کاوشی نو در اخلاق اسلامی و شئون حکمت عملی جلد 2

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : م‍ظاه‍ری‌، ح‍س‍ی‍ن‌، - ۱۳۱۲

‏عنوان و نام پديدآور : ک‍اوش‍ی‌ ن‍و در اخ‍لاق‌ اس‍لام‍ی‌ و ش‍ئ‍ون‌ ح‍ک‍م‍ت‌ ع‍م‍ل‍ی‌/ ح‍س‍ی‍ن‌ م‍ظاه‍ری‌؛ ت‍رج‍م‍ه‌ ح‍م‍ی‍درض‍ا آژی‍ر؛ زی‍رن‍ظر ش‍ورای‌ ب‍ررس‍ی‌

‏مشخصات نشر : ت‍ه‍ران‌: ذک‍ر، ۱۳۸۲.

‏مشخصات ظاهری : ج‌ ۲

‏شابک : ۲۵۰۰۰ری‍ال‌:(ج‌.۱) ؛ (ج‌.۲)

‏يادداشت : ع‍ن‍وان‌ اص‍ل‍ی‌: دراس‍ات‌ ف‍ی‌ الاخ‍لاق‌ وش‍وون‌ ال‍ح‍ک‍م‍ه‌ ال‍ع‍ل‍م‍ی‍ه‌.

‏يادداشت : چ‍اپ‌: ۱۳۸۲؛ ۳۱۰۰۰ ری‍ال‌:‎ISBN-964-307-205-3‬

‏يادداشت : چ‍اپ‌: ۳۱۰۰۰ :۱۳۸۲ ری‍ال‌

‏يادداشت : ج‌. ۲(چ‍اپ‌ دوم‌:۱۳۸۲)؛۳۱۰۰۰ ری‍ال‌(ج‌. ۲):‎ISBN964-307-2053‬

‏یادداشت : ک‍ت‍اب‍ن‍ام‍ه‌

‏عنوان دیگر : ش‍ئ‍ون‌ ح‍ک‍م‍ت‌ ع‍م‍ل‍ی‌

‏موضوع : اخ‍لاق‌ اس‍لام‍ی‌

‏شناسه افزوده : آژی‍ر، ح‍م‍ی‍درض‍ا، ۱۳۳۷ - ، م‍ت‍رج‍م‌

‏رده بندی کنگره : ‏‫‬‭BP۲۴۷/۸‏‫‬‭‭/م‌۶۲۵د۴۰۴۱ ۱۳۸۲

‏رده بندی دیویی : ‏‫‬‭۲۹۷/۶۱

‏شماره کتابشناسی ملی : ‭م‌۸۱-۳۸۵۰۲

تنظیم متن میثم حیدری

اشاره

ک‍اوش‍ی‌ ن‍و در اخ‍لاق‌ اس‍لام‍ی‌ و ش‍ئ‍ون‌ ح‍ک‍م‍ت‌ ع‍م‍ل‍ی‌

ح‍س‍ی‍ن‌ م‍ظاه‍ری

ت‍رج‍م‍ه‌ ح‍م‍ی‍درض‍ا آژی‍ر

زی‍رن‍ظر ش‍ورای‌ ب‍ررس‍ی‌

بسم الله الرحمن الرحیم

مراد از اخلاق و اخلاقيات

اين كتاب دربارۀ فضايل و رذايل اخلاقى است و اميدواريم كه خداوند به ما توفيق دهد تا كتابى نيز دربارۀ«فضايل و رذايل»اخلاقيات بنويسيم.

منظور از فضايل و رذايل اخلاقى،صفات پسنديده و صفات ناپسند،و مقصود از فضايل و رذايل اخلاقيات،اعمال پسنديده و اعمال ناپسند است.بحث دربارۀ فضايل و رذايل اخلاقى را بدان جهت بر اخلاقيات مقدم داشتيم كه آنها معدن و سرچشمۀ اخلاقيات هستند.خداوند متعال مى فرمايد:

(قل كل يعمل علي شاكلته...) بگو هر كس بر حسب ذات و طبيعت خود عمل مى كند...

ما بيان فضايل اخلاقى را بر بحث رذايل اخلاقى مقدم داشتيم،اگر چه طبيعتاً بايد برعكس عمل مى كرديم،زيرا«تخليه»يعنى ريشه كن كردن رذايل،بر«تحليه»يعنى غرس فضايل در قلب،مقدم است.با اين همه،شرافت و برترى فضايل،موجب تقدم آنها گرديد.

فصل اول فضيلت اول:يقين

اشاره

رذيلت اول:ريبه

فضيلت اول:يقين

اشاره

يقين،ضد شك و ترديد،و مرتبه اى از مراتب علم است.توضيح آنكه،معلومات نظرى و غير محسوس،بر اثر دخالت نيروى وهم و خيال،در معرض شك و ترديد قرار دارند،حتى اگر عقل با دلايل مبرهن و استوار به آنها دست يافته باشد.مثلاً ما به حكم عقل مى كنيم كه مرده،جسم بى جان است و سود و زيانى نمى رساند،اما در اثر نيروى وهم و قدرت خيال،مرده را متحرك مى پنداريم و از او مى ترسيم.پس معلومات نظرى،غالباً در معرض شك و ترديد هستند و نفس به آنها اطمينان پيدا نمى كند.معلومات عمومى نيز كه مبناى آنها ظن نزديك به علم است،چنين هستند.

بدين ترتيب،بسيارى از مردم،دچار اوهامى هستند كه مخالف باورهاى آنهاست،هر چند از آن پندارها،آسيبى به باورهايشان نمى رسد.

اما گاهى علم به مرتبه اى مى رسد كه نفس به آن اطمينان مى كند و در قلب رسوخ مى يابد و همان طور كه عقل بدان ايمان و يقين قطعى دارد،قلب نيز آن را تصديق مى كند.در اين مرتبه است كه راه ورود شك،وهم،خيال و ساير خطورات منافى يقين،به ذهن بسته مى شود و اين حالت،همان است كه در لغت و اصطلاح،«يقين»ناميده مى شود.

راغب اصفهانى،«يقين»را چنين تعريف كرده است:

«يقين...آرامش يافتن فهم همراه با ثبات حكم است (1).»

و خداى متعال مى فرمايد:

(و اذا قال ابراهيم رب ارني كيف تحي الموتي قال اولم تؤمن قال بلي و لكن ليطمئن قلبي...) (2)و آن هنگام كه ابراهيم گفت:اى پروردگار من! به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى؟ خداوند فرمود:آيا هنوز ايمان نياورده اى؟ [ابراهيم] گفت:آرى [ايمان دارم] ولى مى خواهم دلم آرامش پيدا كند...

راه تحصيل يقين

يقين در امور غير معنوى،همچون علوم رسمى و عادى،و نيز علم ما به دردها و لذتهاى جسمى و روانى،مانند خواب و تشنگى،از طريق حس،حاصل مى شود (3).

اما دست يافتن به يقين در معنويات،نظير اخلاق،اخلاقيات،اصول دين و معارف اسلامى،جز با اجتناب از محرمات،مكروهات،شبهات و تمايلات نفسانى و انجام اعمال شايسته،اعم از واجبات،مستحبات امكان پذير نيست و برتر و فراتر از اين دو مرحله،اجتناب از رذايل اخلاقى و آراستن نفس به فضايل نفسانى است.به طور كلى،تنها راه دستيابى به يقين در معنويات،اخلاق و اخلاقيات است و قرآن كريم اين مطلب را در آيات چند بيان فرموده است،كه از جملۀ آنهاست:

(و اعبد ربك حتي يأتيك اليقين (4)پروردگارت را عبادت كن تا يقين به تو رسد.

(...ان تتقوا الله يجعل لكم فرقاناً... (5)...اگر از خدا بترسيد،براى شما ملاكهاى براى تمييز حق از باطل را قرار مى دهد...


1) .ابوالقاسم الحسين بن محمد الراغب الاصفهانى،المفردات فى غريب القرآن،تحقيق و ضبط،محمد سيد كيلانى،دار المعرفه،بيروت،ذيل واژۀ«يقين».

2) .قرآن،بقره260/.

3) .به نظر مى رسد كه حكماى اسلامى با اين نظر موافق نباشند،زيرا نه اجتماع نقيضين يا ضدين قابل حس است و نه امتناع آن،و اين حكم صرفاً مبناى عقلى دارد.(مترجم)

4) .قرآن،حجر99/.

5) .قرآن،انفعال29/.

(يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نوراً تمشون به...) (1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از خدا بترسيد و به پيامبرش ايمان بياوريد،تا خدا از رحمتش دو بهره نصيب شما گرداند و نورى فرا راهتان قرار دهد تا در پرتو آن قدم برداريد...

(او من كان ميتاً فاحييناه و جعلنا له نوراً يمشي به في الناس كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها...) (2)آيا كسى كه مرده بود و او را زنده كرديم و نورى فرا راهش قرار داديم تا بدان در ميان مردم راه خود را بيابد،همانند كسى است كه در تاريكيها (سرگردان) است و راه گريزى را نمى داند؟

(الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور...) (3)خدا سرپرست و يار كسانى است كه ايمان آورده اند و آنها را از تاريكيها به سوى نور راهنمايى مى كند...

(ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين) (4)اين كتابى است كه شك در آن راه ندارد و مايۀ هدايت پرهيزكاران است.

(...و من لم يجعل الله له نوراً فما له من نور) (5)...و هر كه خداوند راهش را به نورى روشن نكرده باشد،هيچ روشنى ديگرى براى خويش نيابد.

نظير اين آيات و نيز روايات مشابه،فراوان است كه برخى از آنها بيان خواهد شد.

راز اين مطلب،آن است كه افاضۀ فيض از جانب خداوند،مستلزم آمادگى و قابليت بندگان است.پس هر چه نفس به خدا بيشتر نزديك شود،آمادگى و


1) .قرآن،حديد28/.

2) .قرآن،انعام122/.

3) .قرآن،بقره257/.

4) .قرآن،بقره2/.

5) .قرآن،نور40/.

قابليتش بيشتر مى شود.نفسى كه به رذايل و اعمال زشت آلوده شده باشد،لياقت و شايستگى آن را ندارد كه در معرض فيوضات حق تعالى و انوار الهى قرار گيرد و از هدايت خاصۀ خداوندى بهره مند گردد.

بر اثر تخليه و تقوى،موانع و تيرگيها برطرف مى شود و بر اثر تخليه و اعمال نيك،نفس آمادۀ پذيرش افاضات الهى مى گردد و هر چه نفس،بر اثر رياضتهاهى دينى و شرعى،صفا و روشنى بيشترى بيابد،استعداد و شايستگى اش براى دريافت فيوضات ربانى بيشتر و كامل تر مى شود تا آنكه سرانجام به مقام لقا و فنا نايل مى گردد و به معدن نور الهى و عرش حضرت حق بار مى يابد و قيوميت حق تعالى و وابستگى و تعلق ديگران به او را،درك مى كند.

از رسول اكرم-صلى الله عليه و آله و سلم-روايت شده است كه فرمود:

«و لو لا ان الشياطين يحومون علي قلوب بني آدم لنظروا الي ملكوت السماوات و الارض» (1).

اگر شياطين بر قلبهاى آدميان احاطه نمى يافتند،آنها ملكوت آسمانها و زمين را مى ديدند.

خداوند به اين مقام،چنين اشاره فرموده است:

(و كذلك نري ابراهيم ملكوت السماوات و الارض و ليكون من الموقنين.) (2)و اين چنين،ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم تا از اهل يقين باشد.

از آنچه گفتيم آشكار مى شود كه اولاً،صفت يقين،از شريف ترين و برترين صفات است و حصول ساير صفات پسنديده نيز در گرو آن است.در برخى از روايات،از يقين به عنوان برترين و شريف ترين صفت ياد شده است.از جمله،از امام صادق-عليه السلام-روايت شده است كه فرمود:

«ان الايمان،افضل من الاسلام و ان اليقين،افضل من الايمان و ما من


1) .جامع السعادات،ج 1،ص 126.(فصل الاخلاق الذميه تحجب عن المعارف)

2) .قرآن،انعام75/.

شيء اعزمن اليقين.» (1)

ايمان برتر از اسلام و يقين برتر از ايمان است و هيچ چيز كمياب تر از يقين نيست.

ثانياً،يقين داراى مراتب بسيارى است.در برخى از روايات براى آن،هفت مرتبه و در بعضى ديگر،نه مرتبه برشمرده اند و گاهى نيز مراتب آن را نامتناهى دانسته اند كه روايات آن خواهد آمد.

با توجه به آن روايات،مى توان گفت،بيان هفت،نه و ده مرتبه براى يقين از باب مثال است وگرنه شمارش مراتب آن،امكان ندارد.پس هر چه نزديكى بنده به خدا بيشتر شود،يقين او نيز بيشتر مى گردد.

البته اهل دل،با اقتباس از قرآن،براى يقين سه مرتبه ذكر كرده اند:علم اليقين،عين اليقين و حق اليقين.مراد آنان از علم اليقين،يقين ناشى از دلالات و استدلالات حسى است،مثلاً يقين به مرگ،بر اثر مشاهدۀ مرگ ديگران و يقين به وجود آتش با ديدن دود.

مقصود از عين اليقين،يقينى است كه به وسيلۀ چشم ظاهر يا چشم بصيرت حاصل مى شود،مانند يقين به مرگ،هنگام جان دادن و يقين به وجود آتش هنگام مشاهدۀ آن.

منظور از حق اليقين،يقينى است كه بر اثر وجدان كردن يك امر،پديد مى آيد،مانند يقين به مرگ،آنگاه كه آدمى طعم آن را مى چشد و يقين به وجود آتش،هنگامى كه در آن مى افتد.

براى هر يك از اين مراتب سه گانه،مراحل بسيارى است و همچنان كه گفتيم،در مجموع مى توان آنها را بى شمار دانست.قرآن كريم به اين مراتب سه گانه چنين اشاره دارد:

(سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق اولم يكف بربك انه علي كل شيء شهيد.الا انهم في مريه من لقاء ربهم الا انه بكل شيء محيط.) (2)


1) .بحار الانوار،ج 70،باب اليقين،ح 1 ص 135.

2) .قرآن،فصلت53/-54.

ما آيات قدرت خود را در آفاق و انفس به ايشان مى نمايانيم تا بر آنان روشن شود كه او حق است.آيا كافى نيست كه پروردگار بر همه چيز گواه است؟ آگاه باشيد كه آنها (كافران) به لقاى پروردگارشان شك و ترديد دارند.هان! او بر همه چيز احاطه دارد.

در آيات زير،آيۀ اول به علم اليقين،آيۀ دوم به عين اليقين و آيۀ سوم به حق اليقين اشاره دارد:

(كلا لو تعلمون علم اليقين.لترون الجحيم.ثم لترونها عين اليقين.ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم.) (1)حقا اگر شما علم اليقين داشته باشيد،محققاً دوزخ را مى بينيد،سپس آن را به عين اليقين مى نگريد.آنگاه در چنان روزى دربارۀ نعمتها،مورد بازخواست قرار مى گيرند.

فراز ( كلا لو تعلمون عليم اليقين.لترون الجحيم ) به عين اليقين اشاره دارد و معنايش اين است كه اگر افراد به مرگ-كه وقوع آن حتمى است-توجه كنند،مال،مقام،فرزندان،خاندان و به طور كلى دنيا،آنان را به خود مشغول نخواهد كرد.

آية (ثم لترونها عين اليقين ) اشاره به عين اليقين دارد و معنايش اين است كه در روز قيامت،مردم،دوزخ را به يقين مى بينند و كلمۀ«ثم»براى بيان تأخير و«لام»قسم،براى تأكيد آمده است.

آيۀ ( ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ) اشاره به حق اليقين دارد و معنايش اين است كه از مردم در مورد نعمتهاى ظاهرى،مانند قرآن و ولايت،و نعمتهاى باطنى،مانند عقل و استعدادهاى استكمالى بازخواست مى شود.

فوايد يقين

اشاره

فوايد يقين بسيار است و بسيارى از فضايل از آن نشأت مى گيرند.اين موضوع به


1) .قرآن،تكاثر5/-8.

تفصيل بيان خواهد شد،اما در كوتاه سخن،توكل،تفويض امر به خداوند،دل كندن از مردم،دل بستن به حق تعالى،تسليم و رضا به قضا و قدر الهى و حتى صفاتى همچون شجاعت و سخاوت از يقين ناشى مى شوند و بلكه وجودشان متوقف به آن است.

از فوايد يقين،دستيابى به مقام خضوع و خشوع و قيام به انجام وظايف بندگى است و مهمتر اينكه،يقين،انسان را از هر گونه مخالفت با حق تعالى باز مى دارد و او را به كارهاى نيك ترغيب مى كند.

پس هر چه يقين فزونى يابد،خويشتندارى آدمى بيشتر مى شود تا آنكه به جايى مى رسد كه از هر خواستۀ نفسانى و كار مكروه و شبهه ناكى خوددارى مى كند و در اين مقام تا بدانجا پيش مى رود كه از توجه به غير خدا و كارهاى مباح نيز دورى مى كند و از خدا به خاطر انجام كارهاى مباح،آمرزش مى طلبد.علت استغفار معصومان و بزرگانى همچون رسول اكرم-صلى الله عليه و آله و سلم-نيز همين بوده است.به طور كلى،يقين بازدارندۀ انسان است و هيچ چيز،جز آن،مانع آدمى نيست. (1)انسان نيازمند سد و مانعى است كه او را از در افتادن به ورطۀ شهوات نگاه دارد وگرنه هلاك خواهد شد.امور بازدارنده اى كه جملگى مورد تأييد و تأكيد عقل و شرع مى باشند عبارتند از:

1- عقل

عقل،حجت باطنى و فرستادۀ الهى است كه خداوند در نهاد آدمى به وديعت قرار داده است و مانعى در برابر تمايلات حرام،و مشوق انسان به انجام دادن كارهاى نيك و عبادات است.خداوند متعال در كتاب خويش،مكرراً به پيروى از آن،با جملاتى نظير:«أ فلا يتفكرون،أ فلا يعقلون،أ فلا بتدبرون و...»فرمان داده است.و به كسانى كه از عقل پيروى مى كنند چنين بشارت داده است:

(...فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين


1) .آنچه گفتيم بيان اجمالى اين مطلب بود.چه تفصيل در آن نيازمند نوشتن كتابى جداگانه است.كتابى نيز در اين مورد شامل مجموعه اى از سخنرانيهاى مؤلف با عنوان«عوامل كنترل غرايز در انسان»منتشر شده است.

هديهم الله و اولئك هم اولوا الالباب.) (1)پس بشارت بده به آن بندگانى كه سخن را گوش مى دهند و از نيكوترين آن پيروى مى كنند.آنان هستند كه خدا هدايتشان فرموده و هم آنان خردمند هستند.

دوزخيان پيروى نكردن از عقل را سبب در غلطيدن به آتش دانسته،چنين مى گويند:

(و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا من اصحاب السعير.) (2)و مى گويند اگر [به سخن حق] گوش فرا مى داديم يا تعقل مى كرديم،از دوزخيان نبوديم.

2- علم

علم،انسان را از صفات ناپسند باز مى دارد و از مفاسد و پيامدهاى آن،آگاه مى كند.به علاوه،دست آلودن به كارهاى ناپسند با وجاهت و شخصيت افراد منافات دارد.از اين رو،مشهور است كه افلاطون گفته است:«شهرت و پرآوازه بودن كارهاى زشت در يك جامعه،دليل نادانى اهل آن اجتماع است.چه اگر از مفاسد كارهاى ناپسند آگاهى داشتند،اين كارها را انجام نمى دادند.»

از اين رو،اسلام بيشترين تأكيد را بر تعليم و تعلم نموده است و چنان كه گفتيم در قرآن كريم تعليم و تعلم،علت غايى تكوين و تشريع شمرده شده است.

چنان كه مى فرمايد:

(الله الذي خلق سبع سماوات و من الارض مثلهن يتنزل الامر بينهن لتعلموا...) (3)خداست،آن كه هفت آسمان را آفريد و همانند آنها،زمين را خلق كرد و امر خود را در بين آنها نازل مى كند تا علم پيدا كنيد...

(هو الذي بعث في الامين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و


1) .قرآن،زمر17/-18.

2) .قرآن،ملك10/.

3) .قرآن،طلاق12/.

يعلمهم الكتاب و الحكمه...) (1)خداست،آن كه در ميان درس ناخواندگان،پيامبرى از خودشان برانگيخت تا آياتيش را بر آنان بخواند و آنها را پاك سازد و كتاب را حكمتشان بياموزد...

3- نفس لوامه

نفس لوامه چنان اهميتى دارد كه قرآن بدان سوگند خورده است:

(لا اقسم بيوم القيامه و لا اقسم بالنفس اللوامه.) (2)قسم به روز قيامت و قسم به نفس ملامتگر.

قرآن،نفس لوامه را در پى روز قيامت مى آورد،براى آنكه آن دو داراى حكمى يكسانند.پس نفس لوامه مانند روز قيامت است كه خداوند دربارۀ آن مى فرمايد:

(و اتقوا يوماً لا تجزي نفس عن نفس شيئاً و لا يقبل منها شفاعه و لا يؤخذ منها عدل و لا هم ينصرون.) (3)پرواز كنيد از روزى كه در آن،كسى به جاى ديگرى مجازات نمى شود و شفاعت از هيچ كس پذيرفته نمى گردد و نه عوض قبول كنند و نه كسى يارى شود.

4- تربيت

تربيت نيز با اهميت است و از اين رو،قرآن،گاه مكرراً به آن امر كرده و گاه زيان ترك آن را گوشزد فرموده است:

(يا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم و اهليكم ناراً...) (4)اى كسانى كه ايمان آورده ايد،خود و خانواده تان را از آتش نگاه داريد...

(...ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم و اهليهم يوم القيامه الا ذلك


1) .قرآن،جمعه2/.

2) .قرآن،قيامت1/-2.

3) .قرآن،بقره48/.

4) .قرآن،تحريم6/.

هو الخسران المبين.) (1)...همانا زيانكاران،كسانى هستند كه خود و خانواده شان را در روز قيامت از دست بدهند.هان! اين همان زيان آشكار است.

5- قانون

قانون،وسيلۀ مهار كردن جوامع دينى و غير دينى است و اسلام نه تنها شيوۀ راهبرى جامعه به وسيلۀ قانون را در نظر و عمل تأييد مى كند،بلكه قرآن،قانون را سيرۀ فرستادگان الهى مى شمارد.خداوند مى فرمايد:

(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس...) (2)همانا ما پيامبرانمان را با دلايل آشكار فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم براى قسط و عدل به پا خيزند و آهن را فرو فرستاديم كه در آن صلابت بسيار،و سودمنديهايى براى مردمان است...

6- نظارت همگانى و مردم

نظارت همگانى و مردمى،همان امر ه معروف و نهى از منكر است كه اسلام آن را مورد تأكيد قرار داده است.چنان كه خداوند مى فرمايد:

(و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر...) (3)مردان مؤمن و زنان مؤمن،يار و دوستدار يكديگرند.به كارهاى نيك فرمان مى دهند و از كار زشت باز مى دارند...

اسلام علاوه بر لازم شمردن نظارت«مردمى-فردى»،اولاً،تشكيل حوزه هاى دينى را واجب دانسته است.چنان كه مى فرمايد:


1) .قرآن،زمر15/.

2) .قرآن،حديد25/.

3) .قرآن،توبه71/.

(...فلو لا نفر من كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون.) (1)...پس چرا از هر گروه،عده اى براى آموختن علم دين خويش،مهيا نباشند تا قوم خود را آن هنگام كه به سويشان بازگشتند،بيم دهند،شايد آنان [از نافرمانى خدا] حذر كنند.

ثانياً،تشكيل گروه امر كنندگان به معروف و نهى كنندگان از منكر را واجب دانسته است،چنان كه مى فرمايد:

(و لتكن منكم امه يدعون الي الخير يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر...) (2)و بايد از بين شما گروهى باشند كه به سوى نيكى بخوانند و امر به معروف و نهى از منكر كنند...

اين سخن،دامنه دار است و هنگام بحث دربارۀ اخلاقيات در بابى مستقل از آن سخن خواهيم گفت.

7- ايمان عقلى

منظور از ايمان عقلى،معارف اسلام است كه عقل،آن را به طور قطع مى پذيرد-مانند مبدأ و معاد،نوبت و امامت-كه قرآن از آن به«اسلام»تعبير كرده است:

(قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسملنا و لما يدخل الايمان في قلوبكم...) (3)اعراب گفتند كه ما ايمان آورديم،بگو ايمان نياورده ايد،بگوييد اسلام آورده ايم،زيرا هنوز ايمان در قلبهايتان وارد نشده است...

البته همين حالت نيز در اسلام مطلوب است،چنان كه خدا در ادامۀ آيه مى فرمايد:

(و ان تطيعوا الله و رسوله لا يلتكم من اعمالكم شيئاً ان الله غفور


1) .قرآن،توبه122/.

2) .قرآن،آل عمران104/.

3) .قرآن،حجرات14/.

رحيم.) (1)و اگر از خدا و پيامبرش اطاعت كنيد،خداوند از ثواب اعمالتان هيچ نمى كاهد.همانا خدا بسيار آمرزنده و مهربان است.

البته بايد گفت كه ايمان بيشتر مردم در همين حد است.

بى ترديد چنين ايمانى،سد و مانعى در برابر مخالفت با فرمان خدا و تبعيت از هواى نفس است،بلكه قرآن مدعى است كه حتى گمان به معاد هم صرفنظر از يقين قطعى به آن،مانع سرپيچى از دستورات الهى است،چنان كه مى فرمايد:

(ويل للمطففين.الذين اذا اكتالوا علي الناس يستوفون.و اذا كالو هم او وزنوهم يخسرون.الا يظن اولئك انهم مبعوثون.ليومٍ عظيم.) (2)واى بر كم فروشان.آنان كه چون به پيمانه چيزى از مردم بگيرند،تمام بستانند.و چون چيزى براى مردم پيمانه كنند يا وزن كنند،كم بدهند.آيا آنها گمان نمى برند كه در روزى بزرگ برانگيخته مى شوند؟

از اين رو ديده مى شود كه در هر زمان و مكانى،دادگاهها عمدتاً با افراد لامذهب و بى دين سروكار دارند و ديندارانى كه پايشان به دادگاه كشيده شود،بسيار اندكند و به طور كلى،جنايتها غالباً از افراد بى دين سر مى زنند.

هفت عاملى كه برشمرديم جملگى مورد تأييد عقل،عرف و شرع هستند.اما بايد بدانيم كه اين عوامل هفتگانه به طور مطلق،بلكه فى الجمله بازدارندۀ انسان و مانع مخالفت او با فرامين الهى هستند و او را بر راه راست،و دور از انحراف نگه مى دارند.

وقتى غرايز در حالت طبيعى و عادى باشند،عوامل ياد شده مى توانند مانع آلودگى انسان به گناه شوند،اما آنگاه كه غرايز يا رذايلى نظير شهوت جنسى،حب جاه،حسد،غضب و زياده طلبى طغيان كنند،اين عوامل هفتگانه هرگز مانع آنها نخواهند شد.

گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالۀ من *** آنچه البته به جايى نرسد فرياد است


1) .همان.

2) .قرآن،مطففين1/-5.

و مهار اين طغيان،نيازمند سد و مانعى جز عوامل هفتگانه است كه قرآن آن را ايمان قلبى،يعنى عامل هشتم مى داند.

8- ايمان قلبى

ايمان قلبى،ايمانى است كه در قلب رسوخ كرده كه همان يقين با تمام مراتب آن است،چنان كه خداوند مى فرمايد:

(انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا...) (1)مؤمنان،فقط كسانى هستند كه به خدا و پيامبرش ايمان آوردند و پس از آن،شك و ترديدى به خود راه ندادند...

چنين ايمانى در واقع نور الهى و هدايت خاصۀ حق تعالى و احياى قلب از جانب خداوند است و با پرهيز از گناهان و انجام كارهاى نيك حاصل مى شود.اين ايمان كه در لغت و اصطلاح،«يقين»ناميده مى شود،فضل و عطاى پروردگار است كه به مقربان درگاهش ارزانى مى دارد-كه خوشا حال آنان و خوشا پاداش آنان!-و به فرمودۀ قرآن،اولين مرتبۀ يقين مى تواند مانع طغيان غريزه اى همچون تكاثر و زياده طلبى گردد؛چنان كه مى فرمايد:

(الهيكم التكاثر.حتي زرتم المقابر.كلا سوف تعلمون.ثم كلا سوف تعليمون.كلا لو تعلمون علم اليقين.لترون الجحيم.) (2)زياده طلبى،شما را غافل كرده است،تا آنجا كه به زيارت مقبره ها رفته ايد.نه چنين است،به زودى خواهيد دانست.باز هم نه چنين است،به زودى خواهيد دانست،اگر علم اليقين داشته باشيد،به يقين دوزخ را خواهيد ديد.

اينك برخى از آيات و روايات مربوط به يقين را براى تبرك و تكميل بحث يادآور مى شويم،بى آنكه به تفسير آنها بپردازيم،زيرا تفسير آنها خود نيازمند كتابى جداگانه و مستقل است و ما را از هدفمان دور مى كند.از خداوند


1) .قرآن،حجرات15/.

2) .قرآن،تكاثر1/-6.

مى خواهيم به ما توفيق و قدرت فهم آيات قرآن و روايات را كه در حديث متواتر ثقلين به عنوان دو يادگار گرانقدر پيامبر اكرم-صلى الله عليه و آله و سلم-ذكر شده اند،عنايت فرمايد.

آياتى دربارۀ يقين

(و جعلنا منهم ائمه يهدون بأمرنا لما صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون.) (1)آنان را پيشوايانى قرار داديم تا [مردم را] به امر ما هدايت كنند،زيرا صبر كردند و به آيات ما يقين داشتند.

(و في خلقكم و ما يبث من دابه آيات لقوم يوقنون.) (2)و در آفرينش شما و جانورانى كه پراكنده اند [در جهان]،نشانه هايى براى اهل يقين است.

(هذا بصائر للناس و هدي و رحمه لقوم يوقنون.) (3)اين [قرآن] براى مردم،مايۀ بصيريت بسيار و براى اهل يقين،موجب هدايت و رحمت است.

(و اعبد ربك حتي يأتيك اليقين.) (4)و پروردگارت را عبادت كن تا آنگاه كه يقين به تو فرا رسد.

(كلا لو تعلمون علم اليقين.لترون الجحيم.ثم لترونها عين اليقين.) (5)حقا،اگر علم اليقين داشته باشيد،دوزخ را به يقين خواهيد دهيد،سپس آن را به عين اليقين خواهيد نگريست.

(و كذلك نري ابراهيم ملكوت السماوات و الارض و ليكون من الموقنين.) (6)و اين چنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از اهل


1) .قرآن،سجده24/.

2) .قرآن،جاثيه4/.

3) .قرآن،جاثيه20/.

4) .قرآن،حجر99/.

5) .قرآن،تكاثر5/-7.

6) .قرآن،انعام75/.

يقين باشد.

(...قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين.يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الي النور باذنه و يهديهم الي صراط مستقيم.) (1)...همانا از جانب خدا براى شما نور و كتابى آشكار آمد.خدا به وسيلۀ آن،هر كس را كه در پى رضا و خشنودى او،راههاى سلامت را بپيمايد،هدايت مى كند و آنها را از تاريكيها به سوى نور باز مى گرداند و ايشان را به راه راست رهنمون مى شود.

(...و من لم يجعل الله له نوراً فما له من نور.) (2)...و آن كه خدا راهش را به هيچ نورى روشن نكرده باشد،هيچ نورى فرا راه خويش نيابد.

(او من كان ميتاً فاحييناه و جعلنا له نوراً يمشي به في الناس...) (3)آيا كسى كه مرده بود،سپس او را زنده كرديم و برايش نورى قرار داديم تا در پرتو آن،در بين مردم راه خود را بيابد...

(يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نوراً تمشون به و يغفر لكم و الله غفور رحيم.) (4)اى كسانى كه ايمان آورده ايد،از خدا بترسيد و به پيامبرش ايمان بياوريد تا خدا از رحمتش دو بهره نصيبتان گرداند و نورى فرا راهتان قرار دهد تا در پرتو آن،قدم برداريد و از گناه شما درگذرد،و خدا بسيار آمرزنده و مهربان است.

رواياتى دربارۀ فضيلت يقين

امام صادق-عليه السلام-فرمود:


1) .قرآن،مائده15/-16.

2) .قرآن،نور40/.

3) .قرآن،انعام122/.

4) .قرآن،حديد28/.

«يا اخا جعف ان الايمان افضل من الاسلام،و ان اليقين افضل من الايمان،و ما من شيء اعزمن اليقين.) (1)

ايمان برتر از اسلام و يقين برتر از ايمان است و هيچ چيز كمياب تر از يقين نيست.

ابوالحسن امام كاظم-عليه السلام-فرمود:

«الايمان فوق الاسلام بدرجه،و التقوي فوق اليمان بدرجه و اليقين فوق التقوي بدرجه،و ما قسم في الناس شيء اقل من اليقي.» (2)

ايمان يك درجه بالاتر از اسلام و تقوى يك درجه بالاتر از ايمان و يقين يك درجه بالاتر از تقواست و هيچ چيز كمتر از يقين در بين مردم تقسيم نشده است.

رسول خدا-صلى الله عليه و آله سلم-فرمود:

«خير ما القي في القلب اليقين.» (3)

يقين بهترين چيزى است كه در قلب نهاده شده است.

على-عليه السلام-فرمود:

«ايها الناس سلوا الله اليقين و ارغبوا اليه في العافيه،فأن اجل النعمه العافيه و خير ما دام في القلب اليقين،و المغبون من غبن دينه و المغبوط من غبط يقينه.قال:و كان علي بن الحسين يطيل القعود بعد المغرب يسئل الله اليقين.» (4)

اى مردم! از خدا طلب يقين كنيد و در عافيت و سلامت به آن روى آوريد،پس همانا عافيت،نهايت نعمت است،و بهترين چيزى كه در قلب پايدار مى ماند،يقين است و زيانكار،كسى است كه دينش را از كف بدهد.و فرمود:على بن حسين-عليه السلام-بعد از مغرب بسيار مى نشست و از خدا يقين مى طلبيد.


1) .بحار الانوار،ج 70،ص 135،باب يقين و صبر،ح 1.

2) .همان،ص 136،ح 2.

3) .همان،ص 173،ح 25.

4) .همان،ص 176،ح 33.

رواياتى در تفسير يقين

يونس مى گويد:

«قلت فاي شيء اليقين؟ قال أبا الحسن الرضا عليه السلام:التوكل علي الله،و السليم لله،و الرضا بقضاء الله،و التفويض الي الله.» (1)

عرض كردم يقين چيست؟ امام رضا-عليه السلام-فرمود:توكل به خدا،تسليم در برابر او،خشنودى به قضاى الهى و تفويض امر به حق تعالى.

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«من صحه يقين المرء المسلم ان لا يرضي الناس بسخط الله و لا يلومهم علي ما لم يؤته الله،فان الرزق لا يسوقه حرص حريص و لا يرده كراهيه كاره و لو ان احدكم فر من رزقه كما يفر من الموت لادركه رزقه كما يدركه الموت.ثم قال:ان الله بعدله و قسطه جعل الروح و الراحه في اليقين و الرضا،و جعل الهم و الحزن في الشك و السخط.» (2)

از نشانه هاى صحت يقين مسلمان آن است كه به بهاى خشم خدا،رضايت مردم را به دست نياورد و آنان را به سبب آنچه خدا به آنها نداده،سرزنش نكند،زيرا رزق و روزى به وسيلۀ حرص و آز به دست نمى آيد و كسى نيز مانع رسيدن آن نمى تواند شود و اگر كسى از شما از رزق خويش گريزان باشد،همان گونه كه از مرگ مى گريزد،به يقين،روزيش به او مى رسد،همان طور كه مرگ،او را در برمى گيرد.سپس فرمود:خداوند از روى عدل و قسط خويش،آسايش و راحتى را در يقين و رضا،و غم و اندوه را در ترديد و خشم،نهاده است.

اسحاق بن عمار گويد از امام صادق-عليه السلام-شنيدم كه فرمود:

«ان رسول الله-صلى الله عليه و آله و سلم-صلى بالناس الصبح،فنظر


1) .همان،ص 138،ح 4.

2) .همان،ص 143،ح 7.

الى شاب فى المسجد و هو يخفق و يهوى برأسه مصفراً لونه،قد نحف جسمه و غارت عيناه فى رأسه،فقال له رسول الله-صلى الله عليه و آله و سلم-كيف اصبحت يا فلان؟

قال:أصبحت يا رسول الله موقناً.

عجب رسول الله-صلى الله عليه و آله و سلم-من قوله و قال له:ان لكن يقين حقيقه فما حقيقه يقينك؟

فقال:ان يقينى يا رسول الله هو الذى احزننى و اسهر ليلى و اظمأ هو اجرى،فعزفت نفسى عن الدنيا و ما فيها حتى كأنى انظر الى عرش ربى و قد نصب للحساب و حشر الخلايق لذلك و انا فيهم،و كانى انظر الى اهل الجنه يتنعمون فى الجنه و يتعارفون على الارائك متكئون،و كأنى انظر الى اهل النار و هم فيها معذبون مصطرخون،و كأنى الان اسمع زفير النار يدور فى مسامعى.

فقال رسول الله-صلى الله عليه و آله و سلم-هذا عبد نور الله قلبى بالايمان ثم قال له:الزم ما انت عليه.

فقال الشاب:ادع الله على يا رسول الله ان ارزق الشهاده معك.

فدعا له رسول الله-صلى الله عليه و آله و سلم-فلم يلبث ان خرج فى بعض غزوات النبى-صلى الله عليه و آله و سلم-فاستشهد بعد تسعه نفر و كان هو الشعار.» (1)روزى رسول خدا-صلى الله عليه و آله و سلم-نماز صبح را همراه مردم خواند.سپس جوانى را در مسجد ديد كه خواب آلود بود و سرش فرو مى افتاد؛رنگش زرد،جسمش رنجور و ضعيف و چشمانش به گودى فرو رفته بود.رسول خدا به او فرمود:چگونه اى جوان،عرض كرد:اى رسول خدا،من صاحب يقين شده ام.رسول خدا از گفتۀ او به شگفت آمد و فرمود:هر يقين،حقيقتى دارد،حقيقت يقين تو چيست؟ عرض كرد:اى رسول خدا،يقين،مرا غمگين كرده و بى خوابى شب و


1) .همان،ص 159،ح 17.

تحمل تشنگى در روزهاى گرم را نصيبم كرده است.پس به دنيا و آنچه در آن است بى رغبت شده ام،تا آنجا كه گويى عرش پروردگار را مى بينم كه براى رسيدگى به حساب خلق برپا شده و مردم براى حساب گرد آمده اند و من هم در زمرۀ آنانم.گويى اهل بهشت را مى بينم كه در آن متنعمند و يكديگر را معرفى مى كنند و بر كرسيها تكيه زده اند.و گويى اهل دوزخ را مى بينم كه در آتش معذب و نالانند.گويى اكنون صداى شعله هاى جهنم را مى شنوم و آن صداها در گوشم طنين مى افكنند.

آنگاه رسول خدا فرمود:اى جوان بنده اى است كه خداوند،قلبش را به نور ايمان روشن كرده است.سپس به او فرمود:بر اين حال كه دارى ثابت باش.جوان عرض كرد:اى رسول خدا،از خدا بخواه كه شهادت در ركابت را روزيم گرداند.رسول خدا در حق او دعا فرمود.ديرى نگذشت كه در يكى از غزوات پيامبر-صلى الله عليه و آله و سلم-شركت كرد و بعد از نه نفر شهيد گشت و دهمين شهيد آن جنگ شد.

پيامبر-صلى الله عليه و آله و سلم-فرمود:

«

قلت لجبرئيل:ما تفسير اليقين؟ قال:المؤمن يعمل لله كانه يراه،فان لم يكن يرى الله فان الله يراه و ان يعلم يقيناً ان ما اصابه لم يكن ليخطئه و ان ما اخطاه لم يكن ليصيبه .» (1)به جبرئيل گفتم:تفسير يقين چيست؟ گفت:تفسيرش اين است كه مؤمن آن گونه براى خدا عمل كند كه گويى او را مى بيند،زيرا اگر او،خدا را نمى بيند،خداوند او را مى بيند.و يقين داشته باشد كه آنچه به او مى رسد به خطا نبوده،و آنچه به او نمى رسد تقديرش نيست.

صفوان مى گويد:

«سئلت ابا الحسن الرضا-عليه السلام-عن قول الله لابراهيم:(او لم


1) .همان،ص 173،ح 27.

تؤمن قال بلى و لكن ليطمئن قلبى) (1)،أ كان فى قلبه شك؟ قال:لا،كان على يقين و لكنه اراد من الله الزياده فى يقينه.» (2)از امام رضا-عليه السلام-پرسيدم:آيا در قلب حضرت ابراهيم-عليه السلام-شكى بود كه خداوند به او فرمود:آيا ايمان نياورده اى؟ و او گفت:ايمان دارم ولى مى خواهم،قلبم اطمينان يابد.

حضرت فرمود:خير،او يقين داشت،ولى از خدا خواست تا بر يقينش بيفزايد.

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«

ما من شىء الا و له حد.قلت:فما حد اليقين؟ قال:ان لا تخاف [مع الله] شيئاً .» (3)هيچ چيز نيست جز آنكه حدى دارد.پرسيدم:پس حد يقين چيست؟ فرمود:حد يقين آن است كه [در پناه خدا] از هيچ چيز ترس نداشته باشى.

رواياتى در فوايد يقين

هشام بن سالم گويد از امام صادق-عليه السلام-شنيدم كه فرمود:

«ان العمل الدائم القليل على اليقين،أفضل عند الله من العمل الكثير على غير يقين.» (4)عمل دايمى اندك كه آميخته با يقين باشد نزد خدا برتر است از،عمل بسيار،ولى بى بهره از يقين.

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«قال رسول الله-صلي الله عليه و آله و سلم-:كفي باليقين غني و بالعباده شغلاً.» (5)

رسول خدا-صلى الله عليه و آله و سلم-فرمودند:يقين برترين


1) .قرآن،بقره260/.

2) .بحار الانوار،ج 70،صص 176-177،ح 34.

3) .همان،ص 180،ح 46.

4) .همان،ص 147،ح 8.

5) .همان،ص 176،ح 32.

بى نيازى و عبادت برترين عمل است.

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«ان المؤمن اشد من زبر الحديد،ان الحديد اذا دخل النار لان و ان المؤمن لو قتل و نشر،ثم قتل،لم يتغير قلبه.» (1)

مؤمن سخت تر از تكه هاى آهن است؛زيرا آهن در آتش نرم مى شود ولى مؤمن اگر كشته شود و دوباره زنده گردد و باز كشته شود،قلبش [و يقينش] سست نمى شود.

رواياتى در مراتب يقين

يعقوب بن ضحاك،خدمتگزار امام صادق-عليه السلام-مى گويد:

«بعثنى ابو عبد الله-عليه السلام-فى حاجه و هو بالحيره انا و جماعه من مواليه.قال:فانطلقنا فيها،ثم رجعنا مغتمين.قال:و كان فراشى فى الحائر الذى كنا فيه نزولاً،فجئت و أنا بحال فرميت بنفسى...فبينا أنا كذلك اذا أنا بأبى عبد الله-عليه السلام-قد أقبل.قال،فقال:قد أتيناك او قال:جئناك.فاستويت جالساً و جلس على صدر فراشى.فسألنى عما بعثنى له؟ فأخبرته.فحمد الله.ثم جرى ذكر قوم،فقلت:جعلت فداك انا نبرأ منهم انهم لا يقولون ما نقول.

قال:فقال:يتولونا و لا يقولون ما تقولون تبرؤن منهم؟ قال،قلت:نعم،قال:فهو ذا عندنا ما ليس عندكم فينبغى لنا أن نبرأ منكم؟

قال:قلت:لا-جعلت فداك-قال:و هو ذا عند الله ما ليس عندنا أ فتراه اطرحنا؟

قال،قلت:لا و الله-جعلت فداك-ما نفعل؟

قال:فتولوهم و لا تبرؤوا منهم! ان من المسلمين من له سهم،و منهم من له سهمان،و منهم من له ثلاثه أسهم،و منهم من له أربعه أسهم،و


1) .همان،ص 42،ص 178.

منهم من له خمسه أسهم،و منهم من له سته أسهم،و منهم من له سبعه اسهم.فليس ينبغى ان يحمل صاحب السهم على ما عليه صاحب السهمين،و لا صاحب السهمين على ما عليه صاحب الثلاثه،و لا صاحب الثلاثه على ما عليه صاحب الاربعه،لا صاحب الأربعه على ما عليه صاحب الخمسه،و لا صاحب الخمسه على ما عليه صاحب السته،و لا صاحب السته على ما عليه صاحب السبعه.» (1)زمانى كه امام صادق-عليه السلام-در حيره اقامت داشت،مرا با جمعى از دوستانش پى كارى فرستاد.ما رفتيم،سپس خسته و اندوهگين بازگشتيم.بستر من در گودى زمينى بود كه در آنجا منزل كرده بوديم.من با خستگى و ضعف آمدم و خود را روى زمين انداختم.در آن حال،امام صادق-عليه السلام-آمد و فرمود:نزد تو آمده ايم.من برخاستم و نشستم و حضرت نيز بالاى سرم نشست و از كارى كه مرا براى انجام آن فرستاده بود جويا شد.من هم نتيجه را به ايشان گفتم و آن حضرت خدا را سپاس گفت.سپس از گروهى،سخن به ميان آمد و من گفتم:فدايت شوم،ما از آنها بيزاريم،زيرا آنها،هم عقيدۀ ما نيستند.حضرت فرمود:آنها ما را دوست دارند ولى چون هم عقيدۀ شما نيستند،از آنها بيزاريد؟ عرض كردم:آرى.امام فرمودند:ما نيز عقايدى داريم كه شما نداريد،پس آيا سزاوار است كه ما هم از شما بيزارى جوييم؟ عرض كردم.نه،فدايت شوم.فرمود:نزد خدا هم،حقايقى است كه نزد ما نيست،آيا گمان دارى كه خدا از ما دورى مى كند؟ عرض كردم نه به خدا،فدايت شوم.[اينك بفرماييد] ما چه بايد بكنيم؟ حضرت فرمودند:آنها را دوست بداريد و از اياشن بيزارى مجوييد.زيرا برخى از مسلمانان يك سهم،برخى دو سهم،برخى سه سهم،برخى چهار سهم،برخى پنج سهم،برخى ششم سهم و گروهى هفت سهم (از ايمان دارند) و سزاوار نيست كه صاحب يك سهم را به كار صاحب دو سهم وادارند،صاحب دو سهم را به كار


1) .اصول كافى،ج 2،ص 42،باب درجات ايمان،ح 2.

صاحب سه سهم،صاحب سه سهم را به كار صاحب چهار سهم،صاحب چهار سهم را به كار صاحب پنج سهم،صاحب پنج سهم را به كار صاحب شش سهم و صاحب شش سهم را به كار صاحب هفت سهم.

عبد العزيز مى گويد:

«دخلت علي أبي عبد الله-عليه السلام-فذكرت له شيئاً من أمر الشيعه و من أقاويلهم.فقال:يا عبد العزيز،الايمان عشر درجات بمنزله السلم له عشر مراقي،و ترتقي منه مرقاه بعد مرقاه.فلا يقولن صاحب الواحده لصاحب الثنايه لست علي شيء،و لا يقولن صاحب الثانيه لصاحب الثالثه علي شيء،حتي انتهي العي العاشره.ثم قال:و كان سلمان في العاشره و ابو ذر في التاسعه و المقداد في الثامنه.

يا عبد العزيز لا تسقط من هو دونك فسيقطك من هو فوقك.و اذا رأيت الذي هو دونك فقدرت أن ترفعه الي درجتك رفعا رفيقاً فافعل،و لا تحملن عليه ما لا يطيقه فتكسره،فانه من كسر مؤمناً فعليه جبره،لانك اذا ذهبت تحمل الفصيل حمل الباذل فسخته.» (1)

به حضور امام صادق-عليه السلام-رسيدم و دربارۀ شيعه و گفته ها و عقايد آنان سخن گفتم.حضرت فرمود:اى عبد العزيز! همانا ايمان داراى ده درجه است،همانند نردبان،كه بايد از آن پله پله بالا رفت.

نبايد كسى كه در درجۀ اول است به كسى كه در درجۀ دوم قرار دارد،بگويد تو ايمان ندارى! و نبايد كسى كه در دره دوم است به كسى كه در درجۀ سوم قرار دارد بگويد تو ايمان ندارى،و همين طور تا درجۀ دهم.سپس فرمود:سلمان در درجۀ دهم و ابو ذر در درجۀ نهم و مقداد در درجۀ هشتم ايمان بود.اى عبد العزيز! آن را كه فروتر از توست،بى ايمان مشمار تا آن كه فراتر از توست،تو را بى ايمان نشمارد.و چون كسى را ديدى كه فروتر از توست و ديدى كه مى توانى او را با نرمى و


1) .بحار الانوار،ج 69،ص 168،باب 32،ح 9.

ملايمت به درجۀ خويش برسانى،چنين كن،اما آنچه را بر نمى تابد و او تحميل مكن كه موجب شكست شود و از ادامۀ راه باز ماند.چه هر كسى،مؤمنى را بشكند،اصلاح و درمانش نيز به عهدۀ خود اوست و اگر بخواهى بر بچه شترى بار مناسب يك شتر نه ساله را بنهى،او را از پاى در مى آورى.

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«اليقين يوصل العبد الي كل حال سني و مقام عجيب،كذلك أخبر رسول الله-صلي الله عليه و آله و سلم-عن عظم شأن اليقين حين ذكر عنده ان عيسي ابن مريم كان يمشي علي الماء،فقال:لو زاد يقينه لمشي في الهواء.يدل بهذا ان الانبياء مع جلاله محلهم من الله كانت تتفاضل علي حقيقه اليقين لا غير و لا نهايه بزياده اليقين علي الابد و المؤمنون أيضاً متفاوتون من قوه اليقين و ضعفه.» (1)

يقين،انسان را به مقامات و مراتبى شگفت مى رساند.وقتى،نزد رسول خدا-صلى الله عليه و آله و سلم-گفته شد كه حضرت عيسى-عليه السلام-بر روى آب راه مى رفت،آن حضرت دربارۀ عظمت يقين فرمود:اگر يقين حضرت عيسى-عليه السلام-بيشتر بود،در هوا نيز راه مى رفت.

اين مطلب دليل آن است كه پيامبران با وجود والايى مقامشان نزد خدا،تنها از نظر يقين با يكديگر تفاوت داشتند،و رشد يقين،هرگز پايان نمى پذيرد و تفاوت مؤمنان نيز در قوت و ضعف يقينِ آنهاست.

از امام صادق-عليه السلام-روايت است كه فرمود:

«...ليس العلم بالتعليم،انما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالي أن يهديه،فان أردت العلم فاطلب اولاً في نفسك حقيقه العبوديه،و أطلب العلم باستعماله و استفهم الله يفهمك.» (2)


1) .همان،ج 70،ص 179،باب 52،ح 45.

2) .همان،ج 1،ص 225،باب 7،ح 17.

علم بر اثر تعلم به دست نمى آيد،بلكه علم،نورى است كه خداوند در قلب كسى كه بخواهد او را هدايت كند،قرار مى دهد.پس اگر خواهان علم شدى،ابتدا در نفس خويش حقيقت بندگى را طلب كن و علم را همراه با عمل به آن بخواه و از خدا طلب فهم كن تا علم را به تو بفهماند.

امام باقر-عليه السلام-فرمود:

«ما أخلص عبد الايمان بالله اربعين يوماً او قال:ما أجمل عبد ذكر الله أربعين يوماً الا زهده الله في الدنيا،و بصره دائها و دوائها،و اثبت الحكمه في قلبه و انطق بها لسانه.» (1)

هيچ بنده اى به مدت چهل روز،ايمان خود را براى خداوند خالص نگردانيد و به ياد خدا مشغول نشد،مگر آنكه خداوند او را به دنيا بى رغبت و نسبت به درد و درمان آن،بصيرت بخشيد و حكمت را در قلبش ثابت و زبانش را به آن گويا كرد.

امام رضا-عليه السلام-از پدرانش روايت كرده است كه رسول خدا-صلى الله عليه و آله و سلم-فرمود:

«ما أخلص عبد الله عز و جل اربعين صباحاً الا جرت ينابيع الحكمه من قلبه علي لسانه.» (2)

هيچ بنده اى چهل روز به خدا اخلاص نورزيد جز آنكه چشمه هاى حكمت از قلب او بر زبانش جارى گرديد.

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«من زهد في الدنيا أثبت الله الحكمه في قلبه و أنطق بها لسانه،و بصره عيوب الدنيا داءها و دواءها،و أخرجه الله من الدنيا سالماً الي دار السلام.» (3)

هر كس زهد ورزد و به دنيا بى اعنا گردد،خداوند حكمت را در قلبش


1) .همان،ج 70،ص 240،باب 54،ح 8.

2) .همان،ج 2،ص 242،باب 54،ح 10.

3) .همان،ج 2،ص 33،باب 9،ح 27.

ثابت مى گرداند و زبانش را بدان گويا مى سازد و او را به عيبهاى دنيا و درد و داروى آن بصير و آگاه مى كند و به سلامت از دنيا به سوى دارالسلام خارج مى سازد.

ابوالحسن امام كاظم-عليه السلام- (1)فرمود:

«...تعاهدوا عباد الله نعمه باصلاحكم أنفسكم تزدادوا يقينا.» (2)

اى بندگان خدا،با اصلاح خود،سپاس نعمات خدا را به جاى آوريد تا بر يقينتان افزوده شود.


1) .ابوالحسن اول،حضرت كاظم-عليه السلام-است،ابوالحسن ثانى،حضرت رضا-عليه السلام-و ابوالحسن ثالث،حضرت هادى-عليه السلام-است كه با در نظر گرفتن طبقات روات مى توان معين كرد كه كدام يك از اين بزرگان،گويندۀ حديث هستند.

2) .بحار الانوار،ج 69،ص 194،باب 33،ح 10.

رذيلت اول:ريبه

اشاره

يكى از صفات رذيله،ريبه است كه ضد يقين مى باشد.ريبه،تزلزل نفس بر اثر گمان،وسوسه،شك و گمان نامعتبر،حسرت و تخيل است.

در مجمع البحرين آمده است:

ماهيت ريبه،ناآرامى و تزلزل نفس است.[از اين رو به زنى كه در موقعيت حيض قرار دارد،ولى حايض نمى شود،مترابه گويند،زيرا در شك و ترديد است و احتمال باردارى و جز آن را مى دهد.]

گاهى نفس،برخوردار از اطمينان است و ناآرامى و تزلزل در آن نيست كه اين حالت،«يقين»ناميده مى شود.چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:

(انما المؤمنون الذين امنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا...) (1)همانا مؤمنان راستين،فقط كسانى هستند كه به خدا و پيامبرش ايمان آوردند و ترديد روا نداشتند...

و نيز مى فرمايد:

(...اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروحٍ منه...) (2)آنان كسانى هستند كه بر قلبهايشان ايمان نگاشته شد و خداوند با روحى از جانب خويش آنان را تأييد فرمود...


1) .قرآن،حجرات15/.

2) .قرآن،مجادله24/.

يقين در نتيجۀ ياد خداوند متعال حاصل مى گردد.خداى متعال مى فرمايد:

(...الا بذكر الله تطمئن القلوب.) (1)...هان! دلها با ياد خدا آرام مى گيرد.

و گاهى نفس،مضطرب و متزلزل مى گردد و به ناآرامى،اندوه،غم و ترس دچار مى شود و پيوسته دستخوش توهمات،خيال پردازيها و وسوسه ها مى گردد و هيچ آرام و قرارى نمى يابد.

پس،آنچه تاكنون بيان كرديم نتيجه مى دهد كه يقين داراى اضداد بسيار است،و لفظ واحدى كه همان ريبه است،همۀ آنها را در بر مى گيرد.در واقع،«ريبه»يك مفهوم لكى است كه آن اضداد،مصاديق آن به شمار مى روند.

مى توان گفت كه جهل و مصاديق آن-اعم از جهل بسيط،جهل ترديدى و جهل مركب-نيز از اضداد يقين است،زيرا يقين،نوع خاصى از علم و يكى از مراتب آن است.

منظور از«جهل بسيط»،نداشتن علم است و نقيض علم-از باب عدم-و نقيض يقين شمرده مى شود.منظور از«جهل ترديدى»،شك پايدار است كه آن نيز از اضداد علم به شمار مى رود.زيرا آن هم،ناآگاهى از واقعيت و نفس الامر است.از اين رو اگر نفس،حالت يكسانى نسبت به يك امر و نقيض آن داشته باشد،ناگزير اين حالت نيز ضد يقين است.

و منظور از«جهل مركب»،علم نداشتن به واقعيت و نفس الامر است،در حالى كه انسان مى پندارد كه عالم است.اين حالت نيز ضد علم و قهراً ضد يقين مى باشد.

پس يقين داراى اضداد بسيار است كه بيان و اثبات رذايل آنها و مفاسدى كه بر آنها مترتب مى شود،لازم و ضرورى است.بلكه مى توان گفت كه صفاتى همچون قساوت،كوردلى و غفلت از اضداد يقين يا نقيض آنند.

بحث دربارۀ اين گونه ضد و نقيضها به زودى در جاى خود خواهد آمد.


1) .قرآن،رعد28/.

اقسام ريبه

1- شك ناپايدار

يكى از رذايلى كه موجب خسران در دنيا و آخرت مى شود،شك ناپايدار است.كسى كه به اين حالت ناپسند دچار مى شود،توان تصميم گيرى در امور و قدرت انتخاب را از دست مى دهد و پيوسته در امور معمول و متعارف،سردرگم و متزلزل مى ماند.

اين حالت،ضد يقين و ثبات و فكر است و موجب محروميت از خيرات و بركات بسيارى مى گردد.گاه اين حالت در امر تحصيل دانش يا انتخاب شغل روى مى دهد و غالباً مانع رسيدن به هدف مى گردد.فرد مبتلا به اين شك،نه مى تواند علمى بياموزد و نه شغلى برگزيند.زيرا علم يا كارى را كه انتخاب كرده،پس از چندى آن را رها مى كند و به دانش يا شغل ديگرى روى مى آورد.به همين گونه عمرش را در شك و ترديد سپرى مى كند.پس آنگاه متنبه و هوشيار مى شود كه مى بيند عمرش به پايان رسيده ولى هنوز در اول راه است.

گاه اين حالت در امر دين،عارض آدمى مى شود.اين وضعيت از حالت پيشين بدتر،است زيرا موجب خسران در آخرت هم مى شود.خداوند متعال مى فرمايد:

(مذبذبين بين ذلك لا الي هؤلاء و لا الي هؤلاء و من يظلل الله فلن تجد له سبيلاً.) (1)سرگشتگان ميان كفر و ايمانند:نه با اينان هستند و نه با آنان؛هر كس را خدا گمراه كند،هرگز راه نجاتى براى او نخواهى يافت.

به اين ترتيب قرآن كريم،انسان دو دل را در دو جهان زيانكار مى داند و مى فرمايد:

(و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنه انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الاخره ذلك هو الخسران


1) .قرآن،نسا143/.

المبين.) (1)از ميان مردم،كسى است كه خدا را به زبان مى پرستد،پس اگر به خيرى رسد،اطمينان پيدا مى كند و اگر با ناملايمات روبه رو شود،از دين خدا رو برمى گرداند و در دنيا و آخرت زيانكار مى گردد،اين همان زيان آشكار است.

2- اوهام و خيالات

يكى ديگر از صفات ناپسند،دچار شدن به پندارها،خيالات و گمانهاى سست بى اساس است كه قرآن كريم،پيروى از آنها را به شدت نهى فرموده است.چنين كه مى فرمايد:

(قتل الخراصون.الذين هم في غمره ساهون.) (2)مرگ باد بر آن دروغگويان.آنان كه به غفلت در جهل فرو مانده اند.

«خرص»همان خرس است كه شامل پندارها،خيالات و گمانها مى گردد.

قرآن كريم علاوه بر نفرين به دروغگويان،آنان را مانند كسانى مى داند كه در لجه اى ژرف و تاريك گرفتارند و راه نجاتى ندارند.

انصافاً اين تشبيه در كمال زيبايى و رسايى است و در آيات ديگر نيز همانند آن مكرر آمده است.چنان كه مى فرمايد:

(...ان تتبعون الا الظن و ان انتم الا تخرصون.) (3)شما پيروى نمى كنيد مگر گمان را،و نيستيد مگر گزافه گويان.

(و لو لا فضل الله عليكم و رحمته في الدنيا و الاخره لمسكم في ما افضتم فيه عذاب عظيم.اذ تلقونه بالسنتكم و تقولون بأفواهكم ما ليس لكم به علم و تحسبونه هيناً و هو عند الله عظيم.) (4)و اگر فضل و رحمت خداوندى در دنيا و آخرت،شامل حال شما نبود،به سزاى آن سخنان [نفاق انگيز] كه مى گفتيد،شما را عذابى بزرگ در


1) .قرآن،حج11/.

2) .قرآن،ذاريات10/-11.

3) .قرآن،انعام148/.

4) .قرآن،نور14/-15.

مى رسيد.زيرا شما آن سخنان را از زبان يكديگر گرفته و سخنانى مى گوييد كه به آن علم نداريد و اين كار را آسان و كوچك مى پنداريد،در حالى كه نزد خدا-گناهى-بسيار بزرگ است.

(و لا تقف ما ليس لك به علم ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا.) (1)آنچه را بدان علم ندارى پيروى مكن،همانا گوش و چشم و دل،همگى،در برابر آنها مسئولند.

دچار شدن به پندارها،تخيلات و گمانها،گاهى به نخوت و تفرعن مى انجامد كه مصيبتى بزرگ است و حتى باعث ادعاى خدايى و يا حد اقل تكبر بر خدا و بندگانش مى شود.انسان متكبر،استثمار مردم را حق خود مى شمرد و در اين راه دست به قتل و كشتار مردم هم مى زند تا به گمان خود،حقش را بگيرد.

خداوند متعال مى فرمايد:

(ان فرعون علاو في الارض و جعل اهلها شيعاً يستضعف طائفه منهم يذبح ابناءهم و يستحي نساءهم انه كان من المفسدين.) (2)همانا فرعون در زمين،گردنشكى و تكبر كرد و اهل آن را گروه گروه و متفرق ساخت.گروهى از آنان را ضعيف كرد،پسرانشان را مى كشت و زنانشان را زنده مى گذاشت،همانا او از مفسدان بود.

نبايد پنداشت كه اين تفرعن و نخوت،اختصاص به فرعون و زمان او داشته،بلكه اين داستان،نمونه اى است از همۀ كسانى كه روحيۀ استكبار و سركشى دارند.فى المثل اعمالى كه از زورمندان زمان ما مشاهده مى شود،از آنچه قرآن دربارۀ فرعون و پيروانش نقل كرده،زشت تر و پليدتر است.

گاهى نيز اين حالت به مصيبتى بزرگتر و يا دست كم،همانند آن مى انجامد و آن اينكه،كسى به خطا،خود را داراى مقام كشف و شهود مى پندارد.اين حالت رفته رفته به بدعت گذارى و دين سازى و سرانجام تباه شدن بسيارى از مردم و


1) .قرآن،اسرا36/.

2) .قرآن،قصص4/.

حد اقل،گمراهى خود فرو مى انجامد.چه بسيار ديده مى شود كه نوآموزان طريق سلوك،همچون برجستگان عرفان،رفتار مى كنند و مدعى مقامات آنان نيز مى گردند،در حالى كه اين امر،توهم و خيالى بيش نيست.

همچنين بسيار مشاهده مى شود كه ناآگاهان نوپا،ادعاى كشف و شهود مى كنند،در حالى كه اين مقامات،خاص كسانى است كه در علم و عمل غرق شده و سالهاى سال رياضت كشيده اند.

منشاء پيدايش بعضى از اديان باطل،اگر نگوييم همۀ آنها،همين صفات ناپسند و توهمات بى پايه است.البته بسيارى از اين اديان ساختگى به وسيلۀ گروه اول،يعنى متكبران و متفرعنان ساخته مى شود و آنان آگاهانه مردم را به گمراهى مى كشند.به خصوص زورمندان كه به وسيلۀ مزدورانشان،دينهاى ساختگى پديد مى آورند تا مردم را فرقه فرقه كرده،سپس بر آنان مسلط شوند.

سومين مصيبت بزرگى كه از اين صفت ناپسند،ناشى مى شود،پيدايش هويت استكبارى در انسان است،تا بدان پايه كه در روز قيامت در برابر خداوند متعال،كبر مى ورزد و گردنكشى مى كند.خداوند متعال دراين باره مى فرمايد:

(يوم يبعثهم الله جميعاً فيحلفون له كما يحلفون لكم و يحسبون انهم علي شيء الا انهم هم الكاذبون.) (1)روزى كه خداوند،همۀ آنان را زنده مى كند،همان گونه كه براى شما سوگند مى خورند،براى او هم سوگند ياد مى كنند و مى پندارند كه اثرى براى آنها خواهد داشت.آگاه باشيد كه به راستى آنان همان دروغگويانند.

3- حسرت و اندوه

يكى ديگر از صفات ناپسند،حسرت بر امور گذشته و بيم داشتن از مسائل آينده است.اين حالت نيز ضد يقين است.زيرا اگر قلب انسان از يقين-حتى در حد علم اليقين كه مرتبۀ اول آن است-برخوردار باشد،بيم و اندوهى ندارد.قرآن


1) .قرآن،مجادله18/.

مى فرمايد:

(الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون.) (1)آگاه باشيد،همانا اولياى خداوند،هرگز ترسى ندارند و اندوهگين نمى شوند.

اگر انسان به قضا و قدر يقين داشته باشد،بر آنچه از دست داده اندوه نمى خورد و از آنچه گمان مى كند برايش پيش مى آيد،بيمناك نمى گردد و به عبارت ديگر،اين حالت ناپسند در او از بين مى رود.خداى متعال مى فرمايد:

(ما أصاب من مصيبه في الارض و لا في أنفسكم الا في كتاب من قبل ان نبرأها ان ذلك علي الله يسير.لكيلا تأسوا علي ما فأتكم و لا تفرحوا بما اتاكم و الله لا يحب كل مختال فخور.) (2)هيچ رنج و مصيبتى به مال يا جانتان نمى رسد،مگر آنكه پيش از ايجاد،در كتابى ثبت شده است و چنين كارى براى خدا آسان است.تا هرگز بر آنچه از دست شما مى رود،غمگين نشويد و به آنچه به شما مى رسد،خشنود نگرديد و خدا هيچ متكبر خودپسندى را دوست نمى دارد.

بسيارى از ناراحتيهاى جسمى و روانى،از جمله كسالت و سستى،ناشى از همين حالت ناپسند است كه مانع خير دنيا و آخرت مى شود.ضعف اعصاب از جملۀ اين ناراحتى ها است كه موجب گرفتاريهاى بسيار مى گردد.بحث دراين باره،دنباله دار،و فعلاً از موضوع بحث ما خارج است.

4- وسوله
اشاره

وسوسه،يكى ديگر از اضداد يقين است كه در لغت به معنى همهمه مى باشد.از اين رو به صداى آهسته نيز وسوسه مى گويند و معناى آن خطوراتى است كه به وسيلۀ نفس و شياطين جن و انس به قلب انسان وارد مى شود.


1) .قرآن،يونس62/.

2) .قرآن،حديد22/-23.

اين صفت ناپسند،ديرپا و پايدار است و موجب گمراهى بسيارى از مردم مى شود و بايد از آن به خدا پناه برد.قرآن كريم مى فرمايد:

(و قل رب اعوذ بك من همزات الشياطين.و اعوذ بك رب ان يحضرون.) (1)و بگو:اى پروردگار من! از وسوسه هاى شياطين به تو پناه مى برم.و به تو پناه مى آورم،اى پروردگار من،از اينكه آنها نزد من حاضر شوند.

اين آيۀ شريفه تأكيد مى كند كه بايد از وسوسه هاى شياطين انس و جن به خدا پناه برد.اين تأكيد را از آنجا در مى يابيم كه كلمۀ«همزات»در آن،به معنى تحريكات شديد است.و كلمۀ«رب»هم،در آن تكرار و تأكيد شده و مخاطب آيه نيز رسول اكرم-صلى الله عليه و آله و سلم-و اهل بيت عصمت و طهارت-عليهم السلام-هستند و نيز بندگان مخلص (به فتح و كسر لام) خداوند كه از شر وسوسه ها در امانند.

راه دوم براى رهايى از وسوسه،دورى جستن از آن و تقرب به درگاه خداوند متعال از طريق دورى از گناهان و انجام كارهاى نيك و خير،خصوصاً واجبات است.خداوند متعال اين معنا را مكرر بيان فرموده است.از جمله مى فرمايد:

(انه ليس كه سلطان علي الذين آمنوا و علي ربهم يتوكلون.انما سلطانه علي الذين يتولونه...) (2)همانا شيطان بر كسانى كه ايمان آورده و بر پروردگارشان توكل مى كنند،تسلطى ندارد.بى شك سلطۀ او بر كسانى است كه او را دوست دارند...

اين آيات دلالت بر آن دارد كه خداوند از پرهيزكاران هم،محافظت مى كند،چه رسد به بندگان مخلص (به فتح و كسر لام).

شياطين نيز فقط بر دوستدارانشان چيره اند و تسلط بر دوستان خدا ندارند.روى گرداندن از خدا و ياد او،موجب همراهى و مصاحبت شيطانى،


1) .قرآن،مؤمنون97/-98.

2) .قرآن،نحل99/-100.

شياطين جن و انس و تسلط او بر ما مى گردد.خداوند متعال دراين باره مى فرمايد:

(و من يعض عن ذكر الرحمان نقيض له شيطاناً فهو له قرين.و انهم ليصدونهم عن السبيل...) (1)و هر كه از ياد خداوند رحمان روى برتابد،برايش شيطانى برمى گزينيم تا يار و مصاحب او باشد.و آن شياطين به راستى مردم را از راه راست باز مى دارند.

تقرب به خداوند متعال،باعث ايمنى از شر شياطين و اعمال آنان مى شود.چنان كه خداوند مى فرمايد:

(ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه الا تخافوا و لا تحزنوا...) (2)همانا كسانى كه گفتند پروردگار ما الله است،و سپس پايدارى ورزيدند،ملائكه بر آنان فرود مى آيند [و به آنها بشارت مى دهند] كه بيم مداريد و اندوهگين مباشيد...

(ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون.) (3)همانا كسانى كه گفتند پروردگار ما الله است،سپس پايدارى ورزيدند،نه ترسى خواهند داشت و نه اندوهگين مى شوند.

البته اين يكى از الطاف خداوند و عنايت خاص او به بندگانش مى باشد كه محافظى براى آنها مى گمارد تا پيوسته مراقب آنان باشد و آنها را از شرور مادى و معنوى،جسمى و روحى حفظ كند.چنان كه قرآن مى فرمايد:

(له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر الله...) (4)براى هر كس نگاهبانى از پيش رو و پشت سر،گماشته شده تا به فرمان


1) .قرآن،زخرف36/-37.

2) .قرآن،فصلت30/.

3) .قرآن،احقاف13/.

4) .قرآن،رعد11/.

خدا او را نگاه دارند...

پس از اين همه مراقب و نگهبان كه به انسان مرحمت گرديده،اگر باز شياطين بر او غلبه كنند،نشانه نهايت زيان و خسران آدمى است.روايات مربوط به اين موضوع-ان شاء-بيان خواهد شد.

اقسام وسوسه

وسوسه بر چند قسم است:

الف) وسوسه اى كه از جانب شيطان و ياران اوست و شيطان در مورد آن سوگند خورده است.قرآن مكرراً اين مطلب را بيان كرده است.از جملۀ آنهاست:

(قال فبما اغويتنى لا قعدن لهم صراطك المستقيم.ثم لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اكثر هم شاكرين.) (1)ابليس گفت:چون تو مرا نوميد كردى،من نيز بندگانت را از راه راست تو گمراه مى گردانم.آنگاه از پيش رو و پشت سر و چپ و راست بر آنان مى تازم.و بيشتر آنان را سپاسگزار نمى يابى.

ب) وسوسۀ نفس اماره و هواى نفسانى كه از شيطان هم،سخت تر و كينه توزتر است.حضرت يوسف-عليه السلام-آن را«اماره بالسوء»خوانده است:

(و ما ابري نفسي ان النفس لاماره بالسوء...) (2)و من نفس خويش را تبرئه نمى كنم.همانا نفس به كارهاى زشت فرمان مى دهد...

و خداوند متعال براى آگاهى ما از لطف و رحمتش،دربارۀ يوسف-عليه السلام-فرمود:

(و لقد همت به و هم بها لو لا ان رءا برهان ربه...) (3)البته آن زن قصد او كرد و اگر [لطف] و برهان پروردگارش نبود،يوسف


1) .قرآن،اعراف16/-17.

2) .قرآن،يوسف53/.

3) .قرآن،يوسف24/.

نيز قصد آن زن مى كرد...

قرآن كريم بعد از بيان قدرت تقوى و ارادۀ يوسف-عليه السلام-سخن او را چنين نقل كرده است:

(قال رب السجن احب الي مما يدعونني اليه و الا تصرف عني كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين.) (1)گفت پروردگارا! زندان در نزد من محبوبتر از آن چيزى است كه مرا بدان مى خوانند؛و اگر تو مكر آنان را از من دفع نكنى به آنها ميل كرده،از نادانان مى گردم.

رواياتى كه نفس را دشمن ترين دشمن انسان و جهاد با آن را،جهاد اكبر دانسته اند،قبلاً ذكر شده است و بر مبناى آنهاست كه مى دانيم وسوسه ها و تحريكات نفس اماره و تمايلات شهوت آميز،از تحريكات و وسوسه هاى شيطان و يارانش نيز شديدتر است،كه از شر نفس و شيطان به خدا پناه مى بريم.

ج) وسوسه اى كه از جانب دوستان بد و شياطين انس،به ويژه زنان است.خداوند متعال مى فرمايد:

(و يوم بعض الظالم علي يديه يقول يا ليتني اتخذت مع الرسول سبيلاً.يا ويلتا ليتني لم اتخذ فلاناً خليلاً.لقد اضلني عن الذكر بعد اذ جاءني و كان الشيطان للانسان خذولاً.) (2)و قيامت،روزى است كه ستم پيشه،پشت دست به دندان مى گزد و مى گويد اى كاهش راهى كه رسول خدا در پيش گرفته بود،در پيش مى گرفتم.اى كاش فلان كس را دوست نمى گرفتم؛با آنكه قرآن براى من نازل شده بود،و مرا از پيرويش باز مى داشت.و شيطان براى انسان مايۀ خذولان و خوارى است.

گاهى اين هر سه عامل به طور مستقيم و بى پرده آدمى را وسوسه مى كنند.مثلاً وقتى كسى به زنى نامحرم چشم بدوزد و آن زن نيز به او اظهار تمايل كند،


1) .قرآن،يوسف33/.

2) .قرآن،فرقان27/-29.

تحريكات نفس،شهوت،وسوسه و ترغيب شيطان و تمايلات آن زن نامحرم و وسوسۀ او،آشكارا،مستقيم و بى پرده است.اين وسوسه بسيار شديد است و از اينكه چنين وضعى براى كسى پيش آيد،به خدا پناه مى بريم.

اما وسوسۀ بدتر از اين نيز هست و آن وسوسۀ غير مستقيم و پنهانى و همراه با توجيه است،مانند اشاعۀ زشتيها تحت عنوان مكتب و علم،ترويج گناهان به نام اسلام و دست زدن به معصيت و توجيه آن.

هنگامى كه انسان،آگاهانه به گناه روى مى آورد،نفس و شيطان،آن را به نام دين و دانش در نظرش زيبا جلوه مى دهند و انسانهاى شيطان صفت نيز آن را نشر مى دهند.

اين وسوسه،كمرشكن است و در هر زمان و مكانى،به ويژه زمان ما بوده و هست و در مغرب زمين به صورت مكاتب مختلف خودنمايى مى كند و همۀ افراد،به خصوص دانشمندان و روشنفكران در معرض ابتلا به آنند.خداوند متعال در سورۀ ناس،به ويژه با تأكيداتى كه در اين سوره آمده،به اين نوع از وسوسه اشاره فرموده است:

(بسم الله الرحمن الرحيم.قل اعوذ برب الناس.ملك الناس.اله الناس.من شر الوسواس الخناس.الذي يوسوس في صدور الناس.من الجنه و الناس.) (1)به نام خداوند بخشندۀ مهربان.بگو پناه مى برم به پروردگار مردم،فرمانرواى مردم،خداى مردم،از شر وسوسۀ وسوسه گر نهانى،همان كه در دلهاى مردم وسوسه مى كند،هم از جن است و هم از مردم.

«خناس»صيغۀ مبالغه از مصدر خنوس و به معنى پنهان كردن است.از اين رو به كسانى«خناس»گفته مى شود كه اعمالشان را پنهانى و زير پرده؛تحت پوشش مكتب و زير لواى دين،در لباس كلمات شيرين و توجيهات مردم پسند علمى و دينى انجام مى دهند.

امام صادق-عليه السلام-در روايتى به اين مطلب اشاره فرموده اند كه در


1) .قرآن،ناس.

اينجا آن را نقل مى كنيم:

«قال:لما نزلت هذه الآيه: (و الذين اذا فعلوا فاحشه او ظلموا أنفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم...) فقال الوسواس الخناس:انا لها.

فقال-الشيطان-بما ذا؟

قال:اعدهم و امنيهم حتى يواقعوا الخطيئه،فاذا يواقعوا الخطيئه انسيهم الاستغفار.فقال:انت لها،فوكله بها الى يوم القيامه (1).»

امام صادق-عليه السلام-فرمودند:آنگاه كه آيۀ«آنان كه چون كارى زشت كنند،يا بر خود ستم كنند،ياد خدا كنند و براى گناهان شان آمرزش جويند...»نازل شد،وسوسه گر خناس گفت:من براى آنم.سپس شيطان،چگونگى كارش را اين گونه عرض كرد كه:ايشان را دشمنى كنم تا سست ايمان گردند و به اشتباه و گناه بيفتند،هنگامى كه به اشتباه افتادند،استغفار از ياد ايشان ببرم.سپس خداوند فرمود:تو براى آنى،پس او را به وسوسه گرى و خناسى تا روز قيامت گمارد.

آياتى دربارۀ وسوسه

(و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه...) (2)و به راستى ما انسان را آفريديم و از وسوسه هاى ضمير او نيك آگاهيم...

(استحوذ عليهم الشيطان فانساهم ذكر الله اولئك حزب الشيطان الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون.) (3)شيطان بر آنان احاطه يافت،پس ذكر خدا را از يادشان برد.آنان حزب شيطانند.آگاه باشيد كه حزب شيطان،همان زيانكارانند.

(...اولئك كتب في قلوبهم الايمان و أيدهم بروح منه...) (4)...آنان كسانى هستند كه خداوند بر دلهاشان ايمان را رقم زد و به


1) .الامالى للصدوق،ص 376.

2) .قرآن،ق16/.

3) .قرآن،مجادله19/.

4) .قرآن،مجادله22/.

روحى از جانب خويش ياريشان كرد...

(قل اغوذ برب الناس.ملك الناس.اله الناس.من شر الواسواس الخناس.الذي يوسوس في صدور الناس.من الجنه و الناس.) (1)بگو پناه مى برم به پروردگار مردم،فرمانرواى مردم،خداى مردم،از شر وسوسۀ وسوسه گر نهانى،آن كه در سينه هاى مردم وسوسه مى كند.هم از جنس است و هم از گروه انسانها.

روايات مربوط به وسوسه

امير مؤمنان-عليه السلام-فرمود:

«ان من البلاء الفاقه و اشد من الفاقه مرض البدن و اشد من مرض البدن مرض القلب.» (2)

همانا فقر از جملۀ سختيهاست و سخت تر از فقر،بيمارى جسمى است و سخت تر از بيمارى جسم،بيمارى قلب است.

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«لا يتمكن الشيطان بالوسوسه من العبد الا و قد اعرض عن ذكر الله.و استهان بامره،و سكن الي نهيه،و نسي اطلاعه علي سره.فالوسوسه ما يكون من خارج البدن باشارة معرفه العقل،و مجاوره الطبع،و اما اذا تمكن في القب فذلك غي و ضلاله و كفر،و الله عز و جل دعا عباده باللطف دعوه،و عرفهم عداوته فقال عزمن قائل:ان الشيطان لكم عدو مبين.و قال:ان الشياطن لكم عدو فاتخذوه عدواً.» (3)

شيطان موفق به وسوسۀ بنده اى نمى شود مگر آنگاه كه او از ياد خدا روى بگرداند،امر خدا را سبك بشمارد و در جايگاه نافرمانى از خدا قرار گيرد و فراموش كند كه خدا بر كاهى پنهانى او آگاه است.اما وسوسه،آنگاه كه در دل جاى گيرد،موجب گمراهى و ضلالت و كفر


1) .قرآن،ناس1/-5.

2) .قرآن،بحار الانوار،ج 72،ص 124،باب 100،ح 1.

3) .همان،ح 2،ص 124.

است.خداى عز و جل از سر لطف،بندگانش را فرا خوانده و آنان را از دشمنى شيطان آگاه كرده است و فرموده:همانا شيطان براى شما دشمنى آشكار است و نيز فرموده:همانا شيطان دشمن شماست،پس او را دشمن خود بدانيد.

حسين بن حكم واسطى گويد:

«كتبت الى بعض الصالحين اشكو الشك فقال:انما الشك فيما لا يعرف،فاذا جاء اليقين فلا شك.يقول الله: (و ما وجدنا لأكثرهم من عهد و ان وجدنا اكثرهم لفاسقين .) (1)نزلت فى الشكاك.» (2)به يكى از صالحان (3)نامه نوشتم و از ابتلا به شك گله كردم.ايشان فرمودند:همانا شك در ناشناخته ها پيش مى آيد و هنگامى كه يقين حاصل مى گردد،جايى براى شك باقى نمى ماند.خداوند مى فرمايد:ما اكثر آنان را پايبند به پيمان نديديم و اكثر آنان را اهل فسق و گناه يافتيم.اين آيه در مورد فرد شكاك نازل شده است.

از عالم-عليه السلام - (4)دربارۀ حديث نفس سؤال شد،فرمود:

«من يطيق الا تحدث نفسه و سئل العالم عليه السلام عن الوسوسه ان كثرت؟ قال لا شى فيها،يقول:لا اله الا الله.و أروى ان رجلاً قال للعالم:يقع فى نفسى امر عظيم؟ فقال:قل لا اله الا الله.و فى خبر آخر:لا حول و لا قوه الا بالله.» (5)چه كسى مى تواند با خود سخن بگويد؟ همچنين از ايشان دربارۀ وسوسۀ زياد سؤال شد.فرمود:چيز مهمى نيست [كسى كه گرفتار آن است]«لا اله الا الله»بگويد.

نيز روايت شده كه مردى به آن حضرت عرض كرد:امرى (ترديدى) بزرگ،ضمير مرا به خود مشغول داشته است.فرمود:

بگو«لا اله الا الله»و در روايت ديگر آمده است كه [بگو]:«لا حول و لا


1) .قرآن،اعراف102/.

2) .بحار الانوار،ج 72،ص 125،باب 100،ح 3.

3) .منظور،امام موسى كاظم-عليه السلام-است كه به تقيه از آن امام همان به عبد صالح و...ياد مى كرده اند.

4) .ظاهراً مقصود،امام كاظم-عليه السلام-است.

5) .بحار الانوار،ج 72،ص 127،ح 13.

قوه الا بالله».

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«(كذلك يجعل الله الرجس علي الذين لا يؤمنون.) (1)قال:هو الشك.» (2)

در آيۀ«خداوند بدين گونه بر كسانى كه ايمان نمى آورند پليدى قرار مى دهد.»،منظور از پليدى،شك است.

امام باقر-عليه السلام-فرمود:

«(و اما الذين في قلوبهم مرض فزادتهم رجساً الي رجسهم) (3)يقول:شكاً الي شكهم.» (4)

معناى آيه«و اما كسانى كه در قلبهايشان بيمارى است،پس پليدى بر پليديشان افزوده مى شود»،اين است كه شكى بر شكشان افزوده مى شود.

امام باقر-عليه السلام-فرمود:

«اعلموا ان الله يبغض من خلقه المتلون،فلا تزولوا عن الحق و أهله،فان من استبد بالباطل و اهله هلك،و فاتته الدنيا،و خرج منها صاغرا.» (5)بدانيد كه خداوند با بنده اى كه هر لحظه به رنگى در مى آيد،دشمن است.پس،از حق و اهل آن كناره نگيريد.همانا هر كه در راه باطل و اهل آن جديئ و پافشارى كند نابود مى شود و دنيا از دستش مى رود و با خوارى از آن خارج مى شود.

امام صادق-عليه السلام-از امير مؤمنان-عليه السلام روايت فرموده است كه:

«ان الشك و المعصيه في النار،ليسا منا و لا الينا،و ان قلوب المؤمنين لمطويه بالايمان طياً فاذا اراد الله اناره ما فيها فتحها بالوحي فزرع فيها


1) .قرآن،انعام125/.

2) .بحار الانوار،ج 72،ص 128،ح 14.

3) .قرآن،توبه125/.

4) .بحار الانوار،ج 72،ص 126،ح 4.

5) .همان،ح 5،ص 126.

الحكمه زارعها و حاصدها.» (1)

همانا شك و گناه در آتشند،نه از ما هستند و نه به سوى ما مى آيند و به راستى دل مؤمنان آميخته با ايمان است.پس هر گاه خدا بخواهد نورى در آن بيفروزد،آن را با وحى مى گشايد و در آن كشت مى كند.حكمت،زارع و درو كنندۀ آن است.

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«ما من قلب الا و له اذنان على احداهما ملك مرشد و على الاخرى شيطان مفتن هذا يأمره و هذا يزجره:الشيطان يأمره بالمعاصى و الملك يزجره عنها هو قول الله عز و جل (...عن اليمين و عن الشمال قعيد،ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد.) (2)» (3)هيچ قلبى نيست مگر آنكه داراى دو گوش است كه بر يكى از آن دو،فرشته اى راهنما و بر ديگرى شيطانى فتنه گر قرار دارد.اين (شيطان) او را امر مى كند و آن (فرشته) او را پرهيز مى دهد.شيطان او را به گناه امر مى كند و فرشته او را از ارتكاب آن برحذر مى دارد و اين همان فرمودۀ خداى عز و جل است كه فرمود:«در طرف راست و چپ نشسته اند،[آدمى] سخن نمى گويد،مگر آنكه نزد او مراقبى آماده است».

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«ان للقلب اذنين فاذا هم العبد بذنب قال له روح الايمان:لا تفعل! و قال له الشيطان:افعل و اذا كان على بطنها نزع منه روح الايمان.» (4)همانا براى قلب،دو گوش وجود دارد كه چون قصد گناه (5)كند،روح ايمان به او گويد:مكن،و شيطان به او گويد:بكن.و هنگامى كه بر آن زانيه قرار گيرد،روح ايمان از او جدا مى شود.

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«ما من مؤمن الا و لقلبه اذنان فى جوفه اذن ينفث فيها الوسواس


1) .همان،ح 6،ص 126.

2) .قرآن،ق17/-18.

3) .بحار الانوار،ج 70،ص 33،باب 44،ح 1.

4) .همان،ج 70،ص 44،ح 2.

5) .ظاهراً مقصود از گناه در اينجا،زناست.

الخناس،و اذن ينفث فيها الملك فيؤيد الله المؤمن بالملك،و ذلك قوله:(و ايدهم بروح منه.) (1)» (2)هيچ مؤمنى نيست مگر آنكه قلبش داراى دو گوش است؛يك گوش كه وسوسۀ شيطان در آن دميده مى شود و گوش ديگر كه فرشته در آن مى دمد.پس خداوند،مؤمن را با آن فرشته يارى مى كند و اين فرمودۀ اوست:«و آنان را با روحى از جانب خويش ياريشان كرد.

امام صادق-عليه السلام-از رسول خدا-صلى الله عليه و آله و سلم-روايت مى كند كه:

«شر العمى عمى القلب.» (3)بدترين كورى،كورى دل است.

در وصيتنامۀ امير مؤمنان-عليه السلام-به فرزندش آمده است:

«يا بنى ان من البلاء الفاقه و اشد من ذلك مرض البدن،و اشد من ذلك مرض القلب.و ان من النعم سعه المال،و افضل من ذلك صحه البدن،و افضل من ذلك تقوى القلوب.» (4)فرزندم! فقر و تنگدستى يكى از سختيهاست و سخت تر از آن،بيمارى تن است و سخت تر از آن،بيمارى دل است.همانا مال فراوان يكى از نعمات است و برتر از آن،سلامت تن،و برتر از آن،تقواى دلهاست.

امام باقر-عليه السلام-فرمود:

«القلوب ثلاثه:قلب منكوس لا يعثر علي شيء من الخير و هو قلب الكافر،و قلب فيه نكته سوداء فالخير و الشر فيه يعتلجان فما كان منه اقوي غلب عليه،و قلب مفتوح فيه مصباح يزهر فلا يطفأ نوره الي يوم القيامه و هو قلب المؤمن.» (5)

قلبها سه گونه اند:اول قلب وارونه و بيمار كه از هيچ خيرى آگاه نمى گردد و آن قلب كافر است.دوم قلبى كه در آن نقطۀ سياهى است و


1) .قرآن،مجادله22/.

2) .بحار الانوار،ج 70،ص 47،باب 44،ح 3.

3) .همان،ج 70،ص 51،باب 44،ح 3.

4) .همان،ح 8،ص 51.

5) .همان،ح 9،ص 51.

خير و شر در آن،در حال كشمكش هستند.پس هر يك كه نيرومندتر باشد بر ديگرى چيره شود.سوم قلبى گشاده كه در آن چراغى فروزان است كه نورش تا روز قيامت خاموش نمى گردد و آن قلب مؤمن است.

سلام گويد:

«كنت عند ابى جعفر-عليه السلام-فدخل عليه حمران بن أعين فسأله عن أشياء،فلما هم حمران بالقيام قال لابى جعفر-عليه السلام:اخبرك-اطال الله بقاك و امتعنا بك-انا نأتيك فما نخرج من عندك حتى يرق قلوبنا و تسلو انفسنا عن الدنيا،و يهون علينا ما فى ايدى الناس من هذه الأموال،ثم نخرج من عندك.فاذا صرنا مع الناس و التجار أحببنا الدنيا؟ قال:فقال ابو جعفر-عليه السلام:انما هى القلوب مره يصعب عليها الامر و مره يسهل.» (1)نزد امام محمد باقر-عليه السلام-بودم كه حمران بن اعين وارد شد و دربارۀ امورى چند از ايشان سؤال كرد و آنگاه كه آهنگ برخاستن نمود،به امام باقر-عليه السلام-عرض كرد:خداوند عمرت را طولانى و ما را از محضرت بهره مند گرداند،چرا هنگامى كه نزد شما مى آييم،از محضرتان خارج نمى شويم مگر آنكه دلهايمان نرم مى شود و وجودمان از دنيا فارغ مى گردد،و اموالى كه در دست مردم است در نظرمان حقير و بى مقدار مى آيد.اما پس از آنكه بيرون مى رويم و با مردم و تجار سروكار پيدا مى كنيم،دوستدار دنيا مى شويم؟

راوى گويد:امام باقر-عليه السلام-فرمود:همانا اين ويژگى قلبهاست كه گاه امرى بر آنها سخت و گاهى آسان مى شود.

سفيان بن عيينه گويد:

«سألت الصادق-عليه السلام-عن قول الله عز و جل:(الا من اتى الله بقلب سليم)؟ (2)


1) .همان،ح 28،ص 56.

2) .قرآن،شعرا89/.

قال:السليم الذى يلقى ربه و ليس فيه احد سواه.و قال:و كل قلب فيه شك او شرك فهو ساقط.و انما ارادوا الزهد فى الدنيا لتفرغ قلوبهم للاخره.و قال النبى-صلى الله عليه و آله و سلم:

لو لا ان الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى الملكوت.» (1)از امام صادق-عليه السلام-معنى اين سخن خداوند را پرسيدم:«مگر آن كس كه با قلبى سليم به حضور خدا بيايد.»

حضرت فرمود:سليم آن قلبى است كه پروردگارش را ملاقات كند و جز او كسى در آن نيست.و فرمود:و هر قلبى كه در آن شك يا شرك باشد،بى اعتبار است و همانا آنان (پرهيزكاران) درصدد زهد و بى اعتنايى به دنيا برآمدند تا قلبهايشان براى آخرت فراغت يابد.و پيامبر-صلى الله عليه و آله و سلم-فرمود:

اگر شياطين بر دل فرزندان آدم احاطه نمى يافتند،آنان ملكوت را مى ديدند.

5- جهل
اشاره

جهل و اقسام آن،يكى ديگر از اضداد يقين است.

قسم اول

جهل بسيط:يعنى همان جهل مصطلح بين مردم است كه يك امر عدمى [از باب عدم و ملكه] و نقيض علم و طبعاً نقيض يقين است.زيرا همان گونه كه قبلاً بيان شد،يقين مرتبه اى از علم به شمار مى رود.

اين جهل،مصيبتى بزرگ است و اغلب مفاسد از آن سرچشمه مى گيرد.از اين رو،دوران قبل از بعثت رسول اكرم-صلى الله عليه و آله و سلم-«عصر جاهليت»نام گرفته بود،زيرا آن زمان،دورۀ انحطاط اخلاق بود.قرآن،زمانه اى


1) .بحار الانوار،ج 70،ص 59،باب 44،ح 39.

همانند زمان ما را نيز عصر جاهليت مى نامد،زيرا از نظر عفاف و پاكدامنى در انحطاط قرار گرفته است.خداوند مى فرمايد:

(و قرن في بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهليه الاولي...) (1)و در خانه هايتان قرار گيريد و همچون دورۀ پيشين جاهليت،خودآرايى مكنيد...

اينك بعضى از مفاسد مهم جهل را بيان مى كنيم:

الف) عدم استقلال فكرى:اگر جهل هيچ مفسدۀ ديگرى جز اين نداشته باشد،براى پستى و ناپسندى آن كافى است.مى دانيم كه انسان انديشمند،خردمند و دانا،داراى قدرت«اقتباس»است،به اين معنى كه مى تواند با آگاهى و استقلال فكر،از نيكيها پيروى كند و از بديها دورى جويد.چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:

(...فبشر عباد الذين يستمعونه القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم اولوا الالباب.) (2)...پس به بندگان من بشارت ده،آنان كه سخن را مى شنوند و بهترينش را پيروى مى كنند،آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده و آنان همان خردمندانند.

اين شيوۀ برگزيدن نيكيها،اقتباس ناميده مى شود و راه يافتگان خردمند،به اين شيوه عمل مى كنند.اما گفتار و كردار جاهل و حتى انديشه هاى او،مبنايى جز تقليد و همنوايى با ديگران ندارد و خود او نيز به تقليد خويش واقف است.

تقليد،پيروى بى دليل از گفتار و رفتار ديگران است و عملى ناپسند شمرده مى شود،مگر در صورت اضطرار،كه آن هم تقليد جاهل از عالم در زمينۀ دانش و تخصص است.قرآن تقليد را به دشت ناپسند شمرده و مى فرمايد:

(...انا وجدنا آباءنا علي امه و انا علي آثارهم مقتدون.) (3)...همانا پدرانمان را بر آيينى يافتيم و ما پيروان راه و روش آنان هستيم.


1) .قرآن،احزاب33/.

2) .قرآن،زمر17/-18.

3) .قرآن،زخرف23/.

چه بسيارند مردم نادانى كه با برگزيدن اين شيوۀ زشت به ورطۀ ناملايمات و گناهان در غلطيده اند.آفرين بر شاعر كه چنين سرود:

مر مرا تقليدشان بر باد داد t t كه دو صد لعنت بر اين تقليد باد (1)افراد نادان،بيشتر تابع قانون«منابهه»و محاكات هستند.بدين معنى كه ناآگاهانه از گفتار،رفتار و افكار ديگران تقليد مى كنند؛در حالى كه اين شيوه،خاص كودكان و بعضى از حيوانات است و انسانهاى جاهل از اين دو گروه،عملاً كمتر نيستند.

اما آنچه قلب را ذوب مى كند،تقليد ناپسند است.نمى بينيد كه مسلمانان چگونه از اعمال ناپسند و زشت غربيان تقليد مى كنند و از اعمال نيك آنان سرمشق نمى گيرند؟! در اشاعۀ فحشا بر آنان پيشى گرفته،ولى در صنعت و سازندگى،حتى براى تهيه نخ و سوزن به آنها نيازمندند.خلاصه كلام،اين سخن خداوند است كه مى فرمايد:

(و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنه انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الاخره ذلك هو الخسران المبين.) (2)و از ميان مردم،كسى است كه خدا را نه حقيقتاً،بلكه به زبان مى پرستد،پس اگر خيرى به او برسد،دلش آرام گيرد،و اگر با ناملايمات روبه رو شود،از دين خدا روى برمى گرداند و در دنيا و آخرت زيانكار مى گردد،اين همان زيان آشكار است.

ب) خودرأيى،تعصب و حميت قومى،حزبى يا فردى،يكى ديگر از مفاسد مهم جهل است.قرآن،فرد نادان مبتلا به آن را،بارها مورد نكوهش قرار داده و مى فرمايد:

(اذا جعل الذين كفروا في قلوبهم الحميه الجاهليه...) (3)


1) .جلال الدين محمد بلخى (مولوى)،مثنوى معنوى،به كوشش توفيق-ه.سبحانى،چاپ دوم،سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى،1376 ش،دفتر دوم،ص 213.

2) .قرآن،حج11/.

3) .قرآن،فتح26/.

آنگاه كسانى كه كفر ورزيدند،در دلهايشان حميت،آن هم حميت جاهليت،قرار دارد...

چه بسيارند گناهانى كه افراد نادان از روى خودرأيى مرتكب مى شوند.چه بسيارند جناياتى كه شخص جاهل از روى تعصب قومى به آن دست مى آلايد و چه بسيارند خيانتهايى كه فرد نادان از روى تعصب و ارادت مريدان به آن دست مى زند و...

ج) يكى ديگر از مفاسد جهل،حالت افراط و تفريط است.فرد نادان معمولاً اعتدال و ميانه روى ندارد و حتى اگر روش عابدان را در پيش گيرد به گمراهى مى افتد.چنان كه خداوند درباره آنان مى فرمايد:

(يا ايها الذين آموا لا تقدموا بين يدي الله و رسوله...) (1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد،بر خدا و رسولش پيشى مجوييد...

(قل من حرم زينه الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق...) (2)بگو چه كسى زينت خداوند را كه براى بندگانش آفريده،و نيز روزى حلال و پاكيزه را حرام كرده است؟...

قسم دوم

جهل مركب:معناى مشهور و مصطلح آن،اين است كه انسان از واقعيت و نفس الامر آگاهى ندارد،اما خود را آگاه به آن مى پندارد.بدين سان،جهل مركب،مصيبتى بزرگ و مايۀ زيان دنيا و آخرت است.

خداوند متعال دراين باره مى فرمايد:

(قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالاً.الذين ضل سعيهم في الحياه الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعاً.) (3)بگو آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانيم؟ آنان كسانى هستند كه سعيشان در زندگانى به جايى نرسيد،ولى مى پندارند كه نيكوكارند.


1) .قرآن،حجرات1/.

2) .قرآن،اعراف32/.

3) .قرآن،كهف103/-104.

زيان عمدۀ اين جهل،غالباً غفلت و ناهوشيارى است.چه تا زمانى كه انسان خود را دانا مى پندارد،درصدد رفع جهل و نادانى خوتيش برنمى آيد.

جهل مركب،معناى ديگرى نيز دارد كه چندان مصطلح نيست و البته داراى زيان كمترى است و آن،بى خبرى از جهل و ناآگاهى خويش است.بدين معنى كه جاهل نمى داند كه جاهل است.اين حالت،در واقع يكى از مصاديق غفلت مى باشد،زيرا گرفتار بدان،از جهل خويش غافل است ولى امكان تنبه و هوشيارى او بيش از حالتى است كه در بيان معناى مشهور جهل مركب گفته شد.

قسم سوم
اشاره

جهل متردد:اين جهل،همان شك مصطلح است و اگر به صورت يك حالت در نيايد،امرى طبيعى است كه براى بسيارى از مردم پيش مى آيد و بلكه آن را پلى به سوى علم خوانده اند.آگاهى از اين جهل،همانند آگاهى از جهل بسيط،مى تواند به رفع آن بيانجامد و فرد را در زمرۀ دانشمندان قرار دهد.اگر اين جهل برطرف نشود،برخى اوقات موجب عقده مى شود كه داراى مفاسد بسيار از جمله دشمنى با علم و دانش است.زيرا اگر شك برطرف نشود و احياناً از ضمير آگاه به ضمير ناآگاه منتقل شود،چنان كه در مودر تمايلات ارضا نشده چنين است؛براى فرد ايجاد عقده مى كند و او بى آنكه متوجه باشد از علم و آموختن،بيزار مى شو.د.از اين رو،كسى كه ناآگاه و مردد است بايد بپرسد و شك خود را برطرف كند،همان طور كه گرفتار جهل بسيط بايد چنين كند.همچنين لازم است كه تمام افراد،معلومات خويش را در هر علمى به متخصصان آن،عرضه بدارند و از پديد آمدن جهل مركب دورى جويند.سيرۀ اصحاب امامان-عليهم السلام-نيز چنين بوده است و شايد يكى از دلايل ثواب بسيارى كه براى متعلم منظور شده،همان است كه بيان كرديم.

گاهى اين جهل (شك) به يك«حالت»براى انسان تبديل مى شود و صاحب آن حالت را در اصطلاح فقه،«كثير الشك»يا«شكاك»و در اصطلاح فلسفه،

«سوفسطايى»و در اصطلاح عرف«وسواسى»مى نامند.اين حالت،بسيار خطرناك است و موجب زيانكارى در دنيا و آخرت مى گردد.كسى كه به آن دچار است در وادى حيرت و سرگردانى به سر مى برد و سرانجام به ورطۀ گمراهى مى افتد.اين حالت جهل،يكى از مراتب جنون است.

عبد الله بن سنان گويد:

«ذكرت لأبى عبد الله-عليه السلام-رجلاً مبتلى بالوضوء و الصلاه،و قلت:هو رجل عاقل،فقال:ابو عبد الله-عليه السلام-و أى عقل له و هو يطيع الشيطان،فقلت:له:و كيف يطيع الشيطان فقال:سله هذا الذى يأتيه من أى شىء هو فانه يقول لك:من عمل الشيطان.» (1)به حضرت صادق-عليه السلام-عرض كردم:مردى است عاقل كه گرفتار وسواس در وضو و نماز مى باشد.فرمود:اين چه عقلى است كه فرمانبرى شيطان مى كند؟ گفتم:چگونه فرمان شيطان مى برد؟ فرمود:از او بپرس،وسوسه اى كه به او دست مى دهد از چيست؟ قطعاً به تو خواهد گفت كه از عمل شيطان است.

راز اين امر،آن است كه قوۀ وهميه در فرد وسواسى،«قوۀ خيال»را به كار مى گيرد و براى او صورتهاى ذهنى يا خارجى مى سازد و او را به كارهايى ديوانه وار وامى دارد.وسواسى آنچه را كه وجود ندارد،واقعى مى پندارد و به آنچه در نفس الامر موجود نيست،معتقد مى شود.براى مثال،كسى كه به وسواس در طهارت و نجاست دچار است،بسيارى از اوقات،از نجاسات خيالى پرهيز مى كند،زيرا قوۀ خيال،آن نجاسات را به او امرى واقعى مى نماياند.همانند انسان ترسو كه گمان مى كند مرده از قبر خارج شده،او را تعقيب مى كند و قوۀ خيال چنان در بينايى،شنوايى و حتى بساوايى او تأثير مى گذارد كه مى پندارد آن مرده او را گرفته است.

به طور كلى بايد گفت كه اگر قوۀ وهميه،قوۀ خيال را به كار گيرد،مى تواند تا بدان پايه بر قواى ظاهرى و باطنى انسان اثر گذارد كه موهومات را واقعى جلوه


1) .اصول كافى،ج 1،ص 12،كتاب العقل و الجهل،ح 10.

دهد.

فرد وسواسى حتى مى تواند دلايل دقيقى براى اثبات نجاست بياورد،اما تمام آنها موهوم و بى پايه است و اين در حالى است كه او از ارائۀ حتى يك دليل براى طهارت و پاكى ناتوان است.ما از اين جنون كه خير دنيا و آخرت را از بين مى برد به خدا پناه مى بريم.

جنون وسواس بر دو قسم است:عملى و فكرى.

مراد از وسواس«عملى»،غير متعارف بودن فرد در اعمال عبادى و غير عبادى است.و منظور از«فكرى»،خطور تصورات،پندارها و خيالات واهى و بى اساس به ذهن انسان است.هر يك از اين دو قسم،بدتر از ديگرى است و هر دو،مرتبه اى از مراتب جنون و ناشى از عمل شيطان هستند كه او«وسواس خناس»است.

آيا نمى بينيد كه چگونه شيطان به نام دين،فرد وسواسى را از دين خارج مى كند؟ آيا اين معنى فرمودۀ خداوند متعال نيست كه:

(قال فبما اغويتني لاقعدن لهم صراطك المستقيم.ثم لايتنهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اكثرهم شاكرين.) (1)شيطان گفت،حال كه مرا نوميد ساخته اى،من نيز بندگانت را از راه راست گمراه گردانم.سپس از پيش روى و از پشت سر و از طرف راست و چپ به آنان مى تازم.

امام باقر-عليه السلام-فرمود:

«(من بين ايديهم) اهون عليهم الاخره (و من خلفهم) امرهم بجمع الاموال و منعها عن الحقوق لتبقى لورثتهم (و عن ايمانهم) افسد عليهم امر دينهم بتزيين الضلاله الشبهه.(و عن شمائلهم) بتحبيب اللذات و تغليب الشهوات على قلوبهم.» (2)


1) .قرآن،اعراف16/-17.

2) .البرهان،ج 2،ص 5،ح 5.

«من بين ايديهم»به معنى آن است كه شيطان آخرت را در نظر آنان سبك و بى مقدار مى كند.«و من خلفهم»به معنى آن است كه آنها را به گرد آوردن مال و خوددارى از پرداخت حقوق متعلق به آن،امر مى كند تا داراييشان را براى وارثان خويش به جا بگذارند.مقصود از«عن ايمانهم»آن است كه دينشان را تباه مى كند،بدين گونه كه گمراهى را زيبا جلوه مى دهد و شبهات را نيكو مى نماياند.منظور از«عن شمائلهم»آن است كه لذات را محبوب آنان مى گرداند و شهوات را بر دلهايشان چيره مى كند.

آيا نمى بينيد كه شيطان وسوسه گر،چگونه باطل را در دل بيمار فرد وسواسى،بصورت حق جلوه مى دهد و آنچه را كه وجود ندارد در ذهنش متصور مى سازد؟ پناه مى بريم به خدا از مكر و حيلۀ شيطان و نفس،به خصوص اگر بيمار باشد.

راه درمان وسواس

اگر چه بيمارى وسواس از شديدترين امراض است،اما درمان آن بسيار آسان است.اگر فرد وسواسى،مدت كوتاهى به درمان آن عمل كند،نشانه هاى ظاهرى بيمارى برطرف مى شود و اگر مدتى طولانى،مثلاً يك سال،به درمان آن بكوشد،بيمارى ريشه كن مى شود.

داروى اين بيمارى،همچون ساير صفات ناپسند،مخالفت با وسواس و تمايلات آن است،كه در حقيقت مخالفت با نفس اماره و شيطان است.بدين ترتيب،مخالفت با وسوسه،مخالفت با شيطان است كه مانع از شعله ور شدن آن مى گردد و به مرور زمان و با مخالفت پيوسته،به طور كلى ريشه كن و نابود مى شود.

امامان معصوم-عليهم السلام-در روايات گوناگونى به اين بيمارى اشاره كرده اند.از جملۀ آنها،كلام امام باقر-عليه السلام-است كه فرمود:

«إذا كثر عليك السهو فامض علي صلاتك فانه يوشك ان يدعك انما هو

من الشيطان.» (1)

هنگامى كه زياد دچار شك مى شوى،به نمازت ادامه بده [و به شك اعتنا مكن].زيرا بدينسان اميد مى رود كه شك از تو دست بردارد.همانا شك از جانب شيطان است.

و در روايت ديگر فرمود:

«لا تعودوا الخبيث من انفسكم نقض الصلاه فتطمعوه،فان الشيطان خبيث معتاد لما عود،فليمض احدكم فى الوهم و لا يكثرن نقض الصلاه،فانه اذا فعل دلك مرات لم يعد اليه الشك...انما يريد خبيث ان يطاع،فاذا عصى لم يعد الى احدكم.» (2)شيطان خبيث را به شكستن نمازتان عدت ندهيد،چون او را بر اين كار حريص مى كنيد،همانا شيطان خبيث به آنچه تكرار شود،معتاد مى گردد.پس-چاره آن است كه-هر يك از شما،نماز را به همان صورت كه مى پندارد صحيح است ادامه دهد و نماز را زياد نشكند.پس اگر كسى چندين مرتبه اين گونه عمل كند،ديگر شك به سوى او باز نمى گردد.همانا شيطان خبيث،مايل است كه از او اطاعت شود،پس اگر از امر او سرپيچى شود،به سوى هيچ يك از شما باز نمى گردد.

نتيجه آنكه،اين صفت ناپسند،مصيبتى بزرگ است كه رذايل و مصايب ديگرى را در پى دارد.اگر اين بيمارى،مفسده اى جز سوء ظن،كه سرانجام به بدگمانى به خداوند بزرگ مى انجامد،نداشت،براى زشتى آن كفايت مى كرد.

به علاوه،اگر«وسوسۀ عملى»نيز مفسده اى جز از بين رفتن نشاط و غلبۀ غم و اندوه و اضطراب و ترس بر قلب نداشت،براى نكبت بار بودن آن كافى بود.

چيزى كه لازم است فرد مبتلا به وسواس بداند،اين است كه او-چه در فكر و چه در عمل-فاسق است،زيرا اغلب اعمال او اگر در زمرۀ گناهان كبيره نباشد،در شمار فسق است.


1) .وسائل الشيعه،ج 5،ص 329،باب 16،من ابواب الخلل،ح 1.

2) .همان،ح 2،ص 329.

اينك به بيان آيات و روايات مربوط به اين صفات ناپسند مى پردازيم،بى آنكه آنها را دسته بندى يا تفسير و تفكيك كنيم،لذا تفسير و تدبر در آنها را به عهدۀ خواننده مى گذاريم.

رواياتى چند دربارۀ مذمت جهل

امير مؤمنان على-عليه السلام-فرمود:

«لا تري الجاهل الا مفرطاً او مفرطاً.» (1)

نادان را نبينى جز كه كارى را از اندازه فراتر كشاند،و يا بدانجا كه بايد نرساند.

امام جعفر صادق-عليه السلام-از حضرت امام باقر-عليه السلام-و او از حضرت على-عليه السلام-روايت مى كند:

«اياكم و الجهال من المتعبدين و الفجار من العلماء فانهم فتنه كل مفتون.» (2)

از عابدان و عالمان گناهكار بر حذر باشيد كه اينان مايۀ بلاى هر گرفتارند.

امان جعفر صادق-عليه السلام-به نقل از آبائش-عليهم السلام-و آنها به نقل از پيامبر اكرم-صلى الله عليه و آله و سلم-روايت مى كند كه فرمود:

«من عمل على غير علم كان ما يفسده اكثر مما يصلح.» (3)كسى كه بدون علم،دست به كارى زند،فساد او بيش از اصلاح اوست.

امير مؤمنان على-عليه السلام-فرمود:

«قصم ظهري عالم متهتك،و جاهل متنسك،فالجاهل يغش الناس بتنسكه،و العالم يعز هم بتهتكه.» (4)

پشت مرا عالم بى آزرم و جاهل زاهدنما شكست.جاهل به زاهدنمايى خود،مردمان را مى فريبد،و عالم با بى آزرمى خود،آنان را مغرور


1) .نهج البلاغه،حكمت 70.

2) .بحار الانوار،ج 2،ص 106،باب 15،ح 1.

3) .همان،ج 1،ص 208،باب 5،ح 7.

4) .همان،ج 2،ص 111.

مى كند.

حضرت على-عليه السلام-فرمود:

«الجاهل صغير و ان كان شيخاً و العالم كبير و ان كان حدثا.» (1)

نادان،كوچك است اگر چه پير و سالخورده باشد و دانا،بزرگ است اگر چه كودك باشد.

حضرت على-عليه السلام-فرمود:

«لا كنز انفع من العلم و لا قرين سوء شر من الجهل.» (2)

هيچ گنجى پر منفعت تر از علم و هيچ همنشين بدى،بدتر از جهل نيست.

رسول خدا-صلى الله عليه و آله و سلم-فرمود:

«العلم رأس الخير كله و الجهل رأس الشر كله.» (3)

دانش،قلۀ همه نيكيها و نادانى،قلۀ همۀ بديهاست.

حضرت على-عليه السلام-فرمود:

«الناس ثلاثه:فعالم رباني،و متعلم علي سبيل نجاه،و همج رعاع اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح،لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجاؤا الي ركن وثيق.» (4)

مردم سه دسته اند:دانايى كه شناساى خداست،آموزنده اى كه در راه رستگارى كوشاست،و فرومايگانى رونده به چپ و راست كه درهم آميزند.و پى هر بانگى را گيرند و با هر باد به سويى خيزند.نه از روشنى دانش فروغى يافتند و نه به سوى پناهگاه هاى استوار شتافتند.

حضرت امير مؤمنان-عليه السلام-فرمود:

«ان الناس آلوا بعد رسول الله-صلي الله عليه و آله و سلم-الي ثلاثه:آلوا الي عالم علي هدي من الله قد أغناه الله بما علم عن علم غيره،و


1) .همان،ص 183،باب 1،ح 85.

2) .همان،ص 183.ح 88.

3) .همان،ج 77،ص 175،باب 7،ح 9.

4) .نهج البلاغه،حكمت 147.

جاهل مدع للعلم لا علم له معجب بما عنده قد فتنته الدنيا و فتن غيره،و متعلم من عالم علي سبيل هدي من الله و نجاه،ثم هلك من ادعي و خاب من افتري.» (1)

همانا مردم بعد از رسول خدا-صلى الله عليه و آله و سلم-سه گروه شدند:برخى به عالمى هدايت يافته از جانب خدا گراييدند،كه خداوند با آنچه به او آموخته بود،وى را از دانش ديگران بى نياز كرده بود.برخى به جاهل مدعى،ولى بى بهره از دانش،روى آوردند كه به آنچه داشت،مى باليد،و دنيا او را فريفته بود و او ديگران را مى فريفت.و گروهى به جويندۀ دانشى تمايل يافتند كه راه نجات و هدايت الهى را مى پيمود.پس هلاك شد،آن كه ادعاى بى پايه كرد و محروم و زيانكار شد،آن كه افترا بست.

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«الناس ثلاثه:عالم و متعلم و غثاء.» (2)

مردم سه دسته اند:دانشمند،دانشجو كف (خاشاك) روى آب.

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«اغد عالماً او متعلماً او احب اهل العلم و لا تكن رابعاً فتهلك ببعضهم.» (3)

يا دانشمند باش،يا جويندۀ دانش باش و يا دوستدار اهل دانش.و از دستۀ چهارم مباش كه به وسيلۀ بعضى از آنان هلاك مى شوى.

آياتى دربارۀ شك و ترديد

(انما يستأذنك الذين لايؤمنون بالله و اليوم الاخر و ارتابت قلوبهم فهم في ريبهم يترددون.) (4)تنها كسانى كه به خدا و روز واپسين ايمان ندارند و دلهايشان در شك و


1) .اصول كافى،ج 1،ص 33،باب طبقات مردم،ح 1.

2) .همان،ج 2،ص 34،باب طبقات مردم،ح 2.

3) .همان،ج 1،ص 34،باب طبقات مردم،ح 3.

4) .قرآن،توبه45/.

ترديد است،از تو اجازه مى خواهند [تا از جنگ معاف باشند]،پس آنان در شك خود مردد و سرگردانند.

(و لقد اتينا موسي الكتاب فاختلف فيه و لو لا كلمه سبقت من ربك لقضي بينهمو انهم لفي شك منه مريب.) (1)به موسى كتاب داديم.در آن كتاب اختلاف شد.اگر نه حكمى بود كه از پيش،از جانب پروردگارت صادر شده بود،ميانشان داورى شده بود؛كه ايشان در آن كتاب،سخت در ترديدند.

(لا يزال بنيانهم الذي بنوا ريبه في قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم و الله عليم حكيم.) (2)بنيانى كه آنها بنا نهادند،همواره دلهاى آنان را به شك مى افكند تا آنكه از آن،دل بركنند و خدا دانا و حكيم است.

(بل ادارك علمهم في الاخره بل هم في شك منها بل هم منها عمون.) (3)البته آگاهى آنان در آخرت كمال يابد،چه آنان نسبت به آن روز (قيامت)،در ترديدند،حتى نسبت به آن كورند و نمى توانند آن را ببينند.

(و حيل بينهم و بين ما يشتهون كما فعل باشياعهم من قبل انهم كانوا في شك مريب.) (4)وبى ن ايشان و خواسته هايشان فاصله افتاد.چنان كه در گذشته،با امتهايى همانند آنها چنين شد.همانا آنان در شك و ترديد بودند.

(...كذلك يضل الله من هو مسرف مرتاب.) (5)...اين چنين خداوند كسى را كه در نشانه هاى او در ترديد باشد،گمراه مى كند.


1) .قرآن،هود110/.

2) .قرآن،توبه110/.

3) .قرآن،نمل66/.

4) .قرآن،سبا54/.

5) .قرآن،غافر34/.

(بل هم في شك يلعبون.) (1)بلكه آنان در شك و ترديد به بازى سرگرمند.

(انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا...) (2)همانا مؤمنان،فقط كسانى هستند كه به خدا و پيامبرش ايمان آوردند و سپس به خود،ترديد راه ندادند.

(القيا في جهنم كل كفار عنيد.مناع للخير معتد مريب.) (3)هر كافر معاند و بازدارنده از نيكى،و ستمگر را كه در ترديد به سر برده،به دوزخ درافكنيد.

(ينادونهم الم نكن معكم قالوا بلي و لكنكم فتنتم انفسكم و تربصتم و ارتبتم و غرتكم الاماني حتي جاء امر الله و غركم بالله الغرور.) (4)[منافقان اهل دوزخ] به آنها«بهشتيان»خطاب كرده،مى گويند آيا ما [در دنيا] با شما نبوديم؟ [بهشتيان] مى گويند آرى،ولى شما خود را به فتنه درافكنديد و انتظار [هلاكت مؤمنان را] مى كشيديد و [نسبت به حقايق الهى] در شك و ترديد بوديد و آرزوها،شما را فريفت تا آنكه امر خدا آمد و [شيطان] فريبكار،شما را نسبت به خدا مغرور كرد و فريب داد.

(و من الناس من يعبدالله علي حرف فان اصابه خير اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الاخره ذلك هو الخسران المبين.) (5)و از مردم،كسى هست كه خدا را به زبان مى پرستد،پس اگر خيرى به او برسد اطمينان مى يابد و اگر سختى و مصيبتى به او برسد [از دين خدا] رو برمى گرداند و در دنيا و آخرت زيان مى بيند.اين همان زيان آشكار است.


1) .قرآن،دخان9/.

2) .قرآن،حجرات15/.

3) .قرآن،ق24/-25.

4) .قرآن،حديد14/.

5) .قرآن،حج11/.

(مذبذبين بين ذلك لا الي هولاء و لا الي هولاء و من يضلل الله فلن تجدله سبيلاً.) (1)سرگشتگان ميان كفر و ايمانند:نه به سوى اينان مى گرايند و نه به سوى آنان،و هر كه را خدا گمراه كند،راه [نجاتى] براى او نخواهى يافت.

در تفسير مجمع البيان (2)،در ذيل اين آيۀ شريفه،از حضرت رسول اكرم-صلى الله عليه و آله و سلم-روايت شده است كه:

«ان مثلهم الشاه العايره بين الغنمين تتحير فتنظر الى هذه و هذه لا تدرى ايهما تتبع.»

مثل اينان،مثل گوسفند سرگردانى است كه بين دو گله حيران است،گاهى به اين و گاهى به آن نگاه مى كند و نمى داند به دنبال كدام يك از آن دو گله برود.


1) .قرآن،نسا143/.

2) .شيح ابو على الفضل ابن الحسن ابن الطبرسى،تفسير مجمع البيان،ترجمۀ احمد بهشتى،چاپ اول،مؤسسۀ انتشارات فراهانى،1350،ج 6،ص 109.

فصل دوم فضيلت دوم:توحيد

اشاره

رذيلت دوم:شرك

فضيلت دوم:توحيد

اقسام توحيد

اشاره

توحيد از برترين فضايل و اساس اديان،به خصوص دين اسلام است.در قرآن،بيش از هزار آيه دربارۀ اقسام توحيد وجود دارد.توحيد بر چهار قسم است:

• توحيد ذاتى

2- توحيد صفاتى

3- توحيد افعالى

4- توحيد عبادى

هر يك از اين اقسام چهارگانه به نوبۀ خود،داراى انواعى است كه به زودى بيان خواهد شد.ان شاء الله

توحيد ذاتى

مقصود از توحيد ذاتى،آن است كه انسان معتقد باشد كه هيچ چيز جز خداوند متعال،واجب الوجود نيست و برخى گفته اند معنى كلمۀ«لا اله الا الله»همين است.

توحيد صفاتى

مقصود از توحيد صفاتى،آن است كه صفات خداوند-جل و علا-عين ذات اوست،هيچ تركيبى در ذات او نيست و او وجود محض بالذات است.در حالى كه ذات ما،غير از علم ما و علم ما،غير از قدرت ماست،اما خداوند ذاتش عين علم و قدرت و ديگر صفات اوست.در واقع،اين صفات به منزل،عبارات گوناگونى هستند كه همه به يك ذات اشاره دارند. دراين باره امير مؤمنان على-عليه السلام-مى فرمايد:

«و كمال توحيده الاخلاص له.و كمال الاخلاص له نفي الصفات عنه.» (1)

كمال يگانه دانستن پروردگار،به سزا اطاعت نمودن اوست؛و كمال اطاعت خالصانه او،زدودن صفتها از ذات مقدس اوست.

دليل توحيد صفاتى،بسيار واضح و روشن است،زيرا اگر جز اين باشد،بايد ذات خدا به اجزايى نيازمند باشد-همان گونه كه هر كلى به اجزاى خويش نياز دارد-و به اين ترتيب نمى تواند واجب الوجود باشد،در حالى كه اين خلاف فرض است.

توحيد افعالى

منظور از توحيد افعالى،آن است كه در عالم هستى،هيچ مؤثرى جز خدا نيست و برخى آنند كه معنى كلمۀ«لا اله الا الله»همين است.

توحيد عبادى

مراد از توحيد عبادى،آن است كه هيچ كس جز خداوند،شايستۀ پرستش نيست و بنا به نظر مشهور،اين معنى كلمۀ توحيد است.

اما درك معنى عام توحيد از كلمۀ«لا اله الا الله»مشكلى ايجاد نمى كند.اگر چه دلايل اثبات توحيد ذاتى،افعالى،صفاتى و عبادى،بسيار است،اما دليل


1) .نهج البلاغه،خطبه 1.

روشن و مناسب بحث ما،«برهان فطرت»است.به اين معنى كه انسان وقتى در موقعيتى قرار بگيرد كه دستش از همۀ وسايل كوتاه شود،به طور فطرى در مى يابد كه ذاتى وجود دارد كه تمام صفات جمال و جلال در او جمع است.از اين رو به او پناه مى برد و خالصانه از او يارى مى جويد،جز خدا نمى بيند و جز او مؤثرى در عالم نمى يابد و با ديدۀ فطرت مى بيند كه اوست داناى شنوا و مهربان توانا و بخشنده.پس فطرتش او را برمى انگيزد تا آن ذات يگانه را بخواند.خداوند متعال در قرآن به اين حقيقت چنين تصريح كرده است:

(فاذا ركبوا في الفلك دعو الله مخلصين له الدين فلما نجاهم الي البر اذا هم يشركون.) (1)چون به كشتى مى نشينند و گرفتار امواج خطرناك مى شوند،در آن حال،با اخلاص،خدا را مى جويند.و چون نجاتشان داد و به خشكى آورد،شرك آورند.

اقسام توحيد ذاتى

توحيد ذاتى نيز داراى انواعى است:توحيد عوام،توحيد خواص و توحيد اخص خواص.

عامۀ مردم،معتقدند كه خدا يگانه است و واجب الوجود،تنها ذات احديت است،اما با نگاه كثرت به موجودات و ممكنات،از ذره تا ذره را مى نگرند.اما خواص معتقدند كه چنين بينشى شرك آلود است و در خانه جز صاحب خانه كسى نيست و آنچه به عنوان موجودات مشاهده مى شود،سراب فريبنده اى هستند كه انسان تشنه،آن را آب مى پندارد.در واقع،آن موجودات از هستى،بهره اى ندارند و انسان نادان و ظاهربين،آنها را موجودات حقيقى مى پندارد،زيرا اگر قيوميت حق تعالى نباشد،نه از ملك،و نه از ملكوت نشان و خبرى نخواهد بود.

موجودات به طور كلى،فقر محض و تعلق صرفند و خداوند به اين معنا


1) .قرآن،عنكبوت65/.

چنين اشاره فرموده است:

(و كلذك نري ابراهيم ملكوت السماوات و الارض...) (1)و اين چنين ما به ابراهيم،ملكوت آسمانها و زمين را نشان داديم...

منظور از«ملكوت سماوات و ارض»،وجود آسمانها و زمين به لحاظ انتساب آنها به خداوند متعال است.از اين رو،ملكوت را با«و»و«ت»به صورت مبالغه ذكر كرده تا بفهماند كه حضرت ابراهيم-عليه السلام-قيمومت حق تعلاى بر تمام اشيا را ديد و دريافت كرد كه همۀ موجودات،فقر و تعلق محض بوده و بلكه معدومى به صورت وجودند.شاعر چه خوش سروده است:

به صحرا بنگرم صحرا ته وينم t t به دريا بنگرم دريا ته وينم

به هر جا بنگرم كوه و در و دشت t نشان از صورت زيبا ته وينم

اما اخص خواص،معتقدند كه اين ديدگاه نيز آميخته با شرك است.چون حتى ديدن موجودات به صورت عدم،صورت آنها را از بين نمى برد،بلكه انسان،آنها را مى بيند،منتها به صورت عدم محض و تعلق صرف.در حالى كه توحيد ناب به اين معنى است كه انسان در عالم هستى،هيچ چيز جز خدا را نبيند و اين همان حقيقتى است كه حضرت ابراهيم-عليه السلام-به آن رسيد.قرآن،سخن ابراهيم-عليه السلام-را چنين بيان فرموده است:

(اني وجهت للذي فطر السماوات و الارض حنيفاً و ما انا من المشركين.) (2)من روى به سوى كسى مى كنم كه آفرينندۀ آسمانها و زمين است وت من هرگز از مشركان نخواهم بود.

اقسام توحيد صفاتى

اشاره

الف) توحيد خواص:همان تعريفى را دارد كه قبلاً در توحيد صفاتى ذكر شد.

ب) توحيد اخص خواص:توحيد صفاتى،معنى ديگرى نيز دارد كه دقيقتر و


1) .قرآن،انعام75/.

2) .قرآن،انعام79/.

مناسبتر است و آن،اين است كه هيچ حسنى جز حسن او و هيچ علمى جز علم او و هيچ قدرتى جز قدرت او نيست.خداوند متعال مى فرمايد:

(و ان من شيء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم.) (1)هيچ چيز نيست مگر آنكه منبع و خزانۀ آن نزد ماست و ما آن را براى خلق فرو نمى فرستيم مگر به مقدار معلوم.

از اين رو گفته شده است كه معنى«الحمد لله»اين است كه هر ستايشگرى در واقع،پروردگارش را مى ستايد و اگر ستايش او متوجه ديگرى باشد،در حقيقت بى آنكه خودآگاه باشد،خداى متعالى را مى ستايد،زيرا هيچ فضلى جز فضل او نيست و فرمانروايى آسمانها و زمين از آن خداست و همه چيز به سوى او باز مى گردد:

(...الا الي الله تصير الامور.) (2)...بازگشت همه چيز به سوى خداست.

و نيز مى فرمايد:

(له الملك السموات و الارض و الي الله ترجع الامور.) (3)فرمانروايى آسمانها و زمين از آن اوست و همه چيز به سوى او باز مى گردد.

رواياتى دربارۀ توحيد صفاتى

حسين بن خالد گويد:از حضرت على بن موسى،امام رضا-عليه السلام-شنيدم كه مى فرمود:

«لم يزل الله تبارك و تعالي عالماً قادراً حياً قديماً سميعاً بصيراً؛فقلت له:يا ابن رسول الله ان قوماً يقولون:انه عز و جل لم يزل عالماً بعلم و قادراً بقدره و حياً بحثاه و قديماً بقدم و سميعاً بسمع و بصيراً ببصر؟ فقال-عليه السلام-من قال بذلك و دان به فقد اتخذ مع الله الهه اخري


1) .قرآن،حجر21/.

2) .قرآن،شورى53/.

3) .قرآن،حديد5/.

و ليس من ولايتنا علي شيء.ثم قال-عليه السلام-لم يزل الله عز و جل عالماً قادراً حياً قديماً سميعاً بصيراً لذاته تعالي عما يقول المشركون و المشبهون علواً كبيراً.» (1)

همواره خداوند تبارك و تعالى،آگاه،توانا،زنده،بى آغاز،شنوا و بيناست.پس به او عرض كردم:اى فرزند رسول خدا،همانا گروهى مى گويند كه خداى عز و جل همواره داناست به دانشى،و قادر است به قدرتى و زنده است به حياتى و بى آغاز است به يك نوع بى آغازى و شنواست به گوشى و بيناست به ديده اى.پس آن حضرت فرمود:هر كس چنين گويد و بدان باور داشته باشد،هر آينه با خدا،خدايان ديگرى را به خدايى انگاشته است و چنين كسى از ولايت ما بى بهره است.سپس فرمود:همواره خداى عز و جل به ذات خود دانا،توانا،بى آغاز،شنوا و بيناست.او بزرگ و بلندمرتبه است.خداوند برتر است از آنچه مشركان و تشبيه كنندگان ميچگويند.

حمزه بن ربيع از كسى كه او را ياد كرده،چنين روايت نمود:

«كنت فى مجلس ابى جعفر-عليه السلام-اذ دخل عليه عمر و بن عبيد فقال له:جعلت فداك قول الله عز و جل:(و من يحلل عليه غضبى فقد هوى) ما ذلك الغضب؟

فقال ابو جعفر-عليه السلام:هو العقاب يا عمرو.انه من زعم ان الله عز و جل قد زال من شىء الى شىء فقد وصفه صفه مخلول،ان الله عز و جل لا يستفزه (2)شىء و لا يغيره.» (3)در مجلس امام باقر-عليه السلام-حاضر بودم.هنگامى كه عمرو بن عبيد بر او وارد شد و گفت:فدايت گردم،در اين سخن خداى عز و جل كه مى فرمايد:«و هر كس كه خشم من بر او روا گردد،پس نابود شود»؛منظور از خشم چيست؟

پس امام باقر-عليه السلام-فرمود:اى عمرو! آن مجازات و كيفر


1) .بحار الانوار،ج 4،ص 62،باب 1،ح 1.

2) .اى لا يستخفه و لا يزعجه.

3) .بحار الانوار،ج 4،ص 64،باب 1،ح 5.

است.به راست يكه هر كس گمان برد كه خداى عز و جل از حالتى به حالتى ديگر در مى آيد،همانا او را به صفتى از صفات آفريدگان وصف نموده است؛همانا خداوند-كه عزت و بزرگى از آن اوست-چيزى او را برنمى انگيزد و چيزى او را دگرگون نمى سازد.

هشام بن حكم گويد:

«ان رجلاً سأل ابا عبد الله-عليه السلام-عن الله تبارك و تعالى له رضى و سخط؟ قال:نعم و ليس ذلك على ما يوجد من المخلوقين.و ذلك لان الرضا و الغضب دخال يدخل عليه فينقله من حال الى حال،معتمل مركب للاشياء فيه مدخل،و خلقنا لا مدخل للاشياء فيه،واحد احدى الذات واحدى المعنى.

فرضاه ثوابه و سخطه عقابه من غير شىء بتداخله فيهيجه و ينقله من حال الى حال،فأن ذلك صفه المخلوقين العاجزين المحتاجين،و هو تبارك و تعالى القوى العزيز،لا حاجه به الى شىء مما خلق و خلقه جميعاً محتاجون اليه،انما خلق الاشياء لا من حاجه و لا سبب اختراعاً و ابتداعاً.» (1)مردى از امام صادق-عليه السلام-پرسيد:آيا خداى تبارك و تعالى خشنود و خشمگين مى شود؟ حضرت فرمود:آرى.اما نه آن گونه كه اين حالات در آفريدگان يافت مى شود.زيرا رضايت و خشم،بر آفريدۀ خدا بسيار عارض مى شود و او را از حالتى به حالتى ديگر منتقل مى كند.آفريدۀ او موجودى منفعل و تأثيرپذير و مركب است كه تحت تأثير اشياء واقع مى شود،در حالى كه هيچ چيز را در آفريدگار ما راهى نيست.و او در ذات و معنا يگانه است؛خشنوديش؛ثواب او و خشمش،كيفر اوست بيچآنكه چيزى بر او اثر بگذارد و به هيجانش آورد و او را از حالى به حال ديگر درآورد.چه،اين صفت مخلوقات ناتوان و نيازمند است و خداى تبارك و تعالى قوى و عزيز است.و به


1) .همان،ص 66،ح 7.

هيچ يك از آفريدگانش نيازى ندارد.در حالى كه آفريدگانش جملگى محتاج اويند.همانا او همه چيز را بديع و بى سابقه آفريد،بى آنكه به اين آفرينش نيازمند باشد و يا سببى او را بدان وادار كرده باشد.

هشام بن حكم،روايت كرده است كه مردى زنديق (كفرآيين) از امام صادق-عليه السلام-پرسيد:

(فلم يزل صناع العالم عالماً بالاحداث التى أحدثها قبل أن يحدثها؟

قال:لم يزل يعلم فخلق.

قال:أ مختلف هوام مؤتلف؟

قال:لا يليق به الاختلاف و لا الايتلاف،انما يختلف المتجزى و يأتلف المتبعض،فلا يقال له:مؤتلف و لا مختلف.

قال:فكيف هو الله الواحد؟

قال:واحد فى ذاته فلا واحد كواحد،لان ما سواه من الواحد متجزى و هو تبارك و تعالى واحد لا متجزى و لا يقع عليه العد.» (1)آيا خداوند پيش از آفرينش پديده ها،همواره نسبت به آنها علم داشته است؟

حضرت فرمود:[آرى] پيوسته به آنها علم داشته و آنها را آفريده است.آن مرد پرسيد:آيا او وجودى است كه داراى اجزايى چند است و يا آنكه از به هم پيوستن چند چيز تشكيل شده است؟

حضرت فرمود:سخن از اختلاف (داشتن اجزاى مختلف) و ائتلاف (به هم پيوستن چند چيز) در خور او نيست.زيرا خاتلاف در مورد چيزى واقع مى شود كه اجزايى چندگانه دارد و ائتلاف در مورد چيزى است كه به هم پيوستۀ چند چيز است.از اين رو دربارۀ خدا،نه مى توان گفت كه متشكل از چند چيز است و نه آنكه داراى اجزايى متفاوت است.

آن مرد پرسيد:پس چگونه او خداى يكتاست؟


1) .همان،ص 67،ح 8.

حضرت فرمود:او در ذات خود يگانه است،نه يگانه همچون يك؛زيرا هر موجود واحدى جز او،داراى اجزاء است،در حالى كه خداوند تبارك و تعالى نه جزء دارد و نه شمارش پذير است [واحدى نيست كه از پى آن،دو،سه،چهار و...بيايد].

از امام باقر-عليه السلام-روايت شده است كه دربارۀ صفت«قديم»فرمود:

«انه واحد احد صمد احدى المعنى ليس بمعان كثيره مختلفه.

قال:قلت:جعلت فداك يزعم قوم من اهل العراق انه يسمع بغير الذى يبصر و يبصر بغير الذى يسمع؟

قال،فقال،كذبوا و ألحدوا و شبهوا،تعالى الله عن ذلك،انه سميع بصير،يسمع بما يبصر و يبصر بما يسمع؟

قال،قلت:يزعمون أنه بصير على ما يعقلونه؟

قال،فقال:تعالى الله،انما يعقل ما كان بصفه المخلوق و ليس الله كذلك.» (1)خدا،يكتا،بى همتا و بى نياز است كه داراى معنايى يگانه است،نه معانى بى شمار و متفاوت.

راوى گويد عرض كردم:فدايت شوم! گروهى از مردم عراق مى پندارند كه خداوند با عضوى كه مى شنود،عضوى است جز آنچه با آن مى بيند،و با عضوى كه مى بيند،عضوى است جز آنچه با آن مى شنود.حضرت فرمود:دروغ گفتند و كفر ورزيدند و براى خدا شبيه قرار دادند.خداوند از اين نسبتهاى موهوم،منزه است و او شنوا و بيناست.با آنچه مى بيند،مى شنود و با آنچه مى شنود،مى بيند...

راوى گويد عرض كردم:آنان مى پندارند بينايى خدا چنان است كه آنان مى انديشند.

حضرت فرمود:خدا از اين نسبت منزه است.همانا آنچه آنان تصور كرده اند،موجودى با ويژگى يك مخلوق است،در حالى كه چنين


1) .همان،ص 69،ح 14.

نيست.

هشام بن حكم روايت كرده است كه:

«فى حديث الزنديق الذى سأل ابا عبد الله-عليه السلام-انه قال له:أ تقول إنه سميع بصير؟

فقال ابو عبد الله-عليه السلام:هو سميع بصير،سميع بغير جارحه و بصير بغير آله،بل يسمع بنفسه و يبصر بنفسه.و ليس قولى:انه يسمع بنفسه انه شىء و النفس شىء آخر،و لكنى اردت عبارة عن نفسى اذ كنت مسئولا،و افهاماً لك إذ كنت سائلا.

فاقول:يسمع بكله لا ان كله له بعض،و لكنى اردت افهامك و التعبير عن نفسى،و ليس مرجعى فى ذلك الا الى أنه السميع البصير العالم الخبير بلا اختلاف الذات و لا اختلاف معنى.» (1)مردى كفرآيين از امام صادق-عليه السلام-پرسيد:آيا شما قائليد كه خدا شنوا و بيناست؟

حضرت فرمود:او شنوا و داناست؛شنواست بى آنكه عضوى خاص شنيدن داشته باشد و بيناست بى آنكه به مدد وسيله اى ببيند،بلكه او با نفس خويش مى شنود و با نفس خويش مى بيند.اينكه مى گويد با«نفس خويش مى شنود»به اين معنى نيست كه او چيزى است و نفس او چيزى ديگر،بلكه من از پيش خود اين گونه تعبير كردم تا مطلب را به تو بفهمانم،زيرا من پاسخگويم و تو پرسشگرى.لذا مى گويم كه او با كل وجودش مى شنود نه آنكه او يك كل داراى اجزاء است،بلكه من اين تعبير را از پيش خود آوردم تا مطلب را به تو بفهمانم.در واقع مرجعى در مورد او نيست،جز آنكه [گفته شود] او شنوا،بينا،دانا و آگاه است،بى آنكه در ذات و معانى او اختلاف و چندگونگى وجود داشته باشد.


1) .همان،ص 69،ح 15.

حضرت على-عليه السلام-فرمود:

«الحمد لله الذي اعجز الاوهام أن تنال الا وجوده،و حجت العقول عن أن تتخيل ذاته في امتناعها من الشبه و الشكل،بل هو الذي لم يتفاوت في ذاته و لم يتبعض بتجزيه العدد في كماله،فارق الاشياء لا على اختلاف الاماكن،و تمكن منها لا علي الممازجه،و علمها لا بأداة لا يكون العلم الا بها،و ليس بينه و بين معلومه علم غيره.ان قيل:«كان»فعلي تأويل أزليه الوجود،و ان قيل:«لم يزل»فعلي تأويل نفي العدم.فسبحانه و تعالي عن قول من عبد سواه و اتخذ الهاً غيره علواً كبيراً.» (1)ستايش،مخصوص خداوندى است كه گمانها جز اذعان به وجودش از معرفتى فراتر دربارۀ او ناتوانند و عقلها را به تخيل ذات او راهى نيست.چه،او را شبيه و شكلى نتواند بود،بلكه او خداوندى است كه نه در ذاتش تفاوت است،و نه در كمالش اجزايى قابل تجزيه و شمارش وجود دارد.به تفاوت اشيا با يكديگر واقف است،نه به خاطر تفاوت مكان آنها.در جهان وجود دارد،بى آنكه در مكانى بگنجد و به تمام موجودات علم دارد،بى آنكه نيازمند وسايلى باشد كه علم داشتن بندگانش در گرو آن وسايل است؛بين او و معلوماتش علم ديگرى واسطه نيست.اگر گفته مى شود«خدا بوده است»،بنا بر تأويل ازليت وجود اوست و اگر گفته مى شود«خدا پيوسته هست»،بنا بر تأويل نفى عدم از ساحت اوست.پس خداوند از سخن كسى كه غير او را بپرستد و جز او را به خدايى برگزيند،منزه و والاتر است،والايى بس بزرگ.

حضرت على-عليه السلام-فرمود:

«اول الدين معرفته،و كمال معرفته التصديق به.و كمال التصديق به توحيده.و كمال توحيده الاخلاص له.و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه.لشهاده كل


1) .همان،ص 221،باب 4،ح 1.

صفه أنها غير الموصوف.و شهاده كل موصوف أنه غير الصفه.

فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه.و من قرنه فقد ثناه.و من ثناه فقد جزاه.و من جزاه فقد جهله.و من جهله فقد أشار إليه.و من أشار اليه فقد حده.و من حده فقد عده.و من قال«فيم»فقد ضمنه.و من قال«علام»فقد أخلى منه.

كائن لا عن حدث موجود لا عن عدم.مع كل شىء لا بمقارنه و غير كل شىء لا بمزايله.فاعل لا بمعنى الحركات و الاله.بصير إذ منظور اليه من خلقه.متوحد إذ لا سكن يستأنس به و لا يستوحش لفقده.» (1)سرلوحۀ دين،معرفت خدا و كمال معرفتش،تصديق به وجود اوست و كمال تصديقش،توحيد و يگانه دانستن اوست و كمال توحيدش،اخلاص براى اوست و كمال اخلاص براى او،نفى كردن صفات از ساحت اوست،زيرا هر صفتى،گواه آن است كه چيزى به جز موصوف است و هر موصوفى،گواه بر آن است كه چيزى به غير از صفت است؛پس هر كه خداى پاك و منزه را وصف كند،برايش قرين قائل شده و كسى كه براى او قرينى قرار دهد،او را دو تا دانسته و آن كه او را دو تا بداند،پس او را داراى جز دانسته و كسى كه او را داراى اجزاء بداند،نسبت به او جاهل گشته است و هر كه به او اشاره كند،او را محدود كرده،و كسى كه او را محدود كند،پس او را به شمارش درآورده است،و كسى كه بگويد«خدا بر چيست؟»برخى از مكانها را از وجودش تهى دانسته است.خداوند هميشه بوده است نه آنكه پديد آمده باشد،موجودى است بى هيچ پيشينۀ عدم.با هر چيزى هست نه آن گونه كه قرين آن باشد و غير از هر چيزى هست نه آن گونه كه از آن جدا باشد.فاعل است و از او فعل صادر مى شود،نه با حركات و مددجويى از وسيله و ابزار.


1) .نهج البلاغه،خطبه 1.

آنگاه كه هيچ يك از آفريدگانش نبوده اند تا ديده شوند،بينا بوده و هست و هنگامى كه مايۀ آرامشى نبوده تا با آن انس گيرد،تنها بوده و هست و از فقدان مونس نيز وحشت نمى كند.

اقسام توحيد عبادى

توحيد عبادى چند نوع است:

الف) توحيد در عبادت: به اين معنى كه انسان جز خدا را نپرستد و كردار و گفتارش،گوياى اين مطلب باشد كه (اياك نعبد و اياك نستعين.)

ب) توحيد در اطاعت: به اين معنى كه انسان جز به فرمان خدا يا كسى كه پيروى از او در راستاى اطاعت از حق باشد،گردن ننهد:

(من يطع الرسول فقد اطاع الله...) (1)هر كس پيامبر را اطاعت كند،از خدا اطاعت كرده است...

پيروى از هواى نفس،شرك است،چنان كه قرآن كريم مى فرمايد:

(افرءيت من اتخذ الهه هويه...) (2)آيا مى بينى كسى را كه هواى نفسش را خداى خود قرار داده...

اطاعت از شيطان شرك است؛خداوند مى فرمايد:

(الم اعهد اليكم يا بني آدم ان لا تعبدوا الشيطان...) (3)اى فرزندان آدم،آيا با شما عهد نبستم كه شيطان را نپرستيد...

بدين ترتيب هر طاعتى كه در راستاى اطاعت از حق نباشد،شرك است.خداوند مى فرمايد:

(...ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم ليجادلوكم و ان اطعتموهم انكم لمشركون.) (4)...اهريمنان دوستان خود را وسوسه مى كنند كه به دشمنى با شما برخيزند و اگر شما هم،از آنان پيروى كنيد،مشرك خواهيد بود.


1) .قرآن،نسا80/.

2) .قرآن،جاثيه23/.

3) .قرآن،يس60/.

4) .قرآن،انعام121/.

ج) توحيد در خلوص: كسى كه عباداتش را براى غير خدا به جا آورد،كافر و غير موحد است و كسى كه براى خدا و غير او به جا آورد،مشرك و غير موحد و در هر دو حال،رياكار است،علاوه بر آنكه اعمالش باطل است،مرتكب گناهى بزرگ نيز شده است.

خداوند متعال مى فرمايد:

(يا ايها الذين آمنوا لا تبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذي كالذي ينفق ما له رئاء الناس و لا يؤمن بالله و لايوم الاخر...) (1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد،صدقات خود را با منت نهادن و آزار دادن،تباه نكنيد،مانند كسى كه مال خود را به خاطر خودنمايى نزد مردم،انفاق مى كند و به خدا و روز قيامت ايمان نياورده است.

هر كس براى خدا و كسب رضاى او عمل كند،موحد است و رسيدن به اين خلوص،دشوار و خطير است.

از نظر اهل دل،اگر كسى نيتش انجام دادن كار براى خدا و كسب رضايت او باشد،اما انگيزه اى غير الهى داشته باشد-مثلاً هدفش دست يافتن به غير دنيا و آخرت باشد-اگر چه ريا نيست و او در زمرۀ مخلصان است،اما از آلايش شرك نيز پيراسته نيست و حتى بنا به نظر منسوب به شهيد ثانى و سيد بن طاووس،عمل او باطل است.اگر اين انتساب صحيح باشد،ظاهراً مراد آن دو بزرگوار از بطلان عمل،عدم مقبوليت آن نزد خداست،نه عدم صحت آن؛بلكه مى توان گفت كه عدم قبول آن نيز ممكن نيست،زيرا خداوند خود فرموده است:

(ان هذا لهو الفوز العظيم.لمثل هذا فليعمل العاملون.) (2)اين است همان سعادت و رستگارى بزرگ.پس آنان كه سعى و عمل مى كنند بايد مثل اين-بهشت جاودانى-سعى كنند.

به هر حال از امامان-عليهم السلام-منقول است كه فرموده اند:

«ما عبدتك خوفاً من نارك و لا طمعاً فى جنتك بل وجدتك اهلاً


1) .قرآن،بقره264/.

2) .قرآن،صافات60/-61.

للعباده فعبدتك.»

تو را نه به خاطر بيم از آتش و نه به سبب طمع به بهشت،عبادت مى كنم،بلكه تو را شايستۀ پرستش يافتم،پس عبادت كردم.

بحث دراين باره دامنه دار است و به زودى مراتب خلوص و ريا و آرا و اقوال مربوط به آن بيان خواهد شد.ان شاء.

اقسام توحيد افعالى

اشاره

توحيد افعالى نيز چند نوع است:

الف) توحيد در خالقيت

خداوند دراين باره مى فرمايد:

(...قل الله خالق كل شيء...) (1)...بگو خداوند،آفرينندۀ همه چيز است...

نظير اين آيه در قرآن مكرر آمده است.در جايى ديگر مى فرمايد:

(و الله خلقكم و ما تعلمون.) (2)و خداوند شما را آفريد و آنچه را كه مى سازيد.

و در آيۀ ديگر مى فرمايد:

(...و اين تصبهم حسنه يقولوا هذه من عندالله و ان تصبهم سيئه يقولوا هذه من عندك قل كل من عندالله فمال هؤلاء القوم لا يكادون يفقهون حديثاً ما اصابك من حسنه فمن الله و ما اسابك من سيئه فمن نفسك...) (3)...اگر خوشى و نعمتى بدانان برسد،مى گويند از جانب خداست و اگر رنجى برسد،مى گويند از توست.[اى پيامبر] بگو همه چيز از جانب خداست،چرا اينان از فهم سخن دورند؟ هر نيكى كه به تو برسد از


1) .قرآن،رعد16/.

2) .قرآن،صافا-79.ت96/.

3) .قرآن،نسا78/-79.

خداست و هر بدى از خود توست.

در اين نوع از توحيد افعالى،نوعى الهام به نظر مى رسد.چگونه مى شود بر طبق دلالت ظاهرى آيۀ اول،تمام اعمال انسان منسوب به خدا باشد؟

اين معنا باعث توهم اعتقاد به جبر مى شود.همچنين آيۀ دوم،تصور نوعى تناقض را دامن مى زند،زيرا در ابتداى آن مى فرمايد:بگو همه چيز از جانب خداست،ولى در انتهاى آن مى فرمايد:هر نيكى به تو رسد از جانب خداست و هر بدى به تو برسد،از جانب خود توست.به اين ترتيب چگونه بايد به آن سؤال پاسخ داد و توهم وجود اين تناقض را برطرف كرد؟

البته چنين مسائلى از موضوع بحث ما خارج است و به حكمت متعاليه مربوط مى شود،چون درك آن نه تنها از فهم عامۀ مردم،بلكه از فهم خواص نيز خارج و منحصر به اخص خواص است.از اين رو،در آيات،از ورود به اين بحث نهى شده است،از جمله وقتى از امير مؤمنان-عليه السلام-دربارۀ«قدر»سؤال شد،فرمودند:

«طريق مظلم فلا تسكوه و بحر عميق فلا تلجوه و سر الله فلا تتكلموه.» (1)[درك مفهوم قدر] راهى تاريك است،آن را مپوييد و دريايى ژرف است،در آن غوطه مخوريد و راز خداوند است،از آن سخن مگوييد.

لذا ما از ورود در اين مباحث استدلالى خوددارى كرده،تنها به مثالى برگرفته از آيات شريفۀ قرآن بسنده مى كنيم و اميدواريم كه آن پرسش و توهم،با بيان اين مثال برطرف شود.

چنان كه از قرآن كريم فهميده مى شود،خداوند متعال آسمانها و زمين را براى ما مسخر گردانيد و نعمتهاى ظاهرى و باطنى اش را بر ما ارزانى داشت:

(الم تروا ان الله سخرلكم ما في السماوات و ما في الارض و اسبغ عليكم نعمه ظاهراً و باطنه...) (2)


1) .بحار الانوار،ج 5،ص 124،باب قضا و قدر،ح 72.

2) .قرآن،لقمان20/.

آيا نمى بينيد كه خداوند آنچه در آسمانها و زمين است در اختيار شما قرار داد.و نعمتهاى ظاهرى و باطنى خود را براى شما فراوان نموده است...

از جمله نعمتهاى ظاهرى،فرستادن پيامبران و نازل كردن كتابهاى آسمانى و ارزانى داشتن قواى ظاهرى است،و از جمله نعمتها و قواى باطنى،قوۀ عقل و تشخيص هدايت از گمراهى،قدرت اراده و انتخاب راه و طريقۀ زندگى است،چنان كه قرآن مى فرمايد:

(انا هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفوراً.) (1)ما راه را به انسان نموديم،خواه آن را سپاس بدارد و خواه كفران كند.

بر اساس بسيارى از آيات،خداوند متعال اين نعمتهاى باطنى و ظاهرى را براى«تجارتى بزرگ و سرنوشت ساز»به انسان عطا كرده است:

(يا ايها الذين آمنوا هل ادلكم علي تجاره تنجيكم من عذاب اليم.تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون في سبيل الله باموالكم و انفسكم...) (2)اى اهل ايمان،آيا شما را به تجارتى راهنمايى كنم كه باعث نجات شما از عذاب دردناك باشد؟ به خدا و رسولش ايمان بياوريد و با مال و جانتان در راه خدا جهاد كنيد...

و نيز مى فرمايد:

(ان الذين يتلون كتاب الله و اقاموا الصلاه و انفقوا مما رزقناهم سراً و علانيه يرجون تجاره لن تبور.) (3)كسانى كه كتاب خدا را مى خوانند و نماز را برپا مى دارند و آنچه روزى آنها كرده ايم،در نهان و آشكار انفاق مى كنند،اميد تجارتى دارند كه هرگز زيان و زوال نخواهد يافت.


1) .قرآن،انسان3/.

2) .قرآن،صف10/-11.

3) .قرآن،فاطر29/.

اين دنيا،محل آن تجارت عظيم و انسان،همان تاجر است و نعمتهاى ظاهرى و باطنى خداوندى،سرمايۀ تجارت اوست.اين تاجر با ارادۀ تشريعى خود،گاه سرمايه اش را در راهى كه خدا فرموده،به كار مى اندازد و سعادت دو جهان و خير دنيا و آخرت را از آن خود مى كند و گاه سرمايه اش را در راهى كه خدا در كتاب و سنت از آن نهى كرده،صرف مى كند و در دنيا و آخرت زيان مى بيند:

(اولئك الذين اشتروا الضلاله بالهدي فما ربحت تجارتهم...) (1)آنان كسانى هستند كه گمراهى را در ازاى هدايت خريدند،پس تجارتشان سودى نكرد.

بدين ترتيب،عقل حكم مى كند كه گفته شود اين تجارت به طور كلى از جانب خداست،زيرا سرمايۀ آن،اعم از نعمتهاى ظاهرى،مانند نيروى جسمى و نعمتهاى باطنى،مثل عقل و قدرت و انتخاب و آزادى اراده و توانايى به خدمت گرفتن وسايل مورد نياز و...همه از آن خداوند متعال است،چنان كه مى فرمايد:

(فسبحان الذي بيده ملكوت كل شيء و اليه ترجعون.) (2)منزه است آن كه ملكوت همه چيز به دست اوست و به سوى او بازگردانيده مى شويد.

اين است معنى سخنان خداوند كه فرمود:

(و الله خلقكم و ما تعملون.) (3)خداى يكتاست كه شما و هر كارى را كه مى كنيد آفريده است.

(و...قل كل من عندالله) (4)...بگو همه از جانب خداست...

...و عدم درك اين مطلب،كوتاهى فهم است،چنان كه فرمود:

(...فمال هؤلاء القوم لا يكادون يفقهون حديثاً.) (5)چه بر سر اين قوم آمده است كه هيچ سخنى را نمى فهمند؟


1) .قرآن،بقره16/.

2) .قرآن،يس83/.

3) .قرآن،صافات96/.

4) .قرآن،نسا78/.

5) .همان.

اما اينكه گفتيم خيرات و بركاتى كه از رهگذر اين تجارت به دست مى آيد،همه از سوى خداست نيز،سخنى پسنديده و بجاست،زيرا خداوند اين خيرات و بركات را با ارادۀ تشريعى خويش به انسان ارزانى مى دارد و در كتاب و سنت به چنين تجارتى فرمان مى دهد و حتى سرمايۀ آن را نيز به انسان اعطا مى كند،پس اين علت غايى آن است.اما زيانها و خسارتهايى كه در راه تجارت به انسان مى رسد ناشى از عدم كفايت تاجر است و سزاوار اوست،زيرا خداوند متعال با ارادۀ تشريعى خويش،خواستار آ< زيانها نبوده و راضى به آنها نيست و در كتاب و سنت هم،نارضايتى خود را از خسارتى كه انسانها به خود مى زنند بيان مى فرمايد،چنان كه فرموده:

(...و لا يرضي لعباده الكفر...) (1)...خداوند كفر و ناسپاسى را در بندگانش نمى پسندد.

(...فان الله لا يرضي عن القوم الفاسقين.) (2)...خداوند هرگز از آن گروه فاسق راضى نخواهد شد.

اين است معنى سخن خداوند متعال كه فرمود:

(ما اصابك من حسنه فمن الله و ما اصابك من سيئه فمن نفسك...) (3)هر چه نيكويى به تو رسد از جانب خداست و آنچه از بدى به تو رسد از نفس توست...

و اين معنى سخن امامان معصوم-عليهم السلام-است كه مى فرمودند:

«لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين.» (4)نه جبر و نه تفويض،بلكه امرى بين اين دو امر است.

اينك براى تكميل بحث،مناسب است به اين نكته اشاره كنيم كه خداى متعال به بندگان صالح خويش عنايتى خاص دارد و آنان را به مقصود مى رساند و يا حد اقل،از گمراهى آنها جلوگيرى مى كند و در راه راست پايدارشان مى دارد و اين


1) .قرآن،زمر7/.

2) .قرآن،توبه96/.

3) .قرآن،نسا79/.

4) .اصول كافى،ج 1،ص 160،باب جبر و تفويض،ح 13.

خود از الطاف خفيه و نعمات باطنى خداوند است و عنايتى است كه شامل كفر پيشگان و گناهكاران بى بهره از محبت الهى نمى شود،زيرا لياقت آن را ندارند.

روشن است كه انسان بهره مند از اين عنايت خاص،به خير دنيا و آخرت خواهد رسيد و آن كه از اين عنايت خاص بى نصيب است،در دنيا و آخرت زيانكار خواهد بود.دستۀ اول،راه را يافته،و گروه دوم،گمراهند و براى گمراهى نياز به گمراه كننده ندارند،زيرا كسى كه مورد عنايت قرار نگرفته،در واقع به گمراهى عميق گرفتار شده است.و اين است معنى آياتى همچون:

(الم ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين.) (1)الم.اين كتاب بى هيچ ترديدى راهنماى پرواپيشگان است.

(...و ما يضل به الا الفاسقين.) (2)...و گمراه نمى كند به آن،مگر فاسقان را.

(...فيضل الله من يشاء و يهدي من يشاء و هو العزيز الحكيم.) (3)...آنگاه هر كه را خواهد به ضلالت و هر كه را خواهد به هدايت مى رساند و او خداى مقتدر داناست.

انتساب ضلالت به خداوند متعال،به معنى عدم هدايت فرد و نرساندن او به مقصود و دستگيرى نكردن از او به هنگام هلاكت و تباهى،به دليل بى لياقتى و عدم قابليت خود انسان است،كه با آلوده شدن به اعمال زشت و پيروى از هواى نفس،لياقت و قابليت خود را تباه كرده است.از اين رو در آيات ديگر،اين گمراهى به خود انسان نسبت داده شده است.از جمله:

(و من يتبدل الكفر بالايمان فقد ضل سواء السبيل.) (4)هر كس كه ايمان خود را به كفر مبدل كند،بى شك راه راست را گم كرده است.

خداوند،ما و شما را به درك دقايق قرآن كه مبين همه چيز است،موفق گرداند.


1) .قرآن،بقره1/-2.

2) .قرآن،بقره26/.

3) .قرآن،ابراهيم4/.

4) .قرآن،بقره108/.

در اينجا بحث را پايان مى دهيم،گرچه بيان آن،تفصيل دارد،ولى تنها در اين حد،ضرورى بود.

ب) توحيد در ربوبيت

توحيد در ربوبيت دو گونه است:

1- ربوبيت تكوينى:يعنى جز خداوند متعال هيچ مدبر و مؤثرى در هستى نيست.يادآورى مى كنيم كه از نظر بسامدى،بعد از كلمۀ«الله»،كلمۀ«رب»بيش از ديگر اسماى الهى و بيش از هزار بار در قرآن به كار رفته است.خداوند متعال در اولين آيۀ قرآن بعد از (بسم الله الرحمن الرحيم) مى فرمايد:

(الحمد لله رب العالمين.) (1)ستايش مخصوص پروردگار جهانيان است.

و نيز مى فرمايد:

(قل اغير الله ابغي رباً و هو رب كل شيء...) (2)بگو آيا من كسى غير از خدا را به ربوبيت برگزينم،در حالى كه او پروردگار همۀ موجودات است.

نظير اين دو آيه كه بر انحصار ربوبيت تكوينى به ذات خداى متعال دلالت دارند،بسيار است.

2- ربوبيت تشريعى:مقصود اين است كه حكومت و قانون گذارى،مخصوص ذات بارى تعالى است.و هيچ كس را نمى سزد كه ادعاى حكومت و تسلط بر ديگران را داشته باشد،مگر به اذن او.پس هر كس بدون اذن خدا،حكومت كند يا قانون بياورد،مشرك است.زيرا مدعى امرى شده كه سزاوار آن نيست و خود را شريك حكومت خدا شمرده است.خداوند متعال مى فرمايد:

(...ان الحكم الا الله...) (3)...حكم تنها از آن خداست...


1) .قرآن،حمد1/.

2) .قرآن،انعام164/.

3) .قرآن،انعام57/،يوسف40/،67.

(انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا يقيمون الصلاه و يوءتون الزكاه و هم راكعون...) (1)ولى و سرپرست شما،تنها خدا و رسول او و كسانى هستند كه ايمان آوردند،آنان كه نماز به پا مى دارند و در حال ركوع،زكات مى دهند...

...و كسى كه بر طبق آنچه خدا فرو فرستاده حكم نكند،اينان كافرانند.

...و كسى كه بر طبق آنچه خدا فرو فرستاده حكم نكند،اينان ستمگرانند.

(...و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون.) (2)(...و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون.) (3)(...و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الفاسقون.) (4)(و لله ملك السماوات و الارض...) (5)...و كسى كه بر طبق آنچه خدا فرو فرستاده حكم نكند،اينان،فاسقانند.

بحث دراين باره،دامنه دار است و اميد آن داريم كه خداوند ما را موفق گرداند تا بعداً در اين زمينه به تفضيل و مستدل به بحث پردازيم.ان شاء الله.زيرا بحث بيشتر در اينجا ما را از مقصود دور مى گرداند.

ج) توحيد در مالكيت حقيقيت

توحيد در مالكيت حقيقى بر چند قسم است:

1- توحيد در مالكيت حقيقى

به اين معنى كه جهان هستى،تماماً آفريدۀ خداى متعال است،چنان كه مى فرمايد:

مالكيت آسمانها و زمين از آن خداست...


1) .قرآن،مائده55/.

2) .قرآن،مائده44/.

3) .قرآن،مائده45/.

4) .قرآن،مائده47/.

5) .قرآن،آل عمران189/.

خلاصۀ اين موضوع هنگام بحث پيرامون«توحيد در خالقيت»گفته شد.

2- توحيد در مالكيت اعتبارى:به اين معنى كه جهان هستى،در مالكيت خداى متعال است و هر چه نزد غير اوست در واقع از آن خداست.ساير موجودات و هر آنچه كه در اختيار آنهاست،از نظر مالكيت تكوينى و اعتبارى در واقع مملوك خداوند مى باشد.

خداوند مى فرمايند:

(...و آتوهم من مال الله الذي آتاكم...) (1)...از مال خداوند كه به شما ارزانى داشته،به آنان بدهيد.

و نيز مى فرمايد:

(...و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه...) (2)و از آنچه خداوند از گذشتگان به شما ميراث داد،انفاق كنيد...

اينكه گفته مى شود«بعد از وجود مالكيت حقيقى،ديگر فرض مالكيت اعتبارى امكان ندارد»،سخنى استوار نيست،زيرا خداوند در آيات بسيارى چنين مالكيتى را تأكيد كرده است.از جمله مى فرمايد:

(و اعلموا انما غنمتم من شيء فان لله خمسه و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل...) (3)و بدانيد كه هر غنيمت و فايده اى كه به شما برسد،خمس آن،خاص خدا و رسول و خويشان او و يتيمان و فقيران و درماندگان است...

به طور كلى تصرف نابجا در ملك خداوند،شرك است و آن كه مال خداوند را در راهى كه او فرموده صرف نكند،مشرك مى شود.

د) توحيد در استعانت و اقسام آن

1- توحيد در تأثير:به اين معنى كه هيچ يار و ياور مؤثرى در هستى جز خداوند نيست و هر كس در رفع نيازمنديهايش متكى به غير خدا باشد،مشرك است و


1) .قرآن،نور33/.

2) .قرآن،حديد7/.

3) .قرآن،انفال41/.

قبلاً دراين باره سخن گفته شد.

2- توحيد در سبب آفرينى:به اين معنى كه اسباب ظاهرى اگر چه دارى تأثير هستند،اما اثر مستقل ندارند و تأثير آن ناشى از قدرت الهى است كه«سبب»را مى آفريند.البته اعتقاد به خداوند،مستلزم چنين عقيده اى نيز هست،ليكن عمل اكثر مردم چنان است كه گويى به آن باور ندارند و خداوند به آن،چنين اشاره مى كند:

(و ما يؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون.) (1)اكثر مردم به خدا ايمان نمى آورند مگر آنكه مشرك مى شوند.[و جز خدا،امور ديگر را نيز در نظام عالم مؤثر مى دانند.]

در تفسير نور الثقلين،در ذيل اين آيۀ شريفه،رواياتى از امامام معصوم-عليهم السلام-براى بيان مقصود آن،نقل شده كه از جملۀ آنها،روايتى از امام صادق-عليه السلام-است كه فرمود:

«هو الرجل يقول لو لا فلان لهلكت،و لو لا فلان لاصب كذا و كذا،و فلان لضاع عيالى.أ لا ترى انه قد جعل شريكاً فى ملكه يرزقه و يدفع عنه؟ قال:قلت فيقول:لو لا ان من الله على بفلان لهلكت؟ قال:نعم لا بأس بهذا.» (2)مقصود،مردى است كه مى گويد اگر فلان كس نبود،من هلاك شده بودم و اگر فلان كس نبود،من به چه و چه رسيده بودم و اگر فلان كس نبود،خانواده ام تلف شده بود.آيا نمى بينى كه چنين كسى براى مالكيت خداوند،شريك قائل مى شود و ديگران را روزى رسان خود و دفع كنندۀ خطر مى داند؟ راوى مى گويد:پرسيدم اگر آن مرد بگويد كه خدا به واسطۀ فلان كس بر من منت گذاشت وگرنه هلاك شده بودم چگونه است؟ حضرت فرمودند:درست است و اشكالى ندارد.

در تفسير نور الثقلين،روايات ديگرى نظير اين روايت نقل شده،اما در يكى از


1) .قرآن،يوسف106/.

2) .نور الثقلين،ج 2،ص 476.

آنها،اطاعت از شيطان از مصاديق اين آيۀ شريفه دانسته شده است.آن روايت چنين است:

«عن ابى عبد الله-عليه السلام-فى قول الله عز و جل:(و ما يؤمن اكثر هم بالله الا و هم مشركون.) (1)قال:يطيع الشيطان.» (2)از امام صادق-عليه السلام-دربارۀ آيه«بيشترشان به خدا ايمان نياورند مگر به شرك.»روايت است كه فرمود:منظور كسى است كه از شيطلان تبعيت مى كند.

بين اين دو روايت،منافاتى نيست،زيرا هر كدام مصداقى را بيان مى كنند.

3- توحيد در بركندن اسباب:موحيدى كه به مرتبۀ توحيد افعالى نايل شده است،به سببى جز خدا قائل نيست و هيچ چيز را جز او مؤثر نمى داند و آنچه سبب طولى و مؤثر است،در واقع سرابى فريبنده است كه تشنه،آن را آب مى پندارد،در حالى كه آن،تنها سبب و مؤثر صورى است.

ديده اى خواهم سبب سوراخ كن t تا سبب را بركند از بيخ و بن

شايد اين آيۀ كريمه ( اياك نعبد و اياك نستعين ) (3)به دليل حصر و حدت سياق،اشاره به همين مرتبه داشته باشد.

آنچه تاكنون برشمرديم،انواع توحيد بود كه به پانزده نوع بالغ گرديد.هر يك از اين اقسام ممكن است از طريق علم و يا«يقين»و مراتب آن،يعنى علم اليقين،عين اليقين و حق اليقين،براى انسان به دست آيد.بدين سان انواع توحيد به شصت نوع مى رسد.

دست يابى به اين انواع،به خصوص،توحيد افعالى،آن هم در مرتبۀ حق اليقين-و يا لااقل عين اليقين-بسيار سخت و دشوار است و اين انواع،غالباً جز با رياضتهاى دينى و الهامات پروردگار جهانيان ميسر نمى شود.بدين ترتيب اين سخن خداوند كه فرمود:(ما يؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون) (4)با تجربه و يقين نيز حاصل مى شود.پس به خدا پناه مى بريم،از شرك كه زشت ترين رذايل


1) .قرآن،يوسف106/.

2) .نور الثقلين،ج 2،ص 475.

3) .قرآن،حمد5/.

4) .قرآن،يوسف106/.

است.ناگفته نماند كه اغلب اين اقسام شرك،موجب خارج شدن انسان از دين اسلام نيست.چنان كه امام رضا-عليه السلام-در ذيل همين آيۀ شريفه فرمود:

«شرك لا يبلغ به الكفر.» (1)اين شركى است كه به كفر نمى انجامد.

چنين استنباطى از اين آيۀ شريفه،ايرادى ندارد.زيرا اين آيه،ابتدا ايمان اكثريت را ثابت مى شمارد،سپس تذكر مى دهد كه ايمان آنها آميخته و همراه با ناخالصى هاست.

به طور كلى بايد گفت،عدم نيل به اغلب انواع توحيد،موجب خروج از دين اسلام نيست،و گرنه تمامى مسلمانان جز تعدادى انگشت شمار،نامسمان شمرده مى شوند.به علاوه دست نيافتن به انواع توحيد،باعث محروميت از غايت نيست و مشمول اين آيه نمى باشد كه فرمود:

(ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء...) (2)همانا خداوند از شرك ورزيدن به او در نمى گذرد و بجز شرك،هر گناهى را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد...

زيرا اين آيه،اختصاص به«شرك جلى»دارد و اغلب اقسامى كه برشمرديم از مصاديق«شرك خفى»بود.البته رسيدن انسان به مقام لقاء الله،در هر دو جهان مستلزم نيل به تمامى اقسام توحيد است.

رواياتى دربارۀ فضيلت توحيد

مقدام بن شريح بن هانى از پدرش روايت مى كند:

«ان اعرابياً قام يوم الجمل الى امير مؤمنان-عليه السلام-فقال:يا امير مؤمنان أ تقول:ان الله الواحد؟

قال:فحمل الناس عليه و قالوا:يا اعرابى اما ترى ما فيه امير مؤمنان من تقسم القلب؟


1) .نور الثقلين،ج 2،ص 476.

2) .قرآن،نسا48/.

فقال امير مؤمنان-عليه السلام:دعوه،فان الذى يريده الاعرابى هو الذى نريده من القوم.

ثم قال:يا اعرابى ان القول من ان الله واحد على اربعه اقسام،فوجهان منها لا يجوزان على الله عز و جل،و جهان يثبتان فيه.

فاما اللذان لا يجوزان عليه فقول القائل:واحد يقصد به باب الاعداد فهذا ما لا يجوز،لان ما لا ثانى له لا يدخل فى باب الاعداد.أما ترى انه كفر من قال انه ثالث ثلثه؟ و قول القائل:هو واحد من الناس يريد به النوع من الجنس فهذا ما لا يجوز،لانه تشبيه و جل ربنا و تعالى عن ذلك.

و اما الوجهان اللذان يثبتان فيه فقول القائل:هو واحد ليس ما فى الاشياء شبه،كذلك ربنا.و قول القائل:انه عز و جل احدى المعنى يعنى به انه لا ينقسم فى وجود و لا عقل و لا وهم،كذلك ربنا عز و جل.» (1)مردى اعرابى در روز جنگ جمل نزد امير مؤمنان-عليه السلام-آمد و گفت:اى امير مؤمنان آيا شما قائليد به اينكه،خدا يكى است؟ راوى مى گويد:مردم به او اعتراض كردند و گفتند:اى اعرابى،آيا نمى بينى كه جنگ چگونه قلب و دل امير مؤمنان را به خود مشغول كرده است؟

امير مؤمنان-عليه السلام-فرمود:از او دست بداريد،پس آنچه اين اعرابى مى خواهد،همان است كه ما از اين گروه (دشمن) مى خواهيم.سپس فرمود:اى اعرابى،يكى دانستن خدا بر چهار قسم است؛دو وجه از آنها دربارۀ خداى عز و جل جايز نيست و دو وجه ديگر صادق است.اما آن دو قسم كه دربارۀ او جايز نيستند،يكى سخن كسى است كه بگويد خدا يكى است و منظورش يكى بودن به لحاظ عدد و شماره است،زيرا دومى برايش وجود ندارد و در مقولۀ عدد داخل نمى شود.آيا نمى بينى كافر است كسى كه بگويد خدا سومين خداى سه گانه


1) .بحار الانوار،ج 3،ص 206،ح 1.

است؟ دوم،سخن كسى كه بگويد او يكى از مردم است و از جنس،نوع را اراده كند،اين عقيده نيز جايز نيست،زيرا نوعى تشبيه است و پروردگار ما منزه است و والاتر از اين معنى است.اما دو وجهى كه دربارۀ او صادق است،يكى سخن كسى است كه بگويد او يكى است و هيچ شبيهى در عالم ندارد،و به راستى پروردگار ما چنين است.دوم،سخن كسى است كه براى او-عز و جل-يگانگى و وحدت قائل است،به گونه اى كه نه در وجود تقسيم بپذيرد و نه در عقل و وهم،و همانا پروردگار ما بر اين گونه است.

هشام بن حكم مى گويد:

«قلت لابى عبد الله-عليه السلام-ما الدليل على ان الله واحد؟

قال:اتصال التدبير و تمام الصنع،كما قال عز و جل:(لو كان فيهما الله الا الله لفسدتا.) (1)» (2)به امام صادق-عليه السلام-عرض كردم:دليل يكى بودن خدا چيست؟ فرمود پيوستگى تدبير او و كامل بودن آفرينش.چنان كه خداى عز و جل فرموده است:«اگر در آسمانها و زمين خدايانى جز خداى يگانه بود،به يقين تباه مى شدند.»

امام رضا-عليه السلام-فرمود:

«سمعت ابى موسى من جعفر يقول:سمعت ابى جعفر بن محمد يقول:سمعت ابى محمد بن على يقول:سمعت ابى على بن الحسين يقول:سمعت ابى الحسين بن على بن ابى طالب يقول:سمعت ابى امير المؤمنين على بن ابى طالب-عليهم السلام-يقول:سمعت رسول الله-صلى الله عليه و آله و سلم-يقول:سمعت جبرئيل يقول:سمعت الله جل جلاله يقول:«لا اله الا الله حصنى فمن دخل حصنى أمن عذابى.»قال:فلما مرت الراحله نادانا:بشروطها و انا من شروطها.» (3)


1) .قرآن،انبياء22/.

2) .بحار الانوار،ج 3،ص 229،ح 19.

3) .همان،ص 7،ح 16.

از پدرم موسى بن جعفر-عليه السلام-شنيدم كه فرمود:از پدرم جعفر بن محمد-عليه السلام-شنيدم كه فرمود:از پدرم محمد بن على-عليه السلام-شنيدم كه فرمود:از پدرم على بن حسين-عليه السلام-شنيدم كه فرمود:از پدرم حسين بن على بن ابى طالب-عليه السلام-شنيدم كه فرمود:از پدرم امير مؤمنان على بن ابى طالب-عليه السلام شنيدم كه فرمود:از رسول خدا-صلى الله عليه و آله و سلم-شنيدم كه فرمود:از جبرئيل شنيدم كه فرمود:از خداوند-جل جلاله-شنيدم كه فرمود:«لا اله الا الله دژ و قلعۀ من است.پس هر كه وارد دژ من بشود از عذابم در امان است.»راوى گويد هنگامى كه قافله به راه افتاد،به ما فرمود:اين امر،شرطهايى دارد و من از جملۀ آن شرطهايم.

رسول اكرم-صلى الله عليه و آله و سلم-فرمود:

«التوحيد ثمن الجنه.» (1)توحيد بهاى بهشت است.

در خبر است كه رسول خدا-صلى الله عليه و آله و سلم-فرمود:

«...فبالتوحيد حرم اجساد امتى على النار.» (2)به سبب توحيد،بدان افراد امت من بر آتش حرام شد.

امير مؤمنان-عليه السلام-از پيامبر-صلى الله عليه و آله و سلم-روايت فرمود كه جبرئيل سرور فرشتگان فرمود:

«قال الله سيد السادات جل و عز:«انى انا الله لا اله الا أنا من اقر لى بالتوحيد دخل حصنى و من دخل حصنى أمن عذابى».» (3)خداى عز و جل،سرور همۀ سروران فرمود:همانا من خداى يگانه ام،هيچ خدايى ج ز من نيست.هر كس به يگانگى من اقرار كند،وارد دژ و قلعۀ من شده و هر كه وارد دژ من بشود،از عذابم ايمن است.


1) .همان،ص 3،ح 3.

2) .همان،ص 3،ح 4.

3) .همان،ص 10،ح 22.

رواياتى دربارۀ فطرى بودن توحيد

زراره گويد:

«سألت أبا جعفر-عليه السلام-عن قول الله عز و جل (فطرت الله التى فطر الناس عليها) (1)قال:فطرهم على معرفه انه ربهم،و لو لا ذلك لم يعلموا-اذا سئلوا-من ربهم و لا من رازقهم.» (2)از امام باقر-عليه السلام-دربارۀ معنى آيه (فطرت الله التى فطر الناس عليها) سؤال كردم،حضرت فرمودند:آنان را با شناخت نسبت به پروردگارشان آفريد و اگر چنين نبود،هنگامى كه از آنان سؤال مى شد،نه پروردگارشان را مى شناختند و نه رازقشان را.

زراره گويد:

«سألت ابا جعفر-عليه السلام-من قول الله (حنفاء لله غير مشركين به (3)ما الحنيفيه؟ قال:هى الفطره التى فطر الناس عليها،فطر الله الخلق على معرفه.» (4)از امام باقر-عليه السلام-پرسيدم منظور از حنيف بودن در آيۀ (حنفاء لله غير مشركين به) چيست؟ حضرت فرمودند:منظور از آن،فطرتى است كه خدا مردم را بر اساس آن آفريده است.به عبارت ديگر،خدا مردم را با شناخت نسبت به خودش آفريد.

رسول خدا-صلى الله عليه و آله و سلم-فرمود:

«كل مولود يولود على الفطره يعنى على المعرفه بان الله عز و جل خالقه،فذلك قوله:(و لئن سألتهم من خلق السماوات و الارض ليقولن الله) (5).» (6)هر كودكى با فطرت الهى زاده مى شود،به اين معنى كه آگاه است كه خداى-عز و جل-آفريدگار اوست.اين است معنى آيۀ (و لئن سألتهم من خلق السماوات و الارض ليقولن الله...) (اگر از آنها بپرسى:


1) .قرآن،روم30/.

2) .بحار الانوار،ج 3،ص 279،ح 13.

3) .قرآن،حج31/.

4) .بحار الانوار،ج 3،ص 279،ح 12.

5) .قرآن،لقمان25/.

6) .بحار الانوار،ج 3،ص 279،ح 11.

چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟ خواهند گفت:خدا.)

علاء بن فضيل گويد:

«سألته عن قول الله عز و جل (فطرت الهى التى فطر الناس عليها)؟ قال:التوحيد.» (1)از امام صادق-عليه السلام-پرسيدم معناى اين سخن خداى عز و جل (فطرت الله التى فطر الناس عليها) چيست؟ حضرت فرمودند:منظور توحيد است.

هشام بن سالم مى گويد:

«قلت:(فطرت الله التى فطر الناس عليها)؟ قال:التوحيد.» (2)از امام صادق-عليه السلام-معنى آيۀ (فطرت الله التى فطر الناس عليها.) را پرسيدم حضرت فرمودند:يعنى خدا آنان را با علم به يگانگى خويش آفريد.

امام صادق-عليه السلام-فرمود:

«(فطرت الله التى فطر الناس عليها) قال،فطرهم على التوحيد.» (3)(فطرت الله التى فطر الناس عليها) يعنى خدا آنان را با معرفت به يگانگى خويش آفريد.

از اين روايات بر مى آيد كه تمام اقسام توحيد،همانند معرفت خداى عز و جل،امرى فطرى است.


1) .همان،ص 277،ح 4.

2) .همان،ص 277،ح 5.

3) .همان،ص 277،ح 6.

رذيلت دوم:شرك

اشاره

اين صفت ناپسند،از زشت ترين رذايل است،بلكه هيچ صفت ناپسندى حتى كفر و الحاد به پستى آن نيست،زيرا كفر،ستم ملحد بر نفس خويش است،اما«ظلم عظيم»ظلم به خداى متعال و قائل شدن مقام خدايى براى چيزهايى نظير سنگ،درخت،انسان ناتوان و حتى حيوان است.مقام خداوند والاست و از آنچه شرك پيشگان مى گويند،مبراست.از اين رو،خدا،شرك را«ظلم عظيم»خوانده است.خداى متعال مى فرمايد:

(و اذ قال لقمان لابنه و هو يعظه يا بني لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم.) (1)و آن هنگام،لقمان در مقام اندرز به پسرش گفت:پسرم به خدا شرك مورز كه ستمى بزرگ است.

اين صفت ناپسند،زمينۀ آمرزش را از بين مى برد و هر كس مشرك بميرد،خدا،او را نمى آمرزد و دليلش،چنان كه از قرآن فهميده مى شود،عدم قابليت اوست.خداى متعال مى فرمايد:

(ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء...) (2)


1) .قرآن،لقمان13/.

2) .قرآن،نسا48/.

همانا خدا از شرك ورزى دن به او در نمى گذرد و بجز شرك،هر گناه ديگرى را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد.

به طور خلاصه،فرد مشرك از همه چيز ساقط است.خداى متعال مى فرمايد:

(...و من يشرك بالله فكانما خر من السماء فتخطفه الطير او تهوي به الريح في مكان سحيق.) (1)...و هر كس به خدا شرك ورزد،مانند آن است كه از آسمان درافتد و مرغان،بدنش را با منقار بربايند يا بادى تند او را به مكانى دور در افكند.

انصافاً كسى كه براى چيزهايى نظير سنگ،درخت،انسان و حيوان و حتى شيطان،مقام خدايى قائل مى شود،بايد از بين برود.

(...و قاتلوا المشركين كافه...) (2)...با تمامى مشركان كارزار كنيد...

(...انما المشركون نجس...) (3)...همانا مشركان نجس مى باشند...

(...و لئن اشركت ليحبطن عملك...) (4)...اگر شرك بورزى،بى ترديد عملت را نابد مى كند.

خداى متعال مى فرمايد:

(يا ايها الناس ضرب مثل فاستمعوا له ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذباباً و لو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئاً لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب.ما قدروا الله حق قدره ان الله لقوي عزيز.) (5)اى مردم،به اين مثل گوش فرا داريد:هر چه را جز خدا،معبود خود مى خوانيد،هرگز نخواهند توانست مگسى بيافرينند،هر چند جملگى


1) .قرآن،حج31/.

2) .قرآن،توبه36/.

3) .قرآن،توبه28/.

4) .قرآن،زمر65/.

5) .قرآن،حج73/-74.

براى آن گرد آيند.و اگر مگس،چيزى از آنها بگيرد،قدرت بازستادن آن را ندارند،طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.قدر خدا را چنان كه شايسته و در خور اوست،نشناختند،همانا خدا توانا و مقتدر است.

اين آيۀ شريفه به خصوص (ما قدروا الله حق قدره) اولاً،پستى و زشتى رذيلۀ شرك را بيان مى دارد و ثانياً،حق را ثابت مى كند،زيرا به مشرك گفته مى شود:

(قتل الانسان ما اكفره.) (1)مرگ بر انسان كه چقدر كافر است.

هيچ ناسپاسى و كفرانى بالاتر،بزرگتر و شديدتر از شرك نيست كه مخلوق را همتاى ذات يگانه اى بشمارند،كه تمام صفات جمال و جلال در او جمع است.

(سبحان الله عما يقول المشركون.) ناگفته نماند كه شرك نيز همانند توحيد،داراى اقسامى است كه همۀ آنها مذموم و ناپسند است و چون دربارۀ توحيد به تفصيل سخن گفتيم،در اينجا نيازى به توضيح بيشتر و افزونتر نمى بينيم،از اين رو بحث را با تذكراتى چند به پايان مى بريم.

خداوند متعال،هواى نفس را مانند بتها،از جمله معبودهاى انسان شمرده و اطاعت از آنها را نهى كرده است و مى فرمايد:

(افرءيت من اتخذ الهه هويه...) (2)آيا مى بينى آن كس را كه هواى نفسش را خداوندِ خويش قرار داده است.

از نظر خداپرستان،بين انسانهاى بدوى و نادانى كه عضو جنسى را معبود خويش قرار مى دادند،با بندگان شهوت جنسى،فرقى نيست،اين امر در هر دو صورت،شرك است.يكى از آن دو،نزد عامۀ مردم و ديگرى نزد خواص،شرك به شمار مى آيد.به همين ترتى،بين كسى كه شيطان را به خدايى برگزيده و كسى كه تابع اوست،فرقى نيست.از اين رو،قرآن پيروى از شيطان را بندگى


1) .قرآن،عبس17/.

2) .قرآن،جاثيه23/.

شيطان شمرده است و مى فرمايد:

(الم اعهد اليكم يا بني آدم ان لا تعبدوا الشيطان...) (1)اين فرزندان آدم! آيا از شما پيمان نگرفتم كه شيطان را نپرستيد...

همچنين فرقى نيست بين كسى كه بعضى از ستارگان را معبود خويش قرار داده و آنها را در زندگيش مؤثر مى انگارد،با كسى كه عقل و نيرنگ خود را در زندگيش مؤثر مى شمرد و مدار زندگيش بر فريب و نيرنگ مى چرخد و همچنين با كسى كه فرد ديگرى را در رسيدن خود به رياست مؤثر مى داند و به چاپلوسى او زبان مى آلايد و...

از آلايش شرك كه رهايى از آن،نهايت دشوارى است،به خدا پناه مى بريم.در پايان،برخى از آيات را براى تكميل بحث بيان مى كنيم.

آياتى دربارۀ شرك

(و لا تدع من دون الله ما لا ينفعك و لا يضرك فان فعلت فانك اذاً من الظالمين.) (2)جز خدا هيچ كس را مخوان كه نه به تو سودى رساند و نه زيانى،پس اگر چنين كردى،آنگاه به يقين از ستمكاران خواهى بود.

(قل من رب السماوات و الارض قل الله قل افاتخدتم من دونه اولياء لا يملكون لانفسهم نفعاً و لا ضراً قل هل يستوي الاعمي و البصير ام هل تستوي الظلمات و النور ام جعلوا لله شركاء خلقوا كخلقه فتشابه الخلق عليهم...) (3)بگو كيست پروردگار آسمانها و زمين؟ بگو خداست.بگو آيا او را واگذاشته و اوليا و دوستانى براى خود برگزيده اند كه صاحب سود و زيان خويش هم،نيستند؟ بگو آيا نابينا و بينا يكسانند؟ يا تاريكيها و نور برابرند؟ يا شريكانى براى خدا قرار دادند كه همچون خدا چيزى


1) .قرآن،يس60/.

2) .قرآن،يونس106/.

3) .قرآن،رعد16/.

آفريدند،پس آنگاه بر مشركان،آفرينندگى خدا مشتبه گرديد...

(لو كان فيهما الهه الا الله لفسدتا...) (1)اگر در آسمان و زمين،خدايانى جز خداى يگانه بودند،زمين و آسمان تباه مى شد.

(و من اضل ممن يدعوا من دون الله من لا يستجيب له الي يوم القيامه و هم عن دعائهم غافلون.) (2)و كيست گمراهتر از آن كه جز خدا،كسى را بپرستد كه در قيامت [حاجت] او را اجابت نتواند كرد و آن معبودها از اينكه ايشان آنها را مى خوانند بى خبرند.

(انما تعبدون من دون الله اوثاناً و تخلقون افكاً ان الذين تعبدون من دون الله لا يملكون لكم رزقاً فابتغوا عند الله الرزق و اعبدوه و اشكروا له اليه ترجعون.) (3)بى شك هر چه بجز خدا مى پرستيد،بتهايى هستند كه خود به دروغ ساخته ايد.همانا هيچ يك از آنها كه جز خدا مى پرستيد،مالك روزى شما نيستند،پس روزى را از خدا بخواهيد و او را بپرستيد و شكرگزار باشيد،كه به سويش باز مى گرديد.

(ام اتخذوا من دون الله شفعاء قل اولو كانوا لا يملكون شيئاً و لا يعقلون.) (4)آيا سواى خدا،شفعيانى اختيار كردند؟ بگو:حتى اگر آن شفيعان،قدرت به كارى نداشته باشند و چيزى را درنيابند؟

(ما اتخذ الله من ولد و ما كان معه من الله اذاً لذهب كل اله بما خلق و لعلا بعضهم علي بعض سبحان الله عما يصفون.) (5)خدا هيچ فرزندى نگرفت و خداى ديگرى شريك او نيست.چه،در آن


1) .قرآن،انبيا22/.

2) .قرآن،احقاف5/.

3) .قرآن،عنكبوت17/.

4) .قرآن،زمر43/.

5) .مؤمنون91/.

صورت هر خدايى به مخلوق خود روى مى آورد و بعضى از خدايان بر بعضى ديگر برترى مى يافتند.خدا از آنچه مى گويند منزه است.

(و اتخذوا من دونه الهه لا يخلقون شيئاً و هم يخلقون و لا يملكون لانفسهم ضراً و لا نفعاً و لا يملكون موتاً و لا حياه و لا نشوراً.) (1)خدايانى جز خداوند را معبود خويش قرار دادند كه هيچ چيز نيافريده اند و خود نيز آفريده شده اند و مالك سود و زيان خويش نيستند و قدرت و اختيارى در مرگ و زندگى و برانگيخته شدن پس از مرگ ندارند.

(...ذلكم الله ربكم له الملك و الذين تدعون من دون ما يملكون من قطمير.ان تدعوهم لا يسمعوا دعاءكم و لو سمعوا ما استجابوا لكم...) (2)اين خدايى است كه پروردگار شماست و فرمانروايى تنها از آن اوست و جز او،كسانى كه به خدايى مى خوانيد،مالك پوستۀ خرمايى هم نيستند.اگر آن معبودها را بخوانيد،نمى شنوند و اگر هم مى شنيدند،پاسخ شما را نمى دادند...

(...لا تسجدوا للشمس و لا للقمر و سجدوا لله الذي خلقهن ان كنتم اياه تعبدون.) (3)...به خورشيد و ماه سجده نكنيد و به خدايى سجده كنيد كه آنها را آفريده،اگر به حقيقت او را مى پرستيد.

(ايشركون ما لا يخلق شيئاً و هم يخلقون.و لا يستطيعون لهم نصراً و لا انفسهم ينصرون.و ان تدعوهم الي الهدي لا يتبعوكم سواء عليكم ادعوتموهم ام انتم صامتون.ان الذين تدعون من دون الله عباد امثالكم فادعوهم فليستجيبوا لكم ان كنتم صادقين.الهم ارجل يمشون بها ام


1) .قرآن،فرقان3/.

2) .قرآن،فاطر13/-14.

3) .قرآن،فصلت37/.

لهم ايد يبطشون بها ام لهم اعين يبصرون بها ام لهم اذان يسمعون بها قل ادعوا شركاءكم ثم كيدون فلا تنظرون.) (1)آيا معبودهايى را شريك خدا قرار مى دهد كه هيچ چيز را نيافريده و خود آفريده شده اند؛نه توان يارى آن بندگان را دارند و نه خود را يارى توانند كرد؟ و اگر كافران را به هدايت بخوانيد،از شما پيروى نمى كنند.براى آنان يكسان است كه دعوتشان كنيد يا خاموش باشيد.غير خدا،آن كس را كه شما [به خدايى] مى خوانيد،بندگانى همانند شما هستند.اگر راست مى گوييد آنان را بخوانيد،تا شما را اجابت كنند.آيا آنها پايى دارند كه با آن راه بروند،و يا دستهايى كه با آن اعمال قدرت كنند،يا چشمانى كه با آن ببينند،يا گوشهايى كه با آن بشوند؟ آنها را كه شريك من قرار داده ايد،بخوانيد،سپس حيلۀ خود را عليه من به كار گيريد و مرا مهلت ندهيد.

(و اذا مس الانسان ضر دعا ربه منيباً اليه ثم اذا خوله نعمه منه نسى ما كان يدعوا اليه من قبل و جعل لله انداداً ليضل عن سبيله قل تمتع بكفرك قليلاً انك من اصحاب النار.) (2)و آنگاه كه براى انسان،سختى و گرفتارى پيش مى آيد،با توجه و انابه به سوى پروردگار مى رود و چون [خدا] به او نعمت عطا كند،خدايى را كه پيش از اين مى خواند،فراموش مى كند و براى خدا شريكانى قرار مى دهد تا [مردم را] از راه او گمراه سازد.بگو كمتر در كفر خويش خشنود و آسوده باش كه به يقين از اهل دوزخ هستى.


1) .قرآن،اعراف191/-195.

2) .قرآن،زمر8/.

فصل سوم فضيلت سوم:تفكر

اشاره

رذيلت سوم:غفلت

رذيلت چهارم:مكر،خدعه،كيد

فضيلت سوم:تفكر

1- مبدأ تفكر

تفكر،فضيلتى بزرگ است كه خير دنيا و آخرت در گرو آن است و در زمره برترين عبادات شمرده مى شود تا آنجا كه روايت شده است:

(تفكر ساعة خير من عبادة سبعة سنة) (1)يك ساعت انديشيدن،بهتر از هفتاد سال عبادت است.

پيش از بيان فضيلت تفكر و مطالب مربوط به آن،شايسته است به تبيين مبدأ فكر بپردازيم و اين تبيين براى اين گونه مباحث،بسيار سودمند و مفيد است،زيرا در آن،معناى قلب،نفس و روح روشن مى گردد و بديهى است كه چنين مباحثى منوط به توضيح اين گونه معانى است.همچنين شايان ذكر است هك اين معانى تنها از نظر قرآن و روايات تبيين مى گردد و نه از نظر فلسفه و عرفان،زيرا منظر بحث ما اين نيست،گرچه در پاره اى موارد،نقطه نظرهاى عرفانى و فلسفى نيز مطرح مى شود،اما مبناى بحث ما چنين نيست و تنها از باب شمول بحث،اشاره اى گذرا به آنها مى كنيم.

2- تركيب وجودى انسان از ماده و روح

انسان آميزه اى از دو جنبه و دو بعد است:بعد ملكوتى و بعد ناسوتى به عبارت


1) بحار الانوار،ج71،ص327،باب تفكر،ح22.

ديگر،انسان بعدى روحانى و بعدى مادى دارد.دلايل مركب بودن انسان،بسيار است،از جمله:

الف) گنجينه معلومات و دانش انسان،على رغم دگرگونى دايمى او از نظر مادى،حفظ مى شود.چه بسا كه آدمى مطلبى را در جوانى آموخته و در زمان پيرى از آن استفاده مى كند،با وجود آنكه وى از بعد مادى تغييرات كلى و مكررى كرده است.بدين ترتيب آشكار مى شود كه بعد مادى انسان،ظرف معلومات و خزانه دانش او نيست.

ب) تشخيص انسان از آغاز تا پايان عمر،على رغم بيش از ده بار دگرگونى در بعد مادى محفوظ مى ماند.

ج) در درون آدمى وجودى نهفته است كه اعضاء و اندام بدن را به كار مى گيرد و مى گويد:با مغز مى انديشم،با قلب احساس مى كنم،با چشم مى بينم و با گوش مى شنوم و...(پس آن موجود نهانى،چيزى غير از آن اعضاء و جوارح است،كه همان بعد روحانى انسان است).

اما دليل بهتر و برتر ديگرى نيز وجود دارد كه گواه مركب بودن انسان و مايۀ اطمينان قلب است و آن فرموده خداوند متعال است كه فرمود:

(الذي احسن كلّ شيٍء خلقه و بدا الخلق الانسان من طينٍ.ثمّ جعل نسله من سلالةٍ من ماءٍ مّهينٍ.ثمّ سوّه و نفخ فيه من روحه و جعل لكم السّمع و الابصار و الافئدة قليلاً ما تشكرون) (1)او كسى است كه هر چيز را به نيكوترين شكل آفريد و انسان را نخست از خاك پديد آورد.سپس نژاد او را در آب بى مقدار قرار داد.سپس او را بيار است و از روح خود در او دميد.و به شما،گوش و چشم و قلب داد،اما سپاسگزاران اندكند.

و مى فرمايد:

(فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين) (2)


1) قرآن،سجده7/-9.

2) قرآن،حجر29/.

پس چون آن عنصر را معتدل بيارايم و در آن از روح خويش بدمم،همه بر او سجده كنند.

و نيز فرمود:

(و لقد خلقنا الانسان من سلالةٍ من طينٍ.ثمّ جعلناه نطفةٍ في قرار مكينٍ ثمّ خلقنا النّطفة علقةً فخلقنا العلقه مضغةًّ فخلقنا المضغة عظاماً فكسونا العظام لحماً ثمّ انشاناه خلقاً ءاخر فتبارك الله احسن الخالقين) (1)و همانا ما آدمى را از گل آفريديم.آنگاه او را نطفه گردانيديم و در جاى استوار قرار داديم.آنگاه نطفه را خون بسته و خون بسته را گوشت پاره و گوشت پاره را استخوان كرديم و آن استخوان را گوشت پوشانيديم،سپس آفريده اى ديگر پديد آورديم،آفرين بر خداوند كه بهترين آفرينندگان است.

و نيز فرمود:

(و يسئلونك عن الرّوح من امر ربّي و ما اوتيتم من العلم الاّ قليلاً) (2)اى رسول از تو درباره روح مى پرسندن.بگو از امر پروردگار من است و از علم،جز اندكى به شما ندادند.

3- كيفيت تركيب انسان

كيفيت و چگونگى تركيب انسان،همانند حقيقت او،از جمله مبهمات و اسرار ناگشوده است كه كسى جز خداى متعال از آن آگاه نيست.و شايد معناى اين سخن«حق تعالى قل الرّوح من امر ربّى»آن باشد كه انسان قادر به درك حقيقت روح نيست و قرينه اى كه گواه بر اين معنى است،ادامه آيه است كه مى فرمايد و ما اوتيتم من العلم الاّ قليلا به طور كلى جملگى بر آنند كه حقيقت روح و


1) قرآن،مؤمنون12/-14.

2) قرآن،اسرا85/.

چگونگى تركيب آن،از مبهمات است.

پس اگر گفته شود،روح،ناطق است،«ناطق»فصلى است از جملۀ مشهورات و يك صفت حقيقى نيست و نيز نمى توان گفت كه تركيب آن از نوع تركيب تدبيرى است و بعد مادى انسان،خاستگاه تكامل او بوده است،بلكه مى توان گفت كه بعد مادى انسان،ابزار و وسيله اى براى اوست.او با مغز مى انديشد،با قلب مى فهمد،با قوۀ خيال تخيل مى كند و با قوۀ و هم گمان مى برد.با چشم مى بيند،با گوش مى شنود،با زبان سخن مى گويد و...از اين رو مشهور آن است كه روح با توجه به وحدت آن،شامل تمام قواى آدمى است و در قرآن با نامهاى مختلف از آن ياد شده است.

4- نامهاى روح در قرآن

الف) نفس ملهمه

(و نفسٍ و ما سوّيها فالهمها فجورها و تقويها) (1)سوگند به نفس و آن او را به كمال آفريد و به او شر و خير را الهام كرد.

شايد خداوند از آن جهت نفس را«ملهمه»ناميده است كه بدون تعليم و فراگيرى،فضايل و رذايل را در مى يابد و مى شناسد.نفس،آنچه را كه فضيلت است،نظير عفت و شجاعت را با علم حضورى درك مى كند و در مى يابد و به زشتى و ناپسندى آنچه رذيله و ناپسند است،نيز با علم حضورى پى مى برد.

ب) نفس لوامه

خداوند متعال مى فرمايد:


1) قرآن،شمس7/-8.

(لا اقسم بيوم القيامة و لا اقسم بالنّفس اللّوّامه) (1)سوگند به روز قيامت و سوگند به نفس لوامه و سرزنشگر.

شايد دليل اين نامگذارى آن باشد كه نفس،صاحب خويش را پس از آلودن به كار زشت،سرزنش مى كند و ملامت نفس،پس از ارتكاب عمل زشت است،وگرنه پيش از آن،آدمى را باز مى دارد و نهى مى كند چنانچه قبل از انجام دادن كار نيك،نفس،انسان را ترغيب مى كند و پس از آن،آدمى را تحسين مى نمايد و از اين جهت مى توان نفس را«محسنه»ناميد.

ج) فطرت

(فاقم وجهك للدّين حنيفاً الله الّتي فطر النّاس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدّين القيّم ولكنّ اكثر النّاس لا يعلمون) (2)پس تو روى به سوى دين پاكيزه بياور و از دين خدا پيروى كن كه خلق را بر آن فطرت آفريده است.هيچ تغييرى در آفرينش خدا نيست.اين است آيين استوار،اما بيشتر مردم نمى دانند.

خداوند ازآن رو،«فطرت»را به اين نام خوانده است كه فطرت از نظر لغت به معناى صداى آرام و آهسته و الهام بخش است.چنانكه قرآن كريم مى فرمايد:

(و نفس و ما سوّيها فالهمها فجورها و تقويها) (3)سوگند به نفس و آن كه او را به كمال آفريد.و به او شر و خير را الهام كرد.

راغب در مفردات مى نويسد:

فطرت الهى،آن توانايى شناخت ايمان است كه در وجود آدمى نهاده شده است و در اين آيه مورد اشاره قرار گرفته است:«و لئن سألتهم من خلقهم ليقولنّ الله»(و اگر از آنها بپرسى كه چه كسى آنان را


1) قرآن،قيامت1/-2.

2) قرآن،روم30/.

3) قرآن،شمس7/-8.

آفريده،البته مى گويند خدا).

د) روح

خداوند متعال مى فرمايد:

(و يسئلونك عن الرّوح قل الرّوح من امر ربّي) (1)از تو درباره روح مى پرسند،بگو روح از امر پروردگار من است.

روح از آن جهت بدين نام خوانده شده كه لطيفه اى ربانى است و تقدير بدن انسان به عهدۀ اوست،گويى روح الهى است كه در انسان دميده شده است.

چنان كه خداوند مى فرمايد:

(و نفخت فيه من روحي) (2)و در آن از روح خويش بدمم.

ه‍-) عقل

خداوند متعال مى فرمايد:

(كذلك يبيّن الله لكم آياته لعلّكم تعقلون) (3)خداوند اين چنين آياتش را براى شما بيان مى كند،باشد كه تعقل كنيد.

عبارت«لعلكم تعقلون»در قرآن بارها تكرار شده است و دلالت بر آن دارد كه تعقل و انديشيدن،محبوب خداوند است و از آيات مشابه فهميده مى شود كه يكى از علل غايى نزول قرآن،تعقل است.در اين مورد.برخى از آيات،نقل خواهد شد.

در قرآن،كسى كه تعقل نمى كند،پس از چارپايان و آلوده به پليدى دانسته شده است چنان كه مى فرمايد:

(انّ شرّ الدّوابّ عندالله الصّمّ البكم الذين لا يعقلون) (4)همانا بدترين جنبندگان نزد خدا،افراد گنگ و كرى هستند كه انديشه


1) قرآن،اسرا85/.

2) قرآن،حجر29/.

3) قرآن،بقره242/.

4) قرآن،انفاق22/.

نمى كنند.

و خداوند پليدى را براى مردمى كه نمى انديشند قرار داد.

و بالاخره از زبان اهل دوزخ چنين مى گويد:

(و يجعل الرجس علي الذين لا يعقلون) (1)(و قالوا لوكنپا نسمع او نعقل ما كنّا في اصحاب السّعير) (2)(و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيراً كثيراً و ما يذّكّر الاّ اولوا الالباب) (3)و گفتند اگر گوش مى داديم يا انديشه مى كرديم،از اهل دوزخ نبوديم.

عقل از ريشۀ عقله و به معنى خودداير و جلوگيرى كردن است،از اين رو ديه را عقل ناميدند،زيرا مانع از خونريزى مى شود و عقل را از آن رو بدين نام خوانده اند كه انسان را از زشتيها و خطاها باز مى دارد و بر راه راست استوار نگاه مى دارد.

و) لُب

خداوند مى فرمايد:

و كسى كه به او حكمت داده شود،پس به تحقيق به او خير بسيار داده شده است و جز خردمندان،متذكر نمى گردند.

گفته مى شود كه لب به معنى خرد ناب است و به عقل آلودۀ به زشتيها و پيرايه ها،اطلاق نمى شود.

شايد ازآن رو خداوند،خرد ناب را لب ناميده است كه لب به معنى مغز شىء و حقيقت آن است و روح به منزله مغز و حقيقت انسان است.

ز) قلب

خداوند متعال مى فرمايد:


1) قرآن،يونس100/.

2) قرآن،ملك10/.

3) قرآن،بقره269/.

(يوم لا ينفع مال و لابنون الاّ من اتي الله بقلبٍ سليمٍ) (1)قيامت روزى است كه در آن،مال و فرزندان سودى نمى بخشد.و فقط كسى سود مى برد كه با قلب سليم رو به سوى خدا آورد.

(ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب) (2)همانا در آن ذكرى است براى كسى كه صاحبدل باشد.

(كذلك يطبع الله علي كل قلب متكبرٍ) (3)خداوند اين چنين بر هر قلب متكبر ستمكارى مهر مى زند.

و از جمله آياتى كه بر جلالت قلب دلالت دارند،اين آيه است:

(انّ الله يحول بين المرء و قلبه) (4)همانا خدا بين آدمى و قلب او حايل مى شود.

مقصود آن است كه خداوند متعال،دگرگون كنندۀ دلهاست و قلوب افراد به دست اوست و هرگونه كه بخواهد آن را تغيير مى دهد و وجه تسميۀ قلب همين است.برخى گفته اند كه«يحول بين المرء و قلبه»اشاره به قلبهاى بعضى از بندگان خاص خداوند دارد كه اراد آنها به دست خدا و تابع اراده اوست.چنان كه فرمود:

(و ما تشاءون الاّ ان يشاء الله) (5)و نمى خواهيد جز آنچه خدا مى خواهد.

و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

«قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرّحمن يقلبه كيف يشاء» (6)قلب مؤمن بين دو انگشت از انگشتان خداوند رحمان است و هرگونه كه بخواهد آن را تغيير مى دهد.

برخى ديگر گفته اند كه معناى آن جمله اين است كه قوام و ثبات قلب،به خداوند متعال است و او از قلب آدمى به انسان نزديكتر است.به طور كلى بايد


1) قرآن،شعرا88/-89.

2) قرآن،ق37/.

3) قرآن،غافر35/.

4) قرآن،انفال4/.

5) قرآن،انسان30/.

6) مراة العقول،ج10،ص393-394،باب اذيت مسلمانان.

گفت كه قلب را ازآن رو بدين نام خوانده اند كه پيوسته دستخوش تغيير و دگرگونى است.پس اگر مقهور شيطان گردد،دائماً در معرض خيالات و تشويش خاطر است و اگر در اختيار خداوند قرار گيرد،از الهامات و عنايات خاص الهى بهره مند مى گردد.خدايا قلب ما را در اختيار خويش بگير و خيرات را به ما الهام فرما و عنايات و بركات را به ما ارزانى دار.

ح) نفس مطمئنه

خداوند مى فرمايد:

(يا ايتهّا النّس المطمئنّة ارجعي الي ربّك راضيّةً فادخلي في عبادي و ادخلي جنّتي) (1)اى نفس قدسى مطمئن و آرام به حضور پروردگارت بازگرد كه تو از او خشنودى و او از تو راضى است.پس در صف بندگان من در آى و وارد بهشت من شو.

نفس از آن جهت مطمئنه ناميده شده است كه روح انسان صاحب يقين،آرام و مطمئن است،زيرا چنان كه گذشت،يقين به معنى ثبات فكر سات و گمان را در آن راهى نيست.در واقع،مقصود از نفس مطمئنه،قلب مطمئن است كه اضطراب،تشويش خاطر و خيالات و هميه و شيطانى در آن راه ندارد و در پناه خداوند متعال از شر هر شيطانى اعم از آنكه جن يا انسان و يا خود آدمى باشد،در امان است.

ط) صدر

خداوند متعال مى فرمايد:

(افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علي نور من ربّه فويلٌ للقاسية قلوبهم من ذكر الله اولئك في ضلالٍ مبينٍ) (2)پس آيا كسى كه خداوند سينه اش را براى اسلام گشاده گردانيده و نورى


1) قرآن،فجر27/-30.

2) قرآن،زمر22/.

از جانب پروردگارش بهره او شده است با مرد كافر يكسان است؟ پس واى بر آن سنگدلان كه از ياد خدا غافلند.آنان در گمراهى آشكارى هستند.

(رب اشرح لي صدري و يسّر لي امري و احلل عقدةً من لساني يفقهوا قولي) (1)پروردگار من! سينه ام را برايم گشاده گردان و كارم را برايم آسان كن و گره از زبانم باز كن تا سخنم را بفهمند.

خداوند قلب را ازآن رو صدر (سينه) خوانده است كه قلب در آن قرار دارد و اين مجاز است و قرينه اين،سخن خداى متعال است كه بعد از بيان«أ فمن شرح الله صدره للاسلام»فرمود:«فويل للقاسية قلوبهم من ذكر الله»اين مطلبى است كه در اين مورد گفته شده،ولى ما در اين سخن ترديد داريم و سخن محكمتر و استوارتر را اين مى دانيم كه سينه (صدر) نيز همانند مغز،قلب،قوۀ خيال،چشم و...از ابرازهاى روح است كه به وسيله آن،گشايش و بردبارى در راه كسب خيرات و شكيبايى هنگام وقوع سختيها،حاصل مى گردد.از اين رو،شرح صدر و سعه صدر گفته مى شود،ولى شرح قلب و عقل،يا سعه قلب و عقل به كار نمى رود.

ى) نفس
اشاره

خداوند متعال مى فرمايد:

(واذكر ربّك في نفسك تضرّعاً و خيفةً و دون الجهر من القول بالغدوّ و الاصال و لاتكن من الغافلين) (2)پروردگارت را در دل خود،با تضرع و پنهانى و بدون بلند كردن صدا در هر صبح و شام ياد كن و از غافلان مباش.

(ربكم اعلم بما في نفوسكم) (3)


1) قرآن،طه25/-28.

2) قرآن،اعتراف205/.

3) قرآن،اسرا25/.

پرورگارتان به آنچه در دل شماست،آگاهتر است.خداوند،نفس را ازآن رو به اين اسم ناميد كه نفس،عينيت شىء و واقعيت آن است و از آنجا كه حقيقت انسان و انسانيت،مبتنى بر روح،و پايدار به آن است،پس گويى كه نفس همان روح است.از اين رو مشهور است كه حقيقت شىء به صورت آن بستگى دارد و نه،به ماده آن.و بالاخره بايد گفت كه آنچه در اطلاقات روح و مسماهاى آن به نظر مى رسد،خالى از مجاز نيست.اما از محتواى مطالب بيان شده،آشكار مى گردد كه اين الفاظ گوناگون،بيانگر يك حقيقت واحدند و آن لطيفه اى ربانى است و ذو مراتب كه در مغز،عقل،و در قلب،قلب و در سينه،صدر ناميده مى شود و همين طور در چشم،چشم و در گوش؛گوش.اين لطيفۀ ربانى،آنگاه كه به نظر وحدت نگريسته شود،در واقع،كل قواى آدمى در بعد رحمانى و روحانى است.

اما بعد حيوانى و مادى همان است كه قرآن آن را نفس امر كننده به بديها خوانده است،چنانكه مى فرمايد:

(و ما ابّري نفسي انّ النّفس لامّاره بالسّوء الاّ ما رحم ربّي) (1)و من نفسم را تبرئه نمى كنم،همانا نفس،بسيار به بدى فرمان مى دهد،مگر آنگاه كه پروردگارم رحمت آورد.

اين همه،در صورتى است كه بعد ملكوتى بر انسان مسلط باشد.اما اگر بعد ناسوتى بر انسان چيره گردد،آنگاه قرآن آن را نفس اماره مى خواند و مى فرمايد:«انّ النّفس لامّارة بالسوء الاّ ما رحم ربى»قرآن با تعابير مختلف به اين بعد مادى اشاره كرده است كه ما با نامهايى برگرفته از همان تعابير به شرح آنها مى پردازيم:

الف) نفس الهام گرفته از شيطان

خداى متعال مى فرمايد:

(انّ الشّياطين ليوحون الي اوليائهم) (2)


1) قرآن،يوسف53/.

2) قرآن،انعام121/.

همانا شى اطين به دوستانشان الهام مى كنند.

دليل اين نامگذارى آن است كه شيطان در قلب فاسق مى دمد و به او الهام مى كند،بى آنكه خود او متوجه باشد.حتى در روايات آمده است:

«ما من مؤمن الاّ و لقلبه اذنان من جوفه اذن ينفث فيها الوسواس الخنّاس،و اذن ينفث فيها الملك» (1)

هيچ مؤمنى نيست مگر آنكه در قلبش دو گوش هست:گوشى كه شيطان خناس و وسوسه گر در آن مى دمد و گوشى كه فرشته در آن مى دمد.

ب) بى اعتنايى به سخن حق

خداوند مى فرمايد:

(قل هل ننبّئكم بالاخسرين اعمالاً الذين ضلّ سعيهم في الحياة الدّنيا و هم يحسبون انّهم يحسنون صنعاً) (2)بگو آيا شما را از زيانكارترين افراد خبر دهم؟ آنانند كسانى كه سعيشان در زندگى دنيا تباه شده،اما مى پندارند كه كار نيك انجام مى دهند.

و نيز مى فرمايد:

(فانّك لا تسمع الموتي و لا تسمع الصّم الدّعاء اذا ولّوا مدبرين) (3)پس به راستى،تو نمى توانى مردگان را به سخن حق،شنوا كنى و دعوت حق را به گوش ناشنوايانى كه به حق پشت كرده اند،برسانى.

(و قالو لو كنّا نسمع او نعقل ما كنّا في اصحاب السّعير) (4)اگر سخن حق را مى شنيديم يا مى انديشيديم،در بين اهل آتش نبوديم.


1) اصول كافى،ج2،ص267،ح3.

2) قرآن،كهف103/-104.

3) قرآن،روم52/.

4) قرآن،ملك10/.

ج) نفس لجوج

خداى متعال مى فرمايد:

(كلاّ انّه كان لاياتنا عنيداً) (1)نه چنين است همانا او به آيات ما عناد مى ورزد.

و نيز مى فرمايد:

(امنّ هذا الذي يرزقكم ان امسك رزقه بل لجّوا في عتوٍّ و نفورٍ) (2)اگر خدا رزقش را از شما باز گيرد،چه كسى به شما روزى تواند داد؟ يا اين همه كافران لجاج مى ورزند و از حق اعراض مى كنند.

د) نفس شيطانى

خداوند مى فرمايد:

(و ما ارسلنا من قبلك من رسولٍ و لا نبّي الاّ اذا تمنّي القي الشّيطان في امنيّته فينسخ الله ما يلقي الشّيطان ثمّ يحكم الله اياته و الله عليم حكيم) (3)و پيش از تو،هيچ رسول و پيامبرى را نفرستاديم مگر آنكه چون قصد كرد وظيفه خود را انجام دهد،شيطان در خواسته هاى او به القاى دسيسه پرداخت.پس خدا آنچه را شيطان القا مى كند باطل مى سازد،سپس آياتش را محكم مى كند و خدا دانا و حكيم است.

و نيز مى فرمايد:

(و من يعش عن ذكر الرّحمن نقيّض له شيطاناً فهو له قرين) (4)و هر كه از ياد خداوند رحمان،روى بر تابد،شيطانى را برايش برانگيزيم تا همنشين او باشد.

و نيز مى فرمايد:


1) قرآن،مدثر16/.

2) قرآن،ملك21/.

3) قرآن،حج52/.

4) قرآن،زخرف36/.

(و يوم يعضّ الظّالم علي يديه يقول يا ليتني اتّخذت مع الرّسول سبيلّا يا ويلتا ليتني لم اتّخذ فلاناً خليلًا لقد اضلّني عن الذّكر بعد اذجاءني و كان الشّيطان للانسان خذولاً) (1)و در آن روز قيامت ستمگر،دستهاى خود را به دندان مى گزد و مى گويد اى كاش با رسول حق همراهى مى كردم.واى بر من،اى كاش فلانى را به دوستى نمى گفتم.كه به راستى مرا گمراه كرد و از پيروى قرآن كه براى هدايت به سوى ما آمد،بازداشت و شيطان براى انسان مايه خذلان و خوارى است.

مراد از شيطان در اين آيات،همان طور كه در آيه اول روشن شد،بلكه مشخص شده،شيطانى از نوع آدمى است.

ه‍-) نفص مكاره و حيله گر

خداى متعال مى فرمايد:

(و مكروا و مكرالله و الله خير الماكرين) (2)و با خدا مكر كردند و خدا هم در برابر با آنها مكر كرد و خداوند بهترين مكركنندگان است.

و نيز مى فرمايد:

(و مكروا مكراً كبّاراً) (3)و كافران حيله اى كردند،حيله اى بزرگ.

همچنين مى فرمايد:

(يخادعون الله و الذين امنوا و ما يخدعون الاّ انفسهم و ما يشعرون) (4)با خداوند و اهل ايمان حيله مى كنند،اما كسى را به جز خود فريب نمى دهند و نمى فهمند.


1) قرآن،فرقان27/-29.

2) قرآن،آل عمران54/.

3) قرآن،نوح22/.

4) قرآن،بقره9/.

از اين رو،هنگامى كه امير المؤمنين على(ع) گفته شد كه:

«فالذى كان فى معاويه؟ فقال:تلك النّكراء،تلك الشّيطنة» (1)معاويه عاقل است،حضرت فرمود:او حيله گرى و شيطنت دارد.

و) نفس مغشوش

خداى متعال مى فرمايد:

(كلاّ بل ران علي قلوبهم ما كنوا يكسبون) (2)نه چنين است،بلكه چيره گشت بر دلهايشان آنچه فراهم مى كردند.

و نيز مى فرمايد:

(فلمّا زاغوا زاغ الله قلوبهم) (3)پس چون روى گردانيدند،خداوند قلبهايشان را رويگردان ساخت.

همچنين مى فرمايد:

(انّا جعنا علي قلوبهم اكنّةً ان يفقهوه و في اذانهم و قراً) (4)بر دلهايشان،پرده هايى نهاديم كه نتوانند سخن حق را دريابند و گوشهايشان براى شنين سخن حق سنگين است.

ز) نفس مهر شده و غافل

خداوند مى فرمايد:

(كذلك نطبع علي قلوب المعتدين) (5)اين چنين بر قلبهاى سركشان مهر مى نهيم.

و نيز مى فرمايد:

(كذلك يطبع الله علي كلّ قلب متكبّرٍ جبّارٍ) (6)


1) اصول كافى،ج1،ص11،كتاب عقل و جهل،ح3.

2) قرآن،مطففين14/.

3) قرآن،صف5/.

4) قرآن،كهف57/.

5) قرآن،يونس74/.

6) قرآن،غافر35/.

اين چنين خداوند بر قلب هر متكبر ستمكارى،مهر مى نهد.

و نيز مى فرمايد:

(افرءيت من اتّخذ الهه هويه و اضلّه الله علي علم و ختم علي سمعه و قلبه) (1)پس آيا ديدى كسى را كه هواى نفسش را معبود خويش قرار داده است و خداوند او را پس از آگاهى و اتمام حجت گمراه كرده و بر گوش و قلبش مهر نهاده است.

همچنين مى فرمايد:

(و لقد ذرأنا لجهنّم كثيراً من الجنّ و الإنس لهم قلوبٌ لا يفقهون بها و لهم اعينٌ لا يبصرون بها و لهم اذانٌ لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضلّ اولئك هم الغافلون) (2)و به راستى بسيارى از جن و انس را براى جهنم واگذاريم:قلبهايى دارند كه با آن درك نمى كنند و چشمهايى كه با آنان نمى بينند و گوشهايى كه با آن نمى شنوند.آنان همانند چهارپايانند،بلكه گمراهتر،ايشان همان غافلند.

ح) نفس مضطرب

خداى متعال مى فرمايد:

(لا يزال بنيانهم الذي بنوا ريبةً في قلوبهم) (3)بنيانى كه آنها نهادند،پيوسته قلبهايشان را به شك مى افكند.

و نيز مى فرمايد:

(و لا يزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعةٌ او تحلّ قريباً من دارهم) (4)


1) .قرآن،جائيه23/.

2) قرآن،اعراف179/.

3) قرآن،توبه110/.

4) قرآن،رعد31/.

وكافران پيوسته به سبب كردارشان كيفر مى بينند يا آنكه مصيبتى بر ديار آنان فرود مى آيد.

همچنين مى فرمايد:

(و من يشرك بالله فكانّما خرّ من السّماء فتخطفه الطّير او تهوي به الرّيح في مكانٍ سحيقٍ) (1)و هر كس به خدا شرك ورزد،بدان مى ماند كه از آسمان درافتد و مرغان بدنش را با منقار بريايند يا بادى او را به مكانى دور درافكند.

ط) نفس گرفتار سختى و تنگنا و به عبارت رساتر،نفس سرسخت

خداوند مى فرمايد:

(فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضلّه يجعل صدره ضيّقاً حرجاً كانّما يصّعّد في السّماء كذلك يجعل الله الرّجس علي الذين لا يؤمنون) (2)پس هر كه را خدا بخواهد هدايت كند،سينه اش را براى اسلام گشاده مى گرداند و هر كه را بخواهد گمراه كند،سينه اش را تنگ و سخت مى گرداند؛گويى مى خواهد از زمين به فراز آسمان رود.اين چنين خداوند،رجس و پليدى را بر كسانى قرار مى دهد كه ايمان ندارند.

همچنين مى فرمايد:

(افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علي نور من ربّه فويلٌ للقاسيه قلوبهم من ذكرالله) (3)آيا كسى كه خدا سينه اش را براى اسلام گشاده فرموده و بهره مند از نورى از جانب پروردگار خويش است با كافر كوردل برابر است؟ پس واى بر كسانى كه دلهايشان در برابر ياد خدا،سرسخت است.آنان در گمراهى آشكارند.


1) قرآن،حج31/.

2) قرآن،انعام125/.

3) قرآن،زمر25/.

ى) نفس اماره به سوء

خداى متعال مى فرمايد:

(انّ النّفس لاّمارة بالسوء الاّ ما رحم ربّي) (1)همانا نفس،بسيار به بدى فرمان مى دهد،مگر آنكه پروردگار من رحم كند.

5- رواياتى دربارۀ انسان و ابعادش

اشاره

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«اعجب ما في الانسان قلبه و له موادّ من الحكمة و اضداد من خلافها فان سنح له الرجاء اذلّه الطمع و ان هاج به الطمع اهلكه الحرص و ان ملكه اليأس قتله الاسف،و ان عرض له الغضب اشتدّ به الغيظ،و ان سعد بالرضا نسي التحفظ و ان ناله الخوف شغله الحذر،و ان اتسع له الأمن استلبته الغرّه و ان جدپدت له النعمة اخذته العزّه و ان اصابته مصيبة فضحه الجزع و ان استفاد ما لا اطغاه الغني و ان عضّته شغله البلاء،و ان جهده الجوع قعد به الضعف و ان افرط في الشبع كظّته البطنة فكل تقصير به مضر و كل افراط به مفسد.» (2)

چه شگفت است قلب انسان كه در بردارنده حكمتهايى چند از يك سو و اضداد مخالف آن،از سوى ديگر است،اگر اميدوار شود،طمع،او را خوار مى كند.اگر طمعكار شود،حرص،او هلاك مى سازد.و اگر مأيوس شود،تأسف و حسرت،او را از پا در مى آورد.و اگر غضبناك شود،غيظ و خشم در او شدت مى يابد.اگر با رضا و خرسندى سعادتمند شود،جانب حفظ و احتياط را فرو مى نهد و اگر بيمناك شود،پرهيز و اجتناب،او را به خود مشغول مى دارد.و اگر امنيت يابد،غرور،آن را از وى سلب مى كند.و اگر مصيبتى به او رسد،جزع،او را


1) قرآن،يوسف53/.

2) بحار الانوار،ج70،ص52،باب 22،ح13.

رسوا مى گرداند.و اگر دولتمند شود،بى نيازى،او را به طغيان وا دارد.و اگر فقر،او را به مشقت اندازد،بلا،او را به خود مشغول مى سازد.و اگر گرسنگى،او را به رنج افكند،به ضعف و ناتوانى دچار مى شود.و اگر سير شود،پرخورى،راه نفس را بر او مى بندد.پس هر قصورى براى او زيان آور و هر اسرافى براى او مايۀ فساد است.

امام سجاد(ع) مى فرمايد:

«الا انّ للعبد اربع اعين:عينان يبصر بهما امر دينه و دنياه و عينان يبصر بهما امر آخرته فاذا اراد الله بعبد خيراً فتح له العينين اللّتين فى قلبه،فابصر بهما الغيب و امر آخرته و اذا اراد به غير ذلك ترك القلب بما فيه.» (1)همانا هر بنده اى،چهار چشم دارد:دو چشم كه با آن در كار دين و دنياى خود نظر دارد و دو چشم كه با آن به كار آخرتش مى نگرد.پس اگر خدا خير بنده اى را بخواهد،آن دو چشم را كه در قلب اوست مى گشايد تا با آن غب را ببيند و به آخرتش نظر كند وا گر جز آن را براى او بخواهد،قلب او را با آنچه در آن است،وامى گذارد.

محمد بن سنان از قول بعضى از اصحاب،نقل مى كند كه شنيدم امام صادق(ع) به مردى فرمود:

«اعلم يا فلان انّ منزلة القلب من الجسد بمنزله الامام من النّاس،الواجب الطاعۀ عليهم.أ لا ترى ان جميع جوارح الجسد شُرط للقلب و تراجمه له مودّيۀ عنه،الاذنان و العينان و الانف و الفم و اليدان و الرّجلان و الفرج،فانّ القلب اذا همّ بالنظر فتح الرجل عينيه،و اذا همّ بالاستماع حرّك اذنيه و فتح مسامعه فسمع و اذا همّ القلب بالشّم استنشق بانفه فادّى تلك الرائحه الى القلب و اذا همّ بالانطق تكلّم باللسان و اذا همّ بالحركۀ سعت الرّجلان و اذا همّ بالشهوۀ تحرك الذكر


1) همان،ص53،ح16.

فهذه كلّها مؤدّيۀ عن القلب بالتحريك و كذلك ينبغى للامام ان يطاع للامر منه.» (1)اى فلان! بدان كه منزلت قلب براى بدن،همانند منزلت امام واجب الاطاعۀ براى مردم است.آيا نمى بينى كه تمام اندام بدن،كارگزاران قلب و ترجمان پيام رسان او بند:دو گوش و دو چشم و بينى و دهان و دو دست و دو پا و عورت.هنگامى كه قلب قصد نگريستن كند،آدمى چشمانش را مى گشايد و چون قصد شنيدن كند،گوشهايش كار شنوايى را انجام مى دهد و چون قلب،قصد بوييدن كند،آدمى با بينى مى بويد و آن بوى خوش را به قلب مى رساند و چون آهنگ سخن گفتن كند،در مى آيند و چون به شهوت گرايد،عورت،او را به كار آيد.پس تمام اينها از سوى قلب تحريك مى شوند و به همين گونه كه اعضاى بدن در همه كارها از قلب پيروى مى كنند شايسته است كه مردم از امام خود پيروى كند.

از امام صادق(ع) روايت است كه حضرت فرموده اند:

«انّ القلب يتقلب من لدن موضعه الى حنجرته ما لم يصيب الحقّ،فاذا اصاب الحقّ قرّ،ثمّ ضمّ اصابعه ثمّ قرأ هذه الايه:(فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضلّه يجعل صدره ضيقاً حرجا) قال:و قال ابو عبد الله عليه السلام لموسى بن اشيم:أ تدرى ما الحرج؟ قال:قلت:لا،فقال بيده و ضمّ اصابعه كالشىء المصمت لا يدخل فيه شىء و لا يخرج من شىء.» (2)همانا قلب انسان تا هنگامى كه به حق نرسيده است،از جايگاه خود به گلوى او مى آيد گويى كه مى خواهد از سينه در آيد،پس آنگاه كه به حق رسد،آرام مى گيرد.سپس حضرت دست خود را مشت كرد و اين آيه را قرائت فرمود:پس هر كه را،خدا بخواهد هدايت كند،سينه اش را


1) همان،ص52،ح14.

2) همان،ص57،ح31.

براى اسلام گشاده مى گرداند و هر كه را،خدا بخواهد گمراه كند،سينه اش را تنگ و سخت مى گردند.آنگاه امام صادق(ع) به موسى بن اشيم فرمود:آيا مى دانى حرج چيست؟ راوى مى گويد گفتم:نه.حضرت در پاسخ،دستش را مشت كرد،همچون جسم فشرده اى كه نه چيزى در آن داخل و نه چيزى از آن خارج شود.

از امام صادق(ع) درباره معنى آيه (و اعلمو ان الله يحول بين المرء و قلبه) سؤال شد.حضرت فرمود:

«هو ان يشتهى الشىء بسمعه و بصره و لسانه و يده،أما انّه لا يغشى شيئاً منها و ان كان يشتهيه فانّه لا ياتيه الاّ و قلبه منكر لا يقبل الذى يأتى يعرف ان الحق ليس فيه» (1)اين بدان معنى است كه آدمى با گوش و چشم و زبان و دستش.به چيزى ميل دارد و اما على رغم تمايلش،به آن نمى رسد.علتى براى اين نرسيدن نيست،مگر آنكه قلبش از آن چيز اكراه دارد و مى فهمد كه خير و صلاح در آن نيست.

رسول خدا(ص) فرمود:

«ناجى داود ربه فقال:الهى لكلّ ملك خزانۀ فأين خزانتك؟

قال جلّ جلاله:لى خزانۀ اعظم من العرش،اوسع من الكرسى و اطيب من الجنّۀ،و ازين من الملكوت:ارضها المعرفۀ،و سماؤها الايمان و شمسها الشّوق و قمرها المحبّۀ.و نجومها الخواطر،و سحابها العقل،و مطرها الرحمۀ و اثمارها الطاعۀ،و ثمرها الحكمۀ.و لها اربعۀ ابواب:العلم الحلم و الصبر و الرضا،الا و هى القلب» (2)حضرت داوود(ع) به هنگام مناجات با پروردگارش،عرض كرد:خداى من! براى هر پادشاهى خزانه اى است،پس خزانۀ تو كجاست؟ خداوند جل جلاله فرمود:براى من خزانه اى است بزرگتر از عرش و


1) همان،ص58،ح33.

2) همان،ص59،ح37.

گسترده تر از كرسى و پاكيزه تر از بهشت و زيباتر از ملكوت:زمينش،معرفت و آسمانش،ايمان و خورشيدش،شوق و ماهش،محبت و ستارگانش،انديشه ناگهانى و ابرش،عقل و بارانش،رحمت و ميوه هايش،طاعت و ثمرش،حكمت است و داراى چهار در است:علم و حلم و صبر و رضا.آگاه باش كه اين خزانه،همان قلب است.

رسول خدا(ص) فرمود:

«اعدي عدوك نفسك التي بين جنبيك» (1)

دشمنترين دشمن تو،نفس توست كه در بين دو پهلويت قرار دارد.

امام موسى بن جعفر(ع) با واسطه پدارنش از امير مؤمنان(ع) روايت كرد كه فرمود:

«ان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم بعث سريّة،فلمّا رجعوا قال:مرحباً بقوم قضوا الجهاد الأصغر و بقي عليهم الجهاد الأكبر

قيل:يا رسول الله و ما الجهاد الأكبر؟

قال صلي الله عليه و آله و سلم:جهاد النفس ثم قال صلي الله عليه و آله و سلم:أفضل الجهاد من جاهد نفسه الّتي بين جنبيه» (2)

همانا رسول خدا(ص) گروهى را به جنگ فرستاد.آنگاه كه بازگشتند فرمود:آفرين به گروهى كه جهاد اصغر را پشت سر گذاشتند و جهاد اكبر را در پيش رو دارند.گفته شد اى رسول خدا،جهاد اكبر چيست؟

حضرت فرمود:جهاد با نفس سپس فرمود:برترين جهاد،آن است كه كسى با نفس خود كه بين دو پهلويش قرار دارد جهاد كند.

امام صادق(ع) مى فرمايد:

«طوبي لعبد جاهد لله نفسه و هواه و من هزم جند هواه ظفر برضا الله و من جاور عقله نفسه الامّارة بالسّؤ بالجهد و الاستكانة و الخضوع


1) همان،ص64،باب 45،ح1.

2) همان،ص65،ح7.

علي بساط خدمة الله تعالي فقد فاز فوزاً عظيماً و لا حجاب أظلم و أوحش بين العبد و بين الرب من النفس و الهوي،و ليس لقتلهما في قطعهما سلاح و آلة،مثل الافتقار الي الله و الخشوع و الجوع.و الظما بالنهار و السهر بالليل،فان مات صاحه مات شهيداً و ان عاش و استقام اداه عاقبته الي الرضوان الاكبر قال اله عز و جل (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين) (1)

خوشا به بنده اى كه براى خدا،نفس و تمايلات خود جهاد كند و كسى كه سپاه هواى نفس را شكست دهد و به وسيله كسب رضايت خدا،بر آن پيروز شود و كسى كه عقلش از راه كوشش و اظهار مسكنت و خضوع در پيشگاه خداى متعال به پيكار با هواى نفسش برخيزد،به رستگارى بزرگى نايل شود،زيرا كه هيچ حجاب و پرده اى تاريكتر و وحشتناكتر از نفس و هوى،بين بنده و پروردگار نيست.و هيچ سلاح و حريه اى براى كشتن آنها،برنده تر از اظهار فقر و بى چيزى به درگاه خداوند و خضوع و خشوع و تحمل تشنگى در روز روزه و بيدارى در شب نيست.پس اگر چنين كسى بميرد،شهيد مرده است و اگر زنده باشد و بر اين طريق استقامت ورزد،عاقبتش به خشنودى بزرگ الهى مى انجامد.چنان كه خداى عز و جل فرمود:«و كسانى كه در راه ما جهاد كنند،به يقين آنها را به راههايمان هدايت مى كنيم و همانا خداوند با نيكوكاران است»

رسول خدا(ص) فرمود:

«رجعنا من الجهاد الاصغر الي الجهاد الاكبر و قال:من غلب علمه هواه فهو علم نافع و من جعل شهوته تحت قدميه فر الشيطان من ظلّه و قال صلي الله عليه و آله و سلم:يقول الله تعالي:ايما عبد اطاعني لم أكله الي غيري و ايما عبد عصاني وكلته الي نفسه ثم لم ابال في اي واد هلك» (2)


1) همان،ص69،ح15.

2) همان،ص71،ح21.

از جهاد اصغر به جهاد اكبر بازگشتى م.هر كس علمش بر هواى نفسش چيره شود،پس آن علم،سودمند است و هر كس كه شهوتش را پايمال كند،شيطان از سايه او مى گريزد.خداى متعال مى فرمايد:هر بنده اى مرا اطاعت كند كار او را به غير خود وا نمى گذارم و هر بنده اى نافرمانى مرا بكند،او را به نفسش وا مى گذارم و ديگر توجهى نخواهم داشت كه در كدام وادى هلاك مى شود.

مردى به نام مجاشع،به حضرت رسول خدا(ص) رسيد و عرض كرد:

«يا رسول الله كيف الطريق الي معرفت الحق؟

قال صلي الله عليه و آله و سلم:معرفة النفس.

فقال يا رسول الله فكيف الطريق الي موافقة الحق؟

قال صلى الله عليه و آله و سلم:مخالفة النفس.

فقال:يا رسول الله فكيف الطريق الي رضا الحق؟

قال صلى الله عليه و آله و سلم:سخط النفس.

فقال:يا رسول الله فكيف الطريق الي وصل الحق؟

قال صلى الله عليه و آله و سلم:هجر النفس.

فقال:يا رسول الله فكيف الطريق الي طاعة الحق؟

قال صلى الله عليه و آله و سلم:عصيان النفس.

فقال:يا رسول الله فكيف الطريق الي ذكر الحق؟

قال صلى الله عليه و آله و سلم:نيسان النفس.

فقال:يا رسول الله فكيف الطريق الي قرب الحق؟

قال صلى الله عليه و آله و سلم:التباعد من النفس.

فقال:يا رسول الله فكيف الطريق الي انس الحق؟

قال صلى الله عليه و آله و سلم:الوحشة من النفس.

فقال:يا رسول الله فكيف الطريق الي ذلك؟

قال صلى الله عليه و آله و سلم:الاستعانة بالحق علي النفس» (1)

اى رسول خدا،راه معرفت حق چيست؟ حضرت فرمود:معمرفت نفس.

عرض كرد:اى رسول خدا،راه موافقت با حق چيست؟ حضرت فرمود:مخالفت با نفس.

عرض كرد:اى رسول خدا،راه جلب رضاى حق چيست؟ حضرت فرمود:غضب كردن بر نفس.

عرض كرد:اى رسول خدا،راه وصال حق چيست؟ حضرت فرمود:ترك كردن نفس.

عرض كرد:اى رسول خدا راه اطاعت از حق چيست؟ حضرت فرمود:سرپيچى از نفس.

عرض كرد:اى رسول خدا،راه به ياد داشتن حق چيست؟ حضرت فرمود:از ياد بردن نفس.

عرض كرد:اى رسول خدا،راه نزديكى و قرب حق چيست؟ حضرت فرمود:دورى گزيدن از نفس.

عرض كرد:اى رسول خدا،راه انس با حق چيست؟ حضرت فرمود:نفرت از نفس

عرض كرد:اى رسول خدا،راه انجام دادن اين كار چيست؟ حضرت فرمود:يارى خواستن از حق در برابر نفس.

فضيلت تفكر

بعد از بيان مقدمه اى كه از نظر گذشت،بايد بگوييم كه تفكر،بزرگترين عبادات است،بلكه مى توان گفت كه هيچ عبادتى برتر و هيچ عملى بزرگتر از آن نيست و هر عبادت و عملى متوقف بر آن است و انسان به هيچ مرتبه اى در پيشرفتهاى مادى و معنوى نمى رسد جز با آن.در واقع،تفكر حاصل انسانيت انسان است و با آن از ساير موجودات متمايز مى گردد.


1) همان،ص72،ح23.

تفكر،همانند وجود است،همان طور كه وجود ذاتاً موجود است و به غير خود،وجود مى بخشد؛تفكر نيز ذاتاً موجود است و در عين حال،پديدآورندۀ تمام علوم است.همچنين،تفكر همانند نور است،نور ذاتاً ظاهر است و به ديگران روشنى مى بخشد،تفكر نيز ذاتاً ظاهر است و در عين حال،كاشف تمام معلومات است.از اين رو،ترقى و تعالى در راههاى مادى و معنوى در گرو تفكر است كه از هر كار و عبادتى برتر است.تفكر،از اين جهت كه چه كسى مى انديشد و دباره چه چيزى مى انديشد،مراتبى دارد.بسا تفكرى كه موجب خوشبختى دنيا و آخرت متفكر و جامعۀ او شود و بسا تفكرى كه بهره آن تنها عايد خود متفكر و يا حد اكثر فرد ديگرى مى شود.در آيات فراوانى،خداى متعال با عبارات (لعلكم تتفكّرون) محبوبيت تفكر نزد خودش را اظهار داشته است.حتى خداوند در برخى از آيات،سبب و علت غايى نزول قرآن را تفكر در آن بيان داشته كه از آن جمله است:

(و انزلنا اليك الذّكر لتبيّن للنّاس ما نزّل اليهم و لعلّهم يتفكّرون) (1)و قرآن را نازل كرديم تا آنچه را فرو فرستاده شده،براى مردم بيان كنى،باشد كه فكر كنند.

حتى اين آيه،تفكر را علت غايى فرستادن پيامبران مى داند.قرآن با جملاتى همچون«أ فلا يتفكرون.أ فلا ينظرون،افلم يسيروا فى الارض،أ فلا يعقلون»به ما مى فهماند كه تفكر،نعمتى بزرگ است.البته قرآن،تفكر در طريق معرفت حق تعالى را بزرگتر و برتر از هر تفكر ديگرى مى داند.

مى توان گفت كه برترين تفكر،تفكر در معارف الهى،همچون مبدأ و معاد،نبوت،امامت و قرآن كريم،و بعد از آن،تفكر در آفاق و انفس است و قرآن كريم بر معرفت حق تعالى و اثبات آن تأكيد بسيار نموده است.پس از آن،تفكر در تاريخ و احوال گذشتگان،اعم از نيكان و بدان و سپس تفكر در علوم قرار مى گيرد كه برترين آنها،علمى است كه انسان در امور اخروى بدان نيازمند است و پس از آن،دانشهايى است كه انسان در زندگانى دنيا به آنها نياز دارند.اين


1) قرآن،نحل44/.

خلاصه كلام بود.

رواياتى دربارۀ فضيلت تفكر

امام صادق(ع) فرمود:

«كان امير المؤمنين(ع) يقول:نبّه بالتّفكر قلبك و جاف عن الليل جنبك و اتقّ الله ربّك» (1)امير مؤمنان على(ع) مى فرمود:با تفكر قلبت را بيدار كن و شب هنگام،براى عبادت از بستر برخيز و بترس از خدايى كه پروردگار توست.

حسن صيقل گويد:

«سألت ابا عبد الله عليه السلام عما يروى الناس انّ تفكّر ساعة خير من قيام ليلة،قلتك:كيف يتفكّر؟ قال:يمرّ بالخربة او بالدّار،فيقول:اين ساكنوك؟ و اين بانوك؟ ما لك لا تتكلمين؟» (2)از امام صادق(ع) درباره جمله«يك ساعت تفكر كردن از يك شب عبادت بهتر است»كه مردم روايت مى كردند،سؤال كردم و گفتم:آدمى چگونه بايد تفكر كند؟ فرمود:وقتى از كنار ويرانه يا خانه اى مى گذرد،بگويد كجايند ساكنان تو و كجايند بناكنندگان تو؟ تو را چه شده است كه سخن نمى گويى.

امام صادق(ع) فرمود:

«أفضل العبادة ادمان التفكّر في الله و في قدرته» (3)

برترين عبادت،پيوسته انديشيدن درباره خدا قدرت اوست.

امام رضا(ع) فرمود:

«يقول ليس العبادة كرة الصلاة و الصوم انّما العبادة التفكّر فى الامر الله عز و جل» (4)


1) بحار الانوار،ج71،ص318،باب 80،ح1.

2) همان،ص320،ح2.

3) همان،ص321،ح3.

4) اصول كافى،ج2،ص45،باب تفكر،ح4.

عبادت زياد،به نماز و روزۀ فراوان نيست،بلكه تفكر در امر خداى عز و جل است.

امام صادق(ع) فرمود:

«قال امير المؤمنين عليه السلام:التفكّر يدعوا الى البّر و العمل به» (1)امير مؤمنان(ع) فرمود:تفكر،به نيكى و عمل به آن دعوت مى كند.

امام صادق(ع) فرمود:

«كان اكثر عبادة ابي ذر رحمة الله التفكّر و الاعتبار» (2)

بيشترين عبادت ابو ذر،تفكر و عبرت آموختن بود.

رسول خدا(ص) فرمود:

«علي العاقل ان يكون له ثلاث ساعات:ساعة يناجي فيها ربه عز و جل و ساعة يحاسب فيها نفسه و ساعة يتفكر فيما صنع الله عز و جل اليه،و ساعة يخلو فيها بحظ نفسه من الحلال» (3)

بر عاقل لازم است كه داراى سه وقت باشد:زمانى با پروردگار خود مناجت كند و به محاسبۀ نفس بپردازد،و زمانى درباره آنچه خداوند عز و جل براى او انجام داده،بينديشد و زمانى را به لذت حلال بگذارند.

امير مؤمنان(ع) در وصيتش

«لا عبادة كالتفكر في صنعة الله عز و جل» (4)

«اغفل الناس من لم يتعظ بتغير الدّنيا من حال الي حال» (5)

به امام حسن(ع) فرمود:

هيچ عبادتى چون تفكر در آفرينش خداى عز و جل نيست.

رسول خدا(ص) فرمود:

غافلترين مردم،كسى است كه از دگرگونى احوال دنيا پند نگيرد.


1) همان،ص45،ح5.

2) بحار الانوار،ج71،ص323،باب 80،ح6.

3) همان،ص323،ح7.

4) همان،ص324،ح11.

5) همان،ص324،ح12.

از اسماعيل بن بشير بن عمار روايت است كه:

«كتب هارون الى موسى بن جعفر(ع) عظنى و اوجز.قال:فكتب اليه:ما من شىء تراه عينك الا و فيه موعظة» (1)هارون به امام موسى بن جعفر(ع) نامه نوشت كه مرا به سخنى كوتاه موعظه كن.امام به او نوشت:هيچ چيز نيست كه چشم تو آن را ببيندن و موعظه اى در آن نباشد.

امام حسن عسگرى(ع) فرمود:

«ليست العبادة كثرة الصيام و الصلاة و انّما العبادة كثرة التفكر فى امر الله» (2)زياد عبادت كردن به نماز و روزۀ بسيار نيست،بلكه تفكر بسيار در امر خداوند است.

رسول خدا(ص) فرمود:

«فكرة ساعة خير من عبادة سنة و لا ينال منزلة التفكر الا من قد خصه الله بنور المعرفة و التوحيد» (3)يك ساعت تفكر از يك سال عبادت بهتر است،و به درجه و منزلت تفكر دست نمى يابد مگر كسى كه خدا او را به نور معرفت و توحيد،به طور خاص،بهره مند گرداند.

آياتى دربارۀ تفكر در آفاق و انفس

(انّ في خلق السماوات و الارض و اختلاف اليل و النهار لاياتٍ لاولي الالباب.الذين يذكرون الله قياماً و قعوداً و علي جنوبهم و يتفكرون في خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلاً سحبانك فقنا عذاب النّار) (4)همانا در آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز،نشانه هايى


1) همان،ص324،ح14.

2) همان،ص325،ح17.

3) همان،ص326،ح20.

4) قرآن،آل عمران190/-191.

براى خردمندان است همانا كه ايستاده و نشسته و خوابيده بر پهلوهايشان،خدا را ياد مى كند و در آفرينش آسمانها و زمين مى انديشند و مى گويند اى پروردگار ما! تو اين آسمانها و زمين را بيهوده نيافريدى،پس ما را از عذاب جهنم نگاه دار.

(هوالذي جعل لكم الّيل لتسكنوا فيه و النّهار مبصراً انّ في ذلك لاياتٍ لقومٍ يسمعون) (1)اوست خدايى كه شب را برايتان قرار داد تا در آن آرامش يابيد و روز را روشن گردانيد.همانا در اين،نشانه هايى براى گروهى است كه مى شنوند.

(و هو الذي مدّ الارض و جعل فيها رواسي و انهاراً و من كلّ الثّمرات جعل فيها زوجين اثنين يغشي الّيل النّهار انّ في ذلك لاياتٍ لقومٍ يتفكرون و في الارض قطع متجاوزات و جنات من اعتاب و زرع و نخيل صنوان و غير صنوان يسقي بمآء واحدٍ و نفضل بعضها علي بعضٍ في الاكل انپ في ذلك لاياتٍ لقومٍ يعقلون) (2)و اوست خدايى كه زمين را گسترد و در آن،كوهها و نهرها و از هرگونه ميوه اى قرار داد و هر چيز را جفت آفريد و شب را به روز پوشاند.همانا در آن،نشانه هايى است براى گروهى كه مى انديشند.و در زمين قطعاتى مجاور قرار دارد و تاكستانها و كشتزارها و نخلستانهاى گوناگون را كه هم با يك آب،سيراب مى شوند و ما برخى را براى خوردن،بر برخى ديگر برترى مى دهيم.همانا در اين،نشانه هايى براى عاقلان است.

(يا ايها النّاس ان كنتم في ريبٍ من البعث فانّا خلقناكم من ترابٍ ثمّ من نطفةٍ ثمّ من علقةٍ ثمّ من مضغةٍ مخلّقةٍ و غير مخلّقةٍ لنبين لكم و نقر في الارحام ما نشاء الي اجلٍ مسميًّ ثمّ نخرجكم طفلا ثمّ لتبلغوا اشدّكم و


1) قرآن،يونس67/.

2) قرآن،رعد3/-4.

منكم من يتوفّي و منكم من يردّ الي ارذل العمر لكيلا يعلم من بعد علم شيئاً و تري الارض هامدةً فاذا انزلنا عليها المآء اهتزّت و ربت و انبتت من كل زوجٍ بهيجٍ) (1)اى مردم،درباره روز قيامت ترديد داريد،پس بدانيد كه ما شما را از خاك آفريديم،سپس از نطفه آنگاه از خون بسته،آنگاه از پاره گوشت،تمام و ناتمام تا قدرت خود را بر شما آشكار سازيم و آنچه را كه بخواهيم تا وقت معين در رحمها قرار دهيم.سپس شما را به صورت طفلى بيرون مى آوريم تا به حد بلوغ و كمالتان برسيد،و برخى از شما مى ميرند و برخى از شما به دوران ناتوانى آخر عمر بازگردانده مى شوند تا بدان حد كه پس از عمرى دانايى،ديگر هيچ نمى دانند،و زمين را خشك و بى گياه مى بينى،اما هنگامى كه باران بر آن فرو بباريم،سبز و خرم مى شود و بذرها در آن مى رويد و از هر نوع گياه زيبا در آن بر مى آيد.

(و من اياته ان خلقكم من ترابٍ ثمّ اذا انتم بشر تنتشرون.و من اياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و جعل بينكم مؤدّةً و رحمةً انّ في ذلك لاياتٍ لقومٍ يتفكرون) (2)و از نشانه هاى خداوند آن است كه شما را از خاك آفريد،آنگاه به صورت آدمى در زمين پراكنده شديد.و از نشانه هاى او آن است كه از خود شما برايتان زوجهايى آفريد تا در كنا آنها آرامش يابيد و بين شما دوستى و مهر قرار داد.همانا در آن،نشانه هايى است براى كسانى كه مى انديشد.

(الله الذي يرسل الرّياح فتثير سحاباً فيبسطه في السّماء كيف يشاء و يجعله كسفاً فتري الودق يخرج من خلاله فإذا اصاب به من يشاء من عباده إذا هم يستبشرون) (3)


1) قرآن،حج5/.

2) قرآن،روم20/-21.

3) قرآن،روم48/.

خداوند،آن كسى است كه بادها را مى فرستد تا ابرها را برانگيزد و آن را به هرگونه كه بخواهد در آسمانها مى گسترد و پراكنده مى گرداند.آنگاه باران را مى نگرى كه قطره قطره از دل ابر فرو مى ريزد و آن را براى هر يك از بندگانش كه بخواهد فرو مى بارد،تا آنان يكباره شادمان شوند.

(الذي جعل لكم من الشجر الاخضر ناراً فاذا انتم منه توقدون) (1)اوست خدايى كه از درخت سرسبز،برايتان آتش قرار داد تا آن را برافرويد.

(الله يتوفي الانفس حين موتها و التي لم تمت في منامها فيمسك التي قضي عليها الموت و يرسل الاخري الي اجلٍ مسمًّي انّ في ذلك لاياتٍ لقومس يتفكرون) (2)خداوند است كه ارواح را به هنگام مرگ باز مى گيرد،روح كسى را هم كه هنوز مرگش حكم كرده است نگاه مى دارد و ديگر ارواح را تا وقت معين (مرگ) مى فرستد.همانا در آن،نشان هايى براى انديشمندان است.

(و من اياته الجوار في البحر كالاعلام ان يشأ يسكن الرّيح فيظللن رواكد علي ظهره انّ في ذلك لاياتٍ لكلّ صبّارٍ شكورٍ) (3)و از نشانه هاى خدا،سير و گردش كشتيها در درياست كه مانند قصرها به حركت در مى آيند.اگر خدا بخواهد باد را ساكن مى گرداند تا كشتيها بر پشت آب،از حركت باز ايستدن.همانا در آن،نشانه هايى براى هر انسان صبور سپاسگزار است.

(افرءيتم ما تحرثون ا انتم تزرعونه ام نحن الزّارعون لو نشاء لجعلناه حطاماً فظلتم تفكهون.انا لمغرمون بل نحن محرومون افرءيتم الماء


1) قرآن،يس48/.

2) قرآن،زمر42/.

3) قرآن،شورى32/-33.

الذي تشربون اانتم من المزن ام نحن المنزلون لو نشاء جعلناه اجاجاً فلولا تشكرون.افرءيتم النار التي تورون.اَ انتم انشاتم شجرتها ام نحن المنشئون) (1)آيا ديديد آنچه مى كاريد آيا شما بذر را مى رويانيد يا ما مى رويانيم؟ اگر بخواهيم آن را خشك و تباه مى كنيم تا با حسرت و ندامت به سخنان بيهوده بپردازد.و بگوييد ما زيانكاريم بلكه ما محروميم آيا ديديد آبى را كه مى نوشيد؟ آيا شما آن را از ابر فرو ريختيد يا ما بارندۀ آنيم؟اگر بخواهيم آن را شور مى گردانيم،پس آيا شكر نمى گزاريد؟ پس آيا ديديد آتشى را كه روشن مى كنيد؟ آيا درخت آن را شما پديد آورديد يا ما پديد آورديم؟

(فلينظر الانسان الي طعامه انّا صببنا الماء صبّاً ثم شققنا الارض شققنا الارض شقاً فأنبتنا فيها حبّاً و عنباً و قضباً و زيتوناً و نخلا و حدائق غلباً و فاكهةً و ابّاً متاعاً لكم و لا نعامكم) (2)پس آدمى بايد به غذايش بنگرد.ما آب باران را فرو ريختيم.آنگاه زمين را شكافتيم و حبوبات را در آن رويانديم.و انگور و شكر و زيتون و نخل را و باغهاى پر از درختان كهن را.و ميوه و علف را.تا متاعى براى شما و چهارپايانتان باشد.

آياتى دربارۀ تفكر در قرآن

(و ان كنتم في ريبٍ مما نزّلنا علي عبدنا فاتوا بسورةٍ من مثله و ادعوا شهداءكم من دون الله ان كنتم صادقين) (3)و اگر شما نسبت به آنچه بر بندۀ خودمان نازل كرديم،شك داريد،پس سوره اى همانند آن بياوريد و گواهانى را كه به جز خدا داريد فراخوانيد،اگر راستگوييد.

(قل فاتوا بسورةٍ مثله و ادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صادقين) (4)بگو سوره اى مانند آن بياوريد و جز خدا هر كس را كه مى توانيد به كمك بخوانيد اگر راستگوييد.


1) قرآن،واقعه63/-72.

2) قرآن،عبس24/-32.

3) قرآن،بقره23/.

4) قرآن،يونس38/.

(قل فاتوا بعشر سورٍ مثله مفترياتٍ و ادعوا من استطعت من دون الله ان كنتم صادقين) (1)بگو ده سوره همانند سوره هايى كه آنها را ساخته و پرداخته پيامبر و نه از جانب خدا مى دانيد بياوريد و جز خدا هر كس را كه مى توانيد به كمك بخوانيد،اگر راستگوييد.

(و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين) (2)و آنچه از قرآن فرو مى فرستيم،مايۀ شفا و رحمت براى اهل ايمان است.

(قل لئن اجتمعت الانس و الجن علي ان يأتوا بمثل هذا القرآن لا يأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيراً) (3)بگو اگر انس و جن،گرد آيند كه همانندى براى اين قرآن بياورند نظيرى براى آن نتوانند آورد،هر چند همه پيشتيبان يكديگر باشند.

(و قال الرسول يا ربّ انّ قومي اتّخذوا هذا القرآن مهجوراً) (4)و رسول خدا فرمود:اى پروردگار من،همانا قوم من،اين قرآن را متروك و مهجور كرده اند.

(افلا بتدبرون القرآن ام علي قلوبٍ اقفالها) (5)آيا در قرآن تدبر نمى كنند يا بر دلها قفل نهاده شده است.

(و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدّكرٍ) (6)


1) قرآن،هود13/.

2) قرآن،اسرا82/.

3) قرآن،اسرا،88.

4) قرآن،فرقان30/.

5) قرآن،محمد24/.

6) قرآن،قمر17/.

به رساتى كه ما قرآن را به منظور پند و اندرز،آسان كرديم،پس آيا پينده گيرنده اى هست؟

(لو انزلنا هذا القرآن علي جبل لرايته خاشعاً متصدّعاً من خشية الله) (1)اگر اين قرآن را بر كوه نازل مى كرديم،به يقين مى ديدى كه كوه از خوف خدا،خاشع و متلاشى مى شود.

(انّه القرآنٌ‌كريم في كتابٍ مكنونٍ لا يمسه الاّ المطهّرون) (2)همانا اين قرآن كريم است كه در كتابى نهفته است و جز دست پاكان بدان نمى رسد.

آياتى دربارۀ تفكر در مرگ

(اينما تكونوا يدرككم الموت و لو كنتم في بروجٍ مشيدةٍ) (3)هر كجا كه باشيد،مرگ،شما را در بر مى گيرد،هر چند در كاخهاى مستحكم جاى بگيريد.

(قل انّ الموت الذي تفرّون منه فانّه ملاقيكم ثمّ تردون الي عالم الغيب و الشّهادة فينبّئكم بما كنتم تعلمون) (4)بگو همانا اين مرگ كه از آنها مى گريزيد،به يقين شما را در بر مى گيرد سپس به سوى خدايى كه داناى پيدا و پنهان است،باز مى گرديد و او شما را از آنچه كه كرده ايد خبر مى دهد.

(حتي اذا جاء احدهم الموت قال ربّ ارجعون لعلّي اعمل صالحاً فيما تركت كلّا انّها كلمةٌ هو قائلها) (5)تا آنگاه كه مرگ يكى از آنان فرا رسد،گويد:پروردگار من! مرا بازگردان تا شايد به جبران آنچه كه فرو گذاردم،عملى صالح به جاى آورم


1) قرآن،حشر21/.

2) قرآن،واقعه77/-79.

3) قرآن،نسا78/.

4) قرآن،جمعه8/.

5) قرآن،مؤمنون99/-100.

خطاب شود كه هرگز،و اين سخنى است كه او از حسرت بر زبان مى راند.

(الذين تتوفاهم الملائكة طيبين يقولون سلامٌ عليكم ادخلوا الجنّة بما كنتم تعملون) (1)آنان كه چون فرشتگان،آنها را پاك و طيب مى ميرانند،به آنان مى گويند سلام بر شما،اينك به پاداش اعمالى كه انجام مى داديد،به بهشت در آييد.

رواياتى دربارۀ تفكر در مرگ

مردى نزد امام صادق(ع) آمد و عرض كرد:

«سئمت الدنيا فاتمّني علي الله الموت فقال:تمّن الحياة لتطيع لا لتعصي،فلان تعيش فتطيع خير لك من ان تموت فلا تعصي و لا تطيع» (2)

از دنيا خسته شده ام و از خدا مرگ مى طلبم.حضرت فرمود:از خدا حيات و زندگى بخواه براى آنكه او را اطاعت كنى،نه آنكه به نافرمانى اش آلوده شوى.پس اگر زنده باشى و به اطاعت خدا بپردازى،برايت بهتر از آن است هك بميرى و نه معصيتى از تو برآيد و نه طاعتى.

مردى برخاست و پرسيد:

«يا ابن رسول الله ما بالنا نكره الموت و لا نحبه؟ قال الحسن عليه السلام:أنكم اخربتم اخرتكم و عمرتم دنياكم،فأنتم تكرهون النقلة من العمران الي الخراب» (3)

اى فرزند رسول خدا،چرا مرگ براى ما ناخوشايند است و آن را دوست نمى داريم؟ امام حسن(ع) فرمود:همانا شما آخرتتان را ويران و دنيايتان را آباد كرده ايد،از اين رو،عزيمت از آبادى


1) قرآن،نحل32/.

2) بحار الانوار،ج6،ص128،باب4،ح15.

3) همان،ص129،ح18.

به ويرانه را دوست نمى داريد.

امام صادق(ع) فرمود:رسول خدا(ص) فرمود:

«اكيس الناس من كان اشدّ ذكراً للموت» (1)

زيركترين مردم كسى است كه بيش از همه به ياد مرگ باشد.

امام صادق(ع) مى فرمايد:

«ذكر الموت يميت الشهوات في النفس و يقلع منابت الغفلة و يقوي القلب بمواعد الله و يرقّ الطبع و يكسر اعلام الهوي و يطفي نار الحرص،و يحقر الدنيا و هو معني ما قال النبي صلي الله عليه و آله و سلم:فرك ساعة خير من عبادة سنة» (2)

ياد مرگ شهوات را در نفس مى ميراند و غفلت را ريشه كن مى سازد،و دل را به وعده هاى خداوند نيرو مى بخشد،و طبع را نازك و رقيق مى گرداند،و پرچمهاى هوى را مى شكند و آتش حرص را خاموش مى كند و دنيا را حقير مى كند و اين معناى سخنى است كه پيامبر(ص) فرمود:يك ساعت تفكر بهتر از يك سال عبادت است.

رسول خدا(ص) فرمود:

«افضل الزهد في الدنيا ذكر الموت و أفضل العبادة ذكر الموت و أفضل التفكر ذكر الموت،فمن اثقله ذكر الموت و جد قبره روضة من رياض الجنة» (3)

برترين زهد در دنيا،ياد مرگ است و برترين عبادت،ياد مرگ است و برترين تفكر،ياد مرگ است.كسى كه زياد به ياد مرگ باشد،گور خود را باغى از باغهاى بهشت مى يابد.


1) همان،ص130،ح21.

2) همان،ص133،ح32.

3) همان،ص137،ح41.

امام صادق(ع) از پدر بزرگوارشان(ع) نقل فرمود كه:

«اتي النبيّ صلي الله عليه و آله و سلم رجل فقال،ما لي احب الموت؟ فقال له:اللك مال؟ قال:نعم،قال:فقدمته؟ قال:لا قال:فمن ثمّ تحبّ الموت» (1)

مردى به محضر پيامبر خدا(ص) آمد و عرض كرد:چرا من مرگ را دوست ندارم؟ حضرت فرمود:آيا مالى دارى؟ گفت:آرى حضرت فرمود:به همين دليل مرگ را دوست ندارى.

آياتى دربارۀ تفكر در معاد

(ولو تري اذ يتوفي الذين كفروا الملائكة يضربون وجوههم و ادبارهم و ذوقو عذاب الحريق) (2)و اگر ببينى آن هنگام كه فرشتگان،جان كفر پيشگان را مى گيرند و بر صورتها و پشتهايشان مى زنند درحالى كه مى گويند عذاب سوزان را بچشيد.

(ولو تري اذ الظالمون في غمرات الموت و الملائكة باسطوا ايديهم اخرجوا انفسكم اليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تقولون علي الله غير الحقّ و كنتم عن آياته تستكبرون) (3)و اگر ببينى آن هنگام كه ستمكاران در سكرات مرگ گرفتارند و فرشتگان براى قبض روح آنها دست گشوده اند و به آنها مى گويند جانتان را از تن،به در كنيد؛امروز براى مجازات عذاب و خوارى كشته مى شويد،چون در برابر خدا سخن ناحق مى گفتيد و در برابر آياتش كبر مى ورزيديد.

(افحسبتم انمّا خلقناكم عبثاً و انپكم الينا لا ترجعون) (4)ايا پنداشته ايد كه شما را بيهوده آفريديم و شما به سوى ما برگردانده


1) همان،ص127،ح9.

2) قرآن،انفال50/.

3) قرآن،انعام93/.

4) قرآن،مؤمنون115/.

نمى شويد.

(و ضرب لنا مثلاً و نسي خلقه قال من يحي العظام و هي رميم قل يحييها الذي انشاها اول مرّةً و هو بكلّ خلقٍ عليم) (1)در حالى كه آفرينش خود را فراموش كرده بود،براى ما مثلى زد و گفت:چه كسى اين استخوانهاى پوسيده را زنده مى كند؟ بگو همو آنها را زنده مى كند كه بار اول بدانها زندگى بخشيد و او به هر كارى داناست.

(يا ايها الناس اتّقوا ربّكم انّ زلزلة السّاعة شيٌ عظيم.يوم ترونها تذهل كلّ مرضعةٍ عما ارضعت و تضع كلّ ذات حملٍ حملها و تري النّاس سكاري و ما هم بسكاري و لكنّ عذاب الله شديد) (2)اى مردم از پروردگارتان پروا كنيد،همانا زلزلۀ روز قيامت حادثه اى عظيم است.چون هنگامه آن روز را ببينيد،تمام زنان شيرده،اطفال خود را از ياد مى برند و هر زن باردار،رحم را بيفكند،و مردم را مست بينى،در حالى كه مست نيستند و ليكن عذاب خداوند شديد است.


1) قرآن،يس78/-79.

2) قرآن،حج1/-2.

رذيلت سوم:غفلت

اشاره

يكى از اضداد تفكر،غفلت است كه صفت بس،ناپسند است.بنا به فرمودۀ قرآن كريم،اين صفت ناپسند،انسان را از انسانيت خارج مى سازد و حد اقل موجب كورى دل و از بين رفتن بصيرت مى گردد و سرانجام،انسان را به جهنم مى افكند.

خداوند متعال مى فرمايد:

(و لقد ذرانا لجهنّم كثيراً من الجنّ و الانس لهم قلوبٌ لا يفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم اذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون) (1)و محققاً،بسيارى از جن و انس را براى جهنم واگذارديم،چه آنكه آنها را دلهايى بى ادراك و معرفت است،و ديده هايى بى نور و بصيرت،و گوشهايى ناشنواى حقيقت؛آنها،همان مردمى هستند كه غافل شدند.

(اولئك الذين طبع الله علي قلوبهم و سمعهم و ابصارهم و اولئك هم الغافلون) (2)هم اينان هستند كه خدا بر دلها و گوشها و چشمهايشان مهر زده است و اينان،همان مردم غافلند.


1) قرآن،اعراف179/.

2) قرآن،نحل180/.

اين صفت،ناپسند پيامدهاى بسيار سوى دارد كه موجب زيان دنيا و آخرت است.اينك برخى از آنها را بيان مى كنيم:

مفاسد غفلت

الف) غافل شدن از مراقبانى است كه انسان را در تنهايى و نيز در ملاء عام زير نظر دارند كه هنگام بحث از قانون مراقبه،از اين مراقبان سخن به ميان آمد.

اگر اين صفت ناپسند،جز غفلت از مراقبت خداوند متعال،پيامدى نداشته باشد،براى ناپسندى آن كافى است و در قرآن اين سخن بارها تكرار شده است.كه:

(و ما الله بغافلٍ عمّا تعملون) (1)و خدا از آنچه كه مى كنيد غافل نيست.

بايد توجه داشت هك غفلت از مراقبت خداوند متعال،صفتى بس ناپسند است.

ب) غفلت از خشم خداى تعالى.

خداوند مى فرمايد:

(افامن اهل القري ان ياتيهم باسنا بياتاً و هم نائمون.او امن اهل القري ان ياتيهم باسنا ضحيً و هم يلعبون.افامونا مكر الله فلا يا من مكر الله الا القوم الخاسرون) (2)آيا اهل شهر و ديار،از آن ايمنند كه شبانگاه كه در خوابند،عذاب ما آنها را فراگيرد؟ ايا اهل شهر و ديار از آن ايمنند كه روزى كه سرگرم بازيچۀ دنيا هستند،عذاب ما آنها را فرا رسد؟ آيا از مكر خدا غافل و ايمن گرديده ايد؟ كه از آن غافل نشوند مگر مردم زيانكار.

(و لا تحسبّن الله غافلاً يعمل الظّالمون انّما يؤخپرهم ليومٍ تشخص فيه الابصار.مهطعين مقنعي رءوسهم لا يرتدّ اليهم طرفهم و


1) قرآن،بقره74/.

2) قرآن،اعراف97/-99.

اقئدتهم هواء) (1)و هرگز مپندار كه خدا از كردار ستمكاران غافل است،بلكه كيفر ظالمان را به تأخير مى افكند تا آن روزى كه چشمهايشان در آن روز،خيره و حيران است.در آن روز سخت،آن ستمكاران،همه شتابان سر به بالا كرده و چشمها واله مانده و دلهايشان از شدت عذاب به دهشت و اضطراب است.

ج) غفلت از خود و استعدادها و كمالات خود كه ممكن است براى انسان حاصل شود اما به سبب غفلت،از آن كمالات محروم مى شود و استعدادهايش به هدر مى رود.

خداوند مى فرمايد:

(يا ايهاالذين آمنوا اتّقوالله و لتنظر نفس ما قدّمت لغدٍ و اتّقوا الله انّ الله خبير بما تعملون.و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الاسقون لا يستوي اصحاب النار و اصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون) (2)اى اهل ايمان،خدا ترش شويد و هر نفسى بنگرد تا چه عمل براى فرداى خود پيش مى فرستد و از خدا بترسيد كه او به همه كردارتان به خوبى آگاه است.و شما مؤمنان مانند آنها نباشيد كه به كلى خدا را فراموش كردند،خدا نيز نفوس آنان را زا يادشان برد،آنها به حقيقت،بدكاران عالمند.هرگز اهل جهنم اهل بهشت با هم يكسان نيستند،اهل بهشت به حقيقت سعادتمندان عالمند.

(يا ايتها النّفس المطمئنّه ارجعي الي ربّك راضيةً مرضيّةً فادخلي في عبادي و ادخلي جنّتي) (3)اى نفس قدسى مطمئن و دل آرام،امروز به حضور پروردگارت باز آى كه تو خشنود از اوى و او راضى از توست.بازآى و در صف بندگان


1) قرآن،ابراهيم42/-43.

2) قرآن،حشر18/-20.

3) قرآن،فجر27/-30

من در آى و در بهشت من داخل شو.

د) غفلت از عمر كه سرمايه و ذخيره و شرافت انسان است و نمى توان براى آن بهايى برشمرد و مى توان با غفلت از آن،خير دنيا و آخرت را از دست داد.چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:

(و هم يصطرخون فيها ربّنا اخرجنا نعمل صالحاً غيرالذي كنا نعمل او لم نعمركم ما يتذكر فيه من تذكر و جاءكم النّذير فذوقوا فما للظالمين من نصيرٍ) (1)و آن كفار،در آتش دوزخ،فرياد و ناله كنند كه اى پرودرگار،ما را از اين عذاب بيرون آور تا بر خلاف گذشته به اعمال نيك بپردازيم.آيا شما را عمرى مهلت نداديم و رسولان بر شما نفرستاديم تا هر كه قابل تذركر و پند شنيدن است،متذكر شود؟ و شما را بيم دهنده،بيم داد.پس امروز عذاب دوزخ را بچشيد كه ستمكاران را هيچ ياور و نجات دهنده اى نخواهد بود.

(رب ارجعون لعلي اعمل صالحاً فيما تركت كلا) (2)بارالها مرا به دنيا بازگردان تا شايد كارهاى شايسته اى را كه ترك كرده بودم به جاى آورم.به او خطاب شد كه هرگز نخواهد شد.

ه‍-) غفلت از قيامت،مرگ،بهشت و جهنم

خداوند مى فرمايد:

(الهيكم التكاثر حتي زرتم المقابر) (3)شما مردم را،بسيارى اموال و فرزند و عشيره،سخت غافل داشته است،تا آنجا كه به گور و ملاقات قبور رفتيد.

(يود المجرم لو يفتدي من عذاب يومئذٍ ببنيه و صاحبته و اخيه و فصيلته التي تؤيه و من في الارض جميعاً ثمّ ينجيه كلا) (4)


1) قرآن،فاطر37/.

2) قرآن،مؤمنون99/-100.

3) قرآن،تكاثر1/-2.

4) قرآن،معارج11/-15.

كافر بدكار،آرزو كند كه كاش مى توانست فرزندانش را فداى خود سازد و از عذاب برهد و هم زن و بردارش و هم خويشان و قبيله اش كه هميشه حمايتش كردند و هر كه روى زمين است،همه را فداى خويش گرداند تا مگر آنكه خود از آن عذاب رهايى يابد،و هرگز نجات نيابد.

(جنات عدنٍ يدخلونها يحلّون فيها من اساور من ذهب و لؤلؤاً و لباسهم فيها حريز و قالوا الحمد لله الذي اذهب عنا الحزن انّ ربّنا لغفور شكور.الذي احلّنا دارالمقامة من فضله لا يمسّنا فيها نصب و لا يمسّنا فيها لغوب.و الذين كفروا لهم نار جهنّم لا يقضي عليهم فيموتوا و لا يخفف عنهم من عذابها كذلك نجزي كل كفورٍ) (1)همان بهشت ابدى كه در آن داخل شده،با زر و گوهرهاى آن به دست زيور بندند و جامه حرير در بر كنند و به سپاس آن نعمتهاى بى حساب،زبان به ستايش خدا گشوده و گويند حمد خدا را كه حزن و اندوهها ببرد.همانا،خداى ما بسيار بخشنده و پاداش دهنده است.شكر آن خدايى را كه از لطف و كرم،ما را به منزل دائمى بهشت وارد كرد كه در اينجا هيچ رنج و المى به ما نرسد و ابداً ضعف و خستگى نخواهيم يافت.و آنان كه كافر شدند،عذاب ايشان،آتش دوزخ است كه به پايان نرسد تا بميرند و تخفيف نيابد تا آسوده شوند،و اين گونه هر كافر لجوجى را كيفر مى كنيم.

و) غفلت از دنياى پست

(يا ايها الناس ان وعد الله حق فلا تعزنكم الحياة الدنيا و لا يغرنكم بالله الغرور) (2)اى مردم البته وعده خدا،حق و حتمى است.پس زنهار،زندگى دنيا،شما را فريب ندهد و از عقاب خداوند،عفو و كرمش سخت مغرورتان


1) قرآن،فاطر33/-36.

2) قرآن،لقمان33/.

نگرداند.

(و يوم يعرض الذين كفروا علي النار اذهبتم طيباتكم في حياتكم الدنيا و استمتعتم بها فاليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تستكبرون في الارض بغير الحقّ و بما كنتم تفسقون) (1)و روزى كه كافران را بر آتش دوزخ مواج سازند،شما لذات و خوشيهايتان را در زندگانى دنيا به شهوت رانى و عصيان برديد و بدان لذات دنيوى برخوردار بوديد،پس امروز به عذاب ذلت و خوارى مجازات مى شويد،چون در زمين به ناحق تكبر كرديد و راه فسق و تبهكارى پيش گرفتيد.

(و ما هذه الحياة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدّار الاخرة لهي الحيوان لو كانوا يعلمون) (2)اين زندگانى چند روزه دنيا،سرگرمى بازيچه اى بيش نيست و زندگانى،اگر مردم بدانند به حقيقت در آخرت است.

ز) غفلت از شيطان،دشمن آشكارى كه قرآن كريم بارها نسبت به آن هشدار داده است،از جمله:

(قال فبما اغويتني لا قعدن لهم صراطك المستقيم ثمّ لا تينّهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن مشائلهم و لاتجد اكثرهم شاكرين) (3)شيطان مذهب جبر را بنياد نهاد و گفت:چون كه مرا گمراه كردى،من نيز بندگانت را از راه راست كه شرع و آيين توست،گمراه گردانم.آنگاه از پيش روى و از پشت و طرف راست و چپ آنان در مى آيم،تا بيشتر آنان شكر نعمتت را به جاى نياورند.

(قال فبعزتك لا غوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين) (4)


1) قرآن،احقاف20/.

2) قرآن،عنكبوت64/.

3) قرآن،اعراف16/-17.

4) قرآن،ص82/-83.

شى طان گفت:به عزت و جلال تو قسم كه تمام خلق را گمراه خواهم كرد،مگر خاصان از بندگان را كه براى تو خالص شدند.

ح) غفلت از نعمات نهان و آشكار الهى

خداوند مى فرمايد:

(الم تروا ان الله سخر لكم ما في السماوات و ما في الارض و اسبغ عليكم نعم ظاهرةً و باطنةً) (1)آيا شما مردم،مشاهده نمى كنيد كه خدا انواع موجوداتى را كه در آسمانها و زمين است براى شما مخسر كرده و نعمات ظاهر و باطن خود را براى شما فراوان فرموده است؟

ط) بعد از غفلت از اين نعمات،غفلت ديگرى بعد از آن مى آيد و آن فرو نهادن سپاسگزارى در برابر نعمات و ناسپاسى كردن است.خداوند متعال مى فرمايد:

(لئن شكرتم لا زيدنكم و لئن كفرتم ان عذابي لشديد) (2)شما بندگان،اگر شكر نعمت به جا آوريد،بر نعمت شما مى افزاييم و اگر كفران كنيد،به عذاب شديد گرفتارتان مى كنيم.

(و ضرب الله مثلاً قريةً كانت امنةً مطمئنةً رزقها رغدً من كل مكانٍ فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون) (3)و خدا مثل آورد،مثل شهرى را كه در آن،امنيت كامل حكمفرما بود و اهلش در آسايش و اطمينان زندگى مى كردند و از هر جانب روزى فراوان به آنها مى رسيد،تا آنكه اهل آن شهر نعمت خدا را كفران كردند و خدا هم به موجب آن كفران و معصيت،طعم گرسنگى و بيمناكى را به آنها چشانيد.

ى) غفلت از قرآن كريم و عمل به آن تدبر در آيات آن،و چنين غفلتى بزرگترين


1) قرآن،لقمان20/.

2) قرآن،ابراهيم7/.

3) قرآن،نحل112/.

مفسده است.

خداوند مى فرمايد:

(و من اعرض عن ذكري فانّ له معيشةً ضنكاً و نحشره يوم القيامة اعمي قال ربّ لم حشرتني اعمي و قد كنت بصيراً قال كذلك اتتك اياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تنسي) (1)و هر كس از ياد من اعراض كند،همانا معيشتش تنگ شود و روز قيامت نابينا محشورش كنيم.او در آن حال گويد:الها! چرا مرا نابينا محشور كردى و حال آنكه من بينا بودم.خدا به او مى فرمايد:آرى چون آيا ما كه براى هدايت تو آمد،همه را به طاق فراموشى و غفلت نهادى،امروز هم ملائكه رحمت تو را فراموش خواهند كرد.

آنچه بيان شد خلاصۀ كلام بود كه تفصيل آن نيازمند كتابى جداگانه است و از خداوند مسئله داريم كه به ما توفيق دهد تا بر اساس آيات و روايات و سخنان بزرگان،كتاب مستقلى دراين باره بنگاريم.در اينجا بحث را با نقال كلامى از استاد علامه طباطبايى در هنگام مرگشان به پايان مى بريم كه فرمود:«توجه،توجه،توجه».

آياتى دربارۀ غفلت

(و لقد ذرانا لجهنم كثيراً من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم اذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون) (2)و محققاً بسيارى از جن و انس را براى جهنم واگذاريم،چه آنكه آنها را دلهايى است بى ادراك و معرفت،و ديده هايى بى نور بصيرت و گوشهايى ناشنواى حقيقت آنها مانند چهارپايانند،بلكه بسى گمراهترند،زيرا قوۀ ادراك مصلحت و مفسده داشتند و باز عمل نكردند.آنها همان


1) قرآن،طه124/-126.

2) قرآن،اعراف179/.

مردمى غافل هستند.

(فاليوم ننجيك ببدنك لتكون لمن خلفك ايةً و انّ كثيراً من الناس عن اياتنا لغافلون) (1)پس ما امروز بدنت را براى عبرت خلق و بازماندگانت،به ساحل نجات مى رسانيم،با آنكه بسيارى از مردم از آيات قدرت ما سخت غافل هستند.

(ان الذين لا يرجون لقاءنا و رضوا بالحياة الدنيا و اطمانوا بها و الذين هم عن اياتنا غافلون اولئك مأويهم النار بما كانوا يكسبون) (2)البته آنهايى كه به لقاى ما دل نبسته و اميدوار نيستند و به زندگى حيوانى و پست دنيا،دل خوش و دل بسته اند،و آنهايى كه از آيات و نشانه هاى ما غافلندن،هم اينان هستند كه عاقبت به كردار زشت خود در آتش دوزخ مأوا مى گيرند.

(يعلمون ظاهراً من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون) (3)آنان به امور ظاهرى دنيا آگاهند و آز عالم آخرت به كيل بى خبرند.

(سأصرف عن آياتي الذين يتكبرون في الارض يغير الحق و ان يروا كل آيةٍ لا يومنوا بها و ان يروا سبيل الرشد لا يتخذوه سبيلاً و ان يروا سبيل الغي يتخذوة سبيلاً ذلك بانهم كذبوا باياتنا و كانوا عنها غافلين) (4)من آنان را كه در زمين به ناحق و از روى كبر دعوى بزرگى كنند،از آيات رحمتم روگردان و دور گردانم،كه هر آيتى ببينند به آن ايمان نياورند و اگر راه رشد و دايت يابند.پيش گيرند.اين بدين جهت بود كه آيات خدا را تكذيب كرده و از فهم آن غافل و دور شدند.


1) قرآن،يونس92/.

2) قرآن،يونس7/-8.

3) قرآن،روم7/.

4) قرآن،اعراف146/.

(و لقد خلقنا فوقكم سبع طرائق و ما كنا عن الخلق غافلين) (1)و همانا ما فوق شما،هفت آسمان را فراز يكديگر آفريديم و لحظه اى از توجه به خلق غافل نبوده و نخواهيم بود.

(و اذ اخذ ربك من بني ادم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربكم قالوا بلي شهدنا ان تقولوا يوم القيامة انا كنا عن هذا غافلين) (2)و به يادآور هنگامى كه خداى تو از پشت فرزندان آدم،ذريۀ آنها را بر گرفت و آنها را بر خود آگاه ساخت كه من پروردگار شما نيستم؟ همه گفتند:بلى،ما به خدايى تو گواهى مى دهيم؛كه ديگر در روز قيامت نگوييد ما از اين واقعه غافل بوديم.

(اقترب للناس حسابهم و هم في غفلةٍ معرضون) (3)روز حساب مردم بسيار نزديك شد و مردم سخت غافلند و اعراض مى كنند.

(و اقترب الوعد الحق فاذا هي شاخصة ابصار الذين كفرو يا ويلنا قد كنا في غفلةٍ من هذا بل كنا ظالمين) (4)آنگه وعده حق بسيار نزديك شود و ناگهان چشم كافران از حيرت فرو ماند و فرياد كننده اى گويد:واى بر ما كه از اين روز غافل بوديم و سخت به راه ستمكارى شتافتيم.

(و انذرهم يوم الحسرة اذ قضي الامر و هم في غفلةٍ و هم لايؤمنون) (5)و اى رسول ما،امت را از روز غم و حسرت بترسان كه آن روز،ديگر كارشان گذشته است و مردم،سخت از آن روز غافلند و به آن ايمان نمى آورند.


1) قرآن،مؤمنون17/.

2) قرآن،اعراف172/.

3) قرآن،انبيا1/.

4) قرآن،انبيا79/.

5) قرآن،مريم39/.

(من يضلل الله فلا هادي له و يذرهم في طغيانهم يعمهون) (1)هر كه را خدا گمراه خواست،هيچ كس راهنماى او نباشد و چنين گمراه را،خدا واگذارد تا در طغيان و سركشى به حيرت و ضلالت بماند.

بگو آن خداست،آنگاه آنها را بگذار تا به بازيچۀ خود فرو روند.

(قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون) (2)(ذرهم ياكلوا و يتمتعوا ويلههم الامل فسوف يعلمون) (3)(فذرهم يخوضوا و يلبوا حتي يلاقوا يومهم الذي يوعدون) (4)(فذرهم حتي يلاقوا يومهم الذي فيه يصعقون) (5)اى رسول ما،اين كافران را به خوردن و خواب طبيعت و لذات حيوانى واگذار تا آمال و اوهام دنيوى آنان را غافل گرداند تا نتيجۀ اين كامرانى بيهوده را بهزودى بيابند.

اى رسول،كافران را بگذار تا به عالم حيوانيت فرو روند و به بازيچه،سرگرم باشند تا روزى كه به آنها وعده داده شده است،ببينند.

اى رسول ما،اينان را به جهل خود رها كن تا به روز سختشان كه آن روز يكسر هلاك مى شوند،عاقبت برسند.

رواياتى دربارۀ غفلت

جابر مى گويد:

«دخلت على ابن أبى جعفر(ع) فقال:يا جابر و الله انى لمحزون و انى لمشغول القلب!

قلت:جعلتُ فداك،و ما شغللك و ما حزن قلبك؟

فقال:يا جابر انّه من دخل قلبه صافى خالص دين شغل قلبه عما سواه

يا جابر ما الدنيا و ما عسى أن تون الدنيا؟ هل هى الا طعام أكلته أو


1) قرآن،اعراف186/.

2) قرآن،انعام91/.

3) قرآن،حجر3/.

4) قرآن،زخرف83/.

5) قرآن،طور45/.

ثوب لبسته او أمراة اصبتها؟

يا جابر انّ المؤمنين لم يطمئنّوا الى الدنيا ببقائهم فيها و لم يأمنوا قدومهم الاخرة.

يا جابر الاخرة دار قرار،و الدنيا دار فناء و زوال،و لكن اهل الدنيا اهل غفلة،كان المؤمنين هم الفقهاء اهل فكرة و عبرة،لم يصمهم عن ذكر الله ما سمعوا باذانهم و لم يعمهم عن ذكر الله ما رأوا من الزينة ففازوا بثواب الاخرة فازوا بثواب الاخرة كما فازوا بذلك العلم» (1)به حضور امام باقر(ع) رسيدم.آن حضرت فرمودند:اى جابر،سوگند به خدا،من محزون و دل مشغولم.عرض كردم:فدايت شوم،سبب دل مشغولى و اندوه شما چيست؟ پس فرمود:اى جابر هر كه دين ناب و خالص خدا بر قلبش در آيد،از هر چه جز خداست دل بركند.

اى جابر،دنيا چيست و چه مى تواند باشد؟ آيا دنيا،جز غذايى است كه خورده اى يا لباسى كه پوشيده اى يا زنى كه اختيار كرده اى؟

اى جابر،همانا مؤمنان راستين به بقاى خويش در دنيا دل نبسته اند و هيچ گاه از انديشۀ رسيدن به آخرت آسوده نيستند.

اى جابر،آخرت،منزل آرامش و دنيا،خانه فنا و زوال است و ليكن اهل دنيا،اهل غفلتند و گويى كه مؤمنان ژرف نگر انديشمند و عبرت آموز هستند كه آنچه با گوشهايشان مى شنوند و آن زينتهايى كه مى بينند،آنها را از ياد خدا غافل نمى سازد.پس به پاداش آخرت دست يافتند،آن چنان كه به اين آگاهى رسيدند.

امام صادق(ع) از امير مؤمنان(ع) روايت كردند كه حضرت فرمودند:

«لمتان:لمة من الشيطان و لمة من الملك،فلمة الملك،الرقة و الفهم،و لمة الشيطان،السهو و القسوة» (2)


1) بحار الانوار،ج73،ص36،باب 122،ح17.

2) همان،ص397،باب145،ح2.

آدمى،دو مونس و همدم دارد:مونسى از شيطان و مونسى از فرشته پس مونسى كه از جانب فرشته است،رقت و فهم مى باشد و مونسى كه از جانب شيطان است،غفلت و سنگدلى است.

امام صادق(ع) فرمود:

«ان كان الشيطان عدواً فالغفلة لماذا؟ و ان كان الموت حقاً فالفرح لماذا؟» (1)اگر شيطان،دشمن است،پس چه جاى غفلت است؟ و اگر مرگ حق است،پس چه جاى شادمانى است؟

امام رضا(ع) به نقل پدرانش از امير مؤمنان(ع) نقل كردند كه حضرت فرمود:

«كلما الهى عن ذكر الله فهو من المسير» (2)هر چند موجب غفلت از ياد خدا گردد،مصداق«مسير»است.

على بن جعفر از برادرش نقل مى كند كه امام صادق(ع) فرمود:

«اوحى الله عز و جل الى موسى عليه السلام يا موسى لا تفحر بكثرة المال و لا تدع ذكرى على كل حال،فان كثرة المال تنسىء الذنوب و ان ترك ذكرى يقسى القلوب» (3)خداوند عز و جل به موسى عليه السلام وحى فرمود كه اى موسى از مال بسيار شادمان مشو و در هيچ حالتى از ياد من غافل مشو،همانا مال بسيار،گناهان را از ياد انسان مى برد و غفلت از ياد من،دلها را سخت مى سازد.

امام صادق(ع) فرمود:

«اعراف القلوب على اربعة انواع:رفع و فتح و خفض و وقف،فرخ القلب فى ذكر الله،و فتح القلب فى الرض عن الله،و خفض القلب فى


1) همان،ص157،باب 125،ح1.

2) همان،ص157،ح2.

3) همان،ج70،ص55،ح23.

الاشتغال بغير الله و وقف القلب فى الغفلة عن الله أ لا ترى ان العبد اذا ذكر الله بالتعظيم خالصاً ارتفع كل حجاب كان بينه و بين الله من قبل ذلك.و اذا انقاد القلب لمورد قضاء الله بشرط الرضا عنه كيف ينفتح القلب بالسرور و الروح و الراحة.و اذا اشتغل قلبه بشىء من اسباب الدنيا كيف تجده اذا ذكر الله بعد ذلك و آيات منخفضاً مظلماً كبيت خراب خاوياً،و ليس فيه العمارة و لا مونس و اذا غفل عن ذكر الله كيف تراه بعد ذلك موقوفاً محجوباً قد قسى و أظلم منذ فارق نور التعظيم» (1)اعراب قلبها چهار نوع است:رفع،فتح خفض و وقف.رفع قلب،در ياد خداست و فتح قلب،در خشنودى از خداست و خفض قلب،در سرگرم شدن به خداست و وقف قلب،در غفلت از خداوند است.آيا نمى بينى هنگامى كه بنده از روى اخلاص،خدا را به بزرگى ياد مى كند،تمام حجابهايى كه بين او و خداوند وجود دارد از بين مى رود.و آيا نمى بينى آن هنگام كه قلب در برابر قضاى الهى با رضايت خاطر خاضع مى شود،چگونه با شادمانى و آرامش و آسايش،گشايش مى يابد.آنگاه كه دل آدمى به يكى از اسباب دنيوى سرگرم شود،و سپس به ياد خدا و آيات او افتد،چگونه او را همانند ويرانه اى فرو ريخته،در هم شكسته و تاريك مى يابى كه در آن نه از آبادنى نشان است و نه از يار و همدمى در آن.و آنگاه كه از ياد خدا غافل شود،چگونه آن را در بند و حجاب مى بينى،چنان كه از نور بزرگداشت ياد حق،سنگدل و تيره مى شود.

از پيامبر(ص) روايت است كه حضرت فرمودند:

«على كلّ قلب جاثم من الشيطان،فاذا ذكر اسم الله خنس و ذاب،و اذا ترك ذكر الله التقمه الشيطان فجذبه و اغواه و استزله و أطغاه» (2)


1) همان،ص55،ح25.

2) همان،ص61،باب 44،ح12.

بر هر قلبى از شيطان،كابوسى است،پس چون نام خدا را ببرد از او دور شود و ذوب گردد و چون از ياد خدا غافل شود،شيطان او را در كام خود فرو مى برد،او را جذب كرده،مى فريبد و به لغزش طغيان وا مى داردد.

رسول خدا(ص) فرمود:

«اغفل الناس من لم يتعظ بتغير الدنيا من حال الى حال» (1)غافلترين مردم كسى است كه از دگرگونى اوضاع و احوال دنيا پند نگيرد.


1) همان،ج71،ص324،ح12.

رذيلت چهارم:مكر و فريب و نيرنگ

اشاره

يكى از اضداد تفكر،مكر و فريب و نيرنگ است.بلكه مى توان گفت،نيرنگ،آن نوع فكرى است كه به هنگام غلبۀ هواى نفس بر انسان،پديد مى آيد.به عبارت ديگر،فريب،آن فكرى است كه زير سلطۀ نفس اماره شكل مى گيرد و معناى آن منصرف كردن ديگرى به طور پنهانى از كارى است كه وى در صدد انجام آن است بى آنكه او متوجه گردد.اگر اين كار در مورد كارهاى شر صورت گيرد،مكرى پسنديده و نيكو است و اگر در مورد كارهاى خير انجام شود،مكر سوء و ناپسند به شمار مى آيد.خداوند متعال مى فرمايد:

(و مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين) (1)و آنان دست به فريب زدند و خدا هم مكر كرد و خداوند بهترين مكركنندگان است.

و نيز مى فرمايد:

(يخادعون الله وهو خادعهم) (2)آنان با خدا مكر و حيله كردند و خدا نيز با آنان مكر مى كند.

و نيز مى فرمايد:


1) قرآن،آل عمران54/.

2) قرآن،نسا142/.

(انهم يكيدون كيداً و اكيد كيداً) (1)همانا،آنان دست به مكر و حيله زدند و من هم،با آنان مكر مى كنم.فريبكارى از مهلكات بزرگ است و گناه آن از گناه عمل ناپسند آشكار،نسبت به ديگران بيشتر است.

محقق ارجمند،مرحوم نراقى در كتاب جامع السعادات مى نويسد:

«مكر و نيرنگ از مهلكات بزرگ است،زيرا آشكارترين صفت شيطان است و بيشترين سپاهيان او داراى اين صفت مى باشند و گناه آن از گناه آزار رساندن به ديگران به صورت آشكار،بيشتر است.زيرا در آن حالت،طرف مقابل با آگاهى از سوءقصد فرد مهاجم،احتياط مى كند و خود را در برابر او حفظ مى كند و چه بسا آزار او را دفع كند.اما فرد غافل،احتياط نمى كند،زيرا گمان مى كند كه اين فريبكار حيله گر،دوستدار و دلسوز اوست و بدين سان در لباس دوستى و محبت در معرض آزار و نيرنگ او قرار مى گيرد» (2)به طور خلاصه بايد گفت كه مكر و نيرنگ،كيفرى دردناك را در دنيا و آخرت در پى خواهد داشت خداوند متعال مى فرمايد:

(يخادعون الله و الذين امنوا و ما يخدعون الا انفسهم و ما يشعرون في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضاً و لهم عذاب اليم) (3)آنان در برابر خدا و مؤمنان دست به فريب زدند،ولى جز خودشان را نخواهند فريفت،در حالى كه نمى دانند.در دلهايشان مرضى است كه خدا بر آن،مرضى ديگر مى افزايد و براى آنان كيفرى دردناك است.

(و الذين يمكرون السّيئات لهم عذاب شديد و مكر اولئك هو يبور) (4)و براى آنان كه با مكر و فريب،كارهاى زشت مى كنند،كيفرى سخت خواهد بود و فريب آنان نابود خواهد داشت.

و نيز مى فرمايد:


1) قرآن،طارق15/-16.

2) جامع السعادات،ج1،ص328.

3) قرآن،بقره9/-10.

4) قرآن،فاطر10/.

(و لا يحيق المكر السّيي الاّ باهله فهل ينظرون الاّ سنّت الاوّلين فلن تجد لسنّت الله تبديلاً و لن تجد لسنت الله تحويلاً) (1)و مكر زشت،جز اهلش،احدى را هلاك نخواهد كرد.آيا آنان جز سرنوشت پيشينيان انتظارى دارند؟ پس سنت خدا هرگز مبدل نمى شود و سنت خدا هرگز تغيير نمى پذيرد.

فريبكارى نوعى نفاق و دورويى است،از اين رو،گناهش بزرگتر و كيفرش شديدتر از سوء قصد آشكار،حتى اگر قتل باشد،است.مثلاً كسى با خوراندن سم،ديگرى را به قتل مى رساند،گناهش بيشتر و بزرگتر از كسى است كه آشكار به كشتن ديگرى دست مى زند زيرا آن قتل پنهانى،و از طريق سم،تحت پوشش احسان و نيكى انجام مى گيرد،چنانچه بعضى از خلفاى بنى عباس از اين شيوه براى به شهادت رساندن امامان معصوم(ع) و برخى اولياى الهى استفاده كردند و فرد قاتل،منافق نيز هست و جايگاه منافق و در قعر آتش دوزخ است.

اگر كسى العياذ بالله با همسر برادر و دوستش خصوصاً در خانه او،زنا كند،او،هم زناكار است،هم منافق و خائن همچنين اگر كسى به مال برادر مؤمنش با مكر و فريب دستبرد بزند،او يك دزد منافق است.پس اگر گفته شود فريب و حيله و نيرنگ،پليدترين رذايل و فريبكار در شمار منافقان است،سخنى بجا و درست است و قرآن هم آن را تأييد مى كند،چنانچه در اوايل سوره بقره مى فرمايد:

(و من الناس من يقول امنا بالله و باليوم الاخر و ما هم بمؤمنين يخادعون الله و الذين امنوا) (2)و برخى از مردم،كسانى هستند كه مى گويند ما به خدا و روز قيامت ايمان آورديم،در حالى كه مؤمن نيستند.آنان در برابر خدا و مؤمنان دست به فريب زدند.


1) قرآن،فاطر43/.

2) قرآن،بقره8/-9.

و در سوره منافقون،خداوند به دورى جستن از منافقان چنين امر فرموده است:

(فاحذرهم قاتلهم الله اني يؤفكون) (1)پس،از آنان دورى كنيد.خدا آنان را بكشد؛چقدر از حق باز مى گردند.

همچنين،قرآن كريم،كسى را كه پس از طلاق از روى مكر و فريب و براى آزار رساندن،به زن،به او رجوع مى كند،بسيار نكوهش كرده است تا بدان پايه كه او را در شمار استهزاءكنندگان آيات الهى محسوب داشته است.

خداوند متعال مى فرمايد:

(و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن فامسكوهن بمعروفٍ او سرحوهنّ‌بمعروفٍ و لا تمسكوهن ضراراً لتعتدوا و من يفعل ذلك فقد ظلم نفسه و لا تتخذوا آيات الله هزواً) (2)و هرگاه زنان را طلاق داديد،بايد تا رسيدن عدۀ آنان،يا آنها را با خوبى در خانه نگاه داريد،يا به نيكى رهايشان كنيد و نبايد آنها را به قصد آزار رساندن و ستم كردن بر ايشان،نگهداريد و كسى كه چنين كند،پس به راستى بر خود ستم كرده است و آيات خدا را به مسخره نگيريد.

خداوند.قوم يهود را به سبب حيله گرى آنان پس از حرام شدن صيد ماهى در روز شنبه،مسخ فرمود.زيرا آنها حوضچه هايى ايجاد كردند و ماهيان را در روز شنبه به سوى آن سوق مى دادند و روز يكشنبه آنها را صيد مى كردند.خداى متعال فرمود:

(فلما عتوا عن ما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردةً خاسئين) (3)پس،آن هنگامى كه سر پيچيدند از آنچه از آن نهى شده بودند،به آنان گفتيم كه بوزينگانى مطرود باشيد.

پس اگر در آيات و روايات،در نكوهش مكر و فريب،هيچ سخنى جز اين فرموده خداى تعالى نبود كه آيات خدا را به مسخره نگيريد براى اين ادعا بس


1) قرآن،منافقون4/.

2) قرآن،بقره231/.

3) قرآن،اعراف166/.

بود كه مكر و فريب و نيرنگ از پليدترين كارهاى زشت است.

آياتى دربارۀ نيرنگ

(يوم لا يغني عنهم كيدهم شيئاً و لا هم ينصرون) (1)آن روزى كه مكر و تدبيرشان،هيچ به كارشان نيايد و هيچ كس ياريشان نكند.

(فقاتلو اولياء الشيطان ان كيد الشيطان كان ضعيفاً) (2)(ذلكم و ان الله موهن كيد الكافرين) (3)اين شما را نصيب شد و محققاً خدا سست و بى اثر كنندۀ مكر كفار است.

(ذلك ليعلم اني لم اخنه بالغيب و ان الله لايهدي كيد الخائنين) (4)يوسف گفت من اين كشف حال را نه براى خودنمايى،بلكه براى آن خواستم تا عزيز مصر بداند كه من هرگز در نهانى به او خيانت نكردم و بداند كه خدا هرگز خيانتكاران به مكر و خدعه را به مقصود نمى رساند.

(و ما كيد الكافرين الا في ضلالٍ) (5)مكر و تدبير كافران،جز در ضلالت خسرانشان به كار نيايد.

(الم يجعل كيدهم في تضليلٍ) (6)آيا كيد و تدبيرى را كه انديشيده اند،تباه نكرد؟

(و املي لهم ان كيدي متين) (7)


1) قرآن،طور46/.

2) قرآن،نسا76/.

3) قرآن،انفال18/.

4) قرآن،يوسف52/.

5) قرآن،غافر25/.

6) قرآن،فيل2/.

7) قرآن،اعراف183/.

و روزى چند،به آنها مهلت داديم كه همانا مكر و عقاب ما بس شديد به آنها رسد.

(ام يريدون كيداً فالذين كفروا هم المكيدون) (1)يا كه مى خواهند با تو مكر و تزويرى انديشند كه كافران خود به مكر گرفتارند.

(انهم يكيدون كيداً و اكيد كيداً) (2)به راستى ايشان هر چه بتوانند كيد و مكر كنند و ما هم در مقابل مكرشان،مكر خواهيم كرد.

(و الا تصرف عني كيدهن اصب اليهن) (3)اگر تو حيله اينان را به لطف و عنايت خود از من دفع نفرمايى،به آنها ميل مى كنم.

آياتى دربارۀ مكر

(و مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين) (4)و با خدا مكر كردند و خدا هم در مقابل با آنها مكر كرد و از هر كس،خدا بهتر مى تواند مكر كند.

(و قد مكر الذين من قبلهم فلله المكر جميعاً يعلم ما تكسب كل نفسٍ و سيعلم الكفار لمن عقبي الدار) (5)و پيش از اين هم بسيارى از كافران،مكر كردند،پس همه مكر و تدبيرها نزد خداست و او مى داند هر كس به چه كار و انديشه است و كافران به زودى خواهند يافت كه عاقبت خوش و منزل سعادت براى كيست.


1) قرآن،طور42/.

2) قرآن،طارق15/-16.

3) قرآن يوسف33/.

4) قرآن،آل عمران54/.

5) قرآن،رعد42/.

(قد مكر الذين من قبلهم فاتي الله بنيانهم من القواعد فخر عليهم السقف من فوقهم و آتاهم العذاب من حيث لا يشعرون) (1)و پيش از اين هم بسيارى از كافران مكر كردند،ليكن خدا سقف بناى آنها را از پايه ويران كرد و بر سرشان فرو ريخت،و عذاب خدا از جايى كه نمى فهميدند،آنها را فرا رسيد.

(و مكروا مكراً و مكرنا مكراً و هم لا يشعرون فانظر كيف كان عاقبة مكرهم انا دمرناهم و قومهم اجمعين) (2)و آن كافران،مكر و حيله به كار بردند و ما آنها را از جايى كه هيچ نفهميدند،سخت به كيفر مكرشان رسانيديم.بنگر كه پايان مكرشان چه شد.عاقبت،ما آنها را از جايى كه هيچ نفهميدند با بستگانشان هلاك كرديم.

(و كذلك جعلنا في كل قريةٍ اكابر مجرميها ليمكروا فيها و ما يمكرون الا بانفسهم و ما يشعرون) (3)و بدينسان ما قرار داديم كه در هر ديارى،رؤساى بدكار ستمگر با مردم آنجا مكر كنند،ولى در حقيقت،مكر جز با خويشتن نمى كنند و به اين هم آگاه نيستند.

(و اذا جاءتهم اية قالوا لن نومن حتي نوتي مثل ما اوتي رسل الله،الله اعلم حيث يجعل رسالته سيصيب الذين اجرموا صغار عند الله و عذاب شديد بما كانوا يمكرون) (4)و چون آيتى براى هدايت آنان نازل شد،گفتند:ما ايمان نياوريم تا مانند آنكه به رسولان خدا نازل شده،به ما نازل شود.خدا بهتر مى داند كه كجا رسالت خود را مقرر دارد.به زودى مجرمان را،خدا خوار سازد و عذابى سخت به واسطه مكرى كه مى ورزيده اند بر آنان فرو فرستد.


1) قرآن،نحل26/.

2) قرآن،نمل50/-51.

3) قرآن،انعام123/.

4) قرآن،انعام124/.

(و الذين يمكرون السيئات لهم عذاب شديد و مكر اولئك هو يبور) (1)و بر آنان به مكر و تزوير اعمال بد كنند،عذابى سخت خواهد بود و نيز مكرشان به كلى نابود خواهد شد.

(افامونا مكر الله فلا يأمن مكر الله الا القوم الخاسرون) (2)آنان پنداشتند كه از مكر خدا غافل و ايمن گرديده اند،ولى از آن غافل نشوند،مگر مردم زيانكار.

(فلما جاءهم نذير مازادهم الا نفورا.استكباراً في الارض و مكر السيي و لا يحيق المكر السئي الا باهله) (3)و آنگاه كه رسول آمد،بر آنها چيزى جز مخالفت و نفرت نيفزود و بدين جهت كه مى خواستند در زمين تكبر و گردنكشى كنند و مكر انديشند و مكر زشت و نيرنگهاى بد،جز صاحبش،احدى را هلاك نخواهد كرد.

(و اذا اذقنا الناس رحمةً من بعد ضراء مستهم اذا لهم مكر في اياتنا قل الله اسرع مكراً ان رسلنا يكتبون ما تمكرون) (4)ما هر گاه بر آدمى بعد از آنكه او را رنج و زيانى رسيد،رحمتى فرستيم؛آيا در اين صورت بايد براى محو آيات و رسولان حق،مكر و سياست به كار برند؟ بگو مكر و سياست الهى،كامل تر و سريعتر است كه رسولان ما،مكرهاى شما را خواهند نوشت.

رواياتى دربارۀ مكر

امام صادق(ع) فرمود:

«ان كان العرض علي الله عز و جل حقاً فالمكر لماذا» (5)


1) قرآن،فاطر10/.

2) قرآن،اعراف99/.

3) قرآن،فاطر42/-43.

4) قرآن،يونس21/.

5) بحار الانوار،ج75،ص284،باب72،ح1.

اگر روبرو شدن با خدا عز و جل حق است،پس چه جاى مكر و فريب است.

امام حسن مجتبى(ع) از پدرش،امير مؤمنان(ع) روايت كرد كه رسول خدا(ص) فرمود:

«المكر و الخديعة في النار» (1)

جايگاه مكر و فريب،آتش دوزخ است.

امام صادق(ع) از رسول خدا(ص) روايت كرد كه حضرت فرمودند:

«ليس منا ما ماكر مسلماً» (2)

از ما نيست كسى كه مسلمانى را فريب دهد.

حضرت على(ع) فرمود:

«لو لا ان المكر و الخديعة في النار لكنت امكر العرب» (3)

اگر جايگاه مكر و فريب،آتش دوزخ نبود،هر آينه من فريبكارترين قوم عرب بودم.

زاذان گويد،شنيدم،على صلوات الله عليه فرمود:

«لو لا انّي سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقول:ان المكر و الخديعة و الخيانة في النار لكنت امكر العرب» (4)

از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود:اگر جايگاه مكر و فريب و خيانت،آتش دوزخ نبود،هر آينه من فريبكارترين قوم عرب بودم.

حضرت على(ع) فرمود:

«لو لا ان المكر و الخديعة فى النار لكنت امكر الناس» (5)اگر جايگاه مكر و نيرنگ،آتش دوزخ نبود،هر آينه من فريبكارترين مردم بودم.


1) همان،ص285،ح7.

2) همان،ص285،ح8.

3) همان،ص285،ح9.

4) همان،ص285،ح10.

5) همان،ص285،ح11.

فصل چهارم فضيلت:شجاعت

اشاره

فضيلت چهارم:شجاعت

اشاره

شجاعت،فضيلتى مهم است،به گونه اى كه قرآن شريف آن را اساس حكومت الهى دانسته و آن را مورد محبت و عنايت قرار داده است:

(انّ الله اصطفيه عليكم و زاده بسطةً في العلم و الجسم) (1)به درستى كه خدا او را بر شما برگزيد و در دانش و توانايى،او را فزونى بخشيد.

(يا ايّها الذين امنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف يأتي الله بقوم يحبهم و يحبونه اذلةٍ علي المؤمنين اعزّةٍ علي الكافرين يجاهدون في سبيل الله و لا يخافون و لومة لائم) (2)اى گروهى كه ايمان آورده ايد،هر كس از شما كه از دين خود مرتد شود،به زودى خدا قومى را كه دوست داريد و آنها نيز خدا را دوست مى دارند و نسبت به مؤمنان سرافكنده و فروتن،و نسبت به كافران سرافراز و مقتدرند،به نصرت اسلام بر مى انگيزد كه در راه خدا جهاد كنند و در راه دين از نكوهش و ملامت احدى باك ندراند.

(انّ الله يحبّ الذين يقاتلون في سبيله صفاً كانّهم بنيان مرصوص) (3)


1) .قرآن،بقره247/.

2) .قرآن،مائده54/.

3) .قرآن،صف4/.

البته خدا آن مؤمنان را كه در صف جهاد،مانند سد آهنى ن همدست و پايدارند،بسيار دوست مى دارد.

به علاوه،خداوند شجاعت را از صفات مؤمنان دانسته است:

(محمد رسول الله و الذين معه اشداء علي الكفار رحماء بينهم) (1)محمد،فرستادۀ خداست و ياران و همراهانش بر كافران بسيار سخت و با يكديگر بسيار مشفق و مهربانند.

تعريف شجاعت

معناى شجاعت،همانا قوت قلب است كه معناى آن،طيف گسترده اى را شامل مى شود.هر چه شدت آن بيشتر شود،ارزش و اهميت آن بيشتر مى شود.

در واقع هيچ مرتبه اى از آن،اعم از ضعيف يا شديد،نامطلوب نيست و مقوله اى است كه افراط و تفريط در آن راه ندارد.

پس اينكه گفته مى شود«تفريط در شجاعت همان جبن و افراط در آن،همان تهور است كه در شمار صفات ناپسند است»سخنى نادرست است.زيرا تهور از مقولۀ فعل است،نه صفات،و لذا افراط در شجاعت نمى تواند به شمار آيد.همچنين جبن،و شجاعت مصداق باب عدم و ملكه است.توضيح آنكه،تهور به معناى سقوط است.پس بنايى كه بر زمين سست،ساختمانى را بنا مى كند،آن ساختمان در معرض سقوط و در هم ريختن است و عمل بنا،تهور نااميد مى شود.

خداى متعال مى فرمايد:

(افمن اسّس بنيانه علي تقوي من الله و رضوانس خير ام من اسّس بنيانه علي شفا جرفٍ هارٍ فانهار به في نار جهنّم و الله لا يهدي القوم الظالمين) (2)


1) .قرآن،فتح29/.

2) .قرآن،توبه109/.

آيا كسى كه مسجدى را به غرض تقوى و خداپرستى تأسيس كرده و رضاى حق را طالب است،مانند كسى است كه بنايى بر پايه سستى و در كنار سيل سازد كه زود به ويرانى كشد و عاقبت،آن بنا را از پايه به آتش دوزخ افكند؟ و خدا هرگز ستمكاران را هدايت نخواهد فرمود.

پس كسى كه قوت قلبش را به طور نابجا و در مورد غير عقلايى به كار برد،به او متهور گفته مى شود،همچون كسى كه خود را در معرض هلاكت قرار مى دهد يا بدون سلاح به طرف شير مى رود،يا بدون سلاح و انگيزۀ عقلايى و شرعى با دشمن درگير مى شود.

خداى متعال مى فرمايد:

(و لا تلقوا بايديكم الي التّهلكة) (1)و خود را به دست خويش به مهلكه و خطر در نيفكنيد.

پس چنان كه مى بينيد،تهور از افعال ناپسند است،نه صفات ناپسند.به علاوه،تهور از نظر عقل و شرع محكوم و مطرود است.همچنين جبن،به معناى ضعف قلب است.پس به كسى كه از شجاعت و قوت قلب بى بهره است،جبان و بزدل گفته مى شود.در واقع،جبن امرى وجودى نيست تا گفته شود كه از جملۀ افعال است يا صفات،يا آنكه مرحلۀ تفريط شجاعت است.

فرد جبان و بزدل از بسيارى از نعمات محروم و در معرض بسيارى از ناملايمات است.پس اگر براى او هيچ محروميتى جز محروم ماندن از جهاد،امربه معروف و نهى از منكر و...نباشد،براى او كافى است تا از سعادتهاى ابدى محروم گردد.همچنين اگر براى او هيچ مصيبتى جز تنبلى،خوارى،سستى،بى ثباتى و بى عارى نباشد،او را بس است كه تيره روز و بدبخت شمره شود.اين همه ناشى از عدم قوت قلب است و بى بهره بودن از شجاعت موجب محروميت از نعمات فراوان و مواجه شدن با ناملايمات بسيار مى گردد.از سوى ديگر،تهور علاوه بر آنكه به معنى كفران نعمت شجاعت و كاربرد نابجاى آن


1) .قرآن،بقره159/.

است،موجب به خطر انداختن خود و ديگران و مفاسد بسيار ديگرى مى شود.چنان كه بعضى از اصحاب امامان معصوم(ع) تهور پيشه ساخته،اسرار را فاش مى كردند و ناخواسته موجب به خطر افتادن شيعيان مى شدند و به همين دليل مورد اعتراض آن پيشوايان گرامى كه درود خدا بر آنان باد قرار مى گرفتند.

مراتب شجاعت

شجاعت از نظر شدت و ضعف،داراى مراتبى است و هر مرتبه اى نيز به نوبۀ خود،داراى درجات شدت و ضعف مى باشد.

اولين مرتبۀ شجاعت،چيرگى بر دشمن در ميدان جنگ و جز آن،مانند بحث،مسابقه و...است.خداى تعالى به اين مرتبه،چنين اشاره فرموده است:

(انّ الله اصطفيه عليكم و زاده بسطةً في العلم و الجسم) (1)به درستى كه خدا او را بر شما برگزيد و در دانش و توانايى او را افزونى بخشيد.

دومين مرتبۀ شجاعت،چيره شدن بر نفس اماره و هواى نفس است.چنان كه رسول خدا(ص) فرمود:

«اشجع الناس من غلب هواه» (2)

شجاعترين مردم،كسى است كه بر هواى نفسش چيره گردد.

همچنين آن حضرت فرمود:

«مرحبا بقوم قضوا الجهاد و الاصغر و بقي عليهم الجهاد الاكبر،قيل:يا رسول الله و ما الجهاد و الاكبر؟ قال جهاد النفس» (3)

آفرين بر گروهى كه جهاد اصغر را پشت سر گذاشتند و جهاد اكبر را در پيش دارند.گفته شد:اى رسول خدا،جهاد اكبر چيست؟ حضرت فرمود:پيكار با نفس.


1) .قرآن،بقره247/.

2) .نهج الفصاحه،ح299.

3) .بحار الانوار،ج7،ص64،ح1.

چيرگى در اين ميدان جز با فضل و رحمت الهى ممكن نيست.چنانكه خداوند مى فرمايد:

(انّ النفس لامّارة بالسّوء الاّ ما رحم ربّي) (1)همانا نفس،بسيار به بدى فرمان مى دهد،مگر آنكه مورد رحمت پروردگارم قرار گيرم.

و نيز مى فرمايد:

(و الاّ ترف عنّي كيدهنّ اصب اليهنّ و اكن من الجاهلين) (2)بارالها اگر تو حيلۀ اينان را به لطف و عنايت خود از من دفع نفرمايى،به آنها ميل كرده و از اهل جهل و شقاوت گردم.

سومين مرتبۀ شجاعت،غلبه بر مشكلات در فراز و نشيب زندگانى دنيا و زرق و برق و سختيها و ناملايمات آن است كه بر اساس سنت الهى روى مى دهد.چنان كه قرآن كريم مى فرمايد:

(احسب الناس انّ يتركوا انّ يقولوا امنّا و هم لا يفتنون و لقد فتنّا الذين من قبلهم فليعلمنّ الله الذين صدقوا و ليعلمنّ الكاذبين) (3)آيا مردم چنين پنداشتند كه به صرف اينكه گفتند ما به خدا ايمان آورده ايم،رهايشان كنند و بر اين دعوى هيچ امتحانشان نكنند؟ و ما امتهايى را كه پيش از اينان بودند،به امتحان و آزمايش آورده ايم تا خدا دروغگويان را از راستگويان كاملاً معلوم كند.

قرآن،روايات،تجربه و تاريخ،گواه آنند كه انسان در اين عرصه مغلوب شده است،مگر آنان كه مورد رحمت الهى قرار گرفته اند.خداى متعال مى فرمايد:

(انّ الانسان خلق هلوعاً اذا مسّه الشّرّ جزوعاً و اذا مسّه الخير منوعاً الاّ المصلّين) (4)همانا انسان،حريص آفريده شده است.آنگاه كه شرى به او رسد،


1) .قرآن،يوسف53/.

2) .قرآن،يوسف33/.

3) .قرآن،عنكبوت2/-3.

4) .قرآن،معارج19/-22.

سخت به فرياد آيد.و هنگامى كه مال به او رسد،منع احسان كند.جز نمازگزاران راستين.

(فامّا الانسان اذا ما ابتلاه ربه فاكرمه و نعّمه فيقول ربّي اكرمن و اما اذا ما ابتلاه فقدر عليه رزقه فيقول ربّي اهانن) (1)اما انسان چون خدا او را به رنج و غمى مبتلا سازد،سپس به كرم خود او را نعمتى براى آزمايش و امتحان بخشد،در آن حال گويد خداوند مرا گرامى و عزيز داشت.و چون او را باز براى آزمون،تنگ روزى و فقير كرد،گويد خداوند مرا خوار گردانيد.

مرتبۀ چهارم،مقامى بلند و والاست كه بالاتر از آن مقامى نيست و آن چيرگى بر صفات ناپسند،خصوصاً ريشه كن كردن آنها از وجود انسان و سپس غرس نهال فضايل در جان و دل است،و اين مهم،جز با فضل و رحمت خداوند ممكن نگردد.چنانكه فرمايد:

(ولو لا فضل الله عليكم و رحمته ما زكي منكم من احدٍ ابداً و لكن الله يزكي من يشاء) (2)و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما نبود،احدى از شما پاك و پاكيزه نمى شد،ليكن خدا هر كس را كه مى خواهد منزه و پاك مى گرداند.

و چه نيكو گفته اند كه اين چيرگى همچون چاه كندن با ناخن است.در عين حال كه اين كار ضرورى است چنانكه بيشتر بيان شد عقلاً و شرعاً از واجبترين واجبات است.چنانكه خداوند پس از ذكر ده سوگند و تأكيدات فراوان مى فرمايد:

(قد افلح من زكّيها و قد خاب من دسّيها) (3)هر كه نفس ناطقۀ خود را از گناه و بدى پاك و منزه سازد،به يقين رستگار خواهد بود و هر كه او را به كفر و گناه پليد گرداند،البته زيانكار


1) .قرآن،فجر15/.

2) .قرآن،نور21/.

3) .قرآن،شمس9/-10.

خواهد گشت.

رواياتى دربارۀ شجاعت

عبد الله بن بكير از امام صادق ع) روايت مى كند كه فرمود:

«انّا لنحبّ من كان عاقلاً،فهماً،فقيهاً،حليماً،،مدارياً صدوقاً وفيّاً انّ الله عز و جل خص الانبياء بمكارم الاخلاق،فمن كانت فيه فليحمد الله علي ذلك،و من لم تكن فيه فيتضرع الي الله عز و جل و ليساله اياها.

قال:قلت:جعلتُ فداك و ما هنّ؟

قال:هنّ الورع و القناعة و الصبر و الشكر و الحلم و الحياء و السخاء و الشجاعة و الغيرة و الر و صدق الحديث و اداء الامانة» (1)

ما دوست داريم كسى را كه عاقل،فهميده،فقيه،خوشتندار،با مدارا،بردبار،راستگو و باوفا باشد.همانا خداى عز و جل،پيامبران را به مكارم اخلاق مخصوص گردانيد.پس هر كه اين مكارم را داشته باشد،بايد خدا را به شكرانۀ آن،سپاس گزارد و هر كس آنها را نداشته باشد،بايد به درگاه خداى عز و جل تضرع كند و از او بخواهد.

راوى گويد،عرض كردم:فداى شوم آنها چه صفاتى هستند؟

فرمود:پرهيزكارى،قناعت،بردبارى،شكر،خويشتندارى،حيا،سخاوت،شجاعت،غيرت،نيكوكارى،راستگويى و امانتدارى

حضرت رسول اكرم(ص) فرمود:

«اعطينا اهل البيت سبعاً لم يعطهن احد كان قبلنا و لا يعطاهن احد بعدنا:الصباحة و الفصاحة و السماحة و الشجاعة و العلم و المحبة في النساء» (2)

به ما اهل بيت،هفت چيز عطا شده كه به هيچ كس قبل و بعد از ما،عطا نشده و نخواهد شد.آن هفت چيز عبارتند از:نورانيت،فصاحت،


1) .اصول كافى ج2،ص56،باب مكارم،ح3.

2) .بحار الانوار،ج69،ص430،باب38،ح105.

جوانمردى و بخشش،شجاعت،علم،عمل و محبت به زنان.

عبد الله بن مسكان از امام صادق(ع) روايت مى كند كه فرمود:

«انّ الله عز و جل خصّ رسله بمكارم الاخلاق،فامتحنوا أنفسكم فان كانت فيكم فاحمدوا الله و اعلموا انّ ذلك من خير،و انّ لا تكن فيكم فاسالوا الله و ارغبوا اليه فيها.

قال:فذكر(ها) عشرة:اليقين و القناعة و الصبر و الشكر و الحلم و حسن الخلق و السخاء و الغيرة و الشجاعة و المروة» (1)خداى عز و جل پيامبرانش را به مكارم اخلاق،مخصوص گردانيد.شما خود را بيازماييد،اگر آنها در وجود شما بود،پس خدا را سپاس گوييد و بدانيد كه بودن آنها در وجود شما خير است و اگر در شما نبود،آنها را از خدا بخواهيد و نسبت به آن رغبت جوييد.سپس آنها را ده چيز شمرد:يقين،قناعت،صبر،شكر،خويشتندارى،خوش رويى،سخاوت،غيرت،شجاعت و جوانمردى.


1) .اصول كافى،ج2،ص56،باب مكارم،ح2.

فصل پنجم:خوف از خداى متعال

اشاره

فضيلت پنجم:خوف از خداى متعال

اشاره

خوف از خداى متعال،يكى از بزرگترين نعمات و مهمترين صفات نيكو و پسنديده است كه موجب بازداشتن آدمى از مخالفت با خداوند است و از اين رو كلمۀ تقوى و مشتقات آن در مورد خوف به كار رفته،تا آنجا كه معناى مجازى آن مشهور گشته است.

كلمۀ تقوى در قرآن بيش از صد بار به كار رفته و مقصود از آن،معناى خوف بوده است.با اين توجه،مى توان گفت كه تمام خيرات و پاداشهايى كه در دنيا و آخرت براى فرد متقى و پرهيزكار در اصطلاح قرآن،عرف و لغت،به معناى انسان خدا ترس است.

صفت تقوى موجب سعادت انسان در دنيا و آخرت است.چنانكه دربارۀ سعادت اخروى،قرآن مى فرمايد:

(و اما من خاف مقام ربّه و نهي النّفس عن الهوي فانّ الجنّة هي المأوي) (1)و هر كس از حضور در پيشگاه عز ربوبيت بترسد و از هواى نفس دورى كند،همانا بهشت،منزلگها اوست.


1) .قرآن،نازعات40/-41.

(و لمن خاف مقام ربّه جنّتان) (1)و هر كه از مقام مهتر و كبريايى خدا بترسد،او را دو باغ بهشت خواهد بود.

منظور از«جنتان»يكى بهشت مخصوص عوام است كه در آيات فراوان توصيف شده و نعمات گوناگون اعم از انواع خوردنيها،نوشيدنيها،پوشيدنيها و حوريان بهشتى براى آن ذكر شده است و داراى مراتبى شامل«جنة»،«عدن»و«رضوان»است كه هر يك نيز داراى درجاتى مى باشند.

ديگرى،بهشت ويژۀ خواص است كه در اين آيات به آن اشاره شده است:

(يا ايتّها النّفس المطّمئنّة ارجعي الي ربّك راضيةً مرضيّةً فادخلي في عبادي و ادخلي جنّتي) (2)اى نفس قدسى مطمئن و دل آرام،امروز به حضور پروردگارت بازآى كه تو خشنود از اويى و او راضى از توست.بازاى و در صف بندگان خاص من درآى و در بهشت من داخل شو.

(انّ المتّقين في جنّاتٍ و نهرٍ في مقعد صدقٍ عند مليكس مقتدرٍ) (3)محققاً اهل تقوى در باغها و كنار نهرها منزل گزينند،در منزلگاه صدق و حقيقت،نزد خداوند عزيز متنعمند.

(و لو انّ اهل القري آمنوا و اتّقوا لفتحنا عليهم بركاتٍ من السّماء و الارض) (4)و چنانچه مردم شهر و ديار،همه ايمان آورده و پرهيزكار مى شدند،همانا ما،درهاى بركات آسمان و زمين را بر روى آنها مى گشوديم.

(انّ الارض الله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتّقين) (5)به راستى زمين ملك خداست و او به هر كس از بندگان خواهد،واگذار و حسن عاقبت و فيروزى،مخصوص اهل تقوى است.


1) .قرآن،رحمن46/.

2) .قرآن،فجر27/-30.

3) .قرآن،قمر54/-55.

4) .قرآن،اعراف96/.

5) .قرآن،اعراف128/.

اگر براى بيان اهميت تقوى و خوف از خداى متعال،جز آيۀ ذيل،سخن ديگرى نبود،براى اين مقصود كافى بود آن آيه اين است:

(انّما يتقبّل الله من المتّقين) (1)به يقين،خداوند فقط اعمال پرهيزكاران را قبول مى كند.

مراتب خوف

خوف داراى درجات و مراتبى چند است:

الف) خوف عوام كه مايۀ پرهيز از گناهان و بهتر از آن،دورى از شبهات و نيكوتر از آن،اجتناب از مكورهات است.در قرآن كريم دراين باره آمده است:

(اتّقوا الله حقّ تقاته) (2)از خدا بترسيد،چنانچه شايستۀ خدا ترس بودن است.

(فاتّقوا الله ما استطعتم) (3)تا توانيد خدا ترس و پرهيزكار باشيد.

ب) خوف خواص كه مانع از«ترك اولى»در حد توان بشرى است.اين خوف،ويژۀ انبيا و فرستادگان الهى است اگر آنان مرتكب«ترك اولى»مى شدند،مورد سرزنش قرار مى گرفتند و اين عمل آنان.نوعى«عصيان»تلقى مى شد.چنانكه در قرآن كريم آمده است:

(و عصي آدم ربّه فغوي) (4)و آدم،نافرمانى خداى خود كرد و گمراه شد.

چنانكه مى دانيد حضرت يوسف(ع) از آن شخص هم سلولى خود كه احتمال آزادى او را مى داد،خواست تا نزد امير براى او شفاعت كند تا شايد به نجاتش از زندان بينجامد،به سبب همين غفلت از ياد خدا و توسل جستن به غير او،چند سال ديگر حبس براى يوسف مقدر گشت.قرآن كريم مى فرمايد:


1) .قرآن،ماده27/.

2) .قرآن،آل عمران102/.

3) .قرآن،تغابن16/.

4) .قرآن،طه121/.

(و قال للّذي ظنّ انّه ناج منهما اذكرني عند ربّك فانساه الشيطان ذكر ربه فلبث في السجن بضع سنين) (1)آنگاه يوسف از رفيقى كه اهل نجاتش يافت،درخواست كرد كه مرا نزد پادشاه ياد كن.در آن حال،شيطان ياد خدا را از نظرش ببرد.بدين سبب در زندان چند سال محبوس بماند.

ج) خوف اخص خواص كه مانع از توجه به غير حق تعالى است و مخصوص رسول خدا(ص) و عترت پاكش كه درود خدا بر آنان باد مى باشد.چنانكه قرآن كريم مى فرمايد:

(في بيوث اذن الله انّ ترفع و يذكر فيها اسمه يسبّح له فيها بالغدو و الاصال رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله) (2)در خانه هايى،خدا رخصت داده كه آنجا رفعت يابد و در آن،ذكر نام خدا شود.و صبح و شام،تسبيح و تنزيه ذات پاك او كنند.پاك مردانى كه هيچ كسب و تجارتى آنان را از ياد خدا غافل نگرداند.

فيلسوف شهير اسلام قدس الله سره در منظومه اش به اين مراتب چنين اشاره كرده است:

كدرج التّوب ما رتب التقى من حرمة او حلّ او غير اللّقاء

اقسام خوف

خوف بر دو قسم است:خوف رهبت و خوف خشيت

منظور از خوف قسم اول.ترس از خشم و غضب خدا و به عبارت ديگر ترس از عدالت او به فرمودۀ قرآن،ترس از مقام اوست.چنانكه مى فرمايد:

(و اما من خاف مقام ربّه و نهي النّفس عن الهوي فانّ الجنّة هي الماوي) (3)


1) .قرآن،يوسف42/.

2) .قرآن،نور36/-37.

3) .قرآن،نازعات40/-41.

و هر كس از حضور در پيشگاه عز ربوبيت بترسد و از هواى نفس دورى كند،همانا بهشت منزلگاه اوست.

اين خوف داراى اقسامى چند است:

الف) خوف از عذاب آخرت

(يا ايّها الناس اتّقوا ربّكم انّ زلزلة السّاعة شي عظيمٌ.يوم ترونها تذهل كّ موضعةٍ عمّا ارضعت و تضع كلّ ذات حمل حملها و تري النّاس سكاري و ما هم بسكاري و لكنّ عذاب الله شديد) (1)اى مردمان،خدا ترس و پرهيزكار باشيد كه زلزلۀ روز قيامت بسيار حادثۀ بزرگ و واقعۀ سختى خواهد بود.چون هنگامۀ آن روز بزرگ را مشاهده كنيد،هر زن شيرده،طفل خود را از هول فراموش كند و هر آبستن،بار رحم بيفكند و مردم را از وحشت آن روز چون فردى شراب خورده و مست بنگرى،در صورتى كه مست نيستند و ليكن عذاب خدا،سخت است.

(يوم تجد كل نفس ما عملت من خيرٍ محضراً و ما عملت من سوءٍ تودّلو انّ بينها و بينه امداً بعيداً و يحذركم الله نفسه و الله رؤف بالعباد) (2)روزى كه هر شخصى كه هر كار نيكو كرده،همه را پيش روى خود حاضر ببيند و آنچه بد كرده،آرزو كند كه اى كاش ميان او و كار بدش به مسافتى دور،جدايى بود.و خداوند،شما را از عقاب خود مى ترساند كه او در حق بندگان،بسى مهربان است.

(فاتّقوا النّار الّتي وقودها النّاس و الحجارة اعدّت للكافرين) (3)و بپرهيزد از آتشى كه هيزمش مردم بدكار و سنگهاى خار است،كه قهر الهى براى كافران مهيا شده است.


1) .قرآن،حج1/-2.

2) .قرآن،آل عمران30/.

3) .قرآن،بقره24/.

ب) خوف از عذاب دنيا

(و اتقّوا فتنةً لا تصيبنّ الذين ظلموا منكم خاصّةً) (1)و بترسيد از بلايى كه چون آيد،تنها مخصوص ستمكاران شما نباشد.

ج) خوف از عاقبت سوء

(قل سيروا في الارض فانظروا كيف كان عاقبة المجرمين) (2)بگو در روى زمين سير كنيد تا بنگريد كه عاقبت كار بدكاران به كجا انجاميد.

د) خوف از عاقبت سوء فرزندان

(و ليخش الذين لوتركوا من خلفهم ذرّيةً ضعافاً خافوا عليهم فليتّقوا الله و ليقولوا قولاً سديداً) (3)و بايد بندگان از مكافات عمل خود بترسند.كسانى كه مى ترسند كودكان ناتوان از آنها باقى بماند و زير دست مردم شوند،پس بايد از خدا بترسند و سخن به اصلاح و درستى گويند.

اما خوف خشيت،قسم دوم از خوف،خوف از عظمت و جبروت و ابهت حق تعالى است و اين خوف ناشى از معرفت است.هر چه معرفت بيشتر باشد،اين خوف شديدتر است.از اين رو،اين خوف،مخصوص عارفان است،چنانكه خداوند مى فرمايد:

(انّما يخشي الله من عباده العلماء) (4)فقط بندگان دانشمند از خدا مى ترسند.

تفاوت بين اين دو خوف،در آن است كه خوف رهبت،از ترس ناشى مى شود و در حقيقت منشاء آن،ترس از گناهانى است كه انسان مرتكب شده است.از اين رو در رايات آمده است كه:


1) .قرآن،انفال25/.

2) .قرآن،نمل69/.

3) .قرآن،نساء9/.

4) .قرآن،فاطر28/.

«و لا يخافنّ الاّ ذنبه» (1)

و نترسد مگر از گناه خود.

و اما خوف خشيت،از محبت حق تعالى سرچشمه مى گيرد.از اين رو امير مؤمنان على(ع) در دعاى كميل مى فرمايد:

«يا الهى و سيدى و مولاى ربّى صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك وهبنى يا الهى برت على حرّ نارك فكيف اصبر عن النّظر الى كرامتك»

اى خدا و سرور و مولا و پروردگار من! گيرم در عذاب تو صبر كردم،پس چگونه بر فراق تو تاب آورم.و اى خداى من! گيرم بر حرارت آتش تو صبر كردم،پس چگونه از چشم داشتن به كرامت تو خوددارى كنم؟

اين دو خوف با يكديگر كاملاً تباين و تفاوت دارند،با اين حال در بندگان صالح خداوند يكجا گرد مى آيند.همان گونه كه امير مؤمنان(ع) خوف خدا،اعم از رهبت و خشيت را در دل داشت.او در دعاى كميل مى فرمايد:

«اللّهمّ لا اجد لذنوبى غافراً و لا لقبائحى ساتراً و لا لشيىء من عملى القبيح بالحسن مبدّلاً غيرك»

پروردگارا! جز تو آمرزنده اى براى گناهانم و پوشاننده اى براى زشتيهايم نمى يابم و غير از تو كسى،كسى را كه كردار زشت مرا مبدل به كار نيك گرداند،پيدا نمى كنم.

خوف،امرى مشكك است

از آنچه تا كنون بيان گرديد،معلوم مى شود كه خوف،اعم از خوف خشيت يا رهبت،مقوله اى مشكك است كه مرتبۀ ضعيف آن نيكوست،و هر چه بر شدتش افزوده شود،حسنش نيز فزونى مى يابد و افراط و تفريطى براى آن


1) .نهج البلاغه،حكمت28.

متصور نيست.و آنچه در كتب اخلاق به عنوان حد افراط و تفريط آن شهرت يافته و گفته شده كه افراط در آن يأس و نوميدى از رحمت خداوند متعال است كه صفتى ناپسند مى باشد،سخنى نادرست است.

توضيح آنكه،حد ضعيف خوف،همان خوف عوام از خشم الهى است كه خود،امرى مطلوب است،زيرا مانع ارتكاب گناه مى گردد.همچنين حد شديد آن،خوف اخص خواص است كه نه تنها آنان را از مخالفت با اوامر خداى متعال،اعم از واجب و مستحب،و نواهى او،اعم از حرام و مكروه،باز مى دارد،بلكه مانع توجه آنان به غير خدا نيز مى شود.

معناى عصمت نيز،چيزى جز خوف شديد از خداى تعالى نيست،كه آن هم حاصل علم به اسماء و صفات خدا و شناخت حق تعالى در حد توان بشرى مى باشد و ادعيۀ مأثوره،همچون دعاى كميل،ابو حمزه،عرفه و...از خوف رهبت و خشيت،هر دو ناشى شده اند.اما يأس و نوميدى از رحمت خداوند،از ترس و خوف شديد سرچشمه نمى گيرد،بلكه منشاء آن،عدم رجاست كه در جاى خود،اين بحث بيان مى شود كه خوف و رجا بايد با يكديگر همراه باشند و وجود يكى بدون وجود ديگرى،نقصى است كه بايد جبران شود و وجود اين دو،همانند قرآن و عترت است كه هر يك در كنار و به همراه ديگرى است و نه به تنهايى.

آياتى دربارۀ خوف

(و اما من خاف مقام ربّه و نهي النّفس عن الهوي فانّ الجنّة هي المأوي) (1)و اما هر كس كه از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از هوى باز دارد،البته بهشت جايگاه اوست.

(و لمن خاف مقام ربّه جنّتان) (2)


1) .قرآن،نازعات40/.

2) .قرآن،رحمن46/.

كسى كه از مقام پروردگارش بترسد،دو بهشت از آن او خواهد بود.

(و لنسكننّكم الارض من بعدهم ذلك لمن خاف مقامي) (1)و پس از آنان،شما را در زمين ساكن مى گردانيم.اين پاداش از آن كسى است كه از مقام من بترسد.

(انّما تنذر من اتّبع الذّكر و خشي الرّحمن بالغيب) (2)تو،تنها كسى را توانى بيم داد،كه از قرآن پيروى كند و در نهان از خداوند رحمان بترسد.

(من خشي الرّحمن بالغيب و جاء بقلبٍ منيبٍ) (3)آن كس كه از خداى مهربان در باطن ترسيد و با قلب خاشع و نالان به درگاه او باز آمد.

(رضي الله عنهم و رضوا عنه ذلك لمن خشي ربّه) (4)خدا از آنها خشنود،و آنها هم از خدا راضى اند و اين پاداش كسى است كه از خدا بترسد.

(انّما يخشي الله من عباده العلماء) (5)در بين بندگان خداوند،تنها دانشمندان از او مى ترسند.

(انّ الذين يخشون ربّهم بالغيب لهم مغفرة و اجر كبير) (6)همانا كسانى كه در باطن،از پروردگارشان مى ترسند،آمرزش خداوند و پاداش بزرگ،از آن آنهاست.

(تقشعر منه جلود الذين يخشون ربّهم) (7)كسانى كه از پروردگارشان مى ترسند،با تلاوت قرآن،پوست تنشان به لرزه در مى آيد.


1) .قرآن،ابراهيم14/.

2) .قرآن،يس11/.

3) .قرآن،ق33/.

4) .قرآن،بينه8/.

5) .قرآن،فاطر28/.

6) .قرآن،ملك12/.

7) .قرآن،زمر23/.

(و من يطع الله و رسوله و يخش الله و يتّقه فاولئك هم الفائزون) (1)و كسى كه از خدا و رسولش پيروى كند و از خدا بترسد و تقوى پيشه كند،چنين كسانى رستگارند.

(يا ايّها النّاس اتقوا ربّكم و اخشوا يوماً لا يجزي والد عن ولده و لا مولود هو جازٍ عن والده شيئاً انّ وعد الله حقّ فلا تغرّنّكم الحياة الدّنيا و لا يغرّنّكم بالله الغرور) (2)اى مردم،از پروردگارتان بترسيد و از روزى بهراسيد كه نه هيچ پدرى را به جاى فرزندش و نه فرزندى را به جاى پدرش كيفر كنند.البته وعدۀ خدا،حق است.پس زينهار زندگى دنيا،شما را نفريبد و شيطان فريبكار شما را به عفو و كرم خداوند مغرور نگرداند.

(سيذّكّر من يخشى) (3)آن كسى كه از خدا مى ترسد،به زودى متذكر مى شود.

(يا ايّها النّاس اتّقوا ربّكم انّ زلزلة السّاعة شيء عظيم) (4)اى مردم،از پروردگارتان بترسيد،همانا زلزلۀ قيامت،امرى عظيم است.

(انما المؤمنون الذين اذا ذكر الله و جلت قلوبهم) (5)همانا مؤمنان كسانى هستند كه چون ياد خدا شود،قلبهايشان ترسان گردد.

(الذين اذا ذكر الله و جلت قلوبهم) (6)آنان كه چون نام خدا برده شود،در دل بترسند.

(قل انّي اخاف انّ عصيت رّبي عذاب يومٍ عظيمٍ) (7)بگو من اگر از فرمان پروردگارم سرپيچى كنم،از عذاب روز بزرگ


1) .قرآن،نور52/.

2) .قرآن،لقمان33/.

3) .قرآن،اعلى10/.

4) .قرآن،حج1/.

5) .قرآن،انفال2/.

6) .قرآن،حج35/.

7) .قرآن،زمر13/.

قيامت مى ترسم.

(لهم من فوقهم ظلل من النار و من تحتهم ظلل ذلك يخوف الله به عباده يا عباد فاتقون) (1)بر آنها از بالا و زير سايبان،آتش دوزخ است،آن آتشى كه خداوند بندگانش را از آن مى ترساند؛اى بندگان من،از من بترسيد.

(الله نزّل احسن الحديث كتاباً متشابهاً مثاني تقشعر منه جلود الذين يخشون ربّهم ثمّ تلين جلودهم و قلوبهم الي ذكر الله) (2)خدا قرآن را فرو فرستاد كه بهترين سخن است؛كتابى كه آياتش مشابه يكديگر و مكرر است و از تلاوت آيات آن،خدا ترسان را لرزه بر اندام افتد و باز آرامش بخشد و دلهايشان را به ياد خدا مشغول سازد.

(يؤفون بالانذر و يخافون يوماً كان شرّه مستطيراً) (3)آنان كه به نذر خويش وفا مى كنند و از روزى مى ترسند كه شر و سختى اش فراگير است.

(انّا نخاف من ربنا يوماً عبوساً قمطريراً) (4)و گويند ما از پروردگارمان در روزى سخت كه چهرۀ خلق از رنج آن در هم و گرفته است،مى ترسيم.

(و اياي فارهبون) (5)و تنها از من بترسيد.

(و اقام الصلاة و اتي الزكاة و لم يخش الا الله) (6)و نماز به پا دارند و زكات مال خود را بدهند و از غير خدا نترسند.

(يوم تجد كلّ نفسٍ ما عملت من خيرٍ محضراً و ما عملت من سوءٍ تودّلو انّ بينها و بينه امداً بعيداً و يحذركم الله نفسه) (7)


1) .قرآن،زمر16/.

2) .قرآن،زمر23/.

3) .قرآن،دهر7/.

4) .قرآن،دهر10/.

5) .قرآن،بقره40/.

6) .قرآن،توبه18/.

7) .قرآن،آل عمران30/.

در آن روز،هر كس هر چه كار نى ك انجام داده،حاضر مى يابد و آرزو مى كند كه اى كاش بين او و كردار زشتش فاصله اى دراز مى بود و خدا شما را از خودش بيم مى دهد.

(أفا من اهل القري انّ يأتيهم بأسنا بياتاً و هم نائمون او امن اهل القري انّ يأتيهم بأسنا ضحيً و هم يلعبون افامنوا مكر الله فلا يأمن مكرالله الا القوم الخاسرون) (1)آيا اهل شهر و ديارى از آن ايمنند،كه شبانگاه عذاب ما آنها را فراگيرد؟ آيا اهل شهر و ديار از آن ايمنند كه هنگام روز كه سرگرم بازى هستند،عذاب ما آنان را فرا گيرد؟ آيا از مكر خدا،غافل و ايمن گشته اند كه از آن،جز گروه زيانكاران،غافل نشوند.

رواياتى دربارۀ خوف

از اسحاق بن عمار روايت است كه امام صادق(ع) فرمود:

«يا اسحاق! خف الله كانّك تراه،و ان كنت لا تراه فانه يراك،و ان كنت ترى أنّه لا يراك فقد جعلته من أهون الناظرين عليك» (2)يا اسحاق! از خدا چنان بترس كه گويى او را مى بينى اگر او را به چشم نمى بينى،او تو را مى بيند و اگر بر اين باورى كه او تو را نمى بيند،در واقع او را از كمترين ناظران بر خود دانسته اى.

امام صادق(ع) فرمود:

«انّ من العبادة شدّه الخوف من الله عز و جل (انما يخشى الله من عباده العلماء)

و قال جلّ ثناؤه:(فال تخشوا الناس و اخشونى) و قال تبارك و تعالى:(و من يتق الله يجعل له مخرجاً) قال:و قال ابو عبد الله عليه السلام:انّ حبّ الشرف و الذكر لا يكونان فى قلب الخائف الرّاهب» (3)


1) .قرآن،اعراف97/-99.

2) .بحار الانوار،ج70،ص255،باب59 ح2.

3) .همان،ص359،ح5.

ترس شديد داشتن از خداى عز و جل،عبادت است،چنانكه حق تعالى فرمود:تنها بندگان دانا از خدا مى ترسند.و نيز فرمود:از مردم نترسيد و از من بترسيد.و نيز خداى تبارك و تعالى فرمود:هر كس تقواى خدا پيشه كند،براى او گشايشى قرار مى دهد.

همچنين حضرت فرمود:علاقه به جاه و شهرت،در قلب انسان خدا ترس راه ندارد.

رسول خدا(ص) فرمود:

«من عرضت له فاحشة او شهوة فاجتنبها من مخافة الله عز و جل حرم الله عليه النّار و آمنه من الفزع الاكبر و أنجز له ما وعده فى كتابه فى قوله عز و جل:(و لمن خاف مقام ربّه جنّتان)» (1)هر كس در معرض كار زشت يا شهوت انگيز قرار گيرد و به خاطر ترس از خداى عز و جل از آن دورى كند،خداوند آتش دوزخ را بر او حرام مى كند و او را از هراس سهمگين روز قيامت امين مى گرداند،و به آنچه در كتاب خويش به او وعده داده وفا مى كند.آنجا كه فرمود:هر كس از مقام پروردگارش بترسد،دو بهشت،نصيب مى برد.

رسول خدا(ص) فرمود:

«بينا ثلاثه نفر فيمن كان قلبهم يمشون اذا اصابهم مطر،فأووا الى غار،فانطبق عليهم.فقال بعضهم لبعضك يا هؤلائ و الله ما ينجيكم الا الصدق،فليدع كل رجل منكم بما يعلم الله عز و جل انّه قد صدق فيه»

فقال احدهم:اللهمّ انّ كنت تعلم انّه كان لى اجير عمل لى عرلى فرق ازر.

فزرعته فصار من أمره الى انّ اشتريت من ذلك الفرق بقراً.

ثمّ اتانى فطلب اجره فقلت:اعمد إلى تلك البقر فسقها.

فقال:انّما لى عندك فرق من ازر

فقلت:اعمد الى تلك البقر فسقها،فانّها من ذلك،فساقها


1) .همان،ص365،ح13.

فان كنت تعلم انّى فعلت ذلك من خشيتك ففرّج عنا فانساحت الصخرة عنهم.

و قال الاخر:اللهمّ ان كنت تعلم انّه كان لى ابوان شيخان كبيران فكنت اتيهما كل ليلة بلبن غنم لى،فأبطأت عليهما ذات ليلة،فاتيتهما و قد رقدا،و اهلى و عيالى يتضاغون من الجوع و كنت لا اسقيهم حتى يشرب ابواى،فكرهت ان اوقظهما من رقدتهما،و كرهت ان ارجع فيستيقظا لشربهما فلم أزل انتظرهما حتى طلع الفجر.

فان كنت تعلم انّى فعلت ذلك من خشيتك ففرّج عنّا،فانساحات عنهم الصّخرة حتّى نظروا الى السماء.

و قال الاخر:اللهمّ ان كنت تعلم انّه كانت لى ابنة عم احبّ الناس الى و انّى راودتها عن نفسها،فابت على الاّ ان اتيها بمأة دينار.فطلبتها حتّى قدرت عليها فجئت بها فدفعتها اليه،فامكنتنى من نفسها.

فان كنت تعلم انّى فعلت ذلك من خشيتك ففرّج عنپا ففرّج الله عز و جل عنهم فخرجوا» (1)در بين گذشتگان شما سه نفر بودند كه با يكديگر راه مى رفتند،ناگاه باران شروع شد و آنها به غارى پناه بردند كه پس از ورود،در آن،به روى آنها بسته شد.آنان به يكديگر گفتند:اى همراهان،سوگند به خدا كه جز صدق و راستى،شما را نجات نمى بخشد،پس هر يك از شما بايد به آنچه كه مى داند از صدق براى خدا انجام داده،و خدا را بخواند.پس يكى از آنها گفت:پروردگار! تو مى دانى كه من كارگرى داشتم كه به ازاى چند پيمانه برنج براى من كار مى كرد و بر اثر تلاش او توانستم از آن طريق،گاوى بخرم.وقتى آن كارگر آمد و مزدش را خواست،گفتم:آن گاو را به عنوان مزدت بردار و ببر.او گفت:اما من تنها چند پيمانه


1) .همان،ص379،ح29.

برنج از تو طلب دارم.

گفتم:آن گاو را به عنوان دستمزدت بردار و ببر،زيرا آن گاو هم از طريق آن به دست آمده است،او هم گاو را برد.پس خداوندا،اگر تو مى دانى كه اين كار را براى ترس از تو انجام داده ام،ما را از اين تنگنا برهان! آنگاه سنگى كه در غار را مسدود كرده بود،كمى كنار رفت.

ديگرى گفت:خدايا تو مى دانى كه من،پدر و مادر پيرى داشتم كه هر شب مقدارى از شير گوسفندانم را برايشان مى بردم.يك شب در اين كار تأخير كردم،وقتى رسيدم كه آنان به خواب رفته بودند،گرچه زن و فرزندانم گرسنه بودند،اما پيش از آنان،اول به پدر و مادرم شير مى نوشاندم.آن شب،دلم نيامد كه آنها را بيدار كنم و خوش نداشتم كه بازگردم،و آنان براى نوشيدن شير بيدار شوند و من آنجا نباشم،لذا تا سپيده دم منتظر ماندم.پس خدايا،اگر تو مى دانى كه اين كار براى ترس از تو بوده،گره از كار فرو بستۀ ما بگشا!

آنگاه سنگ كمى بيشتر كنار رفت،چنان كه توانستند آسمان را ببينند.ديگرى گفت:خدايا!،تو مى دانى كه دختر عمويى داشتم كه از همه نزد من محبوبتر بود.خواستم از او كام برگيرم،اما امتناع كرد و آن را مشروط به پرداخت صد دينار نمود.من در پى صد دينار رفتم و آن را به دست آوردم.به سوى او آمدم و پول را به وى پرداختم و او نيز خود را در اختيار من نهاد.

وقتى كه بين پاهايش نشستم،گفت:از خدا بترس و جز از راه ازدواج مشروع،بكارت مرا زايل مكن.پس برخاستم و صد دينار را به او وانهاده و وى را ترك كردم.خدايا! اگر مى دانى كه اين كار براى ترس از تو بوده،پس مرا نجات ده.آنگاه! خداى عز و جل راه نجات آنها را گشود و از غار خارج شدند.

امام جعفر صادق(ع) فرمود:

«من خاف الله عز و جل اخاف الله من كل شيء و من لم يخف الله عز و جل اخافه الله من كل شيء» (1)

هر كس از خداى عز و جل بترسد،خدا همه چيز را از او مى ترساند و هر كس از خداى عز و جل بيم نكند،خداوند او را از همه چيز مى ترساند.

امير مؤمنان حضرت على(ع) فرمود:

«انّ المؤمنين لا يصبح الاّ خائفاً و ان كان محسناً،و لا يمسي الا خائفاً و ان كان محسناً،لانّه بين امرين:بين وفت قد مضي لا يدري ما الله صانع به،و بين اجل قد اقترب لا يدري ما يصيبه من الهلكات» (2)

همان،مؤمن،شب را با ترس از خدا به روز مى رساند،هر چند نيكوكار باشد و روز را با خوف حق تعالى به شب مى رساند،هر چند نيكوكار باشد،زيرا او بين دو امر قرار دارد:بين زمانى كه گذشته است و نمى داند خدا با او چه خواهد كرد و بين اجل كه نزديك مى شود و نمى داند چه سختيهاى هولناكى به او خواهد رسيد.

ابو حمزه ثمالى از امام سجاد(ع) روايت كرد كه حضرت فرمود:

«ابن آدم! لا تزال بخير ما كان لك واعظ من نفسك،و ما كانت المحاسبة من همك،و ما كان الخوف لك شعاراً و الحزن لك دثاراً،ابن آدم! انّك ميت و مبعوث و موقوف بين يدى الله عز و جل و مسئول،فاعدّ جواباً» (3)اى فرزند آدم! تا آن هنگام در راه خير هستى،كه اندرز دهنده اى در وجودت داشته باشى،به حسابرسى از خويش اهتمام ورزى،خوف از خدا را شعار خويش و حزن را پوشش خود قرار دهى.

اى فرزند آدم! تو مى ميرى،برانگيخته مى شوى و در پيشگاه خداى عز و جل به پا مى ايستى و مورد بازخواست قرار مى گيرى،پس درصدد


1) .همان،ص381،ح32.

2) .همان،ص382،ح34.

3) .همان،ص382،ح35.

پاسخ برآى.

خداوند متعال مى فرمايد:

«(و عمل صالحاً من هؤلاء المؤمنين (فلهم اجرهم) ثوابهم (عند ربهم) فى الاخرة (لا خوف عليهم) هنالك حين يخاف الفاسقون (و لا هم يحزنون اذا حزن الظالمون،لاّنهم لم يعلموا من مخافة الله ما يخاف من فعله و لا يحزن له.

و نظر امير المؤمنين على(ع) الى رجل أثر الخوف عليه،فقال:و ما بالك؟

قال:إنى أخاف الله

قال:يا عبد الله خف ذنوبك و خف عدل الله عليك فى مظالم عباده،و أطعه فيما كلفك،و لا تعصه فيما يصلحك ثمّ لا تخف الله بعد ذلك،فانه لا يظلم أحداً و لا يعذّبه فوق استحقاقه ابداً الاّ ان تخاف سوء العاقبة بأن تغير او تبّدل،فان أردت ان يؤمنّك الله سوء العاقبة فاعلم انّ ما تأتيه من خير فبفضل الله و توفيقه،و ما تأتيه من سوء فبامهال الله و إنظاره اياك و حلمه و عفوه عنك» (1)از مؤمنان هر كس كار نيك انجام دهد،پاداش او نزد خداوند خواهد بود و آنگاه كه فاسقان در هراس شوند،آنان نترسند و هنگامى كه ستم پيشگان محزون شوند،آنان غمگين نگردند،زيرا آنان به خاطر ترس از خدا،كارى كه باعث هراس و اندوه آنان شود،مرتكب نشده اند.حضرت على(ع) مردى را ديد كه آثار خوف در چهره اش نمايان بود،به او فرمود:تو را چه مى شود؟ گفت:از خدا مى ترسم،حضرت فرمود:اى بندۀ خدا،از گناهانت بترس و از عدل خدا در مورد ستم به بندگانش بيمناك باش و از آنچه بر تو واجب كرده،اطاعت كن از آنچه تو را به صلاح اؤدر.سر مپيچ از آن پس،از خدا بيم مدار كه او به هيچ كس ستم نمى كند و هيچ كس را بيش از آنچه سزاى اوست،


1) .همان،ص391،ح60.

كيفر نمى دهد.

البته از سوء عاقبت و بدفرجامى بترس كه مبادا تغيير و تبديلى در ايمان و عقايدت روى دهد.پس اگر مى خواهى كه خداوند تو را از خطر سوء عاقبت،ايمن گرداند.پس بدان كه هر خيرى به تو مى رسد؛به سبب فضل و توفيق خداوند است و بدى كه به تو مى رسد،ناشى از مهلت دادن خداوند به تو است.پس چنان كن كه حلم و عفو خداوند شامل حال تو گردد.

رسول خدا(ص) فرمود:

«من كان بالله أعرف كان من الله أخوف و قال صلى الله عليه و آله و سلم:يا ابن مسعود اخش الله بالغيب كانّك تراه،فان لم تره فانّه يراك،يقول الله تعالى:(من خشى الرّحمن بالغيب و جاء بقلب منيبٍ ادخلوها بسلام ذلك يوم الخلود) و روى انّ النّبى صلى الله عليه و آله و سلم كان يصلّى و قلبه كالمرجل يغلى من خشية الله تعالى» (1)هر كس كه معرفتش نسبت به خدا بيشتر باشد،از خدا بيشتر مى ترسد.و نيز فرمود:ابن مسعود! در نهان از خدا بترس،چنانكه گويى او را مى بينى.چه،اگر تو او را نمى بينى،او تو را مى بيند.چنانكه فرمود:هر كس در نهان از خداى رحمان بترسد و با دلى شكسته و خاشع به درگاه خدا ايد (به آنان خطاب شود كه) با سلامت وارد شويد كه امروز روز جاودانگى است.

نيز روايت شده است كه:

همانا پيامبر(ص) هنگامى كه نماز مى خواند،قلبش مانند ديگ جوشان،از ترس خدا در التهاب بود.

روايت شده است كه:

«و كان امير المؤمنين(ع) اذا أخذ فى الوضوء بتغير وجهه من خيفة الله تعالى

و كانت فاطمة(ع) تنهج فى الصلاة من خفية الله تعالى


1) .همان،ص393،ح6.

و كان الحسن اذا فرغ من وضوئه تتغير لونه،فقيل له:من ذلك؟ فقال:حق على من أراد أن يدخل على ذى العرش ان تتغير لونه و يروى مثل هذا عن زين العابدين عليه السلام.

و روى المفضل بن عمر عن الصادق عليه السلام قال حدثنى أبى عن أبيه عليه السلام:

انّ الحسن بن على عليه السلام كان أعبد الناس فى زمانه و أزهدهم أفضلهم،و كان إذا حجّ حجّ ماشياً و رمى ماشياً،و ربما مشى حافياً و كان اذا ذكر الموت بكى،و اذا ذكر البعث و النشور بكى،و اذا ذكر الممّر على الصراط بكى،و اذا ذكر العرض على الله تعالى ذكره شهق شهقة يغشى عليه منها،و كان اذا قام فى صلاته ترتعد فرائضه بين يدى ربّه عز و جلّ،و كان اذا ذكر الجنّة و النار اضطرب اضطراب السليم،و سأل الله الجنّة،و تعوّذ بالله من النّار.

و قالت عايشة:كان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يحدثنا و نحدّثه،فاذا حضرت الصلاة فكانّه لم يعرفنا و لم نعرفه» (1)امير مؤمنان حضرت على(ع) چون وضو مى گرفت،از ترس خداوند متعال رنگ رخسارش دگرگون مى شد.و حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها در نماز،از خوف خداى تعالى،نفسش به شماره مى افتاد.و امام حسن مجتبى(ع) چون از وضو،از فارغ مى شد،رنگش تغيير مى كرد؛از او،سبب اين حالت را پرسيدند.فرمود:كسى كه بر صاحب عرش وارد مى شود،سزاوار است رنگش دگرگون شود.

مفضل بن عمر از امام صادق(ع) روايت كرده كه به نقل از پدر و جد گراميش فرمود:

امام حسن مجتبى(ع) عابدترين،زاهدترين و برترين


1) .همان،ص399،ح72.

مردمان در زمان خويش بود.او پياده به حج مى رفت و پياده به رمى جمره مى رفت و چه بسا با پاى برهنه به حج مى رفت و چون از مرگ و برانگيخته شدن در روز قيامت و گذشتن از صراط و قرار گرفتن در پيشگاه خداوند متعال،سخن به ميان مى آمد،سخت مى گريست و چون به نماز در پيشگاه پروردگارش عز و جل مى ايستاد،شانه هايش مى لرزيد و چون از بهشت و دوزخ ياد مى شد،همانند كسى كه رو به مرگ است،پريشان و مضطرب مى شد و از خدا طلب بهشت مى كرد و از دوزخ به خدا پناه مى برد.

عايشه گويد:هرگاه با رسول خدا(ص) مشغول گفتگو بوديم و هنگام نماز فرا مى رسيد،چنان با ما بيگانه مى شد،گويى نه او ما را مى شناسد و نه ما او را مى شناسيم.

سوء عاقبت

اشاره

از جمله مسائلى كه اهل دل همواره بر آن تأكيد داشته اند،دعا براى حسن عاقبت و نيك فرجامى است و هميشه اين دعا،ورد زبانشان بوده است كه:

«اللهمّ اجعل عاقبة امرنا خيراً»

پروردگارا! عاقبت كار ما را نيكو گردان.

نقل كرده اند كه جمعى از ايران در محضر ميرزاى كبير قدس الله سره بودند و هنگام خداحافظى از ايشان درخواست كردند كه براى عاقبت به خيرى آنها دعا كند.پس از رفتن آنها،او به حاضران گفت:آنها مهمترين دعاها را از من خواستند و دعاى برتر و مهمتر از آن نيست.

حسن عاقبت،يكى از نعمات مهم است،همان طور كه عاقبت سوء از نغمات خوفناك است.و اما معنى عاقبت سوء عبارتند از:

الف) ذلت بعد از عزت،رنج و سختى بعد از نعمت در دنيا

قرآن در آيات فراوان،بندگان را از اين مسئله ترسانيده و به تذكر،امر فرموده است.از اين رو خداى متعال مى فرمايد:

(و ضرب الله مثلاً قريةً كانت امنةً مطمئنّةً يأتيها رزقها رغداً من كلّ مكان فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون) (1)و خدا مثل آورد،مثل شهرى را كه در آن امنيت كامل حكمفرما بود و اهلش در آسايش و اطمينان زندگى مى كردند و از هر جانب،روزى فراوان به آنها مى رسيد تا آنكه اهل آن شهر،نعمت خدا را كفران كردند،خدا هم به موجب آن كفران و معصيت،طعم گرسنگى و بيمناكى را به آنها چشانيد.

(قل سيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المجرمين) (2)بگو در روى زمين سير كنيد،تا بنگريد كه عاقبت كار بدكاران به كجا انجاميد.

ب) كفر و فسق بعد از ايمان و تقوى

آشكار است كه اين تيره روزى و بدفرجامى از حالت اول بدتر است و چه بسا انسان ممكن است در زمرۀ زهاد و بلكه علماى پرهيزكار باشد،و ليكن به فسق و كفر باز گردد.پناه مى بريم به خدا از خشم و خذلان او.

(و اتل عليهم نبأ الذي اتيناه اياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشّيطان فكان من الغاوين) (3)بخوان بر اين مردم،حكايت آن كس را كه ما آيات خود را به او عطا كرديم،از آن آيات به عصيان سرپيچيد،چنانچه شيطان او را تعقيب كرد و از گمراهان عالم گرديد.


1) .قرآن،نحل112/.

2) .قرآن،نمل69/.

3) .قرآن،اعراف175/.

ج) فاسق و بى ايمان از دنيا رفتن

خداوند متعال مى فرمايد:

(فلا تعجبك اموالهم و لا اولادهم انّما يريد الله ليعذّبهم بها في الحياة الدّنيا و تزهق انفسهم و هم كافرون) (1)مبادا تو از كثرت اموال و اولاد آنها در شگفت آيى.خدا مى خواهد آنها را به همان مال و فرزند در زندگانى دنيا به عذاب افكند و ساعت مرگ نيز،جان آنها را بگيرد،در حالى كه كافر جان سپارند.

چه بسيارند كسانى كه در حال مرگ،سخنان كفرآميز و فسق آلودى از زبان آنان شنيده مى شود.در روايات بسيارى آمده است كه شيطان هنگام مرگ با حيله هاى گوناگون ايمان انسان را سلب مى كند و اگر مدد ولايت نباشد،حفظ ايمان در قبر بسيار دشوار است.

موجبات عاقبت سوء

اشاره

موجبات عاقبت سوء عبارتند از:

الف) گناه؛خصوصاً ظلم و بلكه ضايع ساختن حقوق مردم به طور كلى

خداى متعال دراين باره مى فرمايد:

(ثمّ كان عاقبة الذين اساؤا السّواي ان كذّبوا بايات الله) (2)آخر سرانجام كار آنان كه به آن اعمال زشت و كردار بد پرداختند،اين شد كه كافر شده و آيات خدا را تكذيب و تمسخر كردند.

ب) صفات ناپسند

خداى تعالى مى فرمايد:

(قل ان كان اباؤكم و ابناؤكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضوتها احبّ


1) .قرآن،توبه55/.

2) .قرآن،روم10/.

اليكم من الله و رسوله و جهادٍ في سبيله فتربّصوا حتيّ يأتي الله بامره) (1)بگو امت را كه اى مردان،اگر شما پدران و پسران و برداران و زنان و خويشاوندنان خود را و اموالى كه جمع آورده ايد و مال التجاره،كه از كسادى آن بيمناكيد،و منازل كه به آن دل خوش داشته ايد؛بيش از رسول و جهاد در راه او دوست مى داريد،منتظر باشيد تا امر نافذ خدا جارى گردد.

راز اين مطلب اين است كه صفات ناپسند به خصوص حب دنيا مانع از آن مى شود كه آدمى،پذيراى مرگ گردد و به اجبار او را از دنيا خارج مى سازند،در حالى كه بغض يا كراهت نسبت به ولايت و ملائكۀ مقرب،بلكه خداوند متعال را در دل دارد.به علاوه،صفات ناپسند،بين او و پروردگار حجابى مى شوند كه با آن در محضر ربوبى وارد مى شود.چنانكه مى فرمايد:

(كلاّ انّهم عن ربّهم يومئذٍ لمحجوبون) (2)چنين نيست كه مى پندارند،بلكه آنها را از معرفت پروردگارشان محجوب و محرومند.

ج) ضعف ايمان

خداى متعال مى فرمايد:

(و من الناس من يعبد الله علي حرفٍ فان اصابه خير اطمأنّ به و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدّنيا و الاخرة ذلك هو الخسران المبين) (3)و بعضى از مردم،كسى است كه خدا را به زبان و به ظاهر مى پرستد،نه به حقيقت.از اين رو،هر گاه به خير و نعمتى رسد،اطمينان خاطر پيدا مى كند و اگر به شر و فقر و آفت برخورد،از دين خدا رو مى گرداند.


1) .قرآن،توبه24/.

2) .قران،مطففين15/.

3) .قرآن،حج11/.

چنين كسى در دنيا و آخرت زيانكار است.

اگر ايمان صرفاً لقلقة زبان باشد،دشمن اعم از جن و انس،مى كوشد تا آن را،به خصوص در هنگام وقوع فتنه ها نظير روبرو شدن با هول و هراس مرگ،از انسان بگيرد.حتى اگر ايمان در عقل رسوخ ركده باشد،باز هم در خطر عظيم قرار دارد.اما اگر بر اثر رياضتهاى دينى و مجاهدات شرعى در قلب رسوخ كرده باشد،مصون و در امان خداوند متعال است.

(انّه ليس له سلطان علي الذين آمنوا و علي ربهم يتوكّلون انپما سلطانه علي الذين يتولوّنه) (1)البته شى طان را هرگز به كسى كه به خدا ايمان آورده و بر او توكل و اعتماد كرده،تسلط نخواهد بود.تنها تسلط شيطان بر نفوسى است كه او را دوست گرفته اند.

آياتى دربارۀ عاقبت سوء

(ربّنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا) (2)بار پروردگارا! دلهاى ما را به باطل ميل مده،پس از آنكه به حق هدايت فرمودى.

(ثمّ كان عاقبة الذين اساؤا السپواي ان كذّبوا بايات الله) (3)آخر،سرانجام كار آنان كه به اعمال زشت و كردار بد پرداختند،اين شد كه كافر شده و آيات خدا را تكذيب و تمسخر كردند.

(فانظر كيف كان عاقبة الظّالمين) (4)بنگر كه عاقبت كار ستمكاران به كجا كشيد.


1) .قرآن،نحل99/-100.

2) .قرآن،آل عمران8/.

3) .قرآن،روم10/.

4) .قرآن،يونس39/.

رواياتى دربارۀ عاقبت سوء

مفضل از امام صادق(ع) نقل مى كند كه:

«انّ الحسرة و الندمة و الويل كلّه لمن لم ينتفع بما ابصر و من لم يدر الامر الذى هو عليه مقيم انفع هو له ام ضرر

قال،قلت:فيما يعرف الناجى؟

قال:من كان فعله لقوله موافقاً فاثبت له الشهادة بالنجاة:و من لم يكن فعله لقوله موافقاً فانّما ذلك مستودع» (1)همانا حسرت و پشيمانى و عذاب،جملگى براى كسى است كه از آنچه مى بيند،بهره نگيرد (عبرت نياموزد) و نمى داند امرى را كه در آن است،به نفع اوست يا به زيان او.

راوى گويد:گفتم پس نشانۀ اهل نجات چيست؟

حضرت فرمود:هر كه عملش با سخنش موافق باشد،نجات براى او به طور ثابت گواهى مى شود و هر كه عملش موافق گفتارش نباشد،ايمانش ناپايدار است.

عيسى شلقان گويد:

«كنت قاعداً،فمرّ ابوالحسن موسى(ع) و معه بهمة،قال،فقلت:يا غلام ما ترى ما يصنع ابوك يأمرنا بالشى ثمّ ينهانا عنه:امرنا انّ نتولى ابا الخطاب،ثمّ امرنا انّ نلعنه و نتبرأ منه؟

فقال ابوالحسن عليه السلام:و هو غلام انّ الله خلق خلقاً للايمان لا زوال له،و خلق خلقاً للكفر لا زوال له،و خلق خلقاً بين ذلك اعارهم الايمان.يسمون المعارين،اذا شاء سلبهم،و كان ابو الخطاب ممن اعير الايمان.

قال:فد خلت على أبى عبد الله عليه السلام فاخبرته بما قلت لأبى الحسن عليه السلام و ما قال لى فقال ابو عبد الله عليه السلام:انه


1) .بحار الانوار،ج66،ص218،باب34،ح2.

نبعة نبوّة» (1)نشسته بودم كه حضرت موسى كاظم عليه السلام در حالى كه بچه گوسفندى همراه او بود،از كنارم گذشت.گفتم:اى پسر! نمى يبنى پدرت چه كار ميكند؟ ما را به كارى امر مى كند و سپس از آن نهى مى كند:به ما امر كرد تا ابو الخطاب را دوست بگيريم،سپس فرمود تا او را لعنت كنيم و از او بيزارى جوييم.

امام كاظم عليه السلام كه در آن وقت پسرى خردسال بود،فرمود:همانا خداوند برخى از مردم را با ايمانى زوال ناپذير آفريد و برخى ديگر را با كفرى دايمى و گروهى ديگر را بينابين آفريد كه ايمان را به آنها عاريه داد و آنان را عاريه گيران مى نامند،و هرگاه خدا بخواهد ايمانشان را سلب مى كند و ابو الخطاب (2)از كسانى است كه ايمان به آنها عاريه داده شده است.

راوى گويد:آنگاه بر امام صادق عليه السلام وارد شدم و او را از آنچه به حضرت كاظم عليه السلام گفته بودم و او به من فرموده بود،آگاه كردم،امام صادق عليه السلام فرمود:او از سرچشمۀ نبوت است.

امام صادق(ع) فرمود:

«انّ الله جبل النبيين على نبوتهم فلا يرتدون ابداً،و جبل الاوصياء على وصايا هم فلا يرتدون ابداً،و جبل بعض المؤمنين على الايمان فلا يرتدون ابداً،و منهم من يعير الايمان عارية،فاذا هو دعا و الح فى الدعاء،مات على الايمان» (3)همانا خدا،پيامبران را بر نبوتشان آفريد و هرگز از آن باز نگردند و برخى از مؤمنان را بر ايمان آفريد كه از آن بازگشت نكنند و برخى از آنان،كسانى هستند كه ايمان را به عاريه گرفته اند.پس اگر دست به دعا بردارند و در دعا اصرار ورزند،با ايمان از دنيا مى روند.


1) .همان،ص219،ح3.

2) .منظور از ابو الخطاب،محمد بن مقلاص اسدى كوفى است كه ظاهراً نخست در زمرۀ ياران سرشناس امام صادق(ع) بوده،سپس مرتد شده و مذاهب باطله را بدعت نهاد و بدين سبب آن حضرت از او بيزارى جست و او را لعنت كرد.(مترجم).

3) .بحار الانوار،ج66،ص220،باب34،ح4.

ابو بصير مى گويد:

«عن ابى جعفر(ع) قال قلت:

(هو الذى انشأكم من نفس واحدة فمستقر و مستودع)

قال:ما يقول اهل بلدك الذى انت فيه؟

قال:قلت،يقولون:مستقر فى الرحم،و مستودع فى الصلب.

فقال:كذّبوا،المستقر ما استقر الايمان فى قلبه،فلا ينزع منه ابداً،و المستودع الذى يستودع الايمان زماناً ثمّ يسلبه،و قد كان الزبير منهم» (1)از امام باقر(ع) معناى آيه«خداوند كسى است كه شما را از نفس واحد،به دو صورت آفيرد:مستقر و مستودع»را پرسيدم.

حضرت فرمود:همشهريان تو دراين باره چه مى گويند؟

گفت:مى گويند منظور از مستقر،وجود آدمى در رحم مادر و منظور از مستودع،وجود او در صلب پدر است.

حضرت فرمود:دروغ گفتند.مستقر يعنى كسى كه ايمان در قلبش پايدار گشته و هرگز از او جدا نشود و مستودع كسى است كه ايمان را براى مدتى به امانت گرفته،سپس آن را از دست مى دهد.و زبير (2)از جملۀ اينان بود.

جعفر بن مروان گويد:

«انّ الزبير اخترط سيفه يوم قبض النبى صلى الله عليه و آله و سلم و قال:لا اغمده حتّى ابايع لعلى،ثمّ اخترط سيفه فضارب علياً.فكان ممن اعير الايمان،فمشى فى ضوء نوره،ثمّ سلبه الله اياه» (3)زبير در روز وفات پيامبر(ص) شمشير كشيد و گفت:تا با على(ع) بيعت نكنم،شمشير را در غلاف نبرم.بعدها براى پيكار با على(ع) به روى او شمشير كشيد.او از


1) .همان،ص222،ح8.

2) .زبير يكى از چهار نفرى بود كه دعوت امير مؤمنان على(ع) را براى گرفتن حقش بعد از وفات پيامبر(ص) اجابت كرد.سلمان دربارۀ او گفته است،بصيرت زبير در يارى آن حضرت از همۀ ما بيشتر بود.او يكى از چهار نفرى بود كه قبل از نقض بيعتش،حضرت على(ع) نفر پنجمى براى آنان نمى يافت و آنها سلمان،ابو ذر،مقداد و زبير بودند.همچنين او در شورايى كه براى تعيين جانشين خليفۀ دوم،تشكيل شده بود،حق خود را به على(ع) بخشيد.به علاوه او در شب دفن حضرت فاطمه زهرا(س) حاضر بود.با اين وجود،او از جمله كسانى بود كه ايمان را به عاريه گرفته بود و ايمانش پايدار نبود؛در پرتو آن راه پيمود،سپس خدا ايمانش را سلب كرد و بدينسان او در زمرۀ پنج نفرى قرار گرفت كه از نظر اسلام،از جمله پيشوايان كفر مى باشند.(سفينة البحار،ج1،ص544،«ماده زبر»)

3) .بحار الانوار،ج69،ص223،باب34،ح9.

كسانى بود كه ايمان او به عاريت داده شده بود،پس در پرتو نور آن،راه پيمود،سپس خدا ايمانش را سلب كرد.

احمد بن محمد گويد:

«وقف على ابوالحسن الثانى عليه السلام فى بنى زريق فقال لى و هو رافع صوته:يا احمد! قلت:لبّيك،قال:انّه لمّا قبض رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم جهد الناس على اطفاء نور الله،فابى الله الاّ ان يتّم نوره بامير المؤمنين عليه السلام.فلما توفى ابوالحسن عليه السلام جهد على بن حمزة و اصحابه على اطفاء نور الله،فابى الله الاّ ان يتّم نوره.و انّ اهل الحق اذا دخل فيهم داخل سروّا به،و اذا خرج منهم خارج لم يجزعوا عليه.و ذلك انّهم على يقين من امرهم.و انپ اهل الباطل اذا دخل فيهم داخل سروا به،و اذا خرج عنهم خارج جزعوا عليه،و ذلك انّهم على شك من امرهم.انّ الله يقول:«فسمتقر و مستودع»قال ثمّ قال ابو عبد الله عليه السلام:المستقر الثابت و المستودع المعار» (1)حضرت رضا(ع) در بنى زريق ايستاد و با صداى بلند به من فرمود:اى احمد گفت:بله فرمود:هنگامى كه پيامبر(ص) از دنيا رفت،مردم براى خاموش كردن نور خدا تلاش كردند.پس خدا نور هخويش را به وجود امير مؤمنان عليه السلام دوام بخشيد.آنگاه كه حضرت موسى كاظم(ع) وفات يافت،على بن ابى حمزه (2)و يارانش براى خاموش كردن نور خدا كوشيدند،اما خدا نمى گذارد نورش خاموش گردد و اهل حق،هنگامى كه كسى به آنان پيوندد،خوشحال مى شوند و چون كسى از آنان جدا شود،ناراحتى نكنند،زيرا به كارشان يقين دارند و اهل باطل،چون كسى به جرگۀ آنان در آيد،شادمان شوند و چون از آنان پيوند بگسلد،ناله سر دهند،زيرا آنان به كار خود شك دارند.همانا خدا مى فرمايد:


1) .همان،ص223،ح14.

2) .على بن ابى حمزة سالم بطائنى،از اصحاب امام كاظم(ع) بود كه پس از شهادت آن حضرت،با پيروانش براى خاموش كردن نور خدا،تلاش كردند و به اين عقيده قائل شدند كه امامت به امام موسى كاظم(ع) پايان پذيرفته است و گروه واقفيه را بر اساس اين اعتقاد باطل،شكل دادند.گفته اند آنان به طمع اموالى كه نزدشان بود،اين عقده را اظهار كردند و على بن ابى حمزه،سى هزار دينار و زياد القندى هفتاد هزار دينار آن وقت،در اختيارشان بود.(سفينة البحار،ج2،ص242).

«فمستقر و مستودع»سپس فرمود:مستقر به معنى ثابت و مستودع به معنى عاريه گيرنده است.

امام صادق(ع) فرمود:

«انّ العبد يصبح مؤمناً و يمسى كافراً،و يصبح كافراً و يمسى مؤمناً،و قوم يعارون الايمان ثمّ يسلبونه،و يسمون المعارين،ثم قال:فلان منهم» (1)بنده،شب را با ايمان به صبح مى رساند و شب كافر مى شود و شب را در حال كفر به صبح مى رساند و شب مؤمن مى شود،و گروهى ايمان را به عاريه مى گيرند،سپس آن را از دست مى دهند و به آنان عاريه گيرندگان گفته مى شود.سپس فرمود:فلانى از اين جمله است.

على(ع) در خطبه اى مى فرمايد:

«فمن الايمان ما يكون ثابتاً مستقراً فى القلوب و منه ما يكون عوارى بين القلوب و الصدور الى اجل معلوم،فاذا كانت لكم برائة من احد فقفوه حتى يحضره الموت،فعند ذلك يقع حد البرائة» (2)بعضى از ايمان،در قلبها ثابت و مستقر است و برخى از آن تا زمان مرگ،بين قلبها و سينه ها در عاريت است.پس اگر از كسى بيزار هستيد،تا زمان مرگ او دست نگاه داريد،زيرا در آن وقت است كه حد برائت واقع مى شود (سرنوشت نهايى فرد مشخص مى شود).

امام صادق(ع) از پدرش نقل مى كند كه حضرت على(ع) فرمود:

«انّ حقيقة السعادة انّ يختم للمرء عمله بالسعادة،و انّ حقيقة الشقاء انّ يختم للمرء عمله بالشقاء» (3)حقيقت سعادت آن است كه عاقبت كار انسان،سعادت و نيك بختى باشد و حقيقت بدبختى آن است كه فرجام كار آدمى با تيره روزى و


1) .بحار الانوار،ج69،ص225،باب34،ح17.

2) .همان،ص227،ح19.

3) .همان،ج71،ص364،باب90،ح3.

نگون بختى باشد.

حضرت عيسى بن مريم(ع) فرمود:

«يا معشر الحواريين بحقّ اقول لكم انّ النّاس يقولون:انّ البنا بأساسه،و انّى لا اقول لكم كذلك.

قالوا:فما ذا تقول يا روح الله؟

قال:بحق اقول لكم انّ اخر حجر يضعه العامل هو الاساس.قال ابو فروة:انّما اراد خاتمة الامر» (1)اى گروه حواريون،به راستى به شما مى گويم كه مردم مى گويند استحكام بنا به پايه و بنيان آن بستگى دارد،ولى من چنين نمى گويم.حواريون گفتند:پس تو چه مى گويى اى روح الله؟

فرمود:به حقيقت به شما مى گويم كه پايه و اساس،آخرين سنگى است كه معمار مى نهد.

خداوند عز و جل مى فرمايد:

«(الذين يظنون انهم ملاقوا ربهم) الذين يقدرون انّهم يلقون ربّه اللقاء الذى هو اعظم كراماته،و انّما قال:يظنون لاّنهم لا يرون بما ذا يختم لهم،و العاقبة مستورة عنهم (و انهم اليه راجعون) الى كراماته و نعيم جناته لايمانهم و خشوعهم،لا يعلمون ذلك يقيناً.لاّنهم لا يؤمنون انّ يغيروا و يبدلوا» (2)منظور از«كسانى كه گمان مى كنند كه خداى خودشان را ملاقات مى كنند»،كسانى هستند كه خود را از كسانى مى شمارند كه به ديدار خداوند كه بزرگترين كرامات اوست،نايل مى شوند.زيرا در آيه فرموده (يظنون)،يعنى اينكه آنها نمى دانند فرجام كارشان چگونه خواهد بود و از سرنوشت خود بى خبرند.جملۀ(انهم اليه راجعون) بدان معنى است كه آنها به خاطر خشوع و ايمانشان،كرامات و نعما


1) .همان،ص364،ح5.

2) .همان،ص366،ج71،ح13.

بهشتى خداوند را نصيب مى برند.البته آنها دراين باره يقين ندارند و از امكان تغيير و تبديل آن،آسوده خاطر نيستند.

رسول خدا(ص) فرمود:

«لا يزال المؤمن خائفاً من سوء العاقبة لا يتيقن الوصول الى رضوان الله حتى يكون نزع روحه و ظهور ملك الموت له» (1)مؤمن هميشه از سوء عاقبت مى ترسد،يقين به رضوان خدا ندارد تا زمانى كه روح از تنش كنده شود و ملك الموت بر او ظاهر گردد.

قصه هايى دربارۀ عاقبت سوء

«على بن ابى حمزة سالم البطائنى كان من اصحاب أبى الحسن الكاظم عليه السلام و انّه و اصحابه جهدوا بعد موت ابى الحسن الكاظم عليه السلام فى اطفاء نور الله،فابى الله انّ يتمّ نوره،و انّه اول أظهر الاعتقاد بالوقف مع زياد القندى و عثمان بن عيسى الرواسى طمعاً فى الاموال التى كانت عندهم.فكان عند على بن أبى حمزة ثلثون الف دينار و عند زياد سبعون الف» (2)على بن ابى حمزة سالم بطائنى از اصحاب حضرت امام موسى كاظم(ع) بود.او و طرفدارانش پس از درگذشت حضرت كاظم عليه السلام درصد بر آمدند تا نور خدا را خاموش سازند،پس خداوند نخواست تا اينكه نورش تمام گردد.او اولين كسى بود كه عقيده به«وقف»را اظهار نمود.در اين راه،زياد قندى و عثمان بن عيسى رواسى او را همراهى كردند.انگيزۀ آنان از طرح چنين عقيده هايى دستيابى به اموال و داراييهايى بود كه نزد آنها نگهدارى مى شد.نزد على ابن ابى حمزة سى هزار دينار و نزد زياد قندى هفتاد هزار دينار بود.


1) .همان.

2) .سفينة البحار،ج2،ص242،باب عين بعد از لام.

«روى الشيخ رحمة الله عن أبى غالب الزرارى ما حاصله:

انه كان ابو جعفر محمد بن على الشلمغانى فى اول الامر مستقيماً من قبل الشيخ أبى القاسم الحسين بن روح رضى الله عنه و كان النّاس يقصدونه و يلقونه،لأنه كان سفيراً بينه و بينهم فى حوائجهم و مهماتهم.

و ممن قصده ابو غالب الزرارى،قال:دخلت اليه مع رجل من اخواننا،فرأينا عنده جماعة من اصحابنا فسلّمنا عليه و جلسنا.

فقال لصاحبى:من هذا الفتى معك؟ فقال له:رجل من آل زرارة بن أعين.

فاقبل على فقال:من اى زرارة انت؟ فقلت:يا سيدى انا من ولد بكير بن اعين اخى زرارة.

فقال:اهل بين جليل عظيم القدر فى هذا الامر.

ثمّ قال له صاحبى:اريد الكتابة فى شىء من الدعاء.فقال:نعم.

و انا اضمرت فى نفسى الدعاء من امر قد اهمنى و لا اسميه و هو حال والدة أبى العباس ابنى،و كانت كثيرة الخلاف و الغضب على و كانت منى بمنزلة فقلت و انا اسئل حاجة،و هى الدعاء لى بالفرج من امر قد اهمنى.

قال:فاخذ درجا بين يديه كان اثبت فيه حاجة الرجل،فكتب.و الزرارى سئل الدعاء من امر قد اهمه،هم طواه.

فقمنا و انصرفنا.فلما ان بعد ايام عدنا اليه.فحين جلسنا اليه اخرج الدرج و فيه مسائل كثيرة قد اجيب من تضاعيفها.فاقبل على صاحبى و قرء عليه جواب ما سئل،و اقبل على و هو يقرء:و اما الزرارى و حال الزوج و الزوجه فاصلح الله ذات بينهما.

فورد على امر عظيم.لأنه سر لم يعلمه الاّ الله تعالى و غيرى.

فلمّا ان عدنا الى الكوفة،فدخلت دار و كانت امّ ابى العباس مغاضية

لى فى منزل اهلها،فجائت الى فاسترضتنى و اعتذرت و وافقتنى و لم حتى تخالفنى فرّق الموت بيننا.

اقول:محمد بن على الشلمغانى يعرف بابن ابى العزاقر بالعين المهملة و الزّاى و القاف و الراء اخيراً له كتب و روايات و كان مستقيم الطريقة متقدماً فى اصحابنا،فحمله الحسد للشيخ ذبى القاسم بن روح على ترك المذهب و الدخول فى المذاهب الردّية،فتغير و ظهرت عنه مقالات منكره حتى خرجت فيه توقيعات،فاخذه السلطان و قتله و صلبه ببغداد» (1)شيخ رحمة الله از ابى غالب الزرارى روايت مى كند:

شلمغانى نخست نمايندۀ حسين بن روح رضى الله عنه بود.وى مورد توجه مردم بود و مردم با او ديدار مى كردند.زيرا او و سلطۀ بين حسين بن روح و مردم در رفع حوايج و مسائل مهمشان بود.

ابو غالب زرارى نيز از جمله كسانى بود كه به حضور او مى رسيد.او مى گفت:

با يكى از برادرانمان بر او وارد شديم،گروهى از يارانمان را نزد او ديديم.به آنها سلام كرديم و نشستيم.

شلمغانى به دوست گفت:اين جوان كيست كه همراه توست؟ او گفت:او مردى از خاندان زرارة بن اعين است.

پس رو به من كرد و گفت:تو از نسل كدام زرارة هستى؟ گفتم از فرزندان بكير بن اعين،برادر زراره هستم.

او گفت:اين خاندان،جليل و گرانقدرند.

آنگاه دوستم به او گفت:برايم دعايى بنويس.او پذيرفت و من در دل،دعا دربارۀ امرى مهم را نيت كردم،ولى آن را به زبان نياوردم و آن حاجت،حال مادر فرزندم،ابى العباس بود كه سخت ناسازگار و با من بد رفتار بود.در عين حال برايش احترام قائل بودم.


1) .همان،ج1،ص713،باب شكا.

من نيز گفتم:من هم حاجتى دارم و آن دعا براى گشايش در امرى است كه براى من مهم است.آنگاه او نوشته اى را گرفت كه حاجت دوستم در آن نوشته شده بود و نيز در آن آمده بود:زرارى نيز دربارۀ امر مهمى كه آن را پوشيده داشت التماس دعا گفت.سپس برخاستيم و رفتيم.پس از چند روز نزد او بازگشتيم.چون نشستيم،نوشته را گشود كه در آن مسائل بسيارى بود كه در حواشى آن،بدانها پاسخ داده شده بود.آنگاه رو به دوست كرد و پاسخ سؤال او را خواند.سپس رو به من كرد و خواند اما زرارى بداند كه خداوند رابطۀ بين او و همسرش را اصلاح كرد.

من با امر شگفتى روبرو شدم،زيرا اين امر،رازى بود كه جز خداى متعال و من،كسى از آن خبر نداشت.وقتى به كوفه بازگشتم،به خانه ام در آمدم در حالى كه مادر ابى العباس به حالت قهر در منزل بستگانش بود.ديرى نگذشت كه به خانه نزد من آمد و پوزش طلبيد و عذر خواست و سازگارى در پيش گفت و هرگز تا دم مرگ با من مخالفت نكرد.

محدث قمى گويد:شلمغانى،معروف به ابن ابى العزاقر،داراى كتب و رواياتى چند مى باشد.او نخست در طريق هدايت و از جمله علماى شيعه بود،اما حسد او نسبت به شيخ ابوالقاسم بن روح نوبختى موجب بدبينى او و اعتقاد او به مذاهب باطل گرديد،بدينسان راه خود را تغيير داد و سخنان انكارآميزى اظهار كرد،چنان كه توقيعاتى از جانب امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف در رد او رسيد.از اين رو،حاكم وقت او را دستگير كرد و به قتل رساند و در بغداد به دار آويخت.

«ثعلبة بن حاطب الانصارى و هو الذى قال للنبى صلى الله عليه و آله و سلم:

ادع الله ان يرزقنى مالاً،و الذى بثك بالحق لئن رزقنى الله مالاً لاعطين كل ذى حق حقه.

فقال صلى الله عليه و آله و سلم:اللهم الرز ثلبة مالاً.

فاتّخذ غنماً،فنمت غنمه كما ينمى الدود.فضاقت عليه المدينة،فتنحى عنها.

فنزل وادياً من اوديتها.ثمّ كثرت حتى تباعد من المدينة فاشتغل بذلك عن الجمعة الجماعة و بعث رسول الله عليه و آله و سلم المصدق ليأخذ الصدقة.

فابى و بخل،و قال:ما هذا الاّ اخت الجزية.

فقال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يا ويح ثعلبة،فانزل الله:

(و منهم من عاهد الله لئن اتانا من فضله لنصَّدَّقنَّ و لنكونن من الصّالحين)» (1)ثعلبه بن حاطب انصارى به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد:

از خدا بخواه تا مالى روزيم كند.سوگند به خدايى كه تو را به حق مبعوث كرده،اگر خدا به من مالى دهد،حق هر كس را به او خواهم داد.پيابمبر(ص) فرمود:خدايا مالى روزى ثعلبه گردان.

ثعلبه گوسفندانى گرفت و آن گوسفندان زياد شدند،چنان كه كرم بزرگ مى شود،تا آنجا كه ديگر مدينه بر او تنگ آمد.پس،از آن دور شد و در يكى از واديا منزل كرد.گوسفندانش چندان زياد شدند كه ديگر از مدينه دورى مى كرد و در نماز جمعه و جماعت حاضر نمى شد و پيامبر،فردى را براى گرفتن صدقات نزد او فرستاد،اما او سر باز زد و بخل ورزيد و گفت:خواهر جزيه است.

رسول خدا(ص) فرمود:و اى بر ثعلبه.پس خدا


1) .همان،ص131،باب ثعب.

اين آيه را نازل فرمود:و برخى از مردم كسانى هستند كه با خدا عهد مى بندند كه اگر از فضلش به ما ببخشد،البته صدقه مى دهيم و از نيكان خواهيم بود.

«و أبو الخطاب هو محمد بن مقلاص الاسدى الكوفى و كان فى اول الحال ظاهراً من اجلاء اصحاب الصادق،ثمّ ارتدّ و ابتدع مذاهب باطلة،و لعنه الصادق(ع) و تبرّأ منه» (1)و ابو الخطاب محمد بن مقلاص اسدى كوفى،در آغاز امر،از بزرگان اصحاب امام صادق ع) بود،سپس مرتد شد و آيينهاى باطلى را از نو پديد آورد.امام صادق(ع) او را لعنت فرمود و از او بيزارى جست.

«قصة الزبير،و هو كان فى الاوّل من الاخيار،انّ الزبير كان احد الاربعة الذين استجابوا لامير المؤنين(ع) لما دعاهم بعد وفاة النبى صلى الله عليه و آله و سلم لاخذ حقّه.

و فى رواية سليم و الاحتجاج عن سلمان قال:و كان الزبير اشدّنا بصيرة فى نصرته.

و كان الزبير احد الاربعة الذين لم يجد لهم امير المؤمنين عليه السلام خامساً،و هم سلمان و ابو ذر و مقداد و الزبر قبل نكثه بيعته.انّ الزبير وهب حقه يوم الشورى لعلى عليه السلام لمّا دخلته من حمية النسب

كان الزبير ممن شهد دفن فاطمة عليها السلام بالليل انّ الزبير كان ممن اعين الايمان و كان ايمانه مستودعاً فمشى فى ضوء نوره،ثمّ سلبه الله اياه.

و انّ الزبير احد الخمسة الذين هم ائمة الكفر فى الاسلام» (2)سرگذشت زبير:او در آغاز از نيكان بود.زبير يكى از چهار نفرى بود كه


1) .بحار الانوار،ج69،ص220،كتاب ايمان و كفر.

2) .سفينة البحار،ج1،ص544،مادۀ زبر.

به نداى امير مؤمنان على(ع) لبيك گفتند؛آن هنگام كه حضرتش،ايشان را براى گرفتن حق خود بعد از وفات پيامبر اكرم(ص) فراخواند.

و در روايت سليم و احتجاج از سلمان نقل شده است كه گفت:زبير از همه ما در نصرت و يارى على(ع) تيزبين تر بود.

و زبير يكى از چهار تنى بود كه امير مؤمنان على(ع) براى آنان پنجمى نيافت و آنان سلمان،ابو ذر،مقداد و زبير قبل از شكستن بيعتش بودند.

همانا زبير،حقش را در روز شورا (پس از مرگ خليفه دوم) به على(ع) واگذار كرد،آنگاه كه تعصب قومى اش برانگيخته شد.زبير از كسانى بود كه شاهد دفن حضرت فاطمه زهرا(س) در شب غمبار وفاتش بودند.

به راستى كه زبير از كسانى بود كه ايمان را رها ساختند.ايمان زبير در نزدش ايمانى ثابت نبود،بلكه به وديعت نهاده شده بود،پس در روشنى نور آن حركت كرد،سپس خداوند،آن را از او،باز پس گرفت.همانا زبير يكى از پنج تنى بود كه به عنوان پيشوايان كفر در اسلام شناخته شده اند.

(و اتل عليهم نبأ الذى اتيناه اياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين) فانها نزلت فى بلعم باعورا و كان من بنى اسرائيل.

و حدثنى أبى عن الحسين بن خالد عن أبى الحسن الرضا(ع):

انّه اعطى بلعم بن باعورا الاسم الاعظم،و كان يدعو به فيستجيب له.فمال الى فرعون.

فلمّا مرّ فرعون فى طلب موسى و اصحابه قال فرعون،لبلعم:ادع الله على موسى و اصحابه ليحبسه علينا.

فركب حمارته ليمر فى طلب موسى،فامتنعت عليه حمارته،فاقبل يضربها،فانطقها الله عز و جل فقالت:ويلك على ما ذا تضربنى؟ أ تريد ان اجىء معك لتدعو على نبى الله و قوم مؤمنين؟

فلم يزل يضربها حتى قتلها و انسلخ الاسم من لسانه و هو قوله:(فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين.و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الى الارض و اتبع هويه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث) و هو مثل ضربه» (1)آيۀ«و براى آنان بگو حكايت كسى را كه ايات خود را به او داديم،پس،از آن جدا شد و شيطان او را تعقيب كرد و از گمراهان گشت»دربارۀ مردى از بنى اسرائيل به نام بلعم باعورا نازل شد.

امام رضا(ع) فرمود:به بلعم بن باعورا،اسم اعظم عطا شد و با آن دعا مى كرد و مستجاب مى شد.آنگاه او به سوى فرعون متمايل گشت.

هنگامى كه فرعون به دنبال موسى(ع) و يارانش رفت،فرعون به بلعم گفت:به درگاه خدا دعا كن تا موسى و يارانش از ما دست بردارند.

بلعم،سوار الاغش شد تا دنبال موسى برود.الاغش از رفتن خوددارى كرد،پس به زدن او پرداخت،كه خدا الاغ را به سخن آورد و به بلعم گفت:واى بر تو،چرا مرا مى زنى؟ آيا مى خواهى با تو بيايم تا پيامبر خدا و گروهى از مؤمنان را نفرين كنى؟

بلعم پيوسته الاغ را زد تا آن را از پاى در آورد و اسم اعظم از زبانش افتاد و اين است معناى آيۀ«فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين و لو شئنا لرفعناه بها و لكنّه اخلد الى الارض و اتّبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث) و اين مثلى است كه خداوند بيان كرده است.


1) .بحار الانوار،ج13،ص377،باب13.

قصه هايى دربارۀ حسن عاقبت

«عن ابى حمزة الثمالى عن على بن الحسين صلوات الله عليهما قال،قال:

ان رجلاً ركب البحر بأهله،فكسر بهم،فم ينج ممن كان فى السفينة الاّ امرأة الرجل،فانّها نجت على لوح من الواح السفينة حتّى ألجأت على جزيرة من جزائر البحر.

و كان فى تلك الجزيرة رجل يقطع الطريق و لم يدع الله حرمة الاّ انتهكها،فلم يعلم الاّ و المرأة قائمة على رأسه،فرفع رأسه اليها،فقال:انسية ام جنية؟

فقالت:انسية

فلم يكلمها كلمة حتى جلس منها مجلس من اهله.فلما ان هم بها اضطربت! فقال لها:مالك تضطربين؟

فقالت:أفرق من هذا و اومأت بيدها الى السماء.

قال:فصنعت من هذا شيئاً؟

قالت:لا و عزته

قال:فأنت تفرقين منه هذا الفرق و لم تصنعى من هذا شيئاً و انما استكرهك استكراها فانا و الله اولى بهذا الفرق و الخوف و احق منك.

قال:فقام و لم يحدث شيئاً و رجع الى اهله و ليست له همة الاّ التوبة و المراجعة.

فبينا هو يمشى اذ صادقه راهب يمشى فى الطريق،فحميت عليها الشمس.فقال الراهب للشاب:ادع الله يظلنا بغمامه،فقد حميت علينا الشمس.

فقال الشاب:ما اعلم ان لى عند ربى حسنة فأتجاسر على ان أسأله شيئاً

قال:فادعو انا و تؤمّن انت؟ قال:نعم.

فأقبل الراهب يدعو و الشاب يؤمن.فما كان بأسرع من ان اظلتهما غمامة.

فمشيا تحتها ملياً من النهار،ثم تفرقت الجادة جادتين،فاخذ الشاب فى واحدة و اخذ الراهب فى واحدة،فاذا السحاب مع الشاب.

فقال الراهب:انت خير منى،لك استجيب و لم يستجب لى فاخبرنى ما قصتك؟

فأخبره بخير المرأة.

فقال:غفر لك ما مضى حيث دخلك الخوف،فانظر كيف تكون فيما تسقبل» (1)ابوحمزۀ ثمالى از امام سجاد(ع) روايت كرده است كه فرمود:

مردى با خانواده اش از طريق دريا به مسافرت رفت.كشتى آنها شكست.هيچ يك از مسافران كشتى،جز زن آن مرد نجات نيافت.

او بر روى يكى از تخته پارههاى كشتى نجات يافت،تا آنكه به يكى از جزاير دريا پناه برد.در آن جزيره،مردى راهزن بود كه به هيچ يك از فرامين الهى حرمت نمى نهاد.نگاه ديد آن زن بالاى سرش ايستاده است.سر به سوى او بلند كرد و گفت:تو انسانى يا جنى؟

زن گفت:انسانم.

آن مرد بى آنكه سخنى به او بگويد،با او چنان نشست كه مرد با همسرش مى نشيند.چون قصد نزديكى با او كرد،زن لرزان و پريشان گشت.مرد به او گفت:چرا پريشان شدى؟

زن گفت:از او مى ترسم،و با دست اشاره به آسمان كرد.

مرد گفت:مگر چنين كارى كرده اى (زنا داده اى)؟

زن گفت:به عزت خدا قسم،نه.

مرد گفت:تو از خدا چنين مى ترسى،در حالى كه چنين كارى نكرده اى


1) .اصول كافى،ج2،ص69،باب خوف و رجا،ح8.

و من تو را مجبور مى كنم.به خدا كه من به پريشانى و ترس،از تو سزاوراترم.سپس آن مرد برخاست و بى آنكه كارى بكند به سوى خانواده اش بازگشت و همواره به فكر توبه و بازگشت بود.

روزى در بين راه به راهبى برخورد و آفتاب داغ بر سر آنها مى تابيد.راهب به جوان گفت:دعا كن تا خدا،ابرى بر سر ما آرد كه آفتاب،ما را نسوزاند.

جوان گفت:من براى خود نزد خدا كار نيكى نمى بينم تا جرئت كنم چيزى از او بخواهم.

راهب گفت:پس ما دعا مى كنم و تو آمين بگو.گفت:آرى خوب است.

راهب،دعا كرد و جوان،آمين گفت.به زودى ابرى بر سر آنها سايه انداخت.هر دو قسمتى از روز را زير ابر راه رفتند تا بر سر دو راهى رسيدند،جوان از يك راه و راهب از راه ديگر رفت و ابر همراه جوان شد.

راهب گفت:تو بهتر از منى،دعا به خاطر تو مستجاب شد نه من.ماجراى خود را براى من بگو.

جوان،داستان آن زن را برايش بيان كرد.

راهب گفت:چون ترس از خدا تو را گرفت،گناهان گذشته ات آمرزيده شد،اكنون مواظب باش كه در آينده چگونه باشى.

«عن على بن أبى حمزه قال:

كان لى صديق من كتاب بنى امية،فقال لى:استأذن لى على أبى عبد الله(ع) فاستأذنت له عليه،فأذن لى.

فلما ان دخل سلم و جلس،ثم قال:جعلتُ داك انى كنت فى ديوان هؤلاء القوم،فاصبت من دنياهم مالاً كثيراً و اغمضت فى مطالبه.

فقال ابو عبد الله(ع):لو لا ان بنى اميه و جدوا لهم من يكتب،

و يجبى لهم الفى،و يقاتل عنهم،و يشهد جماعتهم لما سلبونا حقنا و لو تركهم الناس و ما فى ايديهم ما وجدوا شيئاً الاّ ما وقع فى ايديهم.

قال،فقال الفتى:جعلت فداك فهل لى مخرج منه؟

قال:ان قلت لك تفعل؟ قال:افعل.

قال له:فأخرج من جميع ما كسبت (اكتسبت) فى ديوانهم،فمن عرفت منهم رددت عليه ماله،و من لم تعرف تصدقت به،و انا اضمن لك على الله عز و جل الجنة.

فأطرق الفتى طويلاً،ثمّ قال له:لقد فعلت جعلت فداك.

قال ابن أبى حمزة:فرجع الفتى معنا الى الكوفه،فما ترك شيئاً على وجه الارض الاّ خرج منه حتّى ثيابه التى كانت على بدنه.

قال فقسمت له قسمة و اشترينا ثيابنا و بعثنا اليه بقة.

قال:فما أتى عليه الاّ اشهر قلائل حتى مرض،فكنا نعوده.قال:فدخلت يوماً و هو فى السوق،قال:ففتح عينيه.ثمّ قال لى:يا على و فى لى و الله صاحبك.قال:ثم مات،فتولينا امره.

فخرجت حتى دخلت على أبى عبد الله،فلما نظر الى قال لى:يا على وفينا و الله لصاحبك.

قال،فقلت:صدقت جعلت فداك و الله هكذا و الله قال لى عند موته» (1)دوستى داشتم كه از كاتبان دستگاه بنياميه بود.پس به من گفت:از امام صادق(ع) براى من اجازۀ ملاقات بگير.من براى او اجازۀ ملاقات خواستم،حضرت اجازه دادند.

وى پس از ورود،سلام كرد و نشست و سپس گفت:فدايت شوم،من در ديوان اين قوم بن اميه هستم و از مال و منال آنها به ثورت فروانى رسيده ام و حقوقى كه بر آن تعلق مى گيرد،نپرداختم.

امام صادق(ع) فرمودند:اگر بنى اميه كسى را نمى يافند تا


1) .وسائل الشيعة،ج12،ص145،باب 47،از ابواب ما يكتسب به.

براى آنها بنويسد و خراج و ماليات بگيرد و از آنها دفاع كند و در جماعتشان حاضر شود،هرگز حق ما را سلب نمى كردند و اگر مردم،آنها را آنچه در اختيار آنهاست،ترك مى كردند،آنان جز آنچه كه در دست داشتند،چيزى نمى يافتند قدرت حكومت نداشتند.

پس،آن جوان گفت:فدايت شوم آيا براى من راه نجاتى هست؟

حضرت فرمود:اگر بگويم انجام مى دهى؟ گفت:آرى انجام مى دهم.

حضرت فرمود:پس،آنچه از دستگاه آنان به دست آورده اى،رها كن،به هر يك از صاحبان اموال غصب شده كه آنها را مى شناسى،مالشان را بازگردان و اگر نمى شناسى،از جانب آنها صدقه بده و من در پيشگاه خداى عز و جل،بهشت را برايت تضمين مى كنم.

آن جوان پس از سكوتى طولانى به آن حضرت گفت:فدايت شوم،آنچه فرمودى،انجام مى دهم.

على بن حمزه گويد:آنگاه كه جوان همراه ما به كوفه بازگشت و از اتمام آنچه به زمين بود،حتى لباسهايى كه بر تن داشت،دست شست.پس قسمتى را به او دادم و برايش لباس خريدم و نفقه اى برايش فرستادم.چند ماهى نگذشت كه آن جوان،مريض شد و ما به عيادتش مى رفتيم.

روزى بر او وارد شدم كه در حال احتضار بود،چشمانش را گشود و به من گفت:اى على،سوگند به خدا كه مولاى تو،به وعده اى كه به من داده بود وفا كرد.سپس مرد و ما امورش را سرپرستى كرديم.آنگاه به حضور امام صادق(ع) رسيدم.آن گرامى چون به من نظر كرد فرمود:اى على،سوگند به خدا،ما به عده اى كه به دوستت داديم،وفا كرديم.

گفتم:به خدا سوگند راست مى گويى،فدايت شوم.سوگند به خدا،او به هنگام مرگش همين را به من گفت.

«و قد نقل بعض الاجلاء قصة من حالات ملا حسين قلى الهمدانى

رحمة الله:

كان رجل شرور فى النجف الاشرف يسمى عبد فرار و هو مخفف عبدٍ فرار،معاصراً لملا حسين قلى،و هو يوذى الناس و يخافون منه شديداً و لقد مر يوماً وقت العصر على حسين قلى الهمدانى و هو جالس فى صحن على(ع) و لم يعتن به و لم يكرمه،فاخذه عبد فرار و قال:هلا تعرفنى انا عبد فرار؟ لماذا لم تكرمنى؟

فسئل عنه ملا حسين قلى رحمة الله لماذا اسميت عبد فرار؟ أ من الله فررت ام من رسوله؟

فلما سمع ذلك عبد فرار انقلب،و رجع الى بيته متفكراً.

فلما اصبح حسين قلى رحمة الله قال للتلاميذه:لقد مات فى الليلة الماضية رجل من الخيار فعلينا تشييعه

فأخذوا فى الذهاب الى تشييعه من دون ان يعلم التلاميذ من هو المتوفى.فاذاً بباب عبد فرار.فتعجبوا من ذلك و قالوا للاستاذ،هذا باب عبد فرار،قال الاستاذ حسين قلى:نعم فشيعوه.

ثمّ سئل التلاميذ من زوجته كيفية فوته؟

فأجابت بانّ عبد فرار كان صحيحاً سالماً فى الماضى،و هو فى وقت العصر رجع الى البيت بعد خروجه،و كان متغير الحال فى تفكر عميق.انقضى الليلة الماضية فى غرفته فى البكاء و لا يزال يبكى حتى مات ثمّ قال الآخند ملا حسين قلى الهمدانى:سلك عبد فرار مسافة السنين فى المعرفة فى ليلة واحدة» (1)بعضى از بزرگان،اين داستان را در حالات مرحوم ملا حسين قلى همدانى(ره) نقل كرده اند كه در مزان ملا حسين قلى،در نجف اشرف،مردى شرور به نام«عبد فرار»زندگى مى كرد.آن مرد،به مردم آزار مى رساند و همه از او مى ترسيدند.

روزى هنگام عصر،ملا حسين قلى همدانى در صحن مطهر حضرت


1) .تلخيص از المقاتل.

على(ع) نشسته بود،عبد فرار از آنجا گذشت.آن مرحوم به او هيچ اعتنايى نكرد و به او احترام نگذاشت.عبد فرار به او اعتراض كرد و گفت:آيا مرا نمى شناسى؟ من عبد فرار هستم! چرا به من احترام نگذاشتى؟

ملا حسين قلى همدانى از او پرسيد:چرا به تو عبد فرار مى گويند؟ آيا از خدا گريخته اى يا از رسول او؟

عبد فرار با شنيدن اين سخن منقلب شد و غرق انديشه به خانه بازگشت.

صبح روز بعد،ملا حسين قلى به شاگردانش گفت:شب قبل،مردى از نيكان درگذشت،بر ماست كه در تشييع جنازۀ او شركت كنيم.پس شاگردان براى شركت در تشييع جنازه،به راه افتادند تا ببينند متوفى كيست.ناگاه خود را در برابر خانۀ عبد فرار ديدند؛تعجب كردند و به استاد گفتند:اينجا كه خانۀ عبد فرار است.

استاد ملا حسين قلى گفت:درست است.بعد جنازۀ او را تشييع كردند.سپس شاگردان استاد،نحوۀ مرگ عبد فرار را از همسر او سؤال كردند.او در پاسخ گفت:عبد فرار قبلاً،صحيح و سالم بود،اما ديشب كه به خانه بازگشت،منقلب و غرق تفكر بود.ديشب را در اتاقش به گريه سپرى كرد و پيوسته مى گريست تا مرد.

سپس آخوند ملا حسين قلى همدانى گفت:عبد فرار،در معرفت،ره صد ساله را يك شبه پيمود.

«انّ الحرّ بن يزيد الرياحى صار مأموراً من قبل عبيد الله بن زياد لعنة الله عليه لمواجهة الحسين عليه السلام و ارتكب اعمالاً قبيحة ثمّ رجع و تاب و لحق بالحسين عليه السلام فلمّا دنى منهم قلب ترسه فقالوا:أ مستأمن حتّى اذا عرفوه سلم على الحسين عليه السلام و قال:جعلنى الله فداك يا ابن رسول الله انا صاحبك الذى حسبتك عن

الرجوع و سايرتك فى الطريق و جعجعت بك فى هذا المكان،و الله الذى لا اله الا هو ما ظننت ان القوم يردون عليك ما عرضت عليهم ابداً و لا يبلغون منك هذه المنزلة فقلت فى نفسى لا ابالى ان اصناع القوم فى بعض امرهم و لا يظنون انى خرجت من طاعتهم و انى قد جئتك تائباً مما كان منّى الى ربّى،و مواسياً لك بنفسى حتى اموت بين يديك،أ فترى لى توبة؟

قال:نعم،يتوب الله عليك و يغفر لك،فانزل.

قال:انا لك فارساً خير منى راجلاً.اقاتلهم على فرسى ساعة.فحمل على القوم و قاتلهم ثمّ شدت جماعة على الحّر فقتلوه فلما صرع وقف عليه الحسين عليه السلام و قال له:انت كما سمتك امّك الحرّ حرّ فى الدنيا و سعيد فى الاخرة» (1)حر بن زياد رياحى از سوى عبيد الله بن زياد لعنة الله عليه مأمور مقابله با امام حسين(ع) گرديد و مرتكب اعمال زشتى شد،اما سرانجام بازگشت و توبه كرد و به صف ياران امام حسين(ع) پيوست.چون به نزديك سپاه ابا عبد الله(ع) رسيد،سپرش را وارونه كرد.به او گفتند:آيا امان مى خواهى؟ سپس او را شناختند.آنگاه حر به امام حسين(ع) سلام كرد و گفت:اى پسر رسول خدا،خدا مرا فداى تو كند.من همان كسى هستم كه مانع بازگشت شما شدم و شما را به اين راه كشاندم و در اينجا در تنگنا قرار دادم.به خداى بى همتا سوگند كه هرگز گمان نمى كردم كه اين قوم با شما چنين كنند و شما را در چنين وضعى قرار دهند.با خود گفتم:پروايى نيست اگر كمى با آنها به مدارا رفتار كنم تا گمان نبرند كه مى خواهم از اطاعتشان خارج شوم و اين گونه پشيميان و نادم از آنچه با تو كرده ام،به سوى پروردگارم توبه مى كنم و همراه تو خواهم بود،تا آنكه در ركابت جان ببازم.حال به نظر شما امكان توبه براى من هست.


1) .همان.

حضرت فرمود:آرى،خداوند توبه ات را مى پذيرد و از گناهانت در مى گذرد.

آنگاه حر،سوار بر اسب شد و گفت:من سواره بهتر مى توانم بجنگم تا پياده،سوار بر اسبم مى روم تا ساعتى با آنها نبرد مى كنم.آنگاه به سوى دشمن حمله كرد و با آنان به جنگ پرداخت تا آنكه گروهى از آنان بر وى يورش بردند و او را از پاى در آوردند.چون بر زمين افتاد،امام حسين(ع) به بالين او رسيد و به او فرمود:تو همان گونه كه مادرت تو را حر ناميد،در دنيا آزاده بودى و در آخرت نيك بخت خواهى بود.

«قال ابو بصير:

كان لى جار يتبع السلطان،فاصاب مالاً.فاتخذ قياناً و كان يجمع الجموع و يشرب المسكر و يؤذينى فشكوته الى نفسه غير مرة فلم ينته فلما الححت عليه قال:يا هذا انا ذجل مبتلى،و انت رجل معافى:فلو عرفتنى لصاحبك رجوت ان يستنقذنى الله بك.فوقع ذلك فى قلبى.

فلما صرت الى أبى عبد الله عليه السلام ذكرت له حاله.

فقال لى:اذا رجعت الى الكوفة فانه سيأتيك،فقل له:يقول لك جعفر بن محمد(ع) دع ما انت عليه و اضمن لك على الله الجنّة.

قال:فلما رجعت الى الكوفة أتانى فيمن اتى،فاحتبسته تى خلا منزلى،فقلت:يا هذا انى ذكر تك لأبى عبد الله(ع) فقال:اقرئه السلام و قل له:يترك ما هو عليه و اضمن له على الله الجنة.

فبكى ثمّ قال:الله قال لك جعفر(ع) هذا؟

قال:فحلفت له انه قال لى ما قلت لك.

فقال له:حسبك و مضى:فلما كان بعد ايام بعث الى و دعانى،فاذا هو خلف باب داره عريان،فقال:يا أبا بصير ما بقى فى منزلى شىء الاّ و

خرجت عنه و انا كما ترى.

فمشيت الى اخوانى فجمعت له ما كسوته به.

ثمّ لم يأت عليه الاّ ايام يسيرة حتى بعث الى انى عليل فائتنى.فجعلت اختلف اليه و اعالجه حتّى نزل به الموت،فكنت عنده جالساً و هو يجود بنفسه،ثمّ غشى عليه غشية ثمّ افاق.فقال:يا ابا بصير قد و فى صاحبك لنا،ثمّ مات.

فحججت،فاتيت ابا عبد الله(ع) فاستأذنت عليه.فلمّا دخلت قال:مبتدئاً مندخل البيت واحدى رجلى فى الصحن و الاخرى فى دهليز داره،يا ابا بصير قد وفينا لصاحبك» (1)ابو بصير گويد:

همسايه اى داشتم كه پيرو سلطان بود و به ثروتى دست يافته بود.كنيزكان آوازه خوان اختيار كرده بود.همگان را گرد مى آورد و شراب مى خورد و مايۀ آزار من بود.بارها از او گله كردم،ولى سودى نبخشيد.وقتى اصرار مرا ديد،گفت:من فردى آلوده ام و تو مردى پاك هستى.اگر مرا به مولايت معرفى كنى،اميد آن دارم كه خداوند به واسطۀ تو،مرا از اين آلودگى نجات دهد.

سخنش بر دلم نشست.وقتى به محضر امام صادق(ع) رسيدم،وضعيت او را براى آن حضرت بيان كردم.حضرت فرمود:چون به كوفه بازگردى،او نزد تو خواهد آمد.آنگاه به او بگو:جعفر بن محمد(ع) به تو پيغام داد كه اگر اعمالت را ترك كنى،بهشت را برايت ضمانت مى كنم.

چون به كوفه بازگشتم،وى نيز همانند ديگران به ديدنم آمد،او را نزد خود نگه داشتم تا همه بروند تا در منزلم كسى نباشد.آنگاه به او گفتم:اى مرد،من ماجراى تو را به امام صادق(ع) عرض كردم.آن حضرت فرمود:به او سلام برسان و بگو:از آنچه دارد درست بشويد،تا


1) .بحار الانوار،ج47،ص145،باب معجزات امام جعفر صادق(ع).

من بهشت را برايش نزد خدا ضمانت كنم.

با شنيدن اين سخن،گريست.سپس گفت:تو را به خدا،آيا جعفر بن محمد(ع) چنين گفت؟

سوگند خوردم كه آنچه او گفت،به تو گفتم.آنگاه گفت:كافى است و رفت.پس از چند روز كسى را از پى من فرستاد و مرا خواند.چون به در خانه اش رسيدم،ناگاه او را پشت در منزلش برهنه ديدم.او به من گفت:اى ابو بصير،از تمام داراييم دست شستم و اينك چنانم كه مى بينى.آنگاه من به منزل برادرانم رفتم و لباس برايش تهيه كردم.از آن پس ايامى بيش بر او نگذشت كه كسى را به دنبال من فرستاد و پيغام داد كه بيمار است.از آن زمان پيوسته به خانه اش مى رفتم و در معالجه اش مى كوشيدم تا آنكه مرگش فرا رسيد.من بر بالينش نشسته بودم كه مرگش نزديك شد و از هوش رفت،سپس چشم گشود و گفت:اى ابو بصير،مولايت به وعده اى كه به ما داده بود،وفا كرد.اين سخن را گفت و جان سپرد.

آنگاه من عازم حج شدم و به منزل امام صادق(ع) رفتم و اجازۀ ملاقات خواستم.چون وارد شدم،در حالى كه يك پايم در صحن خانه و ديگرى در دالان خانۀ حضرت بود؛پيش از آنكه سخنى بگويم،آن گرامى از داخل خانه فرمود:اى ابو بصير! ما به وعده اى كه به دوستت داديم،وفا كرديم.

فصل ششم فضيلت ششم:رجا و اميد به رحمت خداى متعال

اشاره

فضيلت ششم:رجا و اميد به رحمت خداى متعال

اشاره

اين فضيلت،همانند فضيلت خوف،از فضايل مهمه است،بلكه رجا از جهاتى از خوف برتر است.زيرا خوف،موجب تقوى و رجا،موجب محبت است و محبت از تقوى به مراتب برتر است.همچنين منشاء خوف،خشم يا عظمت و بزرگى خداوند است،ولى منشاء اميد و رجا رحمت و رأفت حق تعالى است و قرآن براى اين صفت،كمال اهميت را قائل است،تا آنجا كه سوره ها را با جمله شريف (بسم الله الرحمن الرحيم) آغاز كرده است.

جهان هستى از دره گرفته تا ذره،از«كن»رحمانى نشأت گرفته اند.همچنان كه بهشت به اتمام مراتب آن،از«كن»رحيمى حق تعالى پديد آمده است.

اميد،همچون آب خنك براى انسان تشنه است و خوف،همانند آتشى است كه هيزم را مى سوزاند.اميد،همچون آب سرد و گوارا براى دل تشنه مؤمن است و خوف،به سان آتش سوزاننده اى است كه قلب را فرا گيرد.اميد،مايه آرامش قلب و خوف،مايه تشويش آن است.تا آنجا كه اهل دل گفته اند:اميد در برانگيختن آدمى به سوى مقصود تواناتر و پرشتابتر از خوف است.البته اين امر،در افراد مختلف،يكسان نيست و خوف براى كسى كه اميد به رحمت خداى متعال او را مغرور ساخته،و به گناه آلوده كرده،نيكوتر و مناسبتر است؛چنانكه اميد براى كسى كه يأس از رحمت خدا بر او چيره گشته،مناسب و مطلوب

است.اما افراد متعادل بايد جانب خوف و رجا را به يك اندازه نگاه دارند،چنان كه آيات و روايات بر اين مطلب دلالت دارند و بعداً،آنها را ذكر خواهيم كرد.

خلاصه آنكه،اميد،فضيلتى است كه براى هر انسان طالب سعادت،اعم از سعادت دنيوى و اخروى،لازم است.

انسان نااميد كه در پى رسيدن به خواسته هاى خود در دنيا يا آخرت است،در معرض هلاكت قرار دارد و چه بسا كه مرتكب جنايات وحشتناك گردد و با حد اقل،يأس بر او چيره شده و را و را تباه مى سازد و يا موجب ركود و بى تحركى او مى گردد.از اين رو قرآن،يأس و نوميدى از رحمت خدا را در حد كفر دانسته است:

(و لا تيأسوا من روح الله انّه لا يايئس من روح الله الاّ القوم الكافرون) (1)از رحمت خدا،نااميد مشويد،زيرا جز گروه كافران،كسى از رحمت خدا مأيوس نمى گردد.

اميدوارى به رحمت خدا در آيات بسيارى مورد ترغيب و تشويق قرار گرفته است،از جمله مى فرمايد:

(ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون) (2)فساد و پريشانى به كردۀ خود در همه بر و بحر زمين،پديد مى آمد تا ما هم،كيفر بعضى از اعمالشان را به آنها بچشانيم،باشد كه باز گردند.

در قرآن،بعد از بيان عذاب استيصال،جمله«يتضرعون»يا«يضرعون»يا«يرجعون»به طور مكرر بيان شده و حاكى از رأفت و مهربانى حق تعالى نسبت به بندگانش مى باشد.و اگر آنان را به سبب مقاصد و گفتار و رفتار سوءشان به عذاب الهى گرفتار مى سازد،به دليل محبتى است كه به آنها دارد و مى خواهد بدين وسيله موجب بازگشت و توبۀ آنان شود و گناهانش را بيامرزد.حتى اهل


1) .قرآن،يوسف87/.

2) .قرآن،روم41/.

دل بر آن عقيده اند كه جهنم يكى از الطاف الهى است،زيرا تيرگيها و پليديها را از بين مى برد و كسى كه لياقت و استعداد ورود به بهشت را داشته باشد،بعد از رفع تيرگيها در جهنم،وارد بهشت مى گردد.قرآن كريم مى فرمايد:

(له معقّبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر الله) (1)براى هر چيز،نگاهبانها از پيش رو و پشت سر،برگماشته،كه به امر خدا او را نگهبانى كنند.

بدين سان،خداوند براى هر انسانى،هر چند كافر باشد.نگاهبانهايى قرار داده است تا از او در برابر بلاها حفاظت كنند.

هچنين در قرآن كريم آمده است:

(يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسم لا تقنطوا من رحمة الله انّ الله يغفر الذّنوب جميعاً) (2)اى بندگان من كه درباره خويش زياده روى كرده ايد،از رحمت خدا نااميد مشويد،همانا خدا تمام گناهان را مى آمرزد.

خداوند در آيه ديگرى وعده داده است كه«سيئات»را به«حسنات»تبديل كند.

(الاّ من تاب و امن و عمل عملاً صالحاً فاولئك يبّدل الله سيئاتهم حسناتٍ) (3)مگر آنان كسانى هستند كه خداوند،گناهانشان را به كارهاى نيك تبديل كند.

و نيز مى فرمايد:

(و لسوف يعطيك ربّك فترضي) (4)و به زودى پروردگارت به تو عطا خواهد كرد تا راضى و خشنود شوى.اميد بخش ترين آيات در اين مورد،آيات شفاعت و روايات مربوط به آن است.


1) .قرآن،رعد11/.

2) .قرآن،زمر53/.

3) .قرآن،فرقان70/.

4) .قرآن،ضحى5/.

همچنين در روز قيامت،عفو و مغفرت خداوند رحمان،روح اميد را در جان گناهكاران زنده مى سازد.خداى متعال مى فرمايد:

(يا ايّها الانسان ما غرّك بربّك الكريم) (1)اى انسان،چه چيز تو را در برابر پروردگار كريمت،مغرور ساخت؟

در روايات آمده است كه رحمت نزد خدا،صد جزء دارد كه يك جزء آن را بين آفريدگانش تقسيم كرده و نود و نه جزء ديگر را براى روز قيامت نگاه داشته است. (2)آيات و روايات مربوطه به زودى بيان خواهد شد.

مراتب رجا

بايد دانست كه اميد همچون خوف،مقوله اى مشكك است و افراط و تفريط در آن راه ندارند،بلكه مرتبۀ ضعيف آن نيز مطلوب است و هر چه بر شدت آن افزوده شود،مطلوبيتش بيشتر مى گردد.همچنين مى توان گفت،اميد،مانند خوف،داراى سه مرتبه است:اميد عامۀ مردم،اميد خواص و اميد اخص خواص.هر يك از مراتب اميد،از مرتبه ايمان افراد نشأت مى گيرد.هر كه ايمانش بيشتر باشد،اميدش بيشتر است و چنانكه كه گفتيم،سرچشمۀ اميد،درياى محبت حق است.هر مؤمنى كه از اين دريا بيشتر نوشيده باشد،امديش افزونتر است.

گاه اميد با حماقت مشتبه مى گردد و به نظر مى رسد كه اين حال نزد عوام بيشتر باشد و آن اميد،مذموم و ناپسند است.چنانكه بعضى از افراد مغرور و سركش،نه تنها نماز،بلكه كل واجبات را ترك مى كنند و مرتكب گناههايى مى شوند كه گويى خداوند متعال،آنان را به ارتكاب گناه و ترك واجبات امر فرموده است.اما با اين حال،به رحمت حق تعالى اميد بسته اند و هر كس،آنان را از آتش سوزان جهنم كه براى گنهكاران مهياست،بيم دهد،بر او اعتراض كنند.آنان انبياء و اوصيا را كه تمام عمرشان را صرف طاعت و عبادت حق مى كردند،از ياد برده اند.با اينكه آنان از اميد به خداوند،آگاهتر بوده و از مراتب بالاى آن


1) .قرآن،انفطار6/.

2) .نهج الفصاحة،1689.

برخوردار بودند.چنانكه رسول خدا(ص) با وجود آگاهى از رحمت فراگير الهى و با آنكه اميدوارترين افراد به رحمت حق بود،, پاهايش از كثرت عبادت و رم كرده بود،بدان حد كه اين آيات بر آن حضرت نازل شد:

(طه ما انزلنا عليك القرآن لتشفي) (1)طه.ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه به رنج و زحمت بيفتى.

عبادا حضرت زهرا(س) و امامان معصوم(ع) نزد همگان مشهور است.

گفته اند كه حجاج بن يوسف ثقفى حاكم خون آشام و دشمن اهل بيت هنگام مرگ گفته است:

مردم مى گويند من گرفتار عذاب خواهم شد،و ليكن آنها رحمت گستردۀ الهى را فراموش كرده اند و من به آن اميد بسته ام.

واضح است كه اين گونه سخنان،بافته هاى شيطان است و خداوند در قرآن،بارها اين مطلب را يادآورى فرموده است،چنانكه مى فرمايد:

(يا ايّها النّاس انّ وعد الله حقّ فلا تغرّنّكم الحياة الدّنيا و لا يغرّنّكم بالله الغرور) (2)اى مردم،همانا وعده خداوند حق است،پس زندگى دنيا،شما را فريفته نسازد و شيطان فريبنده،شما را در برابر خدا،سركش و مغرور نگرداند.

اين گونه آيات،گواه بر آنند كه اميدوارى كسانى چون حجاج،از حيله هاى شيطان است.ناگفته نماند كه اميد و خوف،لازم و ملزوم يكديگرند و هر يك به تنهايى ممكن است به فساد بيانجامد.

برخى افراد اميدوارند،اما خوفى در دل آنها نيست و از اين رو به بطالت و تنبلى و حتى سركشى و غرور گرفتارند.در واقع،اين اميد.مذموم نيست،بلكه


1) .قرآن،طه2/-1.

2) .قرآن،فاطر5/.

عدم وجود خوف،موجب اين پيامدهاى نامطلوب است.اينك نوبت آن است كه به بحث دربارۀ اين نكتۀ دقيق كه مورد توجه قرآن و روايات است بپردازيم.

خوف و رجا،لازم و ملزوم يكديگرند

خوف و رجا،همانند قرآن و عترت مى باشند،كه هر يك بدون وجود ديگرى ناقص است.چنانكه مى فرمايد:

(اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً) (1)امروز دينتان را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم و دين اسلام را برايتان برگزيدم.

از اين رو رسول خدا(ص) در روايات ثقلين،قرآن و عترت را قرين يكديگر دانسته،فرموده:

«انى تارك فيكم الثّقلين.

قالوا يا رسول الله و ما الثّقلان؟

فقال:كتاب الله و عترتى و أهل بيتى،فانّه قد نبّأنى اللّطيف الخبير انّهما لن يفترقا حتّى يردا على الحوض» (2)همانا دو چيز گرانبها در ميان شما باقى مى گذارم.

پرسيدند يا رسول الله آن دو چيز گرانبها چيست؟

فرمود:كتاب خدا و عترتم.همانا خداى تيزبين آگاه،به من خبر داد كه اين رو،هرگز از يكديگر جدا نشوند تا آنكه در حوض كوثر بر من وارد شوند.

خوف و رجا نيز همين سان،لازمۀ يكديگرند.به علاوه،هر دو از باب تشكيكند و هر چه به شدتشان افزوده شود،حسن و فضيلتشان بيشتر گردد.اما هر يك بدون ديگرى ناقص و فسادانگيز است.البته اين فساد ناشى از عدم ديگرى


1) .قرآن،مائده3/.

2) .بحار الانوار،ج37،ص114،باب52،ح5.

است،نه وجود يكى از آن دو.چه مفاسد به طور كلى همانند شرور مترتب بر اعدام هستند.پس كسى كه خوفى در دل ندارد،گرفتار غرور،حماقت،كسالت،تنبلى،و توهمات مى شود.

خداى تعالى مى فرمايد:

(يوم يقول المنافقون و المنافقات للّذين آمنوا انظرونا نقتبس من نوركم قيل ارجعوا وراءكم فالتمسوا نوراً فضرب بينهم بسورٍ له باب باطنه فيه الرّحمة و ظاهره من قبله العذاب.ينادونهم الم نكن معكم قالوا بلى و لكنكم فتنتم انفسكم و تربّصتم و ارتبتم و غرتكم الامانى حتّى جاء امر الله و غرّكم بالله المغرور) (1)و باز در آن روز،مردان و زنان منافق به اهل ايمان گويند،مشتابيد،به ما فرصتى دهيد تا ما هم از نور شما روشنايى برگيريم.در پاسخ به آنها گويند،واپس گرديد و از آنجا نور طلبيد.در اين گفتگو باشند،كه بين آن دوزخيان با اهل بهش حصارى نحايل گردد و بر آن حصار،درى باشد كه باطن و درون آن،در رحمت است و از جانب ظاهر،عذاب جهنم خواهد بود.از منافقان ندا كنند كه آخر ما هم با شما بوديم.آنها جواب دهند،راست مى گوييد،ولى خود را چنين به فتنه و هلاكت افكنديد و در دنيا انتظار داشتيد و در كار دين به شك و ريب بوديد و آرزوهاى دنيا فريبتان داد،تا وقتى كه امر خدا رسيد و شيطان فريبنده،شما را تا دم مرگ از خدا غافل و مغرور گردانيد.

انسان نااميد،گرفتار يأس است،كه خود به مفاسد بسيار و حتى كفر مى انجامد.از اين رو يأس از رحمت خدا،از گناهان كبيره شمرده شده است:

(و لا تأيئسوا من روح الله انّه لا يأيئس من روح الله الاّ القوم الكافرون) (2)پس،از رحمت خدا مأيوس مشويد،همانا جز گروه كافران كسى از


1) .قرآن،حديد13/-14.

2) .قرآن،يوسف87/.

رحمت خدا نوميد نگردد.

شيوه قرآن ايجاد تعادل بين خوف و رجاست،چنانكه مى فرمايد:

(انّما المؤمنون الذين اذا ذكر الله و جلت قلوبهم) (1)همانا مؤمنان كسانى هستند كه چون از خدا ياد شود،دلهايشان بيمناك گردد.

و در آيه ديگر فرمايد:

(انّ الذين آمنوا و الذين هاجروا و جاهدوا في سبيل الله اولئك يرجون رحمت الله) (2)همانا كسانى كه ايمان آوردند و كسانى كه مهاجرت كردند و در راه خدا جهاد كردند،آنان به رحمت خدا اميدوارند.

قرآن كريم در توصيف مؤمنان مى فرمايد:

(و يدعوننا رغباً و رهباً) (3)و ما را با اميد و بيم مى خوانند

و نيز مى فرمايد:

(يدعون ربّهم خوفاً و طعماً) (4)پرودرگارشان را با بيم و اميد مى خوانند.

خلاصه سخن آنكه،خداوند مى فرمايد:

(نبّيء عبادي انّي انا الغفور الرّحيم.و انّ عذابي هو العذاب الاليم) (5)بندگانم را خبر ده كه من بسيار آمرزنده و مهربانم و همانا عذاب من،كيفرى سخت است.

بر سالك راه حق،لازم است كه مراقبت كند كه اين دو فضيلت يعنى خوف و رجا،به طور متعادل در جانش پديد آيد و اين تعادل حفظ گردد،زيرا بر اثر غفلت،يكى از آن دو بر ديگرى پيشى مى گيرد و موجب گمراهى مى شود.


1) .قرآن،انفال2/.

2) .قرآن،بقره218/.

3) .قرآن،انبياء90/.

4) .قرآن،سجده16/.

5) .قرآن،حجر49/-50.

كسى كه اميد را از كف بدهد،مصداق اين فرموده حق تعالى مى گردد:

(و من يقنط من رحمة ربّه الاّ الضّالّون) (1)و جز گمراهان چه كسى از رحمت پروردگارش نوميد مى گردد.

و كسى كه خوف در دلش نباشد،مصداق اين سخن خداوند است.

(فامّا من طغي و اثر الحياة الدّنيا فانّ الجحيم هي المأوي) (2)اما آنكه طغيان كرد و زندگى دنيا را ترجيح داد،پس همانا دوزخ جايگاه اوست.

آياتى دربارۀ رجا

(و الي مدين اخاهم شعيباً فقال يا قوم اعبدوا الله و ارجوا اليوم الاخر و لا تعثوا في الارض مفسدين) (3)و به سوى مدين،برادرشان،شعيب را فرستاديم.پس گفت:اى گروه من،خدا را عبادت كنيد و به روز رستاخيز اميدوار باشيد و در زمين به فساد و تبهكارى مكوشيد.

(اذهبا الي فرعون انّه طغي فقولا له قولاً ليّناً لعلّه يتذكّر او يخشي) (4)به سوى فرعون رويد،همانا او سركشى نموده است.پس با او سخن نرم گوييد،باشد كه متذكر شود يا بترسد.

(قل انّما انا بشر مثلكم يوحي اليّ انّما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحاً و لا يشرك بعبادة ربّه احداً) (5)پروردگارش باورمند و اميدوار است،پس عمل صالح و كار شايسته پيشه كند و در پرستش پروردگارش كسى را شريك نسازد.


1) .قرآن،حجر56/.

2) .قرآن،نازعات37/-39.

3) .قرآن،عنكبوت36/.

4) .قرآن،طه43/-44.

5) .قرآن،كهف110/.

(لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر و ذكر الله كثيراً) (1)همانا در رفتار و گفتار رسول خدا،براى شما الگويى نيكو نهاده شده است.براى كسى كه به خدا و روز قيامت باورمند و اميدوار است و خدا را فراوان ياد مى كند.

(امّن هو قانت اناء الّيل ساجداً و قائماً يحذر الاخرة و يرجوا رحمة ربه قل هل يستوي الذين يعلمون و الذين يعلمون و الذين لا يعلمون انما يتذكر اولوا الالباب) (2)آيا چه كسى است آنكه در هنگامه شب به سجود و قيام،خدا را عبادت مى كند در حالى كه از آخرت بيم دارد و به رحمت پروردگارش اميدوار است.بگو آيا دانايان و نادانان برابرند؟ به درستى كه خردمندان متذكر مى شوند.

(انّ الذين آمنوا و الذين هاجروا و جاهدوا في سبيل الله اولئك يرجون رحمت الله و الله غفور رحيم) (3)همانا كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد كردند،هم آنان به رحمت خداوند اميد دارند و خدا آمرزنده مهربان است.

(انّ الذين لا يرجون لقاءنا و رضوا بالحياة الدنيا و اطمانوا بها و الذين هم عن اياتنا غافلون) (4)همانا كسانى كه به ديدار ما اميد ندارند و به زندگانى دنيا خرسند گشته اند و بدان اطمينان يافته اند و كسانى كه از نشانه هاى ما غافلند.

(اولئك الذين يدعون يبتغون الي ربهم الوسيلة ايهم اقرب و يرجون رحمته و يخافون عذابه ان عذاب ربك كان محذوراً) (5)


1) .قرآن،احزاب21/.

2) .قرآن،زمر9/.

3) .قرآن،بقره218/.

4) .قرآن،يونس7/.

5) .قرآن،اسرا57/.

آنهايى كه كافران به خدايى مى خوانند،بر آنند تا به درگاه پروردگارشان وسيله اى بيابند تا كدامينشان مقربتر گردند و به رحمت او اميد مى بندند و از عذاب او مى ترسند.زيرا عذاب پروردگار ترسناك است.

(انّ الذين يتلون كتاب الله و اقاموا الصلاة و انفقوا ممّا رزقناهم سرّاً و علانيةً يرجون تجارةً لن تبور) (1)همانا كسانى كه كتاب خدا را تلاوت مى كنند و نماز مى گزارند و از آنچه روزى شان كرده ام،پنهانى و آشكار انفاق مى كنند،به تجارتى اميد بسته اند كه هرگز زيان نمى كنند.

(قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله انّ الله يغفر الذّنوب جميعاً انّه هو الغفور الرّحيم) (2)بگو اى بندگان من كه بر خويشتن زياده روى كرده ايد،از رحمت خدا نااميد نشويد،زيرا خداوند تمامى گناهان را مى بخشد.به راستى او آمرزنده و مهربان است.

(قال و من يقنط من رحمة ربه الاّ الضّالّون) (3)گفت:چه كسى جز گمراهان از رحمت پروردگارش نوميد مى شود.

(والذي اطمع ان يغفرلي خطيئتي يوم الدين) (4)و آن كه اميد دارم كه در روز قيامت خطايم را ببخشايد.

رواياتى دربارۀ رجا

امام صادق(ع) فرمود:

«اذ كان يوم القيامة نشر الله تبارك و تعالى رحمته حتى يطمع ابليس فى رحمته» (5)چون روز قيامت به پا شود،خداوند تبارك و تعالى رحمتش را


1) .قرآن،فاطر29/.

2) .قرآن،زمر53/.

3) .قرآن،حجر56/.

4) .قرآن،شعرا82/.

5) .بحار الانوار ج7،ص287،باب14،ح1.

مى گستراند،تا آنجا كه ابليس هم به رحمت او طمع مى بندد.

اين رئاب گويد:

«سمعت ابا عبد الله(ع) يقول:يؤتى بعبد يوم القيامة ظالم لنفسه،فيقول الله له:الم آمرك بطاعتى؟ أ لم أنهك عن معصيتى؟

فيقول:بلى يا رب و لكن غلبت على شهوتى،فان تعذّبنى فبذنبى لم تظلمنى،فيأمر الله به الى النار.

فيقول:ما كان هذا ظنى بك.

فيقول:ما كان ظنك بى؟

قال:كان ظنى بك احسن الظن

فيأكر الله به الى الجنّة:فيقول الله تبارك و تعالى:لقد نفعك حسن ظنك بى الساعة» (1)از حضرت امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود:در روز قيامت بنده اى را كه به خودش ستم كرده مى آورند،پس خدا به او مى فرمايد:آيا تو را به اطاعت از خودم امر نكردم؟ آيا تو را از نافرمانى خودم نهى نكردم؟

بنده مى گويد:آرى اى پروردگار من،و ليكن شهوتم بر من غلبه كرد،پس اگر به خاطر گناهم مرا كيفر كنى،ظلم نكرده اى،سپس خدا فرمان مى دهد او را به جهنم ببرند.

آنگاه بنده گويد:چنين گمانى به تو نداشتم.

خدا فرمايد:به من چه گمانى داشتى؟

بنده گويد:گمان من به تو بهترين گمان بود.

پس خدا فرمان مى دهد او را به بهشت ببرند.پس خداى تبارك و تعالى

فرمايد:حُسنِظنِّ تو به من،در اين هنگامۀ قيامت به تو سود رساند.

ابى بصير گويد:


1) .همان،ص288،ح4.

«سمعت أبا جعفر(ع) يقول:اذا دخل اهل الجنّه الجنّه باعمالهم فأين عتقاء الله من النّار» (1)شنيدم كه امام باقر(ع) فرمود:اگر اهل بهشت به خاطر اعمالشان وارد بهشت شوند،پس آزادشدگان خداوند از آتش كجايند؟

ابو عبيده گويد به امام باقر(ع) عرض كردم:

«جعلت فداك ادع الله لى،فانّ ذنوباً كثيرة.

فقال:مه يا ابا عبيده لا يكون الشيطان عوناً على نفسك،ان عفو الله لا يشبهه شى» (2)فدايت شوم،دباره من به درگاه خدا دعا كن،زيرا گناهانم بسيار است.حضرت فرمود:واى بر تو اى ابو عبيده،شيطان يارى بر نفس تو نمى باشد،همان عفو خدا هيچ مانندى ندارد.

امام باقر(ع) نقل مى كند كه رسول خدا(ص) فرمود:

«قال الله تبارك و تعالى:لا يتكل العاملون على اموالهم التى يعملونها لثوابى،فانهم لو اجتهدوا و اتعبوا أنفسهم اعمارهم فى عبادتى،كانوا مقصرين غير بالغين فى عبادتهم كنه عبادتى فيما يطلبون عندى من كرامتى و النعيم فى جنّاتى و رفيع الدرجات العلى فى جوارى و لكن برحمتى فليثقوا،و فضلى فليرجوا،و الى حسن الظن فليطمئنو،فانّ رحمتى عند ذلك تدركهم.و منى يبلغهم رضوانى و مغفراتى تلبسهم عفوى،فانّى الله الرحمن الرحيم و بذلك تسميت» (3)خداى تبارك و تعالى فرمود:كسانى كه اموالشان را در راه خدا صرف كردند،نبايد به آنها متكى باشند،پس آنان اگر سخت بكوشند و خودشان و عمرهايشان را در عبادت من،به رنج افكنند،باز نمى توانند حق مطلب را ادا كنند و به كنه عبادت من برسند،كه به واسطۀ آن نزد


1) .همان،ج6،ص5،باب19،ح5.

2) .همان،ح6.

3) .اصول كافى،ج2،ص71،باب حسن ظن بالله،ح1.

من كرامت و نعمات بهشت و درجات بلند در جوار مرا مى طلبند،و ليكن بايد به رحمت من تكيه كنند و به فضل من اميد بندند و به حسن ظن نسبت به من اطمينان يابند.در آن صورت،رحمت من،آنان را در بر مى گيرد و رضوان و مغفرت من به آنان مى رسد و عفو من آنان را مى پوشاند،زيرا من خداى بخشندۀ مهربانم و به اين اسم،ناميده مى شوم.

امام باقر(ع) فرمود:

«وجدنا فى كتاب على(ع) ان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم قال و هو على منبره:و الذى لا اله الا هو ما أعطى مؤمن قط خير الدنيا و الاخره الا بحسن ظنه بالله،و رجائه له،و حسن خلقه و الكف عن اغتياب المؤمنين.و الذى لا اله الا هو لا يعذب الله مؤمنا بعد التوبه و الاستغفار الا بسوء ظنه بالله،و تقصيره،من رجائه،و سوء خلقه و اغتيابه للمؤمنين.و الذى لا اله الا هو لا يحسن ظن عبد مؤمن بالله إلا كان الله عند ظن عبده للمؤمن،لاّن الله كريم بيده الخيرات،يستحيى انّ يكون عبده المؤمن قد أحسن به الظن ثمّ يخلف ظنّه و رجاءه،فأحسنوا بالله الظن و ارغبوا اليه» (1)در كتاب على(ع) يافتيم كه همانا رسول خدا(ص) بر روى منبر فرمود:سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست،به هيچ مؤمنى خير دنيا و آخرت داده نشده،مگر به خاطر حسن ظن او به خدا،اميدواريش به او،خوش رويى خود و خوددارى از غيبت مؤمنان.و سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست،خداوند مؤمنى را بعد از توبه و استغفار عذاب نمى كند،مگر به خاطر سوءظن به خدا،كوتاهى در اميد بستن به او،بدخلقى خود و غيبت كردند از مؤمنان.و سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست،اگر ظن و گمان بندۀ مؤمن،به خدا نيكو گردد،خداوند نزد گمان بندۀ مؤمنش مى باشد


1) .همان،ص72.

به همان گونه رفتار مى كند كه او گمان كرده است زيرا خداوند،كريم است و نيكيها در دست اوست و حيا مى كند از آنكه بندۀ مؤمنش به او گمان نيكى داشته باشد،و او بر خلاف گمان و اميد او عمل كند،پس به خدا،خوش بين باشيد و به او دل بنديد.

امام رضا(ع) فرمود:

«احسن الظن بالله،فان اله عز و جل يقول:انا عند حسن ظن عبدى المؤمن بى،انّ خيراً فخيراً و ان شراً فشراً» (1)به خدا خوش گمان باش،زيرا خداى عز و جل مى فرمايد:من نزد حسن ظن بندۀ مؤمنم هستم.اگر گمانش نيكو باشد،به نيكى با او رفتار مى كنم و اگر گمانش بد باشد،به بدى او رفتار مى كنم.

رسول خدا(ص) فرمود:

«لا يموتنّ احدكم حتّى يحسن ظنّه بالله عز و جل فان حسن الظن،بالله عز و جل ثمن الجنّة» (2)هيچ يك از شما نبايد بميرد،مگر آنكه گمانش را به خداى عز و جل نيكو گرداند،پس خوش گمانى به خداى عز و جل،بهاى بهشت است.

از عالم(ع) روايت شده است كه:

«و الله ما اعطِى مؤمن قطّ خير الدّنيا و الآخرة الاّ بحسن ظنّه بالله عز و جل عزّ،و رجائه منه،و حسن خلقه،و الكفّ عن اغتياب المؤمنين.و أيم الله لا يعذّب الله مؤمناً بعد التوبة و الاستغفار الاّ بسوء الظنّ بالله،و تقصيره من رجائه لله،و سوء خلقه،و من اغتيابه للمؤمنين.و الله لا يحسن عبد مؤمن ظنّا بالله الاّ كان الله عند ظنّه به،لاّن الله عز و جل كريم،يستحيى ان يخلف ظنّ عبده و رجائه.فاحسنوا الظنّ بالله و ارغبوا اليه و قد قال الله عز و جل:الظّانين بالله ظنّ السوء عليهم دائرة السوء» (3)


1) .بحار الانوار،ج70،ص366،باب59،ح15.

2) .همان،ص385،ح46.

3) .همان،ص388،ح47.

به خدا سوگند،نيكيهاى دنيا و آخرت به مؤمن داده نمى شود مگر به واسطه حسن ظن او به خداوند كه جلالت و عزت از آن اوست و نيز به خاطر اميدش به پروردگار و داشتن خلق و خوى نيكو و خوددارى اش از غيبت و بدگويى از مؤمنان.

و به خدا سوگند كه پروردگار جهانيان،مؤمنى را بعد از توبه و استغفار عذاب نمى كند،مگر به واسطه بدگمانى به خداوند و كوتاهى اش در اميد داشتن به رحمت او و بدى خلق و خوى و نيز غيبت و بدگويى اش درباره مؤمنان.

و به خدا سوگند،بنده مؤمن،گمانش را به خداوند نيكو نكرد،مگر آنكه خداوند در همان جايگاه گمان بنده اش نسبت به خود قرار گرفت.

زيرا خداوند كريم كه عزت و جلالت از آن اوست شرم دارد كه بر خلاف گمان و اميد بده اش عمل كند،پس گمان خود را به خدا نيكو سازيد و آرزومند رحمت او باشيد.

همانا خداوند عز و جل فرموده است:آنان كه بر خدا بدگمانند،بر گردشان بدى حلقه زند.

امام صادق(ع) فرمود:

«الخوف رقيب القلب،و الرجاء شفيع النفس،و من كان بالله عارفا كان من الله خائفاً و اليه راجياً.و هما جناحا الايمان،يطير العبد المحقق بهما الى رضوان الله و عينا عقله يبصر بهما الى و الله و عيده،و الخوف طالع عدل اله ناهى و عيده،و الرجاء داعى فضل الله،و هو يحيى القلب و الخوف يميت النفس» (1)ترس،نگهبان قلب و اميد شفيع نفس است و كسى كه خداشناس باشد،از خدا مى تسرد و به او اميدوار است،و خوف و رجا دو بال ايمانند كه بنده اى كه از آنها برخوردار است،با آن به سوى خشنودى خدا پرواز مى كند.همچنين خوف و رجا،دو چشم عقل هستند كه


1) .همان،ص390،ح58.

انسان با آن به بشارت و بيم الهى مى نگرد و ترس،تجلى عدل خدا و بازدارنده از بيم اوست و اميد،دعوت كننده به فضل خداست و قلب را زنده مى كند و خوف،نفس را مى ميراند.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«يا بنى خف الله خوفاً انك لو أتيته بحسنات أهل الارض لم يقبلها منك،و ارج الله رجاءً انّك لو أتيته بسيئات اهل الارض غفرها لك» (1)اى پسرم! از خدا چنان بترس كه اگر حسنات اهل زمين را بياورى،از تو نپذيرد و چنان به او اميدوار باش كه اگر گناهان اهل زمين را داشته باشى،تو را بيامرزد.

رسول خدا(ص) فرمود:

«اوحى الله عز و جل الى داود كما لا تضيق الشمس على من جلس فيها كذلك لا تضيق رحمتى على من دخل فيها» (2)خداى عز و جل به داود(ع) وحى فرمود:همان طور كه خورشيد،نور خود را از هيچ كس كه در پرتو آن است دريغ نمى كند،رحمت من نيز از هر كه داخل آن شود،دريغ نمى شود.

امام صادق(ع) مى فرمايد:

«(و الله يختص برحمته من يشاء) قال:المختص بالرحمة نبى الله و وصية صلوات الله عليهما و آلهما انّ الله خلق مأة رحمة تسعة و تسعون رحمة عنده مذخورة لمحمد و على و عترتهما عليهم السلام و رحمة واحده مبسوطة على ساير الموجودين» (3)«خدا هر كس را كه بخواهد به بخشايش خويش مخصوص مى دارد.»

يعنى:آن كه رحمت خدا مخصوص او قرار داده شده،پيامبر خدا و جانشين او صلوات الله عليهما و آلهما هستند.همانا خداوند صد رحمت آفريد كه نود و نه رحمت آن نزد او براى محمد و على و عترت


1) .همان،ص394،ح64.

2) .سفينة البحار،ج1،ص517،ماده رحم.

3) .همان،ص517،ماده رحم.

آن دو عليهم السلام ذخيره شده است و يك رحمت ديگر بين ساير آفريدگان پخش شده است.

روزى به امام زين العابدين(ع) گفته شد:

«انّ الحسن البصرى قال ليس العجب ممن هلك كيف هلك،و انّما العجب ممّن نجى كيف نجى.فقال(ع):انا اقول ليس العجب ممّن نجى كيف نجى،و اما«انّما»العجب ممّن هلك مع سعة رحمة الله» (1)حسن بصرى مى گويد كسى كه هلاك شده جاى تعجب نيست كه چگونه هلاك گرديده است.بلكه شگفتى در چگونگى نجات يافتن كسى است كه نجات يافته است.

حضرت(ع) فرمود:من مى گويم نجات يافتن كسى كه نجات پيدا كرده،مايه تعجب نيست،بلكه تنها آن كسى مايه شگفتى است كه با وجود اين رحمت گسترده الهى،هلاك شده است.

دعاهايى دربارۀ رجا

در دعاى كميل مى خوانيم:

«هيهات انت اكرم ان تضيع من ربيته او تبعد من ادنيته او تشرد من اويته او تسلم الى البلاء من كفيته و رحمته،وليت شعرى يا سيدى يا مولاى أ تسلط النار على وجوه خرت لعظمتك ساجده و على السن نطقت بتوحيدك صادقۀ و بشكرك مادحة و على قلوب اعترفت بالهيتك محققه و على ضمائرت حوت من العلم بك حتى صارت خاشعة و على جوارح سعت الى اوطان تعبدك طائعة و اشارت باستغفارك مذعنة ما هكذا الظن بك و لا اخبرنا بفضلك عنك يا كريم و يا رب.فباليقين اقطع لو لا ما حكمت به من تعذيب جاحديك و قضيت به من


1) .همان،ص517،ماده رحم.

اخلاد معانديك لجعلت النار كلها برداً و سلاماً.

يا سريع الرضا اغفر لمن لا يملك الاّ الدعاء»

چنين كارى از تو بعيد است،تو كريم تر از آنى كه تباه كنى آن كس را كه خود پرورده اى،يا دور كنى آن را كه نزديكش ساخته اى،يا طرد كنى كسى را كه پناهش داده اى،يا به بلا بسپارى آن كس را كه كفايت او را كرده و مورد مهرش قرار داده اى،و اى كاش مى دانستم كه سرور و معبود و مولاى من،كه آيا آتش را چيره مى كنى بر چهره هايى كه در برابر عظمتت به خاك افتاده و بر زبانهايى كه از سر صدق به يگانگى ات اقرار كرده و تو را سپاس گفته و ستوده اند و بر قلبهايى كه از روى يقين به خدايى ات معترف و مؤمنند و بر ضميرهايى كه از علم و معرفت در پيشگاهت خاشع اند و بر آن بدنها كه مشتاقانه به جايگاههاى عبادت تو مى شتابند،و با اعتقاد كامل از درگاهت آمورزش مى طلبند.هيچ كس به تو چنين گمان نمى برد و چنين خبرى از فضل تو،اى پروردگار كريم به ما نرسيده است.

پس به يقين مى دانم كه اگر بر كيفر منكرانت حكم نكرده بودى و معاندان را به عذاب جاودان محكوم نساخته بودى،آتش دوزخ را به كلى سرد و سلامت مى كردى.

اى زود خشنود شونده،بيامرز آن كس را كه تنها سرمايه اش دعاست.

در دعاى ابو حمزه ثمالى مى خوانيم:

«اللهم انت القائل و قولك حق و وعدوك صدق و اسئلوا الله من فضله ان الله كان لكم ريحماً و ليس من صفاتك يا سيدى أن تأمر بالسؤال و تمنع العطية

أدعوك يا ربّ راهباً راغباً راجياً خائفاً اذا رأيت مولاى ذنوبى فزعت و اذا رذيت كرمك طمعت

لست اتكل فى النجاة من عقابك على اعمالنا بل بفضلك علينا لانك اهل التقوى و اهل المغفرة بالاحسان نعماً و تعفو عن الذنب كرماً.

دعوناك و نحن نرجو ان تستجيب لنا فحقق رجائنا مولانا فقد علمنا ما نستوجب باعمالنا و لكن علمك فينا و علمنا بانك لا تصرفنا عنك و ان كنا غير مستوجبين لرحمتك فأنت اهل ان تجود علينا و على المذنبين بفضل سعتك

انت الهى اوسع فضلاً و أعظم حلماً من ان تقايسنى بفعلى و خطيئتى فالعفو العفو العفو سيدى سيدى سيدى

سيدى من لى و من يرحمنى ان لم ترحمنى و فضل من أؤمل ان عدمت فضلك يوم فاقتى و الى من الفرار من الذنوب اذا تقضى أجلى سيدى لا تعذبنى و انا أرجوك الهى حقق رجائى و امن خوفى.فانّ كثرة ذنوبى لا ارجوا فيها الا عفوك سيدى انا اسئلك ما لا استحق و أنت اهل التقوى و اهل المغفرة فاغفر لى و البسنى من نظرك ثوباً يغطى على التبعات و تغفرها لى و لا اطالبُ بها انّك ذو منٍّ قديمٍ و صفحٍ عظيمٍ و تجاوزٍ كريمٍ الهى انت الذى تفيض سيبك على من لا يسئلك و على الجاحدين بربوبيتك فكيف سيدى بمن سئلك و ايقن ان الخلق لك و الامر اليك تباركت و تعاليت يا رب العالمين سيدى عبدك ببابك اقامته الخصاصة بين يديك يقرع باب احسانك بدعائه فلا تعرض بوجهك الكريم عنى و اقبل منى ما اقول فقد دعوت بهذا الدعاء و انا ارجوا ان لا تردنى معرفة منى برأفتك و رحمتك»

خدايا تو خود فرمودى،و سخن تو حق،و وعده ات راست است،كه دست نياز به سوى فضل و كرم خدا دراز كنيد كه خداوند نسبت به شما مهربان است و از صفات تو نيست كه امر به خواستن كنى و عطاى خود را دريغ دارى.

خدايا! با بيم و اميد و با شوق و ترس،تو را مى خوانم.مولاى من! چون به گناهانم مى نگرم،به زارى مى افتم و چون كرم تو را مى بينم،به طمع مى افتم و اميدوار مى شوم.

من براى نجات از كيفر تو به اعمالم اتكا ندارم،بلكه چشم به فضل تو دوخته ام كه بر ما عنايت كنى،زيرا شايستۀ آنى كه خلق از تو پروا كنند و تو شايان معرفتى.در عطاى نعمت،پيشدستى مى كنى و به كرم در مى گذرى.

ما تو را مى خوانيم و اميد اجابت داريم،پس اى مولاى ما،اميد ما را محقق كن.ما مى دانيم كه با اين اعمالمان سزاوار چه هستيم! و ليكن تو بر احوال ما دانايى و ما مى دانيم كه ما را از درگاهت باز نمى گردانى،گرچه شايسته و آن است كه بر ما ببخشايى و با فضل گسترده ات از گناهكاران درگذرى

خدايا،فضل تو،گسترده تر و حلم تر،بزرگتر از آن است كه مرا با اعمال و خطاهايم قياس كنى،مرا ببخش،ببخش،ببخش سرور من،سرور من،سرور من.

اى سرور من،چه كسى را دارم؟ و چه كسى به من رحم مى كند! اگر تو بر من رحم نكنى و اگر فضل تو نباشد،در روز ناداريم به فضل چه كسى اميد بندم و چون مرگم در رسد،از گناهانم به سوى كه فرار كنم؟ سرورم،مرا كيفر مكن در حالى كه به تو اميدوارم خدايا،اميدم را محقق كن و مرا از ترس،ايمن گردان.من با اين گناهان بسيار،جز به عفو تو اميد ندارم.سرورم،من چيزى را مى خواهم كه شايسته آن نيستم و تو شايستۀ آنى كه خلق از تو پروا كنند و تو شايان مغفرتى پس مرا بيامرز و به نظر لطفت لباسى بر من بپوشان كه گناهانم را بپوشاند و آن خطاها را بيامرزى و به آن مؤاخذه ام نكنى.تو صاحب احسان هميشگى و بخشش عظيم و گذشت بزرگوارانه اى.خدايا! تو

كسى هستى كه احسانت شامل كسى كه از تو درخواست نكند و آن كه منكر خدايى تو باشد؛نيز مى گردد.پس اى سرور من،با كسى كه دست نياز به سوى تو دراز كرده چه مى كنى؟ و من يقين دارم كه خلق و امر در يد قدرت توست.تو بزرگ و والايى،پروردگار جهانيان.سرور من،بنده ات به درگاه تو آمده و فقر و بى چيزى،او را به پيشگاهت درافكنده است،با دعا،حلقه بر در احسانت مى زند.پس اى پروردگار كريم! از من،روى مگردان و آنچه را مى گويم بپذير.تو را اين گونه خوانده و با شناختى كه از رأفت و رحمت تو دارم،اميدوارم كه مرا از درگاهت نرانى.

فصل هفتم فضيلت هفتم:كرامت نفس

اشاره

رذيلت پنجم:كوچكى نفس

فضيلت هفتم:كرامت نفس

اشاره

اين فضيلت،از فضايلى است كه داراى آثارى چند است و بر اثر آن،از دنيا و آنچه در آن است،بهتر است.مانند ثبات و پايدارى،تحمل سختيها و ناملايمات.انسان برخوردار از اين فضيلت،چون كوه استوارى است كه بادها نمى توانند او را به لرزه در آورند.از ديگر آثار آن،همت بلند است كه انسان را در دنيا و آخرت به درجات بلند و والا مى رساند و به هيچ مقام و درجه اى بسنده نمى كند،بلكه پس از نيل به هر درجه اى،به درجۀ بالاتر و عالى تر نظر دارد و پيوسته پيش مى رود و به آنچه بدان رسيده،دل نمى بندد.از اين رو هيچ گاه دچار عجب و خودپسندى نمى شود و به خاطر درجاتى كه به آن دست يافت،بر ديگران فخر نمى فروشد.چه،عجب و تكبر،ناشى از كوچكى نفس و همت پس است كه درباره آن سخن خواهيم گفت.

از ديگر آثار بزرگى نفس،تواضع و فروتنى در برابر افرادى است كه شايستۀ آنند،و تكبر در برابر كسانى است كه سزاوار آنند.چنان كه داى متعال مى فرمايد:

(من يرتدّ منكم عن دينه فسوف يأتي الله بقومٍ يحبهم و يحبّونه اذلةٍ علي المؤمنين اعزةٍ علي الكافرين يجاهدون في سبيل الله و لا يخافون

لومة لائمٍ) (1)هر كه از دينش بازگردد،پس خداوند به زودى گروهى را مى آورد كه آنان را دوست دارد و آها نيز خدا را دوست دارند و آنها نيز خدا را دوست دارند.در برابر كافران،سرافراز و عزيز و در برابر مؤمنان،فروتن هستند و در راه خدا،جهاد مى كنند و از سرزنش هيچ نكوهشگرى بيم ندارد.

از ديگر آثار آن،سعۀ صدر است كه انسان را به تحمل و هضم مشكلات توانا مى سازد و مشكلات را بر او آسان مى كند و اراده اى قوى در او ايجاد مى كند.اين سخن قرآن بر اين مطلب اشاره دارد:

(ربّ اشرح لي صدلي،و يسرلي امري،و احلل عقدةً من لساني،يفقهوا قولي) (2)اى پروردگار من،سينه ام را برايم گشاده گردان و كارم را آسان كن و گره از زبانم بگشا تا سخنم را دريابند.

به طور كلى،اين فضيلت داراى آثارى است و هر اثر آن به نوبه خود داراى آثارى ديگر است و اگر بگوييم اين فضيلت،ام الفضايل است،سخن به گزاف نگفته ايم.اگر اين فضيلت،جز آزادگى و عدم قبول سلطۀ طواغيت انس و جن،اثرى نداشت،براى فضيلت آن كافى بود.قرآن كريم براى مؤمنى كه به سلطه بيگانگان تن داده باشد،كرامت و شخصيتى قائل نيست:

(لا يتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين و من يفعل ذلك فليس من الله فى شى الا ان تتقوا منهم تقاة و يحذركم الله نفسه و الى الله المصير) (3)مؤمنان نبايد مؤمنان را واگذاشته،كافران را دوست بگيرند و هر كه چنين كند،رابطۀ او با خدا قطع است،مگر براى بر حذر بودن از شر آنها.و خدا،شما را از خود بيم مى دهد و بازگشت به سوى خداست.

همچنين از نظر قرآن كريم،شيطان هيچ سلطه اى بر مؤمن ندارد:


1) .قرآن،مائده54/.

2) .قرآن،طه25/-28.

3) .قرآن،آل عمران28/.

(انّه ليس له سلطان علي الذين آمنوا و علي ربّهم يتوكلّون.انّما سلطانه علي الذين يتولونه) (1)همانا شى طان بر كسانى كه ايمان آورده و بر پروردگارشان توكل مى كنند،سلطه اى ندارد.بلكه سلطه او تنها بر كسانى است كه او را دوست دارند.

راز اين مطلب آن است كه فرد گنهكار ابتدا خود را كوچك و خوار مى كند،سپس دست به گناه مى آلايد،در حالى كه اگر از كرامت و شخصيت برخوردار باشد،شيطان سلطه اى بر او ندارد.خداى متعال مى فرمايد:

(انّ اكرمكم عندالله اتقاكم) (2)همانا گرامى ترين شما نزد خدا،پرهيزكارترين شماست.

قرآن،كرامت انسان را مورد اهتمام بسيار قرار داده است.نخست آنكه او را جانشين خدا دانسته،چنانكه مى فرمايد:

(انّي جاعل في الارض خليفةً) (3)همانا من در زمين جانشينى قرار ميدهم

دوم آنكه،روح او را به خداوند نسبت مى دهد و با اين انتساب،به آن شرافت و كرامتى بسيار مى بخشد چنانكه فرمود:

(فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين) (4)پس هنگامى كه او را استوار داشتم و از روح خود در روح خود در او دميدم،پس بر او سجده كنيد.

سوم آنكه او را مسجود فرشتگان قرار داده:

(فسجده الملائكة كلهم اجمعون) (5)پس همه فرشتگان بر او سجده كردند.

چهارم آنكه او را مانند خدا دانسته است:


1) .قرآن،نحل99/-100.

2) .قرآن،حجرات13/.

3) .قرآن،بقره30/.

4) .قرآن،حجر29/.

5) .قرآن،حجر30/.

(انّا عرضنا الامانة علي السماوات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انّه كان ظلوماً جهولاً) (1)همانا ما،امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم،پس از قبول آن خوددارى كردند و از آن ترسيدند.انسان آن را بر دوش گرفت،همانا او بسيار ستم پيشه و نادان است.

پنجم آنكه خدا تاج كرامت را بر سر انسان نهاده است:

(و لقد كرّمنا بني آدم) (2)همانا ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم

ششم آنكه او را هدف جهان آفرينش و هدف مقصود حق تعالى دانسته است:

(الم تروا انّ الله سخرّلكم ما في السماوات و ما في الارض) (3)آيا نديده ايد كه خداوند آنچه را كه در آسمانها و زمين است،مسخر شما گردانيد.

(و اصطنعتك لنفسي) (4)و تو را براى خود برگزيدم.

هفتم آنكه ارزش او را همسنگ ارزش تمام مردم دانسته است:

(من قتل نفساً بغير نفسٍ او فسادٍ في الارض فكانّما قتل الناس جميعاً و من احياها فكانما احيا الناس جميعاً) (5)هر كس فردى را بدون حق قصاص و يا بى آنكه مرتكب فسادى شده باشد بكشد،مثل آن است كه همه مردم را كشته باشد.و كسى كه فردى را حيات بخشد،مثل آن است كه همهم مردم را حيات بخشيده باشد.

اقسام شخصيت

بزرگى نفس و شخصيت،مانند ديگر فضايل از مقولۀ باب تشكيك است و


1) .قرآن،احزاب72/.

2) .قرآن،اسرا70/.

3) .قرآن،لقمان20/.

4) .قرآن،طه41/.

5) .قرآن،مائده32/.

اقسام مختلفى ندارد.بلكه امرى واحد است كه داراى مراتبى از شدت و ضعف است.مرتبۀ ضعيف آن مطلوب است و مرتبه شديدتر آن مطلوبيت بيشتر دارد و اين شدت تا آنجا ادامه مى يابد كه به عقل كل،حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله و سلم مى رسد.

البته شخصيت به اعتبار اضافه به غير آن،داراى سه قسم است:شخصيت فردى،شخصيت اجتماعى،و شخصيت دينى.

شخصيت فردى:منظور از شخصيت فردى،آن است كه انسان خود را بشناسد و براى خود شخصيتى قائل باشد و از آن لذت ببرد و در پرتو آن،از دست آلودن به كارهاى پست از نظر عرف و شرع خوددارى ورزد.

شخصيت اجتماعى:منظور از شخصيت اجتماعى،درك شخصيت فرد از سوى جامعه است و اين همان امرى است كه در آيه اى از قرآن به«ود»تعبير شده است:

(انّ الذين آمنوا وعملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن وداً) (1)همانا كسانى كه ايمان آورند و كارهاى شايسته انجام دادند،خداى رحمان،آنها را محبوب مى گرداند.

در جاى ديگرى از قرآن،اين امر به«وجاهت»تعبير شده:

(يا مريم انّ الله يبشّرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسي ابن مريم وجيهاً في الدنيا و الاخرة و من المقربين) (2)اى مريم،همانا خداوند،تو را به كلمه اى از خودش مژده مى دهد كه نامش مسيح،عيسى بن مريم است و در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان درگاه الهى است.

شخصيت دينى:منظور از شخصيت دينى،مورد تأييد قرار گرفتن شخصيت انسان از نظر شرع است و در فرهنگ قرآن،هيچ كس جز انسان پرهيزكار،با كرامت شمرده نمى شود:


1) .قرآن،مريم96/.

2) .قرآن،آل عمران45/.

(انّ اكرمكم عند الله اتقاكم) (1)همانا گرامى ترين شما نزد خدا،پرهيزكارترين شماست.

شخصيت ذاتى و شخصيت اكتسابى

گاه بزرگى نفس،ذاتى است و او طبعاً داراى همت بلند،استوارى،پايدارى در برابر سختيها،سعۀ صدر،تواضع،آزادگى و...است و گاه اين امر،اكتسابى است و از طريق ايجاد كمالات و سجاياى نيكوى اخلاقى،انسان به اين فضيلت دست مى يابد.علماى معرفت نفس،كلمه«شخصيت»را بيشتر به اين معنى به كار برده اند و بر نفس سجايا و كمالات اخلاقى،لفظ شخصيت را اطلاق كرده اند.

چنانكه بيان گرديد،اسلام براى فرد پرهيزكار،خصوصاً اگر به نور علم مزين شود،كرامت و رفعت قائل شده است.

(يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجاتٍ) (2)خداوند كسانى از شما را كه ايمان آوردند و كسانى را كه به آنها علم داده شده،مرتبه هاى رفيع مى بخشد.

ناگفته نماند كه منظور ما از ذاتى،آن مفهوم ذاتى كه در فلسفه به كار مى رود،نيست.به اين معنى كه اين صفات لازمه وجود انسان،و جدايى ناپذير از او باشد.بلكه مراد از ذاتى،مطلق فضايلى نظير رحمت،عفت،شجاعت و...براى انسان مى باشد كه مانند ديگر فضايل،قابل زوال و در معرض شدت و ضعف هستند.به طورى كه اگر مورد غفلت قرار گيرند يا اعمالى خلاف آنها انجام شود،از بين مى روند و اگر مورد عمل قرار گيرند يا اعمالى خلاف آنها انجام شود،از بين مى روند اگر مورد عمل قرار گيرند و به ثمر بنشينند،تقويت مى شوند و به اين طريق،روز به روز قوى تر مى گردند.


1) .قرآن،حجرات13/.

2) .قرآن،مجادله11/.

رذيلت پنجم:كوچكى نفس (پست همتى)

اشاره

اين رذيلت،ضد بزرگى نفس و شخصيت است و اگر پيامد و اثر سوئى جز تزلزل در كارها،ترديد و دو دلى،سستى اراده،عدم توان تصميم گيرى،بى تابى در برابر بلايا و سختيها و دردها نداشت،براى رذالت و ناپسندى آن كافى بود.در حالى كه داراى آثار و عواقب سوئى است كه موجب تيره روزى انسان در دو جهان مى گردد.

از جمله اين آثار سوء،يكى دست آلودن به كارهاى پست از نظر شرع و عرف است،به گونه اى كه چنين فردى براى رسيدن به منافع دنيوى به هر كار زشتى دست مى زند.

ديگر آنكه به دليل ناتوانى در ارضاى تمايلات،سبب ايجاد عقدۀ حقارت در افراد مى شود،به گونه اى كه بيشتر افراد كم شخصيت،گرفتار عقدۀ حقارت و آثار سوء آن،مانند تكبر هستند.چنين افرادى،به هنگام گرفتارى،بى تاب و به گاه برخوردارى از نعمت،مانع احسانند.چنانكه قرآن كريم مى فرمايد:

(انّ‌الانسان خلق هلوعاً اذا مسّه الشّرّ جزوعاً و اذا مسّه الخير منوعاً) (1)


1) .قرآن،معاجر19/-21.

همان انسان،حرى ص آفريده شده است.هنگامى كه شرى به او رسد،بسيار بى تاب مى شود.و هنگامى كه خيرى به او رسد،بسيار بادارنده است.

و نيز مى فرمايد:

(فامّا الانسان اذا ما ابتليه ربه فاكرمه و نعمه فيقول ربّي اكرمن و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه فيقول ربي اهانن كلاّ) (1)و اما انسان،چون پروردگارش او را بيازمايد و به او اكرام و نعمت بخشد،گويد پروردگارم مرا گرامى داشت.و اما چون،روزى اش تنگ گردد،گويد پروردگارم مرا خوار كرد.هرگز چنين نيست.

از ديگر آثار كوچكى نفس،سلطه پذيرى است كه مصيبتى بزرگ و آتشى سوزان است كه مملكت يا شهرى را به آتش مى كشد.تاريخ،گواه است كه ستمگران و استثمارگران به ويژه در قرنهاى اخير تنها از طريق افراد بدبخت و درمانده اى كه گرفتار كم شخصيتى و عقدۀ حقارت بوده اند،توانسته اند بر كشورهاى اسلامى غير اسلامى سلطه پيدا كنند.

اين صفت ناپسند،ام الرذايل است،همان طور كه صفت ضد آن،يعنى بزرگى شخصيت،ام الفضايل است.

چنانكه در قرآن بر مى آيد،انسان،بسيار حريص،كم شخصيت،ناسپاس،شتابزده،ستم پيشه،نادان،نااميد،سركش و زيانكار آفريده شده است و بعيد نيست اگر بگوييم كم شخصيتى و پست همتى سرچشمۀ ديگر رذايل ياد شده است.

پيشتر به تفصيل بيان گرديد كه انسان از نظر روحى،در نهايت كمال است و از اين جهت،داراى شخصيتى بزرگ و والاست تا آنجا كه قرآن از آن به«روح خدا»تعبير كرده و او را برخوردار از نيكوترين صورت و شتابان به سوى ملاقات پروردگارش دانسته است.


1) .قرآن،فجر15/-17.

ليكن از نظر جسم،انسان در نهايت پستى است و از نظر او،بسيار ناسپاس،شتابزده،نااميد،سركش و زيانكار است.البته او مى تواند از طريق رياضتهاى دينى و توفيقات الهى،روحش را بر جسمش چيره سازد و پست طبع و آثار سوء آن را از بين ببرد و صاحب شخصيتى بزرگ،استوار،بلند همت و با سعۀ صدر گردد.

اقسام اين رذيله از نظر نسبت آن به خارج

اين فت زشت نيز مقوله اى مشكك است و در واقع اقسام مختلفى ندارد،بلكه داراى مراتبى از شدت و ضعف است و هر چه بر شدتش افزوده شود،زشتى اش بيشتر مى گردد.ليكن از نظر نسبت آن به خارج،داراى سه قسم است:كم شخصيتى فردى،كم شخصيتى اجتماعى،كم شخصيتى دينى.

كم شخصيتى فردى: منظور از آن،پستى طبع انسان به طور ذاتى است كه غالباً بر اثر وراثت و تربيت سوء پديد مى ايد.

رسول خدا(ص) فرمود:

«اياكم و خضراء الدّمن قيل يا رسول الله و ما خضراء الدّمن قال المرأة الحسناء فى منبت السّوء» (1)از سبزۀ مزبله حذر كنيد.گفته شد:اى رسول خدا،سبزه مزبله چيست؟

فرمود:زن زيباروى كه در خانواده اى فرومايه تربيت شده باشد.

البته اين صفت ناپسند بر اثر دست آلودن به كارهاى پست از نظر شرع و عرف نيز حاصل مى شود و به صورت ملكه و طبيعت ثانوى انسان در ميآيد.حتى مى توان حالت پيشين را ذاتى و حالت اخير را اكتسابى ناميد.

كم شخصيتى اجتماعى: منظور از آن،اين است كه شخص به عدم پايبندى به آداب و رسوم اجتماعى زبانزد همگان گردد.شايد منظور رواياتى كه درباره حرمت خوار كردن خود وارد شده است،اشاره به همين مطلب داشته باشد.

مشهور نزد فقها آن است كه عدالت،مشروط به اين تقيد است كه اين تقيد خود


1) .وسائل الشيعة،ج14،ص19،باب7،از ابواب مقدمات نكاح،ح7.

داراى بحث دامنه دارى است كه در باب اخلاقيات ان شاء الله بيان خواهد شد.

كم شخصيتى دينى: مراد از آن،عدم پايبندى به ظواهر شرع،به عبارت ديگر،اطلاق كفر و فسق بر چنين فردى است و در قرآن،آيات بسيارى دلالت بر آن دارد كه كافر و فاسق در نظر خدا،پست و بى مقدارند.برخى از آيات عبارتند از:

(مثل الذين حملوا التّوراة ثمّ لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفاراً) (1)مثل كسانى كه تورات بر آنها نازل شد،سپس به ان گردن نهادند،همانند الاغى است كه كتابهايى چند را حمل مى كند.

(فمثله كمثل الكلب انّ تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث) (2)پس مثل او همانند سگى است كه اگر او را تعقيب كنى،زبان بيرون مى كند و اگر او را به حال خود واگذارى،زبان بيرون مى كشد.

(اولئك كالانعام بل هم اضل) (3)آنها مانند چهارپايانند،بلكه ايشان گمراهترند.

(يأكلون كما تأكل الانعام) (4)آنها همانند چهارپايان مى خورند.

(ذرهم يأكلوا و يتمتعوا ويلههم الامل فسوف يعلمون) (5)آنان را به خودشان واگذارند تا بخوند و لذت ببرند و آرزو مشغولشان كند،پس به زودى حقيقت را خواهند دانست.

(كذلك حقّت كلمت ربّك علي الذين فسقوا) (6)اين چنين،كلمۀ پروردگارت بر كسانى كه فسق ورزيدند،محقق گرديد.

(فحقّ عليها القول فدمّرناها تدميراً) (7)


1) .قرآن،جمعه5/.

2) .قرآن،اعراف176/.

3) .قرآن،اعراف179/.

4) .قرآن،محمد12/.

5) .قرآن،حجر3/.

6) .قرآن،اسرا16/.

7) .قرآن،اسرا16/.

پس سخن حق بر آنها محقق گردى د،آنگاه كه قريه را هلاك كرديم،هلاك كردنى.

(انّ الله لا يهدي القوم الفاسقين) (1)همانا خداوند گروه فاسقان را هدايت نمى كند.

(انّما يتقبّل الله من المتّقين) (2)همانا خداوند فقط عمل پرهيزكاران را مى پذيرد.

ذكر اين آيات كافى است تا آنكه بگوييم فرد بى ايمان نزد خدا،پست و بى مقدار است و اسلام،براى او هيچ شخصيتى قائل نيست.

رواياتى درباره مذموم بودن نيازخواهى و كوچكى نفس

رسول اكرم(ص) فرمود:

«يا ابا ذر اياك و السؤال فاانّه ذلّ حاضر و فقر متعجّله،و فيه حساب طويل يوم القيامة» (3)اى ابا ذر! از خواهش و گدايى بر حذر باش،زيرا كه فارهم كننده خوارى و فقر زودرس است.در روز قيامت،خواهش و گدايى،مورد حسابرسى طولانى قرار مى گيرد.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«السّؤال يضعف لسان المتكلّم و يكسر قلب الشّجاع،و يوقف الحرّ العزيز موقف العبد الذليل،و يذهب بهاء الوجه،و يمحق الرزق» (4)نيازخواهى،زبان سخنوران را تضعيف مى كند و قلب شجاعان را مى شكند و آزاده عزيز را در جايگاه بندۀ خوار مى نشاند و آبروى شخص را مى برد و روزى او را نابود مى سازد.

امام باقر(ع) فرمود:


1) .قرآن،منافقون6/.

2) .قرآن،مائده27/.

3) .بحار الانوار،ج77،ص60.

4) .ميزان الحكمه،ج4،ص338،ح8073.

«طلب الحوائج الى النّاس استلاب للعزّة و مذهبة للحياء،و اليأس ممّا فى ايدى النّاس عزّ المؤمنين،و الطمع هو الفقر الحاضر» (1)درخواست حاجت از مردم،موجب به تاراج رفتن عزت و از دست دادن حياست؛و نااميد بودن از آنچه در دست مردم است،باعث عزت مؤمنان است و اميد بستن بدان،همانا تنگدستى و فقر آماده است.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«المسأله طوق المذلّه تسلب العزيز عزّه و الحسيب حسبه» (2)گدايى،گردنبند خوارى است كه موجب نابودى عزت عزيزان و شخصيت خانواده هاى اصيل مى گردد.

امير مؤمنان على(ع)فرمود:

«التّقرب الى الله بسمألته و الى النّاس بتركها» (3)نزديكى به خداوند از طريق نيازخواهى از درگاه او ميسر است و نزديكى به مردم از طريق ترك خواستن از آنها تحقق مى پذيرد.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«شيعتى من لم يهرّ هرير الكلب،و لم يطمع طمع الغراب،و لم يسأل النّاس و لو مات جوعاً» (4)پيروان من كسانى هستند كه همچون سگان،بانگ بر نمى آورند و همچون كلاغان،طمع نمى ورزند و از مردم درخواست حاجت نمى كنند،هر چند كه از گرسنگى جان خود را از دست بدهند.

رسول خدا(ص) فرمود:

«يا على لئن ادخل يدى فى فم التّنين الى المرفق احبّ الى من انّ اسأل من لم يكن ثمّ كان» (5)اى على اگر دستم را تا آرنج در دهان افعى فرو كنم،برايم محبوبتر از آن


1) .بحار الانوار،ج96،ص158،ح37.

2) .ميزان الحكمه،ج4،ص339،ح8076.

3) .همان،ج4،ص339،ح8077.

4) .بحار الانوار،ج78،ص28،ح95.

5) .همان،ص59،ج77.

است كه از كسى كه وجود نداشته،سپس به وجود آمده،چيزى بخواهم.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«من سأل غير الله استحق الحرمان» (1)آن كه از كسى جز خداوند نيازخواهى كند،شايستۀ حرمان و بى بهرگى است.

امام حسين(ع) فرمود:

«اذا ما عضّك الدّهر فلا تجنح الى خلق،و لا تسأل سوى الله تعالى قاسم الرّزق،فلو عشت و طوّفت من الغبر الى الشّرق،لما صادفت من يقدر أن يسعد او يشقى» (2)هنگامى كه زمانه بر تو تنگ گرديد،پس به مردم روى مياور و از غير خداى متعال كه قسمت كنندۀ روزى است،درخواست مكن،پس اگر زنده باشى و از غرب تا شرق را بگردى،به كسى بر نمى خورى كه بر سعادت يا تيره روزى خود توانا باشد.

مردى به رسول خدا(ص) فرمود:

«يا رسول الله علّمنى عملاً لا يحال بينه و بين الجنة

قال صلى الله عليه و آله و سلم:لا تغضب و لا تسأل النّاس شيئاً» (3)اى رسول خدا،به من عملى بياموز كه بين من و بهشت حايل نگردد.حضرت فرمود:غضب مكن و از مردم چيزى مخواه.

رسول خدا(ص) فرمود:

«ما فتح رجل على نفسه باب مسئله الاّ فتح الله عليه باباً من الفقر» (4)هر كس در طلب درخواست از مردم را به روى خود بگشايد،خدا درى از فقر به روى او مى گشايد.


1) .ميزان الحكمه،ج4،ص340،ح8085.

2) .بحار الانوار،ج78،ص123.

3) .همان،ج96،ص150،ح2.

4) .همان،ج96،ص156،ح29.

ابو ذر مى گويد:

«و قد اشترط النّبى صلى الله عليه و آله و سلم على انّ لا يسأل النّاس شيئاً قلت:نعم

قال:و لا سوطك انّ يسقط منك حتى تنزل اليه فتأخذه» (1)پيامبر(ص) مقيد بود كه از مردم چيزى نخواهد.گفتم آرى.فرمود:حتى اگر تايزانه از دستت افتاد،پياده شو و آن را بردار از كسى مخواه آن را بردارد و به تو بدهد.

امام رضا(ع) فرمود:

«المسألة مفتاح البؤس» (2)دست نياز به سوى ديگران دراز كردن،كليد فقر و تنگدستى است.

لقمان به فرزندش گفت:

«يا بنى ذقت الصبر و اكلت لحا الشجر فلم اجد شيئاً هو امرّ من الفقر،فان بليت به يوماً فلا تظهر الناس عليه فيستهيونك و لا ينفعوك بشى» (3)اى فرزندم! من طعم تلخ صبر را چشيدم و تلخى پوست درخت را تجربه كردم،اما هيچ چيز را تلختر از فقر نيافتم.پس اگر روزى به آن دچار شدى،آن را براى مردم آشكار مكن كه تو را خوار مى كنند و هيچ بهره اى به تو نمى رسانند.

رسول خدا(ص) فرمود:

«انّ المسألة لا تحلّ الا لفقر مدقع او غرم مقطع» (4)همانا دست نياز به سوى مردم گشودن جز به هنگام تنگدستى شديد،يا بدهى تباه كننده،روا نيست.

امام باقر(ع) فرمود:


1) .ميزان الحكمه،ج4،ص341،ح8092.

2) .بحار الانوار،ج96،ص157،باب16،ح35.

3) .وسائل الشيعة،ج6،ص311.

4) .بحار الانوار،ج96،ص156،باب16،ح29.

«يا محمد ابن مسلم لو يعلم السائل ما فى المسأله ما سأل احدٌ احداً،ثمّ قال:يا محمد انّه من سأله بظهر غنّى لقى الله مخموشا وجهه يوم القيامة» (1)اى محمد بن مسلم،اگر سائل از حقيقت عرض نياز به مردم آگاه بود،هيچ گاه از ديگرى از درخواست نمى كرد.سپس فرمود:اى محمد،هر كس از پشت سر،از فرد ثروتمند چيزى بخواهد،روز قيامت با چهره اى مجروح،خدا را ملاقات خواهد كرد.

امام صادق(ع) فرمود:

«من سأل النّاس و عنده قوت ثلاثة ايام لقى الله عز و جل يوم يلقاه و ليس على وجهه لحم» (2)كسى كه دست نياز به سوى مردم دراز كند،در حالى كه غذاى سه روز را دارد،خدا را در روز قيامت ملاقات مى كند،در حالى كه گوشت بر چهره اش نيست.

رسول خدا(ص) فرمود:

«من سأل النّاس اموالهم تكثراً فانما هى جمرة فليستقل منه او ليستكثر» (3)كسى كه اموال مردم را كم يا زياد،براى مال اندوزى بخواهد،اين كار به پاره اى از آتش مى ماند.

رسول خدا(ص) فرمود:

«لو انّ احدكم يأخذ حبلاً،فيأتى بحزمة حطب على ظهره،فيبيعها،فيكف بها وجهه خير له من انّ يسأل» (4)اگر كسى از شما ريسمانى برگيرد و با آن بارى از هيزم را به پشتش ببندد آن را بفروشد تا با اين كار آبروى خود را حفظ كند،برايش بهتر از آن است كه عرض نياز پيش مردم برد.


1) .همان،ص155،ح26.

2) .همان،ص154،ح20.

3) .همان،ص156،ح29.

4) .همان،ص158،ح37.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«ماء وجهك جامد يقطره السؤال فانظر عند من تقطره» (1)آبروى تو جامد است و ابراز نياز،آن را آب مى كند،پس بنگر آن را پيش چه كسى مى ريزى!

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«ساعة ذلّ لا نتفى بعزّ الدهر» (2)يك ساعت ذلت،با عزت دنيا برابرى نكند.

از وصيت امير مؤمنان على(ع) است كه:

«اكرم نفسك عن دنية و انّ ساقتك الى الرغائب،فانّك لن تعتاض بما تبذل من دينك و عرضك بثمن و انّ جل» (3)خود را از تن در دادن به پستى حفظ كن،هر چند تو را به خواسته هايت برساند،زيرا هر چه از دين و آبرويت را از دست بدهى،هرگز نتوانى عوض آن را به بهايى هر چند سنگين بپردازى.

امام حسين(ع) فرمود:

«موت فى عزّ خير من حياة فى ذلّ

و انشأ يوم قتل:

الموت خير من ركوب العار و العار اولى من دخول النار

و الله ما هذا و هذا جارى» (4)مرگ با عزت،از زندگى با ذلت بهتر است.واو در روز شهادتش اين شعر را سرود:

مرگ،از تن دادن به ذلت بهتر است،و ننگ و عار،از داخل شدن در آتش بهتر است،و سوگند به خدا كه من به هيچ يك از اين دو،تن نمى دهم.


1) .نهج البلاغه،حكمت 346.

2) .ميزان الحكمه،ج3،ص440،ح6560.

3) .بحار الانوار،ج44،ص207.

4) .همان،ج44،ص192.

امام على النقى(ع) فرمود:

«من هانت عليه نفسه فلا تأمن من شره» (1)كسى كه خويش را پست بداند،از شر او ايمن مباش.

امام هادى(ع) فرمود:

«ان الله تبارك و تعالى فوّض الى المؤمن كلّ شى الاّ اذلاله نفسه» (2)همانا خداى تبارك و تعالى همه چيز را به مؤمن تعويض كرده،جز خوار كردن خويش را.

همچنين آن حضرت(ع) فرمود:

«لا ينبغى للمؤمن انّ يذّل نفسه.

قيل له:و كيف يذل نفسه؟

قال:يتعرض لما لا يطيق فيذلها» (3)شايسته نيست براى مؤمن كه خود را خوار كند.

گفته شد:چگونه خود را خوار كند؟

فرمود:در كارى كه در حد توان او نيست،پيشقدم مى شود و در نتيجه خود را خوار مى كند.

رسول خدا(ص) فرمود:

«و من اقرّ بالذّل طائعاً فليس منّا اهل البيت» (4)كسى كه از روى اختيار به ذلت خود اقرار كند،از ما اهل بيت نيست.

امام حسين(ع) فرمود:

«الا و انّ الدّعى بن الدّعى قد ركز بين اثنتين بين القلّة (السلّة) و الذلة،و هيهات ما اخذ الدنيه،ابى الله ذلك و رسوله وجدود طابت،و حجور طهرت،و انوف حمية و نفوس ابيه،لا نوثر مصارع اللئام على مصارع الكرام» (5)


1) .تحف العقول،ص358.

2) .ميزان الحكمه،ج3،ص441،ح6512.

3) .همان،ج3،ص441،ح6513.

4) .بحار الانوار،ج77،ص162،باب7،ح181.

5) .همان،ج45،ص9،باب 37.

آگاه باشيد كه آن زنازاده،فرزند زنازاده.مرا بين دو كار مخير كرده است:بين كشته شدن و ذلت،و هيهات كه من به پستى تن دهم.خدا و رسولش و نياكان وارسته و مادران پاكدامن و غيرتمندان و مردان بزرگ از اين كار ابا دارند.ما عرصۀ فرومايگان را بر آوردگاه بزرگواران و كريمان ترجيح نمى دهيم.

امام سجاد(ع) فرمود:

«ما يسرنى بنصيبى من الذّلّ حمر النّعم» (1)بهره مندى از نعمت در حال ذلت،مرا خشنود نمى كند.

روايت شده است:

«اشتدت حال رجل من اصحاب النبى صلى الله عليه و آله و سلم فقالت له امرأته اتيت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فسألته.فجاء الى النبى،فلما راه النبى صلى الله عليه و آله و سلم قال:من سألنا اعطيناه و من استغنى اغناه الله.

فقال الرجل:ما يعنى غيرى،فرجع الى امرأته فاعلمها فقال:انّ رسول الله بشر فاعلمه.

فاتاه،فلما راه رسول الله قال:من سألنا اعطيناه و من استغنى اغناه الله حتى فعل الرّجل ما ذكرته ثلاثاً ثم ذهب الرجل فاستعار معمولاً،ثمّ أتى الجبل،فصعده فقطع حطباً،ثمّ جاء به فباعه بنصف مد من دقيق فرجع فأكلوه.ثم ذهب من الغد فصعده فجاء باكثر من ذلك فباعه.فلم يزل يعمل و يجمع حتى اشترى معولاً ثمّ جمع حتّى اشترى بكرين و غلاماً ثمّ أثرى حتى ايسر.

فجاء النبى فاعلمه كيف جاء يسأله و كيف سمع النبى.

فقال صلى الله عليه و آله و سلم قد قلت لك،من سألنا اعطيناه و من استغنى اغناه الله» (2)


1) .همان،ج46،ص100،باب5،ح88.

2) .ميزان الحكمه،ج4،ص345،ح8116.

مردى از اصحاب پيامبر(ص) در تنگناى معيشت قرار گرفت.همسرش به او گفت:هنگامى كه نزد رسول خدا(ص) رفتى،از او درخواستى كمك كن.

آن مرد به حضور پيامبر رسيد،چون حضرت(ص) او را ديد،فرمود:هر كس از ما چيزى بخواهد،به او عطا مى كنيم و هر كه اظهار بى نياز كند،خدا او را غنى گرداند.

آن مرد با خود گفت:پيامبر منظورى جز من نداشت.پس به نزد همسرش بازگشت و او را از اين ماجرا آگاه كرد.زن به او گفت:پيامبر خدا بشر است و ممكن است از وضع تو خبر نداشته باشد پس او را از وضع خود آگاه كن.

رسول خدا چون دوباره او را ديد،فرمود:هر كس از ما چيزى بخواهد،به او عطا مى كنيم و هر كه اظهار بى نيازى كند،خدا او را غنى مى گرداند.تا اينكه اين كار سه بار تكرار شد.آنگاه مرد رفت و تيشه اى به عاريه گرفت و عازم كوه شد و از آن بالا رفت و مقدارى هيزم تهيه كرد،آنها را به بازار آورد و به ازاى نصف مد آرد،فروخت.سپس به خانه بازگشت و آن آرد را پختند و خوردند.فردا نيز به كوه رفت و از آن بالا رفته و مقدارى بيش از روز قبل،هيزم تهيه كرد و سپس آن را تيشه اى خريد.سپس مال بيشترى گرد آورد و با آن،بچه شتر و يك غلام خريد،تا زمانى كه داراييش زياد گرديد و ثروتمند شد.

پس نزد پيامبر آمد و او را از ماجرا خبر داد كه چگونه براى عرض نياز به محضر پيامبر آمده و از آن حضرت چه شنيد.

آنگه حضرت(ص) فرمود:به تو گفتم كه هر كس از ما چيزى بخواهد به او عطا مى كنيم و اگر بى نيازى ابراز كند.خدا او را توانگر مى سازد.

امام صادق(ع) از رسول خدا(ص) روايت كرده است كه فرمود:

«يا على انّ الله جعل الفقر امانة عند خلقه فمن سرّه الله اعطاه الله مثل اجر الصائم القائم،و من افشاه الى من يقدر على قضاء حاجته فلم يفعل فقد قتله اما انّه ما قتله بسيف و لا رمح و لكنه قتله بما نكى من قلبه» (1)يا على! همانا خدا فقر را امانتى نزد بندگانش قرار داد كه هر كس آن را پنهان بدارد،خدا ثواب فرد روزه دار شب زنده دار را به او عطا مى كند و هر كس آن را نزد كسى فاش سازد كه توانايى رفع حاجتش را دارد،ولى چنين نكند،آن را كشته است؛نه با شمشير و نيزه،بلكه با جريحه دار كردن قلب و احساس او،وى را كشته است.

امام صادق(ع) از رسول خدا(ص) روايت كرده است كه فرمود:

«يا على الحاجة امانة الله عند خلقه،فمن كتمها على نفسه اعطاه الله ثواب من صلى،و من كشفها الى ن يقدر انّ يفرج عنه و ل يفعل فقد قتله،اما انّه لم يقتله بسيف و لا سنان و لا سهم و لكن قتله بما نكا من قلبه» (2)اى على! نيازمندى،امانت خدا نزد بندگان اوست،پس هر كه آن را نزد خويش پنهان دارد،خدا ثواب فرد نمازگزار را به او عطا مى كند و هر كس آن را نزد كسى فاش سازد كه توان گره گشايى دارد،ولى چنين نكند،آن را كشته است،نه با شمشير و نيزه و تير،بلكه با جراحتى كه بر قلب و احساس او وارد كرده،او را كشته است.

امام صادق(ع) فرمود:

«العفاف زينة الفقر و الشكر زينه الغناء» (3)


1) .بحار الانوار،ج72،ص8،باب94،ح6.

2) .همان،ص10،ح7.

3) .همان،ص53،ح83.

خويشتندارى،زينت فقر،و سپاسگذارى،زينت توانگرى است.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«مكتوب فى التوراة:من اصبح على الدنيا حزيناً فقد اصبح لقضاء الله ساخطاً و من اصبح يشكو مصيبة نزلت به فقد اصبح يشكو الله،و من اتى غنياً فتواضع لغنائه ذهب الله بثلثى دينه،و من قرء القرآن من هذا الامّة ثمّ دخل النار فهو ممن كان يتخذ ايات الله هزواً،و من لم يستشر يندم و الفقر الموت الاكبر» (1)در تورات نوشته شده:هر كس بر دنيا غمگين شود،پس،از قضاى الهى خشمگين است.و هر كس از مصيبتى كه به او رسيده،شكوه كند،از خدا شكايت كرده است.و هر كس به ثروتمندى رسد و به خاطر ثروتش در برابر او فروتنى كند،خدا دو سوم دينش را از بين مى برد.و هر كه از اين امت،قرآن خواند و وارد جهنم گشت،پس البته در زمرۀ كسانى بوده كه آيات خدا را به استهزاء مى گرفتند،و كسى كه مشورت نكند،پشيمان شود.و فقر و تنگدستى،مرگ بزرگتر است.

امام صادق(ع) فرمود:

«من شكى الى مؤمن شكا الى الله عز و جل و من شكى الى مخالف فقد شكى الله عز و جل» (2)هر كس نزد مؤمنى شكوه كند،نزد خداى عز و جل شكوه كرده است و هر كس نزد فرد مخالف مذهب،شكوه برد،از خداى عز و جل شكوه كرده است.

حضرت رسول اكرم(ص) فرمود:

«انّ الله يحب الحيى المتعفّف و يبغض البذى السائل الملحف» (3)همانا خداوند،فرد با حيا و خوشتندار را دوست دارد و از فرد فحش دهنده اى كه با اصرار نزد مردم عرض نياز مى كند،بيزار است.


1) .همان،ج72،ص196،باب 105،ح21.

2) .همان،ج72،ص325،باب119،ح3.

3) .همان،ج71،ص334،باب81،ح13.

على(ع) در حديث الاربع مأه فرمود:

«تعرضوا للتجارات فان لكم فيها غنى عما فى ايدى النّاس و انّ الله عز و جل يحب المحترف الامين المغبون غير محمود و لا مأجور» (1)به كارهاى تجارى روى آوريد تا به سبب آن از آنچه نزد مردم است بى نياز شويد و همانا خداى عز و جل پيشه ور امين را دوست دارد،و مغبون،نه مورد ستايش است و نه پاداشى دارد.

امام صادق(ع) فرمود:

«انّ محمد بن المنكدر كان يقول:ما كنت اظن (ارى) انّ على بن الحسين عليه السلام يدع خلقاً افضل منه حتى رأيت ابنه محمد بن على فاردت انّ اعظه فوعظنى.فقال له اصحابه:بأى شى وعظك؟

فقال:خرجت الى بعض نواحى المدينة فى ساعة حارة،فلقانى ابو جعفر محمد بن على عليه السلام و كان رجلاً بادنا ثقيلاً و هو متكى على غلامين اسودين او موليين،فقلت فى نفسى:سبحان الله شيخ من اشياخ قريش فى هذه الساعة على مثل هذه الحالة فى طلب الدنيا،أما انى لأعظنه،فدنوث منه،فسلمت عليه فرد على بنهر (ببهر) و هو يتصاب عرفاً،فقلت:اصلحك الله شيخ من اشياخ قريش من هذه الساعة على هذه الحالة فى طلب الدنيا،أ رأيت لو جاء اجلك و انت على هذه الحال؟

فقال:لو جاءني الموت و انا على هذه الحال جائنى و انا فى طاعة الله عز و جل اكف بها نفسى و عيالى عنك و عن الناس،و انما كنت اخاف لو انّ جائنى الموت و انا على (فى) معصية من معاصى الله.

فقلت،صدقت يرحمك الله،أردت انّ اعظك فوعظتنى» (2)محمد بن منكدر مى گفت:من گمان نمى كردم كه از على بن الحسين


1) .وسائل الشيعة،ج12،ص4،باب1،از ابواب مقدمات،ح6.

2) .همان،ج12،ص10،باب4،از ابواب مقدمات،ح1.

عليه السلام كسى بهتر از او بر جاى مانده باشد،تا آنكه فرزندش محمد بن على را ديدم و خواستم او را موعظه كنم،ما او مرا اندرز داد.اصحابش به وى گفتند به چه چيز تو را موعظه كرد؟

گفت:در ساعت گرم روز،به طرف بعضى از نواحى مدينه بيرون رفتم كه ابو جعفر محمد بن على امام باقر(ع) كه اندامى درشت و فربه داشت به من برخورد كرد،در حالى ك/ه به دو غلام يا مولاى سياه تكيه داده بود.با خود گفتم:سبحان الله،يكى از بزرگان قريش در اين ساعت با چنين حالتى در طلب دنياست،بايد او را موعظه كنم.نزديك او رفتم و به وى سلام كردم.جواب سلام را با بى اعتنايى داد،در حالى كه عرق مى ريخت.به او عرض كردم:خداوند تو را به صلاح آورد كه بزرگى از بزرگان قريش هستى و در اين ساعت با چنين حالتى در طلب دنيا مى كوشى! اگر در اين حال اجلت فرا رسد چه مى كنى؟

ايشان فرمودند:اگر مرگ،مرا در بر گيرد و من در اين حال باشم،در حال اطاعت از فرمان خداى عز و جل مرگم رسيده است،چه با اين تلاش،خود و خانواده ام را از تو و مردم بى نياز مى كنم.اما آنچه از آن بيم دارم ان است كه مرگم برسد و من در حال نافرمانى خدا باشم.

محمد بن منكدر گويد:گفتم راست مى گويى.خدايت رحمت كند! من خواستم تو را موعظه كنم،اما تو مرا پند دادى.

عبد الاعلى مولى آل سام گويد:

«استقبلت ابا عبد الله(ع) فى بعض طرق المدينة فى يوم صائف شديد الحرّ فقلت:جعلت فداك حالك عند الله عز و جل و قرابتك من رسول الله(ص) و انت تجهد نفسك (لنفسك) فى مثل هذا اليوم؟

فقال:يا عبد الاعلى خرجت من طلب الرزق لاستغنى به عن مثلك» (1)


1) .همان،ج12،ص10،باب4،از ابواب مقدمات،ح2.

در يكى از روزهاى بسيار گرم در يكى از راههاى مدينه با امام صادق(ع) روبرو شدم.عرض كردم:فدايت شوم،با آن منزلت كه نزد خداى عز و جل دارى و با آن قرابت و خويشاوندى با رسول خدا(ص) چرا اين گونه خود را چنين روزى به زحمت مى اندازى؟

حضرت فرمود:اى عبد الاعلى،براى طلب روزى از خانه بيرون آمدم تا از كسانى چون تو بى نياز شوم.

امام باقر(ع) فرمود:

«من طلب الدنيا استعفافاً (استغناء) عن الناس وسيعاً على اهله و تعطفاً على جاره،لقى الله عز و جل يوم القيامة و وجهه مثل القمر ليلة البدر» (1)كسى كه براى بى نيازى از مردم و تلاش براى آسايش خانواده اش و دلجويى و كمك به همسايه اش در طلب دنيا باشد،در روز قيامت با چهره اى به روشنى ماه شب چهارده،خداى عز و جل را ملاقات نمايد.

امام صادق(ع) فرمود:

«ليكن طلبك للمعيشة فوق كسب المضيع،و دون طلب الحريص الراضى بدنياه المطمئن اليها،و لكن انزل نفسك من ذلك بمنزلة المنصف (النصف خ ل) امتعفف ترفع نفسك عن منزلة الواهن الضعيف و تكسب ما لا بد للمؤمن منه» (2)كوشش تو براى طلب معاش،بايد بيش از كسى باشد كه كسب خود را تباه مى سازد و كمتر از كسى باشد كه حريصانه به جمع مال مى پردازد.كسى كه به دنياى خود راضى است،همانا بدان اطمينان يافته است و ليكن نفس خود را به منزله ميانه رويى پاكدامن پايين آور و آن را از جايگاه سست كردار ناتوان بالا ببر و آنچه را براى مؤمن ضرورى است،فراهم كن.


1) .همان،ج12،ص11،باب4،از ابواب مقدمات،ح5.

2) .همان،ج12،ص30،باب13،از ابواب مقدمات،ح3.

فصل هشتم فضيلت غيرت و حميت

اشاره

فضيلت هشتم:غيرت و حميت

اشاره

اين فضيلت،نشانۀ مروت و مردانگى است،بلكه آن گونه كه از روايات بر مى آيد،نشانۀ ايمان است.از اين رو،كسى كه غيرت ندارد،نامرد و بى ايمان است.امير مؤمنان على(ع) به اهل كوفه كه از حريم اسلام دفاع نمى كردند،خطاب مى فرمودند:

«يا اشباه الرجال و لا رجال» (1)اى نامردهايى كه شبيه مردان هستيد.

رسول خدا(ص) نيز مى فرمود:

«الغيرة من الايمان» (2)غيرت از ايمان است.

قرآن كريم نيز غيرت را نشانه ايمان دانسته است:

(محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار) (3)محمد(ص) فرستاده خداست و كسانى كه ايمان آورده و با اويند،بر كافران سخت گيرند.

معناى اين آيۀ شريفه و نظاير آن،اين است كه مؤمن،كسى است كه از حريم


1) .نهج البلاغه،خطبه 27.

2) .بحار الانوار،ج71،ص342،باب84،ح2.

3) .قرآن،فتح29/.

اسلام،با شدت و قدرت دفاع مى كند و غيرت،همان ملكه اى است كه آدمى را به دفاع از مسائل مهم عرفى يا شرعى و تلاش در راه حفظ و حراست آنها بر مى انگيزد.به اين تلاش مدافعانه«حميت»گفته مى شود.حميت از ريشۀ حمايت و از موقلۀ فعل و عمل است و غيرت،اصل و ريشه آن،و از مقولۀ صفات است.البته گاهى غيرت و حميت مجازاً به جاى يكديگر به كار مى روند.

اين فضيلت نيز همانند ساير فضايل داراى مراتبى است كه مرتبۀ ضعيف آن گرچه مطلوب است،اما هر چه بر شدت آن افزوده شود،مطلوبيتش بيشتر مى گردد و افراط و تفريط در آن راه ندارد.

البته گاهى اين صفت به سبب و هم و نادانى،نابجا مورد استفاده قرار مى گيرد و از اين رو بالعرض مذموم مى گردد،و به دليل استفاد نابجاى آن است كه به آن تعصب و حميت جاهلى و حتى حسد گفته مى شود.

امام سجاد(ع) فرمود:

«العصبية التى يأثم بها صاحبها انّ يرى الرجل شرار قومه خيراً من خيار قوم آخرين،و ليس من العصبية انّ يحب الرجل قومه،و لكن من العصبية انّ يعين قومه على الظلم» (1)عصبيتى كه صاحبش را به گناه مى افكند،آن است كه انسان،افراد شرور قوم خود را بهتر از نيكان قوم ديگر بداند.اما اينكه انسان قوم خود را دوست داشته باشد،عصبيت به شمار نمى رود،بلكه عصبيت آن است كه به قوم خود در ستمگرى يارى رساند.

خداوند متعال مى فرمايد:

(اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلّية) (2)آنگاه،آنان كه كفر ورزيدند،حميتى از نوع حميت جاهلى را به دل گرفتند.

اطلاق حميت جاهلى بر آنان به سبب آن است كه كفار مانع از نوشتن (بسم الله


1) .نور الثقلين،ج5،ص73،ح70.

2) .قرآن،فتح26/.

الرحمن الرحيم) در آغاز پيمان صلح حديبيه شدند و مسلمانان را از ورود به مسجد الحرام و قربانى كردن در مراسم حج،بازداشتند.

امام باقر(ع) فرمود:

«غيرة النساء الحسد» (1)غيرت زنان،حسد است.

اقسام غيرت و حميت بر حسب متعلق آن

الف) غيرت و حميت دينى

اين غيرت از تمام اقسام ديگر،بهتر و نيكوتر و دفاع از حريم اسلام و از واجب ترين واجبات است و در اسلام هيچ چيز واجب تر از آن نيست،و بر هر فرد مسلمانى واجب است،هر آنچه را كه دوست دارد،در راه اسلام فدا كند.

چنان كه قرآن مى فرمايد:

(قل انّ كان اباؤكم و بناؤكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهادٍ في سبيله فتربصوا حتّي يأتي الله بامره و الله لا يهدي القوم الفاسقين) (2)بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و عشيره تان و اموالى كه به دست آورديد و تجارتى كه از كسادى آن بيم داريد و منازلى كه بدان خرسنديد،نزد شما از خدا و رسولش و جهاد در راه او محبوبتر است،پس منتظر بمانيد تا خداوند امر خود را بياورد و خدا گروه فاسقان را هدايت نمى كند.

تلاش در راه حفظ اسلام،بر هر مسلمانى واجب است.از اين رو امربه معروف و نهى از منكر در اسلام واجب مؤكد است،تا آنجا كه خداوند،مسلمانان را به


1) .فروع كافى،ج5،ص537.

2) .قرآن،توبه24/.

خاطر انجام امربه معروف و نهى از منكر،بهترين امت دانسته است:

(كنتم خير امّةٍ اخرجت للناس تأمرون بالمعرف و تنهون عن المنكر) (1)شما بهترين امتى هستيد كه در بين مردم پديد آمد،به كار نيك امر مى كنيد و از كار زشت باز مى داريد.

همچنين،اسلام هر چه كه موجب بقا و تقويت اسلام باشد مانند تشكيل حوزه هاى علميه را واجب شمرده است:

(فلولا نفر من كلّ فرقةٍ منهم طائفة ليتفقهوا في الدّين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون) (2)پس چرا از هر گروه شما،دسته اى كوچ نمى كنند تا در دين خدا فقيه گردند و به هنگام بازگشت به سوى قومشان،آنان را بيم دهند،باشد كه بپرهيزند.

به علاوه،اسلام تشكيل گروه امربه معروف و نهى از منكر را واجب دانسته است:

(ولتكن منكم امّة يدعون الي الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر) (3)و بايد از شما گروهى باشند كه مردم را به نيكى بخوانند،به كار نيك امر كنند و از كار زشت بازدارند.

همچنين اسلام تعظيم شعائر الهى را واجب شمرده است:

(و من يعظم شعائر الله فانّها من تقوي القلوب) (4)و هر كه شعائر الهى را بزرگ بدارد،پس اين كار،نشانه تقوى قلبهاست.

خداوند متعال براى جهاد در راه خدا،تقويت اسلام و دفاع از حريم آن و تلاش


1) .قرآن،آل عمران110/.

2) .قرآن،توبه122/.

3) .قرآن،آل عمران104/.

4) .قرآن،حج32/.

در راه حفظ آن،پاداش بزرگ و اجر فراوان قرار داده است،تا آنجا كه آن را بر امورى نظير آب دادن به حجاج و آبادان كردن مسجد الحرام،مقدم دانسته است:

(اجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن امن بالله و اليوم الاخر و جاهد في سبيل الله لا يستوون عند الله و الله لا يهدي القوم الظالمين.الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجةً عندالله و اولئك هم الفائزون.يبشّرهم ربّهم برحمةٍ منه و رضوانٍ و جنّاتٍ لهم فيها نعيم مقيم.خالدين فيها ابداً انّ الله عنده اجر عظيم) (1)آيا آب دادن به حج گزاران و آبادان كردن مسجد الحرام را مانند عمل كسى مى دانيد كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورد و در راه خدا جهاد كرد؟ اينها نزد خدا،مساوى نيستند و خدا گروه ستم پيشگان را هدايت نمى كند.كسانى كه ايمان آوردند و هجرت كردند و در راه خدا با اموال و جانهايشان جهاد كردند،نزد خدا،مرتبه اى والاتر دارند و آنان رستگارند.پروردگارشان آنان را به رحمت خويش و خشنودى و بهشتهايى كه در آن نعمتهاى پايدار براى آنهاست و براى هميشه در آن جاودانند،مژده مى دهد.همانا نزد خدا پاداشى بزرگ است.

ب) غيرت و حميت در مورد عفت زن

بيشترين كاربرد غيرت و حميت در مورد عفت زن است،لذا دفاع از حريم او و سعى در حفظ عفت او لازم است،تا آنجا كه قرآن شريف امر فرموده است كه هنگام خلوت كردن مرد با همسرش،زنان و كودكان نابالغ براى ورود اجازه بخواهند:

(يا ايها الذين آمنوا ليستاذنكم الذين ملكت ايمانكم و الذين لم يبلغوا الحلم منكم ثلاث مرّاتٍ من قبل صلاة الفجر و حين تضعون ثيابكم من الظهيرة و من بعد صلاة العشاء ثلاث عوراتٍ لكم) (2)


1) .قرآن،توبه19/-22.

2) .قرآن،نور58/.

اى كسانى كه ايمان آورديد،بايد بندگان شما و آن كسان شما كه به سن بلوغ نرسيده اند،در سه نوبت از شما اجازه بخواهند:قبل از نماز صبح و ظهرگاهان كه جامه هايتان را از تن بر مى گيريد و بعد از نماز عشا،اين سه،اوقات خصوصى شماست.

سپس فرزندان بالغ را امر مى فرمايد كه در اوقاتى،جز سه زمان ياد شده نيز اجازۀ ورود بخواهند:

(و اذ بلغ الاطفال منكم الحلم فليستاذنوا كما استاذن الذين من قبلهم كذلك يبين الله لكم اياته و الله عليم حكيم) (1)و چون كودكانتان به سن بلوغ رسند،پس بايد اجازه بخواهند،همانند كسانى كه پيش از آنها ذكرشان گذشت.خداوند اين چنين آياتش را براى شما بيان مى كند و خدا بسيار دانا و حكيم است.

در روايات از،آميزش با همسر در برابر چشم كودكى كه ناظر آنهاست،نهى شده است.از جمله آنها،اين روايت از حضرت رسول اكرم(ص) كه فرمود:

«اياكم و انپ يجامع الرجل امرأته و الصبى فى المهد ينظر اليهما» (2)مبادا مردى از شما با همسرش آميزش كند،در حالى كه كودكى در بستر،ناظر بر آن دو باشد.

به طور كلى،غيرت و حميت در مورد زن از مهمترين واجبات شرعى است.از اين رو اسلام به مرد اجازه داده است كه در صورت مشاهدۀ زنش در حال آميزش با مرد بيگانه،هر دوى آنها را بكشد و اين خود،گواه اهميتى است كه اسلام براى اين نوع غيرت و حميت،قائل شده است.به زودى روايات حاكى از اهميت آن و نيز رواياتى كه اين قتل را مجاز دانسته اند،بيان خواهد شد.


1) .قرآن،نور59/.

2) .بحار الانوار،ج103،ص295،باب8،ح51.

ج) غيرت و حميت در مورد عفت عمومى

منظور از آن،غيرت در مورد عفت زنان مؤمن خويشاوند و غير خويشاوند و حتى زنان غير مؤمن است و دفاع از عفت آنها لازم،و سعى در حفظ و حراست از عفت عمومى واجب است.چه،اشاعه فحشا از گناهان كبيره و مهلك است.

(انّ الذين يحبّون انپ تشيع الفاحشة فى الذين امنوا لهم عذاب اليم فى الدّنيا و الاخرة) (1)همانا كسانى كه دوست دارند فحشا در بين كسانى كه ايمان آورده اند،شايع گردد،براى آنها در دنيا و آخرت كيفرى دردناك است.

قرآن براى اين عفت،اهميت بسيارى قائل است.اولاً به خاطر مهم دانستن وجاهت مسلمانان بر تازيانه زدن بر زن و مرد زناكار امر فرموده و به آن بسنده نكرده،بلكه امر كرده است تا گروهى از مؤمنان،در محل اجراى حكم،حضور يابند و ناظر آن باشند:

(الزانية و الزانى فاجلدوا كلّ واحدٍ منهما مائة جلدة و لا تأخذكم بهما رافة فى دين الله انّ كنتم تؤمنون بالله و اليوم الاخر و ليشهد عذابهما طائفة من المؤمنين) (2)به هر يك از زن و مرد زناكار،صد تازيانه بزنيد و در اجراى دين خدا نسبت به آنها رأفت روا مداريد،اگر به روز خدا و روز بازپسين ايمان داريد.و بايد گروهى از مؤمنان شاهد كيفر آن دو باشند.

دوم آنكه،از نگاه به نامحرم نهى كرده و آن را تيرى از تيرهاى ابليس شمرده است.

(قل للمؤمنين يغضوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ذلك ازكى لهم انّ الله خبير بما يصنعون و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن) (3)به مردان مؤمن بگو تا چشمهايشان را از نگاه ناروا بپوشند و دامانشان را از آلودگى به گناه حفظ كنند كه اين براى آنها بهتر است.


1) .قرآن،نور19/.

2) .قرآن،نور2/.

3) .قرآن،نور30/-31.

همانا خدا از آنچه مى كنند آگاه است.و به زنان مؤمن بگو تا چشمهايشان را از نگاه ناروا بپوشند و دامان خود را از گناه حفظ كنند.

سوم آنكه،از معاشرت و رودرويى زنان با مردان،جز در موارد ضرورى نهى فرموده است:

(و اذا سالتموهن متاعاً فسئلوهّن من وراء حجابٍ ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهنّ) (1)و هنگامى كه چيزى از زنان مى خواهيد،از پشت پرده بخواهيد كه اين براى دلهاى شما و دلهاى آنها پاكيزه تر است.

چهارم آنكه،زنان را از آرايش كردن براى جلب نظر نامحرم نهى كرده است:

(و لا تبرجن تبرّج الجاهليّة الاولي) (2)شما زنان،مانند زمان جاهليت پيشين،آرايش مكنيد.

پنجم آنكه،زنان را از نرم و نازك كردن صدا و لحن كلام و باز سخن گفتن منع كرده است:

(فلا تخضعن بالقول فيطمع الذي في قلبه مرض و قل قولاً معروفاً) (3)پس شما زنان،به نرمى و ظرافت،با مردان سخن مگوييد،تا آن كه دلش بيمار است به طمع افتد،بلكه پسنديده سخن گوييد.

ششم آنكه،زنان را به رعايت حجاب فرمان داده است:

(يا ايّها النّبيّ قل لازواجك و بناتك و نساء المؤمنين يدنين عليهنّ من جلابيبهّن ذلك ادني انّ يعرفن فلا يؤذين و كان الله غفوراً رحيماً) (4)اى پيامبر،به همسرانت و دخترانت و زنان مؤمن بگو كه خود را با چادر فرو پوشند.اين كار براى اينكه شناخته شوند و مورد آزار قرار


1) .قرآن،احزاب53/.

2) .قرآن،احزاب33/.

3) .قرآن،احزاب32/.

4) .قرآن،احزاب59/.

نگيرند،نزديكتر است و خدا بسيار بخشنده و مهربان است.

اگر جز اين آيات،دستور ديگرى در اسلام وجود نداشت،براى پى بردن به اهميت حفظ عفت عمومى كافى بود.از اين رو در روايات آمده است:

«انّ الله غيور يحبّ كل غيور،و من غيرته حرمّ الفواحش ظاهرها و باطنها» (1)همانا خداوند،غيور است و تمامى غيوران را دوست مى دارد،و از غيرت اوست كه اعمال ناشايست آشكار و پنهان را حرام كرده است.

د) قسم چهارم،غيرت و حميت در مورد اموال،فرزندان،خويشان،همسايگان،ملت و ميهن،بلكه نوع انسان غير محارب و نيز حيوانات غير مؤذى

دفاع و حمايت و سعى در حفظ آنها از نظر عقل و شرع لازم است.تفصيل دربارۀ هر يك،نيازمند كتابى جداگانه است.اما در اينجا به اجمال مى گوييم كه اسلام بنابر حكم عقل،از ضايع كردن مال نهى كرده است:

(انّ المبذّرين كانوا اخوان الشياطين) (2)همانا اسراف كاران،برادران شياطين هستند.

و به نگهدارى و تربيت اسلامى كودكان و فرزندان امر كرده است:

(يا ايّها الذين آمنوا قوا انفسكم و اهليكم ناراً وقودها النّاس و الحجارة) (3)اى كسانى ايمان آورديد،خودتان و خانواده تان را از آتشى كه هيزم آن مردم و سنگ است،ايمن نگاه داريد.

(و الذين ينقضون عهد الله من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر الله به انّ يوصل و يفسدون في الارض اولئك لهم اللّعنة و لهم سوء الدّار) (4)


1) .وسائل الشيعة،ج14،باب77،ح2.

2) .قرآن،اسرا27/.

3) .قرآن،تحريم6/.

4) .قرآن،رعد25/.

وكسانى كه عهد خدا را پس از پيمان بستن مى شكنند و آنچه را خداوند به پيوند آن امر كرده،مى گلسند و در زمين فساد مى كنند؛آنان مورد لعنت هستند و بد جايگاهى دارند.

مراعات حقوق همسايگان از ديگر مسائلى است كه اسلام به آن امر فرموده است،بدان پايه كه كسى را كه حق همسايه را رعايت نكند،بى ايمان و تيره روز شمرده است.همچنين احساس مسئوليت در برابر نيازهاى جامعۀ اسلامى در حد توان،مورد تأكيد اسلام است.

(بسم الله الرحمن الرحيم.ارأيت الذي يكذّب بالدّين فذلك الذي يدعّ اليتيم و لا يحضّ علي طعام المسكين.فويل للمصلّين الذي هم عن صلاتهم ساهون الذين هم يراءون.و يمنعون الماعون) (1)به نام خداوند بخشنده مهربان آيا ديدى آنكه دين را تكذيب مى كند؟

پس اوست آنكه يتيم را از در مى راند.و بر اطعام تهيدست،ترغيب نمى كند.پس واى بر نمازگزاران آنان كه در نمازشان از خدا غافلند آنان كه رياكارند و هر احسانى را منع مى كنند.

و نيز مى فرمايد:

(لينفق ذوسعةٍ من سعته و من قدر عليه رزقه فلينفق ممّا اتاه الله لا يكلّف الله نفساً الاّ ما اتاها) (2)فرد ثروتمند،بايد به فراوانى انفاق كند،و آن كه كم بضاعت و تنگدست است،از آنچه خدا به او داده،انفاق كند كه خدا هيچ كس را جز آنچه به او داده،تكليف نمى كند.

اسلام به نيكى به نوع انسان نيز فرمان داده است:

(لا ينهاكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الديّن و لم يخرجوكم من دياركم انّ تبرّوهم و تقسطوا اليهم انّ الله يحبّ المقسطين انما ينهاكم الله عن الذين قاتلوكم في الدين و اخرجوكم من دياركم و ظاهروا علي


1) .قرآن،ماعون.

2) .قرآن،طلاق7/.

اخراجكم انّ تولوّهم و من يتولّهم فاولئك هم الظّالمون) (1)خدا شما را از روش آنان كه با شما در دين قتال و دشمنى نكرده،و شما را از ديارتان بيرون نراندند،نهى نمى كند تا بيزارى از آنها بجوييد و با آنها به عدالت و انصاف رفتار كنيد،كه خدا مردم با عدل و داد را بسيار دوست مى دارد.تنها شما را از دوستى كسانى نهى مى كند كه در دين با شما قتال كرده و شما را از وطنتان بيرون كردند و بر بيرون كردن شما همدست شدند،تا آنها را دوست نگيريد و كسانى كه با آنان دوستى و ياورى مى كنند،ايشان به حقيقت،ظالم و ستمكارند.

به آسانى از اين آيه برمى آيد كه وطن دوستى از ايمان است و نيكى به كسانى كه با مسلمانان سر دين آنها جنگ ندارند،نيز مورد تذكيد است اما نيكى به حيوانات غير موذى و دفاع از آنها و تلاش در جهت حفظ و حمايت از آنها مطلبى است كه در روايات مورد تأكيد قرار گرفته است.از جملۀ آنها اين روايت از امام صادق(ع) است كه فرمود:

«اقذر الذنوب ثلاثة:قتل البهيمة،و حبس مهر المرأة،و منع الاجير اجره» (2)پليدترين گناهان سه گناه است:كشتن حيوان و ندادن مهريۀ زن و ندادن مزد كارگر.

امام باقر(ع) فرمود:

«انّ امرئة عذّبت فى هرة قد ربطتها حتّى ماتت عطشاً» (3)اگر زنى گربه اى را آزار دهد،به منزله آن است كه آن را ببندد تا از تشنگى بميرد.

و از امام صادق(ع) روايت است كه على بن الحسين(ع) به هنگام وفات،به پسرش محمد(ع) فرمود:

«انى قد حججت على ناقتى هذه عشرين حجّة فلم اقرعها بسوط قرعة


1) .قرآن،ممتحنه8/-9.

2) .وسائل الشيعة،ج8،ص397،باب53،ح2،از ابواب احكام دواب.

3) .همان،ج8،ص397،باب53،ح1،از ابواب احكام دواب.

فاذا نفقت فادفنها لا يأكل لحمها السباع» (1)همانا من با اين شتر خود،بيست حج گزارده ام و در اين مدت،او را به تازيانه اى نزده ام؛پس هنگامى كه از بين رفت،آن را در زمين مدفون ساز تا گوشت او را درندگان نخورند.

امام باقر(ع) از رسول خدا(ص) روايت مى كند كه فرمود:

«للدابّة على صاحبها حقوق:يبداً بعلفها اذا نزل،و يعرض عليها الماء اذا مرّ به،و لا يضرب وجهها،فانّها تسبّح بحمد ربّها و لا يقف على ظهرها الا فى سبيل الله،و لا يحملها فوق طاقتها و لا يكلفها عن المشى الا ما تطيق» (2)چارپايان را بر گردن صاحبان آنها حقوقى است:نخست آنكه در هر منزلى كه فرود مى آيند،خوراك و علف آنها را آماده سازند.ديگر آنكه هر گاه به نهر آبى گذر كنند،آب را براى نوشيدن در اختيار آنها گذارند؛و سوم آنكه بر صورت آنها نزنند،زيرا چهارپايان نيز خداى را ستايش و تسبيح مى كنند،ديگر آنكه جز در راه خدا بر آنها سوار نشوند و بيش از طاقت آنها بار بر پشت آنها ننهند و وادارشان نسازند كه بيش از توانشان،راه پويند.

رسول خدا(ص) فرمود:

«انّ الدّوابّ اذا لعنت لزمتك اللّعنة» (3)هرگاه چارپايان را نفرين و لعنت كنيد،از رحمت خدا دور خواهيد شد.

امير مؤمنان عيل(ع) فرمود:

«لا تضربوا الوجوه و لا تلعنوها،فان الله عز و جل لعن لاعنها» (4)بر صورت حيوانات مزنيد و آنها را لعن و نفرين مكنيد،زيرا كه خداى عز و جل نفرين كننده را از رحمت خود دور سازد.


1) .همان،ج8،باب51،ح1،از ابواب احكام دواب.

2) .همان،ج8،باب9،ح1،از ابواب احكام دواب.

3) .همان،ج8،باب10،ح8،از ابواب احكام دواب.

4) .همان،ج8،ص353،باب10،ح6،از ابواب احكام دواب.

اين گونه روايات بر لزوم حمايت از حيوانات تأكيد فراوان دارد.صاحب كتاب وسائل الشيعه در ابواب مربوطه،روايات زيادى نقل كرده است كه علاقمندان مى توانند به آنها مراجعه كنند.در خاتمۀ اين بحث دو نكته را متذكر مى شويم:

الف) اقسامى كه براى غيرت و حميت بر شمرديم،بر حسب واقع و نفس الامر و نيز معناى لغوى آن بود.و ليكن نزد عرف،استعمال آن در مواردى جز مورد دوم و سوم،خالى از تكليف نيست.لذا مى گوييم كه آنچه از اين فضيلت نزد همگان مرسوم و متداول است،غيرت داشتن در مورد عفت خصوصى و عمومى است.البته ما درصدد بيان فضايل و رذايل و آنچه بر آنها مترتب است،مى باشيم و قصد بيان معانى و موارد استعمال آنها را نداريم و آنچه گفتيم تنها از باب استطراد بود.

ب) علماى اخلاق براى اين فضيلت،دو جانب افراط و تفريط نيز قائل شده و آنها را از جمله رذايل دانسته اند افراط در غيرت،سختگيرى،تعصب و تجسس در امور پنهانى است و تفريط در آن،سهل انگارى و مسامحه در مواظبت،محافظت و دفاع از امورى است كه دفاع از آنها عقلاً يا شرعاً واجب است.اما اين سخن،درست نيست،زيرا چنانچه گفتيم،غيرت و حميت،مقوله اى مشكك است و سختگيرى،تعصب و تجسس در امور پنهانى از مقوله غيرت نيست،گرچه در شمار ملكات يا افعال ناپسند است كه بعداً به آنها خواهيم پرداخت.

البته ممكن است كسى از سر نادانى،اين فضيلت را نابجا مورد استفاده قرار دهد،چنانكه امير مؤمنان(ع) در نامه اى به امام حسن(ع9 به اين مطلب چنين اشاره مى فرمايد:

«اياك و التغاير فى غير موضع الغيره،فان ذلك يدعوا الصحيحة منهن الى السقم» (1)از غيرت ورزيدن نابجا بپرهيز،كه اين كار،زنان پاكدامن را نيز به كار


1) .بحار الانوار،ج77،ص214.

زشت وامى دارد.

بدين سان مى بينيم كه امير مؤمنان(ع) سختگيرى بر زنان را از مراتب غيرت به شمار نياورده،بلكه آن را استفادۀ نابجا از غيرت دانسته است كه گاهى سختگيرى و در مواردى غيرت جاهلى ناميده مى شود.

به طور خلاصه بايد گفت،سختگيرى،از رذايل و صفات ناپسندى است كه مفاسدى چند در پى دارد و فرد سختگير،تنها به پيامدهايى كه از آن مى ترسد،توجه دارد.

سختيگرى در دين به معنى تحميل بيش از حد طاقت،و نيز واداشتن خود و ديگران به امر دشوار است،كه موجب ملامت و گاه سوءظن به دين و حتى كفر مى گردد.

رسول خدا(ص) فرمود:

«انّ هذا الذين متين فاوغلوا فيها برفق و لا تكرهوا عبادة الله الى عباد الله فكتونوا كالراكب المنبت الذى لا سفراً قطع و لا ظهراً ابقى» (1)همانا اين دين،محكم و متين است،پس با ملايمت در آن در آييد و عبادت خدا را به بنگان خدا با كراهت تحميل نكنيد تا مانند سوار درمانده اى باشيد كه نه سفرى رفته و نه مركبى به جا گذاشته است.(يعنى به واسطۀ زيادى سرعت،مركبش در بين راه از رفتن بازمانده است.)

اين روايت بايد براى كاربرد غيرت،سرمشق قرار گيرد.مرحوم كلينى رضوان الله تعالى عليه در باب«ميانه روى در عبادت»رواياتى را نقل كرده كه شايسته مطالعه و تأمل است.

اما سختگيرى در مورد عفت،به فحشاى باطنى و ظاهرى مى انجامد و مواظبت شديد و فراطى نسبت به زنان و زياده روى در حفظ آنان در برابر مسائل واقعى،مورد تأييد عقل و شرع نيست.و افراط در پوشاندن بيش از حد لزوم


1) .اصول كافى،ج2،صص86-87،باب اقتصاد فى العباد،ح1.

آنها،و بازداشتن آنها از خروج از منزل براى شركت در مجالش مشروع و مباح،و كاوش و تجسس در حالات آشكار و پنهان آنها،جملگى موجب فساد،لجاجت و فحشاست.انسان پس از اطمينان به عفت و پاكدامنى و ديانت زنان،در عين حفظ اشراف و سرپرستى خويش،به آنان استقلال لازم را بدهد.چنانچه خداى متعال مى فرمايد:

(الرّجال قوّامين علي النّساء بما فضّلالله بعضهم علي بعضٍ و بما انفقوا) (1)مردن بر زنان حاكميت و تسلط دارند،به سبب آن برترى كه خدا براى بعضى نسبت به ديگران قرار داده و هم به واسطه آنكه از مال خود بايد به زنان نفقه دهند.

به طور كلى،همان طور كه مواظبت كردن از زنان و غيرت نشان دادن در حفظ پاكدامنى آنها لازم است،رفق و مدارا و عدم سختگيرى در مورد آنها نيز ضرورى است.به عبارت ديگر،غيرت و حميت بايد با رفق و مدارا همراه باشد،و گرنه مورد استفادۀ نابجا قرار گرفته،موجب فساد مى شود.

اما سختگيرى در مورد فرزندان و تربيت آنان،به ايجاد عقدۀ حقارت مى انجامد و سبب مى شود تا آنها به كارهاى خلاف انتظار والدين دست بزنند.بدين سان اگر در تربيت اولاد،طريق درشت خويى و تندزبانى و يا ضرب و شتم در پيش گرفته شود،نتيجۀ عكس مى دهد.

قرآن كريم با بيان سيره لقمان كه آميخته با ملاطفت و استقلال است،به ما راه و رسم تربيت را مى آموزد:

(و اذقال لقمان لابنه و هو يعظه يا بني لا تشرك بالله انّ الشّرك لظلم عظيم) (2)آنگاه لقمان در حالى كه فرزندش را موعظه مى كرد به او گفت:پسرم،براى خدا شريك قائل مشو.


1) .قرآن،نسا34/.

2) .قرآن،لقمان13/.

اما سختگيرى در مورد اموال،همان صفت ناپسند بخل است كه قرآن كريم از آن نهى كرده است:

(و لا يحسبنّ الذين يبخلون بما آتاهم الله من فضله هو خيراً لهم بل هو شرلهم سيطوقون ما بخلوا به يوم القيامة) (1)و آنان كه در مورد آنچه خدا از فضل خويش به آنان داده،بخل مى ورزند،مپندارند كه اين كار براى آنان بهتر است،بلكه به زيان آنهاست و در روز قيامت آنچه را كه در مورد آن،بخل مى ورزيدند به گردنشان آويخته مى شود.

بخل به ترك انفاقات واجب و مستحب مى انجامد و مال را وبال گردن آدمى مى سازد:

(و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها في سبيل الله فبشرهم بعذابٍ اليمٍ.يوم يحمي عليها من نار جهنّم فتكوي بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما كنزتم لانفسكم فذوقوا ما كنتم تكنزون) (2)آنان كه زر و سيم مى اندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمى كنند،ايشان را به كيفرى دردناك بشارت ده.روزى كه ذخايرشان در دوزخ گداخته شود و پيشانى و پهلو و پشتشان به آن داغ شود و به آنان خطاب شود اين است آنچه براى خودتان اندوختيد،پس بچشيد آنچه را ذخيره مى كرديد.

با مطالبى كه بيان شد،پيامدهاى سختگيرى در مورد نزديكان،همسايگان،دين،مردم،وطن و قوميت آشكار گرديد.در واقع سختگيرى در مورد انسان و حيوان،و به طور كلى در مورد همه چيز و هر كس،موجب ملالت و مانع نيل به مقصود است.

كوتاه سخن آنكه،سختگيرى در هيچ موردى جايز نيست و رفق و مدارا در


1) .قرآن،آل عمران180/.

2) .قرآن،توبه34/-35.

هر مورد لازم است.پس بر تو باد به رفق و مدارا،و بپرهيز از سختگيرى و حميت جاهلى و غيرت بيجا،كه در آن صورت نه تنها غيرت محسوب نمى شود،بلكه در عقل و شرع مذموم شمرده شده است،چنانكه رسول خدا(ص) فرمود:

«من الغيرة غيرة يبغضها الله و رسوله و هى غيرة الرجل على اهله من غير ريبة» (1)يكى از اقسام غيرت،غيرتى است كه مورد خشم خدا و رسول اوست و آن غيرت،نشان دادن غيرت بى مورد مرد نسبت به همسرش مى باشد.

از امير مؤمنان على(ع) در اين مورد روايت شده كه فرمود:

«لا تكثر الغيرة على اهلك فترمى بالسوء من اجلك» (2)در غيرت و ورزيدن نسبت به همسرت زياده روى مكن.چه او به سبب همين كار تو،به خطار مى افتد.

آنچه تا به حال گفتيم،مربوط به زياده روى در غيرت بود،اما تفريط در اين مورد در واقع همان بى غيرتى است و بديهى است براى چيزى كه وجود ندارد نمى توان مراتبى تصور كرد و يا آن را منشأ آثارى دانست.

بنابراين،آنچه به عنوان پيامدها و تبعات بى غيرتى بيان مى شود،مانند واسطۀ فحشا بودن،ترك امربه معروف و نهى از منكر،ترك جهاد در راه خدا،اشاعۀ فحشا،سوء تربيت فرزندان،بى تفاوتى در برابر سلطۀ ستمگران بر شرف و سرزمين خويش و...نادرست است.زيرا اين پيامدها ناشى از محروميت از غيرت است و كسى كه داراى غيرت و حميت باشد،به اين كارهاى زشت،تن نمى دهد و كسى كه از اين فضيلت محروم باشد،از آثار نيك آن نيز نصيبى ندارد.خلاصه آنكه،بى غيرتى،در دايرۀ وجود نيست تا بتواند اثرى داشته باشد.


1) .جامع السعادات،ج1،ص305،مبحث غيرت.

2) .همان.

رواياتى دربارۀ غيرت

غياث بن ابراهيم از امام جعفر صادق(ع) و ايشان از پدر گراميش نقل كردند كه حضرت فرمودند:

«اذا دخل رجل يريد اهلك و مالك فابدره بالضربة انّ استطعت فان اللص محارب لله و لرسوله صلى الله عليه و آله و سلم فما تبعك منه من شىء فهو على.

و رواه الحميرى من قرب الاسناد عن عن جعفر عن أبيه مثله الا انه قال:فاقتله فما تبعك منه من شىء فهو على» (1)اگر كسى بر تو وارد شد كه قصد سوئى نسبت به خانواده و مال تو داشت،اگر مى توانى او را بزن،زيرا دزد،محارب با خدا و رسول اوست و اين كار تو،هر پيامدى داشته باشد،به عهدۀ من است.

حميرى در قرب الاسناد،همانند اين روايت را نقل كرده،با اين تفاوت كه حضرت فرمود:او را بكش كه هر پيامدى براى تو داشته باشد،بر عهده من است.

روايت شده است:

«انّ من راى زوجته تزنى فله قتلهما» (2)هر كس زنش را در حال زنا با ديگرى ببيند،مى تواند آن دو را بكشد.

امام صادق(ع) فرمود:

«انّ الله تبارك و تعالي خصّ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم بمكارم الاخلاق فامتحنوا انفسكم فان كانت فيكم فاحمدو الله عز و جل و ارغبوا اليه في الزّيادة منها.فذكرها عشرة:اليقين،و القناعه،و الصبر،و الشكر،و الحلم و حسن الخلق و السخا و الغيرة و الشجاعة و المروءة» (3)

همانا خداى تبارك و تعالى،رسول خدا سلام و درود حق بر او و خاندانش را به مكارم اخلاق،ويژه و ممتاز گردانيد.پس خود را


1) .وسائل الشيعة،ج18،ص590،باب5،ح1،از ابواب دفاع،ح1.

2) .همان،ج18،ص403،باب45،ح2،از ابواب حد زنا،ح2.

3) .بحار الانوار،ج69،ص368،ح5.

بيازماييد.اگر اين صفات در شما بود،خداى عز و جل را سپاس گوييد و از پيشگاهش فزونى آن را بخواهيد.آنگاه آن ده صفت را چنين برشمرد:يقين،قناعت،صبر،شكر،حلم،خوش رويى،سخاوت،غيرت،شجاعت و مروت.

امام صادق(ع) فرمود:

«أتى النبى صلى الله عليه و آله و سلم باُسارى فامر بقتلهم خلا رجل من بينهم.

فقال الرّجل،بابى انت و امى يا محمد كيف اطلقت عنّى من بينهم؟

فقال:أخبرنى جبرئيل عن الله عز و جل أنّ فيك خمس خصال يحبه الله عز و جل و رسوله:الغيرة الشديدة على حرمك،و السخاء،و حسن الخلق و صدق للسان و الشجاعة.

فلما سمعها الرجل اسلم و حسن اسلامه و قاتل مع رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم قتالاً شديداً حتّى استشهد» (1)در يكى از جنگها،اسيران جنگى را نزد پيامبر آوردند.حضرت دستور داد به جز يك نفر،بقيه را بكشند.آن مرد گفت:پدر و مادرم فداى تو باد،اى محمد چگونه مرا از بين آنها جدا و آزاد كردى؟

حضرت فرمود:جبرئيل از جانب خداى عز و جل به من خبر داد كه پنج صفت در تو هست كه خداى عز و جل و رسولش آن را دوست دارند:غيرت شديد نسبت به خانواده،سخاوت،خوش رويى،راستگويى و شجاعت.

آن مرد چون سخن پيامبر را شنيد،اسلام آورد.اسلامى نيكو،و در ركاب رسول خدا(ص) به نبردى سخت پرداخت تا آنكه شهيد شد.

امام رضا(ع) فرمود:


1) .همان،ج69،ح45،ص383.

«فى الديك الابيض خمس خصال من خصال الانبياء معرفته باوقات الصلوة،و الغيرة،و السخاء و الشجاعة و كثرة الطروقة» (1)خروس سفيد داراى پنج خصلت از خصلتهاى انبياست:شناختن اوقات نماز،غيرت،سخاوت،شجاعت و آميزش زياد با همسر.

امام صادق(ع) از پدرش و او از پدران گراميش نقل كرد كه رسول خدا(ص) فرمود:

«الغيرة من الايمان و البذاء من النفاق» (2)غيرت از ايمان است و دشنام گويى از نفاق مى باشد.

امام باقر(ع) فرمود:

«غيرة النساء الحسد،و الحسد هو اصل الكفر،انّ النّساء اذا غرن غضبن،و اذا غضبن كفرن الاّ المسلمات منهنّ» (3)غيرت زنان،حسد است و حسد،اصل كفر است.زنان چون به غيرت آيند،خشمگين شوند و چون خشم گيرند،كافر گردند،جز زنان مسلمان.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«انّ الله يغار للمؤمن فليغر،من لا يغار فانّه منكوس القلب» (4)همانا خدا براى مؤمن،غيرت مى ورزد،پس او نيز بايد غيرتمند باشد زيرا هر كس غيرت نورزد،قلبش بيمار است.

رسول خدا(ص) فرمود:

«كان أبى ابراهيم غيوراً و أنا اغير منه و ارغم الله انف من لا يغار من المؤمنين» (5)پدرم ابراهيم غيرتمند بود و من از او غيورترم و خداوند،مؤمنى را كه غيرت نداشته باشد،خوار مى كند.


1) .همان،ج71،ص342،باب84،ح1.

2) .همان،ج71،ح2،ص342.

3) .فروع كافى،ج5،ص537.

4) .بحار الانوار،ج79،ص115،باب84،ح6.

5) .وسائل الشيعة،ج14،ص109،ح7.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«قدر الرّجل على قدر همته و شجاعته على قدر أنفته،و عفّته على قدر غيرته» (1)ارزش آدمى به اندازه همت اوست و شجاعتش به قدر عزت نفس او و عفتش به قدر غيرت اوست.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«ما زنى غيور قطّ» (2)فرد غيرتمند هرگز زنا نمى كند.

امام صادق(ع) فرمود:

«انّ الله غيور يحبّ كلّ غيور و من غيرته حرم الفواحش ظاهرها و باطنها» (3)همانا خداوند،غيور است و هر غيرتمندى را دوست دارد و به سبب غيرتش،كارهاى زشت و ناشايست آشكار و پنهان را حرام فرمود.

امام صادق(ع) فرمود:

«اذا غير الرّجل من أهله أو بعض مناكحه من مملوكه،فلم يغر و لم يغير،بعث الله اليه طايراً يقال له القفندر،حتّى يسقط على عارضة بابه،ثمّ يمهله أربعين يوماً،ثمّ يهتف به:انّ الله غيور يحبّ كلّ غيور،فان هو غار و غير فانكر ذلك.و الاطار حتى يسقط على رأسه،فيخفق بجناحيه ثمّ يطير عنه.فينزع الله بعد ذلك روح الايمان و تسميه الملائكة الدّيوث» (4)اگر نسبت به خانواده يا بعضى از كنيزان انسان،كارى خلاف غيرت صورت گيرد و او غيرت نورزد و وضع را تغيير ندهد،خدا پرنده اى به نام قفندر را به در خانه اش مى فرستد كه چهل روز او را مهلت مى دهد و


1) .نهج البلاغه،حكمت 47.

2) .همان،حكمت 305.

3) .وسائل الشيعة،ج14،ص107،ح2.

4) .همان،ج14،ص108،باب77،از ابواب مقدمات نكاح،ح4.

سپس به او خطاب كرده مى گويد،خدا غيور است و هر غيرتمندى را دوست دارد.پس اگر او اظهار غيرت كرد و وضع را تغيير داد،اعتنايى نمى كند.در غير اين صورت،پرواز مى كند و روى سر او فرود مى آيد و با بالهايش بر او مى زند و سپس پر مى كشد و مى رود.آنگاه خداوند روح ايمان را از آن شخص،سلب مى كند و فرشتگان،او را ديوث مى نامند.

رسول خدا(ص) فرمود:

«انّ الجنّة ليوجد ريحها من مسيرة خمسمائة عالم و لا يجدها عاق و لا ديوث قيل:يا رسول الله و ما الديوث؟

قال:الذى تزنى امرأته و هو يعلم بها» (1)بوى بهشت از مسيرى به طول پانصد سال،به مشام مى رسد،اما عاق والدين و ديوث آن را در نمى يابند.

گفته شد،اى رسول خدا،ديوث كيست؟

حضرت فرمود:كسى كه زنش زنا مى دهد و او از آن آگاه است.

در بخشى از وصاياى امير مؤمنان حضرت على(ع) به امام حسن(ع) آمده است:

«اياك و التّغاير فى غير موضع الغيرة،فانّ ذلك يدعو الصّحيحة منهنّ الى السّقم،و لكن احكم امرهنپ فان رأيت عيباً فعجّل النكير على الكبير و الصغير» (2)از غيرت ورزيدن نابجا بپرهيز كه زنان پاكدامن را به گناه وا مى دارد،اما كار آنان را محكم كن و اگر عيبى،كوچك يا بزرگ ديدى به سرعت با آن مخالفت كن.

امام صادق(ع) فرمود:


1) .من لا يحضره الفقيه،ج3،ص281.

2) .بحار الانوار،ج77،ص214.

«لا غيرة فى الحلال» (1)غيرت در امور حلال روا نمى باشد.

از حضرت على(ع) روايت است كه:

«غيرة الرّجل ايمان،غيرة المرأة عداون» (2)غيرت مرد،ايمان و غيرت زن،دشمنى است.

از حضرت على(ع) روايت است كه:

«غيرة المرأة كفر،و غيرة الرجل ايمان» (3)غيرت زن،كفر و غيرت مرد،ايمان است.

روايت شده است كه:

«ذكر رجل لأبى عبد الله عليه السلام امرأته فأحسن عليها الثّناء فقال له أبو عبد الله عليه السلام:أغرتها؟

قال:لا

قال:فأغرها فأغرها فثبتت.

فقال:لأبى عبد الله عليه السلام:انّى أغرتها فثبتت.

فقال:هى كما تقول» (4)مردى نزد امام صادق(ع) از زنش به نيكويى ياد كرد و او را ستود.امام صادق(ع) به او فرمود:آيا با گرفتن زنى ديگر او را به غيرت آورده اى؟

گفت:نه؟

حضرت فرمود:پس با اختيار كردن زنى ديگر او را به غيرت آور.

آن مرد نيز چنين كرد،اما رفتار همسرش تغييرى نكرد.

سپس آن مرد به امام صادق(ع) عرض كرد:من زنى ديگر اختيار كردم،اما رفتار همسم همچون گذشته نيكوست.

آنگاه حضرت فرمود:حال،اين زن چنان كه مى گويى،قابل تمجيد است.


1) .وسايل الشيعة،ج14،ص176.

2) .غرر الحكم و درر الكلم.

3) .نهج البلاغه،حكمت 124.

4) .فروع كافى،ج5،ص504.

فصل نهم فضيلت نهم:آرامش،ثبات و وقار

اشاره

رذيلت ششم:عجله

رذيلت هفتم:اضطراب خاطر

رذيلت هشتم:بى تابى

رذيلت نهم:تزلزل و دودلى

فضيلت نهم:آرامش،ثبات و وقار

اشاره

خداى متعال در قرآن كريم،برخى از بندگان شايستۀ خويش را دعوتى فرموده كه در بردارندۀ الطاف مخصوص است و مانندى در قرآن ندارد.آن دعوت اين است:

(يا ايّتها النّفس المطمئنّة.ارجعي الي ربّك راضيةً مرضيّةً فادخلي في عبادي و ادخلي جنّتي) (1)اى نفس آرام گرفته به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه تو از او خشنودى واو از تو خرسند است.پس در جمع بندگانم داخل شو.و در بهشت من وارد شو.

اولاً،اين دعوتى است به سوى ضيافت الله و جوار خداى متعال،نه بهشت،زيرا مى فرمايد به سوى پروردگارت بازگرد و نيز مى فرمايد:داخل بهشت من شو.

ثانياً،دعوت شدگان به صفتى توصيف شده اند كه نزد اهل دل،از بهترين صفات و نيكوترين حالات است و آن،اين فرمودۀ خداى متعال است:(راضية مرضية) پس،اينان از معبود و محبوب خويش راضى اند،و او نيز از آنان خشنود است.

ثالثاً،در اين دعوت،تعهد شده است كه دعوت شدگان،همنشين و مصاحب رسول خدا و عترت پاكش،كه درود خدا بر آنان باد مى باشند،چنانكه


1) .قرآن،فجر27/-30.

مى فرمايد:

(فادخلى فى عبادى)

در بهشت من وارد شو.

اين دعوت با اين پايه از فضيلت و شرافت و جبروت،ويژۀ افراد دل آرام و با اطمينان است و منظور از آنان،كسانى است كه از آرامش،ثبات و وقار برخورد دارند.همۀ اين صفات از نظر معنى به هم نزديكند،با اين تفاوت كه اطمينان و آرامش،ويژۀ قلب و ثبات،اعم از آن است و گاهى به قلب نسبت داده مى شود و گاه به رفتار و گفتار.ليكن وقار،مخصوص اعمال است و ناشى از ملكۀ راسخ در قلب مى باشد.هنگامى كه جان،آرام يافته و مطمئن باشد رفتار و گفتار آدمى نيز در كمال وقار خواهد بود.چنان كه خداى متعال مى فرمايد:

(و عباد الرّحمن الذين يمشون على الارض هوناً و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً) (1)و بندگان خداى رحمان،كسانى هستند كه در روى زمين آهسته راه مى روند و چون نادانان آنان را مخاطب خود قرار دهند،به سلامت سخن گويند.

(و اذا مرّوا باللّغو مرّوا كراماً) (2)و چون بر امر بيهوده بگذرند،با كرامت از آن در گذرند.

اينان كسانى هستند كه هيچ بادى آنان را به لرزه در نمى آورند و هنگام روبرو شدن با ناملايمات،جانهايشان آرام است و بخاطر همين اطمينان است كه بى تابى در آنها راه ندارد و جانشان با اطمينان،عجين شده است.آنان اين سخن الهى را به عمق جان دريافته اند كه فرمود:

(ما اصاب من مصيبةٍ في الارض و لا في انفسكم الاّ في كتابٍ من قبل انّ نبرّاها انّ ذلك علي الله يسير.لكيلا تاسوا علي ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم) (3)


1) .قرآن،فرقان63/.

2) .قرآن،فرقان72/.

3) .قرآن،حديد22/-23.

هر مصيبتى كه در زمين يا از نفس خويش به شمار رسد،جملگى پيش از آنكه آن را در دنيا ايجاد كنيم،در كتابى ثبت است،همانا اين كار بر خدا آسان است.تا بر آنچه از دست شما رود،دلتنگ نشويد و به آنچه به شما مى رسد،دلشاد نگرديد.

اينان هيچ گاه مضطرب نمى شود و ترسى به دل راه نمى دهند؛نه غم گذشته را مى خورند و نه از آينده تشويش دارند:

(الا انّ اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون) (1)هان،بدانيد كه اولياى خدا،نه ترس دارند و نه اندوهگين مى شوند.

آنان در برابر حوادث،همچون«بنيان مرصوص»،استوار و تزلزل ناپذيرند.اگر بتوانند،مشكلات را حل كرده و گرنه آنها را تحمل مى كنند.خداى متعال مى فرمايد:

(انّ الله يحبّ الذين يقاتلون في سبيله صفّاً كانّهم بنيان مرصوص) (2)همانا خدا دوست دارد كسانى را كه در صف مجاهدان راه اويند،گويى آنان بنيانى استوار و باصلابتند.

اين افراد با سعۀ صدر،مشكلات را حل كرده،در برابر مصايب شكيبا هستند و هيچ هراسى از آنها به دل راه نمى دهند،بلكه سختيها و ناملايمات را گذرگاه كمال دانسته،از اين جهت آن را نعمت مى دانند:

(و لنبلونّكم بشيءٍ من الخوف و الجوع و نقصٍ من الاموال و الانفس و الثّمرات و بشّر الصّابرين.الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انّا لله و انّا اليه راجعون.اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون) (3)و به يقين،شما را با قدرى ترس و گرسنگى و كاستى اموال و جانها و ميوه ها مى آزماييم،پس صابران را مژده ده.همانها كه چون مصيبتى به ايشان رسد،گويند همانا از خدا هستيم و به سوى او باز مى گرديم.


1) .قرآن،يونس62/.

2) .قرآن،صف4/.

3) .قرآن،بقره155/-157.

آنان،كسانى هستند كه صلوات و رحمت پروردگارشان شامل حال آنهاست و هم ايشان هدايت يافتگانند.

اينان هيچ چيز را پيش از موعد نمى خواهند و براى هر چيز،وقتى خاص قائلند.اگر پيش از وقت به چيزى تمايل يابند،آرامش و وقار را پيشۀ خود سازند و جز خواست خدا را طلب نكنند:

(فانزل الله سكينته علي رسوله و علي المؤمنين و الزمهم كلمة التّقوي و كانوا احقّ بها و اهلها و كان الله بكلّ شيءٍ عليماً) (1)پس خدا،سكينه و آرامش خويش را به رسولش و بر مؤمنان،نازل كرد و آنان را با كلمۀ تقوى ملازم ساخت و آنها سزاوارتر به آن و شايستۀ آن بودند و خدا به هر چيز داناست.

به طور كلى اينان در طريق ايمان،ثابت قدم و استوارند و از خداوند،تداوم و كمال اين تزلزل ناپذيرى را مى طلبند:

(يثبّت الله الذين امنوا بالقول الثّابت في الحياة الدّنيا و في الاخرة) (2)خدا كسانى را كه ايمان آوردند،با عقيده و سخن ثابت،در زندگى دنيا و در آخرت پايدار مى دارد.

نيز مى فرمايد:

(لنثبّت به فؤادك و رتّلناه ترتيلاً) (3)تا ما قلب تو را با آن ثبات بخشيم و قرآن را با ترتيبى روشن فرستاديم.

(يا ايّها الذين امنوا انپ تنصروا الله ينصركم و يثبّت اقدامكم) (4)اى كسانى كه ايمان آورديد،اگر خدا را يارى كنيد،او شما را يارى مى كند و قدمهايتان را استوار مى گرداند.


1) .قرآن،فتح26/.

2) .قرآن،ابراهيم27/.

3) .قرآن،فرقان32/.

4) .قرآن،محمد7/.

(ربّنا افرغ علينا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين) (1)پروردگارا! صبر و شكيبايى را بر ما فرو ريز و قدمهايتان را استوار گردان و ما را بر كافران پيروز كن.

(و ما كان قولهم الاّ انّ قالوا ربّنا اغفرلنا ذنوبنا و اسرافنا في امرنا ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين) (2)و سخن آنها جز اين نبود كه گفتند پروردگارا،از گناهان ما و زياده رويمان در كارها در گذر و قدمهايتان را استوار گردان و ما را بر كافران پيروز كن.

اين افراد هيچ گاه بدون تفكر و تأمل سخن نمى گويند.و دست به كارى نمى زنند و كردار و گفتارشان بخردانه و بر پايۀ انديشه است و تأمل،احتياط،تفكر و آرامش،راه و رسم آنهاست.

(فبشّر عباد الذين يستمعون القول فيتّبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم اولوا الالباب) (3)پس بندگانم را بشارت ده،آنان كه سخن را مى شنوند و بهترينش را پيروى مى كنند،آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده است و هم ايشان صاحبان خرد هستند.

آنچه گفتيم،سخنى كوتاه دربارۀ شرافت اين فضيلت بود.اين فضيلت در بردارندۀ فضايلى ديگر و داراى آثارى نيكو است و اگر جز وقار ثبات و تسلط بر گفتار و رفتار،اثرى نداشت،براى فضل آن كافى بود.

آنچه يادآورى آن در اينجا ضرورى است،آن است كه قرآن كريم در آيات بسيارى خاطر نشان مى سازد كه اين فضيلت جز از راه رياضتهاى دينى و عبادات شرعى به دست نمى آيد.برخى از آن آيات عبارتند از:

(فانزل الله سكينته علي رسوله و علي المؤمنين) (4)


1) .قرآن،بقره250/.

2) .قرآن،آل عمران147/.

3) .قرآن،زمر17/-18.

4) .قرآن،فتح26/.

پس خدا،سكينه و آرامش خويش را بر رسولش و مؤمنان نازل فرمود.

(الذين آمنوا و تطمئنّ قلوبهم بذكر الله الا بذكر الله تطمئن القلوب) (1)كسانى كه ايمان آوردند و قلبهايشان با ياد خدا آرام مى گيرد،هان بدانيد كه قلبها با ياد خدا آرامش مى يابد.

(يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت في الحياة الدنيا و في الاخرة) (2)خدا استوار مى دارد،آنان را كه ايمان آوردند،به گفتار استوار،در زندگى دنيا و آخرت.

(يا ايّها الذين امنوا ان تنصروا الله ينصركم و ثبت اقدامكم) (3)اى كسانى كه ايمان آورده ايد،اگر خدا را يارى كنيد،او شما را يارى مى كند و قدمهايتان را استوار مى گرداند.

بنابراين،كسى كه خواستار اطمينان و ثبات است،ناگزير بايد به انجام واجبات و مستحبات و به ويژه،ترك محرمات اهتمام ورزد و كسى كه طالب آرامش و وقار است،بايد در انجام عبادات كوشا باشد،و آن كه خواهان آرامش و تأمل و احتياط است،بايد براى نيل به ملكۀ تقوى،بكوشد.از اين رو در آيات بسيارى تذكر شده است كه كسى كه از ايمان و تقوا بهره اى ندارد،گرفتار خوارى،درماندگى،اضطراب،دودلى و تزلزل است.آيات مربوط به آن ذكر خواهد شد.

به طور كلى،آرامش قلبى،در گرو تقوى است و اين حقيقت در آيات و روايات بسيارى بيان شده است.از جملۀ آنهاست:

(فايّ الفريقين احقّ بالامن انّ كنتم تعلمون الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانه بظلمٍ اولئك لهم الا من و هم مهتدون) (4)


1) .قرآن،رعد28/.

2) .قرآن،ابراهيم27/.

3) .قرآن،محمد7/.

4) .قرآن،انعام81/-82.

پس كدام يك از دو گروه،به ايمنى سزاوارترند،اگر شما مى دانيد.كسانى كه ايمان آوردند و ايمانشان را به ستم نيالودن،ايمنى براى آنهاست و آنها هدايت يافتگانند.

(افمن اسّس بنيانه علي تقوي من الله و رضوانٍ خير ام من اسّس بنيانه علي شفا جرفٍ هارٍ فانهار به في نار جهنّم و الله لا يهدي القوم الظّالمين) (1)آيا پس كسى كه بنايش را بر اساس تقواى الهى و خشنودى حق بر پا كرده،بهتر است يا آن كه بنايش را بر پايه اى سست در كنار سيل بنياد نهاده،كه در آتش جهنم فرو مى افتد؟ و خدا گروه ستمكاران را هدايت نمى كند.

(و ضرب الله مثلاً قريةً كانت آمنةً مطمئنّةً ياتيها رزقها رغداً من كل مكانٍ فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون) (2)و خدا مثل آورد ديارى ايمن و آرام كه از هر جا روزى فراوان به او مى رسيد.پس نسبت به نعمات خدا،ناسپاسى كردند و خدا به سبب آنچه مى كردند،گرسنگى و ترس را به آنها چشاند.

رفع ابهام و تذكر يك اشتباه

در اول كتاب بيان گرديد كه فضايل و رذايل،جملگى را فطرياتند و انسان با فطرت درك باطنى خود فضايل را از رذايل تميز مى دهد.به علاوه فضايل را زا يكديگر باز مى شناسد و تفاوت رذايل را با يكديگر در مى يابد.به عنوان مثال،انسان،صبر و تأنى را با يكديگر و تفاوت اين دو را با طمأنينه و آرامش و همۀ اينها را با سكينه و وقار و ثبات،تشخيص مى دهد.چنان كه بين عجله،اضطراب و تذبذب،فرق مى گذارد.البته در بسيارى از موارد در وهلۀ اول،فضايل،شبيه


1) .قرآن،توبه109/.

2) .قرآن،نحل112/.

همديگر به نظر مى آيند،به ويژه آنكه از روى تسامح به جاى يكديگر به كار مى روند.مثلاً معاى واقعى تأنى،طلب چيزى در زمان مناسب آن عدم درخواست آن،پيش از موعد است،از اين رو به آن صبر اطلاق شده است،در حالى كه معناى حقيقى صبر،تحمل سختيها و مشكلات و خوددارى كردن در برابر شهوات و تمايلات است.بدين گونه مى بينيم كه اين دو با هم،بسيارى تفاوت دارند.گاه نيز بزرگى نفس با تكبر،و كوچكى نفس و پست همتى و فرومايگى با تواضع اشتباه مى شوند و اين اشتباه نيز در كتب اخلاق،به چشم مى خورد.مثلاً محقق نراقى رضوان الله تعالى عليه در بحث پيرامون تأنى،ملكۀ سكينه،طمأنينه و ثبات را مترادف آن گرفته و وقار را ناشى از ملكۀ تأنى دانسته است و عجله را ضد اين ملكات شمرده است.زيرا اگرچه عجله،ضد تأنى است،اما نه ضد طمأنينه است و نه ضد ثبات و سكينه ضد طمأنينه،اضطراب و پريشانى خاطر و ضد ثبات،تزلزل و ضد سكينه،بى تابى است و به كمك قاعدۀ«تعرف الاشياء باضدادها» (1)مى توان به تفاوت هر يك از اين ملكات با ديگرى پى برد.

توضيح آنكه،تأنى،ملكه اى است كه اشيا را در موعد مقررشان طلب مى كند و اثر آن استفادۀ نابجا و چيدن ميوه،پيش ار سيدن آن است و اما ملكۀ طمأنينه،انسان را از ترس و غم و اندوه مى رهاند و اثر آن نشاط و تقويت اراه است و ضد آن،ملكۀ اضطراب مى باشد كه موجب غم و اندوه و ترسدين از هر چيز،جز خدا مى گردد و بنايش همواره بر شك،ترديد و گمان قرار دارد و اثرش اندوه و سستى اراده است.

اما سكينه،ملكه اى است كه نفس را چون كوهى استوار مى گرداند كه هرگز به لرزه در نيايد و اثر آن،وقار و تسلط بر اعصاب و ضد آن،سبك سرى است و اثرش بى تابى و ناشكيبايى در برابر ناملايمات و سركشى به گاه گشايش و برخوردارى از نعمت است.چنان كه قرآن كريم مى فرمايد:

(انّ الانسان خلق هلوعاً اذا مسّه الشّرّ جزوعاً.و اذا مسّه الخير


1) .اشياء با ضد آنها شناخته مى شوند.

منوعاً) (1)همانا انسان ناشكيبا و آزمند آفريده شده است.پس اگر شرى به او رسد،بى قرارى كند و اگر خيرى به او رسد،منع احسان نمايد.

اما ثبات،ملكه اى است كه موجب استحكام ايمان و رسوخ قلب،و اثر آن پايدارى در انجام اعمال است كه در قرآن از آن به«ثبات قدم»تعبير شده است:

(انّ تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم) (2)اگر خدا را يارى كنيد،او شما را يارى مى كند و قدمهايتان را استوار مى گرداند.

و ضد ثبات،تذبذب و دودلى است كه در آيات بسيارى از قرآن،مورد نكوهش قرار گرفته،از جملۀ آنهاست:

(مذبذبين بين ذلك لا الا هولاء و لا الي هولاء) (3)بين آن سرگردان و متزلزلند،نه به سوى اينان رو كنند و نه به سوى آنان.

(و من الناس من يعبد الله علي حرفٍ فان اصابه خير اطمانّ به و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدّنيا و الاخرة ذلك هو الخسران المبين) (4)و برخى از مردم،خدا را به زبان پرستش مى كنند،پس اگر خيرى به او رسد،به آن آرامش يابد و اگر فتنه اى به او رسد،رو بگرداند.او در دنيا و آخرت زيانكار مى باشد،و اين زيانى آشكار است.

(انّ الذين آمنوا ثمّ كفروا ثمّ امنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفراً لم يكن الله ليغفرلهم و لا ليهديهم سبيلاً) (5)همانا كسانى كه ايمان آوردند،سپس كفر ورزيدند،سپس ايمان آوردند،سپس كفر ورزيدند،سپس بر كفر افزودند،خداوند آنان را


1) .قرآن،معارج19/-21.

2) .قرآن،محمد7/.

3) .قرآن،نسا143/.

4) .قرآن،حج11/.

5) .قرآن،نسا137/.

نمى آمرزد،و به راه راست هدايتشان نمى كند.

با اين توضيح مختصر روشن گرديد كه اين ملكات،متباين با يكديگرند و نه تنها همسان نيستند،بلكه هيچ قدر اشتراكى نيز ندارند.

رذيلت ششم:عجله

اشاره

عجله،ضد تأنى است و در كتاب مفردات،معناى آن را،طلب شىء،پيش از وقت مناسب آن دانسته است.عجله،غالباً با حماقت همراه است و معمولاً اعمالى كه از روى عجله انجام مى گيرد،بدون فكر و تأمل است.از اين رو،قرآن كريم سخن كسانى را كه دنياى فراهم و عاجل را بر آخرت ترجيح دادند،چنين نقل مى كند:

(لو كنا نسمع او نعقل ما كنا من اصحاب السعير) (1)اگر ما،گوش فرا مى داديم يا مى انديشيديم،از اهل دوزخ نبوديم.

عجله،صفتى ناپسند و نكوهيده است و آثار سوئى به دنبال دارد.عجله،نامى است كه هم بر اين صفت،و هم بر آثار و پيامدهاى آن،اطلاق مى شود.همچنين عجله به معنايى جز آنچه مورد نظر ماست،نيز به كار مى رود و آن معنى،تقدم و پيش گرفتن،برگرفته از عاجل در مقابل آجل است،كه مذموم و ناپسند نيست و آيات ذيل ناظر بر آن است:

(و لا تعجل بالقرآن من قبل انّ يقضي اليك وحيه) (2)پيش از آنكه وحى خدا تمام شود،در تلاوت و تعليم قرآن،شتاب مكن.


1) .قرآن،ملك10/.

2) .قرآن،طه114/.

(لو يؤاخذهم بما كسبوا لعجل لهم العذاب) (1)اگر خدا آنان را به سبب آنچه كرده اند،مأخذه كند،همانا در عذابشان شتاب كند.

(اتي امر الله فلا تستعجلوه) (2)امر خدا (قيامت) آمدنى است،پس تقاضاى تعجيل آن را مكنيد.

(فانّ للّذين ظلموا ذنوباً مثل ذنوب اصحابهم فلا يستعجلون) (3)پس به يقين،كسانى كه ستم كردند،گناهانى مثل گناهان پيروانشان دارند،پس طلب تعجيل نكنند.

اما عجله به معنايى كه مورد نظر ماست،همان صفت مذموم و ناپسند است كه مانند كبر و حسد در غالب افراد،جز اشخاصى معدود و انگشت شمار،يافت مى شود،چنان كه گويى اين صفت با وجود انسان سرشته است:

(خلق الانسان من عجلٍ) (4)انسان از عجله آفريده شده است.

(و يدع الانسان بالشّرّ دعاءه بالخير و كان الانسان عجولاً) (5)و انسان همان گونه كه خير مى جويد،شر مى خواهد و انسان بسيار شتاب آلود است.

اين آيۀ شريفه،دلالت بر آن دارد كه عجله سبب مى شود انسان همان گونه كه خير را مى خواهد،شر را نيز بخواهد،گويى شر براى او بهتر است.به علاوه،اين آيه حاكى از آن است كه عجله موجب رها كردن آخرت و روى آوردن به دنياى پست است:

(كلاّ بل تحبون العاجلة و تذرون الاخره) (6)نه چنين است،بلكه شما دنياى شتابنده را دوست مى داريد و آخرت را رها مى كنيد.


1) .قرآن،كهف58/.

2) .قرآن،نحل1/.

3) .قرآن،ذاريات59/.

4) .قرآن،انبيا37/.

5) .قرآن،اسرا11/.

6) .قرآن،قيامت20/-21.

(انّ هؤلاء يحبّون العاجلة و يذرون وراءهم يوماً ثقيلاً) (1)همانا اينان،دنياى شتابان را دوست مى دارند و پشت سرشان روزى سنگين را وامى نهند.

(من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد ثمّ جعلنا له جهنّم يصليها مذموماً مدحوراً ومن اراد الاخرة و سعي لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكوراً كلاّ نمدّ هؤلاء و هؤلاءٍمن عطاءِ ربك و محظوراً) (2)هر كس خواهان دنياى زودگذر باشد،به زودى در دنيا به او مى دهيم،البته چنان كه خواهيم و به هر كس كه اراده كنيم.سپس دوزخ را نصيب او كنيم كه با نكوهش و سرشكستگى وارد آن گردد.و هر كس طالب آخرت باشد و سعى خود را در راه آن به كار بندد و ايمان داشته باشد؛پس تلاش آنان مقبول و مأجور است.ما به اينان و آنان از عطاى پروردگارت مدد مى رسانيم و از عطاى پروردگارت هيچ كس محروم نخواهد بود.

در اين آيات اشاره به كسى است كه آخرت را فرو مى گزارد و به دنيا رو مى كند و عجول و شتابزده است.از اين رو در آيات نيز،دنيا،«عاجلهظ ناميده شده است.

پرواضح است،كسى كه داراى تأنى است و هر چيز را در موقع مقرر آن مى طلبد،خواهان لذت دنيا نيست،زيرا آن را متعاى اندك و محدود به ظواهر مى داند:

(يعلمون ظاهراً من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون) (3)آنان به ظاهر زندگانى دنيا آگاهند و ايشان از آخرت غافل و بى خبرند.

آرى،انسان عجول و شتاب زده،زندگانى دنيا را بر آخرت ترجيح مى دهد:

(يا ايّها الذين امنوا ما لكم اذا قيل لكم انفروا في سبيل الله اثّاقلتم الي الارض ارضيتم بالحياة الدنيا من الاخرة فما متاع الحياة الدنيا في


1) .قرآن،انسان27/.

2) .قرآن،اسرا18/-20.

3) .قرآن،روم7/.

الاخرة قليل) (1)اى كسانى كه ايمان آورديد،شما را چه شده است كه چون به شما گفته مى شود در راه خدا كوچ كنيد،بر زمين سنگينى مى كنيد؟ آيا زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح مى دهيد؟ پس بدانيد كه متاع دنيا در آخرت چيزى اندك است.

به طور كلى،انسان عجول،مقام لقاى پروردگار را از دست مى دهد و راه كمال را نمى پويد،بلكه بقا را رها مى كند و به فنا چنگ مى زند،از ملك بى زوال روى گردانده،به دار غرور و ملك فناپذير روى مى آورد و سرگرم لذتهاى آنى و زودگذر شده و از لذات باقى محروم مى گردد.چنين فردى در روز قيامت اين گونه مورد خطاب حق تعالى قرار مى گيرد:

(اذهبتم طيباتكم في حياتكم الدنيا و استمتعتم بها فاليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تستكبرون في الارض بغير الحقّ و بما كنتم تفسقون) (2)شما در زندگى دنيوى خود،لذايذتان را برديد و از آن برخوردار شديد،پس امروز به كيفر خوارى و ذلت،مجازات مى شويد،چون در زمين ناحق تكبر كرديد و راه فسق و تبهكارى پيش

گرفتند.

نتيجه آنكه،عجله،از فريبهاى شيطان و يوغ بندگى اوست.چنان كه روايت شده كه شيطان،سپاهيانش را سفارش كرده است كه فرزندان آدم را با عجله بفريبند و به دام اندازند.

سرعت گرفتن و پيشى جستن در كارهاى نيك

مشهور است كه عجله در كارهاى خير،مذموم و ناپسند نيست و در اين مورد به آيات و رواياتى استناد شده كه برخى از آنها عبارتند از:

(و سارعوا الي مغفرةٍ من ربكم و جنّةٍ عرضها السماوات و الارض


1) .قرآن،توبه38/.

2) .قرآن،احقاف20/.

اعدت للمتقين) (1)و به سوى آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه پهناى آن به گستردگى همۀ آسمانها و زمين است،و براى پرهيزكاران مهيا شده است،بشتابيد.

(فاستبقوا الخيرات) (2)در كارهاى خير سبقت بگيريد.

امام صادق(ع) فرمود:

«من هم بشيىء من الخير فليعجّله،فانّ كلّ شىء فيه تأخير فانّ للشيطان فيه نظرة» (3)هر كه قصد كار خيرى را دارد،پس بايد در آن شتاب كند،زيرا هر كارى كه در آن تأخير افتد،مورد توجه شيطان است.

رسول گرامى اسلام(ص) فرمود:

«انّ الله يحبّ من الخير ما يعجّل» (4)همانا خدا كار خيرى را دوست دارد كه در آن شتاب شود.

اما اين سخن نادرست است،زيرا تعجيل در امور خير به معنى به تعويق نيانداختن كار نيك از وقت مناسب آن،و از دست ندادن فرصت است؛نه به معناى خواستن چيزى در غير موقع مناسب آن و بدون تفكر و تأمل كه مصداق عجله،و طبعاً مذموم است و روايت نقل شده در اصول كافى بر آنچه گفتيم صراحت دارد.بنابراين،عجله به طور كلى مذموم است،خواهد در امور خير باشد،خواه در امور شر و هر چه بر شدتش افزوده شود،ناپسنديش بيشر مى شود.عجلۀ مذموم در كارهاى خير،مانند نمازگزاردن پيش از وقت نماز است،نه سرعت گرفتن در كارهاى خير؛چه سرعت گرفتن در اقامۀ نماز پس از حلول وقت آن،از مواردى است كه در اسلام مورد تأكيد قرار گرفته و نه تنها در شمار عجلۀ مذموم نيست،بلكه كارى نيكو و بجاست.


1) .قرآن،آل عمران133/.

2) .قرآن،مائده48/.

3) .اصول كافى،ج2،ص143،باب تعجيل در كار خير،ح9.

4) .همان،ص142،ح4.

ظاهراً اين اشتباه،ناشى از واژۀ عجله است و چنانكه در اول بحث گفتيم،در بسيارى از موارد،عجله به معناى تقدم در برابر تأخر به كار مى رود و به اين منى،مذموم نيست و با عجلۀ مذموم،جز اشتراك در لفظ هيچ رابطه اى ندارد.

حاصل كلام آنكه،عجله در امور خير به معناى انجام به موقع كارهاى نيك است،زيرا چه بسا انسان پشيمان مى گردد و از انجام آن صرف نظر مى كند و يا آن را فراموش مى كند و يا مانع پيش مى آيد و فرصت از دست مى رود و در هر صورت،شيطان به هدف خود كه بازداشتن از كارهاى نيك است،مى رسد.از اين رو،قرآن و روايات،تعجيل در خيرات و به تأخير نيانداختن آنها را مورد تأكيد قرار داده و اين تعجيل،مصداق عجلۀ مذموم نيست،زيرا چنان كه در تعريف آن گفته شد،عجله به معناى طلب شىء پيش از موعد مناسب است و به هر حال ناپسند است،خواه به صورت ملكه باشد يا عمل،گفتار باشد يا رفتار،حركت باشد يا سكون.

روايات مربوط به آرامش و عجله

امير مؤمنان حضرت على(ع) فرمود:

«العجل يوجب العثار» (1)

عجله موجب بدبختى و هلاكت است.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«الزلل مع العجل» (2)

عجله با لغزش همراه است.

امير مؤمنان(ع) در وصيتش به هنگام مرگ،فرمود:

«انهاك من التّسرّع في القول و الفعل» (3)

تو را از شتاب كردن در گفتار و رفتار نهى مى كنم.

امام باقر(ع) فرمود:


1) .غرر الحكم.

2) .همان.

3) .بحار الانوار،ج71،ص339،ح5.

«انّما أهلك النّاس العجلة،و لو انّ الناس تثبتوا لم يهلك احد» (1)

همان شتابزدگى،مردم را به هلاكت افكنده است و اگر مردم شتاب نمى كردند،هيچ كس هلاك نمى شد.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«العجول مخطيء و انّ ملك،المتأني مصيب و انّ هلك» (2)

انسان عجول،خطاكار است،هر چند كارش به نتيجه برسد و انسان متين و باوقار،درستكار است،هر چند به هلاكت افتد.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«اصاب متأن او كاد،اخطأ مستعجل او كاد» (3)

فرد متين،دير يا زود به نتيجه مى رسد و فرد شتابكار،دير يا زود به خطا مى افتد.

حضرت على(ع) فرمود:

«التأني في العقل يؤمن الخطل،التروّي في القول يؤمن الزلل» (4)

متانت و وقار،به گاه تفكر و انديشه،مانع از خطا مى شود و متانت و دقت در گفتار،انسان را از لغزش ايمن مى گرداند.

امام باقر(ع) فرمود:

«إلاناة من الله و العجلة من الشيطان» (5)

متانت و آرامش از خدا،و عجله از شيطان است.

امام صادق(ع) فرمود:

«مع التثبت تكون السلامة و مع العجلة تكون الندامة و من ابتدأ بعمل فى غير وقته كان بلوغه فى غير حينه» (6)سلامت در گرو ثبات و آرامش،و پشيمانى ثمرۀ شتابزدگى است و كسى كه پيش از وقت به كارى دست بزند،موجب بلوغ نابهنگام آن


1) .همان،ص340،ح10.

2) .غرر الحكم.

3) .همان.

4) .همان.

5) .بحار الانوار،ج71،ص340،ح10.

6) .همان،ح3،ص338.

مى شود

امير مؤمنان حضرت على(ع) در وصيت فرزند گرامى اش امام حسن مجتبى(ع) فرمود:

«اخّر الشرّ فانّك اذا شئت تعجلته» (1)بدى را به تأخير انداز،زيرا هر زمان كه آن را خواستى در واقع شتاب كرده اى.

امير مؤمنان حضرت على(ع) فرمود:

«تأخير الشرّ افادة» (2)

به تأخير انداختن بدى،سودبخش است.

در قسمتى از نامۀ حضرت على(ع) به مالك اشتر آمده است:

«و لا تعجلن الى تصديق ساع،فانّ السّاعى غاشپ و انّ تشبه بالنّاصحين» (3)در تأييد سخنان كسى كه بدگويى ديگران را مى كند،شتاب مكن،زيرا فرد بدگو و سعايت كنده،پوشانندۀ حقيقت است،گرچه به ناصحان شباهت داشته باشد.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«من كمال الحلم تأخير العقوبة» (4)به تأخير انداختن عقوبت و كيفر،نشانۀ كمال حلم است.

امام صادق(ع) به نقل از پدر گرامى اش فرمود:

«اذا هممت بخير فبادر،فانك لا تدرى ما يحدث» (5)چون آهنگ كار خير كردى،به آن اقدام كن،زيرا تو نمى دانى كه چه پيش مى آيد.

امير مؤمنان على(ع) فرمود:


1) .نهج البلاغه،نامۀ 31.

2) .غرر الحكم.

3) .نهج البلاغه،نامۀ 53.

4) .غرر الحكم.

5) .اصول كافى،ج2،ص142،ح3.

«اذا عرض شىء من امر الاخر فابدأ به،و اذا عرض شىء من امر الدنيا فتأنه حتّى تصيب رشدك فيه» (1)چون كارى اخروى پيش آمد،به آن اقدام كن و چون كارى دنيوى پيش آمد،درنگ كن تا آنكه به راه راست آن دست يابى.

حضرت على(ع) فرمود:

«التؤدّة ممدوحة فى كلّ شىء الاّ فى فرص الخير» (2)درنگ كردن در هر كارى پسنديده است،جز در فرصتهاى نيك كه بايد در آن شتاب كرد.

حضرت على(ع) فرمود:

«التثبت خير من العجلة الاّ فى فرص البر،العجلة مذمومة فى كل امر الا فيما يدفع الشّرَ» (3)درنگ كردن بهتر از عجله كردن است،به جز در مورد فرصتهاى كار نيك،شتاب كردن در هر كارى ناپسند است،جز آنگاه كه به دفع شر مى انجامد.

امير مؤمنان حضرت على(ع) فرمود:

«لا يستقيم قضاء الحوائج الا بثلاث:باستصغارها لتعظم،و باستكتامها لتظهر،و بتعجيلها لتهنؤ» (4)حوايج به سه صورت برآورده مى شوند:با كوچك شمردن آن،تا آنگه كه بزرگ شود،و با پنهان داشتن آن،تا آشكار شود،و با شتاب كردن در آن،تا آسان گردد.

امير مؤمنان حضرت على(ع) فرمود:

«اياك و العجلة بالامور قبل اوانها التساقط فيها عند زمانها» (5)بپرهيز از عجله در كارها،پيش از فرارسيدن وقت آنها و رها كردن آنها


1) .بحار الانوار،ج71.ص215،ح16.

2) .غرر الحكم.

3) .همان.

4) .نهج البلاغه،حكمت 101.

5) .بحار الانوار،ج71،ص341،ح14.

در زمان مقررشان.

حضرت على(ع) فرمود:

«من الخرق العجلة قبل الامكان و الأناة بعد الفرصة» (1)عجلۀ نابهنگام و آرام نشستن از پى از دست رفتن فرصت،از حماقت است.

امير مؤمنان حضرت على(ع) فرمود:

«العجل قبل الامكان يوجب الغصة» (2)عجله پيش از فراهم شدن امكان عملى،موجب غصه است.

امير مؤمنان حضرت على(ع) به محمد بن ابى بكر،هنگامى كه او را به فرماندارى مصر منصوب كرد،فرمود:

«صلّ الصلاة لوقتها الموقت لها و لا تعجل وقتها لفراغ،و لا تؤخرها عن و تقها لاشتغال» (3)نماز را در وقتى كه برايش معين شده،به پا دار و به خاطر فراغت و بيكارى،آن را يش از وقت به جا مياور و به خاطر اشتغال به كار،آن را به تأخير ميانداز.

حضرت على(ع) در خطبه اى با اشاره به فتنه ها و سختيها فرمود:

«فلا تستعجلوا ما هو كائن مرسد،و لا تستبطئوا ما يجى به الغد،فكم من مستعجل بما انّ ادركه ودپ انّه لم يدركه» (4)شتاب نداشته باشيد نسبت به آنچه واقع مى شود و انتظار وقوع آن مى رود،دير مشماريد آنچه را كه فردا مى آيد چه بسيار شتاب كننده اى كه در پى چيزى است و چون به آن دست مى يابد،آرزو مى كند كه كاش به آن نرسيده بود.


1) .همان،ج71،ص341،ح14.

2) .غرر الحكم.

3) .نهج البلاغه،نامه 27.

4) .نهج البلاغه،خطبۀ 150.

رذيلت هفتم:اضطراب

اين صفت ناپسند،بلايى بزرگ و آتشى فروزان است كه در دلها زبانه مى كشد و چنين دلهايى مانند كشتى متلاطمى هستند كه در شرف غرق شدن مى باشند و دچار غم و اندوه و ظلمت،توأم با وحشت بسيارند و ناگزير اين دلها ثمرى جز ضعف نفس،سستى اراده،عدم قدرت تصميم گيرى و هدر دادن استعدادها و ابتكارات ندارند،به گونه اى كه فرد به صورت عضو زايد جامعه در مى آيد.چنين فردى بر نفس و اعصاب خويش تسلط نداشته،با غم و كسالت و سستى،دست به گريبان است و از فعاليت باز مى ماند.

راه درمان اين رذيله و پيراستن نفس از آلودگى آن،آراستن جان به ضد آن،يعنى اطمينان خاطر است كه پيشتر درباره آن به تفصيل سخن گفتيم.اما آنچه بايد در اينجا يادآور شويم،آن است كه آيات بسيارى دلالت بر آن دارند كه اين صفت ناپسند و اثار آن،جملگى تحت لواى كفر و فسق قرار دارند و اطمينان خاطر،تحت لواى ايمان و تقوى مى باشد.

اگر بپذيريم كه آيات مورد نظر،ايمان و تقوى را يگانه علت اطمينان،و كفر و فسق را،علت منحصر به فرد اضطراب خاطر نمى شمرد،در عين حال بايد قبول كنيم كه اين آيات فى الجمله ايمان و تقوى را،علت طمأنينه و آرامش

خاطر و كفر و فسق را علت اضطراب خاطر مى دانند.چنان كه مى فرمايد:

(فايّ الفريقين احقّ بالامن انّ كنتم تعلمون الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلمٍ اولئك لهم الامن و هم مهتدون) (1)پس كدام يك از دو گروه به ايمنى سزاوارترند اگر شما مى دانيد.كسانى كه ايمان آوردند و ايمانشان را به ستم نيالودند،آنان در امانند و هم ايشان هدايت يافتگانند.

آيۀ فوق به وضوح دلالت بر آن دارد كه طمأنينه و امنيت خاطر به دلالت مطابقى،در گرو ايمان و تقوى است و اضطراب خاطر به دلالت مفهومى،لازمۀ كفر و فسق است و انكار اين دلالت مطابقى و دلالت مفهومى،گريختن از واقعيت است،گرچه آيۀ شريفه،آنها را علت يگانه و منحصر به فرد دانسته است.

در آيۀ ديگرى مى فرمايد:

(و من يشرك بالله فكانما خر من السماء فتخطفه الطير او تهوي به الريح في مكانٍ سحيقٍ) (2)و كسى كه براى خدا،شريك قرار دهد،همانند كسى است كه از آسمان سقوط كند،پس پرنده اى او را بربايد،يا باد او را به مكانى دور بيفكند.

اين آيه با تشبيه معقول به محسوس،بيان مى كند كه همان طور كه فرد در حال سقوط و در معرض حملۀ مرغان يا بادهاى شديد،دچار اضطراب و وحشت مى شود و مورد هجوم غم و اندوه قرار مى گيرد و قواى روحى و بدنيش به تحليل مى رود،به همين صورت نيز فرد مشترك و كافر يا فاسق با اضطراب دست به گريبان است.

(و لا يزال الذين كفروا تصيبه بما صنعوا قارعة ا تحل قريباً من دارهم) (3)و پيوسته به كسانى كه كفر ورزيدند،به سبب آنچه انجام دادند،


1) .قرآن،انعام81/-82.

2) .قرآن،حج31/.

3) .قرآن،رعد31/.

كيفرى كوبنده مى رسد،يا در نزديكى ديار آنان،بلايى سخت فرود مى آيد.

اين آيه نيز با تشبيه معقول به محسوس،دلالت بر آن دارد كه كسى كه به خداى بزرگ كافر شود،پيوسته در اضطراب به سر مى برد،همانند كسى كه پيوسته خود با خويشانش در معرض مصيبت و بلا هستند.

(لا يزال بنيانهم الذي نوا ريبة في قلوبهم الاّ انّ تقطع قلوبهم) (1)بنيانى كه آنها برپا ساختند،پيوسته شك در دلهايشان مى افكند،مگر آنها دلهايشان پاره پاره شود.

آيۀ فوق نيز با تشبيه معقول به محسوس،بر آن دلال دارد كه فرد ظالم در حق خود با ديگران،گرفتار شك و اضطراب است.تا بدان حد كه قلبش پاره پاره مى شود و او همانند كسى است كه بناى كار خود را بر امرى بى اساس قرار داده است و انسان كافر و فاسق و ستمگر نيز به همين صورت پيوسته در اضطرابى كشنده به سر مى برد.

(و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظّمأن ماءً حتي اذا جاءه لم شيئاً و وجد الله عنده فوفيه حسابه و الله سريع الحساب.او كظلماتِ في بحرٍ لّجّيٍ يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعضٍ اذا اخرج يده لم يكد يريها و من لم يجعل الله له نوراً فما له من نورٍ) (2)و كسانى كه كفر ورزيدند،اعمالشان به سرابى در بيابان بى آب ماند كه شخص تشنه،آن را آب مى پندارد،ولى چون به سوى آن آيد،چيزى نيابد و خدا را نزد خود بيند كه به طور كامل به حسابش مى رسد و خدا حسابرسى سريع است.يا به تاريكى درياى عميقى مى ماند كه موجى بر روى موج ديگر مى غلتد و ابر بر فراز آن است و ظلمتها چنان فوق يكديگر قرار دارند كه چون دست بيرون كند،نتوند آن را ببيند و هر كه


1) .قرآن،توبه110/.

2) .قرآن،نور39/-40.

را خدا نورى نبخشد،هيچ نورى براى او نيست.

در اين آيه،زندگى كافر را به سرابى تشبيه كرده كه چيزى جز مرگ تدريجى نيست،و ليكن ديگران او را برخودار از رفاه و آسايش مى پندارند،در حالى كه قصرش گرچه مايۀ حسرت ديگران است،اما براى خود او،زندانى تنگ و خفقان آور است و در ظلمتى شديد توأم با وحشت به سر مى برد،همانند كسى كه در دريايى طوفانى غوطه ور است،كه امواج بر روى يكديگر مى غلتند و فراز دريا را ابرى تيره پوشانده است.بدين سان،ظلمت و وحشت او را در بر گرفته،به گونه اى كه خود را فراموش كرده است.آرى انسان كافر بر اثر هجوم ظلمات و وحشت،چنان حيران و پريشان خاطر است كه نه هيچ چيز را مى فهمد،نه راه به جايى مى برد و نه چاره اى مى شناسد. (1)


1) .اين تفسير مبتنى بر اين فرض است كه منظور از اعمال در آيۀ فوق،زندگى و معيشت كافران باشد،ولى اگر به معنى طاعت آنها باشد،معنى آيه اين است كه اعمال عبادى كافران،در روز قيامت،پوچ و بى ارزش است و سرابى بيش نيست و با معناى اخير،آيه با بحث ما ارتباطى پيدا نمى كند و نمى تواند مورد استفاده قرار گيرد.مگر بنابر قانون تجسم اعمال.به اين معنا كه اعمال در روز قيامت،تجسم اعمال انسان در زندگى او در دنياست.لذا كسى كه اعمالش در دنيا سرابى بيش نبوده و ظلمت بر آن چيره بوده است،در آخرت نيز چنين خواهد بود؛چنان كه در سوره اسرا،آيه 72 مى فرمايد:(و من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخرة اعمى و اضلّ سبيلاً) هر كسى در اين جهان نابينا باشد،در آخرت نابينا و گمراهتر است.با وجود اين،به نظر مى رسد معناى مورد نظر،مناسبتر باشد.(مؤلف)

رذيلت هشتم:بى تابى

بى تابى،ضد سكينه است و مراد از آن،بى قرارى دل به هنگام برخوردارى از نعمت يا رؤيارويى با معصيت است.آنكه اين رذيلت در دلش جا مى گيرد،اگر سختى به او روى آورد يا نعمتى به او برسد،قرار از كف مى دهد.تندبادها و مشكلات،قلبش را به لرزه در مى آورند،به گونه اى كه در برابر كوچكترين سختى و بلايى،پشتش مى شكند و توان و مقاومت را از دست مى دهد.همچنين به محض رسيدن به نعمت،هر چند كوچك باشد،خود را فراموش مى كند و صفات ناپسندى چون كبر،بداخلاقى،خودپسندى و...بر او چيره مى شوند،چنان كه خداى متعال مى فرمايد:

(انّ الانسان خلق هلوعاً اذا مسّه الشّرّ جزوعاً و اذا مسّه الخير منوعاً) (1)همانا كسانى،بى تاب و بى قرار آفريده شده است.پس هنگامى كه شرى به او رسد به فغان مى آيد و اگر خيرى به او رسد،سخت مانع احسان مى شود.

و نيز مى فرمايد:


1) .قرآن،معارج19/-21.

(فامّا الانسان اذا ما ابتليه ربّه فاكرمه و نعّمه فيقول ربّي اكرمن و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه فيقول ربّي اهانن كلاّ) (1)پس هنگامى كه انسان از سوى پروردگارش مورد آزمايش قرار گيرد و بدان سبب،خدايش او را اكرام كند و نعمت بخشد،پس انسان گويد پروردگارم مرا گرامى داشت.و اما آنگه كه او را بيازمايد و روزيش را تنگ گرداند،پس گويد پروردگارم مرا خوار كرد.نه چنين است.

به طور كلى بايد گفت،بى تابى،ضد سكينه و آرامش است و ملكه اى است كه اگر بر قلب چيرگى يابد،آرام و قرار را از او مى گيرد،به گونه اى كه در برابر ناملايمات و سختيهاى هر چند كوچك و خفيف،به تلاطم در مى آيد و تمامى بدن را تحت تأثير قرار مى دهد و انسان را به ناله و زارى،لكنت زبان،لرزش بدن و رنگ پريدگى دچار مى ند.اينها همه آثار بى تابيند كه ضد وقار است.همچنين مى توان آنها را از آثار ترس و بزدلى نيز به شمار آورد،چنانكه خداى متعال مى فرمايد:

(فاذا جاء الخوف رايتهم ينظرون اليك تدور اعينهم كالذي يغشي عليه من الموت فاذا ذهب الخوف سلقوكم بالسنةٍ حدادٍ) (2)پس چون خطرى فرا رسد،آنان را مى بينى كه به تو مى نگرند و چشمانشان در حدقه مى گردد،دور مى زند،مانند كسى كه از سختى مرگ.مدهوش شود،پس چون خطر برطرف شود،با زبانى تند به عيب جويى و خرده گيرى از شما بپردازند.

(فاذا انزلت سورة محكمة و ذكر فيها القتال رايت الذين في قلبوهم مرض ينظرون اليك نظر المغشيّ عليه من الموت فاولي لهم) (3)پس چون سوره اى محكم كه در آن جنگ يادشده،نازل شود؛آنان را كه قلبهايشان بيمار است،مى بينى كه به تو مى نگرند،همانند كسى كه مرگ آنها را مدهوش كرده است و مرگ براى آنها را سزاوارتر است.


1) .قرآن،فجر15/-17.

2) .قرآن،احزاب19/.

3) .قرآن،محمد20/.

(و اذا رايتهم تعجبك اجسامهم و انّ يقولوا تسمع لقولهم كانهم خشب مسندة يحسبون كلّ صيحةٍ عليهم هم العدوّ فاحذرهم قاتلهم الله انّي يوفكون) (1)چون به آنها بنگرى،بدنهايشان تو را به شگفتى وا مى دارد و اگر سخن بگويند،به گفتارشان گوى فرا مى دهى؛گويى آنان چوبهايى پشت به ديوار نهاده اند.هر صدايى را به زبان خويش مى پندارند؛آنان دشمنند،پس،از ايشان بر حذر باشيد.خدايشان بكشد،پس چگونه بازگردانده مى شوند.

اگر دربارۀ اين رذيلت،جز اين گفته هاى خداوند:(فاولى لهم) و (قاتلهم الله) نبود،براى انسان كفايت مى كرد تا با انجام اعمال دينى و مخالفت عملى با اين صفت ناشايست و تضرع به درگاه خداى متعال و دعا و توسل،براى از بين بردن آن بكوشد،تا آنكه حق تعالى او را از اين صفت برهاند و او را به ملكۀ سكينه و وقار كه مايۀ زينت انسان است،بيارايد.


1) .قرآن،منافقون4/.

رذيلت نهم:تزلزل و دودلى

اشاره

اين صفت ناپسند،موجب تزلزل دائمى و گمانهاى بى پايه و ترديدها و احتمالات بى اساس مى گردد و فرد متزلزل،پيوسته از نظر اعتقادات نيز با دودلى دست به گريبان است،كه به فرمودۀ قرآن،مايۀ زيانكارى در دنيا و آخرت مى باشد:

(و من النّاس من يعبد الله علي حرفٍ فان اصابه خير اطمأنّ به و انّ اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدّنيا و الاخرة ذلك هو الخسران المبين) (1)و برخى از مردم،خدا را به زبان مى پرستند،پس اگر خيرى به او رسد،دل آرام گردد و اگر فتنه اى به او رسد،روگردان شود،چنين كسى در دنيا و آخرت زيانكار است و اين زيانى آشكار است.

(انّ الذين آمنوا ثمّ كفروا ثمّ آمنوا ثمّ كفروا ثمّ ازدادوا كفراً لم يكن الله ليغفرلهم و لا ليهديهم سبيلاً) (2)همانا كساى كه ايمان آوردند،سپس كفر ورزيدند،سپس ايمان آوردند،سپس كافر شدند،سپس بر كفر افزودند،خدا آنان را هرگز


1) .قرآن،حج11/.

2) .قرآن،نسا137/.

نمى آمرزد و به راه راست هدايتشان نمى كند.

(مذبذبين بين ذلك لا الي هؤلاء و لا الي هؤلاء) (1)در اين ميان سرگشته اند.نه با اينانند و نه با آنان.

در نهايت تأسف بايد گفت كه عموم مردم از مصاديق اين آيۀ شريفه اند و علت نيز آن است كه عالمند و نه متعلم،بلكه سرگردان و دنباله رو جامعه اند و به راهى مى روند كه جامعه در برابرشان ترسيم مى كند،خواه حق باشد يا باطل.

حضرت على(ع) فرمود:

«الناس ثلاثة:اما عالم او متعلم او همج» (2)مردم سه دسته اند:دانشمند،دانشجو و خاشاك روى آب.

قرآن در آيات بسيارى مى فرمايد:(اكثرهم لا يعلمون)،(اكثرهم لا يعقلون) و علت آن است كه كسى كه ايمان در قلبش رسوخ پيدا نكند،همواره مذبذب است و قرآن دربارۀ اين افراد،بارها مى فرمايد:(اكثرهم لا يؤمنون)،(اكثرهم لا يشكرون) خداى مى فرمايد:

(قالت الاعراب آمنّا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلما و لما يدخل الايمان في قلوبكم) (3)اعراب گفتند:ما ايمان آورديم،بگو ايمان نياورديد.و لكن بگويد اسلام آورديم زيرا ايمان در قلبهايتان داخل نشده است.

به طور كلى،اين رذيلت در اكثر افراد مردم به چشم مى خورد،بلكه مى توان گفت،انسان طبعاً مذبذب است،چنانكه در قرآن كريم آمده است:

(و اذا انعمنا علي الانسان اعرض و نا بجانبه و اذا مسّه الشّرّ كان يؤساً) (4)و هنگامى كه به انسان نعمت دهيم،روى مى گرداند و دورى مى كند و چون شرى به او رسد،نوميد مى گردد.


1) .قرآن،نسا143/.

2) .نهج البلاغه،حكمت 147.

3) .قرآن،حجرات14/.

4) .قرآن،اسرا83/.

همچنين،انسان طبعاً هلوع و بى تاب است،چنانكه قرآن كريم مى فرمايد:

(انّ الانسان خلق هلوعاً اذا مسّه الشّرّ جزوعاً و اذا مسّه اخير منوعاً) (1)همانا انسان،بى تاب آفريده شده است.پس هنگامى كه شرى به او رسد،به فغان آيد.و چون خيرى به او رسد،سخت مانع احسان مى شود.

از بين بردن اين رذيلت،نيازمند علم و عمل تا رفع كامل آن و جايگزين كردن ملكۀ اثبات به جاى آن است.چنان كه خداى متعال مى فرمايد:

(انّ تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم) (2)اگر خدا را يارى كنيد،خدا شما را يارى مى كند و قديمهايتان را استوار مى گرداند.

اقسام تذبذب و ثبات

اين تقسيم بندى با توجه به تعلق«تذبذب»است و گرنه خود اين رذيلت،همانند ضدش،ثبات از مقولۀ باب تشكيك است و داراى مراتب شدت و ضعف مى باشد،بى آنكه اقسم مختلفى داشته باشد.

الف) تذبذب در دين: آشكار است كه اين تذبذب از پست ترين،زيانبارترين و زشت ترين اقسام آن است و فرد را تا سر حد كفر و محروم شدن از توبه به سقوط مى كشاند.خداى متعال مى فرمايد:

(انّ الذين آمنوا ثمّ كفروا ثمّ آمنوا ثمّ كفروا ثمّ ازدادوا كفراً لم يكن الله ليغفرلهم و لا ليهديهم سبيلاً) (3)همانا كسانى كه ايمان آوردند،سپس كفر ورزيدند،سپس ايمان آوردند،سپس كفر ورزيدند،آنگاه بر كفر افزودند،خداوند آنان را نمى آمرزد و به راه راست هدايتشان نمى كند.


1) .قرآن،معارج19/-21.

2) .قرآن،محمد7/.

3) .قرآن،نسا137/.

اين تذبذب،باعث مى شود كه فرد،دين را به بازى بگيرد،آنچه را به سود خود مى داند انجام دهد و آنچه را كه با منافع دنيويش سازگارى ندارد،ترك كند.خداى متعال درباره اينان مى فرمايد:

(قال الذين لايرجون لقاءنا ائت بقرآنٍ غير هذا او بدّله) (1)كسانى كه به ديدار ما اميدوار نيستند،مى گويند قرآنى جز اين بياور و يا آن را تغيير بده.

(و يقولون نؤمن ببعضٍ و نكفر ببعضٍ و يريدون انّ يتّخذوا بين ذلك سبيلاً) (2)و مى گويند به بعضى ايمان مى آوريم و به بعضى كافر مى شويم و مى خواهند ميان كفر و ايمان راهى اختيار كنند.

ب) تذبذب در امور دنيوى و اخروى: فردى كه به چنين تذبذبى دچار است،توان استقامت و تصميم گيرى را ندارد و اراده اش در نهايت ضعف است.

چنين كسانى ابتدا به كارى اقدام مى كنند،سپس پيش از اتمام آن،از آن كار منصرف مى شوند.اينان هميشه در راهند،بى آنكه به مقصود خود دست يابند.گاه با شوق تمام به كارى روى مى آورند و گاه با نهايت دلزدگى ازآن رو مى گردانند.اينان تعادل ندارند و در كارها حد وسط را مراعا نمى كنند.روشن است كه چنين كسانى موفقيت به دست نمى آورند و در زندگى خود كامياب نيستند.آنها از مصاديق اين آيۀ شريفه اند:

(خسر الدنيا و الاخرة ذلك هو الخسران المبين) (3)چنين كسى در دنيا و آخرت زيان كرد و اين زيانى آشكار است.

از اين رو،اولاً قرآن بارها امر به ثبات فرموده و خواسته است تا هر امرى با قوت و استقامت انجام شود:

(خذوا ما اتيناكم بقوّةٍ) (4)


1) .قرآن،يونس15/.

2) .قرآن،نسا150/.

3) .قرآن،حج11/.

4) .قرآن،بقره63/.

آنچه را به شما داديم،با قدرت بگيريد.

(فاستقم كما امرت و من تاب معك) (1)چنانكه به تو امر شد،استقامت كن و هر كه به تو بازگشته نيز مأمور به استقامت است.

ثانياً،خداوند،خير دنيا و آخرت را در گرو استقامت دانسته است:

(انّ الذين قالوا ربنا الله ثمّ استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاّ تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة الّتي كنتم توعدون.نحن اولياؤكم في الحياة الدّنيا و في الاخرة) (2)همانا كسانى كه گفتند پبروردگار ما خداست،سپس استقامت كردند؛ملائكه بر آنان نازل مى شوند و به آنان مى گويند بيم مداريد و اندوهگين مشويد و بشارت باد شما را به بهشتى كه به آن وعده داده شده ايد.ما در زندگى دنيا و آخرت،دوستان شما هستيم.

(انّ الذين قالوا ربّنا الله ثمپ استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون) (3)همانا كسانى كه گفتند پروردگار ما خداست،سپس استقامت كردند،پس نه ترسى بر آنهاست و نه غمگين شوند.

(و الو استقاموا علي الطريقة لا سقيناهم ماءً غدقاً) (4)و اگر بر طريق حق پايدار بودند،البته به آنها آب فراوان مى نوشانديم.

ج) تذبذب در پيمان،سوگند،دوستى و حتى ازدواج:به راستى تذبذب و بى ثباتى،زيانى بزرگ است و اغلب پيمان شكنيها و بر هم خوردن دوستيها و بروز دشمنيها،ناشى از اين رذيلت است.چه بسا طلاق كه مفاسد بزرگى را به دنبال دارد،ناشى از تذبذب است.به خدا پناه مى بريم از تذبب،كه در جنگهاى صدر اسلام،پيروزى مسلمانان را به شكست تبديل مى كرد.كسى كه تاريخ را


1) .قرآن،هود112/.

2) .قرآن،فصلت30/-31.

3) .قرآن،احقاف13/.

4) .قرآن،جن16/.

مطلعه مى كند،به درستى سخن ما پى مى برد.

تذبذب،دوستيها را به دشمنى تبديل كرده و كانون گرم خانواده ها را دچار طلاق و بدبختى كرده و به ويرانى مى كشاند.قرآن كريم با زشت شمردن عمل زنى كه آنچه را مى بافت،پنبه مى كرد،ما را از تذبذب و پيمان شكنى بر حذر مى دارد:

(و لا تكونوا كالّتي نقضت غزلها من بعد قوّةٍ انكاثاً) (1)و مانند زنى كه رشتۀ خود را پس از تابيدن محكم،واتابيده،مباشيد.

انسان مذبذب و سرگشته،ثباتى ندارد،روزى رحمانى است و روزى شيطانى،روزب به گروهى مى پيوندد و روز ديگر با آنان قطع رابطه كرده و به گروهى ديگر مى پيوندد.يك روز اقدام به كارى مى كند و روز ديگر آن را رها كرده و كارى ديگر را در پيش مى گيرد.چنان كه خداى متعال در وصف آنان فرموده است:

(مذبذبين بين ذلك لا الي هؤلاء و لا الي هؤلاء) (2)سرگشتگان ميان كفر و ايمانند،نه با اينان هستند و نه با آنان.

انسان مذبذب و سرگشته نه فرزند دنياست،و نه فرزند آخرت،بلكه در دنيا و آخرت زيانكار است.


1) .قرآن،نحل92/.

2) .قرآن،نسا143/.

فصل دهم:فضيلت حسن ظن

اشاره

رذيلت دهم:بدگمانى و وسوسة انديشه

فضيلت دهم:حسن ظن

اشاره

اين فضيلت،ملكه اى است كه از سلامت نفس و روان،ناشى مى شود.چه،نه تنها در قلب سلى،چيزى جز اعمال نيك صالحان خطور نمى كند،بلكه اعمال هر كسى هم كه بتوان برايش محملى از خير و نيكى قرار داد نيز خطور نمى كند.همان طور كه قاعدتاً از طيب جز طيب بيرون نمى آيد،از خبيث نيز جز خبيث بيرون نمى آيد.

خداوند متعال مى فرمايد:

(و البلد الطيّب يخرج نباته باذن ربّه و الذي خبث لا يخرج الاّ نكداً) (1)و سرزمين پاك،گياهش به خواست پروردگارش،بيرون آيد و زمين ناپاك،گياهش بيرون نيايد مگر اندكى.

پس هر كه داراى اين ملكه باشد،جز خير،چيزى نمى بيند و احتمال خلاف نيز نزد او وجود ندارد.به عبارت ديگر،احتمال خلاف از او پوشيده شده است و گويى او مى انگارد كه مردم چيزى جز خير و نيكى انجام نمى دهند مگر اينكه خلافش ثابت شود.پس به همين دليل در قرآن،مكرراً كلمۀ ظن و مشتقاتش در موارد مشابه به جاى دانستن به كار رفته است،يعنى احتمال انجام خلاف در او


1) .قرآن،اعراف58/.

راه ندارد.

خداوند متعال مى فرمايد:

(حتّي اذا استيئس الرسل و ظنوا انّهم قد كذبوا) (1)تا چون پيامبران از ايمان آوردن قوم خود نوميد شدند و كافران چنين دانستند كه به آنان دروغ گفته شده است.

نيز خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد:

(و ظنّوا ان لا ملجأ من الله الاّ اليه) (2)و دانستند كه از خدا هيچ پناهى نيست مگر به خود او.

كوتاه سخن اينكه،هر كه را ملكۀ حسن ظن باشد،در عالم وجود چيزى جز نيكى و فضيلت در مؤمنان نمى بيند.چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:

(الذي احسن كلّ شيء خلقه) (3)آن كه هر چه آفريد،به نيكوترين شيوه ساخت.

نيز خداوند متعال مى فرمايد:

(الذين يذكرون الله قياماً و قعوداً و علي جنوبهم و يتفكرون في خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانك فقنا عذاب النّار) (4)همان كسانى كه ايستاده و نشسته و بر پهلوها خفته،خداى را ياد مى كنند و در آفرينش آسمانها و زمين مى انديشند و گويند پروردگارا،اين را به گزاف و بيهوده نيافريدى،تو پاكى،پس ما را از عذاب آتش دوزخ نگاه دار.

شيخ اجل سعدى شيراز عليه الرحمه چه نيكو سروده است كه:

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست


1) .قرآن،يوسف110/.

2) .قرآن،توبه118/.

3) .قرآن،سجده7/.

4) .قرآن،آل عمران191/.

به ارادت بخورم زهر كه شاهد ساقى است به ارادت بكشم درد كه درمان هم از اوست

اقسام حسن ظن

حسن ظن اگر از باب خو تشكيك باشد،تقسيم پذير نيست جز اينكه به اعتبار متعلق،به اقسام منقسم مى شود:

الف) حسن ظن به خداوند بزرگ،كه از برترين مراتب است.در آيات و روايات،نسبت بدان ترغيب شده كه،البته سخن دراين باره در بحث از رجا و اميد،از نظر داشت.در اينجا بعضى از آيات و روايات را نقل مى كنيم،و بعضى از روايات،بعداً به طور مؤكد و مرغب خواهد آمد.

كافى است در اينجا به اين موضوع توجه شود كه خداوند تعالى،موسى(ع) را به طريق خارق العاده اى خلق كرد و سپس به طور خارق العاده و شگفت انگيزى او را در خانۀ دشمنش جاى داد و همانجا ترتبيتش كرد.

خداوند متعال مى فرمايد:

(و القيت عليك محبّةً منّي و لتصنع علي عيني) (1)و پرتو مبحتى از خود بر تو افكندم تا به تو مهر ورزند و زير نظر من ساخته و پرورده شوى.

سپس او را چند سالى تحت تربيت فرستادۀ خويش،حضرت شعيب(ع) قرار داد كه او معلم اخلاق بود و قرآن به او لقب امت را اطلاق كرده است.

چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:

(فلبثت سنين في اهل مدين) (2)پس سالى چند در ميان مردم مدين،درنگ كردى.

بعد،او رسول خدا قرار داد و معجزات خيره كننده اى به او بخشيد.


1) .قرآن،طه39/.

2) .قرآن،طه40/.

چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:

(و انا اخترتك فاستمع لما يوحي قال القها يا موسي فالقادها فاذا هي حيّةٌ تسعي و اضمم يدك الي جناحك تخرج بيضاء من غير سوءٍ أيةً اخري) (1)و من تو را برگزيده ام،پس به آنچه وحى مى شود گوش فرادار گفت:آن را بيفكن،اى موسى.پس آن را بيفكند،و ناگهن مارى گشت كه مى شتافت و دستت را به بغل خويش بر،تا سپيد و روشن بيرون آيد نه از آسيب و گزند،كه نشانه اى ديگر است.

سپس او را امر كرد به اينكه به سوى دشمن خود برود كه ادعاى ربوبيت كرده بود و به موسى سفارش كرد تا با فرعون به مهربانى رفتار كند و به او بفهماند كه خدا او را دوست دارد شايد او برگردد و پند بگيرد و بترسد.

خداوند متعال در اين مورد مى فرمايد:

(اذهبا الي فرعون انه طغي انه طغي فقولا له قولاً ليناً لعله يتذكر او يخشي) (2)برويد به سوى فرعون كه او سركشى كرده و از حد گذشته است.پس با وى،سخنى نرم بگوييد،شايد كه پند پذيرد يا از خداى بترسد.

مطالبى در قرآن شريف از باب تنبه و تذكر مكرر آمده است كه نظير آن در قرآن بسيار است.از مهمترين آنها،اينكه خداوند متعال كلمۀ تشريعى خود را كه قرآن است،نازل كرد و كلمۀ تكوينى خود،يعنى رسول الله(ص) و عترت پاك و مطهرش سلام الله عليهم اجمعين را از افق اعلى به پست ترين مراتب وجود كه همين دنياى پست است زير حجابهاى نور و ظلمت از كرسى به عرش و از عر به قلم و از قلم به لوح و از آن نيز تا آسمانهاى هفتگانه و زمين هفتگانه است نازل كرد.به واسطۀ اين حجابها،انسان توانست تا بفهمد و بشنود و آنها را ببيند،و اين همه نبوده است مگر براى هدايت انسان.


1) .قرآن،طه13/،19،20،22.

2) .قرآن،طه43/-44.

خداوند متعال مى فرمايد:

(شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هديً للناس و بينّات من الهدي و الفرقان) (1)ماه رمضان كه در آن قران فرو فرستاده شده،كه راهنمايى براى مردم و نشانه هاى روشنى از رهنمونى به راه راست و جداكنندۀ حق از باطل است.

نيز خداوند متعال مى فرمايد:

(و ما أرسلناك الاّ كافّةً للنّاس بشيراً و نذيراً) (2)و تو را نفرستاديم مگر براى همۀ مردم،مژده دهنده و بيم كننده.

رسول خدا(ص) مى فرمايد:

«انّي تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي» (3)

من در ميان شما دو چيز گرانبها را به جاى مى گذارم:كتاب خدا و عترتم.

با وجود اين،خداوند تعالى مى دانست كه اين مردم آنها را مى كشند و زجر و آزار مى دهند و قرآن را كنار مى گذارند.اما با علم به اينكه بعضى از ايشان به امرش هدايت مى شوند،از سر فضل و رحمت،كتاب را نازل كرد و رسول را فرستاد و جانشينان او را معين كرد.

خداوند متعال مى فرمايد:

(يا ربّ انّ قومي اتخذوا هذا القرآن مهجوراً) (4)پروردگارا،قوم من،اين قرآن را كنار نهاده و فرو گذاشته اند.

رسول خدا(ص) مى فرمايد:

«ما اوذي نبي مثل ما اوذيت»

هيچ پيامبرى مانند من مورد اذيت و آزار قرار نگرفت.


1) .قرآن،بقره185/.

2) .قرآن،سبا28/.

3) .بحار الانوار،ج37،ص114،باب52،ح5.

4) .قرآن،فرقان30/.

اين گوشه اى از نشانه هاى رحمت خداوند متعال بر بندگانش است.پس گمان شما نسبت به پروردگار جهانان و مهربانترين مهربانان چگونه است؟

روايات درباره حسن ظن به خدا

از امام رضا(ع) روايت شده كه فرمود:

«احسن الظن بالله،فان الله عز و جل يقول:انا عند ظن عبدي المؤمن بي ان خيراً فخيراً و ان شراً فشراً» (1)

نسبت به خداوند حسن ظن داشته باش،چه خداوند عز و جل مى فرمايد:من نزد حسن ظن بندۀ مؤمنم هستم،اگر نيك باشد،نيك و اگر بد باشد،بد هستم.

از امام صادق(ع) روايت شده كه فرمود:

«حسن الظن بالله ان لا ترجو الاّ الله و لا تخاف الاّ ذنبك» (2)

حسن ظن نسبت به خداوند اين است كه جز به خدا اميدوار نباشى و جز از گناهت نترسى.

امام صادق(ع) مى فرمايد:

«ارج الله رجاء لا يجرّئك علي معاصيه و خف الله خوفاً لا يؤيسك من رحمته» (3)

به خدا اميدوار باش چندان كه جرئت معصيت كردنش را نداشته باشى و از خدا بترس،چندان كه از رحمت او مأيوس و نااميد نباشى.

از عالم(ع) روايت شده كه فرمود:

«و الله ما اعطي مؤمن قط خير الدنيا و الاخرة الاّ بحسن ظنّه بالله جل و عز و رجائه منه،و حسن خلقه،و الكفّ عن اغتياب المؤمنين،و أيم الله لا يعذّب الله مؤمناً بعد التوبة و الاستغفار الاّ بسوء الظّنّ بالله و تقصيره من رجائه لله» (4)


1) .بحار الانوار،ج70،ص366،ح15.

2) .همان،ج70،ص367،ح16.

3) .همان،ج70،ص384،ح39.

4) .همان،ج70،ص388،ح56.

به خدا سوگند،به هيچ مؤمنى خير دنيا و آخرت داده نشده جز به حسن ظنش نسبت به خداوند عز و جل و اميدوارش به او و نيك رفتارى و دورى از غيبت كردن از مؤمنان.به خدا سوگند كه خدا هيچ مؤمنى را بعد از توبه و استغفار عذاب نمى كند مگر به خاطر بدگمانش نسبت به خدا و كوتاهيش در اميدوارى به خداوند متعال.

و از امام جواد(ع) نقل است كه فرمود:

«وجدنا في كتاب علي بن ابي طالب عليه السلام انّ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم قال و هو علي منبره:و الله الذي لا اله الا هو ما اعطي مؤمن خير الدنيا و الاخرة الاّ بحسن ظنّه بالله و رجائه،و حسن خلقه،و الكفّ عن اغتياب المؤمنين.

و الله الذي لا اله الاّ هو لا يعذّب الله مؤمناً بعد التّوبة و الاستغفار الاّ بسوء ظنّه بالله و تقصير من رجائه بالله،و سوء خلقه،و اغتيابه للمؤمنين.

و الله الذي لا اله الا هو لا يحسن ظنّ عبد مؤمن بالله الاّ كان الله عند ظنّ عبده المؤمن به،لانّ الله كريم بيده الخيرات،يستحي ان يكون عبده المؤمن قد أحسن به الظّن و الرّجاء ثمّ يخلف ظنه و رجاءه له،فاحسنوا بالله الظّنّ و ارغبوا اليه» (1)در كتاب على بن ابى طالب(ع) يافتيم كه رسول خدا(ص) در حالى كه بر منبر بود فرمود:سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست،به هيچ مؤمنى به خير دنيا و آخرت داده نشد مگر به خاطر حسن ظن و اميدواريش نسبت به خدا و اخلاق نيك و پرهيز از غيبت كردن مؤمنان.

و سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست،خداوند هيچ مؤمنى را بعد از توبه و استغفار عذاب نمى كند مگر به خاطر بدگمانيش نسبت به خدا و كوتاهى در اميدوارى به خدا و بدرفتارى و غيبت كردن از


1) .همان،ج70،ص394،ح64.

مؤمنان.

و سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست،هيچ بنده مؤمنى نسبت به خدا،حسن ظن پيدا نمى كند مگر اينكه خداوند موقع ظن بندۀ مؤمنش نزد او باشد،زيرا كه خداوند كريم كه نيكيها و خيرات به دست اوست شرم دارد از اينكه بندۀ مؤمنش به او حسن ظن داشته و اميدوار باشد و سپس خدا بر خلاف گمان و اميد او باشد.پس به خداوند حسن ظن داشته باشيد و در اين امر شتاب كنيد.

و همچنين آن حضرت(ع) فرمود:

«ليس من عبد ظن به خيراً الاّ كان عند ظنه به و ذلك قوله عز و جل (و ذلكم ظنكم الذي ظننتم بربكم أدريكم فاصبحتم من الخاسرين) (1)» (2)

هيچ بنده اى نيست كه به خدا گمان نيك برد،مگر اينكه خدا موقع گمانش حضور داشته باشد و فرمايش خداوند عز و جل است كه اين بود گمانى كه به پروردگارتان داشتيد.هلاكتان كرد و در شمار زيان كردگان در آمديد.

از آن حضرت(ع) نقل است داوود پيامبر(ع) فرمود:

«يا ربّ ما امن بك من عرفك فلم يحسن الظّنّ بك» (3)

پروردگارا هر كس كه تو را شناخت و نسبت به تو حسن ظن نيافت،در امان نماند.

از امام جواد(ع) روايت شده كه رسول خدا(ص) فرمود:

«قال الله عز و جل لا يتّكل العاملون علي اعمالهم التي يعملون بها لثوابي،فانّهم لو اجتهدوا و أتعبوا انفسهم اعمارهم في عبادتي كانوا مقصرين غير بالغين في عبادتهم كنه عبادتي،فيما يطلبون من كرامتي


1) .قرآن،فصلت23/.

2) .بحار الانوار،ج70،ص394،ح64.

3) .همان.

و النعيم في جناتي و رفيع الدّرجات العلي في جواري،و لكن برحمتي فليثقوا و فضلي فليرجوا،و الي حسن الظّنّ بي فليطمئنوا،فانّ رحمتي عند ذلك تدركهم و بمني ابلّغهم رضواني و البسهم عفوي،فانّي انا الله الرّحمن الرّحيم بذلك تسمّيت» (1)

خداوند عز و جل فرمود:كسانى كه كارهايشان را به خاطر ثواب و پاداش من انجام مى دهند،بر اين گونه اعمال تكيه نمى كنند،زيرا اگر چه ايشان سعى كنند و خودشان را خسته كنند،اما برگزيده ترين آنها در عبادت من،حق بندگى مرا به جا نمى آورند و نسبت به آنچه از بخشش و تنعم در بهشهاى من و كسب درجات بلندمرتبه در كنار من مى خواهند،دستشان كوتاه است.ليكن به رحمت من،اطمينان داشته و نسبت به فضل و بخشش من اميدوار بوده و به حسن ظن من اطمينان دارند،و در اين صورت است كه رحمت من شامل حال آنها خواهد بود و با مهربانى و نعمتهايم،آنها را به بهشت مى رسانم و لباس بخشش و رحمت بر آنها مى پوشانم،زيرا من،خداوند بخشنده و مهربان نام گرفته ام.

رسول خدا(ص) فرمود:

«لا يموتنّ احدكم حتّي يحسن ظنّه بالله عز و جل،فانّ حسن الظّنّ بالله عز و جل ثمن الجنّة» (2)

هيچ كس از شما نميرد تا اينكه نسبت به خداى عز و جل،حسن ظن پيدا كند،چه حسن ظن به خداى عز و جل،بهاى بهشت است.

از نامه هاى امير مؤمنان(ع) خطاب به مالك اشتر چنين آمده است:

«انّ البخل و الجور و الحرص غرائز شتّي يجمعها سوء الظّن بالله كمونها في الاشرار» (3)

همانا بخل و ستم و آز،غريزه هاى گوناگون و جدايى هستند كه


1) .همان،ج70،ص385،ح45.

2) .همان،ج70،ص385،ح46.

3) .همان،ج77،ص243،باب10،ح1.

بدگمانى به خدا،همگى آنها را در افراد بد،گرد هم مى آورد.

در نهج البلاغه است كه امير المؤمنين(ع) فرمودند:

«انّ البخل و الجبن و الحرص غرائز شتي يجمعها سوء الظنّ بالله» (1)

همانا بخل و ترس و آز،غريزه هاى متفاوتى هستند كه فراهم آورندۀ آنها،بدگمانى به خداست.

ب) حسن ظن به تكوين و تشريع و به عبارت ديگر حسن ظن به غير خدا،حالتى است كه موجب شادى دائمى و خشنودى خداوند متعال مى شود و از بهره هاى آن در دنيا،زندگى راحت و خوب و رضايت بخش است.

در دعا مى بينيم كه امام(ع) مى فرمايد:

«اللهمّ اني اسئلك ايماناً تباشر به قلبي و يقيناً حتي اعلم انه لن يصيبني الاّ ما كتبت لي و رضّني من العيش بما قسمت لي يا ارحم الراحمين» (2)

بار خدايا،از تو ايمانى دلچسب و يقينى روشن مى خواهم تا بدانم كه به من نرسد جز آنچه تو براى من نوشتى و راضى دار مرا به همان زندگانى كه قسمتم كردى،اى مهربانترين مهربانان.

بلكه در كافى روايت شده كه دعا از وديعه هاى پيامبران است.

اين حالت موجب مى شود كه انسان،اين نظام را كاملترين و بهترين و زيباترين نظام بداند و در آن هيچ عيب و نقص و زشتى و هيچ چيز ناهماهنگى را نبيند و اگر ديد بگويد:

ما ليس موزوناً لبعض من نغم ففى نظام الكون كل منتظم (3)

بعضى از نغمه ها و آهنگها،موزون و هماهنگ نيستند،ولى در نظام هستى همه چيز نظام مند و منظم است.

و نيز بداند كه خداوند متعال مى فرمايد:


1) .نهج البلاغه،نامه 53.

2) .آخر دعاى ابو حمزه ثمالى.

3) .منظومه حكيم سبزوارى ص123.

(و ان من شيءٍ الاّ عندنا خزائنه و ما ننزّله الاّ بقدرٍ معلوم) (1)و هيچ چيزى نيست،مگر آنكه گنجينه هاى آن نزد ماست و آن را جز به اندازهء معلوم فرو نمى فرستيم.

خداوند متعال مى فرمايد:

(انّا كل شيء خلقناه بقدر) (2)ما هر چيزى را به اندازه آفريديم.

خداوند متعال مى فرمايد:

(انزل من السّماء ماءً فسالت أوديةٌ بقدرها) (3)از آسمان آبى فرو آورد پس رودهايى به اندازۀ خود،روان شد.

و مى گويد هر چه گناه مى بينيد از خود من است نه از غير و نه از خدا و نه از جهان آفرينش.

چنانكه خداوند متعال مى فرمايد:

(ما اصابك من حسنةٍ فمن الله و ما اصابك من سيئةٍ فمن نفسك) (4)هر خيرى كه به تو رسد از خداست و هر بديى كه به تو رسد از خود توست.

اين حالت موجب مى شود تا انسان،بلاها و مصيبتها را از الطاف خفيه بداند،همان طور كه خداوند متعال مى فرمايد:

(و لنبلونكم بشيءٍ من الخوف و الجوع و نقصٍ من الاموال و الانفس و الثّمرات و بشّر الصّابرين.الذين اذا اصابتهم مصيبتةٌ قالوا انّا الله و انا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربّهم و رحمة و اولئك هم المهتدون) (5)و هر آينه شما را به چيزى از بيم و گرسنگى و كاهش مالها و جانها و ميوه ها مى آزماييم و شكيبايان را مژده ده،آنان كه چون مصيبتى به


1) .قرآن،حجر21/.

2) .قرآن،قمر49/.

3) .قرآن،رعد17/.

4) .قرآن،نسا79/.

5) .قرآن،بقره155/.

ايشان رسد،گويند:ما از آن خداييم و به سوى او باز مى گرديم،آنان ند كه درودها و بخشايشى از پروردگارشان بر آنهاست و ايشانند ره يافتگان.

اين حالت،موجب مى شود كه آسانى را مرهون سختى ببيند تا در موقع بروز مشكلات،سستى و اهمال بر او چيره نشود و بداند كه خداوند متعال مى فرمايد:

(فانّ مع العسر يسراً ان مع العسر يسراً) (1)پس همانا با سختى،آسانى است،همانا با سختى،آسانى است.

اين حالت،موجب مى شود تا بداند كه وجودش بيهوده و باطل نيست،چنانكه خداوند متعال مى فرمايد:

(أفحسبتم انّما خلقناكم عبثاً و انّكم الينا لا ترجعون) (2)آيا مى پنداريد كه شما را بيهوده آفريديم و به رساتى شما به سوى ما باز نمى گرديد؟

به راستى كه آفرينش او جز براى رسيدن به كمالات غير متناهى نبوده است و به اصطلاح علم اخلاق،رسيدن به لقا و ديدار پروردگار و مراتب غير متناهى بوده كه خداوند متعال در اين زمينه مى فرمايد:

(يا ايّها الانسان انّك كادح الي ربّك كدحاً فملاقيه) (3)اى آدمى،همانا تو به سوى پروردگارت سخت كوشنده و رونده اى،پس او را ديدار خواهى كرد.

اين نمونه اى تكوين و همچنين تشريع است،زيرا اين حالت موجب مى شود تا انسان،دين را جز مايۀ سعادت دو دنيا نبيند.چنانكه خداوند متعال مى فرمايد:

(من عمل صالحاً من ذكرٍ او انثي و هو مؤمن فلنحيينه حيوةً طيّبةً و لنجزينهم اجرهم بأحسن ما كانوا يعملون) (4)


1) .قرآن،انشراح5/-6.

2) .قرآن،مؤمنون115/.

3) .قرآن،انشقاق6/.

4) .قرآن،نحل97/.

هر كس از زن و مرد كه كارى نيك و شايسته كند درحالى كه مؤمن باشد،هر آينه او را به زندگانى پاك و خوشى زنده بداريم،و مزدشان را بر پايۀ نيكوترين كارى كه مى كردند پاداش دهيم.

اين حالت موجب مى شود تا انسان بداند كه وجود رسول،رحمت و قرآن او،نور و هدايت است.چنانكه خداوند متعال مى فرمايد:

(و ما ارسلناك الاّ رحمةً للعالمين) (1)و ما تو را نفرستاديم مگر رحمتى براى جهانيان.

خداوند متعال مى فرمايد:

(قد جاءكم من الله نورٌ و كتب مبين.يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الي النور باذنه و يهديهم الي صراطٍ مستقيم) (2)به راستى،شما را از سوى خدا نورى و كتابى روشن كننده،آمده است،كه خداوند به وسيلۀ آن،هر كه را پيرو خشنودى او باشد،به راههاى سلامت راه مى نمايد و آنان را به خواست خود از تاريكيها به روشنايى بيرون مى آورد و به راه راست،راه مى نمايد.

اين حالت موجب مى شود تا در شريعت،سختى و رنجى را نبيند اگر چه خود تكليف،مشقت و سختى داشته باشد و به همين دليل،عبادتها و دورى از محرمات و مكروهات،تكاليف نام گرفته اند و راز آن در اين است كه به تكاليف به ديدۀ ايجابى بنگرد.به عبارت ديگر،از ته دل معتقد باشد كه اطاعت،كاميابى بزرگ و توفيقى از جانب خداوند متعال است و ايمان داشته باشد كه شريعت جز لطف پروردگار متعال نيست.يا حد اقل نتيجه را تصور كند تا تمام رنجها و سختيها بر او آسان شود.تمام توجهش به اين باشد كه شريعت،جز لطف خداى متعال نيست و لااقل به نتيجه آن توجه كند تا هر دشوارى براى او آسان گرد.پرواضح است كه اگر مجريان و كارگزاران به اجر و پاداششان توجه كنند كار براى


1) .قرآن،انبيا107/.

2) .قرآن،مائده15/-16.

آنها چيزى جز سعادت نخواهد بود و اين وصف حال كارگزاران است.

اما عرفا،كه اطاعت براى آنها لذتبخش تر از هرگونه لذتى است،حسن ظنشان خارج از اين بحث است.خدا قطره اى از آن دريا را روزى ما بگرداند.

ج) حسن ظن نسبت به خود و اين نيز از مواهب بزرگ است،زيرا تقدم و پيشرفت جز با آن با دست نمى آيد.

توضيح آنكه:اين انسان،اعجوبۀ روزگار،جانشين خدا،مسجود فرشتگان،امين خداوند،روح خدا و...است و به خاطر اين امتياز،مى تواند به چيزى برسد كه وصف ناپذير است بلكه هيچ كس نمى داند كه چه ديدگان روشنى به انتظار او نشسته است.پس در اين موقع،حسن ظن نسبت به خود و آگاهى او به اين مسائل و اميدواريش به امكان رسيدن به درجات بالا،او را به عمل بدانها بر مى انگيزاند تا اينكه بدانچه خواسته است،برسد،بلكه به مراتب عالى اى برسد كه در تصورش هم نمى گنجد.

حاصل آنكه،اين نوع از حسن ظن،موجب كمال مى شود و انسان به كمال نمى رسد مگر با اين قسم از حسن ظن.

پس هر گاه اين قسم از حسن ظن را داشته باشد،نمى تواند بگويد كه نمى توانم و امكان ندارد و نمى دانم بلكه مى گويد اگر بخواهم،خواهم توانست و ممكن خواهد بود و خواهم دانست.پس اين نوع از حسن ظن،مى تواند عالم ملك و ملكوت را تسخير كند.

خداوند متعال مى فرمايد:

(انّ الذين قالوا ربّنا الله ثمّ استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاّ تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة الّتي كنتم توعدون.نحن اولياؤُكم في الحياة الدنيا و في الاخرة) (1)همانا كسانى كه گفتند:پروردگار ما خداى يكتاست،آنگاه پايدارى نمودند،فرشتگان بر آنان فرو مى آيند و مى گويند كه مترسيد و اندوه مدايرد و شما را مژده باد به آن بهشتى كه نويد داده مى شديد؛ما در


1) .قرآن،فصلت30/-31.

زندگانى اين جهان و در آن جهان،دوستان شماييم.

و خداوند متعال مى فرمايد:

(الم تروا انّ الله سخّر لكم ما في السماوات و ما في الارض و اسبغ عليكم نعمه ظاهرةً و باطنةً) (1)آيا نديده ايد كه خدا آنچه را در آسمانها و زمين است،از بهر شما وام كرد و نعمتهاى آشكار و نهان خويش را بر شما گسترده و فراوان كرد؟

د) حسن ظن به مردم اين قسم،همان چيزى است كه اسلام به آن اهتمام ورزيده،و در اخلاق و فقه بر آن تأكيد و سفارش شده است.ياران بر وجوب آن،اتفاق نظر دارند و بسيارى از فقها در مورد آن،كتابه تصنيف كرده و رساله ها نوشته اند.اين قسم از حسن ظن در فقه به طاصالت درستى در كار ديگرى»مشهور شده است.به اين معنى كه هرگاه سخنى را از برادر مسلمان يا خواهر مسلمانت شنيدى و يا عملى را از آنها مشاهده كردى و احتمال فساد در آن دو را دارى،بر تو است كه آن احتمال را از بين ببرى و آن را به ديدۀ حسن بنگرى،و بايستى براى سخن آن دو،يا فعلشان،يك يا چند محمل قرار دهى،پس حتى الامكان بايستى محملهايى بر سخن فعل آن قرار دهى.حتى در اين زمينه روايت شده است كه«واجب است كه براى كار آن دو،هفتاد محمل قرار داده شود.» (2)پس اگر نتوانستى آنها را به صورت خوب و نيكو بنگرى،هيچ كس را جز نفس خودت ملامت نكن،براى اينكه اين كار،وجود لكۀ سياه در ملكۀ حسن ظن تو را برطرف مى كند.خلاصۀ سخن اينكه،اين كار از واجبات مؤكد است و ادلۀ چهارگانه دلالت بر وجوب آن دارد.

خداوند متعال در قرآن كريم مى فرمايد:

(لولا إذ سمعتموه ظنّ المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خيراً و قالوا هذا إفك مبين) (3)چرا آنگاه كه آن را شنيديد،مردان و زنان مؤمن به خودشان گمان نيك


1) .قرآن،لقمان20/.

2) .بحار الانوار،ج75،ص196،باب62،ح12.

3) .قرآن،نور12/.

نبردند و نگفتند:اين دروغى روشن و هويداست؟

امير مؤمنان(ع) در روايتى مى فرمايد:

«ضع امر اخيك على أحسنه حتى يأتك منه ما يغلبك،و لا تظنّن بكلمة خرجت من اخيك سوءً و انت تجدلها فى الخير محملاً» (1)كار برادرت را نيك قرار ده تا اينكه چيزى از او به تو سرد كه نظر تو را عوض كند و نسبت به سخنى كه از برادرت بيرون مى آيد،بدگمان نباشى در حالى كه تو براى سخن او به دنبال محمل خير هستى.

اما عقل،پس از ادراك عقل و فطرت سليم،حسن اين ملكه است كه هيچ اشكالى نيز در آن نيست.ولى متضاد ادراك عقل و فطرت سليم،زشت است كه اين به طور واضح ملكۀ بدگمانى است.

پس در آن موقع مى توان گفت كه منظور از آيه و روايت مذكور،چيزى جز ارشاد به سوى حكم عقل نيست و همانند فضايل و رذايل ديگر نسبت بدان تأكيد دارد.

و اجماع آن كه قبلاً هم گذشت اين است كه فقها و علماى علم اخلاق،اتفاق نظر دارند كه حمل فعل مؤمن بر صحيح،واجب است و حمل آن بر قبيح،حرام است.


1) .بحار الانوار،ج75،ص196،باب62،ح11.

رذيلت دهم:بدگمانى و وسوسۀ انديشه

اشاره

اين رذيلت از پليدى باطن آدمى ناشى مى شود،و صاحب آن،مانند كسى است كه عينك سياهى بر چشمهايش گذاشته و هستى را از منظر و ديدگاه سياه مى بيند و قرآن او را در معرض هلاكت مى داند،چنانكه خداوند متعال مى فرمايد:

(و ظننتم ظنّ السّوء و كنتم قوماً بوراً) (1)و گمان بد برديد و مردمى هلاك شده،گشتيد.

چنين فردى،سخنان و كارها را جز بدى و گناه نمى بيند،حتى سخنان و كارهايى را كه جز جهت حسن و خوبى ندارند،اين گونه مى بيند.او همان طور كه امرى را كه داراى دو صورت خوب و بد (حسن و قبح) است،حمل بر حسن و نيكى نمى كند و جهت بدى را نيز از بين نمى برد،همچنين امر نيك را خوب قرار نمى دهد و لباس زشتى بر آن مى پوشاند و براى آن امر نيك نيز،صورتى قبيح و زشت مى آفريند و بدبختانه او در اين امر بسيار توانا و نيرومند است.چه بسا آثارى بر آن مترتب مى شود كه منجر به كفر و قتل و خودكشى و...مى شود،زيرا كه بدگمانى نسبت به خداوند،اغلب منتهى به كفر مى شود و بدگمانى به مردم


1) .قرآن،فتح12/.

بيشتر منجر به فسق و گمراهى بلكه حكم به وجوب قتل مى شود و بدگمانى به آفرينش،غلب به خودكشى و دست كم به بيكارى و پوچى و تنبلى و هوسرانى منتهى مى شود،تا اينكه انسان را به عضوى زائد بلكه فلج براى جامعه تبديل مى كند.بدگمانى نسبت به خود،منتهى به يأس و نااميدى مى شود كه بر آن هم مفاسدى مترتب مى شود كه توضيح بيشتر در اين مور خواهد آمد.

خلاصۀ سخن اينكه،اين رذيلت،ضد حسن ظن است و همان گون كه وقتى كسى حسن ظن دارد،از جهت بدى باز مى ماند،فردى هم كه بدگمان است،از جهت خير و خوبى باز مى ماند و هيچ چيزى جز بدى نمى بيند و نمى تواند سخنان و كارها را بر جهت خير و خوبى قرار دهد.علاوه بر ديگران،نسبت به خودش،در مورد خداى متعال،علاوه بر غير خدا به خود خدا هم بدگمان است و اين درد بزرگى است كه روز به روز،بلكه لحظه به لحظه افزايش مى يابد.

راز آن در اين است كه اين ديدگاه از سيطرۀ نيروى خيال بر انسان ناشى مى شود و مى توان گفت كه شيطان،آن نيرو را به خدمت خود در آورده تا او را گمراه كند و به درك اسفل زيانكارى در دو عالم بيندازد.هر چه انسان از اين نيرو پيروى كند،شيطان تسلطش بر او بيشتر و مستحكمتر مى شود تا اينكه اين نيرو بر اعضاى او اثر مى گذارد و چيزهايى را مى بيند و مى شنود كه هيچ واقعيتى ندارد.

بدگمانى در مين دانشمندان علم روانشناسى،مشهور به دردى است كه هيچ دارويى ندارد و سرطان روح است و روح انسان را مى ميراند،همچنان كه سرطان،پيكرش را از بين مى برد.ليكن دائمى و پايدار نيست،زيرا اگر چه آن بيمارى بزرگى است،ولى دارويش در نهايت آسانى است كه همان عدم توجه به ان و تلقين كردن به خود و مخالف او عمل كردن است كه در واقع،همان حسن ظن داشتن و عدم تأثيرپذيرى از آن است،بلكه بايد به ضد او ترتيب اثر داد كه در نتيجه قطعاً به مرور زمان رگ و ريشۀ اين مادۀ پليد خشك مى شود.

با اينكه تجربه ثابت مى كند كه آن بيمارى،درمان پذير است و درمانش نيز راحت و كم هزينه است و راه آن،مخالفت كردن با اين رذيلت است و با اين مخالفت،او مى تواند پوزۀ شيطان را به خاك بمالد،ولى ما بايستى صاحب اين رذيلت را هوشيار كنيم كه شيطان هميشه او را به اين رذيلت وسوسه مى كند و هيچ درمانى هم ندارد.

چه خوب است مخالفت هواى نفس،به ويژه كه مبارزه با اين هوى،جهاد اكبر نيز باشد.ليكن آدمى اگر بخواهد با توسل به خداى متعال و به وسيلۀ دعا و اسماى حسنى كه اهل بيت(ع) باشند و تكرار كلمۀ مؤثر (لا حول و لا قوة الاّ بالله العظيم) اين امر برايش امكان پذير مى شود.

اقسام بدگمانى و وسوسۀ انديشه

اين رذيلت مانند ضدش حسن ظن اقسامى دارد:

الف) بدگمانى به خداوند متعال كه بدترين نوع آن مى باشد،در قرآن،عذاب شديدى بر آن مترتب است و قرآن آن را از صفات منافقان و مشركان و جاهلان به زمان جاهليت دانسته است.يعنى اينكه خداوند متعال كسانى را كه با بدگمانى به خدا ظلم كرده اند،در گروه منافقان و مشركان و جاهلان به زمان جاهليت قلمداد كرده و سپس خشم و غضب الهى و لعنت خدا را بر آن مترتب كرده است.چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:

(و يعذّب المنافقين و المنافقات و المشكرين و المشكرات الظّانّين بالله ظنّ السّوء عليهم دائرة السّوء و غضب الله عليهم و لعنهم و أعدّ لهم جهنّم وساءت مصيراً) (1)خدا،مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك را كه به او،گمان بد مى برند،عذاب مى كند.گردندۀ بد پيشامد بد بر آنان باد،و خداى بر آنان خشم گرفت و لعنتشان كرد و برايشان دوزخ را آماده ساخته است،كه بد بازگشتگاهى است.


1) .قرآن،فتح6/.

و به قرينۀ اين آيۀ شريفه،معنى آيۀ قبل اين آيه هم،فهميده مى شود.مؤمنانى كه به خداوند متعال،حسن ظن دارند،اضافه بر به مقصود رسيدنشان،خداوند براى ايشان پاداش بزرگى نيز قرار داده است.

چنانكه خداوند متعال مى فرمايد:

(هو الذي أنزل السّكينه في قلوب المؤمنين ليزدادوا ايماناً مع ايمانهم و لله جنود السماوات و الارض و كان الله عليماً حكيماً ليدخل المؤمنين و المؤمنات جناتٍ تجري من تحتها الانهار خالدين فيها و يكفر عنهم سيئاتهم و كان ذلك عندالله فوزاً عظيماً) (1)اوست آن كه آرامش را در دلهاى مؤمنان فرو آورد تا ايمانى بر ايمان خويش بيفزايند.و براى خدا،لشكرهاى آسمانها و زمين است،و او دانا و با حكمت است.تا مردان و زنان مؤمن را به بهشتهايى در آرد كه از زير آنها،جويها روان است،در آنجا جاويدانند،و بديهايشان را از ايشان بزدايد.و اين در نزد خدا،رستگارى و كاميابى بزرگى است.

نيز خداوند متعال مى فرمايد:

(يظنون بالله غيرالحقّ ظنّ الجاهليّة) (2)اين قسم از بدگمانى،علاوه بر اينها،اتكاء انسان را نيز مى گيرد.روشن است كه هر كسى كه در دنيا تكيه گاه و نقطۀ اعتمادى نداشته باشد به ويژه در هنگام بروز مصائب و مشكلات به هلاكت مى افتد و مصائب بر او چيره مى شوند و او را در هم مى شكنند.در اغلب موارد او را به كفر و شك در عدل خداوند متعال و رحمت و عنايات او،سوق مى دهند و بدون شك،منتهى به انكار ذات خداوند متعال مى شود ولى خداوند برتر از آن چيزى است كه ظالمان در مورد او مى گويند.

ب) بدگمانى به آفرينش چون هر كسى كه اين رذيلت بر او چيره و حاكم


1) .قرآن،فتح4/-5.

2) .قرآن،آل عمران154/.

شود،جهان هستى كه مظهر رحمت است و به اصطلاح فلاسفه،جهان رحمانيت است را شوم مى بيند و از شومان و بدبختان است،به همين دليل هم،جهان را از منظرى شوم مى نگرد.در اين مورد چيزهاى زيادى از انديشۀ آدمى در قالب شعر يا نثر يا سخن پندآموز تراويده است،چنان كه شاعر مى گويد:

كم عاقل عاقل اعيت مذاهبه هذا الذى ترك الاوهام حائرة

t و جاهل جاهل تلقاه مرزوقاً و صير العالم النحرير زنديقاً

چه بسيار عاقلى كه راههايش پيچيده و در هم شده است و به سختى زندگى مى كند و چه بسيار جاهل و نادانى كه او را رزق و روزيدار مى بينى و در ناز و نعمت است اين چيزى است كه انديشه ها را متحير ساخته و عالم دانا را زنديق كرده است.

باباطاهر مى گويد:

اگر دستم رسد بر چرخ گردون يكى را داده اى صد ناز و نعمت t از او پرسم كه اين چون است آن چون يكى را نان جو آغاشته در خون

همچنين در اين زمينه،خيام مى گويد:

گر بر فلكم دست بدى چون يزدان و از نو فلكى دگر چنان ساختمى t برداشتمى من اين فلك را ز ميان كآرزاده به كام آن رسيدگى آسان

نظير اين مطالب در شعر و نثر،دربارۀ اهل اين رذيلت كم نيست.حتى نقل شده است كه ابو العلاء المعرى وصيت كرده كه بر قبرش نوشته شود:

ان هذا من جنى عليه ابوه t و لكنّه لم يجن على احد

اين قبر كسى است كه پدرش نسبت به او جنايت كرده،ليكن خود او به هيچ كس جنايت نكرده است.

مى بينيم كه همۀ اينها اگر هم،شرك و كفر جلى نباشد،حد اقل شرك و كفر خفى است.زيان اين رذيلت وقتى به خوبى شناخته مى شود كه در اين گفته تأمل كنيم:

مقدرى كه به گل نكهت و به گل جان داد t به هر كه آنچه سزا بود ايزدش آن داد

و همانند اين شعر:

جهان چون چشم و خط و خال و ابروست كه هر چيزش به جاى خويش نيكوست

و يا مانند اين شعر:

از دست دوست هر چه ستانى شكر بود سعدى رضاى خود مطلب چون رضاى اوست

نظير اين نمونه بسيار زياد است،زيرا مانند همان مقولات ذكر شده كه از عقدۀ نقصان و بدگمانى ناشى مى شود،بر عكس،اين مقولاتى است كه از نشاط قلب و حسن ظن،ناشى مى شود.مثل صدر المتألهين كه مى گويد:«اگر تضاد نبود،فيض دائم در مبدأ جواد درست نمى شد»و مانند خيام مى گويد:

دارنده كه تركيب طبائع آراست گر نيك آمد شكستن از بهر چه بود t و لكنّه لم يجن على احد ور نيك نيامد اين صور عيب كراست

آن و اين،هر دو حكيم هستند،ولى تفاوت اينجاست كه بر او حسن ظن غلبه كرده و بر اين بدگمانى چيره شده است.

مولوى مى گويد:

از جمادى مردم و نامى شدم -وز نما مردم به حيوان سرزدم مردم از حيوانى و آدم شدم پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم حمله اى ديگر بميرم از بشر تا بر آرم از ملائك بال و پر

وز ملك هم بايدم جستن ز جو كل شىء هالك الا وجهه

و ماننند خيام كه مى گويد:

گر آمدنم به خود بدى نامدمى و لكنّه لم يجن على احد به ز آن نبدى كه اندرين دير خراب نه آمدمى نه شدمى نه بدمى

آن و اين،هر دو عارف حكيم هستند،اما ميان آن دو فاصلۀ زيادى همچون فاصلۀ زمين يا آسمان است.در سخن اين،شور و نشاط زندگى و در كلام او،سستى و مرگ است.شعر اين،دل را سرد و خنك مى كند و آن يكى،سينه را مى سوزاند.پس آيا هر دو از اسلام و كفر نشأت مى گيرند؟ هرگز،بلكه منشأ آن،جز حسن ظن و سوءظن نيست.اولى از توجه او به اين فرمايش خداوند متعال ناشى مى شود:

(قل اللهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بيدك الخير انّك كل شيءٍ قدير) (1)بگو:بار خدايا،اى خداوند دارندۀ ملك،به هر كه خواهى،ملك مى دهى و از هر هك خواهى،ملك باز مى ستانى،هر كه را خواهى،بزرگى و ارجمندى مى دهى و هر كه را خواهى،خوار مى كنى،نيكيها همه به دست توست،كه تو بر همه چيز توانايى.

و دومى ناشى از توجه او به اين كلام حق تعالى است:

(قالوا ربّنا من قدّم لنا هذا فزده عذاباً ضعفاً في النّار.و قالوا ما لنا لا نري رجالاً كنّا نعدّهم من الاشرار اتّخذناهم سخريّاً ام زاغت عنهم الابصار انّ ذلك لحقّ تخاصم اهل النّار) (2)گويند:پروردگارا،هر كه اين عذاب را فراپيش ما نهاد،او را عذابى دو چندان در آتش دوزخ بيفزاى.و گويند:چيست ما را كه مردانى كه آنان را از بدان مى شمرديم،نمى بينيم؟ آيا به مسخره گرفتيمشان،يا ديدگان


1) .قرآن،آل عمران26/.

2) .قرآن،ص61/-64.

ما از ايشان بگرديده است.هر آينه اين ستيزه گرى دوزخيان با يكديگر است كه راست و سزاست.

در حقيقت توجه او به آن آيۀ شريفه و توجه آن يكى به اين آيه شريفه،جز از روى حسن ظن سوءظن نبوده است.پس حسن ظنش،او را متوجه آن قبيل آيات،و سوءظن ديگرى،توجهش را به اين قبيل آيات جلب كرده است.

ج) بدگمانى نسبت به خود بر دو قسم است:

اول:او معتقد است كه ضعيف و ناتوان و نادان است و ممكن نيست كه قدرت و علم را به دست بياورد و اين از نيرنگهاى شياطين انس براى دربند كردن ديگران است.

گروه جباران و مستكبران،هميشه و در همۀ زمانها بر اين روش پليد بوده اند،به ويژه كه در زمان ما،اينان به دولتهاى ضعيف از نظر علم و قدرت تلقين مى كنند كه اين دول نمى دانند و قادر نيستند و ممكن نيست كه بدانند و يا بتوانند،و اين از مهمترين علتهاى انحطاط و فروپاشى آن دول ضعيف است و گويى كه اين دول،معتقد شده اند كه نيازمند قيم و مستشار هستند و بايستى آنها را به كار گيرند.شايد قرآن كريم در اين آيه به آنها اشاره كرده است:

(انّ فرعون علا في الارض و جعل اهلها شيعاً يستضعف طائفةً منهم يذبّح أبناءهم و يستحي نساءهم انّه كان من المفسدين) (1)همانا فرعون،در آن سرزمين،برترى جست و مردمش را گروه گروه ساخت.گروهى از آنان را زبون و ناتوان مى گرفت،پسرانشان را سر مى بريد و زنانشان را زنده مى گذاشت.همانا او از تباهكاران بود.

به هر حال،قرآن اين حالت را به شدت نهى كرده است.از جملۀ آن آيات،اين قول خداوند متعال است كه مى فرمايد:

(يا ايّها الذين ءامنوا لا تتّخذوا بطانةً من دونكم لا يألونكم خبالاً و دوّا ما عنتّم قد بدت البغضاء من افواههم و ما تخفي صدورهم اكبر قد بينا


1) .قرآن،قصص4/.

لكم الايات ان كنتم تعقلون) (1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد،از غير خودتان دوست همدل و همراز مگيريد،كه كار شما از هى تباهى فروگذار نكنند،دوست دارند كه شما در رنج باشيد،همانا دشمنى از دهانشان پيداست و آنچه دلهاشان پنهان مى دارد بيشتر از آنچه بر زبان مى آورند است.به راستى كه اين آيات را براى شما روشن بيان كرديم،اگر خرد را به كار بنديد.

دوم:كسى كه در كارش يا شكاك است و يا قاطع،كه در ادبيات به وسواس و در اصطلاح به وسوسۀ عملى مشهور شده است.او از چيزى كه به زيانش است،فوراً دست مى كشد و شك مى كند و از چيزى كه به سودش است جز با سختى و رنج و تكرار زياد دست نمى كشد و شك نمى كند.و اين بلاى بزرگى است كه از آن به خدا پناه مى بريم.اين خصيصه غالباً در اعمال عبادى تقدس نمايان،همچون پاكيزگى،نجاست،نماز،وضو و غسل،بروز مى كند و متر در عبادتهاى مالى همانند خمس و زكات و معاملات به چشم مى خورد همانند اين موضوع در امر نظافت نزد متجددان نيز جلوه كرده كه نان را با چاقو مى برند تا دستشان به آن نخورد،با اينكه مى دانند كه چگونه پخته شده و چه دستهايى با آن در تماس بوده است،و اين نوعى از ديوانگى است.به همين دليل هنگامى كه راوى،مردى را نزد حضرت صادق(ع) به داشتن عقل و درايت و هوش معرفى كرد،ولى وقتى گفت كه اين شخص در عباداتش وسواسى است،امام(ع) گفتۀ او شگفت زده شده و فرمود:

«و اى عقل له و هو يطيع الشيطان» (2)او عقلش كجا بود در حالى كه شيطان را اطاعت مى كند.

هر كس كارهاى انها را ببيند،به طور قطع حكم به ديوانگى آنها مى دهد،بلكه زياد شنيده مى شود كه آنها نيز به ديوانگى خودشان اقرار كرده اند.

اين امر موجب زيانكارى در دنيا و آخرت است و همان طور كه ايشان به


1) .قرآن،آل عمران118/.

2) .وسائل الشيعه،ج1،باب10،از بابهاى مقدمات عبادات،ح1.

خودشان ظلم كرده اند،نسبت به نزديكان و دوستان هم ستم كرده اند و جداً اين ظلم بزرگى نسبت به خودشان و ديگران است.اين از نيرنگهاى شيطان است كه از راه دين به سوى آدمى مى آيد و به فرمايش قرآن،از راه ايمان انسان وارد مى شود.

چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:

(قال فبما أغويتني لأقعدنّ لهم صراطك المستقيم.ثمّ لأتينّهم من بين أيديهم و من خلفهم وعن أيمانهم وعن شمائلهم و لا تجد اكثرهم شاكرين) (1)شيطان گفت:پس به سبب آنكه مرا به راه هلاكت افكندى،هر آينه آنان را در راه راست تو به كمين مى نشينم،آنگاه بديشان از پيش روى و از پشت سر و از راست و چپشان در آيم،و بيشترشان را سپاسگزار نيابى.

متأسفانه شگفت آور اين است كه شيطان از امور بسيار دقيقى آگاه است و به انسان چيزهايى را القا مى كند كه جز فرد آشنا به اين مسائل،آن را درك نمى كند.شيطان وسوسه كننده،همان خناسى است كه در قرآن امر شده به اينكه از او به خداى متعال پناه جسته شود.انسان با آن القائات،تصور مى كند كه هدايت شده و چيزى را كه واقعيت ندارد واقعى و قطعى مى پندارد.

خداوند متعال مى فرمايد:

(انّ الشّياطين ليوحون الي اوليائهم) (2)و همانا شيطانها،نهانى به گوش دوستان خود مى خوانند.

خداوند متعال مى فرمايد:

(و من يعش عن ذكر الرّحمن نقيّض له شيطاناً فهو له قرين و انّهم ليصدونهم عن السبيل و يحسبون انّهم مهتدون) (3)و هر كه از ياد كردن خداى رحمان،روى برتابد،شيطانى براى


1) .قرآن،اعراف16/-17.

2) .قرآن،انعام121/.

3) .قرآن،زخرف36/.

او برانگيزيم كه او را دمساز و همنشين باشد.و هر آينه آنها،آنان را از راه،باز دارند و برگردانند و آنان مى پندارند كه راه يافتگانند.

خداوند متعال مى فرمايد:

(قل اعوذ بربّ النّاس ملك النّاس اله النّاس من شرّ الوسواس الخنّاس الذي يوسوس في صدور النّاس من الجنّة و النّاس) (1)بگو:پناه مى برم به پروردگار مردمان،پادشاه مردمان،خداى مردمان،از شر وسوسه گر نهانى،آن كه در سينه هاى مردمان وسوسه مى كند،از پريان و آدميان.

سخن به گزافه نگفته است،هر كس كه بگويد،فرد وسواسى،خناسى از شيطان دارد و آن همان شيطان است كه پناهنى و غير مستقيم او را وسوسه مى كند و به عبارت ديگر با توجيهات و القائات خيالى او را آماده مى سازد و وسوسه مى كند و او خناسى از انس دارد.او خود وسواسى است كه در درون او وسوسه مى كند و القائات پوچ و بى اساس را ايجاد مى كند و انسان فكر مى كند كه چيزى درك كرده است با وجود اينكه،مانند سرابى رنگارنگ است كه آن را آب مى پندارد.

اين بيمارى بزرگ،آثار سوئى دارد كه همۀ آنها از مصيبتهاى بزرگ مى باشند،مانند هجوم دردها و غمها و ترس و اضطراب بر قلب او،همانند رفتن شادى و نشاط از وجود او و تمايل به گوشه گيرى و تنبلى و بيهودگى،و مانند نوميدى از روح خدا و سعادت دو دنيا.حتى نفرت از خود بر او او چيره مى شود و بدتر از همه اينها،اين است كه او خيال مى كند كه خودش كار خوبى مى كند و مردم همگى راه بيهوده و اشتباه را مى روند و اين زيانكارى آشكار است.زيرا كه آن جهل مركب است و در قرآن به زيانكارترين اعمال تعبير شده است.

خداوند متعال مى فرمايد:

(قل هل ننبّئكم بالأخسرين اعمالاً الذين ضلّ سعيهم في الحياة الدّنيا و هم يحسبون انّهم يحسنون صنعاً) (2)


1) .قرآن،ناس.

2) .قرآن،كهف103/-104.

بگو:آيا شما را به زيانكارترين در كردار،آگاه كنيم؟ آنهايند كه كوشش آنان در زندگى اين جهان،گم و تباه شده و خرد مى پندارند كه كار نيكو مى كنند.

درمان اين درد بزرگ همچنان كه سخن در مورد آن گذشت عدم توجه به آن و متضاد با او رفتار كردن و دست برداشتن از آن القائات فاسد است.روايات به طور واضح،تأكيدات زيادى بر اين امر كرده اند كه ذكر خواهد شد.

دعا و توسل و عبادت و دورى از گناهان،خوب و بسيار مؤثر است،كه به اين قبيل چيزها نيز،روايات تأكيد كرده اند كه ذكر آن خواهد آمد.همچنان كه اين سخن خداوند متعال،دلالت بر همين امر دارد:

(و من يعش عن ذكر الرّحمن نقيّض له شيطاناً فهو له قرين) (1)و هر كه از ياد كرد خداى رحمان روى بر تابد،شيطانى براى او برانگيزيم كه او را دمساز و همنشين باشد.

فرد وسواسى بايد بداند كه قاطع بودن او حجت نيست و شكش هم چيزى نيست و فقها نيز بر اين موضوع اجماع دارند.ميان آنها مشهور است كه قاطع بودن وسواسى،حجت نيست و شكش هم چيزى نيست.او در اعمال خودش،بنا را بر چيزى كه برايش سودمند است مى گذارد نه بر چيزى كه به زيانش است.همچنين فقها بر اين اعتقادند كه كارهايى كه موجب سختى او مى شوند،حرام است،بلكه مطلقاً كارهاى وسواسيش حرام و فاسد است.

اما فرد وسواسى هميشه بايد بداند و متذكر شود كه اين عمل موجب زيانكارى دو عالم است و مفاسدى بر او مترتب است كه ذكر آنها گذشت پس آيا ممكن است كه بگويد يكى از اين كارها به عنوان ثانويه حرام نيست؟ به همين سبب آيات و روايات زيادى مشاهده مى شود كه تأكيداً بر حرام بودن اين عمل مطابقت دارند و آن حرمت اگر از احكام اوليه نباشد حد اقل از احكام ثانويه است.


1) .قرآن،زخرف36/.

در پايان،ما به رد وسواسى با اين عبارت سفارش مى كنيم كه:بر حذر باش،بر حذب باش از اين كار زشت كه موجب زيان دو عالم مى شود.بترس و بترس و دست از اين سخنان پوچ و بى اساس شيطانى بردار.به سيره و روش معلوم و شناخته شده عمل كن،و بدانچه حاكمان شرع،عمل مى كنند،عمل كن.بر حذر باش از آنچه خود مى خواهى،زيرا كه آن،جز كار شيطان نيست.بر توست و بر توست و بر توست،آنچه آنان انجام مى دهند،نگو كه آن فاسد است،بلكه بگو كه كار من فاسد است و آن چيزى نيست بر توست و توست و بر توست كه با اين چنين عباراتى،خودت را تلقين كنى و مطابق با آن تلقين،عمل كنى و به طول عملى و اعتقادى از موهومات دست بردارى.

بدان كه هيچ دارويى براى اين درد بزرگ خانمان برانداز نيست.محبت را از بين مى برد به ويژه محبت زوجين را نسبت به همديگر و سعادت د عالم را از بين مى برد،مگر آنچه گفتيم،بدان عمل شود،يعنى مقاومت سلبى.

پس بر توست،بر توست و بر توست كه مقاومت كنى تا اينكه اين بيمارى ريشه كن شود و البته از بين بردن اين فساد،جز با مداومت و استمرار امكان ندارد.بدان كه حتماً به مرور زمان ريشه كن مى شود،به شرط آنكه آن مقاومت،مستمر و دائم و كامل باشد،يعنى هر كس كه به وسواس در پاكيزيگى و نجاست دچار شد،بايستى نه به قطع و يقين عمل كند و نه به شك خويش.

اين امر،با يك يا چند روز محقق نمى شود،بلكه مادامى كه بيمارى وجود دارد بايستى نه به قطع و يقين عمل كند و نه به شك خويش.

اين امر،با يك يا چند روز محقق نمى شود،بلكه مادامى كه بيمارى وجود دارد بايستى كوشيد.همچنين اين گونه نيست كه يك روز باشد و روزى نباشد يا يك زمانى باشد و زمانى ديگر نباشد يا بعضى وقتها باشد و بعضى وقتها نباشد يا بعضى جاها باشد و جاى ديگر نباشد،بلكه ضرورى سات كه هميشه و مستمر ادامه داشته باشد.در نتيجه به سبب آن دوام و استمرار،آن بيمارى بزرگ و بلاى شديد،بر طرف خواهد شد،بلكه به طور قطع،مادۀ فساد از بين مى رود.روايات زيادى شاهد گفتار ما هستند كه بعداً بعضى از آنها را خواهيم آورد.

رواياتى دربارۀ وسواس در عمل و روش درمان آن

از عبد صالح خدا موسى بن جعفر(ع) روايت شده است كه:

«سألته عن الرّجل يشكّ فلا يدري واحدة صلي اوثنتين او ثلاثاً او اربعاً تلتبس عليه صلاته؟ قال:كلّ ذا؟ (1)قال،قلت:نعم قال:فليمض في صلاته و يتعوذ بالله من الشيطان،فانه يوشك از يذهب عنه» (2)

از حضرت سؤال كردم در مورد مردى كه شك مى كرد و نمى دانست كه يك ركعت نماز خوانده يا دو ركعت يا سه و يا چهار ركعت،و نمازش بر او مشتبه و پيچيده مى شد؟ فرمود:همۀ نمازش اين چنين است؟ گفتم:آرى فرمود:نمازش را تمام كند و از شيطان به خداوند پناه ببرد.

همانا او به شك مى افتد كه مبادا از دستش برود.

از امام صادق(ع) روايت شده است كه:

«في الرّجل يكثر عليه الوهم في الصلاة فيشكّ في الركوع فلا يدري اركع إم لا؟ و يشكّ في السّجود فلا يدري أسجد أم لا؟ فقال:لا يسجد و لا يركع و يمضي في صلاته حتي يستيقن يقيناً» (3)

سؤال شد در مورد مردى كه در نمازش بسيار دچار وهم مى شود و در ركوع شك مى كند و نمى داند كه آيا ركوع كرده است يا نه؟ و در سجده شك مى كند و نمى داند كه ايا سجده كرده است يا نه؟ حضرت فرمود:سجده نكند و ركوع نكند و در نمازش باقى بماند تا يقين پيدا كند.

امام رضا(ع) فرمود:

«اذا كثر عليك السّهو في الصلاة فامض علي صلاتك و لا تعد» (4)

اگر اشتباهت در نماز زياد شد،نمازت را تمام كن و باز نگرد.

از امام جواد(ع) روايت شده كه فرمود:


1) .يعنى:كلّ صلاة كذلك؟

2) .وسائل الشيعة،ج5،ص330،باب 16،از بابهاى خلل در نماز،ح4.

3) .همان،ج5،ص330،باب16،از بابهاى خلل در نماز،ح5.

4) .همان،ج5،ص330،باب16،از بابهاى خلل در نماز،ح6.

«اذا كثر عليك السّهو فامض على صلاتك،فانّه يوشك أن يدعك انّما هو من الشّيطان» (1)اگر اشتباهات زياد شد،نمازت را تمام كن،زيرا او تو را به شك مى اندازد تا تو را دوباره فراخواند و به درستى كه اين از شيطان است.

از زراره و ابى بصير روايت شده است كه به امام(ع) عرض كرديم:

«الرّجل يشّك كثيراً في صلاته حتّي لا يدري و كم صلي و لا ما بقي عليه؟

قال:بعيد قلنا:فانّه يكثر عليه ذلك كلّما اعاد شك؟ قال:يمضي في شكّه ثمّ قال:لا تعوّدوا الخبيث من أنفسكم نقض الصلوة فتطمعوه،فانّ الشيطان خبيث معتاد لما عود،فليمض احدكم في الوهم و لا يكثّرن نقض الصلّوة،فانّه اذا فعل ذلك مرّات لم يعد اليه الشك.

قال زرارة:ثم قال:انّما يريد الخبيث ان يطاع،فاذا عصي لم يعد الي احدكم» (2)

آن مرد،بسيار در نمازش شك مى كند تا اينكه نمى داند چند ركعت خوانده و چقدر برايش باقى مانده است؟

فرمود:آيا باز مى گردد؟ گفتيم:اين امر براى او زياد رخ مى دهد و هر چه باز مى گردد دوباره شك مى كند؟

فرمود:از شك خود بگذرد،سپس فرمود:نفسهاى خبيثتان را به شكستن نماز عادت ندهيد،زيرا نسبت بدان حريص مى شود.به درستى كه شيطان خبيث است و نسبت به چيزى كه تكرار شود،معتاد است.پس اگر يكى از شما از توهمش بگذرد و در شكستن نماز،زياده روى نكند و اين كار را چندين بار تكرار كند،شك به او باز نمى گردد.

زراره مى گويد:سپس حضرت فرمود:به درستى كه نفس خبيث،خواهان اطاعت است،پس هرگاه از فرمانش سرپيچى شود،هرگز به


1) .همان،ج5،ص329،باب16،از بابهاى خلل در نماز،ح1.

2) .همان،ج5،ص329،باب16،از بابهاى خلل در نماز،ح2.

سراغ حتى يكى از شما نمى آيد.

امام صادق(ع) فرمود:

«اذا كان الرّجل ممّن يسهو في كلّ ثلاث فهو ممّن كثر عليه السّهو» (1)

هر گاه مردى در هر سه بار،دچار سهو شود،جزء كسانى است كه زياد اشتباه مى كند.

از امام صادق(ع) روايت شده كه فرمود:

«لا سهو علي من اقرّ علي نفسه بسهو» (2)

هر كس نزد خود اعتراف به اشتباه كند،دچار اشتباه نمى شود.

از عبد الله بن سنان روايت شده كه گفت:

«ذكرت لأبي عبد الله عليه السلام رجلاً مبتلي بالوضوء و الصلوة و قلت هو رجل عاقل؟ فقال ابو عبد الله عليه السلام:و اي عقل له و هو يطيع الشيطان؟ فقال:سله،هذا الذي يأتيه من ايّ شيء هو؟ فانّه يقول لك:من عمل الشيطان» (3)

به امام صادق(ع) از مردى سخن گفتم كه مبتلا به وسواس در وضو و نماز بود و گفتم آيا او مردى عاقل است؟ پس امام صادق(ع) فرمود:كجا او عقل دارد در حالى كه شيطان را پيروى مى كند؟ پس فرمود:بپرس اين چيزى كه به سراغش مى آيد چيست؟ به راستى كه به تو خواهد گفت:از عمل شيطان است.

رواياتى دربارۀ وسوسۀ انديشه و روش درمان آن

از محمد بن حمران روايت شده كه گفت:

«سألت أبا عبد الله عليه السلام عن الوسوسة و إن كثرت؟

فقال:لا شىء فيها،تقول:لا اله الاّ الله» (4)


1) .همان،ج5،ص330،باب16،از بابهاى خلل در نماز،ح7.

2) .همان،ج5،ص330،باب16،از بابهاى خلل در نماز،ح8.

3) .همان،ج1،ص46،باب10،از بابهاى خلل در نماز،از بابهاى مقدمۀ عبادات،ح1.

4) .اصول كافى،ج2،ص424،ح1.

از امام صادق(ع) در مورد وسوسه سؤال كردم و اينكه اگر زياد شود؟ پس فرمود:چيزى در آن نيست،بگو:لا اله الاّ الله.

از جميل بن دراج روايت شده كه به امام صادق(ع) عرض كردم:

«إنّه يقه في قلبي أمر عظيم،فقال:قل لا اله الاّ الله قال جميل:فكُلّما وقع في قلبي شيء قلت:لا اله الاّ الله فيذهب عنّي» (1)

به راستى كه مسئلۀ بزرگى در قلبم آمده،حضرت فرمود:بگو لا اله الا الله جميل گويد:پس هر وقت در قلبم چيزى مى آمد،مى گفتم:لا اله الا الله،پس از من دور مى شد.

امام صادق(ع) فرمود:

«جاء رجلٌ الي النّبي صلي الله عليه و آله و سلم فقال:يا رسول الله هلكتُ،فقال له صلي الله عليه و آله و سلم:أتاك الخبيث فقال لك:من خلقك؟ فقلت:الله،فقال لك:الله من خلقه؟ فقال:اي و الذي بعثك بالحقّ لكان كذا،فقال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:ذاك و الله محض الايمان.

قال ابن ابى عمير:فحدثت بذلك عبد الرحمن بن الحجاج فقال:حدثنى ابى،عن ابى عبد الله عليه السلام انّ رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم انّما عنّى بقوله هذا«و الله محض الايمان»خوفه أن يكون قد هلك حيث عرض له ذلك فى قلبه» (2)مردى نزد پيغمبر(ص) آمد و عرض كرد:اى رسول خدا،هلاك شدم؟ حضرت رسول(ص) به او فرمود:آن خبيث نزد تو آمد و به تو گفت:چه كسى تو را آفريد؟ تو گفتى:خدا،پس به تو گفت:خدا را چه كسى آفريده؟ آن مرد عرض كرد:آرى،سوگند به آن كه تو را به راستى به نبوت برانگيخته،چنين بوده است؟ پس رسول خدا(ص) به آن مرد


1) .همان،ج2،ص424،ح2.

2) .همان،ج2،ص425،كتاب ايمان و كفر،باب وسوسه و حديث نفس،ح3.

فرمود:به خدا سوگند،اين محض ايمان است.

ابن ابى عمير گويد:من اين حديث را براى عبد الرحمن بن حجاج گفتم،او گفت:پدرم از امام صادق(ع) برايم حديث كرد كه فرمود:مقصود رسول خدا(ص) از اينكه فرمود:«به خدا سوگند اين محض ايمان است»يعنى همين ترس از اينكه هلاك شده باشد،هنگامى كه اين خاطره در دلش گذشته است.

از على بن مهزيار روايت شده كه گفت:

«كتب رجل الي ابي جعفر عليه السلام يشكو اليه لمماً يخطر علي باله،فأجابه في بعض كلامه:انّ الله عز و جل ان شاء ثبتك فلا يجعل لا بليس عليك طريقاً قد شكي قوم الي النبّي صلي الله عليه و آله وسم لمماً يعرض لهم،لأن تهوي بهم الرّيح او يقطّعوا احبّ اليهم من ان يتكلموا به.

فقال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم أ تجدون ذلك؟ قالوا:نعم،فقال:و الذى نفسى بيده إنّ ذلك لصريح الايمان،فاذا وجدتموه فقولا:امنّا بالله و رسوله و لا حول و لا قوة الا بالله» (1)مردى به حضرت جواد(ع) نامه اى نوشت و از وسوسه هايى كه به ذهنش خطور مى كرد،شكارت كرد،حضرت در ضمن پاسخ نامه اش به او چنين نوشت:همانا خداى عز و جل اگر بخواهد تو را ثابت و پا به را مى كند و از براى شيطان براى تو راهى قرار نمى دهد.

مردمى هم به پيغمبر(ص) شكايت بردند از خاطره هايى كه در دل آنها مى افتاد كه اگر باد،آنها را به جاى دورى اندازد و يا قطعه قطعه شوند دوست تر دارند از اينكه آن خاطره ها را به زبان آرند؟ پس رسول خدا(ص) فرمود:آيا اين را دريافتيد؟ كه اين خاطره ها بر شما بسيار گران است؟ عرض كردند


1) .همان،ج2،ص425،ح4.

آرى،فرمود:سوگند به آن كه جانم به دست اوست،اين صريح ايمن است،پس هرگاه آن را يافتيد و احساس كرديد كه اين خاطره ها به سراغتان آمده بگوييد:«به خدا و رسولش ايمان آورديم و نيروى جز خداوند نيست.»

از امام محمدباقر(ع) روايت شده كه فرمود:

«انّ رجلاً أتي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم فقال:يا رسول الله إنّني نافقتُ،فقال:و الله ما نافقت و لو نافقت ما أتيتني.تعلمني ما الذي رابك؟ اظنّ العدوّ الحاضر الخاطر اتاك فقال لك:من خلقك؟ فقلت:الله خلقتني فقال لك:من خلق الله؟

قال:اى و الذى بعثك بالحق لكان كذا.فقال:انّ الشيطان أتاكم من قبل الاعمال فلم يقو عليكم فأتاكم من هذا الوجه لكى يستزلكم،فاذا كان كذلك فليذكر احدكم الله وحده.» (1)مردى نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت:اى رسول خدا همانا من منافق شده ام.حضرت فرمود:به خدا سوگند كه منافق نشده اى،چون اگر منافق بودى،نزد من نمى آمدى.آيا مى دانى چه چيزى تو را به شك انداخته؟ گمان مى كنم،دشمن حاضر،نزد خاطرت آمده و به تو گفته است:چه كسى آفريدت؟ پس تو گفتى:خدا مرا آفريد؟ آن مرد گفت:آرى،سوگند به كسى كه تو را به حق مبعوث كرد،همين طور بود.پس حضرت فرمود:به درستى كه شيطان قبل از انجام اعمال به سراغتان آمده و بر شما ناتوان شده،پس به اين صورت آمده تا شما را بلغزاند،پس هرگاه اين چنين بود،هر كدام شما كه برايش چنين چيزى رخ داد خداى واحد را ياد كند.

امام صادق(ع) فرمود:

«أتى النّبى صلى الله عليه و آله و سلم رجل فقال:يا نبّى الله الغالب


1) .همان،ج2،ص425،ح5.

على الدين و وسوسة الصّدر،فقال له:النّبى صلى الله عليه و آله و سلم قال:«توكّلت على الحى الذى لا يموت،الحمد لله الذى لم يتّخذ صاحبة ولداً و لم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذّلّ و كبّره تكبيراً»

قال:فصبر الرّجل ما شاء الله،ثمّ مرّ على النّبى صلى الله عليه و آله وسم فهتف به فقال:ما صنعت؟

فقال:أدمنت ما قلت لى يا رسول الله فقضى الله دينى و أذهب وسوسة صدرى.» (1)مردى خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض كرد:اى پيغمبر خدا،قرض و وسوسه در دلم،بر من غالب گشته است.پس پيغمبر(ص) به او فرمود:بگو توكل كردم بر زنده و پاينده اى كه هرگز نميرد،سپاس خدايى را سزد كه هيچ همنشين و فرزندى نگرفت و در پادشاهى،هيچ شريكى ندارد.او را يار و كارسازى از خوارى و ناتوانى نيست.او را به بزرگى بستاى،بزرگداشتى در خور.

حضرت صادق(ع) فرمود:مدتى بر اين جريان گذشت،پس روزى آن مرد بر پيغمبر(ص) گذر كرد،آن حضرت او را صدا زد و فرمود:چه كردى؟ عرض كرد:اى رسول خدا،آنچه به من فرمودى بدان ادامه دادم و خدا دين مرا ادا كرد و وسوسۀ خاطرم را نيز از ميان برد.

از امام صادق(ع) روايت شده كه فرمود:

«جاء رجل الي النبي صلي الله عليه و آله و سلم فقال:يا رسول الله قد لقيت شدّة من وسوسة الصّدر و انا رجل مدين معيل محوج،فقال له:كرّر هذه الكلمات:«توكلت علي الحيّ الذي لا يموت و الحمد لله الذي لم يتخذ صاحبة و لا ولداً و لم يكن له شريك في الملك و لم


1) .همان،ج2،ص554،كتاب دعا،باب دعا براى دين،ح2.

يكن له وليّ من الذّلّ و كبّره تكبيراً»فلم يلبث أن جاءه فقال:أذهب الله عنّي وسوسة صدري و قضي عني ديني و وسّع عليّ رزقي» (1)

مردى نزد پيامبر(ص) و گفت:اى رسول خدا،من به شدت دچار وسوسه دل شده ام،در حالى كه مردى بدهكار و عيالوار و نيازمندم.حضرت به او فرمود:اين كلمات را تكرار كن:توكل كردم بر زنده و پاينده اى كه هرگز نميرد،سپاس خدايى راست كه همنشين و فرزندى نگرفت و در پادشاهى هيچ شريكى ندارد.او را يار و كارسازى از سر خوارى و ناتوانى نيست.او را به بزرگى بستاى،بزرگداشتى در خور.

چيزى نگذشت تا اينكه آن مرد نزد پيامبر آمد و گفت:خداوند وسوسه دلم را از من برطرف كرد و دينم را ادا كرد و روزيم را زياد گرداند.

حضرت امير مؤمنان(ع) فرمود:

«صوم ثلاثة ايّام من كلّ شهر:اربعاء بين خمسين وصوم شعبان يذهب بوسواس الصدر و بلابل القلب» (2)

سه روز از هر ماه را روزه بدار:چهارشنبه ميان دو پنجشنبه و ماه شعبان را روزه بدار كه وسواس سينه و آشوب دل را از بين مى برد.

از امام صادق(ع) روايت شده كه امير مؤمنان على(ع) فرمود:

«صيام شهر الصبر و ثلاثة ايّام في كلّ شهر يذهب ببلابل الصدر.» (3)

روزۀ ماه صبر رمضان و سه روز از هر ماه،آشوبهاى دل را از بين مى برد.

از امام صادق(ع) روايت شده كه فرمود:

«ذكرنا اهل البيت شفاء من الوعك و الاسقام و وسواس الريّب» (4)

اهل بيت را به خاطر شفا يافتن از درد و گرماى شديد و بيماريها و


1) .همان،ج2،ص555،ح3.

2) .بحار الانوار،ج97،ص72،باب56.

3) .همان،ج97،ص100،باب59.

4) .همان،ج81،ص203،باب45.

وسواس و شك ياد مى كنيم.

رسول خدا(ص) فرمود:

«هو الاوّل و الاخر و الظّاهر و الباطن و هو بكل شيء عليم» (1)

او اول و آخر،و ظاهر و باطن است و به تمام چيزها داناست.

امام صادق(ع) فرمود:

«بسم الله و بالله محمد رسول الله و لا حول و لا قوّة الاّ بالله العليّ العظيم اللهمّ امسح عنّي ما احذر» (2)

به نام الله و سوگند به خدا كه محمد رسول خداست و هيچ نيرو و توانى جز خداوند بلندمرتبۀ بزرگ نيست.بار خدايا از هر چه خود را بر حذر مى دارم مرا پاك كن.

رسول خدا(ص) فرمود:

«اعوذ بالله،القوي من الشيطان الغوي و اعوذ بمحمد الرّضي من شرّ ما قدّر و قضي و اعوذ بالله الناس من شرّ الجّنة و الناس اجمعين» (3)

به خداى توانا،از شيطان گمراه پناه مى برم و از شر قضا و قدر به محمد رضى پناه مى برم و به خداوند مردم،از شر جن و مردم،پناه مى برم.

روايت شده:

«ان اكل الرمان و غسل الرأس بالسّدر و السواك و شرب ماء النيسان لرفع الوسوسة مؤثر» (4)خوردن انار و شستن سر با سدر و مسواك زدن و نوشيدن آب نيسان در رفع وسوسه مؤثر است.

بدگمانى به ديگران

خداوند متعال مى فرمايد:


1) .مفاتيح الجنان.

2) .همان.

3) .همان.

4) .همان.

(يا ايّها الذين امنوا اجتنبوا كثيراً من الظّنّ انّ بعضي الظّنّ اثم) (1)اى كسانى كه ايمان آورديد،از بسيارى از گمانها پرهيز كنيد،همانا بعضى گمانها،گناه است.

از آيۀ شريفه فوق،اين طور بر مى آيد كه بدگمانى،مطلقاً حرام است،و اگر به زبان اظهار شود،در اين صورت نيز مستوجب عذاب است و هر چه كه اظهار نشود قابل گذشت است،چون خواطر و اذهان از آن گذشته و رد شده است.و در اين مورد مى توان از روايات بهره گرفت كه مشهورترين آنها روايت«رفع»است.

حضرت صادق(ع) روايت كرده كه رسول خدا(ص) فرمود:

«وضع عن امپتى تسع خصال:الخطأ و النّسيان و ما لا يعلمون و ما لا يطيقون و ما اضطرّوا اليه و ما استكرهوا عليه و الطّيرة و الوسوسة فى التفكّر فى الخلق و الحسد ما لم يظهر بلسن أو يد.» (2)نه خصلت از امت من برداشته شده:خطا و فراموشى و آنچه ندانند و آنچه نتوانند.آنچه بدان توانايى ندارند.آنچه به ناخواه بر آن وادار شوند و طيره (فال بد)،و وسوسه در تفكر و انديشۀ در آفرينش و حسد،در صورتى كه به زبان يا كردار آشكار نشود.

خلاصۀ سخن اينكه،آيه دلالت دارد بر اينكه بدگمانى اخلاقاً حرام است و اگر چه از نظر فقهى حرام نيست،ليكن اظهار نمى شود.و شايد برداشته شدن عذاب از آن،به اين دليل باشد كه مانند حسد،همۀ مردم بدان مبتلا مى شوند.

ليكن بايد آن را بلايى بزرگ دانست،به همين سبب،امير مؤمنان(ع) دارندۀ آن را از داشتن ايمان محروم دانسته است،چنان كه فرموده است:

«لا ايمان مع سوء الظّنّ» (3)

ايمان همراه با بدگمانى نيست.

همچنين حضرت،او را بدترين مردم دانسته و دستور داد به اينكه از چنين


1) .قرآن،حجرات12/.

2) .اصول كافى،ج2 ص463،كتاب ايمان و كفر،باب«ما رفع عن الامة»،ح2.

3) .غرر الحكم.

شخصى پرهيز شود،چنان كه فرمود:

«شرّ النّاس من لا يثق باحد لسوء ظنّه» (1)

بدترين مردم،كسى است كه به خاطر بدگمانيش،به هيچ كس اعتماد نكند.

بلكه آن را بدترين گناه و زشت ترين ستم دانسته و فرمود:

«سوء الظّنّ بالمحسن شرّ الاثم و اقبح الظلّم» (2)

بدگمانى نسبت به نيكوكار،بدترين گناه و زشت ترين ستم است.

اين قبيل روايات بسيار است كه ان شاء الله تعالى ذكرش خواهد آمد.

از اين رذيلت،مفاسد بزرگى همچون غيبت،بى حرمتى،شايعات ناپسند،بهتان و فسق،تكفير،كشتار،جدايى ميان دوستان و طلاق ميان زوجين،ناشى مى شود.چه بسا گمراهى نيكان،و تكفير و كشتنشان را كه مى بينيم به خاطر همين مفسده و رذيلت فاسد است.چه بسا فحشايى كه به زنان عفيف و پاكدامن نسبت داده مى شود،به سبب مين رذيلت فاسد باشد،و همين طور گناهان بزرگى همچون تهمت و غيبت و بى حرمتى به سبب اين رذيلت فاسد،مترتب مى شود.

پس بر توست كه از اين رذيلتى كه رذائل زياد و گناهان بزرگى را فراهم مى آورد،بر حذر باشى.و اگر نسبت به فساد اين رذيلت،آگاهى ندارى،حديث«افك»در قرآن و سخن حق تعالى،تو را كفايت كند تا مادۀ اين مفسدۀ بزرگ را از بين ببرى.خداوند مى فرمايد:

(اذا تلقّونه بالسنتكم و تقولون بافواهكم ما ليس لكم به علم و تحسبونه هيناً و هو عندالله عظيم انپ الذين يحبون ان تشيع الفاحشة فى الذين آمنوا لهم عذاب اليم فى الدّنيا و الاخرة) (3)زيرا شما،آن سخنان منافقان را از زبان يكديگر تقلى كرده و حرفى بر زبان مى گوييد كه علم به آن نداريد و اين كار را سهل و كوچك


1) .همان.

2) .همان.

3) .قرآن،نور15/ و19.

مى پنداريد،در صورتى كه نزد خدا گناهى بسيار بزرگ است آنان كه دوست مى دارند كه در ميان اهل ايمان،كار منكرى را اشاعه و شهرت دهند،آنها را در دنيا و آخرت عذاب دردناك خواهد بود.

اين درد بزرگ،نوعى از ديوانگى است كه بيشترين تخيل و وهم بر آن مترتب است.خيالى كه حتى فرد داغديده و غمگين هم،بدان مى خندد و آن فرد را به خاطر آن خيال،سرزنش مى كند.آثارى كه بر آن مترتب است،مانند آثارى است كه بر كودكان و ديوانگان مترتب مى شود.به عنوان مثال،شايد در بيرون از خانه اش صداى سرفه اى يا سخنى بشنود،پس گمان كند يا يقين كند به اينكه تبانى اى ميان صاحب صداى سرفه و زنش وجود دارد،لذا خشمگين مى شود و چيزى مى گويد كه در شأن فرد گناهكار و گمراه هم،نيست چه برسد به مسلمان،و نسبت به زن خود افتراء و دروغ مى بيند و حد شرعى تعيين مى كند.

گاهى زن بيمارى كه به شدت بدگمان است،وقتى مشاهده مى كند كه شوهرش نسبت به مادر و خواهرش،بيشتر از نزديكان ديگر،مهربانى مى كند،پس گمان مى كند،بلكه يقين پيدا مى كند كه آن فروتنى و مهربانى جز به خاطر شهوت جنسى نيست،بنابراين آتش حسدش شعله ور مى شود و خود و شوهرش را مى سوزاند.

خلاصۀ سخن اينكه،خطر بدگمانى نسبت به ديگران خيلى بزرگ است،پس بر طرف كردن و عدم توجه به آن واجب است و نبايد تحت تأثير آن قرار گرفت تا اينكه،خشك شده و ريشه كن شود.پس،پيش از آنكه ايمان و شخصيت و حيثيت و شرف صاحبش بسوزد،بايد دست از اثرپذيرى نسبت بدان برداشت و گرنه اصل و فرع او را مى سوزاند.در روايات،امر به حسن ظن و نهى از بدگمانى شده است كه بعضى از آنها را از باب تيمن و تبرك نقل خواهيم كرد و اميدواريم كه شخص بدگمان به آن روايات استعانت جسته و مادۀ فساد را از بين ببرد و دلش را با آن نورانى كند،و ظلمات آن رذيلت را ان شاء الله تعالى برطرف كند.

رواياتى دربارۀ گمان نيك و گمان بد

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«ضع امر اخيك علي أحسنه حتّي يأتيك منه ما يغلبك و لا تظنّن بكلمة خرجت من اخيك سوءً و انت تجدلها في الخير محملاً» (1)

كار بردارت را نيك تصور كن تا زمانى كه چيزى از او به تو رسد كه نظرت را عوض كند و نسبت به سخنى كه برادرت مى گويد،بدگمان مباش و محملى از خير برايش قرار ده.

پيامبر(ص) فرمود:

«اطلب لأخيك عذراً فان لم تجد له عذراً فالتمس له عذراً» (2)

براى كارهاى برادرت دنبال عذر و بهانه باش و اگر عذرى نيافتى،باز تلاش كن تا عذر و دليل بيابى.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«حسن الظّنّ من افضل السجايا و اجزل العطايا» (3)

گمان نيك،از برترين سرشتهاى اخلاقى و سودمندترين بخششهاست.

از امير مؤمنان(ع) روايت شده كه فرمود:

«حسن الظّنّ راحة القلب و سلامة الدّين» (4)

حسن ظن،موجب آرامش دل و سلامت دين است.

از امير مؤمنان(ع) روايت شده كه فرمود:

«حسن الظّنّ يخفف الهمّ و ينجي من تقلد الاثم» (5)

حسن ظن،اندوه را مى كاهد و كسى را كه در بند گناه است،نجات مى دهد.

از امير مؤمنان(ع) روايت شده كه فرمود:


1) .بحار الانوار،ج75،ص196،ح11.

2) .همان،ج75،ص197،ح15.

3) .غرر الحكم.

4) .همان.

5) .همان.

«من حسن ظنّه بالنّاس حاز منهم المحبّة» (1)

هر كسى كه نسبت به مردم حسن ظن داشته باشد،محبت و دوستى آنها را به سوى خود جلب مى كند.

امام صادق(ع) فرمود:

«خذ من حسن الظّنّ بطرف تروح به قلبك و يروح به امرك» (2)

جهتى از حسن ظن را برگير كه دلت بدان آرام گيرد و كارت بدان قرار گيرد.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«افضل الورع حسن الظّنّ» (3)

برترين پرهيزگارى،حسن ظن است.

از نامۀ امير مؤمنان(ع خطاب به مالك اشتر،هنگامى كه او را والى مصر كرد چنين است:

«و اعلم انّه ليس شيء بأدعي الي حسن ظنّ راعٍ برعيّته من احسانه اليهم،و تخفيفه المئونات عليهم،و قلّة استكراهه ايّاهم علي ما ليس له قبلهم.فليكن منك في ذلك أمرٌ يجتمع لك به حسن الظن برعيتك فان حسن الظّنّ يقطع عنك نصباً طويلاً و انّ احقّ من حسن ظنّك به لمن حسن بلاؤك عنده،و انّ احقّ من ساء ظنّك به لمن ساء بلاؤك عنده» (4)

هيچ چيز،حسن ظن فرمانگذار را به تودۀ مردم چنان بر نمى انگيزد كه احسان او به آنان،و سبكبار ساختن آنان و وادار نكردنشان به چيزى كه به آن توانا نيستند.در آنچه گفتم،بكوش تا به تودۀ مردم حسن ظن يابى كه حسن ظن به تودۀ مردم،رنجى سنگين از دل تو بر مى گيرد.شايسته تر كس،به حسن ظن تو،اوست كه دربارۀ وى نيكيها كرده باشى،و ناشايسته تر كس،اوست كه به تيمارش نپرداخته باشى.


1) .همان.

2) .بحار الانوار،ج78،ص209،ح84.

3) .غرر الحكم.

4) .نهج البلاغه،نامۀ 53.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«ايّاك أن تغلبك نفسك علي ما تظن و لا تغلبها علي ما تستيقن فانپ ذلك من اعظم الشّرّ» (1)

اگر كه نفست به خاطر آنچه گمان مى كند بر تو چيره شود و تو به خاطر آنچه يقين كرده اى بر آن چيره نشوى،همانا اين از بزرگترين بديهاست.

حضرت عيسى بن مريم(ع) فرمود:

«يا عبيد السوء تلومون النّاس علي الظّنّ و لا تلومون انفسكم علي اليقين» (2)

اى بندگان بد! مردم را به گمان،ملامت مى كنيد،ولى خود را به يقين سرزنش نمى كنيد.

رسول خدا(ص) فرمود:

«انّ الجبن و البخل و الحرص غريزة واحدة يجمعها سوء الظّنّ» (3)

به راستى كه ترس و بخل و حرص،يك غريزه اند كه بدگمانى،آنها را فراهم مى آورد.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«لا ايمان مع سوء الظّن» (4)

ايمان با بدگمانى همراه نمى شود.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«سوء الظّنّ يفسد الامور و يبعث علي الشّرور» (5)

بدگمانى،كارها را فاسد مى كند و انسان را به بديها بر مى انگيزاند.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«سوء الظّنّ بمن لا يخون من اللؤم» (6)


1) .غرر الحكم.

2) .تحف العقول،ص373.

3) .بحار الانوار،ج73،ص304،ح21.

4) .غرر الحكم.

5) .همان.

6) .همان.

بدگمانى نسبت به كسى كه خيانت نمى كند،پستى است.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«سوء الظّنّ بالمحسن شرّ الاثم و اقبح الظلّم» (1)

بدگمانى نسبت به نيكوكار،بدترين گناه و زشت ترين ستم است.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«ايّاك أن تسيء الظّن فانّ سوء الظپن يفسد العبادة» (2)

بر حذر باش از اينكه بدگمان شوى،زيرا بدگمانى،عبادت را از بين مى برد.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«شرّ النّاس من لا يثق بأحد لسوء ظنّه و لا يثق به احد لسوءظنّه» (3)

بدترين مردم كسى است كه به خاطر بدگمانيش،به كسى اعتماد نداشته باشد و هچى كس هم به خاطر بدگمانيش،نسبت به خود او اطمينان نداشته باشد.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

همانا شايسته ترين فرد كه به آن بدگمان شوى،كسى است كه با او بدرفتارى كرده باشى.

امير

«الرّجل السّوء لا يظّن بأحد خيراً،لاّنه لا يراه الاّ بوصف نفسه» (4)

«ليس من العدل القضاء علي الثّقة بالظّنّ» (5)

«انّ احقّ من ساء ظنّك به لمن ساء بلاؤك عنده» (6)

مؤمنان(ع) فرمود:

قضاوت بر اساس اعتماد كردن به گمان،از عدالت به دور است.

امير مؤمنان(ع) فرمود:


1) .همان.

2) .همان.

3) .همان.

4) .غرر الحكم.

5) .همان،حكمت 220.

6) .نهج البلاغه،نامۀ 53.

مرد بدانديش به هيچ كس گمان نيك نمى برد،براى اينكه آنها را مانند خود مى بيند.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«الشّرير لا يظنّ بأحد خيراً،لاّنه لا يراه الاّ بطبع نفسه» (1)

انسان بدكار به هيچ كس گمان نيك نمى برد،زيرا آنها را جز مانند خود نمى بيند.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«المرء حيث يجعل نفسه من دخل مداخل السّوء اتّهم،من عرض نفسه التّهمة فلا يلومنّ من اساء به الظّنّ» (2)

از اين حيث كه كردار خود انسان،موجب سوء اتهام ديگران نسبت به او مى شود،آن كه خود را در معرض بدگمانى نهاد،آن را كه گمان بد بدو برد،سرزنش نكند.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«مجالسة الاشرار تورث سوء الظّنّ بالأخيار» (3)

بدگمانى به نيكان،ثمرۀ همنشينى با بدان مى باشد.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«من ساء ظنّه،ساء و همه» (4)

هر كس بدگمان شود،بدانديش شود.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«من ساءت ظنونه اعتقد الخيانة بمن لا يخون» (5)

هر كس كه بدگمان شود،معتقد به خيانت كسى مى شود كه خيانت نمى كند.

امير مؤمنان(ع) فرمود:


1) .همان.

2) .بحار الانوار ج78 ص93،ح104.

3) .همان،ج74،ص197،ح31.

4) .غرر الحكم.

5) .همان.

«من غلب عليه سوء الظّنّ لم يترك بينه و بين خليل صلحاً» (1)

هر كس كه بدگمانى بر او حاكم شود،ميان او و دوست،صلح و آرامش برقرار نمى شود.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«أسوا النّاس حالاً من لم يثق بأحد لسوء ظنّه و لم يبق به احد لسوء فعله» (2)

بدحالترين بدبخت ترين مردم كسى است كه به خاطر بدگمانيش،به هيچ كس اعتماد ندارد و به خاطر بدكاريش،هيچ كس به او اعتماد ندارد.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«من لم يحسن ظنّه استوحش من كل أحد» (3)

هر كس كه گمانش نيك نباشد،از هر كس وحشت دارد.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«الرّيبه توجب الظّنّة» (4)

شك،موجب گمان مى شود.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«المريب أبداً عليل» (5)

شكاك تا ابد بيمار و عليل است.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«لكلّ انسان أرب،فابعد و اعن الريّب» (6)

هر انسانى،شكهايى دارد،پس،از شك دورى كنيد.

امير مؤمنان(ع) فرمود:


1) .بحار الانوار،ج77،ص227.

2) .همان،ج78،ص93،ح104.

3) .غرر الحكم.

4) .همان.

5) .همان.

6) .همان.

«من كثرت ريبته،كثرت غيبته» (1)

هر كس شكش زياد شود،غيبتش زياد مى شود.

امام صادق(ع) مى فرمايد:

«حسن الظّنّ اصله من حسن ايمان المرء و سلامة صدره،و علامته ان يري كل ما نظر اليه بعين الظهارة و الفضل،من حيث ما ركب فيه قذف من الحياء و الامانة و الصيانة و الصدق قال النّبيّ صلي الله عليه و آله و سلم:احسنوا ظنونكم باخوانكم تغتنموا بها صفا القلب،و نقاء الطبع.

و قال أُبي بن كعب:اذا رأيتم احد اخوانكم في خصلة تستنكرونها منه فتأوّلوا لها سبعين تأويلاً،فان اطمانت قلوبكم علي احدها و الاّ فلوموا انفسكم حيث لم تعذروه.في خصلة سترها عليه سبعون تأويلاً و انتم اولي بالانكار علي انفسكم منه» (2)

ريشۀ حسن ظن،از خوبى ايمان انسان و سلامت خاطرش است و نشانۀ آن،اين است كه به همه چيزها با ديدۀ پاكيزگى و فضيلت بنگرد طورى كه سوار بر آن باشد و از حيا و امانت دارى و صيانت و راستى برخوردار باشد.پيامبر(ص) مى فرمايد:گمانتان را نسبت به برادرانتان،خوب كنيد تا بدان وسيله صفاى دل يابيد و پاك سرشت شويد.

ابى بن كعب مى گويد:هرگاه يكى از برادرانتان را ديديد كه خصلتى ناشناخته دارد،هفتاد تأويل برايش قرار دهيد تا دلتان به يكى از آنها اطمينان يابد و گرنه خودتان را سرزنش كنيد بدان جهت كه برايش عذر و بهانه قرار نداديد در خصلتى كه هفتاد تأويل آن را مى پوشاند،در حالى كه شما خودتان نسبت به انكار آن خصلت،شايسته تر از خود او هستيد.


1) .همان.

2) .بحار الانوار،ج75،ص196،باب62،ح12.

محمد بن فضل از ابى الحسن(ع) روايت مى كند كه عرض كردم:

«جعلت فداك الرّجل من اخواني يبلغني عند الشيء الذي اكراه،فاسأله عنه،فينكر ذلك،و قد اخبرني عنه قوم ثقات؟

فقال لي:يا محمد كذب سمعك و بصرك عن اخيك،فان شهد عندك خمسون قسامة و قال لك قولاً و قال لك لم اقله،فصدّقه و كذّبهم،و لا تذيعن عليه شيئاً تشينه به و تهدم،به مروّته،فتكون من الذين قال الله عز و جل:(انّ الذين يحبّون ان تشيع الفاحشة في الذين آمنوا) (1)

فدايت شوم،مردى از برادرانم چيزى از او به من رسيده كه آن را زشت مى پندارم،پس از او در اين مورد سؤال كردم،اما او منكر آن شد.در حالى كه افراد مورد اطمينان،مرا از اين امر خبر داده اند؟

حضرت به من فرمود:اى محمد،ديده و شنيده ات را در مورد برادرت دروغ بدان،چه اگر در مورد او پنجاه بار نزد تو سوگند خورده باشند كه چنين سخنى گفته است،ولى او خود بگويد كه من نگفته ام،پس سخن او را،راست بدان و باقى را دروغ پندار،و هيچ چيز بر عليه او پخش و منتشر نكن كه موجب رسوائيش شود و جوانمرديش را از بين ببرد.پس از كسانى كه مباش كه خداوند عز و جل مى فرمايد:«آنان كه دوست مى دارند كه در ميان اهل ايمان،كار منكرى را اشاعه و شهرت دهند»

از امام صادق(ع) روايت شده كه فرمود:

«المؤمن اصدق علي نفسه من سبعين مؤمناً عليه» (2)

مؤمن نسبت به خود،صادقتر از هفتاد مؤمن بر اوست.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«ايها النّاس من عرف من اخيه وثيقة دين و سداد طريق فلا يسمعن فيه اقاويل النّاس،أما

انّه قد يرمي الرّامي و يخطيء السّهام و يحيل الكلام و باطل ذلك يبور و الله سميع و شهيد،اما انّه ليس بين الحقّ و الباطل


1) .سفينة البحار،ج2،ص111،ماده ظن.

2) .همان.

الاّ اربع اصابع فسئل عن معني قوله هذا؟

فجمع اصابعه و وضعها بين اذنه و عينه،ثمّ قال:الباطل ان تقول:سمعت،و الحق ان تقول:رأيت» (1)

اى مردم،هر كس كه برادرش را به محكم بودن در دين و استوارى راه بشناسد،گفته هاى مردم را در مورد او نشنود.ولى همانا تيرانداز،تيرى بيفكند اما به خطا رود و سخن پوشيده آيد در حالى كه اين باطل است و موجب هلاكت مى شود.خداوند شنوا و بيناست و اما ميان حق و باطل،جز چهار انگشت فاصله نيست.در اين حال معناى اين سخنش را از او پرسيدند.پس انگشتانش را جمع كرد و ميان گوش و چشم خود قرار داد و فرمود:اينكه بگويى شنيدم،باطل است و اينكه بگويى ديدم،حق است.

دو نكته

اشاره

در ذيل فضيلت حسن ظن و رذيلت بدگمانى،دو امر مهم وجود دارد،كه براى اتمام بحث و رفع شبهه ذكر مى كنيم.

نكتۀ اول
اشاره

مؤمن عزيز و حرمتش از هر چيزى بزرگتر است پس بدى به او و خوار كردنش حرام است،حتى بدى نسبت به او،بدى به خداوند متعال و جنگ با اوست.

چنان كه از امام صادق(ع) روايت است كه فرمود:

«لمّا اسري بالنّبيّ صلي الله عليه و آله و سلم قال يا ربّ ما حال المؤمن عندك؟ قال يا محمد،من اهان لي ولياً فقد بارزني بالمحاربة» (2)

هنگامى كه پيامبر(ص) به معراج رفت،فرمود:پروردگارا،احوال مؤمن نزد تو چگونه است؟ فرمود:اى محمد،هر


1) .بحار الانوار،ج75،ص197،ح16.

2) .اصول كافى،ج2،ص352،ح8.

كس به ولى من اهانت كند،آشكارا با من جنگ كرده است.

همانا بر مؤمن،حرام است كه خود را خوار و ذليل كند،و شايد روايت شريفۀ فوق،شامل حال كسى است كه به خودش اهانت مى كند.ما به خاطر اينكه در بحث از فضيلت بزرگى خود،به طور تفصيل از آن سخن گفته و رواياتى را در حرمت خوارى خود ذكر كرده ايم،از آن مى گذريم.

آنچه از برخى مدعيان عرفان شنيده مى شود در حالى كه بهره اى از عرفان ندارند كه اينان كسانى هستند كه خودشان را در موضع تهمت قرار مى دهند تا در ميان مردم به زهد و تقوى مشهور نشوند و مردم به آنها روى نياورند،اشتباهى فاحش بوده و آشكارا حرام است و هيچ كس اجازه ندارد كه تجاهر به فسق و فجور كند،اگر چه اهل فسق و فجور هم باشد.همچنان كه مجاز نيست كه خودش را در معرض تهمت و سوءظن قرار بدهد.روايات زيادى در اين مورد وجود دارد كه بعضى از آنها را خواهيم گفت.پس بدگمانى به مسلمانان حرام است و اينكه اگر فرد مسلمان،خودش را در معرض بدگمانى قرار دهد نيز حرام است.روايات بر دو مسئله تطابق دارند:يكى رحمت بدگمانى به مسلمانان كه روايات آن از نظر گذشت و ديگرى حرمت بدگمانى به مسلمانان كه روايات آن از نظر گذشت و ديگرى حرمت قرار دادن خود در معرض بدگمانى كه در اينجا بدان خواهيم پرداخت.

رواياتى دربارۀ پرهيز از جايگاههاى تهمت

سفيان ثورى از حضرت صادق(ع) روايت كرده است كه حضرت فرمود:پدرم به من گفت:

«يا بنّي من يصحب السوء لا يسلم،و من يدخل مداخل السّوء يتهم و من لا يملك لسانه يندم» (1)

فرزندم،هر كس كه با بدى همراه شود،سالم نمى ماند،و هر كس كه در بدى وارد شود،متهم مى شود و هر كس كه زبانش را تحت اختيار ندارد،پشيمان مى شود.


1) .بحار الانوار،ج75،ص90،باب46،ح1.

امير مؤمنان(ع) هنگام شهادتش سفارش كرد:

«ايّاك و مواطن التّهمة و المجلس المظنون به السّوء،فان قرين السوء يغّر جليسه» (1)

بر حذر باش از جايگاههاى تهمت و مجلسى كه مظنون به بدى است،زيرا همراه بد،همنشينش را مى فريبد.

از امام صادق(ع) روايت شده كه عرض كرد،پيامبر(ص) فرمود:

«اولي الناس بالتّهمته من جالس اهل التّهمة» (2)

شايسته ترين مردم نسبت به تهمت،كسى است كه با هل تهمت همنشينى مى كند.

ابو جعفر(ع) از پدرش،از جدش(ع) روايت كرده است كه امير مؤمنان(ع) فرمود:

«من وقف نفسه موقف التّهمة فلا يلومنّ من اساء به الظّنّ» (3)

هر كس كه خود را در معرض تهمت قرار مى دهد،نبايد كسى را كه به او گمان بد برده،سرزنش كند.

حضرت ابوالحسن(ع) عرض كرد،حضرت صادق(ع) فرمود:

«اتّقوا مواضع الريب و لا يقفّن احدكم مع امّه في الطريق،فانپه ليس كل احد يعرفها» (4)

از جايگاههاى شك بر حذر باشيد،هيچ كس از شما با مادرش در راه نايستد،زيرا كه هر كسى او را نمى شناسد.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«من دخل مداخل السوء اتّهم،من عرض نفسه التّهمة فلا يلؤمنَّ من


1) .همان،ج75،ص90،باب46،ح2.

2) .همان،ج75،ص90،باب46،ح3.

3) .همان،ج75،ص90،باب46،ح4.

4) .همان،ج75،ص91،باب46،ح7.

اساء به الظّنّ» (1)

آن كه به جاهاى بدنام در آمد،بدنامى كشيد؛آن كه خود را در معرض بدگمانى نهاد،آن را كه گمان بد بدو برد،سرزنش مكند.

امير مؤمنان(ع) فرمود:

«مجالسته الاشرار تورث سوء الظّنّ بالأخيار» (2)

همنشينى با بدان،بدگمانى به نيكان را به دنبال مى آورد.

نكتۀ دوم

به راستى كه حسن ظن،منافاتى با احتياط و دورانديشى و استوارى در كار ندارد،بلكه كاملاً با آن همسوست و اغلب،حسن ظن بدون آن،نابخردانه و ناپسند است.

انسان بايستى نسبت به ديگران حسن ظن داشته باشد،ولى مثلاً هنگام معامله كردن بايستى معامله را محكم كند،آن را بنويسد و گروهى را نيز به عنوان شاهد و گواه بگيرد،چنانكه قرآن شريف نيز همين طور فرموده است.

خداوند متعال مى فرمايد:

(يا ايّها الذين ءامنوا اذا تداينتم بدينٍ الي اجلٍ مسمّيً فاكتبوه و ليكتب بينكم كاتب بالعدل و لا يأب كاتب ان يكتب كما علّمه الله فليكتب و ليملل الذي عليه الحقّ و ليتّق الله بّه و لا يبخس من شيئاً و استشهدوا شهيدين من رجالكم و لا يأب الشهداء اذا ما دعوا و لا تسئموا ان تكتبوه صغيراً و كبيراً الي اجله ذلكم اقسط عندالله و اقوم للشهادة و ادني الاّ ترتاوا الاّ ان تكون تجارةً حاضرةً تديرونها بينكم فليس عليكم جناح الاّ تكتبوها و اشهدوا اذا تبايعتم و ان كنتم علي سفرٍ و لم تجدوا كاتباً فرهانٌ مقبوضة) (3)اى اهل ايمان،چون به قرض و نسيه معامله كنيد،تا زمانى معين،سند


1) .همان،ج78،ص93،باب16،ح104.

2) .همان.ج74،ص197،باب14،ح31.

3) .قرآن،بقره282/-283.

و نوشته در ميان باشد و بايست نويسندۀ درستكارى معاملۀ ميان شما را بنويسيد و از نوشتن ابا نكند كه خدا به وى نوشتن آموخته،پس بايد بنويسد و مديون امضا كند و از خدا بترسد از آنچه مقرر شده چيزى نكاهد و دو تن از مردان گواه آريد و هرگاه شهود را بخوانند،امتناع از رفتن نكند و در نوشتن آن با تاريخ معين مسامحه نكنيد،چه معامله كوچك و چه بزرگ باشد،اين درست تر است نزد خدا و محكم تر براى شهادت و نزديكتر به اينكه شك و ريبى در معامله پيش نيايد كه موجب نزاع شود،مگر آنكه معاملۀ نقد حاضر باشد كه دست به دست ميان شما برود،در اين صورت باكى نيست كه ننويسد و هرگاه معامله كنيد در آن گواه گيريد و اگر در سفر باشيد و نويسنده نيابيد،براى وثيقه،گروى گرفته شود.

پس مشاهده مى شود كه اين آيۀ شريفه،چگونه به محكم كارى در باب معاملات سفارش مى كند با اينكه خداوند متعال به طور مؤكد به حسن ظن به ديگران امر كرده است،چنانكه مى فرمايد:

(لولا اذ سمعتموه ظنّ المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خيراً) (1)آيا سزاوار اين نبود كه شما مؤمنان،زن و مردتان،چون از منافقان چنين بهتان و دروغها شنيديد،حسن ظنتان دربارۀ يكديگر بيشتر شده باشد.

همچنين در جايى ديگر،قرآن از بدگمانى به ديگران نهى كرده و فرموده است:

(يا ايّها الذين ءامنوا اجتنبوا كثيراً من الظّنّ انّ بعض الظپنّ اثمٌ) (2)اى اهل ايمان،از بسيارى پندارها در حق يكديگر اجتناب كنيد كه برخى ظن و پندارها،معصيت است.

خداوند در قرآن كريم،حسن ظن را واجب نموده و بدگمانى را حرام مى شمرد ولى محكم كارى و احتياز و دورانديشى در امور را نيز واجب مى داند.


1) .قرآن،نور12/.

2) .قرآن،حجرات12/.

مشاهده مى شود كه با اين گفتار،ميان روايات نيز هماهنگى ايجاد مى شود.براى اينكه بعضى از روايات همان طور كه گذشت بر وجوب حسن ظن به مسلمان،دلالت مى كند و بدگمانى نسبت به او را حرام مى داند و ليكن بعضى روايات دلالت دارد بر اينكه اگر فساد بر زمانه مستولى شود،حسن ظن به ديگرى مجاز نيست و از آن جمله است كلام امام كاظم(ع) كه مى فرمايد:

«اذا كان الجور اغلب من الحقّ لم يحلّ لأحد ان يظنّ باحد خيراً حتى يعرف ذلك منه» (1)زمانى كه بيداد بر حق غالب شود،روا نيست هيچ كس به ديگرى گمان نيك برد،تا وقتى كه نيكى را در او بشناسد.

امام هادى(ع) فرمود:

«اذا كان زمان العدل منه اغلب من الجور فحرام ان يظنّ بأحد سوء حتى يعلم ذلك منه.و اذا كان زمان الجور اغلب فيه من العدى فليس لأحد ان يظنّ بأحد خيراً حتى يبدو ذلك منه» (2)هر گاه زمانى فرا رسد كه در آن عدالت بيشتر از ستم باشد،حرام است كه به كسى بدگمانى شود،تا اينكه دانسته شود كه بدى از اوست،و هر گاه زمانى فرا رسد كه در آن،ستم بيشتر از عدالت باشد.پس هيچ كس نبايد به ديگرى گمان نيك برد،تا آشكار شود كه نيكى از اوست.

مانند اين دو روايت فراوان است كه در آنها از اين دست مطالب وجود دارد كه جايز نيست كه نسبت به متهم به بدى،گمان نيك شود و بلكه جايز و ضرورى است كه مورد بدگمانى واقع شود.

پس جمع بين اين روايات و آن روايات،اين است كه حسن ظن به ديگرى واجب است و بدگمانى به ديگرى حرام است هر كس كه باشد،جز اينكه اعتماد بر متهم به بدى در زمانى كه بيداد بر حق غالب آيد،جايز نيست،بلكه واجب


1) .بحار الانوار،ج78،ص321،ح16.

2) .همان،ج75،ص197،ح17.

است كه با او،با دورانديشى و احتياط و محكم كارى در كارها،رفتار شود.شاهد اين موضوع،سخن حضرت صادق(ع) است كه راوى مى فرمايد:

«انّى اردت ان استبضع بضاعة الى اليمن،فاتيت الى ابا جعفر عليه السلام فقلت:انى اريد ان استبضع فلاناً فقال لى:اما علمت انّه يشرب الخمر؟ فقلت قد بلغنى من المؤمنين انّهم يقولون ذلك فقال:صدّقهم،فانّ الله يقول:( يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين )» (1)همانا من مى خواستم مال التجاره اى را به يمن بفرستم،پس به نزد ابا جعفر(ع) آمدم و به او عرض كردم:من مى خواهم فلانى را براى اين كار بگمارم،پس او به من فرمود:آيا نمى دانى كه او شراب مى خورد؟ گفتم:از مؤمنان به من خبر رسيده كه اين چنين مى گويند،پس حضرت فرمود:گفتۀ آنها را راست بدان زيرا خداوند مى فرمايد:«رسول به خدا ايمان دارد و به مؤمنان باور دارد»

اين روايت و امثال آن كه ذكرش گذشت،مانند نص است،به ويژه استشهاد حضرت صادق(ع) به آيه«گوش»چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:

(و منهم الذين يؤذون النّبّي و يقولون هو اذنٌ قل اذن خيرلكم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين) (2)و بعضى آنان هستند كه دائم پيغمبر را مى آزارند و مى گويند:او شخص ساده و زود باورى است كه به سخن هر كس گوش مى دهد.بگو اى پيغمبر،زودباورى و شنونده بودن من لطفى به نفع شماست.رسول به خدا ايمان آورده و به مؤمنان هم اطمينان دارد.

آيۀ شريفه در مقام بيان اين مطلب است كه پيامبر(ص) فقط گوش زودباور نبود،بلكه گوش خوب بود شنوندۀ خوبى بود و سعۀ صدر داشت.با وجود توجهش به حقيقت و باطن مطالب،آنها را بيان و آشكار


1) .همان،ج75،ص196،ح13.

2) .قرآن،توبه61/.

نمى كرد و پنهان مى داشت.اما به حسب عملكرد،ايمان به خدا داشت و مؤمنان را در بعضى آثار،تصديق مى كرد،همچون دورانديشى،احتياط و پرهيز از آنچه درحق او مى گويند كه او فلان است و به همان.پس به همين دليل،مشاهده مى شود كه ايمان به خداوند متعال با حرف«باء»متعدى شده و ايمان به مؤمنان با حرف«لام»متعدى شده است.

اينها همگى اشاره به اين است كه پيامبر(ص) با وجود حسن ظنش به ديگران،عملاً و اعتقاداً،هر بدى اى كه در حق كسى گفته مى شد را تصديق مى كرد،و از او دورى مى:رد،در عين حالى كه مراقب او نيز بود.همان طور كه در مورد منافقان نيز اين طور رفتار مى كرد با آنچه ذكر كرديم،معنى امثال سخن حضرت كاظم(ع) روشن مى شود.

از محمد بن فضل روايت شده كه گفت به موسى بن جعفر(ع) عرض كردم:

«الرّجل من اخواني يبلغني عند الشيء الذي اكره له.فاسئله عنه فينكر ذلك،و قد اخبرني عنه قوم ثقات؟ فقال لي:يا محمد كذب سمعك و بصرك عن اخيك،فان شهد عندك خمسون قسامة انّه قال قولاً،و قال لك لم اقله،فصدّقه و كذّبهم،و لا تذيعنّ عليه شيئاً تشينه به و تهدم به مروّته،فتكون من الذين قال الله عز و جل:(ان الذين يحبّون ان تشيع الفاحشه في الذين آمنوا لهم عذاب اليم في الدّنيا و الاخرة) (1)» (2)

در مورد شخصى از برادرانم،چيزى از او به من رسيده كه آن را زشت و ناپسند و مى پندارم،پس،از او دربارۀ آن،از او پرسيدم،ولى او منكر آن شد.در حالى كه افراد مطمئن اين مسئله را به من خبر داده اند؟

پس به من فرمود:اى محمد! ديده و شنيده ات را در مورد برادرت دروغ بپندار،چرا كه اگر پنجاه بار نزد تو سوگند بخورند كه چنين سخنى گفته است،ولى او خود بگويد كه من نگفته ام،پس او را تصديق كن و آنها را تكذيب كن و در مورد او،چيزى كه او را مفتضح مى كند و جوانمرديش


1) .قرآن،نور19/.

2) .سفينة البحار،ج2،ص111.

را از بين مى برد،شايع مكن،چه در زمرۀ كسانى قرار مى گيرى كه خداوند عز و جل مى فرمايد:«آنان كه دوست مى دارند كه در ميان اهل ايمان،كار منكرى را اشاعه و شهرت دهند.آنها را در دنيا و آخرت عذاب دردناك خواهد بود»

پس منظور از تصديق او و تكذيب ايشان،اين است كه نسبت به او حسن ظن داشته باشد و از آنچه گفته اند،او را مبرا كند،نه اينكه عملاً تصديق و تكذيب كند،زيرا كه چطور ممكن است حكم به تصديق يك نفر و تكذيب پنجاه نفر بكند.

اين قبيل روايات عملاً با مسئلۀ وجوب پرهيز از بدگمانى و احتياط و دورانديشى و محكم كارى در معاملات منافات دارد و به عبارت ديگر،از نظر اعتقادى او را تصديق مى كند و از نظر عمل آنها را تصديق مى كند.او را تصديق مى كند و قول و فعلش را حمل بر صحت مى كند،به اين خاطر كه مسلمان است و واجب است كه به او حسن ظن داشته باشد و ايشان را تصديق مى كند و سخنشان را حمل بر صحت مى كند،از اين جهت كه آنها نيز مسلمانند و جز رأفت چيزى نمى؛ويند.پس احتياط و دورانديشى و استحكام در كارها نيز واجب است.در نتيجه،همۀ روايات به يك مسئله عقلى بر مى گردند و آن اينكه،مؤمن داراى سلامت خاطر و حسن ظن است.سعۀ صدر دارد و گوش شنوندۀ خوبى است،ليكن او دورانديش و محتاط در رفتارش با مردم،به ويژه متهمان به بدى است.او مانند رهبر يك جامعه،با اينكه نسبت به رعيتش حسن ظن دارد،اما كارهاى مهم را به متهمان واگذار نمى كند و از كسانى كه متهم به دشمنى هستند كناره گيرى مى كند.

چنانكه امير مؤمنان(ع) به مالك اشتر فرمود:

«الحذر كلّ الحذر من عدوپك بعد صلحه،فانّ العدوّ ربّما قارب ليتغفّل،فخذ باحزم و اتّهم في ذلك حسن الظنّ» (1)


1) .نهج البلاغه،نامه 53.

زنهار! زنهار! از دشمن خود پس از آشتى بپرهيز،كه بسا دشمن به نزديكى گرايد تا غفلتى يابد و كمين خود بگشايد پس دورانديش شو! و به راه خوش گمانى مرو.

همچنين مانند رعيت كه با وجوب حسن ظن داشتن به رهبر جامعه،كار دين دنيايشان را به كسى كه متهم به بدى است نمى سپارند،خصوصاً اينكه فاسق و فاجر هم باشد.

چنانكه حضرت صادق(ع) فرمود:

«اذا رأيتم العالم محبّاً للدّنيا فاّتهموه علي دينكم فانّ كلّ محبّ يحوط ما احبّ» (1)

هرگاه عالم و دانشمند را دوستدار دنيا يافتند،او را در كار دين خود متهم سازيد،زيرا كه هر دوستدارى در بند آن چيزى است كه دوستش مى دارد.


1) .بحار الانوار،ج2،ص107،ح7.