ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، ۱۳۱۲ -
عنوان و نام پديدآور : معرفت نفس [کتاب]/ مظاهری.
مشخصات نشر : اصفهان: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا (ع)، ۱۳۹۴-
مشخصات ظاهری : 7ج.: جدول.
فروست : مجموعه آثار حضرت آیه اللهالعظمی مظاهری مدظله؛ ۴۳،۴۴، ۴۶، ۴۸، ۴۹، ۵۰، ۵۱. ا خلاق؛ ۱۸، ۱۹،۲۰، ۲۱، ۲۲، ۲۳، ۲۴
شابک : دوره978-964-2985-50-0: ؛ ۱۲۰۰۰۰ریال: ج.۱، شومیز978-964-2985-51-7 : ؛ ۱۳۰۰۰۰ریال: ج.۱، گالینگور ؛ ج.۲978-964-2985-52-4: ؛ ۹۰۰۰۰ ریال: ج.۳978-964-2985-54-8 : ؛ ج.۴978-964-2985-56-2 : ؛ ج.۵978-964-2985-57-9 : ؛ ج.۶978-964-2985-58-6 : ؛ ج.۷978-964-2985-59-3 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : ج.۲و ۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا).
يادداشت : ج.۵ (چاپ اول: ۱۳۹۶) (فیپا).
يادداشت : ج.۶ - ۷(چاپ اول: ۱۳۹۷) (فیپا).
يادداشت : ج.۲و۳ (چاپ دوم: ۱۴۰۳).
یادداشت : کتابنامه.
یادداشت : نمایه.
موضوع : نفس
موضوع : نفس -- جنبه های مذهبی -- اسلام
رده بندی کنگره : BP۲۱۶/۵/م۶۴م۶ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۲
شماره کتابشناسی ملی : ۴۰۰۱۰۵۰
تنظیم متن میثم حیدری
سرشناسه: مظاهرى، حسين، 1312 -
عنوان و نام پديدآور: معرفت نفس / مظاهرى.
مشخّصات نشر: اصفهان: مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهرا عليها السلام، - 1394
مشخصات ظاهرى: ج: جدول.
فروست: مجموعه آثار؛ 43 و 44. اخلاق؛ 18 و 19.
شابك: دوره: 0-50-2985-964-978؛
ج. 1: ريال: 7-51-2985-964-978
ج. 2:1 ريال: 4-52-2985-964-978
وضعيت فهرست نويسى: فاپا.
يادداشت: ج. 2 (چاپ اوّل: 1395) (فيپا.
يادداشت: كتابنامه.
يادداشت: نمايه.
موضوع: نفس
موضوع: نفس - جنبه هاى مذهبى - اسلام
رده بندى ديويى: 297/42
رده بندى كنگره: 1394 م 64 م 216/5/6 BP
شماره كتابشناسى ملّى: 4001050
معرفت النفس
جلد اوّل
آيت الله العظمى مظاهرى
معرفت نفس
(جلد دوّم)
حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى»
ناشر: مؤسسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام
نوبت چاپ: اوّل / 1395
ليتوگرافى: سپاس
شمارگان: 1000 نسخه
قيمت (جلد مقوايى): 100000 ريال
قيمت (جلد سخت): 110000 ريال
شابك دوره: 0-50-2985-964-978
شابك جلد 1:7-51-2985-964-978
شابك جلد 2:4-52-2985-964-978
با قدردانى از همكارانى كه در توليد و نشر اين اثر نقش داشته اند:
حروف نگارى: خانم پورى
آماده سازى اوّليۀ متن: آقاى سيد مجيد شريفى، آقاى بهنام فياض
تحقيق و تنظيم: آقاى مختار رنجكش
طراحى جلد: آقاى حامد مغرورى
پيگيرى چاپ: آقاى محسن ربيعى
كلام آغازين 9
بخش دوّم: اهداف خلقت انسان
فصل اوّل: هدف 1 - نيل به مقام وصول و شهود
درس گفتار نوزدهم: مقام وصول و شهود در كتاب و سنّت 17
تمسّك به قرآن 18
مقام شهود 20
مقام شهود در ادعيه و قرآن 27
مقام شهود از ديدگاه بزرگان 33
سختى راه وصول به مقام شهود 35
درس گفتار بيستم: درك مقام قرب در دنيا 37
تلاش براى درك مقام قرب 38
امكان درك مقام وصول و شهود در دنيا 40
فصل دوّم: هدف 2 - دستيابى به بهشت جاودان
درس گفتار بيست و يكم: استفاده از دنيا براى ورود به بهشت 55
جديت براى رسيدن به بهشت 56
تلاش انسان براى زندگى رفاهى در دنيا 57
تلاش براى آخرت در كنار تلاش براى دنيا 61
تفاوت هاى زندگى در مرتبۀ عمومى بهشت با زندگى در دنيا 66
توجّه بيشتر به امور اخروى 70
سهولت رسيدن به بهشت 71
راهكارهاى رسيدن به بهشت 76
درس گفتار بيست و دوّم: برگزيدن و اختيار بهشت 83
لزوم حركت انسان در مسير بهشت 84
دو حربۀ دشمن براى براندازى تشيع 92
فصل سوّم: هدف 3 - ارتقاء به مقام عبوديت و بندگى
درس گفتار بيست وسوّم: قدم گذاشتن در راه عبوديت 99
اقسام كلّى عبادت 100
الف) رابطه با خداوند متعال 101
ب) رابطه با مردم (مواسات) 109
لذّت بردن از خدمت به خلق 110
درس گفتار بيست وچهارم: سير تكاملى در عبوديت 117
وجود برترين لذّت ها در مقام عبوديت 118
برخى از مصاديق عبادات معصومين عليهم السلام 122
مقام خضوع و خشوع 128
فصل چهارم: هدف 4 - صعود به مقام آدميت
درس گفتار بيست وپنجم: لزوم خودسازى و تهذيب نفس 135
مقام آدميت 136
اهميت تهذيب نفس 140
تخليه و تحليه 141
ارزش انسان 145 اولويت رفع رذائل 147
درس گفتار بيست وششم: تأكيد قرآن كريم بر تهذيب نفس 151
تلاش در راه تهذيب نفس 152
درس آموزى از داستان حضرت يوسف عليه السلام 157
تأكيد قرآن بر اهميت رفع رذائل 160
درس گفتار بيست وهفتم: توجّه همگانى به موضوع اخلاق 165
انتخاب راه توسّط خود انسان 166
گناه كردن، خلافِ عقل و فطرت و وجدان 168
غفلت انسان از صفات رذيله 171
لزوم توجّه به اخلاق در اجتماع 174
درس گفتار بيست وهشتم: آثار صفات رذيله در زندگى و سرنوشت 181
جبهه و جهاد اكبر 182
تسليم شدن در برابر حقّ و حقيقت 187
جلوه هاى صفات رذيله 193
صفات رذيله، مانع پذيرش جذبۀ امام حسين عليه السلام 196
درس گفتار بيست ونهم: اهتمام به تهذيب نفس و رفع رذائل 199
عروج انسان در اثر تهذيب نفس 200
توجّه دائمى به تهذيب نفس 205
خداوند معلّم اخلاق انسان ها 206
درس گفتار سى ام: تأثير رذائل بر انحراف و گمراهى انسان 211
ضرورت مقابله با رذائل 212
وجود صفات رذيله، مانع هدايت انسان 217
صفات رذيله عامل سقوط 223
فهرست ها
فهرست آيات 229
فهرست روايات 237
فهرست اشعار 240
فهرست اعلام 241
فهرست كتاب ها 247
منابع و مصادر 249
«معرفت نفس» به معناى «خودشناسى»، «خودجويى» و «خوديابى»، از جمله موضوعات بسيار مهمّى است كه در نوع نگرش انسان به عالم هستى و نيز سرنوشت او، كاملاً تأثيرگذار است.
معرفت و شناخت نفس، شاهراهى است كه به معرفت خداى سبحان منتهى مى شود و لذا فريقين در روايات خود، از قول پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلّم نقل كرده اند كه هركس خود را بشناسد، خدا را شناخته است:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه»(1)
دربارۀ معرفت نفس، از ابعاد گوناگون كتاب هاى متعدّدى تأليف شده است. فلاسفه اعمّ از مشائيون و اشراقيون و صدرايى ها، در اين موضوع، به شكل مفصّل
1) . مصباح الشّريعه، ص 13؛ بحارالانوار، ج 2، ص 32؛ مفاتيح الغيب، ج 1، ص 91 و...
سخن گفته اند؛ مثلاً صدرالمتألّهين رحمة الله در كتاب ارجمند اسفار، به تببين و تشريح اين موضوع پرداخته است. مفسّران قرآن كريم نيز در اين باره، بسيار صحبت كرده اند؛ چنان كه علامه طباطبايى رحمة الله در تفسير شريف الميزان، به تناسب، مسائل مختلفى را دربارۀ معرفة النّفس از جهات قرآنى و فلسفى و عرفانى، بيان داشته است.
استاد بزرگوار و مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى» نيز با توجّه به اهميت موضوع، به اين بحث پرداخته اند، منتهى نگاه ايشان به موضوع، بيشتر جنبۀ اخلاقى و از جهتى، جنبۀ قرآنى و روايى دارد؛ لذا بررسى هاى ايشان در موضوع معرفت نفس در اين كتاب را بايد نوعى شناخت نفس از نگاه قرآن و عترت عليهم السلام خواند. نگاهى كه همچون ساير آثار معظّم له، با رنگ اخلاق آميخته است.
بيان معظّم له در اين كتاب بسيار روان و به دور از اصطلاحات پيچيده و فنّى بوده و مطالب فلسفى نيز به صورتى سليس و در قالبى اخلاقى مطرح شده است. انتظار مى رود اين نوع نگاه به موضوع معرفت نفس و خودشناسى، گامى مثبت در مسير ارتقاى معنوى خوانندگان، بالأخص نسل تكامل خواه جوان، باشد.
لازم به ذكر است كه به منظور حفظ اسلوبِ بيان و نيز دسته بندى هاى معظّم له، مطالب كتاب حاضر، طبق بيانات ايشان در درس گفتارها و با همان سبك تنظيم شده و با كمترين دخل و تصرّف و ويرايش، پا برجا مانده است؛ از اينرو امكان تكرار برخى از مطالب يا بيان هاى گوناگون، وجود دارد.
مجموعۀ حاضر، حاصل دروس اخلاقى معظّم له در ماه مبارك رمضان 1435 قمرى (سال 1393 شمسى) و نيز در شب هاى جمعۀ طول اين سال در مسجد حكيم
اصفهان است كه پيش از اين، جلد اوّل از مجموعه منتشر گرديد. جلد اوّل مشتمل بر موضوعات مرتبط با روح، نفس و جسم انسان، مانند دو بُعدى بودن انسان، خصوصيات روحى و جسمى انسان، تكامل روح و جسم، يارى دهندگان ابعاد وجودى انسان و مانند آن بود، و اينك جلد دوّم اين مجموعه، با موضوع كلّى «اهداف خلقت انسان»، عرضه مى گردد.
اين جلد از كتاب، شامل چهار فصل است كه در آن، به چهار هدف مهمّ از اهداف خلقت انسان از منظر قرآن كريم، پرداخته شده است. اين اهداف عبارتند از: «نيل به مقام وصول و شهود»، «دستيابى به بهشت جاودان»، «ارتقاء به مقام عبوديت و بندگى»، «صعود به مقام آدميت».
لازم به ذكر است كه اهداف خلقت انسان، منحصر در اين چهار هدف و به صورت ترتيبى نيست و در اين مجموعه درس ها، صرفاً به برخى از مهم ترين اهداف پرداخته شده است.
در پايان از همۀ عزيزانى كه در آماده سازى و انتشار اين اثر ارزشمند نقش آفرينى كرده اند، تشكّر و قدردانى نموده و از خداوند متعال، توفيق خودشناسى را كه گامى در جهت خداشناسى است، مسئلت مى كنيم.
«انّه وليّ الهداية و التّوفيق»
مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام
فصل اوّل: هدف 1 - نيل به مقام وصول و شهود
فصل دوّم: هدف 2 - دست يابى به بهشت جاودان
فصل سوّم: هدف 3 - ارتقاء به مقام عبوديت و بندگى
فصل چهارم: هدف 4 - صعود به مقام آدميت
موضوع بحث ما، راجع به معرفة النّفس بود، يعنى خودشناسى و انسان شناسى كه هم در قرآن و هم در عرفان و فلسفه و هم در روايات اهل بيت عليهم السلام و هم در كتاب هاى اخلاقى و كتاب هاى كلامى، اهميت ويژه اى دارد؛ در مباحث گذشته، مطالبى دربارۀ نفس و روح انسان مطرح شد و اينك در ادامۀ موضوع، براى شناخت بهتر جايگاه نفس انسان در آفرينش، به بحث دربارۀ هدف از خلقت انسان مى پردازيم.
دربارۀ اين موضوع، گرچه بزرگان از گذشته تا كنون و روان شناسان و روان كاوان و از جمله دنياى علم امروز، خيلى صحبت كرده اند، امّا چون همۀ اين ها قطره اى از درياى علم قرآن است، چندين جلسه به صورت بحث قرآنى و تفسيرى مطالب را بيان مى كنم كه هدف از خلقت انسان چيست و ما براى چه به اين دنيا آمده ايم؟ منتهى پيش تر متذكّر مى شويم كه اهداف خلقت انسان، منحصر به اين چند هدف كه در اين سلسله دروس بيان مى شود نيست و ما تنها به برخى از آنها از باب اهمّ و مهم اشاره مى نماييم.
قرآن كريم كپيۀ عالم وجود است. كسانى كه در عرفان و فلسفه كار كرده و متخصّص شده اند، اقرار مى كنند كه همۀ مطالب آن ها، فقط در حدّ قطره اى از درياى علم قرآن است. روايات اهل بيت عليهم السلام نيز برگرفته از معارف قرآن است. پايۀ بحث هاى كلامى، بحث هاى اخلاقى و مانند آنها نيز قرآن است. استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى قدّس سرّه كه انصافاً يك عارفِ متخصّص و در سطح بالا بودند، جملۀ شيرينى داشتند و مى فرمودند من در كتاب هاى عرفانى خيلى كار كرده ام، در عرفان خيلى درس خوانده ام و كتاب هاى عرفانى هم به اندازۀ خودش مطلب دارد، امّا وقتى كتاب هاى عرفانى و
كلمات بزرگان عرفا را بسنجيم، خواهيم ديد كه همگى قطره اى از درياى علم قرآن است و هركدام كه بيشتر از قرآن استفاده كرده اند، كلماتشان لذّت بخش تر و محكم تر است.
رسم مرحوم صدرالمتألّهين رحمة الله در أسفار اينست كه مطالب فلسفى را ابتدا از نظرگاه فلسفه و اگر مطلب عرفانى باشد از نظر عرفان مفصّل صحبّت كند، امّا در آخر كار توسّل به قرآن مى جويد. خود مرحوم صدرالمتألّهين در اوّل أسفار مى فرمايد: من مدّتى در فلسفۀ مشاء كار كردم و ديدم آخر كار تاريك است. پس در فلسفه اشراق رفته و متخصّص شدم و كار كردم و ديدم پايان آن غرور است. مشاء را با اشراق ضميمه كردم و ديدم اطمينان آور نيست. پس استشهاد به قرآن كردم و اين گونه حالت اطمينان برايم پيدا شد.(1)لذا صدرالمتألّهين در جاهاى مختلف اسفار، وقتى بحث مى كند، جملاتى اينگونه را مطرح مى كند كه اين بحث را با عالم كشف و با قرآن درست كردم.(2)او در مسائل گوناگون خود، تا به قرآن تمسّك نكند، دست برنمى دارد. لذا گاهى مى فرمايد: در فلان موضوع به قرآن تمسّك پيدا كردم تا اطمينان حاصل شد؛ لذا ما نيز در موضوع خود، يعنى معرفت نفس و هدف از خلقت انسان، بيشتر بحث را به صورت قرآنى و تفسيرى خواهيم داشت.
بحث اينست كه هدف از خلقت چيست؟ ما براى چه به اين دنيا آمده ايم؟
چنانچه كسى صد سال عمر كند، اگر به شكل همين زندگى روزمرّه باشد، تكرار مكرّراتى بيش نيست. يك صبحانه بخورد و به دنبال كار رود و برگردد و ظهر ناهار بخورد و به دنبال كار رود يا استراحت كند و بعد شب خورد و خوراكى داشته باشد و بخوابد و بعد از خواب بيدار شود و دوباره كالاوّل. به اين سير هر روزه، تكرار مكرّرات مى گويند. حال اين زندگى چه از لحاظ اقتصادى در سطح بالا باشد، مثل اينكه تمكّن مالى او خوب است و توانسته رنگ تجمّل گرايى ها و زرق و برق ها از نظر خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج داشته باشد، و چه فقير و بيچاره باشد و در خرج و مخارج روزانه مانده و در مضيقه باشد؛ اگر فقط اين دنيا باشد، تكرار مكرّراتى بيش نيست و قرآن كريم مى فرمايد: زندگى اين گونه، بازيچه است و نمى توان آن را به خداوند حكيم نسبت داد:
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ(1)
آيا انسان تصوّر مى كند كه زندگى او فقط همين دنياست و آن هم بازيچه اى است؟ اگر كسى دنيا را به عنوان هدف گرفته و اين زندگى سخت را هدف فرض كند، مسلّماً در اثر انديشه، به منافات با حكمت خدا، خواهد رسيد و
1) . المؤمنون، 115: «آيا پنداشتيد كه شما را بيهوده آفريده ايم و اينكه شما به سوى ما بازگردانيده نمى شويد؟»
بالتّبع، خدايى كه حكيم نباشد، اصلاً خدا نيست. خداوند سبحان، مستجمع جميع صفات كمالات است و از جملۀ كمالات خداوند، حكمت صددرصد اوست.
به تعبير بزرگان، حكمت و ظرافت و نظم در خلقت به اندازه اى است كه اگر ذرّه اى در اين عالم كم و زياد شود، اين عالم آن چنانى مضمحل مى شود. اگر اين كرۀ زمين كه شانزده حركت دارد، در يكى از حركت ها كمى تند يا كند شود، عالم به اين بزرگى و عظمت نابود مى شود. نظم فوق العاده اى در جهان حكم فرماست. بزرگى مى گويد: اگر پشه اى در اين عالم يك بال كمتر بزند يا يك بال از ماشين خلقت كم كند، عالم مضمحل مى شود. به اين «نظام اتَم»، يعنى نظام فوق تمام مى گويند. لذا اگر كسى خيال كند در عالم با اين همه عظمت، فقط مثل حيوان ها بايد خورد و خوابيد و استراحت كرد و لذّت جنسى برد، معلوم است كه به بازيچه بودن دنيا خواهد رسيد و اين تصوّر، با حكمت خداوندى نمى سازد.
قرآن كريم در آيۀ أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاكُمْ عَبَثاً با تأكيد فراوانى سؤال مى كند كه آيا گمان مى كنيد جهان هستى بازيچه است؟! به عبارت ديگر اگر هدفى كه مربوط به حكمت خداست، در نظام خلقت وجود نداشته نباشد، آنگاه آفرينش بازيچه و بيهوده مى شود و ممكن نيست كه عالم، بيهوده آفريده شده باشد. بنابراين بايد پرسيد هدف از اين خلقت چيست؟
قرآن شريف در هفت هشت ده آيه مى فرمايد: هدف در خلقت، مقام «وصول و شهود» است. در ميان مسلمين مرسوم است كه وقتى خبر مرگ كسى را مى دهند، مى گويند همۀ ما از خدائيم و برگشت همۀ ما به سوى خداست:
إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ (1)
به بازگشت انسان به سوى خدا و رفتن به نزد او، مقام وصول و مقام شهود مى گويند. معناى مجمل و مفهوم مختصر اين مقام آن است كه همۀ عالم، براى اين انسان خلق شده و در خلقت عالم، انسان هدف بوده است. اين مطلب را قرآن كريم در آيات فراوانى بيان مى فرمايد:
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً(2)
اى انسان تو به مقام و مرتبۀ خود توجّه ندارى! قدر و منزلت تو به اندازه اى بالاست كه عالم را براى تو خلق كرده اند. نه تنها اين كرۀ زمين و اين كهكشان ها و آسمان اوّل، بلكه همۀ آسمان ها و همۀ عالم وجود را براى تو خلق كرده اند. در اين آيۀ شريفه، نكتۀ لطيف و شيرينى نيز هست، اينكه انسان بايد عالم وجود را مسخّر خود كند. انسان خلق شده تا همۀ عالم وجود را تا آسمان هفتم و نيز حتّى عرش خدا را مسخّر خويش كند.
امّا اين انسان براى چه خلق شده است؟ خداوند سبحان در قرآن پاسخ مى دهد كه انسان را براى خودم خلق كردم:
وَ اِصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي (1)
چنين قدر و منزلتى بسيار رفيع است؛ به اندازه اى مقام بالاست كه اگر براى انسان هيچ لذّتى نباشد جز اينكه خداوند بگويد اى انسان! تو را براى خودم خلق كردم: وَ اِصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي، جا دارد كه انسان از خوشحالى جان سپارد.
اين انسان اگر راه را بشناسد و اگر راه مستقيم را بپيمايد، به آنجا مى رسد كه نماز وى، براى او به صورت يك معاشقه در مى آيد. در نماز خدا را مى يابد. و نه تنها در نماز، بلكه به قول اميرالمؤمنين عليه السلام در همه چيز خدا را مى يابد:
«مارَاَيْتُشَيْئاً اِلاّوَ رَاَيْتُ اللهَ قَبْلَهُوَبَعْدَهُوَ مَعَه»(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه نيز به مشابه اين معنا و اين گونه يابيدن خداوند، اشاره فرموده اند.(3)
1) . طه، 41: «و تو را براى خود پَروردم.»
2) . كلمات مكنونه، ص 3: «چيزى را نديدم جز آنكه قبل و بعد و همراه با آن، خداوند را نيز ديدم.» همچنين ر. ك: علم اليقين، ج 1، ص 70؛ شرح أصول كافى (ملاصدرا)، ج 3، ص 432 و...
3) . نهج البلاغه، خطبه 179: و قد سأله ذعلب اليماني فقال هل رأيت ربك يا أمير المؤمنين؟ فقال عليه السلام «أ فأعبد ما لا أرى» فقال: و كيف تراه؟ فقال: «لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ - ذعلب يمانى پرسيد: يا امير المؤمنين، آيا پروردگارت را ديده اى؟ حضرت فرمودند: آيا چيزى را كه نمى بينم مى پرستم؟! ذعلب گفت: چگونه او را ديده اى؟ حضرت فرمودند: ديده ها هرگز او را آشكار نمى بينند، امّا دل ها با ايمان درست و حقيقى، او را در مى يابند.»
امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه مى فرمايند اصلاً كور باد چشمى كه خدا را نبيند:
«عَمِيَتْ عَيْن لا تَراكَ»(1)
يعنى انسان بايد به جايى برسد كه خدا را بيابد. معمولاً همه مى دانند كه خدايى هست، حال يقين آباء و اجدادى باشد يا يقين تقليدى يا يقين برهانى؛ بالاخره همگان مى دانند كه خدا هست، امّا در اين ميان، شايد فقط معدود افرادى يافت شوند كه نه تنها مى دانند خدا هست، بلكه خدا را مى بينند و به عبارت دقيق تر، خدا را مى يابند. يابيدن خداوند، «يدرك و لا يوصف» است؛ زيرا با اين چشم و گوش حيوانى چنين مسائلى را نمى توان ديد و شنيد و بيان كرد، بلكه هركس كه اهل آن باشد، به عمق جانش و با قلب و دلى كه مربوط به خداست، خدا را مى يابد. مثال عوامانۀ اين نوع از يابيدن براى فهم بهتر مطلب، آن است كه گاهى آدمى تشنه مى شود، در وقتى كه تشنه است و مى گويد تشنه ام، اگر كسى بپرسد تشنگى چيست و چه حالتى است، او نمى داند چيست و نمى تواند تعريف كنيد؛ در حالى كه در درون خود مى داند و حس مى كند كه تشنه است. در حقيقت يابيدنى ها را نمى توان تعريف كرد؛ به راستى «يدرك و لا يوصف» است. حال اگر به او آب برسانند و با نوشيدن آب سيراب شود، رفع تشنگى را مى يابد و ديگر آب نمى خواهد. اين علم حصولى نيست، بلكه يابيدنى ها و وجدانيات است كه تنها مى توان آن را در درون خود يابيد.
1) . اقبال الاعمال، ج 1، ص 349: «كور باد چشمى كه تو را نبيند.»
انسان ها در اين عالم، گمشده اى دارند. گاهى تصوّر مى كنند كه گمشدۀ آن ها مثلاً تشكيل خانواده است؛ بنابراين با زحمت طاقت فرسايى خانواده تشكيل مى دهند و امّا باز مى بينند گمشده اى دارند. گاهى كسى مى انديشد كه گمشده اش در كسب وكار و تجارت، قدرت، رياست، موقعيت اجتماعى و بالاخره منافع اين دنياست و در طول زمان يكى يكى به آن ها مى رسد، امّا مى بيند كه گمشدۀ درونى اش پيدا نشد. امّا در همين دنيا، برخى از افراد گمشدۀ خود را مى يابند. گمشدۀ انسان، خداست. بعضى ها خدا را مى يابند، نظير فرد تشنه كه تشنگى را مى يابد. آنگاه اطمينان عجيبى براى انسان پيدا مى شود. اين لذّت، لذّت علم و لذّت مال و لذّت جاه و لذّت اين دنياى فانى نيست، بلكه لذّتى است كه مربوط به دل و قلب انسان است؛ به همين دليل هم گاهى قلب انسان، جاى خدا مى شود:
«أنَّ قَلْب الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ»(1)
«لَمْ يَسَعْنِي سَمَائِي وَ لَا أَرْضِي وَ وَسِعَنِي قَلْبُ عَبْدِي الْمُؤْمِن»(2)
خداى سبحان جا و مكان ندارد، زيرا اگر در مكانى قرار داشت، خداوند بى نياز نبود؛ امّا اگر بخواهيد خداوند متعال را بيابيد، بايد به سراغ دل مؤمن
برويد. اگر كسى به راستى مؤمن شود، پروردگار متعال را در قلب خود مى يابد. مؤمنى كه به همۀ دستورات الهى عمل مى كند، به مرتبه اى دست مى بايد كه دل او پهناورتر از عالم وجود و جايگاه خدا مى شود. عالم وجود بسيار پهناور است؛ كرۀ زمين با اين همه وسعت، نسبت به كهكشان ها، يك قطره از درياى خلقت است و همۀ اين مجموعۀ عظيم، فقط آسمان اوّل است. آسمان اوّل نسبت به آسمان دوّم، همچون ريگى در بيابان يا يك قطره از درياست؛(1)لذا تا برسد به عرش و كرسى و لوح كه همۀ اين ها يابيدنى است و دانستنى نيست. اگر كسى بتواند عظمت اين يابيدنى ها را متصوّر شود، آن وقت به جايى مى رسد كه مى يابد قلب انسان، از همۀ اين عالم وجود برتر و وسيع تر است.
خدايى كه در عالم وجود نمى گنجد، امّا در دل فرد مؤمن مى گنجد؛ البته اين گُنجيدن، مانند ظرف و مظروف نيست، بلكه نظير علم شما و معلومات شماست. انسان اين توانايى را دارد كه به حدّى برسد كه حقيقتاً از همۀ عالم وجود برتر شود و دل او جايگاه خداوند سبحان باشد. البته همين گونه كه گفتم: «جا» به معناى «يابيدن» است؛ يعنى خدا را مى يابد و با چشم دل او را مى بيند.
1) . ر. ك: الكافى، ج 8، ص 154.
باتوجّه خواندن قرآن، مى تواند حالت شهود و يابيدن خداوند را براى انسان در پى داشته باشد. قرآن شريف، كلمات خداوند سبحان است و به آن «كلام الله» مى گوييم؛ يعنى اين قرآن كلام خداست؛ ولى براى شنيدن حقيقى سخن خدا، قلب و دلى فهميده و گوشى شنوا، وراى ماديات لازم است. از همين جهت هم وقتى كسى قرآن مى خواند، مستحب است هرگاه به عباراتى مثل يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا رسيد، لبّيك بگويد؛(1)زيرا خداوند متعال در اين آيات انسان مؤمن را خطاب قرار داده و مى گويد: اى مؤمن! پس اگر كسى به راستى مؤمن باشد و دروغ نگويد، در جواب خدا «بله» مى گويد و اين لبّيك گفتن به خطاب خداوند در آيات، استحباب دارد. كسانى كه به حجّ مشرّف مى شوند، در وقتى كه مُحرم مى شوند، مى گويند: «اللهمّ لبّيك»؛ يعنى خدايا صدايم كرده اى و من آمده ام و پاسخ فراخوان تو را مى دهم.
در ادعيۀ مأثوره از معصومين عليهم السلام نيز اين گونه حرف ها، فراوان مطرح شده است. به تعبير استاد بزرگوار ما حضرت امام قدّس سرّه، قرآن كتاب نازل و اين دعاها
1) . تهذيب الأحكام، ج 2، ص 124: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ عليه السلام قَالَ: يَنْبَغِي لِلْعَبْدِ إِذَا صَلَّى أَنْ يُرَتِّلَ فِي قِرَاءَتِهِ فَإِذَا مَرَّ بِآيَةٍ فِيهَا ذِكْرُ الْجَنَّةِ وَ ذِكْرُ النَّارِ سَأَلَ اللهَ الْجَنَّةَ وَ تَعَوَّذَ بِاللهِ مِنَ النَّارِ وَ إِذَا مَرَّ بِ «يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ» وَ «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا» يَقُولُ: لَبَّيْكَ رَبَّنَا - امام صادق عليه السلام فرمودند: شايسته است بنده وقتى نماز مى خواند، قرآن آن را با طمأنينه و آرامش بخواند. هرگاه به آيه اى رسيد كه در آن ذكر بهشت و جهنّم به ميان آمده، از خدا بهشت بخواهد و از آتش به او پناه ببرد و هرگاه به عبارت «يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ» و «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا» رسيد، بگويد: اى پروردگار ما، لبّيك.»
كتاب صاعد است. قرآن از طرف خدا به ما نازل شده و ما با دعاها و امثال كتاب مفاتيح الجنان محدّث قمى، كلماتمان را رو به خدا مى فرستيم. خلاصه در دعاها از اين نوع درخواست ها، زياد ديده مى شود. مثلاً در مناجات شعبانيه كه خيلى بالاست و امثال حضرت امام قدّس سرّه هم عشق و علاقۀ خاصّى به اين مناجات داشتند و من وقتى در قم بودم، مناجات شعبانيه را تدريس مى كردم و قطره اى از درياى اين مناجات را شرح دادم،(1)در وسط دعا، اميرالمؤمنين عليه السلام از خود بى خود مى شوند، يعنى در عالم ملكوت مى رود و آنجا حرف اميرالمؤمنين عليه السلام اينست كه خدايا! مرا برسان به آنجا كه هيچ چيز و هيچ كس جز تو در دلم نباشد و هيچ كس و هيچ چيز را جز تو نبينم:
«إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَيْكَ»
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام در اين مناجات شعبانيه مى فرمايند خدايا! مرا به مقام و مرتبه اى برسان كه آنجا با تو مناجات مى كنم و تو هم با من مناجات مى كنى. من تو را مى خوانم و بعد تو مرا صدا مى كنى و خدايا! من از اين صداكردن تو، لذّت ببرم:
«وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخِرَقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ إِلَهِي وَ اجْعَلْنِي مِمَّنْ نَادَيْتَهُ فَأَجَابَكَ وَ لَاحَظْتَهُ
1) . ر. ك: آفاق نيايش (تفسير مناجات شعبانيه).
فَصَعِقَ لِجَلَالِكَ فَنَاجَيْتَهُ سِرّاً وَ عَمِلَ لَكَ جَهْرا»(1)
اين نوع گفتگوها در ادعيه و قرآن كه در دعا از طرف بنده با خدا و در قرآن از طرف خدا با بنده است، همگى براى اهلِدل، يابيدنى است. به راستى صداى خدا را مى شنود و البته مى يابد. نه با اين گوش و چشم، بلكه خدا را با دل و قلب خود مى يابد. آن قلبى كه عرش خداست و خداوند متعال آن را براى نيل به همين امر خلق كرده است.
انسان بايد تلاش كند تا در همين دنيا به جايى برسد كه نماز براى او به مثابۀ يك معاشقه باشد. لذا مثلاً در نزد امثال پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام دو ركعت نماز، از دنيا و آنچه در دنياست، بالاتر است:
«لَرَكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا»(2)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمايند: دو ركعت نماز شب در نزد من از دنيا و آنچه در دنياست، بالاتر است. دنيا به حسب ظاهر چقدر ارزش دارد؟ مثلاً همۀ ثروت هاى دنيا چقدر ارزش دارد؟! اگر به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم بگويند دو
1) . اقبال الاعمال، ج 2، ص 687: «خداوندا مرا انقطاع كامل به سوى خود عطا فرما و ديده هاى دل ما را به نورى كه با آن تو را مشاهده كند، روشن ساز تا آنكه ديدۀ بصيرت ما، حجاب هاى نور را پاره كند و به معدن عظمت تو واصل گردد و جان هاى ما به مقام قدس عزّتت در پيوندد. خداوندا مرا از آنانى قرار ده كه چون او را ندا كنى تو را اجابت مى كند و چون به او متوجّه شوى، از تجلّى جلال و عظمتت مدهوش مى گردد، پس تو با او در باطن راز مى گويى و او به عيان به كار تو مشغول است.»
2) . علل الشّرائع، ج 2، ص 363: «دو ركعت نماز در دل شب، نزد من از دنيا و آنچه در آن است، دوست داشتنى تر است.»
ركعت نماز شب نخوانيد و در عوض، تمام دنيا از آنِ شما باشد، ايشان قبول نمى كنند. نزد ايشان، تمام دنيا در مقابل نماز شب، مثل ذرّه در مقابل درياست كه آن پوچ است و اين مغزدار، آن مجاز است و اين حقيقت؛ لذا با اين نوع نگرش، كار به آنجا مى رسد كه راوى نقل مى كند ديدم امام حسين عليه السلام در روز عاشورا در گودال قتلگاه چه برافروختگى عجيبى دارند.(1)خداوند او را صدا كرده و فراخوانده است:
يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي، وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي(2)
امام حسين عليه السلام در گودال قتلگاه با آن برافروختگى جواب مى دهند. از نظر ظاهر، زبان از تشنگى ياراى صحبت نداشت، امّا با رمق باقيمانده در جواب خداى سبحان مى فرمودند:
«يَا إلهي صَبرًا عَلى قَضائِكَ وَ لا مَعبُودَ سِواكَ يَا غيَاثَ المُسْتَغيثينَ»(3)
1) . اللهوف، ص 128: «فَوَ اللهِ مَا رَأَيْتُ قَطُّ قَتِيلًا مُضَمَّخاً بِدَمِهِ أَحْسَنَ مِنْهُ وَ لَا أَنْوَرَ وَجْهاً وَ لَقَدْ شَغَلَنِي نُورُ وَجْهِهِ وَ جَمَالُ هَيْئَتِهِ عَنِ الْفِكْرَةِ فِي قَتْلِهِ - به خدا قسم هرگز قتيلى را نديدم كه آغشته به خون خود باشد و از حسين عليه السلام نيكوتر و از نظر صورت نورانى تر باشد. نور صورت مبارك و زيبائى هيئت آن بزرگوار مرا از فكر شهيدشدنش منصرف كرده بود.»
2) . الفجر، 27 تا 30: «اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد، و در ميان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.»
3) . ينابيع المودّه، ج 3، ص 82: «خداوندا بر قضاى تو صبر مى كنم؛ پروردگارى جز تو نيست؛ اى فريادرس دادخواهان.»
و اين گفتگوهاى امام حسين عليه السلام با خدا هميشگى بود، چنان كه هنگام حركت به سمت عراق نيز در خطبه اى كه خواندند، فرمودند:
«رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ»(1)
اين مقام و مرتبه، مقام بالا و رفيعى است كه آن را مقام «لقاء و وصول و شهود» مى نامند. قرآن كريم به اين مقام شهود بسيار اهميت مى دهد. مثلاً در آيۀ «شهد الله» كه راجع به قرائت آن فراوان تأكيد شده است، مى خوانيم:
شَهِدَ اَللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ وَ أُولُوا اَلْعِلْمِ قٰائِماً بِالْقِسْطِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ(2)
خداوند سبحان به وجود خودش شهادت مى دهد و ملائكۀ مقرّب هم شهادت مى دهند و عقلاء نيز اين شهادت را مى دهند. اين گونه شهادات، مثل شهادت زبانى ما كه مى گوييم «أشهد ان لا اله الاّ الله» نيست و البته از عبارت «أشهد ان لا اله الاّ الله» سرچشمه گرفته است؛ به اين مرتبه، «مقام شهود» مى گويند. يعنى خداوند چطور خود را مى يابد! حملۀ عرش چطور خدا را مى يابند؛ عقلاء يعنى كسانى كه دل دارند نيز مانند خداوند و ملائكه، خدا را مى يابند.
هدف از خلقت همين است. اين همه زحمت و تلاش در اين دنيا، براى رسيدن به همين مطلب و حقيقت است:
يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ(1)
اى انسان! سفر تو پررنج است. انصافاً آمدن در اين دنيا و تقيد داشتن به ظواهر شرع، مشكل است و سفر پررنجى است؛ امّا منتهاى سير تو خداست و اين، هدف از خلقت انسان است. اگر از شما پرسيده شود هدف از خلقت چيست؟
بگوييد: ما از خدائيم و هدف، رفتن به سوى خدا و مقام وصول است:
إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ(2)
بُعد ملكوتى انسان از سوى خداست؛ زيرا هنگام آفرينش انسان، از سوى خداوندن سبحان به ملائكه خطاب شد كه وقتى روحم را در آدم دميدم، همگى به او سجده كنيد:
فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ(3)
آنگاه همگى به خاطر آن روح ملكوتى كه در انسان دميده شده بود، سجده كردند، به جز شيطان:
فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ، إِلاّٰ إِبْلِيسَ(4)
1) . الانشقاق، 6: «اى انسان، حقّاً كه تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى، و او را ملاقات خواهى كرد.»
2) . البقره، 156: «ما از آنِ خدا هستيم، و به سوى او باز مى گرديم.»
3) . الحجر، 29: «پس وقتى آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم، پيش او به سجده درافتيد.»
4) . الحجر، 30 و 31: «پس فرشتگان همگى يكسره سجده كردند، جز ابليس.»
روح ملكوتى انسان از آنِ خداست و به اين دنيا آمده تا تقويت شود، رشد يابد و به مقام شهود و وصول دست يابد. به مرتبه اى برسد كه به جز خدا نداند.
مرحوم آيت الله ميرزا على آقا شيرازى رحمة الله يكى از علماى بزرگ اصفهان بودند كه مردم قدرشان را نمى دانستند. مرحوم آيت الله شهيد مطهرى رحمة الله در تابستان ها براى درس نهج البلاغۀ ايشان به اصفهان مى آمد و خيلى با هم رفيق بودند. يكبار كه مرحوم حاج ميرزا على آقا به شهر قم آمده و در حجرۀ شهيد مطهرى ساكن بودند، در يكى از شب ها، جلسه به قدرى طولانى شد و به همين دليل مرحوم ميرزا على آقا خواب ماندند و نماز شبشان قضا شده بود؛ يعنى هنگام اذان صبح با صداى مؤذن ها از خواب بيدار شدند. ايشان عزا گرفته بودند و گريه زارى مى كردند و هركس به ديدارشان مى آمد، مثل اينكه به ملاقاتِ كسى رفته كه بچّه اش مرده است. مى پرسيدند چه خبر است و چرا اينقدر ايشان ناآرامى مى كنند؟ مى گفتند: ديشب نماز شب آقا قضاء شده است! يكى از بزرگان كه خدا رحمتش كند، به ايشان گفت: ما هيچ وقت نمى خوانيم و شما هم يك شب نخوانيد. ايشان تعجّب كردند و مى گفتند: مگر مى شود كه طلبه نماز شب نخواند؟!
مرحوم آيت الله آقاى مرعشى نجفى رحمة الله به من مى گفتند: در راه آقا سيد محمّد، گم شدم و به حالت اضطرار افتادم و به امام زمان عجل الله تعلى فرجه الشريف متوسّل شدم.
بالاخره خدمت امام زمان عجل الله تعلى فرجه الشريف رسيدم و آقا نيز نصايحى به من كردند و يكى از نصايح اين بود كه فرمودند: ننگ است براى شيعه كه نماز شب نخواند. عيب است براى طلبه كه نماز شب نداشته باشد.
جداً هم عيب بزرگى است. مثل حاج ميرزا على آقا شيرازى رحمة الله كه اگر يك شب، نماز شب نخوانند، با اينكه قضاى آن را مى خوانند، امّا گريه و زارى مى كردند. اين ها حالاتى است كه ارزش آن از دنيا و آنچه در دنياست، بيشتر است؛ ولى معمولاً افراد در اين چيزها عنين هستند. مثل بچّه اى كه نمى داند لذّت جنسى چيست، ما نيز جداً در اين گونه امور عنين هستيم و نمى فهميم چه معنايى دارد؛ امّا حدّاقل بدانيد كه چنين حالاتى هست و قرآن شريف در آيات فراوانى روى آن پافشارى دارد. همۀ آيات به ما مى گويد عالَمى كه براى اين آدم هست، ماوراء اين عالم و ماوراء اين ماديات است و معنوياتى هست كه انسان براى كسب آن معنويات در اين دنيا آمده و هدف، نيل به آن معنويات است كه ارزش هركدام از آن ها، از دنيا و آنچه در دنياست، بيشتر است.
شعرا نيز در اين باره اشعار بسيارى دارند. نمى دانم صاحبان اشعار به كجا رسيده اند، امّا مثل باباطاهر، زياد از اين اشعار دارد و به راستى اشعار بالايى است:
به دريا بنگرم دريا تو بينم *** به صحرا بنگرم صحرا تو بينم
به هرجا بنگرم كوه و در و دشت *** نشان از روى زيباى تو بينم
انسان مى تواند به جايى برسد كه در خلوت و جلوت، چيزى به جز خدا نبيند. يك لحظۀ از اين مرتبه، از دنيا و آنچه در دنياست، بالاتر است؛ چنان كه
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمايند ارزش دو ركعت نماز شب براى من، از عالم وجود بيشتر است. ما معمولاً نمى توانيم اين حرف ها را درك كنيم، زيرا راه و مسير آن را طى نكرده ايم؛ از همين جهت هم قرآن مى فرمايد نماز برايتان سنگين است:
وَ إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ إِلاّٰ عَلَى اَلْخٰاشِعِينَ(1)
نماز با اين همه ارزندگى و اهميت، براى شما سنگين است. چه وقت نماز لذّت بخش و خواستنى مى شود؟ زمانى كه مقام خشوع و وصول و مقام شهود پيدا كنيد، آنگاه اگر يك دفعه نماز شب كسى تعطيل شود، گريه و زارى و ناآرامى مى كند.
نيل به «مقام وصول» و «مقام شهود» مشكل است، به اندازه اى كه قرآن مى فرمايد در اين راه، فقط خداوند سبحان بايد كمك كند و خدا بايد معلّم اخلاق واقع شود و الاّ كسى خودبه خود نمى تواند به اين مقام برسد:
وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ(2)
اگر فضل و رحمت خدا نباشد و اگر خدا معلّم اخلاق واقع نشود، رسيدن به مقام وصول و مقام شهود ممكن نيست. خدا بايد معلّم اخلاق شود. از نظر سيروسلوكى ها هم بايد منازل مهم و سختى را طى كند. از منازل «يقظه»، «توبه»، «تقوا»، «تخليه»، «تحليه»، «تجليه» و «فنا» بايد بگذرد و تازه طى اين منازل، مقدّمه براى ذى المقدّمه و سير من الحق الى الحق است؛ لذا، رسيدن به اين هدف، دشوار است، امّا معلوم است اگر كسى اين مسير را طى كند، به خدا مى رسد و به مقام وصول و شهود مى رسد و خدا را مى يابد و او با خدا حرف مى زند و خدا با او حرف مى زند. به قول اميرالمؤمنين عليه السلام در مناجات شعبانيه، انسان بايد به آنجا برسد كه او با خدا مناجات كند و خدا با وى مناجات كند. مقام خيلى بالاست و تا خدا، خدايى مى كند، اين مسير استكمالى براى فرد هست و او هر لحظه رو به سوى قرب خداست؛ البته همان گونه كه بيان شد، وصول به اين مقام بالا، بسيار مشكل است و در اين راه بايد از خداوند متعال استمداد طلبيد.
در ادامۀ موضوع معرفة النّفس به اينجا رسيديم كه با اين همه تشريفات در خلقت، انسان براى چه آفريده شده است؟!
عرض كردم از نظر قرآن مطالبى در اين جا هست. مطلب اوّل اينست كه قرآن مى فرمايد عالم هستى براى انسان آفريده شده و او براى خدا خلق شده است. مقام خيلى بالاست و به آن مقام «شهود» مى گويند؛ رسيدن به مقام شهود مقدّماتى دارد و انسان به اين دنيا وارد شده تا اين مقدّمات را بپيمايد و به آن ذى المقدّمه برسد. بزرگان به آن پيش نيازها، «مقدّمات سبعه» مى گويند كه عبارتند از: يقظه، توبه، تقوا، تخليه، تحليه، تجلّيه و لقا؛ و آنگاه پس از طى اين مراحل، به ابتداى مقام وصول و مقام شهود مى رسد كه تازه اوّل كار است و تا خدا خدايى مى كند، فرد سالك در حركت استكمالى به سر مى برد كه هر لحظۀ آن، از دنيا و آنچه در دنياست، ارزشمندتر است.
بنابر اين، انسان براى رسيدن به مقام قرب الهى خلق شده و حركت او نيز حدّ يقف ندارد. اصلاً توقّف در مسير كمال ممنوع است و تا خدا خدايى مى كند، اين حركت استكمالى در مقام شهود و مقام وصول، ادامه دارد.
مقام شهود و مقام وصول و نيز حركت استكمالى در اين مسير، به اين زودى ها براى كسى حاصل نمى شود و كم اهميت نيز نيست. گذشتن از هركدام از «مقدّمات سبعه»، براى ورود به مقام شهود، خون جگرها مى خواهد. امّا اگر كسى مصمّم باشد و بخواهد، مى شود و خدا هم كمك مى كند. اگر به راستى در اين راه تلاش شود، ثقلين يعنى قرآن كريم و عترت طاهره عليهم السلام نيز كمك مى كنند و معلوم است، وقتى قرآن و اهل بيت عليهم السلام به كسى كمك كنند، كارها براى او آسان مى شود. البته اصل وصول مشكل است، امّا به قول بزرگان، سهل و ممتنع است. براى بعضى مشكل و براى بعضى آسان است و ما بايد تهيأ داشته باشيم و به اين مقام برسيم. تلاش در اين مسير صبر و حوصله مى خواهد و نيازمند پشت پا زدن به تمايلات است، امّا به هرحال، امكان پذير است.
خدا مرحوم حاج ميرزا على آقاى شيرازى رحمة الله را رحمت كند و درجاتش عاليست، عالى تر گرداند، در اصفهان منبر مى رفت و يك وقتى خوابى نقل كرد كه خيلى عجيب است. فرمود خواب ديدم كه مُرده ام و با تشريفات خاصّى مرا در باغ زيبايى بردند؛ چنان كه در روايات مى فرمايند وقتى انسان بميرد، قبرش يا باغ زيبائى است كه همه چيز دارد و هرچه بخواهد در آن باغ هست يا حفره اى از حفره هاى جهنّم است:
«أَنَّ الْقَبْرَ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَان»(1)
اين مرد بزرگ مى گفت: مرا در آن باغ بردند و نگاه كردم و ديدم چه باغ زيبايى است. وقتى در آنجا قدم مى زدم، تأسّف مى خوردم و به خودم مى گفتم: «على! بالاخره كارت به اينجا رسيد كه تو را مثل حيوان ها در يك آب و علفى رها كردند!»
انسان جداً اگر با خدا باشد، به اين درجات مى رسد كه بهشت براى او كوچك مى شود و متأسّف است كه در آن باغ زيباست. گرچه آن ها استكمال دارند، امّا على كلّحالٍ خلق نشده ايم براى اينكه به بهشت پر از درخت و نهر و حور و قصور برويم، بلكه خلق شده ايم كه به مقام وصول و شهود برسيم كه به راستى وقتى مُرديم و ما را در آن باغ زيبا بردند، تأسّف نخوريم كه ما را مثل حيوان ها در باغ پر ازميوه و آب و علفى رها كرده اند.
1) . ارشاد القلوب، ج 1، ص 75: «همانا قبر، باغى از باغ هاى بهشت يا گودالى از گودال هاى جهنّم است.»
بدانيد كه براى وصول به حضرت حق و شهود، خلق شده ايد؛ نه اينكه فقط به بهشت برويد و استراحت دائمى داشته باشيد و...، البته اين درجات و موقعيت ها خوب است، امّا بدانيد كه خلق شده ايم تا در اين دنيا ترّقى كرده و استكمال پيدا كنيم.
رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت
خلق شده ايم تا به مرحله اى سوق پيدا كنيم كه در عالم وجود، به جز خدا چيزى را نبينيم. نمى دانم باباطاهر چقدر به آن رسيده، امّا اشعارش در اين زمينه گوياست:
به دريا بنگرم دريا تو بينم *** به صحرا بنگرم صحرا تو بينم
به هرجا بنگرم كوه و در و دشت *** نشان از روى زيباى تو بينم
در عالم هستى، هيچ چيزى به جز خدا نبينم و هيچ كسى به جز او را نيابم. البته ديدن و يابيدن نه با اين چشم سر، بلكه با چشم دل. يك لحظه از اين مقام عالى، به دنيا و هرچه در دنياست، مى ارزد.
نكتۀ مهمّى كه بايد به آن توجّه داشته باشيد، اين است كه اگر كسى به راستى به جايى برسد و بتواند مقام قرب و شهود را درك كند، در همين دنيا و در هنگام نماز شب ها، خدا را مى يابد. آن موقع كه تكبير مى گويد، براى او ارزش اين الله اكبر از دنيا و آنچه در دنياست، بيشتر است:
«لَرَكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُ إِلَيَ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا»(1)
در اين روايت، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمايند كه ارزش دو ركعت نماز شب، از دنيا و آنچه در دنياست، براى من بيشتر است. همۀ دنيا چقدر ارزش دارد؟! همۀ ذخاير دنيا چقدر ارزش دارد؟! پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمايند اگر همه را به من بدهند و بگويند يك نماز شب نخوان، من حاضر نيستم. اگر همۀ دنيا را به مثل امام صادق عليه السلام بدهند و بگويند يك نماز شفع يا نماز وتر را نخوانيد، حاضر نيستند.
هستند افرادى كه به راستى دنيا را براى خودِ دنيا نمى خواهند و در پى كمالِ برترى روانند. آنان خدا را به هيچ چيزى نمى فروشند. كسى خدا را با دنيا معاوضه مى كند كه ديوانه باشد. از همين جهت هم جهنّمى ها وقتى به جهنّم مى روند، مى گويند:
وَ قٰالُوا لَوْ كُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا كُنّٰا فِي أَصْحٰابِ اَلسَّعِيرِ(2)
اگر ما عقل داشتيم كه جهنّم نمى آمديم و بى عقلى ما، ما را به جهنّم آورده است. هوس رانى، معلوم است كه نوعى ديوانگى است. دنيا با اين همه ذخاير و امكاناتش، امّا داراى مشقّت هاى فراوانى است و دار دنيا سراسر جذر و مدّ و بلاست، گرچه گاهى لذايذى هم در آن هست.
مرحوم صاحب معراج السّعاده مثال مى زند كه اگر كسى را با طناب در چاه روانه كنند و او مشاهده كند كه دو موش سياه و سفيد مشغول جويدن طناب او هستند و نزديك است كه در چاه سقوط كند، در حالى كه اژدهايى هم زير پايش دهن بازكرده است، چنانچه در وسط چاه عسل هاى خاك آلودى ببيند و مشغول به خوردن عسل ها شود، معلوم است كه ديوانه است. بعد مى فرمايد: اين طناب عمر ماست و آن دو موش سياه و سفيد كه اين طناب را مى جوند، شبانه روز ماست و آن اژدها جهنّم و اعمال ماست و اين عسل هاى آلوده هم لذايذ اين دنياست. حال انسان در وسط چاه كه مى داند مى افتد و دچار اژدها مى شود، اگر مشغول به خوردن عسل هاى آلوده شود، ديوانه است.(1)اين مثال خوبيست كه مرحوم محقّق نراقى رحمة الله مى زند. به راستى انسان اگر خدا را رها كند و شهوت را بگيرد يا خدا را رها كند و جانب شيطان را بگيرد؛ ديوانه و بى عقل است.
بارها و بارها قرآن كريم مى فرمايد اى انسان! اين شيطان دشمن سرسخت توست و يك دشمن آشكار است:
وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّيْطٰانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ(2)
پس مواظب باشيد كه به دنبال او راه نيفتيد و اگر كسى به دنبال او راه بيفتد، نتيجه و سرنوشت او جهنّم خواهد بود:
أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ، وَ أَنِ اُعْبُدُونِي هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِيمٌ، وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ، هٰذِهِ جَهَنَّمُ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ(1)
بنابر اين اگر از شما بپرسند براى چه خلق شده ايد؟ بگوييد قرآن مى گويد عالَم هستى براى انسان و انسان براى خدا خلق شده است. يعنى به مقام و درجه اى برسد كه خداوند سبحان را در همين دنيا بيابد. به راستى همين جملاتى كه اميرالمؤمنين عليه السلام در مثل نهج البلاغه دارند(2)يا امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه دارند كه
«عَمِيَتْ عَيْن لا تَراكَ»، اين ممكن است خبر يا انشاء باشد. اگر اخبار باشد، يعنى اگر خدا را نمى بينى كوردل هستى و اگر انشاء باشد يعنى كور باد چشمى كه خدا را نبيند. البته نه با اين چشم حيوانى كه اين چشم حيوانى براى ديدن ظواهر است، بلكه با چشم و گوش دل و انسانى. به قول مثنوى، بايد اين دو گوش را بدهيد و دو گوش انسانى بگيريد، آن وقت صداى خدا را مى شنويد و او را مى بينيد.
كسى كه در هنگام تلاوت قرآن به عبارت يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا مى رسد و «لبيك» مى گويد، بايد اوّل صداى خدا را بشنود تا بعد جواب دهد و هستند چنين افرادى كه به حيوانيت و به هوى و هوس پشت پا زده اند و خدا را يافته اند. وقتى كسى خدا را پيدا كند، صداى خدا را هم مى شنود و وقتى قرآن مى خواند، كلام خدا را هم مى شنود؛ يعنى مى يابد كه خدا با زبان او با او حرف مى زند، نظير آدم تشنه كه تشنگى را مى يابد.
همان گونه كه قبلاً بيان شد، وقتى شما تشنه باشيد، مى يابيد كه تشنه هستيد و اگر به شما بگويند اين تشنگى را معنا كنيد، نمى توانيد معنا كنيد و در حقيقت «يدرك و لا يوصف» است و همچنين نمى توانيد بگوييد كه تشنه نيستم، بلكه خيلى چيزها را نمى بينيم و از وصف آن عاجزيم، ولى هست. تمام صفات رذيله و تمام فضائل از همين باب است و همۀ معنويات هم از همين باب است و ما آمده ايم براى اينكه معنويات را بيابيم. البته براى واصل به آن لذّت دارد و لذّتش هم خيلى بالاست:
«أَيْنَ المُلُوك وَأَبْناءُ المُلُوك مِنْ هذِهِ اللَّذَّةِ».
چنين فردى وقتى براى نماز شب از خواب بيدار مى شود، آنگاه خدا را پيدا كرده و معشوق خودش را پيدا كرده است و بالاترين لذّت برايش اينست كه نماز بخواند و با معشوق خود خلوت كند. نماز خيلى باارزش است و اين نماز براى چنين افرادى، مانند مكالمۀ عادى است. وقتى حمد و سوره مى خواند، خدا با او حرف مى زند و وقتى «سبحان ربى العظيم و بحمده» و «سبحان ربى
الاعلى و بحمده» مى گويد، وى با خدا حرف مى زند. به اين كار «مكالمه» مى گويند كه براى افرادى كه خدا را يافته اند، مثل گفتگوى عادى است و آن را «حضور قلب» مى نامند.
حضور قلب اگر در نماز نباشد، نماز نيست؛ البته اگر كسى طبق دستور رساله هاى عمليه، عمل كند، نماز او صحيح است، امّا اينكه مقبول و پذيرفتۀ درگاه الهى باشد يا نه، حرف ديگرى است. نماز آنست كه وقتى نمازگزار مى گويد: إِيّٰاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّٰاكَ نَسْتَعِينُ،(1)آنگاه صداى خدا را بشنود و وقتى مى گويد «سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله»، توجّه كند كه خدا به او توجّه خاص دارد و خدا صداى او را مى شنود. به اين امر حضور قلب مى گويند. رسيدن به اين مرتبه مشكل است؛ چه كسى مى تواند ادّعا كند كه من دو ركعت نماز خوانده ام و از اوّل تا آخر، هيچ چيز و هيچ كس به جز خدا در نمازم نبوده و تمام نماز به صورت يك مكالمه درآمده و تمام حواس و توجّهم در حرف زدن من با خدا و حرف زدن خدا با من، به نماز و كلام خداوند معطوف بوده است!
بخواهيم مقدارى بالاتر از اين را مطرح كنيم، نظير امام حسين عليه السلام مى شود كه نماز برايش يك معاشقه بود. در ظهر روز عاشورا، بسيارى از اصحاب شهيد شده و فقط تعداد اندكى از اصحاب باقى مانده بودند. اذان ظهر شد. آن كه
1) . الفاتحه، 6: «تو را مى پرستيم تنها و بس، بجز تو نجوييم يارى ز كس.»
لذّت نماز را درك كرده بود، خطاب به امام عليه السلام گفت: يا اباعبدالله! اذان ظهر و وقت نماز است. امام حسين عليه السلام در پاسخ به او نفرمودند خدا تو را از شهدا قرار دهد، بلكه فرمود: بارك الله! خدا تو را از نمازگزاران محسوب كند.(1)
بالاخره نماز خواندند و ديوانه ها هم امام حسين عليه السلام را تيرباران كردند، امّا امام حسين عليه السلام نماز جماعت خواندند و كسانى هم كه همراه ايشان بودند، به امام عليه السلام اقتدا كردند. امثال حبيب بن مظاهر براى امام حسين عليه السلام سپر تيرها شدند و همان نماز امام حسين عليه السلام بالاترين لذّات براى ايشان است؛ يعنى تمام مصائب براى امام حسين عليه السلام يك طرف و اين نماز يك طرف و لذّت اين نماز، از سختى آن مصائب خيلى بالاتر است.
انسان براى رسيدن به اين مقامات و كشف اين حقايق خلق شده است. از همۀ شما تقاضا دارم در دعاهايتان هميشه فقط به فكر دنيا نباشد. البته اين دعاها هم خوب است و خدا به حضرت موسى عليه السلام فرمود: نمك آشت را هم از خدا
1) . بحار الأنوار، ج 45، ص 21: «يا أبا عبد الله نفسي لنفسك الفداء هؤلاء اقتربوا منك و لا و الله لا تقتل حتى أقتل دونك و أحب أن ألقى الله ربي و قد صليت هذه الصلاة فرفع الحسين رأسه إلى السماء و قال ذكرت الصلاة جعلك الله من المصلين نعم هذا أول وقتها، ثم قال سلوهم أن يكفوا عنا حتى نصلي - يا اباعبداللَّه! جانم به فداى تو باد، اين گروه به تو نزديك شده اند؛ به خدا قسم تو كشته نخواهى شد مگر اينكه من در حضور تو كشته شوم، ولى در عين حال من دوست دارم خدا را در حالى ملاقات نمايم كه اين نماز را خوانده باشم. امام حسين عليه السلام سر خود را به طرف آسمان بلند كرد و فرمود: به ياد نماز آمدى و آن را ياد كردى، خداوند تو را از نمازگذاران محسوب نمايد. آرى اكنون اوّل وقت نماز است؛ از اين مردم بخواهيد دست از ما بردارند تا نماز بخوانيم.»
بخواه؛(1)امّا همۀ دعا براى دنيا نباشد، زيرا اين فرد دنياپرست مى شود. در دعاهايتان چند دعا را فراموش نكنيد: يكى دعا براى عاقبت به خيرى، دوّم و مهم تر از آن، اينكه بگويد خدايا من تو را گم كرده ام، تو خودت را به من بنمايان. البته اين نوع از دعاها زمينه مى خواهد و ما بايد زمينه را فراهم كنيم؛ امّا به هرحال دعايش خوب است كه خدايا! خودت را به من بنمايان و من تو را ببينم. البته نه با اين چشم، بلكه با دل و چشم و گوشى كه مربوط به خداست:
«انَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ»(2)
«لَمْ يَسَعْنِي سَمَائِي وَ لَا أَرْضِي وَ وَسِعَنِي قَلْبُ عَبْدِي الْمُؤْمِنِ»(3)
دل انسان با ايمان، عرش خداست؛ عالم هستى نمى تواند ظرفى براى پروردگار متعال باشد، امّا دل مؤمن مى تواند ظرف يا جايگاهى براى او باشد. اين دل اگر از خدا و محبّت خدا پر شود، از مقام قرب الهى بالاترين لذّت ها را مى برد و هرچه بلا و مصيبت ها براى او پيش آيد، امّا لذّتِ يابيدن خدا و مكالمۀ با او، بيشتر است.
حضرت زينب عليها السلام در سفر كربلا، سختى هاى فراوانى را متحمّل شد، امّا با وجود همۀ مشكلات، نماز شبش حتّى در پشت دروازۀ كوفه، تعطيل نشد.
كاروان اسراى كربلا، زن ها و كودكان يتيم و بلاديده، نيمۀ شب، گرسنه و تشنه به پشت دروازۀ كوفه رسيدند و زينب مظلومه عليها السلام با صبر و استقامتى بى نظير، زنان و بچّه ها را آرام كرد. وقتى دل زينب عليها السلام از كاروانيان فارغ شد، شروع به خواندن نماز شب در پشت دروازه كوفه كرد و البته نماز شب خود را نشسته خواند.
فضّۀ خادمه، جاريه و يك فرد معمولى است، امّا زير دست حضرت زهرا عليها السلام و حضرت زينب عليها السلام بزرگ شده است؛ وقتى حضرت زينب عليها السلام از نماز شب فارغ شد، به زينب مظلومه عليها السلام گفت: بى بى جان! نديده بودم نماز شبتان را نشسته بخوانيد؟! زينب مظلومه جواب داد: هرچه مى خواستم بايستم، زانوهايم تاب ايستادن نداشت.
مقاتل راجع حضرت زينب عليها السلام نقل كرده اند كه در شام عاشورا با آنكه داغ شش برادر، آن هم برادرانى مثل امام حسين عليه السلام و ابالفضل عليه السلام بر دل حضرت زينب عليها السلام بود و با آنكه در آن بيابان، دچار درّنده هايى همچون لشكر عمر سعد بود و قافله سالارى كاروان اسرا را بر عهده داشت، امّا نماز شبش ترك نشد. حضرت زينب عليها السلام وقتى از سامان دادن زن ها و بچّه ها فارغ شد، نزد امام سجاد عليه السلام آمد و نماز شب خود را نشسته خواند. امام سجاد عليه السلام نماز را خوابيده خواندند، زيرا اصلاً نمى توانستند بنشينند و مريضى ايشان بسيار
سخت بود؛ امّا باز امام سجاد عليه السلام به زينب مظلومه فرمودند عمّه جان! نديده بودم نماز شبت را نشسته بخوانى؟! گفت زانوهايم ديگر تاب ايستادن ندارد.
ما همه خلق شده ايم براى رسيدن به اين مقام ها كه در شام عاشورا، با آن همه سختى و مصيبت، لذّت و آرامش ما نماز شب باشد. لذا در روايات هم داريم كه اگر بلا به شما هجوم آورد، خود را با دو ركعت نماز تسكين بدهيد كه اين دو ركعت نماز، به شما آرامش مى دهد.(1)
راجع به اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مى كنند كه وقتى مى خواستند حضرت زهرا عليها السلام را دفن كنند و در قبر بگذارند، براى ايشان خيلى مشكل بود، امّا دو ركعت نماز خواندند و از نماز كمك گرفتند.(2)زينب مظلومه عليها السلام هم در سفر كربلا، براى اينكه خوب بتواند قافله سالارى كند، از نماز كمك مى گرفت. در اين راه، همۀ مصيبت ها چون براى خدا و در مقابل اوست، لذّت بخش و زيباست:
1) . تفسير العياشى، ج 1، ص 43: «ما يَمْنَعُ أَحَدَكُمْ إِذَا دَخَلَ عَلَيْهِ غَمٌّ مِنْ غُمُومِ الدُّنْيَا أَنْ يَتَوَضَّأَ ثُمَّ يَدْخُلَ الْمَسْجِدَ يَرْكَعَ رَكْعَتَيْنِ فَيَدْعُو اللَّهَ فِيهِمَا أَ مَا سَمِعْتَ اللَّهَ يَقُولُ: وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ - چه چيز مانع يكى از شما مى شود كه وقتى غم و اندوهى از دنيا به او رسيد، وضو بگيرد و به مسجدى برود و دو ركعت نماز بخواند و از خداوند رفع آن را درخواست كند؟ آيا نشنيده اى سخن خداوند را كه فرمود: از نماز و صبر كمك بگيريد»؛ يا امام صادق عليه السلام دربارۀ اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده اند: «كَانَ عَلِيٌّ عليه السلام إِذَا هَالَهُ شَيْءٌ فَزِعَ إِلَى الصَّلَاةِ - هرگاه بلا و سختى به اميرالمؤمنين عليه السلام مى رسيد، براى رفع آن به نماز مى پرداخت.» [الكافى، ج 3، ص 480]؛ همچنين ر. ك: الكافى، ج 3، ص 470 تا 480؛ وسائل الشّيعه، ج 8، ص 138 و 139.
2) . ر. ك: بحار الأنوار، ج 43، ص 215؛ مقتل الحسين (الخوارزمى)، ج 1، ص 131.
«مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلا»(1)
امام حسين عليه السلام در گودال قتلگاه برافروختگى خاصّى داشتند و در حقيقت نماز عصر را در قتلگاه خواندند و فرمودند:
«يَا إلهي صَبرًا عَلى قَضائِكَ وَ لا مَعبُودَ سِواكَ يَا غيَاثَ المُسْتَغيثينَ»(2)
اين جمله بسيار لذّت بخش است، زيرا در اين حال، همه چيز به جز خدا فراموش مى شود؛ لذا اگر در دعاها و عباداتتان حالى پيدا كرديد، به ويژه در ماه رمضان يا محرّم و صفر و پاى اين منبرها كه دعا مستجاب مى شود و بلاها رفع مى گردد و عنايت و رحمت خدا را به جوش مى آيد، خصوصاً اگر دلتان بشكند و گريه اى كنيد، در همان حال مواظب باشيد كه فقط به فكر دنيا نباشيد؛ البته براى رفع گرفتارى خودتان و گرفتارى هاى مردم دعا كنيد، براى رفع فقر و بيكارى جوان ها و موضوع ازدواج آن ها، دعا كنيد و بدانيد اين دعاها ثواب فراوانى هم دارد، امّا مرادم اينجاست كه در بين اين دعاها، فراموش نكنيد كه بگوييد خدايا! خودت را به من بده.
اين مقام خيلى بالاست كه انسان نماز بخواند و خودِ خدا را در ازاى پاداش آن بيابد. راجع به روزه روايت هم داريم كه معمولاً مى فرمايند:
«الصَّوْمُ لِي وَ أَنَا اَجْزِي بِهِ»(1)
معمولاً روايت را اين طور معنا مى كنند كه خداوند فرموده: «روزه، از آن من است و خودم پاداش آن را مى دهم»؛ يعنى فعل «أجزى» را به صيغۀ معلوم خوانده و فاعل آن را خداوند مى دانند. امّا اهل دل، اين روايت را طور ديگرى معنا مى كنند و مى گويند اگر فعل «اجزى» به صيغۀ مجهول خوانده شود، روايت معناى برترى مى يابد:
«الصَّوْمُ لِي وَ أَنَا أُجْزَى بِهِ»
«روزه از آن من است و پاداش آن خود من هستم». دريافت چنين پاداشى، به معناى قدم گذاشتن در مقام وصول و شهود است. اينكه در مثل روز عيد فطر انسان بتواند از خدا، خود خدا را عيدى بگيرد، حقيقتاً ارزشمند است.
1) . من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 75.
در ادامۀ موضوع معرفة النّفس، به بحث فوق العاده مهمّى رسيديم كه هدف از خلقت چيست؟! ما براى چه به اين دنيا آمده ايم؟ معلوم است نيامده ايم براى اينكه عمرى را با رنج و مشقّت ها سر كنيم و بعد بميريم و خبرى هم نباشد. به قول قرآن كريم، معلوم است كه اين بازيچه است و به مقام قدس خدا و حكمت الهى نمى خورد.
قرآن يك جملۀ كلّى دارد و اين جملۀ كلّى را در آيات فراوانى تفسير مى كند و جملۀ كلّى اينست كه عالم وجود براى اين انسان آفريده شده و اين انسان هم براى خدا خلق شده است. لذا بحثى دربارۀ مقام «شهود و وصول» داشتيم كه فى الجمله تمام شد كه ما خلق شده ايم براى اينكه به مقام قرب الهى و به مقام شهود و وصول برسيم و نيل به اين هدف، براى خواص است و براى هم نيست؛ امّا خلقت انسان، هدف هاى ديگرى نيز دارد كه از اين به بعد دربارۀ برخى از آن ها صحبت مى كنيم.
انسان ها براى اين خلق شده اند كه به يك زندگى دائمى و يك زندگى منهاى غم و غصّه و دلهره و اضطراب خاطر و صددرصد سالم، دست پيدا كنند؛ زندگى اى كه هرچه بخواهند در آن فراهم باشد و هرچه نخواهند، در آن موجود نباشد. قرآن شايد در بيش از هزار آيه در اين باره صحبت مى كند و دربارۀ رفتن به بهشت مى فرمايد:
وَ سٰارِعُوا إِلىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ(1)
1) . آل عمران، 133: «و براى نيل به آمرزشى از پروردگار خود، و بهشتى كه پهنايش [به قدر] آسمان ها و زمين است [و] براى پرهيزگاران آماده شده است، بشتابيد.»
براى اينكه به جايگاه و مقام و منزلتى به نام «بهشت» برسيد، بايد مسارعه و جدّيت كنيد. تصوّر نكنيد كه رسيدن به بهشت، مقصد كم اهميت و ساده ايست؛ البته اگر كسى در راه مستقيم بيفتد و هدف از خلقت خود را درك نموده و به اين وسيله با پروردگار عالم ارتباط پيدا كند، به دست آوردن بهشت نيز براى او سهل خواهد بود. خداوند سبحان ما را خلق كرده تا به بهشت برسيم و دستور داده تا براى نيل به اين مقصود، تلاش و جديت به خرج دهيم.
همۀ انسان ها از وقتى به دنيا مى آيند و حال تميز پيدا مى كنند و خوبى و بدى را يكديگر تميز مى دهند، تلاش و كوشش مى كنند براى اينكه درس بخوانند و سپس شغلى پيدا كنند و به پُست و موقعيتى برسند و بعد از آن ازدواج كنند و بعد از ازدواج، يك زندگى سالم و موفّقى داشته باشند و به عبارت ديگر عاقبت به خير شوند. همۀ مردم عموماً در اين صدد بوده و هستند. اگر كسى در صدد دست يابى به خوشبختى نباشد، يا از سفيهان است و ديوانه است يا اصالة التنبلى بر او حكمفرما شده يا شيطان درون يا شيطان برون او را گول زده كه مسلّماً سرنوشتش جهنّم است و سرنوشت او در همين دنيا، بدبختى است؛ و الاّ همه، چه مسلمان و چه غيرمسلمان و چه باسواد و چه بى سواد و چه مرد و چه زن، از وقتى به دنيا مى آيند و حال تميز پيدا مى كنند، به دنبال فراهم كردن زندگى رفاهى هستند. حتّى اگر كسى حال تميز هم نداشته
باشد، پدر و مادرى كه از او مراقبت مى كنند، در صدد اين هستند كه يك زندگى راحت براى او فراهم سازند. به تعبير قرآن كريم، يك حيات طيب و يك زندگى سالم.
البته يك زندگى، هيچگاه صددرصد رفاهى نمى شود، يعنى در اين دنيا يك زندگى منهاى غم و غصّه و دلهره و اضطرب خاطر و يك زندگى منهاى آلام روحى و جسمى به معناى كامل، به وجود نمى آيد و هرچه در دنياست و هر راحتى كه به وجود مى آيد، توأم با آلام و مشقّات است. انسان اين حقيقت و واقعيت را نيز مى داند، امّا در حالى كه مى داند، از همان وقت كه تميز پيدا كرد و مميز شد، در صدد ساختن اين زندگى سالم است. البته فراهم آوردن آن سخت است و آسان حاصل نمى شود؛ مثلاً بايد قريب سى سال درس بخواند و زحمت بكشد تا تخصّصى پيدا كند و بعد هم بايد سى سال خون جگرها بخورد و تلاش و كوشش شبانه روزى داشته باشد تا بتواند يك پُست و موقعيت مناسبى بيابد و پس از ازدواج هم، خانه و حوائج ضرورى يا حوائج رفاهى پيدا كند. يك عمر تلاش و كوشش مى خواهد تا به اين زندگى برسد، لذا همه و همه براى رسيدن به يك زندگى رفاهى تلاش و كوشش مى كنند تا در آن زندگى، خوش و خرّم باشند و كسى هم نيست كه به اين فكر نباشد.
دين مبين اسلام هم بر اين امر اصرار كرده كه مسلمانان بايد همين طور كه به فكر آخرت خود هستند، به فكر دنياى خويش نيز باشند. حتّى امام صادق عليه السلام مى فرمايند: شيعه نيست كسى كه در كنار امر آخرت، به فكر دنيايش نباشد؛
شيعه نيست كسى كه در صدد يك زندگى رفاهى براى خودش نباشد:
«لَيْسَ مِنَّا مَنْ تَرَكَ دُنْيَاهُ لآِخِرَتِهِ وَ لَا آخِرَتَهُ لِدُنْيَاهُ»(1)
امام دوّم، امام حسن مجتبى عليه السلام هنگام مرگ، نصيحت ارزنده اى مى كنند و نصيحت بسيار عاليست، مى فرمايند:
«اعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَ اعْمَلْ لآِخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَداً»(2)
اين جمله از نظر روان شناسان و روان كاوان بسيار ارزشمند است؛ يعنى اى انسان! بايد هم براى دنيا و هم براى آخرت تلاش و كوشش كنى. اى شيعيان! اگر براى دنيا تلاش و كوشش نداشته و به ديگران محتاج باشيد و در اثر تنبلى ها و در اثر شهوت رانى ها، نتوانيد يك زندگى رفاهى براى خود تهيه كنيد، آنگاه اصلاً شيعه نيستيد؛ بنا بر اين بايد هم به فكر دنيا و هم به فكر آخرت باشيد.
شخصى خدمت امام صادق عليه السلام آمد و حضرت سراغ فردى را كه از تجّار بوده و تقريباً بازنشسته شده بود، گرفتند. او گفت يابن رسول الله! وى كار را رها كرده و با گوشه نشينى مشغول عبادت شده است. امام صادق عليه السلام سه مرتبه
فرمودند:
«عَمَلُ الشَّيْطَان»(1)، اين شيوه، الهام شيطان است و نه الهام خداوند. بعد فرمودند همگى بايد در دنيا تلاش و كوشش داشته باشيد. احتياجات خود و خانواده و اطرافيان خود را رفع كنيد و اگر از درآمدتان زياد آمد، احتياجات ديگران را رفع كنيد و نه تنها به فكر خود و زن و بچّۀ خويش، بلكه به فكر همۀ مردم باشيد.
گوشه نشينى و رياضت كشى و زندگى ضرورى داشتن، در حالى كه كسى مى تواند زندگى رفاهى پيدا كند، همۀ اين ها از نظر امام صادق عليه السلام و از نظر اسلام غلط است. قرآن كريم مى فرمايد بايد هم به فكر آخرت و هم به فكر دنياى خود باشيد:
وَ اِبْتَغِ فِيمٰا آتٰاكَ اَللّٰهُ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ اَلدُّنْيٰا(2)
همۀ اين آموزه ها و دستورات، ادراكات عقلى است كه در روايات و در قرآن آمده است. بزرگان مى گويند اين آيات و روايات كه فراوان هم هست، «ارشادى» است؛ يعنى خود عقل، لزوم و حُسن اين مسائل را درك مى كند و شارع مقدّس نيز او را به اين امر ارشاد كرده و روى آن تأكيد مى كند. همۀ شما، طالب يك زندگى رفاهى براى خود و زن و فرزندانتان
1) . الكافى، ج 5، ص 75: «دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللهِ عليه السلام فَسَأَلَنَا عَنْ عُمَرَ بْنِ مُسْلِمٍ مَا فَعَلَ؟ فَقُلْتُ صَالِحٌ وَ لَكِنَّهُ قَدْ تَرَكَ التِّجَارَةَ؛ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ عليه السلام عَمَلُ الشَّيْطَانِ ثَلَاثا...»
2) . القصص، 77: «و با آنچه خدايت داده سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن.»
هستيد. همچنين مى خواهيد زندگى اى منهاى غم و غصّه و دلهره و اضطراب خاطر داشته باشيد. هركه اين نوع از زندگى را بخواهد، بايد تلاش و كوشش داشته باشد و بدانيد كوشش شبانه روزى، انسان را به زندگى رفاهى مى رساند.
برخى تصوّر مى كنند كه هدف از خلقت انسان، رفاه او در دنياست؛ در حالى كه قرآن شريف، دنيا را هدف از خلقت نمى داند و در عين اينكه دستور مى دهد مسلمان بايد در دنيا تلاش وكوشش شبانه روزى داشته باشد و به تأمين نيازهاى مادى خود و اطرافيان بپردازد و در راستاى رفاه عمومى گام بردارد، امّا در كنار آن، لازم است حتماً به فكر آخرت نيز باشد. به عبارت ديگر، دستيابى به زندگى رفاهى در دنيا كه كمتر در آن غم و غصّه و اضطراب خاطر و نگرانى باشد و نيز بهره مندى از مواهب مادى و امكانات زندگى، نيازمند فعّاليت و تحمّل رنج ها و زحمت هاست كه عقل نيز به صورت استقلالى به لزوم آن، اقرار دارد و بايد به مثابۀ هدف موقّت و كوتاه مدّت به آن نگريسته شود. عقل حكم مى كند كه اگر كسى مثلاً صدسال عمر دارد، در عين حالى كه با يك چشم به هم زدن اين صدسال تمام مى شود، امّا لازم است براى رفاه در زندگى كوتاه مدّت و گذرا، سعى و تلاش كند.
حال اگر يك زندگى دائمى در پيش باشد، عقل براى حيات در آن، چه حكمى خواهد كرد؟ زندگى اخروى، با زندگى دنيوى بسيار متفاوت است و
در آن، لذّت يا ألَم، به صورت حقيقى و همه جانبه خواهد بود. رفاه در زندگى اخروى به گونه اى است كه متنعّم در آن، هرچه بخواهد برايش فراهم است و بوده و كسب لذّت هاى هميشگى آن، به معناى دفع و رفع الم نيست. بنابر اين، يكى از اهداف خلقت انسان آن است انسان به بهشت جاودان برسد؛ بهشتى كه در ازاى اعمال صالح و كارهاى شايسته در دنيا فراهم مى شود:
مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(1)
هركه به راستى در راه مستقيم بيفتد و اعمالش اعمال انسانى و شايسته باشد، در همين دنيا حيات طيب دارد، امّا آنچه هميشگى و مهم تر است، حيات اخروى است كه در صورت نيكوكارى و پس از طى اين دنيا، به آن دست مى يابد.
وجهه اى از تصوير بهشت، آن است كه انسان در باغ هايى زيبا كه در آن چشمه هاى آب حيات ابدى جارى است و مرگ و نيستى در آن راه ندارد و همۀ لذّاتش دائمى است، متنعّم و بهره مند خواهد بود. حتّى لذّت خوردن و آشاميدن در آن، تكرارى نمى شود، به اين معنا كه امروز نوعى خوراكى دارد و فردا همان خوراكى را با مزّۀ ديگرى خواهد داشت. در زندگى اخروى، ازدواج هاى زيبايى، چه براى مرد و چه براى زن، وجود دارد:
1) . النحل، 97: «هر كس - از مرد يا زن - كار شايسته كند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگى پاكيزه اى، حياتِ [حقيقى] بخشيم، و مسلّماً به آنان بهتر از آنچه انجام مى دادند پاداش خواهيم داد.»
لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْيَعْمَلِ اَلْعٰامِلُونَ(1)
قرآن مى فرمايد و عقل انسان هم تصديق مى كند كه براى زندگى دائمى در آخرت، بايد تلاش و كوشش نمود؛ تلاش و كوشش براى ورود به بهشت.
نتيجۀ تلاش ها براى دنيا، علاوه بر اينكه توام با مشقّات و غم و غصّه هاست، موقّت نيز هست؛ امّا زندگى در آخرت، هميشگى و جاودانى است. از وقتى كسى از دنيا مى رود، قبر او باغى از باغ هاى بهشت يا چاهى از چاه هاى جهنّم مى شود:
«أَنَّ الْقَبْرَ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَان»(2)
رفاه در زندگى اخروى، از عالم برزخ شروع مى شود و متنعّم در آن، هرچه بخواهد برايش فراهم مى شود.
عموم مردم اگر به راستى براى دنيا و آخرتشان كوشا باشند و اگر يك دهم تلاش وكوشش براى دنيا، جهت رسيدن به بهشت تلاش كنند، به آن خواهند رسيد. وقتى كسى در راه رسيدن به بهشت تلاش كند، آنگاه دَم مرگ نه تنها اميرالمؤمنين عليه السلام و امام حسين عليه السلام و حضرت زهرا عليها السلام بر بالين او مى آيند، بلكه بعضى اوقات، همۀ چهارده معصوم عليهم السلام را در حال احتضار زيارت مى كند. چقدر گواراست كه كسى هنگام مرگ چشمش به جمال امام حسين عليه السلام بيفتد و بداند امام حسين عليه السلام براى دستگيرى از او آمده اند.
يكى از علماى بزرگ از پدرش نقل مى كرد و پدرش هم از علماى بزرگ آذربايجان بود. گفت پيرمردى مريد پدرم بود و مريض شد. روزى كسى را به دنبال پدرم فرستاد و گفت من امشب مى ميرم و مى خواهم در آن لحظه، تو پيش من باشى. آن عالم فرموده بود من بعد از نماز مغرب و عشا به منزل پيرمرد رفتم. پيرمرد گفت من الان نمى ميرم و صبح مى ميرم، پس الان بخواب. عالم مى گويد من خوابيدم و براى نماز شب بيدار شدم و او هم آماده بود. من نماز شب را ايستاده خواندم و او خوابيده خواند. بعد صبح شد و من نماز صبح را خواندم و او هم خوابيده به من اقتدا كرد. تعقيبات حضرت زهرا عليها السلام و مقدارى قرآن و زيارت نيز با هم خوانديم و ناگهان يك تلاطم درونى در پيرمرد پيدا شد. گفت: السّلام عليك يا رسول الله! السّلام عليك يا سيدة نساءالعالمين، السّلام عليك يا اميرالمؤمنين تا اينكه رسيد به اسم امام زمان عجل الله تعلى فرجه الشريف. آنگاه خواست بلند شود، ولى نمى توانست. دستش را روى سرش گذاشت و گفت: السلام عليك يا بقية الله و بعد هم مُرد. فهميدم چهارده معصوم عليهم السلام بر بالين پيرمرد آمده اند تا او را به بهشت و پيش خودشان ببرند.
اگر كسى با جديت براى رسيدن به بهشت تلاش كند، مرگ راحتى نيز خواهد داشت. به قول مرحوم علامه مجلسى رحمة الله كه به مرحوم جزائرى رحمة الله گفته بود: هنگام مرگ، گُلى به من دادند و من بو كردم و مُردم. اين گونه دم مرگ راحت است؛ به محض مردن هم او را به باغ زيبايى مى برند كه در اين باغ هرچه بخواهد باشد، امّا مهم تر از همه اينكه بتواند به زيارت و ديدار اهل بيت عليهم السلام برود.
انسان براى اين خلق شده است كه در بهشت نزد چهارده معصوم عليهم السلام برود و قرآن شريف به اين رفتن به بهشت و نزد چهارده معصوم عليهم السلام، تأكيد فرموده است. الان چقدر براى شما زيباست كه ببينيد در حرم امام حسين عليه السلام هستيد و مى گوييد: «السّلام عليك يا ابا عبدالله»؛ امّا در عالم برزخ، زيارت قبر نيست؛ بلكه زيارت خودشان است.
در عالم پس از مرگ، رفاه و آرامش، بدون غم و غصّه و نگرانى است و اگر غم و غصّه اى هم در برزخ باشد، به خاطر زنده هاى مُرده است. بسيارى از افرادى كه در دنيا هستند، در حالى كه خيال مى كنند زنده اند، امّا حقيقتاً زنده نيستند. دل و قلب آنها مرده و انسانيت در وجودشان نابود شده است. در عالم برزخ، آدم هاى خوب براى چنين افرادى تأسّف مى خورند. قرآن در سورۀ يس همين مطلب را مى فرمايد كه مؤمن آل فرعون تأسّف مى خورد و مى گفت: اى كاش مردم مى ديدند كه من چه جايگاهى در بهشت دارم و دست از اين رياكارى ها و ظلم ها برمى داشتيد:
قِيلَ اُدْخُلِ اَلْجَنَّةَ قٰالَ يٰا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ، بِمٰا غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ اَلْمُكْرَمِينَ(1)
مؤمن وقتى از دنيا مى رود، سعۀ وجودى اميرالمؤمنين عليه السلام بر او متجلّى مى شود. مهر ولايت به پيشانى او مى زنند و ملائكۀ موكّل اميرالمؤمنين عليه السلام و
1) . يس، 26 و 27: «گفته شد: به بهشت درآى. گفت: اى كاش، قوم من مى دانستند كه پروردگارم چگونه مرا آمرزيد و در زمرۀ عزيزانم قرار داد.»
ملائكه اى كه براى اين كار هستند، او را زير لواى حمد مى برند. لواى حمد لب حوض كوثر است و حقيقت حضرت زهرا عليها السلام حوض كوثر شده است. از آب كوثر به او مى دهند و چنانچه جرعه اى از آب كوثر بنوشد، اگر پير باشد، جوان مى شود و اگر بدگِل است، زيبا مى شود و اگر صفات رذيله دارد، آن صفات نابود مى شود. اگر جاهل است، عالم مى شود و به عبارت ديگر يك ظرف آب از حوض كوثر، او را به يك انسان تبديل مى كند و تمام حيوانيت ها به طور كلّى در وجود او از بين مى رود و آنگاه از جملۀ «اصحاب اعراف» مى شود.
در قرآن كريم، يك سوره به نام اعراف وجود دارد كه در آن سوره، حالات اين افراد را نقل مى كند. اين فرد تماشاگر روز قيامت است. حسابرسى پنجاه هزار ساله براى كسانى است كه به فكر آن روز نبوده اند و براى آن ذخيره اى نيندوخته و عمل صالحى پيش نفرستاده اند؛ كسانى كه وقتى مردند، تازه بيدار شده اند. آن حساب دقيق و پنجاه ايستگاه در راه وجود دارد، ولى كسى كه از جملۀ اصحاب اعراف شده، فقط نظاره گر آن حساب و كتاب هاست و بالاخره به قول امام صادق عليه السلام پنجاه هزار سال براى او به مانند يك لحظه است. بعد هم مولا اميرالمؤمنين عليه السلام به جلو و اين فرد به دنبال ايشان به بهشت مى رود.
بهشت مراتبى گوناگونى دارد و مرتبۀ عمومى اش همين است كه دارى باغ ها و نهرها و حورالعين و قصرها و چشمه هاست؛ امّا بالاتر، «بهشت عدن» و
بالاتر از آن، «بهشت رضوان» و بالاتر از اين ها «مقام عنداللّهى» است كه قبلاً مقدارى راجع به مقام عنداللّهى صحبت كردم.
فعلاً سخن راجع به بهشت عمومى و بهشتى است كه همۀ متقين مى روند، اگر كسى متّقى باشد و اگر به لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْيَعْمَلِ اَلْعٰامِلُونَ عمل كرده باشد، آنگاه وارد بهشت مى شود و هرچه بخواهد در اين بهشت موجود است. قرآن مى فرمايد: هرچه بخواهيد در اين بهشت براى شما فراهم است:
مٰا تَشْتَهِيهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ(1)
مرحوم صدرالمتألّهين رحمة الله در أسفار مى فرمايد بهشتى ها اصلاً مى توانند هرچه مى خواهند ايجاد كنند. بالاخره مؤمن هرچه در بهشت مى خواهد، آن ملائكه اى كه موكّل امور او هستند و قرآن آن ها را «غلمان» ناميده است و غلمان ها از خدمت به مؤمن لذّت مى برند، برايش فراهم مى كنند. حورالعين ها كه هم براى زن ها و هم براى مردهاست، با زيبايى و كمال در اطراف آنها وجود دارد. در روايات مى خوانيم كه اگر يك حورالعين در اين دنيا بيايد، همه از عشق او مى ميرند. خداوند سبحان به فرد بهشتى حورالعين عنايت مى كند و اين حوريان، عُرُباً أَتْرٰاباً(2)هستند و تا سر حدّ عشق همسرشان را دوست دارند. زيبايى حورالعين تصوّرشدنى نيست و به تعبير قرآن، هرچه هم تصوّر كنيد، بالاتر از اين هاست.
مطلب مهم تر از زندگى رفاهى و نعمت هاى بهشتى، آن است كه در آنجا بيمارى و مرض نيست؛ در آنجا جهل نيست و خلاصه يك زندگى صددرصد توأم با سلامتى، اعمّ از سلامتى جسمى و سلامتى روحى، براى بهشتيان وجود دارد. الان در دنيا، در حالى كه مثلاً طب ترقّى كرده يا از نظر روحى، روان شناسى و روان كاوى ترقّى كرده است، امّا افراد معمولاً غم و غصّه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى دارند و اين مسئله، صرفاً مربوط به زمان حاضر يا مكان خاصى مثل ايران هم نيست، بلكه دنيا يعنى اضطراب خاطر و نگرانى؛ و هركسى يا از مرض روحى يا از مرض جسمى مى نالد. دنيا محلّ غم و غصّه و نگرانى و ظلم و جنايت و اختلاف طبقاتى است، در بهشت امّا، از امراض روحى و امراض جسمى خبرى نيست؛ در آنجا هيچ الم و درد ونگرانى راه ندارد و يك زندگى صددرصد خوش و خرّم به تمام معنا، برقرار است.
در سورۀ يس آمده است كه بعضى اوقات پروردگار عالم لذّت روى لذّت به بهشتى ها مى دهد و به اين ها سلام مى كند و با اين ها حرف مى زند:
سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ(1)
اهل بهشت با خدا حرف مى زنند. اگر دلتنگى پيدا كنند، مى توانند خدمت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلّم بروند و با ايشان حرف بزنند و لذّت ببرند. زن ها دسته جمعى خدمت حضرت زهرا عليها السلام بروند و با هم بگويند و از اين هم نشينى لذّت ببرند.
1) . يس، 58: «از جانب پروردگار [ى] مهربان [به آنان] سلام گفته مى شود.»
مهم تر از همۀ مسائل مطرح شده، آنكه انسان در زندگى دنيايى، هميشه نگران مرگ است؛ مخصوصاً در وضع فعلى با وجود سكته ها و امراض ناگهانى، افراد هميشه منتظر مرگ هستند؛ امّا در بهشت، يك زندگى جاودانه و هميشگى است و به تعبير قرآن كريم، بهشتى ها هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ(1)هستند. مشابه اين معنا بارها در قرآن تكرار شده است.
در اين دنيا زندگى، هرچند هم همراه با رفاه باشد، بالاخره خسته كننده است و محدوديت هايى هم دارد، امّا در آنجا، هرچه بخواهد فوراً براى او حاضر مى شود. زندگى دائمى در بهشت، هميشه تازه و نوپديد است. خورد و خوراك ها هميشه تازه است. به قول قرآن لاٰ يُنْزِفُونَ(2)است. در بهشت، انسان هيچ گاه يك خوراكى را دو بار نمى خورد؛ حتّى مثلاً اگر همان غذاى ظهر را در شب بخورد، از نظر مزّه، غذاى ديگريست.
استاد بزرگوار ما حضرت امام قدّس سرّه يك جمله داشتند و مى فرمودند: اصلاً هر لذّتى، لذّت هاست. مى فرمودند: مقام، مقام جمع الجمعى است و براى همين هر لذّتى، لذّت هاست. مثلاً غذا مى خورد، امّا در غذا خوردن او، همۀ لذّت ها جمع است.(3)به اين بهشت مى گويند و ما براى اين خلق شده ايم.
چنان كه بيان شد، هدف اوّل از خلقت، يعنى نيل به مقام وصول و شهود مشكل است؛ به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام قدّس سرّه، چهل سال خون جگر و جديت شبانه روزى مى خواهد تا انسان بتواند به مقام وصول و شهود برسد؛ امّا اين هدف دوّم آسان است. رفتن به بهشت خيلى آسان است. اگر افراد به اندازۀ يك دهم زحمتى كه براى دنيا مى كشند، براى آخرت زحمت بكشند، چهارده معصوم عليهم السلام دم مرگ به بالين وى مى آيند و او را نزد خود مى برند. امّا متأسّفانه افراد يك صدم دنيا هم به فكر آخرت و به فكر اين هدف و به فكر رفتن و رسيدن به بهشت نيستند.
اگر جوانى، ولو سواد زيادى هم نداشته باشد، در شبانه روز يك ساعت دربارۀ اعتقادات كار كند، متخصّص در اعتقادات مى شود و آنگاه دشمن نمى تواند او را منحرف كند. الان استكبار جهانى شيوۀ جنگ خود را عوض كرده است. او در جنگ نظامى و جنگ فرهنگى چنان موفّق نبود، امّا اكنون جنگ شبهاتى به راه انداخته است تا جوان ها را از راه مستقيم منحرف سازد. اتّفاقاً دشمن در اين جنگ، موفّق بوده است؛ زيرا جوان ها و دانشگاهيان و چه رسد به بازارى ها و عامّه، راجع به اعتقادات جاهلند. در حالى كه اگر كسى يك ساعت در شبانه روز راجع به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام كار كند، آنگاه اگر دنيا پشت به پشت يكديگر كند، نمى توانند عقيدۀ او را خدشه دار نمايند.
در طول شبانه روز، انسان بايد حدّاقل يك ساعت راجع به تقويت اعتقادات خود، كار كند. آنگاه هم به واجبات مى رسد و هم به مستحبّات. هم مى تواند
نماز واجب و با جماعت بخواند و هم نماز شب بخواند و قرآن تلاوت كند و تعقيبات بگويد تا به بهشت برسد؛ امّا معمولاً انسان ها حاضر نيستند چنين كنند! حاضر است يك ساعت يا دو ساعت يا سه ساعت فيلم و سريال ببيند، امّا موقع نماز عجله دارد كه هرچه زودتر نماز تمام شود. قرآن مى فرمايد بايد از نماز لذّت ببريد، امّا نماز براى شما، مشكل و سنگين شده است:
وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ إِلاّٰ عَلَى اَلْخٰاشِعِينَ(1)
در زندگى، بايد از صبر و استقامت كمك بگيريد، بايد به واسطۀ نماز از خداوند مدد بجوييد، امّا اين نماز براى بسيارى از افراد سنگين است. اگر كسى در راه باشد و خاشعانه به دستورات الهى گوش فرا دهد، نماز براى او لذّت بخش خواهد بود. كسى كه مى خواهد به بهشت راه يابد، بايد به راستى به فكر آن بوده و شرايط و لوازم لازم براى ورود به آن را فراهم سازد.
رفتن به بهشت چندان مشكل نيست؛ امّا برخى از افراد مى خواهند هم كارهاى خلاف و ناپسند انجام دهند و هم به بهشت برسند! مى خواهند بى حجاب و بدحجاب باشند يا موبايل بازى و رفيق بازى داشته باشند، بعد هم، دنيا و
1) . البقرة، 45: «از شكيبايى و نماز يارى جوييد. و به راستى اين [كار] گران است، مگر بر فروتنان.»
آخرتشان اصلاح شود! اين راه بى راهه اى است كه به بهشت ختم نمى شود و الاّ اصل به بهشت رفتن، سخت نيست.
كسى كه مى خواهد به بهشت برسد، بايد راهِ مستقيم را طى كند. در نماز مرتّب مى خوانيم: اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ(1)، يعنى خدايا اسلام سهل است و راه اسلام، صراط مستقيم است و اگر ما در راه بيفتيم، به بهشت مى رسيم، پس ما را به راه راست هدايت كن و در آن استوار بدار. هميشه از خدا بخواهيد و بگوييد: خدايا! من شيعه و در راه مستقيم هستم، پس مرا در اين راه نگهدار تا منحرف نشوم. اگر انسان منحرف شود، هر قدمى كه برمى دارد، فرسنگ ها از بهشت دور مى شود و در سنگلاخ مى افتد. رفتن به جهنّم مشكل است، براى اينكه راه سنگلاخ است و الاّ اگر كسى راه مستقيم برود، مى تواند به سرمنزل مقصود برسد.
راه مستقيم يعنى مسيرى كه بسيار آسان است و كجى و سنگلاخ ندارد. راهى كه انسان را به بهشت مى رساند و خيلى هم زود مقصود حاصل مى شود؛ زيرا خداوند سبحان انسان را براى آنكه بهشتى باشد، خلق كرده است. اگر كسى بهشتى شد، خداى متعال نعمت هاى فراوانى را به او ارزانى مى دهد؛ ولى اگر جهنّمى شد، خودش آتش اين جهنّم را آماده كرده است. در آيات قرآن كريم، نظير اين جملات كه مى فرمايد بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ(2)و بِمٰا كٰانُوا
يَصْنَعُونَ (1)مكرّر آمده است و نشان مى دهد اگر كسى جهنّمى شد، نبايد خداوند متعال را مقصّر بداند؛ بلكه هرچه در جهنّم وجود دارد، خودش تهيه كرده است. اگر در جهنّم چرك و خون هاست، خود تهيه كرده و اگر حميم و آب جوشان است، خودش پيش تر فرستاده و اگر آتش جهنّم و آن سوزندگى هاست، خودش در دنيا تهيه كرده است.
لذا اگر انسان واقعاً بينديشد، متوجّه مى شود كه جهنّم رفتن، مشكل است، امّا در مقابل، بهشت رفتن، آسان است و تلاش براى رسيدن به آن، لذّت عجيبى هم دارد. راجع به سلمان فارسى دو قضيه نقل مى كنند و من هر دو را برايتان مى گويم كه ببينيد چه زندگى خوش و خرّمى داشته و چگونه خودش را به چهارده معصوم عليهم السلام رساند و در همين دنيا در زمرۀ اهل بيت عليهم السلام قرار گرفت؛ يعنى به جاى اينكه دم مرگ در زمرۀ اهل بيت عليهم السلام برود، در همين دنيا به آنان ملحق شد و اين مدال را دريافت كرد:
«سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»(2)
سلمان در حالى كه استاندار مدائن بود، امّا ظاهرى بسيار معمولى و ساده داشت. غريبه اى به او رسيد و خيال كرد او حمّال است، به او گفت مى توانى بارهاى مرا تا فلان جا ببرى؟ سلمان قبول كرد و با يكديگر مقدار كرايه را نيز به مقدار يك درهم تعيين كردند. سلمان بار را برداشت و به جلو حركت كرد
و مرد نيز به دنبال او به راه افتاد. ناگهان مرد متوجّه شد كه مردم مرتّب به اين حمّال سلام و تعظيم مى كنند. وقتى يكى از افرادى كه تعظيم كرد، از كنارش رد شد، آهسته به او گفت اين حمّال كيست؟ وى جواب داد: او سلمان فارسى استاندار مدائن است. مرد باسرعت جلو آمد و گفت: آقا ببخشيد، من نفهميدم و شما را نشناختم. سلمان فرمود: چه شده! من بار تو را مى رسانم وتو هم بايد يك درهم را بدهى. من از بيت المال نمى خورم و مى خواهم با خدمت به تو، درآمدى داشته باشم و اين يك درهم، خرج شبانه روزم باشد.
هم خدمت به خلق خدا و هم استفاده نكردن از بيت المال، هر دو لذّت دارد؛ امّا ما نمى توانيم درك كنيم و اين معانى را نمى فهميم.
همچنين نقل مى كنند كه دم مرگ، ديدند سلمان به شدّت گريه مى كند. به ايشان گفتند: آقا! شما كه ده درجه ايمان را پيموده ايد، چرا در اين لحظات گريه مى كنيد؟ سلمان گفت روايتى از پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلّم به يادم آمد و براى اين گريه مى كنم. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمودند: در روز قيامت گردنه هايى است و از اين گردنه ها نمى گذرند، مگر سبك باران:
«نَجَا الْمُخِفُّونَ وَ هَلَكَ الْمُثْقِلُونَ»(1)
راوى مى گويد: اطراف سلمان نگاه كردم كه ببينم چرا او سنگين بار است؟ ديدم يك مغازه دارد كه هم منزل و هم استاندارى اوست، يك پوست گوسفند هست كه هم فرش اطاقش شده و هم رختخواب اوست، يك قلم و
1) . بحار الانوار، ج 74، ص 55: «سبكباران نجات يافتند و سنگين باران هلاك شدند.»
دوات براى نوشتن و يك آفتابۀ گلى و كاسۀ گلى براى امور ضرورى؛ امّا باز مى گويد: سنگين بارم و حقّالنّاس مشكل است.
معلوم است كه اين فرد در دنيا و آخرت لذّت مى برد و بالاترين لذّتش اينست كه حقّالنّاس بر عهده ندارد و تا مى توانسته به خلق خدا خدمت كرده است. اين گونه رفتارها مشكل نيست و ما مشكل مى پنداريم. يكى از كارهاى بزرگ شيطان درون و شيطان برون همين است كه راه مستقيم را مشكل جلوه مى دهد؛ امّا راه كج را زينت مى بخشد:
زُيِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ اَلشَّهَوٰاتِ(1)
وقتى كسى فريب شيطان را بخورد، آنگاه راه را عوضى مى گيرد و خيال مى كند جهنّم رفتن آسان است و بهشت رفتن مشكل است؛ در حالى كه كاملاً برعكس است. دليل سهولت در رسيدن به بهشت هم معلوم است، زيرا پاگذاشتن روى وجدان اخلاقى و عقل و فطرت، كار مشكلى است؛ مانند اينكه ظالمى روى سينۀ شما پا بگذارد و با كفش فشار دهد. برخى از افراد مرتّب قلبشان را تحت فشار قرار مى دهند و با عقل و وجدان اخلاقى مخالفت مى كنند و آن ها را نابود مى كنند، ولى خودشان متوجّه نيستند. به تعبير قرآن كريم، بعضى اوقات افراد دل و قلب خود را مريض مى كنند و بعضى اوقات هم آن را مى كشند و در حقيقت اين ها دل ندارند و الاّ اگر دل داشتند، به اينجا نمى رسيدند:
1) . آل عمران، 14: «دوستىِ خواستنى هاى گوناگون براى مردم آراسته شده.»
وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ(1)
رسيدن و وصول به بهشت كار مشكلى نيست و فقط چند چيز مى خواهد:
يكم: اهميت به واجبات، مخصوصاً نماز؛ انسان به راستى بايد در طول شبانه روز، اقلاً يك ساعت از عمرش را صرف نماز كند. ما كه عمرمان را بيهوده مى گذرانيم و هر روز چهارپنج ساعت از عمرمان را صرف فيلم ها و سريال هاى بى معنا و بيهوده مى كنيم، حال چه مى شود كه يك ساعت در شبانه روز، صرف نماز شود؟
در ماه مبارك رمضان بايد حقيقتاً روزه بگيريد و صرفاً گرسنگى، خيلى اهميت ندارد. اگر انسان به درجات بالايى رسيده باشد، بالاترين لذّت برايش نماز و روزه است و اگر به اين مقام ها هم نرسيده باشد، براى رفتن به بهشت است و بايد خود را به آن، ملزم كند:
1) . الأعراف، 179: «و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريده ايم. [چرا كه] دل هايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمى كنند، و چشمانى دارند كه با آن ها نمى بينند و گوش هايى دارند كه با آن ها نمى شنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند. [آرى،] آن ها همان غافل ماندگانند.»
وَ سٰارِعُوا إِلىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ(1)
اى انسان! تو متّقى باش، آنگاه بهشت به دنبال توست. در روايات هم آمده است كه بهشت، عاشق متّقين است. بهشت عالم حَيوان است. در دنيا در و ديوار و آب و درخت و... هست، امّا نمى توانند حرف بزند، جسم ما و دست و پاى ما نمى توانند حرف بزنند، امّا در بهشت، غذايش هم حرف مى زند:
وَ إِنَّ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوٰانُ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ (2)
معنايش اين آيات آن است كه اى كاش مى فهميديد و اى كاش مى دانستيد كه در بهشت چه خبرهاست. همۀ عالم قيامت، عالم حَيوان است؛ در و ديوار آن، حيات دارد و عالمى سراسر حيات است. حال يك ساعت وقت بگذاريم و به واجبات و مستحبّات اهميت دهيم، چرا به اين نعمت ها نرسيم؟
دوّم: اجتناب از حرف هاى لغو و بيهوده؛ در كلام انسان مؤمن، بايد حرف هاى بيهوده و حرف هايى كه هيچ فايده اى بر آن مترتّب نيست، نباشد. نه آن را بگويد و نه بشنود. اين همه حرف هاى بيهوده ردّوبدل مى شود، حال در شبانه روز نيم ساعت يا يك ساعت با خدا حرف بزنيم. ما توجّه نداريم كه چقدر از مسير دور هستيم. توجّه نداريم كه وقتى قرآن مى خوانيم، خداوند
سبحان با ما حرف مى زند و در وقتى كه دعا و رازونياز مى كنيم يا مثلاً دعاى كميل مى خوانيم، ماييم كه با خدا حرف مى زنيم. حيف است كه انسان حرف زدن با خدا را رها كرده و غيبت كند يا حرف هاى بيهوده بزند. اكثر حرف هاى ما، اگر گناه نباشد، اقلاً بيهوده است.
جوان ها! وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام متولّد شدند و از خانۀ كعبه بيرون آمدند، چشم هاى مباركشان برهم بود و همه اطراف ايشان جمع شده بودند؛ زيرا معجزۀ رسايى رخ داده بود كه اين مادر، به خانۀ كعبه وارد شده و دوسه روز مهمان خدا بود. پس از چند روز هم از خانۀ كعبه بيرون آمده و اين پارۀ ماه بر سر دستش قرار داشت. اميرالمؤمنين عليه السلام چشمانشان را رو به هيچكس حتّى پدرشان، باز نكردند؛ امّا وقتى او را به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم دادند، چشم ها را باز كردند و سلام دادند، در حالى كه آن زمان به جاى سلام، «انعم صباحا»(1)مى گفتند. و بعد از سلام، اوّلِ سورۀ مؤمنون را خواندند! در صورتى كه سورۀ مؤمنون، بيست سى سال بعد نازل شده، امّا اميرالمؤمنين اين سوره را خواندند.(2)معناى اين معجزه، آن است كه اى شيعه! مى خواهم تو نيز هميشه با قرآن مأنوس باشى و از اين قرآن لذّت ببرى و به اين قرآن عمل كنى:
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ، اَلَّذِينَ هُمْ
فِي صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ، وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنِ اَللَّغْوِ مُعْرِضُونَ، وَ اَلَّذِينَ هُمْ لِلزَّكٰاةِ فٰاعِلُونَ(1)
حال ما اگر حرف اميرالمؤمنين عليه السلام و حرف قرآن را نمى شنويم، امّا لاأقل گاهى اين حرف هاى بيهوده را كنار بگذاريم و به جاى آن، انس با قرآن پيدا كنيم. به جاى اين حرف هاى بيهوده، دعا و رازونياز با خدا داشته باشيم و مثلاً در شب هاى جمعه، دعاى كميل اميرالمؤمنين عليه السلام را با آن همه مضمون و زيبايى بخوانيم و با آن انس بگيريم.
سوّم: مهم تر از دو مطلب قبلى، اجتناب از گناه است. چشم و زبان و گوش ما بايد كنترل باشد. چطور خيلى اوقات براى دنيا، چشم و گوش و زبانمان كنترل است، بياييد براى آخرت هم خود را كنترل كنيم و در زندگى، گناه مخصوصاً حقّالنّاس نداشته باشيم. دروغ نگوييد و غيبت و شايعه پراكنى و اهانت نكنيد، به ديگران تهمت نزنيد و زبانتان كنترل باشد تا به بهشت برسيد. اگر به راستى انسان با اين مراقبت ها، شيعه و بهشتى باشد، در قيامت حسابرسى ندارد؛ حساب و كتاب براى كسانى است كه شيعۀ واقعى نباشند.
متأسّفانه ما شيعۀ واقعى نيستيم. شيعه كسى است كه اوّلاً به امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام اعتقاد داشته باشد و مسلّماً همۀ ما اين اعتقاد به اميرالمؤمنين عليه السلام را داريم و تا سرحدّ عشق اميرالمؤمنين عليه السلام را دوست داريم.
1) . المؤمنون، 1 تا 4: «به نام خداوند رحمتگر مهربان، به راستى كه مؤمنان رستگار شدند، همانان كه در نمازشان فروتنند، و آنان كه از بيهوده رويگردانند، و آنان كه زكات مى پردازند.»
دوّم آنكه در گفتار و شعارها نيز يايبند ولايت باشد و مثلاً شعار «يا على» و اين گونه مجالس و روضه ها براى اباعبدالله عليه السلام باشد كه الحمدلله از اين لحاظ هم عالى هستيم، امّا سوّمين شرط، عمل به دستورات ايشان است كه از نظر عمل، واقعاً لنگ و كم كار هستيم. لذا نتيجۀ اين بى توجّهى در عمل، اين شده كه شيعۀ آبكى و سرسرى باشيم. بدون عمل، فرد به رستگارى و فلاح نمى رسد و در قبر بايد با آتش جهنّم بسوزد و در عالم برزخ پنجاه هزار سال بماند. و الاّ اگر در عمل هم شيعۀ واقعى باشد، حساب و كتاب و عالم برزخ ندارد. به تعبير قرآن كريم، عالم برزخش اينست كه وقتى وارد قيامت مى شود و به او مى گويند چقدر طول كشيد، او مى گويد يك روز يا نصف روز. البته عالم برزخش ميليون ها سال بوده، امّا اينقدر خوش و خرّم بوده كه مى گويد يك روز يا نصف روز بوده است. شيعۀ واقعى آن پنجاه هزار سال و آن حساب و كتاب ها را ندارد و شيعۀ واقعى در قيامت زير لواى حمد است و وقتى زير لواى حمد باشد، يعنى زير بيرق على عليه السلام است. يك طرف لواى حمد نوشته شده: «بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ و «اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ»(1)و يك طرف هم نوشته شده: «لا اله الاّ الله، محمد رسول الله، علىٌ ولى الله».(2)
1) . بحارالانوار، ج 39، ص 214: «مَكْتُوبٌ عَلَيْهِ ثَلَاثَةُ أَسْطُرٍ الْأَوَّلُ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ وَ الثَّانِي الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ الثَّالِثُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ.»
2) . بحارالانوار، ج 39، ص 215: «مَكْتُوبٌ عَلَيْهِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَلِيُّ اللهِ.»
بياييد همين جا تعهّد كنيد كه هدف از خلقت خود را پيدا كنيد و تصميم بگيريد كه بهشتى شويد. با آنكه بهشت رفتن آسان است و جهنّم رفتن مشكل، امّا متأسّفانه افراد روى آن مشكل چه سرعتى دارند و روى اين آسان، چه تنبلى ها به خرج مى دهند و حتّى حاضر نيستند دو ركعت نماز حسابى بخوانند.
انسان با اهميت دادن به واجبات مخصوصاً نماز و اهميت بخشيدن به مستحبّات مخصوصاً خدمت به خلق خدا، انس با قرآن و سروكار داشتن با دعا و توسّل ها و نيز پرهيز از لغويات و از همه مهم تر با اجتناب از گناه، بهشتى مى شود و بهشت برايش واجب مى گردد. در جلسات علم آموزى يا روضه خوانى، افراد بهشتى مى شوند و دانه اى از اشك آن ها، به دنيا و آنچه در دنياست، ارزندگى مى يابد.
اگر كسى به راستى حسينى باشد، امام حسين عليه السلام در شب اوّل قبر به ديدن او مى آيند. مرحوم آشيخ عباس قمى رحمة الله در مفاتيح نقل مى كند كه خواب خانمى را ديدند كه وضعش خيلى خوب بوده و امام حسين عليه السلام به ديدن او آمده اند. بعد به سراغ شوهر آن زن رفتند و به شوهرش گفتند: اين خانم چه مى كرده است؟! گفت: مرتّب زيارت عاشورا مى خوانده است. لذا بهشت رفتن كارى ندارد و امّا شيطان نمى گذارد كه ما بفهميم بهشت رفتن آسان است و هدف از خلقت نيز رفتن به بهشت است. حال اگر كسى به بهشت نرسيد و لجوج و عنود يا كافر و مشرك شد و به جهنّم راه يافت، به خدا ربطى ندارد و هرچه هست از قامت ناساز بى اندام ماست.
در مبحث گذشته، مقدار ى راجع به بهشت صحبت كردم و گفتم در بهشت، تكرار مكررّات نيست؛ در حالى كه اين دنيا، معمولاً تكرارى است. انسان صبح غذايى مى خورد و به دنبال كار مى رود و در ظهر ناهار و در شب شام بالاخره استراحت و ارضاى غرايز و...، اين ها همگى تكرار مكرّرات است و چنين فردى ديروز و امروز را مثل هم مى بيند.
اصلاً مقدارى بالاتر، بايد بگوييم در دنيا لذّتى نيست؛ لذا به قول بزرگان، همۀ نعمت هاى دنيا، براى رفع اَلم است. مثلاً وقتى انسان گرسنه مى شود، دل ضعفه بر او مسلّط مى شود و وقتى غذا مى خورد سير مى شود، او با خوردن غذا، اين ناراحتى و اَلَم را دفع كرده است و بالاخره يك عمر زندگى، تكرار مكرّراتى بيش نيست؛ امّا در بهشت، اصلاً اين تكرارها نيست؛ تا خدا خدايى مى كند، هر ساعتش نو و تازه است. پروردگار عالم با تجلّى رحمت خود، اين بهشت را موجود كرده و آن را براى انسان فراهم ساخته است؛ پس بهشتيان تا خدا خدايى مى كند، يك زندگى صددرصد رفاهى خواهند داشت.
پروردگار عالم انسان را براى اين خلق كرده تا به بهشت و يك زندگى صددرصد رفاهى برسد؛ امّا اختيار و انتخاب را نيز به بشر داده است. اين خود انسان است كه بايد نعمت هاى بهشتى را براى خود تهيه كند و رحمت الهى را متجلّى نمايد. البته نمى گوييم بهشت و جهنّم نيست و بعد پيدا مى شود؛ بلكه قرآن مى فرمايد بهشت الان هم هست:
وَ سٰارِعُوا إِلىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ(1)
1) . آل عمران، 133: «و براى نيل به آمرزشى از پروردگار خود، و بهشتى كه پهنايش [به قدر] آسمان ها و زمين است [و] براى پرهيزگاران آماده شده است، بشتابيد.»
بهشت و جهنّم الان موجود است و مائيم كه بايد بهشتى شويم و درهاى جهنّم را به روى خود ببنديم.
قرآن كريم مى فرمايد همۀ انسان ها وقتى مى خواهند وارد بهشت شوند، بايد از جهنّم بگذرند و اين مسئله، حتمى و قطعى است:
وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا كٰانَ عَلىٰ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا(1)
بعضى از افراد وقتى وارد جهنّم مى شوند، جهنّم آن ها را مى بلعد. آخرت عالم حَيوان و شعور است. جهنّم شعور و عقل دارد و حرف مى زند و بهشت هم شعور و عقل دارد و حرف مى زند:
وَ إِنَّ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوٰانُ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ(2)
لذا هركه بخواهد وارد بهشت شود، بايد از راه جهنّم برود تا به بهشت برسد. وقتى كسى وارد جهنّم مى شود، اگر جهنّمى باشد، جهنّم او را مى بلعد و امّا اگر بهشتى باشد، جهنّم با احترام خاصّى به او راه مى دهد. قرآن مى فرمايد: ولايت به جلو و بيرق ولايت همراه اوست و كسانى كه اين ولايت را پذيرفته اند، به دنبال او حركت مى كنند و با سرعت برق، با احترام خاصى از جهنّم بيرون مى روند و به بهشت مى رسند.
معناى آيه اين است كه دنيا، جهنّم است؛ نعمت هايش هم اَلَم است، چه رسد
به غير از نعمت هايش. اصلاً دنيا يعنى مشقّت و زحمت، يعنى آلودگى؛ و اين انسان است كه در دنيا بايد از آلودگى ها نجات پيدا كند. نجات يافتن از دنيا يا غرق شدن در آن، مربوط به خود انسان و در اختيار اوست. البته اگر كسى در راه بيفتد، خدا توفيق هاى بسيارى به او عنايت مى كند و مدد مى رساند. همين طور كه مى دانيد، صدوبيست وچهار هزار پيامبر آمده اند تا ما را بهشتى كنند و به استكمال برسانند، امّا علاوه بر ايشان، آنچه بايد توجّه كنيد، اين روحانيت مُبلّغ است كه هميشه بوده است. از زمان حضرت آدم عليه السلام تا الان بوده و تا ظهور و حتّى در زمان ظهور هم مبلّغين هستند و امر تبليغ، تمام شدنى نيست. مجموع اين مبلّغ ها، بالاخص در دين اسلام، ميليون ها نفر مى شوند. روحانيت در سايۀ لطف و عنايت پروردگار، نقش تبليغى مهمّى را بر عهده دارند و خداوند امر كرده كه ما را بهشتى كنند.
از جهت ديگر هم، خداوند متعال براى اجتناب از گناه، به كسى كه در راه بيفتد، توفيق مى دهد؛ بنابر اين خداوند بهشت را براى ما خلق كرده و مُبلّغ هم براى ما فرستاده تا با اختيار خود، از اهل بهشت بشويم. اين جملۀ استاد بزرگوار ما حضرت امام قدّس سرّه، جملۀ شيرينى است كه مى فرمودند: قبل از اينكه انسان به اين دنيا بيايد، اوّل، پيامبر آمد. يعنى حضرت آدم عليه السلام به عنوان پيامبر آمد و بعد هابيل و قابيل پيدا شدند. بعد حضرت امام مى فرمودند: خدا اينقدر مهربان است كه كسى را زير نظر كفر پرورش مى دهد تا كم كم قدرت پيدا مى كند و او را زير نظر پيغمبر خدا يعنى حضرت شعيب عليه السلام مى فرستد و دوازده سال تربيت مى كند و بعد با زحمت ها و مشقّت ها كه پيامبر شد،
خطاب مى شود برو و اين فرعون را هدايت كن. به قول حضرت امام، خدا سفارش فرعون را هم به حضرت موسى عليه السلام مى كند كه با تلطّف و مهربانى با او حرف بزند:
فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ (1)
من دوست دارم اين فرعون بهشتى شود و از خرفت بازى دست بردارد. به قول حضرت امام، خدا ما را اين گونه خلق كرده و اين گونه هدايت مى كند براى اينكه به سعادت ابدى برسيم كه هيچ غم و غصّه و مشقّت و المى در آن نباشد. لذا قرآن كريم مى فرمايد جهنّميان وقتى به جهنّم مى روند، دور هم با هم حرف مى زنند و كتك كارى هم مى كنند و حرف هاى نامربوط مى زنند و به يكديگر مى گويند: تو من را جهنّمى كردى! آنگاه خطاب مى شود هر دوى شما بدبخت هستيد و بسوزيد. جهنّميان مى گويند:
لَوْ كُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا كُنّٰا فِي أَصْحٰابِ اَلسَّعِيرِ(2)
ما عقل نداشتيم كه به جهنّم آمديم و الاّ اگر عقل داشتيم، به جهنّم نمى آمديم. جهنّم از آن بى فكرها و غافل هاست. قرآن مى فرمايد: جهنّم از براى آدم هاى غافل و هوى پرست است:
وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ
يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ(1)
اگر در دنيا غفلت و بى توجّهى نباشد، چرا جهنّم باشد؟! ما براى بهشت خلق شده ايم، البته خود بايد بهشتى شويم و اگر بهشتى نشويم، پشيمانى بسيارى در پى دارد؛ لذا در روايات مى خوانيم و قرآن هم دلالت دارد كه يكى از عذاب هاى بزرگ جهنّميان، غصّه خوردن است از اينكه چرا جهنّمى شده اند و در حالى كه مى توانستند بهشتى شوند، امّا چرا نشدند و با يك هوى و هوس، خود را به ذلّت و بدبختى كشاندند؟! يكى از غصّه هاى اهل جهنّم همين است كه چرا با اين همه مشقّت و زحمت در دنيا، باز هم دنيا را گرفتند و به عبارت ديگر جهنّم را قبول كردند و بهشت را رها ساختند؟! به همين دليل وقتى با هم مى نشينند، مى گويند: ما ديوانه بوديم و الاّ اگر عقل داشتيم، به جهنّم نمى آمديم و جهنّم را پيش تر خود تهيه نمى كرديم.
شاعر چه عالى گفته:
هرچه مى كارى همه روزه بنوش *** هرچه مى بافى همه روزه بپوش
اين سخن هاى چو مار و كژدمت *** مار و كژدم مى شود گيرد دمت
1) . الأعراف، 179: «و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريده ايم. [چرا كه] دل هايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمى كنند، و چشمانى دارند كه با آن ها نمى بينند، و گوش هايى دارند كه با آن ها نمى شنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند. [آرى،] آنها همان غافل ماندگانند.»
همه چيز را خودمان تهيه مى كنيم. خودِ ما هستيم كه اين سخن هاى همچون مار و كژدم و اين سخن هايى كه آبروى مردم را براى هيچ مى برد، يعنى غيبت ها و شايعه ها و دروغ ها و بالاخره اين دنيا را به جاى لذّت بهشت قبول مى كنيم.
اگر چشم بصيرت باشد و انسان به اين دنيا نگاه كند، دنياى حرام، بدتر از هر نجاستى است. فرد مؤمنى رفيق مرحوم آقاى دستغيب رحمة الله بوده و اين دو خيلى با هم رفيق بوده اند. خدا درجات هر دو را كه عاليست، عالى تر كند! اين شخص گفته بود من دلم هواى امام زمان را كرد؛ لذا هرچه تلاش كردم، مقصود حاصل نشد. بنابراين اعتصاب غذا كردم تا خدمت آقا برسم؛ البته روزه مى گرفتم. دو روز را روزه گرفتم و بعدازظهر روز سوّم كسى آمد و گفت: امام زمان به من فرموده تو را به مشهد ببرم و آنجا خدمت ايشان برسيد. مقدارى نان و كشمش و غذاى مختصرى تهيه كرده بود و بالاخره مرا از شيراز به قدمگاه برد. وقتى به قدمگاه رسيديم، ديدم دوستانم از مشهد برگشته اند و دور هم براى صرف غذا جمع شده اند. از فردى كه همراهم بود اجازه گرفتم كه به رفقايم سرى بزنم. وقتى وارد شدم، ديدم كه غذاى آن ها چلوخورش است، امّا در عين حال، به شكل لجن و فضولات است. وقتى لقمه را در دهان مى گذاشتند، اين نجاست ها و لجن ها از دندان ها و دهان آن ها بيرون مى ريخت. مى گويد: ترسيدم و فرار كردم. آن آقا تبسّمى كرد و گفت: با اين غذاها مى خواهيد خدمت امام زمان هم برسيد! بالاخره آن آقاى مؤمن به مشهد رفت و در آنجا خدمت آقا امام زمان عجل الله تعلى فرجه الشريف هم رسيد.
مرادم اينجاست كه اين دنياى حرام، يعنى نجاست خوارى. حال اينكه ما چشم بصيرت نداريم و متوجّه حقيقت نيستيم، حرف ديگريست.
نقل كرده اند كه خانمى بچّه اش را گم كرده بود و هرچه اين طرف و آن طرف زد، نتوانست او را پيدا كند. در آخر شب نزد يكى از بزرگان و علماى شهر رفت و گفت: من بچّه ام را از تو مى خواهم. آن مرد بزرگ هم مجبور شد نزد حكومت ظالم وقت برود درخواست كند كه بچّه را پيدا كنند. آن ظالم در حال غذاخوردن بود و به اين عالم گفت: بياييد بنشينيد و غذا بخوريد و سپس شروع به اصرار كرد. وقتى ظالم اصرار كرد، آن مرد بزرگ يك مشت از برنج هاى او را برداشت و فشار داد، آنگاه خون از لابلاى انگشتان عالم بيرون ريخت. بالاخره عالم گفت: من خون بخورم يا پلو بخورم؟ اين غذا، مال مردم است و خون مردم را در شيشه كرده اى و مى خورى و مى خواهى به خورد من هم بدهى؟!
حال اگر به دنياى حرام اين گونه و حقيقى نگريسته شود، انسان چگونه مى تواند آن بهشت را رها كند و اين جهنّم را بگيرد؟! لذا بالاترين جهنّم ها همين دنياست كه ما نيز در همين دنيا، جهنّم درست مى كنيم. اين سخن هاى چون مار و كژدم ما، مار و كژدم در جهنّم درست مى كند.
بنابر اين همان گونه كه بيان شد، لازم است انسان در شبانه روز، دو سه ساعت از عمر خود را براى بهشت صرف كند. اينكه مشهور شده برخى گفته اند كه هشت ساعت عبادت و هشت ساعت كار و هشت ساعت استراحت، كه معمولاً مردم هشت ساعت استراحتشان، يعنى گناه و هشت ساعت كار دارند،
آن هم با كم كارى و بيكارى و وقتى نوبت به عبادت مى رسد، خسته مى شوند و حالى ندارند كه نماز بخوانند و به قول قرآن، نماز برايشان سنگين است؛ ما نمى گوييم هشت ساعت را صرف عبادت كنيد، امّا اگر انسان اقلاً دو سه ساعت از وقتش را صرف بهشت كند، آنگاه خدا اين بهشتى را كه توصيف آن را از نظر قرآن بيان كردم، حتماً به او مى دهد؛ زيرا انسان خلق شده كه با استفاده از نعمت هاى الهى، به بهشت برود.
در طول شبانه روز، يكى دوساعت روى مسائل اعتقادى كار كنيد، به خصوص با توجّه به اينكه اعتقادات شيعه، فولادين و ريشه دار بوده و به تعبير، قرآن كريم، شجرۀ طيبۀ قرآنى است:
كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ(1)
استدلال هاى اعتقادى شيعه، قوى و ريشه دار و شاخه دار و ميوه دار است و اگر همگان، چه بى سوادها و چه باسوادها، در شبانه روز يك ساعت وقت روى اعتقادات بگذارند، از نظر اعتقادى به درجات بالايى مى رسند و عقايد آنان، همان اعتقادى مى شود كه انسان را بدون حساب و كتاب به بهشت رهنمون مى گردد. همان اعتقادى كه باعث مى شود در روز قيامت، مهر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام به پيشانى او بخورد و ملائكه او را زير لواى حمد برده و از دست اميرالمؤمنين عليه السلام يا يكى از ائمّۀ طاهرين عليهم السلام از آب كوثر بنوشد و به
1) . ابراهيم، 24: «مانند درختى پاك است كه ريشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است.»
يك انسان كامل مبدّل شود.(1)راجع به عبادات نيز همين طور است، يكى دو ساعت وقت را روى عبادات بگذاريد و بالاخره از گناه اجتناب كنيد. مجموع اين دستورات، يعنى اهميت دادن به عقايد، اهميت قائل شدن براى واجبات و مستحبّات و در نهايت اجتناب از گناه، انسان را متّقى مى كند و قرآن كريم در آيات فراوانى وعده داده است كه اين گونه انسانى، بهشتى است و اصلاً بهشت براى او خلق شده است.
متأسّفانه بسيارى از شيعيان، در اعتقادات خود، ناآگاهند و دشمن از اين جهل و ناآگاهى، به سود خود بهره برده است. دشمن ابتدا از طريق جنگ نظامى وارد شد، مثل آن هشت سال دفاع مقدّس، ولى نتوانست هيچ غلطى بكند، وقتى ديد از اين طريق نمى تواند، با حربۀ فساد اخلاقى جلو آمد و تشيع را تضعيف كرد و اين فساد اخلاقى، جوان ها را تضعيف كرده است؛ امّا باز هم هم نتوانست براندازى كند و اينك با دو حربۀ خطرناك ديگر وارد شده است:
يكى ايجاد «شبهات»، مخصوصاً براى جوان ها و دانشگاهى ها، به حدّى كه الان بيش از هزار رسانه به صورت شبانه روزى عليه تشيع كار مى كنند. دشمن وقتى نمى تواند بگويد تشيع اشكال دارد، آنگاه شبهه ايجاد مى كند. شبهات
1) . ر. ك: بحار الانوار، ج 39، ص 211 تا 219.
در دانشگاه ها و دبيرستان ها و در روزنامه ها و كتاب ها و در سايت ها آمده و كم كم برخى عليه شيعه و تشيع كتاب مى نويسند. موفقيت دشمن در اين امر، تقصير خود ما و به دليل اهميت ندادن به اعتقادات است. اگر شيعيان در شبانه روز يك ساعت روى اعتقادات خود كار كنند، شبهات دشمن خنثى مى شود. قضيۀ ايجاد و نشر شبهات، الان بدتر از سختى هشت سال دفاع مقدّس براى براندازى تشيع است و جوان ها بايد مواظب اين خطر باشند.
قضيۀ دوّم، اينكه مسلمانان را به جان هم انداخته اند. مانند قضيۀ داعش كه از جانب صهيونيست ها كه در رأس امور و مفاسد هستند، براى نابود كردن تشيع، به راه افتاده است. اين خطر دوّم، يعنى خطر امثال داعش و اسلام انحرافى، خطر بزرگى است و اگر به راستى جمهورى اسلامى نبود، اگر به راستى روحانيت و مراجع بزرگ و مخصوصاً مرجع بزرگ عراق، حضرت آيت الله سيستانى نبود، ما الان عراق نداشتيم. ما بايد متوجّه و مواظب باشيم و همه بايد وحدت خود را حفظ كنيم. اختلاف هاى موجود بين مسلمانان هاست كه باعث ايجاد قضيۀ امثال داعش است و اگر ما با هم متّحد بوديم، الان قضيه اى به نام داعشى در دنيا نبود.
همچنين بارها گفته ام كه ضربۀ اين تحريم هاى اقتصادى كه به راستى امثال كشور ما و مسلمانان را فلج كرده است، به دليل تفرقۀ بين كشورهاى اسلامى است. اگر همۀ مسلمان ها با هم متّحد بودند و اين جمعيت تقريباً دو ميلياردى، دشمن را تحريم اقتصادى مى كردند، يك ماه يا دو ماه طول نمى كشيد كه استكبار جهانى و از جمله امريكا ذليل مى شد. چاه هاى نفت و
قدرت اقتصادى آن، سلاح مفيدى در مبارزۀ اقتصادى بود كه متأسّفانه با وجود تفرقه، هيچ نفعى نداشت. اگر ما جداً با هم متّحد بوديم، امريكا در مقابل ما متواضع و خوار و ذليل بود؛ امّا ما مسلمانان با هم اختلاف داريم و وضعمان به اينجا رسيده است.
الحمدلله جمعيت مسلمانان كم نيست، امّا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم فرمودند زمانى بيايد كه جمعيت زيادى هستيد، امّا متفرّق و پراكنده ايد:
«بَلْ أَنْتُمْ يوْمَئِذٍكَثِيرٌ وَ لَكِنَّكُمْغُثَاءٌ كَغُثَاءِ السَّيلِ»(1)
حال آنچه بحث ماست، قضيۀ شبهه هاست. دشمنان شبهه ايجاد مى كنند تا شيعيان و به خصوص جوان ها را منحرف كنند؛ امّا اگر جوانان در مدّت شبانه روز، يك ساعت راجع به تشيع و عقايد خود كار كنند، آنگاه اگر دنيا پشت به پشت يكديگر كند، نمى تواند ذرّه اى به عقيدۀ جوان ضربه بزند.
جوانان عزيز! اگر كسى بر اثر شبهه، منحرف و گمراه شد، بداند كه تقصير خود اوست؛ يعنى اعتقادات درونى اش ريشه دار و مستحكم نبوده و نمى توانسته روى آن استدلال كند و الاّ تشيع، مكتبى نيست كه با شبهه و خدشه نابود شود و به قول قرآن شريف، شجرۀ طيبۀ قرآنى است.
تشيع و ايمان يك فرد، مانند يك درخت عالى با ريشه اى عالى و شاخه هايى بالا و پر از ميوه است، امّا اگر ناگهان چند كرم در اين درخت پيدا شود و با
1) . سنن أبى داود، ج 2، ص 313: «بلكه شما در آن روز زياد هستيد، امّا مانند خاشاك روى سيل و كف روى آب، متفرّق و پراكنده هستيد.»
آن مقابله نشود، درخت را نابود مى كند. علاوه بر اينكه ميوه ها را نابود و كرم زده مى كند، كم كم ريشۀ خود درخت را هم مى خشكاند.
قرآن كريم، تشيع را اينگونه معرّفى كرده است:
أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ، تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا(1)
دشمنان براى نابودى اين شجرۀ طيبه، كرم هاى شبهه را در آن پراكنده مى كنند و كم كم جوان هاى ما در صورت بى توجّهى، در تشيع خود سست مى شوند؛ بنابر اين براى رفع اين مشكل، بايد كار كرد و تلاش و توجّه ويژه اى داشت.
1) . ابراهيم، 24 و 25: «آيا نديدى خدا چگونه مَثَل زده: سخنى پاك كه مانند درختى پاك است كه ريشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است؟ ميوه اش را هر دم به اذن پروردگارش مى دهد.»
همۀ عالم وجود براى انسان خلق شده و انسان براى خداست. حال اين عبارت «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي» يعنى چه؟!
گفتم يك معناى «تو براى من» اين است كه ما به مقام وصول و شهود برسيم، به مقام قرب الهى نائل شويم و تا خدا خدايى مى كند، در اين حرم و در اين سير باشيم كه اهميت هر لحظۀ آن نزد اهل دل، از دنيا و آنچه در دنياست، بيشتر است.
معناى دوّم آن، كه همان هدف دوّم از خلقت انسان است، اينكه خدا ما را ساخته تا به بهشت ببرد. آنجا كه هرچه بخواهيم، هست و هرچه نخواهيم، نيست. لذّتى كه صددرصد لذّت است، درد و المى به همراه ندارد و تا خدا خدايى مى كند، پابرجا و دائميست.
بحث اين جلسه به بعد، به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت ولى عصر عجل الله تعلى فرجه الشريف، راجع به هدف سوّم در خلقت انسان، يعنى مقام عبوديت و بندگى است.
سوّمين هدف از اهداف خلقت انسان، آن است كه خداوند متعال انسان را براى عبادت خلق كرده است:
وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ(1)
قرآن مى فرمايد: ما اين انسان را خلق نكرديم، مگر براى اينكه به «مقام عبوديت» برسد و عبادت كند.
عبادت دو قِسم است: يك قسمت رابطه با خداوند متعال و يك قسمت رابطه با خلق خداست. قرآن كريم راجع به هر دو قسم، آيات فراوانى دارد. در آيات اول سورۀ بقره مى فرمايد عبادت اين است:
1) . الذاريات، 56: «و جنّ و انس را نيافريدم جز براى آنكه مرا بپرستند.»
اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ(1)
متّقين كسانى هستد كه بعد از ايمان به غيب، از يك جهت با مثل نماز با خداوند متعال رابطه دارند و از سوى ديگر با مثل خدمت به خلق خدا، با مردم مرتبطاند؛ لذا براى كسانى كه توجّه دارند، بالاترين لذّت ها، همين رابطه با خدا و رابطه با مردم است.
در روايتى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم مى خوانيم كه فرمودند:
«لَرَكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُ إِلَيَ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا»(2)
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمايند اگر تمام عالم هستى يك طرف و به من بگويند تمام عالم هستى را به تو مى دهيم امّا دو ركعت از نماز شبت را نخوان، من حاضر نيستم. يعنى نزد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم و اميرالمؤمنين عليه السلام و نزد امام صادق عليه السلام و كسانى كه توجّه به اين مطالب دارند، بالاترين لذّت ها همين عبادت است. اين روايت را دست كم نگيريد كه حضرت مى فرمايند دو
ركعت نماز شب براى من از عالم هستى بالاتر است؛ اگر پيامبر لذّت روحى راجع به نماز شب نداشتند، چه معنايى داشت كه قيمتش براى ايشان از عالم هستى بالاتر باشد؟ معلوم مى شود كه اين ها لذّت خاصى از عبادت مى برده اند.
بالاترين لذّت ها رابطه با خداست؛ كسانى كه اين معانى را درك مى كنند، لذّت خواندن يك صفحه قرآن برايشان بيشتر از هر لذّتى است كه فرض كنيم. سر و كار داشتن با خداوند سبحان، از دنيا و آنچه در دنياست، ارزشمندتر است. ما خلق شده ايم براى اينكه اينگونه لذّت ها درك كنيم.
لذّت همۀ حيوان ها اينست كه بچرند و از نظر جسمى بخورند و استراحت كنند و ارضاى غريزۀ جنسى نمايند؛ امّا لذّت حقيقى انسان اين نيست؛ اين گونه لذّات، لذّت تبعى است و به جسم او مربوط است. اين انسان روح دارد و روح نيز لذّت هايى دارد و لذّت روح، رابطۀ او با خداست؛ اينكه بتواند در دل شب دو ركعت نماز بخواند و نماز اوّل وقت داشته باشد. اگر مثلاً به سلمان فارسى بگويند تمام دنيا از آن تو و نماز اوّل وقت نخوان، او حاضر نيست؛ و ما سراغ داريم افرادى را كه جداً چنين هستند. اگر يك شب نماز شبشان تعطيل شود، مثل اينست كه بچّه اش مرده باشد. راجع به مستحبّات چنين هستند، چه رسد به واجبات.
زينب مظلومه عليها السلام در مسافرت كربلا و حتّى در شام عاشورا، نماز شبش تعطيل نشد. اگر اين لذّت روحى نبود و اگر ارزش اين لذّت از دنيا و آنچه در دنياست، در پيش مثل حضرت زينب عليها السلام بالاتر نبود، چه قدرتى
مى توانست در شام عاشورا با داغ شش برادر و آن صحنۀ عاشورا و اسارت در زير دست درّنده ها، يا در پشت دروازۀ كوفه، نماز شب بخواند؟ چه كسى مى توانست در خرابۀ شام نماز شب بخواند!
اگر به راستى انسان برسد به آنجا كه امام حسين عليه السلام به او بگويد: التماس دعا، اين از نماز قدرت مى گيرد. امام حسين عليه السلام وقتى براى وداع با اهل حرم آمده بودند، حرف آخرشان با حضرت زينب عليها السلام اين بود كه زيبنم! در نماز شب هايت التماس دعا. اين سرّى بين امام حسين عليه السلام و بين حضرت زينب عليها السلام است. حقايقى است كه ما خيلى درك نمى كنيم و قرآن كريم مى فرمايد بايد به اين وادى وارد شويد و راجع به معنويات، درك و فهم پيدا كنيد.
اگر تاريخ وقايع كربلا را بخوانيد، مى بينيد كه سفر كربلا، بسيار سخت و دشوار بوده و از نظر جسمى، تحمّلش مشكل بوده است، امّا در اين راه، نه تنها نماز اوّل وقت زينب عليها السلام، بلكه نماز شبش، حتّى اگر مجبور باشد به صورت نشسته بخواند، ترك نشده است.
انسان براى اينكه چنين لذّت هايى را بچشد، خلق شده است. لذا اگر توجّه داشته باشد، نماز برايش يك مكالمه و معاشقه مى شود. وقتى حمد و سوره مى خواند، توجّه دارد و مى يابد و مى شنود كه خدا با او حرف مى زند. براى اينكه حمد و سوره كلام خداست و او در نماز، اين كلام الله را مى خواند، يعنى خدا با زبان اين فرد، با او حرف مى زند. حال اگر كسى چنين فهم و شعور راجع به همۀ عبادات داشته باشد، لذّت خيلى بالاست.
اگر بزرگى به شما تلفن كند، اين خاطرۀ عجيبى براى شما مى شود و هركجا
نشستيد، اين خاطره را تعريف مى كنيد. حال خدا در روز پنج مرتبه با ما حرف مى زند، امّا گوش شنوا نداريم. گوش دل و گوش انسانى مى خواهد تا سخن خداوند را بشنود و انسان خلق شده تا اين گوش را پيدا كند و صداى خداوند سبحان را بيابد. در نماز پس از آنكه سخن خداوند را شنيد، با عباراتى مثل «سبحان ربى العظيم و بحمده» و «سبحان ربى الاعلى و بحمده»، با پروردگار متعال حرف مى زند و اگر به راستى توجّه داشته باشد، توجّه خدا را مى يابد.
در دعاها اين گونه مطالب و حرف ها، فراوان وجود دارد و يكى از اسرار دعاهاى شيعه كه اهل سنّت از آن محرومند، همين است كه در دعاها به معارف گوناگون مرتبط با انسان پى برده مى شود و از آن جمله، همين موضوع گفتگوى دوجانبۀ انسان با خداست. يعنى ائمّۀ طاهرين عليهم السلام به صورت دعا به شيعيان ياد داده اند كه انسان براى چه خلق شده است.
مناجات شعبانيه از جملۀ اين ادعيه است كه اهل دل عاشق آن هستند و مى گويند همۀ اهل بيت عليهم السلام اين مناجات را مى خوانده اند. مناجات كننده در وسط مناجات شعبانيه مى گويد: خدايا حالى به من بده تا وقتى من با تو مناجات مى كنم و تو با من مناجات مى كنى، هر دو را بيابم.
در دعاها گاهى عبارت «ناديتُهُ» به كار رفته است و گاهى عبارت «ناديتَهُ»؛ در مناجات شعبانيه مى گويند «ناديتَهُ»، يعنى خدا با او حرف مى زند. به عبارت ديگر مى گويد خدايا من دعا مى كنم كه بيابم كه با تو حرف مى زنم و من رسيده ام به آنجا كه تو هم جواب مرا بدهى و بگويى لبيك، ثم لبيك.
انسان بايد به اين مرتبه در عبادت برسد كه كلام الهى را با گوش دل بشنود، بشنود كه خداوند سبحان مى گويد آفرين بر تو با اين نماز شبت و آفرين بر تو با اين دعا و ثنايت.
قرآن كريم مى فرمايد كه نمى توانيد اين مقام ها و لذّات را درك كنيد، مگر اينكه به آن برسيد:
تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ، فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(1)
افرادى هستند كه در دل شب، به خواب پشت پا مى زنند و مناجات آن ها شروع مى شود و گاهى رحمت و گاهى خشوع و بالاخره مقام عظمت الهى را مى يابند. بعد قرآن مى فرمايد: هيچكس نمى تواند لذّت اين ها را درك كند كه چه نور چشم و چه لذّتى براى اين انسان است، مگر كسى كه اهلش باشد و خود، به اين مقام رسيده باشد. آنگاه نظير تشنه اى كه آب مى خورد و لذّت مى برد و سيراب شدن را مى يابد، اين هم بيابد كه خدا با او حرف مى زند و او با خدا حرف مى زند؛ به اين «عبادت» مى گويند كه قرآن كريم، هدف خلقت انسان را درك اين مقام و مرتبه، معرّفى كرده و مى فرمايد:
1) . السجدة، 16 و 17: «پهلوهايشان از خوابگاه ها جدا مى گردد [و] پروردگارشان را از روى بيم و طمع مى خوانند، و از آنچه روزيشان داده ايم انفاق مى كنند. هيچ كس نمى داند چه چيز از آنچه روشنى بخش ديدگان است به [پاداش] آنچه انجام مى دادند براى آنان پنهان شده است.»
وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ(1)
خداوند سبحان انسان را خلق كرده براى اينكه عبادت كند. لذّت اين عبادت، از جنس لذّت بهشت نيست؛ بلكه بهشت معمولى براى طبقۀ اوّل، همان خورد و خوراك هاست، امّا در بهشت اينان، عبادت و خضوع و خشوع لذّت بخش است؛ يعنى همين طور كه اينجا با خداوند رابطه دارند، در آنجا رابطه بالاتر و مستحكم تر و لذّت بخش تر است.
مرحوم ديلمى رحمة الله در ارشادالقلوب روايتى نقل مى كند كه روايت عجيبى است و مى فرمايد: در بهشت، بهشتيان منغمر در عالم وحدت هستند. به اندازه اى به بهشت و نعمت هاى آن بى توجّه اند كه بهشت از دست اين ها شكايت مى كند. بهشت و حورالعين و جنّات و نهرهاى جارى و آن لذّت ها كه دائمى و بالا هستند، مى گويند: خدايا تو ما را براى اين انسان خلق كرده اى، امّا او هيچ اعتنايى به ما ندارد. خداوند متعال جواب بهشت را مى دهد و مى فرمايد: بنده هايم منغمر در عالم وحدت هستند و از اين حالتى كه برايشان پيدا شده لذّت مى برند، بگذاريد بنده ام با من حرف بزند و من با بنده ام حرف بزنم. بعد مى فرمايد: من نظرها به اين افراد دارم و در هر نظرى، به آن ها سعۀ وجودى مى دهم. حال در اين روايت كتاب ارشاد مى فرمايد در هر روز هفتاد مرتبه، امّا معلوم است كه هر روزش نظرهاست و بالاخره مى فرمايد من در بهشت به بنده هايم نظر دارم و در هر نظرى به آن ها سعۀ وجودى و مقام تقرّب و
1) . الذاريات، 56: «و جنّ و انس را نيافريدم جز براى آنكه مرا بپرستند.»
استكمال مى دهم.(1)
اينطور نيست كه استكمال فقط در اين دنيا باشد، بلكه در آخرت استكمال بالاتر و سريع تر است. اين گونه عبادات مختص اين دنيا نيست و تا خدا خدايى كند اين ها در عبادت و لذّت هستند. اين عبادت ها هر لحظه موجب استكمال اين افراد است و موجبِ رسيدن به مقام قرب الهيست و اين لذّت خيلى بالاست. همين لذّت هاست كه كم كم اين افراد را به مقام وصول و شهود مى رساند و ما بايد اين لذّت ها را پيدا كنيم. ما كه تابع امام حسين عليه السلام هستيم و شوق كربلا در وجودمان فراگير است، بايد در معنويات غوطه ور شويم و امام حسين عليه السلام را از اين نظر هم بشناسيم.
همۀ شما براى اين روضه گريه كرده ايد كه امام حسين عليه السلام در روز عاشورا، زخمى و خون آلود در گودال قتلگاه افتاده بودند، امّا در عين حال، با صورتى برافروخته مناجات مى كردند و مى فرمودند:
«يَا إلهي صَبرًا عَلى قَضائِكَ وَ لا
1) . ارشاد القلوب، ج 1، ص 200: «إِنَّ فِي الْجَنَّةِ قَصْراً مِنْ لُؤْلُؤٍ فَوْقَ لُؤْلُؤٍ وَ دُرَّةٍ فَوْقَ دُرَّةٍ لَيْسَ فِيهَا قَصْمٌ وَ لَا وَصْلٌ فِيهَا الْخَوَاصُّ أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ كُلَّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً فَأُكَلِّمُهُمْ كُلَّمَا نَظَرْتُ إِلَيْهِمْ وَ أَزِيدُ فِي مِلْكِهِمْ سَبْعِينَ ضِعْفاً وَ إِذَا تَلَذَّذَ أَهْلُ الْجَنَّةِ بِالطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ تَلَذَّذُوا أُولَئِكَ بِذِكْرِي وَ كَلَامِي وَ حَدِيثِي - در بهشت قصريست از لؤلؤ و درّ، و آن جايگاه خواص (از بندگان من) است، و در هر روز هفتاد مرتبه به ايشان نظر مى كنم و با ايشان سخن مى گويم، و در هر يك مرتبه كه بايشان نظر نمايم قصرهاى ايشان را هفتاد برابر مى كنم؛ اهل بهشت به نعمت هاى بهشتى لذّت مى برند، و ليكن ايشان به ذكر و كلام و حديث و سخن گفتن با من لذت مى برند.»
مَعبُودَ سِواكَ يَا غيَاثَ المُسْتَغيثينَ»(1)يا در راه كربلا مى فرمودند:
«رِضَى اللهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛(2)پس براى درك اين معنويات امام حسين عليه السلام نيز تلاش كنيد. همۀ اين ها عبادت است و مقام وصول و شهود است. اگر ما يك قطره از درياى معنويت امام حسين عليه السلام را پيدا كنيم، آنگاه دو ركعت نماز صبح، برايمان از دنيا و آنچه در دنياست، ارزشمندتر مى شود.
اگر كسى اين معنويات را درك كند، نماز شب كه قرآن دربارۀ آن مى فرمايد در اثر آن، انسان به «مقام محمود» مى رسد،(3)بالاترين لذّت ها براى نمازگزار مى شود و خواب را از چشمان اهل آن به در مى برد:
تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ(4)
هيچ كس هم نمى تواند كنه اين لذّت را درك كند:
فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(5)
1) . ينابيع المودّه، ج 3، ص 82.
2) . بحار الأنوار، ج 44، ص 367.
3) . الاسراء، 79: «وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَكَ عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً - و پاسى از شب را زنده بدار، تا براى تو [به منزلۀ] نافله اى باشد، اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند.»
4) . السجدة، 16: «پهلوهايشان از خوابگاه ها جدا مى گردد.»
5) . السجدة، 17: «هيچ كس نمى داند چه چيز از آنچه روشنى بخش ديدگان است به [پاداش] آنچه انجام مى دادند براى آنان پنهان شده است.»
قسم دوّم از عبادت، «قانون مواسات» است. يعنى انسان به سطح و مرحله اى برسد كه مانند حيوانات خودمحور و خودخور و خودخواه نباشد. حيوان ها خودخور و خودمحور هستند و فقط به فكر خودشان يا حدّاكثر به فكر خود و بچّه هايشان هستند؛ امّا انسان ها در زندگى قانون مواسات دارند. معناى مواسات آن است كه همين طور كه خود فرد غذايى مى خورد و لذّت مى برد، به ديگران نيز بخوراند و بداند لذّتش بالاتر از غذاخوردن خود اوست. بيش از هزار آيه در قرآن و بيش از چندين هزار روايت از اهل بيت عليهم السلام داريم كه مى فرمايند مؤمن كسى كه قانون مواسات دارد؛ يعنى آنچه براى خود مى خواهد، براى ديگران نيز مى پسندد و آنچه براى خود نمى پسندد براى ديگران نيز نمى خواهد:
«يُحِبُ لَهُ مَا يُحِبُ لِنَفْسِهِ، وَ يَكْرَهُ لَهُ مَا يَكْرَهُ لِنَفْسِهِ»(1)
مرحوم كلينى رحمة الله در كتاب كافى، حدود پانصد روايت اينگونه و با همين مضامين از ائمّۀ طاهرين عليهم السلام نقل مى كند كه شيعه كسى است كه دوست دارد ديگران هم مانند خودش در رفاه و آسايش باشند و آنچه براى خود ناپسند مى داند، براى ديگران نيز ناپسند مى شمارد.(2)انسان بايد لاأقل به همين مقدار
كه وقتى گرسنه است و خودش غذا مى خورد، به فكر ديگران نيز باشد و ديگران را سير كند.
انسان بايد از عبادت، چه رابطه با خدا و چه رابطه با مردم، لذّت ببرد. كسى كه به فكر رفع گرسنگى ديگران باشد، از سيركردن آن ها لذّت مى برد. لذّت سيركردن ديگران، برتر و بيشتر از لذّت سيركردن شكم خود است.
سورۀ مبارك «هل اتى» براى همين نازل شده كه پنج تن آل عبا، روزه بودند و حضرت زهرا عليها السلام افطارى آن ها را كه يك نان جو بود، تهيه كرده بودند، امّا همان نان هم نخوردند و به ديگران دادند:
وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً(1)
بار اوّل نان را پختند و به گدا دادند. دوباره نان تهيه كردند و به اسير دادند. دفعۀ سوّم نان را به يتيم دادند. قرآن مى فرمايد در حالى كه خودشان احتياج شديد به اين غذا داشتند و افطارى آن ها بود، امّا همين افطارى را پيغمبر و اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهم السلام نخوردند و ديگران را بر خودشان مقدّم داشتند. اين گونه ايثارها لذّت دارد، امّا ما خيلى متوجّه اين لذّات نيستيم و سببش اينست كه روى آن كار نكرده ايم. اگر كسى راجع به رابطه با خداوند مثل نماز و راجع به انفاق و رابطه با مردم،
1) . الانسان، 8: «و به [پاس] دوستىِ [خدا]، بينوا و يتيم و اسير را خوراك مى دادند.»
اين گونه عمل كند، خدا متعال لذّتش را عنايت مى كند و كم كم اين گونه لذّات براى او پيدا مى شود.
همۀ شيعيان و بلكۀ همۀ انسان ها، به وجود اميرالمؤمنين عليه السلام و نهج البلاغۀ او افتخار مى كنند. اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه اى به استاندارشان مى نويسند كه من به عنوان امام شما، در تمام مدّت عمرم، به دو قرص نان جو و دو لباس ساده اكتفا كرده ام و بعد مى فرمايند نمى خواهم شما چنين كنيد و نمى توانيد چنين باشيد، امّا لااقل با ورع و تلاش و سخت كوشى كمكم كنيد.(1)در اين عبارت، اميرالمؤمنين عليه السلام از ما كمك خواسته اند و بايد به هراندازه بتوانيم، پاسخگوى درخواست ايشان باشيم.
لذّت اميرالمؤمنين عليه السلام اينست كه بتواند با وجود همۀ مشكلات، در خطبۀ نماز جمعه در مقابل خوارج نهروان و دشمنان داد بزند و بگويد اى مردم! من در اين چند سال حكومتم، اقتصاد اسلام را پياده كردم و يك نفر نيست كه احتياجات ضرورى زندگى اش را نداشته باشد و همگان از نظر خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج تأمين شده اند. اميرالمؤمنين عليه السلام در آن خطبه مى فرمايند: اى مردم! اينك يك نفر فقير در كوفه نيست و حتّى براى شما از
1) . نهج البلاغه، نامه 45: «إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ أَلَا وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ - آگاه باش! امام شما از دنياى خود به دو جامه فرسوده، و دو قرص نان رضايت داده است، بدانيد كه شما توانايى چنين كارى را نداريد امّا با پرهيزكارى و تلاش فراوان و پاكدامنى و راستى، مرا يارى دهيد.»
فرات آب آشاميدنى آوردم.(1)معلوم مى شود در آن زمان، از طريق لوله كشى يا راه ديگر، آب را به همۀ شهر رسانده بودند. ما نيز اگر مدّعى محبّت و ولايت اين امام هستيم، بايد به گونه اى تلاش كنيم كه مثلاً يك نفر فقير در شهرمان نباشد و الاّ شيعۀ حسابى نيستيم.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم بارها روى منبر مى فرمودند:
«مَن أصبَحَ لا يَهتَمُّبِاُمُورِ المُسلمينَ فَلَيسَ بِمُسلمٍ»(2)
چنان كه انسان به فكر خود و و فرزندان خويش است و با تلاش فراوان، در پى فراهم كردن جهيزيه و وسائل ازدواج و رفاه ايشان است، همين گونه هم بايد به فكر دخترها و پسرهاى مردم باشد و الاّ مسلمان نيست. امكان ندارد شيعۀ اميرالمؤمنين عليه السلام به فكر زندگى و دختر و پسر خودش باشد، ولى ملاحظۀ ديگران را نكند و آنان در سختى و مشقّت باشند.
اميرالمؤمنين عليه السلام از شما شيعيان اين درخواست را داشته اند و به شما مى فرمايند:
«أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَاد»(3)
1) . بحار الأنوار، ج 40، ص 327: «مَا أَصْبَحَ بِالْكُوفَة أَحَدٌ إِلَّا نَاعِماً إِنَّ أَدْنَاهُمْ مَنْزِلَة لَيأْكُلُ الْبُرَّ وَ يجْلِسُ فِى الظِّلِّ وَ يشْرَبُ مِنْ مَاءِ الْفُرَاتِ - همۀ مردم كوفه اكنون داراى وضعيّت خوبى هستند، حتى پايين ترين افراد، نان گندم مى خورد، خانه دارد، و از آب گواراى فرات استفاده مى كند.»
2) . الكافى، ج 2، ص 163: «: هر كه صبح كند و بامور مسلمين همت نگمارد مسلمان نيست.»
3) . نهج البلاغه، نامه 45: «مرا با ورع و كوشش در عبادت و پاكدامنى و درستى يارى كنيد.»
به هراندازه كه مى توانيد، ديگران را كمك و يارى دهيد، اين كار در حقيقت كمك به اميرالمؤمنين عليه السلام است.
اميرالمؤمنين عليه السلام در طى بيست وپنج سال به اصطلاح خانه نشينى، بيكار نبودند و مزارع فراوانى را به دست مبارك خود آباد و احيا كردند. فردى اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد كه بارى به همراه دارند. از حضرت پرسيد كه چه چيزى همراه خود داريد؟ اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند يك نخلستان ان شاءالله. بعد همۀ دانه هاى خرما را با دست مبارك خود كاشتند و آن را آبيارى كردند و پاى هر درختى كه آبيارى مى كردند، دو ركعت نماز مى خواندند. بعد هم آن نخلستان براى ضعفا و فقرا و بيچارگان، وقف مى كردند.(1)
راوى نقل مى كند كه اميرالمؤمنين عليه السلام قنات مى كَندند. ظهرهنگام از قنات بيرون آمدند به من فرمودند غذا چه همراه دارى؟ گفتم مقدارى كدوى پخته. حضرت فرمودند آن را حاضر كن. پس كدوى پخته را در مقابل ايشان آوردم و آن حضرت اوّل دست هاى خود را شستند و كدوى پخته را با دست مبارك مى خوردند، امّا يك جمله هم داشتند و مى فرمودند لعنت خدا بر
1) . الكافى، ج 5، ص 74: «عَن أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: لَقِيَ رَجُلٌ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام وَ تَحْتَهُ وَسْقٌ مِنْ نَوًى فَقَالَ لَهُ مَا هَذَا يَا أَبَا الْحَسَنِ تَحْتَكَ؟ فَقَالَ مِائَةُ أَلْفِ عَذْقٍ إِنْ شَاءَ اللهُ! قَالَ فَغَرَسَهُ فَلَمْ يُغَادَرْ مِنْهُ نَوَاةٌ وَاحِدَةٌ - امام باقر عليه السلام مى فرمايند: شخصى اميرالمؤمنين عليه السلام را مشاهده كرد كه بر روى جوالى پر از هستۀ خرما نشسته است. از حضرت سؤال كرد: اين چيست كه بر روى آن نشسته ايد؟، امام عليه السلام فرمودند: يكصد هزار نهال خرما ان شاءالله! امام باقر عليه السلام فرمودند: حضرت على عليه السلام هسته ها را كاشت و حتّى يكى از آنها هدر نرفت و همه به درخت تبديل شد.»
كسى كه به واسطۀ شكم به جهنّم برود:
«مَنْ أَدْخَلَهُ بَطْنُهُ فِي النَّارِ فَأَبْعَدَهُ اللَّهُ»
يعنى شكمى كه مى توان با كدوى پخته پر كرد، حيف نيست كه انسان به واسطۀ آن به جهنّم برود؟ وقتى حضرت غذا را خوردند، دو مرتبه درون قنات رفتند و با سختى و شدّت شروع به كار كردند. ناگهان كلنگ به سنگى خورد و آب فوران كرد و آب فراوانى از قنات بيرون آمد. اميرالمؤمنين عليه السلام سريع از قنات بيرون آمدند و در حالى كه هنوز پاهاى مبارك ايشان در چاه و بدنشان بيرون از چاه بود، به من گفتند من اين قنات را وقف كردم، پس قلم و دواتى براى ثبت بياور. من قلم و دوات آوردم و در همان جا مولا مزرعه را براى فقرا و ضعفا و براى تقويت اسلام وقف كردند.(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام از خدمت كردن، لذّت مى برند و آن لذّت داعى مى شود كه با اين خوراك اندك، مزارع بسيارى را آباد كنند و به فكر ضعفا و فقرا و بيچاره ها باشند. اين گونه لذّت ها، از لذّت بهشت و نعمت هاى آن هم بالاتر است. براى مثل اميرالمؤمنين عليه السلام بالاتر از غذاى بهشتى، آنست كه بتواند گرسنه اى را سير كند. آنگاه اين سيركردن ديگران، براى مولا اميرالمؤمنين عليه السلام همراه با لذّت مى شود.
1) . ربيع الابرار، ج 5، ص 346. همچنين ر. ك: مستدرك الوسائل، ج 14، ص 62؛ ج 16، ص 330؛ مناقب اميرالمؤمنين (الكوفى)، ج 2، ص 80 تا 83.
شخصى نزد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم آمد و ديد لباس ايشان كهنه است. پس دوازده درهم خدمت آن حضرت آورد كه حضرت با آن لباسى تهيه كنند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم پول را به اميرالمؤمنين عليه السلام دادند تا پيراهنى براى ايشان تهيه نمايد. حضرت على عليه السلام نيز پيراهنى براى حضرت خريده و نزد ايشان آوردند. پيامبر چون ديدند لباس كمى تشريفاتى است، به اميرالمؤمين عليه السلام فرمودند اگر بشود آن را پس بدهى و لباس ديگرى تهيه كنيم، بهتر است. امام على عليه السلام نزد پيراهن فروش رفته و لباس را پس دادند و پول را گرفتند. سپس پيامبر همراه اميرالمؤمنين عليه السلام به بازار رفتند. در بين راه، كنيزى را ديدند كه نشسته و گريه مى كند. پيامبر دليل گريۀ او را جويا شدند. كنيز گفت اربابم چهار درهم به من داده تا با آن چيزى بخرم، امّا گم شده و جرأت برگشتن ندارم. پيامبر چهار درهم از پول را به او دادند و فرمودند به خانه ات برگرد. پس به بازار رفتند و پيراهنى به قيمت چهار درهم خريدند. در همان هنگام برهنه اى را ديدند كه درخواست لباس مى كرد. پيامبر لباسى را كه خريده بودند از تن درآوردند و به سائل پوشاندند. بعد از آن دومرتبه لباس ديگرى به چهار درهم خريدند و بازگشتند. موقع برگشت، كنيز را مجدّدا ديدند كه هنوز گريه مى كند. حضرت پرسيدند چرا به خانه ات نمى روى؟ گفت دير شده است و مى ترسم اگر الان بروم، مرا بزنند. پيغمبر فرمودند تو حركت كن من به دنبالت مى آيم. وقتى به خانۀ او رسيدند، در زدند و به اهل خانه سلام كردند. پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلّم به اهل خانه فرمودند: اين دختر دير آمده و او را ببخشيد.
اهل خانه گفتند يا رسول الله به بركت قدوم شما، كنيزك را در راه خدا آزاد كرديم. پيغمبر خداوند متعال را شكر كردند و فرمودند: چه پول مباركى بود! دو نفر برهنه را پوشاند و كنيزى را هم آزاد كرد.(1)
اين كارها براى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم لذّت است و از بالاترين لذّت هاست و لازم است ما در زندگى خود، آن را بچشيم. آن ها به راستى راه را پيموده اند و به مراتب والايى رسيده اند. اى كاش ما نيز لاأقل مقدارى از آن را بچشيم و حدّاقل گاهى شباهتى به اميرالمؤمنين عليه السلام و معصومين عليهم السلام پيدا كنيم.
1) . الخصال، ج 2، ص 491.
بحث دربارۀ هدف از خلقت انسان بود و بيان كرديم كه خلقت انسان، اهدافى دارد. اوّلين هدفى كه بيان شد، درك مقام وصول و مقام شهود بود؛ دوّمين هدف از خلقت، بردن انسان به بهشت و آن مقام هاى بى نظير و حيات طيب و ابدى است؛ سوّمين هدف، دست يافتن به مقام عبوديت است كه قرآن كريم دربارۀ آن مى فرمايد:
وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ(1)
در جلسۀ قبل دربارۀ مقام عبوديت و لذّاتى كه در اين مقام و مرتبه نهفته است، مطالبى مطرح شد و اينك ادامۀ آن را بيان مى كنيم.
1) . الذّاريات، 56: «و جنّ و انس را نيافريدم جز براى آنكه مرا بپرستند.»
اگر انسان در راه مستقيم عبادت قرار گيرد، بالاترين لذّات براى اوست؛ رابطه با خداوند متعال، رابطه با خلق خدا و خدمت به ايشان و بالاخره مقام عبوديت، بالاترين لذّات را براى فرد به همراه دارد. اينكه كسى بتواند ارتباطى با خداوند پيدا كند، ارزش آن ارتباط، برايش از دنيا و آنچه در دنياست، بيشتر است؛ چنان كه گفتيم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمودند:
«لَرَكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُ إِلَيَ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا»(1)
اگر كسى بتواند گره اى از كار مردم بگشايد، چون بندۀ خدا هستند، بالاترين لذّات و ثواب ها را نصيب خود مى كند:
1) . علل الشّرائع، ج 2، ص 363.
«قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ طَوَافٍ وَ طَوَافٍ حَتَّى عَدَّ عَشْراً»(1)
لذّت در اثر مقام عبوديت، مقامى بس بلند و والاست؛ البته رسيدن به اين مقام، از همين عبادات ظاهرى شروع مى شود. از همين نماز و روزه هاى معمولى و روزانه و از فروع دين شروع مى شود تا كم كم عبادات او مانند عبادت خواص و برتر آنكه كم كم مانند عبادات اخصّالخواص مى شود. آنگاه يك لحظه عبادت، چه در ارتباط با مردم و چه در ارتباط با پروردگار، براى او از دنيا و آنچه در دنياست، بالاتر است. هيچكس هم نمى تواند اين لذّت را درك كند، جز اينكه خودش اهل آن باشد:
فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(2)
آنگاه همين مناجات هاى در دل شب، براى او بالاتر از هر بهشتى است. به مقامى مى رسد كه ولو در حال شكنجه يا حبس و زندان باشد، امّا ارتباط او با خداوند، براى او بالاترين لذّات است.
وقتى موسى بن جعفر عليه السلام را به زندان بردند، حضرت مناجات مى كردند و
مى فرمودند: خدايا! جا و مكان و موقعيت خلوتى براى مناجات با تو مى خواستم و الحمدلله پيدا شد:
«اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنِّي كُنْتُ أَسْأَلُكَ أَنْ تُفَرِّغَنِي لِعِبَادَتِكَ اللَّهُمَّ وَ قَدْ فَعَلْتَ فَلَكَ الْحَمْدُ»(1)
در ارتباط با مردم و راجع به خدمت به خلق خدا، اگر بتواند، علاوه بر رعايت قانون مواسات، به كلّ مخلوقات كمك مى كند. چنانچه يك بچّه گنجشك يا بچّه گربه اى را نجات دهد و سير كند و خوشحال كند، برايش از همه چيز بهتر و لذّت بخش تر است.
يكى از لذّت هاى بهشتى ها همين مقام عبوديت است. در بهشت، نماز و روزۀ اصطلاحى نيست، امّا نتيجۀ نماز و روزه هست و آن مقام خضوع و خشوع و رابطه با خدا و مكالمه با اوست. در بهشت، معاشقه و مكالمۀ با پروردگار هست و در هر مكالمه اى، يك سعۀ وجودى قرار دارد و قيمت سعۀ وجودى آن، از دنيا و آنچه در دنياست، بالاتر است و تا ابد نيز اين مقام عبوديت را دارد.
اينكه بعضى گمان كرده اند وقتى انسان مُرد، متوقّف مى شود، حرف درستى نيست. در قيامت هم توقّف براى انسان ممنوع است. البته اگر كسى جهنّمى باشد، ممكن است بگوييم متوقّف شد، امّا در بهشت و در راه مستقيم سير به
1) . الارشاد، ج 2، ص 240: «بار خدايا تو ميدانى كه من جاى خلوتى براى عبادت از تو خواسته بودم و تو چنين جايى براى من آماده كردى، پس سپاس از آن توست (كه حاجت مرا بر آوردى).»
سوى خدا، توقّف تا ابد ممنوع است. به تعبير عوامانه، تا خدا خدايى مى كند اين فرد در مقام عبادت است. انسان در دنيا هم مى تواند به مقامى برسد كه بيابد در محضر خداست و آنگاه ادب حضور را مراعات مى كند.
استاد بزرگوار ما حضرت امام قدّس سرّه بارها به ما نصيحت مى كردند كه همه جا محضر خداست و ادب حضور بايد مراعات شود. اين جمله از قرآن گرفته شده است. بالاتر از آن، همه جا محضر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم است و ادب حضور بايد مراعات شود. همه جا محضر ائمّۀ طاهرين عليهم السلام است و ادب حضور بايد مراعات شود:
وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ (1)
معناى اين آيۀ شريفه، در قرآن تكرار شده است و اينكه بعضى خيال كرده اند اين آيات مربوط به دم مرگ و برزخ و قيامت است، اينطور نيست؛ زيرا در ادامۀ همين آيه مى فرمايد:
وَ سَتُرَدُّونَ إِلىٰ عٰالِمِ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ(2)
ما از اين گونه مطالب و آيات و تذكّرات غفلت داريم. اگر كسى جداً بيفتد در راه مستقيم، آنگاه طولى نمى كشد كه تمام وجودش، توجّه مى شود و مى يابد كه همه جا محضر خداست. وقتى نماز مى خواند نمازش يك مكالمه است و حمد و سوره كه مى خواند، مى يابد كه خدا با او حرف مى زند. وقتى ذكر ركوع و سجده مى گويد، توجّه خدا را به ذكرش مى يابد. اگر به جايى رسيده باشد، معاشقۀ خود را با خداوند را مى يابد. معلوم است كه ارزش يك لحظه از اين مكالمه و معاشقه، از دنيا و آنچه در دنياست، بيشتر است. اين مرتبه و مقام، فقط مربوط به دل شب و نماز شب نيست، بلكه مقامى دائمى است و هميشه توجّه دارد و خود را در همه جا محضر خداوند سبحان مى يابد. در اين صورت، انسان به مراتبى مى رسد كه نه تنها انسان ها، بلكه همۀ موجودات را مربوط به خدا و صنع پروردگار خويش مى داند و بنابر اين، احترام خاصى براى آن ها قائل است. اگر بتواند به آن ها كمك مى كند و بالاترين لذّات را مى برد.
يكى از لذّات بزرگ پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم اين بود كه بتوانند يك نفر را به راه راست هدايت كنند. دلشان مى تپيد و گريه مى كردند و زارى ها داشتند براى اينكه چرا اين مردم جهنّمى مى شوند و چرا هدايت نمى پذيرند و در گمراهى خود غوطه ورند.
مشركان در برخورد با پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم، اوّل با مماشات رفتار مى كردند، امّا نتوانستند ايشان را از دعوت خود منصرف كنند. سپس با تهديد برخورد كردند، امّا باز هم موفّق نشدند؛ بالاخره قانون وضع كرده و اراذل و اوباش را تحريك كردند كه هرگاه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم از منزل بيرون مى آيند، ايشان را سنگ باران كنند. دستور داده شده بود كه سنگ را به ساق پاى حضرت بزنند و به سر ايشان نزنند.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم گاهى از شدّت سنگ باران، به خانه برمى گشتند و آن ها خانه را سنگ باران مى كردند. گاهى به مسجدالحرام فرار مى كردند و چون آنجا مكان امن بود، اراذل و اوباش متفرّق مى شدند. گاهى هم از دست اين افراد به سمت بيابان فرار مى كردند. اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت خديجه عليها السلام هر دو به دنبال ايشان اين طرف و آن طرف را مى گشتند و ايشان را مثلاً زير سنگ يا خارى پيدا مى كردند و مى ديدند در حالى كه زخمى شده اند، امّا زمزمه دارند و مى گويند: خدايا دلم براى اين مردم مى سوزد؛ خدايا! بر اين ها خرده نگير، اين ها نادانند؛ خدايا! اگر مى خواهى دل من خوشنود شود، اينان را هدايت كن.(1)
بيست و سه سال روش پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم اين گونه بوده است؛ وقتى در رابطه با دشمن مى فرمودند:
1) . ر. ك: بحار الأنوار، ج 18، ص 241.
«اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ»(1)
آنگاه معلوم است كه با دوست چگونه برخورد مى كردند. اين ها براى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم لذّت بوده است. معلوم است وقتى سنگ به ساق پاى پيغمبر بخورد و خون جارى شود، درد مى آيد و شكنجه است، امّا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم در اين حال، راز و نياز با خدا را شروع مى كردند و مى فرمودند: من رحمة للعالمينم و آن ها جاهلند و نمى دانند؛ پس خدايا آنان را هدايت كن.
بالاترين لذّت براى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم اين بود كه بتوانند بى نوايى را به نوا برسانند؛ بتوانند حاجتى از حاجت مندى برآورند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم بعد از نماز مغرب و عشاء، شام مختصرى مى خوردند و زود مى خوابيدند و نصف شب به آن طرف تا طلوع آفتاب بيدار بودند و به عبادت و رابطه با خداوند سبحان مى پرداختند. نقل مى كنند كه شب هنگام، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم سر به سجده مى گذاشتند و به اندازه اى گريه و زارى مى كردند كه جاى سجدۀ ايشان تر مى شد. با خدا معاشقه و مكالمه داشتند و گاه مى فرمودند:
«اللَّهُمَ وَ لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً»(2)
1) . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم در مواضع مختلفى، اين عبارت يا مشابه آن را به كار مى بردند كه: «خدايا قوم مرا هدايت كن، زيرا آنها نمى دانند چه كار بدى مى كنند»؛ از جمله پس از آزارها و شكنجه هاى مشركان در مكّه (بحار الأنوار، ج 18، ص 241)، در جنگ احد (مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 192) در فتح مكّه (الخرائج و الجرائج، ج 1، ص 164) و...
2) . تفسير القمى، ج 2، ص 75: «خدايا به اندازۀ يك چشم برهم زدن، مرا به خودم وا مگذار.»
خدايا مرا يك لحظه به خود وامگذار. يعنى خدايا اين رابطه خيلى عاليست و يك لحظه اش اگر نباشد، خسارت است و خدايا! يك لحظه اش به دنيا و آنچه در دنياست، ارزش دارد؛ خدايا! توفيق اين رابطه را از من نگير و توفيق اين رابطه، هميشگى باشد:
«اللَّهُمَ وَ لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً».
به اين حالات، مقام عبوديت و مقام خضوع و خشوع مى گوييم كه بايد در وجود افراد، دائمى و هميشگى شود. در اين حالت، با ارتباط با خداوند متعال يا ارتباط با مخلوقات خدا، اعمّ از انسان يا غيرانسان، لذّت مى برد و به هر اندازه بتواند جنبۀ يلى الخلقى را با جنبۀ يلى الرّبى توأم با هم داشته باشد، براى او لذّت بيشترى خواهد داشت.
افرادى هستند كه هيچ چيزى نمى تواند اين ها را به خود مشغول كند و ذكر و ورد اين ها خداست. اين افراد دوام توجّه دارند و دائم الذّكر هستند. آنجا كه وقت نماز است، نماز مى خوانند و آنجا كه وقت روزه است، روزه مى گيرند و آنجا كه وقت ذكر است، ذكر مى گويند و آنجا كه در ارتباط با مردم است، خدمت به خلق خدا دارند.
فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ، رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِيتٰاءِ اَلزَّكٰاةِ يَخٰافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ(1)
1) . النور، 36 و 37: «در خانه هايى كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت] آنها رفعت يابد و نامش در آنها ياد شود. در آن [خانه] ها هر بامداد و شامگاه او را نيايش مى كنند: مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستدى، آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكات، به خود مشغول نمى دارد، و از روزى كه دل ها و ديده ها در آن زيرورو مى شود مى هراسند.»
هستند كسانى كه جداً بالاترين لذّت براى آن ها، مقام خضوع و خشوع است.
هستند افرادى كه بالاترين لذّت براى آنان خدمت به خلق خداست. به قول باباطاهر:
خوشا آنان كه الله يارشان بيد *** به حمد و قل هو الله كارشان بيد
خوشا آنان كه دائم در نمازند *** بهشت جاودان بازارشان بيد
سيرۀ اهل بيت عليهم السلام نيز چنين بوده است. حضرت زهرا عليها السلام به اندازه اى نماز مى خواندند كه پاهاى مباركشا ورم مى كرد(1)و در كنار اين عبادت، خدمت به خلق خدا داشتند، به حدّى كه سورۀ «هل اتى» در شأن حضرت زهرا عليها السلام و اهل بيت عليهم السلام نازل شده است:
وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً، إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ لاٰ نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُكُوراً(2)
اين گونه افراد، حالات و لذّاتى دارند. پروردگار عالم آنان را براى همين
1) . بحار الأنوار، ج 43، ص 76: «مَا كَانَ فِي الدُّنْيَا أَعْبَدَ مِنْ فَاطِمَةَ عليها السلام كَانَتْ تَقُومُ حَتَّى تَتَوَرَّمَ قَدَمَاهَا - در دنيا هيچ كس عابدتر از فاطمه عليها السلام نبوده است، او آنقدر براى عبادت خدا در محراب مى ايستاد كه پاهايش ورم مى كرد.»
2) . الانسان، 8 و 9: «و به [پاس] دوستىِ [خدا]، بينوا و يتيم و اسير را خوراك مى دادند. ما براى خشنودى خداست كه به شما مى خورانيم و پاداش و سپاسى از شما نمى خواهيم.»
حالات خلق كرده است. بهشت آن ها در همين دنياست، امّا در دل شب؛ بهشت آن ها همين دنياست، امّا به شكل خدمت به خلق خدا. گره گشودن از كار يك مسلمان، برايشان بالاتر از هر لذّتى است.
قضيۀ اميرالمؤمنين عليه السلام را همۀ شما شنيده ايد كه در زمان خلافت، در طى مسير ديدند كه خانمى مشك آبى به دوش دارد و نق نق مى كند. توجّه كردند و ديدند به اميرالمؤمنين على عليه السلام ناسزا مى گويد. زن بى ادبى بوده، براى اينكه شوهرش به جبهه رفته و شهيد شده و در بهشت بوده و اين زن در زندگى، با وجود چند كودك، دچار سختى و شكنجه شده و اين وقايع را تقصير اميرالمؤمنين عليه السلام گذاشته است. اميرالمؤمنين عليه السلام جلو رفتند و براى كمك، مشك آب را از او گرفتند و با عذرخواهى، مشك را تا خانۀ او رساندند. سپس برگشتند و براى او و فرزندانش غذايى آوردند. در تاريخ نقل مى كنند كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: من بچّه دارى مى كنم و تو نان بپز. اميرالمؤمنين عليه السلام خرما را در دهان بچّه هاى شهيد مى گذاشتند و گريه مى كردند و مى فرمودند: على را ببخشيد اگر دربارۀ شما كوتاهى شده است. بعد كه آن خانم اميرالمؤمنين عليه السلام را شناخت و فهميد چه كار بدى كرده است، شروع به عذرخواهى كرد؛ امّا اميرالمؤمنين عليه السلام در مقابل از اين خانم عذرخواهى كردند كه شما بايد ببخشيد اگر دربارۀ شما كوتاهى شده است.(1)
بالاترين لذّت براى اميرالمؤمنين على عليه السلام همان وقتى بود كه غذا را در دهان
1) . بحار الأنوار، ج 41، ص 51.
بچّه ها مى گذاشت. خوردن خرما لذّت ندارد، مگر رنگ خدا دهد؛ امّا خرما دادن و آن هم به دهان بچّۀ يتيم، مسلّما لذّت بخش است. نماز خواندن خوب است، امّا اگر انسان برسد به آنجا كه در وقت نماز حضور قلب داشته باشد و به راستى نماز يك مكالمه با خدا شود، چقدر ارزش دارد و گفتم از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم هست كه فرمودند: دو ركعت نماز در دل شب از دنيا و آنچه در دنياست، براى من ارزشمندتر است. اين كلمات، اغراق نيست، بلكه ما نمى توانيم درك كنيم و الاّ يك واقعيت محض است.
انسان خلق شده تا در همين دنيا، به مقام عبوديت برسد و به مقامى دست يابد كه لذّتش از دنيا و آنچه در دنياست، بالاتر باشد. همان گونه هم كه بيان شد، اين مقام ها، فقط دنيا و دل شب نيست، بلكه در همۀ اوقات است و پس از مرگ نيز تا ابد، اين مقام خضوع و خشوع و عبوديت، براى انسان هست. چنين فردى حاضر است بهشت را بدهد، امّا حاضر نيست مقام خضوع و خشوع را از دست بدهد. خدا ما را براى درك اين لذّت هاى معنوى و رسيدن به آن خلق كرده است.
بهشت لذّت هاى مادى فراوانى دارد و در بهشت هرچه بخواهند هست و آنچه نخواهند، نيست؛ امّا مهم تر از آن، لذّت معنوى در بهشت است. لذّت معنوى بهشتيان، مقام خضوع و خشوع است كه هر لحظه اش از دنيا و آنچه در دنياست، بيشتر مى ارزد. براى بعضى از بهشتيان كه منغمر در عالم وحدت اند،
هر لحظه اش از بهشت و آنچه در بهشت است، ارزش مندتر است و آن ها آنچه در بهشت مى خواهند، مقام عنداللّهى است.
آسيه همسر فرعون، زن عجيبى بوده است و عبوديتش او را به مقامات بالايى رسانده است. او در زير شكنجۀ فرعون كه براى عبرت مردم، ميخ هاى بزرگ را روى دست ها و سينه و پاهاى او مى كوبيدند تا دست از حضرت موسى عليه السلام بردارد، مرتّب خدا را مى خواند تا اينكه از دنيا رفت. قرآن كريم يك جمله از او نقل مى كند كه آسيه در وقت شكنجه شدن مى گفت:
رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي اَلْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ(1)
خدايا اين دستگاه فرعون و فرعونيان برايم شكنجه است؛ خدايا! مرا به بهشت ببر؛ امّا قرآن يك جمله از زبانش مى گويد كه او مى گفت: رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً؛ خدايا! بهشت مى خواهم، امّا بهشتِ پيش تو را مى خواهم. آنچه لذّت دارد بهشت پيش توست. لذا بهشتى ها در بهشت، از نظر مادى هرچه بخواهند در اختيار دارند و در آنجا لذّت صددرصد است و در اين لذّت، ذرّه اى الم را ندارد، امّا اين از نظر مادى است و از نظر روحى نيز مقام عنداللّهى است كه به مقام خضوع و خشوع رسيده اند و با خدا مكالمه دارند. با خداوند متعال
1) . التحريم، 11: «پروردگارا، پيش خود در بهشت خانه اى برايم بساز، و مرا از فرعون و كردارش نجات ده، و مرا از دست مردم ستمگر بِرَهان.»
حرف مى زنند و خداوند نيز با آن ها حرف مى زند و در آن گفتگوها، سعۀ وجودى پيدا مى كنند. براى كسانى كه در دنيا به مقام خضوع و خشوع رسيده اند، در بهشت، لذّت معنوى و لذّت مادى صددرصد فراهم است.
همين عبادات ظاهرى، در صورتى كه با تقوا همراه باشد، به راستى انسان را به اين مراتب مى رساند:
إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ، فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ(1)
متّقين در بهشت و در آن باغ هاى كذايى هستند؛ امّا اين بهشتى ها لذّت بالاترى هم دارند و آن مقام عنداللّهى است: فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ. آنها نزد خداوند سبحان هستند و با خدا مكالمه و معاشقه دارند و در حالى كه لذّت مادى آن ها صددرصد موجود است، لذّت معنوى آن ها نيز صددرصد فراهم است و لذّت معنوى آن ها مقام خشوع و خضوع آن هاست. سير در مقام خضوع و خشوع، از همين دنيا شروع مى شود و انسان از همين دنيا مى تواند در دل شب مقام خضوع و خشوع داشته باشد و اين بالاترين مقام هاست:
قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ، اَلَّذِينَ هُمْ فِي صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ(2)
رستگارى از آنِ مؤمن است و مؤمن كسى است كه نماز دارد؛ امّا نماز او، همراه با خشوع و حضور قلب است، نمازى كه مكالمه و معاشقۀ با خداست. او بالاترين لذّات را از نماز خود مى برد، ولو اينكه در دنيا آلام جسمى و روحى فراوانى دارد، امّا نماز به او كمك مى كند:
وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ إِلاّٰ عَلَى اَلْخٰاشِعِينَ(1)
نماز خيلى بالا و ارجمند است. كسانى كه مى دانند و به مقام خضوع و خشوع رسيده اند، بالاترين لذّت براى آن ها نماز است و نماز براى آن ها يك مكالمه است و به واسطۀ اين نماز، مى توانند بالاترين لذّات را ببرند، ولو در شكنجه و مضيقه هستند، ولو دنيايشان آباد نيست و دنياى پر از سختى دارند، امّا نماز كار خودش را مى كند. نماز مى تواند همۀ آلام جسمى و روحى او را رفع كند. در آن موقعى كه حضور قلب هست، هيچ چيز و هيچ كس به جز خدا در دلش نيست؛ در مقابل، براى كسانى كه از اين واقعيات غافلند و به مقام خضوع و خشوع نرسيده اند، نماز سنگين است.
چه خوبست كه انسان در اين دنيا گاهى لاأقل در اين پنج مرتبه نماز، برسد به جايى كه هيچ كس و هيچ چيز به جز خداوند سبحان در دلش نباشد. آنگاه بالاترين لذّت و بالاترين نعمت ها براى او هست.
1) . البقرة، 45: «از شكيبايى و نماز يارى جوييد. و به راستى اين [كار] گران است، مگر بر فروتنان.»
خلاصه آنكه اگر به شما بگويند براى چه خلق شده ايد، بگوييد براى اينكه به مقام عبوديت برسيم و نه فقط در اين دنيا، بلكه الى الابد و تا خدا خدايى مى كند، به مقام عبوديت برسيم؛ آن هم نه با توقّف، بلكه با استكمال كه هر قدمى از آن، يك استكمال و ترقّى است، لذا همين طور كه در اين دنيا توقّف ممنوع است، اگر انسان در راه مستقيم باشد، پس از مرگ و در عالم برزخ هم هر لحظه رو به استكمال است. اين استكمال پس از برزخ و در عالم قيامت و بعد از رفتن به بهشت و تا ابد ادامه دارد و براى چنين انسانى، داشتن خضوع و خشوع و سير در مقام عبوديت، بالاترين لذّت هاست.
بحث هدف از خلقت انسان، در بحث هاى معرفة النّفس از خصوصيتى برخوردار است و بهترين بحث هاست. دربارۀ اين اهداف گفتم اوّلين هدف آن است كه انسان به مقام وصول و شهود برسد و يك معناى قرآنى و يك معناى عرفانى براى آن بيان شد.
دوّم اينكه به بهشت برود و تا ابد يك زندگى روحانى و جسمانى صددرصد لذّت بخش داشته باشد. بهشتى كه همۀ نعمت ها در آن هست و هيچ الم و آلودگى در آن وجود ندارد.
سوّم اينكه به مقام عبوديت برسد؛ اينكه بتواند در دل شب با نماز شبش لذّتى ببرد كه از دنيا و آنچه در دنياست بالاتر باشد. بتواند با كمك به خلق خدا به اندازه اى لذّت ببرد كه از هر چيزى لذّت بخش تر باشد.
دربارۀ اين سه هدف، فى الجمله مطالبى بيان شد، بحث اين جلسه به بعد، دربارۀ هدف چهارم از خلقت يعنى صعود به مقام آدميت است كه توضيح و شرح آن، در ادامه مى آيد.
چهارمين هدف از اهداف خلقت، اين است كه خداوند سبحان انسان را آفريده تا از «مقام حيوانيت» به «مقام آدميت» برسد. در حقيقت «خليفة الله» شود. انسانى كه در درونش درّندگى و سبعيت خوابيده است، به مقامى برسد كه براى ديگران صددرصد منشأ خير باشد. صددرصد خود را مهذّب كند و از نظر صورت و سيرت، انسانى به تمام معنا شود.
اين موجودى كه از اوّل نطفه اى بيش نبوده و بعد هم كه به دنيا بيايد، حيوان بالفعلى بيش نيست، بايد به مقام «انسانيت» برسد. اين هدف اگر از هدف اوّل و دوّم و سوّم بالاتر و مهم تر نباشد، كمتر هم نيست؛ زيرا پروردگار عالم روى آن، اصرار و تأكيد فراوانى دارد.
قرآن كريم در چندين آيه مى فرمايد كه خداوند سبحان، انسان را براى «امتحان» خلق كرده است:
لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً(1)
امتحان ها و آزمون هاى الهى، مانند امتحان معلّم از شاگرد نيست، بلكه مانند امتحان يك مهندس از سنگ معدنى است. سنگى كه طلا دارد، بايد زير نظر استاد، در كورۀ آتش چندين هزار درجه اى برود تا كم كم كدورات آن از بين برود و طلاى ناب تحويل دهد. به اين امر امتحان مى گويند و چندين جا در قرآن كريم، كلمۀ امتحان و معانى مشابه آن مانند «ابتلا» آمده است. گرچه بعضى اوقات در قرآن، آزمايش و امتحان به معناى آزمون معلّم از شاگرد هم آمده است تا به انسان بفهماند چه كاره است و در چه مرتبه اى قرار دارد؛ امّا معمولاً امتحان هايى كه در قرآن آمده، همين امتحانى است كه انسان پله پله رو به ترقّى برود و از حيوانى و درندگى به مقام آدميت برسد.
در ذات اين انسان، درندگى موجود است:
إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي(2)
پروردگار عالم، معلّم هاى درونى و برونى بسيارى براى انسان فرستاده است كه او از اين مقام درندگى خارج كرده و به مقام آدميت برسانند. لذا در درون انسان، معلّم هايى مانند «عقل» و «فطرت» و «وجدان اخلاقى» و به
عبارت قرآن «روح الله» وجود دارد(1)و در برون هم صد و بيست و چهار هزار پيامبر با اوصياى آن ها و با روحانيتى كه از زمان حضرت آدم عليه السلام تا الان و تا روز قيامت هست، براى كمال انسانى، قرار داده است.
پروردگار عالم همۀ راهنماها را فرستاده است تا كم كم انسان، از درندگى و رذالت به درآمده و به آدمى تمام و كمال، تبديل شود و به مقامى برسد كه به جز خدا نداند و نبيند.
رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نداند *** بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت
اگر اين درنده خوئى ز طبيعتت بميرد *** همه عمر زنده مانى به روان آدميت
طيران مرغ ديدى تو ز پايبند شهوت *** به درآى تا ببينى طيران آدميت
البته راه يافتن به اين كمال، دست خود انسان و در اختيار اوست و خداوند رحمان، در اين راه، از طرق گوناگون به انسان كمك مى كند. كتابى مثل قرآن را فرستاده و آن را كتاب اخلاق بشر قرار داده است. قرآن مى تواند انسان را از مقام درندگى و از مقام سبعيت و حيوانيت، به جايى برساند كه از ملائكه هم پرّان شود و از آنچه به وهم نمى آيد، بالاتر برود. به مقاماتى برسد كه دربارۀ او گفته شود مقام مؤمن، از كعبه يا از جبرئيل بالاتر است:
«الْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْكَعْبَةِ»(2)
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ»(1)
اگر انسان قدر و منزلت خويش را بشناسد و به راستى مؤمن شود، حركت صعودى پيدا مى كند و مى تواند همۀ رذائل را به فضائل تبديل كند و به مقام آدميت برسد؛ در اين صورت است كه ملائكه نيز خادم او مى شوند:
إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ، نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَدَّعُونَ(2)
ملائكه بر كسانى كه به راستى به مقام ايمان رسيده اند و بر روى ايمان خود پابرجا هستند، نازل مى شوند. آنان ملائكه را مى بينند و ملائكه به ايشان مى گويند كه ما خادم شما هستيم. هم در دنيا به شما كمك مى كنيم كه ترقّى كنيد و هم در آخرت كمك كار شماييم تا به مقامات بالا برسيد.
1) . مشكاة الانوار، ص 78: «حرمت و كرامت انسان مؤمن نزد خداوند، بيشتر از ملك مقرّب است.»
2) . فصلت، 30 و 31: «در حقيقت، كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند [و مى گويند:] هان، بيم مداريد و غمين مباشيد، و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد، در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم، و هر چه دل هايتان بخواهد در [بهشت] براى شماست، و هر چه خواستار باشيد در آنجا خواهيد داشت.»
انسان وقتى به دنيا مى آيد، يك حيوان بالفعل بيش نيست و درّنده است و به تعبير قرآن كريم مى فرمايد اگر به او دست نزنيم، پست تر از هر حيوان درّنده و پست تر از هر ميكروبى است:
إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ(1)
پست تر از همۀ جنبندگان، انسانى است كه عقل دارد، ولى تعقّل ندارد؛ فكر دارد، ولى تفكّر ندارد؛ يعنى كسى كه مى تواند به مقام آدميت برسد، امّا نرسد. لذا پروردگار متعال اين انسان را رها نكرده و براى او پيامبران درونى و پيامبران برونى فرستاده است. خداوند متعال، مثل قرآن و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم با آن همه زحمت ها و مشقّت ها و با آن همه دلسوزى ها را فرستاده، تا دست انسان را بگيرند و از اين درّنده خويى به در آورده و به مقام آدميت برسانند، به جايى كه يك انسان كامل شود. به اين كار، «تهذيب نفس» مى گويند.
اگر بگويند براى چه خلق شده ايد، بايد بگوييم براى اينكه در دنيا، با هر زحمت و خون جگرى كه هست، بتوانيم درخت رذالت را از دل بكنيم و درخت فضيلت به جاى آن غرس كرده و بارور نماييم و ميوه دار كنيم و در نتيجه، هم خود و هم ديگران از ميوۀ آن بهره مند شوند. انسان به مراتبى برسد كه به تعبير قرآن كريم، مصداقى از «شجرۀ طيبه» باشد. گرچه رسيدن به اين مراحل مشكل بوده و مستلزم تلاش فراوانى است، امّا نتيجۀ آن شيرين و دلچسب است.
1) . الأنفال، 22: «قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى اند كه نمى انديشند.»
اگر انسان بتواند يك صفت از صفات رذيله را از وجود خود ريشه كن كند، ارزش آن از دنيا و آنچه در دنياست، بالاتر است. انسان بتواند حرص و طمع درونى را به تلاش و كوشش مبدّل كند و يك آدم فعّال براى دين و دنيا و مفيد براى ديگران و براى خودش بشود، بسيار ارزشمند است. به عنوان مثال، حرص صفت ناپسندى است و طمع صفت رذيله اى است و اين صفات، انسان را از هر حيوانى پست تر مى كند، امّا اگر كسى بتواند اين حرص و طمع را به تلاش و كوشش مبدّل كند و آن را زير نظر روح كه خدا آن را به خودش نسبت داده است،(1)قرار دهد، آنگاه همين حرص و طمع كه بسيار خطرناك بود، به تلاش و كوشش مبدّل مى شود و اين تلاش و كوشش است كه انسان را آدم مى كند و انسان را به مقام عبوديت و آدميت مى رساند. تلاش و كوشش است كه نه تنها براى خود انسان موجب سعادت است، بلكه بعضى اوقات جامعه اش را نيز سعادت مند مى كند.
تكبّر صفت زشت و ناپسندى است، به اندازه اى بد است كه در روايتى از امام صادق عليه السلام مى خوانيم كه حضرت مى فرمايند:
«لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنْ كِبْرٍ»(2)
كسى كه ذرّه اى از تكبّر و كبر در عمق جانش باشد، به بهشت نمى رود. آدم
متكبّر معمولاً مطرود است و معمولاً بدخواه ديگران است و توقّع هاى بيجا از ديگران دارد، امّا اگر اين انسان با تلاش و كوشش خود، اين تكبّر را به عزّت نفس مبدّل كند، آنگاه تلخى اين رذيلت، به شيرينى فضيلت تبديل مى شود. كسى بتواند تكبّر را به ظلم ناپذيرى تبديل كند، يا بتواند به عزّت نفس مبدّل سازد، آنگاه دنيا را رها مى كند تا دچار ذلّت نفس نشود. همين تكبّرى كه بسيار بد بود، كم كم انسان مى تواند با تبديل آن، بدى و زشتى آن را ريشه كن كند.
به طور كلّى اگر كسى بتواند صفت رذيله اى را زير نظر عقل و روح ببرد و تحت كنترل و حاكميت روح درآورد، آنگاه به عزّت نفس و آقايى در دو دنيا دست مى يابد.
يكى از صفاتى كه مسلمانان صدر اسلام داشتند، عزّت نفس بود كه قرآن شريف و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم روى همين عزّت نفس آن ها مى باليدند. آنها خواستند و توانستند تكبّر را به عزّت نفس مبدّل كنند و به همين دليل، توانستند هشتادوچهار جنگ را با نبود امكانات، با موفقيت پشت سر بگذارند. موفّق شدند در مقابل دشمن ايستادگى كنند و ذرّه اى زير بار ذلّت دشمن نروند و بالاخره دشمن را خوار كردند و در آخر كار، استقلال اسلام عزيز فراهم شد.
شهوت جنسى از رذالت هاى بالاست. بى غيرتى ها و بى عفّتى ها از همين جا سرچشمه مى گيرد و به جايى مى رسد كه مرد غيرت ندارد، بلكه حاضر است براى اينكه بتواند ارضاى شهوت كند، زن او هم نانجيب شود! عفّت فضيلت بالايى براى آدمى، به خصوص براى خانم هاست و اگر خانم اين عفّت را
نداشته باشد، حاضر است خود را بفروشد و به عفّت خود ضربه بزند. همۀ اين ها از شهوت جنسى سرچشمه مى گيرد، امّا اگر بتوان اين شهوت جنسى را زير نظر عقل برد و به عبارت ديگر به عفّت در خانم ها و غيرت در مردها تبديل كرد، آنگاه ارزش مى يابد. يك مرد باغيرت و بى غيرت را كه مقايسه كنيد، مرد بى غيرت پست تر از هر ميكروب و درّنده اى است و مرد با غيرت بالاتر از ملك مقرّب خداست. ارزش يك زن با عفّت به اندازه اى است كه شخصى خدمت امام زمان عجل الله تعلى فرجه الشريف تشرّف پيدا كرد و حضرت فرمودند آمده ام تا نماز اين خانم را بخوانم، زيرا اين خانم، زن باعفّتى بود. در مقابل اگر كسى براى اصلاح شهوت جنسى كار نكند و اگر اين بى عفّتى قوى شود، آنگاه به جايى مى رسد كه از هر حيوانى پست تر مى شود و ضررش از هر ميكروب سرطانى براى جوان ها بيشتر است.
ما براى اينكه اين صورت حيوانيت و درندگى را به مرور زمان پشت سر بگذاريم و روى اصلاح آن كار كنيم، به دنيا آمده ايم. اين رذائل را كه بيش از چهل نمونه است و من در كتاب الاخلاق در كنار چهل فضيلت، از آن ها نام برده ام،(1)بايد ريشه كن نمود يا تبديل كرد.
اهميت اخلاق كه قرآن نيز كتاب اخلاق است، در همين است كه اگر انسان را به خودش واگذارند و اگر خودش به فرياد خودش نرسد، پست تر از هر ميكروب و حيوان درّنده اى مى شود: إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ
1) . ر. ك: دراسات فى الاخلاق و شئون الحكمة العمليه (3 جلد).
اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ؛ امّا اگر روى فضائل و رذائل خود، كار كند، چنان كه براى همين تلاش و اصلاح به دنيا آمده است، به قول ملاصدرا رحمة الله اين حيوان بالفعل، يك انسان كامل مى شود، يعنى با مرور زمان و با زحمت كشيدن و پاگذاشتن روى صفات رذيله، كم كم اين صفات رذيله را رفع كند و آن را به فضائل تبديل نمايد. آنگاه زن بى عفّت، عفّت دار و مرد بى غيرت، غيرت دار مى شود. وقتى مرد با غيرت و زن با عفّت شد، فساد اخلاقى از جامعه برداشته مى شود. فساد اخلاقى موجود در جامعه، از مفسدان سرچشمه گرفته است و مفسد، زن بى عفّت و مرد بى غيرت است. جامعه به دليل بى غيرتى ها و بى عفّتى ها فاسد است و در صورتى رو به اصلاح و سلامت مى رود كه عفّت ها و غيرت ها در آن گسترش يابد.
قرآن شريف و آموزه هاى اسلامى اصرار دارند كه لازم نيست كسى غرايزش را بكشد و نابود كند، زيرا انسان بايد هم به فكر دنيا و هم به فكر آخرت خويش باشد و غرايزش را نيز از راهش ارضا كند. غريزۀ حبّ به مال را از راه تلاش و كوشش در راه تأمين هزينه هاى زندگى ارضا كند. غريزۀ جنسى را از طريق ازدواج و محدودۀ روابط زناشويى ارضا كند. ساير غرايز هم زير نظر عقل و روح و زير نظر پيامبرهاى درون بايد ارضا شود. همۀ پيامبرهاى برونى و مخصوصاً پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم براى همين آمده اند كه صفات رذيله را ببرند و به جاى آن فضائل را غرس و بارور كنند. ارزش ميوه و نتيجه اى كه از اين فضائل حاصل مى شود، از دنيا و آنچه در دنياست، بيشتر است.
يك انسان كامل چقدر ارزش دارد؟ قرآن كريم مى فرمايد: ارزش يك انسان كامل، به اندازۀ همۀ دنياست. خداوند متعال مى فرمايد:
مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً(1)
معناى ظاهرى آيه، آن است كه اگر كسى عمداً ديگرى را بكشد، مثل آنكه جهان را كشته باشد و اگر كسى در شرُف مرگ باشد و شخصى او را نجات دهد، چنان است كه گويى جهان را زنده كرده باشد. اين معناى ظاهرى آيه است كه قرآن كريم، ارزش يك انسان را نزد خداوند متعال، به اندازۀ دنيا و آنچه در دنياست، قرار داده است. يك انسان هم به اندازۀ همۀ انسان ها ارزمند است. همۀ انسان ها چقدر ارزش دارند؟! قرآن مى فرمايد: تك تك افراد به اندازۀ مجموعۀ انسان ها ارزش دارند. امام باقر و امام صادق عليهما السلام در روايتى، معناى ديگرى براى اين آيه مطرح كرده اند و مى فرمايند: معناى آيه اين است كه اگر كسى شخصى را منحرف كند، مثل اينكه او را كشته و اگر يك نفر را بكشد، گويا جهان را كشته باشد و اگر كسى بتواند يك نفر را هدايت كند و يك بچّۀ مؤمن تحويل جامعه بدهد، گويا او را زنده كرده و در حقيقت
1) . المائدة، 32: «هر كس كسى را جز به قصاص قتل، يا [به كيفر] فسادى در زمين بكشد، چنان است كه گويى همۀ مردم را كشته باشد. و هر كس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است.»
مثل اينست كه جهان را زنده كرده باشد.(1)
معنايى كه امام باقر و امام صادق عليهما السلام از آيه مى فرمايند، برگشت به اين مطلب است كه انسان اگر از مقام سبعيت و درندگى بيرون نيايد، هيچ ارزشى ندارد. اين فرد، همان كسى است كه از نظر قرآن كريم، به جهنّم مى رود. ارزش او، به اندازۀ هيزم جهنّم مى شود؛ امّا اگر خود را بسازد و به راستى از اين درندگى بيرون آيد، به مراتب بلندى دست پيدا مى كند. انسانى كه در ابتداى ورود به دنيا، پست تر از هر ميكروب و سرطان و هر درّنده و هر مار و عقربى بود، اگر به يك انسان واقعى مبدّل شود، يعنى درخت رذالت را بركند و درخت فضيلت به جاى آن بكارد و آبيارى نمايد و به ثمر بنشاند، آنگاه ارزش او از ملك مقرّب و از كعبه بالاتر است و طبق آيۀ مورد بحث، اين انسان از همۀ انسان ها بالاتر است. اگر همۀ انسان ها يك طرف و اين انسان يك طرف باشد، قيمت او از همۀ انسان ها بالاتر است: مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً؛ امّا صعود به اين مرتبه، كار مشكلى است.
در حقيقت، انسان ها به اين دنيا آمده اند تا با استفاده از نيروى اختيار خود و تلاش در راه خودسازى، اين حيوان بالفعل را به يك انسان كامل مبدّل كنند و البته در اين راه، انسان بايد از خداوند متعال درخواست كمك كند و او را
1) . الكافى، ج 2، ص 210: «قُلْتُ لَهُ قَوْلُ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ من قتل نفسا بغير نفس فكأنما قتل الناس جميعا و من أحياها فكأنما أحيا الناس جميعا قَالَ مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ ضَلَالٍ إِلَى هُدًى فَكَأَنَّمَا أَحْيَاهَا وَ مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ هُدًى إِلَى ضَلَالٍ فَقَدْ قَتَلَهَا.».
معلّم اخلاق خويش قرار دهد. اگر كسى حقيقتاً شاگرد خدا و مكتب الهى شود، مسلّماً خداى رحمان او را مى پذيرد:
وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ(1)
اگر فضل و رحمت خداوند متعال نباشد، كسى نمى تواند خودسازى كند و به مقام آدميت برسد. گرچه خداوند معلّم اخلاق بشريت است، امّا انسان نيز نبايد شاگرد نادانى باشد و از معلّم بگريزد.
قرآن كريم مى فرمايد: اى انسان ها! اختيار دست شماست، اگر زير نظر خداوند متعال و رسولان الهى و زير نظر روحانيت برويد، به مقام آدميت مى رسيد و اگر زير نظر ابليس يا رذالت ها برويد، نظير داعشى ها، درّنده خو مى شويد. اين دست خود انسان است كه با جديت و تلاش خود، مانند سلمان و ابوذر شود يا نظير داعش و صهيونيسم و امثال آن ها گردد.
بركندن صفات رذيله از دل، كار بسيار مشكل و دشوارى است. اينكه انسان بتواند به راستى به مرتبه اى برسد كه صفت رذيله در دل او وجود نداشته باشد، سخت است؛ امّا با اين وجود، همۀ علماى علم اخلاق مى فرمايند مبارزه
1) . النور، 21: «هرگز هيچ كس از شما پاك نمى شد، ولى [اين] خداست كه هر كس را بخواهد پاك مى گرداند و خدا [ست كه] شنواىِ داناست.»
با رذائل، از اوجب واجبات است. هر كتاب اخلاقى را كه مطالعه كنيد، معمولاً در ابتدا اين بحث را مطرح مى كند كه اخلاق، يعنى كندن صفات رذيله و جايگزين كردن فضائل، از اوجب واجبات است. تزكيۀ اخلاق، از نماز و روزه و خمس و ساير واجبات، واجب تر است. به قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم ازجبهه واجب تر، «مبارزۀ با نفس» است. وقتى بسيجيان از جبهه برمى گشتند، پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمودند:
«مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقِيَ الْجِهَادُ الْأَكْبَرُ» قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا الْجِهَادُ الْأَكْبَرُ؟ قَالَ «جِهَادُ النَّفْسِ»(1)
خوشا به حال شما! و بارك الله به شما كه به جبهه رفتيد و پيروز برگشتيد؛ امّا بدانيد جهاد بزرگ تر در پيش است. اصحاب مى گفتند: يا رسول الله! جهاد بزرگ تر چيست؟ حضرت مى فرمودند:
«جِهَادُ النَّفْسِ». اينكه انسان بتواند نفس اماره را به نفس لوّامه مبدّل كند و بتواند اين بعد جسمى را تحت نظر بعد روحى ببرد، آنگاه شبيه يك پيامبر مى شود و بالاخره به قول قرآن، يك انسان كامل مى شود.
معمولاً بسيارى از افراد، به واجبات مقيد هستند، نماز مى خوانند، روزه مى گيرند و به مستحبّات تقيد دارند، مثلاً در اربعين امام حسين عليه السلام بيست
1) . الكافى، ج 5، ص 12: «آفرين به قومى كه از جهاد كوچكتر بازگشته اند، در حالى كه جهاد بزرگتر براى آنان باقى مانده است. پرسيدند: اى رسول خدا! جهاد بزرگتر چيست؟ فرمودند: جهاد با نفس!»
ميليون جمعيت مى شوند، امّا متأسّفانه از نظر خودسازى، اين جديت وجود ندارد و همۀ مصائب از همين جا سرچشمه مى گيرد. اگر در جامعۀ كنونى، فساد ادارى و فساد اخلاقى وجود دارد، از همين رذائل سرچشمه مى گيرد. اگر الان فساد اقتصادى غوغا مى كند و مردم، مخصوصاً فقرا و بيچارگان و بينوايان، در مضيقه هستند، همۀ اين ها به خاطر اينست كه صفت رذيله در ميان افراد جامعه فراوان است و به فكر خودسازى نبوده و نيستند؛ در حالى كه طبق فرمايش قرآن كريم، رفع رذائل از اوجب واجبات است و اصلاً كتاب هاى آسمانى و پيامبران الهى، براى همين امر آمده اند:
هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم با معجزۀ خود، يعنى قرآن كريم آمده اند تا بشريت را با دو بال «حكمت» و «خودسازى و تهذيب»، به سوى معنويات و مقام آدميت پرواز دهند. به عبارت ديگر اگر از شما بپرسند قرآن چه كتابى است؟ بايد بگوييد كتاب پرورش و آموزش است. پيغمبر هم معلّم آموزش و پرورش است. در قرآن شريف، معمولاً پرورش مقدم بر آموزش ذكر شده است.
1) . الجمعة، 2: «اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت، تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد، و [آنان] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.»
اگر كسى به راستى در طول شبانه روز يكى دو ساعت روى مسئلۀ مهم و واجب خودسازى و تهذيب نفس كار كند، نه تنها خودش ترقّى مى كند و به مراتب رفيعى دست مى يابد و از ملك مقرّب فراتر مى رود، بلكه جامعۀ او نيز اصلاح مى شود و فساد اخلاقى و فساد ادارى و فساد اقتصادى ندارد. اگر انسانى به راستى آدم گونه رفتار كند و قاعدۀ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ(1)در زندگى او برقرار باشد و قانون مواسات را در زندگى خود حاكم كند، معنا ندارد فقيرى در جامعۀ او باقى باشد؛ بنابر اين همۀ مشكلات اجتماعى نيز به اين نكته برمى گردد كه انسان ها خودسازى و تهذيب نفس ندارند؛ لذا از همگان و به ويژه جوان ها تقاضا دارم كه در شبانه روز لاأقل يك ساعت راجع به تهذيب نفس و خودسازى كه هدف از خلقت انسان است، كار كنند.
1) . البقرة، 3: «و از آنچه به ايشان روزى داده ايم انفاق مى كنند.»
دربارۀ هدف از خلقت انسان از ديدگاه قرآن، يك معنا استفاده كرديم كه هدف از خلقت، رسيدن به مقام وصول و شهود است. معناى ديگرى كه از قرآن استفاده كرديم، اين بود كه هدف از خلقت، بردن انسان به بهشت است. معناى ديگرى كه استفاده كرديم اين بود كه هدف از خلقت رسيدن به مقام عبوديت است.
در جلسۀ گذشته معناى چهارمى استفاده كرديم كه هدف از خلقت انسان، اينست كه انسان مهذّب شود. يك تك سلّول برسد به جايى كه به جز خدا نداند و «خليفة الله» باشد. برسد به جايى كه ملكى مثل جبرئيل، افتخار كند كه خدمتگزار اوست. خاك بوده و گياهى شده و گياهى بوده و حيوانى شده و حيوانى است و انسانى مى شود و بالاخره به مقام آدميت مى رسد و اين مقام آدميت به اندازه اى مهم است كه مؤمن، مهمتر از كعبۀ معظّمه مى شود:
«الْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْكَعْبَةِ»(1)
مى رسد به آنجا كه اعظم از ملك مقرّب خداست:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ»(2)
تهذيب نفس گرچه از نظر قرآن كريم، كار بسيار مشكلى است؛ امّا هدف از خلقت انسان همين است:
لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ فِي كَبَدٍ(1)
يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ(2)
اى انسان! تو در سيروسلوك به سوى پروردگار متعال هستى، امّا بدان كه اين سيروسلوك پررنج و پرمشقّت است، ولى منتهاى سير عاليست؛ زيرا منتهاى سير، رسيدن به «مقام آدميت» است.
پروردگار عالم براى نيل انسان به اين هدف و مقام، ابزار مختلفى را براى او آماده كرده است. اوّلاً سه پيامبر در درون انسان ها نهادينه ساخته است: «فطرت» و «عقل» و «قلب يعنى وجدان اخلاقى» كه او را راهنما باشند؛ ثانياً پيامبرهاى برونى نظير پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلّم كه برترين موجودِ عالم وجود است، براى بشريت فرستاده است تا انسان را به اين اهداف عالى برسانند.
كتاب هاى آسمانى و از جمله قرآن كريم كه كپيۀ عالم وجود است و به تعبير استاد عظيم الشأن ما حضرت امام قدّس سرّه تجلّى ذاتى خداست، براى همين است كه انسان را به هدف خلقت، يعنى مقام آدميت برساند. به مقامى كه هيچ كس نمى تواند آن را درك كند، جز اينكه به آن برسد.
امّا رسيدن به اين مقصد و درك آن، نيازمند تلاش و كوشش مداوم است. اگر كسى براى تهذيب نفس تلاش و كوشش كرد، به هدفش مى رسد و الاّ «حطب جهنم» مى شود. قرآن شريف مى فرمايد اگر به هدف خلقت نرسيد، هيزم جهنّم هستيد:
إِنَّكُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَهٰا وٰارِدُونَ(1)
پروردگار عالم، از روى لطف و رحمت و حكمت خود، ابزارهاى هدايت انسان را تهيه كرده و در اختيار او نهاده است، امّا اختيار را نيز به دست او داده
1) . الأنبياء، 98: «در حقيقت، شما و آنچه غير از خدا مى پرستيد، هيزم دوزخيد. شما در آن وارد خواهيد شد.»
است؛ بنابر اين خود انسان است كه راه درست يا غلط را انتخاب مى كند:
إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً(1)
بالاترين عبادات نيز همين انديشيدن هاست:
«تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ»(2)
اگر يك سال عبادت در مقابل ساعتى انديشيدن و خودسازى قرار گيرد، آن يك ساعت خودسازى از يك سال عبادت بالاتر است. اهل معرفت و از جمله استاد بزرگوار ما مرحوم حضرت امام قدّس سرّه در كتاب چهل حديث خود، روايتى را نقل مى كنند كه يك ساعت انديشيدن و خودسازى، بالاتر از هفتاد سال عبادت است.(3)هفتاد سال، يعنى يك عمر عبادت است كه مثلاً مكّه رود و زيارت رود و نماز اقامه كند و نماز شب بخواند و خدمت به خلق خدا كند، امّا اگر يك ساعت خودسازى كند و بينديشد، اين يك ساعت، از آن هفتاد سال عبادت بالاتر است. پروردگار عالم، لطف و رحمت بسيارى بر بندگان خود دارد و به قدرى به ايشان عنايت دارد كه مى فرمايد اى انسان ها! اگر خودسازى كنيد، به ازاى هر ساعتى، هفتاد سال عبادت به شما پاداش مى دهم.
1) . الانسان، 3: «ما راه را بدو نموديم يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاسگزار.»
2) . تفسير العياشى، ج 2، ص 208: «ساعتى تفكّر، بهتر از يك سال عبادت است.»
3) . چهل حديث، ص 191: «تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَبعينَ سَنَة». همچنين ر. ك: تفسير المحيط الاعظم، ج 4، ص 208؛ خلاصة المنهج، ج 3، ص 85؛ تفسير القرآن الكريم (ملاصدرا)، ج 7، ص 262؛ تفسير روح البيان، ج 8، ص 440 و...
خداوند سبحان ابزارهاى هدايت و حركت انسان را نيز، بسيار عالى و حكيمانه فراهم كردم. عقل و فطرت و وجدان اخلاقى، سه پيامبر درونى براى انسان هستند كه اگر كسى تحت نظر آن ها عمل كند، انسان را مى سازند و به مقام آدميت سوق مى دهند؛ چنان كه اگر كسى زير نظر پيامبرى از پيامبرهاى الهى قرار گرفت، او را مى سازند. اگر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم و قرآن كريم و اهل بيت عليهم السلام استاد كسى شوند، افتخار بسيارى براى اوست.
هركدام از انبياء و اولياى الهى، زحمات بسيارى را متحمّل شدند، زجرها كشيدند، اذيت ها شدند و حتّى به شهادت رسيدند تا انسان را به راه راست و درست هدايت كنند و او را به مسير آدميت رهنمون شوند:
هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ(1)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلّم با معجرۀ جاويدان خود يعنى قرآن كريم آمده است تا بشريت به مقام آدميت برسد. البته ايشان درخت رذالت را از دل كسى برنمى كنند، بلكه اين خود انسان است كه بايد درخت رذالت را ريشه كن كند؛ امّا واسطۀ اين توفيق، قرآن و پيغمبر و عقل و فطرت و وجدان اخلاقى است.
1) . الجمعة، 2: «اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت، تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد، و [آنان] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.»
تهذيب نفس به راستى كار مشكلى است، زيرا نه تنها انسان بايد درخت رذالت را از دل ريشه كن كند و از اين به بعد حسود، متكبّر، منافق، رياكار، دنياطلب و پول پرست و... نباشد، بلكه بايد شجرۀ طيبۀ قرآن را به جاى آن بكارد. حسادت برود و ترحّم بيايد، تكبّر برود و تواضع بيايد، تنبلى و افراطگرى و تجمّل گرايى برود و تلاش و كوشش و خدمت به خلق خدا بيايد. اين ها شجرۀ طيبۀ قرآنى است كه در صورت بارور شدن، ميوه ها مى دهد و اين ميوه ها دائمى است تا خدا خدايى مى كند، هم در دنيا و هم در آخرت، اين ميوه ها هم براى خود انسان و هم براى ديگران مفيد است:
أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ، تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا(1)
چنانچه كسى خودسازى نكند، در حقيقت بالاترين گناه را انجام داده است؛ زيرا اوجب واجبات يعنى تهذيب نفس و خودسازى را ترك كرده است. نبايد انسان رذائل را در وجود خود باقى گذارد؛ زيرا اگر اينطور شود، بر اثر وجود رذيله اى مثل حسادت، هابيل، قابيل را مى كشد. وقتى حسادت، حتّى براى امور جزئى، گل مى كند، منجر به قتل برادر هم مى شود. وقتى شهوت و
1) . إبراهيم، 24: «آيا نديدى خدا چگونه مَثَل زده: سخنى پاك كه مانند درختى پاك است كه ريشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است؟ ميوۀ خود را هر هنگام به فرمان پروردگارش مى دهد.»
هوى و هوس انسان شعله ور شود، حاضر است براى اينكه هوى و هوس شهوتش ارضاء شود، دنيا را به آتش بكشد.
يكى از بزرگان، براى بحث خودسازى، دربارۀ رفتار زليخا و يوسف و تأثير عملكرد آنان، مقايسۀ جالب و عبارات شيرينى داشت. مى گفت: زليخا خانمى بود كه هرچه يك زن بخواهد، او داشت؛ جوانى و زيبايى، سلطنت و قدرت، مال و ثروت و بالاخره جاه و مقام، امّا يك چيز نداشت و آن آدميت بود. بعد مى گويد: زليخا به دست خودش به اندازه اى خودش را پست و خوار كرد كه اگر همۀ دنيا جمع مى شدند و مى خواستند كسى را اينقدر ذليل كنند، نمى توانستند؛ امّا يوسف عليه السلام هرچه يك مرد مى خواست، نداشت و حتّى خودش هم مال خودش نبود. برادرهاى حسود قصد داشتند او را بكشند، ولى موفّق نشدند و وقتى مى خواستند او را از سر خود كوتاه كنند، به قول قرآن كريم او را به ثمن بخس(1)فروختند. اين يوسف مقام و جاه و پول نداشت و حتّى خودش هم از آن زليخا بود، امّا يك چيز داشت و آن آدميت و عفّت بود. آدميت يوسف، او را به آنجا رساند كه اگر دنيا جمع مى شدند و مى خواستند كسى را اينقدر عزيز كنند كه عفّت و آدميت يوسف او را عزيز كرد، نمى توانستند.
1) . يوسف، 20: «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ - و او را به بهاى ناچيزى، چند درهم، فروختند.»
معلوم است كه رفع رذائل، مشكل است و اگر جوان ها بخواهند به مراتبى برسند، بايد يوسف وار كار و تلاش كنند. استاد عزيز ما علامه طباطبائى رحمة الله مى فرمودند زمينه هاى بسيارى براى گناه يوسف بود كه اگر يكى از اين زمينه ها براى كسى باشد، بعيد است كه گناه نكند؛ امّا با بودن اين زمينه ها، يوسف فرار مى كند.(1)يوسف در اثر اين عفّت، بالاخره به مرتبه اى مى رسد كه وقتى پدر با برادرها آمدند و پدر را در پيش خودش روى تخت سلطنت نشاند، برادرها همگى مقابل او سجده كردند. قرآن كريم از قول حضرت يوسف مى فرمايد كه گفت: پدر جان! اين تعبير خواب من است.(2)به عبارت ديگر، اين نتيجۀ صدمه چهل سالۀ من است.
سورۀ مبارك يوسف، انصافاً براى بحث خودسازى و تهذيب نفس عاليست و نكته هاى عجيبى دارد. در همين سوره بيان مى كند كه وقتى زليخا رسوا شده بود، براى اينكه به همه بفهماند كه فقط من رسوا نشده ام و اگر هركدام از شما بوديد، رسوا مى شديد، لذا يك جلسه از خانم هاى اشرافى و سران قوم تشكيل داد و همه آمدند و دستور داد كه يوسف وارد جلسه شود. وقتى يوسف وارد جلسه شد، همگان فريفتۀ يوسف شدند؛ يكى مى گفت او چقدر
1) . ر. ك: الميزان فى تفسير القرآن، ج 11، ص 126.
2) . يوسف، 100: «وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْويلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا - و پدر و مادرش را به تخت برنشانيد، و [همۀ آنان] پيش او به سجده درافتادند، و [يوسف] گفت: اى پدر، اين است تعبير خواب پيشين من، به يقين، پروردگارم آن را راست و محقّق گردانيد.»
خوب و زيباست، يكى مى گفت اين از براى من است و خلاصه هركدام حرف شهوت انگيزى مى زدند؛ امّا يوسف مى گفت:
قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ(1)
خدايا! زندان برايم خيلى بهتر از اينست كه اين زن ها اين حرف ها را دربارۀ من بزنند. يوسف همه چيز را از خدا مى داند و خدا را معلّم اخلاق خود مى داند. لذا بعد از اينكه در اين امتحان نمره بيست گرفت و از جلسه بيرون آمد، گفت:
وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ(2)
اگر عنايت خدا نبود، من هم مثل آن ها به راه گمراهى و گناه رفته بودم. به عبارت ديگر يك پيام به جوان ها مى دهد كه جوان ها! نگوييد كه نمى شود با شهوات مقابله كرد، بلكه اگر بخواهيد مى شود. در حال حاضر، فساد اخلاقى فراوانى در جامعه وجود دارد، هم در كوچه و بازارها و هم در مدارس و دانشگاه ها فساد هست و حتّى خانه ها از وسائل شهوت انگيز و مفاسد، پر شده است و بايد همگان در اين باره فكرى بكنند و الاّ زمين
مى خورند و سر برآوردن از اين منجلاب، مشكل خواهد بود. امّا با اين وجود، همه جوان ها بدانند كه نمى دانم و نمى توانم و نمى شود، در قاموس انسان ها راه ندارد. اگر بخواهيد مى شود و اگر بخواهيد، مى دانيد و اگر بخواهيد، حتماً مى توانيد و بايد بخواهيد و بدانيد و بايد بتوانيد. بايد يوسف وار در مقابل صفات رذيله قد علم كنيد. حال قرآن به شهوت جنسى مثال مى زند و حسادت برادرهاى يوسف را مثل مى آورد و در ضمن تكبّر و اسراف و تجمّل گرايى زن هاى آن روز مصر را مثال مى زند، امّا همۀ صفات رذيله همين گونه است.
آيات قرآن كريم، گاهى از نظر تأكيد بر مسئله اى، منحصر به فرد هستند و اين تأكيدها هنگام بيان چند موضوع، جالب توجّه است: يكى راجع به دعا و راز و نياز با خداوند سبحان كه آيۀ آن منحصر به فرد است و ده هفده تأكيد براى اين امر دارد:
وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ(1)
1) . البقرة، 186: «و هر گاه بندگان من، از تو در باره من بپرسند، [بگو] من نزديكم، و دعاى دعاكننده را - به هنگامى كه مرا بخواند - اجابت مى كنم، پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند.»
ديگرى راجع به انس با قرآن شريف است كه تأكيد در آن نيز منحصر به فرد است؛ زيرا انس با قرآن، در زندگى كمك فراوانى به انسان ها مى كند:
فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ(1)
سوّمين تأكيد منحصر به فرد قرآن، راجع به موضوع خودسازى و تهذيب نفس است كه سورۀ شمس و يازده قسم آن، در اين باره است. قرآن كريم بعد از يازده قسم به همراه چهارپنج تأكيد، مى فرمايد:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا، وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا(2)
سعادت و رستگارى، فقط و فقط از آن كسى است كه درخت رذالت را از دل بكند و به جاى آن درخت فضيلت غرس كند و بارور نمايد و از ميوۀ آن هم خود بهره ببرد و هم ديگران استفاده كنند. بعد هم مى فرمايد شقى و بدبخت و جهنّمى است كسى كه به فكر خودسازى نباشد.
متأسّفانه موضوعى كه معمولاً مردم به فكر آن نيستند، مسئلۀ اخلاق و خودسازى است. قرآن كريم در همين سورۀ شمس، بعد از اين همه تأكيد، قضيۀ حضرت صالح عليه السلام و قوم ثمود را هم نقل مى كند. مى فرمايد قوم ثمود به خاطر اينكه طغيان گر بودند، با پيامبرشان مخالفت كردند و سرانجام معجرۀ او را از بين بردند و خود نيز نابود شدند.
يكى از رذائل در وجود انسان ها، زير بار حق نرفتن يا همان حق ناپذيرى است. قوم ثمود در كنار ديگر رذائل، اين رذيلت را نيز در وجود خود داشتند. هرچه صالح پيغمبر براى هدايت آنان تلاش كرد، فايده نداشت. آن ها براى اينكه صالح پيغمبر را از ميدان به در كنند، به او گفتند به شرط اينكه يك شتر ماده با بچّه اش از دل اين كوه بيرون بيايد، ما به تو ايمان مى آوريم. خداوند درخواست آنان را پذيرفت و بنا شد معجزه واقع شود. آنگاه همۀ مردم، زن و مرد و جوان و پير، در دامنۀ كوه جمع شدند تا معجزه را مشاهده كنند. ناگهان صيحه اى آمد و كوه شكافته شده و شتر ماده با بچّه اش بيرون آمد. آن ها اگر به راستى دنبال حقيقت بودند، در اين موقع همه بايد به سجده مى افتادند و خوشحال مى شدند كه پروردگار عالم معجزه اى را كه خواسته بودند، تحقّق بخشيد و پيغمبرى به نام صالح برايشان فرستاده است و از اينك، بايد به دستورات الهى جامۀ عمل بپوشانند؛ امّا قوم ثمود با وجود اين معجزۀ آشكار، ايمان نياوردند.
وقتى انسان لجوج و طغيان گر شد و صفات رذيله بر دلش حكمفرما گرديد، معجزۀ شتر و امثال اين ها فايده اى ندارد. حال اى كاش به همين اندازه اكتفا مى كردند و فقط ايمان نمى آوردند، آن ها تصميم گرفتند شتر و بچّه اش را هم بكشند! قرآن كريم مى فرمايد: حضرت صالح در اين باره به آن ها هشدار داد و فرمود كه اگر اين كار را بكنيد، نابود مى شويد؛ مواظب باشيد با كارهاى خود، غضب خدا را متلاطم نكنيد؛ امّا هشدارهاى حضرت صالح را ناديده گرفتند و از روى لجاجت، حرف نشنيدند. بالاخره برخى از اراذل و
اوباش را تحريك كردند تا شتر و بچّه اش را پى كنند؛ با كشته شدن شتر و پايان مهلت مقرّر، عذاب پروردگار نازل شد و همۀ آن ها را نابود كرد و دنيا و آخرتشان از بين رفت؛ قرآن دربارۀ آن ها مى فرمايد:
وَ لاٰ يَخٰافُ عُقْبٰاهٰا(1)
اين قوم فكر عاقبت كار خود را نمى كردند و عاقبت انديش نبودند، زيرا خودسازى نكرده بودند و صفات رذيله بر دل آن ها حكم فرما بود و وجود همين صفت رذيله، نمى گذاشت عاقبت انديش باشند.
1) . الشمس، 15: «و از پيامدِ كار خويش، بيمى به خود راه نداد.»
بحث به اينجا رسيد كه انسان خلق شده تا آدم شود و به مقام آدميت برسد. به عبارت ديگر، هدف از خلقت انسان، «اخلاق» است.
بحث اخلاق، بحث مقدّسى است و قرآن كريم هم مى گويد: من كتاب اخلاقم. همچنين مى فرمايد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم معلّم اخلاق هستند.
باز قرآن مى فرمايد: معلّم اخلاق همۀ انسان ها نيز خداست. زمينه فراهم كنيد تا خدا معلّم اخلاق شما باشد. حال موجودى كه معلّم او خداوند متعال باشد و قرآن را براى او فرستاده باشند و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم را براى هدايت او مبعوث كرده باشند، معلوم است كه موجود مقدّسى است، لذا به قول بزرگان از اوجب واجبات، تهذيب نفس است. از اوجب واجبات اينست كه ما روى اخلاق كار كنيم و به مقام آدميت برسيم.
همۀ افراد بايد بدانند كه در وجود خود، صفات رذيله دارند و اين صفات رذيله، به زودى ريشه كن نمى شود. بعد از رفع رذائل، بايد براى كسب فضائل تلاش كرد. انسان بايد چنان كه رذائل را نابود مى كند، به جاى آن فضائل و آدميت را غرس كند و از آن مواظبت كامل نمايد تا مانند شجرۀ طيبۀ قرآنى، ريشه دار و شاخه دار و ميوه دار شود و بتوان از آن بهره برد.
در مباحث گذشته بيان شد كه اين كار، سخت و مشكل است و نيازمند مراقبت ها و مواظبت هاست و لازمۀ آن عنايت هاى الهى است تا ثمربخش بشود. اگر به راستى كسى آدم شود، بايد بگوييم به هدف از خلقت دست يافته است؛ امّا اگر انسانى اين گونه نباشد، دوان دوان رو به جهنّم در حركت خواهد بود:
وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ(1)
خداوند متعال نخواسته و نمى خواهد كسى از اهل جهنّم شود؛ پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم گريه ها و زارى هايى در دل شب، براى هدايت امّت و بهشتى شدنشان داشته اند و مخصوصاً آن وقتى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم را اذيت مى كردند، با گريه از خداوند هدايت آنان را مى طلبيدند و مى فرمودند:
«اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ»(2)
شخصيتى مثل امام حسين عليه السلام و خانوادۀ ايشان كه مقدّس ترين افراد هستند، براى شهادت مى آيند تا ما آدم شويم. خلاصه آنكه عنايات از طرف خداوند سبحان زياد است، ولى انتخاب راه، در اختيار خود آدمى است و مائيم كه بايد از اين عنايات الهى استفاده كنيم.
1) . الأعراف، 179: «و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريده ايم. [چرا كه] دل هايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمى كنند، و چشمانى دارند كه با آن ها نمى بينند، و گوش هايى دارند كه با آن ها نمى شنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند. [آرى،] آن ها همان غافل ماندگانند.»
2) . مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 192؛ بحار الأنوار، ج 18، ص 241؛ الخرائج و الجرائج، ج 1، ص 164: «خدايا قوم مرا هدايت كن، زيرا آنان نمى دانند چه مى كنند.»
كليۀ گناهانى كه در اسلام نام برده مى شود، عملى است كه خلاف فطرت انسانى است؛ يعنى فطرت انسان، گناه را قبول نمى كند. گناه خلاف عقل است و عقل گناه را نمى پذيرد. حتّى اگر مثل صهيونيست ها و داعشى ها را در نظر بگيريد، اين ها عقلشان را به كار نمى اندازند كه متوجّه كارشان باشند و الاّ چه انسانى است كه بگويد ظلم خوبست؟! حتّى كودك چند ساله اگر با دست به خواهرش بزند، رنگش تغيير مى كند و مى داند كه كار بدى كرده است.
خوردن مال مردم، خلاف فطرت است. بچۀ دوسه ساله اگر غذاى خواهرش را بى اجازه بخورد، مى داند كار بدى كرده است؛ لذا يا با خنده يا با قهر، جواب توبيخ والدين را مى دهد. بچّه دوسه ساله اگر دروغ بگويد، رنگش تغيير مى كند و اگر مادرش مادر زرنگى باشد، مى فهمد كه اين بچّه دروغ گفته يا راست مى گويد. همۀ ما همين طور هستيم. امّا وقتى عقل را زير پا گذاشتيم، علناً دروغ مى گوييم و دروغ ها را در سايت ها و روزنامه ها مى بريم و اصلاً به زشتى آن توجّهى نداريم.
همه مى فهمند كه حقّالنّاس مشكل است؛ امّا وقتى فكر نكنند و غفلت كنند و به عبارت ديگر روى فطرت و عقل پا بگذارند، آنگاه عجيب حقّالنّاس مرتكب مى شوند و هرچه بتوانند، با گران فروشى و تقلّب و حقّه بازى و جازدن جنس بد به جاى جنس خوب و مانند اينها، مردم را مى فريبند. خود عامل هم مى داند كه همۀ اين ها كارهاى زشت و بدى است، امّا اوّل عقل را
پايمال مى كند و بعد حقّالنّاس را مرتكب مى شود. همه مى دانند كه خوردن مال بچّه يتيم چقدر ناپسند است و مثل اينست كه آتش مى خورد:
إِنَّ اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً(1)
اگر كسى چشم بصيرت داشت، مى ديد كه مال يتيم، آتشى است كه مى خورد. به راستى عقل انسان مى رسد كه اگر خانۀ مردم را تصاحب كند و مردم را گول بزند و غش در معامله كند، مرتكب كار بدى شده است. همه مى دانند كه اگر سنگين بار باشند، يعنى گناه روى گناه داشته باشند، بالاخره نمى توانند تحمّل كنند و وقتى مى رسد كه از پا درمى آيند؛ امّا گران فروشى و مال مردم خورى و گناهان حقّالنّاس بزرگ انجام مى دهند و آن را تحمّل مى كنند، براى اينكه اوّل فطرت را از بين برده اند و بعد حقّالنّاس مى كنند و الاّ اگر فطرت خدادادى، وجدان اخلاقى و عقل (پيامبران درونى) در وجود كسى بيدار و هوشيار باشد، خوبى و بدى را درك مى كند.
عمق جان انسان يعنى فطرت، مى گويد گناه بد است؛ عقل كه تميز خوب از بد مى دهد، مى گويد گناه مخصوصاً حقّالنّاس بد است؛ قلب و دل انسان كه مربوط به عواطف است، مى گويد حقّالنّاس بد است و آنچه خوبست، خدمت به خلق خداست.
1) . النساء، 10: «در حقيقت، كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مى خورند، جز اين نيست كه آتشى در شكم خود فرو مى برند، و به زودى در آتشى فروزان درآيند.»
به طور كلّى اگر كسى بخواهد كار ناپسندى را انجام دهد، اوّل بايد به عقل و فطرت و وجدان اخلاقى بى اعتنايى كند و روى آن پا بگذارد و به تعبير قرآن كريم آن را بكشد و سپس گناه كند يا مثل داعش و امريكا شود.
پيامبرهاى برونى هم كه فراوان هستند، اعمّ از انبياى الهى، اوصياى ايشان و بالاخره روحانيت كه به جاى پيامبرهاى برون هستند و منبرها و موعظه ها دارند و الحمدلله كتاب هاى زيادى هم نوشته اند؛ امّا وقتى نسبت به هشدارهاى آنان بى تفاوت باشيم، دعوت آنان نيز اثرى در وجود ما ندارد.
چه كسى نمى داند دفاع از ديگران خوبست؟! چه كسى نمى فهمد كه غيبت بد است؟! لذا بعضى از عوام مردم وقتى مى خواهند غيبت كنند، اوّل توجيه مى كنند و مى گويند غيبتش نباشد و بعد شروع به گفتن غيبت مى كنند!
قرآن كريم به صورت مكرّر، خدمت به خلق خدا را از مسلمانان خواسته است؛ امّا پيش از قرآن، قلب و دل انسان مى گويد خدمت به خلق خدا لازم است و بالاترين لذّت براى انسان محسوب مى شود. فرق بين انسان و حيوان همين جاست كه غلبۀ قوى بر ضعيف در حيوان ها زياد است؛ امّا در انسان بايد اينگونه نباشد، بايد افراد خدمت گزار ضعيف و طرف دار مظلوم باشند. اين امر ناشى از غريزۀ انسانى و از عمق جان انسان است و فطرت و عقل و دل بر آن گواهى مى دهند. قرآن در مواضع مختلف مى فرمايد كه آيا مى دانيد چرا كار به اينجا رسيده كه انسان در گناه و خطا غوطه ور است؟ زيرا دل ندارد و به حرف عقل و وجدان بى توجّه است. به همين دليل هم از قول اهل جهنّم نقل مى كند كه آن ها در قيامت مى گويند:
لَوْ كُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا كُنّٰا فِي أَصْحٰابِ اَلسَّعِيرِ(1)
جهنّميان مى گويند اگر ما عقل داشتم كه به جهنّم نمى آمديم؛ عقل را زير پا گذاشتيم و حرفش را نشنيديم، آنگاه جهنّمى شديم؛ لذا رفتن به بهشت در پرتو تعقّل و توجّه به فطرت و وجدان، آسان مى شود.
همان گونه كه بيان شد، عقل ما مستقلاً حكم مى كند كه صفات رذيله، بد هستند. چنان كه هر ديوانه اى مى داند كه ظلم بد است و اين يك امر فطرى و ضرورى است. لذا پيامبرهاى درون به ما مى فهمانند كه صفات رذيله بد است و بايد اين صفات رذيله را قلع و قمع كرد و نابود ساخت. همه، چه باسواد و چه بى سواد و چه مقدّس و غيرمقدّس و چه جانى و چه غيرجانى، مى دانند كه صفات رذيله مانند حسد، ظلم، تكبّر و خودخواهى، دنياطلبى و رياست طلبى بد است و انسان را بدبخت مى كند؛ لذا اگر كسى خودسازى نكرد و صفات رذيله بر او مسلّط شد، دانسته جهنّمى مى شود و دانسته از هر درّنده اى درّنده تر مى شود.
حرفى كه باعث تأسّف است، اينست كه گاهى توفيق خودسازى هم نداريم يا كم داريم و اين بى توفيقى از «غفلت» انسان ناشى مى شود. بسيارى از شما دوست داريد واجبات را به جا بياوريد و انجام هم مى دهيد يا دلتان پر مى زند
1) . الملك، 10: «اگر شنيده [و پذيرفته] بوديم يا تعقّل كرده بوديم در [ميان] دوزخيان نبوديم.»
براى انجام بعضى از مستحبّات، مثل عمره و زيارت كربلا و...، امّا در عين حال، رذائل بسيارى هم در درون خود داريد و مثلاً حسود هستيد؛ حال آيا راجع به رفع اين حسادت، كارى كرده ايد؟! يا اينكه خودخواه و ظالميد و ديگرگرا نيستيد و خودپرستيد، آيا روى اصلاح اين رذائل كار كرده ايد يا به تعبير قرآن كريم از جملۀ غافلان هستيد؟! أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ؛ اين نوع از غفلت، يكى از بدبختى هاى انسان است.
همۀ پيامبرها و اولياى الهى، به ويژه پيغمبر خاتم صلى الله عليه و آله و سلّم و اهل بيت عليهم السلام خودشان را فداى دين كردند و زحمات و صدمات فراوانى را متحمّل شدند تا غفلت ها را بزدايند، امّا ما در كار تغافل داريم و خودسازى نمى كنيم. اين مصيبت بزرگى است، در حالى كه عقل وجوب خودسازى را درك مى كند و علاوه بر اين، علماى علم اخلاق آن را از اوجب واجبات دانسته اند.
بايد به اين مطلب توجّه داشت كه اگر انسان براى رفع رذائل كارى نكند، بعضى اوقات از هر درّنده اى و از هر ميكروبى درّنده تر و موذى تر مى شود. خيلى از انسان ها را سراغ داريم كه ضرر آن از هر ميكروب سرطانى براى خودش و جامعۀ بشرى بيشتر است. برخى از انسان ها اظهار تمدّن مى كنند، امّا از تمدّن بويى نبرده اند. مثال هاى زيادى هم دارد و از زمان حضرت آدم تا الان بوده است و در وقايع بين المللى زياد شاهد آن هستيم. مثلاً چند وقت قبل دولت فرانسه يا استكبار جهانى مؤسسه اى را تحريك كرد و در نشريۀ آن، به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم توهين شد. بعد داعشى ها را تحريك كردند تا با
حمله به آن مؤسسه، افراد آن را كشتند. سپس يك راهپيمايى بزرگ در فرانسه، به عنوان اينكه اسلام خشن است، عليه اسلام عزيز برپا كردند. آن جسارت به پيغمبر را خودشان كردند، خودشان به داعشى ها امر كردند كه به دفتر مؤسسه بريزند و بعد هم خودشان تجمّع برقرار كردند تا اسلام را بكوبند! چرا چنين است؟! واى بر بداخلاقى و وجود رذالت.
وقتى بى اخلاقى حكمفرما باشد، آنگاه آزادمردى و مردانگى نيست و با نامردى هرچه بتوانند مى كنند. صهيونيست ها همينطور هستند؛ اصل موجوديت آنان از درخت رذالت درونى غربى ها ناشى شد و سپس همين صهيونيست ها، با رذالت ظلم و زورگويى و قدرت طلبى، در صدد براندازى اسلام و تسلّط بر خاورميانه برآمده اند؛ در حالى كه ما مسلمانان نيز در غفلت به سر مى بريم و الا به تعبير حضرت امام قدّس سرّه اگر هركس يك سطل آب خرج صهيونيسم كند، آنگاه يك دريا مى شود و صهيونيست ها را غرق مى كند.
تغافل مسلمين و ظلم هاى دشمنان و صهيونيست ها، همه از بى اخلاقى سرچشمه گرفته است. ميكروب سرطان و ميكروب خوره و وبا، ناخواسته يك ملّت را مى كشد و قرآن كريم مى فرمايد بدتر از اين ميكروب، انسانى است كه اخلاق ندارد:
إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ(1)
پست تر از ميكروب سرطان و پست تر از هر گرگ درّنده، كسى است كه
1) . الأنفال، 22: «قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى اند كه نمى انديشند.»
عقل دارد و تعقّل ندارد و فكر دارد و تفكّر ندارد، يعنى صفت رذيله روى عقل و قلب و فطرت او را پوشانده و نمى گذارد پيامبرهاى درونى، به درستى كار كنند.
به راستى به مثل دنياى غرب مى گويم ما از عقل و فطرت گذشتيم، چرا وجدان اخلاقى نداريد؟! شما كه مى گوييد متمدّن هستيد، پس اين وجدان اخلاقى و اين پيامبر درون چه شد؟! معلوم است كه پيامبر درون، در اثر بى اخلاقى مُرد. وقتى كه صفت رذيله گل كند، نه عقل و نه وجدان اخلاقى و نه فطرت، هيچكدام نمى توانند كار كنند. البته گاهى حيطۀ عمل اين رذيله محدود است، مثل اختلاف بين زن و شوهر يا العياذبالله خيانت زن به شوهر كه خيلى زشت و بد است و گاهى نيز حيطۀ آن گسترده است مانند ظلم ها و جنايت هاى بين المللى و كشتارهاى وسيع در جنگ ها و... به هرحال وقتى صفت رذيله وجود داشته باشد، روى پيامبران درونى (عقل، قلب، فطرت) را مى پوشاند و نمى گذارد پيامبرى مثل وجدان اخلاقى كار كند.
به علّت بى اخلاقى، در جامعۀ ما الان فساد ادارى و اقتصادى بى شمارى وجود دارد. فساد اخلاقى كه در جامعه غوغا مى كند و لذا دختر و زن شيعه كه ارادت به فاطمۀ زهرا عليها السلام دارد، حجابش از حجاب غربى ها بدتر شده است! اين مفاسد از كجا سرچشمه گرفته است؟! به جهنّم كه مى رود مى گويد من بى عقل بودم كه به جهنّم آمدم و الا به جهنّم نمى آمدم.
انسان به راستى بايد مواظب صفات رذيلۀ خود باشد و با رفع رذائل، در راه نهادينه كردن فضائل، كوشا و جدّى باشد. اگر به راستى آدم باشيم، آنگاه فساد ادارى هم نخواهيم داشت.
مى گويند حاكمى را به حمّص يكى از شهرهاى سوريۀ فعلى فرستادند. اين حاكم مدّتى كار كرد و بعد از دستش شكايت كردند و گفتند او شب ها پيدا نيست و روزها بعضى اوقات دير سر كار مى آيد و در هفته يك روز هم اصلاً پيدايش نيست. حاكم وقت او را خواست و او پياده به مدينه آمد. شكايت ها را به او گفتند و او گفت هر سه درست است و امّا براى هركدام جواب دارم. اينكه شب پيدا نيستم، براى اينكه وقتم را قسمت كرده ام بين خدا و مردم و روز را به مردم داده ام و شب ها براى خداست. لذا به راز و نياز و رابطه با خدا مشغولم. امّا اينكه گاهى صبح ها دير بيرون مى آيم، براى اينست كه من كلفت و نوكر ندارم و كارها را با خانم قسمت كرده ايم و پختن نان وظيفۀ من شده است و تا خمير مهيا شود، كمى دير مى شود. امّا اينكه در هفته يك روز پيدا نيستم، براى اينست كه در هفته يك روز بايد لباس عوض كنم و لباس اضافه ندارم و لذا آن لباس را كه مى شويم، برهنه مى مانم و بايد صبر كنم تا لباس خشك شود؛ لذا بعضى اوقات نمى توانم با مردم در تماس باشم. گفتند جواب ها خوبست و پولى به عنوان جايزه يا خرج راه به او دادند. او به حمص آمد و پول ها را به مسجد برد و جارچى صدا زد كه هركس نياز مالى دارد، به مسجد بيابد. بالاخره فقرا و محتاج ها آمدند و پول ها را گرفتند و قدرى از آن باقى ماند.
حاكم وقتى به خانه آمد، به همسرش گزارش داد كه چه شده و چه كرده است. خانم گفت: خوبست كه با پول باقيمانده، كنيزى بخريم. حاكم گفت صبر كن شايد كار لازم ترى باشد. آنگاه يك فقير پيدا شد و پول را به او داد و به همسرش گفت: آيا اينطور بهتر نيست؟! كارهاى خانه را خودمان انجام مى دهيم و امّا اينگونه به يك فقير و بينوا كمك كرده ايم. خانم نيز تصديق كرد و گفت بله اينطور بهتر شد.(1)
اين يك حاكم و استاندار اسلامى است، اگر به راستى همۀ ادارى هاى ما اين گونه رفتار مى كردند، اصلاً فساد ادارى وجود نداشت. رشوه خوارى و كم كارى و بدكارى و بيكارى نبود. در سال اوّل پيروزى نظام مقدّس جمهورى اسلامى، خيال مى كرديم كه فساد اخلاقى و ادارى و اقتصادى تمام شد، امّا نمى دانستيم به اينجا مى رسد! واى از بى اخلاقى! اگر انسان روى اخلاق كار نكند، صفات رذيله چيره مى شود و قوى مى شود و گل مى كند. مثل ميكروب خوره است و كم كم آدم را مى كشد. چرا بايد فساد اقتصادى داشته باشيم؟! اسلام عزيز مى گويد اگر اسلام پياده شود آنگاه فساد اقتصادى نابود مى شود.
اين تجمّل گرايى ها و ريخت وپاش ها و خودگرائى ها، فساد اقتصادى را به دنبال دارد كه جداً كمرشكن است. فساد اقتصادى براى فقرا و مستمندان كمرشكن است. دنياى غرب كه دشمن سرسخت ماست، از اين فساد
1) . ر. ك: حلية الاولياء، ج 1، ص 247؛ شرح نهج البلاغه (ابن ابى الحديد)، ج 12، ص 114.
اقتصادى موجود در جامعۀ ما خيلى خوشحال است. حال چرا بايد فساد اقتصادى با اين گستردگى باشد؟!
اميرالمؤمنين عليه السلام حدود پنج سال حكومت كردند، حكومتى كه مانند دوران به اصطلاح خانه نشينى ايشان، يك خار در چشم و يك استخوان در گلو داشتند و سه جنگ براى اميرالمؤمنين عليه السلام جلو آوردند. جنگ هايى كه ريشه در بى اخلاقى داشت. مرادم اينجاست كه اميرالمؤمنين عليه السلام راجع به پنج سال حكومت خود، در نماز جمعه در مقابل دوست و دشمن مى فرمايند: اى مردم! اكنون همۀ شما از نظر خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج در رفاه هستيد و من فقر را برداشته ام و آب را از فرات به كوفه كشيده ام.(1)
در پنج سال حكومت اينگونه كه همه در جنگ و مشقّت و زحمت بوده؛ امّا توانسته اند اقتصاد اسلام را پياده كنند و فقر را رفع نمايند. وقتى امام زمان عجل الله تعلى فرجه الشريف هم ظهور فرمايند، احكام قرآن و اسلام را پياده مى كنند. امام زمان با معجزه و خرق عادت به يك شبانه روز بر جهان مسلّط مى شوند و حكومت ايشان در شش شبانه روز در جهان مستقر مى گردد؛ امّا ادامۀ آن، معجزه خرق عادت نيست، بلكه پياده كردن قرآن و دستورات اسلام است كه در اثر آن، فقر و تبعيض و ظلم ها نابود مى شود. معلوم است وقتى قرآن پياده شود و مبين
1) . بحار الأنوار، ج 40، ص 327: «مَا أَصْبَحَ بِالْكُوفَة أَحَدٌ إِلَّا نَاعِماً إِنَّ أَدْنَاهُمْ مَنْزِلَة لَيأْكُلُ الْبُرَّ وَ يجْلِسُ فِى الظِّلِّ وَ يشْرَبُ مِنْ مَاءِ الْفُرَاتِ - همۀ مردم كوفه اكنون داراى وضعيّت خوبى هستند، حتى پايين ترين افراد، نان گندم مى خورد، خانه دارد، و از آب گواراى فرات استفاده مى كند.»
آن، ولايت، يعنى امام زمان عجل الله تعلى فرجه الشريف باشند، آنگاه فقر و ظلم و تبعيض و اختلاف طبقاتى در كار نيست:
«يَمْلَأُ اللَّهُ بِهِ الْارْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوراً»(1)
اگر به راستى فضيلت عفّت را مجسّم كنند، يك زن عفيف مى شود. وجود زن، ظرافت و عفّت است، امّا چرا اين بى عفّتى ها در جامعه فراگير شده است؟ گرچه دشمن در اين زمينه كار كرده است و بيش از هزار رسانه براى بى عفّتى زن ها و بى غيرتى مردها تبليغ مى كنند و همۀ تلاش هاى دشمن، براى اسلام زدايى و نابودى شيعه است، امّا چرا ما اجازه مى دهيم غربى ها بر زندگى و سرنوشت ما مسلّط شوند؟ در حالى كه در همين مسئلۀ حجاب، قرآن كريم، به صورت جدّى، از زنان حجاب و چادر خواسته شده است:
يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِكَ وَ بَنٰاتِكَ وَ نِسٰاءِ اَلْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلاَبِيبِهِنَّ ذٰلِكَ أَدْنىٰ أَنْ يُعْرَفْنَ فَلاٰ يُؤْذَيْنَ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً(2)
خانم! چادر سر كن و رويت را بگير و بدان شخصيت زن، به چادر اوست.
1) . بحار الأنوار، ج 36، ص 316: «خداوند به واسطۀ او زمين را از قسط و عدل پُر مى كند، آن چنان كه از ظلم و جور، پُر شده است.»
2) . الأحزاب، 59: «اى پيامبر، به زنان و دخترانت و به زنان مؤمنان بگو: پوشش هاى خود را بر خود فروتر گيرند. اين براى آنكه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند [به احتياط] نزديكتر است، و خدا آمرزنده مهربان است.»
استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى رحمة الله در تفسير شريف الميزان، روايتى را نقل مى كند و مى فرمايد وقتى اين آيۀ شريفه نازل شد، زن ها در كيسۀ سياه رفتند.(1)يعنى همۀ زنان سر تا پا چادر داشتند. اين عفّت خانم يك مسلمان است. حال چرا خانم شيعه، بايد اينطور با بى حجابى يا با بى عفّتى، در جامعه رفت وآمد كند؟! چادر علاوه بر اينكه دستور اسلام است، امرى ملّى براى ايرانيان بوده است و اگر تاريخ را مطالعه كنيد، متوجّه مى شويد كه پيش از اسلام، چادر، مخصوصاً در خانوادۀ بزرگان، مرسوم بوده است. حال ببينيد اين چادر كه شعارى ملّى اسلامى است و به تعبير قرآن كريم علامت شخصيت براى زن است، وضعش به كجا رسيده است! اين بى حجابى ها به خاطر بى اخلاقى است. وقتى بى اخلاق شديم، فساد اخلاقى براى جامعه جلو مى آيد و شياطين انسى و جنّى اين فساد اخلافى را گسترش مى دهند.
اگر بخواهيم در جامعه فساد ادارى و فساد اقتصادى و فساد اخلاقى نباشد، بايد جامعه را به اخلاق الله متخلّق كنيم. بايد همه روى اخلاق كار كنيم. بايد همه درخت رذالت را ريشه كن كنيم و درخت فضائل غرس نماييم و بارور كنيم. ميوۀ اين شجرۀ طيبه، اينست كه فساد ادارى و فساد اخلاقى و اقتصادى نابود مى شود و يك زندگى صددرصد سالم و در رفاه و آسايش براى عموم افراد فراهم مى شود.
1) . الميزان فى تفسير القرآن، ج 16، ص 344: «عن أم سلمة قالت: لما نزلت هذه الآية «يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلَابِيبِهِنَّ» خرج نساء الأنصار كأن على رءوسهن الغربان من أكسية سود يلبسنها.»
از بحث هاى گذشته استفاده كرديم كه پروردگار عالم، عالم وجود را براى انسان و اين انسان را براى خودش خلق كرده است. لذا هدف از خلقت را در يك بحث راجع به عالم وصول و شهود، يك بحث راجع به رفتن به بهشت و مقام هاى قرب خدا، يك بحث راجع به عبوديت و يك بحث دربارۀ رسيدن به مقام آدميت، خلاصه كردم. گفتم كه براى رسيدن به مقام آدميت، بايد تهذيب نفس و خودسازى كرد و در اين راه تلاش نمود.
وقتى به ملائكه خطاب شد كه مى خواهم خليفة الله بسازم. فرشتگان كه طبع خليفة الله را مى دانستند و علم داشتند كه اگر متوقّف شود و به مقام آدميت نرسد، كار او خون ريزى و فساد است؛ به خداوند سبحان گفتند: خدايا! اگر مقدّس مى خواهى، ما هستيم و اگر عبادت مى خواهى ما هستيم؛ ولى خطاب شد: مقدّس نمى خواهم، بلكه آدم مى خواهم. لذا آدم را خلق كرد. خداوند در قرآن در چندين جا آدم را «خليفة الله» ناميده است. يعنى هدف از خلقت انسان اينست كه از صفر شروع كند و به مقام خليفة اللّهى برسد. اين كار گرچه مشكل است، امّا از اوجب واجبات است.
انسان به اين دنيا آمده است تا تهذيب نفس كند و از ثمرۀ آن بهره مند گردد؛ و البته اين كار پرفايده و لذّت بخش، سخت و دشوار است. به قول مؤسّس حوزۀ علميۀ قم، آيت الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى رحمة الله فرموده بودند: يك مثال عوامانه هست كه مى گويند ملا شدن چه آسان و آدم شدن مشكل است. من مى گويم: ملاّ شدن مشكل است و آدم شدن محال است. يعنى خيلى كار دارد؛ امّا اگر كسى در راه بيفتد، هر قدمى كه بردارد، ثواب جبهه دارد؛ لذا قبلاً گفتم وقتى جوان ها و بسيجى ها از جبهه برمى گشتند، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم آن ها را تشويق مى كردند، ولى مى فرمودند:
«مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقِيَ عَلَيْهِمُ الْجِهَادُ الْأَكْبَرُ»
احسنت بر شما كه از جبهه پيروز برگشتيد و توانستيد دشمن را نابود كنيد و عقب برانيد؛ امّا جهاد بزرگ ترى در پيش داريد كه بايد به آن اهميت بدهيد. اصحاب مى پرسيدند اين جهاد بزرگ تر از جبهه و دفاع در مقابل دشمن، چه جهادى است؟ حضرت پاسخ مى دادند:
«جِهَادُ النَّفْسِ»(1)
سپس مى فرمودند:
«أَفْضَلُ الْجِهَادِ مَنْ جَاهَدَ نَفْسَهُ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْهِ»(2)
اينكه انسان بتواند صفات رذيله را از دل بكند و مثلاً متكبّر و خودخواه نباشد، دنياپرست و رياست طلب و حسود نباشد، واقعاً جهاد بزرگى است. خيلى جرأت مى خواهد كه كسى بگويد من حسود نيستم و همان فرمايش مرحوم حاج شيخ است كه فرموده محال است؛ امّا به هرحال دفع و رفع اين رذائلى كه بيش از چهل رذيله است، تا حدّى كه براى افراد امكان دارد، لازم است. اگر كسى نمى تواند آن ها را نابود كند، لاأقل بتواند شعلۀ آن را بگيرد تا شعله ور و طوفانى نشود. شعلۀ رذائل، به عالم آتش مى زند و هم خود انسان و
1) . الكافى، ج 5، ص 12:
2) . امالى الصدوق، ص 467: «آفرين به قومى كه از جهاد كوچكتر بازگشته اند، در حالى كه جهاد بزرگتر براى آنان باقى مانده است. پرسيدند: اى رسول خدا! جهاد بزرگتر چيست؟ فرمودند: جهاد با نفس! و مى فرمودند: بهترين جهادها، جهاد كسى است كه با نفس خودش كه بين دو پهلوى اوست، مبارزه مى كند.»
هم ديگران را نابود مى كند. اينكه لاأقل بتوانيم جلوى شعله ور شدن رذائل را بگيريم، باز هم مشكل است، امّا از اوجب واجبات است.
در اسلام، امرى واجب تر و مهم تر از تهذيب نفس وجود ندارد. نماز واجب است و سفارش هاى فراوانى هم بر اقامۀ آن شده است. كسانى كه گناهان كبيره را هفتصدتا مى شمارند، اوّل آن گناهان، ترك نماز است و آن كسانى هم كه گناهان كبيره را هفت مورد مى شمارند، اوّلين آن ترك نماز است؛ لذا نماز براى خودسازى فوق العاده اهميت دارد و هركه نخواند، كفر عملى دارد. آدم بى نماز نمى تواند به بهشت برود و بهشت بر او بسته است و حتماً جهنّمى است؛ لذا نماز، واجب بسيار پراهميتى است، امّا واجب تر از اين نماز، تهذيب نفس است؛ اينكه انسان و مخصوصاً جوان ها بتوانند مهذّب باشند.
بزرگان و از جمله استاد بزرگوار ما حضرت امام قدّس سرّه در درس هاى اخلاقى، اين جمله را زياد به ما سفارش مى كرده اند كه تا جوانيد خود را اصلاح كنيد و تا جوانيد، درخت رذالت را از دل بكنيد و الاّ اگر در حال جوانى بى اعتنا باشيد، رذائل كم كم در دل رسوخ مى كند و ريشه دار مى شود و آنگاه كندن درخت رذالت در سرحدّ محال است. در جوانى هم قدرت ارادۀ افراد بيشتر است و هم ريشۀ رذائل كمتر است و هم توفيق الهى براى جوان ها بيشتر همراه است؛ لذا تا جوانيم بايد خودسازى كنيم و متكبّر و خودخواه، لجوج و عنود و رياست طلب نباشيم. هركدام از اين رذائل كه گل كند، عالم را آتش مى كشد.
شخص رياست طلب، اگر فرصت پيدا كند، حاضر است دو ثلث جهان را بكشد، براى اينكه بتواند در يك ثلث ديگر حكومت كند. ايران و جاى ديگر هم در اين مورد تفاوتى ندارد. شما مى دانيد جنگ جهانى اوّل جلو آمد و حدود هفتاد ميليون نفر از غربى ها همديگر را كشتند، براى اينكه هر كدام مى گفتند «من». اوّلِ شكوفايى علمشان شكستن اتم بود و اين شكستن اتم مى توانست مفيد باشد و عالم را گلستان كند، امّا اوّل نتيجۀ شكستن اتم، دو بمب اتمى روى سر ژاپنى ها شد كه بيش از صد و پنجاه ميليون نفر بى گناه را به خاك و خون كشيد.
رذائل در هركسى به اندازۀ قدرت و امكاناتش، كار مى كند؛ يك دفعه اين فرد رياست طلب، عرضه ندارد و فقط در خانه به زن و بچّه پرخاشگرى مى كند، او اگر قدرت داشت، به جهان پرخاشگرى مى كرد. آدم حسود، اگر به راستى فرصت پيدا كند، همين حسادتش موجب مى شود كه عالم را به آتش بكشد. يك دفعه اسلام عزيز به نام جمهورى اسلامى گل مى كند و دشمن حسود چون نمى تواند اين حقيقت را ببيند، پس حسادتش گل مى كند و دشمنى هاى گوناگون و كارشكنى هاى مختلفى انجام مى دهد. يك دفعه هم حسادت فردى گل مى كند و مثلاً مادرشوهر به عروس اذيت مى كند و قدرتش به اين اندازه است كه به عروس اذيت كند يا خودبينى عروس گل مى كند و به همين اندازه مى تواند نيش وكنايه اى به مادرشوهرش بزند. همين شخص اگر قدرت پيدا كند، عالم را آتش مى زند؛ لذا حسادت، تكبّر، عناد، رياست طلبى و امثال اين صفات رذيله، به اندازۀ قدرت انسان، از انسان كار
مى كشد. يك دفعه قدرت كم است و در حدّ و حدود خانواده است و زن را بر سر شوهرش مسلّط مى كند يا مرد بداخلاق است و محيط خانواده را به هم مى ريزد و يك دفعه در حدّ جامعه است و شهر را به هم مى ريزد و اگر بيشتر قدرت داشته باشد، دنيا را به آتش مى كشاند. اين همان معنايى است كه قرآن كريم مى فرمايد:
إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ(1)
اگر انسان خودسازى نكند و اين صفات رذيله در دل رسوخ كند، پست تر از هر جنبده و ميكروب سرطان خواهد بود. با كمال معذرت هم بگويم همۀ ما صفات رذيله داريم و كسى نمى تواند بگويد صفات رذيله ندارم، الاّ اينكه معصوم و از اوّل الامر، نور مطلق باشد؛ چنان كه ائمّۀ معصومين عليهم السلام بوده اند:
«خَلَقَكُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ»(2)
هركه غير از اهل بيت عليهم السلام باشد، بايد بداند كه صفات رذيله در وجود او هست و بايد با استفاده از اختيار خودش، رذائل را رفع كند. اين امر، كار و تلاش شبانه روزى مى خواهد و الاّ شيطان درون با شيطان برون با هم هماهنگ شده و موجودى كه بدتر از هر درّنده و ميكروبى است، مى سازند و در اين صورت، هركس به اندازۀ قدرت، براى خود و اجتماعش از هر سگ
درّنده اى درّنده تر مى شود. اينكه قرآن كريم مى فرمايد از اوجب واجبات تهذيب نفس است و براى بيان اهميت آن يازده قسم مى خورد، برا همين است:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا، وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا(1)
رستگارى فقط و فقط از آن كسى است كه مهذّب باشد و درخت رذالت را از دل كنده باشد و در مقابل، بدبخت كسى است كه صفت رذيله اى بر دلش حكم فرما باشد. چنان كه پيشتر هم بيان كرديم، قرآن كريم در سورۀ شمس، اثر وجود اين رذائل را با بيان داستان معجزۀ حضرت صالح عليه السلام و قوم ثمود، تبيين مى فرمايد كه چون اين قوم حرف شنوى نداشتند و عاقبت انديش نبودند، صفت رذيله آن ها را به جايى رساند كه معجزۀ بزرگ الهى را نابود كردند و معلوم است نابودكردن معجزۀ بزرگ خدا، يعنى نابودشدن خودشان، هم در دنيا و هم در آخرت.
انسان بايد به دستورات الهى گوش فرا دهد و رذائل را از خود دور كند. قرآن كريم از كسانى كه حرف شنوى دارند و زير بار حرف حق مى روند، تعريف كرده است و مى فرمايد:
1) . الشمس، 9 و 10: «كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد، و هر كه آلوده اش ساخت، قطعاً درباخت.»
وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَى اَلرَّسُولِ تَرىٰ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ اَلدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاكْتُبْنٰا مَعَ اَلشّٰاهِدِينَ(1)
كسانى كه انعطاف پذير هستند و اهل تفكّرند و زير بار كلام حق مى روند، وقتى مى شنوند كه كسى قرآن مى خواند، جاذبۀ قرآن آن ها را به گريه مى اندازد و مسلمان مى شوند و مى گويند اينك كه حق را ديده ايم، چرا زير بار حق نرويم و آن را با روى باز نپذيريم؟ در مقابل اين افراد، گروهى هستند كه قرآن كريم دربارۀ آن ها مى فرمايد كارشان به اينجا مى رسد كه در غديرخم به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم مى گويند كه نصب ولايت، كارى از جانب خودت بود يا خدا به آن دستور داده است؟ و وقتى پيغمبر مى فرمايند از طرف خداست و مگر نديديد كه گفتم جبرئيل آمده و آيه آورده است:
اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً(2)
1) . المائدة، 83: «و چون آنچه را به سوى اين پيامبر نازل شده، بشنوند، مى بينى بر اثر آن حقيقتى كه شناخته اند، اشك از چشم هايشان سرازير مى شود. مى گويند: پروردگارا، ما ايمان آورده ايم؛ پس ما را در زمره گواهان بنويس.»
2) . المائدة، 3: «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم، و اسلام را براى شما [به عنوان] آيينى برگزيدم.»
مى گويند: ما نمى توانيم اين حقيقت را ببينيم و از خدا بخواه كه سنگى بيايد و ما را نابود كند! لذا آيات اوّل سورۀ معارج نازل شد:
سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ(1)
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم به فردى كه چنين گفتار و درخواستى داشت، فرمودند: از ميان ما بيرون برو، آنگاه سنگى مى آيد و تو را نابود مى كند.(2)
چنانچه كسى حق پذير نباشد، حاضر است خودش از بين برود، ولى حق را نبيند و در برابر آن تسليم نشود:
وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ(3)
ولى اگر انعطاف پذير باشد، همان است كه قرآن دربارۀ او مى فرمايد:
وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَى اَلرَّسُولِ تَرىٰ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ اَلدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاكْتُبْنٰا مَعَ اَلشّٰاهِدِينَ
شخصيت حق پذير، شخصى مثل سلمان فارسى رحمة الله مى شود. به سلمان گفتند
چگونه به اين مقام رسيدى كه درباره ات بگويند:
«سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»(1)
سلمان گفت: براى اينكه عشق به على و محبّت اميرالمؤمنين عليه السلام سرتاپايم را گرفته بود و حرف او را بر همۀ خواهش هاى خودم مقدّم داشتم. يك انسان به اين مرتبه مى رسد و يك انسان نيز هم به جايى مى رسد كه مى گويد من نمى توانم ببينم على عليه السلام خليفۀ خدا باشد! اگر از فرد معاند و مخالف ولايت على عليه السلام بپرسند مگر على چه چيز كم دارد؟! آيا ممدوح خداوند متعال نيست، در حالى كه لاأقل سيصد آيه دربارۀ اميرالمؤمنين على عليه السلام نازل شده است؛(2)آيا علم ندارد؟! در صورتى كه على، باب شهر علم پيامبر است؛(3)آيا شجاعت ندارد؟! در حالى كه هشتاد و چهار جنگِ زمان پيامبر، به دست اميرالمؤمنين پيروز شده است. آيا متّقى نيست؟! و حال آنكه تقوايش اينست كه در مقابل خوارج نهروان و در مقابل دشمن مى فرمايد: به خدا قسم اگر عالم هستى را به من بدهند و بگويند به مورچه اى ظلم كن و پوست جو را بيجا از دهان او بگير، من چنين نمى كنم. يعنى در اثر تقوا، ظلم به يك مورچه را در مقابل گرفتن دنيا نمى پذيرد:
«وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ»(1)
پس چرا با ولايت على عليه السلام مخالفت كرده اند و مى كنند؟ واى به حسادت و لجاجت و تكبّر كه انسان را به پرتگاهى مى رساند كه به قول خداوند در سورۀ شمس، ناقۀ صالح پيغمبر را مى كشد تا دلش راحت باشد و خواهش نفس را برآورد.
موضوع انتساب اميرالمؤمنين عليه السلام و ولايت ايشان، صرفاً بيان تاريخ نيست كه كسى بگويد درست نيست و مختص به شيعه هم نيست كه كسى بگويد براى اثبات مذهب خود گفته اند، بلكه موضوعى ضرورى و حقيقى و امرى مسلّم در اسلام است و همۀ فِرق اسلامى بر آن اذعان دارند. شايد بيش از هزار جا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم، اميرالمؤمنين عليه السلام را به خلافت منصوب كرده اند و فقط حساب غديرخم و روايت ثقلين و مانند آن نيست، بلكه همۀ مسلمانان مى دانند و همه هم مى دانند پيامبر از طرف خداوند سبحان اين مطالب را فرموده اند؛ پس چرا چنين شد كه خلافت به اميرالمؤمنين عليه السلام نرسيد؟ بايد گفت: امان از حق ناشنوى و زير بار حق نرفتن و غرور و تكبّر! امان از حسادت و لجاجت و تعصّب! واى به وجود صفات رذيله!
1) . نهج البلاغة، خطبه 224: «به خدا قسم اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمان هاى آن هاست به من بدهند تا خداوند را با ربودن پوست جوى از دهان مورچه اى معصيت كنم، به چنين كارى دست نمى زنم!»
بعضى اوقات ديده شده كه حسابى غيبت ديگرى را مى كند تا دلش خنك شود! افتخار مى كند كه ديگرى را افتضاح كرده است. بسيار ديده ايم كه تهمت مى زنند و شايعه پراكنى مى كنند و بعد هم مى گويند چه خوب شد كه آبروى فلانى را برديم. خنك شدن دل و لذّت بردن از كار زشت، يعنى صفت رذيله را ارضا كرده است. بايد خودسازى كنيم و الاّ بر لبۀ پرتگاه و در معرض سقوط هستيم.
يك مثال عوامانه هست كه مى گويند شخصى براى اوّلين بار آلوسياه خريد و خورد و ديد خيلى مزّه ندارد. بعد از مدّتى آمد و بادمجان ديد و فكر مى كرد آلوسياه است كه بزرگ تر شده، لذا خريد و خورد. بعد گفت: مرده شورت را ببرند كه هرچه بزرگ تر مى شوى بدمزّه تر مى شوى. آدمى كه صفات رذيله دارد، اينگونه است كه هرچه بزرگ تر شود، اين صفات بيشتر در دل او رسوخ مى كند. رشد و بالندگى شجرۀ خبيثه به آنجا مى رسد كه براى ارضاى صفات رذيلۀ خود، عالم را به هم مى ريزد و به آتش مى كشد.
اى كاش گاهى انسان، به وجود صفات رذيله در وجود خود، مى انديشيد. انسان اگر در زندگى شخصى خود و كارهاى روزمرّه فكر كند، بهتر و بيشتر مى تواند خويشتن را اصلاح نمايد. واقعاً تفكّركردن، امر مقدّس و مهمّى است و به همين دليل آن را از يك سال عبادت، بالاتر و بهتر دانسته اند:
«تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ»(1)
1) . تفسير العيّاشى، ج 2، ص 208: «ساعتى تفكّر كردن بهتر از يك سال عبادت است.»
حتّى اهل معرفت و از جمله حضرت امام قدّس سرّه روايتى نقل مى كنند كه مى فرمايد: يك ساعت تفكّر، بهتر از هفتاد سال عبادت است.(1)انسان يك ساعت فكر كند، مثل هفتاد سال عبادت است. فكر اينكه من اگر حسود باشم، در زندگى ام غيبت و تهمت و شايعه فراوان مى شود. اگر مال دوست و پول پرست باشم، كم كم مال حرام مى خورم و وقتى حرام خوار شدم، دلم سياه مى شود و آنگاه به تعبير قرآن كريم، واى به دلم كه سياه شده است:
فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ(2)
انسان بايد بداند كه اگر دلش سياه و سخت شد و در نتيجه اگر متكبّر شد، زير بار حقّ و حقيقت نمى رود. اگر پول پرست و دنياخواه شد، ديگر نمى تواند به ديگران رسيدگى كند و بالاخره به جايى مى رسد كه به قول شاعر:
بى ادب تنها نه خود را داشت بد *** بلكه آتش بر همه آفاق زد
امروزه دنياى جديد و به اصطلاح متمدّن، مانند درّنده ها به جان هم و به جان بشريت افتاده است؛ آيا دنياى غرب نمى داند كه اين جنگ ها و وحشى گرى ها چقدر ضرر دارد؟ آيا دنياى غرب نمى داند ايجاد گروه هايى مانند داعش، چه ضررهاى بزرگى دارد و كشتارهاى فراوانى در پى خواهد
داشت؟ امّا به خاطر حسّ قدرت طلبى و ثروت اندوزى و تكبّر، مى گويند امثال داعش و صهيونيست ها موجود باشند و منافع ما را تأمين كنند، آنگاه هرچه بر سر بقيه بيايد، مهم نيست، ولو اينكه ميليون ها انسان بى گناه نابود شوند!
صفات رذيله در هر سطحى باشد، موجب بدبختى انسان است. اوّل بدبختى آن هم گريبان خود انسان را در دنيا و آخرت مى گيرد. صفات رذيله است كه اختلاف بين زن و شوهر را به آنجا مى رساند كه چشم ديدن يكديگر را ندارند و آنگاه كار به طلاق مى رسد و هرچه به آن ها مى گويند شما بچّه داريد و اين بچّه با نبودن پدر و مادر، عقده اى مى شود و بعداً جامعه را به هم مى ريزد، ولى مى گويند بايد جدا شويم! اين طلاق ها از كجا پيدا مى شود؟ جز اينكه بسيارى از آن ها ريشه در رذائل اخلاقى دارد؟
اصل قانون طلاق بايد باشد، ولى بايد بدانيم كه مبغوض ترين چيزها نزد خداوند متعال، طلاق است:
«مَا مِنْ شَيْءٍ أَبْغَضَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الطَّلَاقِ»(1)
امّا الان كار به اينجا رسيده كه از هر چهار ازدواج، يكى به طلاق مى رسد! اگر براى اين مصيبت، خون گريه كنيم، جا دارد. اين ها معمولاً از صفات رذيله پيدا مى شود و الاّ خداوند حكيم مى گويد من بين زن و شوهر، زمينۀ محبّت و مودّت درست كرده ام:
1) . وسائل الشيعة، ج 22، ص 8: «هيچ چيزى نزد خداوند عزّوجل، مبغوض تر از طلاق نيست.»
وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ(1)
خداوند بين زن و شوهر، مودّت و رحمت ايجاد كرده است و براى اينكه به يكديگر مطمئن باشند و بر دل يكديگر حكومت داشته باشند، محبّت را عنايت كرده است؛ پس چرا وضعيت جامعۀ امروزى اين گونه نيست؟ واى به وجود صفت رذيله.
اگر در جامعه طلاق رواج دارد، از صفت رذيله پيدا مى شود؛ اگر بدبختى و فقر و اقتصاد ناسالم هست، از صفت رذيله پيدا مى شود؛ اگر بيكارى و بدكارى و رشوه خوارى در ادارات هست، از صفات رذيله پيدا مى شود واگر فساد اخلاقى فراگير است، از صفت رذيله ناشى شده است.
وقتى صفت رذيله، بر خانم ها كه بايد مظهر عفّت و نجابت و حيا باشند، حكم فرما شد، شروع به خودنمايى مى كنند و بدتر اينكه به كار خود، افتخار هم مى كنند! هرچه چهارتا اصطلاح بيشتر بلد باشند، خودنمايى بيشتر مى شود. اگر اين فرد صفت رذيله نداشت، خودش را به مثابۀ عروسك براى بچّه ها و جوان ها نمى كرد.
1) . الروم، 21: «و از نشانه هاى او اينكه از [نوع] خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدان ها آرام گيريد، و ميانتان دوستى و رحمت نهاد. آرى، در اين [نعمت] براى مردمى كه مى انديشند قطعاً نشانه هايى است.»
اگر غيرت را مجسّم كنند، يك مرد مى شود؛ پس چرا مردهاى ما اينقدر بى غيرت شده اند؟ يعنى حاضر است زنش با آرايش و وضعيت نامناسب از خانه بيرون بيايد و ديگران به همسر او نگاه كنند! يكى از صدمات بزرگ اجتماعى براى جوان ها، همين موضوع بى بندوبارى ها در جامعه است كه موجب مشقّت براى جوان ها مى شود. نوع پوشش و حجاب يا ساير معضلات اجتماعى، از مسائل كوچك شروع مى شود، ولى به مرور گسترش مى يابد و كم كم به جايى مى رسد كه همۀ اعتقادات فرد را سست مى كند و مثلاً در حالى كه بيش از بيست آيه در قرآن راجع به حجاب و عفاف هست، مى گويد حجاب چيست؟ همۀ اين مصائب، به خاطر وجود صفات رذيله است. صفت رذيله كه بر انسان مسلّط شود، اگر روزنامه نگار يا سايت نگار باشد، بسيارى از حقايق را منكر مى شود و خيلى بداخلاقى ها مى كند، اگر يك رعيت يا كارگر باشد، به گونۀ ديگر و اگر كاسب باشد، به گونۀ ديگر و بالاخره صفت رذيله در هر كسى باشد، به اندازۀ امكانات و توان و عُرضۀ فرد، او را به كار بد و ناپسند وامى دارد.
اگر انسان در وجود خود صفت رذيله داشته باشد، حتّى به اينجا مى رسد كه جاذبۀ امام حسين عليه السلام نيز نمى تواند او را جذب كند. امام حسين عليه السلام خيلى جاذبه و محبّت دارند، به حدّى كه در روز عاشورا هم دلشان براى لشكر دشمن مى تپيد. على اكبر عليه السلام را كشتند، حضرت ابوالفضل عليه السلام را شهيد كردند، امّا باز
هم دلشان براى نانجيب مردم مى تپيد كه چگونه مى خواهند جهنّمى شوند. امام عليه السلام به فكر هدايت ايشان بودند، ولى آنان در انديشۀ كار خود و كشتن امام! وقتى صفات رذيله بر دل كسانى حكم فرما باشد، مسلّما چنين است.
امام حسين عليه السلام بارها براى تبليغ به ميدان آمدند، تا شايد لشكريان دشمن از جهالت و شقاوت دست بردارند. وقت به ميدان آمدن، هيچكس را نداشتند و مى گويند با شتر و با عمامۀ پيغمبر به وسط ميدان آمدند و اسلحه اى همراه خود نداشتند. آمده بودند تا تبليغ كنند. ابتدا معجزه هم به كار بستند و با تصرّف ولايى، همه را ساكت كردند و حتّى در مقاتل آمده كه اسب ها نيز از صداكردن باز شدند و زنگ ها از صدا افتاد و همۀ آن ها ساكت شدند. امام حسين عليه السلام خطبه خواندند و صحبت كردند، نصيحت كردند و مصيبت خواندند. فرمودند: «اى مردم! مى دانيد كه من پسر پيغمبرم و من حلالى را حرام نكرده ام و حرامى را حلال نكرده ام؛ همۀ شما مى دانيد كه وقتى وارد مسجد مى شدم، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم از منبر پايين مى آمدند و مرا در بغل مى گرفتند و روى منبر مى نشستند و براى شما حرف مى زدند. پس چرا با من چنين مى كنيد؟!» سپس ولايت تكوينى را برداشتند تا ببينند آيا اين ها با حرف شنوى آدم شده اند يا نه، ولى ديدند كه همانطور مانند قبل هستند و هوچى بازى مى كنند و كف مى زنند.
حضرت دوباره ولايت تكوينى را اعمال كردند و با مردم حرف زدند: «اى مردم! حسين كشى كار كوچكى نيست. اگر مرا بكشيد نابود مى شويد و دنيا و آخرتتان از بين مى رود، اين كار را نكنيد. الان داغ هستيد و بعد مى فهميد كه
چه كار اشتباه بزرگى مرتكب شده ايد. به خاطر دنيا و دنياپرستى و دوستى دنيا، حسين را نكشيد. الان هم در حالى كه على اكبر و اباالفضلم را كشته ايد، امّا قابل ترميم است و مى شود اصلاح شد.» باز ولايت تكوينى را برداشتند تا ببينند چه خبر است و باز ديدند همان طور هستند. در آخر كار روضه خواندند تا ببيند آيا از راه روضه مى توانند تحريك عاطفه كنند؛ لذا فرمودند: «اى لشكر، اگر شما با من جنگ داريد و من با شما، اين زنان و كودكان در خيام چه كرده اند؟! صداى العطش از خيمه ها بلند است، اقلاً به آن ها آب بدهيد.»
وقتى صفت رذيله هست، گوش شنوا كجاست؟ پاداش اين منبرهاى امام حسين عليه السلام آن شد كه مالك بن يسر جلو آمد و اوّل شماتت كرد و بعد از شماتت، با ضربه اى پيشانى امام حسين عليه السلام را شكست.(1)
1) . ر. ك: اللهوف، ص 119 تا 121.
بحث چهارم از موضوع هدف خلقت انسان، كه شايد مهمترين بحث ها باشد، مسئلۀ رسيدن به مقام آدميت است. به قول قرآن رسيدن به مقام خلافت است:
وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً(1)
بحث رسيد به اينجا كه چه كنيم مهذّب شويم. تهذيب نفس كار مشكلى است، امّا از اوجب واجبات است. چه كنيم كه بتوانيم درخت رذالت را از دل بكنيم؛ به عبارت ديگر چه كنيم كه آدم شويم و بتوانيم خليفة الله باشيم؟
در اين باره صحبت هاى بسيارى بيان شده و كتاب هاى گوناگونى دراين باره نوشته شده است و همينطور كه از مباحث قبل استفاده كرديم، قرآن آن را از اوجب واجبات دانسته است. از نماز با آن همه مقامش واجب تر و از همۀ فروع دين با آن مقام هاى بالا، واجب تر، تهذيب نفس است. بايد كارى كنيم كه صفت رذيله نداشته باشيم.
1) . البقرة، 30: «و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در زمين جانشينى خواهم گماشت.»
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم نام مبارزه با نفس را «جهاد اكبر» گذاشته اند و چنان كه بيان شد، وقتى بسيجى ها از جبهه پيروز برمى گشتند، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمودند:
«مَرحَباً بِقَومٍ قَضَوُا الجِهَادَ الأصغَرَ وَ بَقِىَ عَلَيهِمُ الجِهَادُ الأكبَرُ»
بارك الله به شما بسيجى ها كه پيروز برگشتيد و بر دشمن تسلّط پيدا كرديد؛ امّا اين جهاد كوچك بود و بر شما واجب است كه در جهاد بزرگتر نيز پيروز شويد.
«قِيلَ يَا رَسُولَاللهِ وَ مَا الجِهَادُ الأكبَرُ؟»
مى گفتند يا رسول الله! جهاد اكبر چه جهادى است؟
فَقَالَ: «جِهَادُ النَّفسِ»(1)
حضرت مى فرمودند: جهاد اكبر، مبارزه با صفات رذيله و جهاد با نفس أمّاره است. بايد بتوانيد سر اين نفس را مانند اسب چموشى دهنه بزنيد تا براى شما بُراق شود و به جايى كه به جز خدا نداند، عروج كنيد.
همۀ شما مى دانيد كه پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلّم به معراج رفتند و جبرئيل براى ايشان بُراق آورد و سوار بُراق شدند. به اندازه اى بالا رفتند كه به جز خود و خدا، كسى نمى داند:
ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى، فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ (2)
به آنجا رسيدند كه فرقى بين «احد» و «احمد» نشد به جز «ميم» امكانى. او «واجب» بود و اين «ممكن»، و او «مولا» بود و اين «عبد»، و بالاخره به مقامى رسيدند كه به غير از ولايت، كسى نمى تواند آن مقام را درك كند، حتّى پيامبرها.
ما نيز بايد اين نفس امّاره را بُراق كنيم، اين نفس چموش و درّنده كه قرآن كريم مى فرمايد: پست تر از هر ميكروب و هر جنبده اى است و آن را «اسب چموش» مى ناميم، بايد به منزلۀ بُراق براى عروج ما شود و با اين وسيله، به
جايى برسيم كه به جز خدا نداند. البته بايد دانست كه مبارزه با اين نفس امّاره، به مثابۀ جبهه و جهاد سخت است و پيروز شدن بر آن، كار بسيار مشكلى است.
حضرت يوسف عليه السلام در همۀ امتحان ها نمرۀ بيست آورد و بعد از پيروزى هم نمى گفت: «من»، بلكه مى گفت «خدا»:
قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ(1)
همۀ پيامبران الهى نيز چنين بوده اند و در سختى ها و ابتلائات، فقط خداوند متعال را مى خوانده اند. حضرت يوسف عليه السلام با چنين مقامى، وقتى مى خواهد به اهميت و سختى مبارزه با نفس امّاره تأكيد كند، مى فرمايد:
إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ(2)
مبارزه با نفس امّاره به راستى مشكل است و زمينۀ اين إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي را بايد خود انسان فراهم كند. البته پروردگار عالم، در نظام خلقت، عُرضه و
1) . يوسف، 33: «[يوسف] گفت: پروردگارا، زندان براى من دوست داشتنى تر است از آنچه مرا به آن مى خوانند، و اگر نيرنگ آنان را از من بازنگردانى، به سوى آنان خواهم گراييد و از [جمله] نادانان خواهم شد.»
2) . يوسف، 53: «چرا كه نفس قطعاً به بدى امر مى كند، مگر كسى را كه خدا رحم كند، زيرا پروردگار من آمرزنده مهربان است.»
توان اين كار را به آدمى داده است و اصلاً انسان به دنيا آمده تا از «صفر» شروع كند و به «بيست» برسد؛ از «حيوانيت» شروع كند و به مقام «آدميت» نائل شود.
اين جهاد اكبر، در عين سختى و مشكل، ثواب فراوانى هم دارد. اينكه كسى بتواند بر يك صفت رذيله مسلّط شود يا بگوييد درخت رذالت را از دل بكند كه در سرحدّ محال است، يا اينطور كه من گفتم اين اسب چموش را دهنه كند و سوار آن شود و آن را بُراق كند و با اين بُراق به مقام آدميت برسد، از هرچه شما بگوييد، ثوابش بالاتر است، همينطور كه از نظر مشقّت و سختى، جنگ و جبهه طاقت فرسا و سخت است. اهتمام جدّى به نماز و روزه و زكات و حج، مشكل است و اگر بخواهيم اين عبادات مقبول درگاه خداوند شود، مشكل است؛ امّا مشكل تر از آن ها، جهاد است و اينكه انسان به جبهه برود و در مقابل دشمن بايستد تا پيروز شود. اين امرى مشكل، امّا شدنى است.
مى بينيم افرادى هستند كه جداً به مقام آدميت رسيده اند و حاضرند تمام دنيا را فداى نماز كنند، حاضرند تمام دنيا را فداى خدا كنند، حاضرند ايثار و گذشت و فداكارى در سر حدّ اعلا داشته باشند؛ البته كم و مشكل است، امّا نمى توان گفت كه نمى شود، اصلاً نمى دانم و نمى توانم و نمى شود در قاموس انسان راه ندارد و اگر بخواهد مى تواند و مى شود و اگر نمى داند، نخواسته است و اگر نشده، براى اينكه نخواسته است. اگر كسى نمى تواند، خودش نخواسته است و الاّ اگر بخواهد، پروردگار عالم اراده اى به انسان
داده كه هر كارى بخواهد، بتواند انجام دهد؛ و ديده ايم كه افرادى خواسته اند و شده است.
موضوع مبارزه با صفات رذيله، از واجباتى نيست كه كسى به جا بياورد و با تواضع و آداب هم به جا بياورد، بلكه مطلبى غير از واجبات است؛ امكان دارد كه انسانى متّقى باشد و اهميت به واجبات و مستحبّات و محرّمات دهد، مثلاً انس با قرآن و نماز شب و اجتناب از گناه داشته باشد و فى الجمله صفت عدالت را كسب كند، امّا در عين حال، صفت رذيله هم داشته باشد. عفّت و حجاب داشته باشد، امّا زن حسودى هم باشد. يا غيرت مردانگى داشته باشد، امّا العياذبالله تجاوز به ناموس ديگران هم بكند. لذا بايد اين توجّه را داشته باشيم كه اين خودسازى، اهمّ واجبات است، زيرا مشكل ترينِ واجبات است و مشكل تر و واجب تر و مهم تر از اين كار نداريم.
بايد روى موضوع تهذيب نفس كار كرد. كاركردن روى تهذيب نفس، مثل جهاد اصغر، زحمت و مشقّت و مبارزه نياز دارد و پيروزى در اين ميدان، توجّه و كار و تلاش مى خواهد و بايد يوسف وار در صحنۀ مبارزه با نفس وارد شد و اگر كسى يوسف وار به ميدان بيايد، پيروز خواهد بود.
استاد بزرگوار ما علامۀ طباطبائى رحمة الله مى فرمودند بيست وچهار زمينه بود براى اينكه يوسف به آنچه زليخا مى خواهد عمل كند و اين زمينه ها معمولاً براى هركسى بود، فريب زليخا را مى خورد؛ امّا او، يوسف وار آمد:
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأىٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ (1)
بنابر اين از دست زليخا نجات پيدا كرد. يعنى عفّت را به جوان ها نشان داد. ولو بيست وچهار زمينه فراهم باشد، امّا مى شود نجيب و عفيف بود و گناه نكرد؛ مى شود رضايت خداوند را به دست آورد؛ به عبارت ديگر مى شود درخت رذالت را از دل بكنيم؛ گرچه مشكل است.
مطلب ديگر در خودسازى، «توجّه، توجّه، توجّه» است. استاد بزرگوار ما علامۀ طباطبائى رحمة الله دم مرگ به جاى «لا اله الاّ الله»، به جوان ها سفارش مى كردند و سفارش ايشان مرتّب اين بود: «توجّه، توجّه، توجّه»؛ تا اينكه از دنيا رفتند. اولياى خدا، تا دم مرگ، هم خود توجّه داشته اند و هم سفارش به توجّه مى كرده اند. اگر به راستى متوجّه باشيم، در اين دنيا آمده ايم براى اينكه بُراق پيدا كنيم، موفّق مى شويم؛ البته سخت است، امّا ممكن است.
مطالعه كردن در تاريخ، كار خوبيست. قرآن شريف در چندين آيه مى فرمايد در زمين سير و گردش كنيد:
سِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ(2)
يعنى در تاريخ سير كنيد. سير در تاريخ، مطالب بسيارى به ما مى فهماند، از جمله در همين موضوع توجّه در تهذيب نفس، خيلى از افراد را پيدا مى كنيم كه در اين راه پيروز شده اند و نمرۀ بيست آورده اند. نتيجۀ تنبلى و خودخواهى و هوس و شهوت هم معلوم است و بسيارى از مردم به خاطر اين رذائل، جهنّمى شده اند:
وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ(1)
متأسّفانه غالب مردم اينگونه هستند و اين تقصير خود ماست. خداوند متعال اختيار را دست ما داده است و ما را خلق كرده كه به مقام «خلافت» برسيم. پروردگار عالم به ما هم توانايى و عُرضه و هم ابزار داده است تا به اين مقام دست پيدا كنيم. سه پيامبر در درون ما به نام فطرت و عقل و وجدان اخلاقى، براى اين كار هستند و صدوبيست وچهار هزار پيغمبر بيرونى با اوصياء كه چندين برابر مى شوند و با روحانيت كه چندصد برابر مى شوند، همۀ اين ها لشكريان خدا هستند، براى اينكه به ما بگويند غفلت نكنيد و بدانيد كه اگر بخواهيد، مى توانيد به مقام خلافت و آدميت برسيد.
مسئله ديگرى كه بايد به آن توجّه داشته باشيم و اين مهم تر از همه چيز است، اينكه بدانيم معلّم اخلاق، خداست. اين خيلى مهم است كه بتوانيم كارى
1) . الأعراف، 179: «و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريده ايم.»
كنيم كه خداوند سبحان معلّم اخلاق ما شود:
وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ(1)
اگر فضل و رحمت خدا نباشد، هيچكس نمى تواند خودسازى كند و مهذّب شود و درخت رذالت را از دل بكَند. فضل و رحمت خدا و اينكه خدا معلّم اخلاق ما شود، در اين راه امرى ضرورى و لازم است.
چه كنيم كه خدا معلّم اخلاق ما شود؟! اوّل: دعا و راز و نياز با خدا و اينكه در دعاهايمان، درخواست خودسازى و تهذيب نفس، مقدم بر همۀ خواسته ها باشد. اگر حالى پيدا كرديم، بگوييم خدا. دوّم: صبر و استقامت در اين راه و اگر پيروزى براى ما پيدا شد، بعد از شكر الهى، باز هم بگوييم خدا. قرآن كريم مى فرمايد: اگر به راستى اين دعا و راز و نياز و اين درخواست از خدا باشد، پروردگار عالم ملائكه را وامى دارد كه به انسان كمك كنند:
إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ(2)
در آيۀ ديگر مى فرمايد اصلاً ملائكه اطراف او را مى گيرند:
لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ(1)
لذا دعا و راز و نياز با خدا و در خواست تهذيب نفس، موجب مى شود پروردگار عالم به ما كمك كند و اگر خداوند معلّم اخلاق ما شود، معلوم است كه كارها درست مى شود.
بعضى اوقات جوان ها از من سؤال مى كنند كه در سيروسلوك چه كنيم و از كجا يك استاد خصوصى پيدا كنيم؟! به آن ها مى گويم استاد خصوصى نمى خواهيد، بلكه در وادى تقوا برويد؛ اهميت به همۀ واجبات، مخصوصاً نماز، اهميت به مستحبّات و مخصوصاً انس با قرآن و نماز شب و خدمت به خلق خدا و اجتناب از گناه داشته باشيد. اگر گناهى آمد، فوراً جبران و تدارك و توبه كنيد؛ زيرا پيداشدن ملكۀ تقوا، قدم اوّل براى خودسازى است.
لازم است به جوان ها بگويم ناگهان گول استاد خصوصى را نخوريد؛ مخصوصاً در زمان ما كه زمان فريب شده و به عنوان معلّم خصوصى، تشيع را از انسان مى گيرند و شبهات عجيبى براى انسان جلو مى آورند. الان دو موضوع شهرت به سزايى پيدا كرده و هر دو براى جوان ها خيلى خطر دارد: يكى مسئلۀ «رؤيت حضرت مهدى عجل الله تعلى فرجه الشريف» است و اين ادّعاها در مهدويت، چيز عجيبى شده و هركس براى خودش سازى مى زند و جوان هاى ما فريب
1) . الرعد، 11: «براى او فرشتگانى است كه پى در پى او را به فرمان خدا از پيش رو و از پشت سرش پاسدارى مى كنند.»
مى خورند. يكى هم «عرفان هاى دروغين» است. هركس براى خود عرفانى مى بافد كه خلاف قرآن و روايات اهل بيت عليهم السلام است و جوان هاى ما را با خود به سقوط و تباهى مى برد.
حال قدم اوّل براى نجات، اينست كه انسان متّقى شود. سال ها طول مى كشد كه كسى عادل و متّقى شود و مخصوصاً اجتناب از گناه داشته باشد و طورى شود كه به طور ناخودآگاه گناه نكند و چشم و گوش و زبانش به طور ناخودآگاه كنترل باشد. اين قدم اوّل است، آنگاه در اثر رابطه با خدا، خداوند معلّم اخلاق او مى شود. مى رسد به جايى كه پروردگار عالم وامى دارد ملائكه اطراف او را بگيرند و از او مواظبت كامل كنند؛ در اين صورت، هم تقوايش ادامه پيدا مى كند و هم موفّق به خودسازى مى شود.
از بحث قبلى از نظر قرآن و روايات اهل بيت عليهم السلام و از نظر تجربه فهميديم كه اگر در كسى صفت رذيله اى رسوخ كرده باشد، درخت تلخى در وجودش ريشه دوانده است. هرچه ريشه دارتر و شاخه دارتر باشد، ميوۀ آن فراوان تر، امّا تلخ تر است؛ و بالاخره يك وجود مضرّى در اجتماع، هم براى خودش و هم براى اطرافيانش و هم براى مردم مى شود.
لذا بايد شيرين شد؛ يعنى بايد صفت رذيله را از دل كند. اگر بتواند به جاى آن فضيلتى بكارد و ريشه دار كند كه خوب و عاليست و امّا اگر نشد، لاأقل مضرّ نباشد. يعنى صفت رذيله نداشته باشد. و همين نداشتن صفت رذيله، كار بسيار مشكلى است. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم فرمودند از جبهه مشكل تر است و اسم آن را «جهاد اكبر» گذاشته بودند كه به ما بفهمانند كار مشكلى است؛ امّا از اوجب واجبات است.
اگر دشمن به شهرى حمله كرده باشد، چنانچه اهل آن بى تفاوت باشند، همه چيز در مخاطره واقع مى شود. نه تنها جان و مال و ناموس خود افراد در معرض مخاطره است، بلكه همه چيز، حتّى اعتقادات و فرهنگ در مخاطره واقع مى شود. بنابر اين كسى نمى تواند بى تفاوت باشد؛ لذا همۀ فقها مى فرمايند: دفاع بر همگان لازم است و اذن حاكم شرع هم نمى خواهد و اگر دشمن هجوم آورد، همه بايد اين دشمن را رفع كنند.
چطور اگر دشمن هجوم بياورد، بايد خطر او را دفع و رفع كنيم، صفت رذيله نيز در وجود انسان چنين است. اگر رذائل در دل كسى رسوخ كند، همه چيز او در مخاطره واقع مى شود. بالاتر از همه چيز، «دين» است كه در مخاطره واقع
مى شود. لذا به قول بزرگان، توحيد متوقّف بر خودسازى و تهذيب نفس است. اگر تهذيب نفس نباشد، توحيد و ولايت هم در مخاطرۀ عجيبى واقع مى شود.
مثالى از تاريخ براى شما بگويم و ببينيد كه اگر صفت رذيله اى داشته باشيد، مانند حسادت، خودخواهى، پول پرستى، رياست طلبى، شهوت پرستى و امثال اين ها، چه ها با انسان مى كند!
جنگ جمل به پا شد. جنگ جمل را هم چند نفر پول پرست به پا كردند. اين ها وقتى مى خواستند با اميرالمؤمنين عليه السلام بجنگند، در مشورت هايشان گفتند كه اگر بتوانيم كعب بن سور را كه يكى از زهّاد بصره و قاضى آنجاست، فريب دهيم و در لشكر خودمان بياوريم، لشكر از نظر كميت خوب است و از نظر كيفيت هم بالا مى رود. اينقدر مُعَنوَن بود كه لشكر سى هزار نفرى طلحه و زبير را از نظر كيفيت، معادل شصت هزار نفر مى كرد؛ يعنى اينقدر آدم باشخصيتى بود و مردم مى دانستند كه عابد و زاهد و قارى قرآن و مستجاب الدّعوه است.
بانيان جنگ جمل، ابتدا حتّى نمى توانستند با او ديدار كنند، امّا بالاخره با هر ترفندى بود، او را فريب دادند. شايد ابتدا كعب با خود فكر مى كرد مگر مى شود با اميرالمؤمنينى كه سيصد آيه دربارۀ او نازل شده، جنگيد؟! مگر مى شود با آن همه سفارش ها دربارۀ اميرالمؤمنين از نظر قرآن و اخبار و سفارش هاى پيغمبر، با او جنگيد؟! امّا به هر حال او را راضى كردند و او دعوت آن ها براى جنگ جمل را پذيرفت. بعد هم براى رفتن به جنگ، شمشير و قرآن را حمايل كرد و به جبهه آمد.
وقتى به ميدان جنگ آمد، لشكر جمل، اطراف عايشه را گرفته بودند و او در هودج بود و سى هزار لشكر اطرافش بودند. قسمتى از رياست لشكر را هم به او دادند و او يك وردى خواند و اين شعر را گفت:
«يَا مَعْشَرَ النَّاسِ عَلَيْكُمْ أُمَّكُمْ *** فَإِنَّهَا صَلَاتُكُمْ وَ صَوْمُكُم»(1)
مى گفت اى مردم! اين شخص مادر شماست و او به حكم نماز و روزۀ شماست و بايد از او مواظبت كنيد.
جنگ جمل به پا شد و اوّل، لشكر طلحه و زبير، لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام را تيرباران كردند و اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمودند صبر كنيد تا شايد بتوان از جنگ جلوگيرى كرد، امّا بالاخره جنگ طلبى لشكر طلحه و زبير، منجر به اين شد كه لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام نيز آن ها را تيرباران كردند و اوّلين تير به پيشانى كعب بن سور كه مهار شتر را در دست داشت، خورد و به رو افتاد و به درك رفت.(2)راوى مى گويد: بعد كه اميرالمؤمنين عليه السلام در آن جبهه پيروز شدند، در ميان كشته ها مى گشتند و به جنازۀ كعب كه به رو افتاده بود برخورد كردند، فرمودند آگاه باشيد كه او از خدا مى خواست مرا بكشد و خدا او را كشت، سپس دستور دادند او را بنشانيد و خطاب به جنازۀ او فرمودند: كعب بن سور! من آنچه پروردگارم به من وعده فرموده بود حق و درست يافتم، آيا تو نيز آنچه خداوند به تو وعده داده بود، ديدى كه درست
و صحيح است؟(1)يعنى ديدى تيرى كه مى خواستى به پيشانى من بخورد و من كشته شوم، به پيشانى تو خورد و به درك واصل شدى؟!
كعب بن سور يك عمر در عبادت بود؛ امّا رذالت داشت و حسادت داشت. ديد شمع در مقابل خورشيد نمى تواند عرض اندام كند، پس حسادت او گل كرد و امثال طلحه و زبير به او گفتند رياست روحانى لشكر از آنِ تو باشد، پس صفت رذيلۀ رياست طلبى هم گل كرد و در مقابل ولايت كه مى دانست على ولى خداست، ايستاد؛ به عبارت ديگر در مقابل خدا ايستاد تا بالاخره به دست خودش به جهنّم رفت. اين معناى آيه شريفه است كه مى فرمايد:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا، وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا(2)
رستگارى فقط از آن كسى است كه دل پاك داشته باشد و الاّ اگر دل پاك نداشته باشد، ممكن است در حال عادى مقدّس باشد و در حال عادى مضرّ نباشد، امّا گاهى اين غريزه گل مى كند، حسّ حسادت و غريزۀ رياست طلبى و پول پرستى گل مى كند. در وقتى كه صفت رذيله تحريك شد و گل كرد، جلوى او را نمى توان گرفت. مرد مى خواهد و اگر يوسف وار در صحنه باشد، مى تواند و الاّ نمى تواند. ده هفده تأكيد در سورۀ شمس براى اين جمله آمده است. يعنى شك نكن و حتماً چنين است. به شخصيت خود و به عبادات
خود ننازيد، به خدمت به خلق خدا ننازيد، مواظب باشيد كه دلتان «پاك» باشد، آنگاه سراغ تقوا و تقدّس برويد:
يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ، إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ(1)
در روز قيامت، به جز دل پاك، هيچ چيز به درد نمى خورد. دل پاك است كه موجب رستگارى در دو دنيا مى شود؛ دل منهاى رذالت. لذا همۀ ما بايد خودسازى كنيم و بايد مثل جبهه مبارزه كنيم و چنان كه قبلاً هم گفتم، مشكل تر از جبهه و دفاع و جهاد و امثال اين ها، جهاد اكبر، يعنى خودسازى است.
خيلى ها را سراغ داريم كه جداً مقدّس و متّقى بودند؛ امّا عاقبت به خير نشدند؛ يعنى صفت رذيله يك جا گل مى كند. مثل خانه اى كه يك جاى آن آتش بگيرد و ناگهان مى بينيم كه خانه نابود شد. دين ما و تقوا و تقدّس ما خوبست و ما بايد متدين و شيعه باشيم، ما بايد تا سرحدّ عشق على عليه السلام را دوست داشته باشيم، بايد شعار يا على داشته باشيم، به اندازه اى كه مى شود بايد از على عليه السلام متابعت كنيم و ان شاءالله خود مولا اميرالمؤمنين عليه السلام توفيق عنايت كنند و عمل كنيم و متّقى و مقدّس شويم. همۀ اين ها خيلى خوب و لازم است، امّا علاوه بر اين، آنچه واجب تر از همۀ اين هاست، تهذيب نفس است.
1) . الشعراء، 88 و 89: «روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمى دهد، مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بياورد.»
يك دفعه حضرت امام قدّس سرّه با شوخى مى فرمودند: ملائكه اعتراض كردند كه خدايا! اگر مقدّس مى خواهى، ما هستيم و اگر عبادت مى خواهى ما هستيم، پس چرا آدم را آفريدى؟ خدا جواب داد من مقدّس نمى خواهم، بلكه آدم مى خواهم. ما بايد آدم شويم تا خليفۀ خدا شويم:
إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً(1)
بحث ما همين است كه هدف از خلقت انسان اينست كه «خليفة الله» شود و خليفة الله هم يعنى «آدم» و آدم يعنى «مهذّب»، يعنى علاوه بر اينكه از نظر اعتقاد شيعه است و علاوه بر اينكه از نظر عمل، پيرو اميرالمؤمنين عليه السلام است و علاوه بر اينكه از نظر شعار، شعار يا على دارد، بايد صفت ديگرى مهم تر از همۀ اين ها باشد و آن آدميت اوست. لذا مقدّس داريم و متّقى داريم و آدم داريم و مهذّب هم داريم. همۀ اختلافات و جنگ ها هم از همين صفات سرچشمه مى گيرد.
معاويه، اميرالمؤمنين عليه السلام را خوب مى شناخت. عمرو عاص، اميرالمؤمنين عليه السلام را مى شناخت. معاويه تصميم گرفت با اميرالمؤمنين عليه السلام بجنگد، لذا ديد عمرو عاص از نظر سياست خوب مى تواند جنگ را اداره كند، لذا او را خواست و پيشنهاد داد كه مى خواهم با على بجنگم. عمرو عاص از اوّل شب تا صبح
1) . البقرة، 30: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت.»
اطراف خانه راه مى رفت و جمله اش اين بود كه آيا دست به معاويه دهم كه آنگاه نانم در روغن است و هرچه بخواهم از او مى گيرم؛ امّا بهشت نيست و دينم را مى دهم يا اينكه ولو على را نمى گيرم، امّا با او نجنگم و دينم را هم از دست ندهم. قبل از اذان صبح تصميم شيطانى خود را گرفت و صفت رذيله نگذاشت راه درست را نتخاب كند. مى گفت نمى توانم رياست را رها كنم. بعد يك جملۀ مشهور و يك فكر مشهور را با خود گفت كه مى رويم و مى جنگيم و رياست را به دست مى آوريم و بعد هم توبه مى كنيم.
غلامش ناظر بود. اين هرچه خسته مى شد و مى نشست، غلامش مى گفت: اين كار را نكن كه انتهايش جهنّم است و عاقبت به خير نخواهى شد.(1)
بالاخره تصميم گرفت و پيش معاويه آمد. معاويه از اينكه توانسته رئيس لشكرى درست كند و فرد زيركى را با خود همراه كند، خيلى خوشحال شد. عمرو عاص خيلى جَلَب و سياست باز بوده و شيطان هم از نظر ظاهر و هم از نظر عقل صددرصد او را مهار كرده بود. معاويه گفت: دستت را بده و با من بيعت كن. عمرو عاص گفت: در عوض چه مى دهى؟ گفت: هرچه مى خواهى. گفت: استاندارى مصر را مى خواهم با هرچه درآمد داشته باشد. معاويه تبسّم كرد و گفت: زياد است. عمرو عاص گفت: من دين مى دهم و در مقابل دين دادن، استاندارى مصر و خراجات مصر چيزى نيست. بالاخره دينش را داد و آبرويش را داد و تا ازل و ابد، به خاطر رياست طلبى و
1) . ر. ك: وقعة صفين، ص 34 تا 36.
پول پرستى، نكبت و بدبختى براى خودش درست كرد.(1)
همه شما شنيده ايد كه عمر سعد نيز چنين بود.(2)ابن زياد به كوفه آمد و بعد از وقايعى، بالاخره تصميم گرفت امام حسين عليه السلام را بكشد. ديد اين عمر سعد خوب مى تواند رئيس لشگر باشد؛ لذا عمر سعد را خواست و به او گفت: شورشى جلو آمده و جنگى جلو آمده كه بايد آن را مهار كنى. پرسيد با چه كسى؟ گفت با حسين. رنگ عمر سعد تغيير كرد و گفت آيا با حسين بجنگيم؟ گفت آرى؛ اگر رياست رى را مى خواهى، برو كربلا را فتح كن و برگرد و وقتى برگشتى رياست رى را به تو مى دهم. عمر سعد گفت: فكر مى كنم.(3)غلامش نقل مى كند كه از اوّل شب تا صبح فكر مى كرد كه آيا به كربلا بروم و حسين را بكشم و رضايت پيغمبر و خدا و بهشت را از دست دهم يا از رياست رى منصرف شوم؟ حسين را مى كشم و بعد هم توبه مى كنم و ان شاءالله درست مى شوم و به رياست رى هم مى رسم.
صبح تصميم گرفت و به ابن زياد گفت مى روم تا حسين را بكشم. غلامش قبل از اذان صبح به او گفت: بدبخت مى شوى و نكبت زده مى شوى و عاقبت به خير نمى شوى و جنگ با اهل بيت عليهم السلام عاقبت به خيرى ندارد. امّا نشنيد و به كربلا آمد. امام حسين عليه السلام دو سه جلسۀ خصوصى با اين عمر سعد داشتد.
در همۀ جلسات، امام حسين عليه السلام مى فرمايند: تو مرا مى شناسى و مى دانى اگر مرا شهيد كردى، بدبخت مى شوى، پس اين كار را نكن. امّا با كمال پر رويى به امام حسين عليه السلام مى گفت: نمى توانم دست از رياست رى بردارم. در اينجا مى گويند: صفت رذيله در دل رسوخ كرده است. در گفتگوى آخر، امام حسين عليه السلام نفرينش كردند، به اين معنا كه فرمودند: اميدوارم از گندم رى نخورى. عمر سعد امام حسين عليه السلام را مسخره كرد و گفت: جوى آن هم براى من بس است.(1)
جنگ شروع شد و اوّل تيرى كه از لشگر عمر سعد به لشگر ابى عبدالله الحسين عليه السلام زده شد، تير همين عمر سعد بود و بعد هم به ديگران گفت: شاهد باشيد اوّلين تير را من زده ام.(2)
قضيه را خيلى داغ تمام كرد. به كوفه آمد و اسرا را براى شام فرستادند و سر و صداها خوابيد. روزى عمر سعد پيش ابن زياد آمد تا حكم رياست رى را تثبيت كند. الان مى خواهد نفرين امام حسين عليه السلام كار كند. ابن زياد گفت: من
1) . بحار الأنوار، ج 45، ص 300: «أَنَّ الْحُسَيْنَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ قَالَ لِعُمَرَ بْنِ سَعْدٍ إِنَّ مِمَّا يُقِرُّ لِعَيْنِي أَنَّكَ لَا تَأْكُلُ مِنْ بُرِّ الْعِرَاقِ بَعْدِي إِلَّا قَلِيلًا فَقَالَ مُسْتَهْزِئاً يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ فِي الشَّعِيرِ خَلَفٌ فَكَانَ كَمَا قَالَ لَمْ يَصِلْ إِلَى الرَّيِّ وَ قَتَلَهُ الْمُخْتَارُ - امام حسين عليه السلام به عمر بن سعد فرمود: از جمله موضوعاتى كه چشم من به آن روشن مى شود اين است كه تو بعد از من جز اندكى از گندم عراق نخواهى خورد. عمر از باب تمسخر گفت: يا أباعبداللَّه! اگر گندم نباشد، جو خواهد بود. ولى قضيه از همان قرار شد كه امام عليه السلام فرموده بودند، زيرا عمر بن سعد به شهر رى نرسيد و مختار او را كشت.»
2) . الارشاد، ج 2، ص 101.
شنيده ام تو در كربلا با حسين جلسۀ خصوصى داشته اى! گفت: داشتم يا نداشتم، تو مى خواستى امام حسين را بكشم و كشتم و تو مى خواستى پيروز شوم و شدم. ابن زياد گفت: مگر مى شود كسى با دشمن ما جلسۀ خصوصى داشته باشد؟! البته مى دانست جلسۀ خصوصى چيست و امام حسين عليه السلام امربه معروف و نهى ازمنكر مى كردند. گفت اين حُكمت را بده تا من ببينم. عمر سعد حكم را درآورد و تصوّر مى كرد ابن زياد مى خواهد آن را امضا كند؛ امّا ابن زياد حكم را پاره پاره كرد و در مقابلش ريخت. عمر سعد به سرِ خود زد و گفت: ابن زياد چه كردى؟
بعد كم كم غم و غصّه و دلهره گرفت كه از يك طرف امام حسين عليه السلام را كشته و از يك طرف هم به رياست رى نرسيده و بالاخره ديوانه شد.(1)
خَسِرَ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةَ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ(2)
قبل از آمدن مختار به كوفه، در كوچه ها مى گشت و بچّه ها به او سنگ مى زدند. در خانه هم زنش كه خواهر مختار بود، به همراه بچّه ها نق نق مى كردند كه ديدى آبرويمان را ريختى و ما را بدبخت دنيا و آخرت كردى! و بالاخره در خانه و كوچه ها يك ديوانه بود تا اينكه مختار آمد. به هرگونه بود امان نامه اى براى او گرفتند و مختار مجبور شد يك امان نامه به او داد تا مادامى كه دسته گلى به آب ندهد، در امان است. امّا يك شب مختار تصميم
گرفت و گفت: دشمن سرسخت خدا و پيغمبر روى زمين باشد و من زنده باشم؟ من زنده باشم و عمر سعد زنده باشد؟ فرداى آن روز دو تا پسرهاى عمر سعد را خواست و در مقابل عمر سعد دو بچّه را سر بريد و به عمر سعد گفت: چه حالى دارى؟ گفت خيلى سخت است. گفت چرا وقتى على اكبر را كشتى، فكر نكردى؟! فردا صبحى دو سه نفر از نظامى هاى كاركشته را فرستاد و گفت: برويد و سر او را براى من بياوريد. اين ها به خانۀ عمر سعد آمدند و او در رختخواب خوابيده بود. به او گفتند مختار تو را مى خواهد. گفت من امان نامه دارم و ديدند در امان نامه نوشته اين در امان من است، «ما لم يحدث حدثا»، يعنى تا دست گلى به آب ندهد. اين ها مسخره كردند و گفتند معنايش اينست كه تا به مستراح نرفته باشى در امانى و آيا تو تا به حال مستراح نرفته اى؟! عمر سعد گفت: معنايش اين نيست و تا گفت اين معنايش نيست، سرش رفت.(1)بعد سرش را براى مختار آوردند و مختار خوشحال شد.
عمر سعد به قول خودش كه در حال ديوانگى و در راه مى گفت:
«خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبينُ»، واقعاً چنين سرنوشتى پيدا كرد.
عمر سعد آدم حسابى بود، امّا صفت رذيلۀ رياست طلبى داشت. دوست اهل بيت عليهم السلام بود و اميرالمؤمنين عليه السلام را دوست داشت و مى دانست امام حسين عليه السلام پارۀ دل حضرت زهرا عليها السلام و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم است و خدا به اين جنگ راضى
1) . تاريخ الامم و الملوك (تاريخ طبرى)، ج 6، ص 60؛ البداية و النهاية، ج 8، ص 273.
نيست، امّا اين ها به خرج صفت رذيله نمى رود. وقتى گل كند، عمر سعد يا عمرو عاص مى شود و نظير اين افراد را در طول تاريخ فراوان داريم.
خدا نكند امتحان جلو بيايد و امتحان راجع به صفات رذيله باشد. معمولاً اينطور است كه اگر براى ما امتحان نماز جلو بيايد، رفوزه نمى شويم و امتحان روزه جلو بيايد، رفوزه نمى شويم. خيلى از ما امتحان حقّالنّاس جلو بيايد، رفوزه نمى شويم، امّا امتحان صفت رذيله جلو بيايد، مرد مى خواهد كه بتواند صفت رذيله را زير پا بگذارد؛ لذا همۀ علما و بزرگان و بالاتر، قرآن كريم و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام گفته اند: بايد خودسازى كرد. بايد اين صفات رذيله را نابود كرد و لاأقل كنترل كنيم و اختيار آن دست ما باشد و فقط در استثناءها گل كند. اينطور نباشد كه هميشه ما را فريب دهد. اگر نتوانيم درخت رذالت را بكنيم، لاأقل آن هُرم و آتشش را خاموش كنيم.
از زمان حضرت آدم عليه السلام، صفات رذيله باعث سقوط آدمى شده است. اوّل قتلى كه واقع شد و در آن، قابيل، هابيل را كشت، بر اثر صفت رذيلۀ حسادت بود. قرآن نقل مى كند كه هر دو برادر قربانى كردند؛ يكى خلوص نداشت و قبول نشد و يكى خلوص داشت و قربانى او قبول شد:
وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اِبْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبٰا قُرْبٰاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمٰا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ اَلْآخَرِ
قابيل هم كه نمى توانست با خدا بجنگد، به برادرش گفت كه تو را مى كشم. هابيل گفت من كار بدى نكرده ام و با تو هم كارى ندارم؛ امّا قابيل گفت: به هرحال تو را مى كشم:
قٰالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قٰالَ إِنَّمٰا يَتَقَبَّلُ اَللّٰهُ مِنَ اَلْمُتَّقِينَ، لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مٰا أَنَا بِبٰاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخٰافُ اَللّٰهَ رَبَّ اَلْعٰالَمِينَ
و بالاخره حسادت قابيل، هابيل را كشت:
فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ(1)
الان هم هركدام از ما صفت رذيله داشته باشيم، در مواقع طوفانى شدن، فكر اين را نمى كنيم كه آبرويمان مى رود يا چه عوارض و پيامدهاى خطرناكى دارد، بلكه حواسمان معطوف به برآوردن خواستۀ نفس مى شود.
اين فساد اخلاقى، يعنى بى عفّتى ها و بى عصمتى ها و بى حجابى ها و رفيق بازى ها كه در جامعه هست، اين اوضاع بد، از كجا سرچشمه مى گيرد؟!
1) . المائدة، 27 تا 30: «و داستان دو پسر آدم را به درستى بر ايشان بخوان، هنگامى كه [هر يك از آن دو،] قربانى اى پيش داشتند. پس، از يكى از آن دو پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. [قابيل] گفت: حتماً تو را خواهم كشت. [هابيل] گفت: خدا فقط از تقواپيشگان مى پذيرد؛ اگر دست خود را به سوى من دراز كنى تا مرا بكشى، من دستم را به سوى تو دراز نمى كنم تا تو را بكشم، چرا كه من از خداوند، پروردگار جهانيان مى ترسم. من مى خواهم تو با گناهِ من و گناهِ خودت [به سوى خدا] بازگردى، و در نتيجه از اهل آتش باشى، و اين است سزاى ستمگران. پس نفسِ [امّارۀ قابيل] او را به قتل برادرش ترغيب كرد، و وى را كشت و از زيانكاران شد.»
دين دارد و حسين را دوست دارد و شيعه است، پس به چه دليل شهوت ران است؟ شهوت گل مى كند و ناگهان دختر با آن همه آبرو و شخصيت، يك موجود مضر براى اجتماع مى شود. يك ميوۀ تلخى مى شود. الان بر اثر رذائل، وضعيت دبيرستان ها و دانشگاه ها بسيار زننده است و علاوه بر اين، موبايل بازى ها و رفيق بازى ها هم آمده و پسر و دختر رفيق باز شده اند! با وضعى كه براى اجتماع جلو آمده، آبروى اجتماع رفته است و آبروى خود فرد و پدر و مادرش هم رفته است؛ امّا به دليل وجود صفات رذيله، مى گويد من به مطلوب برسم، وضعيت عمومى اجتماع و خانواده به هركجا خواست، برسد.
وجود همۀ اين معضلات، يك هشدار مهم به ما مى دهد و آن اينكه همه بايد خودسازى كنيم و مواظب طغيان صفات رذيله در وجود خود باشيم.
با توجّه به اهميت موضوع رفع رذائل و كنترل آن ها و نيز تأثيرى كه خودسازى در رشد و ارتقاى سلامت نفس و جامعه دارد، در يك بخش جديد و طى چند درس گفتار، به بيان برخى از راهكارهاى خودسازى و تهذيب نفس بر اساس دستورالعمل مطرح در سورۀ معارج، مى پردازيم.(1)
1) . در جلد سوّم از مجموعۀ «معرفت نفس»، به موضوع راه هاى خودسازى و تهذيب نفس از ديدگاه قرآن كريم، پرداخته شده و برخى از اين راهكارها با محوريت دستورالعمل پنج گانۀ سورۀ مبارك معارج، مطرح گرديده است.
فهرست آيات قرآن كريم
فهرست روايات
فهرست اشعار
فهرست اعلام
فهرست كتاب ها
فهرست منابع و مصادر
آيه
صفحه
الفاتحه
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعينُ 5 45
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ 6 72
البقرة
الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ... 3 101
هُمْ فيها خالِدُونَ... 25 69
وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي... 30 199-217
وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ... 45 35-71-131
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا... 104 27-44
إِنَّا لِلهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون... 156 22-32
إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ... 168 42
وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادي عَنِّي... 186 160
آل عمران
زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ... 14 75
شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ... 18 31
وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ... 133 56-77-84
النساء
إِنَّ الَّذينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ... 10 169
المائده
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ... 3 188
بِما كانُوا يَصْنَعُونَ 14 73
وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ... 27 223-224
لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَني... 28 224
فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخيهِ... 30 224
مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ... 32 145-146
وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى... 83 188-189
الانعام
سيرُوا فِي الْأَرْضِ 11 205
الأعراف
«وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ... 179 76-88-167-172-206
الأنفال
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ... 22 140-144-173-186
وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا... 32 189
التوبة
وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللهُ... 105 121
يوسف
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ... 20 157
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها... 24 205
قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ... 33 159-202
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ... 53 137-202
وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ... 100 158
الرعد
لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ... 11 208
إبراهيم
أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً... 24 91-95-156
تُؤْتي أُكُلَها كُلَّ حينٍ بِإِذْنِ... 25 95-156
الحجر
فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ... 29 32
«فَسَجَدَ الْمَلاَئِكَةُ كُلُّهُمْ... 30 و 31 32
النحل
مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ... 97 62
الاسراء
وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ... 79 108
الكهف
لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً 7 137
مريم
وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وارِدُها... 71 85
طه
وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي... 41 23-99
فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً... 44 87
الأنبياء
إِنَّكُمْ وَ مَا تَعْبُدُونَ... 98 153
الحج
خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ... 11 221-222
المؤمنون
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ... 1 و 2 79-130
وَ الَّذينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ... 3 و 4 79
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ... 115 20-21
النور
وَ لَوْ لا فَضْلُ اللهِ عَلَيْكُمْ... 21 35-147-207
في بُيُوتٍ أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ... 36 125
رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ... 37 125
الشعراء
يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ مَالٌ... 88 و 89 216
القصص
وَ ابْتَغِ فيما آتاكَ اللهُ الدَّارَ... 77 60
العنكبوت
وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ... 64 77-85
الروم
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ... 21 195
لقمان
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللهَ سَخَّرَ لَكُمْ... 20 22
السجده
بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ 14 72
تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ... 16 105-108
فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ... 17 105-108-119
الأحزاب
يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ... 59 178
يس
قيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ... 26 و 27 65
سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحيمٍ... 58 68
أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَني آدَمَ... 60 تا 63 43
الصافات
لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ... 61 63-67
الزمر
فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ... 22 193
فصلت
إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ... 30 139-207
نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِي الْحَيَاةِ... 31 139
الزخرف
ما تَشْتَهيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ... 71 67
الذاريات
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ... 56 100-106-117
النجم
ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى...» 8 و 9 201
القمر
إِنَّ الْمُتَّقينَ في جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ... 54 130
في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ... 55 130
الواقعه
لا يُنْزِفُونَ 19 69
عُرُباً أَتْراباً 37 67
الجمعة
هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ... 2 149-155
التحريم
رَبِّ ابْنِ لي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي... 11 129
الملك
لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ... 10 41-87-171
المعارج
سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ 1 189
المزمل
فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ 20 161
الانسان
إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً... 3 154
وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى... 8 110-126
إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللهِ... 9 126
الانشقاق
يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ... 6 32-152
الفجر
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ... 27 تا 30 30
البلد
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في كَبَدٍ 4 152
الشمس
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا... 9 و 10 161-187-215
وَ لا يَخافُ عُقْباها 15 163
حديث
صفحه
«بَلْ أَنْتُمْ يوْمَئِذٍكَثِيرٌ وَ لَكِنَّكُمْغُثَاءٌ كَغُثَاءِ السَّيلِ» 94
«اعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَ اعْمَلْ لآِخِرَتِكَ...» 59
«أَفْضَلُ الْجِهَادِ مَنْ جَاهَدَ نَفْسَهُ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْهِ» 183
«الصَّوْمُ لِي وَ أَنَا اَجْزِي بِهِ» 51
«اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنِّي كُنْتُ أَسْأَلُكَ أَنْ تُفَرِّغَنِي لِعِبَادَتِكَ...» 120
«اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ» 124-167
«اللَّهُمَ وَ لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً» 124-125
«الْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْكَعْبَةِ» 138-151
«إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَيْكَ» 28
«أَنَّ الْقَبْرَ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَان» 39-63
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللهِ وَ أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ» 139-151
«إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ...» 111-112
«إِنَّ فِي الْجَنَّةِ قَصْراً مِنْ لُؤْلُؤٍ فَوْقَ لُؤْلُؤٍ وَ دُرَّةٍ فَوْقَ دُرَّةٍ....» 107
«أنَّ قَلْب الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ» 25-47
«تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ» 154-192
«خَلَقَكُمُ اللهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ» 186
«رِضَى اللهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ» 31-108
«سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ» 73-190
«عَمِيَتْ عَيْن لا تَراكَ» 24-43
«عَن أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: لَقِيَ رَجُلٌ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام وَ...» 113
«قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ طَوَافٍ وَ طَوَافٍ...» 119
«كَانَ عَلِيٌّ عليه السلام إِذَا هَالَهُ شَيْءٌ فَزِعَ إِلَى الصَّلَاةِ» 49
«لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ لَكِنْ...» 23
«لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنْ كِبْرٍ» 140
«لَرَكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا» 29-39-41-101-118
«لَمْ يَسَعْنِي سَمَائِي وَ لَا أَرْضِي وَ وَسِعَنِي قَلْبُ عَبْدِي الْمُؤْمِن» 25-47
«لَيْسَ مِنَّا مَنْ تَرَكَ دُنْيَاهُ لآِخِرَتِهِ وَ لَا آخِرَتَهُ لِدُنْيَاهُ» 59
«مَا أَصْبَحَ بِالْكُوفَة أَحَدٌ إِلَّا نَاعِماً إِنَّ أَدْنَاهُمْ مَنْزِلَة لَيأْكُلُ...» 112-177
«مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلا» 50
«مَا كَانَ فِي الدُّنْيَا أَعْبَدَ مِنْ فَاطِمَةَ عليها السلام كَانَتْ تَقُومُ...» 126
«مَا مِنْ شَيْءٍ أَبْغَضَ إِلَى اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الطَّلَاقِ» 194
«ما يَمْنَعُ أَحَدَكُمْ إِذَا دَخَلَ عَلَيْهِ غَمٌّ مِنْ غُمُومِ الدُّنْيَا...» 49
«مارَاَيْتُشَيْئاً اِلاّوَ رَاَيْتُ اللهَ قَبْلَهُوَبَعْدَهُوَ مَعَه» 23
«مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقِيَ الْجِهَادُ...» 148-182-183-200-201
«مَكْتُوبٌ عَلَيْهِ ثَلَاثَةُ أَسْطُرٍ الْأَوَّلُ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ...» 80
«مَكْتُوبٌ عَلَيْهِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ عَلِيُّ...» 80
«مَنْ أَدْخَلَهُ بَطْنُهُ فِي النَّارِ فَأَبْعَدَهُ اللهُ» 114
«مَن أصبَحَ لا يَهتَمُّبِاُمُورِ المُسلمينَ فَلَيسَ بِمُسلمٍ» 112
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» 9
«نَجَا الْمُخِفُّونَ وَ هَلَكَ الْمُثْقِلُونَ» 74
«وَ اللهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا...» 191
«وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى...» 28
«يا أبا عبد الله نفسي لنفسك الفداء هؤلاء اقتربوا منك...» 46
«يَا إلهي صَبرًا عَلى قَضائِكَ وَ لا مَعبُودَ سِواكَ يَا غيَاثَ...» 30-50-108
«يَا مُوسَى سَلْنِي كُلَّ مَا تَحْتَاجُ إِلَيْهِ حَتَّى عَلَفَ شَاتِكَ....» 47
«يُحِبُ لَهُ مَا يُحِبُ لِنَفْسِهِ، وَ يَكْرَهُ لَهُ مَا يَكْرَهُ لِنَفْسِهِ» 109
«يَمْلَأُ اللهُ بِهِ الْارْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوراً» 178
«يَنْبَغِي لِلْعَبْدِ إِذَا صَلَّى أَنْ يُرَتِّلَ فِي قِرَاءَتِهِ فَإِذَا مَرَّ بِآيَةٍ...» 27
أَنَّ الْحُسَيْنَ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَيْهِ قَالَ لِعُمَرَ بْنِ سَعْدٍ إِنَّ مِمَّا...» 220
دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللهِ عليه السلام فَسَأَلَنَا عَنْ عُمَرَ بْنِ مُسْلِمٍ...» 60
اشعار
صفحه
به دريا بنگرم دريا تو بينم *** به هرجا بنگرم از كوه و در و دشت
به عالم بنگرم عالم تو بينم *** نشان از روى زيباى تو بينم
34-40
بى ادب تنها نه خود را داشت بد *** بلكه آتش بر همه آفاق زد
193
خوشا آنان كه الله يارشان بيد *** خوشا آنان كه دائم در نمازند
به حمد و قل هو الله كارشان بيد *** بهشت جاودان بازارشان بيد
126
رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** اگر اين درّنده خوئى ز طبيعتت بميرد
طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت *** بنگركه تا چه حد است مقام آدميت
همه عمر زنده مانى به روان آدميت *** به در آى تا ببينى طيران آدميت
40-138
هرچه مى كارى همه روزه بنوش *** اين سخن هاى چو مار و كژدمت
هرچه مى بافى همه روزه بپوش *** مار و كژدم مى شود گيرد دمت
88
يَا مَعْشَرَ النَّاسِ عَلَيْكُمْ أُمَّكُمْ *** فَإِنَّهَا صَلَاتُكُمْ وَ صَوْمُكُم
214
اسامى
صفحه
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم، پيامبر اكرم، پيامبر گرامى، رسول الله و... - 9-29-35-41-64-68-74-78-80-94-101-102-110-112-115-116-118-121-122-123-124-128-140-142-144-148-149-153-155-162-165-167-172-173-182-188-189-190-191-197-200-201-211-213-219-222-223
امام على عليه السلام، اميرالمؤمنين و... - 23-28-36-43-49-63-64-65-66-70-78-79-80-91-101-110-111-112-113-114-115-116-123-127-177-190-191-213-214-216-217-222
حضرت زهرا عليها السلام، زهراى مرضيه - 48-49-63-64-66-68-110-126-222-174
امام حسن عليه السلام - 59-110
امام حسين عليه السلام، اباعبدالله - 23-30-31-43-45-46-48-50-63-65-80-81-103-107-108-110-148-167-196-197-198-219-220-221-222-224
امام سجاد عليه السلام - 48-49
امام باقر عليه السلام - 113-145-146
امام صادق عليه السلام - 41-49-58-59-60-66-101-141-145-146 -
امام كاظم عليه السلام، موسى بن جعفر 46-87-119-129
امام زمان عجل الله تعلى فرجه الشريف، ولى عصر، حضرت مهدى و... - 64-89-143-177-178-208
حضرت آدم عليه السلام 86-138-172-223
اباالفضل عليه السلام - 48-198
ابليس، شيطان - 32-42-43-57-60-75-81-147-186-218
ابن زياد - 219-220-221
ابوذر 147
امام خمينى قدّس سرّه، حضرت امام و... - 18-27-28-69-70-86-87-121-153-154-173-184-193-217
اهل بيت عليهم السلام، ائمّه، چهارده معصوم، عترت و... - 17-18-27-29-38-63-64-65-70-73-91-104-109-116-121-122-126-155-172-186-209-211-219-222-223
آسيه - 129
باباطاهر - 34-40-126
جبرئيل - 138-151-188-201
مرحوم جزائرى - 64
حبيب بن مظاهر - 46
حضرت خديجه عليها السلام - 123
خوارج - 111-190
داعش - 93-147-170-172-173-194
آيت الله دستغيب - 89
ديلمى رحمة الله - 106
زبير 213-214-215
حضرت زينب عليها السلام - 48-49-102-103 -
زليخا - 157-158-204-205
سلمان - 73-74-147-189-190
آيت الله سيستانى - 93
حضرت شعيب عليه السلام - 86
حضرت صالح عليه السلام - 161-162-187-191
صدرالمتألّهين رحمة الله، ملاصدرا - 10-19-67-144
صهيونيسم، صهيونيست - 93-147-168-173-194
طلحه - 213-214-215
علامه طباطبائى - 158-179-204-205
عايشه - 214
شيخ عباس قمى - 28-81
حاج شيخ عبدالكريم حائرى - 182-183
على اكبر عليه السلام - 197-198-222
عمر بن مسلم - 60
عمر سعد - 48-219-220-221-222-223
عمرو عاص - 217-218-223
فرعون - 87-129
فضّه - 48
قابيل - 86-156-223-224
كعب بن سور 213-214-215
كلينى رحمة الله - 109
مؤمن آل فرعون - 65
مالك بن يسر - 198
علامه مجلسى - 64
محقّق نراقى - 42
مختار - 221-222
آيت الله مرعشى - 33
معاويه - 217-218
شهيد مطهرى - 33
ملائكه - 31-32-66-67-91-138-139-181-207-209-217
حضرت موسى عليه السلام - 46-47-87-129
ميرزا على آقا شيرازى - 33-34-39
هابيل - 86-156-223-224
يوسف عليه السلام - 157-158-159-160-202-204-215
عنوان كتاب
مؤلّف
صفحه
ارشاد القلوب -
مرحوم ديلمى رحمة الله
106
اسفار -
صدرالمتألّهين رحمة الله
19 10-67
الاخلاق -
آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه»
143
چهل حديث -
امام خمينى قدّس سرّه
154
كافى -
شيخ كلينى رحمة الله
109
مثنوى -
مولوى
43
مفاتيح الجنان -
شيخ عبّاس قمى رحمة الله
28-81
معراج السّعاده -
ملا احمد نراقى رحمة الله
42
الميزان -
علامه طباطبايى رحمة الله
10-179
نهج البلاغه -
جمع آورى: سيد رضى رحمة الله
23-43
قرآن كريم
اخبار الطوال، ابوحنيفه احمد بن داود دينورى، تحقيق: عبدالمنعم عامر و جمال الدين شيال، قم، منشورات الرضى، 1368 ش.
إرشاد القلوب، ابو محمّد حسن بن ابى الحسن الديلمى، قم، انتشارات شريف رضى، 1412 ق.
الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ق.
الاسفار الاربعه (الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة)، محمد بن ابراهيم شيرازى معروف به صدر المتألهين (ملاصدرا)، بيروت، دار احياء التراث، چاپ سوّم، 1981 م.
الإقبال بالأعمال الحسنة فيما يعمل مرة فى السنة، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس، تهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثانية، 1367 ش.
الأمالى، ابو جعفر محمّد بن حسن الطوسى، قم، انتشارات دار الثقافة، 1414 ق.
الأمالى، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، انتشارات كتابخانه اسلاميه، 1362 ش.
آفاق نيايش (تفسير مناجات شعبانيه)، آية الله العظمى حسين مظاهرى، قم، دفتر پژوهش هاى اسلامى، اوّل، 1392 ش.
بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار عليهم السلام، محمد باقر بن محمد تقى بن مقصودعلى مجلسى معروف به علامه مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 ق.
البداية و النهاية، أبو الفداء اسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقى، بيروت، دار الفكر، 1407 ق.
تاريخ الأمم و الملوك (تاريخ الطبرى)، أبو جعفر محمّد بن جرير الطبرى، تحقيق محمّدأبوالفضل إبراهيم، بيروت، دارالتراث، الطبعة الثانية، 1387 ق.
تاريخ بغداد، ابوبكر احمد بن على بن ثابت احمد بن مهدى معروف به خطيب بغدادى، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، الطبعة الأولى، 1417 ق.
تاريخ مدينة دمشق، ابو القاسم على بن حسن بن هبة اللّه شافعى دمشقى المعروف بابن عساكر، تحقيق: على شيرى، بيروت، دار الفكر، 1415 ق.
تذكرة الخواص، سبط ابن جوزى، يوسف ابن حسام الدين قز اوغلى بن عبد الله تركى، قم، منشورات الشريف الرضى، 1418 ق.
تفسير العياشى (كتاب التفسير)، محمد بن مسعود بن محمد بن عياشى، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، تهران، چاپخانه علميه تهران، 1380 ق.
تفسير القرآن الكريم (ملاصدرا)، محمد بن ابراهيم شيرازى معروف به صدر المتألهين (ملاصدرا)، قم، انتشارات بيدار، چاپ دوّم، 1366 ش.
تفسير القمى، ابو الحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى، قم، مؤسسه دار الكتاب، 1404 ق.
تفسير المحيط الأعظم و البحر الخضم، سيد حيدر آملى، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامى، چاپ سوّم، 1422 ق.
تفسير روح البيان، اسماعيل حقى بروسوى، بيروت، دارالفكر، [بى تا].
تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، محمد بن حسن بن على بن محمد بن حسين، معروف به شيخ حر عاملى، قم، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، 1409 ق.
تهذيب الأحكام، ابوجعفر محمّد بن حسن الطوسى، تحقيق: سيد حسن الموسوى الخرسان، تهران، دار الكتب الإسلاميه، الطبعة الرابعة، 1365 ق.
الجمل، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ق.
حلية الأولياء، حافظ ابو نعيم احمد بن عبد الله اصفهانى، مصر، چاپخانه سعادت، 1351 ق.
الخرائج و الجرائح، سعيد بن هبة الله، قطب الدين راوندى، قم، مؤسسه امام مهدى عجل الله تعلى فرجه الشريف، چاپ اوّل، 1409 ق.
خلاصة المنهج، ملا فتح الله كاشانى، تهران، انتشارات اسلاميه، 1373 ش.
دراسات فى الاخلاق و شئون الحكمة العمليّة، آية الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسة الزّهراء عليها السلام الثّقافيّة الدّراسيّة، الطّبعه الاولى، 1432 ق.
ربيع الابرار و نصوص الاخبار، محمود بن عمر زمخشرى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1412 ق.
سنن ابى داوود، أبى داود سليمان بن الأشعث السجستانى، تحقيق وتعليق: سعيد محمد اللحام، بيروت، دار الفكر للطباعة و النشر و التوزيع، 1410 ق.
شرح اصول كافى (ملا صدرا)، محمد بن ابراهيم صدر الدين شيرازى، تصحيح: محمد خواجوى، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1383 ش.
شرح چهل حديث، روح الله الموسوى الخمينى قدّس سرّه، تهران، مؤسّسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى قدّس سرّه، 1383 ش.
شرح دعاى سحر (امام خمينى)، روح الله الموسوى الخمينى قدّس سرّه، تهران، مؤسّسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى قدّس سرّه، 1383 ش.
شرح نهج البلاغة، ابوحامد عبدالحميد بن هبة الله بن ابى الحديد المعتزلى، تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم، قم، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، 1404 ق.
العقد الفريد، شهاب الدين ابوعمرو احمد بن محمّد معروف به ابن عبد ربه، بيروت، دار الكتب العلمية، الطبعة الأولى، 1404 ق.
علل الشّرائع، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، انتشارات مكتبة الداورى، [بى تا].
علم اليقين فى أصول الدين، ملا محسن فيض كاشانى، قم، انتشارات بيدار، 1418 ق.
عيون أخبار الرّضا عليه السلام، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: سيدمهدى حسينى لاجوردى، تهران، انتشارات جهان، 1378 ق.
كتاب الخصال، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثانية، 1403 ق.
الكافى، محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازى، تهران، دارالكتب الإسلامية، 1365 ش.
كلمات مكنونه من علوم اهل الحكمة و المعرفة، ملا محسن فيض كاشانى، تهران، نشر فراهانى، چاپ دوّم، 1360 ش.
اللهوف على قتلى الطفوف، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس، تهران، انتشارات جهان، 1348 ش.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين نورى مشهور به محدث نورى، قم، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، اوّل، 1408 ق.
مشكاة الأنوار فى غرر الأخبار، ابوالفضل، على بن حسن بن فضل بن حسن طبرسى، نجف اشرف، انتشارات كتابخانه حيدريه، چاپ دوّم، 1385 ق.
مصباح الشريعة، منسوب بالامام جعفر بن محمد الصّادق عليه السلام، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1400 ق.
معراج السعادة، احمد بن محمدمهدى نراقى، قم، موسسه انتشارات هجرت، چاپ ششم، 1378 ش.
معرفت نفس، آية الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام، 1394 ش.
مفاتيح الغيب) تفسير كبير (، ابوعبدالله محمد بن عمر معروف به فخرالدين رازى، بيروت، دار احياء التراث العربى، چاپ سوّم، 1420 ق.
مقتل الحسين، الموفّق بن احمد بن محمّد المكى الخوارزمى، قم، انوار الهدى، چاپ دوّم، 1423 ق.
من لايحضره الفقيه، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثالثة، 1413 ق.
مناقب الامام اميرالمؤمنين، محمد بن سليمان كوفى، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه، 1412 ق.
مناقب آل أبى طالب، رشيدالدين محمّد بن شهر آشوب مازندرانى، تحقيق: شيخ محمّد حسين دانش آشتيانى و سيد هاشم رسولى محلاتى، قم، مؤسسه انتشارات علامه، 1379 ق.
موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، عبد الحسين أحمد الأمينى النجفى، تحقيق: مركز الغدير للدراسات الإسلامية، قم، مؤسسة دائرة معارف الفقه الإسلامى، الطبعة الرابعة، 1427 ق.
الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايى، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپ پنجم، 1417 ق.
نهج البلاغة، گردآورى: ابو الحسن محمّد بن حسين الموسوى البغدادى معروف به سيد رضى، تحقيق: صبحى صالح، قم، انتشارات دار الهجرة، [بى تا].
وقعة صفين، نصر بن مزاحم المنقرى، تحقيق عبد السلام محمّد هارون، افست قم، منشورات مكتبة المرعشى النجفى، 1404 ق.
ينابيع المودة لذوى القربى، سليمان بن إبراهيم القندوزى الحنفى، تحقيق: على جمال أشرف الحسينى، تهران، دار الأسوة، الطبعة الأولى، 1416 ق.