ghaemiyeh.com
سرشناسه:مصطفوی، محمد، 1353 -
عنوان و نام پدیدآور:شادی به قصد قربت : (صدها گلخند با تکبیتهای سازنده جناب صائب)/ مولف محمد مصطفوی.
مشخصات نشر:قم: قلمخانه، 1403.
مشخصات ظاهری:229 ص.
شابک:978-622-5283-36-7
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر:صدها گلخند با تکبیتهای سازنده جناب صائب.
موضوع:شوخیها و بذلهگوییها -- احادیث
Wit and humor -- Hadiths
شوخیها و بذلهگوییها -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Wit and humor -- Religious aspects -- Islam
لطایف و حکایات
(علیه السلام)necdotes
رده بندی کنگره:BP232/88
رده بندی دیویی:297/637
شماره کتابشناسی ملی:9991499
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
شادی به قصد قربت
(صدها گل خند با تک بیت های سازندة جناب صائب)
به عشق یک لب خند حضرت امام خامنه ای روحی فداه
گردآوری: محمد م.
ناشر: قلم خانه
شابک: 7-36-5283-622-978
نوبت و تاریخ چاپ اول بهار 1404
شمارگان: چهار نسخه
تماس با :نویسنده: 09023440350
هرگونه نشر و استفاده آزاد است.
پیش خنده:
بایدها و نبایدهای شادی و خنده(1)
الف) قال الامام الصادق (علیه السلام): «مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ فِيهِ دُعَابَةٌ.»
قُلْتُ: «وَ مَا الدُّعَابَةُ؟»
قَالَ (علیه السلام): «اَلْمِزَاحُ.»(2)
«هیچ مؤمنى نیست جز این که در او دُعابه هست.»
راوی گوید: عرض کردم: «دعابه چیست؟» امام (علیه السلام) فرمودند: «مزاح.»
ب) قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «اَلمُؤمِنُ دَعِبٌ لَعِبٌ، و المُنافِقُ قَطِبٌ غَضِبٌ.(3)»
«مؤمن شوخ طبع و بذله گوست و منافق اخمو و عصبانى.»
روی شکفته از سخن سخت ایمن است *** کی بر در گشاده کسی سنگ می زند؟
ج) قال الامام الصادق (علیه السلام): «كَيْفَ مُدَاعَبَةُ بَعْضِكُمْ بَعْضاً؟»
قُلْتُ: «قَلِيلٌ.»
قَالَ (علیه السلام): «فَلَا تَفْعَلُوا؛ فَإِنَّ الْمُدَاعَبَةَ مِنْ حُسْنِ الْخُلُقِ وَ إِنَّكَ لَتُدْخِلُ بِهَا السُّرُورَ عَلَى أخِيكَ وَ لَقَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) يُدَاعِبُ الرَّجُلَ يُرِيدُ أنْ يَسُرَّهُ.»(1)
حضرت امام صادق (علیه السلام) پرسیدند: «شوخى کردن شما با همدیگر چه گونه است؟» عرض کردم: «اندک است.»
فرمودند: «این گونه نباشید؛ زیرا حقیقتاً شوخى از خوش خلقى است، و تو بدان وسیله برادرت را خوش حال و مسرور می کنى، و به راستی دأب رسول خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) این بود که با مرد شوخى می کردند و می خواستند که او را شاد و مسرور کنند.»
1) همان
د) قال الامام الصادق (علیه السلام): «... وَ مُرُوءَةٌ فِي السَّفَر ... وَ كَثْرَةُ الْمِزَاحِ فِي غَيْرِ مَا يُسْخِطُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ.»(1)
«... امّا مروّتى که در سفر است، عبارت است از: ... و کثرت مزاح در غیر مطالبى که موجب خشم خداى عزّ و جلّ گردد.»
ه) قال الامام الرضا (علیه السلام): «كَانَ عِيسَى ((علیه السلام)) يَبْكِي وَ يَضْحَكُ وَ كَانَ يَحْيَى ((علیه السلام)) يَبْكِي وَ لَا يَضْحَكُ وَ كَانَ الَّذِي يَفْعَلُ عِيسَى ((علیه السلام)) أفْضَلَ»(2)
«دأب حضرت عیسی ((علیه السلام)) این بود که هم می گریست و هم می خندید. و دأب حضرت یحیی ((علیه السلام)) این بود که می گریست و نمی خندید. و آن چه حضرت عیسی ((علیه السلام)) می کرد، بهتر بود.»
تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است *** عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد
و) قال الامام الباقر (علیه السلام): «تَبَسُّمُ الرَّجُلِ فِي وَجْهِ أخِيهِ حَسَنَةٌ ... وَ مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَيْءٍ أحَبَّ إِلَى اللَّهِ مِنْ إِدْخَالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ»(1)«لب خند زدن مرد به روی برادر مؤمنش، حسنه ای فخیم است. ... و خداوند عبادت نشده است به چیزی که محبوب تر باشد به درگاهش، از خوش حال نمودن مؤمن.»
ز) قال الامام الرضا (علیه السلام): «مَنْ فَرَّجَ عَنْ مُؤْمِنٍ فَرَّحَ اللَّهُ قَلْبَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»(2)
«کسی که به مؤمنی گشایشی دهد (و او را دل شاد نماید)، خداوند در روز قیامت، دل او را شاد می کند.»
به دامان تو از صحرای محشر گرد ننشیند *** اگر افشانده ای گردی ز دل های غمین اینجا
ح) قال الامام الصادق (علیه السلام): «أیُّمَا مُؤْمِنٍ نَفَّسَ عَنْ مُؤْمِنٍ كُرْبَةً نَفَّسَ اللَّهُ عَنْهُ سَبْعِينَ كُرْبَةً مِنْ كُرَبِ الدُّنْيَا وَ كُرَبِ يَوْمِ الْقِيَامَة»(3)
«هر مؤمنی که از مؤمن دیگر غمی بزداید، خداوند از او هفتاد غم از غم های دنیا و غم های آخرت را می زداید.»ط) قال الامام الصادق (علیه السلام): «مَنْ أدْخَلَ عَلَى مُؤْمِنٍ سُرُوراً فَقَدْ أدْخَلَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم))»(1)
«هر کس مؤمنی را مسرور نماید، حقیقتاً رسول خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را مسرور نموده است.»
ی) قال الامام الصادق (علیه السلام): «أیُّمَا مُسْلِمٍ لَقِيَ مُسْلِماً فَسَرَّهُ سَرَّهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ»(2)
«هر مسلمانی که با مسلمان دیگری ملاقات کند و او را مسرور نماید، خداوند عزّت مند و صاحب جلال را مسرور نموده است.»
ک) قال الامام الصادق (علیه السلام) لِرَجُلٍ: «مَا ثَوَابُ مَنْ أدْخَلَ عَلَى مُؤْمِنٍ سُرُوراً؟»
قَالَ: «عَشْرُ حَسَنَاتٍ»
قَالَ (علیه السلام): «إِي وَ اللَّهِ وَ ألْفُ ألْفِ حَسَنَةٍ»(1)حضرت امام صادق (علیه السلام) از مردی پرسیدند: «ثواب کسی که مؤمنی را شاد نماید چیست؟»
عرض کرد: «ده حسنه.»
امام (علیه السلام) فرمودند: «آری به خدا سوگند و یک میلیون حسنه.»
ل) قال الامام الباقر (علیه السلام): «فِيمَا نَاجَى اللَّهُ بِهِ مُوسَى ((علیه السلام)) أنْ قَالَ: إِنَّ لِي عِبَاداً اُبِيحُهُمْ جَنَّتِي وَ اُحَكِّمُهُمْ فِيهَا قَالَ مُوسَى: مَنْ هَؤُلَاءِ الَّذِينَ أبَحْتَهُمْ جَنَّتَكَ وَ تُحَكِّمُهُمْ فِيهَا؟ قَالَ: مَنْ أدخَلَ عَلَى مُؤْمِنٍ سُرُوراً.»(2)
«از جمله نجواهای خداوند با حضرت موسی ((علیه السلام)) این بود که فرمود: به راستی برای من بندگانی هست که بهشتم را برای آنها مباح می سازم و آنها را در آنجا حاکم قرار می دهم.
حضرت موسی عرض کرد: اینانی که بهشتت را برای شان مباح می سازی و آنها را در آنجا حاکم قرار می دهی کیستند؟
خداوند فرمود: هر کس مؤمنی را شاد و مسرور نماید.»م) قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «مَا يُوضَعُ فِي مِيزَانِ امْرِئٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أفْضَلُ مِنْ حُسْنِ الْخُلُقِ.»(1)
«در ترازوی کسی - در روز قیامت - چیزی برتر و با فضیلت تر از خوش اخلاقی نهاده نمی شود.»
تنگ خُلقی بر خود و بر خلق سازد کار تنگ *** خُلق خوش خود را و عالم را معطّر کردن است
ن) قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «اُلهُوا و العَبُوا فَإنّی أکرَهُ أن يُرَى فی دینِكُم غِلظَة.»(2)
«تفریح و بازی نمائید؛ که به راستی من خوش ندارم که در دین شما غلظت و خشکی دیده شود.»
ق) قال الامام الصادق (علیه السلام): «مِنْ أحَبِّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ إِدْخَالُ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ، إِشْبَاعُ جَوْعَتِهِ، وَ تَنْفِيسُ كُرْبَتِهِ، أوْ قَضَاءُ دَيْنِهِ.»(1)«از محبوب ترین اعمال به درگاه خداوند، شاد نمودن مؤمن است، سیر نمودن گرسنگی اش، و زدودن غم و اندوه او، یا پرداخت دَین و قرض او.»
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «لِيَكُنْ لَكَ فِي كُلِ شَيْءٍ نِيَّةٌ حَتَّى فِي النَّوْمِ وَ الْأَكْلِ»(2)
«باید برای تو در هر چیزی، قصد قربت باشد، حتّی در خواب و خوردن.»
راه بسیار است مردم را به قرب حقّ ولی *** راه نزدیکش دل مردم به دست آوردن است
الف) قال الامام الباقر (علیه السلام): «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُحِبُّ الْمُدَاعِبَ فِي الْجَمَاعَةِ بِلَا رَفَثٍ»(1)«به راستی خداوند عزّت مند و صاحب جلال، کسی را که میان جمعى شوخى و خوش مزگى کند دوست دارد، در صورتى که بدون فحش دادن و هرزه درائی باشد.»
ب) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «أفْضَلُ الشَّرَفِ الْأَدَب»(2)
برترین شرافت، ادب است.
ج) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «لَا حَسَبَ أنْفَعُ مِنَ الْأَدَب»(3)
«هیچ قدر و شرفی، نافع تر از ادب نیست.»
د) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «إِذَا فَاتَكَ الْأدَبُ فَالْزَمِ الصَّمْتَ»(4)
«هر گاه فاقد ادب بودی، به سکوت بچسب.»
به ادب باش که در دفتر ایجاد جهان *** هیچ فردی نتوان یافت که باطل باشد
الف) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «كَثْرَةُ الْمِزَاحِ تُسْقِطُ الْهَيْبَةَ»(1)
«مزاح بسیار، هیبت را ساقط می کند!»
ب) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «كَثْرَةُ الْمِزَاحِ تَذْهَبُ الْبَهَاءَ وَ تُوجِبُ الشَّحْنَاءَ»(2)
«شوخی زیاد، زیبایی شخصیّت را می برد و کینه و دشمنی را حتمی می سازد!»
ج) قال الامام الصادق (علیه السلام): «كَثْرَةُ الضَّحِكِ تُمِيتُ الْقَلْب»(3)
«خنده ی زیاد، قلب را می میراند!»
د) قال الامام الصادق (علیه السلام): «كَثْرَةُ الضَّحِكِ تَذْهَبُ بِمَاءِ الْوَجْهِ»(4)
«خنده ی بسیار، آبرو را می برد!»
ه) قال الامام الصادق (علیه السلام): «كَثْرَةُ الْمِزَاحِ تَذْهَبُ بِمَاءِ الْوَجْهِ وَ كَثْرَةُ الضَّحِكِ تَمُجُ الْإِيمَانَ مَجّاً»(1)
«شوخى بسیار، آبرو را ببرد و خنده ی بسیار، ایمان را به دور پرتاب کند!»
الف) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إطَّلَعَ إِلَى الْأَرْضِ فَاخْتَارَنَا وَ اخْتَارَ لَنَا شِيعَةً يَنْصُرُونَنَا وَ يَفْرَحُونَ بِفَرَحِنَا وَ يَحْزَنُونَ لِحُزْنِنَا وَ يَبْذُلُونَ أَمْوَالَهُمْ وَ أنْفُسَهُمْ فِينَا أولَئِكَ مِنَّا وَ إِلَيْنَا»(2)
«به راستی خداوند دائم الخیر و بلند مرتبه به سوی زمین توجّهی فرمود؛ پس ما (اهل بیت) را بر گزید و برای ما نیز شیعیان و پیروانی بر گزید که پیوسته ما را یاری می کنند و در شادی ما شاد و در اندوه ما
اندوهگین می شوند و اموال و جان های خویش را در راه ما نثار می کنند. آن ها از ما و به سوی ما هستند.»ب) قال الامام الرضا (علیه السلام): «...كَانَ أبِي إِذَا دَخَلَ شَهْرُ الْمُحَرَّمِ لَا يُرَى ضَاحِكاً وَ كَانَتِ الْكَآبَةُ تَغْلِبُ عَلَيْه ...»(1)
«... شیوه ی پدرم ((علیه السلام)) چنین بود که هر گاه ماه محرّم فرا می رسید، خندان دیده نمی شد و غم و اندوه بر او غالب بود. ...»
روی ما را سرخ خواهد کرد صائب روز حشر *** آل تَمغایی(2)که از آل عبا داریم ما
الف) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «ألْغَفْلَةُ أضَرُّ الْأَعْدَاءِ»(3)
«غفلت، زیان بارترینِ دشمنان است!» *** خبر نیافته ز انجام کار خود صائب
ز غفلت است در آغاز کار خندیدن
ب) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام):«وَيْلٌ لِمَنْ غَلَبَتْ عَلَيْهِ الْغَفْلَةُ فَنَسِيَ الرِّحْلَةَ وَ لَمْ يَسْتَعِدَّ»(1)
«وای بر کسی که غفلت بر او غلبه کند؛ در نتیجه کوچ نمودن را فراموش کند و آماده نگردد!»
در غم فردا سر آمد شادی امروز ما *** یاد شنبه تلخ بر طفلان کند آدینه را
ج) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «ألْغَفْلَةُ شِيمَةُ النَّوْكَى»(2)
«غفلت و بی خبری، خصلت احمقان است!»
نمی گردد دل آگاه شاد از عشرت دنیا *** درین ماتم سرا یا طفل یا دیوانه می خندد
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «مَا مِنْ قَوْمٍ إجْتَمَعُوا فِي مَجْلِسٍ فَلَمْ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَمْ يُصَلُّوا عَلَى نَبِيِّهِمْ إِلَّا كَانَ ذَلِكَ الْمَجْلِسُ حَسْرَةً وَ وَبَالًا عَلَيْهِمْ»(1)«هیچ قومی نباشند که در انجمنى گرد هم آیند و نام خداى عزّ و جلّ را یاد نکنند، و بر پیغمبرشان صلوات نفرستند، جز این که آن مجلس مایه ی حسرت و زیان بر آنها باشد!»
در جادّه ی این کتاب شاد، بعد از هر پنج گل خند، بیتی بیدارگر و سازنده از جناب صائب رضوان الله تعالی علیه به عنوان غفلت گیر قرار داده شده است.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «أذَلُّ النَّاسِ مَنْ أهَانَ النَّاسَ»(2)
«خوارترین مردم کسی است که به مردم اهانت کند.»
الف) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «ألْإِفْرَاطُ فِي الْمَزْحِ خُرْقٌ»(1)
«زیاده روی در شوخی، حماقت است.»ب) قال الامام الصادق (علیه السلام): «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ كُلَّ شَيْءٍ إِلَّا إِذْلَالَهُ نَفْسَهُ»(2)
«خداوند دائم الخیر و بلند مرتبه همه ی امور مؤمن را به خودش واگذاشته، جز خوار کردن خودش را.»
ج) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «سَاعَةُ ذُلٍّ لَا تَفِي بِعِزِّ الدَّهْر»(3)
«لحظه ای ذلّت، برابری نمی کند با عزّت دهر.»
الف) قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلَى كُلِّ فَحَّاشٍ بَذِيءٍ قَلِيلِ الْحَيَاءِ لَا يُبَالِي مَا قَالَ وَ لَا مَا قِيلَ لَه»(4)
«قطعاً خداوند بهشت را حرام کرده است بر هر فحّاش بدزبان کم شرمى که باکى از آن چه گوید و آن چه به او گفته شود ندارد!»
ب) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «لا شَرَفَ مع سُوءِ أدَبٍ»(1)«با بی ادبی، هیچ شرافتی در کار نیست.»
الف) قال الامام الصادق (علیه السلام): «ألْقَهْقَهَةُ مِنَ الشَّيْطَانِ»(2)
«قاه قاه خندیدن، از شیطان است.»
ب) قال الامام الباقر (علیه السلام): «إِذَا قَهْقَهْتَ فَقُلْ حِينَ تَفْرُغُ: "أللَّهُمَّ لَا تَمْقُتْنِي".»(3)
«هر گاه قهقهه زدى پس از فراغت از آن بگو: "اللَّهُمَ لَا تَمْقُتْنِي" (خدایا! بر من خشم شدید مگیر.)»
ج) قال الامام الصادق (علیه السلام): «ضِحْكُ الْمُؤْمِنِ تَبَسُّمٌ»(1)
«خنده ی مؤمن، تبسّم است.»
قال الله تعالی فی القرآن الکریم: «یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى أنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ...»(2)
«ای کسانی که ایمان آورده اید! نباید قومی، قوم دیگر را مسخره کند؛ شاید آنان بهتر از اینان باشند ...»
به نظر می رسد مطالب مضحکی که درباره ی اقوام مختلف گفته می شود، ریشه در سیاست منحوس انگلیس موذی دارد که همواره با ایجاد اختلاف و تفرقه، در صدد ریاست و حکومت بوده است.
بر اهل ایمان و تقوا لازم است که جدّاً از بیان و حتّی شنیدن مطالب مضحک درباره ی اقوام مختلف ممکلت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) اجتناب نمایند و از آن لذّت موهوم - که از تزئینات و تسویلات شیاطین است
جالب این جاست که بسیاری از مشاهیر و نوابغ علمی و معنوی این سرزمین، از همین اقوام و طوائف هستند.6) پرهیز از شوخی با مقدّسات و امور دینی
الف) قال الله تعالی فی القرآن الحکیم: «وَ ذَرِ الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً ...»(1)
«و رها کن کسانی را که دین خود را بازیچه و سرگرمی گرفته اند ...»
ب) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «مَنِ اتَّخَذَ دِينَ اللّهِ لَهواً ولَعِباً أدخَلَهُ اللّهُ سبحانَهُ النارَ مُخَلَّداً فیها»(2)
«هر که دین خدا را سرگرمی وبازی بگیرد، خداوند سبحان او را در دوزخ جاویدان گرداند!»
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «مَنْ فَاكَهَ امْرَأةً لَا يَمْلِكُهَا حُبِسَ بِكُلِّ كَلِمَةٍ كَلَّمَهَا فِي الدُّنْيَا ألْفَ عَامٍ فِي النَّار»(1)هر کس با زنى نامحرم شوخى و مزاح کند، به ازاء هر کلمهاى که با او در دنیا گفت و گو کرده، هزار سال در آتش دوزخ زندانى می شود!»
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):
«إِنِّي لَأمْزَحُ وَ لَا أقُولُ إِلَّا حَقّاً»(2)
«به راستی من مزاح و شوخی می کنم ولی جز حقّ نمی گویم.»
به حرف پوچ نفَس خرج می کنی غافل *** که نیست گنج دو عالم بهای یک دم تو
از جمله اباطیل و خرافات: تطیّر (فال بد زدن)(3)، سیزده به در(4)، چهارشنبه سوری
1) ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ص283
2) بحار الانوار ج16 ص298
3) قال امیر المؤمنین علیّ (علیه السلام): «... الطِّيَرَةُ لَيْسَتْ بِحَقٍّ» (نهج البلاغة، حکمت 400)
4) شایسته و بایسته است که تعطیلی روز 13 فروردین حذف شود و به جای آن، روز 23 ماه مبارک رمضان تعطیل شود تا همگان بتوانند با فراغت خاطر از فیض شب زنده داری کامل در شب قدر بهره مند شوند. قرائن و شواهد بسیاری وجود دارد که شب قدر، همان شب 23 ماه مبارک رمضان می باشد.
قال الامام الحسن العسکریّ (علیه السلام): «لَيْسَ مِنَ الْأدَبِ إِظْهَارُ الْفَرَحِ عِنْدَ الْمَحْزُونِ»(1)
«اظهار شادی در نزد محزون، از ادب نیست.»
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): «... مَن لمَ يَرحَم صَغیرَنا و يُجِلَّ كَبیرَنا فَلَيسَ مِنّا»(2)
«... هر کس بر کوچک ما رحم نکند و بزرگ ما را محترم نشمارد از ما نیست.»
اهل معرفت فرموده اند: شوخی بزرگ تر با کوچک تر، محبّت است، ولی شوخی کوچک تر با بزرگ تر، اهانت است!
در این کتاب سعی شده است که گل خندهایی در چارچوب بایدها و نبایدهای مذکور بیاوریم، امّا اطمینان از بی عیب و اشکال بودن نداریم. لذا از شما خواننده ی ارجمند تقاضا داریم که عیوب و اشکالات را تذکّر دهید.در ضمن، هر چند این کتاب به نیّت شاد نمودن دل مؤمنین و ایجاد انبساط خاطر آن ها تألیف شده است، امّا معتقدیم:
دل کی تهی ز خندۀ طفلانه می شود؟ *** باز این گره ز گریۀ مستانه می شود.
شخصی می گوید: روزی من آب خوردم و امام خمینی رضوان الله علیه به من گفتند: عافاکُمُ الله. من که نمی دانستم چه بگویم، ناخودآگاه گفتم: الهیکم التکاثر! امام خندیدند.
صاحب جواهر پس از مرجعیّت نزد آرایشگر رفت که سر او را اصلاح کند و همان پولی را که قبلاً می داد به او پرداخت.
آرایشگر گفت: شما قبل از مرجعیّت همین پول را به من می دادید و اکنون که مرجع شده اید نیز همین مقدار می دهید؟
صاحب جواهر گفت: مرجع شده ام ولی مساحت سر من که زیاد نشده است.
شیخ نگاهی به کتاب می کند و می فرماید: خوب بود که آن را به آب فرات هم متبرّک می کردید.
پس از چند ماه باز آمد و بالاخره دفعۀ چهارم وقتی که پول را گرفت، آقا به او آهسته گفتند: قدر این همسرت را که در سال چهار مرتبه می زاید باید بدانی.
خواب غفلت
از جنبش مهد است گران خوابی اطفال *** از گردش افلاک به خواب است دل ما
...(یاد حضرت آیه الله بهجت بخیر؛ هر گاه در کوچه مشاهده می کردند که زنی از مقابل دارد می آید، به طرز عجیب و مشهودی، فوراً به سمت مخالف می رفتند تا رو به روی او قرار نگیرند.)
آقا جمال خوانساری می گوید: نزد پدرم شیخ حسین خوانساری درس می خواندم. پدر بزرگم وفات کرد و بین مادر و دایی هایم از بابت سهم الارث اختلاف افتاد.
پدرم گفت: طبق آیۀ قرآن باید تقسیم شود که می فرماید: للذکر مثل حظّ الانثیین.
من خواستم اظهار فضلی بکنم، گفتم: چرا خداوند ایجاز و اختصار را به کار نبرده و نفرموده است: للانثی نصف الذکر؟
پدرم گفت: حال که خدا چنین فرموده، والده ات راضی نیست؛ وای به حال آن زمان که اسم نصف ذکر در کار بیاید.
آقا جمال حرفی نزد.
طولی نکشید که الاغ از شدّت فشار بار و خستگی، بادی صدادار خارج کرد. آقا جمال گفت: مثل این که این حیوان، جسته و گریخته به زبان شما هم حرف می زند.
وی در ضمن سخنان خود گفت: شما که اینجا نشسته اید همه حیوان ناطق هستید البتّه به استثنای آیه الله صدوقی.
روزی در مجلس مهمانی، یکی از علمای شام گفت: اهل عراق، میوه را قبل از غذا میل می کنند و اهل شام، پس از غذا؛ شما چه دستور می فرمائید؟ شیخ گفت: چون مسأله مورد اختلاف است، به احتیاط عمل می کنیم؛ هم قبل از غذا و هم پس از غذا میوه می خوریم.
غفلت
نخورد اینجا ز غفلت هر که روی دست از دنیا *** نخواهد از ندامت پشت دست خود گزید آنجا
من که گیج شده بودم گفتم: از اشکال گذشتم.
از یک عالم نحوی پرسیدند: قرقره که در شکم انسان صدا می دهد چیست؟ گفت: همان ضرطۀ مضمره است.
به رندی گفتند: نزد فلانی هر گاه قرآن خوانده می شود از خوف خدا غش می کند و بر روی زمین می افتد. گفت: اگر راست می گوید او را روی دیوار بلندی بنشانید و در حضور او قرآن بخوانید.14) از آخوندی پرسیدند: خرتر از خر کیست؟ گفت: آن کس که برای خر سوت می کشد تا آب بخورد؛ چون اگر تشنه باشد آب می خورد و نیازی به سوت نیست.
به آخوندی گفتند: زمینت را بده و اسبی بگیر. گفت: این چه کار احمقانه ای است که چیزی بدهم که کود می گیرد و جو می دهد و در مقابل چیزی بگیرم که جو می گیرد و کود می دهد.
دل غافل
دل چو غافل شد ز حقّ، فرمان پذیر تن شود *** می برد هر جا که خواهد اسب، خواب آلوده را
زنی گفت: اگر این قدر حوریه زیاد است، پس چه کسی به سراغ ما زنان می آید؟
واعظ گفت: دهن باز بی روزی نمی ماند.17) آخوندی بر بالای منبر راجع به تجسّم اعمال در قیامت می گفت و به عنوان مثال گفت: شاید من که اکنون برای شما سخن رانی می کنم، روز قیامت به صورت الاغ محشور شوم.
در همین حال یکی از مستمعین با صدای بلند گفت: تکبیر.
وی گفت: سال گذشته خودتان در مجلس ترحیم او شرکت کردید و روضه خواندید!
آخوند که نمی خواست خود را ببازد گفت: منظورم این است که آیا در همان قبرستان که دفن شده اند هستند یا به عتبات عالیات انتقال داده شدند؟
همین که شروع به صحبت کرد، پس از چند دقیقه به مناسبت بحث خود، شعری به آواز خواند که مطلع آن چنین بود: خر عیسی گرش بهمکّه برند
چون که باز آید همان خر باشد... بانی فوراً چراغ مجلس را خاموش کرد!
واعظ که غافلگیر شده بود، فوراً گریز به کربلا زد و گفت: این یک خر بود، و یک خر هم بلا نسبت بانی در کربلا بود ...
غفلت
گر چه می دانیم آخر سر به سر افسانه ایم *** پنبه ها در گوش از خواب گران داریم ما
آخوند گفت: به فقیران قرض بده و از ثروتمندان قرض بخواه؛ مطمئنّ باش که دیگر نزد تو نخواهند آمد.22) به واعظی گفتند: شعری بخوان.
گفت: از متقدّمین یا متأخّرین؟ گفتند: از متأخّرین.
گفت: از خودم یا سایرین؟ گفتند: از خودت.
گفت: قصیده یا غزل یا رباعی یا مثنوی؟ گفتند: مثنوی.
گفت: رزمی یا بزمی؟ گفتند: بزمی.
گفت: عارفانه یا عاشقانه؟ گفتند: عاشقانه.
گفت: حقیقی یا مجازی؟ گفتند: خیلی ممنون، برای امروز کافی است.
کاروانیان واعظ را به شفاعت نزد رئیس دزدان فرستادند.
واعظ رئیس دزدان را نصیحت کرد که دست از این عمل بردارد و در ضمن، اموال به غارت رفته را بر گرداند.
رئیس دزدان گفت: خود خدا در قرآن این کار را تأیید کرده و فرموده است: الغارت ما الغارت (= القارعه ما القارعه).واعظ که وضع سواد او را چنین دید گفت: درست است ولی خودش مغز را استثناء کرده و فرموده است: غیر المغزو (= غیر المغضوب).
رئیس دزدان گفت: راست می گوید؛ مغزها را بر گردانید.
میزبان گفت: چرا زیاد خوردی؟ زیاد خوردن ضرر دارد!
مهمان گفت: دروغ گفتم.
میزبان گفت: چرا دروغ گفتی؟ دروغ از گناهان کبیره است!
مهمان که در بن بست گیر کرده بود گفت: توبه کردم.
میزبان گفت: توبه کردی که دیگر زیاد نخوری یا دروغ نگویی؟
مهمان گفت: توبه کردم که دیگر تا زنده ام مهمان تو نشوم.
خواب غفلت
کی توانی سبک به منزل رفت؟! *** سنگ راه تو خواب سنگین است
آخوند گفت: دست خود آقا را ببوس نه دست خر آقا را.
علّت را پرسیده بود، گفته بودند: چون آلت احتراق است.
آخوند اشاره به عورت خود کرده و گفته بود: این هم آلت زناست.
گفته بود: و لا ته زنوا (= و لا تحزنوا) یعنی از ته نزنید.
نو عروسی ز صفا گفت شبی با داماد *** نام این مه چه کسی ماه عسل بنهاده است؟
گفت داماد به لب خند جوابش کاین ماه *** ماه غسل است ولی نقطۀ آن افتاده است
نکته: کثرت فرزندآوری، مورد تأکید ادیان آسمانی است و حضرت امام رضا (علیه السلام) فرموده اند که از جمله سنّت های رسولان الهی (علیهم السلام) کثرت آمیزش می باشد. ثَلَاثٌ مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلِينَ: الْعِطْرُ وَ أَخْذُ الشَّعْرِ وَ كَثْرَةُ الطَّرُوقَةِ. (اصول کافی ج5 ص320 )
نگارنده از حضرت آیه الله بهجت رضوان الله تعالی علیه پرسیدم: حدّ و اندازه ی مجامعت چه قدر است؟
فرمودند: «حدّ و اندازه ی مشخّصی ندارد؛ بستگی به خود فرد دارد. فردی یک بشقاب غذا می خورد و فردی دیگر دو بشقاب.»البتّه شایسته است که به کراهت آمیزش در مکان ها و زمان های خاصّ توجّه شود، مثل کراهت آن در شب اوّل و وسط و آخر هر ماه قمری.(1)(غیر از شب اوّل ماه مبارک رمضان که نه تنها کراهت ندارد، بلکه مستحبّ است.(2))
تعلّقات
با علائق بر نمی آیی، مجرّد شو که نیست *** غیر عریانی علاج این خار دامن گیر را
شخصی می گفت: خسته شدم از بس کار کردم و شکمم خورد. ظریفی گفت: مدّتی بر عکس رفتار کن.
شخصی به بهلول گفت: تو را بشارت باد که هارون تو را بر خرس ها و خوک ها فرمانده ساخته است.بهلول گفت: پس مواظب باش از دستورات من تخلّف نکنی و گر نه به مجازات خواهی رسید.
شخصی را در عرفات دیدند که پالانی را روی الاغی انداخته و در آن هوای گرم، صورت خود را به خصیه های الاغ می مالد و عرق صورت خود را با آن ها پاک می کند!
از او پرسیدند که در این هوای گرم چه می کنی. گفت: به عمل مستحبّی پرداخته ام.
گفتند: کجای این عمل مستحبّ است؟!
گفت: مگر نخوانده اید که یستحبّ غَسل خُصَی الحمار بماء عرقه. یعنی مستحبّ است که خصیه های الاغ را با آب عرق خود بشویند.
وقتی به اصل مدرک مراجعه کردند دیدند که چنین نوشته است: یستحبّ غَسل حِصَی الجِمار بماء عرفه. یعنی مستحبّ است که
سنگریزه هایی را که برای جمرات انتخاب کردند، با آب عرفات بشویند.35) در مراسم حجّ یکی از حاجی ها را دیدند که پردۀ کعبه را محکم گرفته و می گوید: خداوندا! تو را به این قبر با عظمتت سوگند که حاجت مرا بر آورده کن.
غافل
غافل کند از کوتهی عمر شکایت *** شب در نظر مردم بیدار بلند است
شخصی در مراسم تدفین سومین همسر یکی از دوستانش شرکت کرد. وقتی به خانه بر گشت ناراحت و متأثّر بود. زنش علّت را پرسید. مرد گفت: چرا ناراحت نباشم که دوستم تا کنون سه مرتبه مرا به چنین مراسمی دعوت نموده و من هنوز نتوانسته ام یک بار جبران کنم.
مرد صالحی گرفتار زن بداخلاقی شده بود و از معاشرت و مباشرت او به تنگ آمده بود، تا آن که زن مریض شد.
مرد بالای سر او نشسته بود و انتظار مرگ او را می کشید.
زن آهی کشید و گفت: نمی دانم که چون بمیرم تو بعد از من چه خواهی کرد.مرد آهی کشید و گفت: اگر تو نمیری من نمی دانم چه خواهم کرد.
پرسید: وقتی که هست چه می کنی؟ گفت: استقامت.
ندیم گفت: لقب مناسب برای شما نعوذ بالله است.
نور علی شاه سوگند یاد کرد که چنین نیست.
شاه گفت: بگو لعنت بر نور علی شاه اگر کسی را بر ضدّ شاه تحریک کرده باشد.
گفت: نور را که نمی شود لعنت کرد؛ چون الله نور السموات و الارض. علی را هم که نمی شود؛ چون سیّد اوصیاء است. پس بر شاه لعنت اگر من چنین کاری کرده باشم.
مستی غفلت
دمید صبح قیامت رسید روز جزا *** هنوز صائب مغرور مست و بی خبر است!
شخصی به دنبال الاغ خود پیاده راه می رفت. گفتند: چرا سوار نمی شوی؟! گفت: مگر من از خر کمترم که سوار بشوم و خر پیاده راه برود؟
خدمتکار تازه واردی برای دلداری خانم و آقای منزل گفت: اصلاً غصّۀ مرا نخورید؛ چون من هیچ وقت از کار خسته نمی شوم. در روستا که بودم از چهار الاغ نگهداری می کردم، شما که دو نفر بیشتر نیستید.
شاعری را احضار کردند و به او گفتند: چرا در مدح اعلی حضرت رضا شاه شعر نگفتی؟
گفت:
من آنم که در پای خوکان نریزم *** ر این قیمتی درّ لفظ دری را
چند سیلی به صورتش نواختند. گفت:
من آنم که در پای خوکان بریزم *** مر این قیمتی درّ لفظ دری را
مأمور با خوش حالی خندید و گفت: حالا می توانیم با هم کنار بیاییم. و سپس دستور آزادی او را صادر کرد.
گفت: تا غذا پخته می شود بگویید از بیرون چلوکباب بیاورند.
مرد از بچّه تشکّر کرد. بچّه گفت: آیا باز هم میل دارید؟ گفت: میل دارم ولی مزاحم نمی شوم.
بچّه گفت: به هیچ وجه زحمت نیست؛ این دوغ به درد ما نمی خورد؛ چون در آن یک موش افتاده است.
مرد عصبانی شد و ظرف را به زمین زد و شکست. بچّه فریاد زد: مادر! این مرد کاسه ای را که در آن به سگ غذا می دادیم شکست.
غفلت
بر روی غافلان جهان خندۀ سپهر *** از رود نیل کوچه به فرعون دادن است
گفتند: زاییده. گفت: چاره ای نداشت.
گفتند: دو قلو زایید. گفت: چه خوب! یک تیر و دو نشان همین است دیگر.
گفتند: یکی از آنها مرده! گفت: اشکالی ندارد؛ شاید مادرش نمی توانسته هر دو را شیر بدهد.
گفتند: آن دیگری هم مرد! گفت: لابد از غصّۀ برادرش بوده است.
گفتند: مادرشان هم مرد! در حالی که با آرامش غذا می خورد گفت: شاید داغ دو فرزند را نتوانست تحمّل کند و مرد.
وی در پاسخ گفت: یک شکمبۀ گوسفند بخر و مغز آن را بخور و پوستش را بفروش. در این صورت به مقصود خواهی رسید.
گفت: نظرها متفاوت است.
او با خوش حالی پرسید: چه می گویند؟
گفت: برخی می گویند: حیف از کاغذ! برخی می گویند: حیف از رنگ! برخی می گویند: حیف از نان! و برخی می گویند: حیف از جان!
را دزدیده بودند رفت و گفت: به خاطر حادثه ای که برای شما رخ داده است بسیار متأسّفم و تسلیت عرض می کنم.
همسایه گفت: مهمّ نیست، خوب شد که رفت؛ این آخری ها وقتی سوارش می شدم، زیاد باد در می کرد.
گفتند: چه گونه؟ گفت: اگر زنم قهر نمی کرد و به مدّت سه ماه به منزل پدرش نمی رفت، من هرگز در نوشتن این کتاب موفّق نمی شدم.
کمال قرب
با کمال قرب، از جانان دل ما غافل است! *** زنده از دریاست ماهیّ و ز دریا غافل است!
گفت: نه والله؛ بلکه می خواهم که او را بکشند تا علاوه بر ارث، دیه هم بگیرم.
گفت: دو تجدید.
پدر گفت: آفرین! معلوم می شود که امسال بهتر از سال های پیش درس خواندی. حالا بگو از چه درس هایی تجدید آوردی؟
گفت: کتبی و شفاهی.
باید زن و شوهر بال یکدیگر باشند نه وبال. در نتیجه به پای همدیگر پیر شوند نه از دست همدیگر.
مردی برای کسی شمشیر هندی آورد و گفت: این شمشیر هندی است.
پرسید: تیغ هندی چه باشد؟
جواب داد: چنان باشد که بر هر چه زنی، دو نیم کند!
گفت: بر این سنگ که اینجاست بیازمائیم.
شمشیر را بر آورد و بر سنگ زد؛ شمشیر دو نیم شد!
گفت: تو که گفتی شمشیر هندی آن باشد که بر هر چه زنی، دو نیم کند.
جواب داد: شمشیر هندی بود؛ امّا سنگ از او هندی تر بود!
عمر باقی مانده
عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران *** تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟
بالای سر صاحب خانه که خوابیده بود آمد و او را از خواب بلند کرد و گفت: ما که رفتیم؛ ولی این طریقۀ خانه داری نیست. بر خیز و فکری برای زندگی خودت کن.
گفت: شما بهتر است به مطبّ جناب شریف الاطبّاء هم مراجعه کنید که طبیبی بسیار حاذق و ماهر است.
چون بیمار به سفارش معین الاطبّاء به مطبّ شریف الاطبّاء حاضر می شد، شریف الاطبّاء می گفت: شماها عجب مردمان بی عقلی هستید که نزد او جهت معالجه می روید؛ معین الاطبّاء اصلاً از طبّ چیزی نمی فهمد!
روزی در جمعی که هر دو طبیب حاضر بودند، جناب معین الاطبّاء زبان به شکایت گشود که من در همۀ محافل از شما تعریف و تمجید می کنم و بیماران را به سوی شما سوق می دهم ولی شما در مراجعۀ بیماران به مطبّ من مخالفت می نمائید!
شریف الاطبّاء گفت: ما هر دو به وظیفۀ شرعی خود عمل می کنیم؛ جناب مستطاب «امر به معروف» می فرمائید و من هم «نهی از منکر» می کنم.
در همین لحظه در خانه را زدند. پرسید: کیست؟
شخصی از پشت در پاسخ داد: از آن قرمه قدری هم به ما دهید.
آن بی چاره گفت: همسایگان ما، بوی آرزوهای ما را هم استشمام می کنند!
رفیق او آهی کشید و گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم؛ چه خود نیز از قرائت نوشتۀ خویش عاجزم!
دیگری پاسخ داد: بله؛ وقتی که بچّه بودم، پدر و مادرم موهای سرم را می کشیدند و من همیشه آرزو داشتم که کچل باشم. خوشبختانه اکنون که به این سنّ رسیده ام، به این آرزوی خود هم رسیده ام!
غفلت
مفت شیطانند غفلت پیشگان روزگار *** سگ به آسانی تواند صید غافل را گرفت
آهسته نزدیک شد و انگشتی به چشم او برد.
مرد ترسان خود را عقب کشید و با عصبانیّت پرسید: چرا چنین کردی؟!
گفت: خواستم بدانم که می بینی و نمی خوری؟!
سپس چیز ریزی بیرون آورد و در آب انداخت، آب شد.
گفتند: حیله کرده ای؛ ما سنگ ریزه ای به تو می دهیم تا در آب اندازی.
گفت: شماها جلیل تر از فرعون نیستید و من هم داناتر از موسی کلیم الله نیستم؛ فرعون به موسی نگفت که ما به تو عصا می دهیم آن را اژدها کن.
گفت: ده درهم. رند دست در جیبش کرد و هر چه گشت پولش را نیافت و گفت: از کم حواسّی پول را در خانه جا گذاشته ام. مع هذا باکی نیست. از سه گوسفندی که خریدم، دو تا را به خانه می برم و یکی نزد تو گرو باشد تا بروم پول بیاورم.
ساده لوح با خود فکر کرد که گوسفندهایش بیش از چهار درهم نمی ارزند. این مشتری احمق حاضر شده ده درهم بخرد و نباید او را از دست داد. لذا قبول کرد.
رند، دو گوسفند گرفته، به راه افتاد.
ساده لوح هر چه انتظار کشید رند باز نگشت.
او به طرف خانه آمد و ماجرا را به عیالش گفت.
عیالش به او دل داری داد: باکی نیست؛ من عوضش تلافی کرده ام؛ مقداری پنبه که در خانه داشتیم به حلّاج فروختم. چون وزن آنها از سه من، دو مثقال کم تر بود، من پنهانی گوشوارۀ طلایی را که دو مثقال
بود، روی پنبه ها گذاشتم تا کلّ پنبه ها سه من خالص شد و پول آن را گرفتم!
شوهرش گفت: زن و شوهری همینش خوب اشت؛ تو از داخل خانه و من هم از بیرون دست به دست هم می دهیم و همین طور پیش می رویم!
گفتند: زن، فلان قدر مال دارد؛ تو خود چه داری؟
جواب داد: این طور که گفتید، اموال خاتون برای هر دومان کافی است!
از این رو ظریفان گفته اند: «از سیرم و می روم، باید ترسید!»
مستی غفلت
در خون کشید تیر قضا صد هزار صید
از سر نرفت مستی غافل چریدنت!
حاکم گفت: پس چرا این غاز یک پا دارد؟!
دهقان گفت: غازها یک پا دارند. به غازهای کنار برکه نگاه کنید.
حاکم دید غازها روی یک پا ایستاده اند. اتّفاقاً همان موقع چند تن از غلامان آنها را با چوب زده، به لانۀ خود بردند.
حاکم گفت: چرا دروغ گفتی؟! دیدی که دو پا داشتند.
دهقان گفت: چوبی که آنها از دست نوکرهای شما خوردند، اگر خودتان هم می خوردید، عوض دو پا، چهار پا می شدید!
پسرک در ضمن صحبت، علاقۀ خود را به داشتن الاغی اظهار می دارد. سردار منصور وقتی به منزل بر می گردد، الاغی را که در طویله داشت، همراه نامه ای دوستانه برای سفیر می فرستد. مضمون نامه به قرار
ذیل بوده است: «بعد العنوان؛ امروز که در خدمت بودم، آقازاده اظهار به داشتن الاغی فرمودند. لذا یک رأس الاغ با زین و برگ برای ایشان فرستادم تا همیشه مرا در نظر داشته، فراموش نفرمایند.»
یکی از شاعران که از پشتیبانی انگلیس از سردار منصور آگاه بود، چون این واقع را شنید، سرود:
«أنا الحقّ» گفت منصور سر دار *** «أنا الخر» گوید این سردار منصور
پرسیدند: چرا؟!
گفت: چون من اطاقی دارم که یک در دارد و در زمستان که درِ آن را می بندم گرم می شود؛ پس این اطاق که پنج در دارد، باید خیلی گرم شود.
داری، چند رأس الاغ خود را پیش انداخته بود و بدون توجّه به آصف الدوله پیش می راند و راه را برای عبور آصف الدوله باز نمی کرد.
غلامان والی خراسان که وضع را چنین دیدند پیش دویدند که الاغ ها را کنار بزنند و راه را باز کنند. امّا الاغ دار با آنها به منازعه پرداخت.
آصف الدوله ناراحت شد و با خشم خطاب به الاغ دار گفت: مردک! چرا راه را مسدود کرده ای؟ تو که یک الاغ دار بیش نیستی!
الاغ دار جواب داد: من هم مثل شما حقّ دارم که از این راه عبور کنم؛ ولی من آدمی هستم که الاغ می رانم و تو الاغی هستی که آدم می رانی!
آصف الدوله با همۀ عصبانیّتی که داشت، نتوانست از حاضرجوابی او از خنده خودداری کند و دستور داد غلامانش مزاحم او نشوند.
پس به صدای بلند خطاب به خر خود می گفت: بروی صاحب اختیاری، نروی هم صاحب اختیاری.
شاه و درباریان به قهقهه خندیدند و صاحب اختیار بسیار خجل شد.
دیوار غفلت
صائب دل تو در پس دیوار غفلت است *** ور نه کدام وقت در فیض باز نیست؟
گفت: خدا او را لعنت کند. سلطانی شرورتر و خبیث تر از او در عراق حکومت نکرده!
حجّاج گفت: آیا مرا می شناسی؟
پیرمرد گفت: نه؛ نمی شناسمت.
حجّاج گفت: من حجّاج هستم!
پیرمرد گفت: آیا تو مرا می شناسی؟
حجّاج گفت: نه.
گفت: من دیوانۀ بنی عجل می باشم و در هر ماه یک روز دیوانه می شوم و امروز روز دیوانه شدن من است.
حجّاج خندید و امر کرد او را صله ای دهند.
فکر کرد اگر قیمت تغار را بپرسد، روستایی متوجّه می شود و گران می گوید. گفت: عمو جان! گربه را چند می فروشی؟
گفت: چند می خری؟
گفت: یک دینار.
او قبول کرد و گربه را گرفت و حرکت کرد. امّا پس از خارج شدن، نگاهی به تغار انداخت و گفت: عمو جان! این گربه ممکن است در راه تشنه شود، بگذار این تغار را ببرم، قیمتش را هم می دهم.
روستایی گفت: از این حاتم بخشی ها نکن؛ چون تا به حال، پنج تا گربه به این وسیله فروخته ام و آنچه تو از رو می خوانی، من از برم.
وزیر دفتر کلاه را تا زیر گوش های خود فرو آورد و گفت: قربان! به چشم؛ این هم گوش بنده زیر کلاه. ببینم کارهای این مملکت با گوش زیر کلاه بردن درست می شود.
مأمون پرسید: معجزه ات چیست؟
گفت: معجزۀ انبیاء.
مأمون گفت: خوب؛ معجزۀ ابراهیم ((علیه السلام)) آن بود که او را در آتش افکندند و نسوخت. ما نیز تو را در آتش می افکنیم.
گفت: معجزۀ ابراهیم ((علیه السلام)) کهنه شده و مربوط به زمان خودش بود!
مأمون گفت: معجزۀ موسی ((علیه السلام)) آن بود که عصا را انداخت و اژدها شد.
آن شخص گفت: این معجزه مربوط به وقتی است که کسی ادّعای فرعونی بکند و بگوید أنا ربّکم الاعلی، و الآن کسی این طور نیست.
مأمون گفت: معجزۀ عیسی ((علیه السلام)) زنده کردن مردگان بود. تو نیز چنان کن.
آن شخص گفت: این شد یک چیزی. من معجزۀ عیسی ((علیه السلام)) را انجام می دهم. همین الآن جناب یحیی بن اکثم را که کنار تو ایستاده می کشم و سپس او را زنده می کنم.
یحیی بن اکثم هراسان گفت: نیازی به معجزه نیست؛ من اوّل کسی هستم که به تو ایمان آوردم و تصدیقت نمودم.
مأمون خنده اش گرفت و آن شخص را جایزه ای داد.
عابر گفت: نه آقا جان!
گفت: پارچۀ نفیس دارم، آیا می خواهی؟
عابر گفت: نه خیر.
گفت: انواع البسه و ظروف دارم، آیا نمی بری؟
گفت: نه خیر آقا! لزومی ندارد؛ بنده همه چیز در خانه دارم.
دوره گرد گفت: حال که چنین است این کتاب دعا را از من بخرید و شکر خداوند را به جای آورید.
گر بدانی
نشوی یک دم از اندیشۀ کشتی غافل *** گر بدانی که تو را پیش چه دریایی هست
قاتل گفت: بله.
قاضی گفت: آخرین دفاع شما چیست؟
گفت: از جناب قاضی تمنّا می کنم که به یک شخص یتیم رحم کنید!
مریض گفت: از بس که به عیادتم می آیند و تجمّع می کنند، خسته و اذیّت می شوم.
گران جان گفت: برخیزم و در را ببندم تا کسی نیاید؟
گفت: بله؛ ولیکن در را از بیرون ببند.
تا آن که همۀ طلب کاران پنداشتند مجنون شده است و او را رها کردند.
طلب کاری که این حیله بدو آموخته بود، نزدش بیامد و گفت: الحال که همه بدین حیلت که به تو آموختم از گرد تو برفتند، قرضی که من به تو دادم باز ده.
آن شخص گفت: بله.
طلب کار گفت: با همه بله، با من هم بله!؟
ظریفی از حاضرین گفت: گمان می کنم به این خاطر باشد که چانۀ شما از مغزتان بیش تر کار می کند!
شاگرد گفت: مرا با آن چه کار است؟
چون خیّاط رفت، شاگرد پارچه ای به نانوا داد و نانی گرفت و با آن عسل را به طور کامل خورد.
خیّاط باز آمد و پارچه را ندید. شروع کردن به زدن شاگرد.
شاگرد گفت: مرا مزن تا راست بگویم. وقتی من غافل بودم، دزدی پارچه را ربود. من ترسیدم که شما بیایی و مرا بزنی، گفتم که زهر می خورم تا وقتی شما بیایی، من مرده باشم. آن زهر را که در کاسه بود، تمام بخوردم ولی هنوز زنده باقی مانده ام!
یاد خدا
آسایش تن غافلم از یاد خدا کرد *** همواری این راه مرا سر به هوا کرد
روزی شتر برای تلاش معاش به صحرا رفت و گرگ یکی از بچّه های او را خورد و در گوشه ای خزید.
چون سر و کلّۀ شتر از دور پیدا شد، گرگ پیش دویده، گفت: ای برادر! بیا که یکی از بچّه های مان نیست.
شتر بی چاره با نگرانی پرسید: یکی از بچّه های من یا تو؟
گرگ گفت: رفیق! باز هم من و تویی کردی؟! یکی از آن پا پهن ها!
در این حال، سیّد روضه خوانی شروع به ذکر مصیبت نموده، بعضی از روضه های خلاف واقع و نادرست را می خواند!
آن عالم نتوانست دروغ و خلاف را به اسم روضۀ سیّد الشهداء (علیه السلام) گوش کند. پس به روضه خوان گفت: این ها چیست که می خوانید؟!
روضه خوان گفت: آقا! شما بروید دنبال فقه و اصول تان؛ من اختیار جدّم را دارم!
گران جانی به مجلس فاتحه ای رفت. برادر میّت را دید که مریض است و دم در ایستاده است. او به صاحبان عزا گفت: چون دوباره آمدن برای من مشکل است، بابت این یکی هم تسلیت مرا بپذیرید.
شخصی سی دینار از قنّادی می خواست. قنّاد او را مهمان کرد.
پسر قنّاد آمد و تخفیف خواست، پنج دینار را تخفیف داد.
دختر قنّاد آمد، پنج دینار دیگر تخفیف داد.
زن قنّاد آمد، پنج دینار دیگر به او تخفیف داد.
بی چاره گفت: حالا پانزده دینار آن را نقد بدهید بروم.
قنّاد گفت: من رعیّتم و یک دفعه نمی توانم همۀ پول تو را بدهم. امسال نصفش را گرفتی، سال دیگر نصف دیگرش را می دهم!
صاحب منزل دخترش را که سنّی از او گذشته و از رونق افتاده بود به حبالۀ نکاح او در آورد!
روزی پدر زن به اطاق دامادش وارد شد و ملاحظه کرد که او مسائل نماز و روزه و عبادات را از کتاب فقه برای عیالش می خواند و به او تعلیم می دهد.
بسیار خوش حال شد و به مردم گفت: معلوم می شود آنچه دربارۀ این شاعر می گفتند، بر عکس بوده؛ او آدم خوبی است و پای بند فقه و اعتقادات است.
یکی این گفته را به گوش او رساند.
گفت: به آقا بگوئید که اشتباه نموده است. علّت این که من به عیال خودم شرعیّات می آموزم این است که من چون می دانم جهنّمی هستم، خواسته ام کاری بکنم که عیالم عابد و پرهیزگار باشد و به بهشت برود تا لا اقلّ در آخرت و جهنّم، از شرّ او راحت بوده، با او هم زیست نباشم!
غفلت
غفلت نگر که پشت به محراب کرده ایم *** در کشوری که قبله نما موج می زند!
خیّاط گفت: آیا شما مجرّد هستید یا متأهّل؟
گفت: متأهّل هستم.
خیّاط گفت: پس یک جیب مخفی در آستین پیراهن می دوزم؛ مراقب باشید.
جناب ارسطو گفت: نه؛ بلکه از خودم تعجّب می کنم که با وجود این که دو پا برای فرار دارم، چرا اینجا ایستاده ام!
گفت: نامه.
دیوانۀ دومی پرسید: برای چه کسی؟
اوّلی گفت: برای خودم.
دومی پرسید: خوب؛ بگو ببینم چه چیزی در نامه نوشتی؟
پاسخ داد: هنوز نامه به دستم نرسیده است!
جرّاح گفت: عزیزم! چرا این قدر نگرانی؟
گفت: چون دفعۀ اوّلم است که جرّاحی می شوم.
جرّاح لب خندی زد و گفت: اصلاً نگران مباش؛ چون من هم دفعۀ اوّلم است که جرّاحی می کنم.
ابو حاتم با تحلیل عالمانه، مفهوم آن را روشن کرد.
نادانی در مجلس حاضر بود که پیش حاکم رفت و گفت: عدّه ای از زنادقه را در مسجد دیدم که با صدای خروس، قرآن می خواندند!
مأمورین ریختند و آنها را به محکمه بردند.
امّا پس از اندکی او را رها کردند و از آن شهر خارج شد. زیرا معلوم شد موقعی که ابو حاتم کلمۀ «قُوا» (یعنی: نگه دارید) و مفرد آن «قِ» و تثنیۀ آن «قِیا» و جمع آن «قُوا» را بیان می کرد، آن نادان از «قِ قِیا قُوا» صدای خروس را فهمیده است!
یاد
یزدان
غافلی کز دل نفس بی یاد یزدان می کشد *** دلو خود خالی برون از چاه کنعان می کشد
معاویه گفت: آری.
عمرو عاص گفت: امتحان می کنیم.
با هم به مسجد رفتند، جمعیّت بسیاری جمع شدند و عمرو عاص به منبر رفت و گفت: ای مردم! گوش کنید. حدیثی می خواهم برای شما نقل کنم که نه از خداست و نه از پیامبر؛ بلکه جعلی و ساختگی است
و آن این است که هر کس زبانش را از دهانش خارج کند و به نوک دماغش برساند، او از اهل بهشت است.
بی درنگ همۀ مردم زبان شان را در آوردند و به طرف نوک بینی شان می بردند!
عمرو عاص رو کرد به معاویه تا به او بگوید که دیدی حقّ با من بود، با شگفتی دید که معاویه هم زبانش را بیرون آورده و دارد سعی می کند تا به نوک دماغش برساند!
طبیب نگاه حیرت انگیزی به بیمار کرد و گفت: آقا جان! شما به یک لوله کش مراجعه نمائید!
لقمان فرمود: راه برو.
او مجدّداً حرف خود را تکرار کرد و گفت: می گویم چه زمانی به آن شهر می رسم.
لقمان باز هم فرمود: راه برو.
آن شخص خیال کرد که جناب لقمان، مشکل دارد که این طور جواب می دهد. لذا به راه خود ادامه داد.
هنوز چند قدمی نرفته بود که لقمان حکیم به او فرمود که فلان زمان به شهر می رسی.
او گفت: چرا از اوّل همین جواب را ندادی؟
فرمود: به علّت این که راه رفتن تو را ندیده بودم.
جواب داد: در این مسأله، من و برادرم با هم اختلاف نظر داریم. برادرم می گوید: انسان از طرف پائین بلند می شود و استدلالش هم این است که وقتی شلوار ده سال قبل خود را می پوشد، تا کاسۀ زانویش بیشتر نیست و لذا از طرف پا بلند شده است.
امّا نظر من این است که می بینم وقتی مردم در خیابان راه می روند، سطح پاهای شان روی زمین همه مساوی و هم سطح است ولی سرهای شان کوتاه تر و بلندتر است و گمانم این است که انسان از بالا تنه رشد می نماید.
در همین لحظه صدای وحشتناکی از برخورد کشتی به یکی از صخره ها به گوش رسید.
ناوخدا گفت: مثلاً این یکی از همان صخره هایی است که عرض کردم!
خداجویان
دنیا و عقبی تماشاگاه اهل غفلت است
ما خداجویان ز فکر این و آن آسوده ایم
گفت: معجزۀ تو چیست؟
گفت: آنچه بخواهی.
پادشاه قفلی نزد او گذاشت و گفت: اگر راست می گویی، بدون کلید، این قفل را بگشای.
گفت: من دعوی پیغمبری می کنم نه دعوی آهنگری!
دو نفر داشتند با هم دعوا و مرافعه می کردند و نزدیک بود کار به زد و خورد بکشد. ناگهان یکی از آن دو عقب رفت و گفت: فحش بده و فحش بگیر؛ پیراهن گران است!
کدخدایی به نوکرش می گفت: در غیاب من، آیا کسی به منزل من نیامد و با من کاری نداشت؟
نوکر گفت: چرا قربان!
گفت: چه کار داشت؟
جواب داد: درست نفهمیدم؛ شخصی آمد و اوّل با کمال تغیّر به من گفت: گوسالۀ نفهم!
کدخدا گفت: باید هم بگوید؛ چون تو هیچ چیز نمی فهمی. خیلی خوب؛ بعد از آن چه گفت؟
نوکر گفت: از او پرسیدم: با چه کسی کار داری؟ او گفت: مگر تو کدخدا نیستی؟!
گفتند: شما بیان کنید.
گفت: برق آسمان، مجّانی است، برق زمین نه!
قضا را نابینا از پرخوار، شکم خواره تر بود و مجال به او نمی داد!
هنگام رفتن، آن شکم خواره به صاحب خانه گفت: جناب آقا! خانۀ إنعامت آباد باد! من امشب دو دفعه از تو شاد شدم: دفعۀ اوّل بدان جهت که مرا با شخص نابینایی هم غذا کردی و چنین انگاشتم که کاملاً خواهم خورد.
دفعۀ دوم پس از فراغت از خوردن شاد شدم که این نابینا خود مرا نخورد!
فکر روز جزا
یاد شنبه تلخ دارد جمعۀ اطفال را *** ما چرا ز اندیشۀ روز جزا غافل شدیم؟!
روزی در کوچه به او برخورد نمود، همسایه گفت: آیا حقّ همسایگی چنین است که من این همه مدّت در خانه افتاده بودم و هیچ عیادتی از من نکنی؟!
آن شخص پاسخ داد: من شنیدم که حال تو بد است و می میری و دیگر چشمم به صورت تو نمی افتد که خجالت بکشم، و لیکن فهمیدم که تو بسیار جان سخت می باشی. لذا تصمیم گرفتم اگر ان شاء الله به زودی دو مرتبه مریض شوی، همه روزه به عیادت بیایم و از خداوند تقاضا دارم که به زودی مرا موفّق به فضیلت عیادت شما گرداند که از خجالت بیرون آیم.
بعد از وعظ واعظ، یکی از مستمعین روی به بخیلی کرده،گفت: ملاحظه فرمودید که صدقه چه فوائدی دارد؟
بخیل گفت: بلی، و از همین امروز خیال دارم که دوره افتاده، صدقه جمع کنم.
طبیب گفت: اشکال ندارد؛ ما کسانی را که پول ندارند، از شغل شان استفاده می کنیم. مثلاً اگر آهنگر باشد، می آید و برای مان مجّانی آهنگری می کند. شما شغل تان چیست تا از شما هم استفاده کنم؟
آن مرد گفت: من مرده شوی هستم!
گفت: مردم الآن، چندان از ظلم و گرسنگی افتاده اند که نه از خدای شان به یاد می آید و نه از پیغمبر!
گفت: هضم شده بخور!
دوام غفلت
هر چند گرد پیری بر رخ نشست ما را *** مشغول خاک بازی است دل بر قرار طفلی!
گفت: معجزه ام این که آن چه در دل شما می گذرد، مرا معلوم است.
خلیفه گفت: باز گوی که در دل ما چه می گذرد؟
گفت: اکنون در دل همۀ شما می گذرد که من دروغ می گویم!
گفت: می خواهم نخست هر یک از اعضای او را که موجب دیۀ کامله است - مانند دو چشم و دو دست و دو پا را - قطع کنند و بعد او را بکشند تا مال بسیار به من برسد!
طبیب گفت: امروز چه خورده ای؟
گفت: نان سوخته بسیار خورده ام!
طبیب غلام را گفت: قدری داروی چشم بیاور تا در چشم او کشم.
مریض گفت: من درد شکم دارم؛ داروی چشم را چه کنم؟
طبیب گفت: اگر چشمت روشن بودی، نان سوخته نخوردی.
جواب داد: زندگانی امیر دراز بشود و اقرباء و دوستانش بمیرند.
هارون غضبناک شد و دستور داد صد تازیانه به او بزنند.
از معبّر دیگری همین مسأله را پرسید. گفت: دلیل بر این است که عمر امیر دراز باشد و بیش تر از اقرباء و دوستان تان عمر کنید.
هارون گفت: به او صد دینار بدهید؛ زیرا هر دو یک سخن گفتند، امّا دومی ادب را نگه داشت.
عرب گفت: اگر رختخوابی یافت، هر کاری که می خواهد بکند.
اغتنام فرصت
کف افسوس از این دریای پر گوهر مبر با خود *** ز گوهر چون صدف لبریز کن جیب و کنار اینجا
پاسخ داد: به نان و پنیری قناعت خواهم نمود.
پدر روی از او گردانید و گفت: برو که تو پسر من نیستی.
به دیگری گفت: تو چه خواهی کرد؟
گفت: نان را می مالم به پنیر، به قدری که بوی پنیر بدارد.
گفت: تو نیز پسر من نیستی و مال مرا تلف می کنی.
پس روی به پسر دیگر کرد و پرسید: ای فرزند! تو چه گونه مال مرا صرف می کنی؟
گفت: جان بابا! من خیال پنیر خواهم کرد و نان خود را به خیال پنیر خواهم خورد.
گفت: حقّا که تویی فرزند شایسته ام، و اختیار مال من به دست توست.
گفتند: چرا همچو می کنی!؟
گفت: من دیوانه و احمقم!
گفتند: اگر دیوانه و احمقی، پس چرا از گندم خود بر نمی داری و در جوال دیگران نمی ریزی؟
گفت: آن وقت دوبار دیوانه و احمق خواهم بود!
ظریف شروع به شمارش کرد و آنچه در حفظ داشت از قبیل حضرت عیسی و موسی و ابراهیم و نوح (علیهم السلام) و ... را نام برد. در آخر، نام فرعون را هم ذکر کرد!
درویش گفت: فرعون که پیغمبر نبود.
ظریف گفت: خدا پدرت را بیامرزد. او ادّعای ربّ اعلی بودن می کرد، تو به پیغمبری قبولش نداری؟!
آن مرد گفت: از کجا دانی که من اهل اینجا نیستم؟
گفت: چون من سی سال تمام است که در این شهرم و کسی به من تکّه نان سالمی صدقه نداده بود؛ پس دانستم که اهل این شهر نیستی.
امام جماعت بعد از نماز روی به مردم گفت: ای مردم! آیا از شما کسی هست که از صورت زیبا بدش بیاید؟
مرد خشک مقدّسی گفت: بله؛ من.
امام جماعت گفت: آیا کسی هست که از پول و ثروت بدش بیاید؟
همان شخص گفت: آری؛ من.
امام جماعت گفت: آیا کسی هست که از زن و فرزند بدش آید؟
همان شخص گفت: بله؛ من از همۀ اینها بدم می آید.
امام جماعت رو به شخصی که الاغش را گم کرده بود، کرد و گفت: الاغت پیدا شد. زود پالانی بیاور و بر دوش این مرد بگذار!
اغتنام فرصت
جواب را نتوان فکر کرد روز سؤال *** چو هست فرصتی، آماده کن جواب اینجا
غلام چون خودش پولی نداشت، باور می کرد.
تاجر پنج درهم به او داد و او را فرستاد برای وصول طلبش.
او نزد بدهکاران آمد و پول می خواست. می گفتند: نداریم. غلام می گفت: پنج درهم هم ندارید؟! دروغ می گوئید.
به او گفتند: الف گفتن کاری ندارد، بگو.
گفت: می دانم؛ ولی می ترسم اگر گفتم الف، بگویند: بگو ب. و چون ب گفتم، خواهند گفت: بگو ت. حالا الف نمی گویم تا جان خود را فارغ کنم.
گفت: این مهمّ نیست؛ و لیکن اگر نماینده نشوم چه کنم؟!
گفت: این نزدیکی ها خری عمرش را به شما داده و گندیده.
آن مرد ناراحت شد و گذشت. پیرمردی را در راه دید و پرسید: چرا مردم اینجا این قدر بی تربیت اند؟!
پیرمرد گفت: مگر چه شده؟
آن مرد قضیّه را باز گفت.
پیرمرد گفت: عجب! آن جوان پسر من است و خیلی باید ببخشید. من هزار بار به او گفته ام که همۀ خرها را به یک چوب مران!
جرّاح گفت: عجب! من دیدم معدۀ شما به نظرم آشنا می آید!
اغتنام فرصت
مده چو تیر هوایی به باد عمر عزیز *** کشیده دار کمان تا نشان شود پیدا
گفت: زمان خداحافظی است!
قنّاد او را به باد کتک گرفت و از مغازه بیرون انداخت.
مرد پس از جمع و جور کردن خود، دوباره وارد مغازه شد و گفت: اگر با همان قیمت می دهید، یک کیلوی دیگر شیرینی مرحمت فرمائید.
سربازی بلند شد و به او آب داد. دوباره صدای او بلند شد که می گفت: تشنه بودم! تشنه بودم!
بهلول نزدیک آمده گفت: آیا می دانید چه کسی اینجا را سوراخ کرده؟
گفتند: نه؛ نمی شناسیم.
بهلول گفت: من می شناسم.
جمعیّت به هم دیگر گفتند: خوب است حقیقت را از او به دست آوریم؛ زیرا مجنون است و شب ها در بازار قدم می زند و دیگران به خاطر جنون او، اعمال خود را از او پوشیده نمی دارند.
گفتند: تقاضا می کنیم او را به ما معرّفی کنید.
بهلول گفت: فعلاً گرسنه ام.
جمعیّت برایش غذای لذیذی آوردند. بهلول غذا را تناول کرد و برخاست و تا نزدیک دکّان آمد و به دقّت خرابی آن را نگریست و گفت: حتماً این کار را دزدان شهر کرده اند!
گفت: هنگامی که دشمن از جلو می آید، عقب نشینی ضروری است، ولی وقتی از عقب حمله می کند، باید پیش روی نمود!
عمران دل ها
به شکر این که داری فرصتی، تعمیر دل ها کن *** که کوتاه است عمر کامرانی برق فرصت را
گفت: پس شیر گوسفند بدهید!
شخصی می گفت: من نمی دانم که این چه طالع است که من دارم؟! هر چیز هر جا گم می شود، به من می گویند تو برداشته ای، و چون تفحّص هم می کنند، از بساط من بیرون می آید!
مردی ادّعای پیغمبری کرد. او را نزد خلیفه آوردند. به او گفت: معجزه ات چیست؟
گفت: هر چه بخواهی.
خلیفه گفت: همین الآن خربزه ای نزد من حاضر ساز.
گفت: سه روز مرا مهلت ده.
گفت: الحال حاضر کن و الّا تو را گردن می زنم.
گفت: ای خلیفه! چرا انصاف نداری؟ خداوند عالم با همۀ قدرت خود در مدّت سه ماه خربزه می آفریند ولی تو مرا سه روز مهلت نمی دهی با این که پیامبر اویم؟!
حاضران بخندیدند و خلیفه دانست که دعوی او از افلاس و بی نوایی است. وظیفه ای برایش مقرّر کرد و او از ادّعای خود بر گشت.
گفت: چه طور تو را نخواهم دید؟!
گفت: چون چشمانت را در خواهم آورد!
خان گفت: چه کسی باید اماله بشود؟
طبیب ترسید که بگوید شما، گفت: باید مرا اماله کنند تا شما خوب شوید.
طبیب را اماله کردند! از اتّفاق کریم خان خوب شد و از آن به بعد، هر وقت کریم خان بیمار می شد، طبیب را اماله می کردند!
اغتنام فرصت
وقت بسیار عزیز است گرامی دارش
*** به زر قلب مده یوسف کنعانی را
گفتند: آیت قرآن حکیم را به عکس می خوانی و تحریف می نمایی؟! گفت: این آیت در زمان پیامبر چنان صدق می کرد و اکنون این گونه!
صاحبش گفت: ای پدر سوخته! یک «هش» را بهتر از هزار «هون» بلدی؟!
سبب را پرسیدند، گفت: از آن دو که دعای شان می کنم، یکی همیشه راست می گوید و یکی همیشه دروغ می گوید. امّا این سومی پدر سوخته، گاهی راست و گاهی دروغ می گوید و مرا معطّل می دارد!
ابلهی سالی انجیر سیاه خرید و خورد و بسیار خوشش آمد. سال بعد آمد و به جای آن، بادنجان آورده بودند. گمان کرد انجیر است که بزرگ شده! قدری خرید و چون به دندان گرفت، دید بسیار بی مزه است. به دور انداخت و گفت: مرده شوی تو را ببرد که هر چه گنده تر می شوی، گندتر می شوی!
مردی نقل کرد که من زنی داشتم. زمانی در ایّام قحطی به خانه آمدم و چون چیزی نیاورده بودم، از ترس زن، خود را به مردن زدم.
زن بالای سر من آمد و هر چه مرا صدا کرد، جواب ندادم.
او دست های مرا از زمین برداشت، دید حرکت نمی کند. تا آن که یقین کرد که من مرده ام. دو دست خود را بلند کرد و محکم بر فرق من می کوفت و شیون می کرد و می گفت: مُردی! حالا من نان از کجا بیاورم؟
من دیدم که اگر نمرده ام، به زودی از ضربات او که بر فرقم می نواخت خواهم مرد، زنده شدم و از خانه فرار کردم!
اغتنام فرصت
تا همچو باد عمر سبک رو نرفته است *** سستی مکن، ز کاه جدا ساز دانه را
کلاغ ها بر سر دیواری فضله انداخته بودند. احمقی از کنار دیوار می گذشت و گمان می کرد که ماست است و از آن فضله ها می خورد و می گفت: ماستیش ماست است، و لیکن باران بهار بر آن باریده است، مزه اش تغییر کرده!
زنی شوی خود را می گفت: پنجاه خواستگار آمدند، همه را ردّ کردم.پشوهر گفت: بهتر بود با یکی از همان خواستگارهای احمق ازدواج می کردی!
زن گفت: الحال هم همین کار را کرده ام!
دهقان نومید، راه در گرفت.
حاکم گفت: کجا روی؟
گفت: نزد ننه ام؛ چه او بهتر از تو نفرین می کند!
از پیر پرسیدند: چرا گریه می کنی؟
گفت: برای آن که من دندان ندارم و جوان، هر چه را هست، خواهد خورد.
از جوان پرسیدند: تو چرا گریه می کنی؟
گفت: برای این که این پیرمرد، دندان ندارد و فرو می دهد و من به او نمی رسم!
هر چه اصرار می کردند: می گفت: خورده ام.
تا وقتی که میزبان بسیار پافشاری کرد، آن مرد گفت: من شام خورده ام ولی چون خیلی اصرار می کنید، یک مز مزه ای می کنم.
آمد بر سر سفره نشست و آنچه را در سفره بود کاملاً بلعید!
میزبان بی چاره گفت: دوست عزیز! از این به بعد، هر وقت اینجا آمدی شام را اینجا بخور و مزمزه را خانۀ خودتان بکن!
دم غنیمت شمردن
رفته و آینده اهل حال را منظور نیست *** از حیات جاودانی خضر را قسمت دمی است
شاگرد گفت: نمی دانم.
مکتب دار او را زد و راهی خانه شان کرد.
پسر با گریه و زاری وارد خانه شد. پدرش گفت: چه شده؟ پسرک ماجرا را گفت.
پدرش گفت: این که کاری نداشت؛ بگو ببینم این احمد و علی که پسر حاج محمّد رضا همسایۀ ما هستند، پدرشان کیست؟ پسر گفت: حاج محمّد رضا.
پدرش گفت: آن هم همین طور است.
روز دیگر مکتب دار دوباره از شاگرد پرسید: حضرت اسماعیل و اسحاق (علیهما السلام) که پسران حضرت ابراهیم (علیه السلام) هستند، پدرشان که بود؟
شاگرد گفت: حاج محمّد رضا!
پسرک گفت: زحمت بیهوده نکشید؛ پدرم روی درخت آن طرف تر، مشغول چیدن گلابی است!
پسر پاسخ داد: زنگ می زند.
پدر گفت: آفرین بر تو! حالا بگو ببینم وقتی طلا را در معرض هوای آزاد و مرطوب می گذاریم چه رخ می دهد؟
فرزند گفت: دزد می زند!
گفت: جناب قاضی! من فکر کردم منزل خودمان است.
قاضی پرسید: پس چرا وقتی این خانم را دیدی، فرار کردی؟
پاسخ داد: گمان کردم زن خودم است!
شاگرد گفت: تشکّرهای بی شمار من!
اغتنام عمر
ای که می پرسی ز صحبت ها گریزانی چرا ؟ *** در بساطم وقت ضایع کردنی کم مانده است
سلمانی سر او را اصلاح کرد.
مشتری کلاهش را برداشت و گفت: تا شما سر این بچّه را اصلاح نمائید، من بر می گردم. سپس از آنجا دور شد.
سلمانی سر طفل را اصلاح کرد. طفل از جا برخاست و عازم رفتن شد.
سلمانی رو به بچّه نمود و گفت: پس چرا پدرت نیامد؟
بچّه گفت: او پدرم نبود!
پرسید: پس که بود؟!
گفت: مردی بود که در کوچه به من گفت: بیا برویم دو نفری مجّانی سرمان را اصلاح کنیم.
گفت: گاوی بیش نیست!
تا آن که رفیقش از قضای حاجت بر گشت و این دیگری برای قضای حاجت رفت.
این بار میزبان از اوّلی پرسید: تا چه اندازه برای دوست خود ارزش قائلی؟
گفت: او خری بیش نیست!
موقع شام که شد، میزبان قدری کاه و علف جلوی آنها ریخت. آنها ناراحت شدند. میزبان گفت: مگر یکی از شما خر و دیگری گاو نیست؟ غذای این دو حیوان غیر از این چیزی نیست.
دزد گفت: چرا تبعیض به کار می بری؟ کاری به شغال نداری و مرا کتک می زنی؟
صاحب باغ جواب داد: چون شغال می خورد و می رود، امّا تو می خوری و می بری!
عدّه ای از جهان گردان به تماشای آبشاری عظیم رفته بودند. پس از چند لحظه، راه نمای جهان گردان مزبور، با عصبانیّت در بلندگو چنین فریاد کرد: اگر این خانم ها ساکت شوند، شما به خوبی می توانید صدای غرّش این آبشار عظیم را بشنوید!
ابلهی می خواست سفر برود. او یک قوری چینی خرید. بعد فکر کرد که خوب اگر رفت سفر و این قوری افتاد و شکست، آنجا که دیگر چینی بندزن نیست که آن را بند بزند.
برای احتیاط قوری را زد و شکست و داد چینی بندزن آن را بند زد که دیگر اگر در سفر کسی نبود که قوری را بند بزند، معطّل نماند!
اغتنام جوانی
ز روزگار جوانی تمتّعی بردار *** سبک رکابی باد بهار معلوم است
از او پرسیدند: در این کار چه حکمتی بود؟!
گفت: هیچ؛ سگ ها ترسیدند که من می خواهم سرشان کلاه بگذارم، گریختند.
گفت: آقا! دست یک پیرزن را گرفتم و از یک طرف خیابان، او را به طرف دیگر بردم.
معلّم احسنتی به احمد گفت و آنگاه از حسن پرسید: خوب؛ بگو ببینم تو چه عمل خیری دیروز انجام دادی؟
گفت: من هم در بردن آن پیرزن به آن طرف خیابان کمک کردم.
معلّم که خوش حال شده بود از علی پرسید: بسیار خوب؛ شما بگو ببینم چه کار خیری دیروز کرده ای؟
گفت: من هم در بردن آن پیرزن به آن سوی خیابان همکاری کردم.
معلّم با شگفتی پرسید: مگر آن پیرزن چه قدر علیل و فرتوت بود که شما سه نفری او را به طرف دیگر خیابان بردید؟!
حسن پاسخ داد: آخر او نمی خواست به آن طرف خیابان برود!
طبیب گفت: چیزی نیست آقا جان! آب آورده است.
بیمار گفت: گمانم کلیه ام نیز ناراحت است.
طبیب گفت: حتماً سنگ آورده است.
مریض گفت: در ضمن نسیان بسیار هم عارضم می شود.
طبیب گفت: آهک بدنت زیاد شده است.
مریض گفت: با این حساب، از فردا بنّایی خانۀ جدیدم را شروع می کنم!
طبیب گفت: تقاضا دارم اگر از مردن می ترسید، دیگر به من مراجعه نکنید.
شخصی گفت: این دو مصرع را هر الاغی می تواند معنی کند.
ظریف گفت: پس معنی کنید!
توبه
موی سفید، مشرق صبح قیامت است
صائب به توبه کوش که فرصت نمانده است
دوستش گفت: من الآن پول ندارم که به تو بدهم.
آن شخص با ناراحتی و دل خوری طلب پولش را می کرد و دست بردار نبود.
دوستش گفت: خیلی خوب؛ به زودی پولت را پس می دهم.
بعد، خارهای بیابان را به رفیقش نشان داد و گفت: این خارها را من اینجا کاشته ام، تا اگر گوسفندی خواست از اینجا عبور کند، پشمش به خارها گیر کند و کنده شود. بعد من این پشم ها را جمع می کنم و می برم خانه و به زنم می دهم. زنم آنها را می ریسد تا نخ شود. بعد نخ ها را رنگ می کنم و با آنها یک قالی می بافم. قالی را می فروشم و قرض تو را باز پس می دهم.
آن شخص که از حرف های دوستش خنده اش گرفته بود، با صدای بلند خندید.
دوستش چون خندۀ او را دید گفت: ای بد جنس! تا چشمت به پول ها افتاد خندیدی!
سربازی گفت: اگر آسمان ابری بود و ستارگان پیدا نبودند چه باید کرد؟
فرمانده گفت: در این صورت، دو دست را روی خاک های زمین نهاده، قدری خاک آن را زیر و رو می کنید. سپس دست ها را بلند کرده، محکم بر سرتان بکوبید و خاک بر سر نمائید!
ره گذری به او سلام کرد و احوالش را پرسید. آن مرد فوراً گفت: به تو چه؛ مگر فضولی؟!
رفیقش که با او هم قدم بود پرسید: این چه جوابی بود که به او دادی؟!
گفت: من حساب کردم و دیدم وقتی جواب سلامش را می دادم، می گفت: حالت چه طور است؟ بعد می پرسید: چه می کنی؟ می گفتم: غذا می خورم. دوباره می پرسید: چه می خوری؟ می گفتم: نان و ماست.
یقیناً دوباره می گفت: چرا در خیابان راه می روی و می خوری؟ آن وقت جوابی که می دادم، حالا بدون دردسر دادم!
فوت وقت
تا به فکر خود فتادم روزگار از دست رفت *** تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت!
گفتند: نه خیر؛ بیان کن.
گفت: مبدأ تاریخ 1 / 1/ 1 می باشد!
ظریفی در محفل حاضر بود گفت: از خداوند سبحان می طلبیم تا به حضرت مستطاب، عمر نوح (علیه السلام) دهد!163) آرایشگری موی بی نوایی را اصلاح می کرد و آن بی چاره دائم فریاد می کشید!
سلمانی گفت: آیا قیچی من موی شما را نمی گیرد؟
پاسخ داد: می گیرد؛ ولی رها نمی کند!
در همین حال که ناگهان از خواب پرید، چشمانش را محکم بست و دستش را دراز کرد و گفت: همان پنجاه دینار را بده، راضی ام!
در این هنگام فیل خرطوم خود را بلند کرد و محکم بر سر گنجشک کوبید و تمام پرهای گنجشک فرو ریخت.
فیل رو به گنجشک کرد و گفت: خوب؛ حالا دیگر رویت کم شد؟
گنجشک گفت: بَه؛ تازه اوّل کشتی است؛ چون من تازه لباس هایم را در آورده ام.
عمر باقی مانده
عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران *** تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟
هر چه ایستاد ندادند. گفت: پس چه شد دو کیسۀ طلا؟
کریم خان گفت: تو دروغ هایی گفتی که ما را خوش آید؛ ما هم دروغی گفتیم که تو را خوش آید!
گفت: آیا شما با کسی که دائم دروغ می گوید و تهمت می زند و قصدش خدعه و فریب شماست، معاشرت می کنید؟
گفتند: نه.
گفت: او هم همین طور!
گفت: چون من در تاریکی راه می رفتم.پرسید: مگر راه رفتن در تاریکی جرم است؟!
گفت: نه؛ ولی وقتی در تاریکی راه می رفتم، دفعتاً صاحب خانه را ندیدم و پایش را لگد نمودم!
ظریفی می گفت: من و زوجه ام در منزل، کارهای خانه را تقسیم نموده ایم؛ امر از او، اجرا از من!
شکم خواره ای دوستی را به عید دیدنی رفته بود و هر چه را در جایگاه پذیرایی بود بلعید!
میزبان پرسید: آیا برای عید دیدنی آمدی یا عید خوردنی؟!
گفت: هر سه تا.
پرسید: سومی اش دیگر چیست؟
گفت: عیدی گرفتن!
اغتنام فرصت
مشو ای بی خبر از دامن فرصت غافل *** دو سه روزی که تو را پنجۀ گیرایی هست
شاه گفت: زیاد بد زبان است؛ شأن فحش را برده است!
شاگرد گفت: آیا از آن جایی که شما ایستاده اید، فاصله را بگویم یا از این جا که خودم نشسته ام؟
گفت: صد هزار تومان به حاج حسن، دویست هزار تومان به حاج تقی و سیصد هزار تومان هم به مشهدی رسول بدهکار می باشم و ندارم که بدهم.
گفتند: خدا کریم است؛ زیاد نگران نباش.
گفت: خوب شد به یادم آوردید؛ صد هزار تومان هم به کریم بدهکار می باشم!
گفت: تعجّبی ندارد؛ آخر پدر بزرگم لکنت زبان داشت!
نادر به سیّد هاشم رو کرد و گفت: شما واقعاً همّت کرده اید که از دنیا گذشته اید!
سیّد هاشم با سادگی تمام گفت: بر عکس؛ همّت شما خیلی بلندتر است که از آخرت و ابدیّت گذشته اید!
فوت وقت
اگر به پیرهن گل گلاب باز آید *** امید هست به جوی من آب باز آید
مدیری برای بازرسی به کلاسی وارد شد. معلّم، شاگردی را به پای تخته آورد و گفت: انشای امروز را بخوان.شاگرد خواند: بر همۀ ما واجب است مؤدّب باشیم. ما ادب را از جناب معلّم می آموزیم. ادب را از جناب مدیر می آموزیم. ادب را از جناب مدیر کلّ می آموزیم؛ چنان چه لقمان حکیم را پرسیدند: ادب از که آموختی؟ فرمود: از بی ادبان.
قاضی در دادگاه ضمن نشان دادن مجرم به اعضای دادگاه می گفت: چنان چه عرض شد، این آقا با نهایت زیرکی و مهارت و در عین استادی و تردستی چنین سرقتی را کرده است!
مجرم گفت: جناب قاضی! مرا شرمنده نکنید؛ من شایستۀ این همه تعریف و تمجید شما نیستم!
گفتند: مگر با او مرافعه و قهر کرده ای؟!
گفت: نه خیر؛ ولی من عادت دارم وسط حرف کسی حرف نمی زنم.
گفت: خیلی بد است؛ همین لحظۀ پیش داشتم می مردم!
ظریف گفت: مرا عفو کنید که مزاحم شدم!180) جرّاحی در مجلسی با افتخار می گفت: امروز سنگ کلیه ای به بزرگی تخم مرغی بیرون آوردم!
پرسیدند: اکنون بیمار در چه حالی است؟
گفت: در حین عمل مرد!
ظریفی از حضّار گفت: اگر بنا به مردن بود، من جگرش را هم در می آوردم!
فوت وقت
شکستۀ پر و بالم درست خواهد شد
به آشیانه چو مرغ کباب باز آید
گفت: من دمش را فقط گرفته ام. او خودش می کشد!
شاگرد گفت: آقا معلّم! چرا به پدرم فحش می دهید؟!183) معلّمی شاگرد را می پرسید: بگو که سنگ پا از کدام دسته سنگ ها می باشد؟
شاگرد گفت: گمان می کنم که سنگ پا، از دستۀ سنگ های پر رو می باشد!
پرسیدند: چه کار می کنی؟
گفت: خودم را باد می زنم؛ ولی برای این که بادبزن کهنه نشود، صورتم را مقابل آن تکان می دهم!
پرسیدند: امّا تو که بادبزن هم به دست نداری!
گفت: عجب دیوانه هایی هستید! وقتی قرار باشد بادبزن را تکان ندهم، دیگر چرا آن را به دست بگیرم؟!
گفت: نه خیر؛ پدرم کر است، من خودم لالم.
جوانی
در جوانی می توان بر خورد صائب از حیات *** در بهار این چنین تخمی نمی کاری چه سود؟
آن شخص گفت: بالآخره خواهم گرفت.
ظریف گفت: زودتر بجنب؛ هنگامی باید زن گرفت که اگر اولادت خواستند قسم بخورند، بگویند به جان پدرم! نه این که بگویند ارواح پدر خدا بیامرزم!
الاغ مرد سبزواری به سرقت رفته بود و نزد حاکم آمد تا شکایت کند. به او دستور دادند که باید در حضور حاکم خیلی مختصر صحبت کند.
او آمد و تعظیمی کرد و گفت: قربان! الاغ ما رفت، سایۀ مبارک از سر ما کم نشود!
پس از آن که پدر نصیحت تمام کرد، پسر گفت: جان بابا! تا شما سخن می گفتید، من شمردم و دیدم که هفتاد مگس بر دم خر ما نشست!
گفت: کساد مساد است.
گفتند: «کساد» معلوم است؛ ولی «مساد» دیگر چیست؟
گفت: کساد آن است که جنسی نمی خرند و مساد آن است که آنها هم که می خرند، بعد از چندی پس می دهند!
آن فقیر که بیدار شده بود، او را آواز داد که ای ابله! آنچه تو در شب تاریک می جویی، ما در روز روشن می جوئیم و نمی یابیم!
مستی
سر آمد چون جوانی مدّت پیری به غفلت هم *** ازین مستی ندانم خواجه کی هشیار خواهد شد؟!
مجازات ماست بند یا بقّالی که ماستش آبکی یا غیر مأکول بود و یا از نرخ مقرّر گران تر می فروخت آن بود که مأموران، آن شخص را گرفته، در سبزه میدان یا معابر پر جمعیّت در انظار عموم می خواباندند و
ماست داخل تغار را به او اماله می کردند! و برای اجرای عمل تنقیه، ناچار مقداری آب داخل ماست می کردند.
روزی شخصی از کسی به نام میرزا عبّاس به مختار السلطنه شکایت برد که او ماست ترش می فروشد و قدری از ماست را هم به مختار السلطنه نشان داد.
مختار غضبناک شد و امر کرد مأموران فوراً میرزا عبّاس را حاضر کنند.
مأموران رفته، بقّالی را که به نام میرزا عبّاس می شناختند، آوردند.مختار فوراً حکم کرد که او را به سبزه میدان ببرند و در آنجا مقدار زیادی ماست به او اماله کنند!
میرزای بی چاره شروع به التماس کرد امّا مأموران حتّی اجازۀ حرف زدن هم به او نمی دادند.
بی چاره را جلوی چشم هزاران نفر و با زور شلّاق به خاک کشیدند و مقدار زیادی ماست به او اماله کردند!
مختار السلطنه بعد از اجرای حکم ملاحظه کرد که شاکی در دارالحکومه ایستاده و بیرون نمی رود.
از او پرسید: دیگر چه می خواهی؟ بقّالی را که از او شکایت داشتی، مجازات کردیم.
آن شخص گفت: کسی که این ماست ترش را به من فروخته، میرزا عبّاس دیگری است!
مختار السلطنه با خون سردی گفت: فرقی ندارد؛ چه این میرزا عبّاس، چه آن میرزا عبّاس!
فروشنده می پرسد: مردانه؟طرف دستش را می برد جلو به فروشنده دست می دهد و می گوید: مردانه!
می گوید: تشریف!
فروشنده می گوید: بله؛ ولی چرا گلاب به روی مان؟!
طرف می گوید: آخر برای دست شویی می خواهم!
عمر بادپا
عمر چون باد به تعجیل ازان می گذرد *** که تو غافل کنی از کاه جدا دانۀ خویش
طرف می گوید: چه کار کنم ... جمله بسازم؟!
بلد نبوده، می گوید: بدو بدو دیرت شده!
می گوید: چون وضع مالی ام خوب نبود تفنگ بخرم!
بچّه هم می گوید: بله مامان! ولی لگدی که توی دلش زدم، ابتکار خودم بود!
صاحب مجلس می گوید: آقا جان! یک نفر مرده؛ اتوبوس که چپ نکرده!
عمر بادپا
عمر چون باد به تعجیل ازان می گذرد *** که تو غافل کنی از کاه جدا دانۀ خویش
طرف حال نداشته برود حمّام، به جایش یک کپسول چرک خشک کن می خورد!
یک نفر می رود بانک وام بگیرد، ضامن نداشته، منفجر می شود!
خلبان می گوید: حالا چرا بندر عبّاس؟
طرف می گوید: آخر قرار است دوستم از آنجا قاچاقی مرا ببرد دوبی!
صاحب قهوه خانه شاکی می شود و می گوید: بابا! خسته نشدی این همه چای خوردی؟
طرف می گوید: راست می گویی؛ قربانت یک چای بیاور بخوریم خستگی مان در رود!205) شخصی به دیدن بیماری که بهبود یافته بود رفت. قبل از ورود به خادمش گفت: حال آقا چه طور است؟ گفت: آن طور که می خواهی.
گفت: پس چرا صدای شیون بلند نیست؟!
فرصت نوجوانی
مکن به لهو و لعب، صرف نوجوانی خویش ***
به خاک شوره مریز آب زندگانی خویش
منتقد لب خندی زد و گفت: صحیح است ولی متأسّفانه چیزهای حقیقی آن تازگی ندارد و چیزهای تازۀ آن عاری از حقیقت است!
روزی جهان خانم این شعر را برای شاه خواند:تو پادشاه جهانی، جهان ز دست مده که پادشاه جهان را جهان به کار آید
حیات خانم پس از شنیدن آن، این بیت را خواند:
ترک غم جهان بکن تا ز حیات بر خوری *** هر که غم جهان خورد، کی ز حیات بر خورد؟!
شاکی: بله؛ عین حقیقت است.
قاضی: پس اگر عین حقیقت است، چرا شکایت کردی؟!
دیوانۀ دومی گفت: عجیب است؛ چراغ شان هم روشن است!
او قول داد که کتاب را برای او بفرستد و از نزد دوست مضطرب خود خارج شد.
بعد از چند روز انتظار، کتاب را دریافت نمود. وقتی با تعجیل آن را نگریست، روی جلد کتاب با خطّ درشت نوشته شده بود: فرهنگ کامل لغات و اصطلاحات متداول!
فوت وقت
جان سوزتر ز مرگ طبیعی است فوت وقت! *** کاین انقطاعِ حقّ بود، آن انقطاع خلق
امّا مسؤول بایگانی گفت: قربان! این اسناد خیلی مهمّ است، ممکن است بعداً به آنها احتیاج پیدا کنیم.رئیس فکری کرد و گفت: اشکالی ندارد؛ از همۀ آنها یک نسخه تصویر (کپی) بگیرید و بقیّه را از بین ببرید!
از او می پرسند چرا؟!
می گوید: چون چای کاشته ام!
گفت: همین مقدار هم جای شکرش باقی است که باقی مانده ام؛ زیرا همۀ مردم نیستی مرا آرزو می کنند!
خان پرسید: چه طور؟!
گفت: قربان! مگر نمی بینید که همه کس در صدر مقال می نویسد: مخفی نماند!
طرف می گوید: والّا من خواب بودم، ندیدم؛ از ایشان بپرسید.
فرصت نوجوانی
ایّام نوجوانی غافل مشو ز فرصت *** کاین آب بر نگردد دیگر به جویباران
می گوید: نمی توانستیم شنا یاد بگیریم، بعد غرق می شدیم!
پدر گفت: بله پسرم.
پسر گفت: باز هم یادتان می آید که گفتید تاریخ تکرار می شود؟
پدر گفت: بله عزیزم، چه طور مگر؟
پسر گفت: بسیار خوب؛ امروز یک بار دیگر تاریخ تکرار شد!
از شخصی که در مراسم حجّ از رمی جمرات باز می گشت پرسیدند: چه طور بود؟جواب داد: خیلی سنگ خورد توی سرم، ولی بالآخره بوسیدمش!
آیا می دانی بزرگ ترین آرزوی یک جوجه تیغی چیست؟
این که حتّی برای یک بار، یکی دست نوازش روی سرش بکشد!
گفتم: قوانین جدید است.
گفت: مثلاً چه قوانینی؟
مرا شوخی گرفت. گفتم: مثلاً دختران جوان را به پیرمردان دهند و زنان پیر را به جوانان!
دخترش گفت: این چه فایده دارد؟!
پیرزن بلافاصله گفت: ای بی حیاء! حالا کار تو به جایی رسیده که بر قانون مشروطه ایراد کنی!
نجات
تا تخته بند جسم تو از هم نریخته است *** فکر سفینه ای ز برای نجات کن
آقاسی هر چه فکر کرد جوابی نیافت. ناچار گفت: قربان! من سواد کافی ندارم. این موضوع را بهتر است از آخوندها که اطّلاع کافی دارند سؤال فرمائید.
شاه امر کرد یک آخوند مطّلعی را بیاورند.
همان سؤال را از آخوند پرسید.
آخوند جواب داد: قربان! تا کاسه چه اندازه باشد؟ اگر کاسه به اندازۀ نصف حوض باشد، دو کاسه. اگر به اندازۀ ثلث حوض باشد، سه کاسه. و اگر به اندازۀ ربع حوض باشد، چهارکاسه. ...
محمّد شاه گفت: بس است؛ بقیّه را فهمیدم.
خندید و جواب داد: مگر نمونۀ دیگری هم وجود دارد؟!
از یکی پرسید: این کار چه قدر خرج دارد؟
جواب داد: در حدود ده میلیون فرانک!
گفت: من خودم حاضرم با دریافت پنج میلیون فرانک، روی سکّو یا چهارراهی که معیّن می کنید، تا آخر عمر بایستم!
گفت: بله؛ دوران عقدمان بود.
پرسید: لابد حالا میانۀ شما به هم خورده که دیگر با هم به سینما نمی روید!؟
گفت: نه خیر؛ عروسی کرده ایم!
پسرک بلافاصله گفت: چه فایده؟! اگر گرگ او را نمی خورد،
ما او را می خوردیم!
پاس وقت
مشو غافل ز پاس وقت اگر از دوربینانی *** که چون شد فوت، نتوان این عبادت را قضا کردن
بخیل گفت: به جهت آن که از قوّۀ اشتهای تو با خبرم؛ هنوز لقمه به دهانت نرسیده، لقمۀ دیگر بر می داری!
گفت: مرا مهمان کن، شرط می کنم که در میان هر دو لقمه، دو رکعت نماز به جای آورم!
آن بزرگ گفت: چه دروغ می سازید؟
گفتند: ذکر خیر شما را می گوئیم!
عرب گفت: خداوند متعال از آن عادل تر است که دو بلا بر بندگان خویش گمارد!
منصور از این سخن بسیار خجل و منفعل شد و کینۀ آن بی چاره را در دل گرفت تا آخر او را کشت!
زن: چیزی نگفت.
بیمار: پس من چه دردی دارم؟
زن: سرماخوردگی.
بیمار: داری چه کار می کنی؟
زن: دارم برای مادرم نامه می نویسم. راستی سرطان با سین است یا با صاد؟
اوّلی: خلاصه قطار وقتی از تونل بیرون آمد، راننده اش متوجّه شد که دزد، حدود بیست متر از آهن های ریل را دزدیده؛ ناچار دنده هوایی زد و حدود سی متر پرید!
دومی: این که چیزی نیست. من هفتۀ قبل رفتم دندان پزشکی. و چون نمی توانستم با دهان غذا بخورم، به فکرم رسید از طریق گوش غذا بخورم. خوردم و سیر شدم!
اوّلی: برو بابا! این قدر چاخان نکن!
دومی: بی انصاف! تو سی متر چاخان کردی ما حرفی نزدیم، حالا که ما به اندازۀ چهار انگشت بین دهان و گوش خالی بستیم اعتراض می کنی؟!
بیداری
ز نوبهار به رقص است ذرّه ذرّۀ خاک *** تو نیز جزو زمینی در این بهار مخسب
عجب! یعنی طفلک هنوز خودش خبر ندارد که مرده؟!
خدمت کار: بله خانم! دو جور بلدم؛ یعنی هر غذایی را دو جور درست می کنم.
خانم: یعنی چه؟
خدمت کار: این موضوع بستگی دارد به این که دل تان بخواهد مهمانی که به خانه تان آمده، باز هم بیاید، یا این که برود و پشت سرش را هم نگاه نکند!
متّهم: جناب قاضی! یعنی پول هایی را که دزدیدم مال خودم می شود؟!
زن: به من چه؟ تو که می دانی من زن فضولی نیستم.
بله؛ انصافاً زن اسراف کاری نیست. مثلاً هر وقت آب تنگ ماهی را عوض می کند، آن را دور نمی ریزد و با آن، برای مهمان ها یک سوپ ماهی درست می کند.
فقط خدا
جز در دوست که بیداری دل می بخشد *** تکیه بر هر چه کنم باعث خواب است مرا
مشتری: بله.
ساندویچی: چه ساندویچی بدهم؟
مشتری: این دیگر به شما ربطی ندارد!
بله که دارم.
یعنی آن قدر دوستم داری که اگر دو تا ماشین داشتی، یکی از آنها را به من بدهی؟
البتّه که می دادم.
یعنی اگر دو تا خانه داشتی ...
حتماً یکی از آنها را به تو می دادم.
اگر دو تا پیراهن داشتی چه؟
نه؛ نمی دادم.
برای چه؟!
برای این که دو تا پیراهن را واقعاً دارم.
رئیس: بسیار خوب، مدرک لیسانس دارید؟
مرد: نه؛ ندارم.
رئیس: زبان خارجه بلد هستید؟
مرد: نه؛ بلد نیستم.
رئیس: ماشین نویسی یا کار با رایانه چه طور؟
مرد: نه؛ با هیچ کدام آشنایی ندارم.
رئیس: پس برای چه آمدید اینجا؟
مرد: آمدم بگویم من واجد شرائط نیستم؛ بی خود منتظر من نباشید!
زن: این خیار چیست پشت گوش تو؟!
مرد: خیار!؟ پس آن چیزی را که من نمک زدم خوردم، مداد بود؟!
مجید: هندوانه؛ ببُر و ببَر، به شرط چاقو!
بیداری
به این امید که سر رشته ای به دست افتد *** شود چو سوزن اگر پیکرت نزار مخسب
گفت: برای زنم یک جفت کفش خریدم.
دوستش گفت: خریدی که خریدی. این که دویدن ندارد.
جواب داد: می ترسم اگر ندوم، تا برسم به خانه مدلش عوض شود؛ من دیگر توان خریدن کفش جدید را ندارم!
گفت: آخر او تنها مردی است که هر چه از سنّم بیش تر بگذرد، در نظرش ارزش بیش تری خواهم داشت!
به همسر متوفّی می گوید: خانم! شوهر شما چه جوری بود؟
جواب می دهد: دراز و باریک.
او می گوید: حالا دیگر صاف و پهن است!
خلبان گفت: نه.
در این هنگام شخص به ملخ های بال گرد اشاره کرد و با تعجّب گفت: پس چرا این پنکه ها را خاموش نمی کنید؟!
گفت: آرزو دارم کچل شوم تا دیگر پول سلمانی ندهم!
بیداری بهر دل فگار
حلال نیست به بیماردار، خواب گران *** ترحّمی کن و بهر دل فگار مخسب
بعد از مدّتی مرد شیک پوشی وارد شد و بلافاصله دکمه ای را زد و بالابر شروع به بالا رفتن کرد.
یکی از آنها فریاد زد: برای سلامتی آقای راننده صلوات!
شاگرد: زدم، زدی، دعوا شد!
شاگرد نگاهی به پای حیوان انداخت و گفت: نمی دانم.
آموزگار پس از چند سؤال دیگر که پرسید و شاگرد جواب نداد، عصبانی شد و گفت: بگو اسمت چیست تا یک صفر برایت بگذارم.
شاگرد کفش و جورابش را در آورد و گفت: حالا آقا معلّم! شما از روی پایم بگوئید اسمم چیست!
مسافر: در این که بهترین اطاق بود شکّی نیست؛ چون تمام پشه ها هم این اطاق را انتخاب کرده بودند!
پدر: نه عزیزم! صدای طبل مزاحم همسایه ها می شود.
پسر: بابا! بابا! قول می دهم یک وقت بزنم که همسایه ها خوابیده باشند!
بیداری
به نیم چشم زدن پر ز آب می گردد *** درین سفینۀ پر رخنه زینهار مخسب
زن گفت: بله؛ امّا خود شما با چه درآمدی زندگی می کنید؟
شاگرد: آقا! تا جایی که من اطّلاع دارم، همه در این مملکت بچّه به دنیا می آیند!
طبیب به پسر می گوید: مادرت را شوهر بده حالش خوب می شود.
پسر می گوید: ولی ایشان پیرند!
ناگهان مادر، محکم بر سر پسر می کوبد و می گوید: تو طبابت می دانی یا او؟!
شخصی از او پرسید: خرت را گم کردی، دیگر برای چه شاد و شنگولی؟!
گفت: چون اگر سوار خرم شده بودم، الآن سه روز بود که گم شده بودم!
دختر با بی اعتنایی جواب داد: پری.
معلّم که از طرز جواب دادن او عصبانی شده بود گفت: احترام گزاردن را کسی به شما یاد نداده است!؟
دختر با همان وضع جواب داد: خیلی خوب؛ پری خانم!
امداد اهل دل
مشو به مرگ ز امداد اهل دل نومید *** که خواب مردم آگاه، عین بیداری است
شاگرد: آقا! اجازه؟ نصف النهار همان شام است که نصف غذای باقی مانده از نهار را می خوریم!
از او پرسیدند: چرا بدون آب!؟
گفت: چون روی آن نوشته: برای موهای خشک!
پسر: پدر جان! شما هم که هم سنّ و سال رئیس جمهور هستید چرا رئیس جمهور نشدید؟!
زن: دارم شیر یا خطّ می اندازم؛ اگر شیر آمد تو ظرف ها را می شویی، و اگر خطّ آمد من می روم می خوابم!
دوستانش گفتند: عجب! یعنی آن مرحوم، از غیب خبر می داد؟!
پسر گفت: نه؛ منشی دادگاه در محکمه، حکم قاضی را برای زمان اعدام گفته بود.
بیدارباش
چون موسم شباب، دم صبح شَیب را *** صائب روا مدار که در خواب بگذرد
دوستش با تعجّب گفت: بعید است که تو بتوانی این کار را بکنی!
خسیس گفت: باور کن؛ گدایی به من گفت: اگر به من هزار تومان بدهی، از خوش حالی می میرم؛ من هم به او ندادم.
خانم دومی: مگر چه شده؟
خانم اوّلی: آخر نمی دانم اینها چرا قبل از این که پسرهای شان رخت شویی، ظرف شویی، اتوکشی و ... را یاد بگیرند، می روند برای شان زن می گیرند؟!
تقی: ماست، پنیر و داداشم.
معلّم: داداشت دیگر برای چه؟!
تقی: چون سه روز پیش مادرم او را از شیر گرفت.
پیرمرد رو به پسرش کرد و گفت: اگر می دانستم فقط یک ساعت راه است، پیاده می آمدم.
پسرک گفت: مامانم گفته: وقتی شما رفتید.
دل افگار
می شود باعث بیداری عالم چون صبح *** هر که از صدق، نفس از دل افگار کشد
شاگرد: آقا! اجازه؟ چون دست پدرم شکسته بود.
متّهم: جناب قاضی! یک سال است که التماس می کنم یک هفته به من مهلت بده؛ ولی نمی دهد.
دومی: همانی که مزۀ کاغذ می دهد؟
حمّامی با هر زحمتی بود آب برایش تهیّه کرد و او از حمّام بیرون آمد و آهی کشید و گفت: خدا ادیسون را بیامرزد؛ واقعاً زندگی کردن بدون آب مشکل است!
یافتن خود
چو خود را یافتی در توست هر مطلب که می جوئی *** به خود هر کس رسید اینجا، به آسانی رسید آنجا
پزشک پس از کالبدشکافی متوجّه شد که تیر از چند میلیمتری قلب مقتول، وارد بدن او شده است. با خوش حالی به خویشاوندان مقتول گفت: جای نگرانی نیست؛ خوش بختانه تیر به قلب او اصابت نکرده است.
مردی از داخل جمعیّت بلند شد و گفت: شما چرا فقط از بهشت می گوئید و از جهنّم چیزی نمی گوئید؟!
واعظ گفت: احتیاجی نیست از جهنّم سخن بگوئیم؛ آنجا را خودمان می رویم و می بینیم!
طرف به جای این که حساب کار خود را بکند، گفت: خیلی کار خوبی کردید؛ چون او را من نفرستاده بودم.
اوّلی: من به قدری در تقلید صدای مرغ مهارت دارم که وقتی صدای مرغ در می آورم، همۀ جوجه هایی که در اطراف من هستند، می دوند و دورم جمع می شوند!
دومی: بَه؛ این که چیزی نیست. من به قدری در تقلید صدای خروس مهارت دارم که وقتی در هنگام شب، صدای خروس در می آورم، خورشید طلوع می کند!
خانم دومی: آفرین! قبلاً وضعش چه طور بود؟
خانم اوّلی: میلیاردر بود!
یافتن خود
از سفر کردن ظاهر نشود کار تمام *** هر که در خویش سفر کرد تمام است اینجا
شاگرد: خانم! اجازه؟ لازانیا.
معلّم: بسیار خوب؛ حالا اسم غذایی را که گفتی بنویس.
شاگرد: نه خانم! شوخی کردم؛ ما از برنج خوش مان می آید!
کارگر: چرا آقای مدیر! سرکارگر گفت: هر وقت شما آمدید، بروم زود بیدارش کنم!
گفت: نمی دانم والّا؛ یک جفت دیگر هم همین طوری در خانه دارم!
پیش خدمت غذاسرا: بله آقا! بی چاره تا همین نیم ساعت پیش عرعر می کرد!
شاگرد: آقا! شما را به خدا این کار را نکنید؛ دلش می شکند؛ چون انشاء را خود ایشان نوشته اند!
از خود رهیدن
ز خودگسسته چه پروای آن و این دارد؟ *** به خودرسیده چه حاجت به هم نشین دارد؟
دزد می گوید: هیچ کس؛ گربه است؛ بعععععع!
شکارچی دوم: به طرف خودم!
اوّلی گفت: شیر یا خطّ می اندازیم، اگر شیر آمد می رویم سینما.
دومی گفت: اگر خطّ آمد می رویم فوتبال.
سومی گفت: اگر نه شیر آمد و نه خطّ، می رویم خانه درس می خوانیم!
کس سؤال می کنم ساعت چند است، هر کس یک چیز می گوید! نمی دانم حرف کدام را باور کنم!
285)معلّم: به نظر تو «من رفته هستم»، یک فعل غلط است؟
شاگرد: بله آقا! غلط است.
معلّم: آفرین! می توانی بگویی چرا؟
شاگرد: برای این که شما «هنوز نرفته هستید»!
قید خودی
هر که در قید خودی ماند زمین گیر بود *** هر که بیرون رود از خود همه جا می باشد
گفت: به من اطّلاع نداده اند؛ هنوز نمی دانم دایی شده ام یا خاله!
شاگرد: بله آقا! پریروز، دیروز، امروز، فردا، پس فردا!
می آیند می بینند با کِش خودش را دار زده!
گفت: می خواهم دکتر شوم.
دوباره از او پرسیدند: برای چه می خواهی دکتر شوی؟
گفت: می خواهم آن قدر پول در بیاورم که وانتی بخرم و با آن کار کنم!
دومی: باز هم خوش به حالت؛ همسر من دارائی ام را بر داشت و نرفت!
خبر از خویش
صبح قیامت از سر هر مو علم کشید *** از خویشتن هنوز خبردار نیستم!
دومی: این پیراهن من نیست؛ پیراهن خانمم است!
پزشک گفت: من که سه ماه قبل آپاندیس همسر شما را عمل کردم؛ یک نفر که دو تا آپاندیس ندارد!
مرد جواب داد: یک نفر که می تواند دو تا زن داشته باشد.
رفیقش با تعجّب پرسید: تو این قدر شجاع بودی و ما نمی دانستیم؟!
جواب داد: آخر من در هر صورت فرار می کنم!
مرد هم بلافاصله جواب داد: خودت گیر عجب الاغی افتادی!
به خود پرداختن
هر که اوقات کند صرف به نقّادی خلق *** می رود زود تهی دست ز بازار برون
شاگرد جواب داد: آقا! اجازه؟ چهار زانو.
شاگرد: آقا! اجازه؟ در پیشانی پدربزرگ من.
با خودش می گوید: عجب گیری کرده ایم! حالا یازده نفر دیگر را از کجا بیاورم؟!
یک نفر کلیدش را در ماشین جا می گذارد، تا برود کلیدساز بیاورد، زن و بچّه اش دو ساعت در ماشین معطّل می مانند!
ماشین یک نفر را در روز روشن جلوی چشم هایش می دزدند، رفقایش می دوند دنبال ماشین و داد می زنند: آی دزد! بگیریدش!
صاحب ماشین داد می زند: هیچ خودتان را ناراحت نکنید.
رفقایش می ایستند و می پرسند: چرا؟!
می گوید: چون من شماره اش را بر داشتم!
خودشناسی و خداشناسی
مزن زنهار لاف حقّ شناسی *** چو نتوانی به کنه خود رسیدن
حرفش که تمام می شود، تا می آید سوار ماشینش بشود، می بیند صدای گلوله آمد!
بر می گردد می بیند که سرباز، یک بدبختی را کشته!
داد می زند: احمق! الآن که تازه ساعت پنج بعد از ظهر است!
سرباز می گوید: قربان! این یک نشانی ای را پرسید که تا ساعت نه شب هم پیدایش نمی کرد!
یک نفر صبح از در خانه می آید بیرون، می بیند سر کوچه، یک پوست موز افتاده. با خودش می گوید: ای داد بی داد! باز امروز قراره زمین بخوریم!
یکی از طبقۀ صدم یک ساختمان می پرد پائین!
به طبقۀ پنجاهم که می رسد می گوید: خوب الحمد لله تا اینجایش که به خیر گذشت.
می گوید: تقریباً سه و خورده ای.
می پرسند: ببخشید، دقیقاً چند است؟
می گوید: دقیقاً پنج و سی و یک دقیقه!
آئینه
از تو بیرون نیست هر نقشی که در نُه پرده هست *** از لباس زنگ چون آئینه گر عریان شوی
دوستش خیره خیره به کیوی نگاه می کند و بعد می گوید: تخم مرغی اش که تخم مرغ است؛ ولی من نمی فهمم چرا موکتش کرده اند؟!
شب می رود خانه، خانمش با دمپایی به سر او می کوبد و می گوید: می دانستم پای یک زن دیگر هم وسط است!
صاحب کارش به او می گوید: تو که فرغون داری، چرا این ها را روی کولت می گذاری؟!
می گوید: آخر آن دفعه با فرغون بردم، این میله هایش پشتم را اذیّت می کرد!
یک نفر می رود حمّام؛ آب جوش بوده، با نعلبکی دوش می گیرد!
یک نفر ساندویچی داشته، یک روز شخصی می آید و می گوید: قربان! فلافل لطف کن، فقط بی زحمت، گوجه نگذار.
ساندویچ فروش می گوید: آقا! امروز گوجه نداریم؛ می خواهی خیارشور نگذارم؟
آئینه دار عالم
از سیه کاری نهان از توست اسرار جهان *** گر بپردازی به خود آئینه دار عالمی
یک نفر از آنجا ردّ می شده، می گوید: اگر به جای کلاس زبان، کلاس شنا رفته بودی، الآن غرق نمی شدی!
رفقایش می پرسند: چرا آخر شدی؟!
می گوید: آخر نمی خواستم به من مشکوک شوند!
یک نفر در اتوبوس یک جیب بر می بیند. پیاده که می شود، شمارۀ اتوبوس را بر می دارد!
شخصی دو تا گوشش سوخته بوده، به پزشک مراجعه می کند. پزشک می پرسد: چرا این جوری شدی؟
می گوید: داشتم لباس هایم را اتو می زدم، خانمم تلفن زد. من به جای این که گوشی را بگذارم روی گوشم، اتو را گذاشتم روی گوشم!
پزشک می گوید: خوب؛ آن گوش دیگرت چرا سوخته؟!
می گوید: آخر خانمم دوباره زنگ زد!
بقّال می پرسد: ساقه طلایی خوب است؟ می گوید: نه.
می پرسد: ویفر خوب است؟ می گوید: نه.
می پرسد: گرجی خوب است؟ می گوید: نه.
می پرسد: مادر خوب است؟ می گوید: قربان شما؛ سلام می رسانند.
حضور قلب در نماز
هزار گم شده را در نماز می یابی! *** چرا به فکر خود ای بی خبر نمی افتی؟!
یک نفر زمین می خورد، برای این که ضایع نشود، تا خانه سینه خیز می رود!
یک نفر می افتد در جزیرۀ آدم خوارها. آدم خوارها او را می گیرند. رئیس شان می گوید: پوست آدم ها را می کنیم و با آن قایق درست می کنیم!
طرف هم سریع یک چاقو بر می دارد می گذارد روی شکمش و می گوید: پس جلو نیایید؛ و گر نه قایق تان را سوراخ می کنم!
یک نفر در اتوبوس ایستاده بود. ناگهان می بیند بند کفشش باز است. به کنار دستی اش می گوید: آقا! قربان دستت، یک دقیقه این میله را نگه دار، تا من بند کفشم را ببندم.
یک جایی جشن بوده. یک نفر بی دعوت می رود داخل و شروع می کند به بخور بخور!
یکی از او می پرسد: ببخشید؛ شما را چه کسی دعوت کرده؟
طرف می گوید: از خانوادۀ عروسم.
او می گوید: ببخشید؛ ولی اینجا جشن تولّد است!
می گوید: صبر کن من بروم قایم بشوم!
جان جهان
دل نمی باید شود غافل ازان جان جهان
ذکر حقّ را سبحۀ صددانه ای در کار نیست
یک نفر تلویزیون شان روشن نمی شده، می زند شبکۀ دو، هُل می دهد!
یک نفر داشته خاطره تعریف می کرده، می گوید: ما سال چهل و نه با دو نفر دعوای مان شد؛ البتّه سال چهل و نه، دو نفر خیلی بوده!
سه نفر می خواستند برود گردش.
اوّلی: نهار را من می آورم.
دومی: تنقّلات را من می آورم
سومی: شما که هر چه لازم است، می آورید؛ پس من هم داداشم را می آورم.
یک خار می رود دست یک نفر. آن را در می آورد، می بیند که دارد از دستش خون می آید. خار را دوباره سر جایش فرو می برد!
جاسم لب کارون نشسته بود و می گفت: عجب نفسی! عجب نفسی!
به او گفتند: چه می گویی؟
گفت: غلام یک ساعت است که زیر آب است؛ عجب نفسی!
ذکر خدا
دمی که صرف به ذکر خدا شود صائب *** هزار بار به از عمر جاودان باشد
وقتی سرش را از زیر آب بیرون آورد گفت: این کاشی کار عجب نفسی داشته!
راننده می گوید: بله؛ مگر چه اشکالی دارد؟!
طرف می گوید: بگو ببینم پس تو برای چه کسی داری رانندگی می کنی؟!
می گوید: خیلی خوب است ولی چهار تا عیب دارد: اوّلی اش فراموشی است. بعدش هم ... بعدش هم ... ببخشید؛ سه تای دیگر را فراموش کردم!
او هم کف دستش را نگاه کرد و بعد از درنگی طولانی گفت: نه؛ فقط تا پنجاه سالگی.
جوان خوش حال شد و پرسید: یعنی بعد از پنجاه سالگی پول دار می شوم؟
گفت: نه؛ بعد از پنجاه سالگی، دیگر به بی پولی عادت می کنی!
مردی میان سال از رو به رو می آمد؛ بچّه یک باره گفت: مامان! این آقا اصلاً مو ندارد، کچل کچل است!
مادرش گفت: هیس ... هیس ... می فهمد!
بچّه گفت: یعنی می خواهی بگویی تا به این سنّ و سال که رسیده، نفهمیده کچل است؟!
یاد خدا
هر دل که نیست یاد خدا در حریم او *** سرگشته تر ز کشتی بی ناخدا بود
بیمار به سادگی جواب داد: آمبولانس.
گفت: قربان! سال متوسّطی خواهد بود؛ یعنی بدتر از امسال، ولی خیلی بهتر از سال بعد از آن!
یکی گفت: وقتی زنت مرد، این قدر بی تابی نکردی و حالا برای این خر، گریه و زاری می کنی؟!
گفت: وقتی زنم مرد، از فردایش همه می خواستند به من زن بدهند. ولی از پریروز که خرم مرده، حتّی یک نفر پیدا نشده که بخواهد خری به من بدهد!
بقیّۀ مسافران بلافاصله شروع کردند به دست زدن و هر چه آن بی چاره می گفت: آی دست! آی دست! بقیّه با شدّت بیشتری کف می زدند!
عاقبت یک نفر گفت: مرد حسابی! این چه طور ساعت گفتن است؟! ما را دست انداخته ای؟!
گفت: نه به جان خودم؛ عقربۀ ساعت شمار از کار افتاده؛ فقط دقیقه ها را می توانم بگویم!
آسایش تن غافلم از یاد خدا کرد *** همواری این راه مرا سر به هوا کرد
پزشک معاینۀ کوتاهی کرد و گفت: آقا! شما بدن تان سالم است؛ فقط انگشت دست تان شکسته است!
گفت: می فروشم می روم خارج!
دل خوش که کار را تمام شده دیده بود، به رفیقش گفت: اصغر! بلند شو تصادف را ببین!
یک روز شخصی می رود لامپ مهتابی بخرد، امّا اسم آن به یادش نمی آید. ناچار به فروشنده می گوید: آقا! لطفاً یک متر لامپ به من بدهید.
از یک نفر می پرسند: می دانی چرا وسط بعضی از قرص ها یک خطّ هست؟
می گوید: برای این که اگر با آب نرفت پائین، با پیچ گوشتی بفرستندش پائین!
پرهیز از روزمرّگی
کار جهان تمامی هرگز نمی پذیرد *** پیش از تمامی عمر خود را تمام گردان
راننده به او گفت: آقا جان! همۀ صندلی ها خالی است، چرا نمی نشینی؟!
جواب داد: دو دقیقۀ دیگر، همین جا هم پیدا نمی شود!
یکی از همه بلندتر فریاد می زد: آخ گوشم! آخ گوشم! گوشم کنده شده، کو گوشم؟
شخصی دید یک گوش در کناری افتاده، آن را برداشت و نشانش داد و پرسید: گوش شما این است؟ گفت: نه، این نیست؛ گوش من یک مداد هم پشتش بود!
گفت: پتو بود.
گفتند: پتو که صدا ندارد.
گفت: آخر من هم داخل آن بودم!
زن جواب داد: دوباره مادرت به من توهین کرد.
مرد گفت: مادر من که به سفر رفته است!
زن گفت: الآن از طرف او برای تو نامه ای رسید؛ وقتی من آن را خواندم، دیدم آخر آن نوشته است: عروس گلم! حالا که نامه را خواندی، بده پسرم هم بخواند!
جواب داد: برای این که به نفر اوّل جایزه می دهند.
ابله کمی فکر کرد و گفت: پس بقیّه شان برای چه دارند می دوند؟!
بهای یک دم
به حرف پوچ نفَس خرج می کنی غافل *** که نیست گنج دو عالم بهای یک دم تو
پیتزافروش می گوید: 2000 تومان.
طرف یک کم بالا و پائین می کند و می گوید: پیتزا متوسّط چند است؟
پیتزافروش می گوید: 1000 تومان.
باز با پول های جیبش ور می رود و می گوید: پیتزا کوچک چند است؟
پیتزافروش می گوید: 700 تومان.
دست می کند در جیبش یک صد تومانی در می آورد و می گوید: قربان دستت داداش! یک جعبه خالی به ما بده!
طرف خیلی احساساتی می شود می گوید: خیلی زحمت کشیدید تشریف آوردید، و این قدر هم شرمنده مان کردید! ان شاء الله در ختم پدرتان جبران می کنم!
به رفیقش گفت: عبّاس جان! کوکوی یک شب مانده می خوری؟
عبّاس گفت: چه اشکالی دارد؟ خیلی هم خوب است.
بخیل گفت: پس برو فردا بیا!
پسرش پرسید: به مهندسش می گوئید؟
گفت: نه؛ بنازم شصت آن عمله ای را که آجرهای این ساختمان را دانه دانه تا آن بالا پرت کرده! واقعاً دست مریزاد!
طرف می گوید: بسته است که بسته است؛ دیگر چرا پشت سر هم قسم می خوری؟!
ذکر قلبی
به دل مذکِّر حقّ باش ور نه طوطی هم *** به حرف و صوت خدا را کریم می داند
می گوید: با آجر که جمله نمی سازند؛ دیوار می سازند.
یک نفر می رود ماه عسل، یادش می رود زنش را ببرد!
یک نفر می خواسته بیاید تهران. می رود پایانۀ مسافربری از یک راننده می پرسد: آقا! بلیط تهران چند؟
راننده می گوید: اگر جلو بنشینی ده هزار تومان، وسط: هفت هزار تومان، روی بوفه: سه هزار تومان. بعد هوس می کند طرف را سر کار بگذارد، می گوید: اگر دنبال اتوبوس هم بدوی، هزار تومان.
طرف یک نگاه به کیف پولش می کند و می گوید: خوب است؛ دنبالش می دوم.
خلاصه، هزار تومان می دهد و شروع می کند دنبال اتوبوس دویدن!
نزدیک های غروب، اتوبوس داشته از تهران خارج می شده. راننده می بیند طرف دائماً دارد از عقب اشاره می کند.
شاگردش می گوید: بابا بی چاره شد! نگه دار سوار شود. هوا دارد تاریک می شود. بی چاره هزار تومان هم که داده است.
راننده هم نگه می دارد.
طرف، نفس نفس زنان و شاکی می آید جلو و می گوید: اینجا تهران بود؟
راننده می گوید: بله.
با عصبانیّت می گوید: بی عقل! چرا هر چه علامت می دهم، نگه نمی داری؟ من می خواستم تهران پیاده شوم!
رفقایش اوّل یک کم نگاهش می کنند تا ببینند چه می خواهد بگوید، بعد می بینند نمی تواند حرفش را بزند، بی خیال می شوند و راه می افتند.
این بابا هم در همۀ مسیر همین جور دائم می گفته: چ چ چ ...
وقتی می رسند بالا، می خواستند چادر بزنند، سرپرست بالآخره می گوید: چ چ چا چا چادر یادم رفت!
رفقایش می گویند: ای بابا! زودتر می گفتی! حالا باید برگردیم پائین!
در راه برگشت، سرپرست دائماً می گفته: ش ش ش ...
ولی رفقایش از بس که شاکی بودند، کسی توجّه نمی کرد.
وقتی می رسند پائین، سرپرست بالآخره می گوید: ش ش شو شو شوخی کردم!
طرف می رود عقب ماشین، می گوید: کار می کند، کار نمی کند. کار می کند، کار نمی کند ...!
یاد یزدان
غافلی کز دل نفس بی یاد یزدان می کشد *** دلو خود خالی برون از چاه کنعان می کشد
طرف هم می گوید: دیگر این زندگی برای من معنی ندارد. خودش را از آن بالا پرت می کند پائین.
همین جور که داشته می افتاده، ناگهان به خودش می گوید: ای دل غافل! من که بچّه ندارم!
دوباره بعد از لحظاتی ناگهان به خودش می گوید: امان از گیجی! من که زن ندارم!
می رسد نزدیک های زمین، می گوید: راستی من که هوشنگ نیستم!
اوّلی: حالا چه کار کنیم که گاوهای مان با هم اشتباه نشوند؟
دومی: تو دست به گاوت نزن؛ من یک گوش گاوم را می برم.
بعد از چند وقت، گاو اوّلی هم گوشش گیر می کند به جایی و کنده می شود.
این دفعه دومی می گوید: تو دست به گاوت نزن، من دم گاوم را می برم.
از قضا بعد از چند وقت، دم آن یکی گاو هم کنده می شود.
خلاصه هر چه می زنند یک جای گاوشان را ناقص می کنند، آن یکی گاو هم همان بلا سرش می آید!
در آخر، اوّلی شاکی می شود و به دومی می گوید: اصلاً گاو سفید مال من، گاو سیاه مال تو.
روان پزشک کتاب را می گیرد و به دیوانه قول می دهد که اگر کتاب، محتوای خوبی داشت او را مرخّص خواهد کرد.
وقتی کتاب را باز می کند که بخواند، می بیند تمام 400 صفحه همین دو کلمه است: پیتیکو، پیتیکا، پیتیکو، پیتیکا ...
قدری فکر کرد و سرش را خاراند و گفت: فکر می کنم 15 خرداد باشد!
تعدادی چوب تهیّه کرد. نخست یکی به هر کدام داد که بشکنند و آنان به راحتی موفّق شدند.
همین طور تعداد چوب ها را زیاد کرد تا رسید به بیست، ولی پسرانش از بس قلچماق بودند، هر بیست تا چوب را هم به راحتی شکستند و دیگر چوبی نماند!
پدر گفت: می خواستم به طور عملی نصیحت تان کنم ولی نگرفت!
ذکر
صائب حساب زندگی خود نمی کنم *** از عمر آن نفس که به یاد خدا نی ام
پزشک ها به بهبودی اش امیدوار بودند ولی زنش برای محکم کاری یک کشیش هم آورد که احیاناً لامذهب از دنیا نرود.
کشیش در حال خواندن دعا بود که بیمار رنگش کبود شد و با عجله روی یک قطعه کاغذ چیزی نوشت و به او داد. ولی کشیش آن را نخوانده در جیب گذاشت؛ چون می دید بیمار در حال مرگ است و عجله داشت که قبل از مرگ، تشریفات مذهبی را کامل کند.
بالآخره لحظاتی بعد آن مرد مرد و چند روز بعد کشیش در مجلس یادبودش می گفت: چه مرد شریف و مقدّسی! با آن که تصادف مهلکی کرده بود، هر طور بود با مرگ جنگید تا من بالای سرش رفتم و مراسمش را انجام دادم. آن وقت با خیال راحت مرد ... . در ضمن، آخرین وصیّتش را هم به من داد که امروز در حضور شما آن را می خوانم.
آن وقت کاغذ را از جیبش در آورد و با صدای بلند خواند: پایت را از روی لولۀ اکسیژن بردار ... دارم خفه می شوم ... !
گفت: پدرم مرده.
گفت: خدا رحمتش کند، چه طور از دنیا رفت؟
گفت: از طبقۀ بیستم ساختمان افتاد در بالکن طبقۀ نوزدهم؛ بالکن خراب شد و افتاد پائین؛ لبۀ پنجرۀ طبقۀ هجدهم را گرفت. ولی آن هم خراب شد.
دیدم اگر همین طور پیش برود، تمام ساختمان را خراب می کند، با تفنگ او را زدم!
110 پرسید: چه چیزهایی را سرقت کرده؟
گفت: تمام داشبرد و فرمان و کیلومتر شمار و خلاصه همۀ مخلّفات جلوی راننده را، حتّی پدال گاز و ترمز و کلاچ را هم کنده و برده!
110 گفت: نشانی تان را ذکر کنید، الآن یک مأمور می فرستم.
چند دقیقه بعد دوباره به 110 زنگ زد و گفت: خیلی ببخشید، لازم نیست مأمور بفرستید؛ پیدا کردم. من عوضی روی صندلی عقب سوار شده بودم!
وسط اتوبوس یک مردی دو دستش را زده بود به کمرش و بی خیال ایستاده بود!
یک نفر خیلی شاکی شد و داد زد: داداش! دستت را بینداز.
ناگهان آن مرد به دستانش نگاه کرد و گفت: هندوانه ها کو؟!
جواب داد: رفته بودم، حالا دارم بر می گردم!
عبرت
طفل را حال پدر آئینۀ عبرت نماست *** گوش مال آدم از بهر بنی آدم بس است
زن گفت: بچّه ام است.
بچّه پرسید: دوستش داری؟
زن جواب داد: بله، خیلی.
بچّه گفت: پس چرا قورتش دادی؟!
اوّلی گفت: به نظر من بهتر است که یک آمبولانس همیشه اینجا حاضر باشد تا وقتی کسی صدمه دید، سریعاً او را به بیمارستان برساند.
دومی گفت: بهتر است که یک بیمارستان کنار این چاله بسازیم.
سومی گفت: به نظر من، کم خرج ترین راه این است که این چاله را پر کنیم و جلوی درِ بیمارستان یک چاله درست کنیم.
درست روی خطّ مرزی، مأموران مرزداری با بلندگو داد زدند: آن چهار نفر از وسط گلّه بیرون بیایند.
آنها با تعجّب بیرون آمدند و از مأمورها پرسیدند: سرکار! شما از کجا فهمیدید که ما وسط گلّه هستیم؟!
مأمور گفت: آخر کدام گوسفندی عینک دودی می زند؟!
تیمسار تواضع به خرج داد و گفت: بله.
راننده تاکسی گفت: پس مرض داری لباس تیمسارها را می پوشی؟!
به او می گویند: چه کار می کنی؟!
می گوید: می خواهم ببینم این چراغش واقعاً خاموش می شود یا نه؟!
عبرت بین
از بصیرت نیست پوشیدن ز دنیا چشم خود *** چشم عبرت بین اگر باشد، تماشا بهتر است
هنوز گیلاس ها تمام نشده بود که ناگهان دیدند کور افتاد روی بینا و شروع کرد به زدن او!
مردم دور آنها جمع شدند و به کور گفتند: چرا رفیقت را می زنی؟!
کور گفت: من با او برای این که سرمان کلاه نرود قرار گذاشته بودم یک دانه گیلاس او بخورد ویک دانه من. الآن من مدّتی است که گیلاس را دوتا دوتا می خورم. معلوم نیست او که چشم دارد و می بیند، چندتا چندتا می خورد که صدایش در نمی آید!
پسر: پدر جان! پس آیا ممکن است بفرمائید شما دروغ گویی را از چه سنّی شروع کرده اید؟
چند دقیقه بعد، هر سه نفر آنها خفه شدند!
می گویم: پس نه، سه راه آذری، دربست!
می گویم: پس نه،زورو است که دارد از دست گروهبان گارسیا در می رود!
عبرت
کرد پر گوهر شهوار صدف را صائب *** هر که عبرت ز جهان از دل روشن بر داشت
می گویم: پس نه، ده دقیقه صبر کنی این صفحه را بخوانم، درسم تمام می شود!
می گویم: پس نه، می خواهد انعطاف بدنش را به رخ بکشد!
می گویم: پس نه، می روم از شارژ خورشیدی استفاده می کنم!
می گویم: پس نه، همین جور ولش کنیم اسمش بشود New Folder !380)
حالا از تاکسی پیاده شدم به راننده نگاه می کنم. می گوید: باقی پولت را می خواهی؟
می گویم: پس نه، می خواهم یک دل سیر نگاهت کنم که می روی دل تنگت نشوم!
دنیا
گر چنین دادۀ خود باز ستاند صائب *** غیر عبرت نتوان هیچ ز دنیا بر داشت
می گویم: پس نه، آپلود کن، لینکش را بده، دانلود می کنیم!
می گویم: پس نه، منظورم کامیون و تراکتور و اینهاست!
می گویم: پس نه، سبزی خریدم، نمی دانم لای کدام صفحه گذاشتم!
می گویم: پس نه، با خورشید مسابقه گذاشته ایم، هر کس دیرتر بخندد برنده است!
می گویم: پس نه، همین جا می خورمش!
عبرت
تو را ز عالم عبرت اگر نظر بخشند *** ازان به است که صد گنج پر گهر بخشند
می گویم: پس نه، فوتبال دستی بازی می کنم!
می گویم: پس نه، آمده ام ببینم شما کم و کسری نداری؟!
می گویم: پس نه، بیا بالا پشت بام؛ با بال گرد آمده ام!
می گویم: پس نه، در دست شویی خوابش برده بود، دارم می برمش در رخت خوابش بخوابد!
می گویم: پس نه، تانک است!
می گوید: پس نه و مرض! هنوز فرق دوچرخه و موتور گازی را نمی دانی؟
عبرت
هر که در گلشن چو شبنم چشم عبرت باز کرد *** بی توقّف از جهان رنگ و بو پرواز کرد
انوری پیش رفت و گفت: ای مرد! این اشعار از کیست؟
گفت: از انوری است.
انوری گفت: تو انوری را می شناسی؟
گفت: چه می گویی؟! من خودم انوری ام!
انوری بخندید و گفت: سرقت شعر را شنیده بودم ولی تا کنون نشنیده بودم که شاعر را بدزدند!
یاران، خواجه را مژده دادند که خاتون به خانه فرود آمد.
خواجه گفت: مژده آن بود که خانه به خاتون فرود آمدی!
مولانا گفت: دل خوش دار که آن نیز در همین دو روزه بشکند!
چند روزی بدان سبب بستری گردید. روزی جمعی از بزرگان به عیادت او آمدند و گفتند: مخدوما را چه حال افتاده است؟
گفت: چه حالی از این بدتر باشد که دیگری از بام می افتد و گردن ما می شکند؟!
سعدی فوراً دستار از سر بر گرفت و به حضّار گفت: سر مرا بنگرید تا پایۀ فضیلت آقا بر شما معلوم گردد!
حساب رسی خود
حساب خود این جا کن آسوده دل شو *** میفکن به روز جزا کار خود را
گفت: سؤال تو از هر دو!
نادر خشمناک شد و گفت تا او را به اصطبل برده، پِهن بارش کنند!
وقتی دیگر باز نادر شعری گفت و از وی تصدیق خواست. او برخاست.
نادر پرسید: کجا می روی؟
گفت: در اصطبل برای پِهن کِشی!
اعتماد السلطنه، برادران، پسران و اقوام و اقارب خود را به حکومت های شهرهای ایران فرستاد!
گویند در آن هنگام، روزی مردی از شیراز به شکایت از پسر حاج ابراهیم - که حاکم فارس بود - نزد او به تهران آمد و گفت: مردم از ظلم و ستم پسرت نمی توانند در شیراز زندگی کنند.
حاجی گفت: برون اصفهان!
آن مرد گفت: آنجا هم برادرت هست!
گفت: بروند بروجرد!
گفت: آنجا هم پسر دیگرت حاکم است!
گفت: بروند به کوه گیلویه!
گفت: آنجا هم برادر دیگرت می باشد!
و همین طور حاج ابراهیم کلانتر نام هر شهری را از ایران که می برد، آن مرد می گفت که فلان قوم و خویشت در آنجا هست!
عاقبت، صبر حاجی تمام شد و با خشم گفت: پس بروند به درک!
آن مرد گفت: آنجا هم که پدرت هست!
روزی حکم ران و مهمانان با جمعی از بزرگان شهر و حسین قلی خان در تالار حکومتی نشسته بودند، ناگاه ساده دلی از رعایای حسین قلی خان با سر و پای برهنه و هیکلی ژولیده وارد شد و به حسین قلی خان سلام کرد.
خان سر بر داشت و چون وضع او را چنان دید، خجالت کشید و خشمگینانه پرسید: برای چه اینجا آمده ای؟
گفت: برای زیارت شما.
خان گفت: احمق! خرها و گاوها و گوسفندها را رها کرده ای و چندین فرسخ پیاده به زیارت من آمده ای!؟
مرد ساده دل تعظیمی کرد و گفت: خان! خرم تویی، گاوم تویی، گوسفندم تویی!
مریض فقیر گفت: اینها را که فرمودید: قبل از غذا میل کنم یا بعد از غذا؟!
خودحسابی
غم فردای محشر غافلان را می گزد صائب *** ندارد از حساب اندیشه هر کس خودحساب افتد
شخصی گفت: بلبلی اش بلبل است؛ یا بچّه بلبل است که پر در نیاورده و یا پیر است که پر ریزانده است!
حاج میرزا آقاسی در جوابش گفت: آب برای من ندارد، نان که برای تو دارد!
گفت: بر روی آن ارزن گسترده ام!
مرد پرسید: چه گونه بر طناب، ارزن گسترند!؟
گفت: چون مقصود بهانه است، همین بهانه بس است!
روزی که ساخت مقبره تقریباً رو به پایان بود، خواجه به بنّا گفت: این مقبره دیگر به چه احتیاج دارد؟
گفت: وجود مبارک!
پدر پرسید: چه طور عزیزم؟
گفت: چون امسال را دیگر لازم نیست برایم کتاب مدرسه بخرید؛ چون همان کتاب های پارسال را می خوانم!
خودحسابان
منشور رستگاری است طومار خودحسابان *** در روزنامۀ خود هر روز دید باید
آن مرد به خیال این که نان و نمک کنایه است از طعامی لذیذ، به خانۀ او رفت.
بعد از لحظاتی صاحب خانه قدری نمک با قرصی نان آورد و پیش او گذاشت.
آن مرد خواهی نخواهی به خوردن مشغول شد.
ناگاه فقیری به در خانه آمد و درخواست کمک نمود. صاحب خانه به او گفت: چیزی حاضر نیست، برو و گر نه تو را مجروح می سازم.
مرد مهمان، زیاده تاب نیاورده، به فقیر گفت: این شخص، آنچه بگوید خواهد کرد و تخلّف از گفتۀ خود را جایز نمی داند. برو و جان خود را حفظ کن!
یهودی بیامد و بر سر سفرۀ او نشست و آستین بالا زد.
مسلمان گفت: ذبیحۀ ما مسلمانان بر شما حرام است.
یهودی گفت: نگران نباش؛ من در مراتب فسق و عصیان در میان یهود، مانند تو هستم در میان مسلمانان!
آن طفل گفت: پدر جان! مگر این جنازه را به خانۀ ما می برند؟!
معاویۀ ملعون به او گفت: تو را به این گوسفند، دشمن می بینم؛ گویا مادر او تو را شاخ زده باشد.
عرب گفت: تو را نسبت به آن مهربان می بینم؛ ظاهراً مادر او تو را شیر داده است!
گویند: روزی مجرمی را فرمان داد تا گوشش را ببرند و چون پنهانی بر اجرای حکم نظارت داشت، مشاهده نمود که مجرم سعی دارد با دادن پنج عبّاسی رشوه به مأمور، وی را از کارش باز دارد.
فوری خودش نزد مجرم رفت و گفت: پنج عبّاسی را به خودم بده تا از تو بگذرم!
خودحساب
روز حساب، عید بود خودحساب را *** بی جرم، زردرویی دیوان نمی کشد
روزی او را فرستاد که انگور و انجیر بگیرد. غلام برفت و بعد از مدّتی انگور تنها بیاورد.
پس او را می زد و می گفت: هر گاه تو را به یک کار فرستادم باید دو کار بسازی.
اتّفاقاً او را بیماری عارض شد. غلام را فرستاد تا طبیب بیاورد.
غلام رفت و طبیب را با مرده شوی و قبرکن بیاورد!
آقا گفت: عملۀ موت را چرا آورده ای؟
گفت: شما مرا گفتید هر گاه یک امر به تو گفتم، باید دو امر به جای آوری. اکنون طبیب آوردم که معالجه بکند و اگر مداوای او اثر نکند و اجل برسد، عملۀ موت حاضر باشند!
گفت: نماز جمعه.
گفت: امروز که چهار شنبه است!
گفت: با خری که من دارم اگر تا جمعه مرا به مسجد جامع برساند، مرحبا دارد!
گفت: رفعتی می دیدم؛ لیکن ندانستم که بر این موضع خواهد بود!
گفت: اگر چوبی بر طرف دیگر زنی، هیچ!
معبّر گفت: یک درهم بده با خواب تو را تعبیر کنم.
گفت: اگر مرا درهمی بود، نانی می خریدم و از فضولات شتر نمی خوردم!
خودحسابی
خودحسابی خطّ پاکی است ز دیوان حساب
آنچه امروز توان کرد به فردا مگذار
فیلسوف ترسید که مبادا تیری بر او زند، رفت و متّصل به هدف او نشست و گفت: جایی امن تر از اینجا نیست؛ چون یقین دارم که تیر او به سوی هدف نخواهد آمد!
چون سلام داد، دزد گفت: ای مرد! با کفش نماز گزاردن روا نباشد؛ اعاده کن که نمازی نداری.
ظریف جواب داد: اگر نماز ندارم، کفش که دارم.
احمقی به او گفت: کسی به این درازی وجود ندارد؛ امّا منار را خوابانیده و ساخته اند و بعد آن را راست کرده اند!
ظریفی گفت: این طفلان را کجا می برید؟
گفتند: تا دعا کنند؛ که ایشان بی گناهند و دعای بی گناهان مستجاب است.
گفت: اگر دعای ایشان مستجاب شدی، یک مکتب دار در همۀ عالم زنده نماندی!
درشکه چی پاسخ داد: اینجا ستون فقرات بنده است!
خودحسابان
از محک پروا ندارد نقرۀ کامل عیار *** خودحسابان را ز روز محشر و دیوان چه باک؟
شخصی از پائین منبر صدا بلند کرد و پرسید: مولانا! زن ابلیس چه نام دارد؟
واعظ گفت: اسم زن ابلیس را بلند نمی شود گفت؛ بر خیز و نزدیک من آی تا با تو آهسته بگویم.
آن شخص بر خاست و نزدیک واعظ آمد. واعظ سر در گوش او گذاشت و فحشی آب دار نثار او کرد و گفت: من چه دانم زن ابلیس چه نام دارد؟ من که هنگام عقد او حاضر نبودم. مطلبی مهمّ تر از این نبود که بپرسی؟!
آن شخص بر گشت و نشست.
از وی پرسیدند که چه گفت؟
جواب داد: هر که می خواهد بفهمد، خودش برود، در گوش او خواهد گفت.
پرسید: آیا جدّی زدی یا شوخی؟
گفت: جدّی زدم!
گفت: خدا را شکر که جدّی زدی و گر نه من با کسی شوخی ندارم!
گفت: زن ها اهل زینت هستند!
گفت: این جواب چه مدخلیّتی به سؤال من دارد؟!
جواب داد: مگر نشنیده ای الکلام یَجُرُّ الکلام (سخن، سخن را می کِشد)؟
گفت: درهم ها را که ندارم؛ امّا تو را یک سال مهلت باشد!
همّت بلند
افتد غزال دولت اگر در کمند ما *** از همّت بلند رها می کنیم ما
معلّم او را سرزنش می کرد که بگو انف. او نیز می گفت: انف.
گفت: من می گویم انف، تو مگو انف؛ تو بگو انف!
باز شاگرد بی چاره می گفت: انف.
در نهایت، معلّم گفت: انف مرا مگو؛ انف مردم را بگو!
گفت: تو که نمی توانی خودت را نگاه داری، مرا چه گونه خواهی داشت؟!
بعد از اتمام سخن، یکی از مستمعین بر خاست و گفت: ای شیخ! اگر اینها که گویی راست است، پس علی (علیه السلام) می ماند و حوضش!
گفت: پایم درد می کند!
گفتند: چه ربطی دارد؟!
گفت: آن طور که من می نویسم، به غیر از خودم کسی نمی تواند آن را بخواند و خودم را می طلبند که بروم آنجا برای شان بخوانم. و من پایم درد می کند و از رفتن به آنجا معذورم!
گفت: گاو!
پرسیدند: چرا گاو!؟
گفت: آخر هر وقت مرا می خواهد صدا بزند، می گوید: گوساله! پس حتماً خودش باید گاو باشد!
همّت بلند
همّت بلند دار که آسیب کم رسد ***
آن را که چون عقاب بود آشیان بلند
قاضی گفت: نادان! این قلم است نه کلنگ! تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟!
گفت: هر چه هست، تو خانۀ مرا با آن ویران کردی!
قاضی گفت: غلط کرده است؛ برو بخور!
سلطان گفت: به من چه؟
زن گفت: علاوه بر این از اعلی حضرت بد گفته، از دولت و طرز حکومت مذمّت می نماید.
سلطان گفت: به تو چه؟
پسر گفت: جان پدر! این گربه هم اکنون از بیرون آمده است، دست بر پشتش بمالید؛ اگر خیس است که می بارد و گر نه، نمی بارد.
عطّار گفت: آن سنگ یک من را بده می خواهم چیزی وزن کنم.
پسر گفت: این گربه را دیروز وزن کردم، درست یک من است.
گفت: آن نیم ذرع را بیاور.
گفت: من امروز صبح اندازه گرفته ام، این گربه از دم تا گوش، نیم ذرع تمام است.
عطّار که از جواب های پسر تنبلش خسته شده بود گفت: پس بر خیز همان گربه را بگیر و بیاور به دست من بده.
پسر گفت: جان بابا! آن همه کارها را من کردم، این یکی را دیگر خودتان بکنید!
گفتند: امام نبود، پیغمبر بود. بصره نبود، کنعان بود. شغال نبود، گرگ بود. و آن هم در اصلش دروغ بود!
همّت
به هیچ جا نرسد هر که همّتش پست است *** پر شکسته خس و خار آشیانه شود
گفت: قربان! صد تومان.
امیر گفت: نادان! تنها این لنگ که من به کمر بسته ام صد تومان می ارزد!
دلّاک گفت: قربان! با لنگ حساب کردم!
پس از چند سالی که جوان باز گشت، پدر از پیران قوم و ارباب علوم، انجمنی ساخت تا پسر را امتحان کنند.
آنها جوان را از اصول و کلام و علم معانی پرسیدند و جوان در پاسخ جملۀ سؤالات عاجز ماند و پدر سرافکنده و شرمسار در خلوت از او پرسید: جان پدر! این همه ایّام چه کردی؟!
گفت: استادی دانشمند و مهربان داشتم، امّا یک روز من غائب شدم، یک روز استاد. یک روز من بیمار شدم، یک روز استاد. یک روز من به گرمابه رفتم، یک روز استاد. و خلاصه هر روز کاری پیش می آمد. جمعه هم که جمعه است. مگر هفته چند روز است؟
برادر دیگر گفت: مردن ملّا نفع نمی کند؛ زیرا که ما را به ملّای دیگر خواهند سپرد. خوب است که بابا بمیرد تا یک بارگی خلاص شویم!
گفت: به خدا قسم ظریف ترین و ادیب ترین و شاعرترین همۀ مردم می باشم.
گفتند: ساکت باش تا مردم از تو تعریف کنند نه خودت!
آهی کشید و گفت: سی سال تمام است صبر کردم، احدی تا امروز از من مدحی نکرد. این است که خودم تعریف می کنم!
گفت: پس فردا!
گفتند: پس فردا هنوز نیامده.
جواب داد: چون من کار خیلی لازمی داشتم، لهذا دو روز قبل آمدم!
هوای نفس
برون کن از سر نخوت هوی پرستی را *** که چون حباب کند خانه ها خراب هوا
طلحک هم آن را در روز سلام بر پشت خود گذاشت و در حضور سلطان محمود به حاضرین گفت: خلعت های شما همه معمولی است؛ ولی شاه، تن پوش مبارک را به من مرحمت فرمودند!
برادر کوچک تر می گفت: اگر پدر ماشینی داشت، من در جلو و کنار پدر می نشستم.
برادر بزرگ تر گفت: این حقّ من است که در جلو و کنار پدر بنشینم؛ چون از تو بزرگ ترم.
کار برادر به نزاع کشید که ناگاه پدر فریاد زد: هر دو از ماشین بروید پائین!
نوکر رفت و بر گشت و گفت: آقا! عموی شماست.
آقا گفت: چرا در را باز نکردی؟!
نوکر گفت: شما نگفتید در را باز کنم!
آقا با عصبانیّت گفت: برو ببین رفته یا نرفته.
نوکر رفت و بر گشت و گفت: نرفته؛ پشت در ایستاده است.
آقا گفت: احمق! چرا در را باز نکردی؟
جواب داد: شما نگفته بودید!
آقا گفت: برو در را باز کن. حالا شیر فهم شد؟!
نوکر رفت و در را باز کرد و بر گشت.
آقا چند لحظه منتظر شد، دید عمویش وارد منزل نشد.
نوکرش را صدا زد و گفت: چه کردی؟
گفت: در را باز کردم.
آقا با خشم فوق العاده ای گفت: ای نادان! بگو بفرمائید.
نوکر رفت که بگوید بفرمائید، دید عموی آقا رفته است!
مهمان گفت: تا زمانی که دستم در ظرف آب گوشت هست، گوشت دارد!
شخصی که ناظر جریان بود احسنت احسنتش بلند شد!
صیّاد عصبانی شده، به او گفت: مرا مسخره می کنی؟
گفت: خیر؛ احسنت احسنت من به آن پرنده است که چه خوب فرار کرد!
هوای نفس
تا کسی دریا تواند گشتن از ترک هوی *** چون حباب پوچ در بند نفس باشد چرا؟!
دستور دهنده ادّعا می کرد که این کار از نظر اسلام مستحبّ است!
بعضی از حضّار مدرکش را از او خواستند. وی کتابی به آنان نشان داد. پس از مراجعه به کتاب معلوم شد که وی اشتباه خوانده است! اصل عبارت چنین بوده: مستحبّ است که میان قبر را قدری پهن تر بکنند.
ناگهان جوان بغلطید و در میان پرده بخفت!
دزد هر چه گشت، چیزی نیافت.
چون مراجعت کرد که لا اقلّ پرده اش را بردارد و برود، جوان را دید در میان پرده خفته.
با خود گفت: اکنون مصلحت در آن است که از خیر پرده بگذرم تا پرده از روی کار نیفتد و گیر نیفتم.
پرده را بگذاشت و از خانه بیرون شد. جوان آواز داد: دزدا! در را ببند، تا کس به خانه نیاید.
گفت: برای چه در را ببندم؟! من که زیرانداز تو را آوردم، باشد که دیگری هم روانداز تو را آورد!
پاسخ داد: آری؛ مگر دعوت نامه به شما نرسیده است؟!
پیرمرد نزدیک درِ مسجد آمد و سر در درون آن کرد و به پسر آواز داد: ای پدر سوخته! بیا بیرون و بعد از هفتاد سال، پای مرا به مسجد باز نکن!
با لحن کودکانه به او گفت: بچّه جان! یکی از اینها را به من بده.
طفل گفت: قدری صدای خر بکن تا بدهم!
حریص، به این سوی و آن سوی خیابان نظر افکند و همین که کسی را در آن نزدیکی ندید، بنای عر عر کردن را گذاشت! و سپس گفت: حالا به عهد خود وفا کن.
طفلک گفت: عجب! تو با این خریّت فهمیدی که اینها چیز خوبی است ولی من با این آدمی ام نفهمیدم؟!
هوی و هوس
از هوسناکی منه بر آب بنیاد حیات *** کز هواجویی شود در یک نفس فانی حباب
به وی گفتند: این چه ذکری است؟!
گفت: در کتب معتبر دعا این ذکر وارد شده است.
چون به کتاب دعا مراجعه شد، دیدند نوشته شده است: فلان ذکر را بعد از نماز سی بار بخوانید و یا اقلش ده مرتبه.
عیسی بن جعفر به طور مزاح به مرد اعرابی گفت: ای پدر سگ سلام علیکم!
مرد اعرابی گفت: چرا بدزبانی می کنی؟! باید جبران این اهانت را بنمائی.
عیسی پرسید: آیا برای جبران، حاضر به قبول حکمیّت این دو نفر هستی؟
گفت: آری.
هارون ملعون اظهار نمود که در عوض ناسزائی که به تو گفته است، یک درهم از او بگیر.
مرد اعرابی پرسید: آیا این حکم عادلانه است؟!
هارون ملعون و فضل هر دو جواب مثبت دادند!
ناگهان مرد اعرابی سه درهم از جیب خود بیرون آورده گفت: این سه درهم را بگیرید و هر سه نفر شما پدر سگ هستید!
او گفت: اشتباه می کنید؛ بنده حاجی خان نیستم!
ابله گفت: عجب! پس اسم تان هم عوض شده!
روزی زنی به دادخواهی نزدش آمد و خیری از او ندید. گفت: دانی خلیفه از چه رو تو را ولایت داده است؟
گفت: نه.
زن گفت: از آن رو که بنگرد آیا امور خراسان بدون والی می گذرد یا نه؟!
بعد با دستش آن را بر داشت و بر گردانید و گفت: اصلاً به درد نمی خورد؛ چون ته هم ندارد!
هوی پرستی
برون ز بحرِ گهر می رود به دست تهی *** حباب وار گره هر که بر هوا زده است
احمقی به عیادت بیماری رفته بود. چون خواست بر خیزد، به کسان بیمار گفت: این مرتبه مثل آن دفعه نکنید که پدربزرگ مریض تان وفات کرد و مرا خبر نکردید که در تشییع جنازه اش شرکت کنم!
بر سر سفره ناگهان صاحب خانه دید که در بشقاب مهمان مگس افتاده! آشپز را صدا زد و بنای تغیّر گذاشت که مگر ندیدی مگس در آش افتاده است؟!
آشپز در کمال سادگی جواب داد: ای آقا! مگر یک مگس چه قدر غذا می تواند بخورد؟!
آن شخص گفت: بله، درست است. اتّفاقاً گوش های شما هم برای جثّۀ یک الاغ، بسیار کوچک است!
آن بی چاره مات و معطّل در وسط چاله به آنها می نگریست و ابداً دست خود را نمی داد!
شخصی که از بخل او آگاه بود گفت: بهتر است بگوئید: دست ما را بگیر و بیرون بیا!
دیدند راست می گوید؛ بخیل با کمال مسرّت دست آن دو را گرفت و از چاله بیرون آمد.
دهاتی های بی غلّ و غشّ با هزار زحمت خورجینش را یافته، به او دادند. آن وقت کدخدا از او پرسید: اگر خورجینت پیدا نمی شد چه می کردی؟
جواب داد: در این صورت مجبور بودم گلیمی را که در خانه دارم، پاره کنم و خورجین دیگری بدوزم!
شمع دل
شمع دل را از هواهای مخالف پاس دار *** وقت رفتن گر چراغی پیش پا می بایدت
تا این که صاحب خانه خسته شد و لذا برای جواب کردن مهمان، در اطاق مجاور به همسر خود با صدای بلند گفت: امروز مهمان داری، ولی وقتی فردا ... همین فردا مهمان مان برود، حسابت را کف دستت می گذارم.
مهمان از اطاق مجاور آواز بر آورد که ای دوست! هیچ گاه نسیه کاری مکن؛ من تا عید خدمت شما هستم!
چند روز دیگر که گذشت، زن صاحب خانه خسته شد و بچّۀ خود را بر درِ اطاق مهمان برده، برایش می خواند: لا لا فیروزه! مهمان یکی دو روزه.
مهمان چون این صدا را بشنید، آواز داد که ای خواهر! بچّه ات با این ورد نمی خوابد: برایش بخوان: لا لا گوساله! مهمان یکی دو ساله!
آن دوست نزد مرد، زن را مخاطب ساخت و گفت: ای خانم! رفیق من مردی است بزرگ و شما نباید نسبت به او بی میل و بیزار شوید به خاطر ضعف حافظه اش و باریکی ساق پایش و ضعف زانوهایش و بوی بد زیر بغلش و ترسو بودنش و دافعه داشتنش نسبت به مردم و ...
مرد گفت: خدا تو را ذلیل کند؛ عیب هایی از من شمردی که همسرم آنها را نمی دانست و کار بدتر شد!
اسب به اندازه ای لاغر بود که تا به منزل رسید مرد!
آن مرد نامه ای به این شرح به امیر نوشت: ای امیر! اسبی که به من عطاء نمودی، سریع ترین اسب جهان بود؛ چون فاصلۀ دنیا و آخرت را در یک ساعت طیّ نمود!
ندیم گفت: باکی نیست؛ به دستور شیخ سعدی رفتار کرده ای.
گفت: دستور شیخ چه باشد؟!
ندیم گفت: مگر نشنیده ای که فرموده:
برگ عیشی به گور خویش فرست *** کس نیارد ز پس تو پیش فرست
گفت: تنها بودم؛ مگر در این زمانه، آدم درست کار هم پیدا می شود که به شرکت انتخاب کنم؟
هوای نفس
چندان هوای نفس عنان تو را گرفت *** کز دست رفت قوّت از خود رمیدنت
زن گفت: معمول این است که من بگویم: بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا، و تو هم به شرح ایضاً. امّا معلوم این است که تو بعد از من زن بگیری و من بعد از تو شوهر کنم.
چون نیمی از روز بگذشت و مادر، کمال مراقبت را در امر پرستاری و پاکیزگی کودک مبذول داشت و نوبت به مرد رسید، مرد گفت: نوبت مرا بگذار بگرید!
ایشان فرمودند: آن شماره ای که نوشته بودید: هفتۀ بعد این روزنامه منتشر نخواهد شد!
ابلهی برای یکی از اقوام خویش نامه می نوشت و چون در نشانی تردید داشت، آخر نامه نوشت: اگر نامه به شما نرسید، زود اطّلاع دهید تا دوباره نامه برای تان بنویسم!
مردی با خشم و عصبانیّت، پس از دشنامی چند، به دیگری فرمان داد: این چند پشیز را بستان و در چند فرسنگی، فلان کار مرا انجام ده!
او گفت: با آن زبان خوشت یا پول فراوانت یا راه نزدیکت؟!
ترک هوی
از ترک هوی آخر با بحر یکی گردند *** هر چند هوا جویند مردم چو حباب اوّل
پرسید: در این حجره چه چیز خرید و فروش می شود؟
صرّاف گفت: الاغ.
پرسید: آیا غیر خودتان الاغ دیگری برای فروش دارید؟
گفتند: فرش را بگستران. گفت: حال ندارم.
گفتند: آتش بیفروز. گفت: کسلم.
پس از آن که غذا پخته شد، گفتند: بیا و بخور! گفت: حیاء می کنم بیش از این سرپیچی کنم و به دستور شما عمل ننمایم!
گفت: خواندن را خیر، امّا می توانم بنویسم!
قاضی گفت: بسیار خوب؛ چند کلمه ای بنویس، ببینم.
متّهم خطوطی روی کاغذ کشید و گفت: بفرمائید، این نمونه خطّ من است!
قاضی پرسید: اینها چیست که نوشته ای!؟ اصلاً چیزی خوانده نمی شود! خودت بگو چه نوشته ای.
متّهم گفت: آقا! من که اوّل عرض کردم که خواندن بلد نیستم و فقط نوشتن می دانم. معلوم می شود که شما هم مثل من نمی توانید بخوانید!
گفت: نصف پیراهن!
با تعجّب گفت: معلوم می شود از ریاضیّات چیزی نمی دانی!
گفت: ریاضی را خوب می دانم. ولی وقتی دو زن با هم مشغول کار شوند، آن قدر با هم حرف می زنند که فرصت دوختن نصف پیراهن را هم نخواهند داشت!
گذارده بودند که هر گاه یکی از آن دو تن به مقامی نائل گردید، به دیگری نیز شغلی اعطاء نماید.
اشرف گفت: هر شغلی را که می خواهی بگو بدهم.
آن مرد گفت: به نظرم شغل شیخ الاسلامی بد نیست و دارای احترام بیشتری است.
اشرف رو به صدر اعظم کرده گفت: فوراً فرمان شیخ الاسلامی را دربارۀ او صادر کن.
صدر اعظم گفت: این آقا سواد ندارد؛ چه گونه فرمان شیخ الاسلامی را دربارۀ او صادر کنم!؟
اشرف گفت: اشکالی ندارد؛ یک فرمان سواد هم برای او صادر کن!
دشمن درون
چرا ز غیر شکایت کنم که همچو حباب *** همیشه خانه خراب هوای خویشتنم!
شهید مدرّس که می دانست این گونه درخواست ها پیش از آن که به خاطر خدمت به خلق باشد، برای یافتن راه آسان تری برای دزدی است، به درخواست او اعتنائی نمی کرد.
آن مرد آن قدر آمد و رفت و اصرار کرد تا سرانجام شهید مدرّس بر روی تکّه کاغذی یادداشتی برای وزیر کشور نوشت و به دست او داد.
در یادداشت نوشته شده بود: وزیر کشور! آورندۀ این نامه از مزاحمان من و هم کاران شماست! یکی از گردنه ها را هم به ایشان واگذار کنید!
گفت: چهار فرسخ.
یکی از آن دو به دیگری گفت: باکی نیست؛ قسمت هر کدام مان می شود دو فرسخ و زود خواهیم رسید!
گفت: بهتر آن است که اوّل خود نقّاشی بکنید، بعد بدهید گچ کار روی آن را سفید کند!
چند معمّا:
آن چیست که انسان ها آن را می بینند ولی خداوند آن را نمی بیند؟
آن چیست که هم انسان می خورد و هم خداوند؟
آن چه کاری است که مردگان و زندگان با هم آن را انجام می دهند؟
آن چیست که پایش در سر است و رویش در پا؟
آن چه حیوان خطرناکی است که چون وارونه شود، رام می شود؟
آن چیست که من یکی، و تو دو تا، و ایشان دو برابر من و تو دارد؟
یک دسته کبوتر پرواز کردند و تعدادی از آنها بر درختی و تعدادی هم در زیر آن درخت نشستند.
گروهی که بر درخت بودند، به آنهایی که زیر درخت بودند گفتند: اگر یکی از شما به ما بپیوندد، شما نصف ما می شوید و اگر یکی از ما پائین آید، ما و شما یک سان می شویم.
حال بگوئید که تعداد کبوتران چه اندازه است؟
فرق میان برق آسمان و زمین چیست؟
آن چیست که در زندگی می آشامید و در مردگی می خورد؟
چه گونه ممکن است کسی از نردبان بیست و چهار پلّه ای بیفتد و هیچ عیبی پیدا نکند؟
جواب معمّاها:
خواب
سوگند
گردش به دور خورشید همراه با زمین
پارو
مار
نقطه
دوازده کبوتر. هفت کبوتر، روی درخت و پنج کبوتر، زیر درخت.
برق آسمان، مجّانی ولی برق زمین، پولی است.
عصای حضرت موسی علی نبیّنا و آله و علیه السّلام بود که تا بر درخت بود، آب می آشامید و چون عصا گردید و به دست حضرت آمد، سحر ساحران فرعون را بلعید.
اگر از پلّه ی اوّل بیفتد.
سبحان ربّک ربّ العزّۀ عمّا یصفون و سلام علی المرسلین و الحمد لله ربّ العالمین وصلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین