ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، 1312 -
عنوان و نام پدیدآور : اسلام: آئین رستگاری/حضرت آیه الله العظمی حسین مظاهری.
مشخصات نشر : قم: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا(س)، 1386.
مشخصات ظاهری : 384 ص.
فروست : مجموعه آثار حضرت آیه الله العظمی مظاهری مدظله؛ 8. .دین؛ 2.
شابک : 25000 ریال:978-964-2985-06-7
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : شیعه -- اصول دین.
موضوع : فروع دین.
رده بندی کنگره : BP216/م6الف5 1386
رده بندی دیویی : 297/4172
شماره کتابشناسی ملی : 1186713
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
بسم الله الرحمن الرحيم
كتاب حاضر حاوى دو بخش كلّى اصول دين و فروع دين مىباشد كه در هركدام از اين دو بخش، در فصول جداگانهاى به شرح اصول و فروع دين مبين اسلام پرداخته شده است.
بخش اوّل كتاب كه شرح اصول دين و تبيين چهل مسألۀ اعتقادى را در بر دارد، سالها پيش به عنوان بخش اعتقادات رسالۀ توضيحالمسائل، توسّط مرجع عاليقدر حضرت آية الله العظمى مظاهرى «مدّظلّهالعالى» نگاشته شده و اكنون به شكل حاضر تنظيم گرديده و در اختيار علاقهمندان قرار مىگيرد.
بخش دوّم كتاب كه شامل مباحثى در بازشناسى فروع دين اسلام مىباشد، حاصل بيست و سه جلسه از بيانات اخلاقى معظّم له مىباشد كه در ماه مبارك رمضان سال 1375 شمسى تحت عنوان «فروع دين در آئينه اخلاق» ايراد و براى اولين بار در سال 1381 توسط انتشارات «ذكر» با عنوان «برنامه زندگى» چاپ گرديده و اكنون پس از ويرايش مجدّد و اصلاح برخى از پاورقىها، در اين مجموعه ارائه مىگردد.
با اميد به اينكه مطالعه اين كتاب بتواند موجب شناخت هرچه بيشتر خوانندگان به ويژه نسل تكاملخواه جوان، از معارف حياتبخش دين مبين اسلام شده و راه رستگارى را به آنان بنماياند.
از كليۀ عزيزانى كه در تنظيم و آمادهسازى اين كتاب نفيس نقشآفرينى كردهاند، تشكر و قدردانى مىگردد.
«انّه ولىّ الهداية و التّوفيق»
مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزّهرا
در كتب كلامى و فلسفى، براى اثبات وجود خداوند متعال، براهين و دلايل فراوانى اقامه شده است كه در اينجا، سه برهان را كه فهم آن آسانتر است مىآوريم:
الف) برهان فطرت
كلمۀ «فطرت» در لغت به معناى «سرشت» است و فطرى بودن وجود خداوند به دو معنا است: يكى اينكه اثبات وجود او احتياج به استدلال و اكتساب ندارد و مانند همۀ بديهيات، امرى ضرورى و بسيار روشن است. خداوند مىفرمايد:
اَفِى اللهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمَوَاتِ وَ الأرْضِ (1)آيا در وجود خدا كه خالق آسمانها و زمين است، ترديدى هست؟
1) ابراهيم/ 10
يعنى از تصوّر خلقت جهان هستى، تصديق به وجود خالقى مدبّر، عالم و حكيم لازم مىآيد. به تعبير ديگر، هرگاه انسان، آفرينش جهان هستى را با اين همه عظمت ويژه، در ذهن و فكر خود تصوير و تصوّر كند، بلافاصله در ذات و فطرت خود به وجود آفريدگارى دانا و تدبير كننده و عظيم، تصديق و گواهى خواهد داد.
معناى ديگر فطرى بودن اين است كه انسان، روحى خداجو دارد و حقيقتِ خدايابى و خداجويى، در عمق جان وى حاكم است؛ اگر حجابهاى غفلت و ماديّت از پيش چشم او برداشته شود، خدا را مىيابد، همانگونه كه انسان تشنه، تشنگى را در مىيابد.
مراد از فطرت در اينجا معناى دوّم است؛ زيرا وقتى دست انسان در بنبستهاى زندگى از همۀ اسباب ظاهرى كوتاه، و به تعبير ديگر غفلتها و حجابها زايل شد، خداوند را با چشم فطرت مىبيند و ناخودآگاه نجات و حاجت خود را از او مىخواهد. در اين حالت، انسان خداى متعال را با علم حضورى مىيابد، مانند تشنهاى كه پس از نوشيدن آب، رفع عطش را با علم حضورى در مىيابد. رسالت همۀ پيامبران الهى نيز اين بوده است كه اين حالت توجّه و حضور را در انسان دائمى كنند، تا انسان هميشه و در همۀ لحظات خداجو باشد و خود را در محضر خداوند متعال ببيند.
ب) برهان نظم
اوّلاً شكى نيست كه نظمى دقيق بر عالم وجود حكم فرماست و هيچ عاقلى نيست كه در وجود نظم در موجودات مادّى - از اتم گرفته تا كهكشانها - شك و ترديد نمايد.
ثانياً وجود نظم و تدبير نيز بدون ناظم و مدبّر ممكن نيست و هيچ عاقلى نظم را زاييدۀ تصادف و اتّفاق نمىداند. بنابراين عقل از روى ضرورت حكم مىكند كه نظم و تدبير اين جهان، گواه روشنى بر وجود مدبّرى حكيم است.(1)
خداوند مىفرمايد:
سَنُريهمْ آياتِنا فى الآفاقِ وَ فى أنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أنَّهُ الْحَقُّ (2)ما آيات خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان هويدا مىكنيم، تا آشكار شود كه وجود خداوند حقّ است.
ج) برهان امكان
ترديدى نيست كه وجود، عارض بر جهان هستى شده است و به عبارت ديگر، وجود براى جهان ضرورت ندارد و به اصطلاح منطقى، عالَم «ممكن الوجود» است. پس بايد كسى اين وجود و هستى را به جهان اعطاء كرده باشد؛ حال اين كس:
1) نقل كردهاند كه «نيوتن»، مدلى از منظومه شمسى ساخته و آن را به سقف كارگاه علمى خود آويخته بود و گاه براى رفع خستگى آن را به كار مىانداخت و از حركت خاصّ آن لذّت مىبرد. نيوتن، دوستى داشت كه منكر خداوند بود و بارها دربارۀ وجود خداوند با او مناظره كرده بود. او روزى به ديدار نيوتن آمد. نيوتن دستگاه را به كار انداخت. دوستش شگفتزده پرسيد: چه كسى اين را ساخته است؟ نيوتن با خونسردى گفت: سازندهاى ندارد و خود بخود به وجود آمده است. دوستش گفت: چنين چيزى ممكن نيست! بعد از گفتگوى بسيار، نيوتن گفت: چگونه اين منظومۀ كوچك سازندهاى دارد، ولى جهان گستردۀ هستى بدون خالق و مدبّر است؟
2) فصّلت/ 53
يا خود اوست؛ يعنى عالَم به خودش، وجود داده است كه در اين صورت، «دور» يعنى توقّف چيزى بر خودش لازم مىآيد و در علم منطق اثبات شده كه «دور» باطل و محال است.
يا چيزى غير از عالَم، به عالَم هستى داده و خود آن هم، هستى را از عالَم گرفته است يعنى با تأثير در يكديگر، وجود و هستى را از همديگر اخذ كردهاند كه در اين صورت هم باز «دور» لازم مىآيد و در نتيجه به سوى باطل و محال مىرود.
يا چيزى غير از عالَم است كه خود آن هم داراى علّت ديگرى است و آن علّت نيز علّت ديگرى دارد كه لازمۀ اين امر، وجود سلسلهاى از علل غيرمتناهى (علّتهاى ناشدنى) و در نتيجه «تَسلسُل» است و در علم منطق اثبات شده كه «تسلسل» نيز باطل است؛ زيرا معناى آن وجود معلولهاى بدون علّت است كه تصوّر آن با حكم به عدم آن همراه است و به عبارت ديگر بطلان آن بديهى است.
و يا اينكه اعطا كنندۀ هستى به عالَم، «واجب الوجود» است كه هستى آن، از خود اوست و همۀ هستىها نيز از او سرچشمه مىگيرد. در لغت فارسى به اين موجود «خدا» و در لغت عربى به او «الله» مىگويند. قرآن شريف اين برهان را در سخنى رسا و بسيار موجز چنين بيان فرموده است:
أمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَىءٍ اَمْ هُمُ الْخالِقُونَ (1)آيا خود بخود آفريده شدهاند يا خود خالق خويش هستند؟ (هر دو محال است، پس خالق شما خداوند است.)
1) طور/ 35
نكتهاى كه بايد به آن توجّه داشته باشيم اين است كه: چون در اين جهان هستى، حيات، قدرت، علم، شعور، اراده و مانند اينها حكمفرماست، پس بايد واجبالوجودى كه هستىبخش اين جهان است نيز داراى كلّيۀ اين فضائل باشد:
ذات نايافته از هستى بخش كى تواند كه شود هستى بخش؟
بنابر اين، اينكه گفته شده منشأ اين جهان مادّه و انرژى است و همان واجب الوجود است، علاوه بر اينكه دليلى ندارد و قرآن شريف نيز آن را تخيّل و گمانى بيش نمىداند،(1)دليل بر ردّ آن نيز وجود دارد و آن اينكه مادّه و انرژى و مانند اينها كه علم، قدرت، شعور، حيات، اراده و... ندارند، چگونه مىتوانند جهانى سراسر علم، قدرت، شعور، حيات، اراده و... خلق كنند؟
«توحيد»، اوّلين اصل از اصول دين و به معناى يكتايى خداوند متعال است. در فصلاوّل دلايل وجود خداوند را بيان كرديم و در اين فصل به بيان دلايل يكتايى خداوند مىپردازيم. از ميان ادلّۀ فراوان توحيد، سه دليل را بر مىگزينيم:
الف) برهان فطرت
انسان همانگونه كه در بنبستها اصل وجود خدا را مىيابد و او را مىخواند، همچنين در مىيابد كه او يكى است. شنيده نشده است كسى در حال اضطرار به دو مبدأ فيض دهنده و به دو پناهگاه پناه ببرد و به عبارت ديگر،
1) جاثيه/ 24: «وَ قالُوا مَا هىَ إلّا حَياتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِِكُنا إلّا الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ إنْ هُمْ إلّا يَظُنُّونَ»؛ كافران گفتند: زندگى ما چيزى جز زندگى همين دنيا نيست كه مىميريم و زنده مىشويم (گروهى مىروند و گروهى مىآيند) و جز طبيعت ما را هلاك نمىكند، اين سخن نه از روى علم است، بلكه گمانى بيش نيست.
چنانكه خدا را درمىيابد، وحدت مطلق آن ذات مقدّس را نيز درمىيابد:
فَإذا رَكِبُوا فى الْفُلْكِ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إلَى الْبَرِّ إذا هُمْ يُشْرِكُونَ (1)هنگامى كه در كشتى سوار شوند [و با خطرات مواجه گردند] خدا را با اخلاص (و يكتايى) مىخوانند و چون خدا ايشان را به ساحل نجات رساند، [دوباره در اثر غفلت] مشرك مىشوند.
ب) برهان نظم
اين برهان داراى چندين بيان است، يك بيان اين است كه اگر دو خداوند وجود داشته باشد، بايد هر يك مستقلاًّ در اين جهان تأثير داشته باشد كه لازمۀ آن، وارد شدن دو علّت بر معلول واحد است و اين محال است.
تقرير ديگر اين است: شكّى نيست كه در جهان هستى نظم واحدى حكمفرماست، به طورى كه اگر ذرّهاى از اين جهان جابجا شود، در كلّ نظام آن اختلال پيش خواهد آمد. وقتى وحدت نظم قطعى باشد، شكّى باقى نمىماند كه نظم دهندۀ واحدى نيز بر جهان هستى حكمفرماست؛ زيرا اگر دو نظم دهنده بود، وحدتى در ميان نبود و اگر وحدت نظم نبود، اين عالم نابود مىشد؛ چنانكه قرآن شريف نيز مىفرمايد:
لَوْ كانَ فيهِما آلِهَة إلّا اللهُ لَفَسَدَتا (2)اگر خدايى غير از الله در آسمان و زمين بود، آسمان و زمين نابود مىشدند.
ج) برهان امكان
اگر دو خدا در اين جهان بود هر دو محدود بودند؛ زيرا لازمۀ دوتا بودن، محدوديت است و خداى محدود، خدا نيست، زيرا نتيجۀ محدود بودن، احتياج و ناتوانى است. به اصطلاح فلسفى از تصوّر دو خدا تصديق به اينكه هيچيك خدا نباشندلازم مىآيد و به اصطلاح منطقى از تصوّر دو خدا، وجود دو ممكنالوجود لازم مىآيد، زيرا واجبالوجود وجودى است كه محدود نباشد. همانگونه كه قرآن شريف نيز مىفرمايد:
وَ ما كانَ مَعَهُ منْ إلهٍ إذاً لَذَهَبَ كُلُّ إلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ سُبْحانَ اللهِ عَمّا يَصفُون (1)معبود ديگرى با خداوند نيست و اگر چنين بود، هر معبودى مخلوق خود را تدبير مىكرد و بعضى بر بعضى ديگر برترى مىجستند؛ منزّه است خدا از آنچه (كافران) وصف مىكنند.
بيان و تقرير ديگر اين برهان چنين است: خدا موجودى است كه وجود براى آن ضرورت دارد و ازلى، ابدى و غيرمتناهى است. معلوم است كه فرض چنين وجودى، موجب طرد و نفى خداى ديگر است و به عبارت فلسفى، تصوّر آن، وحدت آن و طرد هر واجب ديگرى را لازم دارد؛ زيرا اگر واجب ديگرى وجود داشته باشد، غيرمتناهى نيست:
هُوَ الاَوَّلُ وَ الآخرُ وَ الظّاهرُ وَ الْباطنُ وَ هُوَ بكُلِّ شَىءٍ عَليم (2)اوّل و آخر و پيدا و پنهان اوست، و او به هر چيز آگاه است.
توحيد اقسام مختلفى دارد. در اين نوشتار مهمترين اقسام آن را مىآوريم:
الف) توحيد ذاتى
ذات خداوند متعال بىهمتاست و واجب الوجودى جز او نيست. در قسمت قبل دربارۀ اين قسم از توحيد سخن گفتيم. قرآن شريف نيز مىفرمايد:
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَد (1)و مانندى براى خدا نيست.
ب) توحيد صفاتى
ذات خداوند متعال بسيط است و هيچ تركيبى در آن راه ندارد و صفات خداوند متعال نظير علم و قدرت، عين ذات اوست، بر خلاف علم و قدرت ما كه زايد بر ذات ما است. به عبارت ديگر ذات خداوند متعال در عين بساطت، همۀ كمالات را داراست و اگر مغايرتى هست، مغايرت مفهومى است نه مصداقى و ذاتى، يعنى صفات خدا گرچه از نظر مفهوم با يكديگر تفاوت دارند، ولى از نظر مصداق و خارج، وحدت دارند. همچنانكه نسبت صفات با ذات مقدّس او نيز چنين است؛ مثلاً آنچه از كلمۀ «عالم» مىفهميم غير از آن چيزى است كه از كلمۀ «قادر» درك مىكنيم و آنچه از اين دو صفت برداشت مىكنيم، غير از آن چيزى است كه از ذات مقدّس «الله» مىفهميم، لكن از حيث مصداقى و خارجى، مغايرتى بين ذات مقدّس او، علم او و قدرت او وجود ندارد.
&
1) اخلاص/ 4
دليل اين امر بديهى است، زيرا اگر ذات خداوند متعال بسيط نباشد و خداوند مركّب از ذات و صفات باشد، لازم مىآيد كه او محتاج باشد، در حالى كه واجبالوجود، وجودى بىنياز است و قرآن شريف نيز به اين مطلب اشاره دارد:
قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ اللهُ الصَّمَدُ (1)بگو او خداى يكتا و بى نياز است.
اميرالمؤمنين (ع) مىفرمايند:
«كَمالُ الاِخْلاص لَهُ نَفْىُ الصِّفات عَنْهُ لشَهادَة كُلُّ صفَة أنَّها غَيْرُ الْمَوصُوف وَ شَهادَة كُلُّ مَوصُوفٍ أنَّهُ غَيْرُ الصِّفَة»(2)
كمال اخلاص خدا، آن است كه وى را از صفات ممكنات پيراسته دارند، زيرا هر صفتى گواهى مىدهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى شهادت مىدهد كه غير از صفت است. (و لازمه آن احتياج موصوف به صفت است و خداى محتاج، خدا نيست.)
ج) توحيد عبادى
عبادت و پرستش، مخصوص خداوند متعال است و هيچ معبودى جز ذات پاك او وجود ندارد. اين قسم از توحيد از مهمترين اقسام توحيد است و همۀ پيامبران بر آن تأكيد كردهاند. كلمۀ توحيدى «لاالهالاّالله» كه شعار اسلام است، به همين قسم از توحيد اشاره دارد:
وَ ما اُمِرُوا إلاّ لِيَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ (1)و فرمان نيافته بودند جز اينكه خدا را بپرستند، و در حالى كه به توحيد گراييدهاند، دين [خود] را براى او خالص گردانند.
دليل بر توحيد عبادى نيز واضح است؛ چرا كه عبادت و پرستش، يك امر اضافى ميان بنده و خداوند است و در جايى كه خداوند، نباشد، اين تضايف و امر اضافى هم نخواهد بود و اگر اين تضايف بيايد، ظلم در حقّ عابد و معبود شده است و از اين جهت قرآن شريف مىفرمايد:
لا تُشْرِكْ بِاللّه إنّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ (2)به خداوند شرك نورزيد؛ چرا كه شرك، هر آينه، ستمى بزرگ است.
در ذيل اين قِسم، تذكّر دو نكته لازم است:
اوّل) تعظيم بندگان صالح خدا به امر خداوند متعال، نه تنها خلاف توحيد و مصداق شرك نيست، بلكه امرى مطلوب و عقلانى است. به عبارت رساتر عبادت از نظر مفهوم غير از تعظيم و تكريم است؛ زيرا معناى «عبادت» تعظيم خداوند متعال با توجّه به خدايى او و براى خداوندى اوست، ولى معناى تعظيم و تكريم، احترام گذاشتن به عبد صالح به عنوان بندهاى از بندگان خداست. خداوند نيز به اين مسأله فرمان داده است، در اين باره به دو آيه اشاره مىكنيم:
فَاذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روُحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ فَسَجَدَ الْمَلائكَة كُلُّهُمْ أجْمَعُونَ إلّا إبْليسَ (3)وقتى انسان را درست كردم و از روح خود در آن دميدم، همگى براى او سجده كنيد، پس همه فرشتگان سجده كردند غير از ابليس.
وَ رَفَعَ اَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً (1)پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگى به خاطر يوسف به سجده افتادند.
آيۀ اوّل بيانگر سجدۀ فرشتگان بر آدم (ع) و آيۀ دوم نيز بيانگر سجدۀ برادران يوسف (ع) بر او است كه نشان از تعظيم و تكريم ايشان دارد نه عبادت آنان.
دوم) توحيد در عبادت داراى مراتبى مىباشد كه بعضى از آن مراتب مربوط به علم فلسفه و كلام است و آن پرستش خداوند متعال و شريك نگرفتن در عبادت و پرستش اوست. مراتب ديگر آن نيز مربوط به علم اخلاق است كه براى سير و سلوك و پيمودن مراحل كمال لازم است. قرآن شريف متابعت از شيطان و نفس امّاره را شرك مىداند:
ألَمْ أعْهَدْ إلَيْكُمْ يا بَنى آدَمَ أنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ (2)اى فرزندان آدم، مگر با شما عهد نكرده بودم كه شيطان را نپرستيد، زيرا وى دشمن آشكار شما است.
اَفَرَأيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إلَهَهُ هَواهُ (3)آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خود قرار داد؟
بلكه از قرآن شريف و روايات اهل بيت (ع) به خوبى استفاده مىشود هر چيزى كه دل را مشغول و از خداوند متعال دور كند، همان بت انسان است:
لا تُلْهِكُمْ أمْوالُكُمْ وَ لا اَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ الله (1)اموال و فرزندانتان، شما را از ياد خدا غافل نكند.
اميرالمؤمنين على (ع) فرمودند: «
كُلَّمَا شَغَلَكَ عَنِ الله فَهُوَ صَنَمُكَ؛ هر چيزى كه تو را از ياد خدا دور كند، همان بت توست.»
د) توحيد افعالى
موثّرى در جهان هستى جز خداوند متعال نيست. اين مفهوم نيز از معانى كلمۀ «لاالهالاّالله» است. تحقّق اين قسم از توحيد بسيار مشكل است، زيرا التزام عملى به اين امر مشكل است:
وَ ما يُؤْمِنُ اَكْثَرُهُمْ بِاللهِ إلّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ (2)بيشترشان به خداوند ايمان نمىآورند مگر اينكه (با او چيزى را) شريك مىگيرند.
به عبارت ديگر، هر فعلى و هر اثرى كه در جهان هستى پديد مىآيد، همه از ارادۀ حقّ تعالى است:
اللهُ خالِقُ كُلِّ شَىْءٍ (3)خدا آفريننده هر چيزى است.
لَهُ مَقاليدُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ (4)كليدهاى آسمان و زمين از آن اوست.
فَسُبْحانَ الَّذى بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ وَ إلَيْه تُرْجَعُونَ (1)منزّه است خداوندى كه مالكيت و حاكميت همه چيز در دست اوست و به سوى او بازگردانده مىشويد.
البته توحيد افعالى به اين معنى نيست كه «واسطۀ فيض» در اين جهان نباشد، بلكه عناصر جهان هستى در يكديگر تأثير دارند و به اصطلاح فلسفى، نظام جهان بر پايۀ علّت و معلول استوار است.
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند
تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى
إنَّ فى خَلْقِ السَّمَوَات وَ الأرْضِ وَ اخْتلافِ الَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لاُولِىالاَلْبابِ(2)همانا در آفرينش آسمانها و زمين و گردش شب و روز نشانههايى براى عاقلان است.
اللهُ الَّذى يُرْسِلُ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحاباً فَيَبْسُطُهُ فِىالسَّماءِ كَيْفَ يَشاء (3)خداست كسى كه بادها را مىفرستد تا ابرهايى را به حركت در آورند، سپس آنها را در آسمان آنگونه كه بخواهد مىگستراند.
بلكه توحيد افعالى به اين معنى است كه همانگونه كه خلقت جهان هستى از ناحيۀ خداست، تأثير عناصر جهان هستى در يكديگر نيز از اوست؛ به عبارت
دقيقتر «هدايت تكوينى» جهان هستى نيز از خداست:
رَبُّنَا الَّذى أعْطى كُلَّ شَىءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى (1)پروردگار ما كسى است كه همه چيز را آفريد و آنگاه آنرا هدايت فرمود.
همچنين توحيد افعالى به اين معنى نيست كه انسان در اعمال خود اختيار نداشته باشد، بلكه مختار بودن انسان امرى طبيعى و بديهى است:
إنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إمّا شَاكِراً وَ إمّا كَفُوراً (2)ما راه را به انسان نشان داديم، خواه بپذيرد يا نپذيرد.
بلكه توحيد افعالى به اين معنى است كه پروردگار عالم همانگونه كه ما را خلق كرده، آزادى ما را نيز آفريده است؛ به عبارت ديگر خداوند اراده كرده است كه ما در اعمال خود آزاد باشيم و اين همان چيزى استكه شيعيان از امام صادق (ع) آموختهاند:
«لا جَبْرَ وَ لا تَفْويضَ و لَكِن أمْرٌ بَيْنَ اَمْرَيْن»(3)
نه جبر است و نه تفويض، بلكه چيزى است ميان اين دو.
يعنى خداوند اراده كرده است كه ما اعمال خود را با آزادى و اختيار انجام دهيم.
خلاصۀ سخن اينكه، توحيد افعالى اين است كه ما پروردگار عالم را بىنياز از همه كس و همه چيز بدانيم و چيزى و كسى را مستقل در امور نشماريم. ادارۀ جهان هستى فقط به دست اوست و يك معناى «لاالهَالاِّالله» همان «لامُؤَثِّرَ
فى الْوُجُودِ إلّا اللهُ» است، يعنى هيچ تأثيرگذارى در عالَم هستى، چه در خلقت آن و چه در اداره و تدبير آن، غير از خداوند متعال وجود ندارد.
ادلّۀ سهگانهاى كه تحت عنوان برهان نظم، برهان امكان و برهان فطرت به آن اشاره شد، دليل بر اين است كه مؤثّرى جز خدا در جهان هستى نيست.
در توحيد افعالى توجّه به اين نكتۀ اساسى ضرورى است كه اگر ما، تنها خداوند را مؤثّر در جهان هستى مىدانيم و تأثير ديگران را نيز به اذن خدا مىدانيم و با عمقجان خود مىگوييم:
فَسُبْحانَ الَّذى بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ (1)منزّه است خداوندى كه مالكيّت و حاكميّت همه چيز در دست اوست.
بايد به توحيد افعالى در عالم تشريع نيز معتقد باشيم و بدانيم همانطور كه ربوبيّت در دايرۀ تكوين مختصّ به ذات اقدس خداوند است، ربوبيّت در عرصۀ تشريع نيز مختصّ به اوست:
إِنِ الْحُكْمُ إلَّا لِلَّهِ (2)فرمانى نيست مگر از جانب خداوند.
قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ(3)بگو خدايا مالك حكومتها تويى.
به عبارت ديگر، جعل قانون و حكومت كه به آن «ربوبيت تشريعى»
مىگوييم مختصّ به ذات احديّت است؛ زيرا به ضرورت عقل، هيچ كس حقّ تسلّط بر ديگران را ندارد، مگر مالك الملوك يا كسى كه از طرف او حقّ تسلط و جعل قانون داشته باشد، نظير انبياء و اوصياء. از اين جهت قرآن شريف افرادى را كه چنين حقّى براى خود قائل هستند، فاسق، ظالم و كافر مىشمارد:
وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بما اَنْزَلَ اللهُ فَاُولئكَ هُمُ الْفاسِقُون (1)آنان كه به احكامى كه خدا نازل كرده، حكم نمىكنند فاسقند.
وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بما اَنْزَلَ اللهُ فَاُولئكَ هُمُ الْظّالِمُون (2)آنان كه به احكامى كه خدا نازل كرده، حكم نمىكنند ستمگرند.
وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بما اَنْزَلَ اللهُ فَاُولئكَ هُمُ الْكافِرُون (3)آنان كه به احكامى كه خدا نازل كرده، حكم نمىكنند كافرند.
شكّى نيست كه ذات مقدّس خداوند - عزّ اسمه - «مستجمع جميع صفات كماليه»، يعنى داراى همۀ صفات كمال است و هرگونه برترى و حُسن و كمالى كه تصوّر شود، به نحو هر چه تمامتر و با عينيّت و بساطت، در ذات او موجود است. كلمۀ «الله» اسمى است براى چنين ذاتى كه مستجمع جميع صفات كماليه است؛ بنابراين او «مطلق كمال» و بلكه «كمال مطلق» است.
دليل اين سخن نيز بديهى است، زيرا كليۀ كمالات در جهان هستى از او سرچشمه مىگيرد، پس او بايد به نحو اتمّ و اكمل و با عينيت و بساطت، «مطلق
كمال» و «كمال مطلق» باشد. ذاتى كه خود كمالى نداشته باشد نمىتواند به ديگران آن كمال را اعطاء كند:
ذات نايافته از هستى بخش كى تواند كه شود هستى بخش؟
خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:
وَ لِلّهِ الاَسْماءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا (1)براى خدا نامهاى نيك است؛ پس خدا را با آن نامها بخوانيد.
صفات پروردگار متعال، از يك جهت به دو قسم تقسيم مىشود: «صفات ذات» و «صفات فعل». مقصود از صفات ذات، صفاتى است كه در توصيف خداوند به آنها، به چيز ديگرى نياز نيست، مانند قدرت، علم و حيات.
و مقصود از صفات فعل، صفاتى است كه در توصيف خداوند به آنها به چيز ديگرى نياز است، مانند خالقيت و رازقيت؛ زيرا تا فعلى به نام «خلقت» و «روزى دادن» از خداوند صادر نشود، نمىتوان او را «خالق» و «رازق» ناميد.
البته همۀ صفات فعل نيز از ذات و كمالات ذاتى خداوند متعال سرچشمه مىگيرد و به عبارت ديگر صفات فعل، افعال پروردگار متعال هستند نه صفات او، ولى آن افعال از «ذات مستجمع جميع صفات كماليه» نشأت و سرچشمه مىگيرد، بنابراين همۀ صفات خداوند به طور عينيت و بساطت در ذات او موجود است و كليۀ آنها صفات ذاتيهاند، ولى افعالى كه از او همانند رحمت، رزق، خلقت، مغفرت و... صادر مىشود، در اصطلاح صفات فعل مىنامند.
1) اعراف/ 180
در اصطلاح علم كلام و اعتقادات، صفات خداوند را در يك تقسيمبندى ديگر به «صفات جمال» و «جلال» يا «صفات ثبوتى» و «صفات سلبى» نيز تقسيم نمودهاند.
مراد از صفات جمال، صفاتى است كه در ذات اقدس الهى به عينيت موجود است، مانند علم، قدرت، حيات و مانند آنها.
و مراد از صفات جلال، صفاتى است كه خداوند متعال داراى آن صفات نيست و اجلّ و اقدس و برتر از آن است كه متّصف به آن صفات باشد، مانند تركيب، جسمانيت، بودن در مكان و زمان و مانند آنها.
البته اين تقسيم بسيار نارساست، زيرا اطلاق صفت به امور عدمى صحيح نيست، يعنى امور عدمى را نمىتوان صفت دانست؛ مثلاً اگر دربارۀ كسى كه علم، قدرت و حيات دارد، بگوييم «او شش صفت دارد: علم دارد، جهل ندارد، قدرت دارد، عجز ندارد، حيات دارد، ممات ندارد» نه تنها عقل چنين گفتارى را قبول نمىكند، بلكه در محاورات و گفتگوهاى عادّى مردم، نيز آن را اشتباه مىدانند؛ بنابراين تقسيم صفات حقّ تعالى به صفات جمال و جلال، تقسيم بندى دقيقى نيست، زيرا همۀ صفات الهى، صفات جمال است و پروردگار متعال از هر عيب و نقصى مبرّاست و چون جهل، جسمانيت، تركيب، احتياج به مكان و زمان و مانند اينها عيب و نقص به شمار مىآيد، خداوند از اينگونه كاستىها منزّه است و معناى «سبحان الله» - كه از بهترين ذكرهاست - نيز همين است، ولى اين موارد را صفات خداوند دانستن درست نيست.
عدل را دوّمين اصل از اصول دين شمردهاند. شكّى نيست كه خداوند متعال عادل است و عدل يكى از صفات زيبا و بارز اوست و هر مسلمانى خدا را عادل مىداند. در قرآن شريف نيز به صورت مكرّر به صفت عدل الهى اشاره شده است:
إنَّ اللهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّة (1)خداوند به اندازه سنگينى ذرّهاى ستم نمىكند.
إنَّ اللهَ لايَظْلِمُ النّاسَ شَيْئاً (2)خداوند، به مردم هيچ ستم نمىكند.
فَمَا كانَ اللهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لَكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (3)خداوند به آنها ستم نكرد، امّا خودشان بر خويشتن ستم مىكردند.
چگونه پروردگار متعال كه در قرآن كريم بيش از صد مورد نهى از ظلم فرموده است - العياذ بالله - خودش ظالم باشد؟ علاوه بر اين، كسى ظلم مىكند كه يا جاهل به قبح و زشتى ظلم باشد، يا از اجراى عدالت عاجز باشد، يا حكيم نباشد، يا سفيه، سنگدل و بىباك باشد و يا محتاج به ظلم باشد، در حالى كه خداوند متعال، عالم، قادر، حكيم، رحيم و غنى است، پس در ساحت مقدّس او ظلم راه ندارد. اين دليل، چون به گونهاى است كه در آن از راه علّت، به معلول پى مىبريم - و اصطلاحاً به آن «دليل لمّى» گفته مىشود - از بهترين دليلهاست.
براى توضيح بيشتر مطالب گذشته، بايد بگوييم اگر شيعه، عدل را در شمار اصول دين آورده است، اسرارى دارد كه به صورت فشرده به آن اشاره مىكنيم:
الف) عدّهاى از اهل سنّت منكر قاعدۀ «حسن و قبح» در افعال خداى متعال شدهاند و معتقدند آنچه را خداوند انجام دهد و يا به آن امر كند، نيكوست. به عبارت ديگر، هر كارى كه خداوند در دايرۀ تكوين و در عرصۀ تشريع انجام دهد نيكوست، امّا نه اينكه چون «نيكوست» خداوند آن را انجام مىدهد، بنابراين اگر نيكوكار را به جهنّم و بدكار را به بهشت ببرد نيكوست، همچنين اگر امر به كارى كند كه مصلحت ندارد، بلكه داراى مفسده است، نيكوست، و نيز اگر نهى از كارى كند كه مفسده ندارد بلكه داراى مصلحت است، نيكوست. ولى «عدليه» يعنى «شيعه» معتقدند كار خداوند متعال بايد مطابق با حكمت و مصلحت باشد و در امور تكوينى، چيزى را كه خداى متعال خلق مىكند، عبث و بيهوده نيست؛ بلكه بر وفق حكمت و عنايت است. چنانكه در امور تشريعى
هم اگر به چيزى امر فرمود، بايد داراى مصلحت باشد و اگر از چيزى نهى كرد، بايد مفسدهاى داشته باشد.
به عبارت ديگر، خداوند طبق مصالح و مفاسد واقعى، امر و نهى مىكند، زيرا «خلق» بدون «حكمت» و «امر و نهى» بدون «مصلحت»، بيهوده است و از ساحت مقدّس ربوبى دور است، پس همۀ امور بايد طبق حكمت و مصلحت باشد و عادل بودن خداوند نيز به همين معنى است كه او بدون حكمت كارى انجام نمىدهد و بدون مصلحت امر و نهى نمىكند:
أفَحَسِبْتُمْ أنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أنَّكُمْ إلَيْنا لا تُرْجَعُونَ (1)آيا گمان كرديد شما را بيهوده آفريدهايم و به سوى ما باز گردانده نمىشويد؟
يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا ِلله وَ لِلرَّسُولِ إذا دَعاكُمْ لِمَا يُحْييكُمْ (2)اى كسانى كه ايمان آوردهايد، دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مىخوانند كه به شما حيات مىبخشد.
از اين رو به اعتقاد شيعه، «عدل» از اصول دين است.
ب) اشعريان - كه آنان نيز عدّهاى از اهل سنّت هستند - معتقدند كه انسان در گفتار و كردار خود اختيار ندارد. بهترين دليل آنها اين است كه خداى متعال به همۀ افعال ما آگاه است و در علم الهى خطا راه ندارد، پس افعال ما بايد طبق علم ازلى خداوند صادر شود و از اين جهت ما داراى اختيار نيستيم.
ردّ اين سخن آن است كه علم الهى به افعال ما، با وصف اختيارى بودن
تعلّق گرفته است؛ يعنى پروردگار متعال مىداند كه ما با اختيار و اراده «مىگوييم» و كارى را «انجام مىدهيم». آرى، چون خداوند متعال به ما نيرو عنايت فرموده و رفع موانع نموده است، در حالى كه اراده و اختيار ما در دست قدرت اوست، بايد به اين تعليم امام صادق (ع) معتقد شويم كه:
«لا جَبْرَ وَ لا تَفْويضَ وَ لكِنْ أمْرٌ بَيْنَ أمْرَيْنِ»(1)
نه جبر است و نه تفويض بلكه چيزى است ميان اين دو.
از اين رو، شيعه معتقد است اگر ما در كارهايمان مجبور باشيم و پروردگار متعال ما را وادار بر انجام كارى كند و سپس ما را به دليل انجام كارهاى بد عقاب نمايد، ظلم است و چون پروردگار عالم عادل است پس ما مختاريم. از اين جهت «عدل» در نظر شيعيان از اصول دين محسوب مىشود.
ج) بسيارى از مردم گرچه به زبان نمىآورند امّا در دل، نسبت به عدالت خداوند متعال ابهام و مشكل دارند. اشكال از آنجا ناشى مىشود كه چرا بلاها، رنجها، دردها، ناكامىها، مرگهاى زودرس، شكستها، كمبودها، تبعيضها، ظلمهاى اجتماعى، اختلاف طبقاتى، زشتىها، فقرها، بيمارىها و مانند آن در جهان فراوان است؟
درمورد مسألۀ «قضا و قدر» نيز چنين است. قضا و قدر از نظر قرآن مسألهاى قطعى است و به عبارت ديگر ترديدى نيست كه اين جهان با اندازهگيرى دقيقى - كه به آن «قَدَر» مىگويند - موجود شده است - و به آن «قضا» مىگويند -:
إنّا كُلَّ شَىءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ (2)ما هر چيزى را به اندازه آفريديم.
وَ إنْ مِنْ شَىءٍ إلّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إلّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (1)خزائن همه چيز نزد ماست، ولى ما جز به اندازه معيّن آن را نازل نمىكنيم.
بنابراين همۀ خوبىها و بدىها از خزانۀ علم الهى سرچشمه گرفته است و به دست قدرت او موجود شده است، حال با وجود اين همه زشتى چگونه خداوند عادل است؟
اين شبهه از شبهاتى است كه بسيارى از مردم، حتّى انديشمندان را در وادى ضلالت و هلاكت انداخته است، از اين جهت اميرالمؤمنين (ع) مىفرمايند:
«طَريقٌ مُظْلِمٌ فَلا تَسْلُكُوهُ وَ بَحْرٌ عَميقٌ فَلا تَلجُّوهُ وَ سرُّ الله فَلا تَتَكَلَّفُوا»(2)
راهى است تاريك، آن را نپوييد، دريايى است عميق، وارد آن نشويد و رازى است الهى، خود را به زحمت نيندازيد.
پاسخ اجمالى به اين شبهه - كه يك برهان لمّى است - چنين است:
قبلاً اثبات شد كه پروردگار متعال «مستجمع جميع صفات كماليه» و از اين جهت حكيم و عالم و قادر و جواد است، پس بايد همۀ امور تكوينى و تشريعى از حكمت، علم، قدرت و جود او ناشى شده باشد. به عبارت ديگر، تقدير هر انسانى صددرصد بر وفق حكمت، علم، قدرت و جود الهى است و اگر بهتر از آن تقدير ممكن بود، بايد خداوند يا حكيم نباشد، يا علم به بهتر بودن نداشته باشد، يا عاجز از تقدير بهتر باشد و يا جود و رأفت نداشته باشد، امّا چون حكيم، عالم، قادر و جواد است پس تقدير بهترى امكان نداشته و صلاح بنده
قطعاً در همين تقدير بوده است.
مقدَّرى كه به گُل نكهت و به گِل جان داد
به هركه آنچه سزا بود حكمتش، آن داد
پاسخ تفصيلى به اين شبهه را فلاسفه، متكلّمان و مفسّران بزرگ دادهاند كه اين نوشتار گنجايش ذكر آن را ندارد، ولى خلاصۀ كلام چنين است كه غالب اين بلاها، فقرها، ناامنىها، تبعيضها و... را خود ما به واسطۀ تقصيرها و گناهان فردى و اجتماعى ايجاد كردهايم.
تو گر اختر خويش را مىكنى بد مدار از فلك چشم نيك اخترى را
وَ ما أصابَكُمْ مِنْ مُصيبَة فَبِما كَسَبَتْ أيْديكُمْ وَ يَعْفُو عَنْ كَثيرٍ (1)هر مصيبتى به شما برسد به خاطر اعمالى است كه انجام دادهايد و [خدا] بسيارى را نيز عفو مىكند.
ظَهَرَ الْفَسادُ فى الْبَرِّ وَ الْبَحْر بما كَسَبَتْ أيْدِى النّاس (2)فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهايى كه مردم انجام دادهاند، آشكار شده است.
وَ لَو أنَّ أهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ منَ السَّماء وَالاَرْضِ وَلَكِنْ كَذَّبُوا فَأخَذْناهُمْ بِماكانُوا يَكْسبُونَ (3)اگر اهل شهرها ايمان مىآوردند و تقوا پيشه مىكردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مىگشوديم ولى (آنها حقّ را) تكذيب كردند، ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم.
وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً قَرْيَة كانَتْ آمِنَة مُطْمَئِنَّة يَأتيها رزْقُها رَغَداً منْ كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَتْ بِأنْعُمِ الله فَأذاقَهاَ اللهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوفِ بما كانُوا يَصْنَعُونَ (1)خداوند منطقهاى را مثل زده است كه امن و امان بود و روزى (اهل) آن منطقه از هر سو مىرسيد، امّا نعمتهاى خدا را ناسپاسى كردند و خداوند به خاطر اعمالى كه انجام مىدادند، لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد.
وَ اتَّقُوا فِتْنَة لا تُصيبَنَّ الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خاصَّة (2)از فتنهاى بپرهيزيد كه تنها به ستمكاران شما نمىرسد.
نظير اين آيات در قرآن شريف و نيز روايات اهل بيت (ع) به اندازهاى زياد است كه جمعآورى آن كتابى را فراهم خواهد كرد. به راستى اگر مفهوم جملۀ: «مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفقُونَ»(3)
بنابر آنچه گفته شد «عدل» از نظر شيعه از اصول دين است و به همين جهت شيعۀ اماميّه را «عدليّه» نيز مىنامند.
سوّمين اصل از اصول دين، «نبوّت» است. شكّى نيست كه فرستادن پيامبران و نازل كردن كتابهاى آسمانى و نصب اوصيا از طرف حقّ - تبارك و تعالى - داراى فوائد فراوانى است كه به برخى از اين فوائد همراه با شاهدى از قرآن كريم اشاره مىكنيم:
الف) عدالت اجتماعى
لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بالْبَيِّناتِ وَ أنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بالْقِسْطِ (1)ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان (شناسايى حقّ از باطل) نازل كرديم تا مردم به عدالت قيام كنند.
1) حديد/ 25
ب) حكومت اجتماعى
فَبَعَثَ اللهُ النَبيّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أنْزَلَ مَعَهُمُ الْكتابَ بالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فيِمَا اخْتَلَفُوا فيِهِ (1)خداوند پيامبران را فرستاد تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى كه به سوى حقّ دعوت مىكرد با آنها نازل نمود تا در ميان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، داورى كند.
ج) اخلاق و تزكيۀ نفس
لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَى الْمُؤْمنينَ إذْ بَعَثَ فيهمْ رَسُولاً منْ أنْفُسِهمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ (2)خداوند بر مؤمنان منّت نهاد كه پيامبرى در ميان آنها از خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند و آنها را پاك كند.
د) هدايت به سوى كمال
قَدْ جاءَكُمْ مِنَ الله نُورٌ وَ كتابٌ مُبينٌ يَهْدى بِهِ اللهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ منَ الظُّلُمات إلَى النُّور بِإذْنِهِ وَ يَهْديهمْ إلى صِراطٍٍ مُسْتَقيمٍ (3)از جانب خدا براى شما روشنايى و كتابى روشنگر آمده است. خدا هر كس را از خشنودى او پيروى كند، به وسيله آن (كتاب) به راههاى سلامت هدايت مىكند و به فرمان خود، از تاريكىها به سوى روشنايى مىبرد و آنها را به سوى راه راست رهبرى مىنمايد.
ه -) تعليم دين
وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحكْمَة (1)و كتاب و حكمت به آنها بياموزد.
تاريخ انبياء الهى نيز به وجود اين فوائد شهادت مىدهد. وقتى چنين باشد قاعدۀ حكمت بارى تعالى و قاعدۀ لطف آن لطيف (جلَّوعَلا) اقتضا دارد كه فرستادن پيامبران و نزول كتابهاى آسمانى و نصب اوصياء به دست او انجام شود، بلكه از او كه فيّاض علىالاطلاق (فيضدهندۀ مطلق) است، منع فيض از موجودى كه اقتضاى گرفتن فيض را دارد، محال است و چون وجود انبياء و اوصياء، عين فيض است و انسان نيز اقتضاى پذيرش چنين فيضى را دارد، پس محال است كه از طرف حقّ - تباركوتعالى - چنين فيضى به انسان افاضه نشود.
انبياى عظام و اوصياى كرام براى هدايت مردم و رساندن پيام الهى به ايشان، نيازمند ابزارى هستند. همان دلايلى كه بر لزوم بعثت پيامبران و نازل كردن كتابهاى آسمانى و نصب اوصياء دلالت دارد (قاعدۀ لطف، قاعدۀ حكمت و قاعدۀ لزوم افاضۀ فيض)، همچنين دلالت مىكند كه خداوند متعال ابزار و وسايل هدايت را نيز با آنان فرستاده است. اين وسايل و ابزار عبارتند از:
الف) هدايت تشريعى؛ «وحى»
مراد از هدايت تشريعى، همان «وحى» است كه رابطۀ شهودى ميان خداوند متعال و پيامبران گرامى اوست. به عبارت ديگر همان «علم حضورى» است كه
1) آلعمران/ 164
همۀ انبياء به اندازۀ احتياج و به قدر وُسعت وجودى خود، داراى آن بودهاند و به همين دليل است كه تفاوت ميان پيامبران از نظر علم و سعۀ وجودى بسيار زياد است، در حالى كه از نظر اصل القاى وحى به آنان از سوى خداوند، تفاوتى ندارند و لذا قرآن شريف اگرچه مىفرمايد:
لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ (1)در ميان هيچ يك از پيامبران او فرقى نمىگذاريم.
ولى در عين حال تصريح مىكند:
تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ... وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ (2)بعضى از آن رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم... و درجات بعضى از آنان را بالا برد.
لذا بسيارى از انبياء الهى به اندازۀ مقام تبليغى و وظايفى كه داشتهاند، داراى اين علم حضورى و وسعت وجودى بودهاند و بعضى از آنان نظير حضرت آدم (ع) و پيامبران اولوالعزم (ع)، علاوه بر علم به كلّيۀ احكام الهى، به كلّيۀ موضوعات خارجى تكوينى نيز علم داشتهاند و به عبارت قرآن شريف «علم به همۀ اسماء» و به اصطلاح متكلّمين «علم غيب به موضوعات خارجيه» داشتهاند.
وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ كُلَّها (3)همه نامها را به آدم آموخت.
وَ اُنَبِّئُكُمْ بما تَأكُلُونَ وَ ما تَدَّخرُونَ فى بُيُوتكُمْ (4)
و شما را از آنچه مىخوريد و آنچه در خانههاى خود ذخيره مىكنيد، خبر مىدهم.
ولى در اين ميان حضرت خاتم الانبياء، محمد بن عبدالله (ص) و اوصياء گرامى ايشان (ع) چون به معناى حقيقى، «انسان كامل» هستند و به عبارت دقيق و عميق فلسفى و عرفانى، «تجلّى حقّ تعالى با همۀ اسماء و صفات حتى اسماء و صفات مُسْتَأثره» مىباشند، لذا «علم مطلق حقّ در ما سوَى الله» مىباشند و قرآن شريف از باب نمونه، گاه همۀ عالم هستى را در محضر اوصياء گرامى نبىاكرم (ص) مىداند و اوصياء گرامى را در محضر پيامبر خاتم (ص):
وَ كَذَلِكَ جَعَلْناكُمْ اُمَّة وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيداً (1)شما را امّت ميانهاى قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه مىباشد.
و گاه قرآن شريف را علم ما سوى الله معرّفى مىكند و وصى گرامى پيامبر (ص)، يعنى اميرالمؤمنين (ع) را عالم به همۀ اين قرآن مىداند: وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى بالله شَهيداً بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكتاب(2)كسانى كه كافر شدند مىگويند: تو پيامبر نيستى، بگو كافى است كه خداوند و كسى كه علم كتاب نزد اوست ميان من و شما گواه باشد.
ب) هدايت تكوينى؛ «معجزه»
مراد از هدايت تكوينى، معجزه است كه هر پيامبرى بايد براى اثبات نبوّت خود داشته باشد، همانگونه كه تمام پيامبران داشتهاند:
لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بالْبَيِّنات (1)ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم.
و مراد از معجزه آن است كه احدى نتواند آن را بياورد، گرچه از اهل رياضت يا كرامت باشد؛ مانند عصاى حضرت موسى (ع) و زنده كردن مردگان توسّط حضرت عيسى (ع) و نزول قرآن كريم كه معجزۀ جاويد نبىاكرم (ص) است.
البته در يك معناى وسيعتر و با يك برداشت دقيقتر، مىتوان گفت: مقصود از اين هدايت تكوينى، همان واسطۀ فيضى است كه فلاسفۀ بزرگ مانند صدر المتألّهين دربارۀ آن حرفهاى شنيدنى و قابل دقّت و تعمّق دارند و از آن به «امامت تكوينى» و يا «امامت در قرآن» ياد كردهاند و هر يك از انبياء و اوصياء به مقدار سعۀ وجودى، از اين هدايت تكوينى بهرهاى داشتهاند. غالب آنان به اندازۀ احتياج در امر نبوّت از آن واسطۀ فيض بهره و برخى از آنان به طور مطلق واسطۀ فيض حقّ تعالى بودهاند، ولى فقط در زمان نبوّت:
وَ جَعَلْناهُمْ أئِمَّة يَهْدُونَ بأمْرِنا (2)و ايشان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مىكردند.
امّا پيامبر گرامى و اوصياى بزرگوار ايشان بر اساس قاعدۀ «امكان اشرف»،
واسطۀ فيض بين خداوند و آنچه غير اوست، از ازل تا ابد هستند:
إنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنوُا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوة وَ يُؤْتُونَ الزَّكوة وَ هُمْ راكعُونَ (1)سرپرست و ولىّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند، همانها كه نماز را بر پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند.
ج) عصمت
با كمى دقّت روشن مىشود كه انبياى عظام و اوصياى گرامى او از گناه و خطا و سهو و نسيان محفوظ هستند، زيرا:
اوّلاً: قاعدۀ حكمت و لطف و افاضۀ فيض كه بر لزوم فرستادن پيامبران و نازل كردن كتب آسمانى و نصب اوصياء دلالت دارد، همچنين دلالت مىكند كه آنان بايد از معصيت و سهو و نسيان مصون باشند.
ثانياً: اگر گناه يا سهو و نسيانى در زندگى آنان باشد، اطمينان در وحى و رساندن احكام الهى از آنان سلب مىشود و براى حفظ اعتماد مردم به آنان و اينكه آنان را واسطه مطمئنّى بدانند، بايد از لغزشها مصون باشند.
ثالثاً: عصمت و مصونيّت از مراتب ايمان است. همانطور كه ما از بسيارى چيزها مصون هستيم مانند خوردن زهر، رفتن در آتش، اتّصال به برق و... چون به بدى آنها يقين داريم، انبياء و اوصياء نيز چون به آلودگى گناه و زشتى آن علم دارند، از اين جهت، از نزديك شدن به آن و آلوده شدن به آن مصون مىباشند؛ بنابراين بايد گفت عصمت از مراتب بالاى ايمان به مبدأ و معاد است.
1) مائده/ 55
رابعاً: پروردگار عالم سند قرآنى ارائه داده است كه همهى انبياء و اوصياء، بلكه مقرّبان درگاه او مصونيت دارند:
قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَاَُغْوِيَنَّهُمْ أجْمَعينَ إلاّعِبادكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ (1)(شيطان) گفت: به عزّت تو سوگند، همهى آنان را گمراه خواهم كرد، مگر بندگان خالص تو را.
همچنين خداوند متعال سند قرآنى ارائه داده است كه ظالم و گناهكار لياقت مقام نبوّت و وصايت را ندارند:
لا يَنالُ عَهْدِى الظّالمينَ (2)پيمان من به ستمكاران نمىرسد.
همچنين با تأكيد مخصوصى، پيامبر گرامى اسلام و اوصياى گرامى او و دختر شايستۀ او را از هرگونه آلودگى و خطا و نسيانى محفوظ داشته است:
إنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً (3)خدا فقط مىخواهد آلودگى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاك سازد.
پاسخ به يك سؤال
در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه اگر انبياء و اوصياء (ع) معصوم هستند، پس چرا در قرآن كريم و روايات شريف، مخصوصاً در دعاهايى
كه از امامان معصوم (ع) نقل شده است، نسبت معصيت و خطا و نسيان به انبياء و اوصياء داده شده است؟
بزرگان دين به اين مسأله جوابهايى دادهاند. بهترين جواب، جوابى است كه مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى در آخر كتاب منظومه فرموده است. ايشان مىگويد:
مَراتِبُ التَّوبِ كَمَراتِبِ التُّقى مِنْ حُرمَة اَوْ حِلٍّ اَوْ غَيْر اللِّقاءِ
يعنى مراتب توبه مانند مراتب تقوا متفاوت است، گاه توبه به جهت انجام گناه است، گاه به دليل ترك اَولى «ترك امر بهتر» و گاه به خاطر توجّهاتى است كه به غير حقّ تعالى مىشود. به عبارت رساتر از مثل حضرت آدم (ع) انتظار نبود از آن گندم كه از خوردن آن نهى شده بود، بخورد و خود را گرفتار كند و معلوم است كه اين ترك اَولى براى او كه در مقام نبوّت است همانند گناه بزرگى است كه استحقاق آن همه رنجها را داشت.
وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى (1)آدم به پروردگار خود عصيان ورزيد و بيراهه رفت.
يا مثلاً تماس پيامبر گرامى (ص) با غير خداى متعال نيز كدورت آور است و با اين كار، قلب مبارك ايشان زنگار مىگيرد و اين زنگار رفع نمىشود مگر با استغفار. از اين جهت از ايشان نقل شده كه فرمودند:
«انَّهُ لَيُغانُ عَلى قَلْبى وَ إنِّى لاَسْتَغْفرُ اللهَ فى كُلِّ ْيَومِ سَبْعينَ مَرَّة»(2)
به درستى كه كدورت قلبم را مىگيرد، پس در هر روز هفتاد مرتبه از خدا طلب مغفرت مىكنم.
توجّه چنين انسانهاى بزرگى به اين دنيا با آن همه كدورات و ظلمتهاى موجود در عالم فانى، موجب مىشود تا آنان به خاطر همين توجّه، خود را گناهكار ديده و استغفار نمايند.
د) تزكيه
تزكيه نيز يكى از وسايل و ابزار پيامبران در امر هدايت بشريت است. از قرآن شريف استفاده مىشود كه تمام پيامبران براى تزكيه و تهذيب آمدهاند و بخصوص در مورد رسول گرامى اسلام (ص) قرآن شريف چنين فرموده است:
هُوَ الَّذى بَعَثَ فِى الاُمّيّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهمْ آياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكتابَ وَ الْحكْمَة (1)او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده فرستادهاى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها بخواند و آنها را پاك گرداند و به آنان كتاب و حكمت بياموزد.
وقتى چنين باشد، طبعاً خود پيامبران نيز نبايد رذيلهاى داشته باشند، بلكه عقل حكم مىكند كه بايد مهذّب و مبرّا از هر رذيلهاى باشند. علاوه بر اين اگر رذيلهاى بر كسى حكمفرما باشد، انديشه و گفتار و كردار او از همان رذيله تأثير جدّى خواهد پذيرفت:
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ (2)بگو هر كس طبق روش (و خلق و خوى) خود عمل مىكند.
و از اين جهت اعتماد از او سلب خواهد شد.
همان دلايلى كه دلالت بر عصمت انبياء و اوصياء داشت، بر لزوم تزكيه و بر اينكه پيامبران الهى و اوصياى ايشان بايد از هر صفت رذيلهاى مبرّا باشند، نيز دلالت دارد.
ه -) تحليه
بسيارى از صفات نيكو و فضائل نيز از ابزار كار پيامبران گرامى و اوصياى آنان در امر هدايت بوده است كه بدون آنها موفّق به انجام رسالت خويش نبودهاند. سعۀ صدر، صبر، استقامت، رأفت، عفو، تواضع و... از جملۀ اين صفات بودهاند. قرآن كريم خطاب به پيامبر اسلام (ص) مىفرمايد:
وَ لَو كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبَ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ(1)و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراكنده مىشدند.
واخْفِضْ جَناحَكَ لِمَن اتّبَعَكَ مِنَ المُؤْمنين (2)و در مقابل تمام پيروان با ايمانت تواضع كن.
واسْتَقِمْ كَما اُمرْتَ (3)و آنچنان كه مأمور گشتى، پايدارى كن.
در پايان اين فصل ذكر اين نكته لازم است كه وحى يا همان هدايت تشريعى كه به عنوان اوّلين ابزار انبياء براى هدايت بشر پيرامون آن سخن گفتيم، به عنوان مرتبهاى عاليه از ارتباط، نياز به مقدماتى دارد كه عبارت از طى كردن منازل هفت گانۀ «يقظه، توبه، تقوى، تخليه، تحليه، تجليه و لقاء» است و تا اين
منازل گذرانده نشود، آن ارتباط هرگز به وجود نخواهد آمد؛ چرا كه «نبوت» مرتبهاى عاليه از مراتب «عبوديت» است و تا اين منازل طى نشود، حقيقت «عبوديت» هم حاصل نخواهد شد چه رسد به مقام «نبوّت».
با اين بيان روشن مىشود كه وجود شرايط و ابزارى كه پيرامون آن بحث كرديم، براى انبياء و اوصياء (ع)، يك امر عرفانى ضرورى است و نزد اهل معرفت، در سرحد بداهت است.
پيامبر اسلام، حضرت محمّد بن عبدالله (ص) آخرين پيامبر الهى است كه طبق عقيدۀ ما مسلمانان، از همۀ انبياء بالاتر و والاتر و از هر جهت اشرف و افضل پيامبران است. دين او كاملترين دين است و تا روز قيامت قدرت ادارۀ جامعۀ بشرى را خواهد داشت و به اين دليل - به رغم همۀ موانعى كه بر سر راه داشته و دارد - جهانى خواهد شد:
هُوَ الَّذى أرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (1)او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين حقّ فرستاد تا آن را بر همهى آيينها غالب گرداند، هر چند مشركان خوش نداشته باشند.
در مدّت 23 سال نبوّت پيامبر اسلام (ص) بيش از چهار هزار معجزه از ايشان صادر شده، چنانكه تاريخنويسان نيز آن را بيان كردهاند. معجزۀ زنده، جاويد و مهمّ آن حضرت «قرآن شريف» است. پيامبر گرامى (ص) دعوت خود
1) توبه/ 33
را با قرآن كريم آغاز كردند و با صراحت تمام، همۀ مردمان از عرب و غير عرب، دانشمند و غير دانشمند، فصيح و غير فصيح، اديب و غير اديب، قانونگذار و غير قانونگذار را به مقابله به مثل دعوت فرمودند كه در اصطلاح علمى به آن «تحدّى» مىگويند:
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإنْسُ وَ الْجِنُّ عَلَى اَنْ يَأتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لا يَأتُونَ بِمِثْلهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً (1)بگو: اگر انس و جنّ گرد آيند كه مانند اين قرآن را بياورند، مانند آن را نخواهند آورد هر چند يكديگر را (در اين كار) كمك كنند.
حتّى قرآن شريف در آيۀ ديگرى به كمتر از اين نيز تنزّل كرده و مىفرمايد:
أمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ قُلْ فَأتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ منْ دُونِ اللهِ إنْ كُنْتُمْ صادقينَ فَإِلَّمْ يَسْتَجيبوُا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أنَّما اُنْزِلَ بِعِلْمِ اللهِ (2)آنها مىگويند: او به دروغ اين (قرآن) را (به خدا) نسبت داده، بگو: اگر راست مىگوييد شما هم ده سوره ساختگى مانند اين قرآن بياوريد و تمام كسانى را كه مىتوانيد - غير از خدا - (براى اين كار) دعوت كنيد، پس اگر شما را اجابت نكردند، بدانيد كه آنچه نازل شده است به علم خداست.»
و در آيۀ ديگرى به يك سوره تنزّل فرموده است:
وَ انْ كُنْتُمْ فى رَيْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأتُوا بسُورَة منْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَدائَكُمْ منْ دُونِ اللهِ إنْ كُنْتُمْ صادِقينَ فَإنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ
تَفْعَلوُا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهاَ النّاسُ وَالْحجارَة اُعِدَّتْ لِلْكافرينَ (1)و اگر دربارهى آنچه بر بندهى خود (پيامبر) نازل كردهايم شكّ و ترديد داريد، يك سوره همانند آن بياوريد و گواهان خود را - غير از خدا - (براى اين كار) فراخوانيد اگر راست مىگوييد، پس اگر چنين نكنيد - كه هرگز نخواهيد كرد - از آتشى بترسيد كه هيزم آن، مردم (گنهكار) و سنگهاست و براى كافران آماده شده است.
در خصوص اين سه آيۀ شريفه بايد به اين نكات توجّه كنيم:
الف) در هر سه آيه، «تحدّى» و مقابله به مثل به صورت كلّى آمده است و اين بدين معنى است كه اين «تحدّى» فقط در بخش و جانب خاصّى از قرآن شريف نظير جنبۀ فصاحت و بلاغت نيست، بلكه در مورد برهانهاى علمى قرآن، علوم تاريخ و اجتماعى قرآن، جاذبۀ خاصّ قرآن، مباحث اخلاقى قرآن، احكام و قوانين قرآن شريف و خلاصه در همۀ جوانب قرآن شريف نيز جارى است. در اين باره در فصل بعد نيز سخن خواهيمگفت.
ب) در هر سه آيه، «تحدّى» عمومى است، يعنى گفته شده اگر همۀ آدميان با همۀ ابزارهاى فكرى و علمى خود، همفكر شوند نمىتوانند حتّى يك آيه مثل قرآن بياورند.
ج) اين «تحدّى» همچنين مربوط به زمان خاصّ و مكان خاصّ نيست و امروز هم اگر كسى يا گروهى بتواند يك آيه مثل قرآن شريف بياورد (كه نمىتواند)، مسلمانها مىپذيرند كه قرآن شريف از طرف حقّ تعالى نيست. دشمنان اسلام نيز گرچه از هيچ ضربهاى به اسلام فروگذار نكرده و نمىكنند،
1) بقره/ 24-23
ولى تا كنون به فكر تحدّى با قرآن كريم نبودهاند؛ زيرا مىدانند چنين كارى تحقّق پذير نيست، البته بعضى مغروران نادان به طور فردى يا جمعى به فكر چنين كارى افتادهاند، ولى غير از رسوايى، حاصلى براى آنها نداشته است.
قرآن شريف از جهات متعدّدى معجزۀ جاويد است كه ما تنها به سه جهت اشاره مىكنيم:
اوّل: زمان نزول قرآن شريف در منطقۀ حجاز، فنّ فصاحت و بلاغت و استفاده از اين فنّ، از رونق بسيارى برخوردار بود و بازار عُكّاظ در مكّه، محلّى براى گردهمايى شاعران محسوب مىشد. همه ساله شاعران در آنجا جمع مىشدند و بهترين اشعار را بر ديوار كعبه مىآويختند. «معلّقات سبعه» كه در تاريخ ادبيات عرب، معروف و از امور مسلّم است، هفت قطعه از بهترين اشعار عرب بوده كه آنها را به كعبه مىآويختند.
با بعثت پيامبر گرامى اسلام (ص) و نزول قرآن شريف نه فقط بازار عكّاظ تعطيل شد، بلكه آن معلّقات نيز به زير آمد. طوايفى كه صاحبان اين اشعار بودند با كمال شرمندگى اشعار خود را بردند، زيرا نور شمع در مقابل نور خورشيد نابود شدنى است. قرآن كريم علاوه بر تعطيل كردن بازار عكّاظ، چنان تأثيرى بر جاى نهاد كه مثلاً وليد بن مغيره كه در ميان اعراب «ريحانة العرب» لقب گرفته بود، دربارۀ قرآن شريف گفت: «إنَّ لَهُ لَحَلاوَة وَ إنَّ عَلَيْه لَطلاوَة وَ إنَّ أعْلاهُ لَمُثْمِرٌ وَ إنَّ أسْفَلَهُ لَمُغْدِقٌ وَ إنَّهُ يَعْلُو وَ لا يُعْلى»؛(1)هر آينه، قرآن برخوردار از
1) بحارالانوار، ج 18، ص 168، باب 1
شيرينى خاصّى است و داراى زيبايى و سرور ويژهاى است، طبقات فوقانى آن بسى ثمربخش و طبقات زيرين آن بسى خوشبو، و اين كتابى است كه از هر چيز برتر است و هيچ چيز بر آن برترى نمىيابد.
خلاصۀ كلام اينكه، پيامبر گرامى آنان را به تحدّى دعوت كرد ولى آنان هر كارى كه مىتوانستند انجام دادند، حتّى به پيامبر گرامى پيرايۀ جنون، سحر و... بستند و بيش از هشتاد مرتبه با او جنگ كردند، امّا به فكر تحدّى با قرآن شريف نيفتادند؛ چرا كه مىدانستند چنين كارى از قدرت آنان خارج است.
دوّم: قرآن شريف در مدّت بيست و سه سال و در حالات مختلف مثل سفر، حضر، صلح، جنگ، آسايش، سختى، فقر، غنا، حبس، رهايى، آزادى و... بر پيامبر گرامى (ص) نازل شد و در عين حال هماهنگى خود را حفظ كرد.
حوادث و حالات مختلف، موجب پيدايش حالات روانى، هيجانها، آرامشها، خوفها، اميدها، غمها، شادىها و... در انسان مىشود و تأثير فراوانى در گفتار و كردار انسان بر جاى مىگذارد، امّا قرآن شريف از اين امر بر كنار است.
هماهنگى مخصوص قرآن كريم از نظر شكل، محتوا، جاذبه، روش، انسجام و عدم دگرگونى از ابتدا تا انتها نشان مىدهد كه نمىتواند حاصل تراوش فكرى بشر باشد، كتابى كه در مدّت بيست و سه سال جمع شده باشد، على القاعده بايد داراى اختلافهاى زيادى باشد. در كتابهاى بزرگان - مخصوصاً اگر علمى باشد - ديدهايم كه اختلاف و يا لااقلّ تغيير رأى وجود دارد، ولى در تمام قرآن شريف يك اختلاف يا تغيير رأى ديده نمىشود، پس معلوم مىشود كه منشأ آن علم خداست، نه علم بشر. قرآن كريم از اين معجزۀ بزرگ خبر داده است:
أفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيراً (1)آيا درباره قرآن نمىانديشيد؟ اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مىيافتيد.
سوّم: در قرآن زيباترين، دقيقترين و رساترين برهانهاى مربوط به اعتقادات و اصول دين ديده مىشود، در حالى كه قرآن كريم كتاب فلسفه و كلام نيست. همچنانكه دقيقترين، رساترين و بيشترين بحثهاى تاريخى را در خود دارد، گرچه كتاب تاريخ نيست.
مسائل علمى دربارۀ علومى مانند نجوم، علوم طبيعى، طبّ و... در قرآن شريف وجود دارد و در آن علوم از حقايقى مانند قوّۀ جاذبه، حركت منظومهها، معلّق بودن آنها در فضا و... پرده برداشته شده است، در حالى كه قرآن شريف كتاب علوم طبيعى نيست. قرآن كريم در عرفان نظرى و عملى نيز بهترين و دقيقترين روشها و شيوهها، همراه با عقلانيت را ارائه فرموده است و عالمان و عارفان بزرگ همانند خواجه نصيرالدين طوسى، صدرالمتألهين شيرازى و ابنعربى افتخار شاگردى در محضر مبارك و متعالى قرآن شريف را دارند، در حالى كه قرآن شريف كتاب عرفان نيست. چنانكه قرآن كريم در اخلاق و تهذيب نفس نيز بهترين بيانها و روشها را داراست و با جاذبۀ مختصّ به خود، انسان را در مسير سازندگى به پيش مىبرد، مراتب سير و سلوك را به او نشان مىدهد و سالك را به مقام لقاء و بالاتر مىرساند و حتّى بايد گفت كه تمام آيات آن رنگ اخلاقى دارد، ولى با اين همه، قرآن شريف كتاب اخلاق نيست.
1) نساء/ 82
بنابر اين اگر بخواهيم بگوييم قرآن كتاب چيست؟ بايد پاسخ را از خود قرآن شريف دريافت كنيم. قرآن كريم خود را حاوى تمام علوم مىداند، گرچه ما قطرهاى از آن دريا را بيشتر نمىتوانيم برداريم:
وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنّاسِ فى هَذَا الْقُرآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ فَاَبى اَكْثَرُ النّاسِ إلاّ كُفُوراً (1)ما در اين قرآن، براى مردم از هر چيز نمونهاى آورديم، امّا بيشتر مردم (در برابر آن، از هر كارى) جز انكار، ابا داشتند.
وَ لا رَطْبٍ وَ لا يَابِسٍ إلاّ فِى كِتابٍ مُبينٍ (2)هيچ تر و خشكى وجود ندارد، مگر اينكه در كتابى آشكار ثبت است.
مَا فَرَّطْنا فى الْكتاب مِنْ شَىءٍ (3)ما هيچ چيز را در اين كتاب فرو گذار نكردهايم.
وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكتابَ تِبْياناً لكُلِّ شَىءٍ (4)و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است.
اين مطلب را نيز اضافه كنيم كه قرآن شريف را كسى آورده كه درس نخوانده و علم او «علم لَدُنّى» است؛ علمى كه از جانب حقّ تعالى به او اعطاء شده است:
وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لاتَخُطُّهُ بِيَمينِكَ إذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ (5)
تو هرگز پيش از اين، كتابى نمىخواندى و با دست خود چيزى نمىنوشتى وگرنه باطل انديشان قطعاً به شك مىافتادند.
اينك آيا مىتوان گفت قرآن شريف از طرف خداوند متعال نيست؟!
اهل سير و سلوك و اصحاب اعداد و افرادى كه از علم طلسم و رموز آگاهند و اهل دل كه با ادعيّه سر و كار دارند و نيز اهل رياضتهاى دينى و... از معجزات قرآن كريم، به شهودهاى بسيارى رسيدهاند و دربارۀ آن سخنها دارند، اثرها ديدهاند و به كشفهايى رسيدهاند، ولى همگى برآنند كه آنچه به دست آمده تنها قطرهاى از درياى قرآن كريم است.
عالمان بزرگ اسلام اعمّ از شيعه و سنّى، تصريح كردهاند كه هيچگونه تحريفى در قرآن كريم واقع نشده است؛ يعنى هيچگونه كاستى يا زيادهاى در قرآن كريم نازل شده به قلب رسول الله (ص)، واقع نشده است و اين قرآن كريم كه در ميان ما مسلمانان است، همان قرآنى است كه كاتبان وحى در زمان پيامبر گرامى (ص) نوشتهاند و حتّى تاريخ نشان مىدهد كه اگر كسى دانسته يا ندانسته تحت تأثير بعضى روايات مجعول كه دشمن براى مخدوش كردن قرآن شريف و در نتيجه اسلام وضع كرده است، قائل به تحريف قرآن شريف مىشد، از حيث اجتماعى به گونهاى مطرود مىشد كه چارهاى جز توبه از گفتۀ نادرست و اعتقاد باطل خود نداشت. بنابراين قاطعانه مىتوان گفت: به اتّفاق عالمان شيعه و سنّى، قرآنى كه در دست ماست، همان قرآنى است كه بر پيامبر گرامى (ص) نازل شده است و در حقيقت اين مطلب از اعتقادات شيعه محسوب مىشود.
سرّ مطلب اين است كه در كنار پيامبر گرامى (ص)، كاتبان وحى بودهاند كه در تاريخ قرآن شريف تعداد آنان را چهل و سه نفر نوشتهاند.
اميرالمؤمنين (ع) و شانزده نفر ديگر، بيش از ديگران بر اين كار ملازمت داشتند و موظّف بودند قرآن شريف را بدون يك كلمه كم يا زياد بنويسند و با يكديگر مقابله كنند. علاوه بر اين، همّت مسلمانان بر خواندن و حفظ قرآن كريم و نيز تأكيد رسول گرامى (ص) بر آن امرى قطعى و مسلّم است. در تاريخ مىخوانيم كه مسلمانها به دليل زياد يا كم شدن يك كلمه بحثها مىكردند تا اينكه با مراجعه به قرآنهاى مشهور رفع اشكال مىشد. نظير اين دليل براى عدم تحريف در قرآن شريف را بزرگان در كتابهاى تفسيرى و غيرتفسيرى ذكر فرمودهاند.(1)دليلى كه فصل الخطاب و رافع نزاع است اين است كه پروردگار عالم وعده داده است حافظ قرآن شريف باشد و هيچ باطل و كم و زيادى تا روز قيامت در آن راه نيابد:
إنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إنّا لَهُ لَحافظُونَ (2)ما قرآن را نازل كرديم و قطعاً نگهبان آن خواهيم بود.
لا يَأتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ (3)هيچ گونه باطلى از پيش رو و از پشت سر، به سراغ آن نمىآيد.
شكّى نيست كه پيامبر گرامى اسلام خاتم پيامبران است و بعد از او تا روز قيامت پيامبرى نخواهد آمد. او پيامبرى است كه اختصاص به قوم، منطقه و افراد خاصّى ندارد:
وَ ما أرْسَلْناكَ إلاّ كافَّة لِلنّاس (1)و ما تو را نفرستاديم مگر براى همهى مردم.
وَ ما أرْسَلْناكَ إلاّ رَحْمَة لِلْعالَمينَ (2)و ما تو را نفرستاديم مگر رحمتى براى جهانيان.
همچنين اختصاص به زمان خاصّى ندارد:
ما كانَ مُحَمَّدٌ أبا أحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبيّينَ (3)محمّد پدر هيچيك از مردان شما نيست، ولى فرستادهى خدا و خاتم پيامبران است.
وَ اُوحىَ إلَىَّ هذَا الْقُرآنُ لِاُنْذِرَكُمْ بِه وَ مَنْ بَلَغَ (4)اين قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها مىرسد، بيم دهم.
چنانكه از پيامبر گرامى (ص) رواياتى نقل شده است كه علاوه بر متواتر و قطعى بودن از نظر سند، از نظر دلالت بر خاتميت نيز قطعى است، بلكه در اين
روايات، مسألۀ خاتميت مفروغ عنه و يك امر حتمى دانسته شده است. سه روايت زير از جملۀ آن روايات است:
«(يا عَلىّ) أنْتَ مِنّى بِمَنْزلَة هارُونَ مِنْ مُوسى إلّا أنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى»(1)(اى على)، تو نسبت به من مانند هارون هستى نسبت به موسى، مگر آنكه بعد از من پيامبرى نخواهد بود.
«إنّى تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ مَا إن تَمَسَّكتُم بِهِمَا لَن تَضِلُّوا كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتى أهلَ بَيتِى وَ إِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدَا عَلَىَّ الْحَوضَ»(2)به درستى كه من دو چيز گرانبها در بين شما مىگذارم، كتاب خدا و عترتم، اين دو از هم جدا نمىشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند.
«اَيُّهَا النّاسُ حَلالى حَلالٌ إلى يَومِ الْقيامَة وَ حَرامى حَرامٌ إلى يَومِ الْقيامَة»(3)اى مردم، حلال من تا روز قيامت حلال است و حرام من تا روز قيامت حرام است.
سرّ خاتميّت در اين است كه بعثت پيامبرى بعد از پيامبر ديگر يا به دليل نقص دين قبلى است كه پيامبر بعدى بايد رفع نقص كند و يا به اين دليل است كه دين قبلى نمىتواند جامعۀ بعد را اداره كند و يا بايد دستورهاى پيامبر قبلى دستخوش حوادث و در نتيجه نابود شده و يا تحريفى در آن پديد آمده باشد، به طورى كه ديگر قابل اجرا نباشد و چون هيچيك از موارد ياد شده در مورد
دين اسلام و پيامبر خاتم (ص) قابل تصوّر نيست، پس وجهى براى وجود پيامبر بعدى نيست، بلكه آمدن او بيهوده است و با حكمت بارى تعالى منافات دارد.
اسلام دينى فطرى است و به همين دليل هم ابدى است:
فَأقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فطْرَتَ الله الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ الله (1)پس روى خود را متوجّه به آيين خاصّ پروردگار كن، اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده است.
و چون اسلام دين ابدى است، پس جوابگوى تمام احتياجهاى بشر نيز خواهد بود.
چنانكه در فصل قبل گفتيم پيغمبر اسلام (ص) خاتم انبياء خداوند متعال هستند و دين مبين اسلام هم خاتم اديان الهى و از اين جهت دين ابدى است. اكنون بايد اضافه كنيم كه از قرآن شريف به خوبى استفاده مىشود كه اين دين بزرگ، برخلاف ميل دشمنان و مخالفان آن، جهانى خواهد شد و با وجود همۀ كارشكنىها و ايجاد موانع، اسلام شكست نخواهد خورد و بالاخره آيين مبين اسلام، عالمگير خواهد شد:
هُوَ الَّذى أرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (2)
او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست فرستاد تا آن را بر همهى آيينها غالب گرداند هر چند مشركان خوش نداشته باشند.
ظهور اسلام و حكومت آن بر جهان از نظر قرآن كريم مسلّم است، امّا اين كار به دست چه كسى محقّق خواهد شد؟
قرآن شريف، در يكجا اين حركت عظيم را به مستضعفان زمين نسبت مىدهد:
وَ نُريدُ أنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعفُوا فى الأرْض وَ نَجْعَلَهُمْ أئِمَّة وَ نَجْعَلَهُمُ الوارثينَ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فى الأرْضِ (1)ما مىخواهيم بر مستضعفان زمين منّت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روى زمين قرار دهيم و حكومتشان را در زمين پا بر جا سازيم.
و در موارد ديگر اين حركت را به صالحان و شايستگان نسبت داده است:
وَعَدَ اللهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلوُا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الأرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذى ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْناً (2)خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، وعده داده است كه حتماً آنان را جانشين (خود) روى زمين قرار دهد، همانگونه كه پيشينيان را جانشين (خود) قرار داد و دينى را كه براى آنان پسنديده، ريشهدار و پابرجا خواهد ساخت و ترسشان را به آرامش و امنيّت مبدّل خواهد كرد.
وَ لَقَدْ كَتَبْنا فى الزَّبُور مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أنَّ الأرْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ (1)در زبور بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: بندگان شايستهام وارث زمين خواهند شد.
و از رواياتى مثل روايت ثقلين استفاده مىكنيم كه مراد از افراد صالح و شايسته در اينگونه آيات شريفه، شيعيان هستند كه با دو بال قرآن كريم و عترت به سوى واقعيتها پرواز مىكنند، چنانكه از تاريخ قطعى نيز استفاده مىكنيم كه مستضعف در قرآن كريم همان شيعه است كه از هنگام شكلگيرى آن، يعنى بعد از رحلت رسولالله (ص) در رنج، ترس، تقيه و در زير فشار ضرب، قتل، طرد از حكومت، بلكه از جامعه و... زندگى كرده است و هيچ جرمى جز پيروى از پيامبر و عترت (ع) نداشته است. اين ادّعا احتياج به بيان بيشترى دارد كه در اينجا مجال آن نيست، ولى در تفسير اين آيات مىتوان به رواياتى اكتفا كرد كه از مبيّن قرآن، يعنى پيامبر (ص) صادر شده است.
بيش از ده هزار روايت از پيامبر گرامى (ص) و عترت او (ع) راجع به حضرت مهدى (روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء) نقل شده است كه اين روايات را اهل تشيّع و تسنّن در كتابهاى معتبر خود آوردهاند. در اين روايات نام مبارك حضرت مهدى (ارواحنافداه)، امامت او، غيبت او، تسلّط او بر جهان بعد از ظهور، علامات ظهور و... آمده است و بسيارى از اين روايات تواتر لفظى يا معنوى دارد، مثلاً در بيش از سيصد روايت از شيعه و سنّى، اين جمله آمده است كه:
1) انبياء/ 105
«يَمْلأُ اللهُ بِهِ الأرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوراً»(1)
«به واسطهى حضرت مهدى، خداوند زمين را پر از عدالت مىكند، همانگونه كه از ظلم و جور پر شده است.»
دربارۀ حضرت مهدى (ارواحنافداه) و امامت ايشان، در فصلهاى بعدى سخن خواهيم گفت.
1) كمال الدين، ج 2، ص 246 / / اعلام الورى، ص 399 / اليقين، ص 494 / كشف الغمة، ج 2، ص 521 / بحارالانوار، ج 36، باب 41 و نيز ج 38، باب 61 و...
در اعتقاد شيعه، چهارمين اصل از اصول دين «امامت» است؛ زيرا شيعه مدّعى است كه امامت، ادامۀ نبوّت است و امام بايد از طرف خداى متعال تعيين شود و هيچكس حتّى پيامبر، حقّ ندارد كسى را به امامت و ولايت منصوب كند مگر آنكه به اذن خداوند متعال باشد. پيامبر گرامى (ص) بارها به اين مطلب تصريح فرمودهاند، از جمله در جريان غديرخم فرمودند: «اين جبرئيل است كه از طرف خداى متعال به من امر مىكند كه على بن ابيطالب (ع) را به امامت نصب كنم.»(1)در تاريخ مىخوانيم هنگامى كه پيامبر، اسلام را به قبيلۀ بنىكلاب معرّفى كردند، آنها گفتند: با تو بيعت مىكنيم به شرط آنكه حكومت بعد از تو در بين ما باشد، پيامبر در پاسخ فرمودند:
1) الغدير، ج 1، ص 214
«اَلأمْرُ لِلّه فَإنْ شاءَ كانَ فيكُمْ اَوْ كانَ فى غَيْركُمْ»(1)
(اين مطلب) امر خداست، اگر خواست در ميان شما يا ديگران خواهد بود.
سرّ مطلب اين است كه اختيار انسان با هيچكس نيست جز خدا يا كسى كه خدا به او اختيار داده است. اين مطلب از نظر عقلى بسيار روشن است، به اندازهاى كه مىتوان گفت بديهى است.
وَ َربُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخيَرَة (2)و پروردگار تو هر چه بخواهد مىآفريند و هر چه بخواهد برمىگزيند، آنان (در برابر او) اختيارى ندارند.
از اين رو، در آيۀ امامت اوّلاً «امامت» را عهد خداوند متعال مىداند و ثانياً نصب «امام» را از سوى خود مىداند و به عبارت ديگر «امامت»، از آنجا كه عهد خداوند است، بايد خداوند متعال هم آن را جعل فرمايد:
وَ إذِ ابْتَلى إبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلماتٍ فَأتَمَّهُنَّ قالَ إنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إماماً قالَ وَ مِنْ ذُريَّتى قالَ لا يَنالُ عَهْدى الظّالمينَ (3)هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده اين آزمايشها برآمد، به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم، ابراهيم عرض كرد: از دودمان من (نيز امامانى قرار بده.) خداوند فرمود: پيمان من به ستمكاران نمىرسد.
در بحث نبوّت گفتيم كه چون فرستادن پيامبران و نازل كردن كتابهاى آسمانى و نصب امامان فوائد زيادى دارد (كه از جملۀ آنها، اين فوائد است: تشكيل حكومت بر اساس دين، اشاعۀ عدالت در جامعه، تزكيۀ نفوس، از بين بردن رذائل و احياى فضائل، تعليم اعتقادات، احكام و اخلاق دينى و هدايت مردم به مقام قرب الهى) پس بنا به قاعدۀ «لطف» و قاعدۀ «عدم جواز منع فيض»، وجود انبياء، انزال كتابهاى آسمانى و نصب امامان و اوصياء لازم است و محال است كه خداى متعال منع فيض كند؛ بنابراين با بيان اين دليل - كه آن را «دليل لمّى» (يعنى از علّت پى به معلول بردن) مىنامند - به اين نتيجه مىرسيم كه بايد بعد از رسول گرامى اسلام (ص) امامانى تا روز قيامت منصوب شوند.
در جريان گفتگوى «هشام بن حكم» با «عَمرو بن عبيد» - كه امام صادق (ع) از اين ماجرا خرسند شده و فرموند: اين ماجرا در صُحُف ابراهيم و موسى است - هشام بعد از پرسش دربارۀ كار هر يك از اعضاى بدن، از كار قلب پرسيد و عَمرو جواب داد: «قلب راهنماى اعضاى بدن است» و چون از وى اقرار گرفت كه قلب محور اعضاى بدن است، به او گفت: خداى متعال كه براى اين بدن كوچك راهنما و محور قرار داده است چگونه براى جامعۀ انسانى محور و راهنما قرار نداده است و مردم را به حال خود باقى گذاشته است؟(1)يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أطيعُوا اللهَ وَ أطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِىالأمْرِ مِنْكُمْ فَإنْ تَنازَعْتُمْ فى شَىءٍ فَرُدُّوهُ إلَى اللهِ وَ الرَّسُولِ إنْ كُنْتُمْ تُؤْمنُونَ بِاللهِ وَ
1) الكافى، ج 1، ص 169
الْيَومِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَ أحْسَنُ تَأوِيلاً (1)اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولياى امر خود را و هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد، اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين (كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.
نكتۀ مهمّ اين بحث اين است كه امامت، مختصّ به تشريع نيست، بلكه جهان هستى از اتم گرفته تا كهكشانها، همه داراى امامت و محور و مركز هستند. هرگز نمىتوان تعداد اتمهاى يك انگشت را شماره كرد، ولى آن اتمها داراى محورى به نام «پروتون» هستند كه الكترونهاى آن اتم دور آن حركت مىكنند. مىدانيم كه تاكنون بيش از يك ميليارد منظومۀ شمسى كشف شده است ولى ناگفته پيداست كه آنچه تاكنون كشف شده، قطرهاى از درياى جهان هستى است و همۀ منظومهها داراى محور هستند. با اين حال، آيا يقين نمىكنيم كه جهان هستى داراى مركز و محور است؟ آيا قاعدۀ لطف، قاعدۀ حكمت و قاعدۀ لزوم فيض دلالت نمىكند بر اينكه بايد امامى در عالم تكوين باشد تا جهان هستى را هدايت كند؟ به يقين جواب مثبت است:
وَ جَعَلْناهُمْ أئِمَّة يَهْدُونَ بأمْرِنا (2)و ايشان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مىكردند.
در بحث نبوّت گفتيم كه انبياء و اوصياى آنان ابزارى را براى هدايت انسانها لازم دارند و قاعدۀ لطف، قاعدۀ حكمت و قاعدۀ لزوم فيض دلالت مىكند بر اينكه خداوند متعال - كه فيّاض مطلق است - اين ابزارها را به آنان عنايت فرموده است. اين ابزارها - همانگونه كه گفتيم - علم، معجزه، عصمت، مقام اعلاى تهذيب نفس و مقام والاى تحليه و اتّصاف به مطلق فضائل است.
آنچه در بحث نبوّت گفته شد در امامت نيز گفته مىشود، زيرا امامت ادامه و استمرار همان نبوّت است. قرآن شريف تمام اين شرايط را در امامت نيز آورده است:
إنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً (1)خدا فقط مىخواهد آلودگى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاك سازد.
تفسير اين آيۀ شريفه به اختصار اين است: «رجس» كه به معناى اثرات سوء «انديشۀ باطل» و يا تأثيرات سوء «عمل باطل» است، از وجود مبارك اهل بيت عصمت و طهارت (ع) دور شده است؛ چرا كه آن وجودهاى مقدّس، هيچ انديشۀ باطل و هيچ عمل باطلى ندارند و از اين جهت آن حضرات از جهل، عجز، معصيت، صفات رذيله و نداشتن فضائل پاك و مبرّا بوده و در نتيجه داراى علم مطلق، قدرت مطلق، عصمت مطلق، تهذيب مطلق و نيز داراى تحليۀ مطلق و خلاصه متخلّق به اخلاق الهى هستند.
1) احزاب/ 33
نزديك به ده هزار روايت از طريق شيعه و سنّى دربارۀ امامت دوازده نفر از اهل بيت پيامبرگرامى (ص)، نقل شده كه اين روايات در كتابهاى معتبر اهل تشيّع و اهل سنّت موجود است. اين روايات بر سه گونه تقسيم مىشود:
الف) رواياتى كه به طور فشرده دلالت بر مدّعاى شيعه دارد، مانند روايت «ثقلين» و روايت «سفينه» و روايت «ائمّة اثنى عشر»:
«قال رَسُولُ الله (ص): إنّى تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتابَ اللهِ وَ عتْرَتى أهْلَ بَيْتى وَ إنَّهُما لَنْ يَفْتَرقا حَتّى يَردا عَلَىَّ الْحَوضَ ما إنْ تَمَسَّكْتُمْ بهما لَنْ تَضِلُّوا»(1)
به درستى كه من در بين شما دو چيز گرانبها مىگذارم قرآن و اهل بيتم، و آن دو از يكديگر جدا نمىشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند، تا زمانى كه به اين دو تمسّك كنيد گمراه نمىشويد.
«قالَ رَسُولُ الله (ص): مَثَلُ أهْلِ بَيْتى فيكُمْ كَمَثَل سَفينَة نُوحٍ مَنْ رَكِبَها نَجا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرِقَ»(2)
اهل بيت من در بين شما مانند كشتى نوح است، هر كس سوار آن شد نجات يافت و هر كس از آن تخلّف كرد، غرق شد.
«قالَ رَسُولُ الله (ص): لا يَزالُ الدّينُ قائماً حَتّى تَقُومُ السّاعَة وَ يَكُونُ عَلَيْكُمْ اثْنى عَشَرَ خَليفَة كُلُّهُمْ منْ قُرَيْشٍ»(1)
تا روز قيامت، دين اسلام پايدار است و دوازده جانشين براى شما هست كه همه آنها از قريش هستند.
روايت اخير همچنين با الفاظ ديگرى ولى با همين محتوا، به طور متواتر در كتابهاى معتبر اهل تشيّع و اهل سنّت از رسول گرامى (ص) نقل شده است، مانند:
«يَكُونُ بَعْدى اِثْنا عَشَرَ خَليفَة كُلُّهُمْ منْ قُرَيْشٍ»(2)
بعد از من دوازده نفر جانشين مىباشند كه همگى از قريش هستند.
«اَلاَْئمَّة بَعْدى اِثْنا عَشَرَ كُلُّهُمْ منْ قُرَيْشٍ»(3)
امامان بعد از من دوازده نفرند كه همگى از قريش هستند.
«لا يَزالُ هذَا الدّينُ عَزيزاً مَنيعاً إلى اِثْنى عَشَرَ خَليفَة»(4)
پيوسته اين دين غالب و محفوظ است تا زمانى كه دوازده نفر جانشين باشند.
تواتر اين روايات از جهت محتواى آن بوده و به آن، تواتر معنوى گفته مىشود، ولى روايات «ثقلين» و «سفينه» داراى تواتر لفظىاند. مؤلّف كتاب ارجمند «عبقات الانوار»، روايت ثقلين را با صدها سند معتبر از عالمان شيعى و
سنّى نقل كرده و تنها يكصد و هشتاد و هفت سند در خصوص اين روايت از علماء اهل سنّت را در طى دو جلد بيان كرده است.
ب) رواياتى كه مقصود را رساتر و گوياتر از روايات دستۀ اوّل بيان كرده است، اين روايات نيز به تواتر معنوى از پيامبر گرامى (ص) در كتابهاى معتبر شيعه و سنّى نقل شده است. از باب نمونه دو روايت را در ذيل مىآوريم:
اى حسين! تو امام، فرزند امام، برادر امام هستى، نه نفر امام نيز از فرزندان تو هستند.
يا هنگامى كه از پيامبر در مورد جانشينان آن حضرت سؤال شد، فرمودند:
على برادر و ياور و وصىّ و وارث و جانشين من در امّت من است او و يازده نفر از فرزندانش ولىّ و سرپرست هر مؤمنى بعد از من هستند، حسن و سپس حسين، سپس نه نفر از فرزندان حسين يكى پس از ديگرى جانشين من هستند، قرآن با ايشان است و ايشان با قرآن هستند. ايشان قرآن را رها نمىكنند تا همگى در حوض كوثر بر من وارد شوند.
ج) رواياتى كه روشن و بدون ابهام، امامان را تعيين مىكند و نام آنان را يكى پس از ديگرى به وضوح بر مىشمارد. اين روايات نيز به تواتر معنوى در كتابهاى شيعه و سنّى نقل شده است. مانند سه روايت ذيل:
پيامبر اكرم (ص) درباره «اولى الامر» در پاسخ به سؤال جابر بن عبدالله انصارى كه سؤال كرد اولى الامر چه كسانى هستند، فرمود: آنها جانشينان من و امامان مسلمانان بعد از من هستند، اوّل آنها على بن ابيطالب، سپس حسن، سپس حسين، سپس على بن حسين، سپس محمّد بن على كه در تورات به باقر معروف است و اى جابر تو او را درك
1) بحارالانوار، ج 36، ص 249، باب 41، ح 67
مىكنى، هنگامى كه او را ملاقات كردى سلام مرا به او برسان. سپس جعفر بن محمّد صادق، سپس موسى بن جعفر، سپس على بن موسى، سپس محمّد بن على، سپس على بن محمد، سپس حسن بن على، سپس هم نام و كنيهام، حجّت خدا در زمين و ذخيره خدا در بين بندگان خدا، فرزند حسن بن على، اوست كسى كه خدا شرق و غرب زمين را به دست او فتح مىكند، اوست كسى كه از شيعيان و دوستانش غايب مىشود، غايب شدنى كه بر امامتش ثابت نمىماند مگر كسى كه خداوند قلب او را با ايمان امتحان كرده باشد.
پيامبر (ص) درباره آيه تطهير به حضرت على (ع) فرمود: اى على اين آيه درباره تو و دو فرزندم و امامان از نسل تو نازل شده است. (حضرت على (ع) مىفرمايد:) عرض كردم: اى پيامبر خدا، چند نفر امام بعد از شما هستند؟ فرمود: اى على، تو سپس دو فرزندت حسن و حسين و بعد
1) كفاية الاثر، ص 155
از حسين فرزندش على، و بعد از على فرزندش محمّد و بعد از محمّد فرزندش جعفر و بعد از جعفر فرزندش موسى و بعد از موسى فرزندش على و بعد از على فرزندش محمّد و بعد از محمّد فرزندش على و بعد از على فرزندش حسن و حجّت فرزند حسن، اينگونه نامهاى ايشان بر ساق عرش نوشته بود، از خدا درباره اين نامها سؤال كردم، خداوند فرمود: اى محمّد اينها امامان بعد از تو هستند، پاك و معصومند و دشمنان آنها ملعون هستند.
پيامبر (ص) به امام حسين (ع) فرمود: از نسل تو نُه امام هستند كه «مهدى» اين امّت نيز از ايشان است، هنگامى كه پدرت شهيد شد حسن، و هنگامى كه حسن مسموم شد تو و بعد از شهادت تو فرزندت على، و هنگامى كه على از دنيا رفت فرزندش محمّد، و هنگامى كه محمّد از دنيا رفت فرزندش جعفر، و هنگامى كه جعفر از دنيا رفت فرزندش موسى، و هنگامى كه موسى از دنيا رفت فرزندش على، و هنگامى كه على از دنيا رفت فرزندش محمد، و هنگامى كه محمّد از دنيا رفت فرزندش على، و
1) بحارالانوار، ج 36، ص 306، باب 41، ح 145
هنگامى كه على از دنيا رفت فرزندش حسن، و سپس حجّت، زمين را از عدل پر مىكند همانگونه كه از ظلم پر شده است.
در خصوص ولايت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين على بن ابيطالب (ع) بيش از هزار دليل آورده شده و عالمان بزرگ شيعه و سنّى در اين باره كتابها نوشتهاند، كتابهايى مانند: «عبقاتالانوار»، «المراجعات»، «الغدير»، «احقاق الحق» ّ از عالمان برجستۀ شيعه و «خصائص أميرالمؤمنين»، «ينابيع الموّدة»، «فصول المهمّة» و «شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد» از عالمان بزرگ اهل سنّت. ما از بين اين دليلها به سه دليل اشاره مىكنيم:
دليل اوّل: اميرالمؤمنين (ع) از هر نظر مخصوصاً از نظر علمى بر همگان مقدّم است و اگر غير از آيۀ مباهله - كه اميرالمؤمنين (ع) در آن، «نَفْس پيامبر گرامى (ص)» ناميده شده است - نشان ديگرى براى افضل بودن حضرت على (ع) نبود، همين آيه كافى بود كه او افضل خلق خدا دانسته شود:
فَمَنْ حاجَّكَ فِيهِ منْ بَعْدِ ما جائَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أبْنائَنا وَ أبْنائَكُمْ وَ نِسائَنا وَ نِسائَكُمْ وَ أنْفُسَنا وَ أنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَة اللهِ عَلَى الْكَاذِبينَ (1)هر گاه بعد از علم و دانشى كه به تو رسيده، كسانى با تو به ستيز برخيزند، به آنها بگو بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت كنيم شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغ گويان قرار دهيم.
1) آلعمران/ 61
و از نظر عقلى، بديهى است كه هر كس افضل است، بايد مقدّم باشد، بويژه در امر مهمّى چون خلافت و ولايت و اگر براى اين قاعدۀ كلّى، غير از «آيۀ اَحَقّيّت» دليلى نداشتيم، كافى بود كه بدانيم از نظر قرآن و عقل، اميرالمؤمنين (ع) خليفۀ بلافصل پيامبر (ص) است:
اَفَمَنْ يَهْدى إِلَى الْحَقِّ أحَقُّ أنْ يُتَّبَعَ أمَّنْ لا يَهِدّى إلّا أنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (1)آيا كسى كه هدايت به سوى حقّ مىكند براى پيروى شايستهتر است يا آن كسى كه خود هدايت نمىشود مگر آنكه هدايتش كنند؟ شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد؟
دليل دوم: پيامبر گرامى (ص) به اقرار شيعه و سنّى طبق روايات متواتر، هر كجا فرصتى به دست مىآوردند، خلافت اميرالمؤمنين (ع) را گوشزد مىكردند. به طور متواتر از شيعه و سنّى نقل شده است كه وقتى آيۀ «وَ اَنْذرْ عَشيرَتَكَ الأقْرَبينَ»(2)نازل شد، پيامبر گرامى (ص) سران قوم خود را فرا خواندند و دعوت خويش را آغاز فرمودند و در همان جلسه كه در حقيقت، اوّلين دعوت رسمى پيامبر گرامى (ص) بود، اميرالمؤمنين (ع) را به طور علنى به خلافت منصوب كرده و فرمودند:
«إنَّ هذا أخى وَ وَصيّى وَ وَزيرى وَ خَليفَتى فيكُمْ»(3)
بهدرستى كه او (على) برادر و وصى و ياور و جانشين من در بين شما است.
بعد از آن نيز در خلال هر فرصتى، خلافت اميرالمؤمنين (ع) را به صراحت يادآورى مىفرمودند. پيامبر گرامى (ص) همچنين بارها به حديث منزلت كه تواتر لفظى دارد، اشاره كرده و به اميرالمؤمنين (ع) مىفرمودند:
«أنْتَ منّى بمَنْزلَة هارُونَ منْ مُوسى إلّا أنَّهُ لا نَبىَّ بَعْدى»(1)
تو نسبت به من مانند هارون هستى نسبت به موسى، مگر اينكه بعد از من پيامبرى نخواهد آمد.
نظير اين روايات در كتابهاى معتبر شيعه و سنّى به تواتر ديده مىشود.(2)براى اهل انصاف و معرفت اينگونه روايات قابل توجيه بر امر ديگر نيست و به خوبى بر خلافت بلافصل اميرالمؤمنين على (ع) دلالت دارد و اگر توجيه نيز بشود، توجيه كننده مىداند كه توجيه غلطى است و از لجاجت و عناد سرچشمه مىگيرد.
جريان غديرخم نيز به تواتر از سوى بيش از پانصد نفر از عالمان بزرگ شيعه و سنّى نقل شده است. بهترين كتابهايى كه دربارۀ اين ماجرا سخن گفتهاند، كتاب شريف «عبقات الانوار» و كتاب ارزشمند «الغدير» است.(3)جريان غديرخم به اختصار چنين است: پيامبر گرامى (ص) هنگام مراجعت از حَجَّة الوداع (آخرين مرتبهاى كه به حجّ مشرّف شدند) در محلّى به نام غديرخم توقّف كرده و دستور فرمودند تا پيش رفتگان بازگردند و صبر نمودند تا كسانى
1) بحارالانوار، ج 26، ص 3، باب 14، ح 1
2) الكافى، ج 8، ص 107 / الأمالى صدوق، ص 174 / صحيح مسلم، ج 4، ص 1870 / فضائل الصحابة، ج 2، ص 633 / سنن الترمذى، ج 5، ص 641 / سنن ابن ماجة، ج 1، ص 45 / تاريخ مدينۀ دمشق، ج 42، ص 164 / تاريخ بغداد، ج 10، ص 45 و...
3) ر. ك: عبدالحسين الأمينى، موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، ج 2، صص 527-510
كه نيامدهاند، به محل غديرخم برسند. بعد از گرد آمدن بيش از صد هزار نفر در آن بيابان فرمودند: بايد پيامى از خداوند را به مردم برسانم و در غير اين صورت، هيچ كارى نكردهام، سپس اين آيه را قرائت فرمودند، اين آيه ابتدا در مكّه و سپس در غديرخم نازل شد:
يا أيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزلَ إلَيْكَ منْ رَبِّكَ وَ إنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رسالَتَهُ وَ اللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ (1)اى پيامبر آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده (به مردم) برسان و اگر (چنين) نكنى، رسالت او را انجام ندادهاى؛ خدا تو را از (گزند) مردم حفظ مىكند.
آنگاه نماز ظهر را خواندند و بر فراز يك بلندى رفته و به مردم فرمودند: «من بزودى از ميان شما خواهم رفت»؛ سپس حديث ثقلين را خواندند و سپس فرمودند:
«اَلَسْتُ اَوْلى بكُمْ منْ أنْفُسِكُمْ؟»
آيا من اولى به شما نيستم از خودتان؟
معناى اين سخن اين است كه آيا من بر شما حكومت ندارم؟ زيرا حكومت در اسلام كه از طرف خداى متعال به حاكم داده مىشود، به اين معنى است كه خواست خدا در مال و جان و اولاد و همۀ متصرّفات، بر خواست ديگران مقدّم است، چنانكه قرآن شريف مىفرمايد:
وَ مَا كَانَ لمُؤْمن ٍوَ لامُؤْمنَة إذا قَضَىاللهُ وَ رَسُولُهُ أمْراً أنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَة مِنْ أمْرِهِمْ (2)
هيچ مرد و زن با ايمانى حقّ ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد.
پس از سؤال پيامبر (ص)، همه گفتند: آرى، شما بر ما حكومت داريد و اولى هستيد. آنگاه حضرت، اميرالمؤمنين (ع) را بر سر دست بلند كرده و فرمودند:
«مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ»
هر كسى من مولاى او هستم اين على مولاى اوست.
اين جمله را سه مرتبه تكرار كردند و سپس فرمودند:
«اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ اَدرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دارَ اَلا فَلْيُبْلُغِ الشّاهدُ الْغائبَ»
خداوندا! دوست بدار آن كس كه على (ع) را دوست مىدارد و دشمنى فرما با آن كس كه با على (ع) دشمنى مىورزد. و يارى فرما آن كس كه او را يارى مىدهد و خوار فرما آنكه را كه او را خوار مىكند. و او را محور حقّ قرار ده. آگاه باشيد كه بايد شاهدان و حاضران، سخن مرا به غائبان از اين جمع برسانند.
همۀ مردم با اميرالمؤمنين (ع) بيعت كردند. اوّلين كسانى كه با جملۀ «بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يا عَلى أصْبَحْتَ مَولاى وَ مَولى كُلِّ مُؤْمنٍ وَ مُؤْمنَة»(1)با حضرت بيعت نمودند، عمر، ابوبكر، عثمان، طلحه، زبير و... بودند. سپس اين آيۀ شريفه نازل شد:
الْيَومَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوهُمْ وَ اخْشَونِ الْيَومَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دِيناً (2)
امروز كافران از (زوال) دين شما مأيوس شدند، بنابراين از آنها نترسيد و از من بترسيد، امروز دين شما را برايتان كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را براى شما (به عنوان) آيينى برگزيدم.
دلالت همۀ روايات مخصوصاً روايت غدير، براى اثبات ولايت حضرت اميرالمؤمنين (ع) بسيار روشن است.
دليل سوم: در قرآن شريف آياتى در شأن اميرالمؤمنين (ع) وارد شده است؛ بهترين و يا لااقلّ از بهترين آيات در اين باره، «آيۀ ولايت» است:
إنَّما وَليُِّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوة وَ يُؤْتُونَ الزَّكوة وَ هُمْ راكعُونَ (1)سرپرست و ولىّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانان كه نماز را بر پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند.
شكّى نيست كه اين آيه شريفه، در شأن اميرالمؤمنين (ع) و در موقعى كه انگشترى خود را در نماز و هنگام ركوع به فقير اعطاء فرمودند، نازل شده است؛ زيرا علاوه بر اتّفاق شيعه، علاّمه امينى در الغدير آورده است كه بيش از بيست نفر از عالمان بزرگ اهل سنّت و هر يك از طرق متعدّد و مختلف، نقل كردهاند كه اين آيه در شأن اميرالمؤمنين على (ع) هنگامى كه آن حضرت انگشترى خود را در ركوع به فقير دادند، نازل شده است.(2)حتّى برخى از عالمان بزرگ اهل سنّت، با آنكه داراى تعصّب خاصّى در اعتقادات خود هستند، ولى گفتهاند كه مفسّرين اجماع كردهاند اين آيۀ شريفه در شأن امام على بن ابيطالب (ع) نازل شده است.
يقيناً مراد از «ولايت» در اين آيهى شريفه، دست كم، ولايت تشريعى است؛ يعنى حكومت الهيّه بر مردم. ولى اينكه گفته شود مراد از ولايت، «محبّت»، «نصرت» يا مفاهيمى نظير اينها است، علاوه بر اينكه، چنين آرايى، بازى كردن با الفاظ بلكه با وجدان و انديشه و شعور است، با كلمه «إنَّمَا» در ابتداء آيهى شريفه منافات دارد. آنچه با نظر دقيق به اين آيه استفاده مىشود، اين است كه خداى متعال ولايت تكوينى و ولايت تشريعى خود را كه به طور ذاتى و استقلالى داراست، به طور تبعى و غير ذاتى به پيامبر گرامى (ص) و حضرت اميرالمؤمنين (ع) عنايت فرموده است.
در اينجا لازم است تذكرى داده شود و آن اينكه شيعه و سنّى بايد توجّه كنند كه اهميت دادن خداى متعال و رسول گرامى (ص) به ولايت اهلبيت (ع) مخصوصاً ولايت اميرالمؤمنين (ع) چيزى نيست كه قابل انكار باشد. انكار يا توجيه اين امر، در حقيقت نفى عقل و بازى با الفاظ است و جز لجاج و عناد و تقليد از گذشتگان منشأ ديگرى ندارد.
إنّا وَجَدْنا آبائَنا عَلى اُمَّة وَ إنّا عَلى آثارِهمْ مُقْتَدُونَ (1)ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مىكنيم.
عقل چگونه مىتواند قبول كند خداى متعال امر ولايت را - كه بالاتر از هر چيزى است - در قرآن شريف كه عرصۀ بيان همۀ امور مهمّ است، ذكر نفرمايد؟ و يا رسولالله (ص) كه مبيّن قرآن شريف است آن را بيان نفرمايد؟
وَ نَزَّلنا عَلَيْكَ الْكتابَ تبْياناً لكُلِّ شَىْءٍ (2)و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است.
وَ اَنْزَلْنا إلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاس ما نُزِّلَ إلَيْهِمْ (1)و ما اين ذكر (قرآن) را بر تو نازل كرديم تا آنچه به سوى مردم نازل شده است، براى آنها روشن سازى.
پيامبراكرم (ص) نيز از بيان آنچه مربوط به سعادت جامعۀ اسلامى بود، كوتاهى نفرمودند، همانگونه كه در «حجّة الوداع» فرمودند:
«ما منْ شَىْءٍ يُقَرِّبُكُمْ منَ الْجَنَّة وَ يُباعدُكُمْ عَنِ النّار إلّا وَ قَدْ أمَرْتُكُمْ بِهِ وَ ما منْ شَىْءٍ يُقَرِّبُكُمْ مِنَ النّار وَ يُباعِدُكُمْ مِنَ الْجَنَّة إلاّ وَ قَدْ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ»(2)
هيچ چيزى نيست كه شما را به بهشت نزديك و از آتش دور كند، مگر آنكه شما را به آن چيز امر كردم و هيچ چيزى نيست كه شما را به آتش نزديك و از بهشت دور كند، مگر آنكه شما را از آن باز داشتم.
آيا مىتوان اين خلاف حكمت را به خداى متعال و رسول گرامى (ص) نسبت داد كه مردم در سفر، براى مقاصد جزئى - چه رسد در وقت مرگ - براى خود جانشين معيّن مىكنند، يا براى صغار خود در هنگام سفر - چه رسد در وقت مرگ - وصىّ مىگمارند، مخصوصاً اگر آن امور يا صغار را در معرض خطر يا فساد ببينند و اگر در اين باره كوتاهى كنند، همه آنان را مذمّت مىكنند. ولى خداى متعال و رسول گرامى (ص) در امر خطير خلافت با آن همه خطرها كه در اواخر عمر پيامبر گرامى (ص) بود، كوتاهى كردهاند؟ خطرهايى نظير هجوم استكبار جهانى آن روز مانند روم و ايران، و بالاتر از آن هجوم منافقان كه با كمال صراحت مىگفتند ما منتظر مرگ كسى هستيم كه اولاد ندارد و نيز
خطر كارشكنىهاى يهود و مشركانى كه قلباً ايمان نياورده بودند و در پى فرصتى براى آسيب رساندن به اسلام بودند. چگونه مىتوان گفت خداى متعال و رسول گرامى او براى رفع اين خطرها كارى نكردند؟ قرآن شريف در آيۀ «اكمال» به همين امر مهمّ گوشزد مىكند:
الْيَومَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوهُمْ وَاخْشَونِ (1)امروز كافران از دين شما مأيوس شدند، بنابراين از آنها نترسيد و از من بترسيد.
قرآن شريف مىفرمايد با روشن شدن امر خلافت و حكومت، دشمن مأيوس شد، ديگر از او نترسيد، بلكه از اختلاف كه مخالفت با خدا و موجب از بين رفتن اسلام است، بترسيد.
شبهۀ اوّل) واگذارى امر ولايت و تعيين ولىّ به رأى مردم
از آنچه تاكنون بيان شد پاسخ اين ادّعاى شبهه انگيز كه گفته شده نبىّ اكرم (ص) امر ولايت و تعيين حاكم را به مردم و رأى آنان واگذار فرمودند، روشن مىشود، علاوه بر آنكه اين ادّعا با روش و سيرۀ آن حضرت و با عقل و درايت ايشان و با حكمت الهى نيز سازگار نيست.
شبهۀ دوّم) شخصى بودن و غير وحيانى بودن نصب اميرالمؤمنين (ع)
همچنين اين شبهه كه گفتهاند: نصب اميرالمؤمنين (ع) در غديرخم به ولايت توسّط پيامبر، امرى شخصى بود نه برخاسته از وحى الهى، و چون امّت اسلامى تشخيص داد كه ولايت اهلبيت (ع)، صلاح اسلام نيست با ابوبكر بيعت كردند
1) مائده/ 3
و در اثر بيعت مردم، وى خليفه و ولىّ و حاكم اسلام گرديد، اين هم، شبههاى نادرست و ادّعايى بدون دليل است؛ چرا كه اگر چنين احتمالهايى در اسلام مطرح شود، بايد گفت كه بنياد اسلام سُست خواهد شد؛ زيرا در اين صورت راجع به نماز، روزه، خمس، زكات، حجّ، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، تولاّ و تبرّا نيز اين احتمال مطرح خواهد شد كه پيغمبراكرم (ص) نظرات شخصى خود را فرمودهاند، در حالى كه آن بزرگوار هر آنچه فرموده است، وحى الهى است:
وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الهَوى إنْ هُوَ الاّ وَحْىٌ يُوحَى (1)و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد، سخن او، هيچ چيز، غير از وحى خداوند كه بر او نازل مىشود، نيست.
و نصب خلافت و ولايت، بدون ترديد از فروع دين، مهمتر و بالاتر است. امام صادق (ع) فرمودند:
«بُنىَ الاِسْلامُ عَلى خَمْسٍ: عَلَى الصَّلاة وَ الزَّكاة وَ الصَّومِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلايَة وَ لَمْ يُنادَ بشَىْءٍ مثْلَ ما نُودىَ بالْوَلايَة»(2)
اسلام بر پنج چيز بنا شده است؛ نماز و زكات و روزه و حجّ و ولايت، و به (سوى) هيچ كدام (از اينها) دعوت نشده، آنگونه كه به (سوى) ولايت فراخوانده شده است.
شبهۀ سوّم: عدم وجود نام اميرالمؤمنين و فرزندانشان (ع) در قرآن
شبهۀ ديگرى مطرح شده است كه اگر امر ولايت از اهميّت بسيارى برخوردار است و اگر امامت حضرت امام على (ع) و فرزندانشان قطعى است،
چرا خداى متعال نام اميرالمؤمنين و ساير امامان (ع) را در قرآن شريف نياورده است؟ آيا حكمت الهى اقتضا نداشت كه براى رفع هميشگى نزاع از ميان امّت اسلامى، نام وصىّ پيامبر و ساير امامان را در قرآنكريم بياورد؟ اينكه نام ايشان در قرآن كريم نيامده است دليلى است بر اينكه امر خلافت به امّت اسلامى واگذار شده است!
در پاسخ به اين شبهه، سه جواب را مطرح مىكنيم:
جواب اوّل) در قرآن شريف اگر چه نام على بن ابيطالب (ع) به صراحت نيامده است، لكن چنانكه گفتيم، از آن بزرگوار، در موارد متعدّد سخن گفته شده است و اين ماييم كه بايد با تدّبر و دقّت، آن را بيابيم. توضيح مطلب چنين است كه قرآن شريف مثلاً فرموده است:
انَّما وَليُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ امَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوة وَ يُؤْتُونَ الزَّكوة وَ هُمْ راكعُونَ (1)سرپرست و ولىّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را بر پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند.
تدبّر در اين آيۀ شريفه اقتضا مىكند كه مصداق آيه را بيابيم. تفحّص در تاريخ معلوم مىكند كه مراد از اين آيۀ شريفه، على بن ابيطالب (ع) است. به عبارت ديگر قرآن كريم تنها عناوين كلّى را بيان مىكند و به جزئيات نمىپردازد و امّت اسلامى بايد با تفحّص و تدبّر مصاديق اين عناوين كلّى را بيابد. دربارۀ خلافت و ولايت - چنانكه قبلاً گفته شد - لااقلّ سيصد آيه نازل شده است و ما بايد شأن نزول و مصاديق اين آيات، چگونگى تطبيق كليّات بر
1) مائده/ 55
موارد و نتايج آن را با تدبّر در قرآن كريم و تفحّص در روايات و تاريخ به دست آوريم. قرآن شريف بر اين تفحّص علمى تأكيد فرموده است:
اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرانَ اَمْ عَلَى قُلُوبٍ اَقْفالُهَا(1)آيا قرآن را مورد تدبّر قرار نمىدهيد، يا آنكه بر قلبهايتان قفل زده شده است؟
جواب دوّم) همۀ فروع دين نيز مانند ولايت و خلافت است و قرآن شريف آن را به طور كلّى بيان فرموده است و تعيين موارد آن را به رسول گرامى (ص) واگذار كرده است:
وَ اَنْزَلْنا الَيْكَ الذِّكْرَ لتُبَيِّنَ لِلنّاسِ مَا نُزِّلَ إلَيْهِمْ (2)و ما اين ذكر (قرآن) را بر تو نازل كرديم تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى.
قرآن دربارۀ نماز، روزه، خمس، زكات، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، تولاّ و تبرّا نيز به بيان خصوصيّات نپرداخته است و تنها كلّيت وجوب آنها را بيان فرموده است؛ مثلاً در قرآن شريف مىخوانيم:
اَقِمِ الصَّلوة لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إلى غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرآنَ الْفَجْرِ (3)نماز را از زوال (هنگام ظهر) تا نهايت تاريكى شب بر پا دار و همچنين قرآن فجر (نماز صبح) را.
ولى كيفيّت نماز، ركعات و خصوصيّات آن را پيامبر گرامى (ص) - كه مبيّن قرآن شريف است - بايد بيان كند، و همچنين است آيۀ ولايت، آيۀ تطهير، آيۀ
تبليغ، آيۀ اولىالامر و... كه پيامبر گرامى (ص) مصاديق آن را تعيين مىكند.
در كتاب اصول كافى نقل شده است كه ابوبصير از زبان مردم به امام صادق (ع) عرض كرد: چرا نام اميرالمؤمنين و ديگر امامان (ع) در قرآن شريف نيامده است؟ حضرت صادق (ع) در پاسخ وى، همين مطلب را فرمودند.(1)جواب سوّم) از تاريخ و روايات فراوان به دست مىآيد كه مردم آن روز اگر نام اميرالمؤمنين و ساير امامان (ع) را در قرآن شريف مىيافتند، از روى عناد و از سر لجاجت زير بار نمىرفتند و از اطراف پيامبر گرامى (ص) متفرّق مىشدند و قطعاً به اسلام ضربۀ سختى مىخورد. به عبارت ديگر خداى متعال بر اساس مصلحت اهمّ، به طور كلّى و عنوانى نه جزئى و مصداقى، با اشاره و شأن نزول نه با تصريح، نام اهل بيت (ع) را در قرآن شريف آورده است. خداى متعال در «آيۀ تبليغ» به همين مطلب اشاره دارد؛ زيرا اوّلاً امر به تبليغ و بيان ولايت مىكند:
يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزلَ الَيْكَ مِنْ رَبِّكَ (2)اى پيامبر آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است (به مردم) برسان.
و ثانياً نسبت به جان پيامبر، پيش نيامدن حادثه، عدم شورش و... تعهّد كرده و آسوده باش مىدهد:
وَ اللهُ يَعْصمُكَ منَ النّاس (3)و خدا تو را از (گزند) مردم حفظ مىكند.
در روايات آمده است كه پيامبر گرامى (ص) بيم آن داشتند كه مردم مرتدّ شوند و يا ايشان را تكذيب كنند و زير بار تبليغ امر ولايت نروند؛ بنابراين، اين تبليغ براى ايشان مشكل بود و به خداى متعال پناه مىبرند. عبارات بعضى از اين روايات را در اينجا مىآوريم:
الف) «قالَ الْباقرُ (ع):... فَاَمَرَ اللهُ تَعالى مُحَمَّداً (ص) اَنْ يُفَسِّرَ لَهُمُ الْولايَة كَما فَسَّرَ لَهُمُ الصَّلوة وَ الزَّكوة وَ الصَّومَ وَ الحَجَّ فَلَمّا اَتاهُ ذلكَ منَ الله ضاقَ بذلكَ صَدْرُ رَسُولالله (ص) وَ تَخَوَّفَ اَنْ يَرْتَدُّوا عَنْ دينهمْ وَ اَنْ يُكَذِّبُوهُ فَصاقَ صَدْرُهُ وَ راجَعَ رَبَّهُ - عَزَّوَجَلَّ - فَاَوحَى اللهُ - عَزَّوَجَلَّ - الَيْه: يا أيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزلَ الَيْكَ منْ رَبِّكَ وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رسالَتَهُ وَ اللهُ يَعْصمُكَ منَ النّاس»(1)
امام باقر (ع) فرمود:... خداوند دستور داد به حضرت محمّد (ص) كه ولايت را براى مردم تفسير كند، همانگونه كه نماز و زكات و روزه و حجّ را براى آنها تفسير كرده است، پس هنگامى كه اين دستور از جانب خدا رسيد سينه پيامبر تنگ شد و ترسيد كه مردم از دينشان برگردند و او را تكذيب كنند، پس به خدا مراجعه كرد (و راه چاره خواست) خداوند وحى كرد: اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده است ابلاغ كن و اگر چنين نكنى رسالت او را انجام ندادهاى و خدا تو را از (گزند) مردم حفظ مىكند.
ب) «فَقالَ عنْدَ ذلكَ - حينَ اَمَرَ اللهُ بتَبْليغَ الْولايَة - رَسُولُالله (ص): اُمَّتى حَديثُوا عَهْد بالْجاهليَّة و مَتى اَخْبَرْتُهُمْ بهذا
1) الكافى، ج 1، ص 289
فى ابْن عَمّى يَقُولُ قائلٌ وَ يَقُولُ قائلٌ... فَنَزَلَتْ: يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزلَ الَيْكَ منْ رَبِّكَ وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رسالَتَة وَ اللهُ يَعْصمُكَ منَ النّاس إنَّ اللهَ لا يَهْدى الْقَومَ الْكافرينَ»(1)
«پيامبر (هنگامى كه مأمور به ابلاغ ولايت شد) عرض كرد: (خدايا) امّت من با دوران جاهليّت فاصلهاى ندارند و هرگاه مسأله ولايت پسر عمويم را به آنها بگويم هر كدام چيزى خواهند گفت، آنگاه اين آيه نازل شد: «اى پيامبر آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است (به مردم) برسان و اگر (چنين) نكنى رسالت او را انجام ندادهاى، خداوند تو را از (گزند) مردم حفظ مىكند، به درستى كه خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند.»
ج) «ثُمَّ اَنْزَلَ اللهُ اَنْ اَعْلِنْ فَضْلَ وَصيِّكَ فَقالَ رَسُولُالله (ص): رَبِّ إنَّ الْعَرَبَ قَومٌ جُفاة لَمْ يَكُنْ فيهمْ كتابٌ وَ لَمْ يُبْعَثْ الَيْهمْ نَبىٌّ وَ لايَعْرفُونَ فَضْلَ الأنْبياء وَ لا شَرَفَهُمْ وَ لا يُؤْمنُونَ بى انْ اَنَا اَخْبَرْتُهُمْ بفَضْل اَهْل بَيْتى، فَقالَ اللهُ - جَلَّ ذكْرُهُ -: «وَ لاتَحْزَنْ عَلَيْهمْ» «وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوفَ يَعْلَمُونَ» فَذَكَرَ منْ فَضْل وَصيِّهِ ذكْراً، فَوَقَعَ النِّفاقُ فى قُلُوبهمْ... وَ لايَزالُ يُخْرِجُ لَهُمْ شَيْئاً منْ فَضْل وَصيِّهِ... فَلَمّا رَجَعَ منْ حَجَّة الْوداعِ نَزَلَ جبْرئيلُ فَقالَ: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزلَ الَيْكَ منْ رَبِّكَ وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رسالَتَهُ وَ اللهُ يَعْصمُكَ منَ الناس إنََّ اللهَ لايَهْدى الْقَومَ الْكافرينَ»، فَنادَى النّاسَ فَاجْتَمَعُوا... فَقال: مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ،... فَوَقَعَتْ حَسْكَة النِّفاق فى
1) همان، ص 290
قُلُوب الْقَوم وَ قالُوا ما اَنْزَلَ اللهُ هذا عَلى مُحَمَّدٍ قَطُّ وَ ما يُريدُ الاّ اَنْ يَرْفَعَ ابْنَ عَمِّهِ»(1)
سپس خداوند نازل كرد كه فضيلت جانشين خود را به طور علنى بگو، پيامبر عرض كرد: پروردگارا عرب مردمى جفا كار هستند كتابى در بين آنها نبوده و پيامبرى بر ايشان مبعوث نشده و فضل و شرف پيامبران را نمىدانند و اگر فضيلت اهل بيتم را براى آنها بگويم، به من ايمان نمىآورند (و قبول نمىكنند)، خداوند فرمود: «بر آنان غم مخور» «و بگو سلام بر شما، امّا به زودى خواهند دانست» پس پيامبر فضيلت جانشين خود را بيان كرد، آنگاه نفاق در قلوب مردم افتاد.... و پيوسته پيامبر، فضيلتى از فضايل جانشين خود را براى مردم بيان مىفرمود،... زمانى كه پيامبر از حجّةالوداع مراجعت كردند، جبرييل نازل شد و گفت: «اى پيامبر آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است (به مردم) برسان و اگر (چنين) نكنى رسالت او را انجام ندادهاى، خداوند ترا از (گزند) مردم حفظ مىكند، به درستى كه خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند.» پس پيامبر مردم را فرا خواند و مردم جمع شدند... آنگاه فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين على مولاى اوست، پس نفاق در قلوب مردم افتاد و گفتند: خداوند چنين چيزى را هرگز بر پيامبر نازل نكرده است و او مىخواهد پسر عمويش را بالا ببرد.
1) همان، ص 293
به اعتقاد شيعۀ اماميّه، آخرين امام معصوم، حضرت مهدى موعود «ارواحناو ارواحالعالمين لتراب مقدمه الفداء» هستند.
راجع به حضرت ولىّ عصر (ارواحنافداه) اشكالهايى مطرح شده است كه به اختصار به برخى اين اشكالها و پاسخ آنها اشاره مىكنيم:
الف) از زمان ولادت بلكه از زمان باردارى مادر مكرّمۀ ايشان تا زمان غيبت آن امام، همراه با خرق عادت و مسائل عجيب است و اين وقايع طورى نقل شده كه عقل آن را باور نمىكند؛ مثلاً نقل شده است كه نشانههاى حمل در مادر گرامى ايشان نبود، يا پس از تولّد شهادتين گفتند، قرآن كريم خواندند و به پدر سلام كردند و...
ب) او در كجاى كرۀ زمين است؟ علم فعلاً تسلّط بر كرۀ زمين دارد و وجود چنين كسى را باور ندارد.
ج) چگونه يك نفر بيش از هزار سال عمر مىكند؟
د) چگونه بر كرۀ زمين مسلّط مىشود؟ اگر آگاهى به سلاح و تكنيك جنگى روز نداشته باشد تسلّط بر كرۀ زمين ممكن نيست و اگر اين آگاهى را داشته باشد بايد چندين ميليون بىگناه كشته شوند تا او مسلّط شود.
بايد توجّه داشت كه اين اشكالها در واقع اشكال نيست، استبعاد (يعنى چيزى را بعيد دانستن) است، در قرآن شريف نيز با خرق عادت كه با جريانهاى طبيعى سازگار نيست روبرو هستيم و اين امر شايد وضعيّت وجودى حضرت ولىّ عصر (ارواحنافداه) را در ذهن ما روشنتر كند. يكى از اين موارد ماجراى حضرت عيسى (ع) در قرآن شريف است. آيا حضرت عيسى (ع) در گهواره سخن نگفت؟ آيا حمل و به دنيا آمدن او خرق عادت بلكه معجزه نبود؟
قرآن شريف در بيان ماجراى عيسى (ع) مىفرمايد:
فَاَشارَتْ الَيْهِ قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كَانَ فى الْمَهْدِ صَبيّاً قَالَ انّى عَبْدُ اللهِ آتانِىَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِى نَبِيّاً (1)(مريم) به سوى او (عيسى) اشاره كرد، گفتند: چگونه با كودكى كه در گهواره است سخن بگوييم؟ (عيسى) گفت: من بنده خدايم او به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است.
قالَتْ اَنّى يَكُونُ لى غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِى بَشَرٌ وَ لَمْ اَكُ بَغيّاً قالَ كَذلِكِ قَالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌ... فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ به مَكاناً قَصِيّاً فَاَجاءَهَا الَْمَخَاضُ إلى جِذْعِ النَّخْلَة قالَتْ يا لَيْتَنى مِتُّ قَبْلَ هذا وَ كُنْتُ نَسْياً مَنْسِيّاً (2)(مريم) گفت: چگونه مرا پسرى باشد با آنكه دست بشرى به من نرسيده و بد كار نبودهام؟ گفت: مطلب همين است، پروردگارت فرموده اين كار بر من آسان است... پس (مريم) به او (عيسى) باردار شد و با او به مكان دور افتادهاى پناه جست، درد زايمان او را كنار درخت خرمايى كشاند. (به اندازهاى ناراحت شد كه) گفت: اى كاش پيش از اين مرده بودم و به كلّى فراموش شده بودم.
حضرت عيسى، حضرت خضر و حضرت الياس كه از نظر اسلام زنده هستند، در كجاى اين جهان زندگى مىكنند؟ چرا علم، آنها را نيافته است و آيا مثلاً حضرت نوح از نظر قرآن كريم حدّاقلّ نهصد و پنجاه سال زندگى نكرده است؟
فَلَبثَ فيهمْ اَلْفَ سَنَة الاّ خَمْسينَ عاماً (1)پس در ميان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ كرد.
آيا آصف بن برخيا كه قطرهاى از علم قرآن شريف را داشت، از نظر قرآن نتوانست به يك چشم بر هم زدن تخت بلقيس را از يمن به شام بياورد؟
قالَ الَّذى عنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكتاب اَنَا آتيكَ به قَبْلَ اَنْ يَرْتَدَّ الَيْكَ طَرْفُكَ (2)كسى كه دانشى از كتاب داشت گفت: پيش از آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد.
اينگونه آيات كه نظير آن در قرآن فراوان است، به ما مىگويد آن خدايى كه عيسى (ع) را به دنيا آورد و واداشت با مردم سخن بگويد، بلكه او را پيامبر به دنيا آورد و به او سعۀ صدر، وسعت علم، گستردگى قدرت و بالاخره سعۀ وجودى عطا فرمود، قدرت دارد كه به ولىّ خود نيز قدرت تكلّم دهد، او را مخفى كند و تا عمر دارد او را از نظر علم، قدرت، فضيلت و بالاخره از نظر سعۀ وجودى حفظ فرمايد. آن خدايى كه آدم (ع) را آفريد و اسماء را به او تعليم داد، قدرت دارد كه ولىّ خود را مظهر همۀ اسماء و صفات خود قرار دهد، در حمايت خود بگيرد و بالأخره خليفهى خود كند. آن خدايى كه حضرت عيسى (ع) را زنده نگاه داشت:
وَ ماقَتَلُوهُ وَ ماصَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ... وَ ما قَتَلوُهُ يَقيناً بَلْ رَفَعَهُ اللهُ الَيْه (3)
نه او را كشتند و نه به دار آويختند؛ لكن امر بر آنها مشتبه شد... و قطعاً او را نكشتند، بلكه خدا او را به سوى خود بالا برد.
مىتواند ذخيرۀ خود را در اين جهان از چشم همگان مخفى نگاه دارد. آيا خداى آصف بن برخيا قدرت ندارد در يك روز، كمتر يا بيشتر، ولىّ خود را كه همۀ علم قرآن كريم را داراست، بر جهان با آن همه اسلحه و علم مسلّط كند، بدون اينكه بىگناهى كشته شود؟
ظهور حضرت ولىّ عصر (ارواحنافداه) و تسلّط او بر جهان و احياى جهان و انسان به دست او، خواست خداوند متعال است و اوست كه به دست شيعيان و به رهبرى آن حضرت، جهان را حياتى دوباره مىبخشد.
انَّ اللهَ يُحْيى الأرْضَ بَعْدَ مَوتها (1)«به درستى كه خداوند زمين را بعد از مرگش زنده مىكند».
قاعدۀ حكمت، قاعدۀ لطف و قاعدۀ لزوم افاضۀ فيض، دلالت دارد بر اينكه هرگاه به امام معصوم دسترسى نباشد - خواه به واسطۀ دورى مسافت يا منع ملاقات از سوى دشمن و يا در زمان غيبت - مانند زمان ما - كسى كه داراى نيابت مطلقه از جانب امام معصوم است بايد در ميان مردم باشد، تا مردم در امر حكومت و بيان احكام به او مراجعه كنند. حضرت رضا (ع) فرمودند: «هيچ فرقه و هيچ ملّتى را نمىيابيم مگر آنكه بقاء زندگى و حيات آنان به واسطۀ وجود رئيس و رهبر در امور دين و دنياى آنان باشد و اگر خداوند امام و قيّم امين و درستكارى را تعيين نفرمايد، هر آينه اساس ملّت سست خواهد شد و دين از
1) حديد/ 17
بين خواهد رفت و سنّت الهى تغيير خواهد كرد.»(1)پس در اصل لزوم نيابت ترديدى نيست، امّا از نظر اينكه چه كسى بايد نايب باشد نيز عقل به صورت بديهى حكم مىكند كه كسى بايد نايب باشد كه علاوه بر دارا بودن مقام عدالت و همچنين داشتن قدرت تدبير، بتواند احكام الهى را از قرآن شريف و روايات استخراج كند تا دين از قياسها و استحسانها و از گرفتن قوانين از بيگانگان و... محفوظ بماند. چنين فردى در روايات اهل بيت (ع) به «راوى حديث» و در اصطلاح فقيهان به «ولىّ فقيه» مشهور است.
امام صادق (ع) مىفرمايد:
«يَنْظُرانِ إلَى مَنْ كانَ مِنكُم مِمَّنْ قَدْ رَوَى حَديثَنا وَ نَظَرَ فِى حَلالِنَا وَ حَرامِنَا وَ عَرَفَ اَحْكامِنَا فَلْيَرْضَوا بِهِ حَكَماً فَإنّى قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً»(2)
نظر كنند به كسى كه حديث ما را روايت كند و دقّت كند در حلال و حرام ما و بشناسد احكام ما را، پس راضى شويد به او به عنوان حاكم، پس به درستى كه من او را حاكم بر شما قرار دادم.
و نيز امام عصر (ارواحنافداه) مىفرمايند:
«وَ اَمّا الْحَوادِثُ الْوَاقِعَة فَارْجِعُوا فيِها إلَى رُواة حَديثِنَا فَإنَّهُمْ حُجَّتى عَلَيْكُمْ وَ اَنَا حُجَّة اللهِ»(3)
در حوادث جديد به راويان حديث ما رجوع كنيد، به درستى كه آنها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدا هستم.
از اين جهت بزرگان دين مسألۀ ولايت فقيه را يك امر ضرورى در فقه شيعه مىدانند. مؤلّف كتاب شريف «جواهر الكلام» - كه از مهمترين متون فقهى عالمان اهل تشيّع است - مىفرمايد: «آن كسى كه در مسألۀ «ولايت فقيه» وسوسه مىكند، از طعم فقه چيزى نچشيده است و از لحن گفتار مبارك ائمّۀ طاهرين (ع) و اسرار آنان چيزى نفهميده است و در منظور و مراد آنان - كه فقيه را به عنوان حاكم و حجّت قرار دادهاند - دقّت و تأمّل نكرده است.»(1)به بيان ديگر، صاحب جواهر مىفرمايد: اگر كسى منكر ولايت فقيه شود، مجتهد نيست؛ زيرا ذوق فقهى ندارد. علاوه بر اين، در كلمات فقيهان ديگر نيز دربارۀ اين مسأله بحث شده و ضرورت آن امرى روشن فرض شده است.
حضرت امام خمينى (قدس سره) كه در حقيقت روشنگر بحث ولايت فقيه در عصر حاضر و بلكه احياگر آن بودند، حكومت اسلامى خود را بر اساس همين اصل بنيان نهادند.(2)
يكى از مسائل اعتقادى كه اختصاص به شيعه دارد، مسألۀ رجعت است و اهل سنّت نسبت به آن حسّاسيّت عجيبى دارند و هميشه مورد نزاع بين طرفين بوده است.
شيعه براى اثبات آن به آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت (ع) تمسّك نموده و اهل سنّت آن را مورد مسخره و استهزاء قرار دادهاند.
رجعت يعنى آنكه بعد از ظهور حضرت مهدى (ارواحنافداه) عدهاى از پاكان و نيكان، حياتى دوباره يافته و زنده مىشوند و از زندگى شيرين بهره مىبرند؛ زيرا بعد از ظهور آن حضرت، حكومت جهانى اسلام تا روز قيامت در خاندان نبوّت (كه زنده مىشوند) خواهد بود و به اهلبيت (ع) اختصاص دارد.
آنچه گفته شد خلاصهاى است كه مفصّل آن در بيش از صد و پنجاه روايت آمده است.(1)در ميان آن روايات، رواياتى است كه امامان (ع) فرمودهاند: «كسى كه رجعت را قبول ندارد شيعه نيست.»(2)از همين جهت از صدر اسلام تاكنون هيچ يك از علما و بزرگان دين، رجعت را انكار نكردهاند، بلكه بسيارى از اصحاب ائمّه (ع) و علما و بزرگان در صدد بودهاند كه با دليلهاى چهارگانه (قرآن كريم - سنّت - اجماع - عقل) آن را اثبات كنند و اين كار را كردهاند و ما به اختصار به آن دليلها اشاره مىكنيم:
الف) قرآن: در قرآن كريم آياتى وجود دارد كه ائمّه (ع) آنها را به رجعت تفسير كردهاند و علاّمۀ مجلسى آن روايات را در كتاب بحارالانوار آورده است.(3)ب) سنّت: بيش از صد و پنجاه روايت در مورد رجعت از پيامبر گرامى (ص) و اهلبيت (ع) صادر شده است.(4)ج) اجماع: رجعت در نزد شيعه امرى مسلّم و حتمى است و هيچ يك از
عالمان و انديشمندان شيعى آن را انكار نكرده است و اگر بگوييم از ضروريات شيعه است، قطعاً اشتباه نكردهايم. علاّمۀ مجلسى اعتقاد به رجعت را از بيش از چهل نفر از بزرگان دين مانند ثقة الاسلام كلينى و شيخ صدوق و شيخ مفيد و شيخ طوسى (قدسسره) نقل فرموده است.(1)د) عقل: در قرآن كريم و روايات اهل بيت (ع) و فلسفه مسلّم است كه اين عالم احتياج به وجود «حجّت» دارد و اگر لحظهاى «حجّت» وجود نداشته نباشد، اين عالم نابود خواهد شد. امام رضا (ع) فرمود:
«لَو خَلَتِ الأرْضُ طَرْفَة عَيْنٍ منْ حُجَّة لَساخَتْ باَهْلها»(2)
اگر به اندازه يك چشم بر هم زدن، زمين از حجّت خالى شود، زمين اهلش را فرو مىبرد.
«بيُمْنه رُزقَ الْوَرى وَ بوُجُوده ثَبَتَت الأرْضُ وَ السَّماءُ»(3)
به بركت او (حجّت) به مردم روزى داده مىشود و به خاطر وجود او آسمان و زمين پايدار است.
از سوى ديگر حضرت مهدى (ارواحنافداه) بعد از استقرار حكومت جهانى، از دنيا مىروند. نتيجۀ مطلب اين است كه بعد از آن حضرت بايد يكى از امامان زنده شوند و بر اين جهان حكومت كنند.
نكته قابل توجّه آن است كه مسألۀ رجعت، مانند معاد است كه ما تنها دورنمايى از آن در اختيار داريم ولى اصل آن مسلّم و ضرورى است و اثبات خصوصيّات آن مانند خصوصيّات معاد لازم نيست، بلكه ممكن نيست.
امامان (ع) و علما بر اصل رجعت تأكيد داشتهاند كه مايۀ اميد، رجاء، خرسندى و نشاط ماست؛ يعنى پروردگار بعضى از بندگانش را براى ديدن حكومت جهانى حضرت مهدى (ارواحنافداه) بلكه براى كمك به آن عزيز زنده مىكند. همچنين پروردگار متعال، اهل بيت (ع) را براى ادامۀ آن حكومت عدل شيرين جهانى زنده مىكند تا در سايۀ آنان، تمام مردم جهان يك زندگى انسانى داشته باشند.
امامان (ع) مقيّد بودند در موارد حسّاس مسألۀ رجعت را بدون ذكر خصوصيّات مطرح كنند، همانگونه كه در زيارت جامعۀ كبيره، زيارت وارث و زيارت آل ياسين آمده است.
در زيارت جامعۀ كبيره آمده است:
«وَ جَعَلَنى ممَّنْ... يَكرُّ فى رَجْعَتكُمْ»
و (خدا) مرا از كسانى قرار دهد كه... در رجعت شما بر مىگردند.
«وَ اُشْهدُكُمْ اَنّى... مُصَدِّقٌ برَجْعَتكُمْ»
و شما را گواه مىگيرم كه من... رجعت شما را تصديق مىكنم.
و در زيارت وارث عرض مىكنيم:
«اَنّى بكُمْ مُؤْمنٌ وَ بايابكُمْ مُوقنٌ»
من به شما ايمان دارم و به بازگشت و رجعت شما يقين دارم.
و در زيارت آل ياسين مىخوانيم:
«وَ اَشْهَدُ... اَنَّ رَجْعَتَكُمْ حَقٌّ لا رَيْبَ فيها»
و گواهى مىدهم... كه رجعت و بازگشت شما حقّ است و هيچ شكّى در آن نيست.
ابن قولويه در كامل الزيارات به سند صحيح از امام صادق (ع) نقل مىكند
كه آن حضرت به راوى فرمودند: نزد قبر همۀ امامان بگو:
«اَللّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخرَ الْعَهْد منْ زيارَة قَبْر ابْن نَبيِّكَ وَ ابْعَثْهُ مَقاماً مَحْمُوداً تَنْتَصرُ به لدينكَ وَ تَقْتُلُ به عَدُوَّكَ فَإنَّكَ وَعَدْتَهُ وَ اَنْتَ الرَّبُّ الَّذى لا تُخْلفُ الْميعاد»(1)
خدايا، اين زيارت را آخرين زيارت من از قبر پسر پيامبرت قرار مده، و او را به مقام عالى - رجعت - برسان تا دينت را به واسطه او يارى كنى و دشمنانت را به واسطه او نابود نمايى، زيرا وعده رجعت وعده توست و هرگز خلف وعده نخواهى كرد.
واسطه آوردن و وسيله قرار دادن كسى را براى برآمدن حاجت، در ميان مردم، مشهور و امرى عقلى است. اگر مردم مشكلى داشته باشند كه حلّ آن را به دست كسى بدانند، معمولاً به يكى از نزديكان او متوسّل مىشوند و او را واسطۀ حلّ مشكل خود قرار مىدهند. قرآن شريف اين امر عقلى و بديهى را امضا فرموده بلكه به آن امر كرده است:
وَ لَو اَنَّهُمْ إذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحيماً (2)و اگر مخالفان هنگامى كه به خود ستم مىكردند به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر (نيز) براى آنان طلب آمرزش مىكرد، قطعاً خدا را توبهپذير مهربان مىيافتند.
يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا الَيْه الْوَسيلَة (1)اى كسانى كه ايمان آوردهايد از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و وسيلهاى براى تقرّب به او بجوييد.
وَ لِلّهِ الأسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بها (2)و براى خدا نامهاى نيك است، پس خدا را با آن نامها بخوانيد.
در روايات معصومين (ع) نقل شده است «وسيلۀ» بندگان به سوى خداوند و نيز «نامهاى نيك» خدا، همان اهل بيت عصمت و طهارت (ع) مىباشند، چنانكه نبىّاكرم (ص) فرمودند:
«نَحْنُ الوَسيلَة إلىَ لله»(3)
ما وسيله به سوى خداوند متعال هستيم.
و نيز امام صادق (ع) فرمودند:
«نَحْنُ وَ اللهِ الأسْمَاءُ الْحُسْنى»(4)
به خدا سوگند، اسماء حُسنى و نامهاى نيك در قرآن، ما هستيم.
امّا در قرآن كريم آياتى نيز هست كه بت پرستان را به اين دليل كه بت را وسيلۀ تقرّب به خدا مىدانسته و آن را شفيع قرار مىدادند، مذمّت كرده است:
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِالله ما لايَضُرُّهُمْ وَ لايَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاء شُفَعائُنا عنْدَالله (5)
آنها غير از خدا چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنان زيان مىرساند و نه سودى مىبخشد، و مىگويند اينها شفيعان ما نزد خدا هستند.
وَ الَّذينَ اتَّخَذُوا منْ دُونه اَولياءَ ما نَعْبُدُهُمْ الاّ ليُقَرِّبُونا الَى الله زُلْفى (1)و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند (دليلشان اين بود كه) اينها را نمىپرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خدا نزديك كنند.
زيرا اوّلاً كار آنها نه واسطه قرار دادن بُتها، بلكه عبادت آنها بود كه بالاترين ظلم است، همانگونه كه قرآن شريف از قول لقمان به فرزندش، مىفرمايد:
لا تُشْركْ بالله انَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ (2)«شرك به خدا نياور؛ زيرا شرك، ظلمى بزرگ است».
و ثانياً كار آنها خرافى و مخالف با عقل بود؛ زيرا بتى كه نه شعور و نه نفع و نه ضرر دارد و نه مىتواند خود را حفظ كند و نه ديگرى را، چگونه مىتواند شفيع يا موجب تقرّب به خداى متعال شود؟
«معاد» پنجمين اصل از اصول دين است. مسألۀ معاد در تمام اديان الهى مسألهاى ضرورى است. بيش از يك سوّم آيات قرآن شريف دربارۀ معاد است و كمتر سورهاى در قرآن كريم يافت مىشود كه ذكرى از معاد و زندگى پس از مرگ در آن نباشد. فيلسوفان بزرگ نظير خواجه نصير الدّين طوسى، شيخ الرّئيس ابوعلى سينا و صدر المتألّهين، دليلهاى فراوانى براى اثبات اصل معاد و زندگى بعد از مرگ آوردهاند. ما از ميان اين دلائل، سه دليل متقن و قابل فهم براى عموم را در اينجا مىآوريم:
الف) برهان حكمت
آفرينش جهان نمىتواند بدون هدف و باطل باشد. قرآن شريف بارها اين نكته را با صراحت مطرح كرده و بلكه دستور داده است كه اين مفهوم را به عنوان دعا بخوانيم تا در عمق جانمان رسوخ كند:
اَلَّذينَ يَذْكُرُونَ اللهَ قياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبهمْ وَ يَتَفَكَّروُنَ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الأرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِناعَذابَ النّار (1)همانها كه در حال ايستاده و نشسته و آنگاه كه به پهلو خوابيدهاند، خدا را ياد مىكنند و در اسرار آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند (و مىگويند) پروردگارا، اينها را بيهوده نيافريدهاى، منزّهى تو، ما را از عذاب آتش نگاهدار.
پس خلقت جهان هدفدار است؛ اين زندگى دنيايى - كه تكرار مكرّراتى، بيش نيست و براى همه، حتّى براى آنان كه از رفاه بسيار برخوردارند، زندگى پر رنجى است - قطعاً هدف خلقت نيست. هر نوش اين زندگى داراى نيشها، و هر لذّت آن همراه با دردها است. اگر بناست زندگى دنيايى با آن همه رنجها، بعد از مدّتى نابود شود، پس چرا آمدهايم؟ اين جمله كه «اگر آمدهام چرا مىروم؟ و اگر مىروم چرا آمدهام؟ آيا آمدهام يك عمر رنج را تحمّل كنم؟» براى ردّ منكران معاد جملۀ رسايى است. پس بايد بعد از مرگ نيز حياتى وجود داشته باشد تا بتوان ابديّت، لذّت بدون درد، نوش بدون نيش و راحتى بدون رنج را در آن ديد وگرنه خلقت جهان هستى، عبث و باطل و بر خلاف حكمت خواهد بود، در حالى كه همۀ افعال خداوند حكيم، از روى حكمت و دليل حكيمانه است. قرآن شريف در آياتى به اين برهان تصريح مىكند. يكى از آن آيات چنين است:
1) آلعمران/ 191
اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ اَنَّكُمْ الَيْنا لا تُرْجَعُونَ (1)آيا گمان رديد شما را بيهوده آفريدهايم و به سوى ما بازگردانده نمىشويد؟
ب) برهان عدالت
اين جهان به گونهاى است كه اعطاى پاداش به خوبان و كيفر بدان در آن، به صورت كامل ممكن نيست؛ به عنوان مثال آيا مىتوان پاداش كسى را كه عمرى به جامعۀ بشرى و به همنوعان خود خدمت كرده و عالَمى را احياء كرده است، در چند روز عمر داد؟ و آيا كسى را كه عمرى به خلق خدا خيانت كرده و عالَمى را به آتش فساد كشيده است مىتوان در اين عمر چند روزه كيفر داد؟ آيا كيفر كسى كه هزاران بىگناه را به خاك مذلّت نشانده و يا كشته است، تنها كشتن اوست؟ حقيقت آن است كه اين دنيا نمىتواند ظرف كاملى براى پاداش يا كيفر بسيارى از مردم باشد در حالى كه عدالت خداوند اقتضا مىكند كه هر كس نتيجۀ اعمال خود را ببيند. پس بايد جهان ديگرى - كه ظرف حقيقى و واقعى پاداشها و كيفرها است - وجود داشته باشد.
قرآن شريف در آياتى به اين دليل نيز تصريح كرده كه يكى از آن آيات چنين است:
إنَّ السّاعَة آتيَة اَكادُ اُخْفيها لتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بما تَسْعى (2)به طور قطع رستاخيز خواهد آمد، مىخواهم آن را پنهان كنم تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود جزا داده شود.
ج) برهان خلقت
نوزاد در رحم مادر، داراى چشم، گوش، زبان، جهاز هاضمه، قلب و بسيارى اعضاء ديگر است، ولى اين اعضاى برونى و درونى براى او در شكم مادر، فايدۀ كاملى ندارند؛ بنابراين، وجود اعضا و جوارح دليل روشنى است بر اينكه نوزاد براى رحم مادر خلق نشده است و شكم مادر براى او تنها جاى پرورش ابتدايى و رسيدن به كمال براى حضور در ظرفى ديگر است. او را در مكانى تنگ و تاريك و پر رنج قرار دادهاند تا براى زندگى در جهانى كه بتواند از اين اعضا استفاده كند، آماده شود.
پس از تولّد و استفاده از اين ابزار معلوم مىشود كه چيزهاى ديگرى نيز هست كه در اين جهان امكان رسيدن به آنها نيست، مثل زندگى ابدى و بدون رنج، شادىهاى بدون غم، ارضاى غريزههاى انسانى بدون ملامت و بدون سرخوردگى و بدون تبعات، سلامتى بدون مرض، جوانى بدون پيرى، قوّت بدون ضعف، رسيدن به معنويّات، رفع جهل و عجز، كنار رفتن حجابهاى ظلمانى، يقين مطلق، مدينۀ فاضله، محيطى كه در آن رذالت، حسد، كينه و تكبّر وجود نداشته نباشد، محيطى بدون ظلم و معصيت كه عدالت و اطاعت الهى در آن حكمفرما باشد و... آرى، اين آرزوها، آرمانها و اميدهاى واقعى انسان است كه رسيدن به آن در اين دنيا ممكن نيست؛ زيرا اين جهان، جهان آلودگى است، جهان اصطكاك و فساد است.
وقتى خداوند متعال فرشتگان را از ارادۀ خود بر خلقت آدم آگاه كرد، فرشتگان گفتند: آيا مىخواهى كسى را خلق كنى كه خونريزى و فساد لازمۀ وجود اوست؟
انّى جاعِلٌ فى الأرْض خَليفَة قالُوا اَتَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ (1)من در روى زمين جانشينى قرار خواهم داد، (فرشتگان) گفتند: آيا كسى را در آن قرار مىدهى كه فساد و خونريزى كند؟!
با اين بيان در مىيابيم كه انسان همانگونه كه براى رحم مادر خلق نشده، براى اين دنيا نيز خلق نشده است، بلكه براى جهانى خلق شده كه هر چه مىخواهد هست:
وَ فيها ما تَشْتَهِيهِ الأنْفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْيُنُ وَ اَنْتُمْ فيِها خَالِدوُنَ (2)و در آن (بهشت) آنچه دلها مىخواهد و چشمها از آن لذّت مىبرد، موجود است و شما هميشه در آن خواهيد ماند.
و براى عالَمى خلق شده كه به خواستههاى بلند انسانيّت و اميدهاى ارجمند آدميّت دسترسى پيدا كند، جهانى كه ظرف دستيابى به آن آرزوها و در حقيقت ظرف استكمال نهايى انسان است.
فصلهاى بعد از اين فصل، مربوط به مسائل و منازلى است كه از لحظۀ مرگ آغاز مىشود، مسائل و منازلى كه انسان پس از سير و گذراندن آن مسائل و منازل به منزلگاه ابدى (بهشت براى خوبان و جهنّم براى بدان) مىرسد. امّا قبل از بحث دربارۀ اين مسائل و منازل، از ذكر مقدّمهاى ناگزيريم كه آن مقدّمه را در اين فصل و به صورت جداگانه مىآوريم.
ما از خصوصيّات معاد جز دورنمايى بيش، در ذهن نداريم و عقل نمىتواند به خصوصيّات آن پى ببرد؛ زيرا راهى به آنها ندارد. براى آشنايى با اين خصوصيّات بايد به «صادق مصدَّق» مراجعه كنيم. «صادق مصدَّق» يعنى راستگويى كه سخنش تأييد شده و پذيرفته شده است. فيلسوفان و متكلّمان بزرگ و از جمله شيخ الرئيس ابوعلى سينا، اين نكتۀ مهمّ را گوشزد كردهاند كه برهان، فلسفه و عقل نمىتواند خصوصيّات معاد را اثبات كند، ولى چون صادق مصدّق - كه همان قرآن شريف، و رسول گرامى (ص) و امامان معصوم (ع) مىباشند - از وجود آن خبر دادهاند، عقل ما نيز آن را مىپذيرد؛ زيرا بعد از آنكه عقل، آمدن پيامبر و امام را از طرف خداوند متعال پذيرفت، بايد گفتار ايشان را نيز بپذيرد، و قبول كند كه هر چه مىگويند با واقع مطابقت دارد و تمام گفتار آنها از جانب خداى متعال است.
اگر بخواهيم آنچه را گفته شد، در مورد قرآن شريف، به صورت گزارههاى برهانى «با صغرا و كبرا و در هيئت شكل اوّل منطقى» درآوريم، بايد چنين بگوييم: «آنچه را قرآن شريف گفته، وحى است» و «آنچه وحى است از طرف خداست» پس «آنچه در قرآن شريف است از طرف خداست».
بنابراين، دليل آنچه را كه در فصلهاى بعد مىآوريم، همه از قرآن شريف است و قبلاً هم اثبات شد كه قرآن شريف از جانب خداست و عقل باور كرد كه قرآن كريم معجزۀ الهى است، پس عقل به طور استقلال حكم مىكند كه مدّعاى ما همراه با دليل است و اگر اين دليل قرآنى بهتر از برهان فلسفى نباشد - كه هست - لااقلّ براى ادّعاى ما دليلى عقل پسند است.
از قرآن كريم استفاده مىشود كه معاد انسانها نه فقط «معاد روحانى»، بلكه «معاد جسمانى» نيز هست؛ يعنى در روز قيامت، روح انسان در حالى كه متعلّق به جسم اوست وارد محشر مىشود و در حقيقت انسان، مركّب از روح و جسم وارد محشر خواهد شد، آنگاه اگر در زمرۀ نيكان و پاكان باشد، وارد بهشت، و اگر در صف آلودگان و گنهكاران باشد، وارد جهنّم مىگردد. به عبارت ديگر انسانى كه در قيامت محشور مىشود مانند همين انسان دنيايى است و همانگونه كه در اين دنيا لذّت و درد روحى و جسمى دارد، در آخرت نيز چنين خواهد بود. آتش جهنّم همانطور كه جسم او را در هم مىكوبد، روح او را نيز مىسوزاند:
كَلاّ لَيُنْبَذَنَّ فى الْحُطَمَة وَ ما اَدْراكَ مَا الْحُطَمَة نارُ الله الْمُوقَدَة اَلَّتى تَطَّلعُ عَلَى الأفْئدَة (1)چنين نيست كه مىپندارد، به زودى كه در آتشى خرد كننده پرتاب مىشود. تو چه مىدانى آتش خرد كننده چيست؟ آتش برافروخته خدايى است، آتشى كه از دلها سر مىزند.
و همانگونه كه در بهشت از خوردنىها و آشاميدنىها و همسران بهشتى بهرهمند است، روح او نيز از معنويّات بهشت لذّت مىبرد:
لَهُمْ فيِها فَاكِهَة وَ لَهُمْ مايَدَّعُونَ سَلامٌ قَولاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ (2)براى آنها در بهشت (هرگونه) ميوه است و هرچه بخواهند در اختيار آنها خواهد بود، از جانب پروردگار مهربان (به آنان) سلام گفته مىشود.
خلاصۀ كلام اينكه معادى كه همۀ اديان الهى آن را قبول دارند و بيش از يك سوّم قرآن كريم دربارۀ آن نازل شده است، «معاد جسمانى» است و بايد گفت كه معاد جسمانى، يك امر ضرورى در اسلام است و در قرآن كريم بيش از هزار آيه، معاد جسمانى را با صراحت بيان كرده است. ما از باب نمونه بعضى از آن آيات را در اينجا مىآوريم:
كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنِيئاً بِما اَسْلَفْتُمْ فِى الأيّامِ الْخَالِيَة (1)بخوريد و بياشاميد گواراتان باد، در برابر اعمالى كه در ايّام گذشته انجام دادهايد.
وَ فاكهَة ممّا يَتَخَيَّروُنَ وَ لَحْم طَيْرٍ ممّا يَشْتَهُونَ وَ حُورٌ عينٌ كَاَمْثال اللُّؤلُؤِ الْمَكْنُون (2)و ميوه از هر چه اختيار كنند و از گوشت پرنده هر چه بخواهند و همسرانى از حورالعين دارند، همچون مرواريد در صدف پنهان.
فَالْيَومَ الَّذينَ امَنوُا منَ الْكُفّار يَضْحَكُونَ عَلَى الأرائك يَنْظُروُنَ(3)امروز (قيامت) مؤمنان به كافران مىخندند، در حالى كه بر تختهاى بهشتى نشسته (و به سرنوشت آنها) مىنگرند.
كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها ليَذُوقُوا الْعَذابَ (4)هر گاه پوستهاى بدنشان بريان گردد (و بسوزد)، پوستهاى ديگرى به جاى آن قرار مىدهيم تا كيفر را بچشند.
لاَكلُونَ مِنْ شَجَرٍ منْ زَقُّومٍ فَمالِئُونَ مِنْهَا الْبُطْونَ فَشاربُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَميمِ فَشاربُونَ شُرْبَالْهيمِ هذا نُزُلُهُمْ يَومَ الدّينِ (1)قطعاً از درخت زقّوم مىخوريد و شكمها را از آن پر مىكنيد و روى آن از آب سوزان مىنوشيد، (مانند) شتران تشنه، اين است پذيرايى از آنها در روز قيامت.
حَتّى إِذَا مَاجَائُوهَا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ اَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمَا كانُوا يَعْمَلُونَ وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنا قَالُوا اَنْطَقَنَا اللهُ الَّذِى اَنْطَقَ كُلَّ شَىْءٍ (2)وقتى به آن مىرسند، گوشها و چشمها و پوستهاى بدنشان به آنچه مىكردند گواهى مىدهند، آنها به پوستهاى بدنشان مىگويند چرا بر ضدّ ما گواهى داديد؟ آنها مىگويند همان خدايى كه هر موجودى را به سخن در آورده، ما را به سخن درآورد.
وَ قالُوا أإِذا كُنّا عِظاماً وَ رُفاتاً أإِنّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً اَوَلَمْ يَرَوْا أنَّ اللهَ الَّذِى خَلَقَ السَّموَاتِ وَ الأرْضَ قَادِرٌ عَلى اَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ (3)(كافران) گفتند آيا هنگامى كه ما استخوانهاى پوسيده و خاكهاى پراكنده شديم بار ديگر آفرينش تازهاى خواهيم يافت؟ آيا نمىدانند خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده، قادر است مثل آنان (انسانها) را بيافريند.
اَلْيَومَ نَخْتِمُ عَلى اَفْواهِهمْ وَ تُكَلِّمُنا اَيْديهمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بما كانُوا يَكْسبُونَ (1)امروز (قيامت) بر دهانشان مُهر مىنهيم، و دستهايشان با ما سخن مىگويند و پاهايشان كارهايى را كه انجام مىدادند، شهادت مىدهند.
وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسىَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِى الْعِظامَ وَ هِىَ رَميمٌ قُلَ يُحْيِيهَا الَّذى اَنْشَأهَا اَوَّلَ مَرَّة (2)و براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد، گفت: چه كسى اين استخوانها را زنده مىكند در حالى كه پوسيده است؟ بگو همان كسى آن را زنده مىكند كه نخستين بار آفريد.
اَيَحْسَبُ الإنْسانُ اَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ بَلَى قَادِرينَ عَلَى اَنْ نُسَوِّىَ بَنانَهُ (3)آيا انسان مىپندارد كه هرگز استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد، آرى قادريم كه (حتّى خطوط سر) انگشتان او را موزون و مرتّب كنيم.
دربارۀ «معاد جسمانى» شبهاتى مطرح شده است كه فيلسوفان، متكلّمان و محدّثان به آنها پاسخ دادهاند. ما در كتاب «معاد در قرآن» دربارۀ اين شبههها بحث كردهايم كه براى توضيح بيشتر مىتوان به آن كتاب نيز مراجعه كرد.
يكى از اين شبهات، شبهۀ «آكل و مأكول» است. اين شبهه به صورتهاى
مختلف مطرح شده است و از قبل از اسلام تاكنون در كلمات فيلسوفان و غير فيلسوفان ديده مىشود و مهمترين شبهه در اين بحث شمرده شده است. بيان اشكال از اين قرار است:
انسان در زندگى دنيايى خود، از لحاظ جسمى و ظاهرى، دائماً در حال تغيير و تبديل است و حتّى هر چند سال يك بار به طور كلّى از حيث ظاهرى و جسمانى عوض مىشود، بنابر اين كسى كه مثلاً در جوانى مرتكب گناه و معصيت شده و بدين خاطر، استحقاق كيفر و عذاب پيدا كرده، اگر در پيرى بميرد و به واسطۀ عباداتى كه در پيرى انجام داده، استحقاق بهشت را داشته باشد، آيا در قيامت، بدن دوران جوانى او زنده مىشود يا بدن دوران پيرى يا بدن هر دو زمان؟
اگر فقط بدن دوران جوانى يا فقط بدن دوران پيرى او زنده شود، «ترجيح بدون مرجّح» است؛ زيرا زنده شدن بدن دوران جوانى فقط، يا زنده شدن بدن دوران پيرى فقط، هيچ كدام داراى برترى و ترجيح نخواهد بود و برتر نشاندن و ترجيح دادن امرى كه برتر نيست و ترجيح خاصّى ندارد «ترجيح بدون مرجّح» ناميده مىشود و امرى قبيح است و خداوند متعال و حكيم، هيچگاه مرتكب امر قبيح و زشت نمىشود. و اگر بدن هر دو زمان زنده شود و به عبارت ديگر اگر بدنهاى زمانهاى مختلف زندگى دنيايى انسان، در آن عالَم زنده شود، در نتيجه بايد هر انسان در قيامت از نظر جسمى به اندازۀ كوهى باشد.
در كتب فلسفى و كلامى براى شبهۀ آكل و مأكول چنين مثال مىزنند: اگر درندهاى، انسانى را بخورد يا انسانى، انسان ديگرى را بخورد و بدن انسان مأكول (خورده شده) جزو بدن آكل (درنده يا انسان) شود، در عالَم قيامت و آخرت كداميك از آنها زنده مىشوند؟ يا اگر بدن انسانى كه مُرده است، تبديل
به خاك شود و به وسيلۀ ريشه درختان، جزء گياهان و ميوهها گردد و انسان ديگرى از آن گياه و ميوه تغذيه كند و جزء بدن او شود، آنگاه در عالم قيامت و رستاخيز، اجزاى خورده شده، جزء كدام يك از دو بدن خواهد گرديد؟ اگر جزء بدن اوّل گردد، بدن دوّم ناقص مىشود و اگر به عكس جزء بدن دوّم باقى بماند، بدن اوّل ناقص و يا نابود خواهد شد.
پاسخ اين شبهه را قرآن كريم با كلمۀ «مثلهم» در دو آيه مطرح فرموده است:
اَوَلَمْ يَرَوا اَنَّ اللهَ الَّذى خَلَقَ السَّمَواتِ وَ الأرْضَ قَادِرٌ عَلَى اَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ (1)آيا نمىدانند خدايى كه آسمانها و زمين را آفريد، قادر است مثل آنان (انسانها) را بيافريند.
اَوَ لَيْسَ الَّذى خَلَقَ السَّمَواتِ وَ الأرْضَ بِقَادِرٍ عَلى اَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ (2)آيا كسى كه آسمانها و زمين را آفريد، نمىتواند همانند آنان (انسانها) را بيافريند.
در توضيح كلمۀ «مثلهم» بايد گفت: شكّى نيست كه جهان آخرت غير از اين جهان است، اينجا عَرَض و ظاهر است و آنجا ذات و باطن، اينجا مجاز است و آنجا حقيقت، اينجا فناست و آنجا بقا، اينجا وسيله است و آنجا هدف:
وَ مَا هَذِهِ الْحَيوة الدُّنْيَا إِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إنَّ الدّارَ الآخِرَة لَهِىَ الْحَيَوانُ (3)
و اين زندگى دنيا چيزى غير از سرگرمى و بازى نيست و زندگى واقعى، سراى آخرت است.
پس آخرتى كه قرآن كريم مجسّم مىكند - و بازگشت همه به سوى آنجاست - داراى حيات سرمدى است، ولى دنيايى كه ما در آن زندگى مىكنيم، در ذات آن فنا و مرگ حكمفرما است، بنابراين عالم آخرت به كلّى غير از عالم دنياست. قرآن كريم در آياتى به اين مطلب تصريح كرده است، از جمله:
يَومَ تُبَدَّلُ الأرْضُ غَيْرَ الأرْضِ وَ السَّمَواتُ (1)در آن روز اين زمين به زمين ديگر و آسمانها (به آسمانهاى ديگرى) مبدّل مىشود.
و از اينرو شكّى نيست كه انسان در عالم آخرت بايد با همان عالم تناسب داشته باشد نه با اين دنيا. به عبارت ديگر جسم انسان در آن عالَم همانند روح او داراى حيات ابدى و شعور سرمدى خواهد بود به گونهاى كه اعضاى جسمانى انسان، به انجام اعمال آدمى در اين دنيا، گواهى و شهادت مىدهند و انسان گنهكار به اين شهادت، اعتراض مىكند و سپس جواب اين اعتراض را از آنها مىشنود:
حَتّى اذا ما جائُوها شَهدَ عَلَيْهمْ سَمْعُهُمْ وَ اَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بما كانُوا يَعْمَلُونَ وَ قالُوا لجُلُودهمْ لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنا قالُوا اَنْطَقَنَا اللهُ الَّذى اَنْطَقَ كُلَّ شَىْءٍ (2)وقتى به آن مىرسند، گوشها و چشمها و پوستهاى بدنشان به آنچه مىكردند گواهى مىدهند، آنها به پوستهاى بدنشان مىگويند چرا بر
ضدّ ما گواهى داديد؟ آنها مىگويند همان خدايى كه هر موجودى را به سخن درآورده، ما را به سخن درآورد.
به عبارت ديگر قرآن شريف مىفرمايد همانطور كه جهان هستى به جهان ديگرى تبديل مىگردد، انسان نيز از نظر جسمى به انسانى متناسب با همان جهان تبديل مىشود:
نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوتَ وَ مَا نَحْنُ بمَسْبُوقينَ عَلى اَنْ نُبَدِّلَ اَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فِى مَا لا تَعْلَمُونَ (1)ما در ميان شما مرگ را مقدّر ساختيم و هرگز كسى بر ما پيشى نمىگيرد، تا گروهى را به جاى گروه ديگرى بياوريم و شما را در جهانى كه نمىدانيد، آفرينش تازهاى بخشيم.
اين حقيقت - چنانكه گفتيم - در قرآن شريف با كلمه «مثلهم» بيان شده است؛ بنابراين لازم نيست كه جسم انسان در آخرت «عين» جسم دنيايى او باشد، ولى «مثل» جسم دنيايى او و شبيه به آن خواهد بود. حتّى با كمى دقّت درمىيابيم كه براى پاداش و كيفر در همين دنيا هم نه تنها «عينيّت» در جسم لازم نيست، بلكه چنين چيزى محال است. مثلاً اگر كسى در جوانى انسانى را كشت و فرار كرد و در پيرى او را دستگير كردند، آيا او را قصاص نمىكنند؟ اگر كسى در جوانى براى كسى كار كرد و مزد او داده نشد، اگر در پيرى مزد بخواهد آيا به او پرداخت نمىشود؟ در حالى كه جسم انسان در ايّام پيرى غير از جوانى است و انسان در سنّ كهنسالى، از نظر جسمى چندين مرتبه، نسبت به سنّ جوانى، مبدّل شده است. به عبارت ديگر در اينجا «مثليّت» محقّق است؛
1) واقعه/ 61-60
يعنى انسان در سنّ پيرى مثل همان انسان در سنّ جوانى است ولى «عينيّت» محال است، امّا همين «مثل» استحقاق ثواب و عقاب دارد.
سرّ مطلب در اين است كه تمام لذّتها و دردها مربوط به روح است، و جسم تنها وسيله است براى لذّت بردن يا عذاب كشيدن روح؛ يعنى اگر جسم نباشد، لذّتها و دردهاى روح به لذّتها و دردهاى معنوى منحصر مىشود. بنابراين «عينيّت»، «مثليّت» و حتّى «غيريّت» دخالتى در شخصيّت انسان و لذّت بردن و درد كشيدن و نيز در استحقاق ثواب و عقاب ندارد و اين همان سخن فيلسوفان بزرگوار است كه فرمودهاند: «شخصيّت انسان، انسانيّت اوست و انسانيّت مربوط به روح اوست و جسم هيچ دخالتى در تحقّق آن ندارد.»
پس پاسخ شبهۀ «آكل و مأكول» به طور اختصار اين شد كه: جسم انسان كه در عالم آخرت زنده خواهد شد، اگر چه «عين» جسم دنيايى او - كه مرتّباً در حال تغيير و تبديل بوده - نيست امّا «مثل» جسم دنيايى خواهد بود و اين «عينيّت» و «مثليّت» دخالتى در استحقاق پاداش و كيفر ندارد، چرا كه جسم بشر در عالم آخرت متناسب با شرايط و ويژگىهاى خاصِّ همان عالم است و همانند روح بشر داراى حيات ابدى و شعور سرمدى مىباشد.
منزل اوّل پس از مرگ، «عالم برزخ» است كه خود نيز داراى منازلى است: منزلى در وقت مرگ، منزلى در قبر و منزلى نيز تا روز قيامت، كه براى آگاهى تفصيلى از اين منازل مىتوان به كتابهايى كه در مورد معاد تأليف شده است، مراجعه كرد. واژۀ «برزخ» در لغت، به معناى چيزى است كه در ميان دو شىء قرار مىگيرد. به همين جهت به عالَمى كه ميان دنيا و آخرت قرار گرفته، «برزخ»
گفته مىشود. عالم «برزخ» را «عالَم قبر» يا «عالَم ارواح» نيز مىنامند. قرآن شريف در زمينۀ اصل وجود عالم برزخ آياتى دارد، از جمله:
حَتّى إذا جَاءَ اَحَدَهُمُ الْمَوتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلّى اَعْمَلُ صَالِحاً فيِما تَرَكْتُ كَلاّ إنَّهَا كَلِمَة هُوَ قائِلُهَا وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلَى يَومِ يُبْعَثُونَ (1)زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد مىگويد اى پروردگار من! مرا باز گردان، شايد در آنچه ترك كردم عمل صالحى انجام دهم، چنين نيست، اين سخنى است كه او به زبان مىگويد و پشت سر آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته مىشوند.
همچنين آياتى كه مربوط به زنده بودن شهيدان پس از شهادت مىباشد، نيز اثبات مىكند كه جهانى پس از مرگ، غير از عالَم قيامت وجود دارد. در كلمات معصومين (ع) نيز، روايات متعدّدى در كتب شيعه و سنّى وجود دارد كه با تعبيرات مختلف، از جهان برزخ، سخن گفته شده است، از جمله در حديث شريفى آمده است كه شخصى از امام صادق (ع) سئوال مىكند كه «برزخ» چيست؟ و امام (ع) در پاسخ مىفرمايند:
«اَلْقَبْرُ، مُنْذُ حينَ مَوته الى يَوم القيامَة»(2)
برزخ همان قبر است كه از زمان مرگ تا روز قيامت ادامه دارد.
بنابر اين در اصل وجود عالم برزخ، بحثى نيست، امّا در اينكه زندگى برزخى چگونه است؟ بايد گفت: روشنترين تصويرى كه از زندگى در عالم
برزخ وجود دارد اين است كه روح انسان، پس از پايان زندگى اين دنيا و ويران شدن جسم فعلى، در اجساد لطيفى قرار مىگيرد كه از عوارض و خصوصيات جسم فعلى و مادّى، بر كنار است. ولى چون شبيه و مثل همين جسم است، به آن «قالب مثالى» يا «بدن مثالى» مىگويند كه نه به طور كلّى مجرّد است و نه به طور كلّى مادّى است، بلكه داراى نوعى «تجرّد برزخى» و خاصّ است. مرحوم علاّمۀ مجلسى (قدسسره) در بحارالانوار تصريح مىفرمايد كه در برخى از روايات، حالت برزخ به حالت رؤيا و خواب تشبيه شده است.(1)قرآنكريم، علاوه بر اثبات اصل وجود «عالَم برزخ»، دربارۀ متنعّم بودن خوبان و معذّب بودن بدكاران در آن عالم نيز آياتى دارد كه براى نمونه به دو آيه اشاره مىكنيم:
به او (آن مؤمن شهيد) گفته شد وارد بهشت شو، گفت: اى كاش قوم من مىدانستند كه پروردگارم مرا آمرزيده و از گرامى داشتگان قرار داده است.
در اين آيه پس از شهادت شهيد، به وى خطاب شده است كه وارد بهشت شو، در حالى كه مىدانيم كه بهشت جاويد الهى در عالَم قيامت، نصيب مؤمنان و شهيدان خواهد شد. از اينجا روشن مىشود كه «بهشت» در عالم برزخ نيز وجود دارد و در آن برزخيان صالح، به نعمتهاى الهى متنّعم و پاداش داده خواهند شد.
اَلنّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّاً وَ عَشيّاً وَ يَومَ تَقُومُ السّاعَة اَدْخِلوُا الَ فرْعَونَ اَشَدَّ الْعَذابِ (1)عذاب آنها آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مىشوند و روزى كه قيامت بر پا شود، آل فرعون را در سختترين عذابها وارد كنيد.
در اين آيه نيز خداوند متعال تصريح فرموده است كه قبل از برپايى قيامت، آل فرعون در هر صبح و شام بر عذاب و آتش عرضه مىشوند در حالى كه عذاب و آتش جهنم در عالَم قيامت خواهد بود. پس در نتيجه «عذاب و جهنّم» در عالم برزخ نيز وجود دارد.
ابطال «تناسخ»
در پايان اين فصل مناسب است كه به طور اجمال، به يك عقيدۀ باطل و ردّ آن اشاره كنيم و آن عقيده، «تناسخ» يا «بازگشت ارواح» نام دارد.
برخى از فرقهها معتقدند كه روح انسان بعد از مرگ و ويران شدن اين بدن، به بدن ديگرى در همين عالم دنيا باز مىگردد و به عبارت ديگر، روح بلافاصله پس از جدا شدن از بدن انسان در جسم و بدن ديگرى حلول كرده و زندگى مجدّدى را در همين دنيا آغاز مىكند و اين مسأله ممكن است بارها تكرار شود. اگر انسانى كه مىميرد، جزء صالحان و خوبان باشد، روح او در بدن يك شخص متنّعم و آسوده و در رفاه ظاهرى حلول مىكند و اگر انسانى كه مىميرد، در زمرۀ انسانهاى ناشايست باشد، روح او در بدن يك شخص بلاكش و ناآرام حلول خواهد كرد. متكلّمين و حكماى الهى، اين عقيده را از نظر عقل و شرع باطل كردهاند و وجود عالم برزخ و تصريح قرآن كريم به وجود چنين
1) غافر/ 46
عالمى را نيز دليل بر ردّ اين اعتقاد مىدانند. حكيم عارف، ملاّصدراى شيرازى در بحث تناسخ، دليل محكم ديگرى بر ردّ تناسخ آوردهاند و آن اين است كه تعلّق روح بعد از مرگ به بدن ديگر، مستلزم برگشت از فعل به قوّه است و چنين بازگشتى محال است كه البتّه توضيح فنّى اين مطالب در كتب مفصّله آمده است.
علاوه بر اين، لازمۀ اعتقاد به «تناسخ» آن است كه مستضعفان و افراد بلاكش و پر رنج و محنت، از نظر روحى، اشخاص ناشايست و بدى باشند و مثلاً روح كسانى مانند معاويه و يزيد و شمر در وجود آنها حلول كرده باشد و در حقيقت اين قشر از اجتماع، از بدترين انسانها باشند و به عبارت ديگر در اين بزم، هر كه بلاى او بيشتر است و استضعاف او بالاتر است، از نظر روحى پستتر و شقىتر باشد، در حالى كه اصلاً چنين چيزى نيست و بسيارى از پاكان و صالحان و شايستگان در بين همين مستضعفان و اقشار پر رنج و محنت مىباشند؛ بنابراين «تناسخ يك عقيدۀ باطلاست.»
منزل دوّم بعد از مرگ، «عالَم قيامت» است كه اين عالَم نيز داراى منازلى است: منزل نفخ صور، منزل اجتماع تمام انسانها، منزل حسابرسى به اعمال انسانها، منزل تحويل دادن نامۀ اعمال خوبان و بدكاران، منزل شفاعت، منزل عبور انسانها از روى صراط و سپس جاى گرفتن در منزلگاه ابدى (بهشت براى نيكوكاران و جهنّم براى بدكاران.)
در قرآن شريف دربارۀ هر يك از اين منازل آيات فراوانى وجود دارد. ما اينجا براى اثبات وجود هر يك از اين منازل، آيهاى را مىآوريم و بحث مختصر
دربارۀ برخى از اين منازل و مسائل را، در فصلهاى بعدى پى مىگيريم:
نفخ صور : وَ نُفِخَ فِى الصُّور فَصَعقَ مَن فِى السَّموات وَ مَنْ فى الأرْض الاّ مَنْ شاءَ اللهُ ثُمَّ نُفخَ فيه اُخْرى فَإذا هُمْ قيامٌ يَنْظُرُونَ (1)و در صور دميده مىشود پس همه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مىميرند مگر كسانى كه خدا بخواهد، سپس بار ديگر در صور دميده مىشود، ناگهان همگى بپا مىخيزند و در انتظار (حساب و جزا) هستند.
اجتماع تمام آدميان: إنْ كانَتْ إلاّ صَيْحَة واحدَة فَإذا هُمْ جَميعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ (2)فريادى بيش نيست، ناگهان همگى نزد ما حاضر مىشوند.
حسابرسى اعمال: وَ نَضَعُ الْمَوازينَ الْقِسْطَ لِيَومِ الْقيِامَة فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ إِنْ كَانَ مِثْقَالَ حَبَّة مِنْ خَرْدَلٍ أتَيْنَا بِهَا وَ كَفَى بِنَا حَاسِبيِنَ (3)ما ترازوى عدل را در روز قيامت بر پا مىكنيم پس به هيچ كس كمترين ستمى نمىشود، و اگر به مقدار سنگينى يك دانه خردل باشد، ما آن را حاضر مىكنيم و كافى است كه ما حساب كننده باشيم.
شفاعت: وَ لاَ يَشْفَعُونَ إلاّ لِمَنِ ارْتَضى (4)شافعان جز براى كسى كه خداوند متعال رضايت دهد، شفاعت نمىكنند.
اعطاء نامۀ اعمال: فَاَمّا مَنْ اُوتىَ كتابَهُ بِيَمينِهِ فَيَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَه... وَ اَمّا مَنْ اُوتِىَ كِتابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُولُ يَا لَيْتَنى لَمْ اُوتَ كِتابيَِه(1)پس كسى كه نامه عملش را به دست راستش مىدهند، فرياد مىزند: نامه اعمال مرا بگيريد و بخوانيد... امّا كسى كه نامه اعمالش را به دست چپش بدهند، مىگويد: اى كاش هرگز نامه اعمالم را به من نمىدادند.
صراط: وَ إنْ مِنْكُمْ إلاّ وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيّاً ثُمَّ نُنَجِّى الَّذِينَ اتَّقَوا وَ نَذَرُ الظّالِمِينَ فيِهَا جِثِيّاً (2)و همه شما وارد جهنّم مىشويد، اين امرى است حتمى و قطعى بر پروردگارت، سپس آنها را كه تقوا پيشه كردند از آن رهايى مىبخشيم و ستمگران را كه به زانو درآمدهاند، در آن رها مىسازيم.
منزلگاه ابدى: فَأمّا مَنْ طَغى وَ ءآثَرَ الْحَيوة الدُّنْيَا فَإنَّ الْجَحيِمَ هىَ الْمَأوَى وَ اَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّه وَ نَهَى الْنَّفْسَ عَنِ الْهَوَى فَإنَّ الْجَنَّة هِىَ الْمَأوَى (3)امّا آن كسى كه طغيان كرده و زندگى دنيا را مقدّم داشته، جايگاه او دوزخ است و آن كس كه از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هوا باز دارد، جايگاه او بهشت است.
اگرچه بحث «شفاعت» در ميان شيعه و سنّى، از بحثهاى پر گفتگو بوده است، امّا ترديدى نيست كه در عالم قيامت امرى با عنوان «شفاعت» وجود دارد، به اين معنى كه افرادى مانند پيامبر گرامى اسلام (ص) و اهل بيت آن حضرت (ع)، از خداوند متعال، آمرزش بعضى از گناه كاران را مىطلبند و خداى متعال دعوت ايشان را اجابت مىكند و آن گنهكاران را مورد آمرزش و رحمت خود قرار مىدهد.
شفاعت به اعتقاد شيعه، يك امر ضرورى است و در خصوص آن، علاوه بر وجود روايات متواتر و فراوان از پيامبر گرامى (ص) و ائمّه طاهرين (ع)، آيات متعدّدى در قرآن شريف وجود دارد و حتّى از برخى آيات شريفه استفاده مىشود كه اصل وجود شفاعت امرى مسلّم و مفروغٌعنه است، به پارهاى از اين آيات اشاره مىكنيم:
مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عنْدَهُ الاّ باذْنه (1)كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟
وَ لا يَشْفَعُونَ الاّ لمَن ارْتَضى (2)و جز براى كسى كه (خدا) رضايت دهد، شفاعت نمىكنند.
لا يَمْلكُونَ الشَّفاعَة الاّ مَن اتَّخَذَ عنْدَ الرَّحْمن عَهْداً (3)آنان مالك شفاعت نيستند، مگر كسى كه نزد خداوند رحمن عهد و پيمانى دارد.
فَمَا تَنْفَعُهُم شَفاعَة الشّافِعيِنَ(1)پس شفاعت شفاعت كنندگان به حال آنها سودى نمىبخشد.
معانى و مراتب شفاعت
شفاعتى كه شيعه به آن معتقد است داراى مراتبى است كه توجّه به آن لازم و ضرورى است:
الف) شفيعى مانند پيامبر گرامى (ص) براى آمرزش گناهكار دعا مىكند و پروردگار عالم دعاى ايشان را مستجاب مىفرمايد، همانگونه كه خداوند در قرآن شريف به گناهكاران امر كرده كه نزد پيامبر بروند و از او بخواهند تا براى آنها استغفار فرمايد:
وَ لَوْ اَنَّهُمْ اذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحيماً (2)و اگر مخالفان هنگامى كه به خود ستم مىكردند، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر (نيز) براى آنان طلب آمرزش مىكرد، قطعاً خدا را توبه پذير مهربان مىيافتند.
ب) پروردگار عالم حكومت آن جهان را به پيامبر (ص) و اهلبيت (ع) عنايت مىكند، همانگونه كه حكومت اين جهان را به آنان عنايت كرده است، بنابر اين در عالم آخرت، آنها اختيار كامل دارند كه هر كس را - در صورت امكان - به بهشت ببرند و او را از آتش جهنّم نجات دهند و البته روشن است كه بر خلاف عدالت عمل نخواهند كرد و نيز روشن است كه با فضل و كرامت و محبّت با انسانها رفتار خواهند فرمود.
ج) چون پيامبر گرامى (ص) و اهلبيت (ع) در اين دنيا هدايتگر مردم بودهاند، در آخرت نيز اين هدايتگرى باقى است، از اين جهت عالمان دين و كسانى كه موجب هدايت ديگران شدهاند نيز مىتوانند شفاعت كنند. هر كسى در اين دنيا هدايتش بيشتر باشد، در آخرت شفاعتش بيشتر خواهد بود، بنابر اين افرادى همانند پيامبر (ص) و معصومين (ع) بيشتر از ديگران شفاعت مىكنند. خلاصۀ كلام اينكه امامت و هدايت در دنيا، امامت و هدايت در آخرت نيز هست:
يَومَ نَدْعُوا كُلَّ اُناسٍ بإمامِهمْ فَمَنْ اُوتىَ كتابَهُ بيَمينه فاُولئكَ يَقْرَءُونَ كتابَهُمْ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتيلاً وَ مَنْ كانَ فى هذه اَعْمى فَهُوَ فى الآخرَة اَعْمى وَ اَضَلُّ سَبِيلاً (1)روزى كه هر گروهى را با پيشوايشان مىخوانيم، كسانى كه نامه عملشان به دست راستشان داده مىشود آن را مىخوانند و به اندازه رشته شكاف هسته خرمايى به آنان ستم نمىشود، امّا كسى كه در اين جهان (از ديدن حقّ) نابيناست در آخرت نيز نابينا و گمراهتر است.
د) واسطهگرى و شفاعت، اگر حقّى را باطل يا باطلى را حقّ نكند، امرى عقلايى است و قرآن شريف آن را نيكو شمرده و بلكه در برخى موارد به انجام آن امر فرموده است:
إِنَّمَا الْمُؤْمنُونَ اِخْوَة فَاَصْلِحُوا بَيْنَ اَخَوَيْكُمْ (2)مؤمنان برادر يكديگرند پس دو (گروه) برادر خود را صلح و آشتى دهيد.
همانگونه كه در آيۀ فوق مردم به واسطۀ مصلح عفو مىشوند، خداى متعال نيز در روز رستاخيز به واسطۀ تقرّب شفيع در نزد او، گناهكار لايق عفوى را كه
مورد شفاعت واقع شده است، عفو مىفرمايد:
لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَة الاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً (1)آنان مالك شفاعت نيستند، مگر كسى كه نزد خداوند رحمن عهد و پيمانى دارد.
ه -) همانگونه كه در فصل سوّم نيز آورديم، پيامبر گرامى (ص) و اهل بيت بزرگوار او واسطۀ فيض در جهان هستىاند و خداى متعال آنان را هاديان موجودات براى رسيدن به كمال قرار داده است. اينان همانگونه كه هدايت تشريعى دارند، داراى هدايت تكوينى نيز هستند(2)و خواه ناخواه داراى مقام هدايت تكوينى و وساطت فيض در آخرت نيز مىباشند، پس هر كس كه به مقام قرب الهى مىرسد، به واسطۀ آنها است.
شفاعت به اين معنى - كه از نظر عرفان اسلامى و روايات اهل بيت (ع) امرى مسلّم است - تنها مربوط به گناهكاران نيست، بلكه همۀ انسانها از افراد معمولى گرفته تا انبياء و اولياء (ع) نيز به شفاعت احتياج دارند، بلكه از اين نظر، امامان معصوم (ع) در حالى كه شفيع انسانها هستند، خود به شفاعت پيامبر گرامى (ص) نياز دارند. قرآن كريم مىفرمايد:
وَ كَذلكَ جَعَلْناكُمْ اُمَّة وَسَطاً لتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاس وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شهَيداً (3)شما را نيز امّت ميانهاى قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه است.
رفع يك شبهه
قرآن كريم در آياتى، شفاعت در روز قيامت را ردّ مىكند. اين آيات دستاويز كسانى شده است كه به شفاعت در روز قيامت معتقد نيستند. در اينجا به چهار آيه اشاره مىكنيم و در پايان هر آيه پاسخ اين شبهه نيز داده مىشود:
معناى آيۀ شريفه اين است كه بترسيد از روز قيامت كه در آن روز، به اشتباه، كسى را به جاى ديگرى گرفتن، كسى را به ناحقّ بهشتى يا جهنّمى كردن، رشوه گرفتن و به ازاى آن گناهكارى را از عذاب آتش نجات دادن، ظلم و طرفدارى از ظالم وجود ندارد و به عبارت ديگر در روز رستاخيز فريب، پارتى، رشوه و زور وجود نخواهد داشت. بنابراين، آيۀ شريفه، شفاعت به معناى درست و صحيح آن را نفى نكرده است، بلكه بحث بر سر برخوردهاى ناعادلانه و از جمله شفاعت بر خلاف عدل است.
اين آيه نيز به امرى بسيار مهم اشاره كرده است: شفاعت بايد به اذن خداى
متعال باشد و اين سخن كه بت پرستان مىگويند «بت ما را شفاعت مىكند»(1)غلط است، زيرا بت حقّ شفاعت ندارد، و خداى متعال اجازۀ تكوينى و تشريعى به آن نداده است.
ما للظّالمينَ منْ حَميمٍ وَ لا شَفيعٍ يُطاعُ(2)براى ستمكاران دوستى وجود ندارد، و نه شفاعت كنندهاى كه شفاعتش پذيرفته شود.
فى جَنّاتٍ يَتَسائَلُونَ عَن الْمجْرمينَ ما سَلَكَكُمْ فى سَقَرٍ قُالُوا لَمْ نَكُ منَ الْمُصَلّيِنَ وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكينَ وَ كُنّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِينَ وَ كُنّا نُكَذِّبُ بِيَومِ الدّين حَتّى اَتينَا الْيَقينُ فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَة الشّافعينَ(3)(آنها) در باغهاى بهشت هستند و سؤال مىكنند از مجرمان، چه چيز شما را به دوزخ وارد كرد؟ مىگويند ما از نماز گزاران نبوديم و بينوايان را غذا نمىداديم و هميشه با اهل باطل همنشين و همصدا بوديم و روز جزا را انكار مىكرديم، تا زمانى كه مرگ ما فرا رسيد، از اين رو شفاعت شفاعت كنندگان به حال آنها سودى نمىبخشد.
در اين دو آيه هم تصريح شده كه در روز رستاخيز، شفاعت شافعان براى كسانى كه همانند ستمگران لياقت لازم را ندارند، وجود نخواهد داشت؛ بنابراين، اين آيات در مقام نفى اصل شفاعت نيست، بلكه شفاعت براى غير لايقان را نفى فرموده است.
از بحثهاى ارزنده دربارۀ قيامت كه سازنده و كنترل كننده است، بحث شهادت شاهدان است. از قرآن شريف و روايات اهل بيت (ع) استفاده مىشود كه در روز قيامت شاهدانى هستند كه به نفع ما يا بر ضرر ما شهادت مىدهند؛ پس معلوم مىشود كه اين شاهدان در دنياى فعلى بر اعمال ما نظارت دارند، بلكه بايد نحوۀ اعمال و نيّات ما را نيز درك كنند، چرا كه شاهد براى اداى شهادت بايد حاضر و ناظر بر مطلب مورد شهادت باشد و از چگونگى و كمّ و كيف آن اطلاع كامل داشته باشد.
ما در اينجا شاهدان در قيامت را ذكر مىكنيم و براى هر يك از شاهدان يك آيه از قرآن كريم به عنوان دليل، ارائه مىكنيم، هر چند براى هر كدام، آيات فراوانى يافت مىشود:
فَإلَيْنا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ اللهُ شَهيدٌ عَلى ما يَفْعَلُونَ (1)بازگشتشان به سوى ما است، سپس خداوند بر آنچه آنها انجام مىدادند، گواه است.
وَ جائَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سَائِقٌ وَ شَهيِدٌ (2)«و هر كسى مىآيد، با او حركت دهنده و گواهى دهندهاى است».
و در روايات «شهيد» به ملائكه تفسير شده است؛ چنانكه اميرالمؤمنين (ع) نيز
در دعاى كميل به آن تصريح فرمودهاند:
«وَ كُلُّ سَيِّئَة اَمَرْتَ بإثْباتِهَا الْكِرامَ الْكاتِبينَ الَّذينَ وَكَّلْتَهُمْ بحفْظ ما يَكُونُ منّى وَ جَعَلْتَهُمْ شُهُوداً عَلَىَّ مَعَ جَوارحى وَ كُنْتَ اَنْتَ الرَّقيبَ عَلَىَّ منْ وَرائهمْ وَ الشّاهدَ لما خَفىَ عَنْهُمْ»
و به كرام الكاتبين دستور دادى كه هر گناهى را بنويسند، همانها كه مأمورشان كردى تا هر چه از من صادر شود، حفظ كنند و ايشان و اعضاى بدنم را گواه بر من قرار دادى، در حالى كه بعد از ايشان تو مراقب من بودى و گواه بودى بر آنچه از ايشان پنهان بود.
ملائكهاى كه از ديدگاه قرآن، جزء شاهدان روز رستاخيز هستند بر سه دستهاند:
اوّل) «ملائكۀ مقرّب خداوند»، نظير جبرييل، ميكاييل، اسرافيل، عزراييل و... مىباشند:
كتابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ(1)كتابى است نوشته شده، كه مقرّبان شاهد آن هستند.
دوّم) ملائكهاى هستند كه براى حفظ ما از شرور انسى و جنّى و آفات، هميشه از ما مواظبت مىكنند:
لَهُ مُعَقَّباتٌ منْ بَيْن يَدَيْه وَ مِنْ خَلْفِه يَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْر الله (2)براى انسان مأمورانى است پى در پى، كه به فرمان خدا او را از پيش رو و از پشت سر پاسدارى مىكنند.
سوّم) ملائكهاى كه «رقيب» و «عتيد» ناميده مىشوند و براى نوشتن اعمال ما
گمارده شدهاند و در هر روز و شب تغيير مىكنند:
ما يَلْفِظُ منْ قَولٍ إلاّ لَدَيْه رَقيبٌ عَتيدٌ (1)انسان هيچ سخنى را بر زبان نمىآورد مگر اينكه مراقبى آماده نزد اوست. (و آن را ضبط مىكند.)
وَ يَومَ نَبْعَثُ فى كُلِّ اُمَّة شَهيداً عَلَيْهمْ منْ اَنْفُسهمْ وَ جئْنا بكَ شَهيداً عَلى هؤُلاء (2)روزى كه در هر امّتى گواهى از خودشان بر ايشان برمىانگيزيم و تو را گواه بر آنان قرار مىدهيم.
وَ كَذلكَ جَعَلْناكُمْ اُمَّة وَسَطاً لتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاس وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيداً (3)شما را نيز امّت ميانهاى قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه است.
يَومَ تَشْهَدُ عَلَيْهمْ اَلْسنَتُهُمْ وَ اَيْديهمْ وَ اَرْجُلُهُمْ بما كانُوا يَعْمَلُونَ (4)در آن روز زبانها و دستها و پاهايشان بر ضدّ آنها به اعمالى كه انجام مىدادند، گواهى مىدهد.
وَ لا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْئُولاً (1)از آنچه به آن آگاهى ندارى پيروى مكن؛ زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.
وَ وَجَدُوا مَا عَمِلوُا حَاضِراً وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ اَحَداً (2)و آنچه را انجام دادهاند حاضر يابند و پروردگار تو به هيچ كس ستم نمىكند.
وَ كُلَّ إنْسانٍ اَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فى عُنُقِه وَ نُخْرِجُ لَهُ يَومَ الْقيامَة كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً إقْرَأ كتابَكَ كَفى بنَفْسِكَ الْيَومَ عَلَيْكَ حَسيِباً (3)و هر انسانى، اعمالش را به گردنش آويختهايم و روز قيامت كتابى براى او بيرون بياوريم كه آن را در برابر خود گشوده مىبيند، (به او مىگوييم) كتابت را بخوان، كافى است كه امروز، خود حسابگر خويش باشى.
مكانى كه انسان در آن عمل نيك يا پليد را انجام داده است، در روز جزا بر نفع يا بر ضرر وى شهادت خواهد داد:
إذا زُلْزلَت الأرْضُ زلْزالَها وَ اَخْرَجَت الأرْضُ اَثْقالَها وَ قالَ الإنْسانُ ما لَها يَومَئذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها بأنَّ رَبَّكَ اَوحى لَها (1)هنگامى كه زمين شديداً به لرزه در آيد و زمين بارهاى سنگينش را خارج سازد، و انسان مىگويد: زمين را چه مىشود؟ در آن روز زمين تمام خبرهايش را بازگو مىكند، (همانگونه كه) پروردگارت به او وحى كرده است.
همچنين از روايات فراوانى استفاده مىشود كه زمان انجام عمل نيز له يا عليه انسان شهادت مىدهد. علاّمه مجلسى (ره) اين روايات را در كتاب بحارالانوار نقل كرده است از آن جمله:
«قالَ الْباقرُ (ع): ما منْ يَومٍ يَأتى عَلَى ابْن آدَم الاّ قالَ ذلكَ الْيَومُ يَابْنَ آدَم اَنَا يَومٌ جَديدٌ وَ اَنَا عَلَيْكَ شَهيدٌ فَافْعَلْ فىَّ خَيْراً وَ اعْمَلْ فىَّ خَيْراً اَشْهَدُ لَكَ يَومَ الْقيامَة»(2)
امام باقر (ع) فرمود: هيچ روزى بر انسان نمىگذرد مگر آنكه آن روز به انسان مىگويد: اى انسان من روزى جديد هستم و بر تو شاهد هستم؛ پس در اين روز كلام خير بگو، روز قيامت براى تو شهادت مىدهم.
يكى از بحثهاى مربوط به معاد كه پاسخگوى بسيارى از شبههها و از بهترين مباحث مربوط به معاد است، بحث «تجسّم عمل» است.
تجسّم عمل در قرآن كريم به سه گونه، تصوير شده است كه يك نوع آن مربوط به دنياست و شكل ديگر آن مربوط به آخرت و نوع سوّم آن، هم در دنيا و هم در آخرت وجود خواهد داشت:
مَنْ عَمِلَ صَالِحاً ِمنْ ذَكَرٍ اَو اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمنٌ فَلَنُحْييَنَّهُ حَيوة طَيِّبَة وَ لَنَجْزيَنَّهُمْ اَجْرَهُمْ باَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (1)هر كسى - مرد يا زن - كار شايسته كند و مؤمن باشد، او را با زندگى پاكيزهاى حيات (حقيقى) بخشيم و به آنان بهتر از آنچه انجام مىدادند پاداش خواهيم داد.
لا يَزالُ الَّذينَ كَفَروُا تُصيبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارعة اَو تَحُلُّ قَريباً مِنْ دارِهمْ (2)كسانى كه كافر شدند، پيوسته به (سزاى) آنچه كردهاند، مصيبت كوبندهاى به آنان مىرسد يا نزديك خانههايشان فرود مىآيد.
از قرآن شريف استفاده مىشود كه زندگى طيّب و زندگى نكبت بار، جزاى
اعمال نيست، بلكه بروز و ظهور خود اعمال است كه به اين صورت در آمده و در حقيقت «تجسّم عمل» انسان در اين دنياست:
وَ لَو أَنَّ اَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ منَ السَّماء وَ الأرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَاَخَذْناهُمْ بِمَا كانُوا يَكْسِبُونَ (1)اگر اهل شهرها ايمان مىآوردند و تقوا پيشه مىكردند بركات آسمان و زمين را بر آنها مىگشوديم ولى (آنها حقّ را) تكذيب كردند، ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم.
وَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً قَرْيَة كانَتْ آمِنَة مُطْمَئِنَّة يَأتِيها رِزقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَتْ باَنْعُمِ اللهِ فَأذاقَهَا اللهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ (2)خداوند منطقهاى را مثل زده است كه امن و امان بود و روزىِ (اهل) آن منطقه از هر سو مىرسيد، امّا نعمتهاى خدا را ناسپاسى كردند و خداوند به خاطر اعمالى كه انجام مىدادند، لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد.
نظير اين دو آيه كه در آنها بركات و بلايا، همان اعمال انسان معرّفى مىشود، بسيار است.
يَومَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَو اَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ اَمَداً بَعيداً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَ اللهُ رَؤُفٌ بالْعباد(1)روزى كه هر كسى، آنچه را از كار نيك انجام داده، حاضر مىبيند، و آرزو مىكند ميان او و آنچه از اعمال بد انجام داده، فاصله زمانى زيادى باشد خداوند شما را از (نافرمانى) خودش بر حذر مىدارد و (در عين حال) خدا نسبت به همه بندگان مهربان است.
بلكه از قرآن شريف استفاده مىشود كه نعمتهاى بهشت و نقمتهاى جهنّم نيز، همين اعمال ما است:
كُلوُا وَ اشُرَبُوا هَنيئاً بِمَا اَسْلَفْتُمْ فِى الأيّامِ الْخاليَة (2)بخوريد و بياشاميد، گواراتان باد، در برابر اعمالى كه در ايّام گذشته انجام دادهايد.
وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَريق ذلكَ بما قَدَّمَتْ اَيْديكُمْ وَ اَنَّ اللهَ لَيْسَ بظَلاّمٍ للْعَبيد (3)و بچشيد عذاب سوزنده را، اين در مقابل كارهايى است كه از پيش فرستادهايد، و خداوند نسبت به بندگانش هرگز ستم روا نمىدارد.
يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لغَدٍ (4)اى كسانى كه ايمان آوردهايد از (مخالفت) خدا بپرهيزيد و هر كس بايد بنگرد تا براى فردا، چه چيز از پيش فرستاده است.
يَومَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ مَاقَدَّمَتْ يَداهُ وَ يَقُولُ الْكافرُ يا لَيْتَنى كُنْتُ تُرابَاً (1)روزى كه انسان آنچه را از قبل با دستهاى خود فرستاده مىبيند و كافر مىگويد اى كاش خاك بودم.
وَ جىءَ يَومَئذٍ بجَهَنَّمَ يَومَئذٍ يَتَذَكَّرُ الإنْسانُ وَ اَنّى لَهُ الذِّكْرى يَقُولُ يا لَيْتَنى قَدَّمْتُ لحَياتى (2)ودر آن روز جهنّم را حاضر مىكند، در آن روز انسان متذكّر مىشود، امّا اين تذكّر چه سودى براى او دارد؟ مىگويد اى كاش براى زندگيم چيزى از پيش فرستاده بودم.
مولوى در توصيف همين مسأله با اشاره به نعمتهاى بهشتى و نقمتهاى جهنّمى چنين سروده است:
آن درختان مر ترا فرمان بَرند كآن درختان از صفاتت با بَرند
چون به امر تُست اينجا، اين صفات پس در امر تست آنجا، آن جَزات
چون ز دستت، زخم بر مظلوم رَست آن درختى گشت، ازآن زقّوم رَست
اين سخنهاى چو مار و كژدُمت مار و كژدُم گشت و مىگيرد دُمت
براى ما «ملكه» مىسازد، يعنى هر كار و عملى كه خود را به آن عادت دهيم، به تدريج و آرام آرام، همان عمل، شخصيّت ما را مىسازد و موجب تكوين يك هويّت خوب يا بد براى ما مىشود. از اينرو اگر افكار، گفتار و كردار انسان شايسته و درست باشد، در نتيجه انسانيّتى شكوفا، داراى حيات طيّب و با طراوت پديد خواهد آمد، و انسان را تبديل به يك انسان كامل خواهد كرد، چندانكه در قيامت با شور و شعف به ديگران مىگويد:
هاؤُمُ اقْرَؤُا كتابِيَه (1)بياييد و كتابم را بخوانيد.
ولى اگر افكار، گفتار و كردار انسان ناشايست و بد باشد، به تناسب آن اعمال، انسان به صورت حيوانى شهوت پرست يا بوزينهاى شكم پرست يا خوكى متكبّر يا پلنگى ظالم يا سگى هار و خلاصه به صورتهايى زشت و پليد جلوه خواهد كرد:
وَ نَحْشُرُهُمْ يَومَ الْقيامَة عَلى وُجُوههمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمّاً مَأواهُمْ جَهَنَّمُ (2)و روز قيامت آنها را بر صورتهايشان محشور مىكنيم در حالى كه نابينا و گنگ و كر هستند، جايگاهشان دوزخ است.
يَومَئذٍ يَصْدُرُ النّاسُ اَشْتاتاً ليُرَوا اَعْمالَهُمْ (3)آن روز مردم (به حال) پراكنده برآيند تا كارهايشان به آنان نشان داده شود.
نظير اين آيات در قرآن كريم بسيار است، بلكه آياتى كه مفسّران عاليقدر آن آيات شريفه را از باب تشبيه و يا از باب سرزنش شمردهاند، به عقيدۀ ما بيان واقعيّات و تبيين هويّات است.
وَ لَقَدْ ذَرَأنا لجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الإنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لايَفْقَهُونَ بها وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لايُبْصرُونَ بها وَ لَهُمْ اذانٌ لايَسْمَعُونَ بها اُولئكَ كَالأنْعام بَلْ هُمْ اَضَلٌّ اُولئكَ هُمُ الْغافلُونَ (1)«در حقيقت بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريدهايم، آنها دلهايى دارند كه با آن نمىفهمند و چشمانى دارند كه با آن نمىبينند و گوشهايى كه با آن نمىشنوند، آنها همچون چهار پايانند، بلكه گمراهتر؛ ايشان همان غافلان هستند.»
فَمَثَلُهُ كَمَثَل الْكَلْب انْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ اْو تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ (2)مثل او همچون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كنى دهانش را باز، و زبانش را بيرون مىآورد و اگر او را به حال خود واگذارى باز همين كار را مىكند.
مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَورية ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ اَسْفاراً (3)كسانى كه مكلّف شدند به تورات عمل كنند ولى حقّ آن را ادا نكردند، مانند دراز گوشى هستند كه كتابهايى را حمل مىكند.
خلاصه كلام اينكه تجسّم عمل به اين معنى، در نزد اهل كشف و شهود
امرى قطعى و شهودى است. علمى نيست بلكه يقينى است. حصولى نيست، بلكه حضورى است. نقلى نيست، بلكه عينى است و خلاصه غيبى نيست، بلكه شهودى است؛ چرا كه اهل معنى و صاحبان چشمهاى تيزبين، اين هويّتها را در همين دنيا نيز ملاحظه مىكنند و از اين جهت است كه گفتيم قسم سوّم از تجسّم عمل، هم در آخرت و هم در اين دنيا وجود دارد، چنانكه اين مسأله در روايات نيز امرى قطعى است:
ابوبصير مىگويد در مراسم حجّ، خدمت امام باقر (ع) بودم، به ايشان گفتم: اى فرزند رسول خدا! امسال افراد بسيارى به حجّ آمدهاند، امام باقر (ع) فرمودند:
«ما اَكْثَرَ الضَّجيج وَ اَقَلَّ الحَجيجُ»(1)
چه بسيارند فرياد كنندگان - و سياهى لشگر - و چه كماند حاجيان واقعى.
ابوبصير مىگويد امام باقر (ع) دست به چشمهايم كشيدند و به اين وسيله چشمهايم تيزبين شد و من حيوانهاى گوناگونى را ديدم كه انسان در ميان آنها بسيار كم بود.
يكى از مسائل قطعى در بحث معاد «نامۀ عمل» است. آيات فراوانى بر اين مطلب دلالت دارد، كه در اين آيات، سه گونه «نامۀ عمل» در روز رستاخيز، ترسيم و تصوير شده است:
1) بحارالانوار، ج 46، ص 261، باب 5، ح 62
دست چپ خواهند گرفت:
فَاَمّا مَنْ اُوتىَ كتابَهُ بيَميِنِه فَيَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا كتابيَه... فَهُوَ... فى جَنَّة عاليَة... وَ اَمّا مَنْ اُوتىَ كتابَهُ بِشِمْالِه فَيَقُولُ يا لَيْتَنى لَمْ اُوتَ كتابيَه... خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحيمَ صَلُّوهُ (1)پس كسى كه نامه اعمالش را به دست راستش مىدهند (با شور و شعف) فرياد مىزند نامه اعمال مرا بگيريد و بخوانيد... پس او... در بهشتى برين است... و امّا كسى كه نامه اعمالش را به دست چپش بدهند، مىگويد اى كاش هرگز نامه اعمالم را دريافت نكرده بودم... او را بگيريد و در بند و زنجيرش كنيد، سپس او را در دوزخ بيفكنيد.
اين نامۀ عمل، در حقيقت كتابى است مشتمل بر آنچه كه ملائكۀ رقيب و عتيد(2)از اعمال انسان برداشت كرده و نوشتهاند.
وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمينَ مُشْفِقِينَ ممّا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنا مَالِ هَذَا اْلكِتابِ لا يُغادِرُ صَغيِرَة وَ لا كَبيرَة الاّ اَحْصَاهَا وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حَاضِراً (3)و نامه اعمال گذارده مىشود، پس گناهكاران را مىبينى كه از آنچه در آن است ترسان و هراسانند و مىگويند: واى بر ما اين چه كتابى است كه
هيچ عمل كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته، مگر اينكه آن را به شمار آورده است؟ و آنچه را انجام دادهاند، حاضر مىبيند.
اين ترسيم و تصوير از نامۀ عمل، آن است كه در روز قيامت، اعمال نيك و بد آدميان، به صورتى متناسب با قيامت درآمده و آن صورت، در خارج و نزد صاحب آن مجسّم و ظاهر مىشود و در حقيقت، عمل به گونهاى ظهور پيدا مىكند كه داراى حيات و شعور است. و اين همان نوع دوّم از «تجسّم عمل» است كه در بحث گذشته، گفته شد.
وَ كُلَّ انْسانٍ اَلْزَمْناهُ طائرَهُ فى عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَومَ الْقيامَة كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً إقْرَءْ كِتابَكَ كَفى بنَفْسِكَ الْيَومَ عَلَيْكَ حَسيِباً (1)و هر انسانى، اعمالش را به گردنش آويختهايم و روز قيامت كتابى براى او بيرون بياوريم كه آن را در برابر خود گشوده مىبيند، (به او مىگوييم) كتابت را بخوان، كافى است كه امروز، خود حسابگر خويش باشى.
اين تصوير از نامۀ عمل، در حقيقت آن است كه هويّت هر شخصى - كه در اثر انجام اعمال صالح و غير صالح - براى او پديد آمده است، در روز رستاخيز، بروز و ظهور كرده و او را به همان شكل و گونهاى در مىآورد كه نتيجۀ اعمالش اقتضاء مىكند و به اين ترتيب او خودش از اين هويّت پديد آمده مىتواند حسابگر خويش باشد.
1) اسراء/ 13
از بحثهاى قبلى به خوبى استفاده شد كه رابطۀ دنيا و آخرت، رابطۀ عينيّت و ظاهر و باطن است و اين دو در حقيقت دو روى يك سكّهاند؛ سكّهاى كه يك روى آن دنيا و روى ديگر آن آخرت است. آنچه را ما در اينجا مىكاريم در آنجا برداشت مىكنيم و نتيجۀ اعمال دنيايى را در آن سرا مىيابيم، اگر خوب است به صورت نعمتهاى بهشت و اگر بد است به صورت نقمتهاى جهنّم:
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مثْقالَ ذَرَّة شَرّاً يَرَهُ (1)هر كس به اندازه ذرّهاى كار خير انجام دهد آن را مىبيند و هر كس به اندازه ذرّهاى كار بد كرده آن را مىبيند.
اين آيۀ شريفه كه نظير آن در قرآن شريف فراوان بوده و از محكمات است و تقدير و تأويل ندارد، دلالت مىكند كه انسان، خودِ آن خير يا شرّ را مىبيند نه جزاى آن را، اگر ذرّهاى خوبى كند همان را به صورت پاداش و نعمتهاى بهشتى مىيابد و اگر ذرّهاى بدى كند، همان را به صورت آتش و نقمتهايى در جهنم مىيابد و از طرف حقّ - تبارك و تعالى - به آنها چنين خطاب مىشود:
ذلكَ بِما قَدَّمَتْ اَيْديكُمْ وَ اَنَّ اللهَ لَيْسَ بِظَلاّمٍ للْعَبيِد (2)اين در مقابل كارهايى است كه از پيش فرستادهايد، خداوند نسبت به بندگانش هرگز ستم روا نمىدارد.
بنابر اين مسألۀ خلود و جاودانگى پاكان و نيكان در بهشت و خلود و جاودانگى آلودگان و معصيت كاران در جهنّم براى اهل جهنّم امرى طبيعى است. همچنين عذابهاى دردناك جهنّم نظير نعمتهاى بهشتى امرى قراردادى
و به عنوان كيفر يا پاداش نيست تا گفته شود آن كيفرها و پاداشها با آن اعمال موقّت دنيايى تناسب ندارد و خلود در جهنّم با اعمال زشت موقّت - كه حدّ بالاى آن مثلاً در يك دوره عُمر صد ساله است - متناسب نيست.
البته «توبه» در اين دنيا و «مغفرت» و «شفاعت» در آخرت براى كسانى كه لياقت دارند و با دست خود اين شايستگىها را از بين نبردهاند، باعث رهايى گناهكاران مىشود و به عبارت ديگر ميان انسان و آتش فاصله مىاندازد و بلكه از قرآن شريف استفاده مىشود كه «توبۀ» انسان و «مغفرت» خداوند و «شفاعت» اهل بيت (ع)، آتش و نقمتهاى آن را نابود مىكند:
الاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَملَ عَمَلاً صالحاً فَاُولئكَ يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئاتهمْ حَسَناتٍ (1)مگر كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند كه خداوند گناهان آنان را به نيكىها تبديل مىكند.
همچنانكه از قرآن كريم استفاده مىشود كه بعضى اعمال نيز، نعمتهاى بهشتى را نابود مىكند و در حقيقت حسنه را به سيّئه تبديل مىنمايد:
لا تُبْطلُوا صَدَقاتكُمْ بالْمَنِّ وَ الأذى كالَّذى يُنْفقُ مالَهُ رئاءَ النّاس وَ لا يُؤْمنُ بالله وَ الْيَومِ الآخر (2)بخششهاى خود را با منّت و آزار باطل نكنيد مانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم انفاق مىكند و به خدا و روز قيامت ايمان نمىآورد.
وَ مَنْ يَرْتَدِدْ منْكُمْ عَنْ دينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافرٌ فَاُولئكَ حَبِطَتْ
اَعْمالُهُمْ فى الدُّنْيا وَ الآخرَة وَ اُولئكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فيِها خالدُونَ (1)كسى كه از آيينش برگردد و در حال كفر بميرد، تمام اعمال نيك او در دنيا و آخرت بر باد مىرود و آنان اهل دوزخ هستند و هميشه در آن خواهند بود.
اين نكتۀ آخر يعنى تبديل حسنات به سيئات و بالعكس، همان چيزى است كه متكلّمين و علماء علم كلام، از آن با عنوان «حبط و تكفير» ياد كردهاند كه «حبط» عبارت است از اينكه ثواب اعمال پيشين بر اثر گناهان از بين برود و «تكفير» به اين معنى است كه كيفر و آثار گناهان پيشين به خاطر اعمال نيك بعدى، زائل شود. كلاميّون شيعى به تبعيّت از قرآنكريم و معصومين (ع)، در اين زمينه، كلمات متين و ارزندهاى دارند كه بايد به محل تفصيل آن مراجعه كرد.
شيعه به تبعيت از قرآن كريم و روايات اهل بيت (ع) عقيده دارد كه خلود و جاودانگى در جهنّم مربوط به افرادى است كه زمينۀ نجات آنها به كلّى از بين رفته است، كسانى نظير كافران و مشركان:
إنَّ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ اَبْوابُ السَّمَاءِ وَ لايَدْخُلُونَ الْجَنَّة حَتّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِى سَمٍّ الْخِيَاطِ (2)كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و در برابر آن تكبّر ورزيدند، درهاى آسمان به رويشان گشوده نمىشود و داخل بهشت نخواهند شد مگر
اينكه شتر از سوراخ سوزن بگذرد.
إنَّ اللهَ لايَغْفرُ اَنْ يُشْرَكَ به وَ يَغْفِرُ مادُونَ ذلكَ لِمَنْ يَشاءُ (1)خدا، اين را كه به او شرك ورزيده شود نمىبخشد و غير از آن را براى هر كه بخواهد مىبخشد.
ولى آنان كه درّ گرانبهاى ايمان را در صدف وجود خود دارند، گرچه به دليل نافرمانىها و معصيتها جهنّمى باشند، امّا به صورت دائمى و هميشگى در جهنّم باقى نخواهند ماند، بلكه به اندازهاى در جهنّم مىمانند كه آتش و عذاب الهى، كدورتهاى آنها را از ميان ببرد تا آنگاه پاكيزه و لايق بهشت شوند. از قرآن شريف و روايات معصومين (ع) استفاده مىشود مجرمى كه سختىهاى دنيا، رنجهاى برزخ، عذابهاى قيامت و نيز مغفرت خداى رحمان و شفاعت اهل بيت (ع)، هيچكدام نتوانسته باشد او را از كدورت گناه و صفات رذيله پاك كند، به جهنّم مىرود تا از آن كدورتها پاك شده و لياقت بهشت را پيدا كند. از اين جهت فيلسوفان حكمت متعاليه و عارفان دين مىگويند آتش جهنّم براى اين افراد از الطاف خفيّۀ خداى سبحان است. امّا مجرمانى كه كفر و عناد ورزيدهاند يا راه شرك و گمراهى را پيش گرفتهاند، در آتش دوزخ، مُخلّد و هميشگى باقى خواهند ماند. در روايتى از امام كاظم (ع) چنين آمده است:
«لايُخَلِّدُ اللهُ فِى النّارِ الاّ اَهْلَ الْكُفْر وَ الْجُحُود وَ اَهْلَ الضَّلالِ وَ الشِّرْكِ»(2)
خداوند كسى را در آتش جاودان نمىكند، مگر اهل كفر و انكار و گمراهى و شرك را.
از قرآن كريم و روايات اهل بيت (ع) استفاده مىشود كه جهنّم جايگاه افراد اهل عناد و لجاجت است و كسانى كه عناد و لجاج و تقصيرى نداشته باشند - گرچه حتّى كافر يا مشرك باشند - به عذاب جهنّم دچار نخواهند شد. عقل نيز بر اين مطلب حكم مىكند، بلكه مىتوان گفت اين مطلب از ضروريّات عقلى و شرعى است، زيرا پروردگار رحمان انسان بى تقصير را عذاب نمىكند. توضيح بيشتر اينكه انسان در كارهاى بد خود، گاه هيچ تقصيرى ندارد، چنين كسانى بر چهار دستهاند:
مستضعفان فكرى كه به آنها «سفيه» گفته مىشود.
افرادى كه مجبور يا مُكرَه به انجام كارى مىشوند.
افرادى كه به فكر آنها نيايد كه بايد مطالب را درك كنند و حقيقت را به دست آورند، نظير بسيارى از مردم، مثلاً بسيارى از كافران در اروپا يا غير اروپا در اين انديشه نيستند كه بايد راجع به اسلام فكر كرد. در اصطلاح به اين گروه «غافل» گفته مىشود. (غافل غير مقصّر)
افرادى كه فكر كردهاند ولى فكر آنها به واقع نرسيده است، بلكه به باطل معتقد شدهاند. در اصطلاح به اين حالت «جهل مركّب» مىگويند و اين حالت در ميان مردم - مخصوصاً عالمان - زياد است. در اين حالت شرط است كه در فكر كردن و نرسيدن به حقّ و منتهى شدن به باطل، عناد، لجاج و نفسيّت شخص دخالت نداشته باشد.
بنابراين افراد غير مقصّر كه چهار دستۀ فوق مىباشند، عذاب نخواهند شد، زيرا استحقاق عذاب مختصّ كسى است كه تقصير داشته باشد:
إِنَّ الَّذينَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائكَة ظالِمِى اَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنّا
مُسْتَضْعَفينَ فى الأرْضِ قالُوا اَلَمْ تَكُنْ اَرْضُ اللهِ واسِعَة فَتُهاجِرُوا فيِهَا فَاُولئِكَ مَأواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً إلاّ الْمُسْتَضْعَفيِنَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدَانِ لا يَسْتَطيعُونَ حِيلَة وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلاً (1)كسانى كه فرشتگان (قبض ارواح)، روح آنها را گرفتهاند در حالى كه به خويشتن ستم كرده بودند، به آنها گفتند شما در چه حالى بوديد؟ گفتند ما در سرزمين خود تحت فشار و مستضعف بوديم، آنها (فرشتگان) گفتند مگر سرزمين خداوند پهناور نبود كه مهاجرت كنيد؟ آنها جايگاهشان دوزخ است و سرانجام بدى دارند، مگر آن دسته از مردان و زنان و كودكانى كه به راستى تحت فشار بودند، نه چارهاى دارند و نه راهى مىيابند.
البته توجّه به اين مطلب ضرورى است كه اين افراد به بهشت موعود هم نخواهند رفت، زيرا آن بهشت، مخصوص متقين است و بهشت، در حقيقت مقام قرب الهى است و آنان از اين مقام بى بهرهاند، زيرا بايد در اين دنيا راه آن طى شود و آنان به هر دليل از اين مسير عقب افتادهاند، امّا رحمت واسعۀ حقّ آنها را در رفاه خواهد گذاشت و به هر كس به اندازۀ منزلتى كه دارد، به اندازۀ اعمال خوبش در دنيا، و به اندازۀ نيكىهايى كه داشته است پاداش خواهد داد. به عبارت ديگر پروردگار عالَم به هر كس به اندازۀ لياقت و اقتضايى كه كسب كرده است، پاداش خواهد داد:
إنَّ اللهَ لا يُضيِعُ اَجْرَ الْمُحْسنينَ (2)خداوند پاداش نيكو كاران را تباه نمىكند.
در قرآن شريف و روايات اهل بيت (ع) از ميزان اعمال يعنى وسيلۀ سنجش اعمال انسانها در روز قيامت مكرّراً ياد شده است:
وَ نَضَعُ الْمَوازينَ الْقسْطَ لِيَومِ الْقِيامَة فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً (1)ما ترازوى عدل را در روز قيامت بر پا مىكنيم پس به هيچ كس كمترين ستمى نمىشود.
فَاَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ فَهُوَ فى عيِشَة راضِيَة وَ اَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ فَاُمُّهُ هاويَة (2)امّا كسى كه ترازوى اعمالش سنگين است در يك زندگى خشنود كنندهاى خواهد بود، امّا كسى كه ترازوهايش سبك است پناهگاهش دوزخ است.
معلوم است كه «ميزان» هر چيزى بايد مناسب با آن چيز باشد. «ميزان» براى سنجش امور مادّى، ترازوست، «ميزان» براى سنجش علوم، منطق و انديشه است و «ميزان» براى سنجش معنويّات هم فضائل است؛ بنابراين بايد ميزان در روز قيامت انبياء و اوصياء (ع) باشند كه فضائل مجسَّم در ميان آدميان هستند.
مراد از سبكى و سنگينى اعمال نيز بايد ايمان، خُلقيّات، نيّات، خلوص و تقواى افراد باشد، همانگونه كه در روايات متعدّد سبكى و سنگينى به همين مضمون تفسير شده است.
بنابراين، كسى كه به دستورات خداوند عمل نمىكند و به اندازۀ قدرت خويش به همنوعان خود كمك و رسيدگى نمىنمايد و در هوسهاى زودگذر
فرو مىرود و در حقيقت عملاً آخرت را فراموش و حتّى تكذيب مىكند، طبيعى است كه با انبياء و اوصياء (ع) تناسبى ندارد و اعمال وى در ترازوى روز قيامت، وزنى نخواهد داشت.
از قرآن شريف استفاده مىشود كه راه بهشت از جهنّم مىگذرد و همۀ مردم بايد آن راه را طى كنند، اگر بهشتى باشند از جهنّم مىگذرند و سپس به بهشت مىرسند و اگر جهنّمى باشند همانجا مىمانند و نمىتوانند از جهنّم خارج شوند:
وَ إنْ منْكُمْ الاّ وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضيّاً ثُمَّ نُنَجِّى الَّذينَ اتَّقَوا وَ نَذَرُ الظّالمينَ فيِها جثيّاً (1)و همه شما وارد جهنّم مىشويد، اين امرى است حتمى و قطعى بر پروردگارت، سپس آنها را كه تقوا پيشه كردند از آن رهايى مىبخشيم و ستمگران را كه به زانو در آمدهاند در آن رها مىسازيم.
و به همين جهت، صراط را «پل صراط»، ناميدهاند؛ گويى پلى است كه از روى جهنّم مىگذرد. و از آنجا كه آخرت، باطن همين دنياست، صراط آنجا نيز در حقيقت، باطن صراط دنياست و از اينرو صراط در قيامت در دنيا نيز وجود دارد و آن، همان «صراط مستقيم» است. قرآن كريم در آيات فراوانى صراط مستقيم را «اسلام» مىداند:
وَ أنَّ هذا صِرَاطِى مُسْتَقيِماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ (2)
اين راه مستقيم من است از آن پيروى كنيد و از راههاى پراكنده پيروى نكنيد كه شما را از راهحقّ دور مىسازد.
و معلوم است كه «صراط مستقيم» داراى دقّت و ظرافت بسيار است. با كوچكترين غفلتى، موجب انحراف انسان شده و غفلت از آن انحراف، به كفر و نفاق مىانجامد. بنابراين صراط در اين دنيا نيز مثل صراط در آخرت، دقيق و باريك و برنده و سوزنده است و از اين جهت، بايد براى گذشتن از آن، توجّه، تضرّع، تقوا، تخليه، تحليه، تجليه و لقاء و داشتن راهنما را شرط اساسى و رستگارى بدانيم.
از آنچه گفته شد، روشن مىشود كه هر كس كه در اين دنيا، صراط مستقيم را با صحّت و سلامت معنوى طى كند و بر آن راه درست، معتقد و مقيّد بماند، در روز رستاخيز نيز صراط در جهنّم را با صحّت و سلامت خواهد پيمود و از آنجا به بهشت الهى خواهد رسيد و هر كس در اين جهان فانى از صراط مستقيم، منحرف گردد، در سراى باقى هم بر صراط خواهد لغزيد و چون نمىتواند آن را طى كند، در جهنّم واقع خواهد شد. و البته طبيعى است كه نوع گذشتن از صراط در قيامت هم، وابسته به مراتب تقيّد انسانها به صراط در دنيا است. بعضى از آدميان، صراط در روز رستاخيز را با سرعت بسيار نظير سرعت برق يا سرعت لحظه طى مىكنند، چرا كه حساب افرادى كه خود را از قيد و بند نفس و اسارت معصيت رها كردهاند، آسان است و بعضى ديگر كه داراى گناهان و نافرمانىهايى هستند، اين مسير را افتان و خيزان مىروند، چرا كه صراط مستقيم در اين جهان را نيز افتان و خيزان پيمودهاند و بعضى ديگر كه هيچگونه تقيّدى به صراط مستقيم دنيا نداشتهاند، در روز قيامت هم، صراط در جهنّم را طى نخواهد كرد و از همانجا در جهنّم واقع خواهد شد.
اين فصل از جهاتى بهترين فصل از اين مباحث است. «توبه» يعنى بازگشت گناهكار و پشيمانى از قصور و تقصير؛ بازگشت از نفس امّاره و صفات رذيله به سوى رحمت خداى متعال، بازگشت از طاغوتها مخصوصاً از شيطان جنّى و انسى به سوى الله تباركَ و تعالى و بالاخره بازگشت از هوا و هوس و از هر وسوسهاى به سوى پروردگار مهربان. خداوند نيز وعده داده است چنين توبهاى را قبول كند، گرچه گناه گنهكار، بسيار باشد:
يَا عَبادِىَ الَّذيِنَ اَسْرَفُوا عَلَى اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَة الله إنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً (1)اى بندگان من كه بر خود اسراف كردهايد، از رحمت خداوند نااميد نشويد كه خدا همه گناهان را مىآمرزد.
بلكه خداوند رحمان وعده داده است گناه را، هر چند بزرگ باشد مانند قتل، شرك و زنا، بيامرزد و نامۀ سياه اعمال را محو كند:
وَ الَّذينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللهِ إلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِى حَرَّمَ اللهُ الاّ بالْحَقِّ وَ لايَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أثَاماً يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَومَ الْقِيامَة وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً إِلاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَاُولئكَ يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللهُ غَفُوراً رَحيِماً (2)و كسانى كه معبود ديگرى را با خداوند نمىخوانند و انسانى را كه خداوند خونش را حرام كرده جز به حقّ نمىكشند و زنا نمىكنند، و هر
كس چنين باشد مجازات سختى خواهد ديد، عذاب او در قيامت مضاعف مىگردد و هميشه با خوارى در آن خواهد ماند، مگر كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند كه خداوند گناهان آنان را به نيكىها تبديل مىكند و خداوند همواره آمرزنده و مهربان است.
در يك كلمه، خداى سبحان بندهاى را كه در پيشگاه الهى حالت تضرّع و سرافكندگى دارد، دوست مىدارد و در قرآن شريف علاوه بر اظهار محبّت به او، وى را مطهّر مىداند و چنين است كه پروردگار عالَم بهترين درجه را به او داده است:
إنَّ اللهَ يُحِبُّ التَّوّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرينَ (1)خداوند توبه كاران و پاكيزگان را دوست مىدارد.
پروردگار مهربان تأكيد مىكند كه اگر بندۀ گناهكار توبه را شكست ولى دوباره به سوى خدا بازگشت، خداوند متعال بار ديگر توبۀ او را قبول مىكند و به عبارت قرآن شريف اگر بندۀ عاصى، توّاب شد، خداى متعال نيز توّاب است:
إنَّ اللهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ (2)خداوند توبهپذير مهربان است.
توبه - كه از الطاف جليّه و بارز خداى متعال است و انسان گاه مىتواند به واسطۀ آن راه صد ساله را در يك لحظه طى كند - نه فقط امرى نَقلى (نقل شده از قرآن كريم و روايات) بلكه امرى عقلى است، و لذا آيات و روايات مربوط به آن ارشادى است نه تعبّدى؛ زيرا قاعدۀ لطف، قاعدۀ حكمت و قاعدۀ لزوم فيض
به ما مىگويد كه حكمت و لطف الهى اقتضا مىكند كه راهنماى انسان سالك باشد و بهترين منزلها در سير و سلوك همين منزل توبه است، چنانكه قاعدۀ لزوم فيض به ما مىگويد منع فيض از كسى كه زمينۀ گرفتن فيض را داشته باشد محال است و گناهكار به واسطۀ توبه بهترين زمينه را پيدا مىكند.
توجّه به اين نكته مهمّ است كه از نظر قرآن كريم بلكه از نظر عقل، توبه هيچ شرطى ندارد و به صرف پيدا شدن حالت درونى پشيمانى از گناه، توبه حاصل مىگردد، امّا بايد دانست كه لازمۀ پشيمانى، تصميم بر ترك گناه و عمل بر طبق دستورات الهى است؛ زيرا اگر كسى تصميم بر ترك گناه نداشت و يا بر اساس فرمان الهى عمل نكرد، در حقيقت از گناه پشيمان نشده است.
حال ممكن است سئوال شود كه پس چگونه در آيۀ 17 و 18 سورۀ نساء چهار شرط براى توبه ذكر شده است؟
إنَّمَا التَّوبَة عَلَى اللهِ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَة ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَريبٍ... وَ لَيْسَتِ التَّوبَة لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّى إذَا حَضَرَ اَحَدَهُمُ الْمَوتُ قَالَ إِنّى تُبْتُ الآنَ وَ لاَ الَّذينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ (1)توبه نزد خداوند، تنها براى كسانى است كه از روى نادانى مرتكب گناه مىشوند سپس به زودى توبه مىكنند... و توبه كسانى كه گناه مىكنند تا وقتى كه مرگ يكى از ايشان فرا مىرسد، مىگويد اكنون توبه كردم، پذيرفته نيست و (نيز توبه) كسانى كه در حال كفر مىميرند، پذيرفته نخواهد شد.
همانگونه كه در ظاهر اين دو آيۀ شريفه ملاحظه مىشود، چهار شرط براى توبه تعيين شده است:
1) نساء/ 18-17
گناه از روى جهالت و به خاطر نادانى باشد. (نه از روى علم و عمد)
توبه را تأخير نيندازد.
توبه قبل از ديدن مرگ باشد.
توبه بعد از مرگ نباشد.
پاسخ اين سئوال آن است كه: آنچه در ظاهر اين دو آيۀ شريفه ملاحظه مىشود، نيازمند توضيح و تفسير است و اين دو آيۀ شريفه نكات ديگرى را در بر دارد؛ زيرا ظاهر اين دو آيه علاوه بر اينكه خلاف عقل است، خلاف روايات اهل بيت (ع) و خلاف سيرۀ آنان در برخورد با گناهكاران نيز هست. نكات مهمّى كه در توضيح و تفسير اين دو آيۀ شريفه وجود دارد از اين قرار است:
الف) گاهى، گناه در اثر طغيان يكى از غرايز است و در نتيجه، تسلّط هوا و هوس و طغيان غريزه يا صفت رذيله موجب مىشود كه انسان «معرفت» خود را تقريباً از دست بدهد. قرآن شريف اين حالت را «جهالت» ناميده است و معلوم است كه توبه از اين نوع گناه پذيرفته است، امّا اگر ارتكاب گناه در اثر عناد و لجاج و از روى طغيانگرى و انكار و دشمنى با حقّ و حقيقت باشد، طبيعى است كه چنين گناهى، زمينه ساز عدم آمرزش الهى مىشود، گناهى كه از روى لجاجت و دشمنى با حقّ انجام مىپذيرد، حكايت از كفر مىكند و انسان موفّق به توبه از اينگونه گناهان نمىشود؛ زيرا حالت عناد و لجاج مانع از آن است كه از كردۀ خود پشيمان شود. بنابراين، اينكه قرآن شريف «جهالت» را در توبه، شرط فرموده است، حكايت از يك نكتۀ اخلاقى دارد و آن عبارت است از اينكه اگر گناه و نافرمانى از سر عناد و لجاج صورت گرفت، توبه از آن ممكن نيست و در حقيقت چنين گناهكارى از روى علم و آگاهى به سوى جهنّم حركت مىكند.
ب) گاهى، حالت تلاطم و پشيمانى از گناه در درون انسان هست و به مجرّد ارتكاب گناه، همين حالت او را وادار به توبه مىكند، امّا گاهى اين حالت وجود ندارد، بلكه «تَسويف» در توبه يعنى به آينده واگذار كردن و بى اعتنايى به گناه و فراموشى آن، جاى پشيمانى را مىگيرد. در چنين وضعى معلوم است كه اين انسان، خود را گناهكار نمىداند تا توبه كند. پس اينكه قرآن شريف «فوريّت» و «عدم تأخير» را در توبه، شرط دانسته است، باز هم حاوى يك نكته اخلاقى است و آن اينكه بى اعتنايى به گناه موجب عادت انسان به گناه مىشود و در اثر عادت، اُبّهت گناه از دل مىرود و در نتيجه گناه از ضمير آگاه انسان به ضمير ناآگاه وى منتقل شده و موجب مىگردد تا انسان خود را، گناهكار نداند و در اين صورت طبيعى است كه توبه هم نمىكند.
ج) گاه انسان پس از ارتكاب گناه به دليل برخوردار بودن از ايمان، پشيمان مىشود و از روى ايمان به خداوند و دستورات او، خجالت زده شده و از خداى متعال عذر خواهى مىكند ولى گاه پشيمان مىشود، امّا نه در اثر ايمان، بلكه به دليل كيفرى كه در مقابل خود مىبيند، نظير مجرمى كه چوبۀ دار را در مقابل خود مىبيند و از كردۀ خود پشيمان مىشود، امّا ندامت او از سر ترس از كيفر است و نه به دليل آنكه عمل خود را زشت و ناپسند مىداند و به تعبير قرآن شريف چنين كسى اگر رها شود، باز همان است كه قبلاً بود:
قَالَ رَبِّ ارْجعُون لَعَلّى اَعْمَلُ صَالِحاً فيِمَا تَرَكْتُ كَلاّ إِنَّها كَلمَة هُوَ قائلُها (1)مىگويد پروردگارا مرا بازگردان، شايد در آنچه ترك كردم عمل صالحى انجام دهم، چنين نيست.
1) مؤمنون/ 100-99
و توبه هنگام مرگ غالباً از قسم دوّم است، بنابراين اگر قرآن شريف در توبه، شرط فرموده است كه قبل از مرگ باشد و نه به هنگام ديدن مرگ، مثل دو شرط پيشين، حاكى از يك نكته اخلاقى است و آن اينكه غالباً پشيمانى در هنگام فرا رسيدن مرگ، توبه از روى ايمان نيست بلكه به دليل ترس و اضطراب و ناراحتى از كيفر گناه است و اگر آن كيفر، در كار نبود، آن شخص هم از كردۀ خود پشيمان نبود.
د) و امّا آنچه گفته شده كه آيات شريفۀ 17 و 18 سورۀ نساء، در توبه شرط كرده است كه بعد از مرگ نباشد، در اين خصوص نيز بايد بگوييم كه چنانكه قبلاً در بحث «خلود در آتش» نيز آورديم، كافران و مشركان زمينه براى عفو و مغفرت و شفاعت و نجات ندارند:
إِنَّ اللهَ لايَغْفرُ اَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفرُ مادُونَ ذلكَ لِمَنْ يَشاءُ (1)خدا، اين را كه به او شرك ورزيده شود نمىبخشد و غير از آن را براى هر كه بخواهد، مىبخشد.
بنابراين در روز قيامت گرچه عفو و مغفرت و شفاعت زمينهساز براى نجات است، ولى براى مؤمن نه براى كافر؛ زيرا كافر زمينهاى براى نجات ندارد:
إنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ الله حَصَبُ جَهَنَّمَ (2)در حقيقت شما و آنچه غير خدا مىپرستيد، هيزم جهنّم خواهيد بود.
از آنچه در اين فصل گفته شد معلوم مىشود كه توبه - كه همان تلاطم درونى است - هيچ شرطى ندارد و اگر در قرآن كريم و بعضى روايات از
«تصميم بر ترك» و «استغفار» و يا «اصلاح نفس» سخن به ميان آمده است، لازمۀ همان تلاطم درونى و پشيمانى از گناه است و معنى ندارد كسى به راستى از گناه پشيمان باشد، امّا تصميم بر ترك نداشته باشد و استغفار نكند و به اصلاح نفس خويش نپردازد.
فصل اوّل: نماز(1)
يكى از مهمترين احكام عملى اسلام نماز است و بعد از اصول دين، از بارزترين نشانههاى مسلمانى به شمار مىرود. اين نكته از آيات قرآن كريم به روشنى برداشت مىشود. خداوند در سورۀ بقره مىفرمايد:
ألَّذّيِنَ يُؤْمِنونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيِمُونَ الصَّلوة (2)آنانكه به غيب ايمان دارند و نماز را به پا مىدارند.
اين آيۀ شريفه در بيان ويژگىهاى انسان مؤمن و با تقوا تأكيد مىكند كه آنها به عالم غيب و اصول دين ايمان دارند و نماز را زنده نگه مىدارند. زنده نگه داشتن نماز در قرآن كريم به اقامۀ نماز تعبير شده است. قرآن شريف نمىفرمايد «نماز بخوانيد» بلكه مىفرمايد: «أقِيمُوا الصَّلَوة»(3)يعنى نماز را بهپا داريد. بهپا داشتن نماز به معناى صرفاً خواندن آن نيست، بلكه به معناى زنده نگهداشتن روح و هدف نماز در زندگى فردى و اجتماعى است.
نماز از همۀ عبادتها برتر شمرده مىشود و از پيامبر (ص) و ائمۀ اطهار (ع) در اهميّت آن احاديث فراوانى نقل شده است. امام صادق (ع) مىفرمايند:
«مَا أعلَمُ شَيئاً بَعدَ المَعرِفَة افضَل مِن هَذِه الصَّلَوة»(1)
بعد از معرفت خداوند عبادتى را بالاتر از نماز نمىشناسم.
از نظر قرآن و روايات، مسلمانى كه نماز نخواند، روز قيامت با غير مسلمانان محشور مىشود و در صف كافران قرار مىگيرد. از اينرو سفارش شده است كه با ترك كنندۀ نماز معاشرت نكنيد.
مرحوم كلينى (قدسسره) در كتاب كافى از عبيد بن زراره روايت مىكند كه گفت: «به خدمت امام صادق (ع) شرفياب شدم و عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! گناهان كبيره را براى من بيان كنيد.» امام (ع) فرمودند: «گناهان كبيره هفت تاست: كفر ورزيدن به خداوند، كشتن انسانهاى بىگناه، عاقّ والدين؛ يعنى موجبات ناخشنودى پدر و مادر را فراهم كردن، رباخوارى، مال يتيم را به ناحق خوردن، از جبهۀ جنگ فرار كردن، به خصوص اگر موجب تضعيف جبهه شود و تعرّب بعد از هجرت؛ يعنى بازگشت به آيين پيشين بعد از تشرّف به اسلام.» زراره مىگويد: بعد از اتمام سخنان امام صادق (ع) با تعجب پرسيدم: «اى فرزند رسول خدا! خوردن مال يتيم گناهش بيشتر است يا ترك نماز؟» حضرت فرمودند: «ترك نماز گناهش بيشتر است. نخستين گناه كفر ورزيدن به خداوند است كه شامل ترك كنندۀ نماز نيز مىشود، زيرا كسى كه نماز را ترك كند از كافران است.»(2)
از رسول خدا (ص) نقل شده است كه فرمودند: نماز ستون دين است. پس هر كس نماز را از روى عمد ترك كند، پايههاى دين خود را ويران ساخته است و آن كس كه نماز را در وقت آن بهجا نياورد، داخل «ويل» مىشود كه سرزمينى در جهنم است؛ چنانكه خداى تعالى در قرآن كريم(1)فرمود: «ويل للمصلّين، الّذين هم عن صلاتهم ساهون.»(2)و نيز قرآن شريف مىفرمايد:
فِى جَنّاتٍيَتَسائَلونَ، عَنِ المُجرِميِنَ مَا سَلَكَكُم فِى سَقَرَ، قَالُوا لَم نَكُ مِنَ المُصَلّيِنَ وَ لَم نَكُ نُطعِمُ المِسكِينَ وَ كُنَّا نَخوضُ مَعَ الخَائِضِينَ (3)روز قيامت بهشتيان از گناهكاران سؤال مىكنند چه چيز شما را به جهنم كشانيد؟ پاسخ مىدهند: ما از نماز گزاران نبوديم و به درويشان طعام نمىداديم و با آنان كه سخن باطل مىگفتند همآواز مىشديم.
قرآن كريم در ادامۀ اين آيات مىفرمايد:
فَمَا تَنفَعُهُم شَفَاعَة الشّافِعيِنَ (4)شفاعت شفاعتكنندگان سودشان نبخشد.
امام صادق (ع) هنگام وفات، همۀ خويشان و اطرافيان خود را فراخواندند، به طورىكه همه تصوركردند امام (ع) وصيت جديدى دارند.
پس از آنكه خويشان و بستگان حضرت صادق (ع) به بالين ايشان حاضر شدند، حضرت فرمودند:
«انَّ شَفاعَتَنَا لاتَنَالُ مُستَخِفّاً بِالصَّلَوة»(1)
به شفاعت ما اهلبيت نمىرسد، كسى كه نماز را سبك بشمارد.
مصداق سبك شمردن نماز اين است كه انسان نماز را اوّل وقت و به جماعت بهجا نياورد، نماز را فداى خواستههاى خود كند. نماز را در حاشيۀ زندگى خود قرار دهد و زمانى كه به گمان خود به كار مهمى اشتغال دارد، نماز را ترك كند.
كسى كه نماز را سبك بشمارد، مورد لطف پروردگار قرار نمىگيرد، به شفاعت اهلبيت نمىرسد، دعاى او مستجاب نمىشود و در عالم برزخ و روز قيامت گرفتار مىشود. پيامبراكرم (ص) مىفرمايند:
«لَيسَ مِنّى مَن استَخَفَّ بِالصَّلَوة، لاَيَرِدُ عَلَىّ الحَوضَ، لاَ وَ اللهِ»(2)
از من نيست كسى كه نماز را سبك بشمارد، چنين كسى در كنار حوض كوثر بر من وارد نمىشود، نه به خدا سوگند وارد نمىشود.
دربارۀ فضيلت خواندن نماز اوّل وقت، آيات و روايات فراوانى وارد شده است. قرآن كريم در وصف مؤمنان مىفرمايد:
وَ الَّذِينَ هُم عَلَى صَلَوَاتِهِميُحَافِظُونَ (3)و آنانكه [اوقات] نمازهاى خود را حفظ مىكنند.
بنابراين، يكى از ويژگىهاى مؤمنان اين است كه نمازهاى خود را در اوّل وقت بهپا مىدارند و در اين مورد به شدت مراقب هستند. امام صادق (ع) در فضيلت نماز اوّل وقت مىفرمايند:
«إنَّ فَضلَ الوَقتِ الاَوَّلِ عَلَى الاَخِيرِ كَفَضلِ الآخِرَة عَلَى الدُّنيَا»(1)
برترى اوّل وقت نسبت به آخر وقت، مانند برترى آخرت نسبت به دنياست.
يكى از راويان حديث به نام قزار نقل مىكند: «روزى امام رضا (ع) به استقبال يكى از علويان از شهر خارج شدند. هنگام نماز فرا رسيد. آن حضرت به كنار صخرهاى آمدند و فرمودند: قزار اذان بگو! عرض كردم: منتظر بمانيم تا دوستانمان به ما ملحق شوند. حضرت فرمودند: خداوند تو را بيامرزد. هرگز نماز را بدون علت از اوّل وقت تأخير مينداز. بر تو باد كه همواره نماز را اوّل وقت بخوانى! پس اذان گفتم و نماز خوانديم.»(2)حضرت امام صادق (ع) فرمودند: «كسى كه نمازهاى واجب را اوّل وقت به جا آورد و شرايط آنها را به درستى مراعات كند، فرشتگان نماز وى را به سوى آسمان بالا مىبرند، در حالىكه سفيد و پاكيزه است. آن نماز به صاحب خود مىگويد: خداوند تو را حفظ كند، چنانكه مرا حفظ كردى. مسلمانى كه بدون علّت نمازها را بعد از وقت آنها بهجا آورد و حدود آنها را رعايت نمىكند، نماز او در حالىكه سياه و تاريك است، به سوى او برمىگردد و فرياد مىزند، خداوند تو را ضايع كند، همانطور كه مرا ضايع كردى.»(3)
آنچه از آيات و روايات برداشت مىشود اين است كه نماز در مقايسه با ساير عبادتها از اهميّت بيشترى برخوردار است.
امام صادق (ع) فرمودند:
«أوّل مَايُحاسِبُ بِهِ العِبد عَنِ الصَّلوة فَإذَا قُبِلَت مِنهُ قُبِلَ سَائِر عَمَلِهِ وَ إذَا رُدَّت عَلَيهِ رُدَّ سَائِر عَمَلِهِ»(1)
اوّلين امرى كه به واسطهى آن بنده بازخواست مىشود، نماز است. چنانچه از او پذيرفته شود، ساير اعمال او نيز پذيرفته مىشود و اگر قبول نشود، ساير اعمال او نيز رد مىشود.
در جوامع اسلامى، عدهاى از مردم ناآگاه برخى از امور مستحبّى و گاه بعضى سنتهاى معمولى جامعه را بر اقامۀ نماز مقدم مى شمارند. يكى از مستحبّات مورد توجّه در جامعۀ ما سفر به اماكن مقدس است. نزد برخى از مردم زيارت مكانهاى متبرك از بهجا آوردن نماز مهمتر است و حتى در ميان راه اين سفرهاى مقدس، از گزاردن به موقع نماز غفلت مىورزند. اين افراد گاهى امر واجبى را فداى امر مستحبّى مىكنند و غافل از آنند كه نماز همواره بر انسان واجب است و هيچ امر ديگرى نمىتواند جايگزين آن شود. بنابر نظر فقهاى عظام، اگر كسى بداند در راه زيارت مكانهاى مقدس، از بهجا آوردن دو ركعت نماز واجب باز مىماند، رفتن به آن زيارت براى او حرام مىشود.
گاهى مشاهده مىشود كه در ايام سوگوارى امام حسين (ع) عدهاى از محبّان آن حضرت، مراسم سينهزنى و نوحهخوانى را به اقامۀ نماز در اوّل وقت ترجيح مىدهند، در حالىكه امام حسين (ع) و ياران ايشان براى زنده نگهداشتن نماز و تعظيم شعائر اسلام به شهادت رسيدند. شايسته است كه شيعيان ائمۀ هدى، توجه به اداى فريضۀ نماز را از پيشوايان بزرگ خود بياموزند.
1) من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 208
يكى از بزرگان مورد اعتماد، اين حكايت را از يك كتاب روايى نقل مىكرد، اينجانب روايت را شخصاً نديدم، ولى به اعتماد آن شخص بازگو مىكنم:
«شخصى براى سفر تجارتى خدمت امام صادق (ع) رسيد و از ايشان طلب استخاره كرد. امام (ع) جواب استخاره را بهگونهاى فرمودند كه از آن برداشت مىشد كه رفتن به آن سفر مطلوب نيست. آن شخص بدون اعتنا به استخاره به سفر رفت. از قضا در آن سفر سود فراوانى به دست آورد. او با شگفتى فراوان به خدمت امام صادق (ع) رسيد و گفت: اى فرزند رسول خدا! من براى سفر تجارى نزد شما استخاره كردم و بد آمد، ولى بدون توجّه به استخاره به مسافرت رفتم و در اين سفر سود سرشارى نصيب من شد. امام (ع) فرمودند: به خاطر دارى كه در فلان منزل خسته بودى؟ نماز را اوّل وقت نخواندى، به بعد موكول كردى، خوابت برد و صبح ديدى كه نمازت قضا شده است و اين كار را از روى عمد هم انجام ندادى؟ آن شخص جواب داد: آرى به خاطر دارم! امام صادق (ع) فرمودند: اگر خداوند تمام دنيا را هم به تو بدهد، خسارت ناشى از فوت آن نماز جبران نمىشود.»
آداب نماز بر دو قسم است: آداب ظاهرى و آداب باطنى.
آداب ظاهرى آن است كه نمازگزار بايد آن را در ظاهر رعايت كند. از جمله اين كه نمازگزار بدن خود را در حالت سكون و آرامش قرار دهد، به اطراف خود نگاه نكند و نگاه خود را از محل سجده برندارد و هيچ حركتى غير از اعمال نماز انجام ندهد. در حالت كسالت و خوابآلودگى و در حال سنگينى
نماز نخواند و هيچيك از مكروهات نماز را بهجا نياورد. نمازگزار بايد خود را در پيشگاه خداوند متعال احساس كند.
قرآن شريف در آيات مختلف به آداب نماز اشاره مىكند و از مؤمنين خواسته است كه نماز با ترتيل باشد؛ يعنى كلمات آن شمرده ادا شود، ركوع و سجود آن به طور كامل انجام شود، بعد از ركوع و بين دو سجده بدن آرام گيرد و مستحبّات نماز بهجا آورده شود.
مُلاّمحسن فيض كاشانى (قدسسره) در كتاب شريف «المحجةالبيضاء» با ذكر مثالى زيبا نقش اجزاى مختلف نماز را تبيين كرده است، وى مىگويد: «كمال انسان وابسته به دو چيز است: موجوديّت باطنى و اعضاى ظاهرى؛ موجوديّت باطنى انسان همان حيات و روح او و ظاهر جسمانى آدمى، اعضا و اندامهاى اوست. بعضى از اندامهاى آدمى مانند قلب، كبد و مغز داراى چنان اهميّتى هستند كه با از بين رفتن آن، حيات انسان از بين مىرود. بعضى از اندامها نظير چشم، دست، پا و زبان در موقعيتى هستند كه با نبود آنها، حيات آدمى از دست نمىرود، ولى مقاصد حيات مخدوش مىگردد. بعضى از اندامها چنانند كه با از دست رفتن آنها، نه حيات انسان و نه مقاصد آن، هيچيك آسيبى نمىبينند، اما به زيبايى انسان لطمه وارد مىشود. اين اندامها نظير ابرو، ريش و سفيدى پوست است. برخى ديگر از اندامها چنانند كه از دست رفتن آنها به اصل جمال آدمى لطمهاى وارد نمىكند، اما از كمال آن مىكاهد، مانند كمانى بودن ابرو، سياهى موى سر و صورت و سرخبودن گونههاى صورت.
همينگونه است صورت عبادتهايى كه شرع مقدس براى ما معين كرده است. روح و حيات باطنى نماز، خشوع، نيّت، حضور قلب و اخلاص است. ركوع، سجود و قيام آن به منزلۀ قلب، كبد و مغز مىباشد كه اگر از دست برود،
نماز از دست مىرود. قرائت و اذكار نماز در حكم دست، پا، چشم و زبان است كه با وارد شدن خدشه به آنها نماز حيات خود را از دست نمىدهد، اما بعضى از مقاصد آن مخدوش مىشود. مستحبّات نماز به مثابه زيبايىهاى مو، پوست و صورت است كه وجود آنها موجب جمال و زيبايى مىشود. رعايت لطايف آداب در اين مستحبّات، به منزلۀ كمانى بودن ابرو و تناسب اندام است كه موجب كمال زيبايى است.»(1)نماز براى بنده به مثابۀ هديهاى است كه به وسيلۀ آن به پيشگاه ربالارباب تقرّب مىجويد، همانطور كه مردمان با تقديم هدايا نزد بزرگان تقرّب مىجويند. اين هديه به خداوند عرضه مىشود و روز قيامت به نمازگزار برمىگردد. بنابراين، تو در زيباسازى يا زشت و ناقص كردن نماز اختيار دارى، اگر آن را زيبا و نيكو ساختى، خير و خوبى آن به تو باز مىگردد و اگر آن را زشت نمودى، بدى آن به خودت برمىگردد.
آداب باطنى نماز، داشتن خضوع و خشوع در نماز است. خضوع يعنى رعايت ادب در پيشگاه پروردگار و خشوع يعنى توجه قلبى به خداوند در هنگام نماز و فروتنى باطنى در هنگام راز و نياز با او. خشوع بدين معنى است كه انسان در هنگام اداى نماز حضور قلب داشته باشد و به امور دنيوى فكر نكند. خشوع قلب موجب خشوع اعضا و جوارح مىشود.
پيامبر اكرم (ص) يكى از مسلمانان را در حال نماز ديد كه با ريش خود بازى مىكند، آنگاه فرمودند: اگر قلب اين شخص خاشع بود، اعضاى او نيز خاشع بودند.
1) المحجة البيضاء، صص 365-264
وقتى مسلمان بداند كه رستگارى وى در گرو رعايت آداب باطنى و داشتن خشوع در نماز است، مىكوشد تا هنگام اداى نماز مراتب خضوع و خشوع را رعايت كند؛ بدين معنى كه در هنگام خواندن حمد و سوره، تمام توجّه خود را متوجّه معبودى مىكند كه در حال راز و نياز با اوست و هنگام ركوع و سجود خداى متعال را براستى تنزيه و تسبيح مىكند.
امام صادق (ع) فرمودند: «هنگامى كه رو به قبله نمودى، دنيا و آنچه در آن است را به فراموشى بسپار و مردم و امور مربوط به آنها را از ياد ببر، قلبت را از آنچه به خود مشغول مىسازد، خالى كن؛ عظمت خداوند را به ديدۀ باطن بنگر و روزى را بهيادآور كه هركس در برابر پروردگار خود مىايستد و آنچه را انجام داده است، ظاهر مىكند و به سوى مولاى راستين خود باز مىگردد، ايستادن در چنان روزى بر گامهاى ترس و اميد استوار است.
پس هنگامى كه تكبير گفتى، آسمانها و زمين و آنچه را ميان آنهاست در برابر عظمت پروردگار كوچك و حقير شمار! پس آن گاه خداى تعالى بر قلب بندۀ خود آگاه مىشود، در حالىكه بنده با لفظ خدا را بزرگ مىشمارد، اما در قلبش از حقيقت تكبير رويگردان است، خداوند مىفرمايد: اى دروغگو! آيا مرا فريب مىدهى؟ به عزّت و جلالم سوگند كه تو را از شيرينى يادم محروم مىسازم و از مقام قرب و لذّت مناجاتم دور مىكنم.
بدانكه او (خداوند) به تعظيم و كرنش تو محتاج نيست و از عبادت و دعاى تو بىنياز است و دعاى تو وسيلهاى است كه از فضل و رحمت او به تو رسيده تا به واسطۀ آن، از عقوبت او دور شوى و به رحمت و بخشش او نايل گردى.»(1)
1) بحارالانوار، ج 84، ص 230
دربارۀ نماز جماعت آيات و روايات فراوانى وارد شده است. بنابر نظر مفسران قرآن، آياتى كه در آنها امر به اقامۀ نماز شده است، اشاره به نماز جماعت دارند، زيرا اقامۀ صلوۀ به معناى زنده نگهداشتن نماز و برپاداشتن آن در اجتماع مسلمان است و در برخى از آيات، شواهد روشنترى در اين زمينه وجود دارد. به عنوان نمونه در سورۀ بقره مىفرمايد:
وَ أقيِمُوا الصَّلَوة وَ آتُوا الزَّكَوة وَ اركَعُوا مَعَ الرَّاكِعيِنَ (1)و نماز را بر پا داريد و زكات بدهيد و با ركوع كنندگان ركوع كنيد.
شخصى كه نماز را به صورت فُرادا و با حضور قلب بهجا مىآورد و مستحبّات و تعقيبات نماز را نيز انجام مىدهد، مىتوان گفت نماز خوانده، ولى آن را اقامه نكرده است و در فرهنگ قرآنى چنين نمازى كامل نيست؛ نماز بايد در مسجد، در ميان مردم و با جماعت خوانده شود. نماز بايد در اجتماع مسلمانان زنده و پويا باشد. نماز جماعت يك شعار است و اين شعار بايد زنده نگه داشته شود.
همچنين در باب نماز جماعت و اهميّت آن، احاديث فراوانى از پيامبر اسلام (ص) و ائمۀ اطهار (ع) نقل شده است. مضمون احاديث اين است كه اگر شخصى بدون دليل نماز جماعت را ترك كرد، با او همنشينى، معاشرت و داد و ستد نكنيد و با او پيوند ازدواج نيز برقرار ننماييد. و در مقابل، كسانى كه به نماز و نماز جماعت اهميّت مىدهند و آن را برپا مىدارند را داراى مقام و منزلت بالايى دانسته و گرامى داشته است.
1) بقره/ 43
پيامبراكرم (ص) دربارۀ نماز جماعت مىفرمايند:
«مَن صَلَّى الصَّلوَاة الخَمسَ جَمَاعَة فَظَنّوا بِهِ كُلَّ خَيرٍ»(1)
كسى كه نمازهاى پنجگانه را به جماعت بگزارد، هر خير و نيكى را به او گمان ببريد.
امام صادق (ع) فرمودند: «مسلمانى كه نمازهاى صبح و عشا را به جماعت بخواند، در پناه خداوند عزوجل است؛ كسى كه به چنين شخصى ستم روا دارد، به خدا ستم كرده است و كسى كه او را كوچك شمارد، خدا را كوچك شمرده است. هنگامى كه باران مىبارد يا سرماى شديدى وجود داشته باشد، در آن صورت براى مرد جايز است كه در خانهاش نماز بخواند و در مسجد حاضر نشود. چنانكه پيامبراكرم (ص) فرمودند: «هرگاه بر اثر باران كفشها تر شود، نماز را در خانه بهجا آوريد.»(2)مؤمنان نبايد به خواندن نماز فُرادا اكتفا كنند. آن چيزى كه مورد تأكيد اسلام است، زنده نگهداشتن نماز است.
در جامعۀ اسلامى، هنگامى كه مؤذن اذان مىگويد، بايد همۀ كارها تعطيل شود، همۀ مردم به مسجد روى آورند و در نماز جماعت شركت كنند. همه با هم تكبير بگويند و با هم ركوع و سجود را انجام دهند. اين يك وظيفۀ مهم براى مسلمانان است.
در روايات آمده است از جمله چيزهايى كه در دنيا و آخرت نفرين مىكند، مسجدى است كه مردم در آن نماز برپا ندارند.
پيامبراكرم (ص) فرمودند:
«إذَا رَاَيتُمُ الرَّجُلَ يَعتَادُ المَساجِد فَاشهَدوا لَهُ بِالاِيمانِ»(1)
وقتى ديديد مردى به حضور در مسجد مداومت دارد، به ايمان او شهادت دهيد.
در روايتى نقل شده است: «چون قيامت برپا مىشود، قومى محشور مىشوند كه صورتهاى آنها مانند ستاره مىدرخشد. ملائكه ازآنها مىپرسند، اعمال شما چه بوده است؟ آنها پاسخ مىدهند: ما با شنيدن اذان براى گرفتن وضو حركت مىكرديم و به كار ديگرى مشغول نمىشديم. بعد دستهاى ديگر محشور مىشوند كه چهرههاى آنان مانند ماه درخشان است. از آنها نيز همان سؤال مىشود، جواب مى دهند: ما قبل از اذان وضو مىگرفتيم و براى اداى نماز آماده مى شديم. سپس طايفۀ ديگرى محشور مىشوند كه چهرههاى آنان همچون خورشيد مىدرخشد؛ آنان در پاسخ فرشتگان مىگويند: ما قبل از اذان وارد مسجد مىشديم و اذان را در مسجد مىشنيديم.»(2)در اغلب كشورهاى اسلامى، هنگام اذان، مسلمانان به سوى مساجد مىشتابند و نماز را اوّل وقت و به جماعت برگزار مىكنند. كسانى كه به شهرهاى مكّه و مدينه مشرف شدهاند، حركت زيبا و شورانگيز مردم و روانه شدن آنها را، يك ساعت قبل از اذان صبح، به سوى مسجدالحرام و مسجدالنّبى (ص) مشاهده كردهاند. اين جمعيت انبوه در آن مساجد شريف با شكوه فراوانى نماز جماعت برگزار مىكنند كه به راستى براى مسلمانان مايۀ افتخار و براى پيامبراكرم (ص) زينت و مايۀ شادمانى است.
مرحوم شيخ صدوق (قدسسره) در روايتى براى فردى كه نماز را اوّل وقت و به جماعت نخواند، هجده عقوبت ذكر مىكند. از جملۀ آنها اين است كه مالش بىبركت مىشود، عمر و زندگى او بىخير و بركت مىشود، عاقبت به خير نمىشود. لحظۀ مرگ و عالم برزخ براى او سخت مىشود و روز قيامت حسابرسى از او بادقّت و سختگيرى صورت مىگيرد.
شايان ذكر است كه شركت در نماز جماعت مستحبّ است، ولى اگر يك عنوان ثانوى بر آن مترتب شد، در آن صورت آن امر مستحبّ، واجب مىشود. عنوان ثانوى در اين زمينه آن است كه هرگاه مسلمانها نتوانند نماز را زنده نگهدارند و مساجد در هنگام برگزارى نماز جماعت خالى باشد، در آن صورت نماز جماعت بر همگان واجب مىشود. علاّمه مجلسى (قدسسره) از پيامبراكرم (ص) نقل كرده است كه فرمودند:
«سَلِّمُوا اليَهود وَ النَّصَارى وَ لاَ تُسَلِّمُوا عَلَى يَهود اُمَّتِى. قِيلَ يَا رَسُول الله وَ مَن يَهود امَّتكَ؟ قَالَ الذِّينَ يَستَمِعُونَ الاذانَ وَ الاِقامَة وَ لَميَحضَروا الجَماعَة»
بهيهوديان و نصرانىها سلام كنيد، ولى به يهود امّت من سلام نكنيد. سؤال شد، اى رسول خدا! يهود امّت تو كيست؟ پيامبر (ص) فرمودند: كسانىكه اذان و اقامه را مىشنوند و در نماز جماعت شركت نمىكنند.
شايد حكمت آنكه پيامبراكرم (ص) از رويگردانان نماز جماعت به يهود امّت خود تعبير فرمودهاند، اين باشد كه عدم شركت در نماز جماعت، به وحدت و اجتماع مسلمانان آسيب مىرساند و جامعۀ اسلامى را دچار تفرقه مىكند. يهوديان در طول تاريخ اسلام از روى آگاهى و غرضورزى به اسلام و وحدت امّت اسلامى زيان رساندهاند و مسلمانان بىاعتنا به جماعت، ناخودآگاه به اسلام
صدمه مىزنند. در اين صورت، نتيجۀ عمل اينگونه مسلمانان شكستن شكوه مسجد و جماعت است.
علاّمۀ مجلسى (قدسسره) در بحارالانوار از رسول اكرم (ص) نقل كرده است كه فرمودند:
«سَيَأتِى زَمانٌ عَلَى النّاسِ يَفِرّونَ مِنَ العُلَماء كَمَايَفِرُّ الغَنَمُ مِنَ الذِّئبِ. ابتَلاهُمُ الله بِثَلاثَة اَشياء: الاوَّليَرفَعُ البَرَكَة مِن اَموَالِهِم، وَ الثّانِى سَلَّطَ اللهُ عَلَيهِم سُلطَانًا جَائِراً وَ الثّالِثيَخرُجُونَ مِنَ الدُّنيَا بِلا ايِمَان»(1)
زمانى فرا مىرسد كه مردم از علما مىگريزند، همانگونه كه گوسفندان از گرگ فرار مىكنند، در آن شرايط، خداوند آنان را به سه مصيبت گرفتار مىكند: اوّل آنكه بركت را از اموالشان برمىدارد. دوّم آنكه سلطان ستمگرى را بر آنان حاكم مىكند و سوم آنكه در هنگام مرگ آنان را بىايمان از دنيا مىبرد.
مسلماً نتيجۀ دورى از علما و ائمۀ جماعت، اين خواهد بود كه اشخاص بىرحم، جاهل و زورگو بر ملت مسلمان مسلّط مىشوند و بركت از اموال ملت برداشته مىشود و در پايان عمر نيز بىايمان از دنيا مىروند.
نماز صحيح، نمازى است كه مقدمات و مقارنات آن مطابق دستورهاى اسلام انجام شود؛ كلمات آن درست ادا شود و قيام، قعود، ركوع و سجود آن به درستى انجام شود. در مقابل اين نماز، نماز باطل قرار دارد و آن نمازى است كه نمازگزار عبارتهاى آن را به طور صحيح ادا نمىكند؛ حمد و سوره را
1) بحارالانوار، ج 22، ص 454
اشتباه مىخواند، ركوع و سجود را درست انجام نمىدهد، نماز را تند مىخواند و كلمات آن را شمرده و درست ادا نمىكند. چنين نمازى صاحب خود را نفرين مىكند و شخصى كه مورد نفرين نماز قرار گيرد، از رحمت خداوند دور مىشود و رسول اكرم (ص) و امامان معصوم (ع) روز قيامت او را شفاعت نمىكنند. از پيامبراكرم (ص) نقل شده است كه فرمودند: «شخصى كه نماز را سريع مىخواند و ركوع و سجود آن را ناقص انجام مىدهد، مانند مرغى است كه از زمين دانه بر مىچيند.»
نماز صحيح سه قسم دارد:
1 - نمازى كه موجب رفع تكليف مىشود؛ يعنى نمازگزار آن را از نظر شرعى صحيح مىخواند و كليه شرايط صحت را دارا مىباشد، اما آداب ظاهرى و باطنى نماز رعايت نمىشود؛ به عبارت ديگر، نمازگزار هنگام خواندن نماز به كارهاى خود فكر مىكند، يا با دستها و موهاى خود بازى مىكند؛ چنين نمازى موجب رفع تكليف مىشود، اما داراى تأثير تربيتى و معنوى نيست و نزد خداوند ارزشى ندارد و نمىتواند عامل صعود انسان به معراج شود. «الصلوة معراج المؤمن»
2 - نمازى كه خضوع ظاهرى در آن رعات مىشود و نمازگزار علاوه بر آنكه نماز را صحيح مىخواند، كلمات را شمرده ادا مىكند و ركوع و سجود آن را به طور كامل انجام مىدهد، آداب ظاهرى نماز را نيز مراعات مىكند؛ يعنى اذان و اقامه مىگويد، نماز را با رعايت ترتيل مىخواند و مستحبّات آن را نيز انجام مىدهد، اما در نماز حضور قلب و خشوع ندارد. با تمام وجود به خداوند توجّه ندارد و افكارش متوجّه امور دنياست. از پيامبراكرم (ص) نقل شده است كه فرمودند:
«مَن صَلَّى رَكعَتَين لَميحدَث فيِهما نَفسه بِشَىءٍ مِنَ الدُّنيَا غَفَرَ لَهُ مَا تَقدَّمَ مِن ذَنبِهِ»(1)
كسى كه دو ركعت نماز بگزارد و در آن دو ركعت در انديشهى امرى از امور دنيا نباشد، تمام گناهان گذشتهى او بخشيده مىشود.
مرحوم شيخ حرّ عاملى (قدسسره) روايتى را در وسائل الشيعه نقل مىكند و مىگويد: حَمّاد كه يكى از راويان جليلالقدر، مورد اعتماد و از اصحاب اجماع است - يعنى روايتهايش را تمام اصحاب قبول دارند - مىگويد: روزى خدمت امام صادق (ع) شرفياب شدم. امام (ع) فرمودند: حمّاد! آيا نماز خواندن مىدانى! گفتم: بلى اى فرزند رسول خدا! حضرت فرمودند: برخيز دو ركعت نماز بخوان.
حمّاد مىگويد: دو ركعت نماز معمولى خواندم، ديگر باقى روايت ذكر نشده است؛ اما معلوم مىشود كه نماز او صحيح بوده، ولى خشوع را مراعات نكرده است. حمّاد مىگويد: نماز را تمام كردم؛ چهرۀ مبارك حضرت امام صادق (ع) درهم كشيده شد و فرمودند: حيف است يك مسلمان پس از شصت سال نماز خواندن، شيوۀ صحيح آن را نداند. حمّاد مىگويد: در برابر امام صادق (ع) شرمنده شدم. امام (ع) فرمودند: من دو ركعت نماز مىخوانم. امام (ع) ابتدا اذان و اقامه گفتند و سپس نماز را با حضور قلب و با رعايت آداب ظاهرى و باطنى بهجا آوردند. بعد فرمودند: حمّاد اينگونه نماز بخوان.
3 - نمازى كه داراى خشوع باشد؛ يعنى نمازگزار آداب ظاهرى و باطنى نماز را رعايت كند، در نماز حضور قلب داشته باشد، هنگام نماز خود را در محضر
1) المحجة البيضاء، ج 1، ص 349
خداوند احساس كند و به يقين بداند كه پروردگار عالم او را مىبيند. پيامبراكرم (ص) مىفرمايند:
«اعبُد الله كَاَنَّكَ تَراهُ وَ إِن لَم تَكُن تَراهُ فَإنَّهُ يَراكَ»(1)
خداوند را آنچنان پرستش كن كه گويى او را مىبينى و اگر تو او را نمىبينى، پس مسلّماً او تو را مىبيند.
قرآن شريف مىفرمايد:
قَدْ أفْلَحَ الْمُؤْمِنونَ الَّذِينَ هُمْ فِى صَلاتِهِمْ خَاشِعُونَ (2)همانا اهل ايمان رستگار مىشوند؛ آنان كه در نماز خشوع مىورزند.
از پيامبراكرم (ص) سؤال شد خشوع چيست؟ حضرت فرمودند: «خشوع عبارت است از تواضع و فروتنى در نماز و اينكه بنده قلب خود را به طور كامل متوجّه خدا سازد.»(3)حضور قلب در عبادات، روح و روان آنها محسوب مىشود و نورانيت و مراتب كمال عبادتها به خشوع و مراتب آن بستگى دارد. هيچ عبادتى بدون حضور قلب، مقبول درگاه احديت واقع نمىشود و مورد لطف و رحمت ربوبى قرار نمىگيرد. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
وَ إسْتَعيِنُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوة و إنَّهَا لَكَبيرة إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعيِنَ (4)از شكيبايى و نماز يارى جوييد و اين دو جز براى اهل خشوع، امرى بزرگ و دشوار است.
آنانكه به مقام خشوع نرسيده باشند، نماز واقعى برايشان دشوار و سنگين است. چنين افرادى به خاطر ترس از جهنم و طمع بهشت نماز مىخوانند. همۀ اشخاص مىتوانند در نماز خضوع و خشوع را مراعات كنند، به شرط آنكه تمرين كافى در اين زمينه داشته باشند و نيز داراى ارادهاى قوى باشند.
نماز مقبول آن است كه با خضوع و خشوع بهجا آورده شود و آداب ظاهرى و باطنى در آن مراعات شود. اين نماز موجب تزكيۀ نفس و پاكى روح و روان مىشود و تأثير تربيتى و اخلاقى فراوانى دارد. از اينرو چنين نمازى را نماز اخلاقى نيز مىگويند؛ نمازى كه فرشتگان آن را با درخشندگى خاصى به پيشگاه خداوند متعال مىبرند و پروردگار عالم اين نماز را مىپذيرد.
نماز صحيح، همانطور كه پيشتر توضيح داده شد، موجب رفع تكليف مىشود و به سبب آن انسان در جهان آخرت مورد بازخواست قرار نمىگيرد. چنين نمازى را نماز فقهى نيز مىگويند. نمازى كه فرشتگان آن را در حالى كه نورانيت و درخششى ندارد، به محضر ربوبى مىبرند و مورد قبول خداوند قرار نمىگيرد. پيامبراكرم (ص) فرمودند:
«إِنَّ مِنَ الصَّلاة لَمَايُقبَلُ نِصفُها وَ ثُلُثُهَا وَ رُبُعُهَا وَ خُمُسُهَا إلَى العشرِ وَ إِنَّ مِنهَا لَمَايُلَفُّ كَمَايُلَفُّ الثَّوبُ الخَلقُ فَيُضرَبُ بِهَا وَجهُ صَاحِبِهَا وَ إِنَّمَا لَكَ مِن صَلَاتِكَ مَا أقبَلتَ عَلَيهِ بِقَلبِكَ»(1)
بعضى از نمازها نيمى از آن پذيرفته مىشود، بعضى يك سوم آن، برخى يك
1) مستدرك الوسائل، ج 3، ص 58
چهارم و بعضى يك پنجم تا آنجا كه برخى يك دهم آن قبول مىشود و بعضى از نمازها همچون جامهاى كهنه، پيچيده و بر صورت صاحبش زده مىشود و نمازگزار بهرهاى از نمازهايش نمىبرد، مگر به اندازهاى كه در هنگام خواندن آنها به خداوند توجّه داشته است.
نمازى كه با حضور قلب خوانده شود، ارزشمند و بسيار با اهميّت است. ممكن است در بعضى از نمازها شخص نتواند خشوع در آن را مراعات كند. در چنين مواقعى نمازگزار با رعايت خضوع ظاهرى و بهجا آوردن مستحبّات، نظير گفتن اذان و اقامه و خواندن ذكرهاى اضافه بر ذكر اصلى در ركوع و سجدهها كه در رسالههاى عمليّه و كتب ادعيه آمده است، مىتواند قبولى نماز خود را فراهم آورد. نمازگزار مىتواند بعد از نماز با ذكر صلوات بر پيامبراكرم (ص) و خواندن تعقيبات؛ يعنى دعاهايى كه بعد از نمازهاى يوميّه وارد شده است، بخشى از كاستىهاى نماز خود را جبران كند. آنگاه آن نماز را به خداوند متعال عرضه نمايد تا پروردگار با فضل و كرم خود آن را بپذيرد.
در ميان تعقيبات نماز، تسبيحات حضرت زهرا (س) خيلى فضيلت دارد. امام صادق (ع) مىفرمايند: تسبيح جدّهام حضرت زهرا (س) بعد از نمازهاى روزانه، نزد من از هزار ركعت نماز در هر روز برتر و محبوبتر است. در مورد تعقيبات نماز، از آيتالله حصّهاى (قدسسره) يكى از علماى اصفهان تشبيه زيبايى نقل شده است. ايشان نماز را به بادبادك كاغذى تشبيه مىكردند و مىگفتند: وقتى بادبادك دنباله نداشته باشد به آسمان نمىرود. نمازى هم كه تعقيب نداشته باشد به عالم ملكوت نمىرود.
نماز مانند نهر روان و چشمۀ زلال و پاكيزهاى است كه انسان مؤمن هر روز روح و روان خود را در آن مىشويد. پيامبراكرم (ص) فرمودند: «نماز مثل چشمۀ زلالى است كه نمازگزار در شبانه روز پنج نوبت در آن شستشو مىكند.» نماز بسيارى از فضيلتها و نيكويىها را براى انسان تحصيل و بسيارى از رذائل و زشتىها را از او دور مىكند. قرآن شريف مىفرمايد:
إنَّ الصَّلوة تَنهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنكَرِ وَ لَذِكْرُ اللهِ أكْبَرُ وَ اللهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعونَ (1)همانا نماز آدمى را از فحشا و منكر باز مىدارد و ذكر خدا بزرگتر است و خدا به كارهايى كه مىكنيد، آگاه است.
يكى از فايدههاى نماز اين است كه به تدريج روح و اخلاق انسان را پاكيزه مىكند و مانند معلم اخلاق عمل مىكند؛ معلمى كه همه جا حضور دارد و همه مىتوانند از آن بهره ببرند؛ معلمى كه موجب نجات انسان از گمراهىها و هدايت او به سوى رستگارى مىشود، معلمى كه انسان را به راه راست كه راه سعادت است، هدايت مىكند.
وظيفۀ معلم اخلاق به وجود آوردن قلب مطمئن در وجود شاگردش است. وى نهال رذيلت را از دل او برمىكند و به جاى آن درخت فضيلت مىنشاند. معلم اخلاق شاگرد خود را به سوى خداوند و به سمت نور مطلق رهبرى مىكند، تا جايى كه نور الهى در دل او جلوهگر مىشود و همۀ رفتار و منش او با نور خداوند همراه مىشود. نماز واقعى نيز مانند معلم اخلاق، انسان را به
1) عنكبوت/ 45
معراج حقيقى، قرب معنوى و وصول به حق رهبرى مىكند. دورى كردن از كارهاى ناروا، چه در پنهان و چه در آشكار، از آثار و خواص نماز است. نماز با حضور قلب انسان را از ارتكاب گناهان كبيره و صغيره باز مىدارد.
نماز مانند فرشتۀ نجاتى در شب اوّل قبر، عالم برزخ و روز قيامت به فرياد انسان مىرسد. نماز بهترين وسيلۀ تأمين آسايش و آرامش روح و روان انسان در دنيا و برخوردارى از نعمتهاى بهشتى در آخرت است. قرار گرفتن در كنار حوض كوثر با پيامبرگرامى (ص) و ائمۀ اطهار (ع) با نماز امكان پذير مىشود. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
وَ مَن أعرَضَ عَن ذِكرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَة ضَنكاً وَ نَحشُرُهُ يَومَ القِيامَة اَعمَى قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرتَنِى اَعمَى وَ قَد كُنتُ بَصِيراً قَالَ كَذلِكَ أتَتكَ آيَاتُنَا فَنَسيِتَهَا وَ كَذلِكَ اليَومَ تُنسَى (1)و هر كس از ياد من اعراض كند، زندگيش تنگ شود و روز قيامت نابينا محشورش سازيم. گويد: اى پروردگار من! چرا مرا نابينا محشور كردى و حال آنكه من بينا بودم؟ گويد: همچنان كه تو آيات ما را در دنيا فراموش مىكردى، امروز خود فراموش گشتهاى.
هرگاه اين آيۀ شريفه را همراه با آيۀ أقِمِ الصَّلوة لِذِكرِى(2)مورد توجه قرار دهيم، نتيجه مىگيريم كه يكى از مصاديق ذكر در اين آيه نماز است. بنابراين، كسى كه نماز نخواند و يا نماز را سبك بشمارد، در دنيا زندگى خوب و پربركتى ندارد و در روز قيامت نابينا محشور مىشود.
يكى از فوايد نماز آن است كه نگرانى، اضطراب و افسردگى - كه بيمارى رايج در عصر حاضر است - را در مؤمنان حقيقى و نمازگزاران واقعى از بين مىبرد. چنانكه قرآن كريم مىفرمايد:
ألاَ بِذِكرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلوبُ (1)آگاه باشيد كه ياد خدا دلها را آرامش مىبخشد.
در زمان پيامبراكرم (ص) در يكى از جنگها كه نزديك بود سپاه اسلام با شكست روبهرو شود، حضرت فرمودند: امّتى الصلوة، امّتى الصلوة و دو ركعت نماز خواندند و سپس با توكل بر خداوند و قلبى مطمئن، بر دشمن پيروز شدند.
شيخالرّئيس ابوعلى سينا، فيلسوف و دانشمند مشهورى است و كتابهاى فراوانى تأليف كرده است. يكى از شاگردان او به نام ملاسليمان نقل مىكند: «زمانى كه شيخالرّئيس در نيمههاى شب مشغول مطالعه بود و مسأله و شبههاى براى او پيش مىآمد و نمىتوانست آن را حل كند، همان موقع به مسجد مىرفت و دو ركعت نماز مىخواند و شبههاش برطرف مىشد.»
از امور مستحبّى كه در آيات و روايات بر آن تأكيد فراوانى شده است، خواندن نماز شب است. انس بن مالك مىگويد از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمودند:
«الرَّكعَتانِ فِى جَوفِ اللَّيلِ اَحَبُّ الَىَّ مِنَ الدُّنيَا وَ مَا فيِهَا»(2)
دو ركعت نماز در دل شب، نزد من از دنيا و آنچه در آن است، محبوبتر است.
وقتى مؤمن در نيمههاى شب، با صرف نظر كردن از لذّت و شيرينى خواب، از جاى خود برمىخيزد و نماز شب مىخواند، مورد عنايت خاصى از سوى پروردگار عالم قرار مىگيرد.
يكى از شرايط سير و سلوك و قرار گرفتن در مسير تقرّب به حقتعالى، اقامۀ نماز شب و مداومت بر آن است. امام حسن عسكرى (ع) مىفرمايند: «وقتى انسان بخواهد منازل طريقت را طى كند و به مقام «لقاءالله» برسد، بايد از نماز شب يارى جويد كه پيمودن راه سير و سلوك بدون نماز شب، ناممكن است.»
امام صادق (ع) از پدران بزرگوار خويش، از رسول خدا (ص) نقل مىكند كه فرمودند:
«مَا زَالَ جَبرَئيِلُ يوُصِينِى بِقيِامِ اللَّيلِ حَتَّى ظَنَنتُ أنَّ خِيارَ اُمَّتِى لَنيَنامُوا»(1)
جبرئيل هميشه قيام به عبادت در شب را به من توصيه مىكرد، آنچنان كه گمان نمودم ديگر نيكان امّت من شبها نمىخوابند.
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
وَ مِنَ اللَّيلِ فَتَهَجَّد بِهِ نَافِلَة لَكَ عَسَى أن يَبعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَحمُوداً (2)و قسمتى از شب را بيدار باش و به نافلههايى كه خاص تو مىباشد بپرداز، باشد كه خداوند به تو مقام محمود عنايت فرمايد.
در اين آيه، خداوند رسول اكرم (ص) را به تهجّد، قيام به عبادت در شب و انجام دادن نافلههاى خاصى امر مىكند و مىفرمايد: «به واسطۀ نماز شب به تو
مقام محمود عنايت مىكنيم.» به اين دليل پيامبراكرم (ص) را «محمود» مىگويند كه مورد ستايش خداوند است. مقصود از مقام محمود اين است كه انسان در دنيا و آخرت به درجه و مقامى مىرسد كه ديگران به او غبطه مىخورند.
شخصى كه نماز شب خوانده است، در روز قيامت نورانيت و درخشندگى خيره كنندهاى پيدا مىكند. او در صف محشر جلو مىرود تا به صف انبيا مىرسد و آنجا مقام محمود است، در چنان موقعيتى اهل محشر به او غبطه مىخورند.
فوايد نماز شب
مهمترين فايدۀ نماز شب اين است كه موجب آمرزش و غفران الهى است. پيامبراكرم (ص) فرمودند:
«إذَا قَامَ العَبدُ مِن لَذِيذِ مَضجَعِهِ وَ النُّعاسُ فِى عَينَهِ لِيُرضِى رَبَّهُ بِصَلاة لَيلِهِ بَاهَى اللهُ بِهِ المَلائِكَة وَ قَالَ: امَا تَرونَ عَبدى هَذَا قَد قَامَ مِن لَذِيذِ مُضجَعِهِ لِصَلاة لَم أفرِضهَا عَلَيهِ، اشهَدُوا أنِّى قَد غَفرتُ لَهُ»(1)
آنگاه كه بنده از بستر گرم و خوشايند خود برمىخيزد، تا خشنودى پرودگارش را با برپاداشتن نماز شب به دست بياورد، در حالى كه خواب آلودگى در چشمان او باقى است، خداوند متعال به خاطر او به فرشتگان مباهات مىكند و مىفرمايد: آيا نمىبينيد اين بندهى مرا! او از بستر گرم خويش برخاسته است تا نمازى را كه بر او واجب نگردانيدهام، برپا دارد؛ شاهد باشيد كه من او را آمرزيدم.
نماز شب موجب تابش انوار ربوبى است و باعث مىشود آن نور بر چهرۀ
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 157
آنان نيز تجلّى يابد؛ بهطورى كه بر همگان آشكار مىگردد. گويى زيبايى، شادابى و نشاط خاصى بر چهرۀ آنان ظاهر مىشود.
از امام سجاد (ع) پرسيدند: «چرا مداومتكنندگان نماز شب از زيبايى خاصى برخوردارند؟ آن حضرت در پاسخ فرمودند: براى اينكه آنان با خدا خلوت كردهاند و خداوند پرتوى از نور خود را بر چهرۀ آنان تابانيده است.»
جذبههاى الهى شامل بندگانى مىشود كه در دل شب براى خواندن نماز قيام مىكنند. چنين بندگانى در معرض رحمت الهى و نسيم ربوبى قرار مىگيرند.
نمازشب موجب حسن خلق مىشود و غم و اندوه را از دل بندۀ شبزندهدار زايل مىكند. نماز شب راه و روش انبياست و موجب ارتقاى منزلت و مقام نزد پروردگار متعال، خشنودى او و نيز موجب از بين رفتن گناهان مىگردد.
در روايات آمده است كه نماز شب روزى را زياد و صورت را زيبا مىكند.(1)
نمونههاى كوچكى از فوايد و آثار نماز شب ذكر شد و براى بركات آن حد و اندازهاى نمىتوان تعيين كرد. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
فَلاَ تَعلَمُ نَفسٌ مَا اُخفِىَ لَهُم مِن قُرَّة اَعيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعمَلُونَ (2)كسى نمىداند كه در عالم غيب آنچه مايهى روشنى چشمهاست، براى شب زندهداران آماده شده است و اين پاداش عملى است كه انجام دادهاند.
از وصاياى پيامبراكرم (ص) به حضرت على (ع) است كه مىفرمايند:
«يَا عَلِىُّ! ثَلاثٌ فَرَحَاتٌ لِلمُؤمِنِ: لِقاءُ الاِخوَانِ وَ تَفطيِرُ الصّائِمِ وَ التّهَجُّدُ مِن آخِرِ اللَّيل»(1)
اى على! براى مؤمن سه شادى است: ديدار برادران، گشودن روزه هنگام افطار و شبزندهدارى و نماز در آخر شب.
نماز شب يازده ركعت است، هشت ركعت آن به صورت چهار نماز دو ركعتى است كه با نيّت نماز شب خوانده مىشود و دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر است.(2)در اهميّت نماز شفع و نماز وتر همين بس كه خداوند در سورۀ فجر به آنها سوگند ياد كرده است.(3)مراعات حضور قلب در نماز شب، شرط اساسى است. نمازى كه در آن حضور قلب نباشد، مقبول نيست و موجب صعود و عروج به سوى خداوند متعال نمىشود. رعايت اخلاص و مجاهدت در نماز شب از اركان اصلى آن محسوب مىشود.
علاوه بر نمازهاىيوميّه، نمازهاى ديگرى نيز بر يك مسلمان واجب است كه در صورت وجود شرايط، بايد آنها را بهجا آورد. از جملۀ اين نمازها مىتوان موارد زير را ذكر نمود:
الف) نماز جمعه
از جمله نمازهايى كه در زمان پيشوايان معصوم (ع) و نايبان آن بزرگواران بر امّت مسلمان واجب مىشود، نماز جمعه است. روز جمعه، روز بزرگ و عيد شريفى است. خداوند امّت مسلمان را به اين روز مخصوص گردانيده و آن را وقت شريفى براى عبادت قرار داده است تا ايشان را به مقام قرب خود نزديك و از آتش دوزخ دور كند. يكى از عبادتهايى كه موجب نزديكى به پيشگاه حضرت حق مىشود، نماز جمعه است. خداوند در قرآن كريم از نماز جمعه به «ذكر الله» تعبير كرده است و از ميان ساير نمازها كه بهترين وسيلۀ تقرب به مقام قرب هستند، نماز جمعه را به ذكر خاص مخصوص گردانيده و فرموده است:
يَا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إذَا نُودِىَ لِلصَّلوة مِن يَومِ الجُمُعَة فَاسعَوا إلَى ذِكرِ اللهِ وَ ذَرَوا البَيعَ ذَلِكُم خَيرٌ لَكُم إن كُنتُم تَعلَمُونَ (1)اى كسانىكه ايمان آوردهايد، چون به نماز جمعه فراخوانده شديد، به سوى ذكر خدا بشتابيد و داد و ستد را رها كنيد. اگر دانا باشيد، اين كار برايتان بهتر است.
رسول اكرم (ص) فرمودند: «كسى كه سه نماز جمعه را از روى عمد و بدون علت ترك كند، خداوند بر قلبش مهر نفاق مىزند.»(2)از امام باقر (ع) روايت شده است كه فرمودند: «ملائكۀ مقرّب در هر جمعه به زمين مىآيند و با آنها كاغذهايى از نقره و قلمهايى از طلاست. پس بر در مساجد بر كرسىاى از نور مىنشينند و نام اشخاصى را كه براى نماز جمعه حاضر مىشوند به ترتيب مىنويسند تا زمانى كه امام جمعه از مصلى خارج
شود. همينكه امام خارج شد، دفترهاى خود را مىبندند.»(1)نماز جمعه دو ركعت است و به جاى نماز ظهر خوانده مىشود و داراى دو خطبه است. از حضرت على (ع) روايت شده است كه فرمودند: «وقتى كه امام خطبه مىخواند، نبايد صحبت كرد و به جايى توجّه نمود، مگر آن مقدار كه در نماز جايز است. همانا نماز جمعه دو ركعت قرار داده شده است، به مناسبت دو خطبه كه به جاى دو ركعت آخر محسوب مىشود. پس تا امام خطبه را تمام نكرده است، مثل اين است كه مشغول نماز هستى.(2)ب) نماز عيدين
در دو عيد بزرگ اسلامى كه يكى عيد سعيد فطر و ديگرى عيد قربان است، مقرّر شده است كه در زمان امام معصوم (ع) و نايبان ايشان، مسلمانان دو ركعت نماز عيد بهجا آورند. شرايط برپايى اين نماز مانند نماز جمعه است، با اين تفاوت كه خطبههاى آن بعد از نماز خوانده مىشود.
ج) نماز آيات
هنگام گرفتن خورشيد و ماه، وقوع زمين لرزه و وزش بادهاى سخت و تاريك و ديگر امورى كه باعث ترس و بيم عموم مردم شود، دو ركعت نماز آيات بر مسلمانان واجب مىشود. كيفيت و شرايط انجام دادن اين فريضه در رسالههاى عمليّه ذكر شده است.
از جمله پايههاى اساسى دين مبين اسلام روزه است و بعد از نماز، مهمترين دستور عبادى در اين دين مقدس محسوب مىشود. روزه، هم از نظر فردى و تهذيب نفس و هم از نظر اجتماعى و جامعه سازى داراى آثار مادى و معنوى بسيار مهمى است.
«صوم» در لغت به معناى خوددارى است و در اصطلاح شرعى آن است كه مسلمانان در ماه مبارك رمضان از اول اذان صبح تا مغرب، از خوردن، آشاميدن و انجام دادن كارهاى ديگرى كه شرع مقدس تعيين كرده است، اجتناب ورزند.
روزه در ميان اديان مختلف جهان به صورتهاى گوناگون وجود دارد. در اسلام نيز بر عموم مكلفان، در صورت نداشتن عذرى، واجب است كه يك ماه از سال را روزه بگيرند. اگر كسى به دليل داشتن عذر شرعى نتواند در ماه رمضان روزه بگيرد، فقط قضاى آن روزهها بر او واجب مىشود. اما اگر شخصى از روى عمد حتى يك روز از ماه مبارك رمضان را روزه نگيرد، علاوه بر قضا، كفاره نيز بر او واجب مىشود. مجازات روزه نگرفتن در اسلام خيلى
سنگين است و از اين مجازات معلوم مىشود كه روزه در مكتب اسلام از اهميّت زيادى برخورداراست.
در حديث معراج آمده است كه پيامبراكرم (ص) از خداوند متعال سؤال كرد: «اى پروردگار من! ميراث روزه چيست؟ خداوند فرمود: روزه حكمت را به ارث مىگذارد و حكمت، معرفت را و معرفت، يقين را؛ پس چون بنده به يقين نائل شود، سختى و آسايش زندگى براى او تفاوتى ندارد.»(1)
در اهميّت روزه همين بس كه خداوند متعال در حديث قدسى فرموده است:
«اَلصَّومُ لِى وَ اَنَا اُجزى بِهِ»(2)
روزه براى من است و من خود پاداش آن هستم.
چنين پاداشى ارزش مادى ندارد، بلكه نويد بخش لقاى پروردگار است و اين پاداش مخصوص روزهدار است. اين تعبير فقط دربارۀ روزه ذكر شده است و دربارۀ عبادتهاى ديگر چنين بيانى وارد نشده است. اين حديث شريف به صورت ديگرى نيز تعبير شده است و آن اينكه فعل «اُجزى» را به صورت معلوم «اَجزى» بخوانيم، در اين صوت معناى حديث چنين مىشود: روزه براى من است و من پاداش آن را خواهم داد.
يكى از نكاتى كه در توضيح اين حديث قدسى مىتوان ذكر كرد، اين است كه هيچ كدام از مشركان و بتپرستان براى تقرّب به بتها روزه نمىگرفتند. آنان براى بتها نماز مىخواندند و قربانى نيز مىكردند، اما هيچگاه براى آنان
روزه نمىگرفتند. روزه يك فرمان الهى است و هيچ ملتى آن را جز براى پروردگار متعال، براى هيچ معبود باطلى انجام نداده است. بنابراين خداوند فرمود: «الصوم لى و انا اجزى به». ابوحمزه مىگويد از امام صادق (ع) شنيدم كه فرمود: «هر كس از شما روزه بگيرد، در عالم غيب، در باغهاى بهشت از نعمتها و لذتها بهرهمند مىشود، در آنها سير مىكند و ملائكه تا هنگام افطار براى او دعا مىكنند.»(1)خداوند تبارك و تعالى در اهميّت روزه فرموده است:
«كُلُّ عَمَلِ ابنِ آدَمَ هُوَ لَهُ إِلاَّ الصّيِامَ، فَهُوَ لِى وَ اَنَا أجزى بِهِ»(2)
هر عمل فرزند آدم از آن اوست، بهجز روزه كه از آن من است و من پاداش آن هستم.
حضرت رسول اكرم (ص) در اهميّت روزه مىفرمايند:
«اَلصَّومُ جُنَّة مِنَ النَّارِ»(3)
روزه سپرى در مقابل آتش است.
روزه از نظر فقهاى اسلام و علماى اخلاق داراى مراتب مختلفى است. مرتبۀ نخست آن، روزۀ فقهى است و آن روزهاى است كه مطابق دستورهاى فقهى گرفته شود؛ بدين معنا كه روزهدار قبل از اذان صبح نيت روزه كند و تا مغرب از مبطلات روزه پرهيز نمايد. از نظر فقهاى اسلام چنين روزهاى صحيح است و
رفع تكليف مىكند. اين روزه انسان را از سقوط و گمراهى نجات مىدهد، ولى لزوماً موجب تقرّب انسان به درگاه الهى نمىشود. علماى اخلاق به چنين روزهاى، روزۀ عامّه مىگويند، زيرا عموم مردم بدين صورت روزه مىگيرند.
مرتبۀ دوم، روزۀ خواص است. در اين مرتبه روزهدار علاوه بر اينكه از مبطلات روزه پرهيز مىكند، از گناهان كبيره و صغيره نيز اجتناب مىورزد؛ به عبارت ديگر، چشم، گوش، زبان و اعضاى بدن او هم روزه هستند.
روزهدار چشم خود را از آنچه نهى شده است حفظ مىكند، گوش خود را از هر چيزى كه شايستۀ شنيدن نيست نگاه مىدارد؛ زيرا شنونده در معصيت دروغ و غيبت و غير آن، با گوينده شريك است. همچنين، زبان خود را از بيهودهگويى باز مىدارد، يا خاموش مىنشيند يا به خواندن ذكرها و تلاوت قرآن كريم مشغول مىشود و سخنى كه مورد رضايت خداوند نيست، بر زبان نمىآورد. خلاصه آنكه دست، پا و همۀ اعضا و جوارح او از كارهاى ناشايست پرهيزمىكنند. چنين روزهاى به افراد خاصّى از انسانها اختصاص دارد و به آن روزۀ اخلاقى نيز مىگويند. محمد بن مسلم از امام صادق (ع) روايت كرد كه فرمودند:
«إِذَا صُمتَ فَليَصُم سَمعُكَ وَ بَصَرُكَ وَ شَعرُكَ وَ جِلدُكَ - وَ عَدَّدَ أشياءَ غَيرَ هَذَا - وَ قَالَ: لاَيَكُونُ يَومُ صَومِكَ كَيَومِ فِطرِكَ»(1)
چون روزه گرفتى، پس بايد گوش، چشم، مو و پوست تو نيز روزهدار باشند و اعضا و جوارح ديگر نيز همينطور. نبايد روزى كه روزهدارى با روزى كه روزه نيستى يكسان باشد.
1) همان، ص 87
شيخ محمود شبسترى (قدسسره) چه نيكو گفته است:
نپندارى كه روزه بسته كام است ز من بشنو كه تا گويم كدام است
كه پرهيزد ز نمّامى و غيبت ز گفتار دروغ و مكر و ريبت
ز بد ديده فراگير و فرو پوش مكن غيبت و گر كردند منيوش
ز هر چه كار بد، يكسر حذر كن چو ديدى بد، چو باد از وى گذر كن(1)امام باقر (ع) فرمودند: «روزى رسول خدا (ص) زنى روزهدار را ديد كه به كنيز خود دشنام مىداد. پس رسول خدا (ص) فرمودند كه طعام بياورند و سپس به آن زن فرمودند: طعام بخور! آن زن گفت: اى رسول خدا! چگونه طعام بخورم در حالىكه روزهدار هستم. حضرت رسول (ص) فرمودند: آيا روزهدارى و به كنيز خود دشنام مىدهى؟ روزه تنها خوددارى از خوراك و نوشيدن نيست. به درستى كه خداوند روزه را حجابى در برابر كارهاى زشت و گفتارهاى ناروا قرار داده است، زيرا اينگونه كارها نيز روزه را باطل مىكنند. چه اندكاند روزهداران و چه بسيارند گرسنگان.»(2)از نظر علماى اخلاق اگر روزهدارى دروغ بگويد يا غيبت كند و به عيبجويى از مسلمانان بپردازد، روزۀ او صحيح نيست و نمىتواند هنگام افطار به خداوند متعال عرض كند كه خدايا براى تو روزه گرفتم و با روزى تو افطار مىكنم. چنين روزهاى از نظر اخلاقى پذيرفتنى نيست، هر چند ممكن است از نظر فقهى صحيح باشد و قضا و كفاره هم نداشته باشد.
ز من بشنو رها كن لعب و طيبت دهان خود بشوى از لغو و غيبت
پس آنگه روزهگير از هرچه مَنهى است اگر دانستهاى الصوم لى چيست؟(1)در روايتى آمده است كه يك روز از ماه شعبان پيامبراكرم (ص) به اصحاب فرمودند: امروز روزه بگيريد و هنگام افطار نزد من آييد، آنگاه روزۀ خود را بگشاييد. پيرمردى خدمت رسول اكرم (ص) رسيد و عرض كرد: اى رسول خدا! من و دو دخترم روزهدار هستيم، اجازه مىدهيد تا افطار كنيم؟ حضرت فرمودند: تو روزه هستى، اما دختران تو روزه نيستند. به خانه برو و به آنها بگو كه روزۀ آنان قبول نيست.
پيرمرد با تعجب به خانه برگشت و به دخترانش گفت: رسول خدا (ص) مىفرمايند كه روزۀ شما قبول نيست. در اين هنگام دختران در حالت كشف ديدند كه دو لختۀ گوشت از دهانشان روى زمين افتاد.
آنان با ناراحتى خدمت رسول اكرم (ص) رفتند و عرض كردند: اى رسول خدا! ما ديشب گوشت نخورديم و امروز هم روزه بوديم، لختههاى گوشت چيست؟ حضرت فرمودند: شما با زبان روزه، غيبت كرديد و كسى كه غيبت ديگرى را بكند، مانند آن است كه گوشت مرده خورده باشد. مگر در قرآن نخواندهايد كه مىفرمايد:
وَ لاَ يَغتَب بَعضُكُم بَعضاً أيُحِبُّ أحَدُكُم أن يَأكُلَ لَحْمَ اَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللهَ (2)و از يكديگر غيبت نكنيد. آيا هيچ يك از شما دوست دارد گوشت برادر مردهى خود را بخورد؟ پس آن را ناخوش خواهيد داشت و از خدا بترسيد.
حضرت رسول اكرم (ص) فرمودند: «كسى كه در ماه رمضان از روى ايمان و به انگيزۀ انجام دادن تكاليف الهى روزه بدارد و گوش، چشم و زبانش را از آنچه به مردم زيان مىرساند حفظ كند، خداوند روزۀ او را مىپذيرد، گناهان گذشته و آيندهاش را مىآمرزد و پاداش صابران را به او عطا مىكند.»(1)حضرت فاطمه (س) فرمودند:
«مَا يَصنَعُ الصَّائِمُ بِصِيامِهِ إِذَا لَم يَصُن لِسَانَهُ وَ سَمعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ جَوارِحَهُ؟!»(2)
روزهدارى كه زبان، گوش، چشم و ساير اندامهاى خود را حفظ نكند، روزهاش به حال او چه سودى دارد؟!
مرتبۀ سوم، روزۀ دل و باطن است. در اين مرتبه روزهدار علاوه بر پرهيز از مبطلات روزه و اجتناب از گناهان و حفظ اعضا و جوارح، دل و باطن خود را نيز متوجه حق مىكند و از شائبۀ غير خدا محفوظ نگه مىدارد.
چنين روزهدارى از صبح تا مغرب دلش در محضر ربوبى است و خود را در پيشگاه خداوند متعال احساس مىكند. روزۀ دل بهگونهاى ديگر نيز تعبير شده است و آن اينكه گناهان قلبى از قبيل كبر، حسد، ريا، كينه، غرور و... در دل روزهدار راه نمىيابد و قلب او از انديشههاى باطل و صفات ناپسند مبرّى است. حضرت على (ع) مىفرمايند:
«صَومُ القَلب خَيرٌ مِنصِيامِ اللِّسان وَ صِيامِ اللّسَان خَيرٌ مِنصيِامِ البَطن»(3)
روزهى قلب از روزهى زبان و روزهى زبان از روزهى شكم بهتر است.
روزۀ قلب كه در برخى از متون عرفانى به روزۀ خاص الخواص تعبير شده است. داراى اين ويژگى است كه روزهدار در حالىكه روزه است، هيچگونه انديشۀ غير خدايى به دل خود راه نمىدهد، زيرا توجه به غير خدا و انديشيدن دربارۀ امور دنيوى و حتى اخروى موجب بطلان اين روزه است.
گرفته روزهى خاصان درگاه خوشا وقت كسى كه رفته اين راه
از آن پس روزه خاصّ الخواص است كه پيش خاصگانش اختصاص است
ز دنيا فارغند از فرط غيرت ز عقبى رستهاند از عين حيرت
بجز حق هر چه شان در خاطر آيد از آن هم روزهى آنان گشايد(1)قِسم اول روزه؛ يعنى روزۀ فقهى و امساك از خوردن و آشاميدن و ديگرمفطرات روزه موجب رفع تكليف مىشود. قِسم دوم؛ يعنى روزۀ اعضا و جوارح ظاهرى موجب غفران الهى مىشود. قِسم سوم؛ يعنى روزهاى كه همراه با حضور قلب باشد و همۀ قواى باطنى، فكر و دل بنده هم در حال روزه باشد، موجب تقرّب بنده به حق تعالى مىگردد و او در ظلّ حضرت معبود قرار مىگيرد و ميهمان خداوند مىشود. هر كدام از اين سه قِسم روزه، اجر و پاداش مخصوص به خود را دارد.
روزۀ دل و باطن از روزۀ اعضا و جوارح مهمتر و روزۀ اعضا و جوارح هم از روزۀ خوردن و آشاميدن مهمتر است. اگر روزۀ دل و قلب ميسّر نشد، روزهدار بايد بكوشد با گرفتن روزۀ خواص، دادن صدقه، اطعام روزهداران، توسّل به اهلبيت (ع) و كمك به مستمندان، زمينۀ قبولى روزههاى خود را در درگاه ربوبى فراهم سازد.
1) كنز الحقايق، ص 89
بهترين عمل براى روزهدار در ماه مبارك رمضان تلاوت قرآن مجيد است. روزهدار مىتواند از اين طريق كاستىهاى روزۀ خود را جبران كند.
دربارۀ تلاوت قرآن مجيد در روايات آمده است كه اگر روزهدار در ماه مبارك رمضان يك آيه از قرآن را تلاوت كند، اجر و ثواب يك ختم قرآن براى او نوشته مىشود. اگر كسى يك بار قرآن را در ماه رمضان ختم كند، ثواب و پاداش آن معادل هفت هزار ختم قرآن كريم در ماههاى ديگر است. دربارۀ اهيمت تلاوت قرآن كريم، خداوند مىفرمايد:
فَاقرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ القُرآنِ عَلِمَ أن سَيَكُونُ مِنكُم مَرضَى وَ آخَرُونَ يَضرِبُونَ فِى الأرضِ يَبتَغُونَ مِن فَضلِ اللهِ وَ آخَرُونَ يُقاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللهِ فَاقرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنهُ (1)تا جايى كه ميسر مىشود، قرآن بخوانيد، [خداوند] مىداند چه كسانى از شما بيمار خواهند شد و گروهى به طلب روزى خدا به سفر مىروند و گروهى ديگر در راه خداوند به جهاد بر مىخيزند، پس تا جايى كه ميسر مىشود، قرآن بخوانيد.
اين آيۀ شريفه به اين نكته اشاره مىكند كه انسان در هر حالتى قرار دارد، چه در تندرستى و بيمارى، چه در سفر و حضر و چه در حال جهاد و مبارزه با دشمنان خدا، بايد در حد امكان قرآن بخواند. رسول اكرم (ص) مىفرمايند:
«إِنَّ الْبَيْتَ إِذَا كَانَ فِيهِ الْمَرْءُ الْمُسْلِمُ يَتْلُو الْقُرْآنَ يَتَرَاءَاهُ أَهْلُ السَّمَاءِ كَمَا يَتَرَاءَى أَهْلُ الدُّنْيَا الْكَوْكَبَ الدُّرِّىَّ فِى السَّمَاءِ»(2)
وقتى مسلمانى در خانهاى قرآن بخواند، در نظر اهل آسمان چنان مىنمايد كه ستارگان در نظر اهل زمين هستند.
در جاى ديگرى از رسول اكرم (ص) نقل شده است كه مىفرمايند:
«أنَّ هَذِهِ القُلوب تَصدَء كَمَا يَصدَء الحَديد قِيلَ فَمَا جَلاَءهَا قَالَ ذِكرُ المَوت وَ تِلاَوَة القُرآن»(1)
دلها مانند آهن زنگ مىزند. گفتند صيقل آن چيست؟ فرمودند: ياد مرگ و خواندن قرآن.
از نظر قرآن قبولى اعمال بندگان مشروط به وجود خلوص در آنهاست. عملى كه به انگيزۀ تقرب به خداوند انجام شود، اگر با خلوص همراه باشد، پذيرفته است. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
يَا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَتُبطِلُوا صَدَقَاتِكُم بِالمَنِّ وَ الاَذَى كَالَّذِى يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَ لاَيُؤمِنُ بِاللهِ وَ اليَومِ الآخِرِ (2)اى كسانى كه ايمان آوردهايد! صدقههاى خويش را با منّت نهادن و آزار رسانيدن باطل نكنيد، مانند كسى كه اموال را از روى ريا و خودنمايى انفاق مىكند و به خداوند و روز قيامت ايمان ندارد.
قرآن در اين آيۀ كريمه هشدار مىدهد كه خدمتهاى خود را با منّت باطل نكنيد و در اعمال خود ريا و تظاهر نداشته باشيد. اگر تظاهر و خودنمايى در عملى باشد، علاوه بر آنكه آن عمل باطل است، گناه آن در حد كفر به خداوند
و بىايمانى نسبت به جهان آخرت است. بنابراين، چنانچه در روزه خلوص وجود نداشته باشد، جز تشنگى و گرسنگى فايدهاى براى روزهدار نخواهد داشت. اگر شخصى براى ستايش مردم و خودنمايى و ريا روزه بگيرد، روزۀ او نه تنها باطل است، بلكه گناه آن در حد كفر به پروردگار عالميان است. حضرت على (ع) فرمودند:
«كَم مِن صَائِمٍ لَيسَ لَهُ مِن صِيامِهِ إلاّ الجُوعُ وَ الظِّمَاءُ، وَ كَم مِن قَائِمٍ لَيسَ لَهُ مِن قِيامِهِ إِلاَّ السَّهَرِ وَ العَنَاءَ، حَبَّذا نَومُ الاَكيَاسِ وَ إِفطَارُهُم»(1)
چه بسا روزهدارى كه از روزهاش جز تشنگى نصيبى ندارد و چه بسا شبزندهدارى كه جز رنج و سختى بهرهاى نمىبرد. چه خوش است خواب هوشمندان و افطار آنها.
در قرآن كريم خداوند خطاب به پيامبراكرم (ص) مىفرمايد:
قُل إِنَّمَا أعِظُكُم بِوَاحِدَة أن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثنَى وَ فُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا (2)بگو شما را به يك چيز اندرز مىدهم: دو نفر، دو نفر و يك يك براى خدا قيام كنيد، سپس بينديشد.
اين آيۀ كريمه همگان را به قيام براى خدا كه همانا انجام دادن خالصانۀ اعمال براى خداست، دعوت مىكند و آن را اندرز يگانه و موعظهبخش بشريت معرفى مىكند.
اگر در يك ظرف غذا مقدار كمى مواد آلوده ريخته شود، محتويات ظرف هر چند غذاى خوشمزهاى باشد، غيرقابل استفاده مىشود. ريا و تظاهر هم اين چنين است؛ اگر در نماز، روزه و هر عمل عبادى ديگر ذرّهاى ريا و تظاهر
وجود داشته باشد، آن اعمال ارزش خود را از دست مىدهند و مورد قبول درگاه احديّت قرار نمىگيرد. قرآن شريف مىفرمايد:
صِبغَة اللهِ وَ مَن أحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَة (1)اين است نگارگرى الهى و كيست خوش نگارتر از خداوند؟
اگر انسان بتواند به گفتار و كردار خود رنگ خدايى بدهد، عمل او با ارزش مىشود و نزد خداوند ارج و بها پيدا مىكند. چنانچه روزهدار با خلوص نيّت و تنها به خاطر خشنودى پروردگار روزه گرفت، چنين كسى مىتواند در وقت افطار بگويد:
«أللَّهُمَّ لَكَ صُمتُ وَ عَلَى رِزقِكَ أفطَرتُ وَ عَلَيكَ تَوَكَّلتُ»(2)
خدايا فقط براى تو روزه گرفتم و با روزى تو افطار مىكنم و تنها بر تو توكّل مىكنم.
آدمى با پر و بال اخلاص مىتواند به عالم ملكوت پرواز كند و به جايى برسد كه جز خدا نبيند. وقتى همۀ افكار و اعمال انسان نور خدايى داشته باشد، شيطان نمىتواند او را فريب دهد. همانگونه كه در قرآن كريم آمده است:
إِنَّهُ لَيسَ لَهُ سُلطَانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلَى رَبِّهِم يَتَوَكَّلُونَ (3)شيطان را بر كسانى كه ايمان آوردهاند و بر خدا توكل مىكنند، تسلّطى نيست.
در روايتى نقل شده است يك عابد پرهيزگار و يك فاسق گناهكار وارد مسجد شدند. اما وقتى از مسجد بيرون آمدند، آن عابد، فاسق و آن گناهكار، پرهيزگار شده بود. راز اين تحوّل شگفت را از امام صادق (ع) پرسيدند، حضرت
فرمودند: آن فاسق وقتى وارد مسجد شد، از گناه و عمل خود شرمنده گشت و خداوند را خالصانه عبادت كرد و متّقى گرديد. امّا آن عابد صدّيق وقتى وارد مسجد شد، احساس غرور كرد و با خود گفت: من آن كسى هستم كه نماز شب مىخوانم، روزه مىگيرم، در راه خدا جنگيدهام و چندين مرتبه عمره انجام دادهام، اين غرور موجب سقوط او گرديد و فاسق شد. از اين حكايت چنين برداشت مىشود كه اعمال آن عابد خالصانه نبوده است. در روايتى آمده است:
«النَّاس كُلُّهُم هَالِكُونَ إلاَّالعَالِمُونَ وَ العَالِمُونَ كُلُّهُم هَالِكُونَ إِلاَّ العَامِلُونَ وَ العَامِلُونَ كُلُّهُم هَالِكُونَ إِلاَّ المُخلصُونَ وَ المُخلصُونَ فِى خَطَرٍ عَظِيمٍ»(1)
همهى مردم در معرض هلاكت قرار دارند، جز انسانهاى عالم و آشناى به دين؛ عالمان همگى در معرض هلاكت هستند، جز عمل كنندگان به دين؛ عمل كنندگان نيز همگى در معرض هلاكت هستند، جز اخلاص پيشگان و مخلصان نيز در موقعيتى سترگ و در معرض خطرى عظيم قرار دارند.
انسانهاى مخلص در معرض خطر شيطان قرار مىگيرند. شيطان با وسوسۀ پيوستۀ خود مىكوشد تا با وارد كردن نوعى ريا و تظاهر، ارزش اعمال مؤمنان مخلص را از بين ببرد. ارزش يك ماه روزه، تلاوت قرآن و نماز شب، اگر با غرور، ريا و خودنمايى همراه شود، از ميان مىرود.
در قرآن كريم آمده است كه شيطان به خداوند عرض مىكند:
قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَاُغوِيَنَّهُم أجمَعِينَ إِلاّ عِبَادَكَ مِنهُمُ المُخلَصِينَ (2)گفت به عزّت تو سوگند كه همگان را گمراه مىكنم، مگر آنها كه از بندگان مخلص تو باشند.
بندگان مخلَص كسانى هستند كه خداوند متعال بر قلب و روح آنان حاكم است. و عبادتهاى آنان فقط براى تقرب به حق تعالى و لقاى پروردگار است. كسى كه خداوند بر دلش حاكم شده باشد، ديگر هوى و هوس به قلب او راه نمىيابد، افكار و خواطر شيطانى به ذهن او وارد نمىشود و در خطر وسوسههاى شيطان قرار نمىگيرد؛ زيرا كه «قَلبُ المُؤمِن عَرشُ الرَّحمَان»(1)يعنى قلب مؤمن عرش خداى رحمان است.
روزه از عبادتهايى است كه در تقويت ايمان و اراده و نيز تهذيب روح و روان انسان نقش مؤثرى دارد. پرهيز از خوردن و آشاميدن و ديگر مبطلات روزه، موجب استحكام و استوارى ايمان و تقويت اراده مىشود. وقتى اراده قوى شود، جسم نيز از آن پيروى مىكند. روزه سبب شكستن شهوات و خواهشهاى نفسانى است و روزه موجب حيات دل و دورى انسان از گناهان مىباشد و آدمى بر اثر دورى از گناهان و پاك شدن از بدىها، مسير تعالى و رشد را طى مىكند. حضرت على (ع) مىفرمايند:
«الصِّيامُ إِجتِنابُ المَحارِمِ كَمَا يَمتَنِعُ الرَّجُلُ مِنَ الطَّعامِ وَ الشَّرابِ»(2)
روزه دورى گزيدن از كارهاى حرام است، همانگونه كه روزهدار از خوراك و نوشيدنى خوددارى مىورزد.
از فوايد ديگر روزه، تندرستى، نشاط و شادابى جسم است. كسانى كه روزه مىگيرند، اين نشاط و شادابى را به خوبى در خود احساس مىكنند.
پيامبراكرم (ص) مىفرمايند:
«صُومُوا تَصِحُّوا»(1)
روزه بگيريد تا تندرست بمانيد.
نبىّ مكرم اسلام (ص) در روايت ديگرى مىفرمايند:
«لِكُلِّ شَىءٍ زَكاة وَ زَكَاة البَدَن الصِّيَام»(2)
هر چيزى زكاتى دارد و زكات بدنها روزه است.
روزه در سير و سلوك و پيمودن راه تقرب به سوى پروردگار نقش مهمى دارد. استادان علم اخلاق براى تهذيب شاگردان خود به آنان دستور روزۀ مستحبّى مىدهند. روزه مجاهدتى است كه در سوق دادن سالك به سوى مقصد اعلى و آماده كردن او براى لقاى حضرت حق كارساز است.
روزه خود به مثابۀ معلم اخلاق انسان را تربيت مىكند. همانگونه كه معلم اخلاق، شاگردان خود را در رسيدن به مقصد و هدف متعالى كمك و راهنمايى مىكند، روزه نيز انسان را به هدفهاى با ارزش و والاى انسانى هدايت و او را در اين راه يارى مىكند.
روزه موجب رفع گرفتارى و برآوردن بعضى از حاجتها در اين دنيا و خشنودى و لقاى پروردگار در جهان آخرت مىشود. امام صادق (ع) مىفرمايند:
«لِلصَّائِمِ فَرحَتانِ: فَرحَة عِندَ إِفطَارِهِ وَ فَرحَة عِندَ لِقَاءِ رَبِّهِ»(3)
براى روزهدار دو هنگامهى شادى و سرور است: نخست شادى وقت افطار و ديگر شادى هنگام ديدار پروردگار.
مهمترين اثر و بركت روزه به وجود آمدن روح تقوا و خداترسى در انسانهاست. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
يَا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبلِكُم لَعَلَّكُم تَتَّقُونَ (1)اى كسانىكه ايمان آوردهايد! خداوند روزه را بر شما واجب گردانيد، همانگونه كه بر گذشتگان شما واجب شده بود، باشد كه تقوا پيشه كنيد.
در واقع، راز و حكمت وجوب روزه بر انسانها پديد آمدن روح و تقوا و خداترسى در آنهاست. از ديدگاه اسلامى مهمترين عنصر در خودسازى، تقواست. روح خداترسى در انسان موجب مىشود كه شيطانهاى درون و برون نتوانند بر او چيره شوند. در بينش قرآنى بهترين نماد تقوا و پرهيزگارى يوسف صديق (ع) است. او در معرض وسوسۀ شيطان درون و شيطان برون قرار گرفت و با استمداد از عنايت پروردگار، دامان خويش را پاك نگاه داشت. در ما آدميان كمتر كسى را مىتوان يافت كه در چنان شرايط دشوارى كه يوسف (ع) با آن رو به رو شد، خود را از گناه باز دارد. تقواى يوسف موجب عزّت و سربلندى او شد. در مقابل، زليخا كه نماد هواپرستى و بىتقوايى بود، به خفّت و خوارى مبتلا شد و محبوبيت و بزرگى خود را از دست داد.
در خصوص فوايد روزه در روايات معصومان (ع) آمده است كه روزه شكرگزارى از نعمتهاى الهى است، چرا كه به سبب روزه و گرسنگى، قدر نعمتهاى خداوند بر روزهدار آشكار مىشود و شكر آن نعمتها را بهجا مىآورد.
1) بقره/ 183
فايدۀ ديگر روزه، احسان كردن به مستمندان است؛ زيرا به سبب روزه و درك گرسنگى، حال فقيران بر روزهدار معلوم مىشود و اين باعث رقّت قلب و احسان به آنان مىشود.
از نظر معصومين (ع) به وجود آمدن حالت تضرّع و خشوع در روزهدار از مهمترين فوايد روزه محسوب مىشود؛ چرا كه روزه سبب برطرف شدن تيرگى باطن و كدورت دل است و جلاى دل نيز موجب تضرّع و خشوع است و تضرّع و خشوع هم قرب الهى را در پى دارد.
روزه موجب صفاى دل، قطع اميد از مخلوق و انس به بارىتعالى است. روزه موجب مىشود كه حساب بنده در روز قيامت سبك و حسنات او دو چندان شود. در قرآن كريم آمده است:
وَ استَعِينُوا بِالصَّبرِ وَ الصَّلَوة وَ إِنَّهَا لَكَبِيرَة إِلَّا عَلَى الخَاشِعِينَ (1)از صبر و نماز يارى جوييد و اين دو جز براى اهل خشوع، امرى بزرگ و دشوار است.
در اين آيۀ كريمه به جاى روزه صبر گفته شده است، زيرا روزه يكى از مصاديق صبر است. بنابر اين، معناى آيه به تعبير برخى از مفسّران اين است كه در مشكلات و گرفتارىهاى خود از روزه و نماز يارى جوييد. بدين ترتيب، نماز و روزه دو عامل نيرومند معنوى هستند كه در هنگام بروز مشكلات مىتوان با استمداد از آنها تلخى و دشوارى را بر خود هموار كرد.
1) بقره/ 45
روزهدار در پيشگاه خداوند متعال داراى ارزش و مقام والايى است كه نمىتوان آن را توصيف كرد. كسى كه به خاطر رضاى پروردگار و خشنودى حق تعالى، رنج گرسنگى و تشنگى را تحمل مىكند، اجر و ثواب بسيار زيادى نزد خداوند دارد. رسول اكرم (ص) فرمودند:
«إِنَّ لِلجَنَّة بَاباً يُدعَى الرَّيَّانَ لاَيَدخُلُ مِنهُ إِلاّ الصَّائِمُونَ»(1)
بهشت را درى است به نام ريان كه از آن در، جز روزهداران به بهشت وارد نمىشوند.
در خصوص فضيلت ماه مبارك رمضان در روايات آمده است كه تمام اعمال و حركات روزهداران در اين ماه در حكم عبادت پروردگار است. رسول اكرم (ص) مىفرمايند:
«الصَّائِم فِى عِبَادَة الله وَ إن كَانَ نَائِماً عَلَى فِرَاشه، مَا لَم يَغتَب مُسلِماً»(2)
روزهدار در حال عبادت خداوند است، اگر چه در بستر خويش خوابيده باشد، مادامى كه از مسلمانى غيبت نكند.
بنابراين، يكى از شروط قبولى روزه، حفظ حقوق اجتماعى ساير مسلمانان است و هنگامى خواب روزهدار در حكم عبادت پروردگار به حساب مىآيد كه وى از غيبت، تهمت، دروغ و شايعه پراكنى اجتناب ورزد.
امام صادق (ع) در فضيلت روزهدار مىفرمايند: «چنانچه كسى به خاطر خداى عزّوجل در شدت گرما روزه بگيرد و تشنگى بر او عارض شود، خداوند هزار فرشته بر او مىگمارد تا صورت او را دست بكشند و به او مژدۀ نيكو دهند
تا وقتى كه افطار شود، در آن هنگام خداى تعالى مىفرمايد: بوى تو چه خوش و جان تو چه نيكوست! اى فرشتگان من! گواه باشيد كه من او را آمرزيدم.»(1)دربارۀ نقش روزه در ارزش بخشيدن به اعمال و حالات روزهدار، مولاى متّقيان على (ع) مىفرمايند:
«نَومُ الصَّائِم عِبَادَة وَ صُمته تَسبِيح وَ دُعَاؤُه مُستَجَاب وَ عَمَله مُضَاعَف، إنَّ لِصَّائِمِ عِندَ افطَارِه دَعوَة لاَترد»(2)
خواب روزهدار عبادت، سكوتش تسبيح، دعايش مستجاب و عمل او داراى ارزش مضاعف است. همانا دعاى روزهدار هنگام افطار هرگز رد نمىشود.
روزه داراى اقسامى بدين شرح است: روزۀ واجب، حرام، مكروه و مستحبّ.
روزۀ واجب، روزهاى است كه شرع مقدس آن را بر عموم مكلفين، با شرايط خاصى واجب كرده است. مهمترين اين قسم از روزه، عبارت است از: روزۀ ماه مبارك رمضان و روزهاى كه به واسطۀ نذر، قسم و عهد بر انسان واجب مىشود.
روزۀ حرام، روزهاى است كه گرفتن آن در دين اسلام منع شده است. چنين روزهاى باطل است و موجب گناه و معصيت خداوند مىشود؛ مانند روزۀ عيد فطر و عيد قربان و روزۀ ايام تشريق براى حاجيانى كه در منى وقوف دارند.
روزۀ مكروه، روزهاى است كه نگرفتن آن بهتر از گرفتن آن است؛ مانند روزۀ روز عاشورا براى همه مكلفين و روز عرفه براى كسانى كه در صورت روزه گرفتن از خواندن دعا و مناجات باز مىمانند.
روزۀ مستحبّى، روزهاى است كه گرفتن آن ترجيح دارد و از سوى معصومين (ع) در مورد آن سفارش شده است. كسانى كه به گرفتن روزۀ مستحبّى موفق مىشوند، نزد خداوند داراى اجر مىباشند. روزۀ تمام ايام سال به غير از روزههاى حرام و مكروه، مستحبّ است و در مورد بعضى از روزها بيشتر سفارش شده است. پيامبراكرم (ص) فرمودند:
«مَن صَامَ ثَلاَثَة اَيّام مِن كُلّ شَهر، كَان لِمَن صَامَ الدَّهر، ِلأنَّ اللهَ عَزَّوَجَل يَقُول: مَن جَاءَ بِالحَسَنَة فَلَهُ عَشرُ أمثَالها»(1)
كسى كه سه روز از هر ماه را روزه بدارد، مانند كسى است كه همهى عمر را روزه داشته است. زيرا خداوند عزّوجل فرمود: هر كس يك نيكى كند، ده برابر آن به عنوان پاداش به او داده مىشود.
بنابر روايتى از امام رضا (ع) اين سه روز در هر ماه، عبارت از پنجشنبۀ اول، پنجشنبۀ آخر و اولين چهارشنبه بعد از روز دهم ماه است. روزههاى مستحبّ ديگر عبارت است از: سيزدهم، چهاردهم و پانزدهم هر ماه، تمام ماههاى رجب و شعبان، روز اول تا نهم ذىالحجّه، عيد سعيد غدير خم، بيست و پنجم ماه ذىالقعده، هفدهم ربيعالاوّل و بيست و هفتم رجب و...
1) بحارالانوار،، ج 97، ص 108
نماز، روزه و ساير احكام الهى داراى اسرارى است كه انسان مىتواند از آنها آگاه شود. راز اصلى عبادتها اين است كه روح انسان به كمك آنها از تيرگى گناهان و رذايل اخلاقى پيراسته و به زيور فضايل و مكارم اخلاقى آراسته گردد. هچ دشمنى بدتر از دشمن درونى و نفس امّاره نيست. بنابراين، تمام عبادتها براى آن است كه انسان از راههاى مختلف از غرور و خودخواهى رهايى يابد و بر نفس امّاره پيروز شود. حكمت و راز عبادات، كسب طهارت روح و پاكى روان است و اينكه انسان وجود خود را از هرچه غير خداست پاك كند. حضرت على (ع) در مورد حكمت بعضى از عبادتها مىفرمايند:
«فَرَضَ اللهُ الإِيمَانَ تَطهِيرًا مِنَ الشِّركِ وَ الصَّلَوة تَنزِيهًا عَنِ الكِبرِ وَ الزَّكَوة تَسبِيباً لِلرِّزقِ وَ الصِّيامَ إبتِلاَءاً لِإخلاصِ الخَلقِ»(1)
خداوند ايمان را بر مردمان واجب كرد تا از آلودگى شرك پاك شوند، نماز را واجب گردانيد تا از كبر و خودپسندى پاك شوند، زكات را فريضه ساخت تا عاملى براى جلب روزى باشد و روزه را قرار داد تا وسيلهاى براى آزمون اخلاص مردمان باشد.
يكى ديگر از اسرار روزه كه در روايات به آن اشاره شده است، تحمل گرسنگى و تشنگى و دورى از شهوات و تمايلات نفسانى است. روزهدار با گرفتن روزه، رابطۀ خود را با خداوند محكم و استوار مىكند و تحمل سختىها در راه رسيدن به محبوب و كسب رضاى او برايش آسان مىشود.
1) نهج البلاغه، حكمت 252
امام صادق (ع) در مورد يكى از اسرار روزه فرمودند: «خداوند روزه را واجب كرد تا فقير و غنى با يكديگر برابر شوند و سرّ آن، اين است كه ثروتمندان به رنج و گرسنگى مبتلا نشدهاند تا به افراد فقير مهربان باشند؛ زيرا ثروتمند هرگاه چيزى بخواهد، قادر است آن را تأمين كند. پس خداوند عزّوجل خواست تا ميان آفريدگانش برابرى ايجاد كند و ثروتمندان طعم گرسنگى و رنج را بچشند تا بر ضعيف رقّت ورزند و به گرسنگان مهربانى كنند.»(1)اما باقر (ع) يكى ديگر از اسرار روزه را آرامش قلوب بندگان مىدانند و مىفرمايند:
«الصِّيَام وَ الحَجّ تَسكِينُ القُلوب»(2)
روزه و حج مايهى آرامش دلهاست.
خمس از فروع دين اسلام است و به اين معنى است كه مسلمانان بايد يك پنجم از مازاد درآمدهاى سالانۀ خود نسبت به هزينههاى عادى زندگى را، براى مصالح كلى جامعه، ترويج دين و رفع نياز تنگدستان - به ويژه از خاندان پيامبر (ص) - در اختيار امام و رهبر جامعۀ اسلامى و در دوران غيبت امام عصر (عجّل الله تعالى فرجه) در اختيار نايبان عام آن حضرت كه فقهاى جامع الشّرايط هستند، قرار دهد. در حقيقت، خمس نوعى از انفاقات واجب در اسلام است كه ميزان پرداخت آن مشخص شده است و مىتواند در راه رفع نيازهاى اساسى جامعۀ اسلامى و توزيع عادلانۀ ثروت در جامعه راهگشا و كارساز باشد. خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:
وَ اعلَمُوا أنَّمَا غَنِمتُم مِن شَىءٍ فَأنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى القُربَى وَ اليَتَامَى وَ المَسَاكِينِ وَ ابنِ السَّبيِلِ... (1)
1) انفال/ 41
بدانيد كه هرگاه چيزى به غنيمت گرفتيد، خمس آن از آنِ خدا و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و در راهماندگان است...
بعضى از فرقههاى اسلامى كه خمس را در زمرۀ فروع دين به شمار نمىآورند، بر اين عقيدهاند كه اين آيۀ شريفه منحصراً مربوط به غنايمى است كه در جنگ با كافران نصيب مسلمانان مىشود. به عبارت ديگر، چنانچه از طريق جنگ با كافران اموالى به دست مسلمانان برسد، به آن خمس تعلق مىگيرد. آنان معتقدند كه سهم خداوند تشريفاتى است و پرداخت آن ميسر نيست. سهم پيامبر اكرم (ص) نيز با رحلت ايشان از بين مىرود. منظور از «لِذِى القُربَى» در اين آيه، حضرت زهرا (س) و همسران پيامبر اكرم (ص) هستند كه با فوت ايشان سهم آنان نيز از بين مىرود. بنابراين، آيهاى كه دربارۀ خمس در قرآن آمده است، در زمان پيامبر اكرم (ص) و خانوادۀ ايشان مصداق پيدا مىكرده است و به زمانهاى ديگر ارتباطى ندارد.
در ميان فرقههاى اسلامى، شيعه معتقد است موضوع خمس كه در قرآن مطرح شده، براساس گفتار امامان معصوم (ع) فقط به غنيمتهاى جنگى مربوط نمىشود و اگر شخصى اضافه بر نياز يك سال خود و خانوادهاش اموالى به دست بياورد، بايد خمس آن را بدهد. بنابر اعتقاد شيعه، خمس اموال بعد از پيامبراكرم (ص) و ائمۀ اطهار (ع) به نايبان آن بزرگواران؛ يعنى مجتهدان جامعالشّرايط و علماى دين تعلّق مىگيرد تا از اين طريق بتوانند جامعۀ اسلامى را اداره كنند.
خمس به حكومت اسلامى تعلّق دارد و حكومت هم مخصوص خداوند و كسانى است كه از سوى پروردگار تعيين مىشوند؛ يعنى پيامبراكرم (ص) و ائمۀ طاهرين (ع) و در زمان غيبت امام دوازدهم (عجّل الله تعالى فرجه)، نايبان و
جانشينان آن حضرت كه علماى دين و مجتهدان جامعالشّرايط هستند، عهدهدار حكومت الهى در جامعۀ اسلامىاند و از اين رو خمس به آنان تعلّق مىگيرد.
بديهى است كه خداوند، رسول اكرم (ص)، ائمه اطهار (ع) و نايبان ايشان، به خمس اموال نيازى ندارند، بلكه منظور از تعلّق گرفتن خمس عايدات به آنها، اين است كه خمس در راه ترويج دين و مصالح عمومى جامعۀ اسلامى به اقتضاى زمان به مصرف برسد. در نتيجه، زندگى اجتماعى سالمى به وجود آيد و افراد جامعه، در هر موقعيت و شرايطى كه زندگى مىكنند، خود را نيازمند و محروم احساس نكنند. همۀ گروههاى مردم از زندگى انسانى بهرهمند شوند و نيازهاى جسمانى و معنوى افراد جامعه تأمين گردد.
در صورتى كه مؤمن خمس مال خود را با كمال رضايت و اختيار بدهد، علاوه بر اداى يك وظيفۀ اجتماعى، عمل او عبادت محسوب مىشود.
اگر در كشورهاى اسلامى كسانى كه بيشتر از نيازهاى شخصى و خانوادگى خود دارند، طبق موازين شرعى، خمس مال خود را پرداخت كنند و كسانى كه اين عايدات را دريافت مىكنند، به مصارف صحيح و مورد نياز جامعه برسانند، قدرت مسلمانان در جهان افزايش و دين مبين اسلام در دنيا گسترش مىيابد و فقر و بدبختى نيز در جامعۀ اسلامى از بين مىرود.
پرداخت خمس در طول تاريخ شيعه داراى سابقهاى طولانى است. در كتب روايى و تاريخى اشارات روشنى در مورد پرداخت خمس و سهم امام به ائمۀ طاهرين (ع) وجود دارد و به اين دليل، هم امامان بزرگوار و هم شيعيان آنان تحت فشار حاكمان زمان خود قرار مىگرفتند. گاهى سختگيرىها به حدّى بود
كه بعضى از امامان معصوم (ع) براى حفظ جان شيعيان، به حكم تقيّه پيروان خود را به طور موقّت از پرداخت خمس معاف مىكردند. از زمان امامت حضرت امام موسى بن جعفر (ع) به بعد، مسألۀ پرداخت خمس بيشتر مورد تأكيد قرار گرفت، زيرا خمس درآمد مهمى براى آنان محسوب مىشد و آنان را قادر مىساخت براى پيشبرد اهداف مقدّس خود از آن استفاده كنند.
در تاريخ آمده است كه از حضرت موسىبنجعفر (ع) دربارۀ پيرزنى سؤال كردند كه مقدارى نخ ريسيده و از درآمد آن پنج درهم به دست آورده است. آن حضرت در پاسخ فرمودند: «بايد يك درهمش را خمس بدهد.» در زمان امام حسن عسكرى (ع) خمس به وسيلۀ وكلاى آنان در نقاط مختلف جمعآورى مىشد و حكايتهاى مشهورى در اين زمينه مطرح شده است كه ذكر بعضى از آنها بىمناسبت نيست.
سعد بن عبدالله كه يكى از علماى بزرگ آن زمان بود، مىگويد: روزى همراه محمد بن عيسى اشعرى قمى - وكيل امام عسكرى (ع) در قم - به خدمت آن حضرت شرفياب شديم. محمد بن عيسى صد و شصت كيسه از خمس شيعيان و نيز نامههايى از سوى آنان به همراه داشت و به امام عسكرى (ع) تقديم كرد. در كنار امام عسكرى (ع) فرزندشان حضور داشتند و امام به فرزند خود فرمودند: «بگو اين پولها و نامهها از سوى چه كسانى براى ما فرستاده شده و مقدار پولهاى خمس چقدر است؟» فرزند امام عسكرى (ع) كه امام دوازدهم بودند، پولها را جدا كردند و نام فرستندگان خمس و نامهها را ذكر فرمودند. آنان كه خمس درآمدهاى حلال بود، كنار گذاشتند و خمسى كه از كسب حرام، مثلاً رباخوارى، كمفروشى و غش در معامله به دست آمده بود نيز جدا كردند و فرمودند: اين پولها به درد ما نمىخورد، زيرا از راه حلال به دست نيامده است.
شايان ذكر است كه در آن روزگار، رسم بر آن بود كه وقتى كسى خمس خود را خدمت امام عسكرى (ع) مىآورد، امام (ع) مقدار خمس و صاحبان آن را نام مىبرد تا در امامت ايشان ترديدى باقى نماند و شيعيان با اطمينان خاطر خمس خود را به امام تحويل بدهند. دليل اين امر آن بود كه در برههاى از زمان، افرادى پيدا شدند كه خود را براى دريافت خمس شايسته مىدانستند و به دروغ مدّعى امامت و رهبرى جامعه مىشدند و مشخص كردن مقدار خمس و صاحبان آن بهترين راه براى تشخيص امام (ع) در آن روزگار بود.
يكى ديگر از وكلاى امام حسن عسكرى (ع) ابودرداء بود. وى مىگويد كه امام يازدهم (ع) مرا مأمور كردند تا به مداين بروم و سهم امام و خمس شيعيان را دريافت كنم و براى ايشان بياورم. امام عسكرى (ع) فرمودند: «ابودرداء! وقتى از مداين برگردى، من از دنيا رفتهام.» عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! فدايت شوم، چه كسى بعد از شما عهدهدار امامت خواهد بود و خمسى را كه از مداين مىآوردم به چه كسى تحويل دهم؟» امام عسكرى (ع) فرمودند: امام بعد از من كسى است كه مشخص كند پولهاى خمس از آن چه كسانى است و مقدار آن چقدر است و كسى كه بر جنازۀ من نماز بخواند.»
ابودرداء مىگويد كه بعد از بازگشت از سفر مداين، براى زيارت امام عسكرى (ع) به سامرا رفتم و متوجه شدم كه امام (ع) رحلت كرده است و برادر ايشان، جعفر بن على - كه بعدها به «جعفر كذّاب» معروف شد - در مجلس نشسته است و جمعيت زيادى به مناسبت رحلت امام (ع) به او تسليت و به دليل تصدّى مقام امامت به وى تبريك مىگويند. بر اساس شناختى كه از جعفر داشتم، تعجب كردم و با خود گفتم، امام بايد معصوم باشد و جعفر بن على كه مقيد به احكام دينى نيست و مورد تأييد حكومت وقت هم هست، نمىتواند
معصوم باشد. از اين موضوع ناراحت شدم و احساس نگرانى كردم، در اينهنگام ديدم چند ايرانى كه از خراسان آمده بودند، نزد جعفر كذاب رفتند و به او گفتند: «از ايران آمدهايم و سهم امام از سوى شيعيان آنجا آوردهايم. شما كه جانشين امام عسكرى (ع) هستيد، مطابق سنّت معمول، مقدار خمس و نام فرستندگان آن را مشخص كنيد.» جعفر بن على گفت: «شما از من علم غيب مىخواهيد؟ من نمىدانم!» نمايندگان ايرانى با شنيدن اين سخن از دادن خمس به جعفر خوددارى كردند.
در اين هنگام بانويى از خانۀ امام حسن عسكرى (ع) آمد و گفت: «آقا مقدار پولها و صاحبان آن را ذكر فرمودند. سهم امام را بدهيد تا خدمت ايشان ببرم.» ابودرداء مىگويد كه در مورد پرداخت خمس نگرانى من برطرف شد. هنگامى كه خواستند بر پيكر مطهر امام حسن عسكرى (ع) نماز بخوانند، جعفر بن على جلو آمد تا نماز بخواند كه ناگهان نوجوانى آمد و عباى جعفر را گرفت و گفت: «عمو كنار برو! من به نماز خواندن بر جنازۀ پدرم شايستهترم!» ظاهراً در اين حين امام (ع) تصرف ولايى كردند، به طورى كه جعفر و همۀ افراد حاضر تمكين نمودند. بدين ترتيب، شيعيان متوجه شدند كه امامت بعد از امام عسكرى (ع) به فرزند ايشان منتقل شده است.
بعد از شهادت امام حسن عسكرى (ع) عاملان خليفۀ وقت كه از وجود فرزند ايشان آگاه شده بودند، براى دستگيرى يا به شهادت رساندن وى به منزل امام عسكرى (ع) هجوم بردند. در آن هنگام، امام زمان (ارواحنافداه) در سردابى پنهان شدند و از همان زمان، غيبت صغرا شروع شد. غيبت صغراى امام زمان (ع) هفتاد و چهار سال طول كشيد و در اين مدّت شيعيان از طريق نايبانى كه آن حضرت تعيين كرده بودند، خمس و سهم امام را به آن حضرت مىرساندند.
نايبان خاصّ امام دوازدهم (ع) چهار تن بودند. اولين آنها عثمان بن سعيد و بعد از فوت او پسرش محمد بن عثمان، سپس حسين بن روح نوبختى و آخرين نايب امام زمان (ع)، علىبنمحمد سمرى بود. به جز اين نايبان خاص، امام زمان وكلايى نيز در نقاط مختلف تعيين كرده بودند و آنان سهم امام را دريافت مىكردند و به نايبان خاص آن حضرت تحويل مىدادند. بدين ترتيب، امامزمان (ع) امور مربوط به مسلمانان را به واسطۀ اين نايبان اداره مىكردند.
هنگامى كه غيبت صغرى پايان يافت، امام زمان (عجّل الله تعالى فرجه) طى نامهاى به آخرين نايب خود، على بن محمد سمرى، فرمودند: «از اين زمان به بعد نيابت خاص تمام و نيابت عام آغاز مىشود.»(1)
امام زمان (عجّل الله تعالى فرجه) در زمان غيبت كبرى نايبى از سوى خود تعيين نكردند و فرمودند:
«وَ امَّا الحَوادِثُ الوَاقِعَة فَارجِعُوا فيِهَا إلَى رُواة حَدِيثِنَا فَإِنَّهُم حُجَّتِى عَلَيكُم وَ أنَا حُجَّة اللهِ»(2)
و اما حوادث و مشكلاتى كه براى شما رخ مىدهد، در مورد آنها به راويان احاديث ما مراجعه كنيد؛ زيرا آنان حجّت من بر شما هستند و من حجّت خداوندم.
از زمانى كه غيبت كبراى امام زمان (ارواحنا فداه) شروع شد، بنابر فرمودۀ آن حضرت، خمس به علما و مجتهدان جامع الشّرايط تعلّق گرفت. علماى بزرگى چون شيخ صدوق، شيخ مفيد، شيخ طوسى، سيد مرتضى و سيد رضى از طريق
خمس امور مربوط به مسلمانان را اداره مىكردند. بعد از آنان نيز علماى ديگرى مانند علامۀ حلّى، صاحب جواهر و شيخ مرتضى انصارى و مجتهدان و علماى ديگر خمس اموال شيعيان را دريافت مىكردند. در روزگار حاضر نيز مجتهدان جامع الشّرايط به نيابت از امام زمان (عجّل الله تعالى فرجه) خمس درآمدهاى مازاد بر هزينههاى شيعيان را دريافت و در موارد تعيين شده از سوى شرع مقدّس هزينه مىكنند.
بنابر فتواى مجتهدان، خمس شامل دو قسمت است: يك قسمت آن سهم سادات است و با اجازۀ مجتهد جامع الشّرايط مىتوان آن را به سادات فقير، يتيم و درمانده در سفر اختصاص داد؛ قسمت ديگر خمس سهم امام (ع) است كه در اين زمان بايد به مجتهد جامع الشّرايط داده شود يا در مواردى كه ايشان اجازه دهد، هزينه كرد.
بديهى است كه خمس در زمرۀ اموال شخصى امام و مجتهدان محسوب نمىشود. بنابر يك روايت صحيح، وكيل امام رضا (ع) خدمت امام جواد (ع) عرض كرد: «اى فرزند رسول خدا! مقدارى پول از پدر بزرگوارتان نزد من است. اين پولها را چه كنم؟» امام جواد (ع) فرمودند: «اگر خمس است، متعلق به من است و اگر مال شخص پدرم است، بايد به قاعدۀ ارث تقسيم شود.»
از اين فرمودۀ امام (ع) معلوم مىشود كه مجتهد جامعالشّرايط كه به نيابت از امام زمان (ع) خمس را دريافت و مصرف مىكند، مالك خمس نيست و اين خمس به دليل اجتهاد و مرجعيت اوست كه در اختيارش گذاشته مىشود.
مرحوم آيتالله بروجردى (قدسسره) در جواب اين سؤال كه خمس در چه مواردى
بايد مصرف شود، مىفرمودند: خمس متعلق به امام زمان (ع) است و ما مىدانيم كه مهمترين و با ارزشترين هدفها نزد امام زمان (ع) حوزههاى علميه است و رسيدگى به ساير امور در مراتب بعدى قرار دارد. قرآن شريف مىفرمايد:
وَ مَا كَانَ المُؤمِنوُنَ لِيَنفِرُوا كَافَّة فَلَولاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرقَة مِنهُم طَائِفَة لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدّيِنِ وَ لِيُنذِرُوا قَومَهُم إِذَا رَجَعُوا إلَيهِم لَعَلَّهُم يَحذَرُونَ (1)و شايسته نيست مؤمنان همگى [براى جهاد] كوچ كنند. پس چرا از هر فرقهاى از آنان، آ دستهاى كوچ نمىكنند [دستهاى بمانند و] در دين آگاهى پيدا كنند و قوم خود را - وقتى به سوى آنان بازگشتند - بيم دهند؟ باشد كه آنان [از كيفر الهى] بترسند.
بنابر اين آيۀ شريفه، جوانهاى با استعداد و خوش ذوق بايد در حوزههاى علميه تحصيل كنند و مردم هم از طريق خمس، طلبهها و حوزههاى علميه را اداره كنند تا در اين حوزهها چهرههاى ارزشمندى چون مراجع تقليد و علماى عظام تربيت شوند و مشعل هدايت مردمان را بر افروزند.
به طور خلاصه، براى مصرف خمس مىتوان به اين موارد اشاره كرد: تقويت و ترويج اسلام، ادارۀ حوزههاى علميه، تربيت علما و دانشمندان دينى، كمك به سادات مستمند و ديگر فقراى جامعه با اذن مجتهد، بالا رفتن توان مالى حكومت اسلامى و مصالح جامعۀ اسلامى به اقتضاى زمان.
1) توبه/ 122
خمس اموال مسلمانان، سهم امام و مجتهدان جامعه است و چون جزو اموال شخصى آنان محسوب نمىشود، در اصل به مردم و امت اسلامى تعلق مىگيرد. اگر كسى به پرداخت خمس مازاد درآمدهاى سالانۀ خود مقيد باشد تا سهم امام و مسلمانان در مال او وجود نداشته باشد و اموال او طيب و پاك باشد، هيچگاه به دنبال گردآورى مال از راههاى حرام و غصبى نخواهد رفت و در واقع، پرداخت خمس در مسلمانان نوعى مصونيّت ايجاد مىكند.
اگر كسانى از راههاى حرام اموالى به دست آورند و از روى ناآگاهى بخواهند با دادن خمس، آنها را حلال كنند، نادرست فكر كردهاند؛ زيرا به دارايىهايى كه از راه حلال به دست آمده، خمس تعلق مىگيرد و اساساً به دستآوردن مال حرام، گناه و معصيت پروردگار است.
اداى فريضۀ خمس، موجب افزايش مال، بركت آن در دنيا و عاقبت بخيرى و روسفيدى در جهان آخرت مىشود. خمس نوعى انفاق واجب است و اگر كسى خمس اموال خود را پرداخت كند، خداوند به او چندين برابر پاداش مىدهد. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
مَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أموَالَهُم فِى سَبِيلِ اللهِ كَمَثَلِ حَبَّة أنبَتَت سَبعَ سَنابِلَ فِى كُلِّ سُنبُلَة مِائَة حَبَّة وَ اللهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ وَ اللهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ (1)مَثل آنانكه مال خود را در راه خدا انفاق مىكنند، مَثل دانهاى است كه هفت خوشه برآورد و در هر خوشهاى صد دانه باشد. خدا پاداش هر كس را كه بخواهد، چند برابر مىكند و خدا گشايش دهنده و داناست.
1) بقره/ 261
در روايتى آمده است كه اگر كسى خمس ندهد، در راه ديگرى چندين برابر مقدارى كه بايد خمس بپردازد، مصرف مىكند، بدون آنكه خود بدان رضايت داشته باشد. حضرت امام خمينى (قدس سره) زمانىكه در عراق حضور داشتند، مىفرمودند: «اگر بازارىهاى بغداد خمس اموال خود را بدهند، ديگر يك فقير هم در عراق پيدا نمىشود.» حقيقتاً اگر مسلمانان با ميل و رغبت خمس دارايىهاى خود را بپردازند، توان مالى جامعۀ اسلامى افزايش مىيابد، زمينۀ تلاش در راه بهبود وضع اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و سياسى جامعۀ اسلامى فراهم مىگردد و در نتيجه، وضع مسلمانان در سراسر جهان به نحو چشمگيرى دگرگون مىشود.
بنابر نظر اغلب فقهاى شيعه بر هفت چيز خمس واجب مىشود:
اوّل: منفعت كسب؛ هرگاه كسى از تجارت يا صنعت يا كسبهاى ديگر مالى به دست آورد، چنانچه از مخارج سال او و خانوادهاش زياد بيايد، بايد خمس، يعنى يك پنجم آن را بپردازد.
دوّم: معدن؛ اگر كسى از معادن طلا، نقره، مس، آهن، نفت، زغال سنگ و غير آن، عوايدى حاصل كند، در صورتىكه به مقدار نصاب تعيين شده برسد، بايد خمس آن را بپردازد.
سوّم: گنج؛ اگر مالى در زمين، درخت، كوه يا ديوار پنهان باشد و كسى آن را پيدا كند و بهگونهاى باشد كه به آن گنج گويند، اگر نصاب آن به 15 مثقال طلا برسد، بايد خمس آن را بدهد.
چهارم: مال مخلوط به حرام؛ اگر مال حلال با مال حرام به طورى مخلوط
شود كه انسان نتواند آنها را از يكديگر تشخيص دهد و صاحب مال حرام و مقدار آن، هيچ كدام معلوم نباشد، بايد خمس تمام مال داده شود و بعد از دادن خمس، بقيۀ مال حلال مىشود.
پنجم: جواهرى كه از راه غواصى به دست آيد؛ چنانچه كسى از راه غواصى مرواريد و مرجان يا جواهر ديگرى از دريا بيرون آورد، اگر بعد از كم كردن مخارجى كه براى بيرون آوردن آن هزينه كرده است، قيمت آن به 18 نخود طلا و بيشتر برسد، بايد خمس آن را بدهد؛ چه در يك دفعه آن را از دريا بيرون آورده باشد يا در چند دفعه، و آنچه از دريا بيرون آمده از يك جنس يا از چند جنس باشد.
ششم: غنيمت؛ اگر مسلمانان به فرمان امام (ع) با كفار جنگ كنند و اموالى در جنگ به دست آوردند، به آن غنيمت گفته مىشود و مخارجى را كه براى آن غنيمت پرداخت كردهاند، مانند هزينههاى نگهدارى، حمل و نقل و مقدارى را كه امام (ع) صلاح مىداند به مصرفى برساند و چيزهايى كه مخصوص به امام (ع) است، بايد از غنيمت كنار بگذارند و خمس بقيۀ آن را بدهند.
هفتم: زمينى كه كافر ذمّى از مسلمان بخرد؛ اگر كافر ذمّى زمينى را از مسلمانى بخرد، بايد خمس آن را از همان زمين يا قيمت آن بدهد.
در مورد احكام و دستورهاى خمس و شرح بيشتر آن علاقهمندان مىتوانند به رسالههاى عمليّه مراجعه نمايند.
زكات در لغت به معناى «پاكى و نمو» آمده است و در اصطلاح فقه عبارت از اين است كه هر مسلمانى بخشى از اموال خود را، در صورتىكه از حد معينى بيشتر شده باشد، به نفع نيازمندان و افراد فقير جامعه پرداخت نمايد؛ به عبارت ديگر، زكات اين است كه از درآمدها و محصولات توليدى مانند محصولات كشاورزى و دامدارى و نيز از دارايىهاى نقدى كه در طول سال راكد مىماند، در صورتىكه به حد نصاب برسد، مقدارى معين به خزانۀ دولت اسلامى براى مصارف مشخص شده اختصاص مىيابد.
خداوند متعال زكات را از پايههاى دين مبين اسلام و در رديف نماز كه برترين نشانۀ ايمان است، قرار داده است. چنانكه در قرآن كريم مىفرمايد:
وَ أقيِمُوا الصَّلوة وَ آتُوا الزَّكَوة (1)نماز را برپا داريد و زكات را بپردازيد.
1) بقره/ 110
قرآن كريم در آيات متعدّد بعد از اقامۀ نماز به اداى زكات سفارش كرده است. شايد حكمت آن، اين است كه نماز عبادتى شخصى و زكات عبادتى اجتماعى و اقتصادى است. مسلمانان به وسيلۀ نماز با پروردگار عالم ارتباط برقرار مىكنند و با پرداخت زكات و رفع نياز بندگان خدا، به خالق هستى تقرّب مىجويند. مسلمانان به موازات ارتباط با خداوند، با مردم نيز مرتبط مىشوند. اين از ويژگىهاى مكتب اسلام است كه پيوند با خلق، شرط تقرّب به خالق است. قرآن كريم اداى زكات را از شرايط ايمان شمرده و يكى از ويژگىهاى مؤمنان را اداى زكات مىداند و مىفرمايد:
قَدْ أفْلَحَ المُؤمِنونَ... وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَوة فَاعِلُونَ (1)به تحقيق مؤمنان رستگار شدند... كسانى كه وظيفهى خود را در مورد زكات به انجام مىرسانند.
در بيان اهميت زكات در آيۀ ديگرى از قرآن كريم آمده است، كسانى كه از پرداخت زكات خوددارى كنند، در زمرۀ مشركان و كافران به خداوند و معاد محسوب مىشوند؛ چنانكه مىفرمايد:
وَ وَيْلٌ لِلْمُشرِكينَ، الَّذِينَ لاَ يُؤتُونَ الزَّكَوة (2)واى بر مشركان، كسانى كه زكات پرداخت نمىكنند.
در اين زمينه حديثى از پيامبراكرم (ص) نقل مىكنند كه به حضرت على (ع) مىفرمايند: «اى على! ده كس از امت من به خداى بزرگ كافر شدند و از جملۀ آنها كسى است كه زكات نمىپردازد.»(3)
پيامبراكرم (ص) در سال دوم هجرت، بعد از آنكه آيات مربوط به زكات را براى مردم خواندند و آنها را از وجوب زكات آگاه كردند، فرمودند:
«زَكُّوا أمْوالَكُم تُقبَل صَلاتكُم»(1)
زكات اموال خود را بدهيد، تا نماز شما مورد قبول واقع شود.
شايان ذكر است كه زكات تنها به مال و دارايى اشخاص مربوط نمىشود، بلكه زكات هر نعمتى كه خداى متعال به انسان مرحمت كرده بايد ادا شود. هيچ نعمتى بدون مسئوليت نيست. در روايتهايى كه از ائمۀ اطهار (ع) نقل شده، بر اين نكته تأكيد شده است كه اداى زكات نعمتهاى خداوند لازم و ضرورى است. هرگاه پروردگار به كسى علم و دانش عطا فرمايد، او بايد به پاس اين نعمت، علم خود را به ديگران بياموزد. چنانچه به كسى زيبايى داده شده است، او بايد بيش از ديگران در حفظ عفت و پاكدامنى خود بكوشد. اگر كسى از نعمت شجاعت برخوردار شد، بايد زكات اين نعمت را كه همان فداكارى و ايثار در راه خداوند است، ادا كند. اگر كسى از توانايى نويسندگى برخوردار شده است، بايد آن را در راه نشر اسلام به كار گيرد. زكات قدرت، رعايت عدل و انصاف است. زكات تندرستى، تلاش در راه طاعت خداوند است. زكات مقام و موقعيت اجتماعى، شفاعت و ميانجىگرى است. زكات عقل، تحمل سخنان افراد نادان است و زكات مال و دارايى، بخشش و مصرف آن در راه رضاى الهى است.
امام صادق (ع) دربارۀ زكات اعضاى بدن چنين فرمودند: «بر هر يك از اجزا و اندامهاى تو زكاتى واجب و مقرر شده است، بلكه بر هر تار مو و بر هر نگاه
1) الكافى، ج 3، ص 497
تو زكاتى مقرر و ثابت است. زكات چشم، نگاه عبرتآموز و فروپوشى آن از مناظر شهوتانگيز و مانند آن است. زكات گوش، شنيدن آيات قرآن و مطالب علمى و حكمتآميز و كلمات سود بخش، پند آموز و نجاتدهنده و نيز بازداشتن آن از شنيدن سخنان و مطالب مغاير با موارد مذكور مانند دروغ، غيبت و امثال آن است. زكات زبان، خيرخواهى براى مسلمانان، هشدار دادن به غافلان، تسبيح گفتن و ذكر خداوند بر لب راندن و امثال آن است. زكات دست، بذل و بخشش و احسان از آنچه خداوند بر تو ارزانى داشته است و گماردن آن به نگارش مطالب علمى و كتابهاى سودمند براى جامعۀ اسلامى و واداشتن آن در اطاعت و فرمانبردارى خداوند متعال و بازداشتن آن از بدى و ستم به ديگران است. زكات پا، رفتن و قدم نهادن در مسير اداى حقوق الهى، همچون ديدار مردمان صالح، رفتن به مجالس ذكر، قدم نهادن در راه برقرارى صلح ميان مردم و تحكيم پيوند بين خويشان، جهاد در راه خدا و رفتن در هر راهى كه پاكسازى روح و سلامت دين تو در آن باشد.»(1)شيخ محمود شبسترى چه نيكو سروده است:(2)
زكات پاكبازان ترك جان است *** نمىدانم كه را ياراى آن است
ز دست و پا و چشم وگوش و بينى *** زكاتت هست اگر خود نيك بينى
به هر دم كز خدا يابى حياتى *** از آن واجب شود بر تو زكاتى
اگر بر دست دارى مال سهل است *** ولى گر در دلشدارى ز جهل است
براى مصلحت دنيا گنه نيست *** سر جمله گناهان حبّ دنيا است
براى مصلحت دنيا نگه دار *** به مهرش دل مبند اىمرد هوشيار
در قرآن كريم دربارۀ اينكه زكات به چه چيزهايى تعلق مىگيرد، آيۀ صريحى نيامده است، همانگونه كه دربارۀ چگونگى خواندن نماز و نحوۀ انجام برخى عبادتهاى ديگر نيز بيان صريحى در قرآن وجود ندارد. قرآن كريم كليّات احكام را ذكر كرده و تبيين آن را به پيامبراكرم (ص) و امامانمعصوم (ع) واگذار نموده است. خداوند در قرآن كريم خطاب به پيامبراكرم (ص) مىفرمايد:
... وَ أنزَلنَا إلَيكَ الذِّكرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إلَيهِم وَ لَعَلَّهُم يَتَفَكَّرُونَ (1)ما اين ذكر (قرآن) را بر تو نازل كرديم تا آنچه به سوى مردم نازل شده است، براى آنان تبيين كنى، شايد انديشه كنند.
بنابر اين، پيامبراكرم (ص) كه مفسّر قرآن بودند، چگونگى اداى فرايض الهى، همچون نماز، روزه، حجّ، زكات و ساير عبادتها را براى مسلمانان بيان كردند. پس براى مشخص شدن اينكه زكات به چه چيزهايى تعلق مىگيرد، بايد به احاديث نبوى و شيوۀ عمل آن حضرت مراجعه كرد.
بعد از پيامبراكرم (ص)، ائمۀ اطهار (ع) آيات قرآن و احكام اسلام را براى امت اسلامى تبيين مىكردند؛ زيرا اهلبيت پيامبراكرم (ص) نيز مفسّر و مُبيّن قرآن هستند، قرآن و اهلبيت دو ميراث گرانقدر پيامبراكرم (ص) هستند كه مطابق حديث ثقلين - كه از سوى تمام فرقههاى اسلامى روايت شده - از يكديگر جدا نمىشوند و در روز قيامت به پيامبر ملحق مىشوند. مادامى كه امّت اسلامى از اين دو ميراث گرانقدر تبعيت كند، هرگز به گمراهى مبتلا نخواهند شد.
1) نحل/ 44
هنگامى كه زكات بر امت اسلامى واجب شد، پيامبراكرم (ص) دستور فرمودند كه از نُه چيز زكات گرفته شود و آن نُه چيز عبارتاند از: چهار نوع از محصولات زراعى؛ گندم، جو، كشمش و خرما كه آنها را غلات اربعه مىگويند. سه نوع از حيوانات؛ گوسفند، گاو و شتر كه به آنها مواشى ثلاثه مىگويند و نقدين؛ سكههاى طلا و نقره.(1)قابل ذكر است كه در احاديث معتبر اسلامى در اشاره به اين مطلب كه موارد تعلق زكات منحصر به همين نُه چيز نيست، تعبيراتى آمده است.
امام صادق (ع) در اين زمينه مىفرمايند:
«كُلُّ مَا كِيلَ بِالصَّاعِ فَبَلَغَ الاَوسَاقَ فَعَلَيهِ الزَّكَاة»(2)
همهى آن چيزهايى كه به وزن و پيمانه در مىآيند، اگر به حد معينى برسند، زكات دارند.
در عصر كنونى كه شيوههاى توليد و توزيع و فعاليتهاى اقتصادى با گذشته فرق كرده است و معمولاً در شهرها زكات به معناى فقهى و سنّتى به كمتر كسى تعلق مىگيرد، حكم اسلامى زكات براى مردم اين عصر نيز پيام دارد. كمترين پيام آن كمك كردن به نيازمندان و تلاش نمودن در جهت گرهگشايى از كار مسلمانان و بهبود وضع آنان است و بر فقها و دانشمندان اسلامى است كه با استفاده از قواعد فقهى و دستورهاى دينى، مفهوم زكات را به فعاليتهاى عصر كنونى نيز تسرّى بدهند و مطابق مقتضيّات زمان، اين دستور مترقى و گرهگشاى اسلامى را تبيين كنند.
خداوند در قرآن كريم به طور كلّى دستور مىدهد كه از آنچه از راه صحيح و پسنديده به دست آمده است يا از آنچه از زمين براى شما بيرون مىآوريم، انفاق كنيد:
يَا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أنفِقُوا مِن طَيِّبَاتِ مَا كَسَبتُم وَ مِمَّا أخرَجنَا لَكُم مِنَ الأرضِ... (1)اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از دستاوردهاى نيكوى خويش و از آنچه برايتان از زمين رويانيدهايم، انفاق كنيد.
همچنين در آيۀ ديگرى مىفرمايد:
وَ أنفِقُوا مِن مَّا رَزَقنَاكُم مِن قَبلِ أن يَأتِىَ أحَدَكُمُ المَوتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَولاَ أخَّرتَنِى إلَى أجَلٍ قَرِيبٍ فَأصَّدَّقَ وَ أكُن مِنَ الصَّالِحِينَ (2)از آنچه روزيتان دادهايم، در راه خدا انفاق كنيد پيش از آنكه يكى از شما را مرگ فرا رسد و بگويد: اى پروردگار من! چرا مرگ مرا اندكى به تأخير نينداختى تا صدقه دهم و از شايستگان باشم.
قرآن مجيد دربارۀ مصرف زكات چنين فرموده است:
إنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلفُقَرَاءِ وَ المَسَاكِينِ وَ العَامِلِينَ عَلَيهَا وَ المُؤَلَّفَة قُلُوبُهُم وَ فِى الرِّقَابِ وَ الغَارِمِينَ وَ فِى سَبِيلِ اللهِ وَ ابنِ السَّبِيلِ فَرِيضَة مِنَ اللهِ وَ اللهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (3)
صدقات (زكات) براى فقيران، مسكينان و كارگزاران جمعآورى آن است و نيز براى به دست آوردن دل مخالفان، آزاد كردن بندگان، قرضداران، انفاق در راه خدا و مسافران نيازمند است و آن فريضهاى از جانب خداست و خداوند دانا و حكيم است.
بر اساس اين آيۀ شريف و مطابق نظر فقهاى اماميّه، زكات مىتواند در هشت مورد مصرف شود كه در تأمين آسايش نيازمندان و رفع نيازهاى عمومى جامعه، ايجاد الفت، محبّت، امنيّت و امور اجتماعى ديگر نقش بسيار مؤثرى دارد. آن هشت مورد عبارتند از:
فقيران: كسانى كه مخارج سال خود و خانوادهشان را نمىتوانند تأمين كنند. اين گروه شامل كسانى كه كار مىكنند، ولى قادر به تأمين مخارج سالانۀ خود و خانوادۀ خود نيستند، نيز مىشود. كسى كه صنعت، ملك يا سرمايهاى دارد كه مىتواند مخارج سال خود را تأمين كند، فقير محسوب نمىشود.
مسكينان: كسانى كه زندگى آنها از فقرا سختتر مىگذرد. اين گروه شامل كسانى مىشود كه يا بر اثر نقص عضو يا بيمارى و سالخوردگى يا علتهاى ديگر نمىتوانند كار كنند و زندگى خود را اداره كنند.
عاملان: افرادى كه از طرف امام (ع)، نايب امام يا حكومت اسلامى مأمور جمعآورى و نگهدارى زكات هستند و به حساب آن رسيدگى مىكنند. آنها بايد با نهايت صداقت، امانت و مدارا وظيفۀ خود را انجام دهند. بنابراين، بايد زندگى آنان تأمين شود تا در انجام دادن وظيفۀ خود كوتاهى نكنند.
در راه دعوت كافران به اسلام: كافرانى كه اگر زكات به آنها پرداخت شود، به دين اسلام گرايش مىيابند يا در جنگ به مسلمانان كمك مىكنند، مىتوانند از دريافت كنندگان زكات باشند، همچنين كسانى كه با دادن پول يا
تهيه وسايل زندگى مىتوان آنان را به مكتب اسلام علاقهمند نمود.
آزاد كردن بندگان و اسيران: كسانى كه در اسارت و مشقّت و سختى زندگى مىكنند، مىتوان از محل زكات آزادى و راحتى آنها را تأمين كرد. زندانيان بىگناه، اسيران و امثال آنها را مىتوان با دادن زكات از گرفتارى و اسارت نجات داد.
بدهكاران: ورشكستگان آبرومند و كسانى كه براى امور لازم زندگى قرض كردهاند و قادر به پرداخت آن نيستند، يا بر اثر اتفاقى گرفتار شدهاند و آبروى آنان در خطر است، مىتوان از محل زكات آنها را از گرفتارى رهايى بخشيد.
سبيل الله: يعنى كارى كه منفعت عمومى دينى دارد، مانند ساختن مسجد يا كارى كه نفع آن به عموم مسلمانان مىرسد، مانند ساختن مدرسه، جاده و امثال آن. به طور كلى آنچه در هر زمان مورد نياز جامعه اسلامى است، بايد از محل درآمد زكات تأمين شود، مثل ساختن خيابان، پل، مدرسه، بيمارستان، مسجد، تأمين آب بهداشتى، آبادانى كشور و امور ديگرى كه در هر زمان متناسب با شرايط محيطى اجرا مىشود.
ابن السبيل: يعنى مسافرى كه در سفر درمانده شده است؛ به عبارت ديگر، افراد غريب كه از وطن و شهر خود دور ماندهاند و به واسطۀ پيشامدهايى سرگردان شدهاند، گر چه در شهر خود زندگى خوبى داشته باشند، چون در حال حاضر گرفتار و درمانده شدهاند، بايد آنها را يارى كرد تا به وطنشان برگردند. اين كمك مىتواند از محل زكات صورت گيرد.
همچنانكه نماز داراى ظاهر و باطنى است كه باطن آن روح و حقيقت آن محسوب مىشود، زكات نيز چنين است. اگر كسى سرّ و حقيقت زكات را نداند، زكات او صورتى بىروح است.
يكى از اسرار زكات اين است كه خداوند آن را وسيلهاى براى آزمايش بندگان قرار داده است. مال و دارايى يكى از خواستههاى انسان است و كسى كه در دعوى دوستى خداوند صادق باشد، با طيب خاطر و رضايت كامل، بخشى از دارايى خود را در راه او انفاق مىكند.
سرّ ديگر زكات، تطهير دل و پاك شدن آن از بخل و پليدى است. بخل و خسّت در دل انسان به منزلۀ آلودگى باطنى است كه موجب از دست دادن شايستگى قرب حقتعالى مىگردد، همچنان كه آلودگى ظاهر موجب مىشود بنده شايستگى اقامۀ نماز را از كف بدهد. آلودگى بخل، با چيزى جز خرج كردن مال پاك نمىشود. بدين سبب، زكات همچون آبى است كه با آن آلودگى بخل شسته مىشود.
يكى ديگر از اسرار زكات، شكر نعمت الهى است. مال و دارايى نعمتى است كه سبب آسايش مؤمنان در دنيا و آخرت مىشود. چنانكه نماز، روزه و حج شكر نعمت تن و سلامت آن است، زكات شكر نعمت مال است. وقتىكه يك مسلمان توانمند و بىنياز، مسلمان ديگرى را درمانده و محتاج مىبيند، با پرداخت زكات، شكر نعمت الهى را به جا مىآورد كه او را از مردم بىنياز كرده است.
سرّ ديگر زكات، پاكى اموال و دارايىها و نيز تهذيب زكات دهنده است. خداوند متعال خطاب به پيامبراكرم (ص) مىفرمايد:
خُذ مِن أموَالِهِم صَدَقَة تُطَهِّرُهُم وَ تُزَكِّيهِم بِهَا وَ صَلِّ عَلَيهِم إِنَّ صَلَوتَكَ سَكَنٌ لَهُم وَ اللهُ سَمِيعٌ عَليِمٌ (1)از دارايىهايشان صدقه (زكات) بگير تا بدان وسيله آنان را پاك و منزه سازى و براى آنها دعا كن، زيرا دعاى تو مايهى آرامش آنهاست و خداوند شنوا و داناست.
از اين آيۀ شريفه مىتوان چنين برداشت كرد كه: اولاً زكات مايۀ تطهير اموال مسلمانان است؛ زيرا مالى كه به آن زكات تعلق گيرد و زكات آن پرداخت نشود، رجس و پليد است و با دادن زكات پاك و مطهر مىشود. ثانياً به واسطۀ پرداخت زكات، شخص زكات دهنده مهذّب و پاكيزه مىشود؛ چون زكات نيز مانند نماز و روزه نقش تهذيب كننده دارد و ريشۀ صفات ناپسندى چون بخل و حبّ دنيا را از دل مؤمن مىكند.
از اسرار ديگر زكات، به وجود آمدن خير و بركت در اموال است؛ زيرا همانطور كه گفته شد، يكى از معانى زكات «نمو» است. اگر كسى قسمتى از مال خود را در راه خدا انفاق كند، به ظاهر دارايى او كم مىشود، ولى در واقع آنچه داده است، در باطن جهان باقى مىماند و بقيه دارايى او نيز نمو مىكند و داراى خير و بركت مىشود. امام باقر (ع) فرمودند:
«الزَّكَوة تزِيدُ فِى الرِّزق»(2)
زكات روزى را افزايش مىدهد.
سرّ ديگر زكات اين است كه با دادن زكات، دل نيازمندان شاد مىشود و آنها نيز در حق زكات دهنده خالصانه دعا مىكنند و دعاى مستمندان همچون
حصارى است كه مسلمانان را از آفتها و بلاها حفظ مىكند.
مهمترين سرّ زكات، به وجود آمدن روحيۀ سخاوت، كرامت، فداكارى و همدلى در مسلمانان است. مفهوم زكات گستردهتر از پرداخت زكات اقلام نُهگانه موصوف در فقه است. روح زكات، ايجاد صفت ايثار، گذشت، انفاق و مردم گرايى در مؤمن است. اسلام با دستور زكات مىخواهد مسلمانان را به مواسات، همانديشى و همكارى با يكديگر ترغيب كند. پرورش اين روحيهها و خصلتها در مسلمانان، آنها را به سوى كمال سوق مىدهد.
همانطور كه نماز و روزه در اسلام به دو گونهى واجب و مستحب مقرر شده است، به طورى كه بخش واجب آن بر همگان لازم است، اما بخش مستحب آن براى كسانى است كه بخواهند از مزايا و فوايد اين عبادتها بهرۀ بيشترى ببرند، زكات نيز چنين است. زكات واجب به موارد مشخصى كه ذكر شد تعلق مىگيرد، اما زكات مستحب محدود به موارد خاصى نيست و مسلمان بايد متناسب با نيازهاى مسلمانان در هر زمان به انجام دادن آن اقدام كند.
خطاب قرآن كريم در بيشتر آياتى كه از واژۀ زكات و انفاق استفاده شده، متوجه اين نوع زكات است. زكات به اين معنى يك عبادت مالى است كه به منظور ايجاد توازن اقتصادى و برقرارى مواسات بين مسلمانان تعيين شده است. در قرآن كريم دربارۀ زكات فقهى دو آيه آمده است و زكاتى كه بارها بر آن تأكيد و سفارش شده، زكات فقهى نيست؛ بلكه زكات مستحب و عبادت مالى است.
پيشوايان معصوم (ع) در پرداخت زكات مستحب به نيازمندان، خود پيشتاز و نمونه بودند و اين مىتواند براى پيروان راستين آنها سرمشق و الگو باشد. دادن انگشترى به فقير در هنگام نماز كه موجب نزول آيۀ «ولايت»(1)در حق على (ع) شد و همچنين، دادن طعام به مسكين، يتيم و اسير از سوى حضرت على (ع)، فاطمه زهرا (س) و فرزندان معصوم آنها در حالىكه روزه داشتند و خود سخت به آن نيازمند بودند، از نمونههاى بارز و مثالزدنى است كه نظير آن در مورد هيچ يك از سخاوتمندان تاريخ گفته نشده است.
اين گذشت و ايثار نيز موجب نزول سورۀ «هل اتى»(2)در حق اهلبيت پيامبراكرم (ع) شد.
شيخ محمود شبسترى در اين مورد چه نيكو سروده است:(3)زكات خاصگان آن على بود نمود آنچه خدايش امر فرمود
نكرد اين كار از خلق جهان كس زكات اندر صلات او داده و بس
شنيدستم كه در وقتركوعش به سائل داد خاتم با خشوعش
شبى تنها سه قرص نانجو داشت بهحاجت چونكه سائلبانگبرداشت
همان سه قرصه هم بهر خدا داد خدايش «هل اتى» او را جزا داد
تو هم گر مىتوانى رو چنين باش مشو دنيا پرست و مرد دين باش
امام صادق (ع) مىفرمايند: «زكات به مثابۀ آزمونى براى ثروتمندان و راهى براى كمك كردن به فقيران است. چنانچه مردم زكات اموالشان را مىپرداختند، مسلمان فقير و محتاجى باقى نمىماند، بلكه به واسطۀ آنچه خداوند واجب كرده است، غنى و بىنياز مىشدند. و مردمان، تنگدست و نيازمند نشدند و گرسنه و برهنه نماندند، مگر بهواسطۀ گناه ثروتمندان.»(1)با توجه به اين حديث شريف، اسلام با وضع حكم زكات در صدد ايجاد توازن اقتصادى در جامعه است. وضعيتى كه در آن، همۀ مسلمانان از زندگى ساده و آبرومندى برخوردار باشند. زندگى مورد سفارش اسلام، زندگى ساده همراه با رفاه نسبى است. چنين زندگىاى با تجملگرايى رواج يافته در ميان برخى از مردم زمان ما، سازگارى ندارد. زندگى ساده و مورد سفارش اسلام اين است كه افراد جامعه از نظر نيازهاى اوليه زندگى تأمين باشند. اسلام مىگويد زندگى ضرورى براى همه لازم است، زندگى همراه با رفاه براى كسانى كه داشته باشند، «مجاز» است، اما زندگى تجملى براى همه حرام است.
منظور از زندگى تجملى، زندگىاى است كه در آن هزينهها از حد ضرورت فراتر مىرود. نشانههاى اين نوع زندگى، خريد اجناس لوكس و قيمتى و تزيين خانهها با آنها و صرف هزينههاى سنگين در مراسم مختلف (مانند تولد، عروسى، مرگ نزديكان و خويشان، بازگشت از سفر و...) است كه متأسفانه عدهاى در جامعه با اين كارها موجبات برقرارى سنتهاى غلط و اسرافكارانه را فراهم مىسازند.
1) وسائل الشيعة، ج 6، ص 4
يكى از مراحل زندگى ازدواج است كه متأسفانه در زمان حاضر به دليل تجملگرايى برخى با شرايط سنگينى همراه شده است. عدهاى با مهريههاى هنگفت، جهيزيههاى سنگين و مراسم عقد و عروسى پرهزينه، مراسم ازدواج را برگزار مىكنند و اين الگويى براى بقيۀ افراد جامعه مىشود. مردم فقير قادر به تأمين برگزارى چنين مراسمى نيستند، به همين دليل، سن ازدواج جوانها بالا مىرود و آنها نمىتوانند به موقع تشكيل خانواده بدهند و بخشى از گناه آن به عهدۀ كسانى است كه اين سنتهاى ناپسند را در جامعه ترويج مىكنند. اگر اينان روحيۀ اسلامى داشته باشند و پولى كه در اين جشنها و براى جهيزيههاى سنگين هزينه مىكنند، به چند خانوادۀ نيازمند بدهند، چندين ازدواج ساده صورت مىگيرد و خير دنيا و آخرت نصيب آنان مىشود.
در قرآن كريم تجملگرايى عامل نابودى جامعه معرفى شده است؛ چنانكه مىفرمايد:
وإذَا أرَدنَا أن نُهلِكَ قَريَة أمَرنَا مُترَفيِهَا فَفَسَقُوا فيِهَا فَحَقَّ عَلَيهَا القَولُ فَدَمَّرنَاهَا تَدمِيرًا (1)چون بخواهيم قريهاى را هلاك كنيم، خداوندان نعمتش را بفرماييم تا در آنجا تبهكارى كنند، آنگاه عذاب بر آنها واجب شود و آن قريه را در هم فرو كوبيم.
وقتى بنا شود كه قومى هلاك شوند، مترفين و ثروتمندان آن قوم به تجملگرايى و اسراف و فسق و فجور روى مىآورند، در نتيجه در جامعه تفرقه و اختلاف پديد مىآيد و بر اثر تضادها و كشمكشهاى حاصل، جامعه مسير
1) اسراء/ 16
نابودى را طى مىكند. عبارت «اَمَرنَا مُترَفيِهَا» در اين آيه اشاره به اين حقيقت دارد كه پيشآهنگان نابودى جامعه، مرفّهان بىدرد و تجملگرايان اسرافكار هستند.
وقتى در جامعه تجملگرايى زياد شد، خواه ناخواه گناه و خارج شدن از مسير حق در جامعه رواج پيدا مىكند و قرآن كريم مىفرمايد چنين قومى مستحق عذاب مىشوند و عذاب آنها چيزى جز نابودى آن جامعه نيست.
نابودى جامعه مىتواند صورتهاى مختلفى داشته باشد. زمانى به صورت عذاب مهلكى بوده كه يك قوم يا ملت را از صفحۀ روزگار محو مىكرده است، مانند آنچه بر سر قوم لوط و قوم ثمود آمده است. هنگامى ديگر به صورت از بين رفتن يك مكتب فكرى و اجتماعى است. نمونۀ بارز آن در عصر ما نابودى كمونيزم در جوامع شرقى است. يكى ديگر از صورتهاى نابودى جامعه، بروز بيمارىها، افسردگىها، اضطرابها و پديدآمدن فلسفههاى پوچى، رواج خودكشىها و كشتارهاى جمعى در جوامع مختلف عصر كنونى است.
ساده زيستى و زندگى بدون تجمل، زندگى سالم همراه با آسايش و آرامش را براى همه به ارمغان مىآورد. مىگويند: «ابراهيم ادهم كه حاكم سرزمينى بود، روزى در قصر خود به اطراف نگاه مىكرد. كارگر سادهاى را ديد كه در پايين قصر او به كنار نهر آمد و تكهاى نان خشك را در آب فرو برد و با اشتها و لذتى فراوان آن را خورد. سپس بيل خود را از آب پركرد و قدرى آب نوشيد و بعد همان بيل را زير سر خود گذاشت و به خواب راحتى فرو رفت. ابراهيم ادهم وقتى اين صحنه را مشاهده كرد، با خود گفت: خوردن غذاهاى رنگين و شربتهاى گوارا هيچگاه براى من چنين لذتى نداشته است. در اين قصر با شكوه، با وجود نگهبانان و امنيّت فراوان، خواب راحتى نداشتهام. زندگىاى كه
بتوان با تكّهاى نان خشك و قدرى آب و خوابيدن بر روى خاك گذراند، چه ارزشى دارد كه انسان خود را براى آن به زحمت بيندازد. اين ماجرا باعث شد كه تحولى بزرگ در زندگى ابراهيم ادهم به وجود آيد. او در همان لحظه از قصر خود بيرون رفت و زندگى فقيرانه و زاهدانهاى در پيش گرفت.»
وقتى در ميان افراد جامعه صفا، صميميت و همدلى وجود داشته باشد و همۀ آنها به زندگى ساده اكتفا كنند، آسايش، آرامش و محبت ميان اعضاى آن جامعه برقرار مىشود. زمانى كه انسان متناسب با نيازهاى خود مصرف كند و مازاد اموال خود را در راه خداوند انفاق نمايد تا نيازمندان نيز از زندگى ساده و رفاه نسبى برخوردار شوند، احساس رضايت و خرسندى در او به وجود مىآيد و از زندگى خود لذّت مىبرد.
يكى از دلايل وجود فقر در جامعه اين است كه بعضى از مردم خمس، زكات و حقوق جامعه را نمىپردازند، يا اينكه بخشى از اموال جامعه صرف تجملات و اشياى لوكس مىشود. تجملگرايى پديدۀ خطرناكى است كه از طريق فرهنگ بيگانه به كشور اسلامى ما راه يافته است و بايد با آن مبارزه نمود و از گسترش و رواج آن در جامعۀ اسلامى جلوگيرى كرد. بهترين شيوه براى مبارزه با فرهنگ غرب، توجه به فرهنگ و ارزشهاى غنى اسلام است، توجه به زندگى معصومين (ع) و اصحاب و پيروان ايشان نيز كه نمونههاى برجستۀ سادهزيستى هستند، مىتواند راهگشاى امت اسلامى قرار گيرد.
امام محمد غزالى در كتاب احياء العلوم نقل كرده است: «روايت كنندهاى حكايت مىكند كه هنگام رحلت سلمان فارسى - صحابى ارجمند پيامبراكرم (ص) و استاندار مداين - در كنار بستر او بودم و ديدم اشك مىريزد. گفتم: سلمان چرا گريه مىكنى؟ گفت: روايتى از پيامبراكرم (ص) به خاطرم آمد
كه فرمودند: در روز قيامت هفتاد گردنه وجود دارد و از اين گردنهها جز سبكبالان نمىتوانند عبور كنند. راوى مىگويد: دقت كردم تا ببينم چرا اين بزرگوار خود را سنگين بار احساس مىكند. ديدم اتاقى را اجاره كرده است كه هم خانه و هم محل كار اوست. يك پوست گوسفند در آن پهن كرده است كه هم فرش و هم رختخواب اوست. يك كاسه، يك آفتابه و يك آبخورى گِلى و يك قلم و دوات، همۀ اسباب و اثاث او را تشكيل مىدهد! آن گاه گريه مىكند و مىگويد من سنگينبار هستم.»
توازن اقتصادى مهمترين فلسفۀ زكات است و از يك مفهوم اجتماعى و اقتصادى برخوردار مىباشد. توازن اقتصادى؛ يعنى اينكه پول و ثروت در ميان افراد جامعه گردش كند و همۀ امّت اسلامى از رفاه نسبى برخوردار باشند.
اسلام مىخواهد در جامعه اختلاف طبقاتى وجود نداشته باشد. گروهى داراى ثروت بسيار و گروهى در نهايت فقر و بيچارگى نباشند. توصيۀ اسلام اين است كه ثروتمندان زندگى سادهاى داشته باشند و مازاد دارايى خود را به فقرا و نيازمندان بدهند تا آنها هم از زندگى سادهاى برخوردار شوند. در جامعۀ اسلامى، چنانچه كسى به خوراك، پوشاك و مسكن نيازمند باشد، اولاً دولت اسلامى و ثانياً امّت اسلامى مسؤول هستند. در قرآن كريم، عبادت مالى گاهى به زكات و گاهى به انفاق تعبير شده است.
«انفاق» در لغت به معناى رساندن، راه مصرف باز كردن و پركردن شكافهاست. در اسلام بعد از اصل ايمان، مهمترين اصل عملى اقامۀ نماز و انفاق است. نماز ارتباط با خداوند و انفاق ايجاد رابطه با مردم با نيّت الهى
است. خداوند در سورۀ بقره كه ويژگىهاى انسانهاى پرهيزگار را بر مىشمرد، مىفرمايد:
اَلَّذِينَ يُؤمِنُونَ بِالغَيبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلوة وَ مِمَّا رَزَقنَاهُم يُنفِقُونَ (1)آنان كه به غيب ايمان مىآورند و نماز مىگزارند و از آنچه روزيشان دادهايم، انفاق مىكنند.
در اين آيۀ شريفه يكى از ويژگىهاى مؤمنان، انفاق در راه خداوند شمرده شده است، زيرا مؤمن مردم گراست؛ همانطور كه به خود و خانوادهاش مىانديشد، به نيازهاى مردم جامعۀ خود نيز فكر مىكند و از علم، قدرت، مقام، شخصيّت، قدم، زبان، قلم و مال خود در راه خدمت به مردم جامعه استفاده مىكند. در اين آيۀ شريفه به جاى لفظ زكات، انفاق آورده شده است و مىتواند معناى زكات را هم در بر داشته باشد؛ زيرا در قرآن كريم در برخى آيات لفظ زكات و در برخى ديگر انفاق آمده است.
قرآن كريم در آيات متعددى به انفاق در راه خداوند سفارش كرده و ترك آن را موجب نابودى جامعه دانسته است. از جمله در سورۀ بقره آمده است:
وَ أنفِقُوا فِى سَبيِلِ اللهِ وَ لاَ تُلقُوا بِأيدِيكُم إِلَى التَّهلُكَة وَ أحسِنُوا إِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُحسِنيِنَ (2)در راه خدا انفاق كنيد و خويشتن را به هلاكت ميندازيد و نيكى كنيد كه خداوند نيكوكاران را دوست دارد.
اين آيه گرچه در ذيل آيات جهاد آمده است، ولى يك حقيقت كلى و اجتماعى را مىتوان از آن استفاده نمود و آن اينكه انفاق به طور كلى سبب
مىشود كه افراد اجتماع از هلاكت رهايى يابند و يا به ان دچار شوند؛ هنگامى كه مسأله انفاق فراموش شود و ثروتها در يك قطب اجتماع جمع شود، اكثريّتى محروم و بينوا به وجود مىآيند و ديرى نخواهد گذشت كه يك انفجار عظيم در اجتماع به وجود مىآيد كه نفوس و اموال سرمايهداران در آتش اين انفجار خواهد سوخت. از اينجا ارتباط مسألۀ انفاق و پيشگيرى از هلاكت روشن مىشود.
بنابراين، انفاق قبل از آنكه به حال محرومان مفيد باشد، به نفع سرمايهداران است؛ يعنى تعديل ثروت، حافظ ثروت است. چنانكه حضرت امام موسى بن جعفر (ع) به همين حقيقت اشاره مىكنند و مىفرمايد:
«حَصِّنُوا أموَالَكُم بِالزَّكوة»(1)
اموال خويش را با دادن زكات حفظ كنيد.
در پايان آيه نيز دستور به احسان داده شده است و از مرحلۀ جهاد و انفاق به مرحلۀ احسان و نيكى رهبرى مىكند؛ زيرا مرحلۀ احسان بلندترين مراحل تكامل انسانى است كه اسلام به آن توجه كامل دارد.
آمدن اين جمله در ذيل آيۀ انفاق، اشاره به اين است كه در انفاق مىبايست كمال نيكى و مهربانى باشد و از هر نوع منّت و آنچه باعث رنجش و ناراحتى شخصى كه مورد انفاق مىباشد، بر حذر گردد.
به طور كلى، چنانچه اختلاف طبقاتى و تبعيض در جامعه باشد، منجر به عداوت و دشمنى ميان مردم مىشود و اگر در جامعهاى برادرى و اتحاد وجود نداشته باشد، به سوى هلاكت و نابودى پيش مىرود.
1) ) الكافى، ج 4، ص 61
قرآن شريف در زمينۀ برادرى و اتّحاد مىفرمايد:
وَ اعتَصِمُوا بِحَبلِ اللهِ جَميِعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا وَ اذكُرُوا نِعمَتَ اللهِ عَلَيكُم إِذ كُنتُم أعدَاءً فَألَّفَ بَينَ قُلُوبِكُم فَأصبَحتُم بِنِعمَتِهِ إِخوَاناً وَ كُنتُم عَلَى شَفَا حُفرَة مِنَ النَّارِ فَأنقَذَكُم مِنهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللهُ لَكُم آيَاتِهِ لَعَلَّكُم تَهتَدُونَ(1)و همگان دست در ريسمان خداوند زنيد و پراكنده نشويد و از نعمتى كه خدا بر شما ارزانى داشته است، ياد كنيد؛ آن هنگام كه دشمن يكديگر بوديد و او دلهايتان را به هم مهربان ساخت و به لطف او برادر شديد و بر لبهى پرتگاهى از آتش بوديد، خدا شما را از آن برهانيد. خدا آيات خود را براى شما اين چنين بيان مىكند، شايد هدايت يابيد.
در تفسير اين آيۀ شريفه، گروهى معتقدند كه منظور از ريسمان الهى، دين اسلام است. همه به دين اسلام بگرويد و با هم متّحد باشيد و تفرقه را كنار بگذاريد. در قسمت بعد آيه به عربها مىگويد كه متذكر اين باشيد كه شما بر لب گودال آتش بوديد، اختلاف شما باعث شده بود كه در لبۀ گودال آتش قرار بگيريد و پروردگار عالم با دين اسلام شما را متحد و برادر كرد. اگر در جامعهاى اتحاد و همدلى وجود نداشته باشد و اختلاف طبقاتى ميان افراد آن باشد و مردم هم بدون توجه به نيازهاى ديگران فقط به فكر خود باشند، چنين جامعهاى در مسير نابودى قرار مىگيرد و اختلاف براى آن جامعه درهاى از آتش است؛ درهاى كه درون آن آتش، فلاكت و نابودى است.
در جامعهاى كه افراد خمس و زكات اموالشان را ندهند، اختلاف طبقاتى
1) آل عمران/ 103
بروز مىكند. در جامعهاى كه كاخ و كوخ در كنار هم قرار بگيرد، چنين جامعهاى به سمت نابودى پيش مىرود. اگر در ميان اعضاى يك خانواده، كه نهاد كوچكى از جامعه است، اختلاف و تبعيض بروز كند، امنيت و آرامش از آن خانواده سلب مىشود و اعضاى آن از سعادت و خوشبختى محروم مىشوند، جامعه نيز چنين است؛ اگر در ميان گروههاى مردم اختلاف و تبعيض وجود داشته باشد، اين امر موجب تضاد اجتماعى و رو در رو قرار گرفتن قشرهاى مختلف اجتماع مىشود. افراد فقير جامعه در كنار خود انسانهاى مرفه و ثروتمندى را مىبينند كه هزينههاى هنگفتى را صرف زندگى فردى و خانوادگى خود مىكنند، از اين رو به طور ناخودآگاه كينۀ اين افراد را به دل مىگيرند و اين ممكن است بروز مفاسد اجتماعى مانند سرقت، قتل، آدم ربايى و امثال آن را در پى داشته باشد.
يكى از راههاى ايجاد توازن اقتصادى در جامعه، گردش مال در سطوح مختلف جامعه و جلوگيرى از انحصار آن در دست ثروتمندان است. قرآن كريم در اين باره به يك اصل كلى اشاره مىكند كه جهتگيرى كلى اقتصاد اسلامى را نشان مىدهد:
... كَى لاَيَكُونَ دَولَة بَينَ الأغنِياءِ مِنكُم... (1)تا اموال ميان توانگرانتان دست به دست نشود.
در اين آيه اسلام در عين احترام به مالكيت فردى و تشويق به كار و كوشش، با قيد محدوديتهايى از تمركز ثروت جلوگيرى و با فقر اجتماعى به شدت مبارزه كرده است.
1) حشر/ 7
برنامۀ اسلام طورى تنظيم شده است كه اموال و ثروتها در دست گروه محدودى متمركز نشود و پيوسته در ميان آنها دست به دست نگردد. البته، اين به آن معنى نيست كه ما پيش خود قوانينى وضع كنيم و ثروتها را از گروهى بگيريم و به گروه ديگر بدهيم، بلكه منظور اين است كه اگر مقررات اسلامى در زمينۀ تحصيل ثروت و همچنين مالياتهايى چون خمس، زكات، خراج و غير آن و احكام بيتالمال و انفاق درست پياده شود، خود به خود چنين نتيجهاى را خواهد داد كه در عين احترام به تلاشهاى فردى، مصالح جمع نيز تأمين خواهد شد و از دو قطبى شدن جامعه (اقليتى ثروتمند و اكثريتى فقير) جلوگيرى مىكند.
مال در جامعه، نظير خون در بدن است. همانطور كه خون بايد در تمام اعضاى بدن گردش كند و همۀ اعضا و جوارح خون مورد نياز خود را دريافت كنند، مال نيز بايد در ميان افراد جامعه جريان داشته باشد. همانگونه كه اگر خون در حد لازم به برخى از اعضاى بدن نرسد، موجب فلج شدن و نابودى آن عضو مىشود، مال هم اگر در ميان همۀ افراد جامعه به طور صحيح گردش نداشته باشد، جامعه به سوى هلاكت و نابودى پيش مىرود.(1)بنابراين، كسانى كه خداوند به آنان نعمتهاى بىشمار عطا كرده است و ثروتى در جامعه به دست آوردهاند، بايد به كسانى كه نمىتوانند پول كافى به دست آوردند تا احتياجات خود و خانوادههايشان را تأمين كنند، كمك مالى و انفاق نمايند تا در جامعه امنيّت و آسايش به وجود آيد و برادرى و اتّحاد در آن حكمفرما باشد.
1) ر. ك: مقايسهاى بين سيستمهاى اقتصادى، ج 1، از تأليفات معظّم له
«مواسات» در لغت به معنى كمك كردن به يكديگر است. در اسلام به اندازهاى دربارۀ مواسات تأكيد شده كه مىتوان آن را به عنوان يك قانون اخلاقى معرفى كرد. لغت مواسات در قرآن به كار نرفته است، ليكن مفهوم آن در مواضع مختلف مطرح شده و مورد تأكيد قرار گرفته است. يكى از موارد مواسات، كمك مالى به يكديگر است. اين مفهوم با واژههاى «انفاق» و «ماعون» در قرآن ذكر شده است. در سورۀ طلاق آمده است:
لِيُنفِق ذُوسَعَة مِن سَعَتِهِ وَ مَن قُدِرَ عَلَيهِ رِزقُهُ فَليُنفِق مِمَّا آتَاهُ اللهُ لاَ يُكَلِّفُ اللهُ نَفسًا إِلاّ مَا آتَاهَا سَيَجعَلُ اللهُ بَعدَ عُسرٍ يُسراً (1)هر مالدارى از مال خود نفقه دهد و كسى كه تنگدست باشد، از هر چه خدا به او داده است نفقه دهد. خداوند هيچ كس را مكلف نمىسازد، مگر به آن اندازهاى كه به او داده است و به زودى خدا پس از سختى آسانى پيش مىآورد.
هر چند اين آيه دربارۀ پرداخت نفقه از سوى كسى است كه همسر خود را طلاق داده است و بايد در ايام عده، نفقۀ همسر و فرزندان خود را بپردازد، ليكن بعيد نيست كه جنبۀ كلى داشته و به همۀ موارد انفاق اشاره داشته باشد. در اين صورت، هر مسلمانى بايد به اندازۀ توانايىاش در راه خداوند انفاق كند. دستور انفاق منحصر به توانگران نيست، به همۀ امت اسلامى مربوط مىشود. حتى آن كسانى كه تنگدست هستند نيز بايد به فكر افراد تنگدستتر از خود باشند و به اندازۀ توانايى خود انفاق كنند. امام صادق (ع) مىفرمايند: «اگر كسى نمىتواند
1) طلاق/ 7
هيچگونه كمكى به مردم جامعۀ خود كند، حداقل در حقّ آنان دعا كند.»
حكمت آنكه در قرآن به همۀ امت مسلمان دستور انفاق داده شده، شايد اين باشد كه همانگونه كه انجام عبادتهايى چون نماز، روزه و حج موجب ثواب و پاداش الهى مىشود و فوايد بسيارى براى همۀ مسلمانان در بر دارد، زكات نيز چنين است و نزد حق تعالى اجر اخروى و پاداش دنيوى دارد و پروردگار عالم دوست ندارد كه هيچ كس حتى افراد فقير جامعه، از چنين خيرى محروم بمانند، بنابراين به همۀ مسلمانان به اندازۀ توانشان دستور انفاق مىدهد.
راز تأكيد اسلام در انفاق اين است كه مىخواهد همۀ امت مسلمان با هم برادر و همدل بوده و در مشكلات و گرفتارىها يار و غمخوار هم باشند و به مواسات با يكديگر بينديشند.
پيامبر بزرگوار اسلام (ص) مىفرمايند:
«مَن أصبَحَ لاَيَهتَمُّ بِاُمُورِ المُسلِمِينَ فَلَيسَ بِمُسلِمٍ»(1)
كسى كه صبح كند و در انديشهى برآوردن نيازهاى مسلمانان نباشد، مسلمان نيست.
بر اساس اين حديث شريف، به فكر نيازهاى ديگران بودن، گره گشودن از كار مردم جامعه و خدمت به ديگران از وظايف اساسى هر مسلمانى است. پيامبراكرم (ص) در حديث ديگرى مىفرمايند:
«مَا آمَنَ بِى مَن بَاتَ شَبعَانَ وَ جَارُهُ جَائِعٌ»(2)
به خدا ايمان نياورده كسى كه سير بخوابد، در حالى كه همسايهى او گرسنه باشد.
شايان ذكر است كه پيامبراكرم (ص) اين روايتها آن را در روزگارى مىفرمودند كه بيشتر مسلمانان به سختى مىتوانستند معاش خود را فراهم كنند و برخى با زحمت و رنج فراوان يك وعده غذا در شبانه روز تهيه مىكردند. بيان اين روايتها براى آن است كه مسلمانان در چنين شرايط سختى هم، به فكر ديگران باشند. در اسلام خود خواهى، خودمحورى و خود نگرى وجود ندارد و اين خصوصيات با مسلمانى سازگار نيست؛ حضرت على (ع) مىفرمايند:
«إِنَّ اللهَ يُحِبُّ المَرءَ المُسلِمَ الَّذِى يُحِبُّ لِأخِيهِ مَا يُحِبُّ لِنَفسِهِ وَ يَكرَهُ لَهُ مَا يَكرَهُ لِنَفسِهِ»(1)
همانا خداوند مسلمانى را دوست دارد كه آنچه براى خود دوست دارد، براى برادرش هم مىپسندد و آنچه را براى خود ناخوش دارد، براى او هم نمىپسندد.
به راستى اگر همۀ مسلمانان اين خصوصيّت و ويژگى اخلاقى را در خود بهوجود آورند، پديدههاى ناپسندى چون رباخوارى، گرانفروشى، رشوهخوارى و ساير گناهان از جامعه رخت بر مىبندد.
اجراى قانون مواسات در اسلام بسيار اهميت دارد. شايد بيش از هزار روايت و صدها آيه دربارۀ اجراى قانون وارد شده است. زكات كه در قرآن كريم آمده است، يكى از مصداقهاى قانون مواسات است.
يكى از سورههاى قرآن كه قانون مواسات در آن به خوبى بيان شده است، سورۀ ماعون است. خداوند در اين سوره مىفرمايد:
1) وسائل الشيعة، ج 12، ص 212
بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحيِمِ أرَأيتَ الَّذِى يُكَذِّبُ بِالدّيِنِ فَذَلِكَ الَّذِى يَدُعُّ اليَتِيمَ وَ لاَيَحُضُّ عَلَى طَعَامِ المِسكِينِ، فَوَيلٌ لِلمُصَلِّينَ، الَّذِينَ هُم عَن صَلاَتِهِم سَاهُونَ، الَّذِينَ هُم يَرآءُونَ وَ يَمنَعُونَ المَاعُونَ (1)به نام خداى بخشندهى مهربان. آيا آن كسى كه روز جزا را دروغ مىشمرد، ديدى؟ او همان كسى است كه يتيم را به اهانت مىراند و مردم را به طعام دادن به بينوا وانمىدارد. پس واى بر آن نمازگزارانى كه در نماز خود سهلانگارند، آنان كه ريا مىكنند و از دادن زكات دريغ مىورزند.
تكذيب دين، صرفاً يك امر اعتقادى و ذهنى نيست، بلكه يك امر عينى، اقتصادى و اجتماعى است. قرآن كريم در اين سوره خصوصيات تكذيب كنندۀ دين را به شرح زير بيان مىكند:
كسى كه يتيم را از خود مىراند و به عواطف و احساسات او توجهى نمىكند. اين آيۀ شريف پيش از آنكه در مورد رسيدگى به خوراك، پوشاك و جسم يتيمان سفارش كند، در مورد ارضاى عواطف آنان تأكيد مىكند. پيامبر اكرم (ص) فرمودند: «اگر كسى دست نوازشى بر سر يتيمى بكشد، پروردگار عالم به هر مويى كه از زير دست او بگذرد، يك حسنه به او عنايت مىكند.»
كسى كه ديگران را بر طعام دادن به مسكينان تشويق و ترغيب نمىكند. مسلمان حقيقى كسى است كه به اندازۀ توان خود در رفع گرفتارى مردم كوشش كند و به كسانى كه قادر نيستند خوراك و مايحتاج عمومى خود را تأمين كنند، رسيدگى نمايد. علاوه بر آن، ديگران را نيز به اطعام مستمندان تشويق كند و آنان را به اجراى قانون مواسات برانگيزاند.
1) ماعون/ 7-1
صاحب بن عبّاد كه مايۀ افتخار عالم تشيع است، بسيار سخاوتمند بود و علاوه بر آنكه خود به قانون مواسات عمل مىكرد، ديگران را نيز به اين كار خير ترغيب مىنمود. اين بزرگوار گفته است: من بخشش و سخاوت را از مادرم فراگرفتهام. او هر روز صبح، قبل از آنكه به مكتب بروم، پولى به من مىداد و مىگفت: اين را به فقرا بده و بدين ترتيب، بخشش مال براى من عادت شد.
كسى كه نماز را سبك بشمارد و در وقت نماز از آن غافل باشد، از راه و رسم مسلمانى به دور افتاده است. مسلمانى كه رياكارانه و به منظور خودنمايى نماز مىخواند و كارهاى خير خود را با ريا و تظاهر همراه مىكند از جملۀ تكذيب كنندگان دين است.
كسى كه از دادن زكات و ماعون خوددارى مىكند. كسى كه مىتواند نيازهاى مردم را رفع كند و گره از كار ديگران بگشايد، ولى از اين كار دريغ مىورزد. كسى كه به مسلمانان توجه نداشته باشد و به مردم جامعه نينديشد.
استاد بزرگوار ما در تفسير الميزان مىفرمايند: «كلمۀ ماعون به معناى هر خدمت و هر چيزى است كه به شخص محتاج داده شود و حاجتى از حوائج زندگى او را برآورده سازد، مانند قرض، هديه، عاريه و امثالآن. رسولخدا (ص) در تفسير آيۀ وَ يَمنَعُونَ المَاعُونَ فرمود: ماعون آن چيزهايى است كه مردم به عنوان كمك به يكديگر عاريه مىدهند و مىگيرند، نظير ديگ، دلو، تبر و نظاير آن. در كافى به سند خود از ابوبصير از امام صادق (ع) روايت كرده است كه در ضمن حديثى فرمود: منظور از ماعون قرضى است كه بِدهى و احسانى است كه بِكُنى و اثاث خانهاى است كه عاريت بِدهى. زكات هم يكى از مصاديق ماعون است.»(1)
1) تفسير الميزان، ج 20، ص 846
سورۀ ماعون سرمشق زندگى براى مسلمانان است. هر اندازه پيام اين سوره به دل انسان و جامعه راه يابد، به همان اندازه فقر و بدبختى از جامعه رخت بر مىبندد و در چنين جامعهاى عواطف و قانون مواسات حاكم مىشود. اين سورۀ مباركه، مهمترين مسائل اسلامى را در بر دارد؛ هم دربارۀ عبادت بدنى و هم دربارۀ عبادت مالى صحبت مىكند.
دربارۀ اجراى قانون مواسات، از سوى معصومان (ع) و بزرگان و علماى دين نمونههاى فراوانى نقل شده است. در اينجا چند نمونه براى آشنايى بيشتر خوانندگان با قانون مواسات ذكر مىشود.
در روايتى تاريخى نقل شده است: روزى پيامبراكرم (ص) در عبور از كوچهاى ابوايوب انصارى و خانوادهاش را ديدند كه در كنار كوچه روى فرشى نشستهاند. آن حضرت فرمودند: «ابوايوب چرا اينجا نشستهاى؟» عرض كرد: «اى رسول خدا! خانوادهاى از مهاجران را ديدم كه سرپناهى نداشتند، گفتم اگر من در خانه باشم و آنان در كوچه بمانند، براى مردم مدينه و انصار مايۀ ننگ است و در پيشگاه خداوند نيز پاسخى ندارم. اما اگر من در كوچه باشم و آنها در خانۀ من زندگى كنند احساس راحتى مىكنم و براى مسلمانان مدينه هم مايۀ افتخار و مباهات است.»
در زندگى امام حسن مجتبى (ع) نمونههاى بارزى از اجراى قانون مواسات مشاهده شده است. اين امام بزرگوار هر سال اموال خود را به دو قسمت تقسيم مىكردند و نيمى از آن را به فقرا و بيچارگان مىدادند. مادر آن بزرگوار، حضرت زهرا (س)، نيز همينگونه عمل مىكردند و آنچه داشتند به نيازمندان مىبخشيدند و در نمازهاى خود، ديگران را قبل از خود دعا مىكردند.
امام صادق (ع) در يك سالى كه قحطى شده بود، به غلام خود فرمودند: «چقدر گندم در منزل داريم؟» غلام عرض كرد: «گندم مورد نياز يك سال را تهيه كردهام.» امام (ع) فرمودند: «همۀ گندمها را به بازار ببر و به مردم بفروش!» غلام عرض كرد: «آقا الان گندم در بازار نيست. چنانچه اين گندمها را بفروشيم، ديگر نخواهيم توانست گندم مورد نياز خود را تهيه كنيم!؟» آن حضرت فرمودند: «من هم مانند بقيه مردم اگر در بازار چيزى باشد، استفاده مىكنم و در غير اين صورت، همان كارى را انجام مىدهم كه ديگران انجام مىدهند.» آنگاه همۀ گندمها را به مردم دادند.
علماى اسلام نيز به پيروى از پيشوايان معصوم (ع) به قانون مواسات عمل مىكردند. جناب شيخ عبدالكريم حائرى يزدى (قدس سره) كه مؤسس حوزۀ علميۀ قم بودند و حضرت امام خمينى (قدس سره) اين انقلاب را مرهون زحمات ايشان مىدانستند، در زمانى كه حوزه را اداره مىكردند، وضع مالى طلبهها چندان مناسب نبود.
روزى شخصى عبايى را به عنوان هديه به جناب شيخ تقديم كرد. جناب شيخ ديد كه عباى گران قيمتى است؛ لذا از پوشيدن آن اكراه داشت و چون هديه بود، نمىخواست آن را نپذيرد. بنابراين به آن شخص گفتند: ارزش اين عبايى كه هديه آوردهاى، برابر چند عباى معمولى است؟ آن شخص گفت: شانزده عبا، جناب شيخ فرمودند: اين عبا را به بازار ببريد و در ازاى آن شانزده عبا براى من بياوريد. آن شخص امر جناب شيخ را به انجام رسانيد و برگشت. شيخ عبدالكريم حائرى يكى از عباها را خودشان پوشيدند و بقيه را به پانزده نفر از طلبهها دادند و فرمودند: «حالا بهتر شد؛ آن عبا را فقط يك نفر مىپوشيد، در حالىكه با تعويض آن، شانزده نفر عباى نو مىپوشند!»
چنانچه اين رفتارهاى نيكو و خداپسندانه و عمل به قانون مواسات از پيشوايان معصوم (ع) و بزرگان دين براى مسلمانان سرمشق و الگو قرار گيرد، ثروت مسلمانان به طور صحيح بين آنها توزيع خواهد شد و همه از رفاه نسبى برخوردار خواهند گرديد. اگر ثروتمندان جامعه خرجهاى اضافى، جهيزيههاى سنگين، مراسم پرهزينه و خوراك و پوشاك گران قيمت را كنار بگذارند و مقدارى از اين هزينهها را به فقيران و نيازمندان بدهند، جامعۀ اسلامى از نظر احترام به حقوق افراد و كمك و يارى به ديگران، الگو و سرمشق تمام كشورهاى جهان خواهد شد.
جامعۀ اسلامى بايد مانند اعضاى بدن باشند، همانطور كه اگر خارى در دست يا پاى شخصى فرو رود، مغز و همۀ اعضاى بدن او تلاش مىكنند تا خار را از دست يا پاى او بيرون بياورند و تا وقتى كه خار بيرون نيامده است همۀ عضوها در ناراحتى به سر مىبرند، امت اسلامى نيز بايد چنين باشند و مشكل يك مسلمان، مشكل همۀ امت محسوب شود و همۀ مسلمانان براى برآوردن حاجت مسلمانان ديگر تلاش و كوشش كنند. سعدى با استنباط از روايتهاى اسلامى چه نيكو سروده است:
بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز مهنت ديگران بى غمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى
همانطور كه انجام ساير عبادتها مانند نماز و روزه آدابى دارد، زكات نيز چنين است. كسى كه مىخواهد اين عبادت زنده و داراى روح باشد و ثواب آن هم مضاعف شود، بايد در هنگام اداى زكات آدابى را رعايت كند كه از جمله موارد زير است:
يكى آنكه در دادن زكات شتاب كند و پيش از آنكه زكات بر او واجب شود، از اموال خود در راه خدا انفاق كند تا با اين كار رغبت عبادت در او افزون گردد. وقتى زكات بر مسلمانى واجب مىشود، در اين هنگام پرداخت زكات، از روى ترس خواهد بود، نه اداى وظيفه.
كسى كه زكات مىدهد، نبايد آن را به تأخير بيندازد؛ زيرا در تأخير پرداخت زكات و انفاق، آفتهاى بسيارى است و ممكن است كه به سبب تعويق، شخص از اين خير كثير محروم بماند و چون در دل انسان رغبت به انجام دادن خيرى به وجود آيد، بايد آن را غنيمت شمرد، زيرا آن نظر رحمت الهى است و ممكن است كه مورد حملۀ شيطان قرار گيرد.
از آداب ديگر زكات اين است كه شخص، زكات مستحب را در خفا بدهد و آن را آشكار نسازد تا از ريا دور و به اخلاص نزديكتر باشد. در احاديث آمده است كه هر كس پنهانى صدقه بدهد، آن صدقه را در اعمال سرّ بنويسند و اگر آشكارا بدهد، در اعمال ظاهر بنويسند و اگر به كسى بگويد كه من چنين خيرى را انجام دادهام، از جريدۀ اعمال سرّ و ظاهر پاك كنند و در جريدۀ ريا بنويسند.
كسى كه زكات مىدهد، نبايد آن را با منّت و آزردن باطل سازد. حضرت رسول اكرم (ص) فرمودند: «صدقه اول به دست خدا مىرسد و بعد به دست درويش و چون در اين امر درويش نايب خداوند است، بايد از درويش منّت
پذيرد، نه اينكه بر او منّت گذارد. انسانهاى مؤمن، متواضعانه صدقۀ خود را به نيازمندان مىدهند و مىگويند اين صدقه را از من بپذيريد.»
شخصى كه زكات و صدقه مىدهد، بايد از مال خود آنچه بهتر، نيكوتر و حلالتر است به نيازمندان بدهد، زيرا آنچه داراى شبهه باشد، شايستۀ قرب حق تعالى نيست، چون خداوند پاك است و جز پاك قبول نمىكند. پروردگار عالم در قرآن كريم مىفرمايد:
يَاأيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أنفِقُوا مِن طَيِّبَاتِ مَا كَسَبتُم وَمِمَّا أخرَجنَالَكُم مِنَالأرضِ وَ لاَتَيَمَّمُوا الخَبِيثَ مِنهُ تُنفِقُونَ وَ لَستُم بِآخِذِيهِ إِلاّ أن تُغمِضُوا فِيهِ وَ اعلَمُوا أنَّ اللهَ غَنِىٌّ حَمِيدٌ (1)اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از دستاوردهاى نيكوى خويش و از آنچه برايتان از زمين رويانيدهايم انفاق كنيد، نه از چيزهاى ناپاك و بد كه خود آنها را جز از روى اغماض نمىستانيد و بدانيد كه خدا بىنياز و ستودنى است.
اگر كسى از آنچه دارد بدترين چيز را به درويش بدهد، او را تحقير كرده است. روا نيست كه انسان بدترين چيز را به خداوند بدهد و بهترين آن را براى خود بگذارد. بدترين نوع صدقه و انفاق آن است كه با بىميلى باشد و اگر انفاقى با دلخوشى نباشد، بيم آن وجود دارد كه پذيرفته نشود.
پيامبراكرم (ص) مىفرمايند: گاه ارزش يك درهم صدقه بيش از هزار درهم است و اين در صورتى خواهد بود كه از بهترين اموال خود برگزيند و با دلخوشى آن را به مستحق بدهد.»
1) بقره/ 267
شيخ محمود شبسترى چه نيكو سروده است:(1)
زكات مال چون دادى زمالت *** به حصن اندر، دگر نبود وبالت
زكاتى را كه پاداش است جنّت *** مكن باطل به ايذاء و به منّت
به هرچيزى زكاتى هست ما را *** فرو مگذار فرمان خدا را
1) كنز الحقايق، ص 81
مسلمانان به منزلۀ يك خانواده هستند كه در نقاط مختلف زمين زندگى مىكنند و شايسته است همۀ آنان از هر نژاد و طبقهاى كه هستند، با يكديگر مودت، برادرى و اتحاد داشته باشند. خداوند با وضع احكام و قوانينى كه ضامن سعادت مسلمانان است، برنامههاى خاصى براى تحكيم برادرى و اتحاد آنان ترتيب داده كه به صورتهاى گوناگون از جمله نماز جماعت، نماز جمعه، نمازهاى عيد و مانند آنها اجرا مىشود و حجّ از همۀ اين موارد عمومىتر و سودمندتر است.
«حجّ» در لغت به معناى قصد و آهنگ كردن است و در اصطلاح فقهى مسافرتى است كه مسلمانان در صورت توانايى مالى و جسمى به آن اقدام مىكنند و در ايام خاصى، در مكان مقدسى گرد هم مىآيند و اعمال و مناسك مخصوصى انجام مىدهند و ضمن عبادت پروردگار، روابط اجتماعى - جهانى خود را تحكيم مىبخشند.
حجّ يك سفر عرفانى است و بنابر نظر علماى اخلاق، سفرى است كه انسان
به قصد نزديك شدن به خداوند آن را انجام مىدهد تا به مقام «لقاء الله» برسد. مسلمان در راه سفر حجّ سه منزل را طى مىكند، منزل نخست آن «سِيرِ مِنَ الخَلقِ إلَى الحقّ» نام دارد كه در آن مسلمان خود را براى سفر حجّ و حضور در پيشگاه خداوند آماده و از دنيا و مردم قطع علاقه مىكند.
مرحلۀ دوّم «سِيرِ مِنَ الحَقِّ فِى الحَقّ» است كه از لحظۀ محرم شدن حاجى در يكى از ميقاتها تا پايان اعمال حجّ ادامه دارد. در اين مرحله، مسلمان خود را به طور كامل در محضر ربوبى احساس مىكند و به كسى و چيزى جز حقّ تعالى توجّه نمىكند.
وقتى اعمال حجّ تمام مىشود، مرحلۀ سوّم سفر عرفانى حاجى شروع مىشود؛ آن زمان به وطن خود بر مىگردد تا از دستاوردهاى سفر معنوى خود استفاده كند و به راهنمايى مردم بپردازد، اين مرحله «سِيرِ مِنَ الحَقِّ فِى الخَلق» نام دارد.
اگر كسى بتواند حقيقتاً اين منزلها را طى كند، حالتى در او به وجود مىآيد كه گوش شنوا پيدا مىكند، همانند حضرت موسى (ع) كه كلام خداوند را شنيد، شخص هم هنگام لبّيك گفتن مىتواند پاسخ دلنشين خداوند را بشنود. شنيدن سخن خداوند براى همه كس ميسر نيست، اما انسان مىتواند به حالتى دست يابد كه از طريق الهامات و واردات غيبى و با زبان حال سخن حقّ را بشنود و قرآن كريم اين وعده را داده است و مىفرمايد:
إِن تَتَّقُوا اللهَ يَجعَل لَكُم فُرقَاناً (1)اگر تقواى الهى را پيشهى خود سازيد، خداوند به شما فرقان (وسيلهى تميز حقّ و باطل) عطا مىكند.
1) انفال/ 29
اگر انسان متقى باشد و تقوا در عمق جان او نفوذ كرده باشد، حالتى در او به وجود مىآيد كه ناخودآگاه بين حقّ و باطل تميز مىدهد و الهامات رحمانى را از وسوسههاى شيطانى تشخيص مىدهد.
حجّ يكى از پايههاى دين اسلام و عامل تحكيم پيوند و دوستى ميان مسلمانان است. خداوند در قرآن كريم در وجوب حجّ مىفرمايد:
... وَ لِلَّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيهِ سَبيِلاً وَ مَن كَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِىٌّ عَنِ العَالَمِينَ (1)و حقّ خداوند بر مردم، حجّ آن خانه است، بر كسانى كه استطاعت رفتن به آنجا را داشته باشند، واجب است و هر كس راه كفر پيش گيرد، بداند كه خداوند از جهانيان بىنياز است.
بنابراين آيۀ شريفه، كسانى كه مستطيع باشند؛ يعنى از نظر مالى و جسمى توانايى رفتن به مكّه را داشته باشند و هنگام بازگشت از مكّه نيز بتوانند زندگى خود را اداره كنند، حجّ بر آنان واجب مىشود.
البته، انجام دادن فريضۀ حجّ در تمام طول زندگى فقط يك بار بر مستطيع واجب مىشود كه به آن «حجّة الاسلام» مىگويند. قرآن شريف بر عمل به اين فريضۀ الهى تأكيد فراوان مىكند، تا اندازهاى كه اگر مسلمانى به فرض استطاعت، از رفتن به حجّ سر باز زند، در زمرۀ كافران قرار مىگيرد. در فرهنگ قرآن، تنها به منكران خداوند كافر گفته نمىشود، بلكه بىتوجّهى به هر يك از
1) آلعمران/ 97
احكام مهم دين اسلام انسان را از مدار ايمان خارج مىكند و در مسير كفر و الحاد قرار مىدهد.
در روايات آمده است، كسانى كه تا لحظۀ مرگ حجّ را رها كنند و اين وظيفۀ مهم را انجام ندهند و از دنيا بروند، روز قيامت با كافران محشور مىشوند. از سوى ديگر، براى حجّ واجب و مستحبّ ثواب و پاداش بسيارى در روايات ذكر شده است.
امام صادق (ع) فرمودند: «مردى اعرابى رسول خدا (ص) را ملاقات نمود و عرض كرد: اى رسول خدا! من به قصد حجّ از ديار خود خارج شدم، اما به انجام دادن آن توفيق نيافتم. من مردى ثروتمند هستم، چه كارى انجام دهم تا به اندازۀ حاجيان پاداش ببرم؟ رسول خدا (ص) روى به او كردند و فرمودند: به كوه ابىقبيس بنگر! اگر به اندازۀ اين كوه طلاى سرخ در راه خداوند انفاق كنى، به پاداش حاجيان دست نمىيابى. سپس حضرت فرمودند: همانا مسلمان هنگامى كه تصميم مىگيرد تا وسايل سفر حجّ را آماده كند، در حالىكه هنوز برنداشته است، براى او ده حسنه نوشته مىشود، ده بدى از نامۀ اعمال او پاك مىگردد و ده درجه به مقام او افزوده مىشود. هنگامى كه بر مركب خود سوار و آمادۀ حركت مىشود، همانند آنچه گفتم براى او مقرر مىشود. هنگامى كه دور خانۀ خدا طواف مىكند، از گناهان خود پاك مىشود. وقتى سعى صفا و مروه انجام مىدهد، بار ديگر گناهان او محو مىشود. زمانى كه در عرفات وقوف مىكند، از گناهان مبرّى مىگردد. هنگامى كه به رمى جمرات مىپردازد، باز از گناهان پاك مىشود. همينطور رسول خدا (ص) مواقف حجّ را يكى پس از ديگرى برشمردند و فرمودند: در آن موقف حاجى از گناهان پاك مىشود. سپس به آن اعرابى فرمودند: چگونه مىتوانى به پاداشى دستيابى كه حاجيان
بدان نايل مىشوند؟ امام صادق (ع) در پايان حديث فرمودند: چهار ماه بر حاجى گناه نوشته نمىشود و يكسره نيكويىهاى او ثبت مىگردد، مگر آنكه گناه كبيرهاى مرتكب شود.»(1)در حديث ديگرى از حضرت على (ع) نقل شده كه مىفرمايند: «... حجّ خانۀ خدا و عمره، فقر را از آدمى مىزدايد، گناهان را پاك مىكند و بهشت را واجب مىگرداند.»(2)حجّ عبادتى كامل است و از عبادتهاى ديگر نيز نشانهاى در خود دارد، مانند نماز داراى ذكر و حركات خاصى است، همانند روزه با ترك امورى همراه است، نظير جهاد مبارزه با شيطان (رمى جمرات) و تحمل سختىها را در خود دارد و مانند خمس و زكات مستلزم انفاق مال در راه خدا و دادن هديه (قربانى) در پيشگاه حقّ است. در اهميّت حجّ همين بس كه در حديثى نقل شده: «الحَجّ لَهُ وَ هُوَ جَزَائه - حجّ براى خداست و او پاداش آن را خواهد داد.»
هنگامى كه مسلمان براى اين سفر روحانى آماده مىشود، بايد از تعلّقات دنيوى چشم بپوشد و به خداوند متّصل شود تا به مقام قرب الهى برسد.
نخستين قدم در اين راه، توبه است. توبه به معناى برگشت از شياطين و طاغوتها به الله، برگشت از هوا و هوس به عقل و دين، برگشت از دنيا به آخرت و سرانجام برگشت از گناه به ثواب است. كسى كه مىخواهد عازم مكّه
شود، هيچ گناهى نبايد در نامۀ اعمال او بماند. اگر شخص در تمام عمر از شيطان و هواهاى نفسانى پيروى كرده و گناهان بى شمارى را مرتكب شده باشد، چنانچه حقيقتاً توبه كند و به سوى خداوند برگردد، حتماً پروردگار عالم توبۀ او را مىپذيرد. قرآن كريم مىفرمايد:
إِلاَّ مَن تَابَ وَ آمَنَ عَمِلَ عَمَلاً صَالِحًا فَاُولَئِكَ يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئَاتِهِم حَسَنَاتٍ وَ كَانَ اللهُ غَفُوراً رَحِيماً (1)مگر آن كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و كارهاى شايسته انجام دهند. خدا گناهانشان را به نيكىها بدل مىكند و خدا آمرزنده و مهربان است.
رسولاكرم (ص) مىفرمايند:
«التَّائِبُ مِنَ الذَّنبِ كَمَن لاَ ذَنبَ لَهُ»(2)توبه كنندهى از گناه، مانند كسى است كه گناه نكرده است.
در توبه دو لطف وجود دارد و هر دو لطف از سوى خداوند است؛ نخستين لطف او اين است كه به بنده توفيق توبه عطا مىكند و دوّمين لطف او آن است كه توبۀ او را مىپذيرد.
بر اثر توبه، حالت يقظه در انسان به وجود مىآيد؛ يقظه به معناى بيدارى است. در اين بيدارى انسان بايد با خود بينديشد كه اگر به جاى سفر حجّ به عالم برزخ وارد مىشدم، وضع من چگونه بود؟ آيا در محضر خداوند مىتوانم جواب كارهايم را بدهم يا خير؟ آيا پروردگار از من راضى است يا خير؟
اگر به راستى حالت يقظه در انسان به وجود بيايد و به اين نكته توجّه پيدا كند، قبل از حجّ و قبل از مرگ به جايى مىرسد كه خداوند او را مخاطب قرار
داده و مىفرمايد:
يَا أيَّتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنَّة ارجِعِى إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَة مَرضِيَّة فَادخُلِى فِى عِبَادِى وَ ادخُلِى جَنَّتِى (1)اى جان آرامش يافته، خشنود و پسنديده به سوى پروردگارت بازگرد و در زمرهى بندگان من داخل شو و به بهشت من وارد شو!
قدم دوّم، محاسبۀ نفس است. كسى كه مىخواهد به حجّ برود، بايد هدف از اين سفر مقدس را براى خود تبيين كند. آيا اعمال عبادى نظير نماز، روزه، خمس و ساير عبادتهاى او به نحو صحيح انجام شده است؟ آيا مال او حلال است؟ اگر مالى كه انسان در راه حجّ صرف مىكند، حلال نباشد، حجّ او مورد قبول حقّ تعالى قرار نمىگيرد. امام صادق (ع) مىفرمايند:
«إِذَا اكتَسَبَ الرَّجُلُ مَالاً مِن غَيرِ حِلِّهِ ثُمَّ حَجَّ فَلَبَّى نُودِىَ لاَ لَبَّيكَ وَ لاَ سَعدَيكَ»(2)وقتى كسى با مالى كه حلال نيست به حجّ برود، هنگامى كه لبّيك گويد خداوند لبّيك او را نمىپذيرد.
امام باقر (ع) نيز در اين زمينه مىفرمايند:
«لاَيقبَل الله عَزَّوَجَل حَجًّا وَ لاَ عُمرَة مِن مَال حَرَام»(3)
خداوند متعال حجّ و عمرهاى را كه از مال حرام انجام شود، قبول نمىكند.
محاسبۀ نفس اين است كه انسان قبل از حجّ متوجّه اعمال خود شود. نماز و روزهاش را مورد بررسى قرار دهد، اگر خمس و زكاتى بر عهدۀ اوست،
پرداخت كند، چنانچه به كسى بدهكار است، دِين خود را ادا كند و اگر به مسلمانى ستم كرده است، رضايت او را جلب كند. خلاصه بكوشد تا همۀ كارهاى خود را اصلاح و نقاط ضعف آن را جبران كند. بنابراين، كسى كه به حجّ مىرود، درست مانند كسى كه در لحظۀ مرگ قرار دارد و خود را براى رفتن مهيا مىكند، بايد به تمام اعمال خود رسيدگى كند. حجّى كه با آمادگى كامل همراه باشد، ارزشمند است و ذخيرهاى براى آخرت مىشود.
قدم سوّم، خالص كردن نيّت است. كسى كه عازم سفر حجّ مىشود بايد ناخالصىها را از نيّت و قصد خود پاك كند. نخستين شرط صحيح بودن تمام عبادتها اين است كه براى رضاى خداوند باشد. هدف از مكّه رفتن تنها اطاعت از فرمان الهى و انجام دادن وظيفه است و براى به دست آوردن عنوان، تجارت، استراحت و تفريح و... نمىباشد. در روز قيامت كه وجهۀ ملكوتى اعمال انسانها آشكار مىشود، اگر حجّ براى خدا نباشد، ظلمت و آتش به همراه دارد و اگر خالص و لِلّه باشد، نورانى و درخشنده است.
پيامبراكرم (ص) در آخرين سفر حجّ خود فرمودند:
«يَأتِى عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ يَكُونُ فِيهِ حَجُّ المُلُوكِ نُزهَة وَ حَجُّ الأغنِيَاءِ تِجَارَة وَ حَجُّ المَساكِينِ مَسألَة»(1)
زمانى مىرسد كه بزرگان امت من براى تفريح و ثروتمندان براى تجارت و فقيران نيز براى ريا و به دست آوردن عنوان و اعتبار به حجّ مىروند.
و نيز امام صادق (ع) فرمودند: «حجّ دو گونه انجام مىشود: براى خدا و براى مردم. پس كسى كه براى خداوند حجّ انجام دهد، پاداش او رضاى پروردگار و
1) تهذيب الاحكام، ج 5، ص 463
بهشت اوست و كسى كه براى مردم به حجّ برود، در قيامت پاداش خود را از مردم بايد بگيرد.»(1)قدم چهارم، كسب آمادگى روحى است و مقصود از آن، آماده ساختن خود براى حضور در مكانهاى مقدس، از نظر پاكى روح و روان به منظور اتصال به عالم غيب و درك حقايق معنوى است. حضور در اماكن مقدسه و مشاهد مشرفه مانند مكّه، مدينه، كربلا، نجف، مشهد و ساير قبور مطهر ائمۀ اطهار (ع) مستلزم آمادگى روحى است.
كسى كه مىخواهد به ديدار يك انسان مهذب و بندۀ مقرب الهى برود، پيش از ملاقات خود را آماده مىكند و با خود مىانديشد كه چگونه با آن بزرگوار گفتگو كند و تمام فكر و ذهن او به اين ديدار متوجّه مىشود. او از نظر جسمى نيز خود را مهيا مىكند، بدن خود را شستشو مىدهد، لباس پاكيزه مىپوشد و با ظاهرى تميز و آراسته به خدمت آن انسان كامل و وارسته مىرود و در حضور او ادب را مراعات مىكند. اين همه آمادگى و ادب حضور براى آن است كه به ديدار بندۀ مقرب خداوند مىرود. پس حاضر شدن در خانۀ خدا و حضور در پيشگاه الهى آمادگى و ادب حضور بيشترى را مىطلبد.
حضور در بارگاه ملكوتى پيامبراكرم (ص) و ائمۀ طاهرين (ع) نيز بايد با آمادگى قبلى باشد. چنانچه انسان با آمادگى كامل در اين مكانهاى مقدس حضور يابد، با رعايت ادب حضور و برقرارى ارتباط معنوى با آن بزرگواران از طريق خواندن دعا، مىتواند فيض كاملى ببرد. در احاديث نقل شده براى حضور در مسجد نيز بايد آمادگى كسب كرد؛ يعنى بايد وضو گرفت، لباس
1) وسائل الشيعة، ج 8، ص 76
تميز پوشيد، بوى خوش استفاده كرد و با ظاهرى آراسته به مسجد وارد شد. قرآن كريم مىفرمايد:
خُذُوا زِينَتَكُم عِندَ كُلِّ مَسجِدٍ (1)زينتهاى خود را در هنگام ورود به هر مسجد همراه خود كنيد.
مسجد خانۀ خداست و انسان در آنجا در محضر ربوبى قرار مىگيرد و با خواندن نماز مىتواند عروج كند و به لقاء الله برسد. لذا انسان بايد در مسجد ادب حضور را مراعات كند. ادب حضور نزد عرفا و علماى اخلاق اهميت بسيارى دارد و آنان در تربيت شاگردان خود به اين امر بسيار توجّه كردهاند.
از سيرۀ پيامبراكرم (ص) و ائمۀ اطهار (ع) شواهد و نمونههاى زيادى در اين باره نقل شده است. عايشه، همسر پيامبر (ص) نقل مىكند: «هنگامى كه مؤذّن تكبير مىگفت، تلاطمى در پيغمبر اكرم (ص) پديد مىآمد و رنگ صورتشان تغيير مىكرد. آن حضرت ديگر به كسى توجّهى نداشت، گويى كسى را نمىشناخت و فقط زير لب زمزمه مىكرد كه هنگام اداى امانت الهى و خواندن نماز فرا رسيده است. سپس آن حضرت وضو مىگرفت و در حالى كه از خوف خداوند مىلرزيد، به طرف مسجد مىرفت.»
دربارۀ امام حسن مجتبى (ع) نيز نقل شده است، هنگامى كه آن حضرت مىخواست به مسجد برود، غسل مىكرد، وضو مىگرفت، بوى خوش استفاده مىكرد و بعد از پوشيدن لباسهاى تميز، با قدمهاى آهسته به سوى مسجد مىرفت و هنگام داخل شدن به مسجد، پاى مبارك آن حضرت مىلرزيد.
بنابر اين، آنچه براى رفتن به مكّه و مدينه و حضور در پيشگاه قدسى و
1) اعراف/ 31
بارگاه ملكوتى پيامبراكرم (ص) و زيارت امامان معصوم (ع) در بقيع لازم است، آمادگى و رعايت ادب حضور مىباشد.
علماى دين نيز براى حضور در مكانهاى مقدس خود را از قبل آماده مىكردند و با آمادگى كامل در آن مكانهاى روحانى و پر فضيلت حاضر مىشدند. علامۀ مجلسى (قدسسره) حكايت مىكرده كه روزى قصد كردم به عتبات عاليات بروم، ابتدا به نجف اشرف رفتم. وقتى خواستم به حرم حضرت على (ع) بروم، آمادگى روحى لازم براى حضور در آن مرقد مطهر را در خود احساس نكردم. بنابر اين، تصميم گرفتم تا ده شبانه روز با توسّل و راز و نياز به درگاه الهى، آمادگى لازم را كسب كنم.
روزها در حالى كه روزه بودم، در وادىالسلام - مقام امام زمان (ع) - به دعا و راز و نياز با پروردگار مىپرداختم و شبها در رواق مطهر حضرت على (ع) عبادت مىكردم. بدين ترتيب، در اين مدت به حرم حضرت على (ع) داخل نشدم و ادب حضور را مراعات كردم و فقط از دور به آن حضرت سلام مىدادم. بعد از گذشت نُه روز، در شب دهم حالت كشف براى من حاصل شد. ديدم در سامرا هستم و امام زمان (ع) بر مزار پدر بزرگوارشان زيارت مىخوانند. وقتى حالت كشف تمام شد، در همان موقع، پياده از نجف به سوى سامرا حركت كردم. پس از چند روز زيارت و عبادت در آنجا، به زعم اينكه آمادگى لازم را به دست آورده بودم، مىخواستم به سوى نجف اشرف حركت كنم كه در يك حالت روحانى چشمم به جمال امام زمان (ع) روشن شد و آن حضرت را ديدم كه بر مزار پدرشان به خواندن دعا و زيارت مشغولاند. همانجا ايستادم و به شيوۀ مداحان، زيارت جامعه را خواندم. سپس آقا فرمودند: «بيا اينجا!» ابهّت و شكوه آقا مرا گرفته بود، به طورى كه نمىتوانستم قدم بردارم. حضرت
با دست مبارك اشاره كردند و فرمودند: «بيا بنشين!» من هم آهسته خدمت امام رسيدم. آن بزرگوار دست مبارك خود را روى كتف من گذاشتند و فرمودند: «نِعمَ الزِّيارَة هَذه؛ چه زيارت خوبى است!» عرض كردم: «آقا اين زيارت از جد بزرگوارتان، امام هادى (ع) است؟» امام زمان (ع) در حالى كه به مزار مبارك عسكريين (ع) اشاره كردند، فرمودند: «بله!» در آن موقع سؤالهايم را از آن حضرت پرسيدم و تلطّفها ديدم و لذّت بردم و بعد از آن با آمادگى كامل به زيارت حرم حضرت على (ع) شتافتم.
اين حكايت و امثال آن حاكى از آن است كه حضور در مكانهاى مقدس، به خصوص مكّه و مدينه و انجام مناسك، با آمادگى كامل بسيار ارزشمند است.
طواف، نماز طواف و حتى نگاه كردن به مطاف ثواب بسيارى دارد، اما بدون آمادگى لازم نتيجۀ كامل به دست نمىآيد! كسى كه با آمادگى به حجّ برود، آن گاه كه لبّيك بگويد، پاسخ خداوند را مىشنود.
حجّ نيز مانند تمام عبادتهاى ديگر داراى ظاهر و اسرار باطنى است. اعمال ظاهرى آن مناسكى است كه حاجى بايد در ايامى خاص بهجا آورد و در هر يك از آنها اسرارى نهفته است. مراسم حجّ در حقيقت مرورى نمادين بر مبارزات حضرت ابراهيم (ع) و منزلگاههاى مختلف توحيد، سلوك عرفانى و اخلاص در بندگى است. اگر مسلمانان هنگام انجام مناسك حجّ، به روح و اسرار آن واقف باشند و به جنبههاى نمادين آن نيز توجّه كنند، مىتوانند درسهاى تربيتى ارزندهاى در زمينههاى خداشناسى، پيامبرشناسى و انسانشناسى از آن فرا گيرند.
اعمال حجّ با احرام بستن در يكى از ميقاتها شروع مىشود. در آنجا مسلمانان لباس معمولى خود را كه نشانهاى از فرهنگ ملّى و قومى آنهاست، از تن بيرون مىآورند و لباس مخصوص احرام به تن مىكنند. با پوشيدن اين لباس، بسيارى از كارها بر شخص محرم حرام مىشود. پوشيدن لباس يكرنگ و يكدست مىتواند موجب تحكيم وحدت ميان مسلمانان شود. مسلمانان با نژادها، زبانها و مليتهاى گوناگون از كشورهاى مختلف، براى انجام مناسك حجّ در مكّه گرد هم مىآيند و با پوشيدن لباسى يكرنگ، اتحاد و همبستگى خود را ثابت مىكنند.
نكتۀ ديگر آنكه لباس احرام شبيه كفن است و حكمت آن شايد اين باشد كه انسان هنگام محرم شدن، به روز قيامت و جهان آخرت بينديشد و توجّه او به امور دنيوى معطوف نشود و نيز متوجّه اين امر باشد كه در روز رستاخيز با اين شكل و حالت وارد محشر مىشود و در پيشگاه خداوند متعال قرار مىگيرد.
حاجيان هنگام پوشيدن لباس احرام، لبّيك مىگويند؛ يعنى خالصانه ابراز مىدارند كه خدايا با دعوت تو به زيارت خانهات شتافتيم و با تمام وجود به سوى تو آمديم، از تعلّقات دنيوى دل بريديم و از صميم قلب به تو روى آورديم. لبّيك گفتن براى اهل دل خيلى مشكل است. نقل كردهاند امام سجاد (ع) هنگام لبّيك گفتن زبانش بند مىآمد. به ايشان عرض مىكردند: «اى فرزند رسول خدا! لباس احرام پوشيديد، پس لبّيك و سعديك بگوييد!» امام (ع) مىفرمودند: «از آن بيم دارم كه خداوند خطاب كند كه لالبّيك و لا سعديك، ما
تو را دعوت نكرده بوديم، براى چه آمدى؟»(1)اگر انسان بخواهد خداوند او را به خانهاش دعوت كند و هنگام لبّيك گفتن به او خوشآمد بگويد، بايد صفات رذيله را از دل خود خارج و فضيلتها را جايگزين آن كند. خداوند انسان فاسق، ظالم، بد اخلاق و پرخاشگر را به خانهاش دعوت نمىكند و اگر چنين كسى، عمل مستحبّى را بدون داشتن تقوا و اخلاص انجام دهد، از او نمىپذيرد. قرآن كريم مىفرمايد:
إنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ المُتَّقِينَ(2)همانا خداوند فقط از تقوا پيشگان مىپذيرد.
با گفتن لبّيك، از نظر فقهى برخى از امور بر حاجى حرام مىشود، ولى از نظر اخلاقى و عرفانى، تمام دلبستگىهاى دنيوى بر او حرام مىشود و حاجى بايد توجّه خود را صرفاً متوجّه ذات بارى تعالى بكند.
لبّيك گفتن هنگام احرام و در آغاز اعمال حجّ، مانند گفتن تكبيرة الاحرام در ابتداى نماز است. از نظر فقهى با گفتن تكبيرة الاحرام در نماز، كارهايى مانند صحبتكردن، به اطراف نگاه كردن، خوردن، آشاميدن و... بر انسان حرام مىشود. از نظر اخلاقى نيز وقتى مسلمان تكبير مىگويد، توجّه به كارهاى دنيايى بر او حرام مىشود و شخص بايد با حضور قلب كامل، خود را در محضر خداوند احساس كند و به غير او توجّهى نداشته باشد. در حجّ نيز چنين است. وقتى مسلمان لباس احرام مىپوشد و لبّيك مىگويد، امورى مانند نگاه كردن در آينه، كشتن حيوانات، استعمال بوى خوش و... بر او حرام مىشود. از
نظر علماى اخلاق نيز انسان با لبّيك گفتن در پيشگاه ربوبى قرار مىگيرد و توجّه به غير حقّ بر او حرام مىگردد.
انسان بايد در تمام اعمال حجّ حضور قلب داشته باشد؛ يعنى از هنگام بستن احرام تا پايان مراسم حجّ، خود را در محضر پروردگار عالم احساس كند. از نظر علماى اخلاق، حضور قلب در تمام عبادتها شرطى اساسى است و همۀ اعمال عبادى را بايد با قصد تقرب و خلوص انجام داد؛ در حجّ نيز انسان با داشتن حضور قلب مىتواند به خداوند تقرب جويد. چنانچه در اعمال حجّ حضور قلب نباشد، مورد قبول خداوند متعال قرار نمىگيرد. البته از نظر فقهى كسى كه مناسك حجّ را درست انجام دهد، حجّ او صحيح است و موجب رفع تكليف از او مىشود.
علماى اخلاق عقيده دارند، همان طور كه در نماز گاهى يك دهم، گاهى ثلث و گاهى نصف آن قبول مىشود؛ يعنى همان مقدارى كه با حضور قلب انجام مىشود، در حجّ نيز بخشهايى از آن كه با حضور قلب انجام شده باشد، مورد قبول خداوند قرار مىگيرد. ممكن است از يك حاجى فقط احرام او و از حاجى ديگر طواف، نماز و سعى او پذيرفته شود.
گفتن لبّيك در فاصلۀ بين ميقات تا شهر مكّه مستحبّ است، علّت اين امر شايد اين باشد كه توجّه حاجى به خداوند لحظهاى قطع نشود و پيوسته ذكر خدا را بر لب داشته باشد تا نور الهى بر دل او بتابد. دل مؤمن به منزلۀ عرش الهى و خانۀ اوست، همان طور كه در خانۀ انسان جز خانواده و بستگانش نمىتوانند وارد شوند و افراد غريبه و نامحرم اجازۀ ورود به خانۀ او را ندارند، دل مسلمان هم در زمان احرام بايد چنين باشد و غير خدا در آن راه نيابد.
هنگامى كه كسى توفيق مىيابد خانۀ خدا را زيارت كند، خانواده، خويشان
و دوستان خود را در زمان احرام فراموش مىكند. مادرى كه به فرزند خود بسيار علاقهمند است، در هنگام انجام دادن مناسك حجّ، به خصوص در حال احرام، فرزند خود را فراموش مىكند و توجّه او به طور كامل به اين فريضۀ دينى معطوف مىشود.
داشتن حضور قلب هنگام انجام دادن اعمال حجّ از الطاف بزرگ الهى است و اگر كسى بتواند از اين لطف خداوند بهرهبردارى كند و اعمال حجّ را با توجّه كامل به خداوند انجام دهد، به سرّ حجّ دست يافته است.
دوّمين عمل در حجّ، طواف است. مسلمانان بعد از احرام بستن در يكى از ميقاتها به سوى مكّه حركت مىكنند و پس از رسيدن به مسجد الحرام و زيارت كعبۀ مقدس به طواف خانه مىپردازند. طواف به معنى گرديدن به دور خانۀ خداست؛ طواف هفت دور انجام مىشود و از نقطهاى مشخص (مقابل حجرالاسود) شروع و به همان نقطه ختم مىشود.
از نظر فقهى، طواف اين است كه حاجيان بايد در محدودۀ مشخص و جهت معينى به دور خانۀ خدا حركت كنند و در هنگام طواف به اطراف، به خصوص پشت سر خود نگاه نكنند. اما از نظر اخلاقى، طواف فدا كردن همه چيز براى خداست؛ طواف كننده با زبان حال و با تار و پود وجود خود مىگويد: «خدايا من آمدهام تا خود را و همۀ دلبستگىها، دارايىها و عزيزترين نزديكان خود را در راه تو فدا كنم تا به قرب تو نايل شوم.»
يكى از اسرار طواف اين است كه انسان بتواند از جان و مال خود در راه خداوند بگذرد، ولى اگر كسى در طواف چنين احساسى نداشته باشد، طواف او
ارزش حقيقى ندارد و او فقط طوافى ظاهرى بهجا آورده است. البته، اگر حاجى مناسك حجّ را مطابق نظر فقها انجام دهد، طواف او صحيح است.
شايد حكمت هفت دور طواف اين باشد كه فرصت مناسبى براى حجّكننده است كه اگر در دور اوّل نتوانست خود را در محضر ربوبى احساس كند و همه چيز را فداى او نمايد، در دورهاى بعدى جبران كند و سرانجام در دور هفتم طواف، حاجى احساس كند كه فقط خداوند در دل او جاى دارد و از اعماق وجود به سوى حقّ تعالى توجّه كند.
طواف نزد خداوند ثواب بسيارى دارد. امام صادق (ع) فرمودند:
«مَن طَافَ بِالبَيتِ اُسبُوعاً كَتَبَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ سِتَّة آلاَفِ حَسَنَة وَ مَحَا عَنهُ سِتَّة آلاَفِ سَيِّئَة»(1)
اگر كسى هفت بار طواف بهجا آورد، خداوند شش هزار حسنه به او عنايت مىفرمايد و شش هزار گناه او را مىآمرزد.
بعد از طواف، دو ركعت نماز طواف در پشت مقام ابراهيم (ع) خوانده مىشود. طواف حقيقى آن است كه انسان پس از انجام دادن آن، آمادگى عروج به محضر ربوبى را پيدا كرده باشد و نماز طواف به منزلۀ مركب عروج او به عرش الهى است. پيامبراكرم (ص) فرمودند:
«الصَّلاة مِعرَاجُ المُؤمِن»(2)
نماز سبب عروج مؤمن است.
متأسفانه عدّهاى در حجّ، هدف اصلىِ انجامِ اعمال را فراموش كرده و به ظاهر احكام آن تمسك مىجويند. مثلاً هنگام احرام بستن به درست بودن تلفظ
لبّيك بيش از حد توجّه مىكنند و براى آنكه اين الفاظ را درست ادا كنند، به معناى آن توجّهى ندارند. توجّه افراطى به ظواهر احكام فقهى موجب ايجاد وسواس در بعضى از حاجيان مىشود. در طواف نيز وقتى نگرانى حاجى در اين است كه شانۀ او به اطراف منحرف و از محدودۀ معينى خارج نشود، ديگر محلّى براى توجّه او به معنا و اسرار طواف باقى نمىگذارد. چه نيكوست همانطور كه در اعمال حجّ به مسائل فقهى توجّه مىكنيم، به اسرار اعمال و نكات اخلاقى و عرفانى آن نيز توجّه كنيم تا اين اعمال باعث تحول معنوى در وجود ما باشد.
چه خوب است كه فقهاى ما شرايط كنونى را در نظر بگيرند و با توجّه به جمعيّت حجّگزار، به ويژه در ايّام حجِّ واجب، فتاواى خود را به نحوى بيان كنند كه حجّاج به زحمت نيفتند و در شرايط ازدحام بتوانند در محدودۀ وسيعترى طواف كنند و هر كجاى مسجد كه مقدور بود، نماز طواف را بهجا آورند.
بعد از طواف و نماز آن، سعى بين صفا و مروه است. صفا و مروه دو كوه كوچك در مكّه است كه در ضلع شرقى مسجدالحرام، در سمتى كه درِ خانۀ كعبه و مقام ابراهيم است، قرار دارد. اين دو كوه با فاصلۀ حدود 420 متر در مقابل هم قرار گرفتهاند و اكنون فاصلۀ ميان آن دو به صورت سالن بزرگ سر پوشيدهاى در آمده است. حاجيان حركت خود را از كوه صفا شروع مىكنند و به سوى كوه مروه مىروند، اين حركت هفت بار انجام مىشود و در مروه به پايان مىرسد.
سعى صفا و مروه يادآور خاطرهاى است كه در آن گذشت، ايثار، فداكارى، تلاش و عشق وجود دارد. حضرت ابراهيم (ع) در ايام پيرى صاحب فرزندى به نام اسماعيل شد و به فرمان خداوند فرزند و مادرش، هاجر را به مكّه برد كه در آن زمان بيابانى خشك و بىآب و علف بود. حضرت ابراهيم (ع) هنگام خارج شدن از مكّه فرمودند:
رَبَّنَا إِنِّى أسكَنتُ مِن ذَرِّيَّتِى بِوَادٍ غَيرِ ذِى زَرعٍ عِندَ بَيتِكَ المُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُواالصَّلَوة فَاجعَل أفئِدَة مِنَ النَّاسِ تَهوِى إلَيهِم وَ ارزُقهُم مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُم يَشكُرُونَ (1)اى پروردگار ما! برخى از فرزندانم را در وادىاى بىهيچ كِشتهاى، نزديك خانهى گرامى تو جاى دادم، اى پروردگار ما! تا نماز بگزارند. دلهاى مردمان را چنانكه هواى آنها كند و از هر ثمرهاى روزيشان ده، باشد كه سپاسگزار باشند.
حضرت ابراهيم (ع) با اين دعا از مكّه بيرون رفت و هاجر و اسماعيل در آن بيابان ماندند. طولى نكشيد كه آب و غذاى آنها تمام شد، اسماعيل از تشنگى و گرسنگى بىتابى مىكرد، مادرش با اضطراب به جستجوى آب برخاست. او ابتدا به سوى كوه صفا آمد، در آنجا اثرى از آب نديد، سرابى از كوه مروه نظر او را به خود جلب كرد، به گمان آب به سوى آن كوه شتافت، اما آنجا نيز آبى نيافت. دوباره به كوه صفا نگاه كرد، سراب را در آنجا ديد و به سوى آن بازگشت. بدين ترتيب، هاجر هفت بار فاصلۀ كوه صفا و مروه را به اميد پيدا كردن آب طى نمود، ولى اثرى از آب پيدا نكرد. سپس با اضطراب و ناراحتى
1) ابراهيم/ 37
به سوى فرزند خود بازگشت، ناگهان متوجّه شد كه از زير پاى كودك چشمهاى فوران كرد. اين چشمۀ مقدس كه به پاس سعى خالصانۀ هاجر در آن سرزمين بىآب و علف از زمين جوشيد به نام «زمزم» معروف گرديد.
سعى صفا و مروه يادآور گذشت و فداكارى حضرت ابراهيم (ع) و همسرش هاجر و نيز الهامبخش سعى و تلاش براى زندگى و نشانۀ اميدوارى به حقّتعالى است. انسان مىتواند در سعى صفا و مروه از خداوند بخواهد كه گذشت و فداكارى به او عنايت كند. يكى از اسرار سعى صفا و مروه اين است كه با خدا عهد ببنديم در گفتار و كردار خود صداقت و در زندگى حسن خلق داشته باشيم. به عهد خود وفا و قانون مواسات را بر زندگى خود حكمفرما كنيم.
هنگامى كه سعى صفا و مروه به پايان رسيد، حاجيان در كوه مروه تقصير مىكنند. تقصير از نظر فقهى آن است كه حاجى از سر و صورت خود مويى بچيند يا ناخنى از انگشتان خود بگيرد. با اين كار حاجيان از احرام خارج و كارهايى كه در مدت احرام بر آنها حرام بود، برايشان حلال مىشود.
تقصير از نظر عرفانى و اخلاقى تأكيد بر دو بعدى بودن انسان است؛ يعنى در حالىكه انسان روح خود را تعالى مىبخشد، بايد به جسم خود نيز توجّه داشته باشد. يكى از معانى تقصير اين است كه حاجى به خداوند مىگويد: «خدايا به مطلوب و مقصود خود رسيدم و اكنون به سوى دنيا و مردم برمىگردم، زيرا مسلمان همانگونه كه بايد رابطهاش را با خداوند محكم كند، با مردم نيز بايد رابطهاى استوار داشته باشد.» مسلمان در حالى كه به آخرت توجّه مىكند، بايد متوجّه دنياى خود نيز باشد. قرآن كريم مىفرمايد:
وَ ابتَغِ فِى مَا آتَاكَ اللهُ الدَّارَ الآخِرَة وَ لاَ تَنسَ نَصيِبَكَ مِنَ الدُّنيَا (1)و از آنچه خداوند به تو ارزانى داشته است، سراى آخرت را جويا باش و بهرهات را از دنيا فراموش مكن.
امام صادق (ع) در اين زمينه مىفرمايد:
«لَيسَ مِنَّا مَن تَرَكَ دُنيَاهُ لِآخِرَتِهِ وِ لاَ آخِرَتَهُ لِدُنيَاهُ»(2)
از ما نيست كسى كه دنيا را فداى آخرت و آخرتش را فداى دنيا كند.
شايسته است همۀ مسلمانان علاوه بر مسائل و احكام دينى، به امور دنيا از جمله خانواده و اجتماع خود نيز توجّه كنند. كسى كه همۀ همّ و غم خود را بر امور اخروى مصروف مىدارد و از زندگى خانوادگى و اجتماعى خود غافل مىماند، در اسلام مطرود است و عكس آن نيز چنين است. كسى نبايد فقط به امور دنيوى مشغول شود و از آخرت غفلت ورزد.
پس يكى از معانى ديگر تقصير اين است كه مسلمان با خداوند پيمان مىبندد كه مانند مؤمن واقعى در حالىكه به خداوند توجّه دارد، به مردم و جامعۀ خود نيز توجّه داشته باشد؛ در حالىكه به آخرت فكر مىكند، به دنيا نيز بينديشد. امام حسن (ع) به جناده فرمودند:
«إعمَل لِدُنيَاكَ كَأنَّكَ تَعِيشُ أبَدًا وَ اعمَل لِآخِرَتِكَ كَأنَّكَ تَمُوتُ غَداً»(3)
براى دنيايت چنان عمل كن كه گويى تا قيامت زنده هستى و براى آخرتت چنان باش كه گويى فردا از دنيا مىروى.
اين پنج عمل؛ يعنى احرام بستن، طواف، نماز طواف، سعى بين صفا و مروه و تقصير را «عمره» مىگويند. در اينجا اعمال عمره تمام مىشود و حاجى از احرام بيرون مىآيد.
كسانى كه به حجّ تمتّع مىروند، علاوه بر عمره بايد اعمال ديگرى نيز انجام دهند. يكى از اين اعمال، وقوف در عرفات است. شب نهم ذىالحجّه، حاجيان از مسجد الحرام براى دوّمينبار احرام مىبندند.
احرام دوّم نكتۀ مهمّى را به انسانها مىآموزد و آن اينكه همانگونه كه جسم به غذا نياز دارد و لازم است به طور مكرّر به بدن غذا رسانده شود، روح نيز چنين است. براى تغذيۀ روح امر شده كه به طور مرتّب نماز بخوانيم و براى كامل شدن اين تغذيه، نماز مستحبّى و نماز شب هم بخوانيم. همانطور كه اگر به جسم ما غذا نرسد يا به مقدار لازم نرسد، جسم ضعيف مىشود يا از بين مىرود، به روح نيز اگر غذا نرسد يا كم برسد، به ضعف مبتلا مىشود يا حتى ممكن است بميرد. انسانى كه روحش بميرد، مشكلات زيادى براى او و اجتماعش به وجود مىآيد. نماز، رابطۀ با خدا، خدمت به خلق خدا با انگيزۀ نزديكى به خداوند، حجّ و ساير عبادات اسلامى به منزلۀ غذاى روح هستند.
احرام بستن براى بار دوّم از مسجدالحرام انجام مىشود و بعد از آن مسلمانان به سوى سرزمين عرفات حركت مىكنند. حاجيان در عرفات نصف روز مىمانند و در اين مدت كم مىتوانند راه صد ساله را طى كنند. به ذلّ عبوديت و عزّ ربوبيت معرفت پيدا كنند و ربط حادث به قديم را بشناسند. عرفه شناخت اين حقيقت است كه موجودى جز خداوند در اين جهان نيست و بقيۀ
موجودات جلوهاى از وجود بارىتعالى هستند. در عرفات انسان به حقيقت قرآن، نبوت، امامت و معاد عرفان پيدا مىكند. در آنجا همه چيز يافتنى است، نه دانستنى! و آنچه براى انسان مفيد است، يافتنىهاست.
درك معارف دين تقليدى نيست و ما بايد آن را استدلالى بياموزيم. كسانى كه به وجود خداوند يقين دارند و به قرآن، نبوت، امامت و معاد معتقد هستند، اعتقادات آنان بايد با استدلال همراه باشد؛ يعنى عقل آنها اين معتقدات را باور كند و به اين، علم يا دانستنى مىگويند. اگر از هر انسان با ايمان و تحصيل كردهاى سؤال شود كه به چه دليل خداوند عادل است؟ او بايد پاسخى براى اين سؤال داشته باشد، وگرنه در مشكلات زندگى، خود را گم مىكند و ممكن است با دل و زبان عدالت خداوند را منكر شود.
كسانى كه ايمان تقليدى دارند، ممكن است در عدالت خداوند شك كنند و اگر در اين زمينه تلاش علمى نكنند، ايمان تقليدى آنان را نابود مىكند تا جايى كه در عقايدى چون نبوّت، امامت و معاد نيز شك مىكنند.
بنابر اين، اصول دين را بايد با استدلال قبول كنيم. اينها همه «دانستنى» است و اين معارف دانستنى در تعالى انسان اثر چندانى ندارد و نمىتواند انسان را در جزر و مدهاى زندگى حفظ كند. آن چيزى كه انسان را در برابر مشكلات حفظ مىكند، يافتنىهاست!
«يافتنى» اين است كه انسان از عمق جان به خداوند معرفت پيدا كند و او را باور نمايد و اين داراى مراتبى است. مرتبۀ نخست آن «علم اليقين» است كه دانش استدلالى است؛ مرتبۀ بالاتر آن «عين اليقين» است كه يافتن از راه حواس است و مرحلۀ سوّم كه بالاترين مرتبۀ معرفت است، «حقّ اليقين» نام دارد. اين مراحل مانند مراتب نور است، همانطور كه نور شمع، نور لامپ و نور خورشيد
هر سه نور و روشنىبخش هستند، اما هر كدام با ديگرى متفاوت است، مراحل شناخت خداوند نيز همينطور است. يافتنىها در نهايت به عصمت منتهى مىشود. عصمتى كه ما براى اولياى دين خود قائل هستيم، از يافتنىها ناشى مىشود.
بر اثر يافتنىهاست كه انسان از نظر روحى از قدرتى برخوردار مىشود كه از پيشامدهاى ناگوار نه تنها ناراحت نمىشود، بلكه از آنها در جهت زندگى صحيح استفاده مىكند و هيچگاه در برابر مشكلات لب به شكوه نمىگشايد و در برابر مشيّت الهى ناشكرى و ناسپاسى نمىكند. نمونۀ چنين انسانى حضرت زينب (س) است. آن حضرت در حادثۀ عاشورا مصائب زيادى را تحمل كرد؛ فرزندان، برادران و خويشان خود را از دست داد و همراه زنان و كودكان خاندان پيامبر (ص) به اسارت دشمن درآمد. با وجود اين، آن بانوى بزرگوار در مجلس يزيد در جواب دشمن كه به او گفت: «ديدى خداوند بر سر شما چه آورد؟» با شجاعت و شهامت پاسخ مىدهد: «ما رأيت الا جميلاً؛ من جز خوبى از خداوند نديدم.»(1)اين همه شجاعت و سلحشورى حاصل يافتنىهاست، نه دانستنىها.
حجّ واقعى يافتنىهاى انسان را افزايش مىدهد، به ويژه در عرفات و مشعر انسان مىتواند به يافتنىهاى بيشترى دست يابد. عرفات و مشعرالحرام مكانهايى هستند كه حاجى در آنها به تأمل در رابطۀ خود با خداوند مىپردازد. وقوف در عرفات و مشعرالحرام از اركان حجّ به شمار مىرود. اگر انسان متوجّه باشد، در عرفات و مشعر مىتواند يافتنىها را بيابد و در آنجا با
1) اللهوف، ص 160
تمام وجود خود با خداوند راز و نياز كند و با چشم و گوش دل حقايقى را ببيند يا بشنود.
اگر كسى توفيق آن را نيافت كه در مكّه و عرفات حضور يابد، بهترين جا براى يافتنىها نماز است. البته، نمازهايى كه روح داشته باشد و با حضور قلب خوانده شود. در ساير عبادات نيز اگر با حضور قلب و توجّه به خداوند همراه باشد، يافتنىها را مىتوان به دست آورد. اگر روزه با حضور قلب باشد و انسان در هنگام روزهدارى مرتكب گناهى نشود، مىتواند به يافتنىهاى زيادى دست پيدا كند. اين يافتنىها در وقت افطار و سحر بيشتر است. بزرگترين يافتۀ روزهدار اين است كه در روز عيد فطر حاكميت خداوند بر دل خود احساس كند.
حاصل وقوف در عرفات اين است كه انسان به آنچه از شناختها و يافتنىها نيازمند است، دست مىيابد. حاجيان از ظهر تا غروب روز نهم در سرزمين عرفات وقوف مىنمايند و سپس با دلى نورانى و سرشار از معرفت الهى به سوى سرزمين مشعرالحرام حركت مىكنند.
سرزمين مشعرالحرام تقريباً در ده كيلومترى عرفات و در مسير مكّه قرار دارد. صدها هزار نفر از سراسر جهان با لباس احرام، در حالى كه در بيابان عرفات مورد لطف و بخشايش پروردگار قرار گرفتهاند، براى ادامۀ اعمال حجّ به سرزمين مقدّس مشعر مىروند.
زمان وقوف در مشعر، فاصلۀ زمانى بين طلوع فجر و طلوع خورشيد است. در اين زمان روحانى كه براى عبادت مناسبترين زمان است، حاجيان در بيابان
ملكوتى مشعر به عبادت مىپردازند، نماز و دعا مىخوانند و رابطۀ خود را با خداوند محكم مىكنند.
مشعر از ريشۀ شعور به معناى آگاهى است. انسان در آن سرزمين شعور پيدا مىكند؛ يعنى آنچه را دل در عرفات يافته است، به چشم، گوش و ديگر اعضاى بدن مىدهد. در حديثى نقل شده است:
«مَا أخلَصَ عَبَدَلله عَزَّوَجَل اَربَعِينَ صَبَاحاً ِالاَّ جَرَت يَنَابيِعَالحِكمَة مِنقَلبِهِ عَلَى لِسَانِه»(1)
كسى كه چهل روز با خلوص كامل براى خدا باشد، چشمههاى حكمت از قلب او به زبانش جارى مىشود.
بنابر اين حديث، اگر كسى چهل روز خودش را براى خدا خالص كند؛ يعنى نه تنها گفتار و كردار، بلكه دل او نيز خدايى شود، چشمههايى از حكمت و معرفت در دل او مىجوشد؛ به عبارت ديگر، يافتنىها را مىيابد، سپس حكمتهايى كه دل شخص به دست آورده است، بر زبان او جارى مىشود؛ يعنى دل معرفت را به تمام اعضاى بدن مىدهد و چشم، گوش، زبان، دست و پاى انسان خداگونه مىشود.
زمانى كه حاجى از مشعرالحرام بيرون مىرود، روز عيد است و اينچنين استنباط مىشود كه خداوند مىخواهد به او عيدى بدهد. اگر انسان شايستگى يافته باشد كه در عمره، عرفات و مشعر خودش را به خدا بدهد؛ يعنى تمام وجود خود را فداى حقّ كند، خداوند نيز خودش را به او عيدى مىدهد و دل حاجى عرش الهى مىشود و خداوند بر دل او حاكم مىگردد.
1) عيون اخبار الرضا (ع)، ج 70، ص 242
صبح روز عيد قربان، هنگام طلوع آفتاب، حاجيان از مشعرالحرام به سوى منى مىروند. اين سرزمين جاذبههاى بسيارى دارد. سرزمينى است پر رمز و راز كه نويدبخش رجا و رحمت الهى براى حاجيان است. حاجيان با اميد فراوان به رحمت و غفران الهى به سرزمين منى وارد مىشوند.
با ورود به سرزمين منى، نخستين وظيفۀ حاجيان رمى جمره است. رمى جمره؛ يعنى پرتاب كردن سنگ به ستونى كه نماد شيطان است. فلسفۀ رمى جمره به حكايتى از زندگى پيامبر بزرگ توحيد، حضرت ابراهيم (ع) بر مىگردد.
حضرت ابراهيم (ع) از طرف خداوند فرمان يافت تا فرزند خود، حضرت اسماعيل (ع) را قربانى كند. حضرت ابراهيم (ع) فرمان حقّ را پذيرفت و تصميم گرفت تا دستور الهى را اجرا كند. آن حضرت به فرزند خود فرمودند:
إِنِّى أرَى فِى المَنَامِ أنِّى أذبَحُكَ فَانظُر مَاذَا تَرَى (1)در خواب از سوى پروردگار به من وحى شده است كه تو را در راه حقّ قربانى كنم، تا نظر تو چه باشد؟
حضرت اسماعيل (ع) در جواب پدر عرض كرد:
يَا أبَتِ افعَل مَا تُؤمَرُ سَتَجِدُنِى إن شَاءَ اللهُ مِنَ الصَّابِرِينَ (2)اى پدر! آنچه به آن امر شدهاى، انجام بده! به اميد خداوند مرا از صابران خواهى يافت.
حضرت ابراهيم (ع) به محل جمرۀ اولى رفت. شيطان هم براى وسوسۀ او به آنجا رفت تا او را به سرپيچى از فرمان الهى تشويق كند، ولى حضرت
ابراهيم (ع) با پرتاب كردن سنگهايى به شيطان، او را از خود دور كرد. آن حضرت در جمرۀ دوّم نيز شيطان را ديد و به سوى او سنگ انداخت، سرانجام در جمرۀ عقبه نيز شيطان را با پرتاب كردن سنگ از خود دور كرد و عمل آن حضرت در تاريخ به صورت سنت درآمد.
در روز عيد قربان، حاجيان فقط رمى جمرۀ عقبه مىكنند و با سنگريزههايى كه در مشعر جمع كردهاند، به طرف ستون سوّم كه از دو ستون ديگر بزرگتر است، هفت سنگ پرتاب مىكنند؛ به عبارت ديگر، در آنجا بت بزرگ را رمى مىكنند و آن را مىشكنند. جمرۀ عقبه سمبل بزرگ بت و بزرگترين بت، نفس اماره است كه انسان را به انجام دادن بدىها امر مىكند. سرسختترين دشمن انسان هم اوست. چنانكه در حديث آمده است:
«أعدِّى عَدُوَّكَ نَفسَكَ الَّتِى بَينَ جَنبَيكَ»(1)
بزرگترين دشمن تو نفس توست كه در نهاد تو قرار دارد.
هنگامى كه انسان به جمرۀ عقبه سنگ پرتاب مىكند، بايد با اراده و معرفت اين كار را انجام دهد و از صميم قلب بر نفس امّاره حمله كند، سرّ سنگ زدن به جمرۀ عقبه اين است كه خدايا بت درونى خود و نفس اماره را مىشكنم يا آن را كنترل و مهار مىكنم. نفس اماره را كه مانند اسب چموش و سركشى است، مىتوان با زدن دهنه مهار كرد و بر آن تسلّط يافت.
آزاد گذاشتن نفس امّاره موجب بروز مصيبتهاى زيادى براى انسان مىشود و اين نفس مانند مركبى سركش انسان را به هرجا كه مىخواهد، مىبرد. مهمترين عامل در كنترل نفسامّاره، تقويت ايمان و معرفت به مبدأ و معاد است.
1) عدة الدّاعى، ص 314
هنگام رمى جمره، حاجى بايد خاطرۀ سنگ زدن حضرت ابراهيم (ع) به شيطان را در نظر بياورد و مانند آن حضرت، بر شياطين درون و برون سنگ بزند و آنان را از خود براند. بعد از رمى جمرۀ عقبه، حاجى بايد دو عمل واجب ديگر نيز انجام دهد؛ يكى «قربانى» و ديگرى «حلق».
قربانى كردن نيز مانند سعى صفا و مروه از شعائر الهى است و از روزگاران قديم، از زمان حضرت آدم (ع) وجود داشته است. قرآن شريف دربارۀ هابيل و قابيل، دو پسر حضرت آدم (ع) مىفرمايد:
إذ قَرَّبَا قُربَاناً فَتُقُبِّلَ مِن أحَدِهِمَا وَ لَم يُتَقَبَّل مِنَ الآخَرِ قَالَ لَأقتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ المُتَّقيِنَ (1)آنگاه كه آن دو قربانى كردند، قربانى يكى از آنها پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. گفت: تو را مىكُشم. گفت: خدا قربانى پرهيزگاران را مىپذيرد.
بنابراين، از همان ابتداى خلقت انسان، يعنى از زمان حضرت آدم (ع) و پسرانش، قربانى نيز رواج يافت و قربانى كردن نشانۀ آن بود كه صاحب قربانى حاضر است همه چيز خود را در راه حقّ فدا كند.
حضرت ابراهيم (ع) نيز مىخواست فرزندش را در راه حقّ قربانى نمايد. آن حضرت به امر پروردگار به سرزمين منى رفت تا دستور خدا را به انجام برساند. وقتى كارد را به گلوى فرزند كشيد، كارد گلوى اسماعيل (ع) را نبريد. حضرت ابراهيم (ع) كارد را تيزتر كرد و دوباره بر گلوى فرزند كشيد، باز كارد نبريد، در آن هنگام جبرئيل نازل شد و فرمود:
1) مائده/ 27
قَد صَدَّقتَ الرُّءيَا إنَّا كَذَلِكَ نَجزِى المُحسِنِينَ إِنَّ هَذَا لَهُوَ البَلاَءُ المُبِينُ وَ فَدَينَاهُ بِذِبحٍ عَظِيمٍ(1)به راستى كه خوابت را به حقيقت پيوستى و ما نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم. اين آزمايشى آشكارا بود و او را به ذبحى بزرگ باز خريديم.
آنگاه جبرئيل فرمود: «از امتحان موفق بيرون آمدى و قربانى تو پذيرفته شد. اين گوسفند را به جاى فرزندت ذبح كن!» اين عمل در دين اسلام سنت شد و مسلمانان براى يادآورى آن خاطرات و فداكارىها روز عيد قربان در منى قربانى مىكنند. در حجّةالوداع، پيامبراكرم (ص)، حضرت على (ع) و اطرافيانشان نزديك به هفتاد شتر ذبح كردند و اين نشانۀ ايمان و عشق حقيقى به خداوند است.
ذبح حيوان در منى، نماد گذشت و فداكارى است. رمزى براى ذبح هوى و هوس است. قربانى به معناى اين است كه خدايا از بهترين مالم در راه تو مىگذرم و حاضرم همه چيزم را فداى تو كنم. در اسلام سفارش شده است كه حاجيان در منى سالمترين و فربهترين حيوانهاى حلال گوشت مانند شتر، گاو و گوسفند را ذبح كنند. در قربانى، هدف اصلى گذشت از مال و دارايى و اظهار عشق و علاقه به خداوند است. قرآن كريم مىفرمايد:
لَن يَنَالَ اللهَ لُحُومُهَا وَ لاَدِمَاؤُهَا وَ لَكِن يَنَالُهُ التَّقوَى مِنكُم (2)گوشت و خون اين شتران به خدا نمىرسد. آنچه به او مىرسد، پرهيزكارى شماست.
هدف از قربانى كردن، شكوفايى روح ايثار و فداكارى، قرب به حقّ تعالى و به دست آوردن تقوا براى حاجيان است. گذشت از مال در راه خداوند و به
قصد قربت، عامل شكوفايى روحيۀ تقوا و پرهيزگارى در انسانهاست. در روايات آمده است كه با ريختن اوّلين قطرۀ خون قربانى، خداوند گناهان صاحب آن را مىآمرزد. رمى جمره و قربانى كردن، خاطراتى از آزمايشها و فداكارىهاى حضرت ابراهيم (ع) است كه در دين اسلام آمده تا مسلمانان اين خاطرهها را فراموش نكنند و از آنها پندهاى فراوان بگيرند.
بعد از قربانى كردن، وظيفۀ حاجى انجام دادن حلق يا تقصير در منى است. حلق؛ يعنى تراشيدن موى سر و تقصير به معناى كوتاه كردن موى سر، صورت يا گرفتن ناخن است.
در مورد حلق و تقصير در ميان فقها اختلاف نظر وجود دارد. عدّهاى از آنان معتقدند، كسانى كه براى اوّلينبار به حجّ تمتع مىروند، بايد حلق و بقيه تقصير كنند. برخى ديگر عقيده دارند كه مطلقاً تقصير براى همۀ حاجيان كفايت مىكند و تراشيدن موى سر لازم نيست. بنابر اين، لازم است هر يك از مسلمانان در اين زمينه و در ساير مناسك حجّ از مرجع تقليد خود تبعيّت كنند.
تراشيدن موى سر علامت عبوديّت، ذلّت و خوارى بنده و اظهار بندگى در برابر حقّ تعالى است؛ به عبارت ديگر، حاجى با عمل حلق به خداوند اظهار مىدارد كه خدايا! بندۀ خالص تو هستم و بردۀ شيطان و هوى و هوس نيستم. خدايا! ديگر هيچ كس و هيچ چيز را جز تو پرستش نمىكنم. خدايا! ديگر در برابر طاغوت و نفس امّاره سر فرود نمىآورم.
بعد از حلق يا تقصير، كارهايى كه در زمان احرام بر حاجى حرام بود، به جز چند عمل، براى او حلال مىشود. وقتى اعمال منى در روز عيد تمام مىشود، حاجيان دو شب ديگر هم لازم است در منى بيتوته كنند و از غروب تا نيمههاى شب در آن سرزمين مقدس بمانند و به عبادت بپردازند.
توقّف در منى براى حاجى خيلى لذتبخش است، به ويژه انجام دادن عبادتهاى مستحبّى در نيمههاى شب خيلى ارزشمند است. در روز يازدهم و دوازدهم حاجيان بار ديگر رمى جمره انجام مىدهند. در اين دو روز آنان سه ستون را كه نمادهاى مختلف شيطان و طاغوت است، سنگباران مىكنند. در رمى جمرۀ اولى زبان حال حاجى اين است: «خدايا! از اين پس شيطان را از خود مىرانم و از او متابعت نمىكنم.» در رمى جمرۀ دوّم مىگويد: «خدايا! از كافران و مردم شيطان صفت پيروى نمىكنم» و سرانجام در رمى جمرۀ عقبه سخن حاجى اين است: «خدايا! از شياطين جنّى و انسى بدتر، نفس امّارۀ من است كه او را كنترل و مهار خواهم كرد و به دنبال خواهشهاى نفس امّاره نخواهم رفت.»
ماندن در منى، به دست آوردن رحمت الهى است كه مقدمۀ آن سنگ زدن به شيطانهاى جنّى و انسى و نفس امّاره است. تكرار پرتاب كردن سنگ به شيطان در سه روز متوالى نشانۀ مبارزۀ مستمر با شيطان به منظور حاكم كردن خداوند بر وجود انسان است.
با تمام شدن اعمال منى، آرزوها نيز در آنجا پايان مىيابد و حاجى بايد سعى كند تا اميدش به يأس مبدل نشود. بهترين دستاورد حاجى از وقوف در منى، حاكم كردن خدا بر دل و جان خويش است. اگر حاجى به اين امر موفق نشد، بايد دست كم سعى كند محبت خدا را در دل خود جاى دهد، اگر اين هم ميسر نشد، بايد بكوشد اخلاق نيكو در خود ايجاد كند. اگر حاجى نتوانست در منى اين فضايل را كسب كند، حجّ او برايش بهرهاى نداشته است.
نشانۀ اينكه اعمال حاجى در منى دستاورد معنوى داشته، اين است كه وجود او از رذايلى چون غيبت، تهمت، پرخاشگرى، ربا و رشوهخوارى و ظلم به مردم
و مانند آن پاك مىشود و به جاى آن فضايلى چون خيرخواهى، نوع دوستى، حقّ طلبى، عدالت جويى و مانند آن در وجود او پا مىگيرد.
پس از آنكه حاجيان در منى حلق يا تقصير كردند، همۀ امورى كه بر آنان حرام بود، بهجز همسر، بوى خوش و شكار بر آنان حلال مىشود. حاجيان بعد از منى به سوى مكّه رهسپار مىشوند تا بقيۀ اعمال حجّ را در آنجا انجام دهند.
حاجيان با ورود به مكّه، طواف، نماز طواف، سعى صفا و مروه، طواف نساء و نماز طواف نساء را انجام مىدهند و بدين ترتيب از احرام خارج مىشوند. طريقۀ انجام دادن اين مناسك مانند اعمال عمره است.
انجام دادن اين اعمال، آمادگى روحى در حاجى به وجود مىآورد تا بتواند بر غرايز حيوانى خود مسلّط شود. طواف كردن خانۀ خدا براى دوّمين بار، به دليل آن است كه حاجى دوباره رابطۀ خود را با خداوند محكم كند و همه چيز را در راه دوست فدا كند تا خداوند به او پاسخ دهد. اگر پروردگار لبّيك حاجى را اجابت كند، او به مقصود خود رسيده است.
بدين ترتيب، اعمال حجّ به پايان مىرسد، در حالكه حاجى به هدفهاى با ارزشى دست يافته و فضيلتهاى زيادى را به دست آورده است و مىتواند با دستانى پربار از معنويت و چهرهاى تابناك از نور الهى به وطن خود باز گردد.
يكى از وظايف اساسى مسلمانان، كوشش در فهميدن معارف و احكام اسلام و ترويج اين آيين مقدّس است. مسلمانان بايد در راه انجام اين وظيفۀ مهم، به هر روش ممكن و پسنديده از جمله تبيين عقايد و احكام اسلامى، صرف مال در راه تأليف قلوب و جلب توجه ديگران و در صورت لزوم فدا كردن جان و مال در اين راه بكوشند.
كوشش و فداكارى در راه عقيده و نشر آن را «جهاد» مىگويند. جهاد در لغت به معناى فعاليت، تلاش و تحمل زحمت است و در قرآن كريم به عنوان يكى از مهمترين برنامههاى اعتقادى و عملى مسلمانان از آن ياد شده است.
جهاد از نظر اسلام به معناى آن است كه مسلمانان بايد در راه اعتلاى توحيد، برقرارى احكام و قوانين اسلامى، ترويج شعائر ايمان و برافراشتن پرچم الهى، با تمام امكانات خود حتى با گذشتن از جان و سلامت خويش، مبارزه و كوشش كنند.
جهاد امر مقدّسى است كه در دين اسلام مورد تأكيد فراوان قرار گرفته است. اگر جهاد و حكم الهى دربارۀ آن نبود، كيان اسلام در معرض خطر قرار مىگرفت. قرآن شريف پس از هر چند آيهاى دستور جهاد مىدهد يا از فضيلت آن سخن مىگويد و بيشترين آيات آن، بعد از معاد، دربارۀ جهاد و فضيلتهاى آن است. قرآن كريم مؤمنان را به پيكار و جهاد در راه خداوند تشويق و فضيلت و پاداش بزرگى را براى آنان ذكر كرده است و مجاهدان در راه خداوند را بر نشستگان برترى داده است. آنجا كه مىفرمايد:
لاَيَسْتَوِى القَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ غَيْرَ اُولِىالضَّرَرِ وَ الْمُجَاهِدِينَ فِى سَبيِلِاللهِ بِأمْوالِهِمْ وَ أنْفُسِهِمْ، فَضَّلَ اللهُ الْمُجَاهِديِنَ بِأمْوالِهِمْ وَ أنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِديِنَ دَرَجَة وَ كُلاً وَعَدَ اللهُ الْحُسْنَى وَ فَضَّلَ اللهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أجْراً عَظِيماً (1)مؤمنانى كه بىهيچ رنج و آسيبى از جنگ سر بر مىتابند، با كسانى كه به مال و جان خويش در راه خدا جهاد مىكنند، برابر نيستند. خداوند كسانى را كه با مال و جان خويش جهاد مىكنند، بر آنان كه از جنگ سرمىپيچند برترى داده است و خدا همه را وعدههاى نيكو داده است و جهادكنندگان را بر آنها كه از جهاد سرمىتابند، به مزدى بزرگ برترى داده است.
همچنين، قرآن شريف كسانى را كه از شركت در اين امر مقدّس خوددارى مىورزند و در راه جنگ و جهاد دچار ترس و بيم مىشوند و از خود سستى و ضعف نشان مىدهند، مورد نكوهش قرار مىدهد و مىفرمايد:
1) نساء/ 95
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چيست كه چون به شما گويند كه براى جنگ در راه خدا بسيج شويد، گويى به زمين مىچسبيد؟ آيا به جاى زندگى اخروى به زندگى دنيا راضى شدهايد؟ متاع اين دنيا در برابر متاع آخرت جز اندكى هيچ نيست. اگر به جنگ بسيج نشويد، خدا شما را به شكنجهاى دردناك عذاب مىكند و قوم ديگر را به جاى شما برمىگزيند و به خدا نيز زيانى نمىرسانيد كه خدا بر هر كارى تواناست.»(1)قرآن مجيد جهاد را سرلوحۀ اعمال مسلمانان معرفى مىكند و در سورۀ صف، پس از ايمان به خداوند و پيامبراكرم (ص) به ذكر مجاهده در راه خدا مىپردازد؛ زيرا جهاد فى سبيل الله موجب نجات از گرفتارى و بدبختى مسلمانان و مايۀ سربلندى و آزادگى آنان است. قرآن كريم مىفرمايد:
تُؤمِنُونَ بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجَاهِدُونَ فِى سَبيِلِ اللهِ بِأمْوَالِكُمْ وَ أنْفُسِكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (2)به خداوند و رسول او ايمان بياوريد و در راه خدا با اموال و جانهاى خود كوشش كنيد. اين براى شما بهتر است، اگر بدانيد.
در سايۀ جهاد در راه خداوند، امور دين و دنياى مسلمانان اصلاح و سعادت دنيا و آخرت نصيب آنان مىشود. چنانچه مسلمانان به جهاد قيام نكنند، كفر، ظلم و فساد جامعه را فرا مىگيرد و ستمگران و مستبدان بر زندگى آنان و نيز جامعۀ بشرى مسلّط مىشوند و چنين امّتى هرگز به فلاح و رستگارى نايل نمىشود.
بقاى عظمت مسلمانان مرهون جهاد است و اگر آنان به اين امر مهم اهتمام نورزند، دشمنان اسلام نقشههاى شوم و شيطانى خود را به كار مىگيرند و به مسلمانان آسيب فراوانى مىرسانند، به سرزمين آنان حمله مىكنند و تمام امكانات و منابع آنان را به غارت مىبرند.
روايات فراوانى از پيامبراكرم (ص) و امامان معصوم (ع) دربارۀ اهميّت جهاد نقل شده است؛ در اينجا به ذكر چند روايت مىپردازيم:
پيامبراكرم (ص) مىفرمايند:
«أحَبُّ الأعْمَال إلَى الله الصَّلَوة لِوَقْتِها ثُمَّ بِرّ الوَالِدَين ثُمَّ الْجهَاد فِى سَبيِلِ الله»(1)
بهترين كارها نزد خداوند نماز به موقع، سپس نيكى به پدر و مادر و آن گاه جهاد در راه خداست.
پيامبراكرم (ص) در حديث ديگرى مىفرمايند: «اوج مسلمانى، جهاد در راه خداوند است كه جز مسلمانان برجسته بدان نرسند.»(2)
حضرت على (ع) در اهميّت جهاد مىفرمايند:
«إِنَّ الْجَهاد بَابٌ مِن أبْوابِ الْجَنَّة فَتَحَهُ الله لِخاصَّة أوليِائِهِ وَ هُوَ لِباسُ التَّقْوَى وَ دَرعُ الله الْحَصيِنة وَ جَنَّتِهِ الْوَثيِقَة...»(3)
به راستى جهاد درى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را براى دوستان برگزيدهاش گشوده است، جهاد لباس تقوا، زره محكم و پر مطمئن الهى است...
امام باقر (ع) فرمودند:
«أصلُ الإسلاَمِ الصَّلاَة وَ فَرعُهُ الزَّكَاة وَ ذِروَة سَنَامِهِ الجِهَادُ فِى سَبِيلِ اللهِ»(1)
اصل اسلام، نماز، فرع آن زكات و اوج آن جهاد در راه خداست.
در قرآن كريم آيات متعدّدى وجود دارد كه فضيلت و برترى جهاد را نسبت به اعمال ديگر بيان مىكند. در سورۀ توبه مىفرمايد:
أجَعَلْتُمْ سِقَايَة الحَاجَّ وَ عِمَارَة الْمَسْجِدِالْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ الْيَومِ الآخِرِ وَ جَاهَدَ فِى سَبِيلِاللهِ لاَيَسْتَوُونَ عِندَ اللهِ وَ اللهُ لاَيَهْدِى الْقَومَ الظَّالِميِنَ، الَّذِينَ آمَنُوا وَ هَاجَرُوا وَ جَاهَدُوا فِى سَبيِلِاللهِ بِأمْوالِهِمْ وَ أنْفُسِهِمْ أعْظَمُ دَرَجَة عِندَ اللهِ وَ اُولئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ (2)آيا آب دادن به حاجيان و عمارت مسجدالحرام را با عمل كسى كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و در راه خدا جهاد كرده است، برابر مىدانيد؟ نه! نزد خدا برابر نيستند و خدا ستمكاران را هدايت نمىكند. آنان كه ايمان آوردند و مهاجرت كردند و در راه خدا به مال و جان خويش جهاد كردند، نزد خدا درجهاى عظيمتر دارد و كاميافتهگاناند.
رسول اكرم (ص) در فضيلت مجاهد مىفرمايند: «خداوند سه كس را دوست دارد: كسى كه شب برخيزد و كتاب خدا را بخواند؛ كسى كه با دست راست خود صدقه دهد و آن را با دست چپ خود مخفى دارد و كسى كه با گروهى
به جنگ برود و يارانش بگريزند و او در برابر دشمن بايستد.»(1)همچنين پيامبر اكرم (ص) دربارۀ فضيلت مجاهدان در راه خدا، چنين فرمودند:
«لِلجَنَّة بَابٌ يُقَالُ لَهُ بَابُ الْمُجَاهِدِينَ يَمضُونَ إلَيْهِ فَإذَا هُوَ مَفتُوحٌ وَ هُم مُتَقَلِّدُونَ سُيُوفَهُمْ وَ الْجَمعُ فِى الْمَوقِفِ وَ الْمَلائِكَة تُرَحِّبُ بِهِمْ...»(2)
بهشت را درى است كه آن را درِ مجاهدان نام نهادهاند و مجاهدان از آن در به بهشت وارد مىشوند، در حالى كه شمشيرهايشان را حمايل ساخته و در موقف گرد آمدهاند و فرشتگان به آنها خوشآمد مىگويند.
در فضيلت جهاد همين بسكه قرآن كريم آن را معامله و تجارت با خداوند و موجب دوستى حق تعالى معرفى مىكند. قرآن شريف مىفرمايد:
إِنَّ اللهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤمِنيِنَ أنْفُسَهُمْ وَ أمْوَالَهُمْ بِأنَّ لَهُمُ الْجَنَّة يُقاتِلُونَ فِى سَبيِلِ اللهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوْرَية وَ الإنجِيلِ وَ الْقُرآنِ وَ مَنْ أوفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ فَاستَبشِرُوا بِبَيعِكُمُ الَّذِى بَايَعْتُم بِهِ وَ ذَلِكَ هُوَ الْفَوزُ الْعَظِيمُ (3)خداوند از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريده است تا بهشت از آنان باشد. در راه خدا جنگ مىكنند، چه بكشند يا كشته شوند. وعدهى حقى كه خدا در تورات و انجيل و قرآن داده است به حق برعهدهى اوست و چه كسى بهتر از خدا به عهد خود وفا خواهد كرد؟ بدين خريد و فروش كه كردهايد، شاد باشيد كه كاميابى بزرگى است.
علاّمه طباطبايى (قدسسره) در تفسير اين آيۀ شريفه مىفرمايند: «كلمۀ «اشتراء» به معناى قبول آن جنسى است كه در خريد و فروش در برابر پرداخت قيمت به انسان منتقل مىشود. خداى سبحان در اين آيه به كسانى كه در راه خدا با جان و مال خود جهاد مىكنند، وعدۀ قطعى بهشت مىدهد و مىفرمايد كه اين وعده را در تورات و انجيل هم داده است، همانطور كه در قرآن مىدهد. خداوند اين وعده را در قالب تمثيل ريخته و آن را به خريد و فروش تشبيه كرده است؛ يعنى خود را خريدار، مؤمنان را فروشنده، جان و مال ايشان را كالاى مورد معامله، بهشت را قيمت و بهاى آن و تورات، انجيل و قرآن را سند آن خوانده است و چه تمثيل لطيفى به كار برده است. در آخر مؤمنان را به اين معامله بشارت داده و به رستگارى عظيمى تهنيت داده است.»(1)قرآن كريم جهاد را موجب دوستى خداوند بيان مىكند و مىفرمايد:
إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلونَ فِى سَبيِلِهِ صَفّاً كَأنَّهُم بُنْيَانٌ مَرصُوصٌ (2)خداوند دوست دارد كسانى را كه در راه او در صفى به همپيوسته همچون شالودههاى سُربى مىجنگند.
بر اساس اين آيۀ شريفه، كسانى كه در راه خداوند و برقرارى دين الهى محكم و استوار به جهاد با مشركان و كافران بپردازند، مورد محبّت و دوستى حق تعالى قرار مىگيرند و اين منتهاى سعادت انسان است.
قرآن كريم براى مجاهدانى كه در جبههها به شهادت مىرسند، ارزش فراوانى قائل است و از روايات پيشوايان معصوم (ع) نيز اين نكته برداشت مىشود كه شهيدان راه خدا از مقام و منزلتى خاص برخوردار مىشوند.
خداوند در قرآن مجيد دربارۀ شهيدان مىفرمايد:
وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللهِ أمْواتاً بَلْ أحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرزَقُونَ (1)كسانى را كه در راه خدا كشته شدهاند مرده مپنداريد، بلكه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.
در روايتى آمده است هنگامى كه مجاهد به شهادت مىرسد، فرشتگان به زمين نازل مىشوند و او را به قصرى در بهشت مىبرند كه براى او تعبيه شده است و وسايل زندگى او را تا روز قيامت در آنجا فراهم مىكنند. روز قيامت ملائكه او را نزد پيامبراكرم (ص) و زير لواى حمد مىبرند و شهيد از آنجا محشر را تماشا مىكند. هنگامى كه شهيد از آب كوثر سيراب شد، همسر، فرزند، پدر، مادر و اقوام خود را زير لواى حمد جمع مىكند و پروردگار عالم نيز به خاطر او، همۀ خويشان و خانوادهاش را مورد بخشايش خود قرار مىدهد و آنان در بهشت در همسايگى امام حسين (ع) سرور شهيدان، سكنى مىگزينند.
قرآن كريم و روايات پيشوايان معصوم (ع) اين نكته را به ما مىآموزد كه شهيدانى كه با نثار جان خود در راه خدا موجب عظمت و سربلندى اسلام مىشوند، در بهشت در جوار پيامبراكرم (ص) قرار مىگيرند و روز قيامت در صف اوّل و هم رديف انبيا و اوليا مىايستند.
حضرت رسول اكرم (ص) در فضيلت شهيدان فرمودند:
«خداوند هفت فضيلت براى شهيدان راه خدا برشمرده است: با اوّلين قطرۀ خونى كه از بدن شهيد بر زمين ريخته مىشود، تمام گناهان او آمرزيده مىشود؛
1) آلعمران/ 169
سر شهيد در كنار دو فرشته قرار مىگيرد و آنها گرد و خاك از چهرۀ او مىزدايند و به او خوشآمد مىگويند؛ از لباسهاى بهشتى بر اندام شهيد پوشانده مىشود؛ در بهشت پذيرايىكنندگان براى معطر كردن شهيد بر يكديگر سبقت مىگيرند؛ پيش از آنكه روح از پيكر شهيد جدا شود، جايگاه خود را در بهشت مىبيند؛ در بهشت به روح او گفته مىشود كه در هر جايگاه و مقامى كه مىخواهى اقامت كن؛ شهيد به وجه الله نظر مىكند و چشمان او روشن مىشود و شادمان از اين است كه از الطاف مخصوص الهى برخوردار مىشود و خشنودى پروردگار را درك مىكند.»(1)حضرت على (ع) نخستين كسى است كه در راه مبارزه با كافران و دشمنان اسلام و به منظور برقرارى عدالت و مساوات ميان مسلمانان، شمشير خود را با اين شعار حماسه آفرين كه «گرامىترين مرگ كشته شدن در راه خداست»، به كار برد و راه جهاد را براى همگان هموار كرد. آن حضرت در نهجالبلاغه دربارۀ فضيلت جهاد سخنان گهربارى فرموده و از مجاهدان راه خدا ستايش و تمجيد فراوان كرده است. ايشان در زمينۀ شهادت مىفرمايند:
«... إِنَّ أكرَمَ المَوتِ القَتلُ، وَالَّذِى نَفسُ ابنِ أبِى طَالِبٍ بِيَدِهِ لَألفُ ضَربَة بِالسَّيفِ اَهوَنُ عَلَىَّ مِن مِيتَة عَلَى الفِرَاشِ فِى غَيرِ طَاعَة اللهِ»(2)
همانا گرامىترين مرگ كشته شدن است. سوگند به آن كه جان پسر ابوطالب به دست اوست، تحمل هزار ضربت شمشير بر من آسانتر از جان دادن در بسترى است كه در غير طاعت خدا باشد.
حضرت على (ع) همچنين كسانى را كه سستى مىكنند و از رفتن به ميدان جنگ و جهاد خوددارى مىكنند، مورد نكوهش و انتقاد قرار داده است و مىفرمايند:
«فَمَنْ تَرَكَهُ رَغبَة عَنهُ ألبَسَهُ اللهُ ثَوبَ الذُّلِّ»
هر كس جهاد را ترك كند، لباس مذلت خواهد پوشيد.(1)اميرمؤمنان (ع) با سخنان پرشور خود، تحول و حماسۀ شورانگيزى در روح شيعيان، به وجود آورد، به همين دليل ما شيعيان بايد سپاسگزار مولايمان على (ع) باشيم؛ زيرا آن حضرت با گفتار و عمل خود شيوۀ مبارزه با ستمگران، عهدشكنان و منحرفان را به ما آموخت.
جهاد از ديدگاه اسلام داراى اقسامى است كه مهمترين آنها عبارتاند از: جهاد ابتدايى، جهاد دفاعى و جهاد با نفس كه در اينجا به شرح اقسام مذكور مىپردازيم.
در اين نوع جهاد، مسلمانان به منظور گسترش دين اسلام در سرزمينهاى كفر، اعتلاى كلمۀ توحيد، برقرارى احكام اسلامى و نجات انسانها از گمراهى و نادانى به جهاد برمىخيزند.
اين حركت جهادى در پاسخ به حمله و هجوم دشمن صورت نمىگيرد، بلكه با هدف عرضۀ دين اسلام به كافران و گسترش اين آيين نجاتبخش در
1) همان، خطبۀ 27
سراسر جهان تحقق مىپذيرد. در جهاد ابتدايى، هدف مسلمانان اساساً كشور گشايى و تجاوز به حقوق و آزادىهاى انسانهاى ديگر و گرفتن اموال آنان نيست، بلكه منظور اصلى آنان دعوت مردم به دين اسلام، گسترش حقايق دينى و ترويج شعائر مذهبى است.
در قرآن كريم آياتى دربارۀ جهاد ابتدايى نازل شده است كه مسلمانان را در پرداختن بدين امر حياتى و انسانساز راهنمايى مىكند. در سورۀ توبه چنين مىخوانيم:
يَا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلونَكُمْ مِنَ الكُفَّارِ وَليَجِدُوا فِيكُمْ غِلظَة وَ اعلَمُوا أنَّ اللهَ مَعَ المُتَّقِينَ (1)اى كسانىكه ايمان آوردهايد! با كافرانى كه نزديك شما هستند، جنگ كنيد تا در شما شدت و درشتى يابند و بدانيد كه خدا با پرهيزگاران است.
بنابراين، يكى از اهداف جهاد ابتدايى اين است كه دشمنان اسلام در سپاه مسلمانان قدرت و قاطعيت ببينند و هيچگاه به فكر حمله و تعرض به آنان نيفتند و بفهمند كه سپاهيان اسلام نيرومند، استوار و با قدرت به ميدان جنگ قدم مىگذارند و در راه خداوند از نثار جان خود دريغ نمىورزند. هدف آنان نشاندادن قدرت اسلام، سرافرازى مسلمانان و شايستگى رهبرى مؤمنان است و اين هدفها در پرتو حمايت و يارى پروردگار به مؤمنان ارزانى شده است.
هنگامى كه خطرى جان، دين، فرهنگ، اقتصاد، ارزشها و اعتقادات مسلمانان را در سراسر جهان تهديد مىكند يا انسانهايى مورد ظلم و ستم گروهى قرار مىگيرند، بر مسلمانان واجب است كه براى دفع خطر و از بين
1) توبه/ 123
بردن ظلم و ستم، به ميدان مبارزه و جهاد بيايند. اين در حقيقت نوعى جهاد ابتدايى محسوب مىشود، زيرا حفظ شئون جوامع اسلامى و حمايت از كيان اسلام بر همۀ مسلمانان واجب است. از سوى ديگر، مسألۀ اساسى اقدام به جهاد، ريشهكنى كفر، شرك و فساد و جايگزينى دين مبين اسلام و برقرارى مبانى آن است.
اگر يكى از حكومتهاى جابر مانع نشر دعوت اسلام در ميان ملت خود شود و نيز مانع از اين شود كه مسلمانان صداى اسلام را به گوش تودۀ مردم برسانند، بر مسلمانان لازم است كه با جنگ ابتدايى چنين مانعى را از پيش پاى اسلام بردارند تا مردم آزادانه بتوانند از تعاليم حياتبخش اسلام آگاه و از مزاياى احكام عادلانۀ آن بهرهمند شوند. نمونۀ ديگر جهاد ابتدايى در سورۀ حجرات چنين تعريف شده است:
وَ إِن طَائِفَتَانِ مِنَ المُؤمِنِينَ اقتَتَلُوا فَأصلِحُو بَينَهُمَا فَإِن بَغَت إِحدَاهُمَا عَلَى الاُخرَى فَقَاتِلُوا الَّتِى تَبغِى حَتَّى تَفِىءَ إِلَى أمرِاللهِ فَإِن فَاءَت فَأصلِحُوا بَينَهُمَا بِالعَدلِ وَ أقسِطُوا إِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُقسِطِينَ (1)اگر دو گروه از مؤمنان با يكديگر به جنگ برخاستند، ميان آنان آشتى افكنيد و اگر يك گروه بر ديگرى تعدّى كرد، با آنكه تعدّى كرده است، بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد. پس اگر به فرمان خدا بازگشت، ميانشان صلحى عادلانه برقرار كنيد و عدالت ورزيد كه خدا عادلان را دوست دارد.
اين آيۀ شريفه نشان مىدهد كه پيكار با متجاوزان به منظور بهوجود آمدن صلح و آرامش در جامعۀ اسلامى اهميّت بهسزايى دارد و جهاد فقط به جنگ با
1) حجرات/ 9
كافران و مشركان اختصاص ندارد. اسلام حكم مىكند كه حتى اگر گروهى از ايمان آورندگان هم به ظلم و تجاوز بر گروه ديگرى دست بزنند، بايد با آنان نيز مبارزه كرد تا نتوانند به تجاوز و ظلم خود ادامه دهند.
دستورهاى اسلامى اين اصل اساسى را بيان مىكنند كه جوامع اسلامى براى به دست آوردن قدرت و توانايى به منظور استقرار احكام الهى، بايد در ميان خود آرامش و امنيت را برقرار كنند. اگر برخى از اهل ايمان در صدد ظلم و تجاوز به گروه ديگرى باشند و امنيت را از جامعۀ اسلامى سلب كنند، در اين صورت با دشمنان اسلام فرقى نخواهند داشت و بايد آنان را از ستم كردن بازداشت.
شايان ذكر است كه هدف از اين نوع مبارزه، فقط برپاداشتن عدالت و حفظ و تداوم صلح و آرامش در جامعۀ اسلامى است و به هيچ وجه جنبۀ كينهتوزى و انتقامجويى شخصى در آن مطرح نيست.
يكى ديگر از مصداقهاى جهاد ابتدايى اين است كه مسلمانان وظيفه دارند با كسانى كه هرگونه كار حرام و گناهى را انجام مىدهند و موجب گسترش فساد و رواج بىدينى در جامعه مىشوند، به جنگ بپردازند و با جهاد خويش آنان را در مسير حركت به سوى پروردگار قرار دهند. قرآن كريم مىفرمايد:
قَاتِلُوا الَّذِينَ لاَيُؤمِنُونَ بِاللهِ وَ لاَبِالْيَومِ الآخِرِ وَ لاَيُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ لاَيَدينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أوتُوا الْكِتابَ.. (1)با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز قيامت ايمان نمىآورند و چيزهايى را كه خدا و پيامبرش حرام كرده است بر خود حرام نمىكنند و دين حق را نمىپذيرند، جنگ كنيد.
1) توبه/ 29
هنگامى كه دشمنان به ناحيهاى از كشور اسلامى حمله كنند، بر تمام مسلمانان واجب است در مقابل آنان از دين، كشور، شرف و ناموس خود دفاع كنند و براى حفظ آنها از مال و جان خود دريغ نورزند. در اين جهاد، حتى بچههايى كه به تكليف نرسيدهاند اما توانايى دفاع دارند و نيز زنان كه در شرايط عادى جهاد از ايشان برداشته شده است، بايد در حد توان خود در دفاع شركت كنند. در جهاد دفاعى اذن و اجازۀ حاكم شرع لازم نيست و مسلمانان نبايد در شرايط حساس هجوم دشمن منتظر اجازۀ ولىفقيه باشند.
چنانچه كسى به سرزمين اسلام حمله كند و مال، ثروت، استقلال و آزادى آنان را مورد تعرض قرار دهد، به منظور آنكه مسلمانان را تحت سيطرۀ خود درآورد، در اين شرايط دين تكليف مىكند كه مسلمانان به دفاع برخيزند و از سرزمين اسلام، عزت و سربلندى خود دفاع كنند و هرگز تسليم دشمن نشوند.
قرآن كريم دربارۀ جهاد دفاعى مىفرمايد:
... وَ لَولاَ دَفْعُ اللهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الأرْضُ وَ لَكِنَّ اللهَ ذُوفَضْلٍ عَلَى الْعَالَمِينَ (1)... اگر خداوند بعضى از مردم را به وسيلهى بعضى ديگر دفع نمىكرد، زمين تباه مىشد، ولى خدا بر جهانيان فضل و كرم خويش را ارزانى مىدارد.
نمونۀ بارز جهاد دفاعى، هشت سال دفاع مقدّس مردم ايران در برابر رژيم بعثى عراق است. در سالهاى دفاع مقدّس، همۀ مردم ايران با حضور يكپارچۀ خود در تمام صحنهها، از جبهۀ اسلام حمايت مىكردند. در صف مقدم جبهه،
1) بقره/ 251
رزمندگان دلير اسلام، ارتشىها، سپاهيان، بسيجيان و عشاير كه همگى هدف واحدى را دنبال مىكردند، جان خود را بر كف نهادند و به مبارزه با دشمن پرداختند. در پشت جبهه نيز مردم با كمكهاى خود به حمايت و پشتيبانى از رزمندگان مشغول بودند.
در اين دفاع مقدّس، زنان هم دوشادوش مردان به فعاليّت و تكاپو براى نجات كشور خود مىپرداختند و از نثار جان، مال، فرزند، همسر و عزيزترين بستگان خود در راه دفاع از اسلام و ميهن دريغ نمىورزيدند.
هر چند در اين دفاع مقدّس، مردم ايران تحت رهبرى ولىفقيه به دفاع پرداختند، اما از ديدگاه اسلام، حتى اگر اذن ولىفقيه هم نبود، باز هم مردم مكلّف به دفاع از سرزمين و ارزشهاى خود بودند. البته بهتر است حاكم شرع فرماندهى جنگ و مسؤوليت آن را بر عهده بگيرد.
ناگفته نماند در اين جنگ هشت ساله گرچه دشمن از نيروى نظامى قوى و پشتيبانى مالى و نظامى قدرتهاى بزرگ برخوردار بود، اما ملّت ايران به دليل داشتن ايمان مستحكم به حقانيت خود و اتحاد و همبستگى، توانست دشمن را از كشور بيرون براند. در اين جنگ، جوانان برومند با نثار خون خود، جانبازان عزيز كه سند افتخار نظام مقدّس جمهورى اسلامى هستند، با تقديم اعضاى بدن خود و آزادگان سرافراز با تحمل رنج و سختى دوران اسارت، زمينههاى پيروزى ملت ايران را فراهم ساختند. اين عزيزان با داشتن ايمانى قوى و روحيهاى خللناپذير بر دشمن پيروز شدند و اين در تاريخ اسلام بىسابقه نيست.
در تاريخ پرفراز و نشيب اسلام، به خصوص در صدر اسلام، نمونههاى فراوانى را مىتوان مشاهده كرد كه سپاهيانى اندك با امكانات و تجهيزات
جنگى ناچيز، به دليل داشتن روحيهاى قوى، با توكل به خداوند و ايمان به امدادهاى غيبى الهى به ميدان جنگ مىشتافتند و در مقابل دشمنان بهرهمند از امكانات رزمى و سپاهيان بىشمار به پيروزى دست مىيافتند و دشمن را شكست مىدادند.
در صدر اسلام جنگها غالباً دفاعى بود و مسلمانان معمولاً در جنگها پيشقدم نمىشدند، بلكه همواره به دفاع از خود مىپرداختند و هنگامى كه دشمن از جنگ دست برمىداشت، آنان نيز از جنگ كنار مىرفتند و به نشر دين اسلام و تربيت و تهذيب انسانهاى مؤمن مىپرداختند.
پيامبراكرم (ص) در جنگ خيبر و فتح مكه نيز براى رفع توطئه و از بين بردن شرك و بتپرستى جنگ را آغاز كردند. در جنگ خيبر، يهوديان كه كافر حربى بودند، عليه اسلام توطئه و مردم را به جنگ با مسلمانان ترغيب و تشويق مىكردند. در آن شرايط، پيامبراكرم (ص) لازم ديدند كه براى نابودى توطئه اقدام كنند و دست دشمنان دين را كوتاه نمايند. در فتح مكه نيز پيامبر (ص) براى اينكه كافران قريش را از حمله به مسلمانان باز دارد و نيز براى از بين بردن و رفع شرك و بتپرستى جهاد كردند.
قابل ذكر است كه انقلاب پرشكوه اسلامى ايران، از مكتب الهى و قرآن الهام گرفت و به دنبال آن هشت سال دفاع مقدّس، زمينۀ مساعدى را فراهم آورد تا استعدادها شكوفا شود و نيروى ابتكار و خلاقيت در مردم به وجود آيد؛ و بايد دانست همۀ اينها در پرتو ايمان و اعتقادى بود كه دين مبين اسلام به ارمغان آورد و آن را به پيروان راه حق و حقيقت ارزانى داشت.
در جهاد ابتدايى شرايطى مانند بلوغ، عقل، آزاد بودن، مرد بودن، سلامت از انواع بيمارىها و تمكن و قدرت بر اداى نفقه وجود دارد، اما در جهاد دفاعى
بسيارى از اين شرايط وجود ندارد، زيرا هدف از اين جهاد، دفاع هرچه سريعتر و بيشتر از مبانى اسلام و آبرو و شرف جامعۀ اسلامى و مسلمانان است. بنابراين، در جهاد دفاعى شرايط آسانتر شده است تا عدۀ بيشترى از مردم را شامل شود و مسلمانان با تمام امكانات و نيروى خود از دين، جان و ناموس خود در برابر دشمنان تجاوزگر دفاع كنند و با آنان به مبارزه برخيزند.
مبارزه با نفس امّاره كه به انجام دادن بدىها فرمان مىدهد، بالاترين نوع جهاد محسوب مىشود. پيامبراكرم (ص) جهاد با نفس را «جهاد اكبر» ناميدند؛ حضرت على (ع) فرمودند:
«إِنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) بَعَثَ سَرِيَّة فَلَمَّا رَجَعُوا قَالَ: مَرحَباً بِقَومٍ قَضَوُا الجِهَادَ الأصغَرَ وَ بَقِىَ عَلَيهِمُ الجِهَادُ الأكبَرُ قِيلَ يَا رَسُولَاللهِ وَ مَا الجِهَادُ الأكبَرُ؟ فَقَالَ: جِهَادُ النَّفسِ! وَ قَالَ (ص): إِنَّ أفضَلَ الجِهَادِ مَنْ جَاهَدَ نَفسَهُ الَّتِى بَينَ جَنبَيْهِ»(1)
رسول خدا (ص) سپاهيانى را به مقصدى گسيل داشت، پس از بازگشت آنان فرمود: مرحبا به قومى كه از جهاد كوچكتر بازگشتهاند، در حالىكه جهاد بزرگتر براى آنان باقى مانده است. پرسيدند: اى رسول خدا! جهاد بزرگتر چيست؟ فرمود: جهاد با نفس! سپس آن حضرت خاطرنشان ساختند كه برترين جهاد آن است كه انسان با نفس خود كه در بين دو پهلوى او قرار دارد، مبارزه كند.
بهطور كلى، در درون زندگى آدمى هميشه ميان عقل، وجدان اخلاقى و
1) وسائل الشّيعة، ج 15، ص 163
نفس امّاره ستيز وجود دارد. بين بُعد ملكوتى و بُعد حيوانى انسان هميشه جنگ و جدال هست. در برخى از انسانها عقل و وجدان اخلاقى بر نفس امّاره پيروز مىشود و در برخى ديگر نفس امّارۀ آنان زمام امور را در دست مىگيرد و بر آنان مسلّط مىشود.
انسانى كه بتواند نفس اماره را كه چون اسب چموش و سركشى است، دهنه و لجام ببندد و او را كنترل كند، بهترين وسيلۀ عروج خود را به عرش الهى فراهم كرده است و مىتواند با آن به جايى برسد كه جز خدا نبيند. شاعر در اين زمينه چه نيكو سروده است:
اگر اين درنده خويى ز طبيعتت بميرد همه عمر زنده باشى به روان آدميّت
چنانچه نفس امّاره بر عقل انسان حاكم شود، از آن مركبى مىسازد و انسان را به سوى وادى نيستى و نابودى مىبرد. تسلّط نفس امّاره بر آدمى منشأ تمام ظلمها و جنايتهاست. بهخصوص اگر انسان هوشمندى نتواند نفس امّاره را مهار كند، مرتكب ستمها و جنايتهاى فراوانى مىشود. نمونۀ آن معاويه و عمرو عاص هستند. در تاريخ از آنان به عنوان انسانهاى هوشمند و با كياست نام برده شده است، اما آنان با پيروى از نفس امّاره، آنگونه ظلمها و جنايتها را كه تاريخ شاهد آن است، مرتكب شدند.
هميشه در جامعه افرادى با پيروى از نفس امّاره از ظلم به انسانها لذت مىبرند. انسانهاى زيادى نيز توانستهاند نفس امّاره را مهار و ملكۀ عدالت پيدا كنند. آنان توانستهاند اين نفس را از راه خودش مهار كنند. نفس اماره نابود شدنى نيست، ولى مىتوان از راه عقلى و شرعى آن را كنترل كرد. قرآن كريم مىفرمايد:
وَ مَا اُبَرِّئُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ َلأمَّارَة بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّى، إِنَّ رَبِّى غَفُورٌ رَحِيمٌ (1)من خويشتن را از گناه تبرئه نمىكنم، همانا نفس امّاره به بدى فرمان مىدهد، مگر آنكه رحم و شفقت خداوند مشمول حال آدمى گردد. بهراستى كه پروردگار من آمرزندهى مهربان است.
بزرگان و پيشوايان دين دربارۀ جهاد با نفس روايات فراوانى نقل كردهاند كه در اينجا به ذكر نمونههايى از آن مىپردازيم. حضرت على (ع) مىفرمايند:
«اعلَمُوا انَّ الجِهَاد الأكبَر جِهَاد النَّفْس فَاشتَغلُوا بِجِهَادِ أنفُسِكُمْ تَسعدُوا»(2)
بدانيد كه جهاد اكبر، مبارزه با نفس است. پس به جهاد با خويشتن خود بپردازيد تا سعادتمند شويد.
حضرت امام باقر (ع) مىفرمايند:
«لاَ فَضِيلَة كَالجِهَادِ وَ لاَ جِهَادَ كَمُجَاهَدَة الهَوَى»(3)
هيچ فضيلتى همچون جهاد نيست و هيچ جهادى مانند جهاد با هواهاى نفسانى نيست.
امام كاظم (ع) در روايتى دربارۀ مبارزه با نفس مىفرمايند:
«جَاهِدْ نَفسَكَ لِتَرُدَّهَا عَنْ هَوَاهَا، فَإِنَّهُ وَاجِبٌ عَلَيكَ كَجِهَادِ عَدُوِّكَ»(4)
با نفس امّارهى خود پيكار كن تا آن را از تمايلات خود بر حذر دارى. اين مبارزه همانند جهاد با دشمنان بر تو واجب است.
انسانهايى كه به دنبال به دست آوردن مال حلال هستند، افرادى كه پُست و مقام را براى خدمت به مردم مى پذيرند و از آن، براى ستم به آنان استفاده نمىكنند و اشخاصى كه رذيلتهاى اخلاقى را از خود دور مىكنند و به كسب فضيلتها مىپردازند، بر نفس خود مسلّط و به جهاد اكبر مشغول هستند.
حضرت على (ع) مىفرمايند:
«وَ اللهِ لَأن أبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعدَانِ مُسَهَّداً اَو اُجَرَّ فِى الأغْلاَلِ مُصَفَّداً أحَبُّ إِلَىَّ مِن أن ألقَى اللهَ وَ رَسُولَهُ يَومَ القِيَامَة ظَالِماً لِبَعضِ العِبَادِ... وَ اللهِ لَو اُعطِيتُ الأقَالِيمَ السَّبعَة بِمَا تَحْتَ أفلاَكِهَا عَلَى أنْ أعصِىَ اللهَ فِى نَملَة أسلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَة مَا فَعَلتُهُ»(1)
به خدا قسم اگر تمام شب را بر روى خارهاى سَعدان به سر ببرم و يا با غل و زنجير به اين سو يا آن سو كشيده شوم، خوشتر دارم تا خدا و پيامبرش را در روز قيامت در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم كرده باشم... به خدا سوگند اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانهاست به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم كه پوست جويى را از مورچهاى ناروا بگيرم، چنين نخواهم كرد.
علاوه بر موارد ذكر شده، در شرايط كنونى مىتوان حضور در صحنۀ مسائل اجتماعى و سياسى جامعۀ اسلامى و تلاش در راه صدور فرهنگ انقلاب اسلامى را از مصاديق جهاد در اسلام دانست.
حضور در صحنه به معناى اين است كه مسلمانان نسبت به مسائلى كه در جامعۀ آنان اتفاق مىافتد، احساس مسؤوليت كنند و هميشه مراقب باشند تا
1) نهج البلاغه، خطبه 224
دشمن نتواند به دين و ارزشهاى آنان تعرّض كند. اگر كسى از مرزهاى كشور خود مواظبت كند تا نقشههاى دشمن را خنثى كند، خداوند متعال به ازاى هر شب پاسدارى در اين راه دويست هزار سال عبادت در نامۀ عمل او مىنويسد.
در جامعۀ انقلابى ما ملت مسلمان در تمام صحنههاى انقلاب حضور دارند. در انتخابات شركت مىكنند و در مورد مسائلى كه به كشور و انقلاب مربوط مىشود، احساس مسؤوليت مىكنند. هرگاه خطرى از سوى دشمنان يا مغرضان داخلى، دين و ارزشهاى دينى مردم را تهديد كند، همۀ امّت اسلامى، زنها و مردها، جوانها و پيرها همگى با اطاعت از ولايتفقيه در صحنه آماده مىشوند. اگر كسى بتواند توطئۀ دشمن را دفع كند، ولى با بىاعتنايى و مسؤوليتگريزى كوتاهى كند تا توطئۀ دشمن به نتيجه برسد، گناه بزرگى را مرتكب شده است.
صدور فرهنگ انقلاب اسلامى نيز يكى ديگر از مصاديق جهاد در زمان حاضر است. اگر مسلمانان بتوانند مفاهيم و فرهنگ انقلاب اسلامى و ارزشها و هدفهاى اين دين مقدّس را به گوش مردم كشورهاى جهان برسانند، در واقع نوعى جهاد انجام دادهاند. بهترين نوع صدور انقلاب اين است كه مسلمانان با اعمال و رفتار خود موجب شوند تا ديگران به سوى آنان جذب بشوند. امام صادق (ع) مىفرمايند:
«وَ كُونُوا دُعَاة إلَى أنفُسِكُمْ بِغَيْرِ ألْسِنَتِكُمْ وَ كُونُوا زَيْناً وَ لاَ تَكُونُوا شَيناً»(1)
اى مسلمانان! بدون كاربرد زبانهايتان، مردم را به سوى [دين] خود دعوت كنيد - يعنى با اعمالتان - و براى ما زينت باشيد نه آنكه مايهى خوارى و حقارت ما شويد.
1) الكافى، ج 2، ص 77
هنگامى كه مردم ملاحظه كنند كه احكام و قوانين اسلام بهدرستى در جامعه پياده مىشود و در بازار مسلمانان تقلّب، كمفروشى، رباخوارى و گرانفروشى وجود ندارد، وقتى مردم جهان ببينند كه در جامعۀ اسلامى به قانون مساوات عمل مىشود، با علاقۀ فراوان به سوى انقلاب و اسلام جذب مىشوند. امام صادق (ع) به شاگردان خود توصيه مىفرمودند كه من نمىخواهم پيروان ساير فِرَق اسلامى را تابع خود كنم، اما شما با رفتار و اعمال خود كارى كنيد كه توجّه همه به سوى شما جلب شود و بگويند رحمت خدا بر آن امامى كه چنين پيروانى تربيت كرده است. اگر مسلمانان بر طبق موازين اسلام عمل كنند، قطعاً همۀ مردم حتّى مادّىگرايان و ديگران به سوى دين مبين اسلام جذب مىشوند.
خداوند متعال در وجود موجودات زنده غرايز گوناگونى قرار داده كه يكى از آن غريزهها «غضب» است تا هرگاه حيات آنها در معرض خطر و تهاجم دشمن قرار گرفت، با تمام نيرو و ابزارى كه در اختيار دارند، از خود دفاع كنند.
در انسان همان گونه كه غريزۀ شهوت وجود دارد و بايد كنترل شود و در مسير مناسبى قرار گيرد، قوۀ غضب نيز وجود دارد. اگر اين غريزه از مسير اصلى خود كه همان دفاع است، منحرف شود، موجب به وجود آمدن جنگهاى خانمانبرانداز، تجاوز به سرزمين ديگران و از ميان بردن حقوق انسانهاى ديگر مىشود. اسلام اينگونه جنگها و ظلم به انسانها را گناهى بزرگ مىداند.
بنابراين، جهاد امرى فطرى است و چنانچه دينى اين اصل مهمّ و منطبق با فطرت انسان را نداشته باشد، بر خلاف فطرت انسانى است و چنان دينى الهى و پذيرفتنى نخواهد بود.
دين اسلام براى جهاد ارزش فراوانى قائل است و جهاد و پيكار در راه خداوند را مايۀ نجات انسانها و حفظ حقوق آنان مىداند. اسلام معتقد است كه جهاد در راه خداوند خواه براى دفاع از جامعۀ اسلامى و حمايت از مظلومان و خواه براى حفظ دين و گسترش آن در سرزمينهاى ديگر باشد، در هر حال دفاع از حقوق انسانها محسوب مىشود. بنابراين، در جوامع اسلامى براى دفاع از ارزشهاى دين، وجود يك نيروى دفاعى قدرتمند ضرورى احساس مىشود تا از چنين ايدههاى الهى و انسانى با ارزشى دفاع كند.
در جهاد اسلامى، جنگ و مبارزه با رهبران و پيشوايان كفر، فتنه و فساد از اهميّت بييشترى برخوردار است. چنانكه خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:
فَقَاتِلُوا أئِمَّة الْكُفرِ إِنَّهُمْ لاَ أيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ (1)با پيشوايان كفر قتال كنيد كه ايشان را رسم سوگند نگهداشتن نيست، باشد كه از كردار خود باز ايستند.
اين آيۀ شريفه، اين نكته را در بردارد كه در پيكار با كفر و شرك، هدف اصلى، بيشتر رهبران و عوامل آنهاست؛ زيرا آنان به عنوان رهبر، گروهى از مردم مستضعف و ناآگاه را فريب مىدهند و به سوى انحراف و كفر سوق مىدهند، يا با بهوجود آوردن فضاى خفقان و ترس، مردم را به شرك و بتپرستى وادار مىكنند. با نابودى اين پيشوايان، ريشههاى كفر هم از بين مىرود و چه بسا پيروان آنان نيز خود ارشاد و هدايت شوند و ديگر نيازى به جنگ با آنان نباشد.
1) توبه/ 12
پروردگار عالم در آيات متعددى در قرآن كريم از آزمايش الهى سخن گفته است و در آن آيات، نعمتهاى الهى و همچنين مشكلات و گرفتارىها را وسيلهاى براى امتحان و آزمايش انسانها معرفى مىكند. جهاد نيز يكى از موارد امتحان انسانها از سوى خداوند است. قرآن شريف مىفرمايد:
أمْ حَسِبْتُمْ أنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّة وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ (1)آيا مىپنداريد كه به بهشت خواهيد رفت و حال آنكه هنوز خداوند معلوم نداشته است كه از ميان شما چه كسانى جهاد مىكنند و چه كسانى پايدارى مىورزند؟
پروردگار عالم جهاد را بر مسلمانان واجب كرد تا فتنه و فساد از جهان رخت بربندد و به آنان امر مىكند كه براى بر انداختن فتنه و فسادكاران، با آنان مبارزه كنيد. قرآن كريم مىفرمايد:
وَ قَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَتَكُونَ فِتْنَة وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلاَ عُدْوانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِميِنَ (2)با آنها بجنگبد تا ديگر فتنهاى نباشد و دين تنها از آن خدا شود. ولى اگر از آيين خويش دست برداشتند، تجاوز جز بر ستمكاران روا نيست.
در اين آيۀ شريفه، امر شده است كه مسلمانان جنگ كنند تا فقط احكام و اوامر الهى بر مردم حكمفرما شود و فتنه از ميان برود. مقصود اين است كه كسانى با حيله و تزوير مىكوشند تا مسلمانان را از دين خود خارج كنند. در چنين شرايطى، فضاى جامعۀ اسلام به ترديد و شبهه آلوده مىشود، حق و باطل
در هم مىآميزد و تفكيك آنها براى مسلمانان دشوار مىشود. در اين صورت، بايد با عوامل فتنهگر جنگيد تا حق از باطل تميز داده شود و عوامل انحراف از ميان برود. در آيۀ ديگرى از قرآن كريم، فلسفۀ جهاد چنين بيان شده است:
وَ لَولاَ دَفْعُ اللهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَهَدَّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَوَاتٌ وَ مَسَاجِدُ يُذْكَرَ فيِهَا اسْمُ اللهِ كَثيِراً وَ لَيَنْصُرَنَّ اللهُ مَن يَنْصُرُهُ إِنَّ اللهَ لَقَوِىٌ عَزِيزٌ (1)و اگر خداوند بعضى را به وسيلهى بعضى ديگر دفع نكرده بود، ديرها، كليساها، كِنِشتها و مسجدهايى كه نام خدا به فراوانى در آنها برده مىشود، ويران مىشد و خدا هر كس را كه ياريش دهد، يارى مىكند و خدا توانا و پيروز است.
از آيات قرآن و احاديث پيشوايان معصوم (ع) به روشنى آشكار مىشود كه هدف اصلى جهاد اسلامى برداشتن فتنه از ميان جامعه، برقرارى آيين الهى، نشر توحيد و خداپرستى و پياده كردن احكام نجاتبخش اسلام است. جهاد اسلامى هدف والايى دارد و از خواستههاى مادى و دنيوى همچون جنگجويى و كشورگشايى برتر است. هدف جهاد بر اساس بينشى انسانى استوار است و براى نجات انسان از انحراف و گمراهى معين شده است.
قرآن كريم بر هدف اصلى جهاد و مبارزه تأكيد فراوان كرده است و همين موضوع، جهاد اسلامى را از ساير جنگها متمايز مىكند؛ هدف جهاد اين است كه در راه رضاى حق تعالى باشد و اين هدف در قرآن با لفظ «فِى سَبِيلِالله»
1) حج/ 40
بارها تكرار شده است. قرآن شريف بر اساس هدف جهاد، جنگاوران را در دو صف جدا از هم قرار مىدهد كه اين دو گروه فقط بر مبناى هدف از هم متمايز مىشوند. آنجا كه مىفرمايد:
ألَّذِينَ آمَنُوا يُقَاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللهِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقَاتِلُونَ فِى سَبِيلِ الطّاغُوتِ فَقَاتِلُوا أولِياءَ الشَّيْطَانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعيِفاً (1)آنان كه ايمان آوردهاند در راه خدا مىجنگند و آنان كه كافر شدهاند در راه شيطان؛ پس با هوادارن شيطان قتال كنيد كه مكر شيطان ناچيز است.
خداوند متعال در آيات گوناگون، هدف از جهاد را بيان مىكند و تصوير روشنى از برنامۀ اسلام براى جهاد و كاربردهاى پيكار در راه خدا بهدست مىدهد و در سورۀ بقره مىفرمايد:
وَ قَاتِلُوا فِى سَبِيلِ اللهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَ لاَ تَعْتَدُوا إِنَّ اللهَ لاَيُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (2)با كسانى كه با شما جنگ مىكنند، در راه خدا بجنگيد و تعدى مكنيد، زيرا خداوند تعدى كنندگان را دوست ندارد.
اين آيۀ شريفه نشان مىدهد كه جهاد اسلامى هميشه در راه خداوند انجام مىشود و هيچگاه مسائل فردى و منافع شخصى در آن وجود ندارد.
در ادامۀ آيه هدف ديگرى از جهاد مشخص مىشود و آن عدم تجاوز به ديگران است، زيرا خداوند متجاوزان را دوست ندارد.
گروهى با توجه به جهاد ابتدايى كه در دين اسلام مطرح شده است، هدف جهاد اسلامى را جنگ و كشتار مىدانند و معتقدند كه دين اسلام بر اثر اعمال
زور و در سايۀ شمشير گسترش يافته است. در پاسخ به اين شبهه بايد خاطر نشان ساخت كه هدف جهاد اسلامى هيچگاه تحميل عقيده بر مردمان نيست، بلكه هدف، دعوت آنان به دين اسلام و برطرف ساختن موانع روى آوردن آنان به اين آيين انسانساز، عدالتگستر و نجاتبخش است.
اكنون بيش از يك ميليارد مسلمان در سراسر جهان زندگى مىكنند. گرايش آنان به اين دين مقدّس نه تنها با اعمال قدرت و شمشير نبوده، بلكه به دليل انطباق معارف اسلامى و احكام آن با فطرت انسانى آنان بوده است. در صدر اسلام نيز درخشندگى نظام انسانى و عدالتگستر اسلام، مردمان را به حقيقت كشانيد و به دين راستين و كامل الهى رهنمون شد.
ايمان به يك آيين، امرى قلبى است. كسى كه به دين ايمان مىآورد، در حقيقت فكر و ايدۀ آن دين را مىپذيرد و مجذوب آن مى شود. مجذوب شدن دو بُعد دارد، يك بعد آن جنبۀ علمى دارد، بدين معنى كه عقل و فكر انسان منطق آن دين را مىپذيرد و بُعد ديگر آن جنبۀ عاطفى و احساسى دارد؛ يعنى دل انسان به آن دين گرايش پيدا مىكند. هيچكدام از اين جنبهها با اعمال زور و خشونت به دست نمىآيد. قرآن كريم مىفرمايد:
لاَ إِكْرَاهَ فِى الدّيِنِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ (1)در پذيرش دين اكراه و اجبارى نيست، به راستى كه راه هدايت و گمراهى (براى همگان) روشن شده است.
1) بقره/ 256
دين اسلام، رسالت هدايت همۀ انسانها را در تمام دورهها و نسلها بر عهده دارد، بنابراين اصول و فروع آن بايد با دقّت هرچه بيشتر نگهدارى شود. كسانى كه به اين دين الهى ايمان دارند، مسؤوليّت سنگينى را در برابر حفظ و گسترش صحيح آن عهدهدار مىباشند. اين وظيفۀ سنگين در پرتو قانون امر به معروف و نهى از منكر انجام شدنى است.
هر كار خير و پسنديده را معروف و هر كار زشت و ناپسند را منكر مىگويند. امر يعنى دستور دادن و نهى به معناى بازداشتن است. بنابراين، امر به معروف و نهى از منكر؛ امر كردن به خوبىها و بازداشتن از بدىهاست.
مسلمانان وظيفه دارند افراد ناآگاه و سهلانگار را كه براى وظايف دينى خود اهميّت قائل نيستند، به بهترين راهى كه در آنان مؤثر است، به انجام دادن كار نيك و پسنديده امر كنند.
بايد از كار كسى كه با انجام كارى ناپسند به خود و جامعهاش زيان مىرساند، جلوگيرى به عمل آيد و چه بسا سكوت افراد صالح، موجب ادامه يافتن منكر يا گسترش فساد در جامعه شود.
همانگونه كه با شيوع بيمارى در جامعه، ابتلاى به آن گسترش پيدا مىكند و جلوگيرى از سرايت بيمارىها وظيفۀ همۀ افراد جامعه است، در مورد بيمارىهاى اخلاقى نيز چنين است و در صورت اهميّت ندادن به آنها، ممكن است فساد در جامعه شيوع پيدا كند.
بنابراين، امر به معروف و نهى از منكر وظيفهاى عمومى است و بر يك يك مسلمانان واجب است. اين وظيفه در جامعۀ اسلامى براى نهادهاى عمومى و سازمانهاى دولتى بيشتر احساس مىشود.
دربارۀ اين اصل مهم، آيات و روايات بسيارى نقل شده است كه نشان دهندۀ اهميّت و توجّه بسيار دين مبين اسلام به امر به معروف و نهى از منكر است.
در نظام حقوقى اسلام، امر به معروف و نهى از منكر تكليفى واجب است و چنانچه مسلمانان به معروف و كار نيك امر نكنند يا در برابر اعمال ناپسند و منكر سكوت نمايند و از آن نهى ننمايند، گناه بزرگى مرتكب شدهاند.
امر به نيكىها و نهى از بدىها، علاوه بر آنكه واجب شرعى است، نوعى عبادت نيز به شمار مىرود و بر همين اساس، كسانى كه به اين امر مهم مبادرت مىورزند، بايد مانند عبادتهاى ديگر، نيّت خود را خالص كنند و در صدد اجراى حكم الهى باشند.
اصل امر به معروف و نهى از منكر از اركان تعليمات اسلامى است و به نصِّ صريح متون اسلامى و بيانات پيامبراكرم (ص)، اگر اين اصل در جامعۀ اسلامى فراموش شود، تمام تعاليم اسلامى از اعتبار ساقط مىشوند. چنانچه اين امر مهم
در جامعۀ اسلامى پياده نشود، بىدينى و فساد در آن رواج پيدا مىكند و موجب عذاب الهى مىشود. حضرت امام رضا (ع) از قول رسول خدا (ص) مىفرمايند:
«إِذَا اُمَّتِى تَوَاكَلَتِ الأمرَ بِالمَعرُوفِ وَ النَّهىَ عَنِ المُنكَرِ فَليَأذَنُوا بِوِقَاعٍ مِنَ اللهِ تَعَالَى»(1)هر گاه مردم امر به معروف و نهى از منكر را بر عهدهى يكديگر بگذارند، پس بايد براى عذاب الهى آماده باشند.
قرآن كريم امّتى را كه در سايۀ ايمان به خدا، به وظيفۀ خطير امر به معروف و نهى از منكر عمل مىكنند، بهترين امتها مىداند و الگويى براى ساير امم معرفى مىكند و به همين علت مىفرمايد:
كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّة اُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ (2)شما بهترين امّتى هستيد كه از ميان مردم پديد آمده است، امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد و به خداوند ايمان داريد.
پيامبراكرم (ص) در اهميّت امر به معروف و نهى از منكر مىفرمايند:
«خَيرُ النَّاس اقرَؤُهُم وَ افقَهُهم فِى دِينِ الله وَ أتقَاهُم لله وَ آمرهم بِالمَعرُوف وَ أنهَاهُم عَنِ المُنكَر وَ أوصَلَهُم لِلرَّحِم»(3)
بهترين مردم كسانى هستند كه قرآن را بهتر بخوانند، در كار دين داناتر باشند، از خداوند بيشتر بترسند، به نيكى بيشتر امر كنند، از بدى بيشتر جلوگيرى كنند و با خويشاوندان خود ارتباط بيشترى برقرار كنند.
حضرت على (ع) نيز دربارة اهميّت امر به معروف و نهى از منكر چنين مىفرمايند:
«... وَ مَا أعمَالُ البِرِّ كُلُّهَا وَ الجِهَادُ فِى سَبِيلِ اللهِ عِندَ الأمرِ بِالمَعرُوفِ وَ النَّهىِ عَنِ المُنكَرِ إِلاَّ كَنَفثَة فِى بَحرٍ لُجِّىٍّ»(1)
تمام اعمال نيكو (نماز، روزه، خمس، زكات، حج و امثال آن) و جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منكر مانند قطرهاى در مقابل درياست.
حضرت على (ع) در اين حديث نمىفرمايند: «كَقَطرَة مِنَ البَحر» بلكه مىفرمايند: «كَنَفثَة فِى بَحرٍ لُجِّىٍّ»؛ يعنى نَمى در برابر دريا. «نفثه» به معناى ترى اندك است. خياطها هنگامى كه مىخواهند سوزن را نخ كنند، كمى آن را تر مىكنند، عربها به اين مقدار تَرى «نفثه» مىگويند. اين حديث شريف به تنهايى عظمت و بزرگى امر به معروف و نهى از منكر را در مقايسه با ساير عبادتها و اعمال نيك نشان مىدهد.
سورۀ والعصر سورۀ پر محتوايى است كه مىتوان از آيات آن تعبيرهايى در مورد امر به معروف و نهى از منكر برداشت كرد. سورۀ مباركه مىفرمايد:
بِسْمِاللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيِمِ وَ الْعَصْرِ إِنَّ الإِنْسَانَ لَفِى خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ به نام خداوند بخشندهى مهربان. سوگند به زمان كه آدمى در خسران است، مگر آنهايى كه ايمان آوردند، كارهاى شايسته انجام دادند، يكديگر را به حق سفارش كردند و يكديگر را به صبر توصيه نمودند.
1) وسائل الشّيعة، ج 16، ص 134
در تفسير آيات اين سورۀ مباركه مىتوان چنين گفت: قسم به عصر و عصارۀ عالم خلقت؛ يعنى حضرت ولىعصر (عجل الله تعالى فرجه)، همانا انسانها همگى زيان كارند، مگر آنان كه دو بال براى پرواز به سوى سعادت داشته باشند. نخست، ايمان و انجام عمل صالح و بال دوم امر به معروف و نهى از منكر است. كسانى كه در عين ايمان به خدا و انجام دادن اعمال صالح، به حق سفارش و در مقابل گناه صبر مىكنند.
ملّتى كه يك بال داشته باشد؛ يعنى صرفاً ايمان داشته و به دستورهاى دينى عمل كند (ايمان فردى)، در آسمان كمال نمىتواند پرواز كند. چنين مردمى در صورتى مىتوانند پرواز كنند كه علاوه بر آنكه خود نماز مىخوانند، خمس مىدهند و در راه خدا جهاد مىكنند، ديگران را نيز به اين كارها دعوت كنند.
اگر كسى ايمان نداشته باشد، اما امر به معروف و نهى از منكر كند، مانند عالم بىعمل است؛ يعنى عالمى كه مردم را به كارهاى نيك دعوت مىكند، اما خود بدان عمل نمىكند. در روايات آمده است كه در قيامت عالم بىعمل را به جهنم مىبرند و در آنجا از بوى بد او اهل دوزخ به خدا شكايت مىكنند. بنابراين، كسى كه بگويد ولى عمل نكند، يك بال دارد و نيز كسى كه عمل كند اما نگويد، باز هم يك بال دارد و نمىتواند به سعادت برسد.
در قرآن كريم دربارۀ عقوبت ترك امر به معروف و نهى از منكر حكايتهايى دربارۀ امّتهاى گذشته نقل شده است كه داستان اصحاب سبت يكى از آنهاست. داستان اصحاب سبت در سورههايى از قرآن مجيد نظير سورۀ بقره، نساء، اعراف و سورههاى ديگر بيان شده است. تكرار اين داستان در
سورههاى مختلف دليل بر اهميّت آن است.(1)در زمانهاى قديم در روستايى نزديك دريا، مردمانى زندگى مىكردند كه شغل آنها ماهيگيرى بود. پيامبر آن مردم، به فرمان خداوند، به آنان دستور داد كه روز شنبه ماهى نگيرند و اين نوعى امتحان الهى بود. از قضا روز شنبه بيشتر از روزهاى ديگر ماهى روى آب مىآمد، به خصوص حركت آزادانۀ ماهىهاى بزرگ بر روى آب مردم را وسوسه مىكرد كه آنها را بگيرند و چشمپوشى از آن ماهىها براى مردم آن سرزمين مشكل بود. آنان به گمان خود مىخواستند، خداوند را فريب دهند و با پروردگار حيله كنند. به اين دليل حوضچههايى ساختند كه با دريچههايى به دريا ارتباط داشت، وقتى آب دريا به اين حوضچهها مىريخت، ماهىها هم در آن حوضچه مىافتادند و با بسته شدن دريچهها ديگر نمىتوانستند خارج شوند. مردم هم روز يكشنبه اين ماهىها را مىگرفتند و به خيال خود، حيلۀ شرعى به كار مىبردند.
قرآن كريم مىفرمايد پروردگار عالم، اهل قريه را به سبب نافرمانى از دستور الهى به صورت خوك و ميمون درآورد و حسب برخى روايات آنان بعد از سه روز به هلاكت رسيدند.
در قرآن مجيد آمده است كه اين مردم سه دسته بودند: يك دسته كسانى بودند كه با سرپيچى از فرمان الهى به گرفتن ماهى مبادرت مىكردند و از گناهكاران بودند. دستۀ دوم، افرادى بودند كه امر به معروف و نهى از منكر مىكردند و كار گناهكاران را نيرنگ و خدعه با خداوند مىدانستند و دستۀ سوم، كسانى بودند كه ماهى نمىگرفتند، اما امر به معروف و نهى از منكر نيز
1) ر. ك: البقره/ 65، النساء/ 47، الاعراف/ 163
نمىكردند و به مسائل موجود در جامعۀ خود بىاعتنا بودند.
هنگامى كه عذاب الهى نازل شد، از ميان اين گروهها، فقط كسانى نجات يافتند كه امر به معروف و نهى از منكر مىكردند و گناهكاران و بىاعتنايان به هلاكت رسيدند، زيرا كسانى كه گناهى را شاهد باشند و امر به معروف و نهى از منكر نكنند، در آن گناه با گناهكار شريكاند.(1)داستان ديگرى كه دربارۀ ترك امر به معروف و نهى از منكر آمده است، دربارۀ قوم حضرت شعيب (ع) است. به حضرت شعيب (ع) خطاب شد، اى شعيب! صد هزار نفر از قوم تو بايد هلاك شوند؛ چهلهزار نفر از گناهكاران و شصت هزار نفر از نيكوكاران! حضرت شعيب (ع) عرض كرد: «پروردگارا! انسانهاى بدكار به سبب گناهشان بايد هلاك شوند و مستوجب عذاب هم هستند، اما نيكوكارن به چه سبب بايد نابود شوند؟!» خطاب شد: «اى شعيب! به اين سبب كه آنان شاهد ارتكاب گناه بودند و سكوت كردند؛ يعنى به وظيفۀ امر به معروف و نهى از منكر عمل نكردند.»
پيامبراكرم (ص) دربارۀ امر به معروف و نهى از منكر مىفرمايند:
«لَتَأمُرُنَّ بِالمَعرُوفِ وَ لَتَنهُنَّ عَنِ المُنكَرِ أو لَيُستَعمَلَنَّ عَلَيكُم شِرَارُكُم فَيَدعُوا خِيَارُكُم فَلاَ يُستَجَابُ لَهُم»(2)
همانا بايد كه ديگران را به معروف امر كنيد و از منكر باز داريد، در غير اين صورت خداوند بدترين شما را بر بهترينتان مسلّط مىكند، آنگاه نيكان شما خدا را مىخوانند، ولى دعايشان مستجاب نمىشود.
هنگامى كه در ميان ملّتى اداى اين فريضۀ مهم فراموش شود، انسانهاى
ستمگر بر آنان مسلّط مىشوند و نيكان امت در نمازها، دعاها و مجالس عمومى به درگاه خداوند دعا مىكنند كه گرفتارىهاى آنان رفع شود، اما دعاى آنان مستجاب نمىشود و خداوند رحمت خود را از آنها مىگيرد.
پيامبراكرم (ص) بارها تأسف خود را از عمل نشدن به وظيفۀ امر به معروف و نهى از منكر ميان مسلمانان ابراز مىداشتند و مىفرمودند: «روزى فرا مىرسد كه مردم امر به معروف و نهى از منكر را ترك مىكنند، زمانى نيز مىرسد كه مردم به جاى اينكه امر به معروف و نهى از منكر كنند، نهى از معروف و امر به منكر مىكنند، در چنين روزگارى بلا و مصيبت همچون باران بر سر اين ملّت مىبارد.»
مصداق نهى از معروف و امر به منكر اين است كه عدهاى نه تنها خود در نماز جماعت شركت نمىكنند، بلكه ديگران را هم از حضور در مسجد و شركت در نماز جماعت منع مىكنند. برخى خودشان خمس نمىدهند و مانع از آن مىشوند كه ديگران هم خمس بدهند. گروهى غيبت مىكنند، در جامعه شايعه پراكنى مىكنند و آبروى ديگران را به خطر مىاندازند و ديگران را هم به انجام دادن اين اعمال ترغيب مىكنند. گاهى اوقات عدهاى از مردم، از اداى وظيفۀ امر به معروف و نهى از منكر هم جلوگيرى مىكنند.
پيامبراكرم (ص) در حديث ديگرى مىفرمايند:
«لَيسَ مِنَّا مَن لَم يَوَقِّر الكَبيِر وَ يَرحَم الصَّغِير وَ يَأمُر بِالمَعرُوف وَ يَنهَ عَنِ المُنكَر»(1)
از ما نيست كسى كه به بزرگتر احترام نگذارد، به كوچكتر مهربانى نورزد و به وظيفهى امر به معروف و نهى از منكر عمل نكند.
1) عوالى اللآلى، ج 1، ص 108
چنانچه بر اثر ترك امر به معروف و نهى از منكر، يا انجام دادن آن به روش نادرست، موجبات گمراهى و انحراف فردى از انسانها فراهم شود، گناه آن معادل گمراهى تمام افراد جامعه است.
قرآن كريم مىفرمايد:
... مَن قَتَلَ نَفساً بِغَيرِ نَفسٍ أو فَسَادٍ فَكَأنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَن أحيَاهَا فَكَأنَّمَا أحيَى النَّاسَ جَمِيعاً (1)هر كس انسان ديگرى را، نه به قصاص قتل كسى يا ارتكاب فسادى بر روى زمين، بكشد، چنان است كه همهى مردم را كشته باشد و هر كس كه به او حيات بخشد، چون كسى است كه همهى مردم را حيات بخشيده باشد.
اين آيۀ شريفه يك معناى ظاهرى و يك معناى تأويلى دارد. معناى ظاهرى آن چنين است كه اسلام نمىخواهد شخصيت انسانى پايمال شود و جان و مال و ناموس او مورد تعرّض قرار گيرد. انسان نزد خداوند به اندازۀ يك دنيا ارزش دارد.
بنابراين، اگر كسى انسانى را بكشد، مانند آن است كه همۀ مردم دنيا را كشته باشد و اگر كسى بتواند انسانى را از مرگ نجات دهد، به مثابۀ آن است كه به همۀ مردم زندگى بخشيده است.
امام صادق (ع) در تفسير اين آيۀ شريفه به يك معناى تأويلى اشاره مىكنند و آن معنا اين است كه اگر كسى موجب انحراف شخص ديگرى شود، مانند اين است كه مردم جهان را به گمراهى كشانيده و از ميان برده است. با اين تفسير اگر معلّمى با سخنان خود موجب گمراهى دانشآموزى شود، به منزلۀ آن است
1) مائده/ 32
كه تمام مردم جامعه را گمراه كرده است. همين طور اگر مادر و پدرى در منزل با رفتار ناشايست خود باعث انحراف فرزند شوند، گناهى در حد گمراهى كل جامعه بر گردن آنهاست. عكس اين موضوع نيز صادق است؛ اگر معلّمى با سخنان خود موجب هدايت دانشآموزى شود يا پدر و مادرى با انجام دادن اعمال شايسته و اهميّت دادن به واجبات دين، سبب شوند كه فرزند آنان فضيلتها را كسب كند و به انجام احكام دينى پايبند شود، از اجر و پاداش بزرگى بهرهمند مىشوند و ثواب آن به حدّى است كه گويا تمام مردم جهان را زندگى بخشيدهاند. اگر ما براى امر به معروف و نهى از منكر جز اين آيۀ شريفه دستورى نداشتيم، همين آيه كفايت مىكرد.
امر به معروف و نهى از منكر به توصيهها و اندرزهاى كوچك در زندگى فردى و اجتماعى خلاصه نمىشود، بلكه در همۀ ابعاد زندگى اجتماعى و سياسى مسلمانان مصداق پيدا مىكند. يك نمونه از عمل به اين اصل مهم اسلامى، نهضت مقدس امام حسين (ع) است. آن حضرت با صراحت كامل در وصيت خود به برادرش، محمد حنفيه، هدف از قيام خود عليه حكومت ستمگر را اجراى اصل امر به معروف و نهى از منكر بيان مىكنند و مىفرمايند:
«إِنِّى مَا خَرَجْتُ أشِرًا وَ لاَبَطِراً وَ لاَمَفسَدًا وَ لاَظَالِماً انَّمَا خَرَجتُ لِطَلَبِ الإصلاَح فِى اُمَّة جَدّى، اُرِيدَ أن آمَر بِالمَعرُوف وَ اَنهَى عَنِ المُنكَر وَ اَسِيرُ بِسيِرَة جَدّى وَ أبِى عَلىّ بنِ أبِىطَالِب عَلَيهِالسَّلام»(1)
1) مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188
به راستى كه من نه از سر جاهطلبى و سرمستى و نه به قصد اخلالگرى و فساد و ستم، بلكه براى اصلاح امت جدم خروج كردم. مىخواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيرهى جد بزرگوار و پدر گراميم على بن ابىطالب (ع) رفتار نمايم.
يكى ديگر از نمونههاى امر به معروف و نهى از منكر مبارزۀ ملّت ايران با رژيم ستمشاهى بود كه با هدايتها و ارشاد علماى اسلام به ويژه حضرت امام خمينى (قدس سره) با بزرگترين منكر زمان؛ يعنى رژيم ستمگر پهلوى مبارزه كردند و موجبات احياى مكتب نجاتبخش اسلام را در قرن حاضر فراهم ساختند. امر به معروف و نهى از منكر يگانه اصلى است كه ضامن بقاى اسلام و برقرارى جامعۀ اسلامى است. از طريق اجراى اين اصل در جامعه مىتوان حقيقت و عدالت را در مناسبات اجتماعى حاكم كرد.
معناى نظارت ملّى اين است كه همۀ افراد جامعه بر كارهاى يكديگر ناظر باشند و مراقب اعمال و رفتار هم باشند. زن و شوهر بر اعمال يكديگر نظارت كنند تا واجبات دين عمل شود. پدر و مادر مراقب رفتار فرزندان خود باشند تا به انحراف كشيده نشوند. دوستان بر اعمال همديگر نظارت كنند. روحانى بر غيرروحانى و نيز غير روحانى بر روحانى ناظر باشند، همه مواظب باشند كه در جلسهها غيبت نشود، شخصيت افراد پايمال نگردد و دروغ گفته نشود.
همچنين با نظارت همگانى در بازار اسلامى گرانفروشى و رباخوارى صورت نخواهد گرفت. در جامعۀ اسلامى همه بايد بر يكديگر نظارت كنند تا همۀ امور بر مدار قانون و شرع بگردد.
قرآن شريف مىفرمايد:
ألْمُؤمِنُونَ وَ الْمُؤمِناتُ بَعْضُهُمْ أولِياءُ بَعْضٍ يَأمُرُونَ بِالْمَعرُوفِ وَ يَنْهَونَ عَنِالْمُنْكَرِ (1)مردان مؤمن و زنان مؤمن، برخى از آنان دوستان برخى ديگرند، امر به معروف مىكنند و از زشتىها باز مىدارند.
بنابر اين آيۀ شريفه، مسلمانان دوست يكديگرند. نشانۀ دوستى آنها اين است كه بر امور يكديگر نظارت دارند.
نظارت ملّى به دو روش انجام مىشود: مبارزۀ مثبت و مبارزۀ منفى.
مبارزۀ مثبت اين است كه انسان وقتى شاهد گناهى بود، با زبان خوش و با مهربانى، گناه كننده را از كار خود باز دارد، با او صحبت كند و از عواقب كار زشتش او را آگاه سازد. خداوند به حضرت موسى (ع) و برادرش خطاب مىكند:
إِذْهَبَا إِلَى فِرعَونَ إِنَّهُ طَغَى، فَقُولاَ لَهُ قَولاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أوْ يَخْشَى (2)به سوى فرعون برويد كه او طغيان كرده است. با او به نرمى سخن بگوييد، شايد پند گيرد يا بترسد.
مبارزۀ منفى اين است كه انسان معاشرت با گناهكار را ترك كند و با او داد و ستد نكند. در روايات فراوانى داريم كه از شرابخوار دختر نگيريد، به ترككنندۀ نماز دختر ندهيد، از رباخوار چيزى نخريد و به او چيزى نفروشيد و با ظالم و كسانى كه منزلشان محل گناه است، معاشرت نداشته باشيد.
يك نمونه از مبارزۀ منفى در صدر اسلام را مىتوان در جنگ تبوك مشاهده
كرد. قرآن كريم به اين موضوع اشاره كرده است و مىفرمايد:
وَ عَلَى الثَّلاَثَة الَّذيِنَ خُلِّفُوا حَتَّى إذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الأرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَ ضَاقَتْ عَلَيْهِم أنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أن لاَّمَلْجَأ مِنَ اللهِ إِلاَّ إِلَيْهِ (1)و خدا پذيرفت توبهى آن سه تن را كه از جنگ تخلف كرده بودند، آنگاه كه زمين با همهى وسعتش بر آنها تنگ شد و جان در تنشان نمىگنجيد و خود دانستند كه جز خداوند هيچ پناهگاهى كه بدان روى آورند، نيست.
در جنگ تبوك، هنگامىكه پيامبراكرم (ص) فرمان جهاد صادر كردند، همۀ مردم آمادۀ جهاد شدند، مگر كسانى كه عذرى داشتند، مثلاً به بيمارى يا نقص عضو مبتلا بودند. در ميان مردم مدينه سه نفر بدون هيچ عذرى در جنگ شركت نكردند. وقتى پيامبراكرم (ص) و سپاهيان از جنگ بازگشتند، آن سه نفر به استقبال آن حضرت شتافتند.
پيامبراكرم (ص) با ديدن آنان از دور، دستور دادند كه هيچ مسلمانى با آنان صحبت نكند. هنگامى كه آن سه نفر به حضور پيامبراكرم (ص) رسيدند، سلام كردند. اما آن حضرت به آنان پاسخى نداد. آنها به هر كدام از سپاهيان كه سلام مىكردند، پاسخى نمىشنيدند. همۀ مسلمانان با آنان قهر كردند. كار به جايى رسيد كه همسران و فرزندان آنان نيز در خانه به آنها توجهى نمىكردند. قرآن كريم در اين مورد مىفرمايد كه براى آن سه نفر زندگى به قدرى سخت شد كه نتوانستند در شهر بمانند، خانۀ آنان و حتى مدينه برايشان مانند زندان بود. بر اثر مبارزۀ منفى مسلمانان، آن سه نفر از كار خود پشيمان شدند و براى توبه به درگاه الهى به بيابان رفتند. پس از مدتى پيامبراكرم (ص) به دنبال آنان
1) توبه/ 118
فرستادند و فرمودند: «خداوند توبۀ شما را پذيرفت» و آنان نيز به شهر بازگشتند.
حكايت بالا اين نكته را به ما مىآموزد كه بايد با گناهكار مبارزۀ منفى كنيم و با او رابطه نداشته باشيم تا از گناه خود دست بردارد. در جامعۀ اسلامى همه بايد با گناهكاران مبارزۀ منفى كنند و چند نفر به خصوص، نمىتوانند كارى از پيش ببرند. اگر همۀ مردم اين كار را انجام دهند، گناه از جامعه رخت برمىبندد. اگر با كسى كه فسق و فجور انجام مىدهد، مبارزۀ منفى شود، آن شخص ديگر گناه نمىكند، چنانچه كسى با رباخوار معامله نكند، او از رباخوارى دست مىكشد. پيامبراكرم (ص) مىفرمايند:
«كُلُّكُم رَاعٍ وَ كُلُّكُم مَسْئُولٌ عَن رَعِيَّتِهِ»(1)
تمام شما به منزلهى نگهبان و شبان يكديگر هستيد و تمام شما نسبت به ديگران مسؤوليت داريد.
اين بيان پيامبر گرامى اسلام (ص) نوعى تعهد و مسؤوليت مشترك ميان مسلمانان براى حفظ و نگهدارى جامعۀ اسلامى بر مبناى تعاليم اسلام به وجود مىآورد. امر به معروف و نهى از منكر شيوۀ همۀ پيامبران است و بدين وسيله واجبات الهى به پا داشته و جامعۀ اسلامى آباد مىشود.
امر به معروف و نهى از منكر، زنده كنندۀ احكام و شعائراسلامى است. تشكيل هيأتهاى «امر كننده به معروف و نهى كننده از منكر» از جمله مواردى است كه مىتواند ضامن اجراى اين وظيفۀ مهم الهى باشد.
1) جامع الاخبار، ص 119
قرآن شريف مىفرمايد:
وَلْتَكُن مِنْكُمْ اُمُّة يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ يَأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (1)بايد از ميان شما گروهى باشند كه به خير دعوت كنند و امر به معروف و نهى از منكر كنند؛ اينان رستگارانند.
بنابر اين آيۀ شريفه، در ميان امّت اسلامى همانگونه كه عدهاى بازرگان، گروهى كشاورز، برخى طلبه و... هستند، عدهاى هم بايد خود را براى اداى وظيفۀ امر به معروف و نهى از منكر آماده كنند.
چه نيكوست همانگونه كه صاحبان پيشههاى مختلف براى انجام دادن كار خود، آموزشهاى لازم را در زمينۀ آن كار مىبينند و با مراحل كار، ابزارهاى مناسب و آفتهاى آن آشنا مىشوند، امركنندگان به معروف و نهى كنندگان از منكر نيز در اين زمينه آموزشهاى لازم را ببينند و با مراتب و درجات امر به معروف و نهى از منكر، روشهاى مناسب با امر و نهى، ابزارهاى متناسب با اين كار و آفتها و مشكلاتى كه ممكن است در اجراى آن بروز كند، آشنا شوند.
يكى ديگر از عوامل تضمينِ اجراى امر به معروف و نهى از منكر در جامعه، تشكيل حوزههاى علميه است. بر امت اسلامى واجب است كه حوزههاى علميه را تشكيل دهند و به طور واجب كفايى اين حوزهها را اداره كنند. قرآن كريم در وجوب اين امر مىفرمايد:
... فَلَولاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَة مِنْهُمْ طَائِفَة لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدِّينِ وَ لِيُنذِرُوا قَومَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ (2)
چرا از هر گروهى دستهاى به سفر نمىروند تا دانش دين را بياموزند و چون بازگشتند مردم خود را هشدار دهند، باشد كه از زشتكارى حذر كنند.
از نظر قرآن كريم، تشكيل حوزههاى علميه يك مصداق امر به معروف و نهى از منكر و واجب مؤكّد است و بر جوانها هم واجب كفايى است كه در تشكيل حوزهها و گرمى بخشيدن به آنها مشاركت كنند.
كسانى كه اداى وظيفۀ امر به معروف و نهى از منكر را بر عهده مىگيرند، بايد داراى شرايطى باشند كه در صورت وجود اين شرايط در آنان، امر به معروف و نهى از منكر بر آنها واجب مىشود. (واجب كفايى)
اولين شرط، علم و آگاهى در امر و نهى و شناختن معروف و منكر است. امر كننده به نيكى و نهى كننده از بدى، بايد بتواند معروف را از منكر باز شناسد. براى اينكه اعمال زشت به نام امر به معروف و نهى از منكر در جامعه به وجود نيايد، آگاهى و بينش لازم است. ائمۀ طاهرين (ع) در اين زمينه فرمودهاند كه بهتر است شخص نادان، امر به معروف و نهى از منكر نكند، زيرا:
«
مَن عَمِلَ عَلَى غَيرِ علِمٍ كَانَ مَا يُفسِدُ أكثَرَ مِمَّا يُصلِحُ»(1)
كسى كه بدون آگاهى كارى را انجام دهد، آنچه را ضايع مىكند، بيش از چيزى است كه اصلاح مىنمايد.
ممكن است جاهل براى بهتر كردن اوضاع جامعه، امر به معروف و نهى از منكر كند، اما نتيجۀ عكس بدهد و اوضاع بدتر شود. البته، اين نكته نمىتواند
1) الكافى، ج 1، ص 44
دستاويزى براى افراد شود و بگويند كه ما نسبت به معروف و منكر جاهل هستيم و از اين وظيفۀ مهم دينى شانه خالى كنند. وظيفۀ اين افراد ابتدا كسب آگاهى در اين زمينه و سپس انجام دادن آن است.
دوّمين شرط وجوب امر به معروف و نهى از منكر، تأثير آن است؛ يعنى شخص احتمال بدهد كه امر و نهى او بر فرد خطاكار تأثير مىگذارد. اگر كسى بداند كه امر و نهى او اثر ندارد، وجوب از او برداشته مىشود، اما اگر كسى كوچكترين احتمال در تأثير امر به معروف و نهى از منكر بدهد، اداى اين وظيفۀ مهم بر او واجب مىشود.
سوّمين شرط، استمرار در عمل است؛ يعنى اينكه فرد خطاكار بر عمل خلاف خود استمرار ورزد و بر ادامۀ كار اشتباه خود پافشارى كند، پس اگر امر و نهى كننده بداند يا گمان كند يا احتمال بدهد كه گناه كننده عمل خود را تكرار نمىكند، واجب نيست امر به معروف و نهى از منكر كند.
شرط چهارم وجوب امر و نهى، نبودن ضرر و مفسده است؛ يعنى اينكه در امر به معروف و نهى از منكر ضرر و زيانى براى آمر به معروف و ناهى از منكر پديد نيايد. بنابراين، اگر شخصى بداند يا گمان كند كه در صورت امر يا نهى ضرر جانى، آبرويى يا مالى زيادى به او مىرسد، واجب نيست امر به معروف و نهى از منكر انجام دهد. البته، اين موضوع كلى نيست؛ زيرا اگر معروف يا منكر از امورى باشد كه شارع مقدس به آن اهميّت زيادى مىدهد، بايد ملاحظۀ اهميّت آن شود و مجرد ضرر قابل توجه، موجب سقوط اين وظيفه نمىگردد.
در ضمن اگر احتمال عقلايى داده شود كه سكوت، موجب تقويت ظالم، يا جرأت او و مانند آن مىشود، يا موجب مىشود منكرى معروف يا معروفى منكر گردد، اظهار حق و اعلام آن - گرچه بدانند تأثير ندارد - بر همه خصوصاً
علماى اعلام واجب است و نيز در صورتى كه بدعتى در اسلام واقع شود، اظهار حق و انكار باطل حتى بدون احتمال تأثير واجب مىگردد.(1)لازم به ذكر است كه علماى اسلام از جمله امام راحل بزرگوار (قدسسره) در ابعاد مختلف اين مسأله بسيار بحث كردهاند.
امر به معروف و نهى از منكر به تناسب موقعيت و شرايط گناه و گناهكار و تعداد دفعات ارتكاب گناه، مراتبى دارد؛ درجۀ نخست امر به معروف و نهى از منكر اين است كه از شخص معصيتكار رو برگردانند، با چهرۀ ناراحت با او ملاقات كنند، از او اعراض نمايند يا معاشرت با او را ترك كنند، در صورتىكه معلوم شود اين كارها براى ترك معصيت گناهكار است. اين روش در صورتى صحيح است كه كار شخص اثرگذار باشد و اثر آن تنبيه شخص گناهكار باشد، در غير اين صورت، اگر انجام دادن اين كارها جنبۀ تشويقى داشته باشد و گناهكار را در عمل خود گستاختر كند، در چنين مواردى اين كار صحيح نيست.
درجۀ دوّم از امر به معروف و نهى از منكر، امر و نهى با زبان و پند و ارشاد است. ممكن است شخص كار منكرى انجام دهد و اين ناشى از جهل و نادانى او باشد، يا بر اثر تبليغات، تحت تأثير عوامل محيطى قرار گرفته باشد، چنين شخصى نياز به راهنما و معلم دارد؛ كسى كه با مهربانى با او صحبت كند و او را از معايب و مفاسد عملش آگاه كند. احتمال دارد شخص با گفتار نرم و با
1) ر. ك: رساله توضيح المسائل معظّم له، مسائل 1613-1597
منطقى روشنگر آن عمل منكر را ترك كند. اگر شخصى به گفتار نرم توجه نكرد و اينگونه در او تأثير نكرد، مىتوان با تشديد در گفتار و تهديد، او را از كار زشت بازداشت.
مرتبۀ سوّم، مرحلۀ عمل و توسل به زور است. گاهى اوقات اعراض و ترك معاشرت بر شخص گناهكار اثر ندارد يا با منطق، بيان و پند و اندرز نمىتوان او را از انجام دادن منكر بازداشت، در اين صورت بايد وارد عمل شد.
معناى وارد عمل شدن، فقط اعمال زور، كتك زدن و مجروح كردن نيست، البته در مواردى تنبيه عملى لازم است؛ زيرا در دين اسلام هم حد و تعزير داريم و مواقعى وجود دارد كه هيچ چيز جز تنبيه عملى، گناهكار را از كار زشت باز نمىدارد، اما افراد نبايد در همۀ موارد سختگيرى كنند و نسبت به خطاكننده خشونت روا دارند.
در مراتب امر به معروف و نهى از منكر، جايز نيست با احتمال حاصل شدن مقصود از مرتبۀ پايين، به مراتب ديگر عمل شود؛ يعنى اگر انسان بداند يا احتمال دهد كه با ترك مراوده با گناهكار، او اصلاح مىگردد، لازم نيست مراتب بالاتر را انجام دهد. حتى در مرتبۀ نخست نيز اگر درجاتى باشد، لازم است كه با احتمال تأثير درجۀ پايينتر، به همان مقدار اكتفا شود؛ مثلاً اگر شخصى احتمال مىدهد كه با موعظه، نصيحت و گفتار نرم، گناهكار دست از عمل خود بر مىدارد، نبايد از آن مرحله تجاوز نمايد.
امر به معروف ونهى از منكر به شيوههاى گوناگونى مىتواند انجام شود. از بارزترين شيوههاى رايج آن مىتوان به دو روش لفظى و عملى اشاره كرد.
روش لفظى اين است كه انسان با ايراد سخن، خوبى كارهاى شايسته و زشتى كارهاى ناشايست را براى مردم بيان كند.
امر به معروف و نهى از منكر عملى آن است كه شخص، تنها به گفتار اكتفا نكند، بلكه خود با انجام دادن اعمال نيك و دورى كردن از كارهاى زشت، ديگران را تشويق كند. البته، گفتن، شرطى اساسى و لازم است، اما كافى نيست و هنگامى كه با عمل همراه باشد، مىتواند بر ديگران تأثير زيادى بگذارد.
امر به معروف و نهى از منكر لفظى و عملى هر يك مىتواند به دو صورت مستقيم و غيرمستقيم انجام شود. صورت مستقيم آن بدين ترتيب است كه انسان در اداى وظيفۀ امر به معروف و نهى از منكر به طور مستقيم عمل مىكند و گناه شخص را به او گوشزد يا او را به انجام كار نيك تشويق مىكند. نوع غيرمستقيم آن - كه مفيدتر و مؤثرتر است - بدينگونه است كه در حضور شخص خطاكار، از كسى كه كار نيكى را انجام داده است، ستايش مىشود و بدين ترتيب خطاكار، به زشتى عمل خود آگاه مىگردد.
امام حسن و امام حسين زمانى كه كودك بودند، پيرمردى را ديدند كه به نحو نادرستى وضو مىگرفت. آن دو بزرگوار احساس كردند كه بايد پيرمرد را از نحوۀ صحيح وضو گرفتن آگاه كنند. ديدند اگر به طور مستقيم به او بگويند، ناراحت مىشود و به سخنان دو كودك توجّهى نمىكند، بنابراين، آنها به طرف پيرمرد رفتند و گفتند: «ما هر دو در حضور شما وضو مىگيريم، شما بگوييد كه وضوى كدام يك از ما صحيح است.»
پيرمرد قبول كرد و به آنان گفت: «وضو بگيريد تا ميان شما قضاوت كنم!» آنگاه آن دو كودك به ترتيب و به صورت صحيح وضو گرفتند. پيرمرد با مشاهدۀ آنان به اشتباه خود پىبرد و به آنان گفت: «وضوى هر دوى شما صحيح
است و وضوى من اشكال دارد. آفرين بر شما كه با كارتان مرا آگاه ساختيد.»
اگر كسى بخواهد به طور غيرمستقيم امر به معروف ونهى از منكر كند، لازمۀ آن اين است كه خود صالح و متقى باشد و مردم از او به نيكويى ياد كنند؛ در اين صورت، امر و نهى او در ديگران تأثير مىگذارد. اثر سخنان شخصى كه كارهاى نيك و پسنديده انجام مىدهد و از كارهاى ناپسند دورى مىكند، در ديگران چندين برابر مىشود.
انبيا و اولياى الهى به آنچه مىگفتند، ابتدا خود عمل مىكردند. حضرت على (ع) مىفرمايند:
«أيُّهَا النّاسُ إنِّى وَ اللهِ مَاأحُثُّكُم عَلَى طَاعَة إلاّ وَ أسبِقُكُم إلَيهَا وَ لاَ أنهَاكُم عَن مَعصِيَة إلَّا وَ اتَنَاهَى قَبلَكُم عَنهَا»(1)
اى مردم! به خدا سوگند كه من شما را به طاعتى ترغيب نمىكنم، مگر آنكه بر آن از شما پيشى مىگيرم و نيز شما را از معصيتى باز نمىداردم، مگر آنكه خود قبل از شما از آن باز مىايستم.
پيامبراكرم (ص) هنگامى كه مردم را به كارهاى نيك دعوت مىكرد، خود قبل از همه به آن اقدام مىكرد. وقتى آن حضرت به مسلمانان دربارۀ خواندن نماز شب سفارش مىفرمود، خود بيش و پيش از آنان نماز شب مىخواند. هنگامى كه آن حضرت مردم را به انفاق و جهاد در راه خدا دعوت مىكرد، خود پيش از آنان در راه خدا گذشت و ايثار مىكرد و در جنگها، ابتدا خود و عزيزان آن حضرت جلو مىرفتند و مردم هم از آنان پيروى مىكردند.
در اجراى اصل امر به معروف و نهى از منكر مسلمان بايد به موارد زير
1) نهجالبلاغه، خطبه 175
توجّه داشته باشد:
اينكه چگونه سخن خود را آغاز كند.
عواملى را كه باعث بروز منكر در جامعه مىشود، مدّ نظر قرار دهد و در حدّ امكان با علل اصلى منكرات مبارزه نمايد.
با گناهكار متناسب با ميزان آگاهى و موقعيّت اجتماعى او سخن گويد.
از عواملى كه موجب افزايش تأثير سخن او مىشود، بهره گيرد.
«تولاّ» به معناى دوست داشتن خدا، پيامبر، امام و بندگان خوب خدا و «تبرّا» به معنى بيزارى جستن از دشمنان آنان است. برخى اين دو را جزء فروع دين اسلام برشمرده و برخى ديگر آنرا مانند خونى در همۀ اعمال و رفتار انسان مسلمان جارى دانستهاند.
تولاّ و تبرّا در زندگى انسانها نقش سرنوشتساز و بىبديل دارد؛ زيرا بسيارى از رفتارهاى فردى و اجتماعى انسان از دوستى يا دشمنى سرچشمه مىگيرد. وقتى انسان به كسى يا چيزى محبّت و علاقه دارد، هرگونه زحمت و رنجى را براى رسيدن به محبوب خود تحمل مىكند و هنگامى كه محبوب او از منزلتى والا برخوردار باشد، از هيچگونه فداكارى و ايثار در راه او دريغ نمىورزد.
همينگونه است نقش نفرت و دشمنى، به طورىكه وقتى انسان از امرى ناپسند در محيط زندگى خود نفرت داشته باشد، براى مبارزه با آن و از ميان برداشتن آن از همۀ توان و امكانات خود استفاده مىكند.
بسيارى از حوادث تلخ و شيرين تاريخ، نبردهاى خونين، حماسههاى بزرگ، شهادتها و فداكارىها از دوستى و دشمنى سرچشمه گرفته است. نهضتهاى مقدس پيامبران و ايثار و فداكارى پيروان آنها، همه به منظور كسب رضاى الهى و اعلاى كلمۀ توحيد و ريشهكن كردن جهل، ستم و شرك بوده كه سرچشمهاى جز حب و دوستى خداوند و نفرت از طاغوت و شيطان نداشته است. از همين رو مكتب اسلام به تولاّ و تبرّا اهميّت فراوانى داده و آن را ملاك فضيلت و رستگارى مؤمنان به شمار آورده است.
رسول خدا (ص) خطاب به اصحاب خود فرمودند:
«أوثَقُ عَرَى الإيمَانِ ألحُبُّ فِى اللهِ وَ البُغضُ فِى اللهِ وَ تَوَالِى أولِياءَ اللهِ وَ التَّبَرّى مِن أعدَاءِ اللهِ»(1)
محكمترين حلقههاى ايمان، دوستى در راه خدا و دشمنى در راه اوست، همچنين دوستى با دوستان خدا و بيزارى از دشمنان خداست.
براى درك بهتر معناى تولاّ و تبرّا بايد با مفاهيم ولايت و برائت آشنا شويم. ولايت از ريشۀ «ولى» اشتقاق يافته و از اين واژه در زبان فارسى و عربى لغات بسيارى ساخته شده است كه از آن جمله مىتوان به ولايت، ولا، ولى، والى، مولى، اولى، مولوى و تولاّ اشاره كرد. معنى اصلى مادۀ «ولى» قرار گرفتن چيزى در كنار چيز ديگر است به نحوى كه چيز ديگرى ميان آن دو فاصله نينداخته باشد. از اين رو مىتوان آن را به نزديكى و قرب از نظر مكان يا نسبت يا دين يا صميميّت تعبير كرد. بر اساس كتابهاى لغت، مهمترين معانى ولايت
1) الكافى، ج 2، ص 125
عبارت است از: قرابت، محبّت، نصرت و يارى، حكومت و سرپرستى.
بر اين اساس، تولاّ كه مصدر باب تفعل از ريشۀ «ولى» و به معنى قبول ولايت است، داراى معانى زير است:
دوست داشتن؛
نصرت خواستن؛
تقرّب جستن؛
قبول رهبرى و زعامت.
تبرّا نيز مصدر باب تفعل از ريشۀ «برء» و به معناى انكار كردن، نپذيرفتن، پاك شدن و نيز دورى كردن و بيزارى جستن است. راغب در «مفردات» آورده است كه «بُرء، براء و تبرّى» به معناى كناره گرفتن از چيزى است كه مجاورت آن ناپسند است. در «المنجد» آمده است كه كلمۀ «برء» اگر از باب «عَلِمَ يَعلَمُ» باشد، به معنى خلاص شدن و كناره گرفتن و اگر از باب «قَطَعَ يَقطَعُ» باشد، به معنى آفريدن و پديد آوردن است. در قرآن كريم اين كلمه به هر دو معنى به كار رفته است، چنانكه مىفرمايد:
فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأ مِنْهُ (1)چون بر ابراهيم آشكار شد كه آزر دشمن خداست، از او كناره گرفت و بيزارى جست.
هُوَ اللهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الأسْمَاءُ الْحُسْنَى (2)او خداى خالقِ پديد آورندهى صورتگر است كه نامهاى نيكو همه از آن اوست.
ولايت شامل «ولاى عام» و «ولاى خاص» است. ولاى عام به معنى آن است كه مؤمنان يكديگر را دوست داشته باشند. ايمان اساس اين دوستى و ولاى مؤمنان است. در واقع، ولاى عام پيوندى است كه مسلمانان را از راه محبّت و دوستى به يكديگر مرتبط مىسازد، بهگونهاى كه هر يك را به سرنوشت ديگرى علاقهمند مىسازد. همين علاقهمندى، انگيزه و عامل ايجاد امر به معروف و نهى از منكر در جامعه است. تا دوستى و محبّت نباشد، اين احساس مسؤوليت در انسانها ايجاد نمىگردد. همچنين اين محبّت و دوستى، باعث مىشود همهى افراد جامعه، در ساختن جامعهاى توحيدى، مؤثر و صاحب نقش باشند. قرآن كريم در اين مورد بيان زيبايى دارد، مىفرمايد:
وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أولِياءُ بَعْضٍ يَأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَونَ عَنِ الْمُنْكَرِ (1)مردان مؤمن و زنان مؤمن دوستان يكديگرند. آنان همديگر را به معروف امر مىكنند و از منكر باز مىدارند.
منظور از آيۀ شريفه آن است كه مؤمنان به يكديگر نزديك هستند، حامى و دوست يكديگرند و به سرنوشت هم علاقه دارند؛ لذا يكديگر را به نيكى امر مىكنند و از زشتىها باز مىدارند. انسانى كه به ديگران علاقه ندارد، به رفتار و اعمال آنها نيز بىاعتناست. اما وقتى به آنها احساس نزديكى و علاقهمندى كرد، محبّت و دوستى او را آرام نمىگذارد و باعث مىشود كه ديگران را به آنچه مايۀ خير و سعادت آنان است، سفارش كند.
1) توبه/ 71
ولاى خاص، ولاى رهبرى و زعامت است كه خاص پيامبراكرم (ص) و اهلبيت اوست. در اينكه پيامبراكرم (ص) مسلمانان را به نوعى ولاى خاص نسبت به خاندان پاك خود توصيه كرده است، ترديدى وجود ندارد. آيۀ «ذوىالقربى» در قرآن كريم گوياى اين مطلب است:
قُل لاَ أسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّة فِى الْقُرْبَى (1)بگو بر اين رسالت مزدى از شما نمىخواهم، جز دوستى خويشاوندانم.
ولاى خاص صرفاً به معناى محبّت نيست؛ بلكه علاوه بر آن، نوعى تعهد نسبت به رهبران الهى در اطاعت و يارى آنها به شمار مىآيد. از اين نظر ولايت ائمه در ادامۀ ولايت خداست:
إِنَّمَا وَليُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقيِمُونَ الصَّلَوة وَ يُؤتُونَ الزَّكَوة وَ هُمْ رَاكِعُونَ (2)ولىّ شما فقط خداست و فرستادهى او و مؤمنانى كه نماز مىخوانند و در حال ركوع زكات مىدهند.
اين آيه به اتفاق شيعه و سنى در مورد اميرالمؤمنين (ع) نازل شد.(3)طبرى در تفسير خود روايات متعددى را در اينباره نقل كرده است. فخر رازى از علماى بزرگ اهل تسنن در تفسير كبير خود مىنويسد: «اين آيه در شأن حضرت على (ع) نازل شده است.» و نيز علما اتفاق كردهاند كه اداى زكات در هنگام ركوع، از هيچكس جز حضرت على (ع) واقع نشده است.
در اين آيه، ولايت خداوند، ولايت رسول خدا (ص) و ولايت على (ع) به عنوان ولاى خاص مطرح شده است و بنابر نظر علماى شيعه، اين ولايت صرفاً محبّت و علاقهمندى به آنها در حدى كه در ولاى عام گفته شد، نيست؛ بلكه شامل همۀ معانى ولايت؛ يعنى محبّت، قرابت، نصرت و يارى، زعامت و حكومت است. پيامبراكرم (ص) در غدير خم فرمودند:
«مَن كُنْتُ مَولاَهُ فَهَذَا عَلِىٌ مَولاَهُ»(1)
هر كس را كه من مولا و سرپرست اويم، على مولا و سرپرست اوست.
اين حديث را علماى شيعه و سنى در كتب معتبر خود نقل كردهاند. علامۀ امينى در كتاب ارزشمند «الغدير» دربارۀ منابع اين حديث در كتب اهل سنت به تفصيل بحث كرده است.(2)پيامبراكرم (ص) در حديث ديگرى مىفرمايد:
«كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أنَّهُ يُحِبُّنِى وَ يُبْغِضُ عَلِيّاً»(3)هركه گمان كند مرا دوست دارد با آنكه دشمن على باشد، دروغ گفته است.
بىمناسبت نيست كه در اينجا به نقل روايتى در شأن و منزلت على (ع) و بيان اهميّت ولايت آن حضرت بپردازيم.
امام حسن عسكرى (ع) از پدران بزرگوار خود نقل مىكند كه روزى پيامبراكرم (ص) به يكى از ياران خود فرمود: «اى بندۀ خدا! دوستى و دشمنىات فقط براى خدا و در راه او باشد، زيرا آدمى هرگز به فيض ولايت الهى نمىرسد، مگر به اين شيوه؛ همچنين آدمى طعم ايمان را نمىچشد - هر چند نماز و روزۀ بسيار به جا آورد - مگر اينكه اينگونه باشد. اما دوستىها و
برادرىها امروزه اغلب براى دنياست و بر مبناى آن دوستى مىورزند و بر اساس آن دشمنى مىكنند و آگاه باشيد كه اينگونه دوستىها و دشمنىها در پيشگاه خداوند سودى نخواهد داشت.»
آن مرد عرض كرد: «اى رسول خدا! چگونه مىتوانم تشخيص دهم كه دوستى و دشمنى براى خداست يا نه و چگونه مىتوانم كسى را كه خداوند رهبر من قرار داده است، بشناسم تا ولايت او را بپذيرم و دشمن خدا چه نشانهاى دارد تا با شناخت آن، دشمن خدا را شناسايى كنم و به او دشمنى ورزم؟» رسول خدا (ص) به حضرت على (ع) اشاره كرد و فرمود: «آيا اين شخص را مىبينى؟» او عرض كرد: «آرى!» حضرت فرمود: «دوست اين شخص دوست خداست، پس او را دوست بدار! و دشمنى او دشمنى خداست، پس او را دشمن بدار! دوست او را دوست بدار، هرچند او پدر يا فرزندت را كشته باشد و دشمنش را دشمن بدار، هرچند او پدر يا فرزندت باشد!»(1)
در آموزههاى دينى، دوستى خدا، پيامبر (ص) و ائمۀ اطهار (ع) و دشمنى با مخالفان آنان، اساس دين شمرده شده است. در روايت است كه فضيل بن يسار به امام صادق (ع) عرض كرد كه آيا حبّ و بغض از نشانههاى ايمان است؟ آن حضرت فرمود:
«هَلِ الإيمَانُ إلاَّ الحُبِّ وَ البُغض»(2)
آيا ايمان چيزى جز دوستى و دشمنى است؟
در حديث مشهورى كه پايهها و مبانى مكتب اسلام را معرفى مىكند، چنين آمده است:
«قَالَ أبِىجَعفَر (ع): بُنِىَ الإسلاَمُ عَلَى خَمسٍ: عَلَى الصَّلاة وَ الزَّكَاة وَ الصَّومِ وَ الحَجِّ وَ الوَلاَيَة وَ لَم يُنَادَ بِشَىءٍ كَمَا نُودِىَ بِالوَلاَيَة»(1)
امام باقر (ع) فرمود: اسلام بر پنج پايه استوار است: نماز، زكات، روزه، حج و ولايت و هيچ چيز مانند ولايت مورد سفارش قرار نگرفته است.
بر اساس اين حديث شريف، مهمترين اصل از اصول مكتب اسلام «ولايت» است. مبناى اصلى ولايت، محبّت قلبى است كه انسان بر اساس آن رفتار و گفتار خود را جهت مىدهد. بر اهل بصيرت روشن است كه محبّت، بدون معرفت حاصل نمىشود. بنابراين، آنچه موجب سعادت بشرى است، دوستى آگاهانه نسبت به معبود يگانه و بىهمتاست.
شايان ذكر است كه دوستى خداوند با دوستى اولياى خدا و دشمنى با منكران و مشركان ملازم است؛ يعنى نمىتوان مدّعى دوستى خدا بود، ولى با دوستان خدا دشمنى ورزيد، يا با دشمنان خدا دوستى كرد. قرآن كريم از زبان رسولاكرم (ص) مىفرمايد:
قُلْ إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللهُ (2)بگو اگر خدا را دوست داريد، پس از من پيروزى كنيد، تا خدا شما را دوست بدارد.
در اين آيه نه تنها دوستى پيامبر را شرط دوستى خدا مىداند، بلكه پيروى از آن حضرت را ملاك صدق دوستى خداوند معرفى مىكند. بديهى است كه
مودّت به اهلبيت پيامبر (ع) نيز شاخۀ ديگرى از محبّت الهى است، چنانكه در آيۀ ذوىالقربى بدان توصيه شده است.
با توجّه به نكات ذكر شده، حبّ و بغض كه در روايات اسلامى اساس دين و ملاك ايمان دانسته شده است، انگيزهاى درونى و صائقهاى قلبى است كه انسان را در عمل با دوستان خدا همراه مىسازد و با دشمنان دين به پيكار وا مىدارد. امام باقر (ع) فرمودند:
«إذَا أرَدتَ أن تَعلَمَ أنَّ فِيكَ خَيراً فَانظُر إلَى قَلبِكَ فَإن كانَ يُحِبُّ أهلَ طَاعَة اللهِ وَ يُبغِضُ أهلَ مَعصِيَتِهِ فَفِيكَ خَيرٌ وَ اللهُ يُحِبُّكَ وَ إِن كَانَ يُبغِضُ أهلَ طَاعَة اللهِ وَ يُحِبُّ أهلَ مَعصِيَتِهِ فَلَيسَ فِيكَ خَيرٌ وَ اللهُ يُبغِضُكَ وَ المَرءُ مَعَ مَن أحَبَّ»(1)
اگر مىخواهى بدانى كه در راه خير گام بر مىدارى، پس به قلبت بنگر! چنانچه دوستدار اولياى خداست و بغض گناهكاران در آن است، بدان كه در تو خير است و خدا هم تو را دوست دارد. اما اگر در قلب تو كينهى اهل طاعت خدا و محبّت گناهكاران وجود داشته باشد، در آن صورت در تو هيچ خيرى نيست و خدا تو را دشمن دارد و آدمى با كسى محشور مىشود كه او را دوست دارد.
همچنين، امام صادق (ع) ملاك ديندارى را دوستى و دشمنى در راه دين معرفى كرده است، آنجا كه مىفرمايد:
«كُلُّ مَن َلم يُحّبُّ عَلَى الدّيِنِ وَ لَم يُبغِض عَلَى الدِّينِ فَلاَ دِينَ لَهُ»(2)
هر كسى كه دوستى و دشمنىاش در راه دين نباشد، او را دينى نيست.
روزى پيامبراكرم (ص) از جايى عبور مىكرد كه شنيد مردى با صداى بلند مىگويد: «اى محمد! روز قيامت چه وقت است؟» پيامبر (ص) فرمود: «براى آن روز چه چيزى آماده كردهاى؟» مرد گفت: «دوستى خدا و رسولش را». پيامبر (ص) فرمود: «تو با كسى هستى كه دوستش دارى.»(1)در روايات آمده است كه اگر كسى تمام عمر خود را در حال عبادت باشد و نماز بخواند، روزه بگيرد، خمس و زكات دهد، به حجّ برود و جهاد كند، ولى محبّت و دوستى پيامبراكرم (ص) و اهلبيت (ع) در دل او وجود نداشته باشد، تمام آن اعمال و عبادتها بىحاصل است؛ پس ولايت اهلبيت (ع) و بيزارى از دشمنان آنان، از ضروريّات مذهب شيعه و موجب قبولى عبادات مىشود:
«ذِروَة الأمرِ وَ سَنَامُهُ وَ مِفتَاحُهُ وَ بَابُ الأشيَاءِ وَ رَضِىَ الرَّحمَنِ الطَّاعَة لِلإمَامِ بَعدَ مَعرِفَتِهِ أمَا لَو أنَّ رَجُلاً قَامَ لَيلَهُ وَ صَامَ نَهَارَهُ وَ تَصَدَّقَ بِجَمِيعِ مَالِهِ وَ حَجَّ جَمِيعَ دَهرِهِ وَ لَم يَعرِف وِلاَيَة وَلِىِّ اللهِ فَيُوَالِيَهُ وَ يَكُونَ جَمِيعُ أعمَالِهِ بِدَلاَلَتِهِ إِلَيهِ، مَا كَانَ لَهُ عَلَى اللهِ حَقٌ فِى ثَوَابِهِ وَ لاَ كَانَ مِن أهلِ الإيمَانِ»(2)
امام باقر (ع) فرمودند: حقيقت و مخ امر و اعلاى آن و كليد آن و باب اشيا و رضاى خداوند، اطاعت امام است بعد از معرفت او. آگاه باش كه اگر مردى شبها به عبادت بايستد و روزها روزه بگيرد و تمام مالش را صدقه دهد و تمام روزگار را حج به جا آورد و ولايت ولىّ خدا را نشناسد تا موالات او كند و تمام اعمالش به راهنمايى او باشد، براى او حق و ثوابى بر خداى تعالى نيست و از اهل ايمان نمىباشد.
تولاّ و تبرّا داراى سه مرتبه است: قلبى، زبانى و عملى.
مرتبۀ قلبى تولاّ و تبرّا آن است كه انسان قلباً خدا و پيامبر (ص) و اولياى خدا را دوست داشته باشد و از دشمنان آنان بيزار باشد. اين مرتبه، اساسىترين مرتبۀ تولاّ و تبرّا محسوب مىشود؛ زيرا قلب انسان كانون محبّت و نفرت اوست و اين مرتبه، پايه و اساس مراتب ديگر تولاّ و تبرّا به شمار مىآيد.
اصولاً دوست داشتن زيبايىها و نيكويىها و به تعبير ديگر، حب جمال و كمال يك امر فطرى است و منشأ آن آگاهى به جمال و كمال محبوب است. خداوند كه منبع جمال و كمال است، محبوب مطلق محسوب مىشود و هر يك از مخلوقات به ميزان بهرهاى كه از جمال و كمال دارند، مورد محبّت و عشق بندگان خدا قرار مىگيرند.
وقتى مؤمنان به زيبايى گفتار و اعمال اولياى خدا و هماهنگى آنها با نظام خلقت و مشيّت الهى توجه كنند، محبّت آنان در دلشان جاى مىگيرد، به طورىكه براى رسيدن به آنها و كسب رضاى آنان از هيچ كوششى فروگذار نمىكنند.
مرتبۀ زبانى تولاّ و تبرّا، اظهار دوستى خدا و اولياى او به زبان است. كسى كه به محبوبى عشق مىورزد، براى بيان عشق و محبّت خود، هيچ فرصتى را از دست نمىدهد. بسيارى از دعاهاى نقل شده از پيامبر اكرم (ص) و ائمۀ اطهار (ع) سرشار از بيانهاى عاشقانه و عارفانه است. دعاى كميل نمونۀ بارز اين دعاهاست. امام على (ع) در بخشى از اين دعا چنين مىفرمايد:
«اى معبودم و اى مولايم و اى پروردگارم! گيرم كه بر آتش عذابت صبر كردم، چگونه بر فراق تو صبر توانم كرد؟ و گيرم كه بر حرارت
آتشت شكيبايى ورزيدم، چگونه از لطف و كرامت تو توانم چشم پوشيد؟ يا چگونه در آتش دوزخ آرام گيرم با اينكه به عفو و بخشش بىمنتهايت اميد دارم؟ اى آقا و سرور و مولايم! به راستى به عزتّت سوگند مىخورم كه اگر مرا با زبان گويا به دوزخ گذارى، من در ميان اهل آتش مانند دادخواهان ناله مىكنم و بسى فرياد مىزنم و مانند آنكه عزيزى را گم كرده است، از فراق تو زار زار مىگريم و به صداى بلند تو را مىخوانم كه اى ياور مؤمنان و اى منتهاى آرزوى عارفان و اى فريادرس فريادخواهان و اى محبوب دلهاى راستگويان و اى خداى عالميان.»(1)در مكتب تشيع براى اظهار دوستى به پيامبراكرم (ص) و امامان معصوم (ع) علاوه بر درود و صلوات بر پيامبر و آل او كه به عنوان امرى مستحب بدان سفارش شده است، زيارتنامهها و ادعيهاى كه خواندن آنها در مرقد شريف آنان توصيه شده، همه مملو از اظهار محبّت و دوستى به اولياى خدا و اظهار بيزارى و نفرين به دشمنان آنان است كه اين همه نمونههايى از مرتبۀ زبانى تولاّ و تبرّا است.
مرتبۀ عملى تولاّ و تبرّا كه نشانۀ صدق مراتب قلبى و زبانى است، اين است كه مسلمان دوستى و محبّتش را نسبت به خدا و اولياى او و نيز دشمنىاش را با دشمنان خدا و اولياى او، در عمل نشان دهد. مصداق عملى تولاّ و تبرّا انفاق و ايثار در راه اعلاى كلمۀ الله و پيروى از راه و روش پيامبر (ص) و ائمۀ طاهرين (ع) در جامعه است.
1) مصباح المتهجّد، ص 847
بالاترين مصداق تولاّ و تبرّا مبارزه در راه خدا و دفاع از دين و امامان است كه اگر به شهادت منجر شود، در واقع اوج دوستى و تولاّ و تبرّا را نشان مىدهد. بارزترين جلوۀ تولاّ و تبرّا در حماسۀ پرشكوه كربلا تجلّى كرد. در اين واقعه اوج دوستى و محبّت مؤمنانى خالص نسبت به ولىّ خدا به نمايش گذاشته شد. ياران و خويشان امام حسين (ع) با دوستى و عشق به آن حضرت و براى اعلاى كلمۀ حق، با دشمنان مبارزه كردند و از نثار جان در راه اين دوستى دريغ نورزيدند. به همين دليل، امام حسين (ع) در شب عاشورا در خطبۀ معروف خود فرمودند:
«فَإِنِّى لاَ أعلَم أصحَاباً أوفَى وَ لاَخَيراً مِن أصحَابِى وَ لاَ أهلَ بَيت أبرّ و لاَ أوصَل مِن أهلِ بَيتى»(1)
به راستى من اصحاب و يارانى بالاتر و بهتر از اصحاب خود نمىشناسم و اهلبيتى پيوستهتر و خوبتر از خاندانم سراغ ندارم.
با توجه به مراتب سهگانۀ تولاّ و تبرّا، شايسته است كه مسلمانان در زندگى فردى و اجتماعى خود، اين اصل مترقى را مبناى رفتار و گفتار خود قرار دهند. در زندگى سياسى و اقتصادى انطباق رفتارها و موضعگيرىها با روش و سيرۀ امامان بزرگوار (ع) از مصاديق تولاّ و تبرّا محسوب مىشود.
يكى از مصاديق تولاّ گذاردن نام پيامبر و ائمۀ معصومين (ع) بر روى فرزندان است كه نشانۀ عشق به آنها و دوست داشتن مرام و آيين آنهاست. همچنين پرهيز از نامگذارى فرزندان به نام كفار و دشمنان اسلام، از مصاديق تبرّا به شمار مىآيد.
1) الارشاد، ج 2، ص 91
بىترديد، دوستداشتن صرفاً يك احساس قلبى نيست، بلكه در رفتار و گفتار انسان تأثير تعيينكنندهاى دارد. نمىتوان ادعاى دوستى خدا و پيامبرش را داشت و در عين حال برخلاف رضاى آنها عمل كرد. در روابط اجتماعى نيز كسى كه واقعاً شخصى را دوست دارد، سعى مىكند با رفتارهاى مورد پسند آن شخص، خود را به او نزديك كند و از انجام دادن رفتارهايى كه از نظر او ناخوشايند است، پرهيز مىكند. امام صادق (ع) فرمود:
«مَا أحَبَّ اللهَ مَن عَصَاهُ ثُمَّ تَمَثَّلَ:
تَعصى الإلَهَ وَ أنتَ تُظهِرُ حُبَّهُ هَذَا مُحَالٌ فِى الفِعَالِ بَدِيعُ
لَو كَانَ حُبُّكَ صَادِقاً لَأطَعتَهُ إِنَّ المُحِبَّ لِمَنيُحِبُّ مَطِيعُ»(1)
كسى كه گناه مىكند، خدا را دوست ندارد. سپس حضرت [اين دو بيت شعر را] قرائت فرمود: معصيت پروردگار مىكنى و در عين حال اظهار دوستى او مىنمايى؟ اين امرى محال است. به جانم سوگند، اگر محبّت تو صادقانه بود، از خدا اطاعت مىكردى، زيرا كسى كه ديگرى را دوست مىدارد، از او اطاعت مىكند.
در پايان سخن را به عباراتى از دعاى محبّين متبرّك مىكنيم كه امام سجاد (ع) آن را از درگاه الهى خواسته است:
«يَا غَايَة آمَالِ الْمُحِبِّينَ أسْاَلُكَ حُبَّكَ وَ حُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ وَ حُبَّ كُلِّ عَمَلٍ يُوصِلُنِى إِلَى قُرْبِك»
«اى منتهاى مقصود محبّان! از تو درخواست مىكنم دوستىات را و دوستى دوستدارانت را و دوستى هر عملى كه مرا به مقام قرب تو رساند.»
آمين يا ربّ العالمين
1) ) وسائل الشّيعة، ج 15، ص 308
قرآن الكريم
الإختصاص، محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ه ق.
الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ه ق.
الاستبصار فيما اختلف من الأخبار، ابو جعفر محمد بن حسن طوسى، دارالكتب الإسلاميه، تهران، سوم، 1390 ه ق.
إعلام الورى بأعلام الهدى، ابوعلى فضل بن حسن بن فضل الطبرسى، تهران، دارالكتب الإسلامية، الطبعة الثالثة، [بى تا].
الأمالى، ابو جعفر محمد بن حسن الطوسى، قم، انتشارات دار الثقافة، 1414 ه ق.
الأمالى، محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، انتشارات كتابخانه اسلاميه، 1362 ه ش.
بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ع)، محمدباقر مجلسى، بيروت، مؤسّسة الوفاء، 1404 ه ق.
بصائر الدرجات، محمد بن حسن بن فروخ صفّار، قم، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، الطبعة الثانية، 1404 ه ق.
تاريخ بغداد، ابو بكر احمد بن على بن ثابت احمد بن مهدى معروف به خطيب بغدادى، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية، الطبعة الأولى، 1417 ه ق.
تاريخ مدينۀ دمشق، ابو القاسم على بن حسن بن هبة اللّه شافعى دمشقى المعروف بابن عساكر، تحقيق: على شيرى، بيروت، دار الفكر، 1415 ه ق.
تحف العقول، ابو محمد، حسن بن على بن حسين بن شعبه حرانى، مؤسّسه انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه، قم، دوّم، 1404 ه ق.
تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، شيخ محمد بن حسن حُر عاملى، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، قم، اوّل، 1409 ه ق.
تهذيب الأحكام، ابو جعفر محمد بن حسن الطوسى، تحقيق: سيد حسن الموسوى الخرسان، تهران، دارالكتب الإسلاميه، الطبعة الرابعة، 1365 ه ش.
جامع الأخبار، تاج الدين محمد بن محمد بن حيدر شعيرى، قم، انتشارات رضى، الطبعة الثانية، 1363 ه ش.
الدّعوات، شيخ قطب الدين، ابو الحسن يا ابو الحسين، سعيد بن عبد الله بن حسين بن هبة الله بن حسن راوندى كاشان، انتشارات مدرسه امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، قم، 1407 ه ق.
رساله توضيح المسائل، حضرت آيتالله العظمى مظاهرى، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهرا (سلاماللهعليها)، قم، نهم، 1386 ه ش.
سنن ابن ماجة، أبو عبد الله محمد بن يزيد بن ماجة القزوينى، تحقيق: محمد فؤاد عبدالباقى، بيروت، دارإحياء التراث، الطبعةالأولى، 1395 ه ق.
سنن الترمذى (الجامع الصحيح)، أبو عيسى محمد بن عيسى بن سورة الترمذى، تحقيق: أحمد محمد شاكر، بيروت، دار إحياء التراث، [بى تا].
صحيح مسلم، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيرى النيشابورى، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقى، القاهرة، دار الحديث، الطبعة الأولى، 1412 ه ق.
عدة الداعى و نجاح الساعى، جمال الدين ابو العباس احمد بن محمد بن فهد اسدى حلى، قم، دار الكتاب الإسلامى، الطبعة الأولى، 1407 ه ق.
عوالى اللآلى، ابو جعفر، محمد بن على بن ابراهيم معروف به ابن ابى جمهور احسائى، انتشارات سيد الشهداء (ع)، قم، اول، 1405 ه ق.
عيون أخبار الرضا، محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: سيدمهدى حسينى لاجوردى، تهران، انتشارات جهان، 1378 ه ق.
الغارات، ابو اسحاق ابراهيم بن محمد ثقفى كوفى، تحقيق: جلال الدين حسينى ارموى، تهران، انجمن آثار ملى، 1353 ه ش.
غُرر الحِكم و دُرر الكَلِم، عبد الواحد بن محمد تميمى آمُدى، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، اول، 1366 ه ش.
فضائل الصحابة، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل، تحقيق: وصى الله بن محمد عباس، جدة، دار العلم، الطبعة الأولى، 1403 ه ق.
الكافى، محمد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازى، تهران، دارالكتب الإسلامية، 1365 ه ش.
كامل الزيارات، شيخ ابو القاسم، جعفر بن محمد بن جعفر بن موسى بن مسرور بن قولويه قمى، انتشارات مرتضويه، نجف اشرف، 1356 ه ش
كتاب الخصال، محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثانية، 1403 ه ق.
كشف الغمة فى معرفة الأئمة، ابو الحسن على بن عيسى بن ابى الفتح اِربلى، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، تبريز، چاپ مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه ق.
كفاية الأثر فى النص على الأئمة الاثنى عشر، ابو القاسم على بن محمد بن على خزاز قمى رازى، تحقيق: سيد عبد اللطيف حسينى كوهكمرى، قم، انتشارات بيدار، 1401 ه ق.
كمال الدين و تمام النعمة، محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، دار الكتب الإسلاميه، الطبعة الثانية، 1395 ه ق.
كنز الفوائد، ابوالفتح محمد بن على الكراجكى الطرابلسى، تحقيق: عبدالله نعمت، قم، انتشارات دار الذخائر، 1410 ه ق.
اللهوف على قتلى الطفوف، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس، تهران، انتشارات جهان، 1348 ه ش.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين نورى، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، قم، اول، 1408 ه ق.
مصباح الشريعة، منسوب بالامام جعفر بن محمد الصّادق (ع)، اوّل، 1400 ه ق.
مصباح المتهجد، ابوجعفر محمد بن حسن بن على بن حسن طوسى، مؤسّسه فقه الشيعه، بيروت، اوّل، 1411 ه ق.
مقايسهاى بين سيستمهاى اقتصادى، حضرت آيتالله العظمى مظاهرى، مؤسّسه در راه حق، قم، اوّل، 1370 ه ق.
المناقب، الموفّق بن احمد بن بن محمد المكى الخوارزمى المعروف بأخطب خوارزم، تحقيق: شيخ مالك محمودى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثانية، 1411 ه ق.
من لايحضره الفقيه، محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثالثة، 1413 ه ق.
موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، عبد الحسين أحمد الأمينى النجفى، تحقيق: مركز الغدير للدراسات الإسلامية، قم، مؤسسة دائرة معارف الفقه الإسلامى، الطبعة الرابعة، 1427 ه ق.
نهج البلاغة، گردآورى: ابو الحسن محمد بن حسين الموسوى البغدادى معروف به سيد رضى، تحقيق: صبحى صالح، قم، انتشارات دار الهجرة، [بى تا].
اليقين باختصاص مولانا على عليهالسلام بإمرة المؤمنين، سيد رضى الدين، على بن موسى بن جعفر بن طاووس، مؤسّسه دارالكتاب، قم، اول، 1413 ه ق.
ينابيع المودّة لذوى القربى، سليمان بن إبراهيم القندوزى الحنفى، تحقيق: على جمال أشرف الحسينى، تهران، دار الأسوة، الطبعة الأولى، 1416 ه ق.