ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، - ۱۳۱۲
عنوان و نام پديدآور : کاوشی نو در اخلاق اسلامی و شئون حکمت عملی/ حسین مظاهری؛ ترجمه حمیدرضا آژیر؛ زیرنظر شورای بررسی
مشخصات نشر : تهران: ذکر، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهری : ج ۲
شابک : ۲۵۰۰۰ریال:(ج.۱) ؛ (ج.۲)
يادداشت : عنوان اصلی: دراسات فی الاخلاق وشوون الحکمه العلمیه.
يادداشت : چاپ: ۱۳۸۲؛ ۳۱۰۰۰ ریال:ISBN-964-307-205-3
يادداشت : چاپ: ۳۱۰۰۰ :۱۳۸۲ ریال
يادداشت : ج. ۲(چاپ دوم:۱۳۸۲)؛۳۱۰۰۰ ریال(ج. ۲):ISBN964-307-2053
یادداشت : کتابنامه
عنوان دیگر : شئون حکمت عملی
موضوع : اخلاق اسلامی
شناسه افزوده : آژیر، حمیدرضا، ۱۳۳۷ - ، مترجم
رده بندی کنگره : BP۲۴۷/۸/م۶۲۵د۴۰۴۱ ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی : م۸۱-۳۸۵۰۲
تنظیم متن میثم حیدری
بسم الله الرحمن الرحیم
کاوشی نو در اخلاق اسلامی و شئون حکمت عملی
حسین مظاهری
ترجمه حمیدرضا آژیر
زیرنظر شورای بررسی
مقدمه٩
پى نوشتها٢٣
فصل اول: تعريف علم اخلاق٢٥
تعريف علم اخلاق٢٧
اخلاق، از امور فطرى است٢٧
اخلاق، برخاسته از علم حضورى است٢٩
عقل نظرى و عقل عملى٢٩
اخلاق نظرى واخلاف عملى٣٠
نسبيت اخلاق ومطلق بودن آن٣٠
اخلاق، وسيلة نزدیکی به خدای متعال.٣٢
پی نوشتها٣٢
فصل دوم: موضوع علم الخلاق٣٥
موضوع علم اخلاق٣٧
انسان چيست؟٣٧
چرا انسان أفريده شده اسب؟٣٩
جمع بین آیاتی گه به انسان اختصاص دارد43
تفاوت ميان انسان، فرشته وحيوان46
تفاوت میان نضابل و رذايل47
نقدى برنظريه علماى اخلاق47
حسن رقيح عقلى٥١
حركت به سوى حل تعالى53
يى نوشتها56
فصل سوم: فوايد علم اخلاق59
فوايد علم اخلاق61
فابده بكم: نجسم عمل61
تکمله83
رفع اشكال درياره جاودانگى دوزخيان.96
فايده دوم: خاستكاء همة اعمال، ملكات وهويّات است114
فایده موم: تکیه علم سودمند بر فضايل117
آیاتی بيرامون عالم غير مهذب136
رواباتى بيرامون عالم غير مهذب140
آياتى بيرامون وأبته بودن علم به عمل145
رواباتى بيرامون يستكی علم به عمل145
رواياتى بيرامون بسته بودن عمل به علم148
فايدة سوم: وابسته بودن عبوديت برفضايل١٥٢
پی نوشتها161
فصل چهارم: دلايل ضرورت پاكسازى نفس169
ضرورت پاكسازى نفس171
١. کتاب١٧١
جرا قرآن اين چنين بر اخلاق باى مى فشارد؟.١٧٣
٢. سنت١٧٧
٣. اجماع.١٨٢
٢. عقل.١٨٩
ہی نوشتها194
نصل پنجم: چگونگی تزکیه١٩٧
مقدمه.١٩٩
شیومهای پاک كردن نفس از پلشتيها٢١۶
١. تقوا ..٢١٧
آیاتی در پیرامون مخالفت با هوی و هوس ٢٢٢
رواياتى در بيرامون مخالفت باهوى وهوس.٢٢٣
آیاتی پيرامون تقوا 224
روايائى پيرامون تقوا ... 227
٢. مراقبت ٢٣١
رواياتى بيرامون مراقبت٢٣٣
مراقبت به مفهومی دیگر٢٣٧
روایاتی پیرامون مراقبت به مفهوم دوم٢٢١
مراقبت به وسیله استاد ..٢٥١
مراقبت به وسيله دوست٢۶٥
آباتى بيرامون مراقبت به وسيله درست
رواياتى بيرامون مراقبت به وسيله دوست٢۶٨
٣. بندى از سير در تاريخ٢٧۶
آیاتی پیرامون پندآموزی از سیر در تاريخ287
احاديثى بيرامون بنداموزي از سير در تاريخ٢٨٩
٢. حب در راء خدا.٢٩٢
آياتى بيرامون حب در راه خدا٢٩٥
رواباتی پيرامون حب درراه خدا٢٩٨
٥ ترسانيدن ومؤده دادن٣٠٣
آياتى بيرامون انذار و تبشير ..٣٠٥
آیاتی بیرامون محبّت خدا .٣٣٠
رواباتى بيرامون محبث خدا٣٣١
دعاهابى بيرامون محبّت خدا٣٣١
سخنانی پيرامون محبت خدا٣٣٨
پی نوشتها٣٢٣
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيم
بى ترديد، اخلاق در اسلام داراى اهميت فراوانى است. اين امر به لحاظ جنبه هاى مختلفى است. نخست، علاوه بر آنكه اخلاق از اركان اسلام و در رديف عقايد و احكام به شمار مى آيد، عامل پيوند انسان به پروردگار بزرگش نيز مى باشد و همانا اين پيوند، مقصود اصلى در ايجاد انسان است. زيرا كه آن بزرگترين كمال آدمى است و تماميت كمالات انسان وابسته به آن است و همان گونه كه بر قلم تقدير رفته است، آدمى كامل نگردد، مگر آنكه در مسيرى گام بردارد كه خداى متعال در شريعت بزرگش براى او ترسيم نموده است و راهى را بپيمايد كه پيامبران و جانشينان و پيروان آنها در ارائه آن، جهد بليغ نموده اند.
ديگر آنكه آيين مقدس اسلامى در تمامى زمينه ها، چه در مسائل اجتماعى (اعم از نظام خانوادگى و احوال فردى) و چه در مسائل اقتصادى و سياسى و غير آن، جز با شيوۀ اخلاقى كه اين دين پاينده بر آن استوار است تمام و كامل نمى گردد.
درك اين مطالب از اين سخن رسول اكرم (ص) و موارد مشابه آن براى ما ميسر است كه فرمود: "همانا بر انگيخته شدم تا مكارم اخلاق را به كمال
رسانم.(1)
همچنين اگرنزد خداوند، ويژگى اى برتر از اخلاق وجود داشت هر آينه خداى متعال در قرآن كريم، در ستايش پيامبر گراميش كه سرور كائنات و اشرف موجودات است، بدان اشاره مى فرمود. اهميت اخلاق و ارج و بهاى آن از اين امر ظهور و بروز يافت كه خداوند متعال بر فرستادۀ بزرگوارش منت نهاد و فرمود: "همانا تو داراى خلقى بزرگ هستى.(2)
ديگر آنكه علم اخلاق از دانشهايى است كه به انسان و حالات گوناگون او و ساير علوم و معارف انسانى اهتمام مى ورزد. علم اخلاق از فضيلتها و مكارم انسانى، چگونگى به دست آوردن آنها و نحوۀ آراستن نفس به آن صفات نيك، سخن مى گويد. همچنين از رذيلتها و صفات ناپسند و چگونگى دورى جستن از آنها و بازداشتن نفس از آلوده شدن به آن صفات و نيز آثار گوناگون اجتماعى اقتصادى، فرهنگى و سياسى آنها بحث و گفتگو مى كند. از اين رو اخلاق در آيين اصيل اسلام، اهميتى والا مى يابد، به ويژه آنكه پيامبر گرامى اسلام، نخستين معلم اخلاق و الگوى نمونۀ آن شمرده مى شود. خداوند متعال در حق آن حضرت فرموده است: "براى شما اگربه خدا و روز قيامت اميد مى داريد و خدا را فراوان ياد مى كنيد، شخص رسول الله، مقتداى پسند يده اى است.(3)
همچنين امامان طاهر (ع)، پس از رسول اكرم (ص)، نمونه هايى زنده از اخلاق نيكو و شيوۀ برتر زندگى بوده اند كه صفحات تاريخ اسلام را به وجود خويش آراسته اند. سيره و شيوۀ زندگى آن بزرگواران، بى ترديد آينۀ تمام نماى سيرۀ نياى بزرگوارشان، پيامبر اكرم (ص) بوده است. چنان كه خداى متعال دربارۀ آنان فرموده است: "جز اين نيست كه خدا مى خواهد پليدى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاك دارد.(4)
لكن آنچه مايۀ تأسف است، اين است كه على رغم اهميت اين علم و تأثيرات مثبت آن در پيراستن نفس و اصلاح آن، در برنامه هاى درسى و حوزه هاى علمى و مجامع فرهنگى ما، از اين درس اساسى خبرى نيست و بيم
آن مى رود كه اين رشته از دانش كه در نوع خود بى نظير است، نه تنها در معرض فراموشى قرار گيرد، بلكه براى انسانهاى عصر حاضر ناشناخته و مجهول باقى بماند. چه نيكو گفته است ابوحامد غزالى در مقدمه احياءعلوم الدين، آنجا كه ميگويد: ". ..و اما علم دستيابى به آخرت و آنچه كه پيشينيان صالح ما نگاشته اند و آنچه كه خداوند سبحان در كتاب خود، آن را فقه، حكمت، علم، روشنايى، نور، هدايت و رشد ناميده است، هر آينه درمان آن را در هم پيچيده و در بوتۀ فراموشى نهاده اند.(1)
با ظهور انقلاب شكوهمند اسلامى در ايران، اين علم همچون ساير دانشهاى بنيادينى كه انقلاب اسلامى به آنها اعتبار بخشيد، مورد توجه فراوان قرار گرفت، زيرا انقلاب پيروزمند ملت مسلمان ايران، تنها به تغيير و دگرگونى جنبه هاى مادى زندگى توجه نداشت، بلكه تحول شيوه هاى فرهنگى و تربيتى و بنيادهاى فكرى اخلاقى، در مركز توجه و قله هدف آن قرار داشت.
پيشواى بزرگ انقلاب اسلامى، عارف فقيد، حضرت امام خمينى كه خداوند درجاتش را متعالى گرداند نه تنها الگوى اخلاق نيكو در عصر ما شمرده مى شد، بلكه از بزرگترين اساتيد اين فن و از درخشانترين آنها در قرن حاضر به حساب مى آمد، چنان كه خداى تعالى مى فرمايد: "هر آينه از ميان بندگان خدا، تنها دانشمندان از او مى ترسند.(2)خداوند بهترين پاداش و وافرترين بركات خود را از اين علم، به ايشان عطا فرمايد.
امام بزرگوار كه رضوان خدا بر او باد همواره در طول حيات خود، به اين علم سفارش مى كرد و پيروان خود را نسبت به گسترش آن تشويق و ترغيب مى نمود. آن بزرگوار هيچ گاه سفارش به اين امر را از ياد نبرد، تا اينكه در وصيتنامه سياسى الهى خود، چنين فرمود: "و از بالا ترين و والاترين حوزه هايى كه لازم است به طور همگانى مورد تعليم و تعلم قرار گيرد، علوم معنوى اسلامى از قبيل علم اخلاق و تهذيب نفس و سير و سلوك الى الله رزقنا الله و اياكم كه جهاد اكبر مى باشد.(3)
از اينجا اهميت گفتگو دربارۀ اخلاق و فراخواندن مردمان به سوى آن به ويژه در عصر كنونى ظاهر ميگردد. زمانه اى كه جاذبه هاى فريبندۀ مادى، فراوان گشته و فضايل درخشان انسانى تباه گرديده و مردمان اندك اندك از دينشان فاصله مى گيرند و نسبت به چگونگى ارتباط با پروردگار بزرگ خود، آگاهى ندارند. پس، از رهگذر آن، فاجعه هاى عظيم فرهنگى رخ مى دهد، و آثار ظلم و استبداد و تبعيض نژادى ظاهر مى گردد و ابرهاى تيرۀ نادانى، آسمان بشريت را فرا مى گيرد و ضلالت آشكار مى گردد.
اين همه، موجب دورى انسان از اخلاق كريمه و پاك داشتن نفس و پيراستن آن از بدى گرديده است. بنابراين زندگى شايسته واميد سعادت و نيكويى دراين عصر براى ما ميسر نيست، مگر آنكه با خدا پيوند برقرار نموده و به اصول اساسى دين حنيف باز گرديم و به اخلاق الهى و عمل به آنچه كه لازمۀ ايجاد مدينه فاضله و تدارك مقدمات فرج است، تمسك جوييم.
به دليل اهميت بحث دربارۀ اين علم الهى، كتب و مجموعه هاى بزرگى دربارۀ علم اخلاق و تزكيه نفس در پهنۀ جهان اسلام انتشار يافته است. از بسيارى تعداد اين كتابها، شمارش آنها در اين مقدمه كوتاه ممكن نيست، لكن در اينجا نگاهى گذرا بر مهمترين كتابهاى اخلاقى مى افكنيم تا جايگاه اين كتاب را در بين آنها باز گوييم. در حالى كه از بخش بزرگتر آن، كه پيرامون معجمهاى خاص اين موضوع است، ذكرى به ميان نمى آوريم.
اخلاقى آنان، شامل جنبه هاى نظرى عقلى و ذوقى عرفانى است.
السعادة و الإسعاد في السّيرة الإنسانية: شيخ ابوالحسن عامرى نيشابورى (متوفى 381 ه. ق) از نخستين محققانى بود كه دربارۀ اخلاق، كتابى مستقل تأليف نمود. او در كتاب خود، كه از مفاهيم اخلاقى موصوف در كتابهاى افلاطون و ارسطو اقتباس نموده بود را با نكات عقلى و پندهاى حكمت آموز بياميخت.
تهذيب الأخلاق و تطهير الاعراق: شيخ ابوعلى مسكويه (325-421 ه ق) از بزرگترين فلاسفۀ اسلامى بود. او اولين كسى است كه دربارۀ اخلاق ازديدگاه عقلى محض بحث نموده است.
موضوع كتاب او "خوشبختى" است، ودر هفت باب آن را تنظيم كرده است، و آن، مجموعه اى از آراى اخلاقى افلاطون و ارسطو و جالينوس و احكام شريعت اسلامى است. بر اساس ديدگاه او، اخلاق از نفس و جان آدمى نشأت مى گيرد و لذا در آغاز كتابش دربارۀ شناخت نفس و قواى نفس سخن گفته است.
او كتابهاى اخلاقى ديگرى نيز داشته است كه از جملۀ آنها مى توان به الفوز الأكبر و الحكمه الخالده اشاره كرد.
4 إحياء علوم الدين: اين كتاب، مجموعه اى اخلاقى و نوشتۀ شيخ ابوحامد محمد بن محمد غزالى طوسى (505 450 ه. ق) و مهمترين كتاب و اثر اوست. گفتار رساى او دربارۀ هدفش از نگارش اين كتاب، پيش از اين ذكر شد. او اين كتاب را مشتمل بر چهار بخش قرار داد. اين بخشها عبارتند از: عبادات، عادتها، هلاك كننده ها و نجات دهنده ها. در صدر همۀ اينها، كتاب دانش را قرار داد. همچنين او خلاصه اى از اين كتاب را به نام كيمياى سعادت به زبان فارسى نوشت. از او كتابهاى اخلاقى ديگرى نيز باقى مانده، كه از آن جمله نصيحه الملوك و معراج السالكين است.
فيض كاشانى (1091 1006 ه. ق) است. وى از شاگردان صدر المتألهين، مولى صدرالدين شيرازى و داماد اوست.
اين كتاب در حكم پاكسازى و تصحيح كتاب احياء علوم الدين غزالى است. مؤلف كه رحمت خدا بر او باد در بيان غرض از تأليف كتاب، چنين مى گويد: ". ..بيشتر احاديثى كه در آن (احياء علوم الدين) نقل گرديده، به افرادى اسناد داده شده كه به دروغ و افترا بستن بر خدا و رسولش شهرت دارند. كسانى كه به سخنانشان اعتمادى نيست، هر چند با عقل و دين مطابقت داشته باشد. در حاليكه در احاديث ما كه از امامان معصوم و خاندان وحى (ع) نقل شده است، بيانى نيكوتر و شيوه اى محكمتر يافت مى شود. همچنين در آن كتاب، حكايتهايى عجيب و داستانهايى شگفت انگيز از اهل تصوف و امور ديگر نقل شده است كه دلهاى حق جويان از اهل تشيع از آن آزرده مى گردد. پس بر آن شدم تا آن كتاب را تهذيب نمايم و نقص و عيب را از دامان آن بزدايم و مطالب آن را بر پايه هاى استوار بنا سازم، تا هيچ گونه شك و ترديدى در مورد آن روا نباشد. و در بعضى از ابواب، مطالبى را كه از امامان بزرگوار شيعه (ع) و پيروان آنها در خصوص اسرار و رموز، نقل شده است، بدان بيفزايم...(1)
"آن جامعترين كتابى است كه در علم اخلاق به وسيلۀ علماى متأخر نوشته شده است و ترجمۀ فارسى آن با تغييرات اندك، توسط فرزند مؤلف، مولى احمد بن مهدى نراقى (م - 1245 ه. ق) صورت گرفته و با نام معراج السعاده انتشار يافته است.(2)
مرحوم نراقى در آغاز اين كتاب چنين گفته است: "ابتداءً مقدماتى سودمند را براى رسيدن به مقصد ذكر مى كنيم، سپس به اقسام اخلاق و پايه هاى آن از قواى نفسانى اشاره مى نماييم و اجناس، انواع و نتايج و ثمرات آن را مى نگاريم. سپس
به درمان كلى اخلاق ناپسند مى پردازيم و به دنبال آن، براى هر يك از اخلاق ناپسند كه داراى اسم مشهورى است و براى افعال نكوهيده اى كه از آن سرچشمه مى گيرد، طريقه درمان را ذكر مى كنيم و به دنبال آن، صفات پسنديدۀ ضدّ آنها را همراه با دلايلى عقلى و نقلى مبنى بر فضل و رجحان آنها بيان مى كنيم. زيرا آگاهى بر فضيلت و برترى هر خوى و صفت پسنديده و مداومت بر آثار آن، قوى تر از تلاش در از ميان بردن ضدّ آن است. ما به هنگام بحث از روش علماى گذشته در بيان رذايل اخلاقى، پيش از فضايل پيروى نمى كنيم، بلكه نخست آنچه را از صفات نيك و بد كه به نيروى عاقله مربوط مى شود، سپس آنچه به نيروى خشم و پس از آن، آنچه كه به نيروى شهوت تعلق دارد، ذكر مى كنيم، در مرحله بعد آنچه را كه به دو نيرو يا هر سه اين نيروها مرتبط است، مورد بحث قرار مى دهيم.
اين شيوه براى بيان اخلاق و شناخت صفات متضاد و آگاه به مبادى و انواع آن شايسته تر است و اين از مهمترين امورى است كه پژوهندگان اين علم بدان نياز دارند. در اين كتاب به مسائل مربوط به ادارۀ خانواده (تدبير منزل) و امور كشور دارى (سياست مدرن) پرداخته نشده است، براى آنكه هدف ما در اين كتاب، تنها پاكسازى نفس و تهذيب اخلاق بوده است، و آن را جامع السعادات ناميدم و آن را در سه فصل تنظيم نمودم...(1)
استاد محمد رضا مظفر، رييس دانشكده فقه در نجف اشرف، درمقدمه اى كه بر كتاب مزبور نگاشته، چنين آورده است: "شيوۀ علمى اى كه مؤلف، مباحث خود را از ابتدا تا انتها بر آن بنا نهاده، بر اساس نظريۀ وسط و افراط و تفريط در اخلاق مى باشد. اين نظريه، ميراثى از فلسفۀ يونانى است كه نويسنده در جزء اول كتاب خود، صفحه 95، دربارۀ آن بحث نموده است و شايسته نيست كه ما در اين امر مناقشه كنيم. و اين امر امتيازى براى اين كتاب محسوب نمى شود، زيراويژگى اين كتاب در تكيه كردن بر اين نظريۀ اساسى، همچون ويژگى ساير كتابهاى علمى است، كه در زمينۀ اخلاق اسلامى نوشته شده است.(2)
از ويژگيهاى ممتاز كتاب جامع السعادات آن است كه، تقسيم بندى خود را بر اساس نيروهاى سه گانۀ خرد، شهوت وخشم قرار داده و دليل آن را اينگونه بيان كرده است: "تمامى صفات نيك و بد از دايرۀ شمول و ارتباط با نيروهاى سه گانۀ نفس بيرون نيستند.(1)
سپس براى هر يك از نيروهاى نفس، صفات نيك و بد مربوط به آن را با ذكر اجناس و انواع آن بيان مى كند و به تطبيق نظريۀ وسط و افراط و تفريط برهر يك ازانواع آن صفات مى پردازد و اين امر همان گونه كه خود ادّعا نموده، پيش از او سابقه نداشته است. او در اين مورد مى نويسد: "آگاه باش كه بر شمردن فضايل و رذايل و نگارش آنها و وارد كردن برخى در برخى ديگر و اشاره به نيروهاى نفسانى اى كه موجب ايجاد آن گرديده همان طور كه به تفصيل نگاشته ايم از امورى است كه دانشمندان اخلاق بدان نپرداخته اند؛ البته در بعضى از موارد به اين امر پرداخته اند، ليكن از بيان آنها در اين موارد، مخالفت با اين شيوه آشكار است.(2)
از آنچه پيش از اين دربارۀ سير تحول كتابهاى اخلاقى در فرهنگ اسلامى ذكر شد، مى توان كتابهاى مرجع علم اخلاق را به چهار مجموعه جداگانه تقسيم كرد.
مجموعۀ نخست: كتابهاى اخلاقى فلسفى.
به عنوان نمونه هايى از اين مجموعه، مى توان از كتابهايى نظير السعاده و الاسعاد و تهذيب الاخلاق نام برد.
دربارۀ اين مجموعه، نقطه نظرهايى به شرح زير مطرح است:
الف) نكته مهم دربارۀ مطالب اين مجموعه، تأثير پذيرفتن آنها از انديشه هاى يونانى است. به گونه اى كه براى بهره گيرى از مسائل معنوى و آخرتى، ارزش و جايگاهى قايل نيستند، در حالى كه توجه به امور معنوى و آخرتى اثرى پايدار در تربيت و تزكيه نفس دارد. اساس و پايه اى كه مطالب كتابهاى اين مجموعه بر
آن استوار است، صرفاً منافع مادى، معيارهاى عقلى وپايبندهاى اجتماعى است.
ب) ديدگاه فكرى فيلسوف و حكيم، اصولاً به گونه اى است كه انسان را به مثابۀ يك موجود متفكر و آگاه در نظر مى گيرد و بدين لحاظ، كمال فكرى انسان را در مركز توجه خود قرار مى دهد. اين طرز تفكر دربارۀ انسان، كوته بينانه است. درست است كه كمال عقلى انسان داراى اصالتى ممتاز است، لكن نبايد جايگزين ساير كمالات انسانى گردد، به گونه اى كه كمالات ديگر انسان مورد بى توجهى قرار گيرد. اين طرز تفكر، تنها از دريچۀ تنگ كمال عقلى به كمالات انسانى مى نگرد. لذا اين روش مترتب بر بى توجهى و كوته نگرى دربارۀ ساير جوانب كمال آدمى است و بى ترديد در مباحث اخلاقى به عنوان شيوه اى ناقص تلقى مى گردد.
ج) ارزش و اعتبار تهذيب نفس و سازندگى روح به تمرينهاى سختى است كه نياز به همتى عالى وكوششى بى دريغ و تربيتى مستمر دارد. كمترين انتظار از كتابهاى اخلاقى آن است كه انسان را در راه تحمل دشواريها و پيمودن راههاى سخت و انجام برنامه هاى تربيتى طاقت فرسا، راهنمايى و كمك نمايد.
آنچه مايۀ تأسف است، اين است كه كتابهاى اخلاقى فلسفى در اين زمينه كاستى دارند. اين كتابها از اين جهت كامل نبوده و توان در برگرفتن تمامى ابعاد روح و فكر انسان را ندارند؛ لذا تأثير مثبتى در ساختن انسان و بر پايى اخلاقى نيك در جامعه نگذاشته اند.
د) اين مجموعه از كتابهاى اخلاقى، سرشار از اصطلاحات و مطالب علمى و فنى است و به گونه اى نوشته شده است كه درك و فهم مطالب آن با دشوارى همراه است، به طورى كه گروهها و طبقات اجتماعى داراى فرهنگهاى مختلف، قادر به استفاده از آنها نيستند. بدين لحاظ اين مجموعه از كتابها، راهى در ميان عامه مردم پيدا نكرده است، بلكه تنها گروه اجتماعى خاصى از آنها استفاده نموده، در حالى كه بسيارى از گروهها، از مطالب آن بى بهره مانده اند.
مجموعۀ دوم: كتابهاى اخلاقى و عرفانى.
از نمونه هاى اين مجموعه، كتابهايى مانند، اوصاف الاشراف، رسالة السير والسلوك(1)، مثنوى معنوى(2)و تذكره المتقين(3)و غير آن را مى توان نام برد.
اين مجموعه از آثار اخلاقى، دربرگيرندۀ جنبه هاى علمى و عرفانى است كه حاكى از رابطه انسان با خودش، رابطۀ انسان با جهان پيرامونش و رابطۀ انسان با آفريدگارش مى باشد و بر افكار و گفته هاى سالكان راه حق و بيان طبيعت، اخلاق و روش علماى بزرگ و متعبد كه در ميان مردم به اهل سير و سلوك عرفانى خاص معروف گرديده اند، استوار است.
طبيعى است كه اين قسم از عرفان كه سير وسلوك ناميده مى شود، مغايرتى با اخلاق اسلامى ندارد؛ لكن دربارۀ اين مجموعه نكاتى به شرح زير قابل ذكر است:
الف) اين مجموعه از كتابهاى اخلاقى، مشتمل بر روش علمى و اخلاقى عارفان به منظور بيان شيوه سيرو سلوك است و لذا فاقد مباحث علمى و نظرى دربارۀ اخلاق و صفات نيك و بد و روش كسب فضيلتها و نحوه درمان بيماريهاى اخلاقى است.
ب) كسانى مى توانند از اين كتابها بهره گيرند كه بعضى از مراحل تزكيه نفس وسير و سلوك را طى كرده و قسمتى از اين راه را پيموده باشند. چه آنكه اين مجموعه داراى مباحث اخلاقى دشوار و رياضتهاى طولانى و سخت براى تهذيب نفس و پاكسازى آن است. بنابراين، استفاده از اين مجموعه نيز براى همۀ گروههاى اجتماعى، به ويژه عامۀ مردم كه بيش از همه به درسهاى اخلاقى نيازمندند، ميسر نيست، زيرا اينان هيچ يك از مراحل و منازل تزكيه نفس و سير و سلوك و ومقدمات آنها را طى نكرده اند.
مجموعۀ سوم: كتابهاى اخلاقى روايى.
از نمونه هاى اين مجموعه، مى توان كتابهاى زير را نام برد:
اصول كافى ج 2، كتاب ايمان و كفر(4)، مكارم الاخلاق(5)، المواعظ، الخصال(6)،
1) نوشتۀ عارف بزرگوار سيد بحرالعلوم (1212 ه. ق).
2) سرودۀ جلال الدين، محمد بن بهاءالدين بلخى رومى (م 627 ه. ق).
3) تأليف عارف متأخر، شيخ محمد بهارى همدانى (م 1325 ه. ق)
4) تأليف ثقة الاسلام كلينى (م 329 ه. ق)
5) تأليف شيخ ابونصر بن ابوعلى طبرى (از بزرگان قرن ششم.)
6) هر دو، تأليف شيخ بزرگوار صدوق (م 381 ه. ق)
بحارالانوار ج 66 تا 70، كتاب الايمان و الكفر(1)، تحف العقول(2)و المحاسن و...
در بحث سير تحول كتابهاى اخلاقى به اين دسته از كتابهاى اخلاقى اشاره نشد و دليل آن اين بود كه اين كتابها منحصراً دربارۀ موضوع اخلاق نوشته نشده است. كما اينكه در نگارش آنها از روش علمى خاصى كه شايسته علم اخلاق است نيز، پيروى نشده است؛ بلكه صرفاً بر اساس ذوق و شيوۀ شخصى مؤلف نوشته شده است.
نكاتى كه درمورد اين مجموعه نه نظر مى رسد، بدين قرار است:
الف) اين كتابها فاقد بحث علمى و نظرى دربارۀ اخلاق و فضيلتها و رذيلتهاست ومحتواى اصلى آنها، بيان روايات و برخى توضيحات مؤلفان دربارۀ آنها مى باشد.
ب) اين كتابها اصولاً به تحليل و تشريح و تبيين نياز دارند. زيرا برخى از روايات داراى زمينه بحث و جدل و مناقشه است وبرخى ديگر ا زآنها متشابه يا متناقض مى باشند.
مجموعه چهارم: كتابهاى تلفيقى.
منظور از اين مجموعه، كتابهايى است كه روشهاى مختلف فلسفى، عرفانى و روايى در آنها جمع شده و تلفيقى ا زآنها ارائه گرديده است. اين مجموعه داراى ويژگيهاى خاصى است.
به عنوان نمونه هايى از اين مجموعه مى توان از كتابهاى رسائل اخوان الصفا، احياءعلوم الدين، المحجّة البيضاء، جامع السعادات، كيمياى سعادت و معراج السعاده نام برد و كتاب حاضر نيز در اين مجموعه قرار دارد.
روش تلفيق در اين كتابها مى تواند به شيوۀ روايى فلسفى، يا روايى عرفانى، يا روايى فلسفى عرفانى باشد. نمونه هاى اين كتابها در قرن پنجم هجرى و پس از آن رواج گسترده اى يافت، به گونه اى كه تحول و تكاملى كه درعلوم مختلف اسلامى حاصل شد، شامل علم اخلاق نيز گرديد و شيوۀ تلفيق از ابتكارهاى به عمل آمده در اين مرحله است. اما در دورۀ قبل از قرن پنجم هجرى، كتابهاى
اخلاقى غالباً بر اساس شيوه هاى روايى فلسفى ياعرفانى نوشته مى شد.
هر چند كه هر يك از مجموعه كتابهاى مرجع علم اخلاق، داراى ويژگيهاى خاص و روش مخصوص به خود مى باشد، لكن مجموعۀ چهارم از كتابهاى مرجع (كتابهاى تلفيقى) در ميان ساير كتابهاى اخلاقى، اعم از مجموعه هاى روايى، فلسفى و عرفانى داراى شيوۀ مناسبترى است و آن به لحاظ وجود تنوع و تفاوت در روش آن مى باشد.
نياز عصر حاضر به كتابى جديد و با شيوه اى جامع
از آنجا كه نياز به كتابى جامع و كامل دربارۀ علم اخلاق و شئون حكمت عملى در عصر حاضر احساس مى شد، استاد مسلم اين فن، حضرت آيه الله شيخ حسين مظاهرى كه فضل و توفيق او مستدام باد - مسئوليت تدوين مجموعۀ علمى جديدى را در اين زمينه به نام كاوشى نو دراخلاق اسلامى عهده دار گرديدند. و از همين رو، مركزى به نام مركز الدراسات و البحوث اخلاقيه را تأسيس كردند.
پيش از اين، موانع بسيارى بر سرراه انتشار مجلدات اين مجموعۀ گرانقدر وجود داشت كه به حمدالله، سختيها بر طرف گرديد و زمينه هاى نشر جلد اول فراهم آمدو به يارى خداوند متعال مجلدات بعدى نيز پس ازاين منتشر خواهند شد.
مهمترين امتيازات كتاب كاوشى نو دراخلاق اسلامى و ويژگيهاى فنى آن در اينجا به بيان مهمترين امتيازات اين كتاب مى پردازيم، تا مختصراً شناختى از آن حاصل آيد.
يكم: همان گونه كه پيش از اين بيان كرديم، در برخى از كتابهاى اخلاقى، مباحث نظرى و فلسفى چنان غالب مى آيند، كه جنبه هاى ديگرى كه داراى اثر مثبت در تهذيب اخلاق هستند، به فراموشى سپرده مى شوند. در بعضى ديگر، غلبه از آنِ مباحث علمى و دينى است و ساير جنبه ها مورد غفلت قرار مى گيرند.
كما اينكه در بعضى از آنها، مباحث صرفاً عملى، حاكم بر مباحث كتاب است و از ساير جنبه ها خبرى نيست.
دركتاب كاوشى نو در اخلاق اسلامى، اين جوانب مختلف دوش به دوش يكديگر مورد توجه قرا گرفته و جنبه هاى نظرى و عملى اخلاق توأماً مورد بحث واقع شده اند منظور از مباحثنظرى اخلاق، بيان فضايل و ذكر تفاوت ميان فضيلتهاى مشابه و استدلال بر نيك بودن فضايل و زشت بودن رذايل است. منظور از مباحث عملى اخلاق، بيان چگونگى تهذيب نفس و ذكر مراتب سير به سوى حقّ متعال و بيان پندها و اندرزهاى كلى و جزيى براى پاكسازى نفس و تهذيب اخلاق و تصحيح رفتار و گفتار است.
دوم: از مهمترين مواردى كه بر كتابهاى اخلاقى خرده گرفته مى شود، اين است كه بين اخلاق و امور اخلاقى و همچنين صفات نيك و بد مربوط به هر يك از آنها تفاتى قايل نشده اند ولكن در اين كتاب، ميان اين دو فرق گذاشته شده و تا آنجا كه ما مى دانيم كسى در اين زمينه بر او پيشى نگرفته است و نويسندۀ محترم به اين امر اشاره كرده و مى گويد:
"منظور از فضايل و رذايل اخلاقى، صفات نيك و بد انسان است، و مراد از فضايل و رذايل در امور اخلاقى، اعمال نيك و بد است. و اخلاق را بر امور اخلاقى مقدم ساخته ايم، زيرا اخلاق به منزلۀ معدن و سرچشمۀ امور اخلاقى است و اموراخلاقى تماماً از آن سرچشمه و نشأت مى گيرند. و خداى متعال فرموده است:" بگو هر كس بر مبناى منش خويش عمل مى كند.(1).(2).
سوم: در حالى كه اغلب كتابهاى اخلاقى فاقد مباحث ادارۀ خانواده و كشور دارى هستند و تنها به بحث دربارۀ اصلاح نفس و تهذيب اخلاق بسنده كرده اند، اين كتاب در بخش دوم، يعنى امور اخلاقى، به اين دو مبحث نيز پرداخته است و از اين جهت اين كتاب، كتاب اخلاق به معنى عام است، زيرا اخلاق به دو معنى وارد شده است، معنى عام كه همان حكمت عملى است و معنى خاص، كه همان علم تهذيب اخلاق است. به بيان ديگر، اين كتاب در بر
گيرندۀ تمامى پايه هاى حكمت عملى و حاوى مباحث سه گانۀ تهذيب اخلاق، ادارۀ خانواده و كشور دارى است.
چهارم: همان گونه كه در توضيحات مربوط به كتاب جامع السعادات بيان شد، مبناى روش مرحوم نراقى در كتاب مزبور بر اساس نظريه وسط و افراط و تفريط در اخلاق مى باشد و اين نظريه ميراثى از فلسفۀ يونانى است، لكن نويسنده در اين كتاب، به اين روش انتقاد كرده و اثبات مى كند كه فضيلتها و رذيلتها از يك گروه نيستند، بلكه رذايل ضد فضايل هستند و مى توان فضيلتى را يافت كه ضد نداشته باشد.
پنجم: همچنين پيشتر در آن توضيحات گفته شد كه اساس تقسيم بندى مرحوم نراقى در كتاب ياد شده، بر نيروهاى سه گانۀ خرد، شهوت و خشم است، لكن نويسنده بر مسئله ارجاع و تقسيم نيروها اعتماد نكرده، بلكه آنها را مورد انتقاد و بحث قرار داده است.
ششم: ازمواردى كه به كتابهاى اخلاقى علماى متأخر خرده گرفته مى شود، تكيه اكثر نويسندگان آنها بر اخبار و احاديث و روايات، اعم از صحيح و غير صحيح آن، بدون اشاره به منابع و مآخذ آنها مى باشد.
چه نيكو گفته است، جناب استاد مظفر در مقدمه اش بر كتاب جامع السعادات، آنجا كه ميگويد: اين ويژگى در ميان كتابهاى اخلاقى اسلامى، مختص اين كتاب (جامع السعادات) نيست، بلكه اين شيوۀ همۀ آنهاست و تو گويى استشهاد آنان به احاديث و روايات صرفاً بيان انديشۀ آنهاست. لذا هرگاه روايتى را طبق نظر خود صحيح و پذيرفتنى يافتند، آن را نقل مى كنند و احساس ضرورت نمى كنند كه آن روايت در عرف اهل حديث صحيح و پذيرفتنى باشد... و شايد اين ساده انگارى در مذهب ايشان، چنان كه پيشتر ذكر نموديم، عذرى قابل قبول باشد. مادامى كه در اين امر نسبت به حفظ امانتِ نقل حديث از ميراث گرانقدر اسلامى برخورد نادرستى وجود نداشته باشد، به ويژه درجايى كه با اندكى تحقيق و جستجو مى توان از اين نوع برخورد كناره گرفت.
آنچه در احاديث صحيح از خاندان پيامبر اكرم صلوات الله عليهم وارد شده براى بيان جوانب مختلف اخلاق پسنديده بس است و آنچه در كتاب اصول كافى دراين زمينه آمده به تنهايى كفايت مى كند. "(1)
در پايان سخن، لازم است از بعضى از برادران و شاگردان استاد (نويسنده) كه در جمع آورى تعدادى از آيات و روايات و برگرفتن آنها از منابع و مآخذ، نويسنده را يارى رساندند، قدردانى به عمل آوريم.
در نهايت، از تمامى ياران همراه و انديشمندان و فرهنگيان به ويژه اساتيد حوزه ها و مجامع علمى، درخواست مى كنيم تا ما را از نظرات خود براى اتمام اين سفر بزرگ و تكميل آن درمجلدات بعدى و يا نسبت به ترجمه فارسى آن، كه به خواست خداوند متعال به زودى منتشر خواهد شد، بهره مند سازند.
و اينك از درگاه خداوند سبحان و كريم مسئلت مى نماييم كه ما را به آنچه كه خير دين و دنيا و خشنودى سرور و مولاى ما حضرت صاحب الامر بقيه الله الاعظم - عجّل الله تعالى فرجه الشّريف كه جانهاى ما و جانهاى تمامى جهانيان فداى خاك پاى او باد در آن است، دستگيرى نمايد
اين فضل خداوند است كه به هر كس خواهد عطا مى كند و لازم است كه بنده، كوبندۀ در اميدوارى باشد. پس اى پروردگار، توفيق ده، ببخشاى، گشايش ده و سلامتى بخش و درود خود را نثار برگزيدگان از خاندان هاشم كن. و سخن آخر ما اين است كه حمد و سپاس براى خداوند، پروردگار جهانيان است و درود خداوند بر محمد و خاندان پاك او باد.
مؤسسه فرهنگى حضرت زهرا (س)
مركز الدراسات والبحوث الاخلاقية(2)
پى نوشتها
مستدرك الوسائل، ج 2، ص 282، ابواب جهاد النفس.
قرآن، قلم/ 4
3.. قرآن، احزاب/ 2
4.. قرآن، احزاب/ 33
احياء علوم الدين، ج 1، ص 2، المقدّمه.
قرآن، فاطر/ 28.
وصيتنامه سياسى الهى حضرت امام خمينى (قدس سره)
المحجّه البيضاء، ج 1، صص 1 و 2
الذريعة، ج 5، ص 58.
جامع السعادات، ج 1، ص 3.
همان، ص ر
همان، ص 66
همان، ص 72.
نوشتۀ عارف بزرگوار سيد بحرالعلوم (1212 ه. ق).
سرودۀ جلال الدين، محمد بن بهاءالدين بلخى رومى (م 627 ه. ق).
تأليف عارف متأخر، شيخ محمد بهارى همدانى (م 1325 ه. ق)
تأليف ثقة الاسلام كلينى (م 329 ه. ق)
تأليف شيخ ابونصر بن ابوعلى طبرى (از بزرگان قرن ششم.)
هر دو، تأليف شيخ بزرگوار صدوق (م 381 ه. ق)
تأليف علامه مجلسى (م 1110 ه. ق)
تأليف شيخ ابومحمد بن شعبه.
قرآن، اسرا/ 84
23 اخلاق، ج 1، ص 245.
24 جامع السعادات، ج 1، ص ق.
25 شهر مقدس قم، صندوق پستى 933-37185.
اخلاق، جمع خلق به ضمّ خا و سكون لام و به معناى سيره و سرشت است، چنان كه خلق به فتح خا و سكون لام به مفهوم چهرۀ ظاهرى و شكل است. راغب در مفردات مى گويد:" خَلق و خُلق در اصل يكى هستند، مانند شَرب و شُرب و صَوم و صُوم، ولى "خَلق" به هيئت و شكل و چهره اى اختصاص يافته است كه با چشم، درك مى شود و "خُلق" به نيروها و سرشتهايى اختصاص يافته كه با بينش درك مى گردند. "ولى در اصطلاح علم اخلاق، مراد از اين كلمه و اخلاقيات، معناى عام آن است كه به افعال و اقوال و افكار صادره از اين صفات، اطلاق مى شود، خواه اين صفات، فضيلت باشند يا رذيلت.
بر اين اساس، علم اخلاق، علمى است كه در آن، پيرامون صفات نهفته در نفس و نيزپيرامون افعال، اقوال و افكار صادره از اين صفات و چگونگى پاكسازى نفس از رذيلتها و چگونگى تخلّق به فضايل و نيزپيرامون نشان دادن راههاى سعادت جاودان و... بحث مى شود.
از قرآن كريم چنين پيداست كه نيكويى فضايل و زشتى رذايل، از امور فطرى و وجدانى است، و نفس از روى فطرت، بى هيچ نيازى به آموزش در مى يابد كه
ستم، زشت است و دادگرى، نيكوست. خداوند مى فرمايد: (وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا)(1)و سوگند به نفس و آن كه نيكويش بيافريده، سپس بديها و پرهيزگاريهايش را به او الهام كرده است.
مقصود از" فجور النفس "همان رذيلتها و مراد از" تقويها "همان فضيلتها است. پس دريافتن نيكويى ِ فضايل و زشتى ِ رذايل، همچون دريافتن وجود واجب الوجود و صفات والا و اسماى حسناى اوست، و اين چنان است كه اگر از برابر آدمى پرده بر گرفته شود و غفلت از او زدوده گردد، از روى فطرت، درك مى كند و در مى يابد و به قلب خود مى بيند ذاتى را كه در بردارندۀ همۀ صفات كماليه است. خداوند مى فرمايد:
(فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ.)(2)
پس چون به كشتى درآيند، خدا را بخوانند در حالى كه دينشان را خالص گردانيده اند. پس چنين شخصى، خدا را مى بيند و او را مى خواند و يگانگى او را درك مى كند و از همين رو، تنها او را مى خواند و مى بيند كه خدا شنوا، دانا، توانا، بخشنده، مهربان و... است. از همين رو، او را مى خواند و نجات و حاجت خويش را از او مى خواهد.
همين گونه است كه او با قلب و فطرت خويش، نيكويى ِ فضايل و زشتى ِ رذايل را مى يابد و مى بيند. اين است مفهوم سخن ما كه مى گويم، اخلاق از امور فطرى است. پس نيكويى، پاكدامنى و دلاورى و دادگرى، نياز به دليل و برهان ندارد، چنان كه زشتى ِ آز و شتابكارى و ستم و تنبلى و ترس و ستم پذيرى، از هر گونه دليل و برهانى، بى نياز است.
علم، تقسيم مى شود به" حصولى "كه عبارت است از پديد آمدن صورت پديده در نفس، و" حضورى "كه عبارت است از پديد آمدن نفس ِ پديده در نفس. علم حصولى، همچون علم به اشياى بيرونى و علم حضورى، همچون علم نفس به معلومات خود است.
اينك كه اين حقيقت را در يافتيم، بايد بدانيم كه فضايل و رذايل، علم حضورى شمرده مى شوند، چه، همۀ فضايل و رذايل، ملكه هايى هستند موجود در نفس، و آن دو از باب حضور شى هستند نزد شى. زيرا همۀ فضايل و رذايل، بايد در نفس باشند، و افكار و اقوال و اعمال، ناشى از آن دو مى باشند. خداوند مى فرمايند:
(قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ)(1)
بگو هر كس به طريقۀ خويش عمل مى كند.
راغب در مفردات مى گويد، منظور از" شاكلۀ "همان" سرشت "است، و حتى مى توان گفت كه بر اين اساس، نفس به تنهايى، به همۀ نيروها گفته مى شود و نيز بر اساس اتّحاد عاقل و معقول، نفس با فضايل و رذايلش، به گونه اى اتحاد دارد كه پرداختن به تفصيل ِ آن، از حوصلۀ اين مختصر بيرون است.
برخى از مدركات، امورى هستند كه در ارتباط با عمل نيستند و از محدودۀ عمل بيرون مى باشند. عقل از اين نگاه،" عقل نظرى "ناميده مى شود. بعضى از مدركات در اختيار و در پيوند باعمل مى باشند و عقل از اين نگاه،" عقل عملى "ناميده مى شود. عقل نظرى، مانند علم به مبدأ و معاد، و عقل عملى، همچون علم به تهذيب نفس است.
با آنچه بيان شد، روشن مى شود كه نسبت نظرى و عملى به عقل، از باب
1) قرآن، اسرا/ 84
نسبت صفت است به متعلّق موصوف، و در حقيقت، نسبت نظرى به عملى به مدركات است، نه به عقل، ليكن اين اصطلاح در علم رايج گشته است.
همان گونه كه عقل به نظرى و عملى تقسيم مى شود، اخلاق نيز به نظرى و عملى تقسيم مى گردد. مقصود از اخلاق نظرى، جدا كردن فضايل از رذايل است. به سخن دقيقتر، نمودن فضايل و بيان تفاوتهاى ميان متشابهات آن و نيز نمودن رذايل و بيان تفاوتهاى ميان متشابهات آن و استدلال بر نيكو بودن فضايل و زشت بودن رذايل است.
مقصود از اخلاق عملى، آشكار كردن چگونگى پاكسازى نفس و بيان مراتب سير به سوى حق تعالى و بيان توصيه ها و رهنمودهايى كلّى يا جزيى براى تهذيب نفس و سير از يك منزلگاه به منزلگاه ديگر است. اين اصطلاح نيز از قبيل تعلّق صفت به حال متعلّق موصوف است، زيرا اينها همه با علم اخلاق پيوند دارند نه با خود اخلاق. زيرا اخلاق، همان صفات پنهان در نفس است، اعمّ از فضايل و رذايل، و اين صفات، نه نظرى هستند و نه عملى، چه، نظرى از مدركات عقلى است و عملى از افكار و اقوال و اعمال كه آن نيز از جهتى، از مدركات عقلى به شمار مى آيد.
آيا اخلاق نسبى است يا مطلق؟ در حقيقت، اخلاق مطلق است و تنها گروهى به نسبيّت آن قائل هستند، كه اين بينش، خطايى عريان است.
در توضيح اين نكته بايد گفت: مقصود از نسبيّت اخلاق، آن است كه حُسن و قُبح اخلاق، متناسب با زمان و مكان و افراد و اقوام و شرايط، تفاوت بيابد و مقصود از مطلق بودن اخلاق، اين است كه حسن و قبح آن، ابداً دستخوش دگرگونى نشود. آنچه در شمار فضايل است، نزد همگان و در هر زمان و مكان و
شرايطى، فضيلت خواهد بود و نيز آنچه قبيح است، پيوسته قبيح خواهد بود.
از آنجا كه در آغاز فصل اوّل ثابت كرديم كه اخلاق جزء فطريات و داخل در علم حضورى است، ديگر مطلق بودن آن به برهان ديگرى نياز ندارد و در اقامۀ برهان براى آن، درك فطرت و تأييد قرآن، ما را بسنده است. خداوند مى فرمايد:
(وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا.)(1)
و سوگند به نفس و آن كه نيكويش بيافريده، سپس بديها و پرهيزگاريهايش را به او الهام كرده است.
اينكه برخى از كارهاى زشت، همچون گفتن دروغ براى حفظ نفس محترمه يا خوردن مال ديگران يا دست بردن در آن براى حفظ جان يا حفظ نظم ازسوى عقل، روا تلقّى مى شود، اين عامل توهّم نسبيّت شده است. اين توهّم، نخست چنين رد مى شود كه اين گونه نمونه ها همگى از امور اخلاقى است نه از اخلاق، و در صورت درستى اين سخن، نسبى و مطلق بودن، هر دو به امور اخلاقى، يعنى گفتار و كردار باز مى گردند نه به فضايل و رذايل.
در ضمن، آنچه موجب سهولت امر مى شود، آن است كه تمامى اين نمونه ها، از باب اهمّ و مهم و مقدّم داشتن اهمّ بر مهم است، كه آن نيز از امور فطرى به شمار مى آيد. در توضيح اين نكته بايد گفت: دروغ، زشت است و هرگز در زشتى آن دگرگونى پديد نمى آيد، ولى عقل و تأييد شرع، گاهى آن را روا، بلكه واجب كرده است و آن هنگامى است كه مثلاً حفظ نفس محترمه اى موكول بدان باشد، ولى نبايد اين را از باب نسبيّت اخلاق و بدل شدن قبح به حُسن دانست، بلكه بايد آن را از باب تقدّم اهم بر مهم و ارتكاب كارى زشت براى رهايى از كارى زشت تر قلمداد كرد.
چكيده سخن اينكه، فطرت هر انسانى، گواه حُسن همۀ فضايل، همچون پاكدامنى است و اين حُسن در هيچ زمان يا مكان يا نزد گروه و فردى دگرگونى نمى پذيرد. رذايل نيز چنين است، بى هيچ تفاوت و فرقى، چونان امور اخلاقى. و اگر ما شاهد هستيم كه كار زشتى، عقلاً روا يا مجاز تلقّى شده، بايد آن را از باب
1) قرآن، شمس/ 7-8
اهمّ و مهم دانست نه از باب نسبيّت اخلاق يا امور اخلاقى.
اگر چه پاكسازى نفس و تخلّق به فضايل، از اوجب واجبات عقلى و شرعى است و از جايگاه پسنديده اى برخوردار است و علم آن نيز از شريفترين علوم به شمار مى آيد، ولى نبايد آن را بيش از وسيله اى براى رسيدن به مقام عبوديّت دانست. همان گونه كه همۀ عبادات تشريع شده و همۀ نبايدهاى بازداشته شده، براى رسيدن به مقام قُرب و عبوديّت است، تهذيب و سر بر تافتن از پذيرش رذايل و پذيرفتن اخلاق آكنده به فضيلت نيز، از همين هدف و غايت برخوردار است. از همين رو، به نظر مى رسد كه واصلانِ به مقام لقا، تهذيب و آراستگى اخلاقى را از مقدّمات و منزلگاهها به شمار مى آورند.
آنها مى گويند كه شمار منازل وصول به قُرب، پنج منزل است: توبه، يقظه، تخليه، تحليه و تجليه.
مقصود آنها از توبه، بازگشت از تقصيرات و قصورات و برون فكنى گناهان و خطاها و ناله و زارى به درگاه خداوند متعال و احساس پشيمانى و شرم و اعتراف به اين حقيقت است كه شخص توبه كننده، انسانى است كاملاً فقير، و اينكه در عرصه وجود، چيزى جز خدا تأثيرى ندارد و اين چنين است كه سيّئات به حسنات بدل مى شود.
خداوند متعال مى فرمايد:
(إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ)(1)
مگر آن كسان كه توبه كنند و ايمان آورند و كارهاى شايسته كنند، خدا گناهانشان را به نيكيها بدل مى كند.
مقصود آنها از يقظه، همان بيدارى و هوشيارى و التزام به ظواهر شرع، اعمّ از واجبات و مستحبّات و پرهيز از محرّمات است. خداوند سبحان مى فرمايد:
1) قرآن، فرقان/ 70
(مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.)(1)
هر زن و مردى كه كارى نيكو انجام دهد، اگر ايمان آورده باشد، زندگى خوش و پاكيزه اى بدو خواهيم داد و پاداشى بهتر از كردارشان عطا خواهيم كرد.
مقصود آنها از تخليه، همان زدودن رذيلتها از نفس است. خداوند مى فرمايد:
(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا.)(2)
هر كه در پاكى نفس كوشيد، رستگار شد، و هر كه در پليدى اش فرو پوشيد، نوميد گرديد.
مقصود از تجليه، همان پيراستگى اخلاقى و آراستگى به فضيلتها و رسيدن به مقام آرامش و اطمينان است. خداوند متعال مى فرمايد:
(أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ.)(3)
هان، همان اولياى خدا را نه هراسى است و نه غمگين مى شوند.
مقصود از تجليه، نورانى كردن قلب با پرتو شناخت و معرفت است. خداوند مى فرمايد:
(أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا.)(4)
آيا آن كس كه مرده بود و ما زنده اش ساختيم و نورى فرا راهش داشتيم تا بدان در ميان مردم راه خود را بيابد، همانند كسى است كه به تاريكى گرفتار است و راه بيرون شدن را نمى داند؟
آنها مى گويند پيمودن اين منزلگاهها، سالك را به مقام لقا با مراتبى كه دارد مى رساند. خداوند متعال مى فرمايد:
(فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ
أَحَداً)(1)
هر كس، ديدار پروردگار خويش را اميد مى بندد، بايد كردارى شايسته داشته باشد و در پرستش پروردگارش، هيچ كس را شريك نسازد.
. و مقصود آنها از لقا و مراتب آن، چيزى نيست مگر مقام قُرب و عبوديّت و حكومت خداوند تبارك و تعالى بر قلب.
آنچه بيان شد، قطره اى از اقيانوس بود و به خواست خداوند سبحان، تفصيل آن خواهد آمد.
پى نوشتها
قرآن، شمس/ 7-8.
قرآن، عنكبوت/ 65
قرآن، اسرا/ 84
قرآن، شمس/ 7-8
قرآن، فرقان/ 70
قرآن، نحل/ 97
قرآن، شمس/ 10 9
قرآن، بونس/ 62.
قرآن، انعام/ 122.
قرآن، كهف/ 110.
1) قرآن، كهف/ 110.
اگر چه ظاهراً همان فضايل و رذايل است، ولى در نفس الامر و واقعيت، همان انسان است، چنان كه تعداد زيادى از دانشها، همچون پزشكى، روان شناسى و جامعه شناسى نيز چنين هستند. براى نمونه، در دانش پزشكى، اگر چه موضوع آغازين آن، تندرستى و بيمارى است، ولى در واقع، موضوع آن همان انسان است به جهت برخوردارى او از تندرستى و بيمارى ديگر علوم مربوط به انسان نيز چنين است.
حقيقت انسان به غايت پوشيده است و او را كسى نشناسد مگر سازنده و آفرينندۀ او. شناخت و لايه برگرفتن از چيستى انسان، محور بسيارى از دانشهاى كهن و نوين بوده و هست، و ما پيرامون او به بحث مى پردازيم و مى كوشيم تا او را در بعد اخلاقى شناسايى كنيم. ما اين شناخت را از قرآنى بر مى ستانيم كه كتاب اخلاق است، و نيازى به بازگفت ندارد كه بحث از انسان، ناگزير بحث از آثار او خواهد بود نه حقيقتش. از قرآن چنين پيداست كه انسان، چكيدۀ جهان هستى است و بلكه بايد او را در كمال، همۀ وجود دانست و چه نيكو سروده سراينده اين اشعار كه:
دوائك فيك و ما تشعر *** و دائك منك و ما تبصر
و انت الكتاب المبين الّذى *** با حرفه يظهر المضمر
و تزعم انك جرم صغير *** و فيك الطوى العالم الاكبر(1)
درد تو، در توست و تو در نمى يابى، و درمان تو، از توست و تو نمى بينى، و تو كتاب آشكارى هستى كه با حرفهاى پوشيدۀ آن، رخ مى نمايى، و گمان كردى كه تو جسمى خُرد هستى، در حالى كه جهانى پهناور در تو پيچيده است.
از قرآن چنين پيداست كه:
الف) انسان جانشين خدا در زمين است، چنان كه خداوند مى فرمايد:
(إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً.)(2)
همانا، من در زمين جانشينى مى آفرينم.
ب) اينكه انسان، نماد همۀ اسما و صفات است. خداوند مى فرمايد:
(وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا.)(3)
خداوند همۀ اسما را به آدم آموخت.
ج) اينكه انسان، روح خداست. خداوند مى فرمايد:
(فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ.)(4)
چون، آفرينشش را به پايان بردم و از روح خود در آن دميدم، در برابر او به سجده بيفتيد.
د) اينكه انسان، مسجود فرشتگان است. خداوند متعال مى فرمايد:
(فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ.)(5)
پس همۀ فرشتگان به سجده افتادند.
ه) اينكه انسان، حامل امانت الهى است. خداوند متعال مى فرمايد:
إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً.)(1)
ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، از تحمّل آن سر باز زدند و از آن ترسيدند. انسان، آن امانت، بر دوش گرفت، كه او ستمكار و نادان بود.
ظاهراً مقصود از امانت، همان قلبى است كه عرش رحمان است، و اين درجه براى انسان، شريفترين و بالاترين همۀ درجات است. از همين رو خداوند در آخر آيه، از او چنين ياد مى كند كه: (إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً) امّا اينكه انسان ظلوم است، از آن روست كه او ارزش خويش را نمى شناسد و از منزلت خود بهره نمى برد. و امّا اينكه جهول است، از آن روست كه ارزش امانتى را كه نزد اوست و او را به مقام لقاءاللّه با مراتب آن مى رساند، نمى داند.
اين نمونه اى از والايى مرتبه، ارزش و منزلت انسان بود. فروشدن به جزييات بيشتر، ما را از چارچوب اين علم به موضوع ديگرى مى كشاند.
پيرامون آنچه با اين مقام در ارتباط است، بايد بگوييم كه انسان با تحمّل سختيها و پرورش دادن خويش، مى تواند به اين منزلتها دست يازد. خداوند مى فرمايد:
(فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.)(2)
و هيچ كس از آن مايه شادمانى خبر ندارد كه به پاداش كارهايى كه مى كرده برايش اندوخته شده است.
چرا انسان آفريده شده است؟
اين پرسش نيز از پرسشهاى دشوارى است كه جنجالى برانگيخته، ولى قرآن در ضمن آياتى، پاسخ اين پرسش را مى دهد و ما تنها به بيان شمارى از اين آيات بسنده مى كنيم. قرآن مى گويد كه عالم وجود خواه تكوينى يا تشريعى براى
انسان آفريده شده است. از جمله اين آيات، سخن پروردگار است كه مى فرمايد:
(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً.)(1)
آيا نديده ايد كه خدا هر چه را كه در آسمانها و زمين است، رام شما كه كرده است و نعمتهاى خود را چه آشكار و چه پنهان به تمامى بر شما ارزانى داشته است؟
از همين آيات، اين سخن پروردگار است كه:
(لَقَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ.)(2)
خدا بر مؤمنان، اِنعام فرمود، آنگاه كه از خودشان به ميان خودشان پيامبرى مبعوث كرد تا آياتش را بر آنها بخواند و پاكشان سازد و كتاب و حكمتشان بياموزد.
دلالت اين دو آيه و امثال آن بر اينكه تمامى جهان تكوين و تشريع براى انسان آفريده شده، روى برناتافتنى است. در يك جا قرآن مى فرمايد كه انسان براى عبوديت آفريده شده:
(وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ.)(3)
جن و انس را نيافريدم مگر آنكه مرا پرستش كنند.
مقصود، همان رسيدن به مقام عبوديّت است و از همين رو، امام (ع)، جملۀ "ليعبدونِ" را به "ليعرفونِ" تفسير فرمود
و در جاى ديگر، قرآن مى فرمايد كه آدمى آفريده شده تا به مقام قُرب رسد. خداوند مى فرمايد:
(فَأَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ وَ أَصْحٰابُ اَلْمَشْئَمَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَشْئَمَةِ وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ أُولٰئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ.)(4)
يكى اهل سعادت است. اهل سعادت چه حالى دارند؟ ديگرى، اهل شقاوت است. اهل شقاوت چه حالى دارند؟ گروه سوم، كسانى هستند كه سبقت جسته بودند و اينك پيش افتاده اند، اينان مقرّبانند.
ودر جاى ديگر، قرآن دليل آفرينش انسان را يافتن كمال مى داند. خداوند مى فرمايد:
(إِنّٰا خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشٰاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنٰاهُ سَمِيعاً بَصِيراً.)(1)
ما آدمى را از نطفه اى آميخته بيافريده ايم، تا او را امتحان كنيم. و شنوا و بينايش ساخته ايم.
و در جاى ديگر، قرآن مى فرمايد كه انسان براى وصول به لقاءاللّه، آفريده شده است.
خداوند مى فرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ.)(2)
اى انسان! تو در راه ديدار پروردگارت، رنج فراوان مى كشى، پس او را ملاقات خواهى كرد.
و در جاى ديگر مى فرمايد كه خداوند انسان را به سبب رحمت و براى رحمت آفريده است.
خداوند مى فرمايد:
(إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذٰلِكَ خَلَقَهُمْ.)(3)
مگر آنهايى كه پروردگارت برآنها رحمت آورده و آنها را براى همين بيافريده است.
و در جايى ديگر مى فرمايد كه انسان را براى رسيدن به والاترين قرابت و نزديكى به خدا آفريده است. خداوند متعال مى فرمايد:
(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً)(4)
اى روح آرامش يافته! خشنود و پسنديده به سوى پروردگارت باز گرد.
ودر جاى ديگر، خداوند خطاب به حضرت موسى (ع) مى فرمايد:
(وَ اِصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي.)(1)
من تو را مخصوص خود تربيت كردم.
يعنى خداوند، انسان را براى آن آفريده كه او را به خويش اختصاص دهد.
كسى كه در چنين آياتى كاوش كند و به باريك بينى پردازد، درستى آنچه را كه در احاديث قدسى آمده است، درك مى كند كه "خلقت الاشياء لأجلك و خلقتك لأجلى"
همه چيز را براى تو آفريدم و تو را براى خويش آفريدم.
اين سخن، اگر چه در نهايت پوشيدگى است، امّا در عين حال، به ويژه براى اهل آن، در كمال وضوح و پيدايى است. چنين لطايف ظريفى، همچون وجود خداوند سبحان است، و چه نيكوست اين سخن گوينده كه:
مفهومه من اعرف الاشياء *** و كنهه فى غايه الخفاء
مفهوم او از شناخته ترين چيزهاست و كُنه او در نهايت پوشيدگى و پنهانى است.
چكيدۀ سخن اينكه، اين آيات و مانند اينها، به ما مى فهماند كه جهانِ وجود اعمّ از جهانِ تكوين يا تشريع براى انسان آفريده شده است و انسان براى خداوند تبارك و تعالى، و به جان خودم سوگند، اين هدفى چقدر والاست و افتخارى چقدر بالاست!
پس هر كس اين منازل را كه از جملۀ آنها، تخليه و تحليه است، بپيمايد، به چنين مرتبه اى نايل آيد كه جز صاحب بهرۀ كلان، كسى بدان دست نيابد.
1) قرآن، طه/ 41.
قرآن گاهى انسان را كاملاً مى ستايد و او را در ميان آفريدگان ديگر، كاملترين و شريفترين آفريده به شمار مى آورد، چنان كه اين آيه مى فرمايد:
(فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ.)(1)
چون آفرينشش را به پايان بردم و از روح خود در آن دميدم، در برابر او به سجده بيفتيد.
و گاهى او را كاملاً مورد نكوهش قرار مى دهد تا جايى كه مى فرمايد:
(وَ اَلْعَصْرِ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ.)
سوگند به زمان، كه آدمى در خسران است.(2)
آن كه به آيه اوّل نظر كند، چنين باور مى يابد كه آدمى فطرتاً خوشبخت است و هر كه به آيه دوم نظر كند، باور چنين مى يابد كه آدمى فطرتاً نگون بخت است، ليكن سخنِ برخاسته از تحقيق، آن است كه انسان، بر آميخته از روح و جسم مى باشد، چنان كه خداوند مى فرمايد:
(وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا.)(3)
سوگند به نفس و آن كه نيكويش بيافريده، سپس بديها و پرهيزگاريهايش را به او الهام كرده است.
آدمى از بُعد پيكر، به غايت، نگون بخت است، چنان كه خداوند مى فرمايد:
(إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي.)(4)
من خويشتن را بى گناه نمى دانم، زيرا نفس، آدمى را به بدى فرمان مى دهد، مگر پروردگار من ببخشايد.
خداوند متعال، دو جنبه ستايش و نكوهش را در يك آيه گرد آورده است. اين آيه گواه جمع ميان همۀ آيات است:
(لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِينَ.)(5)
به تحقيق ما آدمى را در نيكوترين اعتدال بيافريديم، سپس او را فروتر از همه فروتران گردانيديم.
هر كه خداوند بدو توفيق دهد و تاييدش كند، و او بتواند نفس امّارۀ خويش را در اختيار گيرد و او را تربيت كند، همين نفس، بُراقى براى معراج او مى شود، و از همين رو، در بيشتر آيات نكوهيده انسان، چنين به نظر مى رسد كه خداوند اين چنين آنها را استثنا كرده است:
(إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ.)(1)
مگر كسانى كه ايمان آوردند و كارى شايسته كردند.
و هر كس كه خداوند بدو توفيق ندهد و خويش را تربيت نكند، اندك اندك، آنقدر سقوط مى كند كه به فروترين درجات در مى افتد و از مشمولان اين آيه مى گردد كه مى فرمايد:
(إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ.)(2)
همانا بدترين حيوانات نزد خدا، كران و لالانى هستند كه انديشه نمى كنند.
پس انسان در پرتو پيمودند منازل توبه، يقظه، تخليه، تحليه و تجليه، مى تواند به مقام لقايى دست يابد كه در قرآن بيش از ده بار تكرار شده است.
از قرآن چنين پيداست كه نظم و قانون و حتّى حتميّت نظام سامان يافته و سيطرۀ اراد الهى بر جهانِ وجود، حاكميّت دارد، و لذا خداوند مى فرمايد:
(فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ اِئْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ.)(3)
پس به آسمان و زمين گفت: خواه يا ناخواه بياييد. گفتند: فرمانبردار آمديم.
چنان كه خداوند دربارۀ فرشتگان مى فرمايد:
(لاٰ يَعْصُونَ اَللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ.)(4)
هر چه خدا، فرمانشان دهد نافرمانى نمى كنند.
و دربارۀ حيوانات مى فرمايد:
(مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِيَتِهٰا.)(1)
هيچ جنبنده اى نيست مگر آنكه زمام اختيارش را او گرفته است.
ليكن اگر چه آدمى از نظر جسم، تسليم آن دوست است، ولى از نظر روح، از ساير موجودات استثنا شده است. خداوند مى فرمايد:
(إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً.)(2)
راه را به او نشان داده ايم، خواه سپاسگزار باشد يا ناسپاس.
اين انسان است كه خوشبختى و نگون بختى را بر مى گزيند، و او در پيمودن منازل صعودى، آنقدر آزاد است كه مى تواند به جايى برسد كه جز خدا كسى از آن آگاهى ندارد و به مقامى رسد كه جز خدا را نبيند. شاعر مى گويد:
رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حدّ است مقام آدميّت
اگر اين درنده خويى ز طبيعتت بميرد *** همه عمر زنده مانى به روان آدميّت
طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت *** به در آى تا ببينى طيران آدميّت
چنان كه او آزاد است كه منازل نزولى را تا جايى بپيمايد كه خداوند مى فرمايد:
(أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.)(3)
اينان همچون چهار پايانند، بلكه گمراه تر از آنهايند.
اين اختيار، همان عاملى است كه انسان را محور علم اخلاق قرار مى دهد همان گونه كه او را در تكاليف شرعى و عقلى و فرعى، متعهّد مى سازد.
تفاوت ميان انسان و فرشته آن است كه فرشته، تنها از بُعد معنوى و روحانى برخوردار است، در صورتى كه آدمى، در كنار بعد معنوى و روحانى، از بعد مادى و ناسوتى نيز برخوردار است كه قرآن آن را نفس امّاره مى نامد.
امّا تفاوت ميان انسان و حيوان در اين است كه حيوان، تنها بُعد مادى دارد، بى هيچ بُعد معنوى و روحانى. پس فرشته و حيوان، هر يك تنها يك بُعد دارند و حال آنكه انسان از دو بُعد بهره مند است. اين گونه وجودى، مقتضى آن است كه آدمى به تدريج در پى يافتن كمالى كامل باشد، درحالى كه حيوانات و فرشتگان چنين نيستند. خداوند مى فرمايد:
(وَ مٰا مِنّٰا إِلاّٰ لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ.)(1)
و هيچ كس از ما نيست مگر آنكه جايى معلوم دارد.
جبرئيل به سرور ما، احمد (ص) عرض كرد:
"لو دنوت نمله لا حترقت.(2)
اگر يك سر انگشت ديگر نزديك شوم، آتش مى گيرم.
چه نيكو سروده شاعر پارسى گوى كه:
گفت جبريلا بيا اندر پيم *** گفت رو رو من حريف تو نيم
همين امتياز، مقتضى آن است كه آدمى محور علم اخلاق باشد لذا موضوع علم اخلاق، عبارت است از هر آنچه به تكاليف شرعى و عرفى مربوط مى باشد.
از مباحث پيش گفته، آشكار شد كه حُسن فضايل و قُبح رذايل، فطرى است. خداوند مى فرمايد:
(وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا.)(3)
و سوگند به نفس و آن كه نيكويش بيافريده، سپس بديها و پرهيزگاريهايش را به او الهام كرده است.
همچنين روشن شد كه درك فضايل و رذايل، با علم حضورى است، نه با علم حصولى، و در اين هنگام، روشن مى شود كه تفاوت بين فضايل و رذايل، بسى آشكار است و اشتباهى در آن، را ه ندارد.
گاهى برخى از فضايل با برخى ديگر در هم آميخته مى شود، همچون در هم آميختگى صفت توكّل با تفويض، و در هم شدگى توكّل با وقف در راه خدا شدن. چنان كه برخى از رذايل نيز با برخى فضايل در هم آميخته مى شود، مانند حسد با غبطه و رقابت با مسابقه و بُخل با قناعت. چنان كه برخى از امور اخلاقى با برخى ديگر در هم مى شوند، مانند موارد انفاق با اسراف، و زهد و كناره گيرى با تنهايى.
پس، علم اخلاق براى پرداختن به اين موضوعات و امور تدوين شده است. به خواست خدا، توضيح هر يك در جايگاه خود به تفصيل خواهد آمد.
در علم اخلاق، مشهور است كه آدمى سه نيروى: فكرى، شهوى و غضبى دارد، و حد ميانى اين نيروهاى سه گانه، همان بنيادهاى اخلاق برتر را سامان مى بخشد، همان گونه كه افراط و تفريط در اين نيروها، اصول پَست اخلاقى را تشكيل مى دهد. حدّ ميانه نيروى فكرى، حكمت ناميده مى شود و افراط در آن، جربزه، و تفريط در آن بلاهت و ابلهى ناميده مى شود.
حدّ ميانى نيروى شهوى، عفت ناميده مى شود و افراط در آن، آز، و تفريط در آن، خاموشى نام مى گيرد.
حدّ ميانى نيروى غضب، شجاعت ناميده مى شود و دو طرف ناهنجار آن، تهوّر و ترس نام مى گيرد. از پيوستن اين نيروهاى سه گانه، يعنى حكمت و عفت و شجاعت، نيروى چهارمى شكل مى گيرد كه در ميان علماى اخلاق، عدالت
ناميده مى شود و دو سوى ناهنجار آن، ستمگرى و ستمبرى نام مى گيرد.
گفته مى شود كه همۀ فضايل از اين بنيادهاى چهارگانه بر مى خيزد، و همۀ رذايل از اصول هشتگانۀ برخاسته از افراط و تفريط در هر يك از اين چهار مورد نشأت مى گيرد.
اين بود چكيده اى از تفصيل سخن، و هر كس خواهان شرح آن است، بايد به كتابهاى همچون تهذيب الاخلاق ابن مسكويه مراجعه كند.
بر اين سخن ايرادهاى فراوانى گرفته شده است كه برخى از آنها را به شرح زير مى آوريم:
الف) همانا آدمى آميخته اى از روح يا همان نفس ناطقه با جسم است.
خداوند در مورد قسمت نفس ناطقه او مى فرمايد:
(وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا.)(1)
و سوگند به نفس و آن كه نيكويش بيافريده، سپس بديها و پرهيزگاريهايش را به او الهام كرده است.
و درباره جسم او، كه همان نفس امّاره است، مى فرمايد:
(إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي.)(2)
همانا نفس، آدمى را به بدى فرمان مى دهد، مگر پروردگار من، ببخشايد.
پس آدمى از نظر روح، درنهايت والايى و از نظر جسم، در غايت پستى و سقوط است، چنان كه خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد:
(لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِينَ) (3)
به تحقيق، ما آدمى را در نيكوترين اعتدال بيافريديم، آنگاه او را فروتر از همه فروتران گردانيديم.
پس بر پايۀ قاعده سنخيّت سنخيّت علّت پيوستن است همۀ فضايل از روح و همه رذايل از جسم است.
با اين بيان، آيه: "فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين(1)
"چون آفرينشش را به پايان بردم و از روح خود در آن دميدم، در برابر او به سجده بيفتيد" با اين سخن پروردگار (إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ) (2)"همانا انسان در خُسران است" قابل جمع است.
پس آدمى كه همان خليفه خداست: (إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً.)(3)
"همانا من در زمين جانشينى مى آفرينم"، از نظر روح به خدا مى مانَد، و همۀ امور خير و فضايل، از همين جهت ناشى مى شود، و از نظر جسم به طاغوت مى مانَد، و همه امور شرّ و رذيلتها، از اين جهت بر مى خيزد، زيرا همه امور خير براى خدا و از خدا و به سوى خداست و همۀ شرها براى طاغوت و از طاغوت و به سوى طاغوت مى باشد. خداوند متعال مى فرمايد:
(مٰا أَصٰابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اَللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ.)(4)
آنچه از نيكويى به تو رسد از خداست و آنچه از بدى به تو مى رسد از نفس توست.
آرى، بر پايه اين قاعده كه نفس در وحدت خود، شامل همه نيروهاست، پس همه امور خير و شر از آن است، چنان كه توحيد افعالى نيز همين را براى خداوند اقتضا دارد. خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد:
(قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ فَمٰا لِهٰؤُلاٰءِ اَلْقَوْمِ لاٰ يَكٰادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً)(5)
بگو همه از جانب خداست. چه بر سر اين قوم آمده است كه هيچ سخنى را نمى فهمند.
پس آنچه گفته مى شود كه عفت و شجاعت و عدالت، از نفس امّاره بر مى خيزد و جربزه و نادانى، از نفس ناطقه، سخنى در نهايت سبكسرى و پوچى است.
ب) همه فضايل، ملكه هايى از جنس مقولات بالتّشكيك هستند كه بالقوّه در نفس ناطقه موجود مى باشند و رفته رفته نيرو مى گيرند و تبلور مى يابند، تا جايى كه آدمى با پرداختن به تمرينات دينى و دريافتهاى عملى، متخلّق به
اخلاق الهى مى گردد. خداوند سبحان مى فرمايد:
(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ.)(1)
اى نفس مطمئنه! به سوى پروردگارت باز گرد.
پس نبايد آن را حدّ وسط افراط و تفريط دانست، بلكه هر چه رتبه اش فزونى گيرد و ظهور و تبلورش نيرومند گردد، حُسن و فضل آن نيز رو به فزونى مى نهد و هر چه هم در مراتب، كاستى يابد، آن را از "فضيلت" بودن، بيرون نمى برد.
چنان كه همۀ رذيلتها نيز، ملكه هايى از جنس مقولات بالتّشكيك هستند كه بالقوّه در نفس اماره موجود مى باشند و رفته رفته آنقدر خطر ساز مى شوند كه آدمى به اخلاق چهارپايان و درندگان متخلّق مى گردد.
خداوند مى فرمايد:
(إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ.)(2)
همانا بدترين حيوانات نزد خداوند، كران و لالانى هستند كه انديشه نمى كنند.
اين با رفتارهاى شيطانى و هوسهاى نفسانى حاصل مى گردد، و ميان اين دو، فاصله اى دراز دامن است، و هر يك ضدّ ديگرى به شمار مى آيد و چيزى نمى تواند آن دو را كنار هم گرد آورد.
پس آنچه گفته مى شود كه: تهوّر، افراط شجاعت، و ترس، تفريط شجاعت است، سخن پذيرفته اى نخواهد بود.
ج) نفس ناطقه در پرتو عبادات دينى و تمرينات و رياضتها، قوّت مى يابد و مى تواند بر نفس امّاره چيره شود و آن را از افراط و تفريط باز دارد و تعديلش كند. اين همان تقوايى است كه مراتب آن نيز از مقولات بالتّشكيك مى باشد، و اين چنين براى نفس، هنگامى ملكه عدالت پديد مى آيد كه مى تواند در پرتو آن، به واجبات عقلى و دينى همت گمارد و از محرّمات عقلى و دينى روى برتابد.
اينها همه، امورى مسلّم به شمار مى آيند، ليكن اين راهى نيست كه علماى
اخلاق آن را پيموده اند. زيرا تسلّط بر قوّه شهوى، جزء ملكه عفّت، و تسلّط بر نيروى خشم، جزء ملكه شجاعت، و چيرگى بر نيروهاى حيوانى و انسانى، جزء ملكه عدالت مى باشند، و گويى در باور اين جماعت، ميان تقوا و ملكه هاى برتر، آن هنگام در هم آميختگى پديد آمده كه تقوا، ملكه برتر ناميده شده، و البته ميان اين دو، تفاوتى فاحش است.
اين چكيده اى بود از تفصيل، و اطالۀ كلام در اين مقوله خستگيزا و ناخوش براى آدمى خواهد بود.
گاهى "حُسن" و "قُبح" گفته مى شود و مقصود گوينده از آن، نواقص و كمالات نفسانى است. چنان كه گفته مى شود، علم، حُسن است و جهلِ مركّب، قبيح و دادگرى، حُسن است و بيدادگرى، قبيح است.
اشكالى در اين نيست چون حُسن و قُبح به اين مفهوم، از واقعيّات و امور امريه نفسانى هستند، و به ديگر سخن، اين دو از توصيفات و اخباريات به شمار مى آيند و به اين مفهوم، موضوع علم اخلاق قرار مى گيرند.
گاهى حُسن و قُبح گفته مى شود و مقصود گوينده از آن، هنجار و ناهنجار نفسانى است. چنان كه گفته مى شود زيبايى يا صداى زيبا، حُسن است و زشتى و صداى آزار دهنده، قبيح است.
اشكالى در اين نيست كه اين دو به اين مفهوم نيز، موضوع علم اخلاق باشند. ليكن سخن بر سر اين است كه آيا اين دو، از واقعيّات و توصيفات واقعى هستند يا از اعتباريات كه در واقع، چيزى ما به ازاى آنها نيست؟
گاهى گفته مى شود كه حُسن و قُبح از اعتباريات مى باشند. اين عدّه، سخن خود را چنين توجيه مى كنند كه سليقه ها گوناگون است و ناگزير بايد يك چيز نزد شخص يا گروهى حَسَن باشد و نزد ديگران قبيح، ولى اين توجيه، سست و نارساست و هنجار و ناهنجار در اينجا، چونان قضاياى طبيعى است نه قضاياى
حقيقى. پس افراد، مورد نظر نيستند و آنچه مطرح است نوع انسان است.
نظير همين اشكال، در امور فطرى نيز گفته شده كه پاسخ آنها نيز، همان است. كوتاه سخن اينكه حُسن و قُبح به اين مفهوم نيز از واقعيات و توصيفات واقعى و نفس الامريه هستند.
گاهى نيز حُسن و قُبح گفته مى شود و مقصود گوينده از آن، ستايش و نكوهش است. مثلاً گفته مى شود، اخلاق نيكو، حسن و ستوده است و اخلاق بد، قبيح و نكوهيده، يا بُخل، قبيح و نكوهيده است و بخشش، حسن و ستوده است، يا شجاعت ستوده و ترس، نكوهيده است.
اشكالى در اين نيست كه اين دو نيز، موضوع علم اخلاق باشند، چنان كه اشكالى در اين نيست كه به اين مفهوم، از اعتباريات و انشائياتى به شمار آيند كه ما به ازاى خارجى ندارند. ليكن احكامى عقلى نيز در ميان است، و به سخن آشكارتر، اين عقل است كه حكم مى كند، شجاعت، ستوده است و بايد آدمى بدان متصف گردد و ترس، نكوهيده است و انسان را نسزد كه بدان توصيف شود.
گاهى حُسن گفته مى شود و مقصود از آن، مصلحت است، و قُبح گفته مى شود و مقصود از آن، مفسده است. چنان كه گفته مى شود يارى رساندن به تهيدستان، حسن است و در آن مصلحتى نهفته، و خوردن مال ديگران قبيح است و مفسده اى در خود دارد. ليكن چنين پيداست كه اين بخش، بخش جداگانه اى نيست، بلكه به يكى از بخشهاى سه گانه پيش گفته باز مى گردد.
لا محاله، يارى رساندن به كم توشگان، حسن است، زيرا كمالى در خود نهفته دارد و با فطرت همسوست و عقل آن را مى ستايد و براى آن پاداش قائل مى شود و حكم مى كند به اينكه، كارى سزامند انجام شده است: و اينكه خوردن مال ديگران، نقصان است و موجب رمندگى نفس مى شود كه عقل آن را زشت، تلقى مى كند و آن را سزامند كيفر مى داند. پس درنگى بايد، اگر براى حُسن و قُبح مفهوم چهارمى نيز فرض شود، اين مفهوم نيز موضوع علم اخلاق خواهد بود.
چكيدۀ سخن اينكه، موضوع علم اخلاق، همان است كه عقل و عقلا آن را با
مفهوم حسن فضايل، يا آنچه از آن بر مى خيزد، پسنديده قلمداد مى كنند، و به بيان ديگر، اين همان اخلاق و امور اخلاقى است و چنين است، آنچه عقل و عقلا آن را با مفهوم قبح رذايل يا آنچه از آن جان مى گيرد، ناپسند مى شمارند.
پيشتر گفته آمد كه موضوع علم اخلاق، انسان است با رذايل و فضايلش. پس موضوع علم اخلاق، انسان خواهد بود با صفات كماليه و ناقصه او، با صفات همسو با سرشت يا ناهمسو با آن، و يا صفات ستوده يا نكوهيده به همراه صفات برخوردار از مصلحت يا مفسده.
انسان سيرى به سوى خداوند تبارك و تعالى دارد. خداوند مى فرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ.)(1)
اى انسان! تو در راه پروردگارت رنج فراوان مى كشى، پس او را ملاقات خواهى كرد.
(إِنَّ إِلىٰ رَبِّكَ اَلرُّجْعىٰ)(2)
هر آينه بازگشت به سوى پروردگار توست.
(وَ أَنَّ إِلىٰ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىٰ)(3)
و در پايان راه همه، پروردگار توست.
(إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ.)(4)
همانا ما از خداييم و به سوى او باز مى گرديم.
آدمى در اين سير، به بُراقى نياز دارد كه همان جسم و بُعد مادى اوست، البته مشروط بر آنكه بر آن چيرگى يابد و آن را مركبى راهوار گرداند، چنان كه نيازمند توشه و شتر نيز هست كه همان توبه و يقظه مى باشد. خداوند مى فرمايد:
(وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ اَلزّٰادِ اَلتَّقْوىٰ.)(5)
وتوشه برگيريد كه بهترين توشه ها، پرهيزگارى است.
او به چراغ نيز نيازمند است كه همان قرآن مى باشد. خداوند مى فرمايد:
(هٰذٰا بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ)(1)
اين حجتهايى از جانب پروردگارتان است.
(قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ)(2)
و از جانب خدا، نورى و كتابى صريح و آشكار بر شما نازل شده است. او همچنين در اين راه، نيازمند برداشتن موانع است و مانعى سخت تر و راهگيرتر از رذايل وجود ندارد. خداوند مى فرمايد:
(وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا.)(3)
و زيان برد هر كه نفس خويش را آلوده كرد.
(إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ، وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ.)(4)
ما بر گردنهايشان تا زنخدان، غلها نهاديم، چنان كه سرهايشان به بالاست و پايين آوردن نتوانند. در برابرشان ديوارى كشيديم و در پشت سرشان ديوارى، و بر چشمانشان نيز پرده اى افكنديم تا نتوانند ديد.
چنان كه آدمى در اين مسير به هدايتگر نيز نيازمند است، كه قرآن آن را همان امام مى داند. و اين نكته اى به غايت مهم است كه به خواست خدا، تفصيل آن را بيان خواهيم كرد. در اينجا همين قدر بگوييم كه:
طى اين مرحله بى همرهى خضر مكن *** ظلمات است بترس از خطر گمراهى
چنان كه خداوند مى فرمايد:
(وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا.)(5)
وآنها را پيشوايانى ساختيم كه به امر ما هدايت مى كردند.
منظور از "امر" در اينجا، چيزى نيست مگر افاضات حق تعالى، چنان كه مراد از ضمير "هم" در "جعلناهم" واسطه هاى اين فيض است.
كوتاه سخن اينكه، ما در هرامرى به ويژه در سير به سوى حق تعالى نياز به واسطه داريم، و معقول نيست كه كسى بتواند خويش را پاك سازد و فضايل را اخلاق خويش گرداند مگر با چنگ زدن به حلقۀ استوار ولايت.
پس اگر بگوييم، تهذيب و تخلّق به فضايل، به واسطه هاى فيض موكول است، سخنى گفته ايم كه نزد اهلش نيكو به شمار مى آيد. در زيارت جامعۀ كبيره مى خوانيم:
بكم فتح اللّه و بكم يختم و بكم ينزل الغيث و بكم يمسك السماء ان تقع على الارض الا باذنه و بكم ينفس الهمّ و يكشف الضّرّ.) (1)
به سبب شما، خداوند گشايش پيش مى آورد و به سبب شما، كارها را به پايان مى برد و به سبب شما، باران فرو مى باراند و به سبب شما، آسمان را نگه مى دارد كه مباد بر زمين فرو افتد و به سبب شما، غم از دل بزدايد و زيان را باز دارد.
در توصيف حضرت بقية اللّه كه خداوند گشايشش را به شتاب افكند و روح من و جهانيان فداى خاك پاى او باد آمده است كه:
"بيمنه رزق الورى بوجوده ثبتت الارض و السماء.(2)
به بركت او، به مردم، روزى داده مى شود و در پرتو وجود او، زمين و آسمان پا بر جايند.
اين قطره اى از اقيانوس بود از خداوند اميد مى برم كه به من توفيق دهد تا مشتى از اين دريا برگيرم.
پى نوشتها
تفسير صافى، ج 1، ص 58، به نقل از اميرالمؤمنان (ع).
قرآن، بقره/ 30.
قرآن، بقره/ 31.
قرآن، حجر/ 29.
قرآن، حجر/ 30.
6 قرآن، احزاب/ 72
قرآن، سجده/ 17
قرآن، لقمان/ 20.
قرآن، آل عمران/ 164
قرآن، ذاريات/ 56.
قرآن، واقعه/ 11 8
قرآن، انسان/ 2.
قرآن، انشقاق/ 6
قرآن، هود/ 119.
قرآن، فجر/ 27-28.
قرآن، طه/ 41.
قرآن، حجر/ 29.
قرآن، والعصر/ 1-3
قرآن، شمس/ 7-8
قرآن، يوسف/ 53.
قرآن، تين/ 4-5.
قرآن، والعصر/ 3.
قرآن، انفال/ 22.
قرآن، فصلت/ 11.
قرآن، تحريم/ 6.
قرآن، هود/ 56.
قرآن، انسان/ 3
قرآن، اعراف/ 179.
قرآن، صافات/ 164.
بحارالانوار، ج 18، ص 382، باب اثبات معراج.
قرآن، شمس/ 7-8.
همان.
قرآن، يوسف/ 53.
قرآن، تين/ 4-5
قرآن، حجر/ 29.
قرآن، والعصر/ 2.
قرآن، بقره/ 30.
قرآن، نسا/ 79.
قرآن، نسا/ 78.
قرآن، فجر/ 28 27.
قرآن، انفال/ 22.
قرآن، انشقاق/ 6.
43 قرآن، علق/ 8.
قرآن، نجم/ 42.
قرآن، بقره/ 156.
قرآن، بقره/ 197.
قرآن، اعراف/ 203.
قرآن، مائده/ 15.
قرآن، شمس/ 10.
قرآن، يس/ 8-9.
قرآن، انبيا/ 73.
مفاتيح الجنان، زيارت جامعۀ كبيره.
مفاتيح الجنان، دعاى عديله.
علم اخلاق و پاكسازى نفس و فضيلت آميز شدن اخلاق و رفتار به امور اخلاقى، فوايدى مهم دارد و ترديدى در اين نيست كه نيكبختى دو سراى، بر آن موكول است. ما در اينجا به بيان پاره اى از اين فوايد مى پردازيم.
از قرآن و روايات چنين پيداست كه ملكات رذيلت باشد يا فضيلت از رفتار و سخن و انديشه بر مى خيزد، و چيستى و حقيقت آدمى از اين كلمات شكل مى گيرد. پس پاكدامنى و دلاورى و دادگرى، به اعمال بستگى دارند، چنان كه اضداد آنها، يعنى زياده روى و تهوّر و سركشى نيز چنين است. اين ملكات رذيلت باشد يا فضيلت نشانى ژرف بر چيستى و حقيقت آدمى مى نهد. پس حقيقت و هويّت انسان، هماهنگ با وجود اين ملكات تصوّر مى شود. هر كه متخلّق به اخلاق انسانى و سجاياى فاضله گردد، اندك اندك تا بدان جا اوج مى گيرد كه به انسان كامل بدل مى گردد و آنقدر صعود مى كند كه مصداقى مى گردد براى اين فرمودۀ الهى: إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً.) (1)
1) 1. قرآن، بقره/ 30
همانا من در زمين، جانشينى قرار مى دهم.
واين چنين به مقام خلافت الهى دست مى يازد، و به ديگر سخن، چنان در انسانيّت فرو مى رود كه همچون ماه مى گردد به روز رستخيز.
امّا كسى كه اخلاق حيوانات و درندگان را در بيش گيرد، اندك اندك آنقدر فرو مى افتد كه از انسانيّت، برون مى شود، و به چهره حيوانى و درند هگى و چهره هاى ديگر متناسب با اين ملكات تصوّر مى شود.
چه بسا انسانى به حسب ظاهر، انسان باشد ولى در هويّت و حقيقت، سگى بيش نباشد و اهل بصيرت او را به اين چهره مى بينند، اگر چه خود او و ديگران، وى را به صورت انسان مشاهده مى كنند. و روزى كه پرده ها به كنار رود و ديدگان تيز گردند و حقايق و هويّتها رخ بنمايند، خود او و ديگران، وى را سگ خواهند ديد. خداوند متعال مى فرمايد:
(لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ.) (1)
تو از اين غافل بودى، ما پرده از برابرت برداشتيم و امروز، چشمانت تيز بين شده است.
بر اين نكته ظريف و آشكار نزد اهلش دلايلى اقامه شده است و ما به بزرگترين دليل كه همان قرآن و روايات است، بسنده مى كنيم. امّا در قرآن، از آيات بسيارى چنين پيداست كه ملكه ها با رفتار و سخن و انديشه يافت مى شوند و از آنها جان مى گيرند. خداوند مى فرمايد:
(ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً) (2)
پس از آن، دلهاى شما چون سنگ، سخت گرديد، حتى سخت تر از سنگ.
(بَلْ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلَيْهٰا بِكُفْرِهِمْ فَلاٰ يُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً) (3)
بلكه خدا بر دلهايشان مهر نهاده است و جز اندكى ايمان نمى آورند.
(وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصٰارَهُمْ كَمٰا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ.) (1)
و همچنان كه در آغاز به آن ايمان نياوردند، اين بار نيز در دلها و ديدگانشان تصرّف مى كنيم و آنان را سرگردان در طغيانشان رها مى سازيم.
(وَ أَمَّا اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ مٰاتُوا وَ هُمْ كٰافِرُونَ.) (2)
اما آنان كه در دلهايشان مرضى است، جز انكارى بر انكارشان نيفزود و همچنان كافر بمردند.
(وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآيٰاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهٰا وَ نَسِيَ مٰا قَدَّمَتْ يَدٰاهُ إِنّٰا جَعَلْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى اَلْهُدىٰ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً.) (3)
كيست ستمكارتر از آن كه آيات پروردگارش را برايش بخوانند و او اعراض كند و كارهايى را كه از پيش مرتكب شده، فراموش كند؟ بر دل ايشان پرده افكنديم تا آيات را در نيابند و گوشهايشان را كر ساختيم كه اگر به راه هدايشان فراخوانى، هرگز راه نيابند.
(إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ.) (4)
ما برگردنهايشان تا زنختان غلها نهاديم، چنان كه سرهايشان به بالاست و پايين آوردن نتوانند و در برابرشان ديوارى كشيديم و در پشت سرشان ديوارى و بر چشمانشان نيز پرده اى افكنديم تا نتوانند ديد.
(أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلىٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ.) (5)
آيا آن كس راى كه هوسش راى چون خداى خود گرفت و خدا از روى علم، گمراهش كرد و بر گوش و دلش مُهر نهاد و بر ديدگانش پرده افكند، ديده اى؟ اگر خدا او راى هدايت نكند، چه كسى او راى هدايت خواهد كرد؟ چرا پند نمى گيريد؟
فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اَللّٰهُ قُلُوبَهُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِينَ.) (1)
چون از حق رويگردان شدند، خدا نيز دلهايشان را از حق بگردانيد، و خدا مردم نافرمان را هدايت نمى كند.
(إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِ آيٰاتُنٰا قٰالَ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ. كَلاّٰ بَلْ رٰانَ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ. كَلاّٰ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ.) (2)
چون آيات ما بر او خوانده شد، گفت: افسانه هاى پيشينيان است. حقا، كه كارهايى كه كرده بودند بر دلهاشان مسلط شده است. حقا، كه در آن روز، از پروردگارشان محجوب باشند.
(وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لاٰ يَزِيدُ اَلظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً) (3)
و ما اين قرآن را كه براى مؤمنان شفا و رحمت است، نازل مى كنيم، ولى كافران را جز زيان نيفزايد.
اين آيات و مانند اينها كه در قرآن فراوان ديده مى شود، كنايه و اشاره است به اينكه گناهانى كه از آدمى سر مى زند، موجب مى گردد حالت و ملكه اى براى دل انسان حاصل آيد كه در برابر پذيرش حق، مانعى ايجاد مى كند. دل بيمار، حق را تلخ مى يابد، و حتّى نمى تواند حق را ببيند و نداى آن را بشنود و دركش كند و حتى قرآنى كه براى هر درد و غمى شفاست، تنها موجب فزونى زيان او مى گردد.
راغب در مفردات مى گويد: "اين سخن پروردگار: (خَتَمَ اَللّٰهُ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ.) وَ
اين فرموده الهى: (قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اَللّٰهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصٰارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلىٰ قُلُوبِكُمْ.) اشاره است به آنچه معمولاً خداوند دربارۀ انسان انجام مى دهد كه هر گاه آدمى به اعتقاد باطلى رسيد يا كار ناشايستى از او سر زد و به هيچ وجه رويكردى به حق نداشت، خود موجب مى گردد كه گناهان را نيكو بپندارد. و اين چنين است كه گويى خداوند بر دل او مُهر نهاده، و بر اين اساس در قرآن آمده است كه آنان كسانى هستند كه خداوند بر دلها و گوشها و ديدگانشان مُهر نهاده است. خداوند در اين فرمودۀ خود:" اغفال "را چونان استعاره اى به كار برده است: (وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنٰا.) و" كنّ "را چنين استعاره كرده است: (وَ جَعَلْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ.) و قساوت را اين گونه به شكل استعاره به كار بُرده است: (وَ جَعَلْنٰا قُلُوبَهُمْ قٰاسِيَةً). (1)" به طور كلّى همۀ اين گونه آيات، خاستگاهى نزديك به هم و مفهومى بى نظير دارند، زيرا "قسوه" به مفهوم سختى است و "زيغ" به مفهوم انحراف از راستى، و "رين" به مفهوم زنگار است كه در برابر درخشش قرار دارد، و "طبع" به معناى بستن است، و "كنّ" به مفهوم حجاب، و "غشاوه" به معناى پوشش. همه اين واژه ها چنان كه راغب اشاره مى كند كنايه و اشارت است به انحراف قلب از راستى و به دست آمدن ملكۀ طغيان براى آدمى. اين ملكه، همان گونه كه قرآن تصريح مى كند با انديشه هاى تباه و رفتارهاى پليد حاصل مى آيد، و همين مقصود ماست از اينكه انديشه ها، گفتارها و رفتارها، ملكه ها را ايجاد مى كنند، و اين امرى آزمون پذير است كه دريافت آن دشوار نيست.
اينها همه به ملكه هاى رذيلت آميز مربوط بود. هم چنين است ملكات فاضله كه قرآن در آيات فراوانى بدان تصريح دارد و ما به بيان برخى از آنها مى پردازيم:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ.) (2)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چون خدا و پيامبرش شما را به چيزى فراخوانند كه زندگيتان مى بخشد، دعوتشان را اجابت كنيد.
(أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا كَذٰلِكَ زُيِّنَ لِلْكٰافِرِينَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.) (1)
آيا آن كس كه مرده بود و ما زنده اش ساختيم و نورى فرا راهش داشتيم تا بدان در ميان مردم راه خود را بيابد، همانند كسى است كه به تاريكى گرفتار است و راه بيرون شدن را نمى داند؟ اعمال كافران، در نظرشان اين چنين آراسته گرديده است.
(أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ.) (2)
آيا كسى كه خدا دلش را بر روى اسلام گشوده و او در پرتو نورپروردگارش جاى دارد، همانند كسى است كه ايمان ندارد؟ پس واى بر سخت دلانى كه ياد خدا در دلهايشان راه ندارد، كه در گمراهى آشكار هستند.
(فَمَنْ يُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمٰا يَصَّعَّدُ فِي اَلسَّمٰاءِ كَذٰلِكَ يَجْعَلُ اَللّٰهُ اَلرِّجْسَ عَلَى اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ.) (3)
هر كس را كه خدا خواهد كه هدايتش كند، دلش را براى اسلام مى گشايد، و هر كس را كه خواهد گمراه كند، قلبش را چنان فرو مى بندد كه گويى مى خواهد به آسمان فرا رود. بدين سان خدا به آنهايى كه ايمان نمى آورند، پليدى مى نهد.
(مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللّٰهِ يَهْدِ قَلْبَهُ وَ اَللّٰهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.) (4)
هيچ مصيبتى جز به فرمان خدا به كسى نمى رسد، و هر كه به خدا ايمان بياورد، خدا قلبش را هدايت مى كند. و خدا به هر چيزى داناست.
(اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اَللّٰهِ أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ.) (1)
آنان كه ايمان آورده اند و دلهايشان به ياد خدا آرامش مى يابد. آگاه باشيد كه دلها به ياد خدا آرامش مى يابد.
(اَللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ اَلْحَدِيثِ كِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ اَلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلىٰ ذِكْرِ اَللّٰهِ.) (2)
خدا بهترين سخن را نازل كرده است. كتابى متشابه و دوتا دوتا، كه از تلاوت آن، تن كسانى كه از پروردگارشان مى ترسند از خوف بلرزد. سپس تن و جانشان به ياد خدا بيارامد.
(إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ إِذٰا ذُكِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذٰا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ) (3)
مؤمنان، آن كسانى هستند كه چون نام خدا برده شود، خوف بر دلهاشان چيره گردد و چون آيات خدا بر آنان خوانده شود، ايمانشان افزون گردد و بر پروردگارشان توكّل مى كنند.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً.) (4)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اگر از خدا بترسيد، شما را بصيرت شناخت حق از باطل دهد.
(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ قَدْ جٰاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفٰاءٌ لِمٰا فِي اَلصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ.) (5)
اى مردم! براى شما از جانب پروردگارتان موعظه اى و شفايى آمد براى آن بيماريى كه در دل داريد و آن، راهنمايى و رحمتى براى مؤمنان است.
اينها پاره اى از آياتى بودند كه به مقصود ما دلالت دارند و رواياتى نيز در دست است كه به حدّ تواتر معنوى رسيده اند كه ما شمارى از آنها را مى آوريم.
امام صادق (ع) مى فرمايد كه پدرم فرمود:
"ما من شىءٍ افسد للقلب من خطيئهٍ، انّ القلب ليواقع الخطيئه فما تزال به حتّى تغلب عليه فيصيّر اعلاه اسفله." (1)
براى قلب، هيچ چيز تباه تر از گناه نيست، همانا قلب با گناهان در مى ستيزد و همچنان هستند تا گناه بر قلب چيرگى مى يابد و اين چنين قلب، واژگون مى گردد.
ابوبصير مى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مى فرمود:
"اذا اذنب الرّجل فى قلبه نكته سوداء فان تاب انمحت و ان زاد زادت حتّى تغلب على قلبه فلا يفلح بعدها ابداً. (2)"
هر گاه آدمى گناهى مرتكب شود، نقطه اى سياه از دل او جوانه مى زند، پس اگر توبه كرد، اين نقطه محو مى گردد و اگر گناهى بر آن افزود، سياهى ها، آنقدر فزونى مى گيرند كه بر دل او چيره مى شوند، و ديگر هرگز روى رستگارى نمى بيند.
امام صادق عليه السّلام مى فرمايد:
"ما من عبدٍ الّا و فى قلبه نكته بيضاء فاذا اذنب ذنباً خرج فى النكته نكته سوداء فان تاب ذهب ذلك السّواد، و ان تمادى فى الذّنوب زاد ذلك السّواد حتى يعظّى البياض فاذا غطّى البياض لم يرجع صاحبه الى خير ابداً و هو قول اللّه عزّوجلّ : (كَلاّٰ بَلْ رٰانَ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ). (3)"
بنده اى نيست مگر آنكه در دل او نقطه اى سفيد هست، پس هر گاه گناهى از او سر زند، در اين نقطه، نقطه سياهى جوانه مى زند، پس اگر توبه كرد، اين سياهى از ميان مى رود و اگر در ارتكاب گناهان، لجاجت ورزيد، اين سياهى، آنقدر فزونى مى گيرد كه روى سفيدى را مى پوشاند، و هرگاه روى سفيدى پوشانده شد، ديگر چنين شخصى
هرگز روى خير نبيند. خداوند عزّ. وجل مى فرمايد: "حقّا، كه كارهايى كه كرده بودند بر دلهاشان مسلّط شده است."
اميرالمؤمنان (ع) مى فرمايد:
(لا وجع اوجع للقلوب من الذّنوب.) (1)
براى دلها، هيچ دردى دردآورتر از گناه نيست.
امام صادق (ع) مى فرمايد كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است:
"اربع يمتن القلب: الذّنب على الذّنب و كثره مناقشه النساء (يعنى محادثتهن
)، و مما راه الاحمق تقول و يقول و لا يرجع الى خير، و مجالسه الموتى. فقيل له: يا رسول اللّه و ما الموتى؟ قال: كلّ غنى مترف. (2)"
چهار چيز در برابر دل مانع گردد: گناه پشت سر گناه، فراوانى مناقشه يعنى گفتگو با زنان، كشمكش با انسان احمق كه تو بگويى و او پاسخت دهد، بى آنكه به خير بازگردد، و همنشينى با مردگان. عرض شد: يا رسول اللّه! مردگان كيانند؟ فرمود: هر توانگر اسرافكارى.
پيامبر اكرم (ص) فرمود:
"يا عباد اللّه احذروا لانهماك فى المعاصى و التهاون بها، فان المعاصى تستولى الخذلان على صاحبها حتّى توقعه فى رَدّ ولايه وصىّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و دفع نبوّه نبى اللّه، و لا تزال ايضاً بذلك حتّى توقعه فى دفع توحيد اللّه و الالحاد فى دين اللّه. (3)"
اى بندگان خدا! بپرهيزيد از اينكه در گناهان فرو رويد و گناهان را ناچيز شماريد، همانا گناهان، خوارى را بر صاحب آن چيره مى سازد تا اينكه او را وا مى دارد كه ولايت جانشين پيامبر را نپذيرد و از پذيرش نبوّت پيامبر سر بر تابد، و پيوسته چنين خواهد تا وقتى كه او را وا مى دارد تا توحيد الهى را به كنارى نهد و در دين خدا به الحاد كشانده شود.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"من كثر كلامه كثر خطاؤه، و من كثر خطاؤه قلّ حياؤه و من قلّ حياؤه قلّ ورعه، و من قلّ ورعه مات قلبه، و من مات قلبه دخل النّار. (1)"
هر كه سخنش فزونى گيرد، خطايش فراوان گردد، و هر كه خطايش فراوان گشت، شرمش رو به كاهش مى نهد و هر كس شرمش رو به كاهش نهاد، پاكدامنى اش اندك شود و هر كه پاكدامنى اش اندك شود، دلش مى ميرد و هر كه دلش مُرد، در آتش فرو افتد.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
"لا يستقيم ايمان عبد حتّى يستقيم قلبه ولا يستقيم قلبه حتّى يستقيم لسانه. (2)"
ايمان بنده سامان نپذيرد مگر آنكه دلش به راه راست آيد، و دلش به راه راست نيايد مگر آنكه زبانش از كژى كناره گيرد.
امام صادق (ع) مى فرمايد:
"من زهد فى الدّنيا أثبت اللّه الحكمه فى قلبه و انطق بها لسانه و بصره عيوب الدّنيا داءها و دواءها و اخرجه من الدّنيا سالماً الى دارالسلام. (3)"
هر كه در دنيا زهد پيشه كند، خداوند حكمت را در دل او استوار سازد و زبان او را به حكمت بگشايد و عيوب دنيا از درد آن گرفته تا دوايش را در برابر او به نمايش گذارد و به سلامت، او را از دنيا به سراى آرامش برد.
امام رضا (ع) به نقل از پدرانش مى فرمايد كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است:
"ما اخلص عبداللّه عزّوجلّ اربعين صباحاً الّا جرت ينابيع الحكمه من قلبه على لسانه. (4)"
هيچ بنده اى چهل بامداد خويش را براى خدا خالص نگرداند مگر آنكه
چشمه هاى حكمت از دل او به زبانش سرازير گردد.
ابان به سويد به نقل از امام صادق (ع) مى گويد:
"قلت ما الّذى يثبّت الايمان فى العبد؟ قال: الّذى يثبته فى الورع و الّذى يخرجه منه الطّمع. (1)"
عرض كردم: چه چيز ايمان را در بنده استوار مى گرداند؟ فرمود: همان كه پاكدامنى را در او استوار مى سازد و آز را از دل او بر مى كند.
امام صادق (ع) مى فرمايد:
"الصمت شعار المحقّقين بحقائق ما سبق و جفّ القلم به و هو مفتاح كلّ راحه من الدّنيا و الاخره و فيه رضا الرّب و تخفيف الحساب و الصّون من الخطايا و الزلل، قد جعله اللّه سترا على الجاهل و زيناً للعالم و معه عزل الهواء و رياضه النفس و حلاوه العباده و زوال قسوه القلب و العفاف و المروّه و الظرف. (2)و (3)"
سكوت، شعار كسانى است كه حقايق آنچه را كه در قلم صنع رفته، تحقّق مى بخشند. و قلم به سبب آن، خشك شده و كليد هر گونه آسايش در دنيا و آخرت است. خشنودى خداى و آسانگيرى در حساب روز رستخيز و محفوظ ماندن از خطايا و لغزشها، درخاموشى نهفته است. خداوند آن را پوشش نادان و آرايش دانا مقرر فرموده است در پرتو آن، هوى و هوس به كنارى نهاده مى شود. رياضت نفس و شيرينى عبادت و از ميان رفتن سخت دلى و نيز به كف آوردن پاكدامنى و جوانمردى و كياست، در آن نهفته است.
اين آيات و روايات، همگى دلالت بر آن دارند كه انديشه ها، گفتارها و كردارها، ملكه ها را ايجاد مى كنند. پديد آمدن چيستى ها نيز از ملكه ها بر مى خيزد، و آدمى، كمال انسانى را به بركت ملكات فاضله در مى يابد، چنان كه آدمى مى تواند از انسانيّت به حيوانيّت تنزّل كند، همان گونه كه آدمى آن طور كه قبلاً گفتيم
متناسب با ملكات رذيله، چهره هاى گوناگونى مى پذيرد. گاهى به سبب سركشى و ملكه ستمگرى برخاسته از گفتار و كردار و انديشه، چهره سگ مى يابد و گاهى چهرۀ خوك. آن گونه كه گاهى به سبب وجود اين ملكه ها، آدمى چهره اى غير مادى مى يابد كه آيات و رواياتى نيز در اين زمينه رسيده است.
ما نخست برخى از اين آيات را كه دلالت بر اين نكتۀ ظريف و دقيق و يقينى نزد اهلش دارد، بيان مى كنيم و در پى آن، رواياتى را مى آوريم كه در حدّ تواتر معنوى بر اين موضوع تصريح دارند.
برخى ا زاين آيات، كمال صراحت را دارند، و برخى ظاهر هستند، و شمارى با درنگ بر اين مهم دلالت مى كنند از جملۀ اين آيات است:
(فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا اَلنّٰارَ اَلَّتِي وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكٰافِرِينَ.) (1)
و هر گاه چنين نكرديد كه هرگز نتوانيد كرد پس بترسيد از آتشى كه براى كافران مهيا شده و هيزم آن، مردمان و سنگها هستند.
(وَ أُولٰئِكَ هُمْ وَقُودُ اَلنّٰارِ) (2)
آنها خود هيزم آتش جهنمند.
(مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّهٰا عَلىٰ أَدْبٰارِهٰا.) (3)
پيش از آنكه نقش چهره هايتان را محو كنيم و رويهايتان را به قفا برگردانيم.
(هُنٰالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ) (4)
در آنجا، هر كس هر چه كرده است، پاداشش را خواهد ديد.
(وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ كِتٰاباً يَلْقٰاهُ مَنْشُوراً. اِقْرَأْ كِتٰابَكَ كَفىٰ بِنَفْسِكَ اَلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً.) (5)
كردار نيك و بد هر انسانى را چون طوقى به گردنش آويخته ايم، و در
روز قيامت براى او، نامه اى گشاده بيرون آوريم تا درآن بنگرد. (به او گوييم) نامه ات را بخوان. امروز تو خود براى حساب كشيدنِ از خود بسنده اى.
(وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ عَلىٰ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ.) (1)
در روز قيامت در حالى كه چهره هايشان رو به زمين است، كور و لال و كر، محشورشان مى كنيم و جهنم جايگاه آنهاست.
(وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْمىٰ فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمىٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً.) (2)
و هر كه در اين دنيا نابينا باشد، در آخرت نيز نابينا و گمراه تر است.
(وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ. قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمىٰ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً. قٰالَ كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيٰاتُنٰا فَنَسِيتَهٰا وَ كَذٰلِكَ اَلْيَوْمَ تُنْسىٰ.) (3)
و هر كس از ياد من روى برتابد، زندگيش تنگ شود و در روز قيامت نابينا محشورش سازيم. گويد: اى پروردگار من! چرا مرا نابينا محشور كردى و حال آنكه من بينا بودم. گويم: همچنان كه تو آيات ما را فراموش مى كردى، امروز خود، فراموش گشته اى.
(إِنَّكُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ.) (4)
شما و آنچه جز اللّه مى پرستيد، هيزمهاى جهنّميد.
(وَ يَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ يُقْسِمُ اَلْمُجْرِمُونَ مٰا لَبِثُوا غَيْرَ سٰاعَةٍ كَذٰلِكَ كٰانُوا يُؤْفَكُونَ.) (5)
روزى كه قيامت بر پا شود، مجرمان سوگند خورند كه جز ساعتى در گور نيارميده اند. آرى، اين چنين از حق منحرف مى شوند.
(يُعْرَفُ اَلْمُجْرِمُونَ بِسِيمٰاهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّوٰاصِي وَ اَلْأَقْدٰامِ.) (1)
كافران را به نشان صورتشان مى شناسند و از سوى جلو، سروپاهايشان مى گيرند.
(يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىٰ شَيْءٍ.) (2)
روزى كه خدا همۀ آنها را زنده مى كند، همچنان كه براى شما قسم مى خوردند، براى او هم قسم خواهند خورد، و مى پندارند كه سودى خواهند برد.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نٰاراً وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ.) (3)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خود و خانواده خود را از آتشى كه هيزم آن مردم و سنگها هستند، نگه داريد.
(يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سٰاقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ فَلاٰ يَسْتَطِيعُونَ. خٰاشِعَةً أَبْصٰارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ كٰانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ وَ هُمْ سٰالِمُونَ.) (4)
روزى كه آن واقعه عظيم پديدار شود و آنها را به سجود فراخوانند، ولى نتوانند. وحشت در چشمانشان پيداست، ذلت بر آنها چيره شده است. پيش از اين نيز آنها را در عين تندرستى به سجده فراخوانده بودند.
(وَ أَمَّا اَلْقٰاسِطُونَ فَكٰانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً) (5)
اما آنان كه از حق دورند، هيزم جهنم خواهند بود.
(يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوٰاجاً.) (6)
روزى كه در صور دميده شود و شما گروه گروه بياييد.
(يَوْمَ تُبْلَى اَلسَّرٰائِرُ.) (7)
روزى كه نهفته ها آشكار مى شود.
(يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ اَلنّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِيُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ.) (1)
روزى كه مردم گروه گروه بيرون آيند تا اعمالشان بديشان نشان داده شود.
مى بينيد كه بيشتر اين آيات، مبيّن مقصود ما هستند، به ويژه با پيوست به رواياتى كه در تفسير آنها به دست ما رسيده و بيان خواهد شد.
به نقل از صدر المتألهين به آيات ديگرى نيز استشهاد شده است و ما برخى از آنها را به همراه بعضى ديگر بيان مى كنيم كه با اندكى درنگ و ژرف انديشى مقصود ما را آشكار مى سازد. از آنجا كه در مقام تفسير نيستيم، تنها آيات را ذكر مى كنيم و تفسير و تأمّل در آن به اهلش وا مى نهيم:
(صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاٰ يَرْجِعُونَ.) (2)
كرانند، لالانند، كورانند، و باز نمى گردند.
به نام خدا
(فَأَمَّا اَلَّذِينَ شَقُوا فَفِي اَلنّٰارِ لَهُمْ فِيهٰا زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ.) (3)
اما بدبختان در آتشند و مردمان را در آنجا ناله اى زار و خروشى سخت بُوَد.
(لَهُمْ فِيهٰا زَفِيرٌ وَ هُمْ فِيهٰا لاٰ يَسْمَعُونَ.) (4)
آنان درجهنم فرياد مى كشند و در آنجا هيچ نمى شنوند.
(قٰالَ اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ.) (5)
گويد: در آتش گم شويد و با من سخن مگوييد.
(إِذِ اَلْأَغْلاٰلُ فِي أَعْنٰاقِهِمْ وَ اَلسَّلاٰسِلُ يُسْحَبُونَ. فِي اَلْحَمِيمِ ثُمَّ فِي اَلنّٰارِ يُسْجَرُونَ.) (6)
آنگاه كه غلها را به گردنشان اندازند و با زنجيرها بكشندشان، در آب
جوشان، سپس در آتش، افروخته شوند.
(أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلىٰ وَجْهِهِ أَهْدىٰ أَمَّنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ.) (1)
آيا آن كس كه نگونسار و بر روى افتاده، راه مى رود، هدايت يافته تر است يا آن كه بر پاى ايستاده و بر راه راست مى رود؟
در اين زمينه، روايات رسيده بسيار فراوان است و ما تنها به بيان گزيده اى از آنها بسنده مى كنيم:
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
"و من بغي علي فقيراو تطاول عليه و استحقره حشره اللّه يوم القيامة مثل الذرة في صورة رجل حتي يدخل النار.) (2)
كسى كه بر تهيدستى تجاوز كند يا بر او دست اندازد و خُردش كند. خداوند به روز رستخيز او را چنان ذرّه اى به چهره انسان برانگيزاند تا به آتش در آيد.
امام باقر و امام صادق - عليهماالسّلام - نقل مى كنند كه اميرمؤمنان (ع) به براء بن عازب فرمود:
" كيف وجدت هذا الدّين؟ قال: كنا بمنزلة اليهود قبل ان نتبعك تخف علينا العبادة، فلما اتبعناك و وقع حقائق الايمان في قلوبنا وجدنا العبادة قد تثاقلت في اجسادنا. قال اميرالمؤمنين - عليه السلام -: فمن ثمّيحشر الناس يوم القيامة صور الحمير.) (3)
اين دين را چگونه يافتى؟ عرض كرد: ما پيش از آنكه از تو پيروى كنيم چونان يهود، عبادت را ناچيز مى شمرديم، پس چون از تو پيروى كرديم و حقايق ايمان در دلمان رسوخ كرد، عبادت را درخويش گران يافتيم. اميرمؤمنان (ع) فرمود: از همين روست كه مردم در روز رستخيز به چهرۀ خران محشور مى شوند.
برسى روايت مى كند:
"ان رجلاًقال لعلي بن الحسين - عليهما السلام - بماذا فضلنا علي اعدائنا و فيهم من هو اجمل منا؟ فقال له الامام - عليه السلام - أتحب ان تري فضلك عليهم؟ فقال: نعم. فمسح يده علي وجهه و قال انظر! فنظر فاضطرب و قال: جعلت فداك ردّني الي ما كنت فاني لم ارفي المسجد الا دبّاًو قرداًو كلبا فمسح يده علي وجهه فعاد الي حاله.) (1)
مردى به امام سجاد (ع) عرض كرد: چرا ما بر دشمنان خود برترى داده شده ايم در حالى كه در ميان ايشان كسانى زيباتر از ما يافت مى شوند؟ امام (ع) فرمود: آيا دوست دارى فضل خود را بر ايشان مشاهده كنى؟ عرض كرد: آرى. پس حضرت دست خود را بر چهرۀ او كشيد و فرمود نگاه كن. او همين كه نگاه كرد، پريشان شد و گفت: قربانت گردم مرا به حال نخست خود بازگردان كه من در مسجد جز خرس و ميمون و سگ نمى بينم. حضرت دستى بر چهرۀ او كشيد و او به حال نخست خود باز گشت.
امام باقر (ع) مى فرمايد:
" يحشر المكذبون بقدره تعالي من قبورهم قد مسخوا قردة و خنازير. (2)"
دروغ پردازان به قدرت الهى، در حالى از گورهاشان برانگيخته مى شوند كه به ميمون و خوك بدل شده اند.
داود بن فرقد به نقل از برادرش مى گويد از امام صادق (ع) شنيدم كه مى فرمود:
" انّ المتكبرين يجعلون في صور الذّرّيتوطاهم الناس حتي يفرغ اللّه من الحساب. (3)"
همانا متكبران به صورت ذرّه در خواهند آمد كه مردم، آنها را زير پاى مى نهند تا آنگاه كه خداوند كار حساب را به پايان برد.
امام صادق (ع) مى فرمايد:
" من سوّد اسمه في ديوان فلان حشره اللّه يوم القيامة خنزيرا. (1)"
هر كه نام خود را در فلان ديوان ثبت كند، خداوند او را به روز رستخيز همچون خوك برانگيزاند.
امام صادق (ع) مى فرمايد:
" من لقي المسلمين بوجهين و لسانين جاء يوم القيامة و له لسانان من نار. (2)"
هر كه با دو رو و دو زبان با مسلمانان روبه رو شود، در روز رستخيز در حالى بيايد كه دو زبان از آتش دارد.
امام صادق (ع) مى فرمايد:
". ..و ايّاكم ان تزلقوا السنتكم بقول الزور و البهتان والاثم والعدوان، فانكم ان كنتم السنتكم عمّا يكرهه اللّه مما نهاكم عنه كان خيراًلكم عند ربكم من ان تزلقوا السنتكم به، فان زلق اللسان فيما يكرهه اللّه و ما نهي عنه مراده للعبد عنداللّه و مقت من اللّه و صمّ و عمي و بكم يورثه اللّه اياه يوم القيامة، فتصيروا كما قال اللّه: (صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاٰ يَرْجِعُونَ) يعني لا ينطقون (وَ لاٰ يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ.). (3)"
مبادا زبان به گفتار دروغ و بهتان و دشمنى بيالاييد، زيرا اگر زبانتان را از آنچه خدا نمى خواهد و شما را از آن بازداشته است، نگهداريد، پيش پروردگارتان بهتر است كه زبان بدان آلوده كنيد، زيرا آلودن زبان بدانچه خدا را ناپسند آيد و از آن باز دارد، در درگاه او براى بنده هلاكت بار است و مورد دشمنى خدا، و كرى و كورى و گنگى روز قيامت است، چنانچه خدا دربارۀ منافقان فرموده است:" كر و گنگ و كورند و برنگردند. "يعنى نتوانند سخن گفت، و فرموده است" به آنها اجازه داده نشود تا عذر جويند."
در خبرى طولانى از امام صادق (ع) رسيده است كه مى فرمايد:
". ..فاذا انا بقوم ايديهم موائد من لحم طيب و لحم خبيث و هم يأكلون الخبيث و يدعون الطيب، فسألت جبرئيل من هؤلاء؟ فقال: الّذين يأكلون الحرام و يدعون الحلال من امتك. قال ثم مررت باقوام لهم مشافر كمشافر الابل يقرض اللحم من اجسامهم و يلقي في افواههم، فقلت: من هولاءيا جبرئيل؟ فقال: هم الهمّازون اللمّازون. ثم مررت باقوام ترضع وجوههم و روسّهم بالصخر، فقلت، من هؤلاء يا جبرئيل؟ فقال: الّذين يتركون صلوة العشاء. ثم مضيت فاذا انا باقوام يقذف بالنّار في افواههم فتخرج من ادبارهم، فقلت: من هولاء؟ قال: هولاء الّذين ياكلون اموال اليتامي ظلماًانّما ياكلون في بطونهم ناراًو سيصلون سعيرا. ثم مضيت فاذا انا باقوام يريد احدهم ان يقوم فلا يقدر من عظم بطنه، فقلت: من هؤلاء يا جبرئيل؟ قال: فهم الّذين ياكلون الربا لا يقومون الّا كما يقوم الذي يتخبطّه الشيطان من المسّ و انهم لسبيل آل فرعون يعرضون علي النار غدوا و عشاء يقولون: ربّنا متي تقوم الساعة و لايعلمون ان الساعة ادهي و امّر. ثم مررت بنساءمعلقات بثديهن، فقلت: من هولاءيا جبرئيل؟ فقال: هن اللواتي يورثن اموال ازواجهن اولاد غيرهم. (1)"
... پس من به گروهى گذر كردم كه در برابر آنها سفره هايى از گوشت پاك و گوشت ناپاك گسترده بود. آنها از گوشت ناپاك مى خوردند و گوشت پاك را وا مى نهادند. از جبرئيل پرسيدم اينان كيانند؟ گفت: كسانى از امّت تو هستند كه حرام مى خورند و حلال را وا مى نهند. سپس به جماعتى گذر كردم كه كاردهايى با خود داشتند كه شتر را با آن مى كشند، آنها با اين كاردها تكّه هاى گوشت خود را مى بريدند و در دهان مى گذاشتند، گفتم: اى جبرئيل! اينان كيانند؟ گفت، سخن چينان عيبجو. سپس به گروهى گذشتم كه سروصورت خود را به صخره
1) 69. بحارالانوار، ج 6، ص 239، باب احوال البرزخ، ح 59
مى زدند و خرد مى كردند، گفتم: اى جبرئيل! اينان كيانند؟ گفت: كسانى كه نماز عشا را ترك مى كنند. سپس به گروهى گذشتيم كه در دهان آنها آتش افكنده مى شد و از پشتشان خارج مى شد، گفتم: اينان كيانند؟
گفت: اينان كسانى هستند كه اموال يتيمان را به ستم مى خورند و جز اين نيست كه آتش د رشكم خود مى افكنند كه در دورخ جاى مى گيرند. سپس به گروهى گذشتم كه يكى از آنها، آهنگ برخاستن داشت، ليكن از بزرگى شكم نمى توانست برخيزد، گفتم: اى جبرئيل! اينان كيانند؟ گفت اينان كسانى هستند كه ربا مى خورند و نمى توانند برخيزند مگر همچون كسانى كه جن زده شده اند و آنان به شيوه آل فرعون، بام و شام به آتش عرصه مى شوند و مى گويند: خدايا، كى رستخيز به پا خواهد شد و نمى دانند كه رستخيز بسيار گرانتر و تلختر است. سپس به زنانى برخوردم كه از پستانهايشان آويزان شده بودند، گفتم: اى جبرئيل! اينان كيانند؟ گفت: اينان زنانى هستند كه اموال شوهرانشان را به فرزندان ديگران به ارث مى گذارند.
ابوبصير به امام باقر - عليه السلام - عرض كرد:
"ما اكثر الحجيج و اعظم الضجيج! فقال: بل ما اكثر الضجيج و اقل الحجيج! تحب ان تعلم صدق ما اقوله و تراه عياناً؟ فمسح يده علي عينيه ودعا بدعوات، فعاد بصيراً، فقال انظر يا ابابصير الي الحجيج! قال: فنظرتُفاذا اكثر الناس قردة و خنازير و المؤمن بينهم مثل الكواكب اللّامع في الظّلماء. فقال ابوبصير: صدقت يا مولاي ما اقل الحجيج و اكثر الضجيج. (1)"
ابوبصير به امام باقر (ع) عرض كرد: چه فراوانند حاجيان و چه زياد است شيون و ناله! امام (ع) فرمود: بلكه بهتر است بگويى چه فراوان است ناله و چه اندك است حاجى. آيا دوست دارى درستى آنچه را به تو گفتم بدانى و آشكارا آن را ببينى؟ پس دستش را برچهرۀ ابوبصير
1) 70. همان، ج 46، ص 261، باب، 16، ح 1
كشيد و دعاهايى خواند و او بصيرت يافت. پس فرمود: اى ابوبصير به حاجيان بنگر. ابوبصير مى گويد: من نگريستم و ناگاه همۀ مردم را ديدم كه يا ميمونند يا خوك، و مؤمن در ميان ايشان چونان اخترى درخشان در تاريكى است. ابوبصير گفت: راست گفتى سرورم، چه اندك است حاجى و چه فراوان است شيون و ناله.
نظير همين روايت از امام صادق (ع) رسيده است و در آن تنها اين عبارت افزوده شده است:
"فهالني ذلك ثمّ أمرّ يده علي بصري فرأيتهم كما كانوا في المرّة الاولي. (1)"
مرا هراس برداشت، سپس حضرت (ع) دست خود را بر چشم من كشيد و من آنها را چنان ديدم كه در آغاز ديده بودم.
طبرسى - رحمة اللّه - در ذيل آيه: (يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوٰاجاً) اين چنين مى گويد.
در حديثى كه از براءبن عازب رسيده است مى گويد:
"كان معاذ بن جبل جالساً قريباً من رسول اللّه (ص) في منزل ابي ايوب الأنصاري فقال معاذ: يا رسول اللّه أرايت قول اللّه تعالي: (يوم ينفخ في الصور فتأتون افواجاً؟) الايات. فقال: يا معاذ سألت عن عظيم من الامر. ثمّ أرسل عينيه ثم قال: يحشر عشرة اصناف من امّتي أشتاتاًقد ميزهم اللّه من المسلمين وبدل صورهم، بعضهم علي صورة القردة، و بعضهم علي صورة الخنازير، و بعضهم منكوسون ارجلهم من فوق و وجوههم من تحت ثم يسحبون عليها، و بعضهم عمي يترددون، و بعضهم صمّ بكم لا يعقلون، و بعضهم يمضغون السنتهم فيسيل القيح من افواههم لعابا يتقذر هم اهل الجمع، و بعضهم مقطعة ايديهم و ارجلهم، و بعضهم مصلبون علي جذوع من نار، و بعضهم اشدّ نتناًمن
1) 71. همان، ج 47، ص 79، باب 27، ح 58.
الجيف، و بعضهم يلبسون جبابا سابغة من قطران لازقه بجلودهم. فامّا الذّين علي صورة القردة فالقتات من الناس و أمّا الّذين علي صورة الخنازير فاهل السحت، و امّا المنكوسون علي رؤسهم فاكلة الربا، و العمي الجائرون في الحكم، و الصم البكم المعجبون باعمالهم، و الّذين يمضغون بألسنتهم فالعلماء و القضاة الّذين خالف اعمالهم اقوالهم، و المقطعة ايديهم و ارجلهم الّذين يؤذون الجيران، و المصلبون علي جذوع من نار فالسعاة بالنّاس الي السّلطان، و الّذين هم اشدنتناًمن الجيف فالذين يتمتعون بالشهوات و الذّات و يمنعون حق اللّه في اموالهم، والّذين يلبسون جباب فاهل الفخر و الخيلاء. (1)"
معاذ بن جبل در خانۀ ابوايوب انصارى نزديك پيامبر (ص) نشسته بود. معاذ گفت: يا رسول اللّه! نظرت پيرامون آيۀ: (يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوٰاجاً) چيست؟ حضرت (ص) فرمود: اى معاذ! سوالى بزرگ كردى و سپس نگاه خود را به سويى افكند و فرمود:
در روز رستخيز، ده گروه از امّت من پراكنده خواهند بود و خداوند آنها را ا ز مسلمانان جدا مى كند و چهره هاشان را دگرگون مى سازد. برخى از آنها به چهره ميمون، و برخى به چهره خوك خواهند بود، و پاره اى از آنها واژگونه از بالا به پا آويزان خواهند بود. و چهره هاشان بر زمين قرار خواهد داشت و صورتهاى آنها بر خاك كشيده خواهد شد. و شمارى از آنها، كورانى خواهند بود كه آمدو شد مى كنند، و بعضى كران و لالانى خواهند بود بى بهره از خرد، و مشتى از آنها زبانهاى خود را مى جوند و چرك از دهان آنها چنان سرازير است كه رستاخيزان حضور ايشان را ناخوش مى شمرند، و برخى ديگر دست و پاى خود را تكه تكه مى كنند، و شمارى بر تنوره هايى از آتش به چهار ميخ كشيده شده اند و تعدادى از مُردار بدبوترند، و برخى جامه هايى از قير بر تن دارند كه به پوستشان چسبيده است.
1) 72. تفسير مجمع البيان، ج 10، ص 423، ذيل آيۀ 19 نبأ
امّا كسانى كه به چهره ميمون هستند، همان سخن چينانند. كسانى كه به چهره خوك هستند، حرام خواران مى باشند. كسانى كه بر پا آويخته هستند، ربا خواران اند. كوران، همان حاكمان بيدادگر هستند. كران و لالان، كسانى هستند كه به اعمال خود مغرورند. كسانى كه زبان خويش را مى جوند، علما و قاضيانى هستند كه رفتارشان با گفتارشان ناهمسوست. كسانى كه دست و پاى خود را تكه تكه مى كنند، همانهايى هستند كه همسايگان خويش را مى آزارند. كسانى كه بر تنوره هايى از آتش به چهار ميخ كشيده شده اند، اشخاصى هستند كه نزد حاكم، از مردم بدگويى مى كنند. آنهايى كه از مُردار بدبوترند، كسانى هستند كه پيوسته از شهوات و لذّات حرام بهره مى برند و حق خدا در اموالشان را نمى پردازند. كسانى كه جامه هايى از قير بر تن دارند، همان برخود بالندگان و متكبران هستند.
از قرآن و روايات متواتر چنين پيداست كه اعمال به دو مفهوم ديگر نيز تجسم مى يابند:
الف) اعمال برخاسته از اقوال و افعال و بلكه افكار، به گونه اى هماهنگ با همين اعمال يا افكار تجسم مى يابند. پس اعمال زشت، به گونه اى زشت تجسم مى يابند و اعمال نيكو، به گونه اى نيكو، و آدمى با اعمال خود برانگيخته خواهد شد و اعمال همچنان با انسان خواهد بود. بلكه از اين آيات و روايات چنين پيداست كه همۀ نعمتهاى بهشتى چيزى نيست مگر همان اعمال نيكو و نقمتهاى دوزخ، حتّى آتش نيز عين اعمال ناپسند آدميان است.
ب) اعمال برخاسته از افعال و اقوال، بلكه افكار و ملكه ها تاثير شگرفى درنيكبختى يا نگونبختى دنيوى دارند. حتّى مى توان گفت كه كاميابى و بدبختى دنيوى نيست مگر همين اعمال خير و شر. از آيات و روايت چنين به دست
مى آيد كه اعمال پاك يا پلشت در سعادت يا بدبختى فرزندان و حتّى ملّت وجامعه تاثير دارد، و نبايد چنين تصور كرد كه اين با عدالت ناهمسو است، چه، قرآن مى فرمايد:
(وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ.) (1)
و كسى بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد.
زيرا اين آثار وضعى، چونان آتش است و هر كه آن را برفروزد، خويش را به آتش كشيده است. چنان كه اطرافيان خود را نيز خوراك آتش مى كند، اگر چه در ميان آنها كودكى خُرد و بى گناه نيز درخواب باشد. آرى، بردوش او، دو بار خواهد بود؛ بار سوختن خويشتن و بار سوختن ديگران. انسان بى گناهى كه به آتش ديگرى بسوزد پاداش مصيبتى را دريافت كرده است بدون آنكه كارى كرده باشد، و امّا اين سخن پروردگار: (وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ.) به آخرت مربوط است و با سخن ما پيوندى ندارد.
ما نخست آيات و رواياتى را بيان مى كنيم كه بر تجسّم عمل به مفهوم اوّل دلالت دارد و در پى آن، آيات و رواياتى را مى آوريم كه برتجسّم عمل به مفهوم دوم اشاره دارد. اما از جمله آياتى كه به مفهوم اوّل دلالت دارند آيات زير است:
(وَ مٰا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.) (2)
وآنچه ازخير براى خود، پيشاپيش مى فرستيد، نزد خدا مى يابيد. همانا خدا به آنچه ميكنيد بيناست.
(فَكَيْفَ إِذٰا جَمَعْنٰاهُمْ لِيَوْمٍ لاٰ رَيْبَ فِيهِ وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ مٰا كَسَبَتْ.) (3)
حالشان چگونه خواهد بود در آن روزى كه بى ترديد، همه را گرد آوريم تا پاداش عمل هر كس داده شود.
(يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهٰا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً وَ يُحَذِّرُكُمُ اَللّٰهُ نَفْسَهُ.) (4)
روزى كه هر كس كارهاى نيك و كارهاى بد خود را در برابر خويش حاضر ببيند، آرزو كند كه اى كاش ميان او و كردار بدش فاصله اى زياد بود. خداوند شما را از خودش مى ترساند.
(وَ مٰا كٰانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمٰا غَلَّ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ ثُمَّ تُوَفّٰى كُلُّ نَفْسٍ مٰا كَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ.) (1)
هيچ پيامبرى خيانت نكند و هر كه به چيزى خيانت كند، آن را در روز قيامت با خود آورد. سپس جزاى عمل هر كس به تمامى داده خواهد شد و بر كسى ستمى نرود. (لِيَجْزِيَ اَللّٰهُ كُلَّ نَفْسٍ مٰا كَسَبَتْ.) (2)
تا خدا هر كس را برابر عملش كيفر دهد.
(لِيَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ كٰامِلَةً يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ اَلَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ.) (3)
تا در روز قيامت، همۀ بار گناه خويش و بار گناه كسانى را كه به نادانى گمراهشان كرده بودند، بردارند.
(وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً) (4)
و آنچه را كرده اند حاضر مى يابند.
(وَ إِنْ كٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنٰا بِهٰا.) (5)
و اگرعملى به سنگينى يك خردل هم باشد به حسابش مى آوريم.
(مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ.) (6)
كسانى كه كافر باشند، كفرشان به زيانشان باشد و آنها كه كارى شايسته كرده باشند، براى خود پاداشى نيكو آماده كرده اند.
(وَ جَعَلْنَا اَلْأَغْلاٰلَ فِي أَعْنٰاقِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ يُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا كٰانُوا
يَعْمَلُونَ.) (1)
و ما غلها را برگردن كافران بگذاريم. آيا نه چنين است كه در برابر اعمالشان مجازات مى شوند؟
(وَ قِيلَ لِلظّٰالِمِينَ ذُوقُوا مٰا كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ.) (2)
و به ستمگران گفته مى شود: در برابر آنچه كه انجام داده ايد، عذاب را بچشيد.
(يَوْمَ تَرَى اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ يَسْعىٰ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمٰانِهِمْ بُشْرٰاكُمُ اَلْيَوْمَ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ. يَوْمَ يَقُولُ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا اُنْظُرُونٰا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قِيلَ اِرْجِعُوا وَرٰاءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بٰابٌ بٰاطِنُهُ فِيهِ اَلرَّحْمَةُ وَ ظٰاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ اَلْعَذٰابُ.) (3)
روزى كه مردان مؤمن و زنان مؤمن را ببينى كه نورشان پيشاپيش و در سمت راستشان مى رود. در آن روز، بشارتشان به بهشتهايى است كه در آن، نهرها روان است و در آن، جاويدخواهيد ماند، و اين كاميابى بزرگى است. روزى كه مردان منافق و زنان منافق به كسانى كه ايمان آورده اند مى گويند: درنگى كنيد تا از نورتان فروغى گيريم. گويند: به دنيا بازگرديد و از آنجا نور بطلبيد. ميانشان ديوارى برآورند كه بر آن ديواردرى باشد؛ درون آن رحمت و بيرون آن عذاب باشد.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ.) (4)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا بترسيد. و بايد هركس بنگرد كه براى فردايش چه پيش مى فرستد.
(يَوْمَ يَنْظُرُ اَلْمَرْءُ مٰا قَدَّمَتْ يَدٰاهُ.) (5)
روزى كه آدمى هرچه را پيشاپيش فرستاده است مى نگرد.
(عَلِمَتْ نَفْسٌ مٰا أَحْضَرَتْ.) (1)
هر كه بداند چه حاضر كرده است.
(عَلِمَتْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ وَ أَخَّرَتْ.) (2)
هر كس مى داند چه چيز پيشاپيش فرستاده، و چه چيزبر جاى گذاشته است.
(هَلْ ثُوِّبَ اَلْكُفّٰارُ مٰا كٰانُوا يَفْعَلُونَ.) (3)
آيا كافران برابر اعمالشان پاداش يافته اند؟
(يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ اَلنّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِيُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ. فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ. وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ.) (4)
در آن روز، مردم، پراكنده از قبرها بيرون مى آيند تا اعمالشان را به آنها بنمايانند، پس هر كس به وزن ذرّه اى نيكى كرده باشد، آن را مى بيند و هر كس به وزن ذرّه اى بدى كرده باشد، آن را مى بيند.
اكنون به ذكر روايات مربوط به بحث مى پردازيم:
قيس بن عاصم به پيامبر (ص) عرض كرد: مرا پنده بده. پيامبر (ص) فرمود:
"انه لابد لك يا قيس من قرين يدفن معك و هو حي و تدفن معه و انت ميت فان كان كريماًاكرمك و ان كان لئيما أسلمك، ثم لا يحشر الّا معك و لا تبعث الّا معه و لا تسأل الّا عنه، فلا تجعله الّا صالحاً، فانّه ان صلح أنست به و ان فسد لا تستوحش الّا منه و هو فعلك. (5)"
اى قيس! ناگزير همنشينى خواهى داشت كه با تو به خاك سپرده خواهد شد، در حالى كه او زنده است و تو با او درحالى كه تو مرده اى به خاك سپرده خواهى شد. پس اگر كريم باشد، تو را گرامى خواهد داشت و اگر فرومايه باشد، تو را تسليم خواهد داشت. او برانگيخته نمى شود، مگر با توو تو برانگيخته نمى شوى، مگر با او. و ا زتو
نپرسد مگر پيرامون او. پس او را صالح بگردان كه اگراو صالح باشد بدو اُنس يابى و اگر تباه گردد، جز ازاو وحشت نيابى، و اين همان رفتار توست.
اين پند در ادبيات زير چنين آمده است:
تخير خليطا من فعالك انّما *** قرين الفتى فى القبر ما كان يفعل
ولابد بعد الموت من أن تعدّه *** ليوم ينادى المرء فيه فيقبل
فان كنت مشغولاًبشى فلا تكن *** بغير الّذى يرضى به اللّه تشغل
فلن يصحب الانسان من بعد موته *** و من قبله الّا الّذى كان يعمل
أالا انّما الانسان ضيف لأهله *** يقيم قليلاً بينهم ثم يرحل (1)
آميخته اى از رفتار نيك خود را برگزين كه همنشين شخص در قبر، همان عملكرد اوست. ناگزير پس از مرگ، بايد آن را براى روزى به شمار آورى كه آدمى را بخواند و او روى آورد. پس اگر مشغولى، جز به چيزى مشغول مشو كه خداوند بدان خشنود مى گردد.
آدمى پس و پيش از مرگش با خود، هيچ به دنبال نكشد مگر عملكردش را. هان كه آدمى ميهمان خانواده خويش است كه اندكى در ميان ايشان به سر مى برد و سپس مى كوچد.
از يكى از دو امام (ع) رسيده است كه فرمود:
"اذا مات العبد المؤمن و دخل معه في قبره ستة صور فيهنّ صورة احسنهنّ وجهاًو ابهاهنّ هيئة و اطيبهنّ ريحاً انظفهنّ صورة فيقف صورة عن يمينه و اُخري عن يساره و اُخري بين يديه و اُخري خلفه و اُخري عند رجله، و تقف الّتي هي احسنهنّ فوق رأسه، فان اُتي عن يمينه منعته الّتي عني يمينه، ثم كذلك الي ان يؤتي من الجهات الست. قال: فتقول احسنهنّ صورة: من انتم جزاكم اللّه عني خيراً؟ فتقول الّتي عن يمين العبد: انا الصلاة و تقول الّتي عن يساره: أنا الزكاة و تقول
1) 93. همان، ج 71، ص 170، باب 64، ح 1
الّتي بين يديه: أنا الصيام و تقول الّتي خلفه: أنا الحجّ و العمرة و تقول الّتي عند رجليه: أنا برّ من وصلت من اخوانك. ثمّيقلن: من أنت؟ فأنت أحسننا وجهاً وأطيبنا ريحاًو ابهانا هيئة. فتقول: أنا الولاية لآل محمّد - صلوات اللّه عليهم اجمعين. (1)"
هر گاه بنده مؤمنى بميرد، شش چهره با او در قبر وارد شود كه در ميان ايشان است، زيباترين چهره و درخشانترين پيكر و خوشبوترين وپاكترين چهره. پس چهره اى در سمت راست او و چهره اى در سمت چپ و چهره اى در برابر او و چهره اى پشت سر او و چهره اى نزد پاى او مى ايستد. زيباترين چهره، بالاى سر او مى ايستد و اگر از سمت راست براو ناگوارى وارد شود، چهره اى كه در سمت راست ايستاده، آن را باز مى دارد و اين چنين است در شش جهت. امام (ع) مى فرمايد: خوش چهره ترين آنها به ديگران مى گويد: شما كيانيد، خداوند از سوى من به شما جزاى خير دهد؟ چهره اى كه در سمت راست بنده مؤمن قرار دارد مى گويد: من نماز هستم، و چهره اى كه درسمت چپ اوست مى گويد: من زكات هستم، و چهره اى كه در برابر اوست مى گويد: من روزه هستم، و چهره اى كه پشت سراوست مى گويد: من حج و عمره هستم، و چهره اى كه پيش پاى او ايستاده مى گويد: من نيكى صله رحم تو به برادرانت هستم. يكى از آنها مى گويد، خود تو كه هستى؟ چهره تو از همۀ ما نيكوتر و بوى تو از همۀ ما پاكتر و پيكر تو از همۀ ما درخشانتر است. او مى گويد: من ولايت خاندان محمد (ص) هستم.
امام صادق (ع) مى فرمايد:
"ما من موضع قبر الّا و هو ينطق كل يوم ثلاث مرّات: أنا بيت التراب، أنا بيت البلاء، أنا بيت الدّود. قال: فاذا دخله عبد مؤمن قال: مرحباًو أهلاً، امّا واللّه لقد كنت اُجبّك و أنت تمشي علي ظهري فكيف اذا دخلت بطني، فستري ذلك قال: فيفسخ له مدّالبصر و يفتح له باب
1) 94. همان، ج 6 ص 234، باب 8، ح 50
يري مقعده من الجنة. قال: و يخرج من ذلك رجل لم ترعيناه شيئاًقطّاحسن منه. فيقول: يا عبداللّه ما رأيت شيئاًقطّ احسن منك. فيقول: أنا رأيك الحسن الّذي كنت عليه و عملك الصالح الّذي كنت تعمله. قال: ثمّ تؤخذ روحه فتوضع في الجنّة حيث رأي منزله، ثمّيقال له نم قرير العين. فلا يزال نفخة من الجنة تصيب جسده يجد لذّتها وطيبها حتّي يبعث. قال و اذا دخل الكافر قال: لا مرحباًولا اهلاًامّا واللّه لقد كنت ابغضك و انت تمشي علي ظهري فكيف اذا دخلت بطني، ستري ذلك. قال: فتضمّعليه فتجعله رميماًو يعاد كما كان و يفتح له باب الي النار فيري مقعده من النار. ثمّ قال: ثمّ انّه يخرج أقبح من رأي قط. قال فيقول: يا عبداللّه من أنت؟ ما رأيت شيئاًاقبح منك. قال فيقول: انا عملك السّيء الذي كنت تعمله و رأيك الخبيث. قال: ثمّتوخذ روحه فتوضع حيث راي مقعده من النار. ثم لم تزل نفخة من النار تصيب جسده فيجد ألمها و حرّها في جسده إلي يوم يبعث و يسلط اللّه علي روحه تسعة و تسعين تنيّنا تنهشه ليس فيها تنيّن ينفخ علي ظهر الارض فتنبت شيئاً. (1)"
هيچ آرامگاهى نيست مگر اينكه روزانه سه بار چنين به سخن مى آيد: من خانه خاكم، من خانه بلايم، و من خانه كرمهايم. امام (ع) مى فرمايد: پس هر گاه بنده مؤمنى بدان وارد شود، گور به او مى گويد: خوش آمدى، به خدا سوگند، آنگاه كه بر بالاى من گام مى نهادى تو را دوست داشتم چه رسد به اينكه اكنون در دل من جاى گرفته اى. اين است پوشش من. و براى او عرصه اى مى گشايد به گستره بُرد چشم او و براى او درى مى گشايد كه او از آن در، جايگاه خويش را دربهشت مى بيند. امام (ع) مى فرمايد: از آن، مردى برون آيد كه دو چشم هرگز نيكوتر از اورا نديده است. شخص مُرده مى گويد: اى بنده خدا! من هرگز زيباتر از تو نديده ام. او در پاسخ مى گويد: من همان رأى نيكوى
1) 95. فروع كافى، ج 3، ص 241، باب ماينطق به موضع القبر، ح 11
تو هستم كه بر آن بودى و عمل صالح تو هستم كه آن را به جاى مى آوردى. امام (ع) مى فرمايد: سپس روح او گرفته مى شود و در بهشت، درهمان جايى قرار مى گيرد كه ديده بود. سپس به او مى گويند: بخواب آرام ديده. پيكر او همچنان لذّت و بوى پاك را از بهشت دريافت مى كند تا هنگامى كه برانگيخته شود. امام (ع) مى فرمايد: و هر گاه كافرى به گور در آيد، گور بدو گويد: آمدنت ناخوش باد، به خدا سوگند آن هنگام كه بر پشت من گام مى نهادى تو را دشمن مى داشتم چه رسد به اينكه اكنون در دل من جاى گرفته اى. اين است پوشش من. امام (ع) مى فرمايد: گور او را در برمى گيرد و مى پوشاندش و سپس به حال نخست باز مى گردد و درى از آتش به روى او گشوده مى شود و او جايگاه خود را در دوزخ مى بيند. امام (ع) سپس فرمود: از آن مردى برون آيد كه كسى زشت تر ازاو هرگز نديده است. مُرده به او مى گويد: اى بنده خدا! تو كيستى؟ من هرگز زشت تر از تو نديده ام. او مى گويد: من عملكرد پليد تو وانديشه پلشت توام. سپس روح او گرفته مى شود ودر جايگاهش، درآتش قرار مى گيرد. پيكر او همچنان بوى آتش را درمى يابد و درد و حرارت آن را تا روز رستخيز مى چشد، وخداوند، نودو نه اژدها بر روح او چيره مى گرداندكه او را مى گزند و اگر تنها يكى از اين اژدهاها برروى زمين بدمد، ديگر گياهى نرويد.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"انّ ابن آدم اذا كان في آخر يوم من الدّنيا و اوّل يوم من الاخرة مثل له ماله و ولدُه و عمله، فيلتفت الي ماله فيقول: واللّه انّي كنت عليك لحريصاً شحيحاً فمالي عندك؟ فيقول خذ منّي كفنك. ثمّيلتفت الي ولده فيقول: واللّه انّي كنت لكم لمحباًو انّي كنت عليكم لمحاميا، فماذا لي عندكم؟ فيقولون: نؤدّيك الي حفرتك و نواريك فيها. ثم يلتفت الي عمله فيقول: واللّه انّي كنت فيك لزاهداًو انّك كنت عليّ لثقيلاً، فماذا
عندك؟ فيقول أنا قرينك في قبرك، و يوم حشرك حتّي أعرض أنا و أنت علي ربّك. فان كان للّه وليّاًأتاه أطيب الناس ريحاًو أحسنهم منظراًو أزينهم رياشاًفيقول: ابشر بروح من اللّه و ريحان و جنه نعيم قد قدمت خير مقدم. فيقول من أنت؟ فيقول: أنا عملك الصالح... و ان كان لربّه عدوّاًفانّه يأتيه أقبح خلق اللّه رياشاًو أنتنه ريحاًفيقول له: ابشر بنزل من حميم و تصليه جحيم. (1)"
هنگامى كه آدمى به آخرين روز دنيا و نخستين روز آخرت مى رسد مال و فرزندان و اعمال او، برايش تجسّم مى يابند. او به مال خود روى مى كند و مى گويد: به خدا سوگند من در راه به دست آوردن تو، بسى حريص و آزمند بودم، اينك نزد تو چه دارم؟ مال در پاسخ بدو مى گويد: كفن خود را از من بستان. او سپس به فرزندانش روى مى آورد و مى گويد: من دوستدار و حامى شما بودم، اينك نزد شما چه دارم؟ آنها مى گويند: ما تو را به گودالت مى رسانيم و در آن پنهانت مى كنيم. او سپس به اعمال خود روى مى آورد و مى گويد: به خدا سوگند كه من از تو رويگردان بودم و تو بر من گران بودى، نزد تو چه دارم؟ او مى گويد: من همنشين تو در گور و روز رستخيز هستم تا آن هنگام كه من و تو بر خدايت عرضه شويم. و اگر او دوستدار خدا بوده باشد خوشبوترين مردم و خوش چهره ترين آنها و آراسته ترين ايشان نزد او آيد و گويد: بشارت باد تو را به روح و ريحانى از سوى خدايت و جنت نعيمى كه به بهترين شكل پيش او نهاده مى شود. بنده خدا به او گويد: تو كيستى؟ او در پاسخ مى گويد: من عمل صالح تو هستم... و اگر مُرده، دشمن خدا باشد، بدشكل ترين و گنديده ترين آفريده خدا، نزد او آيدو گويد: بشارت باد تو را به آتش، و او را به دوزخ مى افكند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"ما من ذي مال ذهب او فضه يمنع زكاه ماله الّا حبسه اللّه عزّوجلّيوم
1) 96. بحارالانوار، ج 6، ص 226، باب 8، ح 26.
القيامه بقاع قرقر و سلط عليه شجاع اقرع يريده و هو يحيد عنه فاذا رأي انّه لا مخلص له منه امكنه من يده فقضمها كما يقضم الفجل، ثم يصير طوقا في عنقه. و ذلك قول اللّه عزّوجلّ: (سَيُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ
) و ما من ذي مال ابل او غنم او بقره يمنع زكاه ماله الّا حبسه اللّه يوم القيامه بقاع قرقر، يطأه كلّ ذات ظلف بظلفها و ينهشه كل ذات ناب بنابها و ما من ذي مال نخل او كرم او زرع يمنع زكاتها الّا طوّقه اللّه ريعه أرضه إلي سبع أرضين إلي يوم القيامه. (1)"
هيج صاحب زر و سيمى نيست كه زكات مال خود را ندهد مگر اينكه خداوند به روز رستخيز او را در زمينى هموار نگاه دارد و مارى بر او چيره گرداند كه بر اثر فراوانى سم، موى سرش ريخته باشد. اين مار در طلب اوست و او از اين مار، گريزان. پس چون دريابد كه از او رهايى ندارد، دست خود را در اختيار او مى نهد و او دستش را خُرد مى كند چنان كه تربچه خرد مى شود، سپس بر گردن او چنبره مى زند، و اين است همان فرمودۀ پروردگار كه (سيطوّقون ما بخلوا به يوم القيامه)، "در روز قيامت آنچه را كه در بخشيدنش بخل مى ورزيدند چون طوقى به گردنشان خواهند آويخت." و هيچ صاحب شتر و گوسفند و گاوى نيست كه زكات مال خود را ندهد مگر اينكه خداوند به روز رستخيز او را در زمينى هموار نگاه دارد و هر سُم دارى با سمش او را مى كوبد و هر نيش دارى او را مى گزد. و هيچ صاحب نخل و تاك و كِشْتى نيست كه زكات مال خود را ندهد مگر اينكه خداوند، محصول زمين او را تا هفت زمين، تا به روز رستخيز به گردن او بياويزد.
و نظير آن است اين روايت از پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
"مانع الزكاه يجرّقصبه في النار يعني امعاه في النّار و مثل له ماله في النّار في صوره شجاع اقرع له زبيبتان يفرّالانسان منه و هو يتبعه حتّي
1) 97. فروع كافى، ج 3، ص 505، باب منع الزكاه، ح 19
يقضمه كما يقضم الفجل و يقول: انا مالك الّذي بخلت به. (1)"
آنكه زكات خويش را نپردازد، روده هايش بر آتش كشيده شود و مال او در آتش به چهرۀ مارى تجسّم مى يابد كه از فراوانى سَم، موى سرش ريخته باشد و در چشمانش دو خال سياه داشته باشد. آدمى از او مى گريزد و او در پى آدمى، همچنان مى آيد تا اينكه سرانجام او را مى گيرد و چون تربچه خردش مى كندد و مى گويد: من مال تو هستم كه بدان بخل مى ورزيدى.
امام صادق عليه السلام در حديثى مفصل مى فرمايد:
"اذا بعث اللّه المؤمن من قبره خرج معه مثال يقدمه امامه، كلما رأِي المؤمن و هَوْلاًمن اهوال يوم القيامه قال له المثال: لا تفزع و لا تحزن و ابشر بالسرور و الكرامه من اللّه عزّوجلّ حتّي يقف بين يدي اللّه عزّوجلّ، فيحاسبه حساباًيسيراًو يأمر به الي الجنّه و المثال امامه، فيقول له المؤمن: يرحمك اللّه نعم الخارج خرجت معي من قبري و ما زلت تبشّرني بالسرور و الكرامه من اللّه حتي رأيت ذلك فيقول من أنت؟ فيقول: انّا السرور الّذي كنت ادخلت علي أخيك المؤمن في الدنيا خلقني اللّه عزّوجلّ منه لاُبشّرك (2)"
هر گاه خداوند، انسان مؤمنى را از گورش برانگيخته گرداند، با او همانندى از گور بيرون مى آيد و پيشاپيش او حركت مى كند، و هرگاه اين مؤمن از قيامت هراسى بيابد، اين همانند به او گويد: نترس و غمگين نشو و از سوى خدا شادى و كرامت بر تو مژده باد، تا آنكه در برابر خدا قرار مى گيرد، و خداوند به آسانى اعمال او را محاسبه مى كند و دستور مى دهد كه او را به بهشت برند در حالى كه اين همانند، پيشاپيش او حركت مى كند. شخص مؤمن به او مى گويد: رحمت خدا بر تو باد، نيكو بيرون آينده اى هستى كه من همراه تو از گورم بيرون آمدم و همچنان مرا به شادى و كرامت الهى بشارت دادى تا آن را ديدم.
مؤمن به او مى گويد: تو كيستى؟ او مى گويد: من همان شادى و سرورى هستم كه تو در دنيا به دل برادر مؤمنت وارد كردى، و خداوند مرا از آن سرور آفريده است تا تو را مژده دهم.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: از پدرم امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
"انّالعمل الصالح يذهب الي الجنه فيمهد لصاحبه كما يبعث الرجل غلامه فيفرش له. ثم قرأ: (وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ.) (1)
همانا عمل شايسته به بهشت مى رود و زمينه را براى صاحب خود هموار مى كند، چنان كه غلامش را بفرستد تا جايى را برايش مفروش كند، و سپس اين آيه را تلاوت فرمود: آنان كه ايمان آوردند و كار شايسته كردند زمينه را براى خويش هموار ساخته اند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
" اذا دخل المؤمن في قبره كانت الصلاه عن يمينه و الزّكاه عن يساره و البّر مظّل عليه و يتنحّي الصبر ناحيه. فاذا دخل عليه المكان اللذان يليان مساءلته قال الصبر للصّلاه و الزّكاه و البر: دونكم صاحبكم، فان عجزتم عنه فأنا دونه. (2)"
هر گاه مؤمن به قبرش در آيد، نماز در سمت راست او قرار خواهد گرفت و زكات در سمت چپ او و نيكى بر او سايه مى افكند و صبر در گوشه اى مى ايستد، و هر گاه دو فرشتۀ پرسش، بر او وارد شوند، صبر به نماز و زكات و نيكى گويد: صاحبتان را دريابيد و اگر ناتوانيد من او را درمى يابم.
حضرت على عليه السلام مى فرمايد:
" انّ للمرء المسلم ثلاثه اخلّاء فخليل يقول: أنا معك حيّاًو ميّتاًو هو عمله و خليل يقول له: أنا معك الي باب قبرك ثم اخلّيك و هو ولده و
خليل يقول له: أنا معك الي أن تموت و هو ماله فاذا مات صارا للوارث. (1)"
شخص مسلمان سه دوست دارد: دوستى كه به او مى گويد: تو خواه زنده باشى خواه مُرده، من با تو خواهم بود. اين همان عمل اوست و دوستى كه به او مى گويد: من تا نزد گور با تويم و سپس تو را رها مى كنم، و اين همان فرزند اوست. و دوستى كه به او مى گويد: من تا دم مرگ با تو هستم، و اين همان مال اوست كه هرگاه بميرد به وارث منتقل مى شود.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
" و عظني جبرئيل فقال: يا محمد أحبب من شئت فانّك مفارق و أعمل ما شئت فانّك ملاقيه. (2)"
جبرئيل به من پند داد و گفت: اى محمّد! هر كه را مى خواهى دوست بدار كه تو از او جدا خواهى شد و هر چه مى خواهى بكن كه تو آن را ملاقات خواهى كرد.
با آنچه بيان داشتيم، جواب اشكال مشهور، يعنى ناهماهنگى ميان اعمال و عقوبتها روشن شد.
توضيح اينكه: قرآن بارها تكرار كرده است كه كافران در روز قيامت، همچنان در عذاب و در آتشِجاودان خواهند بود و بهشتيان، در فردوس، كامياب خواهند بود و در آنجا پاينده هستند.
خداوند مى فرمايد:
(وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ.) (3)
وكسانى كه كفر ورزيدند و آيات ما را تكذيب كردند، آنان دوزخيانند و در آن ماندگار هستند.
(وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ.) (1)
و كسانى كه ايمان آوردند و كار شايسته كردند، آنان بهشتيانند و در آن پاينده هستند.
و نظير اين دو آيه در قرآن، بيش از صد مورد است و از قرآن چنين پيداست كه براى اهل عذاب، كيفرهاى شديدى در ميان است كه عقل را به تحير و شگفتى مى كشاند، چنان كه نعمتهاى بهشتى نيز عقل را شگفت زده مى كند و سخن از امورى است كه نه چشمى مانند آن را ديده و نه گوشى شنيده است.
خداوند مى فرمايد:
(وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ.) (2)
اما اصحاب شقاوت، اصحاب شقاوت چه حال دارند؟ در باد سَموم و آب جوشانند، در سايه اى از دود سياه، نه سرد و نه خوش، اينان پيش از اين در ناز و نعمت بوده اند.
(عَلىٰ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ مُتَّكِئِينَ عَلَيْهٰا مُتَقٰابِلِينَ. يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ. بِأَكْوٰابٍ وَ أَبٰارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ لاٰ يُصَدَّعُونَ عَنْهٰا وَ لاٰ يُنْزِفُونَ. وَ فٰاكِهَةٍ مِمّٰا يَتَخَيَّرُونَ وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمّٰا يَشْتَهُونَ وَ حُورٌ عِينٌ كَأَمْثٰالِ اَللُّؤْلُؤِ اَلْمَكْنُونِ.) (3)
بر تختهايى مرصع، رو به روى هم، بر آنها تكيه زده اند، پسرانى همواره جوان، گردشان مى گردند، با قدحها و ابريقها و جامهايى از شرابى كه در جويها جارى است، از نوشيدنش نه سر درد گيرند و نه بيهوش شوند و ميوه هايى كه خود بر مى گزينند و گوشت پرنده، هر چه بخواهند و
حوران بهشت چشم، همانند مرواريدهايى درصدف.
نظير اين دو آيه در قرآن بيش از هزار مورد است. اين در حالى است كه شكنجه و لذت روحى براى دوزخيان و بهشتيان، بيش از اينهاست و اگر خطايى نمى رسيد مگر (اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ) (1)" در آتش گم شويد و با من سخن مگوييد. "و براى دوزخيان و نيز براى اهل بهشت خطابى نمى شد مگر: (يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ) (2)" اى نفس مطمئنه به سوى خدايت بازگرد "كافى بود كه اين عذاب بر ديگر گونه هاى عذاب و اين گونه لذّت بر ديگر گونه هاى لذّت، برترى يابد.
اين اشكال پيش مى آيد كه سنخ عذاب و عقاب، با عمل موقت، همسازى ندارد و با اعمال فراوان نيز ناهمسوست، تا ديگر چه رسد به اعمال اندك موقت ولى قرآن در آياتى فراوان كه برخى از آنها بيان شد اين اشكال را پاسخ مى دهد. و اهل بيت عصمت كه قرآن تبيين مى كنند به صراحت پاسخ اين اشكال را مى دهند، و ما پاره اى از اين روايات متواتر معنوى را پيشتر آورده ايم.
چكيده پاسخ چنين است، نعمتهاى بهشتيان و كيفرهاى دوزخيان در واقع، چيزى نيست مگر همان اعمال ايشان كه به سوى ايشان بازگشته است. پس هر كه در اين دنيا بر گردن خويش، غُل لجاجت و تعصّب و تكبّر داشته باشد و بر پايه همين غُلها گام بردارد، سرنوشتش چنان خواهد بود كه خداوند مى فرمايد:
(إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ وَ سَوٰاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ. (3)
و ما بر گردنهايشان تا زنخها غلها نهاديم، چنان كه سرهايشان به بالاست و پايين آوردن نتوانند، در برابرشان ديوارى كشيديم و در پشت سرشان ديوارى و بر چشمانشان نيز پرده اى افكنديم تا نتوانند ديد، تفاوتشان نكند، چه آنها را بترسانى و چه نترسانى، ايمان نمى آورند.
همين غلها، به غلهايى بدل مى شود كه خداوند چنين بدان اشاره دارد:
(خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ اَلْجَحِيمَ صَلُّوهُ. ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهٰا سَبْعُونَ ذِرٰاعاً فَاسْلُكُوهُ) (1)
بگيريدش، زنجيرش كنيد، و به جهنمش بكشيد و او را با زنجيرى به درازاى هفتاد ذراع بكشيد.
قرآن كريم، بارها در آيات خلود، به اين اشكال پاسخ داده است، خداوند مى فرمايد:
(وَ بَشِّرِ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ كُلَّمٰا رُزِقُوا مِنْهٰا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قٰالُوا هٰذَا اَلَّذِي رُزِقْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشٰابِهاً وَ لَهُمْ فِيهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ.) (2)
به آنان كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته كرده اند، بشارت ده كه بر ايشان بهشتهايى است كه در آن نهرها جارى است و هر گاه كه از ميوه هاى آن برخوردار شوند گويند: پيش از اين، در دنيا، از چنين ميوه هايى برخوردار شده بوديم كه اين ميوه ها شبيه به يكديگرندن و نيز در آنجا همسرانى پاكيزه دارند و در آنجا جاودانه باشند.
(بَلىٰ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ.) (3)
آرى، آنان كه مرتكب كارى زشت مى شوند و در گناه غرقه مى گردند، اهل جهنمند و جاودانه در آن.
(لَبِئْسَ مٰا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ فِي اَلْعَذٰابِ هُمْ خٰالِدُونَ.) (4)
بد است آنچه پيشاپيش براى خود فرستادند. خشم خدا بر آنهاست و در عذاب، جاودانه اند.
نظير آياتى از اين دست، فراوان است. و چكيدۀ سخن اينكه، پاسخ اين اشكال در دو آيه به صراحت آمده است:
(كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ.) (1)
بخوريد و بياشاميد، گوارا باد شما را، اينها پاداش اعمالى است كه در گذشته به جاى مى آورده ايد.
(وَ جِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ اَلْإِنْسٰانُ وَ أَنّٰى لَهُ اَلذِّكْرىٰ، يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيٰاتِي.) (2)
و در آن روز كه جهنم را حاضر آرند، آدمى پند گيرد و چه جاى پند گرفتن باشد؟ مى گويد اى كاش براى زنده گشتن خويش، پيشاپيش چيزى مى فرستادم.
آن كه در اين آيات، ژرف بينديشد، پاسخ اين اشكال براى او رخ مى نمايد و لى به هر روى، بيان آن، از سود تهى نيست و در اين مجال، در مثنوى اشعار فراوانى آمده است كه زيبنده است برخى از آنها را بياوريم:
اى دريده پوستين يوسفيان *** رگ برخيزى از اين خواب گران
گشت گرگان يك به يك خوهاى تو *** مى درانند از غضب اعضاى تو(3)
زان چه مى بافى همه روزه بپوش *** زان چه مى كارى همه روزه بنوش
فعل توست اين غصّه هاى دم به دم *** اين بود معناى قد جفّ القلم
كه نگردد سنت ما از رشد *** نيك را نيكى بود بد راست بد
كار كن هين تا سليمان زنده است *** تا تو ديوى تيغ او بُرنده است(4)
گر ز خارى خسته اى خود كشته اى *** ور حرير و قز درى خود رشته اى
چون ز دستت زخم بر مظلوم رست *** آن درختى گشت ازو زقوم رست
چون ز خشم آتش تو در دلها زدى *** مايه نار جهنم آمدى
آتشت اينجا چو آتش سوز بود *** آنچه از دى زاد مرد افروز بود
آتش تو قصد مردم مى كند *** نار كز وى زاد بر تو مى زند
آن سخنهاى چو مار و كژدمت *** مار و كژدم گشت مى گيرد دمت (1)
اينها همه تجسّم است به مفهوم نخست، اما تجسّم به مفهوم دوم همان است كه در عرف، مكافات و جزا خوانده مى شود، و چه نيكو سروده است شاعر:
چو بد كردى مشو ايمن ز آفات *** كه واجب شد طبيعت را مكافات
و نزد اهل تحقيق، آثار قهريه ناميده مى شود، و چه نيكو سروده است شاعر:
اين جهان كوه است و فعل ما ندا *** سوى ما آيد نداها را صدا
چنان كه نزد اهل دل، تجسّم ناميده مى شود و ما پيشتر آن را بيان داشته ايم و ظاهر آيات و روايات نيز بر همين مفهوم دلالت مى كند. از جمله اين آيات است:
(ذٰلِكَ بِأَنَّ اَللّٰهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهٰا عَلىٰ قَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.) (2)
زيرا خدا نعمتى را كه به قومى ارزانى داشته است، دگرگون نسازد، تا آن قوم، خود آن را دگرگون سازند و خدا شنوا و داناست.
(فَلَمّٰا أَنْجٰاهُمْ إِذٰا هُمْ يَبْغُونَ فِي اَلْأَرْضِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّمٰا بَغْيُكُمْ عَلىٰ أَنْفُسِكُمْ مَتٰاعَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا ثُمَّ إِلَيْنٰا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.) (3)
چون خدا آنها را برهاند، بينى كه در زمين به ناحق سركشى كنند، اى مردم! اين سركشى به زيان خودتان است. تمتعى است در اين زندگى دنيوى، آنگاه همه به نزد ما باز مى گرديد تا از كارهايى كه كرده ايد آگاهتان سازيم.
(وَ لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ حَتّٰى يَأْتِيَ وَعْدُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُخْلِفُ اَلْمِيعٰادَ.) (4)
وكافران راى پى وسته به سبب اعمالشان حادثه اى مى رسد، يا آن حادثه در نزديكى خانه هايشان فرود آيد تا آنگاه كه وعدۀ خدا فراز آيد، زيرا خدا خلف وعده نمى كند.
(وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِي لَشَدِيدٌ.) (1)
و پروردگارتان اعلام كرد كه اگر مرا سپاس گوييد، بر نعمت شما مى افزايم و اگر كفران كنيد، بدانيد كه عذاب من سخت است.
(فَأَصٰابَهُمْ سَيِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ.) (2)
به كيفر كردار بدشان رسيدند و همان چيزهايى كه به ريشخند مى گرفتند به سرشان تاختن آورد.
(وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ (3).)
خدا، قريه اى را مثل مى زند كه امن و آرام بود، روزى مردمش به فراوانى از هر جاى مى رسيد، اما كفران نعمت خدا كردند و خدا به كيفر اعمالشان، به گرسنگى و وحشت، مبتلايشان ساخت.
(وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا فَحَقَّ عَلَيْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً) (4)
چون بخواهيم قريه اى را هلاك كنيم، ثروتمندانشان را فرماييم تا در آنجا تبهكارى كنند، آنگاه عذاب بر آنها واجب گردد و آنان را در هم فرو كوبيم.
(قُلْ سِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُجْرِمِينَ.) (5)
بگو: در زمين سيركنيد و بنگريد كه پايان كار مجرمان چگونه بوده است.
(فَكُلاًّ أَخَذْنٰا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنٰا عَلَيْهِ حٰاصِباً وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ اَلصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنٰا بِهِ اَلْأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنٰا وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ.) (1)
همه را به گناهشان فرو گرفتيم: بر بعضى، بادهاى ريگبار فرستاديم، بعضى را فرياد سهمناك فرو گرفت، بعضى را در زمين فرو برديم، بعضى را غرقه ساختيم و خدا به آنها ستم نمى كرد، آنها خود به خويشتن ستم كرده بودند.
(ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي اَلنّٰاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ اَلَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.) (2)
به سبب اعمال مردم، فساد در خشكى ودريا، آشكار شد تا به آنان جزاى بعضى از كارهايشان را بچشاند، باشد كه بازگردند.
(وَ لَوْ يُؤٰاخِذُ اَللّٰهُ اَلنّٰاسَ بِمٰا كَسَبُوا مٰا تَرَكَ عَلىٰ ظَهْرِهٰا مِنْ دَابَّةٍ وَ لٰكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ بِعِبٰادِهِ بَصِيراً.) (3)
و اگر خدا بخواهد مردم را به سبب كارهايى كه كرده اند بازخواست كند، بر روى زمين هيچ جنبنده اى باقى نگذارد. ولى آنها را تا زمانى معين مهلت مى دهد و چون مدّتشان به سر آمد، به اعمال بندگان خويش آگاه است.
(فَأَصٰابَهُمْ سَيِّئٰاتُ مٰا كَسَبُوا وَ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ هٰؤُلاٰءِ سَيُصِيبُهُمْ سَيِّئٰاتُ مٰا كَسَبُوا وَ مٰا هُمْ بِمُعْجِزِينَ.) (4)
عقوبت اعمالشان، دامنگيرشان شد، و از اين ميان به آنهايى كه راه كفر پيش گرفته اند، عقوبت اعمالشان خواهد رسيد و نمى توانند از ما بگريزند.
(وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ) (1)
اگر شما را مصيبتى رسد، به خاطر كارهايى است كه مى كنيد و خدا بسيارى از گناهان را عفو مى كند.
(وَ لْيَخْشَ اَلَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً) (2)
بايد از خداى بترسند كسانى كه اگر پس از خويش، فرزندانى ناتوان بر جاى مى گذارند و از سرنوشت آنان بيمناكند. بايد كه از خداى بترسند و سخن عادلانه و به صواب گويند.
(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ.) (3)
اگر مردم قريه ها، ايمان آورده و پرهيزگارى پيشه كرده بودند، بركات آسمان و زمين را به رويشان مى گشوديم، ولى پيامبران را به دروغگويى نسبت دادند. ما نيز به كيفر كردارشان مؤاخذه شان كرديم.
(مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.) (4)
هر زن و مردى كه كارى نيكو انجام دهد، اگر ايمان آورده باشد، زندگى خوش و پاكيزه اى بدو خواهيم داد و پاداشى بهتر از كردارشان عطا خواهيم كرد.
(وَ أَمَّا اَلْجِدٰارُ فَكٰانَ لِغُلاٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي اَلْمَدِينَةِ وَ كٰانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمٰا وَ كٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً فَأَرٰادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ يَسْتَخْرِجٰا كَنزَهُمٰا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ مٰا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذٰلِكَ تَأْوِيلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً) (5)
اما ديوار، از آنِدو پسر يتيم، از مردم اين شهر بود. در زيرش گنجى از آنِ
پسران بود. پدرشان مردى صالح بود. پروردگار تو مى خواست آن دو به حدّ رشد برسند و گنج خود را بيرون آرند. و من اين كار را به ميل خود نكردم. رحمت پروردگارت بود اين است راز آن سخن كه گفتم: تو. را شكيب آن نيست.
(فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ وَهَبْنٰا لَهُ يَحْيىٰ وَ أَصْلَحْنٰا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ كٰانُوا يُسٰارِعُونَ فِي اَلْخَيْرٰاتِ وَ يَدْعُونَنٰا رَغَباً وَ رَهَباً وَ كٰانُوا لَنٰا خٰاشِعِينَ.) (1)
دعايش را مستجاب كرديم و به او يحيى را بخشيديم و زنش را برايش شايسته گردانيديم. اينان، در كارهاى نيك شتاب مى كردند و با بيم و اميد، ما را خواندند و در برابر ما خاشع بودند.
(وَ جَعَلَهٰا كَلِمَةً بٰاقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.) (2)
و اين سخن را در فرزندان خود سخنى پاينده كرد، باشد كه به خدا باز گردند.
(فَقُلْتُ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كٰانَ غَفّٰاراً يُرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّٰاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهٰاراً) (3)
سپس گفتم، از پروردگاتان آمرزش بخواهيد كه او آمرزنده است، تا از آسمان برايتان پى در پى باران فرستد، و شما را به اموال و فرزندان مدد كند و برايتان بُستانها و نهرها بيافريند.
و اينك به ذكر روايات مربوط به بحث، مى پردازيم. امام باقر و صادق - عليهماالسلام - مى فرمايند:
"يحفظ الاطفال بصلاح آبائهم كما حفظ اللّه الغلامين بصلاح ابويهما. (4)"
كودكان به شايستگى پدرانشان حفظ مى شوند، چنان كه خداوند آن دو نوجوان را به سبب شايستگى پدرشان حفظ كرد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"ان اللّه يحفظ ولد المؤمن الي الف سنه و ان الغلامين كان بينهما و بين أبيهما سبعماه سنه. (1)"
همانا خداوند، فرزندان مؤمن را تا هزار سال حفظ مى كند، و فاصله زمانى ميان اين دو نوجوان و پدرشان، هفتصدسال بود.
امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
"امّا انّه ليس من سنه أقلّ مطراًمن سنه، ولكن اللّه يضعه حيث يشاء إنّ اللّه جلّ جلاله اذا عمل قوم بالمعاصي صرف عنهم ما كان قدّر لهم من المطر في تلك السنه الي غيرهم و الي الفيافي و البحار و الجبال و انّ اللّه ليعذّب الجعل في حجرها بحبس المطر عن الارض الّتي بمحلّتها لخطايا من بحضرتها و قد جعل اللّه لها السبيل الي مسلك سوي محلّه اهل المعاصي قال: ثمّ قال ابوجعفر (ع): فأعتبروا يا اولي الابصار. ثمّ قال: وجدنا في كتاب علي (ع) قال، قال رسول اللّه (ص): اذا ظهر الزنا كثر موت الفجأه و اذا طفّف المكيال اخذهم اللّه بالسنين و النقص، و اذا منعوا الزكاه منعت الأرض بركتها من الزرع و الثمار و المعادن كلّها و اذا جاروا في الاحكام يعاونوا علي الظلم و العدوان و اذا نقضوا العهد سلّط اللّه عليهم عدوّهم و اذا قطعوا الأرحام جعلت الاموال في ايدي الاشرار، و اذا لم يأمروا بمعروف و لم ينهوا عن منكر ولم يتبّعوا الاخيار من أهل بيتي سلّط اللّه عليهم شرارهم فيدعو عند ذلك خيارهم فلا يستجاب لهم. (2)"
هيچ سالى كم بارش تر از سال ديگر نيست، ليكن خداوند بارش را در جايى مى نهد كه مى خواهد. همانا خداوند جلّ و علا هر گاه قومى به گناه پردازند، بارانى را كه در آن سال براى آنها مقرّر كرده بود به افراد ديگر و به بيابانها و درياها و كوهستانها منتقل مى كند، خداوند خروك
را به سبب جلوگيرى از بارندگى در زمينى كه سوراخ او در آن قرار دارد عذاب مى كند، چرا كه گناه اين مردمان در حضور او صورت پذيرفته وحال آنكه خداوند براى او راه و مكان ديگرى جز سرزمين گنهكاران قرار داده است. امام باقر عليه السلام سپس مى فرمايد: هر گاه زنا آشكار شود، مرگ ناگهانى فراوان گردد. و هرگاه كم فروشى رواج يابد، خداوند آنها را به قحطى و كاستى گرفتار آورد. و هر گاه زكات نپردازند، زمين بركت خود را از كشت و ميوه گرفته تا معادن از آنها دريغ ورزد. و هر گاه در احكام ستم روا دارند، همگان در ظلم و تعدّى نسبت بديشان هميارى كنند. و هر گاه پيمان شكنند، خداوند دشمنشان را بر آنها چيره گرداند. و هر گاه قطع رحم كنند، دارايى آنها در دست تبهكاران قرارگيرد و هر گاه امر به معروف و نهى از منكر نكنند و از نيكان خاندان من پيروى نكنند، خداوند اشرار را بر ايشان چيره گرداند. و در اين هنگام نيكان آنها دعا كنند ليكن دعايشان مستجاب نگردد.
اميرمؤمنان (ع) به نقل از پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
"ثلاثه من الذنوب تعجّل عقوبتها و لا تؤخّر الي الآخره: عقوق الوالدين و البغي علي النّاس و كفر الاحسان. (1)"
سه گناه است كه كيفر آن به شتاب افكنده مى شود و به رسيدن رستاخيز نمى نماند: عاق والدين، تجاوز بر مردم و پوشاندن نيكى ديگران.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"الذنوب الّتي تغيّر النعم البغي و الذنوب الّتي تورث الندم القتل و الّتي تنزل النقم الظلم و الّتي تهتك الستور شراب الخمر و الّتي تحبس الرزق الزنا و التي تعجلّالفناء قطيعه الرحم و الّتي ترّد الدعاءو تظلم الهواء عقوق الوالدين. (2)"
گناهى كه موجب دگرگونى نعمتها مى شود، تجاوز است و گناهى كه
پشيمانى به بار مى آورد، قتل است و گناهى كه موجب نقمت مى شود، ستم است و گناهى كه موجب پرده درى است، ميگسارى است و گناهى كه روزى را باز دارد، زناست و گناهى كه نابودى را شتاب بخشد، قطع رحم است. و گناهى كه دعا را باز پس زند و زمينه را براى رواج ظلم فراهم كند، عاق والدين است.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
"اتّقوا الذنوب فانّها ممحقه للخيرات، ان العبد ليذنب الذنب فينسي به العلم الذي كان قد علمه، و انّ العبد ليذنب فيمنع به من قيام الّيل و انّالعبد ليذنب فيحرم به الرزق و قد كان هنيئاًله، ثم تلا: (إِنّٰا بَلَوْنٰاهُمْ كَمٰا بَلَوْنٰا أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ) (1)"
ازگناه بپرهيزيد كه آن، از ميان برنده خيرات است. همانا بنده اى كه گناه مى كند، موجب مى شود علمى را فراموش كند كه قبلاً آن را مى دانسته است و گناه بنده موجب مى شود كه از عبادت شبانه باز بماند. و گناهش سبب مى گردد از آن روزى اى محروم بماند كه برايش گوارا بوده است. و سپس اين آيه را تلاوت فرمود: (إِنّٰا بَلَوْنٰاهُمْ كَمٰا بَلَوْنٰا أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ.) (ما آنها را آزموديم، چنان كه صاحبان آن بستانها را آزموديم.)"
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
" انّما وضعت الزكاه اختيار اًللاغنياءو معونه للفقراء و لو انّ النّاس ادّوا زكاه اموالهم ما بقي مسلم فقيراًمحتاجاًو لا ستغني بما فرض اللّه له، و انّالنّاس ما افتقروا و لا احتاجوا و لا جاعوا و لا عروا الّا بذنوب الاغنياء و حقيق علي اللّه تعالي ان يمنع رحمته ممّن منع حقّ اللّه في ماله. و اقسم بالّذي خلق الخلق و بسط الرزق انّه ما ضاع مال في برّو لا بحر الّا بترك الزكاه، و ما صيد صيد في برّو لا بحر الّا بترك التسبيح في ذلك اليوم. (2)"
همانا زكات وضع شده است براى آزمون توانگران و يارى رساندن به تهيدستان، و اگر مردم زكات خويش را بپردازند ديگر تهيدستى نيازمند نخواهد ماند و از آنچه خدا فرض كرده بى نيازحاصل خواهد آمد و همانا مردم، فقير نمى شوند و نياز نمى يابند و گرسنه نمى مانند و برهنه نمى گردند مگر به گناه توانگران و شايسته است براى خدا كه رحمت خويش رااز كسى دريغ ورزد كه از پرداختن حق خدا در مالش دريغ ورزيده است. سوگند به خدايى كه خلايق را آفريده و روزى را گسترده، مالى در خشكى يا دريا تباه نگردد مگر به ناديده گرفتن زكات، و در دريا و خشكى جانورى شكار نشود مگر اينكه در آن روز، تسبيح خدا نكرده باشد.
امام صادق عليه السلام پيرامون آيۀ (وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ)،" اگر شما را مصيبتى رسد، به خاطر كارهايى است كه مى كنيد و خدا بسيارى از گناهان را عفو مى كند. "مى فرمايد:
" ليس من التواء عرق و لا نكبه حجر و لا عثره قدم و لا خدش عود الا بذنب و لما يعفوا اللّه اكثر، فمن عجّل اللّه عقوبه ذنبه في الدنيا فأن اللّه عزّوجلّاجلّ و اكرم و أعظم من أن يعود في عقوبته في الآخره (1)"
پيچيدگى مرگ و گرفتارى و لغزيدن گام و نا به هنجارى پيش نيايد مگر به سبب گناهى، اگر چه خدا از بسيارى از گناهان چشم مى پوشد و خداوند كيفر گناهان هر كه را در اين دنيا به شتاب اندازد بزرگتر و والاتر و عظيمتر از آن است كه دوباره در رستاخيز كيفرش كند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
" ما نعلم شيئاًيزيد في العمر الاّ صله الرحم حتّي انّ الرّجل يكون أجله ثلاث سنين فيكون وصولاًللرحم فيزيد اللّه في عمره ثلاثين سنه فيجعلها ثلاثا و ثلاثين سنه و يكون أجله ثلاثا و ثلاثين سنه فيكون
1) 147. اصول كافى، ج 2، ص 445، باب تعجيل عقوبه الذنب، ح 6
قاطعاًللرحم فينقصه اللّه ثلاثين سنه و يجعل أجله الي ثلاث سنين. (1)"
ما چيزى را نمى دانيم كه به عمر بيفزايد مگر صله رحم، تا آنجا كه مى توان گفت اجل مرد، سه سال است و وقتى صله رحم مى كند خداوند به عمر او سى سال مى افزايد و اجل او سى و سه سال مى گردد و هر گاه قطع رحم كند خداوند سى سال از اين مقدار مى كاهد و اجل او سه سال مى گردد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
" من ظلم مظلمه اُخذ بها في نفسه أو في ماله أو في ولده. (2)"
هر كه ستمى روا دارد، يا خود او يا مالش يا فرزندانش بدان گرفتار آيد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
" ما انعم اللّه علي عبد نعمه فسلبها ايّاه حتّي يذنب ذنبا يستحق بذلك السلب. (3)"
خداوند نعمتى به بنده اى نداد و سپس از او سلب نكرد مگر آنكه او گناهى كرده باشد سزامند اين سلب.
عباس بن هلال شامى مى گويد از امام رضا عليه السلام شنيدم كه فرمود:
" كلّما احدث العباد من الذنوب ما لم يكونوا يعملون احدث اللّه لهم من البلاء ما لم يكونوا يعرفون. (4)"
هر گاه بندگان به ارتكاب گناهى پردازند كه قبلاًمرتكب نمى شدند، خداوند براى آنها بلايى نازل كند كه قبلاً با آن آشنايى نداشتند.
حضرت على عليه السلام به نقل از رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله مى فرمايد:
" اذا غضب اللّه عزّوجلّ علي امّه و لم ينزل بها العذاب غلت أسعارها و قصرت أعمارها و لم تربح تجارّها و لم تزك ثمارها و لم تغزز انهارها و حبس عنها امطارها، و سلّط عليها شرارها. (5)"
هر گاه خدا بر امّتى خشم گيرد و بر آنها عذاب فرو فرستد، نرخها گران مى شود و عمرها رو به كوتاهى مى نهد و بازرگانان سود نبرند و ميوه هاشان فزونى نگيرد و آب رودهاشان خروشان نشود، و باران از ايشان دريغ شود، و تبهكاران بر ايشان چيرگى يابند.
اميرمؤمنان عليه السلام مى فرمايد:
"و أيم اللّه ما كان قوم قطّفي غضّنعمه من عيش فزال عنهم إلا بذنوب اجترحوها، لانّ اللّه تعالي ليس بظلام للعبيد. و لو انّالنّاس حين تنزل بهم النقم و تزول عنهم النعم فزعوا الي ربّهم بصدق من نياتهم و له من قلوبهم لرد عليهم كل شارد و اصلح لهم كلّفاسد. (1)"
به خداى سوگند كه هرگز مردمى در زندگى، آكنده از نعمتهاى سرشار به سر نبرده اند و اين زندگى از دست آنها ستانده نشده مگر به سبب گناهانى كه مرتكب شده اند، زيرا خداوند نسبت به بندگان، ستمگر نيست، و اگر مردم به هنگام فرود آمدن بلا و از ميان رفتن نعمت با نيتى راست و اشتياق قلبى به خدايشان پناه برند، خداوند ستانده ها را بديشان بازگرداند و هر گونه تباهى را در ميانشان اصلاح مى كند.
امام كاظم عليه السلام مى فرمايد:
"ظهر في بني اسرائيل قحط شديد سنين متواتره و كان عند إمرأه لقمه من خبز و فوضعتها في فيها لتأكل، فنادي السّائل يا أمّه اللّه الجوع، فقالت المرأه: اتصدّق في مثل هذا الزمان، فَأخْرَجتها من فيها، فدفعتها الي السّائل و كان لها ولد صغير يحتطب في الصّحراء فجاء الذّنب فاحتمله فوقعت الصّيحه، فعدمت الامّ إثر الذّئب، فبعث اللّه تبارك و تعالي جبرئيل عليه السلام فاخرج الغلام من فمّ الذّئب فدفعه الي اُمّه. فقال لها جبرئيل عليه السلام يا أمه اللّه أرَضيت لقمه بلقمه. (2)"
درميان بنى اسرائيل، ساليان پى در پى خشكسالى شديدى پديد آمد و
زنى لقمه اى نان در دهان نهاد تا بخورد كه ناگاه گدايى به اوگفت: اى بندۀ خدا! من گرسنه ام. زن پيش خود گفت: در چنين روزى اين لقمه را به او صدقه مى دهم ولقمه را از دهان خود بيرون آورد و به گدا داد. او كودكى خُرد داشت كه براى جمع كردن هيزم به صحرا رفته بود، پس به ناگاه گرگى بر او تاخت و كودك را به دندان گرفت و فريادى از كودك به گوش رسيد. مادر در پى گرگ دويدن آغازيد كه خداوند تبارك و تعالى جبرئيل را فرو فرستاد و او كودكِزن را از دهان گرگ بيرون آورد و به مادرش سپرد و گفت: اى بنده خدا، آيا اين لقمه، تو را در برابر آن لقمه خشنود مى سازد!
علامه طباطبايى رحمه اللّه مى گويد: "از احكام اعمال اين است كه ميان اين عمل و رويدادهاى بيرونى پيوندى است. مقصود از اعمال، همان حسنات و سيئاتى است كه عناوين حركتهاى بيرونى هستند نه حركات و سكناتى كه آثار اجسام طبيعى مى باشند" خداوند مى فرمايد:
(وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ.) (1)
و هر مصيبتى به شما رسد به سبب كارهايى است كه كرده ايد و خداوند از بسيارى گناهان در مى گذرد.
خداوند مى فرمايد:
(إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذٰا أَرٰادَ اَللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ.) (2)
خدا چيزى را كه از آنِمردمى است، دگرگون نكند تا آن مردم، خود دگرگون شوند. چون خدا براى مردمى كه بدى خواهد، هيچ چيز مانع او نتواند شد.
(ذٰلِكَ بِأَنَّ اَللّٰهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهٰا عَلىٰ قَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ.) (3)
زيرا خدا نعمتى را كه به قومى ارزانى داشته است، دگرگون نسازد، تا آن قوم، خود آن را دگرگون سازند.
آيات، آشكار هستند و در اينكه ميان اعمال خواه خير باشد يا شر با حوادث پيوندى وجود دارد.
همۀ اين مفاهيم را دو آيه از قرآن مجيد در كنار يكديگر آورده است.
(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ.) (1)
اگر مردم قريه ها ايمان آورده و پرهيزگارى پيشه كرده بودند، بركات آسمان و زمين را به رويشان مى گشوديم، ولى پيامبران را به دروغگويى نسبت دادند. ما نيز به كيفر كردارشان مؤاخذه شان كرديم.
(ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي اَلنّٰاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ اَلَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.) (2)
به سبب اعمال مردم، فساد در خشكى و دريا آشكار شد تا به آنان، جزاى بعضى از كارهايشان را بچشاند، باشد كه بازگردند.
"پس، رويدادهاى هستى تا حدّى تابع اعمال مردم مى باشند و نوع بشر در صورتى كه فرمانبرى از خدا را پيش گيرد و راهى را بپيمايد كه موجب خشنودى اوست، سبب ساز خيرات و بازشدن درهاى بركات خواهد گشت. و انحراف از راه عبوديت و فرورفتن در سرگردانى وگمراهى و تباهى نيت و پليدى اعمال، سبب ساز ظهور فساد در خشكى و دريا و نابودى ملتهاست. و موجب مى گردد ستم انتشار يابد و امنيت از ميان برود. و ديگر نابهنجارهايى رخ نمايد كه به انسان و اعمال او باز مى گردد، نيز موجب ظهور مصيبتها، حوادث مهلك طبيعى مانند سيل، زلزله، آذرخش، طوفان و نظاير آن مى شود. خداوند سيل عرم و طوفان نوح و آذرخش ثمود و تندباد عاد را از اين دست مى داند. (3)"
اشكالى در اين نيست كه خاستگاه اعمال، اعم از كردار وگفتار و بلكه خاستگاه افكار، همان هويات و ملكات است. خداوند مى فرمايد:
(قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ) (1)
بگو: هر كس به نيت خويش عمل مى كند.
پس انسان بى باك، هراسى از اين ندارد كه سخن به حق بگويد و قدم به حق بردارد. و بسيارى اوقات، گفتار، رفتار و انديشۀ او بدون توجّه خود او از همين ملكه بر مى خيزد، چنان كه انسان ترسو از همه چيز مى ترسد، چه رسد به آنكه در برابر دشمن، قامت راست كند يا سخن به حق بگويد يا گام در راه حق بردارد و به هر روى، ترس بر همه رفتار و گفتار و انديشه هاى او سايه گسترده است. بيشتر گفتار، كردار و انديشه هاى انسان بى باك، او را به خطر مى افكند و او بدون در ميان بودن انگيزه اى عقلايى به خطر مى افتد. و بر همين قياس است ديگر ملكات، به ويژه ملكاتِرسوخ يافته در نفس. گويى آدمى توان آن را ندارد كه برخلاف اين ملكات و هويات گامى بردارد و بى آنكه خود بداند، بر اساس آنها عمل مى كند و پيمودن راهى جز آن، به رنج فراوان نيازمند است. پس براى انسانى بخشنده، گواراترين لذّت آن است كه مال خويش را انفاق كند و ديگران را شاد گرداند، چنان كه سخت ترين امور براى انسان خسيس، آن است كه زكات مال خويش را بپردازد با آنكه مى داند خداوند دربارۀ زكات فرموده است:
(وَ آتُوهُمْ مِنْ مٰالِ اَللّٰهِ اَلَّذِي آتٰاكُمْ.) (2)
و از آن مال كه خدا به شما ارزانى داشته است به آنان بدهيد.
(وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ. يَوْمَ يُحْمىٰ عَلَيْهٰا فِي نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوىٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مٰا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ.) (3)
و كسانى را كه زر و سيم مى اندوزند و در راه خدا انفاقش نمى كنند، به
عذابى دردآور بشارت ده. روزى كه در آتش جهنم گداخته شوند و پيشانى و پهلو و پشتشان را با آن داغ كنند. اين است آن چيزى كه براى خود اندوخته بودند. حال طعم اندوخته خويش را بچشيد.
ولى با اين حال، مال خويش را مى اندوزد و آن را شماره مى كند و حتّى حاضر نيست زكات مال و حقوق واجب خويش را بپردازد. آيا چنين نيست كه قرآن در حقّبرخى مى فرمايد:
(وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ.) (1)
و آن هنگام را كه گفتند: بار خدايا، اگر اينكه از جانب تو آمده، حق است، بر ما از آسمان بارانى از سنگ ببار يا عذاب درد آورى بر ما بفرست.
(وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَى اَلرَّسُولِ تَرىٰ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ اَلدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ) (2)
چون آنچه را كه بر پيامبر نازل كرده ايم، بشنود و حقيقت را دريابند، چشمانشان پر از اشك مى شود و مى گويند: پروردگارا! ما ايمان آورديم، ما را نيز در زمره شهادت دهندگان بنويس.
اين زبان حال كسانى است كه دلى سالم دارند و آن زبان حال كسانى است كه لجاجت و تعصّب در وجود آنها ريشه دوانده است و پيشتر پيرامون اين نكته سخن گفته ايم. از همين رو، چنين شهرت يافته است كه عصمت از درجات ايمان و معرفت است و قرآن بيان مى دارد كه اگر ايمان در دلى رسوخ يابد، نخستين درجه آن، دست يافتن به علم اليقينى است كه مانع از ارتكاب گناه مى گردد، ديگر چه رسد به درجات بالاتر آن، مثل عين اليقين و حقّ اليقين. خداوند مى فرمايد:
(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ. أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ. حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ. ثُمَّ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ. كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْيَقِينِ. لَتَرَوُنَّ
اَلْجَحِيمَ. ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَيْنَ اَلْيَقِينِ. ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ اَلنَّعِيمِ.) (1)
به نام خداى بخشاينده مهربان، به غفلت كشيد شما را، نازش به بسيارى مال و فرزند، تا به گورها رسيديد، حقّاً كه به زودى خواهيد دانست، باز هم حقّا كه به زودى خواهيد دانست، حقّاً اگر از روى يقين بدانيد، البته جهنم را خواهيد ديد، سپس به چشم يقينش خواهيد ديد، كه در آن روز، شما را از نعمتهاى دنيوى باز خواست مى كنند
(قٰالَتِ اَلْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا يَدْخُلِ اَلْإِيمٰانُ فِي قُلُوبِكُمْ.) (2)
اعراب باديه نشين گفتند: ايمان آورديم. بگو: ايمان نياورده ايد، بگوييد كه تسليم شده ايم و هنوز ايمان در دلهايتان داخل نشده است.
مفهوم اين آيه شريفه، آن است كه هنوز ايمان در دل باديه نشينان وارد نشده است و ملكه ايمان براى آنها پديد نيامده است و اِلّا با پيامبر به مخالفت برنمى خاستند. به طور كلى اگر فضايل به شكل ملكه دربيايند، صاحب اين فضايل، رفتار و گفتارى خير مى يابد واز آن لذّت مى برد و حتّى بيشتر اوقات، سر زدن نيكيها از وى بدون توجه اوست. و اگر پلشتها به شكل ملكه در آيند، از صاحب آن نشأت مى گيرند و او از آنها لذّت مى برد و سرزدن امور ناپسند از او، غالباً بى هيچ توجهى صورت مى پذيرد. ما آياتى را بيان داشتيم كه چنين شخصى در روز رستخيز حقايق را انكار مى كند با آنكه واقعيات براى او از باب حقّ اليقين است. خداوند مى فرمايد:
(يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىٰ شَيْءٍ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ.) (3)
روزى كه خدا همۀ آنها را زنده مى كند، همچنان كه براى شما قسم مى خوردند، براى او هم قسم خواهند خورد و مى پندارند كه سودى خواهند برد، آگاه باشيد كه دروغگو يانند.
اگر براى علم اخلاق و تهذيب و تزكيه نفس و يافتن اخلاق الهى و عمل به اخلاقيات، نبود مگر همين فايده، خود كافى خواهد بود كه ما به تهذيب و تخلّق به فضايل و عمل بدان و دورى از پليديهاى اخلاقى پايبند باشيم.
علم بر پايه عقل و شرع، از هدفى شريف برخوردار است. چنان كه خداوند مى فرمايد: (هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ إِنَّمٰا يَتَذَكَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ.) (1)
آيا آنهايى كه مى دانند با آنهايى كه نمى دانند برابرند؟ تنها خردمندان پند مى پذيرند.
(هَلْ يَسْتَوِي اَلْأَعْمىٰ وَ اَلْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي اَلظُّلُمٰاتُ وَ اَلنُّورُ.) (2)
آيا نابينا و بينا برابرند؟ يا تاريكى و روشنى يكسانند؟
(أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ يَهِدِّي إِلاّٰ أَنْ يُهْدىٰ فَمٰا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ.) (3)
آيا آنكه به حق راه مى نمايد به متابعت سزاوارتر است يا آنكه به حق راه نمى نمايد و خود نيز نيازمند هدايت است؟ شما را چه مى شود؟ چگونه حكم مى كنيد؟
اسلام بر پايه عقل، مقام عالم و علما را اين چنين بالا برده است:
الف) علم را علت غايى تكوين و تشريع تلقى كرده است. خداوند مى فرمايد:
(اَللّٰهُ اَلَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ مِنَ اَلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ اَلْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ أَنَّ اَللّٰهَ قَدْ أَحٰاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً.) (4)
خداست آن كه هفت آسمان و همانند آنها، زمين بيافريد. فرمان او ميان آسمانها و زمين جارى است تا بدانيد كه خدا بر هر چيز قادر است و با
علم بر همه چيز احاطه دارد.
(هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ.) (1)
اوست خدايى كه به ميان مردمى بى كتاب، پيامبرى از خودشان مبعوث داشت تا آياتش را بر آنها بخواند و آنها را پاكيزه سازد و كتاب و حكمتشان بياموزد.
ب) آدم عليه السلام جانشين خداوند متعال و مسجود ملائكه قرار گرفت، زيرا او نماد اسماء و صفات الهى است. خداوند مى فرمايد:
(وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا.) (2)
خداوند همۀ اسماء را به آدم آموخت.
ج) رهبرى و حكومت به عالِم اختصاص يافت. خداوند مى فرمايد:
(إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفٰاهُ عَلَيْكُمْ وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِي اَلْعِلْمِ وَ اَلْجِسْمِ.) (3)
خدا او را بر شما برگزيده است و به دانش و توان او بيفزوده است.
د) ارزش و سنگينى زمين، به وجود عالِم، بسته شده است و زمين با مرگ عالِم، كاستى مى پذيرد و ارزش خود را از كف مى نهد. خداوند مى فرمايد:
(أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّٰا نَأْتِي اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا.) (4)
آيا هنوز ندانسته اند كه ما از اطراف اين سرزمين مى كاهيم.
امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
"او لم يروا انّا نأتي الارض ننقصها من اطرافها، هو ذهاب العلماء (5)"
مقصود از "آيا هنوز ندانسته اند كه ما از طرف اين سرزمين مى كاهيم." رحلت علماست.
ه) خداوند، روستا را به سبب وجود عالِم، شهر ناميده است و فرموده:
(وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ اَلْقَرْيَةِ إِذْ جٰاءَهَا اَلْمُرْسَلُونَ... وَ جٰاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى اَلْمَدِينَةِ يَسْعىٰ.) (1)
داستان مردم آن قريه را برايشان بياور، آنگاه كه رسولان بدان جا آمدند... مردى از دور دست شهر دوان دوان آمد.
آيا نمى بينيد كه خداوند تبارك و تعالى به صرف وجود پيامبران در قريه انطاكيه آن را شهر ناميده و فرمود: (
وجاء من اقصى المدينه)
و) خداوند هدايت فردى را، مثل زنده كردن همۀ مردم و گمراه كردن انسانى را، چون كُشتن همه مردم دانسته است و فرموده:
(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً) (2)
هر كس، كس ديگر را نه به قصاص قتل كسى يا ارتكاب فسادى بر روى زمين، بكشد، چنان است كه همۀ مردم را كشته باشد، و هر كس كه به او حيات بخشد، چون كسى است كه همۀ مردم را حيات بخشيده باشد.
در اصول كافى به نقل از سماعه آمده است كه به امام صادق عليه السلام عرض كرد:
مقصود از آيۀ: (مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ...) چيست؟ و امام فرمود:
"من أخرجها من ضلال الي هديً فكانّما احياها و من اخرجها من هديًالي ضلال فقد قتلها (3)"
هر كس او را از گمراهى به هدايت آورد، گويى او را زنده گردانيده و هر كس او را از هدايت به گمراهى آورد، گويى او را كُشته است.
اين بود گزيده اى از آيات، اما روايات در اين زمينه بسيار است و ما تنها پاره اى از آنها را مى آوريم:
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
"المؤمن اذا مات و ترك ورقه واحده عليها علم تكون تلك الورقه يوم القيامه سترا فيما بينه و بين النار و اعطاه اللّه تبارك و تعالي بكل حرف
مكتوب عليها مدينه اوسع من الدنيا سبع مرّات و ما من مؤمن يقعد ساعه عند العالم الا ناداه ربّه عزّوجلّ، جلست الي حبيبي و عزتي و جلالي لاسكنّنك الجنّه معه و لا ابالي. (1)"
مؤمن هر گاه بميرد و تنها يك برگ از خود به يادگار نهد كه بر آن دانشى نگاشته شده باشد، به روز رستخيز همين برگ، مانعى ميان او و آتش خواهد بود و خداوند تبارك و تعالى در برابر هر حرف از اين برگ، شهرى بدو بخشد، هفت بار وسيعتر از اين دنيا. و مؤمنى ساعتى نزد عالِمى نمى نشيند مگر آنكه خداوند او را چنين ندا دهد: نزديك دوست من نشستى، به عزت و جلالم سوگند كه تو را در كنار او، در فردوس جاى دهم و هيچ ابايى از اين ندارم.
پيامبر صلى اللّه و عليه و اله مى فرمايد:
"يا علي نوم العالم افضل من الف ركعه يصليها العابد. يا علي لا فقر اشدّ من الجهل و لا عباده مثل التفكر. (2)"
اى على! خواب دانشمند از هزار ركعت نماز عابد، برتر است. اى على! فقرى بدتر از جهل و عبادتى چونان تفكّر نيست.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"اذا كان يوم القيامه جمع اللّه عزّوجلّ النّاس في صفٍّ واحد و وضعت الموازين، فتوزن دماء الشهداء مع مداد العلماءفيرجع مداد العلماء علي دماءالشهداء. (3)"
آن هنگام كه روز رستخيز فرا رسد، خداوند همۀ مردمان را در يك جاى گرد آورد و ترازوها فرا نهد و خون شهدا با مركب علما وزن شود و مركب علما بر خون شهدا برترى داده شود.
امام رضا عليه السلام از قول پدران خود مى فرمايد:
"العلم ضاله المؤمن (4)"
علم گمشد ۀ مؤمن است.
امام صادق عليه السلام به نقل از پدرانش مى فرمايد كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است:
"من سلك طريقاً يطلب فيه علما سلك اللّه به طريقاًالى الجنّه، و ان الملائكه لتضع
اجنحتها لطالب العلم رضاًبه، و انّه ليستغفر لطالب العلم من في السماء و من في الارض حتّي الحوت في البحر و فضل العالم علي العابد كفضل القمر علي سائر النجوم ليله البدر، و انّالعلماءورثه الانبياء، انّ الانبياء لم يورثوا ديناراً و لا درهماً ولكن ورثوا العالم، فمن اخذ منه اخذ بحظّ وافر (1)"
هر كه راهى را در طلب علمى بپويد، خداوند او را به بهشت رساند و فرشتگان بالهاى خود را از سرِخشنودى بر او بگستراند و هر كه در آسمان و زمين است، حتّى ماهيان دريا، براى او طلب آمرزش كنند، و برترى عالم بر عابد، چونان برترى ماه شب چهارده است بر ديگر ستارگان، و دانشمندان وارثان پيامبرانند. پيامبران نه دينارى به ارث نهند و نه درهمى و تنها ميراث آنها دانش است و هر كه از آن توشه برستاند به بهره اى سترگ دست يازيده است.
"خرج صلي اللّه عليه و اله و سلّم فاذاً في المسجد مجلسان، مجلس يتفقّهون و مجلس يدعون اللّه و يسألونه، فقال: كلا المجلسين الي خير، امّا هولاء فيدعون اللّه و امّا هولاء فيتعلمون و يتفقّهون الجاهل، هولاء افضل، بالتعليم ارسلت، ثم قعدمعهم. (2)"
روزى پيامبر به مسجدى در آمد و در آنجا دو گروه را يافت: گروهى كه مى انديشيدند و گروهى كه به درگاه خدا دعا مى كردند و از او درخواست مى نمودند پس فرمود: هر دو گروه بر خير و خوبى هستند، اين عدّه دعا مى كنند ولى گروهى كه مى آموزند و به جاهل مى آموزانند، برترند و من براى تعليم بر انگيخته شده ام و سپس نزد
همين گروه نشست.
امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايد:
"ان رجلاً جاء الي علي بن الحسين عليه السلام برجل يزعم انه قاتل ابيه، فاعترف، فاوجب عليه القصاص و سأله ان يعفوا عنه ليعظم اللّه ثوابه، فكانّ نفسه لم تطب بذلك، فقال علي بن الحسين عليه السلام للمدّعي للدم الولي المستحق للقصاص: ان كنت تذكر لهذا الرجل عليك فضلا فهب له هذه الجنايه واغفر له هذا الذّنب.
قال: يا بن رسول اللّه له علي حق ولكن لم يبلغ ان اعفوا له عن قتل والدي قال: فتريد ماذا؟ قال: اريد القود. فان اراد لحقّه علي ان اصالحه علي الديه صالحته و عفوت عنه. فقال علي بن الحسين عليه السلام: فماذا حقه عليك؟ قال: يا بن رسول اللّه لقنني توحيد اللّه و نبوّه محمّد رسول اللّه و امامه علي و الائمه عليهم السلام.
فقال علي بن الحسين عليه السلام: فهذا لا يفي بدم أبيك؟ بلي و اللّه هذا يفي بدماء أهل الارض كلهم من الاوّلين و الاخرين سوي الانبياءو الائمه عليهم السلام ان قتلوا، فانه لا يفي بدمائهم شي ان يقنع منه بالديه. قال: بلي. قال علي بن الحسين عليه السلام للقاتل: أفتجعل لي ثواب تلقينك له حتّي ابذل لك الديه فتنجوا بها من القتل؟ قال: يا بن رسول اللّه انا محتاج اليها و انت مستغن عنها، فان ذنوبي عظيمه و ذنبي الي هذا المقتول ايضاً بيني و بينه لا بيني و بين وليه هذا.
قال علي بن الحسين عليه السلام: فتستسلم للقتل احب اليك من نزولك عن هذا التلقين؟ قال: بلي يا بن رسول اللّه.
فقال علي بن الحسين عليه السلام لوليّ المقتول: يا عبداللّه بين ذنب هذا اليك و بين تطوّله عليك، قتل اباك حرّمه لذّه الدّنيا و حرّمك التمتع به فيها علي انك ان صبرت و سلمت فرفّيقك ابوك في الجنان و لقّنك الايمان فاوجب لك به جنه اللّه الدائمه و انقذك من عذابه الدائم، فاحسانه اليك
اضعاف اضعاف جنايته عليه، فامّا ان تعفو عنه جزاءً علي احسانه اليك لاحدّثكما بحديث من فضل رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله خير لك من الدنيا بما فيها و امّا ان تأبي ان تعفو عنه حتّي ابذل لك الديه لتصالحه عليها ثم اخبرته بالحديث دونك، فلما يقوتك من ذلك الحديث خير من الدنيا بما فيها لو اعتبرت به.
فقال الفتي: يا بن رسول اللّه قد عفوت عنه بلاديه و لا شيء الا ابتغاءوجه اللّه و لمسألتك في امره، فحدّثنا يا بن رسول اللّه بالحديث.
قال علي بن الحسين عليه السلام ان رسول اللّه صلي اللّه عليه و اله لمّا بعث الي النّاس كافه بالحقّ بشيراً و نذيراً الي اخر ما سيأتي في ابواب معجزاته صلي اللّه عليه و اله. (1)
مردى كسى را نزد امام سجاد عليه السلام آورد كه گمان مى كرد او پدرش را كُشته است. آن مرد نيز اعتراف كرد و بر اين اساس، قصاص بر او واجب گشت. امام از او خواست چشم از اين جرم فروبندد تا خدا پاداش او را بزرگ گرداند، ولى او تن بدان نداد. امام سجاد عليه السلام به ولى دم كه صاحب قصاص بود فرمود: اگر براى اين مرد فضيلتى را براى خويش به خاطر مى آورى از اين جنايت چشم فروبند و اين گناه را بر او ببخشاى او گفت: اى فرزند پيامبر! او بر من حقى دارد ولى نه آنقدر كه بدين سبب خون پدرم را بر او ببخشم. امام عليه السلام فرمود: پس چه مى خواهى؟ گفت: خواهان قصاصم. اگر او مى خواهد بر اساس حقى كه بر من دارد با او به ديه سازش كنم با او سازش مى كنم و از او در مى گذرم. امام عليه السلام فرمود: حق او بر تو چيست؟ گفت: اى فرزند پيامبر، او توحيد خدا و پيامبرى محمّد و امامت على و امامان (ص) را به من آموخته است. امام عليه السلام فرمود: آيا اين همسنگ خون پدر تو نيست؟ آرى به خدا سوگند، اين همسنگ خون همۀ اهل زمين از نخستين كس تا آخرين فرد آنهاست، جز پيامبران و امامان كه ديگر ديه، هم سنگ خون آنان شمرده نمى شود. گفت: آرى. حضرت عليه السلام به قاتل فرمود: آيا ثواب آموختن
1) 187. همان، ج 2، ص 12، باب 8، ح 24
اين حقايق را به من مى دهى تا ديۀ تو را بپردازم و تو از كشته شدن رهايى يابى؟ او در پاسخ گفت: اى فرزند رسول اللّه! من بدان محتاجم و تو از آن بى نياز و گناهان من بسى فراوان است و گناه كشتن اين مقتول نيز به من و او مربوط مى شود، نه به من و تو. امام عليه السلام فرمود: پس كُشته شدن براى تو محبوبتر است از اينكه از دين حق چشم پوشى كنى؟ عرض كرد آرى اى فرزند رسول خدا. امام عليه السلام به ولى دم فرمود: اى بنده خدا، مقايسه كن ميان اين گناه كه بر تو روا داشته شده و منتى كه بر تو نهاده. كُشتن پدر تو، او را از لذت زندگى محروم مى كند و تو را از بهره ورى از آن در دنيا بى بهره مى سازد، چه، اگر صبر پيشه سازى، همراه تو، پدرت در بهشت خواهد بود كه ايمان را به تو تلقين خواهد كرد و بر اساس آن، خداوند بهشت جاويد را بر تو واجب خواهد ساخت و تو را از عذاب دايم رهايى خواهد بخشيد، پس نيكى او در حق تو چندين برابر جنايت اوست در حقّ تو، پس اگر به سبب نيكويى او در حق تو، از گناهش چشم پوشى، براى شما دو تن، حديثى را در فضيلت پيامبر اكرم (ص) نقل مى كنم كه براى تو از دنيا و هر آنچه در آن است بهتر مى باشد و يا از عفو او خوددارى مى كنى و من براى سازش با او به تو ديه پرداخت مى كنم و در برابر، اين حديث تنها به او مى گويم و توشه اى كه تو از اين حديث بر مى بندى بسى بهتر از دنيا و هر آن چيزى است كه در آن قرار دارد. آن جوان عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! بدون دريافت ديه يا هر چيز ديگرى جز خشنودى خدا و ميانجيگرى تو از او چشم پوشيدم و اينك آن حديث را براى ما بازگو.
امام زين العابدين عليه السلام فرمود: پيامبر (ص) هنگامى كه به حق براى همه مردم به عنوان بشير و نذير برانگيخته شد... تا پايان حديث كه در ابواب مربوط به معجزات پيامبر (ص) گفته خواهد آمد.
" قالت فاطمه سلام اللّه عليها
: و قد اختصم اليها امرأتان فتنازعتا في
شيء من امر الدّين، احديهما معانده و الاخري مؤمنه ففتحت علي المؤمنه حجتها فاستظهرت علي المعانده ففرحت فرحاً شديداً، فقالت فاطمه سلام اللّه عليها: انّفرح الملائكه باستظهارك عليها اشدّ من فرحك و انّ حزن الشيطان و مردته بحزنها اشدّ من حزنها، و انّاللّه تعالي قال الملائكه: اوجبوا لفاطمه بما فتحت علي هذه المسكينه الاسيره من الجنان الف الف ضعف مما كنت اعددت لها، واجعلوا هذه سنهً في كل من يفتح علي اسير مسكين فيغلب معانداً مثل الف الف ما كان معداًله من الجنان. (1)"
دو زن، خدمت فاطمه زهرا (س) رسيدند كه بر سر امرى دنيوى با يكديگر كشمكش داشتند. يكى از اين دو منكر و ديگرى مؤمن بود. حضرت فاطمه (س) حجت زن مؤمن را بر او نمود و آن زن، زن منكر را پشتيبانى كرد و زن منكر بسيار شاد گرديد. حضرت (س) فرمود: همانا شادى فرشتگان در پشتيبانى تو از اين زن بيشتر از شادى توست. و حزن شيطان و طرفداران او، بيشتر از حزن آن زن است و اينكه خداوند تبارك و تعالى به فرشتگانش فرمود: براى فاطمه به سبب گشايشى كه بر اين زن مسكين اسير پديد آورد، هزار هزار برابر بيش از آن زن، بهشت فراهم كنيد و اين را سنتى قرار دهيد براى هر كسى كه گشايشى در اسير مسكينى پديد آورد و منكرى را چيرگى بخشد و مقدار آن هزارهزار برابر بهشتى باشد كه براى خود او، فراهم آمده است.
حسن بن على عليه السلام به كسى كه هديه اى براى او آورده بود فرمود:
" ايما احب اليك؟ ان ارد عليك بدلها عشرين ضعفاً عشرين الف درهم او افتح لك باباًمن العلم تقهر فلان الناصبي في قريتك، تنقذبه ضعفاء اهل قريتك؟ ان أحسنت الاختيار جمعت لك الامرين و ان اسأت الاختيار خيّرتك لتأخذ ايّهما شئت.
فقال: يا بن رسول اللّه فتوابي من قهري ذلك الناصب و استنقاذي
1) 188. همان، ج 2، ص 8، باب 8، ح 15
لاولئك الضعفاء من يده قدره عشرون الف درهم؟ قال: بل اكثر من الدنيا عشرين الف الف مرّه. فقال: يا بن رسول اللّه فكيف اختار الادون بل اختار الافضل الكلمه الّتي اقهر بها عدو اللّه و أذوده عن اولياء اللّه فقال الحسن بن علي عليه السلام: قد احسنت الاختيار و علّمه الكلمه و اعطاه عشرين الف درهم. فذهب فافحم الرجل، فاتّصل خبره به.
فقال له اذا حضره: يا عبداللّه ما ربح احد مثل ربحك و لا اكتسب احد من الاوداء ما اكتسبت، اكتسبت مودّه اللّه اولاً و موده محمّد (ص) و علي عليه السلام ثانياً و مودّه الطيبين من الهما ثالثاً و مودّه ملائكه اللّه رابعاً و مودّه اخوانك المؤمنين خامساً، فاكتسبت بعدد كل مؤمن و كافر ما هو افضل من الدنيا الف مرّه فهنيئاً لك هنيئاً. (1)"
كدام يك نزد تو محبوبتر است؟ اينكه به جاى آن، بيست برابر آن را معادل بيست هزار درهم به تو بدهم يا در برابر تو، درى از دانش بگشايم كه با آن بر فلان ناصبى روستاى خود چيرگى يابى و بدين ترتيب ضعفاى روستاى خود را نجاب بخشى؟ اگر نيكو گزينش كنى، هر دو امر را براى تو گرد خواهم آورد وگر نه تو را مخير خواهم كرد كه يكى از آن دو را برگزينى. او گفت: اى فرزند رسول خدا! آيا پاداش من از چيرگيم بر آن ناصبى و نجات دادن اين ضعفا از دست او، بيست هزار درهم مى ارزد؟ امام عليه السلام فرمود: بلكه بيست هزار هزار بار بيشتر از دنياست. او گفت: اى فرزند رسول خدا! چگونه پَست تر را مى گزينم، من برتر اين دو را بر مى گزينم كه همان سخنى است كه در پرتو آن بر دشمن خدا چيرگى يابم و در برابر اولياى خدا به دفاع از آن برخيزم. امام عليه السلام فرمود: نيكو برگزيدى و به او آن سخن را آموخت و بيست هزار درهم بدو داد. او نيز رفت و بر دشمن خدا پيروزى يافت و خبرش به امام رسيد. پس چون حضور امام رسيد، امام به او فرمود: اى بنده خدا، هيچ كس چونان تو سود نبرد و هيچ دوستى، آن چه را تو به دست
1) 189. همان، ج 2، ص 8، باب 8، ح 16
آوردى به كف نياورد، اولاً، دوستى خدا و محمّد و على عليهم السلام را به دست آوردى و ثانياً، دوستى پاكان خاندان او را و ثالثاً، دوستى فرشتگان خدا را و رابعاً دوستى برادران مؤمن خود را و خامساً، به تعداد هر مؤمن و كافرى، آن به دست آوردى كه هزار بار بهتر از دنياست، پس گوارايت باد.
امام هادى عليه السلام مى فرمايد:
" حضرت امرأه عند الصديقه فاطمه الزهرا عليها السلام فقالت: انّ لي والده ضعيفه و قد لبس عليها في امر صلوتها شيء و قد بعثتني اليك اسألك، فاجابتها فاطمه عليها السلام عن ذلك فثّنت فاجابت، ثمّ تلثّت الي ان عشّرت فاجابت، ثمّ خجلت من الكثره، فقالت، لا اشق عليك يا ابنه رسول اللّه.
قالت فاطمه عليها السلام هاتي و سلي عما بدالك، أرأيت من اكتري يوماً يصعد الي سطح بحمل ثقيل و كراه مأه الف دينار يثقل عليه؟ فقالت: لا. فقالت: اكتريت انا لكل مسأله باكثر من ملء ما بين الثري الي العرش لؤلؤاً فاحري ان لا يثقل عليّ ما سمعت ابي صلي اللّه عليه و اله يقول: ان علماء شيعتنا يحشرون فيخلع من خلع الكرامات علي قدر كثره علومهم و جدّهم في ارشاد عباد اللّه حتي يخلع علي الواحد منهم الف الف حلّه من نور.
ثم ينادي منادي ربّنا عزّو. جلّايّها الكافلون لا يتام آل محمد (ص) الناعشون لهم عند انقطاعهم عن ابائهم الّذين هم ائمتّهم، هؤلاء تلامذتكم و الايتام الّذين كفلتموهم و نعشتموهم فاخلعوا عليهم خلع العلوم في الدنيا. فيخلعون علي كلّواحد من اولئك الايتام علي قدر ما اخذوا عنهم من العلوم حتّي انّفيهم يعني في الايتام لمن يخلع عليه مأه الف خلعه. و كذلك يخلع هؤلاء الايتام علي من تعلم منهم.
ثم ان اللّه تعالي يقول، اعيدوا علي هولاء العلماء الكافلين للايتام حتّي
تتمّوا لهم خلعهم، و تضعفوا لهم، فيتمّلهم ما كان لهم قبل ان يخلعوا عليهم و يضاعف لهم و كذلك من يليهم ممن خلع علي من يليهم.
وقالت فاطمه سلام اللّه عليها يا امه اللّه انّ سلكه من تلك الخلع لا فضل مما طلعت عليه الشمس الف الف مرّه و مافضل فانّه مشوب بالتغيص و الكدر. (1)"
زنى خدمت حضرت فاطمه زهرا (س) رسيد و گفت كه مادرى دارم ضعيف و در مسئله نماز براى او اشكالى پيش آمده و مرا فرستاده تا از تو بپرسم. حضرت فاطمه (س) پاسخ او را بداد و او سؤال دوم را مطرح كرد و حضرت پاسخ آن را نيز داد تا شمار پرسشهاى او به ده رسيد و از كثرت پرسشها، شرمنده شد و گفت: اى دختر پيامبر خدا، نمى خواهم تو را به سختى بيفكنم. حضرت فاطمه زهرا (س) به او فرمود: هر چه مى خواهى بپرس، آيا ديده اى كسى را كه روزى مركبى كرايه كند و با آن بار گرانى را به جايى بلند مرتبه برد و كرايه آن صد هزار دينار باشد؟ او گفت: نه. حضرت (س) فرمود: من براى هر مسئله كرايه اى پرداخته ام بيشتر از مرواريدهاى ميان زمين و آسمان و بر من شايسته است كه آنچه را از پدرم شنيده ام بر من گران نيايد.
پيامبر (ص) مى فرمود: علماى شيعه ما، به اندازه فراوانى علوم و اهتمامشان در راهنمايى بندگان خدا برانگيخته مى شوند، بديشان خلعت بخشيده مى شود تا جايى كه تنها به يكى از آنها، هزارهزار حلّه از نور داده مى شود، سپس منادى خداى ما، ندا در مى دهد كه: اى عهده داران يتيمهاى خاندان محمّد كه امور آنها را پس از دوريشان از پدرانشان كه همان امامانشان هستند سروسامان داديد، اينان و يتيمانى كه عهده دار امور آنان شديد و كارشان را سروسرمان بخشيديد، شاگردان شما هستند، پس بدانها خلعت دهيد چونان خلعت علوم در دنيا، پس به هر يك به اندازه اى كه اين يتيمها از آنان علم
1) 190. همان، ج 2، ص 3، باب 8، ح 3
ستاده اند، خلعت بخشيده مى شود تا جايى كه به يتيمانى از اين عده، صد هزار خلعت بخشيده مى شود و همين مقدار به كسانى داده مى شود كه به اين يتيمان آموخته اند.
سپس خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد: دانشمندان عهده دار يتيمان را بازگردانيد تا خلعت هايشان به كمال رسد و اين خلعت ها را چند چندان كنيد. پس خلعتهاى ايشان را از آنچه پيشتر بوده كاملتر مى گرداند و آن را چندچندان مى كند و همچنين ادامه مى يابد.
حضرت فاطمه (س) مى فرمايد: اى بنده خدا! رشته اى از اين خلعتها هزارهزار بار برتر است از آنچه خورشيد بر آن تابيده است و آنچه به اين ارمغان برترى داده شود به كدورت و ناگوارى آميخته است.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
" العلم رأس الخير كله و الجهل رأس الشّر كله. (1)"
علم، اصل همۀ خيرها و جهل، اصل همۀ شرهاست.
امير مؤمنان (ع) مى فرمايد:
" بخّ بخّل عالم عمل فجدّو خاف البيات فاعدّ و استعدّ ان سئل نصح و ان ترك صمت كلامه صواب و سكوته من غير عيّجواب. (2)"
زهى زهى به حال عالمى كه كوشيد و جدّيت به كار زد و از آن شب هراسيد و آماده كرد و آماده شد، اگر از او بپرسند اندرز دهد وگرنه خاموشى ورزد، سخنش درست و خاموشيش بدون عجز، پاسخ است.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
" النظر الي وجه العالم عباده. (3)"
نگريستن به چهرۀ عالِم، عبادت است.
ابوذر به نقل از پيامبر اكرم (ص) مى گويد:
" باب من العلم تتعلّمه احب الينا من الف ركعه تطّوعاً و قال: سمعنا رسول اللّه (ص) يقول: اذا جاء الموت طالب العلم و هو علي هذه الحال مات شهيداً. (1)"
بابى از دانش كه مى آموزى، نزد ما از هزار ركعت نماز استحبابى محبوبتر است وگفت: از پيامبر (ص) شنيديم كه مى فرمود: هر گاه مرگ دانشجويى در اين حال فرا رسد، او شهيد مرده است.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
" فقيه واحد اشدّ علي ابليس من الف عابد. (2)"
وجود يك فقيه براى ابليس، دشوارتر از هزار عابد است.
سماعه مى گويد:
" قلت لابي عبداللّه (ع): انزل اللّه عزّوجلّ : (مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً.
) قال: من اخرجها من ضلال الي هدي فقد احياها و من اخرجها من هدي الي ضلال فقد و اللّه اماتها. (3)"
به امام صادق عليه السلام عرض كردم: خداوند فرموده است: هر كه يك نفر را بكُشد، گويى همۀ مردم را كُشته است و هر كه تنى را زندگى بخشد، گويى همۀ مردم را زندگى بخشيده است. امام صادق عليه السلام فرمود: مقصود آن است كه هر كه تنى را از گمراهى به هدايت آورد، گويى او را زندگى بخشيده است و هر كه كسى را از هدايت به گمراهى آورد، به خدا سوگند كه او را كُشته است.
اسحاق بن عمار مى گويد كه از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
" ليت السياط علي رؤس اصحابي حتي يتفقهوا في الحلال و الحرام. (4)"
اى كاش تازيانه بر سر اصحاب من مى بود تا در حلال و حرام بينديشند.
موسى بن جعفر مى فرمايد:
" فقيه واحد ينقذ يتيماًمن ايتامنا المنقطعين عنّا و عن مشاهدتنا بتعليم ما هو محتاج اليه اشد علي ابليس من الف عابد، لان العابد همه ذات نفسه فقط و هذا همه مع ذات نفسه عباداللّه و امائه لينقذهم من يد ابليس و مردته فذلك هو افضل عنداللّه من الف الف عابد و الف الف عابده. (1)"
يك فقيه كه يتيمى از يتيمان ما را كه دستشان از ما و ديدگانشان از ديدن ما كوتاه است و نيازمند آموزش مى باشد، آموزش دهد بر ابليس از هزار عابد دشوارتر است، زيرا همِّ عابد تنها خود اوست در حالى كه همّ چنين عالمى هم به خود اوست و هم به بندگان خدا تا آنها را از دست ابليس و همسالان او رهايى بخشد، و او نزد خدا از هزار هزار مرد عابد و هزار هزار زن عابد برتر است.
محمّد بن على بن الحسين مى گويد... على بن موسى الرّضا به نقل از پدرش موسى بن جعفر و او به نقل از پدرش جعفر بن محمّد و او به نقل از پدرش محمّد بن على و او به نقل از پدرش على بن الحسين و او به نقل از پدرش حسين و او به نقل از اميرمؤمنان - عليهم السلام مى گويد كه اميرمؤمنان از پيامبر (ص) شنيده است كه فرموده:
" طلب العلم فريضه علي كل مسلم فاطلبوا العلم من مظانه و اقتبسوه من اهله، فان تعليمه للّه حسنه و طلبه عباده و المذكراه به تسبيح و العمل به جهاد و تعليمه من لا يعلمه صدقه و بذله لاهله قربه الي اللّه تعالي، لانه معالم الحلال و الحرام و منار سبل الجنّه و المونس في الوحشه و الصاحب في الغربه و الوحده و المحدّث في الخلوه و الدليل علي السّراء و الضرّاء و السلاح علي الاعداء و الزين عند الاخلاء يرفع اللّه به اقواماً فيجعلهم في الخير قاده تقتبس آثارهم و يهتدي
1) 198. همان، ج 2، ص 5، باب 8، ح 9
بفعالهم و ينتهي الي رأيهم و ترغب الملائكه في خلّتهم و باجنحتها تمسحهم و في صلاتها تبارك عليهم يستغفر لهم كل رطب و يابس حتّي حيتان البحر و هو امّه و سباغ البّر و انعامه، انّ العلم حياه القلوب من الجهل و ضياء الابصار من الظلمه و قوه الابدان من الضّعف يبلغ بالعبد منازل الاخيار و مجالس الابرار و الدرجات العلي في الدّنيا و الاخره، الذكر فيه يعدل بالصيام و مدارسته بالقيام، به يطاع الربّ و يعبد و به توصل الارحام و به يعرف الحلال و الحرام، العلم امام العمل و العمل تابعه يلهمه السعداء و يحرمه الاشقياء، فطوبي لمن لم يحرّمه اللّه حظّه. (1)"
طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است، پس دانش را بايد از اهلش بجوييد و آن را فراگيريد. آموزش در راه خدا حسنه است، و طلب آن عبادت و گفتگوى علمى تسبيح، و عمل بدان جهاد و آموزش آن به كسى كه سود ندارد، صدقه و دادن آن به اهلش، موجب نزديكى به خداوند تبارك و تعالى است. زيرا آن نشانه هاى حلال و حرام و علامت راههايى است كه به بهشت مى رسد و ياور آدمى است به هنگام وحشت و يار انسان به هنگام قربت و تنهايى و سخنگوى درخلوت و راهنماى به هنگام سختى و شدت و جنگ افزار در برابر دشمنان و آرايش در ميان دوستان است. خداوند در پرتو آن، مردمانى را به اوج مى رساند و در امور خير، راهبرشان مى گرداند كه از آثار ايشان اقتباس مى شود و از رفتار نيكشان ره مى يابند و همه به انديشه ايشان مى رسند و فرشتگان به سرشت ايشان مى گرايند و با بال خويش، غبار از پيكر آنها مى زدايند و در نمازشان براى آنها طلب بركت و آمرزش مى كنند. هر خشك و ترى، حتّى ماهيان دريا و حشرات و درندگان و چهارپايان خشكى، براى ايشان است. دانش، موجب زنده بودن دل در برابر جهل، و پرتو ديدگان در ميان ظلمت، و نيرومندى جسم از سستى است.
1) 199. همان، ج 1، ص 171، باب؟؟؟، ح 24
دانش، نيكان را به منزلگاههاى برگزيدگان و سراى نيكان و درجات والاى دنيا و آخرت مى رساند. يادآورى در دانش، همسنگ روزه و مباحثه آن چونان شب زنده دارى است. در پرتو آن، خداوند را فرمانبرده و او را مى پرستند و با آن صله رحم به جاى آورده مى شود و حلال از حرام جدا مى گردد. علم، جلودار عمل و عمل، پيرو علم است. نيك بختان از آن برخوردار و نگون بختان از آن بى بهره هستند، پس خوشا به حال آن كس كه خدا از دانش، بى بهره اش نساخته است.
"جاء رجل من الأنصار الي النّبي (ص) فقال: يا رسول اللّه اذا حضرت جنازه و مجلس عالم ايّهما احبّ اليك ان اشهد؟ فقال رسول اللّه (ص) ان كان للجنازه من يتبعها و يدفنها، فانّحضور مجلس عالم أفضل من حضور الف جنازه و من عياده الف مريض و من قيام الف ليله و من صيام الف يوم و من الف درهم يتصدّق بها علي المساكين و من الف حجه سوي الفريضه و من الف غزوه سوي الواجب تغزوها في سبيل اللّه بما لك و نفسك و اين تقع هذه المشاهد من مشهد عالم! اما علمت انّ اللّه يطاع بالعلم و يعبد بالعلم؟ و خير الدنيا و الاخره مع العلم و شرّ الدّنيا و الاخره مع الجهل. (1)"
مردى از انصار، خدمت پيامبر (ص) رسيد و عرض كرد: يا رسول اللّه تو ترجيح مى دهى من در مراسم تشييع جنازه حضور يابم يا در محضر عالِم؟ پيامبر (ص) فرمود: اگر براى آن جنازه، كسانى هستند كه تشييعش كنند و به خاكش سپارند، حضور در مجلس عالم بهتر است از حضور در هزار تشييع جنازه و عيادت هزار بيمار و شب زنده دارى هزار شب و روزه هزار روزه و صدقه هزار درهمى به بينوايان و هزار حجّت به جز واجبات و هزار غزوه به جز جنگهاى در راه خدا با مال و جان و اينها كجا و محضر عالم كجا! آيا نمى دانى كه خدا با علم، فرمانبرده و پرستش مى شود و خير دنيا و آخرت در دانش نهفته و شرّ
1) 200. همان، ج 1، ص 204، باب 4، ح 23
آن در محدوده جهل قرار گرفته است.
در دعايى رسيده است كه:
"او لعلك فقدتني من مجالس العلماء فخذلتني. (1)"
يا اينكه شايد تو مرا در مجالس علما نيابى و خوارم سازى.
ولى همين علم با اين شرافت و فضيلت، اگر در انسان غير مهذب و ناپرهيزگار نهاده شود، نه ارزشى دارد، نه شرافتى و نه فضيلتى و هر يك از اين امور سه گانه بر ديگرى موكول است و حتّى مى توان گفت: قرآن و روايات، علم بدون تهذيب و به دور از تقوى را، جز وزر و وبال نمى داند و عالم غير مهذّب را به سگ و عالم غير متّقى را به درازگوش مانند كرده است و مى فرمايد:
(فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ.) (2)
مَثَلِ او، چون مَثَلِ آن سگ است كه اگر به او حمله كنى، زبان از دهان بيرون آرد و اگر رهايش كن (مَثَلُ اَلَّذِينَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ اَلْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً.)(3)
، باز هم زبان از دهان بيرون آرد.
مَثَل كسانى كه تورات به آنها داده شده و بدان عمل نمى كنند، مَثَل آن خر است كه كتابهايى را حمل مى كند.
به طور كلى، اين امور سه گانه همگى از كمال شرافت برخوردار هستند و در شرافت علم، آيات و روايات پيشگفته ما را بس و در شرافت تقوى، همين ما را بس كه قرآن در آغاز سوره بقره، علّت نهايى فروفرستادن قرآن را هدايت افراد متقى معرفى مى كند و مى فرمايد:
(الم، ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ.) (4)
الف. لام. ميم. اين است همان كتابى كه در آن هيچ ترديدى نيست. پرهيزگاران را راهنماست.
قرآن مجيد مقام پرهيزگاران را نزد خدا، اين چنين بيان مى فرمايد:
(إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ. فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ.) (1)
پرهيزگاران در باغها و كنار جويبارانند، در جايگاهى پسنديده، نزد فرمانروايى توانا.
در شرافت تهذيب و فضيلت آن، آيات و روايات پيشگفته در وجود تهذيب، ما را بس است. گويى آيات مكرر در برانگيختن پيامبر و نزول قرآن، عمده ترين فضيلت تهذيب تلقّى مى شود، و از جمله، اين آيات است:
(هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ.) (2)
اوست خدايى كه به ميان مردمى بى كتاب، پيامبرى از خودشان مبعوث داشت تا آياتش را بر آنان بخواند و آنها را پاكيزه سازد و كتاب و حكمتشان بياموزد.
از آيات، چنين بر مى آيد كه هر يك از اينها به ديگرى بستگى دارد. علمى كه تهذيب و تقوى با خود نداشته باشد، نه بهايى دارد و نه سودى و تقوايى كه با خود، علم يا تهذيب نداشته باشد، ارزشى ندارد و حتى بسيارى اوقات موجب خودپسندى و خود محورى مى گردد. آيا در تاريخ نديده اى كه تقواى خوارج نه تنها برايشان فايده مند نبود كه وبالى بر دوش آنها شد؟ حتى تهذيبى كه علم به همراه خود نداشته باشد، چنين حكمى دارد. آيا نمى بينيد تعداد زيادى جاهلان را كه مهربانى و مهرورزى در خود دارند و از روى مهر و رحمت به ديگران، گناهان بزرگى مرتكب مى شوند. تا جايى كه شهرت يافته است كه زنى زنا داد و از پول آن صدقه پرداخت و به او گفته شد: واى بر تو، نه زنا كن نه صدقه بپرداز. پس خوشا به حال آنكه علم و تهذيب و تقوى را در كنار يكديگر گرد آورد. آنچه عملاًدر سخن ما جاى دارد، اين است كه علم براى آن كس كه نفسش را تهذيب نكرده و علمى كه با عمل هم نفس نيست، نه تنها فايده مند نخواهد بود
بل براى خود و ديگران زيان به همراه خواهد داشت. آيا چنين نبوده است كه همه بدعتگزاريها و نحله هاى باطل، زير درفش علمى پديد آمده كه از تهذيب و تقوى به دور بوده است؟!
براى اثبات اين سخن به بيان برخى آيات و روايات مى پردازيم.
خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ اَلْغٰاوِينَ، وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذٰلِكَ مَثَلُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا فَاقْصُصِ اَلْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ.) (1)
خبر آن مرد را برايشان بخوان كه آيات خويش را به او عطا كرده بوديم و او از آن علم عارى گشت و شيطان در پى اش افتاد و در زمره گمراهان درآمد. اگر خواسته بوديم به سبب آن علم كه به او داده بوديم، رفعتش مى بخشيديم ولى او در زمين بماند و از پى هواى خويش رفت. مَثَل او چون مَثَل آن سگ است كه اگر به او حمله كنى زبان از دهان بيرون آرد و اگر رهايش كنى باز هم زبان از دهان بيرون آرد. مَثَل آنان كه آيات را دروغ انگاشتند نيز چنين است. قصه را بگوى، شايد به انديشه فرو روند.
در كتاب الكامل چنين آمده است:
"چون موسى در گذشت، خداوند يوشع بن نون را به پيامبرى در ميان بنى اسرائيل فرستاد و او را فرمود كه به سوى اريحا، شهر گردن فرازان روانه گردد. چون بدانجا رسيدند، گردن كشان برگرد بلعم باعور از فرزند زادگان لوط گرد آمدند و گفتند: خدا را برايشان بخوان. بلعم، بزرگترين نام خدا را مى دانست. بلعم به ايشان گفت: چگونه بر پيامبر خداوند و گرويدگان بدو بخوانم كه فرشتگان با
1) 207. قرآن، اعراف/ 175-176
ايشانند؟ آنان بارها به نزد او آمدند و او پيوسته از پذيرفتن درخواست ايشان سر بر مى تافت. آنان به نزد زن او آمدند و ارمغانى برايش آوردند و زن پذيرفت كه اين را از شوهرش بخواهد. آنان از او خواستند كه اين كار را در نگاه شوهرش نيكو فرانمايد و از او بخواهد كه خدا را بر بنى اسرائيل بخواند. زن اين سخن با شوهر در ميان گذاشت و او از آن رخ برتافت. زن پيوسته پافشارى كرد تا بلعم گفت: از خدا براى اين كار دستورى بخواهم. وى از خدا دستورى خواست و خدا او را در خواب از اين كار باز داشت و او گزارش اين كار به همسرخود بداد. زن گفت: ديگر باره از خدا بخواه. او ديگر باره دستورى بخواست ولى پاسخى نيافت. زن گفت: اگر خدا مى خواست تو را باز مى داشت. آن زن پيوسته او را مى فريفت و بر اين كار بر مى انگيخت تا اينكه بلعم باعور به گردن كشان پاسخ داد كه اين كار براى ايشان بكند. وى سوار بر خر شد و رو به سوى كوهى مشرف بر بنى اسرائيل آورد تا بر آن بايستد و خدا را بر اسرائيليان بخواند و ايشان را نفرين فرستد. هنوز چندان مسافتى را نرفته بودند كه خر بخوابيد. او پياده شد و خر را بزد تا او ايستاد و بلعم سوار آن گشت و اندكى برفت كه خر به زانو درآمد. سه بار چنين كرد چون خر را براى بار سوم به سختى بزد، خر به فرمان خدا به سخن در آمد و گفت: واى بر تو اى بلعم، به كجا مى روى؟ آيا فرشتگان را نمى بينى كه پيوسته مرا بر مى گردانند؟ بلعم برنگشت و در اين هنگام، خدا خر را رها ساخت و بلعم سوار بر آن بيامد تا بر اسرائيليان مشرف گشت. هر بار كه خواست ايشان را نفرين كند، زبانش به سود ايشان مى گشت و او خدا را براى ايشان مى خواند، و چون مى خواست خدا را براى مردم خود بخواند، زبانش به زبان ايشان مى گشت و او خدا را بر ايشان مى خواند. آنان انگيزه اين كار را از او پرسيدند و بلعم باعور گفت: اين، كارى است كه خدا در آن بر ما چيره گشته است. آنگاه زبانش آويزان شد و بر سينه اش افتاد. بلعم گفت: اينك خوبى اين سراى و آن سراى از دست من بشده است و براى من جز نيرنگ و ترفند چيزى نمانده است او به گردن كشان فرمان داد كه زنان خود را بيارايند و كالاهايى براى فروش به اسرائيليان، به ايشان
دهند و ايشان را به سوى سپاه اسرئيلى روانه كنند و فرمان دهند هر كس دست به سوى ايشان دراز كنند او را از خود نرانند. بلعم به گردن كشان گفت: اگر يك مرد، با يكى از اين زنان، زنا كند كار شما را استوار سازم. آنان چنان كردند و زنان به لشگرگاه اسرائيليان در آمدند... در اين هنگام خدا بيمارى طاعون را بر بنى اسرائيل فرو فرستاد... و در آن دم، بيست هزار، و به گفته برخى هفتاد هزار تن از بنى اسرائيل نابود شدند و خدا اين آيه را درباره بلعم باعور فرو فرستاد.
(وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ اَلْغٰاوِينَ.) (1)
خبر آن مرد را برايشان بخوان كه آيات خويش را به او عطا كرده بوديم و او از آن علم عارى گشت و شيطان در پى اش افتاد و در زمره گمراهان در آمد.
(وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِآيٰاتِي ثَمَناً قَلِيلاً وَ إِيّٰايَ فَاتَّقُونِ. وَ لاٰ تَلْبِسُوا اَلْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَكْتُمُوا اَلْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ.) (2)
و آيات مرا به بهاى اندك مفروشيد و از من بيمناك باشيد، حق را به باطل مياميزيد و با آنكه حقيقت را مى دانيد، كتمانش نكنيد.
(فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ اَلْكِتٰابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا يَكْسِبُونَ.) (3)
پس واى بر آنهايى كه كتاب را خود به دست خود مى نويسند، تا سودى اندك برند و مى گويند كه از جانب خدا نازل شده است پس واى بر آنها بدانچه نوشتند و واى بر آنها از سودى كه مى برند.
(وَ لَمّٰا جٰاءَهُمْ كِتٰابٌ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ مُصَدِّقٌ لِمٰا مَعَهُمْ وَ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَى اَلْكٰافِرِينَ.) (4)
و چون ايشان را از جانب خدا كتابى آمد و او را شناختند، هر چه كتابشان را هم تصديق كرده بود و آنكه زان پيش خواستار پيروزى بر كافران بودند به او ايمان نياوردند، كه لعنت خدا بر كافران باد.
(اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ يَعْرِفُونَهُ كَمٰا يَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ اَلْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ.) (1)
اهل كتاب، همچنان كه فرزندان خود را مى شناسند، پيامبر را نيز مى شناسند، ولى گروهى از ايشان در عين آگاهى، حقيقت را پنهان مى دارند.
(إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلْبَيِّنٰاتِ وَ اَلْهُدىٰ مِنْ بَعْدِ مٰا بَيَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِي اَلْكِتٰابِ أُولٰئِكَ يَلْعَنُهُمُ اَللّٰهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اَللاّٰعِنُونَ.) (2)
كسانى را كه دلايل روشن و هدايت كننده ما را، پس از آنكه در كتاب براى مردم بيانشان كرده ايم، كتمان مى كنند، هم خدا آنها را لعنت مى كند و هم ديگر لعنت كنندگان.
(إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولٰئِكَ مٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ اَلنّٰارَ وَ لاٰ يُكَلِّمُهُمُ اَللّٰهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ لاٰ يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ. أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ اِشْتَرَوُا اَلضَّلاٰلَةَ بِالْهُدىٰ وَ اَلْعَذٰابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَمٰا أَصْبَرَهُمْ عَلَى اَلنّٰارِ.) (3)
آنان كه كتابى را كه خدا نازل كرده است، پنهان مى دارند، تا بهاى اندكى بستانند، شكمهاى خود را جز از آتش انباشته نمى سازند. و خدا در روز قيامت با آنها سخن نگويد و پاكشان نسازد و بهرۀ آنها عذابى دردآور است اينان گمراهى را به جاى هدايت برگزيدند و عذاب را به جاى آمرزش. چه چيز بر آتش شكيبا يشان ساخته است؟
(يُحَرِّفُونَ اَلْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَوٰاضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هٰذٰا فَخُذُوهُ وَ إِنْ
لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَ مَنْ يُرِدِ اَللّٰهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اَللّٰهِ شَيْئاً أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِي اَلدُّنْيٰا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِيمٌ.) (1)
و سخن خدا را دگرگون مى سازند و مى گويند: اگر شما را اين چنين گفت، بپذيريد و گرنه از وى دورى گزينيد، و هر كس را كه خداوند به فتنه گرى افكند، عذاب او بخواهد و تو، او را از قهر خدا رهايى نخواهى داد. اينان كسانى هستند كه خدا نخواسته است كه دلهايشان را پاك گرداند. آنان را در دنيا، خوارى و در آخرت، عذابى بزرگ است.
(وَ إِذْ قٰالَ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ يٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اَللّٰهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ اَلتَّوْرٰاةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اِسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِينٌ.) (2)
و عيسى بن مريم گفت: اى بنى اسرائيل! من پيامبر خدا بر شما هستم. توراتى را كه پيش از من بوده است، تصديق مى كنم، و به پيامبرى كه بعد از من مى آيد و نامش احمد است، بشارتتان مى دهم. چون آن پيامبر با آيات روشن خود آمد، گفتند: اين جادويى آشكار است.
(مَثَلُ اَلَّذِينَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ اَلْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً.) (3)
مَثَل كسانى كه تورات به آنها داده شده و بدان عمل نمى كنند. مَثَل آن خر است كه كتابهاى را حمل مى كند.
طلحه بن زيد به نقل از امام صادق عليه السلام و او به نقل از پدرانش فرموده:
"ان العالم الكاتم علمه يبعث انتن اهل القيامه ريحاً تلعنه كل دابه حتي دوات الارض الصغار (4)"
عالمى كه بر دانش خويش، سرپوش نهد، به روز رستخيز چنان بوى ناپسندى از خويش بپراكند كه هر جنبنده اى، حتى جانوران كوچك زمين، بر او نفرين فرستند.
پيامبر اكرم (ص) فرمود:
"العلم وديعه اللّه في ارضه و العلماء امنائه عليه فمن عمل بعلمه ادّي امانته و من لم يعمل بعلمه كتب في ديوان الخائنين. (1)"
دانش، وديعت الهى در زمين است و علما امانتدار اين دانش هستند، پس هر كس به علمش عمل كند، امانت خويش را پرداخته است و آنكه به علم خويش عمل نكند، نام او در سياهۀ خائنان نگاشته آيد.
پيامبر اكرم (ص) فرمود:
"من ازداد علماً و لم يزدد هدي لم يزدد من اللّه الّا بعداً (2)"
هر كه علمش فزونى يافت، بدون آنكه هدايتش فزونى يابد، تنها دورى او از خدا افزايش يافته است.
امام صادق عليه السلام فرمود:
"اشدّ النّاس عذابا عالم لا ينتفع من علمه بشيء. (3)"
بيشتر از همه مردم، دانشمندى كيفر مى بيند كه به هيچ روى ازدانشش بهره اى نبرد.
پيامبر اكرم (ص) فرمود:
"من عرف نفسه فقد عرف ربه، ثم عليك من العلم بما لا يصح العمل الّا به و هو الاخلاص. (4)"
هر كه خويش را شناسد، خداى خويش را شناخته است، و بر تو باد از دانش آنچه را كه عمل جز بدان صحيح نيست كه اين همان اخلاص است.
جعفر بن محمّد (ع) به نقل از پدرش مى فرمايد كه پيامبر اكرم (ص) فرمود است:
"صنفان من امّتي اذا صلحا صلحت امّتي و اذا فسد افسدت امتي، قيل: يا رسول اللّه و من هما؟ قال: الفقهاء و الامراء. (1)"
دو گروه از امت من هستند كه اگر صلاح يابند، امت من صلاح مى يابد و اگر به تباهى كشيده شوند، امت من به تباهى كشيده شود. عرض شد يا رسول اللّه! اين دو گروه كدامند؟ فرمود: فقها و امرا
حفص مى گويد كه امام صادق عليه السلام فرمود:
". ..كفي بخشيه اللّه علماً و كفي الاعتزار باللّه جهلاً، يا حفص انه يغفر للجاهل سبعون ذنباً قبل ان يغفر للعالم ذنب واحد. و من تعلم و عمل و علم لله دعي في ملكوت السماوات عظيماً فقيل تعلم لله و عمل لله و علم لله. (2)"
براى علم، همين بس كه در پرتو آن، هراس از خداى حاصل آيد و براى جهل، همين بس كه گستاخى به خداى به كف آيد. اى حفص! هفتاد گناه جاهل بخشيده مى شود پيش از آنكه يك گناه عالِم بخشيده شود. هر كه براى خدا علم را بياموزد و بدان عمل كند و به ديگران بياموزد، در ملكوت آسمانها، عظيم خوانده مى شود، و گويند: براى خدا آموخته و عمل كرده و آموزانده است.
خداوند به داود (ع) وحى كرد:
"ان اهون ما انا صانع بعالم غير عامل بعلمه اشد من سبعين عقوبه ان اخرج من قلبه حلاوه ذكري و ليس الي الله عزّوجلّ طريق يسلك الا بعلم و العلم زين المرء في الدنيا و سائقه الي الجنه، و به يصل الي رضوان الله تعالي. و العالم حقاً هو الذي ينطق عنه اعماله الصالحه و اوراده الزاكيه و صدقه و تقواه، لا لسانه و تصاوله و دعواه. و لقد كان يطلب هذا العلم في غير هذا الزمان من كان فيه عقل و نسك و حكمه و
حياء
وخشيه، و انا اري طالبه اليوم من ليس فيه من ذلك شيء و العالم يحتاج الي عقل و رفق و شفقه و نصح و حلم و صبر و بذل و قناعه و المتعلم يحتاج الي رغبه و اراده و فراغ و نسك و خشيه و حفظ و حزم. (1)"
كمترين كارى كه من با عالِم غير عامل به عملش كه از هفتاد كيفر بدتر است مى كنم، اين است كه شيرينى ياد خود را از دل او بيرون برم. و خداوند راهى ندارد كه پيموده شود مگر در پرتو علم. علم زينت آدمى در دنياست، كه او را به سوى بهشت رهنمون مى شود. آدمى با آن به خشنودى خدا دست مى يابد، و عالِم حقيقى، همان كسى است كه اعمال صالح و دعاهاى پاك، و صداقت و تقوايش آينه اى باشد بازتابانندۀ او، نه زبان و جمله و ادعايش. اين علم پيش از اين زمان مورد طلب كسانى بوده است كه از عقل و عبادت و حكمت و شرم و خداترسى برخوردار بوده اند و من امروز طالب آن را مى بينم كه چنين ويژگيهايى را ندارد، در حالى كه عالِم به عقل و مهر و رحمت و خير خواهى و دورانديشى و شكيبايى و بخشش و قناعت نيازمند است و آموزنده به رغبت و اراده و آسودگى خاطر و عبادت پيشگى و خداترسى و خويشتندارى و قاطعيت محتاج است.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"ان من العلماء من يحبّان يحزن علمه و لا يؤخذ عنه فذاك في الدرك الاوّل من النار. و من العلماء من اذا وعظ انف و اذا وعظ عنف فذاك في الدرك الثاني من النار. و من العلماء من يري ان يضع العلم عند ذوي الثروه و الشرف و لا يري له في المساكين وضعاً فذاك في الدرك الثالث من النار. و من العلماء من يذهب في علمه مذهب الجبابره و السلاطين فان ردّ عليه شيء من قوله او قصّر في شيء من امره غضب فذاك في الدرك الرابع من النار. و من العلماء من يطلب احاديث اليهود و
1) 225. همان، ج 2، ص 32، باب 9، ح 25
النصاري ليعزر به علمه و يكثر به حديثه فذاك في الدرك الخامس من النار. و من العلماء من يضع نفسه للفتيا و يقول سلوني، و لعلّه لا يصيب حرفاً و احداً و الله لا يحب المتكلمين، فذاك في الدرك السادس من النار. و من العلماء من يتخذ علمه مروّه و عقلاً فذاك في الدرك السابع من النار. (1)"
برخى از علما دوست دارند كه دانش خويش را اندوخته كنند و از آن چيزى بر نمى ستانند، كه اين عده در دَرَك نخست آتش قرار دارند و بعضى از دانشمندان كه خود پند ناپذيرند ولى در به كرسى نشاندن نظر خود متوسّل به زور مى گردند كه اين جماعت در دَرَك دوم آتش قرار دارند. و گروهى از دانشمندان بهتر آن مى بينند كه دانش خود را نزد ثروتمندان و اشراف بگسترانند نه بينوايان و بيچارگان كه اين عده نيز در دَرَك سوم آتشند. و جماعتى از علما در دانش اندوزى همان راه جباران و سلاطين را در پيش مى گيرند و اگر سخنى از ايشان رد شود يا در دستور ايشان كوتاهى كنند. خشمگين مى شوند كه اينها نيز در دَرَك چهارم آتش قرار مى گيرند و دسته اى از علما در جستجوى احاديث يهود و مسيحيان هستند تا بدين وسيله علم خويش را استوار سازند و احاديثشان را فزونى بخشند كه اين جماعت نيز در دَرَك پنجم آتش واقع مى شوند و شمارى از علما خود را در جايگاه فتوا مى نشانند و فرياد "سلونى" مى زنند و حال آنكه چه بسا يك حرف هم به صواب نگويند، و خداوند كسانى را كه خويش را به دشوارى مى افكنند دوست ندارد و اين دسته در دَرَك ششم آتشند و پاره اى از علما نيز علم خود را موجب جوانمردى و عقلشان مى دانند كه اينها نيز در دَرَك هفتم آتشند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"قطع ظهري اثنان: عالم متهتك و جاهل متنسّك، هذا يصّد الناس عن
1) 226. همان، ج 2، ص 108، باب 15، ح 11
علمه بتهتكه و هذا يصّد النّاس عن نسكه بجهله. (1)"
دو جماعت پشت مرا شكستند: عالم پرده در و عابد نادان. آن يكى با پرده درى خود، مردم را از علم باز مى دارد و اين يكى با جهل خويش، همگان را از عبادت باز مى دارد.
(أَ تَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ اَلْكِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ.) (2)
آيا در حالى كه كتاب را مى خوانيد و مردم را به نيكى فرمان مى دهيد، خود را فراموش مى كنيد؟ آيا به عقل در نمى يابيد؟
(سَمّٰاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكّٰالُونَ لِلسُّحْتِ.) (3)
دروغ را مى شنوند و حرام را مى خورند.
(مَثَلُ اَلَّذِينَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ اَلْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً.) (4)
مَثَلِ كسانى كه تورات به آنها داده شده و بدان عمل نمى كنند، مَثَل آن خر است كه كتابهايى را حمل مى كند.
(لِمَ تَقُولُونَ مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اَللّٰهِ أَنْ تَقُولُوا مٰا لاٰ تَفْعَلُونَ.) (5)
چرا سخنانى مى گوييد كه به كارشان نمى بنديد؟ خداوند سخت به خشم مى آيد كه چيزى بگوييد و به جاى نياوريد.
رواياتى پيرامون بستگى علم به عمل
امام صادق عليه السلام به نقل از پدرش مى فرمايد:
"ايّاكم و الجهال من المتعبّدين و الفجار من العلماء فانّهم فتنه كل
مفتون (1)"
بپرهيزيد از جاهلان عبادت پيشه و علماى تبهكار كه موجب فريفتن هر فريفته اى هستند.
عيسى بن مريم (ع) مى فرمايد:
"الدّنيا داء الدّين و العالم طبيب الدّين، فاذا رأيتم الطبيب يجر الداء الي نفسه فاتّهموه و اعلموا انه غير ناصح لغيره. (2)
دنيا درد دين است و عالم، پزشك دين، پس هر گاه ديديد كه اين پزشك، خود دردمند است او را متهم كنيد و بدانيد كه براى ديگران خيرخواه نيست.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
" اذا رايتم العالم محبّا للدّنيا فاتّهموه علي دينكم فانّ كل محبّيحوط ما احبّ. (3)"
هر گاه ديديد كه يك عالِم، دنيا پرست است، او را در دينتان متهم سازيد كه هر دوستدارى، آن چيزى را حفظ مى كند كه دوست دارد.
اسامه مى گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
" و كونوا دعاه الي انفسكم بغير السنتكم و كونوا زيناً و لا تكونوا شيناً "(4)
ديگران را با جز زبان به سوى خود بخوانيد و موجب زيبايى باشيد، نه زشتى.
امام صادق عليه السلام دربارۀ آيۀ شريفه (إِنَّمٰا يَخْشَى اَللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ اَلْعُلَمٰاءُ) مى فرمايد:
" يعنى من يصدّق قوله فعله، و من لم يصدّق قوله فعله فليس بعالم. (5)"
يعنى كسى كه سخنش، عملش را تصديق كند و هر كه سخنش عملش را تصديق نكند، عالم نيست.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
" انّ العالم اذا لم يعمل بعلمه زلّت موعظته عن القلوب كما يزّل المطر عن الصفا. (1)"
هر گاه مؤمن به علمش، عمل نكرد، پندش از دلها بلغزد، آن گونه كه قطره باران از صخره بلغزد.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
" الا ان شرّ الشرّشرار العلماء و ان خير الخير خيار العلما. (2)"
هان كه بدترين بدها، علماى بدند و نيكوترين نيكوها، علماى نيكو.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
" اوحي الله الي بعض انبيائه قل: للّذين يتفقهون لغير الدّين و يتعلّمون لغير العمل و يطلبون الدنيا لغير الاخره يلبسون للنّاس مسوك الكباش و قلوبهم كقلوب الذئاب السنتهم احلي من العسل و اعمالهم امرّ من الصبر اياي يخادعون؟ و بي يستهزؤن؟ لا تيحنّ لهم فتنه تذر الحكيم حيراناً (3)"
خداوند به يكى از پيامبرانش وحى كرد كه چنين بگو: همانا كسانى كه جز براى دين، تفقّه مى كنند و جز براى عمل، مى آموزند و دنيا را جز براى آخرت، مى خواهند، امور را بر مردم مشتبه مى كنند و دلهايشان، همچون دلهاى گرگان است و زبانهاشان، شيرينتر از شهد و كارهايشان، تلختر از زقّوم است. آيا مرا مى فريبند؟ و مرا به مسخره مى گيرند؟ در فتنه اى گرفتارشان كنم كه انسان حكيم در آن سرگشته بماند.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
" كل علم و بال علي صاحبه الّا من عمل به. (4)"
هر عملى گردنگير صاحبش است مگر علمى كه بدان عمل شود.
سليم بن قيس هلالى مى گويد: از امير مؤمنان (ع) شنيدم كه به نقل از پيامبر اكرم (ص) مى فرمود:
"العلماء رجلان: رجل عالم اخذ بعلمه فهذا ناج و عالم تارك لعلمه فهذا هالك. و انّ اهل النار لتأدون من ريح العالم التارك لعلمه. و انّ اشدّ اهل النار ندامه و حسره رجل دعا عبداً الي الله فاستجاب له و قبل منه فاطاع الله فادخله الله الجنه و ادخل الداعلي النار بتركه علمه و اتباعه الهوي و طول الامل، امّا اتبع الهوي فيصد عن الحقّو طول الامل ينسي الاخره. (1)"
دانشمندان دو گروهند: يكى علم را مى ستاند و رهايى مى يابد و ديگرى علم را كنار مى نهد و به هلاكت مى رسد. دوزخيان از عالمى كه به علمش عمل نمى كند در آزار خواهند بود. بدبخت ترين دوزخيان در پشيمانى و حسرت، كسى است كه بنده اى را به سوى خدا فرا مى خواند و آن بنده هم پاسخش مى دهد و از او مى پذيرد و خدا او را به بهشت در مى آورد، ولى خودِ دعوتگر را به سبب ترك علم و پيروى از هوى و هوس و آرزوهاى طولانى، به آتش در مى افكند. پيروى از هوى و هوس از حق باز مى دارد و آرزوهاى طولانى آخرت را در طاق نسيان مى نهد.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
"نوم مع علم خير من صلاه مع جهل (2)"
خواب همراه با علم، بهتر از نماز همراه با جهل است.
طلحه بن زيد مى گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
"العامل علي غير بصيره كالسائر علي غير الطريق و لا يزيده سرعته
السير من الطريق لا بعداً (1)"
عامل بدون بينش، چونان كسى است كه در غير راه پيش مى رود. و هر چه، شتابش فزونى گيرد، از راه، دورتر مى افتد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است:
"من عمل على غير علم كان ما يفسده اكثر مما يصلح. (2)"
هر كه بدون علم عمل كند، تبهكاريش بيش از اصلاحش خواهد بود.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"قطع ظهري اثنان: عالم متهتك و جاهل متنسّك، هذا يصدّ الناس عن علمه بتهتكه و هذا يصدّ النّاس عن نسكه بجهله." (3)
دو نفر پشت مرا شكستند: عالم پرده در و جاهل عبادت پيشه. آن يكى با پرده دريش، مردم را از عملش باز مى دارد و اين يكى با جلهش، مردم را از عبادت باز مى دارد.
امير مؤمنان عليه السلام مى فرمايد:
"المتعبّد علي غير فقه كحمار الطاحونه يدور و لا يبرح ركعتان من عالم خير من سبعين ركعه من جاهل لأن العالم تأتيه الفتنه فيخرج منها بعلمه و تأتي الجاهل فتنسفه نسفاًو قليل العمل مع كثير العلم خير من كثير العمل مع قليل العلم و الشك و الشبهه. (4)"
متعبّد بدون ژرف انديشى، چونان خر آسياب است كه همچنان به دور خود مى چرخد و راه به جايى نمى برد. دو ركعت نماز عالم، برتر از هفتاد ركعت نماز جاهل است، زيرا هر گاه فتنه اى به عالمى رسد، با علم خود از آن رهايى مى يابد، ولى همين فتنه، جاهل را در هم مى كوبد. و كار اندك همراه با علم زياد، بهتر است از كار فراوان، همراه با علم اندك و دودلى.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
". ..ان رجلاً كان له جار و كان نصرانياً فدعاه الي الاسلام و زينه له فاجابه. فأتاه سحيراً فقرع عليه الباب. فقال له: من هذا؟ قال: أنا فلان. قال: و ما حاجتك؟ فقال: توّضأ و البس ثوبيك و مرّ بنا الي الصلوه. قال: فتوضأ و لبس ثوبيه و خرج معه. قال: فصلّيا ماشاءالله. ثم صليا الفجر. ثم مكثا حتي اصبحا. فقام الّذي كان نصرانيّاً يريد منزله. فقال له الرّجل: اين تذهب؟ النّهار قصير و الذّي بينك و بين الظّهر قليل. قال: فجلس معه الي اَنْ صلّي الظهر. ثمّ قال: و ما بين الظهر و العصر قليل، فاحتسبه حتّي صلّي العصر. قال: ثمّ قام و اراد أن ينصرف إلي منزله، فقال له: إنّ هذا آخر النّهار و أقلُّ من اوّله، فاحتبسه حتي صلّي المغرب، ثمّأراد أنْ ينصرف إلي منزله، فقال له: إنّما بقيت صلاه واحده. قال: فمكث حتّي صلّي العشاء الآخره. ثمّتفرقا فلما كان سُحيرا غدا عليه، فضرب عليه الباب. فقال: من هذا؟ قال أنا فلان. قال: و ما حاجتك؟ قال: توّضا و البس ثوبيك و اخرج بنا فصّل. قال: اطلب لهذا الدّين من هو افرغ مني و أنا انسان مسكين و عليّ عيال. فقال ابو عبدالله (ع): ادخله في شيء اخرجه منه او قال: ادخله من مثل ذه و اخرجه من مثل هذا. (1)"
مردى، همسايه اى مسيحى داشت كه او را به اسلام فرا مى خواند و اسلام را براى او مى آراست و او نيز اسلام را پذيرفت. اين مرد روزى صبح بسيار زود، نزد همسايۀ خود آمد و در را كوبيد. مرد تازه مسلمان گفت: تو كيستى؟ گفت: من فلانيم. او پرسيد: چه كار مى كنى؟ مرد مسلمان به او گفت: وضو بگير و جامه بر تن كن و با من به نماز بيا. او وضو گرفت و جامه بر تن كرد و با او بيرون شد. آن دو، مقدار زيادى نماز گزاردند و سپس نماز صبح را به جاى آوردند، و سپس تا صبح درنگ كردند. مرد مسيحى برخاست تا به منزلش رود. مرد مسلمان به
1) 247. اصول كافى، ج 1، ص 36، باب درجات الايمان، ح 2
اوگفت: كجا مى روى؟ روز كوتاه است و فاصلۀ چندانى تا ظهر نمانده است، او هم نشست تا نماز ظهر را نيز بخواند مرد مسلمان سپس گفت: چيزى به عصر نمانده است و او را تا نماز عصر هم نگاه داشت. مسيحى در اين هنگام خواست به خانه اش بازگردد كه مرد مسلمان به او گفت: ديگر روز به پايان رسيده است و ديگر چيزى به پايان روز نمانده و او را تا نماز مغرب نگاه داشت. مسيحى در اين هنگام آهنگ سراى خويش كرد كه مرد مسلمان به او گفت: تنها يك نماز باقى مانده است و او هم درنگ كرد تا نماز عشا را هم به جاى آورد و سپس از هم جدا شدند. پس چون صبح بسيار زود روز بعد فرا رسيد، فرد مسلمان د رخانه مرد مسلمان شده را بكوفت. او گفت: كيستى؟ پاسخ داد: من فلانى هستم. مرد مسيحى گفت: چه كار دارى؟ مرد مسلمان پاسخ داد: وضو بگير و جامه ات را بر تن كن تا براى گزاردن نماز خارج شويم. مرد مسيحى در پاسخ گفت: براى اين دين در جستجوى كسى باش كه از من بيكارتر باشد. من انسان بيچاره و عيالوارى هستم. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: او را در چيزى وارد كرد و سپس خارجش نمود، يا فرمود: او را اين چنين وارد كرد و آن چنان خارج نمود.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
". ..انّ رجلاً من بني اسرائيل كان يعبد الله في جزيره من جزاير البحر خضراء نَضَرَهٍ، كثيره الشجر، ظاهره الماء و انّ ملكاً من الملائكه مرّ به، فقال: يا ربّأرني ثواب عبدك هذا. فاراه الله (تعالي) ذلك، فاستقلّه الملك. فأوحي الله (تعالي) اليه: اَنْ اصحبه. فأتاه الملك في صوره إنسّي، فقال له: من أنت؟ قال: أنا رجل عابد بلغني مكانك و عبادتك في هذا المكان، فأتيتك لأ عبدالله معك. فكان معه يومه ذلك. فلمّا أصبح قال له الملك: انّ مكانك لنزه و ما يصلح الاّ للعباده. فقال له العابد: انّ لمكاننا هذا عيباً. فقال له: و ما هو؟ قال: ليس لربّنا بهيمه فلو كان له
حمار رعيناه في هذا الموضع، فانّ هذا لحشيش يضيع. فقال له (ذلك) الملك: و ما لربك حمار! فقال: لو كان له حمار ما كان يضيع مثل هذا الحشيش. فأوحي الله الي الملك انما اثيبه علي قدر عقله. (1)"
مردى از بنى اسرائيل در جزيره اى سر سبز و خرّم با درختانى فراوان و آبى زلال، خدا را عبادت ميكرد. فرشته اى از فرشتگان بر او گذشت و عرض كرد: با خدايا! پاداش اين بنده را به من نشان بده. خداوند هم، او را بدو نشان داد و فرشته اين مكان را براى آن عابد، كوچك شمرد. خداوند به او وحى كرد كه همراه او باش. فرشته به چهرۀ انسانى نزد او آمد. آن مرد به او گفت: تو كيستى؟ فرشته گفت: من مردى عابدم كه خبر جايگاه و عبادت پيشگى تو در اين مكان به من رسيده است و من هم، نزد تو آمده ام تا با تو، خدا را پرستش كنم. او يك روز را همراه اين مرد گذراند. پس چون صبح شد، فرشته به او گفت: جاى سر سبزى دارى كه جز براى عبادت، شايسته نيست. مرد عابد به او گفت: اين مكان يك نقص دارد. فرشته گفت: چه نقصى؟ عابد گفت: خداى ما، چارپايى ندارد و اگر درازگوشى مى داشت، او را در اين مكان مى چرانديم، لذا اين گياه ضايع نمى شد. فرشته به او گفت: ولى خداى تو كه درازگوشى ندارد. عابد گفت: اگر او درازگوشى مى داشت اين گياه ضايع نمى شد. خداوند به اين فرشته وحى كرد كه پاداش او را به قدر خردش داده ام.
ميان اهل دل، چنين شهرت دارد كه بايد ها و نبايدها اگر چه تابع مصالح و مفاسد نفس الامرى هستند، ولى اين مصالح و مفاسد، همان گونه كه بدان امر شده يا از آن برداشته شده است، غالباً همان نفس امر و نهى مى باشند، بدين معنا كه نفس امر مولى و نفس نهى او، داراى مصلحت است، و اين مصلحت همان پديد
1) 248. همان، ج 1، ص 9، كتاب العقل و الجهل، ح 8
آوردن روح تعبّد در عبد است. بنده با انجام اين عبادت و دست كشيدن از آن نواهى، در عبوديت و تسليم فرو مى رود. اين از والاترين مقامات عبد به شمار مى آيد و به دست آوردن آن از اوجب واجبات است.
اين سخنى نيكوست به گونه اى كه اگر بگوييم اين سخن در انحصار مصالح در نفس امر و نهى كافى است، سخنى بيهوده نگفته ايم، زيرا اين مصلحت، مصلحتى مفيد است. پيشتر گفتيم كه تهذيب و تخلّص به فضايل، مقدّمۀ رسيدن به مقام عبوديت است، روشن است كه اين عبوديت هر چه فزونى يابد، مقام تسليم و خضوع در برابر حق تعالى و پيامبر (ص) و امامان (ع) فزونى مى گيرد.
نبايد چنين توهّم شود كه چنين مقامى به آسانى به كف مى آيد. هرگز چنين نيست، بلكه تنها براى درصد بسيار بسيار اندكى از مردم حاصل مى شود. تحصيل اين مقام به فضل و رحمت الهى و به رياضتهاى دينى و توبه و يقظه و تهذيب نفس و تخلق به فضايل، نيازمند است و حتّى مى توان گفت كه اين مقام به دست نمى آيد مگر پس از تجليه و رسيدن به مقام فرقان.
به طور كلّى مقام تسليم و تعبّد از مقامات عالى است كه كسى بدان دست نيازد مگر پس از تهذيب، و هر گونه پليدى به ويژه تكبّرى كه در برابر آن قرار دارد مانع از رسيدن به چنين مقامى است.
توضيح اينكه، روحيه استكبار و تفرعن در دل همۀ بنى بشر وجود دارد، و اگر انسانى بخواهد به مقام تسليم، دست پيدا كند و روحيۀ تعبّد يابد، براى او گريزى نخواهد بود مگر از ميان بردن همين روحيه پليد و پلشت كه پس از نابود كردن آن، در پرتو رياضتهاى دينى و پرداختن به اعمال شايسته و دعا و خضوع به درگاه الهى، نخستين مرتبه از مراتب آن را به دست خواهد آورد، و هر گاه، عبادات فزونى گيرد و پيوند و پيوست با خدا افزايش يابد، اين مراتب نيز اوج مى گيرند.
قرآن و احاديث به اين فضيلت رويكرد شايانى دارند و ما برخى از اين آيات و روايات را بيان مى داريم. خداوند مى فرمايد:
(وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِيمَ إِلاّٰ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اِصْطَفَيْنٰاهُ فِي اَلدُّنْيٰا وَ إِنَّهُ فِي اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِينَ. إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ.) (1)
چه كسى از كيش ابراهيم روى بر مى تابد، جز آن كه خود را بى خرد ساخته باشد؟ ابراهيم را در دنيا برگزيديم و او در آخرت نيز از شايستگان است. و پروردگارش به او گفت: تسليم شو. گفت: من در برابر پروردگار جهانيان تسليمم.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُدْخُلُوا فِي اَلسِّلْمِ كَافَّةً) (2)
اى كسانى كه ايمان آورديد، همگى به طاعت در آييد.
(فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً.) (3)
نه، سوگند به پروردگارت كه ايمان نياورند، مگر آنكه در نزاعى كه ميان آنهاست، تو را داور قرار دهند و از حُكمى كه تو مى دهى، هيچ ناخشنود نشوند و سراسر، تسليم آن گردند.
(إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلىٰ رَبِّهِمْ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ.) (4)
كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده و در برابر پروردگارشان فروتنى نموده اند، اهل بهشتند و در آن جاودانند.
(فَإِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ اَلْمُخْبِتِينَ.) (5)
پس، خداى شما يكى است، پس در برابر او تسليم باشيد و فروتنان را مژده دهيد.
(وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اَللّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اِسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقىٰ وَ إِلَى اَللّٰهِ عٰاقِبَةُ اَلْأُمُورِ.) (6)
هر كه روى خويش به خدا كند و نيكوكار باشد، هر آينه به دستگيرۀ استوارى چنگ زده است و پايان همۀ كارها به سوى خداست
(... قٰالَ يٰا بُنَيَّ إِنِّي أَرىٰ فِي اَلْمَنٰامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَرىٰ قٰالَ يٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِينَ. فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ وَ نٰادَيْنٰاهُ أَنْ يٰا إِبْرٰاهِيمُ. قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْيٰا.) (1)
گفت: اى پسركم! در خواب ديده ام كه تو را ذبح مى كنم. بنگر كه چه مى انديشى. گفت: اى پدر! به هر چه مأمور شده اى، عمل كن، كه اگر خدا بخواهد، مرا از صابران خواهى يافت. و چون هر دو تسليم شدند و او را به پيشانى افكند، ما ندايش داديم: اى ابراهيم، خوابت را به حقيقت پيوستى.
(وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ) (2)
و به من، فرمان داده اند كه در برابر پروردگار جهانيان تسليم باشم.
(بَلىٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ) (3)
آرى، هر كس كه از روى اخلاص رو به خدا كند و نيكوكار بُوَد، پاداشش را از پروردگارش خواهد گرفت و دستخوش بيم و اندوه نمى شود.
(وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ.) (4)
دين چه كسى بهتر از دين كسى است كه به اخلاص روى به جانب خدا كند و نيكوكار باشد؟
سديز مى گويد به امام صادق عليه السلام عرض كردم:
"اني تركت مواليك مختلفين يتبرّأ بعضهم من بعض. قال: فقال: و ما أنت و ذاك، إنّما كلّف النّاس ثلاثه: معرفه الائمّه و التّسليم لهم فيما ورد عليهم و الردّ اليهم فيما اختلفوا فيه."(5)
طرفداران تو را مى بينيم كه گوناگون هستند و از يكديگر تبرى مى جويند. سديز مى گويد: امام (ع) فرمود: تو كجا و آنها كجا! مردم به سه امر مكلف شده اند: شناخت امامان و تسليم در برابر آنها در آنچه از ايشان رسيده است و ارجاع امور اختلافى خود بديشان.
عبدالله كاهلى مى گويد كه امام صادق عليه السلام فرمود است:
"لو انّ قوماًعبدوالله وحده لا شريك له و اقاموا الصلوه و اتواالزكوه و حجّوا البيت و صاموا شهر رمضان ثم قالوا لشيء صنعه رسول الله (ص) الا صنع خلاف الّذي صنع، او وجدوا ذلك في قلوبهم لكانوا بذلك مشركين، ثم تلاهذه الآيه: (فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً) ثمّ قال ابوعبدالله (ع): عليكم بالتّسليم." (1)
اگر جماعتى، خداى بى نياز را پرستش كنند و نماز بر پادارند و زكات پردازند و حج گزارند و ماه رمضان را روزه بگيرند و سپس ساخته خدا و رسولش را جز آنكه هست، معرفى كنند يا اين معنى را در دلشان بيايند، مشرك هستند. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: (فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً.) امام صادق عليه السلام سپس فرمود: بر شما باد تسليم.
زيد شحام مى گويد كه به امام صادق عليه السلام عرض كردم:
"انّ عندنا رجلاً يقال له كليب، فلا يحييء عنكم شيء الاّ قال: انا اسلّم، فسمّيناه كليب تسليمٍ، قال: فترحّم عليه، ثمّ قال:" اتدرون ما التّسليم؟ فسكتنا. فقال: هو و الله الاخبات، قول الله عزّوجلّ: (اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلىٰ رَبِّهِمْ.)(2)
در ميان ما مردى است كه كليب ناميده مى شود و از شما چيزى نقل
نمى شود مگر آنكه مى گويد: من مسلّم مى دانم، و ما هم او را" كليب تسليم "نام نهاده ايم. حضرت (ع) فرمود: بر او رحم آوريد. سپس فرمود:" آيا مى دانيد تسليم چيست؟ "ما سكوت كرديم. حضرت (ع) فرمود: به خدا، همان فروتنى است. خداوند مى فرمايد: (اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلىٰ رَبِّهِمْ.)
محمّد بن مسلم مى گويد: از امام صادق عليه السلام پيرامون آيه 23 سوره شريفه شورى: (وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهٰا حُسْناً)" و هر كسى كار نيكى كند به نيكويى اش مى افزاييم. "پرسش كردم و امام فرمود:
" الاقتراف التّسليم لنا و الصّدق علينا و الاّ يكذب علينا. (1)"
" اقتراف "همان تسليم در برابر ما و تصديق ما و دروغ نسبت ندادن به ماست.
يحيى بن زكرياى انصارى به نقل از امام صادق عليه السلام مى گويد:
" من سرّه ان يستكمل الايمان كله فليقل: القول منّى فى جميع الاشياء قول آل محمّدٍ (ص) فيما اسرّوا و ما اعلنوا و فيما بلغنى عنهم و ما لهم يبلغنى. (2)"
هر كه را خوش آيد كه تمام مراتب ايمان را كامل كند، بايد بگويد: سخن من در همه امور جهان، سخنان خاندان محمّد (ص) است در آنچه پنهان يا پيدا داشته اند و در آنچه به من رسيده يا نرسيده است.
ابو بصير مى گويد: از امام صادق عليه السلام پيرامون آيۀ 18 سوره شريفۀ زمر: (اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ)،" آن كسانى كه به سخن گوش مى دهند و از بهترين آن پيروى مى كنند. "پرسش كردم و امام (ع) فرمود:
" هم المسّمون لال محمّدٍ (ص)، الّذين اذا سمعوا الحديث لم يزيدوا فيه و لم ينقصوا منه جاؤوا به كما سمعوه. (3)"
ايشان همان كسانى هستند كه تسليم خاندان محمّد (ص) هستند،
كسانى كه هر گاه حديثى را بشنوند نه بر آن بيفزايند و نه از آن بكاهند و آن را همانگونه نقل كنند كه شنيده اند.
امام رضا عليه السلام مى فرمايد:
". ..و علموا انّ رأس طاعه الله سبحانه التسليم لما عقلناه و ما لم نعقله، فانّ رأس المعاصي الرّد عليهم. و انّما امتحن الله عزّوجلّالنّاس بطاعته لما عقلوه و ما لم يعقلوه ايجاباً للحجه و قطعاً للشّبهه. (1)"
... و بدانيد كه اصل طاعت خداوند سبحان، تسليم در برابر پسند و ناپسند ماست. همانا بالاترين معصيت، نپذيرفتن ايشان (اهل بيت) است. خداوند عزّوجلّ، مردم را در آنچه دوست دارند يا ندارند، براى محقق ساختن حجت و از ميان بردن شبهه، مى آزمايد.
امام هادى عليه السلام مى فرمايد:
". ..فنبيّنا افضل الانبياء و خليلنا أفضل الاخلّاء (و وصيّه) اكرم الاوصياء... فاردد اليهما الامر و سلّم اليهم. (2)"
پيامبر ما، بهترين پيامبران و خليل ما، بهترين خليلان و (وصى او) بهترين اوصياست... پس امور را به آنها بازگردانيد و بديشان بسپريد.
امام موسى بن جعفر عليه السلام در نامه اى چنين به على بن سويد مى نويسد:
". ..و الِ محمّد (ص) و لا تقل لما بلغك عنّا او نسب الينا "هذا باطل" و ان كنت تعرف خلافه، فانك لا تدري لما قلنا و علي اي وجه وصفناه آمن بما اخبرتك و لاتفش ما استكتمتك. (3)"
خاندان محمد (ص) را دوست بدار و دربارۀ آنچه از ما به تو مى رسد يا به ما نسبت داده مى شود، مگو" باطل است "اگر چه خلاف آن را مى دانى، زيرا تو نمى دانى ما چه و چرا گفته ايم. به آنچه به تو مى گويم ايمان بياور و آنچه را من پنهان به تو گفته ام آشكار مكن.
عبدالله بن ابى يعفور مى گويد كه به امام صادق عليه السلام عرض كردم:
" و الله او فلقت رمانه فقلت: هذا حلال و هذا حرام، شهدت انّ الّذي قلت حلال، حلال و ان الذي قلت حرام، حرام. فقال عليه السلام: رحمك الله، رحمك الله. (1)"
به خدا سوگند اگر انارى را دو نيم كنم، مى گويم: اين نيم حلال و آن نيم حرام است، چه ديده ام كه تو گفته اى اين حلال و آن يكى حرام است. امام (ع) فرمود: خداوند بر تو رحم آوَرد، خداوند بر تو رحم آوَرد.
مأمون رقى مى گويد:
" كنت عند سيّدي الصادق (ع) اذ دخل سهل بن الحسن الخراساني فسلم عليه، ثمّ جلس فقال له: يا ابن رسول الله لكم الرأفه و الرحمه، و انتم أهل بيت الامامه ما الّذي يمنعك ان يكون لك حق تقعد عنه و انت تجد من شيعتك مأه الف يضربون بين يديك بالسيف؟!
فقال له (ع)
: اجلس يا خراساني رعي الله حقّك، ثمّ قال: يا حنيفه اسجري التّنور! فسجرته حتّي صار كالجمره و ابيّض علوّه، ثمّ قال: يا خراساني قم فاجلس في التنور!
فقال الخراسانى
: يا سيدي يا بن رسول الله لا تعذّبني بالنّار، اقلني اقالك الله. قال: قد اقلتك.
فبينما نحن كذلك اذا قبل هارون المكّى، و نعله فى سبّابته، فقال: السلام عليك يا ابن رسول الله. فقال له الصّادق عليه السلام: الق النّعل من يدك، و اجلس فى التنور!
قال:
فالقي النعل من سبّابته ثم جلس في التنور و اقبل الامام (ع) يحدّث الخراساني حديث خراسان حتّي كانّه شاهد لها.
ثم قال: قُم يا خراساني و انظر ما في التنور! قال: فقمت اليه فرأيته متربّعاً. فخرج الينا و سلّم علينا.
1) 268. رجال كشى، ص 162، حالات ابن ابى يعفور
فقال له الامام (ع): كم تجد بخراسان مثل هذا؟ فقال: والله و لا واحداً فقال (ع): لا والله و لا واحداً. فقال: اما انّا لا نخرج في زمان لا نجد فيه خمسه معاضدين لنا، نحن اعلم بالوقت. (1)"
نزد سرورم امام صادق عليه السلام بودم كه سهل بن حسن خراسانى وارد شد و سلام كرد. سپس نشست و عرض كرد: اى فرزند رسول خدا! شما از رأفت و رحمت برخورداريد و اهل بيت امامت هستيد. چه چيز مانع از آن مى شود كه در برابر حقّت، قيام نكنى درحالى كه صد هزار شيعه هستند كه حاضرند در راه تو شمشير بزنند. امام (ع): فرمود: اى خراسانى بنشين خداوند حقّ تو را در نظر داشته باشد سپس فرمود: اى حنيفه! تنور را بيفروز. او تنور را بيفروخت تا جايى كه اخگر آن بالا گرفت و شراره هايش به سفيدى گراييد. امام (ع) فرمود: اى خراسانى برخيز و در تنور بنشين خراسانى گفت: سرورم! يا بن رسول الله! مرا با آتش عذاب مكن، از من درگذر، خداوند از تو درگذرد. امام (ع) فرمود: از تو در گذشتم درهمين حال، هارون مكّى وارد شد با انگشترى كه در سبّابه داشت. عرض كرد: سلام بر تو يا بن رسول الله! امام (ع) فرمود: خاتم از دستت بيفكن و در تنور بنشين. مأمون مى گويد: هارون خاتم از انگشت بيفكند و در تنور نشست و امام (ع) رو به خراسانى كرد و چنان اوضاع خراسان را براى او گفت كه گويى آنها را مى بيند. سپس فرمود: اى خراسانى! برخيز و در تنور بنگر. او مى گويد: من برخاستم و هارون را ديدم كه چهارزانو نشسته است او از تنور بيرون آمد و بر ما سلام كرد. امام (ع) فرمود: چند تن همچون او در خراسان سراغ دارى؟ خراسانى گفت: به خدا، حتى يك تن سراغ ندارم. امام (ع) فرمود: آرى حتّى يك تن. سپس امام (ع) فرمود: ما در زمانى خروج نمى كنيم كه پنج ياور نداشته باشيم. ما زمان را بهتر مى شناسيم.
1) 269. بحارالانوار، ج 47، ص 123، ح 172
2.. قرآن، ق/ 22
3.. قرآن، بقره/ 74
4.. قرآن، نسا/ 155
5.. قرآن، انعام/ 110
6.. قرآن، توبه/ 125
7.. قرآن، كهف/ 57
8.. قرآن، يس/ 8-9
9.. قرآن، جاثيه/ 23
10.. قرآن، صف/ 5
11.. قرآن، مطففين/ 13-15
12.. قرآن، اسرا/ 82
14.. قرآن، انفال/ 24
15.. قرآن، انعام. / 122
16.. قرآن، زمر/ 22
17.. قرآن، انعام/ 125
18.. قرآن، تغابن/ 11
19.. قرآن، رعد/ 28
20.. قرآن، زمر/ 23
21.. قرآن، انفال/ 2
22.. قرآن، انفال/ 29
23.. قرآن، يونس/ 57
اصول كافى، ج 2، ص 268، باب الذنوب، ح 1.
همان، ج 2 ص 271، باب الذنوب، ح 13.
همان، ج 2، ص 273، باب الذنوب، ح 20.
بحار الانوار، ج 73، ص 342، باب 137، ح 25.
همان، ج 73، ص 349، باب 137، ح 45.
همان، ج 73، ص 360، باب 137، ح 83.
همان، ج 71، ص 286، باب 78، ح 41.
همان، ج 71، ص 287، باب 78، ح 42.
همان، ج 70، ص 313، باب 58، ح 16.
همان، ج 70، ص 243، باب 54، ح 10.
همان، ج 70، ص 304، باب 57، ح 19.
ظرف، يعنى كياست.
بحارالانوار، ج 71، ص 284، باب 78، ح 38.
قرآن، بقره/ 24
قرآن، آل عمران/ 10
قرآن، نسا/ 47
قرآن، يونس/ 30
قرآن، اسرا/ 13-14
قرآن، اسرا/ 97
قرآن، اسرا/ 72.
قرآن، طه/ 124-126
قرآن، انبيا/ 98
قرآن، روم/ 55
قرآن، الرحمن/ 41
قرآن، مجادله/ 18
قرآن، تحريم/ 6
قرآن، قلم/ 42-43
قرآن، جن/ 15
قرآن، نبأ/ 18
قرآن، طارق/ 9
قرآن، زلزال/ 6
قرآن، بقره/ 18
قرآن، هود/ 106
قرآن، انبيا/ 100
قرآن، مؤمنون/ 108
قرآن، مؤمن/ 71-72
قرآن، ملك/ 22
61 ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص 335، باب يجمع عقوبات الاعمال، ح 1.
بحارالانوار، ج 7 ص 192، باب 8، ح 54
همان، ج 46، ص 49، باب 3، ح 49
همان، ج 7، ص 212، باب احوال المتقين، ح 11
اصول كافى، ج 2، ص 235.
ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص 310، باب عقاب من سوّد اسمه فى ديوان الجبارين، ح 1
همان، ص 319، باب عقاب من كان ذاوجهين و ذالسانين، ح 1
روضه كافى، ص 3، ح 1
بحارالانوار، ج 6، ص 239، باب احوال البرزخ، ح 59
همان، ج 46، ص 261، باب، 16، ح 1
همان، ج 47، ص 79، باب 27، ح 58.
تفسير مجمع البيان، ج 10، ص 423، ذيل آيۀ 19 نبأ
قرآن، انعام/ 164
قرآن، بقره/ 110
قرآن، آل عمران/ 25
قرآن، آل عمران/ 30
قرآن، آل عمران/ 161
قرآن، ابراهيم/ 51
قرآن، نحل/ 25
قرآن، كهف/ 49
قرآن، انبيا/ 47
قرآن، روم/ 44
قرآن، سبأ/ 44
قرآن، زمر/ 24
قرآن، حديد/ 12-13
قرآن، حشر/ 18
قرآن، نبأ/ 40
قرآن، تكوير/ 14
قرآن، انفطار/ 5
قرآن، مطفّفين/ 36
قرآن، زلزال/ 6-8
بحار الانوار، ج 71، ص 170، باب 64، ح 1
همان، ج 71، ص 170، باب 64، ح 1
همان، ج 6 ص 234، باب 8، ح 50
فروع كافى، ج 3، ص 241، باب ماينطق به موضع القبر، ح 11
بحارالانوار، ج 6، ص 226، باب 8، ح 26.
فروع كافى، ج 3، ص 505، باب منع الزكاه، ح 19
وسائل الشيعه، ج 6، باب 3، ص 17، من ابواب ما تجب فيه الزكاه، ح 27
اصول كافى، ج 2، ص 190، باب ادخال السرور على المؤمن، ح 8
100 بحار الانوار، ج 71، ص 185، باب 64، ح 46
اصول كافى، ج 2، ص 90، باب الصبر، ح 8
بحار الانوار، ج 64، باب 64، ح 11، ص 175.
همان، ج 64، باب 64، ح 53، ص 188
قرآن، بقره/ 39
قرآن، بقره/ 82
قرآن، واقعه/ 41-45
قرآن، واقعه/ 15-23
قرآن، مؤمنون/ 108
قرآن، فجر/ 28
قرآن، يس/ 8-10
قرآن، حاقّه/ 30-32
قرآن، بقره/ 25
قرآن، بقره/ 81
قرآن، مائده/ 80
قرآن، حاقّه/ 24
قرآن، فجر/ 23-24
مثنوى، دفتر چهارم
همان، دفترپنجم
همان، دفتر سوم
قرآن، انفال/ 53
قرآن، يونس/ 23
قرآن، رعد/ 31
قرآن، ابراهيم/ 7
قرآن، نحل/ 34
قرآن، نحل/ 112
قرآن، اسرا/ 16
قرآن، نمل/ 69
قرآن، عنكبوت/ 40
قرآن، روم/ 41
قرآن، فاطر/ 45
قرآن، زمر/ 51
قرآن، شورى/ 30
قرآن، نسا/ 9
قرآن، اعراف/ 96
قرآن، نحل/ 97
قرآن، كهف/ 82
قرآن، انبيا/ 90
قرآن، زخزف/ 28
قرآن، نوح/ 10-12
بحارالانوار، ج 71، ص 236، باب 68، ح 1
همان، ج 71، ص 236، باب 68، ح 2
همان، ج 73، ص 372، باب 138، ح 5
همان، ج 73، ص 373، باب 138، ح 7
همان، ج 73، ص 374، باب 138، ح 11
همان، ج 73، ص 374، باب 138، ح 14
وسائل الشيعه، ج 6، ص؟؟؟، باب 1، من ابواب ما تجب فيه الزكاه، ح 6
اصول كافى، ج 2، ص 445، باب تعجيل عقوبه الذنب، ح 6
همان، ج 2، ص 153، باب صله الرحم، ح 17
همان، ج 2، ص 332، باب الظلم، ح 9
بحار الانوار، ج 73، ص 339، باب 137، ح 21
همان، ج 73، ص 343، باب 137، ح 26
همان، ج 73، ص 350، باب 137، ح 46
همان، ج 73، ص 364، باب 137، ح 96
ثواب الاعمال، ص 168، باب ثواب الصدقه، ح 6
قرآن، شورى/ 30
قرآن، رعد/ 11
قرآن، انفال/ 53
قرآن، اعراف/ 96
قرآن، روم/ 41
تفسير الميزان، ج 2، ص 180
قرآن، اسرا/ 84
قرآن، نور/ 33
قرآن، توبه/ 34-35
قرآن، انفال/ 32
قرآن، مائده/ 83
قرآن، تكاثر/ 1-8
قرآن، حجرات/ 14
قرآن، مجادله/ 18
قرآن، زمر/ 9
قرآن، رعد/ 16
قرآن، يونس/ 35
قرآن، طلاق/ 12
قرآن، جمعه/ 2
قرآن، بقره/ 31
قرآن، بقره/ 247
قرآن، رعد/ 41
177 اصول كافى، ج 1، ص 38، باب فقد العلما، ح 6
قرآن، يس/ 13-20
قرآن، مائده/ 32
180 اصول كافى، ج 2، ص 210، باب فى احياءالمؤمن، ح 1
181 بحار الانوار، ج 1، باب 4، ح 1، ص 198.
همان، ج 2، ص 22، باب 8، ح 66
همان، ج 2، ص 14، باب 8، ح 26
همان، ج 1 ص 168، باب 1، ح 17
همان، ج 1، ص 164، باب 1، ح 2
همان، ج 1، ص 206، باب 4، ح 35
همان، ج 2، ص 12، باب 8، ح 24
همان، ج 2، ص 8، باب 8، ح 15
همان، ج 2، ص 8، باب 8، ح 16
همان، ج 2، ص 3، باب 8، ح 3
همان، ج 77، ص 175، باب 7، ح 9
همان، ج 77، ص 239، باب 9، ح 1
همان، ج 1، ص 195، باب 2، ح 14
همان، ج 1، ص 186، باب 1، ح 111
همان، ج 1، ص 177، باب 1، ح 48
همان، ج 2، ص 16، باب 8، ح 33
همان، ح 1، ص 213، باب 6، ح 12
همان، ج 2، ص 5، باب 8، ح 9
همان، ج 1، ص 171، باب؟؟؟، ح 24
همان، ج 1، ص 204، باب 4، ح 23
مفاتيح الجنان، دعاى ابوحمزۀ ثمالى.
قرآن، اعراف/ 176
203.. قرآن، جمعه/ 5
204.. قرآن، بقره/ 2
قرآن، قمر/ 54
قرآن، جمعه/ 2
قرآن، اعراف/ 175-176
الكامل، ج 1، صص 70 68
قرآن، بقره/ 41-42
قرآن، بقره/ 79
قرآن، بقره/ 89
قرآن، بقره/ 146
قرآن، بقره/ 159
قرآن، بقره/ 175 174
قرآن، مائده/ 41
قرآن، صف/ 6
قرآن، جمعه/ 5
بحارالانوار، ج 2 ص 72، باب 13، ح 36
همان، ج 2، ص 36، باب 9، ح 40
همان، ج 2، ص 37، باب 9، ح 50
همان، ج 2، ص 37، باب 1، ح 53
همان، ج 2، ص 32، باب 9، ح 22
همان، ج 2، ص 49، باب 11، ح 10
همان، ج 2، ص 27، باب 9، ح 5
همان، ج 2، ص 32، باب 9، ح 25
همان، ج 2، ص 108، باب 15، ح 11
همان، ج 1، ص 205، باب 5، ح 8 ت
قرآن، بقره/ 44
قرآن، مائده/ 42
قرآن، جمعه/ 5
قرآن، صف/ 2-3
بحارالانوار، ج 2، باب 15، ح 1، ص 106
همان، ج 2، ص 107، باب 15، ح 5
همان، ج 2، ص 107، باب 15، ح 7
همان، ج 78، ص 199، باب 23، ح 25
همان، ج 2، ص 59، باب 111، ح 41
همان، ج 2، ص 39، باب 9، ح 68
همان، ج 2، ص 110، باب 15، ح 22
همان، ج 1، ص 224، باب 7، ح 15
همان، ج 2، ص 38، باب 9، ح 63
اصول كافى، ج 1، ص 44، باب استعمال العلم، ح 1
بحارالانوار، ج 1، ص 185، باب 1، ح 102
همان، ج 1، ص 206، باب 5، ح 1
همان، ج 1، ص 208، باب 5، ح 7
همان، ج 1، ص 208، باب،، ح 8
همان، ج 1، ص 208، باب 5، ح 10
اصول كافى، ج 1، ص 36، باب درجات الايمان، ح 2
همان، ج 1، ص 9، كتاب العقل و الجهل، ح 8
قرآن، بقره/ 131 130
قرآن، بقره/ 208
قرآن، نسا/ 65
قرآن، هود/ 23
قرآن، حج/ 34
قرآن، لقمان/ 22
قرآن، صافّات/ 102-105
قرآن، غافر/ 66
قرآن، بقره/ 112
قرآن، نسا/ 125
اصول كافى، ج 1، ص 390، كتاب الحجة، باب التسليم و فضل المسلمين، ح 1
همان، ج 1 ص 390، كتاب الحجة، باب تسليم و فضل المسلمين، ح 2
همان، ج 1 ص 390، كتاب الحجة، باب تسليم و فضل المسلمين، ح 3
262 همان، ج 1 ص 391، كتاب الحجة، باب تسليم و فضل المسلمين، ح 4
263 همان، ج 1 ص 391، كتاب الحجة، باب تسليم و فضل المسلمين، ح 6
264 همان، ج 1 ص 391، كتاب الحجة، باب تسليم و فضل المسلمين، ح 8
بحار الانوار، ج 78، ص 348، باب 26، ح 4
همان، ج 78، ص 367، باب 28، ح 2
همان، ج 78، ص 329، باب 25، ح 2
رجال كشى، ص 162، حالات ابن ابى يعفور
بحارالانوار، ج 47، ص 123، ح 172
پاكسازى نفس و پيرايش آن و تخلّق به اخلاق حسنه و صفات فاضله تخليه و تحليه به چهار دليل از اوجب واجبات است:
به علاوۀ اين فرمودۀ الهى:
(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا) (1)
رستگار شد هر كه نفس خود را پاك كرد و زيان برد هر كه آن را آلوده كرد.
كه از نظر سوگندهاى يازده گانه و بيان مقصود با شش تأكيد در قرآن، بى مانند است و به علاوۀ اين آيۀ شريفه:
(يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ)
روزى كه نه مالى سود رساند و نه فرزندى. مگر كسى كه با قلبى سليم به درگاه الهى در آيد.
كه دليل است بر موكول بودن دست يازيدن به درجات عالى در آخرت به داشتن قلب سليم يا همان تخليه اين سخن پروردگار پيوسته تكرار شده است:
1) 1. قرآن، شمس/ 9-10
(هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ.)
او همان خدايى است كه در ميان مردم امّى، پيامبرى از خودشان بر انگيخت تا آيات خويش را برايشان بخواند و تزكيه شان كند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد.
از اين آيه استفاده مى شود كه علّت نهايى بر انگيختن پيامبر و فرو فرستادن قرآن، همان تزكيه و تعليم است. خداوند مى فرمايد:
(قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ. يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ.) (1)
از جانب خدا، نورى و كتابى صريح و آشكار بر شما نازل شده است تا خدا بدان، هر كس را كه در پى خشنودى اوست به راههاى سلامت هدايت كند و به فرمان خود از تاريكى به روشناييشان ببرد و آنان را به راه راست هدايت كند.
اين آيه، دلالت بر آن دارد كه قرآن براى روشن كردن راههاى سلامت، فروفرستاده شده است. راههاى سلامت، راهى نيست مگر همان مراتب سير به سوى حق تعالى از تخليه تا ديگر مراتب آن، چنان كه بيرون آوردن از ظلمات به نور و هدايت مخصوص 5 برخاسته از عنايت الهى به سوى راه راست، مفهومى ندارد مگر همين.
اين آيه، دلالت بر اين نيز دارد كه علّت نهايى فروفرستادن قرآن، چيزى نيست مگر تخليه، تحليه، تجليه و رسيدن به مراتب آن.
دقت و ژرف انديشى در قرآن، ما را به اين مفهوم مى رساند كه بيشتر آيات، ناظر به تهذيب نفس و تخلّق انسان به فضايل است.
آيا داستانهاى قرآنى به همين مقصود، گفته نشده است؟ و آيا آيات آفاقى و
1) 4. قرآن، مائده/ 15-16
انفسى با همين هدف ناز ل نشده است؟
و آيا آيات توحيدى، رنگ و بوى اخلاقى ندارد و به سوى همين هدف، ره نمى پويد؟
و آيا آيات الاحكام، دلالت بر آن ندارد كه به همين منظور تشريع شده اند؟
(أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِكْرِي)
نماز را بر پا دار تا مرا ياد كرده باشى.
(إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ)
به راستى كه نماز از كارهاى زشت و ناپسند باز مى دارد.
(كُتِبَ عَلَيْكُمُ اَلصِّيٰامُ... لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ.) (1)
روزه بر شما مقرّر شده است... باشد كه پرهيزگار شويد.
(خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ) (2)
از داراييهاشان صدقه بستان تا آنان را پاك و منزّه سازى.
بر اين اساس، اگر بگوييم قرآن، كتاب اخلاقى است و اسلام مكتب اخلاق، سخن در جايگاهى گفته ايم كه سزاوار قرآن و اسلام است.
اين بود خردى از كلان و قطره اى از دريا، و آنچه در اين خصوص گفتيم، شما را بس.
اين خود اگر چه به منزلۀ بيان علّت است، ولى بايد آن را براى مدعّى، دليل قرآنى ِ ديگرى شمرد.
قرآن با تشبيه معقول به محسوس، ضرورت تخلّق به اخلاق فاضله را به اثبات رسانده است. قرآن در جايى، قلب را همانند زمين مى داند و مى فرمايد:
(وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ اَلَّذِي خَبُثَ لاٰ يَخْرُجُ إِلاّٰ
نَكِداً) (1)
و سرزمين خوب، گياه آن به فرمان پروردگارش مى رويد، و زمين بد، جز اندك گياهى از آن پديد نمى آيد
و در جاى ديگر، سيره و صفات نهفته در نفس را، همانند درخت مى داند و مى فرمايد:
(أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ. تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا... وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ.)
آيا نديده اى كه خدا چگونه مثل زد؟ سخن پاك، چون درختى پاك است كه ريشه اش در زمين استوار و شاخه هايش در آسمان است... به فرمان خدا هر زمان ميوۀ خود را مى دهد و مَثَلِ سخن ناپاك، چون درختى ناپاك است كه ريشه در زمين ندارد و بر پا نتواند ماند.
قرآن با بيان داستانى از پيشينيان، ثابت كرده است كه تهذيب و تخلّق به اخلاق الهى، از اوجب واجبات است، براى نمونه در سورۀ شمس پس از اين همه تأكيد و سوگند، مى فرمايد: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا، كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوٰاهٰا.)
هر كه نفس خود را پاك كرد، رستگار شد و هر كه آن را آلود، زيان برد، قوم ثمود از روى سركشى تكذيب كردند.
قرْآن تأكيد مى كند كه ثمود با وجود آن معجزۀ آشكار، به دليل برخوردارى از رذيلتِ سركشى حاكم بر آنها، به تكذيب پيامبر روى آوردند. شگفتا، آيا شدنى است، عاقلى شترى را با بچّۀ آن، كه از دل كوه بيرون آمده، بكشد؟!
و آيا شدنى است، خردمندى، تهديد كسى را كه چنين معجزه اى دارد، ناديده بگيرد؟!
و آيا امكان دارد عاقلى از پايان كار پليد خود نهراسد؟!
1) 10. قرآن، اعراف/ 58
آرى، قرآن مى گويد همۀ اينها نه تنها از فرد كه از ملت نيز در صورتى كه رذيلتى از رذايل اخلاقى در وجود آنها جاگير شود، كاملاًشدنى است.
قرآن در سورۀ مدثر، عاقبت امر كسى را كه ريحانه العرب (وليد بن مغيره) ناميده مى شد و در حق قرآن گفته بود كه "قرآن، شيرينى و افسونى در خود دارد و لايۀ بالاى آن، ثمر بخش و لايۀ زيرين آن، شاخ سارى است" چنين مى فرمايد:
(إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ. فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ. ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ. ثُمَّ نَظَرَ. ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ. ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اِسْتَكْبَرَ. فَقٰالَ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ يُؤْثَرُ. إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ قَوْلُ اَلْبَشَرِ)
او انديشيد و طرحى افكند، مرگ بر او باد، چگونه طرحى افكند؟ باز هم مرگ بر او باد، چگونه طرحى افكند، آنگاه نگريست، سپس روى ترش كرد و پيشانى در هم كشيد، سپس روى گردانيد و گردنكشى كرد، گفت: اين، جز جادويى كه ديگرانش آموخته اند، هيچ نيست، اين جز سخن آدمى، هيچ نيست.
قرآن، قبلاًاين سخن را چنين تعليل مى كند:
(كَلاّٰ إِنَّهُ كٰانَ لِآيٰاتِنٰا عَنِيداً،)
هرگز چنين نيست، او با آيات ما، سر ستيز داشت.
كتاب خدا با چنين آياتى به ما مى فهماند كه شخص سركش، ستيزه جو، حسود و متكبّر، در صورتى كه اين گونه صفات در دلش جاى گير شود، به حق اقرارنخواهد كرد، حتى اگر نسبت بدان يقين يابد. خداوند مى فرمايد:
(وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اِسْتَيْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُفْسِدِينَ)
با آنكه در دل، به آن يقين آورده بودند، ولى از روى ستم و برترى جويى انكارش كردند. پس بنگر كه عاقبت تبهكاران چگونه بود؟
قرآن چهرۀ دو گروه را براى ما مى نگارد: گروهى كه دلى پاك دارند، تهى از ستيزه
جويى و خود محورى كه در جستجوى حق و حقيقت هستند و اين آيات در حق آنها نازل شده است:
(وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَى اَلرَّسُولِ تَرىٰ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ اَلدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاكْتُبْنٰا مَعَ اَلشّٰاهِدِينَ. وَ مٰا لَنٰا لاٰ نُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ مٰا جٰاءَنٰا مِنَ اَلْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنٰا رَبُّنٰا مَعَ اَلْقَوْمِ اَلصّٰالِحِينَ)
چون آنچه را كه بر پيامبر نازل شده بشنوند و حقيقت را دريابند، چشمانشان پر از اشك شده و مى گويند: اى پروردگار ما! ايمان آورديم، ما را نيز در زمرۀ شهادت دهندگان بنويس. چرا به خدا و اين آيين حق كه بر ما نازل شده است ايمان نياوريم و طمع نياوريم و طمع نورزيم در اينكه پروردگار ما، ما را درشمار صالحان آورد؟
و گروهى نيز دلى دارند فروبسته و سخت، كه خود محورى و ستيزه جويى و... آن را تسخير كرده است و قرآن در حقّ آنان مى فرمايد:
(وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ)
و آن هنگام كه گفتند: بار خدايا! اگر اينكه از جانب تو آمده حق است، بر ما از آسمان بارانى از سنگ ببار يا عذاب درد آورى بر ما بفرست.
بدين ترتيب، اين سخن پروردگار، روشنى مى يابد و توجيه مى شود كه:
(يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ)
روزى كه نه دارايى سودى رساند و نه فرزند، مگر كسى كه با دلى سالم به درگاه الهى درآيد.
چكيدۀ سخن اينكه، از نگاه قرآن، دل، خاستگاه و جايگاه انديشه، رفتار و گفتار است، و اگر دلى سلامت يافت، انديشه، رفتار و گفتار او هم سلامت مى يابد و اگر پليدى وخطا بدان راه يافت، انديشه نيز پليد مى گردد و رفتار وگفتار نيز به پليدى ميگرايد. لذا خداوند مى فرمايد:
(قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ)
بگو هر كس بر طريق خويش عمل ميكند.
چه نيكو سروده شاعر پارسى گوى: از كوزه همان برون تراود كه در اوست.
اين بود اندكى از بسيار و قطره اى از اقيانوس كه البته ذكر همين مقدار براى اثبات مقصود ما بسنده مى نمايد.
دلايل از طريق سنت، بسيار است كه ما تنها پاره اى از آنها را بيان مى داريم:
موسى بن جعفر (ع) به نقل از پدرانش به نقل از اميرمؤمنان (ع) روايت مى كند كه فرموده است:
"انّ رسول اللّه 0 صلّي الله عليه وآله بعث سرّ يه فلما رجعوا قال: مرحباً بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقي عليهم الجهاد الاكبر، قيل: يا رسول الله و ما الجهاد الاكبر؟ قال: افضل الجهاد من جاهد نفسه الّتي بين جنبه." 20
پيامبر اكرم (ص) گروهى را براى جنگ فرستاد و چون باز گشتند، فرمود، مرحبا به قومى كه جهاد اصغر را به پايان بردند و جهاد اكبر بر ايشان باقى مانده است. عرض شد: يا رسول الله! جهاد اكبر كدام است؟ فرمود: جهاد با نفس. سپس فرمود: برترين جهادگر، كسى است كه با نفسى كه ميان دوپهلوى اوست، به جهاد برخيزد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"طوبي لعبد جاهد لله نفسه و هواه و من هزم جند هواه ظفر برضي الله، و من جاور عقله نفسه الاماره بالسّوء بالجهد و الاستكانه و الخضوع علي بساط خدمه الله تعالي فقد فاز فوزاً عظيما و لا حجاب اظلم و اوحش بين العبد و بين الرّب من النّفس و الهوي و ليس لقتلهما في
قطعهما سلاح و اله مثل الافتقار الي الله و الخشوع و الجوع و الظّمأ بالنّهار و السّهر بالّليل، فان مات صاحبه مات شهيداً و ان عاش و استقام ادّاه عاقبته الي الرضوان الاكبر. قال الله عزّوجلّ: (وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ.) 22" (1)
خوشا به حال كسى كه در راه خدا، با نفس و هوى و هوس خود به جهاد برخاست و هركه سپاه هوى و هوسش را شكست دهد به خشنودى خدا دست يافته است و هر كه نفس امّارۀ به سوء او، با تلاش و خضوع بر بساط خدمت الهى، همنشين عقلش گردد، به رستگارى عظيمى دست يازيده است و ميان بنده و خدا، پوششى تاريكتر و وحشت زاتر از نفس و هوى و هوس نيست و جنگ افزارى براى گسستن و ريشه كن كردن آن دو، همچون ابراز فقر و خشوع به درگاه الهى و گرسنگى و تشنگى در روز و بى خوابى و شب زنده دارى نيست و اگر كسى چنين بميرد، شهيد مرده است و اگر چنين بزيد و استقامت ورزد، سرانجامش رضوان اكبر خواهد بود. خداوند مى فرمايد: "كسانى كه در راه ما مجاهدت كنند، به راههاى خويش هدايتشان مى كنيم، و خدا با نيكوكاران است."
امام موسى بن جعفر عليه السلام مى فرمايد:
"يا هشام... و جاهد نفسك لتردّها عن هواها، فانّه واجب عليك كجهاد عدوّك، قال هشام، فقلت له: فايّ الاعداء اوجبهم مجاهده؟ قال عليه السّلام: اقربهم اليك و اعداهم لك و اضرّهم بك و اعظمهم لك عداوه و اخفاهم لك شخصاً مع دنوّه منك." 23
اى هشام... با نفس خود بكوش تا او را از هوى و هوس بازگردانى كه اين از اعمالِ واجبى بر تو است، همچون جهاد با دشمنت. هشام مى گويد: به او عرض كردم: جنگ با كدام دشمن واجبتر است؟ امام (ع) فرمود: آن دشمن كه به تو نزديكتر و بر تو ستيزه گرتر و زيانمندتر و
1) 21. قرآن، عنكبوت/ 69
حقدآلودتر است كه با وجود نزديكيش به تو، بر تو پنهانتر و پوشيده تر است.
"روي في بعض الاخبار انّه دخل علي رسول الله صلّي الله عليه وآله: رجل اسمه مجاشع فقال: يا رسول الله كيف الطريق الي معرفه الحقّ؟ فقال صلي الله عليه و اله: معرفه النّفس، قال: يا رسول الله فكيف الطّريق الي موافقه الحقّ؟ قال: مخالفه النّفس، فقال: يا رسول الله فكيف الطّريق الي رضا الحقّ؟ قال: سخط النّفس، فقال: يا رسول الله فكيف الطّريق الي وصل الحقّ؟ قال: هجر النفس،، فقال: يا رسول الله فكيف الطّريق الي طاعه الحقّ؟ قال: عصيان النّفس، فقال: يا رسول الله فكيف الطّريق الي ذكر الحقّ؟ قال: نسيان النّفس، فقال: يا رسول الله فكيف الطّريق الي قرب الحقّ؟ قال: التباعد من النّفس، فقال: يا رسول الله فكيف الطّريق الي انس الحقّ؟، فقال: يا رسول الله فكيف الطّريق الي ذلك؟ قال: الاستعانه بالحقّ علي النّفس." 24
در برخى خبرها رسيده است كه مردى بر پيامبر (ص) داخل شد كه مجاشع ناميده مى شد. عرض كرد: يا رسول الله! كدام راه به شناخت حق مى رسد؟ پيامبر (ص) فرمود: شناخت نفس. عرض كرد: يا رسول الله! كدام راه به همسويى با حق مى رسد؟ فرمود: ناهمسويى با نفس. عرض كرد: يا رسول الله! كدام راه به خشنودى حق، ختم مى شود؟ فرمود: خشم نفس. عرض كرد: يا رسول الله! كدام راه به حق، پيوند مى دهد؟ فرمود: رها كردن نفس. عرض كرد: يا رسول الله! كدام راه ما را به طاعت حق مى رساند؟ فرمود: نافرمانى از نفس. عرض كرد: يا رسول الله! كدام راه به ذكر حق، منتهى مى شود؟ فرمود: به فراموشى سپردن نفس. عرض كرد: يا رسول الله! كدام راه به قرب حق، ختم مى رسد؟ فرمود: دورى از نفس. عرض كرد: يا رسول الله! كدام راه به انس و الفت
با حق، منجر مى شود؟ فرمود: وحشت از نفس. عرض كرد: يا رسول الله! چگونه مى توان به اين مراتب رسيد؟ فرمود: با يارى جستن از حق بر نفس.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد كه پيامبر (ص) فرموده است:
"طلب العلم فريضه على كلّ مسلم و مسلمه و هو علم الانفس." 25
جستن علم، فريضه اى است براى هر مرد و زن مسلمان و اين همان علم نفس است.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"انّ الله عزّوجلّ خصّ رسله بمكارم الاخلاق، فامتحنوا انفسكم فان كانت فيكم فاحمدوا الله و اعملوا انّ ذلك من خير، و ان لا تكن فيكم فاسئلو الله و ارغبوا اليه فيها، قال: فذكرها عشره: اليقين و القناعه و الصّبر و الشّكر و الحلم و حسن الخلق و السّخاء و الغيره و الشّجاعه و المروه" 26
همانا خداوند عزّ و جلّ پيامبران خود را به مكارم اخلاقى اختصاص داده است، پس خود را بيازماييد، اگر ان را در خود يافتيد، خداى را سپاس نهيد و بدانيد كه اين از خير است و اگر در خود نيافتيد آن را، از خداى بخواهيد و در به دست آوردنش به خداى بگراييد. راوى ميگويد: امام (ع) ده مكرمت را چنين بشمرد: يقين، قناعت، صبر، شكر، حلم، خوش خلقى، سخا، غيرت، شجاعت و مروّت.
امام صادق عليه السلام به نقل از پدرش و او به نقل از جدّش على بن الحسين (ع) روايت مى كند كه فرمود: موسى بن عمران عليه السلام _ عرض كرد:
"يا ربّمن اهلك الّذين تظلّهم في ظل عرشك يوم لا ظلّ الاّظلك؟
قال: فاوحى الله اليه: الطاهره قلوبهم." 27
بار خدايا! هلاكترين كسان در آن روز كه سايه اى جز سايۀ تو نيست و
تو در ظلّ عرش، بديشان سايه مى بخشى، كيانند؟ خداوند بدو وحى كرد كه: آنان كه دلى پاك دارند.
روايات با چنين مضمونى به حدّتواتر معنوى رسيده است و هر كه بخواهد مى تواند به: بحارالانوار 28، اصول كافى 29، وسائل الشيعه 30 و جز آن مراجعه كند.
ما به همين مقدار بسنده مى كنيم و تنها برخى روايات را بيان مى داريم كه در موارد خاص رسيده است:
امام صادق عليه السلام مى فرمايد كه امام باقر عليه السلام فرموده است:
"العزّ رداء الله و الكبر ازاره فمن تناول شيئاً منه اكبّه الله في جهنم." 31
عزّت، جامه مقام كبريايى، و كبريا پوشش خداست و هر كه چيزى از آن بر ستاند، خداوند او را به رو در جهنّم در فكند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"من تعصّب عصّبه الله بعصابه من نار."
هر كه تعصّب ورزد، خداوند پيشانى بندى از آتش بر او بندد.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
"الحسد يأكل الحسنات كما تأكل النار الحطب"
حسادت، حسنات را فرو مى بلعد، چنان كه آتش، هيزم را مى بلعد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"دخل رجلان المسجد، احدهما عابد و الاخر فاسق، فخرجا من المسجد و الفاسق صدّيق و العابد فاسق. و ذلك انّه يدخل العابد المسجد مدلاّ بعبادته يدلّ بها و تكون فكرته في ذلك و تكون فكره الفاسق في التّندّم علي فسقه و يستغفر الله عزّوجلّ ممّا صنع من الذّنوب."
دو مرد به مسجد در آمدند، يكى از آن دو، عابد و ديگرى فاسق بود. آن
دو از مسجد برون شدند در حالى كه شخص فاسق، صدّيق بود و شخص عابد، فاسق. بدين ترتيب كه عابد به مسجد در آمد در حالى كه همه را به عبادت خويش توجّه مى داد و پيوسته در اين انديشه بود، در حالى كه شخص فاسق از فسق و تبهكاريش پشيمان بود و از گناهان خود، طلب آمرزش مى كرد.
امام ابوالحسن عليه السلام مى فرمايد:
"انّه ذكر رجلاًفقال: انّه يحبّ الرئاسه. فقال: ماذئبان ضاريان في غنم قد تفرّق رعاؤها باضرّ في دين المسلم من الرئاسه." 35
كسى، فردى را نزد حضرت نام برد و عرض كرد كه او رياست دوست است. حضرت (ع) فرمود: دو گرگ درنده درميان گله اى كه شبانان آن رفته باشند، زيانمندتر از رياست طلبى در دين شخص مسلمان نيست.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"ملعون من ترأس، ملعون من همّ بها، ملعون من همّ بها نفسه." 36
نفرين بر كسى كه رياست را بر خود بربندد، نفرين كه به رياست همّت گمارد، نفرين بر كسى كه خود را بدان مصروف دارد.
اين نمونه اى از روايات رسيده پيرامون پلشتيها بود.
ما پاره اى از اين روايات را، جايگاه خود خواهيم آورد، چنان كه رواياتى را به خواست خدا پيرامون فضائل در آينده خواهيم آورد.
سخنان رسيده در ضرورت پاكسازى نفس و سرشتينه كردن فضائل از پيشينيان و پسينيان، بسيار فراوان است و هر كه در سخنان اهل دل نظر كند، در مى يابد كه وجوب تهذيب نفس در ميان آنها، در اسلام، نه از ضروريات، كه از بديهيات است ما به عنوان نمونه، برخى از آنها را مى آوريم.
شيخ الرئيس در اشارات مى گويد: "كيفر براى خطاى نفسانى آن گونه كه خواهى دانست همان بيمارى است براى جسم كه از پرخورى حاصل مى آيد و آن لازمه اى است از لوازم آنچه اوضاع گذشته كه گريزى از وقوع آن و پيامدهايش نبوده، اقتضا داشته است، امّا كيفرى كه به جهت ديگرى از مبدأ آن، از بيرون حاصل مى آيد، سخن ديگرى است." 37
خواجه نصير الدين طوسى قدس سرّه در شرح اين سخن چنين مى گويد: "اين گونه كيفر، براى نفس انسانى به سبب ملكات پليدى حاصل مى آيد كه در جان او رسوخ يافته است و گويى از درون ذات او، برمى خيزد كه همان آتش برافروخته اى است كه بر دل چيره مى گردد. ولى اگر آيات رسيده پيرامون وعيد در كتب الهى بر ظواهر آن حمل گردد و اقتضاى اعتقاد به كيفرى جسمانى را دارد آن گونه كه در تفاسير و اخبار توصيف شده، از بيرون بر پيكر خطار كار وارد مى شود." شيخ نيز به همين نكته چنين اشاره مى كند: "امّا كيفرى كه به جهت ديگرى از مبدأ آن، از بيرون حاصل مى آيد، سخن ديگرى است." 38
شيخ بهايى قدّس الله روحه مى گويد: برخى از صاحبدلان گفته اند: "مارها وعقربها و آتشهايى كه در قبر و قيامت نمود مى يابد، همان اعمال زشت و اخلاق نكوهيده و باورهاى باطلى است كه در اين نشأه به چنين شكلى ظهور مى يابد و جامه اى چنين بر پيكر مى كند، چنان كه روح و ريحان و حور و ثمرات، همان اخلاق پاك و اعمال صالح و باورهاى حقى است كه با اين جامه در اين جهان رخ نمود است و با اين نام، ناميده شده است، چه، يك حقيقت با تفاوت جاهاى گوناگون، چهره هايى ديگرگون مى يابد، و در هر جا زيورى مى يابد و در هر نشأه جامه اى بر تن مى كشد. گفته اند: اسم فاعل در اين آيۀ شريفه: (يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذٰابِ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكٰافِرِينَ.) 3(1)به مفهوم استقبال نيست، چنان كه مقصود آن باشد كه جهنّم در نشأت ديگر، آنها را در بربگيرد چنان كه مفسّران ظاهرى گفته اند بلكه حقيقت آن، همان مفهوم حال است و پلشتيهاى خلقى و عملى و اعتقادى در همين نشأت، آنها را در برگرفته است و.
1) 9. قرآن، توبه/ 103
بعيه همان جهنّمى است كه در نشأت آخرت، به شكل آتش و عقرب و مار بر ايشان هويدا خواهد شد." 40
صدرالمتألهين در اسفار مى گويد: "دگرگونى نفس، از نشأت طبيعى دنيا به نشأت اخروى و دگرگونى آن بر حسب ملكات و اوضاع، كه چهره اى اخروى دارد، خواه حيوانى باشد يا جز آن، يا نيكو و درخشان ونورانى ويا زشت و تباه و تاريك و درنده نما و بهيمى و به هر روى، با چهره هاى متفاوت، همگى برخاسته از اعمال و افعال دنيوى است كه اين چهره ها و هيئتها را پديد آورده است اين سخن، مخالف تحقيق نيست، بل امرى ثابت شده در پرتو برهان است، كه نزد پيشتازان كشف و شهود، محقّق است و از صاحبان شرايع حق و ديگر اديان به دست مى آيد و ظاهر نصوص قرآنى و احاديث نبوى بر آن دلالت دارند." 41
او در جاى ديگرى از اسفار مى گويد: "گفتار و رفتار، مادامى كه وجودشان در محدودۀ حركات و جان، مايه هاى هستى بخش است، بهره اى از ماندگارى و پايدارى ندارند، ولى همين كه كسى كارى كند يا سخنى بر زبان راند، اثر آن بر نفسش پيدا مى شود و حالتى قلبى پديد مى آيد كه زمانى باقى مى مانَد. هر گاه رفتارها و گفتارها تكرار شوند، اين آثار در نفس، استوارى مى يابند و همين احوال به ملكه تبديل مى شوند. چه تفاوت ميان ملكه و حال، بسته به شدّت و ضعف است، و شدّت در كيفيت، به حصول صورتى جوهرى منجر مى شود كه مبدأ همين كيفيت است. همچون حرارت ضعيف ذغال كه هر گاه شدت يابد، چهرۀ آتشين سوزانى به خود مى گيرد. چنين است كيفيت نفسانى كه هر گاه شدت يابد به ملكه اى استوار يعنى صورتى نفسانى بدل مى شود كه خاستگاه آثارى است مختص بدان و در پرتو آن، به آَسانى و بى هيچ درنگ و زحمتى، فعل هماهنگ با آن، از آدمى سر مى زند و بدين ترتيب ملكه سازندگى و مبدأ دستاوردهاى علمى و عملى پديدمى آيد. اگر نفس آدمى درگام نخست، اين اثر پذيرى از افعال را نمى داشت و اين اثر روز به روز در او نيرو نمى گرفت، هيچ كس
نمى توانست از سازندگى علمى و عملى برخوردار گردد و تأديب و تعليم براى كسى فايده مند نمى افتاد و تمرين دادن كودكان در كسب مهارتها، ديگر سودى د ربر نداشت...
اين شكل استوار نفسانى كه در روز رستخيز، نمود مى يابد، همان است كه در عرف حكمت، ملكه ناميده مى شود، زيرا آنچه نزد ما محقّق است، آن است كه ملكات نفسانى در برخوردارى از نعمت يا رسيدن به كيفر، به صورتهايى جوهرى و ذاتهايى قائم مى گردند كه فعال در نفس اند..." (1)
فيثاغورث كه از بزرگترين حكيمانِپيشين است، مى گويد: "تو داراى رفتار، گفتار و انديشه اى گوناگون هستى و از هر حركت فكرى يا گفتار يا رفتارى، صورتى روحانى يا جسمانى براى تو ظهور مى كند، اگر اين حركت، غضبى باشد، مادّه اى خواهيد گشت براى شيطان كه در زندگى، تو را مى آزارد و پس از مرگ تو، پرده اى مى شود براى ديدن نور، و اگر اين حركت، عقلى باشد، ملكى مى گردد، كه از همنشينى آن دردنيا، مسرّت مى يابى و در آخرت در جوار الهى و سراى كرامت او ره مى يابى." (2)
غزالى مى گويد: "اگر به خويشتن مشغولى، جز به علمى مپرداز كه به حسب مقتضيات حالت، بر تو واجب است، و نيز به وابسته هاى علم، اعمّ از اعمال ظاهر مثل آموختن نماز و طهارت و روزه و مسئله مهمّى كه همگان از آن غافلند. علم، صفات قلب و عوامل ستوده و نكوهيدۀ آن است، چه آدمى از صفات نكوهيده اى همچون حرص وحسد و... بر كنار نيست و اينها همه از مهلكات است وكنار گذاشتن آن از واجبات." (3)
شهيد ثانى قدّس سّره در منيه المُريد مى گويد: "تزكيۀ نفس بنا به اجماع مسلمانان واجب عينى است." (4)
او. در جاى ديگرى مى گويد: ". ..آنچه مهمتر و شناخت آن ضرورتى تر و پى آن بودن و رقابت ورزيدن در به كف آوردنش، سترگتر مى باشد، پاكسازى نفس از پلشتيهاى اخلاقى است." (5)
فيض قدس سره مى گويد: "نرمى در كشاندن دل به سوى علمى كه براى زندگى جاودان، فايده مند است، مهمتر است از نرمى دركشاندن دل به سوى علمى كه جزتندرستى سودى در بر ندارد." (1)
او در جاى ديگرى مى گويد: "خداوند مى فرمايد كه مشركان نجس هستند، تا هشدارى باشد براى انديشه ها در اينكه پاكى ونجاست تنها به ظواهر محسوس، محدود نيست. يك مشرك، ممكن است جامه و پيكرى پاك داشته باشد ولى گوهره اى نجس دارد، يعنى درونش به پلشتى آلوده است، و نجاست، عبارت است از آنچه بنده بايد از آن دورى گزيند و پلشتيهاى صفات باطنى براى دورى گزيدن مهمترند، چه آنها در حال حاضر، ناپاك و براى آينده نابود كننده اند از همين روى، پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:" فرشته به خانه اى كه در آن سگ است در نيايد. "و دل نيز خانه اى است كه جايگاه نزول ملائك و مهبط آثار ايشان و سراى آرام گرفتن آنها، و صفات پليدى، همچون خشم، شهوت، كينه توزى، حسادت، خودمحورى، خودبينى و نظاير آن سگهايى هستند كه پيوسته پارس مى كنند و فرشته به هر كجا كه در آيد، سگستانى خواهد بود... در آخرت، چهره ها تابع معانى خواهند بود و بر معانى غلبه خواهند داشت و به همين سبب، هر كس به چهرۀ معنوى خود برانگيخته خواهد شد و آنكه آبروى ديگران را از هم مى درد، چونان گرگى دوان، و متكبّر به چهرۀ پلنگ، و رياست طلب به چهرۀ شير. و اخبار بسيارى در اين پيرامون رسيده است و عبرت ديده وران بر آن گواهى مى هد." (2)
محقّق نراقى قدس سره مى گويد: "فضايل اخلاقى از عوامل رهايى بخشى است كه به سعادتِ جاودان مى رساند و رذايل اخلاقى از عوامل نابود كننده اى است كه موجب نگون بختى ابدى به شمار مى آيد. پس تخلّى از عامل دوم و تحلّى به عامل نخست از اهم واجبات است. پس هر عاقلى بايد در به دست آوردن فضايل
اخلاقى... و دورى گزيدن از پليديهاى اخلاقى، سخت بكوشد... و اگر در اين راه كوتاهى كند، هلاكت ابدى او را دريابد." (1)
نراقى در جاى ديگر مى گويد: "كسى كه بر طاعات ظاهرى مراقبت دارد و توجّهى به دل خويش نمى ورزد، همچون چاه خشكى است كه ظاهر آن گچ است و درونش گند، همچون گورستانهايى كه ظاهرى آراسته و درونى عفن دارند، يا چونان خانه اى تاريك كه بيرون آن چراغى نهاده شده و اين چراغ به بيرون آن پرتو افشانده است و درون آن، همچنان تاريك مانده، يا مانند برزگرى كه بزرى كاشته و آن روييده است و در كنار آن، گياه هرزى سر بر آورده است كه اين بذر را به تباهى كشانده و برزگر در صدد بر مى آيد بذر را با ريشه كن كردن آن گياه بذر، پاكسازى كند و سر آن را قطع ميكند و قيچى مى زند و ريشۀ آن را همچنان تقويت مى كند و مى روياند. اخلاق نكوهيده در دل، رستنگاه گناهان است و هر كه دل خويش را از آن نزدايد، طاعات ظاهرى هم براى او كمال نيابد." (2)
سيد شبّر مى گويد: "طلبيدن آن (تهذيب نفس) برهمۀ مسلمانان واجب است و در پرتو آن، مى توان به سرور پيامبر و خاندان پاك او تأسّى جست. اخلاق حسنه، رهايى بخش است و اخلاق سيئه، شرنگى كُشنده است، و دور كننده از جوار خداى عالميان كه صاحبش را در زمرۀ شيطان ملعون جاى مى دهد. بيماريهاى دل و نفس كه به دين زيان مى رساند، زيانمندتر از بيماريهاى جسمانى است، زيرا اين يكى، زندگى جسم را تباه مى كند و آن يكى، حيات جاويد را از آدمى مى ستاند، و آموختن چنين طبّى، واجب كفايى است، در حالى كه آموختن آن طب، واجب عينى است."(3)
محقّق نراقى قدس سره مى گويد: "و به حكم محكم عقل و نفس مستفيض نقل، به هريك از افراد سالكان منهج رشاد و طالبان طريق ارشاد، لازم است كه اولاً، ا زآينه گيتى نماى دل، رنگ رذايل و بعد از آن، ادهم همّت به صوب تجّمل به حلل فضايل مايل سازد، چه، بدون تخليه، تحليه مسير نشود و
انعكاس نقش حبيب، در نفس خبيث، صورت نبندد." (1)
او در جاى ديگرى مى گويد: "آلام و بيماريهاى روح، عبارت است از اخلاق ذميمه و صفات رذيله كه موجب هلاكت و بدبختى روح است و او را از درك لذّات روحانيه و رسيدن به سعادات ابديه باز مى دارد." (2)
امام خمينى قدس سره مى گويد: "و از بالاترين و والاترين حوزه هايى كه لازم است به طور همگانى مورد تعليم و تعلّم قرار گيرد، علوم معنوى اسلامى از قبيل علم اخلاق و تهذيب نفس و سير و سلوك الى الله رزقناه الله و اياكم كه جهاد اكبر مى باشد." (3)
ايشان قدس سره مى گويد: ". ..جهنم با اعمال و كردار زشت انسان، روشن مى گردد. اين اعمال بشر چموش است كه آتش افروزى مى كند، فرمود:" جزنا و هى خامده از جهنم گذشتيم در حالى كه خاموش بود "، اگر بشر با اين اعمال و كردار خويش، آتش نيفروزد، جهنّم خاموش است. باطن اين طبيعت، جهنم است، اقبال به طبيعت، اقبال به جهنّم است. وقتى انسان از اين جهان به جهان ديگر رخت بربندد و پرده ها پس برود، مى فهمد كه: (ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ.)، (وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً.) تمام اعمالى كه در اين دنيا از انسان سر مى زند، در آن جهان ديده و در برابروى مجسّم مى گردد: (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ.)، تمام اعمال و كردار و گفتار انسان در جهان ديگر منعكس مى گردد، گويى از زندگى ما، فيلم بردارى مى شود و در آن جهان نشان داده خواهد شد و قابل انكار نخواهد بود. همۀ اعمال و حركات ما را علاوه بر شهادت اعضا و جوارح، به ما نشان خواهند داد:" قٰالُوا أَنْطَقَنَا اَللّٰهُ اَلَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ.) در مقابل خداوند كه همه چيز را ناطق و گويا قرار داده، نمى توانيد اعمال زشت خود را انكار كنيد. (4)
علامۀ طباطبايى در ذيل آيۀ شريفۀ: (ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا وَ اَللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا كُنّٰا مُشْرِكِينَ.)(5)چنين مى گويد:" دروغ گفتن و سوگند دروغ آنها به روز رستخيز كه همچون اين آيۀ: "يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ
لَكُمْ.)(1)كه بارها د ركلام الهى آمده است، براى رسيدن به اغراض فاسد يا پوشاندن حق چنان كه به وسيلۀ دروغ در دنيا چنين مى كنند نيست، زيرا خانۀ آخرت، سراى پاداش است، نه كاروكسب، ولى از آنجا كه خوگرفته اند با سوگندهاى دروغ و سخنان تزوير آلود و فريفتن، از خطرها و مهلكه ها رهايى يابند، ملكۀ دروغ د رجانشان ريشه دوانده، و هر ملكه اى كه در جهان ريشه دواند، نفس ناگزير به تقاضاهاى آن پاسخ مى دهد، چنان كه انسان بد زبانِ ناسزاگو، هرگاه ملكۀ ناسزا در نفسش پديد آمد، حتى اگر بخواهد، نمى تواند از آن دست بشويد. انسان مستكبر لجوج و ستيزه گر نيز نمى تواند تواضع به كار بندد، و اگر هم، زمانى در جايى خضوع كند، خضوعى ظاهرى و زبانى است و درونش البته بى هيچ تغيير و دگرگونى همچنان باقى خواهد ماند.(2)
علامه رحمه الله عليه در ذيل آيۀ 14 سورۀ اسرا: "اِقْرَأْ كِتٰابَكَ كَفىٰ بِنَفْسِكَ اَلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً ً) چنين مى گويد:" «با «در كفى بنفسك، زايده است براى تأكيد، و اصل آن "كفت نفسك" مى باشد، و فعل را مؤنث نياورده، زيرا فاعل مؤنث مجازى است كه تذكير و تأنيث در آن جايز است.(3)
اين گوشه اى از سخنان مربوط به اين زمينه بود و هر كه به كلمات اهل دل نظر كند در مى يابد كه وجوب پاكسازى نفس در ميان آنها از ضروريات است و گويى در اسلام از بديهيات شمرده مى شود.
از لابلاى سخنان ما، بارها اين مفهوم رخ نمود كه وجوب تهذيب نفس و وجوب تخلّق به فضايل، از امور فطرى است و عقل، جداگانه بدان حكم مى كند، چنان كه همۀ عقلا، كسانى را كه آن را رها مى كنند، سزامند نكوهش، و كسانى را كه بدان اهميت مى دهند، سزاوار ستايش مى دانند.
به ديگر سخن، عقل و عقلا حكم مى كنند كه بايد جان مايۀ همۀ پليديها ريشه كن شود، زيرا درخت پلشتى، حقّى جز اين ندارد و درخت فضايل بايد در
دل نشانده شود، چه، اين حق درخت نيكويى و نيكى است.
بر اين اساس، روشن مى شود كه همۀ آيات و روايات و سخنان جنبۀ ارشادى دارند و هرگز سخن از اعمال تعبّدى در ميان نيست.
توضيح اين نكته لازم است كه احكام شرعى به امور مولوى، و ارشادى تقسيم مى شوند. مقصود از امور مولوى، همان احكامى هستند كه اساساً از قلمرو عقل بيرون است، همچون وجوب نماز، روزه وحجّ، كه به ويژه با اين خصايص و به همين سبب بر اين گونه احكام، امور تعبّدى نيز اطلاق مى شود و مفهوم آن، اين است كه چون عقل، رسالت و دستاوردهاى آن را تصديق كرد، اجمالاً نيز تصديق كرده است آنچه به ارمغان آورده، حق است و از هوده يا بيهوده اى برخوردار نمى باشد. اين در حالى است كه حقيقت تفصيلى آن را درك نمى كند و همين است منظور آنها از اينكه، هر چه شرع بدان حكم كند، عقل نيز بدان حكم مى كند، بدين مفهوم كه عقل به واقعيت حكم شرعى به گونه اى اجمالى و نه تفصيلى مى گرايد. امّا امور امضايى، همان احكام شرعى هستند كه ميان عقلا رواج دارند، مانند نشانه ها و راهها، و اصول عقلايى، همچون خبر ثقه و قاعدۀ يد و قاعدۀ اصالت صحّت كه ميان عقلا رواج دارد و اسلام آن را امضا كرده است. اين نشانه ها و قواعد، از يك سو، احكام شرعى و از سوى ديگر، احكام عقلايى به شمار مى آيند، و. به طور كلّى اين امور، احكامى عقلايى هستند كه شرع، آنها را امضا كرده است و شارع مقدّس اصلاً اعمال تعبّدى را در آن، راه نداده است.
امّا احكام ارشادى كه امور ملازمى نيز بدان گفته مى شود، احكامى هستند كه عقل، جداگانه بدان حكم مى كند و حقيقت آن را در مى يابد و مصالح و مفاسدش را درك مى كند، همچون وجوب فرمانبرى از خدا و پيامبر و امامان عليهم السلام و نظير زيبايى عدالت و زشتى ستمگرى و ضرورت عدالت پيشگى و جامۀ عدالت بر تن كردن و كنار نهادن ستم و جامۀ ستم بر تن نكردن. عقل در درك اين امور، اساساً به شرع نيازى ندارد. پس اگر شارع مى فرمايد:
(أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ.) (1)
از خدا اطاعت كنيد و از رسول و اولى الامر خويش فرمان بريد.
يا اگرمى فرمايد: (إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ وَ إِيتٰاءِ ذِي اَلْقُرْبىٰ وَ يَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ وَ اَلْبَغْيِ.) (2)
خداوند به شما دستور مى دهد كه عدالت را در پيش گيريد و نيكى كنيد و به خويشانتان برسيد و از تردامنى و كار زشت و تجاوز باز مى دارد، نكته اى در بر ندارد، مگر تأكيد حكم عقلى و رهنمون شدن به سوى آن، بى هيچ تعبّدى و اين است مفهوم آنچه مى گويند: "هر چه عقل بدان حكم كند، شرع بدان حكم مى كند/" يعنى ضروريات عقلى و امور فطرى و امور مستقل عقلى، همان امورى هستند كه شرع بدان حكم و انكار آن از سوى احدى، مفهومى ندارد، و اگر شارع هم از آن سخن به ميان مى آورد، تنها تأكيد و ارشادى است به آنچه عقل بدان باور دارد
بر اين اساس، از آنجا كه همۀ فضايل و رذايل و آنچه از آنها بر مى آيد از امور اخلاقى است و همگى از امور فطرى و ازامور جداگانۀ عقلى، خداوند فرموده است:
(وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا.) (3)
و سوگند به نفس و آن كه نيكويش بيافريده، سپس بديها و پرهيزگاريهايش را به او الهام كرده است.
پس، شارع اساساً در آن چيزى بنيان ننهاده است. اين همان است كه عقل آن را در مى يابد و بدان حكم مى كند، و اين رهنمودى است به سوى همين دريافت. اگر خداوند مى فرمايد:
(يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ.) (4)
روزى كه نه مالى سود رساند و نه فرزندى، مگر آنكه با دلى سالم به درگاه الهى در آييد.
نكته اى نيست مگر آنچه عقل بدان حكم مى كند.
اگر قرآن، جامعه را تقسيم بندى مى كند و چهرۀ گروهى را چنين ترسيم مى فرمايد:
(وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ.) (1)
و هنگامى كه گفتند: بار خدايا! اگر اين كه از جانب تو آمده، حق است، بر ما از آسمان سنگ بباران يا عذابى دردناك بر ما فروفرست.
و دربارۀ گروهى مى فرمايد:
(وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَى اَلرَّسُولِ تَرىٰ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ اَلدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ.) (2)
و هر گاه بشنوند آنچه را كه بر رسول نازل شده، چشمان آنان را مى بينى كه ا زآنچه از حق دريافته اند، آكنده از اشك مى گردد.
اين نيز چيزى نيست مگر رهنمودى به سوى آنچه عقلِ ضرورى و فطرى، بدان حكم مى كند. اگرپيامبر اكرم (ص) پس از بازگشت آن گروه مى فرمايد: "خوشا به حال كسانى كه جهاد اصغر را به جاى آورده اند و جهاد اكبر بر ايشان باقى مانده است." و به ايشان عرض مى شو. د كه مقصودشان از جهاد اكبر چيست؟ و ايشان در پاسخ مى فرمايد: "جهاد با نفس." (3)و اگر امام صادق عليه السلام مى فرمايد: "به بهشت در نيايد هر كه در دلش اندكى كِبر باقى مانده باشد" (4)و اگر پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد: "بر حذر باشيد از حسادت، كه حسادت، حسنات را مى بلعد، چونان كه آتش هيزم را مى بلعد." (5)همگى به دور از اعمال متعبّدانه هستند و ارشاد رهنمودِ صِرف مى باشند. اگر علما چنين باور يافته اند كه پاكسازى نفس از اوجب واجبات و از امور ضرورى است، دراجماع آنها تعبّدى نهفته نيست، بل به امرى
باور يافته اند كه عقل، جداگانه بدان حكم مى كند.
برآيند سخن اين است كه، بنيادى ترين دليل در تهذيب نفس و وجوب سرشتينه شدن اخلاق به فضايل و وجوب آن دسته از امور اخلاقى كه از فضايل سر مى زند و حرمت آنچه از امور اخلاقى رذايل برون مى تراود، همان عقل سليم و فطرى و ضرورى است و بس. دلايل كتاب و سنت و اجماع، تنها جنبۀ ارشادى دارد و اساساً استقلالى بر آن مترتّب نيست و تنها تأكيد و تنبيه و ارشاد، در خود دارد. پس مطلق بودن اين دلايل يا مقيد بودن آنها و عموميت و خصوصيتشان و گستردگى و محدوديتشان، پيرو عاملى است كه بدان ارشاد مى كند و آن چيزى نيست جز عقل مستقل.
از اين روى، ما هم اينك نه درصدد كندوكاو پيرامون قوّت سند روايات و ضعف آن، كه درصدد بيان مدلول روايات از نگاه درستى و نادرستى آن هستيم. پس روايتى كه بر حسب مدلول، قوى باشد و با اعتبار، آن را نقل خواهيم كرد ولو سندى ضعيف داشته باشد، و روايتى كه چنين نباشد، از نقلش كناره خواهيم گرفت، اگر چه سندى صحيح داشته باشد. اين است شيوۀ ما در نقل روايات و سخنان، چنان كه شيوۀ سلف صالح نيز در اين علم، همين بوده است.
ظاهراً آنها اين راه را به سببى كه ما گفتيم پيموده اند. به سبب آنچه برخى از صوفيان نادان در اثبات مقصود، براى بازداشتن مردم از پليدى و كارهاى ناپسند و تخلّق به فضايل و تشويقشان به انجام واجبات و مستحبّات، جايز مى دانستند كه مى توان سخنان احتمالاً يا حتى قطعاً دروغ را نقل كرد.
همۀ اينها اگر نسبت صحيحى هم داشته باشند، تنها خرافه اى هستند خلاف اخلاق كه شرع مقدّس از آنها مبراست. اگر گفته مى شود نقل روايات ضعيف در چنين مقامى از باب تسامح در ادّلۀ سنن است از آن روست كه فراگيرى روايات قاعدۀ تسامح در ادلّۀ سنن به مستحبّات اختصاص دارد و در برگرفته شدن موضوع موردنظر ما در آن، اشكال كامل دارد.
اين چكيده اى بود از تفصيل، وگستردۀ سخن در علم اصول، كاويده مى شود.
بحث پيرامون چگونگى تزكيه، كاوشى دامنه دار است و ما ناگزير بايد به تفصيل از آن سخن بگوييم، چون ا زمهمترين مباحث به شمار مى آيد.
كندوكاو پيرامون اين مهم، فراگيرتر از چگونگى تهذيب نفس از رذايل اخلاقى و ملكات و كردار و گفتار و پندار مربوط به رذايل اخلاقى است و ازهمين رو فراگيرتر از چگونگى تزكيه و چگونگى تخلّق به ملكات فاضله و كردار و گفتار و پندار مربوط به اخلاقيات فاضله خواهدبود.
از خداوند مى خواهيم به حق واسطه هاى فيض مقدّسش، حضرت محمّد (ص) و خاندان اطهرش (ع) به ويژه حضرت بقية الله الاعظم - عجّل الله تعالى فرجه الشّريف ما را در روشن كردن اين بحث مهم، به گونه اى تامّ و كامل، توفيق و عنايت مرحمت كند.
پيش از ورود به اصل سخن، ناگزير بايد پاره اى از آنچه را كه تاكنون گفته ايم، مجملاً به ياد خوانندۀ عزيز بياوريم و برخى ازآنچه را كه به خواست خدا خواهيم گفت، بيان داريم:
فراوان مى كشى، پس پاداش آن را خواهى ديد "راهى بسيار دشوار و ناهموار تلقّى گرديده است. پس گذشتن از آن و رسيدن به هدف، پس از پيمودن منازل توبه، يقظه، تخليه، تحليه، و تجليه، بسيار مشكل و دشوار است و اگر فضل و رحمت الهى در كار نباشد، كسى نمى تواند اين راه ناهموار را بپيمايد. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ) (1)
و اگر فضل و رحمتى كه خدا بر شما ارزانى داشته است نمى بود، هيچ يك ازشما، هرگز روى پاكى نمى ديد، ولى خدا هر كس را كه بخواهد پاكيزه مى سازد.
پيمايندۀ اين راه، ناگزير بايد بداند كه اين راه اگر چه سختى و دشوارى بسيار به همراه دارد ولى پاداش پيمودن اين منازل، از بزرگترين پاداشهاست و پاداش و عملى برتر از آن، در ميان نيست. اين عمل از جهاد در راه خدا برتر است و به همين سبب در روايات، جهاد در راه خدا، جهاد اصغر ناميده شده در حالى كه اين جهاد را جهاد اكبر نام نهاده اند (2). اين خود از عبادات بزرگ است، خواه سالك را به مقصود برساند يا نرساند. پس چالش با نفس و هوى و هوس و رذايل، عبادت است، خواه آدمى بر آنها چيرگى يابد يا آنها بر آدمى فيروزى يابند.
شايسته است آدمى به اين مهم توجّه كند كه او آفريده شده تا اين منازل را بپيمايد و به مقام قرب برسد و خويش را بشناسد و در ستاندن فيض، قابليت كامل بيابد، چنان كه خداوند متعال در بخشيدن اين فيض، فاعليت تامّدارد. آدمى در جايگاه جانشينى الهى قرار دارد كه فرشتگان بدو سجده كرده اند و قرار است به مقام قرب الهى دست يازد و دل او عرش رحمان و امانتى از خدا و... مى باشد (3).
او بايد بداند كه اين دنيا نه قرارگاه، كه گذرگاه اوست و او براى خدا و از خدا و به سوى خداست، و پروردگار مى فرمايد:
(إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ)(1)
ما از آن خدائيم و به سوى او باز مى گرديم.
آرى، اين دنيا سراى آزمون و كمال طلبى است و بايد آن را وسيله دانست نه هدف. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِينَ. اَلَّذِينَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ. أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ.)(2)
البته شما را به اندكى ترس و گرسنگى و بينوايى و بيمارى و نقصان در محصول مى آزماييم و شكيبايان را بشارت ده. كسانى كه چون مصيبتى به آنها رسيد، گفتند: ما از آنِ خدا هستيم و به سوى او باز مى گرديم. صلوات و رحمت پروردگارشان بر آنان باد كه هدايت يافتگانند.
با توجّه به اينكه صفات رذيله، مصيبتى بزرگ است، كه دردى بزرگتر از آن نيست و نگون بختى دو سراى را در پى دارد. آيا چنين نيست كه صفات رذيله، موجب نابودى نمرود، فرعون، هامان و سپاهيان ايشان و ابوسفيان و ابوجهل و وليد و پيروان آنها گشت. قرآن نيز داستانهاى آنها را آورده است و دستور داده كه به وضع آنها نظر شود و از آنها پند گرفته شود. خداوند مى فرمايد:
(لَقَدْ كٰانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي اَلْأَلْبٰابِ)(3)
هر آينه در داستان آنها براى خردمندان پندى هست.
آيا چنين نيست كه همه رذايل و معاصى، ازملكات رذيله بر مى خيزد، چنان كه همه فضايل و امور خير، از ملكات فاضله جان مى گيرد. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ.) (4)
بگو هركس به طريقۀ خويش عمل مى كند.
شرح صدر يعنى توانايى حلّ مشكلات و تحمّل آنها و شكيب بر مصايب و بلايا و نوميد نشدن، حتى به هنگام نيافتن راه مشخّص است. اين شرايط در اين جايگاه، بسيار اساسى است، چون، اين راه، پيمودن دريايى ژرف است كه بسيارى خلايق در آن غرقه شده اند و خيز آبهايى پياپى و جزرو مدّهايى عظيم دارد، و آدمى در آن، گاهى كامياب مى شود و گام به گام و حتى منزل به منزل جلو مى رود و گاه نيز عقب نشينى مى كند و به سقوط كشيده مى شود و گاهى زمانى بسيار در ايستايى به سر مى برد و آنچه امكان مقاومت و پايايى بدو مى دهد، همان شرح صدر و نااميد نشدن است.
سالك در اين راه، ناگزير بايد از فرورفتن در خواسته هاى نفسانى، خويشتن دارى كند و در غير اين صورت، خطرى بزرگ در سر راه او نهفته است، اگر چه به حدّ اتراف و اسراف و تبذير هم نرسيده باشد.
چكيدۀ سخن اينكه، فرورفتن در خواسته ها و پيروى از گرايشهاى نفسانى، گاهى به حدّ اسراف، به تبذير و اتراف منجر مى شود كه از محرّمات است و درنگاه قرآن، عذابى دردناك را در دنيا و آخرت در پى دارد. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كٰافِرُونَ.) (1)
و ما هيچ بيم دهند ه اى به قريه اى نفرستاديم، جز آنكه توانگران عياشش گفتند: ما به آنچه شما را بدان فرستاده اند ايمان نمى آوريم.
مترف، يعنى، عياش مغرورى كه براى زندگى مفهومى قائل نيست مگر زندگى دنيوى، و سعادتى نمى بيند مگر وسيع تر كردن نعمتهاى دنيوى، اعمّ از ثروت و رياست و قدرت. گاهى به اين حد نمى رسد و باز نكوهيده است، چون موجب شكست و سستى در عبادات مى گردد، ديگر چه رسد به سيرو سلوك در راه حق و پيمودن منزل تخليه و تحليه. هر كه بخواهد اين راه را بپيمايد، ناگزير
1) 10. قرآن، سبا/ 34.
بايد از اسراف و ريخت و پاش، دورى گزيند، وچه نيكو سفارش مؤكّدى كرده است آن بزرگ، شاگردان خويش را كه: بر حذر باشيد، برحذر باشيد و بر حذر باشيد از فرورفتن در خواسته هاى نفسانى.
آرى، اين حقيقت بايد درك شود كه فرورفتن درخواسته هاى نفسانى، همان گونه كه سبب سازِ ايستايى است، كوتاهى درخواسته هاى نفسانى نيز موجب ايستايى و فرو افتادن مى گردد. نپرداختن به جنبۀ حيوانى و كوتاهى در آن، حرام است و دست كم، موجب ركود و سقوط مى گردد. از همين رو در روايات فراوانى، نكوهش آن كاملاً به چشم مى خورد. به خواست خدا اين روايتها را خواهيم آورد و اينك ما را همين آيات قرآنى بس كه:
(وَ اِبْتَغِ فِيمٰا آتٰاكَ اَللّٰهُ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ اَلدُّنْيٰا.) (1)
و آنچه خدا در سراى واپسين به تو داده، بجوى و بهرۀ خويش را از دنيا فراموش مكن.
(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّيِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزْقِ.) (2)
بگو چه كسى زينتهايى را كه خدا براى بندگانش بيرون آورده، و روزيهاى پاك را، حرام كرده است.
(يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا.) (3)
اى آدميزادگان! درهر مسجدى، زينت خود را برگيريد و بخوريد و بياشاميد، ولى اسراف مكنيد.
پاكسازى نفس و سرشتينه شدن به اخلاق الهى، شدنى نيست مگر با در پيش گرفتن ميانه روى د رگرايشهاى نفسانى و بر آوردن همه غرايز در حدّ تعادل، به دور از هر گونه افراط و تفريط.
بايسته است. رسيدن به هيچ منزلگاهى، خواه منزلگاه نخست يا پس از آن، جز با يارى جستن از خداى و توكّل بر او شدنى نيست.
اينك كه مسئله بدين جا انجاميد، شايسته است آغاز سورۀ مزّمّل را كه منشور فراگير پيامبر اكرم (ص) در كاميابى و فيروزى اوست، بيان داريم. هر كه اين منشور را فراچشم خويش نهد، در امورش به كاميابى دست يازد و خداوند براى او آسانى پديد آورد. عمل به اين منشور براى پاكسازى نفس و تخلّق به اخلاق الهى، امرى بايسته است.
اين منشور، امورى را در بر دارد:
الف) درك مسئوليت؛ و روشن است كه شناخت وظيفه و درك مسئوليت و آمادگى براى ايفاى اين مسئوليت، شرط اساسى كاميابى است. پس آدمى اگر مسئوليت و ارزش و اهميت آن را باز نشناسد، يا آن را شناسايى كند، ليكن در انجام آن كوتاهى ورزد و جدّيش نپندارد، اساساً به توفيقى دست نخواهد يازيد.
كسى كه مى خواهد به سوى خدا سيرى را بياغازد كه ناگزير بايد از منزلگاه تخليه گذر كند، بايد بداند كه امرى به غايت عظيم در پيش رو دارد، و بايد بداند كه جدّيت و استقامت و آمادگى، شرطى بنيادين آن است.
هر كه مى خواهد در اين محيط از هم فروپاشيده، اسلام را آشكار سازد و بر دنيا و همه دنيا، پديدارش كند، بايد كه آمادگى و جدّيت به كار زند. خداوند اين چنين به آمادگى و جدّيت فرمان مى دهد:
(يٰا أَيُّهَا اَلْمُزَّمِّلُ... إِنّٰا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً.) (1)
اى جامه بر خود پيچيده... ما به تو سخنى دشوار را، القا خواهيم كرد.
واژۀ "مزّمّل" به مفهوم كسى است كه جامۀ خود را "تزمّل" كرده، يعنى بر خود پيچيده است و در اينجا به معناى كنايه از پيامبرى، به كار رفته است. پس مفهوم آن چنين خواهد بود: اى كسى كه جامۀ نبوّت بر تن كرده اى. از همين جمله فهميده مى شود كه كار گرانى در پيش است. خداوند سپس اين مجمل را با اين تفصيل بيان مى دارد كه: (إِنّٰا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً)
1) 14. قرآن، مزمّل/ 1-5.
ب) از اين فرمودۀ پروردگار:
(قُمِ اَللَّيْلَ إِلاّٰ قَلِيلاً. نِصْفَهُ أَوِ اُنْقُصْ مِنْهُ قَلِيلاً أَوْ زِدْ عَلَيْهِ... إِنَّ نٰاشِئَةَ اَللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِيلاً) (1)
شب را زنده بدار مگر اندكى را، نيمه اى از آن را، يا اندكى از نيمه، كم كن. يا اندكى بر نيمه بيفزاى... هر آينه شب هنگام از بستر برخاستن، موافقت زبان و دل را افزاينده تر است و بيان و زبان را استوار دارنده تر است.
چنين به نظر مى رسد كه بيخوابى و شب زنده دارى به مقدار ممكن، لازم است و قرآن توجّه كامل بدان دارد، به ويژه پيش از برآمدن فجر و هنگام برآمدن فجر. لذا در آيات بسيارى به اين دو موقعيت زمانى سوگند خورده است:
(وَ اَللَّيْلِ إِذٰا عَسْعَسَ وَ اَلصُّبْحِ إِذٰا تَنَفَّسَ.) (2)
و سوگند به شب، هنگامى كه تاريك شود و سوگندبه بامداد، هنگامى كه بدمد.
(وَ اَللَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ وَ اَلصُّبْحِ إِذٰا أَسْفَرَ) (3)
و سوگند به شب، هنگامى كه روى در رفتن آرد و سوگند به بامداد، هنگامى كه رخ نمايد.
(وَ اَلْفَجْرِ. وَ لَيٰالٍ عَشْرٍ وَ اَلشَّفْعِ وَ اَلْوَتْرِ وَ اَللَّيْلِ إِذٰا يَسْرِ.)! (4)
و سوگند به سپيدۀ صبح و شبهاى دهگانه و جفت و طاق و سوگند به شب، هنگامى كه روى به رفتن نهد.
از اين سخن پروردگار: (إِنَّ نٰاشِئَةَ اَللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِيلاً) چنين پيداست كه برخاستن در شب، موجب تقويت اراده و جدّيت و استقامت دركار مى گردد. چنان كه خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً
وَ مِمّٰا
رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ. فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.) (1)
از بستر خواب، پهلو تهى مى كنند، پروردگارشان را با بيم و اميد مى خوانند و از آنچه به آنها داده ايم، انفاق مى كنند و هيچ كس از آن مايۀ شادمانى، خبر ندارد كه به پاداش كارهايى كه مى كرده برايش اندوخته شده است.
و اين خود دليلى است بر اينكه برخاستن در شب، شخص را به مقامى مى رساند كه هيچ كس آن را درك نكند مگر كسى كه در دنيا و آخرت به مقام وصال رسيده است.
تخصيص آيه به آخرت، وجهى ندارد، زيرا افرادى در اين دنيا، از لذّاتى معنوى، به ويژه در پايان شب و هنگام پگاه برخوردار هستند. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ) (2)
و هيچ كس از آن مايۀ شادمانى، خبر ندارد كه به پاداش كارهايى كه مى كرده برايش اندوخته شده است.
و بالاخره برخاستن در دل شب، براى رسيدن به كاميابى در هر امرى، به ويژه تهذيب و تزكيه، كمال تأثير را دارد، تا جايى كه مى توان گفت، جز بدان، شدنى نيست.
ج) چنگ زدن به قرآن، شرط اساسى كاميابى و موفقيت است، و خداوند در اين آيه بدان اشاره دارد:
(وَ رَتِّلِ اَلْقُرْآنَ تَرْتِيلاً)(3)
و قرآن را چنان كه بايد ترتيل كن.
قرآن، كتاب بزرگى است و خداوند تبارك و تعالى همۀ اسما و صفات خود را در آن، آشكار ساخته است و قرآنى را فرو فرستاده است كه زير حجابهاى نورانى
فراوانى، همچون حجاب عرش و لوح و قلم و... قرار دارد، چنان كه حجابهايى ظلمانى نيز در ميان است، چونان همين عوالمى كه آدمى نه مى تواند آن را بشنود نه بخواند و نه درك كند و آنچه مى فهمد، همچون نسبت قطره به دريا، اندك است. اين همان نورى است كه به دلها پرتو مى افشاند و يادى است، براى كسى كه ياد آوَرَد و شفاعت براى آنچه دردلهاست.
چنگ زدن بر قرآن، گونه هايى دارد:
نخست، خواندن آن، كه اوّلين مرتبۀ تمسّك به آن است و قرآن با گشاده زبانى بدان، پاى مى فشارد و مى فرمايد:
(فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضىٰ وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي اَلْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ وَ آخَرُونَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنْهُ) (1)
و هر چه ميسّر شود، از قرآن بخوانيد. مى داند چه كسانى از شما، بيمار خواهند شد، و گروهى ديگر به طلب روزى خدا، به سفر مى روند و گروه ديگر در راه خدا به جنگ مى روند. پس هر چه ميسّر شود، از آن بخوانيد.
دوم، ژرف انديشى در قرآن است، خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلىٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا.) (2)
آيا در قرآن، ژرف انديشى نمى كنند يا بر دلهاشان قفلهاست.
ژرف انديشى در قرآن، هيچ گاه به مرزى نمى رسد، زيرا قرآن تجلّى حق است. و سير در آن، حدّو مرزى بر نمى تابد، و هر گاه انسان ژرف انديش در آن مى انديشد به نكته اى مى رسد كه قبلاً نرسيده بود، تا جايى كه به ملكوت اعلى مى رسد. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ. يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ
مُسْتَقِيمٍ.)(1)
و از جانب خدا، نورى و كتابى صريح و آشكار بر شما نازل شده است، تا خدا بدان هر كس را كه در پى خشنوديى اوست، به راههاى سلامت هدايت كند و به فرمان خود، از تاريكى به روشناييشان ببرد و آنان را به راه راست هدايت كند.
سوم، بهره بردن از حقيقت قرآن و هدايت خاصّۀ آن، كه همان ايصال به مطلوب است واين ويژۀ پاكان است. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(فِي كِتٰابٍ مَكْنُونٍ. لاٰ يَمَسُّهُ إِلاَّ اَلْمُطَهَّرُونَ) (2)
در كتابى مكنون (لوح محفوظ) كه جز پاكان، كسى بر آن دست نزند.
د) از مسائل مهم در اسلام، خواندن نمازشبى است كه خداوند براى آن جايگاه پسنديده اى وعده كرده است و فرموده:
(وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَكَ عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً) (3)
پاره اى از شب را به نماز خواندن زنده بدار اين نافله، خاصّ توست، باشد كه پروردگارت تو را به مقامى پسنديده برساند.
به كار بردن "جايگاه پسنديده" در برگيرندۀ جايگاه پسنديده در دنيا و آخرت است. چنان كه واژۀ "پسنديده" دلالت بر آن دارد كه اين جايگاه، نزد همگان، پسنديده است و آدمى در پرتو آن، هم در دنيا و هم در آخرت، هم در زمين و هم در آسمانها و هم در ميان همۀ مردم و درپيشگاه الهى، آبرو مى يابد.
استفادۀ چنين امر مهمّى از اين منشور، يا به سبب آن است كه برخاستن در شب و اين فرمايش الهى: (قم الّيل) (4)در بردارندۀ نماز شب است يا در بردارندۀ ترتيل قرآن، چرا كه نماز در آن، همان قرائت قرآن است. مفسّران چنين مى گويند، كه وجه اوّل، قويتر و بلكه متعّين است.
ه) سالودۀ رسيدن به نيكبختى، فعّاليت و استقامت است و به همين سبب،
قرآن و روايات، بر آن، بسيار پاى مى فشارند وخداوند مى فرمايد:
(إِنَّ لَكَ فِي اَلنَّهٰارِ سَبْحاً طَوِيلاً) (1)
كه كارهاى تو در روز، بسيار است.
قرآن در بيش از پانصد آيه، بر عمل صالح امرمى كند و تأكيد مى ورزد، كه از جملۀ آنهاست، اين فرمودۀ الهى:
(مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.) (2)
هر زن و مردى كه كارى نيكو انجام دهد، اگر ايمان آورده باشد، زندگى خوش و پاكيزه اى بدو خواهيم داد و پاداشى بهتر از كردارشان به او عطا خواهيم كرد
چنان كه مى بينيم بر اساس اين آيه، خير دنيا و آخرت در گرو عمل صالح است، چنان كه خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ اَلْعَصْرِ. إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ. إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ.) (3)
و سوگند به زمان، كه آدمى هر آينه در خسران است مگر كسانى كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته كردند.
بر پايۀ اين آيه، زيان دنيا و آخرت، در گرو ترك عمل صالح و بيكارى است.
اختصاص عمل صالح در اين آيات شريفه به اعمال عبادى همچون نماز و زكات وروزه وحج، اساساًوجهى ندارد، بل شامل هر عملى است كه صلاح دنيا در آن نهفته باشد، چونان برزگرى و بازرگانى، يا صلاح آخرت را در برداشته باشد، همچون نماز. از روايات گوناگون چنين پيداست كه عمل صالح، هر عملى است كه پاداشى بزرگ داشته است و سيرۀ پيامبر اكرم (ص) و امامان (ع) هم، چنين بوده است.
و) چنگ زدن به نام خداوند متعال، شرط موفّقيت در هر امرى است،
چنان كه خداوند بدان مى خواند و مى فرمايد:
(وَ اُذْكُرِ اِسْمَ رَبِّكَ) (1)
و نام خدايت را به ياد آور.
توضيح سخن اينكه، قرآن انسانها را در هر زمان به "ذكر" فرا مى خواند، يا خواهان آن به صورت دائمى است. قرآن مى فرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً.) (2)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خداى را فراوان به ياد آوريد و بام و شام او را به پاكى ياد كنيد.
اقسام ذكر در قرآن عبارتند از:
آنچه سزامند يادآورى است، اين است كه توسّل به اهل بيت (ع) - كه واسطه هاى فيض هستند در شمار توسّل به اسم الهى است. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا.) (4)
و براى خداست، اسامى نيكو، پس او را با آنها بخوانيد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"نحن و الله الاسماء الحسنى فى القرآن."(5)
به خدا سوگند كه ما اسامى نيكو در قرآن هستيم.
چنان كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد، آنها در قرآن، وسيله هستند:
"نحن و الله الوسيله في القرآن." (1)
به خدا سوگند، ما در قرآن، وسيله هستيم.
خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ.) (2)
اى مؤمنان! از خدا بترسيد و به او تقّرب جوييد.
ذكر قلبى، كه همان توجّه قلب به اسامى خداوند متعال است و آن سودمند نخواهد بود مگر آنكه با ذكر لفظى همراه گردد، كه مطلوب غايى است.
رويكرد و تذكّرى كه ضدّ غفلت است. در روايتى (3)، امام صادق (ع) آيه شريفه: (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً.) را به اين گونه ذكر، تفسير فرموده است. و اين همان هدف و مقصود از ذكر لفظى و قلبى و بلكه هدف از عبادات است. خداوند مى فرمايد:
(إِنَّنِي أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِكْرِي) (4)
همانا من، آن الله هستم كه خدايى جزمن نيست، پس مرا بپرستيد و نماز را به ياد من، برپاى داريد.
در فضيلت اين گونه ذكر، اگر نازل نشده بود جز همين آيۀ شريفه: (فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ. رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ) "(5)
آن نور در خانه هايى است كه خداوند اجازه داده است كه نامش در آنجا بلند شود و بام و شام در آن برايش تسبيح گويند، مردانى كه هيچ تجارت و داد و ستدى از ياد خدا، غافلشان نمى كند." ما را در اهميت درك اين گونه ذكر، بسنده مى بود.
ز) چنگ زدن به دعا. خداوند عزّ و جلّ در اين منشور مى فرمايد:
(وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً) (6)
و تنها به او دل ببند.
"تبتيل" گسستگى از همه چيز است به سوى خداى و نخستين گام آن، دعاست و مقصود اين آيه، همان است، يا دست كم مصداق آن به شمار مى آيد.
ضرورهً، توسّل به دعا در هر امرى از واجبات مؤكّد در اخلاق است. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(قُلْ مٰا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاٰ دُعٰاؤُكُمْ.) (1)
بگو اگر دعاى شما نباشد، پروردگار من چه توجهى به شما كند؟
دعا، جنگ افزار مؤمن در همه چيز است، و سپر او در برابر هر شرّى و نيزۀ او در برابر هر دشمنى از جن و انس مى باشد.
قرآن پس از آنكه در آيۀ: (وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ.) (2)"چون بندگان من، دربارۀ من از تو بپرسند، بگو كه من نزديكم و هر كه مرا بخواند دعايش را اجابت مى كنم. آنها بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه راست را بيابند." ما را به دعا، فرا مى خواند و پس از تأكيد بليغ و بى نظير نهفته در آن، با تكرار هشت بار ضمير متكلّم، كه دلالت بر عنايت خاصّ دارد، روشن مى كند كه رشد بنده و صلاح دنيوى او اخروى او، ريشه در دعا دارد. دعا، فوايد بسيارى در خود دارد، چه به علاوۀ آنچه گفتيم، اگر دعا فايده اى نمى داشت مگر رسوخ ناخود آگاه مراتب توحيد، اعمّ از ذاتى، صفاتى، افعالى و عبادى در دل، ما را به كف آوردن همين سود، كافى مى بود.
توضيح سخن اينكه: هنگامى كه بنده اى دعا مى كند، ذاتى را در مى يابد كه همۀ صفات كمالى را، داراست و از همۀ صفات سلبى پاك است. او اين جامع صفات كمالى را مى خواند و بدون آنكه خود بفهمد، تنها به اين ذات مقدّس روى مى آورد، بى آنكه ديگرى را در نظر آورد و ناخودآگاه تنها او را مؤثّر خواهد دانست و تنها او را خواهد خواند.
در شكل نخست، توحيد صفاتى در دل حاصل مى آيد و جايگير مى شود و در شكل دوم، توحيد ذاتى در دل حاصل مى آيد و مستقر مى شود و در شكل
سوم، توحيد افعالى استقرار مى يابد.
از آنجا كه دعا، خضوع براى خداست و بلكه خضوع و خشوعى آشكارتر و موكّدتر از آن نيست، لذا ناخودآگاه، توحيد عبادى در دل او جاى مى گيرد، زيرا به هنگام دعا، جز براى خداوند متعال، نه خضوعى براى شخص دعا كننده است و نه خشوعى.
ح) در اين سفر، توكّل به خدا و اعتماد بدو، بهترين توشه است و آدمى در حيات خود از داشتن اين توشه ناگزير است و درغير اين صورت، نابود مى شود. زيرا بسيار مى شود كه آدمى به جايى مى رسد كه به پناهگاه و معتمدى نيازمند است و بلكه مى توان گفت كه آدمى پيوسته بدان نياز دارد و ملجأ و معتمدى جز خدا نمى يابد. خداوند مى فرمايد:
(وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.) (1)
و هر كس برخدا توكّل كند، همو وى را بس خواهد بود.
پس خوشا به حال كسى كه، بدو روى مى آورد و اعتماد مى ورزد و خوشا به حال كسى كه، سلطان او، خداوند متعال است و سلطانى جز الله در ميان نيست. خداوند در اين مورد مى فرمايد:
(إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ. إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ.) (2)
شيطان را بر كسانى كه ايمان آورده و بر خدا توكّل مى كنند، تسلّطى نيست، تسلّط او تنها بر كسانى است كه دوستش دارند.
قرآن در اين منشور، پس از يادآوردن توحيد افعالى و توجّه دادن به اينكه او خداى جهانيان است و ربّى جز او در كار نيست، به توكل بر او فرا مى خواند. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(رَبُّ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلاً.)(3)
پروردگار مشرق و مغرب، هيچ خدايى جز او نيست او را كارساز
خويش برگزين.
ط) صبر و استقامت از شرايط وصول به موفّقيت است و از همين رو خداوند عزّ و جلّ در اين منشور، بدان فرمان داده و مى فرمايد:
(وَ اِصْبِرْ عَلىٰ مٰا يَقُولُونَ.) (1)
و بر آنچه مى گويند، شكيبا باش.
ضرورتاً جز در پرتو صبر استقامت، كمالى براى آدمى حاصل نمى آيد. و حتّى گياهان و جمادات و حيوانات، اگر به كمالى دست مى يازند، در گرو صبر تكوينى آنهاست. آيا نمى بينيد كه يك دانۀ گندم چگونه راه كمال را مى پويد و گام به گام، آنقدر رشد مى كند تا به انسان كامل بدل شود؟ آيا جز آن است كه در پرتو صبر و شكيب، به اين جايگاه دست يازيده است؟ آدمى نيز جز با صبر و استقامت به كمالى نمى رسد.
در آيات و روايات فراوانى، خير دنيا و آخرت، در شكيبايى ورزيدن ذكر شده است و اينها از جملۀ همين آيات هستند.
(وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ اَلْحُسْنىٰ عَلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ بِمٰا صَبَرُوا)(2)
و وعدۀ نيكويى كه پروردگار تو، به بنى اسرائيل داده بود، بدان سبب بود كه شكيبايى ورزيده بودند و لذا به كمال رسيدند.
(وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا) (3)
از ميان آن قوم، پيشوايانى پديد آورديم كه چون صبورى پيشه كردند، به فرمان ما، به هدايت مردم پرداختند.
(إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِينَ.) (4)
همانا كسى كه تقوا پيشه كند و شكيبايى ورزد، خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نمى كند.
(سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى اَلدّٰارِ.) (5)
سلام بر شما، به سبب آنچه شكى بايى ورزيديد، پس چه نيكوست سراى آخرت.
اينك از روايات همين ما را بس كه امام (ع) مى فرمايد
"فمن صبر و احتسب لم يخرج من الدّنيا حتّي يقرّ الله له عينه في اعدائه مع ما يدّخر له في الاخره."(1)
كسى كه صبر كرد و راضى شد، از دنيا نمى رود مگر آنكه خداوند چشم او را درميان دشمنانش روشن مى كند، به علاوۀ آنچه در آخرت براى او اندوخته است.
اين آيات و روايات، تنها نمونه هايى بودند در محدودۀ مورد بحث و ما در بابى جداگانه، به تفصيل پيرامون صبر سخن خواهيم گفت.
ى) سفارش پايانى در اين برنامۀ عملى، همين فرمودۀ پروردگار است كه:
(وَ اُهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً) (2)
و به وجهى پسنديده از ايشان دورى جوى.
اين بخش از منشور عملى، از مهمترين عوامل موفقيت است و اين همان سعۀ صدرى است كه كليم الله (ع) هنگامى كه با اين آيه بدو دستور داده شد كه به نزد فرعون رود، آن را از خداوند طلب كرد:
(رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي.)(3)
اى پروردگار من، سينۀ مرا براى من، گشاده گردان. و كار مرا آسان ساز. و گره از زبان من بگشاى تا گفتار مرا بفهمند.
از اين آيه، چنين پيداست كه سعۀ صدر، موجب آسانى در امور مى گردد و عاملى است براى تقويت اراده تا جايى كه آدمى مى تواند به شيوايى و گشاده زبانى و نفوذ و تأثير كلام، دست يابد.
قرآن اعلان مى دارد كه پذيرفتن حق، نيازمند شرح صدر است و كسى كه سعۀ صدر نداشته باشد، نه تنها حق را بر نمى تابد، بلكه حق را تلخ مى يابد و قران براى كسانى كه گشادگى سينه ندارند، پليدى قرار داده و صاحبان سينه هاى تنگ را محكوم مى كند. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(فَمَنْ يُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمٰا يَصَّعَّدُ فِي اَلسَّمٰاءِ كَذٰلِكَ يَجْعَلُ اَللّٰهُ اَلرِّجْسَ عَلَى اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ.)(1)
هر كس را كه خدا بخواهد هدايت كند، دلش را براى اسلام مى گشايد و هر كس را كه بخواهد گمراه كند، قلبش را چنان فرو مى بندد كه گويى مى خواهد به آسمان فرا رود. بدين سان خدا به آنهايى كه ايمان نمى آورند، پليدى مى نهد.
در سورۀ انشراح، خداوند به سبب شرح صدر دادن به پيامبرش، بر او منت مى نهد و مى فرمايد:
(أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ) (2)
آيا ما سينۀ تو را فراخ نگردانديم.
اين خود، بزرگترين نعمت است و در پى آن، خداوند هر گونه بار و مصيبت كمر شكن را از دوش او بر مى گيرد و شهرتش را اوج مى بخشد و كارش را آسان مى كند.
چكيدۀ سخن اينكه، سعۀ صدر، موجب آسانى هر امر مشكلى است و عامل به دست آمدن نعمتها و خيرات مى باشد.
اينك كه اين مقدمات بيان شد، نوبت آغاز اصل مورد نظر مى رسد كه همان تبيين شيوه هاى پاك كردن نفس است. اين شيوه ها به پاكسازى نفس اختصاص
ندارد و عموميتش بيش از آن و بيش از تخلّق به فضايل و حتّى عامتر از اخلاق و اخلاقيات است.
به طور كلى، اين شيوه ها براى سير به سوى خداوند متعال است، از توبه گرفته تا يقظه و تخليه و تحليه و تجليه و ديدار خداى متعال با همۀ مراتبى كه دارد.
تقوا، مؤثرترين راه در سير به سوى خداوند متعال است. به همين سبب، سخن علماى علم اخلاق را آورديم كه توبه و يقظه را از نخستين منازل مى شمارند و گفتيم كه مقصود آنها از توبه و يقظه، همان بازگشت به حق تعالى و اصلاح نفس در پرتو التزام به ظواهر شرع است كه همان انجام واجبات و دورى از محرّمات است. قرآن و حديث، اين شيوه را مورد تأكيد فراوان قرار مى دهند.
ناگزير، باز بايد يادآور شويم كه "تقوى" از "وقايه" گرفته شده كه به مفهوم حفظ نفس است از آنچه كه آن را مى آزارد و بدان زيان مى رساند، كه آن نيز مراتبى دارد:
نخستين مرتبۀ آن، مخالفت با نفس امّاره و هوى و هوس و پلشتيهاى اخلاقى است كه موجب تقويت عوام مى گردد.
مرتبۀ بعد، مخالفت با هر چيزى است كه در دل وجود دارد، جز ياد و نام خدا. پس متّقى در اين مرحله، كسى است كه هر چه، جز خدا را از دل خويش كه همان عرش الهى است، بيرون رانده باشد. متّقى در اين وهله، كسى است كه همۀ بتها را شكسته و غير خوديها را از دل بيرون رانده باشد و تنها صاحب خانه را در آن، جاى داده باشد. اين گونه تقوا در عرف قرآن، دل را تقويت مى كند.
مرتبۀ سوم، خوددارى از ديدن مستقل عالم است. پس متّقى در اين مرحله، كسى است كه اين سخن پروردگار را درك كند:
(اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ.) (1)
1) 57. قرآن، نور/ 35.
الله، نور آسمانها و زمين است.
او در اين مرحله مى تواند بگويد:
"عميت عين لا تراك" (1)
كور باد ديده اى كه تو را نبيند.
يا بگويد:
"ما رأيت شيئاً الاّ رأيت الله قبله و بعده و معه."(2)
چيزى نديدم مگر آنكه پيش و پس و همراه آن، الله را ديده ام.
او در اين هنگام، قيوميت حق تعالى را در مى يابد. چنين تقوايى از آن خواص است.
مرتبۀ چهارم، توجۀ نكردن به غير حق است. شخص متّقى در اين مرحله، جز الله هيچ نمى بيند. او در وحدت فرورفته است و كثرتى در پيش روى خود نمى يابد و اگر مجبور شود كه به جهان كثرت توجّه كند آن را گناهى بزرگ خواهد شمرد. فرد متّقى در اين هنگام، آنقدر كه شدنى است از چنين رويكردى مى پرهيزد. چنين تقوايى از آنِ اخصّ الخواص است. مرتبۀ چهارم تقوا، عرصه اى فراخ و مراتبى فراوان دارد و در حدّ ما نيست كه پيرامون آنها سخن بگوييم.
اختصاص لفظ "تقوا" در قرآن و روايات، تنها به مفهوم نخست وجهى ندارد، و اين واژه هر چهار مرتبه را در بر مى گيرد. به ويژه در قرآن كه الفاظ آن عامّ است و مصاديق گوناگونى دارد. چنين خطابى در قرآن كريم: (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ) تنها به عوام اختصاص ندارد، چنان كه خواص و اخصّ الخواص را نيز در بر مى گيرد
تقوا، تنها به انجام واجبات و دورى از محرّمات، اختصاص ندارد و از آن دو و از تهذيب نفس، فراگيرتر است و اين در عرف قرآن، همان تقواى قلب است خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اَللّٰهِ فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَى اَلْقُلُوبِ.)(1)
آرى، كسانى كه شعائر خدا را بزرگ مى شمارند، كارشان، نشان پرهيزگارى دلهايشان باشد.
(وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا.)
سوگند به نفس و آن كه نيكويش بيافريده، سپس بديها و پرهيزگاريهايش را به او الهام كرده است.
اينك آنچه در اين بحث براى ما مهم است، اين است كه تقوا به مفهوم نخست كه اولين مرتبۀ تقواست عبارت از انجام واجبات و دورى از محرمات است كه در پاكسازى نفس و تخلّق به فضايل مؤثّر است. راز آن، در اين نهفته است كه مخالفت با نفس امّاره و پليديهاى اخلاقى، موجب ضعف اين نيروها مى گردد و مى توان بر آنها چيرگى يافت، و در پرتو به دست آوردن ملكۀ عدالت براى شخص متّقى و چيرگى بر پليديها به گونه اى كه اگر بتوان بر آن لگام زد و از شعله ور شدنش در امان بود، موجب تسلّط بر نفس مى گردد، و حتّى مى توان گفت باگذشت زمان و پيگيرى رويارويى با آن، آدمى خواهد توانست اين گونه پليديها را ريشه كن كند، و حتّى مى تواند شجرۀ پاك فضايل را در دل خود بنشاند كه پيوسته ميوه ها و ثمراتش را در اختيار نهد. از اين روست كه علماى علم اخلاق، معتقدند هر كه مى خواهد ريشه هاى بخل را از دل بركند و درخت بخشش را در آن بنشاند، بايد به قدر توان، انفاق كند، چنان كه خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّٰا آتٰاهُ اَللّٰهُ.) (2)
هر مالدارى از مال خود، نفقه دهد و كسى كه تنگدست باشد، از هر چه خدا بدو داده است، نفقه دهد
با انفاق پيوسته، پليدى بخل رو به ضعف مى نهد و حتّى ريشه كن مى شود و درخت سخاوت به جاى آن نشانده مى شود و رشد مى كند و ميوه هاى شيرين هم مى دهد. و در اين هنگام، خودِ او هم از انفاق، لذّت خواهد برد و از آنچه خدا
به او داده، بدون آنكه بر نفس خويش چيزى تحميل كند، ناخودآگاه انفاق مى كند.
هر كه مى خواهد صفت ترس را از خويش بزدايد و آن را به صفت شجاعت تبديل كند، بايد با مخالفت با ترس، به مبارزه با آن برخيزد. اين گونه مخالفت پيوسته، نخست اين پليدى را ضعيف مى كند و با گذشت زمان، آن را از ميان مى برد و اين چنين، رذيلت پيشگفته، به فضيلت بدل مى گردد.
بهترين گواه در درستى اين سخن، به دست آمدن ملكۀ تخصّص در علوم گوناگون در پرتو عمل و مداومت و به دست آمدن ملكۀ عدالت در پرتو مخالفت با هوى وهوس است.
همان گونه كه كار و پيوستگى در دانش، تخصّص به ارمغان مى آورد، كار و پيوستگى، موجب زدوده شدن پليديها و نشاندن درخت فضايل و حتى رسيدن به ملكه هاى فاضله براى شخص مى گردد، چنان كه مخالفت با نفس امّاره و هواها و هوسها، موجب چيرگى بر آنها و ريشه كن كردنشان مى گردد.
قرآن با تكرار امر به تقوا و حتّى با دستور به تقوا در آغاز اين كتاب آسمانى، باور علماى علم اخلاق را تأييد مى كند، آنجا كه مى فرمايد:
(الم ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ.)(1)
الف. لام. ميم. اين كتاب كه شكى در آن نيست، براى پرهيزگاران هدايت است.
اين حقيقت را بايد دريافت كه ممكن نيست افراد غير متّقى را به سبب رسوخ پليديها در ايشان، هدايت كرد. قرآن نيز بارها انسان را به مخالفت با هوى و هوس، فراخوانده و آن را ميزان سعادت دانسته است. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(فَأَمّٰا مَنْ طَغىٰ. وَ آثَرَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا. فَإِنَّ اَلْجَحِيمَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ. وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَى اَلنَّفْسَ عَنِ اَلْهَوىٰ. فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ.)(2)
پس، هر كه طغيان كرده، و زندگى اين جهانى را برگزيده، جهنم جايگاه
اوست. امّا هر كس كه از ايستادن در برابر پروردگارش ترسيده، ونفس را از هوى بازداشته، بهشت جايگاه اوست.
راغب در مفردات مى گويد: "هوى" گرايش نفس به شهوت است و آن به نفسى گفته مى شود كه به شهوت بگرايد. گفته شده كه وجه تسميۀ آن، اين است كه صاحب خود را در دنيا به هر مصيبتى مى افكند و در آخرت به هاويه مى اندازد
حاصل سخن اينكه چون همۀ شرور و گناهان و تبهكاريها و پلشتيهاى اخلاقى، از نفس بر مى خيزد، لذا براى رام كردن نفس و تسلط بر آن و مرتفع كردن برخى از پليديها و حفظ تعادل در اعمال، نفس از هوى و هوس و تمايلات آن بر حذر داشته شده است كه همين مورد درقرآن، يك بار تقوا و بار ديگر مخالفت با هوى و هوس ناميده شده است. از همين رو، علماى اخلاق گفته اند: از جمله شيوه هاى تهذيب نفس وتخلّق به فضايل، مخالفت با نفس امّاره و پليدهاى اخلاقى است.
قرآن اين نظر را تأييد مى كند و مى فرمايد:
(اِتَّقُوا اَللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ.) (1)
از خدا، آن طور كه شايستۀ اوست، پروا كنيد
(فَاتَّقُوا اَللّٰهَ مَا اِسْتَطَعْتُمْ.) (2)
تا جايى كه مى توانيد، پرواى الهى را در پيش گيريد.
(وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ.) (3)
اگر خواسته بوديم، به سبب آن علم كه به او داده بوديم، رفعتش مى بخشيديم، ولى او درزمين بماند و از پى هواى خويش برفت.
(وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنٰا وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ.) (4)
واز آن كه، دلش راى از ذكر خود بى خبر ساخته ايم، و از پى هواى نفس خود مى رود، پيروى مكن.
در اينجا ما در بيان اهمّيت تقوا و مخالفت با هوى و هوس، آيات و رواياتى را براى تكميل سخن مى آوريم.
خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِينَ.) (1)
هر گاه پس از آگاهى، پى خواهشهاى ايشان بروى، از ستمكاران خواهى بود.
(وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ.) (2)
اگر خواسته بوديم، به سبب آن علم كه بدو داده بوديم، رفعتش مى بخشيديم، ولى او در زمين بماند و از پى هواى خويش رفت.
(وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنٰا وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ.) (3)
و از آن كه، دلش را از ذكر خود بى خبر ساخته ايم، و از پى هواى نفس خود مى رود، پيروى مكن.
(أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ) (4)
آيا آن كس را كه هوسش را چون خداى خود گرفت و خدا از روى علم گمراهش كرد، ديده اى؟
(وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَى اَلنَّفْسَ عَنِ اَلْهَوىٰ فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ.) (5)
امّا هر كس كه از ايستادن در برابر پروردگارش، ترسيده و نفس را از
هوى باز داشته، بهشت جايگاه اوست.
ابو محمّد وابشى مى گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
"احذروا اهواءكم كما تحذرون اعداءكم، فليس شيء اعدي للرجال من اتباع اهوائهم و حصائد السنتهم." (1)
آن گونه از هوى و هوس خود بپرهيزيد كه از دشمنانتان مى پرهيزيد. براى آدميان، دشمن تر از پيروى هوى و هوس و برآيندِ زبانشان، چيزى در ميان نيست.
امام صادق عليه السلام به نقل از پيامبر مى فرمايد كه خداوند عزّ و جلّ فرموده است:
"و عزتي و جلالي و عظمتي و كبريائي و نوري و علوّي و ارتفاع مكاني، لا يؤثر عبد هواه علي هواي الاّ شتتّ عليه امره، و لبّست عليه دنياه و شغلت قلبه بها، و لم اؤته منها الاّ ما قدّرت له، و عزّتي و جلالي و عظمتي و نوري و علوّي و ارتفاع مكاني، لايؤثر عبد هواي علي هواء الاّ استحفظته ملائكتي و كفّلت السماوات و الارضين رزقه و كنت له من وراء تجاره كل تاجر، وأتته الدّنيا و هي راغمه." (2)
سوگند به عزّت و جلال و عظمت و كبريا و نور و علوّ و والايى مكانم، بنده اى هواى خود را بر هواى من برنگزيد مگر آنكه امورش را بپراكندم و جامۀ دنيا بر او پوشاندم و دلش را به دنيا مشغول كردم، و از دنيا بدو ندادم مگر آنقدر كه براى او مقّدر كرده ام. سوگند به عزت و جلال و عظمت و نور و علوّ و والايى مكانم، بنده اى هواى مرا بر هواى خويش ترجيح نداد مگر آنكه فرشتگان خود را به پاسدارى او برگماشتم و آسمانها و زمينها را مأمور امرار معاش او كردم، و از آن سوى تجارت هر تاجرى، حامى او هستم و دنيا هم در حالى كه
نخواهد بدو همى بخشد.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"انّما اخاف عليكم اثنتين اتباع الهوي و طول الأمل، امّا اتباع الهوي فانه يصدّعن الحق، و امّا طول الامل فينسي الاخره." (1)
از دو چيز بر شما مى هراسم: پيروى از هوى وهوس و آرزوهاى طولانى، چه، پيروى از هوس از حق باز مى دارد و آرزوهاى طولانى، آخرت را به باد فراموشى مى سپارد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"لا تدع النفس و هواها فانّ هواها (في) رداها و ترك النفس و ما تهوي أذاها و كفّ النفس عمّا تهوى دواها."(2)
نفس را با هواهاى خود، وا مرهان، چه، هوى وهوس موجب نابودى او مى شود و رها كردن نفس با هوى وهوسش، او را خواهد آزرد و نگاه داشتن نفس از آنچه هوايش امر مى كند، داروى شفا بخش اوست.
(الم، ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ.)(3)
الف. لام. ميم. اين كتاب كه شكّى در آن نيست، بر پرهيزگاران راهنماست.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ.) (4)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، تقوى خدا را آن گونه كه بايد، در پيش گيريد.
(وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لاٰ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً.) (5)
اگر شكيبايى ورزيد و پرهيزگار باشيد، از مكر آنها، زيانى به شما نرسد.
(بَلىٰ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هٰذٰا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلاٰفٍ مِنَ اَلْمَلاٰئِكَةِ مُسَوِّمِينَ.) (1)
آرى اگر پايدارى كنيد و پرهيزگار باشيد، چون دشمنان تاخت آورند، خدا با پنج هزار از فرشتگان صاحب علامت، شما را يارى كند.
(إِنَّمٰا يَتَقَبَّلُ اَللّٰهُ مِنَ اَلْمُتَّقِينَ.) (2)
همانا خدا، تنها از پرهيزگاران مى پذيرد.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ.) (3)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا بترسيد و به او تقرب جوييد.
(فَمَنِ اِتَّقىٰ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ.) (4)
كسانى كه پرهيزگارى كنند و به صلاح آيند، نه ترسى بر ايشان خواهد بود و نه محزون خواهند شد.
(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ) (5)
اگر اهل روستاها، ايمان مى آورند و پرهيزگارى در پيش مى گرفتند بركاتى از آسمان را براى ايشان مى گشوديم.
(إِنَّ اَلْأَرْضَ لِلّٰهِ يُورِثُهٰا مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ.) (6)
همانا زمين از آن خداست و آن را براى بندگانى به ارث گذارد كه مى خواهد و انجام امور از آن پرهيزگاران است.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ.) (7)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اگر تقواى خدا در پيش گيريد، براى شما فرقان (عامل جدايى حق از باطل) قرار مى دهد و بديهاتان را مى پوشاند و شما را مى آمرزد.
(إِنْ أَوْلِيٰاؤُهُ إِلاَّ اَلْمُتَّقُونَ.) (1)
دوستان خدا نيستند مگر پرهيزگاران.
(أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ تَقْوىٰ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ فَانْهٰارَ بِهِ فِي نٰارِ جَهَنَّمَ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ.) (2)
آيا كسى كه بنيان مسجد را بر ترس از خدا و خشنودى او نهاده بهتر است، يا آن كسى كه بنيان مسجد را بر كنارۀ سيلگاهى كه آب زير آن را شسته باشد، نهاده است، تا با او در آتش جهنّم سرنگون گردد؟ و خدا مردم ستمگر را هدايت نمى كند.
(إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُتَّقِينَ.) (3)
همانا خدا پرهيزگاران را دوست دارد.
(إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِينَ.) (4)
همانا كسى كه تقوا در پيش گيرد و شكيبايى ورزد، خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمى كند.
(إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ اَلَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ.) (5)
همانا خداوند با كسانى است كه تقوا در پيش گرفته اند و كسانى كه نيكوكارند.
(إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ.) (6)
پرهيزگاران در باغها و كنار جويبارانند، در جايگاهى پسنديده، نزد فرمانروايى توانا.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ) (7)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، تقواى خدا در پيش گيريد و هر كس بايد
ببيند براى فردا چه پيش مى فرستد.
(فَاتَّقُوا اَللّٰهَ مَا اِسْتَطَعْتُمْ.) (1)
تا مى توانيد تقواى خدا در پيش گيريد.
(وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اَللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اَللّٰهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً.) (2)
و هر كه از خدا بترسد، براى او راهى براى بيرون شدن، قرار خواهد داد، و از جايى كه گمانش را ندارد، روزى اش مى دهد، و هر كه بر خدا توكّل كند، خدا او را كافى است. خدا، كار خود را به آخر مى رساند و براى هر چيزى، اندازه اى قرار داده است.
(مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْراً) (3)
هر كه تقواى خدا در پيش گيرد، خداوند كار او را آسان مى گرداند.
(فَأَمّٰا مَنْ أَعْطىٰ وَ اِتَّقىٰ وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنىٰ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرىٰ.) (4)
امّا كسى كه بخشايش و پرهيزگارى كرد و آن بهترين را تصديق كرد، پس براى بهشت آماده اش مى كنيم.
(وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ اَلزّٰادِ اَلتَّقْوىٰ وَ اِتَّقُونِ يٰا أُولِي اَلْأَلْبٰابِ.) (5)
و توشه برگيريد، پس بهترين توشه، تقواست، تقواى مرا در پيش گيريد اى خردمندان.
در سفارش پيامبر (ص) به مردى آمده است:
"و قد اجمع الله تعالي ما يتواصي به المتواصعون من الاولين و الاخرين
في خصله واحده و هي التقوي، قال الله عزّوجلّ ( وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ إِيّٰاكُمْ أَنِ اِتَّقُوا اَللّٰهَ.) و فيه جماع كلّ عباده صالحه وصل من وصل الي الدرجات العلي و الرتبه القصوي و به عاش من عاش مع الله بالحياه الطيبه و الانس الدائم، قال الله عزّوجلّ: ( إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ.(1)
خداوند تبارك و تعالى هر چه را پيشينيان و پسينيان سفارش كرده اند، در يك خصلت و خوى گرد آورده است كه همان تقواست. خداوند مى فرمايد:" ما به اهل كتاب پيشينيان شما و نيز خود شما، سفارش كرده ايم كه تقواى خداى را در پيش گيريد "كه آن گرد آورندۀ هر عبادت شايسته اى است كه در پرتو آن، ديگران به مراتب والا و درجات بالا دست يافته اند و به وسيلۀ آن، ديگران با خدا زندگى پاك و انس پيوسته داشته اند. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:" پرهيزگاران در باغها و كنار جويبارانند، در جايگاهى پسنديده، نزد فرمانروايى توانا."
امام جواد عليه السلام به سعد الخير نوشت:
" فانّي اوصيك بتقوي الله، فان فيها السّلامه من التّلف و الغنيمه في المنقلب، انّالله عزّوجلّ يقي بالتقوي عن العبد ما عزب عنه عقله و يجلي بالتقوي عنه عماه و جهله، و بالتّقوي نجي نوح و من معه في السفينه و صالح و من معه من الصاعقه و بالتقوي فاز الصّابرون و نجت تلك العُصب من المهالك. "(2)
همانا من تو را به تقواى الهى سفارش مى كنم كه سلامت از تباهى و غنيمت يافتن به هنگام دگرگونى، در آن نهفته است. همانا خداوند با تقوا از بنده، آنچه را كه عقلش از آن دور مانده، نگاه مى دارد، و با تقوا كورى و نادانى اش را نور مى بخشد و با تقوا بود كه نوح و همراهان او در كشتى، حضرت صالح و همراهان او از آذرخش، رهايى يافتند و با تقوا، شكيبايان رستگار شدند و اين گروهها از مهلكه نجات يافتند.
در آنچه اميرمؤمنان (ع) به اهل مصر نوشت، چنين آمده است:
" عليكم بتقوي الله فانّها تجمع الخير و لا خير غيرها، يدرك بها من الخير ما لا يدرك بغيرها من خير الدّنيا و الاخره، قال الله عزّوجلّ ( وَ قِيلَ لِلَّذِينَ اِتَّقَوْا مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قٰالُوا خَيْراً لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هٰذِهِ اَلدُّنْيٰا حَسَنَةٌ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَةِ خَيْرٌ وَ لَنِعْمَ دٰارُ اَلْمُتَّقِينَ.) (1)
بر شما باد تقواى الهى كه خير را گرد مى آورد و خيرى جز آن نيست. در پرتو آن، خير دنيا و آخرت درك مى گردد كه جز با آن، دريافت نمى شود. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد: "و به كسانى كه تقواى الهى در پيش گرفته اند گفته مى شود كه خداى شما چه نازل كرده است و آنها مى گويند: براى كسانى كه در اين دنيا نيكى كرده اند، نيكى. و هر آينه سراى آخرت بهتر است و چه نيكوست سراى پرهيزگاران."
حضرت على (ع) مى فرمايد:
"التّقوي رييس الاخلاق." (2)
پرهيزگارى، اصل اخلاق است.
از امام صادق (ع) پيرامون تفسير تقوا، پرسش كردند و حضرت (ع) فرمود:
"ان لا يفقدك الله حيث امرك و لا يراك حيث نهاك." (3)
چنين نباشد كه خداوند تو را درآنچه امر كرده، نبايد و تو را از آنچه بازداشته، نبيند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"فانّ تقوي الله دواء داء قلوبكم و بصر عمي افئدتكم و شفاء مرض أجسادكم و صلاح فساد صدوركم و طهور دنس أنفسكم و جلاء غشا ابصاركم و أمن فزع جأشكم و ضياء سواد ظلمتكم." (4)
همانا تقواى الهى، داروى درد دلهاى شما و موجب بينا شدن كورى
دلهاى شما و شفاى بيمارى اجسام شما و اصلاح تباهيهاى دلهايتان و پاكى پلشتيهاى نفسهاتان و جلا يافتن پوشش ديدگانتان است و موجب امنيت دل و نورانى شدن سياهى تاريكيهاى شماست.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"الا و بالتقوي تقطع حُمَه الخطايا." (1)
آگاه باشيد، با تقوا نيش لغزشها از ميان مى رود.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"فاتّقوا الله عباد الله تقيّه ذي لبّ شغل التّفكر قلبه و أنصب الخوف بدنه و أسهر التّهجّد غرار نومه." (2)
اى بندگان خدا! چونان خردمندى پرواى الهى پيشه كنيد كه انديشيدن، دلش را مشغول داشته است و ترس، پيكرش را خسته كرده و شب زنده دارى، پس مانده خوابش را نيز ربوده است.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"التقوى على ثلاثه اوجه: تقوى بالله فى الله و هو ترك الحلال فضلاً عن الشبهه و
هو تقوي خاصّ الخاص، وتقوي من الله و هو ترك الشبهات فضلاً عن حرام و هو تقوي الخاصّ و تقوي من خوف النّار و العقاب و هو ترك الحرام و هو تقي العام." (3)
تقوا سه گونه است: تقواى با خدا در خدا، كه همان ترك حلال است، چه رسد به امور مشتبه و اين تقواى خاصّ الخاص است وتقوى از خدا كه همان ترك شبهات است، چه رسد به حرام و آن تقواى خواص است و تقواى از هراس آتش و كيفر كه همان ترك حرام است و اين تقواى عوام مى باشد.
حضرت على (ع) در خطبۀ همام مى فرمايد:
"فالمتّقون فيها هم اهل افضائل: منطقهم الصواب و ملبسهم الاقتصاد، و مشيهم التّواضع، غصوا ابصارهم عمّا حرّم الله عليهم، و وقفوا اسماعهم علي العلم النّافع لهم، نزّلت انفسهم منهم في البلاء كالّتي نزّلت في الرّخا و لو لا الاجل الّذي كتب لهم لم تستقرّ ارواحهم في اجسادهم طرفه عينٍ شوقاً الي الثّواب و خوفاً من العقاب. عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم، فهم و الجنّه كمن قد رآها فيهم فيها منعّمون و هم و النار كمن قد رآها فهم فيها معذّبون." (1)
پس پرهيزگاران، خداوندانِ فضيلت در اين جهان هستند، گفتارشان صواب است و ميانه روى شان شعار، و در رفتار و گفتار فروتنند، ديده هاشان را از آنچه خدا بر آنان حرام كرده، پوشيده اند، و گوشهاشان را به دانشى كه آنان را سودمند است، بداشته و آن را نيوشيده اند. در سختى چنان به سر مى برند كه گويى به آسايش اندرند. و اگر نه اين است كه زندگى شان را مدّتى است كه بايد گذراند، جانهاشان، يك چشم به هم زدن در كالبد نمى ماند، از شوق رسيدن آن جهان يا از بيم ماندن و گناه كردن در اين جهان. آفريدگار در انديشۀ آنان بزرگ بُوَد، پس هر چه جز اوست در ديده هاشان خُرد نمود. بهشت، براى آنان چنان است كه گويى آن را ديده اند و در آسايش آن به سر مى برند، و دوزخ، براى آنان چنان است كه گويى آن را ديده اند و در عذابش اندرند.
مراقبت نزد علماى اخلاق، از جايگاه سترگى برخوردار است و قرآن و روايات، اگر چه در اين پيرامون، تفصيلى در خود ندارند، ولى در آنها نسبت به مراقبت، رويكردى به چشم مى خورد. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ خَبِيرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ.) (2)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا بترسيد، و هر كس بايد بنگرد كه براى فردايش چه فرستاده است. از خدا بترسيد كه خدا به كارهايى كه مى كنيد آگاه است.
خداوند در اين آيۀ شريفه، نخست به تقوا و سپس به مراقبت، فرمان داده است و در پى آن، دستور نخست را چنين مورد تأكيد قرار داده است:
(و اتّقوا الله) و بر دستور دوم چنين تأكيد كرده: (انّ الله خبير بما تعملون) امام موسى بن جعفر عليه السلام مى فرمايد:
"ليس منّا من لم يحاسب نفسه في كلّ يوم." (1)
از ما نيست هر كه روزانه، خويش را محاسبه نكند.
نظير اين حديث، فراوان است كه به خواست خدا، برخى از آنها را خواهيم آورد. مى بينيم كه امام چگونه بر محاسبۀ نفس، پاى مى فشارد تا جايى كه تشيع هر كس را كه، خويش را هر روز محاسبه نكند، از او سلب مى كند.
توضيح اجمالى مراقبت: از اين آيۀ شريفه و روايات مشابه، چنين فهميده مى شود كه مراقبت، همان زير نظر داشتن گفتار، كردار و پندار است. حتى در شب و به هنگام خواب، هر كس بايد خويش را دقيقاً محاسبه كند و به هنگام ارتكاب هر صغيره و كبيره اى، نفس را مؤاخذه كند و به هنگام مخالفت، آن را نكوهش كند و هنگام پيروى، از آن قدردانى كند و حمد الهى را به جاى آورد.
امّا تفصيل سخن: شايسته است كه آدمى، پس از پگاه، با نفس خويش شرط گذارد و در تهذيب نفس، به طور كلّى يا ترك رذيلتى به طور خاص يا تخلّق به فضايل يا فضيلتى خاص، يا انجام واجبات و ترك محرّمات، به طور كلّى يا انجام واجبى خاص، چون نمازِ اوّل وقت يا دورى از حرام خاصّى، همچون مراقبت از زبان در لغزشهاى آن، با خود پيمان بندد.
اين نهادن شرط و بستن پيمان، بسيار دقيق و سخت و جدّى است. نهادن شرط، در آغاز بر سبيل خواهش است و اگر اثر نكرد، فرمان از سوى اربابى
1) 110.. اصول كافى، ج 2، ص 453، باب محاسبه العقل، ح 2.
نيرومند به بندۀ سركش و گنه پيشه شكل گيرد
او سپس نفس را دقيقاً مراقبت كند، همچون مراقبت از جان و آبرو و مال به هنگام پيش آمدن خطر. اگر در نفس، طغيان و مخالفتى ديد، آرام علت را از او جويا شود و در گام نخست، اندكى او را نكوهش كند، و اگراين مخالفت در او تكرار شد و او شاهد اصرار نفس خويش بر اين مخالفت بود، او را شديداً مورد اعتراض قراردهد و به سخنى او را نكوهش كند، چونان كه اربابى، بندۀ گنهكارش را نكوهش مى كند، و اين چنين با او شرط نهد و پيمان بندد. حتى در شب، به هنگام خواب، از او دقيقاًحساب كشد. اگر او را به شرط و پيمان وفادار يافت چه بهتر و در اين هنگام از او قدردانى كند و خداى را به سبب نعمتهايش سپاس گزارد، و اگر او را به پيمانش، غير ملتزم يافت، نخست به باد نكوهش گيرد و اگر باز هم سرپيچى كرد او را به شدت مورد عتاب قرار دهد و اگر به اين حد نرسيد، عتابى اندك بر او روا دارد و اگر حدّش فزونى يافت، عقابى دردناك، همچون روزه براى يك يا چند روز، يا يك يا چند شب، شب زنده دارى بر او اعمال كند. امّا به نظر مى رسد كه مراقبه از طريق زدن و وارد كردن زيان، بدو روا نباشد، اگر چه برخى نيز بدان معتقدند. چكيدۀ اين سفارش، آميزه اى است از نهادن شرط و زير نظر گرفتن نفس و مراقبت و محاسبه و نكوهش و عقاب آن، و تسميۀ آن به مراقبت از بابت تسميۀ كّل است به اسم جزء. اين مراقبت به ويژه به شكل تفصيلى آن اگر پيوسته و همراه با مواظبت باشد، مؤثر است. اينك براى تأكيد و آوردن دليل و نيز براى تبرّك، به ذكر چند روايت در اين باب مى پردازيم.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"من استوي يوماه فهو مغبون و من كان آخر يومه شرّهما فهو ملعون و من لم يعرف الزياده في نفسه كان الي النقصان اقرب، و من كان الي
النقصان اقرب فالموت خير له من الحياه." (1)
هر كه دو روزش، يكسان باشد، زيانكار است و هر كه روز بعدش، بدتر باشد، نفرين شده است، و هر كه افزايش را در خويش نشناسد به كاهش نزديكتر است و هر كه به كاهش نزديكتر باشد، مرگ براى او از زندگى بهتر خواهد بود.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
"انّعلي لسان كلّ قائل رقيباً فليتّق الله العبد و لينظر ما يقول." (2)
بر زبان هر گوينده اى، مراقبى است، پس بنده بايد از خدا تقوا كند و ببيند چه مى گويد.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"ليس منّا من لم يحاسب نفسه في كلّ يوم، فان عمل خيراً حمدالله و استزاده، و ان عمل سوءً استغفرالله." (3)
هر كه روزانه خويش را محاسبه نكند، از ما نيست. اگر كار خوبى كرده، خداى را سپاس گويد و از او بخواهد كه بر آن بيفزايد و اگر كار بدى كرده از خداى آمرزش طلبد.
حضرت على (ع) پيرامون اهل ذكر مى فرمايد:
"و قد نشروا دواوين اعمالهم و فرغوا لمحاسبه انفسهم عن كلّ صغيرهٍ و كبيرهٍ امروا بها فقصّروا عنها او نهوا عنها ففرّطوا فيها." (4)
چسان دفتر كردارهاشان را گشاده اند و براى محاسبۀ نفس آماده كرده اند، و مى انديشند كه چه كارهاى بزرگ و كوچك را كه بدان مأمور بودند، واگذاشتند، يا از كارهايى بازداشته شدند، كه كردن آن را به افراط روا داشتند.
حضرت على (ع) مى فرمايد:
"فحاسب نفسك لنفسك فانّ غيرها من الانفس لها حسيبٌ غيرك." (1)
پس حسابِ نفس خود، گير كه ديگران را حسابرسى است.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"الا فحاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا، فانّ في القيامه خمسين موقفاً كل موقف مقام الف سنه." (2)
آگاه باشيد، خود را محاسبه كنيد پيش از آنكه مورد محاسبه قرار گيريد.
همانا در روز رستخيز، پنجاه موقف است كه هر موقف پنجاه هزار سال به طول مى انجامد.
وسپس آيۀ چهارم سوره معراج را تلاوت فرمود كه:
(فِي يَوْمٍ كٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ.)
روزى كه مقدار آن پنجاه هزار سال است.
امير مؤمنان (ع) مى فرمايد:
"من لم يتعاهد النقص من نفسه غلب عليه الهوي، و من كان في نقص فالموت خير له." (3)
هر كه مراقب كاهش نفس خويش نباشد، هوى و هوس براو. چيرگى يابد، و هر كه رو به نقصان نهد، مرگ براى او بهتر خواهد بود.
محمّد بن عمران جبلى مى گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمايد:
"من لم يجعل له من نفسه و اعظاً فانّ مواعظ النّاس لن تغني عنه شيئاً" (4)
هر كه خويش را پند دهندۀ خود قرار ندهد، ديگر پند مردم براى او سودى در بر نخواهد داشت.
حضرت على (ع) در صفات پرهيزگاران مى فرمايد:
"ان استصعبت عليه نفسه فيما تكره لم يُعطهما سؤلها فيما تحبّ." (5)
اگر نفس او در آنچه بر آن دشوار است، فرمان وى نَبَرد، او نيز در آنچه نفس او دوست دارد، اطاعتش نكند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
". ..و لا حجاب اظلم و اوحش بين العبد و بين الربّ من النفس و الهوي، و ليس لقتلهما في قطعهما سلاح و آله مثل الافتقار الي الله و الخشوع و الجوع و الظمأ بالنّهار و السّهر بالليل، فان مات صاحبه مات شهيداً و ان عاش و استقام ادّاه عاقبته الي الرضوان الاكبر. قال الله و عزّوجلّ : (وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ)
واذا رأيت مجتهداً ابلغ منك في الاجتهاد فوبّخ نفسك و لمها و عيّرها و حثّها علي الازدياد عليه. و اجعل لها زماماً من الامر و عناناً من النّهي و سقها كالرائض للفاره الّذي لا يذهب عليه خطوه منها الاّ و قد صحّح اوّلها و اخرها..." (1)
ميان بنده و خدا، حجابى تاريكتر و وحشت زاتر از نفس و هوى و هوس وجود ندارد و براى كشتن آنها و گسستن شان، جنگ افزار و ابزارى چون نيازمندى به خدا و خشوع و گرسنگى و تشنگى در روز، و شب بيدارى نيست. پس اگر بنده در اين حال بميرد، شهيدمرده است و اگر زنده بمانَد و استقامت ورزد، عاقبتش به رضوان اكبر منجر خواهد شد. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد: "كسانى كه در راه ما بكوشند، راههاى خود را به ايشان بنمايانيم و همانا خداوند با نيكوكاران است." و هر گاه سخت كوشى را ديدى كه از تو سخت تر مى كوشد، خويش را سرزنش و نكوهش كن و به باد ايرادش بگير و به كار بيشتر تشويقش كن و لگام بر كارهايش زن و در نبايستها افسارش زن، و آن را هدايت كن چون كسى كه مى خواهد استرى را تربيت كند، تا هر گامى كه بر مى دارد بر طبق حساب باشد و آغاز و پايان آن سنجيده باشد...
1) 120.. بحارالانوار، ج 70، ص 69، باب 45، ح 15.
حضرت على (ع) مى فرمايد:
"اعلموا عباد الله انّ عليكم رصداً من انفسكم و عيوناً من جوارحكم و حفّاظ صدقٍ يحفظون اعمالهم و عدد انفاسكم. لا تستركم منهم ظلمه ليلٍ داجٍ و لا يكنّكم منهم باب ذور تاجٍ و انّغداً من اليوم قريب." (1)
بندگان خدا، اگر بدانيد كه از شما بر شما نگاهبانانى است، و از اندامهاتان مراقبانى، و حافظانى كه كرده هاى شما را به درستى در حساب مى آرند و نفسهاتان را مى شمارند، نه شبى سياه شما را از آنان مى پوشاند، و نه درى استوار پنهان كردنتان تواند، فردا به امروز نزديك است.
مراقبت، مفهوم و مصداق ديگرى نيز دارد و آن اگر مؤثرتر از مراقبتى نباشد كه بيان شد، قطعاً كمتر از آن نيست. اين مراقبت، عبارت است از توجّه به اينكه بيشتر موجودات، مراقب گفتار، كردار و پندار اويند. اين گونه مراقبت نيز از قرآن و روايات به دست مى آيد.
الف) از مراقبان بر اعمال، خداوند متعال است و قرآن بر اين نكته تأكيد فراوان دارد و مى فرمايد:
(وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ.) (2)
و بدانيد كه خداوند، حائل ميان انسان و قلب اوست.
(يَعْلَمُ خٰائِنَةَ اَلْأَعْيُنِ وَ مٰا تُخْفِي اَلصُّدُورُ.) (3)
او ديدگان خائن را در مى يابد و نيز آنچه را كه در سينه ها نهفته دارند و
(أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اَللّٰهَ يَرىٰ.) (4)
آيا هنوز ندانسته كه خدا مى بيند.
ب) از مراقبان ديگر، پيامبر اكرم (ص) است و خداوند مى فرمايد:
(قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ) (1)
و بگو عمل كنيد، خدا و پيامبرش و مؤمنان، اعمال شما را خواهند ديد.
ج) فرشتگان نيز از مراقبان هستند، خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(كِتٰابٌ مَرْقُومٌ. يَشْهَدُهُ اَلْمُقَرَّبُونَ.) (2)
كارنامه اى نگاشته شده كه مقرّبان، گواه آنند.
(مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ.) (3)
هيچ كلامى نمى گويد مگر آنكه در كنار او، مراقبى حاضر است.
د) اعضا و جوارح نيز در شمار مراقبان هستند، خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(حَتّٰى إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ. وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنٰا قٰالُوا أَنْطَقَنَا اَللّٰهُ اَلَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ) (4)
چون به كار آتش آيند، گوش و چشمها و پوستهايشان به اعمالى كه مرتكب شده اند، بر آنها گواهى دهند. به پوستهاى خود گويند: چرا عليه ما شهادت داديد؟ گويند: آن خدايى كه هر چيزى را به سخن مى آورد و شما را نخستين بار بيافريد، ما را به سخن آورده است.
ه) از جمله مراقبان ديگر، يكى هم زمينى است كه اعمال بر روى آن چهره مى بندند، خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(إِذٰا زُلْزِلَتِ اَلْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا وَ أَخْرَجَتِ اَلْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا وَ قٰالَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا لَهٰا. يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحىٰ لَهٰا.) (5)
آنگاه كه زمين به سخت ترين لرزه هايش لرزانده شود، و زمين بارهاى سنگينش را بيرون ريزد، آدمى بگويد كه زمين را چه رسيده است؟ در
اين روز، زمين خبرهاى خويش را حكايت ميكند، از آنچه پروردگارت به او وحى كرده است.
و) از جمله مراقبان، شب و. روز و ساعات زمانى هستند، و در اين زمينه رواياتى رسيده است كه ازجملۀ آنها، اين حديث از پيامبر اكرم (ص) است:
". ..فمن عمل صالحاً شهدت له جوارحه وبقاعه و شهوره و اعوامه و ساعاته و ايامه و ليالي الجمع و ساعاتها و ايّامها فيسعد بذلك سعاده الابد و من عمل سوّء شهدت عليه جوارحه و بقاعه و شهوره و اعوامه و ساعاته و ليالي الجمع و ساعاتها و ايّامها فيشقي بذلك شقاء الابد." (1)
هر كه، كار نيكى كند، اعضا و سرزمين و ماهها و سالها و ساعات و روزهاى او و نيز شبهاى جمعه و ساعات و روزهاى آن، به نفع او گواهى دهند و بدين ترتيب، سعادت ابدى مى يابد. و هر كه بد كند اعضا و سرزمين و ماهها و سالها و ساعات و شبهاى جمعه و ساعات و روزهاى آن، بر ضد او گواهى دهند و او بدين ترتيب نگون بختى جاودان يابد.
ز) از جملۀ مراقبان ديگر، شيطان است و خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ قٰالَ اَلشَّيْطٰانُ لَمّٰا قُضِيَ اَلْأَمْرُ إِنَّ اَللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ مٰا كٰانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاٰ تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ.) (2)
چون كار به پايان آيد، شيطان گويد: خدا به شما وعده داد و وعدۀ او درست بود و من نيز به شما وعده دادم، ولى خلاف وعدۀ خود عمل كردم، و برايتان هيچ دليل و برهانى نياوردم جز آنكه دعوتتان كردم شما نيز دعوت مرا اجابت كرديد، پس مرا ملامت مكنيد و خود را ملامت كنيد.
ح) قرين آدمى نيز از ديگر مراقبان اوست، خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(كُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا حَتّٰى إِذَا اِدّٰارَكُوا فِيهٰا جَمِيعاً قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ لِأُولاٰهُمْ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ اَلنّٰارِ قٰالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لٰكِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ وَ قٰالَتْ أُولاٰهُمْ لِأُخْرٰاهُمْ فَمٰا كٰانَ لَكُمْ عَلَيْنٰا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ.) (1)
هر امّتى كه به آتش داخل شود، امّت همكيش خود را لعنت كند، تا چون همگى در آنجا گرد آيند. گروههايى كه پيرو بوده اند دربارۀ گروههايى كه پيشوا بوده اند، گويند: پروردگارا! اينان ما را گمراه كردند، دوچندان درآتش، عذابشان كن. گويد عذاب همه، دوچندان است، ولى شما نمى دانيد. پيشوايان به پيروان گويند: شما را بر ما هيچ برترى نيست، اينك به كيفر كارهايى كه كرده بوديد، عذاب را بچشيد.
اين بود چكيده اى از پژوهشى مفصّل، و آيات و روايات در اين زمينه مفصّل و فراوان است و ما در قرآن به همين مقدار بسنده مى كنيم و گزيده اى از روايات را بيان مى داريم. پيش از آوردن اين روايات، خالى از فايده نخواهد بود كه به يك نكتۀ دقيق قرآنى اشاره كنيم. از قرآن چنين پيداست كه شعور تنها به انسان انحصار ندارد، چنان كه سخن گفتن و عمل كردن نيز چنين است، بلكه هر موجودى، طبق آيه شريفه ذيل، هم شعور دارد و هم كلام و هم عمل.
(يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ.) (2)
هر آنچه در آسمانها و زمين است، خداى را تسبيح مى گويد.
ولى اين آيه، ظهور بيشترى دارد:
(وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ.) (3)
چيزى نيست، مگر آنكه تسبيح گوى حمد الهى است، ولى شما تسبيح آنها را نمى فهميد.
(وَ لَقَدْ آتَيْنٰا دٰاوُدَ مِنّٰا فَضْلاً يٰا جِبٰالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ اَلطَّيْرَ.) (1)
و داود را از سوى خود، فضيلتى داديم، كه اى كوهها و اى پرندگان، با او هم آواز شويد.
آيۀ: (يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ) به تسبيح تكوينى حمل شده است و اين در صورتى است كه جواز آن مسلّم انگاشته شود. ولى براى مثال، دو آيۀ اخير، اين حمل را بر نمى تابند و عدم درك ما، نسبت به اين ظرايف و دقايق قرآنى، نبايد موجب شود كه اين آيات به مفاهيمى حمل گردد كه محتوايى ندارد و علم ما نسبت به جهل ما، چونان قطره ايى است نسبت به دريا، چنان كه نبايد موجب شود كه از اين همه آيات و روايات، دست بشوييم و آنها را ناديده بگيريم.
سماعه به نقل از امام صادق عليه السلام روايت مى كند:
"فى قول الله عزوجل (فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً) قال: نزلت فى امه محمد (ص) خاصه فى كل قرن منهم امام منا شاهد عليهم و محمد (ص) شاهد علينا.) (2)
حضرت (ع) درباره آيه شريفه" از هر امتى شاهدى ازخودشان به زيان خودشان برانگيزيم تو را بياوريم تا به زيان آنان شهادت دهى."
فرمود: اين آيه، به ويژه در حق امت محمّد (ص) نازل شده است و در هر سده اى، پيشوايى از ما بر ايشان خواهد بود كه گواه آنهاست و محمّد (ص) گواه ما خواهد بود.
عجلى مى گويد:
" سئلت أبا عبدالله عليه السلام عن قول الله عزّوجلّ: (و كذلك جعلناكم امه وسطاً لتكونوا شهداء علي الناس.) قال: نحن الامه
الوسطي و نحن شهداء الله علي خلقه و حججه في ارضه، قلت: قول الله عزّوجلّ: (مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرٰاهِيمَ؟)
قال: ايانا عني خاصه، (هو سمّاكم المسلمين من قبل.) في الكتب الّتي مضت، (و في هذا) القرآن ، (يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً
) فرسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم الشّهيد علينا بما بلّغنا عن الله عزّوجلّ، و نحن الشهداء علي الناس. فمن صدق صدّقّناه يوم القيامه، و من كذّب كذّبناه يوم القيامه. "(1)
ازامام صادق (ع) دربارۀ آيۀ شريفۀ" و اين چنين شما را امّت ميانه قرار داديم تاگواهان بر مردم باشيد. "پرسش كردم. حضرت (ع) فرمود: ما امّت ميانه و گواهان خدا برخلق او و حجّتهاى او بر زمينش هستيم. عرض كردم: دربارۀ" آيين پدرتان ابراهيم "چه؟ فرمود: به ويژه مقصود ما هستيم." او شما را از پيش، مسلمان ناميده است. "در كتب پيشين" و در اين "قرآن،" تا پيامبر بر شما گواه باشد "، پس پيامبر اكرم (ص) با آنچه از خداى بر ما رسانده گواه بر ماست و ما گواهان بر مردم. پس هر كه روز رستخيز را تصديق كند، تصديقش كنيم و هر كه آن را تكذيب كند تكذيبش كنيم.
بريد عجلى مى گويد:
" قلت لأبي جعفر - عليه السلام قول الله تبارك و تعالي : (وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً؟)
قال: نحن الامه الوسط، و نحن شهداء الله تبارك و تعالي علي خلقه و حججه في ارضه. قلت: قوله تعالي : (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِرْكَعُوا وَ اُسْجُدُوا وَ اُعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ اِفْعَلُوا اَلْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ وَ جٰاهِدُوا فِي اَللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ هُوَ اِجْتَبٰاكُمْ)
قال: ايّانا عني و نحن المجتبون و لم يجعل الله تبارك و تعالي في اَلدِّينِ (مِنْ حَرَجٍ ) فالحرج اشدّ من الضيق. (مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرٰاهِيمَ) ايّانا عين خاصه. و (سَمّٰاكُمُ اَلْمُسْلِمِينَ) الله
1) 137.. همان، ص 190، ح 2.
سمّانا المسلمين، (مِنْ قَبْلُ ) في الكتب التّي مضت، (وَ فِي هٰذٰا ) القرآن ، (يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً وَ تَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ.)
فرسول الله صلي الله عليه واله و سلّم الشهيد علينا بما بلّغنا عن الله تبارك و تعالي و نحن الشّداءعلي الناس، فمن صدّق يوم القيامه صدّقناه و من كذّب كذّبناه. "(1)
به امام صادق عليه السلام كردم، خداوند مى فرمايد:" و اين چنين ما، شما را امّتى ميانه قرار داديم تا گواهان بر مردم باشيد و پيامبر اكرم (ص) گواه بر شماست "فرمود: امّت ميانه ما هستيم، و ما گواهان خداوند متعال بر خلق و حجّتهاى او در زمينش هستيم. عرض كردم: خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:" اى كسانى كه ايمان آورديد، ركوع و سجود كنيد و خدايتان را بپرستيد و كار نيك به جاى آريد، باشد كه رستگار شويد، و درراه خدا آن گونه كه بايد جهاد كنيد كه او شما را برگزيده است. "فرمود: مقصود، ما هستيم و ما برگزيدگان خداوند هستيم و خداوند در دين" حرج و تنگنا "قرار نداده است و حرج، سخت تر از ضيق است. مقصود از" آيين پدرتان ابراهيم "به ويژه، ما هستيم و" شما را مسلمان ناميد "خدا ما را مسلمان ناميد" از پيش "، در كتب پيشينيان،." و در اين "قرآن،" تا پيامبر بر شما گواه باشد و تو بر مردم گواه باشى. "پس، پيامبر گواه بر ماست با آنچه از سوى خداوند تبارك و تعالى به ما رسانده است، و ما گواهان بر مردم هستيم، پس هر كه روز قيامت را تصديق كند، ما را تصديق كرده و هر تكذيبش كند، ما را تكذيب كرده است.
سليم بن قيس هلالى به نقل از اميرمؤمنان (ع) مى گويد كه ايشان فرمود:
" انّ الله تبارك و تعالي طهّرنا و عصمنا، و جعلنا شهداء علي خلقه و حجه في ارضه و جعلنا مع القرآن و جعل القرآن معنا لا نفارقه و لا يفارقنا. "(2)
همانا خداوند تبارك و تعالى، ما را پاك و معصوم كرد و ما را بر خلايقش گواه، و بر زمينش، حجّت گرفت، و ما را با قرآن و قرآن را با ما قرارداد، نه ما از او جدا گرديم و نه او از ما جدا گردد.
محمّد بن مسلم مى گويد:
" سئلته عن الاعمال هل تعرض علي النبي (ص)؟ قال: ما فيه شك. قلت له: ارايت قول الله تعالي : (اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ
) قال: انهم شهود الله في ارضه. "(1)
از امام (ع) پرسيدم كه آيا اعمال بر پيامبر عرضه مى شود؟ فرمود: در آن ترديدى نيست. عرض كردم: نظر شما پيرامون آيۀ شريفۀ (اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ.) چيست؟ فرمود: آنها گواهان خدا در زمين هستند.
سماعه به نقل از امام صادق عليه السلام مى گويد كه شنيدم حضرت (ع) فرمود:
" ما لكم تسوؤن رسول الله؟ فقال له رجل: جعلت فداك فكيف نسوؤه؟ فقال: اما تعلمون ان اعمالكم تعرض عليه. فاذا اري فيها معصيه سائمه ذلك؟ فلا سوؤا رسول الله (ص) و سروه.)(2)
چرا رسول خدا (ص) را آزار مى دهيد؟ مردى گفت: قربانت گردم: ما چگونه او را آزار مى دهيم؟ فرمود: آيا نمى دانيد كه كارهاى شما بر پيامبر (ص) عرضه مى شود و هرگاه از شما گناهى ببيند او را ناخوش آيد؟ پس او را آزار ندهيد و شادش كنيد.
در روايتى از حمران رسيده است كه امام (ع) فرموده است:
"انّما انزل الله تعالي: ( وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً) يعني عدلاً، (لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً.) قال: و لا يكون شهداء علي النّاس الاّ الائمه و الرسل، فاماّ الامه فانّه غير جايزان يستشهد الله تعالي علي الناس و فيهم من لا تجوز شهاده في الدنيا علي
حزمه بقل." (1)
(اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنٰا أَيْدِيهِمْ.) الي قوله (بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ.) قال: اذا جمع الله الخلق يوم القيامه دفع الي كل انسان كتابه فينظرون فيه فينكرون انّهم عملوا من ذلك شيئاً، فيشهد عليهم الملائكه. فيقولون: يا ربّ ملائكتك يشهدون لك، ثمّ يحلفون انّهم لم يعملوا من ذلك شيئاً و هو قوله : (يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ، فاذا فعلوا ذلك ختم علي السنتهم و ينطق جوارحهم بما كانوا يكسبون.) (2)
" (حَتّٰى إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.)
فانّها نزلت في قوم يعرض عليهم اعمالهم فينكرونها فيقولون: ما عملنا منها شيئاً، فيشهد عليهم الملائكه الّذين كتبوا اعمالهم. فقال الصادق (ع) فيقولون لله: يا ربّ هؤلاء ملائكتك يشهدون لك، ثم يحلفون بالله ما فعلوا من ذلك شيئاً و هو قول الله: (يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ.) و هم الّذين غضبوا اميرالمؤمنين... فعند ذلك يختم الله علي ألسنتهم و ينطق جوارحهم، فيشهد السمع بما سمع ممّا حرّم الله و يشهد البصر بما نظر به الي ما حرّم الله اليدان بما اخذتا، تشهد الرجلان بما سعتا ممّا حرّم الله و تشهد الفرج بما ارتكبت ممّا حرّم الله. ثم انطق الله السنتهم، فيقولون هم لجلودهم : (لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنٰا؟)(3)
فيقولون : (أَنْطَقَنَا اَللّٰهُ اَلَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ وَ مٰا كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ.)
اي من الله (أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُكُمْ وَ لاٰ جُلُودُكُمْ.)
والجلود الفروج (وَ لٰكِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَعْلَمُ كَثِيراً مِمّٰا تَعْمَلُونَ.)
مقصود خداوند از نزول آيۀ" و اين چنين شما را امّتى ميانه قرار داديم. "دادگرى است،" تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر بر شما گواه
است "، يعنى بر مردم، كسى گواه نيست مگر امامان و پيامبران و روا نيست خداوند تبارك و تعالى امّت را بر مردم گواه گيرد، چه، در ميان آنها كسانى هستند كه حتى دربارۀ يك بسته سبزى نبايد از آنها شهادت طلبيد.
" امروز بر دهان ايشان مُهر مى نهيم و دستهاشان با ما سخن مى گويند "تا آنجا كه مى فرمايد:" به آنچه انجام داده اند ". امام (ع) مى فرمايد: هنگامى كه خداوند به روز رستخيز، مردم را گرد مى آورد، كارنامۀ هر انسانى بدو داده مى شود و آنها در آن مى نگرند و انكار مى كنند كه حتّى يك كار از آنها را انجام داده باشند، پس فرشتگان بر ايشان گواهى مى دهند و اين همان فرمودۀ خداوند است كه:" روزى كه خدا همۀ آنها را زنده مى كند، همچنان كه براى شما قسم مى خورند براى او هم قسم خواهندخورد. "پس چون چنين كنند، خداوند بر زبانهايشان مهر نهد و اعضايشان در آنچه كه كرده اند، به سخن در آيند.
" پس چون بدان در آيند، گوش و چشمهاشان و پوستهاشان به آنچه كرده اند، بر ايشان گواهى دهند "اين آيه دربارۀ قومى نازل شده است كه وقتى اعمالشان بر ايشان عرضه مى شود، آنها انكارش مى كنند و مى گويند: ما از اين كارها هيچ آگاهى نداريم، پس فرشتگانى بديشان گواهى دهند كه كارهايشان را ثبت كرده اند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: آنها به خدا عرض مى كنند: بار خدايا! اين فرشتگان تو، به نفع تو گواهى مى دهند و سپس به خدا سوگند مى خورندكه چيزى را انجام نداده اند و اين است مفهوم سخن پروردگار كه مى فرمايد:" روزى كه خدا همه آنها را زنده مى كند، همچنان كه براى شما قسم مى خورند، براى او هم قسم خواهند خورد. "آنها، همان كسانى هستند كه اميرمؤمنان (ع) را به خشم آوردند، و در اين هنگام است كه خداوند بر زبانهاى آنها مُهر مى نهد و
اعضايشان به سخن در مى آيند، پس گوش به شنيده هاى حرام، و چشم به ديده هاى حرام، و دست، در اندوخته هاى حرام و پا در پيموده هاى حرام و عورت در انجام امور حرام، گواهى مى دهند.
خداوند سپس زبان ايشان را به سخن در مى آورد و آنها به پوستهايشان مى گويند:" چرا بر ما گواهى مى دهيد؟ ". و آنها مى گويند:" خداوندى ما را به سخن آورده است كه هر چيزى را به سخن در مى آورد و او براى نخستين بار، شما را آفريده و به سوى او باز مى گرديد و پنهان نبوده ايد. "يعنى از خدا." اينكه گواهى دهد بر شما، گوشتان و نه چشمها و پوستهاتان "و پوستها عورتها هستند،" ولى پنداشتند كه خدا از بسيارى از آنچه كرده ايد آگاهى ندارد."
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
" اما انّ الله عزّوجلّ كما امركم ان تحتاطوا لأنفسكم و اديانكم و اموالكم باستشهاد الشهود العدول عليكم فكذلك قد احتاط علي عباده و لكم في استشهاد عليهم، فللّه عزّوجلّ علي كلّ عبد رقباء من كل خلقه و معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر الله ويحفظون عليه ما يكون منه من اعماله و اقواله و الفاظه و الحاظه، و البقاع الّتي تشتمل عليه شهود ربّه له او عليه، و الليالي و الايّام و الشهور شهوده عليه او له، و سائر عباد الله المؤمنين شهوده عليه او له و حفظته الكاتبون اعماله شهود له او عليه، فكم يكون يوم القيامه من سعيد بشهادتها له و لم يكونوا يوم القيامه من شقي بشهادتها عليه.
انّ الله عزّوجلّ يبعث يوم القيامه عباده أجمعين و إماءه فيجمعهم في صعيد واحد، ينفذهم البصر و يسمعهم الداعي و يحشر الليالي و الايّام و يستشهد البقاع و الشّهور علي اعمال العباد، فمن عمل صالحاً شهدت له جوارحه و بقاعه و شهوره و اعوامه و ساعاته و ايّامه و ليالي الجمع و ساعاتها و ايّامها فيسعد بذلك سعاده الابد، و من عمل سوءً
شهدت عليه جوارحه و بقاعه و شهوره و اعوامه و ساعاته و ليالي الجمع و ساعاتها و ايّامها فيشقي بذلك شقاه الابد، فاعملوا اليوم القيامه و اعدّوا الزاد ليوم الجمع يوم التناد -... "(1)
آگاه باشيد، خداوند عزّ و جلّ، همان گونه كه به شما دستور داده است كه براى خود و دين و مالتان با به گواهى گرفتن گواهان عادل، براى خودتان وثيقه بگيريد، خودش نيز، بر بندگانش وثيقه گرفته و آنها را بر شما به شهادت گرفته است. خداوند عزّ و جلّ بر هر بنده اى از آفريدگارش از پس و پيش، مراقبان و نگاهبانانى گماشته است كه او را از امر الهى و رفتار و گفتار و بيان واژه ها و حتّى نگاه كردن، پاس مى دارند. سرزمينى كه او در آن زندگى مى كند، گواهان پروردگار بر ضد يا به نفع آن بنده است و شب و روز و ماهها، گواهان بر ضد يا به نفع اوست و ديگر بندگان مؤمن خدا، گواهان بر ضد او، يا به نفع او هستند. و پاسداران كارنامه نويس، گواهان بر ضد او يا به نفع او هستند. پس چه بسيارند در قيامت، اشخاص نيكبختى كه اينها به سود آنها گواهى دهند، و چه بسيارند اشخاص نگون بختى كه اينها به زيان آنها گواهى دهند خداوند عزّ و جلّ، روز قيامت، همه بندگان زن و مرد را در يك جا گرد مى آورَد. چشم آنها مى شود وصداى دعوتگر را بشنوند و شب و روز گرد آيند و زمين و ماهها بر اعمال بندگان، گواهى دهند و هر كه كار نيك كرده باشد، اعضا و زمين و ماهها و سالها و ساعتها و روزها و شبها و شبهاى جمعه و ساعتها و روزهاى آن به سود او گواهى دهند و بدين ترتيب سعادت ابدى يابد. و هر كه بد كرده باشد، اعضا و زمين و ماهها و سالها و ساعتها و شبهاى جمعه و ساعتها و روزهاى آن به زيان او گواهى دهند و بدين ترتيب بيچارگى جاودان يابد. پس براى روز رستخيز بكوشيد و براى هنگام همايش توشه برگيريد.
1) 145.. همان، ج 7، ص 315، ح 11.
در تبيين مختلف آيات قرآن، از اميرمؤمنان (ع) روايت شده كه فرموده:
" ثم نظم تعالي ما فرض علي السّمع و البصر و الفرج في آيه واحده فقال: (مٰا كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُكُمْ وَ لاٰ جُلُودُكُمْ وَ لٰكِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَعْلَمُ كَثِيراً مِمّٰا تَعْمَلُونَ.)
يعني بالجلود ههنا الفروج. و قال الله تعالي : (وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً.)
ساق الحديث الي ان قال: ثمّ أخبر انّ الرجلين من الجوارح التي تشهد يوم القيامه حتّي يستنطق بقوله سبحانه : (اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنٰا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ. "(1)
سپس خداوند متعال، واجبات گوش و چشم و فرج را در يك آيه گرد آورده و فرموده است:" از اينكه گوش و چشمها و پوستهايتان به زيان شما شهادت دهند، چيزى نهان نمى داشتيد، بلكه مى پنداشتيد خدا بر بسيارى از كارهايى كه مى كنيد آگاه نيست. "مقصود از پوستها در اينجا فرجها مى باشد. و خداوند مى فرمايد:" از پى آنچه ندانى كه چيست مرو، زيرا گوش و چشم و دل، همه را بدان بازخواست كنند. "و حديث ادامه دارد تا جايى كه مى فرمايد: سپس خبر داد كه دو پا، از اعضايى هستند كه در روز قيامت، گواهى مى دهند تا جايى كه خداوند با اين فرموده به سخنشان مى آورد:" امروز بر دهانها يشان مُهر مى نهيم و دستهاشان با ما سخن مى گويند و پاهاشان در آنچه كرده اند، گواهى مى دهند."
ابوكهمس از امام صادق عليه السلام پرسيد:
" يصلي الرجل نوافله في موضع او يفرقها؟ قال: لا، بل ههنا و ههنا، فانها تشهد له يوم القيامه. "(2)
آيا شخصى مى تواند نوافل خود را دريك مكان بخواند يا آنها را در
مكانهاى مختلف بخواند؟ امام (ع) فرمود: نه، اينجا يا آنجا بخواند، زيرا زمين در روز رستخيز براى او گواهى خواهد داد.
محمّد بن على محبوب، در نامۀ خود، با اسنادش به امام صادق عليه السلام مى گويد كه امام (ع) فرمود:
" ما من يوم يأتي علي ابن آدم الاّ قال ذلك اليوم: يا ابن آدم أنا يوم جديد و أنا عليك شهيد فافعل بي خيراً و اعمل في خيراً اشهد لك يوم القيامه، فانّك لن تراني بعدها ابداً(1)
روزى بر بنى بشر نمى گذرد مگر آنكه در اين روز مى گويد: اى آميزاد! من روز نوى هستم و بر تو گواهم، پس به سبب من، خير انجام بده و در من نيكى كن تا در روز قيامت به سود تو گواهى دهم كه پس از آن، ديگر هرگز مرا نبينى.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"الليل اذا أقبل نادي مناد بصوت يسمعه الخلائق الاّ الثقلين: يا ابن آدم انّي علي ما فيّ شهيد فخد منّي، فاني لو طلعت الشمس لم تزدد فّي حسنه و لم تستعتب فيّ من سيّئه، و كذلك يقول النّهار اذا ادبر الليل." (2)
آن هنگام كه شب روى آورد، منادى با صدايى كه جز ثقلين، آن را همگان خواهند شنيد، كه منادى ندا خواهد كرد كه اى آدميزاد! من با آنچه دارم گواه توام، پس از من بستان كه اگر خورشيد برآيد، ديگر نخواهى توانست در دل من (دردل شب) حسنه اى بيفزايى و اگر در من بدى كردى، ديگر از من خشنودى مخواه. روز نيز هنگامى كه شب رفت چنين مى گويد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"انّالنّهار اذ جاء قال: يا ابن آدم اعمل في يومك هذا خيراً، اُشهد لك به عند ربّك يوم القيامه، فانّي لم آتك فيما مضي و لا آتيك فيما بقي، و اذا
جاء الليل قال مثل ذلك." (1)
روز، هنگامى كه بيايد مى گويد، اى آدميزاد! در اين روز نيكى كن تا در روز قيامت نزد خدايت به سودت گواهى دهم، كه من در گذشته پيش تو نيامده ام و در آينده نيز نخواهم آمد، و هر گاه شب آيد نيز چنين گويد:
هيچ ترديدى در اين نيست كه وجود استاد در هر علم و فنّى ضرورى است، به ويژه در اين علم كه دربردارندۀ ظرايف و دقايق فراوان است و عدم تعادل در آن، اگربه قدر مويى به افراط و تفريط بيانجامد، سبب ساز گمراهى خواهد گشت. راز اين سخن، در آن نهفته كه اين مقوله، به علاوۀ آنكه يك علم است به استاد و رهنمودها و سفارشهاى كلّى و جزئى او نيز نيازمند است. نفوذ استاد در جانها، به ويژه جانهاى ضعيفتر، از امور غير قابل انكار است، زيرا شاگرد خود را در برابر استاد ضعيف و خُرد مى بيند و او را عظيم و نيرومند و از همين روى، ناخودآگاه از او اثر مى پذيرد. چه، معنويت استاد، موجب تأثير در رفتار و گفتار مى گردد و حتى استاد در حركات و نوع سخن گفتن شاگرد، اثر مى گذارد، ديگر چه رسد به قلب او.
استادى كه اهل عمل باشد و خويش را پاك و دلش را پاكيزه گردانيده باشد، همان عمل او دعوتگرى به سوى خدا و پاكسازى نفس و تطهير آن و سرشتينه كردن آن به اخلاق الهى است. سوگند به آن كه، جان من در يدِقدرت اوست، اگر كسى بگويد سزاست كه آدمى عمر خويش را صرف يافتن استادى كند تا تنها چند روز از او بهره برد، سخن به نيكى گفته است چه، تنها يك سخن استاد، براى جانهاى آماده، سعادت هر دو سراى را فراهم آوَرَد.
آنچه شايستۀ توجه است و امرى مهم به شمار مى آيد و حتّى اهميت آن از استاد هم بيشتر خواهد بود اين است كه گزينش استاد، مسئله اى به غايت دشوار
1) 150.. همان، ج 7، ص 325، ح 22.
است كه وجود آن ناياب تر از گوگرد سرخ است. چنين نيست كه هر كه ادعا كرد استاد است، يا به استادى شهرت يافت، شايستگى استادى داشته باشد. چه بسا استادى كه موجب انحراف ژرف شاگرد گردد.
استاد بايد شرايطى داشته باشد كه از وجود آنها ناگزير است:
الف) دانش و تخصّص، به گونه اى كه نزد اهل آن علم، شهرت يافته باشد كه معلّمى كاركشته است. پس نادان غير متخصص، يا كوتاهى مى كند يا زياده روى و در نهايت، پشت آدمى را مى شكند و موجب انحراف ميگردد
ب) عقل و كياست؛ زيرا هركه خرد و زيركى نداشته باشد، موجب انحراف مى شود و چه بسا استاد به دور از ذكاوتى كه شاگرد را به پرتگاه كشد. بدين ترتيب، يافتن خردمند زيرك، دشوار تر از يافتن عالم متخصّص است.
ج) رسيدن به لقا، يا دست كم، رسيدن از توبه و تخليه به تحليه و هر كه از توبه و يقظه، عبور نكند، كور است. پس چگونه ممكن است كورى، عصاكش كورى دگر شود. هر كه خويش را پاك نسازد، اسير پلشتيها خواهد بود و چنين كسى چگونه خواهد توانست ديگرى را از اسارت برهاند.
اينها شرايط عمده اى بود كه بيان شد و به هر روى، يافتن استاد، به غايت دشوار است.
لذا توصيۀ ما، آن است كه استادى عمومى برگزيده شود نه استادى گزينشى و خصوصى، زيرا گفتگو و بحث و مطالعه و شركت در مجالس عمومى لازم است، پس هر چه را به تمام نتوان فرو گرفت، به تمام هم فرو گذار نتوان كرد و آنچه را دستيابى بدان آسان است، نبايد به سبب آنچه دستيابى بدان دشوار است، رها كرد.
اين در حالى است كه افزايش تقاضا در زمان ما سپاس خداى را به سبب عرضه و فراوانى شاگردان و كاهش اساتيد، موجب مى گردد كه شاگرد به استاد عمومى و مجالس عمومى بسنده كند.
هر كه اهل سيرو سلوك باشد و آمادۀ آن گردد، بايد رهنمودهاى كلّى را از
درس استاد يا از شخص استاد بستاند و بدان عمل كند و در جستجوى مشكلات و شبهات آن باشد و از خدا توفيق بجويد و خداى را به ويژه هنگام رخ نمودن شبهات و مشكلات، فراموش نكند.
در پايان، طلّاب اين راه را به امرى مهم توجّه مى دهم و آن اين است كه رسيدن از يك منزلگاه به منزلگاه ديگر، بسيار دشوار و خطر دار است، و شيطان در كمين نشسته و مراقبت كامل دارد و از نيرنگهاى او براى طلّاب اين راه، ايجاد نوميدى براى آنهاست. چه، او استاد را مى بيند كه به كارهايى مى پردازد كه وى از انجام آنها ناتوان است. ولى مكر مهمتر از آن، اين است كه شيطان به او فرمان مى دهد كه كمر به انجام كارهايى ببندد كه در شأن او نيست و به كارهايى بپردازد كه بر عهده سالك نيست و او را تشويق مى كند به كارهايى روى آورد كه او نبايد انجام دهد، و بدين ترتيب، او به نوميدى و گاهى به جنون يا بيماريهاى روانى كشيده مى شود كه برخاسته از جهلى است كه آن نيز پرداختۀ مكر ابليس است. او بايد بداند كه شيطان از سمت چپ او با گناه پيش مى آيد، گاهى از سمت راست او و با انجام عبادات، گام پيش مى نهد. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(قٰالَ فَبِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَكَ اَلْمُسْتَقِيمَ. ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شٰاكِرِينَ.)(1)
ابليس گفت: بر اين گمراهى كه مرا داده اى، در راه راست تو، براى آنها (كمين) مى نشينم، آنگاه از جلو رويشان و از پشت سرشان و از طرف راست و چپشان به آنها مى تازم و بيشترينشان را سپاس گزار نخواهى يافت.
و بدين ترتيب او آدمى را از راه راست و بلكه از دين بيرون مى برد.
پيشتر گفته آمد كه فرورفتن در خواستنيها، زيانمند است و حتى بيشتر آنها حرام مى باشد، چنانچه بايد در بسيارى از موارد، كوتاهى در خواستنيها و تحمّل رياضتهاى دينى را كه زيانمند هم نيست، حرام دانست. در پايان اين راه، سخنان
1) 151.. قرآن، اعراف/ 16-17.
بزرگان اين فن و اعمال آنها را بيان مى داريم:
سيد مرتضى از جمله عالمانى بود كه ب شاگردانش شهريه مى داد. او قدّس الله سره علوم فراوانى را تدريس مى كرد. در يكى از سالها، خشكسالى شديدى پديد آمد، و مردى يهودى به فكر چاره افتاد تا براى خود، توشه اى گرد آورد و نگاه دارد. روزى او در مجلس سيد مرتضى حاضر شد و از او اجازه خواست تا ستارگان را برايش بخواند وسيد به او اجازه داد و دستور داد به او هر روزه پولى بدهند. او مدتى اين كار را انجام داد و سپس به دست سيد مرتضى اسلام آورد. (1)
يكى از حكيمان گفته است: حق استاد بيش از پدر است، زيرا پدر، وسيلۀ سامان دادن به پيكر اوست، در حالى كه استاد، حقيقت كمال انسانى او را، تحقّق مى بخشد. (2)
ملا حسينقلى همدانى، عمر شريفش را صرف تربيت فضلا كرد و لذا آثار اندكى از خود برجاى نهاد و اين آثار اندك نيز، شكل پاكنويس به خود نگرفت. از او در اين باره، پرسش كردند. ايشان پاسخ داد كه وظيفۀ من، تربيت طلّاب و دانش پژوهان است و آنچه شما تصنيف و تأليف كرده ايد، در واقع همگى از من است. او - رحمه الله با اين وجود، در حفظ و ضبط و دقت نظر و سرعت انتقال در مناظره ها و شيوايى زبان، اعجوبه اى بود، و با هيچ كس بحث نمى كرد مگر آنكه بر او چيرگى مى يافت و در علم جدل مهارتى بسزا داشت. (3)
امام خمينى قدّس الله سرّه مى گويد:
"استاد اخلاق براى خود معين نماييد، جلسه وعظ و خطابه و پند و نصيحت تشكيل دهيد، خودرو نمى توان مهذّب شد، اگر حوزه ها، همين طور از داشتن مربى اخلاق و جلسات پند و اندرز خالى باشد، محكوم به فناست. چطور شد علم فقه و اصول، به مدرس نياز دارد، درس و بحث مى خواهد، براى هر علم و صنعتى در دنيا، استاد لازم است، لكن علوم معنوى و اخلاقى به تعليم و تعلّم نيازى ندارد و خودرو و بدون معلّم حاصل مى گردد. كراراً شنيده ام سيد جليلى. (4)
معلّم اخلاق شيخ انصارى بوده است.
شيخ طوسى در سن 25 سالگى، درس مى رفته است، در صورتى كه درسن بين بيست و سى، بعضى از اين كتابها را نوشته است، كتاب تهذيب را گويا در همين سن و سال به رشته تحرير در آورده و د رسن 52 سالگى، در حوزۀ درس مرحوم سيد مرتضى، حاضر مى شده كه به آن مقام رسيده است. "(1)
حاج ميرزا على آقاى قاضى، قهرمان عرفان و سير وسلوك و استاد علامه طباطبائى، فرموده است:" اهمّ آنچه در اين راه، لازم است، استاد خبير و بصير و از هوى بيرون آمده و به معرفت الهيه رسيده و انسان كامل است كه علاوه بر سير الى الله، سه سفر ديگر را طى كرده و گردش و تماشاى او درعالم خلق بالحق بوده باشد. كسى كه طالب راه وسلوك طريق خدا باشد، اگر براى پيدا كردن استاد اين راه، نصف عمر خود را در جستجو و تفحّص بگذراند. تا آن را پيدا كند، ارزش دارد، كسى كه به استاد رسيد، نصف راه را طى كرده است. "(2)
علامۀ طباطبائى (ره) مى گويد:
" ما هر چه در اين مورد داريم، از مرحوم قاضى داريم، چه آنچه را كه در حياتش از او تعليم گرفتيم و از محضرش استفاده كرديم و چه طريقى كه خودمان داريم، از مرحوم قاضى گرفته ايم. "(3)
آقا ميرزا جواد آقا ملكى، بعد از دو سال تلّمذ خدمت آخوند، عرض كرد:
" من در سير خود به جايى نرسيدم. آخوند در جواب، از اسم و رسمش سؤال مى كند. اوتعجب كرده مى گويد: مرا نمى شناسيد؟ من جواد تبريزى ملكى هستم. ايشان مى گويد: شما با فلان ملكى ها بستگى داريد؟ آقا ميرزا جواد آقا، چون آنان را خوب و شايسته نمى دانسته از آنان انتقاد مى كند، آخوند همدانى در جواب مى فرمايد: هر وقت توانستى، كفش آنها را كه بد مى دانى پيش پايشان جفت كنى من خود به سراغ تو خواهم آمد. ميرزا جواد آقا، فردا كه به درس مى رود، خود را حاضر مى كند كه در محلى پايين تر از بقيه شاگردان بنشيند تا رفته رفته طلبه هايى كه از آن فاميل در نجف بودند و ايشان آنان را خوب
نمى دانسته، مورد محبّت قرار مى دهد تا جايى كه كفششان را پيش پاى آنها جفت مى كند. چون اين خبر به آن طايفه كه در تبريز ساكن بودند مى رسد رفع كدورت فاميلى مى شود. بعداً آخوند او را ملاقات مى كند و مى فرمايد: دستور تازه اى نيست، تو بايد حالت اصلاح شود تا از همين دستورات شرعى بهره مند شوى. ضمناً يادآورى مى كند كه كتاب مفتاح الفلاح شيخ بهائى براى عمل كردن خوب است. "(1)
" بدان فرزندم محمّد، كه خداوند تو را از مواضع بى اعتنايى اش حفظ كند و با خلعت توجّه هميشگى به تو و پذيرفتن اعمال تو، زيورت بخشد. از جمله مشكلات برخاسته از آميزش با مردم براى من، يكى اينكه سلاطين مرا شناختند و به من محبّت يافتند تا جايى كه نزديك بود سعادت دنيا و آخرت مرا به تباهى كشند و ميان من و مالكم كه صاحب نعمتهاى باطنى و ظاهرى است، مانع گردند. و در اين صورت، تو ديگر مرا در نمى يافتى مگر آنكه با طلبيدن سرپرستى سراى غرور فريفتگى، جامۀ ننگ بر پيكر كشيده باشم و تو را به سوى هلاكت و عذاب آتش رهنمون گردم. محققاً جز خداوند عزّ و جلّ، هيچ قدرت ديگرى مرا از خطر رويكرد شاهان جهان و دوستى آنها رهايى نبخشيد و از شرنگ جانگير نزديكى بديشان سلامتم نداشت. پس من رهانيدۀ آن مالك رحيم و مهر ورزم، آن گونه كه نخست در دامان جدم "ورّام" و پدرم، رشد يافتم كه خداوند روحشان را پاك گرداند و بر رستگاريشان، تاج نشاند. آنها دعوتگران به سوى خداوند سبحان بودند و طالبان حضرت كبرياييش، پس خداوند عزّ و جلّ، پيمودن راه آنها و پيروى از راهنماى ايشان را به من الهام كرد و حال آنكه من براى آنها بسى ارجمند بودم، و چه نيازمندم به احسان الهى بديشان و چه محتاج بودم به تعليم خود از سوى استاد، چه، بنا به سرشت كودكانه، از لغزش بركنار نبودم. "(2)
مادر محمّد تقى مجلسى (پدر محمّد باقر مجلسى) عارفانۀ صالحه بود و از تقوايش نقل شده است كه وقتى شوهرش، مقصود على، عازم سفرى گرديد،
پسران خود، ملا محمّد تقى و ملا محمّد صادق را به جهت تحصيل علوم شرعيه، خدمت علامه ملا عبدالله شوشترى آورد و از آن بزرگوار استدعا كرد كه مراقبت آنها را به عهده بگيرد، پس از آن به مسافرت رفت. سپس عيدى مصادف شد و جناب ملا عبدالله، سه تومان به ملا محمّد تقى داد و فرمود: در ضروريات معاش خودتان صرف كنيد. ملا محمد تقى گفت: بدون اطلاع مادر، مجاز نيستيم. وقتى كيفيت امر به مادرشان گفته شد، فرمود: پدر شما دكانى دارد كه غلّۀ آن چهارده غاز بيكى است و آن مساوى مخارج شماست، اگر اين مبلغ را بگيرم، حال شما در توسعه مى شود و پس از آن، عادت اوّل را فراموش مى كنيد و آن وقت به مخارج كم قانع نيستيد. چون خدمت مولانا اين مطلب گفته شد، در حق آن جناب دعا كرده و دعاى آن بزرگوار مستجاب شد، و اين سلسله جليله را از حاميان دين قرار داد كه از ايشان آن بحر مواج بيرون آمد." (1)
در پايان دوست دارم بر سبيل اختصار، گزيده اى از حالات اساتيدم را بيان دارم تا يادمانى باشد براى من و شما و اداى پاره اى ازحقوق آنها بر من.
الف) سرور ما، استاد امام خمينى رضوان الله تعالى عليه به ظواهر شرع حتى مستحبّات غير معروف هم، پايبند بود، چه رسد به نماز اول وقت و تهجّد و تلاوت قرآن و دعا و همچون پذيرفتن دعوت مؤمنان و پيشى گرفتن در سلام و... و از آنچه ايشان در ميان شاگردانش بدان شناخته شده بود، برآوردن نياز تهيدستان بود، هرگاه از نياز آنها آگاهى مى يافت و از همين روى پيوسته مى گفت اگر به نياز مبرم كسى آگاهى يابيم، سزد كه حتّى با فروش جامه مان، درصدد برآوردن آن باشيم. چنان كه ايشان از اظهار تهيدستى هنگامى كه مى دانست شخص در آن لحظه نيازى ندارد، بيزار بود. از آنچه او بدان شهرت يافته بود و به غايت به آن پايبندى مى ورزيد، دورى از محرمات بود.
اينك خاطره اى را باز مى گويم كه هرگز آن را فراموش نمى كنم. روزى او با پريشانى و ناآرامى بر سر درس حاضر شد و گفت: امروز براى درس و بحث
1) 161.. فوائد رضويه، باب قرآن، ص 411.
نيامده ام، بلكه بر سر درس حاضر شدم تا شما را نصيحتى كنم كه از برخى روايت وارد شده است. اين نصيحت از سيد ميرزا كبير شيرازى است. به او نوشتند كه ايشان براى اهل علم، وجود علم و تقوا و عقل را شرط مى داند و اگر علم نداشته باشند بايد از تقوا و عقل برخوردار باشند و اگرنه، دست كم بايد عقل داشته باشند تا اسلام را با عقلشان حفظ كنند و من عرض مى كنم: به دنبال يافتن عقل و فكر باشيد تا حوزۀ مقدّسه حفظ شود. او رفت در حالى كه تب رهايش نمى كرد و چند روز از انجام مباحثه ناتوان بود، و دليل اين همه، آن بود كه گروهى از شاگردانش، سيد ميرزا كبير شيرازى را چنان معرفى كرده بودند كه شخصيت برخى از مراجع را خدشه دار مى كرد و او با شنيدن اين غيبت، پريشان و بيمار شده بود. او از ارتكاب گناه تنفّر داشت، به ويژه در چنين غيبتى كه تجاوزى بود بر حق مردم، چنان كه از اسراف و زياده روى در بيت المال، به سختى بر مى آشفت.
اين قطره اى از درياى فضايل او در پايبندى اش به ظواهر شرع بود امّا در مورد تخليه و تحليه، معتقد بود كه همۀ علوم، حتّى علم توحيد به تهذيب و تخلّق به فضايل، موكول است.
هنگامى كه در آغاز پيروزى انقلاب اسلامى، گروهى به خدمت ايشان رسيدند و يكى از ايشان اظهار داشت كه ما نيامده ايم تا بگوييم از انقلاب چه مى خواهيم، بلكه آمده ايم تا بپرسيم انقلاب از ما چه مى خواهد. امام از لطافت و دقت و ظرافت كلام گوينده، شاد گشت و گفت: انقلاب از ما مى خواهد كه به تزكيه روى آوريم و خويش را مهذّب كنيم. به حقيقت، اين كلام ارزشمندى پيرامون مقام تجليه و لقاست. ما معتقديم برخى از كلمات ايشان، برخاسته از رسيدن ايشان به هر دو مقام بوده است. براى مثال، او در آغاز وصيتنامه سياسى الهى خود، درباره ثقلين و عدم تفرق آنها از يكديگر مى نويسد:
"شايد جمله" لن يفترقا حتى يردا على الحوض. "اشاره باشد بر اينكه، بعد از وجود مقدس رسول الله (ص) هر چه بر يكى از اين دو گذشته است، بر ديگرى گذشته است و مهجوريت هر يك، مهجوريت ديگرى است. تا آنگاه كه اين او
مهجور، بر رسول خدا (ص) در" حوض "وارد شوند و آيا" حوض "مقام اتصال كثرت به وحدت است و اضمحلال قطرات در درياست، يا چيز ديگر كه به عقل و عرفان بشر راهى ندارد."(1)
اين سخن ايشان، شگفت انگيز است و فردى ديگر كه اين سخن را گفته باشد، نمى شناسيم.
مشهور است كه اسم مستأثر و اسماى مستأثره، درذات خداوند پنهان است و به خودِ مقام كبريايى اختصاص دارد، ولى امام (ره) مى فرمود: وجود اسم، بدون آشكار كننده، مفهومى ندارد، اگر چه پنهان و مختصّ به مقام كبريايى باشد. براى مثال، پيامبر اكرم (ص) ناگزير بايد مظهر و مجلاى ذات و صفت و حتى اسم مستأثر باشد. آن چنان كه مى فرمود: از قرآن، چنين پيداست كه ولايت به منزله فصل و اسلام به منزلۀ جنس است و قوام و مايۀ جنس، به فصل است، لذا مفهوم آيه: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً) "امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما، برگزيدم."(2)
در كنار اين آيۀ شريفه: (يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ.) "اى پيامبر! آنچه را از سوى پروردگارت به تو نازل شده، برسان و اگر چنين نكنى، رسالت او را به جاى نياورده اى." همين مفهوم را بيان مى كند.
بر اين اساس، در رواياتى همچون:
"بني الاسلام علي خمس علي الصلوه الزكاه و الصّوم و الحج و الولايه و لم يناد بشيءٍ كما نودي بالولايه." (3)
اسلام بر پنج پايه استوار است، بر نماز، زكات، روزه، حج و ولايت و به چيزى چونان ولايت دعوت نشده است
ناگزير بايد مفهوم ولايت، همان محبّت اهل بيت و شيعيان آنها باشد، نه ولايت اصطلاحى، زيرا آن جز اصول و شالوده هاى دين است و مفهومى ندارد كه آن را
به دنبال فروعاتى همچون نماز، زكات، روزه و حج، قرار داد.
نظير چنين سخنانى از ايشان، آنقدر فراوان است كه براى نقل آنها به كتابى مستقل نياز است و ما تنها به گفتن همين سخن بسنده مى كنيم كه دليل وصول ايشان به مقام لقا، تصّرف ولايى او در نفوس بود و ما در اين زمينه، شواهدى داريم و آنچه از آغاز انقلاب اسلامى تا امروز رخ داده، ما را بس است. چه، چندين سال از رحلت ايشان مى گذرد و بارها دشمنان متعدّد، اسرار مهمّمى را فاش كرده اند و اين در حالى است كه چه در هنگام ورود امام، يا هنگام رحلت ايشان، يا اينك كه چند سال ا زارتحال ايشان مى گذرد، مردم همچنان در عرصه اند و هر زمان كه نياز باشد، چون سيلى به خيابانها مى ريزند و اين نيست مگر همان كرامت، يا اگر مى خواهيد بگوييد "تصرّف ولايى"
قلم سركشى كرد و برخى اسرار، نگاشته آمد و البته جاى شگفتى هم نيست، چه، مانند اين كرامات در ميان علماى شيعه، فراوان است و عامل پايانى شيعه، وجود همين كرامات و عنايات است كه حضرت بقية الله الاعظم - عجّل الله تعالى فرجه الشّريف به شيخ بزرگوار، مفيد رضوان الله تعالى عليه چنين نوشتند: "ما از نظر كردن به شما، روى بر نتافته ايم و ياد شما را فراموش نكرده ايم و اگر نه چنين بود، دشمنان، شما را ربوده بودند."
برآيند سخن اينكه، نظير چنين كلمات و كراماتى از علماى شيعه، از زمان غيبت صغرا تا زمان غيبت كبرا و تا امروزمان، آنقدر فراوان است كه به مجلّداتى جداگانه نيازمند است.
ب) سرور ما علامه طباطبائى، از فلا سفه و عرفا بود و در پايبندى به ظواهر شرع، همگان با اشاره او را به يكديگر نشان مى دادند. او در اخلاق، زير نظر عارف كامل، قاضى طباطبايى، رشد كرد و به مقام كشف و شهود رسيد، تا جايى كه خود مى گويد: در عالم كشف، حوريه اى را ديدم كه جام شرابى از فردوس در دست داشت، من بدو توجّهى نكردم، پس از سمت راست آمد و باز از او روى بر
تافتم و اين بار از سمت چپ آمد و چون به او توجّهى نكردم، نوميد برفت. علامه رضوان الله تعالى عليه هنگام نقل اين روايت لبخندى زد و فرمود: هر گاه اين ماجرا را به خاطر مى آورم براى آن حوريه ناراحت مى شوم.
سخن واپسين اينكه، استاد او، در ترقى و عروج علامه، از منزلگاهى به منزلگاه ديگر، مؤثر بود تا جايى كه در علم و عمل به مقام لقا رسيد و لذا بارها مى فرمود كه: هر چه داريم از استاد قاضى داريم.
انصافاً، استاد به مقام تذكر رسيده بود و لذا پيوسته بدان فرا مى خواند. گفته مى شود كه هنگام مرگ، مكرّراً مى فرمود: توجّه، توجّه، توجّه.
در اوايل همان مرضى كه به مرگ ايشان انجاميد، به عيادت او رفتيم و من عرض كردم: سرورم! ما را سفارشى كن تا رفع مزاحمت كنيم. گفت: خداوند فرموده است:
(فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ.) (1)
مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم.
به علاوه آنكه، ايشان در معارف اسلامى تخصّص داشتند و در بيشتر معارف اسلامى كتاب نگاشته اند او از مفسّرانى به شمار مى آيد كه تفسير او، موجب عزّت مسلمانان است و شاگردان ايشان به تفسير الميزان مى بالند. اين تفسير در بردارندۀ ظرايفى باريك، به ويژه در توحيد و ولايت است. ولى متأسفانه، موانع جسمى و روانى و اجتماعى، او را از انجام خواسته اش باز داشت و مانع از آن شد كه آنچه را كه مى خواهد، در آن بياورد، ولى با اين حال، در آن، مرواريدهايى درشت و دقايقى نو نهفته است كه خداوند از اين رو پاداش نيكش دهد.
در پايان، مايلم پيرامون "لقا" به نقل از ايشان مطالبى را بياورم كه معتقدم در اين زمينه به نكتۀ لطيفى دست يافته است.
در مفهوم "لقا" در قرآن، اختلاف نظر وجود دارد و آنچه ميان مفسران مشهور است، اين است كه لقايى روز رستاخيز است كه رحمت و كيفر پروردگار در آن نمود مى يابد. آنها به اين آيۀ شريفه استدلال مى كنند كه:
1) 165.. قرآن، بقره/ 15 2.
(أَمَّا اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ اَلْآخِرَةِ فَأُولٰئِكَ فِي اَلْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ.) (1)
و امّا كسانى كه كفر ورزيدند و آيات ما و لقاى آخرت را تكذيب كردند، پس ايشان به عذاب، حاضر گردند.
امّا مشهور در ميان اهل دل، منظور از لقا همان فناست، همچون فناى قطره در دريا و آنها استدلال مى كنند كه خداوند فرموده است:
(إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ.) (2)
ما از خداييم و به سوى خدا باز مى گرديم.
(يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ.)(3)
اى انسان! تو به سوى رسيدن به خدايت، سخت در تكاپويى، پس او را ملاقات خواهى كرد.
ليكن استاد رضوان الله تعالى عليه در درسهاى اخلاق خود به اين دو، اعتقاد نداشت و مى گفت: اعتقاد به باور دوم، ايجاد و وجود به مفهوم لغوى را اقتضا مى كند، و اعتقاد به باور نخست، خلاف ظواهر آيات است، به علاوۀ آنكه مسئله مهمّى نيز ناديده گرفته شده است. باور محقّقانه، پايانى اعيان ثابته است همراه با فناى انانيت و دريافتن امكان ذاتى آن و درك اين مفهوم كه "در سراى، جز او كسى نيست" پس آن در هر زمانى با عنايت الهى فانى و قائم است. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْحَيُّ اَلْقَيُّومُ.) (4)
جز الله، الهى نيست كه تنها زندۀ پاينده اوست.
و به حقيقت موجودى جز او نيست و جز او، هر چيز ديگر سراب است كه تشنه، او را آب مى پندارد.
پس انسان در پرتو سير سلوك و رسيدن به مقام حقّ اليقين، جز الله را
نمى بيند، همان گونه كه در نفس الامر و واقعيت "ليس فى الدّار غيره ديار."
خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ.)(1)
همانا من روى به سوى كسى آوردم كه آسمانها و زمين را آفريد.
(وَ عَنَتِ اَلْوُجُوهُ لِلْحَيِّ اَلْقَيُّومِ.)(2)
و چهره ها در برابر خداى زندۀ پاينده، خاضع مى شوند.
پس توجّه به خداى متعال و خضوع چهره ها براى خداى زندۀ پاينده، اقتضاى بقاى اعيان ثابته را دارد، چنان كه خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ.)(3)
امروز سلطنت از آن كيست؟ از آن خداى يگانۀ چيره.
(وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ اَلْأَمْرُ كُلُّهُ.) (4)
هر امرى به سوى او باز مى گردد.
كه اين نيز مقتضى فناست، و جمع، مقتضى بقاى اعيان ثابته است.
حتّى پس از فنا و بقا در پرتو وجود خداوند متعال با رسيدنش به مقام لقا و در پيمودن منزلگاهها، و به ديگر سخن، رسيدنش به مقام حقّ اليقين، و به سخن سوم، رسيدنش به هستى قلبش، كه همان عرش رحمان است.
ج) سرور ما، استاد بروجردى از فقهاى برجسته بود و هرگاه به بحث فقه و اصول وارد مى شد، چونان دريايى خروشان بود.
پايبندى او به ظواهر شرع، براى ما الگو بود و تأكيدايشان در بقاى حوزه و ترقّى آن، كاملاً محسوس بود. و جدّيت ايشان در درس، از آغاز تا پايان عمر، در ميان ما شهرت داشت. ايشان مى گفت: من در نجف، شب را با مطالعه سپرى مى كردم. مرحوم بروجردى هوى و هوس خويش را لگام زده بود و در طول
هشت سالى كه در درس ايشان حاضر مى شديم، حتّى يك نقصان اخلاقى از ايشان نديديم. مرحوم آيت الله بروجردى، پيوسته ما را به ترك هوى و هوسها، به ويژه دنيا طلبى و رياست طلبى سفارش مى كرد و مى گفت: من قبلاً خود را براى اين رياست و مرجعيت آماده نكرده بودم و آن بر من، بارى گران است و اى كاش بر دوش من نهاده نمى شد. او اظهار مى كرد كه پيش از مرجعيت، الهامات و كشفيات و سماعاتى داشته است و مى گفت: اشتغالات، ما را عملاً از اين فيوضات بى بهره ساخته است. در حالى كه پيشتر به مراتب والايى دست يافته بود.
درپايان، داستان مشهورى از ايشان نقل مى كنيم كه دلالت بر روحيۀ تعبّد ايشان دارد كه قبلا ً گفته آمد و پيشتر گفتيم كه اين از فوايد تهذيب است و تهذيب، موقوف بدان. گفتيم كه آن در شمار برترين فضايل است و حتى مى توان گفت فضيلتى برتر از اين فضيلت وجود ندارد.
آيت الله بروجردى در نور همچون نور بصيرت، توانمند بود و تا پايان عمر هم، بدون عينك مطالعه مى كرد. ايشان مى گفت: در جوانى چشمانى ضعيف داشته تا جايى كه بدون عينك نمى توانسته مطالعه كند. يك بار كه هيئت حسينى مى گذشته، مقدارى گِل از سر يك عزادار برگرفته و آن را بر چشم خويش ماليده و ديگر از آن پس، نيازى به عينك نيافته و ديدگانش در دوران پيرى در كمال تيز بينى و قوّت بود.
اين روحيه اى از عنايات خاصۀ الهى است كه جز به بندگان صالح ارمغان نمى شود. خداى را سپاس كه اساتيد ما، از كسانى بوده اند كه اين روحيه در آنها دميده شده بود. رضوان الهى گوارايشان باد. و از خداوند، اميد داريم كه ما را نيز هدايت كند و شرح صدر عنايتمان كند و سينه هاى ما را جايگاه اين فضايل سترگ گرداند.
مراقبت به وسيله دوست نيز از عواملى است كه در سير وسلوك تأثير مى نهد و اگر مهمتر از ديگر مراقبتها نباشد، َبدو ن اشكال در حدّ آنهاست، تا جايى كه روايت شده:
"المرء علي دين خليله."(1)
آدمى بر آيين دوستش است.
بهره بردن دو دوست از يكديگر و مراقبت از هم و گوشزد كردن عيبهاشان به يكديگر، از عواملى است كه در سير وسلوك و در آداب و عادات اجتماعى و انجام واجبات و ترك محرّمات مؤثر به شمار مى آيد.
دوست بد، بدتر از شيطان است و قرآن، آن را از نشانه هاى شياطين شمرده است و مى فرمايد:
مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ. اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ اَلنّٰاسِ. مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ.)(2)
از شرّ وسوسۀ وسوسه گر نهانى، آن كه در دلهاى مردم وسوسه مى كند، خواه از جنيان باشد يا از آدميان.
بر شما باد، باز هم بر شما باد دوست خوب، زيرا دوست خوب، خير دنيا و آخرت است و بهايش فزونتر از دنيا و هر آن چيزى است كه در آن هست، و بر حذر باشيد و باز هم بر حذر باشيد از همنشين بد كه از هر شرّى بدتر است و موجب شرّ دنيا و آخرت است.
شرايطى كه دربارۀ استاد گفتيم، بدون هيچ تفاوتى در اينجا نيز مطرح است. يكى از شرايط دوست، آن است كه عاقل باشد، زيرا نادان نه تنها سود نمى رساند كه زيان مى رساند. در روايات آمده است كه:
"انّه يريد ان ينفعك فيضّرك." (3)
او مى خواهد به تو سود رساند، ليكن زيان مى رساند.
انسان نادان، يا زياده روى مى كند يا كوتاهى و چنين كسى چگونه مى تواند معلّم يا مراقب تو باشد.
از شرايط ديگر دوست، آن است كه عالم يا متعلّم باشد و دوست نادان غير متعلّم، خودكامگى در جهل و رأى و تعصّب و... دارد، و به طور كلى، انسان احمق، نه مى دهد و نه مى ستاند و يا افراط مى كند يا تفريط.
از شرايط ديگر دوست، آن است كه پاك نهاد باشد، يا دست در انديشۀ يافتن نهادى پاك باشد و راه رسيدن بدان را بپيمايد و در صدد اصلاح خويش باشد، و راه پرهيزگارى در پيش گيرد يا دست كم از كسانى باشد كه تقوا را دوست مى دارد و مى كوشد خود را اصلاح كند
حاصل سخن اينكه، دوست پاك نهاد و دوست پرهيزگار، اگر چه والا جمال است، ولى هر گاه عقل و علم يا تعلم را نيز به نهاد پاك خود بيفزايد، خود ا زمهمترين مرافبتها به شمار مى آيد و سالك بايد او را بيابد و از او بهره جويد.
(وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلْكِتٰابِ أَنْ إِذٰا سَمِعْتُمْ آيٰاتِ اَللّٰهِ يُكْفَرُ بِهٰا وَ يُسْتَهْزَأُ بِهٰا فَلاٰ تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّٰى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ جٰامِعُ اَلْمُنٰافِقِينَ وَ اَلْكٰافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً.) (1)
و از اين پيش، در اين كتاب بر شما نازل كرده ايم كه چون شنيديد كسانى آيات خدا را انكار مى كنند و آن را به ريشخند مى گيرند، با آنان منشينيد تا آنگاه كه به سخنى ديگر پردازند. وگرنه، شما نيز همانند آنها خواهيد بود و خدا همۀ منافقان و كافران را در جهنم گرد مى آورد.
(كُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا حَتّٰى إِذَا اِدّٰارَكُوا فِيهٰا جَمِيعاً قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ لِأُولاٰهُمْ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ اَلنّٰارِ قٰالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لٰكِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ.)(2)
هر امتى كه به آتش داخل شود، امّت همكيش خود را لعنت كند تا چون همگى در آنجا گرد آيند، گروههايى كه پيرو بوده اند، دربارۀ گروههايى كه پيشوا بوده اند، گويند: پروردگارا! اينان ما را گمراه كردند، دو چندان در آتش عذابشان كن. گويد: عذاب همه دوچندان است، ولى شما نمى دانيد.
(يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً. لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِي وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً.) (1)
واى بر من، كاش فلان كس را دوست نمى گرفتم، با آنكه قرآن براى من نازل شده بود، مرا از پيرويش بازداشت، و اين شيطان همواره آدمى را تنها مى گذارد.
(وَ قَيَّضْنٰا لَهُمْ قُرَنٰاءَ فَزَيَّنُوا لَهُمْ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَيْهِمُ اَلْقَوْلُ فِي أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ إِنَّهُمْ كٰانُوا خٰاسِرِينَ.)(2)
و برايشان همدمانى مقدر كرديم و آنان حال و آينده را در نظرشان بياراستند و بر آنها نيز همانند پيشينيانشان از جن و انس، عذاب مقرر شد، زيرا زيانكار بودند.
(اَلْأَخِلاّٰءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ اَلْمُتَّقِينَ.)(3)
در آن هنگام، دوستان دشمن يكديگر گردند مگر پرهيزكاران.
(وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ.) (4)
و هر كه از ياد خداى، روى برتابد، شيطانى را بر او چيره سازيم كه همنشينش شود.
(فِي جَنّٰاتٍ يَتَسٰاءَلُونَ. عَنِ اَلْمُجْرِمِينَ. مٰا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ. قٰالُوا لَمْ نَكُ مِنَ اَلْمُصَلِّينَ. وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ اَلْمِسْكِينَ. وَ كُنّٰا نَخُوضُ مَعَ اَلْخٰائِضِينَ.)(5)
كه در بهشتها نشسته اند و مى پرسند از گناهكاران چه چيز شما را به جهنم كشانيد؟ مى گويند ما از نمازگزاران نبوديم و به مسكينان طعام نمى داديم، و با آنان كه سخن باطل مى گفتند، هم آواز مى شديم.
(قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ. مَلِكِ اَلنّٰاسِ. إِلٰهِ اَلنّٰاسِ. مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ. اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ اَلنّٰاسِ. مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ.) (1)
بگو: به پروردگار مردم پناه مى بردم، فرمانرواى مردم، خداى مردم، از شرّ وسوسۀ وسوسه گر نهانى، آنكه در دلهاى مردم وسوسه مى كند، خواه از جنيان باشد يا از آدميان.
حواريون به عيسى (ع) گفتند:
"فمن نجالس يا روح الله؟ قال: من يذكّركم الله رؤيته و يزيد في علمكم منطقه و يرغّبكم في الاخره عمله." (2)
يا روح الله! با چه كسانى همنشينى كنيم؟ فرمود: كسى كه ديدنش، شما را به ياد خداى اندازد و سخنش، بر علم شما بيفزايد و عملش، شما را به آخرت تشويق كند.
از يكى از امامان عليهم السلام روايت شده است:
"الجلساء ثلاثه: جليس تستفيد منه فالزمه، و جليس تفيده فاكرمه و جليس لا تفيده و لا تستفيد منه فاهرب عنه." (3)
همنشينان سه گروهند: همنشينى كه از او بهره مى برى، پس پا يبندش باش، و همنشينى كه به او بهره مى رسانى، پس ارجمندش بدار، و همنشينى كه نه به او بهره مى رسانى و نه از او بهره مى ستانى، از چنين همنشينى بگريز:
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"انّ العلم ذو فضائل كثيره: فرأسه التواضع... و رفيقه صبحه الاخيار."(1)
علم، فضايل بسيارى دارد كه در رأس آنها، فروتنى... و همراهى با دوستان نيك، قرار دارد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
(لا ينبغي للمسلم ان يواخي الفاجر و لا الاحمق و لا الكذّاب.)(2)
مسلمان را نزيبد كه با تبهكار يا نادان يا دروغ پرداز، برادرى كند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"لا تصبحوا اهل البدع و لا تجالسوهم فتصيروا عند الناس كواحد منهم، قال رسول الله (ص): المرءعلي دين خليله و قرينه."(3)
با بدعتگزاران، همراهى و همنشينى نكنيد، كه در ميان مردم، چونان يكى از آنها گرديد. پيامبر (ص) مى فرمايد: آدمى بر دين دوست و همنشين خود است.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"يا سفيان امرني والدي (ع) بثلاث و نهاني عن ثلاث: فكان فيما قال لي: يا بنيّ من يصحب صاحب اسوء لا يسلم." (4)
اى سفيان! پدرم مرا به سه چيز فراخوانده از سه چيز بازم داشته است: از جمله آنچه به من گفت اين بود كه: دلبندم! هر كه با انسان بد همنشينى كند، سالم نماند.
امام صادق عليه السلام به نقل از پدرانش و ايشان به نقل از پيامبر اكرم (ص) فرموده است:
". ..و احسن مصاحبه من صاحبك تكن مسلماً" (5)
... همنشينى همنشينت را نيكو دار تا مسلمان باشى.
امام صادق عليه السلام پس از ذكر امامان (عليهم السلام) مى فرمايد:
"و دينهم الورع... و حسن الصحبه و حسن الجوار." (1)
و دين آنها پاكدامنى است... و نيكو همدمى و حسن همسايگى.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"كان اميرالمؤمنين صلوات الله عليه اذا صعد المنبر قال: ينبغي للمسلم ان يجتنب مواخاه ثلاثه: الماجن و الاحمق و الكذّاب.
فامّا الماجن فيزّين لك فعله و يحبّ ان تكون مثله و لا يعينك على امر دينك و معادك، و مقارنته جفاء و قسوه و مدخله و مخرجه عليك عار.
وامّا الاحمق فأنه لا يشير عليك بخير و لا يرجى لصرف السوء عنك و لو اجهد نفسه و ربّما اراد منفعتك فضّرك، فموته خير من حياته، و سكوته خير من نطقه و بعده خير من قربه.
وامّا لكذاب فانه لا يهنئك معه عيش، ينقل حديثك و ينقل اليك الحديث كلما افنى احدوثه مطّها باخرى حتى انه يحدث بالصدق ممّا يصدّق و يغرى بين الناس بالعداوه فينبت السخائم فى الصدور، فاتقوا الله و انظروا لانفسكم." (2)
اميرمؤمنان هر گاه بر منبرمى رفت، مى فرمود: مسلمان را زيبنده است كه از برادرى سه گروه بپرهيزد: ا زماجن و احمق و كذّاب.
امّا ماجن كسى است كه كارهايش را براى تو مى آرايد و مى خواهد مانند او باشى و در امر دين و معاد، تو را يارى نمى رساند، و نزديكى به او موجب سخت دلى و سنگدلى است و آمد و شد با او، بر تو ننگ است.
امّا احمق كسى است كه تو را به سوى خيرى رهنمون نمى شود و اميد نمى رود حتى اگر خويش را به زحمت افكند، ناهنجارى را از تو بگرداند و چه بسا مى خواهد به تو سود رساند، ليكن زيان مى رساند مرگ او، از زندگى اش بهتر است و خاموشى اش بهتر از سخن گفتن و
دورى اش بهتر از نزديكى.
امّا كذّاب كسى است كه زندگى با او، تو را گوارا نباشد. سخن تو را براى ديگران نقل مى كند و براى تو سخن ديگران را نقل مى كند. هر گاه سخنش تمام شد با سخن ديگرى آن راكش مى دهد و معمولاً سخنانى را مى گويد كه تصديق مى شود و مردم را با دشمنى بر يكديگر مى شوراند و در دلها، كينه مى نشاند، پس تقواى خدا را پيش گيريد و به خود نظر كنيد.
امام رضا عليه السلام مى فرمايد:
". ..و اجتهدوا ان يكون زمانكم اربع ساعات:
ساعه لمناجته و ساعه لامرار المعاش و ساعه لمعاشره الاخوان الثّقات و الّذين يعرّفونكم عيوبكم و يخلصون لكم فى الباطن، و ساعه تخلون فيها للذاتكم و بهذه الساعه تقدرون على الثلاث الساعات"(1)
... بكوشيد كه ساعات شبانه روز را به چهار بخش تقسيم كنيد:
ساعتى براى مناجات، ساعتى براى امرار معاش، ساعتى براى رفت و آمد با برادران مورد اعتماد و كسانى كه عيوبتان را به آگاهيتان مى رسانند و در باطن، خيرخواه شمايند و ساعتى را براى لذّتهاتان كه خلوت كنيد. با همين تقسيم بندى است كه امكان انجام كارهايتان را سر ساعت مى يابيد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"وصيت ورقه بن نوفل لخديجه بنت خويلد:
... اى بنّيه اياك و صحبه الاحمق الكذّاب، فأنه يريد نفعك فيضرّك و يقرب منك البعيد و يبعدّ عنك القريب، ان ائتمنته خانك و ان ائتمنك اهانك و ان حدّثك كذبك و ان حدّثته كذّبك، و انت منه منزله السّراب الّذى يحسبه الظمآن ماءً حتّى اذا جائه لم يجده شيئاً." (2)
وصيت ورقه بن نوفل به خديجه، دختر خويلد، چنين بود:
... اى دختركم! از همنشينى با انسان نادان و دروغ پرداز بپرهيز كه او سود تو را مى خواهد، ليكن به تو زيان مى رساند، او دور را در نظر تو، نزديك و نزديك را در نظر تو، دور مى نماياند. اگر به او اطمينان كنى به توخيانت مى ورزد و اگر او به تو اطمينان كند، خوارت خواهد ساخت. اگر با تو سخن گويد، دروغ مى گويد، و اگر تو با او سخن بگويى، دروغگويت مى شمارد.
تو براى او همچون سرابى هستى كه تشنه، آبش مى پندارد و هر گاه نزد او آيد هيچ نيابد.
امام جواد عليه السلام مى فرمايد:
"المؤمن يحتاج الي ثلاث خصال: توفيق من الله، و واعظ من نفسه و قبول ممّن ينصحه." (1)
مؤمن به سه خصلت نيازمند است: توفيق الهى، و پند دهنده اى از خويش و پذيرش پند كسى كه بدو پند مى دهد.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"و ايّاك و مصاحبه الفسّاق، فانّ الشّرّ بالشّرّ ملحق و وقّرّ الله واحبب احبّاءه." (2)
از همنشينى با تبهكاران بپرهيز، كه شر به شر مى پيوندند. وخداى را بزرگ بدار و دوستان او را دوست بدار.
امير مؤمنان (ع) مى فرمايد:
"لا يكون الصّديق صديقاً حتّي يحفظ اخاه في ثلاثٍ: في نكبته و غيبته و وفاته." (3)
دوست، دوست نيست، مگر آنكه مقام برادرش را در سه جايگاه حفظ كند: در سختى و حضور نداشتن و فوت او.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"لا تكون الصداقه الاّ بحدودها، فمن كانت فيه هذه الحدود او شي منها فانسبه الي الصداقه و من لم يكن فيه شي منها فلا تنسبه الي شي من الصداقه. فاوّلها ان تكون سريرته و علانيته لك واحده و الثاني ان يري زينك زينه و شينك شينه، و الثالثه ان لا تغيّره عليك ولايه و لا مال و الرابعه ان لا يمنعك شيئاً تناله مقدرته، و الخامسه و هي تجتمع هذه الخصال ان لا يسلّمك عند النكبات." (1)
دوستى جز به مرزهاى آن شدنى نيست، پس هر كه اين مرزها يا بخشى از آن را در بر داشته باشد، به دوستى نسبتش ده و هر كه از آن بى بهره بود هرگز به دوستيش نسبت مده. نخستين اين مرزها، آن است كه پنهان و پيداى او، براى تو يكى باشد. دوم اينكه، زيور تو، زيور او و زشتى تو، زشتى او باشد. سوم اينكه، اگر به مال و قدرت رسيد، رفتارش را با تو ديگرگونه نسازد. چهارم اينكه، تو را در دست يافتن به آنچه توان رسيدن بدان را دارى باز ندارد. پنجم كه گرد آوردندۀ همۀ اين خصلت هاست تو را تسليم دشواريها نكند.
در دعا رسيده است:
"و وفّقني فيه للتّقي و صحبه الابرار."(2)
و مرا در آن، توفيق تقوا و همنشينى نيكان عطا كن.
اللهم وفقنى فيه لموافقه الابرار و جنبنى فيه مرافقه الاشرار. "(3)
خدايا مرا در آن، توفيق همراهى نيكان ده و از همنشينى اشرار دورم بدار
" و لا تحرمني صحبه الاخيار "(4)
و مرا از همدمى نيكان، محروم مكن.
امام صادق عليه السلام فرمود كه على بن الحسين (ع) به من فرموده است:
" يا بنى انظر خمسه فلا تصاحبهم و لا تحادثهم و لا ترافقهم فى طريق فقلت: يا ابه من هم؟
قال: اياك و مصاحبه الكذّاب، فانّه بمنزله السّراب يقرّب لك البعيد و يباعد لك القريب.
واياك و مصاحبه الفاسق فانّه بائعك باكله او اقلّ من ذلك.
واياك و مصاحبه البخيل فانّه يخذلك فى ماله أحوج ما تكون اليه.
واياك و مصاحبه الاحمق فانّه يريد ان ينفعك فيضرّك.
واياك و مصاحبه القاطع لرحمه فانّى وجدته ملعوناً فى كتاب الله عزّوجلّ فى ثلاث مواضع:
قال الله عزّوجلّ: (فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَكُمْ. أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمىٰ أَبْصٰارَهُمْ.)(1)
و قال: (و الّذين ينقصون عهد الله من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر الله به ان يوصل و يفسدون فى الارض اولئك لهم اللعنه و لهم سوء الدّار.)(2)
وقال: (الّذين ينققصون عهد الله من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر الله به ان يوصل و يفسدون فى الارض اولئك هم الخاسرون) (3)"(4)
دلبندم! به پنج تن نظر كن و با آنها مصاحبت مكن و هم صحبت مشو و از همراهيشان دورى جوى. گفتم: اى پدر، ايشان چه كسانى هستند؟ فرمود: بپرهيز از مصاحبت با دروغ پرداز كه او مانند سراب، دور را براى تو نزديك و نزديك را براى تو، دور مى نمايد. بپرهيز از همنشينى تبهكار، كه تو را به لقمه اى يا حتّى كمتر از آن مى فروشد. بپرهيز از همنشينى احمق، كه او آهنگ سود رسانى به تو دارد، ليكن به تو زيان مى رساند. بپرهيز از همنشينى كسى كه صلۀ رحم را مى گسلد، كه من چنين كسى را در سه آيۀ قرآن ملعون يافتم. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
آيا اگر به حكومت رسيديد، مى خواهيد در زمين فساد كنيد و پيوند خويشاونديتان را ببريد؟ اينانند كه خدا، لعنتشان كرده است و گوشهايشان را كرو چشمهانشان را كور ساخته است. آنان كه پيمان خدا را پس از استوار كردنش، مى شكنند و آنچه را كه خدا به پيوستن آن، فرمان داده، مى گسلند و در زمين فساد مى كنند، لعنت بر آنهاست و بديهاى آن جهان، نصيبشان باد.
كسانى كه پيمان خدا را پس از بستن آن مى شكنند و آنچه را كه خدا به پيوستن آن فرمان داده مى گسلند و در زمين فساد مى كنند، زيانكارانند.
جعفرى مى گويد كه از ابوالحسن (ع) شنيدم كه فرمود:
" ما لى رأيتك عند عبدالرّحمن بن يعقوب؟
فقلت: انه خالى.
فقال: انه يقول فى الله قولاً عظيماً، يصف الله و لا يوصف، فامّا جلست معه و تركتنا و امّا جلست معنا و تركته.
فقلت: هو يقول ما شاء، اى شىء على منه اذا لم اقل ما يقول؟
فقال ابوالحسن (ع): أمّا تخاف ان تنزل به نقمه فتصيبكم جميعاً؟ أما علمت بالّذى كان من اصحاب موسى (ع) و كان ابوه من اصحاب فرعون، فلمّا لحقت خيل فرعون، موسى تخلّف عنه ليعظ اباء فيلحفه بموسى، فمضى ابوه و هو يراغمه حتّى بلغا طرفاً من البحر فغرقا جميعاً.
فأننى موسى (ع) الخبر، فقال: هو فى رحمه الله ولكنّ النّقمه اذا نزلت لم يكن لها عمّن قارب المذنب دفاع. "(1)
چگونه است كه تو را نزد عبدالرحمن بن يعقوب مى بينم؟ گفتم: او دايى من است. حضرت (ع) فرمود: او پيرامون خدا، سخنانى بس بزرگ مى گويد. خدا را توصيف مى كند در حالى كه خدا، وصف نمى شود. يا با او مى نشينى و ما را كنار مى نهى، يا با ما مى نشينى و او
1) 207. همان، ج 2، ص 374، ح 2.
را كنار مى نهى. گفتم: او هر چه مى خواهد بگويد، اگر من سخن او را نگويم بر من چه خواهد بود؟ امام (ع) فرمود: آيا نمى ترسى كه به او بلايى نازل شود و دامن همۀ شما را بگيرد؟ آيا داستان آن مرد را نشنيده اى كه از اصحاب موسى (ع) بود و پدرش از اصحاب فرعون و چون سپاه فرعون به موسى نزديكشد، او عقب ماند تا پدرش را موعظه كند و او را به موسى پيوند دهد، در حالى كه پدرش او را دشمن مى داشت. گذشتند تا هر دو به كنارۀ دريا رسيدند و با هم غرق شدند؟ خبر را به موسى (ع) دادند و او فرمود: او در كنف رحمت الهى بود، ولى هنگامى كه بلا نازل شود، ديگر براى كسى كه در نزديكى گناهكار قرار دارد، دفاعى نخواهد بود.
قرآن بر سير در تاريخ و پند گرفتن از وضع گذشتگان، تأكيد دارد. قرآن علاوه بر آنكه در بيش از ده مورد بر اين نكته پاى مى فشارد، داستانهايى را از وضع گذشتگان نقل مى كندو شايد يك سوم قرآن، بدين امر اختصاص داشته باشد و در بيشتر اين داستانها دستور داده شده كه از آنها عبرت گيريم. پس از اين نكته دانسته مى شود كه اين موضوع براى پاكسازى نفس و نيز تخلّق به فضايل و ملكۀ تقوا اهميت فراوان دارد. مجمل سخن اينكه، چنين امرى در اخلاق و اخلاقيات، اگر مهمترين و بهترين راهها به شمار نيايد، دست كم از امور مهم، تلّقى خواهد شد.
آيا نديده ايد كه در سورۀ يوسف، برادران يوسف با شعار:
(ليوسف و اخوه احبّ الى ابينا منّا و نحن عصبه انّابانا لفى ضلالٍ مبين.)(1)
همانا يوسف و برادرش، نزد پدرمان از ما محبوبترند و حال آنكه ما گروهى نيرومنديم، همانا پدرمان در گمراهى آشكارى است.
1) 208. قرآن، يوسف/ 8.
با آهنگ كشتن يوسف و در چاه افكندن او و فروختنش به بهايى ناچيز و دادن نسبت گمراهى به پدرش با آگاهى از اينكه او پيامبر است و نسبت دادن سرقت به يوسف با علم به دروغ بودن آن، چه گناهان بزرگى مرتكب شدند؟ پس، از اين داستان دانسته مى شود كه تكبّر و حسد و نظاير آن، با آگاهى داشتن نسبت به آنها، موجب گمراهى خواهد بود. لذا خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلىٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلىٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ.)(1)
آيا نديده اى كسى را كه هوسش را خداى خويش گرفت. و خداوند با آگاهى، او را گمراه ساخت و بر گوش و دلش مُهر نهاد و بر ديدگانش پرده قرار داد. پس بعد از خدا او را چه كسى هدايت خواهد كرد، آيا به ياد نمى آوريد؟
قرآن سپس داستان زن عزيز مصر را نقل مى كند و چنين به دست مى آيد كه او از هر نظر، صاحب مكنت بوده است و او از هر چه كه همسنگانش اعمّ از شوهر و رياست و ثروت و شهرت و زيبايى، آرزو مى كرده اند، برخوردار بوده است، ليكن پيروى از هوى و هوس و شهوت، او را به پرتگاهى چنين ژرف كشانيد.
قرآن در پى آن، داستان پاكدامنى يوسف و تقوا و شكيبايى او بر تحمّل مصايب و گذشت او را بيان مى كند، تا جايى كه پس از ديدار پدر، به او مى گويد:
(يٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِيلُ رُءْيٰايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ اَلسِّجْنِ وَ جٰاءَ بِكُمْ مِنَ اَلْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ اَلشَّيْطٰانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي.)(2)
اى پدر! اين است تعبير آن خواب من كه اينك پروردگارم آن را تحقّق بخشيده است و چقدر به من نيكى كرده است، آنگاه كه مرا از زندان برهانيد و پس از آنكه شيطان در ميان من برادرانم فساد كرده بود، شما را از باديه بدين جا آورد.
از نگاه يوسف، گناه از شيطان بوده است نه از برادرانش. خدا نيز بدو چنان عزّتى بخشيد كه هيچ كس جز خدا نمى توانست بدو ببخشد.
آرى، خداوند از زبان يوسف به برادران او مى فرمايد:
(إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِينَ.)(1)
به راستى كه هر كس تقوا در پيش گيرد و شكيبايى ورزد، همانا خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نمى سازد.
خداوند متعال در اين سوره، تكّبر و حسد و تباهيهاى مترتّب بر آن را ترسيم مى فرمايد و تردامنى و بى عفتّى و خوارى مترتّب بر آن را مى نماياند و فضيلت و تقوا و پيامدهاى آن را، از عزّت و شوكت بيان مى دارد و در پايان اين سوره مى فرمايد:
(لَقَدْ كٰانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي اَلْأَلْبٰابِ.)(2)
همانا در داستان ايشان، براى خردمندان پندى است.
مى بينيم كه در آيات فراوانى از قرآن، خداوند چگونگى فرستادن موسى (ع) را به سوى فرعون و همسالان او و بنى اسرائيل به همراه معجزات شگفت انگيز، فراوان بيان فرموده است، ولى حتّى بنى اسرائيل هم او را به پيامبرى نشناختند. چه رسد به فرعون و همسگالان او كه از روى ستم و تكبّر، موسى را وازدند و خداوند هم، آنها را به همراه مردمشان غرق كرد. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ فِي اَلْيَمِّ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ كٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِينَ.)(3)
پس، ما از ايشان انتقام كشيديم و آنها را در دريا غرقشان كرديم، چه، آيات ما را تكذيب كردند و از آنها غافل بودند.
بنى اسرائيل هم، چهل سال به وادى سرگشتگى گرفتار آمدند. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(قٰالَ فَإِنَّهٰا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي اَلْأَرْضِ فَلاٰ تَأْسَ عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْفٰاسِقِينَ.)(4)
خدا گفت: ورود به آن سرزمى ن به مدت چهل سال بر ايشان حرام شد و در آن بيابان، سرگردان خواهند ماند. پس براى اين نافرمانان، اندوهگين مباش.
تفصيل سخن اين است كه موسى (ع) با نُه نشانه آشكار به سوى فرعون فرستاده شد. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسىٰ تِسْعَ آيٰاتٍ بَيِّنٰاتٍ)(1)
همانا ما به موسى نه نشانۀ آشكار داديم.
بر طبق آيات قرآن، اين نُه نشانه، عبارت بودند از:
(فَأَلْقٰاهٰا فَإِذٰا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعىٰ.)(2)
بيفكندش، پس به ناگاه مارى شد كه مى دويد.
با اين معجزه، ساحران فرعون ايمان آوردند.
(وَ أَلْقِ مٰا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مٰا صَنَعُوا... فَأُلْقِيَ اَلسَّحَرَةُ سُجَّداً قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ هٰارُونَ وَ مُوسىٰ.)(3)
آنچه را در دست دارى بيفكن تا آنچه را ساخته ايد، ببلعد... پس، ساحران به سجده افتادند. آنها گفتند ما به خداى هارون و موسى، ايمان آورديم.
ليكن فرعون ايمان نياورد و به آنها گفت:
(فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلاٰفٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ اَلنَّخْلِ.)(4)
دستها و پاهاتان را از چپ به راست مى بُرَم و بر تنۀ درخت خرما به دارتان مى آويزم.
(وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضٰاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ.)(1)
دستت را در گريبانت ببر، تا بى هيچ آسيبى، سفيد بيرون آيد.
(وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ.)(2)
قوم فرعون راى به قحط و نقصان محصول مبتلا كرديم، شايد پند گيرند.
ولى آنها پند نگرفتند و خداوند عزّ و جلّ دربارۀ آنها فرمود:
(فَإِذٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْحَسَنَةُ قٰالُوا لَنٰا هٰذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسىٰ وَ مَنْ مَعَهُ... وَ قٰالُوا مَهْمٰا تَأْتِنٰا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنٰا بِهٰا فَمٰا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ.)(3)
چون نيكى نصيبشان مى شد، مى گفتند: حقّ ماست، وچون بديى به آنها مى رسيد، موسى و همراهانش را بدشگون مى دانستند... و گفتند هر گونه نشانه اى براى ما بياورى كه ما را بدان مسحور كنى به او ايمان نخواهيم آورد.
5 فرستادن ملخ بر آنها.
6 فرستادن شپش براى آنها.
7 فرستادن قورباغه بر ايشان.
8 فرو فرستادن خون براى ايشان.
(فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمُ اَلطُّوفٰانَ وَ اَلْجَرٰادَ وَ اَلْقُمَّلَ وَ اَلضَّفٰادِعَ وَ اَلدَّمَ آيٰاتٍ مُفَصَّلاٰتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كٰانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ.)(4)
ما نيز بر آنها، نشانه هايى آشكار و گوناگون چون طوفان و ملخ و شپش و قورباغه و خون، فرستاديم، باز سركشى كردند كه مردمى مجرم بودند.
آنها براى از ميان بردن عذاب، به موسى پناهنده شدند و چون موسى عذاب را از آنها بر طرف كرد باز هم پيمان شكستند. خداوند عزّ و جلّ در اين باره مى فرمايد:
(وَ لَمّٰا وَقَعَ عَلَيْهِمُ اَلرِّجْزُ قٰالُوا يٰا مُوسَى اُدْعُ لَنٰا رَبَّكَ بِمٰا عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا اَلرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ. فَلَمّٰا كَشَفْنٰا عَنْهُمُ اَلرِّجْزَ إِلىٰ أَجَلٍ هُمْ بٰالِغُوهُ إِذٰا هُمْ يَنْكُثُونَ. فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ فِي اَلْيَمِّ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ كٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِينَ.)(1)
و چو. ن عذاب بر آنها فرود آمد، گفتند: اى موسى! بدان عهدى كه خدا را با تو هست، او را بخوان، كه اگر اين عذاب را از ما دور كنى به تو ايمان مى آوريم و بنى اسرائيل را با تو مى فرستيم. چون تا آن زمان كه قرار نهاده بودند، عذاب را از آنها دور كرديم، پيمان خود را شكستند. پس، از ايشان انتقام گرفتيم و در دريا غرقشان كرديم. زيرا آيات ما را دروغ مى انگاشتند و از آنها غفلت مى ورزيدند.
واى و واى واى بر استكبار و رياست طلبى و ستيزه جويى و... آيا با اين نشانه هاى آشكار، باز هم كفرورزى ممكن است؟ آرى، براى همچون كسانى از بنى اسراييل كه به موسى ايمان آوردند، اين كفرورزى ممكن بود، زيرا با معجزاتى ديگرى كه براى آنها آورد، ولى آنها باز به موسى بيش از حدّ تحمّل، آزار رساندند.
از جمله معجزاتى كه حضرت موسى براى آنها آورد، عبارت است از:
(فَأَوْحَيْنٰا إِلىٰ مُوسىٰ أَنِ اِضْرِبْ بِعَصٰاكَ اَلْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكٰانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ اَلْعَظِيمِ.)(2)پس به موسى وحى كرديم كه عصايت را به دريا بزن. دريا بشكافت و هر پاره آن، چون كوهى عظيم گشت.
وَ ظَلَّلْنٰا عَلَيْكُمُ اَلْغَمٰامَ. (1)
وما ابرها را بر شما سايه افكنديم.
وَ أَنْزَلْنٰا عَلَيْكُمُ اَلْمَنَّ وَ اَلسَّلْوىٰ (2)
و برايتان منّ و سلوى فرستاديم. (3)
فَقُلْنَا اِضْرِبْ بِعَصٰاكَ اَلْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اِثْنَتٰا عَشْرَةَ عَيْناً. (4)
پس گفتيم باعصبانيت به سنگ بزن، پس از آن، دوازده چشمه جوشيد
(وَ إِذْ نَتَقْنَا اَلْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ) (5)
و كوه را بر فراز سرشان، چون سايبانى نگه داشتيم.
(فَقُلْنٰا اِضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا كَذٰلِكَ يُحْيِ اَللّٰهُ اَلْمَوْتىٰ.) (6)
سپس گفتيم پاره اى از آن را، برآن كشته بزنيد. خدا مردگان را اين چنين زنده مى كند.
ولى آنها در برابر تمام اين معجزات، به بهانه گيرى مى پرداختند و مى گفتند: ما از غذاهاى يكنواخت خسته شده ايم و غذاهاى ديگرى مى خواهيم. خداوند در اين باره مى فرمايد:
(وَ إِذْ قُلْتُمْ يٰا مُوسىٰ لَنْ نَصْبِرَ عَلىٰ طَعٰامٍ وٰاحِدٍ فَادْعُ لَنٰا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنٰا مِمّٰا تُنْبِتُ اَلْأَرْضُ مِنْ بَقْلِهٰا وَ قِثّٰائِهٰا وَ فُومِهٰا وَ عَدَسِهٰا وَ بَصَلِهٰا.) (7)
و آنگاه كه گفتند: اى موسى! ما بر يك نوع طعام نتوانيم ساخت، از پروردگارت بخواه تا براى ما از آنچه از زمين مى رويد، چون سبزى و خيار و سير وعدس و پياز، بروياند.
و بار ديگر مى گفتند كه ما به سرزمينى مقدّسى كه خدا دستور داده است پاى نخواهيم نهاد، تا اينكه آن سرزمين از دشمن خالى شود. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(يٰا قَوْمِ اُدْخُلُوا اَلْأَرْضَ اَلْمُقَدَّسَةَ... قٰالُوا يٰا مُوسىٰ إِنّٰا لَنْ نَدْخُلَهٰا أَبَداً مٰا دٰامُوا فِيهٰا فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقٰاتِلاٰ إِنّٰا هٰاهُنٰا قٰاعِدُونَ.) (1)
اى قوم من! به سرزمين مقدّس در آييد... گفتند: اى موسى! تا وقتى كه جبّاران در آنجايند، هرگز بدان شهر داخل نخواهيم شد. تو و خدايت برويد با آنها بجنگيد و ما اينجا مى نشينيم.
و بار سوم، هنگامى كه موسى دستور داد كه سجده كنان از دروازه وارد شوند و از خداى آمرزش طلبند، آنها موسى و حتى خداى او را به مسخره گرفتند. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ إِذْ قُلْنَا اُدْخُلُوا هٰذِهِ اَلْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْهٰا حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَ اُدْخُلُوا اَلْبٰابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطٰايٰاكُمْ وَ سَنَزِيدُ اَلْمُحْسِنِينَ فَبَدَّلَ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيْرَ اَلَّذِي قِيلَ لَهُمْ.) (2)
و به ياد آريد آن زمان را كه به شما گفتيم: به اين قريه درآييد و از نعمتهاى آن هر چه و هر جا كه خواسته باشيد، به فراوانى بخوريد، ولى سجده كنان از دروازه داخل شويد و بگوييد، بار خدايا، گناه از ما فرو نه، تا خطاهاى شما را بيامرزيم و به پاداش نيكوكاران بيفزاييم، اما ستمكاران، آن سخن را تغيير دادند.
پس آنها، چهل سال در وادى سرگشتگى، محبوس ماندند. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(قٰالَ فَإِنَّهٰا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي اَلْأَرْضِ فَلاٰ تَأْسَ عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْفٰاسِقِينَ.)(3)
خدا گفت: ورود به آن سرزمين به مدت چهل سال، بر ايشان حرام شد و در آن بيابان، سرگردان خواهند ماند، پس براى اين تبهكاران اندوه مخور.
و بالاخره طاعون گريبان ايشان را گرفت.
(فَأَنْزَلْنٰا عَلَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ بِمٰا كٰانُوا يَفْسُقُونَ.) (1)
پس، ما بر كسانى كه ستم كردند، به سبب تبهكارى هايشان، عذابى از آسمان فرو فرستاديم.
آيا با اين همه، سرانجام بازگشتند؟ خير، خداوند عزّ و جلّ در اين باره مى فرمايد:
(ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً.) (2)
پس از آن، دلهاى شما چون سنگ، سخت گرديد، حتى سخت تر از سنگ.
آنها گوساله را خداى خود گرفتند.
(وَ إِذْ قٰالَ مُوسىٰ لِقَوْمِهِ يٰا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخٰاذِكُمُ اَلْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلىٰ بٰارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ) (3)
و هنگامى كه موسى به مردم خود گفت: اى قوم! شما با گرفتن گوساله به خدايى، به خويش ستم كرديد، پس به سوى آفريدگارتان باز گرديد و نفسهاى خود را بكشيد.
تا جايى كه خداوند عزّ و جلّ در حق آنها مى فرمايد:
(وَ إِذْ قُلْتُمْ يٰا مُوسىٰ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰى نَرَى اَللّٰهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ اَلصّٰاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ. ثُمَّ بَعَثْنٰاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.) (4)
و آن هنگام را به ياد آورديد كه گفتيد: اى موسى! ما تا خدا را آشكارا نبينيم، به تو ايمان نمى آوريم، و همچنان كه مى نگريستند، صاعقه شما را فروگرفت و شما را پس از مردن، زنده ساختيم، شايد سپاسگزار باشيد.
آيا بعد از تمام اين اتفاقات، شكر الهى را به جاى آوردند؟ خير، خداوند در پايان، در حقّ آنها مى فرمايد:
(وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ اَلذِّلَّةُ وَ اَلْمَسْكَنَةُ وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كٰانُوا يَكْفُرُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ يَقْتُلُونَ اَلنَّبِيِّينَ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ ذٰلِكَ بِمٰا عَصَوْا وَ كٰانُوا يَعْتَدُونَ.) (1)
بر آنها خوارى و بيچارگى مقرّر شد و خشم خدا را بر خود هموار ساختند، و اين بدان سبب بود كه به آيات خدا كافر شدند و پيامبران را به ناحق كشتند و نافرمانى كردند و تجاوز ورزيدند.
حاصل سخن اينكه، چنين داستانى در قرآن، بارها باز گفته شده است، چه داستانى است پند آموز و خواندن چند بارۀ اين آيات و ژرف انديشى در آنها فايده مند خواهد بود. خصلتهايى همچون استكبار، ستيزه جويى، تعصّب، ستم پيشگى، سركشى وتجاوز، از ويژگيهايى به شمار مى آيند كه انسان را از پذيرش حق، باز مى دارند، اگر چه اين حق و ظهور آن، با معجزاتى شگفت انگيز همراه باشد.
مى بينيم كه از ميان بنى اسرائيل، قارون به موسى (ع) ايمان آورد و از قرآن چنين فهميده مى شود كه او در ميان مردم، فردى دانشور و آبرومند تلقّى مى شده است. ولى آيا ايمان او حقيقى بوده يا از روى نفاق؟ در اين باره دو وجه يا دو قول مطرح است، زيرا اين سخن پروردگار كه مى فرمايد: (إِنَّ قٰارُونَ كٰانَ مِنْ قَوْمِ مُوسىٰ فَبَغىٰ عَلَيْهِمْ) (2)، "همانا قارون، از قوم موسى بود كه بر آنها شوريد."، ظهور در اين دارد كه قارون مؤمنى سركش بوده است و سركشى او هنگامى رخ مى نمايد كه دستور پرداخت زكات به او داده شد، و اين سخن پروردگار كه: (وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسىٰ بِآيٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِينٍ. إِلىٰ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ قٰارُونَ فَقٰالُوا سٰاحِرٌ كَذّٰابٌ.)(3)، "ما موسى را با آيات خود و حجّتى آشكار، به سوى فرعون و هامان و قارون فرستاديم، ولى آنها گفتند كه او جادوگرى دروغگوست."، ظهور در كفر و نفاق او دارد. و به هر روى، او از كسانى بود ه كه ثروت، كُورَش كرده بود، چنان كه جاه و مقام، فرعون و هامان را كور كرده بود. هرگاه موسى، او و همراهانش را مى ديد، آنها را چنين مورد پند قرار مى داد:
(وَ اِبْتَغِ فِيمٰا آتٰاكَ اَللّٰهُ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ اَلدُّنْيٰا وَ أَحْسِنْ كَمٰا أَحْسَنَ اَللّٰهُ إِلَيْكَ وَ لاٰ تَبْغِ اَلْفَسٰادَ فِي اَلْأَرْضِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُفْسِدِينَ.) (1)
در آنچه خدايت ارزانى داشته، سراى آخرت را بجوى و بهرۀ خويش را از دنيا فراموش مكن و همچنان كه خدا به تو نيكى كرده، تو نيز به ديگران نيكى كن و در زمين از پى فساد مرو كه خدا فساد كنندگان را دوست ندارد.
و او در پاسخ گفت:
(إِنَّمٰا أُوتِيتُهُ عَلىٰ عِلْمٍ عِنْدِي.) (2)
آنچه به من داده شده درخور دانش من بوده است.
او آنقدر زيادى روى كرد و سرمست بود و نسبت به قومش به تجاوز پرداخت كه روايت شده كه او خواست به موسى (ع) دروغ ببندد و چنين هم كرد. ليكن رسوا شد و نفاق او پس از ايمانش بوده است و خداوند هم او را نابود كرد و درباره او فرمود:
(فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ اَلْأَرْضَ فَمٰا كٰانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ.)(3)
ما و او و خانه اش را به زمين فرو برديم و او گروهى نيافت كه در برابر خدا، ياريش رسانند.
مى بينيد كه دوست داشتن ثروت، چگونه موجب بدبختى و روى بر تافتن از حق مى گردد تا جايى كه به شخصيتّى همچون موسى (ع) با وجود آن همه معجزات شگفت انگيز، نسبت زنا مى دهد.
آيا ممكن است نسبت به كسى كه عصاى او مار مى شود و ساحران فرعون چنان در مقابل او به سجده افتادند، و كسى كه از دريا عبور كرد و با زدن عصا، دريا در پيش روى او شكافته گرديد و كسى كه زير چنان ابرى قرار گرفت و منّ و سلوى براى قوم خود از آسمان آورد، باز هم بر او شوريد و به او نسبت زنا دادند؟
آرى، قرآن همۀ اينها را تصديق مى كند و به ما مى فهماند كه پلشتى با انسان چنان مى كند كه او را به بى ارزش ترين، چهار پا بدل مى سازد خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.) (1)
ايشان همچون چهارپايان، بلكه گمراهتر از ايشان هستند.
ما در اين بخش از بحث، آيات و رواياتى را براى هشدار دادن و يادآورى، بيان مى داريم:
(و نادي فرعون في قومه قال يا قوم أليس لي ملك مصر و هذه الانهار تجري من تحتي أفلا تبصرون. ام انا خير من هذا الّذي هو مهين و لا يكاد يبين. فلو لا القي عليه اسوره من ذهبٍ او جاء معه الملئكه مقترنين. فاستخفّ قومه فاطاعوه انّهم كانوا قوماً فاسقين. فلما اسفونا انتقمنا منهم فاغرقناهم اجمعين. فجعلناهم سلفاً و مثلاً للاخرين.) (2)
فرعون در ميان مردمش ندا داد كه: اى قوم من! آيا پادشاهى مصر و اين جويباران كه از زير پاى من جارى هستند، از آن من نيستند؟ آيا نمى بينيد؟ آيا من بهترم يا اين مرد خوار ذليل كه درست سخن گفتن نتواند؟ چرا دستهايش را به دستبندهاى طلا نياراسته اند؟ و چرا گروهى از فرشتگان همراهش نيامده اند؟ پس قوم خود را گمراه ساخت تا از او اطاعت كردند كه مردمى تبهكار بودند. چون ما را به خشم آوردند، از آنها انتقام گرفتيم و همگان را غرقه ساختيم. آنان را در شمار گذشتگان و داستان براى آيندگان كرديم.
(أفلم يسيروا في الارض فينظروا كيف كان عاقبه الّذين من قبلهم دمّر الله عليهم و للكافرين امثالها.) (3)
آيا در زمين، سير نكرده اند تا بنگرند كه عاقبت كسانى كه پيش از آنها
بوده اند، چگونه بوده است؟ خدا هلاكشان كرد و كافران نيز عاقبتى آن چنان خواهند داشت.
(أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كٰانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثٰاراً فِي اَلْأَرْضِ فَمٰا أَغْنىٰ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ.) (1)
آيا در زمين سير نمى كنيد تا بنگريد عاقبت كسانى كه پيش از آنها مى زيسته اند چگونه بوده است؟ مردمى كه نيرويشان بيشتر و آثارشان در روى زمين، فراوانتر بود. پس آن چيزها كه به دست مى آوردند سودشان نبخشيد.
(فَأَمّٰا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطّٰاغِيَةِ. وَ أَمّٰا عٰادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عٰاتِيَةٍ... لِنَجْعَلَهٰا لَكُمْ تَذْكِرَةً.) (2)
امّا قوم ثمود، به آن بانگ سهمگين، هلاك شدند و اما قوم عاد با وزش باد صرصر به هلاكت رسيدند... تا آن را براى شما پندى قرار دهيم.
(إِنَّ قٰارُونَ كٰانَ مِنْ قَوْمِ مُوسىٰ فَبَغىٰ عَلَيْهِمْ وَ آتَيْنٰاهُ مِنَ اَلْكُنُوزِ مٰا إِنَّ مَفٰاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي اَلْقُوَّةِ إِذْ قٰالَ لَهُ قَوْمُهُ لاٰ تَفْرَحْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْفَرِحِينَ... فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ اَلْأَرْضَ فَمٰا كٰانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ مٰا كٰانَ مِنَ اَلمُنْتَصِرِينَ. وَ أَصْبَحَ اَلَّذِينَ تَمَنَّوْا مَكٰانَهُ بِالْأَمْسِ يَقُولُونَ وَيْكَأَنَّ اَللّٰهَ يَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ يَقْدِرُ لَوْ لاٰ أَنْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَيْنٰا لَخَسَفَ بِنٰا وَيْكَأَنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ اَلْكٰافِرُونَ.)(3)
قارون از قوم موسى بود كه بر آنها افزونى جست و به او چنان گنجهايى داديم كه حمل كليدهايش بر گروهى از مردم نيرومند، دشوارمى نمود. آنگاه كه قومش به او گفتند: سرمست مباش، زيرا خدا سرمستان را دوست ندارد... پس او و خانه اش را در زمين فرو برديم و در برابر خدا هيچ گروهى نبود كه ياريش كند و خود، يارى كردن
خويش نمى توانست. روز ديگر، آن كسانى كه ديروز آرزو مى كردند كه اى كاش به جاى او مى بودند، گفتند: شگفتا كه خدا، روزى هر كس را كه خواهد فراوان كند يا تنگ سازد. اگر خدا به ما نيز نعمت فراوان داده بود، ما را نيز در زمين فرو مى برد، و شگفتا كه كافران رستگار نمى شوند.
(لَقَدْ كٰانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي اَلْأَلْبٰابِ.) (1)
همانا در داستانهاى ايشان، پندى براى خردمندان نهفته است.
(هُوَ اَلَّذِي أَخْرَجَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْكِتٰابِ مِنْ دِيٰارِهِمْ لِأَوَّلِ اَلْحَشْرِ مٰا ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مٰانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اَللّٰهِ فَأَتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِي اَلْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يٰا أُولِي اَلْأَبْصٰارِ.) (2)
اوست آن خدايى كه نخستين بار، كسانى از اهل كتاب را كه كافر بودند، ازخانه هايشان بيرون راند و شما نمى پنداشتيد كه بيرون روند. آنها نيز مى پنداشتند كه حصارهاشان را توان آن هست كه در برابر خدا، نگهدارشان باشد. خدا از سويى كه گمانش را نمى كردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افكند، چنان كه خانه هاى خودشان را به دست خويش و به دست مؤمنان خراب كردند، پس اى اهل بصيرت! عبرت بگيريد.
احاديثى پيرامون پند آموزى از سير در تاريخ
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"اولستم ابناء القوم و الاباء و اخوانهم و الاقرباء؟ تحتذون امثلتهم و تركبون قدتهم و تطؤون جادّتهم." (3)
آيا شما پسران اين مردم و پدران و برادران و خويشان ايشان نيستيد كه
از رويۀ ايشان پيروى كرده بر مركب آنان سوار شده و در راهى كه آنها رفته اند گام مى نهيد؟
امير مؤمنان (ع) مى فرمايد:
"فاتعظوا عباد الله بالعبر النوافع و اعتبروا بالاي السواطع." (1)
پس بندگان خدا! از پندهاى سودمند، بهره گيريد و از آيات درخشان، پند گيريد.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"فاعتبروا بنزولكم منازل من كان قبلكم." (2)
از در آمدن به منزلگاههاى پيشينيان خود، پند گيريد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"اعتبروا بما مضي من الدّنيا هل بقي علي احد؟ او هل فيها باق من الشريف و الوضيع و الغنيّ و الفقير و الوليّ و العدوّ؟ فكذلك ما لم يأت منها بما مضي اشبه من الماء بالماء." (3)
پند گيرد از آنچه در دنيا گذشته، آيا از كسى چيزى باقى مانده است؟ يا فرادست و فرودست و بى نياز و نيازمند و دوست و دشمنى در آن مانده است؟ پس آينده دنيا به گذشته آن، تشابهى بيش از آب به آب دارد.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"كلّ نظر ليس فيه اعتبار فهو سهو." (4)
هر نگاهى كه در آن پند آموزى نهفته نباشد، غفلت است.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"كان اكثر عباده ابي ذرّ رحمه الله عليه التفكّر و الاعتبار." (5)
بيشتر عبادت ابوذر رحمه الله عليه انديشيدن و پند آموزى بود.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"و الله لا اكون كمستمع اللدم يسمع النّاعي و يحضر الباكي ثمّ لا يعتبر." (1)
به خدا، من چون آن كس نيستم كه بر سينه زدن، ناله برآوردن و گريه كردن بر مرده را شنَوَد و ببيند، پس سر خود گيرد، و پند نپذيرد.
امير مؤمنان (ع) مى فرمايد:
"ما اكثر العبر و اقلّ الاعتبار." (2)
چه فراوان است، پند، و چه اندك است، پندآموز.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"انّما ينظر المؤمن الي الدّنيا بعين الاعتبار." (3)
همانا مؤمن با ديدۀ عبرت آموز، به دنيا مى نگرد.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"انا بالامس صاحبكم و انا اليوم عبره لكم و غداً مفارقكم." (4)
من ديروز، همراه شما بودم و امروز، موجب عبرت شما و فردا، جدا شونده از شما هستم.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"فاعتبروا بما اصاب الامم المستكبرين من قبلكم من بأس الله و صولاته." (5)
پس پند گيريد از هيبت و نفوذ الهى كه پيش از شما، به ملتهاى مستكبر رسيده است.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
"فاعتبروا بما كان من فعل الله بابليس اذ احبط عمله الطويل." (6)
پس، پند گى ريد از عملكرد الهى، نسبت به ابليس كه كردار فراوان او را ناديده گرفت.
ابن سمّاك، نزد هارون الرشيد رفت. هارون بدو گفت: مرا پند ده و سپس دستور داد جامى آب براى خوردن بياورند. ابن سماك به او گفت: تو را به خدا، اگر از آشاميدن اين آب بازت دارند چه مى كنى؟ هارون الرشيد گفت: در برابر آن نيمى از سلطنتم را مى دادم. چون آب را آشاميد، ابن سماك به او گفت: تو را به خدا اگر از بيرون آمدن آبى كه آشاميدى، جلوگيرى كنند، چه مى كنى؟ هارون الرشيد گفت: نيمۀ ديگر سلطنتم را در برابر آن مى دادم. ابن سماك گفت: آيا سلطنتى كه در برابر يك جرعه آب، بخشيده شود، ارزش رقابت در به چنگ آوردنش را دارد؟ (1)
عبدالله بن عروه بن زبير به پسرش گفت: فرزندم! بر تو باد دين، كه دنيا چيزى را بر پا نكرد، مگر آنكه دنيا آن را به ويرانى كشاند، و دين چيزى را بنيان ننهاد كه دنيا توان ويران كردن آن را داشته باشد. آيا نديدى خطباى بنى اميه، پيرامون على بن ابى طالب (ع) چقدر دم از نكوهش و عيبگيرى او زدند، ولى به خدا سوگند، گويى با اين كار، او را به آسمانها بالا بردند و آيا نديدى بر مرده هاشان سوگوارى كردند و شعرايشان، مرثيه سردادند، ولى به خدا سوگند، گويى مردارخرانى را به سوگ نشسته اند. (2)
وه هاى تهذيب نفس و تخلّق به فضايل و حتّى كنار گذاشتن بيشتر گناهان كبيره به ويژه حقّ مردم و انجام بسيارى از واجبات، به ويژه در پرداخت امور مالى همان محبّت است. زيرا آن در بازداشتن انسان از پلشتى ها و تشويق او در دورى از كارهاى ناروا، از امور مهم شمرده مى شود. چنان كه محبت در تشويق به انجام بيشتر واجبات نيز، از امور مهم شمرده مى شود.
آيا چنين نيست كه پدر و مادر مهربان، اگر چه متكبّر، حسود و بخيل هم
باشند، نسبت به فرزندانشان، اين گونه پليديهاى اخلاقى را به كارنمى برند؟
آيا چنين نيست كه برادر مهربان، غيبت برادر خود را نمى كند و اگر كسى نزد او به غيبت برادرش بپردازد، او را از اين كار باز مى دارد؟
آيا چنين نيست كه فرزند مهربان، پيوسته در انديشه شاد كردن پدر و مادرش است؟
آيا چنين نيست كه يك همسر شايسته، حاضر نيست به معايب همسر خويش گوش فرا دهد و مى كوشد آنها را توجيه كند يا بپوشاند.
اگر چنين محبّتى، چونان خون در رگ، در جامعه جريان پيدا كند، بيشترتباهيها را سامان خواهد داد و بيشتر پلشتى ها به ويژه پلشتى هاى سخت را از ميان خواهد برد. و مى توان گفت كه بيشتر ناهنجاريها به هنجار و پليديها به فضايلى همچون ايثار، گذشت و عفو، بدل خواهد شد، تا جايى كه شخص با محبّت، در جامعۀ خود، جز فضيلت نخواهد يافت.
گفته مى شود كه ليلى عامريه، خوراكى فراهم كرد و براى اداى نذرى، فقرا را به خوردن آن فرا خواند.. مجنون نيز ظرف خويش فرستاد تا ليلى در آن طعامى بريزد. همين كه ليلى دانست اين ظرف قيس است، آن را شكست و هنگامى كه قيس از اين كار آگاه شد، از شادى به رقص افتاد گفت: اگر ليلى به كسى جز من ميل داشت، ظرف مرا نمى شكست.
از همين رو، در اسلام، چنين پيداست كه هر آنچه كه موجب افزايش محبّت گردد، مورد تشويق فراوان قرار گرفته است و هر آنچه از محبّت بكاهد، موكّداً ممنوع گشته است.
آيا چنين نيست كه اسلام مى فرمايد: هر كه صبح كند در حالى كه به امور مسلمانان نپردازد، مسلمان نيست؟ آيا چنين نيست كه در سورۀ ماعون، اسلام هر كس كه از دادن ماعون سرباز زند، از او ستانده شده است؟ در قرآن، ماعون، به معناى هر عمل و هر چيزى است كه به شخص محتاج داده مى شود و حاجتى از حوايج زندگى او را برآورد، گفته مى شود. قرآن مى فرمايد:
(فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ. اَلَّذِينَ هُمْ يُرٰاؤُنَ وَ يَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ.)(1)
پس واى بر نماز گزارانى كه در نماز خود، سهل انگارند، آنان كه ريا مى كنند و از دادن ماعون دريغ مى ورزند.
آيا چنين نيست كه اسلام، بر آوردن نيازهاى مردم را تشويق كرده است، تا جايى كه امام صادق عليه السلام به نقل از پيامبر (ص) مى فرمايد:
"و الله لقضاء حاجه المؤمن خير من صيام شهر و اعتكافه." (2)
به خدا سوگند، هر آينه برآوردن يك نياز مؤمن، بهتر است از يك ماه روزه و اعتكاف آن.
به گمان من، اين همه تهديد و تشويق، عنوان ثانوى دارند، يعنى مقصود از آنها، تشويق به ايجاد محبّت در جامعه اسلامى است. پس ثواب، ازروى تفضّل و كيفر، جعلى خواهد بود. بدين معنى كه شارع با ولايتى كه دارد، اين گونه كيفرهاى سخت را براى ايجاد محبّت قرار داده است و آنچه را بايد، برداشته است و ديگر اين گونه كيفرهاى سخت، استحقاقى نخواهد بود، چنان كه پاداشها نيز چنين هستند و همه پاداشها و كيفرها براى افزايش محبت وضع شده است، پس درنگى بايد
به خواست خدا بحث پيرامون اين سخن، به تفصيل خواهد آمد.
آنچه شايسته است در پايان گفته شود، اين است كه اسلام در روايات بسيارى براى محبّت و دشمنى در راه خدا، تأكيد فراوان كرده است و اين قيد از الطاف خفيه است و درخود، نكته اى دقيق نهفته دارد، و آن اينكه، اگر محبت براى غير خدا و شهوات نفسانى و انگيزه هاى دنيايى باشد، چونان سرابى خواهد بود كه تشنه، آن را آب مى پندارد و چنين محبّتى، نمى تواند باز دارنده از پلشتى هاى اخلاقى باشد، چه رسد به اينكه عاملى باشد براى بالا بردن اخلاق و تعالى بخشيدن به آن. به علاوه اينكه، چنين محبّتى با كوچكترين سخن وعمل
ناهمسوبا شهوت و انگيزه دنيوى او، از ميان خواهد رفت.
پس محبّتى كه ريشه آن ثابت است و شاخه اش ثمر بخش، همان محبّت در راه خداوند متعال است و الا شجره خبيثه اى خواهد بود كه بالاى زمين ريشه دوانده و قرارى ندارد.
بغض و دشمنى نيز چنين است. زيرا بغضى كه براى بيشتر مفاسد، سدّ شمرده مى شود همان بغضى است كه در راه خدا باشد و شريانهاى آن در قلب، جايگير شده و با هيچ سخن وخيال و شهوتى از ميان نمى رود و در غير اين صورت، آن نيز شجره خبيثه اى خواهد بود كه قرارى ندارد.
ما در ادامه اين بحث، برخى از آيات و روايات را خواهيم آورد و سفارش مى كنيم كه در آنها، ژرف انديشى شود و خواندن آنها دائمى باشد، به اميد آنكه براى ما وشما، پندى باشد.
خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اَللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى اَلْكٰافِرِينَ يُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ يَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ.) (1)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هر كه از شما، از دينش بازگردد، چه باك؛ به زودى خدا مردمى را بياورد كه دوستشان بدارد و آنها نيز خدا را دوست بدارد. در برابر مؤمنان فروتنند و در برابر كافران، سركش، در راه خدا جهاد مى كنند و از نكوهش هيچ نكوهنده اى نمى هراسند.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا آبٰاءَكُمْ وَ إِخْوٰانَكُمْ أَوْلِيٰاءَ إِنِ اِسْتَحَبُّوا اَلْكُفْرَ عَلَى اَلْإِيمٰانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ.) (2)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اگر پدران و برادرانتان، دوست دارند كه
كفر را به جاى ايمان برگزينند، آنها را به دوستى مگيريد و هر كس از شما دوستشان بدارد، از ستمكاران خواهد بود.
(قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهٰا حُسْناً إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ شَكُورٌ.) (1)
بگو بر اين رسالت، از شما مزدى نمى خواهم، مگر دوستى بر خويشانم را و هر كه كار نيكى كند، به نيكويى اش مى افزاييم، همانا خداوند بخشنده و شكرپذير است.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا بِطٰانَةً مِنْ دُونِكُمْ لاٰ يَأْلُونَكُمْ خَبٰالاً وَدُّوا مٰا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ اَلْبَغْضٰاءُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ وَ مٰا تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنّٰا لَكُمُ اَلْآيٰاتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ.)(2)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! دوست و همرازى جز از همكيشان خود مگيريد، كه ديگران از هيچ فسادى در حقّ شما كوتاهى نمى كنند و خواستار رنج و مشقت شمايند، و كينه توزى از گفتار شان آشكار است و آن كينه كه در دل دارند، بيشتر است از آنچه به زبان مى آورند، آيات را برايتان آشكار ساختيم، اگربه عقل دريابيد.
(لاٰ يَتَّخِذِ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلْكٰافِرِينَ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اَللّٰهِ فِي شَيْءٍ إِلاّٰ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقٰاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اَللّٰهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اَللّٰهِ اَلْمَصِيرُ.)(3)
نبايد مؤمنان، كافران را به جاى مؤمنان، به دوستى برگزينند، پس هر كه چنين كند، او را با خدا رابطه اى نيست، مگر اينكه از آنها بيمناك باشيد و خدا شما را از خودش مى ترساند كه بازگشت به سوى اوست.
(لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي
قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمٰانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولٰئِكَ حِزْبُ اَللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ.) (1)
نمى يابى مردمى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند، ولى با كسانى كه با خدا و پيامبرش، مخالفت مى ورزند، دوستى كنند، هر چند آن مخالفان، پدران يا فرزندان يا برادران و يا قبيلۀ آنها باشند. خدا بر دلشان رقم ايمان زده و با روحى از خودش، آنها را يارى كرده است و آنها را به بهشتهايى كه در آن، نهرها جارى است، درآورد. در آنجا جاودانه باشند. خدا از آنها خشنود است و آنان نيز از خدا خشنودند. اينان حزب خدايند، آگاه باش كه حزب خدا، رستگارانند.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِمٰا جٰاءَكُمْ مِنَ اَلْحَقِّ يُخْرِجُونَ اَلرَّسُولَ وَ إِيّٰاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ رَبِّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهٰاداً فِي سَبِيلِي وَ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمٰا أَخْفَيْتُمْ وَ مٰا أَعْلَنْتُمْ وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ اَلسَّبِيلِ.)(2)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! دشمن من و دشمن خود را به دوستى اختيار مكنيد. شما با آنان طرح دوستى مى افكنيد و حال آنكه ايشان به سخن حقّى كه بر شما آمده است، ايمان ندارند و بدان سبب كه به خدا، پروردگار خويش ايمان آورده بوديد، پيامبر و شما را بيرون راندند. اگر براى جهاد در راه من و طلب رضاى من، بيرون آمده ايد، درنهان با آنها دوستى مكنيد، و من به هر چه پنهان مى داريد يا آشكارا مى سازيد، آگاه مى باشم، و هر كه چنين كند، از راه راست منحرف گشته است.
(وَ مٰا كٰانُوا أَوْلِيٰاءَهُ إِنْ أَوْلِيٰاؤُهُ إِلاَّ اَلْمُتَّقُونَ.)(3)
و آنها دوستانش نبودند و جز پرهيزگاران، دوستان او نيستند.
(اَلْأَخِلاّٰءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ اَلْمُتَّقِينَ.)(1)
دوستان در آن هنگام، دشمن يكديگرند، مگر پرهيزگاران.
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَى اَلْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ.) (2)
محمّد (ص)، پيامبر خداست و كسانى كه با او هستند، در برابر كفار سخت گيرند، ولى با يكديگر مهربان هستند.
رواياتى پيرامون حبّ در راه خدا
روزى پيامبر (ص) به يكى از اصحابش فرمود:
"يا عبدالله احبب في الله و ابغض في الله و وال في الله و عاد في الله، فانّه لا تنال ولايه الله الاّ بذلك و لا يجد رجل طعم الايمان، و ان كثرت صلاته و صيامه حتّي يكون كذلك و قد صارت مواخاه النّاس يومكم هذا اكثرها في الدّنيا عليها يتوادّون وعليها يتباغضون و ذلك لا يغني من الله شيئاً" (3)
اى بنده خدا! در راه خدا، دوست بدار و در راه خدا، دشمنى بورز، و در راه خدا، دوستى كن و در راه خدا، ستيزه بجوى، كه جز از اين راه به دوستى خدا، نخواهى رسيد و هيچ كس حتّى اگر نماز و روزه اش هم، فراوان باشد، بدون آن، مزه ايمان را نخواهد چشيد، كه بيشترين مقدار برادرى مردم، امروز با يكديگر، بر پايه همان است و براساس آن، به يكديگر دوستى يا دشمنى مى ورزند و لذا فايده اى در بر ندارد.
امير مؤمنان (ع) مى فرمايد:
"انّ النّبي صلي الله عليه و آله و سلّم سأل ربّه ليله المعراج... فقال الله عزّوجلّ: يا محمّد وجبت محبّتي للمتحابين فيّ، ووجبت محبّتي للمتعاطفين فيّ، و وجبت محبّتي
للمتواصلين فيّ، و وجبت محبّتي للمتوكلين عليّ و ليس لمحبّتي علم و لاغايه و لا نهايه."(1)
پيامبر (ص) در شب معراج از خداى خويش پرسيد... و خداوند به او خطاب كرد: اى محمّد! محبّت من براى كسانى كه در راه من يكديگر را دوست دارند، واجب گشته است و محبت من براى كسانى كه در راه من به يكديگر مهر ورزند، واجب گشته است و محبّت من براى كسانى كه در راه من با يكديگر پيوند برقرار مى كنند، واجب گشته است و محبّت من بر كسانى كه به من توكّل مى جويند، واجب گشته است ومحبت من نه علمى دارد و نه پايانى.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"لا يبلغ أحدكم حقيقه الايمان حتّي يحبّ ابعد الخلق منه في الله و يبغض اقرب الخلق منه في الله."(2)
هيچ يك ا زشما به حقيقت ايمان نرسد، مگر اينكه دورترين خلايق از خويش را، در راه خدا دوست بدارد و نزديكترين خويشش را، در راه خدا دشمن بدارد.
امام على بن الحسين عليه السلام مى فرمايد:
"اذا جمع الله عزّوجلّ الاوّلين و الاخرين قام مناد فنادي يسمع النّاس فيقول: اين المتحابّون في الله؟ قال: فيقوم عنق من النّاس، فيقال لهم: اذهبوا الي الجنّه بغير حساب، قال: فتلقّاهم الملائكه فيقولون: الي أين؟ فيقولون الي الجنه بغير حساب. قال فيقولون: فايّ ضرب انتم من النّاس؟ فيقولون: نحن المتحابّون في الله قال فيقولون: و ايّ شي كانت اعمالكم؟ قالوا: كنا نحبّ في الله و نبغض في الله. قال فيقولون: نعم اجر العاملين." (3)
آنگاه كه خداوند، پيشينيان و پسينيان را گرد آورد، منادى ندا مى كند و
مردم صداى او را مى شنوند كه مى گويد: كجايند آنانى كه در راه خدا يكديگر را دوست مى داشتند؟ امام مى گويد: در اين هنگام گروهى از مردم بر مى خيزند و به آنها گفته مى شود: بدون هيچ حسابى، روانه بهشت شويد. امام مى فرمايد: فرشتگان ايشان را مى گيرند و مى گويند: به كجا؟ مى گويند به سوى بهشت، بدون حساب. آنها مى پرسند: شما از كدام گروه از مردم بوده ايد؟ آنها پاسخ مى دهند: ما كسانى هستيم كه در راه خدا، يكديگر را دوست مى داشتيم. آنها مى پرسند: كارهايتان چه بوده است؟ مى گويند: دوستى و دشمنى ما در راه خدا بوده است. امام مى فرمايد: آنها مى گويند: نيكو مزدى است براى عمل كنندگان.
امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
"اذا اردت ان تعلم انّ فيك خيراً فانظر الي قبلك، فأن كان يحبّ اهل طاعه الله و يبغض معصيته ففيك خير والله يحبّك. و ان كان يبغض اهل طاعه الله و يحب اهل معصيته فليس فيك خير و الله يبغضك و المرء مع من احبّ." (1)
اگر مى خواهى بدانى در تو خيرى هست، به دلت بنگر، اگر اهل طاعت الهى را دوست مى دارى و گنه پيشگان را دشمن، در تو خيرى هست و خدا، تو را دوست مى دارد، و اگر اهل طاعت الهى را دشمن مى دارى و گنه پيشگان را دوست، در تو خيرى نيست و خدا دشمنت مى دارد و آدمى با كسى است كه دوستش مى دارد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"ان أحب لله و أبغض لله و اعطي لله فهو ممن كمل ايمانه." (2)
هر كه در راه خدا، دوست بدارد و در راه خدا، دشمن بدارد و در راه خدا، ببخشد، از كسانى است كه ايمانش كامل است.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است:
"ودّ المؤمن لمؤمن في الله من اعظم شعب الايمان. الا و من احب في الله و ابغض في الله و اعطي في الله و منع في الله فهو من اصفياء الله." (1)
اينكه مؤمنى، مؤمن ديگرى را در راه خدا دوست بدارد، از بزرگترين شاخه هاى ايمان شمرده مى شود، آگاه باش كه هر كه در راه خدا دوست بدارد و در راه خدا دشمنى بورزد و در راه خدا ببخشد و در راه خدا، دريغ ورزد، از برگزيدان خداست
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"انّ المتحابين في الله يوم القيامه علي منابر من نور، قد اضاء نور وجوههم و نور اجسادهم ونور منابرهم كل شيء حتي يعرفوا به فيقال هؤلاء المتحابّون في الله." (2)
در روز رستخيز، آنانى كه در راه خدا يكديگر را دوست مى داشتند، بر منبرهايى از نور قرار مى گيرند كه پرتو چهره و پيكر و منبرهايشان، همه چيز را روشن مى كندو با آن، شناخته مى شوند و گفته مى شود: اينانند كه در راه خدا يكديگر را دوست مى داشتند.
فضيل بن يسار مى گويد كه از امام صادق عليه السلام پرسيدم: آيا حبّ و بغض از ايمان است؟ فرمود:
"و هل الايمان الا الحبّ و البغض؟ ثم تلاهذه الايه: (حَبَّبَ إِلَيْكُمُ اَلْإِيمٰانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ اَلْكُفْرَ وَ اَلْفُسُوقَ وَ اَلْعِصْيٰانَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلرّٰاشِدُونَ.)(3)
آيا ايمان جز حبّ و بغض است؟ و سپس اين آيه را تلاوت فرمود:
ايمان را در دل شما محبوب كرده و در دلهاتان زينتش بخشيده و كفر و تبهكارى و سركشى را منفور شما گردانيده است و اينان، همان ره يافتگانند.
امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
"لو ان رجلاً احبّ رجلاً لله لاثابه الله علي حبّه اياه وان كان المحبوب في علم الله من اهل النار. و لو انّ رجلاً ابغض رجلاً لله اثابه الله علي بعضه ايّاه و ان كان المبغض في علم الله من أهل الجنّه." (1)
اگر مردى، مرد ديگرى را در راه خدا دوست بدارد، خداوند براى محبّتش به اين مرد، به او پاداش دهد، اگر چه شخص محبوب در علم خدا، اهل دوزخ باشد. و اگر مردى، مرد ديگرى را در راه خدا دشمن بدارد، خداوند براى بغض او نسبت به اين مرد، پاداشش دهد، اگر چه شخص مبغوض در علم خدا اهل بهشت باشد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"انّالمسلمين يلتقيان فافضلهما اشدّهما حباً لصاحبه." (2)
هر گاه دو مسلمان با يكديگر ديدار كردند، برترِ آن دو، كسى است كه ديگرى را بيشتر دوست بدارد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
: كلّ من لم يحبّ علي الّدين و لم يبغض علي الدين فلا دين له. "(3)
هر كه بر اساس دين، كسى را دوست نداشته باشد و بر اساس دين، به كسى بغض نورزد، دينى ندارد.
امام هادى عليه السلام مى فرمايد:
" لمّا كلّم الله عزّوجلّ موسي بن عمران (ع)... قال: الهي فم اجزاء من احبّ اهل طاعتك؟ قال: يا موسي احرمه علي ناري. "(4)
هنگامى كه موسى بن عمران با خدا سخن گفت، عرض كرد: بار الها! پاداش كسى كه اهل طاعت تو را دوست بدارد، چيست؟ خداوند فرمود: اى موسى! او را بر آتشم، حرام خواهم كرد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
" قال رسول الله: لاصحابه: "ايّ عُري الايمان اوثق؟ فقالوا: الله و رسوله اعلم و قال بعضهم الصلوه و قال بعضهم: الزكاه، و قال بعضهم: الصيّام و قال بعضهم: الحجّ و العمره و قال بعضهم: الجهاد، فقال رسول الله: لكلّ ما قلتم فضل و ليس به، ولكن اوثق عمري الايمان الحبّ في الله و البغض في الله و توالي اولياء الله و التبرّي من اعداء الله." (1)
پيامبر اكرم به گروهى از اصحاب خود فرمود: كدام دستگيره هاى ايمان استوارتر است؟ گفتند: خدا و پيامبرش داناتر است و برخى گفتند: نماز و پاره اى گفتند: زكات وديگرانى گفتند: روزه و جماعتى گفتند: حج و عمره و چند نفرى گفتند: جهاد. پيامبر اكرم (ص) فرمود: هر آنچه شما گفتيد فضيلتى دارد و سخنى هم در آن نيست، ليكن استوارترين دستگيرۀ ايمان، حبّ و بغض در راه خداست و اينكه اولياى خدا را دوست بدارى و از دشمنان او تبرّى بجويى.
شيوه قرآن در اجراى احكامش، ترسانيدن و مژده دادن است. و گويى قرآن و روايات، اين نيرو را در اجرا، برترين نيروها مى دانند يا دست كم آن را در شمار برترينها تلقى مى كنند و از همين رو در بسيارى از آيات از سوى پيامبران به كار برده مى شوند. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(فَبَعَثَ اَللّٰهُ اَلنَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ.)(2)
خداوند، پيامبران را ترسانندگان و مژده دهندگان، برانگيخت.
(إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً.)(3)
ما تو را به حق، مژده دهنده و ترساننده فرستاديم.
نظاير اين آيات در قرآن فراوانند.
آيا چنين نيست كه قرآن حكمى را روشن مى كند و پاداش پرداختن بدان و
كيفر ترك آن را نيز در پى مى آورد. اين شيوه از آغاز تا انجام قرآن، كاملاً هويداست، و در روايات نيز چنين است. براى مثال قرآن مى فرمايد:
(وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ. يَوْمَ يُحْمىٰ عَلَيْهٰا فِي نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوىٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مٰا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ.) (1)
و كسانى را كه زر وسيم مى اندوزند و در راه خدا انفاقش نمى كنند، به عذابى دردآور بشارت ده. روزى كه در آتش جهنم گداخته شوند و پيشانى و پهلو و پشتشان را با آن داغ كنند. اين است آن چيزى كه براى خود اندوخته بوديد، حال طعم اندوخته خويش را بچشيد. (مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.) (2)
هر زن و مردى كه كار نيكو انجام دهد، اگر ايمان آورده باشد، زندگى خوش و پاكيزه اى بدو خواهيم داد و پاداشى بهتر از كردارشان، به آنها عطا خواهيم كرد.
(فَأَمّٰا مَنْ طَغىٰ. وَ آثَرَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا. فَإِنَّ اَلْجَحِيمَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ. وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَى اَلنَّفْسَ عَنِ اَلْهَوىٰ. فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ.)(3)
پس هر كه سركشى كرد و زندگى دنيوى را برگزيد، جايگاهش دوزخ خواهد بود و هر كه از مقام پروردگارش بهراسد و نفس را از هوى و هوس باز دارد، جايگاه او بهشت خواهد بود.
نظير اين گونه آيات نيز بسيار فراوان است.
اين شيوه قرآنى است و علماى اخلاق در بيشتر مباحثشان از قرآن پيروى مى كنند. براى مثال، آنها رذيلت حسادت و مفاسد دنيوى و اخروى مترتّب بر آن را تبيين مى كنند و يا فضيلت سخاوت و پاداشهاى دنيوى و اخروى آن را آشكار مى سازند، و بيشتر اوقات با استشهاد به آيات و روايات، بر ترتّب پاداشها و كيفرها
تأكيدمى ورزند. اين شيوه آنهاست و چه نيكو شيوه اى است براى كسى كه صاحبدل است.
پس بر شما باد و بر شما باد و بر شما باد چنين شيوه اى و دريافت و پيگيرى آن، تا بيم و اميد در دل جايگير شود. اينها دو ملكه هستند كه آدمى را از هوى و هوس باز مى دارند و نه تنها در برابر رشد و شعله ور شدن پليديها ممانعت مى ورزند كه پيوسته درخت فضايل را در دل مى نشانند.
سخن پيرامون بيم واميد، بحث اخلاقى و فايده مندى است كه به خواست خدا در جايگاهشان آورده خواهد شد. ولى آنچه ناگزيريم بر سبيل اجمال و هشدار يادآور شويم، اين است كه بيم و اميد، همچون دو كفۀ ترازويند كه نبايد هيچ يك نسبت به ديگرى، ترجيح يا نقصان يابد. اميدِ افزون بر بيم، سبب ساز تنبلى در دنيا و آخرت خواهد بود و بيمِ افزونِ بر اميد نيز، موجب نوميدى از خوبيهاى اين دو خواهد گشت، و هر دو، موجب زيان در هر دو سرايند.
اين هر دو، با هم رذايل را از اخلاق و اخلاقيات خواهند زدود و فضايل را در اخلاق و اخلاقيات به ارمغان خواهند آورد. ولى هر يك به تنهايى فايده اى نخواهد داشت كه بسيار هم زيانمند خواهد بود.
در ادامۀ اين بحث، ناگزير بايد براى هشدار و يادآورى همچون بحث مراقبت آياتى را از نظر گذراند.
آياتى پيرامون انذار و تبشير
(بَلىٰ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ.)(1)
آرى، آنان كه مرتكب كارى زشت شدند و گناهشان اطرافشان را بر گرفت، اهل جهنّمند و جاودانه در آن هستند.
(فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ تَقْوىٰ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ
1) 298. قرآن، بقره/ 81.
عَلىٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ فَانْهٰارَ بِهِ فِي نٰارِ جَهَنَّمَ.)(1)
آيا كسى كه بنيان مسجد را بر ترس از خدا و خشنودى او نهاده، بهتر است يا آن كسى كه بنيان مسجد را بر كنارۀ سيلگاهى كه آب زير آن را شسته باشد، نهاده است، تا با او در آتش جهنّم سرنگون گردد؟
(إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِينَ نٰاراً أَحٰاطَ بِهِمْ سُرٰادِقُهٰا وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغٰاثُوا بِمٰاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي اَلْوُجُوهَ بِئْسَ اَلشَّرٰابُ وَ سٰاءَتْ مُرْتَفَقاً)(2)
براى كافران آتشى كه لهيب آن، همه جا را در بر مى گيرد، آماده كرده ايم و چون به استغاثه، آب خواهند، از آبى چون مس گداخته كه از حرارتش چهره ها گداخته مى شود، بخورانندشان، چه آب بد و چه آرامگاه بدى است.
(وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِينُهُ فَأُولٰئِكَ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خٰالِدُونَ. تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ اَلنّٰارُ وَ هُمْ فِيهٰا كٰالِحُونَ. أَ لَمْ تَكُنْ آيٰاتِي تُتْلىٰ عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِهٰا تُكَذِّبُونَ. قٰالُوا رَبَّنٰا غَلَبَتْ عَلَيْنٰا شِقْوَتُنٰا وَ كُنّٰا قَوْماً ضٰالِّينَ. رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ. قٰالَ اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ.) (3)
و آنان كه ترازويشان سبك باشد، به خود زيان رسانيده اند و در جهنم جاويد هستند. آتش چهره هايشان را مى سوزاند و لبانشان آماس كرده و برگشته مى شود. آيا آيات من، برايتان خوانده نمى شد و شما آنها را دروغ مى انگاشتيد؟ گويند: اى پروردگار ما! شور بختيمان بر ما غلبه كرد و ما مردمى گمراه بوديم. اى پروردگار ما! ما را از اين آتش بيرون آر، اگر ديگر بار چنان كرديم از ستمكاران باشيم. گويد: در آتش گم شويدو با من سخن مگوييد.
(قُلْ إِنَّ اَلْخٰاسِرِينَ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ. لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ اَلنّٰارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذٰلِكَ يُخَوِّفُ اَللّٰهُ بِهِ عِبٰادَهُ يٰا عِبٰادِ فَاتَّقُونِ.)(4)
بگو زى ان كنندگان، كسانى هستند كه در روز قيامت خود و خاندانشان را از دست بدهند. به هوش باشيد كه اين زيانى آشكار است. بالاى سرشان، طبقات آتش است و در زير پايشان، طبقات آتش، اين چيزى است كه خدا، بندگان خود را بدان مى ترساند، اى بندگانم! از من بترسيد.
(إِنَّ اَلْمُجْرِمِينَ فِي عَذٰابِ جَهَنَّمَ خٰالِدُونَ. لاٰ يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰكِنْ كٰانُوا هُمُ اَلظّٰالِمِينَ. وَ نٰادَوْا يٰا مٰالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنٰا رَبُّكَ قٰالَ إِنَّكُمْ مٰاكِثُونَ. لَقَدْ جِئْنٰاكُمْ بِالْحَقِّ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كٰارِهُونَ.)(1)
گناهكاران در عذاب جهنم جاويدانند. عذابشان كاهش نمى يابد و آنها از نوميدى خاموش باشند. ما به آنها ستمى نكرده ايم، آنها خود به خويشتن، ستم كرده اند. فرياد برآورند كه اى مالك، كاش پروردگار تو، ما را بميراند، ميگويد: نه، شما اينجا ماندنى هستيد، ما شما را با حق آشنا كرديم، ولى بيشترتان از حق كراهت داشتيد.
(وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ.)(2)
و هر كس كه از ياد من اِعراض كند، زندگى اش تنگ شود و در روز قيامت نابينا محشورش سازيم.
(أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ.)(3)
يا همانند تاريكيهايى است در دريايى ژرف كه موجش فروپوشد و بر فراز آن، موجى ديگر و بر فرازش ابرى تيره است، تاريكيهايى بر فراز يكديگر، آن سان كه اگر دست خود را بيرون آرد، نتواند ديد، و آن كه
خدا راهش را به هيچ نورى روشن نكرده باشد، هيچ نورى فرا راه خويش نيابد.
(وَ يَوْمَ يُعْرَضُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى اَلنّٰارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّبٰاتِكُمْ فِي حَيٰاتِكُمُ اَلدُّنْيٰا وَ اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهٰا فَالْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ اَلْهُونِ بِمٰا كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ فِي اَلْأَرْضِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ وَ بِمٰا كُنْتُمْ تَفْسُقُونَ.)(1)
وروزى كه كافران را بر آتش عرضه كنند. در زندگى دنيوى از چيزهاى پاكيزه و خوش، بهره مند شديد، امروز به عذاب خوارى، پاداشتان مى دهند و اين بدان سبب است كه در زمين، به ناحق گردنكشى مى كرديد و عصيانگرى پيش گرفته بوديد.
(يُعْرَفُ اَلْمُجْرِمُونَ بِسِيمٰاهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّوٰاصِي وَ اَلْأَقْدٰامِ. فَبِأَيِّ آلاٰءِ رَبِّكُمٰا تُكَذِّبٰانِ. هذه جهنم الّتى يكذّب بها المجرمون. يطوفون بينها و بين حميمٍ انٍ.)(2)
كافران را به نشان صورتشان مى شناسند و از موى جلوى سرو پاهايشان مى گيرند، پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟ اين همان جهنمى است كه مجرمان دروغش مى پنداشتند و اكنون ميان آن و آب جوشان مى گردند.
(وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ. فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ. إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ. وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ. وَ كٰانُوا يَقُولُونَ أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ كُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ. أَ وَ آبٰاؤُنَا اَلْأَوَّلُونَ. قُلْ إِنَّ اَلْأَوَّلِينَ وَ اَلْآخِرِينَ. لَمَجْمُوعُونَ إِلىٰ مِيقٰاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ. ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيُّهَا اَلضّٰالُّونَ اَلْمُكَذِّبُونَ. لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ. فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا اَلْبُطُونَ. فَشٰارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ اَلْحَمِيمِ. فَشٰارِبُونَ شُرْبَ اَلْهِيمِ. هٰذٰا نُزُلُهُمْ يَوْمَ اَلدِّينِ.) (3)
اما اصحاب شقاوت، اصحاب شقاوت چه حال دارند؟ در باد سموم و
آب جوشانند، در سايه اى از دود سياه، نه سرد و نه خوش، اينان پيش از اين درنازو نعمت بودند، و بر گناهان بزرگ، اصرار مى ورزيدند و مى گفتند: آيا زمانى كه ما مُرديم و خاك و استخوان شديم، بازهم ما را يا نياكان ما را زنده مى كنند؟ بگو.: همه را، آنان كه از پيش بوده اند و آنان كه از پى شان آمده بودند، همه در وعدگاهِ آن روز معين، خواهند بود. آنگاه شما اى گمراهانِ تكذيب كننده! از درختان زقوم خواهيد خورد، و شكمهاى خود را از آن، پر خواهيد كرد، و بر سر آن، آب جوشان خواهيد نوشيد، چنان مى نوشيد كه شتر تشنه آب مى نوشد، اين غذايشان در روز جزاست.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نٰاراً وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ عَلَيْهٰا مَلاٰئِكَةٌ غِلاٰظٌ شِدٰادٌ لاٰ يَعْصُونَ اَللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مٰا يُؤْمَرُونَ.)(1)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خود وخانواده خود را از آتشى كه هيزم آن مردم و سنگها هستند، نگه داريد. فرشتگانى درشت گفتار و سختگير بر آن آتش، موكلند. هر چه خدا بگويد، نافرمانى نمى كنند و همان مى كنند كه بر آن مأمور شده اند.
(وَ يَتَجَنَّبُهَا اَلْأَشْقَى. اَلَّذِي يَصْلَى اَلنّٰارَ اَلْكُبْرىٰ. ثُمَّ لاٰ يَمُوتُ فِيهٰا وَ لاٰ يَحْيىٰ.)(2)
و بدبخت از آن دورى مى گزيند، آن كه به آتش بزرگ جهنم درافتد و در آنجا نه بميرد و نه زنده بماند.
(وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ. اَلَّذِي جَمَعَ مٰالاً وَ عَدَّدَهُ. يَحْسَبُ أَنَّ مٰالَهُ أَخْلَدَهُ. كَلاّٰ لَيُنْبَذَنَّ فِي اَلْحُطَمَةِ. وَ مٰا أَدْرٰاكَ مَا اَلْحُطَمَةُ. نٰارُ اَللّٰهِ اَلْمُوقَدَةُ. اَلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَةِ. إِنَّهٰا عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ. فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ) (3)
واى بر هر غيبت كننده عيبجويى، آن كه مالى گرد آورد و حساب آن
نگه داشت، مى پندارد كه دارايى اش جاويدانش مى گرداند، نه چنين است، كه او را در حُطَمَه (جهنم) اندازد، و تو چه دانى كه حُطَمه چيست؟ آتش افروخته خداست كه بر دلها غلبه مى يابد و از هر سو، درميانشان گرفته است، درشعله هايى برافراشته.
(قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذٰلِكُمْ لِلَّذِينَ اِتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ.)(1)
بگو: آيا شما را به چيزهايى بهتر از اينها آگاه كنم؟ براى آنان كه پرهيزگارى پيشه كنند، در نزد پروردگارشان، بهشتهايى است كه نهرها در آن روان است، اينان با زنان پاكيزه، در عين خشنودى خدا، جاودانه در آنجا خواهند بود، و خدا از حال بندگان آگاه است.
(فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.)(2)
و هيچ كس از آن مايه شادمانى خبر ندارد كه به پاداش كارهايى كه مى كرده برايش اندوخته شده است.
(وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ مَسٰاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنّٰاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ أَكْبَرُ ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ.)(3)
خدا به مردان و زنان مؤمن، بهشتهايى را وعده كرده است كه جويها در آن جارى است و بهشتيان همواره در آنجايند و نيز خانه هايى نيكو در بهشت جاويد. ولى خشنودى خدا از همه برتر است، كه پيروزى بزرگ، خشنودى خداوند است.
(جَنّٰاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهٰا يُحَلَّوْنَ فِيهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِبٰاسُهُمْ فِيهٰا حَرِيرٌ. وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا اَلْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنٰا
لَغَفُورٌ شَكُورٌ. اَلَّذِي أَحَلَّنٰا دٰارَ اَلْمُقٰامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لاٰ يَمَسُّنٰا فِيهٰا نَصَبٌ وَ لاٰ يَمَسُّنٰا فِيهٰا لُغُوبٌ.)(1)
به بهشتهايى كه جايگاه جاودانۀ آنهاست، داخل مى شويد. در آنجا به دستبندهاى طلا و مرواريدشان مى آرايند و در آنجا، جامه هاشان از حريراست، ومى گويند: سپاس خدايى را كه اندوه را، از ما دور كرد، زيرا پروردگار ما، آمرزنده و شكرپذير است. آن خدايى كه ما را از فضل خويش بدين سراى جاويدان در آورد، كه در آنجا نه رنجى به ما مى رسد و نه خستگى.
(ان اصحاب الجنّه اليوم فى شغلٍ فاكهون. هم و ازواجهم فى ضلالٍ على الارائك متّكئون. لهم فيها فاكهه و لهم ما يدعون. سلام قولاً من ربٍّ رحيم. (2)
بهشتيان، آن روز به شادمانى مشغول باشند، آنها و همسرانشان در سايه ها، بر تختها تكيه زده اند، درآنجا هر ميوه و هر چيز ديگر كه بخواهند، فراهم است و سلامى كه سخن پروردگار مهربان است
(وَ مٰا تُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. إِلاّٰ عِبٰادَ اَللّٰهِ اَلْمُخْلَصِينَ. أُولٰئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ. فَوٰاكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ. فِي جَنّٰاتِ اَلنَّعِيمِ. عَلىٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِينَ يُطٰافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ. بَيْضٰاءَ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِينَ. لاٰ فِيهٰا غَوْلٌ وَ لاٰ هُمْ عَنْهٰا يُنْزَفُونَ. وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ اَلطَّرْفِ عِينٌ. كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ.)(3)
جز در برابر اعمالتان كيفر نخواهيد ديد، مگر بندگان مخلص خدا، كه آنها راست رزقى معين، از ميوه ها و گرامى داشتگانند، در بهشتهاى پر نعمت، بر تختهايى كه رو به روى هم اند، و جامى از چشمه خوشگوار ميانشان به گردش در آيد، سفيد است و نوشندگانش را لذّت بخش، نه عقل از آن تباهى گيرد و نه نوشنده مست شود، زنانى درشت چشم كه تنها به شوهران خود نظر دارند، همدم آنهايند. همانند
تخم مرغهايى دور از دسترس.
(اَلَّذِينَ آمَنُوا بِآيٰاتِنٰا وَ كٰانُوا مُسْلِمِينَ. اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْوٰاجُكُمْ تُحْبَرُونَ. يُطٰافُ عَلَيْهِمْ بِصِحٰافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوٰابٍ وَ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِيهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ. وَ تِلْكَ اَلْجَنَّةُ اَلَّتِي أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. لَكُمْ فِيهٰا فٰاكِهَةٌ كَثِيرَةٌ مِنْهٰا تَأْكُلُونَ.) (1)
آن كسانى كه به آيات ما ايمان آورده اند و تسليم امر ما شده اند، شما و جفتهايتان با شادكامى به بهشت داخل شويد. قدحهاى زرّين و سبوها را در ميانشان به گردش در مى آورند، در آنجاست هر چه نفس آرزو كند و ديده از آن لذّت برد، و در آنجا جاودانه خواهند بود، اين بهشت است كه به پاداش كارهايى كه كرده ايد به ميراثش مى بريد، در آنجا برايتان ميوه هاى بسيار هست كه از آنها مى خوريد.
(مَثَلُ اَلْجَنَّةِ اَلَّتِي وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ فِيهٰا أَنْهٰارٌ مِنْ مٰاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِينَ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى وَ لَهُمْ فِيهٰا مِنْ كُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ كَمَنْ هُوَ خٰالِدٌ فِي اَلنّٰارِ وَ سُقُوا مٰاءً حَمِيماً فَقَطَّعَ أَمْعٰاءَهُمْ.) (2)
وصف بهشتى كه به پرهيزگاران، وعده داده شده، اين است كه در آن نهر هايى است از آبهاى تغيير ناپذير و نهرهايى از شيرى كه طمعش دگرگون نمى شود و نهرهايى از شراب كه آشامندگان از آن لذّت مى برند و نهرهايى از عسل مصفّا و در آنجا هر گونه ميوه كه بخواهند، هست و نيز آمرزش پروردگارشان. آيا بهشتيان همانند كسانى هستند كه در آتش جاودانه اند و آنان را از آبى جوشان آشامانند، چنان كه روده هايشان تكه تكه ميشود؟
(إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ. فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ.)(3)
همانا پرهيزگاران، در بهشتهايى و نهرى، در جايگاه صدق، نزد سلطانى
توانا هستند.
(وَ أَصْحٰابُ اَلْيَمِينِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْيَمِينِ. فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ وَ مٰاءٍ مَسْكُوبٍ وَ فٰاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ إِنّٰا أَنْشَأْنٰاهُنَّ إِنْشٰاءً. فَجَعَلْنٰاهُنَّ أَبْكٰاراً. عُرُباً أَتْرٰاباً.)(1)
امّا اصحاب سعادت، اصحاب سعادت چه حال دارند؟ در زير درخت سدر بى خار، و درخت موزى كه ميوه اش بر يكديگر چيده شده و سايه اى دايم، و آبى همواره جارى و ميوه اى بسيار كه نه منقطع مى گردد و نه كس را از آن بازدارند و زنانى ارجمند، آن زنان را ما بيافريديم، آفريدنى. و دوشيزگان ساختيم كه معشوق همسران خويشند.
(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ. اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً. فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي.)(2)
اى روح آرامش يافته! خشنود و پسنديده، به سوى پروردگارت بازگرد، و در زمره بندگان من داخل شو و به بهشت من در آى.
(فَقُلْتُ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كٰانَ غَفّٰاراً. يُرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّٰاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهٰاراً.)(3)
سپس گفتم: از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او آمرزنده است، تا از آسمان برايتان پى در پى باران فرستد، و شما را به اموال و فرزندان، مدد كند، و برايتان بستانها و نهرها بيافريند.
(مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.)(4)
هر زن و مردى كه كارى نيكو انجام دهد، اگر ايمان آورده باشد، زندگى
خوش و پاكيزه اى بدو خواهيم داد و پاداشى بهتر از كردارشان به آنها عطا خواهيم كرد.
(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ.) (1)
اگر مردم قريه ها، ايمان آورده و پرهيزگارى پيشه كرده بودند، بركات آسمان و زمين را به رويشان مى گشوديم، ولى پيامبران را به دروغگويى متهم كردند. ما نيز به كيفر كردارشان، مؤاخذه شان كرديم.
اين شيوه بهترين راه است و چيزى بزرگتر و هويداتر از آن يافت نمى شود و بازگشتگاه همه امور، به سوى اوست و از همين روى، قرآن، بسيار بدان پرداخته است و رويكرد اهل دل و تلاششان براى خود و شاگردانشان، تنها ريشه دار كردن همين امر مهم و نشاندن اين درخت پاك در دلهاست. راز آن چنين است كه اگر اين نور، دلى را پرتو افشان كند، هرگونه تاريكى از آن رخت بر مى بندد، و اگر نورى كه شريفتر از هر فرشته اى است، به دلى درآيد، هر گونه شيطانى را از آن برون خواهد راند. سخن گفتن پيرامون اين مهم، نيازمند كتابى جداگانه است كه اميد يافتن توفيق تأليف آن را داريم تا آن را نيز از جمله مجلّدات اين اثر قرار دهيم، ليكن اينك، تنها چكيده اى پيرامون آن، سخن خواهيم گفت.
اين بحث دو بخش دارد:
بخش يكم: پيرامون به دست آوردنش و اگر چه بايد دريافت آن را از خداوند متعال بدانيم، ولى مقّدمات آن در دست خود ماست.
الف) ژرف انديشى در اسماى حُسنا و صفات والاى او كه مهمترين راههاست و از همين رو، در قرآن و روايات و ادعيۀ ب جا مانده از اهل بيت (ع)، پرداختن به يادآورى اسماى حسنه و صفات والاى الهى، كاملاً محسوس و
1) 325. قرآن، اعراف/ 96.
مشهود است.
آغاز سوره حديد و پايان سوره حشر، ما را در اين سخن كافى است. ژرف انديشى در اين آيات، لاجرم به وجود آورنده محبت در دلهاست. چه، آدمى جوياى حُسن است و در جستجوى حَسَن و از طريق فطرت، حُسن و حَسَن را دوست مى دارد و هر گاه ذاتى را دريابد كه در بردارنده صفات حَسَن است و مفاهيم آن را، در دل نشانه و در دلش جايگير كرد، محبت نسبت به اين ذات در او زاده مى شود.
از جمله سود هاى مهم خواندن قران به ويژه آيات اول سوره حديد و آيات پايانى سورۀ حشر و ژرف انديشى در آن و خواندن دعاها به ويژه دعاى مباهله كه به دعاى سحر، شهرت يافته تحقّق همين مهم است. پس شايسته است كه اين آيات نوشته شود و دعاى مباهله هر از گاه مخصوصاً در سحرهاى ماه مبارك رمضان خوانده شود. خداوند متعال در اين باره مى فرمايد:
(سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ. لَهُ مُلْكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ وَ اَلظّٰاهِرُ وَ اَلْبٰاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ. هُوَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَوىٰ عَلَى اَلْعَرْشِ يَعْلَمُ مٰا يَلِجُ فِي اَلْأَرْضِ وَ مٰا يَخْرُجُ مِنْهٰا وَ مٰا يَنْزِلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا يَعْرُجُ فِيهٰا وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مٰا كُنْتُمْ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ. لَهُ مُلْكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِلَى اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ. يُولِجُ اَللَّيْلَ فِي اَلنَّهٰارِ وَ يُولِجُ اَلنَّهٰارَ فِي اَللَّيْلِ وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ.)(1)
هر چه در آسمانها و زمين است خداوند را تسبيح مى گويند، و او پيروزمند و حكيم است. فرمانروايى آسمانها و زمين از آن اوست. زنده مى كند و مى ميراند و بر هر چيز تواناست. اوّل و آخر و ظاهر و باطن اوست، و او به هر چيزى داناست. اوست كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد. سپس به عرش پرداخت. هر چه را در زمين فرو رود و هر
1) 326. قرآن، حديد/ 1-6.
چه را از زمين بيرون آيد و هر چه را از آسمان فرو آيد و هر چه را بر آسمان بالا رود، مى داند. و هر جا كه باشيد همراه شماست و به هر كارى كه مى كنيد بيناست. فرمانروايى آسمانها و زمين از آن اوست، و همۀ كارها به خدا باز مى گردد. از شب مى كاهد و به روز مى افزايد و از روز مى كاهد و به شب مى افزايد و به هر چه در دلها مى گذرد، آگاه است.
(هُوَ اَللّٰهُ اَلَّذِي لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عٰالِمُ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ هُوَ اَلرَّحْمٰنُ اَلرَّحِيمُ.
هُوَ اَللّٰهُ اَلَّذِي لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْمَلِكُ اَلْقُدُّوسُ اَلسَّلاٰمُ اَلْمُؤْمِنُ اَلْمُهَيْمِنُ اَلْعَزِيزُ اَلْجَبّٰارُ اَلْمُتَكَبِّرُ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا يُشْرِكُونَ. هُوَ اَللّٰهُ اَلْخٰالِقُ اَلْبٰارِئُ اَلْمُصَوِّرُ لَهُ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ يُسَبِّحُ لَهُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ.) (1)
اوست خداى يگانه كه هيچ خداى ديگرى جز او نيست، فرمانروا، پاك، عارى از هر عيب، ايمنى بخش، نگهبان، پيروزمند، با جبروت و بزرگوار است و از هر چه براى او شريك قرار مى دهند، منزه است. اوست خدايى كه آفريدگار است، صورت بخش است، اسمهاى نيكو از آنِ اوست. هر چه در آسمانها و زمين است، تسبيح گوى او هستند و او پيروزمند و حكيم است.
ب) او نسبت به بندگانش بلكه هر موجودى، بدون استحقاق، در دنيا و آخرت نيكوكار و نعمت بخش است. خداوند عزّ و جلّ در اين زمينه مى فرمايد:
(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً.)(2)
آيا نديده ايد كه خدا هر چه را كه در آسمانها و زمين است، رام شما كرده است و نعمتهاى خود را چه آشكار و چه پنهان به تمامى شما ارزانى داشته است؟
(فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.)(1)
و هيچ كس از آن مايۀ شادمانى خبر ندارد كه به پاداش كارهايى كه مى كرده برايش اندوخته اند.
نظير اين دو آيه در قرآن فراوان است. خداوند در هر دو سراى، به بندگان، نعمتهايى هديه مى كند كه شمارش آنها شدنى نيست. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا.)(2)
و اگر نعمتهاى خداى را بشماريد، به شماره در نيايند.
انسانى كه بندۀ نيكوكارى است و اگر كسى بدو نيكى كند، دوستش خواهد داشت، چگونه مى شود كه اگر خدايش كه همۀ نعمتها از جمله نعمت همين نيكوكارى از آن اوست، بدو نيكى كند او را دوست ندارد!
ج) او توبه را از بندگانش مى پذيرد تا جايى كه مى فرمايد:
(قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً.)(3)
بگو: اى بندگانى كه بر خويش ستم كرده ايد، از رحمت خدا نوميد نشويد كه خداوند همۀ گناهان را مى بخشد.
و حتّى خداوند وعده كرده است كه بديها را به نيكى تبديل كند و در اين باره فرموده است: (إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ.)(4)
مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار نيكو كند، خداوند بديهاى آنان را به نيكى بدل مى كند.
پس خداوند، بنده اى را كه عقلاً سزامند كيفر است، مى بخشايد و حتّى از توبۀ بنده اش، آنقدر شاد مى گردد كه بديهاى او را به خوبى تبديل مى كند.
د) دعا و قرآن كه هر دو سخن گفتن هستند. دعا، سخن گفتن بنده با خداست و قرآن سخن گفتن خدا با بنده است و به همين سبب، به سخن اوّل، "كلام صاعد" و به سخن دوم، "كلام نازل" اطلاق مى شود.
همسخن شدن، محبّت پديد مى آورد و شايد يكى از دلايل تأكيد قرآن بر آن، تحقّق يافتن همين امر، يعنى محبّت بنده به خداوند متعال است.
در قرآن برخى از آيات هست كه از نگاه تأكيد و لطف و جلب نظر، منحصر به فرد شمرده مى شود، كه اين آيه از جملۀ آنها شمرده مى شود:
(وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ.)(1)
و هر گاه بندگانم از من بپرسند، بگو كه من به آنها نزديكم و دعوت دعوت كننده را هر گاه مرا بخوانند، پاسخ مى دهم، پس آنها نيز بايد مرا پاسخ گويند و به من ايمان آورند شايد راه راست را يابند.
د راين آيه، از نظر تأكيد و لطف و به كار بردن ضمير متكلّمى كه علامت لطف است، فراوانى آن به هفت بار رسيده است.
امر به خواندن خدا با اين همه تأكيد و لطف، دلالت بر فايدۀ لطف دارد كه پديد آمدن محبّت از جملۀ آن است. يا همچون اين فرمودۀ الهى كه:
(فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضىٰ وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي اَلْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ وَ آخَرُونَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنْهُ)(2)
و هر چه ميسر شود از قرآن بخوانيد. مى داند چه كسانى از شما بيمار خواهند شد، و گروهى ديگر به طلب روزى خدا به سفر مى روند و گروه ديگر در راه خدا به جنگ مى روند، پس هر چه ميسّر شود از آن بخوانيد.
اين آيه از نظر تأكيد ويژه، منحصر به فرد است و دلالت بر آن دارد كه تلاوت قرآن
مهم و وظيفه است و پديد آمدن محبّت را بايد از پيامدهاى قطعى آن به شمار آورد.
ه) نماز و تأكيد اسلام بر آن، تا جايى است كه خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ. اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ.)(1)
پس واى بر نماز گزاران، آنهايى كه نمازشان را سبك مى گيرند.
(فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا اَلصَّلاٰةَ وَ اِتَّبَعُوا اَلشَّهَوٰاتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا.) (2)
پس، باز ماندند از بعد ايشان، كسانى كه نماز را تباه كردند و پيرو شهوت گرديدند و به زودى به غى (نام يك وادى در جهنم) خواهند افتاد.
اسلام به تكرار همه روزه نماز دستور داده و فرموده است:
(أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِدُلُوكِ اَلشَّمْسِ إِلىٰ غَسَقِ اَللَّيْلِ وَ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ كٰانَ مَشْهُوداً.) (3)
از هنگام زوال خورشيد تا آنگاه كه تاريكى شب فرا مى رسد، نماز را بر پاى دار و نيز نماز صبحگاه را و در نماز صبحگاه، همگى حاضر شوند.
اسلام دستور داده است كه واجبات ومستحبات به قدر توان، به جاى آورده شود امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"ما اعلم شيئاً بعد المعرفه افضل من هذه الصلوه."(4)
پس از شناخت خدا، چيزى را برتر از اين نماز نمى شناسم.
نظير اين حديث در اين باب، فراوان است.
اسلام در قرآن، پياپى دستور داده است از نماز، يارى گرفته شود.
(وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ.)(5)
از روزه و نماز، يارى بجوييد.
در بيان اهل دل، نماز، سير به سوى خدا ودر خدا و از خدا، شمرده مى شود و معراج شمرده مى گردد. نماز گزار با تكبير به سوى خدا مى رود و مفهوم و معناى آن، اين است كه او همه چيز را خُرد مى شمارد و از همه چيز روى بر مى تابد و توجّه كامل به سوى خداى مى آوَرَد. او با قرائت نماز، همراه خداوند متعال خواهد بود و با قرائتش، سخن خداى را مى شنود و با اذكارش، با خداوند سخن مى گويد. از آغاز نماز تا پايان آن، همۀ گفتارها و رفتارها، سيرى در خداوند متعال است، و فرد با دادن سلام، از خدا به غير خدا باز مى گردد. او با اين كار مى خواهد سير كند؛ سيرى از خدا به خلق و در خلق. او داراى سلام و امنيت براى خود از خلق، اعم از جنّ و انس و از حجابها، به ويژه حجابهاى ظلمانى، و سلام و امنيت از پليديهاى اخلاقى خودش براى ديگران است.
به ديگر سخن، سلام، مانعى در برابر بازگشت او از وحدت به كثرت است. او در برابر اين كثرتها و شرهاى برخاسته از آن، از خويش به ديگرى و از ديگرى به خويش، سلام و امان مى طلبد.
اين تنها قطره اى از اقيانوس است. و اميد آن داريم كه خداوند متعال، توفيق دهد جلدى از اين مجموعه جلدهاى كتاب حاضر را به اسرار نهفته در عبادات ويژه گردانيم.
چكيدۀ سخن اينكه، نماز، سرّى از اسرار الهى است و نعمتى بزرگتر از آن نيست و هر كه با آدابش آن را به جاى آرد و به اسرارش روى كند، خداوند به او آن ارمغان دهد كه از خود نماز هم بزرگتر است و آن محبّت الهى است كه چراى هر عبادتى شمرده مى شود. خداوند مى فرمايد:
(إِنَّنِي أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِكْرِي.)(1)
من همان الله هستم كه جز من خدايى نيست و نماز را به ياد من، بر پاى دار.
1) 340. قرآن، طه/ 14.
و) خلوت كردن با خداى متعال. اين خلوت كردن ا زآرزوهاى محبان است و راهى براى ايجاد محبّت است و براى محبّان، راهى در تقويت آن است و براى آنها لذّتى لذيذتر از ثمره اى نيست كه از دل برخيزد و خوشا به حال آنها. و چه نيكو سروده آن سخن سرا كه:
هنيئاً لارباب النعيم نعيمهم *** و للعاشق المسكين ما يتجرّع
گوارا باد براى صاحب نعمتان، نعمتشان و براى عاشق درمانده، آنچه فرو در مى كشد.
قرآن، اين خلوت و نمازگزاردن در آن را، جايگاهى پسنديده مى داند و مى فرمايد:
(وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَكَ عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً.) (1)
پاره اى از شب را به نماز خواندن زنده بدار، اين نافله، خاص توست، باشد كه پروردگارت، تو را به جايگاهى پسنديده برساند.
از مصاديق كامل، جايگاه پسنديده، همان محبّت به خداوند متعال است. و حتّى مى توان گفت در ميان اهل دل، مصداقى جز آن ندارد، زيرا گواراترين لذتها براى محبّان، مناجات و سخن گفتن آنها با خداوند متعال است. و گواراتر از آن، سخن گفتن محبوب با ايشان است و گواراتر ازآن، خلوت كردن با اوست، و گواراتر از آن، خوانده شدن ايشان از سوى محبوب و رويكرد او نسبت به ايشان و اظهار محبّت نسبت به سخنشان است.
اين همه الطاف در نماز شب، جاى داده شده است، زيرا همين مناجات و و همسخنى آنها با خداى و خلوت كردن با آنها و توجّه او به سوى ايشان و فراخواندنشان و اظهار محبّت، به سبب همين نماز پديد آمده است.
ز) اهميت دادن به واجبات و مسحّبات و دورى از محرمات و مكروهات و امور مشتبه. در روايتى معتبر از امام باقر (ع) رسيده است كه فرمود:
1) 341. قرآن، اسرا/ 79.
"لمّا اسري بالنّبي صلي الله عليه و آله قال يا ربّما حال المؤمن عندك؟ قال و ما يتقرّب اليّعبد من عبادي به شيء احبّ اليّ ممّا افترضت عليه و انّه ليتقرّب الي بالنّافله حتّي احبّه فاذا احببته كنت اذاً سمعه الّذي يسمع به و بصره الّذي يبصر به و لسانه الّذي ينطق به و يده الّتي يبطش بها ان دعاني اجبته و ان سألتي اعطيته."(1)
هنگامى كه پيامبر (ص) به معراج برده شد، عرض كرد بار خدايا! وضع مؤمن نزد تو چگونه است؟ فرمود:... بنده اى از بندگان من به چيزى دوست داشتنى تر از آنچه بر او واجب كردم به من تقرّب نجست. او با انجام نافله به من تقرّب مى جويد تا جايى كه دوستدار او مى گردم، و هر گاه دوستدار او گشتم، گوشش مى گردم كه با و مى شنود و چشمش مى گردم كه با آن مى بيند و زبانش مى گردم كه با آن سخن مى گويد و دستش مى گردم كه با آن حمله مى كند. اگر مرا بخواند پاسخش مى دهم و اگر از من بخواهد بدو ارمغان مى دهم.
علامه مجلسى، در مرآت العقول، در ذيل همين روايت شريفه، سخنى مى گويد به غايت نكو و از شيخ طوسى كلامى مى آورد در كمال لطافت كه شايسته است هر دو سخن، نقل شود.
علامه مجلسى مى گويد:
"عارف، هنگامى كه از شهوات و خواستش، كناره گرفت و محبّت حق بر عقل و روح و احساسش تجلّى يافت و همۀ امورش را بدو واگذارد و به هر آنچه خدايش برايش حكم كرد، تسليم و خشنود گشت، خداوند سبحان در عقل و دل و نيروهاى او، دست مى بَرد و امورش را آن گونه كه بنده مى خواهد و بدو خشنود مى گردد، تدبير مى كند و اين گونه است كه بنده، چيزى نمى خواهد مگر آنكه مولايش بخواهد. همان گونه كه خداوند خطاب به ايشان مى فرمايد:
(وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ.)(2)
وشما نمى خواهيد مگر آنچه خدا بخواهد.
اين همان تأويل آيه در غوامض الاخبار عن معادن الحكم و الاسرار و الائمّه الخيار است.
از پيامبر (ص) روايت شده كه فرمود:
" قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرّحمن يقلبّها كيف يشاء. "(1)
دل مؤمن، در ميان دو انگشت از انگشتان خداوند است كه هر گونه بخواهد، آنها را زير ورو مى كند.
اين چنين است كه خداوند متعال در ديگر جوارح و اعضاى او دست مى برد، همان گونه كه خداوند سبحان، خطاب به پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد كه:
(وَ مٰا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ رَمىٰ.)(2)
آنگاه كه تير انداختى، تو نينداختى كه خدا بيانداخت.
(إِنَّ اَلَّذِينَ يُبٰايِعُونَكَ إِنَّمٰا يُبٰايِعُونَ اَللّٰهَ يَدُ اَللّٰهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ.)(3)
همانا كسانى كه با تو بيعت مى كنند، در واقع با خدا بيعت مى كنند و دست خدا بالاتر از دست ايشان است.
بدين ترتيب، فرمانبرى از آنها، فرمانبرى از خدا و سركشى از آنها، سركشى از خداست و اين چنين مفهوم اين فرمودۀ الهى روشن مى شود كه" من گوش او مى شوم كه با آن مى شنود "و همين گونه است ديگر احساساتى كه در پرتو او درك مى كنند و امور را با تدبير او پيش مى برند، و از همين روى خداوند مى فرمايد:
(فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرىٰ.)(4)
پس براى بهشت، آماده اش مى كنيم." (5)
محقق طوسى قدس الله تعالى سره مى گويد: "عارف هر گاه از خويش ببرد و به حق بپيوندد، هر قدرتى را غرق در قدرت او مى بيند كه متعلّق به همه مقدورات
است و هر علمى غرق در علم اوست كه چيزى از پديده ها، بركنارِاز آن نماند و هر اراده اى، غرق در ارادۀ اوست كه چيزى از ممكنات، از آن سرباز نتابد. و بلكه مى توان گفت كه هر موجودى و هر كمال وجودى اى، از فيضِ درگاه او مى تراود و در اين هنگام است كه، حق چشم او مى گردد كه با آن مى بينند و گوش او كه با آن مى شنود و قدرت او كه با آن كار انجام مى دهد و علمش كه با آن مى فهمند و بخششى كه با آن مى بخشند و در اين هنگام است كه عارف، در حقيقت، اخلاق الهى به خويش مى گيرد." (1)
اين بود چكيده اى از بخش يكم.
بخش دوم: در تبيين فوايد همين نعمت بزرگ است. اگر چه بايد آن را از بزرگترين نعمتها به شمار آورد، و اگر اساساً فايده اى هم بر آن مترتّب نمى بود وجودش ما را بسنده خواهد بود، زيرا بايد آن را گواراتر از هر چيزى دانست كه علّت همۀ پديده ها و آرام چشم همۀ عارفان است. و مقرّبان، در هر دو سرا، در پرتو آن به نعمت دست مى يازند و نعمت گوارايى جز آن ندارند، و با آن است كه در قيامت تا ابد سرمست مى گردند و كمال مى يابند، و سير ايشان از حق در حق، آنجا صورت مى پذيرد. و حتّى در اين دنيا، در پرتو همين شجره طيبه اى هستند كه ريشه آن ثابت و شاخه اش در آسمان است. و هميشه به اذن پروردگارش، ميوه هاى خود را فرا پيش مى نهد.
قلم اينجا رسيد، سر بشكست. ما كجا و اين مباحث كجا! ما كجا و اين يادها كجا! ما حتّى شايستگى گفتگو و مكاتبه، پيرامون اين مقوله هاى مهم را نداريم اگر چه لقلقله و حرفى دربارۀ اين همه اسرارى كه ويژۀ اهل خداوند متعال است باشد.
بار خدايا! تو مى دانى كه ما دوستداران اين اسرار، و لذت برندگان اين گونه نوشتارهاييم، اگر چه در شمار اغياريم، پس تو را به حقّ شريفترين عارفان، حضرت محمّد (ص)، سوگند مى دهيم كه قطره اى از اين چشمه گوارا در كام ما فروريزى.
1) 349. همان، ج 10، ص 395.
براى كتاب ما در اين شرايط، سزاوارتر آن است كه برخى از فايده هاى اين نعمت لطيف را يادآور شويم:
الف) در پرتو آن، همه پلشتى ها خوراك آتش شده ريشه هاى آن از جا بركنده مى شود و درخت پاك فضيلتها با شاخه هايش در دل نشانده مى شود.
خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(مٰا جَعَلَ اَللّٰهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ.) (1)
خداوند در سينه يك فرد، دو دل قرار نداده است.
اين آيه، دلالت بر آن دارد كه هر گاه محبّت الهى به دل ره يابد، محبّتهاى جز خود را از ميان مى بَرد و ديگر در دل، ديارى جز او نخواهد بود و ديگر غير رذيلت هم در آن يافت نشود، چه رسد به رذيلت!
با اين نزديك سازى مفهومى، اين سخن پروردگار به ذهن كاملاً نزديك مى شود كه:
(وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ.) (2)
بعضى از مردم، براى خدا، همتايانى اختيار مى كنند و آنها را چنان دوست مى دارند كه خدا را، ولى آنان كه ايمان آورده اند، خدا را بيشتر دوست مى دارند.
ب) به دست آوردن مقام ذكر پيوسته كه از والاترين نعمتهاست، و خداوند در كتابش، وعده داده كه صاحب چنين نعمتى را، رفعت بخشد. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ. رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ.)(3)
آن نور، در خانه هايى است كه خدا رخصت داد كه ارجمندش دارند و نامش در آنجا ياد شود و او را در هر بام و شام تسبيح گويند، مردانى كه هيچ تجارت و خريد و فروشى از ياد خدا بازشان ندارد.
او پيوسته خود را در محضر خداوند مى بيند. رسيدن به اين درجه، براى كسى كه در راه اين گونه مباحث گام مى نهد، بايسته است و شاعر چه نيكو سروده است:
خيالك فى عينى و ذكرك فى خمى *** و مثواك فى قلبى فاين تغيب
نقش تو بر ديده ام و ياد تو بر زبانم و جايگاهت در دلم، و كجا هست كه تو نباشى.
ج) اگر اين محبّت شدت يابد، ديگر معصيتى از او برنمى خيزد و مخالفت و محبّت، دو ضدند كه با يكديگر گرد نيايند. شاعر چه نيكو سروده است كه:
تعصى الاّ له و انت تظهر حبّه *** هذا لعمرى فى الفعال لبديع
لو كان حبّك صادقاً لا طعته *** ان المحبّلمن يحبّ لمطيع
خدا را سركشى مى كنى، در حالى كه محبّت او را اظهار مى دارى و به جانم سوگند، چنين عملكردى شگفت است. اگر محبّت تو، راستين باشد، تو از او فرمان مى برى، چه، دوستدار، فرمانبر محبوب خود است.
د) گواراترين كاميابيها براى او، عبادت است، خواه جسمى باشد يا مالى.
خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(إِنَّمٰا يُؤْمِنُ بِآيٰاتِنَا اَلَّذِينَ إِذٰا ذُكِّرُوا بِهٰا خَرُّوا سُجَّداً وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لاٰ يَسْتَكْبِرُونَ. تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ. فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ.)(1)
تنها كسانى به آيات ما ايمان آورده اند كه چون آيات ما را بشنود به سجده بيفتند و پروردگارشان را به پاكى بستايند و سركشى نكنند. از بستر خواب، پهلو تهى مى كنند. پروردگارشان را با بيم و اميد مى خوانند و از آنچه به آنها داده ايم، انفاق مى كنند، و هيچ كس از آن مايۀ شادمانى خبر ندارد كه به پاداش كارهايى كه مى كرده، برايش
1) 353. قرآن، سجده/ 15-17.
اندوخته شده است.
ه) به دست آمدن خلوص براى او كه از بالاترين فضايل است و نزد اهلش، قدر و منزلتى دارد و هر عملى با آن پذيرفته مى شود و هر كارى كه رنگ آن را نداشته باشد، بهايى نخواهد داشت، اگر چه ظاهراً هم، كارى سترگ باشد، و اگر محبّت، جز اين سودى نمى داشت، اهميتش براى ما كافى بود.
از آنجا كه محبّت، از مقولات بالتّشكيك است و مراتبى دارد كه افزون بر ده مرتبه است كه عشقِ مشهور، مرتبۀ سوم آن است. مراتب خلوص نيز به همين ترتيب است و هرچه محبّت، فزونى يابد، خلوص، فزونى مى پذيرد، تا جايى كه صاحبش به جايى مى رسد كه مى تواند ادّعا كند: من تو را عبادت مى كنم، نه از ترس آتش، و نه از آن آز فردوس، بل، چون تو را سزاوار پرستش يافته ام. و) به دست آمدن مقام تسليم و رضا در برابر خداوند متعال. اين مقام نيز از مقولات بالتّشكيك است و با افزايش محبّت، فزونى ميگيرد، تا جايى كه آدمى به حدّى مى رسد كه ديگر بلا را بلا نمى بيند و در پنهان و پيدا، الطاف حق را مى يابد. و حتّى مى توان گفت كه لطف پنهان الهى براى او گواراتر از لطف آشكار است. چه نيكو درّى سفته شاعر:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست *** عاشم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
به ارادت بخورم زهر كه شاهد ساقى است *** به ارادت بكشم درد كه درمان هم از اوست.
و نيز:
اگر بر ديدۀ مجنون نشينى *** به غير حُسن از ليلى نبينى
روايت شده است كه حضرت زينب (س) در آن مجلسى كه سنگ، گريبان مى دريد و دل، قطره قطره آب مى شد، فرمود:
"ما رأيت الاّ جميلاً" (1)
جز زيبايى نديدم.
ز) عمل خود را، ولو بود و نمودى سترگ هم داشته باشد، اندك پندارد و پيوسته شرمنده باشد و كار خود را در پيشگاه محبوب، نارسا و ناچيز بشمارد. و در برابر، لطفِ ولو ناچيز، محبوب را به غايت بزرگ مى شمارد و در برابر آن هم، هميشه در دل، شرم دارد، چنان كه اگر از او معصيتى سر زند اگر چه از امور تنزيهى يا ارشادى باشد و نه از محرّمات آن را بزرگ بشمار مى آورَد و رويكرد به سوى غير محبوب را از كباير تلقّى مى كند و براى آن به زارى مى نشيند و بارها طلب آمرزش مى كند. اين است سرّ گريۀ پيامبر و امامان (ع) و نسبت دادن گناه به خودشان. آرى، رويكرد به سوى غير خدا از ايشان، نزد كسى كه شيرينى محبّت را در كام كشيده باشد، از اكبر كباير به شمار مى آيد. و از همين روست كه گشودن گره هاى پيچيده عرفانى و معارف اسلامى، براى اهل دل، به غايت آسان است و اساساً فاقد هر گونه دشوارى است.
ح) محبّت خلق خدا براى او حاصل مى شود، زيرا هر كه چيزى را دوست بدارد، آثار آن را نيز دوست خواهد داشت. و اين است مفهوم شعر فارسى كه پيشتر گفته آمد:
به جهان خرّم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
نظير اين سخن چه به نظم و چه به نثر و چه به عربى يا فارسى، در كلام محبّان، فراوان است و نيكوتر از آن، اعمالى است كه از آنها سر مى زند. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد:
(وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً. إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ لاٰ نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُكُوراً.)(2)
و طعام را در حالى كه خود دوستش دارند، به مسكين و يتيم و اسير
مى خوراند، جز اين اين نيست كه شما را براى خدا، اطعام مى كنيم و از شما نه پاداشى مى خواهيم و نه سپاسى.
ط) حاصل شدن بسيارى از حالات عرفانى، كه اگر كسى به يكى از آنها دست يابد، به رستگارى بزرگى دست يازيده است. حالاتى همچون خضوع، خشوع، تفكّر، تدبّر، عبادت، دعا و انابه. زيرا محبّت به ويژه در مراتب بالا لازمۀ اين گونه حالات است و اين حالات از آن جدايى پذير نيست، تا جايى كه ممكن است، چنين فردى ادّعا كند:
"الركعتان فى جوف الليل احبّ الى من الدنيا و ما فيها." (1)
دو ركعت نماز در دل شب نزد من محبوبتر از دنيا و هر آن چيزى است كه در آن قرار دارد.
يا اينكه بگويد:
"و الله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاكها على ان اعصى الله فى نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلته." (2)
به خدا سوگند اگر اقاليم هفتگانه و آنچه را كه زير آسمان آنها قرار دارد، به من دهند تا با ستاندن جوى از دهان مورى، خداى را عصيان كنم، چنين نخواهم كرد.
ى) قلب چنين كسى عرش رحمان خواهد بود و تنها رحمان بر قلب او حكومت مى راند و بس، و اين نخستين مراتب لقاست.
امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه مى فرمايد:
"انت الّذى ازلت الاغيار عن قلوب احبّائك حتّى لم يحبّوا سواك و لم يلجئوا الى غيرك." (3)
تو همانى كه اغيار را از دل دوستدارانت برون كردى تا جايى كه جز تو را دوست نمى دارند و به سوى جز تو، پناه نمى برند.
اين است عشره كامله و درى كه هزار در از آن گشوده مى شود و چشمه اى كه هزار چشمه از آن مى تراود.
بر هر يك از اين ده مورد، آثارى دنيوى واخروى مترتّب است. و اميدواريم كه خداوند تبارك و تعالى، جرعه اى از اين آب گوارا را، بهره ما وشما گردانَد.
ما در ادامه، براى تكميل اين بحث، آيات و روايات و ادعيه و اقوالى را بيان مى داريم.
آياتى پيرامون محبّت خدا
(أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ.) (1)
آگاه باش كه براى بندگان خدا، نه بيمى است و نه اندوهناكند.
(وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ.)(2)
بعضى از مردم، براى خدا همتايانى اختيار مى كنند و آنها را چنان دوست مى دارند كه خدا را. ولى كسانى كه ايمان آورده اند، خدا را بيشتر دوست مى دارند.
(قُلْ إِنْ كٰانَ آبٰاؤُكُمْ وَ أَبْنٰاؤُكُمْ وَ إِخْوٰانُكُمْ وَ أَزْوٰاجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوٰالٌ اِقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسٰادَهٰا وَ مَسٰاكِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰى يَأْتِيَ اَللّٰهُ بِأَمْرِهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِينَ.)(3)
بگو: اگر پدران، فرزندان، برادران، زنان و خويشاوندانتان و اموالى كه اندوخته ايد و تجارتى كه از كسادى آن بيم داريد و خانه هايى كه بدان دلخوش هستيد، براى شما از خدا و پيامبرش و جهاد كردن در راه او، دوست داشتنى تر است، منتظر باشيد تا خدا فرمان خويش را نازل كند و خدا نافرمانان را هدايت نخواهد كرد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"كان فيما ناجى الله عزّوجلّ به موسى بن عمران (ع) ان قال له: يا بن عمران كذب من زعم انه يحبّنى فاذا جنّه الليل نام عنّى، اليس كل محبّت يحب خلوه حبيبه؟ ها انا ذا يا ابن عمران مطلع على احبّاى اذا جهنّم الليل حوّلت أبصارهم من قلوبكم و مثلت عقوبتى بين اعينهم، يخاطبونى عن المشاهده و يكلّمونى عن الحضور، يا بن عمران هب لى من قلبك الخشوع و من بدنك الخضوع و من عينك الدموع فى ظلم الليل و ادعنى فانّك نجدنى قريباً مجيباً." (1)
از جمله مناجاتهاى خدا با موسى بن عمران (ع) اين بود كه به او فرمود: اى پسر عمران! دروغ مى گويد كسى كه گمان مى كند مرا دوست دارد و هر گاه شب فرامى رسد در بستر بيارامد و از ياد من غافل شود. آيا چنين نيست كه هر عاشقى دوست بدارد با محبوب خود، خلوت كند؟ هان اى پسر عمران! من از احوال دوستدارانم آگاهم كه چون شب مى رسد، ديده از دل برگيرند و كيفر من در برابر ديدگانشان به نمايش در مى آيد و در حالى كه مرا مى بينند، مخاطبم مى سازند و حضوراً با من سخن مى گويند. اى پسر عمران! خشوع دل و خضوع جسمت را به من بخش و در تاريكى شب، اشك ريز و مرا بخوان، كه مرا نزديك و پاسخگو خواهى يافت.
كسى از امام صادق عليه السلام شنيد كه مى فرمود:
"ما احب الله عزّوجلّ من عصاه ثم تمثل فقال:
تعصى الاله و انت تظهر حبّه *** هذا محال فى الفعال بديع
لو كان حبك صادقاً لاطعته *** ان المحب يحب مطيع" (2)
خداوند عزّ و جلّ، كسى را كه از او سر برتابد، دوست نمى دارد. حضرت
سپس به اين شعر تمثل جست:
از خدا سر بر مى تابى و اظهار دوستى او مى كنى، چنين چيزى محال و كارى شگفت است.
اگر دوستى تو، راست بود، از او فرمان مى بردى، چه دوستدار، فرمانبردار محبوب خويش است.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"ان العباد ثلاثه: قوم عبدوا الله عزوجل خوفاً فتلك عباده العبيد. و قوم عبدوا الله تبارك و تعالى طلب الثواب فتلك عباده الاجراء. و قوم عبدوا الله عزوجل حبا له فتلك عباده الاحرار و هى أفضل العباده."(1)
بندگان خدا، سه گروهند: گروهى كه خدا را به سبب ترس، عبادت مى كنند و اين عبادت بردگان است و گروهى كه خدا را به سبب دريافت پاداش، مى پرستند و اين عبادت مزدوران است و گروهى كه خداوند را به سبب دوستيشان، مى پرستند و اين عبادت آزادگان است كه برترين عبادت به شمارمى آيد.
حسين بن سيف مى گويد كه از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
"لا يمحض رجل الايمان بالله حتّى يكون الله احبّ اليه من نفسه و ابيه و امّه و ولده و اهله و ماله و من النّاس كلهم." (2)
هيچ كس ايمان خود را به خدا خالص نكرده مگر آنكه خدا براى او محبوبتر از خود او و پدر و مادر و فرزند و همسر و مالش و تمامى مردم باشد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"القلب حرم الله فلا تسكن حرم الله غير الله." (3)
دل، حرم الهى است، پس در حرم الهى، جز خدا را جاى مده.
امام رضا (ع) به نقل از پدرانش مى فرمايد كه پيامبر (ص) فرموده است:
"أوحى الله عزّوجلّ الى نجيه موسى: احببنى و حببّنى الى خلقى قال يا ربّ هذا احبك فكيف احببك الى خلقك؟ قال: اذكر لهم نعماى عليهم و بلاى عندهم فانّهم لا يذكرون اولا يعرفون منّى الاّكل الخير." (1)
خداوند به محرم خود، موسى وحى كرد كه: مرا دوست بدار و نزد خلايقم محبوبم ساز. موسى عرض كرد: بار خدايا! من كه تو را دوست دارم، اما چگونه تو را محبوب خلايقت گردانم؟ خداوند فرمود: نعمتهاى مرا به ياد ايشان آور و نيز بلايايم را بديشان گوشزد كن، ولى آنها جز خير از من چيزى به خاطر نمى آورند و نمى شناسند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد كه پيامبر (ص) فرموده است كه خداوند فرموده:
"ما تحبّب الى عبدى بشىء احبّ الى ممّا افترضته عليه و انه ليتحبّب الى بالنافله حتى احبّه، فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الّذى يبصربه و لسانه الّذى ينطق به و يده الّتى يبطش بها و رجله التى يمشى بها اذا دعانى اجبته و اذا سئلنى اعطيته."(2)
محبوبترين چيزى كه بنده در پرتو آن، با من دوستى مى ورزد، انجام واجبات است. او نافله را چندان دوست خواهد داشت كه من نيز به او محبّت مى يابم و در اين هنگام، من گوش او مى شوم كه با آن مى شنود و چشم او، كه با آن مى بيند و زبان او، كه با آن سخن مى گويد و دستش، كه با آن حمله مى كند و پايش كه با آن راه مى رود. هرگاه مرا بخواند پاسخش دهم و هر چه از من بطلبد بدو ارمغان كنم.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
"حب الله اذا اضاء على سرّ عبدا خلاه عن كلّ شاغل و كلّ ذكر سوى الله عند ظلمه و المحبّ اخلص الناس سراً لله و اصدقهم قولاً و اوفاهم
عهداً و ازكاهم عملاً و اصفاهم ذكراً و اعبدهم نفساً تتباهى الملائكه عند مناجاته و تفتخر برؤيته و به يعمر الله تعالى بلاده و بكرامته يكرم عباده يعطيهم اذا سئلوا بحقّه و يدفع عنهم البلايا برجمته فلو علم الخلق ما محله عند الله و منزلته لديه ما تقربوا الى الله الاّ بتراب قدميه. "(1)
هر گاه محبّت الهى بر خفاى بنده اى، افشاندن گرفت، او را در تاريكى از هر كار ويادى، جز ياد خدا باز مى دارد. و محبّ، كسى است كه در خفا براى خدا، خالص ترين فرد است و راستگوترين مردم و وفاكننده ترين به پيمان و پاك كردارترين و پاكيزه ذكرترين و عبادت پيشه ترين آنهاست. فرشتگان، هنگام مناجات چنين بنده اى، مباهات مى كنند و به ديدن آن بر خود مى بالند. در پرتو وجود اوست كه خدا سرزمينى را آباد مى گرداند و به سبب كرامات او، بندگان را بزرگ مى دارد و هر گاه به حق او سوگندش دهند، بديشان مى بخشد و با پيشگويى او، بلا از آنها مى گرداند. اگر مردم مى دانستند جايگاه و منزلت او نزد خدا چيست، جز با خاك پاى او به خدا تقرّب نمى جستند.
در اخبار وارد شده است كه خداوند خطاب به حضرت داود (ع) فرموده است كه:
" يا داود ابلغ أهل ارضى حبيب من احبّنى و جليس من جالسنى و مونس لمن أنس بذكرى و صاحب لمن صاحبنى و مختار لمن اختارنى و مطيع لمن اطاعنى ما احبّنى احد اعلم ذلك يقيناً من قبله الا قبلته لنفسى و احببته حباً لا يتقدّمه احد من خلقى من طلبنى بالحق وجدنى من طلب غيرى لم يجدنى. "(2)
اى داود، به زمينيان بگو كه من دوست كسى هستم كه مرا دوست بدارد و همنشين كسى هستم كه همنشينيم كند و همدم كسى هستم كه به ياد من انس گيرد و همراه كسى هستم كه با من همراهى كند و برگزينندۀ
كسى هستم كه مرا برگزيند و فرمانبر كسى هستم كه مرا فرمان برد. هيچ كس نيست كه مرا دوست داشته باشد و من از يقين دل او آگاه يابم، مگر آنكه او را براى خود بپذيرم وچنان دوستش بدارم كه هيچ كس بر او پيشى نگيرد، هر كه به حق، مرا بطلبد، مرا مى يابد و هر كه، جز مرا بطلبد، مرا نيابد.
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايد:
" بكى شعب من حبّ الله عزّوجلّ حتى عمى فرد الله عزّوجلّ عليه بصره، ثم بكى حتى عمى فرّد الله عليه بصره، فلمّا كانت الرابعه أوحى الله اليه يا شعيب الى متى يكون هذا؟ ابداً منك؟ ان يكن هذا خوفاً من النار فقد اجرتك، و ان يكن شوقاً ان الجنّه فقد ابحتك. فقال: الهى و سيدى انت تعلم انى ما بكيت خوفاً من نارك و لا شوقاً الى جنّتك ولكن عقد حبّك على قلبى فلست اصبر او اراك، فاوحى الله جل جلاله اليه امّا اذا كان هذا هكذا فمن أجل هذا ساخدمك كليمى موسى بن عمران. "(1)
شعيب از محبّت الهى آنقدر گريست كه كور شد و خدا بينايى او را به وى بازگرداند، باز آنقدر گريست كه كور شد و باز خدا بينايى او را بدو باز گرداند، پس چون بار چهارم شد، خداوند به او وحى كرد كه اى شعيب! تا كى چنين خواهد بود؟ آيا اين كار چاره اى دارد؟ اگر از ترس آتش چنين مى كنى من تو را رهانيدم و اگر از اشتياق بهشت است، آن رابه تو بخشيدم. عرض كرد: اى خداى من و سرورم! تو مى دانى كه من نه از ترس آتشت گريستم و نه از شوق بهشتت، ليكن محبّت تو به دل من گره خورده است و نمى توانم شكيبايى ورزم مگر آنكه تو را ببينم. خداوند جل جلاله به او وحى كرد كه اگر مسئله چنين است، به سبب همين، همسخن خود، موسى بن عمران را به خدمت تو در مى آورم.
1) 371. همان، ج 70، ص 380، باب قصص شعيب، ح 1.
" الهى و سيدى و مولاى و ربّى صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك. "(1)
" و اجعل لسانى بذكرك لهجاً و قلبى بحبّك متيماً. "(2)
" يا مولايى بذكرك عاش قلبى و بمناجاتك بردّت الم الخوف عنّى. "(3)
" لان ادخلتنى النّار لاخبرنّ أهل النّار بحبّى لك. "(4)
" اللهم انى أسئلك ان تملا قلبى حُبّاً لك... و شوقاً اليك. "(5)
الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و أنِر أبصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتّى تخرق أبصار القلوب حجب النّور فتصل الى معدن العظمه و تصير أرواحنا معلقه بعزّ قدسك." (6)
أنت الّذى اشرقت الانوار فى قلوب اوليائك حتى عرفوك و وحّدوك و انت الذى ازلت الاغيار عن قلوب احبّائك حتّى لم يحبّوا سواك و لم يلجئوا الى غيرك انت المونس لهم حيث اوحشتهم العوالم و انت الذى هديتهم حيث استبانت لهم المعالم ماذا وجد من فقدك و ما الذى فقد من وجدك. "(7)
" لقد خاب من رضى دونك بدلاً و لقد خسر من بغى عنك متحوّلاً، كيف يرجى سواك و انت ما قطعت الاحسان و كيف يطلب من غيرك و انت ما بدّلت عاده الامتنان يا من أذاق احبّائه حلاوه المؤانسه فقاموا بين يديه متملّقين. "(8)
" اللهم ان قلوب المخبتين اليك و الهه و سبل الرّاغبين اليك شارعه و اعلام القاصدين اليك واضحه و افئده العارفين منك فازعه. "(9)
" الهى من ذاالّذى ذاق حلاوه محبّتك فرام منك بدلاً و من ذاالذّى أنس بقربك فابتغى عنك حولا الهى فاجعلنا ممّن اصطفيته لقربك و ولايتك و اخلصته لودّك و محبّتك و شوّقته الى لقائك...
اللهم اجعلنا ممّن... قلوبهم متعلّقه بمحبّتك و افئدتهم منخلعه من
مهابتك يا من انوار قدسه لأبصار محبيه رائقه و سُبُحات وجهه لقلوب عارفيه شائفه يا منى قلوب المشتاقين و يا غايه آمال المحبّين اسئلك حبّك وحبّ من يحبّك و حبّكل عمل يوصلنى الى قربك وان تجعلك احبّالى ممّا سواك و ان تجعل حبّى اياك قائداً الى رضوانك و شوقى اليك زائداً عن عصيناك. "(1)
خدايم و سرورم و مولايم و پروراننده ام، گيرم بر كيفر تو شكيب و رزيدم، بر دورى تو چگونه شكيب توانم.
زبانم را به يادت گويا و دلم را به مهرت شيفته گردان.
سرورم! به ياد تو، دلم زيسته و در پرتو مناجات با تو، شعلۀ ترس از خويش را به خُنُكا نشاندى.
هر گاه مرا در آتش بيفكنى، براى اهل دوزخ پرده از محبّت خود به تو بر خواهم داشت.
خدايا! كمال گسستگى به سوى خود را بر من ارزانى دار و در پرتو نگريستن نگاههاى دلهاى ما به تو، نگاههاى دلهامان را آنقدر پرتو بخش كه ديدگانِ قلبها، حجابهاى نور را بردرند و به معدن عظمت، دست يازند و ارواحمان به عزّت قدسيت چنگ در زنند.
تويى كه نور را در دل دوستانت افشاندى تا جايى كه تو را شناختند و يگانه ات دانستند و تويى كه اغيار را از دل دوستدارانت چنان كنار زدى كه ديگر جز تو را دوست نمى دارند و به سوى جزتو پناه نمى برند.
تويى مونس آنها، آنگاه كه عوالم، ايشان رابه وحشت افكنده و تو ايشان را چنان ره نمودى كه نشانه ها بر ايشان آشكار شد. هر كه تو را از دست داد چه يافت و چه از دست داد آنكه تو را يافت. هر كه به كسى جز تو خشنود شد زيان برد و هر كه با تغير بر تو شوريد، ضرر ديد.
چگونه از جز تو اميد برده شود و حال آنكه تو نيكى را نگسستى و چگونه از جز تو طلبى شود و حال آنكه تو خوى منت نهادن را دگرگونه
1) 381. همان، مناجات المحبّين.
نساختى. اى كسى كه به دوستدارانش شيرينى همدمى را چشاند و آنها با تملّق در برابرش ايستادند.
بار خدايا! دلِ آرام دلان، شيداى تويند و راههاى متمايلان به سوى تو، هموار و نشانه هاى كسانى كه آهنگ تو دارند، آشكار و دل عارفان از تو لرزان.
خدايا! كيست كه شيرينى محبّت تو را بچشد و آهنگ جانشينى براى تو كند و كيست كه به نزديكى تو انس گيرد و در صدد جابه جايى از كنار تو برآيد. خدايا! ما را از كسانى قرار بده كه براى نزديكى و دوستى ات برگزيده اى و او را براى موّدت و محبّتت، خالص گردانيده اى و به ديدارت مشتاقش ساخته اى...
خدايا! ما را از كسانى قرار ده... كه دلهاشان به محبّت تو چنگ در مى زنند و دلهاشان از هيبت تو به گوشه اى در نشسته اند. اى كسى كه پرتو قدسش براى ديدگان دوستدارانش زلالى يافته و انوار چهره اش براى دل عارفانش آرايش يافته است. اى آرزوى دل مشتاقان و، اى غايت آمال دوستداران! محبّت تو و هر كه تو را دوست دارد و هر عملى را كه مرا به نزديكى تو مى رساند، خواستارم. و اينكه خود را براى من محبوبترين كس در ميان اغيارت قرار دهى و محبّتم را به خود، جلودار من به سوى رسيدن به خشنوديت گردانى و اشتياقم را افزون بر عصيان از خودت قرار دهى.
ميان آيد كه آدمى او را دوست دارد. از شواهد شرعى در حبّالهى اين فرموده هاى خداوندى است كه: (يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ.)(1)و (اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ.) (2)اين خود دليل اثبات حبّ الهى و اثبات تفاوت اين حب با حب انسانهاى ديگر است. پيامبر اكرم (ص) دوست داشتن خدا را در اخبار فراوانى، از شرايط ايمان دانسته است. ابورزين عقيلى از پيامبر اكرم (ص) پرسيد: يا رسول الله! ايمان چيست؟ فرمود:" اينكه خدا و رسول او نزد شخص، محبوبتر از چيزهاى ديگر باشد. "و در حديث ديگرى آمده است:" هيچ يك از شما ايمان نمى آورد تا آنكه خدا و رسولش را از هر چيز ديگر، بيشتر دوست داشته باشد. "و در حديث ديگرى آمده است كه:" بنده ايمان نمى آورد تا آنكه من براى او از مال و خانواده و همه مردم، محبوبتر باشم. "و در روايتى" حتى از خودش "آمده است. (3)
هر كه غير از خدا را دوست بدارد، اين به سبب جهل ونارسايى او در شناخت خداست. دوست داشتن پيامبر نيز از آن روى پسنديده است كه عين حبّ الله است. چنين است، دوست داشتن دانشمندان و پرهيزگاران، زيرا محبوبِ محبوب، محبوب است و رسول محبوب، محبوب خواهد بود ودوستدار محبوب نيز محبوب است. اين همه به دوست داشتن اصل باز مى گردد وبه ديگرى تسرّى نمى يابد. نزد ديده وران در حقيقت، محبوبى در كار نيست مگر الله وجز او كسى سزاوار محبّت نيست. (4)
اين گونه محبّت، نهايت درجۀ عشق و غايت كمالِ متصوّر براى نوع انسانى و ستيغ مقامات واصلان و پايان مراتبِ كاملان است. هرمقامى پس از اين، همچون اُنس، رضا و توحيد، ثمره اى از ثمرات آن به شمار مى آيد و هر مقامى پيش از آن، همچون صبر و زهد و ديگر مقامات، تنها مقدّمه اى از مقدّمات آن محسوب مى گردد. و اين عشق همان است كه عرفا و ارباب ذوق در ستايشش افراط كرده اند و در ثنايش، گام در راه زياده روى نهاده اند... و تصريح كرده اند كه آن غايت، اتّحاد و كمال 11 ط مطلق است و كمالى نيست مگر آن، و سعادتى به دست نمى آيد مگر در پرتو آن. (5)
چگونه مى شود تصوّر كرد كه آدمى خويش را دوست بدارد و خدايى را كه جانمايۀ او بدو بسته است، دوست نداشته باشد؟ هر گاه كسى سايه درختى رادوست داشته باشد، ضرورتاً درختى را كه سايه از آنِ اوست نيز دوست خواهد داشت... هر چه در وجود هست، به قدرت الهى هستى يافته است، چونان كه سايه به درخت... چه، همه چيز را آثار قدرت اوست و وجود همه چيز، تابع وجود اوست.
بيان اين نمونه براى درك مطلب و به قصد اقناع و رفع توهم عوام كه گمان مى كنند سايه و نور، تابع شخص و آفتابند... ولى با نگاه محقّقانه معلوم مى گردد كه سايه و نور، آثار شخص و آفتاب نيستند و وجودشان بسته به اين دو نيست، بل اين دو پس از حصول شرايط، دو موجودند كه از سوى خداوند تبارك و تعالى، فيضان يافته اند و اصل شخص و آفتاب و نمود و شكل آنها، همه از سوى خداوند متعال است. (1)
واتخذه وكيلاً."
1) 387. همان، ج 3، ص 142.
فرزندم محمّد! به خاطر آور كه چگونه با خوابيدن، از خدمت به او بركنارى، در حالى كه خداوند جليل به زبان حال، تو را خدمت مى كند و با دست رحمتش، تو و وجود تو و زندگى و سلامتى تو را، حفظ مى كند. و نيز در حفظ خانواده و اموال و امنيت، هرگاه كه بدو نيازمند افتى، تو را، در مى يابد. او تو را درتابستان با هواى تازه، راحت مى گرداند و در زمستان به تو امكان دفاع در برابر سرما را مى دهد. مى بينى كه چگونه در تاريكى، خوراكيها را دگرگونه مى سازد و چگونه گوش و چشم و همۀ اعضاى تو را حفظ مى كند. و پس از خواب، هر آنچه را كه به تو سود مى رساند، فراهم مى آورد، درحالى كه به هنگام خواب، هر آنچه به تو سود مى رساند، دور از توست. اگر اين همه يا بخشى از آن را فردى براى تو انجام مى داد، آيا از او به خوبى قدردانى نمى كردى؟ پس خداوند براى رفتار منصفانه، سزاوارتر است. "(1)
پس اوّْل محبوب بعد از واجب الوجود، وجود مقدّس حتمى مآب صلوات الله عليه و آله مى باشد. ثمّ بعد، اميرالمؤمنين ثم الائمه المعصومين (ع)، ثم الانبياءو الملائكه، ثمّ الاوصياء، ثمّ العلماء. و در زمان خودش، اتقاى زمانش را، لا سيما اگر عالم باشند، ترجيح بدهد در محبّت بر كسانى كه بعد از اويند در درجه، و هكذا يتنزّل.
ولكن سعى نماييد كه در اين محبّت صادق باشيد هر چند، مرتبه آسانى نيست. اگر متفكر باشيد، خواهيد فهميد كه اگرآثار محبّت در حركات و سكنات شما ظاهر شود، شخص مدّعى اين محبّت، صادق است و الا فلا. و ليكن گمان
1) 388. كشف المحجه، على بن طاووس (قده)، فصل 138، ص 122.
ندارم به كنه و لوازمش برسى، وحقير هم بيش از اين در وسعم نيست.
الحاصل لا طريق الى القرب الاّ بشرع شريف فى كلّ كلى و جزيى، والسّلام. (1)
1) 389. تذكرة المتّقين، ص 213، دستور عمل آخوند ملا حسين قلى همدانى.
پى نوشتها
وسايل الشيعه، ج 11، باب 1، من ابواب جهاد النفس، ح 1، بحارالانوار، ج 70، ص 45
قرآن، انشقاق/ 6.
قرآن، نور/ 21.
وسايل الشيعه، ج 11، باب 1، من ابواب جهاد النفس، ح 1.
قرآن، بقره/ 30.، حجر/ 29، احزاب/ 72، قمر/ 54-55
6 قرآن، بقره/ 156
قرآن، بقره/ 155-157
قرآن، يوسف/ 111.
قرآن، اسرا/ 84.
قرآن، سبا/ 34.
قرآن، قصص/ 77
قرآن، اعراف/ 32.
قرآن، اعراف/ 31
قرآن، مزمّل/ 1-5.
قرآن، مزمّل/ 2-4 و 6.
قرآن، تكوير/ 17-18.
قرآن، مدّثر/ 33-34.
قرآن، فجر/ 1-4
قرآن، سجده/ 16-17
قرآن، سجده/ 17.
قرآن، مزّمل/ 4.
قرآن، مزمّل/ 20.
قرآن، محمد/ 24.
قرآن، مائده/ 15-16.
قرآن، واقعه/ 78-79.
قرآن، اسرا/ 79.
قرآن، مزمّل/ 2.
قرآن، مزمّل/ 7.
قرآن، نحل/ 97.
قرآن، عصر/ 1-3.
قرآن، انسان/ 25.
قرآن، احزاب/ 41-42.
قرآن، انبيا/ 87.
قرآن، اعراف/ 180
تفسير صافى، ذيل آيه 180 سوره اعراف.
همان، ذيل آيه 35 سوره مائده.
قرآن، مائده/ 35.
اصول كافى، ج 2، ص 80، باب اجتناب المحارم، ح 4.
قرآن، طه/ 14.
قرآن، نور/ 37 36.
قرآن، مزمّل/ 8.
قرآن، فرقان/ 78.
43 قرآن، بقره/ 186.
قرآن، طلاق/ 3.
قرآن، نحل/ 99-100.
قرآن، مزمّل/ 9.
قرآن، مزّمل/ 10.
قرآن، اعراف/ 137.
قرآن، سجده/ 24.
قرآن، يوسف/ 90.
قرآن، رعد/ 24.
اصول كافى، ج 2، ص 89، باب صبر، پايان روايت 3.
قرآن، مزمّل/ 10.
قرآن، طه/ 25-28.
قرآن، انعام/ 125.
قرآن، انشراح/ 1.
قرآن، نور/ 35.
مفاتيح الجنان، دعاى امام حسين (ع) در روز عرفه.
قرآن، حج/ 32.
قرآن، شمس/ 7-8.
قرآن، طلاق/ 7.
قرآن، بقره/ 1-2.
قرآن، نازعات/ 37-41.
قرآن، آل عمران/ 102.
قرآن، تغابن/ 16.
قرآن، اعراف/ 176.
قرآن، كهف/ 27.
قرآن، بقره/ 145.
قرآن، اعراف/ 176.
قرآن، كهف/ 28.
قرآن، جاثيه/ 23.
قرآن، نازعات/ 40-41.
اصول كافى، ج 2، ص 335، ح 1.
همان، ج 2، ص 225، ح 2.
همان، ج 2، ص 336، ح 3.
همان، ج 2، ص 336، ح 4.
قرآن، بقره/ 1-2.
قرآن، آل عمران/ 102.
قرآن، آل عمران/ 120.
قرآن، آل عمران/ 125.
قرآن، مائده/ 27.
قرآن، مائده/ 35.
قرآن، اعراف/ 35.
قرآن، اعراف/ 96.
86.. قرآن، انفال/ 29.
قرآن، انفال/ 34.
قرآن، توبه/ 109.
89.. قرآن، توبه/ 7.
قرآن، يوسف/ 90.
قرآن، نحل/ 128.
قرآن، قمر/ 54-55.
قرآن، حشر/ 18.
قرآن، تغابن/ 16.
قرآن، طلاق/ 2-3.
قرآن، طلاق/ 4.
قرآن، ليل/ 7-5.
قرآن، بقره/ 197.
بحارالانوار، ج 78، ص 262، باب 23، ح 164.
همان، ج 78، ص 358، باب 27، ح 2.
همان، ج 70، ص 66، باب 45، ح 11.
همان، ج 70، ص 284، باب 56، ح 6.
همان، ج 70، ص 285، باب 56، ح 8.
نهج البلاغه عبده، خطبه 196.
همان، خطبه 155.
همان، خطبه 81.
بحارالانوار، ج 70، ص 295، باب 56، ح 41.
نهج البلاغه عبده، خطبه 191.
قرآن، حشر/ 18.
اصول كافى، ج 2، ص 453، باب محاسبه العقل، ح 2.
بحارالانوار، ج 71، ص 173، باب 64، ح 5.
همان، ج 71، ص 277، باب 78، ح 10.
همان، ج 71، ص 259، باب 73، ح 3.
نهج البلاغه صبحى الصالح، خطبه 222.
همان، خطبه 222.
بحارالانوار، ج 70، ص 64، باب 45، ح 4.
همان، ج 70، ص 64، باب 45، ح 3.
همان، ج 70، ص 70، باب 45، ح 17.
نهج البلاغه، خطبه 193.
بحارالانوار، ج 70، ص 69، باب 45، ح 15.
نهج البلاغه صبحى الصالح، خطبه 157.
قرآن، انفال/ 24.
قرآن، غافر/ 19.
قرآن، علق/ 14.
قرآن، توبه/ 105.
قرآن، مطفّفين/ 20-21.
قرآن، ق/ 18.
قرآن، فصّلت/ 20-21.
قرآن، زلزال/ 1-5.
بحارالانوار، ج 7، ص 315، ح 11.
قرآن، ابراهيم/ 22.
قرآن، اعراف/ 38-39.
قرآن، جمعه/ 1.
قرآن، اسرا/ 44.
قرآن، سبا/ 10.
اصول كافى، ج 1، ص 190، باب انّ الائمّه شهداء الله عزّوجلّ على خلقه، ح 1.
همان، ص 190، ح 2.
همان، ص 191، ح 4.
همان، ص 191، ح 5.
بحارالانوار، ج 23، ص 334، باب عرض الاعمال عليهم و انّهم الشّهداء على الخلق، ح 34.
همان، ج 23، ص 349، ح 55
همان، ج 23، ص 51، ح 63
همان، ج 7، ص 312، ح 3.
همان، ج 7، ص 312، ح 4.
همان، ج 7، ص 315، ح 11.
همان، ج 7، ص 318، ح 13.
همان، ج 2، ص 318، ح 15.
همان، ج 7، ص 325، ح 20.
همان، ج 7، ص 325، ح 21.
همان، ج 7، ص 325، ح 22.
قرآن، اعراف/ 16-17.
فوائد رضويّه، صص 284-285.
همان، صص 82-83.
همان، ج 2، ص 540، باب قرآن، محمدشريف مازندرانى.
سيد على شوشترى (ره).
جهاد اكبر، امام خمينى، صص 215-217.
رساله سير و سلوك منسوب به بحرالعلوم، ص 176.
يادنامه علامه طباطبايى، ص 62.
تاريخ حكما و عرفاى متأخر به صدرالمتالهين، صص 133-134.
كشف المحجة لثمرة المحجة، باب 125، صص 108-109.
فوائد رضويه، باب قرآن، ص 411.
قرآن، مائده/ 3.
قرآن، مائده/ 67.
اصول كافى، ج 2، ص 18، باب دعائم الاسلام، ح 1.
قرآن، بقره/ 15 2.
قرآن، روم/ 16.
قرآن، بقره/ 15 6.
قرآن، انشقاق/ 6.
قرآن، بقره/ 255.
170.. قرآن، انعام/ 79.
قرآن، طه/ 111.
قرآن، مومن/ 16.
قرآن، هود/ 123.
بحارالانوار، ج 74، ص 192، باب 14، ح 12.
قرآن، ناس/ 4-6.
بحارالانوار، ج 74، ص 192، باب 14، ح 12.
قرآن، نسا/ 140.
قرآن، اعراف/ 38.
قرآن، فرقان/ 28-29.
قرآن، فصلت/ 25.
قرآن، زخرف/ 67.
قرآن، زخرف/ 36.
قرآن، مدثر/ 40-45.
قرآن، ناس.
بحارالانوار، ج 70، ص 322، باب 58، ح 38.
همان، ج 1، ص 203، باب 4، ح 19.
همان، ج 1، ص 175، باب 1، ح 41.
اصول كافى، ج 2، ص 376، باب 163، ح 5.
همان، ج 2، ص 375، باب 163، ح 3.
بحارالانوار، ج 71، ص 278، باب 78، ح 17.
همان، ج 69، ص 386، باب 38، ح 4.
همان، ج 69، ص 378، باب 38، ح 0 54
اصول كافى، ج 2، ص 376، باب الايمان والكفر، ح 6.
بحارالانوار، ج 78، ص 346، باب 26، ح.
همان، ج 78، ص 446، باب 33، ح 5.
همان، ج 78، ص 358، باب 27، ح 1.
نهج البلاغه صبحى الصالح، نامه 69.
همان، حكمت 134.
اصول كافى، ج 2، ص 639، ح 6.
دعاى روز سيزدهم ماه رمضان.
دعاى روز شانزدهم ماه رمضان.
دعاى شب عرفه.
قرآن، محمّد/ 22-23.
قرآن، رعد/ 25.
قرآن، بقره/ 27.
اصول كافى، ج 2، ص 376، ح 2.
همان، ج 2، ص 374، ح 2.
قرآن، يوسف/ 8.
قرآن، جاثيه/ 23.
قرآن، يوسف/ 100.
قرآن، يوسف/ 90.
قرآن، يوسف/ 111.
قرآن، اعراف/ 136.
قرآن، مائده/ 26.
قرآن، اسرا/ 101.
قرآن، طه/ 20.
قرآن، طه/ 69-70.
قرآن، طه/ 71.
قرآن، نمل/ 12.
قرآن، اعراف/ 130.
قرآن، اعراف/ 131-132.
قرآن، اعراف/ 133.
قرآن، اعراف/ 134-136.
قرآن، شعرا/ 63.
قرآن، بقره/ 57.
قرآن، بقره/ 57.
«منّ» را ترنجبين يا شيرخشت و «سلوى» را غالباّ بلدرچين، معنى كرده اند.
قرآن، بقره/ 60.
قرآن، اعراف/ 171.
قرآن، بقره/ 73.
قرآن، بقره/ 61.
قرآن، مائده/ 21-24.
قرآن، بقره/ 58-59.
قرآن، مائده/ 26.
قرآن، بقره/ 59.
قرآن، بقره/ 74.
قرآن، بقره/ 54.
قرآن، بقره/ 55-56.
قرآن، بقره/ 61.
قرآن، قصص/ 76.
قرآن، غافر/ 23-24.
قرآن، قصص/ 76.
قرآن، قصص/ 78.
قرآن، قصص/ 81.
قرآن، اعراف/ 179.
قرآن، زخرف/ 51-56.
قرآن، محمّد/ 10.
قرآن، غافر/ 82.
قرآن، حاقّه/ 5-6 و 12.
قرآن، قصص/ 76 و 81-82.
قرآن، يوسف/ 111.
قرآن، حشر/ 2.
نهج البلاغه عبده، خطبه 81.
همان، خطبه 84.
نهج البلاغه صبحى الصالح، خطبه 117.
بحارالانوار، ج 71، ص 325، باب 80، ح 20.
همان، ج 71، ص 275، باب 78، ح 2.
همان، ج 71، ص 323، باب 80، ح 6.
نهج البلاغه صبحى الصالح، خطبه 148.
همان، حكمت 297.
همان، حكمت 367.
همان، خطبه 149 و نامه 23.
همان، خطبه 192.
همان، خطبه 192.
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 100.
همان، ج 9، ص 64.
قرآن، ماعون/ 4-7.
بحارالانوار، ج 74، باب قضاء حاجه المومنين، ح 6.
قرآن، مائده/ 54.
قرآن، توبه/ 23.
قرآن، شورى/ 23.
قرآن، آل عمران/ 118.
قرآن، آل عمران/ 28.
قرآن، مجادله/ 22.
قرآن، ممتحنه/ 1.
قرآن، انفال/ 34.
قرآن، زخرف/ 67.
قرآن، فتح/ 29.
بحارالانوار، ج 69، ص 236، باب 36، ح 1.
همان، ج 77، ص 21، باب 2، ح 6.
همان، ج 78، ص 252، باب 23، ح 106.
اصول كافى، ج 2، باب الحبّ فى الله...، ح 8، ص 126.
اصول كافى، ج 2، باب الحبّ فى الله...، ح 11، ص 126.
همان، ج 2، ص 124، ح 1.
همان، ج 2، ص 124، ح 3.
همان، ج 2، ص 124، ح 4.
همان، ج 2، ص 124، ح 5.
همان، ج 2، ص 124، ح 12.
همان، ج 2، ص 124، ح 14.
همان، ج 2، ص 124، ح 16.
بحارالانوار، ج 69، ص 383، باب 38، ح 46.
اصول كافى، ج 2، ص 125، باب الحبّ فى الله...، ح 6.
قرآن، بقره/ 213.
قرآن، بقره/ 119.
قرآن، توبه/ 34-35.
قرآن، نحل/ 97.
قرآن، نازعات/ 37-41.
قرآن، بقره/ 81.
قرآن، توبه/ 109.
قرآن، كهف/ 29.
قرآن، مومنون/ 103-108.
قرآن، زمر/ 15-16.
قرآن، زخرف/ 74-78.
قرآن، طه/ 124.
قرآن، نور/ 40.
قرآن، احقاف/ 20.
قرآن، رحمن/ 41-44.
قرآن، واقعه/ 41-56.
قرآن، تحريم/ 6.
قرآن، اعلى/ 11-13.
قرآن، همزه.
قرآن، آل عمران/ 15.
قرآن، سجده/ 17
قرآن، توبه/ 72.
قرآن، فاطر/ 33-35.
قرآن، يس/ 55-58.
قرآن، صافات/ 39-49.
قرآن، زخرف/ 69-73.
قرآن، محمد/ 15.
قرآن، قمر/ 54-55.
قرآن، واقعه/ 27-37.
قرآن، فجر/ 27-30.
قرآن، نوح/ 10-12.
قرآن، نحل/ 97.
قرآن، اعراف/ 96.
قرآن، حديد/ 1-6.
قرآن، حشر/ 22-24.
قرآن، لقمان/ 20.
قرآن، سجده/ 17.
قرآن، ابراهيم/ 34.
قرآن، زمر/ 53.
قرآن، فرقان/ 70.
قرآن، بقره/ 186.
قرآن، مزمّل/ 20.
قرآن، ماعون/ 4-5.
قرآن، مريم/ 59.
قرآن، اسرا/ 78.
وسايل الشيعه، ج 3، ص 25، باب 10، من ابواب اعداد الفرائض، ح 1.
قرآن، بقره/ 45.
قرآن، طه/ 14.
قرآن، اسرا/ 79.
اصول كافى، ج 2، ص 352، باب من اذى المسلمين واحترقهم، ح 8.
قرآن، انسان/ 30.
مرآة العقول، ج 10، ص 393، باب من اذى المسلمين واحترقهم.
قرآن، انفال/ 17.
قرآن، فتح/ 10.
قرآن، ليل/ 7.
مرآة العقول، ج 10، صص 393-394، باب من اذى المسلمين واحترقهم.
همان، ج 10، ص 395.
قرآن، احزاب/ 4.
قرآن، بقره/ 165.
قرآن، نور/ 36-37.
قرآن، سجده/ 15-17.
مقتل مقرم، خطبه زينب (س).
قرآن، انسان/ 8-9.
وسايل الشيعه، ج 5، باب 276، باب 39، ح 31.
نهج البلاغه، خطبه 224.
مفاتيح الجنان، دعاى عرفه.
قرآن، يونس/ 62.
قرآن، بقره/ 165.
قرآن، توبه/ 24.
بحارالانوار، ج 70، ص 14، باب 43، ح 3.
همان، ج 70، ص 15، باب 43، ح 3.
اصول كافى، ج 2، ص 84، ح 3.
بحارالانوار، ج 70، ص 24، باب 43، ح 25.
همان، ج 70، ص 25، باب 43، ح 27.
همان، ج 70، ص 18، باب 43، ح 2.
همان، ج 70، ص 22، باب 43، ح 21.
همان، ج 70، ص 13، باب 43، ح 23.
همان، ج 70، ص 26، باب 43، ح 28.
همان، ج 70، ص 380، باب قصص شعيب، ح 1.
مفاتيح الجنان، دعاى كميل.
همان.
همان، دعاى ابوحمزه.
همان.
همان.
همان، مناجات شعبانيه.
همان، دعاى عرفه.
همان.
همان، زيارت امين الله.
همان، مناجات المحبّين.
قرآن، مائده/ 54. (خدا آنها را دوست دارد و آنها هم خدا را دوست دارند.)
قرآن، بقره/ 165. (آنان كه ايمان آورده اند، خدارا بيشتر دوست دارند.)
المحجة البيضاء، ج 8، ص 4.
همان، ج 8، ص 16.
جامع السعادات، ج 3، ص 4.
همان، ج 3، ص 142.
كشف المحجه، على بن طاووس (قده)، فصل 138، ص 122.
تذكرة المتّقين، ص 213، دستور عمل آخوند ملا حسين قلى همدانى.