ghaemiyeh.com
عنوان قراردادی : دعای کمیل. فارسی. شرح
عنوان و نام پديدآور : آفاق نیایش: تفسیر دعای کمیل/ حسین مظاهری؛ به کوشش سیدمحمدرضا حسینی؛ [سفارشدهنده دفتر پژوهشهای اسلامی سازمان زندانها و اقدامات تامینی و تربیتی کشور].
مشخصات نشر : [قم]: اتقان، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۵۲۸ ص.
شابک : ۷۰۰۰۰ ریال: 978-600-5098-23-5
يادداشت : پشت جلد به انگلیسی: The horizons of the invocation= tafsire duaye Kumayl.
یادداشت : کتابنامه: ص. ۵۲۳ - ۵۲۸ ؛ همچنین بهصورت زیرنویس.
عنوان دیگر : تفسیر دعای کمیل.
موضوع : دعای کمیل -- نقد و تفسیر
موضوع : دعاها
شناسه افزوده : مظاهری، حسین، ۱۳۱۲ -
شناسه افزوده : حسینی،سیدمحمدرضا، ۱۳۴۱ -
شناسه افزوده : سازمان زندانها و اقدامات تامینی و تربیتی کشور. دفتر پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۶۹/۵۰۴۲۲ /م۵۷ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۷۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۵۶۳۵۴۶
تنظیم متن میثم حیدری
بسم الله الرحمن الرحيم
آفاق نیایش
تفسير دعاى كميل
حسین مظاهری
به کوشش سیدمحمدرضا حسینی
پاییز 1389
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
اساساً انسان دنبال تعالى، پويايى و تكامل است كه راه رسيدن به آن، بازگشت به خويشتن خويش و شناخت ذات اقدس حق تبارك و تعالى است؛ اين مهم ميسر نمى شود، مگر با اطاعت و عبادت حضرت حق - جل و اعلاء - كه دعا از جمله عبادت هاى است كه در رسيدن به اين هدف متعالى، انسان را به رشد و تعالى رهنمون مى شود؛ هم چنان كه از كلام رسول خدا (ص) چنين برمى آيد كه فرمود: «اِنَّ اَلْدُعَا هو اَلْعِبَادَةٌ»(1)و حتى در گامى فراتر مى فرمايد:
«اَلْدُعَاهُ مُخُّ اَلْعِبَادةِ؛(2)دعا مغز عبادت است»
ازاين رو دعا از كشش هاى طبيعى و فطرى هر انسانى به شمار مى رود؛ زيرا وى خود را قادر به تأمين خواسته هاى فروانى كه دارد، نمى بيند و اگر به چشم بصيرت بنگرد، حتى در برآورده كردن يكى از آنها هم به شدت فقير و ناتوان است؛ چنان كه كلام خداوند بيان گر اين مطلب است؛ يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ أَنْتُمُ اَلْفُقَرٰاءُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ هُوَ اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ(3)در نتيجه، با همه وجود، قدرت مطلق را مى طلبد تا خواسته هاى خويش را با او در ميان بگذارد و در هر لحظه با او زمزمه كند. چنان كه انبياى الهى - صلوات الله
عليهم اجمعين - به مردم، همين كشش فطرى را يادآورد شدند تا هماره با خداوند ارتباط داشته باشند و خواسته هاى خود را فقط از او بخواهند؛
دعا نشان دادن فروتنى، تواضع، خاكسارى در پيشگاه احديت و دعا سرشار از انرژى اعتقادى، تربيتى و اخلاقى است؛ بنابراين يكى از سرمايه هاى گران قدر در فرهنگ شيعه، براى رسيدن انسان ها به كمال واقعى راز و نياز و دعا است، به ويژه دعاهايى كه از زبان پيامبر اسلام (ص) و ائمه (ع) به طور مستقيم نقل شده باشد.
از جمله اين دعاها مى توان از دعاى معروف و پرفيض كميل نام برد كه شورانگيزترين و پرمحتواترين معارف اسلامى است كه جبرئيل به حضرت خضر و او نيز به امام على (ع) تعليم داد و آن حضرت شب هنگام به كميل بن زياد نخعى آموخت.
كميل كه داراى انديشه هاى ناب، پاك، خالص و آراسته به اخلاق و اعمال خوب بود، دانش آموخته آن حضرت بوده است و اين دعا، وجود تشنه و كوير دلش را سيراب كرد و درس هاى: تهذيب، خودسازى، توبه، چگونه با خدا سخن گفتن، با او چگونه راز و نياز كردن، با او عشق بازى مى كردن، و چگونه به اونزديك شدن، به سوى كوى او پرواز كردن، خدا را شافى خود قرار دادن، تعليم داد.
در اين بخش شخصيت وجود كميل بن زياد نخعى را به صورت اجمال معرفى مى كنيم و نظر دانشمندان پيرامون وى را بيان مى كنيم.
يمن از مناطق بزرگ و معروف قبيله اى جنوبى شبه جزيره عربستان، و پس از جنگ تبوك مردم آن منطقه به اسلام روى آوردند؛ و پيامبر اسلام (ص) «معاذ بن جبل» از ياران با وفاى خود را طى حكمى به عنوان معلم و مبلغ اسلام، به آن ديار اعزام كرد.
از قبايل يمن، قبيله «نخع» بود - كه كميل و مالك اشتر از جمله افراد اين قبيله بودند - اين قبيله، اولين قبيله از يمن بود كه با سخنرانى امام على (ع) در يمن مسلمان شدند و پيامبر اسلام (ص) در خصوص اين قبيله فرمود: «الهم بارك فى النخع؛(1)خدايا به دودمان نخع بركت بده».
كميل بن زياد در اين قبيله به نقلى هفت سال پيش از هجرت، و به گفته بعضى ديگر سال سوم هجرت، و بنابر گفته برخى ديگر سال دوازدهم هجرت به دنيا آمد.
هنگامى كه امام على (ع) به يمن رفت پس از سخنرانى آن حضرت، كميل در محضر آن حضرت مسلمان شد و از ياران واقعى آن حضرت گرديد. وى از ايام جوانى تحت تعليم آموزه هاى دينى و ارزش هاى اسلامى امام على (ع) قرار گرفت و تا پايان عمر آن حضرت در ركاب مبارك امام على (ع) حضورى فعال داشت.
هنگامى كه امام على (ع) به خلافت رسيد، عده اى از جمله: طلحه، زبير و عايشه به طرف كوفه و بصره لشگركشى كردند، كميل كه در مدينه خدمت امام على (ع) بود، براى آماده سازى و تجهيز سپاه آن حضرت تلاشى فراوان كرد و خود نيز در نبرد جمل كه به شكست آشوب گران انجاميد، شركتى فعال داشت. هم چنين كميل بن زياد نخعى در جنگ صفين كنار امام على (ع) شركت داشت و تحت فرماندهى آن حضرت جان فشانى كرد، وى هر چه توان داشت در دفاع از امام خود در اين نبرد به كار گرفت. جنگ صفين نيز پس از چند ماه به پايان رسيد، ولى مقدمه اى شد براى جنگ ديگرى به نام نهروان كه خوارج آغازگر آن بودند، اين سه جنگ در مدت كوتاه حكومت امام على (ع) بر آن حضرت، تحميل شد و گفتار معروف پيامبر (ص) - كه به امام على (ع) فرمود:
«يَا عَلى سَتُقَاتِلُ بَعْدِى اَلْناكِثيِنَ وَ اَلقَاسِطيِنَ وَ الَمَارِقِينَ؛ يا على تو بعد از من با سه گروه مى جنگى با
1) محمد تقى سپهر، ناسخ التواريخ امام حسن، ج 2، ص 177.
ناكثين و قاسطين و مارقين»، كه آن حضرت با ناكثين در جمل، با قاسطين در صفين و با مارقين در نهروان جنگيد و جناب كميل بن زياد نخعى در هر سه نبرد از بهترين سربازان فداكار و جان فشان امام على (ع) بود.
پس از اينكه مردم با اصرار و پا فشارى فراوان امام على (ع) را وادار به پذيرش منصب خلافت كردند وبا آن حضرت بيعت نمودند آن حضرت اقدام به عزل استان داران و فرمان داران حكومت سابق - كه بسار بد نام و داراى سابقه سويى نزد مردم بودند - كرد، و افراد صالح، مومن و متعبد را جايگزين آنها كرد، از جمله آن كميل را - كه حدود بيست و پنج سال بيش نداشت - به فرمان دارى «هيت» از نواحى بغداد و نزديك شهر «انبار» منصوب كرد.(1)دانشمندان علم رجال درباره شخصيت كميل بن زياد نخعى چنين گفته اند:
شيخ طوسى در كتاب رجال خود كميل را از اصحاب اميرالمؤمنين و امام حسن مجتبى (ع) ذكر كرده و مى فرمايد:
«كميل مردى شريف و در ميان قومش مورد احترام بود و دستورات او را اطاعت مى كردند. مردى مورد اطمينان و در پيروى اميرالمؤ منين و اطاعت خدا مى كوشيد و كم سخن مى گفت، قاتل او حجاج بن يوسف بود».
صاحب قاموس الرجال در توثيق كميل مى گويد: سيد بن طاووس كه از علماى بزرگ است در كتاب كشف المحجة - كه آن را براى فرزندش نوشته و وصاياى خود را به او مى نمايد - و ما مقانى در تنقيح المقال فى علم الرجال مى گويد:
«بعد از جنگ نهروان مردم از اميرالمؤمنين راجع به خلفاء سؤ ال نمودند، حضرت به عبدالله بن ابى رافع فرمود كه ده نفر از اشخاص مورد اطمينان را برايم احضار كن،
1) شهاب الدين احمد نويرى، نهايه الادب، ترجمه محمود دامغانى، ج 7، ص 36.
عرض كردم خود شما آن ها را نام ببريد، پس حضرت، كميل بن زياد را در رديف آن ده نفر قرار داد.»(1)مرحوم حاج ميرزا هاشم خراسانى در كتاب منتخب التواريخ، معاصرين اميرالمؤ منين را به سه دسته: حواريين، ياران، و خواص اصحاب آن حضرت تقسيم مى نمايد.
حواريين اميرالمؤمنين را چهار نفر: عمر و بن حمق خزاعى، ميثم تمار، محمد بن ابى بكر و اويس قرنى ذكر كرده. و خواص اصحاب حضرت بسيارند، از جمله آنها كميل بن زياد را ذكر نموده. سپس مى گويد: كميل از بزرگان تابعين بود كه حجاج بن يوسف در سال هشتاد و سه هجرى در سن نود سالگى او را به قتل رسانيد.
ابواسحاق كوفى كميل را از عبّاد كوفه معرفى كرده است.(2)
علامه شوشترى معتقد بود كه علوم اسرار در باطن امام على (ع) موج مى زد، هنگامى كه مى خواست گوهر عرفان را بيرون بريزد كميل را پيش خود مى نشاند و بر او جواهر اسرار را مى فشاند؛(3)در اين بخش چند نمونه از آن را بيان مى كنيم.
عاصم بن حميد از ثمالى و او از عبد الرحمن از كميل بن زياد نقل ميكند (الفاظ حديث از فضيل بن خديج است): «كميل بن زياد گفت امير المؤمنين (ع) دست مرا گرفت و از كوفه خارج كرد، همين كه داخل بيابان شد آهى كشيده فرمود كميل! اين دلها گنجينه دانشند بهترين آنها دلى است كه جاگيريش بيشتر باشد آنچه به تو مى آموزم به خاطر بسپار: مردم سه دسته هستند:
دانشجويى كه در راه رستگارى است؛
گروهى كه احمق و نادانند هم چون پشه هاى ريز كه بر سر و گوش چارپايان اجتماع دارند، به هر صدايى گوش فرا داده، پيروى ميكنند، و با هر بادى كه بوزد تغيير جهت ميدهند، از نور دانش بهره اى نبرده اند كه موجب هدايت آنها شود، و به پايگاهى استوار پناه نياورده اند، تا نجات يابند.
كميل! علم و دانش بهتر از مال است؛ زيرا دانش تو را نگهبان و حافظ است؛ و اما تو بايد مال را نگهبانى كنى؛ مال با بخشش كم مى شود، اما دانش با آموزش افزون ميگردد.
كميل! علاقه به علم و دانش از لوازم دين و آيين خدا است كه به وسيله آن، انسان كسب طاعت ميكند و بهترين ارمغانها را براى آخرت ذخيره مى نمايد [اما] ارزش مال با از دست دادن آن از بين ميرود.
كميل! گنجوران در حال زندگى مرده اند، ولى دانشمندان تا دامنه قيامت زنده و پايدارند؛ گرچه پيكر آنها از ميان رفته است، اما قيافه آنان در دلها هميشه هست.
كميل! اين گروه خلفاى خدايند در زمين و دعوت كنندگان مردمند به دين خدا.
آه! آه! چقدر علاقهمندم به ديدار آنها از خداى آمرزش مى خواهم براى خود و شما.
كميل مى گويد: آنگاه دست مباركش را از دست من برداشت و به من فرمود اگر مى خواهى بازگرد».(1)حضرت امير المؤمنين (ع) به كميل بن زياد نخعى فرمود: «گوشه گيرى اختيار كن، خويش را مشهور مگردان و شخصيت خود را از مردم پنهان بدار، نام خود را بر سر زبانها مينداز، بياموز و عمل كن، خاموش باش كه سلامت بمانى، خوبان را شاد و
1) بحار الانوار، ترجمه جلد هفتم، ج 1، بخش امامت، ص 30.
شادمان كن گرچه فاجران خشمگين شوند، و با كى بر تو نيست هر گاه احكام دين خويش را آموختى، مردم ترا نشناسند يا تو آنان را نشناسى».(1)چنان كه در روايات وارد است: كميل بن زياد - كه از بزرگان و نيكان شيعه و از دوستان آن حضرت بود - همراه او روان شد، در راه به در خانه مردى رسيد كه در آن وقت شب قرآن ميخواند و گفته خداى تعالى را كه در قرآن است ميخواند:
؛ أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اَللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً يَحْذَرُ اَلْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ إِنَّمٰا يَتَذَكَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ(2).
كميل بن زياد در باطن او را ستايش كرد و نيكو شمرد، حال آن مرد كميل را به شگفت آورد اما بدون اين كه چيزى بگويد. حضرت امام على (ع) متوجه كميل شد و فرمود: اى كميل به شگفت نياورد ترا صداى دلنشين اين مرد همانا اين مرد اهل آتش است و به زودى بعد از اين ترا از حال او خبر خواهم داد. كميل متحير و سرگردان شد از اين كه على (ع) از باطن او آگاه شد و گواهى داد كه آن مرد اهل آتش خواهد بود، با وجود اين كه سرگرم عبادت بود و درين حالت خوب - كه راز و نياز بود - قرار گرفته بود، آن هم در اين وقت از شب! كميل خاموش گرديد، اما در حالت شگفت و انديشه و فكر در اين امر. زمانى طولانى و دراز از داستان گذشت تا اين كه خوارج نهروان با اميرالمؤمنين جنگيدند در حالى كه آن جماعت حافظ قرآن بودند، به همان طورى كه بر پيامبر نازل شده بود، امير المؤمنين (ع) در صحنه پيكار توجهى به كميل كرد و حال آنكه كميل در پيش روى على (ع) ايستاده بود و شمشير على در دستش بود و از آن شمشير خون مى چكيد و سرهاى آن كافران و فاجران روى زمين را پر كرده بود.
على (ع) سر شمشيرش را بر يكى از آن سرها فرو كرد و فرمود: اى كميل
أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يعنى اى كميل اين سر همان كسى است كه اين آيه را در آن شب با صدايى حزين ميخواند و ترا حال او به شگفت آورد. سپس كميل پاهاى اميرالمؤمنين را بوسيد و طلب آمرزش از خدا كرد، سپس درود خدا بر محمّد و آل محمّد و على كه قدرش در اجتماع مجهول و پنهان مانده بود فرستاد.
دعاى كميل در ميان دعاها، از اهميت بسيار والا و مهمى برخوردار است، از همين رو عارفان آن دعاى مبارك را اشرف همه دعاها ميدانند و از آن به «انسان الادعيه» تعبير ميكنند. چنان كه مى توان نظرات برخى از علما را بر اين ادعا شاهد گرفت از جمله:
ابوجعفر محمد بن حسن على، شيخ طائفه معروف به شيخ طوسى (رحمه الله) - كه به عقيده كليه علماى رجال از اكابر علماى شيعه و مرجع فضلاى زمان، كه دو كتاب از كتب اربعه تهذيب و استبصار از آثار آن بزرگوار است. و بسيار جليل القدر و عظيم المنزله و در تمام علوم دينى خبير و در علم و عمل و كمالات نفسانى بى نظير بوده است - در كتاب مصباح المتهجد درباره دعاى كميل چنين گويد: روايت شده كه كميل بن زياد اميرالمؤ منين را ديد كه: در شب نيمه ماه شعبان در حال سجده اين دعا را مى خواند، سپس شروع مى كند به دعاى مشهور كميل.
سيد بن طاووس از بزرگان علماى شيعه، و به نظر برخى جزوكسانى است كه به زيارت حضرت مهدى (ع) مشرف شده، در كتاب اقبال الاعمال روايت كرده كه كميل بن زياد گفت: «روزى با مولايم حضرت اميرالمؤ منين على (ع) در مسجد بصره نشسته بودم، شب نيمه شعبان را يادآور شديم، حضرت فرمود هر بنده اى آن شب را به عبادت و احياء بگذارند و دعاى حضرت خضر (ع) را در آن شب بخواند، البته دعاى او مستجاب
گردد. چون حضرت به منزل آمد شب به خدمت او رفتم، چون مرا ديد پرسيد اى كميل! براى چكار آمدهاى؟ عرض كردم براى دعاى خضر آمدهام، فرمود:
اى كميل! چون اين دعا را حفظ نمايى و هر شب جمعه يك مرتبه، و يا در هر ماهى يك مرتبه، و يا در هر سالى يك مرتبه، يا در هر عمرى يك مرتبه بخوانى، شر دشمنان دفع و خدا تو را يارى مى كند و رزق و روزى تو زياد مى گردد و گناهان تو آمرزيده گردد.
اى كميل! چون مدتى زياد در مصاحبت من به سر بردى تو را شايسته آن ديدم كه با اين دعاى مبارك، ممتاز و سرافراز گردانم. پس فرمود بنويس و خود حضرت املاء فرمودند و من نوشتم».(1)3. علامه مجلسى در زاد المعاد - كه كتابى است در ادعيه - در اعمال شب نيمه شعبان چنين مى گويد: دعاى كميلبنزياد - كه از خواص اصحاب حضرت اميرالمؤمنين (ع) است - بهترين دعاهاست و از دعاهاى اين شب است و در اوقات ديگر نيز مى توان آن را خواند چنان كه فرمودند: در وقت خواندن يادآور معانى آن باشند تا فايدهاش تمامتر و ثوابش عظيم تر باشد.
علامه بهبهانى (معروف به استاد الكل فى الكل) متوفى 1206 - كه در حدود دويست تأليف دارد - در تعليقات خود راجع به كميل مى گويد: «و هو المنسوب اليه الدعاء المشهوره؛ كميل كسى است كه دعاى مشهور منسوب به او است».
شيخ عباس قمى در منتهى الآمال در شرح حال كميل گويد: دعاى مشهور كه در شب نيمه شعبان و شبهاى جمعه ميخوانند، منسوب به آن جناب است.
1) على بن موسى بن طاوس، الاقبال الاعمال، ج 1، ص 709.
مرحوم حاج ميرزا هاشم خراسانى كه خود محققى كم نظير بوده در كتاب ارزنده اش منتخب التواريخ در شرح حالات كميل - بعد از آن كه جريان شهادتش را به دست حجاج نقل ميكند - مى گويد: دعاى كميل كه در شبهاى جمعه و شب نيمه شعبان خوانده ميشود، منسوب به ايشان است.
عالم ربّانى، مرحوم كفعمى در كتاب باعظمت مصباح مى نويسد: «اميرالمؤمنين (ع) اين دعا را در حال سجده قرائت مى كرد!!»(1)
هم چنين روايت شده است كه: «اين دعا در شب جمعه خوانده شود، البته پس از رعايت شرايط دعا و آن اين كه: بهتر است دعا را به سوى قبله وبا بدنى فروتن ودلى خاشع ونيّتى خالص وچشمى اشكبار وصدايى محزون قرائت كند؛ بدون شك دعا با چنين كيفيت به مقام اجابت نزديكتر وظهور آثارش حتمى است.»(2)بى ترديدچشم اشكبار در پيشگاه حضرت حق از اعتبارى عظيم وارزشى والا برخوردار است واشك چشم وگريه باسوز، سبب آمرزش گناه وخاموش شدن آتش غضب رب، وعامل جذب رحمت حق به سوى گريه كننده است.(3)از حضرت صادق (ع) نيز روايت شده: «چيزى نيست مگر اين كه براى آن پيمانه ووزنى است؛ جز گريه، قطره اى از آن درياهايى از آتش را خاموش كند؛ هنگامى كه چشم اشكين شود، چهره تيرگى وخوارى نبيند وچون اشك روان گردد خدا آن را بر دوزخ حرام گرداند؛ به راستى اگر در امتى يك گريان باشد همه مورد ترحم قرار گيرند.»(4)
ونيز آن حضرت فرموده: «هر ديده اى در قيامت گريان است، مگر سه ديده؛ ديده اى كه از آن چه خدا حرام كرده بر هم نهاده شده، وديده اى كه در راه خدا بيدارى كشيده، وديده اى كه در دل شب از بيم خدا گريسته است.»(1)
اى خداى من اى پروردگار! *** اى تو اميد دل اميدوار
مر مرا نبود به غير توكسى، *** ديدم از تو مهربانيها بسى
چون تو را دارم، كنم از كه سؤال *** با كه جز تو، با كه گويم شرح حال
كيست آن، كو تا گشايد مشكلم *** كشف سازد عقده و ضر از دلم
كيست تا در كار من، آرد در نظر *** كيست تا برهاندم از هر خطر
مهربانتر از تو بر من نيست يار *** ، جز تو كس مخبر مرا نبود ز كار
هم تو دانى هم توانى كشف آن *** ، هم مرا بر مسألت دادى زبان
هم تو واقف بر زيان و سود من *** ، از تو درمان از تو آه و دود من
نه كس از كارم گره ها بر گشود *** ، نه كسم راه گشايش ها نمود
عقدهاى صعبم افتاده به كار *** ، مشكلاتى رنگ رنگ و ناگوار
نه كسى عالم به وضع عقدهاست، *** نه به حل و رفع آنها آشناست
اى بسا تدبير من در كار من، *** سود كردى گرمى بازار من.(2)
پس از شهادت امام على (ع)، كميل از دوستان خاص امام حسن (ع) و در خدمت آن حضرت قرار گرفت و بعد از شهادت آن امام، او نيز همانند ساير شيعيان جزو ياران امام حسين (ع) قرار گرفت، و مورد خشم دستگاه جور و ظلم، گرفتار زندان ابن زياد و به
هنگام حادثه بزرگ عاشورا از جمله كسانى بود كه نتوانست در زمره ياران امام حسين (ع) قرار گيرد؛ وى پس از آزادى از زندان و با آغاز قيام مختار، به او پيوست و با دشمنان اهل بيت (ع) جنگيد سپس مدت ها پنهان شد به طورى كه جز امام سجاد (ع) كسى از وى و مخفى گاهش خبر نداشت.
هنگامى كه حجاج به امارت رسيد عزيمت قتل كميل بن زياد نمود، وى كه از كوفه گريخته بود و حجاج بن يوسف ثقفى از مخفى گاه او اطلاع نداشت، دستور داد مقررى طائفه نخع را - كه از بيت المال داشتند - قطع نمودند.
كميل كه از اين قضيه اطلاع پيدا كرد با خود گفت من پير سال خورده هستم و عمر من به پايان رسيده، مناسب نيست براى دست پيدا نكردن بر من، شهريه و مقررى خويشاوندان من قطع بشود، به همين دليل خود را به بارگاه حجاج و به شخص او معرفى كرد چون حجاج او را ديد گفت مى خواستم مأمورى گسيل كنم و ترا دستگير نمايم اينك خود به قربانگاه آمدى!
كميل گفت: اى حجاج دندان هاى خود را براى ريختن خون من تيز مى كنى!؟ بناى خانه خود را بدين جهت منهدم مساز سوگند به خدا از عمر من اندك مدتى - كه مانند آخرين غبارى است كه از اندكى تاب رسيدن به اوايل خود را ندارند - بيش نمانده هر كار دلت مى خواهد انجام بده زيرا وعده گاه خدا نزديك -- و پس از قتل من حساب است -- و مولاى من على (ع) اطلاع داده كه تو كشنده منى!.
حجاج گفت: اكنون حجت بر تو تمام است، كميل گفت: در صورتى حجت بر من تمام خواهد شد كه قاضى تو باشى با آن كه امر قضا به دست ديگرى است! حجاج گفت: آرى حجت بر او تمام است، زيرا تو هم قدم با آنها بودى كه گردن عثمان را
زدند.(1)- اگر چه كميل با عثمان مخالف شديد بود ولى در قتل او دخالت نداشتحجاج آن قدر كميل را اذيت و آزار داد تا در سال 83 هجرى و در سن 90 سالگى به شهادت رسيد.(2)و مرقد او اكنون بين كوفه و نجف زيارتگاه بسيارى از مسلمانان است.
در جمع بندى مطالب گذشته بايد گفت كه:
كميل از شخصيت هاى بزرگ مورد اطمينان بلكه صاحب سر اميرالمؤمنين بوده است و علماى رجال همه او را مورد اطمينان دانسته اند.
بزرگانى كه برخى از آنها ذكر شدند اين دعا را به كميل نسبت داده اند.
بزرگانى كه شرح بر دعاى كميل نوشته اند، مانند: حاج كلباسى - كه از بزرگان محدثين و علماء بوده است - و هم چنين علامه سبزوارى - كه شرحى علمى بر آن نوشته - تكيه بر شهرت دعا نموده و آن را مستغنى از بيان سند دانسته اند، و در خيلى از كتب ادعيه سندى براى دعا ننوشته اند يعنى شهرت آن به قدرى بوده است كه احساس نياز به ذكر سند نكرده اند.
فقرات دعا و جامعيت آن، جهات فصاحت و بلاغت آن، كاشف است كه از منشآت اميرالمؤمنين (ع) است.
سنخيت دعا با دعاهاى اميرالمؤمنين (ع) بسيار روشن است.
يك عمل مستحب كه مناجات با خدا است و در هر حال مطلوب است، چنان كه خطاب به موسى شد:
«اُذْكُرْنِى عَلَى كُلِ حَالٍ؛ موسى! در هر حالى مرا ياد كن.»
از اين رو پيداست كه دعاى كميل محكم و مستند است به روايات وارده در اين زمينه و كلام بزرگان و توثيق علما كه اندكى از آن را دراين مقال بيان كرديم كه اين خود
راهنمايى باشد در جهت رسيدن به حقيقت ارتباط كميل با اميرالمؤمنين (ع) و در نهايت غايت دعاى كميل.
اين دعا از ديرباز همواره مورد توصيه و توجه عالمان و عارفانِ گوهرشناس بوده و بعضى از آنان به لحاظ اهميت آن، بر آن شرح نوشته اند. فقيه عارف حضرت آيت الله العظمى حاج شيخ حسين مظاهرى «دامت بركاته» نيز كه انس و الفتى ديرينه با دعا و آموزه هاى عرفانىِ مكتب روح بخش اهل بيت دارند، به طور دائم در كنار ساير تلاش هاى علمى، به شرح و تفسير ادعيه و مناجات هاى معصومان (ع) پرداخته اند كه يكى از آن ها، شرح و تفسير «دعاى كميل» است كه در غالب گفتارى ارائه شده بود و چون اين شرح و تفسير ارزشمند صورت نوشتارى اش ضرورى بود، از اين رو، با نظر ايشان پس از ويرايش و تصحيح عبارتى و نزديك ساختن آن به زبان نوشتار، استخراج و تنظيم فنى منابع، كنترل آيات و روايات و حروف چينى و صفحه بندى تازه به شكلى كه اينك پيش روى شما است، تقديم مى شود، اميد است كه خشنودى امير بيان، امام على (ع) را فراهم آورده و خوانندگان ارجمند را مفيد آيد.
سيدمحمدرضا حسينى - قم
استاديار دانشگاه پيام نور
دعا در عرف متشرعين عبارت است از: تضرع و انابه كه در فارسى به آن «راز و نياز و توبه» گفته مى شود، و آن از جمله معارف عاليۀ اسلام است، و در اسلام از مهم ترين امور به شمار مى رود، و سيرت انبيا و اوصيا و اولياء است، و براى اهل عرفان لذيذترين لذات محسوب مى گردد، چرا كه: سخن گفتن دل داده است با دل دار، هم چنان كه قرآن و قرائت آن، سخن گفتن معشوق است با دل داده اش. پس دعا قرآنى است كه فرا فرستاده مى شود در مقابلِ قرآن كه كتابى است فرو فرستاده شده. اما حسين (ع) در دعاى عرفه فرموده است:
«يا مَنْ اَذاقَ اَحبّائَهُ حَلاوَةَ المُؤانِسَة؛(1)
اى آن كه شيريين همدمى را به دوست دارانش چشانده است».
و امام سّجاد (ع) در مناجات محبّين، صحيفۀ (ثانويّه) فرموده است:
«اِلهى! مَنْ ذا الّذى ذاقَ حلاوَة مَحَبّتِك فَرامَ مِنْكَ بَدلا؛(2)
الهى، كيست كه شيرينى دوستى تو را چشيده باشد و تو را با كس ديگرى عوض كرده باشد؟»
آن چه كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه براى راز و نياز بايد زمينه هايى چيد تا قلب آماده گردد و زبان براى سخن گفتن به تكلّم درآيد. اين زمينه ها و تمهيدات، همان آداب دعا هستند كه جريان عشق ورزى و مكالمه با معشوق را زيباتر مى كنند و بنده راه به خداوند نزديك تر مى سازند. اين آداب بسيار دقيق و تجربه شده است كه از
متن آيات وروايات استخراج شده است، بنابراين بايد قبل از دعا، در حين دعا و بعد از آن، معشوق را به صفات جمال و كمالش ستود و از نعمت هاى گوناگونى كه به ما عطا فرموده سپاس گذارى كرد و زبان به شكر او گشود، با يان شكر دائمى است كه دعا معنا و مفهوم مى يابد و آدمى از راز و نياز لذت مى برد. كيفيت تمجيد، ثناگويى، ستايش و قدردانى از خداوند در دعاهايى كه از اهل بيت (ع) رسيده بيان شده است.
از امام صادق (ع) روايت شده است كه:
«مَنْ قالَ يا اَللهُ يا اللهُ عَشَرَ مَرّاتٍ، قيلَ لَهُ: لَبَّيْكَ ما حاجَتَك؟؛(1)
هر كس كه ده با بگويد: «يا الله يا الله» به او گفته مى شود: بله؟ چه مى خواهى؟»
با از آن حضرت روايت شده است كه:
«من قال يا رَبّ يا رَبّ عَشَرَ مَرّاتٍ قيلَ لَهُ لَبّيْكَ ما حاجَتَك؟؛(2)
هر كس كه ده بار بگويد: «يا ربّ يا ربّ» به او گفته مى شود: بله؟ چه مى خواهى؟»
يكى از درخاست هاى بنده از معبود، آمرزش گناهان است؟
از دعاها - به ويژه دعاى كميل - چنين پيداست كه: بنده بايد تمام همّ و غمش را در جهت بخشيده شدن گناهان به كار بندد و براى گناهانش هر چند هم كه ناچيز و كوچك باشند طلب آمرزش كند. لذا در اين جملات مشاهده مى كنيد كه حضرت على (ع) نيز بر اين مطلب اصرار مى كند و حتى در ضمن درخواست وفور نعمت، آمرزش گناهان و پوشش خطاها را هم در رديف آن ها بر مى شمارد و اين بهترين و بالاترين آرزوى بنده خوب خداست.
اميدواريم خداوند تبارك و تعالى همه ما را مورد بخشش خود قرار دهد.
اَلّلهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ الَّتى وَسِعَتْ كُلَّ شىءٍ؛
اى خدا! جداً من از تو درخواست مى كنم در حالى كه تو را به رحمتت - كه همه چيز را فرا گرفته است - قسم مى دهم.
«اللهم» به معناى «يا الله» است. ظاهر آن است كه كلمه بسيطى است كه به معناى يا الله وضع شده باشد - نه آن طور كه گفته شده است در اصل يا الله بوده و بعد از حذف و الحاق، اللهم شده باشد - كلمه الله نيز بنابر صحيح ترين قول ها، عَلَم است نسبت به ذات اقدس الهى در مرتبه احديت، به طورى كه همه صفات كمالى جمع باشد و هيچ اسمى در بين اسماى اعظم، درخشان تر، دقيق تر و روشن تر از آن نيست، از اين رو گفته شده است كه در قرآن كريم دو هزار و هشتصد و هشتاد بار تكرار شده است.
كلمه «انَّ» براى تأكيد بر مضمون جمله آمده است.
«سؤال» همان درخواست مادون است از مافوق. البته وقتى با اظهار خوارى همراه باشد «دعا» نام مى گيرد كه از شريف ترين و برترين كارها به شمار مى رود و هيچ چيزى از آن شريف تر، عالى تر، ظريف تر و درخشان تر براى بنده وجود ندارد. شايد اين كه از وجود مقدس رسول خدا (ص) روايت كرده اند كه آن حضرت فرمود: «الفقر فخرى»(1)اشاره به همين معنا باشد، [لازم به به ذكر است كه] از پست ترينِ كارها، دعا و درخواست كردن از غيرخداست؛ بنابراين ديده مى شود كه در روايات از اين كار شماتت شده است تاجايى كه رسول خدا (ص) فرمودند:
«كُلُّ ذَنْبٍ يَرْتَكِبُهُ الْعَبْدُ لَعَلَّ اللهُ يَغْفِرُ لَهُ اِلاَّ السُّؤالَ عَنِ الْخَلْقِ فَلا يَغْفِرُ لَهُ اَبَدا؛(2)
هر گناهى كه بنده مرتكب بشود ممكن است خدا بر او ببخشايد مگر سؤال و خواستن چيزى از مردم كه هرگز آن را نمى بخشد.»
هم چنان كه روشن است، دعا و سؤال از غير خداوند متعال به شرك بر مى گردد، زيرا با توحيد افعالى منافات دارد. خداوند تعالى در اين رابطه فرموده است:
.؛ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً بَعِيداً(1)خداوند كسى را كه نسبت به او شرك بورزد نمى آمرزد ولى غير از آن را بر هر كس كه بخواهد مى آمرزد.
خلاصه آن كه مؤمن به قدرى عزيز است كه عزتش همراه و در رديف عزت خدا و رسول آمده است چنان كه خداى متعال مى فرمايد:
؛ يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَى اَلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ اَلْأَعَزُّ مِنْهَا اَلْأَذَلَّ وَ لِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لٰكِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ(2)عزت از آن خدا و رسول او و از آن مؤمنين است اما منافقان اين را نمى دانند.
لذا بر بنده جايز نيست كه اين گونه عزت عزيزش را با درخواست از غير خدا از بين برده و خدشه دار نمايد. خداوند تعالى فرموده است:
؛ وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ اَلطَّيِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِيلاً(3)ما آدمى زادگان را گرامى داشتيم و كرامت بخشيديم و ايشان را در خشكى و دريا به حركت درآورديم و از پاكيزه ها روزى شان داديم و نسبت به بسيارى از آن ها كه آفريديم به ايشان فضيلت بخشديم.
علاوه بر اين در شأنِ انسان با وجدان نيست كه براى خداوند شريك آورد. نقل شده است كه زنى از شوهر خود به قاضى شكايت كرد كه همسرش ازدواج مجدد كرده
است. قاضى در جواب گفت: او شرعا اين كار را انجام داده است. زن گفت: اگر شرعا جايز بود كه چهره و زيبايى ام را مى ديدى چنين قضاوتى نمى كردى.
ما مى گوييم: اين زيبايى را چه كسى آفريده است؟ - حسن آن دارد كه يوسف آفريد - پس جايز نيست كه انسان به آن زيبا آفرين لطمه بزند. بى چاره آن انسانى كه خداوند تعالى نسبت به او فرموده:
؛ قُتِلَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ(1)مرده باد انسان كه چقدر كافر و ناسپاس است.
«الرحمة» به معناى رقت و نرم دلى است كه موجب احسان، عطوفت ونيكى بشود. از آن جا كه اعمال اين رقت از جانب خداوند تعالى محال است و از طرفى هم نسبت به او استعمال شده، پس به معناى احسان، عطوفت و نيكى است، چنان كه صفات ديگر هم در مورد خدا همين طور است. پس در اين گونه استعمال ها گفته اند: «خُذِ الغاياتَ وَ اتْرُكِ المَبادىِ؛(2)آخر كار را داشته باشد و از مقدماتش صرف نظر كن.»
اين كه گفته مى شود رحمت در مورد خداوند به معناى آن است كه حق هر صاحب حقى را به او بدهد، نيز به همين تعريف ما بر مى گردد. پس «رحمت» در اين جمله عبارت از رحمت رحمانيه است. چون خداوند تعالى داراى دو گونه رحمت است:
يكى، رحمتى كه همه مخلوقات و آفريدگان را به واسطه آن آفريده و وجود بخشيده است:؛ وَ اُكْتُبْ لَنٰا فِي هٰذِهِ اَلدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي اَلْآخِرَةِ إِنّٰا هُدْنٰا إِلَيْكَ قٰالَ عَذٰابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشٰاءُ وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُهٰا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِآيٰاتِنٰا يُؤْمِنُونَ(3)رحمت من همه چيز را فرا گرفته است.
و مراد در اين جمله شريفه، اين گونه رحمت است كه از آن به «رحمت رحمانيه» «كن»، «مشيت مطلقه»، و «فيض مقدس» تعبير مى شود. بنابراين «رحمان» اسم خاص، خاصى است كه: جايز نيست بر غير خدا اطلاق گردد و مسلم است كه «رحمان» اسم خاص و وصف عام است.
ديگر، آن رحمتى است كه: بنده به واسطه آن به خداى تعالى تقرب پيدا مى كند. هر كس كه تا به حال به محضر مقدس خداوند رسيده به واسطه آن رسيده است، يعنى عنايت خاصه شامل حالش شده است كه اين عنايت خاصه را كلمه «رحيم»، «رحمت رحيميه»، «رحمت تشريعى» و امثال آن نام نهاده اند و اسم عام و وصف خاص است كه شرعا جايز است كه به غير او هم اطلاق گردد.
خداوند تعالى در قرآن به اين گونه رحمت اشاره كرده و فرموده است:
...؛ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا وَ اُدْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اَللّٰهِ قَرِيبٌ مِنَ اَلْمُحْسِنِينَ(1)رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است.
هم چنين:
...؛ مٰا يَوَدُّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْكِتٰابِ وَ لاَ اَلْمُشْرِكِينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اَللّٰهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ(2)و خداوند رحمتش را شامل حال هر كس كه بخواهد مى كند و خداوند داراى فضل با عظمتى است.
ساختمان دعا به وسيله چهار ستون استقرار يافته و قوام مى پذيرد: دعا كننده يا «داعى»، دعا شونده يا «مدعو»، آن چه در دعا به او قسم ياد مى شود يا «مدعوٌّ به». و مطلب دعا يا «مدعو له».
حال در اين فراز از دعاى كميل:
الف) [مدعو يا دعا شونده]: دعا شونده خداوند متعال است كه «اللهم» در اول جمله قرار گرفته است. البته لازم است كه در ابتدا خداوند تعالى را بشناسد و بعد او را فرا بخواند، دعا كند، و چيزى از او بخواهد. لذا بايد بداند كه او كريم و بخشنده است و ملكوت هر چيزى به دست اوست. نزديك بوده وجواب گوى آن كسى است كه او را فرا بخواند. شنواست ونسبت به بندگانش لطف دارد و دل سوز ومهربان است. بارها و بارها در كتابش فرمان به دعا داده و فرموده است كه: هر كس از دعا كردن او روى گردان باشد، خوار و بى مقدار مى شود، و بيم داده است كه، او نسبت به كسى كه او را فرا نخواند بى اعتنا است.
ب) [داعى يا دعا كننده]: دعا كننده نيز: بنده ذليل بى چاره درمانده ناتوانِ بى مقدارى است كه: مالك هيچ چيز، نه ضرر، نه نفع، نه مرگ، نه زندگى، نه برانگيختگى و نشور نيست. لذا دعا كننده ناچار، اول بايد خصوصيات خود را بشناسد و بعد خدا را فرا بخواند. شايسته است كه پيش از دعا با جملاتى كه اين مفاهيم را در بر داشته باشد به درگاه خداوند تعالى توبه نمايد ازقبيل اين استغفار:
«اَسْتَغْفِرُ اللهَ الَّذى لااِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّوم الرَّحْمنُ الرَّحيمُ ذُوالْجَلالِ وَ الْاِكرام وَ أَسْئَلُهُ اَنْ يَتُوبَ عَلَىَّ تَوْبَةَ عَبْدٍ ذَليلٍ خاضِعٍ فَقيرٍ بآئِسٍ مِسْكينٍ مُسْتَكينٍ مُسْتَجيرٍ لايَمْلِكُ لِنَفْسِه نَفْعا وَ لاضَرّا وَلامَوْتا وَلاحياةً وَلانُشُورا.»(1)
چيزى كه در اين جا لازم است يادآور شويم، آن است كه: دعا كننده داراى دو بعد، دو جهت، دو مرتبه و به عبارت ديگر دو نظر است. لذا از آن نظر كه منيتى براى او نيست گفتن كلمه «من» كه در اين جا با «ياء متكلم وحده» ذكر مى شود بر او جايز نيست، زيرا كه او در اين نظر جز خدا را نمى بيند و اين مقام، مقام فنا، لقا و تدلّى است و شايد اين سخن حضرت ابراهيم (ع) كه وقتى جبرئيل به او گفت: ابراهيم! در آتش افتادنت را به خدا بگو و از او يارى بخواه، آن حضرت در پاسخ گفت: «عِلْمُهُ بِحالى حسبى عَن سؤالى» اشاره به اين مقام باشد. چه خوب گفته شاعر:
در ضمير ما نمى گنجد به غير از دوست كس *** هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس(2)
و شاعر ديگر گفته است:
نيست در لوح دلم جز الف قامت دوست *** چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم(3)
شايد خداوند متعال هم در آيه ذيل به اين نظر اشاره كرده كه فرموده است:
؛ يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ أَنْتُمُ اَلْفُقَرٰاءُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ هُوَ اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ(4)اى مردم! شما به خدا نيازمنديد و فقط خداست كه بى نياز ستوده است.
مجنون هم وقتى كه دق الباب خانه ليلى را به صدا درآورد، صداى ليلى را شنيد كه مى پرسيد: كيست؟ در جواب گفت: تو.
ولى همين انسان بعد و وجهه ديگر و به عبارت عرفانى، جنبه ديگرى هم دارد كه به آن جنبه «يلى الخلقى» گفته مى شود - هم چنان كه به نظر قبلى، «جنبه يلى الربى» گفته مى شد - و انسان در اين نظر، درماندگى و بى چارگى خود را مى بيند. و مى بيند كه مخلوق، درمانده بى چاره بى مقدارى است كه هميشه نيازمند است. در اين حال دوگانگى فقر و غنا، رحم كننده و رحم شونده، قوة و ضعف و عزت و ذلت را مى بيند و با توجه به فقر و ذلتش آن بى نياز دل سوز تواناى عزيز را فرا مى خواند.
ج) [مدعوٌّ به]: اما «مدعو به» يعنى آن چه كه دعا كننده، دعا شونده را به آن قسم مى دهد كه آن، رحمت گسترده و پهناور اوست. لذا لازم است كه دعا كننده بداند كه رحمت واسعه خداوند از آن چيزهايى است كه امكان درك آن نيست. در روايات است كه خداوند تعالى داراى يك صد رحمت است و يك رحمتش را بر زمين فرستاده و آن ها را ميان آفريدگان خود تقسيم كرده است كه با آن به يك ديگر مهر مى ورزند و بر يك ديگر رحمت مى آورند و نود و نه رحمت ديگرش را براى خودش نگاه داشته است تا در روز قيامت با آن بر بندگانش رحمت آورد. معلوم است كه اين از باب مثال است چرا كه در حقيقت، خداوند تعالى عين رحمت و رأفت است و رحمت و رأفت نيز عين ذات مقدس اوست.
اهل معرفت مى گويند: حقيقت رحمت به هر دو معنا حقيقت محمديه (ص) مى باشد و استفاده اين معنا از آيات و روايات مشكل نيست، چرا كه خداوند تعالى فرموده است:
؛ وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِينَ(1)ما تو را نفرستاديم مگر اين كه مايه رحمتى براى همه جهانيان باشى.
1) انبياء، آيه 107.
پس آن حضرت در اين آيه، نفس رحمت است. و نيز خداوند تعالى فرموده است: وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا. امام رضا (ع) هم فرموده است: «نحن واللهِ الْاَسماءُ الحُسنى.»(1)د) [مدعوٌ له]: اما «مدعو له» - يعنى درخواستى كه داعى دارد و مطلبى كه از مدعو مى خواهد - در اين جمله ذكر نشده است. مرادفى هم براى آن نيست، و ذكر نكردن «مدعو له» در ادعيه نمونه هاى زيادى دارد، در دعايى مثل دعاى سحر ماه مبارك رمضان هم همين طور است.
ممكن است براى حذف «مدعو له» به اختلاف افراد و حالات، احتمالِ امور گوناگونى را داد از جمله:
حذفِ متعلق، افاده عموم مى كند. پس دعاكننده با دعايش چيزهايى را كه در دنيا و آخرت به درد او مى خورد مى خواهد. و در حقيقت خير دنيا و آخرت و رفع همه شرور دنيايى و آخرتى را مى خواهد.
احتمال دارد كه واگذاشتن «مدعو له» به خود «مدعو» براى آن باشد كه بنده هر چه بخواهد كمتر از آن چيزى خواهد بود كه خود دعا شونده - در مقابل دعا - به او خواهد داد، زيرا كريم و بخشنده اى هم چون پروردگار با عزت به بنده اى كه از او سؤال كند و به درگاه او برود چندين برابر بيش تر از آن چه كه از او خواسته مى شود به او مى دهد. شاعر هم چه زيبا سروده است:
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن *** كه خواجه خود روش بنده پرورى داند(2)
.؛ كُتِبَ عَلَيْكُمُ اَلْقِتٰالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ(1)چه بسا شما چيزى را دوست داشته باشيد در حالى كه براى شما مايه شر باشد.
لازمه روشن بودن سؤال، حذف «مدعو له» است، زيرا عاشق جز وصل نخواهد و گناه كار جز در پى عفو و بخشش نيست و فقير جز درخواست بى نيازى ندارد و ضعيف ستم ديده جز يارى و توانمندى چه خواهد؟ و امثال آن. اين سخن چه به جاست كه: «آن جا كه عيان است چه حاجت به بيان است».
آن كه وقتى «مدعو له» به زبان آورده نشود مفهومش اين است كه غير از «مدعو» كس ديگرى را صدا نمى زند، كه در اين حالت مثل كودك گرسنه ايست كه جز گريه هيچ كارى ندارد. زيرا انسان، گم شده اى دارد و مدام در جست وجوى اوست تا او را بيابد. آرى، اين احتمال و بعضى از احتمالات ديگر در مورد شخصى مثل اميرالمؤمنين (ع) داده نمى شود، زيرا او از ابتدا آن چه را كه در جست وجويش بوده يافته است:
هنيئا لِأرباب النَّعيمِ نَعيمُهُم *** وَ لِلْعاشِقِ الْمِسْكينِ ما يَتَجَرَّعُ(2)
نعمتِ اهل نعيم جمله گواراشان *** عاشق درمانده راست حسرتِ نعمت.
: «يا عَليماً بِضُرّى وَ مَسْكَنَتى يا خَبيراً بِفَقْرى وَ فاقَتى يا رَبِّ يارَبِّ يا رَبِّ.»
از ياد بردن «مدعو له» ممكن است براى اين باشد كه عاشق درمانده وقتى به محضر معشوق كريم برسد ديگر همه چيز را از ياد مى برد و چه بسا كه بخواهد چيزى بر زبان بياورد ولى محبت يا ابهت موجب فراموشى عاشق بشود. او جز معشوق را نبيند و جز معشوق را صدا نزند. درمانده هم غير از كرم و بخشش، چيزى نمى خواهد. گناه كار هم جز بخشنده كسى را صدا نخواهد كرد.
احتمال دارد فراموشى «مدعو له» براى شدت ولع او باشد، مثل انسانى كه غرق شده باشد. چنين كسى غير از «يا الله يا الله يا الله» كلام ديگرى بر زبان نخواهد آورد؛ همان طورى كه طفل فقط براى مادرش گريه مى كند و مادر مادر مى گويد و غير از آن هيچ چيز ديگرى بر زبان نمى آورد.
احتمال دارد كه مورد درخواست، رحمت خداوند تعالى باشد و در جملات بعدى هم از متن جمله بر مى آيد، چرا كه او «مدعو به» را رحمت واسعه او قرار داده است، پس رحمت واسعه را از خدا درخواست مى كند. در جملات ديگر نيز به همين صورت «مدعو به» همان «مدعو له» جمله است.
احتمال دارد كه «مدعو له» در اين جا جملاتى باشد كه بعدا خواهند آمد:
«اَلّلهُمَّ اغْفِرْلِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَهْتِكُ الْعِصَمْ.» و يا كلام آن حضرت كه در آخر دعا آمده است: «صَلِّ
عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد وَ افْعَلْ بى ما اَنْتَ اَهْلُهُ....»
وَ بِقُوِّتِكَ الَّتى قَهَرْتَ بِها كُلَّ شىءٍ؛
و به حق آن نيرويت كه همه چيز را به وسيله آن مقهور خويش كردى.
«قوة» به معناى «قدرت» است، با اين تفاوت كه از بعضى جهات، با آن فرق دارد از جمله:
الف) «قوت» عبارت است از به كار بردن «قدرت»، يعنى «قوت» قدرت بالفعل، است بر خلاف «قدرت» كه اعم از آن است.
ب) به علت عظمت شأنش مورد استفاده قرار نمى گيرد.
ج) قوت معناى عظمت در قدرت را به همراه دارد، لذا غالباً به معناى عظيم الشأن در قدرت مورد استفاده قرار مى گيرد بر خلاف قدرت كه اعم از آن است.
د) قوت غالبا براى قدرتى مورد استفاده قرار مى گيرد كه در ذات چيزى واقع باشد و به عبارت منطقى «حمل از خارج محمول» است، يعنى از ذات چيزى گرفته مى شود و بر آن بار مى گردد، بر خلاف قدرت كه غالبا اين طور نيست. لذا به آهن گفته مى شود «قوى» ولى «با قدرت» گفته نمى شود. خداوند تعالى هم در اين آيات به همه اين موارد اشاره فرموده است:
-؛ إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلرَّزّٰاقُ ذُو اَلْقُوَّةِ اَلْمَتِينُ(1)خداوند است كه روزى بخش قوى و مستحكم است.
-؛ فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّيْنٰا صٰالِحاً وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ مِنْ خِزْيِ يَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَلْقَوِيُّ اَلْعَزِيزُ(2)
پروردگارت تواناى شكست ناپذير است.
-؛ اَلَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلاّٰ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ وَ لَوْ لاٰ دَفْعُ اَللّٰهِ اَلنّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوٰامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَوٰاتٌ وَ مَسٰاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اِسْمُ اَللّٰهِ كَثِيراً وَ لَيَنْصُرَنَّ اَللّٰهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اَللّٰهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ(1)خداوند بى شك كسى را كه او را يارى كند يارى مى رساند چرا كه خداوند تواناى شكست ناپذير است.
غير از اين ها تفاوت هاى ديگرى هم دارد.
«قهر» نيز به معناى «غلبه» است، با اين تفاوت كه در «قهر» خوارى و افتادگى از جانب «مقهور» نمايان است، ولى «غلبه» اعم از «قهر» است. آن گونه خوارى و افتادگى اى كه در «قهر» نمايان است در «غلبه» مشهود نيست. خداوند تعالى در آيات زير به اين مطلب اشاره فرموده است:
؛ قُلْ مَنْ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلِ اَللّٰهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِيٰاءَ لاٰ يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلْأَعْمىٰ وَ اَلْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي اَلظُّلُمٰاتُ وَ اَلنُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشٰابَهَ اَلْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اَللّٰهُ خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ(2)خدا آفريدگار هر چيز است و اوست يكتاى پيروز.
خداوند تعالى علاوه بر آن كه آفريدگار هر چيزى است، برپا نگه دارنده آن هم هست. وجود و بقاى اشيا وابسته به اوست. همه اشيا از: كوچك تا بزرگ و از خاك تا افلاك، همه نسبت به ذات مقدس حق تعالى، مثل وجودهاى ذهنى نسبت به ما هستند كه تا نظر خود را از آن ها برگردانيم معدوم مى شوند. خداوند تعالى در اين رابطه فرموده است:
؛ اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْحَيُّ اَلْقَيُّومُ لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ لَهُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ مَنْ ذَا اَلَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ لاٰ يَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا وَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْعَظِيمُ(1)خداوندى كه هيچ معبودى جز او نيست زنده پاينده اى است كه نه خوابش مى گيرد و نه چرتش. هر چه در آسمان ها و زمين است متعلق به اوست.
خلاصه آن كه خداوند قيوم است. پس به طورى كه معلول، تحت سيطره علتش قرار دارد و سايه تحت سيطره صاحب سايه است؛ همه اشيا هم تحت سيطره او هستند، يعنى همه آن ها - به نحوى كه متجلى در برابر صاحب تجلى افتادگى به خرج مى دهد - در برابر او خاضعند و هم چنان كه فقير حقيقى در برابر غنى حقيقى خوار و بى مقدار است، در برابر او خوار و ذليلند. شايد بتوان گفت همه چيزها در برابر او كه غنى حقيقى است و گنجينه هاى هر چيزى نزد اوست اظهار فقر حقيقى و تدلّى صرف مى نمايند. اميرالمؤمنين (ع) نيز به آن اشاره فرموده است:
«وَ خَضَعَ لَها كُلُّ شىءٍ وَ ذَلَّ لَها كُلُّ شىءٍ.»
1) بقره، آيه 255.
وَ خَضَعَ لَها كُلُّ شىءٍ وَ ذَلَّ لَها كُلُّ شىءٍ؛
و همه چيز در برابر آن خاضع و در پيش آن خوار است.
«خضوع»: اغلب در مورد شكستگى اى به كار مى رود كه بر دل ها مستولى مى شود. از آن جا كه اين حالت در ذات تمامى اشيا هست، لذا لفظ «خضوع» براى آن به كار برده شده است.
«ذلّ»: به معناى «درماندگى» است و به ندرت به معناى «گردن نهادن» به كار رفته است. از آن جا كه همه اشيا در ذاتشان مسكين و درمانده اند، اين معنا از آن اراده شده است و اراده نمودن معناى «گردن نهادن» هم از آن مانعى ندارد، اما معناى اول بهتر است. به هر حال كلام از تكرار اشراب چيرگى خالى نمى شود. در مقامى مثل مقامِ تكرار، لطف در لفظ نهفته است. قرآن هم تكرار است ولى تكرارش آن طور نيست كه ملال آور باشد، زيرا تكرار لازمه تهذيب اخلاق است و تهذيب اخلاق به هيچ صورتى نتيجه نمى بخشد مگر با تكرار؛ دعا هم تكرار است و تكرارش غير از آن تكرارهاى ديگر است، زيرا سخن گفتنِ عاشق است با معشوق، و هم صحبتى دل دار است با دل داده، و گفت و گوى بنده است با مولاى خود، كه در اين صحبت ها تكرار بى معناست. لذا بنده اگر هزار بار هم بگويد: «يا الله» هيچ يك از آن ها تكرار نخواهد بود. در ذيل آيه شريفه:
؛ وَ مٰا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يٰا مُوسىٰ قٰالَ هِيَ عَصٰايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْهٰا وَ أَهُشُّ بِهٰا عَلىٰ غَنَمِي وَ لِيَ فِيهٰا مَآرِبُ أُخْرىٰ(1)اى موسى! اين كه در دست دارى چيست؟ - موسى - گفت: اين عصاى من است. به آن تكيه مى كنم و با آن براى گله ام برگ مى ريزم و فايده هاى ديگرى هم براى من دارد.
1) طه، آيه 17 و 18.
گفته شده است كه همان جمله اولى، براى جواب كافى بود، ولى حضرت موسى (ع) چون مى خواست با خدا حرف بزند، لذا اين ها را اضافه كرد.
فروتنى و افتادگى اشيا براى خداوند تعالى به معانى گوناگونى به كار رفته است از جمله:
الف) فروتنى و افتادگى تكوينى؛ گفتيم كه خداوند تعالى قيوم و برپا نگه دارنده همه اشيا است، پس همه چيز در برابر او فروتن و افتاده اند.
ب) فروتنى و افتادگى عبودى؛ اين نوع فروتنى و افتادگى همان است كه اگر در برابر خداى تعالى باشد از جمله افتخارات به شمار مى رود و افتخارى بالاتر، برتر، تابنده تر و درخشنده تر از آن براى بنده تصور نمى شود و هدف از خلقت هر چيزى جز آن نيست. چنان كه فروتنى و افتادگى در برابر غير خدا اگر به خدا برنگردد از پست ترين كارها است. لذا در اسلام بارها و بارها از آن نهى شده است. البته اين نوع فروتنى و افتادگى در همه چيز موجود است چنان كه خداى متعال مى فرمايد:
؛ سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ(1)قطعا هر چه در آسمان ها و زمين است خدا را به بى آلايشى ياد مى كند.
نيز آيه مذكور كه شاهد بر مدعاى ماست:
؛ يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ اَلْمَلِكِ اَلْقُدُّوسِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَكِيمِ(2)هر چه در آسمان ها و زمين است خدا را به بى آلايشى ياد مى كند.
در آيات قرآن بارها اين مطلب تكرار شده است، يك بار به صيغه ماضى كه بر تحقق و تأكيد دلالت مى كند، و بار ديگر به صيغه مضارع كه بر ملكه دلالت مى نمايد، و به
معناى اين است كه بندگى در ذات اشيا است. همان طورى كه خداوند تعالى فرموده است:
-...؛ تُسَبِّحُ لَهُ اَلسَّمٰاوٰاتُ اَلسَّبْعُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كٰانَ حَلِيماً غَفُوراً(2)هيچ چيزى نيست مگر اين كه او را تسبيح مى گويد ولى شما تسبيح آن ها را درك نمى كنيد.
و شاعر چه زيبا سروده است:
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم
با شما نامحرمان ما خامشيم.(3)
اين كه بعضى مى گويند منظور از تسبيح، تسبيح تكوينى است، اشتباه فاحشى است كه ناشى از عدم دقت گوينده است، وگرنه علاوه بر آن كه تسبيح همه اشيا بر «اهل الله» ثابت و مشهود است با اين كلام الهى هم كه فرمود: يٰا جِبٰالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ اَلطَّيْرَ و يا آن آيه كه فرمود: منافات پيدا مى كند. علاوه بر اين ها تسبيح تكوينى از واضحات اوليه است.
خلاصه آن كه از نظر فلسفه اسلامى اشيا دائما مشغول تسبيح و تنزيه خداوند هستند.
آرى، همين انسانى كه علت غايى آفرينش است و همه چيز براى او آفريده شده است، گاهى منحرف مى شود و فطرتش را با طغيان وغفلت از راه بيرون مى كند، تا آن جا كه مصداق اين كلام الهى واقع مى شود كه فرمود:
؛ إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ(1)بدترين جانوران درنزد خدا لال ها و كرهايى هستند كه عقل خويش را به كار نمى گيرند.
بنابراين انسانى كه براى تسبيح گفتن زبان دارد ولى لال شده، براى شنيدن تسبيح گوش دارد ولى كر شده، براى ديدن آيات الهى چشم دارد ولى كور شده و بالاخره دل دارد ولى درك ندارد، هم چون چهارپايان است؛ بلكه از آن ها هم پست تر است چرا كه آن ها دايم در تسبيحند اما او لال شده است. همان طورى كه خداوند تعالى مى فرمايد:
؛ وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ(2)به يقين گروه زيادى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم. آن ها دل هايى دارند كه با آن نمى فهمند و چشمانى كه با آن نمى بينند و گوش هايى كه با آن نمى شنوند. آن ها هم چون چهارپايانند؛ بلكه گمراه تر. اين ها همان غافلانند.
بى چاره اين انسانى كه مستخدمانش در بدن او دائما در حال تسبيحند. - مثل موجودات زنده اى كه نه تنها در خون او بلكه در تمامى اعضا و جوارح او هستند - و او از آن ها غافل است:
گوش باز و چشم باز واين عمى
وه عجب از چشم بندى خدا(3)
ولى به جاست كه گفته شود:
گوش بسته چشم بسته اين عمى
وه عجب از چشم بندى گناه
ج) فروتنى و افتادگى جبرى. اين به معناى آن است كه عملِ مقدر براى هر چيزى ظاهر و بدون شك به انجام مى رسد. پس همه اشيا در برابر خدا فروتن افتاده اند و از فرمان خداوند و تقديرى كه براى ايشان در نظر گرفته شده سرپيچى نمى كنند، ازاين روست كه خداوند تعالى مى فرمايد:
...؛ أَ فَغَيْرَ دِينِ اَللّٰهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ(1)هر كس كه در آسمان ها و زمين است خواه ناخواه تسليم اوست.
و در جاى ديگر:...؛ ثُمَّ اِسْتَوىٰ إِلَى اَلسَّمٰاءِ وَ هِيَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ اِئْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ(2)به آسمان و زمين گفت: خواه ناخواه به طرف من بياييد - و شكل بگيريد - گفتند: خواسته به طرفت مى آييم.
البته ممكن است لفظ «طوعا اَوْ كَرها» تأكيدى باشد بر امر كه «خواه ناخواه بايد بشود» و شاهد آن هم اين كلام الهى است كه مى فرمايد:
؛ وَ لِلّٰهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلاٰلُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ(3)هر كس كه در آسمان ها و زمين هست خواه ناخواه براى خدا بر زمين مى افتد. سايه هايشان نيز صبح و شب را سجده مى كنند.
و گرنه عبادت ناخواسته بى معناست. از اين احتمال دقيق تر آن كه از هر دو آيه بر مى آيد: خونى كه در تن يك شخص كافرى در گردش است و نيز سلول هايى كه در
خون ظالم لج باز وجود دارند، همه كارگرانى هستند كه خواه ناخواه به كار مشغولند، از اين رو بين تن رسول خدا (ص) - و ابوجهل لعنت الله عليه - فرقى نيست. حال آيا مى توان فرض كرد كه اين سلول هاى موجود در خون، در هر دو تن يك نوع عمل مى كنند؟ هرگز نمى توان چنين پنداشت.(1)اين ها همه در مورد غير انسان نيز صادق است، ولى در مورد انسان گفتيم كه او با اراده و اختيار خودش عمل مى كند. لذا اگر در برابر خداوند سر تعظيم فرود آورده و در برابر خداوند اظهار افتادگى نمايد يعنى به آن چه كه خداوند به او فرمان داده و برايش مقدر داشته عمل كند به اختيار در برابر خداوند، فروتن و افتاده است و با آن تا هر كجا كه خدا بخواهد تكامل مى يابد و پيش رفت مى كند، ولى اگر فروتنى پيشه نكرد و در برابر خداوند تعالى افتادگى در پيش نگرفت، در آخرت خوار و بى مقدار خواهد شد.
چه زيبا و به جا گفته اند كه آدمى براى اظهار درماندگى و ابتهال به درگاه خداوند متعال آفريده شده است. لذا اگر در اين دنيا به آن عمل نكرد در جهنم عذاب خواهد شد. همان طور كه خداوند تعالى مى فرمايد:
؛ يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سٰاقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ فَلاٰ يَسْتَطِيعُونَ خٰاشِعَةً أَبْصٰارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ كٰانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ وَ هُمْ سٰالِمُونَ(2)روزى كه ساق پاها برهنه شده و به سجده دعوت مى شوند اما نمى توانند سجده كنند، چشم هايشان فرو مى افتد و خوارى، آن ها را فرا مى گيرد در حالى كه پيش از آن وقتى سالم بودند نيز به سجده كردن دعوت مى شدند.
چه بسا در دنيا هم به انواع مختلف خوار و بى مقدار شوند. در تاريخ هم نمونه اين اشخاص واقعا فراوان است، مثل: نمرود، اصحاب فيل، بنى اميه، بنى عباس و....
خداوند بردبار است، به مرور زمان جان نمرود را با يك پشه دم بريده گرفت و اصحاب فيل را با ضعيف ترين حيوانات به قتل رساند و دولت بنى اميه را با بولى از ميان برد و بنى عباس را چنان سرنگون كرد كه زن يحيى - مادر جعفر - و پسر يحيى - برادر جعفر - كه بر جهان اسلام تسلط داشتند، دست گدايى دراز كردند و وادار به شغل دلاكى شدند.
و بجبروتك التى غلبت بها كل شىء و بعزتك التى لا يقوم لها شىء و بعظمتك التى ملأت كل شىء و بسلطانك الذى علا كل شىء؛ و به جبروت تو كه به وسيله آن بر هر چيزى چيره گشتى و به عزتت كه چيزى يارايى ايستادن در برابرش را ندارد و به آن بزرگيت كه هر چيز را پر كرده و به آن سلطنت و پادشاهيت كه بر هر چيزى برترى گرفته است تو را قسم مى دهم.
الف) «جبر» عبارت است از اصلاح كردن چيزى با شدت و به ضرب قهر و خشونت. پادشاه را هم براى آن «جابر» يا «جبار» مى گويند كه بر مردم چيره و مسلط است تا كارهاى آنان را سر و سامان دهد. اين در صورتى است كه بر حق باشد، ولى اگر به ناحق بر مردم تسلط پيدا كرده باشد از اين رو به او «جبار» گفته مى شود كه بسيار ستم گر و زورگوست.
ب) «جبروت» اسم مصدر «جبر» است كه «واو» و «تاى» تأكيد به آن اضافه شده است.
از آن جا كه خداوند تعالى حق سلطنت دارد و جبران كننده هر نقصى و اصلاح كننده هر كارى است «جبار» و «جابر» نام گرفته است. در دعا هم آمده است كه:
«يا جابِرَ كُلِّ كسيرٍ؛(1)اى جبران كننده هر شكسته اى.»
و خداوند هم فرموده است:
؛ هُوَ اَللّٰهُ اَلَّذِي لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْمَلِكُ اَلْقُدُّوسُ اَلسَّلاٰمُ اَلْمُؤْمِنُ اَلْمُهَيْمِنُ اَلْعَزِيزُ اَلْجَبّٰارُ اَلْمُتَكَبِّرُ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا يُشْرِكُونَ(2)او خدايى است كه معبودى جز او نيست. حاكم ومالك واقعى اوست. از هر عيبى منزه است. به كسى ستم نمى كند. امنيت بخش و مراقب همه چيز است. قدرت مندى شكست ناپذير كه با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى كند و شايسته بزرگى است. خداوند از آن چه براى او شريك قرار مى دهند منزه است.
ج) «عزت» حالتى است كه در هر كس وجود داشته باشد او را از مغلوب شدن باز مى دارد. لذا خداوند فرموده:
...؛ فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قٰالَ إِنِّي مُهٰاجِرٌ إِلىٰ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ(1)بى شك او همان شكست ناپذير كاردان است.
البته بيش تر اوقات در مقابل «ذلت» به كار گرفته مى شود. بنابراين هر كس كه بر دل يا بر دل ها حكومت كند «عزيز» است. استعمال اين صفت در قرآن بسيار صورت گرفته است. آن جا كه خداوند تعالى مى فرمايد:
؛ قُلِ اَللّٰهُمَّ مٰالِكَ اَلْمُلْكِ تُؤْتِي اَلْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ اَلْمُلْكَ مِمَّنْ تَشٰاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ بِيَدِكَ اَلْخَيْرُ إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(2)
بگو: بارالها! اى مالك حكومت ها، به هر كس بخواهى حكومت مى بخشى و از هر كس بخواهى حكومت مى گيرى. هر كس را بخواهى عزت مى دهى و هر كه را بخواهى خوار مى كنى. تمام خوبى ها به دست تو است. تو بر هر چيزى قادرى.
بعضى جاها هم به معناى «كم نظير» و «گران قدر» به كار برده شده است، مثل اين جمله: «الدُّرُّ الْيَتيمُ عَزيزٌ؛ دردانه گران بهاست.»
خداوند تعالى هم فرموده است:
؛ إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمّٰا جٰاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَكِتٰابٌ عَزِيزٌ(3)بى شك كتاب كم نظير و گران قدرى است.
«عزت» غير از معناى ياد شده معناهاى ديگرى هم دارد.
د) اصل معناى عظمت، «سختى و محكمى» است. لذا به استخوان كه در گوشت قرار دارد «عظم» گفته شده و سپس در مورد هر چيزى كه ظاهرا و از نظر معنا «بزرگ» باشد به كار گرفته شده است.
هم چنين گفته شده «عظيم» كسى است كه عقل از درك او عاجز باشد.
ه) «سلطنت» عبارت است از تمكن از جهت «چيرگى». خداوند تعالى فرموده:
؛ إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ (1)- شيطان - بر كسانى كه ايمان آورده و به پروردگارشان توكل نموده اند تسلطى ندارد. تسلط او تنها بر كسانى است كه او را سرپرست خود بگيرند.
به شيطان «سلطان» گفته شده است، زيرا بر دل ها و عقول تسلط پيدا مى كند. خداوند تعالى مى فرمايد:
؛ وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسىٰ بِآيٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِينٍ(2)موسى را هم با نشانه هاى خودمان و دليل آشكارى فرستاديم.
خداوند تعالى بر غير خود تسلط حقيقى دارد از قبيل تسلطى كه هر آفريننده اى بر آفريده خود دارد بر مبناى آيات:
-؛ قُلِ اَللّٰهُمَّ مٰالِكَ اَلْمُلْكِ تُؤْتِي اَلْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ اَلْمُلْكَ مِمَّنْ تَشٰاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ بِيَدِكَ اَلْخَيْرُ إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(1)
-؛(2)
-... تَبٰارَكَ اَلَّذِي بِيَدِهِ اَلْمُلْكُ وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ اَلَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ طِبٰاقاً مٰا تَرىٰ فِي خَلْقِ اَلرَّحْمٰنِ مِنْ تَفٰاوُتٍ فَارْجِعِ اَلْبَصَرَ هَلْ تَرىٰ مِنْ فُطُورٍ(3)و ديگر آياتى كه در اين زمينه هست، لذا به جهت آن كه وجود هر چيز از اوست، هر چيز به وجود او و به واقعيت او منسوب و منتسب است، او ملاك تسلط هر چيز بر غير خود است، او معناى بر حق تسلط خود بر غير از خود است، پس او «جبّار» تكوينى است و نيز از آن جا كه طبق آيات ذيل قضاوت و حكومت، مختص خداست:
-؛ قُلْ إِنِّي عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ مٰا عِنْدِي مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ اَلْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ يَقُصُّ اَلْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ اَلْفٰاصِلِينَ(4)و؛ وَ هُوَ اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ لَهُ اَلْحَمْدُ فِي اَلْأُولىٰ وَ اَلْآخِرَةِ وَ لَهُ اَلْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (5)- سلطنت و حكومت فقط برازنده و شايسته اوست. پس حكومت حق نيز در اجتماع از آن خداى تعالى است و غير از او كسى حق حكومت، حكم رانى و قضاوت را ندارد. قضاوت و حكم رانى هر كس غير از او ستمى بيش نيست، پس او از نظر تشريعى هم «جبّار» است.
از آن جا كه خداوند تعالى برطرف كننده شكستگى هايى مانند: شكستگى دل ها، گسستگى كارها، ترميم و اصلاح امور، كمال بخشيدنِ به جان ها، رفع كمبودها، تكميل كارها، تبديل ناتوانى به توان مندى، تبديل فقر به بى نيازى، ذلت به عزت، ضعف به قدرت و... مى باشد. پس او «جبار» است. به معناى جبران كننده.
هر كس كه ادعاى اين كارها را داشته باشد، «جبار» است از مصدر «جبر» به معناى ظلم و زور، زيرا لباس خدا را بر تن كرده كه اين كار، شرك است. شرك هم ظلم و ستم بزرگى است.
خداوند تعالى در قرآن از زبان لقمان مى فرمايد:
؛ وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يٰا بُنَيَّ لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ(1)فرزندم! براى خدا همكار و شريكى در نظر نگير كه شرك، ستم بزرگى است.
البته هر كس كه طبق حكم خداى تعالى حكم كند يا از جانب خداى تعالى منصوب شده باشد كارش صحيح است. در حقيقت حكومت او همان حكم رانى خداوند است. چنان كه هر كس شرايطى را فراهم كند كه موجب جبران كارهاى مردم شود، در نزد خداى تعالى دوست داشتنى ترين آفريدگان است. اشكالى ندارد كه مجازا به او گفته شود «برطرف كننده كمبودهاى مردم». چنان كه در بعضى ازمقدمات درباره آن بحث شد.
گفته شده است كه يكى از سخاوت مندان به نام «خزيمه» بختش واژگون شد. «عكرمه» كه والى جزيره بود از اين ماجرا خبردار شده و يك كيسه دينار به او داد. خزيمه اصرار مى كرد كه عكرمه خود را به او معرفى كند و عكرمه هم از اين كار خوددارى مى كرد تا آن كه سرانجام گفت: «من جبران كننده كمبودهاى كرم بخشانم».
1) لقمان، آيه 13.
خزيمه پس از اداى دينش موفق شد تا پيش خليفه رفته و قضيه را براى او نقل كند. او هم ولايت جزيره را به او داد و گفت: اگر «جابر عثرات كرام» را ديدى او را به من معرفى كن. او هم تا به جزيره آمد از عكرمه حساب رسى كرد و عكرمه محكوم شد. فرمان داد او را زندانى كنند. پس از مدتى زن عكرمه پيش خزيمه رفت و به او گفت: «جزاى جبران كننده كمبودهاى كرم بخشان اين نبود». خزيمه او را شناخت از او عذرخواهى كرده و پيش خليفه رفت و گفت: «جبران كنندۀ كمبودهاى كرم بخشان را آورده ام». خليفه از او عذرخواهى كرد و ولايت جزيره را دوباره به او بازگرداند.
خلاصه اين كه انسان جبران كننده كمبودهاى كرم بخشان هست ولى در حقيقت او وسيله است. خداوند متعال است كه واقعا جبران كننده كمبودهاى كرم بخشان است. لذا معلوم مى شود كه جبروت در اين جمله به اين معناست: خداوند تكوينا جبران كننده است. به قرينه اين كلام كه حضرت فرمود:
«غَلَبْتَ بِها كُلَّ شىءٍ.»
خداوند تعالى عزيز است. زيرا او بر همه چيز حكومت تكوينى دارد، يعنى چيره است و مغلوب نمى گردد. ممكن است اين كلام حضرت كه فرمود:
«لايَقُومَنَّ لَها شَىءٌ» اشاره به همين معنا باشد. ممكن است از آن، معناى «عزت» وجودى نيز اراده شده باشد. در اين صورت معنايش اين است كه خداوند تعالى «عزيز» است يعنى وجودى است كه هيچ وجود ديگر شبيه او نيست. لذا او از هر جهت يكتاست نه اول و در برابر اين وجود هيچ چيز را ياراى پايدارى نيست.
البته ممكن است معناى سومى از آن اراده شده باشد و آن عبارت است از حكومت تشريعى بر اشيا و دل ها كه همه چيز از كوچك و بزرگ، از خاك تا افلاك عاشق و شيداى او هستند:
...؛ صِرٰاطِ اَللّٰهِ اَلَّذِي لَهُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ أَلاٰ إِلَى اَللّٰهِ تَصِيرُ اَلْأُمُورُ(1)بدانيد كه همه كارها تنها به سوى خدا بر مى گردند.
بنابراين هيچ چيز فطرتا در برابر او نمى ايستد بلكه نسبت به او خاضع بوده و شيداى او هستند. آوردن لفظ «كل» در دعا خالى از لطافت نيست. لذا اگر مى بينيم كه همين انسانى كه خداوند تعالى در حقش فرموده:
؛ قُتِلَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ(2)مرگ بر انسان! چه كفر پيشه است. انسان طغيان مى كند و از خداوند تعالى مى گريزد؛ براى آن است كه بسيار ستم پيشه و نادان است. در حالى كه فطرتا اين چنين نيست. پس او گم شده اى دارد كه آن خداى تعالى است، ولى - چنان كه در مقدمات مفصلاً شرح داديم - گمان مى كند كه گم شده اش چيزى ديگر غير از خداست.
در «عظمت» حق تعالى نيز همين بس كه گفته شود هر چه به او منسوب شود عظمت مى يابد، و هر چيز كه رابطه اش با او بيش تر باشد آن چيز روشن تر، دقيق تر و محكم تر خواهد بود. پس عظمت او كه باعث بزرگى چيزهاى ديگر مى شود بيش تر است، مثلاً رسول خدا (ص) كه به علت وابستگى اش به او زيباترين، دقيق ترين و محكم ترين موجودات است خود نيز واسطه فيض خداى متعال شده است.
بنابراين هر چيز به ميزان نسبتش به خدا عظيم است. هر چيز دو بعد و دو جهت دارد. لذا هر چيز از جهت آن كه معلول خداوند تعالى و به اصطلاح «يلى الربى» است با عظمت است و اين همان چيزى است كه در كتاب خودش به آن اشاره فرموده است:
؛ وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ اَلْمُوقِنِينَ(1)ماملكوت آسمان ها و زمين را به اين صورت به ابراهيم نشان مى دهيم.
يعنى به تحقيق هر چيزى را به ابراهيم از جهت استناد وجودش به خدا نشان مى دهيم، زيرا ملكوت عبارت است از وجود اشيا از جنبه «يلى الربى» و انتسابش به خدا و پايدارى اش به او.
ممكن است براى اشيا ازجهت ديگرى عظمت فرض شود وآن جهت اين باشد كه: همه چيز آثار و كلمات خداست. خداوند تعالى مى فرمايد:
؛ وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِي اَلْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ اَلْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ كَلِمٰاتُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ(2)و اگر همه درختان روى زمين قلم شوند و به دريا نيز هفت درياى ديگر اضافه شود كلمات خدا پايان نمى گيرد.
لذا اين كلمات آثار عظمت خدا هستند. پس همگى بر عظيم الشأن و جليل القدر بودن خدا دلالت مى كنند. لذا كلام حضرت كه فرمود: «
وَ بِعَظَمَتِكَ الَّتى مَلَأتْ كُلَّ شئٍ» معنايش اين مى شود كه خداوند تعالى عظيم است و عظمتش در عالم وجود، جارى وسارى است، زيرا جهان به او پيوسته است. لذا عالم وجود با عظمت او به مقدار ارتباط اشيا با او با عظمت است، عالم ملكوت نيز چون به خدا منتسب است با عظمت است. علاوه بر اين كه كلمات او ذاتا هم با عظمت اند.
«سلطنت» و «ملك»، در لغت از افق نزديكى برخوردارند و هردو در قرآن، روايات و ادعيه به همان معناى لغوى خود به كار رفته اند. الا آن كه اين الفاظ وقتى در مورد خداى تعالى به كار مى روند از نظر مصداقى با استعمالشان در مورد غير خدا مغايرت پيدا مى كنند.
بنابراين ملكوت و سلطنت، پيش مردم يك امر اعتبارى است كه مردم براى احتياجات خودشان آن را وضع كرده اند ولى در خارج در هيچ چيز مصداق پيدا نمى كند.
استعمال اين معنا فقط براى خداست، زيرا فقط اوست كه شايسته اين معناست. استعمال سلطنت در مورد خداوند متعال به معناى اين است كه همه چيز مال او بوده و او حقيقتا مسلط بر اشيا است. تملك آفريدگار بر آفريده خود، مانند تملك انسان بر نيروهاى نفسى وافعال خود است. حال آن كه همه آن ها تبعات وجودى او و غير مستقل از او هستند. لذا چشم مى بيند ولى در حقيقت جان است كه با چشم مى بيند و اجازه ديدنِ چشم در دست اوست بلكه همان ديدن هم ازافعال جان است.
خلاصه مطلب آن كه معناى ملك و سلطنت در خداوند تعالى به قيوميت برمى گردد و هيچ چيز بى نياز نيست مگر توسط خداوند تعالى. اين معناى سلطنت اوست بر هر چيز. البته بعيد است كه منظور از سلطنت در اين جمله سلطنت اعتبارى بوده و معنايش اين باشد كه سلطنت او از سلطنت هر كس ديگر برتر، بالاتر، حقيقى تر و كامل تر است، زيرا او سلطان السلاطين و سلطنتش از هرچيز فراتر است.
شايد معناى كلام خداوند - كه مى فرمايد:
؛ قُلِ اَللّٰهُمَّ مٰالِكَ اَلْمُلْكِ تُؤْتِي اَلْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ اَلْمُلْكَ مِمَّنْ تَشٰاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ بِيَدِكَ اَلْخَيْرُ إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (1)- نيز همين باشد. چنان كه بعيد است منظور از سلطان در اين جمله دليل و برهان باشد، گر چه خداوند تعالى دليل وجودى خويش است همان طور كه در دعاى جوشن كبير نيز آمده است: «
يا بُرهانُ! يا سُلطان!»
در دعاى صباح نيز آمده است:
«يا مَنْ دَلَّ على ذاتِه بِذاتِه؛ اى كسى كه به واسطه ذات خود بر ذاتش دلالت كرد!»
و در دعاى ابوحمزه ثمالى آمده است:
«بكَ عَرَفْتُكَ وَ اَنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَنى اِلَيْكَ وَ لَوْلا اَنْتَ لَمْ اَدْرِ ما اَنْتَ؛ توسط خودت تو را شناختم و تو خود مرا به خودت راهنمايى كردى و به سوى خود خواندى و اگر تو نبودى من چه مى دانستم كه تو كيستى.»
و در دعاى عرفه آمده است:
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِه مُفْتَقِرٌ اِلَيْكَ أَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهورِ ما لَيْسِ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ اِلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الْآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ اِلَيْكَ عَمِيَتْ عَيْنٌ لاتَراكَ عَلَيْها رَقيبا وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيبا؛
چگونه ممكن است با چيزى كه از نظر وجودى نيازمند تو است بر وجود تو استدلال كرد؟ غير از تو را مگر ظهورى هست تا او نماينده و نمايش گر تو باشد؟ تو كى غايب شدى تا به دليلى نيازمند باشد كه بر وجود تو آورده شود؟ و كى دور شدى تا آثار تو
1) آل عمران، آيه 26.
موجب رسانيدن ما به تو باشد؟ كور باد آن چشمى كه تو را بر خود مراقب نبيند و زيان كار باد آن كس كه تو از محبت خودت بهره اى به او نبخشيده اى!»
پس معنايش اين مى شود كه وجود خدا، خود برهان وجود خداست و اين برهان از هر چيز فراتر است؛ زيرا آن برهان، برهان لمّى است واين برهان، برهان اِنّى.(1)
1) برهان لِمّى روش استدلال از علت به معلول است بر عكسِ برهان اِنّى. فرهنگ علوم عقلى، ص 130.
و بوجهك الباقى بعد فناء كل شىء و باسمائك التى ملأت اركان كل شىء و بعلمك الذى احاط بكل شىء و بنور وجهك الذى اضاء له كل شىء؛ و به ذاتت كه بعد از فناى هر چيز باقى است و به نام هاى مقدست كه اساس هر چيزى را پر كرده است و به علمت كه بر هر چيزى احاطه دارد و به نور ذاتت كه هر چيزى توسط آن روشن است قسم مى دهم.
الف) «وجه»: عبارت است از صورت و سيما. گاهى منظور از ذكر آن، ذات چيز است و گاهى هم نما وجاهت آن. هم چنين مى تواند به طور كلى خود آن چيز يا آن بعدى كه مورد توجه و التفات قرار مى گيرد ومانند آن مورد نظر باشد.
ب) «فنا»: عبارت است از هلاكت كه گاهى منظور از آن، نابودى ظاهر هر چيز است؛ لذا انسان مرده بر حسب ظاهر «فانى» و از بين رفته است، زيرا در ظاهر اثرى از او باقى نمى ماند. گاهى هم منظور چيزى است كه ذاتا استقلال ندارد و در وجودش نيازمند به ديگرى است، مثل همه ممكنات كه ذاتا از خود استقلالى ندارند و نيازمند هستند؛ بلكه مى توان گفت كه فقر و تدلّى محض اند.
ج) «اسم»: همان علامت است و منظور از ذكر آن «مسماى» اوست. مثلاً وقتى گفته مى شود كه «زيد آمد» منظور از لفظ زيد در اين جمله مسمّاى اوست. گاهى هم خود نشانه و علامت در نظر گرفته مى شود مثل اين كه گفته مى شود: «اسم فلانى زيد است».
د) «علم»: عبارت از چيزى است كه فهميده مى شود كه گاهى شهودى، حضورى و رسيدنى است، مثل علمى كه نفس از اشيا متصوره در مى يابد و دست گيرش مى شود كه به آن، علم «حضورى»، «شهودى» و «حقيقى» مى گويند. گاهى هم «حصولى» است. كه با صورت اشيا پيش نفس حاصل مى شود، چنان كه نفس آن چه را در خارج قرار دارد در مى يابد لذا به آن «علم حصولى» و «عرضى» مى گويند. پس اگر از ذكر علم در برابر نفس صورت هاى قائمه منظور باشد به آن، علم حضورى حقيقى گفته مى شود، ولى اگر صورت هاى خارج از نفس و موجود در اشياى خارجى منظور باشد به آن، علم حصولى عرضى گفته مى شود كه در حقيقت اصلاً علم نيست.
ه) «نور»: آن چيزى است كه ذاتا نمايان است؛ حتى نمايان گر هر چيز غير از خود نيز هست. لذا به «وجود» هم «نور» اطلاق مى شود، زيرا هم قائم به نفس است و هم نگه دارنده هر چيز.
در اين كه ذات واجب تعالى زنده است و حيات و بقا عين ذات او است، بحثى نيست چنان كه در اين مسئله هم كه ذات ممكن الوجود، نيستى و نيازمندى است بحثى نيست. پس حيات و بقايش به غير خودش - واجب الوجود - وابسته است. معناى كلام الهى هم كه مى فرمايد:؛ اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْحَيُّ اَلْقَيُّومُ لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ لَهُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ مَنْ ذَا اَلَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ لاٰ يَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا وَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْعَظِيمُ(1)همين است. بنابراين معناى كلام حضرت كه فرمود: «و بوجهك الباقى بعد فناء كل شىء» نيز اين طور مى شود كه بقا و ماندگارى فقط مختص ذات اوست و جز ذات او هر چه كه باشد فانى و از بين رفتنى است. لذا اين كلام با اين كلام الهى مرادف مى شود كه فرمود:
؛ وَ لاٰ تَدْعُ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ لَهُ اَلْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ(2)هر چيزى فانى است اِلاّ ذات مقدس پروردگار.
و نيز اين كلام الهى كه فرموده است:
؛ كُلُّ مَنْ عَلَيْهٰا فٰانٍ وَ يَبْقىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو اَلْجَلاٰلِ وَ اَلْإِكْرٰامِ(3)هر كس كه بر روى زمين است از بين رفتنى است و تنها سيماى پروردگارت كه صاحب جلال و كرامت است باقى مى ماند.
ممكن است منظور حضرت، اين معناى آخر باشد كه از معناى اولى نزديك تر است و آن اين كه، اين دنيا سراى تعيّنات، اسباب و سراى موهومات است و اين تعينات، اسباب و موهومات موجب غفلت آدمى از حقيقت امر مى شود. چه بسا آدمى براى خود استقلالى فرض كند و با مرگ معلوم شود كه اين ها هيچ نبوده اند و حقيقت امر هويدا و آشكار گردد.
پس فناى حقيقى همان استقلال انسان و روابط و اسباب است، نه جان انسان، زيرا جان انسان نمى ميرد بلكه از جايى به جاى ديگر منتقل مى شود. خداوند تعالى در آيه زير اشاره به اين دارد كه مى فرمايد:
؛ يَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ لاٰ يَخْفىٰ عَلَى اَللّٰهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ(1)روزى كه آن ها نمود مى كنند هيچ چيزشان بر خدا پنهان نيست. امروز ملك از آن كيست؟ از آن يكتاى قهار.
پس معناى جمله اين مى شود: كه وجه خداى تعالى باقى است و نيستى نمى پذيرد. غير از او هر چيز ديگر فانى و مرگ پذير است و خداوند تعالى از قول غير مؤمنان كه خيال مى كنند مال و قدرت براى ايشان فايده اى دارد مى فرمايد:
؛ مٰا أَغْنىٰ عَنِّي مٰالِيَهْ هَلَكَ عَنِّي سُلْطٰانِيَهْ(2)مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز تكرار قدرتم نيز از دست رفت.
نقل شده است كه هارون الرشيد هنگام مرگ اين آيه را بارها و بارها تكرار كرد تا آن كه جان داد.
خوشا به حال آن كس كه در اين دنيا بقاى ذات الهى را دريابد و بفهمد كه هر چيزى نابودشدنى است مگر چيزى كه براى كسى پيش خدا نگه دارى شود و واى به حال آن كس كه از اين امر تا دم مرگ در غفلت به سر برد.
ظاهر اسما در اين جا همان صفات و منظور از اسم، «مسمى» است. از آن جا كه اشيا مظاهر و تجليات صفات حق تعالى هستند. پس اين صفات، نگه دارنده و قيوم اين مظاهر و تجلياتند. پس اشيا قائم به صفاتند از نوع قيام و تجلى و مظهر با صاحب تجلى و اصل مظهر و او قيومى است كه زنده است و نمى ميرد ولى هر چه غير از او هست فقر، تدلّى، تجلّى و مسكنت اند.
خلاصه آن كه ذات مقدس او گاهى در صفت رحمت رحمانى تجلى مى كند، و گاهى در صفت رحمت رحيمى. گاهى در صفت قهاريت تجلى مى كند، و گاهى در صفت عظمت، گاهى هم در صفت حلم، بردبارى و مانند آن.
بنابر اعتبارات فوق، صفات اساس وجودى هر چيزى را پر كرده، ولى با نظر ديگر ذات مقدس اوست كه اركان هر چيزى را پر كرده. لذا اوست كه قيوم است و غير از ذات مقدس او همه توسط او پابرجا هستند چنان كه فقير توسط غنى باقى مى ماند.
هم چنين ممكن است كه منظور از اسما اهل بيت (ع) باشند؛ چرا كه ايشان واسطه هاى فيض حق تعالى هستند و در روايات است كه در ذيل آيه:؛ وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا وَ ذَرُوا اَلَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمٰائِهِ سَيُجْزَوْنَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(1)آمده است:
«
نَحْنُ وَاللّهِ الْاَسْماءُ الْحُسْنى؛(2)به خدا قسم كه ما اسماى حسنا هستيم.»
اين احتمال گرچه احتمال بسيار نزديكى است ولى سياق عبارت با آن مناسب نيست، مگر آن كه منظور از همه جملات فوق، اهل بيت (ع) باشند كه در اين صورت منظور از
اسما «علامت» مى شود نه «مسمى»، زيرا اهل بيت (ع) «علامت هاى الهى» هستند. چنان كه مى توان گفت مراد از اسما لفظ هايى است كه بر ذات مقدس حق تعالى دلالت مى كنند. عرفا و علماى علم حروف و اعداد در اين مسئله حرف هايى دارند كه خارج از بحث ماست. بدون شك اسما به اين معنا تأثيرات شفابخشى در اصلاح امور دنيا و آخرت به ويژه در اصلاح قلب دارند. پس اسما هم مثل قرآن هستند. هم چنان كه الفاظ قرآن نور هستند و دل را منور مى كنند، الفاظ اسما هم نور هستند و دل را منوّر مى گردانند. خداوند تعالى مى فرمايد:
...؛ يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ قَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولُنٰا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّٰا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ(1)نور و نوشته آشكارى از جانب خدا به سوى شما آمد كه خداوند با آن هر كسى را كه در پى رضايت بى حد او باشد به راه هاى سلامتى راهنمايى مى كند و ايشان را از تاريكى ها به سوى نور بيرون مى برد و آنان را به سمت باريك راه راست رهنمون مى گردد.
ما كسانى را مى شناختيم كه نور قرآن را مى ديدند. كسى در عصر ما بود كه الفاظ را نمى شناخت و بى سواد بود به عنايت ولى الله الاعظم (حج تعالى) حافظ قرآن شد و قرآن و الفاظ آن را از نورى كه از آن ها پرتو افكن بود مى شناخت.
1) مائده، آيه 15 و 16.
در اين كه خداوند متعال به غير خود عالم است و هيچ چيز مادى و مجرد از او پنهان نمى ماند بحثى نيست. همان طورى كه خداوند متعال در موارد مختلف و در جاى جاى قرآن فرموده است، كه مواردى را براى مثال بيان مى كنيم:
-.؛ وَ مٰا تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَ مٰا تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لاٰ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاّٰ كُنّٰا عَلَيْكُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ وَ مٰا يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقٰالِ ذَرَّةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي اَلسَّمٰاءِ وَ لاٰ أَصْغَرَ مِنْ ذٰلِكَ وَ لاٰ أَكْبَرَ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ(1)از نظر پروردگارت هيچ چيزى حتى اگر به سنگينى ذره اى باشد نه در زمين و نه در آسمان پنهان نمى ماند.
-.؛ وَ قٰالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لاٰ تَأْتِينَا اَلسّٰاعَةُ قُلْ بَلىٰ وَ رَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ عٰالِمِ اَلْغَيْبِ لاٰ يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقٰالُ ذَرَّةٍ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ أَصْغَرُ مِنْ ذٰلِكَ وَ لاٰ أَكْبَرُ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ(2)هيچ چيز حتى به اندازه سنگينى ذره اى نه در آسمان ها از او پنهان مى ماند و نه در زمين.
-.؛ اَللّٰهُ اَلَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ مِنَ اَلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ اَلْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ أَنَّ اَللّٰهَ قَدْ أَحٰاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً(3)و خداوند بر همه چيز احاطه علمى دارد.
از آن جا كه علم او عين ذات اوست لذا او بر هر چيز احاطه دارد. كلام الهى است:
-.؛ أَلاٰ إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقٰاءِ رَبِّهِمْ أَلاٰ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ(4)بدانيد كه او بر همه چيز احاطه دارد.
-.؛ وَ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطاً(5)و خداوند بر همه چيز احاطه داشته است.
احاطه او بر اشيا چه از نظر ذاتى و چه از نظر علم، نظير احاطه چيزى بر چيز ديگر نيست، چرا كه اميرالمؤمنين على (ع) فرموده اند:
«داخِلٌ فِى الْاَشْياءِ، لا كَشَىءٍ داخلٍ؛ خارِجٌ مِنَ الاَشياءِ، لا كَشَىءٍ خارجٍ.»(6)
بلكه مثل احاطه نفس است به صورت هايى كه در آن، نقش بسته است. به عبارت ديگر احاطه او احاطه قيّومى است. لذا او ذاتا وعلما مستقل وبى نياز است و غير از او همه تدلّى و نيازمند بلكه فقر محض اند.
بدون شك اين گونه علم، علم حضورى شهودى حقيقى است و اگر انسان همين يك مطلب را دريابد براى نگه دارى و جلوگيرى او از خطا كافى است. لذا در قرآن شريف بارها و بارها تكرار شده است كه خداوند تعالى كارها را مى بيند و بر مردم احاطه دارد. او به هر كارى كه صورت گيرد احاطه دارد و هيچ چيز از او فروگذار نمى شود.
منظور از نور در اين جا وجود امكانى است كه به آن فيض مقدس، رحمت رحمانيه، فعل خداوند، تجلى ذاتى و... اطلاق مى شود. لذا همه اشيايى كه بر عرصه وجود پا نهاده اند و يا مى نهند از نور خداوند و تجلّى حق تعالى برخوردارند. اگر اين چنين نبود همه مواد و ماهيات در ظلمت عدم باقى مى ماندند. اگر در اشيا نورى هم وجود داشته باشد توسط همان وجود و تجلى اوست. لذا معناى جمله به اين صورت مى شود كه همه موجودات به خاطر وجود موجودند و وجودنيز فعل حق تعالى، تجلى او و نور ذات اوست و ممكن است كه منظور از ذكر نور وجه الله حقيقت اهل بيت (ع) باشد، زيرا ايشان برترين موجودات وگل سرسبد وجودند و از هر موجود ديگرى شايسته تر به نام «وجود» هستند؛ چنان كه در روايت ها هم آمده است:
«اَوّلُ ما خَلَقَ هُوَ نُورُ مُحَمَّدٍ؛(1)اولين چيزى كه آفريد شده نور محمد بود.»
و
«اِنَّهُمْ نُورٌ واحدٌ؛(2)آن ها همه يك نورند.»
در مجموع، اشكالى ندارد كه منظور از ذكر «نور وجه الله» در اين جمله اهل بيت (ع) باشند، و اين معنا با آن چه كه در مقدمات هم درباره لزوم توسل به اهل بيت (ع) در دعا بحث كرديم، موافق تر و مناسب تر است، اما با عين حال سياق عبارت اين احتمال را بعيد مى نمايد.
يا نور يا قدوس يا اول الاولين و يا آخر الآخرين؛ به فرياد مى طلبم كسى را كه نور صرف است. و كسى را كه از هر عيب و نقص مبرى است. و به فرياد مى طلبم كسى را كه مقدم بر هر چيز و مؤخر از هر چيزى است - يعنى به فرياد مى طلبم كسى را كه همه جا موجود است.
«نور» به آن چيزى گفته مى شود كه توسط آن چيزهاى ديگر، بر ما مكشوف مى گردد وخود ذاتا براى ما ظاهر و هويداست. وقتى كه نور، از قبيل «نور شمس» ظاهرى باشد، همين كلمه «نور» به آن اطلاق مى گردد.
به «عقل» و «علم» هم «نور» گفته مى شود؛ زيرا با آن دو نيز «معقول» و «مجهول» بر ما ظاهر مى گردند.
خداوند تعالى «نور» است، زيرا همه چيز توسط او ظاهر و آشكار مى گردد اما او خود ذاتا ظاهر و نمايان است.
«قدوس» صيغه مبالغه است از ماده «قدس» به معناى «تنزيه» و «پيرايش» است، لذا خداوند - كه از هر عيب و نقصى پيراسته است - «قدوس» است.
«اول» به چيزى گفته مى شود كه بر حسب زمان، رتبه و عليت پيش از آن چيزى نباشد.
«آخر» به چيزى گفته مى شود كه بر حسب زمان، رتبه يا بقايش پس از فناى هر چيز، ديگر چيزى پس از آن نباشد.
خداى تعالى «اول» و «آخر» است نه بر حسب زمان بلكه به معناى رتبه كه ان شاءالله توضيح آن خواهد آمد.
الفاظ «نور» و «قدوس» دو اسم از اسماى خداى تعالى هستند و علم براى ذات مقدس حق تعالى مى باشند. البته در اين دعا از قرآن شريف اخذ شده اند، هم چنان كه خداوند تعالى در اين دو آيه شريفه فرموده است:
-؛ اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكٰاةٍ فِيهٰا مِصْبٰاحٌ اَلْمِصْبٰاحُ فِي زُجٰاجَةٍ اَلزُّجٰاجَةُ كَأَنَّهٰا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لاٰ شَرْقِيَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِيَّةٍ يَكٰادُ زَيْتُهٰا يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ نُورٌ عَلىٰ نُورٍ يَهْدِي اَللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ(1)خدا روشنى بخش آسمان ها و زمين است.
-؛ هُوَ اَللّٰهُ اَلَّذِي لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْمَلِكُ اَلْقُدُّوسُ اَلسَّلاٰمُ اَلْمُؤْمِنُ اَلْمُهَيْمِنُ اَلْعَزِيزُ اَلْجَبّٰارُ اَلْمُتَكَبِّرُ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا يُشْرِكُونَ(2)او همان خداست كه هيچ معبودى جز او نيست، حاكم ومالك اصلى اوست، پاك و پيراسته، به كسى ظلم نمى كند، امنيت بخش و مراقب هر چيزى است. قدرت مندى است شكست ناپذير كه هر امرى را اصلاح مى كند و شايسته عظمت است خداوند از آن چه شريك براى او قرار مى دهند منزه است.
با اين تفاوت كه در قرآن منظور از ذكر آن دو، وصف حق تعالى است ولى در دعا «اسم علم» از آن اراده شده است. لذا بدون تنوين آورده شده اند.
نام هاى «اول» و «آخر» هم از قرآن شريف اخذ شده اند. خداوند تعالى فرموده است:
؛ هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ وَ اَلظّٰاهِرُ وَ اَلْبٰاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ(3)آغاز اوست، انجام اوست، پيدا اوست، پنهان اوست و او بر هر چيز آگاه است.
پس خداوند تعالى نور است:
زيرا وجود هر كس به او وابسته است و با وجود او موجود هست. همان طور كه نور ذاتا نمايان و نمايش گر غير است خداوند تعالى هم بر حسب وجود، ذاتا نمايان و نمايان گر غير است.
نيز خداوند تعالى نور است از اين جهت كه هر كس غير از او باشد در نزد اهلش توسط او شناخته مى شود، ولى او با ذات خودش معرفى مى شود. لذا با ذاتش بر خود
دلالت نمود و ذاتش توسط خود ذاتش ظاهر است. هر چيز با او معرفى و شناخته مى شود.
اميرالمؤمنين على (ع) در دعاى صباح و امام حسين (ع) در دعاى عرفه، به اين مطلب اشاره كرده اند كه پيش از اين ذكر شد.
خداوند تعالى داراى سه نوع هدايت است:
؛ قٰالَ رَبُّنَا اَلَّذِي أَعْطىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىٰ(1)پرودگار ما آن كسى است كه به هر چيز، آفرينش بخشيده و سپس او را هدايت كرده است.
؛ إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً(2)ما راه را به او نشان داديم، چه قدر شناس باشد و چه نباشد.
از آن جا كه خداوند، وجود و فيض محض و مافوق هر نوع كمال است، پس در ساحت مقدس او نقص و عيبى راه ندارد. زيرا كه نقص و عيب مختص ممكنات و ماهيت هاست، ولى تنها اوست كه در هر دو سرا يك چهره و يك نوع نمود دارد.
در اين مورد تفاسير مختلفى وجود دارد كه عبارتند از:
تفسير اول: ممكن است اين دو اسم به اين صورت تفسير شوند كه چون خداوند تعالى به احاطه قيومى بر هر چيز محيط است، لذا او اول و آخر، ظاهر و باطن است. بنابراين هر چيزى كه «اول» فرض گردد، او پيش از آن قرار مى گيرد؛ و هر چيزى كه «آخر» فرض گردد، او پس از آن قرار خواهد گرفت؛ و هر چيزى كه «نمايان» فرض شود، او از آن نمايان تر است؛ و هر چيزى هم «پنهان» فرض شود، او از آن پنهان تر است؛ چرا كه او به احاطه قيومى خود بر هر چيز محيط و فراگير است.
تفسير دوم: او بدين جهت «اول» است كه او بوده و پيش از او هيچ چيز نبوده و «آخر» خواهد بود چون پس از نيستى و نابودى هر چيزى او ماندنى و «ظاهر» است چون نور است و ذاتا ظاهر است؛ با آن كه فعلش دليل بر ظهور اوست و بدين جهت او «باطن» است كه خردها از درك كنه او عاجز و قاصرند.
تفسير سوم: او «اول و آخر و ظاهر و باطن» است از آن نظر كه در خانه كسى نيست به جز صاحب خانه. لذا «وجود» اوست و ديگران همه «وجود نما» هستند؛ بنابراين از باب كنايه به او «اول و آخر» اطلاق مى شود.
در اين جملات سخن از دعا كننده و دعا شونده به ميان آمده ولى از مدعوّ له و مدعوٌ به ذكرى نشده است. اين نوع دعا كردن از باب تعليق حكم بر وصف است كه به جهت عليت مبداء اشتقاق معلوم مى شود و ملجأ در وقت پناه جستن، جز آن كه پناه ببرد و كسى را كه پناه گاه خود مى داند صدا كند كارى نمى كند و در اين جا ديگر بر زبان آوردن خواسته لازم نيست. لذا داعى در اين حالت مى گويد: «يا ارحم الراحمين» و خود اين دعا قرينه «ارحمنى؛ به حال من دل بسوزان» را هم به همراه دارد. اين جا هم همين طور است و وقتى كه گفته مى شود:
«يا نور يا قدوس يا اول الاولين و يا آخر الآخرين.» يعنى:
«نور قلبى و امرى و خلصنى من العيوب فى امر قلبى و دنياى و آخرتى و يا قدير و يا محيط اغثنى و خلصنى؛ اى نور! اى پاك و منزّه! اى اوّلين موجودات! و اى آخرين موجودات! دلم و كارم را روشن كن و مرا از عيب هايم در مسائل دنيايى، و آخرتى و قلبى ام خالص و پيراسته ساز. اى قدير! اى محيط! به فرياد من برس و مرا رهايى بخش.»
اَلّلهُمَّ اغْفِرْلِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَهْتِكُ الْعِصَمَ، اَلّلهُمَّ اغْفِرْلِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ النِّقَمَ، اَلّلهُمَّ اغْفِرْلِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُغَيِّرُ النِّعَمَ، اَلّلهُمَّ اغْفِرْلِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَحْبِسُ الدُّعاء، اَلّلهُمَّ اغْفِرْلِى الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ الْبَلاءَ، اَلّلهُمَّ اغْفِرْلِى كُلَّ ذَنْبٍ اَذْنَبْتُهُ وَ كُلَّ خَطيئَةٍ اَخْطَأْتُها؛
اى خدا! بيامرز برايم آن گناهانى كه پرده ها را مى درد و مرا ميان مردم مفتضح مى كند. اى خدا! بيامرز برايم آن گناهانى كه رنج و عقاب مرا به دنبال دارد. اى خدا! بيامرز برايم آن گناهانى كه نعمت ها را تغيير مى دهد. اى خدا! بيامرز برايم آن گناهانى كه دعا را حبس مى كند و نمى گذارد مستجاب شود. اى خدا! بيامرز برايم آن گناهانى كه بلا و مصيبت را نازل مى كند. اى خدا! بيامرز برايم هر گناه و خطايى كه از من سرزده است.
«نزول» همان فرود آمدن است و استعمال نزول در يك چنين جايى براى فرود آمدن بدبختى ها و بلايا بر انسان است، مانند پرنده اى كه بر سر شكارش فرود مى آيد.
«نقمت» ضد نعمت است و در لغت به معناى «عيب»، «مكروه» و «ناخوشايند» است.
«تغيير» همان «تبديل» است كه منظور از آن در اين جا تبديل نعمت به نقمت است.
از بيش تر آيات و روايات چنين برمى آيد كه گناهان علاوه بر آن كه كيفر اخروى دارند از آثار بدى هم در دنيا برخوردارند. چنان كه از اين جملات و از روايات فراوانى نيز بر مى آيد كه بعضى گناه ها اثر بدى كه مختص هر كدام از آن هاست بر جا مى گذارند نظير دريده شدن پرده عصمت، فرود آمدن بلا، مستجاب نشدن دعا و....
از آيات و روايات چنين بر مى آيد كه گناه علاوه بر كيفر، اثرهايى هم دارد. البته درك اين مسئله حسى و عقلى نيست بلكه از جمله مسائل تعبدى است، چرا كه اين موارد از طريق وحى استفاده و درك مى شود. پس بحث ما هم در اين جا فقط بر مبناى قرآن و روايات خواهد بود.
تجسم گناه به تناسب گناه به صورتى آزار دهنده، سياه و زشت است. خداوند تعالى مى فرمايد:
؛ يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهٰا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً وَ يُحَذِّرُكُمُ اَللّٰهُ نَفْسَهُ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ(1)روزى كه هر كس هر كارى را كه انجام داده اعم از نيك يا بد باشد در پيش گاه خود
1) آل عمران، آيه 30.
حاضر مى بيند و آرزو مى كند كه اى كاش بين او و كار بدش فاصله زيادى مى بود. خدا شما را از عذاب خودش برحذر مى دارد چرا كه خدا نسبت به بندگان نرم دل و دل سوز است.
سنگ دلى، قساوت، زنگ زدگى، مهر خوردگى، لغزش قلبى و... همه به يك معنا هستند كه عبارتند از پرده اى كه بر دل مى افتد.
سنگ دلى داراى مراتبى است كه به ترتيب عبارتند از:
الف) كسالت و بى حوصلگى در دعا و ارتباط با خدا است. از بين رفتن نفس لوامه در شخص و غلبه غفلت بر او، از بدترين نقمت هاست. لذا در احاديث قدسى روايت شده است كه بدترين بلايا براى بنده همين است. خداوند تعالى نيز فرموده است:
؛ أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ(1)آيا كسى كه خدا سينه اش را براى اسلام گشاده است و بر فراز مركبى از نور الهى قرار گرفته مانند كوردلان گمراه است؟ پس واى به حال آن ها كه نسبت به ياد خدا به سنگ دلى مبتلا شده اند.
ب) غلبه هراس، اندوه، اضطراب و شك است بر دل؛ و اين مفهوم از بيان آيات زير به خوبى پيداست:
-؛ لاٰ يَزٰالُ بُنْيٰانُهُمُ اَلَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلاّٰ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ(2)كسانى كه در دل هايشان بناى شك را بر پا ساختند مدام اين بنا برافراشته تر مى گردد، مگر آن كه دل هايشان پاره پاره شود.
-؛ فَمَنْ يُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمٰا يَصَّعَّدُ فِي اَلسَّمٰاءِ كَذٰلِكَ يَجْعَلُ اَللّٰهُ اَلرِّجْسَ عَلَى اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ(3)كسى را كه خدا بخواهد او را راهنمايى كند سينه اش براى اسلام مى گشايد و كسى را
كه بخواهد گمراه كند سينه اش را تنگ و گرفته مى نمايد، مثل آن كه در آسمان بالا برود. به اين صورت است كه خداوند پليدى را بر كسانى كه ايمان نمى آورند بار مى كند.
ج) كفر به خداوند متعال است. كلام الهى است:
-؛ ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا اَلسُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ كٰانُوا بِهٰا يَسْتَهْزِؤُنَ(1)پس عاقبت كسانى كه بدكارى پيشه كردند اين شد كه آيات خدا را دروغ پنداشته و آن ها را به باد مسخره گرفتند.»
-؛ إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِ آيٰاتُنٰا قٰالَ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ كَلاّٰ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ(2)وقتى كه آيات ما بر او فرا خوانده شود مى گويد اين ها افسانه هاى پيشينيان است. نه اين طور نيست بلكه به خاطر آن چه كه كسب مى كردند دلشان زنگ زده است. اين هم نيست بلكه آن ها در اين روز از پروردگار خود در پرده و محجوبند.
نحوست در اين دنيا دو قسم است: يك قسم آن، خاص است به اين معنا كه بعضى از گناهان اثرات خاصى دارند؛ و قسم ديگر آن، عام است به اين معنا كه گناهان مطلقا در اين دنيا اثر سويى براى فرد گناه كار يا جامعه دارد.
نوع اول: به اين معنا كه بعضى از گناهان اثرات خاصى دارند؛ در كلام الهى به گونه هاى متفاوت بيان شده است هم چنان كه خداى متعال در چند مورد مى فرمايد:
-؛ ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي اَلنّٰاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ اَلَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ(1)فساد در خشكى و دريا به خاطر دستاوردهاى مردم ظاهر شد.
-؛ وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ(2)هر چه بر سرتان بيايد به خاطر دستاوردهاى خود شماست. تازه از خيلى از آن ها هم صرف نظر مى شود.
-؛ إِنَّ اَلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ اَلْفٰاحِشَةُ فِي اَلَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ(3)آن هايى كه دوست دارند زشتى در بين مؤمنان شايع شود در دنيا و آخرت ايشان را عذاب دردناكى است.
-؛ أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ تَقْوىٰ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ فَانْهٰارَ بِهِ فِي نٰارِ جَهَنَّمَ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ(1)حالا آيا كسى كه بنايش بر خويشتن دارى در راه خدا و رضايت بى حد، بنيان گذارى شده باشد بهتر است يا كسى كه بنايش را بر كنار پرت گاهى بنا نهاده و با همان بنا در آتش جهنم فرو مى افتد؟ خدا هم گروه ستم كار را راهنمايى نمى كند.
-؛ وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا فَحَقَّ عَلَيْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً(2)وقتى كه بخواهيم شهرى را از بين ببريم به اسراف كاران آن شهر فرمان مى دهيم تا زشت كارى را در شهر پيش گيرند و حرف ما در حق آن شهر به ثبوت مى رسد و ما در نتيجه آن را زيرورو مى كنيم.
البته در قرآن نظير اين آيات، بسيار فراوان است چنان كه در تاريخ و تجربه هم از اين قبيل مطالب بيش تر از آيات موجود است. هر كس كه در تاريخ بنى اميه تتبع و پى گيرى نمايد على الخصوص هنگام نابودى دولت آن ها نظير قضيه مروان حمار و بدبختى هايى كه بر سر بنى اميه آمد و نيز بدبختى هايى كه بر سر بنى عباس و برمكيان آمد، نشان مى دهد كه بدبختى هاى ما به واسطه گناهان ماست، در اين جا بعضى از روايت ها را كه در اين زمينه است، تيمّنا و تبرّكا نقل مى كنيم:
در كافى باب ذنوب از ابى عبدالله - امام صادق (ع) - روايت شده است كه:
«ما مِنْ شَىءٍ اَفْسَدَ لِلْقَلْبِ مِنْ خَطيئَةٍ اِنَّ الْقَلْبَلَيُواقِعُ الْخَطيئَةَ فَما تَزالُ بِه حَتّى تَغْلِبَ عَلَيْهِ فَيُصَيِّرَ أَسفله أعلاه و اَعْلاهُ اَسْفَلَه؛(3)هيچ چيز بيش تر از خطا موجب خرابى دل نمى شود. خطا
با دل
رودر رو مى شود و مدام با آن درگير است، تا آن كه بر او چيره گردد و آن را زير و رو كند.»
باز هم از امام صادق (ع) روايت شده:
«اَما اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ عِرْقٍ يَضْرِبُ وَلا نِكْبَةٍ وَ لا صُداعٍ وَ لامَرَضٍ اِلاّ بِذَنْبٍ وَ ذلِكَ قَوْلُ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فى كِتابِه: وَ ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْديكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثيرٍ؛(1)آيا چنين نيست كه هر رگى كه مى جنبد و هر بدبختى، گرفتارى، سردرد، و ناخوشى كه براى انسان پيش مى آيد به خاطر گناهى است كه از انسان سرزده است؟ و حال آن كه اين سخن از خداوند در كتاب او هست كه: (هر بلايى كه بر سرتان بيايد در نتيجه دستاوردهاى خود شماست. تازه از خيلى از آن ها هم صرف نظر مى شود.)»
از امام رضا (ع) روايت شده است كه:
«كُلَّما اَحْدَثَ الْعِبادُ مِنَ الذُّنُوبِ ما لَمْ يَكُونُوا يَعْمَلُونَ اَحْدَثَ اللهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلاءِ ما لَمْ يَكُونُوا يَعْرِفُون؛(2)
هر اندازه كه مردم مرتكب گناه هايى بشوند كه پيش تر نمى كردند خدا هم بلاهايى بر سر ايشان مى بارد كه پيش تر نمى شناختند.»
امام صادق (ع) فرمود:
«يَقُولُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ: اِذا عَصانى مَنْ عَرَفَنى سَلَّطْتُ عَلَيْهِ مَنْ لايَعْرِفُنى؛(3)
خداوند تعالى فرمود: وقتى كسى كه مرا مى شناسد از فرمان من سرپيچى كند من هم كسى را كه مرا نمى شناسد بر او مسلط مى كنم.»
از ابوالحسن (ع) روايت شده است كه فرمود:
«اِنَّ لِلّهِ عَزَّوَجَلَّ فى كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ مُنادِيا يُنادى مَهْلاً مَهْلاً عِبادَ اللهِ عَنْ مَعاصِى اللهِ فَلَوْلا بَهائِمٌ رُتَّع وَصِبْيَةٌ رُضَّع وَ شُيُوخٌ رُكَّعَ لَصُبَّ عَلَيْكُمُ الْعَذابُ صَبّاً تُرَضُّونَ بِه رَضّاً؛(1)
خداوند عزوجل را در هر روز و شب مناديى هست كه فرياد مى زند: اى بندگان خدا از سرپيچى خدا دست برداريد و از گناهان خوددارى كنيد كه اگر حيوانات چرنده، كودكان شيرخواره و پيرمردان در حالت ركوع نمى بودند عذاب به شدت بر سر شما فرو مى باريد و شما در زير آن به شدت كوفته و خرد مى شديد.»
از امام باقر (ع) روايت شده است كه فرمود:
«فى كِتابِ عَلى (ع) ثَلاثُ خِصالٍ لايَمُوتُ صاحِبُهُنَّ اَبَداً حَتّى يَرى وَ بالَهُنَّ الْبَغْىُ وَ قَطيَعةُ الرَّحِم وَ الَْيمينِ الْكاذِبَه؛(2)
در كتاب على (ع) نوشته بود كه صاحبان سه خصلت تا وبال آن ها را نبينند نخواهند مرد و آن سه خصلت عبارتند از: بغى - سركشى - قطع رحم و قسم دروغ خوردن.»
امام صادق (ع) نيز فرمودند:
«مَنْ لَقى اَخاهُ بِما يُؤَنِّبُهُ اَنَّبَهُ اللهُ فِى الدُّنْيا وَ الْاخِرَةِ، مَنْ عَيَّرَ مُؤْمِناً بِذَنْبٍ لَمْ يَمُتْ حَتّى يَرْكَبَهُ؛(3)و: مَنْ شَمِتَ بِمُصيبَةٍ نَزَلَتْ بِاَخيهِ لَمْ يَخْرُجِ من الدُّنْيا حَتّى يَفْتَتِنَ؛(4)و: ما مِنْ اِنْسانٍ يُطْعِنُ فى عَيْنِ مُؤْمِنٍ اِلاّ ماتَ بِشَرِّ ميتَةَ وَ كانَ قَمِنا اَنْ لايَرْجِعَ اِلى خَيْرٍ؛(5)
«هر كس كه برادرش را به جهتى سرزنش كند، خدا در دنيا و آخرت او را سرزنش
مى كند و هر كس كه به جهت گناهى بنده مؤمنى را انگشت نما كند و معرفى نمايد، نمى ميرد تا آن كه خودش مرتكب همان گناه مى گردد؛ و: هر كس كه برادرش را به جهت گرفتارى اى شماتت و نسبت به او شادى نمايد تا خودش هم گرفتار آن مسئله نشود از دنيا نمى رود؛ و: هيچ انسانى هم رو در روى مؤمنى او را طعنه نمى زند مگر آن كه به بدترين وجهى مى ميرد و قطعا هم عاقبت به خير نمى شود.»
آن حضرت در جاى ديگرى فرمودند:
«اَيُّما رَجُلٍ مِنْ شيعَتِنا اَتى رَجُلاً مِنْ اِخْوانِه فَاسْتَعانَ بِه فى حاجَتِه فَلَمْ يُعِنْهُ وَ هُوَ يَقْدِرُ اِلاّ ابْتَلاهُ اللهُ بِاَنْ يَقْضِىَ حَوائِجُ غَيْرِه مِنْ اَعْدائِنا يُعَذِّبَهُ اللهُ عَلَيْها يَوْمَ الْقِيامَةِ؛(1)
هر يك از شيعيان ما كه يكى از برادرانش پيش او بيايد و از او در حاجتش كمك بخواهد و او در حالى كه مى تواند يارى اش نكند حتما خداوند او را مبتلا به اين مى كند كه حوايج ديگران را كه دشمنان ما هستند برآورده كند، آن وقت در روز قيامت به همان علت خداوند او را عذاب مى نمايد.»
از امام حسين (ع) روايت شده است كه فرمود:
«مَنْ حاوَلَ اَمْراً بِمَعْصِيَةِ اللهِ كان فَهُوَ اَفْوَتَ لِما يَرْجُو وَ اَسْرَعَ لِمَجىء ما يَحْذَر؛(2)
هر كس كه كارى را به معصيت خداوند واگذار كند آن چه را كه انتظار دارد و اميدوارست به دست آورد بيش تر از دست خواهد داد؛ و آن چه كه او از آن فرار مى كند، زودتر به سراغش خواهد آمد.»
نظير اين قبيل روايت ها فراوان است.
نوع دوم: به اين معنا كه بعضى از گناهان اثرات عامى دارند؛ از امام باقر (ع) از رسول خدا (ص) روايت شده است كه:
«خَمْسٌ اِنْ اَدْرَكْتُمُوهُنَّ فَتَعَوَّذُوا بِاللهِ مِنْهُنَّ لَمْ تَظْهَرِ الْفاحِشَةُ فى قَوْمٍ قَطُّ حَتَّى يُعْلِنُوها اِلاّ ظَهَرَ فيهِمُ الطّاعُونَ وَالْاَوْجاعُ... و لَمْ يَنْقُصُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ اِلاّ اَخَذُوا بِالسِّنينِ وَ شِدَّةِ الْمَؤُونَةِ وَ جَوْرِ السُّلْطانِ وَ لَمْ يَمْنَعُوا الزَّكاةَ اِلاّ مُنِعُوا الْقَطَرَ مِنَ السَّماءِ... وَ لَمْ يَنْقُضُوا عَهْدَ اللهِ وَ عَهْدُ رَسُولِه اِلاّ سَلَّطَ اللهُ عَلَيْهِمْ عَدُوَّهُمْ وَ لَمْ يَحْكَمُوا بِغَيْرٍ ما اَنْزَلَ اللهُ اِلاّ جَعَلَ اللهُ بَأْسَهُمْ بَيْنَهُمْ؛(1)
پنج چيز را، هر وقت ديديد از آن ها به سمت خدا برگرديد تا گرفتارى اش فقط گريبان گير همان هايى باشد كه گرفتارش شده اند: طاعون و درد؛ ديگر آن كه گران فروشى نكنيد تا به قحطى مبتلا نشويد و زندگى تان سخت نشود و سلطان به شما ستم نكند؛ از زكات دادن خوددارى نكنيد تا موجب جلوگيرى از بارش باران از آسمان نشود؛ پيمان خدا و پيمان رسول خدا را نشكنيد تا خداوند دشمنتان را بر شما مسلط نسازد؛ بر غير از آن چه خداوند فرو فرستاده است حكم نكنيد و گرنه گرفتارى و سختى در ميانتان قرار مى دهد.»
و در جاى ديگر فرمودند:
«وَجَدْنا فى كِتابِ رَسُولِ اللهِ (ص) اِذا ظَهَرَ الزِّنا مِنْ بَعْدى كَثُرَ مَوْتُ الْفُجْأَةَ وَ اِذا طُفَّفَ الْمِكْيالَ وَ الْميزانُ أَخَذَهُمُ اللّهُ بِالسِّنينَ وَ النَّقْصِ وَ اِذا مَنَعُوا الزَّكاةَ مَنَعَتِ الاَْرْضُ بَرَكَتِها مِنَ الزَّرْعِ وَ الِّثمارِ وَ الْمَعادِنِ كُلِّها وَ اِذا جارُوا فِى الْاَحْكامِ تَعاوَنُوا عَلَى الظُّلْمِ وَ الْعُدْوان وَ اِذا نَقَضُوا الْعَهْدَ سَلَّطَ اللهُ عَلَيْهِمْ عَدُوَّهُمْ وَ اِذا قَطَّعُوا الْاَرْحامَ جُعِلَتِ الْاَمْوالَ فى اَيْدِى الْاَشْرارِ وَ اِذا لَمْ يَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ لَمْ يَنْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لَمْ يَتَّبِعُوا الْاَخْيارَ مِنْ اَهْلِ بَيْتى سَلَّطَ اللّهُ عَلَيْهِمْ شِرارُهُمْ فَيَدْعُو خِيارُهُمْ فَلا يُسْتَجابَ لَهُمْ؛(2)
در كتاب رسول خدا (ص) ديديم وقتى كه زنا زياد شود مرگ ناگهانى بيش تر مى شود؛ وقتى كه كم فروشى و گران فروشى رايج گردد خداوند آنان را با كمبود و قحطى مؤاخذه مى نمايد؛ وقتى كه از زكات دادن خوددارى شود زمين بركتش را از كشت و ميوه ها
ومعدن ها همگى برمى دارد. وقتى كه دراحكام ستم روا دارند ياور ستم كاران و متجاوزان مى گردد. وقتى كه پيمان شكنى پيشه كنند خداوند دشمن آنان را بر ايشان مسلط گرداند؛ وقتى كه قطع رحم شود اموال در دست اشرار قرار مى گيرد؛ وقتى كه امر به معروف و نهى از منكر نشود و نيكان از اهل بيت من پيروى نشوند خداوند بدان را بر آنان مسلط مى نمايد، آن وقت آن ها آرزوى نيكان را مى كنند ولى دعايشان مستجاب نمى گردد.»
از امام صادق (ع) روايت شده است:
«اَلذُّنُوبُ الَّتى تُغَيِّرُ النَّعِمْ، اَلْبَغْى. وَ الذُّنُوبُ الَّتى تُورِثُ النَّدَم، الْقَتْل. وَ الَّتى تُنْزِلُ النِّقَم، اَلظُّلْم. وَ الَّتى تَهْتِكُ السِّتْرَ، شُرْبُ الْخَمْرِ. وَ الَّتى تَحْبِسُ الرِّزق، الزِّنا. وَ الَّتى تُعَجِّلُ الفناءَ، قَطيعَةُ الرَّحِم. وَ الَّتى تَرُدُّ الدُّعاءَ وَ تُظْلِمُ الْهَواء، عُقُوقُ الْوالدينِ؛(1)
منظور از گناهانى كه نعمت ها را تغيير مى دهند سركشى است. منظور از گناهانى كه موجب پشيمانى است قتل است. منظور از گناهانى كه بدبختى مى بارد ظلم و ستم است. منظور از آن هايى كه موجب پرده درى هستند شرب خمر است. منظور از آن هايى كه جلوى روزى را مى گيرند زناست. منظور از آن هايى كه موجب پيش افتادن فنا و نابودى مى شود قطع رحم است. منظور از آن هايى كه موجب برگرداندن دعا مى شود و هوا را تيره مى سازد عاق والدين است.»
و نيز آن حضرت فرمودند:
«نَعُوُذُ بِاللهِ مِنَ الذُّنُوبِ الَّتى تُعَجِّلُ الْفَناءَ وَ تُقَرِّبُ الأجالَ وَ تُخْلِى الدِّيارَ، وَ هِىَ قَطيعَةُ الرَّحِمِ وَ الْعُقُوقُ وَ تَرْكُ الْبِرّ؛(2)
پناه بر خدا از گناهانى كه فنا و نابودى را پيش مى اندازند و اجل ها را نزديك مى كنند و شهرها را خالى مى كنند كه آن ها عبارتند از: قطع رحم، عاق والدين و ترك كردن كار نيك.»
و نيز فرمودند:
«اِذا فَشا اَرْبَعَةٌ ظَهَرَتْ اَرْبَعَةٌ اِذا فَشَا الزِّنا ظَهَرَتِ الزَّلْزَلَةُ وَ اِذا فَشَا الْجَوْرُ فِى الْحُكْمِ احْتُبِسَ الْقَطْرُ وَ اِذا خُفِرَتِ الذِّمَّةُ أديلَ لِاَهْلِ الشِّرْكِ مِنْ اَهْلِ الاِسْلامِ وَ اِذا مُنِعَتِ الزَّكاةُ ظَهَرَتِ الْحاجَة؛(1)
وقتى كه چهار چيز رايج گردد چهارچيز ظاهر مى شود: وقتى زنا رواج يابد زلزله ظاهر مى شود. وقتى ستم در حكم رانى رايج گردد جلوى بارش باران گرفته مى شود. وقتى كه ذمه رعايت نشود حكومت به دست مشركين مى افتد و وقتى كه از دادن زكات خوددارى شود نيازمندى آشكار مى گردد.»
امام باقر (ع) فرمود:
«اِنَّ الْعَبْدَ يَسْئَلُ اللهَ الْحاجَة فَيَكُونُ مِنْ شَأْنِه قَضاؤُهَا... فَيَذْنِبُ الْعَبْدُ ذَنْبا فَيَقُولُ اللهُ تبارك و تعالى لِلْمَلَكِ لاتَقْضِ حاجَتَهُ... فَاِنَّهُ تَعَرَّضَ لِسَخَطى وَ اسْتَوْجَبَ الْحِرْمان مِنّى؛(2)
بنده از خدا چيزى طلب مى كند، در شأن اوست كه خدا خواسته اش را برآورده كند،
ولى مرتكب گناه مى شود. آن وقت خداوند به فرشته مى گويد: حاجتش را برآورده مكن زيرا او به سمت ناخشنودى من حركت كرده و مستوجب حرمان از جانب من شد.»
امام صادق (ع) نيز فرمود:
«قالَ رَسُولُ اللهِ: يا مَعْشَرَ مَنْ اَسْلَمَ بِلِسانِه وَ لَمْ يُخْلِصِ الإيمانَ اِلى قَلْبِه لاتَذُمُّوا الْمُسْلِمينَ وَ لاتَبَتِّعُوا عَوْراتِهِمْ فَاِنَّهُ مَنْ تَبَتَّعَ عَوْراتِهِمْ تَبَتَّعَ اللهُ عَوْرَتَهُ وَ مَنْ تَبَتَّعَ اللهُ تَعالى عَوْرَتُهُ يَفْضَحُهُ وَ لَوْ فى بَيْتِهِ؛(3)
رسول خدا (ص) فرمودند: اى گروه مردمانى كه به زبان، اسلام آورده ايد ولى هنوز ايمان خالص بر دلتان جارى نگشته است مسلمانان را شماتت نكنيد و زشتى هاى ايشان را آشكار
ننماييد و در معرض عموم قرار ندهيد كه هر كس زشتى هاى ايشان را آشكار كند خدا زشتى او را آشكار مى نمايد و در معرض عموم قرار مى دهد و هركس را كه خداى تعالى زشتى اش آشكار نمايد و در معرض عموم قرار دهد رسوايش مى نمايد هر چند كه در خانه اش باشد.»
البته از اين قبيل روايات نيز فراوان هست.
آن چه كه از مجموع آيات و روايات بر مى آيد اين است كه مى گسارى، قماربازى، هم نشينى با فاسقان و لغزش كاران و ذكر معايب مردم مانند پرده درى، به مسخره گرفتن و ستم كارى موجب عدم بارش باران و نزول بدبختى است. كارهايى نظير رد بر عالم و كفران نعمت موجب تغيير و تبديل نعمت هاست و كارهايى نظير بدنيتى، بد نهادى و عقب انداختن نماز از وقتش موجب زندانى شدن دعا و بالانرفتن آن مى شود. كارهايى نظير ترك يارى ستم ديدگان و ترك امر به معروف و نهى از منكر علاوه بر آن كه مانع بالا رفتن دعا مى شود موجب فرو باريدن بلايا هم مى گردد.
گناه هم چنان كه موجب عاقبت بد و بدبختى براى شخص گناه كار مى شود موجب عاقبت بد و بدبختى براى اولاد هم مى شود. خداوند تعالى فرموده است:
؛ وَ لْيَخْشَ اَلَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً(1)كسانى هم كه اگر پس از خود نسل ضعيفى باقى بگذارند براى آن ها بيم ناكند بايد خشيت داشته باشند، در راه خدا خويشتن دارى پيشه كنند، سخن محكم و قول سديد بر زبانشان جارى كنند.
نيز از قرآن چنين برمى آيد كه اطاعت خدا علاوه بر اين كه موجب سعادت شخص در اين دنيا مى شود، موجب سعادت نسل او هم در دنيا مى گردد. خداوند تعالى فرموده است:
؛ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(2)هر كس كار شايسته اى انجام دهد، مرد يا زن، و ايمان نيز داشته باشد، ما زندگى پاكى به او مى بخشيم و پاداش ايشان را به بهترين وجهى كه عمل مى كردند به آنان مى دهيم.
و نيز فرموده است:
؛ وَ أَمَّا اَلْجِدٰارُ فَكٰانَ لِغُلاٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي اَلْمَدِينَةِ وَ كٰانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمٰا وَ كٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً فَأَرٰادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ يَسْتَخْرِجٰا كَنزَهُمٰا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ مٰا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذٰلِكَ تَأْوِيلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً(1)اما قضيه آن ديوار اين بود كه مال دو پسر بچه يتيم بود كه زير آن گنجى برايشان نگه داشته شده بود، پدرشان هم شخص صالحى بود. پروردگار تو خواست تا آن دو به سن بلوغ برسند و گنج شان را به عنوان رحمتى از جانب پرودگارت استخراج كنند.
1) كهف، آيه 82.
اَلّلهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ بِذِكْرِكَ وَ اَسْتَشْفِعُ بِكَ اِلى نَفْسِكَ وَ اَسْئَلُكَ بِجُودِكَ اَنْ تُدْنِيَنى مِنْ قُرْبِكَ وَ اَنْ تُوزِعَنى شُكْرَكَ وَ اَنْ تُلْهِمَنى ذِكْرَكَ؛
اى خدا! همانا من با ياد تو به تو نزديك مى شوم و خودت را به درگاهت شفيع قرار مى دهم و به جود و كرمت از تو مى خواهم كه مرا به مقام قرب خويش نزديك كنى و شكرگذاريت را نصيب من كنى و يادت را به من الهام فرمايى.
«قرب» ضدِّ «بعد» است و آن بر سه نوع است: مكانى، زمانى و معنوى. منظور از ذكر آن در اين دعا قرب معنوى است و آن عبارت است از: تشبّه به خدا با تخليه و تحليه.
مراد از تحليه: آرايش جان است با صفات حسنه و عبادت هاى بدنى كه «ذكر» هم از آن جمله است و جزء صفات نيز به شمار مى رود.
«وزاعة» همان «قسمت» و «نصيب» است.
«الهام» خاطره قلبى است كه آن هم بر دو نوع است: رحمانى و شيطانى، تشريعى و تكوينى. افق آن به «وحى»، «لمم» و «نفاثه» نزديك است.
در اين كه ذكر و يادآورى، موجب نزديك شدن بنده به خداوند تعالى است بحثى نيست چرا كه ذكر بهترين چيزها براى تقرب است. همين معنا در كلام الهى در سوره هاى قرآن كريم به گونه هاى مختلف وارد شده است از جمله مى توان موارد ذيل را به عنوان شاهد مثال بيان كرد:
-...؛ إِنَّنِي أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِكْرِي(1)نماز را براى ياد من به پا دار.
-...؛ اُتْلُ مٰا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اَللّٰهِ أَكْبَرُ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ(2)
نماز انسان را از زشت كارى و ناشايستى ها باز مى دارد ولى ياد خدا برتر و مؤثرتر از آن است.
-؛ فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اُشْكُرُوا لِي وَ لاٰ تَكْفُرُونِ(1)پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و قدر مرا بدانيد و نسبت به من كفر نورزيد.
حتى خداوند در بعضى از آيات علامت مؤمن را در جلاى قلبش قرار داده است، البته هنگامى كه ياد خدا كند. آن جا كه فرمود:
إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ إِذٰا ذُكِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذٰا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ. اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ حَقًّا...؛(3)مؤمنان آن هايى هستند كه وقتى ياد خدا كنند دل هاشان بلرزد و وقتى كه آيه هاى او برايشان تلاوت گردد بر ايمانشان افزوده شود و به پروردگارشان توكل كنند. كسانى كه نماز را به پا مى دارند و از آن چه كه نصيبشان كرديم انفاق مى كنند. آن ها ايمان آورندگان حقيقى هستند.
از امام صادق (ع) روايت شده است كه:
«ما مِنْ شَىْءٍ اِلّا وَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهى اِلَيْهِ اِلاَّ الذِّكْرَ فَلَيْسَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهى اِلَيْهِ. فَرَضَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ فَرْضَ الْفَرائِضَ فَمَنْ اَدّاهُنَّ فَهُوَ حَدَّهُنَّ، وَ شَهْرُ رَمَضانَ فَمَنْ صامَهُ فَهُوَ حَدَّهُ، وَ الْحَجَّ فَمَنْ حَجَّ فَهُوَ حَدَّه، اِلاّ الذِّكْرَ. اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَرْضَ منْهُ بِالْقَليلِ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ حَدّاً يَنْتَهى اِلَيْه؛(4)
هر چيزى مرزى دارد كه به همان جا ختم مى شود مگر ذكر كه مرزى ندارد تا در آن جا
خاتمه بپذيرد. خداوند عزوجل نمازهاى يوميه را واجب كرد. هر كس آن ها را ادا كند به سرحد آن رسيده است. در ماه رمضان هم هر كس روزه بدارد به سرحدش رسيده است. در مورد حج هم هر كس كه حج بگذارد به سرحد حج رسيده است، مگر ذكر كه خداوند تعالى به كم آن راضى نشده و سرانجامى براى آن قرار نداده است.»
سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمودند:
؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً(1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد بسيار خدا را ياد كنيد و صبح و شام او را به پاكى ستايش كنيد.
سپس فرمودند:
«كانَ اَبى (ع) كَثيرَ الذِّكرِ لَقَدْ كُنْتُ أَمْشى مَعَهُ وَ اِنَّهُ لَيَذْكُرُ اللهَ وَ آكُلُ مَعَهُ الطَّعامَ وَ اِنَّهُ لَيَذْكُرُ اللهَ وَ لَقَدْ كانَ يُحَدِّثُ الْقَوْمَ وَ ما يَشْغَلُهُ ذلِكَ عَنْ ذِكْرِ اللهِ وَ كُنْتُ اَرى لِسانَهُ لازِقاً بِحَنَكِه يَقُولُ لااِلهَ اِلاَّ اللهُ. وَ كانَ يَجْمَعُنا فَيَأْمُرُنا بِالذِّكْرِ حَتّى تَطْلُعَ الشَّمْسُ وَ يَأْمُرُ بِالْقَراءَةِ مَنْ كانَ يَقْرَأُ مِنّا وَ مَنْ كانَ لايَقْرَأُ مِنّا أَمَرَهُ بِالذِّكْرِ؛(2)
پدرم - كه درود بر او - بسيار ذكر مى گفت. با او راه مى رفتم و او ياد خدا مى كرد. با او غذا مى خوردم ياد خدا مى كرد. با مردم حرف مى زد و در عين حال اين كار، او را از ياد خدا باز نمى داشت. مى ديدم زبانش به كامش چسبيده بود و مى گفت: لا اله الا الله. و ما را جمع مى كرد و به ذكر گفتن امر مى كرد، تا آن كه خورشيد طلوع مى كرد و ما را به خواندن قرآن تشويق مى كرد و اگر كسى قرآن نمى خواند دستور مى داد تا ذكر بگويد.»
ذكر بر دو نوع است: 1. زبانى، 2. قلبى.
ذكر قلبى لطفش بيش تر از ذكر زبانى و بهتر از آن است. البته ممكن است كه ذكر زبانى مقدمه ذكر قلبى بشود كه خود داراى مراتبى است و اولين مرتبه اش ياد آورى و تذكر خداست از جانب بنده هنگام سركشى و معصيت.
از امام صادق (ع) روايت شده است كه:
«مِنْ اَشَدِّ ما فَرَضَ اللهُ عَلى خَلْقِه ذِكْرُ اللهِ كَثيراً؛
از سخت ترين كارهايى كه خداوند بر آفريدگانش واجب نموده است ياد خداست.»
سپس فرمودند:
«لا اَعْنى "سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ وَ اللّهُ اَكْبَر" و اِنْ كانَ مِنْهُ، وَ لكِنْ ذِكْرَ اللهِ عِنْدما اَحَلَّ وَ حَرَّمَ فَاِنْ كانَ طاعَةً عَمِلَ بِها وَ اِنْ كانَ مَعْصِيَةً تَرَكَها؛(1)
منظورم از اين كلام، ذكر تسبيحات اربعه نيست هر چند كه آن هم بخشى از اين ذكر هست ولى منظور من از ذكر در اين حديث ياد خدا در هر كارى است كه آن را حلال يا حرام كرده است كه اگر آن كار اطاعت خدا بود انجامش بدهد و اگر معصيت خدا بود تركش نمايد.»
مرتبه ديگرش «لقاء الله» است، يعنى آن كه چشمش جز خدا را نبيند و دلش جز به خدا مشغول نباشد و به هيچ چيز ديگرى غير از خدا نپردازد:
به صحرا بنگرم صحرا ته وينم *** به هر جا بنگرم كوه و در و دشت
به دريا بنگرم دريا ته وينم *** نشان از قامت رعنا ته وينم(2)
خداوند تعالى فرموده است:
اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ؛(1)آن ها كه در حال ايستاده، نشسته و به پهلو ياد خدا مى كنند و در آفرينش آسمان ها و زمين مى انديشند - مى گويند - پروردگارا! اين هستى را به ناحق نيافريده اى. تو بى آلايشى. ما را از شكنجه آتش رهايى بخش.
-؛ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِيتٰاءِ اَلزَّكٰاةِ يَخٰافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ(2)مردانى كه تجارت و خريد و فروش ايشان را از ياد خدا باز نمى دارد.
بحثى نيست كه هدف از آفرينش آدمى نزديكى و قرب به خداوند متعال است. كلام الهى است:
؛ وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ(1)جن و انس را نيافريدم مگر آن كه بنده من باشند و مرا عبادت كنند.
جمله «ليعبدون» از «عبوديت» گرفته شده است نه از «عبادت» و معناى آيه به اين صورت در مى آيد كه جن و انس، هر دو به اين منظور آفريده شده اند كه فقط بندگان من باشند و بنده هيچ كس ديگر نباشند.
پس «عبوديت» هدف آفرينش انسان است. بلكه هدف آفرينش ما سوى الله است، چرا كه همه موجودات براى آدمى آفريده شده اند. كلام الهى است كه:
؛ هُوَ اَلَّذِي خَلَقَ لَكُمْ مٰا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اِسْتَوىٰ إِلَى اَلسَّمٰاءِ فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ(2)او كسى است كه هر چه در زمين است براى شما آفريد.
-؛ أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يُجٰادِلُ فِي اَللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدىً وَ لاٰ كِتٰابٍ مُنِيرٍ(3)نمى بينيد كه خداوند هر چه را كه در آسمان ها و زمين است به تسخير شما درآورده است؟
بلكه مى توان گفت كه برانگيختگى انبيا هم جز به اين منظور نبوده است، چرا كه قرآن هم وقتى كه براى بعثت رسول خدا (ص) دليل مى آورد علت آن را «آمرزش و پاك سازى نهادى» ذكر مى كند:
؛ هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ(1)او كسى است كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از بين خودشان برگزيد تا آيه هاى او را برايشان بخواند و نهادِ ايشان را پاك گرداندو به ايشان دانشِ كتاب و كاردانى بياموزد.
يا وقتى كه مى خواهد علت بعثت انبيا را ذكر كند، برپا داشتن عدل و ميانه روى قلمداد مى كند و مى فرمايد:
؛ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْمِيزٰانَ لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ لِيَعْلَمَ اَللّٰهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اَللّٰهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ(2)ما فرستادگان خود را با دليل آشكار فرستاديم و كتاب و ميزان را هم با ايشان فرو فرستاديم تا مردم را به قسط و ميانه روى فرا بخوانند.
هر يك از اين دلايل حتى عرفان به خدا هم كه در روايات مشهور هست كه
: «كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيا فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفُ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَىْ اُعْرَفُ؛(3)من گنج پنهانى بودم و ميل كردم شناخته شوم لذا موجودات را آفريدم بلكه شناخته شوم.» مقدمه ايست براى بندگى و قرب به خداوند متعال.
البته قرب به خدا ممكن نيست مگر بر كسى كه عالم، مهذب و عارف - دانا، پاك شده، با شناخت - باشد. هم چنان كه نزديكى افراد اجتماع به يك ديگر نيز جز با عدالت اجتماعى امكان ندارد. جانِ كلام آن كه عبوديت و قرب به خدا هدف غايى آفرينش و
بعثت است و كمال انسان هم همان است كه زير بناى آن علم، عرفان، تهذيب، عبادت و... است و اين همان كمالى است كه بالاتر از آن كمالى نيست و به واسطه آن دل ها آرام مى گيرند:
...؛ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اَللّٰهِ أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ(1)بدانيد كه با ياد خدا دل ها اطمينان مى يابند و آرامش مى پذيرند.
اين حصر و تأكيدى كه در آيه موجود است دلالت بر اين مى كند كه هيچ چيز آدمى را سير نمى كند مگر نزديكى و قرب به خداوند متعال. اين كمال و اين مسير راهى است بى انتها چرا كه سير در ذات الهى و نظر به رحمت پهناور اوست. لذا آدمى در هر لحظه در مرتبه ايست و در هر مرتبه در مرحله اى از كمال قرار دارد و اين مراحل، بى انتها هستند. لذا تكرارى در اين جا صورت نمى گيرد.
قرب به خدا داراى مراتب مختلف و ميدان وسيعى است كه با دورى از محرمات و عمل به واجبات به ويژه مستحبات به اولين مراتب آن مى توان رسيد كه اين مرتبه در نزد سالكين «تحليه» نام دارد.
البته قبل از اين مرتبه، مرتبه «تخليه» است كه عبارت است از: تهذيب نفس، چرا كه تا جان پاك و پالوده نشده باشد مثل ظرف دربسته اى است كه اگر در آب هم بيفتد آب در آن نفوذ نمى كند. جان هم تا وقتى كه پاك نشده باشد يعنى مرتبه «تخليه» را طى نكرده باشد، نمى تواند به مرحله بعدى وارد شود.
مرتبه آخر قرب هم كه مختص رسول خدا (ص) است و هيچ كس جز او نمى تواند آن مرتبه را درك نمايد مرتبه اى است كه خداوند تعالى با اين كلام خود از آن ياد مى كند:
1) رعد، آيه 28.
؛ ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ(1)نزديك و نزديك تر شد تا آن كه فاصله اش به اندازه دو كمان شد يا از آن هم نزديك تر.
«قوس» همان انحناست، بنابراين به وسيله اى كه با آن تير پرتاب مى شود «كمان» گفته شده است. به پيرى كه كمرش دو تا شده باشد «مقوّس» مى گويند، لذا منظور از «قوس» در اين جا دو سر كمان است چرا كه هر يك از دو نيمه كمان حالت انحنا را دارند.
مرتبه اى از قرب كه غير از انبيا و اوصيا هم مى توانند به آن برسند مرتبه «تجليه» و فنا است. خداوند تعالى از قول حضرت ابراهيم (ع) فرموده است:
؛ إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ حَنِيفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ(2)من رويم را از سر يكتا پرستى به سمت كسى برگرداندم كه آسمان ها و زمين را بنيان گذارى كرده است و من از مشركان نيستم.
در اين مرتبه، آدمى متوجه هيچ كس نيست غير از خدا و از هيچ كس نمى ترسد مگر خدا و دلش در بند هيچ كس نيست مگر خدا.
نقل است كه: «وقتى سعيد بن جبير پيش حجاج رفت، حجاج از او پرسيد:
اسمت چيست؟
گفت: سعيد - خوش بخت -.
حجّاج گفت: بگو شقى - بدبخت -.
سعيد گفت: مادرم بهتر از تو مى دانست.
حجاج از او پرسيد: درباره «على» چه عقيده اى دارى؟
سعيد گفت: هر چه خدا درباره اش گفته همان است.
پرسيد: راجع به خلفا نظرت چيست؟
گفت: من وكيل آن ها نيستم.
پرسيد: كدام يك از خلفا پيش تو محبوب ترند؟
گفت: هر كدام كه پيش خدا محبوب تر باشند.
حجاج گفت: تو را مى كشم.
سعيد گفت: در اين صورت نجات پيدا مى كنم.
آن وقت حجاج فرمان قتل او را صادر كرد، سعيد رو به قبله ايستاد و گفت:
؛ إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ حَنِيفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ(1)حجاج دستور داد رويش را از قبله برگردانند. سعيد گفت:
؛ وَ لِلّٰهِ اَلْمَشْرِقُ وَ اَلْمَغْرِبُ فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ(2)به هر طرف كه رو كنيد روى خدا در همان سمت است.
فرمان داد سرش را بر زمين بگذارند. سعيد گفت:
؛ مِنْهٰا خَلَقْنٰاكُمْ وَ فِيهٰا نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُكُمْ تٰارَةً أُخْرىٰ(3)شما را از آن آفريديم و دوباره به آن بازمى گردانيم و بار ديگر شما را از آن بيرون مى آوريم.
حجاج حكم كرد اول زبانش بريده شود و بعد سرش را از تن جدا كنند.»(4)
همه اين كارهاى سعيد بن جبير فقط براى اين بود كه به امثال حجاج اعلام كند لذت مقربين چه قدر است، حرف او اين است كه من در هر حال سعيدم و لذتى لذيذتر و گواراتر از مرگ برايم نيست. براى پيش از مرگ نيز لذتى گواراتر از تلاوت قرآن سراغ ندارم و تو در هر حال بدبخت و شقى هستى.
چه خوش گفته شاعر:
مردان رهش زنده به جان دگرند *** منگر تو بدين چشم بد ايشان كه ايشان
مرغان هواش ز آشيان دگرند *** بيرون ز دو كون و در جهان دگرند(1)
اگر گفته شود كه منظور از ذكر «امانت» در آيه شريفه، استعداد آدمى است براى رسيدن به اين مقام، سخن گزافى نيست. هر چند كه آدمى نسبت به خود بسيار ستم كار و نسبت به استعدادش بسيار جاهل و ناآشنا است. كلام الهى است كه:
؛ إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً(2)ما امانت را به آسمان ها، زمين و كوه ها عرضه داشتيم همه آن ها از زير بار آن شانه خالى كردند و از آن ترسيدند ولى آدمى پذيرفت كه آن را به دوش بكشد. چرا كه او - نسبت به خود - بسيار ستم كار - و نسبت به استعدادش - بسيار ناآشنا و نادان بود.
هم چنين آيۀ:
؛ فَأَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ أُولٰئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ(1)فرخنده روزها و خوشبخت ها، آن هم چه خوش حال و روزهايى! و بدحال و روزها و بدبخت ها، آن هم چه بدحال و روزهايى! و پيش تازان پيش گامند. آن ها هستند كه مقربان درگاه خداوندند.
لذا در اين آيات انسان ها به سه گروه تقسيم شده اند: يك گروه از آنان غرق در دنيا هستند. آن ها بدحال و گرفتار شومى و نحسى اند. جدا اين گروه در بدبختى و شومى و نحسى به سر مى برند و نظير كرم خاكى اند، بلكه در اين دنيا مثل كرم چاه و فاضلابند و در آخرت هم شكنجه دردناكى در انتظار آن ها است. خداوند در حق ايشان فرموده است:
؛ أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلىٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ(2)آيا ديده اى كسى را كه هواى نفسش به خدايى خود برگزيد و خداوند او را با علم گمراه كرد و بر گوش و دلش مهر نهاد و بر چشمش پرده كشيد؟ ديگر غير از خدا چه كسى او را راهنمايى مى كند؟ چرا نمى خواهيد پند بگيريد؟
گروهى هم از عقل تبعيت كرده و با تربيت انبيا و اوصياى الهى رستگار مى شوند. آن ها هم خوش يمن ها، فرخنده روزگاران و سعادت مندانند. مصداقِ عبارت «مَن حولها» در آيه ذيل هستند:
؛ فَلَمّٰا جٰاءَهٰا نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي اَلنّٰارِ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ(1)وقتى كه نزد آتش آمد به او ندا داده شد كه مبارك باد هر كس در اين آتش و اطرافش باشد. منزه است خداوندى كه پروردگار جهانيان است.
اما گروه سوم، آن هايى هستند كه تقرب يافته و در كنار خدا هستند و شامل رحمت اويند. مصداق عبارت «من فى النار» آن ها هستند كه پيش تازانند، آن ها هستند كه تحت ولايت خدا بوده و جزء اولياء الله هستند. آرام گرفته و اطمينان پيدا كرده اند. ايشان هستند كه هم خود از خدا خرسند هستند و هم خداوند از آن ها خشنود است.
لذا گروه اول در اين دنيا - در پس پرده ها و حجاب هاى ظلمت و نور محجوبند و در آخرت هم در آتش خواهند بود. كلام الهى است كه:
؛ كَلاّٰ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ثُمَّ إِنَّهُمْ لَصٰالُوا اَلْجَحِيمِ(2)نه. اين طور نيست. در آن روز آن ها از پروردگارشان محجوبند و سپس آتش جهنم را مى چشند.
گروه دوم نيز در خطر عظيمى قرار دارند. از رسول خدا (ص) روايت شده است كه:
«النّاسُ كُلُّهُمْ هالِكُونَ اِلاَّ الْعالِمُونَ، وَ الْعالِمُونَ، كُلُّهُمْ هالِكُونَ اِلاَّ الْعامِلُونَ. وَ الْعامِلُونَ كُلُّهُمْ هالِكُونَ اِلاَّ الُْمخْلِصُون، وَالُْمخْلِصُونَ فى خَطَرٍ عَظيمٍ؛(3)مردم همه نابود شدنى هستند مگر علما و دانشمندان، دانشمندان همه در هلاكتند مگر عمل كنندگانشان، عمل كنندگان همه در هلاكتند مگر خالصان ايشان. خالصان هم در خطر عظيمى قرار دارند.»
اما گروه سوم تحت ولايت الهى و عنايت او قرار دارند. آن ها بندگانى هستند كه شيطان را از ايشان بهره اى نيست. خداوند تعالى فرموده است:
؛ قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ (1)- شيطان - گفت: به عزتت قسم كه همه شان را گمراه مى كنم مگر بندگان منتخب و برگزيده تو را.
ايشان مقامات، لذت ها و درجاتى دارند كه در كلام نمى گنجد و حتى درك آن ها هم امكان ندارد. چه خوش گفته اند:
صفت باده عشقش ز من مست مپرس *** آن كس داند حال دل مسكينم
ذوق اين مى نشناسى به خدا تا نچشى *** كو را هم از اين نمد كلاهى باشد(2)
گفتيم كه الهام دو نوع است: 1. رحمانى و شيطانى، 2. تكوينى و تشريعى.
خداوند تعالى فرمود:
؛ وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا(3)و قسم به جان آدمى و آن كس كه آن را آفريده و منظم ساخته سپس فجور و تقوا را به او الهام كرده است.
اين الهام از تكوينيات است و به آن «هدايت تكوينى» هم اطلاق مى گردد و اين از فحواى كلام الهى در موارد مختلف در قرآن كريم استفاده مى شود از جمله:
-...؛ فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَ أَوْحىٰ فِي كُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا وَ زَيَّنَّا اَلسَّمٰاءَ اَلدُّنْيٰا بِمَصٰابِيحَ وَ حِفْظاً ذٰلِكَ تَقْدِيرُ اَلْعَزِيزِ اَلْعَلِيمِ(1)
و در هر آسمان امر مخصوص به آن را وحى كرد.
-؛ يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحىٰ لَهٰا(2)آن روز خبرهايش را آشكار مى نمايد زيرا كه پروردگارت به او وحى كرده است.
-؛ وَ أَوْحىٰ رَبُّكَ إِلَى اَلنَّحْلِ أَنِ اِتَّخِذِي مِنَ اَلْجِبٰالِ بُيُوتاً وَ مِنَ اَلشَّجَرِ وَ مِمّٰا يَعْرِشُونَ(3)پروردگار تو به زنبور عسل وحى نمود كه از كوه ها و درختان، خانه هايى برگزين.
الهام و وحى تشريعى، از جانب خداوند مى باشد كه به آن «مبشرات» گفته مى شود. دليل اين مطلب از كلام الهى استفاده مى شود كه در موارد زيادى ر قرآن بيان مى كند از جمله اين كه:
-؛ وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ أُمِّ مُوسىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذٰا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي اَلْيَمِّ وَ لاٰ تَخٰافِي وَ لاٰ تَحْزَنِي إِنّٰا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جٰاعِلُوهُ مِنَ اَلْمُرْسَلِينَ(4)به مادر موسى هم وحى كرديم كه او را شير بده وقتى هم كه براى او بيم ناك شدى او را در دريا بينداز و نترس، غم و اندوه هم به دلت راه مده كه ما او را به تو بازمى گردانيم.
و دليل ديگر آن نيز، اين روايت ها است كه فرموده اند:
«اِنّ لِلْمَلَكِ لُمَّةً بابن آدم وَ لِلشِّيْطانِ لُمَّة؛(5)يك نوع خاطره قلبى هست مخصوص فرشته و يك نوع هم هست كه ويژه شيطان است.»
«اِنَّ رُوْحَ - الْقُدُسِ [قَدْ] نَفَثَ فى رَوْعى؛(1)روح القدس در قلب من دميد.»
يك نوع الهام و وحى تشريعى هم خاص شيطان هست كه به آن «وسوسه» گفته مى شود. كلام الهى است كه:
وَ لاٰ تَأْكُلُوا مِمّٰا لَمْ يُذْكَرِ اِسْمُ اَللّٰهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ وَ إِنَّ اَلشَّيٰاطِينَ لَيُوحُونَ إِلىٰ أَوْلِيٰائِهِمْ لِيُجٰادِلُوكُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ (2)شيطان ها به دوستان خودشان وحى كنند تا با شما درافتند.
-...؛(3)بعضى شان از روى فريب سخنان زيبا را به ديگرى القا مى كنند.
-؛ مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ(4)از شر وسوسه گر پنهان كار كه درون سينه انسان ها وسوسه مى كند. خواه از جن باشد يا از انسان.
اما وحى والهام مختص پيامبران از وادى ديگرى است كه نياز به بحث طولانى دارد و آن نوع خاصى از پيوند است كه داراى مراتبى است و آخرين مرتبه آن در اين كلام الهى است كه:
. ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى فَأَوْحىٰ إِلىٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحىٰ(5)معناى آيه اين چنين است كه رسول خدا (ص) به قدرى به خداوند نزديك شد كه ديگر منيتى براى او باقى نماند بلكه تدلى و تعلق محض شد و ميزان اين نزديكى او به خدا به مقدار فاصله اى بود كه مى توان براى بين دو كمان تصور كرد بلكه از آن هم نزديك تر شد.
اميرالمؤمنين على (ع) در اين جملات هم داعى، هم مدعو، هم مدعو به و هم مدعو له را ذكر كرده است. داعى خود حضرت مى باشد، مدعو پروردگار و محبوب اوست، مدعو به جود و كرم الهى است و مدعو له مقام قرب، مقام شكر و مقام ذكر قلبى است.
از آن جا كه قرب در اين جا مرتبه عاليه آن است، لذا قرآن با عبارت «قرب عندالله» از آن ياد كرده است. آن جا كه فرموده است:
؛ وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي اَلْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ(1)وقتى كه زن فرعون گفت: پروردگارا! براى من پيش خودت در بهشت خانه اى بساز و مرا از دست فرعون و كارگزارانش رهايى بخش و از شر قوم ستم كار هم نجات بده.
البته در اين دعا با عبارت «قرب دنوّ» از آن ياد شده است: «
اَنْ تُدْنِيَنى مِنْ قُربِك.»
لذا هم مقام شكر و هم مقام ذكر قلبى را يك جا دربرمى گيرد. ناچار منظور حضرت از جمله: «و ان تلهمنى ذكرك» نيز غير از مقام ذكر اصطلاحى است.
شايد منظور حضرت اين باشد كه به او مقام قرب و توجه به اين مقام را عطا فرمايد كه اين، احتمال بسيار نزديكى است لذا معناى جمله به اين صورت درمى آيد كه:
«خداوندا! به من مقام قرب عطا كن و وقتى كه به آن مقام رسيدم توفيق شكرگذارى و قدردانى و توجه به آن را به من بده.»
ان شاء الله تعالى در بخش هاى آينده درباره مراتب سير، خلوص و معناى شكر بيش تر بحث خواهيم كرد. لذا در اين جا به همين مقدار اكتفا مى كنيم.
1) تحريم، آيه 11.
اَلّلهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ سُؤالَ خاشِعٍ مُتَذَلِّلٍ خاضِعٍ اَنْ تُسامِحَنى وَ تَرْحَمَنى وَ تَجْعَلَنى بِقِسْمِكَ راضِيا قانِعا وَ فى جَميعِ الْاَحْوالِ مُتَواضِعا. اَلّلهُمَّ وَ اَسْئَلُكَ سُؤالَ مَنِ اشْْتَدَّتْ فاقَتُهُ وَ اَنْزَلَ بِكَ عِنْدَ الشَّديِدَ حاجَتَهُ وَ عَظُمَ فيما عِنْدَكَ رَغْبَتُهُ. اَلّلهُمَّ عَظُمَ سُلْطانُكَ وَ عَلا مَكانُكَ وَ خَفِىَ مَكْرُكَ وَ ظَهَرَ اَمْرُكَ وَ غَلَبَ قَهْرُكَ وَ جَرَتْ قُدْرَتُكَ وَ لايُمْكِنُ الْفِرارُ مِنْ حُكُومَتِكَ؛
اى خدا! من به طور خاضعانه، ذليلانه، خاشعانه، از تو درخواست مى كنم با من مسامحه كرده و سخت گيرى نكنى. به من ترحم كنى و مرا به آن چه مقدر و قسمت نموده اى راضى و قانع كنى و در همه حالات مرا متواضع و فروتن قرار دهى. اى خدا از تو درخواست مى كنم مانند خواستن كسى كه بيچارگى و فقر او به انتها رسيده است و كسى كه خواسته اش را هنگام درماندگى و سختى پيش تو آورده است و كسى كه توجه و رغبتش به تو و آن چه در نزد تو است بسيار زياد است. اى خدا! تسلط تو زياد، منزلت تو عالى، تدبير تو مخفى، فرمان تو ظاهر، قهر و غلبه تو و نيز قدرت تو در همه جا حكم فرماست. از حكومت تو هرگز فرارى نيست.
از آن جا كه در «سؤال» مفهوم خضوع، افتادگى و فروتنى هست لذا كلمات «خاضع، متذلل، خاشع» همه براى تأكيد بر مسئله آمده اند.
«خضوع» عبارت از همان حالت دل شكستگى و افتادگى قلبى است. تواضع و خشوع حالتى بدنى است و پيدايش اين حالات در اغلب اعضا اثراتى دارند از جمله باعث برهم نهادن ديدگان، گردن نهادن، دست بر سينه يا بر سر ايستادن، سستى در اعضاى گوناگون بدن و... مى شوند.
«مسامحه»: به معناى آسان گيرى و سبك گرفتن كارهاست.
«قنوع»: ضد حرص زدن است.
«تواضع»: ضد تكبر و خودبزرگ شمردن است.
«فاقه»: همان نياز و فقر است.
در اين جملات تأكيدهاى پى در پى به كار رفته است. حضرت على (ع) در ابتدا ذلت خود را بر خداوند تعالى آشكار كرده و سپس شدت فقر و نياز خود را تبيين فرموده است. در سومين مرحله نشان داده كه از همه بريده است غير از خداوند متعالى و فقط به او روى آورده است. در چهارمين قسمت هم يادآورى كرده است كه شأن خداوند به عظمت سلطنت، علو مكان و تسلط قدرت او بر عالم وجود است. سپس حاجتش را از خداوند تعالى خواسته است. خواسته آن حضرت هم اين بود كه خدا با او به نرمى رفتار كند و به حال او دل بسوزاند و مقام رضا، قناعت و تواضع در هر حال به او عطا فرمايد. پيداست كه كلام، فصيح و بليغ است و آداب دعا كاملاً در آن مراعات شده است.
مطلبى كه ذكر آن در اين مقام جا دارد تناسب حاجات با يك ديگر است. چنان كه پيداست اميرالمؤمنين على (ع) از خداوند در آغاز امر و در طول زندگانى مسامحه و ترحم درخواست نموده است. از آن جا كه مسامحه از جانب خدا بر پايه مقام رضا و قناعت از طرف بنده و ترحم الهى نيز بر مبناى تواضع و فروتنى بنده صورت مى گيرد لذا حضرت ابتدا مقام رضا و قناعت و سپس تواضعى را كه بر آن مترتب است درخواست كرده است.
مسامحه همان تفضل خداوند متعال است. بحثى نيست كه جن و انس و ملك با مسامحه و تفضل الهى است كه عقوبت نمى شوند. لذا معامله خداوند با بنده بر مبناى عدالت در عقل نمى گنجد، چرا كه اگر در مورد شخص رسول خدا (ص) هم با آن همه عبادت ها، مجاهدت ها و توجهات به خداوند، بخواهيم همه عبادت ها، مجاهدت ها و توجهات آن حضرت را در يك كفه ترازو بگذاريم و هم سنگ آن را عقل، فهم، علم، عصمت و كمالات او را در كفه ديگر ترازو قرار دهيم، اين ها همه آن چيزهايى است كه خداى تعالى به او انعام فرموده، لذا اين دو كفه با يك ديگر هم سطح و ميزان نمى شوند.
اميرالمؤمنين على (ع) هم با آن كه فضيلت يك ضربتش در جنگ خندق از عبادت جن و انس بيش تر بود ولى به هر حال قدرت همين ضربت و توفيقش هم از جانب خداوند متعال بوده است.
لذا نقل شده است كه وقتى موسى (ع) و داوود (ع) گفتند:
«ما چطور مى توانيم كاملاً در حق تو شكرگزارى كنيم در صورتى كه توفيق شكر هم از جانب توست و آن خود نيازمند شكرى ديگرست.»
خداوند تعالى به آن دو فرمود:
«اذا رضيت عنك الشكر؛ حالا ديگر از شكرگزارى راضى شدم.»
تازه اين در وضعيتى است كه بيش تر عبادت ها لايق و شايسته ساحت قدس ربوبى او نيست. بلكه مى توان گفت نقص هايى دارد كه به ناچار بايد بر مبناى تفضل و مسامحه پذيرفته شود و گرنه همه اين ها گردى است كه بر آسمان، بلند شده است.
حتى شخص رسول خدا (ص) مى فرمايد: «
اِنَّهُ لَيُغانَ عَلى قَلبى فَأَسْتَغْفِرُ اللهَ فى اليَوْمِ سَبْعينَ مَرَّة؛(1)دلم چرك مى گيرد بنابراين هفتاد بار استغفار مى كنم».
لذا دعاى كميل از كسى چون اميرالمؤمنين (ع) صادر مى شود. پس مسامحه و تفضل بايد در مورد همه صورت گيرد.
ترحم از جانب خدا همان احسان و اكرام است. پيداست كه منظور از ذكر آن در اين جا گذشتن از خطا و رضايت بى حد از جانب خداست. لذا اين دو با هم مترادف نيستند بلكه اولى مختص اعمال شايسته است و خواسته شده تا در مورد آن ها آسان گرفته شود و از سر تفضل پذيرفته گردند. دومى مختص خطايا و لغزش ها است كه درخواست شده تا نسبت به آن ها دل سوزى، پرده پوشى و گذشت صورت بگيرد و ممكن است كه كلام در اين جا مترادف با اين آيه باشد:
؛ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَى اَلْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ تَرٰاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰاناً سِيمٰاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ اَلسُّجُودِ ذٰلِكَ مَثَلُهُمْ فِي اَلتَّوْرٰاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي اَلْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوىٰ عَلىٰ سُوقِهِ يُعْجِبُ اَلزُّرّٰاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ اَلْكُفّٰارَ وَعَدَ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً(2)محمد فرستاده خداست و كسانى كه با او همراهند بر كفر پيشگان سخت گيرند و بين خودشان با دل سوزى رفتار مى كنند. آن ها را مى بينى كه در ركوع و سجودند و در پى فضل و رضوانى از جانب خدا هستند.
اما رضايت به قسمت الهى از مطالبى است كه در قرآن و روايات بدان تأكيد شده و بدون شك بهترين چيز براى بنده آن است كه از آقا و صاحب اختيارش راضى باشد. لذا اين گونه رضايت، از ايمان سرچشمه مى گيرد و هر چه ايمان قوى تر و راسخ تر باشد رضايت بنده از مولايش بيش تر مى شود. لذا در دعا آمده است كه:
«اَلّلهُمَ اِنّى اَسْئَلُكَ ايمانا تُباشِرُ بِه قَلْبى وَ يَقينا صادِقا حَتّى اَعْلَمُ اَنَّهُ لَنْ يُصيبَنى اِلاّ ما كَتَبْتَ لى وَ رَضِّنى مِنَ الْعَيْشِ بِما قَسَمْتَ لى. يا اَرْحَمَ الرّاحِمينِ»؛(1)
خدايا! از تو ايمانى مى خواهم كه دلم را با آن همراه كنى و يقين راستينى مى خواهم كه تا بدانم كه هيچ چيزى به من نمى رسد مگر آن كه تو برايم نوشته باشى و مرا به قسمتى كه در زندگى برايم قرار داده اى راضى گردان. اى دل سوزترين دل سوزان!
در كافى آمده است كه اين دعا از امانت هاى پيامبران است. خداوند متعال فرموده است:
؛ يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي(2)اى جان آرام گرفته به سمت پروردگارت بازگرد در حالى كه او از تو راضى است و تو نيز از او راضى. لذا در رديف بندگان من وارد شده و داخل بهشت من شو.
اين جمله در قرآن بارها و بارها در وصف مؤمنين تكرار شده است:
..؛ لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمٰانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولٰئِكَ حِزْبُ اَللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ(3)خدا از ايشان راضى است و ايشان نيز از خدا.
و اين جملات هم در كنار آن قرار گرفته است كه:
.؛ قٰالَ اَللّٰهُ هٰذٰا يَوْمُ يَنْفَعُ اَلصّٰادِقِينَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِكَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ(1)رستگارى بزرگ اين است.
-..؛ لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمٰانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولٰئِكَ حِزْبُ اَللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ(2)آن ها حزب خدا هستند. بدانيد كه حزب خدا رستگارند.
-.؛ جَزٰاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ(3)اين مقام مختص كسى است كه از پروردگارش بترسد.
در مجموع، رضايت بر مقدرات از مراتب ايمان است. هر كس كه خداى تعالى را آن طور كه بايد و شايد بشناسد، مى فهمد كه اگر خداوند بلا هم براى او مقدر كرده باشد صلاح اوست. لذا اگر روزى كمى نيز برايش تقدير كرده باشد با حال او مناسب تر است چرا كه او كاردان و نرم دلى است كه به عاقبتِ كارها دانا، بر هر كارى توانا و از حالِ بنده اش بهتر آگاه است.
لذا از خدا راضى و خرسند مى گردد و به تقدير و قسمتى كه برايش مشخص كرده است رضايت مى دهد.
البته اين صفت فوايدى دارد. از جمله فوايد مهم آن اين است كه در دنيا هم و غم ازاو برطرف مى شود. كلام الهى است:
؛ مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيرٌ لِكَيْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاكُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ(4)
هيچ مصيبتى در روى زمين و در وجود خودتان روى نمى دهد مگر آن كه همه آن ها قبل از آن كه زمين را بيافرينيم در لوح محفوظ ثبت است. به درستى كه اين كار بر خدا آسان است. تا شايد بر آن چه از دست داده ايد تأسف نخوريد و به آن چه به شما داده ايم دل خوش نشويد. و خداوند هيچ خودبزرگ بينِ خيال باف فخرپيشه اى را دوست ندارد.
مهم تر از اين فايده آن است كه خدا از او راضى مى شود و پيداست كه رضايت خداوند تعالى از بنده اش بالاترين نعمت هاست. خداوند تعالى فرموده است:
..؛ وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ مَسٰاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنّٰاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ أَكْبَرُ ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ(1)و خانه هاى پاكيزه در باغ هاى بهشت، و حال آن كه رضايت بى حد خدا از آن بزرگ تر است.
حتى در روايات براى اين حالت ثواب زيادى ذكر شده است. از رسول خدا (ص) روايت شده است كه:
«اِذا كانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ اَنْبَتَ اللهُ تَعالى لِطائِفَةٍ مِنْ أُمَّتى اَجنِحَةً فَيَطيرُونَ مِنْ قُبُورِهِمْ اِلَى الْجِنَانِ يَسْرَحُونَ فيها وَ يَتَنَعَّمُونَ كَيْفَ شاءُوا فَتَقُولُ لَهُمُ الْمَلائِكَةُ هَلْ رَأَيْتُمُ الْحِسابَ [وَ الصِّراطَ وَ جَهَنَّمَ قالُوا: ما رَأَيْنا شَيْئاً. فَقالُوا: ما كانَتْ اَعْمالُكُمْ فِى الدُّنْيا قالُوا: كُنّا اِذا خَلَوْنا نَسْتَحْى اَنْ نُعْصِيَهُ وَ نَرْضى بِما قَسَّمَ لَنا. فَقالَ الْمَلائِكَة: بِحَقٍّ لَكُمْ هذا؛(2)
روز قيامت خداوند تعالى براى گروهى از امت من بال هايى مى روياند كه از قبرهايشان يك سره به سوى بهشت پرواز مى كنند. در آن مى چرخند و هر طور كه بخواهند از نعمت
1) توبه، آيه 72.
2) آنچه كه داخل قلاب مى باشد با تفاوت در متن و اقتباس از روايت است. ر. ك: بحارالأنوار، ج 100، ص 25، (باب 2، الاِجمال فى الطلب)، ح 31؛ گفتنى است كه اين روايت در جاى ديگر با تفاوت در متن وارد شده است. ر. ك: مجموعۀ ورام، ج 1، ص 230، ذيل بيان الحب لله و لرسوله؛ مسكن الفؤاد، ص 84، (الباب الثالث فى الرضا).
هاى آن برخوردار مى گردند. فرشتگان از ايشان مى پرسند: حساب و صراط و جهنم را ديديد؟ آن ها مى گويند: ما هيچ چيز نديديم. مى پرسند: مگر در دنيا چه كرده بوديد؟ مى گويند: وقتى در خلوت بوديم شرم داشتيم از اين كه در حق خداوند معصيت كنيم و به آن چه او قسمت ما كرده بود راضى بوديم. فرشتگان مى گويند: پس - اين بال ها و اين آزادى در بهشت - حق شماست.»
لازم به توضيح است دوستى خداوند متعال از اسباب رضايت خداوند است. چرا كه دل داده هر چيزى را كه از دل دار بخواهد دوست مى دارد.
لذا گفته شده است بنده كسى است كه اگر خداوند او را پل جهنم قرار بدهد - تا مردم از روى آن عبور كنند - و سپس او را در جهنم بيندازد - تا بسوزد و خاكستر شود - اعتراض نمى كند.
البته اين مقام كسى است كه دلش مالامال از عشق خدا باشد:
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد
اى عجب من عاشق اين هر دو ضد(1)
در اين باره سخن بسيار است كه قسمتى از آن را پيش از اين ذكر كرديم و بخشى ديگر از آن هم در جاى خود به طور مفصّل ذكر خواهد شد.
قناعت ضد حرص و طمع است. منظور از ذكر آن در اين جا ارضاى تمايلات است به طورى كه حرام نباشد يا اين كه خدا بر او حلال كرده و جايز شمرده است. فرق آن با
1) شيخ بهايى اين بيت را در كشكول به مولوى نسبت داده است، ر. ك: كشكول، دفتر اول، قسمت اول، بخش چهارم؛ هم چنين شيخ بهايى در جاى ديگر كشكول اين بيت را باسكندرنامه نظامى نسبت داده، ر. ك: كشكول، دفتر پنجم، قسمت دوم، بخش پنجم؛ نيز در مثنوى معنوى از مولوى چنين وارد شده است: عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد * بوالعجب من عاشق اين هر دو ضد، ر. ك: مثنوى معنوى، دفتر اول «قصه بازرگان كى طوطى محبوس او...».
رضايت بر مقدرات از همين جا معلوم مى شود، زيرا قناعت از صفات فعل است در حالى كه رضايت بر مقدرات ازصفات نفس است.
قناعت، صفت برازنده اى است كه بى نهايت بر آن تأكيد شده تا آن جا كه در تفسير كلام الهى كه فرموده:؛ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(1)آمده است كه «حيوه طيبه» آن است كه به او صفت قناعت داده شود.
و نيز در تفسير كلام الهى كه فرموده:؛ قٰالَ رَبِّ اِغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لاٰ يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ اَلْوَهّٰابُ(2)آمده است كه حضرت سليمان درخواست صفت قناعت را داشت.
در تفسير كلام الهى نيز كه فرمود:؛ فَلاَ اِقْتَحَمَ اَلْعَقَبَةَ أَوْ إِطْعٰامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ(3)آمده است كه منظور نجات انسان از يوغ حرص و طمع است.
از اميرالمؤمنين على (ع) روايت شده است كه:
«اِنَّ اللهَ تَعالى سبحانه وضع خَمْسَةَ فى خَمْسَة؛ الْعِزُّ فِى الطّاعَة وَ الذُّلُّ فِى الْمَعْصِيَة وَ الْحِكْمَةُ فى خُلْوِ الْبَطْن وَ الْهَيْبَةُ فى صَلوةِ الّلَيْل وَ الْغِناءُ فِى الْقِناعَة؛(4)
خداوند تعالى پنج چيز را در پنج چيز قرار داده است: عزت و سربلندى را در اطاعت، ذلت و خوارى را در معصيت، حكمت و كاردانى را در شكم خالى، هيبت را در نماز شب و بى نيازى را در قناعت.»
از كلمات موجز رسول خدا (ص) است كه:
«عَزَّ مَنْ قَنَعَ وَ ذَلَّ مَنْ طَمِع؛(1)هر كس كه قناعت پيشه كرد عزيز و هر كس طمع پيشه كرد خوار گرديد.»
پيداست كه غالب صفات حسنه از قبيل عزت، آسايش، عفت، امانت دارى و صداقت مرهون قناعت است. چنان كه بيش تر صفات زشت هم زير يوغ حرص و طمع قرار دارند، مثل ذلّت، سختى و....
لذا در روايتى از رسول خدا (ص) و امير مؤمنان (ع) آمده است كه:
«اِنَّ اَخْوَفَ ما اَخافُ عَلَيْكُمْ اِثْنان. اِتِّباعُ الْهَوى وَ طُولُ الْاَمَل لِأَنَّ لْاِتِّباعُ الْهَوى يُصدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ طُولُ الْاَملِ فَيَنْسِى الْآخِرَة؛(2)
از دو چيز بيش تر از هر چيز ديگر بر شما بيم ناكم: يكى پيروى از خواسته هاى دل و ديگرى آرزوهاى دراز كه پيروى از هوا و هوس جلوگير و سد راه حق و حقيقت مى شود و آزروى دراز آخرت را از ياد مى برد.»
آرزوهاى دراز يكى از نتايج حرص و طمع است. لذا در روايات اكيدا از آن ها نهى شده است.
از امام باقر (ع) روايت شده است:
«مَثَلُ الْحَريصِ عَلَى الدُّنْيا كَمَثَلِ دُودَةُ الْقَزَّ كُلَّما اَزْدادَتْ مِنَ الْقَزّ عَلى نَفْسِها لَفّا كانَ اَبْعَدَ لَها مِنَ الْخُرُوجِ حَتّى تَمُوتَ غَمّا؛(3)
مثل كسى كه به مال دنيا طمع دارد مثل كرم ابريشم است كه هر چه بر دور خود تار بيش ترى مى تند، بيرون آمدن از آن برايش مشكل تر مى شود تا آن كه دق كرده و مى ميرد.»
و در جاى ديگر فرمودند:
«اِيّاكَ وَ غرُورُ الطَّمَع فَاِنَّهُ وَخيمُ الْمَرْتَعُ؛(1)زنهار! فريب طمع را نخورى كه بدچراگاهى است.»
هم چنين از حضرتش وارد است كه:
«مَنْ لَمْ يُنَزِّه نَفْسَهُ عَنْ دِنائَةِ المطامع فَقَدْ اَذَلَّ نَفْسَهُ وَ هُوَ فِى الْآخِرَةِ اَذَلُّ وَ أخْرى؛(2)
هر كس كه از پستى طمع، خود را پاك و مبرا نسازد خود را خوار كرده و در آخرت از آن هم پست تر، رسواتر و خوارتر خواهد بود.»
صفت تواضع از منجيات است. بهترين راه براى سعادت انسان در هر دو سرا تواضع است، قرآن هم از اين صفت به لفظ «خفض جناح؛ بال فرو بستن و شانه فرو افكندن» تعبير مى كند:
..؛ لاٰ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلىٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ اِخْفِضْ جَنٰاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ(3)و بال تواضع خود را براى مؤمنين فرود آر.
در توقيع حضرت آيت الله سيد ابوالحسن مديسه اى اصفهانى از حضرت حجه - روحى لتراب مقدم الفداء - از آن به «رخس نفس؛ ارزان فروختن خود» تعبير شده است:
«وَ ارْخَسْ نَفْسَكَ وَ اجْعَلْ مَجْلِسَكَ فِى الدِّهْليز وَاقْضِ حَوائِجَ النّاسِ نَحْنُ نَنْصُرُك؛
خودت را ارزان بفروش و تكبر نكن. سر راه بنشين و خواسته هاى مردم را برآورده كن ما كمكت مى كنيم.»
در روايات علامت هايى براى آن قرار داده شده است از جمله:
امام صادق (ع) فرمود:
«اِنَّ مِنَ التِّواضُعِ اَنْ يَِرْضِىَ بِالَْمجْلِسِ دُونَ الَْمجْلِس وَ اَنْ يَسْلِّمَ عَلى مَنْ يَلْقى و اَنْ يَتْرُكَ الْمِراءَ وَ اِنْ كانَ مُحِقّا، وَ لايُحِبُّ اَنْ يُحْمَدَ عَلَى التّقوى؛(1)
از علامت هاى تواضع آن است كه راضى باشد در پايين مجلس بنشيند و با هر كس كه روبه رو مى شود سلام كرده و جدل را رها كند اگر چه حق با او باشد و دوست نداشته باشد كه به خاطر تقوايش مورد ستايش واقع شود.»
حضرت موسى بن جعفر (ع) فرمودند:
«فقالَ التَّوَاضُعُ درجاتٌ: مِنْها اَنْ يَعْرِفَ الْمَرْءُ قَدْرَ نَفْسِه،... لا يُحِبُّ اَنْ يَأْتِىَ اِلى اَحَدٍ اِلاّ مِثْلَ ما يُؤْتى اِلَيْهِ. اِنْ رَأى سَيِّئَةً دَرَأَها بِالْحَسَنَةِ، كاظِمُ الْغَيْظِ، عافٍ عن النّاسِ؛(2)
تواضع را درجاتى است از جمله آن كه شخص قدر خود را بشناسد، آن چه را بر خود نمى پسندد بر ديگران هم نپسندد، اگر از كسى بدى ديد پاسخش را به نيكى بدهد، خشمش را فرو خورده، و از خطاى مردم درگذرد.»
انسان كامل كسى است كه درهر حالى متواضع بوده و تواضع را جزو ملكات خود كرده باشد در اين صورت در دارايى و ندارى، علم وجهل، حالت تعارف و غضب، غلبه تمايلات و... متواضع و فروتن مى باشد.
بيش تر مردم حتى اگر متواضع بوده باشند وقتى يكى از تمايلات برايشان غلبه كند يا به مال يا قدرتى برسند، تكبر و خودبينى به ايشان روى مى آورد.
نقل شده است كه روزى رسول خدا (ص) در مكّه بودند. كودكان به اذيت و آزار آن حضرت مشغول بودند. روز ديگر نيز كه در مكه بودند دوازده هزار سپاهى مجهز اطراف او جمع شده بودند تا آب وضوى آن حضرت را به عنوان تبرك بر سر و صورتشان بزنند ولى تواضع پيامبر در هر دو روز يكسان بود.
اميرالمؤمنين على (ع) نيز كه در همين رابطه فرمود: «وَ فى جَميعِ الْاَحْوالِ مُتواضِعا.» منظور چنين تواضعى است.
پيداست كه ضد تواضع، تكبر و خودبينى است و آن عبارت از خودبزرگ بينى كه اگر اين بزرگى را در برابر ديگرى تخيل كند تكبر و اگر نسبت به عمل، نظر يا علمش باشد عجب ناميده مى شود و اين دو از صفات رذيله انسانى است.
از رسول خدا (ص) روايت شده است كه:
«اِيّاكُمْ وَ الْعَظَمَةِ وَ الْكِبْر فَاِنَّ الْكِبْرَ رِداءُ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فَمَنْ نازَعَ اللهُ رَدائَهُ قَصَمَهُ اللهَ وَ اَذَلَّهُ يَوْمَ الْقِيمَة؛(1)
مبادا بزرگى وعظمت براى خود فرض كنيد كه بزرگى، لباس خداوند عزوجل است. هر كس لباس او را بر تن كند خداوند او را در هم مى كوبد و روز قيامت هم او را به خوارى مبتلا مى نمايد.»
و نيز در موارد متعددى فرمودند:
«اَكْثَرُ اَهْلُ جَهَنَّمَ الْمُتَكَبِّرُونَ؛(2)
بيش تر دوزخيان خودبزرگ بين ها هستند.»
«لايَدْخُلَ الْجَنَّةَ مَنْ كانَ فى قَلْبِه ذَرَّةً مِنَ التَّكَبُّر اَوِ الْعَصَبِيَّةِ؛(3)
هر كس كه يك ذره در دلش تكبر يا عصبانيت باشد وارد بهشت نمى شود.»
«ثَلاثٌ مُهْلِكات، وَ شُحٌّ مُطاعٌ هَوىً مُتَّبِعٌ وَ اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِه؛(4)
سه چيز انسان را به نابودى مى كشاند: خواسته دل كه پيروى شود. بخلى كه فرمانش برده شود و خودبينى شخص.»
«سَيِّئَةًٍ تَسُؤُكَ خَيْرٌ عِنْدَ اللهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُك؛(1)
كار بدى كه تو را به بدى وادار كند پيش خدا بهتر از كار نيكى است كه تو را به عجب و خودبينى وادارد.»
«دَخَلَ رَجُلانِ الْمَسْجِدَ اَحَدُهُما عابِدٌ وَ الْاخِرُ فاسِقُ فَخَرَجا مِنَ الْمَسْجِدِ وَ الْفاسِقُ صِدّيقٌ وَ الْعابِدُ فاسِقٌ وَ ذلِكَ اَنَّهُ يَدْخُلَ الْعابِدُ الْمَسْجِدَ مُدِلاًّ بِعِبادَتِهِ يُدِلُّ بِها فَتَكُونُ فِكْرَتُهُ فِى ذلِكَ وَ تَكُونُ فِكْرَةُ الْفاسِقِ فِى التَّنَدُّمِ عَلى فِسْقِه؛(2)
دو نفر كه يكى عابد بود و ديگرى فاسق، وارد مسجد شدند. ولى وقتى كه از مسجد بيرون مى رفتند فاسق از صديقين شده بود و عابد از فاسقان، علتش آن بود كه عابد در حالى وارد مسجد شده بود كه به عبادتش مى نازيد ولى فاسق در انديشه پشيمانى و توبه از زشت كارى خود بود.»
«ثَلاثٌ قاصِماتُ الظَّهرِ اِسْتِكْثارُ الْعَمَلِ وَ نِسْيانُ الذُّنُوب وَ الْاِعْجابُ بِالرَّأْى؛(3)
سه چيز پشت آدمى را مى شكند: كار خود را زياد به حساب آوردن. گناهان را فراموش كردن و عجب و خودبينى نسبت به نظريه خود.»
كسى كه به اين صفات مبتلا باشد مصداق همين كس است كه در اين كلام الهى از او سخن گفته شده است:
؛ قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً(4)بگو: آيا زيان كارترين اشخاص را به شما معرفى كنم؟ آن هايى كه تلاششان در زندگى دنيايى گم شد و خيال مى كنند كه نيكوكارند.
اَلّلهُمَّ لااَجِدُ لِذُنُوبى غافِرا وَ لا لِقَبائِحى ساتِراً وَ لا لَشَىءٍ مِنْ عَمَلِىَ الْقَبيحِ بِالْحَسَنِ مُبَدِّلاً غَيْرَكَ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ وَ بِحَمْدِكَ، ظَلَمْتُ نَفْسى وَ تَجَرَّأْتُ بِجَهْلى وَ سَكَنْتُ اِلى قَديمِ ذِكْرِكَ لى وَ مَنِّكَ عَلَىَّ. اَلّلهُمّ مَوْلاىَ كَمْ مِنْ قَبيحٍ سَتَرْتَهُ وَ كَمْ مِنْ فادِحٍ مِنَ الْبَلاءِ اَقَلْتَهُ وَ كَمْ مِنْ عِثارٍ وَقَيْتَهُ وَ كَمْ مِنْ مَكْرُوهٍ دَفَعْتَهُ وَ كَمْ مِنْ ثَناءٍ جَميلٍ لَسْتُ اَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ؛
اى خدا! غير از تو براى گناهانم آمرزنده اى و براى اعمال بدم پوشاننده اى و براى تبديل بدى ها به خوبى ها تبديل كننده اى را نيافتم - تويى كه آمزرنده اى، تويى كه پوشاننده اى، تويى كه بدى ها را نزد مردم مبدّل به خوبى مى كنى - نيست خدايى غير از تو. پاك و منزّهى وعالم هستى به حمد تو اشتغال دارد. اى خدا به خودم ظلم كردم و چون جاهل بودم جرئت به گناه پيدا كردم. به اين كه هميشه به ياد من بوده و بر من لطف و بخشش داشتى آسوده خاطر نشستم. اى خدا و مولاى من چه بسيار زشتى ها را كه پوشانيدى و چه بسيار از بلاهاى سنگين كه بر طرف كردى و چه بسيار لغزش هايى كه مرا از آن ها نگاه داشتى و چه بسيار ناراحتى ها كه از بين بردى و چه بسيار تعريف هاى خوبى كه من اهليّت آن را نداشتم و تو آن را منتشر كردى.
«فدح» عبارت از سنگينى هر چيز است كه در اين جا به معناى بلاى عظيم است.
«اقاله» موافقت بر فسخ معامله است كه در اين جا به معناى رفع بلاست.
«عثره» و «عثار» به معناى لغزش و خطاست. در دعا آمده است «يا مقيل العثرات»، منظور «لغزش» است و به اين معناست كه خداوند تعالى «برطرف كننده لغزش هاست» چرا كه او بنده اش را از لغزش باز مى دارد.
همه اين جملات گر چه خبرى هستند ولى در اين جا با قصد «انشا» ذكر شده اند و اين واقع تر است. لذا در علم اصول گفته شده است كه وقتى جمله اخبارى، به قصد انشا آورده شود از تأكيد بيش ترى برخوردار مى گردد.
لذا جملات:
«اَللّهُمَّ اغْفِر ذُنُوبى وَ اسْتُرْ عُيُوبى وَ بَدَّلِ الْقَبيحَ عَنّى بِالْحَسَنِ» به اين معناست كه اين كارها از هيچ كس جز تو برنمى آيد.
پس در حقيقت ذكر چيزى با بينه و برهان تأكيد ديگرى در دعا به شمار مى رود.
حضرت با حمد، تسبيح و كلمه توحيد خداوند را به مجد و بزرگى ياد مى كند.
پس از آن به گناه خويش اعتراف مى كند، ولى عذر مى آورد كه اگر مخالفتى صورت گرفته است از جهت عناد او و انكار ربوبيت حق تعالى نبوده است، بلكه اولاً به واسطه غلبه جهل و شهوت بوده و ثانيا به خاطر لطف دائمى خدا بر او بوده است.
سپس اين لطف را نسبت به پوشيده داشتن معايب، رفع بلا، برطرف كردن لغزش ها، دفع مكروهات و بلند داشتن آوازه ستايشش - كه در واقع خود را شايسته آن نمى داند - از خداوند متعال خواسته است.
ذكر اين خواسته ها به صورت اخبار هم براى تأكيد و بيان خواسته هايش با بينه و برهان است. زيرا كسى كه لطفش دائمى باشد ناگزير در حال حاضر بايد اين لطفش فراگير باشد لذا با تأكيدهاى پى در پى خواسته هاى خود را برشمرده و اجابت آن ها را از خداوند خواسته است. گفتيم كه اين تأكيد و تكرار لازمه دعاست: «فإنَّ اللهُ يُحِبُّ اِلْحاحُ الْمُلِحّين؛(1)خداوند اصرار كسانى را كه بر خواسته شان پافشارى كنند دوست دارد.»
در اين قسمت از دعا حضرت آداب دعا را هم كه بخشى از آن تمجيد، تسبيح، سپاس و ستايش است مراعات فرموده كه اين مسئله علاوه بر آن كه بر تأكيد مطلب اضافه مى كند و لطفى ديگر بر لطافت هاى پيشين مى افزايد، خود نيز رمزى است بين عاشق و معشوق، بنده و پروردگار و ذوقى است كه تا كسى آن را نچشد حلاوتش را در نمى يابد، زيرا از برترين مراتب فصاحت و بلاغت است.
1) وسائل الشيعة، ج 7، ص 60، (20 باب استحباب الاِلحاح فى الدعاء)، ح 8721.
اميرالمؤمنين على (ع) در اين جملات پروردگارش را دعا مى كند و دعاى او از قبيل دعاى سائل از مسئول، فقير از غنى، مربوب از رب و بنده از مولا نيست، بلكه دعاى عارف است از خداى تعالى كه بهترين دعاهاست، هم چنان كه عبادت عارفان هم در اعلى مراتب عبادت قرار دارد. دعاى عارف عبارت از آن دعايى است كه مشتمل بر بينه و برهان است ولى نه برهان فلسفى بلكه برهان ذوقى و عشقى، لذا اين جملات متضمن اين نوع برهان از جهات گوناگون است.
در آغاز اين قسمت از دعا حضرت مى فرمايد: خداوندا! از آن جا كه هيچ كس جز تو شايسته گذشت كردن نيست و در هستى جز تو هيچ چيز ديگر تأثير نمى گذارد لذا براى تو چاره اى نيست مگر اين كه پاسخ مثبت به من دهى. در وسط جملات مى فرمايد:
خداوندا! گناه من به جهت عناد و لجاج نبوده بلكه به خاطر تسلط نفس بر من و اميد به لطف ديرينه تو بوده است. لذا چاره اى جز پاسخ مثبت به من و پذيرش من ندارى و در پايان مى فرمايد:
خداوندا! از آن جا كه فضل تو دايمى و عنايتت بر من هميشگى است لذا ناگزيرى كه اين فضل و عنايت را پس از اين هم بر من داشته باشى و در حق من به كارگيرى.
اين تمام مطلبى است كه در جملات فوق آمده بود.
آمرزش تمامى گناهان فقط از جانب خدا صورت مى گيرد، زيرا در قرآن است كه:
؛ قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ(1)اى بندگان من كه نسبت به جان خودتان زياده روى و بيهوده كارى كرده ايد از رحمت خدا مأيوس و نااميد نباشيد. خداوند همه گناهان را مى آمرزد.
حتى وقتى كه گناه كارى اراده بازگشت و توبه مى كند پيش از توبه اش خداوند بر او سلام مى كند و به پيامبر چنين مى فرمايد:
؛ وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ(2)وقتى كسانى كه به نشانه هاى ما ايمان دارند پيش تو آمدند بگو: سلام بر شما. پروردگارتان رحمت را بر خود واجب كرده است به اين صورت كه هر يك از شما كار بدى از روى نادانى و ناآگاهى انجام داد و سپس توبه كرد و كارش را اصلاح نمود. آن جا خداوند آمرزش گر دل سوز است.
خدا توبه كاران را دوست دارد و خدا هر كس را دوست بدارد جز سعادت او را نصيبى نيست:
؛ وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذىً فَاعْتَزِلُوا اَلنِّسٰاءَ فِي اَلْمَحِيضِ وَ لاٰ تَقْرَبُوهُنَّ حَتّٰى يَطْهُرْنَ فَإِذٰا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ(3)خدا توبه كاران و پاكى جويان را دوست دارد.
خداوند پس از توبه، گناهان را مى پوشاند. از امام صادق (ع) روايت شده است:
«اِذا تابَ الْعَبْدُ تَوْبَةً نَصُوحاً اَحَبَّهُ اللهُ فَسَتَرَ عَلَيْهِ فِى الدُّنْيا وَ الْاخِرَة؛(1)
وقتى كه بنده اى توبه واقعى كرد خداوند او را دوست مى دارد. لذا در دنيا و آخرت بر گناهان گذشته او سرپوش مى گذارد.»
راوى مى گويد پرسيدم: چگونه گناهان را مى پوشاند؟
حضرت فرمودند:
«يُنْسى مَلَكَيْهِ ما كَتَبا عَلَيْهِ مِنَ الذُّنُوبِ وَ يُوحِى إِلى جَوارِحِه اُكْتُمى عَلَيْهِ ذُنُوبَهُ وَ يُوحى اِلى بِقاعِ الْاَرْضِ اُكْتُمى ما كان يَعْمَلُ عَلَيْكِ مِنَ الذُّنُوبِ فَيَلْقَى اللهَ حينَ يَلْقاهُ وَ لَيْسَ شَىءٌ يَشْهَدُ عَلَيْهِ بِشىءٍ مِنَ الذُّنُوبِ؛
خداوند هر گناهى را كه دو فرشته موكل او برايش نوشته باشند از خاطرشان مى برد، به اعضايش وحى مى كند كه گناهانش را ناديده بگيرند، به برجستگيهاى زمين وحى مى كند كه هرگناهى را كه بر روى تو انجام داده بود ناديده بگير، لذا وقتى كه با خدا ملاقات مى كند شاهدى بر گناهان او پيدا نمى شود.»
پيش از توبه نيز بر گناهان پرده پوشى مى كند. روايت شده است كه:
«اِنَّ اللهَ تَعالى جَعَلَ لِلْعَبْدِ اَرْبَعينَ سِتْراً يَسْتُرُهُ عَنِ النّاسِ فَكُلَّما اِرْتَكبَ ذَنْباً اِخْتَرَقَ واحِدٌ مِنْ تِلْكَ الْاَسْتارَ فَاِذا اِخْتَرَقَها كُلَّها اَمَرَ اللهُ تَعالى مَلائِكَتَهُ اَنْ يَسْتُرُوهُ بِالْاَجْنِحَةِ فَاِذا اَصَرَّ اِنْزَجَرَ الْمَلائِكَةُ فَاَجازَهُمُ اللهُ اَنْ يَرْفَعُوا عَنْهُ اَجْنِحَتَهُمْ فَاِذاً صارَ الْمُذْنِبُ مُفْتَضَحاً؛(2)
خداوند تعالى چهل پرده بر بنده اش كشيده است كه با آن ها بنده را از مردم مى پوشاند. هرگاه كه گناهى مرتكب مى شود يكى از آن پرده ها دريده مى شود تا آن كه همه پرده ها دريده مى شوند. در آن وقت خداوند تعالى به فرشتگانش فرمان مى دهد كه او را با بال هاى خود بپوشانند و وقتى كه بنده در ارتكاب گناه پافشارى نمايد فرشتگان از او گريزان مى شوند. آن گاه خداوند به ايشان اجازه مى فرمايد كه بال هايشان را از او برگيرند. اين جاست كه گناه كار رسوا مى شود.»
در اين كه خداوند پوشاننده عيب ها «ستار العيوب» است بحثى نيست؛ حتى گناه كار را در برابر مردم از رسوايى محافظت مى نمايد، ولى اين مسئله تا وقتى است كه تحت عنايت او باشد و گرنه وقتى كه توجه و عنايت خدا به خاطر از بين رفتن اقتضا و لياقت بنده از ميان برود ديگر بنده از رسواشدگان و گمراهان به شمار مى رود. چنان كه در قيامت هم رسوا خواهد بود.
شايد معناى روايت فوق هم همين باشد.
خداوند ستار است يعنى سخت نمى گيرد و چنان با بنده برخورد مى كند كه گويى گناه گناه كار را نمى بيند. چنان كه در دعاى ابوحمزه ثمالى آمده است:
«وَ بِسِتْرِكَ سَتَرْتَنى حَتى كَاَنَّكَ اَغْفَلْتَنى وَ مِنْ عُقُوباتِ الْمَعاصى جَنَّبْتَنى حَتّى كَاَنَّكَ اسْتَحْيَيْتَنى؛(1)
و با پوشش خودت مرا پوشيده داشتى تا آن جا كه گويى از من غافل شدى و از عقوبت سركشى ها و سرپيچى ها امانم دادى تا جايى كه گويا تو از من شرم دارى.»
ولى صفت «ستّار» غالبا در دعاها به معناى اول به كار برده مى شود.
1) مفاتيح الجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى؛ بحارالانوار، ج 95، ص 87، (باب 6، الأعمال و ادعيه...)، ح 2.
احتمال دارد كه منظور حضرت از تبديل بدى ها به نيكى همين باشد همان طور كه خداوند تعالى مى فرمايد:
.؛ وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَدْعُونَ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ وَ لاٰ يَقْتُلُونَ اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لاٰ يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ يَلْقَ أَثٰاماً إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً(1)زنا هم نمى كنند كه هر كس اين كار را انجام بدهد بسيار گنه كار شناخته مى شود. روز قيامت عذابش دو چندان مى شود و براى هميشه با خوارى در آن باقى مى ماند، مگر آن كه توبه كند و ايمان بياورد و كارش را شايسته كند كه در اين صورت خداوند بدى هاى اين ها را به نيكى تبديل مى كند چرا كه خداوند از ديرباز آمرزش گر مهربان بوده است.
«تبديل» دراين جا به اين معناست كه گناهانش بخشيده مى شود و ثواب توبه كه از برترين كارهاست براى او نوشته مى شود.
البته ممكن است كه منظور، انتشار حمد و ثناى او و تبديل بدى هاى واقعى او در نظر مردم، و در ظاهر به حسنات باشد و ظاهرا قرينه كلام حضرت نيز كه فرمود
: «وَ كم مِن ثناءٍ جميلٍ لسْتُ اَهلاً لَهُ نشرتَهُ» به اين معناست نه به معناى اول.
خلاصه آن كه پيداست خداوند تعالى گناهان را محو كرده و به جاى آن ثواب توبه و رحمت را در دفتر اعمال او مى نويسد بدون آن كه بنده مستحق اين همه فضل و كرم باشد چنان كه در عين عدم استحقاق بنده، به او شخصيت و منزلت اجتماعى هم مى بخشد.
1) فرقان، آيه 68-70.
حالا اين موهبت يا فقط با كرم و رأفتش صورت مى گيرد - كه غالبا اين طور است - و يا علاوه بر آن خود بنده هم اقتضاى آن را دارد. كلام الهى است:
؛ إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا(1)كسانى كه ايمان دارند و كار شايسته انجام مى دهند خداوند رحمان به آن ها محبتى خاص دارد.
امام حسن مجتبى (ع) فرمودند:
«مَنْ اَرادَ عِزّاً بِلا عَشيرَة وَ هَيْبَةً بِلا سَلْطَنَةَ فَلْيَخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللهِ اِلى عِزِّ طاعَتِه.»(2)
لذا در اين فراز از دعا كه حضرت فرمودند: «و لا شىءٍ مِنْ عَملِىَ الْقَبيحِ بالْحَسنِ مُبدِّلاً غَيرَكَ» احتمالِ هر دو معنا هست ولى معناى دوم ظاهرتر است.
تفسير كلام حضرت كه فرمودند: «ظَلَمْتُ نَفْسى، نسبت به خودم ستم روا داشتم» چنين است كه گناه ستمى است به خداى تعالى، زيرا گناه، شرك است و شرك هم ستم بزرگى است. خداوند تعالى مى فرمايد:
؛ أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ(1)اى آدمى زادگان! مگر من با شما پيمان نبستم كه شيطان را عبادت نكنيد كه او دشمن آشكارى است براى شما؟
و نيز در قرآن كريم از زبان حضرت لقمان فرموده است:
..؛ وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يٰا بُنَيَّ لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ(2)اى نور چشم من! براى خدا هم كار و شريكى فرض نكن كه شرك به خدا، ستم بزرگى است.
شكى نيست كه گناه ظلمى است در حق جامعه و تأثير آن در اجتماع از نظر قرآن يك مسئله قطعى است. خداوند در همين رابطه مى فرمايد:
؛ وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعِقٰابِ(3)بپرهيزيد از بلايى كه اگر فرود آيد تنها بر سر ستم كاران شما فرود نمى آيد.
و نيز فرموده است:
؛ ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي اَلنّٰاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ اَلَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ(4)در خشكى و دريا به خاطر دستاورد هاى مردم فساد و خرابى به بار آمد.
هم چنين خداى تبارك و تعالى مى فرمايد:
؛ وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا فَحَقَّ عَلَيْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً(1)وقتى كه بخواهيم جايى را خراب كنيم به ول خرجان آن فرمان مى دهيم. آن ها خراب كارى در شهر به راه مى اندازند آن وقت حرف ما تحقق پيدا مى كند و آن ها را زير و رو مى كنيم. چه زير و رو كردنى!
اما فعلاً بحث در اين است كه گناه ظلمى است نسبت به شخص گناه كار، و گناهى از آن بالاتر و زشت تر وجود ندارد. گناه، انسان را ز راهى كه برايش تعيين و تقدير شده باز مى دارد و مانع رسيدن او به كمال مى شود و نمى گذارد عنايت هاى ويژه الهى به او برسد، زيرا سير انسان به سوى كمال متوقف بر «تخليه» است - كه پيش از اين درباره آن بحث شد - و گناه موجب سير نزولى و انحطاطى او مى شود. كلام الهى است كه:
؛ وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ اَلْغٰاوِينَ وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذٰلِكَ مَثَلُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا فَاقْصُصِ اَلْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ(2)خبر كسى را كه ما از نشانه هاى خود به او داديم و او از آن ها فاصله گرفت برايشان بازگو كن كه شيطان او را دنبال كرد و او از گمراهان گرديد. ما اگر مى خواستيم با همان ها او را بالا مى كشيديم و رفعت مى بخشيديم اما او مدام به زمين چسبيد و پى دل خواه خود رفت. لذا قضيه او شبيه قضيه سگ است كه اگر او را بزنى اظهار خشم مى كند، اگر هم او را به حال خودش رها بكنى باز هم اظهار خشم و عصبانيت مى كند.
و مكرر خداوند فرموده است:
.؛ قُلْ إِنْ كٰانَ آبٰاؤُكُمْ وَ أَبْنٰاؤُكُمْ وَ إِخْوٰانُكُمْ وَ أَزْوٰاجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوٰالٌ اِقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسٰادَهٰا وَ مَسٰاكِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰى يَأْتِيَ اَللّٰهُ بِأَمْرِهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِينَ اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَهُمْ ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِينَ(1)خداوند گروه زشت كار را راهنمايى نمى كند.
1) توبه، آيه 24 و 80.
اما جرأت و جسارت در برابر مولا هم چنان كه در اين دعا هم هست دو صورت دارد:
الف) جهل و ناآگاهى بنده؛ زيرا كسى كه به حق خداى متعال، به نفس خودش و به حقيقت گناه و اين كه نتيجه اش چيست ناآگاه باشد همين جهل و ناآگاهى اش موجب مى شود كه در حق مولا جسارت كند. عقل نمى پذيرد كه كسى واقعا خدا را بشناسد و مرتكب گناه هم بشود. لذا ما در بخش عصمت گفتيم كه عصمت از درجات و مراتب شناخت است.
چنان كه اگر كسى خودش را بشناسد و بداند كه جانشين خداست و خداوند تعالى او را گرامى داشته و امانت الهى به او سپرده ديگر مرتكب گناه نخواهد شد. خداوند هم در انتهاى آيه امانت، به همين مسئله اشاره كرده و مى فرمايد:
..؛ إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً(1)انسان از ديرباز بسيار ستم پيشه و ناآگاه بوده است.
لذا اگر كسى بداند كه گناه حتى از چاقويى هم كه در گوشت فرو مى رود سريع تر در صاحبش اثر مى گذارد و كيفر آن در هر دو دنياست ديگر مرتكب گناه نمى شود.
شايسته است كه ما هم اين مسئله را - چنان كه اميرالمؤمنين على (ع) توجه داده اند - يادآورى كنيم كه گناه از روى جهل و ناآگاهى صورت بگيرد قابل تدارك و توبه است ولى اگر از روى عناد ولج بازى صورت گرفته باشد ديگر تداركش بى نهايت مشكل است. بلكه مى توان گفت كه آتش جهنم هم فقط براى شخص لجوج است و كافر هم اگر كفرش از سر لجاجت نباشد بلكه در اثر جهل قصورى باشد در آتش نخواهد بود.
1) احزاب، آيه 72.
البته اگر جهل به خاطر عدم تلاش براى رسيدن به واقع و از سرتقصير باشد، مؤاخذه خواهد شد، زيرا چنين شخصى كوتاهى كرده و كوتاهى كردن نوعى لجاجت به شمار مى رود. آتش جهنم جز بر لج بازان و سهل انگاران حرام است. لذا در صورتى كه گناه شخص از سرلجاجت و تقصير نباشد خدا برتر از آن است كه او را مورد عذاب قرار دهد.
ب) رجاى افراطى؛ كه در حقيقت «حماقت» است نه «اميد».
اميدى كه از صفات شايسته و پسنديده است آن است كه انسان مقدمات چيزى را بنابر اقتضاى آن آماده نمايد و بعد از خدا بخواهد تاآن را به او بدهد. مثل زارع كه اميدوار است تخمى كه كاشته و از آن مواظبت كرده روزى به ثمر بنشيند ولى رجاى افراطى كه در حقيقت حماقت است - آن است كه مقدمات چيزى را آماده نكرده و از طرفى اميد به چيزى داشته باشد، مثل زارعى كه بذر نپاشيده ولى اميد بارورى و بهره گيرى از زمين دارد:
دهقان سال خورده چنين گفت با پسر
كاى نور چشم من به جز از كشته ندْرَوى(1)
قرآن كريم هم به اين مسئله اشاره فرموده است:
؛ يَوْمَ يَقُولُ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا اُنْظُرُونٰا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قِيلَ اِرْجِعُوا وَرٰاءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بٰابٌ بٰاطِنُهُ فِيهِ اَلرَّحْمَةُ وَ ظٰاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ اَلْعَذٰابُ يُنٰادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قٰالُوا بَلىٰ وَ لٰكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ اِرْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ اَلْأَمٰانِيُّ حَتّٰى جٰاءَ أَمْرُ اَللّٰهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ(2)روزى كه مردان و زنان منافق به مؤمنين مى گويند به ما نظر كنيد تا از نورتان بهره اى
بگيريم، گفته مى شود: برگرديد از پشت سر خودتان نور كسب كنيد. آن گاه ديوارى بين مؤمنان و منافقان كشيده مى شود كه درى در آن ديوار است. پشت آن «رحمت» است و روى آن كه به طرف منافقان است عذاب. - منافقان، مؤمنين را - صدا مى زنند كه مگر ما با شما نبوديم؟ مؤمنان مى گويند: چرا! ولى شما خودتان را به هلاكت انداختيد. نگران بوده و شك داشتيد، آمال و آرزوها شما را فريب داد تا آن كه فرمان خدا رسيد و شيطان شما را فريب داد و به انحراف كشانيد.
انسان در معرض زيان كردها و بلاياى مادى و معنوى، لغزش ها و خطاياى مادى و معنوى است و در همين رابطه خداوند تعالى فرموده:
؛ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ(1)انسان مدام در زيان كارى است.
در دو سوره «معوّذتين» هم خداوند به اين مطلب اشاره نموده و فرمان داده است كه از بلايا، لغزش ها و مكروهات مادى و معنوى به خدا پناه ببريد. چرا كه انسان بى نهايت ضعيف و ناتوان است:
.؛ يُرِيدُ اَللّٰهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَ خُلِقَ اَلْإِنْسٰانُ ضَعِيفاً(2)و انسان، ضعيف آفريده شده است.
به طورى كه اگر چند دقيقه هوا به او نرسد مرده است. علاوه بر اين كه دشمن از چهار طرف او را محاصره نموده است. چنان كه كافى است يك ناخوشى كه سلامتى يى در پى اش نباشد موجب مرگ او شود؛ از نظر روحى هم ضعيف است:
؛ إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً(3)هنگامى كه بدى به او رسد بى تابى مى كند و هنگامى كه خيرى به او رسد مانع ديگران مى شود.
علاوه بر آن كه دشمن در كمينش نشسته، اما يك شيطان براى گمراه كردنش بس است:؛ قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ(1)در مجموع گرفتارى هاى معنوى از قبيل وسوسه هاى نفس اماره، تمايلات و وسوسه هاى شياطين جنى و انسى بسيار زياد است ولى خداوند تعالى مأمورانى را براى دفع بلاهاى مادى و معنوى به كار گماشته است:
؛ لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذٰا أَرٰادَ اَللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ(2)براى انسان مأمورانى است كه پى در پى و از پس و پيش، او را از فرود آمدن حوادث و بلايا محافظت و مراقبت مى نمايند. خداوند اوضاع هيچ قومى را تغيير نمى دهد مگر آن كه آن قوم وضعيت نفسانى خود را تغيير دهند. وقتى كه خداوند تعالى بخواهد به مردمى بدى برسد هيچ كس ياراى بازگرداندن آن را ندارد، غير از او نيز صاحب اختيارى ندارند.
بنابراين هر قدر ارتباط با خداوند تعالى بيش تر باشد اين مأموران هم بيش تر مى شوند. مثل تقوى كه موجب مى شود انسان تحت ولايت و حفاظت الهى قرار گيرد مخصوصا در برابر بلاياى معنوى. خداوند تعالى فرموده است:
.؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ(3)اگر در راه خدا خويشتن دارى پيشه كنيد خداوند نيروى تميز دهنده اى در وجود شما قرار مى دهد.
-.؛ يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ قَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولُنٰا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّٰا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ(1)قرآن كريم براى رفع بلاياى مادى و معنوى بسيار مفيد است. رسول خدا (ص) فرمود:
«فَاِذا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرآنِ فَاِنَّهُ شافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ ماحِلٌ مُصَدَّق وَمَنْ جَعَلَهُ اَمامَهُ قادَهُ اِلىَ الْجَنَّةِ وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ ساقَهُ اِلَى النّار؛(2)
وقتى كه فتنه ها مثل پاره هاى شب تاريك، شما را فرو پوشيدند به قرآن پناه ببريد كه او ميان جيگر، شفاعت كننده و نفرين كننده ايست كه نفرينش مورد پذيرش قرار مى گيرد. هر كس آن را پيشواى خود قرار دهد به طرف بهشت رهبرى اش مى نمايد و هر كس از قرآن جلو بيفتد او را به سمت آتش راهنمايى مى كند.»
نسبت به خواص سوره ها رواياتى هست كه به حد تواتر معنوى مى رسند و مضمون آن ها اين است كه قرآن تعقيب كننده بلاياى مادى و معنوى و برطرف كننده آن هاست و ما در اين جا به بعضى از اين روايت ها كه از اهل بيت (ع) رسيده و در كافى آورده شده است اشاره مى كنيم:
از على بن الحسين (ع) روايت شده است كه:
«لَوْ ماتَ مَنْ بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لَمَا اسْتَوْحَشْتُ بَعْدَ اَنْ يَكُونَ الْقُرآنَ مَعى؛(3)
اگر قرآن همراه من باشد ديگر اگر تمامى كسانى هم كه بين مشرق و مغرب هستند بميرند و مرا تنها بگذارند وحشت نخواهم كرد.»
اين روايت دلالت مى كند بر اين كه بودن قرآن آدمى را از هر شرى محافظت مى نمايد.
از امام صادق (ع) نيز روايت شده است كه فرمودند:
«قالَ اَميرَالْمُؤْمنين (ع) اَلْبَيْتُ الَّذى يُقْرَاُ فيهِ الْقُرآنُ وَ يُذْكَرُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ فيهِ تَكْثُرُ بَرَكَتُهُ وَ تَحْضُرُهُ الْمَلائِكَةُ وَ تَهْجُرُهُ الشّياطِينُ وَ يَضىءُ لِاَهْلِ السَّماءِ كَما تَضىءُ الْكَواكِبُ لِأَهْلِ الْأرْضِ وَ إنَّ الْبَيْتُ الَّذى لا يُقْرَاُ فيهِ الْقُرْآنُ وَ لا يُذْكَرُ اللهَُ عَزَّوَجَلَّ فيهِ تَقِلُّ بَرَكَتُهُ وَ تَهْجَرُهُ الْمَلائِكَةُ وَ تَحْضَرُِهُ الشَّياطينُ؛(1)
اميرمؤمنان على (ع) فرمود: خانه اى كه در آن قرآن خوانده شود و خداوند عزّوجلّ در آن ياد شود بركتش بيش تر مى شود و ملائكه در آن خانه حاضر مى شوند و شيطان ها را از آن خانه مى گريزند و آن خانه چنان كه ستارگان براى زمينى ها مى درخشند در نظر آسمانيان درخشان و تابان جلوه مى كند و خانه اى كه در آن قرآن خوانده نشود و خداوند عزّوجلّ در آن ياد نشود بركتش كم مى شود و ملائكه از آن خانه دور مى گردند و شياطين درآن جا حاضر مى شوند.»
امام سجاد (ع) نيز فرمودند:
«قالَ رَسُولُ اللهَ (ص) مَنْ قَرَأَ اَرْبَعَ آياتٍ مِنْ اَوَّلِ الْبَقَرَةِ وَ آيَةَ الْكُرْسىِّ وَ آيَتينِ بَعْدَها وَ ثَلاثَ آياتٍ مِنْ آخِرِها لَمْ يَرَ فى نَفْسه وَ مالِه شَيْئا يُكْرِهُهُ وَ لايَقْرَبُهُ شيْطانٌ وَ لايَنْسَى الْقُرآنَ؛(2)
رسول خدا (ص) فرمودند: هر كس كه چهار آيه از اول بقره، آيه الكرسى و دو آيه بعد از آن و سه آيه هم از آخر بقره را بخواند نسبت به خود و مالش چيزى كه ناخوشايندش باشد نمى بيند، شيطان به او نزديك نمى شود و قرآن را فراموش نمى كند.»
امام موسى بن جعفر (ص) فرمودند:
«اِذا خِفْتَ اَمْرا فَاقْرَأْ مِأَةَ آيَةٍ مِنَ الْقُرآنِ مِنْ حَيْثُ شِئْتَ ثُمَّ قُلْ اَلّلهُمَّ اكْشِفْ عَنّى الْبَلاءَ ثَلاثُ مَرّاتٍ؛(3)
وقتى از مسئله اى بيم داشتى صد آيه از هر كجاى قرآن را كه خواستى بخوان و سه بار بگو: خداوندا! اين بلا را از من برطرف كن.»
از امام صادق (ع) روايت شده است كه:
«مَنْ قَرَءَ قُلْ هُوَ اللهُ اَحَد، اَحَدَ عَشَرَ مَرّةً اِذا خَرَجَ عَنْ بَيْتِه فَهُوَ فى حِفْظِ اللهِ حَتّى يَرْجِع؛(1)
هر كس كه يازده بار سوره توحيد را هنگام بيرون آمدن از خانه بخواند، تا وقتى كه برگردد تحت حفاظت خدا خواهد بود.»
و نيز فرمودند:
«مَنْ قَرَءَ قُلْ هُوَ اللهُ اَحَد فى دُبُرِ الْفَريضَةِ جَمَعَ اللهُ لَهُ خَيْرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَة؛(2)
هر كس كه بعد از نماز واجبش سوره توحيد را بخواند، خداوند خير دنيا و آخرت را يك جا براى او فراهم مى كند.»
و در جاى ديگرى از حضرتش وارد شده است:
«لَوْ قُرِئَتِ الْحَمْدُ عَلى مَيِّتٍ سَبْعينَ مَرَّةً ثُمَّ رُدَّتْ فيهِ الرُّوح ما كانَ ذلِكَ عَجَباً؛(3)
اگر بر مرده هفتاد بار حمد خوانده شود و سپس روح به بدن او بازگردد، جاى شگفتى نيست.»
امام موسى بن جعفر (ع) مى فرمايد:
«مَنِ اسْتَكْفى بِآيَةِ مِنَ الْقُرآن مِنَ الْشَرْقِ اِلىَ الْغَرْبِ كُفِىَ اِذا كانَ بِيَقينٍ؛(4)
هر كس كه با يك آيه از قرآن به جنگ شرق و غرب برخيزد در صورتى كه يقين داشته
باشد همين يك آيه به عنوان سلاح براى او بس است.»
اميرالمؤمنين على (ع) فرمودند:
«وَالَّذى بَعَثَ مُحَمَّداً (ص) بِالْحَقِّ وَ اَكْرَمَ اَهْلَ بَيْتهِ ما مِنْ شىءٍ تَطْلُبُونَهُ مِنْ حِرْزٍ مِنْ حَرْقٍ اَوْ غَرقٍ اَو سَرَقٍ اَو اِفْلاتُ دابَّةٍ مِنْ صاحِبها اَوْ ضالَّةٍ اَوْ آبِقٍ اِلاّ وَ هُوَ فِى الْقُرآن...؛(1)
قسم به آن كس كه محمد را به پيامبرى برگزيد و خاندان او را گرامى داشت، در پى هر حرزى كه براى دفع آتش سوزى، غرق شدن، سرقت يا رم كردن چهارپايى از صاحبش يا گم شده اى يا گريخته اى - راجع به هر بلا و آفتى - كه باشيد در قرآن هست.»
البته نظير اين گونه روايات بسيار زياد است.
آن چه كه جا دارد در اين جا يادآورى شود، اين است كه: قرآن سپرى است در برابر هر چيز و مايه حفاظت و مراقبت آدمى است از هر بلاى مادى و معنوى به ويژه سوره هاى حمد، آيةُ الكرسى، قل هو الله احد، قل يا ايها الكافرون و معوّذتين.
از جمله چيزهايى كه براى رفع بلايا و دفع كمبودها و نواقص مفيد است دعاست.
مطلق دعا هم چنان كه در اين دعا هست براى كسى كه فكر و ذكرش مشغول مطلبى است فايده دارد و او را از شرور، عاهات و بليات مادى و معنوى آزاد مى سازد.
دربين ادعيه، دعاهاى خاصى هم از اهل بيت (ع) رسيده است كه ما قسمتى از آن ها را نقل مى كنيم، چرا كه ذكر همه آن ها مقدور نيست. لذا علاقه مندان مى توانند به كتاب هاى دعا از جمله: مصباح المتهجد، مفاتيح، مهج الدعوات، آداب الدعا و غيره مراجعه نمايند.
«اَلّلهمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِحَقِّ مُحَمِّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تُنْجِيَنى مِنْ هذَا الْغم؛(2)
خدايا! تو را به حق محمد و آل محمد قسمت مى دهم و از تو مى خواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا از اين غم و غصه رهايى بخشى.»
سپس آن چه را كه مى خواهد بر زبان بياورد.
«اَلّلهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِحَقِّ فاطمَةَ وَ اَبيها وَ بَعْلِها وَ بَنيها وَ السِّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فيها اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمِّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَقْضِىَ حَوائِجَنا؛(1)
خداوندا! تو را به حق فاطمه، پدر، شوهر و دو پسرش و به حق آن امانت سرپوشيده و پنهانى كه در وجود او نهفته بود قسمت مى دهم و از تو مى خواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و خواسته هاى ما را برآورده كنى.»
سپس خواسته هايش را بر زبان بياورد.
«اَلّلهُمَّ اَنْتَ رَبّى لا اِلهَ اِلّا اَنت. عَلَيْكَ تَوَكَّلْتُ وَ اَنْتَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيم. وَ لاحَولَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ الْعَلِىِّ الْعَظيم. ما شاءَ اللهَ كانَ وَ ما لَمْ يَشأ لَمْ يَكُنْ اَعْلَمُ اَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٍ وَ اَنَّ اللّهَ قَدْ احاطَ بِكُلِّ شىءٍ عِلما. اَلّلهُمَّ اِنّى اَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ نَفْسى [وَ مِنْ شَرِّ قَضاءِ السُوءٍ وَ مِنْ كل شَرٍّ كُلِّ ذى شَرٍّ وَ مِنْ شَرِّ الْجِنِّ وَ الْاِنْسِ](2)وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ دابَّةٍ اَنْتَ آخِذٌ بِناصِيَتِها. اِنَّ رَبّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ؛(3)
خداوندا! تو پروردگار من هستى. جز تو پناهى نيست. چون تو پروردگار عرش عظيم هستى من امور خودم را به تو واگذار كردم. هيچ امكان گردش و نيروى حركت نيست مگر آن كه توسط خداوند بلند مرتبه و با عظمت به وجود آمده است. آن چه را كه خدا خواسته، شده و آن چه را كه نخواهد نمى شود. مى دانم كه خدا بر هر كارى قادر است و خداوند بر هر چيزى احاطه علمى دارد. خداوندا! من از شر خودم و از شرّ قضاى بد و از شرّ هر صاحب شرّى و از شرّ جن و انس و از شرّ هر جنبنده اى كه سرنوشتش در دست توست به تو پناه مى آورم. چرا كه راه پروردگارم راست و مستقيم است.»
«اَلْحَمْدُ لِلّه. كُلُّ نِعْمَتٍ مِنَ اللّه. لايَأْتى بِالْخَيْرِ اِلاّ اللّه لايَصْرِفُ السُّوءَ اِلاّ اللّه؛(1)
سپاس و ستايش خدا را. هر نعمتى از جانب خداست. خير نمى رسد مگر از جانب خدا. شر برطرف نمى گردد مگر توسط خدا.»
1) ر. ك: بحارالأنوار، ج 47، ص 183، (باب 6، ماجرى بينه...)، ح 29.
اَلّلهُمَّ عَظُمَ بَلائى وَ اَفْرَطَ بى سوءِ حالى وَ قَصُرَتْ بى اَعْمالى وَ قَعَدَتْ بى اَغْلالى وَ حَبَسَنى عَنْ نَفْعى بُعْدُ اَمَلى وَ خَدَعَتْنِى الدُّنْيا بِغُرُورِها وَ نَفْسى بِجِنايَتِها وَ مَطالى يا سَيَّدى فَاَسْئَلُكَ بِعِزِّتِكَ اَنْ لا يَحْجُبَ عنْكَ دُعائى سُوءُ عَمَلى وَ فِعالى وَ لا تَفْضَحْنى بِخَفِىِّ مَا اطَّلَعْتَ عَلَيْهِ مِنْ سِرّى وَ لا تُعاجِلْنى بِالْعُقُوبَةِ عَلى ما عَمِلْتُهُ فى خَلَواتى مِنْ سُوءِ فِعْلى وَ اِسائَتى وَ دَوامِ تَفْريطى وَ جَهالَتى وَ كَثْرَةِ شَهَواتى وَ غَفْلَتى. وَ كُنِ الّلهُمَّ بِعِزِّتِكَ لى فى كُلِّ الْاَحْوالِ رَؤُفا وَ عَلَىَّ فى جَميعِ الْاُمُورِ عَطُوفاً؛
اى خدا! مصيبت من بزرگ و بدحاليم از حد گذشته است. اعمالم ناقص و غل هايم مرا خانه نشين كرده است. آرزوهاى دور و درازم مرا از منافعم بازداشته است. دنيا با غرورهايش و نفس اماره من با خيانت مرا گول زده اند. و در كارم مسامحه كردم. اى مولا و آقاى من. اى خدا! از تو مى خواهم و به عزتت تو را قسم مى دهم كه بدى اعمالم حجابِ ميان تو و دعاى من نشود. اى خدا! به آن چه از اسرار بد من مى دانى مرا افتضاح نكن و در عقوبت و بدى هايم كه در خلوت به جا آورده ام شتاب مكن و هم چنين در عقوبت من به خاطر عقب ماندگى هاى هميشگى، به نادانى ها، شهوت رانى ها و غفلت ها شتاب مكن. اى خدا! به عزتت قسم كه در همه حالات با من رؤُف و در همه اوقات با من مهربان باش.
«فرط» به معناى پيش افتادن است، با اين توضيح كه وقتى از باب افعال باشد منظور «اسراف و گذشتن از حدّ» مى شود و وقتى كه از باب تفعيل باشد منظور «كوتاهى كردن و نرسيدن به حدّ اعتدال» است. لذا از اميرالمؤمنين (ع) نقل شده است كه:
«اَلْجاهِلُ اِمّا مُفْرِطٌ اَوْ مُفْرَطٌ؛(1)انسان نادان و ناآگاه در مرز اعتدال باقى نمى ماند بلكه يا زياده روى و تجاوز مى كند، يا آن كه كوتاهى كرده و ضايع مى نمايد.»
در اين جملات هم در باب افعال به كار گرفته شده است: «وَ اَفْرَطَ بى سُوءُ حالى» و هم در باب تفعيل: «وَ دَوامِ تَفْريطى» كه در ذكر اوّلى اسراف و در دومى تقصير و به بطالت سپرى كردن آن مورد نظر بوده است.
«امل» همان اميد است. صفت پسنديده ايست زيرا ضد آن يعنى «نااميدى» مذموم است. البته زياده روى در آن هم بسيار ناپسند است، زيرا پيامد آن غفلت از آخرت است كه به آن «آرزوى دور و دراز» اطلاق مى گردد.
«غرور» به هر چيز كه فريبنده، مايه نيرنگ، زينت بخش و جلوه گر باطل باشد گفته مى شود. خداوند متعال هم فرموده است:
؛ يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ لاٰ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ(2)اى مردم! وعده خداوند حق است زندگى دنيا شما را فريب ندهد. شيطان هم شما را نسبت به خدا مغرور نسازد و فريب ندهد.
«غرور» به معناى باطل و هر چيزى كه مايه فريب آدمى بشود. خداوند تعالى فرموده است:
..؛ كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ اَلنّٰارِ وَ أُدْخِلَ اَلْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ اَلْغُرُورِ(1)زندگى دنيا جز مايه فريب چيزى نيست.
«مغرور» كسى است كه فريب وسوسه ها را خورده باشد. «جنايت» به معناى تأثير ناخوشايند در كسى است كه مستحق آن نباشد.
اين كه «جنايت» وسيله اى باشد براى خودفريبى، نيازمند تأويل و تفسير است، به اين صورت كه نفس اماره جنايت كار هست:
.؛ وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ(2)نفس اماره انسان را به بدى امر مى كند.
البته اين طور نيست كه جنايت او وسيله خودفريبى باشد، لذا بهتر است كه اين كلمه - اگر متعين و محرز نبوده باشد - «بخيانتها» خوانده شود كه به معناى «تقلّب»، «سرقت» تظاهر نفس، توأم با وسوسه ها و خدعه هاى خود مى باشد.
«مطال» از مصدر «ماطل مماطلة» به معناى مسامحه و به تأخير انداختن كارى است. فعل امر در اين جمله در تقدير است يعنى جمله در اصل به اين صورت بوده است: «ماطل مطالى يا سيدى»
«مسئول منه» اين جملات: اولاً، استجابت دعاست چرا كه اعمال بد و ناشايست مانع استجابت دعا مى باشند؛ ثانياً، داعى درخواست مى كند كه به جهت كارهاى بدى كه از او در خلوت ها سرزده است رسوايش نگرداند كه اين عذاب فورى و بدترين عذاب هاست با آن كه دعا كننده خودش مى داند كه مستحق اين گونه عذاب هم هست و ثالثاً، شدت رأفت، نرم دلى و توجه از جانب پروردگار را در هر حال و در هر كارى از او خواسته است.
«مسئول به» عزت خداوند عزوجل است كه به صراحت خواسته شده است. هم چنين سيادت الهى و رأفت اوست كه به كنايه درخواست شده است زيرا اين فراز از دعا كه مى فرمايد: «يا سيدى!» يا و «فى كل الاحوال رؤُفا و علىَّ فى جميع الأمور عطوفا»(1)اين معنا را در خود دارد به خاطر اين كه تعلق كلام و تضمين آن با اين اسما و صفات چنين نتيجه اى را دربر دارد.
پيش از سؤال براى كارهاى ناشايستى كه در آشكار و نهان از او سرزده از قبيل تقصير پى در پى و كثرت شهوات، عذر آورده است به اين صورت كه مى فرمايد: اين قبيل كارها از روى عناد و لجاج از من سر نزده بلكه از آن جهت بوده كه در بند غل و زنجير صفات ناپسند، آرزوى دراز، فريفتگى دنيا و خيانت نفس اماره بوده است. البته عذر هم، عذر به جا و شايسته ايست. لذا هم سؤال، سؤال خوبى است و هم به مسئول خوبى پناه آورده و نيز قسم خوب و درخواست خوبى كرده است.
شايد هم بتوان گفت كه اين جملات از نظر دعا در بين همه دعاها از هر نظر بهترين جملات هستند، يعنى كلام در نهايت فصاحت و بلاغت آورده شده است.
1) الاِقبال، ص 706، (فصل فيما نذكره من الدعاء و القسم على الله...).
در اين كه هيچ بلا و مصيبتى بزرگ تر از حبس انسان در زندان طبيعت نبوده بحثى نيست و هم چنين در اين كه آدمى در بند غرائز، معاصى، صفات ناپسند و نفس اماره است نيز بحثى نيست.
بنابراين هيچ نوع خوشى و بهروزى يى از نجات آدمى از اين زندان و فرو افكندن اين كند و زنجيرها و آزادشدن از آن ها و بنده خدا شدن بهتر و خوش تر نيست.
شاعر چه به جا و زيبا سروده:
كاى روح پاك مرتع حيوان چه مى كنى؟ *** تو نازنين عالم عصمت بدى كنون
تو صافى الست بربك چشيده اى *** در وسعت هواى هويت پريده اى
بر پر سوى نشيمن اول چو باز شاه *** دوشم سحرگه اين نداى حق به جان رسيد
با خوارى و مذلت و عصيان چه مى كنى؟ *** با درده وساوس شيطان چه مى كنى؟
در تنگناى عرصه زندان چه مى كنى؟ *** چون بوم خسته اى نشسته به بامان چه مى كنى؟
لذا خداوند در قرآن در بيش تر آيات خود آشكارا يادآورى كرده است كه دنياى پست و زيور آلات آن و نيز همه گناهان و ميل ها زندان مى باشند. از طرفى هم در زندان به جهت وجود زنجيرهاى هوا و هوس كمال يابى انسان ممكن نيست، مگر پس از رهايى از آن و فرو ريختن كند و زنجيرها از خود. همان طورى كه خداوند تعالى در موارد متعددى فرموده:
.؛ حُنَفٰاءَ لِلّٰهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَكَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ اَلرِّيحُ فِي مَكٰانٍ سَحِيقٍ(1)هر كس براى خدا هم كارى در نظر بگيرد گويى از آسمان به زمين فرو افتاده و پرندگان او را مى ربايند يا آن كه تندبادى او را به جاى دوردستى پرتاب مى كند.
1) حج، آيه 31.
؛ وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ(1)هر كس كه از ياد من روى گردان باشد زندگى سختى در پيش خواهد داشت.
-..؛ وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ اَلْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ اَلْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ اَلْمَوْتىٰ بَلْ لِلّٰهِ اَلْأَمْرُ جَمِيعاً أَ فَلَمْ يَيْأَسِ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ لَوْ يَشٰاءُ اَللّٰهُ لَهَدَى اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ حَتّٰى يَأْتِيَ وَعْدُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُخْلِفُ اَلْمِيعٰادَ(2)كسانى كه كافر شدند به جهت كارهايى كه در پيش گرفتند مدام بلاى ناگهانى بر سرشان مى بارد و يا اطراف خانه شان فرو مى ريزد.
-؛ أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ تَقْوىٰ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ فَانْهٰارَ بِهِ فِي نٰارِ جَهَنَّمَ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ(3)حالا آيا كسى كه بنيادش بر خويشتن دارى در راه خدا و رضايت، سرشار است بهتر است يا آن كس كه اساسش بر لبه پرتگاهى است كه با بناى خود در آتش جهنم فرو مى افتد؟ خدا هم گروه ستم پيشه را راهنمايى نمى كند.
-؛(4)ولى آن ها كه در دلشان مرضى باشد پى در پى بر پليدى وجودشان افزوده مى شود.
در جاى ديگر نسبت به اين موضوع، صريحا مى فرمايد:
؛ إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ(5)ما بر گردن آن ها زنجيرهايى نهاديم كه تا چانه هايشان بالا آمده و ايشان را سربالا نگه داشته است. از پيش رويشان و از پشت سرشان ديوارى كشيده ايم. آن ها را چنان فرو پوشيده ايم كه ديگر نمى بينند.
لذا مى بينيم كه قرآن در اين آيه آشكارا اعلام كرده است كه صفات پست و پليد، غل و زنجير و معصيت ها زندان هاى تاريكى هستند.
اميرالمؤمنين (ع) هم كلام خود را از اين آيه اخذ كرده و فرموده است:
«اَلّلهُمَّ عَظُمَ بَلائى وَ اَفْرَطَ بى سُوءِ حالى وَ قَصُرَتْ بى اَعْمالى وَ قَعَدَتْ بى اَغْلالى.»(1)
خلاصه آن كه كارهاى زشت و ناپسند براى آدمى به منزله زندان و صفات رذل هم براى او به منزله زنجير هستند. لذا آدمى تا از آن دو رهايى پيدا نكرده نمى تواند به عالم ملكوت راه يابد.
از حضرت عيسى بن مريم (ع) نقل شده است كه:
«لَنْ يَلِجَ مَلَكُوتُ السّمَواتِ [وَ الْاَرْضِ] مَنْ لَمْ يُولَدْ مَرَّتَيْن، [اَلتَّوَلُّدِ مِنَ الْاُمِّ وَ التَّوَلُّدِ مِنْ قِشْرِ الطَّبيعَة]؛(2)
تا كسى دوبار زاييده نشود نمى تواند در ملكوت آسمان ها و زمين رخنه كند. يعنى يك بار از دل مادر زاييده شود و بار ديگر از دل طبيعت مادّى بيرون آيد.»
همان طورى كه پرنده يك بار تخم مى گذارد و بار ديگر جوجه از تخم بيرون مى آيد و بار سوم با تربيت مادر پرواز را فرا مى گيرد، آدمى زاده نيز بايد پس از تولد از مادر، پوسته خارجى تخم طبيعت را بشكند تا به ملكوت اعلا پرواز نمايد كه زندگى پاك - حيات طيّبه - نيز همين است. كلام الهى است:
؛ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(3)هر كس كه كار شايسته انجام دهد - چه مرد باشد و چه زن - در صورتى كه مؤمن باشد ما او را به زندگى پاك، زنده مى داريم.
البته زندگى پاك عبارت از بازگشت به سوى خداست. - مراد از آيه:؛ يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً(1)اى جان آرام گرفته! به سوى پروردگارت باز گرد. - مهاجرت به سوى خداست كه پاداشش خود خداست.
هم چنين مى فرمايد:
.؛ وَ مَنْ يُهٰاجِرْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ يَجِدْ فِي اَلْأَرْضِ مُرٰاغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهٰاجِراً إِلَى اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ اَلْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اَللّٰهِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً(2)و نيز هر كس كه به قصد هجرت به سوى خدا و رسولش از خانه اش بيرون برود و سپس مرگ او را دريابد پاداشش به عهده خداست كه از دير باز آمرزش گر دل سوز بوده است.
و در جاى ديگر كه مى گويد:
؛ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ(3)و نيز كسانى كه ايمان آورده و هجرت در پيش گرفتند و در راه خدا تلاش كردند و آنان كه پناه دادند و يارى كردند. لذا مؤمنين راستين ايشانند. آمرزش و روزى گسترده از آن اين هاست.
استخراج مقام «تخليه» از آيه قبلى - كه مى فرمايد: «ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ» - به معناى اين است كه نفس اماره بميرد. استفاده مقام «تجليه» نيز از آيه اخير - كه مى فرمايد: «وَالَّذينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا» - چندان مشكل نيست.
چه خوش گفته است شاعر:
اگر اين درنده خويى ز طبيعتت بميرد *** رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند
طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت *** ; همه عمر زنده مانى به روان آدميت
بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت *** به در آى، تا ببينى طيران آدميت(1)
1) سعدى، مواعظ، غزليات، شماره 16.
عواملى كه آدمى زاده را فريب مى دهد و در سياه چال هاى زندگى فرو مى برد بسيار است كه به موارد مهم آن اشاره مى كنيم، هم چنان كه اميرالمؤمنين (ع) نيز در اين بخش از دعا چند مورد از آن ها را ذكر فرموده است:
؛ فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ(1)وقتى كه او را برقرار كردم و از روح خود در او دميدم همگى در برابرش به خاك بيفتيد.
لذا بر مبناى آيه زير مورد سجده فرشتگان و خليفه خداوند تعالى است:
.؛ وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ اَلدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قٰالَ إِنِّي أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ(2)من در روى زمين جانشينى قرار مى دهم.
ديگرى بعد «مادى و ناسوتى» است كه نفس اماره ناميده مى شود:
..؛ وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ(3)نفس اماره مدام آدمى را به بدى فرمان مى دهد.
بنابراين، كلمات هلوع، جهول، عجول، ظلوم، كفار، مجادل، ان يفجر امامه، طاغى و ساير تعبيرات به تابعين نفس اماره اطلاق گرديده و در نهايت لقب «زيان كار» به او داده شده است.
كلام الهى است:
، إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً(1)،(2)، وَ آتٰاكُمْ مِنْ كُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ(3)،(4)، إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً(5)،(6)، كَلاّٰ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَيَطْغىٰ(7).(8)لذا هر كس بايد در انتخاب يكى از اين دو جهت عقل خود را به كار گيرد و در غير اين صورت مشمول آيه ذيل قرار مى گيرد:
؛ إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ(9)بدترين جانوران در نزد خدا كران و لال هايى هستند كه عقل خود را به كار نمى اندازند.
-؛ أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ(10) اگر اين درست است كه هر كس را خداوند نسبت به اسلام شرح صدر عطا كند بر مبناى
نورى از جانب خدا در حركت است پس واى به حال آن هايى كه نسبت به ياد خدا سنگ دلى پيشه مى كنند.
-؛ كَلاّٰ بَلْ رٰانَ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ(1)نه اين طور نيست. بلكه دستاوردهايشان چون زنگارى بر دل هاى ايشان نشسته است.
-؛ لاٰ يَزٰالُ بُنْيٰانُهُمُ اَلَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلاّٰ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ(2)بناى كسانى كه بر مبناى شك قلبى ساخته شده باشد پايدار نخواهد ماند مگر آن كه بند دل هايشان از هم بگسلد و پاره پاره شود.
-؛ فَمَنْ يُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمٰا يَصَّعَّدُ فِي اَلسَّمٰاءِ كَذٰلِكَ يَجْعَلُ اَللّٰهُ اَلرِّجْسَ عَلَى اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ(3)لذا هر كس را كه خداوند بخواهد راهنمايى كند نسبت به اسلام سينه اش را گشاده مى نمايد و هر كس را كه بخواهد گمراه نمايد دل تنگ و دل گيرش مى نمايد، مثل آن كه در آسمان بالا برود. خداوند پليدى را به اين صورت بر كسانى كه ايمان نمى آورند بار مى نمايد.
-؛ أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلىٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ(4)آيا كسى را كه هواى نفس خود را به خدايى خود برگزيد و خدا هم با علم او را گمراه
كرد و بر گوش و دلش مهر زد و بر ديده اش پرده كشيد ديدى؟ غير از خدا ديگر چه كسى او را راهنمايى خواهد كرد؟ پند نمى گيريد؟
-..؛ مَنْ كَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِيمٰانِهِ إِلاّٰ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمٰانِ وَ لٰكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ(1)ولى بر كسانى كه سينه خود را نسبت به كفر گشوده اند خشم خداوند فرود مى آيد و عذاب بزرگى به ايشان خواهد رسيد. به جهت آن كه آنان زندگى دنيوى را بيش تر از آخرت دوست داشتند. خدا هم كفرپيشگان را راهنمايى نمى كند. آن ها كسانى هستند كه خدا بر دل ها، گوش ها و چشمهايشان مهر زده است. غفلت پيشگان هم آن ها هستند.
-؛ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآيٰاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهٰا وَ نَسِيَ مٰا قَدَّمَتْ يَدٰاهُ إِنّٰا جَعَلْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى اَلْهُدىٰ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً(2)ديگر آن كه چه كسى ستم كارتر از آن كه نشانه هاى پروردگارش به او يادآورى شود ولى او روى بگرداند و نيز فراموش كند كه چه كرده است. ما بر دل هاى ايشان پرده اى كشيده ايم تا قرآن را نفهمند. در گوش هايشان هم سنگينى قرار داده ايم. اگر آن ها را به سمت راه هم فرا بخوانى ديگر هيچ وقت راه نخواهند يافت.
نظير اين آيات در قرآن بسيار زياد است. هم چنان كه روايات هم در اين باره فراوان است و ما بعضى از آن ها را قبلاً ذكر كرديم.
-؛ وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ(1)و ما بسيارى از جنّ و انس را آفريديم و در نتيجه جهنّمى شدند. آن ها دل دارند ولى با آن درك نمى كنند. چشم دارند ولى با چشمشان نمى بينند. گوش دارند ولى با گوششان نمى شنوند. آن ها مثل چهارپايان هستند بلكه از آن ها هم پست ترند. چرا كه آن ها غفلت پيشگان هستند.
-؛ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ(2)آن ها كسانى هستند كه خدا بر دل ها، گوش ها و چشم هايشان مهر زده است. غفلت پيشگان هم آن ها هستند.
«وَ حَبَسَنى عَنْ نَفْعى بُعْدُ اَمَلى.»(1)خداوند تعالى هم فرموده است:
؛ ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ(2)بگذار بخورند واستفاده كنند و آرزوها آن ها را به سرگرمى و غفلت وادارد اما به زودى مى فهمند.
رسول خدا (ص) و اميرالمؤمنين على (ع) هم فرموده اند:
«اِنما أَخافُ عَلَيكُمُ اثْنَتَيْنِ اِتِّباعُ الْهَوى وَ طُولُ الْاَمَلِ فَاَمَّا اتِّباعُ الْهَوى فَيَصُدَّ عَنِ الْحَقِّ وَ اَمّا طُولُ الْاَمَلِ فَيَنْسِى الْاخِرَة؛(3)
تنها از دو چيز بر شما بيمناكم: يكى، پيروى از خواسته دل و ديگرى، آرزوى دراز؛ چرا كه پيروى از خواسته دل مانع حقيقت مى شود، و درازى آرزو هم آخرت را از ياد مى برد.»
قرآن هم در چندين آيه فرموده است:
..؛ وَ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً وَ بِذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اَلْجٰارِ ذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْجٰارِ اَلْجُنُبِ وَ اَلصّٰاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ وَ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ مَنْ كٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً(1)خداوند كسى را كه خيال باف، متكبر و فخرپيشه باشد دوست ندارد.
مثل شخص متخيل، مثل كرم ابريشم است كه آن قدر بر دور خود تار مى تند و پيله مى كند تا بميرد.
نقل شده است كه زن ثروت مندى چشمش به جوان زيبايى افتاد و عشق او را به دل گرفت. كسى را همراه با مقدارى حلواى آغشته به داروى بيهوشى، به سراغ او فرستاد و فرمان داد پس از بيهوشى او را به خانه اش بياورند. پس از آن كه او را آوردند به تنش لباس فاخرى پوشانيد و مدتى با او سر كرد تا اين كه شهوتش نسبت به او فروكش كرد. روزى باز هم آن داروى بيهوشى را به خورد او داد و او را از خانه اش بيرون كرد.
جوان وقتى چشم گشود ديد همان جايى كه بود، باز همان جاست؛ لذا مات و حيرت زده ماند.
مسلم است كه انسان خيال باف مثل آن جوان است كه وقتى بميرد تازه بيدار مى شود.
خداوند تعالى در همين رابطه فرموده است:
[55555]
؛ أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ(2)تفاخر و ثروت طلبى شما را به سرگرمى و غفلت واداشت تا اين كه به زيارت گورستان ها رفتيد.
؛ وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ اَلَّذِي خَبُثَ لاٰ يَخْرُجُ إِلاّٰ نَكِداً كَذٰلِكَ نُصَرِّفُ اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ(1)زمين پاك هم به اذن پروردگار خود محصولش را مى دهد ولى زمينى كه پست و ناپاك باشد جز علف هرزه بار نمى دهد.
هم چنين در آيه اى ديگر:
؛ قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدىٰ سَبِيلاً(2)بگو هر كس بر مبناى نهاد خود رفتار مى كند.
قرآن هم به صراحت فرموده است كه بعثت انبيا براى آن است كه اين قبيل غل و زنجيرها را از دست و پاى انسان بردارد و بارهايى را كه بر دوش ايشان است فرو بيفكند.
پس از يازده قسم در سوره شمس، فرموده است كه هر كس نفس خود را پاك كند رستگار مى شود و هر كس كه آن را آلوده بدارد سرافكنده و خوار مى گردد. در اين سوره علت آن را چنين ذكر كرده است كه: قوم ثمود پيامبر خود را دروغ گو مى دانستند و بچه شتر را دنبال كردند و از عاقبت كارشان نترسيدند. يعنى صفات ناپسند به صورت غل و زنجيرى دست و پاى ايشان را بسته بوده است.
..؛(3)اگر مرا تا روز قيامت مهلت دهى همه نسل او را گمراه و ريشه كن مى كنم مگر عده كمى از ايشان.
سپس در جواب آن پليد فرموده است:
؛ قٰالَ اِذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزٰاؤُكُمْ جَزٰاءً مَوْفُوراً وَ اِسْتَفْزِزْ مَنِ اِسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شٰارِكْهُمْ فِي اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ وَ عِدْهُمْ وَ مٰا يَعِدُهُمُ اَلشَّيْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً(1)فرمود: برو - به تو مهلت دادم - لذا هر يك از آن ها كه پيروى از تو كند جهنم پاداش كامل همگى شماست. با صدايت هر كس را كه مى توانى جذب كن. به وسيله لشكريان و همراهانت هم آن ها را به خود جلب كن و در اموال و اولاد ايشان شريك شو و به آن ها وعده بده. البته شيطان جز از روى فريب به آن ها وعده نمى دهد.
و در موردى ديگر:
؛ قٰالَ فَبِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَكَ اَلْمُسْتَقِيمَ ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شٰاكِرِينَ (2)- شيطان - گفت نظر به آن كه مرا از راه بيرون كردى بدون شك بر سر راه مستقيم تو مى نشينم و از رو به رو، پشت سر، راست و چپشان به سراغ آن ها مى روم. آن وقت خيلى از آن ها را قدر شناس نخواهى يافت.
لذا خداوند تعالى فرمود:
؛ يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ لاٰ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ(3)اى مردم! وعده خدا حقيقت دارد لذا مواظب باشيد كه زندگى دنيا شما را نفريبد. شيطان هم مبادا شما را با بخشش خدا فريب بدهد.
بنابراين، بين آيات و رواياتى كه دلالت بر اين مى كنند كه دنيا مذموم است، موجب بدبختى و... است و بين اين كه دنيا موجب سعادت هر دو سرا، و مايه خير و آسايش است، جمع مى شود.
بعضى از آيات و روايات دنيا را مذموم و ناپسند مى دانند از جمله:
-...؛ كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ اَلنّٰارِ وَ أُدْخِلَ اَلْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ اَلْغُرُورِ(1)زندگى دنيوى چيزى جز مايه فخر و فريب نيست.
-؛ يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ لاٰ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ(2)اى مردم! وعده خدا حقيقت دارد لذا مواظب باشيد كه زندگى دنيا شما را نفريبد، شيطان هم مبادا شما را با بخشش خدا فريب بدهد.
-؛ مَنْ كٰانَ يُرِيدُ حَرْثَ اَلْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ كٰانَ يُرِيدُ حَرْثَ اَلدُّنْيٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِي اَلْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ(3)هر كس كه كشت آخرت را اراده كند بر كشتش مى افزاييم و هر كس كه كشت دنيا را بخواهد بخشى از آن را به او مى دهيم ولى ديگر در آخرت سهمى نخواهد داشت.
-؛ وَ لاٰ تُعْجِبْكَ أَمْوٰالُهُمْ وَ أَوْلاٰدُهُمْ إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ أَنْ يُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فِي اَلدُّنْيٰا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كٰافِرُونَ(1)مال و فرزندان آنان تو را به شگفتى واندارد. خدا مى خواهد با آن ها در زندگى دنيوى عذابشان كند و در حال كفر جانشان را بگيرد.
اميرالمؤمنين على (ع) در نهج البلاغه فرموده است:
«مَثَلُ الدُّنْيا كَمَثَلِ الْحَيَّة لَيِّنٌ مَسُّها وَ السَّمُّ النّاقِعُ فى جَوْفِها، يَهْوى اِلَيْهَا الْغِرُّ الْجاهِل وَ يَحْذَرُها ذُوا الْلُبِّ الْعاقِل؛(2)
مثل دنيا مثل مار است كه ظاهرش نرم ولى در دلش زهر كشنده است. انسان نادان و فريب خورده به طرف آن كشيده مى شود و انسان عاقل و هوشيار از آن كناره گيرى مى كند.»
نظير اين سخن هم در نهج البلاغه و روايات اهل بيت (ع) بسيار است.
ولى بعضى از آيات و روايات دلالت بر اين دارند كه دنيا رحمتى است از جانب خدا. خير، فضل و پاداش براى نيكوكاران است. از جمله نعمت هاى الهى است. از يك طرف گرفتن آن مايه عذاب و از طرف ديگر، مايه قوام مردم است، از جمله آياتى كه دلالت بر اين نظريه دارد عبارتند از:
-؛ وَ إِذٰا أَذَقْنَا اَلنّٰاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُمْ إِذٰا لَهُمْ مَكْرٌ فِي آيٰاتِنٰا قُلِ اَللّٰهُ أَسْرَعُ مَكْراً إِنَّ رُسُلَنٰا يَكْتُبُونَ مٰا تَمْكُرُونَ(3)وقتى كه پس از گرفتاريى كه بر سر مردم آمده به ايشان رحمتى مى چشانيم آن وقت در آيه هاى ما مكر مى كنند.
يعنى آن كه انسان وقتى خود را بى نياز مى بيند بدون شك طغيان مى كند.
-؛ كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً اَلْوَصِيَّةُ لِلْوٰالِدَيْنِ وَ اَلْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى اَلْمُتَّقِينَ(1)بر شما نوشته شده كه وقتى مرگ به سراغ شما آمد مال خوبى براى پدر، مادر و نزديكان بنابر وصيت باقى بگذاريد.
-؛ وَ لاٰ يَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ لِلّٰهِ مِيرٰاثُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ(2)آن ها كه نسبت به آن چه خدا از فضل و بخشش به ايشان داده اند تنگ دستى به خرج مى دهند. گمان نكنند كه اين بخل براى آن ها بهتر است بلكه براى ايشان بدتر هم هست.
-؛ وَ كَذٰلِكَ مَكَّنّٰا لِيُوسُفَ فِي اَلْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَيْثُ يَشٰاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ نُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِينَ(3)ما هم به اين صورت يوسف را در زمين مكنت و جاه و مقام بخشيديم تا هر طور بخواهد در آن تصرف كند. هر كس را كه بخواهيم از رحمت خود برخوردار مى كنيم، پاداش نيكوكاران را هم ضايع نمى گذاريم.
-؛ قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّيِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا خٰالِصَةً يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ كَذٰلِكَ نُفَصِّلُ اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ(4)بگو چه كسى زينت هاى الهى را كه براى بندگانش ظاهر كرده و روزى هاى پاكيزه را حرام داشته است؟ بگو اين ها در زندگى دنيوى مخصوص مؤمنان است، روز قيامت هم همه اش مال آن ها خواهد بود.
-..؛ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِي اَلدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي اَلْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ(1)پروردگارا! در دنيا به ما نيكى بده و در آخرت هم نيكى ببخش و ما را از عذاب آتش در امان بدار.
-؛ وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ(2)اگر شهرنشينان هم ايمان مى آوردند و تقواپيشه مى كردند ما درهاى بركت را از آسمان و زمين به روى آنان مى گشوديم ولى دروغ انگاشتند و ماهم به خاطر دستاوردهاى خودشان آنان را مؤاخذه كرديم.
-؛ وَ لاٰ تُؤْتُوا اَلسُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَكُمُ اَلَّتِي جَعَلَ اَللّٰهُ لَكُمْ قِيٰاماً وَ اُرْزُقُوهُمْ فِيهٰا وَ اُكْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً(3)مال هايتان را هم كه خداوند مايه پايدارى شما قرار داده است به نادانان ندهيد.
اميرالمؤمنين على (ع) فرمودند:
«يا بُنَىّ اِنّى اَخافُ عَلَيْكَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللهِ مِنْهُ فَاِنَّ الْفَقْرَ منْقَصَةً لِلدّينِ مُدْهِشَةً لِلْعَقْل داعِيَةً لِلْمَقْتِ؛(4)
اى نور چشم من! از فقر بر تو بيم ناكم لذا از آن به خدا پناه ببر كه فقر مايه نقص دين، موجب دهشت و پراكندگى عقل و فراخواندن بدبختى است.»
و نيز فرمود:
«اَلْفَقْرُ مَوْتُ الْاَكْبَر؛(5)فقر و نيازمندى بزرگ ترين نوع مرگ است.»
در جاى ديگرى نيز همين مفهوم وارد شده است:
«اَلا وَ اِنَّ مِنَ الْبَلاءِ الْفاقَةَ، وَ اَشَدُّ مِنَ الْفاقَةِ مَرَضُ الْبَدَنِ، وَ اَشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْبِ؛(1)
بدانيد كه فقر و تنگ دستى از جمله بلاياست و از تنگ دستى بدتر بيمارى بدنى است و از بيمارى بدنى بدتر بيمارى دل است.»
خداوند هم فرموده است:
؛ وَ اِبْتَغِ فِيمٰا آتٰاكَ اَللّٰهُ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ اَلدُّنْيٰا وَ أَحْسِنْ كَمٰا أَحْسَنَ اَللّٰهُ إِلَيْكَ وَ لاٰ تَبْغِ اَلْفَسٰادَ فِي اَلْأَرْضِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُفْسِدِينَ(2)در آن چه هم كه خدا به تو بخشيده سراى آخرت را بجوى اما سهم خودت را هم از دنيا فراموش مكن.
بنابراين دنيا وسيله است لذا اگر در امور مشروع مصرف گردد، به كار گرفته شود حسنه، خير و مطلوب است، و اگر در امور غيرمشروع به كار برده شود مذموم، شر و ناپسند است.
شاهد اين گونه جمع بين آيات و روايات هم بسيار زياد است، مثلاً خداوند تعالى مى فرمايد:
؛ زُيِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ اَلشَّهَوٰاتِ مِنَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْبَنِينَ وَ اَلْقَنٰاطِيرِ اَلْمُقَنْطَرَةِ مِنَ اَلذَّهَبِ وَ اَلْفِضَّةِ وَ اَلْخَيْلِ اَلْمُسَوَّمَةِ وَ اَلْأَنْعٰامِ وَ اَلْحَرْثِ ذٰلِكَ مَتٰاعُ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ اَللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ اَلْمَآبِ(3)ميل قلبى به زن و فرزند، كيسه هاى پر از طلا و نقره، قشون آراسته، چهارپايان، و مزارع
براى مردم زيبا جلوه داده شده است. اين ها بهره زندگى دنيايى است در حالى كه بهترين مقصد پيش خدا است.
لذا مى بينيم كه آيه، ميل به دنيا را مذموم و ناپسند شمرده است نه خود دنيا را.
ميل به دنيا يعنى آن چيزى كه انسان را سرگرم و آشفته خاطر مى نمايد:؛ أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ(1)اين همان چيزى است كه در روايت ها سرآمد همه خطاها شمرده شده است، مثلاً در نهج البلاغه آمده است:
«مَنْ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْيا اَلْتاطَ قلبُهُ مِنْها بِثَلاثٍ: هَمٍّ لايُغِبُّهُ، وَ حِرْضٍ لايَتْرُكُهُ، وَ اَمَلٍ لايُدْرِكُهُ؛(2)
هر كس كه ميل به دنيا دلش را تسخير نمايد، سه چيز بر دلش پيوند مى خورد: فكر و خيالى كه او را آزاد نمى گذارد. حرص و طمعى كه او را رها نمى كند و آرزويى كه از او دست برنمى دارد.»
لذا خداوند تعالى فرموده:
..؛ اَللّٰهُ يَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يَقْدِرُ وَ فَرِحُوا بِالْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ مَا اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا فِي اَلْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ(3)و به زندگى دنيا دل خوش كردند، حال آن كه زندگى دنيا در برابر آخرت چيزى نيست.
اين جا هم مى بينيم كه دل خوش كردن به دنيا مذموم شمرده شده است نه اصل دنيا.
هم چنين خداوند متعال مى فرمايد:
؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُلْهِكُمْ أَمْوٰالُكُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ(4)اى كسانى كه ايمان آورده ايد مال و منال و فرزندانتان شما را از ياد خدا باز ندارد كه هر كس چنين كند زيان كار است.
باز هم دنيايى كه انسان را به غفلت وادار كند، مذموم شمرده شده است نه اصل دنيا.
در جاى ديگر فرموده است:
؛ اَللّٰهِ اَلَّذِي لَهُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ وَيْلٌ لِلْكٰافِرِينَ مِنْ عَذٰابٍ شَدِيدٍ اَلَّذِينَ يَسْتَحِبُّونَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا عَلَى اَلْآخِرَةِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ يَبْغُونَهٰا عِوَجاً أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ بَعِيدٍ(1)واى بر كافران كه چه شكنجه سختى در پيش دارند، كسانى كه زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح بدهند.
نيز مى فرمايد:
؛ وَ لاٰ يَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ لِلّٰهِ مِيرٰاثُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ(2)كسانى كه نسبت به آن چه خداوند از سر بخشش به ايشان داده است تنگ دستى مى كنند گمان نكنند كه اين كار براى آن ها بهتر است بلكه برايشان بدتر هم هست. به زودى در روز قيامت همان ها را كه تنگ دستى كرده اند به گردنشان مى آويزند.
اين جا هم بخل ورزيدن نسبت به مال دنيا ناپسند شمرده شده است نه اصل مال دنيا؛ بلكه اصل مال دنيا را فضلى از جانب خدا برشمرده است.
باز هم خداوند تعالى فرموده است:
؛ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ اِشْتَرَوُا اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا بِالْآخِرَةِ فَلاٰ يُخَفَّفُ عَنْهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ يُنْصَرُونَ(3)آن ها كسانى هستند كه آخرت را با زندگى دنيوى معامله كردند. لذا عذاب آن ها تخفيف داده نخواهد شد.
در اين جا نيز معامله آخرت به قيمت زندگى دنيوى ناپسند و مذموم دانسته شده است نه اصل دنيا.
و در آيه:؛ وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ كَلاّٰ لَيُنْبَذَنَّ فِي اَلْحُطَمَةِ(1)واى بر هر طعنه زن عيب جويى، كه مال جمع مى كند و آن ها را پى در پى مى شمارد. گمان مى كند كه مالش به او جاودانگى خواهد بخشيد در حالى كه اين طور نيست. او را در آتش دامن گير فرو خواهد افكند.
لذا در اين جا پشت گرمى و اطمينان به مال دنيا مذموم شمرده شده است نه اصل آن.
البته نظير اين مطالب در آيات و روايات بيش از هزار نمونه دارد. خلاصه آن كه اگر دنيا در جهت خداوند متعال به كار گرفته شود از فضايل است و اگر در جهت شيطان باشد از رذايل.
امام صادق (ع) در همين رابطه فرمودند:
«فى مناجاة مُوسى (ع) يا مُوسى اِنَّ الدُّنْيا دارُ عُقُوبَةٍ... وَ جَعَلْتُها مَلْعَونَة وَ مَلْعُونٌ ما فيها اِلاّ ما كانَ لى...؛(2)
خداوند تعالى به موسى فرمود: اى موسى! من دنيا را سراى عقوبت قرار دادم... و آن را و
هر چه را كه در آن است نفرين كردم مگر آن چه را كه براى من باشد.»
؛ وَ يَوْمَ يَعَضُّ اَلظّٰالِمُ عَلىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِيلاً و قٰالَ اَلرَّسُولُ يٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اِتَّخَذُوا هٰذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً(1)روزى كه ستم كار دستش را مى گزد و مى گويد: اى كاش با رسول راه رفته بودم. اى واى بر من! كاشكى فلانى را به دوستى خود انتخاب نمى كردم. او پس از آن كه به سراغ من آمد مرا به كناره گيرى و دور افتادن از ذكر واداشت. شيطان هم از دير باز مايه بدبختى انسان بوده است. پيامبر هم گفت: پروردگارا! قوم من اين قرآن را كنار گذاشتند.
در جاى ديگر فرموده است:
؛ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ(2)بگو من پناه مى برم به پروردگار آدميان، پادشاه آدميان، اله يكتا معبود آدميان، از شرّ و وسوسه شيطان، آن شيطان كه وسوسه و انديشه بد افكند در دل مردمان چه آن شيطان از جنس جن باشد و يا از نوع انسان.
چه خوش گفته شاعر:
گلى خوش بوى در حمام روزى *** بدو گفتم كه: مشكى يا عبيرى؟
بگفتا: من گلى ناچيز بودم *** كمال هم نشين در من اثر كرد
; رسيد از دست محبوبى به دستم *** كه از بوى دلاويز تو مستم
وليكن مدتى با گل نشستم *** و گرنه من همان خاكم كه هستم(3)
امام صادق (ع) نيز فرمودند:
«اِيّاكَ وَ مُجالِسَةُ الْاَشْرارِ فَاِنَّهُ يُوجِبُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْأَخْيار؛(1)از هم نشينى با بدان بپرهيز كه موجب بدگمانى تو نسبت به نيكان مى گردد.»
اگر چه جهل و نادانى مخالف علم است ولى داراى انواعى است كه همه آن انواع مذموم و ناپسندند:
نوع اول: عمل به كارى است كه از روى دل خواه و بر مبناى ظهور شهوت و طغيان آن و بدون لجاجت و عناد با حق باشد. از آثار اين گونه جهالت يكى آن است كه پس از آرام گرفتن و ارضاى شهوت موجب پشيمانى در شخص بشود.
از آن نظر به اين حالت «جهل» گفته مى شود كه موجب ناديده گرفتن عواقب كار، زشتى و زيبايى آن مى شود.
بر همين مبناست كه جوان كم تجربه را هم «جاهل» مى نامند. خداوند تعالى در همين رابطه مى فرمايد:
؛ إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولٰئِكَ يَتُوبُ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً(2)توبه به درگاه خدا براى كسانى است كه از روى جهالت مرتكب كار بد شده باشند و بلافاصله توبه كنند، آن ها هستند كه خدا توبه شان را مى پذيرد.
نوع دوم: جهل بسيط است به اين معنا كه انسان فى الواقع جاهل و بى خبر باشد، حتى از بى خبرى و نادانى خودش هم غافل باشد، مثل بيش تر مردم عوام. البته اين نوع جهل، هم عقلاً، هم عرفا و هم از نظر شرع مذموم و ناپسند شمرده شده است:
إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً؛(1)همانا - انسان - از ديرباز بسيار ستم پيشه و ناآگاه بوده است.
انسان عالم هم ناچار است كه با زبان نرم با او برخورد نمايد و بدين وسيله او را تعليم دهد:
..؛ وَ عِبٰادُ اَلرَّحْمٰنِ اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً(2)و هرگاه مردم جاهل به آن ها خطاب - و عتابى - كنند با سلامت نفس - و زبان خوش - جواب دهند.
اين گونه جهل نيز نوعى زندان است تا جايى كه اميرالمؤمنين على (ع) فرمودند:
«اَلْجاهِلُ لَنْ يُلْقى [يلغى] اَبَداً اِلاّ مُفْرطاً اَوْ مُفَرَّطاً؛(3)
شخص نادان را هرگز نيابى مگر آن كه يا زياده رو و افراط كار است و يا تفريط كننده.»
لذا چنين كسى هم چون كف روى آب و يا مانند مگس گله است:
«اَلنّاسُ ثَلاثَةٌ: فَعالِمٌ رَبّانِىٌّ، وَ مُتَعَلِّمٌ عَلى سَبيل نَجاةٍ، وَ هَمَجٌ رَعاعٌ.»(4)
حتى ممكن است مرتكب گناهى بشود و گمان كند كه كار صوابى از او سرزده است
و مستحق پاداش و ثواب است. چنان كه بيش تر عوام الناس به چنين خيالاتى مبتلا هستند.
نوع سوم: جهل مردد است. به اين معنا كه انسان در واقع جاهل باشد ولى به جهل خودتوجه داشته و از آن غافل نباشد، چنين كسى اگر در صدد رفع اين شك و شبهه از
دل خود باشد، وضعيتش از اولى بهتر خواهد بود؛ ولى اگر در صدد رفع آن نباشد از او هم بدتر است.
قرآن كريم اين نوع جهل را همراه با عناد و لجاج مى داند و مى فرمايد:
؛ أَلْقِيٰا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفّٰارٍ عَنِيدٍ مَنّٰاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ مُرِيبٍ(1)هر كفر پيشه لج بازى را كه جلوگيرى خير مى كند و سركشى مى نمايد و شكاك است در جهنم بيندازيد.
از همين روست كه به شدت آن را مورد سرزنش قرار داده، شماتت نموده و فرموده:
؛ لاٰ يَزٰالُ بُنْيٰانُهُمُ اَلَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلاّٰ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ(2)بناى كسانى كه شك را در دلشان پايه ريزى كردند پايدار نمى ماند، مگر آن كه بند دلشان پاره پاره گردد و از هم گسسته شود.
نوع چهارم: جهل مركب است، به اين معنا كه آدمى در واقع جاهل باشد ولى يقين داشته باشد كه عالم است. حال چنين كسى از حال تمامى افراد سابق بدتر است و اين مرض، مرض سختى است و در هر دو سرا موجب عذاب است.
خداوند تعالى فرموده:
-؛ قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً(3)بگو: مى خواهيد زيان كارترين كسان را به شما معرفى كنيم؟ آن هايى كه تلاششان در زندگى دنيا بيهوده بوده ولى پيش خودشان گمان كنند كه خوب كارى كرده اند.
-؛ يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىٰ شَيْءٍ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ(1)روزى كه خداوند همه آن ها را برانگيزد. براى او هم همان طور قسم خواهند خورد كه براى شما قسم مى خوردند و گمان مى كردند به جايى و چيزى پاى بند هستند. بدانيد كه دروغ گويان همين ها هستند.
1) مجادله، آيه 18.
اِلهى وَ رَبّى مَنْ لى غَيْرُكَ اَسْئَلُهُ كَشْفَ ضُرّى وَ النَّظَرَ فى اَمْرى. اِلهى وَ مَوْلاىَ اَجْرَيْتَ عَلَىَّ حُكْماً اتَّبَعْتُ فيهِ هَوى نَفْسى وَ لَمْ اَحْتَرِسْ فيهِ مِنْ تَزْيينِ عَدُوّى فَغَرَّنى بِما اَهْوى وَ اَسْعَدَهُ عَلى ذلِكَ الْقَضاءُ فَتَجاوَزْتُ بِما جَرى عَلَىَّ مِنْ ذلِكَ بَعْضَ حُدُودِكَ وَ خالَفْتُ بَعْضَ اَوامِرِكَ فَلَكَ الْحَمْدُ عَلَىَّ فى جَميعِ ذلِكَ وَلا حُجَّةَ لى فيما جَرى عَلَىَّ فيهِ قَضاؤُكَ وَ اَلْزَمَنى حَكْمُكَ وَ بَلائُك؛
اى معبود و پروردگار من! غير از تو كسى را ندارم كه براى رفع گرفتارى و نظارت در كارهايم از او سؤال كنم. اى معبود و مولاى من! تو مرا مكلف نمودى و من به جاى اين كه به تكاليف تو عمل نمايم از هواى و هوسم پيروى نمودم و از جلوه نمايى و فريب كارى دشمنم پرهيز نكردم. پس بدل خواه خود مرا گول زد و قضا و قدر نيز او را مساعدت كرد. پس همه آنان موجب شد تا من از بعضى حدود و تكاليف تو تجاوز كرده و بعضى از اوامر تو را نيز مخالفت كنم. پس در تمام مواردى كه براى من پيش آمده تو را سپاس مى گويم. و من در اين مخالفت ها و تجاوزها هيچ عذر و حجتى ندارم. اگر قضاو قدر تو جارى شد به دست خود من بوده است. اگر حكم تقصير من از طرف تو دامن گير من شد و اگر بلاى تو به من رسيد همه به دست خود من بوده است. گناه من بلا و مصيبت زا بوده است و از طرف تو جز لطف و عنايت چيزى سراغ ندارم.
«حُكم» در اين جا به معناى تكليف است.
«هوى»، هم به معناى توخالى است، مثل: «وَ اَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ» و هم به معناى سقوط از بلندى و نابود شدن است مثل:
...؛(1)هر كس كه خشم من بر او فرود آيد بى شك به هلاكت خواهد رسيد.
ولى در اين جا منظور از «هوى» تمايلات آدمى است و به اين جهت به آن هايى لفظ «هوى» اطلاق شده است كه آن ها صاحب خود را به سقوط مى كشانند و در هر دو جهان او را به هلاكت مى رسانند.
«احتراس» به معناى دورى كردن است.
جمله «اسعده» در اين جا به معناى يارى و مددكارى آمده است.
«قضا» در اين جا به معناى حكم الزامى تكوينى است كه از جانب خدا براى بنده تقدير مى شود.
«حجت» همان چيزى است كه بين مولا و بنده قرار مى گيرد، و دليل و نتيجه عمل يا حرفى است كه مولا به بنده اش گفته يا انجام داده است، يا دليل و نتيجه عمل و يا حرفى است كه بنده به مولا گفته يا انجام داده باشد.
«حُكم» در اين فراز از دعا كه حضرت مى فرمايد: «وَ اَلْزَمَنىِ حُكْمُكَ» به معناى جزا و نتيجه كار است كه عبارت از قضاوتى است كه قاضى در مرافعات انجام مى دهد تا خصومت هاى طرفين را از بين ببرد.
1) طه، آيه 81.
«بلا» همان مصيبت است، اما در اين جا پيامدهاى زياده روى و از حد گذشتن ها يا نتايجى كه بر شرور و مصائب مترتب است مد نظر مى باشد.
بحثى نيست كه تكليف از الطاف خداوند تعالى است، زيرا تكليف متعلق به واجباتى است كه همراه مصالحى باشد ونيز اجتناب از محرماتى است كه قطعا مفاسدى به همراه داشته باشد. همه اين ها مربوط به مكلَّف است هر چند كه تكليف از طرف مكلِّف نيز لطف و عنايت و ارشاد است، چرا كه خداوند تعالى در عين حال كه پرورش دهنده تكوينى است و نعمت هاى ظاهرى و باطنى را بر آفريدگانش فرو ريخته پرورش دهنده تشريعى نيز مى باشد. پس او براى رساندن ما به كمال و سعادت هاى ابدى بر ما تكليف مى كند. همان طور كه تمامى اوامر و نواهى مادر مهربان دانايى به فرزندش جز براى سعادت او نيست تكاليف الهى نيز براى سعادت ماست. لذا خداوند تبارك و تعالى پيامبران كاملى را آفريد كه دانا، بى گناه و پيراسته از هر عيبى بودند و ايشان را به عقل كامل و صفات حسنه آراست و به تربيت الهى پروريد و سپس با معجزات آشكار و روشنى آنان را به سمت مردم روانه كرد تا مردم را تزكيه كرده وتعليم دهند و هم چنين ميانه روى را به پاى دارند. سرانجام ايشان را به مقام لقا و فنا و عبوديت، و به عبارت ديگر به لذت هاى ابدى، مادى و معنوى كه از بين رفتنى نبوده و تكرار نمى شوند برسانند.
خداوند تعالى فرموده است:
-؛ هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ(1)او كسى است كه در بين درس نخوانده ها فرستاده اى را از بين خود ايشان برگزيد تا نشانه هاى او را برايشان بازگو كرده و ايشان را پاك سازى نمايد و علم كتاب و حكمت را به ايشان بياموزد.
1) جمعه، آيه 2.
-؛ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْمِيزٰانَ لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ لِيَعْلَمَ اَللّٰهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اَللّٰهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ(1)ما فرستادگان خود را با نشانه هاى آشكار فرستاديم. كتاب و عدالت را هم با ايشان همراه كرديم تا بين مردم قسط را به پا دارند.
-؛ وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ(2)... و جن و انس را هم نيافريدم مگر اين كه خدا را عبادت كنند.
خلاصه آن كه بعثت انبيا، فرو فرستادن كتاب ها، واداشتن مكلفين به تكليف هايشان، واداشتن همگى براى رسيدن به سعادت، بيرون بردن آنان از تيرگى ها و تاريكى ها به سوى نور و هدايت ايشان به صراط مستقيم لطفى است بى نهايت. خداوند تعالى فرموده است:
؛ يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ قَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولُنٰا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّٰا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ(3)نور و كتاب روشن گرى از جانب خدا براى شما آمد كه خداوند به واسطه آن هر كس را كه خواهان رضايت بى حد او باشد به راه هاى سلامتى رهنمون مى شود و ايشان را از تاريكى ها با اجازه خود به سوى نور بيرون مى برد و به سوى صراط مستقيم راهنمايى مى فرمايد.
علاوه بر اين كه انجام عبادت ها و دورى از محرمات اگر هيچ فايده اى هم نداشته باشد وظيفه بنده است. اميرالمؤمنين على (ع) فرمودند:
«ما عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نارِكَ وَ لا طَمَعاً فى جَنَّتِكَ وَ لكِن وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُكَ؛(1)
از ترس آتشت بندگيات نكردم. به طمع بهشت هم بنده ات نشدم بلكه تو را سزاوار بندگى يافتم لذا بندگيات را به جان خريدم.»
بنابراين عبادت كردن و ترك معصيت به نيت استفاده بردن در شأن آدمى نيست. لذا در روايات اين قبيل كارها از شؤون مزدوران به شمار آمده است. به همين جهت در روايات فراوانى اعتراف بنده به تقصير در بندگى لازم دانسته شده است.
فضل از امام موسى بن جعفر (ع) روايت كرده است كه آن حضرت فرمودند:
«اَكْثِر مِنْ اَنْ تَقُولُ الّلهُمَّ لاتَجْعَلْنى مِنَ الْمُعارينَ وَلاتُخْرِجْنى مِنَ التَّقْصير؛(2)
اين دعا را خيلى تكرار كن كه خداوندا! مرا از كسانى كه دين در نزدشان امانت موقتى است قرار مده، از حد تقصير هم بيرونم مبر.»
راوى مى گويد: از حضرت سؤال كردم كه «معارين» را شناختم و دانستم كسى است كه دين در نزد او به امانت گذاشته مى شود و سپس از او باز گرفته مى شود؛ اما معناى «لاتُخْرِجْنى مِنَ التَّقْصير» را ندانستم. حضرت فرمودند:
«كُلُّ عَمَلٍ تُريدُ بِهِ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ فَكُنْ فيهِ مُقَصِّراً عِنْدَ نَفْسِكَ فَاِنَّ النّاسَ كُلُّهُمْ فى اَعْمالِهِمْ فيما بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ اللّهِ مُقَصِّرُونَ اِلاّ مَنْ عَصَمَهُ اللّهَ عَزّوَجَلّ؛(3)
هر كارى را كه براى خداوند عزوجل مى كنى خود را در آن كار مقصر بدان چرا كه همه مردم در كارهايشان كه بين آن ها و خدا هست مقصرند مگر كسى كه خداوند عزوجل او را نگه بدارد.»
عمدتا آن چه موجب خسران مى شود نفس اماره، خواهش دل، شيطان و جلوه گرى اوست. لذا اميرالمؤمنين على (ع) به آن ها اشاره فرمودند.
خواهش نفسانى به قدرى در قرآن مذموم شمرده شده كه حتى آن را بخشى از گمراهى و نوعى ظلم به حساب آورده است.
خداوند متعال در اين زمينه در آيات متفاوتى مى فرمايد:
-..؛ وَ مٰا لَكُمْ أَلاّٰ تَأْكُلُوا مِمّٰا ذُكِرَ اِسْمُ اَللّٰهِ عَلَيْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ مٰا حَرَّمَ عَلَيْكُمْ إِلاّٰ مَا اُضْطُرِرْتُمْ إِلَيْهِ وَ إِنَّ كَثِيراً لَيُضِلُّونَ بِأَهْوٰائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُعْتَدِينَ(1)بيش ترشان هم به خاطر اميال نفسانى شان ندانسته موجب گمراهى مى شوند.
-؛ فَإِنْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّمٰا يَتَّبِعُونَ أَهْوٰاءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ(2)آن وقت اگر دعوت تو را اجابت نكردند بدان كه آن ها از خواسته هاى دلشان پيروى مى كنند. از كسى هم كه بدون راهنمايى اى از جانب خداوند از خواسته دلش پيروى كند گمراه تر كيست؟ خداوند گروه ستمكاران را راهنمايى نمى فرمايد.
-؛ أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلىٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ(3)آيا كسى را كه هواى نفسش را معبود خود قرار داده بود و خدا هم او را با علم گمراه كرد و بر گوش و دلش مهر نهاد و بر چشمش پرده كشيد ديده اى؟ از اين به بعد جز خدا ديگر كسى او را راهنمايى خواهد كرد؟ پند نمى گيريد؟
بارها از قول رسول خدا (ص) و اميرالمؤمنين (ع) عرض كرديم:
«اِنَّ اَخْوَفَ ما اَخافُ عَلَيْكُمُ اِثْنتانِ اتِّباعُ الْهَوى وَ طُولُ الْاَمَلِ فَاَمّا اِتِّباعُ الْهَوى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ اَمّا طُولُ الْاَمَلِ فَيَنْسِى الْاخِرَة؛(1)
بيش تر از هر چيز ديگر از دو چيز بر شما بيم ناكم: يكى پيروى از خواهش دل و ديگر آرزوى دراز. پيروى از خواهش دل كه راه را بر حق مى بندد و درازى آرزو هم آخرت را از ياد مى برد.»
و بالاخره خداوند تعالى فرموده است:
؛ فَأَمّٰا مَنْ طَغىٰ فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ(2)كسى كه سركشى كند و زندگى دنيا را ترجيح دهد جايگاه او آتش است. ولى كسى كه از مقام پروردگارش بيم ناك باشد و جانش را از هوا و هوس باز دارد در بهشت جاى گزين خواهد بود.
اما نفس اماره اگر چه ذاتا شر است:
«اِنَّ النَّفْسَ لاََمّارَةٌ بِالسُّوءِ» ولى به هر حال مثل آب مى ماند اگر جلويش گرفته شود و مواظبت گردد بى نهايت فايده خواهد داشت و اگر جلويش را نگيرند و از آن مواظبت نكنند مخرب خواهد بود. چون نفس امّاره به منزله مركب جان است لذا انسان بايد مواظب آن باشد و آن را تعديل كند تا بتواند از آن بهره بردارى كند. در اين صورت نفس اماره موجب پيش رفت انسان مى شود.
در مورد جلوه گرى شيطان هم قرآن خبر داده است:
؛ قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ(1)گفت: پروردگارا! به جهت آن كه مرا گمراه كردى من هم آن چه را در روى زمين است براى آن ها زيبا جلوه مى دهم و همگى شان را بدون شك از راه بيرون خواهم برد مگر بندگان خاص و برگزيده تو را.
البته منظور از جلوه گرى و آراستن، زينت بخشيدن باطل و خوب جلوه دادن گناهان است، همان طور كه براى حضرت آدم باطل را زينت كرد و اين مطلب را مى توان از آيات متعددى استفاده كرد:
-؛ وَ يٰا آدَمُ اُسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ اَلْجَنَّةَ فَكُلاٰ مِنْ حَيْثُ شِئْتُمٰا وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ اَلشَّجَرَةَ فَتَكُونٰا مِنَ اَلظّٰالِمِينَ فَدَلاّٰهُمٰا بِغُرُورٍ فَلَمّٰا ذٰاقَا اَلشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا وَ طَفِقٰا يَخْصِفٰانِ عَلَيْهِمٰا مِنْ وَرَقِ اَلْجَنَّةِ وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا اَلشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُمٰا إِنَّ اَلشَّيْطٰانَ لَكُمٰا عَدُوٌّ مُبِينٌ(2)و اى آدم! تو و همسرت هم در بهشت ماندگار باشيد و از هر چه مى خواهيد بخوريد به شرط آن كه به اين درخت نزديك نشويد و گرنه از ستم كاران مى شويد. ولى شيطان آن ها را وسوسه كرد تا زشتى هايشان را كه از آن ها پوشيده بود نمايان ساخت و به ايشان گفت پروردگارتان به اين جهت شما را از نزديك شدن به اين درخت باز مى دارد كه بيم دارد شما تبديل به دو فرشته بشويد يا جاودانه بمانيد. براى آن ها قسم ياد كرد كه من از نصيحت گران شما هستم لذا آن ها را فريفت.
-؛ لَعَنَهُ اَللّٰهُ وَ قٰالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبٰادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ مٰا يَعِدُهُمُ اَلشَّيْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً(1)خدا او را نفرين كرد. شيطان نيز گفت سهم ويژه اى از بين بندگانت را مى گيرم و گمراه مى كنم و آن ها را به آرزومندى وامى دارم و به آن ها فرمان مى دهم تا گوش هاى چهارپايان را سوراخ كرده و در آفرينش خدا تغيير ايجاد كنند. هر كس هم شيطان را به سرپرستى برگزيند آشكارا زيان ديده است. شيطان به آن ها وعده مى دهد و آنان را به آرزومندى مى كشاند. وعده شيطان هم فريبى بيش نيست.
-؛ اَلشَّيْطٰانُ يَعِدُكُمُ اَلْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اَللّٰهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ(2)شيطان به شما وعده فقر مى دهد و شما را فرمان مى دهد كه به طور آشكارا مرتكب زشت كارى گرديد ولى خداوند وعده آمرزش و بخشش فراوان خود را به شما مى دهد. خدا وسعت دهنده و داناست.
خداوند از قول شيطان لعين فرموده:
؛ قٰالَ فَبِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَكَ اَلْمُسْتَقِيمَ ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شٰاكِرِينَ(3)لذا به جهت آن كه مرا گمراه كردى من هم بر سر راه راست تو كمين مى كنم و از پس و پيش و راست و چپ بر آن ها حمله مى كنم. آن وقت بسيارى از ايشان را قدرشناس نخواهى يافت.
در كتاب مجمع البيان از امام باقر (ع) روايت شده است كه، مراد شيطان از جمله:
از روبه رو به ايشان حمله مى كنم» اين است كه: «آخرت را در نظرشان خوار و بى مقدار مى گردانم» و جمله: «از پشت سر به ايشان حمله مى كنم»، يعنى: «آن ها را به جمع كردن مال فرمان مى دهم و نمى گذارم حقوق واجب مالى شان را بپردازند تا بلكه براى ورثه شان باقى بماند.» و جمله: «از سمت راست به ايشان حمله مى كنم»، يعنى: «امر دينشان را با زيبا جلوه دادن گمراهى و خوب جلوه دادن شبهه، خراب مى كنم»، و «از سمت چپ به آنان حمله مى كنم»، يعنى: «محبت لذت و شهوت را بر دل هايشان مستولى مى كنم.(1)بنابراين بايد در برابر جلوه نمايى هاى شيطان استقامت كرد و از شر او به خداوند پناه برد.
1) مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، ج 4، ص 123.
گرچه شيطان نفس آدمى مظهر شر است ولى وجود آن از الطاف خفيه خداوند است، چرا كه نفس اماره اگر چه به منزله شيطان داخلى وجود انسان است ولى به هر حال همان طور كه به كمال رسيدن انسان به واسطه وجود شيطان است، به واسطه وجود نفس هم هست.
خداوند تعالى در قرآن فرموده است كه آزمايش و امتحان براى انسان امرى لازم و حتمى است:
؛ أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ وَ لَقَدْ فَتَنَّا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْكٰاذِبِينَ(1)آيا مردم چنين گمان كرده اند كه تا بگويند ايمان آورديم ديگر به آزمايش كشيده نمى شوند؟ حال آن كه هر كس را كه پيش از ايشان بوده به آزمايش كشيده ايم، تا خداوند معلوم كند چه كسانى راست گو و چه كسانى درغ گو هستند.
منظور از علم خداوند تعالى علم فعلى و نفس امر خارجى از قبيل مصيبت ها و مشكلات است، چنان كه خداوند تعالى فرموده است:
؛ وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِينَ أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ(2)و به چيزى از قبيل ترس، گرسنگى، كمبود مالى و جانى و كم بهره گى شما را آزمايش مى كنيم در آن صورت به پايمردانى كه در هنگام رسيدن مصيبتى به آن ها مى گويند: ما از
آن خدا هستيم و بدون شك به سوى او باز مى گرديم؛ مژده بده. آن ها كسانى هستندكه درودها و رحمت پروردگارشان بر آنان مى بارد. راه يافتگان هم همان ها هستند.
ظاهرا اين امتحان از قبيل امتحان معلم از محصل نيست بلكه از قبيل آزمايش طلا براى مشخص كردن عيار آن است. در كافى از امام موسى بن جعفر (ع) در اين باره روايت شده است:
«يُفْتِّنُونَ كَما يُفْتِّنُ الذَّهَبُ وَ يُخْلِصُونَ كَما يُخْلِصُ الذَّهَبُ؛(1)مثل طلا گداخته مى شوند و مثل طلا خالص و ناب مى گردند.»
1) كافى، ج 1، ص 370، (باب التمحيص و الإمتحان)، ح 4.
امتحان و آزمايشى كه در قرآن و روايات آمده به دو علت است:
يكى به جهت آن كه راست گو از دروغ گو تميز داده شود، تا معلوم شود چه كسى تلاش گر و مبارز است و چه كسى ترسو و بى خيال، چه كسى مؤمن است و چه كسى مشرك:
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان
تا سيه روى شود هر كه در او غش باشد(1)
ديگر آن كه براى استكمال آدمى لازم است. يعنى كمال انسان به پايمردى در مصيبت ها، گرفتارى ها و بندگى و هم چنين در برابر معصيت است. لذا اگر گرفتارى ها، عبادت ها و معصيت ها نمى بود تقرب معنايى نمى داشت و مسئله اى به نام «كمال انسان» در عقل نمى گنجيد. اگر تمايلات، وسوسه هاى نفس اماره و شيطان نمى بودند اجتناب و تعديل غرايز و كمال جويى بى معنا مى بود:
ناز پروردِ تنعم نبرد راه به دوست
عاشقى شيوه مردان بلاكش باشد(2)
بنابراين مى توان گفت كه در هستى شرى وجود ندارد بلكه هر چه گمان شود شر است، ذاتا يا حداقل نسبت به جهان هستى وجود او خير است.
كار شيطان چيزى جز وسوسه نيست كه آن هم عبارت است از القاى توهمات، تخيلات، جلوه گرى ها و وعده ها، چنان كه آيات مربوط نيز اين موضوع را تأييد مى كنند.
در مقابل آن القاى الهامات رحمانى از جانب فرشتگان و القاى تفكرات انسانى از جانب عقل و وجدان است.
از همه بهتر بعثت انبيا و انزال كتاب هاى آسمانى است. از آن هم بهتر يادآورى خداوند تعالى در آيات متعدد قرآن كه فرمود شيطان دشمن آشكارى است. اين تذكر در كتاب هاى آسمانى پيشين هم بوده است. از قرآن چنين بر مى آيد كه در روز اول اين تذكر به صورت عهد و پيمان بين انسان وخدا مطرح شده و استوار گرديده است:
؛(1)اى آدمى زادگان! مگر با شما پيمان نبستم كه بندگى شيطان را نكنيد كه او دشمن آشكارى براى شما است؟
لذا پس از اين عهد هر كس از او پيروى مى كند شايسته همه گونه شماتت و سرزنش هست. چنان كه شيطان هم در روز قيامت به اولياى خود چنين خواهد گفت:
؛ وَ قٰالَ اَلشَّيْطٰانُ لَمّٰا قُضِيَ اَلْأَمْرُ إِنَّ اَللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ مٰا كٰانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاٰ تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ اَلظّٰالِمِينَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ(2)
وقتى كار به پايان برسد شيطان خواهد گفت: خداوند به شما وعده حقيقى داد، ولى من در وعده اى كه به شما داده بودم تخلف كردم. من سلطنتى بر شما نداشتم غير از آن كه شما را صدا كردم و پيش خواندم و شما هم اجابت كرديد. لذا مرا سرزنش نكنيد. بلكه خودتان را سرزنش كنيد. من نجات دهنده شما نيستم شما هم رهايى بخش من نيستيد. من آن چه را كه شما قبلاً به آن شرك ورزيده ايد انكار مى كنم. عذاب دردناكى در انتظار ستم پيشگان است.
اين مسئله در بخشى از مقدمات به طور مشروح مورد بحث و بررسى قرار گرفت ولى مطلبى كه در اين جا لازم به توضيح است، اين است كه اميرالمؤمنين على (ع) در ابتدا فرموده است:
«وَ اَسْعَدَهُ عَلى ذلِكَ الْقَضاء» و سپس فرموده: «فَلَكَ الْحَمَدُ عَلَىَّ فى جَميعِ ذلِكَ وَلا حُجَّةَ لى فيما جَرى عَلَىَّ فيهِ قَضائُك.»(1)
الف) [حتمى و جبرى]: آدمى در سرنوشت خود داراى قضا و قدرى است كه اختيار او در سلسله علل وجودى آن راه ندارد. لذا به آن «قضا و قدر حتمى و جبرى» گفته مى شود، مثل مرگ، گردش خون و از اين قبيل موارد حتمى و جبرى.
ب) [اختيارى]: يك نوع قضا و قدر هم دارد كه اختيار او در رديف علل وجودى آن دخيل است. لذا به آن «قضا و قدر معلق، اختيارى، غير حتمى» اطلاق مى گردد. مثل آن كه مريض بايد دارو رامصرف كند تا شفا پيدا كند و يا اگر كسى زهر بخورد دست به خودكشى زده است.
لذا تن درستى بيمار، يا مرگِ كسى كه زهر خورده قضا و قدر است اما در اختيار اوست. اگر دارو را مصرف كرد سلامتى او تقدير اوست و اگر زهر را سركشيد تقديرش مرگ است. خوش بختى و بدبختى شخص هم از همين نوع است. يعنى خود شخص به واسطه عبادت و دورى از محرمات سعادت خود را رقم مى زند و خود او هم مى تواند كه با پيروى از دل خواه خود و ترك عبادات و انجام محرمات بدبختى را براى خود تقدير نمايد. لذا كسى كه شيطان را به سرپرستى خود برگزيند سلطنت شيطان براى او
1) مصباح المتهجد، ص 844، (دعاء آخر و هو دعاء الخضر (ع).
تقدير مى شود و كسى كه بنده خدا شود سلطنت نداشتن شيطان بر او تقدير مى گردد. البته در بعضى از آيات به اين مسئله اشاره شده است:
-؛ إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْغٰاوِينَ(1)تو بر بندگان من تسلطى ندارى مگر بر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند.
-؛ إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ(2)او بر كسانى كه ايمان آورده و كارهايشان را به پروردگارشان واگذار كرده باشند سلطه اى ندارد. سلطه او تنها بر كسانى است كه او را به سرپرستى برگزيده باشند يا آن كه او را هم كار خدا بدانند.
لذا هر كس كه شيطان را به سرپرستى خود برگزيند اقتضاى پيروى از دل خواه و شيطان به او روى مى آورد و نفس اماره و شيطان هم بر انجام اين اقتضا با يك ديگر همكارى و مساعدت مى نمايند. اين اقتضا همان قضايى است كه خود او براى خودش رقم زده است.
بنابراين هر كس كه بنده شد اقتضاى پيروى از عقل، وجدان، پيامبران و كتب آسمانى در او پيدا مى شود و آن ها هم بر اجراى اين اقتضا او را مساعدت و يارى مى نمايند. اين اقتضا نيز همان قضايى است كه خود او براى خودش رقم زده است.
پس كسى كه فريب شيطان و جلوه گرى او را بخورد ديگر حجتى ندارد كه بگويد قضاو قدر يارى كرد كه اين چنين شد بلكه، خداوند تعالى بر او حجت دارد كه بگويد:
هر چند كه قضا بر وقوع چنين حادثه اى يارى كرد ولى مگر نه اين كه اين قضا هم به دست خود تو و به اختيار تو برايت آماده شده بود؟ به قول شاعر:
تو گر خود كنى خويشتن اهل دوزخ
مدار از خدا چشم نيك اخترى را(1)
1) ناصرخسرو چنين سروده است: «چو تو خود كنى اختر خويش را بد مدار از فلك چشم نيك اخترى را» ر. ك: ديوان اشعار، قصايد، شماره 6.
از جمله معارف عاليه در اسلام كه بسيارى از شبهات را رد مى كند و در عين حال زنگ خطرى است در گوش گناه كار، همين عكس العمل گناهان است.
پيامدها و پاداش هايى كه براى اعمال ذكر شده به سه نوع است:
اول: حدود و قصاص. بحثى نيست كه اين گونه مجازات ها به نسبت بزرگى جرم و گناه شدت پيدا مى كنند. لذا هر كس كه از اجراى قانون پليس تخلف كند سزاى او جريمه نقدى يا چند روزى زندان رفتن است ولى اگر كسى را بكشد سزايش قتل خود اوست كه اين نوع جرم، جرم وضعى است، لذا قانون گذار بايد مراعات تناسب جرم وجريمه را بنمايد.
دوم: آثار طبيعى. اين آثار براى هر كارى هست كه در عرف به آن «مكافات» گفته مى شود. لذا هر كس مرتكب كار زشتى بشود - به ويژه اگر اين كار زشت در حق مردم از او سر بزند - اثر طبيعى آن بدبختى دنيوى است و هر كس كه كار شايسته و پسنديده اى انجام بدهد پاداشش زندگى پاكيزه در دنيا و آخرت است. خداوند متعال مى فرمايد:
..؛ فَلَمّٰا أَنْجٰاهُمْ إِذٰا هُمْ يَبْغُونَ فِي اَلْأَرْضِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّمٰا بَغْيُكُمْ عَلىٰ أَنْفُسِكُمْ مَتٰاعَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا ثُمَّ إِلَيْنٰا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ(1)اى مردم! بهره زندگى دنيا عبارت است از زياده روى شما نسبت به جان هاى خودتان، بعد پيش ما برمى گرديد. و ما شما را از كارهايى كه مى كرديد با خبر مى كنيم.
؛ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(2)
نظير آن خوردن زهر و خودكشى است. اگر چه يك لحظه بيش تر مخالفت نكرده و مرتكب گناه نشده ولى اثر طبيعى اش آن است كه براى هميشه بميرد و وابستگان او هم تمام عمرشان را در سختى و مشقت به سر برند. هر كس كه در تحصيل علم يا كسب مال مدت كمى سختى ها را به جان بخرد اثر طبيعى اش آن است كه آينده در رفاه و آسايش هست بلكه وابستگان او هم آينده در رفاه و آسايش هستند.
لذا اين جا اگر چه تناسب محفوظ نيست ولى اثر طبيعى اش اين طور اقتضا مى كند هم چنان كه شاعر مى گويد:
اين جهان كوهست فعل ما ندا
سوى ما آيد نداها را صدا(1)
و در سروده اى ديگر:
چو بد كردى مباش ايمن ز آفات
كه واجب شد طبيعت را مكافات(2)
نيز از سراينده اى ديگر:
ديدى كه خون ناحق پروانه، شمع را
چندان امان نداد كه شب را سحر كند(3)
سوم: اثر اخروى. اين نوع اثر، عينى و با عمل متحد است. لذا عملى كه در اين دنيا ظاهر و عرض است در آخرت به صورت حقيقت ظهور خواهد كرد كه به آن «تجسم عمل» مى گويند. از قرآن و روايات هم اين مسئله به دو وجه نمايان است:
يكى آن كه عمل در حقيقت آدمى و هويت او اثر مى گذارد، كلام الهى است:
؛ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوٰاجاً(1)روزى كه در شيپور دميده شود گروه گروه خواهيد آمد.
يعنى به انواع گوناگون خواهيد آمد چنان كه در حديث نبوى نيز آمده است كه به ده نوع محشور خواهند شد. بعضى به صورت ميمون، گروهى به شكل خوك، عده اى به صورت سگ و... كلام الهى است كه:
-؛ يُعْرَفُ اَلْمُجْرِمُونَ بِسِيمٰاهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّوٰاصِي وَ اَلْأَقْدٰامِ(2)گناه كاران از چهره هايشان شناخته مى شوند. لذا موى جلوى سر و قدم هايشان را مى گيرند.
-.؛ وَ مَنْ يَهْدِ اَللّٰهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِهِ وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ عَلىٰ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّمٰا خَبَتْ زِدْنٰاهُمْ سَعِيراً(3)روز قيامت نيز آن ها را به چهره هايشان محشور مى كنيم. كور و لال و كر خواهند بود. پناه گاه آن ها جهنم است.
-؛ هُنٰالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَى اَللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ اَلْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ(4)در آن جا هر نفسى آن چه را پس انداز كرده است هويدا و آشكار مى سازد.
-؛ يَوْمَ يَأْتِ لاٰ تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ فَأَمَّا اَلَّذِينَ شَقُوا فَفِي اَلنّٰارِ لَهُمْ فِيهٰا زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ(5)روزى خواهد آمد كه هيچ كس جز به اذن او سخن نخواهد گفت. آن گاه بعضى از آن ها خوش بخت و بعضى بدبخت خواهند بود. آن ها كه بدبخت شوند در آتش خواهند بود و صيحه و ضجه خواهند زد.
-؛ قٰالُوا رَبَّنٰا غَلَبَتْ عَلَيْنٰا شِقْوَتُنٰا وَ كُنّٰا قَوْماً ضٰالِّينَ قٰالَ اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ(1)گفتند پروردگارا! بدبختى ما بر ما مسلط شد و ما گمراه شده ايم. پروردگارا! ما را از آتش بيرون آور اگر ديگر برگشتيم آن وقت ستم كار شناخته شويم. - پروردگار - خواهد گفت: برگرديد در آتش و با من حرف نزنيد.
وجه ديگر، تجسم عمل به صورت حقيقى و متناسب با آن است. كلام الهى است:
-؛ يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهٰا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً وَ يُحَذِّرُكُمُ اَللّٰهُ نَفْسَهُ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ(2)
روزى كه هر كس هر آن چه از نيكى و بدى انجام داده خواهد ديد. ميل خواهد كرد كه اى كاش بين او و آن عمل تجسم يافته فاصله دور و درازى مى بود. و خداوند شما را از آن برحذر مى دارد. چرا كه خدا نسبت به بندگان مهربان است.
-؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ خَبِيرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اَللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ(3)اى مؤمنين! در راه خدا خويشتن دارى كنيد و هر يك از شما ببينيد چه چيزى براى فردايش پيش فرستاده. باز هم در راه خدا خويشتن دارى كنيد كه خدا از هر كارى كه مى كنيد باخبر است. مثل آن هايى هم كه خدا را از ياد بردند نباشيد كه خدا هم خودشان را از يادشان برد. فاسقان همان ها هستند.
وَ إِذَا اَلْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ عَلِمَتْ نَفْسٌ مٰا أَحْضَرَتْ (1)و آن گاه كه بهشت آراسته گردد بر هر كسى معلوم مى شود كه چه پيش فرستاده است.
روايت شده است كه قيس بن عاصم به رسول خدا (ص) گفت من از صحرانشينان هستم ونمى توانم مدام به محضر مباركتان شرف ياب شوم. مرا موعظه اى كنيد كه براى هميشه به كار بيايد. رسول خدا (ص) فرمودند:
«اِنَّ لَكَ مُونِساً لايُفْرِقُكَ اَبَداً فَهُوَ حَىٌّ وَ اَنْتَ مَيِّت فَانْ كان شَريفاً فَيُعِزُّكَ وَ اِنْ كانَ لَئيماً فَيُؤْذيكَ فَهُوَ يُحْشَرُ مَعَكَ وَ اَنْتَ مَسْئُولٌ عَنْه؛(2)
تو را هم دمى هست كه هرگز از تو جدا نخواهد شد. حتى اگر مرده باشى او زنده است. لذا اگر شرافت مند باشد مايه عزت و سرافرازى تو خواهد بود و اگر خوار و بى مقدار باشد مايه اذيت و آزار تو و اوست كه با تو محشور خواهد شد و از تو درباره او بازخواست مى شود.»
قيس بن عاصم درخواست كرد كه اين مطالب به شعر گفته شود. لذا حسان بن ثابت آن را به شعر در آورد و چنين سرود:
تَخَيَّر خَليطاً من فِعالِكَ إنَّما *** وَ لابُدَّ بَعْدَ الْمَوْتِ مِنْ اَنْ تُعِدَّهُ
فَاِنْ كُنْتَ مَشْغُولاً بِشىءٍ فَلا تَكُن *** فَلَنْ يَصْحَبَ الْاِنْسانَ مِنْ بَعْدِ مَوتِه
اَلا اِنَّمَا الْإِنسانُ ضَعيفٌ لِاَهْلِه *** قَرينُ الْفَتى فِى الْقَبرِ ما كانَ يَفْعَلُ
لِيَوم يُنادَى الْمَرْءُ فيهِ فَيُقْبِلُ *** بِغَيْرِ الَّذى يَرْضى بِه اللّهِ تَشْغَلُ
وَ مِنْ قَبْلِه اِلاّ الَّذى كانَ يَعْمَل *** يُقيمَ قَليلاً فيهِمْ ثُمَّ يَرْحَل؛(3)
از كردارهاى خود هم صحبتى برگزين كه آدمى را كردارش در گور هم دم است. و ناچارى كه پس از مرگ او را براى روزى كه فرا خوانده مى شوى و به آن سو رو مى كنى آماده اش كنى. لذا اگر خواستى سرگرم كارى باشى به هيچ كار ديگرى مپرداز مگر آن كه رضايت خدا در آن باشد كه پس از مرگ و پيش از مرگ جز كردار آدمى كسى با او هم صبحت و هم دم نيست و نخواهد بود. انسان در برابر خانواده اش ضعيف و ناتوان است. مدت كمى در بين آن ها زندگى مى كند و بعد از آن ها جدا خواهد شد و كوچ خواهد كرد.
شاعر فارسى زبان چه زيبا سروده:
برگ عيشى به گور خويش فرست *** هر كه مزروع خود بخورد و خويد
اى تهى دست رفته در بازار *** ; كس نيارد ز پس تو پيش فرست
وقت خرمنش خوشه بايد چيد *** ترسمت بر نياورى دستار(1)
در روايتى هم از حضرت رسول (ص) وارد است:
«
الدُّنْيا مَزْرَعَةُ الْاخِرَة؛(2)دنيا كشت زار آخرت است.»
و نيز فرمود:
«اِنَّما هِىَ اَعْمالُكُمْ رُدَّتْ اِلَيْكُ؛(3)آخرت عبارت از همان كارهاى شماست كه به شما پس داده مى شوند.»
نزد اهل مكاشفه و اهل آخرت اين مسئله از ضروريات شمرده شده است.
شيخ بهايى (رحمه الله) هم پس از ذكر حكايت يكى از اهل مكاشفه فرموده كه اين از ضروريات است.
مولوى هم در مثنوى به هر دو وجه تجسم عمل اشاره كرده است:
اى دريده پوستين يوسفان *** گشته گرگان يك به يك خوهاى تو
زانكه مى بافى همه ساله، بپوش *** گر بخارى خسته اى خود كشته اى
چون ز دستت زخم بر مظلوم رست *** آن سخن هاى چو مار و كژدمت
; گرگ برخيزى از اين خواب گران *** مى درانند از غضب اعضاى تو(1)
زان چه مى كارى همه روزه، بنوش(2)*** ور حرير و قز درى، خود رشته اى
آن درختى گشت ازو زقّوم رست *** مار و كژدم گشت و مى گيرد دمت(3)
خلاصه آن كه عمل اين دنيا، به نحو عينى و مشهود در آخرت همراه آدمى خواهد بود. بلكه مى توان گفت كه در همين دنيا نيز موجود است. ديده بصيرت مى خواهد تا چهره واقعى اعمال در اين دنيا مشاهده شود. لذا در آخرت چون ديده ها داراى بينش و بصيرت خواهند بود حقيقت مشهود خواهد شد. كلام الهى است:
.؛ لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ(4)ديگر پرده از چشمت برداشتيم لذا امروز ديده ات كاملاً تيز بين است.
قرآن هم به اين عينيت اشاره فرموده است:
؛ وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ كِتٰاباً يَلْقٰاهُ مَنْشُوراً مَنِ اِهْتَدىٰ فَإِنَّمٰا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا يَضِلُّ عَلَيْهٰا وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ وَ مٰا كُنّٰا مُعَذِّبِينَ حَتّٰى نَبْعَثَ رَسُولاً(1)سرنوشت هر انسانى را هم بر گردنش آويخته ايم كه در روز قيامت به صورت كارنامه اى برايش بيرون مى آوريم. آن را باز مى كند و مى بيند - به او مى گوييم - كارنامه خودت را بخوان. امروز ديگرخودت براى حساب رسى اعمال خودت كافى هستى. هر كس كه هدايت شد به نفع خودش راه پيدا كرده است، هر كس هم كه راه را گم كرده به ضرر خودش راه را گم كرده است، هيچ باربرى هم بار ديگرى را به دوش نخواهد كشيد.
اميرالمؤمنين على (ع) هم در اين جمله به همين التزام اشاره فرموده است: «والزمنى حكمك و بلائك».(2)لذا آن چه كه راسل و امثال او كه در علم و فلسفه شهرت پيدا كرده اند و حال آن كه بويى از فلسفه و عرفان نبرده اند اشكال كرده اند، كه چطور ممكن است خداوند تعالى براى گناه كوچكى بندگان را به شكنجه دردناى مبتلا كند اصلاً مسئله قابل توجهى نيست و جوابش آن است كه عذاب خداوند متعال وضعى نيست تا اشكالى بر آن وارد باشد بلكه عذاب او همان عمل است. اما به نحو عينيت و اتحاد.
نظير همين سؤال از امام صادق (ع) پرسيده شد و امام (ع) نيز در جواب فرمودند:
«اِنَّما خُلِّدَ اَهْلُ النّارِ فِى النّارِ لِأَنَّ نِيّاتِهِمْ كانَتْ فِى الدُّنْيا اَنْ لَوْ خُلِّدُوا فيها اَنْ يَعْصُوا اللّهَ اَبَدا وَ إنَّما خُلِّدَ اَهْلُ الْجَنَّةِ فِى الْجَنَّةِ لِاَنَّ نِيّاتَهُمْ كانَتْ فِى الدُّنْيا اَنْ لَوْ بَقَوا فيها اَنْ يُطيعوا اللهَ اَبَداً فَبِالنِّيّاتِ
خُلِّدَ هؤُلاءِ وَ هؤلاءِ؛(1)
دوزخيان به اين جهت در دوزخ جاودانه شدند كه اگر جاودانه در دنيا مى ماندند نيتشان اين بود كه تا ابد معصيت خدا را بكنند و بهشتيان هم از اين جهت در بهشت، جاودانه شدند كه اگر در دنيا مى ماندند قصد داشتند تا ابد خدا را اطاعت بكنند.»
و سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمودند:
؛ قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدىٰ سَبِيلاً(2)بگو هر كس بنابر خمير مايه وجودى خود رفتار مى كند.
قرآن هم در آيات فراوانى جواب اشكال امثال «راسل» را داده است:
-؛ وَ اِتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اَللّٰهِ ثُمَّ تُوَفّٰى كُلُّ نَفْسٍ مٰا كَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ(3)بترسيد از روزى كه پيش خدا برمى گرديد و سپس هر كس هر آن چه را به دست آورده كاملاً دريافت مى كند، ستمى نمى بيند.
-؛ وَ وُضِعَ اَلْكِتٰابُ فَتَرَى اَلْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمّٰا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يٰا وَيْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا اَلْكِتٰابِ لاٰ يُغٰادِرُ صَغِيرَةً وَ لاٰ كَبِيرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً وَ لاٰ يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً(4)دفترها كه باز مى شوند، آن وقت خواهى ديد كه افراد مجرم از مطالبى كه در آن دفترهاست وحشت دارند. زبان حالشان اين است كه اى واى به حال ما! اين چه دفترى است
كه هيچ كار بزرگ يا كوچكى را از قلم نينداخته و همه را ثبت كرده است. هر كارى را كه كرده باشند حاضر و آماده خواهند ديد. پروردگار تو هم به كسى ستم نمى كند.
-؛ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ(1)آن گاه هر كس كه يك ذره كار خيركرده باشد پاداش آن را خواهد ديد، هر كسى هم كه به سنگينى يك ذره شرى مرتكب شده باشد جزاى آن را خواهد ديد.
سعدى هم در بعضى از اشعارش اشكال فوق را به اين صورت رد كرده است:
خرما نتوان خورد از اين خار كه كشتيم *** بر حرف معاصى خط عذرى نكشيديم
پيرى و جوانى پى هم چون شب و روزند *** ما را عجب ار پشت و پناهى بود آن روز
گر خواجه شفاعت نكند روز قيامت *** ; ديبا نتوان كردن از اين پشم كه رشتيم
پهلوى كبائر حسناتى ننوشتيم *** ما شب شد و روز آمد و بيدار نگشتيم
كامروز كسى را نه پناهيم و نه پشتيم *** شايد كه ز مشاطه نرنجيم كه زشتيم(2)
وَ قَدْ اَتَيْتُكَ يا اِلهى بَعْدَ تَقْصيرى وَ اِسْرافى عَلى نَفْسى، مُعْتَذِراً نادِماً مُنْكَسِراً مُسْتَقيلاً مُسْتَغْفِراً مُنيباً، مُقِرّاً مُذْعِناً مُعْتَرِفاً، لااَجِدُ مَفَرّاً مِمّا كان مِنّى، وَ لا مَفْزَعاً اَتَوَجَّهُ اِلَيْهِ فى اَمْرى، غَيْرَ قَبُولِكَ عُذْرى، وَ اِدْخالِكَ اِيّاى فى سَعَةِ رَحْمَتِك، اَلَّلهُمَّ فَاقْبَلْ عُذْرى، وَارْحَمْ شِدَّةَ ضُرّى، وَ فُكَّنى مِنْ شَدِّ وَثاقى؛
اى خداى من! حقيقتا به سوى تو آمدم در حالى كه در حقت كوتاهى كرده و در حق خودم نيز ظلم نموده ام، عذرخواهانه، پشيمان و شكسته خاطر آمده ام. در حالى كه از كرده هاى خودم دست برداشته ام و به سوى تو بازگشت نموده ام، آمده ام آمرزش طلبانه و با آه و زارى در حالى كه اقرار به گناه دارم و در اقرارم هيچ گونه كراهتى ندارم.
«اسراف» و «تبذير» ضد اقتصاد و ميانه روى است. فرق بين اسراف و تبذير اين است كه: تبذير صرف كردن چيزى در محل نامناسب است؛ اسراف زياده روى در مصرف چيزى نسبت به حد عادى آن است.
«عذر» چيزى است كه سرزنش و گناه را برطرف كند، و «اعتذار» عبارت از عذرخواهى و بهانه آوردن براى دفع سرزنش.
«مستقيل» از اقاله به معناى فسخ معامله است و در اين جا منظور از ذكر آن، دست برداشتن از معصيت و بدى هايى است كه براى او حاصل شده است.
«اقرار، اذعان، اعتراف» هر سه يك معنا دارند با اين تفاوت كه اقرار وقتى از روى ميل و بدون كراهت صورت پذيرد «اذعان» ناميده مى شود.
«مفرّ» و «مفْرع» به معناى پناه گاه است، و فرق بين آن دو اين است كه: وقتى فرار همراه با تضرع صورت گيرد «مفْرع» نام مى گيرد.
«ضُرّ» از ماده «ضرر» گرفته شده است. و به معناى بدحالى است. «مضطرّ» هم از همين ريشه است.
«وثاق» به معناى ريسمان يا بندى است كه اسير را با آن مى بندند.
پس از آن كه حضرت عذر مى آورد كه مخالفت او در تكاليف به خاطر عناد و لجاج صورت نگرفته، بلكه به جهت غلبه هوا و هوس و فريب شيطان بوده و هيچ حجيتى ندارد، مى فرمايد:
«وَ قَدْ اَتَيْتُكَ يا اِلهى؛ حالا به سراغ تو آمده ام اى پناه من!»
آداب دعا از نظر عرفان و صحبت كردن بنده با آقاى خود يا عاشق با معشوق در كمال فصاحت و بلاغت قرار دارد.
اقرار به تقصير و گناه و توحيد ربوبى را - كه به انواع گوناگون و مترادف تكرار كرده است - داراى فصاحت ديگر و لطف ديگرى است.
خود كلام نيز به روشنى بر اين مطلب دلالت مى كند كه دعا كننده در عالم عبوديت و عالم وحدت است و اصلاً به عالم كثرت توجهى ندارد.
از كلام حضرت كه فرموده اند: «و اسرافى على نفسى و...» اين مطلب به دست مى آيد كه ميانه روى در تمايلات و خواسته ها بسيار پسنديده است و آن چه نامشروع و ناپسند است زياده روى و از حد اعتدال خارج شدن است، بلكه ميانه روى در معيشت از امورى است كه در قرآن و روايات، آدمى به آن مأمور شده است:
-؛ وَ اِبْتَغِ فِيمٰا آتٰاكَ اَللّٰهُ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ اَلدُّنْيٰا وَ أَحْسِنْ كَمٰا أَحْسَنَ اَللّٰهُ إِلَيْكَ وَ لاٰ تَبْغِ اَلْفَسٰادَ فِي اَلْأَرْضِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُفْسِدِينَ(1)در آن چه كه خدا به تو داده است در پى سراى آخرت باش سهم خودت را هم از دنيا فراموش نكن.
-؛ قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّيِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا خٰالِصَةً يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ كَذٰلِكَ نُفَصِّلُ اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ(2)بگو چه كسى آراستگى و زينت الهى را كه خداوند براى بندگانش نمايان كرده و نيز روزى پاكيزه را حرام كرده است؟
از پيامبر (ص) هم نقل شده است كه آن حضرت شنيد كه يكى از اصحابش روش ترك دنيا و رهبانيت را در پيش گرفته است، خشمگين شد و به مسجد رفت و مردم را گرد آورد و فرمود:
«اَنَا رَسُولُكُمْ آكُلُ مِنَ اللذائِذِ و اُجامِعُ النِّساءَ وَ اَكُونُ فِى الناس مَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتى فَلَيْسَ منّى؛(3)
من پيامبر شما هستم. از غذاهاى لذيذ مى خورم و با زنان مجامعت مى كنم و در بين مردم هستم. هر كس از روش من سرباز بزند از من نيست.»
بنابراين آن چه مذموم است زياده روى و خروج از اعتدال است. خداوند تعالى در مورد صفات مؤمنين مى فرمايد:
؛ وَ اَلَّذِينَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كٰانَ بَيْنَ ذٰلِكَ قَوٰاماً(1)و كسانى كه وقتى انفاق مى كنند نه ول خرجى مى كنند و نه تنگ نظرى، بلكه روشى بين اين دو را در پيش مى گيرند.
از سفارشات الهى است كه:
-؛ وَ لاٰ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلىٰ عُنُقِكَ وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا كُلَّ اَلْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً(2)دستت را به گردنت بسته نگه مدار. كاملاً هم از هم آن را باز نكن كه آن وقت مورد شماتت و سرزنش قرار مى گيرى و يا حسرت زده باقى مى مانى.
-؛ يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُسْرِفِينَ(3)اى آدمى زادگان! زيور آلات خود را پيش هر مسجدى برگيريد. بخوريد و بياشاميد ولى زياده روى نكنيد كه خدا اسراف كنندگان را دوست نمى دارد.
و نيز فرموده است:
-..؛ وَ قٰالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمٰانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اَللّٰهُ وَ قَدْ جٰاءَكُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَ إِنْ يَكُ كٰاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ إِنْ يَكُ صٰادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ اَلَّذِي يَعِدُكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّٰابٌ(4)خداوند بى گمان كسى را كه اسراف گر و دروغ پرداز باشد راهنمايى نمى كند.
-..؛ وَ لَقَدْ جٰاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّنٰاتِ فَمٰا زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِمّٰا جٰاءَكُمْ بِهِ حَتّٰى إِذٰا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَبْعَثَ اَللّٰهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً كَذٰلِكَ يُضِلُّ اَللّٰهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتٰابٌ(1)خداوند به اين صورت هر كس را كه اسراف گر و شكاك باشد گمراه مى دارد.
-...؛ مِنْ أَجْلِ ذٰلِكَ كَتَبْنٰا عَلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ لَقَدْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذٰلِكَ فِي اَلْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ(2)پيامبران ما هم با دلايل آشكار به سراغ ايشان آمدند و پس از آن بسيارى از ايشان به اسراف گرى و زياده روى پرداختند.
-..؛ فَمٰا آمَنَ لِمُوسىٰ إِلاّٰ ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلىٰ خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِمْ أَنْ يَفْتِنَهُمْ وَ إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعٰالٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ اَلْمُسْرِفِينَ(3)
فرعون هم كه در روى زمين برترى جويى پيشه كرد براى آن بود كه او هم از اسراف كاران بود.
-.؛ لاٰ جَرَمَ أَنَّمٰا تَدْعُونَنِي إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ لاٰ فِي اَلْآخِرَةِ وَ أَنَّ مَرَدَّنٰا إِلَى اَللّٰهِ وَ أَنَّ اَلْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ(4)اسراف كاران هستند كه دوزخى اند.
از آيات چنين برمى آيد كه عاقبت اسراف و زياده روى به كفر و هلاكت ختم مى شود. پيامدهايى كه بر اسراف و زياده روى مترتب است عبارتند از:
؛ وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا فَحَقَّ عَلَيْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً(1)ما هر وقت اراده كنيم كه جايى را به نابودى بكشيم به خوش گذران هاى آن جا فرمان مى دهيم تا آن ها در آن جا خراب كارى و فسق پيشه كنند. حرف ما كه تحقق پيدا كرد زير و رويش مى كنيم.
-؛ وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ(2)واصحاب شمال، چه اصحاب شمالى! آن ها كه در تندباد و آب جوشان و سايه دود سياه قرار خواهند داشت كه نه خنك خواهد بود و نه آرام بخش. چراكه آن ها پيش از آن خوش گذران بودند و بر انجام گناه بزرگ اصرار مى ورزيدند.
؛ وَ لاٰ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلىٰ عُنُقِكَ وَ لاٰ تَبْسُطْهٰا كُلَّ اَلْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً(3)نه هرگز دست خود (در احسان به خلق) محكم بسته دار و نه بسيار باز و گشاده دار كه هر كدام كنى به نكوهش و حسرت خواهى نشست.
لذا «جرجى زيدان» يكى از علل پيش رفت اسلام را وجود اشخاصى نظير «دحيه كلبى» دانسته است كه وقتى به عنوان سفير اسلام به روم رفت، جزشترش كه او از شيرآن استفاده مى كرد - و شتر نيز از علف بيابان - هيچ چيز ديگر با خود نبرد.
در همين مورد نقل شده است كه شاعرى براى عمر بن عبدالعزيز كه مى خواست جلوى زياده روى و اسراف را بگيرد تا به اين وسيله جهان اسلام را به خودكفايى برساند شعرى خواند و از او صله و جايزه خواست.
عمر از او پرسيد: چه چيزى به عنوان صله مى خواهى؟
شاعر در جواب گفت: خلفا دست كم اسبى، خلعتى، وجه نقد بى حد و حسابى به او مى دادند.
عمر از اين سخن حيرت زده شد و گفت:
به خدا قسم! جز دو لباس و چهل درهم پول نقد هيچ چيز ديگر ندارم كه مى توانم نصف آن ها را به تو بدهم.
بنابراين، عاقبت اسراف و زياده روى در مصرف اموال انسان را به فقر مى كشد، فقر هم به كفر و فسق منجر مى شود.
اميرالمؤمنين على (ع) به فرزندش محمد بن حنيفه فرمود:
«يا بُنَىَّ اِيّاكَ وَ الْفَقْر. فَاِنَّهُ مَنْقَصَةً فِى الدّين، مُدْهِشَةً لِلْعَقْل، داعِيَةً لِلْمَقْت؛(1)
اى نور چشم من! از فقر بپرهيز كه موجب نقصان در دين است و مايه هراس و پراكندگى عقل و جلب كننده بدبختى است.»
و نيز فرمود:
«كادَ الْفَقْرُ اَنْ يَكُونَ كُفْرا؛(2)ديرى نمى گذرد كه فقر به كفر تبديل مى شود.»
در ديوانى كه منسوب به اميرالمؤمنين على (ع) است چنين آمده:
«وَ قَدْ دَقَّتْ وَ رَقَّتْ وَاسْتَرَقَّت
فُضُولُ الْعَيْشِ اَعْناقُ الرِّجالِ؛(1)
زياده روى در زندگى كردن مردان را مى كوبد، خورد مى كند و قطع مى نمايد.»
لذا در اين شعر به خوارى، غم ها، ندامت ها و بالاخره ضعف اعصاب كه ناشى از زياده روى در رفاه و آسايش زندگى است، اشاره شده است. البته خوارىِ خضوع در برابر مردم و قرض خواستن از ايشان به مراتب از آن ها بدتر است.
اما در مورد تبذير و بيهوده مصرف كردن اموال علاوه بر آن كه مفاسد مذكور را در پى دارد قرآن چنين شخصى را برادر شيطان دانسته است:
؛ إِنَّ اَلْمُبَذِّرِينَ كٰانُوا إِخْوٰانَ اَلشَّيٰاطِينِ وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً(2)ريخت و پاش كنندگان از دير باز برادران شياطين بوده اند. شيطان هم قدر نشناس پروردگار خود بود.
خلاصه آن كه آسايش و رفاه در زياده روى نيست بلكه فقر، خوارى و امراض روحى همه تحت الشعاع اسرافند. اميرالمؤمنين على (ع) فرموند:
«
عَزَّ مَنْ قَنَعَ وَ ذَلَّ مَنْ طَمَعَ؛(3)هر كس قناعت پيشه كند سرفرازى و هر كس طمع كرد به خوارى افتاد يابد.»
منظور از قناعت در اخلاق اسلامى، عبارت از اقتصاد است كه در كتب اقتصادى به اين صورت تعريف شده است:
«توليد به مقدار مصرف و مصرف به اندازه توليد.»
لذا آن طور كه عوام از آن استنباط مى كنند يعنى خود را به فقر، فلاكت، تنبلى و گوشه نشينى واداشتن نيست.
بنابراين هر كس كه دنيا او را سرگرم نكند؛ حتى اگر ثروتمند هم باشد او انسان پارسا و قانعى است. همان طورى كه اميرالمؤمنين (ع) نيز فرمودند:
«مَنْ لايَأْكُلْ ما لَيْسَ لَهُ وَ لا يَلْبِسُ ما لَيْسَ لَهُ وَ لايَشْرى ما لَيْسَ لَهُ فَهُوَ الْقانِع؛(1)هر كس چيزى را كه براى او نباشد نخورد، نپوشد و نخرد شخص قانعى است.»
يعنى هر كس كه در رفاه و آسايش زياده روى پيشه كند اگر چه مراعات حلال و حرام را هم بكند مسرف و ول خرج و هر كس كه مالش را در راه حرام و ناشايست مصرف كند يا بيهوده مصرف نمايد «مترف و مبذّر» مى باشد.
1) روايت در كتب روايى به اين صورت يافت نشد، در اين زمينه ر. ك: مستدرك الوسائل، ج 12، ص 50، (باب 62، استحباب الزهد فى الدنيا...)، ح 13486.
اعتذار كه براى رفع سرزنش و گناه آوره مى شود اگر از نظر عقل و شرع به جا باشد «عذر» ناميده مى شود ولى اگر بى جا باشد به آن «بهانه» گفته مى شود و قرآن نيز آن را به هر دو معنا به كار برده است:
؛ وَ إِذْ قٰالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اَللّٰهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِيداً قٰالُوا مَعْذِرَةً إِلىٰ رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ(1)وقتى هم به گروهى از آن ها گفته شود كه چرا مردمى كه خداوند آن ها را به هلاكت مى رساند يا سخت عذابشان مى نمايد، پند مى دهيد؟ مى گويند از باب عذر خواهى به درگاه پروردگارتان است بلكه آن ها هم با تقوا و خويشتن دار گردند.
اين نوع عذر آوردن در آيه «عذر موجه» است كه در قرآن به كار برده شده است. اما در اين آيه كه خداوند مى فرمايد:
؛ يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ اَلظّٰالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ(2)روزى كه بهانه آوردن ستم گران برايشان سودى ندارد. آن ها مورد طرد و نفرين قرار مى گيرند و بدجايگاهى خواهند داشت.
عذر غير موجه و بهانه آوردن پس از اتمام حجت در دنيا هست.
البته «عذرخواهى» از صفات كمالى است كه منشأ آن تواضع و انكسار است.
لذا هر كس داراى صفت فروتنى و افتادگى باشد از كارهاى ناپسندى كه در حق خالق يا خلق از روى فراموشى يا به جهت غلبه شهوت و هوا و هوس و فريب شيطان
از او سرزده باشد، عذرخواهى مى كند. چنان كه عذرخواهى نكردن هم از صفت خودبزرگ بينى سرچشمه مى گيرد.
بنابراين، هر كس كه خود را بزرگ انگارد ديگر عذرخواهى نخواهد كرد، بلكه اصلاً ناپسندى يى در خود و اعمالِ ناشى از خود نخواهد ديد تا عذرخواهى كند. همان طور كه شيطان خود را بزرگ انگاشت و از خداوند تعالى عذرخواهى نكرد. كلام الهى است كه:
؛ قٰالَ يٰا إِبْلِيسُ مٰا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ اَلْعٰالِينَ إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ (1)- خداوند تعالى - گفت: اى ابليس! چه چيزى تو را از سجده بر آفريده من كه با دو دستم او را آفريده ام بازداشت؟ خود را بزرگ انگاشتى يا آن كه از صدرنشينان عالم هستى بوده اى؟ - شيطان - گفت: من از او بهترم. تو مرا از آتش آفريدى در حالى كه او را از گل خلق كردى. - خداوند - گفت: از آن جا بيرون برو كه تو مطرودى و لعنت و نفرين من تا روز جزا بر تو باد. - شيطان - گفت: پس به عزت و سربلندى تو قسم مى خورم كه همگى شان را از راه بيرون مى كنم مگر بندگان پاك و برگزيده تو را.
عجيب اين جاست كه پس از طردش از جانب خداوند باز هم عذرخواهى نكرد.
1) ص، آيه 75-83.
چنان كه ذكر شد عذرخواهى از وسايل نجات است ولى عذرخواهى نا به جا از وسايل نابودى و هلاكت مى باشد.
لذا هر كسى كه كار زشتى مرتكب شود در هر دو سرا زيان كار است. ولى عذرخواهى ناموجه ضررش بيشتر است، چرا كه عذر ناموجه موجب هلاكت و نابودى نفس لوامه مى گردد و نفس لوامه نيز در ابتداى امرعذرهاى غير موجه را نمى پذيرد:
؛ بَلِ اَلْإِنْسٰانُ عَلىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ وَ لَوْ أَلْقىٰ مَعٰاذِيرَهُ(1)خود انسان از خودش خبر دارد. هر چند هم بهانه بياورد و هر قدر هم عذربتراشد.
ولى به هر حال مى خواهد مقابل خود را باز كند:
؛(2)ولى آدمى مى خواهد راه را به روى خودش باز كند.
لذا وقتى كه بخواهد آتش نفس ملامت گر را خاموش كند و در برابر ضربات سهم گين آن دفاع و ايستادگى نمايد. در مقابل كارهاى ناشايست پى در پى عذرخواهى مى نمايد تا آن كه به مرور زمان به جهل مركب مبتلا مى شود و واى به حال كسى كه به چنين بلايى مبتلا شود. خداوند تعالى فرموده است:
؛ أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اَللّٰهَ يُضِلُّ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ فَلاٰ تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرٰاتٍ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِيمٌ بِمٰا يَصْنَعُونَ(3)آيا درست است كه هر كس كار بدش برايش آراسته شود آن را خوب مى بيند؟ پس معلوم مى شود كه خدا هر كس را بخواهد گمراه مى كند و هر كس را بخواهد راهنمايى
مى نمايد. تو نيز از حسرتى كه به حال آن ها مى خورى خودت را پاى مال و تلف نكن. خداوند مى داند كه آن ها چه مى كنند.
به گمانش كه حق با اوست بهانه جويى مى كند. لذا قرآن مى فرمايد به او اجازه عذرخواهى داده نمى شود:
؛ هٰذٰا يَوْمُ لاٰ يَنْطِقُونَ وَ لاٰ يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ(1)آن روز، روزى است كه لب به سخن نمى گشايند و به آن ها اجازه سخن گفتن هم داده نمى شود تا بهانه بياورند.
1) مرسلات، آيه 35 و 36.
يا رَبِّ اِرْحَمْ ضَعْفَ بَدَنى، وَ رِقَّةَ جِلْدى، وَ دِقَّةَ عَظْمى، يا مَنْ بَدَءَ خَلْقى وَ ذِكْرى، وَ تَرْبِيَتى وَ بِرِّى وَ تَغْذِيَتى، هَبْنى لِاِبْتداءِ كَرَمِكَ، وَ سالِفِ بِرِّكَ بى. يا اِلهى وَ سَيِّدى وَ رَبّى. اَتُراكَ مُعَذِّبى بِنارِكَ بَعْدَ تَوْحيدِكَ وَ بَعْدَ مَا انْطَوى عَلَيْهِ قَلْبى مِنْ مَعْرَفَتِكَ وَ لَهِجَ بِه لِسانى مِنْ ذِكْرِكَ وَاعْتَقَدَهُ ضَميرى مِنْ حُبِّكَ وَ بَعْدَ صِدْقِ اعْترافى وَ دُعائى خاضِعا لِرُبُوبِيَّتِكَ. هَيْهات. اَنْتَ اَكْرَمُ مِنْ اَنْ تُضَيِّعَ مَنْ رَبَّيْتَهُ اَوْ تُبَعِّدَ مَنْ اَدْنَيْتَهُ اَوْ تُشَرِّدَ مَنْ آَوَيْتَهُ اَوْ تُسَلِّمَ اِلَى الْبَلاء مَنْ كَفَيْتَهُ وَ رَحِمْتَه؛
اى پروردگار من! به بدن ناتوانم، نازكى پوست و باريكى استخوانم رحم كن. اى كسى كه مرا خلق كردى و مرا به حساب آوردى و مرا تربيت نمودى و به من احسان كردى و به من غذا دادى. اكنون مرا به حق آن كرم ها و خوبى هاى گذشته و احسانى كه به من نمودى ببخش. اى معبود و اى سيد و پروردگار من! آيا به خود مى بينى كه مرا به آتشت عذاب كنى. پس از آن كه تو را به وحدانيت قبول نموده ام. و پس از آن كه دلم پر است از معرفتت و زبانم به يادت گويا و محبتت در باطنم رسوخ نموده است؟
آيا پس از آن كه با صداقت اعتراف دارم به گناهانم و با صداقت مى خوانم تو را در حالى كه خاضعم در مقابل ربوبيتت، باز هم مرا عذاب مى كنى؟ دور است از تو. تو كريم تر از آنى كه پرورده خود را از بين ببرى. تو كريم تر از آنى كه كسى را كه پذيرفته اى دور كنى. تو كريم تر از آنى كه كسى را كه جاى داده اى فرارى دهى. تو كريم تر از آنى كه كسى را كه همه چيزش را به عهده گرفته اى و به او رحم نموده اى تسليم بلا و عذاب دردناكت كنى.
«دقّت» و «رقّت» ضد غلظت است و هر دو به يك معنا هستند و در اين جا براى تفنن در عبارت آورده شده اند.
«انطوا» به معناى درهم پيچيدن است.
«لهجه» به معناى ورد زبان است.
«هيهات» اسم فعل است به معناى دور باد!
«شريد» به معناى فرار است و «تشريد» به معناى فرار كردن به سوى كسى است.
داعى در اين جملات، دو بعد و دو جهت را در نظر گرفته است. يكى از جهت نهايت ضعف و ناتوانى خود كه مى گويد:
«يارَبّ اِرْحَمْ ضَعْفَ بَدَنى وَ رِقَّةَ جِلْدى وَ دِقَّةَ عَظْمى»
يعنى بى نهايت خود را مقصر مى داند. درخواست كننده اى است كه از صميم قلب خواستار چيزى است، همان طور كه بنده اى در برابر آقايش اظهار فروتنى مى نمايد فرموده است:
«وَ بَعْدَ صِدْقِ اِعْترافى وَ دُعائى خاضِعا لِرُبُوبِيَّتِكَ.»
ديگر از جهت نهايت قوت و توانايى خود، چرا كه موحد بوده وخدا را مى شناسد و عاشق خداى تعالى است. مربوب اوست و در كنف حمايتش قرار دارد.
مدعو همان پروردگار بسيار با كرامت است كه نيكى اش تداوم دارد چرا كه فرموده:
«يا مَنْ بَدَءَ خَلْقى وَ ذِكْرى وَ تَرْبِيَتى وَ بِرّى وَ تَغْذِيَتى هَبْنى لِابْتداءِ كَرَمِكَ وَ سالِفِ بَرِّكَ بى.»
در اين فراز از دعا خدا را به كرامت و نيكى معرفى كرده و به تداوم كرم و نيكى قسمش مى دهد و از او آمرزش و رهايى از آتش جهنم را درخواست نموده است.
بنابراين در لابلاى كلام خود استدلالى آورده تا ثابت كند كه آمرزش و رهايى او لازم است. لذا كلام به صورت استفهام انكارى ابطالى مطرح كرده است. استدلال اين است كه دورى از او ممكن نيست و هر كس مدعى آن باشد دروغ مى گويد. پس در حقيقت استفهام براى نفى كلام و اثبات ضد آن به كار برده شده است؛ علاوه بر آن كه ضد كلام را نيز براى تأكيد آورده و فرموده: «
اَتُراكَ مُعَذِّبى بِنارِكَ بعْدَ تَوْحيدَكَ وَ.... هَيْهاتَ اَنْتَ اَكْرَمُ مِنْ اَنْ تُضَيِّعَ مَنْ رَبَّيْتَه.»
اين گونه دليل آوردن از قبيل استدلالات فلاسفه يا دلايل اصوليون و فقها نيست، بلكه از قبيل دليل آوردن عارف و عاشق براى معشوق است. اين دليل نظير دليلى است كه در اين بيت آمده:
من عاشقم، گواه من اين قلب چاك چاك
در دست من، جز اين سند پاره پاره نيست(1)
«حجت آوردن» گاهى براى اثبات ادعا است به طورى كه طرف دعوا به واسطه آن ملزم گردد. اين همان حجتى است كه در فلسفه، فقه و ساير علوم به كار مى رود.
گاهى هم به معناى چيزى به كار مى رود كه مورد پسند ذوق قرار مى گيرد و على رغم عدم پذيرش عقل، ذوق آن را مى پذيرد و حربه عقل در چنين مواردى بى نهايت ضعيف مى شود چرا كه:
پاى استدلاليان چوبين بود
پاى چوبين سخت بى تمكين بود(2)
در اين گونه موارد اگر «مدعى عليه» خوش ذوق باشد آن را مورد پذيرش خود قرار مى دهد اما اگر چنان چه «مدعى عليه»، مدعى را با دليلى از نوع اول مورد مؤاخذه قرار دهد معلوم مى شود كه شخص با ذوقى نيست و بايد از ميدان عشق خارج شود.
شاعر چه نيكو سروده است:
ابروى كج ار راست بدى كج بودى
از شير حمله خوش بود و از غزال رم(1)
هم چنين:
جهان چون زلف و خط و خال و ابروست
كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست(2)
پيداست كه اين گونه حجت آوردن همان بازگشت بنده است به سوى مولايش. لذا بهترين نوع توبه ها به سوى خداوند است، و از طرفى همه گناهان به واسطه آن فرو مى ريزند و مورد آمرزش قرار مى گيرند. كلام الهى است:
؛ قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ وَ أَنِيبُوا إِلىٰ رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ اَلْعَذٰابُ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ(3)بگو اى بندگان من! كه نسبت به جان هايتان زياده روى پيشه كرده ايد. از رحمت خدا نااميد نشويد. خدا همه گناهان را مى بخشد و به درگاه پروردگارتان انابه كنيد و تسليم او شويد. پيش از آن كه عذاب به سراغ شما آمده باشد و شما بى ياور مانده باشيد.
بنابراين، هيچ گونه اشكالى بر اين فراز از دعا كه دلالت مى كند كه توحيد، معرفت و محبت موجب بهشت است و صاحبش در آتش داخل نمى شود، وارد نمى شود.
البته بعضى گمان مى كنند كه توحيد، معرفت و محبت موجب بهشت است على رغم آن كه صاحبش هر كارى را مرتكب شده باشد و در اين مورد به كلام حضرت تمسك مى كنند كه فرموده:
«
حُبُّ عَلِىّ حَسَنَةً لاتَضُرَّ معها سَيِّئَةً؛(1)محبت على حسنه اى است كه هر بدى يى همراه آن باشد ضرر و زيان خود را از دست مى دهد.»
از روايات چنين پيداست كه اين نوع توهم در بين اصحاب ائمه (ع) هم بوده است. لذا محمد بن مارد نقل مى كند كه به امام صادق (ع) عرض كردم: حديثى به ما رسيده است كه شما فرموده ايد:
«اِذا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ ما شِئْتَ؛(2)وقتى كه معرفت پيدا كردى ديگر هر كارى مى خواهى بكن.»
حضرت فرمودند:
«
قَدْ قُلْتُ ذلِكَ؛ آرى. من اين را گفته ام.»
پرسيدم: حتى اگر زنا، دزدى، مى گسارى و باده خوارى كند؟
حضرت فرمودند:
«اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ وَ اللّهِ ما اَنْصَفُونا اَنْ نَكُونَ اُخِذْنا بِالْعَمَلِ وَ وُضِعَ عَنْهُمْ اِنَّما قُلْتُ اِذا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ ما شِئْتَ مِنْ قَليلِ الْخَيْرِ وَ كَثيرِهُ فَاِنَّهُ يُقْبَل مِنْكَ؛
پناه بر خدا! به خدا قسم اين شرط انصاف با ما نيست كه ما مورد مؤاخذه اين قبيل كارها قرار بگيريم و از دوش عاملين شان ساقط باشد. من گفتم: وقتى كه معرفت پيدا كردى هر كار خير كم يا زيادى مى خواهى بكن كه آن وقت از تو پذيرفته مى شود.»
لذا اين توهم بسيار اشتباهى است كه خطر بزرگى هم در دل آن نهفته و موجب مى شود كه متوهم نسبت به گناه جسارت پيدا كند. پس همان طور كه اين روايت آن را رد كرد قرآن و روايات ديگر هم به رد آن پرداخته اند. در قرآن آمده است:
؛ أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ اَلَّذِينَ هُمْ يُرٰاؤُنَ(1)آيا كسى كه دين را دروغ مى انگاشت ديدى؟ همين شخص كسى است كه يتيم را از خود مى راند و سعى در سير كردن بينوا نمى كند. لذا واى به نمازگزارانى كه در نماز خود سهل انگارند، آن ها كه رياكارى پيشه مى كنند و مايحتاج مردم را نمى دهند.
و در جاى ديگرى از قرآن آمده است كه:
؛ فِي جَنّٰاتٍ يَتَسٰاءَلُونَ فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَةُ اَلشّٰافِعِينَ(2)در باغ هايى خواهند بود. از گناه كاران خواهند پرسيد چه چيزى شما را به قعر جهنم فرو كشيد؟ آن ها خواهند گفت: همين كه از نمازگزاران نبوديم و بيچاره را اطعام نمى كرديم و پيوسته با اهل باطل هم نشين و هم صدا بوديم و روز جزا را دروغ مى انگاشتيم تا آن كه مرگ به سراغ ما آمد. شفاعت ميانجى گران براى آن ها سودى نخواهد داشت.
و هم چنين آيه اى ديگر:
..؛ إِلاّٰ بَلاٰغاً مِنَ اَللّٰهِ وَ رِسٰالاٰتِهِ وَ مَنْ يَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نٰارَ جَهَنَّمَ خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً(3)و نيز هر كس كه بر خدا و رسولش عصيان كند آتش جهنم از آن اوست تا ابد در آن خواهد بود.
در روايات مستفيضه شيعه و سنى آمده است كه رسول خدا (ص) در آخرين لحظه وفات فرمودند:
«لَيْسَ مِنّى مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاتِهِ وَ لايَرِدَ عَلَىَّ الْحَوْضِ لا وَلله؛(1)هر كس كه نماز را سبك بشمارد از من نيست و به خدا قسم وارد حوض كوثر نمى شود.»
از امام صادق (ع) نيز در دم وفات روايت شده است كه فرمود:
«لايَنالُ شَفاعَتُنا مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَّلوة؛(2)شفاعت ما به كسى كه نماز را سبك بشمارد نمى رسد.»
باز از آن حضرت در تفسير آيه:
؛ وَ لاٰ تَرْكَنُوا إِلَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ اَلنّٰارُ وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ أَوْلِيٰاءَ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ(3)به كسانى هم كه ستم پيشه كرده اند مايل نشويد كه آتش، دامان شما را هم مى گيرد.
روايت شده است كه حضرت فرموده اند:
«او كسى است كه به محضر سلطانى برود و براى او آرزوى سلامتى و طول عمر نمايد تا آن كه سلطان دست در جيبش كند و چيزى به او بدهد.»
از صفوان جمال روايت شده است كه حضرت از من پرسيدند:
«اَتُحِبَّ بَقائَهُمْ حَتّى يُخْرِجَ كِرَاكَ؛(4)دوست دارى زنده باشند تا كرايه شترهاى تو را بدهند؟»
گفتم آرى. حضرت فرمودند:
«
مَنْ اَحَبَّ بَقائَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ مَنْ كانَ مِنْهُمْ وَرَدَ النّارُ؛(5)هر كس پايدارى آن ها را دوست بدارد از آن هاست و هر كس از آن ها باشد وارد آتش مى شود.»
از ابى بصير روايت شده است كه گفت شنيدم امام صادق (ع) مى فرمود:
«مَنْ اَكَلَ مالُ اَخيهِ ظُلماً وَ لَمْ يَرُدَّهُ اِلَيْهِ اَكَلَ جَذْوَةً مِنَ النّارِ يَومَ الْقِيامَةِ؛(1)
هر كس كه از روى ستم مال برادرش را بخورد و به او بازنگرداند. روز قيامت آتش پاره اى را خواهد خورد.»
پيامبر اكرم (ص) در روزهاى آخر عمرش فرمودند:
«مَنْ كانَ لَهُ عَلَىَّ حَقٌّ فَيَأْخُذَ هُنا لِاَنَّ اللهَ قَسَّمَ اَنْ لايَتَجاوَزَ عَنْ حَقِّ النّاس؛(2)
هر كس كه حقى بر گردن من دارد همين جا بگيرد كه خدا قسم ياد كرده كه از حق الناس نمى گذرد.»
عربى برخاست و ادعا كرد كه با عصا به سينه اش زده است و حضرت رضايت دادند كه قصاص صورت بگيرد. لذا از اين داستان فهميده مى شود كه خداوند از حق الناس نخواهد گذشت.
«عبدالرحمن بن سيابه مى گويد: وقتى پدرم مرد، دوست پدرم چند درهم به من قرض داد و من با آن ها تجارت كردم تا آن كه توانستم آن چند درهم را به او برگردانم. مستطيع حج شدم. وقتى كه پيش امام صادق (ع) رفتم و واقعه را براى آن حضرت نقل كردم حضرت حرف مرا قطع كردند و پرسيدند:
«ما لَكَ وَ اَمْوالُ النّاس؟؛ از مال مردم چه با خود دارى؟»
گفتم آن ها را به صاحبانش بازگردانيده ام. حضرت شادمان شدند و فرمودند:
«
عَلَيْكَ بِصِدْقِ الْحَديث وَ اَداءُ الْاَمانَةِ؛(3)تو را به راست گويى و اداى امانت سفارش مى كنم.»
حضرت على (ع) نيز فرمود:
«
اَلَّلهُمَّ اِنّى اَعُوذُ بِكَ مِنْ نِقاش الْحِسابِ؛(1)خدايا! من از دقت حساب به تو پناه مى برم.»
از سلمان در دم مرگش نقل شده است كه گريه مى كرده و مى گفته كه از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود:
«نَجَى الْمُخِفُّونَ وَ هَلَكَ الْمُثْقِلُون؛(2)سبك باران رهايى يافتند و گران بارها به هلاكت رسيدند.»
راوى مى گويد اين سخن را در حالى به زبان مى آورد كه در خانه اش جز يك آفتابه، يك ظرف غذا و يك پوست نبود.
طاووس يمانى نقل مى كند كه امام سجاد (ع) را در طواف ديدم به قدرى گريست تا آن كه سستى بر او غلبه كرد و حالت غشوه بر او عارض شد. وقتى سر حضرت را از زمين بلند كردم حضرت به من اعتراض كرد. گفتم: آقا! شما كه پسر حسين و فرزند فاطمه و رسول خدا هستيد اين طور مى كنيد پس ما بايد چه كنيم؟ حضرت فرمودند:
«هَيْهات هَيْهات يا طاووس دَعْ عَنّى حَديثُ اَبى و اُمّى وَ جَدّى. خَلَقَ اللهُ الْجَنَّةَ لِمَنْ اَطاعَهُ وَ اَحْسَنَ وَ لَوْ كانَ عَبْدا حَبَشِيّا وَ خَلَقَ النّارَ لِمَنْ عَصاهُ وَ لَوْ كانَ وَلَدا قُرَشِيّا. اَما سَمِعْتَ قَولُهُ تَعالى فَاِذا نُفِخَ فِى الصُّورِ فَلا اَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لايَتَسائَلُونَ وَ اللهِ لايَنْفَعُكَ غَدا اِلاّ تَقْدِمَةٌ [أى هديّة] تُقَدِّمَها مِن عَمَلٍ صالِح؛(3)
هرگز هرگز. طاووس! با من سخن از پدر، مادر و جدم نگو. خداوند بهشت را براى كسى كه فرمانش برد - اگر چه غلام سياهى باشد - آفريده و جهنم را هم براى كسى كه نافرمانى اش كند خلق كرده است - اگرچه او فرزندى قريشى نسب باشد - مگر كلام خداوند
تعالى را نشنيده اى كه فرمود: وقتى كه در شيپور دميده شود، آن روز ديگر هيچ نسبتى بينشان نخواهد بود و از نسبشان سؤالى نخواهد شد. به خدا قسم فردا هيچ چيزى به كار تو نمى آيد مگر پس اندازى از عمل شايسته ات كه تو خود آن را پيش فرستاده باشى.»
بنابراين قرآن ايمان را همراه با عمل صالح آورده است و عمل صالح را همراه ايمان. خيلى كم اتفاق افتاده است كه يكى از اين دو بدون ديگرى در آيه اى ظاهر شده باشند
اگر سؤال شود كه اگر امر چنين باشد پس فرق بين كافر و مسلمان چيست؟ جواب اين است كه از آن جهت كه عذاب بر معصيت مترتب است فرقى بين آن دو نيست ولى از جهات ديگر بين آن ها فرق هست:
الف) كافر جاودانه در آتش خواهد بود ولى شيعه بالاخره به بهشت مى رود.
ب) آن كه كافر آمرزيده نمى شود ولى شيعه امكان دارد به واسطه شفاعت و رحمت مورد آمرزش قرار گيرد:
؛ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اِفْتَرىٰ إِثْماً عَظِيماً(1)خداوند اين را كه شريكى براى او در نظر گرفته شود نمى آمزرد ولى غير از اين هر چه را كه باشد بر هر كس كه بخواهد مى آمرزد.
ج) از كافر عملى پذيرفته نمى شود ولى شيعه، كم يا زياد، اعمالش مورد پذيرش قرار مى گيرد.
شرح گروه كفار و قبول حسنات آن ها يا عدم قبولشان هم كه بحث مفصلى را به دنبال خواهد داشت ان شاء الله در جاى خود خواهد آمد.
1) نساء، آيه 48.
وَ لَيْتَ شِعْرى يا سَيِّدى وَ اِلهى وَ مَولاىَ اَتُسَلِّطُ النّارَ عَلى وُجوهٍ خَرَّتْ لِعَظَمَتِكَ ساجِدَةً وَ عَلى اَلْسُنٍ نَطَقَتْ بِتَوْحيدِكَ صادِقَةً وَ بِشُكْرِكَ مادِحَةً وَ عَلى قُلُوبٍ اعْتَرَفَتْ بِاِلهِيَّتِكَ مُحَقِّقَة وَ عَلى ضَمائِرَ حَوَتْ مِنَ الْعِلْمِ بِكَ حَتّى صارَتْ خاشِعَة وَ عَلى جَوارِحَ سَعَتْ اِلى اَوْطانِ تَعَبُّدِكَ طائِعَة وَ اَشارَتْ بِاسْتِغْفارِكَ مُذْعِنَة ما هكَذَا الظَّنُّ بِكَ وَ لا اُخْبِرْنا بِفَضْلِكَ عَنْكَ يا كَريمُ يا رَبّ؛
اى كاش مى دانستم اى سيد و اى خدا و مولاى من! آيا آتش را مسلط مى كنى بر صورت هايى كه به خاك براى عظمت تو سجده كنان افتاده است؟ و آيا آتش را مسلط مى كنى بر زبان هايى كه به وحدانيت تو صادقانه گويا و به شكر تو ثنا گو بوده اند؟
و آيا آتش را بر دل هايى كه به خدايى تو آگاهانه اعتراف نموده و باطن هايى كه از علم تو پر شده و در مقابل عظمت تو خاضع بوده است، مسلط مى كنى؟ و نيز بر اعضايى كه به سوى مجالس مربوط به تو شتافته و دل آن ها به گناه اعتراف داشت و استغفار نموده است؟ و آن جوارح شاهد بر آن است؟ نه. چنين مظنّه اى به تو درست نيست. حتما چنين گمانى به تو غلط است. ما از فضل تو چنين چيزى خبر نداريم. اى كريم و اى پروردگار من! ما چنين گمانى به تو و كرمت و پروردگاريت نداريم چنين گمانى از كرم تو دور است دور و از پروردگاريت بسى دور است.
كلمه «ليت» حرف است كه غالبا در كلام براى تمنّا به كار برده مى شود و غالبا در مورد چيزى كه از دست رفته باشد به كار مى رود. مثل اين كلام شاعر كه مى گويد:
فَيا لَيْتَ الشَّبابُ يَعُودُ يوما
فَاُخْبِرُهُ بِما فَعل الشَّبيب؛(1)
اى كاش روزگار جوانى روزى بر مى گشت تا به او مى گفتم كه پيرى چه به روز ما آورد»
در اينجا براى تأكيد بر نفى مطلب بعد از خود آمده و به اين معناست كه آن چه پس از آن آمده محال است كه صورت واقع به خود بپذيرد.
كلمه «شعر» در اين جا به معناى شور، فهم و تعقل است.
جمله «خرّت» از «خرّا» است به معناى سرنگون شدن چيزى كه از بلندى مى افتد نظير اين كلام الهى كه فرموده است:
..؛ وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسىٰ لِمِيقٰاتِنٰا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِي وَ لٰكِنِ اُنْظُرْ إِلَى اَلْجَبَلِ فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَكٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِي فَلَمّٰا تَجَلّٰى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسىٰ صَعِقاً فَلَمّٰا أَفٰاقَ قٰالَ سُبْحٰانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِينَ(2)موسى بيهوش بر زمين افتاد.
-..؛ فَلَمّٰا قَضَيْنٰا عَلَيْهِ اَلْمَوْتَ مٰا دَلَّهُمْ عَلىٰ مَوْتِهِ إِلاّٰ دَابَّةُ اَلْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمّٰا خَرَّ تَبَيَّنَتِ اَلْجِنُّ أَنْ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ اَلْغَيْبَ مٰا لَبِثُوا فِي اَلْعَذٰابِ اَلْمُهِينِ(3)
وقتى كه - سليمان - فرو افتاد جنيان فهميدند كه اگر غيب مى دانستند اين قدر در عذاب خوار كننده باقى نمى ماندند.
«اَوطان» جمع وطن است و در اين جا محل هاى عبادت مثل سجده و غيره از آن منظور شده است.
كلمه «هكذا» تركبيى است از «هاى تنبيه»، «كاف خطاب» و «ذاى اشاره» كه براى تأكيد بر مطلب بعد از خودش آمده است. از آن جا كه مطلب بعد از آن در اين جا به صورت نفى آمده معنايش اين مى شود كه محال است به وقوع بپيوندد. لذا در اين جا با كلام ديگر حضرت كه در آغاز اين بخش ذكر شد يعنى جملات: «ليت شعرى يا سيدى...» مترادف مى شود كه اين خود از لطافت هاى كلام است.
همان طور كه تكرار لفظ در دعا مثل تكرار يارب، يا الله، يا كريم! و... لطفى است كه داراى حلاوت و طراوت است، تكرار معنا در عبارات مختلف هم لطف در لطف است و حلاوت و طراوت خاصى به كلام مى بخشد.
«مدعو» در اين جملات خداوند تعالى است كه به الفاظ سيادت، الوهيت و ولايت فرا خوانده شده است:
«يا سَيّدى وَ اِلهى وَ مَولاىَ»
«مدعو به» عبارت از كرامت و ربوبيت حق تعالى است كه در جمله «يا كريم يا رب» به صورت كنايه آورده شده است.
«مدعو له» همان دورى از آتش و رهايى از آن است.
«داعى» بنده دعا كننده اى است كه ظاهر و باطن، قلب و جوارحش در برابر خداوند تعالى افتاده و فروتن است، كه هم با عبادات بدنى و هم با عبادات قلبى به عبادت خداوند مشغول بوده است. گويى سخن او اين چنين است:
«من بنده اى هستم كه به وحدانيت تو اقرار دارم و به اين كه خداوند تعالى شايسته پرستش است معترفم. آگاه و آشناى شايسته اى هستم تا آن جا كه علم و عرفان در باطنم به وجود حق تعالى رسوخ كرده است. با زبان شكر گذارم و به وسيله استغفارى كه از دل برمى خيزد طلب آمرزش مى كنم و....»
مطلبى كه در اين كلام آمده آن است كه معنا ندارد مولايى كه داراى فضل و كرم است آتش را بر بنده فروتنِ افتاده مطيعِ توبه كار كه به گناهان و خطاهايش اقرار دارد مسلط مى كند.
با قرار دادن كلام خود بين دو جمله «وليت شعرى» و «ما هكذا الظن بك» بر اين حجت تأكيد فرموده است. لذا مثل آن است كه مى گويد:
«اى حبيب من! من به سراغ تو آمده ام و چنان حجتى بر تو دارم كه در وادى عرفان محكم ترين حجت هاست به طورى كه مى توانم ادعا كنم تخلف از اين حجت بر مولايى چون تو محال است.»
بنابراين پس از همه اين ها كلام براى توبه و انابه و سخن گفتن با معشوق آماده شده است. در يك چنين سخن گفتنى لذت فراوانى براى عاشق هست. آن هم چه لذتى! كه در وصف نمى گنجد. اهل دنيا مگر مى توانند يك چنين لذتى را دريابند؟ هرگز نمى توانند.
مگر شخص عنين از لذت سخن گفتن عاشق با معشوق چيزى مى فهمد، يا از لذتى كه عاشق از انداختن خود به پاى معشوقش و مجاب كردنش مى برد - كه بالاترين لذت هاست - چيزى در مى يابد؟ كلام الهى است:
؛ تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ(1)پهلوهايشان را از بستر خالى مى كنند. از سر بيم و اميد پروردگارشان را صدا مى زنند و از آن چه نصيبشان كرده ايم انفاق مى نمايند. لذا هيچ كس از چشم روشنى هايى كه براى آنها ذخيره شده است خبر ندارد كه به سزاى كارهايى كه مى كرده اند. - به ايشان داده خواهد شد -. آيا كسى كه مؤمن باشد هم چون زشت كار است؟ نه، يكسان نيستند.
1) سجده، آيه 16-18.
بعيد نيست كه منظور خداوند تعالى از اين كه فرموده كسى نمى داند چه چشم روشنى هايى براى آن ها ذخيره شده است، لذت خود را به پاى مولا افكندن باشد، به واسطه مناجات شبانه و اين كار از مصاديق آن است. لذا معناى كلام حضرت تجربى است و مصداقى است بر اين آيه كه فرموده است:؛ أَ فَمَنْ كٰانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كٰانَ فٰاسِقاً لاٰ يَسْتَوُونَ(1)بنابراين حضرت تصديق مى كند كه مؤمن و فاسق در بهره بردن از اين نوع لذت يك سان نيستند. اين همان لذتى است كه مريم راضى شد به واسطه آن از بهشت و نعمت هاى آن دوباره به اين دنيا بازگردد. اين همان لذتى است كه مرگ و قتل و سوز زخم ها برايش مفهوم نيست چنان كه از امام حسين (ع) نقل شده است كه در هنگام قتل مشغول مناجات بود و شادمانى از سر و رويش مى باريد:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست *** به ارادت(2)بخورم زهر كه شاهد ساقى ست
; عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست *** ُبه ارادت بكشم درد كه درمان هم از اوست(3)
لذا چنين كسى زنده فناناپذير است:
؛ وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ(4)
البته نپنداريد كه شهيدان راه خدا مردند بلكه زنده به حيات ابدى شدند و در نزد خدا متنعم خواهند بود.
به عبارت ديگر:
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما(1)
البته رسيدن به چنين مقامى نيازمند از خود گذشتن در راه خداست، چنان كه از وجود چنين حسى و همتى در اصحاب رسول خدا (ص) مطالب و شواهد فراوانى نقل شده است:
جوانى براى تجارت به مدينه آمده بود. جذابيت رسول خدا او را گرفت و حلاوت ذكر خدا به او مزه كرد. وقتى كه اين خبر به گوش قبيله مرد جوان رسيد، آن ها پس از انواع تهديد و تطميع ها، دختر جوانى را پيش او فرستادند. مرد جوان فريب دخترك را نخورد و به او گفت:
«تو چه مى دانى كه نماز چه لذتى دارد! ياد خدا لذتش از آن هم بيش تر و بالاتر است.»
تا جايى كه بالاخره دختر در حالى از پيش او بيرون مى رفت كه مى گفت:
«يا الَّله! يا اَلّله! يا اَلّله!»
قبيله جوان جمع شدند و او را لخت و عور از خانه بيرون كردند. او به صفه رفت و مدام از رسول خدا مى خواست تا براى او دعا كند كه در راه خدا به شهادت برسد.
اين مقام، مقامى است كه جز پاكان به آن دست نمى يابند.
كلام الهى است كه:؛ إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ لاٰ يَمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ(2)آن قرآن محترمى است كه در كتابى جا سازى شده و جز پاكان به آن دست نمى يابند.
-؛(1)حال اگر از نزديكان بود آسايش و بوستان و باغ نعمت ها، و اگر از اصحاب يمين بود به او مى گويند از جانب دست راستى ها بر تو درود ولى اگر از دروغ پنداران باشد آبشار آب جوشان بر سرش فرو خواهد ريخت و هرم گرما را خواهد چشيد. اين ديگر حق اليقين است. لذا اسم پروردگار با عظمت خود را به بى آلايشى ياد كن.
بنابراين پاكان كسانى هستند كه خداوند دل هايشان را از تعلق به غير خود پاك كرده است. لذا آن ها هستند كه علاوه بر آن كه نعمت هاى بهشت متعلق به آنان است روح و ريحان يعنى رفاه و اطمينان، و روزى گسترده هم اختصاص به ايشان دارد.
پيداست كه روزى چنين كسانى فقط لذت هاى جسمانى نخواهد بود بلكه كلام خداوندى، خلوت با او و خود را به پاى او افكندن نصيبشان خواهد شد.
رزق و روزى چنين كسى عبارت است از: سلام و درود خدا بر او:
؛ سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ(2)رزق اهل بهشت درود و سلام خدا و رسول خدا بر ايشان.
؛ فَسَلاٰمٌ لَكَ مِنْ أَصْحٰابِ اَلْيَمِينِ(3)ولى رزق مقربان درگاه الهى سلام و درود خداوند تعالى است.
؛ فَرَوْحٌ وَ رَيْحٰانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ(4)لذا غذاى چنين كسى ديدار حق تعالى است.
از اين روست كه در كلام اهل شعر و ادب وارد شده است:
اى روى دل آرايت مجموعه زيبايى *** با وصل نمى پيچيم وز هجر نمى نالم
در دام تو محبوسم در دست تو مغلولم *** ; مجموعه چه غم دارد از من كه پريشانم
حكم آن چه كه تو فرمايى من بنده فرمانم *** وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حيرانم(1)
هم چنان كه روايت شده است، آن ها در بهشت حيرت زده و مست اند نه بهشت را مى بينند نه حورش و نه قصورش را.
پيداست كه اين مقام، مقامى است كه جز پاكان به آن دست نمى يابند. لذا هر كس كه در عالم كثرت غرق باشد از اين لذت محروم خواهد بود:
كيست بيگانه؟ تن خاكى تو *** تا تو تن را چرب و شيرين مى دهى
گر ميان مشك تن را جان شود *** مشك را بر تن مزن بر دل بمال
; كز براى اوست غم ناكى تو *** جوهر جان را نبينى فربهى
روز مردن گند او پيدا شود *** مشك چه بود نام پاك ذوالجلال(2)
رسول خدا (ص) فرمودند:
«لَوْلا اَنّ الشَّياطينَ يَحُومُونَ عَلى قُلُوبِ بَنى آدَمَ لَنَظَرُوا اِلى مَلَكُوتِ السَّمواتِ وَ الْاَرضِ؛(3)
اگر چنان چه شيطان ها اطراف دل آدمى زادگان نمى گشتند آن ها ملكوت آسمان ها و زمين را نظاره مى كردند.»
لذا چنين كسى را اگر شمشير هم بر سرش فرود بياورند گناه نمى كند.
در نهج البلاغه آمده است:
«لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفى هذا اَنْ يُبْغِضَنى ما أبْغَضَنِى وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنافِقِ عَلى اَنْ يُحِبَّنى مَا أحَبَّنِى وَ ذلِكَ اَنَّهُ قُضِىَ فَانْقَضى عَلى لِسانِ النَّبِىِّ الْاُمِّىِّ (ص) اَنَّهُ قال يا عَلىُّ لايَبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ وَ لايُحِبُّكَ مُنافِق؛(1)
اگر با اين شمشيرم بينى مؤمن را بزنم تا با من خشم گيرد بر من خشم نخواهد گرفت و اگر تمامى دنيا را يك جا به منافق بدهم تا مرا دوست بدارد دوستم نخواهد داشت و اين به جهت آن است كه بر قلم قضا چنين رفته است و به همين علت بود كه بر زبان پيامبر درس نخوانده جارى شد كه: اى على! مؤمن بر تو خشم نگيرد و منافق تو را دوست نخواهد داشت.»
در بحارالانوار نقل شده است كه:
اميرالمؤمنين (ع) دست كسى را قطع كرد و او دست بريده خود را با دست ديگرش گرفته بود. ابن كوآء كه از خوارج بود او را ديد و از او پرسيد: چه كسى دستت را قطع كرده؟ او در جواب گفت:
دستم را سيدالوصيين، سرور اوصيا، پيشواى روسفيدان، شايسته ترين كس نسبت به جان مؤمنان اميرالمؤمنين على بن ابيطالب (ع) بريده است.
ابن كواء به او گفت: او دست تو را قطع كرده است و حالا تو او را مدح مى كنى؟
1) نهج البلاغه، ص 477، حكمت 45؛ و در بحار الانوار با اختلاف در متن: ج 34، ص 51.
مرد گفت: چطور مى توانم مدحش نكنم و حال آن كه مهرش با گوشت و خونم عجين شده است. به خدا قسم او جز به حقى كه از جانب خدا داشت دستم را نبريده است.(1)بنابراين عشق به خداى تعالى و سخن گفتن با او يعنى دعا و تضرع به درگاه او و سخن گفتن خدا با او يعنى قرائت قرآن در اين دنيا و مجاب كردن حق تعالى با آن از لذيذترين لذتها براى بنده است.
لذا او كسى است كه هم خدا از او راضى و خرسند است و هم او از خدا خشنود و دل شاد:
؛ يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً(2)بلكه از قرآن چنين پيداست كه او راضى است به حجت عرفانى:
؛ يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ مٰا غَرَّكَ بِرَبِّكَ اَلْكَرِيمِ فِي أَيِّ صُورَةٍ مٰا شٰاءَ رَكَّبَكَ(3)اى انسان! چه چيزى تو را گول زد كه با پروردگار كريم خودت كه هر عضوى را در جاى خود قرار داد و بين آن ها توازن برقرار كرد و تو را به بهترين شكلى آفريد، چنين باشى؟
از اين معنا و تفسير دقيق تر اين است كه خداوند، انسان را بر صراط مستقيم كه خير را از شر تشخيص مى دهد آفريده است و او را در حد اعتدال و در تركيبى از بعد ملكوتى و ناسوتى آفريده است كه بهترين حد پايدارى و قوام است.
خلاصه آن كه خداوند به واسطه اين آيات به آدمى تلقين كرده است كه بگويد:
«ربوبيت تو، گرامى داشت تو، آغاز آفرينش من از جانب تو، تربيت من و تغذيه من از جانب تو مرا بر تو مغرور داشت.»
چنان كه امير مؤمنان على (ع) هم در اين دعا فرموده است:
«يا مَنْ بَدَءَ خَلْقى وَ ذِكْرى وَ تَرْبِيَتى وَ بِرّى وَ تَغْذِيَتى هَبْنى لِابْتِداءِ كَرَمِكَ وَ سالِفَ بِرِّكَ بى.»
و نيز فرموده است:
«ما هكَذَا الظَّنُّ بِكَ وَ لااُخْبِرْنا بِفَضْلِكَ عَنْكَ يا كَريمُ يارَبّ.»
البته اگر كسى بتواند در جواب خداى تعالى كه مى فرمايد: «ما غرَّك بِربِّك الكريم» بگويد: «كَرَمُكَ وَ رُبُوبيِّتُك» بهترين دليل و حجت است. لذا در آخرت كسى قادر خواهد بود چنين جوابى بدهد كه در دنيا با اين كلمات خدا را دعا كرده باشد. كلام الهى است:
-؛ اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنٰا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ(1)امروز دهانشان را مهر مى كنيم و دست هايشان با ما سخن مى گويند و پاهايشان شهادت مى دهند كه چه چيزى كسب كرده اند.
-؛ وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْمىٰ فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمىٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً(2)هر كس در اين دنيا چشم بندد در آخرت هم چشمش بسته تر و گمراه تر خواهد بود.
كسى كه در اين دنيا سركش باشد در قيامت هم طغيان گر خواهد بود. كلام الهى است كه:
؛ يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىٰ شَيْءٍ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ(3)روزى كه خداوند همه شان را برمى انگيزد همان طور كه براى شما قسم مى خورند براى
او هم قسم خواهند خورد و خيال مى كنند كه پايشان جايى بند است. بدانيد كه دروغ گوها همان ها هستند.
استاد ما علامه طباطبايى (رحمه الله) اين احتمال را به شدت رد كرده و گفته است:
«آدمى نمى تواند در جواب خداوند بگويد پروردگارا كرمت مرا به خودم مغرور كرد.»
چرا كه خداوند تعالى در آيات فراوانى بيان داشته است كه كرم او شامل معاندين روز قيامت نخواهد شد:
.؛ وَ اُكْتُبْ لَنٰا فِي هٰذِهِ اَلدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي اَلْآخِرَةِ إِنّٰا هُدْنٰا إِلَيْكَ قٰالَ عَذٰابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشٰاءُ وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ فَسَأَكْتُبُهٰا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِآيٰاتِنٰا يُؤْمِنُونَ(1)رحمت من هم بر همه چيز سايه گستر است لذا آن را در آينده براى خويشتن داران ثبت خواهم كرد.
-..؛ وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِي لَشَدِيدٌ(2)اگر قدردانى كرديد بر شما مى افزايم ولى اگر كفرپيشه شويد عذاب من سخت خواهد بود.
-؛ فَأَمّٰا مَنْ طَغىٰ فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ(3)لذا اگر كسى سركشى كرد و زندگى دنيا را ترجيح داد جايگاهش دوزخ است. ولى اگر كسى از مقام پروردگارش بيم ناك شد و نفسش را از دل خواه و هواى و هوس باز داشت بهشت جايگاه اوست.
لذا اگر كافى بود كه انسان عصيان گر بگويد: «كرمت مرا به خود مغرور كرد» آن گاه عذاب از كافر هم برداشته مى شد.
اين حرف به يادم آمد كه از يكى از علماى اصفهان به نام علامه حاج آقا نور الله مسجد شاهى پرسيدند آيا زخم كردن بدن و صدمه زدن به آن در عزاى حسين (ع) جايز است؟
ايشان جواب به جايى داده بودند. و آن اين بود كه: «اين كار كار عشق است و مربوط به فقه نيست.»
لذا ما هم در جواب علامه طباطبايى مى گوييم آرى آن چه شما استدلال كرديد از نظر عقلى بسيار استدلال خوبى است ولى اين مطلب را هم نبايد از نظر دور داشت كه:
پاى استدلاليان چوبين بود
پاى چوبين سخت بى تمكين بود(1)
ولى:
ما راه بيابان جنون پيش گرفتيم
ديوانه اى از شهر برون شد، شده باشد
عقل را در اين ميدان بهره و نصيبى نيست و اين حجت حجت عرفانى است نه عقلى. عجب آن است كه از خود علامه كه مرد ميدان عرفان است، چرا بايد چنين كلامى صادر شود؟
خلاصه اين كه كلام او از نظر برهان و حكم عقلى به جاى خود مناسب و درست است ولى اين جا جاى آن گونه استدلال نيست.
1) مثنوى معنوى، دفتر اول «ناليدن ستون حنانه...».
از اين جملات چنين بر مى آيد كه آتش جهنم هم چنان كه تن سوز است جان سوز هم هست. چنان كه پوست را مى سوزاند استخوان سوز هم هست. هم چنان كه برون سوز است درون سوز نيز هست. لذا حضرت از خداوند تعالى مى خواهد كه آتش را بر روى، زبان، دل، باطن و اعضا و جوارحش مسلط ننمايد. يعنى بر ضعف بدن او و نازكى پوستش و شكنندگى استخوان هايش رحم كند:
«يا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنى وَ رِقَّةِ جِلْدى وَ دِقَّةَ عَظْمى»
قرآن هم اين مطلب را در جاهاى مختلف تأييد و تصديق مى كند:
؛ إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِآيٰاتِنٰا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نٰاراً كُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهٰا لِيَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَزِيزاً حَكِيماً(1)آن هايى را كه نسبت به آيات ما كافر شدند به تحقيق طعم آتش را خواهيم چشاند. هر بار پوستشان بريان گردد و ما پوست نوى به جاى آن پوست سوخته قرار مى دهيم تا مزه عذاب را بچشند. خداوند از ديرباز سرافراز كاردان بوده است.
-؛ وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ(2)واى بر هر عيب جو و غيبت كننده اى كه مالى جمع كرده و آن ها را مى شمارد. به گمانش كه مالش به او زندگى جاويد خواهد بخشيد در حالى كه اين چنين نيست. او را در
آتش رها خواهند كرد، تازه تو چه مى دانى كه «حطمه» چيست؟ آتش الهى است كه شعله ور شده است و بر دل ها مسلط مى شود. آن آتش طبقه طبقه دل هاى ايشان را فرا خواهد گرفت در حالى كه دست و پايشان در غل و زنجير است و راه گريز ندارند.
«همزة»: غيبت.
«لُمزة»: عيب گرفتن در حضور كسى.
«نبذ»: طرح كردن.
لام در «لينبذنَّ» لام قسم است.
«حطمة»: شكستن. آتش را از آن جهت «حطمة» گفته اند كه استخوان ها را درهم مى شكند.
«ايقاد»: شعله ور شدن و گر گرفتن.
«اطلاع»: اشراف و تسلط داشتن بر چيزى.
«فؤاد»: قلب. در قرآن «نفس انسانى» از آن اراده شده است.
«مُؤصدة»: طبقه طبقه.
«عمد ممدّدة»: غل ها و زنجيرهايى است كه دست ها و پاهاى دوزخيان در آن ها قرار داده مى شوند.
وَ اَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفى عَنْ قَليلٍ مِنْ بَلاءِ الدُّنْيا وَ عُقُوباتِها وَ مايَجْرى فيها مِنَ الْمَكارِهِ عَلى اَهْلِها عَلى اَنَّ ذلِكَ بَلاءٌ وَ مَكْرُوهٌ قَليلٌ مَكْثُهُ، يَسيرٌ بَقائُه، قَصيرٌ مُدَّتُهُ، فَكَيْفَ احْتِمالى لِبلاءِ الْآخِرَةِ وَ جَليلِ وُقُوعِ الْمَكارِهِ فيها وَ هُوَ بَلاءٌ تَطُولُ مُدَّتُهُ وَ يَدُومُ مَقامُه وَ لايُخَفَّفُ عَنْ اَهْلِهِ لِاَنَّهُ لايَكُونُ اِلاّ عَنْ غَضَبِكَ وَانْتِقامِكَ وَ سَخَطِكَ وَ هذا ما لاتَقُومُ لَهُ السَّمواتُ وَ الْاَرْضُ. ياسِيَّدى فَكَيْفَ لى وَ اَنَا عَبْدُكَ الضَّعيفُ الذَّليلُ الْحَقيرُ الْمِسْكينُ الْمُسْتَكين؛
تو ناتوانى مرا در مقابل اندكى از بلاى دنيا و كيفرهاى ناچيز و ناملايماتى كه معمولاً بر اهل آن مى رسد مى دانى. در صورتى كه اين بلا و ناراحتى، دوامش كم، دورانش اندك و مدتش كوتاه است. پس چگونه تحمل بلاى آخرت و آن ناملايمات بزرگ را در آن جا دارم. در صورتى كه آن بلاء، مدتى طولانى، دوامش هميشگى است و هيچ گونه تخفيفى براى مبتلايان به آن نيست. زيرا از خشم، انتقام و غضب تو سرچشمه گرفته و آن هم چيزى است كه آسمان ها و زمين تاب و تحمل آن را ندارند. اى آقاى من! تا چه رسد به من كه بنده ناتوان، خوار، ناچيز و مستمند و بى چاره!!
«مكاره» جمع مكروه و ضد محبوب است به معناى ناگوار.
«انتقام» از ريشه نقمت، همان مؤاخذه به عقوبت است. لذا نقمت به معناى «عقوبت» است.
«سخط» به معناى ناخوشايندى است.
«مسكين» از ريشه سكون است. در اين جا فقر و ذلت منظور است. درمورد كسى به كار برده مى شود كه هيچ چيزى ندارد لذا حالش از فقير هم بدتر است.
«مستكين» از «كينه» و به معناى اظهار مذلت و «درماندگى» است.
«مدعو» در اين بخش از دعا سيد قهارى است كه بر بنده گناه كارش خشم گين مى شود و از او انتقام مى گيرد و با او تندى مى كند. عذابش به قدرى دردناك و شديد است كه جهان آفرينش را ياراى تحمل آن نيست. اين عذاب و غضب و انتقام عظيمى است چرا كه از عظيم سرچشمه گرفته و صادر شده است.
«داعى» بنده خوار ناتوان حقير درمانده و بى چاره اى است كه طاقت عذاب و غضب او را ندارد.
به هر حال مستحق آن است كه مورد رحمت قرار گيرد حال يا به خاطر ضعف و عدم تحمل عذاب و يا به خاطر ذلت، كوچكى، درماندگى و بى چارگى اش.
«مدعو له» رهايى از آتش و آمرزش و گذشتن از گناهان است.
«مدعو به» هم عبارت از سيادت مولاست: «يا سيدى فكيف لى...»
حجت او هم در اين بخش از دعا عدم تحمل عذاب و نقمت ها است كه اين حجت، از قبيل صحبت هاى بين بندگان و اربابان خودشان است. لذا هم چنان كه عدم قدرت و توان كارى عذر بنده است، عدم قدرت اداى دين هم براى مفلس و بى چاره عذر محسوب مى گردد.
با همه اين ها سياق اين جملات در بيان توبه و انابه است. پس از آن بر عهده خداى تعالى است كه از او درگذرد، چرا كه علاوه بر آن كه او خود به گذشت نسبت به ناتوان، درمانده و كسى كه تاب تحمل كارى را ندارد امر فرموده در بسيارى از آيات قرآن هم وعده داده است كه هر كس توبه كند مى آمرزد. شكى نيست كه خدا خلف وعده نمى فرمايد.
ديگر آن كه از اين جملات چنين بر مى آيد كه عذاب آخرت شديد است. در قرآن و روايات هم اين مطلب كرارا ذكر شده است:
؛ وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اَللّٰهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرىٰ فَإِذٰا هُمْ قِيٰامٌ يَنْظُرُونَ(1)در شيپور دميده مى شود و هر كس كه در آسمان ها و زمين باشد فرو خواهد افتاد مگر آن كه خدا نخواهد.
«صعق» همان مرگ است و ظاهرا در اين جا «ترس» و «وحشت» از آن اراده شده است. چنان كه در موارد متعدد ديگرى مى فرمايد:
؛ وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اَللّٰهُ وَ كُلٌّ أَتَوْهُ دٰاخِرِينَ(2)و روزى كه در شيپور دميده شود هر كس در آسمان ها و هر كس كه در زمين باشد از ترس قالب تهى خواهد كرد. مگر كسى كه خدا نخواهد.
-..؛ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ وَ نَحْشُرُ اَلْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً(1)آن روز هم گنه كاران را در حالى كه چشمشان بسته شده و از شدت ترس و وحشت بى نور شده باشد برمى انگيزيم.
-؛ يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ اِتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ اَلسّٰاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ يَوْمَ تَرَوْنَهٰا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذٰاتِ حَمْلٍ حَمْلَهٰا وَ تَرَى اَلنّٰاسَ سُكٰارىٰ وَ مٰا هُمْ بِسُكٰارىٰ وَ لٰكِنَّ عَذٰابَ اَللّٰهِ شَدِيدٌ(2)اى مردم! براى خدا خويشتن دارى كنيد كه زلزله قيامت چيز عظيمى است. روزى كه آن را ببينيد مادران شيرده كودكان خود را فراموش خواهند كرد كه شير بدهند و بارداران وضع حمل خواهند كرد و مردم را مست خواهى ديد در حالى كه مست نيستند بلكه عذاب خدا شديد است.
-؛ وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ هٰذٰا نُزُلُهُمْ يَوْمَ اَلدِّينِ(3)و اما اصحاب شمال. چه اصحاب شمالى؟ آن ها در آتش نافذ و آب جوشان و سايه دود گرم كه به هيچ وجه خوشايند نيست... از درخت تلخ بد طعم و بويى مى خورند و شكمشان
را از آن پر مى كنند و آب گرمى هم روى آن مى نوشند، آن آب را هم با حرص و ولع و از سرتشنگى سر مى كشند. روز جزا از آن ها اين چنين پذيرايى خواهد شد.
-؛ وَ مَنْ يَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نٰاراً خٰالِداً فِيهٰا وَ لَهُ عَذٰابٌ مُهِينٌ(1)و هركس كه از خدا و رسولش سرپيچى كرده و از حدود الهى تجاوز نمايد وارد آتشى مى شود كه جاودانه در آن خواهد ماند. و شكنجه خوار كننده اى خواهد ديد.
-؛(2)و هر كس كه مؤمنى را عمدا بكشد سزايش جهنم است كه مدت ها در آن خواهد بود و خشم و نفرين خدا بر او خواهد بود. برايش هم شكنجه دردناكى آماده شده است.
«خلود» در آياتى از اين قبيل به معناى دراز مدت يا هميشگى عرفى آمده است چرا كه فرد مسلمان براى هميشه در آتش نخواهد ماند ولى غير مسلمان چرا. فرق بين كافر و مسلمان گناه كار نيز همين است.
كلام الهى است:
؛ إِنَّ جَهَنَّمَ كٰانَتْ مِرْصٰاداً جَزٰاءً وِفٰاقاً(3)دوزخ از ديرباز در كمين بوده است. آن جا پايگاه طغيانگران است كه چندين دوره هشتاد ساله در آن باقى خواهند ماند. غير از آب جوشان و چرك آلود نه طعم خنكى را در
آن خواهند چشيد، نه نسيم خنكى بر آنان خواهد وزيد، و نه نوشابه اى خواهند نوشيد. اين ها سزاى مناسب آنان است.
«مرصاد» در اين جا به معناى كمين است زيرا نگهبانان جهنم در كمين ايشان بوده اند.
«احقاب» جمع «حقب» است كه به معناى زمان طولانى آمده و مفسران و علماى لغت در مدت آن اختلاف دارند و اين اختلاف از رواياتى ناشى شده است كه معناى آن معلوم و مشخص نبوده است.
در مجمع البيان از رسول خدا (ص) روايت شده است كه:
«إِنَّ لايَخْرُجُ مِنَ النّارِ مَنْ دَخَلَها حَتّى يَمْكُثَ فيها اَحْقاباً وَ الْحُقُبُ بِضْعَ وَ سِتُّونَ سَنَةً؛(1)
بدرستى كه هر كس در آتش داخل شود از آن بيرون نمى آيد مگر پس از آن كه چندين حقب در آن مانده باشد. كه حقب عبارت از شصت و چند سال است.»
«حميم» به معناى آب داغ است.
«غسّاق» چركى است كه از دوزخيان جريان پيدا مى كند.
«وفاق» مصدر است كه به معناى فاعل به كار رفته است، يعنى اين پاداش موافق عملى است كه از ايشان سرزده است. شايد منظور از آن تجسم اعمال بوده و به اين معناست كه همه اين ها همان اعمالى است كه در دنيا از ايشان سرزده است.
ولى بهشتيان برعكس دوزخيان ترس و وحشتى نخواهند داشت و هر نعمتى را بخواهند به دست مى آورند و جاودانه در آن ها خواهند بود.
و اين در قران كريم بارها به عنوان نمونه ذكر شده است:
؛ لاٰ يَحْزُنُهُمُ اَلْفَزَعُ اَلْأَكْبَرُ وَ تَتَلَقّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ هٰذٰا يَوْمُكُمُ اَلَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ(2)آن ها را وحشت بزرگ اندوهگين نخواهد كرد و فرشتگان به ديدار ايشان خواهند شتافت - و به ايشان خواهند گفت - اين همان روزگار شماست كه وعده داده مى شديد.
-؛ مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهٰا وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ(1)هر كس كه حسنه اى بياورد به او بهتر از آن را خواهند داد و آن ها از وحشت چنان روزى در امان خواهند بود.
-؛ فَأَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هٰاؤُمُ اِقْرَؤُا كِتٰابِيَهْ كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ(2)پس كسى كه نامه اعمالش به دست راستش مى دهند فرياد مى زند: نامه اعمال مرا بگيريد و بخوانيد. من يقين داشتم كه به حساب اعمالم مى رسم. او در يك زندگى رضايت بخش قرار خواهد داشت. در بهشتى عالى. كه ميوه هايش در دست رس است. بخوريد و بياشاميد گوارا در برابر اعمالى كه در ايام گذشته انجام داده ايد.
«هاؤُم» فعل امر است كه در حق اهل قيامت صادر مى شود.
«ظنّ». گفته شده كه در اين جا به معناى «يقين» به كار برده شده است، ولى ظاهرا معناى حقيقى خودش را دارد. قرآن هم درباره قيامت و آن چه كه به قيامت وابسته است غالبا آن را به كار مى برد.
وكلام الهى -...؛ وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ لِيَوْمٍ عَظِيمٍ (3)- شايد از اين جهت استعمال شده باشد كه گمان داشتن به قيامت هم در بازداشتن انسان ها از مخالفت و طغيان گرى كافى باشد.
«قُطُوف» به معناى ميوه و ثمر است كه به عنوان مثال ذكر شده و مقصود از آن «نعمت» است.
«دانيه» به معناى نزديك است. معنايش آن است كه هر طور، هر وقت و هر كجا كه بخواهد از آن بهره بردارى خواهد كرد و نيز به معناى آن است كه به هر چه اراده كنند دست خواهند يافت. كلام الهى است:
؛ إِنَّ اَلَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا اَلْحُسْنىٰ أُولٰئِكَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ لاٰ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهٰا وَ هُمْ فِي مَا اِشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خٰالِدُونَ(1)كسانى كه از جانب ما خيرى به ايشان رسيد، آن ها از جهنم دورند. صداى سوختن آن را نمى شنوند و در هر آن چه كه دل خواهشان باشد جاودانه خواهند بود.
در مورد «ايّام خاليه» گفته شده است كه منظور از آن روزهايى است كه در آن روزه گرفته شده است. كلام الهى است:
؛ وَ حُورٌ عِينٌ إِلاّٰ قِيلاً سَلاٰماً سَلاٰماً(2)و زنان سيه چشم زيبا صورت كه در بهاء و لطافت چون درّ و لؤلؤ مكنونند بر آن ها مهيّاست. اين نعمت هاى الهى پاداش آن بهشتيان است. نه آن جا هيچ حرفى لغو و بيهوده شنوند و نه به يكديگر گناهى بربندند. هيچ جز سلام و تحيّت و احترام هم نگويند و نشنوند.
«حور» جمع حوراء است به معناى زن سفيد و نورانى كه ساق هايش از پشت هفتاد لباس هم پيداست.
«عين» جمع عين است. در اين جا منظور از آن زن زيباروى و گشاد چشم است.
«مكنون» يعنى در برابر غير شوهر پوشيده است. در وصف آن ها در قرآن آمده است:
؛ فَجَعَلْنٰاهُنَّ أَبْكٰاراً عُرُباً أَتْرٰاباً(1)و هميشه آن زنان را باكره گردانيده ايم. و شوهر دوست و همسالان اند.
«عُرب» جمع عروب است به معناى زنى كه عاشق و شيفته همسرش باشد.
«اتراب» جمع تُرْب است به معناى نظير و همانند. دراين جا به اين معناست كه با هم توافق سنى و اخلاقى دارند.
بكارت، تازگى و دست نخوردگى در اين جا به قرينه كلام حق تعالى هميشگى و دائمى است:
؛(2)هر بار كه با همسرانشان روبه رو مى شوند آن ها را تازه و دست نخورده خواهند يافت.
معناى كلام الهى هم كه فرمود:
.(3)اين است كه نه چيزى را كه برايشان بى فايده باشد مى شنوند و نه به گناه منتسب مى شوند، بلكه حرف آن ها در آن جا سخن نيكو و سالمى است كه در آن لذت، فايده، آسايش و سلامتى باشد.
اين ها بخش مختصرى از آيات در وصف آتش و گرفتارى هاى آن و بهشت و نعمت هايش بود.
از خداوند مى خواهيم كه بهشت را على الخصوص بهشت رضوان را نصيب ما بگرداند و ما را از جهنم و گرفتارى هاى آن دور بدارد.
يا الهى وَ رَبّى وَ سَيِّدى وَ مَوْلاى! لِاَىّ الْاُمُورِ اِلَيْكَ اَشْكُو وَ لِما مِنْها اَضِجُّ وَ اَبْكى؟
لِاَليمِ الْعَذابِ وَ شِدَّتِهِ؟ اَمْ لِطُولِ الْبَلاءِ و مُدّتِه؟ فَلَئِنْ صَيَّرْتَنى لِلْعُقُوباتِ مَعَ أَعْدائِكَ وَ جَمَعْتَ بَيْنى وَ بَيْنَ اَهْلِ بَلائِكَ وَ فَرَّقْتَ بَيْنى وَ بَيْنَ اَحِبّائِكَ وَ أَوْلِيائِك فَهَبْنى يا اِلهى وَ سَيّدى وَ مَوْلاىَ وَ ربّى! صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَلى فِراقِك؟
وَهَبْنى يا اِلهى! صَبَرْتُ عَلى حَرِّ نارِكَ فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ اِلى كِرامَتِك؟ اَمْ كَيْفَ اَسْكُنُ فِى النّار؟ وَ رَجائى عَفْوُك؛
اى معبود و پرودگار من و اى آقا و مولاى من! براى كدامين دردهايم به تو شكايت كنم؟ و براى كدامينِ از آن دردها ناله و گريه كنم؟
آيا بنالم و بگريم براى شدت و دردناكى عذابت؟
يا براى طولانى بودن عذاب و مدت آن؟
اى خداى من! و اى سيّد و مولاى من! گيرم كه بر عذابت صبر كنم ولى چگونه فراق تو را تحمل نمايم. پس اى خداى من! ببخش مرا. گيرم كه بر حرارت آتش تو صبر كنم ولى چگونه بر محروم ماندن از نظر به كرامتت صبر نمايم؟
چگونه از آقايى و كريمى تو بگذرم؟ يا چگونه در آتش بمانم؟ در حالى كه به عفو تو اميدوارم.
«ضجيج» به معناى ناله است و جزاى شرط براى كلام خود اوست كه فرمود: «فَلَئِن...» هم چنين مى توان گفت كه شرط در تقدير است به اين عبارت كه «فَوَيْلٌ لى ثُمَّ وَيْلٌ لى» بعد جمله حذف شده و به جاى آن فعل لازم «هَبْنى» به كار برده شده است. هم چنين مى توان گفت جزاى شرط، اين باشد كه فرمود: «صَبَرتُ عَلى عَذابِك» و اگر احتمال اول صحيح باشد بايد جمله اى كه فرض شد پيش از «صَبَرْتُ» در تقدير باشد؛ البته سياق جملات هم بر اين مطلب دلالت دارد.
اين جملات براى بيان شكايت عاشق از معشوق به خود معشوق آمده است. پس شاكى در اين جا عاشق است و كسى كه شكايت از او صورت مى گيرد همان معشوق، معبود، ربّ، سيّد، و مولا است.
كسى كه شكايت پيش او برده شده باز همان معشوق است. وموضوع شكايت، شكنجه دردناك و جمع شدنِ با دشمنان در يك جا، جدايى بين خودش و اولياى خدا، دورى از معشوق و اميد بريدن از كرامت و عفو معشوقِ خويش است.
با اين همه، كلام، مشحون از توبه و اقرار به تقصير است، و نيز بيان گر اين مطلب است كه شكايت او از قبيل شكايت مدعى بر «مُدّعى عليه» نيست بلكه از قبيل شكايتِ عاشقِ تقصير كار نسبت به معشوق نرم دل و مهربان خود.
اين كلام بر حسب عرفان، مملوّ از لطافت ها و نكاتى است كه در ذيل به پاره اى از آن ها اشاره مى كنيم:
اول: آن كه شاكى كسى را ندارد كه به او پناه ببرد الا همان كسى كه از او شكايت دارد. از عالمى پرسيدند: عارف چگونه كسى است؟ گفت: خداوند تعالى در شرح احوال آن ها چنين فرموده:
؛ وَ عَلَى اَلثَّلاٰثَةِ اَلَّذِينَ خُلِّفُوا حَتّٰى إِذٰا ضٰاقَتْ عَلَيْهِمُ اَلْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ وَ ضٰاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لاٰ مَلْجَأَ مِنَ اَللّٰهِ إِلاّٰ إِلَيْهِ ثُمَّ تٰابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِيمُ(1)زمانى كه زمين با تمام پهنايش باز بر آنان تنگ شد، - حتى - در وجود خويش جايى براى خود نمى يافتند و چنين پنداشتند كه چاره اى ندارند مگر آن كه از خدا به خودش پناه ببرند...
دوم: آن كه اگر معشوق گوشه چشمى به عاشق - و شكايت او - نكند، سخت ترين عذاب ها براى عاشق خواهد بود؛ حتى درد و رنج آن از درد دورى هم بيشتر است. و دورى هم دردش بيش تر از جدايى بين او و اولياى خداست. و جدايى بين او و اولياى خدا، باز دردش بيشتر از جمع شدن او با دشمنان خداست. و جمع شدن او با دشمنان خدا به مراتب، دردش بيش تر از عذاب جهنّم - با وجودِ تمامِ گرفتارى ها و طولِ مدتِ عذاب آن - است.
سوم: آن كه كلام مشحون و مملوّ از انابه، توبه و اظهار تقصير است. يكى از لطافت هاى كلام اين است كه لفظ «هَبْنى» در وسط كلام دوباره تكرار شده است با آن
1) توبه، آيه 118.
كه سخن در اين مورد واضح و آشكار است، لذا بايد اذعان داشت كه در كمال فصاحت و بلاغت است و آداب دعا و حضورِ عاشقِ تقصير كار در برابر معشوق آگاه از تقصيرِ او به اين وسيله رعايت شده است.
از قرآن چنين بر مى آيد كه عذابِ وجودِ هم نشين بد در جهنم حتى براى اشخاص عادى سخت تر از عذاب آتش دوزخ است تا چه رسد به انسان عارفى كه هم نشينش دشمنان خدا باشند. كلام الهى است:
؛ وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ اَلْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي اَلْعَذٰابِ مُشْتَرِكُونَ(1)
و ما بر هر كس كه از ياد خداوند رحمان بيرون برود شيطانى مى گماريم تا هم نشين او باشد و اين شيطان ها آن ها را از راه رفتن باز مى دارند و آن ها پيش خود گمان مى كنند كه راه يافته اند و هدايت شده اند تا آن كه پيش ما مى آيند. - هر يك از آن ها به آن شيطان كه با او هم نشين بوده است - خواهد گفت: اى كاش بين من و تو از مشرق تا مغرب فاصله مى بود. تو چه هم نشين بدى بودى! - اين تأسف شما - ديگر پس از ستم كارى هاتان امروزه براى شما فايده اى نخواهد داشت. همانا شما هم با آن ها عذاب خواهيد شد.
پيداست كه هم نشين بد در اين دنيا هم مايه عذاب است چه رسد به آخرت.
عارفى كه ديارش را ترك گفته و در جاى ديگرى وطن اختيار كرده بود مى گفت: دليل تركِ ديار، اين بوده كه در آن جا هم نوع و هم رأيى نداشتم لذا از دست ناجنسان گريختم.
1) زخرف، آيه 36 تا 39.
و چه خوش گفته است شاعر: «روح را صحبتِ ناجنس عذابيست اليم»(1)نقل شده است كه بزرگمهرِ حكيم را زندانى كردند. پيكى براى او خبر آورد كه هر چه بخواهى به تو داده خواهد شد. حكيم گفت: يك شخصِ عوامى پيش من است لذا بهترين نعمت بر من، آن است كه از او جدا شوم.
حكايت كرده اند(2)كه پيرمردى دختر جوانى را به همسرى گرفت و مدام در پى آن بود كه او را عزيز بدارد لذا به او مى گفت:
تا توانم دلت به دست آرم *** ور چه طوطى شكربود خورشت
; ور بيازارى ام نيازارم *** جانِ شيرين فداىِ پرورِشَت
باز در گوش او مى خواند:
جوانان، خوب روى و ماه رخسار *** وفادارى مدار از بلبلان، چشم
; وليكن در وفا با كس نمانند *** كه هر دم بر گلى ديگر سرايند
گفت: چندين بر اين نمط بگفتم كه گمان بردم دلش در قيد من آمد. ناگاه نفسى سرد كشيد و گفت: زن جوان را اگر تيرى به پهلو نشيند به كه پيرى.
زن كز برِ مرد بى رضا برخيزد *** بس فتنه و جنگ از آن سرا برخيزد
و بالاخره طلاق گرفت و به جوانِ تندخوى تهى دستى شوهر كرد و مى گفت: الحمدلله از آن عذاب اليم برهيدم و به اين نعمت عظيم برسيدم.
با تو مرا سوختن اندر عذاب *** بوىِ پياز از دهنِ خوب روى
; به كه شدن با دگرى در بهشت *** نغزتر آيد ز گل از دستِ زشت
خلاصه اين كه سخت ترين عذاب ها براى عارف هم نشينى او با دشمنان خداست و از آن هم سخت تر دورى اوست از اولياء الله. حال بايد ملاحظه نمود كه آيا اصلاً سختى درد و عذاب دورى از رسول خدا (ص) و اولاد پاكش قابل تصور هست؟
سخن الهى است كه:؛ عَلىٰ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ مُتَّكِئِينَ عَلَيْهٰا مُتَقٰابِلِينَ(1)بهشتيان بر تخت هاى بافته شده محكم تكيه مى زنند و محبت و خوش نشين شان بى نهايت خواهد بود.
شايد همه اين اوصاف كنايه از آن باشد كه بهشتيان بر رحمتِ الهى تكيه خواهند زد و در حسن هم جوارى، به نهايت حدّ آن خواهند رسيد.
به هر حال اولين نعمتى كه در قرآن براى بهشتيان ذكرشده هم نشينى است. خداوند دراين رابطه فرموده است:
؛ إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ(2)يقينا پرهيزكاران در باغ ها و نهرهاى بهشتى جاى دارند، در جايگاه صدق و صفا و در نزد خداوند مالك و مقتدر.
«نَهَر» جمع نَهْر است و در اين جا مقصود، نور پهناور و عظمت بسيار است، منظور از «مَقْعَدِ صِدْق» هم آن است كه مقام ايشان داراى حضورى است بدون غيبت، نزديكى يى است بدون دورى و نعمتى است بى نقمت و وصلى است بدون جدايى و شادى يى است بى اندوه و بقايى است فناناپذير.
در حديث معراج آمده است كه:
«يا اَحْمَد! اِنَّ فِى الجَنَّةِ قَصْراً مِنْ لُؤْلُؤَةٍ فَوْقَ لُؤْلؤءَةٍ وَ دُرَّةٍ فَوقَ دُرَّة لَيْس فيها قَصْمٌ وَلَا وَصْلٌ. فيهَا الْخَواصّ. أَنْظُرُ اِلَيْهِمْ كُلَّ يَوْمٍ سَبْعينَ مَرّةً واُكَلّمُهُمُمْ. كُلّما نَظَرْتُ اِلَيْهِمْ اَزيدُ فى مُلْكِهِمْ سَبْعينَ ضِعْفا وَ اِذا تَلَذَّذَ اَهْلُ الْجَنَّة بِالطَّعامِ وَ الشَّرابِ تَلَذَّذُوا بكَلامِى وَ ذِكْرى وَ حَديثى. قالَ: يا رَبِّ! ما
عَلامَاتُ اُولئِكَ؟ قالَ: هُمْ فى الدنيا مَسْجُونُون. قَدْ سَجِنُوا أَلْسِنَتَهُمْ مِنْ فُضُولِ الْكَلامِ وَ بُطُونِهِمْ مِنْ فُضُولِ الطَّعام؛(1)
اى احمد! در بهشت قصرى است بسيار زيبا كه از لؤلؤ و درّ ساخته شده كه بدون ارتباط و از هم گسستگى است و بندگان خاص من در آن ها هستند، روزانه هفتاد بار به ايشان نظر مى كنم و هر بار كه به ايشان نظر كنم با ايشان سخن مى گويم و هفتاد برابر بر ملك و دولتشان مى افزايم و در آن هنگام كه اهل بهشت از خوردن و نوشيدن لذت مى برند اين ها از ياد من و كلام و حديث من لذت مى برند.
بنابراين، يكى از بزرگ ترين نعمت هاى اهل بهشت براى بندگان هم نشينى ايشان است با خداوند تعالى و اولياء الله، و يكى از بزرگ ترين بدبختى هاى دوزخيان در دوزخ، دورى آن ها است از خداوند تعالى و اولياء الله. كلام الهى است كه:
؛ وَ يَوْمَ يَعَضُّ اَلظّٰالِمُ عَلىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِيلاً لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِي وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً(2)و روزى كه ستمكار انگشت به دندان خواهد گزيد و خواهد گفت: اى كاش با رسول راهى برگزيده بودم اى كاش فلانى را دوست صميمى خود نگرفته بودم كه وقتى به سراغ
من آمد مرا از ياد - خدا و قرآن - باز داشت و گمراهم كرد. شيطان هم كه از ديرباز مايه رسوايى و خواركننده انسان بوده است.
اما فراق معبود در نظر مردان خدا عذابش سخت تر است نسبت به جدايى از اولياء الله. درك وصل و فراق نيز مختص مردان خداست، وانسان بى ذوق از اين گونه مطالب محروم است. از قرآن و روايات چنين بر مى آيد كه انسان آفريده شده است تا به چنين دركى برسد، خدا در اين رابطه مى فرمايد:
؛ وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ وَ لَوْ يَرَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ اَلْعَذٰابَ أَنَّ اَلْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعَذٰابِ(1)گروهى از مردم هستند كه غير از خدا كسانى را هم رديف با خدا در نظر مى گيرند و آن ها را مانند خدا دوست مى دارند. ولى كسانى كه ايمان آورده باشند دوستى شان نسبت به خدا بيش تر است....
نقل شده است كه در هنگام مرگ ربيعه چند تن از عرفا پيش او رفتند. يكى از آن ها گفت: كسى كه بر بلا صبر و پاى مردى نكند عارف نيست.
ديگرى گفت: هر كس كه شكر بر بلا نكند در عرفان خود صادق نيست.
سومى گفت: هر كس كه از بلا لذت نبرد در ادعايش صادق نيست.
ربيعه گفت: آن را كه بلا از ديدار مولايش باز دارد عارف نيست.
و چه خوب هم گفت. در همين رابطه خداوند در قرآن در ضمن نقل قضيه زنان مصر مى فرمايد:
1) بقره، آيه 165.
زنانى در شهر گفتند: زن عزيز غلامش را به سوى خود فرا خوانده است. از عشق او در هلاك است. ما كه او را آشكارا گمراه مى بينيم. وقتى اين گونه كنايه ها به گوش زليخا رسيد، پيكى فرستاد و آن ها را به كاخ دعوت كرد. متّكايى برايشان تهيه ديد و به دست هر يك چاقويى داد و - به يوسف - گفت: در برابر آن ها ظاهر شو. وقتى كه زنان مصر او را ديدند بر او ارج نهادند و دست هاى خود را بريدند و گفتند: پناه بر خدا! اين كه بشر نيست. اين يك فرشته محترمى است.
اين از عشق و محبت زنان مصر بود نسبت به يوسف، ولى عشق يوسف نسبت به خدا كه زن ها نتوانستند او را به خود مشغول كنند، عشق همراه با معرفت بود، همان طورى كه بلافاصله گفت:
؛ قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ(1)
پروردگارا زندان براى من خوش تر از آنى است كه به آن دعوتم مى كنند....
و جانِ كلام اين است كه لازمه دركِ مقامِ عشق الهى و دريافت دردِ جدايى، ذوق است و كسى كه صاحب دل نباشد اين قبيل مطالب و مقامات را نمى تواند درك كند. كلام الهى است:
..؛ قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحىٰ إِلَيَّ أَنَّمٰا إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً(2)... لذا هر كس كه اميد ديدار پروردگارش را دارد موظّف است كه هم كار شايسته انجام بدهد و هم ديگرى را در بندگى پروردگارش شريك قرار ندهد.
مثنوى هم در اين مورد قضيه لطيفى نقل مى كند و نتيجه دل نشينى هم از آن مى گيرد.
قيس بن ذريح با دختر جوانى كه عاشق او شده ازدواج مى كند - نقل شده است كه امام حسين (ع) او را برايش خواستگارى كرده و خطبه خوانده است - ولى پس از مدتى مادر قيس مى بيند كه محبت پسر فقط و فقط به همسرش اختصاص پيدا كرده و توجه او را از مادرش بريده است، لذا حسادت عروس در دلش جوانه مى زند و شكايت او را پيش پدر قيس مى برد. اتفاقا عروس نازاست و پدر اصرار دارد كه آن ها از هم جدا شوند، ولى قيس از اين اقدام خوددارى مى كند تا آن جا كه پدرش قسم مى خورد تا زمانى كه قيس همسرش را طلاق ندهد زير سايه اى نخواهد رفت.
لذا پدر همه روزه وسط صحرا مى نشيند وقيس پيش او آمده و بر سرش سايه مى اندازد تا آن كه سرانجام پدر و مادر او را وادار به طلاق همسرش مى كنند. قيس همسرش را طلاق مى دهد.
«سَمِعْتُ عَنْ اَبى اَنَّهُ يَقُولُ مَنْ فَرَّقَ بَيْنَ زَوْجٍ وَ زَوْجَتِه فَهُوَ كَمَنْ فَرَّقَ بَيْنَ الْاَعْضاءِ بِالسَّيْفِ؛(1)
از پدرم شنيدم كه مى گفت: هر كس بين زن و شوهرى جدايى بيندازد مثل آن است كه با شمشير بند از بند انسانى بگسلد.»
پس از آن مرد و زن به قدرى گريه مى كنند كه حالت بى هوشى بر قيس عارض مى شود. وقتى به هوش مى آيد مى بيند زنش رفته است. جاى پاى شترى كه همسرش را برده مى بوسد. جدايى به قدرى برايش گران تمام مى شود كه بالاخره كارش به ديوانگى و جنون كشيده و «مجنون» مى شود. بعد از آن هر وقت مى خواهد همسرش را ببيند قبيله
1) در قمقام ذخار، ج 1، پس از نقل داستان دارد كه امام (ع) به مادر قيس فرمود: احل لك ان فرقت بين قيس و لبنى او مشيت بينهما بالسيف.
خودش و قبيله معشوقه اش هر دو مانع از ملاقات آن دو مى شوند، اما قيس بعضى اوقات، مخفيانه و در شب به سراغ او مى رود. يكى از شب ها كه مى خواهد پيش معشوقه برود سوار بر ناقه اى مى شود كه آن ناقه، خود بچه اى دارد. تا قيس از او چشم برمى دارد ناقه به سراغ بچّه خود مى رود:
قيس گر يك دم ز خود غافل شدى(1)
ناقه برگشتى و واپس آمدى
بارها و بارها اين قضيه تكرار مى شود تا آن كه قيس مى گويد:
هَوى ناقَتى خَلفى و قُدّامى هِواىَ *** وَ اِنّى وَ اِيّاها لَمُخْتَلفان
دل من پيش تو و ناقه دلش در پس من *** من و او عاشق و دل داده همراه نِه ايم
و بالاخره ناقه را با محبوبش - كه بچه اش بود - تنها گذاشت و خود با پاى پياده به سمت محبوبش به راه افتاد.
مثنوى در اين مورد مى گويد:
جان ز هجرِ عرش اندر ناقه اى *** جان گشاده سوى بالا بال ها
; تن ز عشقِ خاربن چون ناقه اى *** در زده تن در زمين چنگال ها(2)
و نتيجه گرفته است كه عشق، كبريت است و لذاست كه به آن اكسير گفته اند، چرا كه هم چون كيميا تغيير ماهيت ايجاد مى كند.
در قرآن آمده است:؛ صِبْغَةَ اَللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عٰابِدُونَ(3)رنگ خدايى - بپذيريد -. مگر كيست كه از رنگ خدايى خوش رنگ تر بوده باشد؟
الهى سينه اى ده آتش افروز *** هر آن دل را كه سوزى نيست، دل نيست
; در آن سينه دلى وان دل همه سوز *** دل افسرده غير از آب و گِل نيست(1)
لذا عاشق كسى است كه عذابِ دردِ جدايى را از عذابِ سوزِ آتش سخت تر بداند:
فراقِ او نشانى باشد از دوزخ غلط گفتم، كه دوزخ زان نشان دارد
و چنين كسى تن به هر بلايى مى دهد الا درد جدايى:
گر مرا زار به كشتن دهد آن يار عزيز *** گويم از بنده مسكين چه گنه صادر شد
تو نگويى كه در آن دم غمِ جانم باشد *** كو دل آزرده شد از من غمِ آنم باشد(2)
اميرالمؤمنين على (ع) هم تاب تحمل عذاب را دارد ولى صبر بر دورى از او نتواند و در اين دنيا بعضى از اوقات او را هيچ گناه و پيامدى نيست مگر دورى از خدا. چرا كه امثال او در اين دنيا در دو حال بوده اند.
يكى، آن حالى كه فرشته نزديكى يافته (ملك مقرّب) هم به پاى ايشان نمى رسيد. بنابراين حديث نبوى كه:
«لِى مَعَ اللّهِ وَقْتٌ لَايَسَعُهُ مَلَكٌ مُقرّب وَ لا نَبِىٌّ مُرْسَلٌ؛(3)
گاهى اوقات من با خدا در حالى هستم كه نه فرشته نزديكى يافته اى به پايم مى رسد و نه پيامبر مرسل».
ديگرى، آن حالى كه مى گفت: «كَلِّمينى يا حُمَيْراء!؛ عايشه! با من سخن بگو.»
بنابراين نيكى هاى نيكان، بدى مقرّبان و نزديكان به شمار مى آيد اين حال، خود نيز فراق از خدا محسوب مى گردد و همين فراق براى آن ها معصيتى به شمار مى رود:
دوست نزديك تر از من به من است *** چه كنم با كه توان گفت كه وى
; وين عجب تر كه من از وى دورم *** دركنارِ من و من مهجورم(1)
درباره علم معصومين (ع) اين اشعار نيكو سروده شده است كه:
يكى پرسيد از آن گم كرده فرزند *** ز مصرش بوى پيراهن شنيدى
بگفت احوال ما برقِ جهان است *** گهى بر طارُمِ اعلا نشينم
كه اى روشن گهر پير خردمند *** چرا در چاه كنعانش نديدى؟
دمى پيدا و ديگر دم نهان است *** گهى بر پشتِ پاى خود نبينم(2)
آن چه كه از درد فراق هم جانسوزتر است قطع اميد است. انسان بايد از قطع اميد بپرهيزد، چرا كه خداوند فرموده است كه به رحمت الهى اميدوار باشيد. و وعده هايى نيز در اين رابطه به انسان ها داده است، از جمله:
؛ إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ اَلَّذِينَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ(1)... آن ها هستند كه اميد به رحمت خدا دارند. خدا هم آمرزش گر مهربان است.
هم چنين در آيه ديگر مى فرمايد:
؛ أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اَللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً يَحْذَرُ اَلْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ إِنَّمٰا يَتَذَكَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ(2)يا آن كسى كه در دل شب، ايستاده و در حال سجده - در هر دو حال - دست به درگاه خدا بلند مى كند و از - عذاب - آخرت گريزان است، بپرس آيا كسانى كه مى دانند با كسانى كه نمى دانند برابر و يكسان هستند؟ خردمندان بى شك پند مى گيرند.
«اِلهى! لا تُحاسِبْ عَنْ اُمَّتى عِنْدَ النّاسِ وَ لا تَفْضَحْهُمْ عِنْدَهُمْ؛
خدايا! امت مرا در برابر مردم به حساب نكش و آن ها را در برابرِ ايشان رسوايشان مكن.»
خداوند تعالى در جواب خواهد فرمود:
«اَنَا اَرْحَمُ وَ اَسْتُرُ مِنْكَ، اُحاسِبُ عَنْهُمْ حَتّى لاتَلْتَفِتَ اَنْتَ؛
من از تو دل سوزتر و پرده پوش ترم. آن ها را چنان به حساب خواهم كشيد كه تو هم متوجه نشوى.»
؛ خُذِ اَلْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْجٰاهِلِينَ(1)گذشت پيشه باش و به نيكى فرمان بده و از نادانان روى گردان باش.
و نيز در سوره نور مى فرمايد:
؛ وَ لاٰ يَأْتَلِ أُولُوا اَلْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ اَلسَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينَ وَ اَلْمُهٰاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ(2)ديگر آن كه بايد گذشت كنند و با يك ديگر با مهربانى رفتار كنند. مگر دوست نداريد خدا شما را بيامرزد؟
؛ وَ أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ وَ سٰارِعُوا إِلىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ(3)خدا و رسول را فرمان بردار باشيد بلكه به شما رحم شود، و به سوى آمرزشى از جانب پروردگار خود و بهشتى كه پهنه اش آسمان ها و زمين است و براى متقين تهيه ديده شده بشتابيد.
؛ وَ اَلَّذِينَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اَللّٰهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلىٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ أُولٰئِكَ جَزٰاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ نِعْمَ أَجْرُ اَلْعٰامِلِينَ(1)و كسانى كه كارِ زشت آشكارى كرده، يا نسبت به جانشان - خودشان - ستم روا داشته اند پس براى گناهان خود طلب آمرزش كنند، - مگر غير از خدا كس ديگرى هم گناه را مى بخشد؟ - و دانسته بر گناهانى كه مرتكب مى شوند اصرار نمى كنند آن ها كسانى هستند كه سزاوار آمرزشى از جانب پروردگارشان هستند، و هم چنين باغ هايى كه از زير آن ها نهرها جارى است، جاودانه در آن ها خواهند بود. پاداش اهل عمل چه نيكوست!
.؛ قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ(2)بگو: اى بندگان من! كه نسبت به خودتان ستم روا داشته ايد. از رحمت خدا نااميد نشويد كه قطعا خدا همه گناهان را مى آمرزد.
و در جاى ديگر نيز مى فرمايد:
..؛ يٰا بَنِيَّ اِذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ(3)از رحمت الهى هم نااميد نشويد، چرا كه جز كافران كسى از رحمت الهى نااميد نمى شود.
و در حديث قدسى نيز فرموده است - و رسول خدا و ائمه روايت كرده اند - كه:
«اَنَا عِنْدَ ظَنُّ عَبْدى بى؛ من همان گونه هستم كه بنده من گمان مى كند.»(1)امام رضا (ع) نيز پس از نقل همين كلام الهى فرموده است:
«اِنْ خَيْرا فَخَيْرٌ وَ اِنْ شَرّاً فَشَرٌّ؛(2)
اگر بنده گمان خير ببرد برايش خير پيش خواهد آمد و اگر بدگمان باشد برايش بد پيش مى آيد.»
از امام باقر (ع) روايت شده است كه فرمودند:
«وَجَدْنا فِى كِتابِ عَلىٌّ (ع) اَنَّ رَسُولَ اللّهِ (ص) قال: وَ هُوَ عَلى مَنْبَرِهِ - وَالّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ ما اُعْطِىَ مُؤْمِنٌ قَطُّ خَيْرُ الدُّنْيا وَ الْاخِرَة اِلاّ بِحُسْنِ ظَنِّهِ باللّهِ وَ رَجائِهِ له و حُسْنِ خُلْقِه وَ الْكَفِّ عَنِ اغْتِيابِ الْمُؤْمِنينَ وَالّذى لا اِله اِلاّ هُوَ لا يُعَذِّبُ اللّهُ مُؤْمِنا بَعْدَ التَّوْبَةِ وَ الْاِسْتِغْفارِ اِلاّ بِسُوءِ ظَنِّه بِاللّهِ وَ تَقْصيرِ مِنْ رَجائِه وَ سوءِ خُلْقِه وَاغْتِيابِه لِلْمُؤْمِنين. وَ الّذى لا اِلهَ اِلّا هُوَ لا يُحْسَنَ ظَنُّ عَبْدُ مُؤْمِنٍ بِاللّهِ الاّ كانَ اللّهُ عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِهِ الْمُؤْمِن لِاَنَّ اللّهَ كَريمٌ بِيَدِهِ الْخَيْرات يَسْتَحْيى اَنْ يَكُونَ عَبْدُهُ الْمُؤْمِنُ قَدْ اَحْسَنَ بِهِ الظَّنَّ ثُمَّ يَخْلِفُ ظَنَّهُ وَ رَجائَهُ فَاَحْسِنُوا بِاللّهِ الظَّنَّ وَ اَرْغَبُوا اِلَيْهِ؛(3)
در كتاب على (ع) به چنين مطلبى برخورديم كه رسول خدا (ص) بر بالاى منبر خود فرموده اند قسم به كسى كه جز او خدايى نيست، خير دنيا و آخرت به مؤمن داده نمى شود مگر به خوش گمانى و اميد او به خدا و خوش خلقى و خوددارى اش از غيبت كردن مؤمنان.
و قسم به كسى كه جز او خدايى نيست، خداوند مؤمنى را پس از توبه و طلب آمرزش عذاب نمى كند مگر به واسطه بدگمانياش به خدا واميد كمش به او و بد خلقى اش و غيبت كردن مؤمنان.
و قسم به كسى كه جز او خدايى نيست، بنده مؤمنى گمانش را به خدا خوش نمى كند مگر آن كه خداوند همان طورى است كه اين بنده مؤمنش گمان كرده، چرا كه خداوند كريم است. خيرات و نيكى ها در دست اوست و حيا مى كند از آن كه بنده مؤمنش نسبت به او خوش گمانى پيشه كرده باشد و او خلافِ گمان او و اميدش رفتار كند لذا نسبت به خدا خوش گمان باشيد و به او مايل و راغب گرديد.»
«مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمدٍ ماتَ شهيداً، اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحِمّدٍ ماتَ مَغْفُوراً لَهُ، اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحِمّدٍ ماتَ تائِباً، اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحِمّدٍ ماتَ مُومِناً مُسْتَكْمِلُ الْايمان...، اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحِمّدٍ ماتَ كافِراً، اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغضِ آلِ مُحِمّدٍ لَمْ يَشُمَّ رائِحَةَ الْجَنَّة؛(2)
همانا آگاه باشيد كه هر كس درحالى كه دوستى و محبت محمد و آل محمد دارد بميرد، شهيد از دنيا رفته، در حالى كه مورد بخشش خداوند قرار گرفته، در حالى كه توبه كننده و با ايمان كامل از دنيا رفته است. و همانا - برعكس - اگر كسى در حالى بميرد كه بغض و كينه آل محمد در دلش هست كافر از دنيا رفته و بوى بهشت هم به مشامش نمى رسد.»
«اِدَّخَرَ شَفاعَتى لِكَبائِرِ من أمتى؛(3)شفاعت من براى گناهان كبيره ذخيره شده است.»
و ديگر آن كه نزديك مرگ و در قبر و قيامت، معصومين (ع) خواهند آمد و رسول خدا (ص) در روز قيامت هنگامى كه هر كسى فرياد «وانفسا» به آسمان بلند مى كند فرياد خواهد زد:
«وا اُمّتاه! وا اُمّتاه!؛(1)اى واى امتم! اى واى امتم!»
هنگامى كه آتش بر گناه كاران حمله كند و هجوم بياورد، پيامبر (ص) آتش ها را از امتش كنار خواهد زد. بالاخره اميدبخش ترين آيه در قرآن، اين كلام خداوند متعال است كه فرموده:
؛ وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضىٰ(2)و به زودى پرودگارت به تو آن قدر عطا خواهد كرد كه خشنود شوى.
از امير المؤمنين (ع) روايت شده است كه رسول خدا (ص)، فرموده است:
«اُشْفِعُ لِاُمَّتى حَتّى يُنادِى رَبّى: رَضيت يا مُحَمَّد؟ فَاَقُولُ: نَعَم: رَضيتُ؛(3)
به قدرى براى امتم شفاعت خواهم كرد كه پروردگارم مرا ندا خواهد داد و خواهد پرسيد: اى محمد! راضى شدى؟ خواهم گفت: آرى پروردگارا! راضى شدم.»
از امام باقر (ع) نيز روايت شده است كه به حرب بن شريح عراقى فرمود:
«
تَقُولُونَ إن اَرْجى آيَةً فى كِتابِ اللّه:؛(4)شما مى گوييد اميد بخش ترين آيه در كتاب خدا اين آيه است كه مى فرمايد: (اى بندگان من! كه نسبت به خودتان زياده روى پيشه كرده ايد. از رحمت خدا نااميد نشويد. خداوند قطعا همه گناهان را مى آمرزد)؟»
راوى مى گويد: در جواب آن حضرت (ع) گفتم: آرى، چنين است.
حضرت فرمود:
«ولكنا اَهْلُ الْبَيْتِ، نَقُوُلُ إن اَرْجى آيَةً فى كِتابِ اللهِ: وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضىٰ؛(1)ولى ما اهل بيت همگى اعتقادمان بر اين است كه اميد بخش ترين آيه در كتاب خدا اين آيه است كه مى فرمايد: (در آينده پروردگارت به قدرى به تو عطا خواهد كرد كه راضى و خرسند گردى).»
بنابراين اگر انسان باز هم پس از اطلاع از اين همه رحمت نااميد شود و در هنگام مرگ موفق به ديدار امام حسين (ع) نشود، اميرالمؤمنين (ع) را خشمگين ببيند - پناه بر خدا -، و امام رضا (ع) را در قبرش مشاهده نكند، و اعمالش درخشان نباشد، و يار بدى با او هم راه باشد، و او را از راهى ببرند كه در قيامت هم اهل بيت (ع) را نبيند، اين ديگر مصيبتى است كه از عذاب جهنم هم سخت تر است. در هنگام موازنه اعمال هم حساب وكتاب بر او سخت مى شود، آن جا هم اهل بيت (ع) را نمى بيند و بالاخره او را به سمت آتش مى برند و در آن جا پناهى نخواهد داشت الا مارها و عقرب ها، و عفو و كرم خدا شامل حال او نمى شود، و از اين عذاب سخت تر در عقل نمى گنجد و تصور نمى شود.
معناى كلام آن حضرت كه فرموده:
«وَهَبْنى يا الهى! و... صَبَرْتُ عَلى حَرِّ نارِك فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ اِلى كَرامَتِك؟ اَمْ كَيْفَ اَسْكُنُ فَى النّارِ وَ رَجائى عَفْوُكَ.»(2)
نيز همين است و بس.
فَبِعِزَّتِكَ يا سَيّدى وَ مَوْلاىَ! اُقْسِمُ صادِقا لَئِنْ تَرَكْتَنى ناطِقاً لَأَضِجَّنَّ اِلَيْكَ بَيْنَ اَهْلِها ضَجيج الْامِلينَ وَ لَاَصْرُخَنَّ اِلَيْكَ صُراخَ الْمُسْتَصْرِخينَ وَ لَاَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بُكاء الْفاقِدينَ وَ لَاُنادِيَنَّكَ اَيْنَ كُنْتَ يا وَلِىَّ الْمُؤمِنين! يا غايَةَ آمالِ الْعارِفينَ! يا غِياثَ الْمُسْتَغيثينَ! يا حَبيبَ قُلُوبِ الصّادِقين! وَ يا اِلهَ الْعالَمين!؛
قسم به عزتتت اى سيد و مولاى من! صادقانه قسم مى خورم حتما چنين كارى خواهم كرد - اگر بگذارى سخن بگويم و دهانم را نبندى - حتما داد مى زنم و در ميان اهل جهنم به درگاه تو ناله مى كنم. مانند ناله آرزومندانى كه از آرزوى خود نااميد شده باشند - و حتما استغاثه مى كنم مانند استغاثه استغاثه كنندگان و حتما گريه مى كنم مانند گريه كسى كه گم شده اى دارد، و حتما داد مى زنم و تو را صدا مى كنم و مى گويم: كجايى اى سرپرست مؤمنين؟ كجايى اى منتهاى آرزوى عارفين؟ كجايى اى فريادرس فريادكنان؟ كجايى اى دوستِ دل راست گويان؟ كجايى اى معبود همه موجودات؟
«ضجّة» و «صُراخ» به معناى صيحه است. لذا وقتى كه صيحه با ناله توأم باشد «ضجّه» ناميده مى شود، و اگر با استغاثه و التماس همراه گردد «صراخ» مى گويند.
«ولى» در اين جا به معناى مولا و سرپرست است.
«عرفان» عبارت از ادراك به وسيله يكى از حواس ظاهرى يا باطنى است و فرق بين «علم» و «عرفان» نيز همين است، زيرا «علم» تصوير شى اى است از اثرى كه آن شيئى بر عقل گذاشته باشد.
«عارف بالله» كسى است كه خداوند تعالى را دريابد، مثل موجود تشنه اى كه وقتى آب نوشيد به سيراب شدن خود پى مى برد و آن را درك مى كند و مى فهمد.
البته گاهى هم لفظ «عرفان» به جاى «علم» به كار مى رود.
«صدق» ضد كذب و دروغ است.
«صادقين» - كه در قرآن نيز آمده است - به گروهى از مؤمنان اطلاق مى شود كه در دين خدا از نظر نيت، گفتار و كردار راست گو باشند. لذا در تفسير كلام الهى كه فرموده است:
؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ كُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِينَ(1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از خدا بپرهيزيد و با صادقان باشيد.
و نيز در تفسير اين آيه كه مى فرمايد:
؛ وَ مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً(2)و كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند، هم نشين كسانى خواهد بود كه خدا نعمت خود
را بر آنان تمام كرده؛ از جمله پيامبران، صديقين، شهدا و صالحان، و آن ها چه رفقاى نيكويى هستند.
در روايات آمده است كه منظور از «صادقين» و «صديقين» ائمه (ع) هستند. و ذكر «صديقين» در آيه و آوردن «صادقين» پس از لفظ «عارفين» در اين دعا تأكيدى هستند بر اين قبيل روايات، ولى به هر حال بايد توجه داشت كه ائمه (ع) مصداق هاى كامل اين صفات هستند نه آن كه اين صفات در انحصار آنان باشد.
«عالمين» جمع عالم است و «عالم» عبارت از: چيزى كه علم، به واسطه آن حاصل مى شود، لذا اسم مصدر است و در اين جا تمامى موجودات مادى و مجرد، مد نظر است. چنان كه در قرآن كريم آمده است:
؛ بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ(1)حمد و سپاس، مخصوص پروردگار جهانيان است.
هم چنان كه خداوند، پروردگار همه موجودات است، معبود همه موجودات - در اين جمله از دعا - نيز هست.
اين جملات تهديدى است از جانب بنده عارف عاشق، نسبت به مولاى معبود و معشوق خود، كه پس از اتمام حجت عرفانى و پس از شكايت بنده عارف از مولاى خود به طرزى كه عاشق و دل دار از معشوق و دل داده اش به خودِ او شكايت مى كند، اينك او را با تهديدى ذوقى و عرفانى كه مختص اهل ذوق و عرفان است تهديد مى كند. و تهديد نيز با اين عبارات صورت مى گيرد:
يا وَلىَّ الْمُؤْمنين! يا غايَةَ آمالِ الْعارِفين! يا غِياثَ الْمُسْتَغيثين! يا حَبيبَ قُلُوبِ الصّادقين! وَ يا اِلهَ الْعالمين!(2)
بنابراين تهديد او به اين معناست كه در ميان دوزخيان خواهد گفت:
سرپرست و فريادرس من، محبوب و معبود من بر من خشم گرفته ومرا در آتش افكنده است.
جملات زير - كه در دعاى ابوحمزه ثمالى است - نظير اين تهديدات است:
«اِلهى وَ سَيّدى! وَ عِزَّتِكَ وَ جَلالِكَ لَئِنْ طالَبْتَنى بِذُنُوبى لَاُطالِبَنَّكَ بِعَفْوِكَ وَ لَئِنْ طالَبْتَنى بِلُؤْمِى لَاُطالِبَنَّكَ بِكَرَمِكَ وَ لَئِنْ اَدْخَلْتَنِيالنّار لَاُخْبِرَنَّ اَهْلَ النّارِ بِحُبّى لَك.
اِلْهى وَ سَيِّدى! اِنْ كُنْتَ لا تَغْفِرُ اِلاّ لِاَوْلِيائِكَ وَ اَهْلِ طاعَتِكَ فَاِلى مَنْ يَفْزَعُ الْمُذْنِبُون؟ وَ اِنْ كُنْتَ لاتُكْرِمُ اِلاّ اَهْلَ الْوَفاءِ بِكَ فَبِمَنْ يَسْتَغيثُ المُسيئُونَ؟
اِلهى! اِنْ اَدْخَلْتَنِى النّارَ فَفى ذلِكَ سُرُورُ عَدُوِّك وَ اِنْ اَدْخَلْتَنِى الْجَنَّةَ فَفى ذلِكَ سُرُورُ نَبِيِّك وَ اَنَا وَ اللّهِ اَعْلَمُ اَنَّ سُرُورَ نَبِيِّكَ اَحَبُّ اِلَيْكَ مِنْ سُرُورِ عَدُوِّك؛(1)
اى معبود و سرور من! به عزت و شكوه مندى ات قسم كه اگر مرا به گناهانم بازخواست كنى من هم تو را به عفوت بازخواست خواهم كرد و اگر تو مرا به پستى ام بازخواست كنى من هم تو را به كرم و بزرگى ات بازخواست مى كنم. و اگر مرا در آتش افكنى دوزخيان را خبر خواهم كرد كه من دوستت مى داشتم.
اى معبود و سرور من! اگر جز از اوليا و اطاعت كنندگانت در نمى گذرى پس گناه كاران به درگاه چه كسى ناله و زارى كرده و پناه ببرند. و اگر جز بر وفادارانت كرم نمى كنى پس بدكاران از چه كسى فريادرسى و دادخواهى كنند؟
اى معبود من! اگر مرا در آتش افكنى دشمنت شادى مى كند و اگر در بهشتم برى موجب شادى پيامبرت مى شود و من - به خدا قسم - مى دانم كه شادى پيامبر تو در نظرت محبوب تر از شادى دشمن توست.»
1) همان، ص 212 (شهررمضان).
از كلام اميرالمؤمنين (ع) - كه فرموده است: «لَئِنْ تَرَكْتَنى ناطقا»(1)- چنين پيداست كه مردم در روز قيامت از نظر نطق يكسان نخواهند بود، بلكه بعضى توان سخن گفتن را خواهند داشت و بعضى ديگر اين قدرت را ندارند. قرآن هم اين مطلب را در موارد متعددى تصديق مى نمايد از جمله:
؛ اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنٰا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ(2)امروز بر دهانشان مهر مى زنيم لذا دست هايشان با ما سخن مى گويند و پاهايشان نسبت به دستاوردهايشان شهادت مى دهند.
-؛ هٰذٰا يَوْمُ لاٰ يَنْطِقُونَ وَ لاٰ يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ(3)امروز روزى است كه لب به سخن نمى گشايند و به ايشان اجازه داده نمى شود تا عذرخواهى كنند.
-؛ يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا وَ تُوَفّٰى كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ(4)روزى مى آيد كه هر كس با خودش به مجادله بر مى خيزد و از خود دفاع مى كند. نتيجه اعمال هر كس كاملاً به او داده مى شود و هرگز به ايشان ستم نمى شود.
-؛ قٰالَ اُدْخُلُوا فِي أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ فِي اَلنّٰارِ كُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا حَتّٰى إِذَا اِدّٰارَكُوا فِيهٰا جَمِيعاً قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ لِأُولاٰهُمْ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ اَلنّٰارِ قٰالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لٰكِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ وَ قٰالَتْ أُولاٰهُمْ لِأُخْرٰاهُمْ فَمٰا كٰانَ لَكُمْ عَلَيْنٰا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ(5)
هر زمان كه گروهى وارد مى شوند هم رديف خود را نفرين مى كند تا آن كه همگى درجهنم جمع مى شوند. آخرى ها به اولى ها - اشاره خواهند كرد و - خواهند گفت: پروردگارا! اين ها بودند كه ما را گمراه كردند، عذابشان را در جهنم دو چندان كن. - خداوندد تعالى خواهد - گفت: عذاب همه شما دو چندان است ولى قدرت فهم آن را نداريد. اولى ها هم به آخرى ها اشاره خواهند كرد و به آن ها خواهند گفت: شما كه نسبت به ما فضيلتى نداريد پس به خاطر دستاوردهايتان شما هم عذاب را بچشيد.
-؛ أَ لَمْ تَكُنْ آيٰاتِي تُتْلىٰ عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِهٰا تُكَذِّبُونَ قٰالَ اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ (1)- اين طور نبود - بلكه نشانه ها و آيات من بر شما خوانده مى شد و شما آن ها را دروغ مى پنداشتيد؟ آن ها خواهند گفت: پروردگارا! سنگ دلى و بدبختى ما بر ما چيره شد و ما قوم گمراهى شديم. پروردگارا! ما را از دوزخ به در آور اگر چنان چه ديگر باره برگشتيم آن وقت قطعا ستم كاريم. خداوند تعالى خواهد گفت: برگرديد در آتش و با من حرف نزنيد.
جمع بين آيات به اين صورت است كه در قيامت مثل دنيا نيست كه انسان هر چه خواست بگويد و برزبان بياورد بلكه در آن جا سخن گفتن فقط و فقط با اجازه خداوند تعالى صورت مى گيرد، و شاهد اين گونه جمع و نتيجه گيرى اين كلام الهى است كه مى فرمايد:
؛ يَوْمَ يَأْتِ لاٰ تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ(2)روزى خواهد آمد كه هيچ كس زبان به سخن نمى گشايد مگر با اذن و اجازه او. آن گاه بعضى از آنان بدبخت خواهند بود و بعضى خوشبخت.
اما بعضى از آيات كه به سخن گفتن مجرمين در قيامت اشاره دارند، از جمله:
؛ وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا أَيْنَ شُرَكٰاؤُكُمُ اَلَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ اُنْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ(1)روزى هم كه همه آن ها را برمى انگيزيم و سپس از آن هايى كه براى خدا شركايى درنظر گرفتند مى پرسيم كه: كجا هستند آن هايى كه به عنوان شريك خدا مى پنداشتيد؟ آن وقت تنها يك چاره برايشان باقى مى ماند و آن اين است كه بگويند: پروردگارا! به خدا قسم كه ما مشرك نبوده ايم، - عجب! - ببين چطور به خودشان هم دروغ مى گويند و آن چه را كه به دروغ همتاى خدا مى دانستند از دست مى دهند و از آن ها منحرف مى شوند.
و يا اين كه مى فرمايد:
؛ يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىٰ شَيْءٍ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ(2)روزى كه خداوند همه آن ها را برمى انگيزد، براى خداوند سوگند - دروغ - ياد مى كنند، همان طورى كه براى شما - سوگند - ياد مى كنند، و گمان مى كنند كه مى توانند كارى را انجام بدهند. هان بدانيد كه آن ها دروغ گويانند.
خود نوعى اجازه سخن گفتن به ايشان است. چنان كه خداوند مى فرمايد:؛ وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا أَيْنَ شُرَكٰاؤُكُمُ اَلَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ(3)، البته احتمال دارد كه گفتار ايشان به صورت تجسّم عمل باشد به اين معنا كه اعمالشان در دنيا هويت و شخصيت شان را تغيير داده باشد و در روز قيامت به
صورت دروغ گو ظاهر شوند، يا آن كه ملكه دروغ در آن ها رسوخ كرده باشد و نتوانند سخن راست بر زبان برانند، چنان كه عده اى به علت وجود ملكه استكبار و خود بزرگ بينى توانِ سجده كردن را هم نخواهند داشت. خداوند در همين رابطه مى فرمايد:
؛ يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سٰاقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ فَلاٰ يَسْتَطِيعُونَ خٰاشِعَةً أَبْصٰارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ كٰانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ وَ هُمْ سٰالِمُونَ(1)روزى كه هويت ها آشكار شود به آن ها گفته مى شود سجده كنيد ولى آن ها نخواهند توانست كه سجده كنند. چشم هايشان فرو افتاده و ذلت و خوارى وجودشان را فرو خواهد پوشيد. پيش تر از آن سالم بودند ولى وقتى دعوت به سجده مى شدند سجده نمى كردند.
علامه طباطبايى (رحمه الله) در رابطه با جمع بين اين دو دسته آيات - در ذيل آيات سوره مرسلات - گفته اند كه:
«در روز قيامت مواقف بسيارى هست كه در بعضى از آن مواقف از يشان سؤال خواهد شد و ايشان سخن خواهند گفت، ولى در مواقف ديگر بر دهانشان مهر زده خواهد شد و آن ها نخواهند توانست كه لب به سخن باز كنند»؛(2)اين تعليل با سياق اين آيات و مطالب، هماهنگ نيست و اين همان نظريه سيّد مرتضى (رحمه الله) است كه نقل شده است، ولى ظاهرا آن چه كه ما از جمع بين آن ها نتيجه گرفته ايم از همه مناسب تر است.
اما از ظاهر كلام الهى كه فرموده است:
؛ يَوْمَ يَقُومُ اَلرُّوحُ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ صَفًّا لاٰ يَتَكَلَّمُونَ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ اَلرَّحْمٰنُ وَ قٰالَ صَوٰاباً(3)روزى كه روح و ملائكه در يك صف مى ايستند و هيچ يك جز به اذن خداوند رحمان، سخن نمى گويند - و آن گاه كه سخن مى گويند - سخن درست مى گويند.
چنين بر مى آيد كه ضمير «لايتكلّمون» به روح و ملائكه برگشت مى كند نه به اهل محشر.
البته ممكن است كه منظور از روح «اهل بيت (ع)» باشد، چنان كه در حديثى هم از امام كاظم (ع) چنين روايت شده است، چرا كه ظاهرِ آياتِ مذكور به وضوح بر اين مطلب دلالت مى كنند كه آن ها نيز جز سخن پسنديده و حق بر زبان نخواهند آورد.
اهل لغت بيش از هفتاد معنا براى اين واژه ذكر كرده اند ولى ظاهرا همه اين معانى از مصاديق «دُنُوّ» يعنى نزديكى است، لذا در واقع بيش از يك معنا ندارد و از بين آن مصاديق هم سه معنا بيشتر از معانى ديگر شايان اهميت است:
الف) محبّت: كه خداوند در اين رابطه فرموده است:
-.؛ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ يُطِيعُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ(1)زنان و مردان با ايمان، بعضى دوست بعضى ديگرند كه يك ديگر را به نيكى فرمان مى دهند و از زشتى باز مى دارند....
-؛ لاٰ يَتَّخِذِ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلْكٰافِرِينَ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اَللّٰهِ فِي شَيْءٍ إِلاّٰ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقٰاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اَللّٰهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اَللّٰهِ اَلْمَصِيرُ(2)افراد با ايمان نبايد به جاى مؤمنان كافران را به دوستى خود برگزينند كه هر كس چنين كند هيچ رابطه اى با خدا نخواهد داشت مگر آن كه از آن ها به شدت دورى كنيد. خداوند شما را از - عذاب - خودش دور مى دارد - و هشدار مى دهد كه - بازگشت به سمت خدا خواهد بود.
رسول خدا (ص) هم پس از نصب اميرالمؤمنين (ع) به جانشينى خود در غديرخم دعا كردند:
«اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَه؛(1)
خداوندا! هر كس كه او را دوست بدارد دوستش بدار، و هر كس كه او را دشمن دارد او را دشمن بدار، و هر كس را كه او را يارى كند ياور باش و هر كس كه از يارى او دست برداشت تو هم او را يارى مكن.»
و اين كه گفته اند ولايت در قرآن به معناى محبّت نيامده است سخن درست و متقنى نيست.(2)ب) قانون گذارى: كه در فقه به نام «ولايت تشريعى» از آن ياد مى شود. پيداست كه اين ولايت در ذات خودش و در آغاز امر مختصّ ذاتِ ربوبى است چرا كه هم پروردگار تكوينى است و هم پروردگار تشريعى:
...؛ قُلْ إِنِّي عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ مٰا عِنْدِي مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ اَلْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ يَقُصُّ اَلْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ اَلْفٰاصِلِينَ(3)حكم رانى فقط و فقط مختص خداست.
و هر كس به غير از آن چه را كه خداوند فرو فرستاده است حكم نمايد در ربوبيت تشريعى مشرك است.
خداوند در اين رابطه فرموده است:
..؛ إِنّٰا أَنْزَلْنَا اَلتَّوْرٰاةَ فِيهٰا هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا اَلنَّبِيُّونَ اَلَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هٰادُوا وَ اَلرَّبّٰانِيُّونَ وَ اَلْأَحْبٰارُ بِمَا اُسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتٰابِ اَللّٰهِ وَ كٰانُوا عَلَيْهِ شُهَدٰاءَ فَلاٰ تَخْشَوُا اَلنّٰاسَ وَ اِخْشَوْنِ وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِآيٰاتِي ثَمَناً قَلِيلاً وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ وَ كَتَبْنٰا عَلَيْهِمْ فِيهٰا أَنَّ اَلنَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ اَلْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ اَلْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ اَلْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ اَلسِّنَّ بِالسِّنِّ وَ اَلْجُرُوحَ قِصٰاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّٰارَةٌ لَهُ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ اَلْإِنْجِيلِ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فِيهِ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ(4)و آن هايى كه طبق احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، كافر، ستم گر و فاسقند.
البته رسول خدا (ص) و ائمه نيز حق قانون گذارى دارند، چرا كه خداوند ايشان را به آن مقام منصوب فرموده است:
.؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ ذٰلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً(1)خدا را فرمانبرى كنيد و از پيامبر و صاحب الامر خود نيز اطاعت نماييد.
چنان كه فقيه جامع الشرايط هم چنين مقامى را از جانب امام معصوم (ع) داراست. حضرت حجّت - روحى و روح العالمين لمقدمه الفداء - فرمودند:
«... وَ أمَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَة فَارْجِعُوا اِلى رُواتِ حَديثِنا فَاِنَّهُمْ حُجَّتى عَلَيْكُمْ وَ اَنَا حُجَّةُ الله؛(2)
و اما حوادثى كه در زمان غيبت كبرى اتفاق مى افتد به راويان حديث ما - ائمه - رجوع كنيد كه همانا آن ها حجت من بر شما و من هم حجت خدا بر شما و آن ها هستم.»
ج) زعامت: كه در فارسى به معناى «سرپرست» است و خود بر دو قسم مى باشد: تكوينى، و تشريعى. كه هر يك از آن ها باز بر سه قسم تقسيم مى شوند: تصرّف و تدبير، حكومت و قضاوت، پيشوايى و امامت.
شكى نيست كه اين هر شش نوع ولايت مذكور ذاتا مختصّ ذات مقدس ربوبى - جَلَّ و علا - ست و بعد خداوند تعالى اين ولايت را به رسول خدا (ص) و ائمه تفويض كرده است. كلام الهى است:
؛ إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ(3)ولى شما خدا و رسول است و كسانى كه نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند.
و ائمه (ع) نيز اين زعامت تشريعى را كه عبارت است از قضاوت و امامت، به فقيه جامع الشرايط تفويض كرده اند. امام حسين (ع) فرموده اند:
«مَجارِى الْاُمُورِ والْأحكام عَلَى أيْدى الْعُلَمَاءِ بِاللهِ، اَلْاُمَناءُ عَلى حلالِه وَ حَرامِه؛(1)
مجارى امور در دست علمايى است كه امانت دار حلال و حرامش باشند.»
خلاصه مطلب آن كه خداوند از يك طرف به تمام معنا ولىّ مؤمنين و از طرف ديگر دوست مؤمنين است؛ بنابر آيه زير كه فرموده است:
.؛ قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّٰهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ(2)بگو: اگر خدا را دوست مى داريد از من پيروى كنيد تا خدا هم شما را دوست بدارد....
البته قانون گذار، سرپرست، پروردگار، حاكم و رهبر آنان نيز هست بنابرآيه:
؛ اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ(3)خداوند ولى و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند، آن ها را از ظلمت ها به سوى نور بيرون مى برد. - اما - كسانى كه كافر شدند، اولياى آن ها طاغوت ها هستند كه آن ها را از نور به سوى ظلمت ها مى برند. آن ها اهل آتشند و هميشه در آن خواهند ماند.
خداوند تعالى نهايت آرزوهاى عارفان است، بلكه عارف هيچ فكر و ذكرى ندارد جز او، حتى مى توان گفت كه هدف از آفرينش، غير از اين نيست.
سلطان المحققين و نصير الملّه و الدين - خواجه نصير الدين طوسى (رحمه الله) - در اين باره گفته اند:
مراتبِ معرفت، مثل مراتب شناخت وجودِ آتش است، همان طور كه كم ترين حد آگاهى از آتش آن است كه شنيده شود كه در عالم هستى چيزى هست كه با هر چيزى رو به رو شود آن را از بين مى برد و نابود مى كند، نظير همين مقدار معرفت - در مراتب معرفت الله - معرفت افراد مقلدى است كه بدون اطلاع از حجت و دليلى، دين را تصديق كرده باشند. از آن بالاتر نيز معرفتِ كسى است كه به دود آتش رسيده باشد و بداند كه بدون شك آتش وجود دارد، نظيرِ اين مقدار معرفت - در مراتبِ معرفت الله - معرفت صاحب نظران است. از آن درجه هم بالاتر آن است كه حرارت و هُرمِ آتش را حس كرده و به آتش پى ببرد. نظير اين مقدار معرفت، - در مراتب معرفت الله - معرفتِ مخلصينى است كه دل هايشان به ياد خدا محكم ومطمئن شده باشد. و از آن درجه هم بالاتر آن است كه آتش او را بسوزاند و از اين طريق به وجود يقينى آتش پى ببرد. و نظير اين مقدار معرفت - در مراتبِ معرفت الله - معرفتِ اهلِ شهود و فناى فى الله است. واين بالاترين درجات معرفت است كه از خداوند مى خواهيم به منت و كرم خودش ما را به اين درجه برساند.
اهل عرفان هم اين سه مرتبه اخير را - بدون در نظر گرفتن مرتبه اول - علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين ناميده اند.
منظور از بالاترين مرتبه، آن است كه خداى تعالى هر چيزى را كه غير از خدا در دل عارف است؛ حتى منيت او را نابود كرده و از ميان بردارد. لذا چنين كسى غير از خدا هيچ كس و هيچ چيز را درك نمى كند، تا چه رسد به خودش. به همين خاطر خدا ولى او شده و بر قلبش حكومت مى كند، لذا چنين كسى مثل تشنه اى كه مى فهمد تشنه است خدا را درك مى كند و در مى يابد.
چه خوش گفته است:
خيالُكَ فى عيْنى وَ ذِكْرُكَ فى فَمى *** خاطرت در نظرم هست و لبم ذاكر تو
وَ مَثْواكَ فى قَلْبى فَاَيْنَ تَغيب(1)*** جايگاهت دل من، پس تو به هر جا هستى
و نيز از شاعرى ديگر كه مى فرمايد:
سايه طوبى و دل جويى حور و لب حوض
به هواى سر كوى تو برفت از يادم(2)
يا در سروده اى ديگر:
تَركْتُ الْخَلْقَ طُرّا فى هَواكَ
وَ ايتَمتُ الْعَيالَ لِكَىْ اَراكَ (3)
هم چنين اين ابيات كه اين چنين مى گويد:
تَرَكْتُ النّاسَ دُنْياهُمْ وَ دينَهُم
شُغُلاً بِذِكْرِكَ يا دينى و دُنْيائى(4)
اميرالمؤمنين (ع) نيز در اين مورد فرموده است:
«حُبُّهُ نارا اَحْرَقَ كُلُّ شىءٍ؛ عشق او آتش سوزانى است كه به هر چيز برسد آن را سوزاند.»
چه خوش گفته است:
خوش آن آتش كه در دل برفروزد
به جز حق هر چه پيش آيد بسوزد(1)
منظور حضرت على (ع) از اين كه فرموده است: يا حَبيبَ قُلُوبِ الصّادقين! نيز همين است، چرا كه هر كس در عرفانش صادق باشد در دلش جز عشق خدا نيست، لذا تنها خدا حبيب او خواهد بود.
1) تفسير خسروى، ج 6، ص 76، (بدون ذكر نام شاعر آمده است.)
از قرآن چنين بر مى آيد كه خداوند تعالى معبود هر چيزى است و موجودات، همگى تسبيح گوى خدا هستند. كلام الهى است:
؛ سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ لَهُ مُلْكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(1)هر آن چه در آسمان ها و زمين است تسبيح گوى او هستند، چرا كه او عزيز و حكيم است. ملك آسمان ها و زمين از آنِ اوست. جان مى بخشد و جان مى گيرد و او بر هر كارى قادر است. اول و آخر و پيدا و پنهان، اوست و او از هر چيز آگاه است.
تسبيح موجودات در اوايل بعضى از سوره ها بارها تكرار شده است كه اين سوره - حديد - يكى از آن هاست و در اين آيات علت تسبيح موجودات را قيّوميّت خدا ذكر كرده و فرموده است كه اشيا هر كدام به گونه اى متعلق و مربوط به اويند، لذا از اين جهت هيچ يك از موجودات استقلال وجودى ندارند، مگر خداى تعالى كه اول و آخر و پيدا و پنهان است و جز او همه باطل بوده و استقلالى از خود ندارند بلكه ربط محض و تعلق صرف هستند:
«اَلا كُلُّ شىْءٍ ما خلاَ اللهُ باطِلٌ؛ هر چيزى غير از خدا باطل است»(2)ولى بنابر تعلقى كه همه موجودات به وجود حقه حقيقيه دارند و از اين جهت - يعنى از جنبه يلى الربى - موجودات حقيقى هستند و داراىِ شعور، علم، قدرت و اراده اند.
به عبارت ديگر وقتى كه به ذات اشيا نظر شود همه آن ها پوچ و نابود به نظر مى آيند كه اين جنبه يلى الخلقى است و وقتى كه به ارتباط آن ها با خداى تعالى توجه شود همه شان با معنا، موجود و داراى شعور، علم، اراده و قدرت هستند. كه اين هم جنبه يلى الربّىّ است. و پس از اين پيداست كه همه آن ها تسبيح پروردگار عالميان مى گويند كه قرآن هم صريحا به اين مطلب اشاره فرموده است:
؛ تُسَبِّحُ لَهُ اَلسَّمٰاوٰاتُ اَلسَّبْعُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كٰانَ حَلِيماً غَفُوراً(1)هفت آسمان و زمين و نيز هر چيزى كه در آن ها هست او را تسبيح مى گويند. و هيچ چيزى نيست كه با حمد و ثناگويى خدا او را به بى آلايشى ياد نكند ولى شما تسبيح آن ها را درك نمى كنيد. او از ديرباز صبور و آمرزنده بوده است.
و به قول شاعر:
ما سميعيم و بصير و باهشيم
با شما نامحرمان ما خامشيم(2)
اَفَتُراكَ سُبْحانَكَ يا اِلهى! وَ بِحَمْدِكَ، تَسْمَعُ فيها صَوْتَ عَبْدٍ مُسْلِمٍ سُجِنَ فيها بِمُخالَفَتِه وَ ذاقَ طَعْم عَذابِها بِمَعْصِيَتِه وَ حُبِسَ بَيْنَ اَطْباقِها بِجُرْمِه وَ جَريرَتِه وَ هُوَ يَضِجُّ اِلَيْكَ ضَجيجَ مُؤَمِّلٍ لِرَحْمَتِكَ وَ يُناديكَ بِلِسانِ اَهْلِ تَوْحيدِكَ وَ يَتَوَسَّلُ اِلَيْكَ بِرُبُوبِيَّتِكَ يا مَوْلاى! فَكَيْفَ يَبْقى فِى الْعَذابِ وَ هُوَ يَرْجُو ما سَلَفَ مِنْ حِلْمِكَ؟
اَمْ كَيْفَ يُحْرِقُهُ لَهيبُها وَ اَنْتَ تَسْمَعُ صَوْتَهُ وَ تَرى مَكانَه؟
اَمْ كَيْفَ يَشْتَمِلُ عَلَيْهِ زَفيرُها وَ اَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفَه؟
اَمْ كَيْفَ يَتَقَلْقَلُ بَيْنَ اَطْباقِها وَ اَنْتَ تَعْلَمُ صِدْقَه؟
اَمْ كَيْفَ تَزْجُرُهُ زَبانِيَتُها وَ هُوَ يُناديكَ يا رَبَّه؟
اَمْ كَيْفَ يَرْجُو فَضْلَكَ فى عِتْقِه مِنْها فَتَتْرُكُهُ فيها؟
هَيْهات. ما ذلِكَ الظَّنُ بِكَ وَ لاَ الْمَعْرُوفُ مِنْ فَضْلِكَ وَ لا مُشْبِهٌ لِما عامَلْتَ بِهِ الْمُوَحّدينَ مِنْ بِرِّكَ وَ اِحْسانِك فَبِالْيَقينِ اَقْطَعُ لَوْلا ما حَكَمْتَ بَه مِنْ تَعْذيبِ جاحِديكَ وَ قَضَيْتَ بِه مِنْ اِخْلادِ مُعانِديكَ لَجَعَلْتَ النّارَ كُلَّها بَرْداً وَ سَلاماً وَ ما كانَ لِاَحَدٍ فيها مَقَرّ وَ لا مُقاماً.
لكِنَّكَ تَقَدَّسَتْ اَسْماؤُكَ اَقْسَمْتَ اَنْ تَمْلَأَها مِنَ الْكافِرينَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ اَجْمَعينَ وَ اَنْ تُخَلِّدَ فيهَا الْمُعانِدينَ وَ اَنْتَ جَلَّ ثَناؤُكَ قُلْتَ مُبْتَدِئا - وَ تَطَوّلْتَ بِالْأِنْعامِ مُتَكَرِّماً - أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً؟ لا يَسْتَوُون؛
آيا به راستى چنان مى بينى و بر خود مى پسندى - پاك و منزه از هر عيبى اى معبود من! در حالى كه به حمد تو مشغولم - كه بشنوى صداى بنده مسلمان را كه در جهنم به واسطه مخالفت هايش زندانى شده و طعم عذاب آن آتش را به واسطه گناهانش چشيده و در ميان طبقه هاى جهنم به واسطه گناه و جنايتش گرفتار شده در حالى كه به درگاهت ناله و شيون مى كند. مثل فرياد و ناله كسى كه اميد به رحمت تو دارد.
و به زبان موحّدينت تو را مى خواند و به بنده پرورى و بنده نوازى ات متوسل شده است. اى مولاى من! چگونه او در عذاب باقى بماند در حالى كه به حلم گذشته تو اميد دارد. يا چگونه آتش، او را اذيت كند در حالى كه او به فضل و رحمتت آرزومند است. يا چگونه شعله آتش او را بسوزاند در حالى كه صداى او را مى شنوى و جايگاه او را مى بينى. يا چگونه شراره آتش و صوت مهيب او را در برگيرد در حالى كه تو ضعف او را مى دانى. يا چگونه در ميان طبقات آتش دست و پا زند، در حالى كه تو راست گويى او را مى دانى. يا چگونه موكلان جهنم - ملائكه غلاظ و شداد كه موكل بر جهنم و اهل جهنم مى باشند و با گرزهاى آتشين، اهل جهنم را شكنجه مى دهند - با تندى او را، برانند در حالى كه او فرياد مى زند: اى پروردگار من!
يا چگونه ممكن است كه او به فضل تو در آزادى خويش از جهنم اميد داشته باشد و تو او را در جهنم باقى گذارى؟
چه بسيار از ساحتِ مقدس تو دور است. و هرگز چنين گمانى به تو و فضل شناخته شده تو نمى رود. و اين كار - باقى ماندنِ بنده اى در عذاب كه اميد به فضل تو دارد - هيچ شباهتى با خوبى ها و احسان هاى تو نسبت به بنده هاى موحدت ندارد.
بنابراين با يقين قطعى مى دانم اگر نبود حكم و فرمانِ حتمى تو به عذاب نمودن منكران و معاندان تو و مخلد بودن معاندين در آتش، حتما همه آتش جهنم را سرد و سلامت مى نمودى و براى هيچ كس در آتش جهنم جايگاهى نبود. ولى تو اى خدايى كه تمام نام هايت مقدس است قسم خورده اى كه جهنم را از كفار جنى و انسى پر كنى و قسم خورده اى كه هميشه معاندين را در آن جاى دهى. و تويى كه بزرگ است مدح و ثنايت از اول گفته اى و كريمانه كاملاً منت گذارده اى كه مؤمن و فاسق هرگز مساوى نيستند.
جمله «افتراك» مضارع مجهول مخاطب از ريشه «اَرى يَرى» است. نايب فاعل، ضمير مخاطب است و مفعول دوم آن هم همان كافِ خطاب است يعنى «آيا تو به خود ديده شده اى؟» لذا به صورت استفهام انكارى ابطالى آمده است و پس از آن ديگر محال است كه به وقوع بپيوندد.
كلمه «سبحان» اسم مصدر به معناى منزه، و در اين جا يا براى تعجب آمده است مثل اين كلام حق تعالى كه فرموده است:
...؛ وَ لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مٰا يَكُونُ لَنٰا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهٰذٰا سُبْحٰانَكَ هٰذٰا بُهْتٰانٌ عَظِيمٌ (1)- خدايا - تو منزهى. چه بهتان بزرگى است!
و يا براى تبرئه خدا و پيراسته دانستن او از هر عيبى آمده است. به هر حال به هر معنايى كه آمده باشد براى القاى تأكيد آمده است.
جمله «بحمدك» تقديرى است يعنى دايم به حمد تو مشغولم، و در اين جا باز هم براى تأكيد بر مطلب آمده و مى خواهد بگويد كسى كه دايما ثناگوى توست سزاوار نيست كه در آتش، عذاب شود.
«سجن» و «حبس» هر دو به يك معنا بوده و در اين كلام به عنوان مترادف به كار رفته اند.
«اطباق» جمع «طبق» به معناى حالات است و در اين جا مراتب شدت و ضعف آتش، مد نظر بوده است چنان كه در وصف جهنم نيز آمده است كه چندين طبقه دارد.
«جرم» به معناى گناه است و مجرمين به معناى «گناه كاران» هستند.
«جريره» به معناى جنايت است.
1) نور، آيه 16.
در دعا هم آمده است:
«يا مَنْ لَمْ يُؤاخِذْ بِالْجَريرَةِ وَ لَمْ يَهْتِك السِّتْر!؛(1)
اى كسى كه به گناه مؤاخذه نمى كنى و پنهانى ها را آشكار نمى سازى.»
«ضجّه» به معناى گريه و شيون است.
«يتقلقل» از «قلقله» به معناى زير و رو شدن.
«زجر» به معناى منع و جلوگيرى شديد است كه اصل آن نهيب و تَشَرى است كه بر سر كسى مى زنند تا او را از انجام كارى باز دارند.
«زبانيه» جمع «زبن» با زا و باى مفتوح به معناى «دفع» است و ياء در زبانيه به جاى فاعل به كار رفته است. منظور اززبانيه ملائكه غلاظ و شداد است.
«هيهات» اسم فعل است به معناى دور باد، ولى با تأكيد همراه است.
«فَبِالْيَقينِ» به «اَقْطَعُ» مربوط است ولى براى تأكيد در مطلب پيش از آن ذكر شده چنان كه خود «اقطع» نيز براى تأكيد آمده است.
«جحد» همان «انكار» چيزى است با وجود علم و آگاهى از آن.
«عنود» ستم كارى است كه از ستم خود آگاه است و عمدا به آن اقدام مى نمايد.
«مقر» و «مقام» جايى است كه انسان در آن جا قرار گرفته و مى ايستد، يعنى جايگاه و پايگاه.
«تطول» از «طول» گرفته شده است و منظور از آن «ادامه نعمت و كرامت» است.
دعا كننده پس از آن كه براى مولاى خود حجت عرفانى آورد و شكايت حال خود را با او در ميان گذاشته و به پيش گاه او برد و او را - با لطافت عرفانى - مورد تهديد قرار
1) بحارالانوار، ج 51، ص 304؛ ج 83، ص 75؛ ج 84، ص 81 و 83؛ ج 87، ص 37؛ ج 88، ص 187 و 349.
داد - در اين بخش از دعا - مدعو را محترم شمرده است، يعنى پس از آن كه او را از هر عيبى پيراسته دانسته ثابت كرده است كه خود او بنده اى است كه به حمد و ثناى او مشغول بوده و در برابر او اظهار خوارى مى كند و از او طلب رحمت مى نمايد.
ضمن اظهار خوارى و رحمت طلبى باز هم حجت عرفانى ديگرى آورده و تفنّن در عبارت به كار مى برد.
در آخر سخن نيز براى تسلى خاطر خودش جمله اى ذكر كرده و اين مطلب را يادآورى مى كند كه جهنم براى لج بازان و معاندان است، و بنده افتاده فروتنِ رحمت طلبى همچون او را در آن جايى نيست.
با اين وصف باز حجت ديگرى مى آورد و آن اين است كه وعده خداوند حق است، و اوست كه به مؤمن وعده بهشت داده و - به تأكيد - فرموده است كه فاسق و مؤمن يكسان نيستند.
لذا متن كلام از جهت رعايت آداب دعا و روش درخواست و متن دعا از جهت آن كه حجت عرفانى آورده است - و شايد همان را هم بتوان حجت برهانى به حساب آورد - بى نهايت زيباست. و از جهت جملات و تفنن در عبارات نيز در نهايت فصاحت و بلاغت است.
از اين جملات - و از آيات و رواياتى كه اوصاف جهنم در آن ها آمده است - چنين بر مى آيد كه آتش جهنم كه ذوب كننده دل ها و حكومت دِهشت و هراس بر آن هاست - پناه بر خدا - داراى طبقات مختلفى است، درها و گودال هايى در آن وجود دارد و بالاخره آن كه دوزخيان در بندها و زنجيرهاى گوناگون در زندان هاى مختلف به بند كشيده و زندانى هستند. كلام الهى نيز در موارد متعددى هم چنين مفهوم را بيان مى كند:
-؛ إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ فِي اَلدَّرْكِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً(1)همانا منافقين در پايين ترين پلّه هاى جهنم هستند....
-؛ إِذِ اَلْأَغْلاٰلُ فِي أَعْنٰاقِهِمْ وَ اَلسَّلاٰسِلُ يُسْحَبُونَ فِي اَلْحَمِيمِ ثُمَّ فِي اَلنّٰارِ يُسْجَرُونَ(2)وقتى كه غل ها و زنجيرها به گردن هايشان افكنده شد به طرف آب داغ كشيده مى شوند و سپس در آتش انداخته مى شوند.
-؛ خُذُوهُ فَغُلُّوهُ لاٰ يَأْكُلُهُ إِلاَّ اَلْخٰاطِؤُنَ(3)او را بگيريد و در بند و زنجيرش كنيد و بعد او را در آتش دوزخ بيندازيد. بعد با زنجيرى كه هفتاد ذرع بلندى دارد او را در بند بكشيد و ببنيديد و بياوريد. چرا كه او هرگز
به خداوند بزرگ ايمان نمى آورد. و هرگز ديگران را به غذا دادن بيچارگان تشويق نمى كرد. لذا امروز در اين جا دوست مهربانى ندارد و خوراكش غير از آب گرم و خوراك چرك و خونابه كه غير از خطاكاران كسى آن ها را نمى خورد، چيز ديگرى به او داده نخواهد شد.
جهنم داراى نگهبان هايى است به نام فرشتگان خشمگين و تند خو كه دوزخيان را عذاب مى كنند و كلام الهى در قرآن كريم، اين مطلب را تأييد مى كند، از جمله مى فرمايد:
-؛ سَنَدْعُ اَلزَّبٰانِيَةَ(1)ما همه به زودى مأموران دوزخ را صدا مى زنيم.
-؛ فَالزّٰاجِرٰاتِ زَجْراً (2)- قسم به - نهى كنندگان.
-؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نٰاراً وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ عَلَيْهٰا مَلاٰئِكَةٌ غِلاٰظٌ شِدٰادٌ لاٰ يَعْصُونَ اَللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مٰا يُؤْمَرُونَ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ كَفَرُوا لاٰ تَعْتَذِرُوا اَلْيَوْمَ إِنَّمٰا تُجْزَوْنَ مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ(3)اى آن هايى كه ايمان آورده ايد خود و خانواده تان را از آتشى كه هيزمش مردم و سنگ ها هستند محافظت كنيد. فرشتگان تندخو و خشمگين مأمور آن هستند كه هرگز از اوامر خدا سرپيچى نخواهند كرد و همان كارى را مى كنند كه به آن امر مى شوند. اى آن هايى كه كفر پيشه كرده ايد امروز عذرخواهى و بهانه جويى نكنيد. فقط سزاى كارهايى كه مى كرده ايد امروزه به شما داده مى شود.
از آيات چنين پيداست كه آتش جهنم از خود انسان و همان عمل اوست كه در اين دنيا از او سرزده است و فرشتگان نيز كار خود را انجام مى دهند و نرم دلى و دل سوزى، ايشان را از كارشان باز نخواهد داشت.
لذا درست نيست كه گفته شود اين آتش با رحمت الهى تناسب ندارد چرا كه آتش جهنم از خودِ انسان و كردار او ساخته شده است. غل هايش نيز همان صفات پست و پليد است. كلام الهى است:
؛ إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ(1)ما بر گردن هاى ايشان غل هايى نهاده ايم كه تا چانه ها بالا آمده و آن ها را سر به هوا نگه داشته است.
عذاب و شكنجه شخص جهنمى هم باز از عمل خود آدمى است. قرآن بارها و بارها تكرار كرده است كه:
؛ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَظْلِمُ اَلنّٰاسَ شَيْئاً وَ لٰكِنَّ اَلنّٰاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ(2)خداوند به هيچ وجه به مردم ستم روا نمى دارد و اين خودِ مردم هستند كه نسبت به خودشان ستم روا مى دارند.
هر كسى كه بر همّ و غمّ مردم بيفزايد آب جوشان و زنجير بر سرش فرود مى آيد. كلام الهى است:
.؛ هٰذٰانِ خَصْمٰانِ اِخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيٰابٌ مِنْ نٰارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ اَلْحَمِيمُ كُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهٰا مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيهٰا وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِيقِ(1)... لباس هايى از آتش براى كسانى كه كافر شدند بريده شده و آب جوشان و سوزنده بر سرشان ريخته مى شود، آن چنان كه پوست و درونشان نيز با آن، آب مى شود. و براى آن ها گرزهايى از آهن است. هرگاه بخواهند از غم و اندوه دوزخ خارج شوند آن ها را باز مى گردانند. و - به آن ها گفته مى شود - بچشيد عذاب سوزان را.
«قطّعت» يعنى بريده مى شود. «حميم» به معناى آتش سوزان و جوشان است. «يصهر» يعنى ذوب مى كند. «مقامع» جمع «مقمعه» است به معناى «گرزها».
و ديگر آن كه هر كس زندگى را بر مردم تلخ كند زقوم و حميم را براى خود تهيه ديده است. كلام الهى است:
؛(2)درخت تلخ زقوم خوراك گناه پيشگان است كه مثل فلز گذاخته در دل ها مى جوشد، جوششى هم چون آب سوزان بگيريد او را و در ميان دوزخ پرتابش كنيد. و سپس آتش جوشان را بر سرش بريزيد. - و به او بگوييد - بچش. اى عزيز گرامى!
و هر كس كه آبروى مردم را بريزد در روز قيامت روسياه مى شود و عمل چنين كسانى بدون شك - در روز قيامت - روى آن ها را سياه مى كند.
چنان كه در كلام الهى است:
-؛ وَ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ تَرَى اَلَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اَللّٰهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ(1)و آن هايى كه بر خدا دروغ مى بستند در روز قيامت روسياه خواهى ديد، مگر بخشى از جهنم جايگاه متكبران نيست؟!
-؛ تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ اَلنّٰارُ وَ هُمْ فِيهٰا كٰالِحُونَ(2)روى آن ها در آتش خواهد سوخت و در آتش جهنم زشت منظر و عبوس خواهند ماند.
و هر كس كه مردم را بترساند - به هر صورتى كه باشد - صداى ناله جهنم به گوشش خواهد رسيد و وحشت زده اش خواهد كرد. كلام الهى است:
؛ إِذٰا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكٰانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهٰا تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً وَ إِذٰا أُلْقُوا مِنْهٰا مَكٰاناً ضَيِّقاً مُقَرَّنِينَ دَعَوْا هُنٰالِكَ ثُبُوراً(3)هنگامى كه آتش آن ها را از مكانى دور بيند صداى وحشت ناك و خشم آلودى را - كه با نفس زدن شديد همراه است - مى شنوند. و هنگامى كه در جاى تنگى از آن افكنده شوند - در حالى كه در غل و زنجيرند - فرياد واويلاى آن ها بلند مى شود.
يعنى وقتى كه آتش بر آن ها ظاهر شود خشم گرفته و تندى پيشه خواهد كرد و صداى مهيبى خواهد داشت.
كلام الهى است:
؛ اِنْطَلِقُوا إِلىٰ ظِلٍّ ذِي ثَلاٰثِ شُعَبٍ كَأَنَّهُ جِمٰالَتٌ صُفْرٌ(1)برويد در داخل آتش با عظمتى كه سرخى و زردى و سبزى آن پيداست و در آن آسايشى نيست و جرقه هايش به بلندى يك قصر است و در زردى شبيه شتر زرد.
بنابرآن چه از دعا و آيات و روايات برمى آيد عذاب جسمى است ولى عذاب روحى چنان كه مختصرا از آن بحث شد سخت تر است.
گذشته از آن چه كه گفتيم در قرآن هم از عذاب روحى سخن به ميان آمده است. كلام الهى است:
؛ إِنَّ اَلَّذِينَ أَجْرَمُوا كٰانُوا مِنَ اَلَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ فَالْيَوْمَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنَ اَلْكُفّٰارِ يَضْحَكُونَ(2)در گذشته گناه كاران به مؤمنان مى خنديدند و امروز مؤمنان به كفار خواهند خنديد.
و در مواردى ديگر مى فرمايد:
؛ وَ يَوْمَ يُنٰادِيهِمْ فَيَقُولُ أَيْنَ شُرَكٰائِيَ اَلَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ(3)روزى كه خداوند ايشان را فرا خوانده و مى گويد: شريك هاى من كه به آن ها پاى بند بوديد كجا هستند؟
-؛ وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابَ اَلنّٰارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنٰا مٰا وَعَدَنٰا رَبُّنٰا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قٰالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَى اَلظّٰالِمِينَ(1)بهشتيان دوخيان را صدا مى زنند - و به آن ها مى گويند - ما آن چه را كه پرودگارمان به ما وعده مى داد تحقق يافته ديديم. آيا شما هم آن چه را كه پروردگارتان وعده مى داد تحقق يافته ديديد؟
-؛(2)دوزخيان بهشتيان را صدا خواهند كرد و از ايشان درخواست مى كنند كه از آب يا هر چيزى كه خدا به شما داده است به ما هم بدهيد. آن ها خواهند گفت: خداوند اين ها را بر كفار حرام كرده است. زيرا دين خودشان را مايه بازى و سرگرمى قرار دادند و زندگى دنيا آن ها را به خود فريفته كرد. و همان طور كه آن ها ديدار يك چنين روزى را از ياد برده بودند و با آيات ما از ديرباز با جحد و انكار روبه رو مى شدند ما هم امروز آن ها را فراموش مى كنيم.
البته نظير اين آيات هم در قرآن، فراوان است.
از قسمت انتهايى اين بخش از دعا چنين پيداست كه جهنم مختص منكرين و لج بازان است و اگر آن ها نمى بودند آتش سرد و سلامت مى شد و هيچ كس در آن وارد نمى شد ولى خداوند قسم ياد كرده است كه جهنم را از انكار كنندگان و لج بازان لبريز كند.
ظاهرا اميرالمؤمنين (ع) از ذكر اين جمله كه فرموده اند:
«لَجَعَلْتَ النّارَ كُلَّها بَرْداً وَ سَلاماً وَ ما كانَت لِاَحَدٍ فيها مَقَرّاً وَ لا مُقاماً».(1)
منظورشان ان بوده است كه اگر حكم الهى و قضاوت او بر جاودانگى معاندين و لج بازان در آتش نمى بود لذا هر چه اعمال زشت از غير معاندين صادر مى شد ديگر عذابى براى آن در نظر گرفته نمى شد و آتش، سرد و سلامت مى گشت، حال يا با توبه، يا به واسطه رحمت، يا به واسطه گذشت و شفاعت گناهان بخشيده مى شدند. چنان كه خداوند تعالى با توبه، بدى ها را به نيكى تبديل مى نمايد. كلام الهى است:
؛ إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً(2)مگر آن كس كه توبه كند و ايمان بياورد و كار شايسته انجام دهد كه خداوند بدى هايشان را به نيكى تبديل مى كند. چرا كه خداوند همواره آمرزش گر و مهربان بوده است.
لذا هم چنان كه خداوند تعالى به واسطه توبه، بدى ها را به نيكى تبديل مى نمايد آتش را هم كه به واسطه بدى ها به وجود آمده - بلكه عين همان بدى ها هستند - سرد و سلامت مى نمايد و در آن صورت ديگر هيچ كس را در آتش پايگاه و جايگاهى نمى بود.
خداوند تعالى در آيات فراوانى قسم ياد كرده است كه جهنم را از كسانى كه با آن ها اتمام حجت كرده باشد پر خواهد كرد، و جهنم براى كفر پيشگان آفريده شده است، و اگر چنان چه كافر لج بازى نمى بود اصلاً خداوند آتشى نمى داشت. كلام الهى در اين زمينه به گونه هاى مختلف وارد شده است، از جمله:
-.؛ قٰالَ اُخْرُجْ مِنْهٰا مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ(1)و سوگند ياد مى كنم كه هر كس از آن ها - آدميان - كه دنباله روى ا ز تو - شيطان - كند، جهنم را از همگى شما پر خواهم كرد.
-.؛ إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذٰلِكَ خَلَقَهُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِينَ(2)پروردگارت هم حرف آخرش را زد - و آن اين بود كه - جهنم را از طاغيان جن و انس پر خواهم كرد.
-.؛ وَ لَوْ شِئْنٰا لَآتَيْنٰا كُلَّ نَفْسٍ هُدٰاهٰا وَ لٰكِنْ حَقَّ اَلْقَوْلُ مِنِّي لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِينَ(3)ولى ديگر حرف من تمام شد - وعده من حق است كه - جهنم را از همه - معاندين - جن و انس پر خواهم كرد.
-؛ قٰالَ فَالْحَقُّ وَ اَلْحَقَّ أَقُولُ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ(1)خداوند فرمود: به حق سوگند، حقيقت مى گويم كه جهنم را از تو - شيطان - و هر كس كه پيروى از تو كند پر خواهم كرد.
لذا مى بيند كه خداوند تبارك و تعالى به واسطه لام قسم، سوگند ياد كرده است و سپس تأكيد كرده است كه: «
مِمَّنْ تَبِعَكَ...». و «لَاَمْلَئَنَّ جَهَنَّمَ»، و با تأكيد مؤكّد باز به اين صورت قسم ياد كرده است كه: «فالحق» يعنى قَسَمى راستين و حقيقى، و نيز به اين نكته اشاره كرده - و شايد بتوان گفت كه صراحتا بيان داشته است - كه جهنم را از كسانى كه با آن ها اتمام حجت شده باشد و نيز هر كس كه دنباله رو شيطانِ ستيزه گر و لجوج باشد پر خواهد كرد. خداوند تعالى در آيات گوناگون ديگر نيز هشدار داده است از جمله:
.؛ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا اَلنّٰارَ اَلَّتِي وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكٰافِرِينَ(2)... لذا از آتشى كه هيزمش انسان هاى معاند و سنگ ها هستند و براى كفار تهيه ديده شده است خود را دور بداريد.
-؛ وَ يُعَذِّبَ اَلْمُنٰافِقِينَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتِ وَ اَلْمُشْرِكِينَ وَ اَلْمُشْرِكٰاتِ اَلظّٰانِّينَ بِاللّٰهِ ظَنَّ اَلسَّوْءِ عَلَيْهِمْ دٰائِرَةُ اَلسَّوْءِ وَ غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ سٰاءَتْ مَصِيراً(3)و نيز خداوند زنان و مردان دورو، و زنان و مردان مشرك را كه نسبت به خدا بدگمان بوده اند عذاب خواهد كرد. حال و روزگار بدى خواهند داشت، و خشم و لعنت خدا ايشان را فرو خواهد پوشيد. جهنم هم كه بدترين بازگشت گاه هاست براى ايشان آماده شده است.
چنان كه از آيات فراوانى پيداست كه بهشت براى مؤمنان تهيه شده است.
كلام الهى است:
؛ سٰابِقُوا إِلىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهٰا كَعَرْضِ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ ذٰلِكَ فَضْلُ اَللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ(1)براى رسيدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتى كه پهناى آن به اندازه آسمان وزمين است از يك ديگر سبقت بگيريد، و اين براى كسانى كه به خدا و رسولانش ايمان آورده اند آماده شده است. اين فضل خداوند است كه به هر كه بخواهد مى دهد. و خداوند صاحب كرامت و بزرگوارى است.
ازآيات، روايات و گفتار فلاسفه و عرفا چنين بر مى آيد كه عذاب در آخرت مختص معاندين است، چنان كه اميرالمؤمنين (ع) هم به آن اشاره فرمودند.
مردم از نظر عقيده و عمل به سه گروه تقسيم مى شوند:
گروه اول: دانا، منكر، ستيزه جو، كه اين گروه از روى عناد و لجاجت پذيراى حق نيستند و يا از سر عناد و لجاج مرتكب اعمال ناشايست مى شوند.
همان طور كه ذكر شد پرواضح است كه اين گروه، از زيان كاران هستند و آتش جهنم هم براى چنين كسانى تهيه شده است و در قرآن قسم ياد شده است كه جهنم از ايشان پر خواهد شد و به صراحت در آيات، ذكر شده است كه چنين كسانى توفيق توبه پيدا نمى كنند. كلام الهى است:
؛ قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ(2)گفت: به عزّتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم كرد، مگر بندگان خالصِ تو، از ميان
آنها. فرمود: به حق، و حق مى گويم، كه جهنم را از تو و هر كدام از آنان كه از تو پيروى كند، پُر خواهم كرد!
مى بينيد كه شيطان، عناد و لجاج به خرج مى دهد و خداوند هم با تأكيد و قسم ياد مى كند كه جهنم را از شيطان ستيزه جو و هر كس كه در ستيزه جويى و انكار حق از او پيروى مى كند پرخواهد كرد.
در جاى ديگر چنين نازل شده است:
-؛ إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولٰئِكَ يَتُوبُ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً(1)توبه به درگاه خداوند براى كسانى است كه ندانسته مرتكب اعمال ناشايست شده باشند و بعد زود هم توبه كنند. آن ها هستند كه خداوند توبه شان را مى پذيرد و خداوند از ديرباز داناى كاردان بوده است.
-؛ وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ(2)وقتى هم كسانى كه آيات ما را باور دارند پيش تو مى آيند به آن ها بگو درود بر شما. پروردگارتان رحمت را بر خودش واجب شمرده است. به اين صورت كه هر كس كار بدى را ندانسته انجام داد و سپس توبه كرد و كارش را اصلاح نمود - مشمول رخمت خداست -. او آمرزش گر مهربان است.
-؛ ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ وَ أَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ(1)سپس پروردگار تو نسبت به كسانى كه ندانسته مرتكب كار زشتى شده و پس از آن توبه
كرده باشند و كارشان را اصلاح نموده باشند، پرودگار تو پس از آن ديگر بدون شك - نسبت به ايشان - آمرزش گر و مهربان است.
البته تعداد افراد ستيزه جو مثل شيطان بسيار زياد است. قرآن هم در آيات فراوانى به چنين كسانى اشاره فرموده است. كلام الهى است:
؛ وَ إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِمْ آيٰاتُنٰا قٰالُوا قَدْ سَمِعْنٰا لَوْ نَشٰاءُ لَقُلْنٰا مِثْلَ هٰذٰا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ(2)وقتى هم كه آيات ما برايشان خوانده مى شود مى گويند شنيديم. ما هم اگر بخواهيم نظيرش را بگوييم. اين ها غير از افسانه ها و اسطوره هاى پيشينيان چيز ديگرى نيستند. و وقتى كه گفتند: خداوندا! اگر اين حق است و از جانب توست پس ما را از آسمان سنگ باران كن يا آن كه عذاب دردناكى بر ما فرود بياور.
و خداوند پس از يازده قسم فرموده است:؛ وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا(3)و علّت آن را در اين كلام خود بيان فرموده است كه:
؛ كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوٰاهٰا وَ لاٰ يَخٰافُ عُقْبٰاهٰا(1)ثمود به جهت طغيان گرى نفسشان تكذيب پيشه كردند. آن گاه بدبخت ترين آن ها از جا برخاست.
رسول خدا - صالح - به آن ها گفت: اين شتر خداست. كارى با او و چراگاهش نداشته باشيد. آن ها او را دروغ گو پنداشتند و شتر را دنبال كردند - تا بگيرند -. پروردگارشان هم به جهت اين گناهشان مدام بر سر آن ها عذاب فرو ريخت تا آن كه آن ها را با خاك يكسان كرد و از عاقبت كار هم بيمى به دل راه نداد.
؛ كَلاّٰ إِنَّهُ كٰانَ لِآيٰاتِنٰا عَنِيداً سَأُصْلِيهِ سَقَرَ(2)نه اين طور نيست. او نسبت به آيات ما لجاجت مى ورزيد. به زودى او را بالا خواهم برد - و جانش را خواهم ربود - چرا كه او انديشه كرد و تقدير نمود مرگ بر او! چه تقديرى كرد. باز هم مرگ بر او و تقديرش! بعد نگاهى كرد. بعد رو ترش كرد و باز از نو شروع كرد. بعد پشت كرد و بزرگىِ دروغين، او را به خود گرفت و گفت: اين يك جادوى نافذى است. و گرنه غير از سخنِ بشر چيز ديگرى نيست. ديرى نخواهد گذشت كه او را در سقر فرو خواهيم افكند.
در مجمع البيان آمده است كه اين آيات درباره وليد بن مغيره مخزومى نازل شده و ماجرا از اين قرار بوده است كه:
قريش در «دارالندوه» گرد هم جمع شده بودند. وليد رو به آنان كرد و گفت: شما اشخاص اصيل و بافكرى هستيد و اعراب براى امور مختلف خود به شما مراجعه مى كنند، چطور نمى توانيد در مورد يك مطلب حرف هايتان را يكى كنيد و در مورد اين شخص - پيامبر - نظرتان را بگوييد؟
گفتند: همه ما مى گوييم او شاعر است.
وليد چهره در هم كشيد و گفت: نه، ما كسى نيستيم كه شعر نشنيده باشيم. حرف او به شعر نمى ماند.
گفتند: مى گوييم او كاهن است.
وليد گفت: كار كاهن ها از او سر نمى زند.
گفتند: مى گوييم او ديوانه است.
وليد گفت: كار ديوانگى يى از او نديده ايم.
گفتند: مى گوييم اوجادوگر است.
وليد پرسيد: كار جادوگر چيست؟
گفتند: بين دشمنان، دوستى ايجاد مى كند و بين دوستان دشمنى.
وليد اين نظريه را پذيرفت و همگى از دارالندوه بيرون آمدند و پس ازآن هر كدام از آن ها كه پيامبر (ص) را مى ديد صدا بلند مى كرد كه: آهاى جادوگر! آهاى جادوگر!
به قدرى كار بر او سخت گرفتند كه خداوند تعالى سوره مدثر را تا آيه «الا قول البشر» نازل فرمود.(1)
1) ر. ك: ترجمه مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 26، ص 62.
هم چنين مجاهد در شأن نزول اين آيات گفته است كه:
«پيامبر (ص) در هنگام نزول آيات:...(1)، به مسجد رفت و آن ها را تلاوت فرمود. وليد بن مغيره با حضرتش فاصله چندانى نداشت، لذا صداى قرائت و تلاوت حضرت را مى شنيد. پيامبر (ص) كه به گوش دادن وليد به آيات پى برد تلاوت آيات مذكور را تكرار كرد. وليد برخاست و به سراغ مجلس قوم و قبيله خود، بنى مخزوم رفت و اين جمله را در مورد قرآن بر زبان آورد:
«قَدْ سَمِعْتُ مِنْ مُحَمّدٍ آنِفا كَلاماً ماهُوَ مِنْ كَلامِ الْاِنْسِ وَ الْجِنِّ وَ اِنَّ لَهُ لَحَلاوَةً وَ اِنَّ عَلَيْهِ لَطَلاوَةً وَ اِنَّ اَعْلاهُ لَمُثْمَرٌ وَ اِنَّ اَسْفَلَهُ لَمُغْدِقٌ وَ اِنَّهُ لَيَعْلُوا وَ ما يُعْلى؛(2)
به خدا قسم همين الان حرفى از محمد شنيدم كه نه به كلام انس شبيه بود و نه به حرف هاى اجنه بلكه چنان شيرين و دل چسب و باطراوت بود كه گويى درختى است پربار كه زيرش هم سرسبز و سايه گستر است و سخنى است كه از همه سخنان، عالى تر است و هيچ حرف ديگرى به بلندپايگى آن نمى رسد.»
اين را گفته و به سمت خانه خود روانه شد. قريش با يك ديگر به زمزمه پرداختند: به خدا قسم وليد، هم خود را حقير كرده و هم قريش را به حقارت وامى دارد - اين حرف در زمانى گفته شده است كه به وليد لقب «ريحانه قريش» داده بودند -.
ابوجهل به آن ها گفت: من يك تنه كار شما را سر و سامان مى دهم. از جا برخاست و غمگين پيش وليد رفت. وليد از او پرسيد: برادزاده من! چه شده است كه غمگينى؟
ابوجهل در جواب گفت: به علّت آن كه قريش با اين همه بزرگ سالى و ريش سفيدى ات بر تو عيب مى گيرند و مى گويند حرف محمد براى تو خيلى زيبا و آراسته جلوه كرده است. وليد از جا برخاست و با ابوجهل به مجلس قوم و قبيله اى خود بازگشت و از آن ها پرسيد:
گمان مى كنيد محمد جن زده است؟ آيا تا به حال ديده ايد كه حالت حمله و دهان كف كردگى به او دست بدهد؟
گفتند: خدا شاهد است نه.
پرسيد: به نظرتان او كاهن است؟ مگر چيزى از كهانت از او ديده ايد؟
گفتند: نه به خدا.
پرسيد: به خيالتان او شاعر است؟ آيا تا به حال شعرى از او شنيده ايد؟
گفتند: خدا را گواه مى گيريم كه شعرى از او نشنيده ايم.
پرسيد: مى گوييد او دروغ گو است؟ تا به حال دروغى از او شنيده ايد؟
گفتند: اللهم لا. آن هم در مورد كسى كه پيش از نبوتش از شدت راست گويى صادق امين لقب گرفته است!
قريش رو به وليد كردند و از او پرسيدند: پس او چه كاره است؟
وليد به فكر فرو رفت و بعد نظر گرداند و ابرو درهم كشيد و سپس گفت: او غير از جادوگر هيچ چيز ديگرى نيست. نديده ايد كه بين زن و شوهر و فرزندان و دوستان جدايى مى اندازد؟ پس او جادوگر است و حرفى هم كه مى زند جادويى است كه اثر مى گذارد.(1)گروه دوم: جاهل و ناآگاه كه از جهت عقيده و عمل مقصّر باشد و در اين كه چنين كسى معذب خواهد بود و به جهت تقصير كارى اش مؤاخذه خواهد شد در بين فقها حرفى نيست بلكه بحث در صحّت اعمال اوست.
نظر مشهور در اين باره آن است كه اعمالش فاسد است. مگر در دو موضع «جهر و اخفات» و «قصر و تمام».
ما از نظر فقهى با اين نظر موافق نيستيم ولى در عذاب چنين كسى به جهت تقصيرش بحث و اشكالى نمى بينيم. كلام الهى است:
؛ إِنَّ اَلَّذِينَ تَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قٰالُوا كُنّٰا مُسْتَضْعَفِينَ فِي اَلْأَرْضِ قٰالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اَللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِيهٰا فَأُولٰئِكَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ سٰاءَتْ مَصِيراً(2)آن هايى را كه فرشتگان در حين ستم به خودشان جانشان را مى گيرند. از آن ها مى پرسند: در چه حالى بوديد؟ خواهند گفت: در روى زمين مستضعف بوديم. فرشتگان مى گويند: مگر زمين خدا پهناور نبود كه در آن هجرت كنيد؟! لذا آن ها جايگاهشان جهنم خواهد بود و آن جا چه بازگشت گاه بدى است.
معلوم است كه آيه شريفه، شأن نزولش مُخَصِّص نيست، لذا معناى آيه اين مى شود كه هر اعتقاد باطل يا عمل فاسدى كه از سر تقصير باشد عذرش پذيرفته نيست و جايگاهش جهنم است. چنان كه استاد بزرگوار ما نيز در الميزان در ذيل آيه شريفه به همين گونه استدال كرده و اين روايت را ذكر نموده اند:
«إن الله تعالى يقول للعبد يوم القيامة عبدى أكنت عالماً؟ فإن قال: نعم، قال: له أفلا عملت بما علمت؟ و إن قال: كنت جاهلاً، قال: أفلا تعلمت حتى تعمل.»(1)
در روايت ديگرى آمده است كه:
«سُئِلَ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَنِ الْخاطى هَلاّ عَمِلْتَ؟ فَلَوْ قالَ: لَمْ اَعْلَمْ حَتّى عَمِلْتُ فَقيلَ لَهُ: هَلاّ تَعَلَّمْتَ؟؛(2)در روز قيامت از فرد خطاكار پرسيده مى شود كه چرا كارى نكردى؟ اگر بگويد: نمى دانستم تا كارى بكنم به او گفته مى شود: چرا پىِ تحصيلش نرفتى؟»
گروه سوم: انسان هاى قاصرى كه اعتقادشان فاسد است عملشان هم باطل است، ولى نه به جهت تقصيرشان بلكه به جهت قصورشان.
و قصور داراى مراتب ومصداق هايى است كه از آن جمله:
الف) حتى به ذهن شخص هم خطور نكند كه در پى حق يا اصلاح قصور خود باشد تا حق برايش اثبات شود و باطل رفع گردد.
ب) جهل مركب، او را فرا گرفته باشد يعنى در كسب جهل مركب هيچ گونه تقصيرى از خود نشان نداده باشد.
ج) قدرت تفكر براى اثبات حق را نداشته باشد بلكه نسبت به مسائل دينى - چه اصول و چه فروع - كند ذهن و ابله باشد.
د) قدرت دسترسى به حق را نداشته باشد، به جهت مرض يا نقص عضو يا كمبود مالى و يا آن كه مانعى بر سر راهش باشد.
البته اين چهار مرتبه را مى توان يك جا جمع كرد و گفت: حقيقت به جهت يكى از عوامل مختلف از او در پرده مانده باشد و در اين مخفى بودن حقيقت بر او، هيچ تقصيرى از جانب او صورت نگرفته باشد.
بحثى نيست كه چنين كسى چه از نظر عقلى و چه از نظر شرعى معذب نخواهد بود. كلام الهى است:
؛ إِلاَّ اَلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ اَلرِّجٰالِ وَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْوِلْدٰانِ لاٰ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لاٰ يَهْتَدُونَ سَبِيلاً فَأُولٰئِكَ عَسَى اَللّٰهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَفُوًّا غَفُوراً(1)مگر مردان و زنان و فرزندان مستضعفى كه بى چاره باشند و راه به جايى نبرند. اميد است كه خداوند از آن ها درگذرد چرا كه خداوند از ديرباز بسيار باگذشت و آمرزش گر بوده است.
اين آيه به قرينه استثناى ظالمينى كه آتش مختص آن ها و براى آن ها تهيه شده است و نيز به قرينه كلام الهى كه فرموده است:؛(2)- على الخصوص وقتى كه كلمه «عسى» در مورد خداوند تعالى استعمال شود به آن معنا است كه خداوند آن عمل را دوست مى دارد - دلالت بر آن مى كند كه خداوند تعالى از ايشان درخواهد گذشت - ان شاء الله - و ايشان را خواهد آمرزيد. كلام الهى است:
؛ لاٰ يُكَلِّفُ اَللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا لَهٰا مٰا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهٰا مَا اِكْتَسَبَتْ رَبَّنٰا لاٰ تُؤٰاخِذْنٰا إِنْ نَسِينٰا أَوْ أَخْطَأْنٰا رَبَّنٰا وَ لاٰ تَحْمِلْ عَلَيْنٰا إِصْراً كَمٰا حَمَلْتَهُ عَلَى اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِنٰا رَبَّنٰا وَ لاٰ تُحَمِّلْنٰا مٰا لاٰ طٰاقَةَ لَنٰا بِهِ وَ اُعْفُ عَنّٰا وَ اِغْفِرْ لَنٰا وَ اِرْحَمْنٰا أَنْتَ مَوْلاٰنٰا فَانْصُرْنٰا عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْكٰافِرِينَ(3)
خداوند كسى را بيش از توانش تكليف نكرده است و هر چه خوبى براى خودش كسب كند به نفع اوست و هر چه بدى كسب كند به ضرر او خواهد بود....
اين آيه نيز از آيات ارشادى است و چنان كه عقل هم حكم مى كند دلالت بر آن دارد كه هر آن چه استنادش به انسان درست نباشد و اكتسابى نباشد چه به نفع او باشد و چه به ضررش، در حيطه اقتدار و توان او نيست و چيزى كه در توان كسى نباشد بدون شك عذاب هم بر آن مترتب نيست.
آيه زير هم ناظر بر همين مطلب است:
..؛ مَنِ اِهْتَدىٰ فَإِنَّمٰا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا يَضِلُّ عَلَيْهٰا وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ وَ مٰا كُنّٰا مُعَذِّبِينَ حَتّٰى نَبْعَثَ رَسُولاً(1)... ما تا پيامبرى نفرستاده باشيم قومى را عذاب نكرده ايم.
البته دراين باب روايات كثيرى رسيده است كه جهت شرح و توضيح بيشتر رجوع شود به جلد دوم اصول كافى، صفحه 463.
فلاسفه و عرفا هم در اين مورد سخنانى دارند، از جمله شيخ الرئيس - بوعلى سينا - در شفا و صدرالمتألهين در اسفار نيز سخن او را تأييد و تصديق كرده است كه، انسان بر حسب جسم به سه گروه تقسيم مى شود:
يا كاملاً زيباست. يا كاملاً زشت است. و يا ما بين اين دو، كه اكثريت مردم در اين گروه آخر جاى دارند.
بر حسب روح نيز بر سه گروه تقسيم مى شود:
گروهى «عنود و لجوج» هستند كه عذاب دردناك مختص آن هاست.
1) اسراء، آيه 15.
يك گروهى «سالم» هستند و از «قلب سليم» برخوردارند كه آن ها سعادت مندند.
و عده اى ديگر هم بين اين دو قرار دارند، كه اكثر مردم در اين گروه اخير جاى دارند.
و سپس درباره اين گروه گفته است: «واسْتوْسِعْ رحْمةُ الله»، يعنى رحمت خدا را واسع بدان، و اين معنا كنايه از آن است كه اين ها جهنمى نيستند(1)كه هم شيخ و هم صدرالمتألهين اين سخن خود را از آيه «استضعاف» اخذ كرده اند.
شاعر هم چه زيبا سروده است:
آن خداى و آن همه مقبول و نامقبول *** از رحمت آمدند و به رحمت روند خلق
خلقان همه به فطرتِ توحيد زاده اند *** گويد خرد كه سر حقيقت نهفته دار
يك نقطه دان حكايت ما كان و ما يكون *** جز من كمر به عهد امانت نيست كس
رحمهٍ بدأ و الى رحمهٍ يؤُول *** اين است سرّ عشق كه حيران كند عقول
اين شرك، عارضى بود و عارضى يزول *** با عشقِ پرده در چه كند عقل بوالفضول؟
اين نقطه گه صعود نمايد گهى نزول *** گر خوانى ام ظلوم و گر خوانى ام جهول
1) اسفار، ج 7، ص 79.
بحثى نيست كه عمل شايسته از هر كسى كه سر بزند - چه مسلمان باشد و چه نباشد - مأجور است. كلام الهى است كه:
..؛ مٰا كٰانَ لِأَهْلِ اَلْمَدِينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ اَلْأَعْرٰابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اَللّٰهِ وَ لاٰ يَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ لاٰ يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لاٰ نَصَبٌ وَ لاٰ مَخْمَصَةٌ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ يَطَؤُنَ مَوْطِئاً يَغِيظُ اَلْكُفّٰارَ وَ لاٰ يَنٰالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلاً إِلاّٰ كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صٰالِحٌ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِينَ(1)... خداوند مزد هيچ نيكوكارى را ضايع نمى كند.
هم چنين در جاى ديگر مى فرمايد:
..؛ إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ إِنّٰا لاٰ نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً(2)... ما مزد هر كس را كه كار پسنديده اى انجام دهد مى پردازيم.
و هر دو آيه از عمومات عقلى هستند كه به هيچ وجه تخصيص نمى پذيرند. با اين تفاوت كه هر كس كارى كه انجام داده و خدا و آخرت را مد نظر داشته است، منظورش تأمين مى شود و هر كس كه نظرش به شهرت، ريا، مال يا عاقبت به خيرى در دنيا و... باشد همين مسائل نظرش تأمين خواهد شد. كلام اِلهى در اين زمينه عبارت است از:
؛ مَنْ كٰانَ يُرِيدُ اَلْعٰاجِلَةَ عَجَّلْنٰا لَهُ فِيهٰا مٰا نَشٰاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنٰا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاٰهٰا مَذْمُوماً مَدْحُوراً كُلاًّ نُمِدُّ هٰؤُلاٰءِ وَ هَؤُلاٰءِ مِنْ عَطٰاءِ رَبِّكَ وَ مٰا كٰانَ عَطٰاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً(3)هر كس كه پاداش زودگذر دنيوى بخواهد و ما هم براى هر كسى كه اراده كنيم هر چه بخواهيم مى افزاييم و پس ازآن جهنم را براى او باقى مى گذاريم كه رانده شده و نكوهيده
در آن فرو افتند و هر كس كه آخرت را در نظر داشته و تلاشش براى آن بوده باشد، در حالى كه مؤمن هم باشد. از تلاش آن ها كه از دير باز قدردانى مى شود. به هر يك از اين دو گروه از عطاى پروردگارت مى دهيم. و عطاى پروردگار تو هرگز محدود نبوده است.
-؛ مَنْ كٰانَ يُرِيدُ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا وَ زِينَتَهٰا نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِيهٰا وَ هُمْ فِيهٰا لاٰ يُبْخَسُونَ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ إِلاَّ اَلنّٰارُ وَ حَبِطَ مٰا صَنَعُوا فِيهٰا وَ بٰاطِلٌ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(1)هر كس كه زندگى دنيوى و زينت آن را بخواهد پاداش اعمالش را در دنيا كاملاً به او مى دهيم و هيچ از مزدشان كم نمى گذاريم. آن هاكسانى هستند كه درآخرت جز آتش، نصيبشان نخواهد شد و هر چه كه در دنيا ساخته باشند باد هوا مى شود و هر كارى كه در دنيا انجام داده باشند باطل مى گردد.
حال اگر نيتش خدمت به خلق خدا باشد، آيه «انّ الله لايضيعُ اجر المحسنين» دلالت بر آن دارد كه او هم بى اجر نخواهد بود، يا در دنيا اجرش را خواهد داد يا در آخرت، و يا در هر دو جهان، چون مزد و ثواب عمل، بر مدار نيت است كه رسول خدا (ص) فرمودند:
«اِنّما الْاَعْمالُ بِالنِّيّات وَإنَّمَا لِكُلِّ امْرِءٍ ما نَوى فَمَنْ كانَتْ هِجْرَتُهُ اِلى اللهِ وَ رَسُولِه فَهِجْرَتِه اِلى اللّهِ وَ رَسُولِه وَ مَنْ كانَتْ هِجْرَتُهُ إلى الدُّنْيا يُصيبُها اَوِ أمْرأَةٍ ينكحها فَهِجْرَتِه اِلى ما هاجَرَ اِليه؛(2)
همه كارها بر مبناى نيت محاسبه مى شود. هر كس هر آن چه نيتش باشد خواهد داشت. لذا هر كس كه هجرتش براى خدا و رسول او باشد هجرتش براى آن ها خواهد بود ولى هر
كس كه به جهت مسئله اى دنيوى يا به خاطر زنى كه با او ازدواج كند هجرت نمايد هجرت او براى آن چيزى خواهد بود كه به سوى آن حركت كرده باشد.»
و اين يك مسئله ايست كه عقلاً نيز آن را قبول دارند. اين ها همه از جهت اجرى است كه بر كار مترتب مى شود.
اما تقرب به واسطه عمل كه يكى از اهداف دستگاه آفرينش است، نيازمند به ايمان وعمل براى خداى تعالى است و صرف اين كه كارى شايسته ومفيد باشد يا كار نيك غير مفيدى صورت گيرد، كافى نيست كه شخص را به چنين مقامى برساند. بلكه از نظر فاعلى هم بايد نيكو باشد.
كلام الهى است:
-.؛ مَنْ كٰانَ يُرِيدُ اَلْعِزَّةَ فَلِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ جَمِيعاً إِلَيْهِ يَصْعَدُ اَلْكَلِمُ اَلطَّيِّبُ وَ اَلْعَمَلُ اَلصّٰالِحُ يَرْفَعُهُ وَ اَلَّذِينَ يَمْكُرُونَ اَلسَّيِّئٰاتِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِيدٌ وَ مَكْرُ أُولٰئِكَ هُوَ يَبُورُ(1)كلام پاك به سوى او بالا مى رود. كار شايسته را هم آن كلام پاك بالا مى برد.
-؛ بَلىٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ(2)آرى هر آن كس كه روى خود را تسليم خدا كند و نيكوكار هم باشد مزدش پيش پروردگارش خواهد بود. آن ها نه هراسى خواهند داشت، نه اندوهى.
-؛(3)و كسانى كه ايمان آوردند و كار شايسته كردند آن ها با بهشت قرين خواهند بود و براى هميشه در آن جاودانه خواهند ماند.
-؛ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(1)هر كس كه كار شايسته اى انجام دهد - مرد باشد يا زن - و مؤمن هم باشد، ما او را به زندگى پاكيزه اى زنده مى داريم و مزد آن ها را به بهترين وجه از كارهايى كه انجام داده اند مى پردازيم.
نظير اين آيات در قرآن فراوان است، معمولاً در قرآن ايمان را به عمل صالح و عمل صالح را به ايمان وابسته نموده است. و براى سعادت آدمى آندو مى بايد در كنار يك ديگر باشند وگرنه آدمى زيان كار خواهد بود.
كلام الهى است:
؛ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ(2)همه انسان ها در زيانند، مگر كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند و يك ديگر را به حق و استقامة سفارش مى كردند.
هر كس كه ايمان به خدانداشته باشد يا ايمان داشته باشد ولى كارش براى خدا نباشد اصلاً قربى براى او حاصل نمى شود و پيداست كه چنين كسى اصلاً در جهت قرب حركت نمى كند تا قربى برايش حاصل شود. كلام الهى است:
-؛ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمٰالُهُمْ كَسَرٰابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ اَلظَّمْآنُ مٰاءً حَتّٰى إِذٰا جٰاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَ وَجَدَ اَللّٰهَ عِنْدَهُ فَوَفّٰاهُ حِسٰابَهُ وَ اَللّٰهُ سَرِيعُ اَلْحِسٰابِ(3)و كسانى كه كافر شدند اعمالشان مثل سرابى است در كوير كه تنشه، آن را آب مى پندارند ولى وقتى كه به آن نزديك شد به چيزى دست نمى يابد و خداوند را در كنار
خود خواهد يافت كه به حساب او مو به مو رسيدگى مى كند. چرا كه خداوند به سرعت حساب گرى مى نمايد.
-؛ مَثَلُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمٰالُهُمْ كَرَمٰادٍ اِشْتَدَّتْ بِهِ اَلرِّيحُ فِي يَوْمٍ عٰاصِفٍ لاٰ يَقْدِرُونَ مِمّٰا كَسَبُوا عَلىٰ شَيْءٍ ذٰلِكَ هُوَ اَلضَّلاٰلُ اَلْبَعِيدُ(1)مَثَل كارهاى آن هايى كه نسبت به پروردگارشان كافر شدند مثل خاكسترى است كه تندبادى در روز پاييزى به آن بوزد و او نتواند هيچ مقدار از آن چيزهايى را كه جمع كرده بود نگهدارى كند. گمراهى دور همين است.
بنابراين اگر اعمال صالحه با ايمان همراه باشد و براى تقرب به خدا انجام گرفته باشد - يعنى از حسن فاعلى و حسن فعلى، هر دو، برخوردار باشد - به مقدار ايمان و تقرب و اخلاص و عمل صالحش براى عامل فعل، قرب حاصل خواهشد شد و به مراتب قربى كه برايش حاصل شده باشد در بهشت وارد خواهد شد.
اعمال صالحه اى كه با ايمان همراه نباشد اگر به جهت رسيدن به دنيا انجام گرفته باشد اگر خدا خواست، در دنيا به او داده خواهد شد ولى ديگر بهره اى از قرب نصيبش نمى شود، چرا كه حسن فاعلى در آن عمل موجود نيست و اگر چنان چه براى خدمت به خلق انجام گرفته باشد و فاعلش هم عنود و لجوج نباشد او هم مأجور است اما قربى نخواهد داشت.
روايت شده است كه امثال حاتم طايى به جهت سخاوتشان معذب نخواهند بود ولى اگر عنود و لجوج باشند البته به جهت عناد ولجاجش در جهنم فرو مى افتد.
1) ابراهيم، آيه 18.
سؤال مى شود آيا مخترعين و مكتشفين با اين همه خدمت و نجات بشر از بسيارى از مصائب و مشكلات روزمره به خاطر آن كه بى ايمان بوده اند در جهنم خواهند رفت يا نه؟
جوابش اين است كه بدون شك مقرب نخواهند بود. كلام الهى است:
؛ وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ اَلْإِسْلاٰمِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي اَلْآخِرَةِ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ(1)و هر آن كس كه غير از اسلام در پى دين ديگرى باشد از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيان كاران خواهد بود.
البته اين كه زيان كارى ايشان به معناى ورودشان در جهنم باشد بستگى به سرسختى و يا تقصير ايشان دارد اما زيان كارى شان به معناى عدم ورودشان به بهشت، از مسلمات است.
اما در مورد اين كه آيا عملشان اجرى هم دارد يا نه؟ بايد گفت: كه اگر چنان كه كارشان براى دنيا و ذخاير آن نبوده باشد مسلم است كه اجر دارد و خداوند كار نيكوكاران را بى اجر نمى گذارد، مگر آن كه كارشان از روى عناد بوده باشد كه بنابر قواعد دينى ورودشان در جهنم مسلم است و شكى در آن نيست.
با اين همه بعيد نيست كه چون مردم از نتيجه اعمالشان بهره مند شده اند اگر چنان چه از دوزخيان هم بوده باشند در عذابشان تخفيف داده شود. اگر چه آن ها به جهت عناد و لجاجت شان نخواسته باشند كه مردم از كارهايشان بهره اى ببرند. شايد اين كه مشهور
1) آل عمران، آيه 85.
است كه رسول خدا (ص) فرموده اند:
«مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً كان لَهُ اَجْرُها وَ اَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِها إِلى يوم القيامة وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيَّئَةً كان عليه فَلَهُ وِزْرُها و وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِها؛(1)
هر كس كه سنت خوبى بنا كرد اجر آن و اجر هر كس كه به آن سنت عمل كند به او داده مى شود، و هر كس كه سنت بدى بنا نهاد و وزر و وبال آن وزر و وبال هر كس كه به آن سنت بد عمل كند بر عهده اوست.» مؤيد اين نظر ما باشد».
والله عالم.
1) الفصول المختاره، ص 136.
اِلهى وَ سَيّدى فَاَسْئَلَكَ بِالْقُدْرَةِ الَّتى قَدَّرْتَها وَ بِالْقَضِيَّةِ الَّتى حَتَمْتَها وَ حَكَمْتَها وَ غَلَبْتَ مَنْ عَلَيْهِ اَجْرَيْتَها اَنْ تَهَبَ لى فى هذِه اللّيْلَةِ وَ فى هذِهِ السّاعَة كُلَّ جُرْمٍ اَجْرَمْتُهُ وَ كُلَّ ذَنْبٍ اَذْنَبْتُهُ وَ كُلَّ قَبيحٍ اَسْرَرْتُهُ وَ كُلَّ جَهْلٍ عَمِلْتُهُ كَتَمْتُهُ اَوْ اَعْلَنْتُه، اَخْفَيْتُهُ اَوْ اَظْهَرْتُه وَ كُلَّ جَهْلٍ عَمِلْتُهُ اَوْ اَعْلَنْتُه، اَخْفَيْتُهُ اَوْ اَظْهَرْتُهُ وَ كُلَّ سَيِّئَةٍ اَمَرْتَ بِاِثْباتِهِ الْكِرامِ الْكاتِبينَ الَّذينَ وَكَّلْتَهُمْ بِحِفْظِ ما يَكُونُ مِنّى وَ جَعَلْتَهُمْ شُهُوداً عَلَىَّ مَعَ جَوارِحى وَ كُنْتَ اَنْتَ الرَّقيبَ عَلَىَّ مِنْ وَرائِهِمْ وَ الشّاهِدَ لِما خَفِىَ عَنْهُمْ وَ بِرَحْمَتِكَ اَخْفَيْتَه وَ بِفَضْلِكَ سَتَرْتَه وَ اَنْ تُوَفِّرَ حَظّى مِنْ كُلِّ خَيْرٍ اَنْزَلْتَهُ اَوْ اِحْسانٍ فَضَّلْتَهُ اَوْ بِرٍّ نَشَرْتَهُ اَوْ رِزْقٍ بَسَطْتَهُ اَوْ ذَنْبٍ تَغْفِرُهُ اَوْ خَطاٍ تَسْتُرُه؛
اى معبود و مولى من! از تو مى خواهم و تو را به قدر و قضاى حتمى ات قسم مى دهم، قدر و قضايى كه براى هر كس مقدر نموده اى به او حتما مى رسد و تو البته بر او غالب هستى، اين كه مرا در اين شب و در اين ساعت ببخش، هر جرم و جنايتى، هر گناه و خطايى كه نموده ام و هر كار زشتى كه در نهان مرتكب شده ام ببخش. هر نادانى يى كه از من سرزده است چه در مخفى و چه در آشكار و چه آن را مخفى يا آشكار نموده باشم آن را ببخش، و هر گناه و كار زشتى را كه امر نموده اى به «كرام الكاتبين» كه ضبط كنند و آنان را موكل اين كار و شاهد بر آن نموده اى چنان چه اعضاى خودم را شاهد نموده اى. در حالى كه خودت نيز رقيب و شاهدى، شاهدى بر آن چه آن ها مى دانند و بر آن چه از آن ها پنهان است و تو به فضلت از آن ها پنهان نگاه داشته اى ببخش.
اى مولا و معبود من! از تو مى خواهم بهره مرا كامل كنى؛ از هر خيرى كه نازل نموده و احسانى كه تفضّل فرموده اى و خوبى هايى كه گسترش داده و رزق هايى كه تقسيم نموده اى و از گناهى كه آمرزيده اى و از خطاهايى كه مستور نموده اى.
«قدّرت» اسم مصدر از «قدر يقدر قدرا» مى باشد به معناى كسى كه تقدير مى كند.
«قضيه» مصدر جعلى است. لذا به جاى اسم مصدر «قضى يقضى قضاء» مى نشيند و معنايش «مقضىّ» است و منظور از هر دو آن ها حكم خداوند متعال است و فرق بين قضا و قدر اين است كه هر چه در علم خدا باشد تقدير شده است و هرچه در دست اجرا باشد «مقضى و مقتضى» است كه به آن ها «قضا و قدر» گفته مى شود و در مجموع قدرت و قدر و مقدر و مقدور عليه، همه به يك معنا هستند، و آن «اندازه» است. قضا، مقضى و قضيه نيز به يك معنا هستند، و آن «حكم» است و مراد از آن ها قضا و قدر حتمى است.
«جرم، ذنب، قبح، سيئه، جهالت» همه در اين جا به يك معنا آمده اند و به جهت اعمال تفنن در عبارت با الفاظ متفاوتى ذكر شده اند، نظير آن است كه داعى بگويد:
«يا الهى! اَسْئَلُكَ اَنْ تَهَبَ لى ذَنْبى، اَنْ تَهَبَ لى ذَنْبى، اَنْ تَهَبَ لى ذَنْبى.»
مدعو(1)در اين جملات، «الله» قرار داده شده است كه پناه، سرور، فاضل، رحيم و پرده پوش هم هست:
«اِلهى وَ سَيّدى!... وَ بِرَحْمَتِكَ اَخْفَيْتَه... وَ بِفَضْلِكَ سَتَرْتَه.»
دعا كننده نيز بنده گنه كارى است كه در آشكار و نهان مرتكب گناه شده است و يك دسته شهود، عليه خود دارد كه بر او حاكمند، از جمله ملائكه مقرب، هم چنين يك دسته شهود ديگر نيز عليه خود دارد كه محكوم او هستند و عبارتند از: اعضا و جوارح او.
1) به معناى خوانده شده است كه در اين جا منظور، خداوند است.
«مدعوّ له»(1)آمرزش تمامى گناهان است و وفور نعمت هاى ظاهرى مثل، خيرات و روزى گست رده، و نيز نعمت هاى باطنى از قبيل آمرزش گناهان و پوشش خطاكارى ها.
«مدعوٌّ به»(2)قضا و قدر حتمى است كه هر دو به قدرت خداوند تعالى و عزت و غلبه او بازگشت مى كنند. با اين تقريب كه قضا و قدر حتمى دلالت بر قدرت، غلبه و عزت خدا مى كند، چرا كه قضا و قدر غير حتمى - كه به آن قضا و قدر تعليقى هم گفته مى شود - اگر چه باز بر قدرت، غلبه و عزّت خداوند تعالى دلالت مى كند ولى تا اراده بنده در آن دخيل نباشد - مثل قضا و قدر حتمى - به وقوع نخواهد پيوست و همين، دليل بر تعزُّز و تَقهّرُ مطلقه اوست. لذا روايت شده است كه وقتى جنازه اى را ديديد چنين بگوييد:
«هذا ما وَعَدَنا اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللهُ وَ رَسُولُه، اللّهُمَّ تَعَزّزْتَ بِقُدْرَتِكَ وَ تَقَهَّرْتَ الْعِبادَ بِالْمَوْت؛(3)
اين همان چيزى است كه خدا و رسولش به ما وعده مى كردند و خدا و رسولش راست مى گفتند. خداوندا! تو عزيز شدى به واسطه قدرت و به واسطه مرگ، ما بندگان مقهوريم و تو چيره اى.»
پس در حقيقت «مدعوّ به» همان قدرت و عزت مطلقه خداوند تعالى است.
از دعاها - به ويژه اين دعا - چنين پيداست كه: بنده بايد تمام همّ و غمش را در جهت بخشيده شدن گناهان به كار بندد و براى گناهانش هر چند هم كه ناچيز و كوچك باشند طلب آمرزش كند. لذا در اين جملات مشاهده مى كنيد كه حضرت على (ع) نيز بر اين مطلب اصرار مى كند و حتى در ضمن درخواست وفور نعمت، آمرزش گناهان و پوشش خطاها را هم در رديف آن ها بر مى شمارد.
از قرآن و روايات چنين برمى آيد كه شرّ هر دو جهان در دل گناهان نهفته است؛ هم چنان كه خداوند تعالى در اين باره در چند مورد فرموده است:
-؛ ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي اَلنّٰاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ اَلَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ قُلْ سِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلُ كٰانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكِينَ(1)فساد در دريا و خشكى به جهت دستاوردهاى مردم پيدا شد تا طعم نتيجه بعضى از كارهايى را كه كرده اند بچشند بلكه برگردند. بگو در زمين بگرديد و ببينيد عاقبت آن هايى كه پيش از شما بودند به كجا كشيد؟
-..؛ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُكَذِّبِينَ(2)پس در روى زمين، گردش كنيد و ببنيد سرانجام تكذيب كنندگان (آيات خدا) چگونه بود؟!
-..؛ وَ لاٰ تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِرٰاطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ اُذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلاً فَكَثَّرَكُمْ وَ اُنْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُفْسِدِينَ(3)
و بنگريد سرانجام مفسدان چگونه بود!
-؛ قُلْ سِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُجْرِمِينَ(1)بگو: در روى زمين سير كنيد و ببينيد عاقبت كار مجرمان به كجا رسيد!
و بالاخره آن كه در قرآن علاوه بر اين كه آيات فراوانى در بيان حال گناه كاران آمده است در موارد فراوانى هم به سير در تاريخ امر فرموده است. از جمله آن موارد عبارت اند از:
-؛ بَلىٰ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ(2)آرى هر كس كه بدى كسب كند و خطايش او را فرو پوشد و تحت الشعاع قرار دهد پس آن ها هم نشينان دوزخند.
-؛ ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا اَلسُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ كٰانُوا بِهٰا يَسْتَهْزِؤُنَ(3)سپس عاقبت كسانى كه بدى پيشه كردند اين شد كه آيات خدا را دروغ پنداشتند و آن ها را به ريشخند گرفتند.
-؛ وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ اَلْغٰاوِينَ وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ(4)
قضيه كسى را هم كه ما به او از نشانه هاى خود داديم و او از آن ها فاصله گرفت و شيطان در پى اش درآمد - كه از ديرباز از گمراهان بوده است - برايشان بازگو كن، كه اگر ما مى خواستيم با همان نشانه ها او را رفعت مى بخشيديم ولى او به زمين چسبيد و پى دل خواه خود رفت، لذا مَثَلِ او مَثَل سگ است كه چه به او حمله كنى و چه او را به حال خود وابگذارى له له مى زند. اين مثل كسانى است كه آيه هاى ما را دروغ انگاشتند. لذا تو برايشان اين قصّه ها را بازگو كن بلكه اين ها فكر خود را به كار بيندازند. چه بد مثلى است مثل آن قومى كه آيه هاى ما را دروغ انگاشتند و به خودشان ستم روا داشتند. هر كس كه خدا او را راهنمايى كند راه را يافته است و هر كس را كه گمراه كند زيان كاران همان ها خواهند بود. و ما جن و انس را آفريديم و عاقبت آن ها جهنم شد. دل دارند ولى با آن، درك نمى كنند و نمى فهمند. چشم دارند ولى نمى بينند. گوش دارند ولى نمى شنوند. آن ها مثل چهارپايان هستند بلكه از آن ها هم پست ترند. آن ها غفلت پيشگانند.
البته نظير اين آيات و روايات زياد هستند و اين كه گناه موجب زيان آشكار در هر دو سراست، موضوع بيش از هزار آيه است.
فخر الاسلام شيخ كلينى (رحمه الله) در جلد دوم كافى بابى گشوده است و در آن سى و يك روايت را درمورد گناهان و آثار آن ها ذكر كرده است كه ما بعضى از آن ها را در اين جا مى آوريم:
از ابى عبدالله - امام صادق - (ع) روايت شده است كه فرمود:
«كانَ اَبى يَقُولُ: ما مِنْ شىءٍ اَفْسَدَ لِلْقَلْبِ مِنْ خَطيئَةٍ، اِنَّ الْقَلْبَ لَيُواقِعُ الْخَطيئَةَ فَما تَزالُ بِه حَتّى تَغْلِبَ عَلَيْهِ فَيُصَيِّر اَعْلاهُ اَسْفَلَهُ؛(1)
پدرم فرمود: هيچ چيزى فاسد كننده تر از گناه براى قلب وجود ندارد و هرگاه گناه بر قلب واقع شود در آن ماندگار مى شود، تا اين كه بر قلب چيره مى گردد و او را از مسير حق باز مى گرداند و او را به مرتبه پايين تر سوق مى دهد.»
فيض كاشانى (رحمه الله) در وافى در شرح اين روايت گفته اند: به قدرى اين خطا در قلب اثر مى گذارد كه رويش را كه به سوى حق و آخرت است، به سمت دنيا و باطل برمى گرداند.
باز هم از امام صادق (ع) روايت شده است:
«
تَعَوَّذوا باللهِ مِنْ سَطَواتِ اللهِ باللَّيْلِ وَ النَّهار؛(2)از مؤاخذه هاى شديد خداوند، در شبانه روز به خدا پناه ببريد.»
راوى مى گويد: پرسيدم سطوات خدا چيست؟ حضرت فرمود:
«اَلْاَخْذُ عَلَى الْمَعاصى؛ مؤاخذه اى به جهت گناهان باشد.»
از امام باقر (ع) روايت شده است:
«الذُّنُوبُ كُلُّها شَديدَهُ وَ اَشَدُّها ما نَبَتَ عَلَيْهِ اللَّحْمُ وَ الدَّمُ لِأَنَّهُ اِمّا مَرْحُومٌ وَ اِمّا مُعَذَّبٌ وَ الْجَنَّةُ لايَدْخُلُهَا اِلاّ طَيِّبٌ؛(3)
همه گناهان سخت است ولى سخت تر از همه، گناهى است كه به واسطه اش خون و گوشت در تن آدمى برويد، چرا كه آدمى بالاخره يا مورد رحمت، قرار مى گيرد، يا عذاب
مى شود ولى غير از انسان پاك و پاكيزه وارد بهشت نمى شود. - يعنى اگر چنان چه توبه نكرده باشد به جهت ناپاك بودنش در آتش خواهد افتاد.»
هم چنين امام صادق (ع) فرمودند:
«اِذا أَذْنَبَ الرَّجُلُ خَرَجَ فى قَلْبِهِ نُكْتَةٌ سَوْداءُ فَاِنْ تابَ انْمَحَتْ وَ إِنْ زَادَ زادَتْ حَتّى تَغْلِبَ عَلى قَلْبِه فَلا يُفْلِحُ بَعْدَها اَبَداً؛(1)
وقتى كسى مرتكب گناهى بشود در دلش نقطه سياهى پيدا مى شود كه اگر توبه كرد از بين رفته و محو مى گردد ولى اگر بر گناه خود افزود آن نقطه فزونى مى گيرد و پخش مى شود تا آن كه تمام قلب را فرا مى گيرد. آن وقت ديگر هرگز روى رهايى و رستگارى را نخواهد ديد.»
امام باقر (ع) نيز فرمودند:
«اِنَّ الْعَبْدَ يَسْئَلُ اللهَ الْحاجَةَ فَيَكُونُ مِنْ شَأْنِه قَضائُها اِلى اَجَلٍ قَريبٍ اَوْ اِلى وَقْتٍ بَطىءِ فَيُذْنِبُ الْعَبْدُ ذَنْباً فَيَقُولُ اللهُ تَبارَكَ وَ تَعالى لِلْمَلَكِ لا تَقْضِ حاجَتَهُ وَاحْرِمْهُ اِيّاها فَاِنَّهُ تَعَرَّضَ لِسُخْطى وَاسْتَوْجَبَ الْحِرْمانَ مِنّى؛(2)
بنده از خداوند مطلبى را درخواست مى كند و شأن او آن است كه به زودى يا با كمى تأخير خواسته اش برآورده شود. آن گاه گناهى مرتكب مى شود. خداوند تبارك و تعالى به فرشتگان مى گويد حاجتش را برآورده نسازيد. ديگر او را از رسيدن به اين خواسته اش باز خواهم داشت، چرا كه او خشم مرا برانگيخته است و مستوجب حرمان از جانب من شده است.»
در مورد ديگر امام صادق (ع) فرمودند:
«اِنَّ الرَّجُلَ يُذْنِبُ الذّنبَ فَيُحْرَمُ صَلوةَ اللَّيْل وَ اِنَّ الْعَمَلَ السَّيّئَ اَسْرَعُ فى صاحِبِه مِنَ السِّكّينِ فِى اللَّحْم؛(1)
هر وقت كسى گناهى مرتكب مى شود به جهت همان گناه از نماز شب خواندن محروم مى شود، چرا كه كار ناشايست بيشتر از اثر چاقو در گوشت، در صاحبش تأثير مى گذارد.»
و در جاى ديگرى فرمودند:
«قالَ رَسُولُ اللهِ (ص) اِنَّ الْعَبْدَ لَيُحْبَسُ عَلى ذَنْبٍ مِنْ ذُنُوبِه مِأَةَ عامٍ وَ اِنَّهُ لَيَنْظُرُ اِلى اَزْواجِه فِى الْجَنَّةِ يَتَنَعَّمْنَ؛(2)
رسول خدا (ص) فرمودند: هر بنده به خاطر يكى از گناهانش صد سال زندانى مى شود در حالى كه در بهشت همسران خود را غرق نعمت مى بيند.»
شايد منظور، آن باشد كه از حورالعين صدسال دور نگه داشته مى شود و در بهشت نيست ولى اين حرف دليل آن نيست كه در اين مدت در جهنم باشد.
امام رضا (ع) نيز فرمودند:
«اَوْحَى اللهُ عَزَّوَجَلَّ اِلى نَبِىٍّ مِنَ الْاَنْبِِياءِ اِذا اُطِعْتُ رَضيتُ وَ اِذا رَضيتُ بارَكْتُ وَ لَيْسَ لِبَرَكتى نِهايَةٌ وَ اِذا عُصيتُ غَضِبْتُ وَ اِذا غَضِبْتُ لَعَنْتُ وَ لَعْنَتى تَبْلُغُ السابِعَ مِنَ الْوَرى؛(3)
خداوند عزوجل به يكى از انبيا وحى كرد كه چون فرمانم برده شود رضايت من حاصل مى گردد و چون رضايت من حاصل شد بركت مى دهم و بركتم هم بى نهايت است. اما وقتى كه مورد سرپيچى قرار بگيرم خشم مى گيرم و وقتى خشم گرفتم لعن و نفرين مى كنم و از خود دور مى دارم. لعن و نفرين من هم تا هفت پشت تأثير مى گذارد.»
علامۀ مجلسى (رحمه الله) - گفته اند كه «ورى» به معناى نواده است. اثر بعضى از گناهان مثل فقر، تنگ دستى، بلايا، امراض، زندانى شدن و مورد ستم قرار گرفتن - چنان كه مى بينيم - در اولاد تأثير مى گذارد و اين، عقوبت پدران ايشان است. و اثر اصلاحى اين عقوبت آن است كه مردم به جهت عشق به فرزندانشان ديگران را از ستم خود در امان بدارند تا خداوند در آخرت اولاد بهترى به ايشان بدهد چنان كه خداوند فرموده است:
؛ وَ لْيَخْشَ اَلَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً(1)آن هايى كه اگر كسى از نسل خود را ضعيف و ناتوان باقى بگذارند براى آن ها بيم ناكند و بايد از خدا بترسند و حرفى محكم بزنند.
روايتى كه فرمود:
«وَ اِذا رَضيتُ بارَكْتُ وَ لَيْسَ لِبَركتى نَهايَة»(2)اين آيه را تأييد مى كند:
؛ وَ أَمَّا اَلْجِدٰارُ فَكٰانَ لِغُلاٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي اَلْمَدِينَةِ وَ كٰانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمٰا وَ كٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً فَأَرٰادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ يَسْتَخْرِجٰا كَنزَهُمٰا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ مٰا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذٰلِكَ تَأْوِيلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً(3)اما قضيه ديوار اين بود هك مال دو پسر بچه يتيمى بود كه در شهر بودند و زيرش گنجى براى آن ها جاسازى شده بود و پدرشان نيز شخص صالحى بود، لذا پروردگار تو اراده كرد كه آن ها به سن رشد برسند، و بعد آن را - كه رحمتى از جانب پروردگارشان مى باشد - استخراج كنند.
خلاصه آن كه از اين روايت چنين پيداست كه اثر حسنات و سيئات به فرزندان هم مى رسد و اين اثر يك اثر وضعى است مثل آتشى است كه پدر آن را روشن كرده باشد. البته آيات ديگرى هم اين روايت را تأييد مى كنند.
امام رضا (ع) فرمودند:
«كُلَّما اَحْدَثَ الْعِبادُ مِنَ الذُّنُوبِ مالَمْ يَكُونُوا يَعْمَلُون أَحْدثَ اللهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلاءِ ما لَمْ يَكُونُوا يَعْرِفُون؛(1)
هر چه كه بندگان مرتكب گناهان بى سابقه اى شوند كه قبلاً مرتكب نمى شدند، خداوند هم بلاهاى بى سابقه اى بر سر ايشان مى آورد كه قبلاً آن ها را نمى شناختند.»
از امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمودند:
«قالَ اللهُ تَعالى عزَّ وَجَلَّ اِذا عَصانى مَنْ عَرَفَنى سَلَّطْتُ عَلَيْهِ مَنْ لايَعْرِفُنى؛(2)
خداوند تعالى فرموده است وقتى كسى كه مرا مى شناسد نافرانى مرا در پيش گيرد من هم كسى را بر سر او مسلّط مى كنم كه مرا نشناسد.»
از جملات دعاى كميل چنين به دست مى آيد كه آدمى را در روز قيامت گواهانى هست كه عليه او شهادت مى دهند و قرآن نيز در آيات فراوانى اين مطلب را تصديق كرده است، البته روايات فراوانى هم دراين باره رسيده است. كلام الهى است:
؛ وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ وَ نَعْلَمُ مٰا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ اَلْوَرِيدِ قٰالَ لاٰ تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ(1)ما آدمى را آفريده ايم و نيز از آن چه كه در او وسوسه ايجاد مى كند باخبريم چرا كه ما از رگ گردن به او نزديك تريم. وقتى كه آن دو ملاقات كننده ازراست و چپ در كنار او مى نشينند و با او رو در رو مى شوند، هيچ كس كلمه اى بر زبان نمى آورد مگر آن كه نگهبان ومراقبى در كنار او خواهد بود... و هر كس در حالى پيش مى آيد كه يكى او را روانه مى كند و ديگرى ناظر و شاهد اوست. تو هم از اين موضوع پيش از اين بى خبر بودى ولى ما پرده از پيش روى تو كنار زديم كه امروزه ديده ات تيزبين گرديده است. هم نشين او
1) ق، آيات 16-28.
مى گويد: پرودگارا! من او را به سركشى وانداشتم بلكه او خود در گمراهى دورى بود. خداوند مى گويد: ديگر پيش من بحث و مشاجره ننماييد. من مدت هاست كه به شما هشدار داده بودم.
از اين آيه شريفه چنين بر مى آيد كه شاهدان روز قيامت عبارت اند از:
الف) خداوند تعالى. در آيه و در آيات متعدد ديگرى صريحا - براى تنبّه، وعده و انذار ما - فرموده است كه خداوند تعالى، «رقيب» و «شهيد» است. كلام الهى است:
-؛ يَعْلَمُ خٰائِنَةَ اَلْأَعْيُنِ وَ مٰا تُخْفِي اَلصُّدُورُ(1)از نگاه هاى دزدانه با خبر است، و از آن چه در سينه ها پنهان باشد نيز آگاه است.
-...؛ لاٰ يَحِلُّ لَكَ اَلنِّسٰاءُ مِنْ بَعْدُ وَ لاٰ أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوٰاجٍ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلاّٰ مٰا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ رَقِيباً(2)
خداوند از ديرباز مراقب و همراه هر چيزى بوده است.
-...؛ هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىٰ وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً(3)
خداوند براى گواهى و شهادت، كافى است.
ب) دو فرشته راست و چپ هر كس. كه در آيه مذكور: «رقيب» و «عتيد» نام گرفته اند.(4)روايت شده است كه رقيب، آن فرشته اى است كه در سمت راست انسان مى نشيند و حسنات را ثبت مى كند و نسبت به عتيد مقام ولايت و حكم رانى دارد، و عتيد، آن فرشته اى است كه در سمتِ چپ آدمى مى نشيند و بدى ها را ثبت مى كند، و هرگاه بنده كار نيكى انجام مى دهد رقيب آن را ده برابر مى نويسد و هرگاه كار بدى از او سر مى زند
رقيب به عتيد مى گويد تا هفت ساعت آن را ننويس بلكه تسبيحى بكند يا پشيمان شده و طلب آمرزش نمايد.
و نيز روايت شده است كه آن ها هر شبانه روز عوض مى شوند و يكى كه روزى يا شبى به سراغ او آمد، ديگر هرگز باز نخواهد گشت. در قرآن و در اين جملات با نام «كرام الكاتبين» از ايشان ياد شده است. كلام الهى است:
؛ وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ يَعْلَمُونَ مٰا تَفْعَلُونَ(1)و بدون شك نگهبانانى بر شما گمارده شده، والامقام ونويسنده، كه مى دانند شما چه مى كنيد.
روايت شده است كه ايشان - كرام الكاتبين - از گناه و خطا مصون بوده و با بندگان با احترام برخورد مى كنند و هر چه را كه از آن ها بدانند افشا نمى كنند.
ج) تجسم اعمال شخصى در آن جا. و اين خود به دو معنا است: 1. با تغييرى كه در هويتش داده شده، 2. به صورت مناسب ومطابق با عمل.
؛ وَ جٰاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَهٰا سٰائِقٌ وَ شَهِيدٌ(2)هر انسانى وارد محشر مى گردد، در حالى كه همراه او حركت دهنده و گواهى است.
«سائق» يعنى پيش برنده و روانه كننده كه همان خود اوست و «شاهد» عبارت از اعضا و جوارح او مى باشد. چنان كه در بعضى از روايات چنين تفسيرى شده است. و در ادامه مى فرمايد:
؛ لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ (3)(به او خطاب مى شود:) تو از اين صحنه و دادگاه بزرگ غافل بودى و ما پرده را از چشم تو كنار زديم، و امروز چشمت كاملاً تيزبين است.
اين آيه اشاره به اين است كه شاهدى كه همراه اوست از جنس هويت خود اوست و شاهدى كه در برابر او حاضر است از جنس اعمال است.
د) رفيق و همراهِ بد. آيات فراوانى دلالت بر اين دارد كه همراه بد به بهترين وجه بر عليه آدمى شهادت خواهد داد، به طورى كه ادعاى التزامى تضمنى خواهد كرد، يعنى در حقيقت از خودش دفاع مى كند يا بين هم ديگر، بگو مگو واقع مى شود. ولى چنان كه از اين آيه شريفه به دست مى آيد كلامِ او به عنوان شهادت مورد استفاده قرار مى گيرد:
؛ قٰالَ قَرِينُهُ رَبَّنٰا مٰا أَطْغَيْتُهُ وَ لٰكِنْ كٰانَ فِي ضَلاٰلٍ بَعِيدٍ(1)
و همنشينش (از شياطين) مى گويد: پروردگارا! من او را به طغيان وا نداشتم، لكن او خود در گمراهى دور و درازى بود.
ه) اعضا و جوارح. با اين تقريب كه منظور از «شاهد» در آيه:؛ وَ جٰاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَهٰا سٰائِقٌ وَ شَهِيدٌ (2)- هر انسانى وارد محشر مى گردد، در حالى كه همراه او حركت دهنده و گواهى است. - همان اعضا و جوارح است، كه قرآن در آيات فراوانى آن را تصديق مى نمايد. كلام الهى است:
؛ اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنٰا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ(3)امروزه بر دهانشان مهر مى زنيم و در عوض دست هايشان با ما سخن مى گويد و پاهايشان گواه اعمال ايشان است.
-؛ حَتّٰى إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ وَ مٰا كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُكُمْ وَ لاٰ جُلُودُكُمْ وَ لٰكِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَعْلَمُ كَثِيراً مِمّٰا تَعْمَلُونَ(4)
تا آن كه وقتى آمدند و گوش، چشم و پوستشان عليه آن ها بر كارهايى كه مى كردند گواهى خواهند داد، آن ها به پوستشان مى گويند: چرا عليه ما شهادت داديد؟ پوستشان خواهد گفت: خدايى كه همه چيز را به سخن مى آورد ما را هم به سخن آورد، مطلب ديگر آن كه او شما را براى اولين بار آفريد. باز هم به سوى او برمى گرديد و شما نمى توانيد مانع از گواهى دادن گوش و چشم و پوستتان عليه خودتان بشويد.
اين آيه دلالت دارد بر اين كه اعضا و جوارح، شاهدانى عليه او هستند وهم چنين اعمال هم با تجسم خود گواه هايى عليه آن ها خواهند بود.
درخاتمه لازم است يادآورى كنيم كه در روز قيامت، زمين و زمان، قرآن وانبيا و اوصيا نيز گواه هاى ديگرى خواهند بود عليه انسان. كلام الهى است:
؛ إِذٰا زُلْزِلَتِ اَلْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحىٰ لَهٰا(1)وقتى كه زمين را به شدت زلزله فرا گرفت و زمين سنگينى هاى خود را بيرون ريخت و انسان - شگفت زده و حيران - گفت: اين زمين را چه شده است؟ آن روز زمين خبرهايش را بازگو خواهد كرد، زيرا پروردگار توبه او وحى كرده است.
رسول خدا (ص) و ائمه (ع) فرموده اند كه شب و روز جمعه، شب و روز عرفه و بعضى از ماه ها مثل ماه رجب، ماه رمضان و... در روز قيامت به نفع يا به ضرر آدمى گواهى خواهند داد.
1) زلزال، آيات 1-5.
رسول خدا (ص) فرمودند:
«اِذَا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُم الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلَم فَعَلَيْكُم بِالْقُرْآن فَاِنَّهُ شافِعٌ مُشَفَّع وَ ما حِلٌّ مُصَدَّق؛(1)
وقتى كه فتنه ها مثل پاره هاى شب تاريك شما را فرو مى پوشيد بر شما باد كه به قرآن پناه ببريد، چرا كه او ميان دارى است كه ميان جيگرى اش پذيرفته مى شود و نفرين كننده اى است كه نفرينش پذيرفته مى شود.»
و رواياتى كه در اين باره رسيده بسيار است.
هم چنين كلام الهى است كه:
-.؛ وَ أَشْرَقَتِ اَلْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهٰا وَ وُضِعَ اَلْكِتٰابُ وَ جِيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ(2)وقتى هم كه حساب و كتاب برقرار شود پيامبران و شهيدان هم آورده شوند.
-؛ وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً وَ مٰا جَعَلْنَا اَلْقِبْلَةَ اَلَّتِي كُنْتَ عَلَيْهٰا إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ اَلرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلىٰ عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كٰانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاّٰ عَلَى اَلَّذِينَ هَدَى اَللّٰهُ وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيُضِيعَ إِيمٰانَكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ(3)هم چنين شما را ملت ميانه روى قرار داديم تا آن كه شاهد مردم باشيد. رسول هم شاهد شما باشد.
روايات فراوانى به دست ما رسيده است كه منظور از آن ها، ائمه (ع) است و شهادت آن ها شهادت بر اعمال ماست.
ولى آن چه كه بسيار دردناك است كلام خداوند تعالى است كه فرموده:
؛ وَ قٰالَ اَلرَّسُولُ يٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اِتَّخَذُوا هٰذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً(4)پيامبر خواهد گفت: پروردگارا! اين قومِ من قرآن را كنار گذاشته اند.
امام صادق (ع) هم فرموده است: «
وَيْلٌ لِمَنْ كانَ شُفَعائُهُ خُصَمائُه؛(1)واى بر آن كس كه شفيعانش با او دشمن شوند.»
و چه زيبا گفته است شاعر:
قد قال قبلى فى فريض قائل
ويل لمن شفعائه خصماه(2)
از اين فراز دعاى كميل كه فرمودند:
«وَ الشّاهِدُ لِما خَفِىَ عَنْهُمْ وَ بِرَحْمَتِكَ اَخْفَيْتَهُ وَ بِفَضْلِكَ سَتَرْتَه.»
چنين پيداست كه نيت ها بر ملائكه و اعضا پوشيده است و اين مطلب از مبهمات اين دعاست، زيرا هر كس كه مسئول ثبت عمل باشد يا بخواهد در روز قيامت شهادت بدهد، ناگزير بايد از نيت ها و آن چه كه در دل مى گذرد با خبر باشد؛ حتى عمل صالح را از ناصالح تشخيص بدهد؛ زيرا صالح بودن يا ناصالح بودن عمل بستگى به نيت دارد. و شايد منظور از اين كه بعضى از اعمال از بنده پذيرفته نمى شود به خاطر فاسق بودن انسان باشد هر چند كه خود عمل چه از نظر ظاهر و چه باطن كامل بوده باشد. كلام الهى است:
.؛ وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اِبْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبٰا قُرْبٰاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمٰا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ اَلْآخَرِ قٰالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قٰالَ إِنَّمٰا يَتَقَبَّلُ اَللّٰهُ مِنَ اَلْمُتَّقِينَ(1)خداوند از پروا پيشگان مى پذيرد.
البته در اين مورد روايت هاى فراوانى هم رسيده است كه ما بعضى از آن ها را ذكر مى كنيم:
در محجّة البيضاء از معاذ روايت بلندى ذكر شده است كه رسول خدا (ص) فرموده اند:
يا مَعاذ! اِنَّ اللهَ تَعالى خَلَقَ سَبْعَةُ اَمْلاكٍ قَبْلَ اَنْ يَخْلُقَ السَّماواتِ وَ الْاَرْض ثُمَّ خَلَقَ السَّماوات، فَجَعَلَ لِكُلِّ سَماءٍ مِنَ السَّبْعَةِ مَلَكا بَوّاباً عَلَيْها قَدْ جَلَّلَها عِظَماً فَتَصْعَدَ الْحَفَظَةَ بِعَمَلِ الْعَبْدِ مِنْ حينٍ اَصْبَحَ اِلى اَنْ اَمْسى، لَهُ نُورٌ كَنُورُ الشَّمْسِ حَتّى اِذا صَعَدَتْ بِه اِلَى السَّماءِ الدُّنْيا زَكَّتْهُ
1) مائده، آيه 27.
فَكَثَّرَتْهُ فَيَقُولُ الْمَلَكُ لِلْحَفَظَةِ. اِضْرِبُوا بِهذا الْعَمَل وَجْهُ صاحِبِه اَنَا صاحِبُ الْغَيْبَةِ اَمَرَنى رَبّى اَنْ لا اَدَعُ عَمَلُ مَنِ اغْتابَ النّاسَ يُجاوِزُنى اِلاى غَيْرى؛
اى معاذ! خداوند تعالى پيش از آن كه هفت آسمان و زمين را بيافريند هفت فرشته آفريد و سپس آسمان ها را خلق كرد و بر هر يك از هفت آسمان فرشته اى را دربان كرد تا بدين واسطه بر عظمت آن آسمان بيفزايد. لذا وقتى كه حفظه - فرشتگان محافظ عمل - كار كسى را كه از صبح تا شب انجام داده و مثل خورشيد درخشان و نور افشان است بالا مى برند و به آسمان دنيا مى رسانند پاك و زيادش مى بينند، فرشته دربان آسمان دنيا مى گويد:
اين عمل را به روى صاحبش بزنيد، من فرشته مانع غيبت هستم و پروردگار من به من امر فرموده است كه نگذارم عملِ كسى كه غيبت مردم را كرده باشد از من بگذرد.»
«قالَ: ثُمَّ تَأْتِى الْحَفَظَةُ بِعَمَلٍ صالِحٍ مِنْ اَعْمالِ الْعَبْدِ فَتَمُرَّ فَتُزَكِّيَهُ وَ تُكَثِّرهُ حَتّى تَبْلُغَ بِه اِلَى السَّماءِ الثّانِيَةِ فَيَقُولُ لَهُمُ الْمَلَكُ الْمُوَكَّلُ بِالسَّماءِ الثّانِيَةِ فَيَقُولُ لَهُمُ الْمَلَكُ الْمُوَكَّلُ بِالسّماءِ الثّانِيَة. قِفُوا وَ اضْرِبُوا بِهذا الْعَمَل وَجْهُ صاحِبِه اَنَّهُ اَرادَ بِعَمَلِه هذا عَرَضُ الدُّنْيا اَمَرَنى رَبّى اَنْ لااَدَعُ عَمَلُهُ يُجاوِزَنى اِلى غَيْرى اِنَّهُ كانَ يَفْتَخِرُ بِه عَلَى النّاسِ فى مَجالِسِهِمْ؛
حضرت فرمودند: بار ديگر حفظه يكى از اعمال صالح بنده را مى آورند و از آسمان دنيا مى گذرند و باز آن عمل را پاك و زياد مى بينند تا آن كه به آسمان دوم مى رسند. فرشته دربان آسمان دوم به آن ها مى گويد: صبر كنيد. اين عمل را به روى صاحبش
بزنيد. قصد او از اين عمل ظواهر و اعراض دنيا بوده است. پروردگار من مرا فرمان داده است كه نگذارم عمل او از من بگذرد، چرا كه او به واسطه اين عمل در مجالسِ مردم به آنان فخر مى فروخت و مى باليد.»
«قالَ: وَ تَصْعَدَ الْحَفَظَةُ بِعَمَلِ الْعَبْدُ يَبْتَهِجُ نُوراً مِنْ صَدَقَةٍ وَ صِيامٍ وَ صَلاةٍ قَدْ اَعْجَبَ الْحَفَظَةَ فَيُجاوِزُونَ بِه اِلَى السَّمْاءِ الثّالِثَة فَيَقُولَ لَهُمُ الْمَلَكُ الْمُوَكَّلِ بِها: قِفُوا وَاضْرِبُوا بِهذا الْعَمَل وَجْهُ صاحِبِه اَنَا مَلَكُ الْكِبْر اَمَرَنى رَبّى اَنْ لااَدَعُ عَمَلُهُ يُجاوِزَنى اِلى غَيْرى اِنَّهُ كانَ يَتَكَبّرَ عَلَى النّاسِ فى مَجالِسِهِم؛
حضرت فرمودند: باز حفظه عملى از صدقه، نماز و روزه بنده را كه از نظر درخشان بودن چشم را خيره مى كند و حفظه را به حيرت واداشته بالا مى برند و تا آسمان سوم هم مى روند ولى فرشته نگهبان آن آسمان به آن ها مى گويد: صبر كنيد. اين عمل را به روى صاحبش بزنيد. من فرشته مانع كبر هستم. پروردگار من به من امر فرموده است كه نگذارم عمل او از من عبور كند، چرا كه او وقتى با مردم مى نشست نسبت به آن ها تكبر مى كرد.»
«قالَ: وَ تَصْعَدَ الْحَفَظَةُ بِعَمَلِ الْعَبْد يَزْهَرُ كَما يَزْهَرُ الْكَوْكَبِ الدُّرِّى لَه دَوِىٌّ مِنْ تَسْبيحٍ وَ صَلاةٍ وَ حَجٍ وَ عُمْرَة حَتّى يُجاوِزُوا بِه اِلَى السَّماءِ الرّبِعَةَ فَيَقُولُ لَهُمُ الْمَلَكَ الْمُوَكَّلِ بِهَا. قِفُوا وَ اضْرِبُوا بِهذا الْعَمَل وَجْهُ صاحِبِه، اِضْرِبُوا بِه ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ اَنَا صاحِبُ الْعُجْب اَمَرَنى رَبّى اَنْ لااَدَعُ عَمَلُهُ يُجاوِزَنى اِلى غَيْرى اِنَّهُ كانَ اِذا عَمِلَ عَمَلاً اَدْخَلَ الْعُجْبَ فى عَمَلِه؛
حضرت فرمودند: باز هم نگهبانان عملى از تنزيه و تسبيح، نماز، حج و عمره بنده را كه مثل ستاره درخشانى مى درخشد و غوغايى در اوست به آسمان چهارم مى برند. فرشته موكل آسمان چهارم به آن ها مى گويد: صبر كنيد. اين عمل را به روى صاحبش بزنيد، بر پشت و شكم صاحبش بكوبيد. من فرشته نگهبان عجب هستم. پروردگار من امر فرموده است كه نگذارم عمل او از من بگذرد، چرا كه او هرگاه كارى را انجام مى داد عجب و خودبينى را هم در كارش دخالت مى داد.»
«قالَ: وَ تَصْعَدَ الْحَفَظَة بِعَمَلِ الْعَبْد يُجاوِزُوا بِه اِلَى السَّماءِ الْخامِسَةَ كَاَنَّهُ الْعَرُوسُ الْمَزْفُوفَةُ اِلى بَعْلِها فَيَقُولُ لَهُمُ الْمَلَكُ الْمُوَكَّلِ بِها. قِفُوا وَاضْرِبُوا بِهذَا الْعَمَلَ وَجْهُ صاحِبِه وَ اَحْمِلُوهُ عَلى عاتِقِه اَنَا مَلَكُ الْحَسَدَ. اِنَّهُ كانَ يَحْسَدُ النّاسَ مَنْ يَتَعَلَّمَ وَ يَعْمَلَ بِمِثْلِ عَمَلِه وَ كُلُّ مَنْ كانَ يَأْخُذُ فَضْلاً مِنَ الْعِبادَةِ يَحْسَدَهُمْ وَ يَقَعَ فيهِمْ، اَمَرَنى رَبّى اَنْ لا اَدَعُ عَمَلُهُ يُجاوِزنى اِلى غَيْرى؛
حضرت فرمودند: باز فرشتگان محافظ همراه با عملى تا آسمان پنجم بالا مى روند، اين عمل - به قدرى زيبا و آراسته است كه - گويى عروسى خود را براى شوهرش آرايش كرده است. فرشته دربان آسمان پنجم به حفظه مى گويد: صبر كنيد، اين عمل را به روى صاحبش بزنيد و آن را بر گردن خودش بياوزيد. من فرشته مانع حسد هستم. اوچنان بود كه نسبت به هر كس كه چيزى مى آموخت و همچون او به آموخته اش عمل مى كرد و يا نسبت به هر كس كه فضيلتى از عبادت نصيبش مى شد حسادت
مى ورزيد و زبان به بدگويى آن ها مى گشود و پروردگارم به من فرمان داده كه نگذارم عمل او از من فراتر برود.»
«قالَ: وَتَصْعَدَ الْحَفَظَة بِعَمَلِ الْعَبْدِ مِنْ صَلاةٍ وَ زَكاةٍ وَ حَجٍ وَ عُمْرَةٍ وَ صَيامٍ فَيُجاوِزُونَ بِه اِلَى السَّماءِ السّادِسَة فَيَقُولُ لَهُمُ الْمَلَكُ الْمُوَكَّلُ بِها. قِفُوا وَاضْرِبُوا بِهذا الْعَمَلَ وَجْهُ صاحِبِه اَنَّهُ كانَ لايَرْحَمُ اِنْساناً قَطُّ مِنْ عِبادِ اللهَ اَصابَهُ بَلاءً اَوْ خَير بَلْ كانَ يَشْمِتُ بَه اَنَا مَلَكُ الرَّحْمَة اَمَرَنى رَبّى اَنْ لا اَدَعُ عَمَلُهُ يُجاوِزُنى اِلى غَيرى؛
حضرت فرمودند: بار ديگر عمل بند را كه شامل: نماز، زكات، حج، عمره و روزه باشد، محافظت شده بالا مى برند و همراه آن تا آسمان ششم بالا مى روند ولى فرشته دربان آسمان ششم به آن ها مى گويد: اين عمل را به روى صاحبش بزنيد. چرا كه او اگر انسانى را مى ديد كه مصيبتى يا ضررى بر او وارد شده است اگر چنان چه از بندگان خدا نمى بود بر او دل نمى سوزاند و به او ترحم نمى كرد بلكه او را مورد سرزنش و شماتت هم قرار مى داد. من فرشته رحمت هستم و پروردگارم مرا امر فرموده است كه نگذارم عمل او از من فراتر برود.»
«قالَ: وَ تَصْعَدَالْحَفَظَةَ بِعَمَلِ الْعَبدِ الَى السَّماءِ السّابِعَةِ مِنْ صَوْمٍ وَ صَلاةٍ وَ نَفَقَةٍ وَ زَكاةٍ وَ اجْتِهادٍ وَ وَرَءٍ لَهُ دَوِىٌّ كَدَوِىِّ الرَّعْد وَضَوْءٌ كَضَوءِ الشَّمْس مَعَهُ ثَلاثَةُ آلاف مَلَك فَيُجاوِزُونَ بِه اِلَى السَّماءِ السّابِعَةِ فَيَقُولُ لَهُمُ الْمَلَكُ الْمُوَكَّلِ بِها. قِفُوا وَ اضْرِبُوا بِهذا الْعَمَل وَجْهُ صاحِبِه اِضْرِبُوا بِه جَوارِحِه وَ اَقْفِلُوا عَلى قَلْبِه اِنّى اَحْجُبُ عَنْ رَبّى كُلُّ عَمَلٍ لَمْ يَرُدْ بِه وَجْهُ رَبّى اِنَّهُ اَرادَ بِعَمَلِه غَيْرُ اللهِ تَعالى، اِنَّهُ اَرادَ رِفْعَةً عِنْدَ الْفُقَهاء، وَ ذِكراً عِنْدَ الْعُلَماء، وَ صَيْتا فِى الْمَدائِن اَمَرنى رَبّى اَنْ لا اَدَعُ عَمَلُهُ
يُجاوِزَنى اِلى غَيْرى وَ كُلُّ عَمَلٍ لَمْ يَكُنْ لِلهِ خالِصاً فَهُو رِياءٌ وَ لايَقْبَلُ اللهُ عَمَلُ الْمُرائى؛
حضرت فرمودند: اين بار نگهبانان از اعمال نماز، روزه، انفاق، زكات، اجتهاد، و ورع او را كه مثل رعد غرّان، توفنده و مثل خورشيد درخشان، تابنده است و سه هزار فرشته به همراه دارد تا آسمان هفتم بالا مى برند، ولى فرشته دربان آسمان هفتم مانع آن ها مى شود و به آن ها مى گويد: برگرديد. اين عمل را به روى صاحبش بزنيد. آن را بر سر تمام اعضا و جوارح او بكوبيد و بر دلش وصله كنيد. من هر كارى را كه صرفا به خاطر پروردگار من نشده باشد از حضرت حق مخفى مى دارم. او هم در اين عمل غير خدا را منظور نظر داشته است. منظور او رفعت در بين فقها، زبان زد شدن در ميان علما، و شهرت پيدا كردن در شهرها بوده است. پروردگار من امر كرده است كه نگذارم كار او از من فراتر برود. و هر كارى كه خالص و صرفا به خاطر خدا نبوده باشد ريا است و خداوند عمل كسى را كه رياكار بوده باشد نمى پذيرد.»
«قالَ: وَ تَصْعَدَ الْحَفَظَة بِعَمَلِ الْعَبْدِ مِنْ صَلاةٍ وَ زَكاةٍ وَ صِيامٍ وَ حَجٍّ وَ عُمرَةٍ وَ خُلْقٍ حَسَن وَ صُمْتٍ وَ ذِكْرُ اللهَ وَ تَشْيَعَهُ مَلائِكَةُ السّماوات حَتّى يُقَطِّعُوا بِهِ الْحُجُب كُلَّها اِلَى اللهِ تَعالى فَيَقِفُونَ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ يَشْهَدُونَ لَهُ بِالْعَمَلِ الصّالِحِ الُْمخْلِص لِلّه؛
حضرت فرمودند: نگهبانان عملى از بنده را كه شامل نماز، زكات، روزه، حج، عمره، خوش خويى، سكوت و ذكر خدا باشد بالا مى برند و فرشتگان هفت آسمان هم آن ها را تشيع مى كند تا آن كه همه حجاب ها از هم دريده و درهم در نورديده
مى شود و به خداى تعالى مى رسند و در برابر حضرتش مى ايستند و شهادت مى دهند كه اين عمل صاحل خالصا لوجه الله انجام گرفته است.»
«قالَ: فَيَقُولُ اللهُ لَهُم. اَنْتُمُ الْحَفَظَةُ عَلى عَمَلِ عَبْدى وَ اَنَا الرّقيبُ عَلى نَفسِه اَنَّهُ لَمْ يُرِدْنى بِهذَا الْعَمَل وَ اَرادَ بِه غَيْرى فَعَلَيْهِ لَعْنَتى؛
حضرت فرمودند: آن گاه خداوند مى گويد: شماها نگهبانان عملِ بنده من بوديد ولى من مراقبِ خود او بودم و ديدم كه او اين كار را براى من نكرد و منظورش از انجام اين كار كس ديگرى بود. لذا لعنت من بر او باد!...»
بعد پيامبر (ص) به من گفتند:
«يا مَعاذ! حافِظْ عَلى لِسانِكَ مِنَ الْوَقيعَةِ فى اِخْوانِكَ مِنْ حَمَلَةِ الْقُرآنِ وَاحْمَلْ ذُنُوبُكَ عَلَيْكَ وَ لا تَحْمِلْها عَلَيْهِمْ وَلا تُزَكِّ نَفْسَكَ بِذَمِّهِمْ وَلا تَرْفَعْ نَفْسِكَ عَلَيْهِمْ، وَلا تُدْخَلْ عَمَلُ الدُّنْيا فى عَمَلِ الْاخِرَةِ وَ لا تَتَكَبَّرْ فى مَجْلِسِكَ لِكَىْ يَحْذُرَ النّاسُ مِنْ سُوءِ خُلْقِك، وَ لا تُناجم رَجُلاً وَعِنْدَكَ آخِرٌ، وَ لا تَتَعَظَّمْ عَلَى النّاسِ فَيَنْقَطِع عَنْكَ خَيْرَ الدُّنْيا، وَلا تُمَزِّقِ النّاسَ فَتَمْزَقُكَ كِلابُ النّارِ يَوْمَ الْقِيامَة فى النّار، قالَ اللهُ تَعالى. وَ اَلنّٰاشِطٰاتِ نَشْطاً(1)اى معاذ! زبانت را از بدگويى در حق برادرانت كه اهل قرآن هستند نگه بدار و بار گناهانت را بر دوش خودت بكش و بر دوش ديگران مگذار و با بدگويى از آن ها خودت را پاك و بى عيب مشمار و خودت را از آن ها بالاتر مدان، وكار دنيا را در كارآخرت دخالت مده و وقتى كه در جمعى نشستى تكبر مكن
1) نازعات، آيه 2.
كه مردم به خاطر بدخلقى ات از تو مى گريزند و تا شخص سومى پيش شما هست با كسى نجوا مكن و در گوش او چيزى مگو، و با مردم درشتى مكن كه خير دنيا از تو بريده مى شود، و گزنده مردم مباش كه در آن صورت سگ هاى جهنم در روز قيامت تو را مى گزند. خداوند تعالى فرموده است: قسم به سگ هاى گزنده - در جهنم -.»
راوى مى گويد: پرسيدم اى رسول خدا! چه كسى طاقت اين همه خصلت را خواهد داشت؟
حضرت فرمودند:
«يا مَعاذ! اِنَّهُ لَيَسيرٌ عَلى مَنْ يَسَّرَهُ اللهُ عَلَيْه؛(1)
اى معاذ! بر هر كس كه خداوند برايش آسان كند انجام آن ها آسان است.»
روايت هايى كه از شيعه و سنى در باب اين كه صفات ناپسند مانع از پذيرش اعمال مى شوند، فراوان است؛ لذا چاره اى نيست جز آن كه تخليه - پاك شدن - كرد و از خداوند توفيق بر تخليه خواست.
چنان كه رواياتى كه در باب اخلاص از شيعه و سنى رسيده است، فراوان است و اين روايت و امثال آن در مورد خلوص عمل از ريايى كه موجب ابطال عمل باشد نيست، چرا كه آن نوع ريا مانع از صحت عمل است و فرشتگان محافظ به آن مسئله واقفند بلكه منظور، رياى غير مبطله است.
1) المحجة البيضاء، ج 6، ص 142-144 (بيان ذمّ الرياء)؛ ر. ك: بحارالانوار، ج 67، ص 246، (باب 54، الأخلاص و معنى قربه تعالى...)، ح 20.
اعمال به ناچار بايد براى خداى تعالى انجام شده و جز براى حق تعالى نباشند. و اين همان ركن عمل در فقه است. لذا ناگزيرداعى فقط بايد خداوند تعالى باشد و گرنه - اگر داعى غير از او باشد - عمل فاسد است. چنان كه اگر انگيزه آن «خدا و كس ديگرى» باشد باز هم عمل فاسد است و چنين عملى ريايى است. همه فقها بر اين كه ريا فاسد كننده عمل است، اجماع دارند و گفته اند كه عمل به صورت اول، كفر است به جهت آن كه از نوع نفاق است و عمل به صورت دوم، شرك است به جهت آن كه عملى ريايى است. در اين كه قرآن هم در موارد مختلف دلالت بر اين دارد كه ريا از گناهان كبيره است جاى بحث و اشكالى نيست و آيات الهى اين دلالت را اثبات مى كند از جمله:
-؛ فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ وَ يَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ(1)پس واى بر نمازگزارانى كه در نماز خود سهل انگارى مى كنند، همان كسانى كه ريا مى كنند، و ديگران را از وسايل ضرورى زندگى منع مى نمايند.
-؛ إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ يُخٰادِعُونَ اَللّٰهَ وَ هُوَ خٰادِعُهُمْ وَ إِذٰا قٰامُوا إِلَى اَلصَّلاٰةِ قٰامُوا كُسٰالىٰ يُرٰاؤُنَ اَلنّٰاسَ وَ لاٰ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ إِلاّٰ قَلِيلاً(2)دورويان - به خيال خود - خدا را فريب مى دهند و حال آن كه خداوند با ايشان حيله مى كند و وقتى كه براى نماز بر مى خيزند كسالت زده مى ايستند. با مردم ريا مى كنند و ياد خدا نمى كنند مگر اندكى.
-؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذىٰ كَالَّذِي يُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوٰانٍ عَلَيْهِ تُرٰابٌ فَأَصٰابَهُ وٰابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لاٰ يَقْدِرُونَ عَلىٰ شَيْءٍ مِمّٰا كَسَبُوا وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكٰافِرِينَ(1)اى كسانى كه باور كرده ايد و ايمان آورده ايد صدقه هاى خود را با منت گذاشتن و دل آزردگى باطل نكنيد مثل كسى كه مالش را براى آن كه به رخ مردم بكشد انفاق مى كند.
1) بقره، آيه 264.
اما اگر عمل براى خداى تعالى باشد ولى انگيزه آن خدا نباشد، ديگر عملى فاسد و ريايى محسوب نمى شود. و اين همان چيزى است كه در فقه اصطلاحا «داعى بر داعى» گفته مى شود مثل آن كه كسى چيزى مى گيرد و عبادت خدا مى كند، حالا چه عبادت خدا را براى خودش بكند و چه براى ديگرى، مثل نماز، روزه، حج استيجارى و.... عرفا اين گونه عمل را از مراتب اخلاص دانسته اند و براى اخلاص نيز مراتب هفت گانه اى به شرح زير برشمرده اند:
كه گفته اند اين گونه عبادت، بندگى، بندگان و مزدوران است. اين لفظ را از روايات اخذ كرده اند و به شهيد ثانى و ابن طاووس - رحمهما الله - منسوب است كه آنان اين گونه عمل را فاسد مى دانسته اند.
احتمال دارد كه منظور ايشان از فساد عمل، قبول نبودن عمل باشد نه صحيح نبودن آن، به جهت آن كه چنين عملى مشوب وآميخته است. و خالص براى خدا نيست و بالاخره از نوع «داعى بر داعى» است. شايد هم منظورشان اين است كه اين گونه عمل براى خدا نبوده، بلكه براى بهشت يا جهنم است. و گرنه سخنشان مغاير ومنافى با كلام الهى است كه پس از ذكر بهشت و نعمت هاى آن مى فرمايد:
؛ لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْيَعْمَلِ اَلْعٰامِلُونَ(1)كاركنان براى - رسيدن به يك - چنين بهشتى كار مى كنند.
1) صافات، آيه 61.
و هم چنان كه در موردى ديگر مى فرمايد:
.؛ فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ وَهَبْنٰا لَهُ يَحْيىٰ وَ أَصْلَحْنٰا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ كٰانُوا يُسٰارِعُونَ فِي اَلْخَيْرٰاتِ وَ يَدْعُونَنٰا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كٰانُوا لَنٰا خٰاشِعِينَ(1)آن ها كسانى بودند كه در - انجام - كارهاى نيك بيشتر از يك ديگر شتاب مى كردند و ما را از روى بيم و اميد فرا مى خواندند.
البته نظير اين آيات در قرآن فراوان است.
هيچ اشكالى ندارد كه اولين مرتبه اخلاص، همين نوع عبادت باشد كه در اصطلاح به آن عبادت بندگان و مزدوران گفته مى شود.
از امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمودند:
«قَوْمٌ عَبَدُوا اللهَ عَزَّوَجَلَّ خَوْفاً فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيد وَ قومٌ عَبدَوُا الله تَبارَكَ وَ تَعَالىَ طَلَبَ الثَّوابِ فتلك عبادة الاجراء و قَوْمُ عَبَدُوا اللهَ عزَّ و جَلَّ حُبّاً له فَهِىَ عَبادةُ الاحْرار...؛(2)
گروهى خدا را از روى ترس عبادت مى كنند. اين گونه عبادت، عبادت بندگان است. گروهى هم خدا از روى طمع بندگى مى كنند. اين گونه عبادت، عبادت مزدوران است و گروهى خدا را از روى عشق و علاقه شان به او بندگى مى كنند كه اين گونه عبادت، عبادت آزادگان است....»
.؛ قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحىٰ إِلَيَّ أَنَّمٰا إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً(3)... لذا هر كس كه اميد ديدار پروردگارش را داشته باشد بايد كار شايسته كند و در بندگى خدا كسى را با او شريك نپندارد.
و در ذيل اين آيه شريفه آمده است كه:
«ان الرجل يعمل شيئا من الثواب لا يطلب به وجه الله انما يطلب تزكية الناس... فهذا الذى اشرك بعبادة ربه»؛(1)كسى كه كار ثوابى را نه به جهت خداوند، بلكه به جهت آن كه در بين مردم شخص پاك و درستى معرفى شود انجام دهد، چنين كسى در عبادت پروردگارش ديگرى را با او شريك گرفته است.
و همين نظر در مورد كسى كه كارى را براى خدا انجام بدهد و دوست داشته باشد كه او را ستايش كند نيز آمده است.
عبادت شاكران. آن نوع عبادت است كه براى شكر نعمت هاى خدا او را عبادت كنند.
عبادت ملتذين. يعنى عبادتى كه انجامش براى عامل، لذت دارد.
عبادت مستحيين (شرمندگان). و آن عبارت از آن نوع عبادت است كه خدا را به جهت شرم از او بندگى كنند.
عبادت محبين. آن نوع عبادتى است كه براى عشق به خدا صورت گيرد.
البته همه اين شش نوع عبادت، عبادت مخلِصين است، چرا كه به هر حال عبادت هيچ يك از اين شش گروه خالى از اغراض و شوائب نيست و در جامع السعادات روايتى از امام صادق (ع) نقل شده است كه آن حضرت فرموده اند:
«هَلَكَ الْعامِلونَ اِلاَّ الْعابِدون وَ هَلَكَ الْعابِدُونَ اِلاَّ الْعالِمُون وَ هَلَكَ الْعالِمُونَ اِلاَّ الصّادِقُون وَ هَلَكَ الصّادِقُونَ اِلاَّ الُْمخْلِصُونَ وَ هَلَكَ الُْمخْلِصُونَ اِلاَّ الْمُتَّقُون وَ هَلَكَ الْمُتَّقُونَ اِلاَّ الْمُوقِنُونَ وَ اِنَّ الْمُوقِنينَ فى خَطَرٍ عَظيم؛(2)
كارگزاران هلاكند مگر عابدان. عابدان هم هلاكند مگر دانشمندان. دانايان هم در هلاكتند مگر راستان. راستان هم در هلاكتند مگر مخلصان. مخلصان هم در هلاكتند مگر خويشتن داران. خويشتن داران هم در هلاكتند مگر اهل يقين. اهل يقين هم در خطر عظيمى قرار دارند.
-؛ وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِيَعْبُدُوا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ حُنَفٰاءَ وَ يُقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُوا اَلزَّكٰاةَ وَ ذٰلِكَ دِينُ اَلْقَيِّمَةِ(1)فقط به ايشان امر شده است كه خدا را خالصانه بندگى كنند....
-؛ أَلاٰ لِلّٰهِ اَلدِّينُ اَلْخٰالِصُ وَ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيٰاءَ مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِيُقَرِّبُونٰا إِلَى اَللّٰهِ زُلْفىٰ إِنَّ اَللّٰهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِي مٰا هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي مَنْ هُوَ كٰاذِبٌ كَفّٰارٌ(2)هان! دين خالص از آن خداست....
-؛ إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ فِي اَلدَّرْكِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اِعْتَصَمُوا بِاللّٰهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلّٰهِ فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ سَوْفَ يُؤْتِ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً(3)دورويان در پايين ترين گودال جهنم هستند و ياورى براى آن ها نخواهى يافت مگر آن ها كه توبه كنند و شايسته كردار شوند و به ريسمان الهى چنگ زده و دينشان را خالصانه در خدمت خدا درآورند. اين كسان با مؤمنان همراه خواهند بود.
پوشيده نيست كه استشهاد ما به اين آيات با تأمل صورت گرفته است. ولى حق مطلب آن است كه عبادت بايد براى خدا باشد و از باب «داعى بر داعى» نباشد، يعنى همان طور عمل شود كه حضرت زهرا (س) عمل كردند تا آن جا كه آيه زير در حقش نازل شد:
؛ وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ لاٰ نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُكُوراً(1)با آن كه خود، غذا را دوست داشتند - و مورد نياز خودشان بود - اما آن را به درمانده، يتيم و اسير مى دهند و اظهار مى دارند كه ما براى خاطر خدا غذا داديم نه آن كه توقع پاداشى يا تشكر و قدردانى ازجانب شما داشته باشيم.
و البته دلالت اين آيه نيز در موردى كه ما در صدد استشهاد بر آن هستيم باز مشكل است.
و بالاخره آن كه از اميرالمؤمنين و على بن الحسين (ع) روايت شده است كه:
«ما عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نارِكَ وَ لا طَمَعاً فى جَنَّتِكَ لكن وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُك؛(2)
نه از ترس آتشت بندگى ات را پيشه كردم و نه به طمع بهشتت بلكه تو را شايان بندگى ديدم لذا بندگى ات پيشه كردم.»
لذا ادعاى اين مقام بى نهايت مشكل است، مگر براى انبيا، اوصيا و كسى كه به مقامى رسيده باشد كه دست شيطان به او نرسد. در كلام الهى است:
؛ قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ(3)شيطان گفت: پس به عزت و سرافرازى ات قسم كه همگى آن ها را از راه بيرون مى كنم، مگر بندگان خالص و برگزيده ات را.
منتها رسيدن به يك چنين مقامى نياز به تحمل مشقت هاى توان فرسا و رياضت هاى دينى و عنايات ويژه الهى دارد.
چه بسا كه آدمى كار خيرى را انجام دهد و گمانش اين باشد كه عمل براى خدا بوده و به آن كارش مغرور شود ولى روزگار برگردد و ببيند كه حاشا چنان نبوده است. كلام الهى است:
-؛ وَ بَدٰا لَهُمْ سَيِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ(1)و بدى هايى كه مى كردند برايشان آشكار شد و آن چه كه مسخره اش مى كردند در برابرشان نمايان گشت.
-.؛ وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا مٰا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ اَلْعَذٰابِ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ وَ بَدٰا لَهُمْ سَيِّئٰاتُ مٰا كَسَبُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ(2)... چيزهايى كه گمانش را نمى كردند از جانب خدا برايشان آشكار شد. بدى هاى دستاوردهايشان هم برايشان نمايان شد.
و بالاخره آن كه خداوند تعالى فرموده است:
؛ قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً(3)بگو مى خواهيد زيان كارترين كسان را به شما معرفى كنم؟ آن هايى كه تلاششان در زندگى دنيوى بى هوده بود و و آن ها خيال مى كردند كار خوبى مى كنند.
يا رَبِّ يا رَبِّ يا رَبِّ! يا اِلهى وَ سَيِّدى وَ مَوْلاىَ وَ مالِكَ رِقّى! يا مَنْ بِيَده ناصِيَتى! يا عَليماً بِضُرّى وَ مَسْكَنَتى! يا خَبيرا بِفَقْرى وَ فاقَتى! يا رَبِّ يا رَبِّ يا رَبَّ! اَسْئَلُكَ بِحَقِّكَ وَ قُدْسِكَ وَ اَعْظَمِ صِفاتِكَ وَ اَسْمائِكَ اَنْ تَجْعَلَ اَوْقاتى مِنَ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ بِذِكْرِكَ مَعْمُورَةً وَ بِخَدْمَتِكَ مَوْصُولَةً، وَ اَعْمالى عِنْدَكَ مَقْبُولَةً حَتّى تَكُونَ اَعْمالى وَ اَوْرادى كُلُّها وِرْداً واحِداً، وَ حالى فى خِدْمَتِكَ سَرْمَداً.
يا سَيِّدى!
يا مَنْ عَلَيْهِ مُعَوَّلى!
يا مَنْ اِلَيْهِ شَكَوْتُ اَحْوالى!
يا رَبِّ يا رَبِّ يا رَبِّ! قَوِّ عَلى خِدْمَتِكَ جَوارِحى، وَ اشْدُدْ عَلَى الْعَزيمَةِ جَوانِحى، وَهَبْ لِىَ الْجِدَّ فى خَشْيَتِكَ وَ الدَّوامَ فِى الْاِتِّصالِ بِخِدْمَتِكَ حَتّى اَسْرَحَ اِلَيْكَ فى مَيادينَ السّابِقينَ، وَ اُسْرِعَ اِلَيْكَ فِى الْبارِزين، وَ اَشْتاقَ اِلى قُرْبِكَ فِى الْمُشْتاقينَ، وَ اَدْنُوَ مِنْكَ دُنُوَّ الُْمخْلِصينَ، وَ اَخافَكَ مَخافَةَ الْمُوقِنينَ، وَ اَجْتَمِعَ فى جِوارِكَ مَعَ الْمُؤْمِنينَ؛
اى پروردگار من! اى پروردگار من! اى پروردگار من!
اى معبود من! و اى آقا و مولاى من!
اى كسى كه مالكِ هستى منى! اى كسى كه زمام امر من به دست توست! اى عالم به بدبختى و درماندگى من! اى كسى كه آگاهى به فقر و بى چارگى من!
اى پروردگار من! اى پروردگار من! اى پروردگار من! از تو مى خواهم و تو را به حق خودت و به مقام مقدست و به همه اسما و صفاتت قسم مى دهم اوقات شبانه روز مرا با يادت آباد سازى و پيوسته به خدمت گزاريت مشغول باشد - همه وقت من صرف ياد تو و عبادت تو گردد - و اين كه همه اعمال مرا بپذيرى تا اين كه همه اعمال و اذكار من تبديل به يك ذكر گردد. هميشه به ياد تو باشم و غفلت، دامن گير آن نشود. و حالم در خدمت گزارى تو هميشگى باشد. اى آقاى من! اى كسى كه اعتماد من بر اوست! اى كسى كه شكايت احوال من به سوى اوست!
اى پروردگار من! اى پروردگار من! اى پروردگار من!
اعضاى مرا بر خدمتت نيرومند ساز و قلب و عقل و اراده مرا بر همت و عزيمت - به سوى خودت براى عبادتت، براى ترك معصيتت، و... - استوار گردان. جديت در ترس و خضوع در مقابلت و دوام خدمتگزاريت را به من عطا كن، تا اين كه به سوى تو در ميدان هاى سبقت گيرندگان روانه شوم و به سوى تو در ميان قهرمانان اين راه پيشى گيرم و به سوى تو در ميان مشتاقان علاقه مندتر گردم و به تو نزديك شوم مثل نزديكى مخلصين و از تو بترسم نحوۀ ترسِ متقين و با مؤمنين در جوار تو جمع شوم.
كلمه «ربّ» به مالكى اطلاق مى شود كه تدبير امر مملوكش را به عهده گرفته است. اين كلمه در عرفان از همه اسما؛ حتى كلمه «الله» - كه اسم علم است براى ذات حضرت حق كه مستجمع جميع صفات است - برتر، لطيف تر، زيباتر و با شكوه تر است، چرا كه كلمه «الله» به نحو اجمال بر تدبير امر دلالت مى كند ولى كلمه «ربّ» به نحو تفصيل.
«رق» گردن را گويند و غالبا وقتى كه در چنين جايى به كار مى رود - به صورت مجازى - خود شخص در نظر گرفته مى شود.
«ناصيه» موى جلوى پيشانى را گويند و در اين جا «زمام امر» قصد شده كه «بِيَدِهِ النّاصيۀ» يعنى او مالك توانايى است كه مى تواند بنده را به هر سو كه اراده كند برگرداند، تعبير شده است.
«ضُرّ» بدحالى است و «مسكنت» از ريشه سكون است به معناى درماندگى.
«فاقه» فقر شديد است.
«قدس» اسم مصدر است به معناى «پيراسته و مقدس» يعنى كسى كه از هر عيبى منزه باشد.
«صفات» يعنى كمالات. «اسم» يعنى علامت. و فرق بين اسما و صفات همان فرق بين دال و مدلول است.
«جوارح» اعضاى ظاهر را گويند مثل دست و پا.
«جوانح» اعضاى باطن را گويند مثل قلب، عقل، و اراده.
«سرح» حركت كردن به سمتى است بدون آن كه نيازى باشد، چنان كه گفته مى شود «سرحت الابل» يعنى سر خود به چرا پرداخت.
«بروز» همان ظهور است، و به اين علت به انسان دلير، «بارز» مى گويند كه او براى مبارزه بيرون آمده است، و «مبارز» به كسى كه امور جنگ را به عهده داشته باشد گفته مى شود.
لذا اگر چنان چه كلمه را «بارزين» بخوانيم - كه ظاهرا هم اين طور است - معناى جمله چنين مى شود كه حضرت آرزو مى كند در راه خداوند تعالى از دلير مردان باشد. و اگر «مبارزين» بخوانيم معنايش اين مى شود كه حضرت آرزو مى كند جزو كسانى باشد كه با نفس اماره و شيطان به مبارزه برمى خيزند.
«مخلص» كسى است كه اعمالش را از شائبه هاى دنيوى و اوهام خرافى پاك كرده باشد و هيچ گونه شائبه ريا يا هيچ گونه داعيه اى از امور دنيوى در اعمالشان نباشد.
«مُوقن» كسى است كه يقين از ذهنش بيرون نرود. برخلاف مؤمن يا عالم كه اين طور نيستند.
البته گاهى اوقات منظور از «مؤمن» كسى است كه در درجه اى بالاتر از موقن باشد، يعنى كسى كه در جوار خداوند تعالى مسكن گزيده و جاى گرفته باشد، شايد در اين جملات هم كه «مؤمنين» پس از «موقنين» آمده است اشاره به همين مطلب بوده باشد.
وقتى انسان درمانده دستش از اسباب ظاهرى و معنوى بريده شود در صدا كردن پناه و ملجأ خود پافشارى مى كند، و گويا اميرالمؤمنين (ع) نيز در آخر دعا خود را درمانده و بى چاره مى بيند و از عدم استجابت دعا و قبول نشدن توبه اش نگران و بيم ناك است و ديگر هيچ پناهى براى خود نمى بيند. مگر اسم ملجأ و پناه گاهش، يعنى كلمه «رب». به همين جهت بارها و بارها آن را تكرار مى كند و اين تكرار او اشاره به اين است كه پناه، مولى، سرور، صاحب اختيار، كسى كه سرنوشت حضرت به دست اوست، عالم به فقر و زيان كارى، كسى كه شكايت به پيشگاه او برده مى شود و كسى كه از او شكوه و شكايت صورت مى گيرد، همگى در كلمه «رب» خلاصه شده است؛ لذا حضرت نوزده مرتبه در اين جملات آن را تكرار كرده است و بدون شك چنين تكرارى در دعا لطافت خاصى دارد.
انسان در سير و سلوك خود به سوى خداوند تعالى:
الف) در ابتدا به «تخليه» و پاك شدن از صفات رذيله و كدورت هاى باطنى، اوهام، تخيلات و وسوسه هاى نفسانى نيازمند است و تا وقتى كه در اين مرتبه باشد عقل ارتقا و وصول او به مرتبه دوم را نمى پذيرد: «ديو چو بيرون رود فرشته در آيد»
و رهايى از اين مرتبه نيز كارى است بى نهايت مشكل. چه سخن زيبا و به جايى است كه: «عالم شدن چه مشكل، آدم شدن محال است.»
ب) پس از آن، نوبت به «تحليه» مى رسد كه آرايش نفس است به صفات كمالى و رسوخ دادن اين صفات در نفس كه اين كار هم از كار قبلى مشكل تر است، و نياز به رياضت هاى دينى و مجاهدت ها، تلاش ها، كوشش هاى پى درپى و توفيقات ربانى دارد.
ج) پس از آن نوبت به مقام سوم مى رسد كه عبارت از «تجليه» و روشن شدن دل به نور الهى است و اين كار - برخلاف دو كار گذشته - مشكل نيست، چرا كه تحصيل آن به اراده و اختيار انسان نيست. و سخن درست همين است كه: «ديو چو بيرون رود فرشته درآيد».
لذا اميرالمؤمنين (ع) خود را در مرتبه لقا و فنا و پاك و پيراسته ديده و چون پيش از رسيدن به لقا و فناى فى الله از مراتب تخليه، تحليه و تجليه گذشته، لذا نگران آن است كه مبادا دوباره از مقام قدس سقوط كند و غفلت او را فرا گيرد لذا از پرودگارش خواسته است كه اين حالت را براى او ماندگار كند.
چنان كه كلام خداوند متعال در موارد متعددى دلالت بر اين امر دارد كه به عنوان نمونه چند موردى را بيان مى كنيم:
اول:؛ اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ(1)خدا صاحب اختيار كسانى است كه باور كرده و ايمان آورده باشند. آن ها را از تيرگى ها به سمت روشنى بيرون مى برد.
دوم:؛ وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ(2)آن ها كه در راه ما تلاش كنند بدون شك ما راه هايمان را به آنان نشان مى دهيم.
سوم:.؛ يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ قَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولُنٰا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّٰا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ(3)نور و كتاب روشن گرى از جانب خدا به سراغ شما آمد كه خداوند هر كس را كه از خرسندىِ بى پايانِ او پيروى كند به راه هاى سلامتى راهنمايى مى كند و آن ها را از تيرگى ها بيرون مى آورد و به سمت نور مى برد و به سوى بزرگ راه راست راهنمايى شان مى نمايد.
چهارم:.؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ(4)اگر خويشتن دارى پيشه كنيد خداوند نيروى تشخيص دهنده حق از باطل را به شما عطا مى كند.
البته بقاىِ در اين مقام و مرتبه هم نيازمند ذكر، تهجد، انابه - به درگاه الهى - تلاوت قرآن و... مى باشد، همان طور كه در كلام الهى بيان شده است:
پنجم:؛ يٰا أَيُّهَا اَلْمُزَّمِّلُ وَ اِصْبِرْ عَلىٰ مٰا يَقُولُونَ وَ اُهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً(1)اى جامه به تن پيچيده! شب را به پا خيز مگر كمى از آن را. نيمى از آن را به پاخيز يا كمى كمتر ازآن يا بيشترش كن، و قرآن را شمرده شمرده بخوان. ما به زودى كلام سنگينى را به تو القا خواهيم كرد. البته شب برخاستن - و مناجات و نماز در دل شب - در ثبات قدم، محكم تر و مطمئن تر است و از نظر گفتار با حضور قلب و با توجه كامل، قوى تر است. چرا كه در روز، رفت و آمد زيادى دارى. و اسم پروردگارت را ياد كن و كاملاً و خالصانه به او روى آور. او پرودگار مشرق و مغرب است. هيچ پناهى جز او نيست. لذا تو هم او را به وكالت خود برگزين و بر آن چه مى گويند صبر و تحمل پيشه كن و از آنان به طور شايسته اى دورى نما.
لذا مى بينيم كه خداوند تعالى در اين آيات چگونه به پيامبر خود سفارش مى كند كه اين امور را تبليغ نمايد. بنابراين هر كس نيز قصد سير الى الله را داشته باشد به طور قطع نيازمند همه آن چيزهايى است كه خداوند به پيامبرش سفارش فرموده است، يعنى: شب زنده دارى به اندازه توان، شمرده شمرده خواندن قرآن و تمسك به آن، فعاليت در روز در هر آن چه وظيفه اوست، توكل به خدا و اعتماد به او و نه توكل به خود يا ديگرى، صبر و پاى مردى بر طاعات و اجتناب از معصيت ها و مصيبت ها، و هجرت و دورى از وسوسه هاى نفس اماره و شياطين انسى و جنى.
1) مزمل، آيات 1 تا 10.
و پس از آن، «مقام محمود» براى او حاصل مى شود و «مقام محمود» مقام چهارم اين سير است كه همان مقام فنا و لقاء الله است.
ششم:؛ وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَكَ عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً(1)بخشى از شب را بيدار باش، زيرا نافله اى براى تو هست - نماز شب -. اميد است كه پروردگارت تو را به مقام محمود و شايسته اى برانگيزد.
هفتم:.؛ قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحىٰ إِلَيَّ أَنَّمٰا إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً(2)لذا هر كس كه از ديرباز به ديدار پروردگارش اميدوار بوده بايد كار شايسته انجام دهد و در عبادت و بندگى پروردگارش كسى را همكار و شريك نگيرد.
البته پايدارى و ماندگارى در اين مقام و سير در اين مرتبه بى انتها بسيار مشكل است ولى لذتى دارد كه نه تنها شبيه لذات مادى نيست بلكه به لذت هاى معنوى هم شبيه نيست و اين مقامى است كه انسان در آن، جز با خدا و فرشتگان مقرب و مأنوس نيست.
در احاديث قدسى زير آمده است كه:
«مَنْ عَمِلَ بِرِضائى اُلْزِمّهُ قَلَبُهُ ثَلاثُ خِصال أُعَرِّفُهُ: شُكْراً لايُخالِطُهُ الْجَهْلُ وَ ذِكْراً لايُخالِطُهُ النِّسْيان وَ مَحَبَّةً لايَشُوبُهُ مَحَبَّةُ الْغَيْر فَاِذا اَحَبَّنى اَحْبَبْتُهُ فَيَتَوَجَّهُ قَلْبُهُ اِلى جَلالى وَ كِبْرِيائى فَهُوَ يَتَكَلَّمُ بى وَ يُؤانِسُ بى لاغَيْرى فَهُوَ يُجالِسُ الْمَلائِكَةَ فَهُوَ بَصير، يَرَى الْجَنَّةَ وَ نَعيمِها، وَيَرَى النّارَ وَ نَقيمَها وَ يَرَى الْقِيامَةَ وَ اَهْوالَها؛(3)
هر كس كه براى رضاى من كار كند سه خصلت و ويژگى را با او همراه مى گردانم: قدردانى يى كه جهل به آن آميخته نباشد و يادى كه فراموشى به آن آميخته نباشد و محبتى
كه محبت كسى جز من آن را نيالايد. كه وقتى مرا دوست داشت من او را دوست مى دارم و دلش متوجه جلال و كبرياى من مى شود و با من سخن مى گويد و فقط و فقط با من هم دم مى شود نه با كس ديگرى، لذا هم نشين فرشتگان مى شود، بعد از آن داراى بينش و بصيرت مى شود به طورى كه بهشت و نعمت هاى آن را خواهد ديد، جهنم ومصيبت هاى آن را هم خواهد ديد، قيامت و منازل هولناك آن را هم مى بيند.»
روايت شده است كه: «زيد بن حارثه ادعاى چنين مقامى [مذكور در حديث قدسى] كرد و رسول خدا (ص) او را تصديق كرد، چرا كه وقتى از او پرسيد چگونه صبح كردى؟ در پاسخ حضرتش گفت: با يقين».(1)
كلام الهى نيز بيان شده است:
؛ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِيتٰاءِ اَلزَّكٰاةِ يَخٰافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ(2)در خانه هايى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده تا ديوارهاى آن را بالا ببرند. خانه هايى كه نام خدا در آن ها برده مى شود و صبح و شام در آن ها تسبيح او مى گويند. مردانى كه نه تجارت و نه معامله اى آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و اداى زكات غافل نمى كند، آن ها از روزى مى ترسند كه در آن، دل ها و چشم ها زير و رو مى شود.
لذا چنين كسانى در جهان هستى هيچ نمى بينند جز خدا. و هيچ گونه وجود مستقلى براى خود قائل نيستند و هيچ چيز را نمى بينند؛ حتى خودشان را هم نمى بينند و فقط خدا را مى بينند:
به صحرا بنگرم صحرا ته وينم *** به هر جا بنگرم كوه و در و دشت
به دريا بنگرم دريا ته وينم *** نشان از قامتِ رعنا ته وينم(1)
و منظور اميرالمؤمنين (ع) هم از اين كه فرموده اند
: «اَنْ تَجْعَلَ اَوقاتى مِنَ اللّيلِ و النَّهار بِذِكركَ مَعْمُورة»،(2)همين مطلب است. كلام الهى است:
؛ اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ(3)آن ها كه در حال نشسته و برخاسته و به پهلو - در همه حال - ياد خدا مى كنند و در آفرينش آسمان ها و زمين انديشه مى كنند و - مى گويند - پروردگارا! اين را بى هوده نيافريده اى و تو بى آلايشى. ما را از شكنجه آتش بدور دار.
لذا اوقات اين چنين كسانى تماما يك وقت، و اورادشان تماما يك ورد، و حالشان در خدمت حق دائمى است، و شكى نيست كه رسيدن به اين حالت و بقاى آن محتاج مشقت هاى شديدى است، چنان كه دراين باره مفصلاً توضيح داديم.
منظور اميرالمؤمنين (ع) كه فرموده است:
«قَوِّ عَلى خِدْمَتِكَ جَوارِحى وَاشْدُدْ عَلَى الْعَزيمَةِ جَوانِحى» نيز همين است.
از سخنان اميرالمؤمنين (ع) چنين بر مى آيد كسانى كه در اين راه به حركت در مى آيند و به راه مى افتند از مراتبى برخوردار خواهند بود:
الف) مرتبه «پيش تازان». اين اولين مرتبه است چنان كه كلام الهى است:
؛ فَأَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ أُولٰئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ(1)دست راستى ها، دست راستى ها چه كسانى هستند؟ دست چپى ها، دست چپى ها چه كسانى هستند؟ گروه پيش تازان، پيش تازان همان مقربان هستند.
ب) مرتبه «مشتاقان». امام صادق (ع) فرمود:
«اَلْمُشْتاقُ لايَشْتَهى طعاماً وَ لايَلْتَذُّ بِشرابٍ وَ لايَسْتَطيبُ رِقاداً وَ لايَأْنَسُ حَميماً وَ لايَأْوى داراً وَلا يَسْكُنُ عِمْراناً وَ لا يَلْبَسُ لَيِّناً وَلايَقِرُّ قَرارا وَ يَعْبُدُ اللهَ لَيْلاً وَ نَهاراً. راجِياً أن يَصِيرَ الى ما اشْتَاقَ اِلَيْه وَ يُناجيَهُ بِلِسانِ شَوْقِهِ مُعَبِّراً عَمّا فى سَريرَتِه كَما اَخْبَرَ اللهُ عزّوجل عَنْ مُوسى (ع) فى ميعادِ رَبِّه بِقَولِهِ: وَعَجِلْتُ اِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضى وَ فَسَّرَ النَّبِىُّ (ص) عَنْ حالِه اَنَّهُ لااَكَلَ وَ لاشَرِبَ ولانامَ وَ لا اشْتَهى شَيْئاً مِنْ ذلِكَ فى ذِهابِه وَ مُجيئِه اَرْبَعين يَوْماً شَوقاً اِلى الله عزَّوجلَّ فَاِذا دَخلْتَ مَيَدانَ الشّوقِ فَكبِّر عَلى نَفْسِكَ وَ مُرادِكَ مِنَ الدُّنْيا وَ وَدِّع جَميعَ الْمَأْلُوفاتِ وَاحْرم عَنْ سِوى مَعْشُوقكِ قَدْوَلَت بَيْنَ حَياتِكَ وَ مَوْتِكَ لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْك. اَعْظَمَ اللهُ اَجْرَكَ وَ مَثَلُ الْمُشْتاقِ، مَثَلُ الْغَريق لَيْسَ لَهُ هِمّةٌ اِلاّ خَلاصُهُ وَ قَدْ نَسِىَ كُلُّ شَْىءٍ دُونَهُ؛(2)
فرد مشتاق نه اشتها به غذا دارد و نه از نوشيدنى لذت مى برد، نه جاى خوشى براى خود درست مى كند و نه با كسى صميمى مى شود، نه به خانه مى رود و نه در ساختمانى مسكن مى گزيند، نه لباس نرمى مى پوشد ونه در جايى قرار مى گيرد.(1)و شب و روز به عبادت خدا مى پردازد به اميد آن كه به وصال آن كس كه مشتاق اوست برسد و با زبان شوقى كه از نهادش برمى خيزد با او زمزمه سر دهد، چنان كه خداوند تعالى از قول موسى در وعده گاه پروردگارش خبر داده و فرموده است: «پروردگارا! شتابان به سويت آمدم تا از من راضى و خوشنود باشى» و پيامبر (ص) حال او را چنين تفسير فرموده است كه: آن حضرت چهل روز در رفت و برگشتش نه خورد، نه آشاميد، نه خفت، و نه ميل به هيچ يك از اين ها پيدا كرد چرا كه شوق ديدار پروردگارش را داشت. لذا وقتى كه وارد ميدان شوق شدى خودت و هر آن چه را كه از دنيا مى خواهى پس پشت انداز و همه دل بستگى ها را رها كن و جز از مشوق خود صرف نظر نما و از غير معشوقت روى بگردان و بين حيات و مرگ لبيك بگو به اين صورت: «لبيك اللهم لبيك» - خدا پاداش بزرگت دهد - و مَثَلِ مشتاق، مَثَلِ انسان غرق شده ايست كه جز رهايى خود هيچ هم و غمى ندارد و همه چيز را فراموش كرده است.
چه خوش گفته است شاعر:
گل عذارى ز گلستان جهان ما را بس *** من و هم صحبتى اهل ريا دورم باد
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم *** از در خويش خدا را به بهشتم مفرست
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس *** از گرانان جهان رطل گران ما را بس
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس *** كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس(2)
ج) مرتبه «مخلِصين». شكى هم نيست كه اخلاص هم خود داراى درجات و مراتبى است:
اول، آن است كه: آدمى عملش را از همه شائبه ها و اوهام خالص و پاك گرداند و در حين عمل جز به خدا نظر نداشته باشد. و اين پايين ترين درجه اخلاص است، كه اگر چنين اخلاصى در عمل نباشد آن عمل باد هواست، و فقها همگى بر اين كه چنين عملى باطل است اجماع دارند، قرآن هم در رابطه با اين درجه از اخلاص فرموده است:
؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذىٰ كَالَّذِي يُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوٰانٍ عَلَيْهِ تُرٰابٌ فَأَصٰابَهُ وٰابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لاٰ يَقْدِرُونَ عَلىٰ شَيْءٍ مِمّٰا كَسَبُوا وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكٰافِرِينَ(1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صدقه هايتان را با منت گذاشتن و دل آزارى باطل نكنيد. مثل آن كس كه مالش را انفاق مى كند تا به رخ مردم بكشد.
دوم، آن است كه: عملش را - چه پيش از عمل، چه در حين عمل و چه پس از آن - از همه انگيزه هاى دنيوى و اخروى بپيرايد و خالص گرداند. به عبارت ديگر اجرى براى عملش نخواهد.
از امام صادق (ع) است كه فرموده اند:
«اَدْنى حَدِّ الاِخْلاصِ بَذْلُ الْعَبْد طاقَتَهُ ثُمَّ لايَجْعَلُ لِعَمَلِهِ عِنْدَ اللهِ قَدْراً فَيُوجِبَ بِه عَلى رَبِّه مُكافاةً؛(2)
كم ترين حد اخلاص آن است كه بنده تمام توان خود را به كار ببندد و در پيش خدا براى آن، قدر و ارزشى قائل نباشد تا به خاطر آن خداوند را مورد بازخواست قرار دهد و او را مكافات نمايد.»
و چه نيكو سروده است كه:
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن
كه دوست خود روش بنده پرورى داند(1)
سوم، آن است كه: آدمى عملش را حتى از انگيزه هايى هم چون حب و قرب الهى هم خالص گرداند كه آن، عبادت عارفان است و بدون شك عامل در اين مقام، «مخلص» مى گردد؛ چرا كه يك چنين عملى جز براى كسانى كه دلشان را از همه علايق و دلبستگى ها پاك كرده و به مرتبه فنا و قرب و لقاء الله رسيده باشند ممكن و ميسر نيست. پس از چنين مربته ايست كه ديگر دست بيگانه به او نمى رسد. كلام الهى است كه از قول شيطان لعين آورده است:
؛ قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ(2)شيطان گفت: پس به عزت تو قسم كه همه شان را از راه بيرون مى كنم، مگر بندگان خالص و برگزيده خودت را.
اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «
هَيْهَاتَ! أنْ يَغْلِبَنىِ هَوَاىَ؛(3)ممكن نيست كه هواى نفس من بر من چيره شود.»
و نيز فرمود: «
واللهِ لَوْ اُعْطيتُ الْأقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ اَفْلاكِها، عَلى اَنْ أُعْصِىَ فى نَمْلَةٍ أَسْلُبُها جُلْبَ شَعيرَةٍ ما فَعَلْتُهُ؛(4)
به خدا قسم اگر هفت قاره را با تمامى آن چه كه زير آسمان آن ها هست به من بدهند تا در حق مورى خدا را عصيان كنم و پوست جوى را از دهان او بگيرم چنين كارى را نخواهم كرد.»
د) مرتبه «موقنين». موقن به كسى گويند كه در آن راهى كه گمان و ظن و احتمال داشته باشد نرود كه آن هم داراى درجات و مراتبى است، و يقين در معارف الهى به واسطه برهان و استدلال كسب نمى شود و حاصل نمى گردد بلكه محتاج عبوديت است. كلام الهى است كه:
؛ وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ(1)عبوديت كن تا يقين پيدا كنى.
اين مرتبه هم خود داراى بى نهايت درجه است چنان كه امام صادق (ع) فرمودند:
«لانِهايَةَ بِزِيادَةِ الْيَقينَ عَلَى الأبَدِ وَ الْمُؤْمِنُونَ أيْضاَ مُتَفاوِتُونَ فى قُوَّةِ الْيَقينِ وَ ضَعْفِه فَمَنْ قَوِىَ مِنْهُمْ يَقينُهُ فَعَلامَتُهُ التَّبَرّى مِنَ الْحَوْلِ وَ الْقُوَّةِ اِلاّ بِاللهِ وَ الاِسْتِقامَةُ عَلى اَمْرِ الله وَ عِبادَتُهُ ظاهِراً وَ باطِناً قَدْ اِسْتَوَتْ عِنْدَهُ حَالَةُ الْعَدَمِ وَ الْوُجُود وَ الزِّيادَةِ وَ النُّقْصان وَ الْمَدْحِ وَ الذَّمِّ وَ الْعِزِّ وَ الذُّلُّ لِاَنَّهُ يَرى كُلُّها مِنْ عَيْنٍ واحِدَةٍ؛(2)
زيادى يقين بى نهايت است و مؤمنان در قوى بودن و ضعيف بودن يقينشان با هم متفاوتند. لذا هر يك از آن ها كه يقينش بيش تر باشد علامتش اين است كه از همه حول و قوه ها تبرّى مى جويد مگر حول و قوه خدا و بر فرمان خدا ايستادگى مى نمايد و در عبادت ظاهرى و باطنى او پايدارى مى كند. و هر دو حالت عدم و وجود، زيادى و كمبود، ستايش و سرزنش، عزّت وخوارى برايش يكسان است زيرا همه را با يك چشم مى بيند.»
لذا در كافى آمده است كه اين دعا از امانت هاى پيامبران است:
«اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ ايمانا تُباشِرُ بِه قَلْبى وَ يَقينا [صادِقاً] حَتّى اَعْلَمُ اَنَّهُ لَنْ يُصيبَنى اِلاّ ما كَتَبْتَ لى وَ رَضِّنى [مِنَ الْعَيْشِ] بِما قَسَمْتَ لى. [يا اَرْحَمَ الرّاحِمين]!؛(3)
خداوندا! من از تو مى خواهم كه ايمانى به من ببخشى كه قلبم با آن مباشرت كند و يقين
راستينى به من عطا كنى تا آن كه بدانم جز آن چه تو نوشته اى بر سر من نخواهد آمد و مرا در زندگى به آن چه كه قسمتم نموده اى دل شادم كن. اى دل سوز ترين دل سوزان.»
از مراتب بالاى يقين آن است كه انسان خود را پيوسته در محضر ربوبى ببيند و به ملكوت آسمان ها و زمين نظر كند و آخرت و نعمت ها و بدبختى هاى آن را مشاهده نمايد.
ازآن بالاتر، آن است كه: وقتى قرآن مى خواند با خدا سخن بگويد و خداوند تعالى را صدا بزند و با پروردگارش مناجات كند.
از آن بالاتر، صعود از مرتبه «علم اليقين» به «عين اليقين» و از «عين اليقين» به «حقّ اليقين» است كه توضيح آن ها داده شد.
ه) مرتبه مؤمنانى كه در كنار خداوند تعالى هستند. لذا خود ايمان هم داراى درجات و مراتبى است:
اول، اسلام عمومى است و همان اسلامى كه قرآن در بعضى از آيات آن را معرفى كرده و فرموده است:
-؛ قٰالَتِ اَلْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا يَدْخُلِ اَلْإِيمٰانُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لاٰ يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمٰالِكُمْ شَيْئاً إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ(1)اعراب باديه نشين گفتند: ايمان آورديم. بگو تا ايمان در دل هايتان جانگرفته است نگوييد «ايمان آورديم» بگوييد «اسلام آورديم».
-؛ وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللّٰهَ عَلىٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَيْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنْقَلَبَ عَلىٰ وَجْهِهِ خَسِرَ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةَ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ(2)بعضى از مردم هم خدا را به زبان و در ادعا بنده اند ولى وقتى كه خيرى به ايشان برسد از
آن خير دل گرم مى شوند و آرام مى گيرند و وقتى كه گرفتارى يى به او رسيد روى مى گرداند. او در دنيا و آخرت زيان كار است. زيان كارى آشكار هم همين است.
دوم، ايمان استدلالى است كه به واسطه دليل عقلى اثبات مى شود. براى آدمى مفيد و مثبت نيز هست ولى مانع از انجام گناه نمى شود و محرك نيز نيست.
سوم، ايمان قلبى است كه در دل داخل شده باشد و شخص، قلبا باور كرده باشد كه هم محرك - شخص به جانب اعمال خير - است و هم مانع او از رفتن به سمت شر كه قرآن اين درجه از ايمان را «ايمان صادقان» شناخته است. كلام الهى است كه:
؛ إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ هُمُ اَلصّٰادِقُونَ(1)مؤمنان كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده باشند و سپس نلغزند و شك نكنند و با مال ها و جان هايشان در راه خدا به جهاد و كوشش بپردازند. راست گويان هم آن هايند.
پس در حقيقت اولين درجه ايمان همين درجه است. لذا در قرآن و روايات مى بينيم كه هر كس عملش، ايمانش را تصديق نكند ايمان از او سلب مى شود. كلام الهى است:
؛ أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ وَ يَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ(2)آيا كسى كه دين را دروغ مى انگاشت ديدى؟ همين كس است كه يتيم را از خود طرد مى كند و پس مى راند و به اطعام بى چارگان تشويق نمى نمايد. لذا واى بر نمازگزارانى كه رياكارى مى كنند و امكانات خود را در اختيار نيازمندان نمى گذارند.
رسول خدا (ص) فرموده اند:
«اَلْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ يَدِه وَ لِسانِه؛(1)مسلمان كسى است كه مسلمانان از دست و زبانش در امان باشند».
و نيز فرمودند:
«مَنْ اَصْبَحَ وَ لا يَهْتَمُّ بِاُمُور الْمُسْلِمينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ؛(2)هر كس كه صبح كند و اهتمامى به امور مسلمانان نداشته باشد مسلمان نيست.»
در جاى ديگر از حضرتشان وارد شده است:
«ما آمَنَ بِاللهِ مَنْ باتَ شَبَعانَ وَ جارُهُ جائِعٌ؛(3)هر كس كه سير بخوابد و همسايه اش گرسته باشد ايمان به خدا نياورده است.»
چهارم، ايمان عبادى است كه مختص آن گروه از بندگان است كه در جوار خدا هستند. منظور اميرالمؤمنين (ع) هم از اين كه فرموده:
«وَ اَجْتَمِعُ فى جِوارِكَ مَعَ الْمُؤْمِنين.»(4)
همين درجه است. كلام الهى است:
؛ يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي(5)
تو اى روح آرام گرفته! به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، پس در سلك بندگانم درآى، و در بهشتم وارد شو!
لذا چنين كسى به خدا برمى گردد و به او مى رسد و با بندگانش درجوار او قرار مى گيرد و روزى خوار او مى شود.
قرآن نسبت به ستايش چنين كسى مطالبى دارد. در روايات هم عنايت خاصى به او شده است. كلام الهى است:
؛ وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ(1)هرگز گمان مكن كه كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
اين ها تماما مراتبى بودند كه بنابر آن چه اميرالمؤمنين (ع) در اين دعا ذكر كرده بودند براى «سائرين الى الله» وجود دارد. البته در قرآن هم درجاتى براى آنان ذكر شده و به اسما ديگرى خوانده شده اند كه از اين قرار است:
اول: محسنين. آن ها كسانى هستند كه كار را به خوبى انجام مى دهند يعنى ايمان آورده اند و كار شايسته از ايشان سر مى زند. كلام الهى است:
-؛ وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ(2)و نيز كسانى را كه در راه ما تلاش كرده باشند ما بدون شك به راه هاى خود راهنمايى شان مى كنيم، خداوند هم بدون شك با نيكوكاران است.
-.؛ قٰالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قٰالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِي قَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَيْنٰا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِينَ(3)... به درستى هر كسى كه خويشتن دارى و پاى مردى پيشه كند، خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نمى گذارد.
دوم: ابرار، نيكان. خداوند در همين رابطه فرموده است:
.؛ لٰكِنِ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرٰارِ(1)در بهشت هستند و هر چيزى كه نزد خداوند است براى آن ها است و اين براى نيكان بهتر است.
لازم است در «
نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللهِ» دقت و تأمل شود، وآن بدين معناست كه «ابرار» ميهمان خداى تعالى هستند.
سوم: متقين، خويشتن داران و پرواپيشگان. و اين رتبه در كلام الهى به انحاء مختلف بيان شده است از آن جمله آيات ذيل مى باشند:
-.؛ فَإِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فٰارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ وَ أَقِيمُوا اَلشَّهٰادَةَ لِلّٰهِ ذٰلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كٰانَ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اَللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اَللّٰهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً(2)... هر كس هم كه در راه خدا خويشتن دارى كند خداوند راه خروجى برايش قرار مى دهد و او را از جايى كه گمان نمى برد روزى مى رساند، هر كس كه خداوند را وكيل خود بگيرد هم او برايش بس است.
-؛ الم ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ(3)الم، اين نوشته ايست كه در آن بدون شك براى خويشتن داران راهنمايى هست.
-؛ لٰكِنِ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرٰارِ(4)ولى براى آن هايى كه در راه پروردگارشان خويشتن دارى كنند باغ هايى هست.
چهارم: موقنين و اهل يقين. كلام الهى است:
.؛ وَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ أُولٰئِكَ عَلىٰ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ(1)... و نيز ايشان به آخرت يقين دارند. اين ها هستند كه از جانب پروردگار خود راهنمايى شده اند و هم اين ها رستگارانند.
پنجم: فائزين و رستگاران. كلام الهى است:
.؛ قٰالَ اَللّٰهُ هٰذٰا يَوْمُ يَنْفَعُ اَلصّٰادِقِينَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِكَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ(2)هم خداوند از آن ها خشنود است و هم آن ها از خداوند خشنودند، اين رستگارى بزرگ است.
دركات(3)سقوط هم در قرآن ذكر شده است كه موارد زير بخش مهم آن دركات هستند:
الف) اعراض و روى گرداندن. كلام الهى دال بر اين مهم عبارت است از:
-؛ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآيٰاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهٰا وَ نَسِيَ مٰا قَدَّمَتْ يَدٰاهُ إِنّٰا جَعَلْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى اَلْهُدىٰ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً(4)ديگر آن كه چه كسى ستم پيشه تر و در ظلمت فرو مانده تر از آن كه آيات پروردگارش را ياد كند و سپس از آن ها رو بگرداند و فراموش كند كه چه كرده است. ما بر دل هاى ايشان پرده اى نهاده ايم كه قرآن را نفهمند و در گوش هايشان سنگينى ايجاد كرده ايم. تو هم اگر آن ها را به راه راست دعوت كنى تا ابد ديگر راه نخواهند يافت.
-؛ وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ(1)هر كس هم كه از ياد من روى گردان باشد زندگى سختى خواهد داشت و در روز قيامت ما او را كور محشور خواهيم كرد.
-؛ وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ(2)هر كس كه از ياد خداى رحمان سرباز زند ما شيطانى را مأمور او خواهيم كرد تا هميشه با او همراه و هم نشين باشد.
ب) دركه محجوبين است. كه آيات دلالت كننده بر اين موضوع را مى شود اين چنين بيان كرد:
-؛ وَ إِذٰا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ جَعَلْنٰا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجٰاباً مَسْتُوراً وَ جَعَلْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِذٰا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي اَلْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلىٰ أَدْبٰارِهِمْ نُفُوراً(3)وقتى هم كه تو قرآن مى خوانى ما بين تو و آن ها كه آخرت را باور ندارند پرده پوشنده اى قرار مى دهيم و بر دل هايشان پوسته و قشرى حايل مى كنيم كه قرآن را نفهمند، در گوش هايشان هم سنگينى ايجاد مى كنيم.
-؛ إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِ آيٰاتُنٰا قٰالَ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ كَلاّٰ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ(4)وقتى كه آيه هاى ما برايشان تلاوت مى شود، مى گويند اين ها اسطوره هاى پيشينيان است. اين طور نيست بلكه دستاوردهاى ايشان دل هايشان را زنگ زده كرده است. و ازاين هم بالاتر آن ها در چنين روزى از ديدار پروردگار خود محجوبند.
ج) دركه مطرودين و گمراهان. كلام الهى نيز در اين مورد راه گشاى ما، در بيان مطلب است:
-.؛ فَمٰا لَكُمْ فِي اَلْمُنٰافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَ اَللّٰهُ أَرْكَسَهُمْ بِمٰا كَسَبُوا أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اَللّٰهُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اَللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً(1)... هر كس را هم كه خدا گمراه نمايد ديگر راهى براى او نخواهى يافت.
-؛ مَنْ يُضْلِلِ اَللّٰهُ فَلاٰ هٰادِيَ لَهُ وَ يَذَرُهُمْ فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ(2)هر كس را كه خدا گمراه نمايد ديگر راهنمايى نخواهد داشت و آن ها را به حال خود وامى گذارد تا در سركشى خود غوطه ور باشند.
-.؛ وَ تَرَى اَلشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ تَزٰاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذٰاتَ اَلْيَمِينِ وَ إِذٰا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذٰاتَ اَلشِّمٰالِ وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ ذٰلِكَ مِنْ آيٰاتِ اَللّٰهِ مَنْ يَهْدِ اَللّٰهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً(3)
... هر كس هم كه گمراه شود ديگر سرپرست ارشادكننده اى برايش نخواهى يافت.
د) دركه مبغوضين. يعنى كسانى كه مورد بغض خدا قرار مى گيرند. كلام الهى است:
؛ وَ إِمّٰا تَخٰافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيٰانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلىٰ سَوٰاءٍ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْخٰائِنِينَ(4)(5)يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اَللّٰهُ لَكُمْ وَ لاٰ تَعْتَدُوا إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُعْتَدِينَ(6)و...؛
همانا خداوند، خائنين، مفسدين، متجاوزان و... را دوست ندارد.
و از آيات، آشكارا پيداست كه تقوى و ارتباط با خدا و دورى از گناهان انسان را به مقام فوز و رستگارى مى رساند تا جايى كه به او گفته مى شود:
؛ اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً(7)پيش پروردگارت برگرد.
صفات رذيله، طغيان و ارتكاب گناه نيز، آدمى را به جايى مى رساند كه به او گفته مى شود:
...؛ وَ مَثَلُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ اَلَّذِي يَنْعِقُ بِمٰا لاٰ يَسْمَعُ إِلاّٰ دُعٰاءً وَ نِدٰاءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاٰ يَعْقِلُونَ(1)... لال و كر و كورند، لذا نمى فهمند.
و بالاخره درباره او گفته مى شود:
...؛ وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذٰلِكَ مَثَلُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا فَاقْصُصِ اَلْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ(2)اگر به او حمله كنى زبانش را در مى آورد و اگر او را به حال خود بگذارى باز زبان از كام درمى آورد.
و در آخرت هم به او گفته مى شود:
...؛ قٰالَ اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ(3)دور شويد! برگرديد در آتش و با من حرف نزنيد.
بنابراين در پايان بايد گفت كه: «خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت.»
اَلّلهُمَّ وَ مَنْ اَرادَنى بِسُوءٍ فَاَرِدْهُ وَ مَنْ كادَنى فَكِدْهُ وَاجْعَلْنى مِنْ اَحْسَنِ عَبيدِكَ نَصيباً عِنْدَكَ وَ اَقْرَبِهِمْ مَنْزِلَةً مِنْكَ وَ اَخَصَّهِمْ زُلْفَةً لَدَيْكَ فَاِنَّهُ لايُنالُ ذلِكَ اِلاّ بِفَضْلِكَ وَ جُدْلى بِجُودِكَ وَاعْطِفْ عَلَىَّ بِمَجْدِكَ وَ احْفَظْنى بِرَحْمَتِكَ وَاجْعَلْ لِسانى بِذِكْرِكَ لَهِجاً وَ قَلْبيى بِحُبِّكَ مُتَيِّماً وَ مُنَّ عَلَىَّ بِحُسْنِ اِجابَتِكَ وَ اَقِلْنى عَثْرَتى وَاغْفِرْ زَلَّتى فَاِنِّكَ قَضَيْتَ عَلى عِبادِكَ بِعِبادَتِكَ وَ اَمَرْتَهُمْ بِدُعائِكَ وَ ضَمِنْتَ لَهُمُ الْاِجابَة فَاِلَيْكَ يارَبِّ نَصَبْتُ وَجْهى وَ اِلَيْكَ يا رَبِّ مَدَدْتُ يَدى فَبِعِزَّتِكَ اسْتَجِبْ لى دُعائى وَ بَلِّغْنى مُناىَ وَ لا تَقْطَعْ مِنْ فَضْلِكَ رَجائى وَاكْفِنى مِنْ شَرِّ الْجِنَّ وَ الْاِنْسِ مِنْ اَعْدائى؛
خدايا! هر كه قصد بدى نسبت به من كند تو هم نسبت به او قصد بدى كن و هر كه مكر با من كند به مكر خويش دچار نما. و مرا از بهترين بنده هايت كه بهره اى نزد تو دارند قرار ده - بهره من بهترين بهره ها باشد - و مرا از بهترين بنده هايت كه پيش تو منزلت نزديك ترى دارند قرار بده - من از مقربترين افراد نزد تو باشم - و مرا از زمره بهترين بنده هايت كه بهترين مقام و مرتبت نزد تو دارند قرار ده - من از بندگان ويژه تو باشم و معلوم است كه بايد از تو بخواهم - زيرا اين مقام ها به دست آورده نمى شود جز به فضل تو. اى خدا! تو را به جود و بخشش ات قسم مى دهم كه بر من جود كن. و تو را به مجد وكرمت قسم مى دهم كه بر من توجه كن و تو را به رحمت واسعه ات قسم مى دهم كه مرا حفظ كند. اى خدا! زبان
مرا به ياد خودت گويا كن - كه ورد زبانم ياد تو باشد - و دلم را به محبت خودت اسير و پايبند كن. اى خدا! منت گذار بر من و اين دعاى مرا به خوبى اجابت كن. از لغزش هاى من درگذر. گناهان مرا بيامرز. اگر اين چيزها را از تو مى خواهم - براى اين است كه تو حكم نمودى بر بندگانت كه عبادت تو كنند و تو را بخوانند. و تو ضامن شده اى كه اجابت كنى. اى پروردگار من! به سوى تو توجه كرده و دستم را به سوى تو دراز نموده ام. پس به عزتت قسم كه دعاى مرا مستجاب كن و آمال و آرزوهاى مرا برآورده كن و اميدم را از فضل خودت نااميد نكن. و از شر دشمنانم از جن و انس مرا كافى باش - و هميشه محافظ و مددكار من باش -.
«كيد» و «مكر» نوعى فريب است و به معناى منصرف كردن كسى است از قصدى كه دارد به واسطه حيله اى خاص. و خود بر دو نوع است:
يكى، حيله پسنديده كه به واسطه آن كار خوبى انجام مى شود. كلام الهى از همين نوع است كه فرموده:
-...؛ وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اَللّٰهُ وَ اَللّٰهُ خَيْرُ اَلْمٰاكِرِينَ(1)... و خداوند بهترين چاره انديشان است.
-...؛ فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اِسْتَخْرَجَهٰا مِنْ وِعٰاءِ أَخِيهِ كَذٰلِكَ كِدْنٰا لِيُوسُفَ مٰا كٰانَ لِيَأْخُذَ أَخٰاهُ فِي دِينِ اَلْمَلِكِ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ(2)ما به اين صورت براى يوسف چاره انديشى كرديم، زيرا بنا بر روش پادشاه نمى توانست برادرش را نگه بدارد مگر آن كه خدا بخواهد.
-؛ وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ(3)و آن ها را مهلت مى دهم زيرا نقشه من شديد و حساب شده است.
ديگرى، حيله ناپسند است كه به واسطه آن كار ناپسندى انجام مى شود و از اين نوع است آيات الهى:
-...؛ ذٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي كَيْدَ اَلْخٰائِنِينَ(4)... و همانا خداوند مكر خائنان را هدايت نمى كند.
-؛ فَأَرٰادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنٰاهُمُ اَلْأَسْفَلِينَ(1)خواستند با او حيله كنند ما هم آن ها را پست ترين و شكست خورده ترين كسان گردانيديم.
-...؛ اِسْتِكْبٰاراً فِي اَلْأَرْضِ وَ مَكْرَ اَلسَّيِّئِ وَ لاٰ يَحِيقُ اَلْمَكْرُ اَلسَّيِّئُ إِلاّٰ بِأَهْلِهِ فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّٰ سُنَّتَ اَلْأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّٰهِ تَبْدِيلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّٰهِ تَحْوِيلاً(2)... حيله بد هم جز به اهلش ضرر نمى رساند.
-؛ وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنٰا مَكْراً وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ(3)آن ها نقشه مهمى كشيدند و ما هم نقشه مهمى مى كشيم....
«زلفة» به معناى قرب و منزلت است. «جود» كرم را گويند. «مجيد» يعنى شريفى كه شرفش فراگير باشد. «لهجه» به معناى گردش، گويا بودن و ورد زبان داشتن است.
«تيمه» به معناى عشق شديدى است كه صاحبش را به خوارى و بندگى وا مى دارد كه به چنين كسى «متيِّم» مى گويند. «اقاله» فسخ معامله است و در اين جا معناى «عفو و گذشت» دارد. «عثرة» لغزش و خطا را گويند. «نصب الوجه» به معناى رو كردن و توجه است. «منا» جمع «منيه» است به معناى آرزوها.
«داعى» در اين جملات بنده اى است كه به خدا روى آورده و از هر كس جز او بريده است، قبولى توبه خود را پيش از اين بخشِ دعا ديده است، لذا كمال انقطاع را درخواست مى كند.
«مدعو» در اين بخش از دعا بخشنده شرف گستر سرافرازى است كه فرمان دعا داده و شديدا آن را لازم دانسته و وعده اجابت داده است.
«مدعو له» در اين جملات چند چيز است:
الف) رفع موانع از طريق عبوديت، كه عبارت است از: رفع مكر و فريب شيطان هاى انسى و جنى و شر آن ها، و از آن جا كه اين مطلب بسيار حائز اهميت است يك بار در اول اين جملات گفته است:
«اَلّلهُمَّ وَ مَنْ اَرادَنى بِسُوءٍ فَاَرِدْهُ وَ مَنْ كادَنى فَكِدْهُ؛
خدايا! هر كس قصد بدى نسبت به من كرد تو هم براى او بدى بخواه و هر كس قصد فريب مرا داشت تو هم او را فريب ده.»
و بار ديگر در آخر جملات كه فرموده است:
«وَاكْفِنى مِنْ شَرِّ الْجِنِّ وَ الْاِنْسِ مِنْ اَعْدائى؛
و مرا در برابر شر دشمنانم از جنّ و انس كفايت بخش.»
ب) مقام قرب، كه هدف خلقت انسان است؛ بلكه مى توان گفت هدف جهان هستى است و از آن جا كه اين مقام هم حائز اهميت است به عبارت هاى مختلف در اين جملات آن را تكرار كرده، لذا يك بار در خواست سبب كرده و فرموده است:
«وَ اجْعَلْنى مِنْ اَحْسَنِ عَبيدِكَ نَصيباً عِنْدَك وَ اَقْرَبِهِمْ مَنْزَلةً مِنْكَ وَ اَخَصِّهِمْ زُلْفَةً لَدَيْك.»
كه باز مى بينيم مدعو له كه عبارت از قرب به خداست سه بار در همين عبارت ها تكرار شده است. و بار ديگر در خواست مسبب را كرده و فرموده است:
«وَاجْعَلْ لِسانى بِذِكركَ لَهِجاً وَ قَلْبى بِحُبِّكَ مُتَيَّماً.»
چرا كه براى هر كس مقام قرب، حاصل شود اين دو نيز برايش حاصل خواهد شد پس اين دو مسبب هاى مقام قرب الهى اند.
سومين بار هم از خداوند درخواست اجابت دعا و نيل به آرزويش كرده و هفت بار اين مطلب را تكرار كرده است.
پس در مجموع دوازده مرتبه در اين عبارت «مقام قرب» را درخواست نموده است.
ج) توبه دوباره، در وسط گفتارش نگران عدم پذيرش توبه اش شده كه مبادا اقتضاى چنين درخواستى در او نباشد، لذا درخواست عفو لغزش ها و خطاها و آمرزش آن ها را كرده. به عبارت ديگر دوباره توبه كرده است.
«مدعو به» هم در اين جملات جود، فضل، مجد، رحمت و عزت حضرت حق است. از لطافت كلام در اين جملات آن است كه علاوه بر تكرار خواسته خود به عبارت هاى گوناگون و تفنن در عبارت - كه على الخصوص در دعا از لطيف ترين مباحث است:
اولاً، به توحيد افعالى اقرار كرده و اعتراف نموده كه درهستى، جز خدا هيچ چيز مؤثر نيست و جز به واسطه فضل او كسى نمى تواند به اين مقام برسد، و سپس با آوردن «فاء تفريع» و كلمه «انّ» و ضمير «شأن» ثابت كرده است كه او خود به اين مقام نايل شده است؛ چرا كه مى فرمايد: «فانه لاينال ذلك الا بفضلك».(1)
1) مصباح كفعمى، ص 559، (الفصل الرابع و الأربعون).
ثانياً، حجت برهانى آورده و گفته است كه خود حضرت حق مؤكدا فرمان دعا داده و در كتاب خود اجابت دعا را بارها ضمانت فرموده است؛ از اين رو آن حضرت دعا كرده و اميد اجابت آن را دارد، البته پيداست كه او به اين مطلب هم نايل شده است، زيرا به واسطه «فاء تفريع» و كلمه «انّ» كه براى تأكيد آمده و «كاف خطاب» كه آن هم در اين جا براى تأكيد آمده ذكر شده است؛ بنابراين بايد گفت كه اين سخن از هر جهت در نهايت لطافت است؛
مكر و كيد از جانب خداى تعالى وجوه گوناگون و مراتب مختلفى دارد. اولين مرتبه اش «ضلالت و واگذاشتن گناه كار به خودش»، بارها گفته ايم كه ضلالت از جانب خدا به معناى سلب عنايت خاصه از اوست، چرا كه شخص به جهت گناهانش ديگر اقتضاى پذيرش چنين عنايتى را ندارد. هم چنان كه خداوند در جاى جاى قرآن كريم اين مطلب را بيان كرده است كه به چند مورد به عنوان نمونه اشاره مى كنيم:
؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا اَلْيَهُودَ وَ اَلنَّصٰارىٰ أَوْلِيٰاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ أَ فَحُكْمَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلْجَحِيمِ(1)(2)سَوٰاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِينَ(3)همانا خداوند قوم ظالم، كافر، فاسق را هدايت نمى كند.
و بارها اين مطلب در قرآن تكرار شده است.
پس از اين مكر الهى باز هم در اين دنيا برايش عذاب شديدى خواهد بود تا جايى كه او را به عذاب آخرت برساند. هم چنان كه خداوند در جاى جاى قرآن كريم مطلب را بيان كرده است كه به چند مورد اشاره مى كنيم:
اول:؛ فَلاٰ تُعْجِبْكَ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كٰافِرُونَ(4)نه مال هاى ايشان تو را به شگفتى وادار كند و نه فرزندانشان، زيرا خداوند مى خواهد به واسطه آن ها ايشان را در زندگى دنيوى عذاب بدهد و در حال كفر، جان آنان را بگيرد.
دوم:؛ وَ لاٰ يَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمٰا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمٰا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدٰادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِينٌ(1)كفار گمان نكنند كه هر چه ما به آن ها مهلت بدهيم به نفع آن هاست. ما به آن ها مهلت مى دهيم تا بيشتر گناه كنند. عذاب خواركننده هم براى آن ها آماده است.
سوم:.؛ حُنَفٰاءَ لِلّٰهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَكَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ اَلرِّيحُ فِي مَكٰانٍ سَحِيقٍ(2)... و هر كس براى خداوند شريكى در نظر بگيرد مثل آن كه از آسمان به زمين افتاده و پرنده اى او را در ربوده يا آن كه بادهاى تندى او را به جاى دوردستى پرتاب كرده باشند.
چهارم:.؛ وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ اَلْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ اَلْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ اَلْمَوْتىٰ بَلْ لِلّٰهِ اَلْأَمْرُ جَمِيعاً أَ فَلَمْ يَيْأَسِ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ لَوْ يَشٰاءُ اَللّٰهُ لَهَدَى اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ حَتّٰى يَأْتِيَ وَعْدُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُخْلِفُ اَلْمِيعٰادَ(3)... وكسانى كه كافر شدند به خاطر كارهايى كه كرده اند پى در پى حوادثى بر سرشان مى آيد يا آن كه به زودى خانه شان فرو مى ريزد تا آن كه وعده خدا برسد....
پنجم:؛ وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ(4)و هر كس كه از ياد من روى گردان باشد زندگى سختى خواهد داشت....
و نظير اين آيات در قرآن فراوان است كه همگى دلالت بر اين دارند كه مكر خدا بر هر كس احاطه پيدا كند او را فوق العاده مضطرب، نگران و پريشان حال مى كند و پى در پى بلاهاى سهمگين بر او فرود مى آيد.
و آيات متعدد ديگرى هم در قرآن هست كه دلالت بر آن دارد كه: هدايت خدا بر هر كس احاطه پيدا كند او را اطمينان و آسودگى فرا مى گيرد و هيچ بيم و اندوهى نخواهد داشت. كلام الهى است:
-؛ بَلىٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ(1)آرى هر آن كس كه رو به سوى خدا كند و نيكوكردار باشد، پاداشش پيش پروردگارش محفوظ خواهد بود، و او را نه غمى است و نه بيمى.
-؛ أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ(2)بدانيد كه اولياى خدا را نه بيمى هست و نه اندوهى آن ها را فرا مى گيرد.
هم چنين كلام الهى است كه:
-؛ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اَللّٰهِ أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ(3)كسانى كه ايمان آورده باشند و دل هايشان به ياد خدا آرام گرفته باشد، بدانيد كه با ياد خدا دل ها آرام مى گيرد.
-.؛ وَ كَيْفَ أَخٰافُ مٰا أَشْرَكْتُمْ وَ لاٰ تَخٰافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللّٰهِ مٰا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطٰاناً فَأَيُّ اَلْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ(4)... كدام يك از اين دو گروه بيشتر شايسته امنيت و آسايشند؟ اگر مى دانيد بگوييد. آن ها كه ايمان آورده باشند و ايمانشان را به هيچ ظلمى نيالوده باشند. امنيت و آسايش، برازنده آن هاست و آن ها هستند كه راه يافته اند.
دومين مرتبه مكر و كيد خدا «قانون استدراج» است. به اين معنا كه به قدرى بر نعمت كسى افزوده شود كه ديگر فرصت تأمل در وزر و وبال و عواقب كار را از او بگيرد.
از قرآن نيز چنين بر مى آيد كه اين هم از جمله بلاياى الهى و از سنت هاى خداست. كلام الهى است:
-؛ وَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَعْلَمُونَ وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ(1)آن ها را هم كه آيات ما را دروغ انگاشته باشند از جايى كه ندانند به تدريج مى گيريم و به آن ها مهلت مى دهيم. نقشه من حساب شده و شديد است.
-؛(2)و هيچ پيامبرى را به جايى نفرستاديم مگر آن كه اهل آن جا را به سختى و گرفتارى مبتلا كرديم تا اظهار فروتنى كردند سپس بدى حال آن ها را به خوبى و خوشى تبديل كرديم تا آن كه آسوده خاطر شدند و گفتند پدران ما شب و روز گرفتار بوده اند. ناگهان آن ها را هم به طورى كه قدرت فهم و شعورش را نداشتند گرفتيم.
-؛ فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتّٰى يُلاٰقُوا يَوْمَهُمُ اَلَّذِي يُوعَدُونَ(3)آن ها را به حال خودشان بگذار. بگردند، بازى كنند تا آن كه آن روزى را كه وعده داده شده اند ببينند.
كه در اين باره رواياتى نيز از ائمه (ع) رسيده است. از جمله در جلد دوم كافى بابى به عنوان «استدراج» بازشده و روايت زير، يكى از آن هاست كه امام صادق (ع) فرمودند:
«اِنَّ اللهَ اِذا اَرادَ بِعَبْدٍ خَيْراً فَاَذْنَبَ ذَنْباً اَتْبَعَهُ بِنِقْمَةٍ وَ يَذْكُرَهُ الْاِسْتِغْفار وَ اِذا اَرادَ بِعَبْدٍ شَرّاً فَاَذْنَبَ ذَنْباً اَتْبَعَهُ بِنِعْمَةٍ لِيُنْسِيَهُ الْاِسْتِغْفار وَ يَتَمادى بِها وَ هُوَ قُولُ اللهِ تَعالى:(1)بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعاصى؛(2)
هرگاه خداوند تعالى اراده خيرى به بنده اش بنمايد وقتى كه بنده گناهى مرتكب شود او را به بلايى دچار مى كند كه استغفار را به يادش بياورد، و هرگاه كه اراده شر نسبت به بنده اى داشته باشد تا گناهى كرد بر نعمت او مى افزايد تا استغفار را فراموش كند و به گناه خود ادامه دهد و اين معناى كلام الهى است كه مى فرمايد "ما به زودى از جايى كه نمى دانند به تدريج، آن ها را مى گيريم" يعنى به واسطه نعمت هايى كه در برابر گناهان به ايشان مى بخشيم.
بلكه از آيه اى كه در سوره زخرف است، چنين بر مى آيد كه اگر مردم از دين برنمى گشتند و همگى كافر نمى شدند - الى ما شاء الله - خداوند بر نعمت هاى غيرمتقين مى افزود. كلام الهى است:
؛(3)اگر مردم، يك امت نمى بودند ما سقف هايى از نقره بر خانه هاى كسانى كه به خداى رحمان كفر مى ورزيدند قرار مى داديم و كاخ هايى براى ايشان بر مى افراشتيم تا از آن ها بالا
بروند و درهايى براى خانه هايشان قرار مى داديم و تخت هايى مى زديم كه بر آن ها تكيه بزنند و گنجى به ايشان مى داديم، چرا كه همه اين ها بهره مادى زندگى دنيوى است ولى آخرت پيش پروردگار توست و از آنِ خويشتن داران است.
از قرآن و روايات اهل بيت (ع) چنين به دست مى آيد كه حساب خواص با عوام فرق دارد و مى توان گفت عكس قانون استدراج است. كلام الهى است:
؛ يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا وَ زِينَتَهٰا فَتَعٰالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَرٰاحاً جَمِيلاً يٰا نِسٰاءَ اَلنَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ اَلنِّسٰاءِ إِنِ اِتَّقَيْتُنَّ فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ اَلَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً(1)اى پيامبر! به همسرانت بگو: اگر زندگى دنيوى مى خواهيد و زينت دنيا را، بياييد شما را به شايستگى بهره مند گردانم و رهايتان كنم. و اگر خدا و رسولش و سراى آخرت را مى خواهيد، بدانيد كه خداوند براى زنان محسنه شما پاداش عظيمى تهيه ديده است. اى زنان پيامبر! هر كدام از شما كار زشتى را آشكارا مرتكب شود عذابش دو چندان است و اين كار براى خدا آسان است و هر كدام از شما كه خود را براى خدا و رسول نگه دارد و كار شايسته انجام دهد اجرش را دو برابر مى دهيم و بهره شايسته اى برايش آماده كرده ايم. اى زنان پيامبر! اگر تقوا پيشه كنيد، شما مثل زنان [معمولى] ديگر نيستيد.
1) احزاب، آيه 28-32.
و در آيه ديگر نيز مى فرمايد:
؛ وَ قٰالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نٰاجٍ مِنْهُمَا اُذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْسٰاهُ اَلشَّيْطٰانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي اَلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ(1)و به يكى از آنها كه به نظرش مى رسيد نجات خواهد يافت گفت: از من هم پيش اربابت يادى بكن. شيطان ياد پروردگارش را از خاطرش برد لذا چند سال در زندان باقى ماند.
لذا مى بينيد كه چون يوسف به غير خدا پناهنده شد جزايش چند سال زندانى بود، و نيز كلام الهى است:
؛ فَلَوْ لاٰ أَنَّهُ كٰانَ مِنَ اَلْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ(2)اگر چنان چه - يونس - از تسبيح كنندگان نمى بود تا روز قيامت در دل ماهى باقى مى ماند.
در كافى آمده است كه: يكى از پيامبران بنى اسرائيل دانشمند مؤمنى را ديد كه در زير ديوار مانده و گوشت صورتش را مورچگان مى خورند. و وقتى وارد شهر شد ديد ستم گرى مرده است و مردم او را تشيع مى كنند. تعجب كرد و از پروردگارش خواست قضيه را برايش روشن كند. خداوند به او جواب داد كه اين عالم براى قضاى حاجتى به سراغ آن ظالم، رفته و او هم خواسته اش را برآورده كرده بود. لذا هر دوى آن ها را به اين صورت مدد رسانديم.
قضيه على بن يقطين و ابراهيم جمال در زمان حضرت موسى بن جعفر (ع) در تاريخ مشهور است و در سيره ائمه نظاير فراوانى دارد كه حضرت، على بن يقطين را به خاطر آن كه ابراهيم جمال را تحقير كرده بود، به حضور نپذيرفت و به او فرمود: تا رضايت او را جلب نكند او را به حضور نخواهد پذيرفت.
صاحب وسايل (رحمه الله) روايات فراوانى را در كتاب «جهاد با نفس» آورده است، از جمله اين روايت:
از مُفضّل بن عمر از ابى عبدالله - امام صادق (ع) - است كه فرمودند:
«يا مُفَضَّل! اِيّاكَ وَ الذُّنُوبَ وَ حَذِّرْها شيعَتَنا فَوَاللَّهِ ماهِىَ اِلى اَحَدٍ اَسْرَعَ مِنْها اِلَيْكُمْ اِنَّ اَحَدَكُمْ لَتُصيبُهُ الْمَعَرَّةُ مِنَ السُّلْطانِ وَ ما ذاكَ اِلاّ بِذُنُوبِه وَ اِنَّهُ لَيُصيبُهُ السُّقْمُ وَ ما ذلِكَ اِلاّ بِذُنُوبِه وَ اِنَّهُ لَيَحْبَسُ عَنْهُ الرِّزْقُ وَ ما هُوَ اِلاّ بِذُنُوبِه وَ اِنَّهُ لَيُشَدَّدُ عَلَيْهِ عِنْدَ الْمَوت وَ ما ذاكَ اِلاّ بِذُنُوبِه حَتّى يَقُولَ مَنْ حَضَرَهُ لَقَدْ غُمَّ بِالْمَوتِ؛(1)
اى مفضل! از گناه بپرهيز و شيعيان ما را هم از آن ها بدور دار كه به خدا قسم سريع تر از آن كه به شما بر مى گردند به سراغ هيچ كس نمى روند. هيچ كدام از شما مورد سرزنش سلطان قرار نمى گيرند مگر به خاطر گناهانش. هيچ كدام از شما بيمار نمى شود مگر به خاطر گناهانش. هيچ يك از شما در روزى به رويش بسته نمى شود مگر به خاطر گناهانش. هيچ يك از شما سخت جان نمى دهد مگر به خاطر گناهانش. تا آن كه كسى كه بر بالين او نشسته است مى گويد: دق كرد و مرد.»
و وقتى حضرت ديدند: پذيرش اين مطالب براى من مشكل است فرمودند:
«اَتَدْرى مِمَّ ذلِك؟؛ مى دانى چرا؟»
گفتم: نه. فرمودند: «
ذاكَ وَاللهِ اَنَّكُمْ لاتُؤْخَذُونَ بِها فِى الْاخِرَةِ وَ عَجِلَتْ لَكُم فِى الدُّنْيا؛(2)
به خدا قسم اين براى آن است كه ديگر در آخرت به خاطر آن ها مؤاخذه نخواهيد شد و در دنيا به سزاى آن ها مى رسيد و جزاى آن ها را مى بينيد.»
درحديث صحيحى از امام صادق (ع) آمده است كه:
«يَقُولُ الله عَزَّوَجَلَّ: اِذا عَصانى مَنْ يَعْرِفُنى سَلَّطْتُ عَلَيْهِ مَنْ لايَعْرِفُنى؛(1)
خداوند عزوجل مى فرمايد: وقتى كسى كه مرا بشناسد و در برابر من عصيان كند من هم كسى را بر او مسلط مى كنم كه مرا نشناسد.»
سومين مرتبه از مكر خدا و فريب او «مؤاخذه گناه كار است به واسطه گناهان خودش» و اين چيزى است كه در قرآن و روايات به لزوم بيم دادن بندگان از آن تأكيد شده است و آسوده خاطر بودن از مكرخدا را از گناهان كبيره و موبقه برشمرده است، لذا لازم است كه بنده اميدوار به رحمت خدا باشد ولى در عين حال نبايد از مكر خدا آسوده خاطر گردد، چرا كه سخط خداوند در كنارهر شرى هست، و معناى كلام حضرت در دعاى «رجبيه» هم همين است كه فرموده:
«يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ؛
اى كسى كه اميد هر خيرى را از او دارم و ايمان دارم كه سخط آن همراه هر شرى هست.»
آيات الهى نيز دلالت بر همين موضوع دارد، از اين روست كه خداى متعال در چند جاى مختلف مى فرمايد:
-؛ وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ(2)ولى اگر مردم شهرها ايمان مى آوردند و خويشتن دارى پيشه مى كردند ما هم چشمه هاى
بركت را از آسمان و زمين به روى ايشان مى گشوديم ولى آيات ما را دروغ انگاشتند، ما هم آن ها را با دستاوردهاى خودشان مؤاخذه كرديم.
-؛ أَ فَأَمِنَ أَهْلُ اَلْقُرىٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنٰا بَيٰاتاً وَ هُمْ نٰائِمُونَ(1)آيا شهر نشينان از اين كه شبان گاه وقتى كه آن ها در خوابند بلاى ما بر سرشان فرود آيند در امان هستند؟
-؛ أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ اَلْقُرىٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنٰا ضُحًى وَ هُمْ يَلْعَبُونَ أَ فَأَمِنُوا مَكْرَ اَللّٰهِ فَلاٰ يَأْمَنُ مَكْرَ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْخٰاسِرُونَ(2)يا آن كه شهرنشينان از اين كه روز، هنگامى كه مشغول بازى هستند بلاى ما برسرشان فرود آيد در امانند؟ آيا آن ها از مكر خدا آسوده خاطرند؟ در حالى كه جز مردم زيان كار ازمكر خدا آسوده خاطر نمى شوند.
مقام قرب الى الله - چنان كه بارها از آن سخن به ميان آورديم - هدف آفرينش انسان است و از نظر قرآن، جهان هستى براى انسان آفريده شده و انسان هم براى خدا و بيان در كلام الهى و در قرآن كريم به اين گونه طرح شده است:
-؛ أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يُجٰادِلُ فِي اَللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدىً وَ لاٰ كِتٰابٍ مُنِيرٍ(1)آيا نمى بينيد كه خداوند هر آن چه را كه در آسمان ها و زمين است به تسخير شما در آورده است؟
-؛ يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً(2)اى جانِ آرام گرفته! به سوى پروردگارت بازگرد.
البته رسيدن به اين مقام بسيار دشوار است.
شيخ الرئيس (رحمه الله) خوب گفته است كه انسان براى خدا آفريده شده و نيل به اين مقام ممكن نيست مگر به واسطه عمل.
لذا آدمى ناگزير است كه پيش از اقدام به طى منازل در آغاز امر، خود را بشناسد و بداند كه او كسى است كه مى تواند به جايى رسد كه بشنود هر آن چه رسول خدا مى شنيده و ببيند هر چه را كه رسول خدا مى ديد. خود حضرت فرمودند كه:
«لَوْلا تَكْثيرٌ فى كَلامِكُمْ وَ تَمْريجٌ فى قُلُوبِكُمْ لَرَأَيْتُمْ ما اَرى وَ لَسَمِعْتُمْ ما اَسْمَع؛(3)
اگر در سخن گفتن شما هم، چيزى اضافه نمى بود - پرحرفى نمى كرديد - و دل هايتان مشوب و آلوده نمى بود شما هم، آن چه را كه من مى بينم مى ديديد و آن چه را كه من مى شنوم مى شنيديد.»
هم چنين آن حضرت فرمودند:
«لَوْلا اَن الشَّياطينُ يَحُومُونَ عَلى قُلُوبِ بَنى آدَم لَنَظَرُوا اِلى مَلَكُوتِ السَّمواتِ وَ الْاَرْض؛(1)
اگر چنان چه شياطين گرد دل هاى آدمى زادگان نمى گشتند و آن ها را احاطه نكرده بودند، آن ها ملكوت آسمان ها و زمين را مى ديدند.»
باز هم آن حضرت فرمودند:
«اِنَّ لِربّكُم فى اَيّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحاتٍ اَلا فَتَعرَّضُوا لَها؛(2)
بدانيد كه در روزگار شما هم نسيم هاى رحمت مى وزد. اين را بدانيد و به آن ها رو بياوريد.»
خلاصه آن كه آدمى ناگزير است در ابتدا بداند كه در او روح الهى دميده شده و از اين رو مسجود فرشتگان وجانشين خدا بر روى زمين شده است. كلام الهى است:
-؛ فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ(3)پس وقتى كه او را نظام بخشيديم از روح خودم در او دميدم، شما هم در برابر او به سجده بيفتيد.
-.؛ وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ اَلدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قٰالَ إِنِّي أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ(4)من در روى زمين جانشينى قرار مى دهم.
و هم چنين بداند كه او امانت دار الهى است و در عالم هستى هيچ چيز جز او نتوانسته اين امانت را به دوش بكشد.
كلام الهى است:
-؛ إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً(1)ما امانت را بر آسمان ها و زمين عرضه داشتيم همه از آن ترسيدند و از به دوش كشيدن آن خوددارى كردند ولى آدمى به خاطر آن كه از ديرباز در ظلمت و جهل بوده آن را - پذيرفت و - به دوش كشيد.
و باز هم بداند كه موانع او در اين راه چيزى جزگناه و صفات رذيله نيست، و اين ها به منزله غل و زنجير اويند. كلام الهى است:
-؛ إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَ سَوٰاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ(2)ما بر گردن آن ها كنده و زنجيرهايى نهاده ايم كه تا چانه هايشان بالا آمده و آن ها را سربالا نگه داشته است. از پيش رويشان ديوارى كشيده ايم. پشت سرشان هم ديوارى كشيده ايم. به اين صورت آن ها را فرو پوشيده ايم و از اين جهت آن ها ديد ندارند. و برايشان يكسان است چه آن ها را بيم بدهى و چه ندهى. آن ها باور نخواهند كرد.
و بايد بداند كه با توبه و جهاد با نفس امّاره و صفات رذيله، اين موانع از ميان برداشته مى شود كه اين كار از مهم ترين كارهاست و تا كسى آن را انجام نداده باشد قطعا امكان سير و حركت در اين راه برايش فراهم نخواهد شد.
آن چه لازم به تذكر است اين است كه توبه حتما بايد براى خدا صورت گيرد و چنين توبه اى است كه در قرآن «توبه نصوح» ناميد شده است. كلام الهى است:
؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اَللّٰهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسىٰ رَبُّكُمْ أَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ وَ يُدْخِلَكُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ يَوْمَ لاٰ يُخْزِي اَللّٰهُ اَلنَّبِيَّ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعىٰ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمٰانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنٰا أَتْمِمْ لَنٰا نُورَنٰا وَ اِغْفِرْ لَنٰا إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد به سوى خدا توبه خالصى بكنيد. اميد است كه پروردگارتان بدى هاى شما را ناديده بگيرد و شما را وارد باغ هايى بكند.
البته در كلمه نصوح چند گونه نظر هست، از جمله محقق طوسى (رحمه الله) چنين نظر داده اند كه توبه نصوح توبه ايست كه براى خدا باشد و اگر كسى به خاطر آن كه در آتش جهنم نرود توبه كند توبه اش «نصوح» نخواهد بود.
و نيز بداند كه اين سير از اشرف امور است و هيچ شرافت و لذت و هدفى براى آدمى بهتر و لطيف تر و مهم تر از اين سير نيست. چرا كه آدمى در ابتدا «سير من الحقّ الى الخلق» كرده است و سپس «سير من الخلق الى الحق» و پس از آن «سير من الحق فى الحق»، كه اين سير پس از وصول او به مقام قرب صورت مى گيرد، در روايت معراج است كه:
«يا اَحْمَدُ اِنَّ فِى الْجَنَّة قَصْراً مِنْ لُؤْلُؤَةٍ فَوْقَ لُوْلُؤَةٍ وَ دُّرَّةٍ فَوْقَ دُرَّة، لَيْسَ فيها قَصْمٌ وَ لا وَصْلٌ، فيهَا الْخَواصُّ، اَنْظُرُ اِلَيْهِمْ كُلَّ يَوْمٍ سَبْعينَ مَرَّةً فَاُكَلِّهِمْ، كُلَّما نَظَرْتُ اِلَيْهِمْ اَزيدُ فى مُلِكِهِم سَبْعينَ ضِعْفاً، وَاِذا تَلَذَّذَ اَهْلُ الْجَنَّةِ بِالطِّعامِ وَ الشَّرابِ تَلَذَّذُوا بِكَلامِى و ذِكْرِى وَ حَديثى قالَ: يا رَبِّ! ما عَلَامَاتُ
1) تحريم، آيه 8.
اُولئِكَ قالَ: هُمْ فِى الدُّنْيا مَسْجُونُون. قَدْ سَجَنُوا اَلْسِنَتَهُمْ مِنْ فُضُولِ الْكَلامِ وَ بُطُونَهُمْ مِنْ فُضُولِ الطَّعام...؛(1)
اى احمد! در بهشت قصرى است از در و مرجان كه بر روى هم انباشته شده اند. پيوند و جدايى در آن ها نيست. خواص من در آن ها ساكن اند، همه روزه هفتاد بار به ايشان نظاره مى كنم و با آنان سخن مى گويم و هر بار كه بر آنان نظر كنم بر ملكشان هفتاد برابر مى افزايم و در جايى كه اهل بهشت از خوردنى و نوشيدنى لذت مى برند لذت اين ها در ياد من و كلام من و سخن گفتن از من است. - پيامبر (ص) - سؤال كرد: پروردگارا! نشانه اين ها چيست؟ پروردگار فرمود: زندانيان اند. آن ها كه زبان هايشان را از حرف زيادى بازداشته اند و شكم هايشان را از خوراك زيادى.»
بنابراين با توجه به كلام حضرت حق كه فرمود: «بر ملكشان هفتاد برابر مى افزايم» به معناى سعه وجودى و استكمال آنان است. هم چنين بايد به كلام آن حضرت كه فرمود: «لذت اين ها در ياد من و كلام من و سخن گفتن از من است» توجه كرد.
چه زيبا سروده است:
هَنيئاً لِارْباب النّعيم نعيمهم
و لِلْعاشق الْمسكين ما يتجرّعُ (2)
نعمت اهل نعيم جمله گواراشان
عاشق بى چاره راست حسرتِ نعمت
آرى، اين انسان كه از حق به سوى خلق آمده تا بلكه روزى از خلق به سوى حق بازگردد در خلق فرو مانده و سيرش «من الخلق الى الخلق» شده است. لذا او همانند
جانورى است كه در گنداب باشد و شبيه كرم ابريشمى است كه به قدرى بر دور خود تار مى تند تا بميرد.
اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «
رَحِمَ اللهُ امْرَىءً علم مِنْ أيْنَ وَ فى أيْنَ وَ اِلى أين؛(1)
خدا رحمت كند كسى را كه بداند از كجا آمده است، در كجاست و به كجا مى رود.»
1) العلم و الحكمة فى الكتاب و السنه، ص 283.
منزل اول: پس از معرفت، اولين منزل، «تخليه» خواهد بود كه هم كار بسيار مشكلى است و هم نياز به فعاليت و استقامت و شناخت روش مبارزه، يعنى جهاد اكبر دارد.
منزل دوم: دومين مرحله، «تحليه» است كه آن هم نيازمند سخت كوشى و رياضت هاى فراوان است. خلاصه سير از منزل اول تا منزل دوم و عبور از آن كارى بى نهايت دشوار است. كلام الهى است:
؛ فَلاَ اِقْتَحَمَ اَلْعَقَبَةَ ثُمَّ كٰانَ مِنَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ(1)از آن گردونه مهم نگذشت. و تو چه مى دانى كه آن گردونه چيست؟ آزاد كردن برده اى، يا غذا دادن در روز گرسنگى، يتيمى از خويشاوندان يا مستمندى خاك نشين را، سپس از كسانى باشد كه ايمان آورده، و يك ديگر را به شكيبايى و رحمت توصيه مى كنند.
قرآن بر اين مطلب اذعان دارد كه انسان طبيعتا و از روى ميل وارد اين سير نمى شود، ديگر آن كه اين سير بى نهايت مشكل است، هم چنين «تخليه» كه عبارت از «فك رقبه» باشد و «تحليه» كه عبارت است از «اطعام» كه خود به منزله عبور از عقبه مى باشند. ديگر آن كه اصحاب يمين كسانى هستند كه وارد اين عقبه ها شده باشند و گرنه اصحاب المشئمة خواهند بود و هم چنان كه در دنيا در قشر طبيعت اسير و زندانى هستند در آخرت هم «نار مؤصده» اى بر آنان حاكم است.
1) بلد، آيه 11-17.
منزل سوم: اما وصول به منزل سوم، يعنى «تجليه» بسى دشوار است. براى رسيدن به اين مرحله عبور كردن از دو منزل پيشين، قهرى است. البته خداوند تعالى او را به راه راست هدايت مى كند و با تجلى رحمانى بر قلبش متجلى مى گردد و اين تجلى در گروى اقتضا است و پس از تكميل شرايط آن كه همان «تخليه و تحليه» است دلش به نور الهى روشن مى شود و قهرا امر «تجليه» برايش حاصل مى شود همان طور كه در كلام الهى بيان شده است:
-؛ اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ(1)
خداوند، ولى و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند؛ آنها را از ظلمت ها، به سوى نور بيرون مى برد.
-؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ(2)اى كسانى كه ايمان آورده ايد در راه خدا خويشتن دارى كنيد و به فرستاده اش ايمان بياوريد تا خداوند دو مشت پر از رحمتش را به شما بدهد و نورى در برابر شما قرار دهد كه به واسطه آن راه برويد و خداوند شما را بيامرزد. چرا كه خدا بسيار آمرزش گر و مهربان است.
-؛ أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا كَذٰلِكَ زُيِّنَ لِلْكٰافِرِينَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(3)آيا كسى كه مرده بود و سپس ما زنده اش كرديم و نورى برايش قرار داديم تا به واسطه آن در بين مردم راه رود هم چون كسى است كه مثل او - هم چنان در ظلمات مانده است و نمى تواند از آن خارج شود؟
-؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ(1)اى ايمان آورده ها! اگر تقواى خدا پيشه كنيد خدا هم برايتان قدرت تشخيص بين حق و باطل قرار مى دهد.
منزل چهارم: منزل فنا و لقا، بازگشت به خدا، رسيدن به مقصود، پيدا كردن گم شده، به دست آوردن اطمينان، درك تعلّق، درك قيوميت حق تعالى، باطل بودن هر كس جز او، درك آن كه اول و آخر و ظاهر و باطن اوست، درك حقيقت لا اله الا الله و درك اين كه خداوند تعالى روشنى بخش آسمان ها و زمين است كه در اين صورت در دلش هيچ چيز باقى نمى ماند مگر خدا، يا براى خدا. لذا دلش اسير خدا مى شود، و جز خدا نمى بيند و نمى شنود و جز خدا، يا براى خدا، نمى گويد. لذا وجودش، عملش و نيتش براى خدا مى شود. شرح مطلب را با نگاهى كوتاه به كلام الهى در اين باره بيان مى كنيم در مواردى كه مى فرمايد:
اول:.؛ قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحىٰ إِلَيَّ أَنَّمٰا إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً(2)لذاكسى كه اميد به ملاقات پروردگارش داشته باشد، بايد كار شايسته كند و كسى را در عبادت پروردگارش شريك نگيرد.
دوم:؛ يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً(3)اى جان آرام گرفته! سرخوش و خرسند به سوى پروردگارت باز گرد.
سوم:؛ سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ(4)به تحقيق آيات خود را در جهان و در وجود خودشان به ايشان نشان خواهيم داد تا بر
ايشان روشن شود كه او حق است. آيا همين - صفت - براى پروردگارت كافى نيست كه بر هر چيزى شاهد است؟
چهارم:؛ لَهُ مُلْكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ وَ اَلظّٰاهِرُ وَ اَلْبٰاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ(1)آسمان ها و زمين از آن او است. جان مى بخشد و جان مى گيرد و بر هر كارى قادر است. اول و آخر، پيدا و نهان اوست. و او از هر چيز آگاه است.
پنجم:؛ رَبُّ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلاً(2)او پرودگار مشرق و مغرب است. جز او پناهى نيست لذا او را به وكالت خود برگزين.
ششم:.؛ وَ لاٰ تَدْعُ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ لَهُ اَلْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ(3)جز او پناهى نيست. همه چيز هلاكت پذير است مگر روى او.
هفتم:.؛ اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكٰاةٍ فِيهٰا مِصْبٰاحٌ اَلْمِصْبٰاحُ فِي زُجٰاجَةٍ اَلزُّجٰاجَةُ كَأَنَّهٰا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لاٰ شَرْقِيَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِيَّةٍ يَكٰادُ زَيْتُهٰا يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ نُورٌ عَلىٰ نُورٍ يَهْدِي اَللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ(4)خدا روشنايى بخش آسمان ها و زمين است.
هشتم:؛ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِيتٰاءِ اَلزَّكٰاةِ يَخٰافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ(5)در خانه هايى كه خدا اجازه داده برافراشته شوند و در آن ها ياد اسم او بشود، بامدادان و شام گاهان او را در آن خانه ها تسبيح كنند، مردانى كه نه خريد و فروش و نه تجارت ايشان
را از ياد خدا و بر پا داشتن نماز و و دادن زكات باز نمى دارد و از روزى كه دل ها و ديدگان در آن دگرگون مى شوند مى ترسند.
نهم:.؛ وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ وَ لَوْ يَرَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ اَلْعَذٰابَ أَنَّ اَلْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعَذٰابِ(1)ولى آن هايى كه ايمان آورده باشند خدا را بيشتر دوست دارند.
دهم:؛ إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ لاٰ نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُكُوراً(2)ما به خاطر خدا به شما غذا مى دهيم، نه از شما عوض مى خواهيم و نه توقع تشكر داريم.
محدث قمى از ابن خالويه نقل كرده است كه تمام مناجات مناجات شعبانيه از ائمه (ع) بوده و در آن جا آمده است كه:
«اِلهى! هَبْ لى كَمالَ الاِنْقِطاعِ اِلَيْكَ وَاَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها اِلَيْكَ حَتّى تَخْرِقَ اَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّور فَتَصِل اِلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصير اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِك. اِلهى! وَاجْعُلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَاَجابَكَ وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَ عَمِلَ لَكَ جَهْراً؛(3)
اى معبود من! به من نيرويى ده كه كاملاً از همه بِبرُم و به تو روى آورم، وچشم دل ما را با نور نگاهش به سوى خودت روشن كن تا چشم دل ها پرده هاى نور را بدرند و به معدن و مركز عظمت برسند و جان هاى ما به عزت و سربلندى قدست بياويزند. اى معبود من! هم چنين مرا در رديف آنانى قرار ده كه صدايشان كردى و به تو جواب دادند، و آن ها را ملاحظه كردى و آنان در برابر هيبت و عظمت تو مدهوش شدند، و تو با آنان در پنهانى زمزمه كردى و مناجات نمودى و او آشكارا براى تو كار كرد.»
در دعاى عرفه حضرت امام حسين (ع) نيز آمده است كه:
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ اِلَيْكَ؟ اَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَك؟ مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ اِلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْك؟ وَ مَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الْآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ اِلَيْكَ؟ عَمِيَتْ عَيْنٌ لاتَراكَ عَلَيْها رَقيباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيباً. اِلهى اَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ اِلى الْاثارِ فَارْجِعْنى بَكِسْوَةِ الْاَنْوارِ وَ هِدايَةِ الْاِسْتِبْصارِ حَتّى اَرْجِعَ اِلَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ اِلَيْكَ مِنْها مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ اَلَيْهَا وَ مَرْفُوعَ الْهِمِّةِ عَنِ الاِعْتِماِد عَلَيْها اِنَّكَ عَلى كُلِّ شىءٍ قَدير؛(1)
چگونه مى شود به واسطه آن چه در وجود خود نيازمند توست به وجود تو استدلال كرد؟ مگر غير از تو را ظهورى هست كه تو را نيست تا او مظهر تو باشد؟ تو كى پنهان بودى تا نياز به دليلى باشد كه وجود تو را اثبات بكند و چه وقت دور شدى تا آن كه موجب نزديكى ما به تو بشود؟ كور باد چشمى كه تو را بر خود مراقب و مواظب نبيند و دريده باد سينه بنده اى كه تو از محبت خود او را بى نصيب گذاشته باشى. اى معبود من! تو فرمان دادى تا به آثار، مراجعه شود اينك از تو مى خواهم كه مرا در لباس و پوشش انوار و هدايت بينش و استبصار به سوى خود بازگردانى تا هم چنان كه از تو، به آثار داخل شدم در حالى كه نهادم از نظر، به سوى آثار مصون باشد دوباره به سوى تو باز گردم و همتم از تكيه كردن و پشت گرمى به آثار دست برداشته باشد. كه تو بر هر كارى توانايى.»
و باز در همان دعا آمده است كه:
«اَنْتَ الَّذى اَشْرَقْتَ الْاَنْوارَ فى قُلُوبِ اَوْلِيائِكَ حَتّى عَرَفُوكَ وَ وَحَّدُوكَ وَ اَنْتَ الَّذى اَزَلْتَ الْاَغْيارَ عَنْ قُلُوبِ اَحِبّائِكَ حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَ لَمْ يَلْجَئُوا اِلى غَيْرِكَ. اَنْتَ الْمُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ اَوْحَشَتْهُمُ الْعَوالِمُ وَ اَنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ الْمَعالِمُ. ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَ مَا الَّذى فَقَدَ
1) مفاتيح الجنان، دعاى حضرت امام حسين (ع) در روز عرفه.
مَنْ وَجَدَكَ لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلاً وَ لَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوِّلاً. كَيْفَ يُرْجى سِواكَ وَ اَنْتَ ما قَطَعْتَ الْاِحْسانَ وَ كَيْفَ يُطْلَبُ مِنْ غَيْرِكَ وَ اَنْتَ، ما بَدَّلْتَ عادَةَ الْاِمْتِنان. يا مَنْ اَذاقَ اَحِبّائَهُ حَلاوَةَ الْمُؤانَسَةِ فَقامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَمَلِّقين وَ يا مَنْ اَلْبَسَ اَوْلِيائَهُ مَلابِسَ هَيْبَتِه فَقامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُسْتَغْفِرين؛(1)
تو آنى كه در دل هاى اوليايت انوار را به تابش و اشراق واداشتى تا آن كه تو را شناختند و به يكتايى تو اقرار نمودند و تو آنى كه غير را از دل دوست دارانت بيرون راندى تا آن جا كه محبت غير از تو را به دل نگرفتند و به كسى جز تو پناه نبردند. وقتى عوالم - مترتّبه - آن ها را به وحشت وامى دارد تو هم دم آن ها هستى و تو بودى كه آن ها را راهنمايى كردى تا نشانه ها در برابر آن ها ظاهر شدند آن كس كه تو را گم كرد مگر چه به دست آورد و آن كس كه تو را يافت چه چيزى را از دست داد و گم كرد.
بى چاره آن كس كه به غير تو راضى شود و زيان كار آن كس كه تو را با ديگرى عوض كند. جايى كه تو هنوز احسانت را نبريده اى چطور مى شود كه به غير تو دل بست و از جز تو چشم داشت؟ در حالى كه تو عادت منت بخشى ات را تغيير نداده اى چگونه مى شود كه از غير تو چيزى درخواست كرد؟ اى آن كه شيرينى انس با خود را به دوست دارانت چشاندى لذا در برابر تو، به چاپلوسى و تملّق ايستادند. و اى آن كه لباس هيبتت را بر تن اوليايت پوشاندى، لذا در پيشگاه تو به آمرزش خواهى ايستادند.»
و از كلمات اميرمؤمنان (ع) است كه:
«اِلهى كَفى بى عزاً اَنْ اَكُونُ لَكَ عَبْداً وَ كَفى بى فَخْراً اَنْ تَكُونَ لى رَبّاً. اَنْتَ كَما اُحِبُّ فَاجْعَلْنى كَما تُحِبُّ؛(2)
اى معبود من! همين فخر مرا بس كه بنده تو باشم و همين عزت مرا بس كه تو پروردگار
من باشى. تو هم چنانى كه من دوست مى دارم لذا مرا هم آن چنان كن كه خودت دوست مى دارى.»
در مصباح الشريعه از امام صادق (ع) در حديث بلندى روايت شده است كه:
«اَلْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرَ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّة فَما فَقَدَ مِنَ الْعُبُودِيَّةِ وَجَدَ فِى الرُّبُوبِيّة وَ ما خِفىَ عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ اُصيبَ فِى الْعُبُودِيَّة. قالَ اللهُ تَعالى: سَنُريهِمْ آياتُنا فِى الْافاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقّ. اَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ اَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىءٍ شَهيد... وَ تَفْسيرُ الْعُبُودِيَّةِ بَذْلُ الْكُلَّ... وَ حُرُوفُ الْعَبْدِ ثَلاثَة: الْعَيْن، وَ الْباء، وَالدّال. فَالْعَيْنُ عِلْمُهُ بالله وَ الباءُ بَوْنُهُ عَمَّنْ سِواه وَ الدّالُ دُنُوُّهُ مِنَ اللهِ تَعالى بِلاكَيْفٍ وَ لا حِجاب...؛(1)
بندگى حقيقى جوهره ايست كه اساس و ذات آن ربوبيت است لذا هر آن چه از عبوديت گم شود و از دست برود در ربوبيت يافت مى شود و هر چه كه از ربوبيت در پرده باشد در عبوديت به آن مى توان رسيد. كلام الهى است: (نشانه هاى خودمان را در جهان و در وجود خودشان به آن ها نشان خواهيم داد تا برايشان روشن گردد كه او حق است. آيا همين كافى نيست كه پروردگار تو كسى باشد كه بر همه چيز شاهد و گواه باشد؟) تفسير عبوديت هم چشم پوشيدن از همه وابستگى هاست... كلمه عبد هم از سه حرف تشكيل شده است. عين. با. دال.
عين. نشانه علم بنده به خداست.
باء. نشانه بَوْن يعنى دورى قلب اوست از غير خدا.
دال. نشانه دُنُوّ يعنى نزديكى اوست به خداوند تعالى بدون هيچ پرده و هيچ گونه بعد و چگونگى....»
1) مصباح الشريعه، منسوب إمام الصادق (ع)، ص 7، (الباب الثانى).
معناى كلام آن حضرت كه فرمود: «العبودية جوهرة كنهها الرّبوبية» با استشهاد به آيه اى كه حضرت فرمودند آن است كه: عبوديت موجب استقلال او مى شود به طورى كه حتى خودش را گم مى كند و توجه به استقلال و قيوميت خداوند تعالى پيدا مى كند و در خانه به جز صاحب خانه را نمى بيند.
چه خوش گفته است:
به صحرا بنگرم صحرا تو بينم *** به هر جا بنگرم كوه و در و دشت
به دريا بنگرم دريا ته و بينم *** نشان از قامت رعنا ته و بينم(1)
منزل پنجم: «سير من الحق فى الحق» است و در حقيقت اولين منزل، همين است و مابقى مقدمه پيدا كردن گم شده و رسيدن به مقصودند. معلوم است كه سير در اين منزل نامتناهى است و حد و مرزى ندارد، چرا كه ذات مقدس حضرت حق اين چنين است. لذا در هر حركت و سيرى لذت هاى نامكررى هست و منظور از كلام الهى - كه فرموده است:
؛ فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(2)كسى هم نمى داند كه براى آن ها چه چشم روشنى هايى ذخيره شده است. - نيز همين است.
عرفا هم بر اين سير و سلوك ها نام هايى نهاده و منازلى قرار داده اند، هر منزلى را هم نامى خاص داده اند، مثل: «صحو و محق»، ولى از هفت منزل فراتر نرفته اند. اولين منازلشان «تخليه» و آخرين منزلشان «هيمان» است. ولى همين كه براى منازل اين سير انتهايى در نظر گرفته اند اشتباه فاحشى است، چرا كه اين سير را نهايت نيست و به چند دليل بر منازل آن نمى توان نامى نهاد.
هم چنين آن ها خود ازنظر گفتار و تسميه باهم اختلافاتى دارند و گاهى سخنانشان از گستاخى هايى كه موافق با عقل و شرع نباشد خالى نيست. آن چه مى توان گفت كه با قرآن، كلام رسول خدا، ائمه هدى (ع) و سخنان بزرگان قوم نيز موافق باشد، همين بود كه گفته شد.
محبت خداوند تعالى مقول به تشكيك است و به اعتبار سبب، شدت و ضعف پيدا مى كند، لذا داير مدار معرفت و سير انسان و وصول او به اين منازل است و عرفا را در اين خصوص سخنانى هست. آنان براى محبت مراتبى قائل شده اند و بعضى بيش از ده منزل و مرتبه براى آن ذكر كرده اند و براى هر منزل و مرتبه اى هم اسم خاصى گذاشته اند كه در اين هم باز با هم اختلاف دارند و ما مهم ترين آن ها را در اين جا نقل مى كنيم:
محبت، به معناى ميل شديد نسبت به موجودى كه با نفس اماره، عقل يا روح، سنخيت و سازگارى داشته باشد. علامت وجود اين حس هم اين است كه او از اوامر و نواهى آن موجود پيروى كند. كلام الهى است:
؛ قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اَللّٰهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ(1)بگو: اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا هم شما را دوست داشته باشد و گناهتان را بيامرزد.
و از نشانه هاى آن اراده، جديت، وشجاعت در مورد خواسته هاى محبوب است. آيا اين طور نيست كه پرنده تا وقتى كه بچه ندارد فعال نبوده و شجاعت به خرج نمى دهد ولى تا بچه دار مى شود كسالتش به فعاليت تبديل مى شود و ترسش به شجاعت؟
وداد، كه همان ثبات و استقرار است. معنايش اين است كه محبت در دلش رسوخ كرده و جا گرفته است و اين همان معناست كه در كلام امام زين العابدين (ع) هست كه فرموده اند:
1) آل عمران، آيه 31.
«وَ عِزَّتِكَ لَقَدْ اَحْبَبْتُكَ مَحَبَّةً اِسْتَقَرَّتْ فى قَلْبى حَلاوَتُها وَ آنَسَتْ نَفْسى بِبِشارَتِها؛(1)
به عزت و سرافرازى ات قسم كه من چنان دوستت دارم كه شيرينى اش در دلم جا گرفته و جانم با بشارت آن مأنوس گشته است.»
و نشانه آن نيز لذت خلوت با اوست، و شايد در آيه زير هم اشاره به آن باشد كه فرموده است:
.؛ وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ وَ لَوْ يَرَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ اَلْعَذٰابَ أَنَّ اَلْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعَذٰابِ(2)اما آن هايى كه ايمان آوردند محبتشان نسبت به خدا شديدتر است.
و در احاديث قدسى است كه
: «كَذَبَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ يُحِبُّنى فَاِذا جَنَّهُ اللَّيْلُ نامَ عَنّى أَلَيْسَ كُلُّ مُحِبٌّ يُحِبٍّ خَلْوَةَ حَبيبِه؟؛(3)
كسى كه ادعا مى كند مرا دوست مى دارد و شب كه او را فرو مى پوشد مرا فراموش مى كند و مى خوابد، دروغ مى گويد. مگر نه آن كه هر دل داده اى دوست دارد با دل دار خود خلوت كند؟»
و چه خوش گفته است شاعر:
عَجَبا لِلْمُحِبِّ كَيْفَ يَنام *** اِنَّمَا النَّومَ عَلَى الْمُحِبِّ حرام(4)
در شگفتم ز عاشق ار خوابد *** عشق خواب از دو چشم واتابد
عشق، همان طورى كه گياهى بر تنه درخت مى پيچد و آن را در آغوش مى كشد، پس عاشق هم كسى است كه محبت، پيرامون قلبش را فرا گرفته باشد و او را از خواب
1) بحار الانوار، ج 91، ص 169، (باب 32، ادعيه المناجاة)، ح 22؛ ذيل المناجاةُ الانجيليَّةُ لِمُولا على بن الحسين (ع).
2) بقره، آيه 165.
3) بحارالانوار، ج 67، ص 14، (باب 43، حب الله تعالى)، ح 2.
4) ر. ك: بحارالانوار، ج 67، ص 159، (باب 52، اليقين و الصبر على الشدائد) در توضيح حديث 17، اشاره اى به مصرع اول اين بيت داشته است.
وخوراك و تمامى تمايلات بازداشته باشد، و ديگر جز فكر و ذكر محبوب و شنيدن كلام او حتى اسمش و تعريفش هيچ ميلى براى او باقى نگذاشته است. كلام الهى است:
؛ اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ(1)كسانى كه ايستاده، نشسته و به پهلو - در همه حال - به ياد خدا هستند و در آفرينش آسمان ها و زمين مى انديشتند - و مى گويند - پروردگارا! اين ها را بى هوده نيافريده اى. تو پاك و منزه اى. لذا ما را از عذاب آتش در امان بدار.
و نشانه آن اين است كه هر كس به محبوب وابستگى داشته باشد او را دوست مى دارد به همين دليل نسبت به مؤمنان ايثار مى كند. كلام الهى است:
؛ وَ اَلَّذِينَ تَبَوَّؤُا اَلدّٰارَ وَ اَلْإِيمٰانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هٰاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لاٰ يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حٰاجَةً مِمّٰا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ(2)و كسانى كه پيش از ايشان جامه ايمان به تن كردند و صاحب خانه شدند آن هايى را كه به سوى ايشان مهاجرت كرده باشند دوست مى دارند و در مقايل آن چه به ايشان دادند هيچ خواهشى در دل از آن ها ندارند و آن ها را بر خودشان مقدم مى دارند هر چند هم كه تنگ دست باشند. و نيز هر كس كه مهار بخل خود را بكشد، رستگاران اين ها هستند.
نقل شده است كه يكى از انصار با آن كه از جمله اشراف بود، خانه اش را به يكى از مهاجرين داد و خود در كوچه نشست، وقتى كه از او علت عملش را جويا شدند در
جواب گفت: اگر مهاجرين در كوچه بنشينند براى خودشان مايه ننگ است و براى ما موجب نگرانى و دلهره اما من بدون آن كه عارم باشد در كوچه نشسته ام.
هوا، كه عبارت است از غرق شدن در چيزى. و علامتش آن است كه محبوب هرگز از خاطرش نرود:
خِيالُكَ فى عَيْنى وَ ذِكْرُكَ فى فَمى؛ خاطرت در نظرم هست و لبم ذاكر تو
وَ مَثْواكَ قَلْبى فَاَيْنَ تَغيب(1)جايگاهت دل من، پس تو به هر جا هستى
كلام الهى است:
؛ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِيتٰاءِ اَلزَّكٰاةِ يَخٰافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ(2)نه تجارت و نه خريد و فروش مى تواند ايشان را از ياد خدا باز دارند.
و نشانه اش ترس از دورى در حين وصل است، و معتقد است كه هر چه از دوست رسد نيكوست. و هر كارى براى محبوب بكند - هر قدر هم كه زياد باشد - آن را ناچيز و بى مقدار مى داند. و هر آن چه را كه محبوب براى او انجام دهد - هر قدر هم كه كم باشد - آن را زياد مى بيند.
در خبر است كه:
عدى بن حاتم پس از شهادت اميرالمؤمنين (ع) پيش معاويه رفت. معاويه از او پرسيد: طرفه هايت كجا هستند؟ - چرا كه او سه پسر داشت به نام هاى طريف، طارف و مطروف كه هر سه در جنگ صفين به شهادت رسيده بودند - عدى در جواب معاويه گفت: در راه اميرالمؤمنين (ع) به شهادت رسيدند.
معاويه گفت: على با تو شرط انصاف را نگه نداشت. زيرا فرزندان تو به شهادت رسيدند و فرزاندان او ماندند.
عدى گفت: من شرط انصاف را با او نگه نداشتم، زيرا على به شهادت رسيد و من ماندم.
معاويه گفت: على را برايم وصف كن.
عدى گفت: جز از روى عدل سخن نمى گفت و شب كه مى شد مثل فرزند مرده اندوهناكى، اشك مى ريخت و مى گفت:
«يا دُنْيا!... غُرِّى غَيرى؛(1)اى دنيا! برو كس ديگرى را بفريب.»
هم چنين مى فرمايد:
«آه! مِنْ [قِلَّةِ] الزّاد وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ وَحْشَةِ الطَّريق؛(2)واى! از كمى ره توشه و درازاى سفر و ترس ناكى راه.»
معاويه گفت: شهادت او را چگونه تحمل مى كنى؟
عدى گفت: مثل كسى كه پسرش را در دامنش سربريده باشند و او صبر كند بر اين مصيبت.»(3)شعف، كه عبارت است از پوسته اى در پيرامون قلب. منظور آن است كه محبت خداوند مانع از ورود محبت ديگران در دل او بشود، مثل آن كه اين محبت دور دل او را ديوار كشيده باشد، چنان كه زبان و چشم و گوش هم با پرده فرو پوشيده مى شوند. قرآن هم زليخا را به اين لقب معرفى كرده و گفته است زنان شهر چنين حالى پيدا كردند. كلام الهى است:
؛ وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِي اَلْمَدِينَةِ اِمْرَأَتُ اَلْعَزِيزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قٰالَتِ اُخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمّٰا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَكٌ كَرِيمٌ(1)زنانى در شهر گفتند: زن عزيز، پسرخوانده اش را به خود فرا خوانده است. از عشق او هلاك است. ما كه او را در گمراهى آشكارى مى بينيم. وقتى كه زليخا خبر فريفتگى آن ها را شنيد، پيكى فرستاد و آن ها را دعوت كرد. و پشت آن ها متكايى گذاشت و به دست هر يك چاقويى داد و به يوسف گفت در برابر آن ها ظاهر شو. وقتى كه زنان، يوسف را ديدند او را بزرگ داشتند و دست هايشان را بريدند و گفتند: پناه بر خدا! اين بشر نيست. او غير از فرشته محترم چيز ديگرى نيست.
تَيْم، كه همان اسارت و اظهار خوارى و بندگى است. «متيّم» در اين حال خود را فقط و فقط وابسته و او را مستقل مى بيند. محبوب را آقا و صاحب اختيار و خود را بنده و خدمت گزار مى بيند. او را قيوم و خود را در حال هلاكت، باطل شدن و از بين رفتن مى بيند. او را عزيز، خود را خوار و ذليل مى بيند.
لذا معمولاً محال است كه با او مخالفت كند. دوست دارد كه بميرد ولى درحق محبوب خطا و گناهى از او سرنزند، كلام الهى است:
؛ قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ(2)يوسف گفت: پروردگارا زندان را بيشتر از آن چيزى كه مرا به آن فرا مى خوانند دوست مى دارم.
و اميرالمؤمنين (ع) نيز فرموده است:
«[الهى] ما عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نارِك وَ لا طَمَعاً فى جَنَّتِك، لَكِنْ وَجَدْتُكَ اَهْلاً للعِبادَةِ فَعَبَدْتُك؛(3)
نه از بيم آتشت تو را بندگى كردم و نه به طمع بهشتت، لكن شايان عبادت ديدمت و بندگى ات را برگزيدم.»
و نيز فرمودند:
«وَ اللهِ لَوْ اُعْطيتُ الْاَقاليمَ السَّبْعَة وَ ما تَحْتَ اَفْلاكِها عَلى اَن أَعْصِىَ اللهَ فى نَمْلَةٍ أَسْلُبُها جُلْبَ شَعيرَةٍ ما فَعَلْتُهُ؛(1)
به خدا قسم اگر هفت قاره و هر آن چه را كه زير آسمان آن ها هست به من بدهند تا نسبت به مورچه اى خدا را سرپيچى كنم و پوست جوى را از دهان او بگيرم هرگز اين كار را نخواهم كرد.»
لذا مى بينيم كه يوسف هم با وجود آن كه بيش از بيست مورد اقتضاى گناه برايش موجود بود مرتكب گناه نشد، با آن كه يك مورد از آن اقتضائات، مردان بى نظيرى را بر زمين مى زند. شيخ انصارى (رحمه الله) در كتاب «عدالت» نقل كرده است كه: «از مقدس اردبيلى پرسيدند: اگر گرفتار زنى بشود و هيچ مانعى برايش نباشد آيا مرتكب زنا مى شود يا خير؟ ايشان در جواب، «نه» نگفت بلكه گفت:
«اَعُوذُ بِاللهِ مِنْ ذلِكَ الْاِبْتِلاء(2)پناه بر خدا از يك چنين گرفتارى.»
در خاتمه اين گفتار، مسئله اى اخلاقى را مطرح مى كنيم و آن اين است كه در روايت هاى مستفيضه از ائمه (ع) رسيده است كه:
«مَنْ عَيَّرَ مُؤْمِنا بشَىءٍ لمْ يمُتْ حتى يَركَبُه؛(3)هر كس كه مؤمنى را مورد شماتت و سرزنش قرار بدهد اگر چه در مورد معصيت خدا، خداوند او را به همان كار شايان سرزنش مبتلايش مى كند.»
گويا اين آيات مذكور هم اين مسئله را يادآورى كرده اند، و براى همين است كه گفت: فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ؛ يعنى وقتى حرف هاى آن ها را كه برخاسته از حسد و خودبينى بود شنيد. كه البته اين مسئله خود شايان تأمل است.
از آن جا كه اميرالمؤمنين (ع) بارها و بارها درخواست مقام قرب را از خدا مى كند معلوم مى شود كه اين مقام از موارد فضل الهى است كه به هر كس كه بخواهد مى دهد. لذاست كه حضرت فرمود: «فانّه لاينال الا بفضلك» و اين اشاره به توحيد افعالى است كه اغلب مردم از آن بى بهره اند. كلام الهى است:
؛ وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ(1)بيشترشان هم ايمان نمى آورند مگر آن كه مشرك باشند.
بنابراين، توحيد به چند نوع تقسيم مى شود:
الف) توحيد ذاتى: اين نوع توحيد در كلام الهى كه فرموده:
؛ لَوْ أَرٰادَ اَللّٰهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفىٰ مِمّٰا يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ سُبْحٰانَهُ هُوَ اَللّٰهُ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ(2)مورد نظر است، در فلسفه هم به آن، «واحدية الذات» اطلاق مى شود.
ب) توحيد صفاتى: منظور از كلام الهى:؛ قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ(3)همان است، در فلسفه هم «احديّة الصفات» به آن اطلاق مى گردد، يعنى صفات حضرت حق عين ذات مقدس اوست.
ج) توحيد عبادى: اين نوع توحيد نيز در كلام الهى كه فرموده:؛ قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحىٰ إِلَيَّ أَنَّمٰا إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً(4)مورد نظر قرار گرفته است.
د) توحيد افعالى: اين نوع نيز، در كلام الهى مورد توجه قرار گرفته است:
.؛ يَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ لاٰ يَخْفىٰ عَلَى اَللّٰهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ(1)حكومت امروز از آن كيست؟ متعلق به خداوند يكتاى قهار است.
منظور آن است كه ملكوت آسمان ها و زمين به دست اوست، اوست كه آفريدگار هر چيز است. در عالم وجود، هيچ چيز جز به مشيت الهى انجام نمى گيرد. ملائكه، قوانين طبيعت و اختيار انسان، واسطه و وسيله اى بيش نيستند. و اين بيان در كلام الهى و قرآن كريم به گونه هاى مختلفى وارد شده است، از جمله مى توان به آيات زير اشاره كرد:
-؛ فَسُبْحٰانَ اَلَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ(2)پس منزه است خداوندى كه مالكيت و حاكميت همه چيز در دست اوست، و شما را به سوى او باز مى گرداند.
-.؛ يٰا صٰاحِبَيِ اَلسِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اَللّٰهُ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ(3)آيا خداوندان پراكنده بهترند يا خداوند يكتاى قهار؟
-.؛ قُلْ مَنْ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلِ اَللّٰهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِيٰاءَ لاٰ يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلْأَعْمىٰ وَ اَلْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي اَلظُّلُمٰاتُ وَ اَلنُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشٰابَهَ اَلْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اَللّٰهُ خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ(4)بگو: خداند خالق همه چيز است و اوست يكتاى قهار.
-؛ قُلِ اَللّٰهُمَّ مٰالِكَ اَلْمُلْكِ تُؤْتِي اَلْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ اَلْمُلْكَ مِمَّنْ تَشٰاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ بِيَدِكَ اَلْخَيْرُ إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(5)بگو: بارالها! اى مالك حكومت ها! به هر كس كه بخواهى حكومت مى بخشى و از هر
كس كه بخواهى حكومت را مى گيرى. هر كس را كه بخواهى عزت مى دهى و هر كه را بخواهى خار مى كنى. تمام خوبى ها به دست تو است. تو بر هر چيز قادرى.
-؛ وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اَللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ كٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(1)اگر خداوند زيانى به تو برساند، هيچ كس جز او نمى تواند آن را برطرف سازد. واگر خيرى به تو رساند، او بر هر چيز تواناست.
لذا موحد، در توحيد افعالى ناگزير است كه بداند:
اولاً، ملكوت آسمان ها و زمين در دست خداست؛
ثانياً، هر چه به او برسد از فصل و كرم اوست. كلام الهى است:
.؛ وَ لاٰ تُؤْمِنُوا إِلاّٰ لِمَنْ تَبِعَ دِينَكُمْ قُلْ إِنَّ اَلْهُدىٰ هُدَى اَللّٰهِ أَنْ يُؤْتىٰ أَحَدٌ مِثْلَ مٰا أُوتِيتُمْ أَوْ يُحٰاجُّوكُمْ عِنْدَ رَبِّكُمْ قُلْ إِنَّ اَلْفَضْلَ بِيَدِ اَللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ(2)بگو زياده بخشى در دست خداست. كه به هر كس بخواهد مى دهد.
ثالثا، اگر فضل خدا نمى بود او هم از زيان كاران مى شد و سعادت جز با فضل خدا امكان ندارد. ازاين رو خداوند متعال مى فرمايد:
.؛ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَلَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ(3)اگر چنان چه فضل و رحمت خدا نمى بود شما از زيان كاران مى شديد.
رابعا، به خداوند توكل كرده و به او تكيه نمايد و او را نايب و ولى و ياور خود قرار دهد. هم چنان كه خداى متعال در جاى جاى قرآن مى فرمايد:
-.؛ اَلَّذِينَ قٰالَ لَهُمُ اَلنّٰاسُ إِنَّ اَلنّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِيمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اَللّٰهُ وَ نِعْمَ اَلْوَكِيلُ(4)خدا ما را بس است كه بهترين حامى ما است.
-.؛ وَ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً(1)خدا هم براى وكالت بس است.
-؛ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ اَلْعَرْشِ اَلْعَظِيمِ(2)پس اگر چنان چه روى گرداندند، بگو: خدا مرا بس است. جز او پناهى نيست - امور خود را - به او واگذار كردم چرا كه پرودگار عرش با عظمت اوست.
-.؛ قٰالَ يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ رَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً وَ مٰا أُرِيدُ أَنْ أُخٰالِفَكُمْ إِلىٰ مٰا أَنْهٰاكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ اَلْإِصْلاٰحَ مَا اِسْتَطَعْتُ وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ(3)جز به واسطه خدا نمى توانم موفق بشوم لذا خود را به او واگذاشتم و به درگاه او انابه مى كنم.
-.؛ وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اَللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اَللّٰهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً(4)هر كس كه خود را به خدا واگذار كند هم او برايش بس است.
البته از قرآن چنين برمى آيد كه تحقق يافتن اعتماد به خدا در معنويات احتياج به تقوى دارد، زيرا تقوا شرط اقتضاى عنايت خداوند تعالى است. كلام الهى است:
.؛ فَإِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فٰارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ وَ أَقِيمُوا اَلشَّهٰادَةَ لِلّٰهِ ذٰلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كٰانَ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اَللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اَللّٰهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً(5)هر كس هم كه در راه خدا خويشتن دارى پيشه كند راه خروجى برايش قرار مى دهد و
او را از آن جا كه گمان نمى برد بهره مند مى نمايد و هر كس كه - امورش را - به خدا واگذار كند او برايش بس است، خداوند به كارش مى رسد. خدا براى هر چيزى اندازه اى قرار داده است.
لذا مى بينيم كه خداوند در آغاز به تقوا امر فرموده و سپس به توكل فرمان داده. پس از آن، علت اين امر را تقدير خداوند براى بندگانش دانسته است كه از جمله تقديرات، همان اعتماد به اوست. تقدير توكل نيز همان تقوى است كه آن هم شرط اقتضاى عنايت الهى است.
در امور مادى هم معناى توكل و اعتماد به او جلب وسايلى است كه خداوند در دسترس شخص قرار داده است. كلام الهى است:
.؛ فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ اَلْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِي اَلْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُتَوَكِّلِينَ(1)با آن ها هم در كار مشورت كن ولى وقتى قصد انجام دادن كارى كردى به خداوند توكل كن كه خداوند توكل كنندگان را دوست مى دارد.
لذا كسى كه قصد چيرگى بر باطل را داشته باشد ناچار بايد نيروها را تجهيز كرده و سختى ها را به جان بخرد و بداند كه موفقيت فقط از جانب خداوند ميسر است، لذا بايد به خدا توكل كرد. كسى كه قصد تقرب الهى نيز داشته باشد ناگزير است كه به تخليه، تحليه، تحمل و صبر بر مشكلات، پاى مردى در عبادات و در برابر معصيت ها صبر نمايد، و بداند كه توفيق او جز از جانب خدا ميسّر نيست.
1) آل عمران، آيه 159.
يا سَريعَ الرِّضا! اِغْفِرْ لِمَنْ لايَمْلِكُ اِلاَّ الدُّعاء فَاِنَّكَ فَعّالٌ لِما تَشاءُ. يا مَنِ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِكْرُهُ شِفاءٌ وَ طاعَتُهُ غِنىً! اِرْحَمْ مَنْ رَأْسُ مالِهِ الرِّجاءُ وَ سِلاحُهُ الْبُكاءُ. يا سابِغَ النِّعَمِ! يا دافِعَ النِّقَمِ! يا نُورَ الْمُسْتَوْحِشينَ فِى الظُّلمِ! يا عاِلماً لايُعَلَّمُ! صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَافْعَلْ بى ما اَنْتَ اَهْلُهُ وَ صَلّى اللهُ عَلى رَسُولِه وَ الْاَئِمَّةِ الْمَيامينِ مِنْ آلِه وَ سَلَّمَ تَسْليماً كَثيراً؛
اى خدايى كه زود راضى مى شوى! بيامرز كسى كه چيزى جز دعا ندارد. پس همانا حتما آن چه را كه بخواهى به جا مى آورى - چون «سريع الرضايى» و من آمده ام در خانه ات براى آمرزش گناه - پس حتما مى آمرزى - اى آن كه نام او دواى - دردها - است و ياد او شفاى - مرض ها - است و طاعت او توان گرى است! رحم كن به كسى كه سرمايه اى جز اميد و رجا و سلاحى جز گريه و زارى ندارد. اى عطابخش نعمت ها! اى رفع كننده بلاها و مصيبت ها! اى روشنى دهنده افراد وحشت زده در تاريك ها! اى داناى بى معلّم! درود فرست بر محمد و آلش و با من رفتار كن آن طور كه شايسته آنى. و درود خدا بر پيامبرش و پيشوايان بابركت از خاندانش، و سلام خدا - سلام فراوان - بر پيامبر و آلش باد.
«فعال» صيغه مبالغه است و در اين جا براى تأكيد آمده و به اين معناست كه فعل حتماً از فاعلش سر مى زند و «فاء» در «فانّك» براى تفريع آمده است، كاف خطاب هم باز براى تأكيد است. پس معناى اين بخش ازدعا به اين صورت در مى آيد كه او پس ازعلم به اين كه خداوند، سريع الرضاست و طلب آمرزش، يقين دارد كه خداوند او را مى آمرزد.
«سبغه» به معناى وسعت است و در اين جا منظور آن است كه خداوند، كامل بودن را در بخشش نعمت در نظر مى گيرد و فوق العاده كامل بودن آن با اين مثال روشن مى شود كه وقتى آب به اندازه ظرف پر باشد در آن صورت، كامل است ولى وقتى كه لبريز شد اين جا ديگر فوق العاده پر است و خداوند نيز در نعمت بخشيدن، اين حالت را رعايت مى كند.
«ميامين» جمع «ميمون» است به معناى فرخنده و با بركت، و ائمه معصومين (ع) فرخنده اند، چرا كه وجودشان بابركت است.
دعا كننده در اين جملات كسى است كه فقير محض است و هيچ چيزى ندارد كه شايسته مقابله با رضايت مولا باشد، مگر اميد، دعا و گريه. ديگر آن كه او در ظلمت هاى متعدد درمانده و وحشت زده است.
طرف مقابل در اين بخش از دعا، خداوند سريع الرضاست كه:
اولاً: هر كارى بخواهد مى كند و چيزى هم مانع او نمى شود.
ثانياً: خلف وعده، نمى كند.
ثالثاً: كسى است كه اسم و يادش دوا و شفاست.
رابعاً: طاعتش موجب بى نيازى است در حالى كه فرمان برى و اطاعت از غير او فقر محض، و ذلت و خوارى است.
خامساً: در نعمت بخشيدن، بيش از حد و فوق العاده كريم است.
سادساً: دفع مصايب نموده و بندگانش را در برابر بلايا محفوظ مى دارد.
سابعاً: روشن گر راهِ شخص وحشت زه است.
ثامناً: علم او عين ذات اوست.
مدعو له نيز در اين بخش از دعا چند چيز است از جمله:
مغفرت و رحمت، با داعى چنان رفتار كند كه برازنده و شايسته وجود مقدس خود اوست، درود و سلام بر محمد و اهل بيت پاك او.
مدعوٌ به نيز گرچه در اين جملات آشكارا بيان نشده است ولى تلويحى در جملات زير آمده است:
«يا من اسمه دواء»؛ اسماء حسناى الهى و «و ذكره شفاء»؛ قرآن شريف - در صورتى كه منظور از ذكر، قرآن بوده باشد - و نيز محمد و آلش كه اين توسل دوبار تكرار شده است.
آداب دعا هم در اين جملات رعايت شده است كه اين آداب چنان كه در اوايل بحث هاى گذشته گفته شد اين هاست:
تحميد، تمجيد، يقين به استجابت دعا، حسن ظن به خدا، اقرار به فقر و مستمندى و گناه خود، التجا و پناه بردن به درگاه الهى، انقطاع الى الله، علم به اين كه فقير محض است و عناى محض، خداست، علم به اين كه هيچ چيزى نمى تواند مانع عطاى الهى شود، اين كه خدا از فقر و حاجت او آگاه است و توسل به اهل بيت (ع)..
مى بينيم كه اميرالمؤمنين على (ع) همه اين آداب را رعايت كرده است. بنابراين، كلام در نهايت ايجاز، فصاحت و بلاغت است.
خداوند تعالى سريع الرضا هست، ولى لطفش از اين هم بيش تر است. چنان كه اين موضوع را مى توان از آيات زيادى دريافت كرد كه از جمله آن، آيات زير مى باشند:
اول:؛ وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ(1)وقتى هم كسانى كه آيات ما را باور دارند پيش تو مى آيند به آن ها بگو: سلامت باشيد. خداوند خود را موظف به رحمت و مهربانى مى داند - و رحمت او به اين صورت است كه - هرگاه هر يك از شما ندانسته كار ناشايستى مرتكب شد و سپس توبه كرد و كار بد خود را اصلاح نمود، در آن صورت خداوند بسيار آمرزش گر و مهربان خواهد بود.
دوم:؛ إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً(2)مگر آن هايى كه توبه كنند و ايمان بياورند و كار شايسته كنند. كه بدى هاى اين ها را خداوند به نيكى مبدل مى كند، چرا كه خداوند از ديرباز بسيار آمرزش گر و مهربان بوده است.
سوم:.؛ وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذىً فَاعْتَزِلُوا اَلنِّسٰاءَ فِي اَلْمَحِيضِ وَ لاٰ تَقْرَبُوهُنَّ حَتّٰى يَطْهُرْنَ فَإِذٰا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اَللّٰهُ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ(3)خداوند توبه كاران را دوست دارد. پاكيزگى جويان را نيز دوست مى دارد.
چهارم:؛ وَ أَنِ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُمْ مَتٰاعاً حَسَناً إِلىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى وَ يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّي أَخٰافُ عَلَيْكُمْ عَذٰابَ يَوْمٍ كَبِيرٍ(1)ديگر آن كه از پروردگار خود طلب آمرزش كنيد و سپس به سوى او بازگرديد تا شما را از بهره خوبى برخوردار كند.
پنجم:؛ وَ يٰا قَوْمِ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلىٰ قُوَّتِكُمْ وَ لاٰ تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِينَ(2)ديگر آن كه اى مردم! از پروردگارتان طلب آمرزش نماييد تا آن كه - باران - آسمان را بر سر شما فرو ببارد و بر نيروى شما نيروى ديگرى بيفزايد.
ششم:؛ فَقُلْتُ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كٰانَ غَفّٰاراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّٰاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهٰاراً(3)به آن ها گفتم: از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد كه او از ديرباز بسيار آمرزش گر بوده است. - باران - آسمان را بر سر شما فرو مى بارد و به واسطه مال و فرزند، شما را يارى مى رساند و باغ هايى براى شما تهيه مى كند و نهرهايى برايتان جارى مى گرداند.
از قرآن چنين مشهود است كه در ابتدا خداوند تعالى مراجعه مى نمايد و بنده را مشمول لطف خود مى گرداند، و بعد از آن بنده توبه كرده و طلب آمرزش مى نمايد.
استاد بزرگوار، علامه طباطبايى (رحمه الله) هم بارها و بارها در الميزان اين مسئله را ذكر فرموده اند: «كه توبه عبد در بين دو توبه از جانب پروردگار تعالى واقع است»(4)چرا كه در ابتدا او به واسطه توفيق به بنده، هدايت و افاضه رحمت، مراجعه مى كند و سپس بنده
توبه مى كند، بار ديگر هم خداوند تعالى با قبول كردن توبه بنده و آمرزش گناهان به او مراجعه مى نمايد. كلام الهى است:
؛ وَ عَلَى اَلثَّلاٰثَةِ اَلَّذِينَ خُلِّفُوا حَتّٰى إِذٰا ضٰاقَتْ عَلَيْهِمُ اَلْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ وَ ضٰاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لاٰ مَلْجَأَ مِنَ اَللّٰهِ إِلاّٰ إِلَيْهِ ثُمَّ تٰابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِيمُ(1)بر آن سه هم كه باقى ماندند تا وقتى كه زمين با آن همه وسعتش برايشان تنگ آمد و جان هايشان هم در كالبدهاشان نگنجيد و چنين گمان كردند كه هيچ پناه گاهى نيست تا از خدا به او پناه ببرند مگر خود او، آن گاه خداوند به جانب آنان روكرد تا آن ها توبه كنند، چرا كه خداوند است كه بسيار توبه پذير مهربان است.
بيش تر از صد آيه وجود دارد كه از آن ها چنين به دست مى آيد كه خداوند تواب است و توبه كاران را دوست مى دارد - و بعيد نيست كه منظور از تواب، كثرت توبه حضرت حق باشد به واسطه كثرت گناهان بندگان - چرا كه خداوند تعالى هر كس را كه توبه كند و گناه نمايد، باز هم توبه كند وباز گناه نمايد، و باز توبه كند و باز گناه نمايد دوست مى دارد. خداوند همه گناهان را مى آمرزد اگر چه گناهِ شخص، بزرگ ترين گناه كبيره هم باشد؛ حتى اگر گناهان فراوانى هم داشته باشد باز او را مى آمرزد. و حتى يأس از رحمت خدا را «كفر» دانسته است. كلام الهى است:
؛ قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ(2)بگو اى بندگان من كه نسبت به خودتان زياده روى كرده ايد از رحمت خدا نااميد نشويد كه خدا همه گناه ها را مى بخشد، چرا كه او بسيار آمرزش گر مهربان است.
و در آيه اى ديگر مى فرمايد:
.؛ يٰا بَنِيَّ اِذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ(1)... از رحمت خدا هم نااميد نشويد كه جز كفرپيشگان كسى از رحمت خدا نااميد نمى شود.
آن چه از قرآن و روايات بر مى آيد اين است كه در اسلام هيچ سدى براى گناه كار نيست و هيچ گناهى در اسلام نيست كه آمرزيده نشود.
خلاصه آن كه اين آيات هم لطفى ديگر است از جانب حق تعالى و خداوند تعالى بنده گنه كارش را به جهت بعضى از گناهان مثل شرك، بيم داده و فرموده است:
؛ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اِفْتَرىٰ إِثْماً عَظِيماً(2)خداوند تعالى كسى را كه براى او شريكى فرض كند نمى آمرزد ولى غير از اين هر گناه را بر هر كسى كه بخواهد مى آمرزد.
معناى اين مطلب آن است كه هر كس مشرك از دنيا برود شايان مغفرت نيست. مثل چنين شخصى مثل كسى است كه از سرلجاجت و عناد، مرتكب گناه شده باشد نه از سر نادانى، چرا كه شخص لجوج و معاند موفق به توبه نمى شود و عناد و لجاجتش مانع از رجوع اوست، و گرنه اگر توبه مى كرد خداوند تعالى توبه او را هم مى پذيرفت. و نيز مثل او مثل كسى است كه در دم مرگ توبه كند، چرا كه او در حقيقت توبه نكرده است، بلكه به جهت عذابى كه مى بيند پشيمان شده است وگرنه اگر چنان چه او هم توبه كرده بود قطعا از او پذيرفته مى شد.
هم چنين مثل او مثل كسى است كه فورا توبه نكند، چرا كه عقب انداختن توبه موجب مى شود كه توبه كردن به فراموشى سپرده شود و گرنه اگر او هم توبه مى كرد توبه او نيز پذيرفته مى شد.
خداوند تعالى در مورد همه اين ها چنين فرموده است:
؛ إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولٰئِكَ يَتُوبُ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً وَ لَيْسَتِ اَلتَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئٰاتِ حَتّٰى إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ إِنِّي تُبْتُ اَلْآنَ وَ لاَ اَلَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّٰارٌ أُولٰئِكَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً(1)توبه براى كسى است كه ندانسته مرتكب كار زشت بشود و سپس فورا توبه كند. خداوند توبه اين اشخاص را مى پذيرد، چرا كه از ديرباز دانا و حكيم بوده است. و كسى كه كار زشت مرتكب مى شود تا آن كه مرگش فرا مى رسد و آن گاه مى گويد حالا توبه كردم، چنين كسى توبه ندارد. كسانى هم كه در حال كفر بميرند باز توبه ندارند. اين ها كسانى هستند كه ما شكنجه دردناكى برايشان تهيه ديده ايم.
1) نساء، آيه 17 و 18.
از كلام حضرت كه فرمودند: «يا من اسمه دواء و ذكره شفاء» چنين بر مى آيد كه اسم خداوند تعالى دواست و ياد او شفابخش است و ظاهرا منظور حضرت از جمله اول اين بوده است كه اسم خداوند موجب پيش گيرى از هر بيمارى و مرض است و منظور او از جمله دوم، اين است كه اسم خداوند برطرف كننده هر بيمارى و مرض است. پس موضوع جمله اول، منع و پيش گيرى است و موضوع جمله دوم، رفع و بهبودى بخشيدن. البته اين مسئله كه اسم خداوند داروى هر مرض و شفابخش هر بيمارى و برطرف كننده آن هاست چند وجه دارد:
اول: آن كه اسم محبوب براى عاشق لذيذترين لذت هاست و مانع از هر غمى و برطرف كننده هر ترس و اندوهى است. بلكه مى توان گفت كه جز اسم و ياد او غذايى ندارد و همه دنيا را به اسم او مى فروشد. كلام الهى است:
؛ قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكّٰى بَلْ تُؤْثِرُونَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا(1)هر كس كه تزكيه نمود و اسم پروردگارش را ياد كرد و نماز گزارد رستگار شد؛ حتى به زندگى دنيا پشت پا مى زنند.
كه به خاطر ارج نهادن به ايشان، كلام غايب را به مخاطب تبديل فرموده است و «ايثار به معناى تفضّل و دهش» است كه در اين جا منظور: «پشت پا زدن به دنيا» بوده است. كلام الهى است:
؛ اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ(2)كسانى كه نشسته و ايستاده و به پهلو - در همه حال - ياد خدا مى كنند و در آفرينش
آسمان ها و زمين مى انديشند - و مى گويند - پروردگارا. تو اين ها را بى هوده نيافريده اى. پس ما را هم از عذاب آتش درامان بدار.
شبيه به اين مطلب در آيه ديگر نيز آمده است، آن جا كه مى فرمايد:
؛ إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ إِذٰا ذُكِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذٰا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ(1)مؤمنان كسانى هستند كه چون ياد خدا شود دل هايشان بلرزد و هرگاه آيات خدا بر ايشان تلاوت گردد، بر ايمانشان افزوده شود، به پروردگارشان هم توكل كنند، و نيز كسانى باشند كه نماز بپا دارند و از آن چه روزيشان كرده ايم انفاق كنند. مؤمنان راستين اين ها هستند.
از آيات فراوانى چنين بر مى آيد كه اسم خداوند تعالى نيروى توان بخش در خواسته هاى آدمى است. كه چند نمونه از آن آيات در زير بيان مى شود:
-؛ إِنّٰا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً وَ اُذْكُرِ اِسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً(2)
ما كلام سنگينى به تو القا خواهيم كرد... ياد اسم پرودگارت را بكن و آن چنان كه بايد و شايد به سوى او رو كن.
-؛ إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ اَلْقُرْآنَ تَنْزِيلاً وَ اُذْكُرِ اِسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً(3)ما قرآن را بر تو فرو فرستاديم لذا بر حكم پروردگارت پايدار باش و از هيچ گناهكار يا كفر پيشه اى اطاعت و پيروى مكن. صبح و شام را هم ياد پروردگارت بكن.
-؛ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِيتٰاءِ اَلزَّكٰاةِ يَخٰافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ(1)در خانه هايى كه خداوند اجازه فرموده است تا برافراشته شود. صبح و شام در آنها ياد اسم او شود. مردانى كه تجارت و خريد و فروش آنها را از ياد خدا باز نمى دارد.
لذا كسى هم چون ابراهيم خليل (ع) - چنان كه روايت شده است - همه مالش را به خاطر اسم محبوبش داد. ماجرا از اين قرار بود: «چون جبرئيل گفت: «سبوح قدوس» و ميكائيل گفت: «ربنا و رب الملائكة و الروح»، ابراهيم فرياد برآورد اگر يك بار ديگر اسم محبوب مرا بر زبان بياوريد نيمى از دارايى ام را به شما خواهم داد. دوباره جبرئيل گفت: «سبوح قدوس» و ميكاييل نيز گفت: «ربنا و رب الملائكة و الروح» ابراهيم ندا داد اگر يك بار ديگر هم اسم محبوب مرا بر زبان بياوريد، همه دارائى ام را به شما مى دهم و وقتى كه بار ديگر ذكر خود را تكرار كردند، ابراهيم گفت: ديگر هيچ چيزى ندارم ولى اگر يك بار ديگر اسم او را ببريد خود من از آن شما خواهم شد. آن ها باز اسم پروردگار را تكرار كردند و ابراهيم نزد فرشتگان چنان شناخته شد كه مى دانيد.»(2)دوم: اين كه اسم خدا داروى شفابخش امراض قلبى است. آدمى داراى صحت، سلامت واستقامتى روحى - معنوى - و جسمى - ظاهرى - مى باشد. بنابراين دچار بيمارى ها و ناخوشى هاى روحى و جسمى خواهد شد، كه هر يك دارو و درمانى خاص دارد.
البته بيمارى هاى روانى انواع واقسام زيادى دارند كه مهم ترين آن ها: كفر، نفاق، سنگدلى، صفات رذيله، شك و ريب، اضطراب و آشفته حالى، بيم و اندوه، تمايل به شهوت ها، باطل ها و پيروى از خواسته دل و... است.
خداوند سبحان در كتاب خود آورده است كه گناه از جمله: كفر و نفاق موجبِ بيمارى و ناخوشى روحى است. نمونه اى از آيات الهى عبارت اند از:
-؛ يُخٰادِعُونَ اَللّٰهَ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ مٰا يَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا يَشْعُرُونَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اَللّٰهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ(1)با خدا و مؤمنان، نيرنگ بازى مى كنند و حال آن كه فقط خود را مى فريبند و خود نمى فهمند. در دل هايشان مرضى است و خدا هم بر مرض آن ها مى افزايد و عذاب دردناكى به جهت آن كه دروغ مى انگاشتند در انتظار آنان است.
-؛ وَ أَمَّا اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ مٰاتُوا وَ هُمْ كٰافِرُونَ(2)ولى كسانى كه در دل هايشان بيمارى بود خدا هم بر پليدى آن ها پليدى ديگرى افزود و در حال كفر مردند.
-.؛ يٰا نِسٰاءَ اَلنَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ اَلنِّسٰاءِ إِنِ اِتَّقَيْتُنَّ فَلاٰ تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ اَلَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً(3)به نرمى سخن نگويند كه بيماردلان را به طمع مى اندازد.
-؛ أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ(1)اگر چنان چه كسى كه خداوند او را براى اسلام، دريا دل كرده باشد بر نورى از جانب پروردگارش حركت مى كند پس واى به حال آن هايى كه نسبت به ياد خدا سنگ دل شدند.
و نيز در قرآن كريم، آيات الهى دال بر اين است كه: ذكر خدا موجب شفاى اين نوع بيمارى هاست؛ از جمله آيات:
-.؛ فَإِذٰا قُضِيَتِ اَلصَّلاٰةُ فَانْتَشِرُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ اِبْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ وَ اُذْكُرُوا اَللّٰهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ(2)... و بسيار ياد خدا كنيد بلكه رستگار شويد.
-.؛ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اَللّٰهِ أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ(3)آگاه باشيد كه فقط با ياد خدا دل ها آرام مى گيرند.
-.؛ اُتْلُ مٰا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اَللّٰهِ أَكْبَرُ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ(4)نماز از كار زشت و ناپسند جلوگيرى مى كند ولى ياد خدا از آن هم مؤثرتر است.
-؛ إِنَّنِي أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِكْرِي(5)من خدا هستم، جز من پناهى نيست، لذا بندگى من كنيد و به خاطر ياد من نماز را به پا كنيد.
هر چند كه منظور از اين آيات ذكر قلبى است؛ ولى چنان كه در روايات گذشته گفتيم بعيد نيست كه شامل ذكر زبانى هم بشوند.
در كافى از امام صادق (ع) روايت شده است كه آن حضرت فرمودند:
«مِنْ اَشَدِّ ما فَرَضَ اللهُ عَلى خَلْقِه ذِكْرُ اللهِ كَثيراً؛(1)
از جمله سخت ترين كارهايى كه خداوند به عهده بندگانش گذاشته اين است كه بسيار ياد خدا كنند.»
و سپس فرمودند:
«لا اَعْنى سُبْحانَ اللهِ وَ الْحَمدُ لِلهِ وَ لااِلهَ اِلاّ اللهُ وَ اللهُ اَكْبَر وَ اِنْ كانَ مِنْهُ وَ لكِنْ ذِكْرُ الله عِنْد ما أحَلَّ وَ حَرَّمَ فَاِنْ كانَ طاعةً عَمِلَ بِها وَ اِنْ كانَ مَعْصِيَةً تَرَكَها؛(2)
منظورم به زبان آوردن ذكر تسبيحات اربعه نيست گر چه شامل آن هم مى شود، ولى منظور من ياد خدا در برخورد با هر حلال و حرامى است كه اگر اطاعت بود آن را به كار بندد و اگر معصيت بود آن را رها كند.»
و در جاى ديگرى فرمودند:
«ما مِنْ شىءٍ اِلاّ وَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهى اِلَيْهِ اِلاّ الذِّكْرَ فَلَيْسَ لَهُ حَدٌّ يَنْتَهى اِلَيْهِ فَرَضَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ الفَرائِضَ فَمَنْ اَدّاهُنَّ فَهُوَ حَدُّهُنَّ وَ شَهْرَ رَمَضانَ فَمَنْ صامَهُ فَهُوَ حَدُّهُ وَ الْحَجَّ فَمَنْ حَجَّ فَهُوَ حَّدُّهُ اِلاَّ الذِّكْر فَاِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَرْضَ مِنْهُ بِالْقَليل وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ حَدّاً يَنْتَهى اِلَيْه؛(3)
هر چيزى بدون شك حد و مرزى دارد، مگر ذكر كه هيچ حدى ندارد تا به آن منتهى شود. خداوند تعالى نمازهاى فريضه را واجب گردانيد. لذا هر كس آن ها را به جا آورد تا مرز آن ها پيش رفته است. ماه رمضان را هر كس روزه بدارد تا مرزآن پيش رفته است. حج
را هر كس به جا آورد تا سرحدش به آن عمل كرده است، اما در مورد ذكر خداوند عزّوجلّ به كمش راضى نشده وحد و مرزى براى آن قرار نداده است.»
سپس اين آيه را تلاوت فرمودند:
؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً(1)اى ايمان آورده ها! بسيار ياد خدا كنيد و صبح و شام او را تسبيح و ستايش نماييد.
و سپس فرمودند:
«لَمْ يَجْعَلِ اللهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ حَدّاً يَنْتَهى اِلَيْهِ وَ كانَ اَبى عَلَيْهِ السَّلام كَثيرَ الذَّكْر(2)
خداوند عزوجل براى ذكر، حد و مرزى قرار نداده است. پدرم - عليه السلام - هم بسيار ذكر مى گفت.»
رسول خدا (ص) نيز فرمودند:
«مَنْ اُعْطِىَ لِساناً ذاكراً فَقَدْ اُعْطِىَ خَيْرَ الدُّنْيا وَ الاخِرَة...؛(3)
به هر كس كه زبان ذكرگو عطا شود خير دنيا و آخرت داده شده است.»
در روايات فراوانى آمده است كه ذكر و اسم خداى تعالى داروى هر درد و درمان هر مرض است. از جمله از امام صادق (ع) روايت شده است كه:
«مَنْ قالَ فى دُبُرِ صَلوةِ الْفَجْرِ وَ دُبُرِ صَلوةِ الْمَغْرِب سَبْعَ مَرّاتٍ "بسم الله الرّحمن الرّحيم لاحولَ وَ لاقُوّة اِلاّ بالله الْعَلِىِّ الْعَظيم" دَفَعَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ عَنْهُ سَبْعينَ نَوْعاً مِنْ اَنْواعِ الْبَلاءِ اَهْوانُهَا الرّيحُ [اَلْاِسْتِسْقاءَ وَ نَحْوُهُ] وَ الْبَرَصُ وَ الْجُذامُ وَ الْجُنُونُ وَ اِنْ كانَ شَقِيّاً مَحِىَ مِنَ الشِّقاءِ وَ كَتَبَ فِى السُّعَداء؛(4)
هر كس پس از نماز صبح و پس از نماز مغرب هفت بار بگويد: «بسم الله الرحمن الرحيم لاحول و لاقوه الا بالله العلى العظيم» خداوند هفتاد نوع بلا را از او برطرف مى كند كه كمترين آن ها تشنگى، پيسى، جذام و ديوانگى است و اگر شقى بوده باشد نام او از رديف بدبختان پاك مى شود و در رديف خوش بختان و سعادت مندان ثبت مى گردد.»
از رسول خدا (ص) نيز روايت شده است كه:
«مَنْ اَصابَهُ هَمٌّ اَوْ غَمٌّ اَوْ كَرْبٌ اَوْ بَلاءٌ اَوْ لَاواءٌ [الشِّدَّةُ فِى الْمَعيشَة] فَلْيَقُل: اللهُ رَبّى وَ لااُشْرِكُ بِه شَيْئاً تَوَكَّلْتُ عَلَى الْحَىِّ الَّذى لايَمُوت؛(1)
هر كس را كه غم و اندوه و گرفتارى يا بلا و سختى زندگى فرا گرفت موظف است كه بگويد: خداوند پروردگار من است و هيچ چيز را شريك او نمى دانم. كارم را به زنده اى واگذار كردم كه فناناپذير است.»
پيش علم اعداد و علم اسما، هر اسمى براى مرض خاصى است، گرچه همه آن ها اسماى خداوند تعالى هستند و درمان مرض معنوى يا جسمى مى باشند. لذا هر اسمى مختص حاجت خاصى از جمله حاجات مادى يا معنوى اوست.
ذوق سليم هم اين را مى پذيرد، چرا كه اگر مثلاً كسى قصد درخواست علم داشته باشد ديگر نخواهد گفت: «يا ذَالْبَطْشِ الشّديد». بلكه خواهد گفت: «يا عليمُ يا خبير و...». و كسى كه مى خواهد از خداوند طلب آمرزش كند، نمى گويد: «يا قهار، يا منتقم»، بلكه خواهد گفت: «يا ارحم الراحمين» و كسى كه مى خواهد از خداوند طلب بى نيازى كند نخواهد گفت: «يا مذلّ» بلكه خواهد گفت: «يا غنىّ يا عزيز» و ازين قبيل اسما را به كار خواهد برد.
1) همان، ص 556، (باب الدعاء للكرب و الهم...)، ح 2.
قرآن شريف هم در پايان آيات اين روش را كه موافق با فطرت است به كار برده، لذا آيات رحمت را با رحمت به پايان رسانيده و آيات نقمت را با نقمت. لذا اسم «مميت؛ مرگبار» و «منتقم؛ انتقام گيرنده» جايى دارد و اسم «حىّ؛ زنده» و «رحيم؛ مهربان» هم جايى ديگر.
عرفا نيز هر يك از اسماى حق تعالى را مظهر تمامى وجود گرفته و گفته اند: مظهر قهر و قاهريت خداوند در دنيا عبارت است از مصيبت ها، و در آخرت عبارت است از آتش جهنم. مظهر رحمت و رحمانيت او در دنيا نيز نعمت ها و در آخرت بوستان هاى بهشت و... مى باشد.
و اين كه صفات حق تعالى عين ذات اوست منافاتى با اين مطلب ندارد، چرا كه خداوند احدية الذات هر كارى را كه بخواهد مى كند ولى به واسطه صفات ذاتى اش. لذا علم، قدرت و نعمت به واسطه آن كه عالم، قادر، منعم، رئوف و رحيم است به ما افاضه مى شود و غنا، ثروت و كمالات به واسطه آن كه غنى، قدير و مالك است و جهل وعجز و ذلت و فقر... به واسطه علم او، قدرت، عزت و عنايش مرتفع مى گردد.
و چه خوش گفته است كه:
عباراتنا شتّى و حسنك واحد *** و كلٌ الى ذاك الجمال يشير(1)
كلام الهى است كه:
. قُلِ اُدْعُوا اَللّٰهَ أَوِ اُدْعُوا اَلرَّحْمٰنَ أَيًّا مٰا تَدْعُوا فَلَهُ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ وَ لاٰ تَجْهَرْ بِصَلاٰتِكَ وَ لاٰ تُخٰافِتْ بِهٰا وَ اِبْتَغِ بَيْنَ ذٰلِكَ سَبِيلاً(2)
چه «الله» را فرا بخوانيد و چه «رحمان» را صدا كنيد، هر كدام را كه صدا بزنيد - مسئله اى نيست و اشكالى ندارد و فرقى نمى كند - چرا كه اسماى حسنا همه از آن اوست.
سوم: اين كه اسماى حسنا و ذكر خداى تعالى دوا و شفاى رفع بلايا وامراض جسمى و مايه پيش گيرى از آن ها هستند. دراين باره نيز روايت هاى زيادى هست كه همين روايتى كه ذكر شد در اين مورد بس است. معتقدان به علم اسما و علم اعداد هم دراين باره مطالبى دارند كه ذكر آن ها سخن را به درازا مى كشاند.
قرآن شريف هم مثل اسماى حسناست و تفاوتى با آن ها ندارد. به اين صورت كه درمانِ امراض معنوى و مادى و شفا بخش هر درد و بلايى است. كلام الهى است:
-؛ وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لاٰ يَزِيدُ اَلظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً(1)هم چنين ما آن چه را كه از قرآن شفابخش و مايه رحمت براى مؤمنان است فرو مى فرستيم و چيزى جز زيان براى ستم كاران نيست.
-؛ يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ قَدْ جٰاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفٰاءٌ لِمٰا فِي اَلصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ(2)اى مردم از جانب پروردگارتان موعظه اى براى شما آمد كه شفابخش دل هاست و مايه هدايت و رحمت مؤمنان است.
بنابراين قرآن موجب روشنايى دل هاست، زيرا نور است:؛ يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ قَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولُنٰا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّٰا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ(3)و علاج نفوس منحرف است:؛ شَهْرُ رَمَضٰانَ اَلَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ اَلْقُرْآنُ هُدىً لِلنّٰاسِ وَ بَيِّنٰاتٍ مِنَ اَلْهُدىٰ وَ اَلْفُرْقٰانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ اَلشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كٰانَ مَرِيضاً أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيّٰامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اَللّٰهُ بِكُمُ اَلْيُسْرَ وَ لاٰ يُرِيدُ بِكُمُ اَلْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا اَلْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اَللّٰهَ عَلىٰ مٰا هَدٰاكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ(4)و شفا بخش سنگ دلى و بيمارى هاى روحى ديگرى است از قبيل شك، نفاق و صفات رذيله: و شفاء لما فى الصدور.
چنان كه در هر ضعف، ناتوانى ياور است: «اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن»(5)و نيز شفابخش هر بيمارى و آفتى است: و ننزّل من القرآن ماهو شفاء و رحمة.
دعا، انابه، تضرع و ابتهال هم مثل اسماى حسنا و قرآن شريف است. هر كارى كه از آن ها برآيد از اين ها نيز برمى آيد. لذا در هر موردى كه احساس ناتوانى و ضعف بشود ياور هستند، شفابخش هر دردى و درمان هر مرض معنوى يا مادى و ظاهرى يا باطنى اند. از فحواى كلام الهى نيز همين بر مى آيد، در جايى كه مى فرمايد:
-؛ فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ(1)ولى وقتى كه در كشتى بنشينند با خلوص نيت خدا را صدا مى زنند.
-؛ وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ(2)و هنگامى كه بندگان من از تو درباره من سؤال كنند - بگو: - من نزديكم، نداى دعاكننده را به هنگامى كه مرا مى خواند پاسخ مى گويم. پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا آن كه راه يابند.
-؛ أَمَّنْ يُجِيبُ اَلْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ يَكْشِفُ اَلسُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفٰاءَ اَلْأَرْضِ أَ إِلٰهٌ مَعَ اَللّٰهِ قَلِيلاً مٰا تَذَكَّرُونَ(3)يا آن كه چه كسى جواب گوى درمانده اى خواهد بود كه او را صدا بزند و بدى را از او برطرف كند؟
رواياتى نيز به قدر تواتر معنوى از اهل بيت (ع) در اين مورد رسيده است، از جمله آن كه در روايات آمده است: «دعا سلاح، سپر، و سنان مؤمن است». هم چنين آمده است كه: «وقتى كار بر شما سخت شد به خداوند پناهنده شويد.» و نيز آمده است كه: «خير
دنياو آخرت در دعا است»، هم چنين «دعا روشن گر آسمان ها و زمين است» و نيز، «دعا روزى افزاست و رهايى بخش آدمى از دست دشمنان اوست و هر قضا را هر چند كه محكم شده باشد به هم مى زند» و بالاخره آن كه، «دعا درمان هر دردى است».(1)
1) كافى، ج 2؛ كتاب دعا، ص 468، (باب الدعاء سلاح المؤمن).
اطاعت از خداوند تعالى موجب درمان بيمارى هاى معنوى است، در هر موردى كه احساس ناتوانى بشود يار و ياور است و حتى درمان هر دردى است. به قول اميرالمؤمنين (ع): «و طاعته غنىّ؛ طاعتش هم موجب بى نيازى است».
كلام الهى نيز در موارد متعددى اطاعت از خدا را راه درمان بيمارى هاى معنوى و روحى مى داندكه ما به عنوان نمونه چندين مورد را ذكر مى كنيم:
اول:؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ(1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد وقتى رسول خدا شما را دعوت مى كند به آن چه كه حيات بخش شماست به خدا و رسولش جواب مساعد بدهيد.
دوم:.؛ فَإِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فٰارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ وَ أَقِيمُوا اَلشَّهٰادَةَ لِلّٰهِ ذٰلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كٰانَ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اَللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اَللّٰهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً(2)و هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى كند، و او را از جايى كه گمان ندارد روزى مى دهد؛ و هر كس بر خدا توكّل كند، كفايت امرش را مى كند؛ خداوند فرمان خود را به انجام مى رساند و خدا براى هر چيزى اندازه اى قرار داده است.»
سوم:؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ(3)اى ايمان آورده ها! اگر تقواى خدا را پيشه خود سازيد خداوند در وجود شما نيروى تميز قرار مى دهد.
چهارم:؛ وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ(1)اگر شهرنشينان، ايمان آورده و تقوا پيشه كرده بودند ما هم درهاى بركت را به روى ايشان از آسمان و زمين مى گشوديم.
پنجم:.؛ وَ كَيْفَ أَخٰافُ مٰا أَشْرَكْتُمْ وَ لاٰ تَخٰافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللّٰهِ مٰا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطٰاناً فَأَيُّ اَلْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ(2)حال كدام يك از اين دو گروه سزاوار آرامش و آسودگى اند؟ اگر مى دانيد بگوييد. آن هايى كه ايمان آورده و ايمانشان را به ظلم و ستمى نيالوده باشند. آرامش و امنيت براى آن ها است و آن ها هستند كه راه را يافته اند.
البته نظير اين آيات در قرآن بسيار زياد است.
از قرآن و روايات چنين بر مى آيد كه اسماى حسنا، قرآن شريف و دعا، براى شخصى سودمند است كه ظالم نباشد و گرنه كسى كه دلش به واسطه كفر، نفاق، گناه و صفات رذيله سنگين شده و قساوت پيدا كرده باشد جز بر زيان كارى اش افزوده نمى شود. در اين بخش نيز مواردى در قرآن از آن به عنوان مانع درمان روح انسان ياد شده نام مى بريم:
اول:.؛ وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لاٰ يَزِيدُ اَلظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً(3)ولى ستم پيشگان را جز خسارت نمى افزايد.
دوم:؛ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اَللّٰهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ(1)در دل هايشان مرضى بود، خدا هم مرضى ديگر بر مرض آن ها بيفزود.
سوم:؛ وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذٰلِكَ مَثَلُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا فَاقْصُصِ اَلْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ(2)اگر چنان چه ما مى خواستيم بدون شك او را به واسطه آن، رفعت مى بخشيديم ولى او به زمين چسبيد و در پى دلخواه خود رفت، لذا قضيه او مثل قضيه سگ - هارى - است كه اگر به او حمله برى زبان از كام در مى آورد و خشمگين مى شود واگر او را رها كنى باز هم پارس مى كند و اظهارخشم مى نمايد.
چهارم:؛ إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اِتَّبَعَ اَلذِّكْرَ وَ خَشِيَ اَلرَّحْمٰنَ بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ كَرِيمٍ(3)ما بر گردن هاى آنان غل هايى گذاشته ايم كه تا چانه هايشان بالا آمده و سر آن ها را بالا نگه داشته است و از روبه رويشان و از پشت سرشان ديوارى كشيده ايم كه آن ها را فرو پوشيده است، لذا نمى بينند و برايشان يكسان است، چه آن ها را بيم دهى و چه ندهى آن ها ايمان نخواهند آورد.
بيم دادن تو فقط در كسى كارگر مى افتد كه پيرو ذكر - قرآن - باشد و در نهان از خداى رحمان بترسد. تو چنين كسانى را به آمرزش و پاداش خوب نويد ده.
پنجم:؛ إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِ آيٰاتُنٰا قٰالَ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ كَلاّٰ بَلْ رٰانَ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ(1)وقتى كه آيه هاى ما برايشان تلاوت شود مى گويند: اين ها اسطوره هاى پيشينيان است. اين طور نيست؛ بلكه دستاوردهاى آن ها دلهاى شان را زنگ بار نموده است.
در اين باره در شرح كلام حضرت كه فرموده بود: «اللهم اغفر لى الذنوب التى تحبس الدعاء» به قدر كافى بحث كردهايم.
استاد بزرگوار ما مرحوم علامه طباطبايى (رحمه الله) گفته اند كه: «اسم اعظم، اسم خاص يا حروف خاصى نيست كه با هم تركيب شده باشند، بلكه وقتى كه بنده، انقطاع كاملى به خدا پيدا كند و كاملاً به خداوند پيوسته و پاى بند شود و با اسمى كه متناسب با نياز او است، خدا را فرا خواند دعايش به اجابت مى رسد، و اين اسمى كه متناسب با نياز اوست، براى او به منزله اسم اعظم خواهد بود.»(2)
البته لازم است در كلام خود ايشان دقت و درنگ شود چرا كه ما آن را خلاصه كرده و تقرير نموديم كه با اين اعتبار همه اسماى حسناى الهى اسم اعظم مى شوند. اما اين سخن - با آن كه سخن دقيق و در جاى خود، ذاتا و فى الواقع، لطيف است - با روايات رسيده در مورد اسم اعظم، متناسب و هماهنگ نيست، چرا كه منظور از اسم اعظم آن اسمى است كه در نهايت براى رفع هر مشكلى به كار آيد.
پيش علما مشهور است كه اسم اعظم از چند حرف يا چند كلمه مجهول كه نوع تركيب و تأليف آن هم مجهول است، تشكيل و تأليف شده است. كه هر كس به اين
كلمات و نوع تركيب و تأليف آن ها - با هم - دست بيابد همه چيز در برابرش خاضع و خاشع مى شوند.
روايات فراوانى هم مؤيد اين سخن است. از جمله آن كه فرموده اند: «اسم اعظم در آية الكرسى، اول سوره آل عمران، آخر سوره حشر و اول سوره حديد است»(1)هم چنين گفته اند: «در سوره حمد پخش شده است كه امام (ع) آن را مى داند و اگر بخواهد با يك ديگر جمع مى كند و تركيب مى نمايد و به واسطه آن ها دعا مى كند»(2)، و نيز فرموده اند:
«اِنَّهُ ثلاثَ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً قَسَّمَ اللهُ بَيْن الْاَنْبِياءِ وَ اسْتَأْثَرَ لِنَفْسِه واحِدَةً مِنها؛(3)
اسم اعظم هفتاد و سه حرف است كه خداوند آن ها را بين انبيا تقسيم كرده و يكى از آن ها را هم براى خودش نگه داشته است.»
اعتقاد پيروان علم عدد و دعوات و عزائم لفظى كه دلالت طبعى، بر خدا دارد نه دلالت وضعى و حرفى. البته نوع تأليف اين حروف به جهت اختلاف نيازها و مطالب، مختلف و متفاوت است. آن ها روش خاصى براى استخراج حروف آن دارند كه به كار مى برند و سپس آن ها را با هم تركيب و تأليف كرده و به واسطه آن ها براى نيل به خواست هاى خود دعا مى نمايند.
و شايد اين كه نقل شده است كه آصف بن برخيا - وزير سليمان - با حروفى از اسم اعظم كه پيشش بود دعا كرد و تخت ملكه سبا را در يك چشم به هم زدن پيش او حاضر كرد، بنابر همين مطلب است كه پيروان علم عدد مى گويند.
در بعضى از روايات هم آمده است كه اسم اعظم از جمله اسماى حسناست كه پيش مردان خدا معلوم است اما پيش عموم مردم ناشناخته، و شايد در همين رابطه حضرت فرموده اند:
«اِنَّ بِسم اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم اَقْرَبُ اِلى اِسْم اللهِ الْاَعْظَم (مِنْ بَياضِ الْعَيْنِ اِلى سَوادِها)؛(1)
بسمله به قدرى به اسم اعظم خدا نزديك است كه سفيدى چشم به سياهى آن، كم تر از آن است.»
عده اى نيز معتقدند كه اسم اعظم اسم لفظى ناشناخته ايست كه وقتى آدمى به «مقام محمود» در نزد خدا برسد مى تواند هر چيز را كه بخواهد به فرمان خود درآورد.
البته به نظر ما اسم اعظم اسم خاصى نيست كه بين اسماى حسناى الهى ناشناخته باشد، بلكه يك مفهوم كلى است كه مصداق هاى مختلف و متباينى دارد، آن هم به تباين تشكيكى. مثل نور و اين مفهوم عبارت از رسيدن شخص به مقام لقا و فنا است. لذا كسى مانند رسول گرامى (ص) در مقام عالى و مصداق كامل اين مفهوم قرار دارند، لذا خداوند مى فرمايد:
؛ ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ(2)سپس نزديك تر و نزديك تر شد، تا آن كه فاصله او به اندازه فاصله دو كمان يا كمتر بود.
لذا او اسم اعظمى است كه بر هر چه اراده كند توانا و قادر است. و كسى هم چون آصف بن برخيا كه بخشى از علم كتاب پيش او بود و - در آن حد - به مقام قرب رسيده بود نيز اسم اعظم است. همه انبيا نيز با وجود تشكيكى كه از سعه وجود ظلّى تعلقى در آن ها بوده است، اسم اعظم بوده اند و حقيقت «بسم الله الرحمن الرحيم» هم از آن جا كه وجود حقيقى و واقعى دارد اسم اعظم است. هم چنين كلمه «الله» يا اسماى حسناى
ديگر و نيز رأس الحسين اسم اعظم است. و شايد بدين وسيله بتوان جمع بين نظريات گوناگون و روايات اين باب را كرد.
از كلام اميرالمؤمنين (ع) كه فرموده است: «يا نور المستوحشين فى الظلم» چنين بر مى آيد كه خداوند تعالى نور است؛ ولى اين دنيا، متاع و گنجينه هايش، نفس اماره، تمايلات، وسوسه ها، صفات رذيله و تبعات آن ها و هر آن چه كه بر آن ها مترتب است - همه و همه - ظلماتى هستند كه بعضى از آن ها بر روى بعضى ديگر انباشته شده باشند. و پيداست كه هر كس در قشر اين طبيعت غوطه ور شود در ظلمت نيز غوطه ور شده و وحشت او را فرا خواهد گرفت و مدام بر وحشتش افزوده خواهد شد، و در اين ظلمت و اين وحشت جز خداى متعال و نورش هيچ چيز ديگرى نيست كه قادر به رفع اين ظلمت و وحشت باشد. لذا هر كس را كه خداوند او را به واسطه نور خود راهنمايى كرده و عنايت خاصش شامل حال او بشود و دلش به نور الهى روشن و جلوه گر باشد از اين گونه ظلمت ها به سوى نور حركت مى كند. و هر كس كه به جهت غوطه ور بودنش در ظلمت ها و خلودش در آن ها عنايت خاص الهى شامل حالش نشود ديگر نورى نخواهد داشت كه به وسيله آن از ظلمت ها بيرون آيد و حتى به واسطه طاغوت ها و طغيان پيشگان از نور الهى به سمت ظلمات خواهد رفت، از آن جا كه نور، ذاتا ظاهر است و نمايان گر غير مى باشد پس خداوند تعالى ذاتا نمايان بوده و در ذات خود مستقل است. و عالم وجود به واسطه او موجود شده است. لذا خداوند نمايان گر و روشنى بخش آسمان ها و زمين است، يعنى خدا نمايان گر جهان هستى است. و نيز بنابر آن كه خداوند تعالى فرموده است: «يَهْدِي اَللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشٰاءُ» پيداست كه درك اين نور نياز به هدايت عنايتى دارد كه خود هم نيازمند رياضت هاى دينى يعنى: تخليه، تحليه و توفيق
الهى است. پس از اين درك است كه ديگر ظلمتى براى او باقى نخواهد ماند، چرا كه چنين كسى ديگر به واسطه نور حق در حركت خواهد بود. كلام الهى است:
-؛ أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا كَذٰلِكَ زُيِّنَ لِلْكٰافِرِينَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(1)آيا كسى كه مرده بوده و ما زنده اش كرديم و نورى پيش پايش قرار داديم كه به واسطه آن در بين مردم رهسپار باشد، مثل كسى است كه در ظلمت ها فرو مانده و ياراى بيرون آمدن از آن ها را ندارد؟
-.؛ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ(2)و براى شما نورى قرار مى دهد تا به واسطه آن رهسپار شويد.
-؛ أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ(3)اگر اين طور است كه هر كس را خداوند براى اسلام شرح صدر بخشد، بر مبناى نورى در حركت باشد كه از جانب خداست پس واى به حال و روز آن هايى كه نسبت به ياد خدا سنگ دل شدند.
-؛ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِيتٰاءِ اَلزَّكٰاةِ يَخٰافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ(4)
(اين چراغ پرفروغ) در خانه هايى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده ديواره هاى آن را بال
برند (تا از دست برد شياطين و هوس بازان در امان باشد)؛ خانه هايى كه نام خدا در آن ها برده مى شود، و صبح و شام در آنها تسبيح او مى گويند. مردانى كه نه تجارت و نه معامله اى آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و اداى زكات غافل نمى كند؛ آنها از روزى مى ترسند كه در آن، دلها و چشم ها زير و رو مى شود.
اين آيات، حال كسى را كه به واسطه هدايت عنايتى، هدايت شده باشد بيان مى كند و معنايش اين است كه اين نور در خانه هايى خواهد بود كه خداوند اجازه رفعت و برافراشتگى به آن ها داده باشد، يعنى به واسطه نور خدا راه يافته باشند. كه چنين كسانى دائما در ذكر خدا خواهند بود. و جز خداى تعالى هيچ چيز ديگر را ياراى سرگرم كردن و مشغول داشتن آنان به خود نيست. هم چنين كلام الهى است كه:
؛ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمٰالُهُمْ كَسَرٰابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ اَلظَّمْآنُ مٰاءً حَتّٰى إِذٰا جٰاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَ وَجَدَ اَللّٰهَ عِنْدَهُ فَوَفّٰاهُ حِسٰابَهُ وَ اَللّٰهُ سَرِيعُ اَلْحِسٰابِ أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ(1)كسانى كه كافر شدند، اعمالشان هم چون سرابى است در يك كوير...، يا همچون ظلماتى در يك درياى عميق و پهن آور كه موج آن را پوشانده، و بر فراز آن موج ديگرى، و بر فراز آن ابرى تاريك است؛ ظلمت هايى است يكى بر فراز ديگرى، آن گونه كه هر گاه دست خود را خارج كند ممكن نيست آن را ببيند! و كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نيست.
كه اين آيات هم حال كسى را كه، هدايت خاص الهى شامل حالش نشود، بيان مى دارد كه نورى نخواهد داشت، لذا در ظلمت هاى برهم انباشته و وحشت هاى پى در
1) نور، آيه 39 و 40.
پى قرار خواهد گرفت، تا جايى كه ديگر ظلمت و وحشت براو چنان مستولى گردد كه ديگر هيچ چيز را نمى بيند؛ حتى خودش، و هيچ چيز را درك نمى كند؛ حتى خودش. و نيز كلام الهى است:
؛ أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلطَّيْرُ صَافّٰاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاٰتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ بِمٰا يَفْعَلُونَ وَ لِلّٰهِ مُلْكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِلَى اَللّٰهِ اَلْمَصِيرُ(1)آيا نديدى تمام آنان كه در آسمان ها و زمينند براى خدا تسبيح مى كنند، و هم چنين پرندگان به هنگامى كه بر فراز آسمان بال گسترده اند؟! هر يك از آنها نماز و تسبيح خود را مى داند؛ و خداوند به آن چه كه انجام مى دهند داناست.
كه اين آيات شريفه هم تأكيد ديگرى است بر آيه اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ با اين تقريب كه چون خدا نور است، يعنى ذاتا ظاهر و آشكار است و نمايان گر ديگران است. پس همه مظهرات، او را مى شناسند و ديگر او براى آن ها مجهول و ناشناخته نيست، لذا از روى علم وآگاهى تسبيح خدا مى كنند. كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاٰتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ پس اشيا از جهت آن كه مظهرات الهى هستند عالم، مريد، قادر، باشعور، و به عبادت خدا مشغولند.
آيه دوم نيز تأكيد ديگرى بر آيه اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ است، چرا كه معناى ملكيت جهان هستى براى خدا آن است كه او قيوم است و همه چيز به واسطه او پابرجا و قايم است و بازگشت هر چيزى به سوى اوست: أَلاٰ إِلَى اَللّٰهِ تَصِيرُ اَلْأُمُورُ.
1) نور، آيات 41 و 42.
سلام و صلوات بر محمد (ص) اهل بيت (ع) از جمله اوامرى است كه خداوند در كتاب خود به آن فرمان داده و آن را در نمازهاى واجب و مستحب لازم دانسته است. هنگام شنيدن نامشان نيز آن را واجب شمرده است.
شرط پذيرفته شدن هر كارى را درود بر آن ها و استجابت دعاها را به واسطه صلوات بر آن ها قرار داده است.
علاوه بر اين كه ثواب عظيمى براى صلوات بر آنان قرار داده، صلوات بر آن ها را نيز از مواردى برشمرده است كه موجب رفع بلايا، هم و غم ها، اضطراب خاطر و فتنه ها مى شود.
كلام الهى است:
؛ إِنَّ اَللّٰهَ وَ مَلاٰئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً(1)خداوند و فرشتگانش بر پيامبر دورد مى فرستند. اى كسانى كه ايمان آورده ايد! بر او درود بفرستيد و سلام بگوييد و كاملاً تسليم او باشيد.
از امام صادق (ع) روايت شده است كه:
«اِذا صَلّى اَحَدُكُمْ وَ لَمْ يَذْكُرِ النَّبِىِّ (ص) وَ آلَهُ فى صَلَاتِهِ يُسْلَكُ بِصَلاتِه غَيْر سَبيلِ الْجَنَّةِ وَ قالَ رَسُولُ اللهِ (ص) مَنْ ذُكِرْتُ عِنْدَهُ فَلَمْ يُصَلِّ عَلَىَّ دَخَلَ النّارَ فَاَبْعَدَهُ الله؛(2)
وقتى هر يك ازشما نماز بگذارد و پيامبر و آلش را در نازش ياد نكند به واسطه نمازش به سوى راهى غير از راه بهشت رهسپار شده است و رسول خدا (ص) فرمود هر كس كه نام من پيش او برده شود و بر من صلوات نفرستد(3)وارد آتش شده و خدا او را از خود دور كرده است.»
1) احزاب، آيه 56.
2) كافى، ج 2، ص 495، (باب الصلاة على النبى...)، ح 19.
3) در صلوات بعد از عصر روز جمعه كه از امام صادق (ع) در كتاب «الدعاء و الزيارة» آمده است شبهه نياز پيامبر (ص) با اين جملات رفع شده است كه: «اَللّهُمَّ اِنَّ مُحَمَّداً كَما وَصَفْتَهُ فى كِتابِكَ حَيْثُ تَقُولُ "لَقَدْ جائَكُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ عَزيرٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنينَ رَئُوفٌ رَحيم" فَاَشْهَد اَنَّهُ كذلِكَ وَ اَنَّكَ لَمْ تَأْمُرْ بِالصَّلوةِ عَلَيْهِ اِلاّ بَعْدَ اَنْ صَلَّيْتَ اَنْتَ وَ مَلائِكَتُكَ وَ اَنْزَلْتَ فى مُحْكَمِ قُرْآنِكَ "اِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْليما" لا لِحاجَةٍ اِلى صَلوةِ اَحَدٍ مِنَ الَْمخْلُوقينَ بَعْدَ صَلواتِكَ عَلَيْهِ وَلا اِلى تَزْكِيَتِهِمْ اِيّاهُ بَعْدَ تَزْكِيَتِكَ بَلِ الْخَلْقُ جَميعا هُمُ الُْمحْتاجُونَ اِلى ذلِكَ لِاَنَّكَ جَعَلْتَهُ بابَكَ الَّذى لاتَقْبَلُ مِمَّنْ اَناكَ اِلاّ مِنْهُ وَ جَعَلْتَ الصَّلوةَ عَلَيْهِ قُرْبَةً مِنْكَ وَ وَسيلَةً اِلَيْكَ وَ زُلْفَةً عِنْدَكَ وَ دَلَلْتَ الْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِ وَ اَمَرْتَهُمْ بِالصَّلوةِ عَلَيْهِ لِيَزْدادُوا اَثْرَةً لَدَيْكَ وَ كَرامَةً عَلَيْكَ وَ وَكَّلْتَ بِالْمُصَلّينَ عَلَيْهِ مَلائِكَتَكَ يُصَلُّونَ عَلَيْهِ وَ يُبَلِّغُونَهُ صَلَواتَهُمْ وَ تَسْليمَهُمْ».
از امام صادق (ع) نيز روايت شده است كه:
«لا يَزالُ الدُّعاء مَحْجُوباً حَتّى يُصَلّى عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ؛(1)
دعا پيوسته در پس پرده است تا آن كه بر محمد و آل محمد صلوات فرستاده شود.»
از رسول خدا (ص) نيز روايت شده است كه:
«مَنْ صَلّى عَلَىَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ مَلائِكَتُهُ وَ مَنْ شاءَ فَلْيُقِلَّ وَ مَنْ شاءَ فَلْيُكْثِرْ؛(2)
هر كس كه بر من صلوات بفرستد خدا و فرشتگانش بر او صلوات مى فرستد. حال، هر كس خواست كم صلوات بفرستد و هر كس كه خواست زياد.»
باز رسول خدا (ص) فرمود:
«الصَّلَاةُ عَلَىّ وَ عَلَى أهْلَ بَيْتِى تَذْهَبُ بِالنِّفَاقِ؛(3)صلوات بر من و خاندانم نفاق را از ميان برمى دارد.»
و در جاى ديگر مى فرمايد:
«مَنْ كانَتْ لَهُ اِلَى الله عزَّوجلَّ حَاجَةٌ فَلْيبْدَه بِالصّلاةِ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ثُمَّ يَسْئَلُ اللهَ حاجَتَهُ ثُمَّ يَخْتِمُ بالصَّلاةِ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمِّد فَاِنَّ اللهَ عَزّوَجَلَّ اَكْرَمُ مِنْ اَنْ يَقْبَلَ الطَّرَفَيْنِ وَ يَدَعَ الْوَسَط؛(4)
هر كس نيازى داشت با صلوات بر محمد و آل محمد شروع كند و سپس حاجتش را از
خدا بخواهد، آن گاه در خاتمه نيز صلوات بر محمد و آل محمد بفرستد چرا كه خدا بخشنده تر از آن است كه دو طرف چيزى را بپذيرد و ميانه را رها كند.»
از امام صادق (ع) روايت شده است كه: «اگر كسى هيچ چيز از خدا نخواهد مگر آن كه با صلوات بر محمد و آلش آغاز حاجت نمايد، خداوند عزّوجلّ هر مسئله دنيوى و يا اخروى او را كه فكرش را مشغول داشته باشد، كفايت مى بخشد.»(1)كه در اين جمله جاى هيچ بحث و گفت و گويى نيست. بحث در اين جاست كه معناى درود و سلام برايشان چيست؟ كه در اين باره مى توان به چند مطلب اشاره كرد:
اول، آن كه توسل و دست به دامان ايشان نوعى اظهار علاقه و ارادتى است نسبت به آن ها لذا همان طور كه بر هر مؤمنى واجب است كه در ديدار مؤمن ديگرى جواب سلام او را بدهد و احوال پرسى نمايد - سلام در اين جا شعارى اسلامى است و كنايه از اظهار محبت و الفت و احترام است - صلوات و سلام بر معصومين (ع) هم همين ويژگى را دارد. همان طور كه سلام كردن بر مؤمن، حسناتى در بر دارد صلوات و سلام بر پيامبر و خاندانش هم از چنين خاصيتى برخوردار است شايد بتوان گفت كه بيش تر زيارت هاى مأثوره و حتى زيارت قبور ايشان نيز چنين است. به همان جهت كه اگر مؤمنى در ديدار با مؤمن ديگر جواب سلام او را ندهد يك امر الهى را ترك كرده - چه بسا كه مرتكب گناه شده باشد - همين طور است صلوات و سلام بر معصومين (ع) در حين ياد آن ها يا شنيدن و يا نوشتن اسماى ايشان. بعضى از روايات نيز بر اين مطلب اشاره كرده اند.
1) همان، ترجمه مصطفوى، ج 4، ص 252 (باب ذكر صلوات برمحمد (ص)...).
دوم، آن كه سلام و صلوات و درخواست رحمت از خدا و آرزوى سلامتى براى ايشان است كه براى خود صلوات فرستنده نيز سودمند است. همان طور كه عبادت هاى مردم براى ايشان سودمند است صلوات و سلام بندگان هم براى ايشان سودمند است.
مبادا گفته شود كه آن ها كامل آفريده شده اند - على الخصوص بعد از آن كه دانستيم آن ها واسطه فيض الهى هستند - لذا اگر چنان چه مى شد و ممكن بود خداوند بيشتر از اين فيضى كه به آنان بخشيده حتما بخشيده بود. درست است كه آن ها از جهت سعه وجودى كامل آفريده شده اند و واسطه هاى فيض الهى بوده و بر جهان هستى مسلطاند ولى بايد اذعان داشت كه از نظر: «سير من الحق فى الحق و سير فى ذات الله تعالى» بى نهايت است و حدّ يَقِف ندارد.
لذا خداوند تعالى تام الفاعليه است در فيض رسانى، و آن ها تام القابليه اند در اخذ فيض، ولى رحمت و سلام حضرت حق مثل وجودش بى حد و بى انتهاست لذا آن ها از ازل تا ابد در اين سير، سالك و سيّارند و مشمول رزق الهى هستند و اين فضيلت بهترين فضيلت هاست و شايد اين كه فرمود:
.؛ فَتَعٰالَى اَللّٰهُ اَلْمَلِكُ اَلْحَقُّ وَ لاٰ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضىٰ إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً(1)بگو پروردگارا! بر دانش و آگاهى من بيفزا. اشاره به همين مطلب باشد.
سوم، آن كه منظور از سلام و صلوات برايشان طلب شفاعت براى بنده باشد كه اين كار، براى صلوات فرستنده مفيد است نه براى كسى كه صلوات بر او فرستاده شود، مگر آن كه وقتى شفاعت به او سرايت كرد براى او هم سودمند باشد. كلام الهى است:
؛ وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضىٰ(2)
و به زودى خداوند آن قدر به تو عطا خواهد كرد كه خشنود شوى.
در روايات فراوانى آمده است كه همين آيه براى شفاعت نازل شده است و رسول خدا (ص) و ائمه (ع) در روز قيامت به قدرى شفاعت خواهند كرد كه راضى شوند. بحثى نيست كه شادمانى محمد وآلش در شفاعت است، چنان كه پيش از اين هم از حضرت زين العابدين (ع) ذكر كرديم:
«اِلهى! اِنْ اَدْخَلْتَنِى النّارِ فَفى ذلِكَ سُرُورُ عَدُوِّكَ وَ اِنْ اَدْخَلْتَنِى الْجَنَّة فَفى ذلِكَ سُرُورُ نَبِيِّكَ وَ اَنَا وَ اللّهُ اَعْلَمُ اَنَّ سُرُورَ نَبِيِّكَ اَحَبُّ اِلَيْكَ مِنْ سُرُورِ عَدُوِّكَ؛(1)
اى معبود من! اگر مرا در آتش اندازى شادى و سرور دشمن تو در آن است و اگر به بهشتم برى شادى و سرور رسولت در اين است و به خودت قسم كه مى دانم شادى پيامبرت براى تو مهم تر از شادى دشمن توست.»
1) دعاى ابوحمزه ثمالى.
بر حسب قرآن و رواياتى كه از نظر معنا متواترند؛ بلكه به حسب ضرورت اسلام، در وجود اصل شفاعت اشكالى نيست، و مواردى نيز در قرآن كريم در جهت اثبات اين ادعا بيان شده است از جمله آيات زير را مى شود به عنوان دليل بر اين مدعا طرح كرد:
-.؛ اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْحَيُّ اَلْقَيُّومُ لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ لَهُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ مَنْ ذَا اَلَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّٰ بِمٰا شٰاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ لاٰ يَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا وَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْعَظِيمُ(1)كيست كه جز به اجازه او در نزدش ميان جى گرى نمايد؟
-.؛ يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ اِرْتَضىٰ وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ(2)و شفاعت نخواهند كرد مگر براى كسانى كه راضى باشند.
-؛ لاٰ يَمْلِكُونَ اَلشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اِتَّخَذَ عِنْدَ اَلرَّحْمٰنِ عَهْداً(3)هيچ كس شفاعت نخواهد داشت مگر آن كه پيش خداوند رحمان عهد و پيمان بسته باشد.
-؛ يَوْمَئِذٍ لاٰ تَنْفَعُ اَلشَّفٰاعَةُ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ اَلرَّحْمٰنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً(4)در آن روز شفاعت براى كسى سودمند نخواهد بود مگر آن كه خداى رحمان به او اجازه داده و از كلامش خرسند بوده باشد.
-؛ فِي جَنّٰاتٍ يَتَسٰاءَلُونَ فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَةُ اَلشّٰافِعِينَ(1)در باغ ها و بوستان هايى خواهند بود. از گناه كاران مى پرسند: چه چيزى شما را به راه سقر - دوزخ - برد؟ خواهند گفت: همين كه از نماز گزاران نبوديم و درمانده را اطعام نمى كرديم و با بازى گوشان در بازى گوشى غوطه ور بوديم و تا دم مرگ، روز جزا را دروغ مى انگاشتيم لذا ميانجى گرى ميانجى گران به درد آن ها نخواهد خورد.
اين آيات آشكارا بر اين دلالت دارند كه اصل شفاعت در روز قيامت از مسائل قطعى است، بلكه آيات قرآن ايشان را آسوده خاطر كرده است كه شفاعت با اجازه خدا و براى كسى كه خداوند از او راضى باشد صورت مى گيرد.
در حقيقت اين آيات در رد كسانى است كه به گمانشان بت ها هم شفاعت خواهند كرد. كلام الهى در حق ايشان به اين صورت است:
؛ وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ يَضُرُّهُمْ وَ لاٰ يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اَللّٰهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اَللّٰهَ بِمٰا لاٰ يَعْلَمُ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِي اَلْأَرْضِ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالىٰ عَمّٰا يُشْرِكُونَ(2)و غير از خدا چيزى را مى پرستند كه نه سودى براى ايشان دارد نه زيانى به آنان مى رساند و مى گويند اين ها شفيعان ما پيش خدا هستند. بگو آيا از چيزى كه در آسمان ها و زمين نيست به خداوند خبر مى دهيد؟ او پيراسته و از آن چه كه برايش شريك در نظر مى گيرند برتر است.
در حقيقت اين آيات هم قصد رد كسانى دارند كه گمان مى كنند در آخرت هم همين موقعيت دنيا را خواهند داشت و همين طور كه در اين جا هر كس شايستگى جلوافتادن را نداشته باشد با زر و زور و تزوير جلو مى افتد و حق و باطل را درهم مى آميزد، در آخرت هم راه به روى آن ها باز است تا به كارهاى خود از اين قبيل ادامه دهند، و حال آن كه هشدار الهى است:
؛ وَ اِتَّقُوا يَوْماً لاٰ تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لاٰ يُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ يُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ يُنْصَرُونَ(1)و از روزى بترسيد كه هيچ كس جزاى يك مورد از عمل كسى را هم نخواهد ديد و از هيچ كدام آن ها شفاعت پذيرفته نخواهد شد، غرامتى هم به خاطر خطاهاشان گرفته شده، يارى و دست گيرى هم نخواهند شد.
بنابراين، آيات شفاعت كاملاً اين گمان پوچ را رد مى كنند.
بنابراين شفاعت بدين معناست كه هر كس پيش خدا آبرو داشته باشد واسطه كسى بشود كه شايستگى اش را دارد. يعنى او را از آتش بيرون آورده و وارد بهشت كند، چنان كه توبه وسيله اى است براى نجات و سعادت آدمى. هم چنان كه رحمت خدا و عفو و تقرب به او به واسطه عبادات نيز هر يك وسيله اى براى نجات و سعادت اوست، لذا شفاعت شفيعان هم وسيله و واسطه اى مشابه آن هاست.
به اين جهت ميانجى را «شفيع» گفته اند كه او همراه با لياقت و شايستگى شفاعت شونده موجب نجات و سعادت او مى شود. لذا كسى كه شايستگى نداشته و واجد شرايط نباشد شفاعت براى او معنايى نخواهد داشت. چنان كه در آيات: فِي جَنّٰاتٍ يَتَسٰاءَلُونَ عَنِ اَلْمُجْرِمِينَ... ديديم كه خداوند تعالى شفاعت را از تارك الصلوة و مانع
1) بقره، آيه 48.
حقوق فقرا و غوطه ور در شهوات، و تكذيب كننده دين، عملاً سلب كرد. از اهل بيت (ع) هم روايت شده است كه:
«مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَّلوةِ لايَنالُ الشَّفاعَة؛(1)كسى كه نماز را سبك بشمارد به شفاعت ما نمى رسد.»
البته شفاعت احتياج به شرايطى دارد و نيز در گرو مقتضياتى است كه در آيات زير آمده است:
-.؛ يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ اِرْتَضىٰ وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ(2)و شفاعت نخواهند كرد مگر براى كسانى كه راضى باشند.
-؛ يَوْمَئِذٍ لاٰ تَنْفَعُ اَلشَّفٰاعَةُ إِلاّٰ مَنْ أَذِنَ لَهُ اَلرَّحْمٰنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً(3)
در آن روز شفاعت براى كسى سودمند نخواهد بود مگر آن كه خداى رحمان به او اجازه داده و از كلامش خرسند بوده باشد.
حقيقت شفاعت به چند صورت است:
در تفسير عيّاشى ذيل آيه؛ وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَكَ عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً(1)روايتى آمده است به اين مضمون:
«اِنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) يَوْمَ الْقِيامَةَ يَخِرُّ ساجِدا فَيُقالَ لَهُ سَلْ تُعْطَ وَ اشْفَعْ تُشْفَعْ فَيَشْفَعُ حَتّى مَنْ قَدْ اَحْرَقَ بِالنّارِ فَما مِنَ النّاسِ يَوْمَ الْقِيامَةَ اَوْجَهُ مِنْ مُحَمَّدٍ (ص)؛(2)
رسول خدا در روز قيامت به سجده مى افتد، به او گفته مى شود بخواه تا داده شوى و شفاعت كن تا شفاعتت پذيرفته شود. آن گاه حضرت، حتّى براى كسى كه در آتش سوخته باشد شفاعت مى كند. لذا در روز قيامت از محمد (ص) كسى با آبروتر، نخواهد بود.»
در تفسير قمى ذيل كلام الهى: وَ لاٰ تَنْفَعُ اَلشَّفٰاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّٰ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ حَتّٰى إِذٰا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قٰالُوا مٰا ذٰا قٰالَ رَبُّكُمْ قٰالُوا اَلْحَقَّ وَ هُوَ اَلْعَلِيُّ اَلْكَبِيرُ(3)از امام صادق (ع) آمده است كه:
«لايَشْفَعُ اَحَدٌ مِن انبياء الله و رُسُلهِ يَوم القيامة حتى يأْذَنَ اللهُ لَهُ اِلاّ رَسُولُ اللهَ (ص) فَاِنَّ اللهَ اَذِنَ لَهُ فِى الشَّفاعة مِن قبل يوم القيامة، و الشّفاعة له و لِلْاَئِمَّة مِنْ وُلْدِهِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ لِلْأَ نْبِياء (ع)؛(4)
هيچ يك از انبيا و پيامبران خداوند تا اجازه شفاعت داده نشوند شفاعت نخواهند كرد مگر رسول خدا كه خداوند پيش از روز قيامت به او اجازه شفاعت داده است و شفاعت مختصّ او و فرزندان به امامت رسيده آن حضرت است و پس از آن، مختص انبياست.»
و اين همان احتمالى است كه استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب در كتاب كشف الاسرار خود بيان كرده اند. البته در بعضى از روايات هم دلالتى براين مطلب هست.
در كتاب خصال از - امام صادق (ع) - از امير المؤمنين (ع) روايت شده است كه:
«فَلا اَزالُ واقِفاً عَلَى الصِّراطِ اَدْعُو وَ اَقُولُ رَبِّ سَلِّمْ شيعَتى وَ مُحِبّى وَ اَنْصارى وَ مَنْ تَوَلاّنى فى دارِ الدُّنْيا فَاِذا النِّداءُ مِنْ بَطْنانِ الْعَرْشِ قَدْ اُجيبَتْ دَعْوَتُكَ وَ شُفِّعْتَ فى شيعَتِك؛(1)
مدام بر صراط خواهم ايستاد و دعا خواهم كرد و خواهم گفت: پروردگارا! شيعيان، دوست داران، ياران و هر آن كس كه ولايت مرا در دنيا پذيرفته است به سلامت دار. آن گاه از دل عرش ندايى برخواهد خاست كه دعايت مستجاب و شفاعت تو در حق شيعيانت پذيرفته شد.»
؛ يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولٰئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتٰابَهُمْ وَ لاٰ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْمىٰ فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمىٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً(2)روزى كه همه مردم را با پيشوايانشان فرا مى خوانيم لذا هر كس كه كارنامه اش به دست راستش داده شود كارنامه خود را خواهد خواند و به ايشان به اندازه يك هسته خرما هم ستم نخواهد شد ولى هر كس كه در اين دنيا كور بوده باشد در آخرت كورتر و راه گم كرده تر خواهد بود.
در روايات فراوانى آمده است كه لواى حمد به دست اميرالمؤمنين (ع) خواهد بود و شيعيان حضرت زير اين پرچم قرار خواهند داشت و حضرت پيشاپيش ايشان خواهد
رفت و وارد بهشت خواهند شد، با آن كه رسول خدا (ص) در جلوى همگان قرار خواهد داشت. لذا در تفسير برهان در ذيل آيه شريفه مذكور از امام باقر (ع) است كه:
«يَجيىءُ رَسُولُ اللهِ وَ الْاَئِمَّةُ يَتَّبِعُونَهُ وَ الشّيعَةُ يَتَّبِعُونَهُم؛(1)
رسول خدا خواهد آمد در حالى كه امامان پشت سر حضرتش خواهند بود و شيعيان در پى آنان.»
در مجمع البيان، شيعه و سنى از حضرت رضا از پدرانش از رسول خدا (ص) روايت كرده اند كه حضرت در تفسير اين آيه فرمودند:
«يُدْعى كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِ زَمانِهِمْ، وَ كِتابِ رَبِّهِمْ، وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِمْ؛(2)
همه مردم با امام زمانشان و كتاب پروردگار خود سنّت پيامبرشان فرا خوانده مى شوند.»
در تفسير عياشى از - امام صادق (ع) - آمده است كه:
«ما مِنْ اَحَدٍ اِلاّ و يَحْتاجُ اِلى شَفاعَةِ مُحَمَّدٍ يَوْمَئِذ؛(3)
هيچ كس در آن روز از شفاعت محمد بى نياز نخواهد بود.»
در تفسير قمى نيز ضمن حديثى از امام باقر (ع) آمده است كه:
«ما اَحَدٍ مِنَ الْاَوَّلينَ وَ الْاخِرينَ اِلاّ وَ هُوَ مُحْتاج اِلى شَفاعَةِ مُحَمَّد صَلَّى اللهَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَوم الْقِيامَة؛(1)
هيچ يك از گذشتگان و آيندگان از شفاعت محمد - صلى الله عليه و آله - در روز قيامت بى نياز نخواهد بود.»
كه نظير اين دو روايت نيز فراوان است.
شفاعت در روز قيامت از ضروريات است، و شفاعت شامل كسى كه واجد شرايط آن باشد مى شود. منظور از چنين كسى آن است كه شفاعت برايش معنا داشته باشد، لذا كسى هم چون پيامبر خدا (ص) برگناهان شفاعت مى كند و شفاعتش پذيرفته مى شود؛ لذا در روايات آمده است كه آن حضرت فرمودند:
«اِنَّما شَفاعَتى لِاَهْلِ الْكَبائِرِ مِنْ اُمَّتى فَأمَّا الُْمحْسِنُونَ فَما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبيل؛(2)
شفاعت من مختص كسانى از امت من است كه مرتكب گناه كبيره شده باشند، زيرا براى نيكوكاران امتم نيازى به شفاعت نيست.»
آن حضرت براى گناه كار دعا مى كند و خداوند از گناه او در مى گذرد، زيرا در آخرت هم امام امت خواهند بود همان طور كه در دنيا اين چنين بودند.
در سخنان اهل فن تعبيرهاى گوناگون و معانى مختلفى براى «ولايت تكوينى» شده است كه شايد اين گونه تعبيرات از بيم آن بوده كه از جانب غير، مورد تكفير قرار گيرند و يا آن كه به جهت عدم درك اصل مقصود، بيم آن بوده است كه به گمراهى بيفتند، لذا به آن صورت ذكر گرديده است. از اين جهت ظاهرا عبارت ها گوناگون است ولى حسن، يكى است و اشاره همه آن ها به اين يك حسن است.
حال مطلبى كه در اين جا مى توان مطرح كرد آن است كه اهل بيت (ع) مجراهاى فيض الهى هستند. لذا همان طور كه وحى از فيوضات الهى است و عقل نمى پذيرد كه آدمى جز با واسطه اى به آن برسد ساير فيوضات الهى نيز ناچار بايد از مجراهاى خاصى به مردم برسد، و مجراهاى فيض الهى همان اهل بيت (ع) هستند.
هر موجودى سهمى در مجراى فيض بودن دارد و هيچ وجودى نيست كه در هستى از اين مسئله بى نصيب باشد. كلام الهى است كه:
؛ تُسَبِّحُ لَهُ اَلسَّمٰاوٰاتُ اَلسَّبْعُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كٰانَ حَلِيماً غَفُوراً(1)آسمان هاى هفتگانه و زمين و هر كس كه در آن ها هست براى خدا تسبيح گويند و هيچ چيز نيست كه زبان به حمد و ستايش او نگشوده و او را به بى آلايشى نستايد ولى شما تسبيح آن ها را درك نمى كنيد.
1) اسراء، آيه 44.
تسبيح عبارت است از: تأثير موجودات و فيض الهى كه مجراى اين فيض خود موجودات هستند. كلام الهى است:
؛ ذٰلِكُمُ اَللّٰهُ رَبُّكُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ(1)اين خدا پروردگار شماست. جز او پناهى نيست. آفريننده هر چيز است. لذا او را بندگى كنيد.
انسان نيز يكى از موجودات است و با وجود آن كه مؤثر است ولى هم خود و هم افعال ارادى اش - على الخصوص موجودات ذهنى - گرچه آفريده نفس او هستند ولى در اصل مخلوق خداوند مى باشند. كلام الهى است:
؛ وَ اَللّٰهُ خَلَقَكُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ(2)و خداوند، هم شما را و هم اعمال شما را آفريده است.
پس آدمى مجراى فيض اين فيوضات است، و هر يك از موجودات هم به اندازه سعه وجودى اش مجراى فيض است. لذا موجودى هم چون اتم آثارى دارد و از جمله آثار آن تسبيح خداوند تعالى است. پس آن هم مجراى فيضى از جانب خداوند است.
بنابراين، موجودى مثل انسان نيز آثارى دارد و از جمله آثارش موجودات ذهنى و افعال ارادى اوست. پس او هم مجراى فيضى از جانب خدا است.
لذا موجودى هم چون نفوس كليه و حقيقت محمديه (ص) هم آثارى دارند، لذا مجراى فيض ما سوى الله هستند.
اثر هر كس به اندازه سعه وجودى اوست پس انسان عادى توانايى ايجاد موجودات ذهنى وافعال ارادى عادى را دارد، ولى وقتى كه شخص، «بنده» شد اثر ديگرى وراى ساير آثار دارد. لذا به اندازه عبوديت و سعه وجودى و قوّت و ضعف مراتب - مشكّكة - گوناگونش مى تواند در تكوين تصرف كند و مجراى فيض باشد.
از قرآن، روايات و تجربه، چنين برمى آيد كه آدمى به اندازه سعه وجودى اش مى تواند بر تكوين تسلّط پيدا كند، و تسلط انسان بر تكوين مراحل گوناگونى دارد از جمله:
الف) تسلط او بر نفس اماره. كلام الهى است كه:
.؛ اُتْلُ مٰا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اَللّٰهِ أَكْبَرُ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ(1)نماز از كار زشت و ناپسند جلوگيرى مى كند، ياد خدا از آن هم مؤثرتر است.
كه بعد از آن مهار نفسش به دست اوست و به بهترين وجهى از آن استفاده مى كند و نفس خود را به كار مى گيرد.
ب) تسلط بر وهم و خيال. كلام الهى است:
-؛ أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ(2)بدانيد كه اولياى خدا نه ترسى دارند و نه اندوه گين مى شوند.
-.؛ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اَللّٰهِ أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ(3)بدانيد كه با ياد خدا دل ها آرام مى گيرند.
و در بيان ديگر از كلام الهى:
.؛ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِيتٰاءِ اَلزَّكٰاةِ يَخٰافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ(4)تجارت و خريد و فروش ايشان را از ياد خدا باز نمى دارد.
لذا چنين كسى نه تنها در نماز مى تواند مهار قلبش را در دست داشته باشد، بلكه در غير نماز هم آن را به دست دارد و در نماز فقط و فقط متوجه خدا مى شود. كلام الهى است:
؛ أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اَللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً يَحْذَرُ اَلْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ إِنَّمٰا يَتَذَكَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ(1)يا آن كه آيا كسى كه خاضعانه، در دل شب، ايستاده و يا در حال سجده است و از آخرت حذر مى كند و بيمناك است و به رحمت پروردگارش اميدوار است....
ج) تسلّط بر بدن به طورى كه بدنش تابع او باشد. و شايد «طىُّ الْاَرض» جزو اين مرحله باشد.
در خبر آمده است كه: يكى از دوستان جابر جعفى از كوفه، دلش هواى امام صادق (ع) كرده بود، اين مطلب را با او در ميان گذاشت. جابر به او گفت مى خواهى به مدينه بروى؟ گفت: آرى. گفت: چشم هايت را به روى هم بگذار. اين كار را كرد و يك باره خود را در مدينه و در برابر خانه امام صادق (ع) ديد. راوى مى گويد: شك كردم كه اين صحنه واقعيت داشته باشد. مبادا او سحرم كرده باشد! با خود فكر كردم كه بگذار ميخى به عنوان نشانه بر روى ديوار بكوبم تا سال بعد كه - ان شاء الله - براى حج مى آيم و در مدينه خدمت حضرت مى رسم ببينم آيا نشانه ام بر روى ديوار باقى است يا نه. ناگهان ديدم جابر آمد و ميخ و سنگى به دستم داد و گفت بكوب، و باز ناپديد شد! وقتى به محضر امام صادق (ع) رسيدم ديدم جابر آن جا نشسته است! آمدم بيرون. ناراحت و متفكر. باز جابر سر رسيد و علت ناراحتى ام را پرسيد. گفتم برويم كوفه، جابر گفت: چشم هايت را ببند. چشم هايم را بستم و ناگهان ديدم باز در كوچه هاى كوفه ام.
خلاصه آن كه در اين مقام، بدن تحت اراده اوست.
1) زمر، آيه 9.
د) تسلّط بر خلع بدن. از افراد معدودى به طور متواتر نقل شده است كه اقدام به اين عمل مى كرده اند، ميرداماد و حكيم سهروردى نيز گفته اند هر كس كه قادر به خلع بدن نباشد حكيم نيست.
ه) تسلّط بر خارج. كه آن هم بر حسب قدرت و ضعف روحى مراحل و مراتب مختلفى دارد. لذا همان طور كه شخص، توان ايجاد موجودات ذهنى را دارد توان ايجاد موجودات خارجى را هم پيدا مى كند، چنان كه كسى هم چون رشيد هجرى مى توانسته درنگاه بيننده تصرف كند. در خبر آمده است كه: راوى مى گويد او را در خانه ام به بند كشيدم و پيش ابن زياد رفتم و ديدم او هم پيش ابن زياد است در حالى كه او خود چندين نفر را مأمور دست گيرى رشيد كرده بود، رشيد پيش او نشست و مدتى با او حرف زد و از پيشش رفت. پس از رفتن او ابن زياد اظهار مى داشت كه او يكى از دوستان شامى اش بوده است.
يكى از موثقين هم از كسى ديگر كه او هم بسيار موثق و عادل بوده است براى من نقل كرد كه او گفته بود: به همراهى قافله اى با پدرم روانه مشهد مقدس شديم. شب به شاهرود رسيديم و مقدارى از كارهاى خود را سر و سامان داديم. قافله آماده رفتن شد ولى من هر چه كردم نتوانستم همراه قافله بروم، خستگى امانم نمى داد. همان جا افسار قاطر را در دست گرفتم و كنار جاده افتاده و به خواب رفتم. وقتى چشم باز كردم صبح شده بود، نزديك بود آفتاب بزند. تيمم كردم و نماز صبح را خواندم بعد يادم آمد كه من از قافله جا مانده و قافله رفته است. با خود فكر كردم حالا پدر پيرم چه مى كند و چه بر او گذشته است. متوسل به امام زمان - روحى له الفداء - شدم. ديدم چند نفر سر رسيدند و گفتند: اين راه را بگير و برو. به راه افتادم. بين راه به قهوه خانه اى رسيدم در كنار بيدهاى مجنون بلند و با صفا. با خود گفتم: پيش از اين چه طور متوجه اين قهوه خانه در
بين راه نشده بودم، گفتم: بنشينم و چايى بخورم و خستگى دركنم. چاى اول و دوم را كه خوردم يادم افتادم كه پولى به همراه ندارم. به صاحب قهوه خانه گفتم: من پولى با خود ندارم. او گفت: چيزى نيست. اين ها همه اش مال توست. به راه افتادم. وقتى به مقصد رسيدم ديدم آن ها تازه رسيده اند و مى خواهند پياده شوند. قضيه را براى پدرم نقل كردم.
كلام الهى است كه:
؛ قٰالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتٰابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمّٰا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قٰالَ هٰذٰا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّمٰا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ(1)كسى كه بخشى از علم كتاب پيش او بود گفت: من پيش از آن كه چشم بگردانى آن را برايت مى آورم و هنگامى كه - حضرت سليمان - آن را پيش خود ديد گفت اين از جمله فضل پروردگار من است.
بنابراين آصف بن برخيا با آن كه علمش كم بود - بخشى از علم كتاب را داشت و در روايات آمده است كه علمش قطره اى از درياى علوم اهل بيت و از درياى علم قرآن بود و نيز آمده است كه اسم اعظم، هفتاد و سه حرف است و او دو حرف از اين هفتاد و سه حرف را مى دانست و همه آن حرف ها پيش ما است؛ مگر يك حرف كه آن را خداوند براى خودش نگه داشته است - بر چنين كارى قادر بود تا چه رسد به كسى كه خداوند در حق او اين آيه را نازل فرموده است:
؛ وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ(2)كسانى كه كافر شدند مى گويند تو پيامبر نيستى. بگو خدا و كسى كه علم كتاب پيش او هست به عنوان شاهد من و شما بس است.
علاوه بر اين كه ظاهر آيه دلالت بر اين مطلب دارد - يعنى كلمه علم الكتاب - افاده عموم نيز مى كند به جهت اضافه مصدر بودنش، روايات مستفيضه هم دلالت بر اين دارند كه تمامى علم قرآن پيش حضرت امير (ع) بوده است.
و خلاصه آن كه آدمى به واسطه علم و عمل مى تواند در تكوين تصرف نمايد. از رسول خدا (ص) روايت شده است كه:
«قالَ اللهُ عَزّوَجَلّ:... ما تَقَرَّبَ اِلَىَّ عَبْدٌ بِشَىءٍ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَ اِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ اِلَىَّ بِالنّافِلَةِ حَتّى اُحِبَّهُ فَاِذا اَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذى يَسْمَعُ بِه وَ بَصَرَهُ الَّذى يُبْصِرُ بِه وَ لِسانَهُ الَّذى يَنْطِقُ بِه وَ يَدَهُ الَّتِى يَبْطَشُ بِها اِنْ دَعانى اَجَبْتُهُ وَ اِنْ سَأَلَنى اَعْطَيْتُهُ؛(1)
خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد: بنده من از هيچ چيز بيش تر از واجبات به من نزديك تر نمى شود و به واسطه نافله نيز به قدرى به من نزديك مى شود كه من او را دوست مى دارم و وقتى كه دوستش داشتم گوشش مى شوم كه با آن مى شنود و چشمش مى شوم كه با آن مى بيند و زبانش مى شوم كه با آن سخن مى گويد و دستش مى شوم كه با آن حمله مى كند. اگر دعا كند به اجابت مى رسد و اگر چيزى از من طلب كند به او خواهم داد.»
محقق طوسى (رحمه الله) در شرح اشارات در مورد معناى اين روايت گفته است: وقتى كه عارف از خودش منقطع بشود و به حق متصل گردد همه قدرت ها را در قدرت او كه متعلق به همه مقدروات است مستغرق خواهد ديد. هم چنين همه علوم را در علم او كه هيچ چيزى از او فروگذار نمى شود مستغرق مى بيند و همه اراده ها را تحت اراده اى كه هيچ يك از ممكنات ياراى سرپيچى از آن را ندارند مستغرق مى بيند؛ حتّى همه وجودها و كمال وجودى را كه از او صادر مى شود يا به او افاضه مى گردد نيز در او مستغرق مى بيند، تا جايى كه حضرت حق چشم او مى شود كه با آن مى بيند و گوشش مى شود كه با آن مى شنود و قدرت او مى شود كه با آن كار مى كند و علم او مى شود كه با آن مى داند
1) كافى، ج 2، ص 353، (باب من آذى المسلمين...)، ح 7.
و وجودش مى شود كه با آن به وجود مى آورد و لذا عارف در اين وضعيت متخلق به اخلاق الهى مى گردد. در احاديث قدسى نيز آمده است كه:
«عَبْدى اَطْعِنى حَتّى اَجْعَلُكَ مِثْلى وَ مثلى اَقُولُ لِشَىءٍ كُنْ فَيَكُون تَقُولُ لِلشَّىْء كُنْ فَيَكُون؛(1)
بنده من! اطاعت من كن تا تو را هم چون خود كنم چنان كه من به چيزى مى گويم بشو مى شود، تو هم اگر به چيزى بگويى بشو، مى شود.»
صاحب الميزان از طرق عامه از رسول خدا (ص) روايت كرده است كه:
«لَولا تَكْثيرٌ فى كَلامِكُمْ وَ تَمْريجٌ فى قُلُوبِكُمْ لَرَأَيْتُمْ ما اَرى و لَسَمِعْتُمْ ما اَسْمَعُ».(2)
كلام الهى است كه:
؛ إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَدَّعُونَ(3)كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست و بر اين حرف خود ايستادگى كردند فرشتگان بر آنان نازل مى شوند كه نترسيد و اندوه گين نشويد، مژده باد شما را به بهشتى كه وعده داده مى شديد ما در زندگى دنيا و در آخرت ياران شما هستيم.
شايد معجزات هم از اين قبيل باشند، زيرا كه قرآن معجزات را به انبيا نسبت داده و گفته است كه افعالشان به اذن خداست. كلام الهى است:
.؛ وَ رَسُولاً إِلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ اَلطِّينِ كَهَيْئَةِ اَلطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ أُبْرِئُ اَلْأَكْمَهَ وَ اَلْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ اَلْمَوْتىٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِمٰا تَأْكُلُونَ وَ مٰا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ(4)من چيزى از گل به شكل پرنده براى شما مى سازم و در آن مى دمم به اذن خدا پرنده اى
مى شود، پيسى و جذام را هم برطرف مى كنم و مرده را هم زنده مى كنم به اذن خدا و شما را از آن چه مى خوريد خبر مى دهم و مى گويم كه درخانه هايتان چه چيزى ذخيره كرده ايد.
وقتى كه اين مطلب روشن شد، همين قدر كافى است كه يقين كنيم اهل بيت (ع) واسطه هاى فيض الهى هستند، مع الوصف، بعضى آيات و روايات ديگرى هم كه دال بر اين مطلب است ذكر مى كنيم: كلام الهى است:
؛ وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً وَ مٰا جَعَلْنَا اَلْقِبْلَةَ اَلَّتِي كُنْتَ عَلَيْهٰا إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ اَلرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلىٰ عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كٰانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاّٰ عَلَى اَلَّذِينَ هَدَى اَللّٰهُ وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيُضِيعَ إِيمٰانَكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ(1)و هم چنين شما را نيز امت معتدل قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر نيز بر شما گواه باشد.
گرچه ظاهر اين آيه در مورد امت اسلامى است كه معتدل باشند - چرا كه دينشان ميانه روى و يكتاپرستى است و اسوه و الگوى مردم هستند، چنان كه رسول خدا (ص) هم اسوه و الگوى آن هاست - ولى همين آيه، باطنى هم دارد كه در قرآن و روايات تكرار شده و آن اين است كه منظور از «شهادت» در اين آيه «شهادت در روز قيامت» است. و در قرآن و روايات تكرار شده است كه اهل بيت (ع) در روز قيامت شهداى بر اعمال خواهند بود و رواياتى كه در اين مورد رسيده است به حد تواتر است و از جمله رواياتى هستند كه در ذيل اين آيه وارد شده اند.
بريد عجلى مى گويد: از حضرت امام صادق (ع) پرسيدم منظور خداوند از اين فرمايش چيست: «و كذلك جعلناكم امّة وسطا» حضرت فرمودند:
«نَحْنُ الْاُمَّةُ الْوُسْطى وَ نَحْنُ شُهَداءُ اللهِ عَلى خَلْقِه وَ حُجَجِه فى اَرْضِه؛(2)
ما امت وسط هستيم و ما گواهان خدا هستيم بر آفريدگانش و حجت هاى او بر روى زمينيم.»
لذا بعد از اين، ديگر استفاده ولايت تكوينى از اين آيه بسيار نزديك است. با اين تقريب كه اداى شهادت در روز قيامت نيازمند تحمل آن در دنياست و معلوم است كه تحمل شهادت در دنيا نيازمند آن است كه: اولاً، اطلاع و اشراف داشته باشد و ثانيا، بر ضماير و نهادها اطلاع داشته باشد، چرا كه حقيقت هر كارى وابسته به نيت است. پس علم به حقيقت عمل و باطن، حاضر و غايب، موجود و معدومش نيازمند اشراف و اطّلاع، حتّى از باطن ها و نهادهاست.
هم چنين نيازمند احاطه شخص است به طورى كه نفس بر موجودات ذهنى احاطه دارد و ما از ولايت تكوينى همين را مى دانيم كه جز اين نيست. هم چنين كلام الهى است كه:
؛ إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ(1)ولايت مدار شما خدا و رسول اوست و كسانى كه ايمان آورده اند و نماز را به پا مى دارند و در حين ركوع زكات مى دهند.
كه تمامى شيعيان و بيشتر برادٍران اهل سنت در اين كه منظور از «والذين آمنوا...» حضرت امير (ع) بوده است، متفق القول هستند.
تقريب آيه در اين مقام - ولايت تكوينى - آن است كه وحدت سياق، دلالت بر آن دارد كه رسول خدا و ائمه (ع) بر مردم ولايت دارند؛ چنان كه خدا بر آن ها ولايت دارد و ولايت در همه آن ها به يك معناست و از آن جا كه ولايت خدا بر مردم، هم تشريعى است و هم تكوينى، ولايت رسول خدا (ص) و ائمه اطهار (ع) نيز بر مردم، هم تشريعى و
1) مائده، آيه 55.
هم تكوينى است، و گرنه بهتر و مناسب تر بود كه كلمه «وليكم» هم تكرار مى شد، چنان كه در آيه زير كلمه «يؤمن» تكرار شده است:
؛ وَ مِنْهُمُ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلنَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ(1)بگو خوش باور بودن او به نفع شماست كه هم به خدا ايمان آورده و هم براى مؤمنان ايمان را - به ارمغان - آورده است.
به اين جهت كلمه «يؤمن» در آيه تكرار شده است كه منظور از نوع «ايمان به الله» با نوع «ايمان به مؤمنين» متفاوت است.
فخر رازى در تفسير خود ذيل آيه «اطاعت» گفته است كه وحدت سياق در آيه دلالت بر عصمت اولى الامر هم مى كند؛ الآن كه او خطا مى كند يا وادار به خطا مى شود. و گفته است منظور از اولى الامر تمامى اصحاب رسول خدا هستند - كه از اين نوع كورى به خدا پناه مى بريم - كلام الهى است:
؛(2)بگو - هر كارى كه مى خواهيد بكنيد - پس به زودى خدا و رسولش و مؤمنان عملتان را مى بينند.
تقريب آيه هم اضافه بر آن كه دلالت بر وحدت سياق دارد، رؤيت آن هم نظير رؤيت خداوند تعالى، هم بر ظاهر و هم بر باطن، هم بر حاضر و هم بر غايب عمل است، نيازمند اطلاع كامل و اشراف تام است و اين ممكن نيست مگر با ولايت تكوينى.
البته نظير اين قبيل آيات در قرآن بسيار زياد است.
اما رواياتى كه در اين موضوع خاص است از حد تواتر مى گذرد:
از جمله اين روايت ها روايتى است كه متضمن اين مطلب است كه: «آن ها اولين آفريدگان خدا هستند». رواياتى كه دلالت مى كنند بر اين كه: «آن ها نور خدا هستند». يا: «خداوند به واسطه آن ها گشايش مى دهد و به واسطه آن ها مى بندد». يا: «باران به واسطه ايشان مى بارد، نعمت هم به واسطه ايشان مى بارد». يا: «خسارت و همّ و غم به واسطه ايشان بر طرف مى شود». يا: «اگر ايشان نمى بودند زمين اهل خود را فرو مى برد». يا: «ايشان حجت هاى خدا در روى زمين هستند». يا: «همه موجودات به واسطه ايشان روزى مى خورند». يا: «خداوند آسمان را به واسطه ايشان بر پا نگه داشته است». يا: «ايشان ستون هاى زمين هستند». كه نظير اين گروه از روايات، بسيار زياد است كه خواننده علاقمند را به جلد اول كافى، مجلدات امامت؛ بحارالانوار؛ اثبات الهدى، اثر شيخ جليل حرّ - عاملى - صاحب وسايل الشيعه كه هم اسما و هم وصفا حر بوده است، ارجاع مى دهيم. به جاست كه در اين جا از سيد هاشم بحرانى (رحمه الله) يادآورى كنيم و به شايستگى از او تقدير نماييم؛ چرا كه در اين موضوع كتاب هايى هم چون: غاية المرام، لوامع نورانية، حلية الابرار و... به رشته تحرير درآورده و اين روايات را در كتاب هاى فوق به بيش از حد تواتر رسانيده است. سعى او مشكور باد و از خداوند بهترين پاداش ها را براى او خواهانيم.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
قرآن
نهج البلاغه، محمد دشتى، انتشارات مشهور، قم، 1380 ش.
آداب راز و نياز به درگاه بى نياز، محدحسين نائيجى، انتشارات كيا، تهران، 1381 ش.
آينه يقين، سيدمجتبى علوى تراكمه اى، انتشارات هجرت.
آيين بندگى و نيايش، حسين غفارى ساروى، بنياد معارف اسلامى، قم، 1375 ش.
اثنا عشريه، حرعاملى، تعليق مهدى الحسينى الازوردى، دارالكتب العلميه، قم، ايران، بى تا.
ارشاد القلوب الى الصواب، شيخ حسن ديلمى، انتشارات شريف رضى.
ارشاد مفيدة ترجمه ساعدى خراسانى
اصول كافى، ترجمه مصطفوى، چهارجلدى، كتابفروشى علميه اسلاميه.
اقبال الأعمال، سيد ابن طاووس، دارالكتب الإسلاميه، تهران، 1367 ش.
الامالى، الشيخ المفيد، تحقيق: حسين استادولى و على اكبر غفارى، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1403 هق.
البرهان فى تفسير القرآن، سيدهاشم بحرانى، بنياد بعثت، تهران، 1416 قم.
البلد الأمين، ابراهيم بن على عاملى كفعمى، (چاپ سنگى).
التبيان، الشيخ الطوسى، مكتب الأعلام السلامى، 1409 ه. ق.
الجواهر السنيه فى الاحاديث القدسيه، محمد بن الحسن بن على بن الحسين الحر العاملى، نشر يس، 1402 ه
الجواهر السنية (كليات حديث قدسى)، محدث عاملى (زين العابدين كاظمى خلخالى)، انتشارات دهقان.
الخصال، شيخ صدوق، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1403 ق.
العلم و الحكمة فى الكتاب و السنة، محمدرى شهرى، مؤسسة دارالحديث الثقافيه، قم.
الغارات، ابواسحاق ابراهيم بن محمد ثقفى، ترجمه عزيزالله عطاردى، انتشارات عطاردى، سال 1373.
الفتوحات المكيه، ابن عربى، دارصادر، بيروت، لبنان، 4 جلدى.
الفصول المختاره، شيخ مفيد، كنگره شيخ مفيد، قم، 1413 ق.
الكافى، ثقة الاسلام كلينى، دار الكتب الاسلاميه، تهران، 1365 ش.
الكنى و الألقاب، الشيخ عباس القمى، مكتبه الصدر، تهران.
المصباح، ابراهيم بن على عاملى كفعمى، انتشارات رضى، قم، 1405 ق.
الميزان فى تفسير القرآن، العلامة السيد محمدحسين الطباطبائى، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، بيروت، 1417 ه. ق.
بحارالانوار، علامه مجلسى، مؤسسه الوفاء، بيروت، 1404 ق.
تاريخ مدينه و دمشق، ابن عساكر، تحقيق على شيرى، دارالفكر، بيروت 1415 ه
ترجمه تفسير الميزان، سيد باقر موسوى همدانى، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه، قم، 1374 ش.
ترجمه مجمع البيان فى تفسير القرآن، مترجمان، انتشارات فرهانى، تهران، 1360 ش.
تفسير خسروى، عليرضا ميرزا خسروانى، انتشارات الاسلاميه، تهران، 1353 ش.
تفسير روح المعانى معروف به تفسير الآلوسى، تصحيح محمد احمد الآمه - عمر عبدالسلام السلامى، داراحياء التراث العربى، بيروت، لبنان، 1420.
تفسير نور الثقلين، عبدعلى بن جمعة العروسى الحويزى، دار التغيير، چاپ اول، قم 1382 ش.
تفسير نهج البلاغه، علامه محمد تقى جعفرى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1362
تفسير و نقد و تحليل مثنوى، محمد تقى جعفرى، نشرانديشه اسلامى، چاپ اول، تهران، بهار 1384 ه. ش.
تفسير العياشى، محمدبن مسعود العياشى، تحقيق: السيد هاشم الرسولى المحلاتى، المكتبة العلمية الاسلاميه، طهران.
تفسير القمى، على بن ابراهيم القمى، تصحيح: السيد طيب الموسوى الجزايرى، مطبعة النجف، 1387 ه. ق.
تفسير مجمع البيان، الشيخ الطبرسى، تحقيق: لجنة من العلماء و المحققين الأخصائيين، مؤسسه الأعلمى للمطبوعات، بيروت، 1415 ق.
تنبيه الخواطر و نزهة النواظر، معروف به مجموعة ورّام ابى الحسين ورام بن ابى فراس، المالكى الاشترى انتشارات مكتبه الفقيه، قم، ايران، بى تا.
تنقيح المقال فى علم الرجال، ما مقانى، تحقيق و استدراك شيخ محى الدين مامقانى، مؤسسه آل البيت.
ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، شيخ صدوق - انتشارات صدوق، بى تا
جامع السعادات، محمدمهدى نراقى، دارالنعمان للطباعة و النشر، نجف.
ديوان حافظ، به اهتمام سيد ابوالقاسم انجوى شيرازى، انتشارات جاويدان، 1361.
ديوان شعر بابا طاهر.
رساله لب الالباب، علامه سيد محمد حسين حسينى تهرانى.
روضة الواعظين، الفتال النيشابورى، انتشارات الرضى، چاپ اول، تهران، 1368.
شرح ابن عقيل، بهاء الدين عبدالله بن عقيل العقيلى الهمدانى المصرى، دارالفكر، چاپ پانزدهم، 1392
شرح الأسماء الحسنى، ملاهادى سبزوارى، منشورات مكتبه بصيرتى، قم، طبع حجريه.
شرح الرضى على الكافيه، محمد بن الحسن رضى استرآبادى، تصحيح يوسف حسنعمر، موسسه الصادق للصباعة و النشر، 1384، تهران
شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، كتابخانه آيت الله مرعشى، قم، 1404 ق.
شفا الصدور فى شرح زيارت العاشورا، ميرزا ابى الفضل تهرانى، تحقيق سيد على موحد ابطحى، سيدالشهداء، قم، 1409.
شواهد التنزيل، حاكم حسكانى، مؤسسه چاپ و نشر، 1411 ه. ق.
صريح السنة، طبرى
عدة الداعى نجاح الساعى، احمد بن فهد الحلى، تصحيح احمد الموحدى القمى، دارالكتاب الاسلامى، 1407.
علل الشرايع، شيخ صدوق، انتشارات داورى، قم، بى تا.
عوالى اللآلى، ابن ابى جمهور احسائى، انتشارات سيدالشهداء، قم، 1405 ق.
غررالحكم و دررالكلم، عبدالواحد بن محمد تميمى آمدى، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1366 ش.
قمقام ذخّار و صمصام بكّار، فرهاد ميزرا معتمد الدوله، انتشارات كتابچى چاپ دوم، تهران، 1379 ه.
كتاب الصلوة، الشيخ مرتضى انصارى، انتشارات الرسول المصطفى، قم، بى تا
كشف الغمة فى معرفة الأئمة، محدث اربلى، بنى هاشى، تبريز، 1381 ق.
كشف الغمه، ابن أبى الفتح الإربلى، دار الأضواء، بيروت.
كشف اليقين فى فضائل أميرالمؤمنين (ع)، علامه حلى، وزارت ارشاد، تهران، 1411 ق.
كليات نفيس، شيخ مصلح الدين سعدى شيرازى، نشر كتب اخلاق، تهران (به خط اميرخانى).
گلستان، سعدى شيرازى، تصحيح غلامحسين يوسفى، شركت سهامى انتشارات خوارزمى، چاپ هشتم، 1387.
گلشن راز، شيخ محمود شبسترى، كتابخانه ظهورى، تهران، چاپ اول، 1361 ش.
گنج حكمت يا احاديث منظوم، باقرى بيدهندى، 1 جلد، كتاب فروشى و نشر روح، بى تا.
ليلة عاشورا فى الحديث و الادب، شيخ عبدالله الحسن.
مثنوى معنوى، جلال الدين مولوى، از روى نسخه رينوله نيكلون، چاپ 1925، زمستان 1371 - به كوشش توفيق، ه سبحانى، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، بهار 1373
مجالس المومنين، قاضى نورالله شوشترى، انتشارات الاسلاميه، 1354 شمسى، تهران.
مجمع البحرين، الشيخ الطريحى، تحقيق: السيد الحمد الحسينى، چاپ الثانيه، مكتب النشر الثقافة الاسلاميه، 1408 ق.
مجموعه آثار شهيد مطهرى، انتشارات صدرا، قم، ايران.
محجة البيضاء، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم.
مستدرك الوسائل، محدث نورى، مؤسسة آل البيت، قم، 1408 ق.
مصباح البلاغة (مستدرك نهج البلاغه)، الميرجهانى، (نسخه مخطوطه) چاپ 1388 ق.
مصباح الشريعة، المنسوب للامام صادق (جعفر بن محمد (ع) (، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1400 ق.
مصباح اللمتهجد، شيخ طوسى، مؤسسه فقه الشيعه، بيروت، 1411 ق.
معجم الادباء، ياقوت حموى، داراحياء التراث العربى، بيروت.
مغنى اللبيب، ابن هشام، تحقيق: حسن حمد، دارالكتب العلميه، بيروت، الطبعة الثانية، 2005 م.
مفيد العلوم و مبيد الهموم، زكريا بن، محمد بن محمود قزوينى، تحقيق محمد عبدالقادر عطا، دارالكتب العلميه، بيروت، بى تا
مكاتيب الرسول، على بن حسينعلى احمدى، نشر يس، بهمن 1363
من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1413 ق.
مناقب آل ابيطالب، ابن شهرآشوب، موسسه انتشارات علامه، قم
منتهى الامال، شيخ عباس قمى (ره)، جلدى، تحقيق ناصر باقر بيدهندى، انتشارات دليل، چاپ اول، قم، 1379
منير المديد فى ادب المفيد و المستفيد، شيخ زين الدين بن على العاملى معروف بالشهيد الثانى، رضا مختارى، مكتب الاعلام الاسلامى، 1415 ق
مهج الدعوات، محمدتقى طبسى، ترجمه طبسى، انتشارات رايحه، تهران، 1379 ش.
ناسخ التواريخ امام حسن، محمد تقى سپهر
نهاية الارب فى فنون الأدب، شهاب الدين نويرى، عربى، دارالكتب و الوثائق القوميه، قاهره، 1423 ق.
وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى، مؤسسه آل البيت، ق، 1409 ق.