما دربارۀ شير است شير مادر براى بچه يك غذاى فوق العاده كاملى است وظيفۀ هر مادرى اين است كه به بچه اش شير بدهد. غذايى است مقوى، غذايى است كامل، غذايى است سالم. معمولاً بچه هايى كه شير مادر بخورند از نظر استعداد، از نظر نشاط، فوق العاده برترى دارند از آن بچه هايى كه از شير مادر نخوردهاند يا كم خورده اند و اين حقى است كه بچه به مادر دارد و از نظر قرآن شفارش شده است كه اين حق فرزند را كامل ادا كن و مى فرماييد حق كاملش اين است كه دو سالش به اين بچه شير بدهند:

«وَ اَلْوٰالِدٰاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كٰامِلَيْنِ لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ يُتِمَّ اَلرَّضٰاعَةَ وَ عَلَى اَلْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لاٰ تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاّٰ وُسْعَهٰا لاٰ تُضَارَّ وٰالِدَةٌ بِوَلَدِهٰا وَ لاٰ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى اَلْوٰارِثِ مِثْلُ ذٰلِكَ فَإِنْ أَرٰادٰا فِصٰالاً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْهُمٰا وَ تَشٰاوُرٍ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْهِمٰا وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلاٰدَكُمْ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ إِذٰا سَلَّمْتُمْ مٰا آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ».(1)

مادرها به بچه هايش دو سال شير مى دهند اگر بخواهند حق را ادا كنند و به تمم معنى حق بچه را بدهند، بچه 2 سال حق دار كه از مادر شير بخورد و انصافاً اگر مادرى بتواند اين كار را بكند و 2 سال به بچه اش شير بدهد و لو كمك غذا هم بدهد از نظر استعداد و نشاط، از نظر قوه و بنيه به اين بچه خيلى خدمت كرده است. اين ازنظر اصل قضيه.

چيزى كه بايد مادر و پدر مواظب باش همان چهار شرطى است كه


1) 1 - بقره، 233.

ديروز درباره اش صحبت كردم. الا اينكه اين چهار شرط اينجا، فوق العاده و خيلى مهمتر است. شير تأثير عجيبى در بچه دارد، چنانچه اگر شير مادر غذايى كه ميخورد مقوى بشاد در بنيه و قوۀ اين بچه تأثير دارد از نظر معنويت هم تأثير عجيبى در روحيۀ بچه دارد. چنانكه ديروز گفتم روحيات مادر روى حمل اثر مى گذارد، روحيات مادر بيشتر اثر مى گذارد روى شير مادر و آن 4 شرطى كه ديروز درباره اش صحبت كردم آن 4 شرط اينجا هست، اما خيلى مهمتر:

شرط اول اينكه مادر بايد با تقوى باشد، مادر بايد مواظب باشد گناه مخصوصاً در وقت شير دادن در زندگيش نباشد. ديروز تشريح كردم، تكرار مى كنم و مقدارى هم مادرها روى آن دقت كنند. گفتم اگر يك مادرى گوشت فاسد بخورد و اين گوشت ميكروب داشته باشد خواه ناخواه مادر را هم مسوم مى كند، بچه كه در شكم مادر است است مسموم مى كند، چنانچه اگر يك غذايى را مادر بر دارد بخورد دهان او بودار مى شود، لذا روايات مى خوانيم مادر بايد مواظب باشد در وقت حمل غذاهاى لطيف بخورد. گفتم اگر از نظر غذا چنين باشد از نظر معنويت بطريق اولى چنين است. آن مادرى كه غذا چنين است نه فقط خودش آلوده مى شود، قلبش خراب مى شود، بلكه بچه هم قلبش خراب مى شود، آلوده مى شود و اين قضيه در شير بيشتر است.

مادر بايد مواظب باشد بواسطۀ بى تقوايى شير خود را آلوده نكند. غيبت كردن گوشت مرده خوردن است. اثر مى گذارد روى دل انسان، رح انسان رو روح انسان را بى نشاط مى كند مخصوصاً راجع به رابطه با خدا، راجع به مستحبات همچين اثر مى گذارد روى شير و اين شيرى كه بچه مى خورد آلوده است، اين شيرى كه بچه مى خورد داراى ميكروب معنوى اس و اگر شير ميكروب ظاهرى داشته باشد بچه را مسموم مى كند، اگر مادر بى تقوا باشد اين بچه مسموم مى شود بنابراين شرط اول تقوا رابطه با خداست.

به مادر شيخ انصارى مى گفتند: بارك الله چه بچۀ خوبى تحويل جامعه دادى به او گفتند: بارك الله به تو و شيرت كه توانستى شيخ انصارى را تحويل جامعه بدهى. شيخ انصارى يكى از افتخارهاى عالم تشيع است. از نظر علم و عمل خيلى بالا بوده و مردم غبطه اين پسر را مى خوردند و به مادرش

مى گفتند: بارك الله، مادر جواب مى داد، مى گفت من توقعى بيشتر از اين پسرم داشتم براى خاطر اينكه من در اين 2 سالى كه او را شير دادم هيچ وقت بدون وضو نبودم نصف شب بچه ام گريه مى كرد، شير مى خواست بلند مى شدم وضو مى گرفتم و بعد بچه ام را شير مى دادم، آن زنى كه نماز شب بخواند در وسط نماز شبش پستان در دهان بچه بگذارد خيلى تفاوت دارد با آن زنى كه اصلاً نماز نخواند آن زنى كه نماز نمى خواند اين آتش است به بچه مى دهد نه شير. آن مادرى كه غيبت و تهمت و شايعه در زندگى او فراوان است آتش به بچه مى دهد نه شير.

آن زنى كه با شيطان رابطه اش محكم است نه رابطه با خدايش، بچه اش را مسموم مى كند حق بچه است كه شير سالم به او بدهيد، لذا تقاضا دارم از مادرها وقتى شير به بچه مى دهند رابطه با خدايشان محكم باشد، رابطه با شيطان اصلا ننداشته باشند، تقاضا دارم از مادرها وقتى كه مى خواهند به بچه شير بدهند، اول بسم الله بگويند موظب باشند وقت شير دادن تخيل بد، وسوسه بد در فكر آنها نيايد، تقاضا دارم از مادرها اگر مى تواند با وضو به بچه بدهند. تقاضا دارم از مادرها وقتى كه به بچه شير مى دهند مواظب باشند قبلا توبه از گناه بكند. اول بگوين: أستغفر الله اما از دل بگويند أستغفر الله بعد به بچه شير بدهند خود را مقصر بدانند. پيامبر اكرم (ص) با آن مقامش روزى هفتاد و يا صد مرتبه استغفار مى كرد و خود را مقصر مى دانست، پيامبر اكرم (ص) مى فرمود:

«انى لاستغفر الله فى اليوم مأة مرة»(1)من پيامبر به دلم كدورت مى نشيند، دلم مكدّر مى شود، لذا روزى صد مرتبه استغفار مى كند همين نشست و برخاست پيامبر اكرم (ص) خوردن و آشاميدن و خواب پيامبر اكرم (ص) براى پيامبر آلودگى مى آورد، وقتى چنين باشد اين قلب گل است، از گل لطيف تر زود كثيف مى شود، زود پژمرده مى شود و براى رفع پژمردگى استغفار مى خواهد. همه بايد هميشه استغفار كنيم نه فقط به زبان، با دل. دل خود را مقصر ميداند دل حالت توبه و انابه داشته باشد و اين تقاضا را در اين بحث از مادرها دارم، اينكه قبل از آنكه بخواهند به بچه ها شير بدهند اول


1) 1 - مجمع البيان، جلد 9، صفحه 102.

توبه كنند، دل بگويد خدا مقصرم دل تلاطم درونى پيدا كند و با بسم الله الرحمن الرحيم بچه را شير بدهد. اين شرط اول.

شرط دوم راجع به هيجانها بود كه اينجا مهمتر است، و اگر شير در حال هيجان و عصبانيت باشد ممكن است بچه اش را گنگ كند گنگ...

ممكن است بچه اش را فلج كند فلج ظاهرى و اگر بچه اش را گنگ نكند و فلج نكند در حال هيجان اگر در حال عصبانيت شير به بچه بدهد اثر دارد روى روحيه او، اثر دارد روى استعداد او، اثر دارد روى نشاط او وز نهايى كه دل مرده هستند، بى نشاط هستند و اى دل مردگى و بى نشاطى را معمولاً از خانواده شان به ارث برده اند از مادرشان، از شيرشان به ارث برده اند. تقاضا دارم ديگر مواظب باشند منتقل به بچه شان نكنند. مواظب باشند اين دل مردگى و بى نشاطى را منتقل به بچه شان نكنند آدمى كه بى نشاط باشد، آدمى كه دل مرده باشد، نمى تواند گرهى از جامعه بگشايد. به زنها سفارش مى كنم دخترشان اگر بى نشاط شدد نمى توانند شوهردارى كنند، بسيارى از طلاقها از اينجا سرچشمه ميگيرد. پسر شما اگر غصه خور و بى نشاط شد در جامعه نمى تواند زندگى كند، گوشه نشين مى شود، جامعه او را طرد مى كند.

يكى از نويسندگان جمله اى دارد اين جمله براى همه ما خوب است، مخصوصاً براى زنها در وقت شير دادن به بچه ها. مى گويد در اروپا درس مى خواندم صحبى از خواب بيدار شدم از بس كوبيده بودم، از بس اعصابم خرد شده بود، گفتم: اى واى يك روز ديگرى هم در جلو دارم، مى گويد با آن حال بى نشاطى اتفاقاً روزنامه را مطالعه كرم ديدم يك قضيۀ عجيبى در روزنامه نوشته شده و آن قضيه اين است كه يك كسى زخم معده داشته و اين زخم معده اش خوب نمى شد عصبانى شد و چاقو زده در شكمش و معده اش را در اورده و انداخته دور، گفته مى خواههم يك دقيقه بى تو زندگى كنم در صورتى كه يك دقيقه بى روده مى تواند زندگى كرد و مرد.

گفت: آن طرف روزنامه را ديدم يك زنى حالات خودش را نوشته است: الحمد لله رب العالمين، صبح به صحب كه از خواب بلند مى شوم حمد

مى كنم خدا را كه يك روز ديگرى در جلو دارم و اين روز را بايد با فعاليت با استقامت و بردبارى در مقابل مشكلات بسازم، الحمد لله يك روز طلايى در جلو دارم و پروردگار عالم با سلامتى و صحت اين روز را به من داده است گفته بود، ديدم يك زن در اينكه روزى جلو دارد حمد مى كند، شكر مى كند. اين نويسنده مى گويد من فكر كردم اين سه حالت از كجا پيدا شده، يك حالت آنكه مى گويد: الحمد لله، روز خوبى در جلو دارم، يك حالت هم خود آن نويسنده كه مى گويد از خواب بلند شدم و گفتم: اى واى يك روز ديگر جلو دارم، يك حالت هم، حالت اين كسى كه خودكشى غريب و عجيب كرده و معده اش را در اورده و دور انداخته و گفته مى خواهم يك آن بى تو زندگى كنم. مى گويد فكر كردم، ديدم. اما خودم اعصاب كوبيده ام اين بى نشاطى را برايم جلو آورده اعصاب ضعيفم، غم و غصه ام، اين حالت را براى من جلو آورده و اما آن خودكشى غريب و عجيب، جسم ناسالم مى گويد فكر كردم ديدم اين براى خاطر نشاطش براى خاطر اعصاب قويش آن حالت نشاط و خوشى را برايش جلو آورده است.

حرف بسيار عالى است، روزگار بد و خوب ندارد دنيا نه خوب است نه بد، يك اختلافى است بين بزرگان كه دنيا خوب است يا بد، بعضى مى گويند دنيا بد است به آن آياتى كه مربوط به زخد و اينكه دنيا بد است و امثال اينها تمسك مى كنند، يك دسته اى هم مى گويند دنيا خيلى خوب است و تمسك مى كنند به آن آياتى كه تعرف دنيا كرده، ولى حق مطلب اين اس كه دنيا نه خوب است نه بد.

اگر انسان دلبستگى به دنيا پيدا كند، اگر دنيا موجب بشود انسان خود را جهنمى كند اين دنيا بسيار بد است و اما اگر دنيا انسان را نتواند ببرد دلبستگى به دنيا پيدا نكند، بواسطۀ دنيا كمك به ديگران كند، بواسطۀ دنيا «باقيات الصالحات» قرار دهد، اين دنيا بسيار خوب است، لذا اگر از شما بپرسند دنيا خوب است يا بد، بگوييد نه خوب است نه بد، دنيا مثل تيشه نجار است، تيشه نجار ار مى بينيم كه آقاى نجّار از تيشه چه استفاده اى مى كند،

روزگار نه خوب است نه بد، مائيم كه روزگار را بد مى كنيم يا روزگار را خوب مى كنيم، اعصاب ما است كه اين عمر را به بدبختى ميگذراند اعصاب ماست كه اين عمر را به خوشى مى گذراند، ديروز مى گفتم كه غم و غصه در سرنوشت انسان دخالت ندارد. قرآن شريف مى فرمايد:

«مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيرٌ. لِكَيْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاكُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ»(1)

مى فرمايد انسان براى خاطر اينكه تو خيلى خوشحال نشوى از چيزى كه برايت جلو مى آيد، خيلى بد حال نوى غم و غصه نخورى از مصيبتى كه برايت جلو مى آيد به تو تذكر مى دهم مى گويم كه سرنوشت تو از اول نوشته شده آنچه به تو مى رسد، از اول سرنوشت انسان نوشته شده، خوب يا بد. ولى چيز كه ديروز اشاره مى كردم و امروز بايد تذكر بدهم همان سرنوشت را كار من، فعاليت من، استقامت من، دعاى من، راز و نياز با خدا، نماز در دل شب مى تواند عوض كند.

كار من است كه مى تواند سرنوشت من را عوض كند نه غم و غصه و نه بى نشاطى، از اين بى نشاطى ها هيچ كارى بر نمى آيد، از غم و غصه هيچ كارى نمى آيد، فقط كارى كه غم و غصه مى آورد اين است كه بچه را بى استعداد مى كند گر با آن شير غم و غصه دهان به بيايد، غم و غصه فقط پيرى زود رس براى انسان پيدا مى شود. غم و غصه فقط كارى را كه مى كند، ترا فلج مى كند، غم و غصه فقط كارى كه مى كند مى تواند تو را عاطل و باطل كند اگر بميرى خيلى اهميت ندارد، اما فلج بشوى يك گوشيه اى بيفتى و كار برسد به اينجا كه حتى دخترت طلب مرگ كند براى تو، غم و غصه اين كارها را مى كند، اما غم و غصه بتواند در سرنوشت انسان اثر بگذارد ممكن نيست، شما يك سال غصه بخورى مسلم يك ذره كار درست نمى شود. يك گره گشوده نمى شود، اما در دل شب يك خدا بگو، در دل 2 ركعت نماز بخوان بعد از نماز از خدا بخواها گره گشوده شود. اينجاست كه گره گشوده مى شود. گره اگر


1) 1 - حديد، 23 22.

نباشد راه صاف باشد، اما مى تواند يك چيزى كار را ناصاف كند و آن چيست‌؟ «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ‌»(1)

اين آيه مى فرمايد: اگر تقوى باشد بركت هست نعمت از آسمان و زمين برايت مى آيد. و اما اگر گناه باشد، اگر تقوى نباشد، بى بركتى، گره روى گره، مشكل روى مشكل براى تو جلو مى آيد، قرآن مى فرمايد: اگر مى خواهى گره كارت گشوده شود با تقوى باش: «فَإِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فٰارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ وَ أَقِيمُوا اَلشَّهٰادَةَ لِلّٰهِ ذٰلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كٰانَ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً. وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ‌».(2)

قرآن مى گويد اگر مى خواهى گره از كارت گشوده شود اعتماد به خدا داشته باش. «يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اَللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اَللّٰهُ لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدْراً»(3)

اينها گره گشا هستند، اينها سرنوشت ساز است، قضا و قدر تعليقى معنايش همين است.

اين روايت را كه ديروز خواندم اينكه خطاب شد سرنوشت اين بچه را بنويسيد و بداء برايم قرار بدهيد، يعنى اين بچه يك سرنوشتى دارد. اما همين سرنوشتش را بواسطۀ فعاليتش مى تواند عوض كند. بواسطۀ رابطه با خدايش مى تواند عوض كند. لذا از مادرها و از همه تقاضا دارم محيط خانه را سرد نكنند، تقاضا دارم بى نشاط نباشند بعد درباره اش صحبت ميكنم و بايد صحبت كنم.

يك روانشناس چه خوش مى گويد، مى گويد: مرد وقتى وارد خانه مى شود همان طور كه گِل ته كفش را مى ريزد بيرون و وارد خانه مى شود بايد غم و غصه و بى نشاطى را بريزد بيرون و وارد خانه شود زن قبل از آمدن شوهرش مهيا باشد از نظر اسلام گر مهيا نشد. مسئول است، گناه است،


1) 2 - اعراف، 96.

2) 1 - طلاق، 2.

3) 2 - طلاق، 3.

گناهش بزرگ است اگر خداى نكرده زن شوهر دار خود را قبل از آمدن شوهر زينت نكرد و اين مرد به گناه افتاد، گناه تقصير زن است، هم زن به جهنم مى رود و هم مرد كه گناه كرده است.

اين روانشناس مى گويد: زن قبل از آنكه شوهرش بيايد مثل اينكه جارو مى كند و خاكروبه ها را بيرون مى ريزد بايد غم و غصه ها را بيرون بريزد». بايد بى نشاطى را بيرون بريزد، خود را مهيا كند، خود را متزين كند، براى آمدن شوهر. به شما زنها مى گويم، در وقت شير دادن نه فقط با وضو باشيد، با نشاط باشيد، در وقت شير دادن، خنده رو، متبسم باشيد، همين تبسم تو روى بچه، روى مغز اين چه اثر مى گذارد، دست نوازشى كه روى سر اين بچه بيايد.

اما تبسم همان روزهاى اول اثر عجيبى براى عمق جان اين بچه دارد چنانچه اگر شير بدهد، اما از دست شوهرش گيه كند، نق نق كند، اگر شير بدهد اما اين بچه مثلاً نصف شب بيدار شده او عصبانى است بلند مى شود و از دست بچه داد و فرياد مى كند و شير به اين بچه مى دهد، اين بچه را فلج مى كند، اين بچه را بى استعداد مى كند، اين بچه را طغيانگر مى كند اين بچه را پرخاشگر مى كند.

اينكه در روايات مى خوانيم بهشت زير پاى مادران است بهشت را، مفت به كى نمى دهند مادر نصف شب بيدار مى شود. بچه اش گريه مى كند، بچه اش را نوازش مى كند، شير به بچه مى دهد بلكه بعضى اوقات با بچه زمزمه مى كند كخه چرا دير بيدار شدم و عذر خواهى مى كند از بچه. اين است كه اين شير ثواب يك بنده آزاد كردن را دارد و اما بچه گريه مى كند، بلند مى شود يكى دو تا بد به اين بچه مى گويد. مخصوصاً خيلى از مردها خيلى از زنها كه سنجش زبان ندارند زبانشان كليد ندارد، ديگر اينكه بچه كوچك باشد يا نه بچه اش را دوست داشته باشد يا نه، يكى دو تا حرفهاى ناهنجار به بچه مى گويد اين ثواب كه ندارد، يك فلجى هم براى اين مادر، براى اين بچه حال يا فلج ظاهرى يا باطنى يا هر دو براى اين بچه درست مى كند.

لذا شرط دوم درباره شير دادن اين است كه بايد هيجانها را كنار

بگذارد، بايد شوهر مواظب باشد با زنش كه شير مى دهد مدارا كند، بايد مواظب باشد خداى ناكرده شوهر در خانه عصبانى نشود، مواظب باشد زن را در خانه ناراحت نكند و خود زن هم بايد مواظب باشد نشاط خودش را از دست ندهد و مواظب باشد غم و غصه اصلا و ابدا نخورد. اين هم شرط دوم كه ديروز گفتم.

شرط سوم كه مهمتر از شرط اول و دوم است غذاى حلال است. واى به آن شيرى كه از غذاى حرام توليد شده باشد. اينكه مى بينيم در اسلام پيش بزرگان اين قضيه حرمت و حليت درباره غذا آمده است همه و همه براى خاطراين است كه دنياى انسان را ناآباد مى كند. اگر شير آلوده باشد يعنى از غذاى حرام شد، اين آتش به دهان بچه گذاشتن است. و اگر بچه با شير حرام پرورش پيدا كند، بايد به اين زن بگوييم، مواظب باشد دخالت در شقاوت اين بچه كرده اگر خداى ناكرده اين شقاوت جلو برود به جاهاى باريك باريك مى رسد از مردها تقاضا دارم همشيه اما مخصوصاً در موقع حمل، در موقع شير دادن مواظب باشيد غذا عوض شود، كار عوض شود مواظب باشيد كسب اسلامى باشد، مواظب باشيد پول خودتان پول خودتان، پول مردم پول مردم باشد. مواظب باشيد اگر خداى ناكرده كسب شما شبهه ناك شد بدبختى براى شما و مخصوصاً براى بچه تان مى آورد.

عبد الرّحمن سيابه يكى از اصحاب خاصّ امام صادق (ع) است سيابه پدرش از دنيا رفت، فقير بود چيزى ارث نگذاشته بود، پسرش عبد الرّحمن مى گويد: من بى كار بودم رفيق بابام هزار درهم آورد داد به من، گفت: اين هزار درهم را كاسبى كن و بعد كه به جايى رسيدى توانستى هزار درهم مرا بده. اين هزار درهم را سرمايه كردم و اتفاقاً پروردگار عالم به من رو كرد يك سال طول نكشيد توانستم اول بدهكاريم را بدهم و هزار درهم او را دادم، توانستم يك پولى هم تهيه كنم مكّه بروم معمولاً اصحاب وقتى مكه مى رفتند. همّشان، غمّشان دين امامشان بود، مكه تبع بود، مكه مى رفتند اما آن تبع بود. براى ديدن امام صادق (ع) براى ديدن امام باقر، مى گويد پولى هم پيدا كردم براى مكه، رفتم سپس رفتم مدينه.

آمدم خدمت امام صادق (ع) اطارف امام جمعيتى بود، ميگويد من نشسته بودم كار او را راه انداختند بعد رو كردند به من فرمودند: فلانى كارى دارى‌؟ كى هستى‌؟ گفتم: من عبد الرحمن سيابه هستم، فرمودند حال پدرت چطور است، گفتم از دنيا رفت حضرت متأثر شد. فرمودند: خوب وضع خودت چطور است‌؟ گفتم: يا بن رسول الله وضع خودم خوب نبود هزار درهم رفيق بابام داد به من كاسبى كردم رونقى گرفتم و اين هزار درهم موجب شد كه توانستم مكه بيايم. مى گويد هنوز حرف من تمام نشده حضرت فرمودند آن هزار درهم را چه كردى، گفتم يا بن رسول الله اول قرضم را دادم بعد مكه آمدم امام صادق (ع) سه مرتبه فرمودند:

بارك الله، بارك الله، بارك الله، بعد ميگويد حرفهايم را تمام كردم گفتم يا بن رسول الله من قرضم را دادم بعد توانستم مكه بيايم توانستم خدمت شما برسم الان هم سرمايه دارم. بعد امام صادق (ع) يك نصيحتى به من كردند فرمودند: فلانى:

«عليك بصدق الحديث و أداء الامانة، عليك بصدق الحديث و اداء الامانة، عليك بصدق الحديث و اداء الامانة»(1)

دو چيز در زندگى تو باشد يكى راستگويى، يكى هم مواظب باش در امانت خيانت نكنى. يعنى آقا مواظب باش، اين كلاهبرداريها، كلاهى سر او گذاشتى، قرض او را عقب انداختى آن نسيه را عقب انداختى اين كار يك مسلمان نيست، انسان نمى تواند اگر قرض دارد مكهخ برود. حتى فقها مى نويسد، اگر كسى قرض دارد و آن كسى كه بستانكار است اگر مى گويد پولم را بده، اين نمى تواند نماز اول وقت بخواند بايد قرض را بدهد بعد نماز اول وقتش را بخواند. مال مردم سخت است سخت.

شخصى از يكى از علماى بزرگ تهران نقل مى كرد، گفته بود كه من در نجف طلبه بودم خبر آوردند كه پدرت مرد، پدرش يكى از علماى بزرگ تهران بوده، پدرت مرد، جنازۀ پدرت را فرستاديم نجف مى گويد: پدرم را آوردند نجف دفن كرديم چند وقتى از دفنش گذشت يك


1) 1 - نمونه معارف اسلام، صفحه 355.

وقتى در خواب خدمت پدرم رسيدم، ديدم كه گرفته است، ديدم خيلى بى نشاط است، تعجب كردم كسى هفتاد سال «قال الباقر و قال الصادق» گفت خدمت به اسلام كرده چرا بايد اين قدر گرفته باشد؟! به او گفتم: بابا شما را بى نشاط مى بينم، شما را گرفته مى بينم گفتند: واى بر حق الناس واى بر بدهكارى، من هيجده تومان به مشهدى تقلى نعلبند بدهكارم، مرا گرفته اند نمى گذارند بروم سر جايم و مبتلا هستم و همين طور مرا نگاهداشته اند و مى گويند چرا بدهى مردم را نداده اى، مى گويد از خواب بيدار شدم تعجب كردم، پدرم بدهكار است يعنى چه، حق الناس يعنى چه مى گويد نوشتم به برادرهايم در تهران كه ببينيد اين مشهدى تقلى نعلبند كيست، آيا بابام به اين شخص بدهكار است يا نه. مدتى گذشت برادرها نامه نوشتند، بله رفتيم پيش مشهدى نعلبند گفتيم شما زا بابا ما چيزى طلب داريد گفت: بله، هيجده تومان از باباى شما مى خواهم گفتيم چرا نگفتيد، چرا نيامدى، بگيرى، گفت: من گله دارم از بابايتان كه چرا در دفترش ننوشته او بايد در دفترش نوشته باشد. يك عالم هفتار سال «قال الباقر، قال الصادق» گو، براى هجده تومان نگاهش داشته اند. ميگويند چرا آقا در دفتر ننوشتى نمى خواست كه ندهد، مى خواست بدهد، اما در دفترش ننوشته بوده تسامح كرده بود، همان مقدار كه بدهكار بوده آنجا نگاهش داشته اند. گفته اند آقا نمى شود بهشت بروى تا هيجده تومان مردم را بدهى، جهنمش اين است، آخرتش اين است دنيايش هم آتش است، آتش.

«إِنَّ اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً».(1)

يعنى خانم مواظب باش، غذا شير حرام دهان بچه ات نگذارى براى اينكه اگر شير حرام دهان بچه بگذارى اين شير حرام آتش است آتش. يعنى آقا مواظب باشد افطار چه مى خورى، قرآن ميگويد: اگر مال مردم است، دارى آتش مى خورى، اما نمى فهمى. دارى چرك و خون مى خورى، نمى فهمى. مواظب باشد سحر چه مى خورى، مواظب باشد سحر به زن و بچه ات چه مى دهد اگر خداى ناكرده حرام باشد در روز قيامت همين زن و


1) 2 نساء، 10.

بچۀ روزه دار آنهايى كه روزه شان درست است. آنهايى كه بهشت مى روند، نفرين مى كنند به تو، مى گويند: خدايا اين بابا سحرى حرام به ما داد، افطارى حرام به ما داد بازخواست ما را از اين پدر بكن. اين هم شرط سوم.

شرط چهارم - كه از شرط اول و دوم و سوم مهمتر است، روحيات مادر روى بچه اثر مى گذارد. يك قضيه اى برايتان نقل كنم حيرت آور است، راستى تعجب آور است مخصوصاً زنها از اين قضيه سرمشق بگيرند.

مرحوم آيت الله حاج شيخ فضل الله نورى را در زمان مشروطه به دار زدند، اين مجتهد عادل انقلابى عليه مشروطۀ آن زمان قد علم كرد با اينكه اول مشروطه خواه بود و مشروطه را سركار آورد، ديد نشد آنكه مى خواست، مخالفت كرد بالاخره دولت توسط عده اى مردم نفهم وعده اى وابسته، شيخ فضل الله را گرفتند، زندان كردند. شيخ يك پسر داشت اين پسر اين طرف و آن طرف مى زند براى اينكه بابايش را اعدام كنند يعنى مجتهد عادل انقلابى راف ميگ فتك بايد پدر مرا اعدام كنيد! يكى از بزرگان گفته بود من رفتم زندان ملاقات مرحم نورى به مرحوم شيخ گفتم: اين پسر تو، آقا زاده اين قانون وراثتش بايد خيلى عالى باشد، پسر شما بايد خيلى مقام و مرتبۀ عالى داشته باشد، چطور اين قدر پست شده كه دارد عليه شما سعايت مى كن حتى راضى است كه شما اعدام شويد.

مرحوم شيخ فضل الله فرمودند بله خودم هم، مى دانستم، همين ترس را داشتم و آنچه مى ترسيدم به سرم آمد. بعد فرموده بود اين بچه در نجف متولد شد وقتى در نجف متولد شد مادرش مريضه بود مادر شير نداشت مجبور شديم يك دايه، يك مرضعه براى او گرفتيم، اين مرضعه ناشناس بود، كوتاهى كرديم و يك ناشناس، يك زنى پيدا شد اين بچه را شير مى داد مدتى اين بچه را شير داد يك وقت متوجه شديم ديديم آن زن آلوده است، آلوده علاوه بر اينكه آلوده است ناصبى است يعنى دشمن امير المومنين (ع) دشمن اهلبيت است!

مرحوم شيخ فضل الله نورى گفته بود همانجا زنگ خطر براى من زده شد مى ترسيدم و الان به سرم آمد. اتفاقاً اين پسر كارش رسيد به اينجا كه بابا را اعدام كردند. مردم نفهم پاى دار اين مجتهد عادل انقلابى كف زدند و از

جمله افرادى كه پاى دار كف زد اين پسر بود، پسر كف زد پاى دار باباش، اين پسر، يك پسرى هم تحويل جامعه داد همين كيانورى رئيس حزب توده اين نوۀ مرحوم آشيخ فضل الله نورى و پسر همان است كه پاى دار بابا كف زد.

اين قضيه به ما چه ميگويد؟ مى گويد: روحيات پدر اثر مى كند قانون وراثت است. ميگويد از اين مهمتر روحيات مادر روى شير مادر اثر مى گذارد، مادر حسود، بچۀ حسود تحويل جامعه مى دهد و مادر با عاطفه بچه با عاطفه تحويل جامعه مى دهد. بعكسش به زنها بگوييم: شيخ مفيد (ره) خواب ديد فاطمۀ زهرا (س) دست حسن و حسين (ع) در دستش است آمد گفت: «يا شيخ علّمها الفقه» گفت شيخ به اين دو تا بچه تعليم فقه بكن. سواد يادشان بده شيخ مفيد از خواب بيدار شد تعجب كرد فاطمه زهرا (س) و حسن و حسين و آمدن پيش من و «علمهما الفقه» يعنى چه‌؟ در جلسۀ درس نشسته بود يك وقت ديد، يك زن عفيفه اى دست دو تا پسرش را در دست دارد آمد گفت: «يا شيخ! علمهما الفقه» اين دو تا بچه يد مرتضى و سيد رضى بودند، شيخ اين دو تا بچه را پرورش دارد خيلى عالى پرورش داد و رسيدند به آنجا كه يك شد سيد مرتضى كه افتخار شيعه است و يكى شد سيد رضى كه آنهم افتخار شيعه است.

روزى شيخ مفيد مقدارى سهم امام داد به اين دو تا بچه گفت بدهيد به مادرتان براى اينكه (بچه يتيم بودند) صرف شما بكند اين پول آوردند پيش مادر، مادر پول را قبول نكرد و پول را برگداند. گفت: سلام مرا به شيخ مفيد برسانيد و بگوييد پدر اين دو تا بچه مغازه اى گذاشته است مال الاجاره اين مغازه را مى گيريم و ماهيانه خرج مى كنيم لذا احتياج آن چنانى نداريم و با قناعت مى گذارنيم و اگر بخواهيم اين پول را بگيريم اين ماه بيشتر خرج كنيم ماه ديگر مى ترسم از آن حال قناعت بيرون بيايم. پول را قبول نكرد.

اين مادر و اين شيرش، اين مادر و اين تقوايش، اين مادر و اين روحش مثل سيد رضى را تحويل جامعه داد، مثل سيد مرتضى را تحويل جامعه داد سيد مرتضى نباشد دين شيعه رسميت پيدا نمى كند گفتند اگر صد هزار دينار

بدهيد دين شيعه رسميت پيدا مى كند تمام اموالش را فروخت براى شيعه، براى رسميت حكومتى شيعه (كه بشود پشت سر آن در همه جا بى واهمه تبليغ كرد) شد هشتاد هزار دينار بيست هزار دينا كم داشت كه دين شيعه رسميت پيدا شد هشتاد هزار دينار بيست هزار دينار كم دشت كه دين شيعه رسميت پيدا كند كسى كمك نكرد، او هستيش را داد نتوانست آئين شيعه را رسمى كند، يعنى خانه اش را فروخت، اسبش را فروخت، كتابخانه اش را فروخت تمام زندگيش را فروخت گذاشت روى دين شيعه و بعد هم افتخارات عجيبى براى شيعه آفريد.

سيد رضى همنى كسى است كه نهج البلاغه مال اوست، جمّع آورده نهج البلاغه را آن قناعت مادر، آن عفت مادر رساند به اينجا كه يك مقدار پول امانت پيش اين سيد رضى بود، زنش درد زائيدن گرفت، چراغ ندارتشنددو تا چراغ نبود، گفت يك مقدار از اين پول بر مى داريم يك چراغ تهيه مى كنمى براز نها يك چراغ براى خودم، براى مطالعه، رفت سر پول، برنداشت گفت امانت است نمى شود خيانت در امانت كنم آمد ديد كه داد زن بلند است، تاريك است مطالعه مى خواهند بكند تاريك است. دفعه دوم رفت سر پول برنداشت. دفعه سوم رفت سر پول برنداشت، بلاخره آمد با يك چراغ ساخت وقتى درد زند زياد مى شود چراغ را مى بردند براى او، وقتى درد زن كم مى شد چراغ را مى آوردند براى اينكه آقا مطالعه كند براى فردا، آقا مطالعه اش را كرد و زن هم زائيد، با يك چراغ.

فردا صبح آمد جلسۀ درس. حاكم وقت فهميده بود كه خدا بچه به او داده يك طبق درهم و دينار فرستاد در جلسۀ درس اين طبق درهم و دينار براى هديه و چشم روشنى بچه است. گفت لازم ندارم برگرداندند، هنوز درس تمم نشده بار ديگر از طرف حاكم برگردانده شد كه بدهيد به قابله، به آن كسى كه بچه را بدنيا آورده، گفت: سلام مرا به او برسانيد بگوئيد ما ماماى بيگانه نداريم زنهاى خودمان يكديگر را كمك مى كنند و بچه دنيا مى آيد. دفعه سوم درهم و دينار را آوردند كه بدهيد به طلبه ها، طلبه ها اطرافش بودند، گفت: اين ديگر مربوط به من نيست آقايان طلبه ها هر كدام مى خواهيد برداريد، پول شبهه ناك است، پول از حاكم ظالم است، فقط يك طلبه بلند شد و يك

درهم برداشت، يعنى پول نقره، پول طلا را نه، بعد هم به او اعتراض شد كه چرا برداشتى گفت: به خاطر اينكه به كاسب محل بدهكار بودم روغن چراغ گرفه بودم و نمى توانستم دينم را بدهم بالاخره طق جواهرات را درهم و دينار را برگرداندند. نه سيد رضى قبول كرد، نه شاگردهايش، آن مادر عفيف آن مادر قانع، اين پسر عفيف و اين پسر قانع را تحويل جامعه مى دهد. به شما بگويم: «السّعيدُ سَعيدُ في بَطن أمّه و الشّقيُ شَقيُّ في بطن امّهِ‌».

پدر و مادر است كه پسر صالح تحويل جامعه مى دهد. پدر و مادر است كه شالودۀ شقاوت براى بچه درست مى كند.

درس هشتم: لزوم محبت در خانه

فصل 6

بحث ما دربارۀ محبّت در خانهاست، و اين فصل را همه و همه بايد اهميت بدهيم. در خانه اگر محبت بين زن و شوهر باشد، اگر عاطفه در خانه حكمفرما باشد، روى بچه هاى خانه اثر مى گذارد، و ايناه با محبت مى شوند، با عاطفه مى شوند. و اما گر محبّت در خانه نباشد، اختلاف بين زن و شوهر باشد، عاطفه از خانه رخت بربندد بچه هائى كه در چنين خانه اى بزرگ شده اند بى عاطفه و بى محبت هستند، اگر دختر باشند نمى توانند شوهردارى كنند و اگر پسر باشند نمى توانند زن دارى كنند و بمحبت به جامعه ندارند. ديگر گرا نيستند و بلاخره آدمهاى با عطوفتى نيستند.

و يكى از مصيبتهاى بزرگ دنياى روز همين است كه عاطفه از دنياى روز مخصوصاً از ممالك متمدنه رخت بر بسته است. اين همه جدالها، اين همه جنايت ها و خيانت ها براى خاطر اين است كه دنياى روز محبت ندارد، دنياى روز جاهليت دوم است از نظر قرآن.

يكى از رذائلى كه در جاهليت اولى يعنى قبل از بعثت رسول الله بود هميين بود كه عاطفه در ميان آنها نبود. در زمان جاهليت بى عاطفگى كار را رسانده بود به اينجا كه بچه اش را زنده زنده زير خاك مى كرد. قرآن شريف مى فرمايد: «وقتى كه بشارت به او مى دادند كه زنت دختر زائيده رنگش تغيير مى كرد» و فكر مى كرد، چه كند آيا زنده زنده زير خاكش كند يا اينكه به ذلت و خوارى او را نگه دارد. در زمان جاهليت كار بى عاطفه گى رسيه بود به اينجا كه تاريخ نويسها مى نويسند: يك هيزم كش، يك پشتۀ خاى تهيه كرده بود،

براى اينكه بفروشد براى زن و بچه اش چيزى تهيه كند، اين پشته خار را آورد در مكه در كوچه ها مى گشت، يك قلدرى رسيد گفت كه هيزم را ببر خانۀ ما برد خانه، دستور داد اين هيزم را بشكم شكست، دستور داد بگذار فانجا گذاشت تا نزيك غروب براى اين قلد كار كرد، منتظر پولش بود گفت پول هيزم مرا بده بروم گفت افتخار بكن اينكه براى من كار كرده اى، گفت افتخار مى كنم، براى تو هيزم آوردم، شكستم، بردم و آنجا گذاشتم اما زن و بچۀ من گرسنه هستند، پولم را بده فكرى به حال زن و بچه ام كن، گفت گفتم افتخار كن اينكه براى من كار كردى، دفعه دوم و سوم با پس گردنى و كتك و سرشكسته او را از خانه بيرون كرد.

ما اين جور قضايا را در زمان جاهليت داريم زياد هم داريم وقتى مى خوانيم تعجّب مى كنيم راستى مى شود ملّتى اين قدر بى عاطفه باشد، در جاهليت دوم يعنى زمان ما بالاتر از آن را مى بينم - رنگهايش تفاوت دارد - الان ابر قدرتها به ممالك ضعيف مى گويند نفتتان را بدهيد، آنها هم مى گويند افتخار مى كنيم نفتمان را بدهيم، مى گويد نوكر باشيد مى گويد افتخار مى كنيم كه نوكر باشيم، مى گويد هرچه مى گويم بشنويد مى گويند افتخار امى كنيم كه هر چه بگويى بشنويم.

اين بى عاطفگى آمريكا است عاطفه ندارد آپولو مى سازد، اما بى محبت است بى عاطفگى او رسيده به اينجا كه زالو مى مكد و مى گويد بايد نوكر من باشى و آن بدبخت هم افتخار مى كند نوكر آمريكاست، شوروى است، اما بدتر از آمريكا، هر كه مقدارى زور دارد زورش بايد اعمال شود. كار بى عاطفگى در دنياى روز الان رسيده به اينجا كه گندمش را، موارد خواركيش را به دريا مى ريزد اما در روز تعدادى زيادى كودك، غير كودك از گرسنگى مى ميرند اين طور كه آمار مى دهند، جوانها از گرسنگى مى ميرند، زنها از گرسنگى مى ميرند، در روز چندين هزار كودك از بد غذايى مى ميرند.

اگر دنياى روز يك سال اسلحه نسازد، يك سال اسلحه انبار نكند تمام دنيا متمولمى شود، تمام دنيا متمكن مى شوند فقر فردى، فقر اجتماعى جامعه برداشته مى شود شما خيال نكنيد كه آمريكا ايران را در فشار گذارده

نه، خود آمريكا بسيارى از مردم از بد غذايى، يا كم غذايى و يا بى غذايى مى ميرند، در همان آمريكا كه گندمش را به دريا مى ريزد گرسنگى كه منجر به مرگ مى شود در آمريكا فراوان است. انگلستان هم همين طور شورى هم همين طورى، شوروى وضعش رسيده به اينجا كه يكى از رفقا رفته بود بعد براى ما آمار مى داد وضع گرانى آنجا سرسام آور، وضع اختلاف طبقاتى آنجا، كاخ و كوخ رسيده است به جائى كه آمريكا را بايد بهش گفت بارك الله اين وضع دنياى روز است، وضع دنياى روز رسيده به اينجا كه آدم كشى با آب خوردن برايش تفاوت ندارد. يك وقتى مى شنيديم كه يكى كسى را براى خاطر يك پياز كشته تعجب مى كرديم الان مى بينيم در آمريكا براى خاطر يك دلار بهشت مى گويند آقا يك دلار بهت مى دهيم فلانى را بكش، يك دلار را مى گيرد فلانى را مى كشد.

وضع بى عاطفگى در دنيا روز رسيده به اينجا كه اگر زن را مجسّم كنند بايد عطافه باشد عاطفه را مجسّم كنند بايد زن بشود، اما همين زن سه تا بچه اش را در حمام بدست نامباركش خفه مى كند بعد به اين خانم مى گويند چرا بچه هايت را كشتى‌؟ مى گويد: مى خواستم دل شوهرم را بسوزانم. ديدم راهى ندارم بچه ام را كشتم تا دل شوهرم را بسوزانم! وضع بى عاطفگى در دنياى روز حتى در ايران ما رسيده به اينجا.

يك نويسنده مى نويسد: دخترى دم مرگ بود اتفاقاً اين دختر نامزد داشت حلقۀ برليان نامزدى در دستش بود كه مريض شد، رفت دم مرگ معلوم است ديگه همه نشسته اند بحال اين گريه مى كنند پدر و مادر گريه مى كنند، خويشان گريه مى كنند و دوستانش هم دارن گريه مى كنند پيرزنى آمده براى اينكه اين بميرد چشمهايش را بگيرد، اين پيرزن براى اين آمده يك وقت ديدند، دارد ناله مى كند و يك چيزى مى گويد هى مرتب مى گويد بگذار بميرم بعد در آور، بگذار بميرم بعد در آور، تعجب كردند چه مى گويد يك وقت متوجه شدند ديدند اين پيرزن مى خواهد انگشتر برليان اين دختر را بدزدد، پيرزن مى كشد و او هم دم مرگ طاقت ندارد زور ندارد او مى كشد او هم مى كشد ديگر به التماس افتاده مى گويد الان من مى ميرم صبر كن بميرم من

علاقه دارم به اين انگشتر براى اينكه از نامزدم هست صبر كن بميرم بعد در آور، اما آن زن پير رأفت ندارد، عاطفه ندارد، دارد هى انگشتر برليان را مى كشد براى اينكه در آورد و بدزدد. اين وضع بى عاطفگى در دنيا روز است هركجا تمدنش بيشتر، اين بى عاطفگى بيشتر.

در ميان مسلمانها بى عاطفگى فراوان است اما كمتر، در ميان لاابالى ها بيشتر، در محيط غير اسلامى بيشتر و بايد بگوييم هر كجا تمدنش بيشتر، يكى از سوغاتهاى تمدن است كه محبت را از بين برده است حالا حرف اين است اين بى محبتى كه در دنياى روز حكمفرماست از كجا پيدا شده بايد بگوييم از خانه، از خانه شروع شده، وقتى بين زن و شوهر محبّت نباشد وقتى اختلاف و دوئيت بين زن و شوهر باشد، وقتى كه زن به شوهر برگرد شوهر العياذ بالله به زن بدزبانى كند، بچه پرورش پيدا مى كند و ن عاطفه خدادادى را كم كم از دست مى دهد، بزرگ مى شود اما بى عاطفه است، بزرگ مى شود، آن محبت خداداى كه در فطرت سرشتۀ او خوابيده بوده سگ درنده درندگى مى كند، اما يقين داشته باشيد اگر يك كسى بى عاطفه باشد از سگ درنده، درنده تر است، گرگ درنده درندگى ميكند، اما يقين داشته باشيد اگر يك انسان بى عاطفه شد از گرگ هم بدتر است، خيلى بدتر است، آن كسانى كه اسلحه مى سازنند اينها عاطفه دارند؟ اين كسانى كه مى دانند يك بمب چه مى كند اين عاطفه دارد؟ قرآن مى گويد: «إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ‌»(1)

پست ترا ميكروب سرطان آن آدمى است كه عقل دارد، تعقّل ندارد، فكر دارد، تفكر ندارد، يعنى پست تر از ميكروب خوره آن انسانى است كه عاطفه ندارد ميكروب خوره عاطفه ندارد حالا ميكروب خورده فكر كند كه دماغ او را، دهان او رامى خورم او بدتركيب مى شود. پس خوب اس دهانش را نخورم تا بدتركيبش نكنم اين فكر را نمى كند.

ولى زورمند مى گويد دو ثلث جهان را بكش، تا بتوانى بر يك ثلث


1) 1 - انفال، 22.

جهان حكمفرما باشى همه و همه از اينجا سرچشمه گرفته كه اختلاف زن و شوهر در خانه بالا گرفته و مى بينيم در ممالك متمدنه عاطفه در خانه نيست عاطفه بين زن و شوهر نيست. افارد غرب زده را وقتى خانه شان را مطالعه مى كنيم. برنامه شان را مى بينيم عاطفه بين زن و شوهر نيست، آن محبت خدادادى از بين رفته. آن دستورهاى اسلامى عمل نمى شود خواه ناخواه بچه در خانه بى عاطفه ميشود، لذا اسلام مدعى است بين زن و شوهر يك محبت خدادادى هست، قرآن مى فرمايد: اگر محبت را از بين نبرى خدا بين زن و شوهر محبت قرار داده است در ميان عوام مشهور است و اين ريشۀ قرآنى دارد همين (انكحت و قبلت) مجرى صيغه مى خواند محبت مى آورد. قرآن مى فرمايد كه

«وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ‌»(1).

يعنى از نشانه هاى خدا اين است كه براى زن، مرد خلق ك رده و براى مرد، زن خلق كرده براى چه خلاق كره نمى گويد براى اطفاء شهوت، نمى گويد براى تكثير نسل، مى گويد براى اينكه زن براى مرد منشأ آرامش است و مرد براى زن منشأ آرامش (لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا) براى اينكه آرامش دل بواسطۀ همسر است، دل آرام مى گيرد وقتى كه جوان يك زن خوب داشته باشد، دل آرام مى گيرد وقت يكه دختر يك همسر خوب داشته باشد، دل آرام مى شود در خانه، يعنى اضطراب نيست، نگرانى نيست، دلهره نيست اضطراب خاطر نيست، اگر زن زن باشد، و اگر مرد مرد باشد، بعد مى فرمايد: «وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً‌» پروردگار عالم بين زن و مرد محبّت، عاطفه رأفت قرار داده است «و جعل» يعنى قرار داده اين محبت را اين محبت از همان «انكحت و قبلت» درست مى شود اين محبت اگر مواظبش باشند روز بروز در تزايد است، لذا اسلام مى گويد محبت بين زن و شوهر هست، محبت در خانه هست و بايد مواظب باشيم اين محبت روز به روز در تزايد باشد، بايد مواظب باشيم اين محبت در خانه از بين نرود، اگر دستورات اسلام را عمل كنيم يقين داشته


1) 2 - روم، 21.

باشيد اين محبت روز بروز در تزايد است.

يك نكته به همۀ مخصوصاً به جوانها بگويم حتى آنهايى كه زن ندارند و آن نكته اين اس تكهگر بهره اى باشد در اين جهان فقط و فقط بين زن و شوهر است. يقين داشته باشيد كه پسر به شما بهره اى نخواهد داد، دختر بهره اى نخواهد داد آن جهازيه اش را مى خواهد برود دنبال كارش، آن خانه و زنش را مى واهد كه برود دنبال كارش اولاً كه بايد به فكر شما و پيرى شما باشد يقين داشته باشيد نيست. بسيار كم پيدا مى شود پسرى به فكر پيرى بابايش باشد.

لذا قرآن روى همين پافشارى مى كند مى فرمايد: «وَ قَضىٰ رَبُّكَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ اَلْكِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ كِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً كَرِيماً»(1)

مى فرمايد پروردگار عالم حكم مى كند كه به پدر و مادر خيلى بايد احترام كنيد بعد مى فرمايد مخصوصاً آنجا كه پدر پير شود و زير دستتان شود. مادر پير شود و زير دست شما. خدا نكند يك پدر و مادى زير دست اولاد و عروس برود. مشكل است. بسيار كم پيدا مى شود كه مادر يا پدر، اما بسيار ديده مى شود كه زن بهره مى رساند و خيرخواه هست براى شوهر، شوهر خيرخواه است و مفيد واقع مى شود براى زن و گر نفعى باشد، اميدى باشد، بين زن و شوهر است، لذا سفارشى كه به همه مى كنم اين است كه مواظب باشيد محبت بين زن و شوهر از بين نرود، اگر محبت از بين برود ديگر خواه ناخواه آن وصال و آن خيرخواهى هم از بين مى رود، اگر محبت از بين برود خانه زندان است.

اميدوارم در مجلس كسى نباشد كه بين او و همسرش اختلاف باشد، اگر باشد خوب توجه دارد كه دارم چه ميگويم. يعنى بعضى اوقات كار به اينجا مى رسد كه محبت بين زن و شوهر نيست، مرد حاضر است تا يك بعد از نصف شب در كوچه بگردد، سر كوچه ها بنشيند، در قهوه خانه بنشيند و خانه


1) 1 - اسراء، 23.

نرود، محبّت وقتى بنى زن و شوهر نباشد اين زن حاضر است تنها در خانه بماند چرت بزند، هيچكس هم نداشته باشد شوهرش مقدارى ديرتبر به خانه بيايد، اين زنگى مرگ تدريجى است در آن خانه كه محبت نباشد، مرگ تدريجى براى آن زنى است كه شوهر با محبت نداشته باشد. زندان به تمام معنا آن خانه است كه در آن خانه اختلاف باشد و از همۀ اينها كه بگذاريم اين بى عاطفگى كه براى بچه جلو مى آيد، معنا ندارد يك بچه در خانه بزرگ شود هر روز بى عاطفگى پدر و مادرش را ببيند، ببيند كه پدر بفكر مادرش نيست، مادر بفكر پدر نيست، اما اين بچه در خنه طور ديگر شود، او هم يك آدم خودخواه يك آدم بى عاطفه،، يك آدمى مى شود كه خواهرش را مى زند برارد كوچكش را كتك مى زند اصلاً حاضر نيست همه را ببيند، خواهرش را نبيند برادرش را نبيند بقول يك پيرمرد، بعضى اوقات انسان مى رسد به آنجا كه حاضر است بيگانه را ببيند، اما پدرش را نبيند خدا كند عاطفه نباشد. لذا اسلام براى آنكه آن محبت خدادادى باقى بماند دستوريها مؤكّدى هم به زن و هم به مرد داده است و اما راجع به مرد فرموده است: مواظب باشد، در خانه بداخلاق نباشى، مراد اسلام اين است كه وقتى مى گويد بد اخلاق نباشى يعنى محيط خانه را سرد نكنى، مراد اسلام فحش نيست، مراد اسلام كتك نيست، آن مردى كه زنش را كتك مى زند اين مسلمانيش لنگ است اين اصلاً مربوط به بحث ما نيست و بقول عوام اين نشسته پاك است.

اين مراد ما نيست، كه العياذ بالله مردى به زنش فحش بدهد اين مسلمانيش لنگ است. بحث ما اين است كه مردى در خانه ترش رو باشد، بى نشاط باشد، محيط خانه را سرد كند، غم و غصه بازار را، چك و سفته بازرا و غصه اش را بياورد در خانه يك آدم اخمو، يك آدم غصه خورد، يك آدم بى نشاط و يك آدمى كه محيط خانه را سرد كند. اسلام مى گويد اگر چنين شدى اولين مصيبت تو، فشار قبر است، قبر چنان فشارى به تو مى دهد كه استخوانهاى سينه ات درهم شكسته مى شود.

در روايات مى خوانيم سعد معاذ جوان مقدس جبهه رفته اى بود از هر نظر عالى بود، مُرد، به اندازه اى عالى بود كه پيامبر فرمودند به اندازه اى ملائكه

در تشييع جنازه اش آمدند كه زمين پر شد، آدم صالحى بود. پيامبر تشييع جنازه اش كرد، علاوه بر اينكه تشييع جنازه كرد. پيامبر اكرم (ص) در غسلش شركت كرد، در كفن او شركت كرد و در دفن او. معلوم است كه آدم خيلى خوب است گذاشتند او را در خاك، روى قبر را پوشاندند، مادرش آمد گفت: ديگر برايت گريه نمى كنم براى خاطر اينكه بدست پيامبر به خاك رفته اى. بنابراين مى دانم بهشتى هستى، معلوم است بهشتى هم بود. اما وقتى مادر رفت پيامبر فرمود قبر چنان فشارى به معاذ داد كه استخوانهاى سينه اش درهم شكسته شد. گفتند: يا رسول الله! آدم خوبى بود. فرمود: بله، اما در خانه بد اخلاق بود، نق مى زد بهانه گيرى مى كرد منفى بافى مى كرد.

ديده ايد بعضى اوقات شخصى منفى باف است يعنى دنبال اين مى گردد يك نقصى پيدا كند. روز كه ديگر نمى تواند نقصى پيدا كند ميگويد: سر سفره چرا كج است‌؟ اين سفره بايد راست باشد بعضى اوقات منفى باف است (كه انشاء الله درباره اش صحبت مى كنيم) خواه ناخواه روى همه چيز منفى بافى مى كند، نق مى زند، نق زدن، غرغر كردن، اخم كردن، محيط خانه را سرد كردن موجب فشار قبر است اگر خداى نكرده اين تكرار شود و بدون توبه از دنيا رود فشار قبر دارد، سيره اش بداخلاقى در خانه ده فشار قبر دارد. گفتم نمى گويم فحش، اگر فحش بدهد بدانيد كه امام زمان از دست او ناراحت است.

راوى مى گويد: من هميشه خدمت امام صادق (ع) بودم هميشه رفيق امام صادق (ع) بودم، يك روز همراه امام صادق (ع) بودم غلام من عقب ماند صدايش كردم جواب نداد، دفعه دوم صدايش كردم، دفعه سوم صدا كردم. جواب نداد دفعه چهارم گفتم: يا بن الفاعله كجايى بيا (يا ابن الفاعله يعنى ولد الزنا) ميگويد يك دفعه امام صادق ايستاد، دست گذاشت به كمرش رنگش تغيير كرد، فرمودند: چه گفتى‌؟ جا خورد. گفتم: يا ابن رسول الله اين مادرش گبر است از هندوستان آمده اين اصلاً مسلمان نيست. اينكه گفتم يا ابن الفاعله باباش معلوم نيست كجا است، مادر ش هم معلوم نيست كجاست امام صادق (ع) فرمودند: من كارى به او ندارم كارى به حرف تو دارم

(اگر راستى كسى به كسى بگويد ولد الزنا حاكم شرع بايد تعزيزش كند و 30 تازيانه به او بزند).

اما من به تو ميگويم تو كه مسلمانى چرا فحش توى زبانت است، بعد امام صادق (ع) فرمودند: حق ندارى ديگر با من رفاقت كنى، راوى مى گويد تا امام صادق (ع) زنده بود ديگر با من رفت و شد نكرد، ديگر نگذاشت من همراه شباشم گفت مسلمان كه فحش بدهد، مسلمان نيست، شيعه نيست امام زمان از دست او راضى نيست. لذا نمى گويم. العياذ بالله يك دفعه موقع افطار آقا عصبانى شود، يك فحش به زنش بدهد نه اينكه روزه ندارد اين مسلمانيش لنگ است، نمى گويم العياذ بالله كتك بزند، بايد خود را اصلاح كند اين ظالم است وقتى ظالم باشد معلوم است جاى او كجاست.

بحث ما اين است كه بد اخلاق در خانه باشد و محيط خانه را سرد كند، نق بزند و امثال اينها اگر اين زياد شد ملكه مى شود از نظر فلاسفه، از نظر عرفاى اسلام، علماى علم اخلاق از نظر اينها كه از قرآن استفاده كرده اند و مى گويند افعال ما، كردار ما براى ما ملكه مى سازد و ملكه برايما هويت مى سازد معنايش اين است كه گفتار و كردار ما كم كم براى ما ملكه مى سازد و آن ملكات هويت و صوت ما را تغيير مى دهد كسى كه رابطه با خدايش خيلى محكم باشد در انسانيت شكوفا ميشود، اما كسى كه نقص درندگى داشته باشد، درندگى هاهيش برايش ملكه مى سازد، آن ملكه برايش هويت مى ازد يعنى انسانيت او از بين مى برد و او را بصورت يك سگ درنده اى در مى آورد اين مسلم است، در قر آن است و علماى علم اخلاق رويش بحث دارند، فلاسفه مخصوصاً ملا صدرا (ره) روى آن بحث مفصلى كرده، به آن مى گويند: تجسّم عمل.

بحث ما اينجا است اگر مردى خيلى نق نق بكند در خانه خيلى بداخلاقى كند، بد اخلاقى روى بداخلاقى، اين بداخلاقى ها، برايش ملكه مى سازد، و او را بصورت سگى در مى آورد، اگر چشم بصيرت داشته باشد، مى بيند سگ است چشم بصيرت مى خواهد كه بشود ديد.

يكى از بزرگان ميگفت كسى را در خواب ديدم من او را مى شناختم

آدم خوبى بود، خيلى عالى بود گفت ديم بصورت سگ است. رفتم جلو سلام كردم، ديم بله خودش است، و بدى در روز قيامت بصورت سگ در مى آيد، او را مى شناسند، يعنى از نظر روح سگ است و از نظر جسم، آدم است مى شناسند او را (يَوْمَ تُبْلَى اَلسَّرٰائِرُ) در قرآن شريف همين است كه روز رسوايى است در حالى كه مى شناسندش فلانى است مى بينند سگ است گفت: ديم سگ است. رفتم جلو سلامش كرد گفتم: فلانى توئى‌؟ گفت: بله، گفتم: چرا چنين شدى، چرا سگى شدى‌؟ گفت واى از بداخلاقى در خانه واى از بد اخلاقى در خانه، واى از بداخلاقى در خانه. بعد به من گفت بيا برويم سر قبرم نگاه كن مرا برد سر قبرش، قبرش كه گلى بود، يك سوراخى هم در ته قبرش بود، گفت آقا وقتى مراد در قبر گذاشتند قبر چنان مرا فشار داد كه تمام روغن من گرفته شد و رفت در اين سوراخ اگر سوراخ تنگ نبود روغنها را نشان تو مى دادم. مى گويد از خواب بيدار شدم.

اين خواب ريشۀ عرفانى دارد، ريشۀ فلسفى دارد، ريشۀ روايى دارد، ريشۀ قراين دارد، قرآن مى گويد: نق نق كردن درد خانه، بد اخلاقى كردن و منفى باقى در خانه بطور مسلم انسان را به صورت سگى در مى آرود، الان هم سگ است ولى چشم بصيرت نيست كه او ببيند اگر خودش چشم بصيرت داشته باشد.

يكى از علماى بزرگ اهل اصفهان خيلى عالى بود مثل باران گريه مى كرد، حتى اگر بگويم چشم ملكوتى داشت اشتباه نكرده ام. مثل باران گريه ميكرد ولى يك مقدار بد اخلاق بود در خانه هم بد اخلاق بود خوب معلوم است ديگر اين عارف كامل فحش نمى داده، اين عارف عالى كتك نمى زده، فقط نق مى زده، اخم مى كرده، خودش مثل باران گريه مى كرد، خدا رحمتش كند، ميگفت: در خواب ديدم بصورت سگ سياهى هستم همان وقت توجه پيدا كردم، اين بداخلاقى من اثر گذاشته است روى سيرتم و مرا به صورت سگ درنده اى در آورده است.

اسلام ميگويد: مرد منفى باق نباش آنچه محبت را ضربه مى زند منفى باقى است. مثبت باش آقا، مثبت باش، مگس ار ديدى اين مگس وقتى مى ايد مى گردد و اين طرف و آن طرف چركى پيدا كند روى آن بنشيند، لباس

شما بسيار نظيف است نمى نشيند. دست و صورت شما نظيف است نمى نشيند، اما يك ذره قى گوشه چشم سما است، ده تا مگس آنجا جمع مى شود، دنبال اين است كه چركى پيدا كند، آدم منفى باف اين جور است. مگس است، زنش امتيازها دارد اما تمامش را فراموش مى كند مى رود دنبا اينكهم چرا آب گوشت شور شده است، خوب آقا فكر اين را بكن كه از ظهر تا موقع افطار دويده است، زحمت كشيده است سفره را برايت انداخته، الان همه چيز مهيا است حالا اين دوغ شوه شده، بشود. به اين مى گوين مگس وارد و اين شخص از نظر روايات ما از نظر فلسفه ملا صدرا در روز قيامت بصورت مگس گنده اى وارد محشر مى شود اينجا مگس كوچك است. مگس كوچك ها منفى باف هستند، آنجا مگس گنده. بدى آن به اين است كه مى شناسندش كه فلانى است، اما بصورت مگس است، آقا منفى باف نباشيد، زن شما امتيازها دارد، چرا امتيازهايش را فراموش مى كنى!

در روايات داريم حضرت عيسى (ع) از راهى مى رفتند. حواريين هم با او مى رفتند بز مرده اى گنديده در كنار كوچه بود، حواريين بنا كردند منفى بافى كنند، يكى مى گفت، بوى گند مى دهد ان يكى مى گفت: فرار كنيم، آن تند رفت آن يكى در دماغش را مى گرفت، حضرت عيسى (ع) با كمال طمأنينه با كمال وقار گذشتند يك نگاهى به اين بز مرده كردند فرمودند: به به، چه دندانهايى سفيدى دارد! به اين مى گويند آدم مثبت چرا در خانه منفى باقى مى كنيد، چرا مثبت نيستند مگر مى شود انسان نقص نداشته باشد. توافق اخلاقى بين زن و شوهر محال است، نمى شود يك كسى صددرصد موافق اخلاق شما باشد، اين محال است يك زن شوهر ش صددرصد موافق اخلاقش باشد اين محال است بقول بعضى از فلاسفه مى گويند انسان نوع منحصر به فرد است براى خاطر همين، سليقه ها و اخلاقها مختلف است اين اختلافها بين زن و شوهر است.

به قول يك روانشناس مى گويد: اختلاف در خانه يك امر طبيعى است، حالا ماه عسلش اگر اختلاف نيايد، سال عسلش نيايد، سال دوم مى آيد، سال اول غريزۀ جنسى اگر كار بكند بلاخره اگر سال دوم كم كم

نقص پيدا ميكند اگر روى نقص ها بخواهد حساب كند، اختلاف خانوادگى جلو مى آيد، اما وقتى گذشت داشته باشد، ايثار داشته باشد، آدم مثبتى باشد، منفى ها را كنار گذاشت خواه ناخواه محبت خدادادى ضربه نمى خورد و به شما بگويم محبت شما شيشه است چگونه شيشه را وقتى يك سنگ زدى مى شكند و دگير قابل اصلاح هم نيست «شيشه بشكسته را پيوند كردن مشكل است» بقول آن شاعر كه شعر الوش را در مسجد نخوانم. اگر دل آزرده شه برگدراندن كار مشكلى است، يك نق محبت را از بين مى برد شيشه شكستهمى شود. لذا در روايات مى خوانيم اگر زنى به مردش بگويد ما كه از تو خير نديديم تمام اعمالش ساقط ميشود و در روز قيامت به روبه آتش جهم مى افتد.

زن وظيفه دارد وقتى كه مرد نيامده مهيا باشد براى شوهر دارى، بچه هاى ش را بايد تميز كند، خانه را بايد تميز كند، خود را بايد متزّين كند غم و غصه را بايد از بين ببرد، بى نشاطى را بايد از بين ببرد، مهيا باشد براى آمدن شوهر وقتى در زد، در روايات مى خوانيم بچه نرود پشت در، بچه پشت در، با اف اف در را باز نكن اين اف اف كه من مى گويم در روايات دارد بچه پشت در نروزد يعنى بخند، تبسم كن، بگير او را، گرم بگير، بيا، بگو، بخند، بخوريد، بياشاميد، لذت ببريد، اين وظيفه يك زن است. بعكس آن فرمودند اگر يك نزى در خانه بد اخلاق شد پيامبر اكرم فرمودند شب معراج دو طايفه را ديدم كه اينها به زبان آويزان بودند در ج هم، در روايت مى خوانمى درو طايفه در صف محشر، زبانشان به اندازه اى دراز است كه اين زبان افتاده روى زمين محشر اين زبان را مردم پايمال مى كنند اينها كيانند؟

1.

افرادى كه غيبت مى كنند پشت سر مردم، افرادى كه شخصيت ديگران را مى كوبند، اين افراد مى آيند صف محشر زبانشان به اندازه اى دراز است كه اين زبان افتاده و مردم اين زبان را پايمال مى كند بعد هم جهم مى روند به زبان در جهنم آويزان مى شوند.

2.

زن بد اخلاق در خانه، زن زبان دار در خانه اگر زن به شوهرش

برگردد و لو شوهر تقصير داشته باشد، حق بگرشت به شوهر را ندارد. زن بايد زير بار برو باشد. اگر برگشت به شوهرش، اگر زبان درازى كرد در مقابل شوهرش او در روز قيامت به زبان آويزان مى شود.

در روايات مى خوانيم كه اگر مردى از دست زنش ناراضى باشد اين زن هر كارى بكند پرودرگار عالم قبول نخواهد كرد، چنانچه بعكسش مى فرمايد كه هيچ ثوابى بلاتر از اين نيست كه مرد خدمت كند به زنش و يا زن خدمت كند به مردش، مرد مى فرمايد: هيچ گناهى بعد از شرك بالاتر از اين نيست كه مردى زنش را اذيت كند و يا زنى اذيت كند مردش را. دخترى آمد خدمت پيامبر اكرم (ص) گفت: يا رسول الله مى خواهم شوهر كنم، حق شوهر چيست كه من بلد باشم ادا كنم، پيامبر اكرم (ص) فرمودند: شوهر سه حق به زن دارد:

1. عمل زناشويى را هر وقت بخواهد حاضر باشد، گفت چشم، حتى در روايات مى خوانيم كه اگر زنى دست بدست كند تا شوهر خواب برود اين زن در روز قيامت به رو به آتش جهنم مى افتد. اين هم خود يك (سريشمى) است براى محبت، خيال نكنيد اينها را اسلام فقط براى ارضاء غريزه جنسى گفته، نه، براى چيز ديگر است. براى اين است كه مى خواهد نسل اين انسانها يك نسل سالمى باشد.

فرمودند: حق دوم اين است كه بايد مواظب باشى دورو، متظاهر، دست كج، دزد در خانه نباشى. اين جور نباشد كه يك دفعه دست يا زبانت يا شوهرت تفاوت داشته باشد، دست كج در خانه نباشى مواظب باشد بدون اجازۀ او تصرف در پول او كنى. گفت: چشم

گفت: اما سوم - اينكه اگر اختلافى جلو آمد بايد مواظب باشى شب نخوابى جز اينكه شوهر را از دست خودت راضى كنى، اين سومى براى اين زن خيلى سنگين آمد گفت: يا رسول الله «وَ ان كانَ ظالماً» و لو اينكه مرد هم تقصير داشته باشد من بايد او را راضى كنم، من بايد بروم جلو، من بايد آتشى كنم‌؟! حضرت فرمودند بله و لو او ظالم باشد تو بايد نخوابى جز اينكه او را راضى كنى، اين زن خيلى برايش سخت آ مد گفت به حق آن كسى كه تو را به پيامبرى فرستاده من كه اصلاً شوهر نخواهم كرد!(1)اگر شوهر كنى يا


1) 1 - وسائل ابواب مقدمات النكاح، النكاح ح 3.

نكنى حق مرد بر زن اين است، زن يعنى عاطفه، زن يعنى محبت، زن يعن متواضع در مقابل شوهر.

اسلام دختر شايسته را تعيين مى كند شما مى دانيد دنياى روز در سال دختر شايسته تعيين مى كند آن وقت هم در زمان طاغوت در ايران ما دختر شايسته تعيين مى كردند، هر دخترى كه بى عفت تر، بى حياتر بود به او مى گفتند: دختر شايسته، الان هم دنياى روز دختر شايسته تعيين مى كند همه ساله دختر شايسته تعيين مى كند. قرآن دختر شايسته تعيين مى كند، مى فرمايد:

«فَالصّٰالِحٰاتُ قٰانِتٰاتٌ حٰافِظٰاتٌ لِلْغَيْبِ بِمٰا حَفِظَ اَللّٰهُ‌».(1)

يعنى زن شايسته، دختر شايسته در اسلام آن است كه دو صفت داشته باشد:

1 متواتع باشد در مقابل شوهرش، متواضع باشد در مقابل خدا

2 عفّت داشته باشد، چه در خلوت و چه در جلوت آن طور يكه در كوچه روى ميگرد در خانه پيش خويش و قومها رو بگيرد، آن طورى كه عفتش را در مقابل شوهر حفظ مى ند، عفتش را در وقتى كه شوهر نيست حفظ كند. در حفظ عفت، خلوت و جلوت برايش فرق نداشته باشد اين ويژگيهاى دختر شايسته اسلام است.

مى خواستم بحث را امروز تمام كنم امثل اينكه كامل نشد، مقدرا ديگرى بايد در اين فصل با شما صحبت كنم و به همه مخصوصاً جوانها، كه زن نگرفته اند، از اول ازدواج آنهاست سفارش مى كنم مواظب باشدى اين سريشم در خانۀ شما باشد، اگر اين سريشم نباشد خانه سلّول است. اگر اين سريش، اين عاطفه و محبت نباشد، بچه هاى شما عقده اى مى وشند، بچه هاى شما جنايتكار و خيانتكار و يا اقلاً دل مرده و بى نشاط ميشوند و بالاخره بچۀ خوب نمى توانيد تحويل جامعه بدهيد.

پس بحث امروزم اين بوود كه گر عاطفه در خانه نباشد بچه بى عاطفه خواهد شد و بدا بحال آن انسانى كه در جامعه وارد مى شود، اما عاطفه نداشته


1) 2 - نساء، 34.

باشد، و اين بى عاطفگى در دنياى روز حتى در ميان مسلمانها فراوان است، فراوان. چرا رد اين انقلاب با اين كمبودش بايد احتكار باشد، چرا در اين انقلاب با اين همه مصيبت بايد گرانفروشى باشد، چرا در اين انقلاب با اين همه دردها كه برايش جلو آورده اند، بايد ما هم براى آن درد روى درد بياوريم.

همۀ اينها برمى گردد به يك چيز و آن اينكه كسى كه احتكار مى كند عاطفه ندارد، اگر گرانفروشى كند عاطفه ندارد. اگر گرانفروشى كند عاطفه ندارد، اگر ظلم كند عاطفه ندارد، اگر ضربه به انقلب بزند عاطفه ندارد، اگر كسى عاطفه داشت فكر مى كرد عزيزان در جبهه كه هر كدامشان به دنيا ارزش دارند، دارد مثل گل پرپر مى شوند! چرام اينجا ضرر بزنم به انقلاب، من اينجا نق بزنم براى انقلاب، آدم منفى باف باشم كارش مى رسد به اينجا كه ديگران دارند كشته مى دهند، جوانها دارند پرپر مى شوند، نِقّش را دارد اين آقا مى زند، يا العياذ بالله ضررش را به انقلاب اين آقا دارد مى زند، اين از كجا سرچشمه مى گيرد؟ بى عطفگى، خدايا بحق امام سجاد، بحق اين آقايى كه بايد بگوييم ادامه شهادت امام حسين علت مبقيه براى اين خون است قسمت ميدهيم كه عاطفه و محبت به همۀ ما عنايت فرما.

درس نهم: باز هم لزوم محبت در خانه

قسمت دوم فصل 6

بحث ما دربارۀ لزوم محبت در خانه بود و يك مقدارى ديروز در اين فصل صحبت كردم گرچه بحث از خانواده، بحثى است بسيار مفصل و خود يك ماه بيشتر بحث دارد، اما امروز دراين باره يك مقدارى صحبت مى كنم تا ان شاءالله بخواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقية الله (عج) فردا راجع به فصل هفتم صحبت كنم.

دروز عرض كردم توافق اخلاقى بين زن و شوهر صددرصد محال است، اگر فكر كنيم يك زن و مردى پيدا شوند كه از نظر اخلاق، از نظر سليقه صددرصد با هم موافق باشند اين نمى شود، اگر بشود در معصوم (ع) است مثل امير المومنين (ع) و حضرت زهرا (س) و اما در غير معصوم توافق اخلاقى نمى شود و به قول روانشناسها اختلاف در خانه يك امر طبيعى است. دو نفر بخواند با هم زندگى كنند قهراً اصطكاكاتى و يك اختلافهايى جلو مى آيد، چه بايد كرد كه اى اختلافها محبت زن و شوهرى را از بين نبرد.

در اين كه اختلاف هست اشكالى نيست بايد باشد، چه بايد كرد كه اين اختلاف سنگى براى شيشۀ محبّت نشود؟ آن محبتى كه ديروز از قرآن فقط و فقط يك راه دارد و از نظر قرآن و روايات اهلبيت (ع)، از نظر علاى علم اخلاق و ازنظر روانشناسها، روانكاوها، مخصوصاً آنهايى كه در امر تربيت صحبت كرده اند فقط و فقط يك راه دارد و آن ايثار و گذشت و نديده گرفتن. اگر صفت عفو و گذشت، مردانگى در خانه حكمفرما باشد و بدى ها

را عفو كن يا نديده بگيرد كه قرآن مى فرمايد: نديده بگير، عفو كن. «وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَكُمْ‌».(1)مى خواهى روز قيامت پروردگار عالم از بديهاى تو بگذرد، مى خواهى پرودگار عالم بديهاى تو را روز قيامت نديده بگيرد. بايد صفت عفو و گذشت، صفت نديده گرفتن در زندگى تو حكمفرما باشد، اين ملكه عفو را هر مردى، هر زنى بايد داشته باشد اين صفت «صَفْح» يعنى نديده گرفتن، به رو نياوردن، به رخ نكشيدن، اين بايد در زندگى يك انسان باشد. اگر صفت «عفو و صفح» در زندگى شما باشد نه فقط محيط خانه گرم است، در اجتماع هم خوب مى توانيد زندگى كنيد، و پتك هايى ه در اجتماع است، اعصاب شما را لِه نمى كند و الاّ اگر صفت گذشت در زندگى شما نباشد گر باريك بين شديد، بقول عوام اگر سخت گير شديد در زندگى نه فقط خانه سرد است، نه فقط اختلاف موجب از بين بردن محبت است، نه فقط بسيار از اين اختلافات موجب طلاق و جدايى است از جامعه طرد مى شويد در جامعه نمى توانيد زندگى كنيد، بر فرض هم در جامعه بتوانيد زندگى كنيد، مسئوليتى داشته باشيد، له مى شويد، اعصابت ضعيف مى شود كسى كه اعصابش ضعيف بشود نه براى دنيايش مى تواند كار كند نه براى آخرتش از اين جهت اگر مى خواهيد در خانه شما محبت باشد، اگر مى خواهيد خانۀ شما گرم باشد، زن بايد گذشت داشته باشد، مرد بايد مردانگى و ايثار و گذشت داشته باشد زن و مرد بايد بيدها را نديده بگيرند مخصوصاً قرآن شريف مى فرمايد: اگر زن نقصى دارد تو بايد لباس او باشى، و اگر مرد نقصى دارد زن بايد لباس او باشد. «هُنَّ لِبٰاسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ‌»(2)يعنى مرد لباس است براى زن و زن هم لباس است براى مرد، نقص زن نقص مرد و نقص مرد، نقص زن است و بايد نقص پوش باشيم، زن بايد نقص پوش باشد، مرد بايد نقص پوش باشد، يعنى همان «صفحى» كه قرآن شريف مى فرمايد، بايد نديده بگيريم.

ديروز گفتم: اگر ميخواهى محبّت در خانه باشد بايد منفى باف نباشى، امروز مى گويم اگر ميخواهى «صفح» در زندگى شما حكمفرما باشد


1) 1 - نور، 22.

2) 1 - بقره، 187.

و بتوانى بدى ديگران، مخصوصاً بدى در خانه را نديده بگيى بايد منفى باف نباشى، بايد مثبت ها را در نظر بگيرى. مسلّم است زن شما امتياز خيلى دارد، چنانچه مسلّم است يك مرد امتياز خيلى دارد وقتى بدى پيش آمد اگر از مرد باشد ز آن امتيازها را در نظر بگيرد، بگويد اگر شوهرم بد اخلاق است، اما از نظر خرج و مخارج كه خيلى خوب است، اگر شوهرم الان نق زد اما از نظر مردنگى مى دانم مرا دوست دارد، الان عصبانى شده است،، اگر زن شما مثلاً نتوانست غذا بپزد بگو نمى تواند غذا بپزد، اما زن عفيفى است و اگر خداى ناكرده بى عفت بود چه مى كردم، اگر خداى نكرده زن زبان دراز شد، با موعظه با او صحبت كن و علاوه بر اين، صفح داشته باش. بگو و لو زبان دراز در مقابل من هست اما اگر با نامحرم مى گفت و مى خنديد و عشوه گرى مى كرد چه مى كردم الحمد لله عفيف است و زن من خوب است. خوبيها را در نظر بگيريد وقتى مى خواهيد عصبانى شويد فوراً خوبى زن را در نظر بگيريد، وقتى كه زن مى خواهد ناراحت شود، اعصابش له شود، خوبى هاى مردش را در نظر بگيريد، تا مى بنى مرد آمد با ترش رويى آمد بگو: الحمد لله آمده با ترش رويى آمده اما اگر سر و پا شكسته آمده بود چه مى كردم.

همين طور سملم است هر مردى امتياز دارد، هر زنى امتياز دارد، وقت كه بديها جلو مى آيد، بايد امتيازها بيايد جلو اين يكى، در زندگى كلام خشن نبايد باشد، ديروز گفتم كلام خشن مثل سنگ براى شيشه است مخصوصاً يك خواهش دارم ممكن است يادم برود بگويم و آن اينكه مرد و زن مواظب بايشند، مرد و زن ديگران را به رخ هم نكشند يكى از چيزهايى كه براى مرد خيلى مشكل است، براى زن خيلى مشكل تر است اينكه ديگران را به رخ او بكشند مثلا شما بگوييد كه ببين فلان زن چقد زن نظيفى است، نگاه به او بكن اين براى زن از هر پتكى بيشتر اعصابش را از بين مى برد، از هر سنگى براى شيشه بيشتر محبت شما را از دل او مى برد. مخصوصاً زن به مرد بگويد نگاه كن فلانى چه زندگى خوبى دارد، اين زنگى شد تو دارى، آخر آن همسايه مان، آن برادرت، آن خويشان ببين چه زنگى خوبى دارند با اين جمله، محبت زن از دل شوهر مى رود. به جاى اين حرفها، صفح كنيد،

گذشت كنيد، امتيازهاى يكديگر را در نظر بگيريد، بجاى اين حرفها، خانۀ شما مكتب باشد براى شما.

انسان آمده در اين دنيا براى تحصيل كمال، انسان آمده در اين دنيا براى خودسازى، صد و بيست و چهار هزار پيامبر آمدند براى خودسازى پيامبر اكرم، مى فرمايد: قرآن آمده براى خودساز «هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ‌»(1)

پيامبر با معجزه آمده براى خاطر خودسازى آمده، پيامبر آمده آدم بسازد، قرآن يعنى مكتب آدم سازى قر آن يعنى كارخانۀ آدم سازى و به شما بگويم از جاهايى كه مكتب انسان سازى است خانه است.

من عقيده دارم مجهزترين مكتب ها براى زنها، براى مردها خانه است. صفت عفو پيدا كردن خيلى مشكل است، بقول يكى از بزرگان، انسان بايد جان بكند چندين سال تا بتواند صفت عفو و ايثار و گذشت پيدا كند. و در خانه اگر مواظب باشد وقتى كه بدى را ديد عفو كند، وقتى مى خواهد غضب كند، غضبش را فرو نشاند، وقتى كه بدى را ديد نديده بگيرد كم كم همين كردارها ملكه برايش مى سازد يك سال طول نمى كشد اين ملكۀ عفو و گذشت و ايثارگرى در زندگيش حكمفرما مى شود، يك صفع فضيلت، پيدا كردن ارزش آن از دنيا بيشتر است.

انسان در خانه مى تواند صفت ايثارگرى پيدا كند، يعنى اگر مرد خودخواه، خود خور نباشد، خوشش بيايد كه بچه ها در رفاه باشند، خشنود باشد از اين كه زنش در رفاه باشد به اندازه اى ثواب دارد كه در روايت مى خوانيم:

«الكادّ لِعيالِهِ كالمجاهد في سبيل الله»(2)آن كسى كه زحمت بكشد براى اينكه زن و بچه اش در فاه و آسايش باشند ثواب آن به اندازه اى است كه مثل اينكه در خط مقدم جبهه باشد، يعنى يك آقاى كاسب صبحى مى آيد سر كسبش اما اميدش اين است كه يك چيزى در اورد براى اينكه زن و بچه اش در رفاه باشند، اين كسب است اما در خط مقدم جبهه است يك


1) 1 - جمعه، 2.

2) 2 - وسائل، جلد 12، باب 23، صفحه 43.

آقاى كارگرى مى رود كارگرى يك آقاى حمّالى بار بدوش ميگرد اما نيت او اين است كه زن و بچه اش در رفاه باشند، مى خواهد براى اينكه بچه درس بخواند، مى خواهد براى اينكه زنش در ميان مردم آبرويش نرود اين بار را بدوش مى كشد، ثوابش مثل اين است كه در خط مقدم جبهه با دشمن بجنگد، ثواب آن است.

راجع به زن هم همين طور است، در روايات مى خوانيم: يك زن زرنگ دانايى آمد خدمت پيابر اكرم (ص) گفت: يا رسول الله! من يك پيام دارم اين پيام از زنهاى مدينه است. از زنهاى عالم هست، از زنها تا روز قيامت هست. پيامبر (ص) فرمودند: پيام چه هست‌؟ گفت: يا رسول الله زنها مى گويند: پيامبر اختلاف طبقاتى دارد پيامبر فرمودند: اختلاف طبقاتى، ديگر چيست‌؟ گفت يا رسول الله امتيازهايى براى مرد قائل هستيد كه براى زن قائل نيستيد گفتند مثلا؟ عرض كرد: يا رسول الله شما دستور داده اى زن جبهه نرود، اما مرد جبهه برود، چرا؟ اين ثواب به اين بزرگى را مردها داشته باشند، اما زنها نداشته باشند؟ پيامبر از اين پيغام خيلى خوشحال شد فرمودند: به زنهاى عالم بگو:

«جهادٌ الْمرأةِ حُسْن الَتَبِّعُّل»(1)

اگر يك زن مى خواهد جهاد كند، اگر يك زن مى خواهد در خط مقدم جبهه باشد شوهر دارى كند، اگر زنى خانه دارى كند براى اينكه شوهرش در رفاه و آسايش باشد، غذا مى پزد به فكر اينكه مردش مى آيد در رفاه باشد سفره پهن مى كند براى اينكه شوهرش در رفاه باشد، خانه دارى مى كند براى اينكه بچه هايش بزرگ شوند پيامبر فرمودند ثواب اين زن مانند مردى است كه در خط مقدم جبهه است.

خانۀ زن يعنى خط مقدم جبهه از نظر اسلام، از نظر پيامبر اكرم، در روايات را مى خوانيم اگر زنى سفره اى بيندازد، جمع كند، غذائى بپزد، ظرف را بشويد، تمام گناهان او را خدا مى آمرزد براى خاطر اين

كارى كه براى شوهرش كرده است.(2)اين از نظر ثواب


1) 3 - وسائل أبواب أحكام الاولاد، باب 67.

2) 1 - نهج البلاغه. حكمت 136.

قطع نظر از اين، صفت فضيلت ايثارگرى براى او ملكخه مى ود. يعنى وقتى انسان به فكر ديگران باشد، به فكر زن و بچه اش باشد به فكر اين باشد كه زنش در رفاه باشد، زن به فكر اين باشد كه مردش، بچه هايش در رفاه و آسايش باشند، اين كارها كيى پى از ديگرى باعث ميشود كه كم كم براى او ملكۀ ايثارگرى پيدا شود، ملكه ديگرگرائى ارزشش از دنيا و آنچه در دنياست بالاتر است، زن متواضع در مقابل شوهر، اين صفت تكبر صفت بدى است، صفت تواضع صفت خوبى است.

صفت تكبّر به اندازه اى بد است كه شيطان آمد پيش حضرت نوح گفت: نوح مى خواهم يك نصيحت به تو بكنم و آن اينكه مواظب باش تكبر نيايد كه اگر تكبّر آمد دنيا و آخرتت از بين مى ورد آدم متكبر مطروح جامعه است، آدم متكبر را خدا قسم خورده است ذليلش كند آدم متكبر به رو به آتش جهنم مى افتد.(1)و امام صادق فرمود: «

لا يدخل الجنة من كانَ في قلبه مثقال ذرّة من الكبر»(2)داخل بهشت نمى شود آن كس كه يك ذره كبر در دلش باشد.

كبر بد صفتى است به عكسش مسأله تواضع، آدم فروتن باشد در مقابل ديگران، اين مسأله علاوه بر اين بهشت را دادر، در ميان مردم هم يك احترام خاصّى دارد. اين مسأله تواضع از كجا پيدا مى شود. خانه ميتواند تواضع بدهد وقتى كه زن در مقابل شوهر زبان دراز نشد. وقتى زن در مقابل شوهر مواضع شد، وقتى مرد چيزى به زن گفت و جواب دا چشم، خيلى با زبان خوش و روى گشاده و لو اينكه نمى خواهد كار را انجام دهد، برايش مشكل است اما چون شوهر گفته است، بگويد چشم اين چشم ها، اين كارها، كم كم فيس و افاده را (بقول زنها از بين مى برد، تكبر را از اين زن مى برد، اين زن مى شود يك زن متواضعى اگر صفت تواضع كسى پيدا كند از دنيا و آنچه در دنياست ارزشش بيشتر است. مرد در مقابل بچه هايش زبان كودكى گشوده است، مرد در مقابل زنش تواضع مى كن، زنش چيزى مى گويد او


1) 2 - اصول كافى، جلد 3، ص 423، ح 5.

2) 3 - بحار، جلد 73، ص 215، ح 6.

مى گويد چشم، مرد در خانه به زنش كمك مى كند.

در روايات مى خوانيم: پيامبر اكرم با آن مقامش بز مى دوشيد، نان مى پخت، جارو مى كرد، در روايات مى خوانيم روزى پيامبر وارد شد. ديد امير المومنين (ع) درد عدس پاك مى كند و حضرت زهرا (س) سر ديگ است. پيامبر فرمود: يا على كسى كه كمك زنش كند ثواب هزار حج و هزار عمره دارد، خانه يعنى جاى ثواب، يعنى جاى حج و عمره، يعنى جاى جهاد، علاوه بر اين مرد متواضع مى شود، تكبّر و منيت مرد بطور ناخودآگاه كم كم از بين مى رود. اگر انسان بتواند صفت تواضع پيدا كند خيلى ارزش دارد. علماى علم اخلاق خون جگر مى خوردند تا بتوانند به يك مقامى برسند، رياضت ها مى كشتند تا بتوانند ادّعايى بكنند.

مى گويند علامه بحر العلوم (ره) در آن آخر كار يك وقت ادعا كرد كه علماى علم اخلاق مى گويند (ادعاى بزرگى است اما بحر العلوم است از او مى پذيريم) ادعا كرد، گفت من امروز توانسته ام ريشۀ ريا را از دلم بكنم، مگر مى شود به اين زودى ريشۀ ريا را از دل كند؟ اما اگر خانه مكتب شد، ريشۀ تكبر كه تكبر ريشَه ريا و تظاهر را هم مى شود از دل كند. اما اين مكتب فقط درس خواندن مى خواهد، لجاجت و عصبيت مثل اين است كه يك بچه نخواهد درس بخواند معلوم است به جايى نمى رسد. اما اگر بچه بخواهد درس بخواند، معلم، مكتبخانه، مدرسه مى توان داو را درس بدهد، به شما بگويم خانه به زن و مرد مى تواند درس اخلاق بدهد كارى كنيد كه خانۀ شما مكتب گذشت، صفت ايثارگرى بر شما حكمفرما باشد، و اين صفت عفو خيلى لذات دارد (در عفو لذتى است كه در انتقام نيست) به اندازه اى لذا دارد، اول مشكل است اما كم كم عادى مى شود اول خيلى مشكل است.

مرحوم محقق نراقى (ره) يك حديثى نقل مى كند كه الان حديث آن را نمى گويم اما همين مقدار كه پيامبر (ص) پيامبرى از بنى اسرائيل را در خواب ديد كه به او در خواب گفته بودند اول چيزى كه ديدى او را ببلع، وقتى كه

بيدار شد رفت در بيابان اول چيزى كه ديد كوه بود! رفت جلو آن كوه، كوچك شد و كوچك شد تا رسيد باندازه اى يك لقمه، لقمه را بلعيد، به چقدر لذيذ است بعد در خواب به او گفتند اين غضب است. اين وقتى است كه انسان مى خواهد دادش بلند شود، بدى از يكى مى بيند مى خواهد انتقام گيرى كند، اگر صبر كرد، پا گذاشت

روى نفس اماره، پا گذاشت روى منيتش، كم كم «در عفو لذتى است كه در انتقام نيست» خيلى لذت بخش است.

خوشا به حال آن مردى كه در مقابل زن نااهلش مى تواند عفو كند، خوشا بحال آن زنى كه در مقابل مرد عصبانى منش خود مى خندد و تواضع مى كند. اصمعى وزير مأمون است يك قضيه اى نقل مى كند. اسلام اين جور زنها مى خواهد، اسلام اين جور مردها مى خواهد، اين همه سفارش كه كرده است اگر ديروز درباره اش صحبت كردم، اسلام مى گويد من آمده ام اين جور زن و اين جور مرد بسازم.

اصمعى مى گويد: در بيابان گم شدم اينها مى رفتند براى صيادى، ديگر چيزى سرشان نمى شد، مى رفتند دنبال آهو يك وقت متوجه مى شدند كه گم ده اند گفته بود در بيابان گم شدم، تشنه و گرسنه چه كم، يك وقت چشمم افتاد ب خيمه اى رفتم در خيمه ديدم يك زن جوان با حجابى در خيمه نشسته است به او سلام كردم جواب سلام را داد، تعارف كرد گفت: بفرماييد مى گويد: من نشستم بالاى خيمه و آن زن هم نشست گوشۀ خيمه تشنه ام بود. به او گفتم: يك مقدار آب به من بده ميگويد: ديدم رنگش تغيير كرد، رنگش زرد شد! جواب داد: از شوهرم اجازه ندارم كه بشما آب بدهم!

اين همان روايت ديروز است كه پيامبر فرمودند حق دوم اين است كه بدون اجازۀ او تصرف در مال او نكنى، بدون اجازۀ او دست كجى نباشى، تصرف در مال او نكنى. گفت: اجازه ندارم ولى يك مقدر شير دارم اين شير براى نهار خودم است و اين شير را مى دهم به شما بخوريد، من ناهار نمى خورم. مى گويد شير آورد من خوردم، يكى دو ساعت نشستم، يك وقت ديم يك سياهى پيدا شد تا ديدم سياهى پيدا شد اين زن يك ولعى پيدا كرد ديدم بلند شد همان آبى كه به من نداد را برداشت آمد خارج از خيمه يك

سنگى گذاشته بود مهيا يك وقت ديدم يك پيرمردى سياه سوار بر شتر آمد اين پيرمرد را روى سنگ پياده كرد پاهاى پير مرد خسته را شست، دست و صورتش را شست و اين مرد را برداشت و آورد نشاندش بالاى خيمه (اين همان است كه گفتم اف اف كه صدا مى كند زن با اف اف در را باز نكند، زينت كرده خودش برود دم در تبسم كند، سلام كند دست شوهر را بگيرد شوهرش را بياورد در خانه) گفت: اين زن آورد او را در خانه، و نشاندش، اين مرد بد اخلاق بود، خسته بود قر مى زد، نق مى زد هر چه او قر مى زد، نق مى زد زن مى خنديد، تبسم مى كرد و با او حرف مى زد.

اصمعى گفت: از بس او بدى كرد و اين خوبى، من ديگر نتوانستم در اين خيمه بمانم و آفتاب را ترجيح دادم از اينكه در خيمه بمانم، ميگويد: بلند شدم، خداحافظى كردم، مرد خيلى اعتنا نكرد، با يك روى ترشى جواب خداحافظى داد، اما زن آمد مشايعت من وقتى آمد مشايعت من مرا شناخت. شناخت من اصمعى وزير مأمون هستم، ميگفت: من از بس دلم پر شده بود نمّامى و سخن چينى كردم، به او گفتم: خانم حيف تو است به چه چيز اين دل بسته اى، به جمالش، به جوانيش، آن پيريش، آن فقر و فلاكتش اين وسط بيابان، اين وضع فقرش، اين وضع اخلاقش، به چه چيز اين مرد دل بسته اى كه اين قدر او بدى مى كند و تو خوبى مى كنى‌؟ ميگويد تا اين جمله را گفتم: يك وقت ديدم رنگ زن تغيير كرد اين زنى كه اين قدر بااخلاق بود با عصبانيت به من گفت حيف از تو، مى خواهى بين من و شوهرم اختلاف بيندازى‌؟ «هُنَّ لِبٰاسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ‌».

اصمعى گفت: چون آن زن ديد من خيلى جا خوردم و ناراحت شدم خواست دلدارى دهد گفت اصمعى، روايتى از پيامبر اكرم شنيده ام مى خواهم به اين روايت عمل كنم، گفت: اصمعى، دنيا ميگذارد اگر در وسط بيابان باشد مى گذرد و اگر در قصر باشد. مى گذارد، در رفاه و آسايش باشد مى گذارد، اگر در فقر و فلاكت باشد، مى گذارد. اصمعى ديروز گذشت و من اگر در بيابان بودم (كه بودم) گذشت و اگر هم در قصر بودم و در رفاه و آسايش آن هم گذشت، اما يك چيز نمى گذرد و آن آخرت است.

و من يك روايت پيامبر اكرم شنيده ام و مى خواهم به اين روايت عمل كنم براى اينكه ايمانم كامل شود و با ايمان كامل از دنيا بروم پيامبر اكرم فرموده است

«الايمان نصفه الصبر و نصفه الشكر» ايمان دو بال دارد، يك بالش صبر است در مقابل مشكلات و يك بالش شكر است در مقابل نعمت ها، انسان نعمتهاى فراوانى دارد شما الان كه اينجا نشسته ايد از نظر تمكن مالى اگر هيچ نداشته باشيد اما چشم داريد، گوش دارد، عقل داريد، و هر كدام اينها يك دنيا ارزش دارد.

بقول يك نويسنده اى چه خوب نوشته است؛ مى گويد: آقايى كه ميگويى هيچ ندارم، آقايى كه گله دارى از خدا، دو تا چشم دارى، من دو چشم تو را ميگيرم تمام دنيا را به تو مى دهم حاضرى‌؟ يعنى شما كه اينجا نشسته ايد حاضر هستيد، قم را، همۀ زمينهاى قم، خانه هاى قم را بدهند به شما، اما دو تا چشم تو را بگيرند كى حاضر ميشود؟ تمام دنيا مال تو تمام اسكناسها و دلارها و آمريكا مال تو اما عقل تو را بگيرند، دو پايت را بگيرند، دو چشمت را آيا مى دهى‌؟ يك ميليارد دلار به تو بدهند دو تا گوشت را بگيرند آيا ميدهى‌؟ چقدر نعمت دارى «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا» در مقابل اينها بايد شكر كرد هيچ قوت شما شكر كرده ايد؟

شما مقدس هيچ وقت شكر كرده اى كه الحمد لله ربّ العالمين عقل دارم، گوش دارم، چشم دارم، نه، بالاتر از اينها هيچگاه شكر كرده اى الحمد لله رب العالمين شيعه هستم، اگر حالا ناصبى بودى چه مى كردى، اگر سنى بودى چه مى كردى‌؟ اگر يهودى بودى چه مى كردى‌؟ الحمد لله ربّ العالمين مسلمانم، الحمد لله رب العالمين الان جوان توى مسجد هستم و در خانۀ تميى نيستم اگر در خانۀ تيمى بودى چه مى كردى‌؟ اينها شكر دارد. در مقابل تمايلات، در مقابل مشكلات هم صبر كنيد، اين زن يك روايت نقل مى كند گفت اصمعى! پيامبر فرموده انسان بايد در مقابل نعمتها شكر كند و در مقابل مشكلات صبر كند، تا ايماش كامل شود.

گفت: اصمى! من در بيابان به بد اخلاقى اين مرد صبر مى كنم به فقر

اين مرد صبر مى كنم، براى خاطر جمال و جوانى و سلامتى كه خدا به من داده، به شكرانۀ آن، خدمت به اين پيرمرد ميكينم، براى اينكه ايمانم كامل شود، خدمت كردن به مرد شكر سلامتى است. خدمت كردن به زن براى زن، براى بچه زحمت كشيدن شكر عملى است براى سلامتى، شكر عملى است براى شخصيت، شكر عملى است براى عقل، شكر عملى است. به اين مى گويند يك زن مسلمان كه صفح دارد، ايثار دارد، گذشت دارد. مرد بايد چنين باشد.

مؤسس حوزۀ علميۀ قم آن كسى كه به همه حق دارد، به من عمامه بسر خيلى حق دارد، به شما حق دارد، به قم حق دارد، به ايران حق دارد، به اين انقلاب حق بزرگى دارد، مؤسس حوزه علميه قم فرموده بود كه من به جايى نرسيدم، اما اگر توانسته باشم خدمت به اسلام بكنم در اثر دو عمل است:

1 - اينكهم در نجف يك زنى داشتم كور، پير اين زن كور و پير را حتى مستراح مى بردم، حتى كولش مى كردم، مى بردم او را آن بالا، روى پشت بام، صبح هم كولش مى كردم پايين مى آوردم او را كولش مى كردم در سرداب مى بردم، غذا دهانش مى گذاشتم، غذا برايش مى پختم و او هم بعضى اوقات مى گفت: خدا خيرت دهد.

2 يكى هم توسل، مى گفت: مريض شدم رفتم دم مرگ آن موقع كربلا بودم، ديم مردنى هستم قبلاً هم خوب ديده بودم كه ده روز ديگر مى ميرم، مى گفت ديدم مردى هستم رو كردم به امام حسين (ع)، رو كردم به قبر مطهر امام حسين (ع) گفتم: حسينم مردن چيزى نيست، اما من كارى براى اسلام نكردم. از خدا بخواه من برگردم يك خدمتى به اسلام بكنم و بميريم. همان وقت آقا امام حسين (ع) نظر لطفى كردند خوب شدم. لذا توانست به عالم تشيع خدمت كند و راستى هم خدمت بزرگى كرد. از ز ما غيبت صغراى حضرت ولى عصر (عج) تا بحال دو نفر خدمت شايان و بزرگى كرد. عالم تشيع، يكى شيخ طوسى كه حوزه علميه نجف را تأسيس كرد، يكى هم اين مرد بزرگ كه حوزۀ علميه قم را تأسيس كرد.

و به شما بگويم خدمت كردن به زن، صفح و گذشت از بدى او ثواب

دارد. قرآن شريف مى گويد: اگر صفح كردى بدون حساب بهشت مى روى «وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَكُمْ‌»

آن مردى كه با بدى زنش صبر كند، آن زنى كه با بدى مردش بسازد نديده بگيرد، مراد از نديده گرفتن اين نيتس كه انسان تند صحبت نمى كند، اما اخم مى كند، قهر مى كند، اين از هر كتكى بالاتر است. اگر زن تو، بدى كرد و تو اخم كردى، بى محلى كردى اين كار بدتر از داد و فرياد كردن تو است. نه، معناى نديده گرفتن اين است كه وقتى بدى كرد مثل اينكه اصلاً بدى نكرده باشد، يا در مورد زن اگر شوهرش به او بدى كرد، داد زد، فرياد زد، بچه را كتك زد اين دفعه قهر مى كند، محيط خانه را سرد مى كند، اين مسلم است از هر زندانى بدتر است.

يكى از كتكهاى حسابى كهم زن به مرد مى تواند بزند همين است كه زن قهر كند. قهر اين طورى كه هيچ نگويد، سر سفره بنشيند اين نه، اين بداخلاقى است و اين خود يك نحوه اذيت است اين يك نحوه آزار شوهر است و اين خود يك نحو جهنم رفتن است.

معناى صفح يعنى نديده گرفتن، با تبسّم، بقول امير المومنين (ع) «امرُّ علي اللّئيم يَسُبُّي» من گذر كردم از پيش يك انسان پستى كه به من فحش مى داد، من نديده گرفتم گويا كه اصلاً به من فحش نمى دهد، معناى صفح يعنى اين.

مالك اشتر بمنزلۀ دست راست امير المؤمنين (ع) بود، در كوفه آمد رد شود يك عربى نشسته بود با دو سه نفر از رفقايش سر كوچه يك تكه گلى دستش بود اين گِل را با انگشت به عمامۀ مالك اشتر زد، مالك اشتر نگاه هم به او نكرد و رفت، مردم به او گفتند مى دانى چه كردى‌؟ خودت را به كشتن دادى، او مالك اشتر بود و الان نابودت مى كند اين مَرد مُرد، بلند شد كه چه كند در مغازه اش را بست و دنبال مالك اشتر دويد كجاست‌؟ گفتند: رفت مسجد، آ «د در مسجد پيدايش كرد ديد در حال نماز است، نماز مالك اشتر تمام شد، افتاد روى دست و پاى او هى مى بوسد گفت: آقا غلط كردم، مرا عفو كن، فرمودند تو كه هستى‌؟ گفت: من همان هستم كه گِل به عمامه شما

زدم فرمودند: من كه تو را نمى شناسم، اما وقتى كه گل به عمامه من زدى ديدم توهين به من كردى. و توهين به يك مسلمان گناهش خيلى بزرگ است.

«عن النبي (ص) عن جبرئيل: مَنْ اهانَ وليّاً فقد بارزني بالمحاربة» اگر يك مسلمانى به مسلمان ديگر توهين كند. مثل اين است كه با خدا جنگ كرده است.

يعنى آقا! اگر به زنت توهين كنى مثل اين است كه با خدا جنگ كرده اى، مواظب باشد در ماه مبارك رمضان با خدا جنگ نكنى. زن! اگر به شوهر توهين كردى مثل اين است كه با خدا جنگ كره باشى، مواظب باش در ماه مبارك رمضان با خدا جنگ كرده باشى، مالك اشتر گفت ديدم كه گناه خيلى بزرگ است آمدم مسجد ماز بخوان بعد از نماز دعا بكنم كه خدا از گناه من و گناه تو درگذرد.

به اين مى گويند عفو، به اين مى گويند صفح، و اسلام اين را مى خواهد مخصوصاً در خانه.

على بن اسماعيل يك آدم نانجيبى است آمده مدينه استاندار شده در زمان امام سجاد (ع) خيلى بدى كرد بحدى بدى و ظلم كرد كه امام سجاد (ع) در جلسه اى فرمودند: از دست علّى بن اسماعيل دلم خون است گناهش پاپيچش شد از طرف عبد الملك مروان دستور دادند او را عزل كنند به درختى ببندند و آنجا هر كس بيايد و به او جسارت كند، اين بدبخت را بستند به درخت، مردم مى آمدند آب دهان به او مى انداختند، توهينش مى كردند، كتكش مى زدند، سنگش مى زدند اين طورى.

راوى مى گويد: مى دانستم كه امام سجّاد از دست او خيلى عصبانى است. گفتم: بروم خانه امام سجّاد ببينم چه خبر است، مى گويند: آمدم خانه امام سجّاد ديم آقا امام سجاد فرستاده اند دنبال اصحاب و اصحاب را جمع كرده اند براى آنها منبر رفته اند، مى فرمايند: اصحاب من اين شخص عزيز بوده، ذليل شده اين اين بدبختى براى او بس است،. شما مواظب باشيد يك دفعه به او توهين نكنيد. اين ديگر افتاده، ديگر بدبخت شده حال كه افتاده شما ديگر

به او توهين نكنيد حالا كه ذليل شده، شما او را ذليل تر نكنيد. بعد هم ديدم امام اين آيه را مى خوانند «خُذِ اَلْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْجٰاهِلِينَ‌»(1)

يعنى عفو را پيشه كن، ملكه ات ايد عفو باشد اگر مى خواهى مسلمان باشى «وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ‌» با ديگران كه صحبت مى كنى صحبت خى عالى با تلطّف، امر به خوبى كن و خودت آن خوبى را داشته باش. «وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْجٰاهِلِينَ‌» اگر يك آدم جاهل و نادانى چيزى به تو گفت، بگذر «وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً»

وقتى زن ديد موقع افطار، شوهرش عصبانى است، داد مى زند، فرياد مى كند، اين جاهل است اگر جاهل نبود، عصبانى نمى شد وقتى كه خانم شما آشى براى شما پخته مثل اينكه كار مهمى انجام داده دادش بلند است فرياد مى كند، اين جاهل است، اين نفهم است قرآن مى گويد:

«وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً» سلام به او كنيد بگو: به بارك الله چه آش خوبى و بگو: بارك الله زنى خوبى هستى، اما حالا عصبانى شدى چه كم اين بچه ها تو را عصبانى كرده اند. انشاء الله اين بچه ها بزرگ مى شوند و... امام سجاد (ع) اين طور صحبت مى كرد.

مى گويد: فردا همين امام سجادى كه دستور مى داد نزديك نرويد، من رفتم ببينم چه خبر است ديدم كه امام سجاد دارد مى آيد از دور تا على بن اسماعيل چشمش افتاد به امام سجاد، رنگش تغيير كرد آقا امام سجاد آمدند از دور فرمودند: على بن اسماعيل، سلام عليكم، بعد آمدند دست تلطف گذاشتند روى شانه على بن اسماعيل فرمودند: دلخوش دار كه نامه اى نوشته ام به عبد الملك مروان كه تو را از اين ذلت نجات بدهد، و همين چند روز جواب نامه مى آيد و تو از اين ذلت نجات پيدا مى كنى، به اين مى گويند مرد، به اين مى گويند مردانگى.

اگر در بازا ر اين طور مردانگى ندارى كه بايد داشته باشى، اگر با رفقايت اين جور مردانگى ندارى كه بايد داشته باشى، اگر با دشمنان اين جور


1) 1 - اعراف، 199.

مردانگى ندارى كه بايد داشته باشى، تقاضا دارم در خانه ات مرد باشى. ايثارگر باشى، فداكار باشى، محبت خدادادى را از بين نبرى كه اگر محبت خدادادى از خانه برود، بچه بى عاطفه مى شود؟ بلكه در حقيقت بچه ات را كشته اى و اگر كسى بچه اش را از نظر روح بكشد مثل اين است كه جهانى را كشته باشد.

درس دهم: محبت يابى در كودك

فصل 7

بحث ما درباۀ محبت يابى در كودك است، بچه وقتى به دنيا مى آيد داراى غرايز و تمايلاتى است، اين غرائز و تمايلات دو قسم است يك قسم از آنها بالقوه اس تنظير آتش زير خاكستر و به موقع خود فعليت پيدا مى كن يعنى اين بچه تمايل به مال دارد. غريزۀ جنسى دارد، ولى غريزۀ جنسى او و تمايل به پول و دنيا بالفعل نيست بالقوه است، كم كم به مرور زمان فعليت پيدا مى كند، بسيار از تمايلات بچه اين گونه است وقتى بدنيا مى آيد، استعدادش در او هست البته بالقوه است، و فعليت ندارد.

يك قسمت از تمايلات او بالفعل است، همان وقتى كه بدنيا مى آيد اين تمايلات با او هست. از جمله آن تمايلات، تمايل به غذا است كه اين را همه مى دانيم وقتى بچه به دنيا مى آيد، فطرت او را درك م يكند كه گرسنه است و بايد پستان مادر را بمكد تا سير شود، يكى هم غريزۀ علم يابى او است وقتى بدنيا مى آيد نظير غريزه تمايل به غذا كه بالفعل است با او است، غريزۀ علم يابى و مذهب او هم بالفعل است و با او است، لذا دستور داده مى شود كه اذان در گوش راست او بگوييد و اقامه در گوش چپ و همين به ما مى فهماند كه اسلام ميگويد كه اين بچه اذان و اقامه را درك مى كند، اين اذان و اقامه در گوش راست او گفتن و يا در گوش چپ او گفتن مؤثر است يا در روايات مى خوانيم (كه بعد دربارۀ آن صحبت مى كنم) اگر بچه بيدار باشد، پدر و مادر مواظب باشند با هم همبستر نشوند حتى در روايات دارد اگر اين بچۀ چند روزه، يك ماه دو ماهه بيدار باشد، و زن و مرد با هم، همبستر شوند چنانچه اين

بچه زنا كار شد «فلا يَلُومنّ الا نَفْسَه»(1)يعنى اين پدر و مادر خودشان را ملامت كنند كه باعث شده اند بچه بد از كار در آيد.

نظير اين روايات كه گفتم يا اذان و اقامه اى كه گفتم و مورد فتواى فقهاى عظام هم هست به ما مى گويد: غريزۀ علم يابى بچه همان موقع با بچه هست، مطلبى هم نقل مى كنند كه تأكيد عرض من است، مى گوين: يك زن فرانسوى مغزش خراب شد و احتياج به جراحى مغز پيدا كرد وقتى كاسۀ سرش را برداشتند و عمل مغزى مى كردند، چاقوى جراحى به يك جاى مخصص، به يك نقطه مخصوص كه مى رسيد آلمانى سرود مى خواند، تعجب كردند كه اين زن فرانسوى است چگونه مى تواند سر ود آلمانى بخواند. دو، سه مرتبه زير عمل جراحى اين قضيه اتفاق افتاد يعنى هر وقت كه چاقوى جراحى مى رسيد، به يك نقطه مخصوصى از مغز اين زنف او در زير عمل جراحى بدون توجه سرود آلمانى مى خواند، عمل تمام شد كاسۀ سر را گذاشتند بعد از دو، سه روز كه بهوش آمد از او پرسيدند، سواد دارى گفت: نه، گفتند آلمانى بلدى گفت نه، تعجب آنها بيشتر شد كه اين زن از كجا سرود آلمانى در مغزش بوده تا اينكه شورا كردند، پزشكان آمدند، روانكاوها و روانشناسها آمدند جامعه شناسها آمدند و بالاخره رسيد به اينجا كه در جنگ جهانى دوم مى دانيد كه آلمانيها اول مسلّط شدند بر فرانسه و ريختند در فرانسه و آنجا را گرفتند وقتى فرانسه را گرفتند اينها رفته بودند در خانه هاى مردم منزل كرده بودند اين بچه در گهواره بوده يعنى اين زنى كه سرود آلمانى مى خوانده بچه اى بوده در گهواره و اين نظامى ها پاى گهواره او سرود آلمانى مى خواندند. چون مسلط شده بودند بر فرانسه، آن سرود آلمانى اثر گذاشته روى مغز اين زن. آن سرود آلمانى را كه اثر گذاشته بود زير عمل جراحى بطور ناخود آگاه پس مى داد. كه همين دليل بر اين است كه مى گويند 7 سال يك مرتبه سلولها عوض مى شود، اين ربوط به علم و تعليم و تعلم و اينها نيست و تعليم و تعلم مربوط به روح است نه جسم.


1) 1 - وسائل الشيعه، جلد 14، صفحه 94.

اين قضيه هم به ما مى گويد كه ساز و آواز در مغز بچه چند روزه اثر دارد حتى اين قضيه به ما ميگويد: غيبت كردن پشت سر مردم در مقابل بچه، روى مغز بچه اثر دارد، گناه كردند در مقابل بچه روى مغز بچه، در عمق جان بچه اثر دارد.

على كل حال غريزۀ علم يابى او هم زنده است همان وقتى كه بدنيا مى آيد و از جمله غرائزى كه زندۀ بالفعل است، غريزۀ محبت يابى است كه بحث امروز ما است، اين بچه همان وقت يكه بدنيا مى آيد، همان طورى كه غذا مى خواهد و فطرتش پستان مادر را طلب مى كند، فطرتش ناز مى خواهد، تِك تِك قلب مادر را مى خواهد، دست نوازش مادر را طلب مى كند. فطرتش مى گويد: پستان مادر را مى خواهم براى مكيدن شير، براى اينكه سير شوم و فطرتش مى گويد: من محبت يابم من قلب مادر را مى خواهم كه سرم پهلوى قلب مادرم باشد و دست نواز مادر روى سرم باشد، دست نوازش مادر، تك تك قلب مادر، شير و نوازش مادر از همان روز اول در عمق جان اين بچه اثر مى گذارد.

لذا اينكه بچه را شير ندهند، بچه را شير خوارگاه نبرند، بچه را مهد كودك نبرد اينها، بايد توجه به اين مطلب داشته باشند كه اين بچه از خطر جان گرسنه مى ماند، بايد توجه داشته باشند كه اين بچه از همان روز اول عقده اى مى شود و بايد مواظب باشند كه اين بچه از روز اول چنانكه شير مى خواهد، ناز مى خواهد، همه زن و مردها اين را مى دانند، بچه يك ماهه وقتى كه نوازشش مى كنى، روى او بخندى، تبسم كنى، مى خندد، تبسّم مى كند و اگر داد سر او بزنى گريه مى كند، فرياد مى زند. همين يعنى اينكه، من ناز مى خواهم، من محبت ياب هستم، بايد به من محبت كنيد، از همان روز اول بچه محبت مى خواهد، سال اول محبت مى خواهد، سال دوم محبت مى خواهد، ده ساله و 15 ساله محبت مى خواهد، 20 ساله محبت مى خواهد گرچه طرز محبت تفاوت مى كند و بعد درباره آن صحبت مى كنم كه چگونه بايد به او محبت كرد و ناز او را كشيد.

اما الان بحث ما اين است كه در اوايل كودكى وقتى كه بچه و يا

نوجوان است وقتى كه كودك است بايد پدر و مادر ناز او را بشكند، بايد به او محبت كنند بايد پدر يكى از كارهايش اين باشد كه بچه اش را در دامانش بنشاند، با او زبان كودكى بازى كند، با او حرف بزند، دست نوازش روى سر او بكشد؟ اين پدرهايى كه بچه هاى آنها خواب هستند مى روزند دنبال كارشان وقتى برمى گردند باز هم بچه هايشان خواب هستند و هفته به هفته پدر را نمى بينند مواظب باشند اين كار خيلى خطرناك است، اين كار عقده مى آورد، بچه مهر مادر مخصوصاً مهر پدر مى خواهد ما در بايد از همان اول يكى از تربيت هايش كه مهم است ناز كشيدن بچه اش باشد با بچه صحبت كردن نشستن با بچه گفت و شنود كردن، توجبه به حرفهاى بچه داشتن بچه همان دو ساله و سه ساله حرف دارد، بايد مادر به حرفهاى او گوش بدهد، بايد پدر به حرفهاى او توجه كند، بى اعتنائى كرن به حرفهاى بچه، بى توجّهى به حرفهاى بچه خطر دارد. خطر آن هم خيلى بزرگ است و موجب عقده است.

مواظب باشيد بچه هاى شما از همان روز اول عقده پيدا نكنند، شما پدرها هر كه باشيد، در هر مقامى باشيد، هرچه كار داشته باشيد بايد يكى از كارهاى شما رسين به اين بچه يك ساعت دو ساعت باشد. صبح به صبح قبل از رفتن به سرِ كارت، شب وقتى كه بر مى گردى اگر كار دارى، اگر طلبه هستى، مطالعه دارى بايد اول زن دارى كنى، بچه داى كنى بعد از زن دارى كردن و بچه دارى كردن دنبال كارت بروى و اين كار را معمولاً ما نمى كنيم يعنى وقتى وارد خانه مى شود بايد زن دارى كند بايد به درد دل زن گوش بدهد، بايد به حرفهاى بچه گوش بدهد، بايد توجه و تبسم در صورت بچه داشته باشد دست نوازش روز سر بچه بكشد اين اگر باشد غذاى روحش است و اگر نباشد موجب عقده براى اين بچه است.

معمولا اين بچه هايى كه در مهد كودك بزرگ مى شوند اينها نقص دارند، از نظر استعداد و رشد نقص دارند، از نظر روح نقص دارند اين بچه هايى كه پدرهايشان خيلى كار دارند و خيلى اهميت به اين رحفها نمى دهند دنبال غذاى بچه اش است نه دنبا لغذاى روح بچه، اين بچه ها بى استعدادند، رشد اينها كم است. روح اينها ناقص است. اگر اين بچه ها عقده اى نشوند خود

نعمتى است.

و بالاخره بچه محبت ياب است، از همان روز اول محبت ياب است، همين طور يكه جسم او غذا مى خواهد و اگر غذا به او ندهيد مى ميرد از گرسنگى مى ميرد، روح او نيز غذا ميخواهد، و غذاى او ناز كشيدن است. از او ناز كردن از شما ناز كشيدن، او محبت مى خواهد، غذاى روح او را بايد بدهيد و اگر غذاى روح راو را ندهيد عقده مى شود.

معناى عقده چيست‌؟ بعد هم اين كلمه در بحث ها مى آيد پس الان عقده را معنى كنم، چيز خطرناكى است. عقده نظير يك غده سرطانى است در جسم، نظير يك دُمل خطرناكى است در جسم، دمل خطرناك، غده سرطانى آدم را مى كشد آن معاى عقده هم يعنى غده روحى. اين غده روحى از كجا پيدا مى شود از ضمير آگاه به ضمير ناآگاه مى رود همين بحث ما است. اين بچه محبت مى خواهد، اگر محبت به او داديد از نظر روح شاداب مى شود نشاط پيدا مى كند، اگر محبت به او نداديد به جاى محبت تندى كرديد اين ناراحت ميشود.

اين ناراحتى از ضمير آگاهش مى رود در ضمير ناآگاهش، يعنى يك مقدارى گريه مى كند، يك مقدارى غصه مى خورد از اين كه بابام با من تندى كرد از اينكه بابام به من برگشت از اينكه بابام ناز مرا نكشيد محبت مرا نخريد اول متوج است ولى كم كم فراموش ميكند اين فراموش كردن معنايش اين است كه از ضمير آگاه مى رود و به ضمير ناآگاه، دفعه اول، دفعه دوم، دفعۀ دهم، دفعۀ بيستم آن ضمير ناآگاه دمل مى شود براى روح. سرطان و غده سرطانى همين است. معناى عقده اين است يعنى ناراحتى ها ناملايم ها از ضمير آگاه به ضمير ناآگاه مى رود و در ضمير ناآگاه و يك غده سرطانى مى شود.

اين غده سرطانى اگر براى بچه پيدا شد منقسم مى شود به 4 قسم يعنى بچه هايى كه عقده دارند اين ها 4 قسم هستند يك قسمت آنهايند كه عقده آنها منفجر مى شود بطور تصعيدى؛ معنايش اين است كه همان غده يك ضربانى مى شود، يك تازيانه اى مى شود براى فعاليت و استقامت و صبر و كار.

مى گويند: نابغه هاى جهان اين جورى هستند، مى گويند نابغه هاى جهان عقده اى بوده اند معمولاً هم اين جور است مثل پاستور، مثل نيوتون، مثل انيشتن، لذا دربارۀ انيشتن مى گويند: پاى برهنه به مكتب مى رفت، در مكتب رفوزه مى شد، به او توهين مى كردند اما آن عقده وقتى بزرگ شد، ضربه اى شد، تازيانه براى صبرش، براى استقامتش، براى فعاليتش توانست نابغه شود. خوب بعضى اوقات نبوغ ها اين طورى است اما كم، يك در ميليون، اين يك قسمت كه عقده منفجر مى شود، بقول اينها بطور تصعيدى يعنى نابغه از كار در مى آيد.

يك قسمت هم عقده منفجر نمى شود، خود به خود نابود مى شود، اگر تربيت صحيح، معلم صحيح، محيط خوب پيدا شود نظير پنى سيلين كه مى آيد چرك را مى خشكاند و مى گذارد كه آن دمل اصلاً سرباز كند، نمى گذارد دمل منفجر شود، آن آمپول پنى سلين چرك را مى خشكاند، يك بچه عقده اى اگر بيايد دست يك معلم دانا، دست يك معلم فهميده، يك بچه عقده اى بيايد دست يك پدرى كه نادان بوده بچه اش را عقده اى كرده اما حالا دانا شده، فهميده شده، بيايد دست يك مادرى كه بچه اش را عقده اى كرده اما الان فهميده كه چگونه بايد تربيت كند گر تربيت صحيح روى بچه عقده اى عمل آيد. عقده او بكلى از بى مى رود، بدون اينكه عقده منفجر شود. اين هم قسمت دوم.

قسمت سوم كه خطرناك است اينكه عقده گاهى منفجر مى شود بقول اينها بطور تهيجى يعنى با هيجانهاى روحى توأم ميشود و عقده منفجر مى شود اين منفجر به ديوانگى مى شود. منجر به ضعف اعصاب مى شود. لذا معمولاً ديوانه ها، ديوانه هاى زنجيرى عقده اى بودنده اند آن عقده تهيجى به قول اينها منفجر شده يعنى آن عقده موجب شده كه اين ديوانه شده بسيارى از ضعف اعصابها ز اينجا سرچشمه مى گيرد. ضعف اعصاب خيلى شديد دارد در خود فرو رفته، خود خورى مى كند، يك حال بهت و مبهوتيتى دارد، يك حال انزوايى دارد. اينها هم عقده است اما بطور تهيجى منفجر شده است. و بالاخره معمولاً اين قسم سوم عقده منجر مى شود به ديوانگى، وقتى كسى در فقر و

فلاكت و يتيمى و دربدرى و بى پدرى و يا از پدر و مادرى كه نازش را نكشيده اند زندگى كند و بزرگ شود، گاهى منجر به ديوانگى او ميشود، اين ديوانگى سرچشمه مى گيرد از عقده او.

اين هم قسم سوم، اين هم كم است، آن كه بسيار زياد است غالب عقده ها منفجر مى شود از راه عادى كه 90 از عقده ها منفجر مى شود. بطور عادى يعنى چه، يعنى وقتى منفجر شد، يك جوان پرخاشگرى از كار در مى آيد، يك جوانى كه به پدرش بر مى گردد، به مادر بر مى گردد. با جامعه نمى تواند تماس بگيرد، يك دختر دل مرده اى كه ديگر نمى تواند شوهر دارى كند، نمى تواند خانه دارى، بچه دار كند، نمى تواند با مادر شوهرش بسازد، نمى تواند با خويشان شوهر بسازد، يك آدم دل مرده اى كه نمى تواند در جامعه زندگى كند، يك آدم بد اخلاقى كه اگر كاسب باشد، مشترى نمى تواند جذب كند. بعضى اوقات هم عقده منفجر مى شود از اين راه كه مى خواهد خودش را نشان بدهد به ديگران. مثلاً لباسهاى جلفى مى پوشد، اين هيپى دن، بيتل شدن، يك لباس تنگ پوشيدن، يك روز لباس گشاد، يك روز صورتش را مى تراشد، يك روز مى گذارد، يك روز فُكل مى گذارد، يك روز مى تراشد اينها همه و همه از انفجار عقده خبر مى دهد يعنى عقده او منفجر شده، شده هيپى شده بيتل، عقده اين منفجر شده اين لباسهاى مبتذل را مى پوشد، يك روز تنگ است يك روز گشاد، يك روز لباس جورى است كه مى خواهد بنماياند در جامعه من منم به من نگاه كنيد. يعنى مى خواهد كار كند كه انگشت نماز شود. ر زنش هست، در مردش هم هست.

بعضى زنها در كوچه وقتى كه راه مى روند راه راه آنها چشمك است، طرز راه رفتنشان اين است كه به من نگاه كنيد، اين عقده است. اين آم عقده اى بوده، نازش را نكشيده اند مى خواهد از اين راه نازش رابه جامعه بفروشاند، محبّتش نكرده اند مى خواهد از اين راه محبت فروشى كند. و وضع اينها اگر دختر باشد خطرناك است براى اين زود هم مى رود با يك گُل گول مى خورد به يك تبسّم گول مى خورد، به يك حرف گول مى خورد رفيق نااهل او را زود مى برد. نشست و برخاست با رفيق نااهل براى او لذت بخش

است. سرو كار با منبر و محراب براى او سخت است اينها عقده هائى است كه منفجر شده از راه عادى لذا اگر براى بچه اى عقده پيدا شود خطرناك است. كم پيدا مى شود كه آن عقده تازيانه شود براى استقامت و صبر تا بشود نابغه، تا بشود دم فعال.

بعضى اوقات ديده ايد بچه يتيم است، اما اين بچه يتيم يك آدم مؤدبّْ‌، فعال با استقامت پشتكار دارى از ار در مى آيد اين عقده اى بوده، اما عقده اش تازيانه شده براى فعاليتش، عقده اش تازيانه شده براى درس خواندنش، عقده اش تازيانه شده براى پول پيداكردنش، مى شود يك آدم فوق العاده متمولى، يك آم فوق العاده باسوادى، يك آدم فوق العاديه با شخصيتى اما اين كم است يك در ميليون است.

بچه هاى شما اين طور نمى شوند، معمولاً آدمهاى عقده اى يا ديوانه مى شوند يا اعصاب كوبيده اى پيدا مى كنند و يا يك آدم جلفى از كار در مى آيند، بيشتر اين عقده ايها دو قسم اند: 1 دل مرده ها؛ يعنى اگر در جامعه وارد نشوند، اگر خدا لطف كند رفيق بد پيدا نكند، يك آدم دل مرده اى، يك آدم خود خوى، يك آدم گوشه گيرى از كار در مى آيد، اگر مرد باشد جامعه او را طرد مى كند، اگر زن باشد نمى تواند شوهر دارى كند كه بسيارى از طلاقها از همين جا سرچشمه مى گيرد و يك قسمت آنهايى كه وارد جامعه مى شوند مخصوصاً رفيق بد پيدا مى كنند، جنايتكار مى شوند، خيانتكار ميشوند. يك دفعه جوان يك بعد از نصف شب مى آيد، لذت مى برد از سر كوچه ها لذت مى برد از اينكه با لاابالى ها بنشيند، بگويند، بخندد، لذت مى برد از اينكه ديگران بگويند اين عجب آدم لاابالى از كار در آمد. اينها همه و همه عقد ه است.

و اگر مادر ناز بچه اش را نكشد، اگر پدر مواظب باشد محبت را كه بچه مى خواهد به او ندهد اگر پدر خداى نكرده ضربۀ روحى به بچه اش بزند، مثلاً بچه 4 ساله، 5 ساله در جلسه نشسته يك دفعه به بچه اش مى گويد گم شو، اين گم شو يك عقده مى شود براى او، اين گم شو و همين خفه شو، يك جنايت كار چاقوكشى از كار در مى آيد، كى كرده است‌؟ يك جمله پدر كه به بچه اش گفته است گم شو، به بچه اش گفته است خفه شو. اگر خداى نكرده به

بچه تان در همان كوچكى دو سالگى، سه سالگى توهين كنيد. گفتم چگونه بچه 10 روزه را داد بر سرش بزنيد لب ور مى چيند گريه مى كند.

بچۀ دو ساله تان اگر به او برگشتيد لب ور نمى چيند، اما روح او چروك پيدا مى كند، روح و عقده پيدا ميكند، اگر بچه 3 ساله و 4 ساله و 7 ساله تان ناز مى خواهد، ناز او را نكشيديد به جاى ناز كشيدن العياذ بالله كتك به او زديد، بدان اين كتك زدن خطرناك است، اگر خداى نكرده اعصابت ضعيف است و بخواهد اين اعصاب ضعيف روى بچه ها پياده شود، بداان بچه خطرناك از كار بيرون مى آيد. و بدا به حال آن بچه اى كه عقده اى شود و اتفاقاً مواظب باشيد همان اوايل يعنى نوجوان، يعنى كودك، زود عقده اى مى شود، مواظب باشيد از وقتى كه بچه بدنيا مى آيد وقتى كه بچه مدرسه مى رود خيلى ناز او را بكشيد، روايتى هست روايت را نمى دانم الان از نظر سند چگونه اس اما مى دانم روايت خيلى عاليست كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است:

«الولد سيد سبع سنين و غلام سبع سنين و وزير سبع سنين»

يعنى بچه شا تا 7 سالگى آقاست بايستى حرف او را بشنويد، ناز او را بكشيد، محبت مى خواهد به او بدهيد و هفت سال به بالا تا 14 سال فرموده است اين غلام است بايد از او كار بكشيد (بعد درباره اش صحبت مى كنم) بايد مواظب دستش باشيد، بايد مواظب باين باشديد كه آدم فعالى از كار در آيد، و وقتى جوان شد، بالغ شد وزير شما است يعنى اين باز محبت مى خواهد اما محبتش اين است كه با او مشورت كن در كارها به شخصيت او احترام بگذار، با برهان با او حرف بزن با استدلال با او حرف بزن، نمى شود به جوان برگردى، نمى شود قلدرى با جوانت بكنى چه دختر، چه پسر. نمى شود با جوانت بدون استدلال حرف بزنى، اگر مى خواهى جوانت حرف شنو باشد بايد با استدلال، با تلطف با موعظه با او حرف بزنى اين ها حرف دارد كه بعد درباره اش انشاء الله صحبت مى كنم.

آنچه الان به شما مى گويم اين است دختر شما، پسر شما چه كوچك، چه بزرگ اينها محبّت ياب هستند، همين طور كه شما به فكر لباسشان

هستيد به فكر غذى جسمشان هستيد، بايد به فكر روح آنها هم باشيد، بايد به آنها محبت كنيد، بايد ناز آنها را بكشيد و بايد كارى كنيد كه روح آنها از نظر محبت يابى سير شود و الا بچه شا عقده اى ميشود و اگر عقده اى شد جنايتكار مى شود و اگر جنايتكار شد او براى گناهش جهنم مى رود. اما شما هم براى خاطر دخالت در كارش كه عقده ايش كرده ايد جهنم ميرويد.

حتى به شما بگويم (شايد بعد درباره اش صحبت كم) آيه اى هست در قرآن، اين آيه يك معناى ظاهرى دارد، يك معناى تأويلى دارد كه امام صادق (ع) تعبير كرده اند، آيه مى فرمايد:

«مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً»(1)

معناى ظاهرى آيه اين است كه گر كسى شخصى را به ناح بكشد گناهش باندازه اى است مثل اينكه جهانى را كشته باشد و اگر كسى در شرف مرگ است و شما او راز زنده كنيد، بچه اى در حوض افتاده در حال خفه شدن است او را نجات دهيد، كسى دم مرگ است با اتومبيل او را به بيمارستان برسانيد از مرگ نجاتش دهيد، قرآن مى فرمايد اگر كسى را زنده كنى مثل اين است جهانى را زنده كرده باشى، اين معناى ظاهرى آيه است. اما امام صادق (ع) معناى تأويلى براى آيه كرده، مى فرمايد معناى آيۀ شريفه اين است كه اگر كسى را منحرف كنى، گناه اين كار به اندازه اى است مانند اينكه جهانى را كشته باشى و اگر كسى را در راه بياورى و بتوانى او را تربيت كنى ثواب آن باندازه اى است مانند اينكه جهانى را زنده كرده باشى.

روى تفسير امام صادق (ع) بحث ما خيلى اهميت پيدا مى كند براى اينكه اين آيه شريفه مى فرمايد: پدر، اگر اولادت را تربيت صحيح بكنى، مادر اگر اولادت را تربيت صحيح بكنى و بتوانى يك بچه سالم تحويل جامعه دهى مثل اين است كه جهانى را زنده كرده باشى. آيه شريفه مى فرمايد: پدر اگر بچه ات از عصبانيت تو منحرف شد، عقده اى شود، مادر اگر بچه ات را تربيت نكنى بى تفاوت باى و بچۀ تو بى عفت شود، منحرف شود بدان گناه


1) 1 - مائده، 32.

اين باندازه اى است مانند اينكه جهانى را كشته باشى. لذا سرسرى از بحث نگذريدف اگر به شما مى گويم مواظب باشيد بچه هايتان عقده اى نشوند، سرسرى نگذريد، از اين گوش نشنويد از آن كيى بيرون كنيد. يك بحث خطابى نيست كه يك مقدار متأثر شويد كه بعد هم از مسجد كه بيرون رفتيد مثل اينكه اصلاً نشنيده باشيد، بحث جدى است.

بحث اين است كه گر يك دختر عقده اى شود يك دفعه خداى نكرده برايت خبر مى آورند كه دخترت رفت با يك تبسم، با يك نامه، يك دفعه برايت خبر مى آورند پسرت رفت با يك رفيق بد معنايش اى است كه گر بچه ات عقده اى شود ديگر مشكل است كه سرو كار با منبر و محراب پيدا كند، سرو كار با جنايتكارها با خيانتكارها دارد لذا به بحث امروز بيشتر اهميت دهيد تا بحث هاى گذشته.

اما بايد اين را هم مواظب باشدى محبت زيادى آن هم غلط است يعنى بچه را لوس و ننر بار آوردن، ديده ايد بعضى اوقات اين افرادى كه مثلاً 4 تا دختر دارد و يك پسر، اين پسر را يك جورى بار مى آورد ازخودراضى، لوس، ننر، و اين بالاخره هم يك آدم رذل و بدى از كار در مى آيد. بايد اين را هم مواظب باشيد همين طور كه گر محبت به بچه ات نكنى عقده اى مى شود، اگر افراط كنى لوس و ننر مى شود از خود راضى ميشود.

قرآن شريف آيه اى دارد، آيه خيلى با تأكيد مى فرمايد: اگر بچه ات لوس و ننر از كار در آمد، عذاب دنيا دارد، عذاب آخرت دارد، تو هم عذاب دنيا و آخرت دارى. قرآن مى فرمايد:

«لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمٰا أَتَوْا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِمٰا لَمْ يَفْعَلُوا فَلاٰ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفٰازَةٍ مِنَ اَلْعَذٰابِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ‌»(1).

مى مى فرمايد گمان نكنى آن كسى كه كار بد مى كند و خيال مى كند كار خوب كرده. آن كس كه توقع بيجا دارد فضيلتى ندارد و مى خواهد مردم به او احترام كند، خيال نكن كه اين از عذاب دنيا نجات پيدا مى كند، از عذاب آخرت نجات پيدا مى كند، نه، در دنيا معذب است در آخرت هم معذب است،


1) 1 - آل عمران، 188.

اين آيه به ما مى گويد: اگر بچۀ تو لوس و ننر شد همين طورى كه به تو زور مى گويد فردا هم كه بزرگ ميشود و مى خواهد به جامعه زور بگويد اگر بچه ات لوس و ننر شد، از خود راضى شد خواهرش را مى زند، هيچ نمى گويى وقتى بزرگ مى شود مردم را مى زند وقتى مردم را زد آدم ظالمى، از كار در مى آيد بچه خواهرش را مى زند هيچ نمى گوييم، خيال مى كند كار خوبى كرده، وقتى بزرگ مى شود مردم را مى زند خيال مى كند كار خوبى كرده، بچه كه لوس و ننر شد، ديگر استقلال ندارد.

بقول عوام مردم مى گويند: «بچه بابائى است، بچه ننه اى است ميگويدد مگر بچه ننه هستى كه اين جور هستى» يعنى ديگر از خود استقلال ندارد، اين وابستگى دارد، وقتى كوچك باشد وابستگى به باباش دارد، وابستگى به مادرش دارد، وقتى بزرگ شود دلش مى خواهد وابسته باشد، يك وقت عالم است، دانا است، شخصيت دارد اما يك غربزده به تمام معنى است اين از كجا پدا مى شود، از لوس و ننر بودن بچه.

اگر بچه لوس و ننر شد استقالا ندارد، وقتى وارد جامعه ميشود توقع بيجا از مردم دارد، دلش مى خواهد مردم به او احترام كنند، خوب مردم به او احترام نمى كنند، براى اينكه مردم به كسى احترام مى كنند كه فضيلت داشته باشد، اين فضيلت ندارد، بقول قرآن شريف: يبحون ان يحمدوا بما لم يفعلوا» مردم به او احترام نمى كنند. وقتى مردم به او احترام نكردند آزرده خاطر مى شود، از جامعه طرد مى شود، دل مرده ميشود ديگر دستش به كار نمى رود. ديگر حال بازار آمدن ندارد.

بعضى ها حال بازار آمدن ندارند اصلاً وقتى كه مى آيد در بازار مثل اينكه خجالت زده است اگر انسان ريشه يابى كند مى بيند كه اين از بچه گى سرچشمه گرفته، بعضى اوقات اين جورى است كه دلش مى خواهد هى امر كند به او امر كند، به اين امر كند به او نهى كند، بچه اش را به او بدهد. نگهدارد. اين بچه مرا نگهدار، آن آب را بده بخورم، آن نان را بده من بخورم، اين بچه مرا نگهدار. هى امر و نهى به همه، اين از كجا سرچشمه مى گيرد از

اينكه لوس و ننر بار آمده همين جورى كه به پدرش امر مى كند، و پدرش هم حرفش را مى شنود مى خواهد به جامعه هم اين جور امر و نهى كند، از جامعه منعزل مى شود، و اين آدم لوس و ننر اگر از آدم عقده اى بدتر نباشد، حتماًَ بهتر نيست.

معمولاً ديده اى اين آدمهاى از خود راضى خيلى خطرناك ميشوند، خيلى جنايتكار مى شوند، اين آدمهاى از خود راضى ديگر نمى توانند اگر دختر باشند شوهر دارى كنند، نمى توانند بچه دارى كنند، نمى توانند خانه دارى كنند، اين آدمهاى از خود راضى نمى توانند زن دارى كنند، نمى توانند بچه دارى كنند، نمى توانند در جامعه تماس بگيرند، نمى توانند گرهى از جامعه بگشايند، هميشه مى خواهند گره گشايشان ديگران باشند، مى شود يك آدم خودخواه، يك آدم خودگرا، نه يك آدم ديگر گرا، وقت تمام شد، اما بحث ناقص ماند و لدم مى خواست كه اين بحث را تمام كنم اما نشد. چون از نظر من بحث خيلى مهم است فردا اگر بشود يك مقدار كم دربارۀ آن صحبت كنم و بروم سر فصل هشتم.

خلاصۀ بحث اين شد كه بچه هايتان چه بزرگ، چه جوان، چه نوجوان، چه كودك، مخصوصاً كودك مواظب باشيد عقده اى نشوند، مواظب باشيد لوس و ننر و از خود راضى هم نشوند و به شما بگويم حدّ متوسطش كارى است بسيار مشكل، يعنى خيال نكنيد تربيت اولاد كارى است آسان خيلى مشكل است، اما كارى است واجب از اوجب واجبات، كارى است لازم.

درس يازدهم: باز هم محبت يابى كودك

قسمت دوم فصل 7

بحث ديروز ناقص ماند، لذا مجبورم امروز هم دربارۀ فصل هفتم بحث كنم.

سخن بر سر اين بود كه بچه وقتى بدنيا مى آيد محبت ياب است و بايد مورد محبت واقع شود، قلب مادر، دست پرعطوفت مادر روى اين بچه تأثير دارد كم كم بچه كه بزرگ شد دامن پدر و دست تلطّف پدر روى سر اين بچه تأثير دارد، غذاى روح هست و بايد مادر و پدر به اين بچه همين طور كه غذاى جسم مى دهند، غذاى روح بدهند، مورد تلطف، مورد عنايت، مورد محبت آنها هميشه باشد و بايد مواظب باشند ه حرفهاى خشن، حرفهاى سرد به اين بچه مخصوصاً نوجوان و جوان نزنند و اگر تربيت و نصيحتى دارند با موعظه با تلطّف و با استدلال باشد، از اين جهت هم اسلام راجع به بچه هايى كه يتيم هستند فوق العاده سفارش كرده است. در روايات مى خوانيم اگر كسى دست تلطّف روى سر بچه يتيم بكشد به تعداد هر مويى كه از زير دست او بگذرد، خدا حسنه به او مى دهد.(1)در روايات مى خوانيم اگر كسى بچه يتيمى را در دامن بنشاند و با او تلطف كند، مهربانى كند پروردگار عالم گناهان او را مى آمرزد. و در قرآن شريف تأكيده كرده است.

در جامعه اسلامى مواظب باشيد گرد يتمى به چهرۀ بچه هاى يتيم ننشيند، قرآن شريف و روايات ما تأكيد كرده مردها بايد بمنزلۀ پدر يتيم باشند


1) 1 - بحار، ج 75، ص 4.

و زنها به منزلۀ مادر و نگذارند اين بچه يتيم، رنج بى پدرى و بى مادرى را بچشد. در سورۀ ماعون به اندازه اى تأ: يد دارد كه مى فرمايد: «أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ فَذٰلِكَ اَلَّذِي يَدُعُّ اَلْيَتِيمَ‌» يعنى پيامبر آن جامعه اى كه بچه هاى يتيم در آن باشد، و گرد يتيمى به چهرۀ اين بچه ها بنشينند اين جامعه جامعۀ اسلامى نيست.

مى فرمايد: آيا مى خواهى نشانت بدهم آنكه دين ندارد؟ بعد مى فرمايد: دين ندارد آن كسى كه محلى به بچه يتيم نمى گذارد، واقع اين آيه شريفه همين است كه معنى كردم كه جامعه اسلامى بايد مواظب بچه يتيم ها باشند، مواظب باشند اينها درد يتيمى نچشند، گرد يتيمى بر چهرۀ اينها نشيند و بعبارت ديگر بايد مواظب باشند، همين طور كه لازم و واجب است بچه يتيم را از نظر غذا تأمين كنند از نظر غذاى روح هم بايد تأمين كنند، همين طور يكه لازم است بر جامعه اسلامى بچه يتيم گرسنه نماند، بايد مواظب بشاند بچه يتيم بى محبت نمايند، براى خاطر همين است كه اگر بچه محبت نديد براى او عقده پيدا مى شود و اگر عقده پيدا شد خطر دارد و خطر آن هم بسيار بزرگ است.

بلى ديروز عرض كردم در حالى كه ما بايد مواظب بچه هايمان باشيم و امروز مواظب بچه هاى يتيم باشيم، بايد مواظب باشيم افراطگرى در كارمان نباشد افراط در محبت هم بد است، مثل گلى كه دو روز يك مرتبه آب مى خواهد شما همه ساعت به آن گل آب دهيد مسلم است اين گل مى گنددد، مسلم از بين مى رود، اگر يك درختى هفته اى يك مرتبه آب مى خواهد شما هر روز به آن آب بدهيد نه تنها رشد ندارد بلكه مى گندد. دربارۀ محبت هم چنين است.

اگر افراط در محبت كرديد راجع به بچه تان، لوس و ننر بار مى آيد، ازخودراضى بار مى آيد، و خطر اين از خطر عقده اگر بالاتر نباشد كمتر نيست براى اينكه در باب عقده مى گفتم فرد خيانتكار، جنايتكار، يا فرد دل مرده اى از كار در مى آيد و جامعه او را نمى پذيرد، افرادى هم كه از خود راضى باشند استقال ندارند، توقعات بى جا از ديگران دارند توقعاتشان بر آورده نمى شود، خواه ناخواه عضو زائدى تحويل جامعه داده

مى شوند. اگر عقده براى اينها از همين كار پيدا نشود كه بعد درباره اش انشاء الله صحبت مى كنم.

لذا در حالى كه بايد بچه هايتان محبت ببينند، در عين حال هم بايد افراط در محبت نبينند، لذا در روايات داريم بچه هايتان را ناز پرورده پرورش ندهيد، در روايات داريم بچه هايتان را بعضى اوقات گرسنگى بدهيد كه همين روزه و لو روزه نصف روز بسيار خوب است و مصداق آن روايت مى شود.

در روايت داريم بچه هايتان را كه بعض اوقات روى زمين مى خوابد، بگذاريد بخوابد از بچه تان كار بكشيد، بچه تان را در مهالك وارد كنيد مثلاً مى ترسد از همانجا كه مى ترسد حتماً بچه را روانه كنيد و بالاخره بعضى اوقات يك بى اعتنائى به بچه تان بكنيد، اين براى خاطر چيست‌؟

يك جمله اى از يك معلم روانشناس نقل مى كنند، اما روانشناس، به معنى امروز دكتراى روانشناسى نداشته بلكه معلم فهميده اى بوده، ظاهراً ابن سكيت معلم بچه هاى متوكل است، بچه هاى متوكل مى آمدند پيش او درس مى خواندند.

منتصر كه اتفاقاً آدم فى الجمله خوب بود روزى ابن سكيت تصميم گرفت كه منتصر را ادب كند، براى اينكه فكر كرد اين خليفه زاده در ناز و نعمت پرورش يافته فردا مى خواهد خليفه بشود، فردا او مى خواهد زمام مملكت را بدست گيرد بايد ادب شود، هر روز مى امد بالا، بالا مى نشست، پهلوى معلم مى نشست، به معلم ناز مى كرد آن روز كه آمد ابن سكيت گفت همانجا بنشين، نشاندش در همان ميان كفشهاى بچه ها همان پايين. مقدارى نشست ظهر شد در حسابى هم به او نداد، موقعى كه ظهر شد، همه رفتند براى ناهار او را نگهداشت و گفت تو حق رفتن ناهار ندارى در اطاقى او را نگهداشت و گرسنگى حسابى هم به او داد، نگذاشت ناهار برود و ناها هم به او نداد، عصر شد همه مى خواهند مرخص شوند، جمع كرد و آنها را به صف كرد و اين بچه را، بچۀ بى گناه را آورد در مقابل بچه ها و يك كتك مفصلى هم به او زد و گفت برو، بچه خيلى ناراحت شد، كه مگر چه كرده‌؟ كه توهينى به او

كرد، گرسنگى به او داد - آخر كار هم او را كتك زد رفت به باباش خبر داد، آن پدر شقى خيلى عصبانى شد معلم را خواست پرسيد اين چه كارى بود امروز كردى‌؟ گفت مى خواستم بچه ات را ادب كنم. اين بچه تو در ناز و نعمت پرورده شده، اين بچه بى احترامى نديده است. و نمى داند كه توهين كردن به ديگرى، كوبيدن شخصيت ديگرى چقدر بد است. اين بچه گرسنگى نخورده است، اين بچۀ تو در ناز و نعمت بزرگ شده، نمى داند رنج گرسنگى، رنج يتيمى، رنج فقر يعنى چه، اين بچه زير چتر تو بوده است. ظلم نديده و نمى داند مظلوم يعنى چه و شكنجه اى كه مظلوم از ظالم مى برد يعنى چه‌؟

من امروز مى خواستم اينها را ياد بچه ات بدهم بى گناه، بى احترامى به او كردم، روى كفشها پايين او را نشاندم، تا به او بگويم بين بى احترامى چقدر بد است، مواظب باشد وقتى زمام مملكت را بدست گرفتى بى احترامى به كسى نكن توهين به شخصيت كسى نكن، شخصيت كسى را نكوب، گرسنگى به او دادم مى خواستم به او بفهمانم فردا كه زمام امر را بدست گرفتى بفكر خود و اطرافيانت نباش، بدهان گرسنگى ها هست، بدان فقرائى هستند، بدان بيچارگانى هستند، بدان گرسنگى سخت است. چنانچه در روايات داريم يكى از چيزهايى كه روزه به ما مى فهماند اين است كه رنج گرسنگى را مى فهميم و مى فهميم، آنكه سر بى شام زمين مى گذارد چقدر برايش مشكل است.

گفت اما كتك زدنم به بخاطر اين بود كخه مى خواستم به او بگويم ديدى كه ظلم بى جا، كتك بى جا، زندان بى جا چقدر مشكل است. مواظب باش ظلم بيجا به كسى نكنى همين قضيه را حافظ شيرازى به شعر در آورده شعر بسيار عالى است:

ناز پرورده تنعّم نبرد راه به دوست *** عاشقى شيوه زندان بلا كش باشد

لذا در حالى كه بايد به بچه مان محبت كنيم بايد غذاى روح او را بطور عالى بدهيم و سيراب كنيم و شاداب كنيم روح او را، نوازش كنيم حرفهاى خشن به او نزنيم بايد مواظب باشيم لوس و ننر هم بار نيايد، اگر لوس و ننر و از خود راضى باشد، عضو زائد جامعه است، عضو فلج جامعه مى شود، هم براى

خودش بد است و هم گرهى از جامعه نمى تواند بگشايد، اگر هم عقده اى بشود آن هم عضو زائد جامعه است، بلكه بايد بگوييم يك سرطان و غدّه سرطانى بر اى جامعه است، و بايد بگوييم جنايتها، خيانتها از همين عقده سرچشمه مى گيرد.

يك جمله تاريخى براى هر دوى اين قضيه نقل مى كنم، اين جمله تاريخى خيلى مؤثر براى بث ديروز و امروز است. هارون الرشيد دو پسر داشت، يكى بنام امين و ديگرى به نام مأمون. امين يك آدم لوس و ننر و از خود راضى است. سرّش هم اين است كه پسر زبيده است. زبيده زن فوق العاده متشخص بوده و لو هارون الرشيد حرم سرا داشته و بيشتر از صد زن با جمال و جوان را در يك جا جمع كرده بود.

اما زبيده ملكه و متشخص بوده، زبيده فوق العاده بوده، دوش بدوش هارون مى رفت اين امين مال زبيده است، و زبيده بلد نبود پسرش را تربيت كند، لذا يك پسر از خود راضى لوس و ننرى تحويل جامعه داد، اما مأمون، مأمون پسر كنيزكى است، مادرش آشپز بوده.

در بعضى از تاريخ ها نقل مى كنند كه زبيده و هارون با هم قمار كردند و قمار سر اين بود كه هر كه باخت مثلاً فلان چيز را بدهد بالاخره رسيد به اينجا كه زبيده گفت كه گر باختى با اين كنيزك هم بستر شوى اتفاقاً هارون باخت و با كنيزك همبستر شد با همان وضع آشپزى كه داشت، از آشپزخانه دوده اى و سياه بيرون آمده بود با همان حال واداشت كه با اين زن همبستر شود و مأمون از اين زن بدنيا آمد لذا بايد بگوييم مادر نداشت مادرش اين جور بود بايد بگويمى عقده براى مأمون پيدا شد مخصوصاً كه زبيده به او توهين كرد ديگران هم به او توهين كردند و پدرش هم توهين كرد اين توهين ها، اين بى مادريها و اين كه مادرم آشپز است كنيز است، سرزنش ها كه از ديگران داشت كم كم براى او عقده شد، مأمون آدمى شد عقده اى، امين آدمى بود لوس و ننر و از خود راضى.

زبيده هميشه به هارون مى گفت چرا به بچۀ من بى اعتنائى مى كنى هارون درك ركده بود امين لياقت ولايت عهدى را ندارد، مجبور هم بود كه

ولايتعهدى را به او بدهد از نظر اجتماعى لازم بود، واجب بود، چون بپسر زبيده بود از طرفى ديد كه نمى تواند اين ولايتعهدى را قبول كند زبيده هم مرتب مى گفت چرا به اين پسر من بى اعتنا هستى‌؟

هارون شبى گفت من الان به تو اثبات مى كنم كه چرا به او بى اعتنا هستم و اعتنا به مأمون دارم همان نصفۀ شب كه زبيده و هارون نشسته بودند، امين را خواست، امين خواب بود، او را از خواب بيدار كردند كه پدرت تو را مى خواهد بلند شد، ژوليده با همان وضع خواب آلوده آمد در مقابل هارون قرار گرفت، هارون گفت من امشب تصميم گرفته ام جايزه بدهم، جايزه به تو و مأمون هرچه بخواهى به تو مى دهم، سه جايزه مى دهم انتخاب از تو، گفت: فلان باغى كه اختصاص به تو دارد مى خواهم، گفت اين باغ را براى چه ميخواهى‌؟ گفت: مى خواهم روزها بروم آنجا تفريح كنم گفت ديگر چه مى خواهى‌؟ گفت: اسب مخصوص تو را هم مى خوام گفت اسب مخصوصم را براى چه ميخواهى‌؟ گفت: آن را هم براى اين مى خواهم كه سوار شوم بروم آنجا و تفريح كنم. گفت: كنيز مخصوص تو را هم مى خواهم، گفت اين را براى چه مى خواهى گفت براى اينكه زن خوشگلى است زن با جمالى است. گفت: به تو دادم برو.

امين رفت، مأمون را احضار كرد مأمون را از خواب بيدار نمودند كه پدرت تو رامى خواهد با نظامى مجهز آمد در مقابل هارون سرو صورت شسته، چكمه به پا، شمشير بدست مهيا، گفت چه امرى داشتيد؟ خيال كرد كه مثلاً جنگى است، چيزى است، مى خواهد او را رئيس لشكر كند، هارون به او گفت: مى خواهم جايزه بدهم 3 تا جايزه بناست بدهم 3 تا جايزه را همين الان به تو مى دهم هر چه مى خواهى بگو، گفت: جايزۀ اول من، اينكه ماليات را به اسم من از ممالك اسلامى امسال كم كنى، گفت: كم كردم. گفت: حاجت دوم من اين است كه زندانيان را به نام من عفو كنى، و يا تخفيف بدهى. گفت كردم. گفت جايزه سوم اينكه حقوق ارتش را به نام من زياد كن، گفت كردم، گفت برو.

بعد رو كرد به زبيده گفت مى دانى مأمون چه كرد تمام مملكت را از

دست خودش راضى كرد براى اينكه مردم يا ارتشى هستند يا غير ارتشى، ارتشيان حقوقشان زياد شد و غير ارتشيها مالياتشان كم شد بنام اين شخص، و جنايتكارها و خيانتكارها زندانى هستند آنها هم عفو داده شد به نام او لذا تمام مملكت اسلامى از مأمون راضى شدند اگر من بى اعتنائى به امين مى كنم و اعتنا به مأمون براى خاطر اين است، آدم لوس و ننر مى شود مانند امين، مأمون عقل و كياست دارد، لذا آوردن حضرت رضا به خراسان و خوابانيدن سرو صدا از زيركى او بود.

و قضيۀ حضرت رضا (ع) ازنظر تحليل سياسى خيلى عجيب است توانست آن ناامنى و ولوله اى كه در ممالك اسلامى بود بخواباند، اما اين آدم عاقل اين آدم كه بقول هارون لياقت براى خلافت داشت، عقده اى بود، عقده اش رسيد به اينجا كه وقتى بابا مرد، خلافت رسيد به امين با امين جنگيد، اول استاندار خراسان بود وقتى فهميد خلافت به امين رسيده زير بار نرفت با هم جنگيدند و چون امين آدم بى لياقتى بود، آدم لوس و ننرى بود، آدم ازخودراضى بود نتوانست جنگ كند و شكست خورد.

مأمون دستور دارد كه در زندان سر او را جدا كنند و سرش را بياورند، سر را آوردند نزد مأمون دستور داد آن را جلوى دارالامار نصب كنند و مردم بيايند و به او توهين كنند! سر برادرش است اما آن عقده اينكه از دست اين برادر دارد، عقده اى كه از زبيده و ديگران براى او پيدا شده، آن عقده اى كه از كمبودهاى محبت در زمان باباش در زمان خلافت هارون پيدا كرده كار را رساند به اينجا كه برادرش را كشته سرش را جلو در نصب كرده مى گويد مردم بيايند و به او توهين كنند كه عربى آمد آب دهان انداخت به صورت امين و گفت خدا لعنت كند پدرت را خدا لعنت كند برادرت را و خدا لعنت كند خودت را. مأمون وقتى اين جريان را شنيد گفت سر را محلق به بدن كنيد و بدن را دفن كنيد.

مأمون عقده اى است آن جنايتها را ببار آورد و من جمله جنايت نسبت به برادرش امين. بچۀ شما اگر لوس و ننر باشد نمى تواند در جامعه زندگى كند، اگر هم محبت پدر نديده باشد، محبت مادر نديده باشد، آن هم عقده اى است

نمى تواند زندگى كند، اين بحث تا اينجا تمام شد.

يك بحث مهمى مانده است و اين بحث براى همه ما هست و آن اين است كه بچه گاهى عقده پيدا مى كند، گاهى لوس و ننر از كار در مى آيد، همچنين گاهى بزرگ ها، جوانها حتى پير مردها عقده اى مى شوند، حتى گاهى پيرمردها لوس و ننر مى شوند، گاهى جوانها لوس و ننر و ازخودراضى مى شوند. اول عقده اى نبوده يعنى جوان اول عقده اى نبوده محبت پدر و مادر ديده، اين جوان بزرگ شده اما در بزرگى عقده براى او پيدا مى شود. همچنين بعضى اوقات لوس و نبوده، مادرش مواظب بوده، پدر مواظب بوده يك جوان سالمى، كودك سالمى تحويل جامعه دادهف اما بزرگ شده و در حال بزرگى ازخودراضى شد.

بايد همه مواظب باشيم كه يك دفعه در حالى بزرگى عقده پيدا نكنيم مثلاً دختر و پسرى كه ازدواج نكند، يا ازدواج اينها دير شود، بطور ناخودآگاه اين دختر و پسر عقده اى مى شوند. عقده را معنا كردم، گفتم تمايل از ضمير آگاه منتقل مى شود به ضمير ناخوآگاه و آنجا غده سرطانى مى شود.

دختر 14 سال به آن طرف اگر بلوغ زودرس برايش پيدا نشود، پسر از چهارده سال پانزده سال به آن طرف اگر بلوغ زودرس برايش پيدا نشود، تمايل به ازدواج دارد و اين تمايل هست، بخواهد هست، نخواهد هست. اين تمايل ها بايد جواب داده شود اسلام مى گويد بايد پدر و مادر، جوانها را زود زن بدهند، بايد دختر ها را زود شوهر بدهند بايد دختر ها زود شوهر كنند، بايد پسرها زود زن بگيرند و اين بندهاى خرافات را كه در جامعۀ اسلامى به وجود آورده اند، اين بندها بايد پاره شود.

اين بندهاست كه عقده ها براى جوانها مى آورد. هيپى ها، بيتل ها از همين جا به وجود مى آيند، اين لباسهاى مبتذل از همين جا سرچشمه مى گيرد، اين پرخاشگريها از همين جا سرچشمه مى گيرد، اسلام ميگويد زود شوهر كن و به آن مى گويد زود زن بگير، اگر زود زنش ندادند و زود زن نگرفت، برايشان عقده پيدا مى شود پسر 25 ساله بطور ناخودآگاه يك وقت براى او عقده پيدا مى شود، همچنين از چشم و همچشمى براى انسان عقده پيدا مى شود، آمال و

آرزوها براى انسان عقده مى آرود.

اينكه مقام نبوت و ولايت هر دو سفارش كرده اند: «اِنَّ اَخوَف ما اَخافَ عَلَيْكُم اثْنانِ‌: اتباع الهوي و طول الامل و اما اتباع الهوي فيصد عن الحق و أما طول الامل فينسي الاخرة»(1)مى مى فرمايد آنچه من بريا شما خيلى مى ترسم دو چيز است:

1 متابعت كردن از هوى و هوس (دلم مى خواهد)

2 آمال و آرزوى دراز: مى فرمايد اگر خداى نكرده هوى پرست شدى پا ريو حق مى گذارى، گر آمال و آروزى زياد پيدا كردى آخرت به فراموشى سپرده مى شود و هى مرتب روى آمال و آرزويت فكر مى كنى، آمال و آرزوهاى بيجا براى بيست سال ديگر، پنجاه سال ديگر، فكرهاى بيجا، تخيلهاى غلط، وسوسه هاى غلط او را به پرتگاه مى كشاند اين آمال و آرزوها اگر در دختر باشد خطرناك است، در پسر باشد خطرناك است، چشم و هم چشمى ها انسان از نظر آمال و آرزو، از نظر فكر باعث مى شود پايش را از گليم خود بيشتر دراز كند، براى دختر خطرناك است، براى پسر خطرناك است، براى دختر و پسر عقده درست ميشود، گاهى منجر به ديوانگى مى گردد، گاهى منجر به خيانت و جنايت مى شود، گاهى منجر به پرخاشگرى. و در نتيجه با هيچكس نمى تواند بسازد حتى با شوهرش. حتى با زنش، حتى با پدر و مادرش.

يكى از نويسنده ها يك جمله اى نقل مى كند و اين جمله براى همه ما مخصوصاً جوانها خيلى خوب است؛ مى گويند يك زنى ديوانه شد اين زن را بردند دارالمجانين، دكتراى روانى هر چه روى او كار كردند ديدند فايده اى ندارد و اتفاقاً اين ديوانه گى هاى اين طور خوب شدندش كارى است بسيار مشكل، ديوانه هاى معمولى ممكن است روى اعصاب كار كنند، خوب شود اما افرادى كخه ضعف اعصاب دارند، افرادى كه عقده هايشان از راه تهيجى انفجار پيدا كرده خوب شدن اينها مشكل است سبب آن هم اين است آنچه برايشان ديوانگى آورده ادامۀ ديوانگى را همان ميدهد.


1) 1 - نهج البلاغه.

بالاخره روى اين زن كار كردند ديدند نمى شود، حرفهايش را كنترل كردند ديدند اين زن هميشه يك حرف دارد و آن اينكه هر روز صبح به صبح مى آيد ديوانه ها را دور خود جمع مى كند، ميگويد من يك شوهر زيبائى دارم، 2 تا بچه يك پسر و يك دختر خوشگلى دارم، من يك ماشين سوارى دارم و عصر به عصر شوهرم كه از اداره مى آيد پشت فرمان ماشين مى نشيند و من پهلوى او، 2 بچه پشت سر ما از قصرمان كه در شميران است مى رويم به ويلايى كه داريم و آنجا تفريح مى كنيم تا شب و شب بر مى گرديم به خانه، هر روز اين حرف را مى زد، كم كم ديدند كه خوب اين حرف بايد از يك جاى سرچشمه بگيرد، بچه هايى كه با او همكلاسى بودند را جمع كردند گفتند اين دختر وقتى كه با شما همكلاسى بود چه مى خواست، در زندگى با شما چه مى گفت پدر و مادرش را خواستند گفتند او چه مى گفت، زنها را خواستند همسايه ها را خواستند گفتند اين زن ايده اش چه بود، وضعش چگونه بود؟

و اما همكلاسى هايش همين حرفهاى كه تكرار مى كرد گفتند، گفتند آمال و آرزوهاى عجيبى داشت، مى گفت كه من مى خواهم شوهرم يك ادارى بالايى باشد اما خيلى شك و با جمال، دو تا بچه هم مى خواهم پيدا كنم يك ماشين سوارى هم مى خواهم، يك قصر و ويلايى هم مى خواهم و عصر از قصرم به ويلا بروم و برگردم!

اتفاقاً از قرارى كه معلوم شد اين دختر شوهر كرد به يك كسى كه از نظر كار بيكار بود اصلاً كارى نداشت. از نظر شك و شباهت هم خوب نبود، حالا آن بماند قصر و ويلا كه ندشات هيچ يك خانه اجاره اى در يكى از محله هاى بحسب ظاهر پست تهران پيدا كرد ماشين كه نداشت يك الاغ هم نداشت كه سوار شود آن آقاى نويسنده مى نويسد حتى پول خط هم نداشت، پول تاكسى هم نداشت كه سوار شود و از خانه برود خانه پدر و مادرش. اين آمال و آرزوها برآورده نشده، اثر گذاشت روى اين زن. آن نويسنده مى گويد: اتفاقاً عقيم هم شد، بچه هم پيدا نكرد. اثر گذاشت، آن آمال و آرزو و اثر گذاشت تمايلات ناآگاه، عقده منفجر شد، آن انفجار

تهيجى بود، آن انفجار تهيجى زن را ديوانه كرد.

به زنها سفارش مى كنم كار را بدهيد دست خدا نه به آمال و آرزوها مواظب باشيد، جوانها، مخصوصاً دخترها پايتان را از گليم خود دراز نكنيد، همه و همه مواظب باشيد، غصه هاى بيجا، غمهاى بيجا، نخوريد به شما بگويم ممكن است شما عقده اى نباشيد اما غصه بى جا، غمهاى بيجا شما را عقده اى مى كند. زنها، ممكن است پدر و مادر شما، شما را عقده اى بار نياورده باشند، اما اگر در زندگى غم خورديد، غصه خورديد، دل مرده شديد، عقده اى مى شويد و اگر عقدهاى شديد جنايتكار مى شويد اگر خيانتكار نشويد الاقال اين است كه نمى توانيد شوهردارى كنيد نمى توانيد بچه دارى كنيد، نمى توانيد خانه دارى كنيد و اگر دنيايتان از بين نرود لااقل آخرت از بين رفتنى است.

احترام زياد به كسى، زن و شوهر بايد به يكديگر احترام بگذارند معلوم است، زن و شوهر بايد همراه هم و لباس يكديگر باشند زن و شوهر بايد كمك كار يكديگر باشند، اما زن و شوهر بخواهند احترام زيادى به يكديگر بگذارند غلط است. همين احترام زيادى به يكديگر، محبت افراطى به يكديگر موجب ميشود زن و يا مرد لوس و ننر و از خود راضى از كار در آيد.

به بچه ده ساله بايد احترام كرد اما احترام به بچۀ ده ساله چيست، اينكه وقتى سفره را انداختيد يك بشقاب كه براى خودتان مى گذاريد بشقابى هم براى او بگذاريد يك ليوان براى خودتان يك ليوان هم براى او بگذاريد قاشق و چنگال براى خود، قاشق تنها براى او نباشد، اينها هم درست، در مقابل مهمان يك دفعه اگر چاى را ريخت، رو ترش نكن تشر به او نرو اين معلوم است.

اما پسر ده ساله شما وارد مجلس شود، جلو پايش بلند شوى بگيويم آقا بفرمائيد، اين غلط است، اين افراط است. همچنين تا آخر. افراطگرى در همه چيز غلط است. به قول قرآن شريف راجع به مؤمن مى فرمايد:

«وَ اَلَّذِينَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كٰانَ بَيْنَ ذٰلِكَ قَوٰاماً»

يعنى مؤمن آن است كه وقتى انفاق مى كند نه افراطگرى مى كند، نه تفريطگرى يك دفعه افراطگرى مى كند هر چه دارد مى دهد، يك دفعه تفريطگرى

مى كند اينكه مى بيند همسايه گرسنه است برادرش، خواهرش بى افطار است مى گويد به من چه «وَ كٰانَ بَيْنَ ذٰلِكَ قَوٰاماً» يعنى مثلا روزى صد تومان حقوق دارى اين روز صد تومان را بايد به اندازۀ معتدل خرج كنى و به اندازۀ وسعت هم انفاق كنى اگر آيۀ شريفه معنيش اين باشد و «إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا» يعنى انفاق صدقه و اگر معنايش اين باشد كه و «إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا» يعنى در خانه انسان نبايد عياشگرى باشد، انسان بايد به اندازه وسع امكانات در اختيار زن و بچه اش بگذارد اگر بخل ورزد معلوم است غلط است. اين بخلى كه مى ورزد كار مى رسد به اينجا كه حتى زنش هم حاضر است او بميرد بچه هايش هم حاضرند او بميرد اگر هم نباشد، عياش گرى كند، از اين كلاه بر، از اين قرض كن، از او قرض كن براى خاطر اينكه مى خواهم زنم خوشحال باشد، امسال فرشم را عوض كنم خوب اين غلط است. «إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كٰانَ بَيْنَ ذٰلِكَ قَوٰاماً»

اين آيۀ شريفه يك چز مى دهد دست ما و اينكه در زندگى معتدل باش، علماى علم اخلاق مخصوصاً قدما يك جمله دارند اينها مى گويند اصلاً فضيلت حد اعتدال است، تمام صفات خوب را بر مى گردانند به همين. شما اگر معراج السعاده را مطالعه كرده باشيد اگر جامع السعادات را مطالعه كرده باشيد، اگر ابن مسكويه كتابش را ديده باشيد، اگر كتابهاى غزالى و فيض (ر) را ديده باشيد همۀ اينها دنبال اين هستند كه تمام صفات خوب را برگردانند به حد متوسط، حال درست باشد يا نه، بحث ديگر است. از نظر من درست نيتس. اما على كل حال، علماى علم اخلاق همه در مقام اين هستند كه مى گويند تمام صفات خوب حدّ وسط است، افراطش رذالت است، تفريطش هم رذالت اين براى بحث ما خيلى خوب است.

مواظب باشيد در زندگى معتدل باشيد، افراط غلط است، تفريط هم غلط است. بچه هايتان بايد مواظبشان باشيد خودتان افراطگرى در حق آنها نكنيد، تفريطگرى هم درحق آنها نكنيد، بچه هاى شما هم معتدل باريند، بعد در زندگى با يكديگر مواظب باشد. اگر كسى ظرفيت ندارد، احترام به او خيلى نگذاريد، باندازۀ ظرفيتش به او احترام بگذاريد. اگر پيش از ظرفيت به

او احترام بگذاريد، خودش را گم مى كند يعنى لوس و ننر، يعنى از خود راضى بار مى آيد و بدا به حال آن كسى كه خود را گم كند.

ديده ايد بعضى اوقات كسانى لياقت رياست ها و پست هايى را ندارند وقتى پست به آنها مى رسد و يا كيسه نو مى شود و پول حسابى پيدا مى كند، خودش را گم مى كند، جنايتكار مى شود، كارهاى جلفى مى كند، همۀ اينها بخاطر اين است كه اين پول، اين پست و احترام بى جا او را لوس و ننر و از خود راضى كرده.

بنابراين بحث آخر ما اين شد كه شايد از بحث اوّلمان مهمتر بود، آقا مواظب باش خودت عقده اى نشوى، خانم مواظب باش كه خودت عقده اى نشوى، لوس و ننر و از خود راضى نشوى كه اگر خودت اين طور بشوى معلوم است كه نمى توانى بچه هايت را بحال اعتدال بار بياورى.

درس دوازدهم: فطرت خداجوئى

فصل 8

بحث ما دربارۀ مذهب است، و اين فصل شايد از مهمترين فصل هاى بحث باشد و بايد توجه بيشترى به آن داشته باشيم. از نظر علم و قرآن و روايات اهلبيت (ع) انسان غريزه اى دارد به نام غريزه مذهب، يعنى انسان از همان آغاز خداياب و اسلام جو است، قرآن مى فرمايد:

«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللّٰهِ ذٰلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ‌»(1)

يعنى رو كمن به آن دينى كه نه افراط دارد نه تفريط، آن دينى كه فطرت خداداى است. آن دينى كه سرشت انسانها بر آن خلق شده است، آن دينى كه پابرجاست، اين آيه به خوبى به ما مى فهماند كه كودك از همان اول خدا جو، خداياب است و ما بايد مواظب اين غريزه باشيم.

در روايات مى خوانيم:

«كُلُ مُولودِ يُولَدُ عَلي الْفِطرةِ حَتي يَكونَ اَبواهُ يُهَوِّدانِه وَ يُنصِّرانِهِ‌»(2)

يعنى هر بچه اى فطرت او فطرت خدايابى، فطرت اسلامى يابى و اگر ديديد منحرف از اين فطرت شد. بدان پدر و مادرش او را منحرف كرده اند، پدر و مادر يهودى، بچه را يهودى مى كند و الا سرشت بچه، سرشت اسلام است، و اين فطرت در انسانها هست البته در اثر بروز عواملى ممكن است يهوى شود،


1) 1 - روم، 30.

2) 2 - سفينة البحار، جلد 2، صفحه 373.

يا دهرى و آن فطرت خدايابى و خداجويى سر پوش رويش گذاشته شود، و الا از بين نخواهد رفت.

قرآن مى فرمايد: «لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللّٰهِ‌» آن فطرت از بين نخواهد رفت لذا در بن بست ها طغيان مى كن، قرآن مى فرمايد: اينهايى كه منكر خدا هستند اينهايى كه اسلام جو و اسلام ياب نيستند، همين ها وقتى كه در بن بست ها گير كردند، خدا جو مى شوند.

«فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ‌» (1)

وقتى در دريا دستشان از همه جا قطع شد، آنجا صد يا خدا خدايشان بلند مى شود. خدا را قبول ندارد، بت مى پرستد، خدا را قبول ندارد، كمونيست است، اما اگر در دريا رفت و دريا طوفانى شد، اگر در جوّ رفت و هواپيما خراب شد، اگر آپوليش خراب شد، آنجا مناجاتش بلند است. لذا مى دانيد آنها كه آپولويشان خراب شد صداى الله الله و خدا خدايشان بلند شد.

يكى از رفقا مى گفت: دكترى منكر خدا بود جلساتى با او گرفتيم، با او حرف زديم، پذيرفته نشد، لجاجت كرد اتفاقا پسرى داشت و اولاد او منحصر بود به اين يك پسر، احتياج به جراحى پيدا كرد، او را بردند در اطاق حراحى، مى گويد من همراه دكتر بودم ديدم دكتر پشت در اطاق جراحى بنا كرد گرهى كردن كه خدا بفريادم برس، رفتم گفتم: دكتر تو كه خدا را قبول ندارى، گفت ترا به خدا قسم، و لم كن حالى پيدا كرده ام بگذار بچه ام را از خدا بگيرم. اين فطرت خدايابى و خداجويى است كه به قول قرآن سرشت انسان است، غريزۀ انسان است، اين غريزه همان وقتى كه بچه به دنيا مى آيد، بيداراست، بيدا است، لذا به شما مى گويند وقتى بچه ات بدنيا آمد، در گوش راستش، در گوش چپش بگو: الله اكبر، در گوش راست اذان بگو و در گوش چپ او اقامه بگو، اين فطرت است بر در و مادرها لازم و و اجب است كه اين فطرت را بيدار كنند، شااب كنند قوى كنند، چيزى كه بايد همه به آن توجه كنند و بدانند، بيدار شدن اين فطرت با علم نمى شود، با استدلال نيست،


1) 3 - عنكبوت، 65.

برهان نظم، برهان صديقين، برهان حدوث و برهان امكان فلاسفه نمى تواند اين فطرت را آبيارى كند، چيز ديگرى مى خواهد، آن براهين خوب است. بايد همه داشته باشيم و هر كسى به فراخور حال خود بايد بتوان خدا را اثبات كند، بتواند پيامبر را اثبات كند، بتواند امامت خود را اثبات كند، بتواند معادش را اثبات كند، آن هست بعد هم درباره اش صحبت مى كنم.

اما بحث امروز، بحث فطرت است و فطرت را اگر بخواهيم، قوى كنيم، بواسطه برهان نمى شود. اين فطرت اگر بخواهد قوى شود، عمل مى خواهد، شاداب شدن فطرت سرچشمه مى گرد از منبر و محراب.

لذا بر همۀ شما لازم است سر و كار با منب رو محراب داشته باشيد و لازم تر از اينكه بچهشا سر و كار با منب رو محارر داشته باشد، اگر مى خواهى پسرت سر از كاباره ها در نياورد، سر از مراكز فساد در نياورد، اگر مى خواهى پسرت كمونيست نشود، اگر مى خواهى پسرت سر از خانه تيمى در نياورد، اگر مى خواهى دخترت يك دختر شايسته اى شد كه بتواند شوهر دارى كند، بايد پسر تو، دختر تو سر و كار با روحانيت داشته باشد سر و كار با منبر و محراب داشته باشد، آن فطرت را رابطۀ با خدا شادابش مى كند، اگر مى خواهى پسر تو سر از مراكز فحشاء در نياورد بايد مواظب نمزش باشى، آنهم نماز اول قوت، نماز با جماعت، نماز مؤدب نماز با دل و الا بدان بيچاره اى پسرت هم بيچاره است. قرآن مى فرمايد گر پسرت مواظب نمازش نباشد مى برندش، در وادى بدبختى مى افتد.

«فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا اَلصَّلاٰةَ وَ اِتَّبَعُوا اَلشَّهَوٰاتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا»(1)

يعنى اگر پسرت نمازش را خوب نخواند، نه اينكه نماز نخواند، نمازش را خوب نخواند، نماز را ضايع كرد، گر دخترت تابع هوى و هوس باشد (سوف در اينجا تحقيقى است) يقين داشته باش گمراه مى شود. يقين داشته باشد او رت مى برند، اگر بخواهى پسرت منحرف نشود، بايد سرو كار با نماز داشته باشد، بايد مواظب باشى سر و كار با ساز و آواز و لهويات نداشته


1) 1 - مريم، 59.

باشد. اگر ميخواهى دختر و پسرت نور شچم تو بلكه جامعه باشند بايد مواظب باشى، غريزۀ مذهب او شاداب شود، قوى شود و قوى شدن آن را قرآن ميگويد عبادت مى خواهد: «وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ‌»(1)

يعنى آقا مى واهدى ايمانت كامل شود، مى خواهى يقين به خدا پيدا كنى، نه علم به خدا علم به خدا كاربرد ندارد، علم به معاد كار برد ندارد، همه ما علم داريم كه خدا هست، علم داريم معاد هست، اما چرا گناه مى كنيم، اما چرا باز معصيت در زندگى ما هست، براى اينكه يقين نيست، ايمان نيست، علم غير از ايمان عاطفى است. علم غير از يقين است. يقين مربوط به دل است، علم مربوط به عقل است.

شما يك دفعه بواسطۀ برهان نظم اثبات مى كنيد خدا را چهل دليل مى آرود كه خدا هست، پنجاه دليل مى آورد كه قرآن حق است، پنجاه دليل مى آوريد كه معاد درست است، اما باز هم دروغ مى گوييد، چرا؟ براى اينكه آن ايمان علمى كار برد ندارد، بايد باشد اما كاربرد ندارد؟ چه چيزى كاربرد دارد ايمان عاطفى، ايمان قلبى، آن چيزى كه رسوخ در دل كند، يعنى دل باور كند، ل چه را باور كند؛ دل باور كند كه خدا هستدل باور كند معاد هست. به اين مى گويند يقين.

آيه شريفه مى فرمايد مى خواهيد دل باور كند خدا هست، يعنى آن فطرت آبيارى شود، يعنى آن غريزه مذهبى كه در كودكى داشتى و با خودت از شكم مادر آوردى و در سرشت تو است آن قوى شود «وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ‌» عبادت كن. هر چه رابطۀ با خدايت محكمتر شود اين ايمان قوى تر مى شود، روزه ماه مبارك رمضان ايمان را قوى مى كند، نماز در دل شب ايمان را قوى تر مى كند، اهميت دادن به نماز اين غريزه را آبيارى مى كند. كمك كردن به بى نوا، خدمت كردن به جامعه، ايمان را وقى مى كند، دل باور مى كند كه خدا هست، دل باور مى كند كه معاد هست، و اين كاربرد دارد.

قرآن مى فرمايد همان مرتبه اولش اگر پيدا شود، ديگر گناه در زندگى نيست، و ديگر دلبستگى به اين دنيا نيست، ديگر اين طور نيست كه جاه و مقام


1) 2 - حجر، 99.

و تمكن بتواند او را گول بزند. سوره «أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ» همين را مى گويد؛ آن مرتبه اول را براى كودكت درست كن، درست مى شود، آن مرتبه اول ايمان قلبى را براى خودت درست كن، كار دست مى شود، ديگر در زندگيت گناه نيست.

«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ»

يعنى دنيا آدمها را مشغول كرده، كاسبى ها، پولها، تجارتها رياست ها، دنيا مشغولت كرده. خوابى، يك وقت بيدار مى شوى مى بينى كه دم مرگ هستى، حتى زرتم المقابر. هفتار سال خوابى، يك وقت بيدار ميشودى مى بينى اى داد خواب بودى حال بيدار شدى، در آن حديث معروف پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد: «الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا» مردم خواب اند وقتى مردند بيدار مى شوند!

هفتاد سال مثل كرم ابريشم در كاسبى، در تجارتش تنيده است، در پشت ميزش تنيده است، در مكنت و ال و خانه اش تنيده است، در اين دنياى پرزرق و برق مثل كرم ابريشم تنيده است، ناگهان خفه ميشود، يعنى ناگهان مى ميرد! آن وقت بيدار مى شود، قرآن مى گويد كه مردم معمولاً اين جورى هستند بعد مى فرمايد:

«كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ‌، ثُمَّ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ‌، كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْيَقِينِ‌» سه مرتبه تكرار مى كند، مى گويد: اى كاش مرتبه اول يقين را اينها داشتند، اين ايمان عاطفى، قوى شدن غريزه مرتبه اولش را مى گيوند علم اليقين از قرآن «عِلْمَ اَلْيَقِينِ‌» عين اليقين، حق اليقين، را گرفته اند آن مرتبۀ آخرش حق اليقين است كه در سورۀ الهيكم التكاثر به هر سه مرتبه اشاره مى كند، مرتبۀ دومش عين اليقين است، مرتبه اولش علم اليقين است.

مرتبه اول اين است كه دل باور كند، خدا هست دل بارو كند در محضر ربوبى هست، اين آيه را دل باور كند «أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اَللّٰهَ يَرىٰ‌»(1)آيا نمى دانى كمه خدا مى بيند، اين را باور كند. قرآن مى گويد اى كاش اين مرتبه اول از يقين را داشتى «لَتَرَوُنَّ اَلْجَحِيمَ‌» اگر اين مرتبه را داشتى به چشم دل


1) 1 - علق، 14.

مى ديدى جهنم را.

انسان اگر يقين پيدا كند مى بيند، ديدن دو قسم است، يك دفعه به چشم سر مى بيند، اين خيلى اهميت ندارد، يك دفعه به چشم دل مى بيند مى دانى به چشم دل يعنى چه‌؟ يعنى الان شما روزه ايد معمولاً گرسنه و تشنه هستيد گرسنگى و تشنگى را مى بينيد، اما با چه چشمى‌؟ با چشم دل يعنى درك مى كنيد گرسنگى و تشنگى را. بعضى اوقات انسان مى رسد به اينجا كه درك مى كند خدا را، نظير آدم تشنه كه درك مى كند تشنگى را، يك دفعه انسان مى رسد به آنجا كه درك مى كند، جهنم را مى بيند، نظير آدم تشنه، نظير آدم گرسنه كه درك مى كند گرسنگى را.

زيد بن حارثه پاى منبر پيامبر نشسته بود پيامبر ديدند كه او در عال ملكوت است. فرمودند: «يا زيد كيف اصبحت» آقاى زيد حالت چطور است‌؟ گفت: «اصبحت موقناً» اين يقين است، گفت: يا رسول الله صبح كردم حالم اين طورى است كه يقين پيدا كردم، خيلى ادعا بود تا گفت يقين پيدا كردم پيامبر گفت خوب دليش چيست‌؟ گفت يا رسول الله بهشت را مى بينم، جهنم رامى بينم، يا رسول الله بهشتى ها را مى شناسم جهنمى ما را مى شناسم مى خواهى اجازه بده جهنمى ها را بگويم، بهشتى ها را بگويم «لب گزيدنى مصطفى يعنى كه بس»

خوب، يك جوانى كه نه فيلسوف است نه عارف، نه فقيه، نه متكلم، نه برهان نظم بلد است، نه برهان صديقين بلد است اما دل باور كرده است كه خدا هست، دل بارو كرده كه جهنم هست آيه شريفه اين را مى گويد كه اى كاش آن مرتبۀ اول يقين را داشتى، مى ديدى جهنم را، بعد مى فرمايد اى بد بدبختى كه دنيا مشغولت كرده است حالا كه نمى بينى جهنم را اما يك وقت با عين اليقين مى بينى «ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَيْنَ اَلْيَقِينِ‌» يك وقت با چشم سر مى بينى آن وقت به جهنم مى برند تو را وقتى در جهنم رفتى خودش آتش جهنم مى شوى، هيچ مى دانى خود ما آتش جهنم هستيم شما كه نه، آنها كه جهنم مى روند.

«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نٰاراً وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ‌»(1)


1) 2 - تحريم، 6.

يعنى آى افرادى كه ايمان آورده ايد مى دانيد، يقين داريد. مى دانيد خدا هست، مى دانيد معاد هست، خودت و زن و بچه ات را نجات بده از آن آتش جهنمى كه هيزمش خودت هستى. «إِنَّكُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ‌»(1)خودت هيزم جهنم هستى و آن بتهايى كه در دلت هست، انسان جهنم كه مى رود العياذ بالله خودش آتش جهنم استف آن موقع از اين آتش جهنم سؤال مى كند «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ اَلنَّعِيمِ‌»(2)سوال مى كن آقا مگر عقل نداشتى، مگر سلامتى نداشتى، مگر امكان تماس با روحانيت و منبر و محراب نداشتى، مگر مسلمان و شيعه نداشتى اين نعمتها چه شد، چرا جهنمى شدى‌؟ جواب چه‌؟ حسرت و ندامت.

اين آيۀ شريفه اين سوره به ما مى گويد: اين سوره به ما مى گويد اگر مرتبۀ اول ايمان را داشته باشى، ديگر گناه نيست، ديگر حتماً جهنمى نيستى، مى گويد پدر و مادر، بايد كارى بكنى مرتبۀ اول ايمان در بچه تو زنده شود، اگر زنده شد، ديگر بچۀ تو از خانه تيمى، از كاباره ها، از مراكز فحشاء سر در مى آورد، خودش و تو را رسوا نمى كند، مى گويد پدر و مادر مواظب غريزه مذهب بچه ات باش، آبش بده، آبياريش كن، قويش كن تا برسد به آنجا كه نه فقط نور چشم براى تو شود بلكه نور چشم براى جامعه باشد، و بدان اگر آبياريش نكنى يك دفعه دخترت ننگ بار مى آورد، ننگ نه فقط براى تو، پدر و مادر بلكه ننگ ميشود براى طايفه، طايفه سر بزير مى شود، نمى تواند سرش را بلند كند، اين مرتبۀ اول چه مى خواهد، عبادت پسر شما بايد نمازى باشد.

در روايات مى خوانيم 7 ساله بايد نمازى باشد او حسابى نماز بخواند، مواظب باش پسر و دخترت روزه بگيرند، روزۀ خوب بگيرند، برسد كارشان به جايى كه رسايت از روزه لذت ببرند، امروز كه روز چهاردهم ماه مبارك رمضان است حسرت بخورد، ندامت داشته باشد چرا چهارده روزش رفت،


1) 3 - انبياء 98.

2) 4 - تكاثر، 8.

وظيفه است هم براى خودمان هم براى اينها و به شما هم بگويم، هيچ چيزى انسان را نمى تواند كنترل كند، جز ايمان.

در يك جلسۀ كه من يك سال تحصيلى هفته اى يك روز بحث داشتم دربارۀ اينه چه چيز مى تواند انسان را كنترل كند هر كسى چيزى گفت: يك كسى گفت عقل است، يك كسى گفت علم، يكى گفت وجدان اخلاقى، يك كسى گفت تربيت، ديگرى گفت قانون، ديگرى گفت نظارت ملى. ديگر، ايمان، همۀ اينها را گفتم درست نيست فقط يك چيزى ايمان، ايمان عاطفى، ايمان عقلى مى تواند انسان را صددرصد كنترل كند. والا هيچ چيزى، هيچ كسى تمى تواند شما را يا پسر شما را كنترل كند، پسر شما بشود دكتر آيا دكترايش مى تواند كنترلش كند. اگر ايمان عاطفى داشته باشد آن دكترا خدمت مى وشد براى جامعه، يعنى آن وقتى كه مى آيد مطب را باز مى كند بفكر فقير و بى نو است و اما اگر او ايمان را نداشته باشد، چيزى كه بفكرش نمى آيد فقير و بى نو است. بالا سر همين فقير مى رود، مى بيند فرش ندارد، مى بيند دوا ندارد، غذا ندارد نسخه مى نويسد مى گويد اول بايد ويزيت را بدى تا نسخه را بدهم.

خوب، علم است، تخصص است، چرا آدمش نكرده، چرا عاطفه اش را از بين برده است، چرا حاضر است روزى سه هزار تومان، چهار هزار توان، پنج هزار تومان خون اين ملت را بمكد، اما حاضر نيست، نسخۀ يك فقير را خودش بدهد اقلاً ويزيت نگيرد، آدم نيست چون ايمان عاطفى ندارد، اگر متمكن شديد، شما هى اين طرف، و آن طرف زديد، مرتب خون مردم را مكيدى، گرانفروشى و احتكار كردى كلاه بردارى كردى، پسرت متمول كردى، دخترت را، سرو سامان دادى، آيا حال به جايى مى رسد كه او را كنترل كند، اين شخصيت آيا مى تواند او را كنترل كند؟ نه پولش و نه شخصيتش. يك مرتبه خبر ميآرودند كه آقا، پسرت را از توى كاباره ها گرفتند ميگويند آقا اين شخصيتى را كه به پسرت دادى اين شخصيت به جاهاى باريك رسيد، بلند شو برويم ببينيم چه خبر است.

پس چه ميتواند دختر شما را، پسر شما را نور چشم شما كند، فقط و

فقط ايمان عاطفى، «وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ‌» آنكه مى تواند شما را كنترل كند، آنكه مى تواند پسر شما را كنترل كند سر و كار داشتن پسر شما با مسجد است. سر و كار داشتن دختر شما با روحانيت است. با منبر و محراب است. با كتابهاى دينى است. اين مى تواند اين بى تفاوتى پدر و مادرها را جع به اين غريزۀ مذهب بدبختيها مى آورد همان گونه كه دربارۀ ساير غرائز يم گفتم اگر اين غرائز را ارضاء نكند برايش عقده مى شود اين جا هم همين است، اينجا هم اگر اين غريزه را اضاء نكند، اين غريزه مى ميرد، عقده مى شود اما عقده اش يعنى ضد مذهب، يعنى ضد آخوند، چرا بعضى اوقات اين جور مى شود حاج آقا صف اول مسجد است، حاج خام پوشه دارد، اما دخترش لخت و عور در خيابان است، پسرش اول دشمن آخوند است چرا؟ براى اينكه حاج آقا و حاج خانم بفكر خودشان بودند بفكر اولادشان نبودند، غريزۀ مذهب او را بايد اشباع كرده باشند نكرده، بايد بفكر خود و آنها باشند نبوده، براى اينكه اين آقا بفكر دنياى دختر و پسرش بوده، اما بفكر دين آنها بنوده، همان كه روز اول خواندم پيامبر اكرم (ص) نگاه كرد به بچه ها و متأثر شد فرمود: واى به حال پدر و مادرهاى دورۀ آخر الزمان، گفتند، يا رسول الله چرا؟ فرمود: براى اينكه اينها بفكر دنياى پسر و دخترشان هستند اما بفكر دين آنها نيستند، بفكر آخرتشان نيستند بعد فرمودند: من از اينها بى زار هستم و اينها هم از من بيزار هستند.

به شما بگويم اگر پسر و دختر دين داشته باشد. هيچ كس نمى تواند او را ببرد، اما اگر دين نداشته باشد باشد او را مى برند، يقيناً مى برند، امروز نبرند فردا مى برند، رنگهاى بردن متفاوت است.

يكى شيطان را خواب بديد (روايت هم داريم) آمد پيش حضرت موسى نظير همين خواب است شيطان را خواب ديد، ديد كه يك دسته طناب روى شانه اش هست گفت شيطان، اينها چيست‌؟ گفت اينها طنابهايى است كه مى خواهم مردم را افسار كنم، ببرم به جهنم ديد رنگ و وارنگ است، گفتم چرا رنگارنگ است، گفت همه را كه نمى توانم از يك راه، هر كسى را از راهى يك زنجير هم داشت، گفت اين براى كيست‌؟ گفت براى

سيد رضى، رفتم سه مرتبه زنجيرش كردم. زنجير را پاره كرد.

شيطان هر كسى را از يك راهى مى برد و اعوان شيطان هم، شيطانهاى انسى پسر شما، دختر شما را از راههاى متفاوت مى برند، اگر دين داشته باشد، پول نى تواند او را ببرد، جاه نمى تواند او ار ببرد، جاه نمى تواند او را بى دين كند شهوت نمى تواند او را ببرد، هيچ چيزى نيم تواند او را ببرد، و اما اگر دين نباشد، اين دينى را كه گفتم، دين عاطفى، ايمان عاطفى، ايمانى كه از عبادت پيدا مى شود، ايمان يكه مايه از منبر و محارب مى گيرد، اگر اين دنى نباشد هيچ چيزى ديگر نمى تواند او را ببرد، با شهوت او را مى برند، با عشوه گريها، با جاه و پول مى برند، با رودربايستى ها با عصبى ها و لجاجتها مى برند او را. اما اگر پسر دين دار شد، كه مى تواند او را ببرد؟

اين جمله را كه على (ع) در نهج البلاغه گفته براى شما جوانها گفته براى خودش نيست، خود امير المومنين مقامش شامخ تر از اينهاست، براى بحث ما است. اين جمله امير المومنين مى خواهد بگويد، جوان اگر ايمان عاطفى داشته باشى، دنيا اگر پشت به پشت هم بكند نيم تواند تو را ببرد، تمام دنيا را به تو بدهند مى توانند تو را ببرند و اما اگر ايان عاطفى نداشته باشى با چشمكى مى روى، با يك حرف ناهنجار مى روى، مولا امير المومنين (ع) مى فرمايد:

«و الله لو اعطيت الاقاليم السبعة و ما تحت أفلاكها علي أن أعصي الله في نملة اسلبها جلب شعيرة ما فعلت»(1)

بخد اقسم اگر عالم هستى را كف دست على بگذارند نه فقط ايران را، نه فقط كرۀ زمين را عالم هستى را كف دست على بگذارند و به على بگويند ظلم كن به يك مورچه و پوست جوى را بى جهت از دهان مورچه بگير، من كه على هستم اين كار را نمى كنم، ايمان عاطفى اين جور مى كند، امير المومنين مى فرمايد: اگر ايمان عاطفى باشد براى بچه، پول نمى تواند ببردش نيم تواند او را جاسوس كند، علم نمى تواند او را ببردش، عالم هستى نمى تواند او را ببرد امير المومنين (ع) در نهج البلاغه مى فرمايد: اگر مرا از اول شب تا به صبح برنه و عريان روى خارهاى مغيلان بكشند بهتر از اين است


1) 1 - نهج البلاغه، خطبه 224 شرح فشرده، صفح 412، جلد 2.

كه ظلمى به كسى بكنم، توهين به يك مسلمانى بكنم.

اين مال ما است، اين مربوط به على نيست اينها را براى ما گفته يعنى پدر و مادر اگر پسر تو دين داشته باشد، سر و كار با منبر و محراب داشته باشد، سر و كار با نماز و روزه داشته باشد و ايمان عاطفى پيدا كند دل باور كند خدا هست، وقتى كه رفت پشت ميز بفكر ضعيف و بينواست، خشنود است، خسته نمى شود از اينكه توانسته است ده تا گره از كار ده تا مسلمان بگشايد.

اما بدان اگر پسرت دين نداشته باشد، وقتى كه نشست پشت ميز به فكر عياشگرى است، به فكر پولش است، چيزى كه بفكر نمى آيد انقلاب است و افراد مستضعف و افرادى كه مراجعه به او مى كند. دين مى خواهد كه انسان، ديگر گرا شود، دين مى خواهد نرود، يك جملۀ تاريخى هم براى شما بگويم.

هارون الرشيد آمد مكه، مردم مكه به او گفتند ما قاضى نداريم يك قاضى براى ما تعيين كن، گفت: خوب من كه مردم را نمى شناسم برويد خودتان كسى را بياوريد، من او را به قضاوت منصوب كنم، يك جوانى را آوردند هارون ديد او خيلى جوان است، اما نمى شناخت دين دارد، گفت: من بايد تو را امتحان كنم، گفت امتحان كن، گفت: من و يحيى يك نزاع داريم نزاع ما را حل كن گفت بر سرچه‌؟ نزاع را كه طرح كرند جوان گفت همين جوى كه نمى شود، قاعدۀ قضاوت اين است من بايد بنشينم جاى تو، و تو و يحيى در مقابل من دو زانو بنشينيد تو طرح دعوا كنى بيينم آيا كداميك شما مدعى هستيد و كدام منكر خيلى با قاطعيت حرف مى زند هارون آمد در مقابلش نشست با وزيرش يحى طرح دعوا كردند، مدعى هارون بود به او گفت: شاهد بياور گفت شاهد ندارم، گفت اگر شاهد ندارى حق از آن تو نخواهد بود.

ديد عجب جوان قاطعى است؛ يعنى عجب جوان با دينى است! گفت: جوان حيف است تو قاضى مكه بشوى، حيف است قاضى اينجا بشوى، تو را بايد ببرم بغداد قاضى القضات كنم. يك دفعه رنگ از روى او پريد التماس كرد كه تو را بخدا و لم كن، بابا آمديم يك كار خوب بكنيم مثل

اينكه مى خواهيم در چاه بيفتيم، من نمى توانم، نمى شود، گفت خير بايد بيايى بزور او را به بغداد برد بزور پست حسابى قضاوت آنهم قاضى القضاتى را گذاشت به عهده اش سه چهار روز طول نكشيد روزها كارهايى مى كرد، حرفهايى مى زد اما شب وقتى مى رفت رختخواب، آن تازيانه هاى غريزۀ مذهبيش، آن تازيانه هاى وجدان اخلاقيش، هى مرتب مى آيد روى گرده اش كه ديد رفته است زير پرچم ظلم، مگر نمى دانى كه قرآن فرموده است كسى كه زير پرچم ظلم باشد «فَتَمَسَّكُمُ اَلنّٰارُ» جايش در آتش است. آيا وقتى كه در روز قيامت تو و هارون الرشيد دو به دو و همۀ ظالم ها در آن خيمۀ آتشين باشيد حساب مردم تمام شود با هارون در جهنم يكجا بروى چه مى كنى‌؟ دق كرد و مرد.

بعد هارون گفت: خوب قاضى القضات نداريم از ممالك از اين طرف و آن طرف، آن شهر و اين شهر دو سه نفر را پيدا كنيد امتحان كنيم كسى را قاضى القضات كنيم، خوب قاضى بايد متدين باشد. قاضى بايد مشهور به تدين باشد، قاضى بايد مشوهر به فضيلت باشد، لذا مى گشتند اين طرف و آن طرف بالاخره دو سه تا را بزور آوردند. حال مى خواهند اينها را قاضى كنند اينها ديدند چاره اى جز فرار كرن نيست گفت: خوب چه كنيم، چگونه از دست اين ظالم فرار كنيم، مى دانى معنايش چيست‌؟ يعنى، مى گفتند چه كنيم از دست پول، از دست جاه، از دست مكنت فرار كنيم به فقر و فلاكت و عزلت رو آوريم. گفتند خو بهترين راه اين است كه خودمان را بزنيم به ديوانگى كار دست مى شود، يكى از آنها را آوردند پيش هارون اولى آمد اسمش را پرسد «ما اسمك‌؟» گفت: محب الدنيا اسم من دوستدار دنيا است، من آدم دنيا پرستى همستم گفت عجب اسمى دارى‌؟ اين چه اسمى است، گفت خوب ديگر اين است. گفت خوب، «ما كنيتك»؟ كنيه ات چيست‌؟ گفت: «ابو الهوى» گفت: من پدر هوى و هوس هستم، هوى و هوس بر من مسلط شده و من پدر هوى و هوس هستم گفت: عجب كنيه اى دارى پرسيد «ما نقش خاتمك» نقش خاتم، روى انگشترت چه نوشته گفت «المجنون» ديوانه، گفت مگر ديوانه اى‌؟

دومى آمد از اول پرسيد «ما نقش خاتمك»؟ روى انگشترت چه نوشته اين يك دفعه بنا كردنگاه كردن به آسمان گفت «مٰا لِيَ لاٰ أَرَى اَلْهُدْهُدَ» گفت: هدهد كجاست نمى بينمش: هارون گفت بيرونش كنيد.

ديگر سومى را هم نخواست بعد هارون به يحيى گفت اينها چى است كه براى من آوردى‌؟ گفت اينها بخدا عاقل اند اينها فهميده ها هستند، اينها علماء هستد، اما ميخواهند براى اينكه زير بار ظلم نروند، مى خواهند قضاوت در دستگاه تو نكنند، مى خواهند زير پرچم تو نباشند خودشان را مثل بهلول به ديوانگى زده اند مگر بهلول اين جور نبود بهلول خويش و قوم هارون بود، خيلى عالم است، خيلى دانا است، خيلى با شخصيت است. به زور مى خواستند او را ببرند، ديد چاره اى نيست بعد هم مشورت كرد با موسى بن جعفر (ع) كه چه كنم‌؟ گفت خودت را بزن به ديوانگى، درست مى شود، خودش را زد به ديگوانگى، صبح آمد بيرون يك چوب سوار شد مى گفت اسبم شما را لگد نزند با بچه ها بازى مى كرد.

اما همين بهلول مى فهماند به اين نابكارها كه عاقل منم و ديوانه شما، يك روز همين آقا بهلول آمد دربار او را راه مى دادند مى دانستند مى آيد و حرفهاى حسابى مى زند. آمد پيش هارون يك درهم داد به هارون و رفت يعين يك ريال گذاشت كف دست هارون و رفت. هارون او را صدا كرد. گفت: بيا ببينم اين چيه‌؟ گفت: من چند روز قبل حاجتى پيدا كردم (خيال نكنيد او دروغ ميگويد: بخدا پيش بهلول همين است) نذر كردم، به فقيرترين، به بيچاره ترين، به بدبخت ترين افراد يك درهم بدهم حاجتم ديشب برآورده شد فكر كردم بدبخت ترين مدرم، ذليل ترين مردم، فقيرترين مردم كيست هرچه فكر كردم بغير از تو كسى بنظرم نيامد، آمدم يك درهم را بتو بدهم براى اينكه نذرم برآورده شود، دين دارد بهلول وقتى دين دارد براى خاطر دينش حاضر است شخصيتش را بدهد، حاضر است مكنتش را بدهد، حاضر است همه چيزش را بدهد اما دين دارد، آن كس هم كه نمى دهد، او را ذليل ترين افراد مى داند، او را ديوانه مى داند، او را بدبخت ترين افراد مى داند.

روزى هارون ديد بهلول دارد بازى مى كند، گفت: بهلول چه

مى كنى‌؟ گفت دارم خانه مى سازم. خانۀ گلى مى ساخت، با بچه ها بازى مى كرد، گفت عجب مردى هستى، گفت چه كار كرده ام‌؟ گفت پشت پا زده اي به دنيا و آنچه در دنياست. بلد شد گفت: نه، آقاى هارون من مرد نيستم، تو عجب مردى هستى گفت چه كرده ام‌؟ گفت پشت پازده اى به آخرت.

از اين نمونه ها فراوان است فراوان. مى دانيد يعنى چه‌؟ يعنى پدر و مادرها، اين غريزه را آبادش كنيد. در خودتان آبيارى كنيد مخصوصاً در بچه هايتان آبيارى كنيد اين بچه ها تا مى توانند رابطه با خدايشان محكم باشد، اين جملۀ عوامانه خيلى خوبى است. جوانهاى عزيز، پدر و مادرها، مى گويند عبادت جوانى، عصاى پيرى است. بسيار حرف خوبى است. جوانها رابطۀ با خدايتان محكم باشد. رابطه با خدا دست عنايت خدا روى سرتان مى آيد، ديگر در بن بست ها نمى مانيد ديگر كسى نمى تواند ببردتان. قرآن شريف با كمال صراحت مى فرمايد: شيطان آنهايى را مى برد كه زير پرچم او باشند.

«إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ‌»(1)

با چه تأكيدى، افرادى كه ادبيات خوانده اند مى دانند سه چها تا تأكيد دارد، حتماً يقيناً هيچ كسى شيطان انسى و جنّى نمى تواند آن كس را كه بارور كرده خدا را، باور كرده معاد را، نمى تواند او را ببرد. «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ‌»(2)

اگر مى تواند ببرد آن را مى برد كه دين عاطفى ندارد، آن را مى برد كه زير پرچم شيطان است. آن را مى برد كه گناه كرده است و بواسطۀ گناهش نتوانسته ايمان عاطفى بدست بياورد. بحث ناقصى است. مى خواستم امروز اين بحث را تمام كنم، چن خيلى فصل جلو داريم و معلوم نيست به جايى برسيم، لذا مى خواستم اين فصل را تمام كنم، اما خيلى بحث ناقص است. به جايى نرسيديم لذا بايد فردا لااقل دربارۀ اين بحث صحبت كنيم، اميدوارم يك حال تنبّهى براى همه و همه مخصوصاً پدر و مادرها پيدا شود.


1) 1 نحل، 99.

2) 2 - نحل، 100.

درس سيزدهم: باز هم فطرت خدايابى

اشاره

قسمت دوّم فصل 8

بحث ما دربارۀ غريزۀ مذهب بود كه از قرآن استفاده كرديم، از همان روز اولى كه بچه بدنيا مى آيد، بايد دستورات اسلامى در مورد او عملى شود. بناشد امروز دراين باره صحبت كنم، بحث امروز بحث اجتماعى مفديى است و اميدوارم همه مخصوصاً خانم ها توجه بيشترى بفرمايند.

اين دنياى روز كه به عصر تمدن معروف است، ولى در واقع و نفس الامر اين جورها نيست، بلكه عصر توحش است، اگر بخواهيم اسمگذارى كنيم و اسم محترمانه اى هم بر آن باشد، بايد بگوييم عصر دلهره، عصر اضطراب خاطر، عصر نگرانى، و غم و غصه، عصر سرگردانى و عصر مأيوس شدن از زندگى، يعنى عصرى كه دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى و غم و غصه و سرگردانى و يأس از زندگى بر مردم حكمفرما شده است.

و هر كجا تمدنش بيشتر اين سوغات، اين تحفه آنجا بيشتر رفته است و اين مصيبتى است كه براى دنياى روز جلو آمده و هر روز هم رو به افزايش است، سال گذشته بهتر از امسال بوده است و حتماً سال آينده بدتر از امسال است.

اين نگرانى و اضطراب خاطر، اين سرگردانى در زندگى، اين مأيوس بودن از زندگى همه جا ديده مى شود و در همۀ افراد مخصوصاً در زنها و به خصوص در جوانها كار به اينجا رسيده است كه در ممالك متمدنه در هر سالى چند ميليون نفر دست به خودكشى مى زنند، يعى مأيوس از زندگى سرگردان

در زندگى است، لذا پناه به خودكشى مى برد. درد باندازه اى در ممالك متمدن فراوان است كه آمارى كه مى دهند در مثل آلمان روزى چندين ميليون قرص خوب آور مصرف ميشود. در آمريكا همين است، در آلمان و انگلستان نيز همين است و در ايران متمدن اسلامى هم كم و بيش ديده مى شود و غالب دكترهاى روانى مدعى هستند دو سوم از امراض روانى از همين جا سرچشمه مى گيرد.

اين طورى كه اينها اخطاريه مى دهند در كتابهاى روانى مى نويسند دو سوم از جنونها و ضعف اعصابها، ريشه اش از همين نگرانى، دلهره، سرگردانى و مأيوسى از زندگى پيدا مى شود. اين وضع دنياى روز است چه بايد كرد، چه بايد گفت: يعنى دواى اين درد اجتماعى است‌؟

برخى از علماى متخصص در اين فن يعنى اطباى روانى مى گويند دواى آن فقط يك چيز و آن هم مذهب و ايمان راسخ در دل است. همه و همه مى گويند مادوا نداريم، همه و همه مى گويند چاره اى نداريم و چارۀ اى ندرد فقط اين است كه مردم سر و كار با منبر و محراب پيدا كنند، آنجا مى گويند سر و كار با كلسا، اينجا مى گويند سر و كار با مسجد و محراب، قرآن نظير اينها را امضا مى كند.

قرآن شريف و روايات اهليبت مى فرمايند: اگر مى خواهى غم نداشته باشى، اگر مى خواهى دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى نداشته باشى، اگر مى خواهى سرگردان در زندگى نباشى، مأيوس از زندگى نباشى، فقط دوا يك چيز است و آن ايمان، ايمان راخس در دل، قرآن ميفرمايد: «أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ‌» اگر با خدا باشى و ياد خدا در دل تو رسوخ كند، خود را در محضر خدا ببينى، پروردگار عالم در بن بست ها، اعتماد تو، پناه تو باشد، ديگر دلهره، اضطراب خاطر نخواهى داشت ديگر نگرانى ندارى يك دل با سكنيه، و با وقار است، با اطمينان است. «أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ‌»(1)

با تأكيد فراوان هم مى فرمايد بدانيد همه و همه دنيا بشريت.


1) 1 يونس، 62.

آگاه باشيد اينكه دوستان خدا آنهايى كه سرو كار با خدا دارند آنهايى كه رابطۀ با خدايشان محكم است، اينها غصه از گذشته ندارند، ترس از آينده ندارند، براى اينكه انسان اگر غم و غصه مى خورد از گذشته است، اگر نگرانى و اضطراب خاطر دارند از آينده است و قرآن مى فرمايد كه مؤمن نه ترس از آينده دارد و نه نسبت به گذشته غم و غصه مى خورد.

بهتر از اين دو آيه در سورۀ انعام است مى فرمايد: «فَأَيُّ اَلْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‌»(1)

يعنى كدام دو طايفه، يعنى چه كسى محق است كه امنيت داشته باشد، دل او امن باشد ف دل او غم و غصه داشته باشد، دل او نگرانى نداشته باشد، دل او اضطراب خاطر نداشته باشد، دلهره نداشته باشد، چه دلى امنيت دارد؟ چه دلى استحقاق دارد اينكه سرگردان نباشد، مأيوس از زندگى نباشد؟ مى فرمايد: «اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ‌».(2)آنهايى كه ايمان عاطفى دارند، آن افرادى كه سرو كار با خدا و منبر و محراب دارند آن افرادى كه ايمان دارند و ايمانشان بازشان ميدارد از گناه حاق بالامن هستند آنها دلشان امنيت دارد، آنها ديگر دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى ندارند، مأيوس از زندگى نيستند از زندگى شا كرند و اينكه هر چه زندگى بيشتر براى آنها بهتر، و بالاخره امام جواد (ع) مى فرمايد: «الثقة بالله ثمن لكل غال، و سلّم الي كلّ عال»(3)

آنكه در زندگى پناهش خداست، آن كه در زنگى خدا را دارد، آن كه با خدا آتشى است بهاء است براى هر چيز گرانى و نردبانى است براى هر چيز بالايى يعنى ايمان به خدا سكه كارساز زندگى است.

ايمان به خدا نشاط مى دهد، ايمان به خداست كه فعاليت مى دهد، ايمان بخداست كه صبر و استقامت مى دهد، ايمان به خداست كه شجاعت مى دهد، ايمان به خداست كه دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى را مى برد.

يكى از بزرگان مى گفت كه؛ طياره اى حركت كرد از تهران به بغداد،


1) 2 انعام، 81.

2) 3 انعام، 82.

3) 4 - بحر، جلد 78، صفحه 364.

در زمان طاغوت چهل نفر در اين طياره بودند، مى گفت طياره نرسيده به بغداد زنگ خطر زد كه چرخهاى طياره باز نمى شود و ما تلگراف كرده ايم به تهران، تهران گفته است چاره اى ندارد، يا برگردى به تهران يا بروى بغداد و در فرودگاه آنجا دور بزنى تا بنزين تمام شود و وقتى بنزين تمام شد طياره خودبخود مى افتد زمين حال يا از بين مى رود يا نه، يگويد زنگ خطر را به صدا در آورد، من نشسته بودم ديدم رنگ از چهرۀ همه بريد، لرزان، وضع عجيب، گريه و زارى، ولى اين آقا گفت من صاف نشسته بودم گفت آنكه پهلوى من نشسته بود، رنگش تغيير كره، لكنت زبان پيدا كرده بود نمى توانست حرف بزند رو كرد به من با ناراحتى و تزلزل گفت كرى‌؟ گفتم: نه، گفت: مگر نشنيدى چه گفت‌؟ گفتم: چرا گفت: نمى بينيم ترسى، دلهره اى، تغير رنگى در تو باشد گفتم: ما شاء الله كان و ما لم يشا لم يكن.

گفتم من وقتى در طياره نشستم، بسم الله گفتم و وقتى طياره بلند شد آية الكرسى خواندم اگر مقدّر من مرگ استمى ميريم، اگر مقدر من مرگ نيست حتماً آية الكرسى و بسم الله مرا نجات مى دهد از چه بترسم! اين شجاعت را كه از من ديد كم كم سرايت كرد به ديگران، ديگران بنا كردند وصيت هايشان را به من بكنند، به آنها مى گفتم اگر مرديم كه همه مى ميريم، اگر زنده مانديم همه مى مانيم، آن مى آمد مى گفت منزل مادرم فلان محله در فلان جا است برو آنجا سلام مر به دخترم برسان و بگو كه فلانكار را براى من بكن. مى گفت كه طياره آمد بغداد، آمد فرودگاه ديديم كه آمبولانسها آمده اند، آمبولانسهاى مرده كش، آمبولانسهاى مريض كش، دكترها همه آمده، جمعند، و مهيا هستند كه اين طياره بخورد زمين. مى گفت اينها بيشتر يك حالى پيدا كردند، گريه، ناله، تغيير رنگ، دلهره و اضطراب خاطر، مى گفت باز رنگ خطر زده شد، نزديك است بنزين تمام شود همه تسمه ها را ببنديد، مى گفت هيچكس قدرت تسمه بستن نداشت من بلند شدم تمام تسمه ها را بستم خودم نشستم تسمۀ خودم را بستم. يك دفعه زنگ خطر زده شد، طياره رفت پايين طياره آمد خورد زمين له شد، اما از ما هيچكدام طورى نشد، اول كسى كه از طياره بيرون آمد من بودم ولى بقيه كشان كشان در آمبولانسهاى

مريض كش نهاده روانه بيمارستان نمودند ترس آنها را از پاى در آورده بود. اين است معناى روايت امام جواد (ع) كه مى فرمايد:

«الثقة بالله ثمن لكل عال و سلم الي كلّ عال» پدر و ادر هاى اگر مى خواهيد بچه هاى شابا نشاط باشند، اگر مى خواهيد دخترهاى شابقول عوام سبزه بخت شوند وقتى رفتند خانه شوهر بتواند شوهر دارى كنند، بچه دارى كنند، خانه دارى كنند، ايمان را در روح آنها زنده كنيد كارى كنيد اعتقاد آنها از نظر دل به خدا اعتقاد پيدا كنند، اعتقاد پيدا كنند به اينكه هيچ پناهى در اين جهان نيست جز خدا، آقا اگر ميخواهى پسرت در جامعه گره گشا باشد، افتخار براى تو بشاد ايمان را در دل او رسوخ بده.

اگر فكر دنيايش بودى اين نمى تواند تأمين آتيه براى او كند.

آن دخترى كه ضعف اعصاب دارد و لو شوهر بسيار عالى داشته باشد و از نظر تمكن مالى هم بسيار خوب باشد، اما زنى كه ضعف اعصاب دارد، زندگى براى او مرگ تدريجى است با دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى كه دارد و لو در قصر هم بخواهد زندگى كند، آن قصر برايش سلّول است اگر براى پسرت تجارتخانه درست كردى، ويلا و قصر درست كردى و بالاخره از نظر تمكن مالى او را متمكن كردى اما رابطه با خدا نداشته باشد او دلهرگى پيدا مى كند، او ضعف اعصاب پيدا مى كند او نگرانى پيدا مى كند همين زرق و برق زندگى براى او دلهرگى مى آورد، براى او نگرانى مى آرود مأيوس از زندگى، و زندگى براى او مرگ تدريجى است.

نمى گويم به فكر پسر و دختر ت نباشد و تأمين آتيه براى آنها نكن، مى گويم علاوه بر اين ممهمتر از اين كارى بكن كه اين پسر تو، متدين باشد اين دختر تو متدين باشد آن غريزۀ مذهب خواهى را، آن فطرت خدادادى را در او زنده كن، آبيارى كن وقتى آبيارى كردى، ديگر ترس در زندگى او نيست. امام صادق (ع) مى فرمايد: كسى كه از خدا بترسد از هيچ چيزى نمى ترسد و آن كسى كه از خدا نترسد از همه چيز مى ترسد

«من خاف الله عز و جل اخاف الله منه كل شيء و من لم يخف الله عز و جل اخافه الله من كل شيء»(1)


1) 1 - بحار الانوار، ج 70، صفحه 381.

اگر مى خواهيد ديگران از پسرت حساب ببر ند پسرت در جامعه با ابهّت باشد دخترت پيش شوهر و در طايفۀ شوهر عزيزى باشد، يك كارى كن متدين باشند امام مجتبى (ع) دم مرگ به جناده فرمود كه اين روايت را بايد مادرها از جملۀ جهازه براى دخترهايشان بفرستند بايد با آب طلا روايت را بنويستند در تجارت خانه و خانه نصب كند به جناده فرمود:

«جنادة من اراد عزاً بلا عشيرة و غني بلا مال و هيبة بلا سلطان فلينتقل عن ذل معصية الله الي عز طاعته»(1)

فرمود جناده مى خواهى عزيز باشى در ميان مردم بدون اينكه سلطنتى، مكنتى، قدرتى داشته باشى، بدون اينكه عشيره اى داشته باشى، مى خواهى از تو حساب ببرند و ابهّت تو در دلها ريخته شود، بدون اينكه قدرتى، مكنتى، سلطنتى داشته باشى اگر مى خواهى اين جور باشى، عزيز باشى با ابهت باشى، لباس ذلّْت معصيت را بكن، لباس اطاعت پرودگار را بپوش، اگر رابطۀ با خدايت محكم شد از تو حساب مى برند، حسابى حساب مى برند، اگر رابطه با خداى پسر و دختر شما محكم شد عزيز است پيش همه، در جامعه جا دارد.

ديديد بعضى اوقات افرادى هستند مردم همين جورى دوستشان دارند. افرادى هستند مردم همين طورى از آنها حساب مى برند اين از كجا پيدا شده‌؟ دفعۀ اول كه استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب را گرفتند بردند تهران به وضع عجيبى ايشان را گرفتند، علاوه بر اينكه كنترل كردند تهران و قم را، يك دستۀ عجيبى از آن بالا بالاها آمدند بالاخره ايشان را گرفتند، ايشان فرمودند: اينها باندازه اى مى ترسيدند كه بدنشان مى لرزيد حتى موقع نماز شد به اينها گفتم كه اجازه بدهيد من بروم نماز بخوانم ترسيدند من پياده شوم.

و بلاخره با اصرار آمدند گوشه اى من همان طور كه در ماشين نشسته بودم تيمم كردم روى خاك و نمازم را در ماشين خواندم ديدم اينها مثل بيد مى لرزند رهبر عظيم الشأن انقلاب مى گفتند من به آنها دلدارى مى دادم، مى گفتم براى چه مى ترسيد چه خبر است يك آخوند چيزى هم كه ندارد اين


1) 2 - بحار الانوار، ج 78، صفحه 192.

ترس چيست‌؟ اين ابهّت چيست‌؟ اين عزت چيست اين عزت جهانى كه الان مرجع تقليد شما دارد اين چيست، از كجا پيداشده‌؟ رابطه با خدا، ماز شب، راز نياز در دل شب، خدمت كردن به جامعه، با خلوص گرهى از كار مسلمانى گشودن، حتى دل حيوانى را بدست آوردن براى خاطر خدا اثر دارد رابطۀ با خدا هرچه محكمتر، اين ابهّت، اين عزت بيشتر پيدا ميشود، بلاخره اگر شما مى خواهيد دخترتان زندگى با نشاط داشته باشد بايد ايمان داشته باشد همه و همه علماى علم اخلاق فرموده اند روانشناسها و روانكاوها گفته اند، زندگى دو قسم است:

يك زندگى اينكه قصرى داشته باشد زن خوبى داشته باشد، يا شوهر خوبى داشته باشد، ماشين خوبى، كسب خوبى، حقوق خوبى، اين يك نحوه زندگى است.

يك زندگى هم اينكه به روى حصير است، اما دل خوش است همه و همه گفته اند آن زنگى اول نمى تواند انسان ساز باشد، نمى تواند نشاط آور باشد آنكه مى تواند نشاط آور باشد زندگى دوم است، انسان راستى روى حصير در منزل اجاره اى با يك نان جو زندگى كند، اما در حال گرسنگى نشاط داشته باشد با زنش رفيق باشد، غم نداشته باشد، از آينده نترسد بهترين لذتها را او دارد و لو روى حصير است و لو در خانه اجاره اى است.

اما آنكه با زنش رفيق است آنكه غم و غصه دارد از گذشته ها، دلهره دارد، از آينده ها نگران مسلّم است او ول در قصر، اما سر سفرۀ پرنعمت همان غذا به اندازه اى برايش ناگوار است مثل اينكه دوا مى خورد، مثل اينكه مسهل مى خورد و همان غذاى رنگ و وارنگش براى او موجب زخم معده، زخم روده مى شود و بايد با همين زخم معده و زخم روده بسازد، تا بميرد. اگر خود شما زنگى با نشاط مى خواهيد و اينكه از كسى نترسيد و اينكه با نشاط باشيد، شجاع در زندگى باشيد بايد ايمان به خدا داشته باشيد و ايمان به خدا را ديروز گفتم نه ايمانى كه از اسفار المتألهين پيدا شود. نه ايمانى كه از فلسفه و علم كلام پيدا شود، ايمانى كه از مسجد و محراب پيدا شود، ايمانى كه از روزۀ ماه مبارك رمضان پيدا شود، ايمانى كه از نماز اول وقت پيدا شود

«وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ‌»(1)

ايمانى كه از راه عبادت پيدا شود، اين ايمان را پيدا كن ببين چه شجاع مى شوى، اين ايمان را پيدا كن ببين چگونه دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى و غم و غصه و يأس از زندگى و سرگيجى در زندگى همه و همه مى رود. بعضى اوقات مى ويد نمى دانم چرا يك قفل غم روى دلم است، نشاط ندارم هرچه فكر مى كنم، نمى دانم از جا سرچشمه گرفته براى اينكه نگاه مى كند مى بيند، راستى ازنظر تمكن مالى عاليست، از نظر اولاد خوب است، از نظر زن و بچه، از نظر خانه خوبست، از نظر كسب خوبست اما يك قفل غم روى دل اوست مى دانى از كجا سرچشمه ميگيرد؟ وقتى رابطه با خدا نباشد ديگر خواه ناخواه خود بخود، اضطراب خاطر مى آيد «أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ‌»(2)

يعنى زندگى منهاى خدا، زندگى توأم با گناه تاريك است تايك وحشتناك است وحشتناك است وحشتناك! زندگى اين نيست كه در وضع فعلى لامپ زياد در اطاقت روشن كنى نه، اين زندگى را روشن نمى كند، اشتباه مى كنى زندگى بدون وحشت اين نيست كه پسرهاى فراوان داشته باشى و در خانه باشند، نه اين بعضى اوقات موجب وحشت است، زندگى كه وحشت نداشته باشد آن زندگى ات كه در آن زندگى انسان خدا را داشته باشد، ندگى وقتى نورانى است كه نور ايمان در دل تو رسوخ كرده باشد ديگر كسى نمى تواند ببردت ترس ندارى، وحشت ندارى.

دو فراز تاريخى

هشام بن عبد الملك آمد مكه بعد از آنكه كارهايش تمام شد در مسجد الحرام نشسته بود گفت كه بگرديد ببينيد يكى از اصحاب رسول الله (ص) را مى توايند پيدا كنيد من با او حرف بزنم، رفتند گشتند و برگشتند گفتند از اصحاب رسول الله (ص) كسى نيست اما از تابعين هست، تابعين يعنى آن كسانى كه از شاگردان اصاب رسول الله (ص) است و يا اصحاب رسول خدا


1) 1 - حجر، 99.

2) 2 - نور، 40

را درك كرده، گفت كى‌؟ گفتند: طاووس يمانى، گفت: طاووس را بياوردى من با او صحبت كنم آمدند ديدند طاووس در ح ل نماز خواندن است، گفتند: هشام تو رامى خواهد گفت: براى چه‌؟ گفتند: نمى دانيم مى خواهد با او صحبت كند، تصميم گرفت اين ظالم را سركوب كند، طاووس شمشير ندارد، عِده ندارد، عُدّه ندارد. اما اين طاووس كه هيچ عِدّه و عُدّه ندارد تمصيم مى گيرد كه هشام را سركوب كند.

آمد وقتى آمد هشام در آن خيمۀ پرزرق و برق نشسته است با آن وضع تفاخر و تكبر و اطرافيانش صف كشيده اند. مهياست كه با طاووس حرف بزند طاووس صاف رفت در خيمه با كفشهايش، بعد رد مقابل هشام كفشهايش را برداشت و بدون اجازه آمد پهلوى هشام و كفشهايش را روى تشك سلطنتى هشام گذاشت، سپس گفت: هشام حالت چطور است‌؟ يك دفعه هشام جا خورد گفت: آقا چى‌؟ چرا اين چنين كردى‌؟ گفت: چه كار كردم‌؟ گفت: اشتباهت زياد بوده. گفت: چى‌؟ گفت اشتباه است اينكه كفشهايت را بيرون خيمه بايد كنده باشى، كى كفشهاى تو را مى دزدد كه كفشهايت را برداشته اى و گذاشته اى روى تشك من‌؟

گفت: خوب ديگر چى‌؟ گفت بدون اجازه من نشستى، گفت خوب ديگر چى‌؟ گفت: گفتى حالت چطور است نگفتى يا امير المومنين، اقلاً مى گفتى، يا ابن مروان، گفت: اينها همه جواب دارد.

اما اينكه كفشها را گذاشته ام روى تشك تو من يك سجاده دارم، اين مربوط به خداست و من چند سال است كه نماز مى خوانم و هر وقت مى خواهم ماز بخوانم اين كفشهايم را مى گذارم روى سجاده، روى تشك خدا و هيچوقت هم خدا تا به حال به من اعتراض نكرده كه چرا كفشهايت را گذاشتى روى سجّاده من، لذا اين كه ايراد نيست و اما اينكه چرا بدون اجازۀ تو نشستم به اين خاطر است كه من شنيده ام رسول اكرم (ص) فرموده اگر كسى نشسته باشد و يك مؤمنى در مقابلش ايستاده باشد و اين ذلّت براى او باشد پروردگار عالم اين مسلمان را به رو در آتش جهنم مى اندازد مى خواستم به رو در آتش جهنم نيفتى لذا در آنجا كه جا بود نشستم.

گفت: خوب چرا نگفتى يا امير المومنين گفت: آخر همه كه ترا امير المومنين نمى دانند، مردم همه ترا خليفه نمى دانند، امير مومنان يعنى امير همۀ مسلمانها و همۀ مسلمانها تو را امير المومنين نيم دانند من به دورغ بگويم يا امير المومنين.

اشكل چهارم ديگر از بى سوادى تو است و اينكه چرا گفتم: يا هشام براى اينكه قرآن شريف معمولاً وقتى به ظالم مى رسد كنيه مى گويد مثل: «تَبَّتْ يَدٰا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ‌» اما وقتى به خوبها مى رسد اسم مى گويد مثل موسى، عيسى، شعيب، ابراهيم همه با اسم، من احترام تو كردم و گفتم هشام و نگفتم يا ابن مروان.

هشام از بس جاخورده بود گفت: طاووس مرا نصيحت كن، گفت نصيحت من اين است: از امير المومنين (ع) شنيدم فرمود: اگر كسى قدرتى داشته باشد و بواسطه اين قدرت بر ديگرى ظلم كند در روز قيامت با زنجير آتشين به جهنم كشيده مى شود، و واى بر او صد واى بر او، بعد برخاست و بدون اجازه از خيمۀ هشام بيرون آمد اين قدرت روحى از كجا سرچشمه مى گيرد و نظيرش در تاريخ فراوان است فراوان.

ايران را مى خواسند بگيرند سعد وقاص رئسى لشكر بود اينها آمدند همين قادسيه، اينا تلاقى دو لشكر شد، لشكر ايران خيلى مجهز و رئيس لشكر رستم بود كه خيلى هم شجاع است، رستم آمد يك نگاهى به لشكر اسلام كرد و ابهت اين لشكر او را گرفت لذا فرستاد پيش سعد وقاص و گفت يك كسى را بفرست تا صحبت كنيم ببينيم چه مى گوئيد، سعد وقاص فردى را فرستاد او يك مسلمان عادى، يك نظامى عادى بود، به او گفت: برو ببين رستم چه ميگويد. آمد، وقتى آمد ديد رستم در خيمه بسيار مجلل روى تخت زرين نگار تكيه داده، فرستاده فهميد كه ايرانى ها مى خواهند اين جاه و منالشان را به برخ مسلمانها بكشند تا فهميد تصميم گرفت كه كار خودش را انجام دهد لذا اسب سوار بود از اسبش پياده شد دهانه اسب و افسار را بست به همان خيمۀ زرين نگار بعد وارد شد نيزه اى كه در دستش بود عصايش بود با كمال وقار و طمأنينه.

اينها حساب دارد، حساب كنيد يك عرب آمده پيش رئيس لشكر صد هزار نفر به بالا، در خيمۀ زرين نگار عده يا با شميشرهاى برنه اطراف آقا را گرفته با يك وضع بهت آورى، اين آقا با كمال طمأنينه قدم ها را آهسته آهسته بر مى دارد نيزه اش را هم مرتب روى اين فرشها مى زند. كامل ابن اثير مى گويد: با سر نيزه فرشها را پاره مى كند و جلو مى رود حال اين را ديگر نمى دانم چگونه است دارد مى رود جلو، رسيد در مقابل رستم بدون اينكه تعظيم و سلامى كند، حرفى بزند، فرش را عقب زده روى زمين نشست رستم گفت چرا روى فرش ننشستى! گفت ما دوست نداريم روى اين فرشها بنشينيم.

بعضى از مورخين يك جواب قاطع ديگرى آورده اند: گفت كه حال زود است اين مال ما نيست فعلاً همين چند روز مال ما ميشود و رويش مى نشينيم حال يا اين يا آن، گفت: ما دوست نداريم روى اين فرشها بنشينيم گفت خوب چه مى گوئيد، براى چه آمده ايد؟ گفت مى دانى براى چه آمده ايم براى اين آمده ايم كه مستضعفان را نجات بدهيم، براى اين آمده ايم كه ظلم را ريشه كن كنيم، براى اين آمده ايم كه مى گوييم همه و همه بندۀ خدا هستند، معنا ندارد، يك دسته اى قلدرى كنند، يك دسته اى مظلوم واقع شوند، براى اين آمده ايم گفت خوب، حالا مى شود به ما مهلت بدهيد چند روزى رويش فكر كنيم ببينيم چيست‌؟ گفت بله گفت مگر تو فرماندۀ لشكر هستى كه ميگويى بله‌؟ گفت: نه، من يك مسلمان هستم، اما در اسلام اين است كه يك نظامى مى تواند مهتل بدهد سه روز، من هم به شما سه روز مهلت مى دهم، گفت: نه سه روز كم است، گفت مهلت در اسلام سه روز است. بعد هم يا اسلام و همه چيز براى خودتان، فرش زرين نگار، براى خودتان، اين صحرا و سبزۀ ايران، ايران و قصرتان براى خودتان و ما بر مى گرديم و يا با جنگ نابودتان مى كنيم. خيلى با قاطعيت بلند شد آمد بيرون، روز اول و دوم و سوم گذشت رستم مى خواست جنگ نكند اطرافيانش بالاخره گولش زدند و مجبور كردند او را كه جنگ كند، همان حمله اول مسلمانها ايران را گرفتند اين قدرت از كجا پيدا ميشود.

«من أراد عزا بلا عشيرة... و هيبة بلا سلطان فلينقل عن ذلّ معصية الله الي عزّ طاعته»

پدر و مادرها به شما سفارش مى كنم يك كارى كنيد كه بچه هاى شما متدين شوند، يك كارى كنيد كه بچه هاى شما نماز را اول وقت بخوانند، مواظب باشيد در زندگى بچه هاى شما گناه نباشد، پدر و مادرها يك كارى كنيد اينكه بچه ها با خدا آشتى كنند، اگر با خدا آشتى كردند بقول عوام نانشان در روغن است، يك كارى بكنيد جوان شما سرو كار با منبر و محراب داشته باشد.

شما مطالعه كنيد اينها كه من مى گويم ديگران هم گفته اند، غير مسلمانها هم گفته اند، علماى علم اخلاق هم گفته اند، روانشناسها، روانكاوها نيز گفته اند، گفته اند جرائم را آمار گيرى كنيد، مى بينيد معمولاً جرائم بيشتر از آنِ آنهاست كه سروكار با منبر و محراب ندارند. شما در همين ايران جرائم و مجرمين را، جنايتكار و خيانتكار ها را آمار گيرى كنيد وقتى آمار گيرى مى كنيد مى بينيد 95 از جرمها از آنِ كسى است كه نماز نمى خواند، سر و كار با منبر و محراب ندارد. در چاه مى افتد در آن چاهى كه بعض اوقات هيچ كس نمى تواند او را بيرون آورد.

يكى از بزرگان همين چند روزه در تلويزيون مى گفت يك سرهنگى بود مربوط به آگاهى، وارد بود مى گفت كه جرائم را در همين ايران وقتى بسنجيم مى بينيم خيلى كم است در ماه مباره رمضان، مى گفت در روزهاى مقدس نظير روز عاشورا، روز تاسوعا، روز بيست و يكم ماه مبارك رمضان بعضى اوقات جرائم ميرسد به صفر چرا؟ آنكه سرو كار با منبر و محراب دارد، سر وكار با شهربانى ندارد، او را ديگر شهربانى نمى برند، ديگر اين دزد نيست، چاقوكشى نيست خيانت نمى كند، العياذ بالله نگاه به زن مردم نمى كند. يك كارى بكنيد كه سرو كار با منبر و محراب پيدا كنيد يعنى پيدا كنند.

اى پيرمرد! وقتى مسجد مى روى با پسرت، كتابهاى دينى ببر. اى مادر اى پدر رساله براى بچه هايت بخوان او را وادار كن كتابهاى اخلاقى مطالعه كنند تشويقش كن، كتاب بگير براى آنها كتابهاى رواييى، تفسير و

بالاخره يك كارى كن كه اينها سرو كار با خدا، پيامبر و قرآن و اهل بيت داشته باشند اگر سعادت براى بچه هايت مى خواهى، اگر سعادت براى خودت مى خواهى، و الا بدان زندگى منهاى خدا تاريك است تاريك. و الا بدان زندگى منهاى نماز بدبختى آور است، بدبختى، آن هم بدبختى دنيا و هم بدبختى آخرت. چون مصيبت نمى خوانم لذا بجاى آن يك روايت مى خوانم و تقاضا دارم پدر و مادرها مخصوصاً جوانهاى عزيز به اين روايت توجه داشته باشند.

يك اختلافى است در اينكه معناى «و العصر در سوره و العصر چيست‌؟ هر كسى يك معنا كرده است، رهبر عظيم الشأن انقلاب «أدام الله ظله» مدعى است كه معاى و العصر يعنى امام زمان، يعنى امام زمان، يعنى عصارۀ عالم خلقت، مى فرمايد چون حضرت ولى عصر عصاره عالم خلقت است، لذا معناى و العصر يعنى قسم به امام زمان. هر كسى چيزى گفته است و معانى ديگر نيز براى و العصر شده است.

فخر رازى در تفسير كبيرش مى گويد: مراد عصر يعنى نماز عصر بعد يك روايت نقل مى كند و مراد هم همين روايت است است، براى جوانها ميگويد. يك زنى ديوانه وار آمد پيش پيامبر اكرم گفت: يا رسول الله حرف خصوصى دارم و اصحابت بروند. اصحاب رفتند. زن نشست، گفت: يا رسول الله زن شوهر دارى هستم، العياذ بالله زنا دادم باردار شدم، بچه بدنيا آمد، بچه را در خمرۀ سركه خفه كردم، بعد هم سركه نجس را به مردم فروختم.

خيلى گناه بزرگ است هر كجايش را دست بگذاردى مى بينيد كه گناه بزرگ است، زناى محصنه خيلى گناه بزرگ است، آدم كشى، حق الناس گناه بزرگ است! پيامبر اكرم (ص) احكامش را برايش گفتند در آخر، پيامبر يك جمله دارند فرمودند، كه زن، مى دانى چرا در اين چاه افتادى‌؟

پناه بر خدا بعضى اوقات كه آدم نمى خواهد اما مى افتد در چاه! بعضى اوقات آدم نمى خواهد اما در سرازيرى گناه واقع مى شود، ديگر گناه روى گناه، گناه روى گناه، تا اينكه برسد به اسفل السافلين حضرت فرمودند:

مى دانى چرا در اين چاه افتادى‌؟ «انّي ظننت انّك تركت صلاة العصر»(1)فرمودند خيال مى كنم نماز عصر را ترك كرده اى! خيال مى كنم بى مناز بوده اى، خيال مى كنم نماز نمى خوانى كه در اين چاه افتادى و الا كسى كه نماز بخواند نيبايد در اين چاه ها بيفتد.

اى پدر و مادر! اگر دختر تو نماز نخواند يك دفعه خداى نكرده در يك چاهى مى افتد كه هزار عاقل نيم تواند او را از چاه بيرون آورد يعنى آقا اگر پسر تو لاابالى در نماز باشد، گاهى بخواند، گاهى نخواند، نماز صبحش قضا شود زندگى اين سياه است سياه!

يك جوان عزيز يادگارى نوشته بود در دفتر دبيرستان علوى تهران چه خب نوشته بود؛ يكى از روزهاى سياه من آن روزى بود كه از خواب بيدار شدم ديدم آفتاب زده و نمازم قضا شده، روز سياره انسان آن روز است، روز سياه دختر شما، پسر شما آن روزى است كه روزه اش را بخورد يا العياذ بالله نماز صبحش را نخواند. حال و لو اينكه تو ميليونر باشى و او را ميلياردر كنى و لو اينكه بگردى اين طرف و آن طرف، يك شوهر ميليونر هم براى او پيدا كنى، نه روز سياه دارد آن زنى كه نماز نخواند، روز سياه دارد، آن پسرى كه لاابالى در نماز باشد عزّت به اينها نيست و زندگى خوش هم به اينها نيست زندگى خوش اگر مى خواهى فقط و فقط يك چيز و آن هم ايمان است. ايمان.


1) 1 - تفسير كبير فخر رازى. ذيل سورۀ و العصر.

درس چهاردهم: عزت از آن كيست‌؟

فصل 9

بحث ما دربارۀ شخصيت كودك است. بحثى ارزنده. پدر و مادر مخصوصاً مادرها به اين بحث توجه داشته باشند، اسلام به شخصيت انسانها اهميت زيادى مى دهد و مى فرمايد مسلمان شخصيت دارد. مسلمان عزّت دارد به اندازه اى اهيمت به عزّت و شخصيت انسانها مى دهد كه عزّت هر انسانى را پهلوى عزت رسول اكرم (ص) و خدا قرار داده است و فرموده:

«وَ لِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لٰكِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ‌»(1)

عزت ما خداست شخصيت از ان رسول الله (ص) و مؤمنين است حتى در قرآن پاداش ايمان و عمل صالح را شخصيت در اين جهان قرار داده است.

و فرموده است: «إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا»(2)

اگر ايمان داشته باشى، طبق ايمانت عمل كنى، پروردگار پروردگار عالم به تو شخصيت مى دهد؛ محبتت را در دلها مى ازندازد و محبوب ديگران، محبوب جامعه مى شوى.

روايتى كه از امام مجتبى (ع) ديروز خواندم آن روايات مضمونش نزديك است به آيۀ شريفه.

امام مجتبى (ع) مى فرمايد:

«من اراد عزاً بلا عشيرة و غنيً بلا مال و هيبة بلا سلطان فلنتقل عن ذل معصية الله الي عزّ طاعته» يعنى اگر شخصيت مى خواهى رابطۀ با خدايت بايد محكم باشد و گناه در زندگى تو نباشد. از اين روايت استفاده


1) 1 - منافقون، 8.

2) 2 - مريم، 96.

مى كنيم كه يكى از پاداشهاى مؤمن، يكى از نتايج عمل صالح اين است كه خدا به انسان شخصيت عنايت مى كند به اندازهاى اين قضيه در اسلام اهميت دارد كه اگر كسى كارى كند كه در ميان مردم كوچك شود، شخصيتش كوبيده شود، اين كار حرام است، گناهش خيلى بزرگ است. همين طورى كه توهين كردن به مسلمان و كوبيدن شخصيت مسلمان گناهش خيلى بزرگ است هر انسانى اگر شخصيت خود را بكوبد گناه خيلى بزرگى كرده. اين جملۀ

«من اهانَ وليّاً فَقَدْ بارَزَني بالمُحاربة»(1)به ما خيلى چيز مى فهماند. امام صادق (ع) مى فرمايد: اگر كسى توهين كند به مسلمانى و شخصيت آن مسلمان را بكوبد مانند اين است كه جنگ با خدا كرده باشد، گناه اين قدر بزرگ است. شخصيت خود فرد هم مصداق همين روايت مى شود اگر انسان كار كند كه در ميان مردم كوچك شود حرام است لذا سؤال كردن بسيار مذموم است حتى در روايات مى خوانيم كه گر سوآل موجب شود كه شخصيت شما كوبيده شود، اين حرام است الا اينكه مجبور بايد مثل تكدى، اگر شب بى شام باشد احتياج مبرم به غذا داشته باشد باندازه اى كه رفع احتياجش شود بايد مطالبه و سوال كند و اما اگر شب شام دارد، كه مى تواند خود را به سختى اداره كند، اگر بخواهد گدايى كند، گناهش خيلى است. حتى در روايات مى خوانيم آن كسى كه احتياجى نداشته باشد و تكدّى كند روز قيامت مى آيد در صف محشر و صورت او گوشت ندارد يعنى باحال رسوايى و حال بيى شخصيتى مى آيد در صف محشر.

حتى در روايات مى خوانيم كه اگر كسى بدون احتياج از كسى سؤال كند كه شخصيت او پايين بيايد، شخصيت او كوبيده شود او آتش جهنم را براى خود مهيا كرده است.

پيامبر اكرم (ص) روى همين سؤال نكردن به اندازه اى صحبت كرده كه مسلمانهاى صدر اسلام چنانچه سر سفره نشسته بودند، آب آن طرف سفره بود به رفيقش نمى گفت آب را به من بده، خود او بلند مى شد و آب را بر مى داشت.


1) 3 - وسائل جلد 8، صفحه 59، ح 11.

حتى در تاريخ مى خوانيم اگر رفيقش پائين بود او سواره و تازيانه از دستش مى افتاد به رفيقش نمى گفت تازيانه را به من بده، بلكه خود پياده مى شد و تازيانه را برمى داشت و روشن هم هست و لو انسان سؤال را از بچه اش و يا از همسرش بنمايد بايد اول پا روى شخصيتش بگذارد و بعد سؤال كند. انسان هر كارى را خودش انجام دهد خيلى تفاوت مى كند تا خواهش كند از ديگرى كه او انجام دهد، انسان براى كسى كار كند، غير از اين است كه كسى براى و كار كند، مثلاً شما در خانه كار كنيد به همسرتان كمك بنمايد سرفراز هستيد ولى همۀ كارها را او انجام دهد شما مسلم سرافكنده هستيد و لو اينكه سرافكندگى آن كم است اما اگر توجه كنيد به ضميرتان، سرافرازى و سرافكندگى بخوبى درك مى كنيد لذا اسلام مى گويد تا مى توانيد سؤال نكنيد. اسلام مى گويد كوبيدن شخصيت گناه دارد و گناهش خيلى بزرگ است به اندازه اى اسلام روى اين موضع اهميت مى دهد كه در روايات مى خوانيم عمّار ساواتى يكى از روايت خوب است مى گويد من آمدم خدمت امام صادق (ع) به امام صادق گفتم: يا ابن رسول الله! رفيق م مى خواست برود مكه و من نگذاشتم (مكه مستحبى بود) گفتم نرو براى اينكه اين پولى كه مى خواهى در آن راه خرج كنى، اين را خرج زن و بچه ات كن، زن و بچه ات را در رفاه بگذار، مثل همين حرف جاهلانه اى كه بعضى ها حالا مى زنند، مى گويند اين پولى كه مى خواهى صرف مكه كنى بده به فقراء، صرف كارهاى اجتماعى كن.

مى گويد اين جمله را به امام صادق گفتم، امام صادق در غضب شدند فرمودند براى اين حرف بيجايت زيان خواهى ديد مى گويد از خانه امام صادق بيرون آمدم، مريض شدم يك سال مريضى طول كشيد، به رفيقش تنها گفته بود كه امسال نمى خواهد مكه بروى و اين پول را صرف زن و بچه ات كن. اما در روايات ديگر اگر مى خوانيم كسى آمد خدمت امام صادق (ع) و گفت مى خواهم مكه بروم مكه امام صادق فرمود: رفقايت چه كسانى هستند وقتى رفقايش را شمرد، امام ديدند اين فرد با آن رفقا از نظر تمكن مالى جورنيست براى اينكه آنها وضعشان خوب است و اين فقير. امام صادق فرمودند نه مكه نرو. همين امام صادق كه به عمار ساواتى گفتند چرا اين حرف را زدى زيان

مى بينى فرمودند مكه نرو، بخاطر اينكه اين رفقا به تو نمى خوردند، اگر بخواهى مثل آنها خرج كنى نداى، اگر بخواهى خرج نكنى شخصيت تو كوبيده مى شود و پائين مى آيد بخاطر اينكه شخصيت تو در ميان رفقايت پايين مى آيد ايد مكه نروى و شخصيت تو مهمتر از رفتن مكه است.

نظير اين روايات را داريم، نظير اين آيات را كه خواندم باز داريم و اينكه اسلام مى گويد مسلمان بايد شخصيت داشته باشد، لمّ قضيه هم اين است، افرادى كه شخصيت ندارند معمولاً از گناه كرن باكى ندارند، لذا اگر شما آمار گيرى كنيد از اين نظر مى بينيد كه خيانت ها را 90 افراد بى شخصيت مى كنند، افراد آقامنش، افراد عزيز ر جامعه، افرادى كه مردم برايشان شخصيت قائل هستند و راسيت يك شخصيت اجتماعى، يك شخصيت دينى دارند، معمولاً گناه نمى كنند گناهان زير سر بى شخصيت ها ست. اگر يك كسى كم فروشى مى كند بطور ناخودآگاه اول شخصيت خود را زير پا مى گذارد، بعد كم فروشى مى كند همان وقتى كه مثلاً يك چارك پارچه را كم مى دهد، يا مقدارى قند و شكر را كم مى دهد، همان وقت دارد پا روى شخصيت خود مى گذارد، افرادى كه آدمهاى متقلب، حقه باز، غشّ در معامله كن هستند، معمولاً افرادى بى شخصيت مى باشند زيرا، اول بايد شخصيت خود را بكوبد بعد گناه كند، زنهائى كه از نظر حجاب لاابالى هستند اينها بى شخصيت هستند و لو از نظر تمكن مالى عالى باشند، و دارى ماشين سوارى. اما وقتى كه بروى در زندگى او مى بينى يك آدم بى شخصيتى است. مى بينى از نظر خانواده پَست است، كم پيدا مى كنيد يك زنى لاابالى در حجاب اما از خانوادۀ نجيب باشد، الا اينكه رفيق او را خراب كرده باشد، شوهر او را خراب كرده باشد و الا آدم باشخصيت با حجاب؛ كم پيدا مى كنيد يك زن بى عفت باشد، اما از خانوادۀ باشخصيت باشد. بى عفتى ها، لاابالى گرى ها در حجاب، عشوه گريها، نشست و برخاست با نامحرمان و اختلاط دختر و پسر همه و همه سرچشمه از بى شخصيتى مى گيرد و لذا علماى علم اخلاق مى گويند، گناه معمولاًً سرچشمه مى گيرد از بى شخصيتى، آدم چون بى شخصيت است گناه مى كند، و اين

كوبيدن شخصيت يعنى گناه روى گناه، هى شخصيت را مى كوبد وقتى شخصيت كوبيده شد يك آدم بى حيا و بى آبرويى مى شود دست به همه چيز مى زند، دست به فحشاء مى زند، علناً دزدى مى كند، يا علناً غشّ در معامله مى كند، اين از اين جهت، يك جهت ديگر هم هست، آدم اگر بى شخصيت شد، ديگر يك آدم سبكسرى مى شود، ديگر در مصيبت ها صبر و استقامت ندارد، قرآن دراين باره مى فرمايد: «إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً»(1)

يعنى انسان معمولاً سبكسر خلق شده است از اين جهت چن سبكسر خلق شده است، وقتى يك مصيبتى برايش جلو مى آيد، جزع و فزع او زياد مى شود، وقتى يك مالى، يك مكنتى، يك قدرتى، برايش جلو مى آيد سرشك ميشود آدم بى شخصيت اين طور است، آدم بى شخصيت اگر يك مصيتى برايش جلو بيايد، با خدا قهر مى كند، با اسلام و انقلاب قهر مى كند با مردم قهر مى كند، نق نق او همه جا شروع مى شود. نق نق نه فقط از انقلاب دارد از خدا دارد، نق نق نه فقط از خدا دارد، از خلق خدا و از مردم دارد، نمى تواند در مقابل مصيبت ها صبر و استقامت داشته باشد آدمهاى بى شخصيت اگر يك پولى پيدا كنند، اگر كى قدرتى پيدا كند، از اين پول فوق العاده سوء استفاده مى كنند، از اين قدرت فوق العاده سوء استفاده مى كنند، افرادى كه يك قدرتى بدستشان آمده اما از خانوده هاى پست بوده اند، اما افراد بى شخصيتى بوده اند، اينها را مى بينمى، ديديم و در تايخ خوانده ايم، كه چه جنايتهائى بواسطۀ اين قدرتشان كرده اند، افرادى كه نو كيسه باشند يعنى افراد بى شخصيت و پستى باشند، كه يك پولى بدست بياورند مى بينيم چه كارهاى جلفى مى كنند، چه آبروريزيها مى كنند و از اين پول چه سوءاستفاده ها مى كنند، لذا آدم بى شخصيت اگر مصيبت برايش جلو بيايد نمى تواند صبر كند، اگر مكنت و قدرت برايش جلو بيايد نمى تواند از آن حسن استفاده كند اينكه اسلام مى گويد مسلمان بايد با شخصيت باشد براى خاطر اين است كه مى بيند اگر بى شخصيت شد، خيانتكار مى شود، جنايتكار مى شود، اگر مكنت و قدرت


1) 1 - معارج، 21 20 19.

داشته باشد مثل شمشير دادن دست زنگى مست مى شود. حتى ما سراغ داريم يك افرادى كه آنها از خانوادۀ پست بودند و بى شخصيت، علم پيدا كرد همين علم هم براى او وبال

شد، همين علم براى جامعه اش مصيبت شد، همين پست و مقامى كه پيدا كرد، برايش بدبختى شد، لذا بايد يك نفر مسلمان شخصيت خود را از دست ندهد، انسان تامى تواند كارى كند كه براى خودش شخصيت بدست بياورد.

اما بحث مهمّى كه هستراجع به بچه ها بايد مواظب باشيم آنها با شخصيت و آقامنش بزرگ شوند، ممكن است يك آن غفلت، يك حرف بيجا شخصيت بچه را بكوبد، شخصيت جوان يا نوجوان را بكوبد و يك آدم رذل و پستى تحويل جامعه دهد، چه كنيم بچه هاى ما با شخصيت بشوند، چه كنيم بچه هاى ما آقا منش باشند:

1 - بحثى كه سابقاً كردم اينكه بايد مواظب بود اين بچه محبت مى خواهد، به اين بچه محبت كنيم مواظب باشيد خانم ها، بچه هايتان را كودكستان، مهد كودك، شيرخوارگاه نبريد، مواب باشيد شير خودتان را به بچه بدهيد، مواظب باشيد دست نوازش روى سر بچه تان بكشيد پدرها مواظب باشيد بچه تان ار در دامن خود بنشانيد، پهلوى خود بخوابانيد، و با او تلطّف و مهربانى كنيد، اين شخصيت به بچه مى دهد بعكس آن اين بچه هايى كه در شير خوارگاه ها بزرگ يم شوند معمولاً افراد بى شخصيت هستند بعد هم جنايتكار مى شوند، اين سازمانها، سيا و موصاد و امثال اينها يكى از كارهايشان اين است كه افراد جنايتكار مى خواهد، افراد قسى مى خواهند و اينها انتخاب مى كنند افرادى را كه پدر و مادر ندارند يا پيش پدر و مادر بزرگ نشده اند درست هم هست آن بچه اى كه پدر و مادر نبيند، آن بچه اى كه شير مادر نبيند آن بچه اى كه نوازش پدر نبيند آن بچه شخصيتش از همان روز اول كوبيده ميشود.

2 - مواظب باشيد توهين به بچه هايتان نكنيد، ادب كردن لازم است كه بعد دربارۀ آن صحبت مى كنيم، اما توهين كردن حرام است، توهين كردن به بچه و لو بچۀ يك ماهه داد زدن سر بچۀ، شخصيت بچه را به

همان اندازه مى كوبد مخصوصاً جوان شما، نوجوان شما. چه بسيار نامه هايى كه در همين انقلاب براى من آمده از جوانها، از دخترهاى بزرگ، از پسرهاى بزرگ وقتى نامه را ازاول تا آخر مطالعه مى كنم، و مى بينم اين جوان گناهكار شده علت آن را وقتى مطالعه مى كنم مى بينم توهين هايى كه مادر به اين دختر كرهد است، توهين هايى كه اين پدر به اين پسر موده و يا به اين دختر، اثر گذاشته روى شخصيت او و شخصيت او را كوبيده است. لذا اويك جنايتكار، يك گنهكار تحويل جامعه داده است. مخصوصاً در مقابل بچه ها، مخصوصاً در مقابل غريبه هاى، در مقابل خودشان خيلى مواظب باشيد.

كيى از چيزهايى كه معمولاً مراعات نمى شود و بايد مراعات شود اين است كه ما فرقى بين بچه هايمان نگذاريم، چه دختر و چه پسر، چه زرنگ و چه غير زرنگ، چه خوب و چه بد، در مقابل برادر بچه يا خواهر بچه اگر ديد يك امتيازى براى او قائل شدى نه براى اين، شخصيت اين كوبيده مى شود. اين فرقهايى كه بعضى اوقات مادرهاى بى توجه يا پدرهاى بى توجه در خانه قائل مى شوند اينها، موب بدبختيها براى بچه مى شود، براى دختر ميشود، براى پسر مى شود عقده ها كه اين عقده ها منجر به بى شخصيتى ها و منجر به بدبختى ها و جنايتها و گناهها مى شود. بالاخره مواظب باشيد به بچه تان توهين نكنيد مواظب باشيد سر سفره يا هر كجا براى بچۀ خود شخصيت قائل باشيد يعنى وقتى سفره را انداختى براى خودت و خانمت كه بشقاب گذاشتى براى آن هم مثل خودت بشقاب بگذار، برايش شخصيت قائل شو، اين جور نباشد كه تو چنگال داشته باشى او نداشته باشد، تو ليوان جدا داشته باشى او نداشته باشد. اين كوبيدن شخصيت بچه است شما خودتان بايد اين را آقامنش بار آورديد. اين جور نباشد، كه مثلاً در وقت قسمت كردن غذا تفاوت بگذارى بين بچه ها، يا حتى تفاوت بگذارى بين خودت و بچه ات. اينها موجب بى شخصيتى براى بچه ميشود.

مواظب باشيد اگر بچۀ شما نمره اش خوب نشد به رخ او نكشيد و لو اينكه با نصيحت به او بايد بفهمانيد، و لو اينكه با زبان خوش بايد به او بگويى، و لو اينكه بايد مواظب درسش باشى براى اينكه در آينده نمره اش

خوب شود، اما حال كه نمره اش بد شد اگر خدا ناكرده، توهين به او بكنى، يقين داشته باش در امتحان بعدى نمره اش روفوزگى است. يقين داشته باش شخصيتش كوبيده مى شود يقين داشته باش استعدادش از بين مى رود اصلاً ديگر علاقه به درس نشان نمى دهد چه رسد به اينكه بخواهد نمره خوب بياورد و شمائيد كه بايد پسرهايتان را دخترهايتان را با شخصيت تحويل جامعه دهيد.

اين روايتى كه از پيامبر اكرم (ص) رسيده روى اين روايت فكر كنيد پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:

«الولد سيد سبع سنين و خادم سبع سنين و وزير سبع سنين فان رضيت مكانفته لا حدي و عشرين و الا فاضرب علي كتفه قد اعذرت الي الله فيه»(1)

معنايش چيست‌؟ يعنى اين بچه يك دورانى دارد. دوران كودكى. دوران كودكى را بايد نازش بكشى و بايد با شخصيت او را بار آورى يك دورانى دارد، دوران نوجوانى در آن دوران نوجوانى بايد شخصيت به بدهى و شخصيتش اين است كه بايد از او كار بكشى بعد درباره اش صحبت مى كنم در بارۀ فعلايت بچه بايد يك صحبت مستقل بكنم دوران نوجوانى پسر و دختر اينكه مادر به دخترش بگويد عزيزم اين غذا را بپز و وقتى كه غذا را پخت به او جايزه بدهد، به پسر بگو عزيزم برو فلان چيز را بگير و بياور و وقتى كه آورد به او بارك الله بگويد. و بالاخره با زبان خوش از او كار بكشد اين دوران دوم است.

اما دوران سوم كه خيلى حسّاس است ك 1 دوران جوانى پسر و دختر شما است. پيامبر (ص) مى فرمايد: وزير شماست، اين وزير شماست يعنى چه يعنى پادشاه اگر پادشاه خوبى باشد چه مى كند سلطان با وزير مشورت مى كند در كارها، استداد ندارد مشورت مى كند ببيند كه اين وزير چه ميگويد يك پدر از يك پسر 17 ساله، يك پسر 20 ساله بايد كار وزارت بكشيد يعنى بايد از او كار بكشيم اما بطور مشورت، بگويد پسر جان من اگر فلان كار را انجام بدهم خوب است يا نه اين بجاى اينكه بگويد برو اين كار را انجام بده، حتماًَ بايد انجام بدهى.


1) 1 كنز العمال، خبر: 45338.

بعضى اوقات پدرهاى نادان، مادرهاى غافل وقتى كه پسر بزرگشان يك چيزى مى گويد،، مى گويند گم شو، دهات تو هنو ز بوى شير مى دهد چه حرفها مى زنى، اين جمله يعنى كوبيدن شخصيت اين بچه يعنى دفعه دوم و سوم يك جنايتكار تحويل جامعه دادن، يا لا اقل اگر پسر و دخترت خيلى خوب باشند يك دل مرده تحويل جامعه دادن است.

دختر 17 ساله، 18 ساله است كه در حال انتخاب شوهر براى خودش است، ولى بايد مشورت كند با شما، شما بايد او را شوهر بدهى، شما بايد شوهر خوب براى او انتخاب كنى. اما اينكه خفه شو؛ حرف نزن اين حرفها به تو چه اينها بى شخصيتى براى دخترت مى آورد، بعضى اوقات دختر تو بى عفت مى شود.

بايد با پسر بزرگ در آن دوران سوم، در آن دوران جوانى، در آن دورانى كه اين براى خودش خيلى شخصيت قائل است در اين دوره اين جوانها خود را بالا مى دانند، خودشان را فكرشان را از تو بالاتر مى دانند از نظر علمى خودشان را از شما عالم تر مى دانند و لو اشتباه مى كنند جنون جوانى است و لو اشتباه است، اما وظيفۀ ما اين است كه اينها بايد وزير ما باشند دستورها را بايد به اينها داد اما به طور مشورت گاهى ميگويد اين غذا را بپز، اين ظرفها را بشوى حتى بايد اين كار را بكنى مى گويد من كار دارم، مى گويد بيخورد كار دارى برو ان كار انجام بده. بعدهم كه نكند يك چهارتايى هم خاك بر سرت، مرده شورت را ببرد، نگاه به مردم بكن ببين چه دختر ها، اين حرفها بغير از ذلت براى خانواده چيزى نمى آورد. بغير از استعداد كشى و اينكه موجب شود اين دختر يا ديوانه شود يا ضعف اعصاب پيدا كند يا ديگر نتواند شوهر دارى كند، بچه دارى كند، خانه دارى كند چيزى در بر ندارد، بايد امر و نهى كند اما در لفافۀ مشورت اصولاً روش پيامبر اكرم (ص) و ائمه طاهرين امر و نهى نبود، اينها اگر مى خواستند بگويند اين كار را بكن مى فرمودند: اگر اين كار بشود خوب است.

اينكه در قرآن شريف به پيغمبر دستور مى دهد مشورت كن اين معنايش چيست‌؟ اين معنايش اين است كه پيامبر با مسلمانها مشورت كن

براى آنها شخصيت قائل شو قرآن مى فرمايد: «وَ شٰاوِرْهُمْ فِي اَلْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ‌»(1)معنايش اين است كه پيامبر، احترام براى اصحابت قائل شو، شخصيت قائل شو براى مردم، به مردم بگو چه كنيم اما تصميم گيرى، مال خودت «فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ‌» تمصميم گيرى مال تو اما قبل از آنكه تصميم بگيرى، قبل از آنكه مى دانى چه كنى و بايد بكنى قبل از آن، شخصيت قائل شو براى اصحابت، با اصحاب مشورت كن. اين آيۀ شريفه به پدرها و مادر ها هم اين را مى گويد، ميگويد مادر تصميم مال تو پدر تصميم مال تو پدر تصميم شوهر دادن دختر مال تو، تو بايد تصميم بگيرى اما با دخترت مشورت كن او را حساب بياور، برايش شخصيت قائل شو وقتى شخصيت قال شدى شكوفا مى شود، با استعداد مى شود خود مى توادن تصميم بگيرد، مى توان خوب شوهر دارى كند، مى تواند در شوهر دارى داراى ابتكار شود، ياد ديگران بدهد، مى تواند بچه داى كند، مى تواند خانه دارى كند، و ابتكار بخرج دهد، همچنين پسر شما. لذا بايد براى كودكمان مخصوصاَ براى نوجوانمان مخصوصاً براى جوانهايمان شخصيت قائل شويم، حرف خشن نزنيم، حرف تند نزنيم يك اشتباه بزرگى كه در ميان زنهاست و اين انقلاب بايد اين اشتباه بزرگ را از ميان زنها ببرد اين توهين هاست كه به بچه ها مى كنند اصلاً در ميان مردم معمولاً رسم است، كه مثلاً وقتى به يكديگر مى رسند زنيها با شخصيت نه ولى معمولاً زنها اين جورى هستند كه وقتى به يكديگر مى رسند مى خواهد اظهار ارادت كند چهار تا متلك اين به او ميگويد او هم به اين مى گويد اين اظهار ارادتش است خوب اين حرف غلط است، خيلى غلط است، مسلما نبايد متلك بگويد مسلمان نبايد حرف ركيك در زبانش باشد، مسلمان نبايد فحش بدهد، دربارۀ اينكه چه كنيم تا بچه هايمان عفت لسان داشته باشند انشاء الله درباره اش صحبت مى كنيم.

اما همين مقدار الان به مردها مخصوصاً به زنها بگويم عايشه پيش پيامبر اكرم (ص) نشسته بود يهوديها توطئه كرده بودند، به پيامبر فحش بدهند. يك كسى آمد گفت: سام عليكم، اين سام عليكم يعنى مرگ باد بر تو، مرگ


1) 1 - آل عمران، 159.

باد بر تو و بجاى سلام عليكم پيامبر فرمودند: عليكم يعنى آنچه مى گفتى بر خودت باد، اگر گفتى سلام، سلام، اگر گفتى سام، سام. يهودى اول آمد باز هم گفت: سام عليكم پيامبر فرمودند: عليكم، عايشه هم نشسته است، عايشه در دفعه اول رنگش سرخ شد، زرد شد صبر كرد، دفعه دوم رنگش سرخ شد، صبر كرد دفعه سوم يهودى سوم كه آمد و گفت: سام عليكم پيامبر فرمودند: عليكم چيزى هم نشد براى پيامبر و معلوم است عايشه ديگر نتوانست صبر كند، گفت: «يا ابناء القردة و الخنازير».

ما وقتى مى خواهيم فحش بدهيم مى گوئيم: پدر سگ، عرب مى گويد: فرزندان خوك و ميمون، عايشه گفت اى فرزندان ميمون و خوك، اينها چيست كه مى گوئيد: سام عليكم چيست‌؟ يهودى ها رفتند، مراد اينجاست پيامبر رو كردند به عايشه فرمودند: عايشه، چرا فح دادى‌؟ گفت: آخر يا رسول الله ببين چه مى كنند، چه مى گويند پيامبر فرمودند: خوب من جواب آنها را دادم، اگر سلام بود سلام، اگر سام بود سام.

بعد فرمودند عايشه نمى دانى، فحش مجسّم مى شود به صورت بسيار بدى از هر خوك و سگ پست تر مجسّم مى شود و در قبر و عالم بزخ در قيامت مونس انسان است مواظب باش مونس بدى براى خود انتخاب نكنى عايشه به يهودى متقلب، محارب فحش داده پيامبر اكرم مى گويند عايشه چرا چنى فحش دادى.

در روايات مى خوانيم، ر تاريخ مى خوانيم امير المومنين (ع) يك روزى آمدند عبور كنند ديدند لشكر در جنگ صفين دارند به معاويه فحش مى دهند. فحش دادن لشكر، خوب معلوم است كه مى گويند: اى خبيث، اى ملعون و امثال اينها فحشهاى اينها اين طور بوده گر خيلى بالا بوده به معاويه مثلاً مى گفتند اى كسى كه ابى سفيان چيست و مادرش چيست. اين جور فحش ها، امير المومنين فحش ها را شنيد رو كردند به آنها و فرمودند فحش ندهيد، فحش مجسم مى شود، به صورت بد مجسّم مى شود.

بعد امير المومنين (ع) فرمودند به جاى فحش دادن دعا كنيد و بگوييد

خدايا اين مسلمانهاى نفهم را اينهايى را كه به جنگ على آمده اند هدايت كن لذا متلك گفتن به يكديگر بسيار غلط است و در ميان خانم ها مشهور است و اين كار غلطى است، اما غلطتر از اين متلك گفتن به بچه ها است. بعضى اوقات بچه، يك سبكسرى مى كند خوب، كار بچه بازى است بايد بچه بازى كند يك دفعه باباش مى گويد ديوانه را ببين! اين ديوانه را ببين همين مقدار ديوانه مى شود.

لذا ما در روايات مى خوانيم، به بچه تان نگوئيد ديوانه براى اينكه وقتى مى گوييد ديوانه راستى سفيه مى شود، يعنى بى شخصيت مى شود، كارهاى سفيهانه مى كند، مادر در دل شب بلند شده براى اينكه مى خواهد بچه اش را شير دهد، دل او برايش مى شورد اما اين بچه گريه كرده، وقتى بلند مى شود از خواب ناز بيدار مى شود، عصبانى مى شود يك دفعه به بچه ميگويد مرده شورت ببرد، الهى مرگ برايت بيايد، اين چه وضعى است همين اثر دارد روى اين بچه، ديگر چه رسد اينكه بچه 7، 8، 10 ساله اين متلك ها را بشنود، اين كارهاى بى جا بچه را سبك مى كند، شخصيت بچه را له مى كند، جنايتكار يا لااقل دل مرده بار مى آورد شما مى دانيد اين طلاق و طلاقكاريها در ممالك اسلامى، در ايران ما، در ممالك متمدنه نظير آمريكا و انگلستان و امثال آن، آنها براى جنايتها و براى اشاعه فحشا است.

اما طلاق در ميان ما مسلمانها مى دانى از كجا سرچشمه مى گيرد وقتى من مطالعه مى كنم معمولاً بعد از انقلاب سر و كار عيجبى با اين گونه مباحث داشته ام، آن هم سراسر ايران تلفنهاى فراوان، نامه هاى فراوان تماس زن و مرد با هم جداگانه راجع به اختلاف خانوادگى فراوان و آنچه من درك مى كم راجع به طلاقها 50 اين طلاقها تقصير پدر و مادر دختر، يا پدر و مادر پسر است، يا پدر و مادر هر دو و 30 اگر نگويم بالاتر اين طلاقها سر اختلاف و عقده هايى است كه يا پسر دارد، يا دختر، يا هر دو وقتى كه مطالعه مى كنيم مى بينيم اين عقده ها، اين بى شخصيتى ها بازهم تقصير پدر و مادرهاست، بر مى گردد به اينكه 80 طلاقها تقصير پدر و مادرهاست، پدر و مادرها! زنگ خطر را مى زنم و بدون مدرك هم حرف نمى زنم 80 طلاق ها تقصير پدر و

مادرها است، 30 از اين طلاقها تقصير پدر و مادر ها كه بچه هايشان را بى شخصيت بار مى آوردند و مشورت از جوانش نمى كنند. و عقده براى او پيدا ميشود از جوانش اگر كار مى كشد به او بارك الله نمى گويد، بجاى بارك الله يك چيز هم مى گويد بعضى اوقات ديده ايد؟

اميد ورام در جلسۀ ما نباشد، فراوان است اين افراد منفى باف هستند، پسرش رفته برايش ميوه گرفته، نان گرفته، گوشت گرفته همه كار را اين پسر كرده وقتى مى آيد بجاى اينكه بگويد بارك الله، مى گردد ببيند اين نان خمير است يا نه، مى گرد ببيند گوشت را قصاب دنبه اش زيادتر داده يا نه، مى بيند اين ميوه آيا يك خرابى دارد يا نه، دست مى گذارد روى همين جا، مى گويد آى مرده شورت ببرد بين چه گرفته اى، مى دانى گناه اين چقدر بزرگ است خانم، اين كار پيكار با خداست، اى روزه دار «مَن اَهانَ وَليّاَ فَقَدْ بارَزَني بِالْمُحاربة»

از امام صادق (ع) پرسيدند: يا بن رسول الله! اين ولى چه كسى است‌؟ فرمود: شيعيان ما يعنى بچه نو، يعنى بچه 12، 13، 14 ساله تو، رفته برايت گوشت گرفته، بارك الله به او نمى گويى‌؟ اگر دنبه دارد قصاب داده است به او برو بگو، چرا؟ به بچه چه مربوط است. به بچه بگو عزيزم بارك الله، به بچه بگو آفرين، زنه انمى كنند، زنها معمولاً به بچه هايشان متلك مى گويند، مردها معمولاً ضعف اعصاب دارند وقتى ضعف اعصاب دارد وارد خانه مى شود خوب آقا وقتى وارد خانه شدى بايد با نشاط وارد خانه شوى، گفتم كه واجب است، لازم است، وقتى وارد خانه شدى بايد با بچه هايت گرم بگيرى، بايد وادارى بچه هايت بازى كنند تو گوش بدهى، تو ببينى بعد هم بگويى بارك الله.

حضرت زهرا (س) مى نشست حسن و حسين با هم بازى مى كردند و بارك الله به آنها مى گفت، گلوبندش را پاره مى كرد مى گفت جمع كن ببينم تو بيشتر جمع مى كنى يا او امير المومنين (ع) هم همين طور بود با بچه هايش باز مى كرد. شب مى آيى خانه با بچه هايت بازى كن، نه اينكه گر بچه يك بدى كند، خوب بچه بدى مى كند، بچه بدى مى كند يك دفعه آقا دادش بلند مى شود،

واى چه خبر است‌؟ چى هست‌؟ اين توهى به شخصيت بچه است. بچه اى كه بازى نكند اين مريض است، اينكه به درد نمى خورد اينكه بچّه نيست خوب بچه بايد شيطانى كند بايد به او با زبان خوش حرف بزنى، بچه جان اين جور بازى كن، اين درست نيست، آن طور بايد باشد، اما يك بدى مى كند داد تو بلند ميشود.

به شما بگويم زنگ خطر را به صدا در آورم اين دادها، اين متلك ها اين حرفهاى ناهنجار در خانه هر مرتب روى هم جمع مى شود، از نظر روايات و قرآن تجسم پيدا مى كند، خود اينها مجسّم مى شود به صورت بدى و در قبر محشور مى شود با انسان.

يكى هم اثر مى گذارد روى هويت شما، شما را به صورت درنده در مى آورد و گر چشم بصيرت باشد شما درنده را مى بينيد يعنى آن پدرى كه با بچه هايش نمى سازد آن پدرى كه تا وارد خانه مى شود، محيط خانه را سرد مى ند آن پدرى كه وقتى وارد خانه مى شود مثل اينكه لولو وارد خانه شده، آن پسر آن طرف مى رود، آن بچه آن طرف، آن آنجا مى نشيند، آن يكى صاف مى نشيند، آن پدر، پدر نيست.

اين حرفها، اين گفتارها، اين ترسها هى اثر مى گذارد براى تو ملكه دست مى كند. ملكه سبعّيت و آن ملكه براى تو هويت درست مى كند بصورت سگ در مى آيى اگر چشم بصيرت باشد، اگر خودت چشم بصيرت داشته باشى مى بينى سگى، هر كه چشم بصيرت ندارد «فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ».(1)در روزى كه همه چشم بصيرت دارند هم خودت را مى بينى سگ و هم ديگران مى بينند سگى، خانم متلك هاى شما، توهين هاى شما به بچه هايتان مخصوصاً به نوجوانتان و مخصوص تر از اين به دختر بزرگتان به پسر بزرگتان، اينها يكى پس از ديگرى، اينها يكى پس از ديگرى جمع مى شود، مجسّم مى شود، در قبر با شماست و يك يعمرى چندين ميليون سال نمى دانم، چقدر، عالم بزخ يك رفيقى دارى، سگ درنده و اين سگ درنده شما را هر روز مى درد.


1) 1 - ق، 22.

يك بزرگى را در خواب ديدند، خانم توجه داشته باش، اين ديگر فرق نمى كند بچه كوچك شما باشد يا ديگران. يك عالمى بزرگ را در خواب ديدند به اين عالم گفتند: حالت چطور است‌؟ گفت: وضعم خيلى خوب است، قصرى دارم، حورالعينى دارم بسيار عالى همه چيز، اما مى سوزم و مى سازم، پرسيدند به چى‌؟ گفت صبح به صبح يك عقرب مى ايد و يك نيش مى زند به شصت پايم، بايد بسوزم و بسازم تا فردا عقرب دوباره بيايد، گفتند: براى چى‌؟ گفت براى اينكه توهين كردم به يك مسلمانى و توبه نكردم و بدون توبه از دنيا رفتم. يك دفعه خداى نكرده شخصيت بچه را كه مى كوبى هيچ، جنايتكار بار مى آروى، او را مى كشى، اما خداى نكرده همين، يك عقرب مى شود برايت و از اين عقربهى مرتب شبانه روز در عالم بزرخ شصت پايت را مى گزد و بايد بسوزى و بسازى.

بحث فشرده ناقص هم شد اما ديگر دربارۀ اين صحبت نمى كنم چونكه بسيار حرف در جلو داريم با قرضى كه مى دانم بحث ناقص است، مى دانم بحث فشرده شد، اما ديگر از اين بحث مى گذريم، انشاء الله فردا در بارۀ فصل دهم بحثمان با شما صحبت مى كنم.

درس پانزدهم: تعليم و تعلّم اولاد در اسلام

فصل 10

بحث مادر دربارۀ تعلمى و تعلم است، در روايات تربيتى و در رواياتى كه مربوط به تربيت اولاد است، مسئله تعليم و تعلّْم بچه ها از حقوق شمرده شده است و در غالب روايات مى خوانيم، حق اولاد بر پدر و ادر اين اس كه آنها را عامل كنند

«قال رسول الله (ص): حق الولد علي والده أن يعلمّه الكتابة و الرماية و أن لا يرزقه الاّ طيّباً»(1)

و اين جمله در بسيارى از روايات وارد شده مراد از تعليم و تعلمى كه در روايات آمده، سه قسمت تعليم و تعلم مربوط به بچه، مربوط به نوجوان، مربوط به جوان بايد باشد و اگر پدر و مادر در اين سه قسمت از تعليم و تعلم كوتاهى كنند مقصرند و اولاد مى تواند در روز قيامت از آنها باز خواست كند و بعضى اوقات هم بعنوان ثانوى منجر به حرمت مى شود.

قسم اول: معلوماتى است كه مربوط به دنياى بچه است نظير مدرسه و راهنمايى، دبيرستان و دانشگاه كه آنچه واجب است براى پدر و مادر معلومات عمومى است و معلوم است اين معلومات عمومى هر چه بالا برود فضيلتى است براى انسان، و پدر و مادر اين حق را بهتر مراعات مى كنند.

يك قسمت هم مربوط به زندگى است يعنى تعليم و تعلّم كه مربوط به زندگى انسانها ست مثل اينكه لازم است ادر به دخترش شوهر دارى ياد بدهد، خانه دارى، بچه دارى بايد يك دختر 15 10 سالبه بداند كه چگونه بايد شوهر دارى كرد و اين وظيفه اى است كه


1) 1 - كنز خبر 45340.

مادر بايد انجام دهد، از نظر عمل، ازنظر گفتار و طرز شوهر دارى را به دخترش ياد بدهد، طرز بچه دارى را، بعضى اوقات شنيده شده كه مثلاً دختر مدرك ديپلم دارد و يا ما فوق ديپلم اما بچه را بلد نيست بشويد، يا اينكه او را باز كند و بپيچد و اين بد است براى دختر و در حقيقت بايد بگوييم ز ننگى است براى مادر.

زياد اتفاق افتاده است كه دختر خانه شوهر مى ورد اما بلد نيست غذا بپزد بلد نيست مهماندارى كند، يك برنج و خورشتى بپزد، اين نقصى است براى دختر و لو خيلى هم باسواد باشد و در حقيقت نقصى است براى مادر.

بعضى اوقات اتفاق افتاده است كه دختر رفته خانه شوهر بلد نبوده يك دگمه را بدوزد، چه رسد به اينكه خياطى و گلدوزى بلد باشد.

اين نقصى است براى دختر و لو اينكه از نظر جهازه عالى باشد، از نظر مدرك هم ليسانس و ديپلم داشته باشد، دكترا داشته باشد اين نقصى است يك دختر خانم در مرتبۀ اول بايد خانه دارى و بچه دارى و شوهردارى را بلد باشد، در مرتبۀ بعد مدرك ديپلم يا ليسانس يا فوق دكترا داشته باشد، آن مرتبه لازم است، آن مرتبه فضيلت است.

يك دختر خانم بايد مادرش طرز شوهردارى را به او ياد بدهد، خود اين زن شوهر دار باشد و به رخ دخترش بكشاند و به زبان بگويد كه بايد اين طور شوهر دارى كنى وقتى شوهر آمد خانه چيزى دست او است زن بلند شود با خوش رويى، با سلام، باتشكر آن چيز را از دست شوهر بگيرد. نان باشد، ميوه باشد گوشت باشد، و به دخترش هم بفهماند وقتى كه شوهرت آمد بايد جلوى پاى او بلند شوى و آنچه در دست اوست بگيرى و از او تشكر كنى بالاخره شوهر دارى كردن، بچه دارى كردن، خانه دار كردن براى يك زن، واجب است.

اين پسر كه مى خواهد تشكيل خانواده بدهد، پدرش و ادر ش بايد به او ياد بدهند كه چگونه بايد زن دارى كند، بايد مرد باشى در خانه، بايد مروّت و ايثار و گذشت داشته باشى در خانه، علاوه بر اينكه پدر به او ياد مى دهد ايثار و گذشت را كه انشاء الله بعد مفصل دربارۀ تربيت عملى صحبت مى كنم، از نظر

گفتار بايد بنشيند با زبان خوش با تسلط بر اعصاب به بچه اش بگويد، بچه جان اگر مى خواهى سعادتمند شوى در دنيا و آخرت بايد اين جور زن دارى كنى، بايد ايثار و گذشت و فداكارى داشته باشى بايد عفو و صفح در خانه داشته باشى، بايد شبها بنشيند و به بچه اش ياد دهد كه در جامعه چگونه بايد زندگى كنى بايد به او بگويد آدم خوش معامله شريك مال مردم است.

مواظب باشد با صداق باشى، مواظب باش با حقيقت باشى، مواظب باش جامعه تورا طرد نكند و مواظب باش در دل جامعه جاباز كنى مخصوصاً اين شبهاى ماه مبارك رمضان بعضى اوقات ديده مى شود و اين براى پدر و مادرها، براى جوانها ننگ است و بايد بگويم ننگى اس براى قم ديده مى شود ساعت 11 10 جوانها نشسته اند با هم متلك مى گويند يا بازى مى كند بجاى اينكه اين جوان ساعت 11 و 12 در مسجد باشد، در راه فراگيى قرآن باشد، در خيابانها پرسه مى زند پدرها بايد روى اين موضوع احساس وظيفه كنند والا، جوان به مفسده كشيده مى شود و يك دفعه خبر برايش مى آورند ننگ برايت درست شد، ننگ براى قم درست شد.

مادر بايد مواظب باشد، بايد بداند دخترش كجا مى رود، با كه تماس دارد، مگر دختر حق دارد تنهايى ماز جمعه برود و مادر ش در خانه باشد، پدرش در خانه باشد، مگر مى شود دختر را رها كرد دختر برود، بعد بگويد دختر خانم كجا بودى، بگويد رفتم با هم مباحثه ام مباحثه كنم يا رفتم منزل دائيم، رفتم منزل خانه بعضى اوقات بجاى منزل دائى و منزل خاله به جاى ديگر مى رود لذا يك دفعه ننگ براى پدر و مادر بار مى آورد، يك دفعه خبر بياورند يك جوان را بردند كلانترى، پدر و مادر بيا كلانترى ببين چه خبر است، بالاتر از اين يك دفعه خبر بياورند دخترت را بردند كلانترى بيا ببين چه خبر است. اين نه ننگ براى دختر تو است،، نه سربزيرى براى دختر تو است تا بميرد، بلكه سربزيرى براى طايفه تو، سربزيرى براى قم است.

آقا شب نخواب اگر پسرت نمى خوابد، شب بنشين پسرت را بخواه با او صحبت كن، علم به او بياموز اين واجب است اين لازم است، «حَقُّ الْوَلدِ عَلَي الْوالِدِ اَنْ يُعَلِّمَهُ‌» به او بگو آقا طرز زندگى تو اين است، به او بگو اگر

رفيق بد داشته باشى در چاه مى افتى و اگر در چاه افتادى هزار نفر عقل هم نمى توانند از چاه بيرونت بياورند، اگر بازارى است يادش بده بگو اگر مختلف شدى، اگر حقه بازى شدى، اگر مال حرام آمد مغازه ات قرآن ميگويد: «يَمْحَقُ اَللّٰهُ اَلرِّبٰا وَ يُرْبِي اَلصَّدَقٰاتِ‌»(1)يعنى صدقه مال را زياد مى كند اما اگر حرام، ربا، غشّ در معامله، كم فروشى بدبختى اگر آمد در مال، اين مال را نابودش مى كند اين آيه را براى پسرت بخوان طرز كسب را به او ياد بده بگو پسر جان من، بايد سر كسب سربزير باشى اگر زنى آمد، در مغازه وقتى زن رفت نهفمى كه جوان بود يا پير، با جمال بود يا بى جمال، دهاتى بود يا شهرى، پسر جان من، سر كسب بايد نجيب باشى تا زنها قم به تو مراجعه كنند و پشت سر تو تعريف تو را بكنند، بايد با حقيقت و باصفا باشى تا اينكه رفقايت، همسايه ات، تجار ديگر به تو اطمينان داشته باشند، و ورشكست نكنى و اگر ورشكست كردى فوراً به فرياد تو برسند، و نگذارند رسوا شوى، اين وظيفه پدرهاست كه با پسرها صحبت كنند، اين وظيفه مادرهاست كه با دخترها صحبت كنند. بايد به اين دختر خانم گفت كه دختر خانم تو نبايد در مغازه بروى اگر چيزى لازم دارى بايد من برايت بگيرم، بايد پدرت برايت بگيرد اما اگر مى خواهى سليقه ات را بخرج بدهى خوب مجبوراً بايد با من باشى دختر به تنهايى مى خواهد برود در مغازه كار يك دفعه ميشود و آن وقتى كه شد ديگر بى آبرويى براى طائفه و براى قم است يك ن هوسرانى يك عمر پشيمانى، يك آ ن غفلت مادر، يك عمر سربزيرى دخترت، تنها برود نماز جمعه، دخترت تنها برود براى خريد، آن هم در مغازۀ جوان در تهران آدم مى شنود كه مثلاً مغازه هاى نابابى هستند بعد كم كم مى بيند در قم هم هست.

در تهران مى شنود كه زنهاى جلف يا دخترها مراجعه مى كنند به مغازه هاى ناباب. در قم هم انسان مى شنود كه دختر نجيب، دختر عفيف اما نفهميده و نفهم تر از او پدر و مادرش، مراجعه مى كند در مغازۀ جوان در مغازۀ لباس فروشى كه جوان مزلّفى يا جوان نانجيبى صاحب آن مغازه است. اينها


1) 1 - بقره، 276.

ننگ است براى پدر و مادر ها و پدر و مادرها بايد صحبت كنند با پسرها (بعد دربارۀ تربيت صحبت مى كنم) از نظر عمل، از نظر طرز گفتار صحبت مى كنم با داد و فرياد نمى شود دختر را آدم كرد، نمى شود پسر را آگاه كرد، تسلطّ بر اعصاب مادرى كه مى خواهد با دختر بزرگش حرف بزند بايد تسلط بر اعصابش داشته باشد با تبسم با استدلال.

قرآن در سورۀ لقمان يك جمله دارد و اين جمله به همه مخصوصاً به پدر و مادرها مى فهماند كه چگونه بايد با دختر و پسرشان حرف بزنند مى فرمايد:

«وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يٰا بُنَيَّ لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ‌»(1)

مى فرمايد لقمان به پسرش موعظه مى كرد و وقتى موعظه مى كرد مى گفت: پسر جان من، شرك نياورد براى اينكه شرك گناه بزرگى است در اين آيه شريفه سه تا نكته بكار رفته است:

1 - «يٰا بُنَيَّ‌» پسركم، عزيزم، جانم، يعنى وقتى با پسرت با دخترت مى خواهى حرف بزنى بگو عزيزم، جانم.

2 - «وَ هُوَ يَعِظُهُ‌» يعنى با موعظه با تلّطف، با مهربانى با او حرف بزن.

3 - «إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ‌»: با استدلال يعنى مادر به دختر اين طور بگويد دختر عزيزم تو بايد با من باشى تو تها نبايد بروى در مغازۀ جوان يك دفعه خداى نكرده دشمن مى رسد يك تهمت به تو مى زند و تا بيايى اين تهمت را از بين ببرى آبروى تو مى رود آبروى طايفه ات مى رود.

همچنين به پسر، پسر جان من بيرون رو ساعت 10 شب در ماه مبارك رمضان جاى يك جوان در مسجد اس و خواندن قرآن يا در خانه است و دعاى ابو حمزه ثمالى و الا در خيابان هر كه مى آيد رد شود لعنت باد بر آن پدر و مادرى كه در خانه خوابيده است و تو را رها كرده اند در كوچه كه متلك بگويى به زنها، يا نگاه شهوت آميز كنى به دخترها و يا اينكه العياذ بالله كارهاى ناشايسته كنى، بگو پسر جان من تو مى خواهى در اجتماعى زندگى كنى، بايد شخصيت داشته باشى، بايد آبرو داشته باشى بايد شخصيت اجتماعى داشته باشى و آن


1) 2 - لقمان، 13

جوانى كه ساعت 12 11 در خيابانها فوتبال بازى مى كند يا سر كوچه بنشيند حرف بزند اين ديگر شخصيت اجتماعى ندارد.

بگو پسر جان من! ديگر دختر عالى به تو نمى دهند، مجبور مى شود يكى دختر پستى بگيرى، مجبورى مى شوى يك كسب پستى انتخاب كنى و بالاخره جامعه تو را طرد مى كند اين نحوه برخورد است و واجب است اين تعليم و تعلم واجب تر از دبستان و مخصوصاً راهنمائى و دبيرستان و دانشگاه است. آنها بايد باشد گفتم فضيلت است براى اينكه اسلام سه تا علم را علم ميداند. ما بقى را فضيلت مى داند هر علمى را فضيلتش را امضا كرده جيز علمى كه ضرر براى خواب مغناطيسى و اينهايى كه مردم گول زن است، يا اينكه مردم را سرگرم مى كن و از زندگى باز مى دارد و بالاخره برگشتش به مفاسد است و اما غير از علوم غريبه همۀ علوم را امضاء كرده، فضيلت آنها را امضاء كره اما سه تا علم را علم مى داند ما بقى را فضيلت ميداند. پيامبر اكرم (ص) وارد مسجد شدند ديدند اطراف يك كسى شلوغ است فرمودند: چه خبر است‌؟ گفتند: علامه! اين خيلى علم دارد، پيامبر پر سيدند، علمش چيست‌؟ جواب دادند يا رسول الله اين بلد است كه بمشمارد آباء و اجداد يك كسى را 10 8 7 پشت پيدا كند. بقول ما طلبه ها علم رجالش خوب است. علم انسابش خوب است. مى تواند بگويد: تو پسر كه هستى. باباى تو پسر كه هست. باباى باباى تو پسر كيست. باباى باباى باباى تو پسر كيست تا آخر.

حضرت فرمودند: اين علمى نيست كه دانستنش نفعى داشته باشد و ندانستنش ضررى بعد فرمودند:

«انّما العُلوم ثَلاثة» علم در اسلام سه تا علم است:

«آية محكمة، سنّة عادلة، فريضة قائمة» فرمودند: سه تا علم داريم يك علم توحيد، علم اصول دين كسى بتواند خدا، پيامبر، امامت، صفات خدا، معاد را اثبات كند معارف اسلامى اين يك علم است.

يك علم هم علم اخلاق، بداند رذالت بد است و رذالت چيست و بداند فضيلت كدام است و فضيلت چيست وب داند رذال را چگونه بايد رفع كرد و فضيلت را چگونه بايد بدست آورد.

يكى هم علم فقه، مسأله دانستن، فرمودند: اينها علم است «انّما العلوم ثلاثة و ما سواهن فضل» فرمودند غى از اينها ديگر فضيلت است يعنى يك جوان چه دختر، چه پسر، در زمان ما مدرك ديپلم داشته باشد فوق ديپل داشته باشد از نظر اسلام امضاء شده فضيلت است، يك پسرى تخصص در يك فنى داشته باشد لازم است و فضيلت است از نظر اسلام.

البته اين انقلاب ما هم اگر بخواهد بجايى برسد كه انشاء الله مى رسد، جوانهاى ما بايد از نظر فرهنگى، از نظر علمى خودكفايش بكنند معلوم است اگر اين جامعه اسلامى ما در هر مريض خانه اى 10 تا ماما بلكه دكتر متخصص در زايمان از زنها داشت بسيار عالى بود و لازم داريم و بايد در انقلاب اين كار عملى شود و مسلم فضيلت است، اما فضيلت بالاتر از اين قسم دوم است. علم زنگى به دختر و پسر اين هم قسم دوم، قسم سوم كه بلاتر از اين قسم اول و دوم است. علم دين يعنى پسر شما هنوز به تكليف نرسيده نه تنها خوب بايد نماز بخواند، قرائتش صحيح باشد، خوب بايد وضو بگيرد و وضويش درست باشد، بتوان خوب تيمم كند و تيمم او صحيح باشد، بايد اين پسر شا قرآن خوان باشد ف بايد اين پسر شما مسئله دان باشد آن خانه اى كه در آن مسئله نيست، آن خانه اى كه در آن رساله مرجع تقليد نيست مثل خانه اى است كه در آن مفاتيح و قرآن و مهر

نيست.

ديده ايد در بعضى خانه ها مهر نيست، رفته بود جايى براى نماز گفته بود قبله كجاست‌؟ بلد نبودند قبله كجاست، خوب مهر ندارد، قبله هم ندارد، مفاتيح ندارد، قرآن هم ندارد. حال رساله عمليه در خانۀ شما نباشد مثل آن خانه هايى كه مهر در آن نباشد اين نمى شود.

بايد دختر 9 ساله شما نه فقط روزه بگيرد، روزه خوب بگيرد، نه فقط نماز را بدون غلط بخواند بايد مسئله دان باشد بايد خوب وضو بگيرد، خوب تيمم كند، اگر دخترى كه 9 سالش تمام است بلد نباشد وضو بگيرد، در روز قيامت اين دختر تارك الصلاة است به جهنم مى رود پدر و مادرش هم بدانند بدنبال او بايد جهم بروند. «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نٰاراً وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ‌»(1)


1) 1 - تحريم، 6.

نه فقط خودت بايد وضوى صحيح بگيرى، دختر هم بايد وضوى صحيح بگيرد، نه فقط خودت بايد حجاب داشته باشى دختر 9 ساله شما هم بايد بداند وضع قرص صورت در اسلام چگونه است و وضوع مو و سينه پيا ا در اسلام چگونه است. دختر و پسر شما بايد رساله خوان و رساله دان باشند يعنى وظيفه واجب شما اين است كه شب بنشينى براى دخترت و پسرت رساله بخوانى، براى زنت رساله بخوانى، اگر زن شما نداند وضع مسائل عادت زنانگى را آن سه تا خونى كه فقها در آن لنگ هستند از نظر مسئله اگر اين زن ننداند به جهنم مى رود. براى خاطر اينكه به وظيفه عمل نكرد اما شوهر او هم لنگ است، به شوهر او هم در روز قيامت مى گويند چرا زن تو بلد نبود، اگر روز عادتش هفت بود و روز هشتم خون ديد چه بايد بكند، چرا تو ياد او ندادى، او گير است توهم گير هستى شما بايد رساله را باز كنى براى دختر و پسرت، براى زن خودت مسئله را بخوانى بعد بگويى هر كس مسئله را زودتر جوا ب داد جايزه دارد، بعد جايزه بدهى، جايزه حسابى هم بدهى. بعد فردا شب تمرين كنيد بگوييد ديشب چه گفتيم‌؟ هر كه زودتر جواب داد هر كه بهتر جواب داد تشويق كن، ترغيب كن، بارك الله بگو، پول بده خيلى تشويق كن تا اينكه نز و بچه تو مسأله دان بشوند وظيفۀ زنها همين است و وظيفۀ مردها همين است.

وظيفۀ زن و مرد اين است كه بايد اخلاق اسلامى را بلد باشند و ياد بچه هم بدهند يعنى بايد بدانند حسد چيست و حسد چگونه بايد رفع شود به دختر كوچكش هم كه حسود بازى مى كند به برادر 3 2 ساله ش كه حسود بازى مى كند بايد ياد بدهد بايد بگويد اين حسد است ريشه اش از كجا سرچشمه مى گيرد و با زبان كودكى به او ياد بدهد اين حسد را بايد اين طورى رفع كرد.

همچنين دختر 9 ساله شما به فراخور حالش اصول دين بايد بلد باشد، اصول دين كه تقليدى نيست، يعنى پسر شما بايد بداند اصول دين پنج تا است، اول توحيد _ يعنى خدا يكى است و دو تا نيست چنانچه بگويد چرا؟ بگويد نمى دانم گير است، پدر و مادرش هم گير هستند. اين مسئول است، پدر و

مادرش هم مسئول هستند هر كس به فراخور حالش بايد اصول دين را بداند و با استدلال بداند. يك دختر كوچك به اندازه استعدادش اصول دين را بايد با استدلال بداند، يك آدم عامى هم بايد با استدلال بداند، پيامبر از انسان نمى گذرد، اينها را سرسرى نگيريد، اينها را شما با غفلت با بى توجهى از آن مى گذريد، از آن گذشته ايد و يك دفعه خداى نكرده در روز قيامت گير مى افتيد قرآن مى گويد: «إِنَّ اَلْخٰاسِرِينَ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ‌»(1)

عينى ورشكسته آشكار در روز قيامت آن پدرى است كه براى اولادش بايد جهنم برود، آن مادرى است كه براى دخترش بايد جهنم برود، پيامبر اكرم (ص) عبور مى كرد، يك زنى در حال ريسيدن چرخ بود، زن بى سواد است، تازه مسلمان است. پيامبر رسيدند گفتند به چه دليل خدا در اين عالم هست‌؟ تو كه مسلمانى تو كه مى گوييم خدا هست خدا يكى است و دو نيست به چه دليل‌؟ زن از چرخ دست برداشت گفت يا رسول اله اين چرخ به اين كوچكى احتياج به دست من دارد اگر آن را تاب دهم مى چرخد و الا نه، وقتى چرخ به اين كوچكى احتياج به مدبر داشته باشد اين عالم به اين چنانى، احتياج به مدبّر ندارد؟ پيامبر خوشحال شدند رو كردند به اصحاب فرمودند «عليكم بدين العجائز».

از اين پيره زن بايد بگيريد، توحيد را از همين پيرنز ياد بگيريد، طرز اثبات وجود خدا را، هر كسى به فراخور حالش بايد بداند، جوان عزيزى كه ر و ار را منبر و محراب دارى، ديپلم هستى، فوق ديپلم هستى، ليسانس هستى، دكترا هستى، از تو نمى گذرند، اگر نتوانى اثبات كنى وجود خدا را.

بعضى اوقات فرمول جبر را مى دهند دست دختر خانم فوراً حل مى كند به همين دختر خانم مى گويند، پيامبر اكرم (ص) اين پيامبرى كه تو پيامبرش مى دانى كيست‌؟ بلد نيست حالا انشاء الله اين جور نيست.

در زمان طاغوت يك مسابقه اى گذاشته بودند على پسر كيست‌؟ يك دسته اى از همين ديپلمه ها جواب داده بودند، على پسر معاوية بن ابو سفيان!


1) 1 - زمر، 15.

يك دسته اى جواب داده بودند على پسر محمد بن عبد الله، يك دسته اى جواب داده بودند پسر عمران، يك دسته اى جواب داده بودند پسر ابى طالب، يك دفعه از تو بپر سند كه امام جعفر صادق پسر كيست و ندانى اين ننگ است براى يك جوان باسواد كه بلد نبشاد اثبات كند توحيد را حتى همۀ ما بايد يك دوره احوال ائمه طاهرين (ع) احوال چهارده معصوم را مطالعه كنيم و دستمان باشد و لو مختصر و لو منتهى الامال مرحوم محدّث قمى اين كتاب پر ارج، پر قيمت را يك دوره بخواند و بالاخره يك دروه زندگى چهارده معصوم را پيرمردها، پيرزنها، جوانها، با سواد ها، بايد بدانند اين حالا واجب نباشد فضيلتى است، آدم چگونه نداند اينكه پيامبر اكرم (ص) چند سال زندگى كرده و وضع زندگى پيامبر اكرم چگونه بوده، ننگ است انسان نداند اينكه امام زمان كى بدنيا آمده و امام زمان لحظۀ ظهورش چگونه است و وقتى مى آيد چه مى شود، خوب ول اين واجب نباشد، ولى فضيلت بزرگى است.

حق اولاد است كه اين نحوه علوم را ياد او بدهند. حق پسر و دختر است بر پدر و مادر كه ياد او بدهند اينكه اخلاق اسلام چيست، ياد او بدهند معارف اسلام چيست، ياد او بدهند فقه اسلام چيست بايد وقت گذارى كنيد روى اين، به مدرسه نسپاريد گرچه آنها هم مسئوليت دارند يعنى فرهنگ هميشه مسئوليت داشته است مخصوصاً در اين انقلاب، معلم، دبير، استاد مسئوليت دارد در اينكه پسر را، دخر را بسازد، مسلمان بار آورد مخصوصاًَ در اين انقلاب، اما اينكه پدر و مادر بگويد، معلم و مدرسه و راهنمايى و دبيرستان و دانشگاه بچه ام را مى سازد. اين غلط است، اين از نظر اسلام درست نيست، اين حق كشى اس و اين جهنم رفتن است همين طورى كه خودت مى دانى كه خدا هست و چرا خدا هست پسر و دخترت بايد بدانند كه خدا هست، چرا خدا هست بايد نحوه معاد را دختر 9 ساله شما بداند.

دربارۀ ايمان صحبت كردم، زنها روى سخن با شما است يك كارى بكنيد ترس از جهنم در دل دختر شما جايگزين شود اين دختر عفيف اين دختر با حقيقت مى شود، اين دختر ديگر سرافراز براى تو مى شود پدرها يك كارى كنيد اين پسر شما از آتش جهنم بترسد، در دلش ترس رسوخ كند بداند

آتش جهنم هست اين سرافراز يمى شود براى شما، يقين داشته باش و اين واجب است است و لازم و يقيناً اگر يك پسر و دخترى بداند كه جهم هست آن دانستن كه چند روز قبل گفتم، ديگر ساعت 11 در كوچه ها نيست.

در تاريخ مى خوانيم پيامبر اكرم (ص) رفتند به جنگى زنها اين جمله تاريخى را اهميت بدهند، به بحث امروز اهميت بدهيد مى خواستم بحث امروز را تمام كنم نمى شود، فردا بايد رد يان باره صحبت كنم.

پيامبر اكرم 0 ص) رسم داشتند وقتى مى رفتند به جنگ، چند نفى مى گذاشتند در مدينه كه اينها پاسدارى بدهند و اين چند نفر مى آمدند خانه افرادى كه رفته بودند به جنگ سرپرستى مى كردند. يك جنگى پيامبر رفت نظامى ها و پاسدارهايش را گذاشتند در مدينه يكى از اين جوانهاى پاك سرپرستى خانه خودش را مى كرد، پاسدارى مدينه را مى كرد و سرپرسيتى هفت، هشت ده خانه اى كه شوهرهاشان به جنگ رفته بودند هم مى كرد، يك روز آمد رد زند در خانۀ رفيق به جبهه رفته اش را، زن آمد پشت در او پرسيد چه لازم دارى‌؟ زن شمرد.

نمى دانم چه شد آيا پرده عقب رفت چشم او افتاد، آيا زن بد حرف زد يعنى با عشوه گرى حرف زد، نازك حرف زد، به قول قرآن شيطان گول زد تحريك شد پناه بر خدا وقتى كه چنين شد مرد وارد خانه شد، دست گذاشت بر سينۀ اين زن يك دفعه اين زن دادش رفت بالا كه چه مى كنى. النار النار، گفت آتش است، آتش است آتش است، چه ميكنى‌؟ تكان خورد همين جملۀ النار، النار او را از خانه بيرون آورد زن رفت دنبال كار خودش اما او ديگر تلاطم درونيش آرام نمى گيرد، هى مرتب ميگويد: النّار، النّار، النّآرو بالاخره ديگر نتوانست پاسدارى كند، ديگر نتوانست سرپرستى خانه ها كند، سرپرستى خانه را داد به چند تا رفقايش و قسمت كرد و رفت در بيابان آنجا نماز مى خواند گريه مى كرد و مى گفت: النّار، النّار.

خوشا آن جمله اى كه از دل بلند شود به دل مى نيشند، خوشا آن دخترى كه وقتى جوانى متلكى به او مى گويد يك جمله النّار، النار بگويد و آن جوان را متلاطم كند به او بگويد و يك تلاطم درونى براى رفيقش پيدا

كند بالاخره پيامبر آمد خبر دادند به پيامبر كه قضيه اين طور شده و او هم توبه كرده، معلوم است توبه كرده اما رفته بيابان آنجا صداى النّار، النارش بلند است.

پيامبر اكرم آمدند مسجد موقع نماز بود نماز را خواندند وسط نماز ظهر و عصر منبر مى رفتند، فرستادند كه او را بياورند وقتى آمد كه پيامبر مشغول نماز بود ايستا در صف، نماز را با پيامبر خواند، پيامبر رفت منبر او يك مرتبه جا خورد كه من چگونه چشمم بيفتد در چشم پيامبر به اين مى گويند ايمان عاطفى كه قرآن شريف مرتب روى اين صحبت دارد:

«قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ‌»(1)

يعين خانم اين آيه را مرتب براى دخترت بخوان، يعنى پدر مرتب به جوانت بگو، قرآن مى گويد هر كارى ميخواهى بكن اما خدا مى بيند، پيامبر مى بيند ائمه طاهرين و امام زمان مى بيند «قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ‌» وى پاى منبر نشسته بود پيامبر روى منبر قرار گرفت يك وقت توجهى به وى پيدا كرد، چگونه چشم بيفتد به چشم پيامبر سر را انداخت، زير سربزير اتفاقاًَ پيامبر مى خواست موعظه كند سورۀ «أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ» را جلو آورد همان سوره اى كه درباره ايمان راجع به آن صحبت كردم، بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ، حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ جوان پاى منبر مثل ماده اى كه بخواهد منفجر شود منفجر شد. «كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ‌، ثُمَّ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ‌، كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْيَقِينِ‌، لَتَرَوُنَّ اَلْجَحِيمَ‌، ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَيْنَ اَلْيَقِينِ‌، ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ اَلنَّعِيمِ‌»(2)

دنيا مردم را به غفلت انداخته، اى كاش مى دانستند، اى كاش مى دانستند، اى كاش مى دانستند، اول مرتبه علم اليقين، و اينكه باور داشته مى دانستند، اينكه جهنم را مى بيند در جهنم مى افتد و از او سؤال مى كنند با نعمت هاى خدا چه كردى.

سوره تمام شد، ناگهان صحيه اى زد اين جوان افتاد روى زمين خيال


1) 1 - توبه، 105

2) 2 - تكاثر.

كردند غش كرده رفتند بالاى سر جوان آمدند ديدند مرده!

خانم اگر دختر شما درك كند جنهم را نظير آدم تشنه كه درك مى كند تشنگى را، ديگر بى عفت نمى شود، نامه عاشقانه نمى نويسد، نامه عاشقانه قبول نمى كند. آقا اگر پسر شما درك كند آتش جهنم را، باور كند آتش جهنم را ديگر ساعت يازده، دوازده در كوچه ها اين طرف و آن طرف نمى گردد، سر كوچه ها نمى نشيند.، تقلّب و حقه بازى نمى كند و بالاخره در مراكز فحشا پيدا نمى شود و اگر سراغش را گرفتيد درم سجد است در پاى مبر و محراب است و اين كار لازم است، واجب است.

«حَقّ الولد علي الوالد اَنْ يُعَلّمَهُ‌» حتى بسيارى از بزرگان مى گويند اصلاً حقّْ الولد علي الوالد أن يعلّمه اول و دومى نيست همين آخرى است يعنى علم دين، يعنى اخلاق، يعنى معارف اسلامى، يعنى فقه، بحث ناقص است دراين باره با شما صحبت مى كنم.

درش شانزدهم: دنبالۀ تعليم و تعلم اولاد در اسلام

قسمت دوّم فصل 10

بحث درباۀ تعليم و تعلّم، مربوط به كودك و نوجوان بود، دراين باره ديروز صحبت كرديم ولى بحث ناقص ماند.

امروز دراين باره بايد صحبت شود كه تعليم و تعلم از نظر اسلام فوق العاده اهميت دارد، ثوابى كه براى تعليم و تعلّم در اسلام وعده داده شده است بر هيچ چيزى داده نشده و به اندازه اى تعليم و تعلّم و تفكر ثواب دارد كه امام صادق (ع) فرموده:

تفكّر ساعة خير من عبادۀ سبعين سنه.(1)يك ساعت فكر كردن از عبادت هفتاد سال بالاتر است، ثوابش از هفتاد سال عبادت بيشتر است، به اندازه اى ثواب بر آن بار شده است كه شهيد (ره) مى فرمياند: اگر مجلس علمى باشد، مجلس تعليم و تعلمى باشد، ملائكه مى آيند و بالهايشان را پهن مى كنند براى اين عالم براى اين متعلم و بعد هم افتخار مى كنند كه ما هستيم كه بالمان فرش براى تعليم و تعلم شده است.(2)به اندازه اى تعليم و تعلّم ثواب دارد كه در جنگ امير المومنين (ع) سوار بودند و پيامبر اكرم (ص) پياده و لشكر مهيا بود براى رفتن، پيامبر اكرم (ص) به امير المومنين (ع) فرمودند:

«يا علّي لَئن يَهْدي اللهُ بِكَ رَجلاَ خير لك ممّا طلعت عليه الشمس»(3)دارى جبهه مى روى، دارى جنگ مى روى


1) 1 - بحار، جلد 71، صفحه 327.

2) 2 - منية المريد، صفحه 10، بحار، جلد 1، صفحه 117، ح 47.

3) 3 - شرح ابن ابى الحديد، جلد 14، صفحه 13.

ثوابش زياد است، اما ثواب بالاتر از اين، اگر بتوانى كسى را هدايت كنى، بتوانى كسى را از بى راه به براه آورى، ثوابش بالاتر از دنيا و آنچه در دنيا است. قرآن شريف بالاتر از اينها مى فرمايد: «وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً»(1)

اگر يك پدر و مادرى با تعليم و تعلمشان بتوانند يك بچه مسلمان تحويل جامع بدهند، يك معلمى، يك عالمى بتواند كى را بسازد ثوابش مثل اين است كه جهان را زنده كرده باشد باندازه اى پيش شيعه تعليم و تعلم اهميت دارد كه مرحوم محدّث قمى (ره) در شبهاى قدر يك جمله از صدوق (رئيس المحدثين) نقل مى كند، صدوق كى است كه افتخار براى شيعه است، و دين شيعه مرهون او است.

مرحوم محدث قمى در مفاتيح الجنان از ايشان نقل مى كنند كه صدوق مى فرمايد: در جلسه اى بوديم كه علما بودند علماى شيعه در ن جلسه بودند و مذاكره شد، گفتگو شد كه شب قدرى كه اعمالش از هزار ماه بهتر است چه عملى فضيلتش از همۀ اعمال بهتر است؛ همه گفتند تعليم و تعلّم يعنى شب نوزدهم، بيست و يكم، شب بيست و سوم آن عملى كه از همۀ اعمال فضيلتش بيشتر است اين است كه انسان يك مسأله اى ياد بگيرد، اگر امشب يك ساعت تفكر كردى، در خود فرورفتى و با خود صحبت كردى، اگر امشب پاى منبر نشستى و جمله اى برداشت كردى، اين از هر عملى فضيلتش بيشتر است. لذا بعضى از بزرگان كه روى آنها حساب مى شود مى بينيم كتابشان تاريخ دارد و شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان كتابش تمام شده مثلاً صاحب جواهر (ره) كه فقهش چكش براى مراجع تقليد است فدى كه مثل او در اسلام كم نظير است يا بى نظير است اين مرد يك جواهرى نوشته كه الان در چهل و دو جلد چاپ شده است. در آخر جواهر تاريخ مى گذارد مى فرمايد كه از جواهر، از اين كتاب فارغ شدم. شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان، معلوم مى شود پيش صاحب جواهر بهترين اعمال، حتى از قرآن سر گذاشتن، از جوشن كبير خواندن حتى از دعا و توبه كه ثوابش خيلى زياد است. فقه نوشتن بوده است.(2)


1) 4 - مائده، 32.

2) 1 - جواهر فى اللواحق، صفحه 453.

همچنين استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى (ره) در جلد بيستم (الميزان) اين كتاب پرازش، اين تفسير كم نظير يا بى نظير را كه افتخارى براى شيعه شد، ايشان هم مى رمايد كه از اين تفسير فارغ شدم تفسيرم شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان به پايان رسيد.(1)معلوم مى شود نزد آقاى طباطبائى هم افضل همه اعمال، تعليم و تعلم بوده است از نظر قرآن شريف عالم خلقت از تكوين و تشريع، هر دو براى خاطر تعليم و تعلّم است.

قرآن مى فرمايد: اگر اين جهان را خلق نمودم، اگر صد و بيست و چهار هزار پيامبر فرستادم براى تعليم و تعلم است.

«اَللّٰهُ اَلَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ مِنَ اَلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ اَلْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا»(2)مى فرمايد خدا آن اس تكه هفت آسمان را خلق كرده، هفت زمين را خلق موده و بالاخره عالم وجود را خلق كرده براى اينكه شما عالم شويد.

براى تشريعش هم در سورۀ جمعه مى فرمايد «هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ‌»(3)

پيامبر آمده با معجزه آمده، براى تعليم و تعلم آمده، براى آموزش و پرورش آمده، با ندازه اى قرآن به تعلمى و تعلم اهميت دده است كه قرآن مى فرمايد: تمدن شهر آنجا است كه عالم باشد، از نظر قر آن شريف، قم در اين كرۀ زمين اشرف همه جا و تمدنش بالاتر از همه جاست. در سورۀ «يس» قضيه انطاكيه را جلو مى كشد مى فرمايد:

«وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ اَلْقَرْيَةِ إِذْ جٰاءَهَا اَلْمُرْسَلُونَ‌»(4)يعنى پيامبر براى اينها مثال بزن، مثال آن دهى كه پيامبران وارد آن ده شدند، بعد در آخر قضيه مى فرمايد: «وَ جٰاءَ مِنْ أَقْصَا اَلْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعىٰ‌»(5)از آخر شهر كسى فريادش بلند شد كه متابعت كنيد از پيامبرها، الو، ده بود بعد شهر شد، انطاكيه اول ده بود چرا؟ چون عالم در آن نبود اما بعد همين انطاكيۀ ده از نظر


1) 2 - الميزان، جلد 20، آخر جزء 30.

2) 3 - طلاق، 12.

3) 4 - جمعه، 2.

4) 5 - يس، 13.

5) 6 - يس، 30.

قرآن شهر مى شود. چون عالم در آن مى آيد، يعنى اين آيه مى فرمايد آنجا شهر است كه تعليم و تعلّم در آن باشد، آنجا تمدن است كه تعليم و تعلم در آن باشد، آن فرد متمدن است كه سرو كار با تعليم و تعلّم داشته باشد.

قرآن آنجايى كه علم در آن نباشد، آن فردى كه تعليم و تعلم نداشته باشد، آن زمينى كه تعليم و تعلم نداشته باشد اين را كم ارزش مى داند لذا مى فرمايد اگر عالمى از اين جهان رفت، زمين بواسطۀ فوت آن عالم، كم ارزش مى شود.

قرآن مى فرمايد: «أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّٰا نَأْتِي اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا»(1)امام سجاد (ع) مى فرمايد آيا نمى بينى كه با فوت ما اين زمين ناقص، و كم ارزش مى گردد. امام صادق (ع) مى فرمايد اگر عالمى از اين جهان رفت، كره زمين كم ارزش مى شود وقتى پيش خدا پرارزش است، وقتى قدر و منزلت دارد كه عالم در آن باشد يعنى فرد وقتى ارزش دارد پيش خدا كه عالم باشد، متعلم باشد و نظير اين آيات در قرآن زياد است، در روايات نيز از رسول خدا (ص) رسيده:

«يوزن يوم القيمة مداد العلماء و دم الشهداء فيرجّح عليهم مداد العلماء علي دم الشهداء»(2)

مى دانيد، شهيد اجر دارد، منزلت دارد، به فرموده امام صادق (ع) مى فرمايد: هر چيزى حدّى، قدر و منزلتى دارد جز شهيد كه ما فوق شهيد قدر و منزلتى نيست اما با همۀ اينها كه براى شهيد گفته شده فرموده است كه مداد علماء نوشتۀ علماء از خون شهيد بالاتر است، از خون شهيد افضل است اگر يك عالمى بنشيند و يك صفحه بنويسيد، اين صفحه او بالاتر از اين است كه خونش را در جبهه در راه خدا بدهد به اندازه اى تعليم و تعلم صحبت شده كه در روايت آمده مى فرمايد به صورت عالم نگاه كردن عبادت است، به ديوار خانه عالم نگاه كردن عبادت است، به درِ خانۀ عالم نگاه كردن عبادت است، با عالم صحبت كردن و لو صحبت علمى نباشد عبادت است و نظير اين آيات و


1) 1 - رعد، 41.

2) 2 كنز العمال، حديث 28715.

روايات فراوان است.(1)و بالاخره به همۀ شما بگويم كه اسلام عالم مى خواهد، اسلام مى خواهد همۀ ما عالم باشيم، اسلام مى خواهد همۀ ما دانا باشيم، اسلام از جاهل بدش مى آيد، اسلام نادان را ترك كرده، طرد كرده است.

امام صادق (ع) با كمال صراحت مى فرمايد:

«تَفَقَهوا في الدّين، فَاِنَّ مَنْ لا يَتَفَقَّهُ في الّدين فَهُو اَعْرابيّ‌» مى فرمايد: برويد دانا شويد، برويد متخصص در علوم اسلامى شويد. براى اينكه آ ن كسى كه تعليم و تعلّم در زندگيش نباشد، آن كسى كه سر و كار با منبر و محراب نداشته باشد مسلمانى او لنگ است، او مثل عربهاى زمان جاهليت است.

سالام مى گويد: من مسلمان نادان نمى خواهم، طردش مى كنم من مسلمانى را مى خواهم كه دانا باشد، حالا حرف اين است چرا اين قدر اسلام اهيمت داده به جلسۀ علم يعنى چرا اگر اين جلسه ما يك ساعت طول بكشد از هفتاد سال عبادت بالاتر است. چرا اسلام اين همه ترغيب و تحريص كرده است براى تعليم و براى تعلّم و براى فراگيرى علم. به خاطر سه چيز است.

اسلام همين طورى كه افرادى مى خواهد كه در جبهه در سد حدها مواظب اسلام باشند، مواظب سر حدها باشند و بالاخره افراد رزمى مى خواهد و افرادى را مى خواهد كه در جبهه بجنگد اسلام را حفظ كننده همين طور افراد را مى خواهد كه بتوانند مدافع اسلام باشند، يعنى اسلام از جوان مى خواهد كه علاوه بر اينكه مى تواند بجنگد بتواند مدافع اسلام باشد يعنى همين طور كه اين تخصص در فن رزمى دارد، تخصص در فن دفاع از اسلام داشته باشد، از همه ما خواسته است فقط مربوط به من عمامه بسر نيست. بعضى ها خيال مى كند كه دفاع از اسلام تنها به عهده روحانيت است نه، بايد او باشد، دستور هم داده شده.

در قرآن شريف كه حوزه هاى علميه بايد باشد براى اينكه متخصص پيدا شوند براى اينكه مدافع اسلام باشند و واجب هم كرده براى همه «فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي اَلدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ‌


1) 3 - منية المريد، صفحه 14.

يَحْذَرُونَ‌»(1)

يعنى بر همۀ مسلمانها لازم است كه حوزۀ علميه داشته باشند، افراد بيايند در حوزه و آن افراد ديگر پشت جبهه كمك به حوزه علميه كنند تا افراد متخصص در حوزه هاى علميه پيدا شوند ولى از قرآن و روايات فهميده مى شود كه بايد همه بتوانند مدافع از اسلام باشند يك جوانى كه مدرك ديپلم يا فوق ديپلم دارد چنانچه با يك جوان توده اى با يك جوان كمونيست بر خورد كرد بايد بداند او را مجاب كند، اگر نتواند مجاب كند اين اسلامش لنگ است، قرآن گفته من مسلمان آگاه مى خواهم، گفته من مدافع مى خواهم همان طور كه مجاهد مى خواهم.

اسلام هشام بن حكم مى خواهد، هشام بن حكم حوزه رفته نبود، متخصص در فلسفۀ و علم كلام نبود، متخصص در فقه نبود، اما براى خاطر اينكه آمد و شد با امام صادق (ع) داشت، درسهاى امام صادق، منبرهاى امام صادق (ع) را مى نشست يك جوان مدافعى بود و به اندازه اى امام صادق از او خوشش مى آمد كه در روايات مى خوانيم كه هشام در جلسه اى وارد شد كه پيرمردها و متشخص ها نشسته بوند تا وارد شد هنوز محاسنش نروئيده بود يك جوان 18 تا 20 ساله اى بود اما م صادق (ع) بلند شدند گفتند: بيا جلو پهلوى خودش او را نشاندند به پيرمردها برخورد به متشخصها و متمكن ها برخورد كه چرا اما صادق (ع) جلوى پاى او بلند شدند و بعد هم او را مقدم بر ما پهلوى خودش نشاندند.

امام صادق توجه كردند و گفتند مگر قرآن نخوانده ايد قرآن مى گويد اين كار را بكن. «يَرْفَعِ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ‌»(2)يعنى اسلام همۀ امتيازها را زير پا گذاشته است. پيامبر اكرم فرمودند:

«و مآثي الجاهليّة تحت قدمي» تمام امتيازهاى زمان جاهليت را من زير پا گذاشتم اسلام همۀ امتيازهاى زمان جاهليت را ملغى كرده است.(3)تنها امتياز مورد قبول علم، تقوا و ايمان است، قرآن مى فرمايد اين عالم متدين نه يك درجه


1) 1 - توبه، 122.

2) 2 - مجادله، 11.

3) 3 - فروغ ابديت، جلد اول.

امتياز دارد، بلكه درجات امتياز دارد، امام صادق فرمودند: قرآن مى گويد او را اين جور احترام كم امام صادق (ع) فرمودند: كه ميدانى چرا من اين قدر به او احترام مى كنم زيرا «هذا ناصرنا بلسانه» براى اين است كه ما را يارى مى كند با زبانش يعنى جوانهاى عزيز، اسلام را دو دسته يارى مى كنند: يك دسته عزيزان در جبهه جنگ اينها افرادى هستند مدافع اسلام كه يارى مى كنند اسلام را با خون خودشان.

يك دسته هم مى خواهد ناصر اسلام باشند با زبانشان اين هشام بن حكم كه امام صادق (ع) مى فرمايد: «هذا ناصرنا بلسانه» به اين خاطر است.

باز روزى هشام آمد خدمت امام صادق (ع) امام فرمودند: شنيده ام يك قضيه اى بين تو و عمرو بن عبيد كه يكى از علماى بزرگ بوده واقع شده، گفت: بله يا بن رسول الله فرمودند: قضيه را برايم بگو، گفت آقا، در مقابل شما لكنت زبان پيدا مى كنم نمى توانم صحبت كنم امام فرمودند نه بگو، قضيه را تعريف كرد گفت: يا بن رسول الله رفتم بصره ديدم عمرو بن عبيد دارد درس مى دهد من در همان كفش كن جلو در نشستم، رو كردم به اين آقا گفتم: آقا من غريبم يك مسأله اى دارم مسأله ام را جواب بدهيد، گفت مسأله ات چيست‌؟ گفتم: آقا چشم دارى‌؟ گفت اين چه مسأله اى است مى پرسى، مى بينى چشم دارم، گفتم مسأله من همين جورهاست. اگر محبت كنى جواب بدهى گفت گرچه مسأله اى احمقانه است اما جواب مى دهم.

چشم دارى گفت: بله، چشم را براى چه مى خواهى‌؟ براى اينكه ببينم. پرسيدم گوش دارى‌؟ گفت: بله پرسيدم براى چه مى خواهى‌؟ براى اينكه بشنوم، دست و پا دارى‌؟ بله پرسيدم براى چه مى خواهى‌؟ براى اينكه با آن كار كنم و راه بروم، قوه لامسه دارى‌؟ بله براى اينكه نرمى و زبرى را بفهم. قوه شامه دارى‌؟ بله براى اينكه خوب و بد را بفهمم، قوه ذائقه دارى‌؟ بله براى اينكه شيرينى و تلخى را بفههم، گفتم: قلب هم دارى‌؟ گفت: بله گفتم براى چه‌؟ براى اينكه صحيح را از باطل بفهمم براى اينكه اگر شك كردم مراجعه به آن كنم گفتم خوب.

براى اين بدن تو پروردگار عالم يك چيزى قرار داده، كه صحيح را از

باطل تميز بدهد. در موقع شك مراجعه به آن شود اما براى اين انسانها براى اين عالم خلقت يك كسى را قرار نداده، به نام امام تا وقتى كه شك كنى مراجعه به او بنمائى تا وقتى كه شك كنى تميز حق و باطل را از او بشنوى‌؟ ماند، يك مقداى فكر كرد، سر را بالا كرد، گفت اهل كجا هستى‌؟ گفت اهل كوفه، گفت تو هشام بن حكم هستى‌؟ گفتم: آرى بلند شد مرا در بغل گرفت بوسيد و بوئيد مرا نشانيد پهلوى خودش و درس را بخاطر من تعطيل كرد.

امام صادق (ع) خيلى خوشحال شدند فرمودند هشام اين مجادله را، اين برهان را از كجا بدست آوردى‌؟ گفت: از درسهاى شما ضبط كردم(1)امام صادق (ع) فرمودند: اين در صحف ابراهيم است. در زبور حضرت داوود (ع) است اين احترامى كه امام صادق (ع) به هشام مى گذارد به اين خاطر است كه بايد همه و همه مدافع باشيم و اصحاب ائمه طاهرين و اصحاب رسول اكرم (ص) آنهايى كه شناخته بودند اسلام را، همه و همه اين جورى بودند، زنشان اين طور بود، مردشان هم اين جور بود، اگر مسلمان، دانا و آگه نباشد گول مى خورد شيادها او را مى برند.

يك آدم متقلبى بود در بصره ادعا مى كرد كه من خيلى خوب هستم، ادعايش حتى رسيد به جايى كه عوام مردم اطراف او را گرفته بودند يك دفعه گفت «چخ چخ» مردم گفتند، چخ چخ يعنى چه‌؟ گفت كه سگى مى خواست وارد مسجد الحرام شود من ديدم كه سگ الان وارد مى شود، چخ چخ گفتم كه وارد نشود، مريد ها گفتند عجب آدمى است از بصره مى بيند سگى را در مكه مى خواهد وارد مسجد شود.

يكى از افراد ساده لوح اين جمله را شنيد آمد پيش همسرش به او گفت يك مردى آمده خيلى عاليست، احاطه عجيبى دارد امروز سگى را از بصره ديده كه مى خواست وارد مسجد الحرام شود و سگ را دور كرد كه وارد مسجد نشود، زنش در جواب گفت خوب، اين آقاى به اين خوبى را چرا دعوت نمى كنى، اين آقا را دعوت كن و وقتى مى آيد، نه فقط آقا بلكه مريدهاى او را هم دعوت كن، ما هم از نزديك او را ببينم.


1) 1 - اصول كافى، جلد 1، صفحه 238.

مرد خيلى خوشحال شد گفت خيلى خوب، آقا را دعوت كرد با مريدها همه آمدند اين خانم با عملش مى خواهد او را افتضاح كند، لذا سفره را پهن كرد، وقتى سفره را پهن كردند، مرغ بود با پلو مرتب يك مقدار مرغ مى گذاشت بشقاب هر نفرى و مى گفت اين را بگذار پهلوى او به اين آقا كه رسيد گفت من يك مرغ درسته ميخواهم براى آقا بگذارم شايد افراد بدشان بيايد مى گويند چرا از آقا بيشتر پذيرائى كرد، من مرغ را مى گذارم زير برنج، مرغ آقا را گذاشت زير پلو، مرغ ديگران را گذاشت روى پلو، سفره چيده شد سفره وقتى چيده شد اين آقا يك نگاهى كرد ديد مرغ روى برنج همه هست جز برنج او فريادش بلند شد كه به من توهين كرديد براى خاطر چى مرا اينجا آورديد به همه مرغ دادى به من نمى دهيد؟ زن پشت در بود گفت: آقايى كه از بصره سگ را در مسجد الحرام مى بينى چگونه مرغ را زير پلو نمى بينى‌؟ از همانجا بلند شد رفت كه رفت.

اسلام اين جور افرادى مى خواهد، زيرك، دانا گول هر كسى را نخورند، از اين زنها فراوان داريم الان ديگر موقع بحث نيست شايد هم اقتضاى زمان نباشد، چه زنهاى كه افرادى مانند ابن جوزى ها را از منبر به زير كشيدند. اسلام اين جور زنى مى خواهد، اين زن ديپلم نداشت، اما در اسلام كار كرده بود، اين مرد مثل هشام بن حكم مدرك ليسانس نداشت، اما سرو كر با منبر و محراب داشت. در دين كار كرده بود و نظيرش را در اسلام زياد داريم و اسلام اگر مى گويد تعليم و تعلم، اگر مى فرمايد يك ساعت اينجا نشستن از هفتاد سال عبادت بالاتر است، براى خاطر اين است كه ميخواهيد يك افرادى را بسازد كه اينها مدافع اسلام باشند.

دخترها به شما عرض كنم اگر شا در مقابل يك دختر لاابالى در حجاب نتوانيد حجاب اسلام را به او اثبات كنيد، شما نقص داريد و لو اينكه مدرك ليسانس داشته باشيد، آقا پسر و لو دكتر باشى، تخصص در فن علوم طيعى داشته باشى، اما اگر يك جوان توده اى با تو صحبت كرد و نتوانستى او را مجاب كنى نقص دارى از نظر اسلام جاهل هستى، از نظر اسلام اسلام تو لنگ است و بايد مدافع اسلام باشى اين يك مطلب.

مطلب دوم كه اسلام اهيمت به تعليم و تعلم مى دهد براى خاطر اين اس كه اگر انسان عالم شد ديگر زير بار ظلم نخواهد رفت يقين داشته باشيد. زير بار ظلم كسى مى رود كه نادان باشد، اين مستثمرين بقول خودشان مستعمرين، استعمارگرها هر كجا كه وارد شدند اول فرهنگ استعمارى براى آنها آوردند بعد مسلّط شدند لذا يكى از كارهاى مهم استعمارگر اين اس كه مردم را در جهل خودشان نگاه دارد.

شما در ممالك اسلامى مطالعه كنيد در ممالك ضعيفه كه استعمارگرها مسلط هستند نگاه كنيد ببينيد فرهنگ ندارن دو اگر فرهنگ دارند فرهنگ به دربخور ندارند. شما مطالعه كنيد در همين ايران ما و فرهنگش را در زان طاغوت ببيند كه الان هماهنگ فرهنگ به ما ارث رسيده است، الان هم فرهنگ ما ناقص است خيل يناقص است و بايد فرهنگ اسلامى شود، بايد فرهنگ خود كفا بشود مى خواستند اسپانيا را بگيرند اسپانياى عزيز و متخصص در علوم، اسپانيايى كه تمدن را به غرب نشان داد اسپانيايى كه تاريخ انگلستان ميگويد اگر انگلستان مخترع شد بخاطر اسپانيا است.

اين اسپانيا را مى خواستند بگيرند و گرفتند بدهم گرفتند، مسلمانها را كشتند در يك شب هيجده هزار نفر را تكه تكه كردند و افراد را به دار آويزان نمودند كار را به جائى رساندن كه محمد بن رافع مى گويد: من بچه كوچك بودم، پدرم مرا در اطاق احضار كرد كتابى را از لاى خاك بيرون آورد آورد و گفت اين قرآن مسلمانها است، اين قرآن تو است، من اينجا دفن مى كنم مواظب باشد به مادرت هم نگويى، به هيچكس نگوييم تو مسلمانى اين هم كتاب تو است، اما اگر بفهمند اين كتاب توست تو را مى كشند. مى گويد دوباره كتاب را زير خاك كرد آمدم بيرون رفتم مدرسه كه رفيق پدرم را آن طرف خيابان كشتند و تو نصف پدنش را اين طرف خيابان و نصف بدنش را آن طرف خيابان افكندند و تو بيا برويم و مرا از شهر بيرون برد و گفت برو، اين بود وضع رقت بار مسلمانها، اين نصرانيت اين استعمارگران با مسلمانها چه كردند و بالاخره اسپانيا را گرفتند.

اما مى دانيد چرا گرفتند چگونه گرفتند؟ همۀ تاريخ نويسها مى گويند

براى خاطر دو چيز، يكى حكومتهاى نالايقى كه در ممالك اسلامى سر وكار بودند وقتى آنها حكومت نالايقى سر و كار آوردند، اول فرهنگ استعمارى برايش مى آوردند بعد هم مراكز فحشاء، جوانها را مشغول مى كنند به استخر شنا، به اختلاط دختر و پسر، به مراكز فحشاء و بالاخره جوانها را سرگرم فحشاء مى كنند و مراكز فحشاء را فراوان حتى آنها شراب مجّانى، زنهاى همه جايى مجّانى آوردند در اسپانيا وقتى كه مراكز فحشاء زياد شد، وقتى فرهنگ استعمارى آمد توانستند به يك شب اسپانيا را بگيرند. همه جا چنين بوده است. اگر مسلمان جاهل باشد، سوارى مى دهد، سوارى دادن مال جاهل است. آن كسى كه مى فهمد سوارى نمى دهد.

در اصفهان ما يك شاعر و بيچاره اى بود اين شاعر هميشه همه را هجو مى كرد، امامزاده را هجو مى كرد، عالم را هجو مى كرد و تاجر و كاسب و شاعر را هم هجو مى رد اصلاً طبعش بدگوئى بود، نوكرش گفته بود كه به من گفت برو اسب مرا آب بده، من آمدم اسب را در مدرسه آب دادم وقتى كه برگشتم گفت خوب زود برگشتى! گفتم: بله گفت كجا آبش دادى، گفتم درِ مدرسه باز بود رفتم در مدرسه آبش دادم گفت برو، برو اين اسب را بفروش كه اين اسب ديگر بار نمى دهد، حال او مى خواسته مسخره كند كه كسى آب مدرسه را بخورد تنبل مى شود و بار نمى دهد، اين جمله را كه به من گفتند من گفتم اتفاقاً از حرفهاى خوب اين آقا همين است و آن اين كه كسى كه آب مدرسه بخورد ديگر بار نمى دهد. اگر عالم باشد اين ديگر بار ميگيرد نه بار بدهد، بله بار ميگيرد. به قول قرآن شريف «لاٰ تَظْلِمُونَ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ‌»(1)نه ظلم مى كند و نه ظلم مى كشد. مسلمان نه درنده است نه الاغ، درنده ظلم مى كند، الاغ زير بار ظلم مى رود. اما مسلمان نه ظلم مى كند زيرا درنده نيست و نه زير بار ظلم مى رود الاغ هم نيست.

هر ملتى كه زير بار ظلم رفت الاغ است. در روز قيامت هم به صورت الاغ وارد محشر مى شود. هر ملتى هم كه ظلم كند آن هم به صورت درنده وارد صف محشر مى شود. و اين آيات و رواياتى كه خواندم مى گويد من ظالم


1) 1 - بقره، 279.

نمى خواهم من مُنْظَلِم هم نمى خواهم من دانا مى خواهم تا زير بار ظلم نرود. اين هم علت دوم است.

علت سوم براى اينكه ترغيب و تحريص به تعليم و تعلم شويد. بچه ات را آن طور كه ديروز گفتم بار بيار به اين خاطر است كه قرآن شريف مى فرمايد آن كه داا نباشد ايمان او حرفى است. «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللّٰهَ عَلىٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَيْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنْقَلَبَ عَلىٰ وَجْهِهِ خَسِرَ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةَ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ‌»(1)

بعضى از مردم ايمانشان حرفى است، رسوخ در دلشان نكرده استف علمى نيست لقلقۀ لسان است، بفرموده أبا عبد الله الحسين كه در آن خطبه اش مى فرمايد:

«اَلنّاسُ عَبيدُ الدُّني وَ الذين لَعق علي اَلْسِنَتِهِمْ‌»(2)مرم معمولاَ دنيا پرست هستند و دين سر زبان آنهاست، رسوخ در دل آنها نكرده است. قرآن شريف مى فرمايد كه بعضى از مردم اين طورى هستند.

وقيت كه دين سرزبان آنها باشد اگر برايشان خير جلو بيايد خوشحالند، تشكر از خدا مى كنند، كس بخوب دارد، زن خوب دارد، خانه خوب دارد، نعمت خوب دارد امنيت دارد «اطمئنّ به» خيل خوشحال است هميشه مى گويد: «الحمد لله ربّ العالمين» اما يك دفعه جنگ مى ايد، كمبود مى آيد دادش بلند مى شود به اندازه اى كه نه گله از انقلاب دارد نه گله از خدا دارد، دادش در خانه بازن و بچه بلند است. نه اينكه گله از خدا و انقلاب دارد، با مشترى ديگر نمى سازد، يك مشترى بيايد در مغازه اش مى بيند استفاده كم است. يك جمله بگويد دادش بلند مى شود مى خواهد او را بدرد. «وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنْقَلَبَ عَلىٰ وَجْهِهِ‌».

قرآن ميگويد: «خَسِرَ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةَ‌» اگر انسان عالم نباشد دين او مى شود دين حرفى، دين سرزبانى، امير المومنين (ع) در نهج البلاغه همين را مى فرمايد، مى فرمايد:

«النّاس ثلاثه: عالِمٌ رَبّاني و مُتَعَلّمٌ علي سَبيلَ نَجاةٍ وَ همَجٌٌَ‌


1) 1 - حج، 11.

2) 2 - تحف العقول، صفحه 176، بحار، جلد 44، صفحه 195.

رِعاء اَتْباعُ كُل ناعِق يُميلُون مَعَ كُلَ ريحٍ لَمْ يَسْتَضيئوا بِنُورِ الْعلمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا الي رُكنٍ وَثيق»(1)

مى فرمايد مردم سه قسم اند مواظب باش قسم سوم نباشى مردم سه قسم هستند يك قسمت افرادى كه عالم هستند، يك قسم افراد كه پشتوانه آنها عالم است، متعلم هستند يعنى سرو كار با منبر و محراب دارند، سر و كار با كتابهاى دينى دارند،، متعلم هستند يك دسته هم «هِمَجَ رعاء» هستند يعنى پشه هاى پستى هستند اين پشه ها دو قسم هستند. يك قسم پشه هايى كه استقلالى دارند مثل مگسهيى كه در روز هستند، يك پشه هايى كه اصلاً استقلال ندارند و زير آبكى مى گزند پشه هاى در شب مخصوصاً پشه هاى خاكى اينها هر كجا باد بياد همانجا مى روند باد اين طرف و آن طرف، بيايد، اين طرف. باد آن طرف بيايد، آن طرف.

امير المومنين (ع) مى فرمايند اگر انسان عالم نباشد، اگر تابع عالم نباشد ديگر همج رعاء است بعد مى فرمايد:: أتباع كلّ ناعق» هر صدايى كه بلند شود همان طرف مى ورد هر كجا باشد سينه مى زند، حال علم على باشد سينه مى زند، علم معاويه باشد سينه ميزند «يميلون مع كلّ ريح» هر كجا بايد بيايد همان جا مى رود، از همان طرف مى ورد براى اينكه به نور علم دلش روش نشده، براى اينكه به كن وثيقى به عالم اتكا ندارد، براى اينكه سر و كار با عالم ندارد. يك روز توده اى ميشود، يك روزى كمونيست مى گردد. يك روزى توبه مى كند آدم وقتى همج شد اين جور مى شود.

معمولاً آدم و تقى موضع نداشت، جوّ او را مى برد. محيط او را مى برد، رفيق بد او را مى برد، و احساسات او را مى برد و اسلام نمى خواهد كه احساسات تو را ببرد، نمى خواهد جو تو را ببرد نمى خواهد علم تو را ببرد نمى خواهد عقل تو را ببرد، مى خواهد تابع عقل باشى، مى خواهد تابع علم باشى و بالاخره اگر عالم نيستى متعلم باشى، تمام مفاسد از همين جا سرچشمه گرفته كه امير المومنين (ع) مى فرمايد: دو دسته كمر على را شكستند:

«قَصَمَ ظَهْري رَجُلان مُتَهَتِّك و جاهل مُتَنَسّكٌ‌»(2)


1) 3 - بحار جلد 1، صفحه 187، خبر 4.

2) 1 - بحار، جلد 2، صفحه 111.

يكى عالم بى عمل كمر على را شكست مانند عمروعاص ها، يكى هم جاهل مقدس مانند خوارج نهروان، خوارج نهروان مقدس بودند، پيشانى غالبشان پينه كرده بود نماز شب مى خواندند اما نادان بودند، نفهم بودند اين نفهمى آنها رسيد به جائى كه على (ع) را تكفير كردند به قول جرجرداق مسيحى نفهمى آنها رسيد بجائى كه ولى خدا را در مسجد خدا قربة الى الله كشتند!

اگر مى گوييم تابع عالم شو، به خاطر اين است كه آن فرد يك وقت مطهرى را قربة الله مى كشند اگر ميگويم تابع عالم شو، سرو كار با منبر و محراب داشته باش، به خاطر اين است كه اگر سروكار با على نداشته باشى، خواه ناخواه على ولّى خدا را قربة الى الله در مسجد خدا مى كشى. ابن ملجم شمشير زد به فرق على قربة الى الله زد. عالم شويد. داناى در دين شويد سر وكار با منبر و محراب پيدا كنيد، اگر عالم نيستى، متعلم باش. اگر عالم نيستى سر و كار با منبر و محراب داشته باش. اى آقايان، خانمها كارى كنيد اين جوانهاى شما سر و كار با منبر و محراب پيدا كنند، به آنها مرتب بخوانيد، بى تفاوتى به خرج ندهيد، اگر شبهه اى جوانتان دارد او را ارجاع كنيد به كسى كه مى تواند جواب شبهه اش را بدهد.

جوانهاى عزيز! دختر و پسر به شما بگويم اسلام مخصوصاَ دين شيعه از هر فولادى محكمتر، پايۀ او بسيار محكم، جوابگوى هر اشكال. دختر و پسر، بن بست در اسلام نيست عالم متخصص نمى شود يكى بماند و شبهۀ تو را نتواند جواب بدهد.

اگر شبهه دارى مراجعه كن به عالم متخصص و شبهه ات را رفع كن نگذار شبهه در تو بماند، تا اينكه دستخوش وسوسۀ شيطان و نفس اماره شوى و بالاخره اگر عالم نيستى متعلم باشد الحمد لله كتابهاى دينى زياد نوشته شده كتاب در معارف اسلامى، در علم كلام و در اخلاق زياد نوشته شده، جوانها با رساله سرو كار داشته باشيد، جوانها با منبر و محراب سر و كار داشته باشيد، بدانيد به نفع شما است، بدانيد امير المومنين (ع) مى فرايد كه اگر سر و كار با منبر و محراب نداشته باشى يك دفعه عالم ربانى را ترور مى كنى قربة الى الله،

يك دفعه براى خاطر يك دستمال؛ قيصريه را به آتش مى كشى قربة الى الله و همه و همه اينها براى خاطر جهل است بخاطر سروكار نداشتن با عالم است.

دير شد، اما يك جمله اى بگويم كه بسيارى از جاهل ها عوضى ميگيرند و مواظب باش عوضى نگيرى. امير المومنين (ع) در نهج البلاغه يك نامه اى نوشته به معاويه، مى فرمايد: معاويه! شنيده ام مسجد مى سازى، بعد مى فرمايد در نهج البلاغه: معاويه تو نظير آن زنى هستنى كه: در زمان جاهليت زنا مى داد و لى پولش را صدقه مى داد. بعد مردم به او گفتند: «فَوَيلٌ لَكِ لا تَزْنِ و لا تَتَصدَقى» آخر نه زنا بده، نه صدقه بده! نه اين، نه آن.

اگر آدم جاهل شد اين جور مى شود مال حرام را قربة الى الله مى دهد به مردم، اگر آدم جاهل شد توى سر مظلوم مى زند به نام مستكبر، اگر آدم جاهل شد در سر مردم مى زند، مظلوم را مى زند قربة الى الله، اگر انسان جاهل شد، مى رسد به اينجا كه گناه مى كند به نام ثواب، قرآن شريف مى فرمايد:

«هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً»(1)مى خواهيد ورشكسته ترين افراد را نشان شما دهم، بعد مى فرمايد ورشكسته ترين افراد آنهايى هستند كه كار بد مى كنند و خيال مى كنند كار خوب است و كار جاهل اين است براى اينكه بقول امير المومنين «الجاهل اما مقرط او مفرط» جاهل يا افراط گر است يا تفريط گر كه هر دو غلط است، هر دو خلاف است، و آنكه معتدل ار كند علم مى خواهد،، بچه هايتان بايد سرو كار با عالم پيدا كنيد تا بزرگ نشده، وارد جامعه نشده، عالم در دين و آنچه احتياج در دين دارند داشته باشد.


1) 1 - كهف، 104.

درس هفدهم: وظائف پدر و مادر نسبت به كودك

فصل 11

بحث ما دربارۀ تهذيب نفس است، يعنى وظيفه پدر و مادر اين است كه كودك و نوجوان و جوان خود را تربيت كند، رذائل اخلاقى را از آنها دور كند و فضائل را در دل آنها رسوخ بدهد، يك درخت كهن و با ميوه در عمق وجود آنها بكارد. اين از وظائف سنگين پدر و مادر است. همين طورى كه پدر و مادر، خود بايد مهذب باشند ف صفت رذيله نداشته باشند، با صفت رذيله مباره كنند، همين طورى كه خود بايد داراى فضايل باشند و صفات خوب در دل آنها رسوخ كند، وظيفۀ آنهاست كه صفات رذيله را از دل كودكانشان، نوجوانشان زائل كنند.

بحث تهذيب نفس يك بحثى است بسيار مفصل و ارزنده لذا بايد يك سال، دو سال، سه سال، چهار سال، رد اين باره بحث كنيم و معمولاً وقت تمام مى شود، ما بحث تمام نمى شود. و با يك جلسه، و جلسه نمى شود تبحث تهذيب نفس را تكميل كرد، اما همين مقدار بايد همه و همه مخصوصاً جوانهاى عزيز بدانند كه اين مسأله ازنظر اسلام از اوجب واجبات است. نماز واجب است اما واجب تر از آن تهذيب نفس است. مسأله اخلاق است.

روزه و حج واجب است، جهاد واجب است، اما واجب تر از آن، لازم تر از آن تهذيب نفس و علم اخلاق است، و همۀ فقها مخصوصاً آن فقهايى كه در علم اخلاق كار كرده اند. نظير شهيد ثانى (ره) نظير استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى، نظير استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب، آنها همه اقرار دارند كه مسأله از اوجب واجبات است لذا مسأله مهم است. مسأله به

اندازه اى مهم است كه قريب دو ثلث قرآن شريف دربارۀ همين مسأله است مستقيم يا غير مستقيم و اگر بگوييم قرآن اصولاً كتاب اخلاق و آدم سازى است، قطعاً اشتباه نكرده ايم. مسأله به اندازه اى مهم است كه استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقالب ادام الله ظلّه مدعى بودند كه همۀ آيات قرآن مربوط به اخلاق است. آيه اى پيدا نمى كنيم كه مربوط به اخلاق نباشد. اگر اين دقت و ظرافت ايشان را نفهميم اما مسلّم مى فهميم كه دو ثلث قرآن مربوط به تهذيب نفس است.

مسأله به قدرى مهم است كه در سورۀ و الشّمس يازده مرتبه قسم خورده و بعد از يازدهم قسم مى فرمايد: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا»(1)اين سورۀ مباركه منحصر بفرد است، يعنى در قرآن يك آيه و يك سوره اينكه اين مقدار تأكيده كره باشد نداريم، نداريم در قرآن كه براى يك مطلب يازده قسم خوره باشد، اما براى اخلاق، براى تهذيب نفس يازده قسم پروردگار عالم خورده و پس از يازده قسم فرموده است: رستگارى فقط و فقط مال آن كسى است كه مهذّب باشد، رستگارى فقط و فقط مال آن كسى است كه صفات رذيله را از دل ريشه كن كرده باشد.

بعد مى فرمايد: بدبخت است، حتماً بى بهره است. حتما بيچاره است كسى كه صفات رذيله بر دل او حكمفرما باشد. مسأله بقدرى مهم است كه صد و بيست و چهار هزار پيامبر براى همين مسأله آمدند در قرآن شريف مى فرمايد: «هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ‌»(2)

پيامبر با معجزه آمده، براى تهذيب نفس و براى اينكه سطح علم را بلا ببرد يعنى عالم تشريع، براى تهذيب نفس است، آمدن پيامبر و قرآن براى تهذيب نفس است، لذا پيامبر اسلام فرموده است: «بُعِثْتُ لاُِتِمّمَ مَكارمَ الاخلاق» من آمده ام كه آدم بسازم، من مبعوث شده ام براى اينكه مردم را مهذب كنم، من مبعوث شده ام كه صفات خوب را، فضائل را در دلها رسوخ


1) 1 - شمس، 10 9.

2) 1 - جمعه، 2.

دهم، اين مسأله اين مقدار مهم است و بايد به اين مسأله اهميت بدهيم مخصوص براى بچه هايمان.

اگر شما به روايات اهلبيت مراجعه كنيد، مثلاً بحار الانوار مرحوم علاّمه مجلسى كه كتابخانۀ سيارى است براى شيعه اگر مطالعه كنيد بخوبى مى بينيد بيشتر روايات آن كتاب شريف مربوط به اخلاق است. روايات فقهى دارد، رواياتى دربارۀ معارف اسلامى دارد، روايات مربوط به تفسير دارد، اما وقتى كه روايات اخلاقى را مطالعه كنيم، مى بينيم كه بيشتر بحار الانوار مربوط به اخلاق است، قرآن شريف مى فرمايد: «وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ اَلَّذِي خَبُثَ لاٰ يَخْرُجُ إِلاّٰ نَكِداً»(1)

تشبيه مى كند دل را به زمين، مى فرمايد اگر زمين آباد شد، زمين علف هرزه نداشت خوب شخم زده شد، معلوم است كه حاصل مى دهد، حاصل خوب هم مى دهد و اما گر دل شوره زار باشد، زمين شوره زار باشد، زمين شوره زار ميوه نمى دهد، شما درخت را بكاريد در زمين، شوره زار، دانه گندم را بريزيد در زمين شوره زا، در زمين علف زار، دارياى علف هاى هرزه، معلوم است كه اين دانه گندم، اين درخت از بين مى رود. «لاٰ يَخْرُجُ إِلاّٰ نَكِداً».

مى فرمايد دل پاك و دل ناپاك اين جور است اگر بچه تان را مهذّب كرديد، اگر دل بچه از حسد، از كينه،، ز بخل، از منيت، از خودگرايى، از عجب و تفاخر پاك شد، اين زمين آباد مى شود، اين زمينى است كه علف هرزه هايش را گرفته ايد، ديگر اين زمين آباد است. اين زمين حاصل مى دهد، مى شود يك بچّه ديگر گرا بفكر خواهر كوچكش است، بفكر برادر كوچكش هست، حتى اگر يك سيبى به او دادند، خودش نمى خورد، مى آورد در خانه با برادران و خواهران مى خورد. برادرش هم مى شود ديگر گرا، وقتى هم كه بزرگ شد هَمّش اين است كه گرهى از كار جامعه بگشايد.

اما اگر پسر شما، دختر شما خودگرا شد، حسود شد، بخيل شد، منيت داشت و تفاخر، از همان كودكى خواهرش را مى زند، تسلّط بر همان بچه كوچولو كه دارد، به او زور مى گويد، غذاى او را بزور مى گيرد، وقتى هم بزرگ


1) 2 - اعراف، 58.

شد، يك آدم متقلب، حقه باز، غش رد معامله كن و مثل زالو، ديگران را بمكد از كار در مى آيد. قرآن كه مى فرمايد: «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ‌»(1)معنايش اين است «از كوزه برون تراود آنچه در او است» اگر صفت رذيله اى بر شما حكمفرما باشد اين دل شما نظير يك كوزه است كه در آن شراب باشد، معلم است كه تراوش كوزه اى كه در آن شراب است، شراب مى باشد، اما اگر دل شما پاك شد و صفات خوب و فضائل در دل شما رسوخ كرده باشد نظير يك كوزه اى است كه در آن آب گوارا بشد تراوش آن آب گوارا است «از كوزه برون ترواد آنچه در او است».

بايد ببينيد الان كه مى رويد خانه تجربه كن، مسلّم قبلاً هم تجربه كرده ايد، الان هم مى توانيد تجربه كنيد، روى بچه 5 4 ساله تجربه كن ببين اگر اين پسر بچۀ تو، دختر بچۀ تو يك صفت رذيله اى در دلش باشد اين كوزۀ شراب است. اين تراوش آن شراب است بچه حسودش ما معمولاً با بچه ها نمى سازد. حتى با خواهرش، حتى با برادرش، بچۀ حسود شما اگر بچه ديگرت را بوسيديد، رنگش تغيير مى كند، و اگر بتواند همان وقت، بچۀ كوچك را كور مى كند، بچۀ حسود شما اگر ببينيد كه مادرش بچه شير خوارش را بوسيد شيرش داد، حسادتش گل مى كند، اگر نتواند مادرش را بزند، اگر نتواند اين بچه كوچك را بزند يك جايى مى نشيند نق نق مى كند، يا گريه ميكند، بعكسش اگر بچۀ شما با عاطفه باشد، مى بينى اين بچه با عاطفه از همان كوچكى كه 3 يا 4 ساله است. وقتى بچۀ شير خوار گريه مى كند او هم گريه مى كند، اگر بتواند بچه را ساكت كند آرامش مى كند و الا به گريه مى افتد و دادش بلند مى شود وقتى كه مادر او را بوسيد دست نوازش مى كشد او هم مى خندد و مى آيد و همان كار مادر را انجام مى دهد خود ما هم چنين هستيم، اگر يك آم متكبر باشد زير بار نمى رود، پاى منبر و محراب نمى آيد، نمى شنود، با مستضعف نمى نشيند زير بار نمى رود كه حق و حقيقت را بپذيرد، لذا قرآن شريف مى فرمايد: «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كٰافِرُونَ‌»(2)


1) 3 - اسراء، 84.

2) 1 - سبأ، 34.

مى فرمايد ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم جز اينكه متمكن ها، آنهايى كه سركش هستند، آنهايى كه نعمت دارند و از نعمت سوء استفاده مى كنند، مخالفت با او كردند، معمولاً 124 هزار پيامبر مخالف داشته قرآن ميگويد مخالف ها معمولاً مستكبرين بودند نه مستضعفين 124 هزار پيامبر آمده وقتى كه قرآن را مطالعه كنيم، تاريخ را مطالعه كنيم مى بينيم اولك سانى كه اطراف اين پيامبران را گرفتند پابرهنه ها بودند، آن متواضع ها، آنهايى كه سركش نبودند، آنهايى كه تكبر نداشتند، اگر صفت تكبر آمد ديگر دانسته پا روى حق ميگذارد، دانسته ميگويد مى دانم حق است، ولى نمى پذيرم. علناً در مقابل حق و حقيقت قد علم مى كند و در مقابل حقيقت ناحق ميگويد، تا اينكه حق را از بين ببرد، و نظيرش همه وقت بوده است.

از زمان حضرت آدم تا هم اكنون و تا روز قيامت اين صفت رذيله است، تبعات آن هم هست، و بالاخره همۀ شما اين آيۀ را كه خواندم بايد در ذهنتان باشد ف بايد در فكرتان باشد

«قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ‌» از كوزه برون تراود آنچه در او است. اگر صفت رذيله اى در دل شما و بچه شما بشد. ترواش آن شراب است، يعنى صفت رذيله اگر در دل باشد گفتار او بد است، كردار او بد است، فكر او هم بد است، و اما بعكس اگر دل پاك باشد، گر صفت خوب بر دل حكمفرما باشد گفتار او پاك، كردار او پاك، فكر او هم پاك است.

وضع دل نظير يك كوزه اى است وضع صفات نظير چيزى است كه در كوزه است، اگر صفات بد است، شراب در كوزه است، اگر صفات خوب است، آب گوارا در كوزه است، و تراوش كوزه همان است كه در كوزه مى باشد. اگر دل شما صفت رذيله داشته باشد تراوش آن بدبختى است، شما را بدبخت مى كند به قول قرآن شريف «قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا» اگر پسر شما، دختر شما يك صفت رذيله اى داشته باشد بيچاره مى شود يقين داشته باشيد و بايد اين صفت رذيله را از بين برد و الا بيچارگى او قطعى است. وقتى كه انسان تاريخ را مطالعه مى كند، افراد را مطالعه مى كند، مى بيند كه چنين است.

قرآن مردم را دو قسمت مى كند و مى فرمايد: يك قسمت آنهايى هستند كه وقتى حق را ببينند نه تنها زير بار حق مى روند بلكه بقدرى خوشحال مى شوند كه اشك مى ريزند، اشك شوق مى ريزنند و ميگويند الحمد لله حق را پيدا كرديم، مى فرمايد: «وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَى اَلرَّسُولِ تَرىٰ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ اَلدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ‌»(1)وقتى كه مى شنود قرآن را، وقتى مى شنوند حق را به اندازه اى خوشحال مى شوند كه اشك شوق مى ريزند و مى گويند الحمد لله حق را پيدا كرديم اين يك دسته.

قرآن مى گويد: يك دسته ديگر هم هستند و آنها كسانى اند كه وقتى حق را ديدند زير بار نمى روند، وقتى مى بيند كه تيغشان نمى برد كه حق را از بين ببرند مى گويند: خدايا آتشى و يا سنيگى از آسمان بفرست و ما را نابود كن، سنگى بيايد من نابود شوم و ببينم ك حق هويدا شده است. «وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ‌»(2)

يعينى مى بيند قرن دارد ترقى مى كند، مى بيند انقلاب مى خواهد سامانى بگيرد، مى بيند حق و حقيقت مى خواهد هويدا شود، از خدا طلب مرگ مى كند، مى گويد: از خدا! دلم مى خواهد آتشى، سنگى از آسمان بيايد مرا نابود كند كه اين پيشرفت اسلام را نبينم.

در ذيل اين آيه شريفه مى نويسند وقتى كه پيامبر اكرم، امير المومنين را سردست بلند و منصوب به خلافت نمود فردى بلند شد آمد مقابل، به پيامبر گفت: يا رسول الله اين كارى كه كردى از خودت بود يا از طرف خدا؟ اگر از طرف خودت بود من قبول ندارم، اگر هم از طرف خدا است من نمى توانم ببينم. از خدا خبواه يك سنگى، يك آتشى بيايد مرا نابود كند، آيۀ شريفه آمد: «سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ‌»(3)

ببين بشر چقدر بدبخت مى شود كه حاضر است بميرد، اما حق را نپذيرد اين وضع صفات رذيله است.


1) 1 - مائده، 83.

2) 2 - انفال، 32.

3) 3 - معاج، 1.

چون امروز روز عزا و مربوط به امير المومنين است يك تاريخى از امير المومنين برايتان بگويم و شما ببنيد كه امير المومنين را چرا كشتند؟ امير المومنين كشته حسد شد. امير المومنين كشتۀ پول دوستى و پول پرستى شد، امير المومنين كشتۀ رياست طلبى شد. امير المومنين كشتۀ لجاجت و عصبيت شد و بالاخره شمشير لجاجت، شمشير پول پرستى شمشير رياست طلبى، شمشير ابن ملجم به فرق مبارك امير المومنين (ع) وارد آمد. مولا امير المومنين بعد از 25 سال خانه نشينى بزور، خلافت را به گردنش گذاشتند. در نهج البلاغه آمده كه به آنها گفتم: ديگر نمى شود آب هرز رفته را برگرداند مولا امير المؤمنين در نهج البلاغه دارد كه به مردم گفتم ديگر نمى شود كار رد، ديگر نمى شود خليفۀ پيامبر بود و كارهائى كه بعهده است انجام داد، اما نپذيرفت، ريختند روى سر امير المومنين كه مى فرمايد نزديك بود بچه هايم زير دست و پا از بين بروند و با زور با على بيعت كردند.

مولا امير المومنين وقتى كه مى خواستند با او بيعت كنند، يك خطبه خواند، يك منبر رفت، گ فت: مردم طرز رفتار من، رفتار پيامبر اكرم (ص) است، بيت المال آن جورى كه پيامبر تقسيم مى كرده تقسيم مى كنمف من وقتى با كسى هستم كه حق با او باشد، اگر ظلمى پيدا شود اين ظلم را ريشه كن كنمى كنم و ول از بستگان خودم باشد. اگر ببينم كى بيت المال را بيجا خورده از او مى گيرم و لو مهريه زنش كرده باشد. همه داد مى زدند: الله اكبر، بله بله، بالاخره با مولا امير المومنين به عنوان خليفه بيعت كردند، على (ع) خليفه شد روزهاى اول خيال مى كرند كه على (ع) شوخى مى كند، ديدند نه، بيت المال مسلمانها در راهى كه اسلام مى گويد صرف مى شود، پول پرستها غريزۀ پول پرستى شان شعله ور شد، پول پرستها نظير طلحه و زبير، رياست طلب ها نظير طلحه و زبير، غريزۀ رياست طلبى آنها شعله ور شد، لذا آمدند پيش امير المومنان اينجا بيكار هستيم فكرى به حال ما بكن امير المومنين فرمودند: جايى را ندارم اگر جائى بدو نياز بود مانعى ندارد.

بغض على (ع) در دل آنها پيدا شد آنهايى كه در زمان عثمان امكاناتى برايشان بود حالا با عدل على (ع) مشكل است صبر كنند، شبى آمدند نزد

حضرت گله كنند، شمعى در مقابل ح ضرت مى سوخت نشستند امير المومنان حساب بيت المال را مى نمود مولا امير المؤمنين رو كرد به آن دو نفر، اينها كه نسبتاً آدمهاى خوبى بودند، از اصحاب خاص رسول الله بودند، نماز شب مى خواندند، جبهه مى رفتند حتى امير المؤمنين از زبير تعريف مى كند و مى فرمايد زبير را عبد الله پسرش خراب كرد و الا آدم خوبى بود. صفات رذيله در انسان بيدادمى كند، خدا نكند كسى پول پرست باشد، خدا نكند كسى مقام پرست باشد، خدا نكند كسى از ميزش، از صندليش خوشش بيايد، امير المؤمنين سر را بالا كرند به طلحه و زبير فرمودند چه كار داريد؟ گله شروع شد كه يا على ما خويش تو هستيم ما تو را سروكار آورديم بخاطر اينكه به نوا برسيم.

همين طور كه شروع كردند يك دفعه امير المومنين شمع را خاموش كردند، و تاريك شد، طلحه و زبير گفتند چرا شمع را خاموش كردى‌؟ على (ع) فرمودند از آن وقت تا بحال اين شمع مى سوخت براى بيت المال مسلمانها بود اين شمع هم از آن مسلمانها است، ديگر اين صحبت ها حرف خارجى است و مربوط به مسلمانها نيست، من گوش دارم شما هم زبان بگويد ببينم چه مى خواهيد بگوئيد. اينها ديند مولا امير المومنين راضى نيست يك شمع بسوزد چطور حاضر است پول بيت المال را بهآنها بدهد حرف را قطع كردند و بلند شدند و رفتند، چند وقت ديگر دوباره آمدند و شروع كردند گفتند و گفتند امير المومنين مى شنيد، بعد حضرت يك جمله گفتند و آب پاك روى دست آنها ريخت اتفاقاً امير المومنين در بالاخانه نشسته بودند كه مشرف بر تجارتخانه اى بود حضرت فرمودند، كه امروز مال التجاره مهمى آورده اند اينجا، شب است، بيائيد برويم نردبانى بگذاريم برويم پاين اين مال التجاره را بدزديم مقدار از آن را بدهيد به من و بقيه اش هم براى شما برداريد و برويد. آنها تعجب كردند و گفتند: يا على برويم دزدى كنيم، يعنى چه‌؟ على (ع) فرمودند چرا شما به من ميگوئيد دزدى كن به ما بده، من بشما مى گويم دزدى كنيد بمن بدهيد، چه فرقى مى كند بيت المال را بشما بدهم دزدى است، مال التجاره هم بدزديم دزدى است فرقى نمى كند. ديدند نه نمى شود فردا صبح حركت كردند بيعت را

شكستند و به سوى مكه رفتند تا بر عليه على (ع) قيام كنند.

حالا دقت كنيد على (ع) كشتۀ چه چيز شده است. پول پرستى مقام طلبى انسان را وادار به جنگ با على مى كند.

اگر استاد بزگوار ما رهبر عظيم الشأن انقالب ميگويد از اوجب وجبات تهذيب اخلاق است تعجب نكنيد. طلحه و زبير را حركت داد، چه چيز حركت داد؟ رياست طلبى، چه چيز حركت داد؟ پول پرستى آمدند مكه عايشه را گول زدند و اتفاقاً خورده حسابى هم بين عايشه و على (ع) بود. بحدى كه عايشه حركت كرده بد بيايد مدينه، خبر دادند عثمان كشته شد گفت الحمد لله، خبر دادند على (ع) خليفه شد، به اندازه اى ناراحت شد كه گفت: اى كاش آسمان به سرم فروده آمده بود مى مردم، بهتر بود كه بشنوم على (ع) خليفه شده است. لذا برگشت مكه، طلحه و زبير ديدند خوب مى شود استفاده كنند، آمدند و عايشه را جلو انداختند، عايشه را در هودج نشاندند، رئيس لشكر شد، اطراف عايشه را گرفتند آمدند بصره به جنگ امير المومنين وقتى آمدند بصره كسى بود رد بصره به نام كعب بن ثور. قاضى بصره بود به قدرى او خوب بود كه مستجاب الدعوة بود. همه به او التماس دعا مى گفتند، وقتى كه امير المومنين آمد كوفه اين شخص ديد شمعش ديگر روشنائى ندارد، ديگر كسى به او التماس دعا نمى گويد: اطراف او را نمى گيرند، حسادتش او را آورد بصره اما بعنوان اينكه مى خواهيم برويم بصره تبليغ كنيم، اينجا على (ع) هست. على را هم قبول دارد به خلافت، هم قبول دارد به امامت.

طلح و زبير زرنگ ديدند از او خوب مى شو د استفاده كرد گفتند او را مى آوريم و قاضى عسك مى كنيم، آخوند دربارى مى كنيم و اين قاضى عسكر خيلى مى شود از او استفاده كرد، شصت هزار نفر هستى و اين كعب بن ثور مى تواند باندازه چهل هزار نفر براى ما كار كند، شب آمدند، مقدس ها مواظب باشيد صفت رذيله نداشته باشيد، زنهاى عفيفه، زنهاى مقدسه، زنهايى كه نماز شب مى خوانيد مناز جماعت مى خوانيد، مواظب باشدى صفت رذيله نداشته باشيد كه اگر صفت رذيله داشته باشيد نماز جماعت شما، نماز شب شما، مز اول وقت شما همه و همه ناگهان به باد فنا مى رود.

اينها ساعت 2 يا 3 از شب گذشته آمدند منزل كعب بن ثور هنوز مشغول عبادت بود در حال تعقيب خواندن و قرآن خواندن بود نشستند در برابر او مقدارى از امير المؤمنين انتقاد كردند بعد هم گفتند ما مهيا هستيم براى جنگ با على كه على را از خلافت عزل كنيم و ما مى خواهيم بيايى در لشكر ما، رنگ او تغيير كرد گفت چه ميگوييد، چگونه است با على جنگيد؟ آيات فراوانى در قرآن راجع به على است، از روز كه پيامبر اكرم (ص) مبعوث شده تا وقتى كه از دنيا رفت اولش گفت على، وسطش گفت، آخرش گفت على (ع). چگونه مى شود با على جنگيد همين طور كه او صحبت مى كرد، داد مى زد، جوش مى زد يك كيسه پول گذاشتند برابرش، كيسه اشرفى، آن حسادت در حال كار كردن است، حسادتش هم رسيده بود به اينجا. حال از تاريخ فهميده مى شود كه در دل شب نماز شب مى خواند كعب بن ثور لا بد در نماز شب مى گفته خدايا مرگ على را برسان كه ما از دستش راحت شويم.

پول پرستى او را تحريك كردند همراه حسد هر دو باهم گفت مگر من بچه ام كه مى خواهيد با گردو گولم بزنيد، تاريخ نويسان كه تحليل دارند مى گويند معنى اين حرف اين است كه پول كم است، كيسۀ دوم را گذاشتند گفت آخر نمى شود با على جنگيد شكست مى خوريم، آبرويمان مى رود، نمى شود. كيسۀ سوم را گذاشتند، كيسۀ سوم را تقديم كردند كعب گفت راستى من هم هرچه فكر مى كم على لياقت خلافت ندارد.

روز بلند شد زمام تشر عايشه را گرفت و گفت: مردم بر شما است كه امير المؤمنين را يارى كنيد، مرگ رياست اين حرفها سرش مى شود، قرآن را حمايل كردند، با قرآن مى خواهد به جنگ قرآن برود، قرآن را حمايل كرد، شمشير را هم حمايل كرد و جلوى شتر عايشه مردم را توصيه مى كند همسر پيغمبر را يارى كنيد، مردم هم اطراف هودج عايشه را گرفتند، حتى شتر را با هودج بلند كرده بودند آمد، در مقابل آنها يك نطقى ايراد كرد، معلوم مى شود كعب بن ثور علاوه بر اينكه مقدس بوده، عالم بوده است، اگر صفت رذيله باشد علم هم نمى تواند كارى كند.(1)به فرموده قرآن شريف كه مى فرمايد اگر


1) 1 - نهج البلاغه ابن ابى الحديد.

غير مهذب شدى و عالم شدى، ولى مهذب نبودى درنده هستى «فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ‌»(1)

مثل عالم غير مهذب مثل يك سگ گزنده اى است كه اگر حمله كنى حمله مى كند، اگر حمله نكنى او حمله ميكند، او مى درد آمد در برابر هودج عايشه يك نطقى آتشين كرد گفت: «يا معشر العضد هذه امكم فانها صلاتكم و صومكم» اى طائفه عضد، آنهايى كه اطراف هودج را گرفته بودند از طايفه عضد بودند، گفت: اى معشر عضد، اى طايفۀ عضد اين عايشه نماز شما است، روزۀ شما است خوب حفظش كنيد، اسلام يعنى عايشه، اسلام يعنى جنگيدن با على، آمدند به جنگ على كى مى آيد؟ كعب بن ثور؟ نه، حسادت مى آيد، كى مى آيد؟ عايشه‌؟ نه، حسادت مى آيد. كى مى آيد؟ طلحه و زبير؟ نه، پول پرستى، رياست طلبى مى آيد. كى مى آيد؟ مردم‌؟ نه، جهل دارد مى آيد، احساسات بيجا مى آيد، افراطگرى عوامانه مى آيد آمدند جنگ على اتفاقاً دو لشكر با هم برخورد كردند از طرفين افراد زيادى كشته شدند.

دفعۀ اول آنها لشكر امير المومنين را تيرباران كردند، امير المومنين لشكرش صبر كردند، تيرها كه تمام شد از طرف لشكر على شروع شد تير الو آمد به سينۀ كعب بن ثور خورد، تيرهاى آن وقت اين جورى نبود كه فوراً بكشد، تيرها، كمانى بود اگر جاى حساس نمى خورد، خون جارى مى شد اما نمى كشت الا اينكه به قلب بخورد، به شقيقه بخورد، بجاى حساس بخورد، خورد به قلبش، از بالاى شترش افتاد روى زمين بعد هم امير المومنين دسور دادند به امام حسن (ع) به هان حملۀ اول طائفه عضد را متفرق كردند، شتر عايشه را پى كردند و هودج روى زمين افتاد او را با احترام از بين مردم نجات دادند.

راوى ميگويد: مولا امير المومنين شب در ميان كشته ها مى گشت به سران قوم مى رسيد اهميت نمى داد، به آن كشته رسيد اهميت نداد، به او رسيد اهميت نداد، رسيد به كعب بن ثور، ديد كعب بيچاره به رو افتاده، امير المومنين آن عصايى را كه در دست داشت به او زد تا به پشت خوابيد يك


1) 2 - اعراف، 176.

نگاهى به صورتش كردند فرمودند كعب ديدى آن تيرى كه از غيب مى خواستى به سينۀ من بيايد آن تير به سينۀ تو آمد و دنيا و آخرتت را بر باد داد!

فرمود كعب بن ثور! ديدى كه حسادت تو، تو را به كجا رساند، خدا نكند آدم حسود باشد.(1)مرحوم محقق نراقى (ره) مى گويد كسى همسايه اى داشت وضع زندگى همسايه خوب بود، خيلى عالى بود اين شخص به همسايه اش حسد مى برد و نمى توانست كارى كند، لذا بالاخره تصميم گرفت اقلاً خودش را بكشد، رفت يك غلام خريد به غلام خدمت زياد كرد غلام تعجب مى كرد كه چرا اين قدر او به من خدمت مى كند مگر ديوانه شده بعد از خدمتهاى فراوان يك شب او را خواست به او گفت مى دانى چرا اين قدر به تو خدمت مى كنم‌؟ گفت: نه گفت: براى اينكه ميخواهم فردا مرا ببرى روى پشت بام همسايه دست و پايم را ببندى و سرم را ببرى! پرسيد براى چه‌؟! گفت: براى اينكه همسايۀ مرا دستگير كنند و بزندان ببرند، گفت تو كه مى ميرى چه سودى براى تو دارد؟ گفت من بميرم او را زندان ببرند اذيت ببنيد!

محقق نراقى مى فرمايد: بالاخره اين كار را كرد، سر او را بريد خون از ناودان جاى شد، مردم ريختند غلام را گرفتند، خوب ديد غلام او را كشته است، از شهربانى آمدند، ديگران آمدند كه چرا غلام آقايت را كشتى‌؟ گفت: خودش دستور داد كه او را بكشم، مطلب روشن شد، او كشته شد و همسايه هم زندان نرفت.

صفات رذيله زندگى را تلخ مى كند بدنما مى نمايد، آمده بازار مى بيند در مغازۀ همسايه اش بسته خوشش مى آيد چرا خوشحال است كه همسايه اش ورشكسته شده مى گويد: الحمد لله. اين حسادت است كه دارد كار مى كند، اين حسادت پدر تو را در مى آورد، نمى دانيد چيست‌؟ اين همكاريها، اين رقابت بازيها، اين رياست طلبى ها پدر در مى آورد، اينها دنياى انسان را از بين مى برد، آخرت انسان را از بين مى برد، انسان را بدبخت مى كند، هم در دنيا هم در آخرت، زنها، مردها مواظب باشيد، مواظب بچه هايتان باشيد با صفات


1) 3 - اقتباس از شرح ابن ابى الحديد، جلد 1، صفحه 248.

رذيله بزرگ نشوند،، بحث ناقص ماند بايد دراين باره بحث كنم، لذا يكى دو روز ديگر دراين باره بحث مى كنم انشاء الله.

درس هيجدهم: على (ع) علت مبقيه اسلام

فصل 12

امروز روز شهادت كسى است كه در خانه خدا متولد شد و در خانۀ خدا متولد شد و در خانۀ خدا شهيد گرديد و براى خدا شصت و سه سال زحمت كشيد، يا شمشير زد و يا صبر كرد، امروز شهادت كسى است كه به اقرار همۀ تاريخ نويسان، به اقرار روايات اهلبيت اگر او نبود اسلام نبود، هم علّت موجدۀ اسلام و هم علّت مبقيه اسلام است، امروز شهادت كسى است كه بيش از سيصد آيه قرآن راجع به او است، امروز روز شهادت كسى است كه قرآن مى فرمايد اسلام منهاى على ناقص است وقتى كه پيامبر امير المومنين (ع) را روى دست بلند كرد و فرمود:

«من كنت مولاه فهذا علي مولاه» آيۀ شريفه نازل شد: «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً»(1)يعنى تا آلان اسلام ناقص بود، با و لا يتعلى، اسلام تمام شد. به فرموده استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب ادام الله ظله مى فرمايد از آيه استفاده مى كنيم كه على (ع) فصل براى اسلام است.

اسلام، جنس و على (ع) فصل است، از آيه استفاده مى شود كه على مقوم اسلام است و جنس بالافصل، قوامى ندارد و آيه ديگر همين مطلب را مى فرمايد پيامبر (ص) هنوز على (ع) را بخ خلافت نصب نكرده بود كه اين آيه شريفه آمد:

«يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ‌


1) 1 - مائده، 3.

رِسٰالَتَهُ‌»(1)

پيامبرم! على را به خلافت نصب كن، چنانچه قضيۀ ولايت درست نشود اصلاً كارى نكره اى، يعنى اسلام نهاى على چيزى نيست، اسلام منهاى على و لو بيست و سه سال زحمت پيامبرى چيزى نيست وقتى بقاء و دوام پيدا مى كند كه على با آن باشد. «الحق مع على و على مع الحقّ يدور حيث ما دار»(2)و همين مسأله را پيامبر در روايت ثقلين بهر مناسبتى كه پيش مى آمد مى فرمود حديث ثقليت حديثى است كه به حدّ تواتر، سنّى و شيعه نقل كرده اند.

مرحوم آية الله امينى آن مرد بزرگ صاحب كتاب نفيس «الغدير» پنصد و دو سند روايت را نقل مى كند، و نداريم در اسلام يك روايتى كه اين قدر شهرت داشته باشد. روايتى است متواتر پيش سنّى و شيعه. اينكه پيامبر اكرم به هر مناسبتى كه پيش مى آمد بش از صد مرتبه، دويست مرتبه، هزار مرتبه، هر جا مناسبتى جول مى آمد، مى فرمود:

«انّي تاركٌ فيكُمُ الثِقلينِ‌: كتابَ اللهِ و عِتْرتي لَنْ يَفْترقا حَتّي يَردا عَلَي الْحَوضِ مَا اِنْ تَمَسَّكتم فَلَنْ تَضلوا ابدا»(3)

مى فرمود از ميان شما مى روم در حالى كه دو چيز سنگين، دو پشتوانه براى اسلام در ميان شا مى گذارم: يكى قرآن و ديگرى عترت، يكى قرآن و ديگرى على. و اگر تمسك كرديد به اين دو پشتوانه، ضلالت نيست، گمراهى نيست. در آغاز بعثت فرمود، در وسط فرمود حتى دم مرگ هم فرمود: با فرض اينكه در مدت عمرش چيزى ننوشته بود ميخواست بنويسد به اقرار سنّى و شيعه فرمود قلم و دوات بياوريد بنويسم و از جمله اى كه فرموده است معلوم مى شود بخط مباركش مى خواست بنويسد: «انّى تاركم فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى لن يفترقا حتّى يردا على الحوض» اين چهره روشن، اين چهره اى كه براى جهان بشرى افتخار است، اين چهره اى كه هر كه مى خواهد افتخار كند، اظهار علم كند دربارۀ او كتاب مى نويسد.


1) 2 - مائده، 67.

2) 3 - شرح ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحه 297.

3) 4 - بحار، جلد 23، صفحه 106، خبر 7، 9، 10.

جرجرداق مسيحى كتاب نوشته، كتاب خوبى است دربارۀ چند شعر دارد از يك نصرانى، اين نصرانى در وسط شعرهايش ميگويد به من نگو كه چرا شعر گفته ام دربارۀ على من كه نصرانى هستم بايد شعر بگوييم درباۀ پاپ، دربارۀ حضرت عيسى، دربارۀ حضرت مريم، چرا شعر گفته ام دربارۀ على‌؟ مى گويد: براى اينكه من عاشق فضيلت هتسم و گشتم در اين جهان ديدم سرچشمۀ فضيلت على است. لذا براى او شعر گفتم.

شاعر شعر مى گويد: عالم كتاب مى نويسد و افتخار مى كند كه من آن هتسم كه توانسته ام دربارۀ على (ع) چيزى بگويم، اين مرد بزرگ شصت و سه سال زندگى كرده است سى و سه سال با پيامبر اكرم (ص)، در آ ن سى و سه سال كه با پيامبر اكرم (ص) بود است، به اقرار سنى و شيعه اگر على نبود اسلام هان رويها اول از بين مى رفت، به قول ما طلبه ها علت موجده براى اسلام على (ع) است، همان وقتى كه با عمر بن عبد ود مقابله كرده پيامبر اكرم (ص) فرمودند:

«برز الاسلام كلّه مع الكفر كلّه»(1)اسلام با همه كفر روبرو است و دارد مبارزه مى كند اگر او غالب شود، كفر غالب است اگر (ع) غالب شود اسلام غالب است.

در جنگ احد و حنين كه اشارهاى بهآن كردم، اگر على نبود پيامبر كشته مى شد، اگر على نبود اسلام خنثى مى شد، اسلام شكست ميخورد و بالاخره هشتاد و هفت جنگ پيش آمد و بدست مبارك على پيروز شد و به خوبى دشمن و دوس مى فهمند و اقرار هم دارند، اينكه اسلام به دست مسلمانها رسيد، در حجاز منتشر شد، پنجاه سال توانست دنيا را تكان دهد علت موجده اش على بود.

اين در زمان پيامبر اما مهمتر از اين، بعد از پيامبر اكرم (ص)، توطئه گره منافقين، يهوديها تصميم گرفته بودند كه بعد از مرگ پيامبر اكرم (ص) اسلام را از بين ببرند، اسلام را نابود كنند آنها در حيات پيامبر اكرم (ص) هرچه اين طرف و آن طرف زدند نگذارند اسلام قد علم كند نشد، لذا نقشه كشيدند طرح ريزى شده بود از داخل مدينه، از خارج مدينه، حتى از


1) 1 - تفسير نمونه، جلد 17، صفحه 255.

خارج حجاز، در آن زمان نظير آمريكا و شوروى فعلى قيصر و كسرى آن زمان بود كه آن دو ابر قدرت تصميم گرفته بودند، و منافقين در مدينه تصميم گرفته بودند، و منافقين كه متفرق شده بودندو فرارى بودند تصميم گرفته بودند. نقشه مى دادند، طرح ريزى مى كردند يهوديها كه بدست مسلمانها متفرق شده بودند، يا قتل عام گرديده بودند.

اينها همه نقشه مى كشيدند، توطئه ها مى كردند و آنها در زمان پيامبر مأيوس شده بودد از اينكه بتواند كارى كنند لذا تصميم گرفتند كه بعد از پيامبر اكرم (ص) اسلام را نابود كنند نقشه هم اين بود كه وقتى پيامبر اكرم (ص) از دنيا رفت مسلمانها را در مدينه و در مركز اسلام بريزند به جان يكديگر، بيندازند به جان يكديگر و دشمن از خرج مدينه كار خودش را بكند.

توطئه اين بود، بعد از ثقيفۀ بنى ساعده كه مولا امير المومنين عقب زده شد حضرت ديد بايد با صبر و استقامت و خانه نشينى اسلام را حفظ كند، آن حضرت ديدند اگر وحدت جلو نيايد، اگر دادش بلند شود، اگر امام (ع) بخواهد حقش را بگيرد در مزكر حكومت اختلاف مى شود به جان يكديگر مى افتند. آمريكا و شوروى آن زمان، يعنى پادشاه روم و ايران يعين قيصر و كسرى حمله ميكنند، مى ديدند كه در خارج از مدينه مهيا هستند براى حمله، مى ديد مسيلمۀ كذّابها به دست منافقين فرارى، بدست يهوديهاى متقلب مهيا هستند براى حمله به مدينه لذا صبر كرد و صبر على بالاتر از شمشى زدنش بود، زيرا شمشير على توانست اسلام را هتى دهد، صبر على توانست اسلام را بدست من و شما برساند، صبر على توانست اسلام را باقى بگذارد، اگر صبر على نبود يك ماه طول نمى كشيد بعد از مرگ پيامبر ك اسلام مثل پيامبر مى مرد «و على الاسلام السّلام» مى شد گرچه صبر على براى على مشكل بود، از شمشير زدن در زمان پيامبر برايش مشكلتر بود.

در نهج البلاغه مى فرمايد كه صبر على (ع) از جنگيدن خيلى مشكل تر بود. مى فرمود:

«صَبَرْتُ وَ في الْعَينِ قَذَى وَ في الْحَلْقِ شَجا»:(1)من صبر كردم ام امثل آدمى ك يك خارى به چشم و استخوانى در گلويش باشد. در كلام


1) 1 - خطبه شقشقيه 3.

امير المومنين (ع) معلوم است اغراق نيست سخت است از شمشير زدن و نود زخم در جنگ احد پيدا كردن برايش مشكل تر است.

اما نتيجۀ صبرش از نتيجۀ شمشير زدنش قطعاً بالاتر است. نظير صبر امام حسن و قيام امام حسين است. صبر امام حسن اگر از قيام امام حسين بالاتر نبود قطعاً كمتر نبود. نبى اكرم فرمود:

«ابناي هذان امامان قاما او قعدا»(1)يكى بايد صبر كند تا زمينه قيام را فراهم كند، ديگرى بايد قيام كند تا ريشۀ ظلم را بكند.

امير المومنين (ع) سى سال صبر كرد اما صبرش نتيجه داشت گرچه مشكل بود. امير المومنين راجع به مظلوم، راجع به ديگران به اندازه اى حساس است كه راوى ميگويد ديدم امير المومنين دارد گريه مى كند دانه هاى اشك روى زمين مى ريزد، به اندازه اى عصبانى است كه مى گويد مرگ براى على شربت است. رو به مردم كرده ميگويد: اى نامردمردم! چرا على را يارى نمى كنيد براى اينكه ظلم را ريشه كن كند، بعد مى فرمايد من شنيده ام يك دختر يهودى كه در پناه اسلام بوده مظلوم واقع شده و ريخته اند خلخال از پاى دختر يهودى برده اند و اين دختر يهودى داد مى زده، وا اسلام، مى گفته كسى بفرياد او نمى رسيده، على (ع) راجع به ظلم اين مقدار حساس است.(2)اما همين قضيۀ «مالك بن نويره» را مى بيند بايد صبر كند، قضيه مالك بن نويره به قول ابن ابى الحديد معتزل يك نقطۀ سياهى است در تاريخ اسلام. مالك بن نويره آن كسى است كه پيامبر گفته اهل بهشت است، مالك بن نويره آمد مسجد. پيامبر منبر بود، گفت: يا رسول الله! من مى توانم هميشه بيايم خدمت شما، دين را به من بياموز حضرت فرمودند دين يعنى شهادتين، دين يعنى به گفتۀ رسول الله عمل كردن، دين يعنى شهادت به ولايت و اشاره كرد به امير المومنين كه پاى منبر بود و فرمود كه بعد از من اين وصى من است. اين خليفۀ من است. چند ماهى از اين قضيه گذشت خبر رحلت پيامبر به مالك بن نويره رسيد، آمد هم براى تسليت و هم براى تبريك،


1) 2 - بحار، جلد 43، صفحه 278.

2) 3 - نهج البلاغه، خطبه 27.

وقتى آمد ديد صحنه عوض شده، على نيست، گفت: على كجاست‌؟ مگر يادتان نيست كه پيامبر اكرم (ص) به من دين آموخت‌؟ گفتند: چرا، مگر وصى پيغمبر على (ع) نيست‌؟ گفتند: چرا اما صلاح نديديم، صلاح نبود على سرو كار بيايد. پرسيد چرا؟ تا گفت چرا، با پس گردنى و كتك او را از مسجد بيرون كردند بعد هم خالد بن وليد با يك دسته اى براى اينكه ديگر كسى حرف نزند، دادش بلند نشود رفت در باديه و شب مهمان مالك بن نويره بود، مالك خيلى به اينها احترام كرد، به عنوان زكات گرفتن رفته بودند، گفت زكاتم را مى دهم براى وحدت اسلام گرچه شما مخالفت با رسول الله كرده ايد.

بعد اينها شبيخون زدند مالك بن نويره در خيمه اش بود ريختند همه مردها را كشتند از جمله مالك بن نويره بهشتى را به شهادت رساندند. تاريخ نويسها مى نويسند همان شب خالد بن وليد با زن مالك بن نويره هم بستر شد. ابن ابى الحديد مى نويسد، همان شب غذا پختند، سر مالك بن نويره را زير ديگ گذاشتند اما سر نسوخت.(1)اين خبر به امير المومنين (ع) رسيد آن على در ميان مردم مثل باران گريه مى كرد و مى گويد مرگ برايم شربت است. كه يك دختر يهودى مظلوم واقع شود اين جور صحنه ها را بايد ببيند و صبر كند بايد گريه هايش را هم در اطاق تنهايى بكند، بايد درد دل هايش را براى در و ديوار بكند، تا زهرا داشت درد دلهايش را براى زهرا مى كرد وقتى ديگر زهرا هم نبود، درد دلهايش را براى در و ديوار مى كرد، گودال مى كند چنانچه كميل هم در آن اواخر نقل مى كند، گودالى مى كند و درد دلهايش را براى گودال مى گفت و گودال را پر مى كرد امير المومنين حساسيت دارد روى بيت المال مسلمانها باندازه اى حساسيت دارد كه به مناسبت نامه هايى كه به استاندارهايش مى نويسد، نامه ها را مى خواندم مى نويسد، استاندارها

«اَدِقُّوا اَفْلامَكُمْ و قارِبوا بَيْنَ سُطُوركُمْ وَ احْذِفوا عَنْ فُضُولِكُمْ فَاِنّ اَمْوالَ الْمُسْلِمينَ لا تَتَحَّملُ الاضرار»(2)


1) 1 - تفسير نمونه، جلد 22، صفحه 152.

2) 2 - بحار، جلد 73، صفحه 49.

مى گويد استاندار من وقتى نامه به من مى نويسيد قلمها را ريز كنيد، مواظب باشدى، سطرها را نزديك بهم بنويسيد، بين سطرها زياد فاصله نيندازيد، جان كلام را بنويس، قلم فرسايى نكن چرا؟ براى اينكه اگر قلم فرسائى كنى، اگر بين سطرها فاصله باشد، اگر قلمت درشت باشد، كاغذ و مركب زياد استعمال مى شد و اين ضرر براى بيت المال است، و بيت المال تحمّل اين گونه ضرر ها را ندارد.

از طرفى به ايمرالمومنين خبر دادند كه بنى اميه بيت المال مسلمانها رامى خورند حتى كار بجائى رسيده كه وقتى مى خواهند ارث قسمت كنند شمش هاى طلا را با تبر مى شكنند، امير المومنين در نهج البلاغه مى فرمايد: كار رسيده به اينجا كه بنى اميه مسلط شدند بر بيت المال مسلمانها و بيت الما مسلمانها را مى خوردند همانند شتر گرسنه كه به علف بهارى مى رسد. اين را على مى ديد اما بايد صبر كند.(1)بايد گريه كند، بايد خون جگر بخورد، امير المومنين (ع) تبعيد ابو ذر را مى ديد و پاهاى پر از آبله و زخم شدۀ ابو ذر را مشاهده مى كرد اما بايد صبر كند، بيست و پنج سال اين طورى صبر كرد، اما صبرش مثل صبر فرزندش حسن علت مبقيۀ اسلام بود.

اگر صبر امير المومنين نبود همان روزهاى اول، منافقين و يهوديها مخصوصاً اين دو طايفه كه توطئه كرده بودند، نقشه ريخته بودند منافقين در خود مدينه از پشت خنجر مى زدند و منافقين و يهوديها به توسط قيصر پادشاه روم و توسط كسرى پادشاه ايران حمله كند و حجاز را تپۀ خاكى كنند، اسلام را بكلى نابود كندو على نگذاشت. بيست و پنج سال تمام شد و بعد از بيست و پنج سال مسلمانها بيدر شدند ديدند عجب اشتباهى شده به فرمودۀ امير المومنين، اشتباهى كه ديگر نمى شود جبران كرد اما با فرض اينكه نمى شود جبران كرد اصرار كردند به امير المومنين كه بايد خليفه شوى هرچه فرمود نمى شوى، كار از كار گذشته رها كنيد مرا، بالاخره على، خليفه شد پنج سال خلافت داشت، صبرى و مشقتى و مصيبتى كه على (ع) در اين پنج سال كشيد در ان بيست و پنج سال نكشيد، خون جگرى كه امير المؤمنين (ع) در


1) 3 - خطبه شقشقيه 3.

اين پنج سال خورد در مدت عمرش نخورد و آن پنج سال على هر روزش براى او يك مصيبت بزرگى بود.

امير المومنين آمد سرو كار، در اين پنج سال سه تا جنگ براى على پيش آمد. امير المومنين (ع) اسلام را پايه ريزى كرد، درخت محكمى شد، اين پنج سال كه مى جنگيدند با ولايت مى جنگيدند، سه تا جنگ براى على (ع) پيش آمد يكى جنگ جمل، جنگ جمل را روز نوزدهم درباره اش صحبت كردم، گفتم حسد، پول پرستى، جاه طلبى، جنگ جمل را پيش آورد، و قريب بيست هزار نفر از مسلمانها را به كشتن داد. مواظب باشيد حسود نباشيد، مواظب باشيد پول پرست باشيد، مواظب باشيد جاه طلب نباشيد اگر جاه طلب شدى و لو مقدس باشى و لو عالم باشى و لو سروكار با منبر و محراب داشته باشى، اما بدان آن جاه طلبى تو را بيچاره ميكند.

استاد بزرگوار ما مرحوم آية الله العظمى داماد (ره) اين مردى كه به بازار حق دارد، حق بزرگ هم دارد به روحانيت، به حوزه علميه قم حق بزرگى دارد، ايشان يك وقت گريه مى كرد مثل باران اشك مى ريخت و به ما نصيحت مى كرد، به ما ميگفت بشر عجيب است، به اندازه اى عيجب است كه يك دفعه شيطان مى آيد، شيطان هم عجيب است. يا نفس امارۀ اين انسان يعنى شيطان درون، يا شيطان برون مى آيد، اما با توجيه گرى. مى فرمود: مى آيد پيش من طلبه و به من طلبه مى گويد اگر تو را تقويت كنم تقويت اسلام است زيرا تو نماينده اسلام هستى، و چون نمايندۀ اسلام هستى هر كه تو را تقويت كند، اسلام را تقويت كرده است، و هر كه تو را زمين بزند، اسلام را زمين زده است. و چنين فردى نسبت به اسلام بى تفاوت است، پس بايد به آن كسى كه تو را بلند مى كند به او كمك احترام كنى، او را بالا ببرى و آن كى كه تو را احترام نمى كند، راجع به تو بى تفاوت است از تو تقليد نمى كند بايد او را زمين زنى هر طور كه مى شود.

يك جمله اى آقاى داماد مى فرمود خيلى محقّقانه و دقيق است. مى فرمود: اگر انسان رياست طلب شد، كارش مى رسد به جائى كه با توجيه، دين را از بين مى برد، اگر انسان پول پرست شد، رشوه مى گيرد اما به نام حق

حساب، ربا مى خرود با كلاه شرعى، اين فرد آدم خوبى نيست و لو سى سال على (ع) را ديده، در صف اول مسجد رسول الله عمرش را گذرانده است. اما وقتى كه رياست طلب شد، وقتى پول پرست شد مى رود و عجيب مى رود.

جنگ جمل پيش آمد. روز نوزدهم گفتم جنگ جمل را جاه طلبى ها، پول پرستى ها، حسادت ها جلو آورد، جنگ جمل به دست امير المومنين (ع) تمام شد اما على مى نالد از مسلمان كشى، از اينكه مى بيند، بيست هزار نفر مسلمان كشته شدند، اما چه كند، فتنه را، چگونه آتش فتنه را خاموش كند، اگر اقدام نكند مسلمانها را مى كشتند و به عبارت ديگر اگر نجنگند، اسلام را از بين مى برند.

بعد جنگ صفين جلو آمد جنگ صفين ديگر از جنگ جمل بدتر بود. در جنگ صفين، معاويه رئيس است. معاويه يك آدمى است، منافق، يك آدمى است كه نه خودش نه يارانش هيچكدام ايمان نياوردند يك كسى است وقتى كه بر ممالك اسلامى مسلط شد، شخصى مى گويد در اطاق او را تنها ديدم متأثر است، به او گفتم: چرا متأثرى‌؟ در همان هنگام مؤذن گفت: «أشهد أن لا اله الا الله» گفت تا وقتى كه اين صدا بلند است، متأثرم، اگر بتوانم اين صدا را خاموش كنم با نشاط مى شوم، اين معاويه است، اين معاويه را على عزل كرده اين آدم سياستمدار به اندازه اى شيطان است كه پيش بينى مى كرد.

آمد مدينه ديد كه عثمان در مخاطرۀ عيجبى است پيش عثمان رفت، گفت: چه خبر است، مى خواهى يك گارد نگهبان براى تو بفرستم تو را حفظ كنند؟ گفت نه، گفت يا چند نفرى را از مدينه تبعيد كن. گفت: نمى توانم. گفت بنابراين بنويس انتقام خونت را من بگيرم نوشت خونبهاى من براى معاويه، معاويه يك پيرزنى را گماشت ده هزار درهم، هم به آن داد، به او گفت همين چند روزه عثمان كشته مى شود، وقتى كشته شد پيراهن خون آلودش را بياورشام جايزه بگير، همين طور شد مسلمانها ريختند عثمان كشته شد، اين زن مهيا بود پيراهن خون آلود او را برداشت برد شام، داستان پيراهن عثمان از اينجا سرچشمه گرفته است.

معاويه پيراهن و خونخواهى عثمان را بهانه كرد به نام اينكه على، عثمان را كشته من مى خواهم انتقام خون عثمان را بگيرم به اين عنوان معاويه چندين هزار نفر اطرافى داشت اما همه جاهل، نادان، معاويه از جهل مردم استفاده مى كرد كار رسيد بجائى كه معاويه آماده جنگ با على شد مى دانست مردم چگونه اند، اما باز هم مى خواست امتحان كند، روز چهارشنبه دستور داد مردم را به ماز جمعه دعوت كنند همه آمدند نماز جمعه خواند يعنى خطبه خواند و ماز جمعه را انجام داد. يك نفر هم به معاويه اعتراض نكرد كه معاويه امروز چهارشنبه است نه جمعه! فهميد با اين مردم مى شود با على جنگيد، على كشته جله است، على كشته سياستمدارى معاويه است و بالاتر از اين، على كشتۀ جاه طلبى و پول پرستى مثل عمر و عاص است.

فرستاد دنبال عمرو عاص بيا، عمر و عاص را مى شناسد، حق را مى شناسد باطل را هم مى شناسد، از اول شب تا به صبح فكر كرد، فكرش اين بود، زمزمه مى كرد پسرهايش مى ديدند، گوش مى دادند، غلامش گوش مى داد مرتب در صحن خانه گردش مى كرد، مى گفت: چه كنم آيا بروم شام، اگر رفتم شام رياست دارم. پول دارم مُكنت دارم، دنيا دار اما ديگر آخرت ندارم جهنم است نه بهشت و اما گر نروم در خانه بنشينم رضايت خدا است، رضايت پيامبر است، بهشت دارم، سعادت دارم اما ديگر دنيا نيست. بروم يا نروم‌؟ هى با خود مى گفت بروم يا نروم‌؟ تا اول اذان صبح تصميم گرفت گفت مى روم نزد معاويه آمد.

وقتى آمد پيش معاويه به معاويه گفت با چى مى خواهى با على بجنگى‌؟ يك مقدار پول در مقابلش بود، گفت: با اينه گفت مى شود، معاويه گفت دستت را بده بيعت كن با من كه همكار من باشى در جنگ با على، گفت خوب، دستم را به تو بدهم معنايش اين است كه دينم را به تو بدهم در ازاى دينم چى مى خواهى به من بدهى‌؟ معاويه گفت: هرچه مى خواهى، گفت: من استاندارى مصر را مى خواهم با خراجش، يعنى وقتى مسلط بر على شديم مصر را مى گيريم م نمى روم آنجا استاندار شوم ماليات را بگيرم براى خودم، معاويه گفت خيلى است، گفت نه، گفت نه، دين ميدهم خيلى نيست بيعت

كرد با معاويه يعنى على مغلوب شد اما مغلوب چى‌؟ بواسطه چى‌؟ على شكست خورد على شهيد شد اما با شمشير رياست طلبى، پول پرستى.

آمدند چهار ماه مسلمان كش راه انداختند، چندين هزار نفر از طرفين، آن طرف آدمهاى جاهل، اين طرف آدمهائى مانند آن پيرمرد نود ساله كه پيامبر اكرم دربارۀ او فرموده بود او اهل بهشت است تا بالاخره روزى نزديك بود به دست مالك اشتر پيروز شوند. منافقين اينجا بايد كار كنند، منافقين در لشكر امير المومنين بودند، افراد لجوج هم در لشكر امير المومنين بودند عمر و عاص سياستمدار، حقه باز هم در لشكر معاويه، معاويه گفت چه بايد كرد؟ گفت بايد پشتوانۀ قرآن، قرآن را زمين زد، گفت قرآنها را سر نيزه كنيد، بگوييد: بياييد صلح كنيم (صلح تحميلى)، داد صلح اينها بلند شد وقتى داد صلح اينها بلند شد، عمر و عاص به منافقين رساند كه الان موقع كار كردن است.

منافقين در لشكر امير المؤمنين بنا كرند زمزمه كردن، ديگر با قرآن كه نمى شود جنگيد، مسلمان كشى بس است. الان موقع صلح است. ببين داد صلح از طرف معاويه بلند است، ببى داد قرآن و اينكه داد مى زند بيائيد صلح كنيم و هرچه قرآن ميگويد عمل كنيم، چرا صلح نكنيم، لجوجها، متعصب ها گول خوردند، آمدند پيش على، يا على ديگر ما با قرآن جنگ نداريم.

امير المومنين مى فرمود: اينها فريب است. اين جنگى است به صورت صلح، بالاخره اطراف على را با تحريك منافقين گرفتند و گفتند اگر مالك اشتر برنگردد، اگر جنگ متوقف نشود تو را مى كشيم. فرستاد مالك آمد، مالك گفت آقا اجازه بده، پنج دقيقه ديگر كار تمام مى شود، گفت برگرد اگر الان برنگردى مرا نخواهى ديد. برگشت اما شكست قطعى معاويه از بين رفت، بنا شد صلح كنند بنا شد حكم قرار دهند، دو لشكر در بيابن آنها آن طرف و اينها اين طرف و يك منبرى بگذارند در وسط دو نفر بورند آنجا يك نفر از طرف على، يك نفر از طرف معاويه هر چه حكميت گفتند بپذيرند، امير المومنين فرمودند: ابن عباس برود نپذيرفتند، گفتند ابن عباس خويش تو است، ما قبول نداريم يك كسى بايد حكم باشد كه خويش تو نباشد، ابو موسى اشعرى را به امام قبولاندند، ابو موسى اشعرى، از آن طرف عمرو عاص هم از طرف معاويه با

هم تبانى كردند، يعنى ابو موسى اشعرى را گول زد گفت آقا، نه معاويه و نه على بيا من و خودت زمام امر ار دست بگيريم يعنى جاه طلبى، اين مرد خرفت را گول زد، گفت خوب چه كنم، گفت برو منبر من هم مى روم منبر و على و معاويه را از خلافت خلع مى كنيم.

گفت خوب تو برو منبر گفت نه تو پيرمردى، تو آقا هستى احترام تو واجب است، احترام كرد او را، گفت تو برو منبرف رفت منبر گفت: آى مردم! همه شاهد باشيد (انگشترش را در آورد) همين طور كه من اين انگشتر را از دست خود در آوردم، على را از خلافت خلع كردم، آمد پايين عمرو عاص سياستمدار رفت روى منبر بعد از خطبه ها و تعريف ها گفت مردم (انگشترش را در آورد) همين طور كه انگشترم را در آوردم، على را از خلافت عزل كردم، بعد انگشتر را در دست خود كرد و گفت همين طور كه من انگشتر ار در دست كردن معاويه را نصب خلافت كردم.

همان ها كه اطراف على را گرفتند و مالك اشتر را برگرداندند، گفتند كه اشتباه كرديم، امير المومنين فرمودند: كى اين اشتباه را كرد من يا شما؟ خوب، اشتباه كرديد. گفتند: اصلاً بيخود حكم قرار داديد. گفت من قرار دادم يا شما؟ گفتند هر كس منافقين و آن لجوجها و جاهل ها ه داد زدند على كافر شده «لا حكم الا لله» حكم از آن خداست، اشتباه شده است هرچه مى گفت اين اشتباه را كى كرده به جاى اينكه با استدلال با على حرف بزنند مى گفتند على كافر شده «ان الحكم الا لله» مى گفتند يا على بايد توبه كنى اگر توبه كردى از تو دست بر مى داريم و اگر توبه نكردى گناه دارى، كافر شدى با تو مى جنگيم.(1)چى مى رساند بشر را به اينجا يعنى جنگ صفين كه رسيد به اينجا و خاتمه پيدا كرد اگر از شما بپرسند جنگ صفين چرا بپا شد؟ بايد بگييم براى جاه طلبى، بايد بگوئى براى پول پرستى، اگر به شما بگويند جنگ صفين چرا با اين نكتب خاتمه پيدا كرد؟ كه ننگى براى مسلمانها شد، در تاريخ بالاتر از اين براى مسلمانها نداريم.


1) 1 - اقتباس از شرح ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحه 237، (از چاپ 20 جلدى ها)

على كشتۀ جهل است، على منزوى نادانى و لجاجت و تحمقى است. امان از لج و نادانى، شيطان تشر زد به خدا و آن هم يكى پس از ديگرى به خدا گفت: حال كه مرا راندۀ درگاهت كره اى همۀ بنده هايت را از بيت مى برم. همۀ بنده هايت را گمراه مى كنم، اينها تشر به خدا است، يعنى اگر انسان لج كند، در مقابل خدا قد علم مى كند، اگر انسان لج كند و لو مسلمان باشد، در مقابل قرآن قد علم مى كند، در مقابل على قد علم مى كند، و على ار تكفير مى كند و بالاخره على را در محراب عبادت مى كشد.

شما خيال مى كنيد ابن ملجم على را نمى شناخت، مسلّم ابن ملجم على را بهتر از من و شما مى شناخ آدمى بود مقدس، آدمى بود كه پيشانيش پينه كرده بود، آدمى بود كه در صف اول نماز على سجاده مى انداخت، ابن ملجم آدمى بود كه از اطرفيان على محسوب مى شد اما لج كرد، لجاجت او رسيد به اينجا كه على را كشت، وقتى كه به او مى گويند چرا چنين كردى‌؟ ميگويد: ديگر مقدّر اين بود. آنكه شقى باشد، هر جور باشد، ديگر نمى واند سعيد شود، مى گذارد گردن خدا، لج مى كند، بعد هم مى گذارد گردن خدا. اين هم جنگ صفين.

بعد هم جنگ نهروان پيش آمد چهار هزار نفر از لشكر امير المومنين جدا شدند به نام خوارج كه منطق آنها اين بود «ان الحكم الا لله» بقول امير المومنين (ع) مى فرمود چه شعار خوبى، ما چه استفادۀ بدى‌؟! ديده ايد بعضى اوقات زير پرچم يك كسى بدبختى ها جلو مى آوردند، زير پرچم پيراهن عثمان جنگ صفنى پيش مى آيد، زير پرچم «ان الحكم الا لله» على كُشى پيش مى آيد، چهارهزار نفر با شعار «ان الحكم الا لله» بقول على چه شعار خوبى، با على جنگيدند، امير المومنين مجبور شد كه با اينها بجنگد. اينها به اندازه اى توطئه كردند.

تاريخ نويسها نوشته اند يك دسته از خوارج مى رفتند، مردى با زن حامله اش از شيعيان على مى رفت، او را شناختند، جلو آمدند به او گفتند على چگونه آدمى است‌؟ يك مقدارى تعريف كرد شوهر ار در مقابل زن سر بريدند بعد آمدند در مقابل زن به زن گفتند كه اين بچه ات پسر است، يا دختر؟ گفت:

نمى دانم. خنجر را زدند به شكم زن، بچه را بيرون آوردند در مقابل چشمان زن، بچه اش را كشتند و او د رحال جان دادن نگاه به طفل معصومش مى كرد.

امير المومنين مجبور شد اينها را بكشد و اينها را قتل عام كند و نابودشان سازد آنها نابود لجاجت شند، اما براى على سخت بود، در نهج البلاغه مى فرمايد اگر على نبود اين فتنه را هيچ كس نى توانست خاموش كند، تا اينكه در مثل چنين روزى شهيد شد. اما راحت شد، راحت شد.

خلاصۀ حرف اين شد كه امير المومنين (ع) سى سال صبر كرد سى سال براى اسلام كار كرد، اما خيلى مشكل بود و آن افرادى كه در مقابل على قد علم كردند نه اينكه على را نمى شناختند، بلكه خيلى هم خوب مى شناختند، اما پول پرستى ها، لجاجت ها، رياست طلبى ها، جهل ها، احساسات، اينه همه جمع شد، شمشير ابن ملجم شد و شب نوزدهم به فرق مبارك على آمد، امير المومنين (ع) راحت شد چنانچه وقتى شمشير آمد به فرق مباركش فرمود:

«فُزْتُ وَ رَبّ الْكَعْبَة» بخدا آسودم شدم، راستى آسوده شد. گر چه مصيبت على براى عالم بشريت مشكل است، اما على راحت شد.

براى تاريخ و چهرۀ سياه تاريخ همين مقدار بس كه مولا امير المومنين را بايد شب غسل بدهند، شب كفن كنند و قبر مبارك او هم معلوم نباشد، قبر اين زن و شوهر يعنى قبر زهرا و امير المؤمنين معلوم نباشد، قبر زهرا كه هنوز هم معلوم نيست و قبر امير المومنين تز مان هارون الرشيد از دست دشمن مخفى بود. در زمان هارون الرشيد آهوها قبر حضرت را نشان دادند و ائمه طاهرين مثل موسى بن جعفر، حضرت رضا، و ديگران امضا كردند، آن وقت قبر ظاهر شد.

اين ننگ نيست براى انسان كه قبر مثل على را مخفى كنند براى اينكه نكند قبر آن حضرت را نبش كنند، اين درد دل نيست براى شيعه، اين خون جگريست براى شيعه كه قبر زهرايش هنوز مخفى باشد؟ چه خون جگرهايى اين زن و شوهر براى اسلام كشيدند، براى اسلام ديدند.

درس نوزدهم: عنايت در تهذيب نفس فرزندان

فصل 13

بحث ما دربارۀ تهذيب نفس اولاد بود و دراين باره چون بحث خيلى ناقص مانده بود امروز را هم بخواست خداوند و كمك حضرت بقية الله (عج) درباره آن صحبت مى كنيم و اميدوارم براى من و شما مفيد باشد، بحثى است ارزنده، بحثى ست كه به كار بستن آن كارى است مشكل. اما كارى است لازم و واجب.

دربارۀ تعليم و تعلم صحبت كردم و فهميديم در اسلام علم خيى منزلت دارد. چيزى كه بايد توجه به آن داشته باشيم عالم در اسلام قدر و منزلت دارد. اما بشرط اينكه عالم با تقوا باشد، عالم با عمل باشد ولى اگر علم عالم براى او نفعى داشته باشد و مثل شمعى باشد كه بسوزد تا ديگران استفاده كنند، چنين عالمى در اسلام ارج و قرب و منزلت ندارد. قرآنى كه مى فرمايد:

«يَرْفَعِ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ‌»(1)عالم نه يك درجه بلكه درجاتى، ممتاز از ديگران است

همين قرآن عالم بى تقوى را، عالم بى عمل را تشبيه كرده است به حمار آن حمارى كه يك بار كتاب بار اوستو همين طورى كه بار كتاب براى حمار استفاده ندارد، مى فرمايد علم منهاى تقوى هم براى عالم چنين است در سوره جمعه مى فرمايد:

مَثَلُ اَلَّذِينَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ اَلْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً.(2)


1) 1 مجادله، 11.

2) 2 جمعه، 5.

مثل افرادى كه عالمند اما بى عمل هستند مثل آن حمارى است كه يك بار كتاب بار او باشد. عالم بى عمل در قرآن تشبيه شده به حمار يعنى باندازه اى در اسلام پست شده است كه قدر و منزلت يك انسان را هم ندارد. بلكه از يك فرد معمولى هم پست تر است باندازه اى هم عذابش زياد است كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است:

اَشَدُّ النّاسِ عَذاباً يَوْمَ الْقيامةِ عالِمٌ لَمْ يَنْفَعْهُ عِلْمُهُ‌.(1)

يا در روايت ديگر مى خوانيم:

اَبْغَضُ النّاس عِنْد اللهِ عالِمٌ لا يُنْتَفَعُ مِنْ عِلْمِهِ شَيءٌ‌

مبغوض ترين افراد پيش خا عالم بى تقواى و عالم بى عمل است. در روز قيامت عالم بى عمل عذابش از همه دردناكتر است، حتى در روايات مى خوانيم عالم بى عمل در دوزخ، دوزخ را متعفن مى سازد. باندازه اى بوى گندش بلند است كه دوزخيان از دست او آزده خاطر مى شوند و پيش خدا شكايت مى كنند.

و در روايات مى خوانيم دو دسته هستند كه بوى بدى مى دهند. كى مرد زنا كننده يا زن زنا دهنده كه اگر بدون توبه از دنيا برود عورتين آنها بوى بسيار بدى مى دهند. و جهنم ر امى گندانند. يكى هم عالم بى عمل، عالم بى عمل همه بدنش بوى گند مى دهد، مثلاً اگر يك عالم بى عمل در دنيا فقط خانه اش را متعفن و فاسد كرده و زن و بچه اش را بدبين به علم و به روحانيت نموده فقط اطراف خودش را فاسد و بى دين نموده اما يك دفعه عالمى دهى را خراب كرد شهرى را خراب كردو براى خاطر بى تقوائيش مملكتى را خراب كرده لذا عذابش دردناك است با افراد عادى فرق دارد.

و عالم غير مهذب از عالم بى عمل بدتر است، براى اينكه قرآن شريف عالم غير مهذب را به سگ درنده تشبيه كرده عالمى كه تقوى نداشت در قرآن تشبيه شده بود به حمار اما عالمى كه خود را تهذيب نكرده در سورۀ اعراف تشبيه به سگ شده: وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ اَلْغٰاوِينَ‌:


1) 3 بحار، جلد 3، صفحه 37.

پيامبر براى اينها بخوان و براى اينها بگو يك كسى بود علم داشت، اما منسلخ از علمش شد به علمش عمل نكرد براى اينكه غير مهذب بود متابعت از شيطان كرد گمراه شد. «وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ‌». علمش او را بايد بالا برده باشد علمش بايد عالم ملكوت را تسخير كرده باشد، اما براى اينكه صفت رذيله داشت وى را ميخكوب در زمين كرد. بعد فرمايد:

مثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث. مثل آن عالم غير مهذب مثل آن درنده اى است كه گر حمله باو بكنند دهانش را باز مى كند، زبانش را بيرون مى آورد و حمله مى كند و اگر هم حمله با آن نكنند او حمله مى كند او هار است او بچه را مى گيرد او بزرگ و كوچك را مى گيرد، مى فرمايد عالم غير مهذب چنين است وجودش مضر براى اسلام است، وجودش مضر براى خودش و طائفه اش هست، وجودش مضر براى پيامبر اكرم (ص) مى باشد.

اگر خداى نكرده يك عالمى پول پرست شد ابو هريره مى شود اگر خداى نكرده يك عالمى حسود شد شريح قاضى مى شود، شريح قاضى يعنى كارش مى رسد به آنجا كه حكم قتل ابى عبد الله الحسين (ع) را مى دهد، قرآن فرمايد: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ‌.

اگر انسان حسود شد غيبت كرد تهمت مى زند شايعه پراكنى ميكند، وقتى شما غيبت ها و زخم زبانها و شايعه پراكنى ها را مطالعه كنيد ريشه يابى كنيد مى بيند از حسادت بلند مى شود.

زن حسود است غيبت مى كند، حسود است نمامى و سخن چينى مى كند، حسود است شايعه پراكنى مى كند، تهمت مى زند، آقا متكبر است چون تكبر دارد مى خواهد خودش را بالا ببرد ديگران را زمين مى زند. زخم زبان مى زند. غيبت مى كند تمام گناهان سرچشمه از صفت رذيله ميگرد و اگر عالمى غير مهذب شد غير متقى هم هست لذا بايد مواظب اين باشيد.

پدر و مادرها! نمى گويم: دخترهاى شما دبيرستان نروند، بروند نميگويم: پسر شما دانشگاه نرود، برود اما مى گويم بايد تقوا داشته باشد، بايد

مهذب باشد. شا مطالعه كنيد در افرادى كه بر ضد مملكت خودشان جاسوسى كرده اند. مملكت خود را به باد داده اند مطالعه كنيد در زندگى افرادى كه با استعمارگرها و استثمارگرها ساختند و استعمارگرها را مانند زالو بجان جامعه خود انداختند. يك حمال و يك زارع، يك كاسب، يك تاجر، اى كار را نمى تواند بكند و تا بحال هم نكرده است.

مملكت را كه مى تواند بفروشد؟ پسر شما وقتى كه عالم باشد وقتى كه دانشگاه رفته باشد اما مهذب نباشد كه مى تواند استثمارگر را مسلط كند بر مستضعفين، بر بيچاره ها، كى مى تواند حكومت جباران را روى كار بياورد، دانشكده رفته ها كه دين ندارند. دانشكده رفته كه تقوى ندارند، دانكشه رفته كه خود را نساخته اند، مهذب نيستد اين غرب زده ها معمولاً سواد دارند، اما تقوى ندارند. سواد دارند امام مهذب نيستند، وقتى مهذب نشد ديگر انقلاب را بباد مسخره مى گيرد. كارش مى رسد با آنجا كه يك آمريكائى را يك حكال آمريكائى را از يك مسئول مملكت بهتر ميداند چرا؟ غربزده شده است اين غربزده از كجا پيدا شده‌؟ غير مهذب است پول پرست است و زرق و برق او را گرفته.

خيال مى كند حال كه طياره ى سازد آدم هم هست، خيال مى كند حال كه صنعت دارد انسان هم هست اما نمى داند همين كه صنعت دارد در آدميت باندازه اى منحط است كه بايد ب گوييم از هر درده اى منحطتر است اصلاً دنياى روز چرا دنياى جنگل شده‌؟ چرا يك باغ وحش شده‌؟ مى شود دنياى روز را گفت دنياى انسانها؟ حالا دنياى خل ها هست بكنار، اما دنياى حيوانهاى خل است، يك دفعه شير مى درد اما يك دفعه شير خل مى شد وقت يك ديوانه شد معلوم است كه شير خل چه مى كند.

دنيا علاوه بر اينكه ضعف اعصاب دارد و بقول روانشناسها دنياى خل ها است، دنياى درند ها است اين درندگى از كجا پيدا شده از علم اما علمن منهاى تقوى، اما منهاى صفات حسنه يعنى صفات رذيله، از روز اول بايد موظب بشايد اين بچه هايتان حسود بار نيايد مواظب باشيد، جوانهايتان، بچه هايتان، نوجوانهايتان، آنها متكبر با ر نيايند خودپرست بار نيايند منيت

و تفاخر نداشته باشند اينها هرچه بزرگ شوند اگر صفت رذيله باشد اى نصفت رذيله رسوخ مى كند در دل مثل درخت كهنه مى شود و زائل كردن او و خشك كردن او كاريست مشكل يعنى يك زن هشتاد ساله اگر بخواهد حسادتش را رفع كند، مى شود اما خيلى مشكل است اما يك بچه 5 4 ساله حسود را شما بزودى مى توانيد حسادتش را از بين ببريد.

يك پيرمرد جاه طلب متكبر بخواهد تكبر و جاهش را از بيت ببرد مى تواند بايد هم ببرد از اوجب واجبات هم هست، ولى خيلى مشكل است اما يك بچه اگر منيت هم داشته باشد يك نوجوان اگر تكبر داشته باشد پدر و مادر زود مى توانند، معلم زود مى تواند، اين تكبر و منيتش را از بين ببرد و واجب است چنين كارى را انجام دهد، پدر و مادر ها يك كارى كنيد اين جوانهاى شا با كتابهاى اخلاقى يا نوارهاى اخلاقى سرو ار داشته باشند اين لازم است براى جوان، اين لازم است براى پدر و مادر يك جوان، بايد هميشه با منبر و محراب سرو كار داشته باشد يك جوان لااقل در 24 ساعت يك ساعت و دو ساعت بايد عمر خودش را صرف خودساز كند اگر نكند بيچاره است.

پدر و مادرها! مواظب باشيد دخترهاى شا بيچاره نشوند مواظب باشيد پسرهاى شما بيچاره نشوند. همان طورى كه بفكر دنياى آنها هستيد بايد بفكر خودسازى آنها نيز باشيد. و اين لازم تر است حال چيزى كه الان بايد درباره آن صحبت كنم و مفصل است و بايد آن را امروز تمام كنمى اين است كه چه بايد كرد بچه هايمان را مهذب كنيم‌؟ چه جور بايد اين بچه هارا، جوانها را، نوجوانها را مهذب كنيم‌؟

اين بحث اين است كه چگونه بايد خود را مهذب كنمى آن مفصل است الان راجع به اينكه چه بايد بكنيم اين بچه ها مهذب شوند، از راه دفع و اينكه نگذاريم صفات رذيله او شعله ور شود. اين يك راه مثلاً بچه دو سه سالۀ شما حسود است. و مى بيند كه تا بچۀ شيرخوارتان را بر مى داريد ناراحت مى شود بچه دو سه ساله شما حسود است مى بينيد كه وقتى شما نباشيد بچه كوچولو را مى زند بچه كوچك شما حسود است مى بنيد وقت يكه بچه شيرخوار ناز مى كنيد او گريه مى كند، خوب چه بايد كرد؟

راه اولش اين است كه در مقابل اين بچه آن بچه را ناز نكنيد و در مقابل آن بچه اين بچه را شير ندهيد و اگر مى خواهيد شير بدهيد و ناز كنيد هر دو را انز كنيد يعنى مادر، بچۀ 3 2 ساله اش را بنشاند بچه شيرخوارش را هم بنشاند در دامانش او را شير بدهد و آن يكى را هم ناز كند.

يك چيز غلطى كه در بعضى از پدر و مادرها هست و پدر و مادرها موجب مى شود كه بچه هايشان بيچاره مى شوند اختلاف در ميان بچه ها مى افتد. اين است كه تفاوت مى گذارند بين بچه ها، و اين غلط بزرگى است مثلاً بعضى از زنها دختر دوست ندارند، بعضى از مردها دختر دوست ندارند پسر دوست دارند همين محبت آنها موجب مى شود كه امتياز بگذارند بين دختر و پسر و اين امتياز گناهى است بسيار بزرگ، اولاً شخصيت آن طرف كوبيده مى شود. ثانياً اختلاف بين اين خواهر و برادر شديد مى شود و اين اختلاف رفع نمى شود حتى اختلاف مى افتد بين نوه هاى اين مرد.

گاهى يك پدرش ارثش را بدختر نمى دهد يا كم مى دهد كار غلطى كه در ميان بعضى مردم هست كه بايد بگوييم بعضى از مردم بى توجه هستند ارث بدختر كمتر ميدهند، بعد از مرگش اختلاف بين اين دختر و پسر به دادگاه مى رسد مالكه از بين مى رود اين خواهر و برادر تا دم مگر اختلافشان حل نمى شود، لذا راه اول دفع است يعنى تفاوت نگذاشتن بين بچه ها اگر از مى كنى هر دو را ناز كن و اگر تنبيه مى كنى هر دو را تنبيه كن، اگر ارث قسمت مى كنى آنكه خدا گفته است بكن و اگر پول مى دهى بطور مساوى، به هر دو بده، اگر تحفقه مى آورى بطور مساوى به هر دو بده و اگر جايزه و هديه مى دهى بطور مساوى به همه بده.

فرق گذاشتن بين دختر و پسر و يا فرق گذاشتن بين يكى و دو تا، اينها همه غلط است و بايد خيلى مواظب باشيم يك دفعه مثلاً دختر با شوهرش مى آيد خانۀ شما، پسرتان و عروستان هم آمده يك احترامى براى عروستان قالئ مى شويد يك احترامى هم به پسر مى گذارى و يك بى احترامى به داماد مى كنى يا يك بى اعتنائى بدختر مى كنى همين جا، تخم نفاق را مى كارى همين جا درخت بدبختى اين دختر و پسر را مى كارى همين جا بدبختى دختر و پسر را مى كارى همين جا دختر و پسر را جهنمى مى كنى و

خود را جلوتر به جهنم مى فرستى همين جا حسد را ريشه دارتر ميكنى.

راه دوم رفع است، معناى رفع اين است كه بايد زبان كودكى گشاد با بچه و صفات رذيله اش را رفع كرد. وقتى كه مى بينيد بچه سه سالۀ شما حسودى مى كند اين بچه را در دامن بنشان، يك قصه اى برايش بگويد.

بگوييد پسر جان من، قرآن شريف مى فرمايد: برادران يوسف به يوسف حسد ورزيدند يك بچه كوچول بود.

برادران يوسف خيال كردند كه حضرت يعقوب به يوسف اهميت بيشتر مى دهد، حسادت آنها گل كرد تصميم گرفتند كه اين بچه را بكشند بردند نگشتند، او را در چاه انداختند و براى خاطر اين گناهشان در سرازيرى گناه واقع شدند و بقول قرآن شريف بيشتر از بيست گناه مهم اين برادران يوسف كردند يعنى به پيامبر دروغ گفتند، نسبت ضلالت به پيامبر دادند پيامبر خدا را به يك ثمن كمى فروختند و بالاخره گناه روى گناه گناه ه روى گناه گناه روى گناه.

به اين بچه دو سه ساله با زبان كودكى بگو عزيزم اگر حالا حسادت كنى الانيك كشيده بصورت خواهرت بزنى فردا خداى نكرده خواهرت را مى كشى ننگ دنيا و آخرت ميشود.

اگر ديدى نوجوان شما اين منيت دارد، خوديت دارد مثلاً بچه 12 10 ساله شما يك چيزى از بازار خريده خودش مى خورد و به خواهش نمى دهد به برارد كوچكترش نمى دهد هيچ نگو و به رخش نكش اما بعد با زبان كودكى به اين بچه بگو تنها خورى كار خوبى نيست تو انسانى تنها خورى نكن، منيت نداشته باش خودخواه مباش اگر همه اش را به خواهرت نمى دهدى اقلاً نصف كن از همين جا بين آنها الفت و ايثار برقرار كن.

اما مواظب باش، تسلط بر اعصاب را داشته باشى مواظب باش با داد و فرياد نمى شود كار كرد مخصوصاً به خانم ها مى گويم با داد و فرياد و حرص خوردن و جوش زدن و نفرين كردن و بچه را طرد كردن بجائى نمى توان رسيد با اين كار بچه را جسور مى كنى و خودت هم يك ديوانه به تمام معنى، از اين راه مى شوى با داد و فرياد نمى شود و هر كسى را باندازه عقلش با او صحبت

كردن اثر دارد.

مثلاً مى بينى جوانت متكبر شده وضع بدى دارد در كوچه ها راه مى رود، مى بينى جوانت پرخاشگرى مى كند وقتى جوانت بتو پرخاشگرى مى كند، پرخاشگرى جوان از تكبر سرچشمه مى گيرد، اين آدم طغيان گر شده بخاطر تكبرش وقتى پرخاش به تو مى كند و وقتى مى بينى با وضع بدى در كوچه راه مى رود، وقتى كه عصبانى است هيچ نگو، تسطل بر اعصابت پيدا كن اين جوان را يكجا تنهائى بخواه يك مقدار با او صحبت كن و بگو جوانم اگر انسان متكبر شد، جامعه او را طرد مى كند اگر انسان متكبر شد خدا قسم خورده است كه او را زمين مى زدن اگر انسان متكبر شد عاق پدر و مارد مى شود، و اگر عاق پدر و مادر شد خدا قسم خورده كه او را نمى آمرزد اگر كسى عاق پدر و مادر شد. مسلم عاقبتش به خير مى شود.

ما زياد سراغ داريم جوانهايى كه با پدر و مادرشان نساختند و اينها به چه بلاهايى گرفتار شدند، به چه مصيبت هايى و نكبت ها مبتلا گرديدند علاوه بر اينكه خدا پسر و دخترش را به خودش مسلط كردو آنها پرخاشگرى با او كردند و زير دست پسر اهل افتادند، علاوه بر اين عاقبت بخير هم نشدند و از اين گونه صحبت ها با پسر بكن.

وقتى ديدى دختر وضع راه رفتنش در كوچه خوب نيست وقتى طرز لباسش را ديدى با زبا خوش با او حرف بزن بشما هم مى گويم حرف تأثير دارد. اگر حرف را زدى دفعۀ اول و دوم تأثير نگذارد، دفعۀ سوم يك دقرى تأثير دارد، دفعۀ چهارم يك قدرى تأثير دارد دفعۀ هشتم و دهم قطعاً تأثير دارد.

يقين داشته باشيد حرف تأثير دارد يا دم نمى رود استاد بزگورا ما مرحوم آية الله العظمى بروجردى وقتى كه درس را مى گفتند و طلبه ها نمى پذيرفتند داد و فرياد بلند مى شد ايشان چيزى نمى گفتند فردا مى آمدند درس را تكرار مى كردند، دو دفعه دادوفرياد بلند مى شد دفعه سوم مى آمدند تكرار مى كردند دفعۀ چهارم و پنجم و ششم بالاخره حرف خودشان را با تكرار مى رساندند. يقين داشته باشيد حرف تأثير دارد همچين رفيق با رفيقش حرف بزند، تأثير دارد خدا به حضرت موسى وحى كرد:

فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ‌: با زبان خوش با تلطف با نصيحت با عزيزم و امثال اينها اين هم راه دوم.

راه سوم راه تقوى است گفتم: همۀ گناهان از صفات رذيله سرچشمه مى گيرد، چنانكه قرآن كريم مى گويد: «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ‌» وقتى دل تو خراب باشد گناهكار مى شود، وقتى دل تو در آن شراب باشد تراوش آن شراب است دل ناپاك گناهكار مى شود. خوب چه بايد كرد؟ گناه كه شاخ و برگ صفات رذيله است اگر از بين ببريم، كم كم درخت مى خشكد.

اين راه براى خودتان هم خوب است يعنى اگر يك زنى حسود است اگر يك مردى شهوت ران است، اگر يك مردى متكبر است اگر يك مردى بخيل است، اگر يك زنى خداى ناكرده صفت بدبينى دارد، بايد گناهانى كه از اين صفت رذيله سرچشمه ميگرد ترك كند، يعنى وقتى غيبت نكرد، نمامى و سخن چينى نكرد، شايعه پراكنى نكرد زخم زبان زد بمرور شاخ و برگ حسادت را بريده است درخت حسادت مى خشكد بمرور زمان، بدى ريشه كن مى شود. آن كسى كه متكبر است اين آدم متكبر مى خواهد بديگران توهين كند، مى خواهد پرخاشگرى كند، مى خواهد كارى كند كه ديگران كوچك شوند و خودش بزرگ شود اين آدم اگر غيبت نكند زخم زبان نزند وقتى وارد مجلس شد همانجا پايين بنشيند سكوت اختيار كند، من من نكند، تعريف خود نكند اينها كه شاخ و برگ صفات رذيله است، اين شاخ و برگ را مى برد كم كم درخت مى خشكد و كم كم درخت ريشه كن مى شود لذا تقوى يكى از راههائى است كه صفات رذيله را ريشه كن مى كند.

اگر بچه در مقابل تو غيبت كرد جليش را بگير، گر بچه در مقابل تو نمامى و سخن چينى كرد جلويش را بگيرد، اين مامى و سخن چينى ها است كه تخم مرغ دزد، شتر دزد مى شود و يك وقت جاسوس از كار در مى آيد.

راه چهارم كه اين هم براى همه است اين دو را آخر است كه گفتم مربوط به بچه ها فقط نيتس مربوط به خودمان هم هست دعا راز و نياز با خدا از خدا بخواهيم، براى اينكه ازنظر قرآن شريف تهذيب نفس مال خداست خدا

بايد ما را مهذب كند، ما خود نمى توانيم خود را مهذب كنيم. ما بايد مقدماتش را فراهم كنيم زحمتهايش را بكشيم، اما اينكه ما مهذب بشويم اينكه صفات خوب در دل ما رسوخ كند اى كار مال خدا است، قرآن مى فرمايد:

وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ‌:

اگر فضل و لطف خدا نباشد هيچكس نى تواند خود را مهذب كد. خداست كه شمها را مهذب مى كند، وقتى چنين باشد يكى از راههائى كه خيل مؤثر است دعاست، راز و نياز با خداست، يكى از بدبختى هاى ما اين است كه مثلاً شب قدر مرتب دعا مى كنيم خدا يا پولم بده، قرضم را اداء كن جهاز براى دخترم دست كن همه اش دنيا.

اما هيچ وقت مى گويد: خدايا بچه ام حسود است ان حسادتش را رفع كن تا بحال شما در مدت عمرتان شب بيست و سوم ماه رمضان اين شب پرفضيلت گفتى اى خدا! من متكبر م اين تكبر مرا دفع كن‌؟ بدبختى ما اين است كه بچه شده ايم درّ را مى دهيم خرما مى گيريم درّ گرانبها را بچه وقتى گرسنه باشد مى دهد و يك خرما مى گيرد شب بيست وسم ماه رمضان چه بايد بخواهيم‌؟ عافيت، عافيت يعنى چه‌؟ يعنى سلامتى روح، نه سلامتى جسم امشب از خدا بخواهيد بچه هايتان سلامتى پيدا كند نه سلامتى جسم فقط سلامتى روح گر بچه ات متبكر است اگر بچه ات حسود است بدان اين فلج است چگونه است كه گر بچه ات فلج شود باين التماس دعاى ميگوييم، به آن التماس دعا مى گويى آنجا گريه مى كنى، آنجا نذر مى كنى آنجا داد مى كنى اينجا هم نذكر كن. اينجا هم التماس دعا خبواه اينجا هم خودت دعا كن اى آقائى كه صفت رذيله دارى. كسى كه بگويد من صفت رذيله ندارم‌؟ حضار محترم زن و مرد بدانيد همه و همه صفات رذيله داريم مگر ميشود كسى بگويد من صفت رذيله ندارم امام صادق (ع) مى فرمايد:

«آخر ما يخرج من قلوب الصّديقين حب الجاه»: آخر چيزى ك از دل صديق بيرون مى رود جاه طلبى است.

صديق كيست يعنى آقا هر كه باشى جاه طلب هستى، هر كه باشى ريا كار و متظاهر هستى، هر كه باش زود است بتوانى بگويى من ريشه

حسادت را از بين برده ام اگر گناه در زندگى تو نيست، مى توانى بگويى من فى الجمله صفات رذيله را آتش زير خاكستر كرده ام، اما تو كه غيبت مى كنى تو كه نمامى و سخن چينى مى كنى، چگونه مى توانى بگوئى من صفت رذيله ندارم. همه شما فجل روحى هستيد، همه ما فلج روحى هستيم. و امشب كه شب بيست و سوم است دعا كنيد و بخواهيد عافيت را.

علامه مجلسى از رسول گرامى (ص) نقل مى كند كه سوال كردند ما شب قدر چه بخواهيم‌؟ فرمودند: عافيت، سلامتى دين، سلامتى جسم، اما بالاتر از همه سلامتى روح، اين چهار چيز بله يك چيز مهمتر از اين چهار چيز هم هست كه انشاء الله آن را بدى رد يك فصل مفصلى درباره اش صحبت كنم و آن تربيت عملى است خودت آدم شو بچه هايت آدم مى شوند دراين باره صحبت مى كم، خودت غيبت نكن بچه هايت غيبت نمى كنند، خودت فحش نده بچه هايت فحش نمى دهند، خودت بدبين بمردم نباش، بچه هايت بدبين به مردم نمى شوند.

بقول عامه مردم يك چيز ميگويند گر مى خواهى ببنى فلانى دوستت دارد يا نه ببين بچه هايش با تو چه جورى هستند، اگر بچه هايش رسيدند به تو سلام كردند، احترام كردند، بدان آن فرد با تو خوبست و اما گر بچه ها رسيدند و به تو توهين كردند و اعتنا به تو نكردند بدان در خانه خراب است، پشت سر تو غيبت كرد اند، بدگوئى كرده اند اين تربيت عملى است كه اين بحث مفصلى دارد انشاء الله همين چند روزه يك فصلى دربارۀ آن صحبت ميكنم و اين راه پنجم است و تقاضا دارم به اين راه پنجم خلى اهميت بدهيد. خود آدم شويد تا آدم تحويل جامعه دهيد، خانم خود متقى ود تا دختر با تقوى تحويل جامعه بدهى، خود با عفت شود، تا دختر با عفت تحويل جامعه دهى.

خانم تو خانمى كه در مقابل دامادت لباس ناجور مى پوشى (بعد درباره اش صحبت مى كنم)، تو خانمى كه در مقابل دامادت لباس آستين كوتاه مى پوشى، تو كه در مقابل دامادت بالاى زانويت پيداست، معلوم است كه اين دخترت هم در مقابل نامحرم بالاى زانويش پيدا خواهد شد. تو زن وقتى كه در

مقابل پسرت بالاى زانويت پيداست، معلوم است كه اين دختر تو هم آن عفتى را كه بايد داشته باشد پيدا نمى كند، وقتى تو خانم سر كوچه مى ايستى و موهاى تو را مى بينند حتى مى رسد به اينجا كه مى آيى در خانه بدون چادر، دختر تو هم مى رود در كوچه بدون چادر.

اگر مى خواهى بدخترت عفت ياد بدهى خودت عفيف باش، اگر رأفت مى خواهى به دختر ياد بدهى، خودت رئوف باش وقتى دامادت آمد در خانه با گشاده روئى با عطوفت وقتى دختر آمد و نوه ات آمد در خانه نوه ات را بمنزله جانت حساب كن و دخترت را احترام كن تا اين عطوفت اثر كند.

درس بيستم: وظيفۀ پدر و مادر در تأديب فرزندان

فصل 14

بحث ما دربارۀ اين است كه لازم مى باشد پدر و مادر بچه هاى خود را ادب كند، آداب و رسوم اجتماعى را به آنها ياد دهند، اين بحث، بحثى است مفيد، تقاضا دارم توجه بيشتر همه، مخصوصاً مادرها به اين بحث بفرمايند. قبل از اينكه وارد بحث شوم اين نكته را هم توجه بدهم گر چه بحث راجع به تربيت كودك است، يا جوان يا نوجوان، ما بحث ما ل خود ما است، اما بايد در جامعۀ مؤدب باشيم، خود ما لازم است آداب و روسم اجتماعى را مراعات كنمى تا بتوانيم فرزندان را به آداب و رسوم اجتماعى آشنا سازيم.

در روايات فراوانى تربيت و تأديب كودك، نوجوان، جوان از حقوق شمرده شده است، در رواياتى مى خوانيم، قال رسول الله (ص):

«حقّ الولد علي الواد أن يحسّن اسمه و يحسّن أبه»(1)از حقوقى كه اولاد بر در و مادر دارد اين است كه پدر و مادر به اولاد خود ادب ياد بدهند و اسم نيكوئى براى او انتخاب كند.

امام سجاد (ع) مى فرمايد: «

انّك مسئول عمّا ولّيته به من حسن الأدب»(2)شما مسئوليد بچۀ خود را مؤدب بار بياورى. و در جاى ديگر امير مؤمنان على (ع) مى فرمايد: لا ميراث كالأدب»(3)هيچ ارثى از طرف پدر و مادر براى فرزند بهتر از ادب نيست، اگر يك خانه اى، مغازه اى براى او بگذارى،


1) 1 - كنز العمال، خبر 45192.

2) 2 - بحار، جلد 74، ص 9.

3) 3 - غرر الحكم، فصل 8، جمله 46.

امير المومنين مى فرمايد، ادب از اين خانه براى او بهتر است، و خلاصه اينه پيامبر اكرم (ص) فرموده است:

«اكرموا اولادكم و احسنوا آدابكم يغفر لكم»(1)بچه هايتان را گرامى بداريد، احترام بچه هايتان را نگاه داريد و ادب هم به آنها بياموزيد و خوب هم بياموزيد، و آنها را مؤدب بار بياوريد.

بنابراين از نظر روايات اهل بيت، ادب نمودن فرزند كارى است لازم. معناى ادب با فصاحت و بلاغت يك معا دارد، ما در ادبيات يك علمى داريم به نام فصاحت و بلاغت، معناى فصاحت يعى خوب گفتن، يا خوب عمل كردن و معناى بلغت يعنى به جا گفتن، يا به جا عمل كردن، به اين مى گويند: فصاحت و بلاغت، معناى ادب همين است، يك بچۀ مؤدب است يعنى به جا ميگويد، خوب هم مى گويد، بجا كار مى كند، بيجا كار نمى كند و علاوه بر اينكه بجا كار مى كند خوب هم كار مى كند، اگر شما در زندگيتان بجا كار كرديد، نه بيجا، بجا گفتيد، نه بيجا، ادب داريد. از نظر علم ميگويند فصاحت و بلاغت دارد و ما بايد كارى كنيم كه بچه هايمان خوب بگويند، خوب صحبت كنند و بجا صحبت كنند، بايد يك كارى كنيم بچه هايمان بجا عمل كنند، بيجا عمل نكنند، كارهايشان كارهاى بيجا نباشد و اين ار يعنى ادب كردن بچه كارى است مشكل، اما كارى است بسيار لازم، ادب دو قسم است:

يك قسم مربوط به گفتار است، يك قسمت مربوط به كردار، ادب در كردار را انشاء الله فردا درباره اش صحبت مى كنم.

بحث امروز ما ادب در گفتار است، خوب گفتن و بجا گفتن، بچه هاى ما بايد خوب بگويند، و بجا هم بگويند، خود ما هم بايد خوب بگوييم و بجا بگوييم، اين خوب گفتن و بجا گفتن گاهى مربوط به دين است، گاهى مربوط به عرفيات، شما و بچۀ شما از نظر گفتن بايد لهجۀ محلّى را كنار بگذاريد، لغات محلى را بكار نبريد، بعضى اوقات انسان مى بيند يك كسى شخصيت اجتماعى دارد، اما از نظر گفتار هنوز همان لهجۀ دهاتى خود را، همان لهجۀ محلى خود را فراموش نكرده است و اين به شخصيت


1) 4 بحار الانوار، جلد 104، صفحه 95.

انسان ضرر مى زند، روانشناسها يك جمله اى دارند به نام كوچك هاى بزرگ و بحث امروز و فردى ما همين كوچك هاى بزرگ است.

معناى كوچك هاى بزرگ اين است كه كوچك است از نظر ظاهر، اما براى كوبيدن شخصيت انسان خيلى بزرگ است. بعضى اوقات انسان يك جمله اى مى گويد به اندازه اى شخصيت او از بين مى رود كه جبرا ن كردن آن يا ممكن نيست يا بسيار مشكل است. يك كسى كه يك شخصيت اجتماعى دارد مثلاً دكتر است اين دكتر نبايد لهجۀ محلى داشته باشد. ديگر نبايد لغات محلى به كار ببرد، در هر محلى يك لغات و لهجه هايى هست، اصفهانى ها دارند، يزديها دارند، قمى ها دارند، تهرانى ها دارند، يك انسانى كه در اجتماع مى خواهد جا باز كند، مى خواهد شخصيت اجتماعى داشته باشد بايد اين لغات محلى را، اين لهجه هاى محلى را كنار بگذارد. بايد در صحبت كردن علاوه بر اينكه خوب صحبت مى كند، بجا هم صحبت مى كند، بعضى اوقات صحبت خوب است اما بيجا است. به گفتۀ سعدى:

دو چيز تيرۀ عقل است دم فروبستن *** به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشى

بعضى اوقات انسان در جلسه اى است يك جمله مى گويد اما بى جا، اين به شخصيت انسان خيلى ضربه مى زند، اين بلاغت را مراعات نكرده و همى كه بلاغت را مراعات نكرده بر مى گردد به اينكه ادب را مراعات نكرده. بعضى اوقات بچه اى بزرگ است ما بلد نيست تعارف كند. به او مى گويند: آقا حال شما چطور است اگر خيلى متشخص باشد و غربزده مى گويد: مرسى، بعد مى گويند: بابا ت حالش چطور تست باز هم مى گويد مرسى، مى گويند: كجا مى خواتهى بروى مى گويد؛ مرسى. هر مرتب اين جمله را تكرار مى كند.

و اين تقصير پدر و مادرهاست، پدر و مادر ها از اول بايد طرز صحبت كردن را به او ياد بدهند و خود پدر و مادرها هم طرز حرف زدن را بايد بلد باشند بعضى از زنها وقتى در جلسه اى مى نشينند چيزى كه بلد هستند اينكه تعريف خودشان بكنند. ولى به فكر شخصيت خودشان و انتقال مسائل اخلاقى نيستند

دائماً در حال تفاخر است و اين آداب و رسوم اجتماعى بقول روانشناسها مى گويند كوچك است، اما براى كوبيدن شخصيت اجتماعى انسان خيلى بزرگ است. انسان تعريف خود را بكند زمين مى خورد. هر كه باشد زمين مى خورد، تعريف دروغ باشد زمين مى خورد، تعريف درست باشد زمين مى خورد گويا از آثار وضعيه تعريف كردن از خود اين است كه بايد انسان زمين بخورد.

مشهور است ميگويند: مقدس اردبيلى (ره) در بيابان مى رفت، امام زمان (عج) رسيد و او را پشت سر خود سوار كردند، امام عصر (ع) پرسيدند حال فلان اقا در نجف چطور است، وضعش چه جور است. چطور آدمى است‌؟ مقدس اردبيلى خيلى تعريف كرد، فرمودند: فلان آقا چه جور است باز از او هم تعريف نمود، سراغ فرد ديگرى را از او گرفتند خيلى تعريف كرد بعد گفت اين ملا احمد اردبيلى وضعش چطور است‌؟ او چه جور آدمى است‌؟ انتقاد كرد گفت بسيار بد آدمى است. نه علم دارد، نه دين، نه تقوى دارد، هى انتقاد كرد. آقا امام زمان (ع) فرمودند عجب آدم بدى است و حال آنكه هم اكنون پشت سر امام زمانش سوار است، مرحوم مقدس اردبيلى تا فهميد خواست پياده شود امام (ع) مانع شد و نگذاشت پياده شود و از كار او تشكر كرد.

يك انسان بايد در زندگيش اين جور باشد تعيف از خود نكند ديگران را بالا ببرد تعريف كند.

الحاصل لهجۀ محلّى نداشتن، لغات محلّى استعمال نكردن، به جا حرف زدن، خوب حرف زدن، كم حرف زدن، اما خوب حرف زدن، اينها يك چيزهايى است كه بايد شا به بچه خود ياد بدهيد، طرز تعارف كردن را بايد به بچه ياد بدهيد، طرز احترام به بزرگترها را بايد به آنها ياد بدهيد، طرز معاشرت اينكه با كوچك ها چه جور بايد حرف زد با متوسط ها و رفقا چه جور بايد بود، با بزرگترها چگونه بايد حرف زد، به دختر بايد ياد بدهند با شوهرش چه جور حرف بزند، به پسر بايد ياد بدهند با زنش چه جور حرف بزند، با بچه هايش چگونه حرف بزند، چنانكه به دختر بايد ياد بدهند كه با مادر شوهرش، با زنهاى پير چگونه برخورد داشته باشد، اين عرفيات است ما مهمتر

از اينها آن چيزهايى است كه مربوط به دين است.

بعضى شما لازم است مواظب باشيد بچه تان غيبت نكند، زخم زبان نزند، مسخره نكند، براى اينكه اينها كاشف از دنائت طبع است اگر يك كسى غيبت كرد شما پى ببريد شخصيت او درست نيست، اين بى شخصيت است، اين دنائت طبع دارد، اگر ديديد يك كسى نمّامى و سخن چينى كرد، يقين داشته باشيد كه دنائت طبع دارد، اين پست است، اين شخصيتش كم است. و الا اگر شخصيت داشتيد غيبت نمى كرديد، رفيقمان اگر نمّامى و سخن چينى كرد شخصيت ندارد، دنائت طبع دارد و بايد به بچه ياد داد كه نبايد پشت سر مردم غيبت كرد، نبايد زخم زبان زد، نبايد نمّامى و سخن چينى كردو مهمتر از اينها، بايد يادش بدهيد كه ركاكت زبان نداشته باشد، و اين خيلى مهم است. انسان اگر زبان ركيكى داشته باشد، شوخى هاى بى مزده بكند «العياذ بالله» حرفهاى ركيك و فحش آميز بزند، اين انسان نمى تواند شخصيت اجتماعى پيدا كند و معمولاً هم به قول عوام ه خوش مى ويند: «كه زبان سرخ سرسبز مى دهد بر باد»

چه بسيار ما سراغ داريم كه ز بان، انسان را به كشتن داده است، چه مفاسدى اين زبان براى انسان پيدا مى كند، بارها زنها به من تلفن كرده اند. اختلاف خانوادگى دارند بعد يك مقدار ك با اينها صحبت مى كنم يا زن ركاكت زبان دارد و يا مرد و همين ركاكت زبان، و اينكه مؤدب صحبت نمى كند منجر شده است به طلاق، منجر شده است به جدائى، منجر شده است به اينه بچه هايش بيچاره شوند.

چه بسيار سراغ داريم افرادى كه عالم است، از نظر علمى تخصص دارد، از نظر علمى مردم روى او حساب مى كنند اما شخصيت اجتماعى ندارد وقتى بررسى مى كنيم مى بينيم بخاطر اين كه در مجلس شوخى هاى بى جا مى كند، خنده هاى بيجا مى كند ديگران را مسخره مى كند كه در حقيقت خود را مسخره مى كند، اگر شما ديديد يك كسى، كسى را مسخره مى كند او اول بايد خودش را مسخره كند تا بتواند ديگرى را مسخره كند و اين ركاكت زبان در بچه فوق العاده بد است مخصوصاً اينكه العياذ بالله فحش در زبانش باشد.

بايد مواظب باشيد، اين بچه اصلاً فحش بلد نباشد، اگر بچه هايى فحش بدهند، اين بچه شا بايد با اين بچه ها رفت و آمد نكند بايد مواظب باشيد، بچه هايتان در كوچه با بچه هاى بى ادب رفت و آمد نكنند، بايد مواظب باشيد، بچه هايتان در كوچه با بچه هاى بى ادب رفت و آمد نكنند، اگر يك جمله ركيكى مخصوصاً از بچه تان ديديد جلوگيرى كنيد، جدى هم جلوگيرى كنيد بعضى اوقات بچه يگانه است اين بچه فحش مى دهد، مادرش مى خنددد اين خنديدن مادر يعنى بيچاره كردن بچه، بعضى اوقات بچه فحش مى دهد، پدرش ساكت مى شود، مى خندد، اين خنديدن پدر، يا ساكت ماندن پدر عينى بيچاره كردن او و از بين بردن شخصيت اجتماعى بچه، بعضى اوقات هم منجر به اى نمى شود كه جامعه او را طرد كند و طرد جامعه منجر به قتل او مى شود.

ابن مقفع يك آمد عالمى است، يك آدم اديبى است كليله و دمنه كه كتابى است ادبى. ابن مقفع را، هم به عربى و هم به فارسى ترجمه كرده و فردى است كه حتى خليفۀ وقت منصور دوانيقى روى او حساب مى كند، شخصيت اجتماعى او از نظر علمى خيلى بالاست، اما اين مغرور به علمش مى باشد، لذ از نظر زبان مؤدب نيست و همين زبانش او را به كشتن داد.

يك فرماندارى آمده بود بصره، ابن مقفع با فرماندار نمى ساخت مسخره اش ميكرد فرماندارى كه وارد جلسه مى شد ابن مقفع مى گفت سلامٌ علكيما! يعنى سلام بر شما دو تا! بعد مى گفتند يعنى چه‌؟ مى گفت دماغ اين فرماندار، گنده است من يك سلام مى كنم به خودش، يك سلام مى كنم به دماغش و مردم قاه قاه مى خنديدند، اين كار براى فرماندار سخت بود، اما نمى توانست كارى بكند چون ابن مقفع شخصيت اجتماعى داشت همه روى او حساب مى كردند و مى توانست كارى در مورد او انجام دهد، صبر مى كرد، گاهى در جلسه نگاه مى كرد به فرماندار مى گفت آقاى فرماندار من يك مسأله دارم بلدى جواب بدهيم مى گفت مسأله ات چيست‌؟ ميگفت اگر يك زن بميرد دو تا شوهر داشته باشد ارث او را چگونه بايد قسمت كرد؟ مردم قاه قاه مى خنديدند نظير اين حرفها را مى زد. بعضى از اوقات فرماندار مى گفت از سكوت ضررى نديديم. ابن مقفع مى گفت بله آدم جاهل از سكوت هيچ وقت ضرر

نخواهد ديد.

و نظير اين چيزها، حتى در تاريخ مى نويسند اين مرد اديب عالم وقتى عصبانى شد و يك فحش مادر به اين فرماندار داد، اما فرماندار نمى توانست كارى كند. اتفاقاً يك قضيه اى پيش آمد و عموى منصور دوانيقى طغيان كرده بعد پشيمان شده بود، مردم جمع شدند پيش منصور دوانيقى گفتند عمويت را ببخش، گفت مانعى ندارد يك امان نامه بنويسيد بياوريد من امضاء مى كنم.

آمدند نزد ابن مقفع كه امان نامه اى براى عموى منصور تنظيم كند، بى ادبى روى قلمش هم اثر گذاشته بود، شما ببينيد انسان بعضى اوقات كه بى ادب هست قلمش هم بد است، بعضى اوقات از طريق قلم به ديگران جسات مى كند قلم خيلى عاليست از نظر ادبيت، اما هجو است، هجو مى كند يك امان نامۀ تندى نوشت، نوشت عموى منصور دوانيقى در امان است، و اگر منصور به وعده اش، به قولش عمل نكند از خلافت معزول شود، زنش طلاق داده شود، مالش حراج شود اين جور نامه اى.

بعد اين را بردند پيش منصور دوانيقى گفت: اين چيست، اين امان نامه را كى نوشته است‌؟ گفتند: ابن مقفع نوشته به فرماندار نوشت كار او را تمام كن، فرماندار هم كه آروزيش اين بود، لذا از او وعده گرفت، گفت: بيا خانه، اين آقا با غلامش آمد خانه، سوار الاغى بود الاغش را با غلامش گذاشت در خانه توى خانه يك نصف روز طول كشيد بيرون نيامد غلام در زد، ارباب من كجاست‌؟ ابن مقفع بيايد گفتند ارباب تو اينجا نيامده داد و فرياد كه من ديدم آدم، گفتند: نه نيامده.

ابن مقفع رفت داخل قبلاً فرماندار يك تنورى را آتش كرده بود! ابن مقفع را آورد مقابل اين تنور، به او گفت: يادت هست آن موقعى كه به من گفتى سلام عليكما و مردم خنديدند؟ گفت: جلاد دستش را ببرد، دستش را بريد انداخت در تنور، گفت دست ديگرش را، دو دفعه گفت يادت هست در فلان جلسه چنان جسارتى به من كردى دست ديگرش را بريد گفت بينداز در تنور، پايش را بريد، آن پا را بريد، چشم را در آورد بعد هم گفت يادت هست فحش

مادر به من دادى، خودش را بلند كرد انداخت در تنور و در تنور را گذاشت.

ابن مقفع سوخت رفت دنبال كارش، بعد مردم شكايت كردند اين در خانۀ فرماندار بوده، كم كم رسيد به منصور دوانيقى، منصور كه قضيه را هم مى دانست به عموهايش كه وساطت كرده بودند گفت كه مانعى ندارد كه من فرماندار را بكشم اما يك دفعه اگر ابن مقفع از اين در در آمد شما چه مى كنيد اينها ترسيدند گفتند نكند راستى ابن مقفع زنده باشد. خونش هدر رفت كه رفت براى خاطر زبان، آن هم زبان بى ادبى.(1)نظير اين جملۀ تاريخى كه الان برايتان مى گويم من همين الان چند تا از اين تاريخها، چند تا از اين جملات تاريخ يادم هست كه ركاكت زبان آدم را بيچاره مى كند، همان كينه يك دفعه چاقويى مى شود در شكم او، يك دفعه كتكى مى شود در ميان مدرم، يك دفعه يك فحش مى شود در ميان مردم به قول عوام مى گيوند (و چه خوش مى گويند): مواظب باشد كه هيچوقت خودت را با آدم دنى همسنگ نكنى يعنى يك آدمى كه شخصيت اجتماعى دارد با يك لات، يك كسى كه لات است شخصيت اجتماعى ندارد، اين بخواهد در بازار، بجنگد، دعوا كند، معلوم است آنكه شخصيت اجتماعى دارد زمين مى خورد يك فحش كه به او دادند كار تمام مى شود.

بعضى اوقات انسان بى اعتنائى مى كند، بعضى اوقات يك فحش مى دهد، بعضى اوقات يك مسخرگى مى كند همين منجر به قتلش مى شود، همين منجر به عزلش مى شود، همين منجر به طلاق و طلاق كراى مى شود، تقاضا دارم خوب مؤدب باشيد. در خانه خود، مؤدب باشيد. در اجتماع، مؤد باشيد. اگر مى خواهيد شوخى كنيد يك شوخى هايى كه ملاحت داشته باشد، ضرر به شخصيت شما نزند ضرر به شخصيت ديگر ان نخورد، و جورى باشد كه ضرر براى كسى نداشته باشد حتى خنده بايد با حساب باشد، بلند خنديدن مخصوصاً راى زن بد است آنكه خوب است و ملاحت دارد بايد همه داشته باشند مخصوصاً زن در مقابل شوهر ش بايد متبسم باشد اين بسيار ملاحت دارد، انسان بايد متبسّم باشد در گفتن هم چنين است.


1) 1 - شرح ابن ابى الحديد، جلد 18، صفحه 104.

هم اكنون در بين مردها در ميان زنها هست و حس مى كند اين هرزگى در زبان بسيار بد است و از نظر اسلام هم مذموم است، مخصوصاً اگر فحش باشد، روايتش را چند روز قبل براى شما خواندم تكرار مى كنم؛ عايشه پيش پيامبر نشسته بود، يك يهودى آمد، گفت سام عليكم، يهودى دوم آمد گفت: سام عليكم، يهودى سوم آمد، گفت: سام عليكم يعنى مرگ با بر تو، پيامبر هم فرمودند: عليكم، بطور مؤدب فرمود: عليكم يعنى بر خودت باد، هرچه گفتى با خودت هستى، عايشه دفعه دوم و سوم و چهارم نتوانست صبر كند گفت: «يا ابناء القردة و الخنازير» اى پسران ميمونها، اين پسران خوكها، پيامبر عصبانى شدند، فرمودند: عايشه چرا فحش مى دهدى، چرا فحش دادى و لو به يهودى حقه باز كه به پيامبر مى گويد مرگ به تو، چرا فحش دادى، بعد فرمودند: عايشه، فحش مجسّم مى شود بصورت بدى مجسّم مى شود. و در قبر، در عالم برزخ، در قيامت با انسان است.

اين فحش هايى كه بعضى ها در خانه مى دهند اينها مجسم مى شود، اين فحش هاى كه بعضى از مردها يا زنها راجع به بچه شان دارند، اينها در قبر به صورت بدى رفيق اينها مى شود. اين مرد و زنى كه به عنوان شوخى، بد زبانى و هرزگى در زبان دارند كه در زنها فراوان است فراوان و در مردها هم هست، اينها به صورت بدى در عالم برزخ مجسم مى شود و رفيق انسان است، شما به يك كسى با خنده بگوييد پدر سوخته و لو اينكه پدر هم دارد، پدرش هم نمرده و چيزى هم نيست برخورد هم به او نمى كند اما همين بيار بد است و همين در قبر به صورت بد مجسّم مى شود و با نسان است شوخى هائى كه زنها با يكديگر دارند، از نظر زبان بدانند آنهايى هم كه با فحش بهم تعارف مى كنند به هيچكدام هم برخورد نكنند اينها به صورت بدى از نظر پيامبر اكرم مجسّ مى شود.

فحش ندهيد، ركاكت زبان نداشهت باشيد، هرزگى در زبان نداشته باشيد، در زبان مؤدب باشيد، مخصوصاً پيش بچه، در زبان مؤدب باشيد مخصوصاً در مجالس، در زبان مؤدب باشيد مخصوصاً با غريبه، مخصوصاً با

بزرگترها چيزى كه مهمتر از همۀ اينها است و بايد پدر و مادره مواظب باشند دروغ است، خدا نكند يك بچه اى دو سه تا دروغ بگويد كم كم اين دو سه تا دروغ عادتش مى شود و اگر بچه شما دروغگو در آمد علاوه بر اينكه رسوا مى شود حتماً ديگر شخصيت اجماعى او از بين مى رود جهنمى است مسلّم.

مواظب باشيد خود دروغ در زندگيات نباشد، مخصوصاً در خانه، زن دروغ به شوهر نگويد، شوهر دروغ به زن نگويد، مواظب باشيد به بچه هايتان دروغ نگوييد، اگر به بچه تان دروغ گفتيد، اگر به بچه تان وعده داديد فوراً عمل كنيد اگر عمل كرديد بچۀ شما مى فهمد كه مى شود خلاف واقع گفت. اين بچه مى شود دروغگو و اگر اين بچه دروغگو از كار در آدم گناه بزرگى است كه او را به جهنم مى برد، اما گردن شما پدر و مادر هم هست، گناه دروغ به اندازه اى بزرگ است كه قرآن مى فرمايد: «فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثٰانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ»(1)يعنى اى مسلمان دو تا كار نكن يكى بت نپرست، يكى دورغ نگو؛ يعنى دروغ گفتن به اندازه اى گناهش بزرگ است كه پهلوى بت پرستى آن را گذاشت. «إِنَّمٰا يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ‌»(2)

مى فرمايد: دروغ گو حتماً ايمان ندارد، اگر ايمان داشت دروغ نمى گفت «انّما» آن هم با كلمه «انما» اين اس و جز اين نيست دروغ مى گويد آن كسى كه ايمان به قرآن ندارد، يعنى در واقع آدم دروغگو مسلمان نيست حال و لو به حسب ظاهر مسلمان است. اما واقع و نفس الامر قرآن سلب اسلام از او كرده.

گناه به اندازه اى بزرگ است كه پيامبر اكرم (ص) مى فرمود: شب معراج ديدم كى كسى را يك ميخ آهنين، داغ، آتشين از سينه فرو مى كنند و از گرده بيرون مى كشند، از گرده بيرون مى كشند در سينه فرو مى كنند جبرئيل گفت: يا رسول الله! اين آدم، آدم دروغگو است و جزايش در جهنم است.

نظيرش هم از موسى بن جعفر (ع) است كه مى فرمايد: در روز قيامت دروغگو را ميخ داغ مى كند و همين طورى كه پيامبر اكرم فرموده است، لذا


1) 1 - حج، 30.

2) 2 نحل، 105.

گناه دروغگو بزرگ است مخصوصاً اگر قسم دروغ باشد. اگر سر كسب باشد بازرايها، تقاضا دارم مواظب باشيد سر كسبتان دروغ نگوييد و بدانيد دروغ مال شما را بى بركت مى كند، مغازۀ شما را آتش مى زند، عمر شما را بى بر كت مى كند، شخصيت اجتماعى شما را از بين مى برد و مخصوصاً العياذ بالله اگر ديگر دروغى كه قسم دروغ هم روى آن باشد.

مواظب باشيد دروغ در زندگى شما نباشد. براى اينكه در روايات مى خوانيم او لمصيبت دروغگو اين است كه رسوا مى شود. درغگو ديگر مورد اعتماد نيست و كسى حرف او را قبول نمى كند و به او اعتماد نمى كند و اين يكى از آثار وضعيۀ دروغ است، حتى امير المومنين (ع) مى فرمايد: انسان نبايد دروغ بگويى حتى دروغ شوخى هم نگويد، اين قصه هاى بيجا، اين قصه هاى شوخى، اين حرفهاى شوخى كه طرف هم مى داند كه شما شوخى مى كنيد مثلاً زن به بچه اش مى گويد لولو آمد، اين دروغ است. شما به رفيقتان مى گوييد فلانى آمد بر مى گردد مى بيند چيزى نيست، شوخى كرديد اينها با اخلاق اسلامى سازگار نيست.

امير المومنين (ع) مى فرمايد: دروغ شوخى هم نگو، براى اينكه اگر به شوخى دروغ بگويى دليل بر اين است كه مزۀ ايمان را نچشيده اى

«لا يجد عبد طعم الايمان حتّي يترك الكذب هزله و جدّه»(1)

مى فرمايد مزۀ ايمان را نچشيده آن كسى كه دروغ بگويد اين دروغ شوخى باشد يا جدّى با بچه هايتان دروغ شوخى آميز هم نگوييد.


1) 1 - بحار، جلد 72، ص 249.

درس بيست و يكم: ادب فرزندان در كردار

اشاره

فصل 15

بحث ما دربارۀ تربيت و ادب اولاد بود و اين بحث مهمى است چنانچه سعادت دنيا و آخرت براى فرزندانتان مى خواهيد به بحث ديروز و امروز اهميت بدهيد چنانچه مطالب را براى خودتان هم بايد بكار ببنديد، روايات فراوانى داريم كه مى فرمايد حق اولاد بر پدر و مادر اين است كه او را مؤدب بار آورند «اَنْ يحسِّن اَدَبَه» ادب نيكو، ادب بالا و به فرموده امير المومنين (ع) «لا ميراث كالأدب»(1)هيچ ارثى براى اولاد بهتر از اين نيتس كه پدر و مادر او را مؤدب كنند حتى يك شعرى در ديوانى كه منسوب به امير المومنين است آمده است:

ليس اليتيم من مات والده *** بل اليتيم يتيم العلم و الأدب

يتيم آن نيست كه پدر ش مرده باشد، يتيم آن است كه جاهل باشد يتمى آن است كه بى ادب باشد و راستى اين شعر خيلى عاليست كسى كه بى ادب است يتيم است، بيچاره است چنانچه كسى كه جاهل است بدبخت و بيچاره است و شاعر ديگرى، او هم عالى گفته است:

از خدا خواهيم توفيق ادب *** بى ادب محروم ماند از فيض رب

بى ادب تنها نه خود را داشت بد *** بلكه آتش بر همه آفاق زد

بى ادب گاهى نه تنها خود را بيچاره مى كند بلكه ديگران را هم بيچاره مى كند، بى ادب گاهى يك سنگى در چاه مى اندازد كه عقلاى قوم نمى توانند آن سنگ را از چاه بيرون بياروند. دربارۀ ادب گفتم به معنى فصاحت


1) 1 - غرر الحكم، فصل 86، جمله 46.

و بلاغتى است كه در علم ادبيت آمده، به كسى از نظر گفتار ميگويند مؤدب كه به جا بگويد و خوب بگويد، دراين باره عرض كردم، ادب دو قسم است: يكى ادب مربوط به زبان كه ديروز فى الجمله درباره اش صحبت شد و لو اينكه اين بحثها چند روزى بايد ادامه پيدا كند.

ولى ديگر وقت نداريم و بحث امروز مربوط به ادب در كردار است كه انسان بايد در كردارش مؤدب باشد و پدر و مادر بايد مواظب باشند كه بچه در كردار مؤدب باشد، فصاحت و بلاغت داشته باشد، بجا كار كند، بيجا كار نكند، خوب كار كند، بد كار نكند، ادب در گفتار مصاديق فراوانى دارد كه به بعضى از مصاديق آن امروز اشاره مى كنيم.

1 بچه شما بايد نظيف باشد چنانچه خود شما بايد نظيف باشيد، دربارۀ نظافت به اندازه اى در اسلام روى آن پافشارى شده كه جملۀ «النظافۀ من الايمان» را همه شما شنيده ايد. نظافت را جزء دين قرار داده اند.

اسلام لباس را از نظر قيمت هرچه باشد اهميت نمى دهد هر چه قيمت پايين تر شايد مطلوبتر باشد. اما به آنچه خيلى اهميت مى دهد پاكيزگى لباس است يعنى اگر يقۀ كت شما چركين باشد و چركش نمايان، اسلام مى گويد: در اسلام تو، در مسلمانى تو نقص است، اگر بچۀ شما درست و صورتش شسته نباشد، كثيف باشد علاوه بر اينكه به شخصيت اين بچه ضرر مى خورد و كم كم اين بچه علاوه بر اينكه بى نظافت بار مى آيد، بى شخصيت هم بار مى آيد.

اسلام مى گويد تو پدر و مادر در تأديب او كوتاهى كردى و بچه تو بايد از نظر نظافت مؤدب باشد. بعضى بچه ها ديديد خاك آلوده، قى گوشه هاى چشم او را گرفته و بالاخره از نظر لباس و صورت بسيار كثيف اند وقتى بابا وارد خانه مى شود دلش نمى خواهد به اين بچه نگاه كند چه رسد كه بچه را بگيرد و ببوسد، وظيفۀ مادر است قبل از اينكه پدر بيايد خود را مهيا كند و خود را پاكيزه كند و بچه خود را هم تميز كند، وقتى بابا وارد شد بچه اش را بغل بگيرد يك بوس از بچه بگيرد، او را ناز كند خستگى بيرون منزل او بر طرف شود.

اين ادبى است كه از همان بچگى بايد به بچه ياد داد، اگر لباس بچه شما كثيف شد وقتى هم كه پنجاه ساله، شصت ساله مى شود يقۀ كتش پر از چرك است و هيچ اهميت نمى دهد، با لباس گرد آلود وارد منزل مى شود، با گل هاى كفش وارد خانه مى يشود، فرش خانه را كثيف مى كند و هيچ اهميت به آن نمى دهد. و اگر يك فدى چنين باشد و پدر و مادرش تقصير كرده باشند اين بى ادبى تقصير پدر و مادر است.

رعايت نظافت و بهداشت دهان

بعضى اوقات مى بينيم كه دهان يك كسى بو مى دهد اين از نظر اسلام بسيار مذموم ست حتى باندازه اى مذموم است كه رسول الله (ص) فرموده:

«لو لا ان اشق على امتى لامرتهم بالسّواك»(1)اگر نمى ترسيدم كه بر مردم سخت باشد، مسواك كردن را براى امتم واجب مى كردم. بوى دهان در اثر اين است كه او مسوا ك نمى كند، اگر انسانها هنگامى كه وضو مى گيرد آن كارى كه اسلام فرموده سه مرتبه آب در دهان بگرداند، سشه مرتبه آب در بينى بنما ديگر دهان او بو ندارد.

خود را قبل از ورود در مجلس بررسى كن

بعضى اوقات پا بوى عرف مى دهد، اين مذموم است در مجلس وارد شود بعضى اوقات اين طور است كه مى بينيم جوانى، پيرمردى، وارد جلسه شد و جلسه را متعفن كرد، براى اينكه پايش بوى عرق مى دهد يا جورابش بو مى دهد، اين با مسلمانى جور در نمى آيد، اسلام، مسلمانى او را قبول ندارد. ميگويد: آقا وقتى وارد جلسه شدى معطر وارد مجلس شو، اگر معطر نيستى اقلاً كثيف وارد جلسه نشو، قرآن مى فرمايد: يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ(2)

و شاد بقول ما طلبه ها مسجد خصوصيت ندارد و از مسجد بايد الغاء


1) 1 - بحار، ج 76، صفحه 126.

2) 1 - اعراف، 31.

خصوصيت شود و اينكه معناى آيه اين باشد كه آقا وقتى مى خواهد وارد اجتماع شوى تميز وارد اجتماع شو مواظب باش دهانت بو ندهد، عرق پايت افراد را اذيت نكند كسى كه زير بغل او بو مى دهد. پاى او بو مى دهد اين فرد هر روز جورابش را بشويد، هر روز پايش را بشويد. استاد بزرگوار ما مرحوم آيت الله العظمى بروجردى (ره) بعضى اوقات به يك تناسبى مى فرمودند شخصيت بدست آوردن واجب نيست اما شخصيت را از دست دادن حرام است. اين سخن يك مرجع تقليد است لذا بى توجهى به نظافت، به شخصيت شخص لطمه وارد مى سازد و اين به عنوان ثانوى حرام است.

از فتاواى فقهاء بر مى ايد چنانچه انسان كارى كند كه خودش را در اجتماع كوچك كند حرام استف يعنى شما مسواك نكرده وارد جلسه شويد، دهانتان بود بدهد، كسى بوى دهانتان را بشنود و متأذى شود و از مسلمانى بيزار گردد اين كار حرام است، زيرا آن فرد كه متأذى شود شخصيت شما پيش او كوبيده مى شود شما به دست خود شخصيت خودتان را كوبيده ايد و اين كار به فتواى آقاى بروجردى (ره) حرام است. از نظر روايات هم همين است.

پيامبر اكرم (ص) رسمشان اين بود وقتى مى خواسند از خانه بيرون بيايند در آينه نگاه مى كرند حتى اگر آيينه نبود در آب نگاه مى كردند. روايت مى نويسد عايشه يك وقتى مزاح مى كرد با پيامبر و مى گفت: يا رسول الله آخر مرد كه نبايد زينت كند، مى فرمود مرد بايد با نظافت از منزل بيرون بيايد براى اينكه وسيله غيبت مردم واقع نشود. هر فردى وقتى كه از منزل بيرون بيايد و سر و لباسش بهم ريخته است و وسيله غيبت ديگران مى شود آن كه غيبت كرده گناه دارد به جهنم مى رود، اما تو هم شر يك آن گناهى براى اينكه موجب شده اى او غيبت كند.

نظيف باشيد، اسلام نظافت را خيلى دوست دارد، در روايات داريم پيامبر پول عطر خيلى مى داد و حتى در روايات داريم بعضى اوقات اصحاب مى فهميدند كه پيامبر اكرم (ص) از اينجا گذشته است براى اينكه او عطر مخصوصى مى زد. اسلام نمى گويد مثلاً لباس خارجى بپوش يا لباس گواردين درجه اول، اما مى گويد متسحب است لباس سفيد بپوشى چون لباس سفيد

پوشيدن شايد يك علّتش اين است چنانچه لباسش رنگين باشد يك ماه دو ماه هم اگر عوض نكند طورى نيست يعنى چرك آن معلوم نيست. اما اگر لباس سفيد باشد، خوب نمى تواند بيشتر از يك هفته عوض نكند. لذا اسلام مى گويد لباس سفيد بپوش: مستحب است لباس سفيد بپوشى.

اين غسلهاى مستحى فراوانى كه در ايام مختلف توصيه شده بهمين خاطر است كه ما تميز باشيم در شبهاى ماه مبارك رمضان، شبهاى طاق مستحب است انسان غسل كند شب بيست و سوم غسل دارد، روز عاشورا غسل دارد، روز تاسوعا غسل دارد، و لو لباس از نظر قيمت پايين باشد، خيلى اهميت ندارد، شخصيت هم به لباس پرقيمت نيست، اما شخصيت انسان به لباس تميز است، همچنين بچه هايتان را مؤدب بار آوريد و اول مؤدب از نظر كردار، بانظافت بار بيارويد، مواظب باشيد بچه هايتان يك دفعه دستش آلوده نباشد و با آن دست آلوده غذا بخورد.

رعايت آداب سفره

مواظب باشيد سر سفره كه مى نشينيد همه و همه با قاشق يا با دست شسته، در سر سفره بنشينيد، سفره آدابى دارد، آداب خيلى فراوان. بزرگان، كتابها در اين بار ه نوشته اند. علامه مجلسى (ره) و مرحوم فشاركى (ره) دراين باره كتاب نوشته اند و فرموده اند انسان سر سفره كه مى نشيند بايد لقمه را كوچك بردارد، به بچه بايد از همان دو سه سالگى ياد داد كه لقمه را كوچك بردارد. بزرگ برداشتن لقمه براى شخصيت انسان در اجتماع ضرر دارد. به او نگاه مى كنند مى خندند، انسان تحقير مى شود آهسته آهسته به خود، به بچه خود ياد بدهد كه آهسته آهسته غذا را بخورد.

بعضى اوقات كه بعضى ها رعايت آداب سر سفره را نى كنند لقمه بزرگ بر مى داند و فوراً يك دندان روى آن گذاشته فرو مى دهند قطع نظر از اينكه از نظر طبى اشكال دارد، از نظر شرعى هم مذموم است، و اين از

كجاست‌؟ چرا اين طور شده‌؟ پدر و مادر آداب را به او ياد نداده اند و هنگامى كه لقمه در دهان است انسان با كى حرف نزدند زرا لقمه در دهان شما است حرف مى زندى ذره اى از آن از دهان شما مى پاشد و اين در سفره هاى عمومى باشد يا خصوصى و در منزل خوش آيند نيست.

لذا در اسلام دستور مى دهد وقتى مى خواهى غذا بخورى. اول بگو: بسم الله الرحمن الرحيم» وقتى لقمه رفت پايين آن وقت بگو «الحمد لله رب العالمين» حتى حاضر نيست كه «الحمد لله رب العالمين» را در وقت جويدن لقمه بگويى. بعضى اوقات ديده ايد در سر سفره بعضى ها بد غذا مى خوردند تقصير پدر و مادرهايشان است. سرش را ميگرد در بشقاب، دارد سوپ مى خورد، نصف آن از دهانش مى ريزد دوباره بر مى دارد مى خورد، اينها درست نيست، تقصير مادر است كه بچه اين جور غذا مى خورد و به بچه اش نمى گويد اين جور غذا نخور، تقصير پدر است كه ديد بچه سرش را در ظرف غذا مى گيرد و يا در وقت غذا خوردن بلند حرف ميزند، ديد كه ذره هاى غذا را از دهانش بيرون مى آيد، اما هيچ نگفت اين هيچ نگفتن ها يك دفعه مايه آبروريزى است.

آداب نشستن در جلسات

حتى انسان چگونه بنشيند، خوب انسان بايد در جلسه مؤدب بنشيند، و بسيارى از ماها آداب نشستن را بلد نيستيم مخصوصاً آنهايى كه شلوار پوشيده، شلوارش هم تنگ است. دو زانو يا چهار زانو نمى تواند بنيشيند يك وضع بدى دارد و در جلسه مى نشيند، خوب چرا از روز اول شما به پسرت به دخترت نگفتى چگونه بنشين. طرز نشستن در جلسه، بعضى ها در جلسه كه مى نشينند بايد با دستشان بازى كند، گاهى با ريشش بازى مى كند گاهى با دماغش، گاهى با چشمش اين غلط است انسان بايد صاف بنشيند اگر به بچه نگويند با دماغت، لبت بازى نكن اين كار عادت بشود ديگر نمى شود از بين برد.

ميگويند: خليفه يك نديمى داشت او هميشه با ريشش بازى مى كرد، خليفه گفت: ديگر حق ندارى با ريشت بازى كنى، نديم روز اول آمد از ترسش دستش را در جيبش كرده بود روز دوم، روز سوم، روز چهارم خليفه خوشحال شد كه او ترك كرده خواست براى تشويق به او جايزه بدهد رو كرد به خليفه گفت من جايزه نمى خواهم اين منع را از من بردار و بگذار من با ريشم بازى كنم. اين بهترين جايزه است. او عادت پيدا كرده و ترك عادت بسيار مشكل است. اگر تذكر ندادى عادت كرد حالا با ريش بازى مى كند يك دفعه العياذ بالله عادت مى كند دستش را در دماغ مى كند. در جلسه نشسته آدم با شخصيتى است يك دفعه مى بينى دست رفت در دماغ. اين تقصير كيست‌؟

بقول يك روانشناس چه خوش مى گويد: مى گويد انگشت براى دماغ بمنزلۀ شوهر براى زن است و همين طور كه زن با شوهر در ميان مردم تماس ندارد انگشت شما با دماغ نبايد در جايى كه كسى هست تماس داشته باشد. چقدر بد است سر سفره نشسته و افرادى نشسته اند اين فرد هم با شخصيت يك دفعه چقدر ناپسند است اينها تقصير كيست‌؟ تقصير پدر و مادر است.

اگر همان روز اول تا مى بنيد بچه دست در دماغش كرد فورى با نصيحت و كم كم با قهر كه چه مى كنى اين كار زشت است، بد است، جلوى او را گرفت و او را متوجه بدى و زشتى كار نمود، ديگر به صورت عادت در نمى آيد كه وقتى بزرگ شد در اجتماع هم آمد سر سفره دست در دماغ مى كند كه با همان هم غذا مى خورد و اين فرد را مى گويند بى ادب در كردار و مواظب باشيد بى ادب در كردار نباشيد، اگر در مجلسى اخلاط در حلق باشد و پايين بدهد اشكال شرعى هم ندارد. چنانچه مى خواهد 9 بيايد در فضاى دهان، اين حق اخ كردن در ميان مردم را ندارد، اگر كسى مى خواهد اخ كند، تف كند اگر كسى مى خواهد دماغش را بگيرد و بعضى اوقات دستمال را مى گير د در ميان مردم و فين فين، اينجا كه دستشويى نيست، مجلس است. اين مجلس مال ديگران است.

حتى بعضى ها اشكال مى كنند مى گويند افرادى كه سيگار مى كشند در مجلس، اشكال دارد براى اينكه اين هوا مال همه است و تو هو را كثيف

ميكنى و چون تو هوا را كثيف مى كنى ديگران بايد هواى آلوده استشمام كند گاهى ممكن است اين كارها را سر سفره انجام دهند در صورتى كه غذا را بايد با نشاط خورد و با حرفها يمنزه دار زدن و امثال اينها تا اينكه غذا براى معده گوارا باشد. خوب، يك حال تنفّرى تو به مردم مى دهدى اين حال تنفر معلوم است كه چه جور پيدا مى شود.

بيمار كيست‌؟

بعضى اوقات افرادى را هم مى روند، شانه ها را بالا مى اندازند. دستها را تكان مى دهند متكبرانه راه مى روند اينها را پيغمبر خدا، ديوانه مى داند. يك روز ديوانه اى آمد مسجد، داد و فرياد بلند شد پيامبر فرمود چه خبر است‌؟ جواب دادند: يا رسول الله! ديوانه وارد مسجد شده فرمود اين ديوانه نيست اين مريض است، فرمود: مى خواهيد ديوانه را به شما بگويم كيست‌؟ ديوانه آن است كه متكبرانه در كوچه راه مى رود، قرآن شريف مى فرمايد آقا مؤدب راه برو.

«وَ عِبٰادُ اَلرَّحْمٰنِ اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً»(1)

اين نخستين صفتى است كه قر آن براى مؤمن مى آورد. در سورۀ فرقان چندين صفت براى مؤمن مى آرود صفت اولش اين است كه مى فرمايد: مؤمن آن است كه وقتى راه برود، نه تند تند راه مى رود، نه متكبرانه، بلكه با وقار و طمأنينه، مرد بايد چنين باشد، زن هم بايد چنين باشد. و اينجا چيزى كه به خانم ها بايد عرض كنم و بايد به او خيلى اهميت بدهند اين است و پدر و مادرها بايد مواظب دخترهايشان باشند و به دخترهايشان ياد بدهند نحوه راه رفتن را.


1) 1 - فرقان، 63.

صفات ممتاز زنان

در روايات مى خوانيم، سه صفت براى مردها مذموم است اما براى زنها خوب است: 1 تكبر، تكبر براى مرد بد است اما براى زن خوب است. 2 ترس، شجاعت شجاعت براى مرد خوب است اما براى زن مذموم. 3 بخل، بخل براى مرد بد است، اما براى زن خوب است، اين روايت از نظر سند هم خوب هست، مرحوم صاحب وسائل (ره) اين روايت را در وسائل با روايات ديگر كه از نظر سند هم معتبر است. نقل مى كند.

معناى روايت چيست‌؟ معناى روايت اين است كه زن وقتى نشست در جلسه با زنها تفاخر كنى، هى من من كند، فيس و افاده كند، لباسش را به ديگران بفروشد، در مقابل شوهر، زبان دراز و متكبر باشد، آيا معناى روايت اين است‌؟ اينكه مسلماً نيست، معناى اينكه زن بايد ترسو باشد يعنى شب از گربه بترسد، اينكه معنايش نيست، معناى اينكه بخل داشته باشد يعنى اين قدر به بچه هايش غذا ندهد كه بچه هايش ضعف اعصاب بگيرند، اينها نيست. ميدانى معناى روايت چيست‌؟ خانم! اسلام مى گويد: تو بايد در مقابل نامحرم متكبر باشى، تو بايد در مقابل نامحرم جدّى و قاطع باشى به فرمودۀ قرآن شريف كه مى فرمايد: «فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ اَلَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ‌»(1)يعنى خانم در مقابل نامحرم متواضع نباش، نازك حرف نزن، براى اينكه آنهايى كه مريض هستند به تو طمع پيدا مى كنند.

اولاًَ تا مى شود با نامحرم تماس نگير در مغازه نرو، اما وقتى رفت يدر مغازه مواظب باش متكبرانه با صاحب مغازه حرف بزن، جدّى با قاطعيت با او حرف بزن، نازك حرف نزن، يك دفعه خداى نكرده در چك چك كردن خود را كچك نكن، خداى نكرده در حرف زدن با او تبسمّ نكن. همين حرف و تبسم است كه يك دفعه عفّت تو را به باد مى دهد. اگر اسلام مى گويد زن بايد ترسو باشد معنايش همان بود كه تشريح كرديم يعنى زن بايد با عصاى احتياط راه برود. ساعت 9 شب، 10 شب، بايد تنها از خانه بيرون نيايد، بايد در مقابل نامحرم ترسو باشد، نگويد اين كيست كه بتواند به من حرف بزند، اين


1) 2 - احزاب، 32.

را نگويد.

نگويد من مى روم در آن مغازه، با او حرف مى زنم اين كه داخل آدم نيست كه بتواند با من حرف بزند، اين را نگو، ترسو باش. يعنى در عفت خود ترسو باش، مثل يك كسى كه درّ گرانبها دارد آدمى كه يك درّ شب چراغ دارد، بايد بترسد براى حفظ آن بكوشد براى اينكه مى بيند اين درّ يك ميليارد ارزش دارد. اين درّ را هيچوقت در جيبش مى گذارد و چنانچه بخواهد اين درّ را ببرد، آن را رد ريك جاى خيلى محكم قرار مى دهد تنها هم در بيابان نمى رود، تنها حتى در صحرا نمى رود، تنها مسافرت نمى رود براى اينكهم اين درّ شب چراغ همراهش است.

معناى روايت اين است خانم درّ شب چراغ دارى يعنى عفت تو و شخصيت تو، همه چيز تو مربوط به عفت تو است. اگر عفت داشته باشى با شخصيت هستى، و هر چه عفّت تو كمتر، تو بى شخصيت تر خواهى بود براى از دست دادن اين در شب چراغ بترس.

همچنين بخيل باش، بخل در عفّت، بخل در عفت يعنى چه‌؟ يعنى يك دفعه العياذ بالله يك زن سخاوت دارد در عفت، يك دفعه ته، اين چنين نيست، اما سخت و عور مى ايد بيرون اين سخاوت دارد كه مردم همه جايش را ببينند! بعضى اوقات چادرش سرش است، سخاوت دارد، در مو، بعضى اوقات سخاوت دارد در رو، بعضى اوقات سخاوت دارد در تبّسم.

اسلام مى گويد اينها همه اش غلط است، بخيل باش در عفت خود، چنانچه بخيلى در درّ شب چراغ خود. اگر يك دانه نان داشته باشى در اين نان بخيلى براى بچه ات مى خواهى مى گويى اين دانۀ نان را نگاه بدارم براى بچه ام حالا گرسنه مى شود، بخيل در اين دانۀ نان هستى، تو يك عفت دارى، خداى ناكرده با يك تبسّم اين عفت ضربه مى خورد وقتى ضربه مى خورد آبرويت مى رود، جدايى مى افتد، تشكيل خانواده از بين مى رود و بالاخره با يك تبسِّم يك دنيا را به باد دادى، نه خودت را به باد داده اى، طايفه ات را به باد دادى، بخيل باش اين معناى روايت است.(1)


1) 1 - بحار، جلد 103، صفحه 238.

يك روايت ديگر داريم كه باز براى خانمها بسيار نافع است

«من بلغ اربعين و لا يتعصى فقد عصى» يعنى هر كه چهل سالش شود و عصا دست نگيرد، گناه كرده است، معنايش چيست‌؟ افراد چهل ساله بايد عصايى دست بگيرند و بيايند در كوچه و الا گناه كرده اند اين معناى روايت است‌؟ يا نه معناى ديگرى دارد، اتفاقاً اين روايت را هم صاحب وسائل نقل مى كند و از نظر سند خوب است. پس معناى روايت چيست‌؟

استاد بزرگوار رهبر عظيم الشأن انقلاب «أدام الله ظله» يك وقت روايت را در بحثهاى اخلاقيشان براى ما معنا مى كردند كه انسان وقتى به چهل سالگى رسيد ديگر در سرازيرى قبر مى افتد، تا چهل سال سر بالا است، اما وقتى چه لسال تمام دش در سرازيرى است. به اندازه اى در سرازيرى است كه در روايات مى خوانيم، وقتى انسان چه ساله شد خطاب مى شود به ملائكه، ديگر سخت گيرى كنيد برايش ديگر حالا بخواهد بگويد من غريزه شهوت داريم ديگر بخواهد بگويد من غفلت دارم، نه ديگر مرد چهل ساله بايد با عصاى احتياط راه برود، مرد چهل ساله بايد سر كسبش مواظب باشد احتياط گر باشد نه لا ابالى، با عصاى احتياط راه رود، براى اينكه ممكن است شب اول قبرش باشد.

اى كاسب ها! مخصوصاً آقايانى كه با زنها سر وكار داريد، در روايات مى خوانيم اگر كسى چشمش را از نگاه به نامحرم پر كند در روز قيامت اين چشم را اول پر مى كنند از آتش و بعد به جهنم مى رود، جهل ساله هايى كه سر و كار با زنها داريد، عصاى احتياط راه برويد، اين حرف الان براى روحانيت، براى سپاه، براى اداريها، براى افرادى كه مربوط به انقلاب اسلامى هستند هست. بايد اينها با عصاى احتياط راه بروند، براى اينكه اگر يك سپاهى، يك بسيجى، يك ارتشى، يك ادارى امروز به وظيفه خود رفتار نكند دشمن اين را تقصير انقلاب مى داند.

اگر يك ادارى به وظيفه اش رفتار نكند، كارى نكند ف كارى بكند، مردم در مقابل او بايستند، در اطاقش بايستند، مردم نمى گويند اين ادارى همان طاغوتى چند سال پيش است، مى گيوند اين هم جمهورى اسلامى ببين از صبح تا ظهر

در اتاق رئيس، در اتاق اين ادارى ايستاديم، و نشد، تقصير انقلاب مى گذارند، اين گناهش خيلى بزرگ است خيلى، گناه اين افراد اين است كه در روز قيامت، شهدا اطراف آنها را مى گيرند و مى گويند شما ضربه به انقلاب زديد كه ما براى آن خون داديم.

خانم! شما بايد با عصاى احتياط در زندگيت راه بروى مخصوصاً جوانها، يك خانم ده پانزده ساله، يك دختر خام بايد با عاصى احتياط راه برود، يك دفعه خداى نكرده تنها مى رود نماز جمعه، نماز جمعهاش را مى خواند مى آيد وقتى مى آيد از آن دور يك جوانى دنبالش است، دشمن مى رسد و اين را مى بيند چيزى نبوده، يك جوانى در كوچه بوده مى رفته خانه شان، اين دختر خانم هم تنها مى رفته خانه هيچ نبوده، اما دشمن مى گويد كه من ديدم فلان جوان دنبال دختر فلانى را ه افتاده بود، همين بى احتياطى باعث مى شود كه به اوى يك ربه وارد آيد. ديگر اين دختر را آدم حسابى نمى گيرند، بايد دختر خانمها با عصاى احتياط راه بروند. چه بسيار ديده ايم زن با عفت است، اما با عصاى احتياط راه نرفت، بعد ضررهاى شخصيتى آن را ديد از همان بى احتياطى، به فرمودۀ قرآن «فَيَطْمَعَ اَلَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ‌» جوان شهوت ران را دنبال خودش راه انداخت.

از زنها تقاضا داريم شب در كوچه ها نباشند حتى در همان وقت هم كه شلوغ است تا كار لازم نداريد رد كوچه نباشيد، چه رسد در وقتى كه خلوت باشد. كار يك دفعه مى شود. ما طلبه ها يك حرفى داريم مى گوييم كه گاهى احتمال قوى است. اما محتمل ضعيف است، نبايد احتياط كرد. اما گاهى بعكس است، احتمال ضعيف است اما محتمل قوى است. بايد احتياط كرد.

درس بيست و دوم: سعادت هر انسان مرهون كار است

فصل 16

بحث ما دربارۀ فعاليت و كار است و از وظايف سنگين پدر و مادر اين است كه بچه هاى خود را زرنگ و فعّال و با استقامت بزرگ كنند، و به آنها بياموزند كه تنبلى بد است، ياد آنها بدهند كه وادادگى و دنبال كار نرفتن موجب بدبختى است. انسان بايد فعّال باشد، با استقامت باشد، و سعادت هر فرد مرهون فعاليت و استقامت او اس.

همۀ ما مى دانيم كمال هر چيزى مرهون كار است، مرهون فعاليت و استقامت است، چه در تكوين چه در تشريع، چه راجع به موجودات غير انسانى و جه مربوط به انسان، يك دانۀ گندم مى تواند انسان شود يعنى به اندازه اى ترقى كند كه بشود انسان. اما كى مى تواند اين دانه گندم انسان شود وقى كه در دل خاك قرار گيرد كم كم شكفته بشود، استقامت داشته باشد تا كم كم ريشه بدواند و جوانه بالا ايد فعاليت شروع شود، در اثر كار و استقامت خوش گندم، سپس آن خوشه خورد شود، گندم از كاه جدا گردد بعد گندم زير سنگ آسيا آرد شود، به صورت نان پخته شود يك انسانى آن را در دهان بگذارد و برود در معده هضم شود و بالاخره آن نان داخل در بدن تبديل به سلول انسان شود.

آرى مى شود يك دانه گندم انسان شود، اما به شرطى كه اين راه طولانى را طى كند از حركت باز ماند تا به كمال مطلوب برسد. چنانچه يك انسان نيز مى تواند برسد بجائى كه بجز خدا نداند، از نظر مقام قب بلندى برسد، از نظر ماديت هم مى تواند تسخير فضا كند، اين انسان هم

مى تواند تسخير فضا كند هم مى تواند تسخير عالم ملكوت نمايد، اما كى‌؟ در اثر كار، در اثر فعاليت. اگر كار نباشد، اگر فعاليت نباشد معلوم است انسان الفباى زندگى، الفباى سواد را هم نمى تواند ياد بگيرد چه رسد، كه بخواهد تسخير فضا كند يا اينكهم بخواهد تسخير عالم ملكوت كند و به قول سعدى چه خوش مى گويد:

درخت اگر فعاليت داشته باشد عزيز است و اگر از فعاليت افتاده سزاى او تبر است، بعد هم سزاى او آتش است.

درخت وقتى عزيز است كه كار كدن فعاليت داشته باشد، استقامت داشته باشد، و اما اگر اين درخت از فعاليت افتاد، ديگر او را با تبر ذره ذره مى كنند بعد هم مى سوزانند انسان هم همين است. انسان اگر كار كند، اگر فعلايت و استقامت داشته باشد عزيز است، در دنيا عزيز است، در آخرت هم عزيز است و به فرمودۀ قر آن زندگى طيب دارد: «مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ‌»(1)

كسى كه كار مى كند كار شايسته «مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ‌» را بعضى معنا كرده اند، گفته اند مراد از كار شايسته هر كارى است كه مرضى خدا باشد، حالا مى خواهد نماز و روزه باشد يا زراعت و تجارت اگر اين طور معان كرديد چنين مى شود: هركه كار كند كار شايسته خداپسندانه كار مربوط زندگى طيب تر، پاكيزه تر. اگر هم آن چنان معنى كرديد كه معنا كرده اند «مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً» يعين عبادت، يعنى نماز و روزه يعنى چيزهايى كه عبادى است، نه كارهايى دنياى بالاخره آيۀ شريفه مى فرمايد: تو بمقام قرب در دنيا و آخرت مى سيد جز كار كنى، جز فعاليت و استقامت داشته باشى و كار شايسته كنى، از اين جهت اسلام روى كار و فعاليت و استقامت خيى سفارش كر ده است، به اندازه ى ثواب بار بر كار كر ده است كه فرموده است اگر يك زنى در خانه كار كند، يعنى خانه دارى كند، بچه دارى و شوهر دارى كند، اگر يك مردى براى رفاه زن و بچه اش كار كند، تجارت كند، زراعت


1) 1 - نحل، 17.

كند، فرموده است ثواب اين مرد و زن ثواب جبهه و خط مقدم جبهه است.

راجع به مرد فرموده:

«الكاد لعياله كالمجاهد في سبيل الله»(1)

راجع به زن فرموه است:

«جهاد المرئة حسن التبعل» هر دو معنايش اين است كه اگر زن در خانه كر كند، مرد در خانه كار كند، براى اينكه زندگى خانه را بچرخاند، زن در خانه، مرد در خارج خانه ثواب هر دوى آنها ثواب خط مقدم در جبهه است.

راوى مى گويد: امام باقر (ع) را ديدم مى رود دنبال كار، دنبال زراعت در هواى گرم، عرق از سراپاى امام مى ريزد اين راوى محمد بن منكدر است، يك صوفى منش است، و امام باقر (ع) را قبول ندارد. اما امام باقر را آدم خوبى مى داند، مى گويد: بروم اين فرزند زهرا را نصيحت كنم آمد در مقابل امام باقر گفت: يا ابن رسول الله! اگر در اين حال شما بميرى در چه حالى مرده اى، مى خواست بگويد چون براى كار دنيا مى روى و عرق مى ريزى و رفتن دنبال كار خوب نيست.

امام باقر (ع) فرمودند: اگر من در اين حال بميرم در حال عبادت و اطاعت خدا مرده ام و فرمود كه من عرق مى ريزم براى اينكه محتاج تو و امثال تو نشوم.(2)عين همين روايت از امام صادق (ع) رسيده است و راوى مى گويد: ديدم امام صادق (ع) مشغول كندن زمين بودند كار مى كردند و عرق از سر تا پاى آقا مى ريخت. رفتم جلو گفتم: يا بن رسول الله! بدهيد من كار كنم. فرمودند: نه، دلم مى خواهد پروردگار عالم مرا در اين حال ببنيد، دلم مى خواهد پروردگار عالم ببيند كه من دارم عرق مى ريزم براى اينكه چيزى فراهم كنم، خودم زن و بچه ام در رفاه باشند.(3)عين اين روايت را باز صاحب وسائل از امام موسى بن جعفر (ع) نقل مى كند، راوى مى گويد: رفتم در صحرا ديديم موسى بن جعفر دارند كار مى كنند عرق از سر تاپاى ايشان مى ريزد در هواى گرم، به ايشان عرض كردم: اقا!


1) 1 - وسائل، ج 12، صفحه 43.

2) 2 - همان، صفحه 10

3) 3 - همان، صفحه 23.

مردها كجا هستند يعنى چرا شما كار مى كنيد، موسى بن جعفر (ع) فرمودند: اين كارى كه من مى كنم سيرۀ پيامبر و ائمه طاهرين است، پيامبر كار مى كرد، امير المومنين كار مى كرد، حضرت زهرا كار مى كرد، آباء من يعين ائمه طاهرين، كار مى كردند.(1)دربارۀ حضرت زهرا (س) دارد در خانه به اندازه اى كار كرده بود كه دست مبارك ايشان تاول زده بود حتى يك وقتى پيامبر اكرم (ص) وارد شدند ديدند بچه در دامن زهرا است، دارد به بچه شير مى دهد، دست مبارك از آسيا خسته شده و به خواب رفته زهرايش را بيدار كرد فرمود عزيزم بچش تلخى دنيا را براى شيرينى آخرت.(2)به اندازه اى كار در اسلام اهميت دارد كه صاحب اُسد الغابة در كتاب خود نقل مى كند، پيامبر اكرم (ص) رسيدند به كارگرى اين بنده خدا آمد به پيامبر دست داد. پيامبر دست اين كارگر را گرفتند ديدند دستش زبر است از اثر كار زبر شده، پيامبر اكرم (ص) دست او را بوسيدند و فرمودند: من دست كارگر را دوست دارم

«هذه يد لا تمسُّها النّار».

به اندازه اى به كار اهميت داده شده كه راوى مى گويد: رفتيم خدمت امام صادق (ع)، امام صادق از عمر بن مسلم كه يكى از اصحاب است الحوالپرسى كردند، فرمودند كه حال عمر بن مسلم چطور است، گفتيم: الحمد لله حالش خوب است الا اينكه دست از تجارت برداشته حضرت احتياجى هم ندارم و رفته در خانه و آنجا مشغول عبادت است. حضرت سه مرتبه فرمودند: «عمل الشيطان» گفتند اين كار، كار شيطانى است نه كار خدايى،(3)انسان دست از تجارت بردارد و برود در خانه بنشيند و عبادت كند بعد فرمودند اگر كسى تجارتش را، كسبش را رها كند برود رد مسجد بنشيند يا برود در خانه بنشيند دو ثلث عقلش كم مى شود.


1) 1 - وسائل، جلد 12، صفحه 23

2) 2 - تفسير الميزان، ذيل سورۀ «و الضحى» آيه 5.

3) 3 - وسائل، جلد 12، صفحه 6.

در روايات فراوانى داريم آن كسى كه تنبل باشد عقل او كم مى شود، يعنى آدم حسابى آدمى كه پرودگار عالم دستش را مى گيرد و و بالا مى برد كسى است كه تجارت مى كند، كاسبى مى كند، اما تجارت و كاسبى، او را از ياد خدا باز مى دارد. در قرآن مجيد آمده: «رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ‌»(1)

امام صادق (ع) فرمودند معناى آيه شريفه اين است كه آدم حسابى آن است كه تجارت كند اما مواظب باشد موقع نماز اول وقت برود دنبال نمازش، مواظب باشد كه اين كاسبى او را از باد خدا خدا باز ندارد. مواظب باشد «العياذ بالله» يك دفعه اين تجارت، اين كسب، او را شيطانى نكند، رحمانى باشد.

در روايت ديگرى مى خوانيم كه امام صادق (ع) مى رمايند من صبحى سوار مى شوم مى روم دنبال كار تا ظهر و ظهر مى روم دنبال نمزم بعد تمسك كردند به قرآن شريف، فرمودند، قرآن مى گويد: «فَإِذٰا قُضِيَتِ اَلصَّلاٰةُ فَانْتَشِرُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ اِبْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ‌»(2)

وقتى كه نمازت تمام شد برو دنبال كارت و بالخره نظير اين رواياتى كه خواندم بيشتر از پنجاه روايت را صاحب وسائل (ره) در جلد دوازده وسائل نقل كرده. در اول جلد دوازدهم بيش از بيست باب دراين باره عنوان كرده اند. و بيشتر از پنجاه روايت براى اينكه مسلمان بايد فعّال باشد، مسلمان بايد با استقامت باشد. از سوى ديگر راجع به تنبلى، تن پرورى به اندازه اى مذمّت شده كه در همين روايات مى فرمايد: ملعون است ملعون است آن كسى كه مى تواند كار كند اما كار نكند و زن و بچه اش سختى بكشند.

در روايات ديگرى مى فرمايد: ملعون است ملعون است آن كسى كه مى تواند كار كند اما نكند و سر بار و كلّ بر ديگران باشد. در روايت سومى مى فرمايد: «من وجد ماءً و تُراباً ثمّ افتقر فبعده الله» كه نظير اين روايت را اُسد الغابة طور ديگر نقل مى كند: «من كان له ماءً و تراباً ثمّ افتقر فعليه لعنة الله» هر دو يك معنى دارد.


1) 4 - نور، 37.

2) 5 جمعه، 10.

امام صادق (ع) فرمود آن ملتى كه آب دارد، خاك دارد اما فقير است لعنت خدا بر اين ملت باد. امير المومنين (ع) همان روزهاى اول آمدند كوفه وارد مسجد شدند ديدند دسته اى مشغول ذكر هستند امير المومنان پرسيدند اينها كى هستند؟ گفتند: اينها رجال الحق هستند، امير المومنين اين لغت برايش تازگى داشت فرمود: رجال الحق ديگر چيست‌؟ گفتند اينها افاردى هستند كه زن و بچه و زندگى را رها كرده اند و آمدند در مسجد مشغول عبادت و ذكر و ورد و قرآن هستند اگر چيزى گيرشان آمد مى خروند اگر هم چيزى گيرشان نيامد صبر مى كنند، امير المومنان عصبانى شدند فرمودند سگ هم همين جور است، بلند شويد برويد دنبال كار، رجال الحق گير كدام است! مسجد و گوشه مسجدنشين و سر كج كردن اين مربوط به اسلام نيست، اسلام كار مى خواهد اول وقت بيايد نماز بخوانيد شما همان منطق قرآن را بكار بنديد قرآن ميگويد: «رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ‌».(1)تجارت كن، اما تجارت تو را از ياد خدا باز ندارد. كاسبى كن اما نماز اول وقت را فراموش نكن. «لاٰ تُلْهِكُمْ أَمْوٰالُكُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ‌» مال خوب است اولاد خوب است اما مواظب باشد مال و اولاد يك دفعه تو را بى خدا نكند. آن كه بد است اين دلبستگى است، آدم دلبستگى به پول پيدا كند، دلبستگى به تجارت پيدا كند، وابستگى به اولاد پيدا كند، بت او بشود بد است، و اما اگر دلبستگى نباشد وظيفه است، كه انسان كار كند حتى در روايات مى خوانيم

«اَبْغَضُ النّاس عند الله الْبطّالون» مبغوض ترين افراد پيش خدا، افراد تنبل هستند، افراد بيكار (از امام باقر (ع)

حضرت موسى به خدا گفت: خدايا! مبغوض ترين افراد پيش تو چه افرادى هستند؟ خطاب شد:

«جيفة باللّيل و بطّال بالنّهار» مبغوضترين افراد پيش من آنها هستند كه از اول شب تا صبح مى خوابند و به فكر آخرتشان نيستند و روز هم تنبل و به فكر دنيايشان نيستند.


1) 1 - منافقون، 9.

فرق هم بين زن و مرد نيست، زن در كارِ خانه را نكند وقتى وارد خانه او شوند مى بينند كه چادر آن گوشه افتاده، لباس بچه اش گوشۀ ديگر افتاده، تار عنكبوت خانه را فراگرفته اين زن نيست. مبغوض ترين افراد پيش خدا اين زن است، مرد هم كار نكند و زنش خجالت بكشد پيش مردم، بچه هايش در سختى باشند مبغوض ترين افراد پيش خدا اين مرد است اين خانه بايد بچرخد. خارج خانه مال مرد است، داخل خانه مال زن است زن تنبلى كند، مبغوض ترين مردم است، مرد تنبلى كند مبغوض ترين مردم است.

همين طورى كه امام اول على (ع) مى فرمايد:

«اعمل لدنياك كانك تعيش ابداً و اعمل لاخرتك كانّك تموت غداَ»(1)

براى دنيايت كوشا باش جدّى مثل اينكه مى خواهى تا روز قيامت در دنيا باشى، براى آخرتت هم جدّى باشد به اندازه اى كه گويا فرادا مى ميرى.

براى هر دو انسان بايد كوشا باشد، انسان بايد دو چشمى باشد، دو بالى باشد، دو بعدى باشد درحالى كه به فكر دنيايش هست به فكر آخرتش باشد، در حالى كه بفكر آخرتش هست بفكر دنيايش باشد.

ملت تن پرور ملت تنبل بايد زير و رو شود بايد نابود شود. قرآن مى فرمايد: «وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا فَحَقَّ عَلَيْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً»(2)وقتى ملتى عيشا شد، تن پور، تنبل و سور چران گرديد، افاردى كه دو رهم بنشينند، و بگويند، و بخندند، نه نسبت به دنيايشان فكر كنند، نه فكر آخرتشان باشند اين افراد در هر ملتى زياد شوند مستوجب عذاب مى شوند. لذا اين شهر زير و رو مى شود، اين ملت نابود مى گردد.

در سورۀ «واقعه» قرآن به اينها مى گويد: مترف يعنى هوسران خوشگذاران، عياش، تن پرور، مى فرمايد: «وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ‌»(3). ميگويد آنهايى كه دست چپى هستند در روز قيامت چقدر شوم هستند


1) 1 - مستدرك الوسائل، جلد 1، صفحه 18.

2) 1 - اسراء، 16.

3) 2 - واقعه، 45 41.

دست چپى ها، شوم هستند مى فرمايد اينها در جهنم هستند، در آن آتش سوزان، در آن آتشى كه سايه آن آتش براى آنها سخت است سخت! مى فرمايد اين دوزخ براى چيست‌؟ براى اينكه در دنيا تن پرور بوده اند، براى اينكه عياش بوده اند.

آن چيزى كه ضعف اعصاب راى انسان مى آورد انسان را خرد مى كند، آن چيزى كه موجب مى شود انسان در مقابل هر كس و ناكس سر فرود آورد، آن چيزى كه مجب مى شود انسان را بنده ديگران كند، آن بَرْج است نه خرج، آن تن پرورى است، آن عياش گى است، لذا عياش گرى در اسلام خيلى مذموم است. تنبيل در اسلام مذموم است بعكس آن، كار، فعاليت كه بخواهد زن و بچه اش در رفاه و آسايش باشند، اين كار بسيار مطلوب است بالاترين عبادات است

«قال رسول الله (ص) طلب الحلال جهاد»(1)با فضيلت ترى از همه اعمال اين كه انسان دنبال حلال باشد.

در ذيل آيۀ شريفه كه در قنوت مى خوانيد: «رَبَّنٰا آتِنٰا فِي اَلدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي اَلْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ»(2)در ذيل اين آيه روايت داريم كه حسنۀ در آخرت را به معنى بهشت گرفته و معناى حسنۀ در دنيا را زندگى متوسط و اخلاق خوب. اگر كسى يك اخلاق خوبى در زندگى داشته باشد و يك زنگى متوسط هم داشته باشد اين مصداق «رَبَّنٰا آتِنٰا فِي اَلدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي اَلْآخِرَةِ حَسَنَةً‌» است و راستى هم اين جور است.

يك كارى بكنيد كه هميشه تا دم مرگ دست از كار برنداريد اگر تاجرى كار كن، اگر زارعى كار كن، فردى آمد خدمت امام صادق (ع) عرض كرد: يا ابن رسول الله! من كارگر هستم اما ديگر نمى توامن با دستم كار كنم. ديگر نمى توانم با دوشم كار كنم، حضرت فرمودند كه برو كر كن برو با را بگذار روى سرت ببر و با اين كار عزت خودت را حفظ كن، عزيز باشد و زن و بچه ات را در رفاه و آسايش قرار بده.

كسى آمد خدمت پيامبر اكرم، زنش اصرار كرده بود كه برو از پيامبر


1) 3 - كنز العمال، خبر 9205.

2) 4 - بقره، 201.

براى ما چيزى بگيرد سخت در مضيقه بودند، او آمد تا نشست پيامبر اكرم (ص) براى اينكه نگويد نمى دهم و از طرفى هم او را ادب كرده باشد يك روايت خواند فرمودند:

«من سألنا أعطيناه و من استغني أعناه الله»(1)(هر كسى از ما چيزى بخواهد به او مى دهيم اما اگر نخواهد خدا او را بى نياز مى كند) او هيچ نگفت بلند شد آمد پيش زن و بچه اش، زنش به او گفت رفتى‌؟ گفت رفتم، پرسيد چيزى گفتى‌؟ جواب دادنه، راستش اينكه تا نشستم پيامبر اين روايت را خواندند فهميدم با من است.

زنش وسوسه كرد گفت: يعنى چه پيامبر با توست‌؟ خوب پيامبر روايت مى خواند كار پيامبر روايت خواندن است حتماً فردا بروى، دو دفعه فردا آمد، نشست، تا نشست پيامبر فرمودند:

«من سألنا أعطيناه و من استغني أغناه الله» هر كس از ما چيزى بخواهد به او مى دهيم اما اگر از ما چيزى نخواهد دا او را بى نياز مى كند، خوب ديگر قطعى شد كه پيامبر به او مى خواهد بگو. يد بلند شد برو، دوباره آمد خانه، دو دفعه زن وسوسه كرد كه نه، حتماً بازهم بايد بروى او روز سوم آمد تا نشست پيامبر همين روايت را خواندند، مرد ديگر خنه نرفت از خدمت پيامبر بلند شد بيرون آمد يك تيشه، يك طنابى از همسايه قرض كر رفت يك پشتۀ خارى كند بدوش گرفت آمد هيزم را فروخت يك غذايى براى زن و بچه اش تهيه كرد رفت خانه ديد عجب لذتى دارد، آن شب را آن روز را بخوبى گذاردند فردا رفت، روز بعد آن رفت كم كم توانست يك تيشه و طناب هم بخرد يك سال بيشتر طول نكشيد توانست يك شترى هم بخرد كه ديگر هيزم را بدوش نگيرد. طولى نكشيد يك غلامى هم تهيه كرد در بيابان كمك كارش باشد، طولى نكشيد حسابى كار و بارش خوب شد.

يك روزى سوار شتر، غلام هم سوار شتر با يك آقايى داشتند مى رفتند پيامبر اكرم رسيد او سلام كرد تا سلام كرد پيامبر فرمودند:

«من سألنا أعطيناه و من لم يسألنا أغناه الله» بعد فرمودند: فلانى اگر آن روز من نيم من جو، يك صاع جو به تو داده بودم تو الان بيچاره بودى اما ندادم عفت نفس بخرج دادى، كار كردى پرودگار عامل لطف كرد به مقامى رسيدى اتفاقاً اين جمله


1) 1 - اصول كافى جلد 3، ص 208، باب القناعة، سفينة البحار ماده «قنع»

«مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ‌» در قرآن زياد تكرار شده است كه آقا كار كن فضل پروردگار عالم شامل حال و مى شود. «فَإِذٰا قُضِيَتِ اَلصَّلاٰةُ فَانْتَشِرُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ اِبْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ‌» (1)«عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضىٰ وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي اَلْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ‌»(2)

اگر كار كاردرستى باشد، كار حلالى باشد مسلم است كه پروردگار عالم بركت مى دهد، فضلش را شامل حال او مى كند، به هر كجا مى خواهد مى رسد لذا زن بايد كار كند مرد بايد كار كند، زن نبايد تنبل باشد، تنبل زن بدبختى ها جلو مى آورد، مرد هم نبايد تنبل باشد، تنبلى او بى آبرويى ها بوجود مى آورد هر دو بايد كار كنند.

حالا علاوه بر اينكه هر دو بايد كار كنند و عملاً نشان دهند به بچه ها كه انشاء الله يك روزى درباره اش صحبت مى كنم (تربيت عملى) علاوه بر اين بايد به بچه ها بگويند بايد به خانم در خانه دخترش را وادارد به كار اگر بخواهد تنبلى كند، با زبان خوش با نصيحت نگذارد، تنبل بار بيايد، دختر بزرگ بايد جارو كند، غدذا بايد بپزد، لباس بايد بشويد و همۀ اينها را مادر بايد به دختر ياد بدهد، بعى اوقات ديده ايم مخصوصاً الان زياد است كه دخترها بلد نيستند كار كنند، اينها همين مقدار كه در س مى خوانند خيال مى كنند كه اين دس است ديگر براى اينها بس است و نبايد كار خانه را انجام دهند اين غلط است.

همان وقت كه دختر خانم امتحان دارد بايد كمك مادر را فراموش نكند و اتفاقا اگر نذر كند كه در خانه كار كند بهترين نذرهاست. شما ها نذر كنيد كه زن وبچه تان را در رفاه و آسايش بگذاريد بهترين چيزها است، كار كنيد تا در زندى رفاه ايجاد شود بسيار مطلوب است البته اسراف و تبذير نباشد، اين حد متوسط بسيار در الام مطلوب است، بالاترين عبادت براى فرد است.

اى مرد مى خواهى عبادت كنى، عبادت ارزنده تا مى توانى در خانه


1) 2 - جمعه، 10

2) 3 - مزمل، 20.

با اخلاق باشد و خارج از خانه كار كن براى اينكه زن و بچه ات در رفاه و آسايش باشند و اين را به پسرت ياد بده، پسر ده ساله شما بايد كارخانه را بكند. پسر دوازده سالۀ شما همان وقت هم كه امتحان دارد بايد برود نان بگيرد بايد برود خريدك ند و يادش بدهيد كار كردن را همين طورى كه بايد يادش بدهيد درس خواندن را، اگر خداى ناكرده پدر مواظب درس خواندن بچه اش نباشد، مادر مواظب درس خواند بچه اش نباشد معلوم است اين بچه خوب نمره نمى آورد، مسئولش پدر و مادر است. بايد مواظب دنيايشان هم باشند، و اين از وظايف سنگين پدر و مادر است.

مادر كار كند دختر خانم هم در آشپزخانه دنبال مادرش، هم نگاه كند و هم كمك كند، اين مثالها خيال نكنيد همين جورى باشد، روانشناسها مى گويند، كار آئينه فكر جامعه است، الان در همين دخترهايى كه با سواد هستند، ديپلمه، ليسانس اينها فراوان ديده مى شود.

مى گويند يكى دختر خانمى رفت منزل شوهر مى خواست برنج بپزد بلد نبود، لذا به يك زن گفت مى خواهم برنج بپزم چطور بپزم گفت بايد برنج را بخيسانى او زير بار نرفت. ميگفت بلد هستم، خيلى خوب اين را كه مى دانستم گفت بعد از آن آب بريزى و بجوشانى، گفت اين را بلدم گفت وقتى جوشيد باندازه اى كه له شد آن وقت چلو كش كنى، گفت اين را هم بلد هستم، گفت بريز در ظرف گفت اين را هم بلد هستم گفت يك خشت را هم بگذار روى آن، گفت اين را هم بلد هستم گفت خيلى خوب او آمد همه كار كرد خشت را هم گذاشت رويش معلوم است ديگر چه برنجى از كار در آمده است.

بعضى اوقات خشت را مى گذارند روى برنج، اين تقصير كيست‌؟ تقصير مادر، بعضى اوقات پسر زن گرفته هنوز يك نان بلد نيست بخرد بعضى اوقات اتفاق افتاده اين مرد زن جوانش را روانه مى كند پيش بقال. ننگ نيست براى يك مدر مسلمان زن جوانش برود سبزى بخرد، مرد در خانه نشسته زنش مى رود با نامحرم حرف مى زند او در خانه است، غيرت چه شد؟ از همه چيز گذشتى‌؟

مولا امير المومنين (ع) همين را مى گفت: امير المومنين روى منبر داد مى زد مى فرمود: مردها! من مى بينم زنها در كوچه تنه به يكديگر مى زنند غيرت شما كجا رفت، تو كه در خانه نشستى و زن تو مى رود ميوه مى خرد، زن تو مى رود نان مى خرد غيرتت كجا ر فت‌؟ ابته گاهى مى خواهد برود چيزهايى كه مربوط به خودش است بخرد تو بلد نيستى بخرى با آن سليقۀ خودش بايد باشد، خوب همراه هم برويد خوب است. اما برود سبزى بخرد، برود نان بخرد آن هم زن جوان تقصير كيست‌؟ تقصير اين جوان است. بله تقصير پدر هم هست، تقصير مادر هم هست. اگر پدرش به او گفته بود عزيزم بايد فعّال باشى، بايد كار كنى، جوانها! تا انسان فعال نباشد نمى تواند بجايى برسد.

دربارۀ مخترعين شما مطالعه كنيد (من مطالعه كردهام). ببنيد اينها چه زحمت ها و مشقّْت ها كشيده اند تا توانسته اند مخترع شوند. تنها از اثر نبوغ نبوده اينشتين بارها رفوزه مى شد، او از نظر استعدا بسيار پايين بوده نيوتن از نظر استعدا بسيار پايين بوده حتى در دبيرستان رفوزه شد.

پاستور علاوه بر اينكه مريض بود، دردسر داشت از نظر استعداد معمولى بود اما از پاستور پرسيدند كه اقا نبوغ يعنى چه‌؟ گفت: من نبوغ سرم مى شود، اما همين مقدار مى دانم هر كه كار كند و استقامت داشته باشد به هر كجا بخواهد مى تواند برس. جوان! و لو استعدادت كم است، اگر كار كنى به هر كجا بخواهى مى توانى برسى.

ملّا صالح مازندرانى داماد علامه مجلسى (ره) است. او يك طلبه است، باندازه اى كم استعداد بود كه بعضى اوقات خانه اش را گم ميكرد. اما كار كرد، استقامت به خرج دارد، شب عروسى گفت تا مطالعه ام را نكنم مى رويم پيش عروس، نشست براى مطالعه اتفاقاً گير كرد. نصف شب شد، نزديك اذان صبح، دختر علامۀ مجلسى ديد نمى آيد بلند شد رفت بيرون ديد شوهرش يك مسأله را نمى داند بفهمد، او زن باسوادى بود، نوشت مسأله را گذاشت روى كتاب و رفت ملا صالح آمد ديد جوا ب مسأله نوشته شده رفت سراغ همسرش.

اين ملا صالح مازندرانى كه خانه اش را گم مى كرد از مجتهدين بسيار

عالى شد. شرحى كه ملا صالح مازندرانى بر اصول كافى نوشته بهترين شرحهاست او توانست، شرح بر اصول كافى بنويسد، توانست مجتهد شود و دختر علامه مجلسى را بگيرد، همۀ اينها در اثر كار و صبر و استقامت است.

در پايان بحث دو سه نكته را به همه مخصوصاً به كاسب ها عرض كنم:

1 - كار بايد كرد، اما مواظب باشيد حريص نباشيد كه گر حريص شديد ديگر هم خود بدبختى هم زن و بچه ات. معناى حرص چيست، اينكه زياده كار كنى، انسان بايد كار كند، در حالى كه بايد كار كند بايد عبادت كند، در حالى كه بايد عبادت كند بايد استراحت كند، زن دارى كند، بچه دارى كند. گاه يهم وقتش را مى گذارد روى كار مغازه اش نصف شد اول صبح موقع نماز باز مغازه باز است.

اين ننگ است در بازار، ننگ است يك سملمان مغازه اش باز بادش، برويد مكّه، برويد مدينه ببينيد آن وقتى كه مى گويد: الله اكبر، كاسبى را رها مى كند، و لو اينكه استفاده اش عالى باشد. ننگ است براى يك كسى كه مؤذن مى گويد: الله اكبر او چراغش مى سوزد، دارد كاسبى مى كند، كسابى كردن وقت دارد. 8 ساعت خواب، 8 ساعت عبادت. تو 8 ساعت عبادت نمى كنى 4 ساعت عبادت نمى كنى اقلاً يك قدرى رهم بفكر قبرت يك قدرى هم بفكر قيامتت، يك قدرى به فكر خدا باش. يك قدرى به فكر زن و بچه ات باش.

2 - بايد مواظب باشيد كار كارِ حلالا باشد، اگر خداى نكرده يك درهم حرام بيايد در زندگى شما، نابود مى شويد حالا امروز نابود نشويد، فردا مى شود. حلم خدا خيلى است خيلى.

سعيد بن جبير دم مرگ خنديد. حجاج بن يوسف ثقفى گفت چرا مى خندى‌؟ گفت تعجب مى كم از حلم خدا و بى حيايى تو، حلم خدا خيلى است. اما به قول يكى از مراجع بزرگ مى گفت: خدا دير گير است، اما سخت گير است. يك دفعه خداى نكرده غش در معامله ميكنى، در وضع فعلى گرانفروشى مى كنى، احتكار مى كنى خدا صبر مى كند براى خودت هم ممكن

است خبرى نباشد، اما براى همان كه جمع مى كنى يك دفعه همان مال يك قوز و وبالى مى شود براى آنها، يك بدبختى مى شود، آتش هم ميگرد نابود مى شوى معنى ندارد كه حرام نمو كند «يَمْحَقُ اَللّٰهُ اَلرِّبٰا وَ يُرْبِي اَلصَّدَقٰاتِ‌»(1)

مواظب باشيد حرام در زندگى شما نباشد مواظب باشيد مستضعف را دهاتى هاى ساده لوح را، افراد ساده لوح را گول نزنيد. مواظب باشيد با اين افراد ساده لوح يعين مشتريهاى سادله لوح خيلى خوب برخورد كنيد. خداوند مى فرمايد به عزت و جلالم از همه چيز مى گذارم اما از مال مردم نخواهم گذشت.

3 انسان بايد كار كند اما خودگرا نباشد. يعنى اين كارى كه مى كند، اين استفاده كه مى كند به اندازه وسعش به فقرا به ضعفاء به بيچاره ها رسيدگى كند. و لو كم هر كسى به اندازهء وسعش، پيامبر اكرم (ص) خطبۀ شعبانّيه را خواندند، در اين خطبه شعبانيه فضيلت ماه مبارك رمضان را مى گفتند، در آ» جا هى مى گفتند: افطارى بدهيد، تا مى توانيد به فقرا رسيدگى كنيد يك كسى بلند شد گفت گر نداشته باشيم‌؟ فرمود:

«وَ لَوْ بِشّقَةِ تَمْرِ اَوْ شَربة ماء»(2)اين را سه مرتبه تكرار كردند، فرمودند هر كس به اندازۀ وسعش يعنى معناى اين گفته پيامبر اين اس كه ما بايد باندازۀ وسعمان رسيدگى به ديگران كنيم و لو اينكه مثلاً روزى صد تومان استفاده داشتى باشى و روزى صد تومان بيشتر خرج داشته باشى اما باندازه وسعت بايد كمك به ديگران را فراموش نكنى كمك قلم، از نظر زبان، از نظر پول، از نظر هرچه بتوانى كار خوب است، همين طورى كه خودش مى خواهد در رفاه باشد زن و بچه اش را در رفاه بگذارد، اگر مى تواند ديگران را هم در رفاه و آسايش بگذارد و اين سه چيز را كه عرض كردم حتماً بايد به بچه ها ياد بدهيم، ياد پسر و دختر بدهيم. و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.


1) 1 - بقره، 276.

2) 2 - تفسير نمونه، جلد اول.

درس بيست و سوم: آداب رفاقت

اشاره

فصل 17

بحث دربارۀ رفاقت است، بايد مواظب باشيم بچه هاى ما، جوانهاى ما از دختر و پسر با چه افرادى رفت و آمد دارند، و در ضمن بايد توجه داشته باشيم كه اين مسأله براى خودمان هم هست، و مواظب باشيم با چه كسانى رفت و آمد داريم و بدانيم كه رفيق، فوق العاده در زندگى انسان مؤثر است، در سعادت و شقوات بچه ها، جوانها و در سعادت و شقاوت همه و همه تأثيرى بسزايى دارد. انسان مدنى است يعنى دوست يابى است. اينه با كسى رفت و آمد كند براى انسان ضرورى است، انسان به تنهايى نمى تواند زندگى كند و علاوه بر اين هر زن و مردى مخصوصاً جوانها دوست دارند كه دوستى داشته باشند، آشنايى داشته باشند و با آنها رفت و آمد نمايند و آنها نشست و برخاست داشته باشند، اين يك مسأله ضرورى است.

ما مى دانيم بچه ها، حتى بچه هاى دبستانى دوست دارند. رفيق دارند، افرادى را اول سال انتخاب مى كند براى دوستى و نشست و برخاست و گفت و شنود و اين دوست يابى در جوانها بيشتر است و اما در همۀ افراد چه بچه، چه نوجوان، چه جوان، چه پير، چه زن و چه مرد دوست گرفتن مسلّم است. از اينكه بايد دوست داشته باشيم، رفيق داشته باشيم، رفت و آمد بايد بكنيم دراين باره اشكالى نيست، اشكالى كه هست در انتخاب اس كه اگر جوان شما رفيق نايابى را انتخاب كرد اين رفيق ناباب، جوان شما را خراب مى كدن، او را گمراه مى سازد، چنانچه بچه شما با يك دوست خوب و از خانواده اى خوب و متدين و سرو كار رفت و آمد داشته باشد، بچۀ شما رو به

سعادت مى رود.

اگر بچۀ شما علاقه به درس نداشته باشد همان رفيق خوب او را درس خوان مى كند، و چنانچه بچه شما يك رفيق تنبل پيدا كرد، جوان شما يك رفيق تنبل انتخاب نمود همان زور اول و دوم تنبلى اين رفيق روى جوان و بچه اثر مى گذارد و مى بيند مطالعه اى كه مى ركد ديگر انجام نمى دهد، درسى كمه مى خواند ديگر نمى خواند، از اين جهت در روايات اهلبيت راجع به انتخاب رفيق خيلى سفارش شده است، به اندازه اى سفارش شده است كه رسول گرامى (ص) مى فرمايد:

«المرء علي دين خليله»(1)يعنى رفيق در دين انسان تأثير بسزائى دارد، بعد هم مى فرمود: ببين با كه رفاقت ميكنى. امام صادق (ع) مى فرمايد: رفيق خوب مثل اين اس كه بادى بزورد به گلستانى وقتى باد وزيد به گلستان مى فرمايد آن باد بوى عطر از گلستان ميگرد، و لو اينكه آن باد خود عطر ندارد. اما همين مقدار كه اين باد آمد در گلستان، از گلستان عطر ميگرد اگر رفيق، خوب شد نظير همان بادى است كخه با عبوز از گلستان، معطر مى شود.

«مثل الجليس الصالح مثل العطار، ان لم يعطك من عطره أصابك من ريحه»(2)رفيق خوب تو را معطر مى كند به عكس، امام صادق (ع) مى فرمايد: رفيق بد مثل آتش مى ماند همين طرو كه اگر شما با آتش تماس گرفتى شما را مى سوزاند، رفيق بد اگر با او تماس گرفتى شما را مى سوزاند، در يك روايت دگيرى امام صادق (ع) مى فرمايد كه رفيق بد يقين داشته باش تو را بد مى كند، على (ع) مى فرمايد:

«ايّاك و مصاحبة الفسّاق فَاِّن الشّرّ بالشرّ ملحق»(3)اگر آن شر باشد يك روز، دو روز طول نمى كشد تو هم شرّ خواهى شد.

در روايت ديگرى آن حضرت مى فرمايد:

«مجالسة الاشرار تورث سوء الظنّ بالاخيار»(4)يعنى مواظب باش با رفيق بد نشست و برخاست نكنى براى


1) 1 - بحار، جلد 74، صفحه 192.

2) 1 - كنز العمال، خبر 24676.

3) 2 - بحار ف جلد 74، صفحه 199.

4) 3 - همان، صفحه 191.

اينكه اول بدى او اين است كه تو را بدبين به بزرگان مى كند، اگر شما يك رفيقى داشته باشى كه پشت سر بزرگان حرف بزند و لو اينكه شما مريد آن بزرگان باشى يك ماه طول نمى كشد كه شما هم به او بدبين مى شوى.

يك كسى مى گفت: بچه ام دو سه روز رفت مزنل يك ضد انقلاب، وقتى كه برگشت، ديدم حرفهاى ركيكى مى زند، حرفهاى ضد انقلابى مى زند، حتى نسبت به امام مطالبى مى گويد. جوان شما اگر با جوان عياشى يك ماه بنشيند او را بيچاره مى كند و مى كشاند به مراكز فحشاء، لذا قرآن شريف دراين باره زنگ خطر مى زند، زنگ خطر قرآن خيى هم قوى است مى فرمايد:

«وَ يَوْمَ يَعَضُّ اَلظّٰالِمُ عَلىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِيلاً يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِي وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً»(1)

مى فرمايد روز قيامت كه مى شود باندازه اى پيشمان است كه پشت دست خود را مى گزد. ديدى انسان يك كار بيجائى مى كند! پشيمان مى شود، گاهى پشت دست مى گزد، گاهى لب مى گزد، اين از پشيمانى است. قرآن مى گويد: در روز قيامت بعضى پشت سدت مى گزند، چه مى گويد؟ مى گويد: اى كاش با پيامبر اكرم (ص) سر و كار داشتم، بعد مى گويد: اى واى بر م ديدى كه رفيق بد مرا خراب كرد و مرا از قرآن، از پيامبر و از همه چيز دور كرد.

بعد قرآن مى فرمايد: بدان كه «وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً» ظاهرا شيطان در اينجا يعنى رفيق بد، يعنى شيطان انسى، مى فرمايد كه رفيق بد تو را به خذلان مى كشاند، رفيق بد تو را بيچاره مى كند. مواظب باشد، انسان يك ماه با افرادى بنشيند كه مقيد به نماز باشند مقيد به روزه باشند مقيد به نماز شب باشند مقيد به اجتناب از گناه باشند به طور ناخودآگاه اين آقا عوض مى شود.

بعكس اگر كسى نماز شب خوان است و نماز اول وقت خوان و اجتناب از گناه مى كند، اما يك ماه برود در مجالس غير دينى بنشيند با افراد ناباب، بطور ناخودآگاه نه تنها نماز شب او از بين مى رود، نماز اول وقتش نيز از بين مى رود، من چه بسيار سراغ دارم دختر خانمهايى را كه آنها نماز شب


1) 4 - فرقان، 28 27.

مى خواندند، نماز جماعتشان ترك نمى شد، روزۀ مستحبى مى گرفتند عمل امّ داود و امثال اينها بجا مى آوردند، اما شوهر ناباب پيدا كرد، شوهر بى نماز پيدا كرد، همين خانمى كه نماز شب مى خواند، ديگر نه نماز صبح مى خواند، نه نمز ظهر و عصر، چه بسيار من سراغ دارم، دختر خانمهايى كه با پوشه مدرسه يا دبيرستان مى رفتند اما شوهر ناباب پيدا كرد، خويشان شوهر لاابالى در حجاب بودند، اين دختر خانم پوشه دار يك دختر لخت و عورى شد عكسش راهم فراوان ديده ايم.

با اين بحث سفارش مى كنم كه جوانها مواظب باشيد اگر رفيق بدى پيدا كرديد شما را از مسجد به مراكز فحشاء مى كشاند.

داستانى آموزنده و پر معنا

نجاشى يكى از شعراى اهلبيت است و در زمان امير المومنين (ع) مى زيست و براى امير المؤمنين (ع) اشعار مى گفت و آدمى است متدين، آدمى است كه دين در دل او رسوخ كرده، اين آدم متدين، اين آدم مريد ملوا امير المومنين و شاعر على (ع) در ماه مبارك رمضان يك روزى قبل از ظهر مى رفت بارى مسجد پشت سر على (ع) نماز بخواند رفيق نااهل درِ خانه نشسته بود، رفيق نااهل به او سلام كرد. گفت: آقاى نجاشى كجا؟ گفت: مى خواهم بروم مسجد. گفت حالا كه قبل از ظهر است. گفت مى خواهم بروم مسجد مقدارى قرآن بخوانم تا امير المومنين بيايد و پشت سر او نماز بخوانم گفت بفرماييد.

وارد شد مقدارى با او صحبت كرد نجاشى به او گفت ماه مبارك مرضان است، چيزى كه مى شود خورد برويم مسجد بهتر است، ولى آن رفيق بد سر گذاشت در گوش او وسوسه شروع شد همان كه در سورۀ مغوذّتين سورۀ آخر قرآن سه مرتبه از او به خدا پناه مى برد از اين رفيق بد، از وسوسۀ رفيق بد.

«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ‌، مَلِكِ اَلنّٰاسِ‌، إِلٰهِ اَلنّٰاسِ‌، مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ‌، اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ اَلنّٰاسِ مِنَ اَلْجِنَّةِ‌

وَ اَلنّٰاسِ‌»

يعنى خدايا پناه مى برم به تو، خدايا پناه مى برم به توف خدايا پناه مى برم به تو، از وسوسۀ رفيق بد، از وسوسۀ شيطان، وقتى كه وسوسه كند، اما غير مستقيم، خنّاس زيرآبكى كار كردن را مى گويند، خنّاس يعنى آن كسى كه زهر را بريزد در كپسول و به خورد شما بدهد، خورد بچۀ شما بدهد. اين را عرب مى گويد خنّاس و اين سورۀ مباركه سه مرتبه پناه به خدا مى برد از اين گونه رفيق ها يعنى رفيقى كه وسوسه كند مخصوصاً وسوسۀ زيرآبكى، وسوسۀ غير مستقيم.

نجاشى آمد آن آقا، سر گذاشت در گوش نجاشى، ديگر مستقيمش كرد، گفت كه بيا برويم خانه، يك شراب نابى دارم، يك برۀ گوسفند هم دارم شراب ه تو مى دهم، بره هم به تو مى دهم نجاشى تكان خورد گفت يعنى چه‌؟ ماه مبارك رمضان است اين حفها چيست مى زنى‌؟ گفت كه اشتباه كردم، بيا تا با توحرف بزنم، كشاندش توى خانه نجاشى را نشاند، وسوسه شروع شد، خدا أرحم الراحمين است، خدا مى آمرزد بيا دمى خوش باشيم، امروز گناه مى كنمى فردا توبه، با گفتگو شراب را بخورد نجاشى داد، بعد هم بره را آورد بخورد نجاشى داد.

امير المومنين دارد نماز مى خواند، بدمستى شروع شده، داد او رفت بالا خبر دادند به امير المومنين كه شاعرت، آنكه صفت اول مى ايستد به نماز جماعت، شراب خورده، فرمودند: صاحب خانه را با نجاشى هر دو را بياوريد. اينها بايد حدّ بخورند، هشتاد تازيانه بايد به آنها زد مثل اينكه نجاشى كمتر خورده بود، چه جور بود ميدانم تا پيش آمد، نجاشى فرار كر نتوانستند او را بگيرند، نجاشى فرار كرد صاحب خانه را گرفتند، آوردند پيش امير المومنين و امير المومنين حدّ را جارى كرد، نجاشى خيلى متشخص و آبرودار، طايفه دار بود، شب بعضى از برگان از طايفه اش آمدند خدمت امير المومنين واسطه شوند، آقا ببخشيد اگر نجاشى بخواهد حدّ بخورد آبروى طايفۀ ما مى رود.

امير المومنين فرمودند: نمى دانم چه مى گوييد، ميگوييد: حدود خدا را

جارى نكنم‌؟ تهديد كردند، گفتند: يا عى اگر بخواهى حدّ جارى كنى اين طايفه دشمن شما مى شوند، فرمودند من بايد حكم شرعى را انجام بدهم و لو اينكه جهان پشت به پشت يكديگر كند ضد من. ديدند نمى شود، بالاخره نجاشى را دستگير و حد جارى شد نجاشى همان شب كه شلا خورده بود فرار كرد رفت شام معاويه خبردار شد، نجاشى آمده معلوم مى شود نجاشى خيلى متشخص بوده كه معاويه روى او حساب مى كرده، لذا جلسۀ خير مقدم براى نجاشى گرفت وزراء بودند، وكلا بودند، اشرافيان بودند، سفراء بودند. همه جمع بودند، جسه از نظر تشريفات خيلى عالى بود، خوب، تشريفات برگزار شد، نجاشى نشسته بود معاويه به او رو كرد، گفت: اين جلسه را من براى تو گرفته ام جواب داد مى دانم، گفت: امير المومنين هم آن كسى است كه تو را فرارى داده و شلاّقت زده، گفت: اين را هم مى دانم گفت پس بلند شو اينجا مقدارى از من تعريف كن، تشكر كن و مقدارى هم از امير المومنين (ع) بدگويى بنما، نجاشى بلند شد ايستاد گفت:

مردم! اين جلسه را معاويه براى من گرفته اين همه تشريفات براى من است، من هم از على فرار كردم، براى اينكه مرا حدّ زد فرار كردم آمدم اينجا و معناى اين كارها اين است كه من نتوانستم زير پرچم عدل على باشم آمدم زير پرچم ظلم معاويه و معاويه من گناهكار را قبول كرده زير پرچمش آورده و برايم اين تشريفات را گرفته و بالاخره بجاى اينكه تعريف از معاويه كند، تعريف از امير المومنين و انتقاد از معاويه نمود.

نجاشى دين دارد، نجاشى ولايت دارد، اما همين نجاشى كه ولايت دارد، شاعر خاص امير المومنين است در صف اول جماعت مولا جايش است قبل از ظهر مى خواهد بيايد مسجد كوفه براى عبادت ولى رفيق بد او را برد در خانه شرابش داد، بره هم داد.(1)قرآن مى فرمايد بدان اگر با رفيق بد نشست و برخاست كريد پشيمان مى شوى پشت دست را دندان مى گرى براى خودت يا براى جوانت.

چه ميگويى‌؟ مى گويى: اى كاش جوان من با فلان كسى رفت و آمد


1) 1 - شرح ابن ابى الحديد، جلد 4، ص 88.

نداشت، ديدى آبروى جوانم و آبروى خودم را ريخت و به قول قرآن اين كاشكى ها نه در دنيا و نه در آخرت ديگر فايده اى ندارد. آب ريخته را كه ديگر نمى شود برگرداند. اگر آبروى شما يا آبروى جوانتان ريخت ديگر نمى شود اين آبروى ريخته را برگرداند.

دختر خانم مواظب باش با پسر جوان بنام درس خواندن نشست و برخاست نداشته باش، آتش است مى سوزاند، مقدس اردبيلى (ره) مرجع تقليد است، بارها خدمت امام زمان رسيده، از او سؤال مى كنند. (پير مرد هفتاد ساله كه ديگر غريزۀ جنسى ندارد) آقا اگر در يك خانه اى هيچ كس نباشد جز يك زن، مانعى هم نداشته باشد، شما زنا مى كنى يا نه، مقدس اردبيلى نگفت، نه، گفت: پناه مى برم به خدا اگر چنين صحنه اى برايم جلو بيايد.

مقدس اردبيلى هفتاد ساله خدمت امام زمان رسيده، مرجع تقليد شيعه باندازه اى با تقوا است، كه اسمش ملا احمد است، علماء به او لقب مقدس داده اند اين مرد هفتاد ساله مى گويد پناه مى برم به خدا، من در يك جايى باشم يك زن هم باشد و هيچ كس غير من و آن زن نباشد.

پدر و مادر! ببينيد دختر شما با يك پسر جوان در اتاق نشسته اند، دارند درس مى خوانند و بى تفاوت باشى، اين جنايت است به كى‌؟ به اولادت، اين خيانت است، دختر تو هر چه نجيب، اما مقدس اردبيلى مى گويد: انسان نجيب اينجا در خطر است، اين بى تفاوتى درست نيست، بالاتر از اين بگويم، قرآن مجيد دربارۀ يوسف (ع) مى گويد «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأىٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ‌» زليخا به يوسف تمايل پيدا كرد، يوسف هم به زليخا تمايل پيدا كرد اگر عصمتش نبود، چون معصوم بود تمايل پيدا نكرد چنانچه معصوم نبود او هم مى رفت.

اين جمله به پدر و مادرها چه مى گويد، به دختر خانمها چه مى گويد، به جوانهاى مسجدى چه مى گويد، حضرت يوسف توانست از امتحان بيرون ايد آن امتحانى كه به قول استاد بزرگوار ما علّامه طباطبايى (ره) مى فرمودند: بيست و چهار زمينه براى گناه يوسف بود، اگر يكى از اين بيست و چهار زمينه

براى هر كسى فراهم شود گناه مى كند. اما يوسف توانست اين بيست و چهار زمينه را زير پا بگذارد و از امتحان خوب در آيد، يوسف مى گويد: پروردگارا! «إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ‌»(1)مى گويد خدايا تو بايد ياريم كنى و الا من هم مى روم اگر دست عنايت تو ريوى سمر نباشد اگر تو مرا نگاهم نداى من هم مى روم، اين آيه به پدر و مادرها چه مى گويد؟ مواظب باشيد رفيق بد تأثير عجيبى دارد، نجاشى را مى كشاند در خانه و شرابش مى دهد، جوان با عفت را، جوان با شخصيت را، به مراكز فحشاء و آنجا بى آبرويى براى همه درست مى كند، دختر عفيف با حيا را مى كشاند به بى عفتى و بالاخره رفيق بد از هر آتشى، سوزنده تر است. از هر شرّى شرتر است.

بعكس رفيق خوب، خوشا بحال آن كسانى كه رفيق خوب دارند «عبد الله بن جندب» يكى از اصحاب امام صادق (ع) است، او پيرمرد است و كور هم شده، ديدند عبد الله بن جندب سه پنجاه و يك ركعت نماز مى خواند، مى دانيد در شبانه روز پنجاه و يك ركعت نماز داريم، هفده ركعت واجب، مى خواند سه تا پنجاه و يك ركعت، سى و چهار ركعت نوافل مستحب، ديدند اين آقا نه پنجاه و يك ركعت نماز مى خواند سه تا پنجاه و يك ركعت. ديدند عبد الله بن جندب در سال سه ماه روزه مى گيرد، سه مرتبه زكات مى دهد. به او گفتند نماز يك مرتبه، روزه يك مرتبه، زكات يك مرتبه، گفت بارى خاطر اين كه من دو تا رفيق داشتم اين دو رفيقم از دنيا رفته اند. وفاى رفاقت اقتضا مى كند هر كارى كه براى خودم بكنم براى آنها هم انجام دهم اين است معنى رفيقى كه آدم را سعادتمند مى كند، به اين مى گويند رفيقى كه هم در زمان حيات به فكر هست هم بعد از مرگ.(2)قال على (ع)

«لا يكون الصّديق صديقاً حتّي يحفظ أخاه في ثلاث: في نكبته و غيبته و وفاته» رفيق خوب به كى مى گوييم، شما پيرمردها، مسن ها با كه بايد رفت و آمد كنيد، يك روايتى راجع به ازدواج است آن روايت با القاء خصوصيت مى آيد اينجا، يعنى زن و شوهر هم بايد رفيق و مصاحب باشند و


1) 2 - يوسف، 33.

2) 1 - بجار، جلد 74، ص 163.

در آنجا مى گويد با كه رفت و آمد بكن، رسول گرامى مى فرمايد:

«اذا جائكُمْ مَنْ تَرْضونَ دينهُ وَ امانَتهُ يَخْطِبُ اِلَيْكُمْ فَزوِّجُوهُ وَ الّا تكن فِتنةُ وَ فسادٌ كبيرٌ»(1)

يعنى آقا اگر مى خواهى رفيق انتخاب كنى بايد دو تا شرط داشته باشيد، يكى دين داشته باشد، يكى اخلاق، اخلاق انسانيت، با وفا باشد، با عفّت باشد با وقار باشد، يكى هم دين داشته باشد، اين روايت شريف كه بارها پيامبر فرمودند، آقا اگر اين دو شرط در رفيق بود با او رفيق شو «و الاّ تكن فتنة و فساد كبير» و الا فساد بار مى آيد آن هم فساد بزرگى، و الا فتنه ايجاد مى شود آن هم فتنه بزرگى، يعنى دختر خانم، شما بايد دوست بگيرى، اما يك دختر متدين و با اخلاق، مواظب باش، آن دختر كه در طايفۀ بى حجابها در طايفۀ پست بزرگ شده با او رفت و آمد نكنف او را به عنوان دوست نگير، اگر مى بينى لاابالى در نماز است، اگر خيلى به دين اهميت نمى دهد. با اين رفت و شد نكن.

جوان اگر مى خواهى دوست بگيرى بايد متدين باشد، تا تو را بكشاند به مسجد، تا تو را بكشاند پاى منبر و محراب، تا تو را بكشاند به كتابهاى دينى، مواظب باش اگر دين نداشته باشد تو رامى فروشد به فرمودۀ امام صادق (ع) تو را مى فروشد به يك ناهار، تو را مى فروشد، به يك حرف، شخصيت تو را مى كوبد، با يك جمله، اگر بى وفا باشد اگر اخلاق انسانيت نداشته باشد اين رفيق نيست اين دشمن است بصورت دقيق است.

لذا اين روايت به ما مى گويد: در رفاقت دو تا شرط لازم است و اگر مى خواهيد تربيت اولاد كنيد، ببينيد اولادتان با كه رفت و آمد دارد و آن دوست اولادتان اين دو شرط را دارد يا نه، اين دو تا شرط در سر حد لوزم است.

دو تا شرط هم داريم كه اين دو شرط در سرحدّ لزوم نيست، اما خيلى خوب است كه اين هم باشد. 1 عاقل باشد اما سجاد (ع) مى فرمايد: مواظب باش رفيق احمق نگيرى، براى اينكه رفيق احمق گاهى مى خواهد به تو استفاده برساند، اما ضرر مى رساند آدم احمق بقول عوام، مثال خوبى است


1) 2 - بحار، ج 103، ص 372.

مى گويند دوستى خاله خرس، دوستى با احمق دوستى خاله خرس است.

دوست شما عاقل باشد.

دربارۀ فضل بن مروان مى گويند. اين فضل بن مروان وزير معتصم است، معتصم خليفۀ عباسى است آدم حسودى است اين فضل بن مروان يك سور داده بود خيلى مفصل، جمعيتى را مهمان كرده بود وقتى معتصم وارد جلسه شد حسادتش گل كرد، ديد تشريفات خيلى بالاست، همان جا حسادتش را رو كرد، گفت: يك وزير اين همه تشريفات، اينها را او از كجا آورده اين فرشها، اين ظرفها كجا بوده، هى غر زد به فضل بن مروان گفتند سرت در مخاطره است، اگر امشب سرت نرود فردا مى رود، آمدى يك سور بدهى، يك مهمانى بكنى براى اينكه مقرّب بشوى اما حسابى مبغوض شدى.

فضل بن مروان ترسيد، بالاخره جلسه اداره شد معتصم با همان حال عصبانيت بلند شد و رفت، وقتى رفت، فضل بن مروان يك دوست عاقلى داشت بنام ابراهيم موصلى، رو كرد به فضل گفت: سرت در مخاطره است اما من درست مى كنم الان برو پيش معتصم. من مى فرستم كسى را و يك جمله مى گويم و آن جمله موجب مى شود كه نجات پيدا كنى و تو هم فوراً بيا، فضل بن مروان رفت پيش معتصم رفيقش كسى را فرستاد، گفت: به فضل بگوييد مردم آمده اند فرشهايشان را مى خواهند. مردم آمده اند ظرفهايشان را مى خواهند، چه كار مى خواهى بكنى الان بدهيم ببرند يا خودت مى آيى‌؟ خودت از خليفه اجازه بگير و بيا.

فضل بن مروان هم رو كرد به خليفه، گفت: مردم آمده اند فرشهايشان را مى خواهند، ظرفهايشان را مى خواهند اجازه بدهيد من بروم، معتصم تغيير كرد حسادتش را از بين رفت گفت اين فرشها مال تو نبود؟ گفت نه اين فشها مال من نبود، ظرفها هم مال من نيست صاحبانش آمده اند مى خواهند ببرند گلت: بلند شو برو فرشهاى مردم را بده. ابراهيم موصلى اين آقا را از مرگ نجات داد. نظير اين ابتكار زياد است كه رفيق عاقل انسان را نجات مى دهد.

شرط دوم رفيق دانا انتخاب كن زرا و لو بحث علمى نكند اما علمش به شما سرايت مى كند و لو اينكه خيلى متدين نباشد اما از نظر علمى از

او استفاده مى كنى صاحب معراج السعاده جمله اى دارد، جملۀ خوبى است، مى گويد: يك صيادى آمد در مدرسه آنجا خستگى در آورد دو تا طلبه نشسته بودند داشتند مباحثه مى كرند مباحثه آنها اتفاقاً درباره خنثى بود در فقه ما يك مسئله اى داريم و آن اينكه بعضى از افارد نه زن هستند نه مرد با اينكه هم علامت زنى دارند هم علامت مردى، به اين افراد مى گويند خنثى، خوب حكمش هم در فقه خيلى حكم مشكلى است، منقسم مى شود به چند قسم و مشكلش خنثاى مشكل است كه نمى توانند تشخصيص بدهند زن است يا مرد، آن وقت او بايد چه كار بكند.

اين صياد، خوب چيزى سرش نمى شد، اما يك لفظ خنثى شنيد آمد براى صيد كردن، اتفاقاً يك ماهى خيلى قشنگى را زنده صيد كرد ماهى خيلى قشنگ بود ماهى را مى برم پيش حاكم جايزه بگيرم، اتفاقاً آمد و درباريان به او راه دادند از بس اين ماهى قشنگ بود رفت آنجا و آن هم خيلى پسنديد، هزار درهم به او داد، بادمجان دورقاب چين ها حسادتشان گل كرد اين بيچاره صياد خداحافظى كرد خيلى خوشحال شد رفت. گفتند ماهى يك درهم قيمتش است، تو مى خواهى جايزه بدهى ده درهم بده صد درهم بده هزار درهم دادى به او براى چه‌؟ گفت: خوب مى گوييد چه كار كنم‌؟ يك فرد حسود بدجنسى كرد گفت هيچ، صياد را بخواه وقتى مى آدى بگو اين ماهى تو نر است يا ماده‌؟ اگر گفت نر است، بگو ما ماهى ماده مى خواهيم اگر گفت ماده است، بگو ما ماهى نر مى خواهيم گفت بد حرفى نيست. بيچاره صيد را برگرداندند، به او گفت آقا راستى ما يك سؤالى از شما داريم. اين ماهى تو نر است يا ماده‌؟ گفت آيا اين ماهى نه نر است، نه ماده بلكه خنثى است! گفت هزار درهم ديگر به او بدهيد! هزار درهم ديگر هم گرفت و رفت.

صاحب معراج السعاده مى فرمايد: همين نيم ساعتى كه او آمد در مدرسه براى دنيايش هم خيلى مفيد بود. حرف خوب است، اگر بتوانيد با يك عالمى، دانايى رفت و آمد داشته باشيد.

خلاصه حرف اين شد، بحث امروز بحثى است مفيد اما زنگ خطر است. و اين زنگ خطر براى دخترها و پسرها بيشتر است، براى جوانها بيشتر

است، زنگ خطرى است براى پدر و مادرها، و زنگ خطرى است براى همه و آن اينكه رفيق تأثيرى بسزايى در خوشبختى و بدبختى انسان دارد و مواظب باشيد رفيق خوب داشته باشيد با افراد خوب رفت و آمد كنيد، حتى با بازاريان سفارش مى كنم طرف حسابهاى شما يك افرادخوبى باشند و الا بيچاره مى كنند شما را، به كاسب ها سفارش مى كنم طرف حسابهاى شما يك افراد متدين با اخلاقى باشند و به همه و همه سفارش مى كنم كه رفت و شد شما با افراد متدين و با اخلاق و علاوه بر اينكه افراد متدين و با اخلاقى هستند اگر بتوايند عاقل و عالم هم باشند.

درس بيست و چهارم: تربيت فرزندان از نظر عمل

فصل 18

بحث درباره نحوۀ تربيت بحثى بسيار طولانى است، اما چون وقت نداريم مجبوريم بحث را فشرده تر كنيم. نحوۀ تربيت كودك، نوجوان و جوان بسيار مشكل است، و اگر بگوييم از مو باريكتر از آتش سوزانده تر، از شمشير برنده تر است، اشتباه نكرده ايم، جداً نحوه تربيت و اينه چگونه اولاد را تربيت كنيم جواب آن جواب مشكلى است.

تربيت دو قسم است: تربيت با گفتن، تربيت با عمل. اساس فصل هچدهم را كه مطرح كردم براى خاطر قسم دوم سات، يعنى تربيت با عمل. اما تربيت با گفتن، اول چيزى كه لازم دارد سعۀ صدر است، تسلط بر اعصاب. سعۀ صدر در زندگى انسان بايد باشد، مخصوصاً در خانه.

تربيت به اندازه اى مهم است كه در قرآن شريف مى خوانيم، وقتى به حضرت موسى خطاب شد: «اِذْهَبٰا إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ‌»(1)برويد فرعون طفيانگر را آدمش كنيد حضرت موسى نگفت خدايا لشكر مجهز به من بده، يك مكنتى به من بده، اينها را نگفت گفت: «رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي» گفت: خدايا! حالا كه بناست من به تنهايى بروم در مقابل فرعون با آن همه تجهيزات، سعۀ صدر به من بده، مرا دريادل كن. بتوانم در مقابل مشكلات قد علم كنم «رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي» اين جمله دوم يك نحوه تلطف دارد، معنايش اين است كه خدايا اگر شرح صدر پيدا كردم كارها آسان مى شود.

«وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي» خدايا اگر شرح صدر پيدا كردم، ديگر حرفم


1) 1 - طه، 43.

را خوب مى توانم بزنم. خودباختگى در مقابل دشمن پيدا نمى كنيم. ديگر لكنت زبان نخواهم داشت. ديگر حرفم يادم نمى رود. خوب مى دانم حرف را بزم خدايا شرح صدر به من بده كه اگر شرح صدر به من دادى تسلط بر اعصابم پيدا مى كنم و خوب مى توانم حرفهم را بفهمانم، انسان اگر شرح صدر نداشته باشد نمى تواند حرفش را بفهماند اگر انسان شرح صدر نداشته باشد نمى تواند حرفش را بزند اگر انسان شرح صدر نداشته باشد زندگى برايش خيلى مشكل است.

تقاضا دارم در دعاهايتان هميشه از خدا بخواهيد كه خدا شما را دريا دل كند، خدا به شما شرح صدر بدهد. آرى حضرت موسى از خدا خواست و شما هميشه اين آيه را بخوانيد مخصوصاً جوانها «رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي» در تربيت اولاد شرط اولش اين است كه اگر با گفتن است بايد شرح صدر داشته باشد، تسلّط بر اعصاب داشته باشد.

شرط دوم بايد با تلطف و مهربانى باشد. زور و قلدرى كسى را به جايى مى رساند. نفوذ كلمه هم نمى تواند پيدا كند. به قول ما طلبه ها كه از فلسفه گرفته ايم مى گوييم «القصر لا يدوم» زور به جايى نمى رسد، ادامه پيدا نمى كنى. همين است كه خطاب شد به حضرت موسى كه «اِذْهَبٰا إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ‌»(1)برويد اين فرعون قلدر را آدمش كنيد اما با تلطّف با نرمى با او حرف بزنيد كه اگر با نرمى و تلطّف با او حرف زديد شايد آدم بشود و اگر با نرمى حرف نزديد نمى شود، لذا مرتبۀ اول در امر به معروف و نهى از منكر كه براى همه هست همين است كه بايد با زبان خوش باشد مخصوصاً تربيت، آن هم تربيت جوان.

شرط سوم بايد مواظب باشدى بى تفاوت نباشد اما سخت گير هم نباشدى چنانچه سختگير شديد اگر از بى تفاوتى بدتر نباشد بهتر نخواهد بود. اتفاقاً پدر و مادرها خشكه مقدس با سخت گيريهاى بى جا كار بچه هار را به جاهاى باريك كشانده حتى آمار هم اين مطلب را نشان مى دهد، اين يك


1) 1 - طه، 43.

زنگ خطر است براى پدر و مادرها.

آمار به ما نشان مى دهد در همه سال دختر خانمهايى كه كارشان به دادگاه رسيده از نظر غريزه جنسى اينها دو قسمند: يك قسمت آنهاى كه پدر و مادرهايشان بى تفاوت هستند، بى تفاوت بوده اند، هر كجا رفت چيزى نگفتند؟ با هر كه تماس گرفت چيزى نگفتند، هرچه نوشت و هر چه خواند چيزى نگفتند، اينها يك قسمت از دختر ها هستند، كه كارشان به دادگاه رسيد.

يك قسمت از دخترها هم كه كارشان به دادگاه رسيده وقتى آمارگيرى مى كنند، ريشه يابى كردند، ديده اند كه دخترهايى هستند كخه پدر و مادرهايشان سخت گير هستند، بيشتر از حدّ با اينها حرف زده اند، بيشتر از حدّ اينها را كنترل كرده اند، بيشتر از حدّ اينها را محصور كرده اند: «الانسان حريص علي ما منع» همين زايده روى موجب شد. كه اين دختر دوست پيدا كرده، مكاتبه كرده در خارج با نامحرم صحبت موده و منجر شده به اينكه كميته او را بگيرد و بالاخره منجر به دادگاه شده.

يك روايتى كلينى (ره) در كافى نقل مى كند، اين روايت براى بحث امروز خوب است امام صادق (ع) مى فرمايد: يك مسلمان نادانى يك يهودى را مسلمان كرد وقتى اين يهودى را مسلمان كرد خوب معلوم است خيلى خوشحال شد كه ما توانستيم يك مسلمان بسازيم، قبل از اذان صبح آمد در خانه يهودى وى را از خوبا بيدا كرد گفت بيا مى خواهيم برويم مسجد. يهودى تازه مسلمان شده را برداشت آورد مسجد، نماز شب را خواندند، نماز اول وقت (نماز صبح را هم خواندند).

اين مسلمان به يهودى ديروز و مسلمان امروز گفت مستحب است تا اول آفتاب انسان تعقيب بخواند لذا تا اول آفتاب هم تعقيب خواندند، بعد به يهودى گفت آقا در مسجد نشستن خيى ثواب دارد، روزۀ مستحبى هم خيلى ثواب دارد امروز بيا ونيت روزه كن از همين حالا، مى شود نيت روزۀ مستحبى كرد همين حالا نيت كن، روزه بگير، نيت كردند روزه بگيرند توى مسجد نشستند تا ظهر نماز ظهر را خواندند، نماز عصر را خواندند، بعد گفت چيزى ديگر نداريم به مغرب، صبر كن نماز مغرب را هم بخوانيم و برويم نماز

مغرب را خواندند نماز عشا را هم خواندند، يهودى تازه مسلمان، خسته با دهان روزه آمد افطار كرد و خوابيد قبل از اذان صبح ديد در مى زنند رفت پشت در ديد رفيق مسلمانش است گفت بيا برويم مسجد، گفت: راستش را بخواهى من ديشب همان وقتى كه آمدم خانه از اسلام برگشتم، من فكر كردم ديدم اين اسلام براى آدمهايى بيكار خوب است، ما كار داريم، زندگى داريم اين جور عبادت و مسجد رفتن زندگى مرا بهم مى زند.

امام صادق (ع) مى فرمايد: سخت گيرى اين مسلمان نادان موجب شد اين تازه مسلمان از اسلامش درست بردارد.(1)تقاضا دارم نسبت به خانمهايتان سخت گير نباشيد اگر سخت گير شدى به جاهاى باريك مى رسد، راجع به بچه هايتان سخت گير نباشيد اگر بچه شما نواقصى دارد كه دارد، بچه شما ايراد دارد كه دارد ايراد را يك دفعه نمى شود رفع كرد ده تا كار بد مى كند يك اعتراضى به او بكن يعنى در ده تا بدى كه امروز اجام مى دهد، ايراد اول را رفع كن ديگر ايراد دوم و سوم و چهارم را امروز به او نگو فردا برو سراغ ديگرى و به تدريج نواقص وى را برطرف ساز. اگر بدى كرد زياد به رخش نكش، اين به رخ كشيدن او را جرى مى كند، مثلاً فهميدى بچه شا دروغ گفت، به رخش نكش.

اما همان روز، همان شب يكى از روايات يا آياتى كه مربوط به دروغ است برايش بخوان، وقتى ديدى همسر شما از نامحرم رو نمى گيرد به رخش نكش به مناسبتى مطلب را تفهيم كن، به رخ كشيدن، پدر در مى آورد، از راه نق زدن و اعتراض پشت سر هم نمى توان زن را متدين كرد، زن را با حجاب و پسر را نماز خوان كرد و خلاصه حرف اين است كه در حالى كه بايد بى تفاوت نباشيم بايد سخت گير هم نباشيم، بارها به من تلفن شده، مثلاً تلفن مى شود شوهر من به اندازه اى سخت گير است كه حاضر نيست من با برادر شوهرم حرف بزنم، شوهر من به اندازه اى سخت گير است كه وقتى برادر شوهرم يا عمو يا دايى شوهرم يا يك نامحرمى خيلى نزديك سر سفره است نمى گذارد من سر سفره بيايم، و از اين گونه تلفن ها، از اين گونه نامه ها بسيار براى


1) 1 - وسائل، جلد 11، كتاب الامر بالمعروف و النهى عن المنكر، باب 14، صفحه 427.

من مى آيد، زنگ خطر است.

مى بينيم كه اين گونه سخت گيريها كم كم منجر مى شود به يك لاابالى گرى ها يعنى اگر به خانمتان سخت گرفتيد، در حضور شما پوشه مى زند شما خيلى خوشحال مى شوى مى گويى به به، چشمهايش هم پيدا نيست! اما وقتى تنها شد پيش ميوه فروش دست پيراهن بى آستين خود را در مى آورد و ميوه ها را جدا مى كند، يا به پيش خرازى كه مى رود لباسى را كه نبايد بخرد مى خرد، تبسم هم مى كند و چك چك هم رويش مى نمايد، حرفش را مى زند، مخصوصاً راجع به دخترهايتان، راجع به پسرهايتان، سخت گير نباشيد. ديگر بيشتر از اين دراين باره نمى توانم صحبت كنم. حرف خيلى است و همنى سه مطلب راجع به تربيت با گفتن و نصيحت.

و اما تربيت با عمل از تربيت با گفتن تأثيرش بيشتر است. معناى تربيت با عمل اين است كه آقا خودت آدم شو، پسرت آدم خواهد شد، خود ساخته شو، پسرت ساخته خواهد شد، تربيت با عمل اين است خانم، تو با تقوى باش، دخترت با تقوى خواهد شد، تو باعفت باش، از عفت تو دخترت با عفت خواهد شد. اين تربيت با عمل است.

فلسفۀ مطلب اين است: قانون محاكات در انسانها مخصوصاً در جوان، در نوجوان، در كودك، خيلى قوى است، معناى قانون محاكات اين است يعنى متابعت كردن از ديگران بدون دليل بدون توجه، به اين مى ويند قانون محاكات يعنى انسان گاهى چيزى را از كسى مى پذيرد، اما با دليل و برهان، كه قرآن مى گويد يك مسلمان بايد اين جور باشد «فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ‌»(1)

يعنى بشارت بده به آن مسلمانى كه اقتباس دارد، حرفها را خوبهايش را ميگرد، و بدهياش را رها مى كند، اگر چيزى را مى پذيرد با دليل مى پذيرد، شايعه در زندگيش نيست اين طور نيست هر كه هر چه گفت بپذيرد، هر كه هرچه كرد بكند با دليل قبول مى كند، با توجه قبول مى كند و به اين مى گويند اقتباس. در مقابلش تقليد است، تقليد غلط است. معنايش اين است كه بدون


1) 1 - زمر، 18.

دليل و برهان چيزى را از كسى قبول كردن، مثل اينكه شايعه هايى كه الان هست كه همه ما داريم اين اس تكه مثلاً مى گويند فلانى فان كار را كرد.

شما مى رويد خانه تان مى گوييد فلانى فلان كار را كرده، بدون دليل پذيرفتن، بدون دليل هم گفتن، معناى شايعه همين است، گناهش هم بزرگ است.

پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد::

«كفي بالمرء من الكذب أن يحدّث بكلّ ما سمع»(1)

بس است اينكه در عالم ملكوت اسم اين آدم نوشته شده دروغگو، اينكه هر چه را شنيد نقل بكند، يكى از چيزهايى كه الان دشمن براى انقلاب ما آورده همين است كه شايعه را او درست مى كند، بلند گويش، حلقوم ما انقلابى هاست. يعنى همۀ ما شايعه پراكن هستيم، يعنى بلدگوى دشمن هستيم، هر چيزى را كه مى شنويم، نقل مى كنيم دروغ نگفته ايد - به اين معنا كه مى گوئيد گفتند شنيدم،. همين كه مى گوييد گفتند، شنيدم به شما مى گويند مقلّد و قرآن شريف مى گويد بد آدمى هستيد.

قرآن شريف راجع به بت پرستها مى فرمايد: «إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلىٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلىٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ‌»(2)

مى گيود عجب آدمهاى نادانى هستند به آنها مى گوييم بيائيد دست از بت برداريد مى گويند آباء و اجدادمان بت پرستى مى كردند ما هم بت پرستى مى كنيم، اين را ميگويند تقليد و اين تقليد در همه جا غلط است، جز در جايى كه ضرورت باشد مثل اينه شما نمى توانيد از نظر خوب معمار كه نمى توانيد باشيد هم تاجر باشى، هم معمار مجبور هستى تقليد كنى يعنى معمار بايد خانه ات را قيمت كند.

هر كجا آدم مجبور باشد مثل همين جاهايى كه مثال زدم شما مقلد مرجع تقليد هستى، براى اينكه نمى توانى مجتهد باشى از اين جهت نخواهى مقلد در اصول دين باشى نمى شود، بخواهى بگويى چونكه مرجع تقليد مى گويد كه قرآن هست، و پيامبر هست من هم مى گويم قرآن هست و پيامبر هست نمى شود. بابا گفته خدا هست من هم بگويم خدا هست و يكى


1) 2 - زخرف، 23.

2) 3 - زخرف، 23.

است و دو نيست، نمى شود بايد با اجتهاد باشد اين را مى گويند تقليد.

بدتر از اين قانون محاكات است و آن اين است كه انسان از كسى چيزى را بپذيرد بدون دليل، بدون برهان، بدون توجه و اين در انسانها فراوان است، در ميان شما پامنبريها فراوان است، در ميان دانشمند ها باز هم هست، نمى شود بگوييم نيست، باز هم هست و در ميان جوانها بيشتر هست. در ميان كودكان بيشتر است.

مثنوى يك مثال مى زند براى قانون محاكات اين را مثال بزنم مى گويد يك درويشى رفت خانقاله الاغش را بست خارج خانقاه رفت توى خانقاه، درويش ها سور نداشتند، چون سور نداشتند آمدند خر اين درويش را بردند فروختند، يك سورى درتس كردند آوردند سور را خوردند و دم گرفتند، اسنها سماع دارد در خانقاهشان، دم گرفتند، دمشان اين بود، شعر مى خواندند مى گفتند: خر را فروختيم، سور كرديم، سور را خورديم، خر برفت و خر برفت و خر برفت. اين شعر را يكى مى خواند و آن وقت همه شان مى گفتند خر برفت و خر برفت و خر برفت. خوب آنهايى كه مى گفتند: خر برفت مى دانستند كه چه مى گويند يعنى الاغ اين آقا را فروختيم سور كردى - خرش رفت اما اين يارو نمى دانست، چون ديگران مى گفتند خر برفت اين هم مى گفت: خر برفت و خر برفت و خر برفت، خيلى داغ تر از ديگران مى گفت، آن خادم خانقاه آمد به او بگويد بابا خرت را فروختند، ديد كه اين خيلى باطمطراق دارد مى گويد، خر برفت و خر برفت و خر برفت! خوب قضيه تمام شد.

اين آدم آمد الاغش را سورا شود برود خانه اش گفت الاغم كو؟ گفتند الاغت را فروختند سور كردندف اين سورى كه خوردى، اين پول آن الاغ بود! گفت من كه نگفتم، چرا به من نگفتيد خادم خانقاه گفت: من آمدم بگويم، اما ديدم باطمطراق تر از آنها مى گويى خر برفت، گفتم: خوب مى دانى آن وقت يك چيزى او گفت مثنوى به شعرش در آورده است گفت:

مرمرا تقليدشان بر باد داد *** اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد

گفت آنها مى گفتند خر برفت من هم ميگفتم خر برفت، و الّا من

نمى دانستم يعنى چه، به اين مى گويند؟ قانون محاكات. در حيوانات فراوان است، در انسانها فراوان است و لو بد است. در جوانها فراوان است، در كودكان فراوان است، اما در حالى كه بد است يك امتياز هم دارد و آن اين است كه اگر يك انسانى با يك انسان خوبى معاشرت كند قانون محاكات او را آدمش كند، اين رفيق خوب كه درباره اش صحبت كردم، دربارۀ رفيق بد صحبت كردم اينجا قانون محاكات است كه كار مى كند.

اگر يك پدر و مادر مقدسى باشند، قانون محاكات بچه هايشان را خوب مى كند، اگر يك پدر و مادر متدين منازى باشند كودكشان را نمازى مى كنند، مادر با حجاب طبق قانون محاكات دخترش را با حجاب مى كند، و بالاخره قانون محاكات در خانه كار مى كند، اگر پدر و مادر باد باشند، روى اين بچه بطور ناخودآگاه اثر مى گذارد يعنى ميشود تربيت عملى. بچه مى شود بى عفت بخاطر مادر بى عفّتش به او نگفت هبى عفت شو به او نگفته بى حجاب شو، پدر نگفته بى نماز شو، اما وقتى ببيند باباش مى خوابد تا ساعت 8 نماز صبح نمى خواند قانون محاكات روى اين اثر مى گذارد، اين هم مى شود آنكه نماز ظهر و عصرش را نمى خواند، نه تنها صبحش را نميخواند نماز مغرب و عشاء را هم نمى خواند اثر ميگذارد معمولاً اين جورى است اين زنگ خطر است.

اگر دختر شما لباس نجور در خانه از شما ديد و ديد اين لباس ناجور را شما در مقابل نامحرم مى پوشى و يا در برابر محرم لباسى كه بالاى زانو شما پيداست در مقابل پسرتان مى پوشيد لباس پيراهن آستين كوتاه در مقابل امادتان مى پوشيد ديد سينۀ شما همه اش تا آن پايين پيداست در مقابل دامادتان، ديد كه شما لاابالى گى پيراهنتان را بالا مى زنيد در مقابل پسرتان، و بچه تان را شير مى دهيد اينها را ديد همى كار شما دخترت را بدبخت مى كند، تربيت عملى يعنى قانون محاكات اثر ميگذارد.

و اما گر دختر خانم ديد كه نه، مادرش مواظب است، مواظب خودش است، مادرش وقتى كه مى آيد در كوچه خوب رو ميگيرد، ديد مادرش وقتى كه مى آيد در مغازه اجناس ناجور نمى خرد، ديد وقتى مادرش مى آيد در مغازه به اندازۀ ضرورت حرف مى زند آن هم جدّى حرف مى زند، در اين دختر اثر

مى گذارد، حتى وقتى مادر مى خواهد به مغازه دار پول بدهد با گوشۀ چادر مى دهد، روى اين دختر اثر مى گذارد. مسلّم لازم نيست به دختر بگويى چادر سرت بكن اگر هم يك وقت اين دختر سرش را نامحرم ببيند گريه مى كند، فرياد مى كند اعتراض مى كند كه چرا بدون اعلام به من فردى آمد در خانه.

من زياد ديدم دختر نه ساله دختر 8 ساله دختر 7 ساله گريه كرده داد زده فرياد كرده براى خاطر اينكه موهاى سرش را نامحرم ديده از كجا پيدا شد از اينكه پدر به او گفت، شايد پدر نگفته باشد. آنكه مى دانم عفّت مادرش او را بار آورده، اگر مى خواهى پسرت متدين باشد، خود متدين باش، وقتى كه شاگرد شما، پسر شما، ببيند كه يك زن مى آيد در مغازه شما مثلاً پراچه فروش هستى پارچه را پهن مى كنى برايش، شروع مى كنى به تعريف كردن، تعريف بسيار مذموم، در شاگردت در پسرت اثر سوء دارد.

غزالى در «احياء العلوم» مى گويد: يكى از اصحاب رسول الله عبد الرحمن ابن عوف است. اين حرير فروش بود، پارچه فروش بود، يك كسى آمد از او حرير مى خواست، حرير را پهن كرد در مقابلش مثلاً گفت ده متر بده، وقتى كه مى خواست ده متر را متر كند «اللّهم اَلْبِثنى من حرير الجنة» گفت؛ خدا به ما از حرير بهشت بپوشان يك وقت متوجه شد كه اين تعريف حريرش است، براى اينكه او را بشوق آورد مشترى پارچه را ضبط كرد، ديگر فروشنده متر نكرد. چرا متر نمى كنى‌؟ گفت: ما حرير نداريم، نمى فروشيم، چرا نمى فرشى‌؟ گفت نمى فروشم، اصرار كرد، گفت: براى اينكه من تعريف جنسم را كردم. پيامبر گفته مذموم است كه اين معامله شود.

از شما ما اين را نمى خواهيم، اما تقاضا دارم اين قدر تعريف نكن، اينها را رقيب و عتيد مى نويسد. حالا يك دفعه خداى نكرده دروغ هم بگويد كه اين پارچه من توى بازار گير نمى آيد تهران هم نيست، من رفتم نمى دانى با چه دردسرى پيدا كردم، توى قيمتش هم يك دروغ، اين شاگرد هم دارد نگاه مى كند، پسر تو هم دارد نگاه مى كند و بالاخره پارچه را فروخت.

اما مى دانى چه بلايى بسر شاگرد و پسرت در آوردى! مى دانى چه بلايى بسر خودت در آوردى‌؟ مگر يك تومان، ده تومان، هزار تومان، كسى را

بجايى مى رساند. خدا بايد بركت بدهد آقا، خدا بايد عنايت كند و الا يك دفعه تلفن مى كند و لو هزار تومان گول زده اى، دو هزار تومان، سه هزار توان گول زدهى كه بچه خورد زمين بيا، مى آيند بچه را بردند مريضخانه عمل دارد، يك عمل هفتاد هزار تومان از تو مى گرند، مى آيى بيرون بچه خوب شده، اما از كجا اين آب خورده‌؟ از يك دروغ از كجا آب خورده‌؟ براى اينكه يك بينوا را گول زدى، براى اينك رفيقت را گول زدى، بى وفايى كرد، آخر گول هم مراتب دارد به قول آن آقا مى گويد: با همه كس دروغ حتى با خدا، با خودت، حتى با خودش هم دروغ مى گويد چه رسد با رفيقش.

استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب أدام الله ظلّه به ما نصحيت مى كردند و يك جمله اى مى گفتند كه اين جمله را براى شاهد عرضم خيلى خوب است كه من به شما كاسب ها، به شما تاجرها، مى گويم به همه به همه، به معلم ها مى گويم مخصوصاً به معلمهاى زن، به دبيرها مى گويم، اگر اينجا باشند كه آنها ديگر خيلى شان زير بار اين گونه مجالس نمى روند بدبختى اينجا است.

استاد بزرگوار ما مى فرمودند كه من به تجربه برايم اثبات شده در هر دهى، هر شهرى، كه رفتم ريشه يابى كردم، بررسى كردم، مى بينم افراد ده و شهر متدين هستند، نجيب هستند بعد كه ريشه يابى مى كنم مى بينم يك عالمى متدينى و فعال توى اينها هست يا بوده و مرده. مى فرمودند بعكسش هم من تجربه كردم، مى بينم يك دهى همه شان بدند پرخاشگر هستند، متدين هستند. مى فرمودند ريشه يابى كردم مى بينم اينجا يا عالم نداشته يا اگر عالم داشته عالم خوب نبود ه، متدين نبوده، عالم خراب بوده يا آن عالم الان هست يا مرده. مواظب باشيد بطور ناخودآگاه مردم از روش ما برداشت مى كنند.

مشهور است يك عالم بدى بوده يك عالم بى عملى بوده كسى آمد پيش او فرد متدين بود ه گفت آقا يك كار خصوصى با تو دارم و اينكه راستى بگو ببينم خبرى هست يا نه، قيامتى هست يا نه‌؟ اگر راستى خبرى نيست خوب ما ديگر خوش باشيم اين قدر زحمت نكشيم، اين قدر خون جگر نخوريم، و اما اگر خبرى هست خودت چرا عمل نمى كنى، مى دانى چه مى گويد؟ اين به ما

مى گويد عالم متدين، عالم با تقوى، عالم با اخلاق اين بطور ناخودآگاه مردم را مى سازد، عالم غير متدين، عالم بى تقوى، عالمى كه خودش را نساخته باشد، اين بطور ناخودآگاه مردم را خراب مى كند.

بيايد مدرسه اگر يك معلّم ناباب باشد، بچه ات را ناباب مى كند، مخصوصاً يك معلم زن، اما لاابالى در حجاب، يك معلم مرد، اما لاابالى در گفتن، بچه را خراب مى كند. يك سال تمام مى شود يك دفعه شصت تا بچه زير دست اين خراب شد اند. بعكسش يك معلم متدين نمازى تا ظهر مى شود نماز مى خواند اگر نمى شود نيشش را مى زند كه نمازمان دير شد، اما خوب ديگه حلا طورى نيست انشاء الله خدا مى خبشد اين اثر مى گذارد روى اين بچه.

عدى بن حاتم باندازه اى على دوست بود كه بعد از امير المومنين آمد پيش معاويه پسرهايش را در راه على داده بود در جنگ صفين معاويه مى خواست شماتت او بكند، گفت كه پسرهايت كو؟ گفت در راه على دادم. گفت: على با تو مساوات نكرده ف با تو وفا نركده، سه تا پسرهاى تو رفت حسن و حسين ماندند، گفت: نه ن با على وفا نكردم براى اينكه على رفت و من هنوز زنده هستم.

اين آدم مى دانى از كجا پيدا شد از يك كار پيامبر اركم اصلا مسلمانى او از همين جا پيدا شد. عدى بن حاتم آمد از شام، خواهرش فرستادش گفت: برو ببين چه خبر است براى اينكه خواهرش را هم اسير كرده بودند آورده بودند مدينه با همين روش پيامبر اكرم... را فرستاد گفت: برو ببين چه خبر است عدى بن حاتم از شام آمده مدينه، كافر هم بود آمد مسجد پيامبر اكرم، چون آقازاده بود، پسر حاتم طائى بود و لو كافر بود احترامش كرد عبايش را پهن كرد رويش نشست يك مقدار نشستند. كار، كار پيامبر شد گفت بايد برومى خانه بعد از نماز ظهر اينها آمدند خانه وسط راه يك پير زن برخورد كرد به پيامبر خوب ديگر پيرزن و سماجت معطل كرد، معطل كرد، پيامبر هم ايستاده بود گوش مى داد، هى مرتب اين گفت و پيامبر شنيد، از بس طول كشيد عدى خسته شد، عدى يك تكانى خورد يعنى يك جرقه آمد. اين اگر دروغ مى گفت نبايد اين جور باشد اين اگر مى خواست اين اگر مى خواست پادشاهى بكند. نبايستى اين طور باشد

اين قدر مدارا كردن با يك پيرزن كم كم آمدند خانه، وقتى آمد خانه ديد خيلى ساده، يك پوست گوسفندى بود، عدى بن حاتم را نشانيد روى آن خودش هم نشست روى زمين ديد خيلى ساده است غذاى ساده تر، يك نان و شيرى خيلى مختصر، بعد، پيامبر مهيايش كرد اين مهيا شدن از راه عمل مهيا شد براى اسلام.

پيامبر اكرم نيشتر خود را زد فرمودند تو كه دين نصرانيت دارى و ماليات گرفتن، عشريه گرفتن چهار يك گرفتن حرام است، براى چه ماليات از قومت مى گيرى، با خبر دادن جا خورد ديد هيچكس نمى داند او ماليات گرفته جز خودش هيچكس مى داند چهار يك گرفته جز خودش همانجا گفت: «أشهد ان لا اله الا الله و أشهد انّ محمداً رسول الله»(1)خلاصۀ حرف اين شد كه اگر تربيت مى كنيد با گفتار، تسلط داشته باشيد بر اعصاب و سخت گير هم نباشيد ولى عمده در خانه تربيت عملى است. در خانه غيبت نكن وقتى كه دختر شما ببيند شما با زنت نشسته ايد ده تا غيبت كردى، غيبت مى كند، تهمت مى زند، شايعه پراكنى مى كند. وقتى ديد شما شايعه پراكنى مى كنى او تهمت مى زند ريال وقتى ديد پدر و مادر بدبين به روحانيت است، او بدبين به روحانيت يم شود قاتل روحانيت مى شود، شيطا از كم شروع مى كند و به بالا بالا مى رساند اول سوء ظن است اگر در دخترت و پسرت سوء ظن راجع به روحانيت دست شد او را تفسق مى كند و با تفسيق در مجالس لاابالى گرى مى نشيند و تكفير مى كند وقتى تكفير كرد ديگر قتل را صارد مى كند.

تربيت عمى، يك جايى من به زنها مى گفتم اگر ميخواهى غيبت بكنى بيا بچه ات را (سرماى زمستان) بگذار توى برفها برو بنشين غيبت بكن، وقتى غبت ها تمام شد برو بچه ات را از توى برفها بيار، اگر فلج جسمى شود بهتر از اين اس كه فلج روحى بشود يعنى آقا، خانم و لو بچه شيرخوار در گهوار ه باشد غيبت شما روى مغز او اثر مى گذارد بچه ميشود فلج روحى، ديگر چه رسد بدختر كه مى رود با مادرش در مجلس زنانگى مى بيند غيبت شروع


1) 1 - سيره ابن هشام، ج 2، وقايع سال دهم هجرت، ص 580 بنقل از داستان راستان.

شده است، دو ساعت اين زها نشستند و غير از غيبت و دروغ، متلك چيزى نبود معلوم است اين دختر چه از آب در مى آيد.

جوان مى آيد در مجالس مسن ها، در مجالس پير ها مى بيند همه اش حرف دنيا، همه اش ماديت، همه اش غيبت، همه اش شايعه، خوب، از اى جوان چه توقع دارى كه سر و كار با مسجد پيدا كند، جوان وارد خانه مى شود، مى بيند بابا غيبت مى كن، آن هم چه غيبت هاى گنده، مى بيند باباش بدبين است، مى بيند باباش براى خاطر اينكه كاسبى اش يك مقدارى لق شده، زبانش راجع به انقلاب لق شده چه توقع دارى كه ديگر اين جوان، انقلابى شود.

آقا خب ديگر معلم است در شوروى آنها انقلاب كردن، آن هم انقلابى كه به هيچ جا نرسيد شما مى دانيد الان اينها يك قرن است انقلاب كرده اند به كجا توانسته اند برسند الا عقب گرد. روز اول انقلاب رهبر عظم الشأن انقلاب فرمود: هر كسى كه خربزه مى خورد پاى لرزش هم بايد بنشيند. همينم مرگ بر آمريكا؟ بعد نق مى زند. و اين را هم بهش ما بگويم، اين انقاب ما وقتى به ثمر مى رسد كه نسل عوض شود. جوان ها بايد مواظب باشند، اين نسل بايد متدين شود، اين نسل جوان بايد ساخته شود، و الا مسلم انقلاب به جايى نمى رسد، و اين تربيت پدر و مادرها را مى خواهد تربيت معلم ها را مى خواهد.

درس بيست و پنجم: قانون وراثت

فصل 19

بحث ما دربارۀ قانون وراثت يا قانون تغذيه است كه يك نحوه اقتضا است نه عليت تامه، دربارۀ اين بحث بيشتر از ده فصل باقى مانده است، اما فصلى را كه امروز درباره آن بحث مى كنيم تتمۀ حرفهاى گذشته است، بايد توجه بيشترى بفرماييد.

از بحثهاى گذشته استفاده كرديم كه قانون وراثت در سعادت و شقاوت اولاد همانند قانون تغذيه مخصوصاً شير مادر، در سعادت و شقاوت اولاد دخالت دارد افكار بد، تخيلى هاى بد، وقت انعقاد نطفه، در شقاوت اولاد دخالت دارد، چنانچه توجه به خدا و دستورهايى كه اسلام در آن موقع داده، نشود دخالت دارد. چيزى كه خيلى بايد به آن توجه داشته باشيم اين است كه يكى دو مرتبه هم اشاره كردم - اين بحث ها همه زمينه ساز هستند.

بقول بزرگان و اساتيدمان به نحو اقتضا است، معنايش اين نيست كه اگر گوشت و پوست و استخوان يك بچه اى از حرام روييده شده اين بچه ديگر سعادتمند نمى شود، و اگر از نظر قانون وراثت بچه اى زمينه بد شدن دارد، يعنى مادر صفات رذيله اى دارد، و قانون وراثت رذالت را نتقل به بچه مى كند معنايش اين نيست كه ديگر اين بچه نمى تواند خود ار سعادتمند كند، بلكه بحث ما بحث دخالت است، بحث اقتضاء است به اين گونه اطفال در علم مى گويند، اطفال دشوار، بعبارت ديگر مى گويند: اطفال فلج روحى اين بيمارى قابل معالجه است معنايش اين مى شود كه گر پدر و مادرى بد شدند، بچه را در سنگلاخ مى اندازد سعادت او را دشوار مى كند اگر پوست و گوشت و

استخوان بچه اى از حرام روييده شد، فلج روحى مى شود اما فلجى كه قابل معالجه است، و معناى بحث چند روزۀ اهم اين نبوده است كه اگر وراثت بد شد بچه حتماً شقاوتمند است. اگر تغذيه بد شد بچه حتماً بدبخت است.

اگر بچه در شكم مادر بود، اما محيط آلوده بود يعنى مادر گنهكار بود معناى بحث ما اين نبود كه بچه ديگر نمى تواند خوب بشود، بلكه مراد اين است آنچه بحث كرديم در سعادت و شقاوت بچه دخالت دارد و پدر و مادر بايد مواظب باشد بچه را در راه آسفالت بيندازند در راه مستقيم، در راهى كه خار نداشته باشد سنگلاخ نباشد، اما اگر مادر و پدر لاابالى شدند بچه هم افتاد در راهى كه سنگلاخ است، مى تواند خود را نجات دهد اما مشكل است. به قول علماى فن، اطفال دشوار گاهى پدر و مادر را فلج مى كنند اما اين فلج قابل معالجه است.

اين پدر و مادر بايد از الان شروع كنند، پدر و مادر بى تفاوت نباشد از الان به بعد، با تفاوت بشود، پدر و مادرى كه بچه اش را در سنگلاخ انداخت، بايد الان بچه اش را بگيرد. بحث يك ماهه ما اين بود كه پدر و مادرى كه بچه را از نظر سعادت دشورا و سخت كرده، از اين به بعد بايد مواظب باشد مى تواند بچه اش را سعادتمند نمايد.

تمام چيزهايى كه گفته شد و دخالت در شقاوت بچه داشت، اگر مادر مواظبى پيدا شود، اگر پدر متوجهى پيدا شود، تمام اين قوانين را مى تواند خنثى كند يعنى پدر و مادر اگر از الان شروع به تربيت كنند قانون وراثت را خنثى مى كنند، قانون محيط را خنثى مى كنند قانون تغذيه را خنثى مى كنند، قانون بدفكرى در حال مقاربت را خنثى مى كنند و بالاخره تمام قوانينى كه براى شقاوت بچه هست مى توانند خنثى كنند.

بحث يك ماهه اين بود كه مادر از الان بايد مربّى خوبى بشود، پدر از الان به بعد بايد متوجه شو كه مى توان بچه اش را كه فلج روحى است معالجه كند، يعنى تو مى توانى تمام قوانين تربيتى را خنثى كنى عكس مطلب هم هست.

يعنى اگر بچه اى از نظر قانون وراثت عالى باشد، پدر خوب، عالم

فهميده، مواظب مادر متدّين، با عفت، متّقى است بچه بدنيا آمد بزرگ شد، اما پدر، بى تفاوتى كرد، مادر تربيت نكرد تمام قوانين قبلى خنثى مى شود. يعنى اين پسر، اين دختر براى اينكه خوب تربيت نشدند شقاوتمند مى شود، با فرض كه قانون وراثتش خوب بود، قانون تغذيه اش خوب بود، شيرش خوب بود، و ما بقى چيزها هم از نظر اسلام مراعات شده بود، اما مواظب نشد خنثى مى شود.

دو سه مثال براى شما بزنم آن بچه هايى كه فلج روحى بودند، چگونه تربيت صحيح توانست اينها را به مقام والايى برساند، پسر يزيد بن معاويه پسر خوبى در آمد، وقتى كه يزيد مُرد، لباس خلافت را به اندام او پوشاندند و او را آوردند مسجد بعنوان خليفه رسول الله، به عنوان حكومت ولى وى را به نماز وادار كردند بعد از اقامه نماز منبر رفت.

حال بايد ديگران به او تبريك بگويند زيرا به مقام خلافت رسيد خودش هم بايد دربارۀ خلافتش صحب كند، و بگويد بعد چه خواهم كرد، به مجرّد اينكه روى منبر نشست، گفت خدا لعنت كند ابى سفيان را خدا لعنت كند معاوية بن ابى سفيان را، خدا لعنت كند پدرم يزيد را اينها خيلى ظم كردند، ابى سفيان جنايتها كرد، معاويه غصب خلافت نمود، پدرم يزيد علاوه بر اينكه غصب خلافت كرد قاتل ميوه دل زهرا امام حسين (ع) است و اين ننگ براى بنى اميه و براى اسلام است. مقدارى صحبت كرد، در آخر كار هم، گفت مردم! من خليفۀ شما نيستم من لياقت خلافت را ندارم خليفۀ شما على بن الحسين (ع) است برويد در مدينه نز او، اگر حقيقت مى خواهيد اگر واقعيت مى خواهيد، اگر دين مى خواهيد، على بن الحسين خليفه و وصى رسول الله است. اطراف او را بگيريد.

مادرش عصانى شد از پاى منبر بلند شد، گفت كه اى كاش يك لختۀ خون شده بودى و اصلاً بدنيا نيامده بودى، همانجا گفت: ادر چه خوش مى گويى، اى كاش يك لخته خون حيضى بودم و در كهنه چكيده بدنيا نيامده بودم،، تا اين ننگ براى من باشد كه من پسر يزيدم و نوۀ معاويۀ بن ابى سفيان، هستم از منبر به زير آمد وارد اطاقى شد ديگر از آن اطاق

بيرون نيامد، و بالاخره آنجا ماند تا دق كرد و از دنيا رفت.

بعد دربارۀ معاويه مطالعه كردند كه چرا اين طور شد بعد از ريشه يابى ديدند يك معلم، يك رفيق خوب او را عوض كرده معاى اينكه معلم او را عوض كرده مى دانى چه‌؟ يعنى قانون وراثت را خنثى كرده قانون وراثت اين فرد چيست‌؟ پدرش يزيد است، بابا جانش معاويۀ بن ابى سفيان است، اين قانون وراثت است، قانون محيط را از بين برده آنهم محيط دستگاه بنى اميه، دستگاه يزيد با سگ بازيهايش، ميمون بازيهايش با كفر بازهايش قانون تعذيه را خنثى كرده اين بچه پوست و گوشت و استخوانش رويئده شده بود از غذاى حرام آنهم غذاى حرامى كه يزيد از بيت المال مسلمانها بر مى داشت، چرك و خون به اين چه مى داد و مى خورد. اما يك ملعم توانست تمام اين قوانينت را خنثى كن.

پدر و مادر! اگر مواظب باشى مى توانى تمام بديهاى كه براى بچه ات آمده مبدّل به خوبى كنى، باز نظير اين عمر بن عبد العزيز است، عمر بن عبد العزيز آدم خوبى اس. اگر غصب خلافت نكرده بود (كه اينجا اشتباه كرد) خيلى عالى بود ولى على كلّ حال خدمتى كه به شيعه كردهى، يا بى نظير است، يا كم نظير، در زمانى كه عمر بن عبد العزيز آمد روى كار، لعن امير المومنين بعد از ماز واجب بود، در مأذنه ها لعن مى كردند كار رسيده بود به جائى كه يك نفر در بيابان نماز خواند بعد از نماز يادش رفت لعن كند، بعد كه يادش آمد براى كفارۀ گناهش آنجا را مسجد كرد تا ثواب ببرد، معاويه اين طور مردم را بر ضد امام شورانده بود بعدش هم عبد الملك مروان و حجاج بن يوسف ثقفى لعن امير المومنين در مأذنه ها را رواج دادند در ميان بچه ها هم ورد زبان شده بود.

عمر بن عبد العزيز توانست اين لعن را بردارد اين كار از نظر سياست مدارى و خلافت دريش خيلى مهم بود با فرض كه شش ماه بيشتر حكومت نكرد اما اقتصاد اسلام را پياده كرد، جلوى حيف و ميل ها را گرفت، نه خود حيف ميل داشت نه اطرافيانش، - يعنى نمى گذاشت حيف و ميل

شود بعد از شش ماه استاندار ها برايش نوشتند ديگر فقير پيدا نمى شود. معناى اقتصاد اسلام اين است، اگر اقتصاد اسلام پياده شود خلأ فقر چه فردى، چه اجتماعى از جامعه رخت بر مى بندد.

و اين آقا توانست با شش ماه همه را مستغنى كند به او نوشتند ديگر فقير نيست در بيت المال هم پول فراوان است در چه راهى مصرف كنيم، دستور دارد از اين به بعد غلام و كنيز بخريد و آزاد كنيد او چنين آدمى بود هم توانست قوانين اسلام را پياده كند هم توانست لعن على را كه ننگ براى جامعۀ بشريت بود بردارد خود عبد العزيز مى گفتكمه من اگر كارى كردم، اگر لعن على را برداشتم براى خاطر معلم من بود، يك ملعم خوب چقدر مى توان نقش داشته باشد، چقدر مى تواند دلها را به حق آشنا كند اين ملعم يك دفعه ديد بچه ها، امام بر حق را لعن مى كنند من جمله عمر بن عبد العزيز، شاگردش نمازش تمام شد عمر بن عبد العزيز را احضار كرد گفت كسى كه از نظر قرآن اهل بهشت است از كجا تو فهميدى لعن او لازم است‌؟ لعن او جايز است‌؟!

عمر بن عبد العزيز مى گويد همين جمله جرقه اى شد در مغز من، تصميم گرفتم اگر بوانم اين بدعت شوم را از بين ببرم و اتفاقاً خلافته به و رسيد و اين ننگ، اين لكه سياه را از تاريخ و جامعه بشريت برداشت.

با توجه به اينكه از نظر قانون وراثت نمى بياست عمر بن عبد العزير خوب شود زرا پدر خطيب عبد الملك مروان بود، معناى خطيب يعنى مى رفت منبر و به امير المومنين لعن مى كرد، باندازه اى باباش بد بود كه خود عمر بن عبد العزيز مى گويد وقتى پدرم مى ررسيد به اسم على (ع) و مى خوسات امام (ع) را لعن كند لكنت زبان پيدا مى كرد با اينكه خطيبى توانا و سخنور بود. يك روزى به او گفتم بابا تو كه خوب صحبت مى كنى اما وقتى به لعنت على مى رسى لكنت زبا پيدا مى كنى، چرا؟ گفت: پسر جان: اگر مردم فضائل على را مى دانستند اطراف من و عبد الملك مروان جمع نمى شدند، اين پدر او است كه از نظر قانون وراثت خيلى بد است.

از نظر تغذيه، عمر بن عبد العزيز چه غذايى خورده، پول لعن امير المومنين (ع) را مى گرفته، حقوق مى گرفته به اين پسر مى داده خيلى خراب

است. محيطش هم چيست‌؟ روشن است، رفقايش كه بوده معين است اما يك معلم توانست تمام اين قوانين را خنثى كند اين جريان بهما ميگويد اگر از هر روز شروع كنى دير نشده اگر ديروز شروع نكردى امروز شروع كن، دير نشده اگر امروز شروع نكردى از فردا شروع كن و يقين داشته با اگر بچه ات فلج است اين بيمارى روحى قابل معالجه است، مى توانى او را معالجه كنى، پسر متوكل هم نمونه ديگرى است براى بحث ما، امير المومنين در نهج البلاغه، خبر مى دهد از حكومتها تا مى رسد به حكومتهاى ايران، و... به تدريخ تا بنى اميه را جلو مى كشد، بعد بنى عباس، در نهج البلاغه مى فرمايد: شقى ترين خلفاى بنى عباس متوكل است، خيلى بد است، خيلى شقى است، ولى يك پسر دارد، برخلاف پدر، اين پسر مريد، امام هادى است، اين پسر شيعه است، اين پسر شبى آمد خدمت امام هادى، گفت: يا ابن رسول الله! ديشب رفتم منزل پدرم متوكل جشن گرفته و در جلسات به امير المومنين و حضرت زهرا (س) مى كرد كسى كه جسارت به اينها كند كيفرش چيست‌؟

امام هادى فرمودند: هر كس كه جسارت به ائمه طاهرين يا حضرت زهرا عليها السلام بكند قتل او واجب است گفت: يا ابن رسول الله! امشب پدرم را مى كشم. فرمودند تو اين كار را نكن. چرا؟ فرمودند: براى اينكه قتل پدر اثر تكوينى دارد، عمرت كوتاه مى شود. جوانها مواظب پدر و مادرهايتان باشيد، امام هادى به پسر متوكل، متوكلى كه در جلسه اش شعر خوانده ضد امير المومنين، شراب خورده و شعر خواند ضر زهراى مرضيه.

اما امام هادى مى فرمايد تو نكش، قتلش واجب است، اما تو نكش براى اينكه پدرت است و اگر بكشى عمرت كوتاه مى گردد، گفت: يا ابن رسول الله! عمرم كوتاه مى شود، آيا چيز ديگرى هم هست‌؟ حضرت فرمود: نه، جواب داد عمرم كوتاه شود او را مى كشم. شب با چند نفر غلام ريختند در اتاقى كه متوكل بود، متوكل و وزير و اطرافيان همه را ذره ذره كردند آمدند بيرون، فردا هم بجاى متوكل بعنوان خلافت نشست و همين طورى كه امام هادى فرمودند بيش از شش ماه خلافت نركد. حالا اين منتصر چرا چنين شد پسر متوكل است قانون وارثتش هم خراب است.

مردها! چنانچه تا به حال بى تفاوتى كرده ايد از حالا به بعد مواظب بايد و بدانيد كه مى توانيد همۀ قوانين را خنثى كنيد اين منتصر از نظر قانون وراثت بابيش متوكل است، از نظر غذا، غذاى متوكل را خورده، از نظر محيط در محيطى پرورش يافته كه اهل شراب، قمار، عياشى، هسند اما شيعه شده، شيعه عالى، اشتباهش فقط غصب خلافت است كه اگر غصب خلافت نكرده بود خيلى عالى بود.

ريشه يابى كردند كه اين آقا چرا اين جور شده ديدند يك معلم اين تحوّل را در او بوجود آورده، ابن سكيت معلمش بود، ابن سكيت شيعه است، عالم، عرق شيعه گرى دارد پيش متوكل خيلى مقرب است. متوكل خيلى پول به او مى دهد، خيلى جاه و مقام دارد، يك روزى متوكل وارد شد ديد كه او دارد بچه ها را درس مى دهد از بچه هايش خوشش آمد يك غلطى كرد، گفت ابن سكيت! اين بچه هاى من از نظر تو بهترند يا حسن و حسين و على‌؟ ابن سكيت شيعه عرق شيعه گريش گل كرد، ولايتش گل كرد عصانى شد، گفت: متوكل چه مى گويى‌؟ قنبر غلام على بر تو و فرزندانت بر ترى دارد، مقايسه بين شما و اولاد على غلط است آنها از نورند و تو ز ناز، اين چه جرئتى است كه تو دارى، متوكل عصبانى شد گفت: جلاد بيا آمد، گفت زبان او را از پشت گردنش در آور ابن سكيت جان داد در راه على، جان داد در راه امام حسين و امام حسن (ع) خوب است انسان اين جورى جان بدهد.

خوشا بحال ابن سكيت ها منتصر؛ منتصر شده براى چه تمام قوانين بد تربيتى را خنثى كرده براى چه‌؟ يك معلم، همچنين ممكن است پدر و مادر به تربيت فرزند اقدام نكنند بيايد زير نظر يك معلم فاسد، معلّم طاغوتى يك معلّم ضد انقلاب. سر و كار با منبر و محراب، سر و كار با روحانيت گاهى غنايت حق ممكن است يك جرقه بزند تمام قوانينت را خنثى كند، اين انسان عجيب است.

دربارۀ اين انسان به جوانها عرض كنم مى گويند: كمال هر چيز مرهون سه چيز است؛ يكى استعداد، يكى محيط، يكى فعاليت يك دانۀ گندم اگر بخواهد به كمال برسد بايد استعداد شكفتن را داشته باشد. چنانچه اين دانۀ

گندم را بو بدهند، ديگر استعداد شكفتن ندارد. محيط همه جا درخت ليمو نمى شود كاشت مازندران بايد باشد، و مانند آنجا، همه جا درخت انار نمى شود كاشت محيط مساعد و آماده مى خواهد. يكى هم فعاليت، اگر درخت فعاليت خودش را از دست ندهد، دانه گندم فعاليت خودش را از دست ندهد، كمال پيدا مى كند.

اما در انسان اين جور نيست، انسان، خود استعدادزا است انسان، خود محيطزاست، انسان خود فعاليت زاست بوقل آن آقا مى گويد: مى دانم، نمى شود مى توانم در قامس اسنن راه ندارد. اگر انسان بخواهد مى داند، مى تواند و مى شود. انسان عيجب است. يك جوان با اراده، يك جوان با شهامت مى تواند تمام قوانين ضد دينى و فطرى، و قانون وراثت را، خنثى كند. قانون تعذيه را خنثى كند، قانون محيط را خنثى كند، قانون تعليم و تعلّم را خنثى كند.

مگر بشر حافى در پيرى همۀ اينها را خنثى نكرد، بشر حافى از نظر قوانين تربيتى خوب نبود به اندازه اى فاسد بود كه خانه اش مركز فحشاء بود هر كسى مى خواست عياشى كند به خانه بشر مى رفت، يك روزى موسى بن جعفر (ع) رد مى شدند ديدند صداى ساز و آوار از خانه بشر بلند است موسى بن جعفر ناراحت شد كنيز او آمده بود بيرون خاكروبه به بيروه بريزد، از كنيزش پرسدند صاحب اين خانه آزاد است يا بنده‌؟ يعنى بنده ديگران است يا مرد آزادى است‌؟ گفت: آقاى من آزاد است. اينجا منزل بشر است آن وقت اسمش حافى نبود - حافى يعنى پابرهنه - اسمش بشر بود، گفت منزل بشر است.

موسى بن جعفر فرمودند بله آزاد است، كه اين كارها را انجام مى دهد اگر بندۀ خدا بود كه چنين نمى كرد. اين جرقه شد روى بنزين. ديديد بعضى اوقات يك جرقه روى انبار بنزين چه مى كند كنيزك آمد. بشر از او پرسيد با كه حرف مى زدى‌؟ قضايا را گفت. اين آقا موسى بن جعفر بود، اين سخن بشر را منقلب كرد پا برهنه آمد دنبال موسى بن جعفر، دست موسى بن جعفر را بوسيد آقا پشيمانم آقا چه كنم‌؟ بدست موسى بن جعفر تو به كرد، نفس اماره، شيطان

را، رفيق بد را طرد اين بشر ناميده شد، بشر حافى توانست قانون وراثت را خنثى كند. توانست قانون محيط را خنثى كند توانست قانون رفيق بد را خنثى كند توانست ساير قوانين تربيتى را خنثى كند.

حتى رسيد به آنجا كه در كتابهاى عرفاء برايش كرامتها نقل مى كنند.(1)كه با عقل جور در نمى ايد و الا بعضى از آنها را مى گفتم، رسيد به مقام بلندى

استاد بزرگوار ما علاّمه طباطبايى (ره) يك قضيه نقل مى فرمودند، اين قضيه را روز آخر براى گنهكارها بگويم، اين قضيه را روز آخر اين جلسه براى پدر و مادرها بگويم تا مواظب بچه ها باشيد اگر مواظب باشيد مى توانيد به هر مقامى كه بخواهيد آنها را برسانيد و لو فلج روحى باشند، و اينكه انسان مى تواند به يك روز به نصف روز راه پنجاه ساله را برودف ايشان مى فمودند، در زمان محقق همدانى اين عارف كامل مرحوم آخوند ملا حسين قلى همدانى مرد عارفى بوده و خيلى شاگردهاى عالى نظير مرحوم قاضى، نظير بهارى را تحويل جامعه داد - مى گفتند: در زمان ايشان كسى در نجف بود بنام عبد فرّار، عبد فرّار عربى است، فاسى آن يعنى بنده اى كه فرار كرده، بعد فرار اسمش بود، خيلى لات بود تمام نجف از او مى ترسيدند. خيلى بد بود وقتى وارد صحن مطهر مى شود همه عقب مى رفتند، راه مى دادند، جا مى دادند كه اين آقا رد شود هيچ كس از شر او در امان نبود اين آقا يك روز وارد صحن مطهر علوى شد مردم راه دادند، جا دادند او رد مى شد.

مرحو ملا حسين قلى همدانى رسيد نگاهى به او كرد، تا نگاه كرد او سلام نكردف مرحوم آخوند به او گفتند: «ما اسمك» مى خواستند جرقه را بزنند گفتند: اسمت چيست‌؟ تا گفتند اسمت چيت او با آن لات منشى گفت: من را مى شناسى‌؟ من عبد فرّار هستم تا گفت من عبد فرّار هستم. مرحوم آخوند فرمودند: «أفررت من الله أو من رسوله» فرمودند: از كى فرار كردى‌؟ از خدا يا از پيامبرش، از كى فرار كردى‌؟ اين حرف، جان او را شعله ور كرد او مرتّب مى گفت: «أفررت من الله أو من رسوله» آمد خانه به خود پيچيد، او هم تمام


1) 1 - الكنى و الالقاب، محدث قمى، جلد 2، صفحه 153، به نقل از داستان راستان، ج 1، صفحه 151.

قوانين تربيتى را خنثى كرد، تمام گناهان را خنثى كرد، تمام گناهانت بزرگ بزرگش را خنثث كرد، هى مى پيچيد و به خود مى گفت: «أفررت من الله او من رسوله» تا اينكه نصف شب به آن طرف دق كرد و مرد.

صحبى مرحوم آخوند آمدند درس به شاگردهايش گفتند، يكى از اولياء خدا از دنيا رفته بياييد برويم تشييع جنازه، افراد مهيا شدند درس را تعطيل كردند. مرحوم آخوند آمد در خانه عبد فرّار، تعجب كرند. آخوند اشتباه مى كند آخر اين آدم لات، يعنى چه از اولياء خداست ديدند صداى گريه و زارى در خانه بلند است، بالاخره تشييع جنازه كردند، مرحوم آخوند در غسلش در كنفش، در دفنش، شركت كردند. و بعد فرمودند او وقتى بد بود كه تو به نكرده بود، نگفته بود: «أفررت من الله أو من رسوله» اين آقاى عبد فرّار به نصف شب توانست قوانينت تربتى را خنثى كند.

بحث ما اين شد كه اين بحث يك ماهۀ ما، بحث اقتضايى نه علت تامّه يعنى مواظب باشيد از نظر غذا، از نظر قانون وراثت، وقتى انعقاد نطفه، وقتى كه بچه در دل مادر است، وقتى كه شير مى دهد، وقتى كه بچه در گهواره است، وقتى كه بچه در محيط خانه است مواظب باشيد تربيت كنيد تربيت صحيح، او را در راه مستقيم در راه آسفالته قرار بدهيد، اما اگر نداديد مانعى ندارد گناه كردنيد، ما از حالا به بعد جبران كنيد.

اين جور نيست كه اگر كوتاهى كرديد، ديگر نتوانيد بچه فلج خود را معالجه كنيد، نه، مى توانيد بچه خود را كه بيمارى روحى دارد معالجه كنيد، اگر پدر و مادر شما بد بودند، مى توانيد شما خود را اصلاح كنيد اگر خود شما پنجاه سال غذاى حرام خورديد، از اين ببعد مى توانيد عبد فرار شويد، و به نصف شب از اولياء خدا بشويد، مى توانيد فضيل بن اياز بشويد، بشر حافى شويد و نظيرش رد تاريخ فراوان است. فراوان.

بحث ما همين طور كه اول گفتم بيشتر از ده فصلش باقى ماند و اميدوارم خدا توفيق عنايت كند يك وقتى ديگرى اين بحث ارزنده را تمام كنيم. امروز روز آخر است در روز آخر دو چيز لازم داريم: يكى زهرا عليها سلام. اميدوارم دل پاك شما عزيزان مخصوصاً جوانها، زهرا (س) را در

جلسه بياوريد، يكى هم آقا امام زمان (ع) يكى از بزرگان فرموده بود كه زنم فلج بود، باندازه اى كه نمى توانست بلند بشود، و حتى اگر مى خواستد او را بلند كنند، بايد در گليم مى گذاشتند و مى بايست چهار طرف گليم را بگيرند او را بلند كنند.

مى گويد كه بنا شد او را ببرند تهران شب رفتم در اتاقى، تنهايى با خدا در دل كردم، گفتم: خدايا! من خجالت مى كشم با امام زمان حرف بزنم، براى اينكه من لياقت ندارم، من رو سياه هستم اما با تو حرف مى زنم خدايا تو به امام زمان بگو يك نظر لطفى به من بكند، مى گويد اين جمله را يك قدرى با خدا (قرآن در مقابلم بود) در دل كردم و خوابيدم، نصف شد ديدم منزل شلوغ است، بلند شدم ديدم چراغها هم مى سوزد، آمدم دخترم آمد جلو، گفت: بابا مامانم خوب شده تعجل كردم، رفتم ديدم نشسته و حتى ديدم نشاط دارد، آن پيرى زودرس كه برايش پيش آمده ديدم برگشته جوان شده به او گفتم چه شد؟ گفت خوابيده بودم آقا آمد وقتى آقا آمد ند فرمودند بشرط اينكه ديگر ناراحتى نكنى بلند شو، مى گويد بلند شو، مى گويد بلند شدم، همراه آقا آمدم تا دم خانه، آقا رفتند.

من در را بستم يك وقت متوجه شدم كه صبح است، متوجه شدم، خوب شدم.

من هم امروز به شما عزيزان مى گويم و لو شما روسفيد هستيد و مى توانيد با امام زمان حرف بزنيد اما دو سه كلمه مصيبت مادرش زهرا مى خوانيم به مادرش زهرا بگوييد، فاطمه جان امر كن پسرت. بيايد توى مجلس ما، امروز روز آخر است. براى جبهه مان براى انقلابمان دعا كنيم امروز براى گرفتاريهايمان براى حوائجمان تقاضا دارم، مخصوصاً از خانم كه زن هستند زهرا هم زن است، از زهرا بخواهند كه پسرش را سرّ مستودعش را بفرستد در جلسه ما و اميدواريم زهرا (س) قسمش مى دهم به مظلومى مولا امير المومنين اين حرف امروز ما را بشنود.