ghaemiyeh.com
سرشناسه:مصطفوی، محمد، 1353 -
عنوان و نام پدیدآور:زلال مودت، صلیالله علیک یا موسیبنجعفرالکاظم ... [کتاب]/نویسنده محمد مصطفوی.
مشخصات نشر:تهران : فرهیزش ، 1393.
مشخصات ظاهری:54 ص.؛ 20/5×10 سم.
شابک:978-600-7458-03-7
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:عنوان دیگر: زلال مودت،حضرت امام کاظم علیهالسلام.
یادداشت:عنوان روی جلد: امام کاظم علیهالسلام.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان روی جلد:امام کاظم علیهالسلام.
عنوان دیگر:زلال مودت،حضرت امام کاظم علیهالسلام.
موضوع:موسیبن جعفر (علیه السلام)، امام هفتم، 128 - 183ق.
موضوع:موسیبن جعفر، (علیه السلام)، امام هفتم، 128 - 183ق. -- فضایل
موضوع:موسیبن جعفر، (علیه السلام)، امام هفتم، 128 - 183ق. -- احادیث
رده بندی کنگره:BP46/م57ز8 1393
رده بندی دیویی:297/956
شماره کتابشناسی ملی:3510497
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
زلال مودّت
صلّی الله علیک
موسی بن جعفر الکاظم
شناسنامه
گزیدۀ فضائل و کرامات
چند حدیث ناب
صلوات مخصوص
(با ذکر متن عربی و سند روایات و ترجمۀ توضیحی)
شناسنامه حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام)(1)
نام: موسی (علیه السلام)
لقب(2): کاظم(3)، عبد صالح، وفیّ(4)، صابر، امین (علیه السلام)
کنیه(5): ابو ابراهیم، ابو الحسن (علیه السلام)
پدر: حضرت امام صادق (علیه السلام)
مادر: حضرت حَمیدۀ (علیها السلام)
تولّد: هفتم صفر سال 128 هجری در ابواء (میان مکّه و مدینه)
مدّت امامت: 35 سال
مدّت عمر: 55 سال
طاغوتهای زمان امامت حضرت: منصور عبّاسیّ، مهدیّ عبّاسیّ، هادی عبّاسیّ، هارون الرشید لعنة الله علیهم
1) . برگرفته از مقتل معصومین:، تألیف: گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم (علیه السلام)وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی
2) . اسمی غیر اسم اوّل که اشاره به مدح دارد.
3) . فروبرندهی خشم
4) . بسیار با وفا
5) . نامی که به عنوان احترام به شخص، یا به عنوان علامت، به او اطلاق می گردد و اوّل آن با کلمۀ «أب» «أمّ» «إبن» «بنت» شروع میشود.
تعداد فرزندان: نوزده پسر و هجده دختر
شهادت: در بیست و پنجم ماه رجب سال 183 هجری قمری در بغداد، توسّط هارون الرشید لعنة الله علیه مسموم و شهید شدند.
از فضائل و کرامات حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام)(1)
هنگامی که حضرت امام صادق (علیه السلام)به شهادت رسیدند، یکی از فرزندان آن حضرت به نام عبد الله - معروف به أفطَح که در آن زمان بزرگترین فرزند حضرت بود - ادّعای امامت کرد!
حضرت امام کاظم (علیه السلام)امر کردند تا مقدار زیادی هیزم در وسط حیاط خانه آورده شود. آنگاه شخصی را فرستادند تا عبد الله را به خانه دعوت کند.
وقتی او آمد، در کنار حضرت امام کاظم (علیه السلام)گروهی از بزرگان شیعۀ امامیّه حضور داشتند.
در این هنگام امام (علیه السلام)دستور دادند تا تمام هیزمها را آتش بزنند و هیچ کس نمیدانست سبب این کار چیست.
وقتی تمام هیزمها سرخ شد، امام (علیه السلام)برخاستند و به سوی آتش رفتند و با لباسهایشان در وسط آتش
1) . برگرفته از کتاب قطرهای از دریای فضائل اهل بیت: (ترجمهی کتاب «القطرة» تألیف مرحوم علّامه مستنبط)
نشستند و رو کردند به حاضران و ساعتی با آنان به سخن پرداختند!
سپس برخاستند و لباسشان را تکان دادند و به جایگاه خود باز گشتند و به برادرشان عبد الله فرمودند: «اگر تو میپنداری به راستی پس از پدرت امام هستی، برخیز و در وسط آتش بنشین.»
راوی گوید: در این هنگام دیدیم که رنگ عبد الله دگرگون شد و برخاست و در حالی که ردای خود را بر زمین میکشید، از خانۀ حضرت امام کاظم (علیه السلام) بیرون رفت.(1)
راوی گوید: شنیدم حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام)خبر مرگ مردى را به خود او فرمودند.
من با خود گفتم: «مگر او میداند هر یک از شیعیانش کى میمیرند!؟»
1) . ... فَقَالَ لِأَخِيهِ عَبْدِ اللَّهِ إِنْ كُنْتَ تَزْعُمُ أَنَّكَ الْإِمَامُ بَعْدَ أَبِيكَ فَاجْلِسْ فِي ذَلِكَ الْمَجْلِسِ فَقَالُوا فَرَأَيْنَا عَبْدَ اللَّهِ قَدْ تَغَيَّرَ لَوْنُهُ فَقَامَ يَجُرُّ رِدَاءَهُ حَتَّى خَرَجَ مِنْ دَارِ مُوسَى (علیه السلام)(بحار الانوار ج 48 ص67)
حضرت با قیافهاى شبه غضبناک متوجّه من شدند و فرمودند: «اى اسحاق! رُشَيد هَجَرىّ علم منایا و بلایا (مرگ و مصیبات مردم) را میدانست؛ امام که به دانستن آن سزاوارتر است.»
سپس فرمودند: «اى اسحاق! هر چه خواهى بکن که عمر تو گذشته و تا دو سال دیگر میمیرى و برادران و خانوادهات اندکى پس از تو اختلاف کلمه پیدا کنند و به یکدیگر خیانت ورزند، تا جایی که دشمن شماتتشان کند، با آنکه در دل تو چنان گذشت (که من چهگونه مرگ شیعیانم را میدانم).»(1)
عرض کردم: «من از آنچه در دلم گذشت از خدا آمرزش میطلبم.»
سپس مدّتى پس از این مجلس نگذشت که اسحاق مرد و اندکی بعد خاندان او دست نیاز به اموال مردم گشودند و مفلس شدند (یعنى قرض مىکردند و نمیتوانستند بپردازند).
1) . «يَا إِسْحَاقُ اصْنَعْ مَا أَنْتَ صَانِعٌ فَإِنَّ عُمُرَكَ قَدْ فَنِيَ وَ إِنَّكَ تَمُوتُ إِلَى سَنَتَيْنِ وَ إِخْوَتَكَ وَ أَهْلَ بَيْتِكَ لَا يَلْبَثُونَ بَعْدَكَ إِلَّا يَسِيراً حَتَّى تَتَفَرَّقَ كَلِمَتُهُمْ وَ يَخُونُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً حَتَّى يَشْمَتَ بِهِمْ عَدُوُّهُمْ فَكَانَ هَذَا فِي نَفْسِكَ» کافی ج1 ص484
راوی گوید: مردی خراسانی به محضر حضرت امام کاظم (علیه السلام)وارد شد و با واژگان غریبی - که تا کنون مثل آن شنیده نشده بود و شبیه کلام پرندگان بود - با امام (علیه السلام)سخن گفت!
امام (علیه السلام)پاسخ او را با همان زبان و واژگان فرمودند.
بعد از رفتن آن شخص، به حضرت عرض کردم: «من تا کنون چنین زبان و واژگانی نشنیده بودم!»
امام (علیه السلام)فرمودند: «این زبان قومی از اهل چین است. البتّه زبان همۀ مردم چین چنین نیست. آیا از این که با زبان خودش با او سخن گفتم در شگفت شدی؟»
عرض کردم: «این مطلب جای شگفتی است!»
امام (علیه السلام)فرمودند: «اینک از این شگفتتر به تو میگویم: بدان به راستی امام، زبان پرندگان و هر صاحب روحی را که خداوند متعال آفریده، میداند و چیزی بر امام پوشیده نیست.»(1)
1) . «أُخْبِرُكَ بِمَا هُوَ أَعْجَبُ مِنْهُ اعْلَمْ أَنَّ الْإِمَامَ يَعْلَمُ مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ نُطْقَ كُلِّ ذِي رُوحٍ خَلَقَهُ اللَّهُ تَعَالَى وَ مَا يَخْفَى عَلَى الْإِمَامِ شَيْء» الخرائج و الجرائح ج1 ص313
شخصی در مدینه، حضرت امام کاظم (علیه السلام)را پیوسته آزار میداد و هر وقت حضرت را میدید ناسزا میگفت و به امیر المؤمنین علیه افضل صلوات المصلّین جسارت میکرد!
روزی بعضی از یاران امام (علیه السلام)به حضرت عرض کردند: «اجازه دهید ما این فاجر را بکشیم.»
حضرت به شدّت آنها را از این عمل باز داشتند و منع نمودند. آنگاه از حال و وضع او پرسیدند. عرض کردند: «او در اطراف مدینه به زراعت مشغول است.»
حضرت سوار بر مرکب به سوی او حرکت کردند و او را در مزرعهاش یافتند و با همان مرکب وارد مزرعۀ او شدند.
او فریاد برآورد: «زراعت ما را لگدمال نکن!»
حضرت همچنان سوار بر مرکب، از روی زراعت او به طرفش میرفتند تا این که نزدیک او رسیدند و از مرکب پیاده شده، کنارش نشستند و با روی گشاده و خندان به او فرمودند: «چه مقدار برای این مزرعه هزینه کردهای؟»
عرض کرد: «صد دینار.»
فرمودند: «چه مقدار امید سود داری؟»
عرض کرد: «من که علم غیب ندارم.»
فرمودند: «من فقط به تو گفتم که چه مقدار امید داری که سود عائدت شود.»
عرض کرد: «دویست دینار امید دارم.»
امام (علیه السلام)کیسۀ پولی که حاوی سیصد دینار بود در آورده، به او دادند و فرمودند: «زراعت تو نیز سر جایش محفوظ، و خداوند آنچه را در آن امید داری به تو روزی میکند.»
آن شخص برخاست و سر مبارک امام (علیه السلام)را بوسید و تقاضا کرد که حضرت از تقصیرات او بگذرد.
امام (علیه السلام)لبخندی به او زدند و بازگشتند.
راوی گوید: امام (علیه السلام)به سوی مسجد رفتند، دیدند آن شخص در مسجد نشسته است. او به محض دیدن امام (علیه السلام)این آیۀ شریفۀ قرآن را خواند: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَه» (خداوند بهتر میداند که رسالت خویش را در کجا قرار دهد و آن را به چه کسی عطا کند.»(1)
اصحاب امام (علیه السلام)از جا جستند و دور او را گرفتند و پرسیدند: «جریان چیست!؟ تو پیش از این چنین عقیدهای نداشتی و اینگونه نمیگفتی!»
1) . سوره مبارکه انعام، آیه شریفه 124
گفت: «شنیدید آنچه را که اکنون گفتم.» و شروع کرد به دعا کردن برای حضرت امام کاظم (علیه السلام).
هممسلکانش با او دشمن شدند، او نیز با آنها دشمن شد.
وقتی امام (علیه السلام) به منزل خویش باز گشتند، به اطرافیانشان - که تصمیم قتل آن شخص را گرفته بودند - فرمودند: «کدام بهتر بود: تصمیم من یا تصمیم شما؟»(1)
راوی گوید: در خدمت مولایم حضرت امام کاظم (علیه السلام) دیدم که حضرت با غلامان حبشی با زبان خودشان سخن گفتند.
امام (علیه السلام)به من فرمودند: «شاید تو از این که با زبان حبشی با آنها صحبت کردم در شگفت شدی.»
عرض کردم: «آری به خدا سوگند.»
فرمودند: «تعجّب مکن؛ آنچه از امر من بر تو پوشیده است، شگفتانگیزتر و شگفتانگیزتر از سخن گفتن من با زبان حبشی بود. چیزی که تو از من شنیدی،
1) . «أَيُّمَا كَانَ خَيْراً مَا أَرَدْتُ أَوْ مَا أَرَدْتُم» اعلام الوری ص306
همانند این است که پرندهای با منقارش قطرهای از دریا برگیرد؛ آیا آن قطره چیزی از دریا میکاهد؟
امام نیز به منزلۀ دریاست. آنچه نزد اوست پایانپذیر نیست و کارهای شگفتانگیز او از شگفتیهای دریا بیشتر است.»(1)
وقتی هارون الرشید ملعون تصمیم گرفت حضرت امام کاظم (علیه السلام)را به شهادت برساند، قتل آن حضرت را به هر یک از مقامات کشوری و لشکری پیشنهاد کرد، هیچ کدام نپذیرفتند.
وی ناچار نامهای به نمایندگان خود در کشورهای فرنگ نوشت که گروهی را برای من بفرستید که خدا و پیغمبر را نشناسند؛ من میخواهم به وسیلۀ آنان کاری انجام دهم.
آنان یک گروه پنجاه نفری را که آشنایی با اسلام و حتّی با لغت عرب نداشتند، فرستادند.
1) . «فَلا تَعجَب فَما خَفِيَ عَلَيكَ مِن أمري أعجَبُ و أعجَبُ مِن كَلامي إيّاهُم و مَا الَّذي سَمِعتَهُ مِنّي إلّا كَطائرٍ أخَذَ بِمِنقارِهِ مِنَ البَحرِ قَطرَةً أ فَتَرَى هَذا الَّذي يَأخُذُهُ بِمِنقارِهِ يَنقُصُ مِنَ البَحرِ وَ الإمامُ بِمَنزِلَةِ البَحرِ لا يَنفَدُ ما عِندَهُ و عَجائِبُهُ أكثَرُ مِن عَجائِبِ البَحرِ» الخرائج ج1 ص312
وقتی آنان آمدند، هارون آنها را گرامی داشت و پرسید: خدای شما کیست؟ پیغمبرتان کیست؟
آنان پاسخ دادند: ما ابداً برای خود نه پروردگاری را میشناسیم و نه پیغمبری را.
آنگاه آنها را وارد اتاقی کرد که حضرت امام کاظم (علیه السلام)را در آن زندانی کرده بود تا حضرتش را به قتل برسانند و خود هارون نیز از پنجرۀ اتاق نظارهگر بود.
آنان وارد اتاق شدند، وقتی چشمشان به امام (علیه السلام)افتاد، اسلحۀ خود را کنار انداخته، بدنشان به لرزه افتاد و در پیشگاه حضرت به سجده افتادند و از روی مهر و رحمت به امام (علیه السلام)گریه کردند!
امام (علیه السلام)نیز دست رأفت خویش را بر سر آنها میکشیدند و با زبان خودشان با آنان صحبت میکردند و آنان همچنان میگریستند.
وقتی هارون چنین دید، از ترس این که آشوب برپا شود، بر سر وزیرش فریاد کشید که آنها را بیرون کند.
آنان در حالی که به احترام و اجلال امام (علیه السلام)عقب عقب خارج میشدند، سوار بر مرکبهای خود شده، بدون اجازۀ هارون به سوی سرزمینشان باز گشتند.(1)
راوی گوید: حضرت امام کاظم (علیه السلام)به من فرمودند: «ای سَماعه! هر گاه به سوی خداوند عزّتمند و صاحب جلال حاجتی داشتی بگو: "اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ فَإِنَّ لَهُمَا عِنْدَكَ شَأْناً مِنَ الشَّأْنِ وَ قَدْراً مِنَ الْقَدْرِ فَبِحَقِّ ذَلِكَ الشَّأْنِ وَ بِحَقِّ ذَلِكَ الْقَدْرِ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَفْعَلَ بِي كَذَا وَ كَذَا"
(بارالها! به راستی از تو مسألت میکنم به حقّ حضرت محمّد و حضرت علیّ؛ زیرا حقیقتاً آنان در پیشگاه تو دارای مقام و منزلتی والا و مرتبت و ارزش بالایی هستند. پس به حقّ این مقام و منزلت و به حقّ این قدر و مرتبت مسألت میکنم که بر محمّد و آل محمّد صلوات و رحمت فرستی و حاجتم را - که چنین و چنان است - روا کنی.)
1) . بحار الانوار ج 48 ص249
زیرا بیشکّ در هنگام رستاخیز هیچ فرشتۀ مقرّب و پیامبر مرسل و مؤمن آزموده نمیماند مگر آنکه در آن روز، محتاج آن دو بزرگوار است.»(1)
راوی گوید: (بعد از شهادت حضرت امام صادق (علیه السلام)) در محضر حضرت امام کاظم (علیه السلام) بودم، جلوس در خدمتشان به درازا کشید، حضرت فرمودند: «آیا دوست داری حضرت ابا عبد الله (امام صادق (علیه السلام)) را ببینی؟»
عرض کردم: «سوگند به خدا دوست دارم.»
فرمودند: «برخیز و وارد آن اتاق شو.»
برخاستم و وارد اتاق شدم، ناگاه دیدم حضرت امام صادق (علیه السلام)در آنجا نشستهاند.(2)
راوی گوید: از حضرت امام کاظم (علیه السلام) شنیدم که میفرمودند: «هر که با شیعیان ما دشمنی نماید، بیشکّ با ما دشمنی نموده است. و هر که به آنان مهر ورزد، بیشکّ به ما مهر ورزیده است؛ چرا که به راستی
آنان از ما هستند و از طینت و خمیرۀ ما آفریده شدهاند. کسی که آنان را دوست داشته باشد، از ماست و کسی که آنان را دشمن بدارد، از ما نیست.
شیعیان ما با نور خدا مینگرند و در رحمت خدا غوطهور میشوند و به کرامت خدا رستگار میگردند.
هیچ یک از شیعیان ما بیمار نمیشود مگر آنکه ما نیز به بیماری او بیمار میشویم. و اندوهناک نمیشود مگر آنکه ما نیز به اندوه او اندوهناک میشویم. و خوشحال نمیگردد مگر آن که ما نیز به خوشحالی او خوشحال میگردیم.
و هیچ کدام از شیعیان ما از ما پنهان نیستند؛ چه در شرق زمین باشند یا در غرب آن.
اگر یکی از شیعیان ما بدهیای از خود به جای نهد، ما آن را ادا میکنیم و اگر مالی از خود به جای نهد، از آنِ وارثان اوست.
شیعیان ما کسانیاند که نماز را برپا میدارند، زکات را میپردازند، حجّ خانۀ خدا را انجام میدهند، ماه رمضان را روزه میگیرند و ولایت اهل بیت را پذیرفتهاند و از دشمنانشان برائت و بیزاری میجویند. آنان اهل ایمان و خداپروایی و اهل ورع و تقوا هستند. هر کس آنان را ردّ نماید، قطعاً خداوند را ردّ کرده است و هر کس بر
آنان طعنه زند و ایراد بگیرد، قطعاً بر خداوند طعنه زده و ایراد گرفته است. زیرا به راستی آنان بندگان حقیقی خداوند و اولیاء و دوستان راستین او هستند.
به خدا سوگند، یکی از آنان در روز قیامت به اندازۀ نفرات دو قبیلۀ بزرگ رَبیعه و مُضَر، افراد را شفاعت میکند و خداوند عزّتمند و صاحب جلال به جهت کرامتی که برای آنان قائل است، شفاعتشان را میپذیرد.»(1)
1) . «مَنْ عَادَى شِيعَتَنَا فَقَدْ عَادَانَا وَ مَنْ وَالَاهُمْ فَقَدْ وَالَانَا لِأَنَّهُمْ مِنَّا خُلِقُوا مِنْ طِينَتِنَا مَنْ أَحَبَّهُمْ فَهُوَ مِنَّا وَ مَنْ أَبْغَضَهُمْ فَلَيْسَ مِنَّا شِيعَتُنَا يَنْظُرُونَ بِنُورِ اللَّهِ وَ يَتَقَلَّبُونَ فِي رَحْمَةِ اللَّهِ وَ يَفُوزُونَ بِكَرَامَةِ اللَّهِ مَا مِنْ أَحَدٍ مِنْ شِيعَتِنَا يَمْرَضُ إِلَّا مَرِضْنَا لِمَرَضِهِ وَ لَا اغْتَمَّ إِلَّا اغْتَمَمْنَا لِغَمِّهِ وَ لَا يَفْرَحُ إِلَّا فَرِحْنَا لِفَرَحِهِ وَ لَا يَغِيبُ عَنَّا أَحَدٌ مِنْ شِيعَتِنَا أَيْنَ كَانَ فِي شَرْقِ الْأَرْضِ أَوْ غَرْبِهَا وَ مَنْ تَرَكَ مِنْ شِيعَتِنَا دَيْناً فَهُوَ عَلَيْنَا وَ مَنْ تَرَكَ مِنْهُمْ مَالًا فَهُوَ لِوَرَثَتِهِ شِيعَتُنَا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ يَحُجُّونَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ وَ يَصُومُونَ شَهْرَ رَمَضَانَ وَ يُوَالُونَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يَتَبَرَّءُونَ مِنْ أَعْدَائِهِمْ أُولَئِكَ أَهْلُ الْإِيمَانِ وَ التُّقَى وَ أَهْلُ الْوَرَعِ وَ التَّقْوَى مَنْ رَدَّ عَلَيْهِمْ فَقَدْ رَدَّ عَلَى اللَّهِ وَ مَنْ طَعَنَ عَلَيْهِمْ فَقَدْ طَعَنَ عَلَى اللَّهِ لِأَنَّهُمْ عِبَادُ اللَّهِ حَقّاً وَ أَوْلِيَاؤُهُ صِدْقاً وَ اللَّهِ إِنَّ أَحَدَهُمْ لَيَشْفَعُ فِي مِثْلِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ فَيُشَفِّعُهُ اللَّهُ فِيهِمْ لِكَرَامَتِهِ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» بحار الانوار ج 65 ص167
جناب حمّاد بن عیسی (قدس سره) گوید: به محضر حضرت امام کاظم (علیه السلام)شرفیاب شدم. عرض کردم: «فدایتان شوم، از خداوند بخواهید که خانه و همسر و فرزند و خادم و تشرّف هر ساله به حجّ، روزیام فرماید.»
حضرت به درگاه الهی عرضه داشتند: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ارْزُقْهُ دَاراً وَ زَوْجَةً وَ وَلَداً وَ خَادِماً وَ الْحَجَّ خَمْسِينَ سَنَةً» (بارالها! بر محمّد و آل محمّد صلوات و رحمت فرست و رزق او نما خانه و همسر و فرزند و خادم و پنجاه سال تشرّف به حجّ را.)
وقتی حضرت، تشرّف به حجّ را مقیّد به پنجاه سال فرمودند، فهمیدم که بدون تردید بیش از پنجاه سال موفّق به انجام حجّ نمیشوم.
پس از دعای حضرت، من تا کنون چهل و هشت سال به سفر حجّ مشرّف شدهام و این خانۀ من است که خداوند روزیام نمود و این همسر من است که پشت پرده هم اکنون سخن مرا میشنود و این پسرم است و این خدمتکارم که همۀ اینها روزیام شد.
او پس از نقل این جریان، دو مرتبۀ دیگر به حجّ مشرّف شد و پنجاه مرتبه کامل شد. آنگاه برای انجام حجّ دیگری آماده شد و به سوی حجّ حرکت کرد. وقتی به
محلّ احرام رسید وارد رودخانه شد تا غسل کند ولی غرق شد و به رحمت خدا واصل گشت.(1)
راوی گوید: خدمت حضرت امام صادق (علیه السلام)مشرّف شدم در حالی که آن حضرت بالای سر فرزندشان حضرت ابو الحسن موسی (علیه السلام)که در گهواره بودند ایستاده بودند. حضرت شروع کردند به گفت و شنود اسرار با فرزندشان.(2)
من هم نشستم تا گفت و گوی پنهانی آن دو بزرگوار تمام شد. آنگاه برخاستم و به سوی حضرت رفتم. حضرت امام صادق (علیه السلام)به من فرمودند: «به مولایت نزدیک شو و به او سلام کن.»
من نزدیک رفتم و سلام عرض کردم. حضرت به زبانی فصیح و گویا سلام مرا پاسخ دادند. سپس فرمودند: «برو و نامی را که بر دخترت نهادهای تغییر ده؛ که به راستی نامی است که خداوند آن را دشمن دارد!»
و برای من دختری به دنیا آمده بود و نامش را حُمَیراء(1)
گذاشته بودم.
حضرت امام صادق (علیه السلام)به من فرمودند: «فرمان او را اطاعت کن تا به رشد و هدایت نائل شوی.»
و من اطاعت کردم و نام دخترم را تغییر دادم.(2)
راوی گوید: در خدمت حضرت امام کاظم (علیه السلام)بودم، زنی را آوردند که صورتش به پشت برگشته بود!
امام (علیه السلام)از روی حجاب، دست راست خود را بر پیشانی او و دست چپ را پشت سر او گذاشتند، سپس صورت او را از طرف راست فشار دادند و این آیه را تلاوت فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»(3)(به راستی خداوند نعمتی را که به مردمی داده است به بلا و محنت تبدیل نمیکند تا این که آنان خود، خویشتن را دگرگون سازند و به کفر و ناسپاسی روی بیاورند.(4))
پس به عنایت حضرت، صورت به حال اوّل بر گشت. آنگاه به او فرمودند: «اِحْذَرِي أَنْ تَفْعَلِي كَمَا فَعَلْتِ» (مبادا دوباره کاری را که کردی انجام دهی!)
حاضرین عرض کردند: «ای فرزند رسول خدا! او چه کرده بود؟»
فرمودند: «گناه او پوشیده شده و من از آن پرده برنمیدارم مگر اینکه خودش بخواهد بازگو کند.»
آنها از خود آن زن پرسیدند و او جواب داد: «شوهرم زن دیگری داشت، روزی برخاستم نماز بخوانم با خود گمان کردم که الآن شوهرم با اوست. به دنبال این فکر به تجسّس پرداختم و وقتی به اندرونی هوویم سرک کشیدم، او را دیدم که تنها نشسته و شوهرم با او نیست. بر اثر این سرک کشیدن بیجا صورتم آنگونه گردید.»(1)
جناب علیّ بن یقطین (قدس سره) گوید: هارون مردی را طلبید که امر حضرت امام کاظم (علیه السلام)را باطل کند و آن حضرت را ساکت و در میان مجلس شرمنده سازد!
1) . مستدرک الوسائل ج5 ص408
آنگاه مجلسی را تشکیل داد و افسونگری برای او آماده کردند. سفره را که گسترانیدند، آن شخص حیلهای بر نان به کار برد بهطوری که وقتی خادم امام (علیه السلام)میخواست نان بردارد بالا میپرید و هارون با این عمل اظهار شادی میکرد و میخندید!
امام (علیه السلام)بیدرنگ سر را به طرف تصویر شیری که روی پرده بود بلند کردند و فرمودند: «يَا أَسَدَ اللَّهِ خُذْ عَدُوَّ اللَّهِ» (ای شیر خدا! دشمن خدا را بگیر.)
ناگهان آن تصویر به شکل شیری بسیار قوی ظاهر گردید و از پرده جهید و آن افسونگر را درید و بلعید!
هارون و ندیمانش غش کردند و با صورت بر زمین افتادند و از وحشت و هراسی که به آنها دست داد عقل از سرشان پرید!
بعد از مدّتی که به هوش آمدند (و دیدند که شیر، به صورت همان تصویر روی پرده درآمده) هارون به حضرت امام کاظم (علیه السلام)عرض کرد: «از تو درخواست میکنم به حقّ من بر تو، که از این تصویر بخواهی که آن مرد را برگرداند.»
امام (علیه السلام)فرمودند: «اگر عصای حضرت موسی آن ریسمانها و عصاهای ساحران را که بلعید برگردانیده
بود، این تصویر هم این مردی را که بلعیده بر میگرداند.»(1)
راوی گوید: روزی حضرت امام کاظم (علیه السلام)به سوی کشتزاری که در خارج شهر داشتند از مدینه بیرون رفتند و من نیز به دنبال آن حضرت به راه افتادم.
ناگهان در بین راه به شیر درندهای برخورد کردیم! من از ترس، خودم را به کناری کشیدم ولی امام (علیه السلام) بیمبالات جلو رفتند. دیدم شیر برای آن حضرت خضوع کرد و همهمهای داشت.
امام (علیه السلام)مثل کسی که به همهمه و صدای شیر گوش کند، توقّف کردند و شیر دستهایش را بر پشت مرکب حضرت گذاشت. من خیلی وحشتزده شده بودم!
پس از مدّتی دیدم شیر به کناری رفت و حضرت رو به قبله کردند و به دعا پرداختند. لبهای مبارک خود را حرکت دادند و کلماتی گفتند که من نفهمیدم. آنگاه با دست به شیر اشاره فرمودند که برو. شیر همهمهای طولانی کرد و امام (علیه السلام)نیز میفرمودند: «آمین آمین.»
1) . المناقب ج4 ص299
شیر از راهی که آمده بود برگشت تا از چشمان ما ناپدید گردید و امام (علیه السلام)به راه خود ادامه دادند و من به دنبال آن حضرت به راه افتادم. مقداری که از آن محلّ دور شدیم خود را به امام (علیه السلام)رساندم و عرض کردم: «فدایتان شوم، قصّۀ آن شیر چه بود؟ به خدا قسم خیلی بر شما ترسیدم و از رفتار او با شما بسیار تعجّب کردم!»
حضرت امام کاظم (علیه السلام)فرمودند: «او نزد من آمد و از سختی زایمان ماده شیرش شکایت کرد و از من درخواست کرد تا دعا کنم خداوند مشکل او را آسان کند. من هم برایش دعا کردم.
و در دلم افتاد که آن ماده، (لحظاتی قبل) شیر نری به دنیا آورد؛ پس به او خبر دادم. او به من گفت: "برو در پناه خدا؛ خدا هیچ درندهای را بر تو و فرزندان و شیعیانت مسلّط نسازد." من هم گفتم: "آمین."»(1)
1) . «إِنَّهُ خَرَجَ يَشْكُو عُسْرَ الْوِلَادَةِ عَلَى لَبْوَتِهِ وَ سَأَلَنِي أَنْ أَدْعُوَ اللَّهَ لِيُفَرِّجَ عَنْهَا فَفَعَلْتُ ذَلِكَ وَ أُلْقِيَ فِي رُوعِي أَنَّهَا وَلَدَتْ لَهُ ذَكَراً فَخَبَّرْتُهُ بِذَلِكَ فَقَالَ لِي امْضِ فِي حِفْظِ اللَّهِ فَلَا سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيْكَ وَ عَلَى ذُرِّيَّتِكَ وَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ شِيعَتِكَ شَيْئاً مِنَ السِّبَاعِ فَقُلْتُ آمِينَ» بحار الانوار ج 48 ص57
روزی هارون ملعون مردی را به نام علیّ بن صالح طالقانی طلبید و گفت: «تو گفتهای که ابر تو را برداشته و از چین به طالقان آورده است؟!» گفت: «آری.»
هارون گفت: «قصّهات را بگو.»
علیّ بن صالح گفت: «در میان دریا، مرکبم شکست، بر تختهپارهای سه روز ماندم، امواج دریا مرا به این طرف و آن طرف میکشانید تا به خشکی انداخت. در آنجا رودهای جاری و درختان سرسبزی را مشاهده کردم. در سایۀ درختی خوابیدم، ناگاه صدای ترسناکی شنیدم و هراسناک از خواب بیدار شدم.
دو حیوانی را که به شکل اسب بودند و نمیتوانم آنها را به خوبی وصف کنم، دیدم که با یکدیگر میجنگند. آنها چون مرا دیدند خود را در میان دریا انداختند. در این بین پرندۀ قوی جثّهای را دیدم که نزدیکیهای من در کنار غاری در میان کوه بر زمین نشست، برخاستم و به طوری که خود را لابهلای درختان مخفی میکردم نزدیکش رفتم تا تماشایش کنم. همین که مرا دید پرواز کرد. به تعقیبش پرداختم و به غار نزدیکتر شدم.
ناگهان صدای تسبیح و تهلیل(1)و تکبیر و خواندن قرآن به گوشم رسید.
به درِ غار که رسیدم کسی مرا از میان غار صدا زد که ای علیّ بن صالح طالقانی وارد شو خدای تو را رحمت کند.
من وارد شدم و سلام کردم. مرد بزرگوار و درشتاندام و قوی جثّهای را که چشمان سیاه زیبائی داشت مشاهده کردم، سلام مرا پاسخ گفت و فرمود: "ای علیّ بن صالح طالقانی! تو از معدن گنجها هستی.(2)به راستی به گرسنگی و تشنگی و ترس امتحان شدی و امروز خداوند به تو رحم کرد و از همۀ آنها تو را نجات داد و از نوشیدنی دلچسب به تو نوشاند.
به خدا سوگند من میدانم چه زمانی سوار بر مرکب شدی و چه مدّت در میان دریا بودی و چه زمانی مرکبت در هم شکست و چه مدّت در میان امواج از این سو به آن سو شدی و میدانم آن وقتی را که تصمیم گرفتی خود را در میان دریا بیفکنی و مرگ را به خاطر سختیهای بزرگی که به تو رسیده بود اختیار
کنی و میدانم زمانی را که نجات یافتی و هنگامی را که آن دو صورت نیکو را مشاهده کردی و زمانی را که به دنبال آن پرندهای که فرود آمده بود رفتی و چون تو را دید به آسمان پرواز کرد.
اکنون بیا و اینجا بنشین خدای تو را رحمت کند."
چون این اخبار غیبی را شنیدم عرض کردم: "تو را به خدا چه کسی تو را از احوال من با خبر نمود؟"
فرمود: "دانای پنهان و آشکار، و همان کسی که تو را هنگامی که به نماز میایستی و نیز حرکتت را در میان سجدهکنندگان میبیند."
سپس فرمود: "تو گرسنهای." و کلماتی گفت که من فقط حرکت لبهای او را مشاهده کردم. ناگهان سفرۀ غذایی که بر آن پارچهای کشیده شده بود حاضر گشت. روپوش آن را کنار زد و فرمود: "بیا از آنچه خداوند روزی تو نموده است بخور."
غذایی خوردم که دلچسبتر از آن ندیده بودم! سپس آبی به من نوشانید که لذیذتر و گواراتر از آن نیاشامیده بودم!
سپس دو رکعت نماز خواند و به من فرمود: "ای علیّ! آیا دوست داری به شهر خودت بر گردی؟"
عرض کردم: "چه کسی مرا بر میگرداند؟"
فرمود: "به احترام و بزرگداشت دوستانمان، این کار را برای آنها انجام میدهیم."
آنگاه دعاهایی خواند و دست خود را به سوی آسمان بلند نمود و فرمود: "فوراً فوراً."
ناگهان ابرهایی پراکنده بر درِ غار سایه افکندند. هر ابری که نزدیک میشد، عرضه میداشت: "سَلَامٌ عَلَيْكَ يَا وَلِيَّ اللَّهِ وَ حُجَّتَهُ!" (سلام بر تو باد ای ولیّ و نماینده و حجّت خداوند) و آن حضرت جواب میداد: "و بر تو باد سلام و رحمت و برکات خداوند ای ابر شنونده و مطیع!"
سپس از هر قطعه ابر سؤال مینمود: "کجا میخواهی بروی؟" و آن پاسخ میداد که به فلان سرزمین. و نیز سؤال مینمود: "آیا ابر رحمت هستی یا غضب؟" و آن پاسخ میداد که ابر رحمت است یا غضب و میرفت.
تا آن که ابر زیبا و روشنیبخشی آمد و عرضه داشت: "السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا وَلِيَّ اللَّهِ وَ حُجَّتَهُ!" و حضرت نیز جواب داد: "و بر تو باد سلام ای ابر شنونده و مطیع! کجا میخواهی بروی؟"
پاسخ داد: "سرزمین طالقان."
فرمود: "برای نزول رحمت یا غضب؟"
عرض کرد: "برای رحمت."
فرمود: "این شخص را در راه خدا به امانت نزد تو میسپارم، او را بردار و با خود ببر."
عرض کرد: "شنیدم و اطاعت کردم."
فرمود: "به اذن خداوند بر روی زمین قرار بگیر." فوراً بر زمین فرود آمد. آنگاه ایشان بازوی مرا گرفت و مرا بر ابر نشانید.
در این هنگام عرض کردم: "تو را سوگند میدهم به خداوند عظیم و به حقّ حضرت محمّد خاتم پیامبران و حضرت علیّ سرور اوصیاء و امامان پاک و معصوم: که بفرمائی کیستی. به خدا قسم امر عظیمی به تو عطا شده است!"
فرمود: "وای بر تو ای علیّ بن صالح! به راستی خداوند هیچگاه - ولو چشم به هم زدنی - زمین خود را خالی از حجّت نمیگذارد. حجّت او یا پنهان است و یا آشکار. من حجّت آشکار و نیز حجّت پنهان او هستم. من حجّت خدا هستم در روز وقت معلوم. و من سخنگوی رسول خدا هستم. من در این زمان موسی بن جعفرم."(1)
1) . «وَيْحَكَ يَا عَلِيَّ بْنَ صَالِحٍ إِنَّ اللَّهَ لَا يُخْلِي أَرْضَهُ مِنْ حُجَّةٍ طَرْفَةَ عَيْنٍ إِمَّا بَاطِنٍ وَ إِمَّا ظَاهِرٍ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ الظَّاهِرَةُ وَ حُجَّتُهُ الْبَاطِنَةُ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ يَوْمَ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ وَ أَنَا الْمُؤَدِّي النَّاطِقُ عَنِ الرَّسُولِ أَنَا فِي وَقْتِي هَذَا مُوسَى بْنُ جَعْفَر» بحار الانوار ج 48 ص41
پس من امامت حضرت و امامت پدران بزرگوارشان (علیه السلام) را یادآور شدم. آنگاه حضرت به ابر دستور پرواز دادند و ابر شروع به پرواز کرد. به خدا سوگند، هیچگونه ناراحتی و دردی احساس نکردم و دچار وحشت نشدم، و مرا به چشم به هم زدنی به طالقان رسانید! و در همان خیابانی که اهل و عیالم آنجا بودند و محلّ سکونتم بود سالم بر زمین گذاشت.
هارون ملعون که گفتار او را شنید، دستور قتل او را صادر کرد و گفت: «این فضیلت موسی بن جعفر را احدی نشنود.»(1)
جناب علیّ بن یقطین (قدس سره) با اذن حضرت امام کاظم (علیه السلام) به منظور کمک به شیعیان و با حفظ تقیّه وزیر دربار هارون شد.
روزی ابراهیم شتربان از او اجازۀ ملاقات خواست ولی او اجازه نداد.
1) . همان ص39 به بعد
در همان سال که برای انجام حجّ سفر کرده بود، در مدینه از حضرت امام کاظم (علیه السلام)اجازۀ ملاقات خواست ولی امام (علیه السلام)به او اجازه ندادند.
فردای آن روز وقتی علیّ بن یقطین آن حضرت را دید عرض کرد: «ای سَرور من! چه گناهی از من سر زده؟»
فرمودند: «تو را راه ندادم زیرا تو برادرت ابراهیم شتربان را راه ندادی. و خداوند حجّ تو را قبول نمیکند تا این که ابراهیم شتربان تو را ببخشاید.»(1)
عرض کرد: «ای سَرور و مولای من! چهگونه الآن به ابراهیم شتربان دسترسی داشته باشم و حال آنکه من در مدینه هستم و او در کوفه؟!»
فرمودند: «هنگامی که شب فرا رسید بدون اینکه کسی از اطرافیان و غلامانت بفهمد، کنار بقیع برو؛ در آنجا اسبی زینکرده آماده است، آن را سوار شو.»
او طبق فرمان امام (علیه السلام)در تاریکی شب کنار بقیع رفت و اسبی را که آماده بود سوار شد. در اندک زمانی او را در کنار خانۀ ابراهیم شتربان بر زمین نهاد. در را کوبید و گفت: «من علیّ بن یقطین هستم.»
1) . «حَجَبْتُكَ لِأَنَّكَ حَجَبْتَ أَخَاكَ إِبْرَاهِيمَ الْجَمَّالَ وَ قَدْ أَبَى اللَّهُ أَنْ يَشْكُرَ سَعْيَكَ أَوْ يَغْفِرَ لَكَ إِبْرَاهِيمُ الْجَمَّالُ» بحار الانوار ج 48 ص85
ابراهیم از داخل خانه صدا زد: «علیّ بن یقطین وزیر دربار درِ خانۀ من چه میکند!؟»
گفت: «فلانی! امری عظیم مرا به اینجا کشانیده است!» و او را سوگند داد که اجازۀ ورود دهد.
وقتی درون خانه رفت به او گفت: «ای ابراهیم! به راستی حضرت مولی از قبول من خودداری کرده است تا این که تو مرا ببخشایی.»
ابراهیم گفت: «خداوند تو را ببخشاید.»
علیّ بن یقطین او را قسم داد که پای خود را بر صورتش بگذارد!
ابراهیم حیا کرد و از این کار امتناع نمود.
دوباره او را قسم داد.
ابراهیم به ناچار پایش را بر صورت علیّ بن یقطین نهاد و او میگفت: «بارالها! تو شاهد باش.»
سپس از خانۀ او خارج گردید و سوار بر اسب شد و همان شب، او را در مدینه به سرای حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام)فرود آورد.
امام (علیه السلام)به او اجازۀ ورود دادند و قبولش نمودند.(1)
1) . همان
راوی گوید: روی کاغذی نوشتم: «به راستی دنیا در نظر امام (علیه السلام)همانند قطعۀ گردویی، مجسّم شده است.» و آن را به حضرت امام کاظم (علیه السلام)تقدیم نمودم و عرض کردم: «فدایتان شوم، یاران و دوستان ما این حدیث را روایت کردهاند؛ من آن را انکار نکردهام ولی دوست دارم آن را از خود شما بشنوم.»
امام (علیه السلام)نگاهی به آن نوشته نمودند، سپس آن را پیچیدند.
من گمان کردم که بر حضرت سنگین آمده است. امّا حضرت فرمودند: «آنچه نوشته شده حقّ است، پس آن را به پوستی منتقل کن.»(1)
مرحوم علّامه مجلسی در بیان جملهی آخر مینویسد: همانا امام (علیه السلام)به او فرمود: این نوشته را به پوست منتقل کن. یعنی آن را روی پوست دبّاغیشده بنویس تا دوام آن نسبت به کاغذ بیشتر باشد.
1) . كَتَبْتُ فِي ظَهْرِ قِرْطَاسٍ أَنَّ الدُّنْيَا مُمَثَّلَةٌ لِلْإِمَامِ كَفِلْقَةِ الْجَوْزَةِ فَدَفَعْتُهُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ (علیه السلام)وَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ أَصْحَابَنَا رَوَوْا حَدِيثاً مَا أَنْكَرْتُهُ غَيْرَ أَنِّي أَحْبَبْتُ أَنْ أَسْمَعَهُ مِنْكَ قَالَ فَنَظَرَ فِيهِ ثُمَّ طَوَاهُ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ قَدْ شَقَّ عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ هُوَ حَقٌّ فَحَوِّلْهُ فِي أَدِيمٍ (بحار الانوار ج 2 ص145)
راوی گوید: حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام)را دیدم که به آسمان بالا رفتند و وقتی فرود آمدند، سلاحی از نور به همراه داشتند و فرمودند: «آیا مرا از این شخص (هارون الرشید) میترسانید؟! اگر بخواهم با این سلاح به او سیلی میزنم.»(1)
وقتی این خبر به هارون رسید، سه بار بیهوش شد! و آنگاه حضرت را آزاد کرد.(2)
راوی گوید: در بستر خود خوابیده بودم که ناگاه احساس کردم کسی با پایش به من میزند و میگوید: «فلانی! شیعة آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) میخوابد!؟»
هراسناک از جا برخاستم! چون دید هراسان شدم، مرا به سینهاش چسبانید. نگاه کردم دیدم حضرت ابو الحسن موسی بن جعفر (علیه السلام)هستند. به من فرمودند: «ای احمد! برای نماز وضو بگیر.»
وقتی وضو گرفتم دست مرا گرفتند و از درِ خانهام خارج کردند، با آن که درِ خانه قفل بود، نمیدانم آن حضرت چهگونه و از کجا مرا خارج کردند!
در بیرون خانه دیدم شتری بسته شده و برای ایشان آماده است. حضرت ریسمان آن را باز کردند و بر آن سوار شدند، مرا هم در ردیف خود نشاندند. اندکی که راه بردند، در محلّی مرا پیاده کردند و در آنجا با من بیست و چهار رکعت نماز گزاردند.
سپس فرمودند: «ای احمد! آیا میدانی در چه مکانی هستی؟»
عرض کردم: «خداوند و رسولش و ولیّ و نمایندهاش و فرزند رسولش داناتر هستند.»
فرمودند: «این قبر جدّم حسین بن علیّ () است.»
سپس سوار مرکب شدیم، اندک راهی که رفت وارد کوفه شد! دیدم سگها و نگهبانان همگی ایستادهاند ولی گویا چیزی را نمیبینند! حضرت مرا داخل مسجد کردند و با من هفده رکعت نماز گزاردند.
سپس فرمودند: «ای احمد! آیا میدانی اینجا کجاست؟»
عرض کردم: «خیر.»
فرمودند:« این مسجد کوفه است و این بیت الطَّشت است.»
سپس سوار مرکب شدیم، کمی راه که رفت مرا پیاده کردند و با من بیست و چهار رکعت نماز گزاردند.
آنگاه فرمودند: «ای احمد! آیا میدانی کجا هستی؟»
عرض کردم: «خداوند و رسولش و فرزند رسولش داناتر هستند.»
فرمودند: «اینجا قبر ابراهیم خلیل (علیه السلام)است.»
سپس سوار مرکب شدیم و پس از پیمودن اندک راهی پیادهام کردند و داخل مکّه نمودند! من قبل از آن کعبه و چاه زمزم و بیت الشراب را میشناختم. به من فرمودند: «ای احمد! آیا میدانی کجا هستی؟»
عرض کردم: «خداوند و رسولش و فرزند رسولش داناتر هستند.»
فرمودند: «این مکّه است و این کعبه و این زمزم و این بیت الشراب است.»
بار دیگر مرا اندکی راه بردند و در مسجد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و کنار قبر شریف پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد نمودند. در آنجا هم با من بیست و چهار رکعت نماز گزاردند. سپس فرمودند: «آیا میدانی کجا هستی؟»
عرض کردم: «خداوند و رسولش و فرزند رسولش داناتر هستند.»
فرمودند: «این مسجد جدّم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و قبر شریف آن حضرت است.»
سپس مرا کمی راه بردند و وارد شِعب ابی جُبَیر نمودند. آنگاه فرمودند: «ای احمد! آیا میخواهی از علائم و نشانههای امام به تو نشان دهم؟»
عرض کردم: «آری.»
فرمودند: «ای شب! رو برگردان.» فوراً شب از ما رو برگردانید و ناپدید شد!
سپس فرمودند: «ای روز! به ما روی آور.» فوراً روز با روشنائی زیاد و خورشید نورانی و باصفایش به ما روی آورد و ظاهر شد! و ما نماز ظهر را اقامه کردیم.
سپس فرمودند: «ای روز! رو برگردان. و ای شب! روی آور.» فوراً شب چهرۀ خود را ظاهر نمود! و ما نماز مغرب را اقامه کردیم.
آنگاه فرمودند: «ای احمد! آیا دیدی؟»
عرض کردم: «همین مقدار برای من کافی است ای فرزند رسول خدا!»
بار دیگر مرا سیر مختصری دادند تا کنار کوهی که به دنیا احاطه داشت و دنیا نسبت به آن مانند ظرف
کوچکی بود رساندند! و فرمودند: «آیا می دانی کجا هستی؟»
عرض کردم: «خداوند و رسولش و فرزند رسولش داناتر هستند.»
فرمودند: «این کوهی است که به دنیا احاطه دارد!» ناگهان من در آنجا گروهی را دیدم که لباسهای سفید پوشیده بودند!
فرمودند: «ای احمد! ایشان قوم حضرت موسی هستند.» امام (علیه السلام) بر آنها سلام کردند و من نیز سلام کردم و آنها سلام ما را پاسخ دادند.
پس از آن عرض کردم: «ای فرزند رسول خدا! حقیقتاً من خسته شدهام!»
فرمودند: «میخواهی در بستر خود بخوابی؟»
عرض کردم: «آری.»
امام (علیه السلام)به سرعت یک قدم برداشتند و سپس به من فرمودند: «بخواب.»
ناگهان در منزلم قرار گرفته، به خواب رفتم! ... (1)
1) . ... يا أحمدُ! أ تُريدُ اَن اُرِيَکَ مِن دِلالاتِ الإمام؟ ... (دلائل الامامة ص173)
شَطیطه - خدایش رحمت کناد - زن با ایمانی بود که در نیشابور زندگی میکرد. هنگامی که شیعیان نیشابور خواستند اموالی به سوی حضرت امام کاظم (علیه السلام) بفرستند، او هم درهمی را همراه با بافتهای که پنبهاش را با دست خود رشته بود و چهار درهم ارزش داشت فرستاد.
امام (علیه السلام)آنچه را این زن با اخلاص فرستاده بود پذیرفتند و به قاصد فرمودند: «سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسۀ پول را به او بده.»
و در آن کیسه چهل درهم بود. سپس فرمودند: «و قطعهای از کفنهای خود را که از دهکدۀ صیداء - قریۀ حضرت فاطمه (علیها السلام)- پنبهاش به دست آمده و خواهرم حلیمه - دختر حضرت امام صادق (علیه السلام)- آن را با دست خود رشته است برای او هدیّه میفرستم.»
و نیز فرمودند که به او بگو بعد از رسیدن قاصد، فقط نوزده روز زنده میمانی و خودم عهدهدار نماز گزاردن بر تو میشوم.
و هنگامی که این زن با ایمان از دنیا رفت، امام (علیه السلام)بر جنازۀ او حاضر شدند و هنگام بازگشت فرمودند: «به راستی بر من و دیگر امامان لازم است که بر جنازۀ
شما شیعیان در هر سرزمینی که باشید حاضر شویم؛ پس در امور خود تقوا و خداپروایی پیشه کنید.»(1)
شقیق بَلخی گوید: در سال 149 هجری روانۀ سفر حجّ شدم. به قادسیّه که رسیدم منزل کردم. در آنجا جمعیّت انبوهی را دیدم که زینت نموده، برای حجّ حرکت کردهاند.
در این میان چشمم به جوان نیکوچهرۀ گندمگون ضعیفی افتاد که لباسی پشمی بر روی لباسهایش پوشیده و جامهای به خود پیچیده و جدا از مردم نشسته است.
با خود گفتم: «این جوان از طائفۀ صوفیّه است و میخواهد در میان راه سربار مردم باشد و زحمت خود را به دوش دیگران بیندازد. به خدا قسم اکنون نزد او میروم و توبیخ و سرزنشش میکنم.»
پس نزدیک او رفتم، همین که مرا دید فرمود: «يَا شَقِيقُ! اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْم.» (ای
1) . «إِنِّي وَ مَنْ يَجْرِي مَجْرَايَ مِنَ الْأَئِمَّةِ لَا بُدَّ لَنَا مِنْ حُضُورِ جَنَائِزِكُمْ فِي أَيِّ بَلَدٍ كُنْتُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ فِي أَنْفُسِكُمْ» بحار الانوار ج 48 ص75
شقیق! از گمانهای بد دربارۀ دیگران - که بسیار هم هست - بپرهیزید و به آنها ترتیب اثر ندهید؛ چرا که حقیقتاً پارهای از گمانها گناه است.(1))
این را فرمود و مرا ترک کرد و رفت. با خود گفتم: «چیز عجیبی بود! او اسم مرا ذکر کرد و از باطن من خبر داد! حتماً او بندهای از بندگان صالح خداوند است. خود را باید به او برسانم و از او حلالیّت بطلبم.»
با عجله او را تعقیب کردم ولی به او نرسیدم و از دیدگان من ناپدید گردید!
چون به منزلی در میان راه به نام واقصه رسیدیم و آنجا فرود آمدیم، او را دیدم که نماز میخواند و اعضای بدنش میلرزد و اشک از چشمانش جاری است. گفتم: «این همان گمشدۀ من است که در جست و جوی او بودم، از این فرصت استفاده کنم و نزد او بروم و حلالّت بطلبم.»
پس کمی صبر کردم تا نشست و از نمازش فارغ شد. آنگاه به طرف او رفتم. همین که مرا دید فرمود: «ای شقیق! این آیۀ شریفه را تلاوت کن: "وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى."» (و قطعاً من
1) . ترجمهی قرآن بر اساس تفسیر المیزان
بسی آمرزندۀ کسی هستم که توبه کند و ایمان آورد و با اطاعت از دستورات من کار شایسته کند و آنگاه راه درست را بیابد.)
آنگاه مرا ترک کرد و رفت.
با خود گفتم: «این جوان، بیشکّ از ابدال و مردان خدا است! این مرتبۀ دوم است که از باطن و سرّ نهانی من خبر داد!»
چون به منزلگاه زباله رسیدیم دیدم آن جوان کنار چاه ایستاده و در دست پیالهای گرفته و میخواهد آب بردارد. ناگهان پیاله از دستش در میان چاه افتاد؛ پس نگاهی به آسمان کرد و شنیدم که میگفت: «خدایا! تویی مایۀ سیراب شدن من هنگامی که تشنۀ آب میشوم و قوت و طعام من وقتی که ارادۀ غذا کنم.
خدایا! ای سَرور من! غیر از این پیاله ندارم، آن را از من مگیر.»
به خدا قسم دیدم آب چاه بالا آمد و او دست خود را دراز کرد و از آب پر نمود، پس وضو گرفت و چهار رکعت نماز گزارد و به طرف تلّ ریگی رفت. از آن ریگها برداشت و در میان کاسه ریخت و آن را حرکت داد و آشامید. من به سوی او رفتم و بر او سلام کردم و وقتی پاسخم را گفت عرض کردم: «از زیادتی و
باقیماندۀ آنچه خداوند به شما عنایت کرده، به من هم مرحمت فرما.» فرمود: «ای شقیق! همواره نعمتهای ظاهری و باطنی خداوند شامل حال ماست؛ پس گمان خود را به پروردگارت نیکو گردان.»(1)
پس آن کاسه را به من مرحمت نمود، از آن آشامیدم دیدم شوربائی است که از آب و شکر درست شده و به خدا قسم، لذیذتر و خوشبوتر از آن هرگز چیزی نیاشامیده بودم! پس سیر و سیراب گردیدم و تا مدّتی به غذا و نوشیدنی میل نداشتم.
بعد از آن او را ندیدم تا وارد مکّه شدیم، نیمه شبی او را کنار قبّۀ الشراب دیدم که با خشوع کامل به نماز ایستاده و پیوسته ناله و گریه میکرد تا شب به پایان رسید. وقتی سپیدۀ صبح ظاهر شد، در جایگاه نمازش نشست و مدّتی به تسبیح خداوند پرداخت، سپس برخاست و نماز صبح را به جا آورد و بعد از آن هفت بار گرد کعبه طواف کرد و خارج شد، من هم به دنبال او بیرون رفتم.
برخلاف آنچه در بین راه از او مشاهده کردم که تنها بود، دیدم اطراف او دوستان و یاران و غلامانش
1) . «يَا شَقِيقُ لَمْ تَزَلْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَيْنَا ظَاهِرَةً وَ بَاطِنَةً فَأَحْسِنْ ظَنَّكَ بِرَبِّك» بحار الانوار ج 48 ص81
پروانهوار میگردند، مردم بر او سلام میکنند و از او اجلال و احترام به عمل میآورند. از یکی از اطرافیان ایشان پرسیدم: «این جوان کیست؟»
جواب داد: «حضرت موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابی طالب (علیه السلام).» اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد
گفتم: «عجائب و کراماتی که مشاهده کردم، اگر از غیر او بود عجیب و شگفتانگیز بود، ولی از مثل چنین آقائی هیچگونه تعجّبی ندارد.»(1)
در زیارت حضرت امام کاظم (علیه السلام)عرضه میداریم: «وَ صَلِّ عَلَى مُوسَى بْنِ جَعْفَر ... الَّذِي كَانَ يُحْيِي اللَّيْلَ بِالسَّهَرِ إِلَى السَّحَرِ بِمُوَاصَلَةِ الِاسْتِغْفَارِ حَلِيفِ السَّجْدَةِ الطَّوِيلَةِ وَ الدُّمُوعِ الْغَزِيرَةِ وَ الْمُنَاجَاةِ الْكَثِيرَةِ وَ الضَّرَاعَاتِ الْمُتَّصِلَةِ الْجَمِيلَة ...»(2)
بارالها! و صلوات و رحمت فرست بر حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام)، آن آقائی که همواره تا سحر شبزندهداری میکرد همراه با استغفار و طلب آمرزش. و ملازم با
سجدههای طولان و اشک ریزان و مناجات فراوان و تضرّع و نالۀ پیوسته و زیبا به درگاه الهی بود.
آن حضرت غلامی داشتند که قیچی به دست میگرفت و پینههایی که بر اثر زیادی سجده، بر پیشانی مبارک و استخوان بینی آن حضرت بسته میشد، میبرید!(1)
راوی گوید: بر فضل بن ربیع وارد شدم در حالی که بر بام خانهاش نشسته بود، به من گفت: «نزدیک بیا.» چون نزدیک رفتم گفت: «از این بالا میان آن اتاق را نگاه کن.» وقتی نگاه کردم سؤال کرد: «چه میبینی؟» گفتم: «جامهای را میبینم که بر روی زمین افکنده شده است.» گفت: «دوباره بهتر نگاه کن.»
چون با دقّت نگاه کردم گفتم: «گویا مردی در حال سجده است.» پس از سؤالات دیگری که پرسید به من گفت: «این ابو الحسن موسی بن جعفر است. من شب و روز او را مراقبت میکنم، هیچگاه او را جز در این حالی که میبینی مشاهده نکردهام!
او نماز صبح را که به جا میآورد، تا هنگام طلوع خورشید به خواندن تعقیبات نماز میپردازد. سپس به سجده میرود و تا اذان ظهر سجدهاش را ادامه میدهد
1) . عیون اخبار الرّضا (علیه السلام)ج1 ص77
و کسی را سفارش نموده که وقت اذان را خبر دهد، آنگاه برمیخیزد و بدون این که وضوی تازهای بگیرد، نماز میخواند و من میفهمم که او در سجدۀ طولانی خود به خواب نرفته است.
و چون از نماز ظهر و عصر و نوافل و تعقیبات آن فارغ میشود تا غروب در حال سجده است، سپس برمیخیزد و با همان وضوئی که دارد، نماز مغرب را میخواند.
و چون نماز مغرب و عشاء و نوافل و تعقیبات آن را به جا میآورد، با غذای مختصری که برای او میآورند افطار میکند، سپس تجدید وضو مینماید و بعد از آن سجدهای به جا میآورد و چون سر از سجده برمیدارد، استراحت کوتاه و خواب سبکی میکند، سپس برمیخیزد و دوباره وضو میگیرد و به نماز میایستد و تا طلوع فجر به نماز مشغول است و چون غلامش وقت طلوع فجر را خبر میدهد، نماز صبح را به جا می آورد. و مدّت یک سال است که این روش اوست! ...»(1)
1) . بحار الانوار ج 48 ص107
«اطاعت از رهبر عادل، تمام عزّت و صلابت است.»(1)
«اگر در دست تو گردویی باشد و مردم بگویند که در دستت مرواریدی هست، تو را سودی ندهد در حالی که میدانی آن، گردو است.
و چون در دست تو مرواریدی باشد و مردم بگویند که در دستت گردویی هست، تو را زیانی نرساند و حال آن که میدانی آن، مروارید است.»(2)
«خداوند عزّتمند و صاحب جلال اکثریّت را نکوهش کرده و فرموده است: "و اگر از اکثریّت کسانی که در زمین هستند پیروی کنی، تو را از راه خداوند گمراه
1) . «طَاعَةُ وُلَاةِ الْعَدْلِ تَمَامُ الْعِزّ» کافی ج1 ص20
2) . «لَوْ كَانَ فِي يَدِكَ جَوْزَةٌ وَ قَالَ النَّاسُ لُؤْلُؤَةٌ مَا كَانَ يَنْفَعُكَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا جَوْزَةٌ وَ لَوْ كَانَ فِي يَدِكَ لُؤْلُؤَةٌ وَ قَالَ النَّاسُ إِنَّهَا جَوْزَةٌ مَا ضَرَّكَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا لُؤْلُؤَة» بحار الانوار ج 1 ص136
میکنند."(1)
و نیز فرموده است: "لیکن اکثر آنان نمیدانند."(2)
و ...
و در مقابل، گروه اندک را ستوده و فرموده است: "و از بندگان من، اندکی شاکر و سپاسگزارند."(3)و نیز فرموده است: "شرکائی که اهل ایمان و عمل صالح باشند، اندکند."(4)
و نیز فرموده است: "و با نوح، جز عدّۀ اندکی ایمان نیاوردند."(5)»(6)
يَا هِشَامُ ثُمَّ مَدَحَ الْقِلَّةَ فَقَالَ وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ وَ قَالَ وَ قَلِيلٌ ما هُمْ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيل» بحار الانوار ج 1 ص135
«ای فرزندانم! به راستی من شما را به وصیّتی سفارش میکنم که اگر کسی آن را حفظ کرده، به آن عمل نماید، ضایع نخواهد شد و آن این که: هر گاه کسی نزد شما آمد و در گوش راست شما سخنان ناپسندی
1) . سوره مبارکه انعام، آیه شریفه 116
2) . سوره مبارکه انعام، آیه شریفه 37
3) . سوره مبارکه سبأ، آیه شریفه 13
4) . سوره مبارکه ص، آیه شریفه 24
5) . سوره مبارکه هود (سلام الله علیه)، آیه شریفه 40
6) . «ثُمَّ ذَمَّ الْكَثْرَةَ فَقَالَ وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ قَالَ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ وَ ...
گفت، آنگاه برگشت و در گوش چپ شما عذرخواهی نمود و گفت: من چیزی نگفتم، عذرش را بپذیرید.»(1)
روزی هارون لعنه الله به حضرت امام کاظم (علیه السلام)نوشت: مرا با پندی مختصر موعظه کن. حضرت در پاسخ وی نوشتند: «هیچ چیز نیست که چشمت آن را میبیند جز این که در آن پند و موعظهای هست.»(2)
«اگر آنچه تو را کافی است، بینیازت کند، پس کمترین چیز دنیا تو را کفایت میکند. و اگر آنچه تو را کافی است، بینیازت نکند، پس هیچ چیز از دنیا تو را کافی نخواهد بود!»(3)
1) . «يَا بَنِيَّ إِنِّي مُوصِيكُمْ بِوَصِيَّةٍ فَمَنْ حَفِظَهَا لَمْ يَضَعْ مَعَهَا إِنْ أَتَاكُمْ آتٍ فَأَسْمَعَكُمْ فِي الْأُذُنِ الْيُمْنَى مَكْرُوهاً ثُمَّ تَحَوَّلَ إِلَى الْأُذُنِ الْيُسْرَى فَاعْتَذَرَ وَ قَالَ لَمْ أَقُلْ شَيْئاً فَاقْبَلُوا عُذْرَهُ» مستدرک الوسائل ج9 ص56
2) . «مَا مِنْ شَيْءٍ تَرَاهُ عَيْنُكَ إِلَّا وَ فِيهِ مَوْعِظَةٌ» وسائل الشیعة ج 15 ص196
3) . «إِنْ كَانَ يُغْنِيكَ مَا يَكْفِيكَ فَأَدْنَى مَا فِي الدُّنْيَا يَكْفِيكَ وَ إِنْ كَانَ لَا يُغْنِيكَ مَا يَكْفِيكَ فَلَيْسَ شَيْءٌ مِنَ الدُّنْيَا يُغْنِيك» تحف العقول ص387
«هر که از ریختن آبروی مردم خودداری کند، خداوند از لغزش او در روز رستاخیز میگذرد.»(1)
«کمگویی، حکمتی بزرگ است! پس بر شما باد به سکوت؛ که به راستی شیوهای نیکو و مایۀ کمی وزر و وبال و سبکباری از گناهان است.»(2)
«بر تو باد رفق و مدارا؛ که به راستی رفق و مدارا خجسته و مبارک است و تندخوئی شوم است. به راستی رفق و مدارا و نیکی و خوشاخلاقی، خانهها را آباد میکند و رزق و روزی را (اعمّ از معنوی و مادّی) میافزاید.»(3)
1) . «مَنْ كَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أَعْرَاضِ النَّاسِ أَقَالَهُ اللَّهُ عَثْرَتَهُ يَوْمَ الْقِيَامَة» همان ص390
2) . «قِلَّةُ الْمَنْطِقِ حُكْمٌ عَظِيمٌ فَعَلَيْكُمْ بِالصَّمْتِ فَإِنَّهُ دَعَةٌ حَسَنَةٌ وَ قِلَّةُ وِزْرٍ وَ خِفَّةٌ مِنَ الذُّنُوب» همان ص392
3) . «عَلَيْكَ بِالرِّفْقِ فَإِنَّ الرِّفْقَ يُمْنٌ وَ الْخُرْقَ شُؤْمٌ إِنَّ الرِّفْقَ وَ الْبِرَّ وَ حُسْنَ الْخُلُقِ يَعْمُرُ الدِّيَارَ وَ يَزِيدُ فِي الرِّزْق» همان ص395
«مَثَل دنیا همانند آب شور دریاست؛ هر چه شخص تشنه از آن بنوشد، تشنگیاش بیشتر میشود تا این که او را بکشد!»(1)
«در دنیا همانند کسی باش که در خانهای سکنی گزیده که برای او نیست و فقط در انتظار کوچ کردن است.»(2)
«بپرهیز از این که در مسیر طاعت خداوند (از مال و جان و آبرو و وقت و سایر امکاناتت) مضایقه کنی؛ که در این صورت دو چندانش را در مسیر معصیت خداوند پرداخت خواهی کرد!»(3)
1) . «مَثَلُ الدُّنْيَا مَثَلُ مَاءِ الْبَحْرِ كُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشَانُ ازْدَادَ عَطَشاً حَتَّى يَقْتُلَه» همان
2) . «كُنْ فِي الدُّنْيَا كَسَاكِنِ دَارٍ لَيْسَتْ لَهُ إِنَّمَا يَنْتَظِرُ الرَّحِيل» همان ص397
3) . «إِيَّاكَ أَنْ تَمْنَعَ فِي طَاعَةِ اللَّهِ فَتُنْفِقُ مِثْلَيْهِ فِي مَعْصِيَةِ اللَّه» همان ص408
«هر که جویای ریاست باشد، تباه میشود.»(1)
«تلاش کنید که اوقات خویش را به چهار بخش تقسیم کنید: زمانی برای مناجات با خداوند. زمانی برای امر معاش. زمانی برای معاشرت با برادران و اشخاص مورد اعتماد که شما را از عیبهایتان آگاه نمایند و از دل با شما خالص باشند. و زمانی برای خلوت کردن جهت لذّتهای غیر حرام. و فقط با این بخش است که برای سه بخش دیگر، نیرو مییابید.»(2)
1) . «مَنْ طَلَبَ الرِّئَاسَةَ هَلَك» همان ص409
2) . «اِجْتَهِدُوا فِي أَنْ يَكُونَ زَمَانُكُمْ أَرْبَعَ سَاعَاتٍ سَاعَةً لِمُنَاجَاةِ اللَّهِ وَ سَاعَةً لِأَمْرِ الْمَعَاشِ وَ سَاعَةً لِمُعَاشَرَةِ الْإِخْوَانِ وَ الثِّقَاتِ الَّذِينَ يُعَرِّفُونَكُمْ عُيُوبَكُمْ وَ يُخْلِصُونَ لَكُمْ فِي الْبَاطِنِ وَ سَاعَةً تَخْلُونَ فِيهَا لِلَذَّاتِكُمْ فِي غَيْرِ مُحَرَّمٍ وَ بِهَذِهِ السَّاعَةِ تَقْدِرُونَ عَلَى الثَّلَاثَةِ سَاعَاتٍ» همان ص409
صلوات مخصوص حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام)(1)
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْأَمِينِ الْمُؤْتَمَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الْبَرِّ الْوَفِيِّ الطَّاهِرِ الزَّكِيِّ
بارالها! صلوات و رحمت فرست بر آن امین مورد اعتماد و اطمینان حضرت موسى بن جعفر، آن نیکوکار، بسیار وفادار، پاک، مهذّب و شایسته و بالنده،
اَلنُّورِ الْمُبِينِ (الْمُنِيرِ) الْمُجْتَهِدِ الْمُحْتَسِبِ الصَّابِرِ عَلَى الْأَذَى فِيكَ
آن نور آشکار (نور افشان)، بسیار کوشا، آن که کارهایش را خالصانه و به حساب تو انجام میداد و در راه تو بر اذیّتها صابر و شکیبا بود.
اللَّهُمَّ وَ كَمَا بَلَّغَ عَنْ آبَائِهِ مَا اسْتُودِعَ مِنْ أَمْرِكَ وَ نَهْيِكَ وَ حَمَلَ عَلَى الْمَحَجَّةِ
بارالها! و همانگونه که او از طرف پدرانش، آنچه را که به او - از امر و نهی تو - رسیده بود، ابلاغ کرد، و مردم را به راه روشن الهی وا داشت،
1) . مفاتیح الجنان
وَ كَابَدَ أَهْلَ الْعِزَّةِ وَ الشِّدَّةِ فِيمَا كَانَ يَلْقَى مِنْ جُهَّالِ قَوْمِهِ
و در آنچه که از جاهلان قومش دید، در مقابل اهل غرور و زورمندان مقاومت کرد و رنج برد؛
رَبِّ فَصَلِّ عَلَيْهِ أَفْضَلَ وَ أَكْمَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِمَّنْ أَطَاعَكَ وَ نَصَحَ لِعِبَادِكَ إِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيم
ای پروردگار من! پس بر او صلوات و رحمت فرست، برترین و کاملترین صلوات و رحمتی که بر یکی از کسانی که تو را اطاعت کرد و برای بندگانت خیر خواهی نمود، نثار کردی؛ که به راستی تو بسیار آمرزنده و مهربانی.