ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : میراث ماندگار/ زیرنظر محمود مرعشی نجفی .
مشخصات نشر : قم : کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله عظمی مرعشی نجفی . گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی ، 1424ق . = 2003م . =1382 -
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : دوره: 964-8179-09-3 ؛ ج.1: 964-8179-10-7 ؛ ج.2: 964-8179-11-5 ؛ ج.3978-964-8179-96-5: ؛ :ج.4978-964-8179-97-2:
یادداشت : فارسی-عربی.
یادداشت : ج.2 (چاپ اول: 1382).
یادداشت : ج.3و 4(چاپ اول : 1388).
یادداشت : کتابنامه .
موضوع : اسلام -- مقاله ها و خطابه ها
موضوع : نسخه های خطی عربی -- ایران -- قم
موضوع : نسخه های خطی فارسی -- ایران -- قم
شناسه افزوده : مرعشی ،سید محمود، 1320 -
شناسه افزوده : کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی. گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی
رده بندی کنگره : BP10/م9 1382
رده بندی دیویی : 297/08
شماره کتابشناسی ملی : م 82-31421
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: عسل بی غم
میراث ماندگار / زیر نظر سیّد محمود مرعشی نجفی. - قم: کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمى مرعشی نجفی (رحمة الله علیه). - گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی -، 1424ق. = 2004م. = 1382ش.
544 ص.
ج 2.
فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
(دوره) 3 - 09 - 8179 - 964 ISBN
(ج. 2) 5 - 11 - 8179 - 964
9 م / BP10
کتابخانه ملی ایران
08/ 297
31421- 82 م
میراث ماندگار (جلد دوم)
زیر نظر: د. سیّد محمود مرعشی نجفی
ناشر: کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله مرعشی نجفی (رحمة الله علیه)
نوبت چاپ: اوّل، 1382 ش / 1424ق/ 2003 م
حروفزنی و صفحه آرایی: فَرانَشر
لیتوگرافی: تیزهوش - قم
چاپ: ستاره - قم
شمارگان: هزار نسخه
شابک دوره: 3 - 09-8179-964
شابک جلد دوم: 5-11 - 8179-964
AYATOLLAH MARʼASHI NAJAFI ST.,Qom 37157, I.R. IRAN TEL: + 98 2517741970-78; FAX: + 98 251 7743637
http:// www.marashilibrary.com
http:// www.marashilibrary.net
http:// www.marashilibrary.org
E-mail: info@marashilibrary.org
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ
عکس
مقدمه ... 9
فهرست نسخه های خطی آثار علامه قاضی نورالله مرعشی شوشتری در کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه)
سید محمود مرعشی نجفی ... 11
فهرست نسخه های خطی آثار علامه سید رکن الدین حیدر حسینی آملی (رحمة الله علیه) در کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه)
سید محمود مرعشی نجفی ... 43
تسديد المكارم و تفضيح الظالم
تأليف محمد باقر بهاری همدانی
تحقیق محمدرضا جدیدی نژاد ... 57
مختصر تسديد المكارم و تفضيح الظالم
تأليف محمد باقر بهاری همدانی
تحقیق محمدرضا جدیدی نژاد ... 57
التعازيّ
تأليف الشريف أبي عبدالله محمد بن علي العلوي الحسني الزيدي الشجري الكوفي 367- 445 ه.ق
تحقیق و استدراک فارس حسّون کریم ... 131
سفرنامه عربستان
تألیف مهدی قلی خان قراگزلو
به کوشش محمد علی صالحی ... 187
بحر النظام
تأليف موسى بن محمد باقر خان بیگلر بیگی
به کوشش ابوالفضل حافظیان بابلی و سید محمد حسین حکیم ... 271
سلطنت خوف و وحشت در ایران (نامه سید جمال اسد آبادی به ملکه انگلیس)
تصحیح علی صدرایی خویی ... 333
فهرست هفتاد نسخه خطی از یک کتابخانه شخصی در قم
ابوالفضل حافظیان بابلی
وصیتنامه شیخ حرّ عاملی
تصحیح اصغر ارادتی ... 409
تلخيص المصنّفين
تأليف نجم الدّين محقّق حلّى
تصحیح اصغر ارادتی ... 419
فهرست کتابخانه صدر الاسلام محمّد امین امامی خوئی
به کوشش علی صدرائی خونی ... 469
دعای سمات
محمّد صالح روغنی قزوینی
تصحیح محمّدرضا بندرچی ... 521
المكاتيب المكية
تألیف آقا حسین خوانساری و دیگران
تصحیح محمد صحتی سردرودی ... 545
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ
نسخه های خطّی در جهان اسلام و خصوصاً در سرزمین ایران اندک نیست. این نسخه ها، آینه ای است از هویّت دینی و ملّی ما و در بازشناسی پیشینه و کارنامۀ مسلمانان بس سودمند است. در این عرصه، نخستین مهم آن است که این نسخه ها گردآوری شود و از دست تطاولِ ایّام و اتلاف زمان مصون ماند.
در عصر حاضر، نخستین کسی که بدین دقیقه متفطّن شد و به این مهم اهتمام ورزید و به گردآوری نسخه های خطی کمر بست. والد بزرگوار و مرجع فرهنگبان، حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی بود؛ رحمة الله عليه رحمة واسعة. حاصل هفتاد سال تلاشِ بی امان و کوششِ از جان و رنجِ گرانِ آن فریدِ دوران، کتاب خانه و گنجینۀ جهانی مخطوطات اسلامی است که به نام معظم له، نامبردار است و در سراسر جهان، مشار بالبنان.
اکنون این کتابخانه مشتمل بر 35000 نسخه خطّی با حدود 65000 عنوان است و نیز با شتاب روزافزونی بر تعداد نسخه های آن افزوده می شود؛ به گونه ای که هر سال، آمار تعداد نسخه ها تغییر می یابد و رقم ثابتی برای آن نمی توان اعلام داشت. و از آن جا که اینک ما در عصر اطّلاع رسانی به سر می بریم، این مهم را نیز عهده دار شده ایم که به فهرست نویسی نسخه ها اهتمام ورزیم و بدین طریق، در اطّلاع رسانی به پژوهندگان پیشگام باشیم.. حاصل این اطّلاع رسانی، فهرست نسخه های خطّی کتابخانه است که تاکنون در 31 جلد منتشر شده و در سال های اخیر، آهنگ آن شتاب گرفته است. مضافاً این که از رهگذر مجلّه میراث شهاب نیز نسخه های جدید کتابخانه شناسانده می شوند.
از دیگر رسالت هایی که این کتاب خانه به دوش می کشد، تصحیح و احیای رساله ها و کتاب های خطّی است. شماری از این کتاب ها، به گونهٔ مستقل، در سلسله انتشارات کتاب خانه منتشر می شود و شماری دیگر نیز در جریده میراث شهاب و کتاب گنجینه شهاب مجال نشر می یابد. اضافه کنیم که پیشتر مجموعه ای در ده جلد، ذیل عنوان میراث اسلامی ایران، منتشر شده بود.
آن چه اینک فرادستِ خوانندگان می آید، مجموعه ای است با عنوان میراث ماندگار و در بردارنده چندین رساله خطی این مجموعه که ادامۀ انتشار آن را از خداوند می طلبم یک سره وقف احیای رساله هایِ مخطوط و مطالعات نسخه شناختی است. بیشترین دغدغه و دل مشغولیِ این جانب در دهه های اخیر همین موضوع بوده است و حضرت حق را سپاس می گزارم که حاصل آن به برگ و بار رسیده است. ضمن تشکّر از دانشورانی که در احیای این رساله ها رنج برده اند، و با تقدیر از همکارانم در کتاب خانه، بر خود بایسته می دانم سپاسگزار همسر و همراه زندگیم باشم. مطالعات و مساعی این بنده، حاصل اوقاتی بود که به ایشان تعلّق داشت؛ امّا وی با فرهنگ دوستی ویژۀ خویش، مرا به جدّ و جهد در عرصه فرهنگ، دعوت و دلگرم ساخت.
سیّد محمود مرعشی نجفی
تولیت و ریاست کتاب خانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه)
«گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی»
سید محمود مرعشی نجفی
چون سمیناری به مناسبت بزرگداشت چهارصدمین سالگرد شهادت علّامه قاضی سیّد نورالله مرعشی شوشتری (ولادت شوشتر. 956 - شهادت آگره هند. 1019ق) از سوی گروه تاریخ دانشکده سنت جونز آگره و همکاری دانشگاه جامعۀ ملّیّه اسلامیّه دهلی و مرکز میکروفیلم نور از تاریخ 28 دی ماه 18/1381 ژانویهٔ 2003، به مدت سه روز در شهر آگره هند و در محلّ مزار پاک آن دانشمند برجسته ایرانی برگزار می شود و از این جانب نیز دعوت به عمل آمده تا در آن مراسم شرکت نمایم؛ مناسب است فهرستی از مجموعه نسخه های خطی آثار علمی آن عالم بزرگ که به زبان فارسی و عربی نگارش یافته و در کتابخانه بزرگ و گنجینۀ جهانی مخطوطات اسلامی والد بزرگوارم، مرجع فقید شیعه و بزرگ فرهنگبان میراث اسلام، حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) موجود می باشد، جمع آوری و به این سمینار ارائه نمایم. شناخت دقیق این آثار علمی و نیز صاحبان آن ها، ما را در بازشناسی فرهنگ و تمدن درخشان اسلامی رهنمون. و هم چنین ملت ها و دیگر اقوام را با پیشینه این فرهنگ و تمدن آشنا خواهد ساخت. در این رهگذر، نظر به اهمیت موضوع و از سوی دیگر آشنایی بیشتر برادران و خواهران مسلمان ما در شبه قاره هند، نسبت به زحماتی که روحانیان شیعی متحمّل شده اند، سزاوار است چند سطری از شرح حال و رنجی را که پدر بزرگوارم در طول 96 سال زندگی پربار خود در نگاهداری و نگاهبانی از این میراث بزرگ اسلامی و بشری متحمّل شده اند، در آغاز این گزارش ارائه گردد.
آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) که به حق بزرگترین فرهنگبان میراث اسلامی در چهار سده اخیر و یکی از مراجع عظام تقلید شیعیان به شمار می روند، از دیرباز ضرورت این بازشناسی را احساس نمود و از سنین جوانی در جمع آوری ذخایر و میراث عظیم اسلام، لحظه ای درنگ را جایز ندانست. کوشش های پیگیر و گسترده ایشان زمانی آغاز شد که غارتگران بین المللی تلاشی همه جانبه را برای تاراج این میراث بشری آغاز کرده بودند.
معظمّ له تا مدت ها، یک تنه در مقابل چپاولگران ایستاد و آثار ارزشمند و نسخه های بسیار نفیس اسلامی را از چنگ آنان بیرون آورد. وی از آغاز جوانی و آغاز تحصیلات عالیه، و آن گاه که طلبه ای جوان بود، با چشم پوشی از نیازهای ضروری زندگی، مانند خوراک و پوشاک، و با گرفتن نماز و روزه استیجاری و کار کردن در یک کارگاه برنجکوبی و حذف یک و گاهی دو وعده از غذای شبانه روز، به خرید و جمع آوری ذخایر اسلام پرداخت و در این راه چه رنج هایی که به خود هموار نکرد؛ تا آن جا که گاهی به هنگام خرید نسخه ای و در رقابت با سوداگران حتی رنج زندان را نیز تجربه کرد.
اقدامات مؤثر ایشان، برخی از عالمان و فرزانگان اسلامی را واداشت که به جمع آوری این میراث مکتوب دانشمندان اسلام همت گمارند. حاصل تلاش ها و فداکاری های معظمّ له تأسیس کتابخانه ای بود که اکنون شهره آفاق است و یکی از بزرگترین گنجینه های نگاهداری میراث مکتوب جهان اسلام به شمار می آید. ذخایر خطّی این گنجینه هم اکنون بالغ بر 35000 جلد که در برگیرنده بیش از 65000 عنوان نسخه خطی است و این تعداد از محل خریداری و اهدایی روزافزون می باشد.
در حال حاضر این کتابخانه از لحاظ نسخه های بسیار کهن و نفیس اسلامی که تاریخ کتابت برخی از آن ها به بیش از هزار سال قبل بالغ می شود و به خطوط نگارندگان آن ها مزین است، نخستین کتابخانه کشور و سومین کتابخانه جهان اسلام به شمار می آید. برخی از واحدهای ویژه آن عبارتند از: مرکز میکروگرافی و ریزنگاری؛ مرکز مرمّت نسخه های خطّی و اسناد دستنویس؛ مرکز پژوهش و تحقیقات متون اسلامی که تاکنون نزدیک به 230 عنوان از نسخه های خطی نادر که در گنجینه کتابخانه قرار دارد، برای نخستین بار چاپ و منتشر نموده است؛ مرکز دائرة المعارف کتابخانه های جهان؛ مرکز قم شناسی؛ مرکز تبارشناسی؛ مرکز نسخه شناسی و کتابشناسی مخطوطات اسلامی و فهرست نگاری آن ها که تاکنون سی جلد از فهرست نسخه های خطّی این کتابخانه چاپ و منتشر شده است و در برگیرندۀ فهرست «12200» مجلد نسخه خطّی - بالغ بر 25000 عنوان - است و به یاری خداوند، این جانب با همکاران فهرستنگار، جلد سی و یکم به بعد را که جمعاً بالغ بر یکصد جلد خواهد شد، آماده و منتشر خواهیم کرد؛ گنجینه اسناد مکتوب؛ گنجینه اشیای غیر مکتوب؛ گنجینه کتاب های چاپی کهن و نایاب که سابقۀ چاپ برخی از آن ها به بیش از چهار سده بالغ می گردد، از جمله: متن عربی کتاب القانون ابن سینا در طب، و كتاب نزهة المشتاق ادریسی در جغرافیا، و کتاب تحریر اقلیدس از خواجه نصیرالدین طوسی در ریاضیات که به
ترتیب در سال های 1592، 1593 و 1594 میلادی در شهر رم ایتالیا چاپ شده است و مرکز پژوهش و اطلاع رسانی.
این کتابخانه هم اکنون با چهارصد مرکز علمی و کتابخانه های مشهور جهان ارتباط متقابل دارد؛ این جانب که بالغ بر 36 سال است رسماً از سوی پدر بزرگوارم - بنیانگذار این کتابخانه بزرگ - به عنوان متولّی و مسئول کتابخانه برگزیده شده ام، به این نکته آگاهی یافته ام که شهرت و آوازه این مجموعه بزرگ فرهنگی در خارج از مرزها شناخته شده تر از داخل کشور است و دلیل آن مراجعه پژوهشگران و اسلام شناسان خارجی است که همه روزه از گوشه و کنار جهان به این کتابخانه مراجعه و از منابع سرشار و غنی مخطوطات آن استفاده می کنند.
آن چه در این فهرست کوتاه آمده، گوشه ای از آن همه رنج هاست که حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) متحمل گشته اند و بدیهی است آثار دیگری از این دانشمند برجسته شیعی ایرانی در این کتابخانه بزرگ موجود است که تاکنون فهرست نشده اند. در میان نسخه های معرفی شده این مجموعه، نسخه های بسیار نفیس وجود دارد که برخی به خط خود علّامه قاضی سیّد نورالله مرعشی شوشتری است و از نفاست فوق العاده ای برخوردار می باشد و برخی دیگر در شمار نسخه های مذهب و مرصّع هنری بسیار نفیس است.
در این گزارش تعدادی نسخه خطّی علمی آن دانشمند فرزانه، کتابشناسی و نسخه شناسی شده است و در پی آن تصاویر نمونه هایی از برگ های آغاز، یا پایان برخی از نسخه های معرفی شده، آمده است.
امیدوارم این سمینار بتواند گوشه ای از زندگی علمی این عالم شیعی را - که تاکنون آن گونه که بایسته است هم چون بسیاری دیگر از اندیشمندان بزرگ اسلامی ایران به جامعه علمی معرفی نشده و ناشناخته مانده است - به جهانیان بشناساند.
در خاتمه به روان پاک و مطهر بنیانگذار این کتابخانه بزرگ که این سرمایه سترگ علمی را در طبق اخلاص نهاد و به رایگان تقدیم جامعه اسلامی نمود تا همگان از آن بهره گیرند، و همان گونه که با کتاب زندگی کرد، وصیت نمود تا پس از رحلت در کتابخانه خود به خاک سپرده شود، درود و سلام می فرستیم و یادش را گرامی می داریم.
گزارش متن: مرحوم علّامه حلّی قبل از سال 716ه کتابی با عنوان: نهج الحقّ و کشف الصدق در اثبات مذهب شیعه امامیّه به نام سلطان محمّد خدابنده نگاشته بود؛ در سال 909 ه قاضی فضل الله بن روزبهان آن کتاب را به نقد کشیده و در آن بسیار به علّامه حلّی (رحمة الله علیه) تاخته و ناسزا گفته بود، وی اثرِ خویش را به طعن، إبطال الباطل وإهمال كشف العاطل! نام نهاده بود؛ شهید ثالث قاضی نورالله شوشتری مرعشی در پاسخ او اثر بی بدیل خود احقاق الحقّ را در سال 1014 ه طیّ مدّت کوتاهی (7ماه) نگاشت و به علّت تألیف آن نیز سرانجام در سال 1019 ه (عهد جهانگیر) در آگره هند به شهادت رسید. مرحوم قاضی نورالله در این اثر از گفته های علّامه حلّی در نهج الحقّ با عنوان «قال المصنّف»، از گفته های این روزبهان با عنوان «قال الناصب» و از گفته های خویش با عنوان «اقول» یاد می نماید. خود إحقاق الحقّ نخستین بار طی 4 مجلد در سال 1273ه در تهران و در سال 1326ه. نیز با حذف برخی مطالب! تا مبحث چهارم آن در مصر.
مرحوم حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) شروح و حواشی بسیار مفصّل بر کتاب إحقاق الحقّ مرقوم داشته اند (1)که تاکنون 36 جلد آن از سوی واحد انتشارات کتابخانه معظمٌ له چاپ و منتشر گردیده که در 3 جلد نخست آن متن کتاب احقاق الحق آمده است (ضمناً این اثر در بیروت نیز تا جلد 24 افست شده) و در سال 1373 ش بهترین کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در حوزه دین شناخته شد و نیز در سال 1380ش بهترین کتاب «سال ولایت» تشخیص داده شد؛ گرچه بیشترین مجلّدات چاپ شده، احقاق الحقّ نامیده شده، لیکن از جلد سوم تا پایان، شروح
1) این تعلیقات نخست با عنوان کتاب احقاق الحق منتشر شد، سپس با تفصیل و توسعه بیشتری با نام ملحقات إحقاق الحق ادامه یافت.
و تعلیقات مرحوم والد بزرگوارم (رحمة الله علیه) می باشد که این مجموعه خود یک کتاب بزرگ و در واقع یک دائرۃ المعارف بزرگ شیعی است و افزون بر چهل سال به جمع آوری و ثبت آن ها پرداخته اند؛ منابع و مآخذی که معظمٌ له از کتب اهل سنت استفاده نموده و به آن ها در مطالب کتاب استناد فرموده اند، بالغ بر پنج هزار مأخذ می باشد که به یاری خداوند متعال به زودی این فهارس طی 2 یا 3 جلد مستقل چاپ و منتشر می گردد. گفتنی است فهارس احاديث ملحقات الإحقاق طی 3 جلد در سال 1379ش از سوی واحد انتشارات کتابخانه معظمُ له به چاپ رسیده است. (1)
آغاز: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ مَقَامَ شِيعَةُ الْحَقِّ عَلِيّاً وَ صيّرهم مَعَ نَبِيِّهِ إِبْرَاهِيمَ فِي ذَلِكَ الِاسْمُ سَمِيًّا... أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى بَعَثَ رَسُولَهُ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله) عَلَى فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ...».
انجام: «وَ وَ سَمْناً عَلَى جائرة الأشاعرة القاصرين وَ النَّاصِبَةِ الْفَاجِرَةِ الْخاسِرِينَ فَانْتَقَمْنا مَا مِنَ الدِّينِ ما أَجْرَمُوا (2)وَ كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ اللَّهِ النَّاصِرِ وَ الْمُعَيَّنِ».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * تاریخ کتابت: سده 11ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف (در برگ های پایانی عناوین نانوشته) * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 671 * تعداد سطر: 23 * اندازه متن کتاب: 17 × 1/2 10 سانتی متر * اندازه جلد: 1/2 24×19 سانتی متر * نوع جلد: دو رو تیماج، درون: مشکی؛ برون: حنایی، عطف تیماج قهوه ای روشن.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح و مقابله گردیده است (علامت بلاغ دارد)، حاشیه نویسی با نشان «مِنْهُ نوّرَالله مَرقَدَه» دارد؛ آثار ناچیز رطوبت دیدگی در برخی برگ ها مشاهده می شود؛ در گوشه فراز برخی برگ ها مهر بیضی شکل «العبد... قاسم 1041» آمده است.
«شماره نسخه 1221»
آغاز: «طبق نسخه نخستین».
انجام: طبق نسخهٔ نخستین».
1) یادآوری می شود تعلیقات و مطالبی را که مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی به عنوان احقاق الحق و ملحقات الاحقاق جمع آوری نموده اند، به زودی با عنوان: الموسوعة الاماميّة بدون متن كتاب احقاق الحق، در سی جلد چاپ و منتشر خواهد شد.
2) در نسخه چنین است و صحیح آن «فَانْتَقَمْنا مِنَ الَّذِينَ أَجْرَمُوا می باشد.»
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعليق * كاتب: محمّد علی * تاریخ کتابت: دوشنبه 25 ماه رجب سال 1092 ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: فرنگی قدیم * تعداد برگ: 423 * تعداد سطر: 31 اندازه متن کتاب: 19×10 سانتی متر * اندازه جلد: 27×18 * نوع جلد: تیماج دارچینی با ترنج.
ویژگی های نسخه: نسخه نفیسی است که در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی نسبتاً زیادی با رموز «منه» (به نقل از مؤلّف) و «12» دارد. برخی برگ ها رطوبت دیده و برخی از نیز ترمیم گردیده است. در آغاز تملّک «محمّد حسین بن نورالدین بن نعمت الله، موسوی حسینی جزائری شوشتری» با تاریخ شعبان 1150ه در بندر هوکلی هند و تملّک «محمّد سعید هروی» با تاریخ 1140 ه و نیز تملّک «سیّد محمّد قزوینی» دیده می شود. دست خطّ مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) در آغاز و انجام با عبارت ذیل آمده است: «بسمه تعالى، هذه نسخة نفيسة مقروءة على القاضي وعلى ظهرها تملّك حفيد سيّدنا الجزائري و المولى محمد سعيد الهروي، شهاب الدين الحسيني المرعشي النجفي 1397 ه.»؛ در انجام دو تاریخ تولد آمده است.
«شماره نسخه 2169»
آغاز: «طبق نسخۀ نخستین».
انجام: طبق نسخۀ نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * تاریخ کتابت: سده 11 ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 659 * تعداد سطر: 29 * اندازه متن کتاب: 1/2 24×11 سانتی متر * اندازه جلد: 34×20 * نوع جلد: تیماج قهوه ای روشن، مجدول.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی نسبتاً زیادی با عبارت «12» «منه» دارد که به نقل از خود مؤلّف نگاشته شده است. در آغاز یک سرلوح مرصّع از عصر صفوی با زمینه طلا و لاجورد همراه نگاره های اسلیمی و گل و بوته الوان و مجدول به طلا، شنگرف، مشکی، سبز و بنفش آمده است. برگ ها مجدول به شنگرف و مشکی و نیز کمندکشی با مرکّب مشکی می باشد؛ بسیاری از برگ ها آفت دیده که البته برخی از آن ها ترمیم نیز گردیده است. در آغاز مهر مربع «عبادالله 1188» و نیز مهر و امضای مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) آمده است.
«شماره نسخه 9186»
آغاز: «طبق نسخه نخستین».
انجام: «فَمَا أَدْرِى كَيْفَ الْعَقْلُ الَّذِي قادهن أَحَاطَتْ بِهِ هَذِهِ الرَّذَائِلِ إِلَى مُتَابَعَتَهُ...» افتاده.
گزارش نسخه: نوع خطّ: شکسته نستعلیق * تاریخ کتابت: اواخر سده 11 ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 345 * تعداد سطر: 31 * اندازه متن کتاب 20×8 سانتی متر * اندازۀ جلد: 33×1/2 17 سانتی متر * نوع جلد: مقوایی با روکش کاغذی، عطف و گوشه ها مشمعی سرمه ای.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح شده و اندکی نیز حاشیه نویسی دارد، برگ ها مجدول به مشکی و شنگرف می باشد و اندکی نیز فرسوده گردیده است. در آغاز مهر مربع «محمّد عبدالوهّاب 1283» و تملّکی با عبارت ذیل آمده است: «به تاریخ بیست و هفتم ربیع الثانی 1251 هجری در بارۀ مدارس معرفت امیر نواز جنگ بهادر - سلّمه - بقیمت چهارده روپیه خرید نمودم، جمال الدین احمد عفا الله عنه».
«شماره نسخه 11446»
گزارش متن: رساله مختصری در تفسیر آیه شریفه شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ، لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ العَزیزُ الحَکیم (1)که در آن به مسأله عدل و توحید می پردازد؛ گفتنی است در این رساله بر گفته های سعدالدین تفتازانی که بر جارالله زمخشری خورده گرفته، ایراد می گیرد - و سرانجام دیدگاه زمخشری (معتزلی) را - که نزدیک به امامیّه نیز می باشد - تأیید و تأکید می نماید و نیز مذهب ماتریدیّه را که منتهی به تجسیم خداوند متعال می شود، ابطال می کند؛ در برخی مصادر از این رساله با عنوان مونس الوحید نیز یاد شده است.
آغاز: «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلَائِكَةُ وَ أُولُو الْعِلْمِ... أَمَّا بَعْدُ فَهَذَا فَصَلِّ خَطَّابٍ أوتيناه وَ ذِكْرُ مُبارَكُ أَنْزَلْناهُ لنصرة جَارَ اللَّهِ رَدّاً عَلَى فَارِسَ مِضْمَارِ الْمَعَانِي الْمَوْلَى الْفَاضِلِ التفتازاني فَأَنَّهُ قَدْ أَطَالَ مِنِ الْمَقَالِ وَ عَدَلَ فِي تشنيع إِمَامٍ أَهْلِ الِاعْتِزَالِ عَنْ حَدِّ الِاقْتِصَادِ وَ الِاعْتِدَالِ وَ لَمْ يَقْتَصِرَ عَلَى ذَلِكَ بِمُجَرَّدِ الْإِشَارَةِ وَ الْإِيمَاءِ بَلْ قدطوى الكشح عَنِ الْحَيَاءِ... قَالَ جَارَ اللَّهِ عِنْدَ تَفْسِيرِ للآية الْكَرِيمَةِ الَّتِي
1) سورة آل عمران /18.
أَفَتَحْنا بِهَا هَذِهِ الرِّسَالَةِ، فَإِنْ قُلْتُ مَا الْمُرَادُ بِأوَلي الْعِلْمِ الَّذِينَ عَظّمهُم هَذَا التَّعْظِيمِ...».
انجام: «وَ مَنْ لَمْ يصوّبني فِي هَذَا الْكَلَامِ وَ الْعِتَابِ والملام فليطالع صَحِيفَةُ أَحْوَالِ هَذَا الْإِمَامُ مِنْ تَارِيخِ الْحُكَمَاءِ لِلْمُحَقِّقِ الشَّهْرَزُورِيِّ وَ السَّلَامُ».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * كاتب: عبدالوهّاب * تاریخ کتابت: ماه جمادی الثاني سال 1069 ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی نازک * تعداد برگ: 14 (169 ب - 182 الف) * تعداد سطر: 19 * اندازه متن کتاب: 16×7 سانتی متر * اندازه جلد: 14x23 سانتی متر * نوع جلد: میشن زرشکی فرسوده.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی نیز با رموز «12» و «منه» دارد که از خود مؤلّف بزرگوار قاضی سیّد نورالله شوشتری (رحمة الله علیه) نقل گردیده است. در آغاز افزودگی هایی به نقل از مؤلف آمده که احتمال دارد در نسخ دیگر نباشد.
«شماره نسخه 8381/2»
گزارش متن: رساله ای مختصر در تفسیر آیه شریفه فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ، كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ (1)و هم چنین توضیحی پیرامون آیه شریفه وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّالْخِصامِ (2)است که در آن به گفته های «نظام الدین اعرج نیشابوری خصوصاً و اشاعره عموماً پاسخ می دهد؛ این رساله در سال 1005ه. تألیف گردیده است.
آغاز: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي شَرْحِ صَدَرْنَا لِلْإِسْلَامِ وَ رَشَحَ بَالُنَا بِأَنْوَارِ الْإِلْهَامِ وَ أَصْلَحَ حَالُنَا بمزيد اللُّطْفِ وَ الْإِكْرَامِ ... اعْلَمْ أَنَّ الْمَوْلَى الْفَاضِلِ نِظَامُ الدِّينِ الْأَعْرَجِ النَّيْشَابُورِيُّ» قَدِ اضْطَرَبَ فِي هَذِهِ الْآيَةِ الْكَرِيمَةِ كَلَامِهِ وَ اخْتَلَّ نِظَامُهُ...».
انجام: «أَمَّا إِذَا كَانَ مُمْتَنِعاً فَلَا وَ مَا لَا يُتَنَاهَى مِنْ مَقْدُورٍ أَنَّهُ تَعَالَى سيتحيل عَادَةِ كَمَا لَا يَخْفَى، تَمَّتِ».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * كاتب: [عبدالوهّاب] * تاریخ کتابت: سال 1069 ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی نازک * تعداد برگ: 15 (182 ب - 197ب) * تعداد سطر: 19 * اندازه متن کتاب: 16×7 سانتی متر * اندازه جلد: 23×14 سانتی متر * نوع جلد: میشن زرشکی فرسوده.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی نسبتاً زیادی با رموز «12» و «منه» به نقل از خود مؤلّف بزرگوار قاضی سیّد نورالله شوشتری دارد(رحمة الله علیه)؛ برگ ها فرسوده شده و آثار اندک چربی در آن مشاهده می شود. در انجام مهر و امضای مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) آمده است.
«شماره نسخه 8381/3»
گزارش متن: حواشی و تعلیقات مفصلّی بر كتاب أنوار التنزيل و أسرار التأويل اثر: قاضي ناصر الدین عبدالله بن عمر بیضاوی (در گذشته سال 685ه.)، است که گویا تا پایان سوره مائده را در بر می گیرد. این حاشیه مشتمل بر مباحث کلامی، اعتقادی و ادبی است که در آن به نحو تفصیلی آرای قاضی بیضاوی را مورد بررسی و نقد قرار داده است، این نسخه تا پایان سوره بقره را شامل است.
آغاز: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ الْمَجِيدِ وَ أَيَّدَهُ بِالْقُرْآنِ النَّاطِقِ السديد الْفُرْقَانِ المفرق للكتائب الصناديد... [أَمَّا بَعْدُ] فَإِنْ أَقُلْ الْخَلِيقَةِ اعْتِبَاراً وَ أَكْثَرُهُمْ افتقارا... يَقُولُ...».
انجام: «و لنختم فِي تَفْسِيرِ هَذِهِ السُّورَةَ بِلَفْظِ الرَّجَاءِ رَاجِياً مِنَ اللَّهِ أَنْ يُحَقِّقُ رجانا وَ يوفقنا لِلنَّظَرِ فِي تَفْسِيرِ سَائِرِ السُّوَرِ وَ لَا يُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينا وَ أَخْطَأْنَا وَ يَعْفُ عَنَّا ذُنُوبَنَا وَ يَغْفِرُ لَنَا وَ يَرْحَمُنَا وَ يَنْصُرُنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ».
گزارش نسخه: نوع خطّ: شکسته نستعلیق * کاتب: حسین بن علی، مازندرانی * تاریخ کتابت: روز پنج شنبه 6 ماه ذی الحجّة الحرام سال 1214 ه * عنوان ها و نشانی ها: مشکی (برخی نانوشته) * نوع کاغذ: فرنگی آبی * تعداد برگ: 250 * تعداد سطر: 24 * اندازه متن کتاب: 1/2 18×1/2 10 * اندازه جلد: 27×18 * نوع جلد: تیماج قهوه ای تیره ضربی، با ترنج زمینه گل و بوته.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی اندکی نیز دارد. در آغاز مهر
بيضي شكل: «إِنَّ اللَّهَ جَمِيلُ يُحِبُّ الْجَمَالَ 1236» و نیز مهر و امضای مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) در آغاز و انجام آمده است. آثار ناچیز رطوبت دیدگی و اندکی آفت زدگی در برخی برگ ها مشاهده می شود، که البته بخشی از آن ها در واحد مرمّت این کتابخانه، ترمیم گردیده است.
«شماره نسخه 5969»
گزارش متن: رساله مختصری در تفسير آية التطهير: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تطهیراً (1)است که در آن به نقل نظریّات و دیدگاه های مفسّران در بارۀ مضمون این آیه و مراد خداوند متعال از «اهل بیت» و برگرفته از کتاب تحفة الأحباء جمال الدین عطاء الله بن فضل الله دشتکی شیرازی پرداخته و سرانجام نظر سوم را که معتقد است مراد از «اهل بیت» همان اهل بیت عصمت و طهارت پنج تن آل عبا و ائمّه طاهرین (علیهم السلام) است، ترجیح می دهد؛ به گفته مرحوم آقابزرگ تهرانی در الذریعه در سال 1341ه به چاپ رسیده است.
آغاز: « الْحَمْدُ اللَّهِ الَّذِي جَعَلَ قُلُوبَنَا بمطالعة آياتِهِ بَصِيراً ... وَ بَعْدُ فَقَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِي سُورَةَ الْأَحْزَابِ: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً، قَالَ سَيِّدُ الْمُحَدِّثِينَ جَمَالِ الْمِلَّةِ وَ الِدَيْنِ عَطَاءِ اللَّهِ الْحُسَيْنِيِّ الأصيلي الشِّيرَازِيُّ (رحمة الله علیه) فِي كِتَابِهِ الْمَوْسُومِ بِتُحْفَةٍ الأحباء أَنْ لِعُلَمَاءِ التَّفْسِيرِ رَحِمَهُمُ اللَّهُ فِي بَيَانِ الْمُرَادَ مِنْ أَهْلِ الْبَيْتِ ثَلَاثَةَ أَقْوَالُ...».
انجام: « وَ يُؤَيِّدُ هَذَا مَا ذَكَرَهُ الْمَوْلَى الْفَاضِلِ المتأله قُطْبُ الدِّينِ الشِّيرَازِيِّ الشَّافِعِيِّ فِي مكاتيبه الْمَشْهُورَةِ حَيْثُ قَالَ: راه بی راهنما نمی توان یافت... نه بطون دفاتر، چنان چه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: أَنَا كَلَامَ اللَّهِ النَّاطِقِ وَ هَذَا كَلَامُ اللَّهِ الصَّامِتِ، انْتَهَى كَلَامِهِ وَ بِهِ انْتَهَى تَوْضِيحِ مَا أَوْرَدْنَاهُ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ؛ تَمَّ.
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * كاتب: [احمد بن محمّد بن عبدالله] * تاریخ کتابت: [سال 1092ه] * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی نخودی * تعداد برگ: 6 (111 الف - 16 ب) * تعداد سطر: 19 * اندازه متن کتاب: 1/2 14× 1/2 8 سانتی متر * اندازه جلد: 1/2 21×14 سانتی متر * نوع جلد: تیماج قهوه ای تیره.
1) سورة الأحزاب /33.
ویژگی های نسخه: این نسخه نفیس از سوی مرحوم «سیّد نعمت الله جزائری» تعالم برجسته شیعی سده 11ه صحیح و مقابله گردیده است، عبارت تصحیح و مقابله در پایان چنین است: «بَلَغَ مُقَابَلَةِ وَ صَحَّ بِعَوْنِ اللَّهِ، صَحَّحَهُ الْمُذْنِبِ الْجَانِي نِعْمَتَ اللَّهِ الْحُسَيْنِيِّ الْجَزَائِرِيُّ عَفَى عَنْهُ سَنَةِ اثْنَيْنِ وَ تِسْعِينَ بَعْدَ الْأَلِفِ»، مهر و امضای حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) در آغاز و انجام رساله آمده است. نام کاتب و تاریخ کتابت براساس قرینه برگ پایانی مجموعه نگارش یافت.
«شماره نسخه 4222/2»
گزارش متن نقض وردّ كتاب الصواعق المحرقة على أهل الرفض و الزندقة اثر: «شهاب الدين احمد بن حجر هیثمی مکّی» معروف به «ابن حجر» (در گذشته به سال 973ه.) است، که در آن قاضی نورالله (رحمة الله علیه) با نقل گفته های «ابن حجر»، با عبارت: «قال أقول» به اثبات عقاید شیعی هم چون امامت و جز آن می پردازد و به تفصیل از گفته های «ابن حجر» پاسخ می گوید. گفتنی است خود الصواعق المحرقه در فضائل خلفای اربعه و ردّ بر عقاید شیعیان نگاشته شده است؛ کتاب الصوارم المهرقة با تحقیق سیّد جلال الدین محدّث ارموی در سال 1367ه. در تهران به چاپ رسیده است.
آغاز: «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا حجرعنا حِجَارَةِ ابْنِ حَجَرُ وَ صَيِّرْ نَارٍ صواعقه رَمَاداً بِلَا أَثَرِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ كَأَنَّهُ الْتَقَمَ الْحَجَرُ... وَ بَعْدُ فَإِنَّ الشَّيْخُ...».
انجام: «فَقَدْ كُفِينَا ذَلِكَ مَؤُنَةً الْكَلَامِ فِي إِبْطَالِ عُمَرَ وَ تَضْيِيعِ الْوَقْتُ فِيهِ لِأَنَّ بُطْلَانِ الْأَوَّلِ يَسْتَلْزِمُ بُطْلَانِ الثَّانِي وَ كَذَا الْكَلَامِ فِي خِلَافَةِ عُثْمَانَ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ فِي كُلِّ الْأُمُورِ، لَقَدِيمّ».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ متنوّع (اندکی نستعلیق) * كاتب: محمّد هادی بن محمّد صادق، اصفهانی * تاریخ کتابت: شب دوشنبه بیست و سوم ماه رجب سال 1102ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: فرنگی ضخیم * تعداد برگ: 180 * تعداد سطر: 19 * اندازه متن کتاب: 1/2 15×1/2 8 سانتی متر * اندازه جلد: 1/2 22×16 سانتیمتر * نوع جلد: تیماج آجری ضربی، با ترنج.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی اندکی با رموز «12» و «منه نورّالله مرقده» به نقل از خود مؤلّف دارد؛ در لابلای سطور با مداد تصحیحاتی (در زمینه ویرایش!) انجام
شده که گویا در چاپ این اثر، این نسخه نیز مورد استفاده بوده است. برخی قلم خوردگی هایی در آن دیده می شود. در آغاز تملّک «سیّد محمّد بن حسن حسینی قمّی» به تاریخ ماه رجب سال 1143ه و تملّکِ «آقا محمود کرمانشاهی» و نیز تملّکِ ناسخِ نسخه «محمّد هادی بن محمّد صادق الشريف المدرّس» و نیز یک مُهر بیضی «... فتحعلی» همراه مهر و امضای مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) آمده است.
«شماره نسخه 5194»
آغاز: «طبق نسخه نخستین».
انجام: «طبق نسخۀ نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعليق * كاتب: [عبد الوهّاب] * تاریخ کتابت: سال 1069 ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی نازک * تعداد برگ: 168 ( 1 ب - 168 الف) * تعداد سطر: 19 اندازه متن کتاب: 16 × 1/2 7 سانتی متر * اندازه جلد: 14x23 سانتی متر * نوع جلد: میشن زرشکی فرسوده.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح و مقابله گردیده است (با علامت بلاغ در برگ «38ب»)، حاشیه نویسی اندکی نیز دارد. در آغاز تملّک «محمّد بن محمود بن حسن، حسینی همدانی» و این که کتاب را به فرزندش «محمود» بخشیده است و تملّک «محمّد بن عبدالله، زنجانی» با مهر مربع «یا محمّد بن عبدالله» و نیز تملّک «عبّاسعلی صرّافی» با تاریخ 1339/5/12 شمسی دیده می شود و ضمناً در آغاز مهر و امضای مرحوم حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) آمده است. نام کاتب به قرینه برگ «182 الف» این مجموعه نگاشته شد.
«شماره نسخه 8381/1»
گزارش متن: رسالهٔ مختصری در توضیح ده مسأله مشکل در علوم مختلف به شرح ذیل است که در ماه رمضان سال 995ه در لاهور تألیف گردیده است.
الْعَفْوُ...؛ وَ يَسْأَلُونَكَ الْيَتَامَى...؛ وَ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ....:؛ (1)2. الْمَسْأَلَةَ الثَّانِيَةِ مِنَ الْحَدِيثَ: قَالَ النبی (صلی الله علیه و آله) «ستفرق أُمَّتِي ثَلَاثاً وَ سَبْعِينَ فِرْقَةً كُلُّهَا فِي النَّارِ إِلَّا وَاحِدَةً...»؛ 3. الْمَسْأَلَةُ الثَّالِثَةُ النَّحْوَ: «الْكَلِمَ جِنْسُ لَا جَمْعٍ»؛ 4. الْمَسْأَلَةُ الرَّابِعَةِ مِنَ الْمَعَانِي: «لَامُ الْحَمْدُ للجنس لَا للاستغراق»؛ 5. الْمَسْأَلَةُ الْخَامِسَةُ مِنْ أُصُولِ الْفِقْهِ «فِى مَعْنَى الدَّلِيلِ وَ تَعْرِيفَ أُصُولِ الْفِقْهِ وَ غَيْرِهِمَا»؛ 6. الْمَسْأَلَةُ السَّادِسَةُ مِنَ الْفِقْهِ «فِي تَحْرِيمِ صَلَاةِ الْجُمُعَةِ فِي حَالِ الْغَيْبَةِ وَ جَوَازِهَا عَلَى أَقْوَالٍ»؛ 7. الْمَسْأَلَةُ السَّابِعَةِ مِنَ الْمَنْطِقِ «فِي التصوّر وَ التَّصْدِيقِ »؛ 8. الْمَسْأَلَةُ الثَّامِنَةِ مِنْ الإلهي، فِي بساطة الْوُجُودِ»؛ 9. الْمَسْأَلَةُ التَّاسِعَةِ مِنْ الطبيعي «لَوْ كَانَتْ الأبعاد
غَيْرُ مُتَنَاهِيَةٍ لَأَمْكَنَ إِخْرَاجِ سَاقِي مثلث إِلَى غَيْرِ النِّهَايَةِ...»؛ 10. الْمَسْأَلَةُ الْعَاشِرَةَ مِنْ أُصُولِ الرياضي «فِي تَحْرِيرِ الْحَادِيَ عَشَرَ مِنِ الْمَقَالَةَ الْأُولَى...».
آغاز: «مبدأ المبادي وَ الْمَسَائِلِ، حُمِدَ مِنْ هَدَانَا إِلَيْهِ بِأَتَمِّ الْوَسَائِلِ وَ أَقْوَى الدَّلَائِلِ وَ الصَّلَاةِ عَلَى نَبِيِّهِ الْمَبْعُوثُ مِنْ أَشْرَفِ الْقَبَائِلِ... الْمَسْأَلَةُ الْأُولَى مِنَ التَّفْسِيرِ...».
انجام: «الْقَائِمَةَ وَ هُوَ الْمَطْلُوبُ؛ تَمَّتِ الْعَشَرَةِ الْكَامِلَةُ بِيَدِي الْفَانِيَةِ الْفَاعِلَةِ مَا كُنْتَ فِيهِ... فِي دَارِ السلطنة لاهور حِفْظِ اللَّهُ تَعَالَى الْمُؤْمِنِينَ فِيهَا مِنَ الْآفَاتِ وَ الشُّرُورِ».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعليق * كاتب: صدرالدین محمّد [بن محمّد صادق] حسینی * تاریخ کتابت: روز چهارشنبه 22 رمضان سال 1091 ه * محلّ کتابت: قریه او نتمس آباد * عنوان ها و نشانی ها: مشکی و شنگرف * نوع کاغذ: شرقی آهار مهره شده * تعداد برگ: 15 (34 ب - 49 الف) * تعداد سطر: 19 * اندازه متن کتاب 8x15 سانتی متر * اندازه جلد: 19×12 سانتی متر * نوع جلد: میشن مشکی فرسوده.
ویژگی های نسخه: در حاشیه از سوی کاتب با امضای «صدرالدین محمّد» تصحیح گردیده و حاشیه نویسی اندکی با نشان «منه» به نقل از مؤلّف دارد.
«شماره نسخه 2783/2»
آغاز: «طبق نسخهٔ نخستین».
انجام: «طبق نسخۀ نخستین».
1) مرحوم آقا بزرگ تهرانی در الذریعه از مسألۀ نخستين تحت عنوان؛ «تفسير الخيط الأبيض من الخيط الأسود...» یاد کرده که صحیح به نظر نمی رسد.
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ (عناوین: نستعلیق) * كاتب: عبدالرحيم بن مير نعمت الله، موسوی قزوینی * تاریخ کتابت: روز سه شنبه سال 1221 ه * محلّ کتابت: مدرسه مولا وردی خان از مدارس دارالسلطنه قزوین * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: فرنگی قدیم، آهار مهره شده * تعداد برگ: 10 (25 ب - 35 الف) * تعداد سطر: 19 * اندازه متن کتاب: 1/2 16×10 سانتی متر * اندازه جلد: 1/2 21×15 سانتی متر * نوع جلد: تیماج قهوه ای روشن.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی با نشان «منه» به نقل از مؤلّف دارد. عناوین در حاشیه نگاشته شده است. مهر و امضای مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) در آغاز نسخه دیده می شود. یادآوری می شود این نسخه از روی نسخه سابق (یا با یک واسطه) استنساخ شده و برخی حواشی کاتب قبلی (صدرالدین محمّد) در آن دیده می شود. در انجام دو برگ مطالب متنوّع در موضوعات گوناگون آمده است.
«شماره نسخه 6968/2»
گزارش متن: این رساله مختصر مشتمل بر تفسیر آیه شریفه إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودِهِ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللَّهِ الْعُلْيا وَ اللَّهُ عَزِيزُ حَكِيمُ (1)
است که در آن هفده اشکال بر دیدگاه «فاضل نیشابوری اشعری شافعی» وارد ساخته و خاطر نشان می سازد از این آیه هیچ نوع فضیلت و منقبتی برای «ابوبکر» استفاده نمی شود؛ گویا خود مؤلّف پس از تألیف آن، حواشی و تعلیقاتی بر آن نگاشته که مرحوم آقا بزرگ تهرانی در الذريعه عبارت آن را چنین آورده است: «فَهَذَا زِيَادَةُ جِنَايَةُ وَ عَارُ قَدْ أَثْبَتَهُ الطَّبَرِيِّ لِصَاحِبِ الْغَار»؛ همان بزرگوار نیز احتمال داده که کشف العوار با كشف الغبار في تحقيق مسألة الغار اثر دیگر قاضی نورالله رحمه الله متحد باشد؛ گفتنی است این رساله در سال 1000ه تألیف گردیده است.
آغاز: افتاده «... صَلَّى اللَّهُ علیه وَ آلِهِ مَعَ عَدَمِ مدخليته فِي الِاسْتِدْلَالِ الْمَذْكُورِ مَدْخُولٍ بِإِذْنِ دَفَنَهُمَا بِجَنْبِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لَمْ يَكُنْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ رَسُولَهُ حَتَّى يُوَرَّثَ لَهُمَا شَرَفاً وَ فَضِيلَةً
1) سوره التوبه /40.
بَلْ هُمَا قَدْ غَصْباً بَيْتِ النَّبِيِّ لِأَغْرَاضٍ...».
انجام: «مَا لَمْ يَكُنْ حَاجَةٍ إِلَيْهِ فَلَوْ فَعَلَ ذَلِكَ لَكَانَ عَابِثاً تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُ الْمُبْطِلُونَ عُلُوّاً كَبِيراً؛ تَمَّ بِعَوْنِ اللَّهُ تَعَالَى وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ؛ تَمَّ».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * كاتب: [احمد بن محمّد بن عبدالله] * تاريخ کتابت: [سال 1092 ه] * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی نخودی * تعداد برگ: 11 (1 الف - 11 الف) * تعداد سطر: 19 * اندازه متن کتاب: 1/2 14×1/2 8 سانتی متر * اندازه جلد: 1/2 21×14 سانتی متر * نوع جلد: تیماج قهوه ای تیره.
ویژگی های نسخه این نسخه نفیس از سوی عالم بزرگ شیعی سده 11ه مرحوم سیّد نعمت الله جزائری شوشتری تصحیح و مقابله گردیده است؛ عبارت تصحیح و مقابله در پایان چنین است: «بَلَغَتْ مُقَابَلَتِهِ وَ كَتَبَ الْأَقَلِّ الْجَانِي نِعْمَتَ اللَّهِ الْحُسَيْنِيِّ الْجَزَائِرِيُّ عَفَى عَنْهُ سَنَةِ اثْنَيْنِ وَ تِسْعِينَ بَعْدَ الْأَلْفِ فِي الْحُوَيْزَةِ فِي القلعة مِنْهَا وَ يَجِىءُ عَلى حَرْفٍ الخاء (؟) الشَّطِّ الْجَارِي». در آغاز و انجام مهر و امضای مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) آمده است؛ هم چنین در آغاز دست خطّ مالک سابق نسخه «سیّد محمّد جزائری» در تاریخ 1346/11/1 شمسی در معرفی رسائل این مجموعه دیده می شود؛ برخی برگ ها مرمت گردیده است.
«شماره نسخه 4222/1»
آغاز: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ آيَةَ الْغَارِ لِرَسُولِهِ الْمُخْتَارِ شَرَفاً وَ مَنَاراً... قَالَ الْفَاضِلُ النَّيْشَابُورِيُّ الشَّافِعِيِّ فِي تَفْسِيرِهِ: اسْتَدَلَّ أَهْلِ السُّنَّةِ بِالْآيَةِ عَلَى أَفْضَلِيَّةِ أَبِي بَكْرٍ...».
انجام: «طبق نسخه نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعليق * كاتب رجب علی * تاریخ کتابت: سال 1084 ه * محلّ کتابت: پتنه (از بلاد هند) * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 24 (64 ب - 87 الف) * تعداد سطر: 15 * اندازه متن کتاب: 13×5 سانتی متر * اندازه جلد: 20× 1/2 12 سانتی متر * نوع جلد: تيماج قهوه ای تیره، ضربی با ترنج زمینه گل و بوته.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده است؛ در آغاز مُهر بزرگ دایره ای «فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما
سَمِعْتُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعُ عَلِيمُ واقفه مُعِزَّ الدِّينِ الْحُسَيْنِيِّ 1147» و مهر دایره ای دیگر «مرید شاه عالمگیر باد رجب علی 1089» (که گویا مهر کاتب است) آمده است. (بر روی نسخه «3042» که همگی آن مجموعه به خطّ مرحوم قاضی نورالله شوشتری می باشد نیز از این دو نوع مهر دیده می شود، مشخص می شود این دو نسخه سابق بر این در یک جا بوده اند.
«شماره نسخه 6869/3»
آغاز: «طبق نسخه «6869/3».
انجام: «طبق نسخه نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعلیق (عناوین: نسخ) * تاریخ کتابت: سال 1264 ه * محلّ کتابت: نجف اشرف * عنوان ها و نشانی ها: مشکی * نوع کاغذ: فرنگی * تعداد برگ: 8 (37 ب - 44ب) * تعداد سطر: 21 * اندازه متن کتاب: 15 × 1/2 10 سانتی متر * اندازۀ جلد: 1/2 20×15 سانتی متر * نوع جلد: تیماج زرشکی تیره، ضربی، مجدول، با ترنج و سر ترنج زمینه گل و بوته.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده است.
«شماره نسخه 7351/3»
گزارش متن: رساله ای استدلالی است در وجوب و یا عدم وجوب نماز جمعه در زمان غیبت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) همراه نقد و بررسی اقوال و نظریّات فقهی دیگر فقهای امامیّه رضوان الله عليهم و این که وجوب آن مشروط است بر وجود امام یا نائب خاصّ آن حضرت (علیه السلام) و سرانجام مؤلّف بزرگوار نظریّه تحریم نماز جمعه را در زمان غیبت ترجیح می دهد؛ این رساله در یک مقدّمه و سه فصل نگاشته شده است.
آغاز: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَصَّ يَوْمَ الْجُمُعَةِ بالاحترام وَ فَضْلِ صلواتها فِي مُحْكَمِ الْكَلَامِ وَ ناطها لمزيّتها بِحُضُورِ الْإِمَامِ... أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْعَبْدَ المعيوب... يَقُولُ لَمَّا طَالَ اخْتِلَافِ أَصْحَابِنَا الْأَعْلَامِ - رَفَعَ اللَّهُ دَرَجَاتِهِمْ - إِلَى ذِرْوَةِ السَّنَامِ فِي تَحْرِيمِ صلوة الْجُمُعَةِ وَ جَوَازِهَا حَالِ غَيْبَةِ الْإِمَامِ (علیه السلام)، مَا رَضِيتَ بِالتَّقْلِيدِ أَحَداً وَ مَا قَنِعَتْ إِلَّا بالتحقيق مُعْتَمِداً إِلَى أَنْ أَيّدْنَى اللَّهُ...».
انجام: «هَذَا آخِرُ مَا أَرَدْنَا إِيرَادَهُ فِي تَحْقِيقٍ هَذَا الْمَرَامِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى تَوْفِيقِ الْإِتْمَامِ وَ الصلوة وَ السَّلَامُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطُّهْرَ الْكِرَامِ».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * كاتب: محمّد كاظم بن محمّد شریف، مدرّس خاتون آبادی * تاریخ کتابت: [حدوداً سال 1107ه.] * عنوان ها و نشانی ها: مشکی * نوع کاغذ: شرقی نازک * تعداد برگ: 13 (60 ب - 73ب) * تعداد سطر: 18 * اندازه متن کتاب: 1/2 13×8 سانتی متر * اندازه جلد: 1/2 18×12 سانتی متر * نوع جلد: پارچه ای [گالینگور] مشکی، عطف تیماج مشکی.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده توسّط کاتب و حاشیه نویسی نسبتاً زیادی با نشان «منه رحمه الله» به نقل از مؤلّف دارد. مهر کاتب روی برگ «70» با عنوان «العبد محمّد کاظم 1100» دیده می شود. روی برگ انجام برخی آیات قرآن نگاشته شده است و نیز بر روی برگ «63» نام «محمّد جمالی» و «علی صولتی» آمده است.
«شماره نسخه 7107/4»
گزارش متن: شرح حال تفصیلی دانشمندان و بزرگان شیعی هم چون صحابه، راویان، مجتهدان، فیلسوفان ،متکلّمان، امرا، سلاطین، شاعران و عارفان است که از سال 982 ه در لاهور آغاز گردیده و شامل یک مقدّمه و دوازده مجلس می باشد؛ عناوین کتاب به شرح زیر است:
فاتحه: در تحقیق تعریف مطلق شیعه و شیعه امامیّه اثنا عشریّه و کیفیّت انشعاب بنی آدم به مذاهب مختلفه.
مجلس اوّل: در ذکر بعضی از اماکن لطیفه و مواطن شریفه که آن را با ائمّه طاهرین و شیعه با اخلاص ایشان اختصاص تمام حاصل است؛ مجلس دوم: در بیان طایفه چند که به تشیّع مشهور و در مسلک اهل ایمان مذکوراند؛ مجلس سوم: در بیان اکابر شیعه از اصحاب کرام حضرت سيّد الانام عليه و آله افضل الصلوة و السلام و آن مشتمل است بر دو طایفه (بنی هاشم و غیر آن) و سه مقدّمه؛ مجلس چهارم: در ذکر اکابر دین و افاضل مؤمنین از زمرهٔ تابعین؛ مجلس پنجم: در ذکر بعضی از اکابر متکلّمین و افاضل مفسّرین و محدّثین و اعاظم اشراف و فقها و مجتهدین و اعیان قرّاء و نحاة و لغویّین از زمره تابعین؛ مجلس ششم: در ذکر جمعی از صوفیه صافي طويه مؤمنين؛ مجلس هفتم: در ذکر مشاهیر حکمای اسلام و متکلّمین اعلام که اکثر ایشان عالم به اصول دین
و فروع شریعت نیز بوده اند؛ مجلس هشتم: در ذکر ملوک نامدار و سلاطین کامکار از فرقه ناجیه اولى البصائر و الابصار و آن مشتمل بر مقدّمه ایست و چند جُند؛ مجلس نهم: در ذکر امرای نامدار و سپه سالاران عالی تبار که کریمان روزگار و شاهسواران مضمار کارزار بوده اند؛ مجلس دهم: در ذکر وزرای عظام و کاتبان کرام؛ مجلس یازدهم: در ذکر شعرای عرب که سند ارباب ادب اند؛ مجلس دوازدهم: در ذکر شعرای عجم.
یادآوری می شود که نخستین بار کتاب مجالس المؤمنین در سال 1268ه به صورت سنگی در تهران و نیز در سال 1335ش از سوی کتاب فروشی اسلامیه تهران چاپ حروفی شده است.
آغاز: «نفحات دلگشای حمد و رشحات جانفزای ثنا که از مهبّ شمال اعتقاد و مصب زلال انقیاد چمن سپهر اخضر... امّا بعد بر ضمایر صافیه ارباب عرفان و اصحاب بصیرت و ایقان پوشیده نخواهد بود که از زمان خلافت حضرت علیّه مرتضويّه عليه الصلوة و التحيّة تا ظهور دولت ابديّة سلاطین صفويّه موسويّه أنار الله برهانهم...».
انجام: «چنان که در اکثر کتب تواریخ مسیر به نظر می رسد بتعاقب نقل و مرور روزگار نسخ های سقیم خاطر آزار بر روی کار نیاید و طبع لطیف ناظران را مطالعه آن ملالت نیفزاید بتوفيق الله خیر الناصرين و استعانة سيّد المرسلين و اسعاد ائمّه طاهرين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ *کاتب (بخش نونویس): حسن * تاریخ کتابت: سده 11ه (بخش نونویس: اوائل سده 14ه.) * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 317 * تعداد سطر: 31 * اندازه متن کتاب: 1/2 26× 1/2 15 سانتی متر * اندازه جلد: 33×20 سانتی متر * نوع جلد: تيماج سرخ، عطف تیماج مشکی.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده و نسخه بدل ها نیز با عبارت «بدل» آمده است که متأسفانه در برش صحافی نابجا بخشی از عناوین در حواشی و علائم تصحیح از بین رفته است. آثار ترمیم و وصّالی در برخی برگ ها دیده می شود؛ در چهار برگ آغازین نسخه، فهرستِ مطالبِ کتاب نگاشته شده است. دو برگ پایانی نونویس بوده که از روی نسخه چاپ سنگیِ آن تکمیل شده است و این که به درخواست «حاجی ابراهیم با سمچی تبریزی» در کارخانه مشارالیه شرف الطباع پذیرفت که گویا مربوط به نسخه چاپ سنگی مذکور باشد.
«شماره نسخه 380»
آغاز: «طبق نسخۀ نخستین».
انجام: «طبق نسخۀ نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعليق * كاتب: ميرزا محمّد حکیم * تاریخ کتابت: سده 12ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: فرنگی قدیم آبی روشن * تعداد برگ: 574 * تعداد سطر: 24 * اندازه متن کتاب: 23× 1/2 11 سانتی متر * اندازه جلد: 32×19 سانتی متر * نوع جلد: تیماج زرشکی.
ویژگی های نسخه: نسخه نفیسی است که در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی اندکی نیز دارد. برگ ها مجدول به طلا، نقره و مشکی است، آثار رطوبت در برخی برگ ها به چشم می خورد و برخی از آن ها ترمیم شده است. روی آغازین برگ، تملّک «محمّد باقر ذوالریاستین معطّر علی نعمت اللهی» با تاریخ ربیع المولود سال 1357ه و نیز دست خط مرحوم حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) با عبارات ذیل آمده است: «بسمه تعالی مِنْ منن اللَّهُ عَلَى عَبْدِهِ المستهام أَبِي المعالي شِهَابِ الدِّينِ الْحُسَيْنِيِّ المرعشي النَّجَفِيُّ وَ النُّسْخَةُ نَفِيسَةُ خُطًا وَ تصحيحاً وَ زِيَادَةُ فِي بَعْضٍ أَشِعَارَهُ سِيَّمَا الْعَرَبِيَّةِ عَلَى غَيْرِهَا مِنَ النُّسَخِ فليغتنم قَدْرَهَا، حرّره الْكَئِيبِ مِنْ أَيْدِي الْحُسَّادِ مُبْغِضِي الْعِتْرَةِ الزَّاكِيَةِ جَزاهُمْ الْبَارِي بنس الْجَزَاءُ فِي [سَنَةُ] 1374 ه»؛ ذیل دست خطّ مالک نسخه (ذوالریاستین) نیز ایشان مرقوم فرموده اند: «خَطُّ ذِي الریاستین قُطْبُ الشَّاهِ نِعْمَةٍ اللهية فِي عَصْرِهِ وَ هُوَ مِنَ ذُرِّيَّةِ الْعَلَّامَةُ الْحَاجِّ مُحَمَّدِ حُسْنِ الْقَزْوِينِيِّ صَاحِبُ رِيَاضِ
الشَّهَادَةِ». در برگ پایانی کاتب تاریخ وفات مؤلّفِ بزرگوار قاضی سیّد نورالله شوشتری (رحمة الله علیه) را با جمله «سیّد نورالله شهید شد 1019» تطبیق داده است.
«شماره نسخه 1116»
آغاز: «طبق نسخه نخستین».
انجام: «طبق نسخۀ نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ زیبا * تاریخ کتابت: ماه رمضان سال 1044 ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 719 * تعداد سطر: 20 * اندازه متن کتاب: 1/2 22×12 سانتی متر * اندازۀ جلد: 35×21 سانتی متر * نوع جلد: تیماج قهوه ای روشن.
ویژگی های نسخه: نسخه نفیسی است، دارای یک سر لوح زیبای مرصّع از عصر صفوی (مکتب اصفهان) زمینه طلا و لاجورد با گل و بوته رنگارنگ و نگاره های اسلیمی زرّین و جداول طلا، لاجورد، شنگرف و مشکی و هم چنین دو برگ نخستین دارای تشعیر طلایی (مذهّب) گل و بوته و نگارهای اسلیمی زیبا، بین سطور طلااندازی (دندان موشی) شده است. برگ ها مجدول به طلا، لاجورد و مشکی است. نسخه در حاشیه تصحیح گردیده و دارای حاشیه نویسی و تعدادی از حاشیه ها هم به خطّ زیبای «ناصر خطّاطان تبریزی» با تاریخ 26 مرداد 1306 ش می باشد. این نسخه پیشتر در تملّک مرحوم «منوچهر زری باف» بوده است. روی آغازین برگ دست خطّ مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) با عبارت «بسمه تعالی، من منّ من منّ فضله على أقل عبيده شهاب الدين الحسيني المرعشي النجفي 1350ه» و عبارت: «مِمَّا مِنَ الْمَوْلَى الْكَرِيمِ عَلَى عَبْدِهِ الْمُسْتَكِينِ شِهَابِ الدِّينِ الْحُسَيْنِيِّ المرعشي النَّجَفِيُّ 1350ه» در انجام آمده است. ضمناً در آغاز یادداشتی با تاریخ 1279ه آمده که شخصی کتاب را به فرزندش اهدا کرده همراه مهر بیضی «عبده آقاخان بن اسدالله». برخی برگ ها ترمیم گردیده است.
«شماره نسخه 2402»
آغاز: «طبق نسخهٔ نخستین».
انجام: «در وصایای مؤلّف با ناظران نکته دان... تکرار در قرآن کریم نموده اند و حال آن که او...» افتاده. (1)
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعلیق * تاریخ کتابت: سده 11ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی نازک * تعداد برگ: 641 * تعداد سطر: 23 * اندازه متن کتاب: 1/2 18× 1/2 8 سانتی متر * اندازۀ جلد: 27×16 سانتی متر * نوع جلد: دورو، برون: ساغری مشکی، با ترنج و سر ترنج طلایی زمینه گل و بوته، عطف و مغزی تیماج مشکی، درون: تیماج زرشکی، مجدول طلایی با ترنج و سر ترنج، زمینه مشکی، لاجورد و سبز منقّش.
ویژگی های نسخه: نسخه نفیسی است، دارای یک سرلوح زیبای مرصّع (مکتب اصفهان) از عصر
1) افتادگی یک برگ بیش نیست.
صفوی زمینه طلایی و لاجورد با جداول طلا، سبز، شنگرف و مشکی، تشعیر طلایی (مذهّب) گل و بوته و نگاره های اسلیمی زیبا، بین سطور دو برگ آغازین طلااندازی (دندان موشی) شده است. در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی با نشان «12»، «منه» به نقل از خود مؤلّف، «13» و... دارد؛ برخی از برگ های آغازین ترمیم غیر فنّی شده است. در برگ آغاز آمده که نسخه به تاریخ 1225ه به کتابخانه نوّاب اشرف منتقل گردیده است و هم چنین یادداشتی در ربیع الثانی سال 1279ه توسّط «صدر اعظم اعتمادالدوله میرزا آقاخان نوری» نگاشته شده که این نسخه به فرزندش «حسینقلی خان نوری» بخشیده شده است.
«شماره نسخه 3578»
آغاز: «طبق نسخه نخستین».
انجام: «طبق نسخه نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ زیبا * كاتب: محمّد طاهر بن آقاجان میرشکار * تاریخ کتابت: یکشنبه 14 جمادی الثانی سال 1074 ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 334 * تعداد سطر: 31 * اندازه متن کتاب: 1/2 27×13 سانتی متر * اندازه جلد: 39×24 سانتی متر * نوع جلد: تيماج یشمی با ترنج.
ویژگی های نسخه: نسخه نفیسی است، در حاشیه تصحیح گردیده است، دارای یک سرلوح محرابی مرصّع از عصر صفوی زمینه طلا و لاجورد و گل و بوته الوان و نگاره های اسلیمی و جداول طلا، قرمز، لاجورد و مشکی و دارای تشعیر مذهّب گل و بوته در دو برگ آغازین می باشد. بین سطور دو برگ آغازین طلااندازی (دندان موشی) شده است. برگ ها مجدول به طلا، لاجورد و مرکّب مشکی است. آثار چربی، رطوبت دیدگی و فرسودگی در برخی برگ ها مشاهده می شود، برخی از برگ ها از سوی متخصّصان بخش مرمّت این کتابخانه ترمیم گردیده است. گفتنی است از این کاتب نسخهٔ دیگری (نسخهٔ شمارهٔ 6007) با همین عنوان در شماره بعدی معرّفی گردیده است. در آغاز دست خطّ «ذبیح الله شکاری» دیده می شود که نسخه را به کسی که (نامش محو شده)، اهدا نموده است.
«شماره نسخه 4336»
آغاز: «طبق نسخه نخستین».
انجام: «طبق نسخه نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ زیبا * كاتب: محمّد طاهر بن آقاجان میرشکار * تاریخ کتابت: پنجشنبه سلخ ذى الحجة سال 1081ه. * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 259 * تعداد سطر: 35 * اندازه متن کتاب: 1/2 28×1/2 13 سانتی متر * اندازه جلد: 1/2 41×23 سانتی متر * نوع جلد: مقوایی با روکش کاغذی آبی، عطف تیماج مشکی.
ویژگی های نسخه: نسخه نفیسی است، دارای یک سرلوح محرابی مرصّع از عصر صفوی زمینه طلا و لاجورد و گل و بوته الوان و نگاره های اسلیمی و جداول طلا، شنگرف، لاجورد و مشکی و دارای تشعیر مذهّبِ گل و بوته در دو برگ آغازین می باشد؛ بین سطور دو برگ آغازین طلااندازی (دندان موشی) شده، برگ ها مجدول به طلا، شنگرف و مشکی و نیز دارای کمند طلایی و مشکی است. در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی اندکی دارد. مهر و امضای مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) در آغاز و انجام دیده می شود. در برگ انجام تملّک «حاجی اقبال» با تاریخ 26 ذی الحجه سال 1083ه همراه یک مهر بیضی شکل «عبده علی اکبر الحسینی 1242» دیده می شود. گفتنی است این مجلد نسخهٔ دوم این کاتب از این کتاب می باشد، نسخه دیگر به خطّ همو در شمارهٔ پیشین «4336» معرّفی گردید.
«شماره نسخه 6007»
آغاز: «طبق نسخه نخستین».
انجام: «در بیان وصایای مؤلف رحمة الله تعالی بر ناظران این کتاب... (1)بِعَوْنِ اللَّهِ تَعَالَى وَ الحمدلله أَوَّلًا وَ آخِراً».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعليق زيبا * كاتب: محمّد حسین بن محمّد تقی خاتون آبادی * تاریخ کتابت: سده 11 ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع
1) این وصایا در این نسخه نیامده است.
کاغذ: فرنگی * تعداد برگ: 637 * تعداد سطر: 21 * اندازه متن کتاب: 1/2 18×10 سانتی متر * اندازه جلد: 28×17 سانتی متر * نوع جلد: دورو تیماج، برون: مشکی، حواشی رنگ روغنی، مجدول به طلا زمینه گل و بوته، عطف تیماج مشکی؛ درون: زرشکی روشن.
ویژگی های نسخه: نسخۀ نفیسی است، دارای یک سرلوح زیبای محرابی مرصّع (مکتب اصفهان) از عصر صفوی با زمینۀ طلا، لاجورد، همراه گل و بوته الوان و نگاره های اسلیمی با جداول طلا، شنگرف، قرمز، لاکی و مرکّب مشکی است. برگ ها مجدول به طلا، قرمز و مشکی و نیز دارای کمند طلایی می باشد. در حاشیه تصحیح گردیده و دارای حاشیه نویسی اندکی نیز می باشد. قبل از آغاز کتاب برگی است دارای یک سرلوح طلاییِ مجدول که درون آن تاریخ تولّد «میرزا ابوالحسن خان فرزند سیّد ابو القاسم خان مهندس» نوشته شده است، همراه مهرهای بیضی «عبدالعلی»، «ناظر دیوان» و «منيع السلطنه».
«شماره نسخه 8205»
آغاز: «طبق نسخه نخستین».
انجام: طبق نسخۀ نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعلیق خوش * تاریخ کتابت: اوایل سده 11ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 454 * تعداد سطر: 25 * اندازه متن کتاب: 1/2 20× 1/2 9 سانتی متر * اندازه جلد: 1/2 17×16 سانتی متر * نوع جلد: دورو؛ برون: ساغری مشکی، ضربی، مجدول، با ترنج، سر ترنج و لچک ترنج؛ درون تیماج قهوه ای.
ویژگی های نسخه: نسخه نفیسی است، دارای دو سرلوح زیبای محرابی مرصّع یکی در آغاز، دیگری در آغاز مجلس ششم (برگ 183) (مکتب اصفهان) از عصر صفوی زمینه طلا و لاجورد و گل و بوته رنگارنگ و نگاره های اسلیمی و جداول طلا، لاجورد، مشکی، شنگرف و قهوه ای است. دو برگ آغازین دارای تشعیر طلایی گل و بوته و نگاره های اسلیمی بین سطور آن دو برگ طلااندازی (دندان موشی) شده است. نسخه در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی نیز با نشان «12»، «منه» به نقل از مؤلّف دارد. برگ ها مجدول به طلا، لاجورد، شنگرف و مشکی است. در برگ
«183» مهر مربع «أفوض امرى الى الله عبده معز الدین محمّد 1087» آمده است و نیز در انجام مُهر بيضى «الواثق بالله عبدالله» دیده می شود.
«شماره نسخه 8206»
آغاز: «مجلس ششم در ذکر جمعی از صوفیه صافی طویه که نزد سالکان مسالک...».
انجام: «طبق نسخۀ نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * کاتب: منوچهر بن مقصود بیک * تاریخ کتابت: 19 ربیع الثانی سال 1052 ه * عنوان ها و نشانی ها شنگرف * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 304 * تعداد سطر: 25 * اندازه متن کتاب: 1/2 18×9 سانتی متر * اندازه جلد: 1/2 26×1/2 16 سانتی متر * نوع جلد: دو رو تیماج، برون: مشکی با ترنج و سر ترنج لاکی زمینه گل و بوته، درون: آجری.
ویژگی های نسخه: دارای یک سر لوح مرصّع زیبا از عصر صفوی زمینه طلا، گل و بوته رنگارنگ و نگاره های اسلیمی و جداول طلا و دارای تشعیر مذهّب در حواشی دو برگ آغازین و نیز بین سطور طلااندازی (دندان موشی) شده و سایر برگ ها مجدول به طلا و مشکی است. نسخه در حاشیه تصحیح گردیده و اندکی حاشیه نویسی دارد. برخی برگ ها آسیب دیده و فرسوده شده و بسیاری از برگ ها نیز رطوبت دیده لیکن متن خوانا است.
«شماره نسخه 10763»
آغاز: «طبق نسخه نخستین».
انجام: طبق نسخۀ نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعلیق * تاریخ کتابت: سده 12ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 351 * تعداد سطر: 31 * اندازه متن کتاب: 1/2 22×1/2 12 سانتی متر * اندازه جلد: 31×19 سانتی متر * نوع جلد: تیماج زرشکی، عطف و مغزی تیماج قهوه ای روشن.
ویژگی های نسخه: این نسخه در حاشیه تصحیح گردیده و در آغاز «4» برگ فهرست مطالب
آمده است. روی آغازین برگ وقفنامه نسخه به تاریخ جمادی الاولی سال 1156ه و مهرهای مربع «عزّ من قنع و ذلّ من طمع عبده مفيد الحسيني» و «أنا مدينة العلم و علىّ بابها» دیده می شود. در برگ پایانی سال وقوع زلزله در دارالسلطنه قزوین در روز جمعه نیم ساعت به غروب مانده از ماه شوال سال 1223ه آمده است.
«شماره نسخه 10803»
آغاز: «طبق نسخه نخستین».
انجام: «طبق نسخه نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * كاتب: صدر الدین محمّد بن ملّاحسین، سالک دهی * تاریخ کتابت: ماه ربیع الثانی سال 1069 ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: فرنگی * تعداد برگ: 532 * تعداد سطر: 25 * اندازه متن کتاب: 1/2 21×11 سانتی متر * اندازه جلد: 31×1/2 19 سانتی متر * نوع جلد: تيماج سبز.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده و اندکی حاشیه نویسی دارد. عناوین با شنگرف در حواشی نگاشته شده است؛ آثار رطوبت دیدگی اندکی در برخی برگ های آغازین نسخه دیده می شود. برگ ها مجدول به لاجورد و قرمز می باشد. در آغاز تملّک «قطب الدین بن شيخ على شريف لاهیجی» (احتمالاً صاحب كتاب محبوب القلوب بوده باشد)، و نیز تملّک «محمد علی بن ملّا ملک حسین» با مهر بیضی «محمّد علی بن ملک حسین 1239» و تملّکی با تاریخ 16 جمادی الثانی سال 1174 از «... محمّد بروجردی» بامهر «لا اله إلا الله الملك الحق المبين عبده محمّد 1168» و نیز تملکی بی نام بامهر مربع «لا إله الا الله الملك الحق المبين محمد جعفر بن كاظم 1210» و نیز برخی از مهرهای مذکور در انجام نیز تکرار شده و نیز در انجام مهر مربع «قربانی کعبه وفا اسمعيل 1257» و هم چنین مهر بیضی «عبده محمّد اسمعيل بن محمّد كريم» ومهر بیضی مرحوم حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) آمده است.
«شماره نسخه 11000»
گزارش متن: میرزا مخدوم، نوۀ میر سیّد شریف جرجانی کتابی با عنوان النواقص في الردّ على الروافض در ردّ و نقد عقاید شیعه اثنی عشریّه نگاشته که در آن تهمت های ناروایی را به این فرقه ناجیه روا داشته و مرحوم قاضی نورالله شوشتری نظریّات و دیدگاه های متعصّبانه میرزا مخدوم را در کتاب مصائب النواصب طی 8 «مقدّمه» و 6 «جند» پاسخ داده است. گفتنی است این کتاب طی 17 روز حدوداً در سال 995 یا 996 ه تألیف شده و به شاه عبّاس صفوی (996 - 1037 ه.) تقدیم گردیده است؛ اصل نسخۀ مؤلّف اکنون به شماره «900» در کتابخانه آستان قدس رضوی مشهد نگهداری می شود، که شاه عبّاس آن را وقف آستانه رضویّه نموده است. از کتاب مصائب النواصب ترجمه های فارسی متعددی در دست است که مهم ترین آن ها ترجمه فرزند مؤلّف و جدیدترین آن ها ترجمه فارسی میرزا محمّد علی مدرّس چهاردهی می باشد که در سال 1369 ه همراه متن عربیِ آن از سوی انتشارات اسلامیّه در تهران به چاپ رسیده است؛ عناوین کتاب به شرح زیر می باشد:
اَلْمُقَدِّمَةِ اَلْأُولَى فِي أَحْوَالِ مُؤَلَّفِ اَلنَّوَاقِضِ [ميرزا مَخْدُوم جُرْجَانِيٌ]؛ اَلْمُقَدَّمَةُ اَلثَّانِيَةُ فِي مَعْنَى الْإِيمَانِ و الْإِسْلَامِ: الْمُقَدَّمَةِ الثَّالِثَةِ فِي تَعْيِينِ الْفِرْقَةِ اَلنَّاجِيَةِ؛ اَلْمُقَدِّمَةِ الرَّابِعَةِ فِي أَنَّ بِمُجَرَّدِ الصَّحَابَةِ لا يَحكُمُ بِالإيمانِ وَ العَدالَةِ؛ المُقَدَّمَةِ الْخَامِسَةِ فِي اَلْقَدَحِ الإجمالي عَلَى أَحَادِيثِهِمُ؛ اَلْمُقَدَّمَةِ اَلسَّادِسَةِ فِي وَجْهِ استِدلالنَا بِأَحَادِيثِهِمُ؛ اَلْمُقَدَّمَةِ اَلسَّابِعَةِ فِي أَنَّ مَذْهَبَ الإمامِيَّةِ مَذْهَبُ أَهْلِ البَيتِ (علیهم السلام)، المُقَدَّمَةِ اَلثَّامِنَةِ فِي جَوَازِ اَللَّعْنِ عَلَى مُسْتَحِقِّهِ.
الْجُنْدِ الْأَوَّلِ فِي الْآيَاتِ الْخَمْسِ الَّتِي اسْتَدَلَّ بِهَا صاحِبُ النَّوَاقِضِ الْجُنْدِ الثَّانِي فِي اَلْأَحَادِيثِ اَلتِّسْعَةِ اَلَّتِي اسْتدلَّ بِهَا عَلَى فضل الصحابة، اَلْجُنْدِ اَلثَّالِثُ فِي رَدِّ خَمْسَةَ عَشَرَ صِنْفاً مِن اِسْتِدْلاَلِهِ عَلَى حقية خِلاَفَتِهِمُ؛ اَلْجُنْدِ اَلرَّابِعُ فِي تَهَافُتِ مَا نَسَبَ صَاحِبُ اَلنَّوَاقِضِ إِلَى أَصْحَابِنَا فِي عِدَّةِ طَوَايِفِ؛ اَلْجُنْدِ الْخَامِسُ فِي دَفْعِ مَا نَسَبَهُ صَاحِبُ اَلنَّوَاقِضِ إِلَى أَصْحَابِنَا مِنْ سُوءِ اَلْعَادَاتِ وَ فِيهِ رِوَايَاتُ؛ الْجُنْدِ اَلسَّادِسُ فِي بَيَانِ مَا وُعَدْنَاهُ في بَعْضِ كِفْرِيَّاتِ فُقَهَاءِ أَهْلِ السُّنَّةِ وَ الْجَمَاعَةِ سِيمَا ما أفتى بِهِ الحِجَازِيَّةُ مِنَ الشَّافِعِيَّةِ وَ العِرَاقِيَّةِ مِنَ الحَنَفِيَّةِ.
آغاز: «نَحْمَدُكَ يَا مَنْ جَعَلَنَا مِنَ اَلْفِرْقَةِ الناجِيَةِ الإمانِيَّةِ الاثنى عِشَرِيَّةً وَ وُفِّقْنَا لِرَفْضِ سنَن سَنِّهَا بغاة الأمُوتِه... أَمَّا بَعْدُ فَهَذِهِ مَوَاهِبُ فَاخِرَةٌ لِشِيعَةِ اَلْعِتْرَةِ اَلطَّاهِرَةِ...».
انجام: «هَذَا آخِرُ مَا حَضَرَنِي كَعُجَالَةِ اَلرِّكَابِ فِي اَلذَّبِّ عَلَى ذَوَى اَلْأَذنَابِ... وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ اَلْمُؤْمِنُونَ فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذَلِكَ فَهُمُ اَلْغَاوُونَ وَ عَنِ الصِّرَاطِ الْمُسْتَقِيمِ لَنَاكِبُونَ وَ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُون،
قَدِ اِتَّفَقَ إِتْمَامٌ».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * كاتب: احمد بن محمّد بن عبدالله * تاریخ کتابت: سال 1092ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی نخودی تعداد برگ: 185 (16 ب - 201 الف) * تعداد سطر: 19 * اندازه متن کتاب: 1/2 15×8 سانتی متر * اندازه جلد: 1/2 21×14 سانتی متر * نوع جلد: تیماج قهوه ای تیره.
ویژگی های نسخه: در حاشیه توسّط عالم بزرگ شیعی سده 11 ه مرحوم سیّد نعمت الله جزائری تصحیح و مقابله گردیده است و عبارت مقابله و تصحیح به خطّ آن مرحوم در انجام محو شده، لیکن باقی مانده آن چنین است: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحِيمِ، انْتَهَى تَصْحِيحُهُ إِلَى... [وَاثِنَينِ] وَ تِسْعَينَ بَعدَ الأَلْفِ... الأحْرُفِ العَبْدِ اَلْمُذْنِبِ اَلْجَانِي نعمت اللهِ الحسيني [اَلْجَزَائِرِيُّ] عَفَى اَللَّهُ عَنْهُ». مهر و امضای مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) در آغاز و انجام نسخه آمده است. حاشیه نویسی اندکی نیز به خطّ مرحوم سیّد نعمت الله جزائری و نشان «منه رحمه الله» به نقل از مؤلّف دیده می شود. برخی برگ های آسیب دیده ترمیم گردیده است.
«شماره نسخه 4222/3»
آغاز: «طبق نسخه نخستین».
انجام: «طبق نسخۀ نخستین».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * کاتب: ملّا شمسا گیلانی * تاریخ کتابت: جمادى الأولى سال 1080ه * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی نازک * تعداد برگ: 158 * تعداد سطر: 19 * اندازه متن کتاب: 15×1/2 71 سانتی متر * اندازه جلد:1/2 23×14 سانتی متر * نوع جلد: مقوایی با روکش کاغذی زرد.
ویژگی های نسخه: این نسخه نفیس تمامی آن به خطّ علّامه شمس الدین محمّد گیلانی مقیم کشمیر می باشد؛ گفتنی است وی صاحب آثار متعددی از جمله: حاشیه شرح تجريد الجديد، مسالك اليقين، العقل و... بوده که تعدادی از آن ها در این کتابخانه بزرگ موجود است. در حاشیه تصحیح گردیده و مقابله شده است (علامت بلاغ دارد) و حاشیه نویسی نسبتاً زیادی با نشان «منه رحمه الله» به نقل از خود مؤلّفِ بزرگوار شهید قاضی نورالله تستری دارد. در آغاز املای مرحوم والدم حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) با عبارت ذیل آمده است: «کتاب مصائب
النَّوَاصِبِ فِي الرَّدِّ عَلَى الْعَامَّةِ تَأْلِيفِ الْعَلَّامَةُ مُتَكَلِّمُ الشِّيعَةِ السَّعِيدِ الشَّهِيدُ الْقَاضِي نَوَّرَ اللَّهِ بْنُ الْعَلَّامَةِ السَّيِّدُ الشَّرِيفُ الْحُسَيْنِيِّ المرعشي التُّسْتَرِيِّ صَاحِبُ الإحقاق وَ مَجَالِسِ الْمُؤْمِنِينَ وَ النُّسْخَةُ نَفِيسَةُ جِدّاً وَ كَّلَهَا بِخَطِّ الْعَلَّامَةُ الْمَوْلَى شَمْسِ الدِّينِ المشتهر بشمسا، الجيلاني الْأَصْلِ وَ الكشميري الْمَسْكَنُ مِنْ عُلَمَاءِ زَمَانُ الدَّوْلَةِ الصفويّة، شِهَابِ الدِّينِ الْحُسَيْنِيِّ المرعشي النَّجَفِيُّ».
در آغاز مطالب متنوّعی از جمله یک رباعی از «شیخ الرئیس قاجار» و... همراه چندین مهر بیضی «محمّد هاشم 1312»، «الراجی حسینعلی بن عبد الجواد 1350»، «شمس را روشنی از دین محمّد باشد 1077» (به نظر می رسد مهر کاتب باشد الله العالم)، «عبده احمد بن محمّد الحسيني 1101» و یک مهر مربع «أفوض أمري إلى الله عبده محمّدرضا 1112» آمده است (برخی از مهرها در انجام نیز تکرار شده است) و نیز نام میر صدرالدین با قید مبلغ «پنج هزار دینار» و «10 تومان» که گویا در آن هنگام نسخه ارزش گزاری شده دیده می شود. ضمناً مهر و امضای مرحوم حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) در آغاز و انجام نسخه آمده است.
«شماره نسخه 10078»
گزارش متن: رساله مختصری است در بیان دلالت آیه شریفه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصلوة فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ (1)بر وجوب مسح بر پا، نه شستنِ آن هم چنان که اهل سنّت بر آن فتوی داده اند، مؤلّف در این رساله بر نظریّات و دیدگاه های فقهی و تفسیری فراوانی استناد جسته است، ضمناً برخی از گفتگوهای مؤلّف بزرگوار با جمعی از فقهای اهل سنت در این اثر مشاهده می شود.
آغاز: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رَفَعَ أَيْدِي حَجَجْنَا عَلَى الْخِصَامِ وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا حَيْثُ رُخْصَةُ أَقْدَامٍ كَثِيرٍ مِنَ الْأَقْوَامِ... أَمَّا بَعْدُ يَقُولُ تُرَابٍ أَقْدَامٍ... هَذَا نِهَايَةَ الْأَقْدَامُ... حاولت فِيهِ نَشَرَ مَا فِي آيَةِ الْمَائِدَةُ مِنِ الْأَيَادِي وَ الْفَائِدَةِ وَ أَوْضَحْتَ دَلَالَتُهَا عَلَى وُجُوبِ مَسْحِ الرَّجُلِ...».
انجام: «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى تَوْفِيقِ الْإِتْمَامِ وَ الصلوة وَ السَّلَامُ عَلَى نَبِيِّنَا وَ آلِهِ الطُّهْرَ الْكِرَامِ إِلَى يَوْمِ يُؤْخَذُ بِالنَّواصِي وَ الْأَقْدامِ».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعليق * كاتب: محمّد كاظم بن محمّد شریف،
1) سورة المائدة /6.
مدرّس خاتون آبادی * تاریخ كتابت: [حدوداً سال 1107ه.] * عنوان ها و نشانی ها: مشکی * نوع کاغذ: شرقی نازک * تعداد برگ: 10 (49 ب - 59 ب) * تعداد سطر: 17 * اندازه متن کتاب:1/2 13×8 سانتی متر * اندازه جلد:1/2 18×12 سانتی متر * نوع جلد: پارچه ای [گالینگور] مشکی، عطف تیماج مشکی.
ویژگی های نسخه: در حاشیه توسّط خود کاتب تصحیح گردیده و اندکی نیز حاشیه نویسی از خود وی با عنوان «ک ظ م عفی عنه» دیده می شود؛ در انجام مطلبی تحت عنوان «الْفَصْلُ الثَّامِنُ فِي الْبَدَاءِ» که احتمالاً بخشی از کتابی بوده باشد در یک برگ آمده است. در آغاز دست خطّ کاتب همراه مهر بیضی وی «العبد محمّد كاظم 1100» دیده می شود. تاریخ کتابت به قرینه رساله سابق همین مجموعه نگارش یافت.
«شماره نسخه 7107/3»
از: میر فخرالدین محمّد بن حسین، حسینی استرآبادی (سده 10ه)
گزارش متن: حاشية موجزى بر الفوائد الضيائية اثر: نورالدين عبد الرحمن جامی (در گذشته به سال 898 ه) است که با عناوین «قوله - قوله» به نام «ملاذ الأكابر و الامالي محمود» تأليف گردیده است.
آغاز: «الْحَمْدُ لِلَّهِ مفيض الْعُلُومِ وَ الْحُكْمَ وَ الصلوة عَلَى مُحَمَّدٍ سَيِّدُ الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ وَ...».
انجام: «وَ الْقُرْبِ لَا يَقْوَى بِحَيْثُ يُعَارِضُ حَذَفَ الْفَاعِلُ وَ الْإِضْمَارِ الْمُوجِبِ للانتشار كَمَا عَرَفْتَ فَتُذَكِّرَ، تَمَّتِ الْحَاشِيَةِ الفخرية الْمُعَلَّقَةُ عَلَى الْفَوَائِدِ الضيائية».
از: میر ابوالمعالی، استرآبادی
گزارش متن: حاشیه مختصری از الفوائد الضيائيّة اثر: نورالدين عبدالرحمن جامی است که با عناوین «قوله - قوله» نگاشته شده و مشتمل بر حلّ مشکلات شرح جامی است.
آغاز: «قَالَ الْمُصَنِّفُ لَيْسَ مِنْهُ بِفَسَادِ الْمَعْنَى بَلْ هُوَ مِنْهُ وَ لَا فَسَادٍ لِلمَعنى...».
انجام: «وَ مايدخل الْفِعْلِ يُنَاسِبُ عَدَمِ التَّحْرِيكُ وَ السُّكُونِ الَّذِى هُوَ الْأَصْلُ فِي الْفِعْلِ، تَمَّتِ».
از: شیخ حسین بن عبدالصّمد، عاملی حارثی (در گذشته به سال 984ه)
گزارش متن: تعلیقه ای است بر الفوائد الضيائيّة اثر: نورالدين عبدالرحمن جامی که گویا شخصی آن را از فوائد عاملی گرد آورده است، احتمال دارد این اثر تقریرات وی بوده باشد نه اثر مكتوب او و الله العالم.
آغاز: «هَذِهِ قيود مُتَفَرِّقَةً عَلَّقَهَا الشَّيْخِ الْفَاضِلِ المدقق... عَلَى شَرْحِ الجامي... قَالَ الشارح وَ بَقِيَتْ حُرُوفُ الْهِجَاءِ الْمَوْضُوعَةِ لِغَرَضِ التَّرْكِيبِ...».
انجام: «ما كانَ بِظَنٍّ أَحَدُ أَنَّ مِثْلُ ذلِكَ لَا يُشْعِرُ بِهِ هَذَا الشَّاعِرِ الأشعرى وَ لَا محشيّاً كَلَامِهِ».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعلیق * کاتب: [قاضی علّامه] نورالله بن شریف، حسینی مرعشی شوشتری الشهير ب «امیر سیّد» * تاریخ کتابت: اواخر سده 10 یا اوائل سده 11ه * محلّ کتابت: المشهد المقدسة الرضيّه الرضويّة * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف (برخی نانوشته) * نوع کاغذ: شرقی نخودی * تعداد برگ: 152 * تعداد سطر: 15 * اندازه متن کتاب:1/2 11×5 سانتی متر * اندازه جلد: 18×11 سانتی متر نوع جلد: میشن زرشکی تیره، فرسوده، مجدول با ترنج و سر ترنج.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی نسبتاً زیادی با عناوین «12 سیف»، «12 نور»، «12 معالی»، «غیاث» و... دارد. آثار آسیب دیدگی و رطوبت دیدگی در برگ ها دیده می شود، که البته برخی از آن ها ترمیم غیر فنّی نیز شده است. مُهر بزرگ «فمن بدّله بعدما سمعه فإنّما إثمه على الذين يبدلونه إن الله سميع عليم واقفه معزّالدين الحسيني 1147» و مُهر گرد «مرید شاه عالمگیر باد رجب علی 1089» در آغاز و میانه و انجام نسخه دیده می شود. (روی نسخهٔ 6869 کشف العوار نیز از همین نوع مُهر پیش از این از نظر گذشت و مشخص می شود که این دو نسخه سابق بر این در یک کتابخانه قرار داشته اند).
«شماره نسخه 3042»
سید محمود مرعشی نجفی
کتابخانه بزرگ و گنجینۀ جهانی مخطوطات اسلامی حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) از لحاظ نسخه های کهن و نفیس اسلامی که بالغ بر 65000 عنوان نسخه می باشد، نخستین کتابخانه کشور و سومین کتابخانه جهان اسلام به شمار می آید. این مجموعه بی بدیل را آن عالم و مرجع بزرگ و فرهنگبان معاصر در طول زندگانی پربار خود با مشقت های فراوان، از جمله با کار در کارگاه برنجکوبی در گرمای طاقت فرسای نجف اشرف و انجام نماز و روزه استیجاری و غیر آن فراهم نمود و سرانجام همه را در طبق اخلاص نهاد و به رایگان تقدیم جامعه اسلامی نمود تا همگان از آن ها بهره گیرند.
در این گنجینه عظیم، آثار علمی بسیار مهمی از دانشمندان متقدم و متأخّر اسلامی و به ویژه شیعی وجود دارد که برخی از آن ها به خطوط مبارک آنان مزیّن است. از آن جمله آثار علمی دانشمند، فیلسوف و عارف برجسته شیعی سده هشتم هجری علّامه مفضال، سید حیدر آملی (رحمة الله علیه) می باشد. بخشی از تفسیر بسیار مهم و علمي ايشان المحيط الاعظم و البحر الخضم، شامل جلدهای اوّل و دوم که تمامی به خط مبارک آن بزرگ مرد است، زینت بخش گنجینه نفیس این کتاب خانه است. این نسخهٔ بی نظیر و نایاب که تا چند سال قبل چاپ و منتشر نشده بود، در کتابخانه مرحوم میرزا ابوطالب داماد فقیه اصولی نامدار شیعه مرحوم میرزای قمی، مؤلف کتاب قوانین الاصول - از کتاب های درسی حوزه علمیه قم - قرار داشته و معظمّ له این نسخه عزیز الوجود را وقف نموده بود و تا چندی پیش در اختیار یکی از نوادگان ایشان بود، سرانجام به پیشنهاد پدر بزرگوارم حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی (علیه السلام) چند سال قبل به این کتابخانه بزرگ منتقل گردید و هم اکنون از نسخه های بسیار نفیس این گنجینه به شمار می آید. این نسخه را مرحوم سید حیدر آملی، به خط خود، در سال 777 قمری در نجف اشرف کتابت کرده است. خوب به یاد دارم
پروفسور هنری کربین (HENRY CORBIN) در گذشته سال 1978 میلادی - از خاورشناسان مشهور فرانسوی - قبل از پیروزی انقلاب، به منظور دیدن این نسخه نفیس به قم مسافرت کرد و در منزل پدر بزرگوارم ساعتی را به بحث های علمی پرداخت و وقتی که این نسخه را مشاهده نمود، ناگهان از شدّت سرور از جا برخاست و با صدای بلند گفت: این کتاب همان است که بیست سال به دنبال آن از این کشور به آن کشور رفته ام. سپس درخواست نمود تا تصویری از آن تهیه و در اختیارش قرار دهیم.
هنری کربین علاقه بسیاری به آثار علمی مرحوم سید حیدر آملی داشت و کتاب های جامع الاسرار، معرفة الوجود، المقدمات من كتاب نص النصوص في شرح فصوص الحکم ابن عربی را تحقیق و در تهران چاپ و منتشر نموده است.
اینک که کنگره ملی آن عالم بزرگ در شهرستان آمل (زادگاه ایشان)، به کوشش تنی چند از فرهیختگان آن دیار در سال جاری برگزار خواهد شد، و از این جانب خواسته شده تا سهمی اندک در این همایش داشته باشم، جا دارد به بررسی آثار مخطوط آن بزرگوار پرداخته و به عنوان فهرست نسخه های خطی آثار علّامه سیّد رکن الدین حیدر حسینی آملی (رحمة الله علیه) موجود در این کتابخانه بزرگ آن را جمع آوری و به این همایش علمی عرضه بنمایم. از آن جا که شرکت کنندگان نسبت به بررسی زندگی نامه علمی آن بزرگ مرد مقالاتی را ارائه خواهند کرد؛ این جانب به همین مقدار بسنده کرده و امیدوارم مورد قبول واقع شود. با درود به روان پاک آن فیلسوف و عارف بزرگ اسلام و سلام و درود به روح بلند بنیان گذار این کتابخانه بزرگ که این مجموعه عظیم را فراهم و سرانجام وصیت کرد که پس از رحلت ایشان را در راهروی ورودی آن کتابخانه، زیر پای مطالعه کنندگان علوم اسلامی دفن نمایند.
*أَنْوَارُ الْحَقِيقَةِ وَ أَطْوَارِ الطَّرِيقَةِ وَ أَسْرَارِ الشَّرِيعَةِ (1)
(عرفان، عربی)
آغاز: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نُورٍ قُلُوبِ عِبَادِهِ بالعلوم الحقيقية الذوقية الشهودية وَ كُحْلٍ بصيرتهم بِكُحْلِ الْعِنَايَةِ الْأَزَلِيَّةَ...».
انجام: «... وَ الْإِغْضَاءِ عَنِ الْمُكَاشَفَةِ وَ المكافحة وَ الاصطلاح لِمَا يَرَاهُ مِنَ الْخَلَلِ وَ التسديد لِمَا يَطَّلِعْ عَلَيْهِ مِنَ الزَّلَلِ».
گزارش متن: مباحث بسیار تفصیلی در سه وجه، دو اصل و دو قاعده حول محور حديث نبوى (صلی الله علیه و آله): الشَّرِيعَةُ أَقْوَالِي وَ الطَّرِيقَةُ أَ فِعَالِي وَ الْحَقِيقَةُ أَحْوَالِي است که مؤلف بزرگوار معتقد است این سه (شریعت، طریقت و حقیقت) مفهوم واحدی دارند گرچه در اسم اختلاف دارند. در این مباحث فراوان به آیات و روایات و گفته های بزرگان از عرفا و فلاسفه استشهاد شده است؛ در پایان مباحثی نیز در عبادات و واجبات نزد عرفا و اهل شریعت و طریقت آمده است. عناوین مباحث به شرح ذیل می باشد:
الْوَجْهُ الْأَوَّلِ: فِي تَعريفَها وَ تَحقيقَها وَ بیان اتحادها وَ وَ حِدَتِهَا.
الْوَجْهُ الثَّانِي: فِي بَيَانُ أَنَّ أَهْلَ الْحَقِيقَةِ يَهُمُّ أَعْلَى مَرْتَبَةِ مِنْ أَهْلِ الطَّرِيقَةِ وَ أَهْلِ الطَّرِيقَةِ مِنْ أَهْلِ الْحَقِيقَةِ.
الْوَجْهُ الثَّالِثِ: فِي بَيَانِ احْتِيَاجِ الْعَقْلُ إِلَى الشَّرْعِ وَ افتقار الشَّرْعِ إِلَيْهِ وَ اعتضاد كُلُّ مِنْهُمَا بِالْآخَرِ.
الْأَصْلُ الْأَوَّلِ: فِي الضوابط الْكُلِّيَّةِ المقررة بَيْنَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْلِيَاءِ وَ الرُّسُلِ (علیهم السلام) لإرشاد الْخَلَائِقِ وَ هِدايَتَهُم إِلَى الطَّرِيقِ الْمُسْتَقِيمُ وَ الدَّيْنَ القَويم.
1) مؤلف در جامع الأسرار و منبع الأنوار خود از این اثر با عنوان أسرار الشريعة یاد کرده است، لیکن در متن نسخه حاضر با عنوان فوق آمده است
الْأَصْلُ الثَّانِي: فِي تَعْيِينِ كَمَالِ كُلِّ مَوْجُودُ مِنْ الموجودات الرُّوحَانِيَّةِ وَ الجسمانية صُورَةُ وَ مَعْنَى.
الْقَاعِدَةَ الْأُولَى: فِي بَيَانِ الْأُصُولِ الْخَمْسَةِ مِنَ التَّوْحِيدِ وَ الْعَدْلِ وَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِمَامَةِ وَ الْمَعَادُ فِي الْمَرَاتِبِ الثَّلَاثُ الَّتِي هِيَ الشَّرِيعَةِ وَ الطَّرِيقَةِ وَ الْحَقِيقَةُ وَ عِلَّةُ حصرها فِيهَا.
[الْقَاعِدَةَ الثَّانِيَةِ:] فِي بَحْثِ الْفُرُوعِ و انحصارها فِي الْخَمْسَةِ وَ عْلَةَ تَقْدِيمِ الصلوة عَلَى غَيْرِهَا وَ...
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ، عناوين: ثلث * تاریخ کتابت: سده 11 ق * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی نخودی * تعداد برگ: 87 * تعداد سطر: 25 * اندازه متن:1/2 17×8 سانتی متر * اندازه جلد: 25×14 سانتی متر * نوع جلد: تیماج قهوه ای.
ویژگی های نسخه: نسخه ای نفیس و نایاب و در حاشیه تصحیح گردیده است. روی برگ آغاز دستخط مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی با عبارات ذیل دیده می شود: «كِتَابُ أَنْوَارِ الْحَقِيقَةِ وَ أَطْوَارِ الطَّرِيقَةِ لِلْعَلَّامَةِ الْعَارِفِ السَّيِّدُ حَيْدَرِ بْنِ عَلِيٍّ، الْحُسَيْنِيُّ الْآمُلِيِّ صَاحِبُ الْكَشْكُولِ فِيمَا جَرَى عَلَى آلِ الرَّسُولِ وَ كِتَابِ الْمُحِيطِ الْأَعْظَمُ فِي التَّفْسِيرِ، شِهَابِ الدِّينِ الْحُسَيْنِيِّ المرعشي النَّجَفِيُّ». در همین برگ یک مهر بیضی «حُسَيْنُ مِنِّي وَ أَنَا مِنَ حُسَيْنٍ 1056» مشاهده می گردد. برگ های آغازین نسخه رطوبت دیده و اندکی فرسوده شده است. گفتنی است که در هامش پنج برگ آغازین رساله شرح جنة الاسماء از ابو حامد محمد بن محمّد غزّالی (در گذشته 505 ق) نگاشته شده که متأسفانه از نظر فهرست نگار پوشیده مانده است، در انجام این رساله فوت شده آمده که از نسخه خود حجة الاسلام غزّالى استنساخ گردیده است و از این حیث اهمیت فراوان دارد. در انجام یک دایره در علم اوفاق و... آمده است.
«شماره نسخه 388»
(عرفان، عربی)
آغاز: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي كَشَفَ عَنْ جَمَّالُهُ الْمُطَلِّقِ حِجَابُ الْجَلَالِ الْمُسَمَّى بِالْكَثْرَةِ وَ خَلَصَ عِبَادِهِ
الْمُخْلَصِينَ بِنُورِ وَحْدَتَهُ الذاتية...».
انجام: «لِأَنَّ النِّهَايَاتُ هِيَ الرُّجُوعِ إِلَى البدايات وَ أَقْطَعُ الْكِتَابُ عَلَيْهِ وَ هُوَ هَذَا...
أَدِينُ بِدِينِ اَلْحَقِّ أَنِّي تَوَجَّهْتُ *** رَكَائِنُهُ أَرْسَلْتُ دِينَ وَ ايمَانِ
هَذَا آخِرُ اَلْكِتَابِ وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ و اَلصَّلَوةُ وَ اَلسَّلاَمُ عَلَى خَيْرِ خَلْقِهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ».
گزارش متن: مباحث عرفانی نسبتاً مفصّلی است که در آن گفته ها و نظریات اهل عرفان و تصوّف با معارف حقیقی شیعه در موضوع توحید مورد بررسی و مقایسه قرار گرفته است. مباحث کتاب طیّ سه اصل و هر یک از اصول نیز در چهار قاعده، احتمالاً حدود سال 752 ق یا اندکی پس از آن به رشته تحریر درآمده است. عناوین کتاب بدین ترتیب می باشد:
اَلْأَصْلِ اَلْأَوَّلِ: فِي اَلتَّوْحِيدِ وَ أقسامه.
اَلْأَصْلِ اَلثَّانِي: فِي اَلاِسْتِشْهَادِ بِحَقِيقَةِ اَلتَّوْحِيدِ مِنْ كَلاَمِ اَللَّهِ وَ كَلاَمِ اَلْأَنْبِيَاءِ وَ اَلْأَوْلِيَاءِ:
الْأَصْلِ الثَّالِثِ: فِي اللَّواحِقِ وَ التَّوابِعِ مِنْ أَسْرَارِ الشَّرائِعِ الإلهيَّةِ وَ ما شاكَلَ ذلِك.
گفتنی است این اثر به همّت انجمن ایران شناسی فرانسه در ایران و با تصحیح و مقدمّه پروفسور هنری کُربن و دکتر عثمان اسماعیل یحیی (1)در سال 1347 ش در تهران به چاپ رسیده است.
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * تاریخ کتابت: ماه رجب سال 1285 ق * عنوان ها و نشانی ها: قرمز * نوع کاغذ: فرنگی نخودی * تعداد برگ: 184 * تعداد سطر: 20 * اندازه متن: 16×1/2 8 سانتی متر * اندازه جلد:1/2 22×14سانتی متر * نوع جلد: تیماج مشکی، با ترنج و سر ترنج زرّین.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده و نسخه بدل ها با رمز «خ» آمده است. روی برگ آغازین یادداشتی به خط مرحوم سیّد مهدی صدر عاملی موسوی اصفهانی با تاریخ 24 ذی القعده سال 1396 ق آمده است. وی از علمای بزرگ تهران و کتابخانه نفیسی داشت و در زمان حیات ایشان تمامی
1) دکتر عثمان اسماعیل یحیی از خاورشناسان برجسته و از همکاران پرفسور هنری کربن است و دوبار از این کتابخانه بزرگ بازدید کرده است. وی آثار بسیاری را تحقیق و به چاپ رسانیده است.
نسخه های خطّی این کتابخانه توسط این جانب برای این کتابخانه بزرگ خریداری گردید.
«شماره نسخه 5172»
آغاز: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ [اَلَّذِي كَشَفَ عَنْ جَمَالِهِ اَلْمُطْلَقِ حِجَابُ اَلْجَلاَلِ اَلْمُسَمَّى بِالْكَثْرَةِ...]».
انجام «أَدِينُ بِدِينِ اَلْحُبِّ أَنِّي تَوَجَّهْتُ *** رَكَائِنُهُ أَرْسَلْتُ دِينِي وَ ايمانِي
هَذَا آخِرُ اَلْوَجْهِ وَ آخِرُ الْكِتَابِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، تَمَّتِ الْكِتَابُ».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * تاریخ کتابت: دوشنبه ماه جمادی الثانی سال 1101 ق * عنوان ها و نشانی ها: نانوشته (اندکی شنگرف) * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 237 * تعداد سطر: 15 * اندازه متن: 13×1/2 6 سانتی متر * اندازه جلد:1/2 21×1/2 12 سانتی متر * نوع جلد: مشمعی قرمز.
ویژگی های نسخه: برگ های این نسخه شدیداً آسیب دیده که مرمّت غیر اصولی شده است. دو برگ آغازین مذهّب و دارای سرلوح گل و بوته با زمینه لاجورد و زرّین و مجدول به طلا، شنگرف، مشکی می باشد. برگ ها مجدول به طلا و کمندکشی با طلا و مشکی. روی برگ آغاز نسخه مهر بیضی «عبده ابن محمّد امین» و هم چنین در آغاز و انجام مهر بیضی آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) آمده است.
«شماره نسخه 11326»
(عقاید، عربی)
آغاز: «اَلْحَمْدُ اَللَّهَ وَ سَلاَمٌ عَلَى عِبَادِهِ اَلَّذِينَ اصطفى... كتِبَ إِلَى أَعَزِّ اَلنَّاسِ عَلَيَّ وَ أَقْرَبُهُمْ زُلْفَى لَدَيْ...».
انجام: «وَ تُدْخِلَنِي اَلْجَنَّةَ آمِناً بِمُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تُشْرِكَ مَعِي في هذا اَلدُّعَاءِ سَائِرَ أَوْلِيَاءِ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ اَلرَّاحِمِينَ، تَمَّتْ بِالْخَيْرِ».
گزارش متن: مؤلّف در دیباچه سخن، گوید که: «در سال 735 ق اختلافاتی بین شیعه و اهل سنت واقع گردید، در این حین یکی از عزیزترین مردم نزد من و... از من خواهش نمود تا طیّ کتابی
اسباب واقعی اختلافات بین این دو فرقه را از صدر اسلام تاکنون پاسخ دهم...». پروفسور هنری کُربن در مقدمه کتاب جامع الأسرار و منبع الأنوار درباره این کتاب می نویسد: «اگرچه تمامی فهرست ها، این کتاب را از سیّد حیدر می دانند، امّا این انتساب محلّ تردید است... این کتاب [که] برای نخستین بار در نجف [اشرف] در سال 1372 هجری توسّط عبدالرزّاق موسوی چاپ شده. حاوی ملاحظات جالبی دربارۀ دوازده امام [علیهم السلام] و هر یک از هفت پیامبر اولوالعزم است که خلاصه ای از مسعودی در اثبات الوصیّة است. به نظر می آید که کتاب در 735 [هجری] نوشته شده باشد و در این زمان حیدر آملی جوانی پانزده ساله بوده است. در جای دیگری ما تردید خود را نسبت به انتساب رایج کتاب به حیدر آملی بیان و توضیحی ارائه کرده ایم (ر.ک. مقاله ما در Me langes H. Masse ص13). در واقع سیّد حیدر دو معاصر همنام دارد: الف) سیّد حیدر بن علی که باید مؤلّف کشکول در سال 735 هجری بوده باشد. ب) سیّد حیدر بن علی بن حیدر که در سال 759 (دقیقاً دو سال پیش از سیّد حیدر آملی) از فخر المحققین اجازه دریافت کرد. (ر.ک. ريحانة الأدب، ج 2، ص 498 [چاپ اول]). بنابراین سه شخصیّت معاصر هم نام، سه
سیّد حیدر بن علی داریم که دو تن از آنان با اختلاف دو سال از یک استاد اجازه دریافت کرده اند. اگر دقیق نباشیم مایه اشتباه وجود دارد و همین امر علّت اشتباه فهرست نویسان شده است که کتاب را به دقّت مورد بررسی قرار نداده اند. آقای عثمان یحیی به انتساب کشکول به جمال الدین حسن بن يوسف بن مطهّر، حلّی [مانند نسخهٔ «7159» کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی (رحمة الله علیه)] (چاپ بغداد، 1358 ه) اشاره می کند؛ امّا این شیخ در سال 726 هجری، نُه سال پیش از نوشته شدن کشکول (سال 735 ق) فوت کرده است؛ بنابراین احتیاط حکم می کند که کشکول را به دومین سیّد حیدر منسوب بدانیم».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * کاتب: مراد بن آقا شاه، قمی * تاریخ کتابت: سال 1062 ق * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی نخودی * تعداد برگ: 163 (1 - 163) * تعداد سطر: 15 * اندازه متن: 17×12 سانتی متر * اندازه جلد: 25×18 سانتی متر * نوع جلد: مقوایی با روکش کاغذی ابر و باد.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده، لیکن خالی از اغلاط نیست. فراز برگ ها رطوبت دیده است. روی برگ آغازین چند مهر بیضی: «زین العابدین بن شریف»، «عبده سيّد على الحسنی الحسینی 1163» و «العبد ريحان الله الموسوی» همراه تملک وی با تاریخ دوم ربیع المولود سال 1322 ق ديده
می شود. در برگ انجام چند بیت شعر فارسی و نیز در پشت جلد، تملّک «زین العابدين الشريف بن ابو القاسم (؟)» به چشم می خورد.
«شماره نسخه 1273/1»
آغاز: «مانند نسخه 1273».
انجام: «مانند نسخه 1273».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * تاریخ کتابت: صبح دهم محرم 1280 ق * عنوان ها و نشانی ها: قرمز و مشکی * نوع کاغذ: فرنگی * تعداد برگ: 116 * تعداد سطر: 17 * اندازه متن: 15×9 سانتی متر * اندازه جلد: 21×1/2 15 سانتی متر * نوع جلد: تیماج زرشکی با ترنج گل و بوته.
ویژگی های نسخه: نسخه ای نفیس و تصحیح و مقابله شده با عبارت: «بَلَغَ قبالاً بِقَدْرِ الْوُسْعِ». روی آغازین برگ تملّک «محمّدتقی تبریزی ممقانی» (حجة الاسلام نیّر) و یادداشت وی در خصوص مؤلّف کتاب، مبنی بر این که برخی، صاحب اثر را علّامه حلّی (رحمة الله علیه) دانسته اند که در آن وی آن را ردّ می کند. آثار شدید رطوبت دیدگی در برگ ها مشهود است که در برخی جاها منجر به ناخوانا شدن متن گردیده است. مهر و امضای مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی در آغاز و انجام نسخه آمده است.
«شماره نسخه 5676»
آغاز: «مانند نسخه 1273».
انجام: «مانند نسخه 1273».
گزارش نسخه: نوع خطّ: نسخ * كاتب: صالح بن علی بن محمّد بن محمّد بن مجير العنقاني * تاريخ كتابت: جمعه آخر ماه محرّم سال 1171 ق * عنوان ها و نشانی ها: قرمز * تعداد برگ: 161 (1 - 161) * تعداد سطر: 12 * اندازه متن: 1/2 15×1/2 10 سانتی متر * اندازه جلد: 21×16سانتی متر * نوع جلد: تیماج قهوه ای.
ویژگی های نسخه: در حاشیه تصحیح گردیده است. این نسخه به دستور سیّد مصطفی کتابت گردیده است. روی برگ آغاز تملّک پاک شده «حسین بن حسن بن مصطفی نورالدین حسینی» در سال 1219 ق و هم چنین در برگ آغاز و انجام مهر بیضی آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) دیده می شود. بر فراز برگ ها آثار چربی مشاهده می گردد. در این نسخه مؤلّفِ الکشکول را علّامه حلّی دانسته اند.
«شماره نسخه 7159/1»
آغاز: افتاده «... أَنْ أَكْتُبَ لَهُمْ كِتَاباً جَامِعاً لِلتَّأْويلِ وَ التَّفْسِيرِ بِحَيْثُ يَكُونُ التَّأْوِيلُ مُطَابِقاً لِأَرْبَابِ اَلتَّوْحِيدِ وَ أَهْلِ اَلْحَقِيقَة».
انجام: «بِاتِّخَاذِكُمُ اَلْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ ... خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ فِي اَلْقَتْلِ لطفاً ...» افتاده.
گزارش متن: تفسیر عرفانی بسیار مفصّلی است که بنابه گفته ی پرفسور هنری کُربن، سید حیدر ژرفای اندیشه خود را در آن بیان کرده است. آملی می گوید که تفسیر وی اثری نیست که از وی صادر شده باشد بلکه کتابی است الهام شده که از نظر عرفا باب آن به دنبال بسته شدن دائره نبوّت باز است. این تفسیر در هفت جلد احتمالاً در ماه مبارک رمضان سال 777 ق به پایان رسیده است؛ از هفت جلد مذکور فقط جلد اول که مشتمل بر مقدّمات مفصّل هفتگانه است و نیز جلد دوم که مشتمل بر تفسیر و تأویل آیات سوره حمد و قسمتی از آیات سوره بقره می باشد، در اختیار است و از پنج جلد دیگر نشانی در دست نیست. نسخۀ حاضر، جلد اول و دوم بوده و جلد اول آن دارای هفت مقدّمه به شرح ذیل می باشد:
المُقَدّمَةِ الأولى: في بَيانِ التَّأويلِ وَ التَّفْسيرِ وَ الفَرقِ بَينَهُما وَ بَيَانُ أَنَّ تَأْوِيلَ الْقُرْآنِ واجب عَقْلاً وَ شَرعاً.
اَلْمُقَدَّمَةَ اَلثَّانِيَةَ: فِي بَيَانِ كِتَابِ اللَّهِ الْكَبِيرِ الآفَاقِيِّ وَ تَطبِيقِهِ بِكِتابِ اللَّهِ القُرآنيِّ اَلْجُمَعِيِّ.
اَلْمُقَدَّمَةِ الثَّالِثَةِ: فِي بَيَانِ حُرُوفِ اَللَّهِ اَلْآفَاقِيَّةِ وَ تَطْبِيقِهَا بِحُرُوفِ اَللَّهِ الْقُرْآنِيَّة.
اَلمُقَدَّمَة الرَّابِعَة: في بَيانِ كَلِمَاتِ اللَّهِ الآفاقِيَّةِ وَ تَطبيقُها بِكَلِماتِ اللَّهِ القُرآنِيَّةُ.
اَلْمُقَدَّمَةُ اَلْخَامِسَةُ: فِي بَيَانِ آيَاتِ اَللَّهِ اَلْآفَاقِيَّةِ وَ تَطْبِيقِهَا بِآيَاتِ القُرآنِيَّةِ.
الْمُقَدَّمَةِ السَّادِسَةِ: فِي بَيانِ الشَّرِيعَةِ وَ اَلطَّرِيقَةِ وَ اَلْحَقِيقَةِ وَ بَيَانِ أَنَّهَا أَسْمَاءٌ مُتَرَادِفَةٌ صَادِقَةٌ عَلَى
حَقِيقَةُ وَاحِدَةً باعتبارات مُخْتَلِفَةٍ.
الْمُقَدَّمَةِ السَّابِعَةِ: فِي بَيَانِ التَّوْحِيدِ وَ أَقْسَامِهِ وَ مَرَاتِبُهُ مِنَ التَّوْحِيدِ الفعلي وَ الوصفي وَ الذاتي.
گفتنی است نسخۀ حاضر مشتمل بر جزء اول و دوم که جلد اول مشتمل بر مقدمات و جلد دوم تفسیر سوره حمد تا آیه 40 سوره بقره می باشد. یادآوری می شود که این نسخه توسط سیّد محسن موسوی تبریزی بر اساس تنها نسخهٔ موجود - که همین نسخه است - تحقیق و تاکنون (1381ش) سه جلد آن منتشر گردیده است.
گزارش نسخه: نوع خطّ: نستعليق * كاتب: مؤلّف * تاريخ كتابت (تأليف): سلخ شوال 777 ق * تاريخ كتابت (تأليف): نجف اشرف * عنوان ها و نشانی ها: شنگرف * نوع کاغذ: شرقی * تعداد برگ: 229 * تعداد سطر: میانگین «35» * اندازه متن: 23×1/2 17 سانتی متر * اندازه جلد: 30×1/2 23 سانتی متر * نوع جلد: تیماج زرشکی، ضربی، مجدول با ترنج، سر ترنج و لچک زمینه گُل و بوته.
ویژگی های نسخه: این نسخه از نفائس دهر و به خطّ مؤلّف بزرگوار آن سیّد حیدر آملی است که در حاشیه تصحیح گردیده و حاشیه نویسی نیز از خود وی و هم چنین از «محمّد عقیلی» دارد. قلم خوردگی های فراوانی در متن دیده می شود. دوائری جالب با عناوين: صُورَةُ الدَّائِرَةِ الآفاقية تطبيقاً بالأقطاب وَ الائمة صُورَةُ وَ مَعْنَى بِحُكْمِ قَوْلِهِ تَعَالَى؛ دائِرَةُ أَهْلِ الْإِسْلَامِ وَ تقسيمهم عَلَى ثُلُثُ وَ سَبْعِينَ فُرْقَةٍ ...؛ دائِرَةُ أَهْلِ الْكُفْرِ وَ تقسيمهم عَلَى ثُلُثُ وَ سَبْعِينَ فُرْقَةٍ... و ... ترسیم گردیده است. روی برگی قبل از آغاز نسخه دست خطّ مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) در توصیف کتاب و مؤلف بزرگوار آن چنین آمده است: « کتاب الْمُحِيطِ الْأَعْظَمُ فِي تَفْسِيرِ الْقُرْآنِ الْكَرِيمِ لِلْعَلَّامَةِ الْفَقِيهِ الْمُحْدِثُ الْحَكِيمُ المتأله الْمُتَكَلِّمُ الْعَارِفِ الْأَدِيبُ السَّيِّدِ أَبِي مُحَمَّدٍ رُكْنِ الدِّينِ حَيْدَرِ بْنِ تَاجُ الدین عَلِيِّ پادشاه بْنِ رُكْنِ الدِّينِ حَيْدَرِ بْنِ تَاجُ الدِّينِ عَلِيُّ پادشاه بْنِ مُحَمَّدٍ أَمِيرُ بْنِ عَلِيٍّ پادشاه بْنِ أَبِي جَعْفَرٍ
مُحَمَّدِ بْنِ زَيْدِ بْنِ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ الدَّاعِي بْنِ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ الْكَوْسَجِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ سَنَاءُ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ الْحَرُونُ الْمَدَنِيِّ بْنِ حَمْزَةَ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ الْأَعْرَجِ بْنِ الْحُسَيْنِ الْأَصْغَرُ بْنِ الْإِمَامِ سَيِّدُ السَّاجِدِينَ (علیهما السلام)؛ وُلِدَ فِي بَلْدَةٍ آمِلُ وجَالٍ بِلَادِ خُرَاسَانَ وَ جرجان وَ أَصْفَهَانَ وَ بَقِىَ فِي
إصفهان سنوات يَسْتَفِيدَ مِنْ علمائها؛ ثُمَّ رَجَعَ إِلَى آمِلُ وَ اجْتَمَعَ بفخرالدوله ابْنِ شَاهُ کیخسرو وَ صَارَ مِنْ أخصائه وَ الْفَخْرِ الْمَذْكُورِ كَانَ مِنْ أَوْلَادِ الْمَلِكِ أَرْدَشِيرَ بْنِ الْحَسَنِ بْنَ تَاجُ الدَّوْلَةِ الَّذِى كَانَ مَمْدُوحُ ظَهِيرُ الدِّينِ الفاريابي الشَّاعِرِ الشهير؛ ثُمَّ دَخَلَ فِي سِلْسِلَةِ الْعُرَفَاءُ وَ رَجَعَ إِلَى إصفهان وَ اجْتَمَعَ بِالشَّيْخِ الْعَارِفِ نصيرالدين الطهراني نَزِيلُ مَحَلَّةِ دردشت الْمَشْهُورُ بِبَابِ شیراز مِنْ محلات إصفهان وَ لَبِسَ الْخِرْقَةَ مِنْ يَدِهِ وَ تلقن الذِّكْرِ مِنْهُ؛ ثُمَّ قُفْلٍ إِلَى الْعِرَاقِ وَ زَارَ الْمَشَاهِدِ وَ سَكَنَ الْغَرِيِّ الشَّرِيفِ وَ خَرَجَ مِنْهُ لِلْحَجِّ ثُمَّ عَادَ إِلَيْهِ؛ أَخَذَ الْعُلُومِ الآلية مِنْ وَالِدِهِ وَ عُلَمَاءُ بَلْدَةٍ آمِلُ وَ الْعِرْفَانِ مِنَ الشَّيْخِ عبدالرحمان الْقُدْسِيِّ وَ أَخَذَ الْفِقْهِ عَنْ فَخْرِ الْمُحَقِّقِينَ ابْنِ الْعَلَّامَةُ وَ كَانَ يخاطبه الشَّيْخُ بزين الْعَابِدِينَ الثَّانِي وَ يَرْوِي عَنْهُ بالإجازة وَ صَوَّرْتَ الْإِجَازَةِ مَذْكُورَةُ فِي الْكِتَابِ وَقَدْ
عُبّرَ فِيهَا الشَّيْخُ عَنْهُ بِهَذِهِ الْفَقْرَ وَ الْجَمَلِ: السَّيِّدُ الْأَعْظَمِ الْإِمَامِ الْمُعَظِّمُ أَفْضَلُ الْعُلَمَاءِ فِي الْعَالَمِ أَعْلَمُ فضلاء بَنِي آدَمَ مُرْشِدُ السالكين غِيَاثِ نُفُوسُ الْعَارِفِينَ مراسم أَجْدَادُهُ الطَّاهِرِينَ الْجَامِعِ بَيْنَ الْمَعْقُولِ وَ الْمَنْقُولِ وَ الْفُرُوعِ وَ الْأُصُولِ ذوالنفس القدسية وَ الْأَخْلَاقِ النَّبَوِيَّةِ شَرَفُ آلِ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِينَ أَفْضَلُ الْحَاجِّ وَ الْمُعْتَمِرِينَ الْمَخْصُوصِ بعناية رَبِّ الْعَالَمِينَ رُكْنِ الْمِلَّةِ وَ الْحَقِّ وَالِدَيْنِ الخ. وَ الْإِجَازَةِ كَانَتْ عَلَى ظَهْرِ جَوَامِعَ الْجَامِعِ لِلطَّبْرِسِيِّ وَ قَدْ قرئه عَلَيْهِ هَذَا السَّيِّدُ وَ تَارِيخِ الْإِجَازَةِ سَنَةً 761ه - بِالْحِلَّةِ وَ قَدْ قرء الْفُصُوصِ وَ مَنَازِلَ السَّائِرِينَ عَلَى الشَّيْخِ عبدالرحمان بْنِ أَحْمَدَ الْقُدْسِيِّ وَ كَتَبَ لَهُ إِجَازَةِ تَارِيخُهَا سَنَةُ 735 ه وَ صِنْفُ أَرْبَعٍ وَ عِشْرِينَ كِتَاباً مِنْهَا الْمُحِيطِ الْأَعْظَمُ فِي مجلدات هَذَا مِنْهَا وَ كُلْهُ بِخَطِّهِ وَ كَانَتِ النُّسْخَةِ فِي خِزَانَةِ كُتُبِ
حَجَّةَ الْإِسْلَامِ وَ الْمُسْلِمِينَ الْحَاجِّ آقا حُسْنِ الْحُسَيْنِيِّ الْقُمِّيُّ الشهير بسيدي مِنْ جُمْلَةِ كُتُبِ جَدِّهِ الْعَلَّامَةُ الْحَاجِّ مِيرْزَا أَبِي طَالِبِ الْقُمِّيِّ صِهْرُ الْمُحَقِّقُ صَاحِبُ القوانين وَ قَدْ مَنَّ عَلَيْنَا بِإِدْخَالِ هَذِهِ النُّسْخَةِ الوحيدة فِي الدُّنْيَا فِي المكتبة الْعَامَّةِ الْمَوْقُوفَةِ الَّتِي استها بِبَلْدَةٍ قُمَّ وَ تُوجَدُ مجلد آخَرَ بِخَطِّ الْمُصَنِّفُ فِي مكتبة الْإِمَامِ عَلَيَّ (علیه السلام) (1)
1) با بررسی های بسیاری که از سوی مرحوم والد بزرگوار حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی رحمت الله علیه و این جانب به عمل آمد، متأسفانه بقيه مجلدات این کتاب نفیس که در خزانه حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) قرار داشته، یافت نگردید. و احتمالاً آن ها را با دیگر نسخه های نفیس و قرآن های کوفی ارزشمند ربوده اند و تاکنون از وجود آن ها خبری نیافتیم.
وَ لِلْمُصَنِّفِ كِتَّابَ اَلْكُشْكُولِ فِيمَا جَرَى عَلَى آلِ اَلرَّسُولِ و كِتَابٌ فِي اَلْعِرْفَانِ بِالْفَارسِيَّةِ وَ قَدْ طَبَعَ بِطُهْرَانَ بِاهْتِمَامِ اَلْمُسْتَشْرِقِ اَلْفَاضِلِ اَلمُسيو كربْنَ مُدْرِسِ الإِلَهِيَّاتِ فِي جَامِعَةٍ باريسَ وَ غَيْرِها مِنَ الآثارِ فِي فُنُونِ الْعُلُومِ وَ أَشْتَاتِهَا وَ تَرْجِمَةِ المُصَنِّفِ مَذْكُورَةٌ فِي مَعاجِمِ التَّراجِمِ كَأعيانِ الشِّيعَةِ وَ رِيَاضِ الْعُلَمَاءِ وَ الرَّوْضَاتِ ورَيْحَانَةُ الأَدَبِ وَ غَيْرِهَا فَلْيُرَاجِعْ وَ لَهُ ذُرِّيَّةً وَ عَقَّبَ في مازندران. حَرَّرَهُ الدَّاعِي اَلْكَتِيبُ شِهَابُ اَلدِّينِ اَلْحُسَيْنِيِّ الْمرْعشيِّ اَلنَّجَفِيِّ بِبَلْدَةِ قُمَّ المشرفة حُرَّمُ اَلاَئِمَةِ (علیهم السلام). فِي صَبِيحَةِ اَلْخَمِيسِ 11 مِنْ ذِي اَلْقَعْدَةِ سَنَةً 1391 ه حَامِداً مُصَلِّياً مُسَلِماً مُسْتَغْفِراً وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى نِعَمِهِ وَ آلاَئِهِ.
«شماره نسخه 301»
تألیف محمد باقر بهاری همدانی
تحقیق محمدرضا جدیدی نژاد
از گذشته های دور کینه و عداوت اهل سنت با مذهب تشیع به شکل های مختلفی نمود پیدا کرده است که یک شکل آن مربوط به کتاب های دینی می باشد. و این نیز به صورت های گوناگون تحقق یافته است که از جمله آن ها می توان به سوزاندن، به آب ریختن، جعل کتاب و نسبت آن به برخی از علمای امامیه، تحریف و تصحیف، نسبت کذب و کتاب های امامیه (1)و... اشاره نمود. موضوع دو رساله حاضر نیز بیان تحریف و تصحیف کتاب «مكارم الأخلاق» توسط ناشران مصری می باشد. این دو اثر گران قدر از تألیفات مرحوم آیة الله شیخ محمد باقر بهاری همدانی است.
مرحوم شیخ محمد باقر بهاری همدانی که به وی شیخ باقر گفته می شده، فرزند مرحوم محمد جعفر، به سال 1277 در «بهار» که آن زمان از روستاهای همدان بشمار می آمده، دیده به جهان گشود.
1) برای مثال بنگرید به اوایل لسان المیزان که تا چه اندازه ابن حجر به رجال کشی، رجال شیخ و رجال نجاشی نسبت کذب داده است. توضیح مطلب آن که وی به بسیاری از رجال ضعیف (از منظر اهل سنت) نسبت تشیع داده و به کتاب های مذکور استناد جُسته و نقل مطلب کرده است در حالی که با مراجعه به این کتاب ها در موارد زیادی نام راویان مزبور یافت نمی شود. برای مثال ابن حجر در حدود هفتاد مورد از رجال کشی نقل قول کرده است که تنها چند مورد از آن ها در رجال کشی، موجود می باشد و این که بگوییم شاید ابن حجر نسخه ای از اصل رجال کشی را در اختیار داشته تو همی بیش نیست که این مقال جای اثبات بطلان نمی باشد، علاوه بر این در مورد رجال نجاشی و رجال شیخ چنین توجیهی وجود ندارد.
صاحب أعيان الشيعة - که در سفر به مشهد مقدس توفیق ملاقات وی را می یابد - ایشان را به عالمی فاضل، محدثی متبحر، رجالی و اخلاقی توصیف کرده است که همواره امر به معروف و نهی از منکر می کرده است، و از شاگردان خاصّ عارف و اخلاقی مشهور ملاحسینقلی همدانی بوده است. (1)
مرحوم شیخ باقر بهاری ابتدا در «بهار» نزد پدر بزرگوارشان کسب علم نمودند و سپس به همدان رفته و در مدرسه آخوند ملاحسین همدانی نزد محمد اسماعیل همدانی به فراگیری مقدمات علوم دینی پرداخت. بعد از آن به بروجرد رفته و نزد میرزا محمود طباطبایی به کسب علم پرداخت تا آن که دورۀ سطح و قسمتی از خارج را فرا گرفته و به مرتبه ای عالی فایق آمد. سپس در سال 1297 قمری به نجف اشرف مهاجرت نمودند و علوم مختلف اسلامی چون: فقه، اصول، رجال و عرفان را از محضر اساتید بزرگی فرا گرفتند که از آن جمله اند:
میرزا سید محمد حسن شیرازی، آخوند خراسانی، ملا محمد ایروانی، ملا محمد شرابیانی، شیخ محمد حسین کاظمی، شیخ حسن مامقانی، شیخ محمد طه نجف، میرزا حبیب الله رشتی و ملا حسینقلی همدانی.
از مرحوم بهاری تألیفات بسیاری در حدیث، فقه، اصول و رجال باقی مانده است. صاحب أعيان الشيعة 44 مورد از آن ها را که خود در همدان، نزد شیخ محمد حسین بهاری (فرزند مرحوم شیخ باقر بهاری) دیده است، نام برده که از جمله آن ها دو رساله حاضر می باشد. مؤلف خود نیز در انتهای رساله عربی تسدید المکارم از هفت مورد آثار خود (به غیر از تسدید المکارم) نام برده است.
سرانجام مرحوم بهاری پس از عمری تلاش بی وقفه در راه تقویت مکتب تشیع در شعبان سال 1333 قمری در شهر همدان دیده از جهان فرو بست و در همان جا دفن گردید. (2)
درباره تسديد المكارم و تفضيح الظالم
این اثر به تصریح خود مؤلف در مقدمه مختصر فارسی آن و ترجمه عربی آن، به سه شکل تألیف شده است. بار اول به فارسی، و بار دوم به عربی، و بار سوم مختصری از فارسی آن تحریر یافته است.
در مرتبه اول رساله بعد از اتمام تحریر به نظر جمعی از علمای وقت رسیده و آنان تقریظاتی در تأیید آن و برانگیختن پادشاه برای مؤاخذه ناشر مصری، به خطّ خود می نویسند که هم اکنون آن تقریظات به همراه رساله مزبور در کتابخانه فیضیه موجود می باشد.
و در مرتبه دوم که رساله به عربی تحریر می یابد، مؤلف (قدس سرّه) رونوشتی از تقریظات مذکور را بدان ملحق می کند، و آن چه خوانندگان گرامی در پیش روی دارند رساله عربی تسديد المکارم و مختصر فارسی آن می باشد و متأسفانه نسخهٔ اصل رساله که به فارسی می باشد برای تصحیح در اختیار بنده قرار نگرفته است. اگر چه که با تصحیح و انتشار دو رساله حاضر، تصحیح رساله فارسی دیگر چندان سودمند نخواهد بود.
از آن چه گذشت قابل ملاحظه است که در اعیان الشیعه با آن که مؤلف فرموده است که تمام کتاب های مرحوم بهاری را به خطّ خود مؤلف دیده است، اول از رساله عربی یاد کرده و تقریظات علما را محلق به آن می داند. و سپس از مختصر رساله بدون اشاره به فارسی و یا عربی بودن آن، یاد می کند، و در مرتبه سوم از فارسی آن نام می برد.
بی تردید این گونه یاد کردن از رساله تسدید المکارم هر محققی را به شبهه می اندازد که شاید اصل رساله عربی بوده است و مختصر آن نیز به عربی تحریر یافته است. نیز در الذریعة به صراحت اصل رساله عربی دانسته شده و فارسی آن ترجمه رساله دانسته شده است. (1)
حضرت آیة الله استادی با ملاحظه اصل رساله در کتابخانه فیضیه که به فارسی می باشد، مقاله ای تألیف می کنند و بعد از نقل کلام علامه طهرانی در الذریعة اشاره می کنند که در این رساله اشاره ای به ترجمه بودنش نشده، از اینرو مطلب بر ایشان مشتبه می شود؛ زیرا در زمان تألیف مقاله، ایشان موفق به ملاحظه رساله عربی و مختصر فارسی آن نشده بودند، واگرنه در مقدمه دو رساله مزبور به صراحت گفته شده که اصل رساله فارسی بوده، و طبیعی است که چون رساله برای اولین بار به فارسی نوشته شده، در آن اشاره ای به تحریر مجدد آن به عربی و اختصار آن که بعدها صورت گرفته، نشده باشد.
گفتنی است که خوانندگان گرامی اطلاعات لازم دیگر دربارهٔ رساله را می توانند با خواندن مقدمه و خاتمه دو رساله حاضر و نیز مقاله حضرت آیة الله استادی در مجله علوم حدیث (ش 8، ص 193 - 212) بدست آورند.
1) ر.ک: الذریعة، ج 4، ص 89 و 175.
دو رساله حاضر که از طرف کتابخانه مرحوم حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی برای تصحیح در اختیار نگارنده قرار گرفته، هر دو به خط مؤلف (قدس سرّه) بوده و شماره ثبت رساله عربی 12279/1، و شماره ثبت رساله فارسی 12279/2 می باشد، و امور ذیل را در تصحیح اعمال داشته ایم:
در تصحیح رساله برای ضبط اختلاف نسخه هایی که مؤلفه (قدس سرّه) از مکارم الاخلاق در اختیار داشته است با نسخه های موجود از کتاب مکارم الاخلاق، از چاپ متعدد این کتاب شریف در ایران، عراق و لبنان بهره گرفته و در موارد اختلافی از باب نمونه به یکی از آن ها آدرس داده ایم.
برای ضبط دقیق موارد تحریف شده آن چه را که مؤلف از چاپ تحریف شده مصری نقل نموده است با نسخه ای از چاپ مزبور مطابقت داده و موارد اختلافی - که البته تعدادشان اندک است - را متذکر شده ایم.
در چندین صفحه از رساله عربی و نیز مختصر فارسی، مؤلفه (قدس سره) مواردی از تحریفات را که مهم بوده اند در حاشیه با عنوانی کوتاه مورد اشاره قرار داده است تا بیشتر جلب توجه کند؛ لیکن از آن جا که یک به یک موارد تحریف، شماره گذاری شده است و با چاپ رساله به شکل امروزی خواندن رساله راحت می باشد و نیز برای یک دست بودن رساله و بر هم نخوردن شکل آن، از درج عنوان های مزبور اجتناب ورزیده ایم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلَى سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الْغُرِّ الْمَيَامِينِ وَ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى أَعْدَائِهِمْ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ مِنَ الْآنَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ.
امّا بعد: فيقول العَبدُ الفاقرُ إلى رَحْمَةِ رَبِّهِ الْغافِرُ مُحَمَّدٌ الْمَدْعُوُّ بِباقِرِ ابْنِ الرّاجي عَفْوِ رَبِّهِ اَلْأَكْبَرِ مُحَمَّد المدعو بجعفر اِبْنِ اَلْوَاصِلِ إِلَى رَحْمَةِ رَبِّهِ اَلْوَافِي مُحَمَّدٌ اَلْمَدْعُوُّ بكافي - عَامَلَهُمُ اَللَّهُ بِلُطْفِهِ - لِمّا مَنَّ عَلَيَّ المُتَفَضِّلَ اَلْمَنَّانَ - جَلَّ جَلاَلُهُ وَ كَرُمَ صَنَائِعَهُ وَ آلاَئِهِ وَ عَظُمَ نَعْمَاؤُهُ - بِنُسْخَةٍ مِنْ كِتَابِ مَكَارِمِ اَلْأَخْلاَقِ وَ مَعَالِمِ الْأَعْلاقِ تَصْنِيفِ اَلشَّيْخِ رَضِيِّ اَلدِّينِ أَبِي نَصْرٍ اَلْحَسَنِ بْنِ أَمينِ اَلدِّينِ أَبي عَلِيٍ اَلْفَضْلِ بْنِ الحَسَنِ الطبرسيُّ - قَدَّسَ اَللَّهُ أَرْوَاحَهُمْ - قَدْ طُبِعَتْ تِلْكَ اَلنُّسْخَةُ فِي مِصْرَ وَ عَلَى ظَهْرِ اَلْوَرِقِ اَلْأَوَّلِ هَكَذَا «اَلطَّبْعَةُ اَلْأُولَى بالمطبعة اَلْخَيرِيَّةِ لِجُوشِ عَطِيٍ بِجَمَالِيَّةِ مِصْرَ اَلْعَزِيزِ سُنَّةَ 1303» (1)وَ فِي آخِرِ اَلْآخَرِ «عَلَى ذِمَّةِ اَلْفَاضِلِينَ صَاحِبِي المُطْبِعَة الْمَذْكُورَةِ عَالِي اَلْجَنَابِ حَضْرَةِ اَلسَّيدِ مُحَمَّدٍ عبْدالْوَاحِدِ
الطُّوبِيِّ وَ حَضْرة اَلسَّيدِ عُمَرَ حُسَيْنُ اَلْخَشَّابِ». رَأَيْتُها وقد حَرَّفَتِ اَلْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهَا وَ زِيدَ فِيها مَا لاَ يَلِيقُ بِهَا، فَحَدَّانِي مَا رَأَيْتُ إِلَى عَرْضِ تِلْكَ اَلنُّسْخَةِ عَلَى اَلصِّحَاحِ من النسخ، فَعَثَرْتُ بِفَضْلِ اَللَّهِ وَ لَهُ اَلْحَمْدُ بَعْدَ قَلِيلٍ مِنَ اَلْفَحْصِ عَلَى ستِّ نَسخ قلمية قَدِيمَةً، بَعْضُهَا صَحِيحَةٌ جِدّاً، فَعَرَضَتِ اَلنُّسْخَةُ عَلَى بَعْضِهَا وَ قَدْ رَاجَعَتْ فِي بَعْضِ اَلْمَوَاضِعِ تِلْكَ اَلنُّسَخُ كُلَّهَا، فأذلت عَنِ النسخة سُقْمَهَا وَ أَضَفْتُ إِلَيْهَا مَا كَانَ بِهِ صِحَّتها، فَعَادَتْ نُسْخَتِي كَمَا ألفهَا مُؤَلِّفَ اَلْكِتَابِ، وَ زَالَتْ عَنْهَا شَنِيعٌ مَا صَنَعَهُ مُحَرِّفُوا اَلْكِتَابِ وَ بَقِيَتِ اَلنُّسْخَةُ مُدَّةً فِي زَاوِيَةِ اَلْخُمُولِ لاَ يُعْرَفُ حَالُهَا إِلاَّ بَعْضَ اَلْخَوَاصِّ مِنَ اَلْأَخَوَانِ إِلَى أَنْ مَالَ بَعْضُهُم - وَفَّقَهُمُ اَللَّهُ - إِلَى نَشْرِ ذَلِكَ اَلصُّنْعِ اَلشَّنِيعِ، فَكَتَبْتُ رِسَالَةً فارسية فِي فِهْرِسْتَ مَا صَنَعَ بِالْكِتَابِ، سَمَّيْتُهَا بِ «تسديد الْمَكارِمِ وَ
تَفْضِيحِ اَلظَّالِمِ» وَ أَورَدْتَ مُلَخَّصَ ذَلِكَ أَيْضاً
1) كذا، و الظاهر: 1300.
فِي ضِمْنِ كِتَابٍ آخَرَ سَمَّيْتُهُ بِ «كِتَابِ اَلتَّنْبِيهِ عَلَى أَمْرِ الكتب».
ثُمَّ أَمَرَنِي مَنْ لاَ يَسَعُنِي مُخَالَفَته تَجْدِيدُ الرِّسالَةِ عَرَبِيَّةً لِيَطْبَعَهَا مَعَ أَصْلِ الْكِتابِ لِيَطْلُعَ اَلْإِخْوَانُ مِنْ أَهْلِ اَلْإِيمَانِ عَلَى ما صَدَرَ مِنَ اَلْقَوْمِ مِنَ الْفَسَادِ الظَّاهِرِ فِي الْعِبَادِ وَ الْبِلَادِ، فَإِنِّي قَدْ رَأَيْتُ فِي اَلْغَرِيِّ وَ اَلْحَايِرُ - عَلَى مُشْرِفِيهِمَا اَلسَّلاَمُ - فِي زَمَانٍ قَلِيلٍ أَرْبَعُ طَبَعَاتٍ لِهَذَا اَلْكِتَابِ، ثَلاَثٌ فِي تِلْكَ اَلْمَطْبَعَةِ اَلْخَيْرِيَّةِ بِمِصْرَ وَ اَلأُخْرَى ببولاق مِنْ توابعها. وَ رَاجَعْتُ اَلْعَمْدَةَ مِنْ مَوَاضِعِ التَّغْيِيرِ وَ اَلتَّحْرِيفِ، فَوَجَدْتُ اَلثَّلاَثَ اَلْآخَرَ كَالْأُولَى وَ أَنَا اَلْآنَ أَقْدَمُ فِي اِمْتِثَالِهِ - سَلَّمَهُ اَللَّهُ - فَاضْعُ رِسَالَة عَرَبِيَّةٍ مُسَمَّاةٍ بِاسْمِ اَلْفَارِسِيَّةِ فِي كَشْفِ مَا صَنَعَ بِالْكِتَابِ وَ بَيَانِ مَا صَنَعُوا.
وَ لَكِنْ مِنْ ذَلِكَ مَا يُوجِبُ تَفْصِيلَهُ اَلتَّطْوِيلَ، فَنَكْتَفِي فِي إِيضَاحِهِ بِالْإِجْمَالِ، فَفِيهَا كَأُخْتِهَا مُقَدَّمَةٌ وَ ثَلاَثَةُ فُصُولٍ وَ خَاتَمُهُ فِي أَمْرِ آخَرَ.
اِمّا اَلْمُقَدَّمَةَ: فَفِيمَا نُجْمِلُهُ مِنْ ذَلِكَ اَلصُّنْعِ الشَّنيع وَ هُوَ أَنَّ المرسومَ عِند الْإِمَامِيَّةِ أَنْ يَكتُبَ بَعْدَ ذِكْرِ أَسامِي اَلْأَئِمَّةِ اَلْأَطْهَارِ (علیهم السلام) أَوْ شِبْهَ ذَلِكَ أَوْ يُومِي إِلَيْهِ بِالرَّمْزِ «ص»، وَ قَدْ بُدِّلَ ذَلِكَ بِ «رِضَى اَللَّهِ عَنْهُ» وَ نحوهِ إِلاَّ فِي ذِكْرِ عَلي (علیه السلام) أحيانا في «كرمِ اَللَّهِ وَجْهه».
وَ مِنْ ذَلِكَ ذِكْرُ آبَاءِ رِجَالِ اَلرِّوَايَاتِ وَ نَحْوِهَا قَدْ زِيدَ فِي مَوَاضِعَ لاَ نَتَعَرَّضُ لَهَا فِي هَذِهِ اَلرِّسَالَةِ وَ كَذَا فِي نَقْصِ مَا أَشْبَهَ ذَلِك.
وَ مِنْ ذَلِكَ إِسْقاطُ ذِكْرِ اَلْأَئِمَّةِ (علیهم السلام) وَ قَدْ فُعِلَ ذَلِكَ بِالْكِتَابِ فِي مَوَاضِعَ مِنَ اَلنُّسْخَةِ وَ لا نَتَعَرَّضُ لَهُ فِي هَذِهِ الرِّسالَةِ وقَد زَيدَ مِثلُ ذَلِكَ فِي مَوَاضِعَ أخر تَرَكْنَا اَلتَّعَرُّضَ لَهُ. وَ مِن ذلِكَ مَواضِعُ لَم يَتَعَرَّضِ اَلْمُصَنِّفُ - رَحِمَهُ اللَّهُ - لِذِكرِ الرَّاوي وَ كَتَبَ الْمُحَرَّفُ فيهِ شَيئاً أَوْ نَقَصَ مِثْلَ ذَلِكَ أَو غَيَّر مِن ذَلِكَ شَيْئاً أَوْ ذَكَرَهُ بِغَيْرِ اِسْمِهِ أَوْ تَركِ ذِكرِ صَاحِبِ اَلْحَدِيثِ أَوْ غَيْرِّ إِسْمِهِ، نَعَمٌ قَدْ نَتَعَرَّضُ لِذَلِكَ أَحْيَاناً إِذَا كَانَ فِي أَسَامِي اَلنَّبِيِّ - صَلَوَاتُ اللَّهِ عَيلَهُ - وَ الائِمَةِ (علیهم السلام) وَ قِبَيْلٍ مَا اجْمَلْنَا أَمْرَهُ فِي غَايَةِ الكثرَةِ فِي هَذِهِ اَلنُّسْخَةِ وَ اِكْتَفَيْنَا بِتَفْصِيلِ غَيْرِ ذَلِكَ اَلْقَبِيلِ لِكَونِهِ في ظُهُور شناعَةٍ ما فَعَلُوا فوق قدر الكفاية.
فَالْعَدَدُ اَلْأَوَّلُ لِلزِّيَادَاتِ وَ اَلثَّانِي لِمَوَاضِعِهَا:
[لَهُ] (1)فثنيناه لَهُ بِأَرْبَعٍ ثنيات فَلَمَّا أَصْبَحَ قَالَ: مَا فرشتموا لِي اللَّيْلَةِ؟ قَالَتْ: قُلْنَا: هُوَ فِرَاشَكَ إِلَّا إِنَّا ثنيناه بِأَرْبَعٍ ثنيات. قُلْنا هُوَ أوطألك. قَالَ: رَدُّوهُ لحالته الْأُولَى فَإِنَّهُ مَنَعْتَنِي وطاته صَلَاتِي اللَّيْلَةِ. قَالَتْ عَائِشَةَ وَ كَانَ لَهُ الخ. (2)
فِي 23 فِي «آدَابِ الْحَمَّامِ» قُبِلَ قَوْلُهُ «وَ مِنْ كِتَابِ طِبِّ الْأَئِمَّةِ» وَ بَعْدُ الْمُرْسَلَةِ كَتَبَ: «قِيلَ: خَرَجَ رَجُلُ مِنَ الْحَمَّامِ فَلَقِيَهُ أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ - رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ - فَقَالَ: نَقِيَّةً وَ بَقِيَتْ. فَتَحَيَّرَ الرَّجُلُ وَ لَمْ یرد جَوَابِهِ، فَقَالَ الْعَالِمُ لَا يَدْرِي جَوَابِهِ إِلَّا قَلِيلُ. فَصَبَرَ الرَّجُلِ حَتَّى دَخَلَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ الْحَمَّامِ فَلَمَّا خَرَجَ قَالَ الرَّجُلِ: نَقِيَّةً وَ بَقِيَتْ. فَقَالَ: أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ: لاخدر وَ لاشعت». (3)
فِي 37 «فِي فُصُوصُ الْخَوَاتِيمَ» فِي حَدِيثِ الْبَاقِرِ (علیه السلام) قَبْلَ قَوْلِهِ «مَنْ تَخَتَّمَ بِالْعَقِيقِ» كَتَبَ: «قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ».
[1] أنظر وسائل الشيعة، ج 3، ص 411.
[2] لم يقرء بقدر كلمتين.
[3] أنظر وسائل الشيعة، ج 3، ص 403.
فِي 49 فِي «فَرْوِ السِّنْجَابِ» فِي آخِرِ الْحَدِيثِ الْأَوَّلِ كَتَبَ: «لا لِلصَّلَاةِ».
فِي 57 فِي «آدَابُ غَسْلُ الْيَدِ وَ غَيْرِهَا» فِي حَدِيثِ وَضْعِ السُّعْدَ عَلَى الْأَسْنَانِ بَعْدَ لَفْظَ «الْفَمَ» كَتَبَ: «وَ يَزِيدُ فِي الْجِمَاعِ». (6)
فِي آخِرِ 59 فِي حَدِيثٍ كِتَابِ النَّجَاةِ بَعْدَ قَوْلِهِ «لَا يَضُرُّ مَعَ اسْمِهِ شَيْءُ» كَتَبَ: «فِي الْأَرْضِ وَ لَا فِي السَّمَاءِ».
1) أثبتناه من الطبعة المحرفة
2) فيض القدير، ج 5، ص 220.
3) لم أجده في المصادر.
4) فِي النُّسَخِ المطبوعة (مِثْلُ: بيروت، دَارُالْبَلَاغَةِ، ص 90) هَذِهِ الْعِبَارَةِ مَوْجُودَةُ وَ لَا يَخْتَصُّ نَقَلَهَا بالطبعة المحرفة.
5) أَقُولُ: وَ رَوَى صَاحِبُ الْوَسَائِلِ - رَحِمَهُ اللَّهُ - روايتين استملنا عَلَى ذِكْرِ نَقْشُ خَاتَمِ آدَمَ [علیه السلام]، وَ فِيهِمَا أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَ مُحَمَّدُ رَسُولُ اللَّهِ، فَقَطْ [1]؛ نَعَمْ نَقْشُ خَاتَمُ آخَرُ فِيهِ عَلِيُّ وَلِيُّ اللَّهِ، الَّا أَنَّهُ لَيْسَ فِيهِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ...، ...، [2] مُحَمَّدُ نَبِيُّ اللَّهُ [وَ] عَلَى وَلِىُّ اللَّهُ [3]، وَ لَا دَخَلَ لَهُ أَيْضاً بِمَا فِي الْمَقَامِ، فَلَاحِظْ (مِنْهُ (قدس سرّه))
6) فِي النُّسَخِ المطبوعة (مِثْلُ: مؤسسة النَّشْرِ الاسلامي، ج 1، ص 302) هَذِهِ الْعِبَارَةِ مَوْجُودَةً؛ لَكِنْ مَا بَيْنَ المعقوفين.
فِي 61 فِي حَدِيثِ أَبِي أَيُّوبَ مِنَ الْفِرْدَوْسِ قَبْلَ قَوْلِهِ «وَ لِغَيْرِي؟ قَالَ: نَعَمْ» كَتَبَ: «أَهَذَا لِي».
فِيهَا فِي حَدِيثٍ كِتَابِ زُهْدِ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) قَبْلَ قَوْلِهِ «تَوَقَّوُا الذُّنُوبِ» وَ بَعْدُ قَوْلِهِ «أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ» كَتَبَ: «عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ - رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ - مِنْ حُكْمُهُ».
فِيهَا وَ مَا بَعْدَهَا فِي حَدِيثٍ فَضْلِ بْنِ يُونُسَ وَ فِيهِ زِيَادَاتٍ:
مِنْهَا: لَفْظَةَ «أَوْ» بَيْنَ قَوْلِهِ «أَبَا الْحَسَنِ» وَ قَوْلِهِ «يُسَمَّى».
وَ لَفْظَةَ «عِنْدَنَا» بَيْنَ قَوْلِهِ «حَضَرٍ» وَ قَوْلِهِ «وَ طَعَامُ كَانَ».
وَ لَفْظَةٍ «وَ (1)مَالِي قَدْ» بَيَّنَ لَفْظَةَ «إِنَّ» وَ لَفْظَةَ «خَرَجَ».
وَ كَذَا لَفْظَةَ «ثُمَّ» بَعْدَ قَوْلِهِ «عَنِّي»، وَ «مِنْهُ إِلَى الْآنَ» بَعْدَ قَوْلِهِ «لَمْ يَعُدْ إِلَيَّ»، وَ «فأنفذتها إِلَيْهِمْ» بَعْدَ قَوْلِهِ «الْعَشَرَةُ آلَافٍ».
فِي 36 (2)بَعْدَ قَوْلِهِ «إِنَّهُ [صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ] (3)شَرِبَ قَائِماً» كَتَبَ: «وَ ذَاكَ لِبَيَانِ الْجَوَازِ».
فِي 65 فِي «مَاءُ السَّمَاءِ» بَعْدَ لَفْظَ «أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ» كَتَبَ: «عُمَرُ بْنُ الْخُطَّابِ - رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ -).
فِيهَا أَيْضاً فِي «الْمَاءُ الْبَارِدِ» بَعْدَ رِوَايَةِ «يَذْهَبُ بِالْحُرِّ» (4)كَتَبَ: «وَ فِي صحيحي الْبُخَارِيِّ وَ مُسْلِمٍ (5)- رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا - مِنْ حَدِيثِ أَبِي هُرَيْرَةَ - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: الْحُمَّى مِنْ فَيْحِ جَهَنَّمَ، فابردوها بِالْمَاءِ يَعْنِي الْبَارِدِ كَمَا هُوَ مُصَرَّحٍ بِهِ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ»
فِيهَا أَيْضاً «فِي الْمَاءِ المغلى» بَعْدَ الْحَدِيثَ الْأَوَّلَ وَ إِسْقَاطُ لَفْظَ «عَنْهُ» وَ بَعْدُ لَفْظَ «قَالَ» كَتَبَ: «أرسطو».
فِي 66 فِي «اللُّحُومِ وَ مَا يَتَعَلَّقُ بِهَا» بَعْدَ الْحَدِيثُ الثَّانِي كَتَبَ: «وَ فِي الشَّمائِلِ (6)مِنْ حَدِيثِ أَبِي عُبَيْدَةَ عَامِرِ بْنَ الْجَرَّاحِ - رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: طُبِخَتْ لِلنَّبِيِّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ - قَدْراً وَ كَانَ يُعْجِبُهُ الذِّرَاعُ فَنَاوَلْتُهُ الذِّرَاعِ، ثُمَّ قَالَ: نَاوِلْنِي الذِّرَاعِ، فَنَاوَلْتُهُ. ثُمَّ قَالَ: نَاوِلْنِي الذِّرَاعِ. فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ كَمِ لِلشَّاةِ مِنْ ذِرَاعٍ؟
فَقَالَ: وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ [لَوْ سَكَتَ] (1)لَنَا وَ لتني الذِّرَاعِ مَا دَعْوَت». (2)
فِيهَا أَيْضاً بَعْدَ قَوْلِهِ «لَحْمِيُّونَ» كَتَبَ: «أَيْ نُحِبُّ اللَّحْمَ».
فِي 67 فِي «لَحْمِ اَلدَّجَاجِ» بَعْدَ الْحَدِيثِ كُتِبَ: «و فِي صحيحَيِ الْبُخَارِي وَ مُسْلِمٍ (3)- رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمَا - مِنْ حَدِيثِ زَهْدِمِ اَلْجَرْمِيِّ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: كُنَّا عِنْدَ أَبِي مُوسَى - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - قَالَ فَقَدِمَ طَعَامٌ وَ قَدِمَ فِي طَعَامِهِ لَحْمُ دَجَاجٍ وَ فِي اَلْقَوْمِ رَجُلٌ مِنْ بَنِي تَيْمِ اَللَّهِ أَحْمَرَ كَأَنَّهُ مَوْلًى قَالَ: فَلَمْ يَدَنْ، فَقَالَ لَهُ أَبُو موسى: أَدْن فَإِنِّي رَأَيْتُ رَسُولَ اَللَّهِ - صلى الله عليهِ وَ سَلَّمَ - أَكَلَ مِنْهُ. فَقَالَ: إِنِّي رَأَيْتُهُ يَأْكُلُ شَيْئاً فقذرته، فَحَلَفْتُ أَنْ لاَ أُطْعِمَهُ أَبَداً، اِنْتَهَى. وَ فِي اَلْحَدِيثِ قِصَّةٌ فِي البخاري».
فِيهَا أَيْضاً فِي «لَحْمِ الحباري» بَعْدَ اَلْحَدِيثِ كُتب: «وَ فِي صَحِيحِ اَلتِّرْمِذِيِّ (4)مِنْ حَديثِ سَفِينَةَ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - مَوْلَى رَسُولِ اَللَّهِ - صَلَّى اَللَّهُ عليه و سلم - أَنَّهُ قَالَ: أَكَلْتُ مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ - صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ - لَحْمَ اَلْحُبَارِي».
فِيهَا أَيْضاً فِي «اَلْجَرَادِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «ميتة» كُتُبٍ: وَ «كَذَا اَلْحِيتَانُ وَ مَامَاتٍ فِي اَلْبَحْرِ».
أَقُولُ: وَ هَذَا يَحْتَمِلُ أن يَكونَ مِنَ التَّقديمِ وَ التَّأْخِيرِ، لِأَنَّهُ أسْقَطَ بَعدَ قَوْلِهِ «ذَكِيٌ» قَوْلُهُ «وَ الْحِيتَانِ وَ مَامَاتٍ فِي اَلْبَحْرِ» وَ بَدّلَ الْفَاءُ بِالْوَاوِ. (5)
1) أثبتناه من الطبعة المحرفة.
2) اعْلَمْ أَنَّ الصَّحِيحَةَ وَ السَّقِيمَةَ مَن نُسخِ الْكِتَابِ قَدِ اتَّفَقَتَا عَلَى أَنَّ أَخْبَارَ اَلْفَصْلِ اَلسَّادِسِ مُنْتَخَبَةٌ مِنْ كِتَابِ طبِّ الائمةِ، فَيَظْهَرُ مِنْ ذَلِكَ حَالُ تِلْكَ اَلزِّيَادَاتِ إِلَى حَدِيثِ اَلشَّمَائِلِ بِاعْتِرَافِهِمْ أَيْضاً وَ أَيْنَ أَخْبَارُ هَذَا اَلْكِتَابِ وَ اَلاِنْتِسَابِ إِلَى عُمَرَ وَ أرسطو وَ صَحِيحِي اَلْبُخَارِيُّ وَ مُسْلِمٌ، فَلاَحَظَ (مِنْه (قدس سرّه)).
3) صحيح البخاري، ج 6، ص 228 و ج 7، ص 222؛ صحیح مسلم، ج 5، ص 83-84.
4) سنن الترمذي، ج 3، ص 177.
5) وَ لَكِنِ اَلاِحْتِمَالَ ضَعِيفٌ؛ بَلْ لَمَّا كانَتِ الرِّوايَةُ تَنْطَبِقُ عَلَى مَذْهَبِ اَلْعَامِيَةِ فِي حُكْمِ مَامَاتٍ فِي اَلْمَاءِ فِي تَحْرِيمِهِ جَعَلَهَا مُفِيدَةً لِحَلِّ ذَلِكَ، فَلَوْ لَمْ تَكُنْ هَذَا مِنَ اَلزِّيَادَةِ فَهُوَ مِنَ اَلْمُغِيرَاتِ كَمَا لاَ يَخْفَى. (منه (قدس سرّه)).
6) سنن الترمذي، ج 3، ص 180.
7) سنن أبي داود، ج 2، ص 205.
فِيهَا أَيْضاً فِي «اَلْعَسَلِ» كُتَبَ بَدَلٌ «مِنَ اَلْفِرْدَوسِ» قَوْله «وَ فِي مُسْنَدِ الْفِردَوْسِ لِلدَّيْلَمِيِّ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ -».
فِي 69 فِي «اَلسُّكْرِ» فِي حَدِيثٍ «تَأْخُذُ لِلْحُمَّى» بَعْدَ لَفْظٍ «بَارِدٍ» وَ قَبْلَ لَفْظٍ «عَلَى اَلرِّيقِ» كَتُبٌ: «وَ خَلٌ أَوْ لَيَمُون».
في 70 فِي أَحَادِيثِ «اَلتَّمْرِ» بَعْدَ إسقاط قَوْلِهِ «وَ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍ [عَنْ أَبِيهِ] (1)(علیهما السلام)» مِنْ صَدْرِ الْحَدِيثِ كتِب: «وَ فِي صحيح الْبُخَارِي وَ مُسْلِمٍ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنهما - مِنْ رِوَايَتِي أَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمَا -».
فِيهَا أَيْضاً فِي «اَلْفَوَاكِهِ» بَعْدَ الْحَدِيثِ الْأَوَّلِ كَتَبَ: «وَ فِي اَلشَّمَائِلِ التِّرْمِذِيَّةِ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: كَانَ اَلنَّاسُ إِذَا رَأَوْا أَوَّلَ اَلثَّمَرِ جَاؤُا بِهِ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ - صَلَّى الله عليه و سلّم - فَاِذا أَخَذَهُ رَسُولُ اَللَّهِ - صلى الله عليه و سلّم - قَالَ: اَللَّهُمَّ بَارِكْ لَنا فِي ثِمَارِنَا وَ بَارِكْ لَنَا فِي مُدْيَتِنَا وَ بَارِكْ لَنَا فِي صاعِنا وَ فِي مُدِّنَا، اللَّهُمَّ أَنَّ إبراهيمَ عَبدُكَ وَخَليلُكَ وَنَبِيُّكَ وَ إنّي عَبدُكَ وَ نَبيُّكَ وَ إنَّهُ دَعا لِمَكَّةَ وَ إِنِّي أَدْعُوك لِلمَدِينَةِ بِمِثْلِ مَا دَعَاكَ بِهِ لمكة و مِثْلهُ مَعَهُ. (2)
[1] سنن الترمذي، ج 5، ص 169.
قَالَ: ثُمَّ يَدْعُو أَصْغَرَ وَلِيدٍ يَراهُ إِنْ كَانَ (3)مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ إِلاَّ فَمِن غَيْرِهِم فَيُعْطِيهِ تِلكَ الفاكِهَةَ اَلَّتِي هَى الْبَاكُورَةِ، لِأَنَّ الوِلْدانَ تَكْثُرُ رَغْبَتُهُمْ في ذلِكَ وَ تَفْرَحُ بِهِ وهَذا مِن مَكَارِمِ أَخْلاَقِه».أَقُولُ: وَ هَذَا بِالْمُغِيرِ أَشْبَهُ وَ إِنْ كَانَ مِنَ الزِّيَادَةِ.
1) أثبتناه من النسخ المطبوعة (مثل: كربلاء، مؤسسة الأعلمي، ص 193).
2) اَقُولُ: وَ فِي صَحِيحِ اَلتُّرْمِذَى فِي أَبْوَابِ اَلدُّعَاءِ فِي بَابِ «مَا يَقُولُ إِذَا رَأَى اَلْبَاكُورَةَ» هَذِهِ اَلرِّوَايَةَ إِلَى قَوْله «وَ مِثْلَهُ مَعَهُ» فَقَالَ: «ثُمَّ يَدْعُو أَصْغَرَ وَلِيدٍ يَرَاهُ فَيُعْطِيهِ ذَلِكَ اَلثَّمَرَ». قَالَ: «هَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيحٌ»، فالمحرف زَادَ فِي هذِه الرواية أَيْضاً. (منه (قدس سرّه)).
3) في الطبعة المحرفة بعد «يراه» و قبل «إن كان» كتب: «و يعطيه ذلك الثمر، انتهى. أي أنه - صلى الله عليه و سلّم - كان ينادي أصغر ولد يراه».
4) الصحيح: «الثالث».
5) أثبتناه من الطبعة المحرفة.
6) أثبتناه من النسخ المطبوعة (مثل: كربلاء، مؤسسة الأعلمي، ص 195).
مَنْ رُمَّانُ اَلْجَنَّةِ».
فِيمَا أَيْضا فِي «السَّفَرْجَلِ» بَعْدَ الحديث الثَّاني كَتَبَ: «وَ عَنْهُ أَنَّهُ قَالَ: كُلُوا اَلسُّفَرَ جَلَّ فَإِنَّهُ يَجْلُو الْفُؤَادَ».
فِيمَا أَيْضا فِي «السَّفَرْجَلِ» فِي آخِرِ الباب بَعْدَ قَوْلِهِ «قَالَ اَلنَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله)» وَ قَبْل قَوْلِهِ «كُلُوا اَلسَّفَرجَلَ» كتبَ: «كُلُوا السَّفَرْجَلَ فَإِنَّهُ يَجْلُو اَلْفُؤَادَ وَ مَا بَعَثَ اَللَّهُ نَبِيّاً إِلاَّ أَطْعَمَهُ مِنْ سَفَرْجَلِ اَلْجَنَّةِ فَيَزِيدُ فِيهِ قُوَّةَ أَرْبَعِينَ رَجُلاً». (1)
فِي 72 فِي «اَلْعِنَبِ» بَعْدَ اَلْحَدِيثِ الْأَوَّلِ و لَفْظٍ «و عَنْهُ (علیه السلام) قَالَ» وَ إِسْقَاطِ مَا بَعْدَهُ - كَمَا سَيَأْتِي - وَ قَبْلَ قَوْلِهِ «وَ (2)مِنَ اَلْفِرْدَوْسِ» كتب: «شَكَا نَبِيٌ مِنَ اَلْأَنْبِيَاءِ إِلَى اَللَّه - عزَّ وَجِلُ - اَلْغَمِّ، فَأَوْحَى [اَللَّهُ] (3)إِلَيْهِ أَنْ يَأْكُلَ اَلْعِنَبَ». (4)
في 74 فِي «اَلثُّومِ» كُتِبَ أَوَّلُ اَلْبَابِ: «يعنى مَطْبُوخَةً لاَ رَائِحَةَ لَهَا». وَ بَعْدَ اَلْحَدِيثِ اَلْأَوَّلِ كُتِبَ: «وَ في صحيحي الْبُخَاري وَ مُسْلِمٍ (5)- رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمَا - عَنْ رَسُولِ اَللَّهِ - صلى الله عليه و سلّم - أَنَّهُ قَالَ: مَنْ أَكَلَ مِنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ فَلا يُقِرُّ بنُ مَسْجِدِنا يُعنى الثُّومَ». وَ كَتَبَ بَعْدَ خَبَرِ الْفِرْدَوْسِ «وَ الْمُرَادُ أَنَّهُ يَأْكُلُهُ لِلتَّداوي وَ إِذَا أَرَادَ الذَّهابَ إِلَى المَسجِدِ أَذهَبَ رَائِحَتَهُ بِشَيْءٍ كَالْقَرَنْفُلِ أَوِ اَلْقُرْفَةِ مِثْلاً».
فِي 75 فِي «اَلْبَصَلِ» كَتَبَ فِي آخِرِ اَلْبَابِ: «يَعْنِي إِذَا كَانَ مَطْبُوخاً خُصُوصاً بِالسَّمْنِ».
فِيهَا أَيْضاً فِي «الْبَاذَنْجَانِ» فِي الْحدِيثِ اَلْأَوَّلِ مِنَ اَلْفِرْدَوْسِ كتبَ بَعْدَ قَوْلِهِ «وَلِيَ بِالنُّبُوَّةِ» وَ قَبْلَ قَوْلِهِ «وَ لِعَلِيٍ بِالْوَلايَةِ» قَوْلُهُ «وَ لِأَبِي بَكْرٍ بِالصِّدِّيقِيَّةِ». (6)
[1] انظر: ج 1، ص 419 من الطبعة المحققة لمدينة المعاجز.
[2] أنظر: بحار الأنوار (كتاب السماء و العالم): 223/63.
1) في جميع النسخ المطبوعة (مثل: كربلاء، مؤسسة الأعلمي، ص 197) العبارة كالطبعة المحرّفة!
2) كلمة الواو ليست في النسخ المطبوعة.
3) أثبتناه من الطبعة المحرّفة.
4) في جميع النسخ المطبوعة (مثل: كربلاء، مؤسسة الأعلمي، ص 198) الخبر موجود و لا يختص نقله بالطبعة المحرّفة.
5) صحيح البخارى، ج 1، ص 207؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 79.
6) أقول: و روى سيّد المحدثين السيد هاشم البحراني حديث شهادة الباذنجان في السادس و الستين بعد المأة من معجزات علي (علیه السلام) الله من مدينة المعاجز و هو في آخر الصفحة السابعة و الستين في باسمة طهران [1] عن ابن شهر آشوب عن كتاب الفردوس و عن العيون عن أحمد المؤدب عن أبي هريرة بدون هذه الزيادة، وكذا رواه المجلسى في كتاب السماء و العالم [2] عن مكارم الأخلاق عن الفردوس بدون هذه الزيادة، أورده في أبواب القبول في باب الباذنجان. (منه (قدس سرّه)).
(1)في 77 في «الخلِّ» بَعْدَ الحدِيث الْأَوَّلِ لِأُمِّ سَلَمَةَ كُتَبَ: «وَ فِي صَحِيحِي البخاری (2)وَ مُسْلِمٌ (3)وَ كَذَا فِي الترمِذيِّ (4)مِنْ حَدِيثِ عَائِشَةَ وَ جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللهِ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمَا - أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عليه و سلّم - قَالَ: نَعْمَ الادام اَلْخَلُّ».
فِي أَوَاخِرِ هَذَا اَلْبَابِ بَعْدَ قَوْلِهِ «إِلاَّ قَتَلَهَا» كتب: «وَ عَنِ اَلْحَكِيمِ التِّرْمِذِيِّ قَالَ: فِي الْخَلِّ مَنافِعُ لِلدّينِ وَ الدُّنيا وَ ذَكَرَ أَنَّهُ يَقطَعُ حَرارَةَ السَّمومِ».
فِي 78 فِي «اَلزَّيْتِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «أَرْبَعِينَ صَبَاحاً» كَتَبَ: «وَ فِي الصحيحين مِنْ حَدِيث عُمَرَ بْنِ اَلْخَطَّابِ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: رَسُولُ اَللَّهِ - صَلى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلّم -».
أَقُولُ: فَنَسَبَ حَدِيثَ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) إِلَى عمر.
أَقُولُ: وَ أَسْقَطَ حَدِيثَ يَحْيَى بْنِ عَبْدِاَللَّهِ، كَمَا يَأْتِي إِنْ شَاءَاَللَّهُ.
1) و من هنا بنينا على الاختصار في إيراد الزيادات. (منه (قدس سرّه)).
2) لم يوجد.
3) صحيح مسلم، ج 6، ص 125.
4) سنن الترمذي، ج 3، ص 182.
5) صحيح البخاري ، ج 1، ص 64 و 113 و ج 4، ص 22 باختلاف في الألفاظ.
6) في النسخ المطبوعة (مثل: مؤسسة النشر الإسلامي، ج 1، ص 431): «العزّاب».
7) صحيح البخاري، ج 6، ص 117.
8) يعني حديث يا معشر الشباب من استطاع منكم...».
9) أي النسخ الصحيحة من كتاب مكارم الأخلاق.
10) أثبتناه من النسخ المطبوعة.
فِي 81 فِي الْبَابِ بَعْدَ قَوْلِهِ «مِنْ أَخْلَاقِ اَلْأَنْبِيَاءِ [علیهم السلام] (1)حُبُّ اَلنِّسَاءِ» كتب: «وَ فِي صَحِيحِ اَلْبُخَارِيِّ (2)- رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - قَالَ [لِي] (3)اِبْنُ عَبَّاسٍ [رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمَا] (4): هَلْ تَزَوَّجْتَ؟، قُلْتُ: لاَ، قَالَ: فتزَوج، فَإِنَّ خَيْرَ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ أَكْثَرُهَا نِسَاء».
في 84 فِي خُطْبَةِ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) بَعْدَ لَفْظِ «إسماعيلَ» كَتَبَ: «وَ ضِئْضَىءَ مَعَدٍ وَ عُنْصُرُ مُضَرَ وَ جَعَلَنَا حَضنَةَ بَيتِهِ وَسْوَاسِ حَرَمِهِ». وَ بَعْدَ لَفْظِ «ظِلِّ زائِلٍ» كُتُبٍ: «وَ أَمرٍ حَائِلٍ وَ محمَّدٌ مِنَّا مِمَّنْ قَدْ عَرَفْتُمْ قَرَابَتَهُ وَ قَدْ خَطَبَ خَدِيجَةَ بِنْتَ خُوَيْلِدٍ وَ بَذَلَ لَهَا مَا...».
أَقُولُ: وَ اَلظَّاهِرُ أَنَّهُ دَاخِلٌ فِي اَلْمُغِير لاَ فِي اَلزِّيَادَةِ.
وَ بَعْدَ لَفْظٍ «مِنْ مَالِي» كَتَبَ: «كَذَا وَ هُوَ وَاللَّهِ بَعْدَ [هَذَا] (5)لَهُ نَبَأٌ [عَظِيمٌ] (6)».
فِي أوَاخرَ 85 فِي خُطْبَةِ رَسُولِ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فِي تَزْوِيجِ فَاطِمَةَ (علیها السلام) بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ أَرضِهِ» كَتَبَ: «الَّذي خَلَقَ الخَلقَ بِقُدرَتِهِ وَ مَيَّزَهُم بِأَحكامِهِ وَ أَعَزَّهُم بِدينِهِ وَ أكرَمَهُم بِنَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ - صلّى الله عَلَيْهِ وَ سَلّمَ - إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ اِسْمُهُ وَ تَعَالَتْ عَظَمَتُهُ جَعَلَ الْمُصَاهَرَةَ سَبَباً لاَحِقاً وَ أَمْراً مُفْتَرَضاً، أَوْشَجَ بِهِ الأَرْحَامَ وأَلْزَمَ بِهِ الانَامَ، فَقالَ عَزَّ مِنْ قَائِلٍ وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ اَلْمَاءِ بَشَراً، فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً، فَأَمْرُ اَللَّهِ يَجرِي إِلى قَضائِهِ وَقَضَائِهِ يَجري إلى قَدَرِهِ وَ لِكُلِّ قَضاءٍ قَدرٌ وَ لِكُلِّ قَدَرٍ أَجَلُّ وَ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَابُ اللَّهِ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الكِتَابِ».
فِي 88 فِي أَوَاخِرِ «آدَابِ اَلزِّفَافِ» فِي حَدِيثِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ لَوْ أَصَابَتْ زَنْجِيّاً لتشبت (7)بِهِ» كُتُبٌ: «وَ مَا ذَاكَ إِلاَّ لِقِلَّةِ اَلْمُلاَطَفَةِ بَيْنَهُمَا». وَ في الحديث بَعْدَهُ، بَعْدَ قَولِهِ «عَلَيهِنَّ الحَياءُ» كُتَبَ: «وَ لُو لا الحَياءُ لَبِرُكْنٍ تَحْتَ اَلرِّجَالِ فِي اَلْأَسْوَاقِ كَمَاجَاءَ بِذَلِكَ اَلْحَدِيثِ اَلشَّرِيف».
فِي 92 فِي أَوَاخِرِ عُنْوَانٍ «فِي اَلْأَوْلاَدِ وَ مَا يَتَعَلَّقُ بِهِمْ» في حَدِيثِ عَبْدِاللَّهِ بْنِ فَضَالَةَ بَعدَ قَولِهِ «فَإِذا تَمَّت لَهُ عُلِّمَ الوُضوءُ» كُتِبَ: «وَ ضُرِبَ (8)
[1] الأمالي للصدوق، ص 475.
عَلَيهِ وَ أُمِرَ بِالصَّلاةِ وَ ضُرِبَ عَلَيْها فَإِذا تَعَلَّمَ الْوُضُوءَ». (9)1) أثبتناه من النسخ المطبوعة.
2) صحيح البخاري، ج 6، ص 118.
3) أثبتناها من الطبعة المحرفة.
4) أثبتناها من الطبعة المحرفة.
5) أثبتناها من الطبعة المحرفة.
6) أثبتناها من الطبعة المحرفة.
7) فی النسخ المطبوعة (مثل: کربلاء، موسسة الأعلمی، ص 243): «لتشبثب».
8) اعلم أنّ هذه الزيادة موجودة في رواية الأمالى [1] و لكنها لم تكن في نسخ الكتاب. (منه (قدس سرّه))
9) في جميع النسخ المطبوعة (مثل: بيروت، دار البلاغة، ص 233) هذه العبارة موجودة و لا يختص نقله بالطبعة المحرَّفة.
في 123 فِي «دُعَاءِ رَسُولِ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله) بَعْدَ اِنْتِبَاهِهِ (صلی الله علیه و آله) مِنَ اَلنَّومِ» كَتَبَ بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ الْأَرْضِ» أَوَّلُ الدُّعَاءِ «وَ الحَمدُ لِلَّهِ قَيُّومِ السَّمَوَاتِ وَ الأرضِ». (1)
فِي 124 في «دُعَاءِ اَلْوَتْرِ» بَعْدَ لَفظِ «العظيم» اَلثَّانِي كَتَبَ: «سُبْحَانَ اَللَّهِ رَبِّ الْأَرَضِينَ اَلسَّبْعِ وَ مافِيهِنَّ وَ مَا بَيْنَهُنَّ وَ رَبِّ اَلْعَرْشِ اَلْعَظِيمِ».
وَ فِي دُعَاءِ الاستِغفارِ بَعدَ قَولِهِ «واجِدٌ لِكُلِّ خَيرٍ» وَ قَبلَ قَولُهُ «اللّهُمَّ إنَّ اِسْتِغفارِي» كتُبٌ: «وَ سمِعَ أَعْرَابِيٌ وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِاسْتَارِ اَلْكَعْبَةِ يَقُولُ»، وَ فِي آخِرِهِ كُتُبٌ: «أَدْخُلُ عَظِيمَ جُرْمِي فِي عَظِيمِ عَفْوِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِين».
في 125 في أواخِرِ «دُعَاءِ الْحَزِينِ» بَعْدَ قَولِهِ «قَبْلُ» و قبل قوله «أَنْ تَغُلَّ» كُتُبَ: جَهَنَّمَ وَ اَلنِّيرَانَ عَفْوَكَ عَفْوَكَ قَبِلَ».
فِيها أَيْضاً بَيْنَ قولهِ «مَن قالَ مائةَ مَرَّةٍ» وَ قولهُ «سُبْحانَ رَبِّيَ الْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِهِ» كَتَبَ: «سُبْحانَ اللَّهِ وَ بِحَمْدِهِ».
فِي 126 بَعْدِ قَوْلِهِ «وَ صَلاَةِ اَلنَّوَافِلِ فِي اَلْبَيْتِ أفضل» (2)كُتُب: «دُعَاءِ أَبِي بَكْرٍ اَلصِّدِّيقِ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ -، عِلْمُ رَسُولِ اَللَّهِ - صلى الله عليه و سلّم - أَبَابَكْرٍ اَلصِّدِّيقَ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - أَنْ يَقول: اَللَّهُمَّ إنِّي أَسأَلُكَ. بِمُحَمَّدٍ نَبيِّكَ وَ إبراهيمَ خَلِيلِكَ وَ مُوسَى نَجِيِّكَ وَ عِيسى كَلِمَتِكَ وَ رُوحِكَ وَ بِتَوْرَاةِ مُوسَى وَ اِنْجِيلِ عَيْسَي وَ زَبُورِ داوود وَ فُرْقَانِ مُحَمَّدٍ - صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ وَ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ - وَ بِكُلِّ وَحْيٍ أو حِيَّتِهِ أوْ قَضاءٍ قَضَيْتَهُ أو سائِلٍ أَعْطَيْتَهُ أَوْ غِنًى أَفْقَرْتَهُ أَوْ فَقِيرٍ أَغْنَيْتَهُ أَوْ ضالٍ هَدَيْتَهُ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ اَلَّذِي أَنْزَلْتَهُ عَلَى مُوسَى - صلى الله عليْهِ و سلّم - وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي وَضَعْتَهُ عَلَى الْأَرْضِ فَاسْتَقَرَّتْ وَ أَسأَلُكَ بِاسمِكَ الَّذِي وَضَعْتَهُ عَلَى السَّمَواتِ فَاسْتَقَلَّتْ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ
الَّذِي وَضَعْتَهُ عَلَى الْجِبَالِ فَرسَتْ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي اسْتَقَلَّبِهِ عَرْشُكَ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْمُطَهَّرِ الطَّاهِرِ الْأَحَدِ الصَّمَدُ الوتْرُ الْمُنْزَّلُ فِي كِتَابِكَ مِنْ لَدُنْكَ مِنَ اَلنُّورِ اَلْمُبِينِ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي وَضَعْتَهُ عَلَى النَّهَارِ فَاسْتَنَارَ وعَلَى اللَّيلِ فَأظلَمَ وَبِعَظَمَتِكَ وَ كُبرياتِكَ وَ بِنُورِ وَجْهِكَ الْكَرِيمِ أَنْ تَرْزُقَنِي الْقُرْآنَ وَ الْعِلْمَ بِهِ وَ تَخْلِطَهُ بِلَحْمِي وَ دَمِي وَ سَمعِي وَ بَصَري وَ تَستَعمِلَ بِهِ جَسَدى بِحَولِكَ وقُوَّتِك فَإنَّهُ لاحَولَ وَلاقُوَّةَ إِلاّ بِكَ يا أرحَمَ الرَّاحِمينَ».
وَ ثَاثِينَ وَ اخْتِمِ الْمِائَةَ بِلَا إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لَاشَرِيكَ لَهُ، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، یَحیی وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».
فِي 132 فِي «اَلتَّهْلِيلِ» فِي حَدِيثِ زَيْدِ بْنِ أَرْقَمَ قَبْلَ قَوْلِهِ «مُخْلِصاً» كَتَبَ: «خالِصاً» ثُمَّ بَعدَهُ (1)كتُب: «مِن قَلبِهِ وَ ماتَ عَلى ذلِك»
فِي 133 فِي آخَرَ «فِي اَلتَّكْبِيرِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ» وَ قَبْلَ قَوْلَهُ «فِي الصَّلاةِ عَلَى اَلنَّبِيِّ وآله عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ» كتبَ: «وَ رَوَى اَلْأَعْمَشُ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ وَ أَبِي سَعِيدٍ اَلْخُدْرِيِّ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمَا - أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ - صلى الله عليه و سلّم- قالَ: إِنَّ اَللَّهَ - عَزَّ وَجِل - مَلائِكَة سَيَّاحِينَ فِي اَلْأَرْضِ فَضْلًا عَنْ كِتَابِ اَلنَّاسِ، فَإِذَا وَجَدُوا قَوْماً يذكُرُون اللّه - عَزَّ وَجَل - تَنَادوْا هَلُمُّوا إِلَى بُغْيَتِكُمْ، فَيجِيئون فيحفِرون (2)بِهِمْ، ثُمَّ يَرْتَفِعُونَ إلى السَّماءِ فَيَقولُ اَللَّهُ - تَبَارَكَ وَ تَعالى -: أيَّ شَيْءٍ تَرَكْتُمْ عِبَادِي يَصْنَعُونَ؟ (3)، فَيَقُولُونَ تَرَكْناهُمْ يَحْمَدُونَكَ وَ يُمَجِّدُونَكَ وَ يُسَبِّحُونَكَ فَيَقُولُ اَللَّهُ - تَبَارَكَ وَ تَعَالَى -: وَ هَلْ رَأَوْنِي؟ فَيَقُولُونَ: لاَ. فَيَقُولُ - جَلَّ جَلاَلُه -: كَيْفَ لَوْ رَأَوْنَى؟ فَيَقُولُونَ: لَوْ رَأَوْكَ لَكَانُوا أَشَدَّ تَسْبِيحاً وَ تَحْمِيداً وَ تَمْجِيداً. فَيَقُولُ لَهُمْ: مِنْ
أَيِّ شَيْءٍ يتعوذون؟ فَيَقُولُونَ: مِنَ اَلنَّارِ، فَيَقُولُ تَعَالَى: وَ هَلْ رَأَوْهَا، فَيَقُولُونَ: لاَ. فَيَقُولُ اَللَّهُ - عَزَّ وَجَلٌ -: فَكَيْفَ لَوْ رَأَوْهَا؟ فَيَقُولُونَ: لَوْ رَأَوْهَا لَكَانُوا أَشَدَّ هَرَباً مِنْهَا وَ أَشَدُّ نُفُوراً. فيقول اللّه - عزّوجلّ-: وَ أَيَّ شَيْءٍ يَطْلُبُونَ؟ فَيَقُولُونَ: اَلْجَنَّةَ. فَيَقُولُ - تَعَالَى -: وَ هَلْ رَأَوْهَا؟ فَيَقُولُونَ: لاَ. فَيَقُولُ - تَعَالَى -: فَكَيْفَ لَوْ رَأَوْهَا؟ فَيَقُولُونَ: لَوْ رَأَوْهَا لَكَانُوا أَشَدَّ عَلَيْهَا حِرْصاً. (4)
[1] سنن الترمذي، ج 5، ص 237، باختلاف في الألفاظ.
فَيَقُولُ - جَلَّ جَلاَلُهُ -: إِنِّيأُشْهِدُكُمْ، أَنِّي قَدْ غَفَرْتُ لَهُمْ. فَيَقُولُونَ: كَانَ فِيهِمْ فُلاَنٌ لَمْ يَرُدَّهُمْ انما جاءَ لِحَاجَةٍ. فَيَقُولُ اَللَّهُ - عَزَّ وَ جِلٌ -: هُمُ اَلْقَوْمُ لاَ يَشْقَى جَلِيسُهُمْ».
فِيهَا أَيْضاً فِي «اَلصَّلاَةِ عَلَى اَلنَّبِيِّ و آله عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ» فِي أَوَّلِ اَلْفَصْلِ أسقَطَ لَفْظَ «و آلهِ» وَ حَديثُ أبي بَصِيرٍ - كَمَا سَنُشِيرُ إِلَيْهِ - وَ كَتَبَ قَبْلَ حَدِيثِ الصَّادِقِ (علیه السلام): «قَالَ اللَّهُ تَعالَى إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً. وَ رُوِيَ أنَّهُ - صلّى الله عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ - جَاءَ ذَاتَ يَوْمٍ وَ اَلْبُشْرَى تَرَى فِي وَجْهِهِ، فَقَالَ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ -: إِنَّهُ جَائَنِي جَبْرَئِيلُ (1)[علیه السلام] (2)فَقَالَ: أَمَا تَرْضَي يَا مُحَمَّدُ أَنْ لاَ يُصَلِّيَ عَلَيكَ أَحَدٌ مِنْ أُمَّتِكَ صَلاةً واحِدَةً إِلاَّ صَلَّيْتَ عَلَيْهِ عَشْراً وَ لاَ يُسَلِّمُ عَلَيكَ أَحَدٌ مِنْ أُمَّتِكَ إِلاَّ سَلَّمْتَ عَلَيْهِ عِشْرَا».
فِي 134 فِي «اَلاِسْتِغْفَارِ» (3)فِي أَوَّلِ اَلْبَابِ كَتَبَ: «عَن عبدالله بْنِ مَسْعُودٍ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: فِي كِتَابِ اَللَّهِ - عَزَّ وَ جَل - آيَتَانِ مَا أَذْنَبَ عبدٌ ذَنْباً فَقَرَأَهُمَا وَ استغفرَاللَّهَ - عَزَّ وَ جَل - إِلاَّ غَفَرَ اَللَّهُ لَهُ وَ اَلَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ (4)الآية، وَ قوله - عزّ و جل -: وَ مَنْ يَعْمَلْ سَوْأَ أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اَللَّهَ يَجِدِ اَللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً (5)وَ قَالَ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلّمَ -: مَنْ أَكْثَرَ [مِنَ] (6)الاستِغفارِ جَعَلَ اللَّهُ لَهُ مِن كُلِّ هَمٍ فَرَجاً وَ مِن كُلِّ ضِيقٍ مَخْرَجاً وَ رَزَقَهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ». وَ أسقط قوله «وَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ آبَائِهِ (علیهم السلام) قَال».
في 136 في حدِيث حَسَنِ بْنِ اَلْجَهْمِ (7)بَعْدَ قَوْلِهِ «عَلَى لِسَانِهِ» كَتَبَ: «مَا لَمْ يَفْتَحْهُ عَلَى غَيْرِهِ».
فِي 137 بَعْدِ قَوْلِهِ «كَرِهْتُ ذَلِكَ» (8)كُتُبَ: «وَ إِنْ كانَ شَرّاً لِي فِي دِينِي وَ دُنْيَايَ فَاصْرِفْهُ عَنِّي وَ أصرِف نَفْسِي عَن ناحِيَتِهِ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» وَ أَسْقَطَ قَوْلَهُ «وَ أَبَتْهُ نَفْسِي».
فِي 138 فِي «اَلاِسْتِخَارَةِ» (9)فِي روايَةِ جَابِرٍ بَعْدَ قَوْلِهِ «دِينِي» فِي اَلْمَقَامِينَ كُتُبٌ: «وَ دُنْيَايَ».
1) في الطبعة المحرفة: «جبريل».
2) أثبتناه من الطبعة المحرفة.
3) كان العنوان هكذا: «في الاستغفار و البكاء».
4) سورة آل عمران: آية 135.
5) سورة النساء: آية 110.
6) أثبتناه من الطبعة المحرفة.
7) الحديث وقع في ذيل عنوان «في الاستخارة».
8) العبارة وقعت في ذيل عنوان «في صلاة الاستخارة».
9) أراد المصنف (قدس سرّه) عنوان «في صلاة الاستخارة».
وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ إِنْ كُنْتَ تَعْلَم» كتَبَ: «أَنَّ هَذَا اَلْأَمْرَ وَ يُسَمِّيه». و فِي رِوَايَةِ سَمَاعَةَ (1)بَعدَ قَولِهِ «عَلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله)» كُتُبَ: «وَ أهلَ بَيتِهِ وَ صَحبِهُ» (2)مَعَ أنَّ في اَلْأَصْلِ «وَ آلِهِ (3)». وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «اَللَّهُمَّ» كَتَبَ: «عافِنِي فِي نَفْسِي وَ دِينِي وَ أَهْلِي وَ مالِي» مَعَ أَنَّ في الأَصلِ «إن عافَيْتَنِي مِمَّا أَخَافُ (4)». وَ جْمِلَةً مِنْ ذَلِكَ إِلَى اَلْمُحَرَّفِ أقْرب.
فِي 139 فِي رِوَايَةِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ (علیه السلام) بَعْدَ قَوْلِهِ «كَذَا وَ كَذَا» كتب: «فَإِنَّكَ (5)حَاجَتُكَ تُقْضَى إِنْ شَاءَاَللَّهُ [تَعَالَى] (6)كَائِنَةً مَا كَانَتْ وَ ابْدَأْ بِالصَّلَاةِ عَلَى اَلنَّبِيِّ - صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلّمَ -» وَ أُسْقَطَ آخِرُ اَلْحَدِيثِ كَمَا سَيَأْتِي إِنْ شَاءَاَللَّهُ.
فِي 140 فِي «صَلاَةِ اَلْكَافِيَةِ» فِي آخرِ الحديث كُتُبٌ: «فَإِنَّ اَللَّهَ يَكْفِيكَ مَا أَهَمَّكَ و مَنْ أَخَذَ قَدَحاً وَ جَعَلَ فيهِ ماءً وَقَرَأَ عَلَيهِ إِنَّا أنزَلْنَاهُ خَمساً وَ ثَلاثينَ مَرَّةً وَ رَشَ ذلِكَ الماءَ عَلَى ثَوْبِهِ لَمْ يَزَلْ فِي سَعَةٍ حَتَّى يَبْلِيَ ذَلِكَ اَلثَّوْبَ».
فِي «صَلاَةِ اَلاِسْتِغَاثَةِ» قَبْلَ قَولِهِ «ثُمَّ تَرْفَعُ رَأْسَكَ» كُتَبَ: «ثُمَّ تَرْكَعُ وَ تَقُول مِثْلَ ذَلِكَ». وَ بعد قوله «الجليل» كتَبَ: «رَبِّ إِنِّي مَسَّنِيَ اَلضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ».
فِي 141 فِي آخِرِ «صَلاةِ الضُّرِّ وَ الفَقرِ» كَتَبَ: «بِفَضْلِكَ وَ كَرَمِكَ يا أرحَمَ الرّاحِمينَ وَ صَلَّى الله عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلَّمَ». (7)
فِيهَا أَيْضاً فِي «صَلاَةِ اَلْمَكْرُوبِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «ثُمَّ يَقُولُ» (8)كَتَبَ: «بَذَلَ وَ اِبْتِهَالٍ». وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «نَزَلَ» فِي آخِرِهِ كتبَ: «بهِ (9)فَأَزِلْهُ عَنِّي بِرَحْمَتِكَ يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ صَلَّى اَللَّه عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلم وَ يُكَرِّرُ ذَلِكَ مِرَاراً فَإِنَّ اَللَّهَ يُفَرِّجُ كَرْبَهُ». وَ فِي آخِرِ اَلصَّلاَةِ (10)بعْدها أيْضاً كتبَ: «وَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحبِهِ و سَلّمٌ». وَ فِي آخِرُ «صَلاةِ العُسرِ» بَعدَ إسْقاطِ
1) الرواية كانت في ذيل عنوان «في صلاة الحاجة».
2) في الطبعة المحرفة: «... أصحابه».
3) في جميع النسخ المطبوعة (مثل: بيروت، دارالبلاغة، ص 341): «و أهل بيته».
5) في الطبعة المحرفة: «فإنّ».
6) أثبتناه من الطبعة المحرَّفة
7) و من هنا جعلنا الزيادة في كلّ صفحة واحدة و إن تعددت (منه (قدس سرّه)).
8) في النسخ المطبوعة (مثل: بيروت، دار البلاغة، ص 347): «فيقول».
9) في جميع النسخ المطبوعة هذه الحكمة موجودة و بها ختم الحديث.
10) مراده (قدس سرّه) عنوان «صلاة الاستعداء».
قَولِهُ «وَ قَد جُرِّبَ» كُتُبٌ: «وَ أسأَلُ اللَّهَ قَضائَهُ وَكَرِّر ذَلِكَ فَإِنَّهُ يُقْضَى». وَ فِي «صَلاَةِ اَلْمُهِمَّاتِ» قَبْلَ قَوْلِهِ «وَ أَرْكَانُهُنَّ» كُتبَ: «خشوع مَعَ اِسْتِيفاءِ مَنْدُوبَاتِهِنَّ»، وَ بَدِّلَ قَوله «تُحسِنُ» بِقَوْلِهِ «بِحُسْنٍ»، وَ أَسْقَطَ لَفْظَ «قُنُوتِهِنَّ»، وَ هَذَا إِلَى اَلْمُحَرَّفِ أَقْرَبُ.
فِي 142 فِي «صَلاَةِ اَلرِّزْقِ» فِي آخِرِ الحَديثِ كُتَبَ: «وَ يُدَاوِمُ عَلَى ذَلِكَ فَإِنَّ اَللَّهَ يُوَسِّعُ رِزْقَهُ». وَ فِي «صَلاَةِ اَلْفَقْرِ» بعد قوله «اَللَّهُمَّ» كَتَبْ: «يا مَن يُكْتَفَى عَن خَلْقِهِ جَمِيعًاً وَ لا يَكْتَفِي عَنهُ أحَدٌ مِنْ خَلْقِهِ يا أحَدَ مَن لا أَحَدَ لَهُ» وَ أَسْقِطْ قَوله «أَنْتَ أَنْتَ» وَ بَعْدَ قوله «لاَ أَحْتَسِبُ» كُتُبَ: «ثُمَّ اقْرَأْ آيَةً سَجْدَةً». وَ فِي «صَلاَةِ اَلْوَالِدِ» (1)كُتِبَ فِي اَلْآخَرِ: «وَ يُدَاوِمُ عَلَى ذَلِكَ فَإِنَّ اَللَّهَ يَهْدِى لَهُ أَوْلاَدَهُ وَ يَرْزُقُهُمْ رِزْقاً واسِعاً». وَ فِي «صَلاَةِ الْغَنْيَّةِ» كَتَبَ بَيْنَ لَفْظَةٍ «ثُمَّ» وَ قَوْلُهُ «يسجد»، : «يَقْرَأُ آيَةً سَجْدَةً». وَ فِي «صَلاَةِ اَلدِّينِ» بَعْدَ لَفْظِ «رَكَعَاتٍ» كتَبَ: «بِتَشَهُّدَيْنِ» وَ بَعْدَ لَفْظِ «أحد» كتب: «إحدى عشرة مرّة» مَعَ أَنَّ فِي اَلْأَصْلِ «عَشْرَ مرات».
فِي 143 فِي «صَلاَةِ اَلدِّينِ (2)» بَعْدَ قَوْلِهِ «الرَّكْعَتَيْنِ» كُتُبَ: «الاولِيَينِ»، وَ قَبلَ قَولِهِ «المُتَفَرِّدِ» كَتَبَ: «سُبحانَ»، وَ بَعدَ قَوْلِهِ «وَ لا وُلْدَ» كُتَبَ: «ثُمَّ يُحْرَمُ وَ يَقْرَأُ». وَ فِي «صَلاَةٍ [فِي] (3)اِسْتِجْلاَبِ اَلرِّزْقِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «يَا رَسُولَ اَللَّهِ» (4)كَتَبَ: «صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْكَ و سَلَّمَ»، وَ قَبْلَ قَوْلِهِ «أَنْ تصلى» كُتِبَ: «أَسْأَلُكَ اَللَّهُمَّ» (5)، وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «عَلَى عِيَالِي» كتبَ: «وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ و سلّم».
فِي 144 فِي «صلاةِ طَلَبِ الْوَلَدِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ حسّنهما» كتُبَ: «ثُمَّ اِقْرَأْ آيَةً سَجْدَةً بَعْدَهُمَا».
فِي 146 فِي اَلْعَمَلِ عِنْدَ رُؤْيَةِ اَلْهِلاَلِ (6)بَعْدَ «بِسْمِ اَللَّهِ الخ» كُتُبَ «لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ»، وَ قبلَ الفَصْل اَلْخَامِسِ كُتُبَ: «وَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلَّمَ».
فِي 147 فِي حَدِيثِ مُعَاذِ بْنِ جَبَلٍ (7)بَعْدَ قَوْلِهِ «خَلْقِي بِالنَّارِ» وَ إِسْقَاطُ بَاقِي اَلْحَدِيثِ - كَمَا
1) و تمام العنوان هكذا: «صلاة الوالد لولده».
2) في النسخ المطبوعة لا يوجد عنوان «صلاة الدين» إلا واحداً و هو ما أشار إليها المصنف (قدس سرّه) في آخر رقم 61 و هذا العنوان الثاني موجود في الطبعة المحرَّفة، نعم ما ذكر في ذيل هذا العنوان الثاني موجودة في النسخ المطبوعة قبل عنوان «صلاة الدين» في ذيل عنوان «صلاة الغنية» بعنوان «صلاة اخرى».
3) أثبتناه من النسخ المطبوعة.
4) مراده (قدس سرّه) الثاني هذه العبارة في الكتاب.
5) في جميع النسخ المطبوعة (مثل: بيروت، دارالبلاغة، ص 353) هذه العبارة موجودة.
6) كان العنوان هكذا: «ما يتعبد عند روية الهلال».
7) الحديث وقع في ذيل عنوان «دعاء فيه اسم الله الأكبر».
سَيَأتي - كُتُبٌ: «وَ أَنْ تَفْعَلَ بِي ما أَنْتَ أَهْلُهُ وَ لا تَفْعَلْ بِي ما أَنَا أَهْلُهُ وَ أَن تَغْفِرَ لِي وَلِوالِدى بِرَحْمَتِكَ يا أَرحَمَ الرَّاحِمينَ وَ أَنْ تُعْطِيَنِي خَيْرَ الدُّنيا (1)وَ الآخِرَةِ، إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ صَلَّى اَللَّهُ وَ سَلَّم عَلى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ على آلِهِ وَ صَحبِهِ أجمَعِينَ». وَ «فِي طَلَبِ اَلْحَاجَةِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ آيَةَ الكُرسيِّ» [كَتَبَ]: «وَ لِيَتَنَفَّل بِغَيرِ رِيقٍ ثَلاثَ مَرَّاتٍ» وَ في حَديثَ الصَّادِقِ (علیه السلام) بَعْدَ قَولهِ «ألَّمتَّ بِهِ حَاجَةٌ» كتب: «يَقْرأُ آية اَلسَّجْدَةِ ثُمَّ»، وَ بَعدَ قَولهِ «سَبعَ مَرّاتٍ» كتَبَ: «ثُمَّ يَسأَلُ حَاجَتَهُ وَ كانَ - رَضِيَ اللَّهُ عَنهُ - يَقول».
فِي 150 فِي «اَلْبَلاَءِ» فِي اَلْحَدِيثِ اَلْأَوَّلِ بَعْدَ قَوْلِهِ «لِوِشَاءٍ» كتب: «فَعِلَ بِي مِثلُهُ وَ فَضَّلَنِي عَلَى كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقَ تَفْضِيلاً»، وَ «فِي الْمَطَرِ» (2)فِي آخِرِ اَلدُّعَاءِ أَدْرَجَ لَفْظَ «سَيِّدِنَا» وَ «على» وَ «صَحْبِهِ وَ سَلّمَ» وَ قَدْ صَنَعَ مِثْلَ ذَلِكَ كَثِيراً.
في 151 في «الزَّرع» بَعْدَ قَوله «بِحَقِّ» كَتَبَ: «سَيِّدُنَا» وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «مُحَمَّدٍ» كَتَبَ: «صلى الله و سلّم عَلَيْهِ وَ على آلِهِ»، وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «فِي يَدِكَ» كُتُبٌ: «فَإِنَّهُ يُبَارَكُ فِيهَا»، وَ فِي «العُطاسِ» في الحديث الأوَّل لِلصَّادِقِ (علیه السلام) بَعْدَ قَولهِ «عَلِي مُحَمَّدٌ» وَ قَبْلَ قَوْلهِ «الْعَاطِسُ» كُتُبَ: «و عَلَي آلهِ وَ صَحْبِهِ»، وَ بَعْدَ حَدِيثِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ وَ إِسْقَاطِ قَوْلِهِ «وَ في رواية أُخْرَى» إِلَى قَوْلِهِ «يَرْحَمُكَ اَللَّهُ» - كَمَا سَيَأْتِي إِنْ شَاءَاَللَّهُ - كَتَبَ: «وَ يَنْبَغِي لِلشَّخْصِ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَشْمَتَ (3)الْعَاطِسُ أَنْ يقول لِلرَّجُلِ اَلْمُؤْمِنِ» وَ أسقِطْ أَيْضاً مَا بَعْدُ «يَرْحَمُكَ اَللَّهُ» إِلَى قَوْلِهِ «وَ لِلْمَرْأَةِ».
فِي 157 قَبْلِ قَوْلِهِ «لِلْحُمَّى وَ الصُّداعِ» كُتُبُ: «الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ»، وَ فِي حَدِيثِ الصَّادِقِ (علیه السلام) بَعْدَ إِسْقَاطٍ «يكتبُ» بَعْدَ لَفْظٍ «وَ اَلصُّدَاعُ» كَتَبَ: «أَنْ يَعْقِدَ سَبْعَ عُقَدٍ في خَيطٍ وَ يُقْرَأُ عَلَى كُلِّ عُقْدَةٍ فَاتِحَةُ الكِتابِ وَ تُشَدُّ عَلَى رَأْسِ اَلْمَحْمُومِ أو يُكتَب فِي وَرَقَةٍ. وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» كُتُبٌ: «وَ لَا يَزِيدُ اَلظَّالِمِينَ إِلاَّخَسَاراً»، وَ أَدْرَجَ فِي اَلْآخَرِ لَفْظَ «سَيِّدِنا» وَ «عَلِيٍ» وَ «صَحْبِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً»، وَ أَسْقَطَ لَفْظَ «اَلطَّاهِرِينَ».
في 158 «لِلْحُمَّى» بَعْدَ قَوْلِهِ «بِعترتهِ» كُتُبٌ: «وَ صَحَابَتُهُ» وَ أدْرجَ أَيْضاً «سَيِّدَنَا» وَ «على» وَ «صَحْبِهِ وَ سَلَّمَ» قَبْلَ قَوْلِهِ «اَللَّهُمَّ»، وَ زادَ فِي آخِرِهِ أَيْضاً «وَ (4)بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ». وَ فِيمَا يُكتَبُ في الجامِ بَعدَ قَولِهِ يُخَفَّفُ عَنْكُمْ كُتُبٌ: «وَ خَلقَ الإنْسانِ ضَعِيفاً»، وَ بَعَدَ قَولَهُ اَلآنَ خَفَّف
[اللَّهُ] (1عَنْكُمْ) (2)كُتُبٌ: «وَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً». وَ فِيمَا يُكْتَبُ عَلَى اَلْقِرْطَاسِ بَعْدَ قَوْلِهِ عَلَى أَعْقَابِكُمْ كُتب الآية (3)إلى آخرها. 70. فِي 161 فِي «عوذَةِ وَجَعِ اَلرَّحِمِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «طائِعين» كتبَ: «وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ الطَّاهِرِينَ وَ لابُدَّ أنْ تَكُونَ الْقِرَائَةُ وَ الْكِتَابَةُ فِي مَحَلٍ خَالٍ وَ أَنْتَ تُبَخِّرُ بِالرَّائِحَةِ اَلطَّيِّبَةِ» وَ أسقط أَيْضاً عِبَارَةَ الْأَصْلِ مِنَ الْآخَرِ. وَ فِي «لِمَنْ يَبُولُ فِي اَلنَّوْمِ» كَتَبَ اَلْمُصَنِّفُ: «وَ آيَةَ اَلْكُرْسَى كَمَا أُنْزِلَتْ وَ آخِرَ الحشر» * وَ هذا المحرَّف كَتَبَ بَعْدَ قَوْلِهِ «اَلْكُرْسِيَّ» الآية اَلْمَعْرُوفَةَ إِلَى «هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ» وَ بَعْضَ آخِرِ اَلْحَشْر.
فِي 162 فِي «عُسْرِ اَلْوِلاَدَةِ» بَعْدَ قَوْله حملها كُتِبَ اَلْآيَةَ (4)إِلَى آخِرِهَا. وَ قَبْلَ «رقية اَلطِّحَالِ» كَتَبَ: «مِثْلَهُ يَكتُبُ أولَم يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا إنَّ السَّمَوَاتِ وَ الأَرْضَ كانَتا رَتقاً فَفَتَقْنَاهُمَا الآيَةَ» وَ العِبَارَة المُتَأَخِّرَةُ عَنْ ذَلِكَ (5)أَيْضاً مَحَلُّهَا مقدّم. (6)وَ فِي «رُقَيَّةِ اَلطِّحَالِ» بَعْدَ قَوْلِهِ تُوعَدُونَ كُتُبَ قولُهُ «إلَى آخِرِ الآيةِ» وَ لا أَدرِي إلى أَينَ تَنْتَهِي هذهِ الآيَةُ.
فِي 163 بَعْدَ تَبْدِيلِ قَوْلِهِ «اَللَّوَى» (7)بقولهِ «اَلْمَغْصُ» (8)فِي حَدِيثِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) كَتَبَ: «لِلْمَغْضِ فِي إِنَاءٍ مُزَجَّجٍ»، وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «الآيَةَ» وَ تَبْدِيلَ قَوْلِهِ «يرقَى سبْع مَرَّاتٍ عَلَى مَاءٍ» بِقَولهِ «ثُمَّ يُوضَعُ [عَلَيْهِ] (9)مَاءٌ وَ يُقْرَأُ عَلَيْهِ هَذِهِ اَلْآيَاتِ سبع مَرَّاتٍ وَ يصبّ» وَ بَعدَ قَوله «دُهْنَ» كُتُبٍ: «ثُمَّ يَرْجُ رَجَا شَدِيداً» وَ بَدَّلَ قَوْلَهُ «اِلْتَزَقَ» بِقَوْلِهِ «اِمْتَزَجَ» وَ بَعْدَ قَولهِ «اَلدُّهْنُ» زَادَ قَوْلُهُ «بِالْمَاءِ» وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «دلكت (10)» كَتبَ: «بِهِ بَطْنُ اَلْعَلِيلِ» وَ بَعْدَ قَولِهِ «سَقَيْتُهُ» كُتُبَ: «مِنْهُ فَإِنَّهُ يبرأ» وَ فِيما بَعْدَ ذَلِكَ بَعْدَ قولهِ اَلْعَلِيمُ كتَبَ: «الآية» مَعَ أَنَّ اللَّفْظَ آخِرُ الْآيَةِ وَ فِي الْآخَرِ أَيْضاً كَتَبَ: وَ لَا يَزِيدُ الظَّالِمِين
1) أثبتناه من النسخ المطبوعة (مثل: بيروت، دارالبلاغة، ص 390).
2) سورة الأفعال: آية 66.
3) أي آية 144 من سورة آل عمران. و الزيادة في آية الكرسي، فداخل عبارة المصنف الإشارة إلى خصوص الاولى دون تمام الثلاث (منه (قدس سرّه)).
4) أي آية 1-2 من سورة الحج.
5) أي عبارة «و روي أنه يكتب لها...» المتأخر عن الآية.
6) و التقدم بخمس سطور.
7) في النسخ المطبوعة: «للوي».
8) في الطبعة المحرَّفة: «للمغض».
9) أثبتناه من الطبعة المحرَّفة.
10) في النسخ المطبوعة (مثل: بيروت، دار البلاغة، ص 402): «دلكته».
الاخْسَارا (1) وَ فِي اَلْعَمَلِ اَلْآخَرِ بَعْدَ قَوْلِهِ «تَقُولُ» وَ قَبْلَ قَوْلِهِ يُرِيدُ كُتُبَ: «اَلَّذِي تَقْرَأُهُ عَلَى اَلْمَاءِ وَ هُوَ» وَ بَعْدَ قَوْلِهِ يَسُرُّهُ كتبَ: أَوْلَمَ يَرَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا (2). وَ بَعْدَ عَمَلِ اَلْفَالِجِ بَدَّلُ قَوْلِهِ «مِمَّا يُقْرَأُ (3)عَلَى الخ» بقوله « [وَ] (4)مِمَّا يَنْفَعُ مِنَ اَلْفَالِجِ» وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «وَجَعٌ» كَتَبَ: «أَنْ يَكْتُبَ فِي لَوْحٍ أَوْ كَتِفٍ» وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «مَا أَجِدُ» كَتَبَ: «وَ أحذَرُ» وَ أُسْقَطَ قَوْلَهُ «وَ مِنْهُ (5)يُكْتَبُ هَذَا فِي كَتِفٍ أوْ لَوْح». 73. فِي 166 فِي «دُعَاءِ اَلْمَرِيضِ» (6)عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) بَعْدَ قَوله «موسي» كَتَبَ: «كَلِيمُ اَللَّهِ نُوحٍ» (7)وَ بَعْدَ لَفْظِ «أَجْمَعَيْنَ» كُتُبَ: «و عَلَى سَائِرِ الصَّحَابَةِ وَ التَّابِعِينَ».
فِي 171 فِي آخِرِ الْعَمَلِ الْأَوَّلِ «لِلرُّبُعِ» بَعْدَ قَولِهِ «وَ لاَ تُجَامِعْ» كُتُبَ: «وَ أَنْتَ حَامِلُهُ». وَ فِي «رُقية لِلْحُمَّى» بَعْدَ قولهِ (حَسْبِيَ اللّه) كُتُبَ: «وَ (8)عَلَيهِ يَتَوَكَّلُ اَلْمُتَوَكِّلُونَ رَبُّ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلمَغْرِبِ».
فِي 172 فِي آخِرِ الدُّعاءِ السَّابِقِ أَضافَ لَفْظَ «سَيِّدِنا» وَ «عليّ» وَ أُدْرِجَ قَوْلُهُ «وَ صَحْبَهُ الطَّبِينُ» بَيْنَ قَوْلِهِ «وَ آلِهِ» وَ قَولهِ «الطَّاهِرِينَ»، وَ مِثْلُ ذَلِكَ أَيْضاً كَثِيرٌ لَمْ نَتَعَرَّضْ لَهُ، وَ فِي الْأَخِيرِ «لِلصُّداعِ» بَعْدَ قَوْلِهِ (اَلْقَيُّومُ) كُتَبَ الآية إِلَى قَوْلهِ «أُمُّ اَلْكِتابِ». (9)وَ فِي الصَّفْحَةِ الَّتِي بَعْدَها قَبْلَ قَوْلِهِ «لِلرُّعَافِ» وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «اَلْوَارِثِينَ» بَعْدَ إِسْقَاطِ ما بَيْنَهُمَا كُتُبَ: «وَ سَلامٌ عَلَى المُرسَلِينَ وَ الحَمدَلِلُهُ رَبُّ العالَمِينَ».
فِي 182 فِي حديث «اَلْمَنَاهِي» بَعْدَ قَوْلِهِ «أُزَوِّجُكَ أُخْتِي» كُتَبَ: «أي عَلَى أَنْ بُضْعَ إِحْدَاهُمَا صَدَاقٌ لِلْأُخْرَى».
فِي 184 في هذا اَلْحَدِيثِ قَبْلَ «تَعَلُّمِ اَلْقُرْآنِ» كتب: «وَ نَهَى عَنْ نِسْيَانِ اَلْقُرْآنِ بَعْدَ اَلْكِبَرِ فإنَّ».
في 187 في حَدِيثِ «وَصَايَا رَسُولِ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله)» بَعْدَ قَوْلِهِ «فَقطعوه» كُتُبَ: «يَا عَلِيُّ لِكُلِّ ذَنْبٍ
1) سورة الاسراء: آية 82.
2) سورة الأنبياء: آية 29.
3) في النسخ المطبوعة (مثل: بيروت، دار البلاغة، ص 403): «و يقرأ».
4) أثبتناه من الطبعة المحرّفة.
5) كلمة «منه» لم تسقط من الطبعة المحرَّفة.
6) أراد (قدس سرّه) عنوان «دعاء يدعى به للمريض».
7) في جميع النسخ المطبوعة (مثل: بيروت دارالبلاغة، ص 411) هذه العبارة موجودة و لا يختص نقله بالطبعة المحرَّفة.
8) لم ترد في الطبعة المحرَّفة.
9) سورة آل عمران: آیة 1 - 7.
تَوْبَةٌ إِلاَّ سُوءَ اَلْخُلُقِ فَإِنَّ كُلَّمَا خَرَجَ مِنْ ذَنْبٍ دَخَلَ فِي ذَنْبٍ». (1)
فِي 194 فِي حَدِيثِ اِبْنِ مَسْعُودٍ (2)فِي أَوَّلِ الصَّفْحَةِ بَعد قَولهِ «عَذَابٌ شَدِيدٍ» كُتُبٌ: «وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اَللَّهِ وَ رِضْوَانُ».
فِي 202 فِي آخِرِ حَدِيثِ ابن مسعُود كتب: «تَمَّتِ اَلْمَوْعِظَةُ وَ بِاللَّهِ اَلتَّوْفِيقُ» وَ لاَ يُوجَدُ فِي بَعْضِ اَلنُّسَخِ. (3)وَ فِي حَدِيثِ أَبِي ذَرٍ بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ مَنْ رَغِبَ عَنْهَا غَرِقَ» كُتُبَ: «وَ حُبُّ أَهْلِ بَيْتِي». وَ فِي آخِرِ اَلْكِتَابِ كُتِبَ: «وَ صَلَّى اَللَّهُ الخ».
هَذِهِ عِدَّةُ اَلزِّيَادَاتِ وَ مَوَارِدَهَا مَعَ أَسقاطِ جُمْلَةٍ كَثِيرَةٍ، فَإِنَّها مَعَ قَطْعِ اَلنَّظَرِ عَنْ تَحْرِيفِ اَلْأَسْمَاءِ كَانَ عِدَّتُهَا إِلَى كِتَابِ اَلنِّكَاحِ وَ هُوَ ثُلُثُ اَلْكِتَابِ تقريبا سِتِّينَ مَوْضِعاً عَلَى التَّحْقيق.
اِعْلَمْ إِنَّا لاَ نَتَعَرَّضُ هُنَا لَمَا كَانَ يَسِيراً وَ إِنْ كَانَ كَثِيراً وَ نعدّما نُورِدُهُ أَيْضاً بَعْدَ الصَّفَحَاتِ دُونَ اَلْمَوَاضِعِ خَاصَّة.
فِي 9 «فِي عَلاَمَةِ رِضَاهُ وَ غَضَبُهُ [صلی الله علیه و آله]» مِنْ صَدْرِ العُنوَانِ أسقطَ حديث اِبْنِ عُمَرَ وَ هُوَ مُكَرَّرٌ فِي اَلنَّسخ. وَ فِي رواية ابن مسعُودٍ أسقط فَقْرَةَ «مِقْدَادٍ» إِلَى قَوله «كَانَ اَلنَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله)».
في 11 فِي «جَمَلٍ مِنْ أَحْوَالِهِ (صلی الله علیه و آله)» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «دَعَا ثَلاَثاً» إِلَى قَوْلِهِ كَانَ كَلاَمُهُ الخ».
فِي 15 فِي «تَسْرِيحِهِ [صلی الله علیه و آله]» أَسْقَطَ فِي آخِرِهِ قَوْلَهُ «وَ فِي رِوَايَةٍ عَنِ اَلنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله) الخ».
في 17 فِي «فِرَاشِهِ [صلی الله علیه و آله]» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «حَشْوُ هَالِيفِ» إِلَى قَوْلِهِ «وَ كَانَ لَهُ».
فِی 21 «اَلسِّوَاكُ» بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ النِّكَاحَ وَ السِّوَاك» أُسْقِطَ حَدِيثَ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) إِلَى قَولِهِ «قَالَ اَلنَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله) فِي وَصِيَّتِهِ اَلخ».
فِي 22 فِي «السِّوَاكِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «مَسالِك اَلتَّسْبِيحِ» أسقَطَ حَدِيثَ اَلصَّادِقِ (علیه السلام). وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «مَطْيَبَةٌ لِلْفَمِ» أَسْقَطَ حَدِيثاً آخَرَ لَهُ (علیه السلام).
1) في النسخ المطبوعة (مثل: بيروت، دارالبلاغة، ص 462) هذه العبارة موجودة و لا يختص نقله بالطبعة المحرَّفة، لكنها مقدمة على عبارة «يا علي: أربعة أسرع شيء عقوبة...» و الحال أنها في الطبعة المحرَّفة موخدة عن هذه العبارة.
2) مراده (قدس سرّه) الحديث الذي كان في ذيل عنوان «في موعظة رسول الله (صلی الله علیه و آله) لابن مسعود».
3) لم توجد هذه العبارة في أحد من النسخ المطبوعة.
وَ فِي «آدَابِ الْحَمَّامِ» مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ اَلْفُقَّاعُ فِي اَلْحَمَّامِ» أَسْقُطُهُ إِلَى قَوْلِهِ «يَضْعُفُ».
في 24 فِي «سِتْرِ اَلْعَوْرَةِ» أَسقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «فَاتَّزِرُوا» إِلَى قَوْلِهِ «عَنِ اَلْبَاقِرِ (علیه السلام)». وَ أَيْضاً أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «سَوْءَةَ بَعْضٍ» إِلَى قَوْلِهِ «عَنْ أَبِي بَصِيرٍ».
فِي 26 فِي «الإطْلاءِ بِالنُّورَةِ» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «فِي حَدِيثِ اَلرِّضَا (علیه السلام) اَلْأَنْفِ» (1)إِلَى قَوْلهِ «وَ قَالَ اَلصَّادِقُ (علیه السلام)».
فِي 27 فِي «تَقْلِيمِ اَلْأَظْفَارِ» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ حَدِيثِ اَلْبَاقِرِ (علیه السلام) الَّذِي آخِرُهُ «الَّتِي يَمُوتُ فِيهَا» إِلَى قَوْلِهِ «[وَ] (2)مِنْ طِبِّ الْأَئِمَّة».
فِي 28 فِي «قَصُّ اللِّحْيَةِ» أَسْقَطَ الْحَدِيثَ الثَّانِي لِسَدِيرٍ (3)، وَ الْحَدِيثُ الْأَوَّلُ عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام) (4).
فِي 29 فِي «تَسْرِيحِ اَللِّحْيَةِ» أَسقَطَ ما بَعْدَ قَوْلِهِ «أو لِيُجُزَّهُ» إلى قَولِهِ «عَنْ عُمَرَ بْنِ ثَابِتٍ» وَ إِنْ أَوْرَدَ بَعْضَ الْأَلْفَاظِ إِلاَّ أَنَّهَا بِحُكْمِ اَلسَّاقِطِ.
فِي 31 فِي «اَلْحِجَامَةِ» أسقَطَ الحديث الأوَّل لِلصَّادِقِ (علیه السلام) بَعْدَ قَوْلِهِ «يَوْمَ اَلْإِثْنَيْنِ».
فِي 32 فِي «الحِجَامَةِ» أَيْضاً أسقطَ حَدِيثَ رَسُولِ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله) بَعْدَ قَوْلِهِ «مِنْ رَأْسِهِ وَ جَسَدُهُ».
فِي 34 فِي «اَلْخِضَابِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «مِنَ اَلسُّنَّةِ» أسقطَ حديث عَبْدِاَللَّهِ بْنِ عُثْمَانَ إِلَى قَوْلِهِ «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمِ».
فِي 36 «فِي لَبِسَ أَنْوَاعِ اَلْخَاتَمِ» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «الْفَصُّ اَلْبِجَادِيُّ» إِلَى قَوْلِهِ «يَوْمَ قُتِلَ».
فِي 39 فِي «نَقْشِ فَصٍ يَصْلُحُ لِكُلِّ عِلَّةٍ» أُسْقَطُ «لاَ آلاَءُ الخ». وَ فِي «تَزْيِينِ اَلنِّسَاءِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «لاَ تُوَارِي شَيْئاً» أَسقطَ حَدِيثَ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام).
فِي 50 فِي «اَلتَّعَمُّمِ» أَسْقَطَ ما بعد قَوْلِهِ «أَصَابِعَ» إِلَى قَوْلِهِ «ثُمَّ قَالَ [هَكَذَا تَكُونُ] (5)».
فِي 52 فِي «مِقْدَارِ سَمكَ الْبَيْتِ» أَسْقَطَ اَلتَّفْسِيرَ بَعْدَ قَوْلِهِ «مَسْكُونٌ» مِنْ حَدِيثِ اَلصَّادِق [علیه السلام].
فِي 56 فِي «الأكلِ وَ الشَّربِ» بَعدَ قَولِهِ «وَ قَضَاءِ دَيْنِهِ» أَسْقَطَ حَدِيثَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ (علیه السلام). وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «كَشُعَبِ اَلشَّركِ» أسقطَ الحديث أَيْضاً إِلَى قَوْلِهِ عَنِ اَلْبَاقِر (علیه السلام).
1) هذه العبارة لم تقع في موضع المذكور.
2) أثبتناه من النسخ المطبوعة (مثل: بيروت، دارالبلاغة، ص 64).
3) مراده (قدس سرّه) ثاني الحديثين لسدير، لا الحديث الثاني في ذيل العنوان.
4) مراده (قدس سرّه) الحديث الأول من أحاديثه (علیه السلام) لا الحديث الأول في ذيل العنوان.
5) أثبتناه من الطبعة المحرَّفة لئلا يتوهم بما قبله.
فِي 58 فِي «آدابِ غَسْلِ اليَدِ وَ غَيرها» بعد قوله «لِأَنَّهُ أَوْلَى بِالصَّبْرِ عَلَى اَلْغَمَرِ» (1)أَسْقَطَ ذَيْلَ اَلْحَدِيثَ إِلَى قَوْلِهِ «عَنْهُ».
فِي 63 فِي «آدَابِ اَلشُّرْبِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ لاَ اَلْأَكْلُ مِنْهَا» (2)أَسْقَطَ حَدِيثَ اَلْبَاقِرِ (علیه السلام). وَ قَبلَ اَلْفَصْلِ اَلْخَامِسِ أَسْقَطَ قَوْلُهُ «فَلْيَغْمِسْهُ الخ».
فِي 64 فِي «اَلْخِلاَلِ» فِي آخِرِهِ أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ مَنْ لاَ فَلاَ حَرَجَ» إلَى قوله «اِنْتَخَبْتُ». ثُمَّ بَعْدَ صَفْحَتَيْنِ عَنْ ذَلِكَ فِي «اَللُّحُومِ» أَسْقَطَ حديث زرارةَ مَعَ اَلْبَاقِرِ (علیه السلام).
فِي 69 مِنْ رِوَايَةِ الْبَرْقي (3)أَسْقَطَ قَوله «وَ خَذَمْنَ طِينَ قَبْرِ اَلْحُسَيْنِ (علیه السلام) وَ أَعْجِنهُ» وَ مَعَ ذَلِكَ كتب بدل قوله «على اَلشِّيعَةِ» قوله «عَلَى اَلْمُسْلِمِينَ».
ثُمَّ بَعْدَ ذَلِكَ مِنْ شَقَائِهِ أَسْقَطَ أَسْقَطَ قَوْلُهُ «فِي طِينِ قَبْرِ اَلْحُسَيْنِ (علیه السلام)» إِلَى آخِرِ الباب وَ فِيهِ سَبْعَةُ (4)أَحَادِيثَ فِي أَكْلِهِ وَ آدَابِهِ، فَلاَحَظَ ذَلِكَ؛ بَلْ لَمْ يَتْرُكْ فِي الْكِتَابِ ذِكْراً لِلتُّرْبَةِ الْمُبَارَكَةِ أَصْلاً.
فِي 70 فِي «اَلْفَوَاكِهِ» أَسْقُطَ مِنَ اَلْأَوَّلِ إِلَى قَوْلِهِ «كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله)». وَ أسقط أَيْضاً حَديث ابنِ عبَّاسٍ. و «فِي اَلرُّمَّانِ» أَسْقَطَ مِنْ أَوَّلِهِ قَوْلُهُ «عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) قَالَ»، وَ هَذَا اَلْقَبِيلُ مِنَ السَّرِقَةِ كَثيرٌ جِدّاً وَ لاَ نَتَعَرَّضَ لِكُلِّهِ. وَ فِي النَّبوِّي أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «أَرْبَعِينَ صَبَاحاً» إِلَى قَولهِ «مَنْ أَكَلَ رُمَّانَةً».
فِي 72 فِي «الْعِنَبِ» أَسْقَطَ قَوْلُهُ «شَيْئَانِ يُؤْكَلانِ بِاليَدَينِ: العِنَبُ وَ الرُّمَّان». وَ فِي هَذِهِ اَلصَّفْحَةِ كَلِمَاتٍ كَثِيرَةً مِنَ الْأَسامِي وَ مِثْلَهَا قَدْ أَسْقَطَهَا أَوْ بَدَلَهَا. وَ فِي «اَلْعُنَابِ» قَدْ أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «فَإِذَا هِيَ صحيحَةٌ» إلى قَوْلِهِ «اَلْفَصْلُ اَلْحَادِي عَشَرَ» وَ اَلسَّاقِطُ عِدَّةُ أَحَادِيث.
فِي 73 فِي «اَلْهِنْدَبَاءِ» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «إِلاَّ قَمَعَهُ اَلْهِنْدَبَاءُ» إِلَى قَوْلِهِ «وَ دُعَابِهِ يَوْماً». وَ فِي «الْكُرَّاثِ» أَسْقَطَ ما بَعْدَ قَوْلِهِ «ثُمَّ بَرى» إِلى قَوْلِهِ «وَ يَقْطَعُ اَلْبَوَاسِيرَ» وَ كَذَا أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ مِنْهُ» (5)إِلَى آخِرِ الباب.
في 74 في «اَلثُّومِ» أُسْقِطَ اَلْحَدِيثُ الْأَوَّلَ عَنِ اَلْبَاقِرِ (علیه السلام).
فِي 75 فِي «البطِّيخِ» في الرواية الثَّانِيَةِ أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَولِهِ «مِنَ اَلْجَنَّةِ» إلى قَولِهِ «يَأْ كُلُ اَلْبِطِّيخَ بِالسُّكَّر».
فِي 77 فِي «اَلْعَدَسِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «طَعَامُ اَلْأَبْرَارِ» أَسْقَطَ حَدِيثَ صَحِيفَةِ اَلرِّضَا (علیه السلام) إِلَى آخِرِ الباب.
فِي 78 فِي «اَلسَّوِيقِ» أسقِط قَولهُ «مِنْ أَمَالِي اَلشَّيْخِ» إِلَى قوله «أَفْضَلِ سَحُورِكُمْ» وَ إِنْ ذَكَرَ بَعْضَ أَلْفَاظِ اَلسَّاقِطِ مَعَ اَلتَّبْدِيلِ.
فِي 79 فِي «اَللَّبَنِ» أَسْقَطَ حَدِيثَ يَحْيَى بْنِ عَبْدِاللَّهِ.
فِي 84 فِي «اَلْأَكْفَاءِ» مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «أَكْفَاءُ بَعْضٍ» مِنْ حَدِيثِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) أَسْقُطُهُ إِلَى قوله «قَالَ اَلصَّادِقُ (علیه السلام)». وَ فِي خُطْبَةِ أَبِي طَالِبٍ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «عَلَى اَلنَّاسِ» إِلَى قوله «ثُمَّ اِبْنَ أَخِي» قَدْ أسقَطَهُ، وَ أسقط أَيْضاً قَوْلُهُ «مِنْ قُرَيْشٍ» بَعدَ قَولِهِ «بِرَجُلٍ»، وَ كَذَا قَولُهُ «وَ لَايُقَاسُ بِهِ أحَدٌ»، وَ كَذَا «رِزْقَ حَائِلٌ»، وَ كَذَا قَولُهُ «وَ لَهُ فِي خَدِيجَةَ» إلَى قَولِهِ «فَزَوَّجُهَا». (1)
فِي 85 أَسقَط ما بَعدَ قَولِهِ «وَ السُّنَّةُ الْمُحَمَّدِيَّةُ فِي الصَّدَاقِ خَمْسُمِائَةِ دِرْهَمٍ» إِلَى قَوله «وَ كُلّ مَا جَعَلَتْهُ الْمَرْأَةُ».
فِي 89 في «حَقِّ الزَّوْجِ» مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «أَنْ تَسْجُدَ لِزَوْجِهَا» أَسْقِطْهُ إِلَى قَوْلِهِ «لاَ تُؤَدِّي اَلْمَرْأَةُ». وَ فِي 92 أسقط قوله «قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله): مِنْ نِعْمَةِ اَللَّهِ عَلَى اَلرَّجُلِ أَنْ يُشْبِهَهُ وَلَدُهُ».
فِي 94 فِي «طَلَبِ الْوَلَدِ» أَسْقِطَ فِي حَدِيثِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) فِي قِرَائَةِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «سَبْعَ مَرَّاتٍ» إِلَى قَوْلِهِ «قَالَ اَلرَّجُلُ». وَ في حديث اَلحَسَنِ (علیه السلام) أَسْقَطَ قَوْلَهُ «فَبَلَغَ» إِلَى قَوْلِهِ «عَلَى مُعَاوِيَةَ»، وَ إِنْ كَانَ ذَلِكَ إِلى اَلمُحَرَّفِ أَقرَب.
فِي 95 فِي «الْعَقِيقِهِ وَ مَا يَتَعَلَّقُ بِهَا» قَدِ اُسْقُطْ قَوْلُهُ «وَ قَالَ اَلنَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله) يَا فَاطِمَةُ أَثْقَبَى أُذُنَيِ اَلْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ [علیهما السلام] خِلافاً لِلْيَهُودِ». وَ «فِي الْخِتَانِ وَ مَا يَتَعَلَّقُ بِهِ» أَسْقَطَ قوله «كتب عَبْدُاللَّهِ» إلى قَولِهِ «عَنِ اَلصَّالِحِينَ»، وكَذَا مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «مِنْ بَوْلِ اَلْأَغْلَفِ» إِلَى قَوْلِهِ «وَ عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام)». وَ فِي الرواية بعدَها أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ» إِلَى قَوْلِهِ «بِمَشِيَّتِكَ».
فِي 96 فِي «اَلْخِتَانُ» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ أَسْرَعُ لِنَبَاتِ اَللَّحْمِ» إِلَى قَوْلِهِ «عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) لَمَا هَاجَرْنَ (2)النِّسَاءَ». وَ «فِي هَنَاتٍ تَتَعَلَّقُ بِالنِّسَاءِ» أَسقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «طَاعَةُ اَلمَرْأَةِ نَدَامَةٌ» إلى قَوله «لاَ تَحْمِلُوا». وَ كَذَا مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «فَتَهَيَّجُو هُنَّ» إِلَى قَوْلِهِ «وَ (3)ذَكَرَ لِرَسُولِ (4)اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله)».
فِي 97 فِي السَّطْرِ الثَّانِي أَسْقَطَ اَلْحَدِيثَ مِنْ قَوْلِهِ «مِنْ بُيُوتِكُمْ» إلى قوله «وَ عَنِ اَلنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله)». وَ كَذَا مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «اَلْمِسْكُ هِيَ الفلُّ المسكُ السَّوْدَاءُ». (1)
فِي 99 أَسْقَطِ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «تَحْتَ ذُكُورِهَا» (2)إِلَى قَوْلِهِ «قَالَ (علیه السلام): إِنَّ لِلْمُخَنَّثِينَ الخ».
في 100 «فِي آدَابِ اَلسَّفَرِ» أَسْقَطَ ما بَعْدَ قولهِ «فُصُول» إلى قوله «الْفَصْلُ اَلْأَوَّلُ». وَ كَذا بَعْدَ قَولهِ «يَوْمَ خُطْبَةٍ وَ نكاح» أَسْقَطَ حَدِيثَ أَبِي أَيُّوبَ إِلَى قَوْلِهِ «وَ عَنْهُ [علیه السلام] قَالَ: مَنْ سافرَ الخ» فَعَلَ ذَلِكَ لِأَنَّ نُحُوسةَ يَوْمِ اَلْإِثْنَيْنِ لَمْ يَكُنْ مُوَافِقاً لِمَيْلِهِ.
فِي 101 فِي اَلْمَطْلَبِ (3)فِي أَوَاخِرِ اَلْبَابِ (4)قَبْلَ حَدِيثِ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «مَغْفُوراً [لَهُ]» إِلَى آخِرِ اَلحَدِيثِ. وَ فِي «اَلصَّدَقَةِ» أَسْقَطَ حَدِيثَ «مَنْ تصدّق الخ» اَلْمَرْوِيُّ عَنِ اَلصَّادِقِ (5)(علیه السلام) إِلَى قَوْلِهِ «كَانَ [عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ (علیه السلام)] إِذَا أَرَاد».
فِي 102 فِي «اَلْعَصَا» فِي آخِرِ اَلْبَابِ أَسْقَطَ قَوْلُهُ «تَعْصُوا» إِلَى آخر الحديث.
في 106 فِي «بَذْلِ اَلزَّادِ» بَعْدَ قَوْلِهِ «مِنْ خَيْرٍ أَوْ شَرٍّ» فِي حَدِيثِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) أَسْقَطَ الحديث اَلْآخَرَ إِلَى قَوْلِهِ «وَ رُوِيَ».
فِي 107 فِي «حِفْظِ اَلْمَتَاعِ» أَسْقِطَ قَولَهُ «مِن مَسْمُوعَاتِ اَلسَّيِّدِ» إِلَى قَوْلِهِ «عَنْهُ (علیه السلام) قَالَ: أَتَى الخ» وَ ذَلِكَ لاِشْتِمَالِهِ عَلَى ذِكْرِ اَلتُّرْبَةِ اَلْمُبَارَكَةِ.
فِي 109 فِي «رُكُوبِ اَلسَّفِينَةِ» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَولِهِ حَقَّ قَدرِهِ إلى قَولِهِ «بِسْمِ اللَّهِ» وَ كَتب بَدَلَ السَّاقِطِ «اَلْآيَةَ» وَ هُوَ لاَ يَفِي بِالْمُرَادِ كَمَا لاَ يَخْفَى.
فِي 115 فِي «مُقَدَّمَاتِ الدُّعاءِ» أسقِطَ مِن عِدَّةِ مَوَارِدِ قَولِهِ «وَ آلِ مُحَمَّدٍ». وَ كَذَا أسقِطَ مِن حَديثٍ «دُرَست» قَوْلُهُ «فَيَسْتَجِيبُ اَللَّهُ اَلْعَزِيزُ اَلْجَبَّارُ [لَهُ] (6)». ثُمَّ بَعْدَ أحاديث أُسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ يَدَعُ الوَسَطَ» وَ ذَلِكَ لِأَنَّ الصَّلَوَاتِ عَلَى اَلْآلِ وَ التَّوَسُّلِ بِهِمْ خَاصَّةً كَانَ لاَ يُوَافِقُ مَيْلَهُ.
فِي 118 أَوَّلا أُسقَطَ قَوله «مِن مسموعات السَّيِّدِ» (7)إلى قوله «عن الكاظمِ (علیه السلام)، وَ ثانياً
1) كذا، و لم تقع هذه العبارة لا في النسخ الصحيحة المطبوعة و لا في الطبعة المحرّفة.
2) هذه العبارة كانت في ذيل أواخر عنوان «في نوادر النكاح».
3) کذا.
4) أراد (قدس سرّه) عنوان «في السفر و الأوقات المحمودة و المذمومة له».
5) قد اشتبه الأمر على المؤلف (قدس سرّه) لأن الحديث المذكور لم يسقط من الطبعة المحرَّفة.
6) أثبتناه من النسخ المطبوعة (مثل: مؤسسة النشر الاسلامي، ج 2، ص 17).
7) أنظر ذيل عنوان «في الأدعية المخصوصة بأعقاب الفرائض».
أسقط قوله «وَ (1)رَوَى إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدٍ» إلى قوله «من أحبّ أَن يَخرُجَ مِنَ اَلدُّنْيَا» وَ كُل ذلِكَ لِذِكرِ التُّربَةِ فَلاَحَظَ.
فِي 119 فِي «أَدْعِيَةِ أَعْقَابِ اَلْفَرَائِضِ» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «لاَ أحْتَسِبُ» لاِشْتِمالِهِ عَلَى ذِكْرِ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِم. وَ أَسْقَطَ أَيْضاً صَدْرُ حَدِيثٍ هِلْقَامٍ وَ ذَيْلهُ وَ فِيهِ كَرَامَةُ بَابِ اَلْحَوَائِجِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ (علیه السلام).
فِي 121 «فِيمَا يَفْعَلُ عِنْدَ النَّوْمِ» مِنْ حَدِيثِ الصَّادقِ (علیه السلام) الثَّاني أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوله «فِرَاشُهُ كَمَسْجِدِهِ» إِلَى قوله «عَنْهُ [علیه السلام] قَالَ: إِذَا دَخَلَ عَلَيْكَ المِصْباحُ». وَ مِن النبوي فِي قِرَائَةِ اَلتَّوْحِيدِ أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «غَفَرَاللَّهُ [لَهُ] (2)ذُنُوبٌ» إِلَى قولهِ «عِنْدَ مَنَامِهِ» وَ إِنْ كَتَبَ بَعْضُ الألفاظِ اَلْمُحَرَّفَة.
فِي 122 فِي «اَلْقَوْلِ عِنْدَ سَمَاعِ الخ (3)»ِ فَقَرَاتٍ وَ أَضَافَ أُخْرَى.
(4)فِي 128 [فِيَّ] «فِيمَا يَخْتَصُّ بِعَقيبِ الْفَجْرِ» أسقَطَ قَولَهُ بَعْدَ الدُّعَاءِ «ثُمَّ سَبَّحَ الخ» وَ هُوَ مُشتَمِلٌ على فَضْلِ التَّسْبِيحِ المَنسوبِ إلى الزَّهراءِ وَ تُرِبَةِ سَيِّدِ الشُّهَدَاءِ، وَ مَا بَعْدَ ذَلِكَ أَيْضاً أَسْقُطُهُ إِلَى قَوْلِهِ «بسمِ اَللَّهِ»، وَ كذا مَا بَعْدَ قولهِ «وَ اَللَّهِ» إِلَى قوله «أُفَوِّضُ أَمْرِي»؛ نَعَمْ أَضافُ إِلَيْها لَفظَ «سَيِّدِنا» وَ «عَلِيٍ» وَ «صَحْبِهِ وَ سلّمَ».
ثُمَّ فِي الصَّفْحَةِ الَّتِي بَعْدَها أَسْقِطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ اِغْفِرلِي يَا رَبِّ» إِلَى قوله «اَلْمُؤْمِنَاتِ»، وَ كَذا أَسقَطَ اَلتَّهْلِيلَ وَ لَوَاحِقَهُ إِلَى قَوْلِهِ «ثُمَّ قُلْ». وَ فِي أَذْكَارِ تَعْقِيبِ اَلْفَجْرِ أَسْقَطَ اَلاِسْتِغْفَارَ «مِائَةَ مَرَّةٍ».
فِي 130 فِي «الرَجوع مِن المُصَلي» مِن حَديثِ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) أَسْقَطَ قَوْلَهُ «فَإِنَّ لَهُ مِنْ كُلِّ مُسْلِمٍ حَسَنَةٌ». وَ فِي الحديثِ آخر الْبَابِ كَتَبَ: «صَلَّى الْفَجْرَ» بَعْدَ قوله «رُوِيَ»، وَ كَذا بَعْدَ قَوْلِهِ «تَطْلُعُ اَلشَّمْسُ» كُتِبَ: «ثُمَّ يُؤْتَى (5)» وَ أُسْقِطَ اَلْبَاقِي. وَ فِي «اَلذِّكْرِ» فِي حَدِيثِ أَبِي بَصِيرٍ أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَولِهِ «يَدْفَعْنَ مِيتَةَ اَلسَّوْءِ».
فِي 131 فِي «اَلتَّحْمِيدِ» مِنَ الْحديثِ الْأَوَّلِ بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ ستين مَرَّةً» أَسْقَطَ قَوْلهُ «عَدَدَ عُرُوق
الجَسَدِ». وَ كَذَا مَا بَعدَ قولِهِ «يَعْنِي قَوْلَهُمْ: سَمِعَ اَللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ» أَسْقَطَهُ إِلَى آخِرِ اَلْبَابِ.
في 132 فِي «اَلتَّسْبِيحِ» أَسْقَطَ حَدِيثَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) «اَلتَّسْبِيحَ نِصْفُ (1)اَلْمِيزَانِ الخ». وَ فِي «اَلتَّهْلِيلِ» أَسْقَطَ حديث جَابِرٍ إِلَى قَوْلِهِ «لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ ثَمَنُ اَلْجَنَّةِ». وَ مِن حَديثِ زَيْدِ بْنِ أرقم أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «دَخَلَ اَلْجَنَّةَ» وَ مِنَ الْحَدِيثِ فِي الْآخَرِ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «اَلسَّيِّئَاتُ».
فِي 133 فِي «اَلصَّلاَةِ عَلَى اَلنَّبِيِّ - صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ - وَ آلِهِ» أَسْقَطَ الْحَدِيثَ الْأَوَّلَ لِأَبِي بَصِيرٍ بَعْدَ إِسْقَاطِ «اَلْآلِ» مِنْ عُنْوَانِ الْمُصَنِّفِ. وَ مِنْ حَدِيثِ الْحَارِثِ الأَعْوَرِ أَسْقُطَ لَفْظَ «وَ آلِهِ»، وَ أسقَطَ الحَديثُ الَّذي بَعدَهُ بِتَمامِهِ.
فِي 134 فِي «الاِسْتِغْفَارِ وَ الْبُكَاءِ» مِنَ الْحَدِيثِ اَلْأَوَّلِ لِلصَّادِقِ (علیه السلام) أَسْقُطُ إِلَى قوله «قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): إِذَا أَكْثَرَ الْعَبْدُ الاِسْتِغْفارَ». وَ مِنَ الْحَدِيثِ بَعْدَهُ أَسقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «حَتَّى يستَغفِرَاللَّهَ» وَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «كَالْمُسْتَهْزَى،» فِي اَلْحَدِيثِ أُسْقُطُهُ إِلَى قَوْلِهِ «إِنَّ اَلْمُؤْمِنَ اَلخ». وَ مِن صَدْرِ حَدِيثِ الْمَعَانِي أَيْضاً أَسْقَطَ الاِسْتِغْفَارَ. وَ كَذَا حَدِيثُ الصَّادِقِ (علیه السلام) «كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله)» أَسْقِطَهُ إلی قَوْلِهِ «مَنْ قَالَ في دُبُرِ صَلاَةٍ». وَ كَذَا أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قولِهِ «زَبَدُ اَلْبَحْرِ». وَ فِي «اَلْبُكَاءِ» أَسْقَطَ قوله «مِن عُيُونِ اَلْأَخْبَارِ» إِلَى قوله «خنقتني اَلْعَبْرَةُ» وَ هُوَ مُشْتَمِلٌ عَلَى بُكَاءِ فَاطِمَةَ وَ اَلسَّجَّادِ (علیهما السلام) عَلَى أَبِيهِمَا.
فِي 135 أَسْقَطِ قَوْلِهِ «قَالَ اَلصّادق (علیه السلام) لمّا حضرت اَلْحَسَنَ [بْنَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طالِبٍ] (علیه السلام) الخ» إِلَى آخِرِ اَلْحَدِيثِ وَ فِيهِ بُكَاءُ اَلْحَسَنِ (علیه السلام) عِنْدَ مَوْتِهِ.
فِي 136 فِي «الاستِخارةِ» أسقط حَدِيثَ يَحْيَى بْنِ عِمْرَانَ اَلْحَلَبِيُّ بِتَمَامِهِ، وَ مَنَ اَلَّذِي بَعْدَهُ قَوْلُهُ «عَنْ أَبِي عَبْدِالله (علیه السلام)».
فِي 138 فِي «صَلاَةُ اَلاِسْتِخَارَةِ» فِي حَدِيثِ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ مَعَ تَحْرِيفِ صَدْرِ كَلاَمِ المُصَنِّف - رَحِمَه اَلله - كتب «وَ كانَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ - رضي اللّه عَنْهُمَا - يَقُولُ: اَللَّهُمَّ إِنِّي أَستَخيرُكَ بِرَحمَتِكَ وَ أَسْتَقْدِرُكَ الخَيرَ بِقُدرَتِكَ عَلَيْهِ، إِنَّكَ عالِمُ الْغَيْبِ» فَأَسْقَطَ اَلْأَلْفَاظَ اَلَّتِي كَانَتْ بَيْنَهَا، فَلاَحَظٌ. وَ كَذَا أَسْقَطَ عُنْوَانُ «صَلاَةِ اَلْقُرْعَةِ» إِلَى آخِرِهَا. وَ كَذَا أسقِطَ عُنوَان «فِي طَلَبِ الحاجَةِ». وَ كَذَا فِي «صَلاةِ اَلْحَاجَةِ» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «آتَاهُ (2)اَللَّهُ ذَلِكَ». وَ بَعْدَ عنوانين أَسْقَطَ قوله «وَ أسألُکَ بِحَقِّ الاِسْمِ الَّذِي جَعَلْتَهُ عِنْدَ مُحَمَّدٍ وَ عِتْرَتِهِ».
فِي 139 فِي «صَلاَةِ الْحَاجَةِ» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ «كَذَا وَ كَذَا» مِنْ حَدِيثِ مُوسَى بْنِ جَعْفَر (علیه السلام).
وَ كَذَا أَسْقَطَ قَوْلَهُ «وَ (1)اصْلاَةُ اَلْجَاجَةِ، عَنِ الرِّضَا (علیه السلام)» إِلَى آخِرِ الحَدِيثِ، وَ فيهِ ذِكرُ اَلْأَئِمَّةِ وَ التَّوَسُّلَ بِهِم، فَلاحظَ.
فِي 140 أَسْقَط قَبْلَ «صَلاَةِ اَلاِسْتِغَاثَةِ» قَوْلُهُ «صَلاَةُ اَلْمَكْرُوبِ الخ» وَ «صَلاَةُ اَلاِسْتِغَاثَةِ بِالْبَتُولِ» إِلَى آخِرِهِمَا. ثُمَّ ذَكَرَ «صَلاَةَ اَلاِسْتِغَاثَةِ» مُحَرَّفاً. ثُمَّ أَسْقَطَ عنوانا آخرَ وَ هُوَ قَوْلُهُ «صلاَة اَلْغِيَاثِ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ إِلَى آخِرِ الحَدِيثِ وَ فِيهِ اَلاِسْتِغَاثَةُ بِرَسُولِ اَللَّهِ - صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ - وَ أَخِيهِ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ [علیه السلام] وَ ذَكَرَ فَاطِمَةَ وَ الْأَئِمَّةِ [علیه السلام]، فلاحظ.
فِي 142 فِي «صَلَاةِ الفَقرِ» أَسقُطَ مِنْ حَدِيثٍ مُبَشِّر (2)مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «بِرِزْقٍ جَدِيدٍ». وَ فِي اَلَّتِي بَعْدَهَا فِي «صَلاَةِ الجَائِعِ» أَسقَطُ مَا يَتَعَلَّقُ بالصديقة الطّاهِرَة.
فِي 144 فِي «صَلاَةِ اَلْمَظْلُومِ» حَذَفَ صَدْرَ اَلرِّوَايَةِ الثَّانِيَةِ و أَضافَ إِلَيْها لَفْظَ «سَيِّدِنَا» وَ «عَلِيٍ» وَ «صَحْبُهُ». وَ فِي «صلاة طَلَبِ اَلْوَلَدِ» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ يَنْتَهِيَ» (3)إِلَى آخِرِ اَلْحَدِيثِ، وَ أسقط أَيْضاً اِسْمُ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ [علیه السلام] مِنْ صَدْرِهَا. وَ فِي «صَلاةِ الْكِفَايَةِ» كَتَبَ اَلْحَدِيثَ مِنْ قَوْلِهِ «مَنْ كَانَتْ»، ثَمَّ فِي اَلتي بَعْدَهَا أَسقَطَ مَا بَعدَ قَولِهِ «بِأَمْنِكَ» إلَى قَولِهِ «أن تُصَلِّيَ» وَ كَذَا مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «بِإِذْنِ اَللَّهِ» إِلَى قَوْلِهِ «مَا مِنْ مُؤْمِنٍ». وَ فِي «صَلَاةِ الذَّكَاءِ» كَتَبَ الْحَدِيثَ مِنْ قَوْلِهِ «تُكتَبُ». وَ فِي «صَلاَةِ الضَّالَّةِ» أسقَطَ صَدْر الحَدِيثِ وَ فيهِ ذِكرُ عَلِيٍ وَ فَاطِمَةَ [علیهما السلام] و إِنْ كَتَبَ بَعْضُ المُحَرَّفَاتِ إِلاَّ أَنَّهُ كَتَبَ اَلصَّحِيحَ مِنْ قَولِهِ «رَكعَتَينِ». وَ أسقَطَ أَيضاً مِمَّا يَتَعَبَّدُ بِهِ عِنْدَ رُؤيَةِ الْهِلاَلِ بَعدَ قوله «بِيَمِينِكَ» (4)قَولُهُ «اَللَّهُ مُحَمَّدٌ عَلِيٌ فَاطِمَةُ الحسن اَلْحُسَيْنُ، إِلَى آخِرِهِمْ، وَ تكتب» وَ أسقط أَيْضاً بَعْدَ قوله «أَسمائِكَ» قَولُهُ «وَ اسْمُ نَبِيِّكَ وَ وَلِيُّكَ وَ أَوْلِيائِك».
فِي 146 فِي الْمُطَّلِبِ السابق أسقط من الرواية الثَّانيةِ بَعْد قوله «مُحَمَّد» قَولُهُ «عَلِيٌ» وَ بَعْدَ قَولِهِ «وَ الخَضِرُ» قولُهُ «أبُو تُرَابٍ» وَ كَذَا أُسْقَطَ بَعدَ قَولِهِ «بِحَقِّ مُحَمَّدٍ» قَولُهُ «وَ عَلِيٍ وَ فاطِمَةَ وَ الحَسَنِ وَ الْحُسَينِ وَ عَلى - إِلَى أَنْ تَقُولَ - وَ اَلْحُجَّةِ اَلْخَلَفِ اَلْقَائِمِ المُنْتَظر صلوات الله عليهم وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً» وَ أسقَطَ أَيْضاً مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «يا أَرْحَمَ اَلرَّاحِمِينَ» إِلَى قَولهِ «عِنْدَ خَتْمِ اَلْقُرْآنِ». وَ فِي «دُعَاءٍ اِسْمُ اَللَّهِ الأکبَر» فِي حَدِيثِ مُعَاذٍ حرف فَقَرَاتٍ وَ أَسقَطَ أُخْرَى وَ مِنْ ذَلِكَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «قُذِفَ بِهِ فِي اَلنَّارِ» إِلَى
قوله «وَ مَن يَسْتَطِيعُ أَنْ يَبْلُغَ» وَ كَذَا مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «سَاكِنٌ مُطْمَئِنٌ» إِلَى قَوْلِهِ «وَ لاَ يُسْأَلُ» وَ كَذَا مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «خَلَقْتُ اَلدُّنْيَا» إِلَى قَوْلِهِ «قُولُوا» وَ كَذَا مَا بَعْدَ قَولِهِ «خَلْقِي بِالنَّارِ» إِلَى قَوْلِهِ «فِي طَلَبِ اَلْحَاجَةِ». وَ كَذَا بَعْدَ قَولِهِ «إِلَّا هُوَ» أَسْقَطَ قَوْلَهُ «أَيْضاً فِي طَلَبِ اَلْحَاجَةِ» وَ بَعْدَ قَوْلِهِ «يَسْجُدُ» أَسْقَطَ قَوْلَهُ «مِنْ غَيْرِ قِرَاءَةٍ وَ لَارُكُوعٍ». أَقُولُ: وَ هَذَا يَنْتَهِي فِي 147.
فِي 148 فِي «اَلْمُهِمَّاتِ» أُسقِطَ الْحَدِيثَ اَلْأَوَّلَ إِلَى قَوْلِهِ «قَالَ عَلِيٌ (علیه السلام)».
فِي 151 فِي «اَلْعُطَاسِ» أَسْقِطَ أَوَّلاً حديث تسنيم خَادِمٍ اَلْعَسْكَرِيِّ الَّذِي عَطَسَ عِنْدَ صَاحِبِ الزَّمانِ بَعدَ مَوْلِدِهِ بِعَشَرَةِ لَيالٍ (1)فتسمّتهُ، ثُمَّ بَشِّرْهُ بِمَا فِي اَلْعُطَاسِ، فَلاَحَظَ؛ وَ ثَانِياً فِي حَدِيثِ عَبْدِاللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «أَعْلَى اَللَّهُ ذِكْرَك» إلى قوله «وَ لِلْمَرْأَةِ»؛ وَ ثَالِثاً بَعْدَ قَولِهِ «وَ لِلذِّمِّيِّ هَدَاكَ اَللّه» قَولهُ «وَ لِلنَّبِيِّ وَ الْإِمَامِ [علیهم السلام] صلَّى اللهُ عَلَيْكَ» وَ مْعَ ذَلِكَ فَفِيهِ زِيَادَاتٌ أَيْضاً.
فِيَّ 152 فِي «آدَابِ اَلْمَرِيضِ» مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «حُمَّى لَيْلَةٍ كَفَّارَةٌ لِمَا قَبْلَهَا وَ لِمَا بَعْدَهَا» أَسْقُطُهُ إِلَى قَوْلِهِ «عَنِ اَلْبَاقِرِ (علیه السلام) قَالَ: سَهَرُ لَيْلَةٍ». وَ فى اَلَّتِي بَعْدَهَا (2)أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ نَحْو هَذَا» إِلَى قَوْلِهِ «فِي عِيَادَةِ اَلْمَرِيضِ». ثُمَّ فِي اَلَّتِي بَعْدَهَا أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «كَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فِي حَيَاتِهِ» إِلَى قَوْلِهِ «وَ قَالَ اَلصَّادِقُ (علیه السلام)». ثُمَّ فِي اَلَّتِي بَعْدَهَا وَ هِيَ 155 فِي «اَلسُّوَرِ» أَسْقَطُ مِنَ الحديث الثانِي مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «مِنْ كُلِّ دَاءٍ» إِلَى آخِرِ اَلْحَدِيثِ.
في 156 في «السور» أَسْقَطَ حَدِيثَ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) فِي عِوَضِ فدك لِفَاطِمَةَ (علیها السلام) وَ أَنَّ اَلْحُمَّى تَرْفَعُ بالتَّوَسُّلِ بِها. وَ فِي «تَهْليلِ الْقُرْآنِ» أَسْقَطَ ما بَعْدَ قوله لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى إِلَى قَوْلِهِ بِالوادِ اَلْمُقَدَّسِ. وَ فِي 158 بَعْدِ قَوْلِهِ «مِثْلَهُ» أَسْقَطَ قَوْلَهُ «عَنْ بَعْضِ اَلصَّادِقِينَ (علیه السلام) قَالَ: يُؤْخَذُ مِنْ تُرْبَةِ اَلْحُسَيْنِ (علیه السلام) وَ تُدَافُ بِالْمَاءِ».
فِي 160 فِي «اَلاِسْتِشْفَاءِ بِالْآيَاتِ» أَسقَطَ قَولهُ «لِلشَّبَكُورِ، عَنْ أَبِي يُوسُفَ [اَلْمُعَصَّبِ] (3)قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي اَلْحَسَنِ اَلْأَوَّلِ» إِلَى آخِرِ اَلْحَدِيثِ. وَ كَذَا أَسْقَطَ تَمَامَ العَمَلِ الثَّانِي لِوَجَعِ اَلْأَخْرَسِ. (4)ثُمَّ فِي الَّتِي بَعْدَهَا (5)أَسْقَطَ قَوْلُهُ «عَنْ حُمْرَانَ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ [اَلثَّالِثِ] (علیه السلام)» إِلَى آخِرِ اَلْحَدِيثِ، لِمَا فِيهِ مِنْ تَأْثِيرِ دُعائِهِ (علیه السلام). وَ كَذَا مِنْ «عُوذةِ وَجَعِ الرَّحِمِ» أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ
«اَلطَّاهِرِينَ» وَ إِنْ كَانَ إِلَى اَلْمُحَرَّفِ أَقْرَبُ.
فِي 163 [فِي] «للْبَرَصِ وَ الْجُذَامِ» أَسقَطَ قَولهُ «شَكَا رَجُلٌ إِلَى أَبِي عَبْدِالله (علیه السلام) اَلْبَرَصَ، فَأَمَرَ أَنْ يَأْخُذَ طِينُ قَبْرِ اَلْحُسَيْنِ (علیه السلام) بِمَاءِ اَلسَّمَاءِ، فَفَعَلَ ذَلِكَ فَبَرِىءَ». ثُمَّ فِي اَلَّتِي بَعْدَهَا [فِي] «لِلثُّؤْلُولِ» أُسْقِطَ فِيهِ قَولُهُ وَ لاَ أَمْتَا إلى قَولِهِ فَلا تَسمَعُ. وَ كَذَا أُسْقِطُ «دُعَاءَ العِرْقِ الْمَدِينِيِّ» بِتَمَامِهِ. ثُمَّ فِي الَّتِي بَعْدَها مِنَ الْعَمَلِ اَلثَّانِي اَلَّذِي هُوَ «شِفَاءٌ مِن كُلِّ داءٍ» أسقَطَ ذِكْرَ التُّربَةِ، وَ كَذَا أَسْقَطَ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ آخِرُ اَلْحَشْرِ» وَ ذَلِكَ أَيْضاً لِمَا فِيهِ مِنْ فَضْلِ اَلتُّرْبَةِ.
في 166 [فِي] «دُعَاءٍ يُدْعَى بِهِ لِلْمَرِيضِ» أسقطَ اَلدُّعاء اَلثَّانِي، ثُمَّ بَعْدَ اَلثَّالِثِ أَسْقَطَ قَولَهُ «مِنْ مَسْمُوعَاتِ اَلسَّيِّدِ» إِلَى قَوْلِهِ «دُعَاءٌ آخَرُ» لِمَا فِيهِ مِنْ ذِكْرِ اَلتُّرْبَةِ.
فِي 168 في «صَلاةِ اَلشِّفَاءِ مِنْ كُلِّ عِلَّةٍ» أَسقَطَ قَوْلهُ «قَالَ اَلصَّادِقُ (علیه السلام)» إِلَى قَوْلِهِ «ثُمَّ تُدَاوَمُ عَلَى ذَلِكَ». وَ فِي «صلاةِ اَلْحُمَّى» أَسْقَطَ رِوَايَةَ الصفار اَلْمُشْتَمِلَةِ عَلَى اَلتَّوَسُّلِ بِالْبَتُولِ وَ ذَكَرَ فَدَك (1)أَيْضاً. ثُمَّ فِي اَلَّتِي بَعْدَهَا (2)أَسْقَطَ كَلاَمَ رَسُولِ اَللَّهِ - صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ - مَعَ سَلْمَانَ.
فِي 170 أسقط حِمَى رَسُولِ اللّه - صلوات اللَّهِ عَلَيْهِ - لِمَا فيهِ مِن ذِكْرِ عَلِيٍ (3)(علیه السلام). وَ كَذَا أُسْقِطَ الدُّعاءُ الثَّانِي الْمَرْوِيُّ عَنِ الرِّضَا (علیه السلام). ثُمَّ فِي اَلَّتِي بَعْدَهَا أُسْقِطَ مِنْ حِرْزِ فَاطِمَةَ [علیه السلام] بَعْدَ قَولِهِ «وَ رَسُولُهُ اَلْكَرِيمِ» قولُه «وَ آلِهِ مُحَمَّدٌ وَ عَلِيٍ وَ فاطِمَةَ وَ اَلْحَسَنَ وَ اَلْحُسَيْنَ». نَعَم أَضَافَ عَلَيْهِ قَوْلَهُ «صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ» وَ هُوَ زِيَادَةٌ.
فِي 173 فِي «دُعَاءُ وَجَعِ اَلْعَيْنِ» أَسْقَطُ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «خَيْرُ اَلْوَارِثِينَ» وَ مَا كَتَبَهُ [عِوَضُ اَلْمَحْذُوفِ] زِيَادَةٌ. وَ مَن 174 أسقط «دُعَاءَ اَلْخَنَازِيرِ» وَ دُعَاءِ «وَجَعِ الرَّحِمِ» الَّذِي يُخالِفُ سابِقَهُ فِي الْجُمْلَةِ. وَ مَنْ 175 أَسْقَطَ دُعَاءَ «ثُؤْلُولٍ» مَعَ أَدْعِيَةٍ «لِلْجُدَرِيِّ».
فِي 177 فِي «الأحْرازِ» أسْقَطَ حِرْزَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ [علیه السلام] بِطُولِهِ، وَ قَدْ رَوَاهُ السَّيدُ في اَلْمُهَجِ (4)أَيْضاً. وَ مِنَ الحرزِ الأخير أيضا أَسْقَطَ قَوْلهُ «هَذَا مِمَّا عَلَّمَتْهُ (5)فَاطِمَةُ (علیها السلام)» إِلَى آخِرِ اَلْحَدِيثِ، وَ هُوَ أَيْضاً مَذْكُورٌ فِي الْمُهَجِ. (6)وَ قَدْ أسْقَط أَيْضاً أَشْيَاءَ مِنْ حَدِيثِ الحُقُوقِ لِزَيْنِ اَلْعَابِدِينَ (علیه السلام)، وَ كَذَا مِن
1) لم يكن في رواية الصفار ذكر الفدك، فلاحظ.
2) أراد (قدس سرّه) عنوان «صلاة للأعمى».
3) في النسخ المطبوعة (مثل: بيروت، دارالبلاغة، ص 421) لم يكن في الرواية المشار إليها ذكر عن (علیه السلام).
4) مُهج الدعوات، ص 20-21.
5) في النسخ المطبوعة (مثل: بيروت، دارالبلاغة، ص 442): «علمت» بدل «علمته».
6) مهج الدعوات، ص 20.
حديث «اَلْمَنَاهِي»، وَ كَذَا مِنْ حَدِيثِ «الْوَصَايَا»،
مِن جُمْلَتِهَا فَقْرَةُ الْوَلِيمَةِ، وَ مِنْهَا أَنْوَاعُ النَّوْمِ، وَ مِنْهَا مَدْحُ أَهْلِ آخِرِ اَلزَّمَانِ، وَ مِنْهَا قَولهُ - صَلواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ - يَا عَلِيُّ لَاتَصَلِّ فِي جِلْدِ مَا لَا يُشْرَبُ لَبَنُهُ» إِلَى قَوْلِهِ «وَ صِيصَةٌ» (1)، وَ مِنْهَا مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ لاشَفَاعَةَ فِي حَدٍّ» إلى قَولِهِ «وَ لا وِصَّالَ»، وَ مِنْهَا شَفَاعَةُ رَسُولِ اَللَّهِ - صَلواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فِي أَبِيهِ وَ أُمِّهِ و عَمِّهِ وَ أَخِيهِ اَلَّذِي كَانَ لَهُ فِي الْجَاهِلِيَّةِ، وَ مِنْهَا مَا بَعدَ قَوْلِهِ «وَ ذُو رَحِمٍ مُحْتَاجٌ» إِلَى قَوْلِهِ «لَاخَيْرَ»، وَ مِنْهَا الْحُقُوقُ عَلَى الْوَالِدَيْنِ، وَ مِنْهَا فَضْلُ العَقِيقِ الأَحْمَرِ مَا بَعْدَ قَوْلِهِ «وَلِيُّ بِالنُّبُوَّةِ» إِلَى قَوْلِهِ «قَالَ [صَلَّى اللَّهُ عليه و اله و سلّم] لسَّلْمَانِ» وَ فيهِ فَضلُ عَلِيٍ وَ الأئِمَّةِ [علیهم السلام] وَ الْعُجْبُ أنَّهُ قَدْ تَرَكَ مَا يَقْرُبُ مِنْ ذَلِكَ فِي أَوَائِلِ اَلْكِتَابِ.
وَ فِي حَدِيثِ اِبْنِ مَسْعُودٍ أَيْضاً إِسْقَاطٌ إِلاَّ أَنَّهُ يَحْتَمِلُ كَوْنُها مِنَ الكاتِبِ اَلْمُحَرَّفِ. وَ كَذَا أسقط سند حَدِيثِ أَبِي ذَرٍ وَ فِيهِ أَخَذَهُ اَلْحَدِيثُ مِنْ أَبِيهِ صَاحِبِ التَّفسيرِ أَبِي عَلِيٍ عَنْ جِلَّةٍ مِنْ مَشَايِخِهِ - رِضْوَانُ اللَّهِ عليهِم -، وَ فِي أَوَاسِطِهِ أَيْضاً إِسْقَاطٌ إِلاَّ أَنَّهَا يَحْتَمِلُ كَوْنُها مِنَ الْكَاتِبِ.
أَعْلَمُ أَنَّهُ قَدْ تَسَامَحْنَا كَثِيراً فِي إِيرَادِ سَرِقَةِ اَلْمُحَرَّفِ وَ تَعْدَادِهَا وَلَوْلاً ذلِكَ وَ فَصَّلْنَا اَلْإِشَارَةَ حَتَّى إِلَى اَلْكَلِمَاتِ وَ أَسَامِي رُوَاةَ وَ أَسَامِي اَلْأَئِمَّةِ اَلْهُدَاةِ [علیهم السلام] وَ تَعْيِينِ مَوَاضِعِها لَطَالَ بِنَا اَلْكِتَابُ، وَ فِي ذَلِكَ غِنًى وَ كِفَايَةٌ إِنْ شَاءَاَللَّه.
وَ هِيَ وَ إِنْ كَانَتْ كَثِيرَةٌ إِلاَّ إِنَّا نَكْتَفِي هُنَا بِإِيرَادِ بَعْضِهَا.
فِي 58 فِي «آدَابِ غَسْلِ اَلْيَدِ» فِي حديث يُونُسَ بَعْدَ قَوْلِهِ «فَقَالَ: ابْدَأْ» كتبَ ابْدَأْ بِرَبِّ المَنزِلِ، ثُمَّ بِمَنْ عَنْ يَمينِهِ فَلَمَّا تَوَضَّا قَبْلَ الطَّعَامِ لَمْ يَمَسَّ الْمِنْدِيلَ».
فِي 63 فِي «آدَابِ اَلشُّرْبِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «فَقَالَ [علیه السلام]: سَلْهُ (2)أَذْهَبُ أَمْ فِضَّةُ» وَ كَتَبَ: «فَقَالَ: هَذَا أَحْسَنُ مِنَ اَلذَّهَبِ وَ اَلْفِضَّة».
فِي 64 فِي «خُبْزِ اَلشَّعِيرِ» بَدَلَ قَوْلِهِ «لِلْأَشْقِيَاءِ» بِقَوْلِهِ «اَلْأَشْفَاءُ».
فِي 65 فِي «الْمَاءِ الْمَغْلِيِّ» بَدّلَ قَوْلِهِ «عَنِ اَلرِّضَا (علیه السلام) بِقَوْلِهِ «عَنْ بَعْضِ اَلْحُكَمَاء».
فِي 69 فِي «السُّكْرِ» تَرْكُ قَوْلِهِ «عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلا) وَ عَنْهُ [علیه السلام]» وَ كَتَبَ: «عَنْ بَعْضِ اَلْفُضَلاَءِ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ». وَ مِنَ اَلْحَدِيثِ اَلثَّانِي (1)أَسْقَطَ قَوْلَهُ «سُكَّرَتَينِ» وَ كَتَبَ: «شَيْئاً مِنَ اَلسُّكَّرِ». وَ ممَّا بعْده تَرَكَ قَوْلَهُ: «عَنْ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا اَلْحَسَنِ (علیه السلام) يَقُولُ: مَنْ أَخَذَ سُكَّرَتَيْنِ» وَ كَتَبَ: «وَ عَنْهُ أَنَّهُ قَالَ: مَنْ أَخَذَ شَيْئاً مِنَ السُّكَّرِ». وَ فِي «اَلتَّمْرِ» أَسْقَطَ قَوْلَهُ «عَنْ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام)» وَ كَتَبَ: «عَنْ بَعْضِ الْعَارِفِينَ». وكَذا تَرَكَ قَولَهُ «وَ مِنْ صَحِيفَةِ الرِّضَا (علیه السلام): عَنْهُ، عَنْ آبَائِهِ (علیه السلام)» وَ كَتَبَ: «قَالَ بَعْضُ الْعُلَمَاءِ».
فِي 72 في «اَلتِّينِ» بَدِّلَ قَوْلُهِ «عَنِ اَلرِّضَا (علیه السلام)» بِقَوْلِهِ «عَنْ بَعْضِ اَلحُكَماء».
في 77 في «النانخواه» بَدَلَ قَوْلِهِ «عَنِ اَلنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله) أَنَّهُ دَعَا بالهاضوم» بِقولَهُ «عَنْ بَعْضِ اَلْحُكَمَاءِ أَنَّهُ كَانَ يَضُمُّهَا إلَى»، وَ بَدَّلَ قَوْلَهُ «فَكَانَ يَسْتَفُّهَا» (2)بِقَوْلِهِ «وَ يَجْعَلَهَا سَفُوفاً وَ يَسْتفهُ». وَ فِي «اَلْعَدَسِ» تَرك قولهُ «مِنَ الْفردوس: وَ (3)قال اَلنَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله) وَ كَتَبَ: «بَعْضُ اَلصَّالِحِين».
فِي 78 فِي «اَلزَّيْتِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «مِنْ صَحِيفَةِ اَلرِّضَا (علیه السلام): عَنْهُ، عَنْ آبَائِهِ (علیهم السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ [صلى اللَّهُ عَلَيْهِ و آله و سلّم] وَ كَتَبَ: «مِنْ كَلاَمِ بَعْضِ الحُكماءِ اَلْمُتْقَنِينَ». وَ مِنَ الحديث بَعْدَهُ أسقَط قَوْلُهُ «قَالَ اَلنَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله) لْعُلْيَ (علیه السلام) فِي وَصِيَّتِهِ: يَا عَلِيُّ» وَ كتب: «قَالَ بَعْضُ اَلْحُكَمَاءِ لتلمِيذٍ لَهُ». ثُمَّ بَعْدَ ذَلِكَ تَرَكَ قَوْلَهُ «عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) وَ كَتُبَ: «وَ فِي الصَّحِيحَيْنِ مِنْ حَدِيثِ عُمَرَ بْنِ اَلْخَطَّابِ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ». وَ فِي «اَلسَّعْتَرِ الخ» فِي آخِرِهِ تَرَكَ قَوْلَهُ «عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ (صلى الله عليه و سلم): اَلثَّفَاءَ» وَ كَتَبَ: «وَ مِن نَوابِغِ الكَلِمِ الحَكميَّةِ مَا قَالَهُ بَعضُ الحُكَماءِ لِتَلامِذتِهِ: لِكُلِّ داءٍ دَواءً وَ السَّعْتَرُ». وَ فِي «السَّعْدِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «إِبْرَاهِيمَ بن نظامٍ» وَ كَتَبَ: «بَعْضُهُمْ» وَ كَمْ لَهُ مِن هَذَا اَلْقَبِيلُ مِمَّا لَانَتَعَرَّضُ لَهُ. وَ أُسقِطَ
اسْمُ الرِّضَا (علیه السلام) وَ كَتَبَ: «بَعْضُ الصَّالِحينَ»، وَ تَرَكَ قَوْلَهُ «فَلَمَّا حُمِلَ إلى خُراسانَ بَلَغَنِي أنَّهُ مارَبَنا» وَ كَتَبَ: «ثُمَّ إِنِّي رَأَيْتُهُ فِي اَلْيَقَظَةِ مَارّاً عَلَى مَنْزِلِنَا». وَ فِي «اَلْأُشْنَانِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «عَنِ الْبَاقِرِ (علیه السلام)» وَ كَتَبَ: «عَنْ بَعْضِ الحُكَمَاءِ». وَ في «السَّويقِ» تَركُ اسمِ الصَّادِقِ (علیه السلام) وَ كَتَبَ: «بَعْضُ الصَّالِحِينَ».
11.فِي 83 فِي «أَخْلاَقِهِنَّ المذْمُومَة» ترك قَوْلهُ «وَ قَالَ (صلی الله علیه و آله): اعْلَمْ (1)أَنَّ الْمَرْأَةَ» وَ كَتَبَ: «وَ قَالَ بَعْضُ اَلْعُلَمَاءِ: اَلْمَرْأَةُ».
فِي 84 فِي «الْأَكْفَاءِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ يُسْتَحَبُّ أَن يَخطُبَ بِخُطْبَةِ الرِّضَا (علیه السلام) تَبَرُّكاً [بِهَا] (2)، لِأَنَّهَا جَامِعَةٌ فِي مَعْنَاهَا» وَ كُتُبَ: «وَ مَنْ خَطَبَهُ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْه».
في 85 فِي «خُطْبَةِ اَلْجَوَادِ (علیه السلام) بَدَلَ قَوْلِهِ «وَ عَلَى اَلْأَصْفِيَاءِ مِنْ عِتْرَتِهِ» بِقَولِهِ «وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَائِرِ ذُرِّيَّتِهِ». ثُمَّ بَعْدَ ذَلِكَ تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ قَالَ (3)عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام)» وَ كُتُبَ: «وَ قَالَ بَعْضُ اَلْعُلَمَاءِ». ثُمَّ فِي تَعْلِيلِ مَهرِ السُّنة تَرَكَ قَولهُ «وَ لا يُصَلِّي على مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ» وَ كَتَبَ: «وَ لا يُصَلِّي على سَيِّدِنا مُحَمّدٍ صلى اللهُ عَلَيهِ وَ سَلَّمَ»، وَ كُمْ لَهُ مِنْ هَذَا اَلْقَبِيلِ مِنَ اَلتَّغيير فِي هَذَا اَلْكِتَابِ. ثُمَّ بَعده تَرَكَ قَوْلَهُ «مَنْ أَمَالِي السيدِ أَبِي طَالِبٍ الهروِي: عَنْ زَيْنِ الْعَابِدِينَ (علیه السلام) قَالَ: خَطَبَ اَلنَّبِيُّ (صلى الله عليه و سلم) حِينَ زَوَّجَ» وَ كَتَبَ: «وَ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - قَالَ».
فِي 86 [فِي] «آدابِ الزِّفَافِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام) وَ كَتَبَ: «عَنْ بَعْضِ الصَّالِحِينَ». ثُمَّ أَسْقَطَ قَولَهُ «و عَنْ كِتَابِ (4)النَّجاةِ» إلى قَوْلِهِ «إِذَا قَرُبَ». ثُمَّ أَسْقَطَ قَوله «وَ عَنِ اَلْبَاقِرِ (علیه السلام)» (5)وَ كَتَبَ: «عَنْ بَعْضِ اَلصَّالِحِينَ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ». وَ فِي حَديث أَبِي سَعِيدٍ اَلْخُدْرِيِّ بَدَلَ قَوْلِهِ «أَوْصَى رَسُولُ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله) عَلِيَّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام)» بِقَوْلِهِ «أَوْصَى رَسُولُ اَللَّهِ - صلى الله عليه و سلّم - بَعْضُ أَصْحَابِهِ»، ثُمَّ قَطَعَ اَلْحَدِيثَ فِي قَوْلِهِ «فِي تِلْكَ الدَّارِ» فَكَتَبَ: «قِيلَ لِعَرُوسٍ أَمْنَعُ عِرْسِكَ» مَعَ أَنَّ فِي نُسْخَةِ الْأَصْلِ بَعْدَ قَوْلِهِ «فِي تِلْكَ الدَّارِ» قَوْلُهُ «وَ اِمْنَعِ اَلْعَرُوسَ»، ثمّ قطعَ الحَدِيثَ عِنْدَ قَوْلِهِ «فَيَصِرُّ دَاءً عَلَيْهَا» فَكَتَبَ
بَدَلَ قَوْلِهِ «ثُمَّ قَالَ: يَا عَلِيُّ» قَوْلُهُ «وَ أَوْصَى بَعْضُ اَلْحُكَمَاءِ رَجُلاً فَقَالَ لَهُ: يَا هَذَا»، ثُمَّ بَعْدَ ذَلِكَ أُسْقِطَ قَوْلُهُ «يَا عَلِيُّ»
الْمُكَرَّرُ فِي اَلْحَدِيثِ، وَ فِيهِ أَيْضاً تَحْرِيفَاتٌ أُخَرَ لاَ نَتَعَرَّضُ لَهَا، ثُمَّ في آخر الحديث أَسْقَطَ قَوْلَهُ «يَا عَلِيُّ: اِحْفَظْ وَصِيَّتِي ه وَصِيَّتِي هَذِهِ كَمَا حَفِظْتُهَا عَنْ [أَخِي] (6)جَبْرَئِيلَ». وَ كَتُبَ: يَا هَذَا: اِحْفَظْ
1) في النسخ المطبوعة (مثل: مؤسسة النشر الإسلامي ج 1، ص 442): «اعلموا».
2) أثبتناه من النسخ المطبوعة (مثل: كربلاء، مؤسسة الأعلمى، ص 235).
3) لم ترد في النسخ المطبوعة.
4) في النسخ المطبوعة: «من كتاب».
5) لم ترد في النسخ المطبوعة (مثل: مؤسسة النشر الإسلامي، ج 1، ص 455)، و مراده (قدس و سرّه) وقوع هذا القول قبل قوله «و تقول إذا أردت المباشرة...».
6) أثبتناه من النسخ المطبوعة (مثل: مؤسسة النشر الإسلامي، ج 1، ص 458).
وَصِيَّتِي هَذِهِ كَمَا حَفِظْتُهَا عَنْ أَسَاتِذَتِيَ اَلْجَهَابِذَةَ وَ قَدْ نَزَلَ بِهَا جَبْرَئِيلُ (علیه السلام) فِي الوحى اَلْقَدِيمِ». ثُمَّ بَعْدَ ذَلِكَ اَلْحَدِيثِ أَسْقَطَ قَوْلَهُ «وَ عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام)» وَ كَتَبَ: «عَنْ بَعْضِهِمْ».
(2) 16. فِي 89 فِي «حَقِّ الزَّوْجِ» فِي اَلرِّوَايَةِ اَلثَّانِيَةِ بَعْدَ مَا كُتِبَ صَدْرُهَا وَ رَوَى أَنَّ اِمْرَأَةً جَاءَتْ، تَرْكَ قَولِهِ فِي أَوَاخِرِهَا «مَنْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَقّاً عَلَى الرَّجُلِ؟ قَالَ: وَالِدُهُ» وَ كَتَبَ: «مَا أعْظَمَ النِّساءَ حَقّاً عَلَى الرَّجُلِ؟ قالَ: والدتُهُ». وتركَ قَوْلُهُ فِي آخِرِ اَلْحَدِيثِ «لاَ يَمْلِكُ رَقَبَتِي رَجُل أبداً» وَ کَتَبَ: «لاَ يَمْلِكُ رَقَبَتِي غَیرَ رَجُل أَحَدٌ». وَ غَيْرِّ حَدِيثِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) فِي أَنَّ عِتْقَ الْمَرْأَةِ وَ صَدَقَتِهَا وَ هِبَتِهَا وَ نَذْرِهَا وَ حَجِّهَا وَ زَكَاتِهَا وَ صَلَتْهَا مِنْ مَالِهَا بِدُونِ إِذْنِ زَوْجِهَا لاَ يَجُوزُ، فَكَتَبَ: «لَيْسَ لِلْمَرْأَةِ أَمْرٌ مِنْ عِتْقٍ وَ لا صَدَقَةٍ وَ لَا تَدْبِيرٍ وَ لَاهِبَةٍ و لَانَذْرٍ وَ لاحَجٍ أوْ زَكَاةٍ أَوْ بِرٍ إِلَى وَ الِدَيْهَا أَوْ صِلَةِ قَرَابَتِهَا مِنْ مَالِ زَوْجِهَا إِلاَّ بِإِذْنِهِ». وَ بَعْدَ ذَلِك تَرَكَ قَوْلَهُ «عَنِ اَلنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله) وَ كَتَبَ: «عَنْ بَعْضِ اَلْعُلَمَاءِ». وَ فِي الَّتِي بَعْدَهَا فِي «حَقِّ الْمَرْأَةِ»
تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ قَالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله) وَ كَتَبَ: «و قَالَ بَعْضُ الْفُضَلَاءِ». وَ فِي الَّتِي بَعْدَهَا فِي السَّطرِ الثَّاني تَرَكَ قَولَهُ «فَإِنَّهُ أَدْوَمُ لِجَمَالِها» وَ كُتُبَ: «فَإِنَّهُ أَصْوَنُ لِعَرْضِهَا».
فِي 98 فِي «نوادِرِ اَلنِّكاحِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «عَنْ مُعَاذٍ، عَنِ اَلصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ كَتَبَ: «عَنْ بَعضِهِم»، وَ تَرَكَ قَوْلَهُ «بِالصِّلاتِ» (1)وَ كَتَبَ: «بِالصَّدَقَةِ»، وَ تَرَكَ قَولَهُ «أَن يَنتَعِلَ» وَ كَتَبَ: «أَن يَغْتَسِلَ». وَ تَرَكَ قَولَهُ «مِنَ اَلْمُسْتَضْعَفِينَ اَلنِّسَاءُ» و كُتِبَ: «مِنَ الْمُسْتَضْعَفِينَ وَ اَلْفُقَرَاءِ». وَ بَدَّلَ قَوْلَهُ «وَ هَلْ يُصَافِحُ اَلرَّجُلُ اَلمَرْأَةَ لَيْسَتْ بِذِي مَحْرَمٍ؟» بِقَولهِ «هَلْ يُصَافِحُ اَلرَّجُلُ اَلْمَرْأَةَ فِي اَلْبَيْتِ بِحَضْرَةِ مُحْرِم».
فِي 100 فِي «اَلسَّفَرِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «فَإِنَّهَا أَيَّامٌ مَنْحُوسَةٌ مَرْوِيَّةٌ عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) وَ كتب: «فَإِنَّهَا أَيَّامٌ مَنْحُوسَةٌ عَنْهُ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ». وَ فِي صَفْحَةٍ بَعْدُ فِي السَّطْرِ الْأَوَّلِ تَرَكَ قَوْلَهُ «عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ (علیه السلام) و كَتَبَ: «عَنْ بَعْضِهِمْ». وَ فِي «اَلصَّدَقَةِ» تَرْكَ قَوْلَهُ «مِنْ كِتَابِ اَلْمَحَاسِنِ: عَنْ عبدِاللَّهِ بْنِ سُلَيْمَانَ، عَنْ أَحَدِهِمَا [علیهما السلام] قَالَ: كَانَ أَبِي» وَ كَتَبَ: «وَ كَانَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ». وَ فِي «حَملِ العَصا» تَركَ قَولَهُ «وَ يَجُرُّ (2)بِها الماءَ» وَ كَتَبَ: «وَ يَهُشُّ بِهَا عَنَمَهُ». وَ فِي آخِرِ اَلصَّفْحَةِ تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله)» وَ كَتَب: «وَ قَالَ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ». وَ فِي صَفْحَةٍ بَعْدَ تَرْكِ قَوْلِهِ «وَ قَالَ اَلنَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله) وَ كَتَبَ: «وَ قَالَ رضيَ اَللَّهُ عَنْه».
فِيَّ 109 فِي «كَرَاهَةِ اَلْوَحْدَةِ» تَرْكُ قَوْلِهِ «وَ أدغيبَتي» وَ كَتَبَ: «وَ احْفَظْنِي فِي غَيْبَتِي». وَ فِي الْحَدِيثِ بَعْدَهُ تَرَكَ قَولَهُ «يَا صَالِحُ وَ يَا اباصالِح» وَ كَتَب: «يا صُلَحَاءُ».
فِي 116 فِيمَا يُقَالُ فِي الصَّبَاحِ عِنْدَ الْمَخَاوِفِ تَرَكَ قَوله «جَاءَتِ اَلرِّوَايَةُ عَنْ أَبِي السريِّ (3)سَهْل بْنِ يَعْقُوبَ اَلْمُلَقَّبُ بِأَبِي نُوَاسٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيِّ (علیهما السلام): يا سَيِّدِي قَدْ وَقَعَ إِلَيَّ اختيارات الْأَيَّامِ عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) مَا حَدَّثَنِي بِهِ الْحَسَنُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ بْن مطهَّر، عَنْ مُحَمَّدِ بن سليمان الديلمي، عَنْ أَبِيهِ، عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) فِي كُلِّ شَهْرٍ فَأَعْرِضُهُ عَلَيْكَ، قالَ: اجل (4)، فَلَمَّا عَرَضْتُهُ عَلَيْهِ وَ صحت قُلْتُ لَهُ: يَا سَيِّدِي فِي أَكْثَرِ هَذِهِ اَلْأَيَّامِ قَوَاطِعُ عَنِ اَلْمَقَاصِدِ مِمَّا (5)ذُكِرَ فِيهَا مِنَ النَّحْسِ وَ الْمَخَاوِفِ فَتَدُلُّنِي (6)عَلَى
الاحْتِرَازِ مِنَ الْمَخَاوِفِ فِيهَا، فَرُبَّمَا تَدْعُونِي الضَّرُورَةُ إِلَى التَّوَجُّهِ فِي الْحَوَائِجِ
1) في النسخ المطبوعة: «في الصلات».
2) في طبعة مؤسسة النشر الإسلامي (ج 1، ص 522): «يحبس».
3) هذه الرواية قدرواها المجلسي في كتاب السماء و العالم عن أمالي ابن الشيخ مسنداً مثل ما في المكارم باختلاف يسير (منه قدس سره).
4) في النسخ المطبوعة (مثل: كربلاء، مؤسسة الأعلمي، ص 322): «افعل» بدل «اجل».
5) في النسخ المطبوعة: «لما» بدل «مما».
6) في النسخ المطبوعة: «فدلني بدل «فتدلني».
فِيهَا، فَقَال [علیه السلام] لِي: يَا سَهْلُ إِنَّ لِشِيعَتِنَا بِوَلاَيَتِنَا عِصْمَةً لِوَسْلَكُوا بِهَا في لُجَجِ الْبِحَارِ الْغَامِرَةِ وَسَبَاسِبِ الْبَيْدَاءِ الْغَائِرَةِ وَ (1)بَيْنَ سِباعٍ وَ ذِئابٍ وَ أعَادِي الْجِنِّ وَ الإِنْسِ لاَمِنُوا مِن مَخَاوِفِهِمْ بِوِلايَتِهِمْ لَنَا، فَثِقْ بِاللَّهِ عَزَّ وجَل وأَخْلِصْ فِي الْوَلاءِ لِأَئِمَّتِكَ الطَّاهِرِينَ وَ تَوَجَّهْ حَيْثُ شِئْتَ وَ اقْصِدْ مَا شِئْتَ، يَا سَهْلُ إِذَا أَصْبَحْتَ وَ قلتَ ثَلاثاً» وَ كَتَبَ: «عَنْ بَعْضِهِمْ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلْعَسْكَرِيُّ - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ - يَا سَيِّدِي قَدْ وَصَلَ إِلَيْنَا مِمَّا وَرَدَ عَنِ اَلصَّادِقِ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - فِي الأَيّامِ النَّحْسَةِ وَ السَّعِيدَةِ مِن مِن كُلِّ شَهرٍ ما حَفِظْناهُ وَ أتْقَنَا ضَبْطَهُ وَ خَلا عَنِ التَّحْريفِ وَ التَّغْييرِ فَحَصَلَ [لَنَا] (2)فِي أَنفُسِنَا خَوْفٌ شَدِيدٍ مِنَ الْإِقْدَامِ عَلَى أَعْمَالِنَا وَ أَحْوَالِنَا فِي الْأَيَّامِ النَّحِسَةِ وَ رُبَّمَا
دَعَتْنَا الضَّرُورَةُ إِلَى اَلتَّوَجُّهِ فِي بَعْضِ حَوَائِجِنَا وَ مَصَالِحِنَا فِي هَذِهِ الْأَيَّامِ فَدُلَّنَا عَلَى مَا يَدْفَعُ عَنَّا اَلْخَوْفُ وَ اَلشُّؤْمَ إِنْ فَعَلْنَا شَيْئاً فِيهَا. فَقَالَ لِي: يَا هَذَا إِنَّ مِن وَثِقَ بِاللَّهِ (3)عَزَّ وَجَل وَ اِعْتَصَمَ بِوَلاَءِ نَبِيِّهِ (4)وَ آلِهِ وَ صَحْبِهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ و سَلَّمَ - وَ لَج لُجَجِ البِحارِ الغامِرَةِ وَسَلْكُ اَلْبَيْدَاءِ الْغَائِرَهُ بَيْنَ السِّبَاعِ وَ الذِّئابِ وَ أعادي الجِنَّ وَالانسَ وَ أَمِنَ مِن مَخَاوِفِهِمْ بِوَلاَئِهِ لِنَبيِّهِ وَ آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَلطَّيِّبِينَ الطّاهِرِينَ، فَثِقْ بِاللَّهِ عَزَّ وَجَلَ وَ أَخلِص النِّيَّةَ فِي وِ لائِهِمْ وَ تَوَجَّهْ حَيْثُ شِئْتَ وَ اقصِدْ مَاشِئْتَ فِي أَيِّ شَيْءٍ شِئْتَ. يَا هَذَا إِذَا أَصْبَحْتَ فَقُلْ ثَلَاثاً»، وَ فِي نَفْسِ الدُّعاءِ الْمُبارَكِ تَرْكُ قَولِهِ «فِي جُنَّةٍ مِنْ كُلِّ مَخُوفٍ بِلِباسٍ سابِغَةٍ وَلاءِ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكَ (علیهم السلام) وَ كُتَب: «مُتَدَرِّعاً بِجَنَّةٍ سابِغَةٍ مِنْ حُبِّ نَبِيِّكَ وَ آلِهِ وَ صَحِبَهُ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ و السَّلامُ»، وَ تَركِ قَولِهِ «وَ الاعتِرافِ بِحَقِّهِم» وَ كَتُبَ: «مُوَالاةَ أَحِبَّائِكَ»، وَ أَسْقَطَ رَأْساً بَعْدَ قَولِهِ «جَمِيعاً» قوله «مُوقِناً بِأَنَّ الحَقَّ لَهُم وَ مَعَهُم وَ فيهِم وَ بِهِمْ»، وَ تَرَكَ قَوْلُهُ «فَصَلِّ (5)اَللَّهُمَّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آل مُحَمَّدٍ وَ أَعِذْنِي»، وَ كتَبَ «وَ صَلَّى اللّه و سلّم عَلَى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ آلِ سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ أَصْحَابِهِ فَأَعَذَنِي»، وَ تَرَكَ قَولَهُ بَعْدَ الدُّعَاءِ: «وَ قُلْتَها عَشِيّاً ثَلاَثاً: حُطْتَ (6)فِي حِصْنٍ مِنْ مَخَاوِفِكَ وَ أَمْنٍ مِنْ مَحْذُورِكَ» وَ كتب: «وَ قْلهَا ثَلاَثاً إِذَا أَمْسَيْتَ أَيْضاً، تَأْمَنُ مِنَ اَلْمَخَاوِفِ وَ تنحج» وَ زَادَ بَعْدَ قَوْلِهِ «وَ سلالته» قَوله «وَ صَحابَتِهِ» وَ بَدِّلَ قَولِهِ «صَلِّ عَلَيْهم» بقوله «أَنْ تَكْفِيَنِي ما أَهَمَّنِي اَللّهُمّ».
وَ ثَلاثِينَ». أَقُولُ: وَ هَذَا مُخالِفٌ لِلحَقِّ في العَدَدِ وَ التَّرتيبِ وَ هَكَذَا فَعَلَ اَلْمُحَرَّفُ فِي أَكثَرِ المَقاماتِ وَ مَعَ ذلِكَ فَهُوَ مُخالِفٌ لِرِوَايَتِهِ الَّتِي أَوْرَدَهَا فِي الْعَدَدِ وَ التَّرْتِيبِ في الجُمْلَةِ كَمَا لاَ يَخْفَى. ثُمَّ تَرَكَ ذِكْرَ اَلرِّوَايَةِ اَلَّتِي أورَدَهَا المُصَنِّف - رحمه الله - وَ أَوْرَدَ رِوَايَةً أُخْرَى رَأَيْتُهَا فِي بَعْضِ اَلْمَوَاضِعِ مِنْ صَحِيحِ البُخَارِيِّ فَإِنَّهُ أَوْرَدَ اَلْقِصَّةَ فِي غَيْرِ مَوْضِعٍ، وَ مَعَ ذَلِكَ لَمْ ينسب الرواية إلى الصَّحِيحِ فَكَتَبَ: «وَ رُوِيَ أَنَّ أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ عَلِيّاً - رضي اللَّه عنه - قَالَ لِرَجُلٍ من بنى سَعْد: أَلاَ أُحَدِّثَكَ عَنْ فَاطِمَةَ - رضي اللّه عنها - أَنَّهَا طَحَنَتْ بالرحَاحَتى مَجِلَتْ يَدَاهَا وَ كَسَحَتِ اَلْبَيْتَ حَتَّى اِغْبَرَّتْ ثِيَابُهَا وَ أَوْقَدَتْ تَحْتَ اَلْقِدْرِ حَتَّى تَدَخَّنَتْ ثِيَابُهَا فَأَصَابَهَا مِنْ ذَلِكَ ضَرَرٌ شَدِيدٌ فَقُلْتُ لَهَا: هَلاَّ أَتَيْتِ أَبَاكِ فَسَأَلْتِهِ خَادِماً يَكْفِيكِ حَرَّماً أَنْتِ فِيهِ مِنْ هَذَا اَلْعَمَلِ، فَأَتَتِ
اَلنَّبِيَّ - صلى اللَّه عليه و سلَّم - فَوَجَدَتْ عِنْدَهُ نَاساً فَاسْتَحْت أَنْ تُكَلِّمَهُ فِي ذَلِكَ فَأَتَتْ عَائِشَةُ - رِضى اللّه عنها - فَأَخْبَرْتُهَا، فَغَدَا عَلَيْنَا رَسُولُ اَللَّهِ - صلى اللّه عليه و سلّم - وَ قَدْ أَخَذْنَا مَضَاجِعَنَا فَذَهَبْنَا لِنَقُومَ فَقَالَ: عَلَى مَكَانِكُمَا فَجَلَسَ - صلى اللَّه عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ - عِنْدَ رُؤُسِنَا وَ وَضَعَ رِجْلَيْهِ بَيْنَنَا حَتَّى وَجَدْتُ بَرْدَ قَدَمِهِ اَلشَّرِيفَةِ عَلَى صَدْرَى وَ قَالَ: أَلاَ أَدُلُّكُمَا عَلَى مَا هُوَ خَيْرٌ لَكُمَا مِنْ خَادِمِ؟ إذا أَخَذتُما مَضاجِعَكُما فَكَبِّرا أَربَعاً وَ ثَلاثِينَ وَ سُبْحَاً ثَلاثاً وَ ثَلاثِينَ وَ أحمَدا ثَلاثاً وَ ثَلاَثِينَ، فَفَعَلْنَا ذلِكَ فَهانَتْ عَلَيْهَا الرَّحَا وَ كَفَيْتُ أَلَمَ الْعَمَلِ». أَقُولُ: وَ هَذِهِ تخالف مَا أَوْرَدَهُ اَلْمُصَنِّفُ - رَحِمَهُ اَللَّهُ - مِنْ وُجُوهٍ: مِنْهَا أَنْ اَلْحَدِيثَ عَنْ عَلِيٍ وَ فَاطِمَةَ [علیهم السلام] لاَ عَنْهَا وَحْدَهَا، وَ فِيهِ فَضْلُهُمَا. وَ مِنْهَا: وَ سَاطَةُ عَائِشَةَ وَ عُدَمِهَا وَ أَنَّ عَلِيّاً هُوَ اَلْمُبَلِّغُ. وَ
مِنْهَا: أَنَّ تعلِيمها أَوْجَبَتْ رِضَاهَا لا أنّ اَلْمَلَّ بِذَلِكَ هَوَّنَ اَلرَّحَا وَ رَفَعَ حَرُّ اَلْعَمَلِ، فَلاَحَظَ.
ثُمَّ فِي رِوَايَةٍ الكاظم (علیه السلام) اَلتُّرْكُ بَعْدَ قَوْلِهِ «سُبْحَةٌ» قَولُهُ «فيهَا أرْبَعٌ وَ ثَلاثُونَ حَبَّةً». وَ كَذَا تَرَكَ قَولَهُ «وَ (1)رُوِيَ عَنِ اَلنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله)» وَ كَتبَ: «وَ عَنهُ رَضِيَ اللَّهُ عَنهُ»، وَ كذا تَرَكَ قَولَهُ «وَ (2)يَتَخَلَّصُ اَلذَّهَبُ اَلَّذِي لا كَدَرَ فِيهِ» وَ كَتَبَ: «يُخَلِّصُ اَلذَّهَبَ مِنَ اَلْكَدَرِ اَلَّذِي بِهِ»، وَ تَرَكَ قَوْلَهُ «فَلْيَقُلْ فِي دُبُرِ الصّلوات اَلْخَمْسِ نِسْبَةَ اَلرَّبِّ [تباركَ تعالى] اثنى عَشرَ مَرَّةً، ثُمَّ يَبْسُطُ يَدَهُ وَ يَقُولُ» وَ كُتَبَ: «فَلْيَسْتَغْفِرِ اللَّهَ تَعالى دُبُرَ الصَّلَوَاتِ وَ ليُسَبِّحُ اللَّهَ ثَلاثاً وَ ثَلاثِينَ و لْيُحْمِّدْ ثَلاثاً وَ ثَلاثِينَ وَ لْيُكَبِّرْ ثَلاثاً وَ ثَلاَثِينَ وَ لْيُصَلِّ عَلَى اَلنَّبِيِّ - صلى الله عَلَيْهِ و سلّم - عَشْراً وَ لْيَقُلْ». أَقُولُ: وَ لاَرَبَطْ بَيْنَ اَلْعِبَارَتَيْنِ أَصْلا.
أَقُولُ: وَ فِيهِ تَحْرِيفٌ غَيْرُ ذلِكَ أَيْضاً. وَ تَرك قَولُهُ «دُعَاءٌ آخَرُ، رُوِيَ عَنْ هِلْقَامِ بْنِ أَبِي هِلْقَامٍ أَنَّهُ قَالَ: أَتَيْتُ أَبَا إِبْرَاهِيمَ (علیه السلام) فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِداكَ عَلِّمْنِي دُعاءً جَامِعاً لِلدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَوْجِزْهُ. فَقَالَ [علیه السلام]: قُلْ فِي دُبُرِ اَلْفَجْرِ (1)إِلَى أَنْ تَطْلُعَ اَلشَّمْسُ: سُبْحَانَ اَللَّهِ اَلْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِهِ، اِسْتَغْفِرِ اَللَّهَ وَ أَسْأَلُهُ مِنْ فَضْلِهِ. قال هِلْقَامٌ: وَ لَقَدْ كُنْتُ أَسْوَأَ أَهْلِ بَيْتِي حَالاً فَمَا عَلِمْتُ حَتَّى أَتَانِي مِيرَاثٌ مِنْ قِبَلِ رَجُلٍ ما ظَنَنْتُ أَنَّ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ قَرَابَةٌ، وَ إِنِّي الْيَوْمَ [لَمِن] (2)أَيْسَرِ أَهْلِ بَيْتِي، وَ مَا ذَلِكَ إِلاَّ مِمَّا عَلَّمَنِي مَوْلاَيَ اَلْعَبْدُ الصَّالِحُ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ (علیه السلام)»، وَ كَتَبَ: «وَ يَنْبَغِي أَنْ يَقُولَ اَلشَّخْصُ بَيْنَ سَنَةِ اَلصُّبْحِ وَ اَلْفَرِيضَةِ وَ ذَلِكَ آكد أَوْ بَعْدَ صَلاَةِ اَلْفَجْرِ إِلَى أَنْ تَطْلُعَ اَلشَّمْسُ: سُبْحَانَ اَللَّهِ وَ بِحَمْدِهِ سُبْحَانَ اَللَّهِ اَلْعَظِيمِ [استغفراللّه» (3). فَمَنْ وَاظَبَ عَلَى ذَلِكَ أَتَتْهُ اَلدُّنْيَا وَ هَى رَاغِمَةٌ، فَقَدْ وَرَدَ أَنَّ رَجُلاً اِشْتَكَى اَلْفَقْرَ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ - صلى الله عليه وَ سلّم - فَقَالَ لَهُ: أَيْنَ أَنْتَ مِنْ تَسْبِيحِ اَلْمَلاَئِكَةِ اَلْحَدِيثَ». وَ فِي الدعاء اَلثَّانِي بَعْدَ ذَلِكَ تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ واظَبَ عَلى ذلِكَ عاشَ حَتَّى يَمَلَّ الْحَياةَ» وَ كَتَبَ: «وَ واظَبَ على ذَلِكَ تَشَوقُ إِلَى لِقَاءِ مَوْلاَهُ». وَ في الدُّعَاءَ بَعْدَهُ تَرَكَ قَولَهُ «ثُمَّ يَخفِضُهُما» وَ كَتَبَ: «ثُمَّ يَقْلِبُهَا»، وَ كَذا تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ فَقَّهَنِي فِي اَلدِّينِ» وَ كَتَبَ: «وَ وَفِّقْنِي فِي اَلدَّارَيْنِ».
فِي 121 فِي «سَجْدَةِ الشُّكْرِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ كَانَ بَعْضُ اَلصَّادِقِينَ (علیهم السلام)» وَ كتب: «وَ كَانَ بَعْضُ اَلصَّالِحِينَ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمْ». و [فِي] «فِيمَا يَفْعَلُ عِنْدَ اَلنَّوْمِ» في رواية مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ تَرَكَ قَولَهُ «وَ يُسَبِّحُ تَسْبِيحَ فاطِمَةَ (علیها السلام)» وَ كُتُبَ: «وَ يُسَبِّحُ وَ يُحمَدُ وَ يُكَبِّرُ ثَلاثاً وَ ثَلاثينَ».
فِي 125 فِي «دُعَاءِ اَلاِضْطِجَاعِ» تَرَكَ قَوله «سَبَّح تَسْبِيحَ اَلزَّهْرَاءِ [علیها السلام]» وَ كُتبَ: «سَبِّحِ اَللَّهَ وَ أَحْمَدْهُ وَ كَبِّرْهُ ثَلاَثاً وَ ثَلاَثِينَ».
في 131 في «التّحميد» ترك قَوله «وَ شَئْلَ (صلی الله علیه و آله): أين رِيَاضُ اَلْجَنَّةِ؟ فَقَالَ (صلی الله علیه و آله): حَلَقَ (4)اَلذِّكْرِ فَاغْدُوا وَ رَوِّحُوا فِي ذِكْرِ اَللَّهِ تَعَالَى» وَ كُتَبَ: «وَ عَنْ رَسُولِ اَللَّهِ - صلى الله عليه و سَلّم -: إِذَا رَأَيْتُمْ رِيَاضَ اَلْجَنَّةِ فَارْتَعُوا. فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اَللَّهِ وَ مَا رِيَاضُ اَلْجَنَّةِ؟ فَقَالَ: حَلَقَ الذَّكَرِ». وَ فِي حَدِيثِ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) تَرَكَ قَوْلَهُ «ثَلَاثَ مَرَّاتٍ» و كَتَبَ: «مَرَّتَينِ»، وَ تَرَكَ قَوْلَهُ «ثُمَّ قالَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ» وَ كَتَبَ «وَ ثَمَّ قَالَ فِي اَلثَّالِثَةِ». وَ فِي حديثِ أَبِي حَمزة، عَنْهُ [علیه السلام] ترك قولهُ «قَالَ: أُنبئك بِحَمْدٍ يَضُر
بِكَ عَنْ (1)كُلِّ حَمْدٍ قُلْتُ لَهُ: مَا مَعْنَى يُضِرُّبِكَ؟ قَالَ: يَكْفِيكَ. قُلْتُ: بَلَى» وَ كتب: «وَ عَنْهُ قَالَ لِرَجُل: أَلاَ أنبتَكَ بِحَمْدٍ يَكْفِيكَ عَنْ غَيْرِهِ؟ قُلْتُ: بَلَى:. وَ فِي «اَلتَّمجيد» تَرَكَ حَدِيثَ الصَّادِقِ (علیه السلام) «قَالَ: إِنَّ اللَّهَ يُمَجِّدُ نَفْسَهُ فِي كُلِّ يَوْمٍ [وَ لَيْلَةٍ] (2)ثَلاَثَ مَرَّاتٍ، فَمَنْ مَجَّدَ اَللَّهَ بِمَا مَجَّدَ بِهِ نفسه ثمّ كان» وَ كَتَبَ: «إِنَّ اللَّهَ يُمَجِّدُ نَفْسَهُ فِي كُلِّ يَومٍ وَ ليلَةٍ ثَلاثَ مَرَّاتٍ، فَمَجِّدُوا اَللَّهَ بِمَا مَجَّدَ بِهِ نَفْسَهُ، فَإِنَّ مَنْ مَجَّدَ اَللَّهَ وَ كَانُ». وَ بَعْدَ ذَلِكَ تَرَكَ قَوله «وَ عَنِ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سلّم» وَ كتب: «وَ عَنْهُ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ».
فِي 132 فِي «اَلتَّهْلِيلِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «قَالَ اَلصَّادِقُ (علیه السلام): قَوْلُ لاَ إِلَهَ الخ» وَ كَتَبَ: «وَ قَالَ بَعْضُهُمْ: لاَ إِلَهَ الخ». و فِي حَدِيثِ ثَوَابِ الْأَعْمَالِ تَرَكَ قَوْلَهُ «قَالَ: فَذاكَ أَهدَمُ وَ أَهدَمُ» وَ كَتَبَ: «وَ كَذا مَن قَالَهَا فِي صِحَّتِهِ». وَ فِي «اَلتَّكْبِيرِ» فِي الحديث الثَّانِي تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ قَالَ اَلنَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله)» وَ كَتَبَ: «وَ قَالَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ». وَ مِنَ اَلْحَدِيثِ الثالث أَسقَط قَوْلُهُ «عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام)». وَ فِي صفْحَةٍ بَعدُ في حَدِيثِ لُقْمانَ تَرَكَ قَولَهُ «احْذَرِ الْمَجَالِسَ عَلَى عَيْنِكَ» وَ كَتَبَ: «إِذَا مَرَرْتَ عَلَى مَجْلِسٍ فَانْظُر».
فِي 134 فِي «اَلاِسْتِغْفَارِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) قَالَ» وَ كتبَ: «قَالَ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ». وَ تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ عَنْ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) قَالَ لقائل بحضرته اِسْتَغْفِرِاللَّهَ: تَكِلَتْكَ أُمُّكَ أَتَدْرِي مَا الاسْتِغفارُ؟ [إِنَّ] (3)الاِسْتِغْفَارَ دَرَجَةُ الْعِلِّيِّينَ وَ هُوَ اِسْمٌ» وَ كتب: «وَ عَنْ عَلِيٍ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: اَلاِسْتِغْفَارُ اِسْمٌ». وَ فِي صَفْحَةٍ بَعدَ تَرْكِ قَوْلِهِ «مِنْ كِتَابِ زُهْدِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام)» وَ كَتَبَ: «عَنْ بَعْضِهِمْ». وَ فِي حَدِيثِ اَلْبَاقِرِ (علیه السلام) تَرَكَ قَوْلَهُ «فَإِذَا هُوَ» وَ كَتَبَ: «وَ كَانَ»، وَ فِي آخِرِ الحديث بَعْدَ قَوْلِهِ «هُنَيْئَةً» تَرَكَ قَوْلَهُ «فَقَالَ: يَا بُنَيَّ أَعْطِنِي بَعْضَ تِلْكَ اَلصُّحُفِ اَلَّتِي فِيهَا عِبَادَةٌ علَى (علیه السلام) فَأَعْطَيتُهُ فَقَرَأَ مِنْهَا (4)يَسِيراً ثُمَّ تَرَكَهَا مِنْ
يَدِهِ تَضَجُّراً وَ قَالَ: مَنْ يُقَوِّي عَلَى عِبَادَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام)» وَ كَتَبَ: «وَ قَالَ: يَا وَلَدِي مَنْ خَافَ النَّارَ ذَهَبَ عَنْهُ الْقَرارُ». أَقُولُ: وَقَدْ أورَدَ في يَنَابيعِ المَوَدَّةِ (5)مِنْ طُرُقَهِمْ هذه الرِّوايَةَ كَمَا أَوْرَدَهَا اَلْمُصَنِّفُ رَحِمَهُ اَللَّه.
1) في النسخ المطبوعة (مثل: كربلاء، مؤسسة الأعلمي، ص 355): «من» بدل «عن».
2) أثبتناه من النسخ المطبوعة.
3) أثبتناه من النسخ المطبوعة (مثل: مؤسسة النشر الإسلامي، ج 2، ص 91).
4) في النسخ المطبوعة (مثل: كربلاء، مؤسسة الأعلمي، ص 366): «فيها» بدل «منها».
5) ينابيع المودة، ج 1، ص 446.
6) في النسخ المطبوعة (مثل: موسسة النشر الإسلامي، ج 2، ص 100): «و مما» بدل «فيما».
وَ كَتَبَ «صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ صَحْبِهِ». وَ فِي «صَلاةِ اَلاِسْتِخَارَةِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «سَأَلَ اَلْحَسَنُ بن الجهْمِ أَبَا الْحَسَنِ (علیه السلام) لاِبْنِ أَسْبَاطٍ فَقَالَ [لَهُ] (1): مَاتَرَى لَهُ، وَ اِبْنُ أَسْبَاطٍ حَاضِرٌ وَ نَحْنُ جَمِيعاً نَذْكُرُ البرّ وَ اَلْبَحْرَ (2)إِلى مِصْرَ وَ أَخبَرَهُ بِخَيْرِ طَرِيقِ البَرِّ» وَ كَتَبَ: «سَأَلَ بَعْضُهُمْ أَبَا الْحَسَنِ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - فَقَالَ لَهُ: إِنِّي أُرِيدُ اَلسَّفَرَ وَ لَا أَدْرِي أَيُّ اَلْأَمْرَيْنِ خَيْرٌ لِي اَلسَّفَرُ فِي اَلْبَرِّ أَمِ الْبَحْرِ». وَ فِي صَفْحَةٍ بَعدُ فِي رِوَايَةِ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ لْيَكُنْ اسْتِخَارَتُكَ في عافِيَةٍ فَإِنَّهُ رُبَّمَا خِيرَ لِلرَّجُلِ فِي قَطْعِ يَدِهِ وَ مَوْتِهِ و مَوْتِ وَلَدِهِ وَ ذَهابِ مَالِهِ» وَ كَتَبَ: «وَ لْيَكُنِ اَلْأَمْرُ اَلَّذِي تَسْتَخِيرُ لَهُ شَرْعِيّاً سَائِغاً مَرْضِيّاً».
فِي 138 فِي «صَلَوَاتِ اَلْحَوَائِجِ» تَرَكَ قَوْلهُ «ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): إِذَا كَانَتْ (3)لِيَ اَلْحَاجَةُ فَأَدْعُو بِهَذَا اَلدُّعَاءِ فَأَرْجِعُ فَقَدْ (4)قَضَيْتُ» وَ كَتَبَ: «قَالَ بَعْضُ اَلصَّالِحِينَ: مَا نَزَلَتْ بِي حَاجَةٌ فَفَعَلْتُ ذَلِكَ إِلاَّ قَضَيْتُ سَرِيعاً». وَ فِي صَفْحَةٍ بَعْدُ فِي «صَلَاةِ اَلاِسْتِغْفَارِ» تَرْكُ قَوْلَهُ «ثُمَّ تركع فَتَقُولُهَا عَشْراً عَلَى هيئَةِ صَلاَةِ جَعْفَرٍ [رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ] يُصْلِحُ اَللَّهُ [لَكَ] (5)شَأْنَكَ» وَ كَتَبَ: «ثُمَّ تَقُولُهَا عَشْراً فِي كُلٍ مِنَ الرُّكُوعِ وَ الِاعْتِدَالِ وَ السُّجُودَيْنِ وَ اَلْجُلُوسِ بَيْنَهُمَا وَ الجُلوسِ لِلتَّشَهُّدِ قَبلَ قِراءَةِ التَّشَهُّدِ فَإِنَّ اَللَّهَ يُصْلِحُ لَكَ شَأْنُكَ كُلَّهُ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ تَعَالَى». أَقُولُ: وَ هَذِهِ اَلْعِبَارَةُ بِطُولِهَا لَيْسَ فِيهَا حُكْمُ اَلْجُلُوسِ مِنَ اَلسَّجْدَةِ اَلثَّانِيَةِ فِي اَلرَّكْعَةِ اَلْأُولَى كَمَا لاَ يَخْفَى.
فِي 140 فِي «صَلاةِ اَلاِسْتِغَاثَةِ» تَرْكُ قَوْلِهِ «إِذَا هَمَمْتَ بِالنَّوْمِ فِي اَللَّيْلِ فَضَعْ عِندَ رَأْسَكَ إِنَاءاً نَظِيفاً فِيهِ مَاءٌ طَاهِرٌ وَ غَطِّهِ بِخِرْقَةٍ نَظِيفَةٍ فَإِذَا انْتَبَهْتَ لِصَلاتِكَ فِي آخِرِ اللَّيْلِ فَاشرَب مِنَ الْمَاءِ ثَلاثَ جُرَعٍ، ثُمَّ تَوَضَّأ بِباقيهِ وَ تَوَجَّه إلى القِبلَةِ وَ أَذِّنْ و أَقِمْ» وَ كَتَبَ: «إِذَا نَزَلَ بِكَ هَمٌ أَوْ ضِيقٌ أَوْ نَحْوِ ذَلِكَ فَاسْتَغِثْ بِاللَّهِ وَ أَفْزِعْ إِلَيْهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى وَ قُمْ فِي آخِرِ اَللَّيْلِ وَ أَسْبِغِ اَلْوُضُوءَ وَ استغفِرِ اَللَّهَ تَعَالَى وَ تُبْ إِلَيْهِ مِنْ جَمِيعِ ذُنُوبِك».
فِي 141 تَرْكِ قَوْلِهِ «صَلَاةَ اَلاِسْتِعْدَاءِ، عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) (6): تُسبِغُ الوُضوءَ أيَّ وَقتٍ أَحبَبتَ، ثُمَّ تُصَلِّي» وَ كَتَب: «صَلاةِ الانْتِصَارِ عَلَى اَلظَّالِمِ، إِذَا ظَلَمَكَ أَحَدٌ فَقُمْ فِي جَوْفِ اَللَّيْلِ وَ تَطَهَّرَ وَصَلّ»، وَ فِي آخِرِ الْحَدِيثِ تَرَكَ قَوْلَهُ «فِيمَا ارْتَكَبَنِي بِهِ فَاجْعَلْ عَلَيْهِ مِنْكَ وَعْداً» وَ كَتَبَ: «فِيمَا فَعَلَهُ بِي فَأنزِل بِه
1) أَثْبَتْنَاهُ مِنَ اَلنُّسْخِ اَلْمَطْبُوعَةِ
2) في النسخ المطبوعة: «البحر و البرّ» بدل «البرّ و البحر».
3) في النسخ المطبوعة (مثل: كربلاء، مؤسسة الأعلمي، ص 375): «لربما كانت» بدل «إذا كانت».
4) في النسخ المطبوعة: «و قد» بدل «فقد».
5) أثبتناه من النسخ المطبوعة.
6) في طبعة مؤسسة النشر الإسلامي (ج 2، ص 120) زاد بعد قوله عن الصادق (علیه السلام)» كلمة «قال».
وَعدك» ثُمَّ زاد فِي آخِرهِ: «وَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمَ». وَ في «صَلاةِ الظُّلامَةِ» تَرَك قَولِهُ «وَ أهلَكَ عَدُوَّهُم» وَ كَتُبَ: «وَ أهلَكَ عَدُوِّي»، وتَرَكَ قَولَهُ «وَ لا أَجِدُ مَنْ أَصُولُ بِهِ» و كَتَبَ: «وَ لَيْسَ لِي أَحَدٌ أَصولُ بِهِ»، وَ تَرك قَولِهِ «بِحَقِّ مَن جَعَلْتَ لَهُ عَلَيْكَ حَقّاً وَ بِحَقِّكَ عَلَيْهِمْ» وَ كَتَبَ: «بِحَقِّ أَنبيائِكَ وَ أَصْفِيائِكَ وَ خِيَرَتِكَ مِن خَلقِكَ»، وَ تَرك قَولِهِ «يا مَخُوفَ (1)الْأَحْكَامِ وَ الْأَخْذِ، يا مَرْهوبَ الْبَطْشِ، يا مَالِكَ اَلْفَضْلِ» وَ كُتُبَ: «يَاذَا الأَخْذَ الْعَزِيزِ، يَا ذَا اَلْبَطْشِ اَلشَّدِيدِ وَ صلّى الله عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلَّمَ». وَ فِي «صَلاةِ اَلْعُسْرِ» تَرْكُ قَولَهُ فِي الآخِرِ «وَ قَد جُرِّبَ» وَ كُتِبَ: «وَ أسألُ اللَّهَ قَضائَهُ وَ كَرَّرَ ذلِكَ فَإنَّهُ يُقضى».
ثمَّ تَرَكَ قَولَهُ «فَزُر رَسولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) مِنْ أعلى سَطْحِكَ». وَ كَتَبَ: «فَاصْعَدْ عَلى سَطحِكَ». وَ فِي «صَلاةِ اَلدِّينِ» تَرَكَ قَولَهُ «فَإذا سَلَّمَ سَبَّحَ كَما هُوَ مُثبَتٌ» وَ كَتَبَ: «فَإذا سَلَّمَ سَبَّحَ وَ حَمِدَ وُكَبَّرَ ثَلاثاً و ثَلاثِينَ»، و بَعْدَهُ و إِذَا زُلزِلَتْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ. ثُمَّ تَرَكَ قَوْلَهُ «فَإِذَا سَلَّمَ سَجَدَ و يَقُولُ فِي سُجُودِهِ كَمَا هُوَ مُثْبَتٌ»، وَ كَتَبَ: «وَ قَالَ فِي سُجُودِهِ مَا تَقَدَّم».
1) في النسخ المطبوعة (مثل: مؤسسة النشر الإسلامي، ج 2، ص 120) «مخفف» بدل «مخوف».
2) الصحيح كما في النسخ المطبوعة: «ميسر».
3) في النسخ اَلْمَطْبُوعَةِ (مِثْلِ كربَلاَءَ، مُؤَسَّسَةَ اَلْأَعْلَمِي، ص 395) بَعْدَ قَوْلهِ «فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ (صلّي اللهُ عليه و آله) كَانَتِ اَلْعِبَارَةُ هَكَذَا: «هَلْ
عَلَّمَهُنَّ اَللَّهُ تَعَالَى موسى (علیه السلام)؟ فَقَالَ: مَا عَلَّمَهُنَّ اَللَّهُ تَعَالَى غَيْرُ إِبْرَاهِيمَ اَلْخَلِيلُ (علیه السلام)».
4) في النسخ المطبوعة: «قال» بدل «فقال».
5) أثبتناه من النسخ المطبوعة.
عبداللَّهِ بْنُ سَلاَمٍ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ - صلى الله عَلَيْهِ و سلّم - ذَاتَ يَوْمٍ وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ، فَقَالَ اَلنَّبِيُّ - صَلَّى اللهُ عَلَيْه وَ سَلَّمَ - يا عبداللّه كلمات عَلّمَهُنّ اَللَّهُ عزَّ وجل إبراهِيمَ - عَلَيْهِ الصَّلَاةُ و السَّلامُ - يَوْمَ قُذِفَ بِهِ فِي اَلنَّارِ، فِيهِنَّ اِسْمُ اَللَّهِ تَعَالَى اَلْأَعْظَمُ مَا عَلَّمَهُنَّ غَيْرُ إِبْرَاهِيم - عَلَيْهِ اَلصَّلاَةُ وَ اَلسَّلاَمُ - فَهَلْ تَجِدُ ثَوَابَهَا فِي اَلتَّوْرَاةِ؟ قَالَ عَبْدُاللَّهِ: يَا رَسُولَ اَللَّهِ إِنِّي أَجِدُ ثَوَابَهَا فِي اَلتَّوْرَاةِ وَ لَكِنْ لاَ أَجِدُهَا مَكْتُوبَةً فِيهَا»، وَ فِي وَسَطِ اَلْحَدِيثِ تَرَكَ قَوْلَهُ «قَالَ اَلنَّبِيُّ (صلى الله عليه و سلم): وَ مَا دَارُ الجلال يابن سَلاَم؟ قَالَ: جَنَّةُ عَدْنٍ، وَ هُوَ مَوْضِعُ عَرْشِ اَلرَّحْمَنِ رَبِّ اَلْعِزَّةِ، وَ [هُوَ] فِي جِوَارِاللَّهِ. قَالَ اِبْنُ سَلاَمٍ: فَعَلِّمْنَا يَا رَسُولَ اَللَّهِ، وَ مُنَّ عَلَيْنَا كَمَا مَنَّ اَللَّهُ عَلَيْك؟ قَالَ اَلنَّبِىُّ (صلی الله علیه و آله) اَللَّهُ خَرُّوا اَللَّهَ سجداً. قَالَ: فَخَرُّوااَللَّهَ سُجَّداً، فَلَمَّا رَفَعُوا رُؤُوسَهُمْ قَالَ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ و سلّم» وَ كتبَ: «ثُمَّ قَالَ اِبْنُ سَلاَمٍ: فَعَلّمْنا اياه يَا رَسُولَ اَللَّهِ. فَقَالَ اَلنَّبِيُّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ -: قُولُوا».
في 155 فِي «اَلسُّورِ وَ مَاجَاءَ فِيهَا» تَرْكُ قَوْلِهِ «فَهُوَ خَيْرٌ فَإِنَّهُ أمرنى» (1)وَ كَتَبَ: «فَهُوَ أَعْظَمُ وَ أَرْجَحُ». وَ فِي سُورَةِ اَلْوَاقِعَةِ تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ هِيَ فِي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ أولادِهِ (علیهم السلام)» وَ كَتَبَ: «و هِيَ مِن أَهمِّ أورادِ أَهْلِ اَلْبَيْتِ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمْ». وَ فِي صَفْحَةٍ بَعْدُ فِي سورَةِ اَلتَّوْحِيدِ تَرَكَ قَوْلَهُ «ثُمَّ مَاتَ فِي مَرَضِهِ أَو فِي تِلْكَ الشِّدَّةِ الَّتي نَزَلَتْ بِهِ فَهُوَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ» وَ كَتَبَ قَولُهُ «إِحْدَى عَشرَ (2)مَرَّةً فَلاحِفْظ».
فِي 159 [فِي] «لِلصُّدَاعِ وَ الشَّقِيقَةِ» تَرْكُ قَوْلِهِ «اقْرَأْ وَ كتبَ: «يُكْتَبُ لِذَلِكَ فِي قِرْطَاسٍ». وَ تَرَكَ قَوْلَهُ «عُمَرُو بْنُ إِبْرَاهِيمَ قَالَ: شَكَوْتُ إِلَى اَلرِّضَا (علیه السلام) مَرَّةً كُنْتُ أَجِدُهَا يأخُذني مِنْهَا شَبِيهُ الْجُنُونِ وَ صُدَاعٌ غَالِبٌ. فَقَالَ» وَ كَتَبَ: «و عَنْ بَعْضِهِمْ قَالَ: أَصَابَنِي شَيْءٌ شَبِيهٌ بِالْجُنُونِ وَ صُدَاعٌ غَالِبٌ، فَشَكَوْتُ ذَلِكَ إِلَى اَلرِّضَا - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - فَقَالَ». وَ تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ عَنْهُ [علیه السلام] فِي الصُّداعِ قالَ: فَليَخضِب (3)بِالحِنَّاءِ» وَ كَتَبَ: «وَ عَنهُ - عَلَيهِ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ - قالَ: مَن أصابَهُ الصُّداعُ فَليَختَضِب بِالحِنَّاءِ». وَ فِي صَفْحَةٍ بَعدُ فِي حَدِيثِ الصَّادِقِ (علیه السلام) [تَرَكَ قَوْلَهُ] «قَالَ: تَأْخُذُ دُهْنَ بَنَفْسَجٍ في قُطْنَةٍ [فاحتَمِلْهُ] (4)في سَفْلَتِكَ عِندَ مَنامِكَ» وَ كَتَبَ: «قالَ: مَن أصابَهُ ذُكامٌ
فَلْيَأْخُذْ دُهْنَ بَنَفْسَجٍ فِي قُطْنَةٍ وَ لْيَجْعَلْهَا فِي أَنْفِهِ عِنْدَ مَنَامِهِ».
«يَنْبَغِى لِلشَّخْصِ». وَ فِي دُعَاءِ مَنْ يَبُولُ عَلَى اَلْفِرَاشِ تَرَكُ «هُ» وَ كَتَبَ: «لاَ». وَ فِي صَفْحَةٍ بَعْدُ [فِي] «لِلْعِرْقِ الْمَدِينِيِّ» (1)تَرَكَ قَولَهُ «مِن غَيرِ أَن يُجزَّ عَنْهُ بِجَلَمٍ أو سِكِّينٍ أو مِقراضٍ» وَ كَتَبَ: «مِن غَيْرِ أَن يُجَزَّ عَنْهُ بِجِلَمٍ لابِسِكِّينَ وَ لامِقْرَاضٍ». وَ فِي «رُقْيَّةِ الوَرَمِ» تَركُ قَولِهُ «عَن بَعضِ الصَّادِقِينَ (علیهم السلام) وَ كَتَبَ: «عَن بَعضِ الصَّالِحِينَ». ثُمَّ إِنَّهُ فِي هَذِهِ المَواضِعِ قَد أدرَجَ كَثيراً قَولُهُ «و صَحْبَهُ»، وَ لاحَاجَةٌ إِلَى التَّعَرُّضِ لِتَفْصِيلِهَا فَلاحَظَّ.
فِي 176 فِي «اَلسَّحَرِ» تَرَكَ قَوْلَهُ «فَدَعَا عَلِيّاً (علیه السلام) فَقَالَ (2): اِنْطَلِقْ إِلَى بِئْرِ ذَرْوَانَ فَأَنْزِلْ إِلَى اَلْقَلِيبِ فَاقْرَأْ آيَةً وَ حُلَّ عُقْدَةً. فَنَزَلَ عَليٌ (علیه السلام) وَ اِسْتَخْرَجَ مِنَ اَلْقَلِيبِ فتحلَّل ذَلِكَ عَنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ و آلِهِ وَ سَلَّمَ» وَ كتبَ: «فَدَعَا عَلِيّاً - رِضَى اَللَّهُ عَنْهُ - فَقَالَ: اِنْطَلِقْ إِلَى بِئْرِ ذَرْوَانَ، فَأَنْزَلَ فَاسْتَخْرَجَ اَلسِّحْرَ مِنْهُ. ففعل فَبَرىء رَسُولُ اَللَّهِ صلى الله عَلَيه وَ سلّم».
فِي اَلْوَرِقِ اَلْأَخِيرِ مِنَ الْكِتَابِ تَرَكَ قَوْلَهُ «وَ لَمَّا افْتَتَحْتُ هَذَا اَلْكِتَابَ بِخُطْبَةِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ [صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ] تَبَرُّكاً بِهَا، وَ لأنَّهَا حَاوِيَةٌ لِمَجامِعِ الآدَابِ وَ الأخْلاقِ، أَرَدْتُ أن أختِمَ (3)بِخُطبَتِهِ الْمَوْسُومَةِ بِسِمَاتِ الْمُؤْمِنِينَ، الْمَرْقُومَةِ بِصِفَاتِ اَلْمُتَّقِينَ، إِذْ هُوَ (4)خيْرُ إمَامٍ لِلْمُؤْتَمِّينَ، وَ أَنْجَعُ (5)مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ، فَاخْتَتَمْتُ بِذَلِكَ اَلْكِتَابِ فَصَارَ خِتَامُهُ مِسْكٌ.
رُوِيَ: أَنَّ صَاحِباً لَهُ يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ، كَانَ رَجُلًا عَابِداً، فَقَالَ [لَهُ] يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِي صِفَةَ (6)اَلْمُتَّقِينَ [حَتَّى] كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ. فَتَنَاقَلَ عَليٌ [علیه السلام] عَنْ جَوَابِهِ ثُمَّ قالَ: يا همَّامُ اِتَّقِ اللَّهَ وَ أحسِنْ، فإنّ اللَّهَ مَعَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ اَلَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ. فلم يقنع هَمَّامٌ بِذَلِكَ اَلْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ، فَقال: فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، وَ صَلَّى عَلَى اَلنَّبيِّ - صلّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ - ثُمَّ قَالَ» وَ كتب: «نَخْتِمُ هَذَا اَلْكِتَابَ بِخُطْبَة منسوبة لأمير المؤمنين سَيِدَنا علي اِبْنِ أَبِي طَالِبٍ - كَرَّمَ اَللَّهُ وَجْهَهُ - فنقول: قَالَ لَهُ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - بَعْضُ أَصْحَابِهِ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمْ -: يَا أَميرَالْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ اَلْمُتَّقِينَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ. فَقَالَ - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ - بَعْدَ حَمْدِاللَّهِ وَ اَلصَّلاَةِ وَ اَلسَّلاَمُ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ - صلى الله عليه و سلّم - أَمَّا
بَعْدُ».
1) في النسخ المطبوعة: «المدني» بدل «المديني».
2) في النسخ المطبوعة (مثل: كربلاء، مؤسسة الأعلمي، ص (475) بعد قوله «علياً» و قبل قوله «فقال» كتب هكذا: «فعقد له خيطاً فيه اثناعشر عقدة».
3) في النسخ المطبوعة: «أختتم» بدل «اختم».
4) في طبعة مؤسسة النشر الإسلامي (ج 2، ص 390): «هي» بدل «هو».
5) في طبعة موسسة النشر الإسلامي: «أبلغ» بدل «أنجع».
6) لم ترد في النسخ المطبوعة.
يُشْبِهُ كِتَابَ مَكَارِمِ اَلْأَخْلاَقِ فِيمَا صَنَعُوا بِهِ كِتَابَ اَلْكُشْكُولِ اَلْمَطْبُوعِ فِي المطبعة اَلْمَيْمَنَةِ بِجِوَارِ أَحْمَدَ الدردير الْقَرِيبِ مِنَ اَلْجَامِعِ الْأَزْهَرِ ادَّارة أَحْمَدَ البابي اَلْحَلَبِيُّ سَنَةَ 1305 (اَلْخُمُسِ بَعْدَ ثَلاَثِمِائَةٍ وَ اَلْأَلْفِ)، فَإِنِّي رَأَيْتُ تِلْكَ اَلنُّسْخَةَ وَ أَرَدْتَ تَصْحِيحَهَا أَيْضاً. فَعَرَضْتُهَا عَلَى بَعْضِ اَلنُّسخ المعتبرةِ إِلَى صَفْحَةِ اَلْعِشْرِينَ، فَرَأَيْتُ أَنَّ اَلسِّقْطَ مِنْهَا إلَى هُنَا مِنْ أَرْبَعَةَ عَشَرَ مَوْضِعاً، وَ غيْر أَيْضاً مِنْهَا عِباراتٍ. ثُمَّ رَأَيْتُ أَنَّهُ بَعْدُ يَسِيرٌ مِنَ اَلْكِتَابِ قَدْ شوش نَظْمَ اَلْكِتَابِ بِالتَّقْدِيمِ وَ التَّأْخيرِ بِمَا لاَ يَسَعُنَا تَصْحِيحُهُ وَ أَنَّ الأربط لِهَذَا اَلْمَجْمُوعِ بِمَا خَرَجَ عَنْ قَلَمِ شَيْخنَا الْبهائِيِّ - رَحِمَهُ اَللَّهُ تَعَالَى -، وَ بَعْض أَحْوَالِ ذَلِكَ اَلْكِتَابِ أَوْمَأْنَا إِلَيْهِ فِي كِتَابِ اَلتَّنْبِيهِ فَلاَحَظٌ وَ فِي كِتَابِنَا تَسْدِيدُ الْمَكَارِمِ الفارسي بِالنِّسْبَةِ إِلَى مَكارِمِ اَلْأخْلاَقِ فوائد أَخَرَ فِي
أَوَّلِهِ، يَنْبَغِي مُلاَحَظَتُهُ. وَ لْيَكُنْ هَذَا آخِرُ مانرسمه فِي هَذِهِ اَلرِّسَالَةِ، كَتَبَ ذامؤلفه اَلْفَقِيرُ مُحَمَّدٌ بَاقِرٌ فِي مَجَالِسَ آخِرُهَا اللَّيْلَةُ الثَّانِيَةَ عَشْرَةَ مِنْ مُحَرَّمِ الْحَرَامِ سَنَةَ 1310 (الْعَاشِرِ بَعْدَ ثَلاَثِمِائَةٍ وَ اَلْأَلْفُ) في أَرْضِ اَلْغَرِيِّ اَلْغَرَّاءِ حامِداً مُصَلِّياً حُلماً، غَفَرَ اللَّهُ لَهُ وَلِوَالِدَيْهِ وَ ذَوي حُقوقِهِ وَ لِمَنْ سَعَى فِي اِشَاعَةِ هَذِهِ اَلْفِتْنَةِ اَلْعَجْبَاءِ.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ. وَ الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمينَ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ على مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ لَعْنَةُ اَللَّهِ عَلَى اَعْدَائِهِمْ اِجْمَعِينَ.
وَ بَعْدُ فَقَدْ كَانَتِ الرِّسالَةُ الفارسيَّة الْمَوْسُومَةُ بِ «تَسْديدِ الْمَكارِمِ وَ تَفْضِيحِ الظَّالِمِ» قَدْ تَشَرَّفَتْ بأنظارِ العلماء اَلْأَعْيَانِ مِن أَهْلِ الْعِرَاقِ شَيَّدَ اللَّهُ أرْكانَهُم وَ كَثَّرَ أَعْوَانَهُمْ وَ أَمْثالَهُمْ، وَ مَتَّعِ اللَّهُ اَلْمُسْلِمِينَ بِطُولِ بَقَائِهِمْ وَ بَسْطَ أَيْديهِمْ وَ أَذَلَّ مِنْ عَادَتِيهِمْ وَ نَاوَاهُمْ وَ كَانُوا لاَحِظُوهَا مَعَ اَلنُّسْخَةِ اَلْمِصْرِيَّةِ اَلْمُصَحَّحَةِ وَ بَعْضَ النُّسَخِ الْقَدِيمَةِ، و شَرَّفُوهَا بِمَا رَقَمُوا عَلَيْهَا وَ أَرْسَلَتْ نُسْخَةً مِنْهَا إِلَى بِلاَدِ اَلْعَجَمِ، وَ كَانَ إِيرَادُ تِلْكَ اَلرَّقِيمَاتِ اَلْكَرِيمَةِ هُنَا لاَ يَخْلُو عَنْ فَائِدَةٍ جَلِيلَةٍ لِهَذِهِ اَلرِّسَالَةِ، نُورِدُ هُنَا صُورَةَ مَا كَتَبُوا تَبَرُّكاً وَ لتَشْرَّفِ هَذِهِ كاختها بِمَا صَوَّرَتْهُ أَقْلاَمُهُمْ مُقْتَصِراً عَلَى صورة ماحر روه أَطَالَ اَللَّهُ بَقَائَهُم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. كِتَابُ «مَكَارِمِ اَلْأَخْلاَقِ» تَأْلِيفِ اَلْعَالَمِ اَلْعَامِلِ، اَلْمُهَذَّبِ الْبَارِعِ اَلْكَامِلِ، زَيْنُ اَلْمُحْدَثِينَ وَ عَيْنُ اَلْمُؤَلَّفِينَ - وَجْهُ اَلشِّيعَةِ وَ مَشَيدِ الشريعة، اَلصَّفَى اَلزَّكِيِّ التقَى اَلنَّقِيِّ، أَبِي نَصْرٍ اَلطَّبْرِسِي - اعلى الله مقامه - از کتب معتبره شیعه اثنا عشریه و طایفه جلیله امامیه است و در غایت
اِعْتِبَارٌ كَالشَّمْسِ فِي رَابِعَةِ نَهَارٍ. چندی قبل او را به طبع در آورده اند و تحریف زیادی از زیاده، و نقیصه که این رساله شریفه مشتمله بر آن است و در آن چه مطابق مراد. بلكه ما لا يراد مقدمة للمراد بوده، کوتاهی ننموده اند که به مرور دهور و اعوام، اسباب اضلال عوام؛ بلکه بسیاری از خواص که ملتفت تحریف نباشند، بشود.
و ظاهر است که این گونه امور بر علما و دانایان به احوال علما و روات اخبار سید انبیا و سید اوصيا و سایر ائمه هدی (علیهم السلام) مخفی نخواهد ماند. وَ لاَسِيمَا - وَ لِلَّهِ اَلْحَمْدُ - که مدتی است که دار الخلافه طهران، معدن علم و منبع فضل شده، و به زیور علما و محدثین و ادبا و مورخین آراسته و در جلّ علوم اساتید بسیار كالشموس و الاقمار، ضیاء بخش مواد قابله متعلمین می باشند، چگونه چنین امری بر آن ها مستور خواهد بود؟
پس سزاوار است که مروّج شریعت غرّا و مشيّد ملت بیضا، اعلی حضرت شاهنشاه اسلام پناه - متع الله المسلمين بطول بقائه - در مقام اشدّ مؤاخذه بر آیند تا امثال این طایفه ضاّله مضلّه چنین جرأتی ننمایند.
حرّره الجاني حبيب الله الجيلاني
بسم الله الرحمن الرحيم. كتاب «مكارم الأخلاق» مزبور را به نحوی که در این رساله مسماه به «تسدید المكارم و تفضيح الظالم» مسطور است، از زیاده و نقیصه و تغییر در عبارات احادیث مصابیح ظلام و غیر آن تغییر داده اند و به طبع در آورده اند، و این مطلب را مفاسد زیادی است و در دین مبین. چه بسا اسباب اضلال و افحام عوام شیعه که اطلاعی از این تغییر ندارند، بشود و دفع این فساد و سدّ باب امثال این، از هر کس که قادر بر او باشد، بسیار پسندیده و مستحسن است؛ بلکه لازم است.
و معلوم است که بندگان اعلی حضرت شاهنشاه اسلام پناه - خلد الله ملكه و متع المسلمين بطول بقائه - اولی به دفع این مفاسد و سدّ این ثغور و حفظ ضعفای شیعه ائمه اطهار (علیهم السلام) می باشند و حاشا از غیرت اهل اسلام که بعد از اطلاع به این فساد، از کوشش خود کوتاهی نمایند. (1)
1) لَمْ يَكْتَبِ اَلْمُؤ اَلفُ فِي آخِرِ صُورَةِ هَذِهِ اَلرَّقِيمَةِ اِسْمُ كَاتِبِهَا وَ لَكِنْ فِي اَلنُّسْخَةِ اَلْمَوْجُودَةِ فِي الْمُكْتبَةِ اَلْفَيْضِيَّةِ يُوجَدُ مَهْرُ اَلْحَاجِّ مِيرَزاً حُسَيْنَ اَلنُّورَى كَذَا فِي مَقَالَةِ اَلشَّيْخِ اَلْمُحَقِّقِ الاِستادى أَنْظَرُ علوم الحديث، ش 8، ص 201 - 202.
بسم الله الرحمن الرحيم. فقرات مسطوره واضح است. اَلْأَقَلُّ حسَيَنَقْلِيٌ اَلْهَمْدَانِيُّ.
بسم بسم الله تعالى. الأمر كماسطر ميرزا حسين بن میرزا خلیل الطهراني.
بسْمِ اللَّهِ اَلرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لاَ يَخْفَى أَنَّ هَذَا اَلنحْوَ مِنَ اَلتَّحْرِيفِ فِي اَلْكِتَابِ الْمُنِيفِ. مِنَ اَلْكَذِبِ اَلصَّرِيحِ وَ الْمُنْكَرِ الْقَبِيحِ وَ مِنَ الافْتِراءِ وَ البُهتانِ وَ الظُّلْمِ وَ الْعُدْوَانِ لاَيُثَارُ الفَسادُ وَ إِضلالِ الْعِبَادِ، عَن مَنْهَجِ الرَّشَادِ كَتَنْقيحِهِم الصِّحَاحَ (1)بِإِسْقَاطِ اَلنُّصُوصِ الصِّراحِ الدَّالَّةِ عَلَى الْمَذْهَبِ الحَقِّ.
(فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ اَلْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثم يقولون هَذَا مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أيديهم وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُون). (2)
فَاللاَّزِمُ عَلَى كَافَّةِ اَلْأَنَامِ، سِيمَا حَفَظَةِ بَيْضَةِ اَلْإِسْلاَمِ وَ مروّجى شريعة سَيِّدِ اَلْأَنَامِ، اَلْمَنْعِ وَ اَلسِّيَاسَةِ وَ دَفَعَ هَذَا المنْكرَ اَلشَّنِيعَ وَ اَلْخَطْب اَلْفَضِيعِ، حَسْماً لِمَادَّةِ اَلْفَسَادِ وَ دَفْعاً لِإِضْلاَلِ اَلْعِبَادِ، عَنْ طَرِيقِ اَلْحَقِّ وَ اَلسَّدَادِ.
حرّرها الأقل، محمد كاظم الطباطبائي.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. لَاَرَيْبَ فِى وُقُوعِ التَّحْرِيفِ الْمَذْكُورِ فِي الْكِتابِ اَلْمَزْبُورِ وَ أَنَّهُ دَاخِلٌ في عموم قَوْلِهِ تَعَالَى: (إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَ الْهُدَى مِن بَعدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي اَلْكِتَابِ اُولَئِكَ يَلْعَنُهُمُ اَللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اَللاَّعِنُونَ)، (3)وَ في قَولهِ تعالى: (فَيُوْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ اَلْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يقولونَ هَذَا مِنْ عِنْدِاللَّهِ (وَ مَا هُوَ مِنْ عِنْدِاللَّهِ) لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُم مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِم وَ وَيْلٌ لَهُم مِمَّا يَكْسِبُونَ). (4)
وَ مِنَ اَلْوَاضِحِ الضَّرورَى أَن أَوْجَبَ اَلفَرَائِضِ، نُصْرَةَ اَلْمَذْهَبِ وَ حُرْمَةَ التَّقَاعُدِ عَنْهُ مَعَ إِمْكَانِ الدَّفْعِ عَنْهُ وَ الذَّبُّ حِمَايَةَ الدِّينِ وَ دَفْعاً لِأَبَاطِيلِ اَلشَّيَاطِينِ. وَ أَوْلَى اَلْخَلْقِ بالتَّصْدى لِنُصْرَةِ اَلْحَقِّ بعْدَ تَنْبِيه
اَلْعُلَمَاءُ عَلَيْهِ جاءَ اَلشَّوْكَة الشاهانية أَدَامَ اَللَّهُ ظِلَّهَا عَلَى اَلْبَرِيَّةِ.
حزره بيده الفانية الأقل، محمد طه نجف.
بسم الله الرحمن الرحيم. واضح و هویداست که سدّ هرگونه خللی و هر نحو زیغ و زللی که از ارباب ملل و نحل فاسده بر دین مبین و شریعت سید المرسلين - صلوات الله علیه و آله الطيبين - وارد آید، بر عهده و ذمّه امنای ملت و اعیان دولت است؛ چه این دو هم عنان، بلکه توأمان، و حفظ دین واگذار [است] به ایشان در زمان غیبت صاحب عصر و امام زمان - عجل الله فرجه و سهل مخرجه - که یکی به تقریر و تحریر و دیگری به تدبیر و شمشیر بذل جهد نموده و دمی نیاسوده تا دفع و رفع آن غایله نموده.
از آن جمله، تحریف و تصحیف نمودن کتاب مستطاب «مكارم الأخلاق» است که به قدری که جا داشته، زیاد و کم نموده و تغییر و تبدیل داده اند. چنان چه از ملاحظه این رساله شریفه [تسدید المكارم] آشکار می گردد و او را در دارالطبع مصر مکرراً به طبع رسانیده و بر عادت علمای سلف خود که موروثی ایشان است، خلفاً بعد خلف، رفتار نموده و از گفتار خدا و رسولش اندیشه ننموده و خود را گرفتار عذاب و ویل و لعن کرده در آخرت، و امید است که مورد مؤاخذ، بندگان اعلی حضرت شاهنشاه جهان پناه - خلد الله ملکه - در دنیا گردد و اخذش نمایند، اخذ عزيز مقتدر، ف (خَسِرَ اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةَ، ذَلِكَ هُوَ اَلْخُسْرَانُ اَلْمُبِينُ). (1)
حرّره الآثم، محمد كاظم الخراساني.
بسم الله الرحمن الرحيم. حفظ دين مبين و معالم شریعت، موقوف به حفظ کتب دینیه جامعه مقامات [و] معارف و احکام و آداب و سنن است از اندراس و ضیاع و زیاده و نقصان منتحلین و لصوص داخليه و مذهب، چه با تغییر و تبدیل و تحریف و زیاده و نقصان، جمله از حق می رود و بسیاری از باطل رواج خواهد گرفت، و با استمرار این طریقه، رفته رفته اثری از حق نخواهد ماند.
1) سورة الحج: آية 11.
کتاب «مكارم الأخلاق» تأليف حسن بن امین الاسلام فضل بن حسن الطبرسی، عالم جليل و فاضل نبیل که از نفایس کتب امامیه و جامع شطری وافر از آداب و سنن است، در آن طبع های مصریه تصرفات و تغییرات بسیاری در این دیده می شود، با آن که هزار نسخه عتیقه صحيحه در کتابخانه های علما و اعیان امامیه در بلاد ایران و هند و عربستان و غیرها موجود است، که بسیاری از [مواضع] نسخ مطبوعهٔ مصر با آن ها اختلاف دارد، چنان چه از این رساله [یعنی تسديد المكارم] معلوم می شود. و چنان چه تدارک این فتنه عظیمه دینیه نشود، خوف تطرق فسادهای کلیه است.
بر هر متمکن از کشف این تدلیس و اظهار حق و مؤاخذه تغییر دهندگان، لازم است که مجهود خود را مبذول دارند و این مطلب را از اعظم تقرب دینی بشمارند (وَ لَيَنْصُرَنَّ اَللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ اِنَّهُ لَقوًى عَزِيزٌ). (1)
حرّره الأحقر، محمد حسن الحسيني
أَقُولُ: هَذِهِ جُمْلَةٌ مِنَ اَلرَّقِيمَاتِ اَلْكَرِيمَةِ اَلَّتِي رَقَمُوهَا وَ خَتَمُوا عَلَيْهَا بِالْخَوَاتِيمِ اَلشَّرِيفَةِ. وَ اِمَامَا وَفَّقَنِي اَللَّهُ جَلَّ جَلاَلُهُ لِتَأْلِيفِهِ إِلَى اَلْآنَ مِنَ اَلْكُتُبِ:
فَمِنْهَا: الدرة الغروية وَ التُّحفة الْحُسَيْنِيَّةِ، وَ هُوَ فِي أَحْوَالِ اَلْإِمَامِ المَظْلُومِ أَبِي عَبْدِاَللَّهِ اَلْحُسَيْنِ (علیه السلام) وَ مَا يَتَعَلَّقُ بِهِ مِن بَدءِ خَلقِ نُورِهِ - (علیه السلام) - إِلى أَن يَسكُنَ الجَنَّةَ عَلى التَّرتيب.
وَ مِنْهَا: مستدْرِكُ تِلْكَ اَلدِّرَّةِ، أورَدْتُ فِيهِ ما شَذَّنِي فِي اَلتَّأْلِيفِ اَلْأَوَّلِ مِمَّا يَتَعَلَّقُ بِهَ (علیه السلام).
وَ مِنْها: بدْرُ اَلْأُمَّةِ فِي جَفْرِ الْأَئِمَّة [عليهم السلام]، أَوْضَحْتُ فِيهِ أَمْرَ جَفْرِهِمْ وَ أَنَّهُ غَيرُ اَلْعِلْمِ اَلْمَعْرُوفِ بِذَلِكَ اَلاِسْمِ، وَ بَيَانٌ غَلَطِ جُمْلَةً مِنَ اَلْعَامَّةِ فِي ذَلِكَ.
وَ مِنْهَا: اَلطَّلْعُ اَلنَّضِيدُ فِي إِبْطَالِ اَلْمَنْعِ مِنْ لَعْنِ يَزِيدَ، تَعَرَّضت لِإثْباتِ الجَوازِ عَلى مَذهَبِ أَهْلِ السُّنَّةِ وَ حُسُنَ لَعْنُهُ، وَ جَوَابُ اَلْمَانِعِ عَنْ ذَلِكَ عَنْ وُجُوهِ أَوْهَامِهِمْ، وَ اَلتَّعَرُّضِ لِكَلِمَاتِهِمْ تَفْصِيلاً.
وَ مِنْهَا: كِتَابُ مَطْلَعِ اَلشَّمْسَيْنِ فِي فَضْلِ حَمْزَةَ و جَعْفَرٍ ذِي الْجَنَاحَيْنِ، أَوْرَدْتَ فِيهِ مَا عَثَرَتْ عَلَيْهِ مِنَ اَلْأَخْبَارِ في فَضلِهِما وَ ما يَتَعَلَّقُ بِهِما مِنْ طُرُقِ الْعَامَّةِ وَ اَلْخَاصَّةِ، وَ بَيَانِ جَلاَلَةِ قَدْرِهِمَا صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا.
وَ مِنْهَا: كُتَّابُ اَلتَّنْبِيهِ عَلَى أَمْرِ اَلْكُتُبِ، وَ فِيهِ مَا فَعَلَ الْقَوْمُ بِكُتُبِ اَلْإِمَامِيَّةِ و مَا فَعَلُوا بِالْقُرْآنِ وَ عِنْدَ مَا أَرَادَ رَسُولُ اَللَّهِ - صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ - أَنْ يَكْتُبَ لَهُمْ كِتَاباً لاَ يَضُوا بَعْدَهُ وَ مَا تُرَتِّبُ عَلَى عَدَم
1) مقتبس من سورة الحج: آية 40.
وُقوعِ الكِتابِ مِنَ الضَّلالِ، كُلُّ ذَلِكَ عَلى حَسَبِ مَا أَقَرَّ بِهِ الْقَوْمُ بِحَسَبِ رِوَايَاتِهِمْ فِي صَحِيحِ البُخَارِي أَوْثَقَ كُتُبِهِم.
وَ مِنْهَا: كِتَابُ أَبْهَى الدُّرَرِ تَكْمِلَة عقدِ اَلدُّرَر فِي أَخْبَارِ اَلْإِمَامِ اَلْمُنْتَظَرِ، هُوَ كالتتمة لِكِتَابِ عَقْدِ اَلدُّرَرِ في أخْبَارِ اَلإِمَامِ المنتظر لِبَعْضِ اَلْعَامَّةِ. تَعَرَّضْتُ فِيهِ لِإِثْبَاتِ كَوْنِهِ الإمام اَلثَّانِي عَشَرَ مِنْ أَئِمَّة اَلْإِمَامِيَّةِ مِنْ طُرُقِ اَلْعَامَّةِ بِوَجْهٍ حسنٍ بِكَوْنِهِ حُجَّةً عَلَيْهِمْ إِنْ شَاءَاَللَّهُ.
وَ مِنْهَا: كِتَابُ تَسْدِيدِ الْمَكَارِمِ وَ تَفْضِيحِ الظَّالِمِ، اَلرِّسَالَةَ الْفارِسِيَّة.
وَ مِنْهَا: تَسْدِيد اَلْمَكَارِمِ هَذِهِ اَلْعَرَبِيَّةُ وَ أَنَا اَلآنَ مَشْغُولٌ بِكِتَابِ اَلْبَيَانِ فِي حَقِيقَةِ الإِيمَانِ وَ أَسْأَلُ اَللَّهَ عَزَّ وجل أَنْ يَمُدَّ فِي اَلْعُمُرِ وَ يُوَفِّقَنِي لِأَمْثَالِهَا وَ أَحْسَنَ مِنْهَا، وَ أَنْ يَنْفَعَنِي وَ اخوانِي الْمُؤْمِنِينَ بِهَا فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ، فَإِنَّهُ أَرْحَمُ اَلرَّاحِمِينَ.
حرّره الراجي مُحَمَّدٌ بَاقِرُ بْنُ مُحَمَّدٍ جَعْفَر الهمداني اَلْبَهَارِيُّ عَفَى عَنْهُ وَ وَالِدَيْهِ.
تألیف محمد باقر بهاری همدانی
تحقیق محمدرضا جدیدی نژاد
بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ
الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمينَ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلى سَيِّدِ الأوَّلينَ وَ الآخِرِينَ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ لَعْنَةُ اَللَّهِ على أَعْدَائِهِم وَ مُخَالِفِيهِمْ مِنَ الجِنِّ وَ الإنسِ أجمَعينَ إلى يَومِ الدّينِ.
و بعد: چنین گوید اقل طلبه علوم دینیه محمّد باقر بن محمّد جعفر همدانی بهاری که چون روزی فرمود به این کم ترین، حضرت ملک منّان جَلَّتْ عَظَمَتُهُ وَ كَرُمَتْ آلائه نسخه را از کتاب مكارم الأخلاق تأليف شيخ جليل عالم نبيل ابي نصر الحسن بن الفضل بن الحسن الطبرسی (قدس سرّه) که در مصر در مطبعة السيّد محمّد عبد الواحد الطوبى (1)و السيّد عمر حسين الخشّاب که در سنه 1303 (هزار و سیصد و سه) به طبع رسیده بود، دیدم آن کتاب شریف را تحریف نموده اند و چیزهایی که موافق میل و مذاق اهل سنت است بر او افزوده اند، و آن چه موافق طبع آن ها نیست، از او اسقاط نموده اند، و جمله از عبارات او را موافق میل نفسانی خود تغییر داده اند، برای اضلال عوام و تشیید ملت خود. پس عرض نمودم او را به چند نسخه قدیمه، و رساله در تحریف او به فارسی نوشته او را تسديد المكارم و تفضیح الظالم نامیدم. ایراد نمودم در او آن چه بر آن کتاب افزوده شده است که نه طغیان قلم و غلط کاتب است، و اشاره نمودم در او به چیزهایی که از او اسقاط شده است [که] نه از قبيل سهرو کاتب است، و ذکر کردم تغییراتی را که داده اند. و جمعی از اعاظم علمای امامیه آنَارُ اَللَّهِ بُرْهَانَهُمْ وَ كَثُرَ أمثالهم آن نسخه مصححه را با بعضی از نسخ قدیمه ملاحظه فرمودند تا این عمل شنیع بر آن ها هویدا گردید و هر یک بنوشتن چیزی در حث و ترغیب ارباب اقتدار از بزرگان مذهب اثنی عشریه بر سدّ باب این فساد عظیم [و] آن رساله را مزّین فرمودند، و بعد به خواهش بعضی از اخوان دینی همان رساله به عربی تحریر شده [و] آن رقیمات کریمه به او ملحق گردید، و کتابی هم این اقل در تحریف این کتاب و کتاب کشکول شیخ جليل بهاء الدين العاملی (قدس سرّه) و بعضی دیگر از کتب
1) صحیح «الطوپی» است.
نوشتم و او را كتاب التنبيه على أمر الكتب نامیدم، و آن جهت ایضاح این که این عمل ليس أوّل قارورة كسرت في الإسلام. جمله از اخبار صحیح بخاری را که اصحّ و اوثق کتب این جماعت است که مشتمل بود بر آن چه در صدر اسلام به قرآن کریم نموده اند از نقصِ از او، و زیاده بر او، تبدیل در او، و سوزانیدن او، و امثال این از اعمال شنیعه که جمله از آن ها عار و ننگ کافه اهل اسلام گردیده است، در او ذکر نمودم تا معلوم شود که عجیبی نیست که کتب امامیه را این جماعت تحریف نمایند، یا به آتش ها بسوزانند، یا در آب ها ریزند و تلف نمایند، چنان چه این اوقات مثل سجیه و عادت آن ها گردیده است، یا آن که اسامی خداوند قهار جلّت عظمته، یا آیات کتاب کریم او؛ بلکه تمام قرآن در كتب تفاسیر آن ها محترم نباشد و به آتش ها سوزد شِنْشِئَةٌ أُعرِفُهَا مِنْ أَحْزم.
و به هم چنین ذکر نمودم در آن کتاب اخبار صحیح بخاری را که مشتمل است بر آن که حضرت ختمی مآب (صلی الله علیه و آله) در مرض موت خود طلب فرمودند چیزِ نوشتنی را که بنویسند از برای امت چیزی را که بعد از نوشتن آن گمراه نشوند و ایمن از خلال باشند، و آن بی ادبی ها که در آن حال به آن جناب کردند، و این که منعِ از نوشتن آن کتاب، مصیبت بسیار بزرگی است. و چون در این اَخبار صحیح بخاری بعضی توجیهات رکیکه نموده بودند، آن اَخبار را شرح نموده از خود آن ها بی ربطی آن کلمات را واضح گردانیدم. و از برای اثبات وقوع ضلال در امت جمله و افره از اَخبار صحیح بخاری را نیز که مشمتل بر ضلالات امت است بعد از حضرت ختمی مآب (صلی الله علیه و آله) که همه آن ها دامن گیر این جماعت است، ذکر نمودم بعد از آن که هم چه کتابی را مانع شوند، و به حضرت خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله) آن بی ادبی ها کنند و بگویند - العیاذ بالله - هذیان می گوید، یا احتمال دهند؛ با این که خداوند خبیر می فرماید: وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوَى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحَى (1)چه باک است از آن که کتب امامیه و فضایل اهل بیت را مانع از نشر و انتشار
شوند، و همیشه در اتلاف و تضییع آن ها به انواع و اقسام، کوشش نمایند؛ یا جمله از آن ها را تحریف نمایند به مثل عادت پیشینیان آن ها فَإِلَى اَللَّهِ اَلْمُشْتَكَى وَ مَعَ ذَلِكَ كُلُّهُ چون به سهولت تمام از برای خواص و عوام اطلاع بر قبایح این عمل شنیع (تحريف مكارم الأخلاق) حاصل نمی شد، امر نمود مراکسی که اطاعت او بر من لازم بود به این که مختصر دیگری نویسم به فارسی و اقتصار کنم در او به جمله از مواضع تحریف که معرفت آن ها مهمّ است و کافی است در اطلاع به قبح این عمل. پس محض اطاعتِ فرمان لازم الاذعان آن جناب - مُدَالِلِهُ تَعَالَى ظِلُّهُ العالى علَى رُؤُوسُ الانام وَ كَافَّةُ أهلِ الاسلامِ - این اوراق تحریر یافت - رَاجِياً مِنَ اَللَّهِ تَعَالَى عَظِيمَ اَلْأَجْرِ فِي ذَلِكَ وَ هُوَ حَسْبُنَا وَ نِعْمَ اَلْوَكِيلُ - و بیان تحریف مزبور در سه فصل است.
1) سوره نجم، آیه: 2 - 3.
بدان که زیادات در این نسخه زیاد است، بعضی از قبیل طغیان قلم و سهو کاتب است و بعضی دیگر از قبیل «رضی الله عنه» و مثل آن است، و بعضی دیگر از جهت کمی، قابل تعرض نیست، و بنا اگرچه به اختصار است؛ ولی مناسب است اوّل متعرض عدد و مواضع زیاداتی که قابل تعرض بودند بشویم؛ بعد از آن آن قدری که لازم است، ذکر نماییم به جهت عموم فایده، و بیان این مطلب را به اعداد رقومی کردیم. عدد اوّل مال صفحه چاپ اوّل مصری از کتاب است که تصحیح نموده ایم، و دوم عدد مواضع زواید ملحقه است.
ص 17 در 1 (1)[مورد]؛ ص 23 در 1؛ ص 58 در 1؛ ص 65 در 1؛ ص 66 در 2؛ ص 67 در 2؛ ص 68 در 1؛ ص 70 در 1؛ ص 71 در 1؛ ص 72 در 1؛ ص 73 در 2؛ ص 74 در 2؛ ص 75 در 2؛ ص 77 در 3؛ ص 78 در 1؛ ص 79 در 1؛ ص 80 در 1؛ ص 81 در 1؛ ص 84 در مکرر است؛ ص 85 در 1؛ ص 88 در 2؛ ص 124 در 3؛ ص 126 در 1؛ ص 128 در 1؛ ص 133 در 2؛ ص 134 در 1؛ ص 137 در 1؛ ص 14 در مکرر است؛ ص 141 در 2؛ ص 142 در 5؛ ص 143 در 3؛ ص 144 در مکرر است؛ ص 146 در مکرر است؛ ص 147 در مکرر است؛ ص 150 در مکرر است؛ ص 151 در مکرر است؛ ص 157 در 3؛ ص 158 در مکرر است؛ ص 161 در 1؛ ص 162
1) نوشتن ارقام صفحات و مواضع در خطی افقی، مطابق شیوۀ خود مؤلف (قدس سرّه) در متن رساله می باشد؛ لیکن آن مرحوم در حاشیه نوشته اند: «عدد فوق، عدد صفحۀ کتاب است در چاپ اول مصری که تصحیح شد، و در زیر خط عدد مواضع زیادات است 31/11 تمام به این نحو، نوشته شود». به نظر نگارنده نوشتن ارقام مزبور به شیوۀ اول اولی می باشد، از این رو دستور ایشان را در حاشیه اعمال نکرده ایم.
در 1؛ ص 164 در 5؛ ص 171 در 1؛ ص 172 در مکرر است؛ ص 174 در مکرر است. (1)
و امّا آن چه تفصیلاً متعرض او می شویم چندی است از این ها:
اوّل، در ص 65 بعد از عبارت مصنّف «امیرالمؤمنین (علیه السلام)» این محّرِف، زیاد کرده است: «عمر بن الخطاب رضي الله عنه». و نیز در همین صفحه حدیثی از صحیح بخاری و مسلم با کلام دیگری زیاد کرده است، و امثال این بسیار است.
دوم، در ص 68 در «ثرید» بر آن چه در کتاب بوده است، افزوده است: «[فِي اَلتِّرْمِذِيِّ] (2)مِنْ حَدِيثِ أَبِي مُوسَى اَلْأَشْعَرِيِّ وَ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمَا - أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ - صلى الله عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ - قَالَ: فَضْلُ عَائِشَةَ عَلَى اَلنِّساءِ كَفَضْلِ اَلثَّرِيدِ عَلَى سَائِرِ اَلطَّعَامِ». (3)
و حدیث دیگری هم از صحيح ابي داود، زیاد کرده است.
سوم، در ص 70 در احادیث «تمر» عبارت مصنف را که «عن الحسين بي علي (علیه السلام)» می باشد، اسقاط کرده به جای او نوشته است: «وَ فِي صحيح الْبُخَاري وَ مُسْلِمٍ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمَا - مِنْ رِوَايَتِي أَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمَا - ». و در همین صفحه حدیثی هم از شمائل الترمذية، زیاد کرده است.
چهارم، در ص 75 در «باذنجان» در حدیث اوّل از فردوس (4)بعد از لفظ «شهدت الله بالحق ولي بالنبوة» زیاد کرده است: «وَ لِأَبِي بَكْرٍ بِالصِّدِّيقِيَّةِ» و بعد از آن لفظ «وَ لِعَلِيٍ بِالْوَلاَيَةِ» را نوشته. فقیر گوید این حدیث را سید بحرانی در مدینة المعاجز (5)در باب 67 (6)از ابن شهر آشوب از کتاب فردوس و از کتاب عیون از احمد مؤدب از ابن هریره و مجلسی در کتاب السماء و العالم (7)در ابواب «بقول» در باب «باذنجان» از کتاب مکارم الاخلاق از فردوس بدون زیادت این محّرِف نقل فرموده اند.
پنجم، در ص 78 در «زیت» بعد از لفظ «اربعین» عبارت صاحب کتاب را ترک کرده و نوشته
است: «وَ فِي الصَّحِيحَيْنِ مِنْ حدِيث عُمَرَ بْنِ اَلْخَطَّابِ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله)، پس حدیث حضرت صادق - علیه السلام - را نسبت به عمر داده است. و در ص بعد آن حدیثی از صحیح بخاری زیاد کرده است.
ششم، در ص 80 در «نکاح» بعد از عبارت حدیث أَرَاذِلُ مَوْتَاكُمُ اَلاِعْزَابُ نوشته است: «وَ فِي صَحِيحٍ الْبخاريِّ (1)عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: كُنَّا مَعَ اَلنَّبِيِّ - صلى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلّم - شَبَاباً لاَ نَجِدُ شَيْئاً فَقَالَ لَنَا رَسُولُ اَللَّهِ - صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلّم -».
هفتم، در ص 126 بعد از قول صاحب كتاب «وَ صَلَوةُ اَلنَّوَافِلِ فِي اَلْبَيْتِ أفضل» زياد كرده است: «دُعَاءُ أَبِي بَكْرٍ» را، و او در نهایت بی ربط است.
هشتم، در ص 141 در آخر «صَلاَةُ اَلضُّرِّ وَ اَلْفَقْرُ» زیاد کرده است: «بِفَضْلِكَ وَ كَرَمِكَ يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ صلّى الله عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلَّمَ».
و در صلات «مکروب» بعد از لفظ «نزل» نوشته است: «فَأَزِلْهُ عَنِّي بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ صلى الله عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحبِهِ وَ سَلَّمَ وَ يُكَرِّرُ ذلِكَ مِراراً فَاِنَّ اللَّهَ يُفَرِّج كَربَه». و نظير این زیادت در این نسخه بسیار است، غرض او درج صحابه است در کسانی که بر آن ها صلوات فرستاده می شود. و از بسیار بدِ آن ها، آن است که در دعای مریض که از صادق آل محمّد (علیهم السلام) روایت شده است، نوشته است: «وَ عَلَى سَائِرِ اَلصَّحابَةِ وَ التَّابِعِينَ». و نظیر این است آن چه در ص 178 نوشته است: «وَ صَحْبُهُ اَلطَّيِّبِينَ».
و جمله از او هم قابل تعرض نیست، و جمله دیگر را به نحو سابق اشاره می نماییم. ص 9 در 2 (2)[مورد]؛ ص 15 در 1؛ ص 17 در 1؛ ص 21 در 1؛ ص 22 در 3؛ ص 24 در 2؛ ص 26 در 1؛ ص 27 در 1؛ ص 28 در 1؛ ص 29 در 2؛ ص 31 در 1؛ ص 34 در 1؛ ص 36 در 1؛ ص 39 در 2؛
ص 56 در 3؛ ص 58 در 2؛ ص 62 در 1؛ ص 63 در 3؛ ص 64 در 1؛ ص 66 در 3؛ ص 69 در 3؛ ص 70 در 4؛ ص 71 در 5؛ ص 72 در 4؛ ص 73 در 4؛ ص 74 در 3؛ ص 75 در 1؛ ص 77 در 1؛ ص 78 در 1؛ ص 79 در 1؛ ص 80 در 2؛ ص 84 در 2؛ ص 85 د 2؛ ص 88 در مکرر است؛ ص 89 در 1؛ ص 92 در 2؛ ص 94 در 2؛ ص 95 در 4؛ ص 96 در 3؛ ص 97 در 2؛ ص 98 در 3؛ ص 99 در 1؛ ص 100 در 3؛ ص 101 در 3؛ ص 102 در 1؛ ص 106 در 1؛ ص 107 در 1؛ ص 109 در 1؛ ص 115 در مکرر است؛ ص 117 در 2؛ ص 118 در 3؛ ص 119 در 3؛ ص 121 در 2؛ ص 122 در 1؛ ص 128 در 2؛ ص 129 در 3؛ ص 130 در 3؛ ص 131 در 3؛ 132 در 6؛ ص 133 در 4؛ ص 134 در 7؛ ص 135 در 3؛ ص 136 در 2؛ ص 138 در 6؛ ص 139 در 3؛ ص 140 در 2؛ 142 در 2؛ ص 143 در 1؛ ص 144 در 5؛ ص 145 در 4؛ ص 146 در 6؛ ص 148 در 2؛ ص 151 در 3؛ ص 152 در 1؛ ص 153 در 2؛ ص 152 در 1؛ ص 153 در 2؛ ص 155 در 1؛ ص 156 در 4؛ ص 158 در 1؛ ص 160 در 2؛ ص 161 در 1؛ ص 162 در 4؛ ص 164 در 3؛ ص 165 در 2؛ ص 166 در 2؛ ص 167 در 2؛ ص 168 در 2؛ ص 169 در 1؛ ص 170 در 2؛ ص 173 در 1؛ ص 174 در 1؛ ص 175 در 2؛ ص 176 در 1؛ ص 177 در 1؛ ص 178 در 1؛ ص 179 در 1؛ ص 187 در 2؛ ص 188 در 1؛ ص 190 در 1؛ ص 191 در 7؛
ص 192 در 5؛ ص 193 در 3؛ ص 196 در 1؛ ص 197 در 1؛ ص 198 در 2؛ ص 200 در 2؛ ص 202 در 2؛ ص 206 در 2. (1)
و اما آن چه تفصیلاً تعرض به او می شود، پس اوّل آن ها آنکه در ص 69 در حدیث برقی عن ابی جعفر (علیه السلام) در قصه «غزل» انداخته است کلام آن حضرت را که می فرماید: «وَ خُذْ مِنْ طِينِ قَبْرِ اَلْحُسَيْنُ (علیه السلام) وَ أَعْجَنُهُ» و بعد از آن لفظ «فَرِّقُهُ عَلَى اَلشِّيعَةِ» را نوشته است: «فَرِّقُهُ عَلَى اَلْمُسْلِمِينَ»، و بعد از آن عنوان «فِي طِينِ قَبْرِ اَلْحُسَيْنِ (علیه السلام)» را با تمام اخبارش که هفت حدیث است (2)انداخته است.
دوم، در ص 95 در «عقیقه» انداخته است حدیث نبوی - صلوات الله علیه - را که می فرماید:
وَ قَالَ اَلنَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله يَا فَاطِمَةُ اُنْقُبِي أُذُنَيِ اَلْحَسَنِ وَ اَلْحُسَيْنِ خِلاَفاً لِلْيَهُودِ.) سوم، در ص 100 در «آداب سفر» حدیث ابی ایوب خزاز که مشتمل بر نحوست روز دوشنبه است که این جماعت او را مبارک می دانند، اسقاط کرده است.
چهارم، در ص 107 در «حفظ متاع» حدیث ابی البرکات را که مشتمل است بر آن که حضرت رضا (علیه السلام) در میان رخوتیکه ارسالی فرموده بودند، تربت گذاشته بودند و هر آن چه می فرستند تربت در او می گذارند و می فرمایند: «این امان است به إذن الله تعالی»، انداخته است.
پنجم، در ص 115 در «مقدمات دعاء»، در مواضع عديده لفظ مبارک «و آل محمّد» را انداخته است، برای آن که صلوات بر آل و توسل به آن ها موافق میل نبوده است.
ششم، در ص 118 در «أَدْعِيَةٌ عَقِيبَ اَلْفَرَائِضِ» حديث ابي البرکات را که مشتمل بر فضل تسبیح صدیقه طاهره و ابتدای به تکبیر در او است، انداخته است. و به هم چنین اسقاط نموده است روایت ابراهیم بن محمّد ثقفی را که مشتمل است بر فضل تسبیح از تربت سیدالشهداء (علیه السلام).
هفتم، در ص 119 صلوات بر آل محمّد (صلی الله علیه و آله) در دو جا. و به هم چنین صدر و ذیل حدیث «هلقام» را که مشتمل بر کرامت حضرت باب الحوائج موسى بن جعفر (علیه السلام) است، اسقاط نموده است.
هشتم، در ص 128 در «تعقیب نماز صبح» ذکر تسبیح صدیقه طاهره و آن چه در آن حدیث است، اسقاط کرده است، و در او امورِ چندی است، از آن ها آن که تسبیح موافق مذهب امامیه است؛ دیگری فضل او در دنبال هر نمازی؛ دیگری فضیلت ختم او به «لا إله إلا الله»؛ دیگری فضل شمردن او به تربت سیدالشهدا (علیه السلام)؛ دیگری فضل سجود بر تربت مبارکه.
نهم، در ص 133 در «صلوات بر نبی - صلوات الله علیه -» ذکر آل را از عنوان انداخته است، و حدیث اوّل را هم ترک کرده است. لفظ «و آله» را هم از حدیث امیرالمؤمنین انداخته است، و روایت از حضرت صادق (علیه السلام) را که در فضل صلوات بر آل است، اسقاط نموده است.
دهم، در ص 134 در «گریه»، حدیث عیون را که مشتمل بر فضل گریه بر اهل بیت است، و روایت روضة الواعظین در گریه کنندگان عالم که پنج نفرند، انداخته است. و در ص بعد او حدیث گریه حضرت امام حسن (علیه السلام) را انداخته است.
یازدهم، در ص 138 عنوان «صَلاَةُ اَلْقُرْعَةِ فِي اَلْمُصْحَفِ» را با روایت او که مشتمل بر دعا برای فرج آل محمّد (علیهم السلام) است، انداخته است، و روایت تهذیب را هم انداخته است، و عنوان «فِي طَلَبِ اَلْحَاجَةِ» را با روایت او انداخته است. و به هم چنین از دعای: «اَللَّهُمَّ إِنِّي حَلَلْتُ الخ» انداخته است این عبارت را: «وَ أَسْأَلُكَ بِحَقِّ اَلاِسْمِ (1)اَلَّذِي جَعَلْتَهُ عِنْدَ مُحَمَّدٍ [صلی الله علیه و آله] (2)وَ عِتْرَتِهِ».
دوازدهم، در ص 139 از جمله چیزهایی که انداخته است عنوان «وَ (1)صَلاَةُ اَلْحَاجَةِ، عَنِ اَلرِّضَا (علیه السلام)» تا آخر که در ذیل او مذکور است که بگوید: «يَا سَيِّدِي يَا اَللَّهُ» ده مرتبه، «بِحَقِ مُحَمَد (صلی الله علیه و آله)» ده مرتبه، «بِحَقِ عَلي» ده مرتبه، «بحق فاطمة» ده مرتبه، «بِحَقِّ إِمامٍ تَعُدُّ كُلَّ إِمامٍ بَعْدَهُ عَشْراً، (2)حَتَّى تَنْتَهِيَ إلى إِمَامِ حَقٍ الَّذِي هُوَ إِمَامُ زَمَانِكَ، فَإِنَّكَ لاَ تَقُومُ مِنْ مَقَامِكَ حَتَّى تَقْضِيَ حَاجَتَكَ». (3)
سیزدهم، در ص 140 قبل از «صَلاَةُ اَلاِسْتِغَاثَةِ» عنوان «صَلاَةُ اَلْمَكْرُوبِ» را با روایت او، انداخته است و به هم چنین عنوان «صَلاَةُ اَلاِسْتِغَاثَةِ بِالْبَتُولِ (علیها السلام)» را با روایت آن ترک کرده است. و «صَلاَةُ اَلاِسْتِغَاثَةِ» [را] نیز محرَّف ذکر نموده است، و بعد از آن نیز این عبارت را انداخته است: «صَلاَةِ اَلْغِيَاثِ، (4)عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: إِذَا كَانَتْ لِأَحَدِكُمُ اِسْتِغَاثَةٌ إلى اَللَّهِ تعالى فَلْيُصَلِّ رَكْعَتَيْنِ ثُمَّ يَسجُدُ وَ يَقُولُ: يَا مُحَمَّدُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ، يَا عَلَى يَا سَيِّدَى (5)اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنَاتِ، بِكُمَا أَسْتَغِيثُ إِلَى اَللَّهِ تَعَالَى، يَا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ أَسْتَغِيثُ بِكُمَا، يا غَوْثاهْ بِاللَّهِ وَ بِمُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍ وَ فاطِمَةَ - وَ تَعد الائِمة - بِكُم أَتَوَسَّلُ إِلَى اَللَّهِ [تَعَالَى]. (6)فَإِنَّكَ تُغَاثُ مِنْ سَاعَتِكَ».
چهاردهم، در ص 143 در «صَلاَةُ الجائع» قصة صديقه طاهره را، حذف کرده است.
پانزدهم، در ص 145 در «صَلاَةُ الضالة» قصه تعلیم حضرت رسول - صلوات الله عليه -، امیرالمؤمنین و صدیقه طاهره - صلوات الله عليهما - را حذف نموده است، و در عنوان «مَا يَتَعَبَّدُ عِنْدَ رُؤْيَةِ اَلْهِلاَلِ» بعد از «بيمينك» (7)این عبارت را انداخته است: «الله (8)مُحَمَّدٍ عَلِيٌ فَاطِمَةُ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنِ إِلَى آخِرِهِمْ، وَ تُكْتَبُ». و بعد از لفظ «وَ إِنِّي نَظَرْتُ إِلَى أَسْمَائِكَ» این عبارت را انداخته است: «وَ اِسْمِ نَبِيِّكَ [وَ] (9)وَلِيُّكَ وَ أَوْلِيَائِكَ». و در صفحه بعد آن اسم مبارک «علی» را بعد از اسم
1) در چاپ های متعدد کتاب: «في».
2) در چاپ مؤسسه نشر اسلامی (112/2): «بحق امام بعده، كل إمام تعدّه عشراً». و در چاپ دومِ بیروت، دارالبلاغة (ص 343) و نیز چاپ عراق، کربلا، مؤسسه اعلمی (ص 376) آمده: «بحق إمام بعد كل إمام بعده عشراً».
3) در چاپ مؤسسه نشر اسلامی ص (112): «حتى يقضي الله حاجتك».
4) عنوان است، و ما بعد آن خبری است که در ذیل ذکر شده است.
5) در چاپ های متعدد کتاب (از جمله چاپ بیروت، دارالبلاغه، ص 347): «سید».
6) از نسخه های چاپی اضافه نمودیم.
7) در چاپ های متعدد کتاب (از جمله چاپ بیروت، دارالبلاغه، ص 358): «بسبّابة يمينك».
8) در چاپ مؤسسه نشر اسلامی (138/2) عبارت بدون اسم شریف «الله» می باشد.
9) از نسخه های چاپی اضافه نمودیم.
حضرت رسول - صلوات الله عليه - انداخته است و لفظ «أبوتراب» را بعد از لفظ «والخضر» انداخته است، و بعد از لفظ «بحق محمّد» این عبارت را انداخته است: «وَ عَلِيٍ وَ فَاطِمَةَ وَ اَلْحَسَنِ وَ اَلْحُسَيْنِ وَ عَلِيٍ - إِلَى أَنْ تَقُولَ: وَ اَلْحُجَّةِ اَلْخَلَفِ اَلْقَائِمِ المُنْتظرِ صلوات الله عليهم وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً».
شانزدهم، در ص 151 در «عطسه» حدیث تسیم، (1)خادم حضرت عسکری (علیه السلام) را که مشتمل بر رؤيت صاحب الزمان - عجل الله فرجه - می باشد و کلام آن جناب بعد از ده شب (2)از ولادت، انداخته است. و در کیفیت تسمیت، تسمیت رسول و امام را انداخته است، و در این حدیث دو سقط دیگر هست.
هفدهم، در ص 156 حدیث «عرض فدک» که خلاق عالم به صدیقه داده است، اسقاط کرده است.
هیجدهم، در ص 158 اسقاط نموده است ذکر تربت مبارکه را.
نوزدهم، در ص 160 عنوان «و (3)للشبکور» را با حدیث آن عمل انداخته است. و در صفحه بعد آن حدیث حمران را که مشتمل بر شفای نفیس خادم به برکت دعای موسی بن جعفر (علیهما السلام) (4)، انداخته است.
بیستم، در ص 163 در عنوان «للبرص و الجذام» حدیث شفای تربت مطهره را انداخته است.
بیست و یکم، در ص 165 قبل از فصل سوم، ذکر تربت مطهره را انداخته است و ذیل حدیث را هم اسقاط نموده است.
بیست و دوم در ص 166 روایت سید ابی البرکات را که در فضل تربت است و آداب خوردن آن، با یک دعای دیگر حذف نموده است.
بیست و سوم، در ص 168 در عنوان «صلاة للحّمی» (5)روایت صفّار را حذف نموده است و آن این است: «مُحَمَّدُ بْن الحَسَنِ اَلصَّفَّارُ يَرْفَعُهُ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) وَ أَنَا مَحْمُومٌ، فَقَالَ
1) در چاپ های متعدد کتاب (مانند: کربلا مؤسسه اعلمی، ص 408): «تسنیم».
2) در چاپ های متعدد کتاب آمده که تسنیم گفته است: «دَخَلْتُ عَلَيْهِ بَعْدَ مَوْلِدِهِ بِلَيْلَةٍ فَعَطَسْتُ، فَقَالَ: يَرْحَمُكَ اَللَّهُ» بنابراین کلام آن بزرگوار بعد از یک شب از ولادت بوده.
3) در چاپ های متعدد کتاب و او در عنوان نمی باشد.
4) در چاپ های متعدد کتاب (مانند: مؤسسه نشر اسلامی 215/2): ابو الحسن الثالث (علیه السلام)» یعنی امام علی بن محمد (علیه السلام) ضبط شده است.
5) در چاپ مؤسسه نشر اسلامی (251/2): «صلاة الحّمى».
لى: أَرَاكَ ضَعِيفاً. (1)فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ حَتَّى أَصابَتنِي. فَقالَ: إِذَاحِمَ أَحَدُكُمْ فَلْيَدْخُلِ اَلْبَيْتَ وَحدَهُ وَ يُصَلِّي رَكعَتَينِ وَ يَضَعُ خَدَّهُ الأيمَنَ عَلَى الأَرْضِ وَ يَقولُ: يا فَاطِمَةُ بِنْتَ مُحَمَّدٍ - عشْرات مَرَّاتٍ - أَسْتَشْفِعُ بِكَ إِلَى اَللَّهِ فِيمَا نَزَلَ بِي. فَإِنَّهُ يَبْرَأُ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ تَعَالى».
بیست و چهارم، در ص 171 در عنوان «حرز النبي (صلی الله علیه و آله) لفاطمة» (2)این عبارت [را] حذف نموده است: «وَ آله مُحَمَدُ وَ عَلِیُ وَ فاطِمَةَ وَ الحَسَن وَ الحُسِين»، (3)و ما بعد این هم محرَّف است.
بیست و پنجم، در ص 177 حرز اوّل امیرالمؤمنين - صلوات الله عليه - را بالتمام اسقاط کرده است.
بیست و ششم، در ص 179 بعد از دعای نور این عبارت [را] اسقاط کرده است: «هَذَا مِمَّا عَلَّمَتْهُ (4)فَاطِمَةُ (علیها السلام) سَلْمَانَ - رَحِمَهُ اَللَّهُ - فَذَكَرَ سَلْمَانُ أَنَّهُ عَلِمَ أَكْثَرَ (5)مِنْ أَلْفِ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ وَ المَدِينَةِ مِمَّنْ بِهِمْ عِلَل وَ كُلُّهُمْ بَرَؤُوا بإذن اللّه تعالى».
و این فقره در روایت مُهج الدعوات (6)هم مذکور است.
بیست و هفتم، در حدیث وصایای حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) چند فقره حذف نموده است، از آن جمله فضیلت مؤمنین آخر الزمان، و من جمله ما بعد قول آن حضرت: «بِالْعَقِيقِ الْأَحْمَرِ، فَإِنَّهُ أَوَّلُ جَبَلٍ أَقَرَّللَّهِ [عزّوجل] (7)بِالْوَحْدَانِيَّةِ، وَلِيُّ بِالنُّبُوَّةِ را، به عبارت محذوفه این است: «وَ لَكَ بِالْوَصِيَّةِ، وَ لِوُلْدِكَ باالإمامة، وَ لِشِيعَتِكَ بِالْجَنَّةِ، وَ لِأَعْدَائِكَ بِالنَّارِ. يَا عَلِيُّ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَشْرَفَ عَلَى الدُّنْيَا فَاخْتَارَنِي عَلَى (8)رِجَالُ الْعَالَمِينَ، ثُمَّ اطَّلَعَ الثَّانِيَةِ (9)فَاخْتَارَكَ عَلَى رِجَالِ الْعَالَمِينَ، ثُمَّ اطَّلَعَ الثَّالِثَةِ (10)فَاخْتَارَ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِكَ عَلَى رِجَالِ الْعَالَمِينَ، ثُمَّ اطَّلَعَ الرَّابِعَةَ فَاخْتَارَ فَاطِمَةَ عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِينَ. يا
1) در چاپ دوم بیروت، دارالبلاغه (ص 417) و نیز چاپ عراق، کربلا، مؤسسه اعلمی (ص 455) آمده: «فَقَالَ لِي مَا لِي أَرَاكَ ضعيفاً». و در چاپ مؤسسه نشر اسلامی (251/2) آمده: «فَقَالَ لِي مَا لِي أَرَاكَ منقبضاً».
2) عنوان کامل در نسخه های چاپی چنین است: «حرز النبي لفاطمة (علیهما السلام) خاصة لها و لكل مؤمن مقر بالحق».
3) در نسخه های چاپی بعد از اسمای شریف: «علیهم السلام».
4) در چاپ های متعدد کتاب (مانند: چاپ بیروت، دارالبلاغة، ص 442): «عّلمت».
5) در چاپ های متعدد كتاب: «علّم ذلك أكثر».
6) مهج الدعوات، ص 19.
7) از نسخه های چاپی اضافه نمودیم.
8) در چاپ های متعدد کتاب (مانند: چاپ بیروت، دارالبلاغه، ص 473): «فاختارني منها على».
9) در چاپ های متعدد کتاب، بدون الف ولام است.
10) در چاپ های متعدد کتاب، بدون الف ولام است.
عَلَى: رَأَيْتُ (1)اِسْمَكَ مَقْرُوناً بِاسْمِي فِي أَرْبَعَةِ مَوَاطِنَ وَ آنَسْتُ (2)بِالنَّظرِ إِلَيْهِ. إِنِّي لَمَّا بَلَغْتُ (3)بَيْتَ اَلْمَقْدِسِ فِي مِعْرَاجِي إِلَى اَلسَّمَاءِ وَجَدْتُ عَلَى صَخْرَتِهَا: لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ، أَيَّدْتُهُ بِوَزِيرِهِ، وَ نَصَرْتُهُ بِوَزِيرِهِ. وَ قُلْتُ (4)لِجَبْرَئِيلَ: مَنْ وَزِيرِي؟، قَالَ (5): عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ. فَلَمَّا اِنْتَهَيْتُ إِلَى سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهَى وَجَدْتُ مَكْتُوباً عَلَيْهَا: إِنِّي أَنَا الله لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا وَحْدِي، مُحَمَّدٌ صَفْوَتِي مِنْ خَلْقِي أَيَّدْتُهُ بِوَزِيرِهِ وَ نَصَرْتُهُ بِوَزِيرِهِ. فَقُلْتُ لِجَبْرَئِيلَ: مَنْ وزِيرِى؟، فَقَالَ: عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ. فَلَمَّا جَاوَزْتُ اَلسِّدْرَةَ اَلْمُنْتَهَى (6)إِلَى عَرْشِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ وَجَدْتُ (7)مَكْتُوباً عَلَى قَوَائِمِهِ: أَنَا الله لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا وَحْدِي، مُحَمَّدٌ أَيَّدْتُهُ بِوَزِيرِهِ وَ نَصَرْتُهُ بِوَزِيرِهِ. يَا عَلِيُّ إِنَّ اَللَّهَ تَعَالى أَعْطانِي فِيكَ سَبْعَ خِصالٍ: أَنْتَ أَوَّلُ مَنْ يَنْشَقُّ عَنْهُ اَلْقَبْرُ مَعِي، وَ أَنْتَ أَوَّلُ مَنْ يَقِفُ عَلَى اَلصِّرَاطِ مَعِي، وَ أَنْتَ أَوَّلُ مَنْ يُكْسَى إِذَا كُسِيتُ، وَ يحيَى إِذا حييتُ، وَ أَنْتَ أَوَّلُ مَنْ يَسْكُنُ معي في اَلْعِلِّيِّينَ (8)، وَ أَنْتَ أَوَّلُ مَنْ يَشْرَبُ مَعِي مِنَ الرَّحِيقِ الْمَخْتُومِ الَّذِي خِتَامُهُ مِسْك».
و به هم چنین اسقاط نموده است سند روایت ابی ذر را که مشتمل است بر ذکر جمله از علمای امامیه و تبجیل آن ها. (9)
و جمله از آن ها را تعرض نشدیم در تعداد، مثل تبدیل (علیه السلام) و نحو آن به لفظ «رضی الله عنه» و شبه آن، و مثل ترک اسامی روات و تعبیر به «بعض» و نحو آن، و از این جمله و نظیر آن بسیار است.
1) در چاپ های متعدد كتاب: «يا علي: إني رأيت».
2) در چاپ های متعدد کتاب: «فأنست».
3) در چاپ مؤسسه نشر اسلامی (336/2): «لم بلغت».
4) در چاپ های متعدد کتاب: «فقلت».
5) در چاپ های متعدد کتاب: «فقال».
6) در چاپ های متعدد کتاب: «انتهيت».
7) در چاپ های متعدد کتاب: «فوجدت».
8) در چاپ مؤسسه نشر اسلامی (336/2): «علیین».
9) ر.ک: مکارم الأخلاق، ص 487 (چاپ بیروت، دارالبلاغة).
و اما مجمل مواضع و قدر آن چه شمرده شد:
ص 9 در 1 (1)[مورد]؛ ص 24 در 1؛ ص 28 در 1؛ ص 63 در 1؛ ص 67 در 1؛ ص 69 در 2؛ ص 70 در 1؛ ص 72 در مکرر؛ ص 74 در مکرر؛ ص 75 در مکرر؛ ص 77 در 3؛ ص 78 در مکرر؛ ص 79 در مکرر؛ ص 86 در مکرر؛ ص 87 در مکرر؛ ص 88 در مکرر؛ ص 95 در 1؛ ص 101 در 1؛ ص 116 در 1؛ ص 117 در مکرر؛ ص 118 در مکرر؛ ص 119 در مکرر؛ ص 121 در مکرر؛ ص 124 در 1؛ ص 126 در مکرر؛ ص 128 در 1؛ ص 130 در مکرر؛ ص 132 در مکرر؛ ص 135 در 1؛ ص 136 در 1؛ ص 137 در 2؛ ص 138 در 1؛ ص 139 در 2؛ 140 در 2؛ ص 141 در 5؛ ص 142 در 4؛ ص 145 در 4؛ ص 146 در 2؛ ص 147 در 2؛ ص 152 در مکرر؛ ص 155 در 2؛ ص 151 در مکرر؛ ص 160 در 1؛ ص 163 در مکرر؛ ص 168 در 1؛ ص 169 در مکرر؛ ص 171 در 2؛ ص 175 در مکرر؛ ص 176 در 1؛ ص 213 در 1. (2)
و اما آن چه تفصيلاً تعرض می شویم جمله ای است:
اوّل، در ص 65 در «آب گرم» لفظ «عن الرضاء (علیه السلام)» ترک نموده به جای او نوشته است: «عَنْ بَعْضِ اَلْحُكَمَاءِ».
دوم، در ص 69 در «شکر» عبارت: «عن الصادق (علیه السلام) [و] عنه [علیه السلام]» را ترک نموده به جای او نوشته است: «عَنْ بَعْضِ اَلْفُضَلاَءِ رَضِيَ اَللَّهُ عنه».
و در «خرما»، «عن أميرالمؤمنین (علیه السلام)» را ترک کرده است و به جای او نوشته است: «عَنْ بَعْضِ اَلْعَارِفِينَ» و به هم چنین ترک کرده است لفظ «من صحيفة الرضا [علیه السلام] (3)عنه، عن آبائه (علیه السلام)» را و نوشته است: «قَالَ بَعْضُ اَلْعُلَمَاءِ».
سوم، در ص 62 در «انجیر»، «عن الرضا (علیه السلام)» را ترک کرده است و نوشته است: «عَنْ بَعْضِ اَلْحُكَمَاءِ».
چهارم، در ص 77 در «نانخواه» ترک نموده لفظ «[روي] (4)عَنِ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَيْلُهُ وَ آله
1) مؤلف (قدس سرّه) نظیر همان دستوری که در ابتدای فصل اول و دوم در حاشیه افاده فرموده اند، در این جا نیز افاده فرموده و نوشته اند: «28249/111 تا آخر به این نحو نوشته شود». برای اطلاع بیشتر به حاشیه اول ایشان در ابتدای فصل اول مراجعه شود.
2) و مواضع تبدیل غیر آن که گفتیم مکرر است پنجاه موضع است. (منه (قدس سرّه)).
3) از نسخه های چاپی اضافه نمودیم.
4) از نسخه های چاپی (مانند: چاپ کربلا، مؤسسه اعلمی، ص 214) اضافه نمودیم.
وَ سلّم: أَنَّهُ دَعَا بِالْهَاضُومِ» را و نوشته است: «[رُوِيَ] (1)عَنْ بَعْضِ اَلْحُكَمَاءِ أَنَّهُ كَانَ يَضُمُّهَا إِلَى».
پنجم، در ص 78 در «زیتون» (2)ترک کرده است لفظ «مِنْ صَحِيفَةِ اَلرِّضَاءِ علیه السلام): عَنْهُ، عَنْ آبَائِهِ [علیه السلام] (3)قَالَ: قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ» را و نوشته است: «مِنْ كَلاَمِ بَعْضِ اَلْحُكَمَاءِ اَلْمُتَّقِينَ». (4)و از حدیث دوم (5)نیز انداخته است لفظ «قَالَ النبی صلّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ لِعَلِيٍّ [علیه السلام] (6)فِي وَصِيَّتِهِ: يَا عَلِيُّ» را و نوشته است: «قَالَ بَعْضُ الْحُكَمَاءِ لتلميذ لَهُ». و بعد از آن گذاشته است لفظ «عن الصادق (علیه السلام)» را و نوشته است: «وَ فِي الصححين مِنْ حَدِيثِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ». و در «سعتر» ترک نموده است لفظ «عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): الثفاء الخ» را و نوشته است: «وَ مَنْ نوابغ الْكَلِمَ الْحُكْمِيَّةِ مَا
قَالَهُ بَعْضِ الْحُكَمَاءِ لتلامذته: لِكُلِّ دَاءٍ دَوَاءُ وَ السَّعْتَرِ». و در «سعد» اسم مبارک حضرت رضا (علیه السلام) را ترک کرده و نوشته است: «بَعْضُ الصالحین»، و ترک نموده عبارت «فَلَمَّا حِلْمٍ إِلَى خُرَاسَانَ بَلَغَنِي أنَهُ مارَبَنا» را و نوشته است: «ثُمَّ إِنِّي رَأَيْتُهُ فِي الْيَقَظَةِ مَارّاً عَلَى منزلنا» و در «اَشنان» لفظ «عن الباقر (علیه السلام)» ترک کرده و نوشته است: «عَنْ بَعْضِ الحکماء». و به هم چنین در «سویق» اسم مبارک حضرت صادق (علیه السلام) را ترک کرده و نوشته است: «بَعْضُ الصَّالِحِينَ».
ششم، در ص 79 در «شام خوردن» ترک کرده است لفظ «قالَ رَسولَ الله (صلی الله علیه و آله)» را و نوشته است: «قَالَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ».
هفتم، در ص 80 در «کمات» ترک نموده لفظ «عن الرضا (علیه السلام)» را و نوشته است: «عن سعید بن زيد رضي الله عنه».
هشتم، در ص 84 در «خطبه حضرت جواد (علیه السلام)» ترک نموده لفظ «وَ عَلَى الْأَصْفِيَاءِ مِنْ عِتْرَتِهِ» را و نوشته است: «وَ علی آلِهِ وَ صَحْبَهُ وَ سَائِرِ ذریته». و بعد از آن ترک نموده لفظ «عن الصادق» را و نوشته است: «قَالَ بَعْضُ الْعُلَمَاءِ». و بعد از آن ترک نموده لفظ «وَ قالَ أميرالمؤمنين (علیه السلام)» را و نوشته است: «وَ قالوا».
و در وجه مهر السنه ترک نموده لفظ «وَ لَا يُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ» را و نوشته است: وَ لَا يُصَلِّيَ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ علیه وَ سَلَّمَ». و از این قبیل تحریف در کتاب خیلی زیاد است. و بعد از آن ترک کرده است لفظ «مِنْ أَمَالِي السَّيِّدِ أَبِي طَالِبِ الْهَرَوِيِّ: عَنْ زَيْنِ الْعَابِدِينَ (علیه السلام) قَالَ: خَطَبَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله) حِينَ زَوْجُ» را و نوشته است: «عَنْ أَنَسِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ».
نهم، در ص 86 در «آداب زفاف» ترک کرده است لفظ «عن الصادق (علیه السلام)» و لفظ «عن الباقر (1)(علیه السلام)» و به جای این دو نوشته است: «عَنْ بَعْضِ الصالحین». و در حدیث ابی سعید الخدری اسم مبارک علی بن ابی طالب را ترک نموده و نوشته است: «بَعْضُ أَصْحَابِهِ» و بعد از لفظ «فِي تِلْكَ الدَّارِ» هم حدیث را قطع نموده و نوشته است: «وَ قِيلَ لعروس امْنَعِ عُرْسِكَ» و عبارت اصل «[و] (2)امْنَعِ الْعَرُوسِ» می باشد، و بعد به جای «ثُمَّ قَالَ: يَا عَلِيُّ» نوشته است: «أَوْصَى بَعْضِ الْحُكَمَاءِ رَجُلًا فَقَالَ [لَهُ] (3): يَا هَذَا»، و بعد حدیث را به همین تغییر (4)ذکر کرده است، و در آخر آن لفظ «یا علی: احْفَظْ وَصِيَّتِي هَذِهِ كَمَا حَفِظْتُهَا عَنْ أَخِي جَبْرَئِيلُ (5)[علیه السلام] (6)» را ترک نموده به جای او نوشته است: «يَا هَذَا: احْفَظْ وَصِيَّتِي هَذِهِ كَمَا حَفِظْتُهَا عَنْ أساتذتي الجهابذة [الْحُكَمَاءُ] (7)وَ قَدْ نَزَّلَ بِهَا جَبْرَئِيلُ (8)[علیه السلام] (9)فِي الْوَحْيُ الْقَدِيمُ». بعد از آن لفظ «وَ عَنَ الصادق (علیه السلام)» را ترک نموده و نوشته است: «عَنَ بَعضَهُم».
دهم، در ص 88 گذاشته است لفظ «وَ قالَ رَسولَ الله (صلی الله علیه و آله)» را و نوشته است: «وَ قیل». و مثل او را نیز ترک کرده و نوشته است: «قَالَ بَعْضُ الْحُكَمَاءِ». و ترک نموده «وَ عَنَ الصادق (علیه السلام)» را و نوشته است: «وَ عَنْ بَعْضِ الظرفاء». و ترک کرده لفظ «و عن النبي - صلى الله عليه و آله و سلّم - أوصى عليّاً [علیه السلام] (10): يَا عَلِيُّ لَا وَلِيمَةَ إِلَّا فِي خَمْسٍ» را و نوشته است: «وَ قَالَ بَعْضُ الْعُلَمَاءِ: الْوَلِيمَةُ فِي
1) در چاپ های متعدد کتاب، یافت نشد.
2) از نسخه های چاپی (مانند: بیروت، دارالبلاغة، ص 219) اضافه نمودیم.
3) از چاپ تحریف شده اضافه نمودیم.
4) یعنی با تعبیر «يا هذا» به جای «یا علی».
5) 5. در نسخه های چاپی: «جبریل».
6) از نسخه های چاپی اضافه نمودیم.
7) از چاپ تحریف شده اضافه نمودیم.
8) در چاپ تحریف شده: «جبریل».
9) از چاپ تحریف شده، اضافه نمودیم.
10) از نسخه های چاپی اضافه نمودیم.
خمس (1)». و در اول فصل پنجم ترک کرده لفظ «قال النبي (صلی الله علیه و آله)» را و نوشته است: «فَقَدْ رُوِيَ عَنْ بَعْضِ اَلْعُلَمَاءِ»، و نظیر این بسیار است.
و در پیش از [ص] 90 ترک کرده است لفظ «مَنْ أَعْظَمُ اَلنَّاسِ حَقّاً عَلَى اَلرَّجُلُ؟ قَالَ: وَالِدُهُ» را، و نوشته است: «مَا أَعْظَمَ اَلنِّسَاءِ حَقّاً عَلَى اَلرَّجُلُ؟ قَالَ: وَالِدَتُهُ»، و گذاشته است لفظ «لاَ يَمْلِكُ رَقَبَتِي رَجُلٌ أَبَداً» را و نوشته است: «لاَ يَمْلِكُ رَقَبَتِي غَيْرُ رَجُلٍ (2)أحَدَ». و حدیث اتفاق زن از مال خودش بی اذن شوهرش را مبدّل کرده است به اتفاق زن از مال شوهرش بی اذن آن.
یازدهم، در ص 90 در «حق زن بر شوهر» ترک کرده لفظ «وَ قَالَ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عليه و آله و سلّم» را و نوشته است: «وَ قَالَ بَعْضُ اَلْفُضَلاَءِ». و در ص بعد آن ترک کرده لفظ «فَإِنَّهُ أَدْوَمُ لِجَمَالِهَا» را و نوشته است: «[فَإِنَّهُ] (3)أَصْوَنُ لِعَرْضِهَا».
دوازدهم، در ص 95 تبدیل نموده است لفظ «وَ لاَ يُعْطِيهَا إِلاَّ لِأَهْلِ اَلْوَلاَيَةُ» به لفظ «وَ لاَ يُعْطِيهَا إِلاَّ لِلْفُقَرَاءِ». و ترک کرده لفظ «وَ مِنْ كِتَابِ اَلْآدَابِ (4)لِمَوْلاَيَ أَبِي طَابَ ثَرَاهُ (5)ه ُ-: عن الباقر (علیه السلام) » را، و نوشته است: «وَ عَنْ بَعْضِهِمْ»، و ترک کرده در این حدیث لفظ «وَ لْيَنْكِّهِ بِمَاءِ اَلْفُرَاتِ» را و نوشته است: «وَ لْيُحَنِّكْهُ بِالتَّمْرِ». و در روایت نوادر الحكمة ترك كرده لفظ «بِمَاءِ اَلْفُرَاتِ وَ بِتُرْبَةِ اَلْحُسَيْنِ (علیه السلام)» را و نوشته است: «بِالتَّمْرِ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ فِيمَاءِ الفُرات».
سیزدهم، در ص 98 در «نوادر نکاح» ترک کرده لفظ «وَ (6)هَلْ يُصَافِحُ اَلرَّجُلُ اَلْمَرْأَةَ لَيْسَتْ بِذِي مُحَرَمٍ؟» را و نوشته است: «هَلْ يُصَافِحُ اَلرَّجُلُ اَلْمَرْأَةَ فِي اَلْبَيْتِ بِحَضْرَةِ مُحَرَّمٍ».
چهاردهم، در ص 101 «فِي حَمْلِ اَلْعَصَا» ترک نموده لفظ «وَ يَجُرُّ (7)بِهَا اَلْمَاءَ» را و نوشته است: و «يَهُشُّ بِهَا غَنَمَهُ». و در آخر صفحه و صفحه بعد از آن ترک نموده «قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عليه و آله و سلّم» و «قَالَ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ و آله و سلّم» را و به جای هر دو نوشته است: «قَالَ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ».
1) در چاپ تحریف شده: «... الوليمة في عرس أو خرس أو أعذار أو وكر».
2) در چاپ تحریف شده: «الرجل».
3) از چاپ تحریف شده، اضافه نمودیم.
4) در چاپ مؤسسه نشر اسلامی (487/1) بدون الف و لام است.
5) در چاپ مؤسسه نشر :اسلامی: «طوّل الله عمره».
6) در چاپ های متعدد کتاب (مانند: چاپ کربلا، مؤسسه اعلمی، ص 270) و او وجود ندارد.
7) در چاپ مؤسسه نشر اسلامی (522/1): «و يحبس» و در برخی نسخه های خطّی: «و یجش».
پانزدهم، در ص 114 در «دعای صبح و شام» ترک کرده این عبارت را: «حماءت اَلرِّوَايَةِ عَنْ أَبِي اَلسَّرِيِّ سَهْلِ بْنِ يَعْقُوبَ اَلْمُلَقَّبُ بِأَبِي نواسٍ قَالَ (1): قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلْعَسْكَرِي: يَا سَيدَى قَدْ وَقَعَ إِلَى اِخْتِيَارَاتِ الْأَيَّامِ عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) مَا حَدَّثَنِي بهِ اَلْحَسَنُ بْنُ عَبداللهِ بْنِ مُطَهَّرٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ الدَّيْلَمِيِّ، عَنْ أَبِيهِ، عَنِ اَلصَّادِقِ (علیه السلام) فِي كُلِّ شَهْرٍ، فَأَعْرِضُهُ عَلَيْكَ؟ قال: اجل. (2)فَلَمَّا عَرَضْتُهُ عَلَيْهِ و صَححْتُهُ قُلْتُ لَهُ: يَا سَيِّدِي فِي أَكْثَرِ هَذِهِ اَلْأَيَّامِ قَوَاطِعُ عَنِ الْمَقاصِد بِما (3)ذُكِرَ فِيهَا مِنَ اَلنَّحْسِ وَ اَلْمَخَاوِفِ، فَتَدُلُّنِي (4)عَلَى
الِاحْتِرَازِ مِنَ اَلْمَخَاوِفِ فِيهَا، فَرُبَّمَا تَدْعُونِي الضَّرُورَةُ إِلَى التَّوَجُّهِ فِي الْحَوَائِجِ فِيهَا. فَقَالَ [ (علیه السلام) لِيْ] (5): يَا سَهْلُ إِنَّ لِشِيعَتِنا بِوَلايَتِنا عِصْمَةً لَوَسْلَكُوا بِهَا فِي لُجَجِ الْبِحَارِ الْغامِرَةِ، وَ سَباسِبِ الْبَيْداءِ، (6)اَلْغَائِرَةِ، وَ (7)بَيْنَ سِباعٍ وَ ذِئابٍ، وَ أعَادِي الْجِنِّ وَ الإِنْسِ، لَأَمِنُوا مِن مَخَاوِفِهِمْ بِوِلايَتِهِمْ لَنا، فثِقْ بِاللَّهِ - عَزَّ وَجَل - [وَ أَخْلِصْ] (8)فِي اَلْوَلاَءِ لِأَئِمَّتِكَ الطاهرين، و توجّه حَيْثُ شِئْتَ وَ اِقْصِدْ مَا شئت. يَا سَهْلُ إِذَا أَصْبَحْتَ وَ قُلْتُ ثَلاَثاً الخ» و نوشته است به جای این حدیث شریف این عبارت را: «عن بعضهم قَال: قُلْتُ لِأَبِي اَلْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ العَسْكَرِيُّ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - يَا سَيدَى [قَدْ] (9)وَصَلَ إِلَيْنَا مِمَّا رَوَى (10)عَنِ
اَلصَّادِقِ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - فِي اَلْأَيَّامِ النَّحْسَةِ وَ السَّعِيدَةِ مِنْ كُلِّ شَهْرٍ مَا حَفِظْنَاهُ وَ أَتْقَنا ضَبْطَهُ وَ خَلاَ عَنِ التَّحْرِيفِ وَ اَلتَّغْيِيرِ، فَحَصِّلَ [لَنَا] (11)فِي أَنْفُسِنَا خَوْفٌ شَدِيدٌ مِنَ الإِقْدامِ عَلَى أَعْمَالِنَا وَ أَحْوَالِنَا فِي الأَيَّامِ النَّحِسَةِ و رُبَّمَا دَعَتْنَا الضَّرُورَةُ إِلَى التَّوَجُّهِ فِي بَعْضِ حَوَائِجِنَا وَ مَصَالِحِنَا فِي هذِهِ الأَيَّامِ فَدُلَّنَا علَى مَا يَدْفَعُ عَنَّا الْخَوْفَ والشُّؤْمَ إِنْ فَعَلْنَا شَيْئاً فِيهَا. فَقَالَ لِي يَا هَذا: إنَّ مَن وَثِقَ بِهِ - عَزَّ وَ جَلِ - وَ اعتَصَمَ بِحَبلٍ وَلاءِ نَبِيِّهِ وَ آلِهِ وَ صَحبِهِ - صلّى اللَّهُ عَلَيهِ و سَلَّمَ -
1) مولانا مجلسی - رحمه الله - این روایت را در کتاب «السماء و العالم» به این نحو مسنداً از امالی پسر شیخ الطائفه (قدس سرّه) نقل فرموده است (منه (قدس سرّه)).
2) در چاپ های متعدد کتاب (مانند: کربلا، مؤسسه اعلمی، ص 332): «افعل».
3) در چاپ های متعدد کتاب: «لما».
4) در چاپ های متعدد کتاب: «فدلني».
5) از نسخه های چاپی اضافه نمودیم.
6) در چاپ بیروت، دارالبلاغه (ص 294): «البداء».
7) در چاپ های متعدد کتاب، و او وجود ندارد.
8) از نسخه های چاپی اضافه نمودیم.
9) از چاپ تحریف شده، اضافه نمودیم.
10) در چاپ تحریف شده: «ورد».
11) از چاپ تحریف شده، اضافه نمودیم.
وَ لَجِّ لُجَجِ الْبِحَارِ الْغَامِرَةِ وَ سَلْكِ اَلْبَيْدَاءِ الْغَائِرَةِ بَيْنَ السِّبَاعِ وَ الذِّئَابِ، وَ أَعادى الجِنَّ وَ الإنسَ وَ أَمِنَ مِن مَخَاوِفِهِمْ بِوَلاَئِهِ لِنَبيِّهِ وَ آلِهِ وَ صَحْبِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ، فَثِقْ بِاللَّهِ - عَزَّوجل - وَ أَخلِص النِّيَّةَ في وِلائِهِمْ وَ تَوَجَّهْ حَيْثُ شِئْتَ وَ اِقْصِدْ مَا شِئْتَ فِي أَيِّ شَيْءٍ شِئْتَ. يَا هَذَا إِذَا اَصْبَحْتَ فَقُلْ ثَلاَثاً...» و در اصل دعا ترک نموده این عبارت را: «فِي جُنَّةٍ مِنْ كُلِّ مَخُوفٍ، بِلِبَاسٍ سَابِغَةٍ، وَ لاَءِ أَهْلِ بَيْتِ نَبيِك (علیهم السلام)» و به جای وی نوشته است: «مُتَدَرِّعاً بِجَنَّةٍ سابِغَةٍ مِنْ حُبِّ نَبِيِّكَ وَ آلِهِ وَ صَحْبِهِ عَلَيْهِ اَلصَّلاَةُ وَ اَلسَّلاَمُ» و ترک کرده لفظ «اَلاِعْتِرَافُ بِحَقِّهِمْ» را و نوشته است: «اَلاِعْتِرَافُ بِحَقِّهِمْ» و اسقاط کرده است این عبارت را: «بِأَنَّ اَلْحَقَّ لَهُمْ وَ مَعَهُمْ وَ فِيهِمْ وَ بِهِمْ» و بدلی ندارد، و ترک کرده این عبارت را: «فَصَلِّ اَللَّهُمَّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آل محمد و أعذني» و نوشته است به جای او: «وَ صَلَّيَ اَللَّهُ وَ
سَلَّمْ على سِينَا مُحَمَّدٌ وَ [آلُ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ] (1)أَصْحَابِهِ، فَأَعِذْنِي» و گذاشته است این عبارت را: «وَ قُلْتَهَا عَشِيّاً [ثَلاَثاً] (2)حُطْتَ (3)فِي حِصْنٍ مِنْ مَخَاوِفِكَ وَ أَمْنٌ مِنْ مَحْذُورِكَ» و به جای او نوشته است: «وَ قُلْتَهَا (4)ثَلاَثاً إِذَا أَمْسَيْتَ أَيْضاً تَأْمَنُ مِنَ اَلْمَخَاوِفِ وَ تنحج» و بعد از لفظ «و سلالته» زیاد کرده است: «و صحابته». (5)
شانزدهم، در ص 118 در «ادعیه عقیب نمازها» ترک نموده لفظ «من سبّح تسبيح [فاطمة] (6)الزهراء (علیها السلام)» و نوشته است: «من سبّح و حمد و كبر ثلاث ثلاث و ثلاثين». و حدیث تعلیم تسبیح را هم ترک کرده و روایتی نوشته است که موافق بعض مواضع بخاری می باشد که مشتمل است بر این که عايشة حاجت صدیقه طاهره را به حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) رسانید، و از چند جهت دیگر مخالف با اصل روایت کتاب است. و بعد از آن ترک نموده لفظ «رُوِيَ عَنِ اَلنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله)» را و نوشته است: «عنه رضي الله عنه» و ترک نموده این عبارت را: «فَلْيَقُلْ فِي دُبُرِ اَلصَّلَوَاتِ اَلْخَمْسِ نِسْبَةَ اَلرَّبِّ - تَبَارَكَ تعالى - اثنى عَشَرَ مَرَّةً، ثُمَّ يَبْسُطُ يَدَهُ وَ يَقُول» و نوشته است: «فَلْيَسْتَغْفِرِ اَللَّهَ تَعَالَى فِي (7)دُبُرٍ
1) از چاپ تحریف شده اضافه نمودیم.
2) از نسخه های چاپی اضافه نمودیم.
3) در چاپ های متعدد کتاب: «جعلت».
4) در چاپ تحریف شده: «و قلها».
5) در چاپ تحریف شده به جای «و سلالته» نوشته شده «و صحابته»، نه آن که بعد از لفظ اول، لفظ دوم اضافه شده باشد.
6) از نسخه های چاپی (مانند: بیروت، دارالبلاغة، ص 296) اضافه نمودیم.
7) در چاپ تحریف شده کلمة «في» وجود ندارد.
الصَّلَواتِ الخَمسِ وَ ليُسَبِّحِ اللَّهَ ثَلاثاً وَ ثَلاثِينَ وَ لْيُحْمِّدْ ثَلاثاً وَ ثَلاثِينَ وَ لْيُكَبِّرْ ثَلاثاً وَ ثَلاَثِينَ وَ لْيُصَلِّ عَلَى اَلنَّبِيِّ - صلى اللهُ عليهِ و سلّم - عَشْراً وَ لْيَقُل».
هفدهم، در ص 135 در اواخر «بکاء» از حدیث حضرت باقر (علیه السلام) این عبارت را ترک نموده است: «بَعْدَ هُنَيْئَةٍ [مِنْ دُخُولِي] (1)فَقَالَ: يَا بُنَيَّ، أَعْطِنِي بَعْضَ تِلْكَ الصُّحُفِ الَّتِي فِيهَا عِبَادَةُ عَلِيٍ (علیه السلام)، فَأَعْطَيْتُهُ فَقْراً مِنْهَا (2)يَسِيراً ثُمَّ تَرَكَهَا مِنْ يَدِهِ تَضجُّراً وَ قَالَ: مَنْ يُقَوِّي عَلَى عِبَادَةِ عَليِّ ابنِ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام)» و به جای او نوشته است: «وَ قَالَ يَا وَلْدِي مَنْ خَافَ اَلنَّارَ ذَهَبَ عَنْهُ اَلْقَرَارُ». فقير گوید همین روایت را از طرق اهل سنت در ینابیع المودة (3)به طور اول نقل نموده است.
هیجدهم، در ص 142 در «صلاة الفقر» اول حدیث را محرَّف نوشته است و بعد از آن ترک نموده لفظ «فرز رسول الله - صلى الله عليه و آله و سلّم - من أعلى سطحك» را و نوشته است: «فَأَصْعَدْ عَلَى سَطْحِكَ».
نوزدهم، در ص 155 در «سور قرآن» در سوره واقعه این عبارت ترک کرده است: «وَ هِيَ فِي أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ و أولاده (علیه السلام)» و نوشته است: «وَ هِيَ مِنْ أَعْظَمِ (4)أَوْرَادِ أَهْلَ اَلْبَيْتِ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمْ». و در صفحه بعد در سوره توحید این عبارت ترک کرده: «ثُمَّ مَاتَ فِي مَرَضِهِ أَوْ فِي تِلْكَ الشِّدَّةِ الَّتي نَزَلَتْ بِهِ فَهُوَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ حَقّا» (5)و نوشته است: «اِحْدَى عَشَرَ مَرَّةً فَلاَحِفْظٌ».
بیستم، در ص 213 این عبارت را ترک کرده است: «وَ لَمَّا اِفْتَتَحْتُ هَذَا اَلْكِتَابَ بِخُطْبَةِ أَمِيرِالمُؤمِنينَ [صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيهِ] (6)تَبَرَكاًبِها، وَ لأنَّهَا حَاوِيَةٌ لِمَجَامِعِ الآدَابِ، وَ الأخلاقِ، أَرَدتَ أن أَختتِمَ بِخُطْبَتِهِ الْمَوْسُومَةِ بِسِمَاتِ اَلْمُؤْمِنِينَ، الْمَرْقُومَةِ (7)بِصِفَاتِ الْمُتَّقِينَ، إِذْ هو (8)خير إمامُ اَلْمُؤْتَمِّينَ (9)وَ أَنْجَعُ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ، فَاخْتَتَمْتُ بِذَلِكَ اَلْكِتَابِ فَصَارَ خِتَامُهُ مِسْكٌ. رُوِيَ: أَنَّ صَاحِباً لَهُ يُقَالُ لَهُ
1) از نسخه های چاپی (مانند: کربلا مؤسسه اعلمی، ص 366) اضافه نمودیم.
2) در چاپ های متعدد کتاب: «فيها».
3) ينابيع المودة، ج 1، ص 446.
4) در چاپ تحریف شده: «من اهم».
5) در نسخه های چاپی (مانند: مؤسسه نشر اسلامی 187/2) کلمه «حقاً» وجود ندارد.
6) از نسخه های چاپی اضافه نمودیم.
7) در چاپ مؤسسه نشر اسلامی (390/2) و نیز چاپ ،بیروت دارالبلاغه (507): «المرموقة».
8) در چاپ مؤسسه نشر اسلامی: «هی».
9) در چاپ های متعدد کتاب: «خير إمام للمؤتمين».
همَّام، كَانَ رَجُلاً عَابِداً، قَالَ: (1)يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ اَلْمُتَّقِينَ [حَتَّى] (2)كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ، فَتَثَاقَلَ عَليٌ [علیه السلام] (3)عَن جَوَابِهِ ثُمَّ قَالَ: يَا هَمَّامُ اِتَّقِ اَللَّهَ وَ أَحْسِنْ، فَإنَّ اَللَّهَ مَعَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ اَلَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ، فَلَمْ يقنَع هَمَّامٌ بِذَلِكَ اَلْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ، فقالَ: (4)فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، وَ صَلَّى عَلَى اَلنَّبِيِّ - صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ - ثُمَّ قَالَ» و بِه جای او نوشته است: «نَخْتِمُ هَذَا اَلْكِتَابَ بِخُطْبَةٍ مُنَوسِبَةٍ لِأَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ سَيِّدِنَا عَلِيِّ اِبْنِ أَبِي طَالِبٍ - كَرَّمَ اَللَّهُ وَجْهَهُ - فنقول قَالَ لَهُ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ - بَعْضُ أَصْحَابِهِ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمْ - يَا أَميرَالْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ اَلْمُتَّقِينَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ. فَقَالَ - رضِيَ اللَّهُ عَنْهُ - بَعدَ
حَمْدِاللَّهِ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ - صلَّى الله عليه و سَلَّمَ - أَمَّا بَعْدُ».
بدان که این تحریفات عدد آن ها تماماً موافق عدد صفحه های چاپ اوّل مطبعه مزبور است (5)، (6)
وَ الإحسانِ وَ مَنَّ عَلَيْهِمَا بِالْفَوْزِ لَدَيْهِ بِنَعِيمِ الجِنَانِ الْخ».
و در ظهر ورق اوّل چنین مسطور است: «مَكَارِم الأخْلاق للعالم العلامة الْبَحْرِ اَلْفَهَامَةِ اَلشَّيْخِ رَضِيَ اَلدِّينِ أَبِي نَصْرٍ اِبْنِ اَلْإِمَامِ أَمِينُ الدينِ أَبِي عَلَى فَضْلِ اَللَّهِ اَلطَّبْرِسِيِّ رَحِمَهُ اَللَّهُ آمِين».
و در آخر طبعه اولی این عبارت در ضمن مسطور است: «قُدْتُمْ طَبْعَ كِتَابِ مَكَارِمِ الْأَخْلَاقِ اَلْجَامِعِ لِمَحَاسِنِ الْآدَابِ الْجَلِيلُ الطُّورِ لِمؤَلِّفِهِ الْعَالِمِ العلاَّمَةِ ذِي اَلْمَقَامِ القدسِيِّ اَلشَّيْخِ رَضِيِّ اَلدِّينِ أَبِي نَصْرٍ اَلطَّبْرِسِيِّ». فقير گوید بعد از این تبدیلات کثیره به چند نوع، این کتاب منسوب به ابی نصر طبرسی خواهد شد؟ (منه (قدس سرّه))
، و فقیر در چاپ دیگر از برای همان مطبعه از کتاب مکارم الأخلاق دیده ام، و نسخه دیگری هم طبع1) در چاپ های متعدد کتاب: «فقال له».
2) از نسخه های چاپی اضافه نمودیم.
3) از نسخه های چاپی اضافه نمودیم.
4) در چاپ های متعدد کتاب: «قال».
5) مؤلف (قدس سرّه) ظاهراً از انتشار چاپ اول مصری به سال 1300 قمری خبر نداشته است و چاپ دوم مصری را به سال 1303 قمری که در مقدمه رساله از آن نام برده اند به اشتباه چاپ اول تصور کرده اند.
6) مخفی نماند که نسخه چاپ دوم هم تصحیح شد. همه این تغییرات در او هم است، بدون کم و زیاد و تاریخ تمام طبع او محرم افتتاح سنه 1306 [می باشد] و در آخر او در ضمن خطبه این عبارت مسطور است: «امَا بَعْدُ فَقَدْ تَمَّ طَبْعُ كِتَابِ مَكَارِمِ اَلْأَخْلاَقِ اَلَّذِي جَمَعَ مِنْ مَحَاسِنِ اَلْآدَابِ لَدَى ذَوِي اَلْأَلْبَابِ مَا صَفَا وَ رَاقَ كَيْفَ لا وَ قُدَاشْتَمْلُ عَلَى الشَّمَائِلِ اَلنَّبَوِيَّةِ وَالآدابِ المَرْوِيَّةِ و السَّيْرِ الْمُحَمَّدِيَّةِ فَيَالَهُ مِنْ كِتَابٍ جَلِيلِ اَلْمِقْدَارِ مُحْرِزٌ لِقَصَبَاتِ اَلسَّبْقِ فِي ذَلِكَ اَلْمِضْمَارُ لِمُؤَلِّفِهِ اَلْعَالِم اَلْعَلاَّمَةُ الحبر اَلْبَحْرِ اَلْفَهَامَةِ رَضِيَ اَلدِّينِ أَبِي نَصْرٍ اِبْنِ اَلْإِمَامِ أَمِينُ اَلدِّينِ أَبِي عَلَى الطَّبْرِسِيِّ عَامَلَهُمَا اللَّهُ بِالرَّحْمَةِ
بولاق که از توابع مصر است مشاهده نموده ام و جمله از مواضع این نحو تحریفات را در هر یک از آن سه نسخه دیگر ملاحظه نموده ام، موافق همین نسخه که حقیر تصحیح نمودم و چاپ اوّل مصری است همگی تحریف دارند. و به حمدالله تعالی اوقات تصحیح این کتاب شش نسخه خطّی قدیم نزد فقیر جمع شد، بعد از آن هم نسخه دیگری به نظر رسید [که] هیچ یک از آن ها فضل عایشه و دعای ابی بکر، و صدیقیه او، و امثال آن از چیزهایی که محّرِف کتاب - عليه اللعنة و العذاب - افزوده، نداشتند. و نه از او ذکر تربت مطهره و تفضیل تسبیح صدیقه طاهره و امثال آن از چیزهایی که این محّرِف حذف نموده، خالی بودند.
و نه در یک از آن ها از صادق آل محمّد - صلوات الله عليهم اجمعين - به لفظ قبيح «بعض الظرفاء» تعبیر شده بود، و نه تعبیرات و اهیه دیگر از یکی از آن بزرگواران شده بود، و نه علوم آل محمّد به اجانب نسبت داده شده بود، و نه در یکِ آن ها تعبیر از پیغمبر - صلّى الله علیه و آله و سلّم - به لفظ «عنه رضی الله عنه» شده بود. و تمام این تحریفات به هر سه قسمش از خصایص این نسخ منحوسه است [که] اگر هزار نسخهٔ صحیحه قدیمه بینی، در یکی چیزی از این تحریفات نیابی (مَنْ جَرَّبَ اَلْمُجَرَّبِ حَلَّتْ بِهِ الندامة)، و در مواضع عدیده دریای علم محرّف، جوش آمده از بی ادراکی، جهلِ بی پایان بروز داده، چنان چه از ملاحظه جمله از مواضع تبدیل ظاهر می گردد. و جای های دیگری آتش کینه و حسدش، دودش به آسمان رسیده، از این جهت فضل انجم هدایت را مستور گردانیده، و به مشاهده او کور گردیده تا هیچ ذکر تربت در آن کتاب نديده «يُحَرِّفُونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ مِن بَعْدِ مَا عَقَلوه، اَمْ يَحْسُدُونَ اَلنَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اَللَّهُ مِن فَضْلِهِ؛ وَ سَيُجْزَوْنَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ؛ وَسَيَأْتِيهِمْ أَنْبَاءُ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُن»
(1) كَتَبَ ذَا مُؤَلِّفَهُ اَلْفَقِيرُ إِلَى عَفْوِ رَبّه اَلْغَافِرِ محمدباقر حامِداً مُصَلِّياً مُسْلِماً فِي الْغَرِيِّ الْغَرَّاءِ فِي مَجَالِسَ آخِرِهَا صَبِيحَةَ الْخَمِيسِ عَاشِرَ رَبِيعٍ اَلْمَوْلُودِ مِن السنة 1311 (اَلْإِحْدى عَشَرَ وَ ثَلاَثِمِائَةٍ بَعْدَ اَلْأَلْفِ) مِنَ اَلْهِجْرَةِ عَلَى هاجرها آلاَفُ سَلاَمٍ وَ تَحِيَّة.
1) بر گرفته از: سوره بقره، آیه 74 و نساء، آیه 46 و شعراء، آیه 6 و اعراف، آیه 180 و نساء، آیه 54.
تأليف الشريف أبي عبدالله محمد بن علي العلوي الحسني الزيدي الشجري الكوفي 367-445 ه.ق
تحقیق و استدراک فارس حسّون کریم
الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى نِعَمِهِ الْجَسِيمَةِ، ومِنَنِهِ الوَسِيمَةِ، اللاَّتي جَهِلَ الأشْقِيَاءُ قَدَّرَهَا، وَ قَصَرَ البُلَغاءُ عن شُكرِها.
وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلَى رَسُولِهِ الأَمينِ، وَحَبلِهِ المَتِينِ، وَ عَلَى آلِهِ المُنتَجَبِينَ الطَّاهِرِينَ.
وَ بَعْدُ:
فَإِنَّ مِنَ النِّعَمِ الْكَثِيرَةِ اَلَّتِي أَنْعَمَ اَللَّهُ تَعَالَى بِهَا عَلَى الانسانِ وِفاقتُ حَدِّ الاحْصَاءِ: الْمَالُ وَ الْبِنُونَ، وَهاتانِ النِّعمَتانِ تُعَدَّانِ مِنَ الْأَرْكَانِ الْأَسَاسِيَةَ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيا، وَ أنَّ وُجُودَهُمَا ضَرُورِي لِتَحْقِيقٍ أيْ هَدْفَ مَادِي أو دُنيَوي.
وَ إِنَّنَا نُلاَحِظُ انَّ الْقُرْآنَ الْكَرِيمَ قَدْ صَرَّحَ - في أكْثَرَ مِن مَوْضِعٍ - بِأَنَّ الْمَالَ وَ الْبَنِينَ هُمَا فِتْنَةٌ، كَمَا جاءَ فِي قَوْلِهِ تَعَالى: وَ أَعْلِمُوا أنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ (1)، وَ قَولُهُ تَعالَى: إنَّمَا أمْوَالُكُمْ وَ أَوْلادُكُم فِتْنَةٌ (2). وَ أنَ الْفِتْنَةَ وَسيلَةَ الامتِحانِ، وَ الحَقيقَةِ اَنَّ أهمَّ وَسيلَةً لامتِحانِ الايمانِ وَ الكُفرِ وَ الشَّخصيَّةِ و فِقْدَانُهَا «الْمَالُ وَ الْبَنُونَ» وَ يَنْبَغِي لِلانْسَانِ أَنْ لا يَلْهُوَ بِهِمَا عَمَّا يَهُمُّهُ مِنْ أَمْرِ آخِرَتِهِ وَ طَاعَةِ رَبِّهِ.
لَكِنْ طَالَمَا تَعَلَّقَتْ بِهِمَا القلُوب، وَتَاقَتْ إِلَيْهِمَا النُّفُوسُ، مُتَوَقِّعَةً مِنْهُمَا الِانْتِفَاعُ الْكَبِيرُ، وَحَّافةٌ بِهِما الآمالُ الْعَظِيمَةُ. بِيَدِ انّ هَاتَيْنِ النِّعمَتَينِ سَرْعانَ ما تَزُولانِ وَ لا يَسَعُهُما تَلبِيَةُ تِلكَ الأُمْنِيَّاتِ وَ الآمالِ الْمَعْقُودَةِ عَلَيْهِمَا، وَ أَنَّهُمَا لا يَسْتَأْهِلا أَنْ يَعْتَزَّ بِهِمَا.
نَعَم ٍ هُنَاكَ عِدَّةُ حَوَادِثَ و مَصائِب تُلْحَقُ بِالاِنْسَانِ يَصْحَبُهَا الضُّرُّ وَ الأذَى فَتُؤَثِّرُ فِيهِ آثَاراً سَيِّئَةً مَكرُوهَةً؛ كَمَرَضٍ مُزْمِنٍ يَعْجِزُ اَلْعِلاَجُ عِنْدَهُ، أو اسارةٍ مُحَقَّرَةٍ عِنْدَ عَدُوٍ خَلا قَلْبُهُ مِنَ الرَّحمَةِ، أو نَقْصٍ في المالِ وَ رُبَّمَا زَوَالُهُ كُلياً، أو...
وَ إِنَّ مِن أَعْسَرِ هَذِهِ الْمَصَائِبِ وَ أَشَدُّهَا علَى النَّفسِ الانْسَانِيَّةِ هِيَ فَقْدُ الْعَزِيزِ وَ المَحبوبِ، وَ بِالأَخَصِّ الوَلَدِ الّذي هُوَ أعظَمُ الأعِزَّةِ وَ الأحْبَابِ. وَ إِنَّ اللَّهَ تَعالى يَعْرِضُ اَلاِنْسان إِلَى مِثْلِ هَذَا اَلاِبْتِلاَءِ اَلشَّدِيدِ مِنْ أَجْلِ أَنْ يَصِلَ بِهِ إلى رَفِيعِ الدَّرَجَاتِ، فَمَهْمَا كَانَ حُبُّ المَالِ وَ الأَوْلادِ كَبِيراً فَإِنَّ جَزَاءَاللَّهِ وَ ثَوَابُهُ أَعْلَى وَ أَعْظَمُ وأَبْقَى مِنْ كُلِّ مُلَذَّاتِ الدُّنْيَا. لِذَا فَقَدْ نُدَبَ الانْسَانَ إِلَى الصَّبْرِ عِنْدَهَا وَ تَحَمُّلُهَا.
رُوِيَ عن الامام أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ عَلِيٌ (علیه السلام) أَنَّهُ قالَ: «إِن صَبَرْتَ جَرَى عَلَيْكَ الْقَدَرُ (1)وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ، وَ إِنْ جَزِعْتَ جَرى عَلَيكَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأزورٌ» (2).
وَ لَمّا كانَ صَبرُ الانْسَانِ لَمْ يُمْكِنْ مُقَارَنَتُهُ بِصَبرِ اَلأَنْبِيَاءِ (علیهم السلام) فَنَرَى أَنَّهُمْ قَدِ اُبْتُلُوا بِبَلاءاتٍ شَدِيدَةٍ فَوْقَ مُسْتَوِى البَشَرِ وَ قُدْرَتِهِمْ.
فَقَدْ جَاءَ في الحَديثِ اَلشَّرِيفِ؛ عَنِ اَلنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله) أَنَّهُ قَالَ: «اَلْبَلاَءُ مُوَكَّلٌ بِالْأَنْبِيَاءِ، ثُمَّ بِالْأَوْلِيَاءِ، ثُمَّ بِالْأَمْثَلِ فَالْأَمْثَل» (3)
وروي عن أمير المؤمنين والامامين الباقر و الصادق (علیهم السلام)، انظر: الكافي، ج 2، ص 252، ح 1 و 4، و ص 259، ح 69.
...وَ بِمَا أَنَّ اَلاِنْسَانَ خَلَقَ ضَعِيفاً - كَمَا أَشَارَ لِذَلِكَ اَلْقُرْآنُ اَلْكَرِيمِ (4)- فَيَصْعُبُ عَلَيْهِ تَحْمِلُ مِثلَ هذِهِ الشَّدائِدِ وَ مُقَاوَمَتِهَا لِوَحْدِهِ، فَمِنْ هُنَا جَاءَ الحَثُّ عَلَى مُوَاسَاةِ الْمُصَابِ وَ تَقْدِيمِ التَّعَازِي لَهُ؛
رُوِيَ عَنِ ابن مسعودٍ، عَنِ اَلنَّبِيِّ (صلی اللّه علیه و آله) أَنَّهُ قالَ: «مَن عَزَّى مُصَاباً فَلَهُ مِثْلُ أَجْرِهِ» (5).
وَ انِّ الهَدفَ مِنَ المُواسَاةِ وَ تَقديمُ التَّعَازِي هُوَ تَهْدِئَةُ الخَوَاطِرِ، وَ تَذْكِيرُ أهْلِ المُصابِ بِالجَنَّةِ،
1) في بعض نسخ النهج: القضاء
2) نهج البلاغة، ص 527، رقم 291.
3) روي هذا الحديث بألفاظ متفاوتة، انظر: مسند أحمد بن حنبل، ج 6، ص 369؛ المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 404؛ کنز العمّال، ج 3، ص 326، ح 6778 و 6780 - 6784؛ تسلية المجالس وزينة المجالس، ج 1، ص 69.
4) في الآية : 28 من سورة النساء.
5) الجامع الكبير، ج 1، ص 801.
وَ اَلثَّوَابَ عَلَى جَمِيلِ صَبْرِهِم، أو ذكَرَ صِفَاتِ المُتَوَفَّى مَعَ التَّمَثُّلِ بِأَقْوَالِ الرَّسُولِ (صلی اللّه علیه و آله) وَ أخْبَارُ آلِ بَيْتِهِ (علیهم السلام) في هذِهِ المُنَاسِبَاتِ.
*ترجمة المؤلّف (1)
و انظر أيضاً ما كتبه الفاضلان: السيد أحمد الحسيني و محمد سعيد الطريحي في مقدمتيهما لكتب المؤلف (قدس سرّه) التي حقّقاها.
الشريف الزاهِد أَبُو عَبْدِاللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (2)بنِ عبدالرحْمنِ بْنِ اَلْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَطْحَائِيِّ بْنِ اَلْقَاسِمِ بن الحسنِ ابْنِ زَيْدِ بْنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام)، الْعلوي اَلْحَسَنِيِّ اَلزَّيْدِيِّ اَلشَّجَرِيِّ (3)اَلْكُوفِيِّ. لقّب ب- «مُسْنَدِ اَلْكُوفَةِ».
وُلِدَ فِي شَهْرِ رَجَبٍ مِنْ سِنَةِ 367 ه.
عَلِيُّ بْنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عبْدالرحْمنِ، مِنَ اَلْعُلَمَاءِ اَلْمُحَدِّثِينَ بِالْكُوفَةِ، تُرْجَمُ لَه
1) انظر ترجمته في: المنتظم لابن الجوزيّ، ج 9، ص 189، رقم 322؛ تاريخ إربل لابن المستوفيّ، ج 2، ص 312، رقم 8؛ سير أعلام النبلاء، ج 17، ص 636 ، رقم 430؛ العبر في خبر من غبر، ج 2، ص 288؛ المعين في طبقات المحدّثين، ص 129، رقم 1427؛ تاريخ الإسلام، حوادث و وفیات 441 - 450 ه، 451 - 460 ه، ص 118، رقم 150؛ الإعلام بوفيات الأعلام، 184؛ شذرات الذهب، ج 3، ص 274؛ مستدرك الوسائل، 19 - الخاتمة ج 1- ص 371، رقم 58؛ طبقات أعلام الشيعة - النابس في القرن الخامس -، ص 170، الذریعة، ج 4، ص 205، و ج 16، ص 272؛ تاريخ الأدب العربيّ لبروكلمن، ج 3، ص 334؛ تاریخ التراث العربيّ لفؤاد سركين، المجلد الأوّل، ج 2، 220؛ معجم المؤلّفين، ج 10، ص 316 و 317؛ مستدركات علم رجال الحديث، ج 7، ص 221، رقم 13954 و ص 222، رقم 13955؛ مستدركات أعيان الشيعة، ج 3، ص 241.
2) قال في خاتمة المستدرك: و في الشجرة الكبيرة: محمّد العالم الزاهد... و وصف جدّه الحسين بن عبدالرحمن بالشاعر، و قال: كنيته أبو عاتقة.
3) نسبة إلى صاحب المسجد و الشجرة بالكوفة.
اَلشَّيْخُ آقا بزرگ اَلطُّهْرَانِيِّ فِي اَلطَّبَقَاتِ (1)يَرْوِي عَن أبي العَبّاسِ المَرهَبِيِّ، وَ مُحَمَّدِ بنِ الحُسَينِ بنِ سَعِيدٍ الأزديّ.
نَشَأَ وَ تَرَعْرَعَ بِالكُوفَةِ في أُسْرَةٍ عِلَمِيَّةٍ فَبَكَّرَ إلَى سَمَاعِ الحَدِيثِ، وَ أدْرَكَ جُمْلَةً مِن تَلامِذَةِ الحافِظِ ابنِ عُقْدَةَ فَحَمَلَ عَنهُمُ العِلمَ وَخاصَّةً الحَدِيثِ وَ فَنُونَهُ، ثُمَّ رَحَلَ إِلَى بَغْدَادَ فَدَرَسَ فِيهَا ثُمَّ رَجَعَ إلى الكُوفَةِ يَبِتُّ عِلمُهُ، يَدرُسُ وَ يُؤَلِّفُ حَتَّى أَصْبَحَ رِحْلَةً يَقْصِدُهُ بُغَاةَ الْعِلْمِ وَ هَوَاةُ الْحَدِيثِ.
قَالَ ابْنُ اَلْمُسْتَوْفِيّ: كَانَ حَاضِراً بِمَكَّةَ فِي سَنَةِ 413 ه عندما هاجم أَحَدُ اَلْمِصْرِيِّينَ اَلْحَجَرُ اَلْأَسْوَدِ وَ كَسْرُه.
قَالَ اِبْنُ النَّرْسِيِّ: مَا رَأَيْتُ مَن كانَ يَفهَمُ فِقهَ الحَدِيثِ مِثْلَهُ، وَ كانَ حافِظاً، خَرّجَ عَنهُ الْحَافِظُ الصُّورِيُّ وَ أَفادَ عَنهُ، وَ كَانَ يَفْتَخِرُ بِهِ.
وَ قالَ الذَهبيّ: الْإِمَامُ، اَلْمُحَدَّثُ، اَلثِّقَةُ، اَلْعَالِمُ، اَلْفَقِيهُ.
وَ قَالَ الميرَزَا اَلنُّورِيُّ: إِنَّهُ مِنَ الْعُلَمَاءِ الأَعْلامُ، وَ الأَتْقِيَاءُ الْكِرَامِ، وَ المُؤَلّفينَ العِظامِ...
وَ فِي الشَّجَرَةِ الْكَبِيرَةِ: مُحَمَّدٌ الْعَالِمِ الزَّاهِدُ بِالْكُوفَةِ.
وَ قَالَ كَحَالَةٌ: فَاضِلٌ.
وَ قَالَ النمازِيُّ: اَلشَّرِيفُ اَلزَّاهِدُ، اَلْعَالِمُ اَلْكَامِلُ، اَلْمُتَّقِي اَلْفَاضِلِ.
لَقَد شُحَّت كُتُبَ التَّراجِمِ وَ المَعاجِمُ المُختَصَّةِ عَلَينا بِذِكرِ هذا اَلسَّيِّدِ الشَّرِيفِ الْجَلِيلُ بِصُورَةٍ شافِيَةٍ تَفي بِحَقِّهِ، عَلى الرَّغمِ مِن فَضْلِهِ وَ عِلْمِهِ، وَ سِعَةِ باعِهِ، وَ عَلُوِّ كَعبِهِ، عَدَا عِبَارَاتٍ مُوجَزَةً مُقْتَضِبَةً، وَ مِن جُملَةِ الأمورِ المُهِمَّةِ اَلَّتِي لَمْ تَذكُر - بَل حَتَّى لَمْ يُشَار إِلَيْهَا - هِيَ مَذْهَبُهُ وَعَقِيدَتُهُ رَحِمَهُ اللَّهُ.
غَيرَ اَنَّا بِنَظرَةٍ مُتَفَحِّصَةٍ في مُؤَلَّفَاتِهِ (قدس سرّه) لَهُ يَبْدُو لَنَا جَلِيّاً تُفْقِّهُهُ عَلَى مَذْهَبِ الامام اَلشَّهِيدِ زَيْدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِب (علیهم السلام).
1) طبقات أعلام الشيعة، القرن الخامس، ص 118.
وَ خَيْرٌ شَاهِدٌ عَلَى ذَلِكَ هُوَ كِتَابُهُ «اَلْجَامِعُ اَلْكَافِيّ» حَيْثُ كَتَبَ عَلَى ظَهْرِ نُسْخَتِهِ المخطوطة اَلْمَكْتُوبَةِ فِي عَصْرِهِ رَحِمَهُ اَللَّهُ: فِي فِقْهِ اَلزَّيْدِيَّةِ عَلَى مَذْهَبِ أَحْمَدَ بْنِ عِيسَى، وَ الْقَاسِمِ بْنُ إِبْراهِيمَ، وَ اَلْحَسَنُ بنُ يحيى، وَ مُحَمَّدُ بنُ مَنْصورٍ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيهِم.
إِضَافَةً إِلَى أَنَّ مُؤَلِّفَهُ رَحِمَهُ اَللَّهُ صَدّرَهُ بِقَوْلِه:
بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ
الحَمدُلِلَّهِ رَبِّ العالَمينَ... وَ عَلى آلِهِ اَلطَّاهِرِينَ.
أَمَّا بَعْدُ... إِنَّكَ رَأَيْتَ الزَّيْدِيَّةَ قِبَلَنَا بِالْكُوفَةِ يَعُولُونَ فِي مَسَائِلِ اَلْخِلاَفِ عَلَى مَذْهَبِ أَحْمَدَ بْنِ عيسى بْنِ زَيدِ بْنِ عَلِيِّ بنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍ أبي طَالِبٍ، وَ الْقَاسِمِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْماعِيلَ بْنِ إِبْراهِيمَ بن الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أبي طالِبٍ، وَ الْحَسَنُ بْنُ يَحْيى بْنِ الحُسَيْنِ بْنِ زَيْدِ بْنِ علِيِّ بنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ ابن أبي طَالِبٍ (علیهم السلام)، وَ مُحَمَّدُ بنُ مَنصورِ بنِ يَزِيدَ اَلْمُرَادِيُّ اَلْمُقْرِيّ رَحِمَهُ اللَّهُ، وَ ذَكَرْتُ انَّ أقاوِيلَهُم مُتَفَرِّقَةً لَيْسَ يَحويها كِتابٌ فَيَقْصِدُ، وِ حَاجَةِ أصحابِهِ الزَّيدِيَّةِ إلى كِتَابٍ يَجمَعُ أقاوِيلَهُم، وَ ذَكَرتَ انَّ أَكْثَرَ مَا تَعْتَمِدُ عَلَيْهِ الزَّيْدِيَّةَ مِنَ الكُتُبِ مُصَنَّفاتٍ مُحَمَّدِ بْنِ مَنْصُورٍ، وَ ما رَوَى فِيهَا عَن آلِ مُحَمَّدٍ (علیهم السلام)، وَ انٍّ مُصَنَّفاتُهُ مَبْسُوطَةٌ لاَ يَكَادُ أَحَدٌ يَصِلُ إِلَى غَرَضِهِ مِنْهَا إِلاَّ بَعْدَ قِرَاءَةِ مَا لاَ يَحْتَاجُ إِلَيْه.
وَسَأَلْتُ أنْ أَخْتَصِرَ لَك مِنْهَا كِتَاباً أَجْمَعَ فِيهِ بَيْنَ قَولِ أَحمَدَ والْقَاسِمِ وَ مُحَمَّدٍ، وَ عَمَداً مَا رَوَاهُ مِنَ الأَخْبَارِ عَنِ النَّبِيِّ وَ عَن آلِه (علیهم السلام)، وَ طْرَفاً مِن قَولِ الصَّحابَةِ وَ العُلَماءُ فيما وافَقَ أو خَالَفَ لِيُعرِفَ مُطَّرَحاً لِلْأَسانِيدِ، وَ أنْ أُضِيفَ إلَى ذَلِك مَا اِنْتَهَى إِلَى مِن قَولِ الحَسَنِ بنِ يَحيى، وَ مِن قَوْلِ أحْمَدَ وَ القاسِمِ وَ مُحَمَّدٍ مِمّا لَم يَسْطُرْهُ مُحَمَّدٌ فِي مُصَنَّفاتِهِ اَلْمَشْهُورَةِ لِيَكُونَ هَذَا اَلْكِتَابُ مخْتَصراً كَافِياً جَامِعاً لِأُصُولِ اَلزَّيْدِيَّةِ، فَأَجَبْتُكَ إِلَى ذَلِكَ، مُحْتَسِباً فِي ذَلِكَ اَلثَّوَابِ مِنَ اَللَّهِ سُبْحَانَهُ...
1 - أبو إسحاق إبراهيم بن أحمد بن محمد الطبري البغدادي المقرئ، المتوفّى سنة 393 ه.
2 - إبراهيم بن محمد النظامیّ.
3- أحمد بن أصرم.
4- أبو العبّاس أحمد بن زيد بن يسار البيسانيّ.
5- أبو الحسين أحمد بن عبدالله بن الخضر السوسنجرديّ المعدّل البغداديّ، المتوفّى سنة 402 ه.
6- أحمد بن عبدالله الجواليقيّ.
7- أبو عبدالله أحمد بن علىّ العطّار المقرىُ.
8- أحمد بن محمد بن أبي الأشتر [الاس] العطّار.
9- أبو طاهر أحمد بن محمد التميميّ القصّار.
10- أبو الطيّب أحمد بن محمد بن بنان.
11- أحمد بن محمد بن عليّ الصوفيّ التميميّ.
12- أبو الحسن أحمد بن محمد بن عمران.
13- أحمد بن الوزير بن أحمد بن عليّ الدهقان الكوفيّ، نزيل بغداد.
14- جعفر بن أحمد بن عبد ربّه الدهقان.
15- جعفر بن أحمد بن ليث البجليّ القصار.
16- أبو عبدالله جعفر بن محمد بن الحسين بن حاجب.
17- جعفر بن محمد بن عیسی بن عليّ بن محمد الجعفريّ.
18- جناح بن نذير المحاربيّ.
19- الحسن بن أحمد بن أبي داود الحفريّ القطّان. لعلّه الآتي بالرقم 22.
20- الحسن بن الحسين بن حبيش المقرئ.
21- الحسن بن عليّ بن بزيع.
22- الحسين بن أحمد بن أبي داود الجعفريّ القطّان. لعلّه المتقدّم بالرقم 19.
23- الحسين بن أحمد المقرئ.
24- أبو القاسم الحسين بن محمد بن إسماعيل بن أبي عابد قاضي الكوفة، المتوفّى سنة 395 ه.
25- الحسين بن محمد بن الحسن البجليّ المقرئُ.
26- الحسين بن محمد بن الحسين الخزّاز.
27- زيد بن أبي هاشم جعفر بن محمد العلويّ.
28- أبو الحسين زيد بن جعفر بن محمد بن حاجب الخزّاز.
29- زيد بن محمد بن المؤدّب.
30- الضحّاك بن عبيدالله بن أبي قتيبة الغنويّ.
31- أبو تمّام عبدالله بن أحمد بن عبيد الأنصاريّ المؤدّب.
32- عبدالله بن جعفر بن محمد الحفريّ [الجعفريّ].
33- أبو محمد عبدالله بن الحسين الفارسيّ.
34- عبدالله بن مجالد بن بشر المحاربيّ [البجليّ].
35- عبدالله بن محمد بن هشام التيمليّ.
36- عبدالسلام بن أحمد بن عليّ بن حبّة الخزّاز التغلبيّ.
37- عبدالعزيز بن إسحاق بن جعفر البقّال البغداديّ.
38- عبدالواحد بن محمد بن عبدالله البغداديّ.
39- علي بن الحسن بن عليّ بن الحسين بن عبدالرحمن - أبوه -.
40- أبو الحسين عليّ بن الحسن بن يحيى العلويّ.
41- أبو القاسم عليّ بن الحسين العرزميّ.
42- عليّ بن حمّاد بن قيس الأسديّ.
43- أبو الحسن عليّ بن سهل بن محمد بن أبي حيّان التيميّ الكوفي.
44- أبو الحسن عليّ بن عبدالرحمن البكّائيّ، المتوفّى سنة 376 ه.
45- علي بن عبدالصمد التميميّ النيسابوريّ.
46- علي بن محمد بن إسحاق المقرئ الخزّاز.
47- علیّ بن محمد بن بنان [بيان] الشيبانيّ الفقيه.
48- أبو القاسم عليّ بن محمد بن حاجب.
49- عليّ بن محمد بن الفضل المؤدّب الدهقان.
50- عليّ بن يعقوب بن السري.
51- أبو حفص عمر بن إبراهيم الكتّانيّ المقرئ، المتوفّى سنة 390 ه.
52- عمر بن عليّ الوشّاء القرشيّ.
53- كعب بن عمرو البلخيّ.
54- محمد بن إبراهيم الكتّانيّ.
55- محمد بن أبي العبّاس الورّاق.
56- محمد بن أحمد بن إبراهيم.
57- محمد بن أبي هاشم جعفر بن محمد العلويّ.
58- أبو الحسن محمد بن أحمد بن الحسين بن عبدالله الجواليقيّ.
59- محمد بن أحمد النهميّ.
60- محمد بن جعفر بن عبدالكريم الخزاعيّ الجرجانيّ.
61- أبو الحسن [الحسين] محمد بن جعفر بن محمد التميميّ النحويّ، يعرف ب- «ابن النجّار الكوفيّ» المتوفّى سنة 402 ه، صاحب «تاريخ الكوفة».
62- أبو الطيّب محمد بن الحجّاج.
63- أبو الفضل محمد بن الحسن بن حّطيط الأسديّ.
64- أبو الطيّب محمد بن الحسين بن جعفر بن الفضل التيمليّ، المتوفّى سنة 387 ه.
65- محمد بن الحسين بن جعفر النخّاس.
66- محمد بن الحسین بن عبد الصمد الجعفيّ.
67- محمد بن الحسین بن غزال الحارثيّ [المحاربيّ] الخزّاز.
68- محمد بن الحسين بن محمد البجليّ المقرئ.
69- محمد بن الحسين السلميّ.
70- محمد بن الحسين السمنيّ.
71- محمد بن الحسين القرشيّ.
72- محمد بن زيد بن أحمد التميميّ [النهميّ].
73- محمد بن زيد بن عليّ البغداديّ.
74- محمد بن طلحة النعّال البغداديّ.
75- أبو طالب محمد بن العبّاس الحذّاء المقرئ.
76- أبو عبدالله محمد بن عبدالله بن الحسين الجعفيّ القاضيّ، المتوفّى سنة 402 ه.
77 - محمد بن عبدالله بن خالويه.
78- أبو المفضّل محمد بن عبدالله الشيبانيّ.
79- أبو طاهر محمد بن عبدالرحمن المخلص الذهبيّ.
80- محمد بن عليّ بن أبي الجرّاح.
81- محمد بن عليّ بن بزة الثماليّ الكوفيّ.
82- محمد بن عليّ بن بنان.
83- أبو حازم محمد بن عليّ بن الحسن الوشّاء.
84- محمد بن عليّ بن الحكم الهمدانيّ الخزّاز.
85- محمد بن علي بن الخطير الهمدانيّ.
86- أبو الحسين محمد بن عليّ بن عامر الكنديّ بن البندار.
87- محمد بن عليّ العطّار المقرئ البجليّ.
88- محمد بن عمر بن يحيى العلويّ.
89- محمد بن محمد بن نوح النخعيّ.
90- ميمون بن عليّ بن حميد المقرئ.
91- يحيى بن الحسن بن يحيى العلويّ.
92- أبو البركات الخوزيّ - قرأ عليه سنة 414 ه- -.
93- أمة السلام بنت القاضيّ أحمد بن كامل بن شجرة البغداديّة، المتوفّاة سنة 390 ه.
و غيرهم.
1- أبو منصور أحمد بن عبد الله العلويّ الكوفيّ البغداديّ، يعرف ب «ابن دبخ».
2- أبو الحسن [الحسين] زيد بن الناصر العلويّ الشريف النقيب الحسينيّ، قرأ على المؤلّف كتابه هذا ورواه عنه سنة 443 ه.
3- سعيد بن محمد الثقفيّ الكوفيّ.
4- عبدالمنعم بن يحيى الكوفيّ.
5- عليّ بن الحسين، صاحب كتاب «المحيط بالإمامة».
6- علي بن عبدالصمد التميميّ النيسابوريّ.
7- عليّ بن عليّ الرطاب الكوفيّ.
8- علي بن فطر [قطر] الهمدانيّ.
9- عليّ بن محمد بن أبي الغنائم العلويّ.
10- أبو الحسن عليّ بن محمد بن الطيّب المعروف ب «ابن الجلابيّ»، المتوفّى سنة 483 ه.
11- أبو الحارث عليّ بن محمد الجابريّ [الحائريّ].
12- عمر بن إبراهيم الزيديّ النحويّ - آخر من روى عنه بالاجازة -.
13- محمد بن أحمد بن بحشل.
14- محمد بن الحسن الشاهد الكوفيّ.
15- محمد بن عبدالوهّاب الشعيريّ الكوفيّ.
16- أبو عبدالله محمد بن عليّ بن عبدالله الصُّوري، المتوفّى سنة 441 ه.
17- أبو الغنائم محمد بن عليّ بن ميمون النَّرسيّ الكوفيّ المقرى، المعروف ب «أبيّ النَّرسيّ»، أو «ابن النرسيّ».
18- محمد بن يحيى الثقفيّ.
1- الأذان بحيّ على خير العمل. طبع في دمشق سنة 1399 ه.
2- أسماء الرواة عن زيد بن عليّ من التابعين (1)، وحديث كلّ واحد منهم. نقل عنه السياغيّ في الروض النضير.
3- التاريخ. نقل عنه ابن نقطة في كتاب الاستدراك في كلمة «بزه»، وحكاه عنه في تعاليق كتاب الإكمال لابن ماكولا.
4- التعازي - كتابنا هذا -.
5- الجامع الكافي (في الفقه). نسخة مصوّرة من جزئه الأوّل في مكتبة المحقّق السيّد عبدالعزيز الطباطبائيّ (قدس سرّه) برقم 1/5/31 في 398 صفحة، كتبت في 15 رجب 792 ه، و هي مصوّرة عن نسخة مكتبة امبروزيانا في ميلانو برقم 168.
و نسخة مصوّرة من جزئه الثاني في المكتبة المذكورة برقم 3/6/31 في 336 صفحة، كتبت في يوم السبت 12 محرّم الحرام سنة 972 ه. (2)
و نسخة منه موجودة في مكتبة الجامع الكبير بصنعاء في المجموع رقم 1310.
6- فضل زيارة الحسين (علیه السلام). نسخة منه في مكتبة آية الله المرعشيّ النجفيّ في قم، و قد طبع بتحقيق السيّد أحمد الحسينيّ، نشر المكتبة المذكورة في سنة 1403 ه.
7- فضل الكوفة و فضل أهلها. ذكره في الذريعة (3)، طبع بتحقيق محمد سعيد الطريحيّ، نشر مؤسّسة أهل البيت (علیهم السلام) - بيروت -.
ينقل عنه السيّد ابن طاووس في فرحة الغريّ في الباب الثاني، ص 58، و القندوزيّ في ينابيع المودّة، ج 3، ص 300، ح 17، و ص 394، ح 42، و محمد بن جعفر المشهديّ في المزار الكبير في فضل المسجد الجامع بالكوفة، ص 126، ح 7.
8- كرامات قبر مولانا أميرالمؤمنين (علیه السلام). ذكره السيّد ابن طاووس في إقبال الأعمال، 786، و النمازيّ في مستدركات علم رجال الحديث، و الميرزا النوريّ في خاتمة المستدرك.
9- المقنع. و هو مختصر كتابه «الجامع الكافي».
توفّي (رحمة الله علیه) في شهر ربيع الأوّل من سنة 445 ه.
1- تسلية أهل المصائب في موت الأولاد و الأقارب، لمحمد بن محمد الميجيّ.
2- التعازي، لأبي الحسن عليّ المدائنيّ، المتوفّى سنة 228، طبع في النجف الأشرف بتحقيق ابتسام مرهون الصفّار و بدري محمد فهد.
3- التعازي، لأبي العبّاس محمد بن يزيد المبرّد. ذكره في الذریعة، ج 4، ص 205، رقم 1025.
4- التعازي، لأحمد بن محمد بن خالد البرقيّ، المتوفّى سنة 274 أو 280 ه. ذكره في الذريعة، ج 4، ص 205، رقم 1023.
5- التعازي، للشريف أبي عبدالله محمد بن عليّ العلويّ - أصل هذا الكتاب -. ذكره في الذريعة، ج 4، ص 205، رقم 1024.
6- التهاني و التعازي، لمحمد بن سهل الكرخيّ المرزبانيّ.
7- مسكّن الفؤاد، للشهيد الثاني، طبع بتحقيق مؤسّسة آل البيت (علیهم السلام) لإحياء التراث - قم سنة 1407 ه.
إضافة إلى كتب أخرى حَوَت فصولاً أو أبواباً في المراثي و النوادب و التعازي، منها:
1- الأذكار النواوية، للنوويّ. ص 248 و ما بعدها.
2- بحارالأنوار، للمجلسيّ. ج 82، ص 71 - 148.
3- التذكرة، لابن حمدون. الباب التاسع عشر.
4- الرسائل، للصاحب بن عبّاد. فيه فصل واحد.
5- العقد الفريد، لابن عبد ربّه الأندلسيّ. فيه فصل سمّاه: كتاب الدرّة في النوادب و التعازي. ج 3، ص 228 - 311.
6- عيون الأخبار، لابن قتيبة الدينوريّ. فيه فصل سمّاه: التعازي و ما يتمثّل به. ج 3، ص 60-77.
7- غررالبلاغة، لهلال بن المحسن الصابي. فيه باب واحد. ج 1، ص 98 - 116.
8- نهاية الارب، لشهاب الدين النويريّ. فيه باب في المراثي و النوادب، ج 5، ص 164 - 229.
تعزيتك الرجل تسليتك إيّاه، و العزاء هو السلو، و حسن الصبر على المصائب، و خير من المصيبة العوض منها و الرضا بقضاءالله و التسليم لأمره تنجزاً لما وَعَد من حسن الثواب، و جعل للصابرين من الصلاة عليهم و الرحمة.
و الكتاب الذي بين يديك - عزيزي القارىء - هو كتاب شيّق يعطي صورة ناصعة للقيم الأخلاقيّة السائدة آنذاك في تبادل الشعور و التعاطف الإنسانيّ، و المواساة عند حلول المصائب بين الناس، و ما يجب أن يقال لأهل المصيبة، أو يتمثّل به من قول حسن أو آية بيّنة، مثل: أعظم الله أجرك، و أحسن عزاءك، و غفر لميّتك، و...
صُدَّر الكتاب بذكر طريق الرواية عن مؤلّفه، ويتلوه حديث وفاة النبيّ (صلی الله علیه و آله)، ثمّ ما صنعه وقاله عند موت أولاده (صلی الله علیه و آله)، و ما عزّى به غيره كمعاذ بن جبل لمّا مات ابنه، و كذا ثواب من فَقَد ابناً، أو بنتاً، أو كان له سِقطاً، و ما يقال عند المصيبة، و في المصيبة بالاُمّ، و غير ذلك.
و اُلحق في آخر نسخته المخطوطة الخبر المعروف الّذي يذكر فيه أولاد الامام الحجّة المهديّ عجّل الله تعالى فرجه الشريف، و أساميهم، و أحوالهم (1)
1- السيّد ابن طاووس في جمال الأسبوع، ص 310: قال: و وجدت رواية متصلة الاسناد، بأنّ للمهديّ صلوات الله عليه أولاد جماعة ولاة، في أطراف بلاد البحر، على غاية عظيمة من صفات الأبرار.
2- الشيخ زين الدين عليّ بن يونس العامليّ البياضيّ في الصراط المستقيم، ج 2، ص 264، ذکر مختصر ما في جمال الاُسبوع.
3- السيّد عبد الكريم بن عبدالحميد الحسينيّ النيليّ في كتابه السلطان المفرّج عن أهل الايمان.
، ممّا كان مدعاة لبعض الأعلام بأن يتوهّم1) لقد نقل هذا الخبر جملة من أعلام الطائفة في مؤلّفاتهم، منهم:
و يّعدّ هذا الخبر من أصل كتاب «التعازيّ»، كما حصل ذلك في:
1- الأنوار النعمانيّة للسيّد نعمة الله الجزائريّ، ج 2، ص 58 - 59، قال: عن المولى الفاضل الملقّب بالرضا عليّ بن فتح الله الكاشانيّ رحمه الله، قال: روى الشريف الزاهد أبو عبدالله...
2- حديقة الشيعة للمقدّس الأردبيليّ، 765- ما ملخّص ترجمته في كتاب الأربعين، الّذي صنّفه بعض أكابر المصنّفين، و أعاظم المجتهدين -: روى العالم العامل، المتّقيّ الفاضل، محمّد بن عليّ العلويّ الحسنيّ، بسندٍ ينتهي إلى أحمد ابن محمّد الأنباريّ، وساق الخبر بطوله.
قال اُستاذنا السيّد عبد العزيز الطباطبائيّ (قدس سرّه) فى كتابه «أضواء على الذريعة»: حكاية بلاد أولاد الحجّة إنّما حُكيت في دار الوزير ابن هبيرة في بغداد سنة «543 ه»، فكيف تكون هذه الحكاية ممّا أودعه المؤلّف في كتابه هذا؟!
بل الكتاب قد انتهى قبل هذه الحكاية بأربعة أوراق، فإنّ كتاب «التعازيّ» هذا في النسخة الرضويّة ضمن مجموعة هو خامس ما فيها، و بعده في المجموعة حكاية عن الوقاياتيّ حكاها في شوّال سنة «530 ه»، ثمّ أشعار في مدح أهل البيت (علیهم السلام) في أحاديث مرسلة، ثمّ هذه الحكاية، و ليس شيء منها من كتاب «التعازيّ».
قال الشيخ آقا بزرگ الطهرانيّ في الذريعة، ج 4، ص 205، رقم 1024: كانت نسخة منه في الخزانة الرضويّة فاستنسخ عنها شيخنا العلاّمة النوريّ نسخة بخطّه، و ينقل عنه في مستدرکه. انتهى.
و النسخة الّتي اعتمدنا عليها في تحقيق هذا الكتاب هي النسخة الّتي استنسخها السيّد عبدالعزيز الطباطبائيّ (قدس سرّه) عن نسخة المكتبة الرضويّة في مشهد، كتبها بخطّ النسخ في 29 صفحة، بقياس 11×18/5سم.
كان أوّل عملي هو استنساخ ما استنسخه السيّد الطباطبائيّ (قدس سرّه)، و من ثم أرجعت الأحاديث إلى مصادرها الحديثيّة و طابقتها معها، و أشرت لمحالّ الاختلاف، و أثبت متناً متقناً على قدر الوسع
و الإمكان، و كما يلي:
1- الآيات القرآنيّة ضبطتها و أثبتّها كما هي في القرآن الكريم.
2- ما أضفته من المصادر أو ما يقتضيه السياق جعلته بين المعقوفتين [ ]، و أشرتُ له في محلّه.
3- الأعلام الواردة في المتن ترجمت منها ما احتاج إلى ترجمة مع الإشارة إلى مصدر الترجمة.
4- الكلمات اللغويّة الغريبة أو غير المفهومة بيّنتها بالاستعانة بكتب اللغة مع الإشارة أو غيرها.
5- استدركت حديثاً واحداً ممّا نقله الميرزا النوريّ في مستدرك الوسائل و جعلته في آخر المتن.
6- صنعت عدّة فهارس فنّيّة و ألحقتها بالكتاب تيسيراً للقارىء العزيز في الوصول إلى مرامه. و آخر دعوانا أن الحمدلله ربّ العالمين.
1- أخبرني الشيخ الجليل العفيف أبو العبّاس أحمد بن الحسين بن وجه (1)المجاور - قراءة عليه في داره بمشهد مولانا أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب (علیه السلام)، في شهر الله من سنة إحدى و سبعين و خمسمائة -، قال: حدّثنا الشيخ الأجلّ الأمير أبو عبدالله محمد بن أحمد بن شهريار الخازن (2)
انظر: فهرست منتجب الدين، ص 172، رقم 420؛ أمل الآمل، ج 2، ص 241، رقم 709؛ ریاض العلماء، ج 6، ص 22؛ تنقيح المقال، ج 2، ص71؛ أعيان الشيعة، ج 9، ص 82، طبقات أعلام الشيعة - الثقات العيون -، ص 245؛ جامع الرواة، ج 2، ص 61، رقم 464؛ معجم رجال الحدیث، ج 14، ص 336، رقم 10103.
بالمشهد المقدّس بالغريّ على ساكنه السلام في شهر ربيع الأوّل [من] (3)سنة ستّ عشرة و خمسمائة، قال: حدّثنا الشريف النقيب أبو الحسن (4)زيد بن الناصر الحسينيّ (رحمة الله علیه) في شوّال من سنة ثلاث و أربعين و أربعمائة (5)بمشهد مولانا أميرالمؤمنين (علیه السلام)، قال: حدّثنا [الشريف أبو عبدالله محمد1) كذا الصحيح، و هو الموافق لما في: مستدرك الوسائل، ج 19، ص 371؛ الذريعة، ج 4، ص 205؛ طبقات أعلام الشيعة - الثقات العيون في سادس القرون -، ص 11. و في الأصل: دحر.
2) هو الشيخ الجليل الفقيه الصالح محمد بن أحمد بن شهريار، كان خازناً للروضة الحيدرية و المكتبة الغروية، و هو أحد تلاميذ الشيخ الطوسيّ و الراوين عنه، إضافة إلى أنّه كان صهره على ابنته، رزق منها ولده الشيخ الجليل أبو طالب حمزة. و آل شهريار أسرة علميّة معروفة خدمت العلم والدين، و بالإضافة إلى هذه المكانة العلميّة فقد تسلّمت مفاتيح الروضة الحيدريّة، و استقلّت بالخازنيّة من أوائل القرن الخامس الهجريّ على عهد الشيخ الطوسيّ، و امتدّ بقاؤها حتى أواخر القرن السادس.
3) من المستدرك.
4) في المستدرك و الذريعة: الحسين. انظر في ترجمته: طبقات أعلام الشيعة - النابس -، ص 84.
5) كذا، و هذا لا يوافق المشهور، حيث إنّ وفاة المؤلّف رحمه الله في سنّة 445 ه. ق. فلاحظ.
بن عليّ بن الحسن بن عبدالرحمن العلويّ، عن] (1)عليّ بن العبّاس البجليّ، عن محمد بن سهل بن زنجلة الرازيّ، عن عبدالعزيز بن عبدالله الأوَيْسيّ (2)، عن القاسم بن عبدالله بن عُمر بن حفص بن (3)
و هو: القاسم بن عبدالله بن عُمر بن حفص بن عاصم بن عُمر بن الخطّاب القُرشيّ العدويّ العمريّ المدنيّ. انظر: تهذيب الكمال، ج 23، ص 375، رقم 4798.
عاصم العُمَريّ و عليّ ابن عليّ (4)اللَّهبيّ، عن جعفر بن محمد بن عليّ بن الحسين (علیه السلام)، عن أبیه (علیه السلام) (5)أنّه دخل عليه رجلان من قريش، فقال: ألا اُحدّثكما عن رسول الله (صلی الله علیه و آله)؟قالا: بلى، حدَّثنا عن أبي القاسم (صلی الله علیه و آله).
قال: سمعته من أبي (6)، عن أبيه أنّ عليّ بن أبي طالب (علیه السلام) كان يقول: لما كان قبل وفاة رسول الله (صلی الله علیه و آله) بثلاثة أيّام هبط جبرائيل (علیه السلام) فقال: يا محمد، إنّ الله عزّ وجلّ أرسلني إليك إكراماً لك، و تفضيلاً لك، و خاصّة لك، يسألك عمّا هو أعلم به منك، [يقول: كيف تجدك]؟ (7)
فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله): أجدني - يا رسول الله - مكروباً، و أجدني - يا رسول الله - مغموماً.
قال: فلمّا كان في اليوم الثالث هبط جبرائيل و ملك الموت و هبط مَلَك الهواء يقال له: «إسماعيل» على سبعين ألف ملك ليس فيهم ملك إلا على سبعين ألف ملك فسبقهم جبريل، فقال: يا أحمد، إنّ الله سبحانه أرسلني إليك إكراماً لك، و تفضيلاً لك، و خاصّة لك، يسألك ما هو أعلم به منك، يقول: كيف تجدك؟
فقال رسول الله (صلى الله عليه و سلم): أجدني مغموماً، و أجدني - يا رسول الله - مكروباً.
فاستأذن مَلَك الموت على الباب، فقال جبريل (علیه السلام): يا أحمد، هذا مَلَك الموت يستأذن عليك،
1) من المستدرك و الذريعة.
2) هو: أبو القاسم عبدالعزيز بن عبدالله بن يحيى بن عمرو بن أويس القرشيّ العامريّ الأويسيّ المدنيّ. اُنظر: التاريخ الكبير، ج 6، ص 13، رقم 1531؛ الجرح و التعديل، ج 5، ص 387، رقم 1804؛ سير أعلام النبلاء، ج 10، ص 389، رقم 106؛ میزان الاعتدال، ج 2، ص 603، رقم 5108.
3) في الأصل: عن.
4) و يقال: عليّ بن أبي عليّ. انظر في ترجمته: الجرح و التعديل، ج 6، ص 197، رقم 1083؛ لسان المیزان، ج 4، ص 245، رقم 666.
5) رواه في السنن المأثورة بهذا الإسناد: أخبرنا الطحاويّ، قال: حدّثنا المزنيّ، قال: حّدثنا الشافعيّ (رحمة الله علیه)، عن القاسم بن عبدالله بن عمر، عن حفص، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، أنّ رجالاً من قريش دخلوا على أبيه عليّ بن الحسين...
6) في الأصل: قالا: بلى. قال: حدّثنا... أبي بكرة.
7) أثبتناه للضرورة.
و ما استأذن على آدميّ قبلك، و لا يستأذن على آدميّ بعدك.
فقال له النبيّ (صلی الله علیه و آله): ائذن له، يا جبريل.
فأذن له جبريل (علیه السلام)، فأقبل حتى وقف بين يدي رسول الله (صلى الله عليه و سلم)، فقال: يا أحمد، إنّ الله أرسلني إليك و أمرني أن أطيعك فيما أمرتني، فإن أمرتني بقبض نفسك قبضتُها، و إن كرهتَ تركتُها.
فقال رسول الله (صلى الله عليه و سلم): و تفعل ذلك، يا مَلَك الموت؟
قال: بذلك أمرت أن أفعل مهما أمرتّني.
فقال له جبريل (علیه السلام): يا أحمد، إنّ الله اشتاق إلى لقائك (1).
فقال له رسول الله (صلى الله عليه و سلم): يا مَلَك الموت، امض لما أُمرتَ به.
فقال جبريل (علیه السلام): يا أحمد، هذا آخر وطني من الأرض، إنّما كنتَ حاجتي من الدنيا (2).
فلما توفّي رسول الله (صلی الله علیه و آله) و جاءت التعزية أتاهم آت يسمعون حسّه (3)و لایرون شخصه، فقال: السلام عليكم أهل البيت و رحمة الله و بركاته كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ (4)إِنَّ في الله عزاء (5)من كلّ مصيبة، و خلفاً من كلّ هالك، و دَرَكاً (6)من كلّ ما فات، فبالله فتقوا، و إيّاه فارجوا، و إنّ المصاب من حُرِم الثواب (7)، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
قال جعفر (علیه السلام): فأخبرني أبي (علیه السلام) أنّ عليّ بن أبي طالب (علیه السلام) قال: أتدرون مَن هذا؟ هذا الخضر (8)(علیه السلام). (9)
و انظر الحديث الثاني. و يأتي نحوه في الحديث 5 و 13.
1) أي أراد ردّك من دنياك إلى آخر تك ليزيد في كرامتك، و نعمتك و قربك.
2) أي: إنّ هذا آخر نزولي إلى الأرض لإنزال الوحي، أو المراد به قلّة النزول بعد ذلك، فإنّ القليل في حكم المعدوم.
3) الحسّ و الحسيس: الصوت الخفيّ. «الصحاح للجوهريّ، ج 3، ص 916 - حسس -».
4) سورة آل عمران، الآية 185.
5) العزاء: الصبر. و المراد هنا ما يوجب التعزية و التسلية، أي في ذات الله، فإنّ الله باق لكلّ أحد بعد فوت كلّ شي، أو في ثواب الله سبحانه و ما أعدّه للصابرين و وعدهم، أو في التفكّر فيها، أو في التفكّر في أنّ الله حكيم لا يفعل إلّا الأصلح بعباده، ما يوجب التصبّر و التسلّي و الرضا بالمصيبة.
6) الدرك: العوض.
7) أي لم تقع المصيبة على مَن أصيب في الدنيا بفوتِ مالٍ أو حميمٍ و أحرز ثواب الآخرة، بل المصيبة مصيبة من حرم ثواب الآخرة، و إن كانت له الدنيا بحذافيرها.
8) مقتضى الجمع بين الأخبار أنّ جبرئيل و الخضر (علیه السلام) كلاهما أتيا بالتعزية.
9) روي هذا الحديث بأسانيد و ألفاظ مختلفة. انظر: السنن المأثورة للشافعيّ، ص 334، ح 390؛ الطبقات الكبرى لابن سعد، ج 2، ص 258 - 260، التعازي للمبرّد، ص 47؛ تفسير العيّاشيّ، ج 1، ص 209، ح 167؛ الكافي، ج 3، ص 221، ح 4 - 6 و ص 222، ح 8؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 225، ح 782؛ کمال الدین، ص 322، ح 7؛ أمالي الصدوق، ص 226 ، ح 11؛ المستدرك على الصحیحین، ج 3، ص 57 و 58؛ دلائل النبوّة للبيهقيّ، ج 7، ص 267 - 269؛ الوفا بأحوال المصطفى، ج 2، ص 786 و ص 809؛ ذکری الشيعة، ج 2، ص 52؛ الخصائص الكبرى للسيوطيّ، ج 2، ص 273؛ مسكّن الفؤاد، ص 108 و 109؛ بحار الأنوار ، ج 22، ص 504، ح 4 و ص 515، ح 20 و ص 525، ح 30 ، و ج 82، ص 96 و 97، ح 47 و ص 99، ح 48؛ ترتيب الأمالي، ج 8، ص 84، ح 2، و ص 85، ح 3.
2- و بالإسناد عن محمد بن الحسين التيمليّ، عن محمد بن عليّ بن مهديّ، عن القاسم بن وهب التميميّ، عن عبد الجبّار بن العلاء بن عبدالجبّار المكّي العطّار، عن محمد بن عبدالله بن ميمون (1)، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، عن عليّ بن الحسين (علیه السلام)، مثله سواء لا زيادة و لا نقصان. (2)
3- و بالإسناد عن زيد بن حاجب، عن أبي جعفر محمد بن عبدالله بن عليّ ابن عبدالله بن الحسين بن علي بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام أجمعين -، عن أبي ميسرة محمد بن الحسين بن أبي العلاء الهمدانيّ الزعفرانيّ، عن مطر بن حمّاد القيسيّ، عن ثابت (3)، عن أنس، قال: لمّا مرض رسول الله (صلی الله علیه و آله) و ثقل ضمّته فاطمة إلى صدرها، ثمّ قالت: و اكَرْبَاهُ لكربكَ، يا أبتاه.
فقال رسول الله (صلى الله عليه و سلم): لا كرب على أبيكِ بعد اليوم.
ثمّ قالت: يا أبتاه مِن ربِّه ما أدْنَاه، يا أبَتاه أجاب ربّاً دعاه.
1) كذا في الأصل، غير أنّ الراوي عن الإمام أبي عبد الله جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام) هو: عبدالله بن ميمون. و هو: عبدالله بن ميمون القَدّاح القُرشيّ، المخزوميّ المكَيّ، مولى آل الحارث بن عبدالله بن أبي ربيعة، كان يَبرِي القِداح. تجد ترجمته في: رجال النجاشيّ، ص 213، رقم 557؛ الفهرست للشيخ الطوسيّ، ص 103، رقم 431؛ تهذيب الكمال، ج 16، ص 198، رقم 3603؛ معجم رجال الحدیث، ج 10، ص 354، رقم 7185.
2) رواه الطبرانيّ في المعجم الكبير، ج 3، ص 139 ح 2890 بإسناده عن إسحاق بن محمد الحراجي المكّيّ و العبّاس بن حمدان الحنفيّ الأصبهانيّ، قالا: ثنا عبد الجبّار بن العلاء، ثنا عبدالله بن ميمون القدّاح، ثنا جعفر بن محمد، عن أبيه، عن عليّ بن الحسين، قال: سمعت أبي يقول...، عنه مجمع الزوائد، ج 9، ص 34-35.
3) هو: أبو محمد ثابت بن أسلم البُنانيّ البصريّ. تجد ترجمته في: الطبقات الكبرى، ج 7، ص 232؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص 342، رقم 811.
ثمّ قالت: يا أنس، أطابت أنفسكم أن تحثّوا التراب على رسول الله (صلی الله علیه و آله)؟! (1)
4- و بالإسناد عن جعفر بن محمد الزهريّ، عن مخول بن إبراهيم، عن عبدالرحمن بن الأسود، عن محمد بن عبيدالله، عن عون بن محمد بن عليّ بن الحنفيّة، عن اُمّ هانئ (2)، قالت: كنت في من كان يمرّض النبيّ (صلی الله علیه و آله)، فلمّا رأيت منه خفّة في أوّل يومه الّذي توفّي فيه خرجت إلى بيتي، فلمّا دخلت سمعت صياح فاطمة ابنة النبيّ (صلی الله علیه السلام)، فأقبلتُ ليس عليَّ إزار و لاخمار متقنّعة بملحفتي، فإذا النبي (صلی الله علیه و آله) مغشيّ عليه، و فاطمة (علیها السلام) تقول: و اكرباه لكربك، يا أبتاه.
فقال لها: لا كرب على أبيكِ بعد اليوم.
ثمّ التفت إليَّ و قال: الذلّ لكم بعدي.
5- و بالإسناد عن عبدالله بن إبراهيم بن الحسن بن عليّ بن الحسين بن زيد، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ (علیه السلام)، قال: لمّا قبض رسول الله (صلی الله علیه و آله) و دفن، فرجع عليّ محزوناً، فجلس في البيت هو و فاطمة و الحسن و الحسين (علیهم السلام)، فسمعوا هاتفاً و لا يرون شخصه، يقول: السلام عليكم و رحمة الله و بركاته أهل البيت إنّه حميد مجيد (3)كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ (4)و إنّما المصاب من حرم الثواب، فبالله فتقوا، و إيّاه فاحذروا. (5)
قال أميرالمؤمنين (علیه السلام): هذا جبريل يعزّيكم بنبيّ الله، و يخبركم أنّه آخر ما ينزل إلى الأرض
1) المصنّف لعبد الرزّاق، ج 3، ص 553، ح 6673؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 311؛ صحيح البخاريّ، ج 6، ص 18، سنن ابن ماجة، ج 1، ص 522، ح 1630؛ سنّن النسائيّ، ج 4، ص 13؛ العقد الفريد، ج 3، ص 230 و 238؛ المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 382؛ دلائل النبوّة للبيهقيّ، ج 7 ص 212؛ تاریخ بغداد، ج 6، ص 262؛ الأنوار في شمائل النبيّ المختار، ج 2، ص 752، ح 1203؛ مسكّن الفؤاد، ص 103؛ مناقب ابن شهر اشوب، ج 1، ص 237؛ إعلام الورى، ج 1، ص 268؛ الوفا بأحوال المصطفی، ج 2، ص 802؛ منتهی المطلب، ج 1، ص 466 - طبعة حجريّة -؛ ذكرى الشيعة، ج 2، ص 57؛ المغني عن حمل الأسفار (المطبوع، في ذيل احياء علوم الدين)، ج 4، ص 673؛ كنزالعمال، ج 7، ص 261، ح 18819 و 18820؛ بحارالأنوار، ج 22، ص 528، ضمن ح 35؛ إتحاف السادة المتّقين، ج 10، ص 263.
2) هي: فاختة بنت أبي طالب القُرشيّة الهاشميّة، أخت الإمام عليّ بن أبي طالب؛ و قيل اسمها: هند. «تهذيب الكمال، ج 35، ص 389، رقم 8017».
3) اقتباس من قوله تعالى في سورة هود، الآية 73.
4) سورة آل عمران، الآية 185.
5) تقدّم في الحديث الأوّل بعد قوله تعالى: إنّ في الله عزاء من كلّ مصيبة، و خلفاً من كلّ هالك، و دَرَكاً من كلّ ما فات، فبالله فثقوا، و إيَّاه فارجوا، و إنّ المصاب من حرم الثواب، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
بالوحي، و أنّه كان حاجته من الأرض (1).
6- و بالإسناد عن ثابت البُنانيّ، عن أنس بن مالك، قال: دخلت فاطمة بنت رسول الله (صلی الله علیه و آله) على رسول الله (صلی الله علیه و آله) و قد اُغمى عليه، فقالت: و اكرباه لكربتك، يا أباه.
قال: فرفع رأسه (صلی الله علیه و آله) و نظر إليها، و قال: يا بنيّة، لا كرب على أبيكِ بعد اليوم، لقد حضر بأبيك ما ليس بمؤخَّر عنه أحد (2)، الموافاة يوم القيامة (3).
قال: ثمّ اُغمي عليه فأتاه آتٍ، فقال: السلام عليكم، أأدخل؟
فقال: مَن حول رسول الله (صلی الله علیه و آله): إن كنتَ من المهاجرين أو من الأنصار فارجع فإنّ رسول الله (صلى الله عليه و سلم) عنك مشغول.
قال: فرفع رأسه (صلی الله علیه و آله) فقال: مَن تطردون؟! تطردون داعي ربّي! ادخل، يا مَلَك الموت.
قال: و كان أمر أن لا يدخل عليه إلّا بإذنه، فقال: ما جاء بك؟
قال: جئتُ أقبض روحك.
قال: جئتَ تقبض روحي ولم ألقَ حبيبي جبرائيل، و كان اُمر بذلك.
فخرج مَلَك الموت، فلقيه جبرائيل، فقال: إلى أين، يا مَلَك الموت؟
قال: إنّه سألني أن لا أقبض روحه حتى يلقاك.
فقال: يا ملك الموت، أما ترى أبواب الجنان قد فتحت لحبيبي محمد (صلی الله علیه و آله)؟ أما ترى الملائكة قد نزلوا لحبيبي محمد (صلی الله علیه و آله)؟
قال: فأقبلا جميعاً حتى دخلا جميعاً فسلّما.
فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله): لابدّ من الموت؟
قال: يا محمد، وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ َأفَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ (4)وَ كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَ مَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلا مَتَاعُ الْغُرُورِ. (5)
قال: ثمّ قبضه (صلی الله علیه و آله) ملك الموت و إنّ رأسه بحجر جبرائيل، فلمّا قُبض قالت فاطمة (علیها السلام): وا أبتاه إلى جبريل ننعاه، إلى ربّه ما أدناه، أهل السماوات بالبشرى تلقاه، و الرسل به تحظى، في عدن الجنان مأواه.
ثمّ إنّها قعدت و قالت: إنّا لله و إنّا إليه راجعون، انقطع الخبر من السماء، و ما جبريل بنازل علينا أبداً أبداً (1).
*كلام النبي (صلی الله علیه و آله) عند موت ابنه إبراهيم (2)
7- و بالإسناد عن محمد بن عبدالرحمن بن المخلص بن أحمد بن إسحاق البهلول، عن أبيه، عن خلف بن خليفة، عن أبان بن بشير المكتّب (3)، عن محمد ابن عبد الرحمن بن عوف [عن أبيه]، قال: دخلت النخل مع رسول الله (صلی الله علیه و آله) فإذا إبراهيم يجود بنفسه، فأخذه رسول الله (صلی الله علیه و آله) فوضعه في حجره وفاضت عيناه.
فقلت: يا رسول الله (صلى الله عليه و سلم)، أتبكي؟! أما نهيتنا عن البكاء؟
قال: ليس عن البكاء نهيتُ، ولكن (4)نهيتُ عن صوتين أحمقين فاجرين: صوت عند نغمة لعب
1) تنزيه الشريعة المرفوعة، ج 1، ص 340، ح 30؛ تذكرة الموضوعات للفتنيّ، ص 215. وروي صدره في: مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 141؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 521، ح 1629؛ مختصر الشمائل المحمّدية، ص 201، ح 334؛ ذكر أخبار أصبهان، ج 2، ص 221؛ دلائل النبّوة للبيهقيّ، ج 7، ص 212؛ الأمالي الخميسيّة للشجريّ، ج 2، ص 294؛ الأنوار في شمائل النبيّ المختار، ص 752، ح 1204؛ الوفا بأحوال المصطفی، ج 2، ص 772؛ کنز العمّال، ج 7، ص 260، ح 18818. و أشار له في ميزان الاعتدال، ج 1، ص 272، رقم 1017.
2) اُمّه سريّة النبي (صلی الله علیه و آله) مارية القبطية التي أهداها إليه المقوقس صاحب مصر، ولدته في ذى الحجّة سنة ثمان من الهجرة بالعالية - يقال لها اليوم: مشربة أمّ إبراهيم، بالقفّ -، و كانت قابلتها سلمى مولاة النبي (صلى الله عليه و سلم) امرأة أبي رافع، توفّى إبراهيم في بني مازن عند أمّ بردة وهو ابن ثمانية عشر شهراً. وروي أنّ النبيّ (صلی الله علیه و آله) قال: لو عاش إبراهيم لأعتقت أخواله، و لوضعت الجزية عن كلّ قبطيّ، و قال: إذا دخلتم مصر فاستوصوا بالقبط فإنّ لهم ذمّة ورحماً. «الوافي بالوفيات، ج 6، ص 101 و 103».
3) كذا الصحيح. و في الأصل: خلف بن خليفة بن أحمد بن أبان بن بشير المكتّب و قد سقط «أبان بن بشير المكتّب» من نسخة المستدرك. و خلف هو: خلف بن خليفة بن صاعِد بن برام الأشجعيّ، أبو أحمد الواسطيّ، كان بالكوفة، ثمّ انتقل إلى واسط فسكنها مدّة، ثمّ تحوّل إلى بغداد فأقام بها إلى حين وفاته. انظر ترجمته في «تهذيب الكمال، ج 8، ص 284، رقم 1707». و أمّا أبان بن بشير المكتّب فقد ذكره البخاريّ في التاريخ الكبير، ج 1، ص 453، رقم 1449؛ و ابن حجر العسقلانيّ في لسان الميزان، ج 1، ص 20، رقم 5.
4) في المستدرك: ولكنّي.
و لهو ورنّة شيطان، وصوت عند (1)مصيبة ولطم خدود وشقّ جيوب ورنّة شيطان. و هذه رحمة فمن لا يَرحم لا يُرحم.
يا إبراهيم، لولا أنّه أمر حقّ، و وعد صدق، و سبيل لابدّ أنّها آتية (2)، و أنّ آخرنا سوف يلحق أوّلنا، لحزنّا عليك حزناً هو أشدّ من هذا، و إنّا بك لمحزونون، تدمع العين، و يحزن القلب، و لا نقول ما يسخط الربّ تبارك و تعالى. (3)
8- و بالإسناد عن جابر، قال: أخذ النبيّ (صلی الله علیه و آله) بيد عبدالرحمن بن عوف، فأتى به النخل، فإذا بابنه إبراهيم في حجر أمّه و هو يجود بنفسه، فأخذه رسول الله (صلی الله علیه و آله) فوضعه في حجره، ثمّ قال: يا إبراهيم، إنا لا نغني عنك من الله شيئاً، ثمّ ذرفت عيناه.
فقال عبدالرحمن: أتبكي، يا رسول الله؟! أولم تنه عن البكاء؟
قال: لا، ولكن نهيت عن النوح، وعن صوتين أحمقين فاجرين: صوت [عند] (4)نغمة لهو ولعب و مزامير شيطان، وصوت عند مصيبة خمش وجوه و شقّ جيوب ورنّة شيطان. و هذه رحمة، و من لا يرحم لا يُرحم. (5)
1) كذا في المستدرك، و في الأصل: غلبة.
2) في المستدرك: مأتية.
3) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 385، ح 4 و ص 458، ح 5. و روي بأسانيد و ألفاظ متفاوتة، انظر: التعازي للمدائنيّ، ص 14؛ صحيح البخاريّ، ج 2، ص 105؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 506، ح 1589؛ الكامل للمبرّد، ج 3، ص 263؛ التعازي للمبرّد، ص 48؛ العقد الفريد، ج 3، ص 234؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 228، ح 792؛ تحف العقول، ص 37؛ تنزيه الأنبياء، ص 45؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 3، ص 139؛ الأذكار النواويّة، ص 252، ح 452؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 466 - طبعة حجريّة -؛ الوافي بالوفيات، ج 6، ص 102؛ نهاية الارب، ج 5، ص 168؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 540، ح 1722؛ مسكّن الفؤاد، ص 93 و 94؛ کنز العمّال، ج 15، ص 621، ح 42477 - 42479 و ص 622، ح 42482 - 42484 و ص 623 ح 42485؛ منتخب کنز العمّال، ج 6، ص 265؛ الأنوار النعمانيّة، ج 3، ص 227؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 91 و 100 و 101. و انظر الحديث الآتي.
4) من المستدرك.
5) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 385، ح 5 و ص 458، ح 6. وروي بألفاظ متفاوتة، انظر: المصنف لعبد الرزّاق، ج 3، ص 552، ح 6672؛ المصنف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 393؛ سنن الترمذيّ، ج 2، ص 237، ح 1011؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 17؛ مسكّن الفؤاد ص 93؛ کنز العمّال، ج 15، ص 611، ح 42430 و ص 615، ح 42449 و ص 616، ح 42450؛ منتخب کنز العمّال، ج 6، ص 265؛ الأنوار النعمانيّة، ج 3، ص 226؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 90، ضمن ح 43 و انظر الحديث السابق.
9- بالإسناد عن محمد بن الحسن بن أحمد الأسديّ، عن أحمد بن محمد ابن سعید، عن عبيد بن يحيى بن سليم الرقّيّ، عن أبي مريم، عن أبي عبدالله (علیه السلام)، قال: لمّا مات القاسم بن رسول الله (صلى الله عليه و سلم) [جاء] رسول الله (صلی الله علیه و آله) و هو متّكئ على زيد بن حارثة، فمرّ بأبي قبيس، فقال: لو أنّ ما بي بك - يا جبل - لهدّك.
فصاح زيد: و اقاسماه.
فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله): ما هذا يا زيد؟
قال: فمرّ بالعاص بن وائل (1)و عمر معه، فقال لعمر: إنّي لأشناً محمداً و لقد أصبح أبتر، فأنزل الله: إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَر (2).
10- و بالإسناد عن عبدالله الجعفيّ، يرفعه إلى اُسامة (5)، قال: كنّا عند النبيّ (صلی الله علیه و آله) أنا وسعد (6)و أبيّ (7)، فأرسَلَتْ إليه ابنته: أنّ ابني احتضر فاشهدنا، فأرسل يقرئ السلام و يقول: له تعالى ما أخذ و ما
1) هو: العاص بن وائل السهميّ، والد عمرو بن العاص، انظر: الكامل في التاريخ، ج 2، ص 72 و 73.
2) سورة الكوثر، الآية 3.
3) قال السيوطيّ في الدرّ المنثور، ج 8، ص 653: و أخرج الزبير بن بكّار و ابن عساكر، عن جعفر بن محمد، عن أبيه (علیه السلام): قال: توفّي القاسم بن رسول الله (علیه السلام)، و هو آت من جنازته على العاص بن وائل وابنه عمرو، فقال حين رأى رسول الله (صلى الله عليه و سلم): إنّي لأشنوه، فقال العاص بن وائل: لا جرم لقد أصبح أبتر، فأنزل الله: إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ .
4) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 386، ح 6.
5) هو: أسامة بن زيد بن حارثة بن شَراحيل الكلبيّ، أبو محمد؛ و يقال: أبو زيد؛ و يقال: أبو يزيد؛ و يقال: أبو حارثة المدنيّ، مولى رسول الله (صلی الله علیه و آله)، اُمّه أمّ أيمن. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 2، ص 338، رقم 316؛ و سير أعلام النبلاء، ج 2، ص 496، رقم 104.
6) هو: سعد بن عُبادة بن دُلَيم بن حارثة، أبو قيس الأنصاريّ الخزرجيّ الساعديّ المدنيّ. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 10، ص 277، رقم 2214؛ و سير أعلام النبلاء، ج 1، ص 270، رقم 55.
7) هو: أبيّ بن كّعب بن قيس بن عُبيد الخزرجيّ الأنصاريّ، انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 2، ص 262، رقم 279.
أعطى، و كلّ شي عنده إلى أجل مسمّى (1)، فلتصبر و لتحتسب.
فأرسَلَتْ إليه تُقسم عليه، فقام وقمنا معه: [أنا] (2)وسعد و أبيّ، فلمّا أتاها وضعت الصبيّ في حجره - و نفس الصبيّ تَقَعْقَعُ (3)-، ففاضت عينا رسول الله (صلی الله علیه و آله) من دموعه.
فقال سعد: ما هذا، يا رسول الله؟
قال: هذه رحمة يجعلها الله في قلوب من يشاء من عباده، و إنّما يرحم الله من عباده الرحماء. (4)
11- و بالإسناد عن عبدالله بن عليّ الزهريّ، عن أبي هاشم، عن سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، قال: قال رسول الله (صلى الله عليه و سلم): الموت صرع (5)، فإذا بلغ أحدكم وفاة أخيه فليقل: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ (6)، وَ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا لَمُنْقَلِبُونَ . (7)اللّهمّ اكتبه عندك في المُخِفّين (8)، واجعل كتابه في
1) معناه: الحثّ على الصبر و التسليم لقضاء الله تعالى، و تقديره: إنّ هذا الذي أخذ منكم كان له لا لكم، فلم يأخذ إلاّ ما هو له، فينبغي أن لا تجزعوا، كما لا يجزع من استردّت منه وديعة، أو عارية. وقوله (صلی الله علیه و آله): و له ما أعطى، معناه: أن ما وهبه لكم ليس خارجاً عن ملكه، بل هو سبحانه و تعالى يفعل فيه ما يشاء. وقوله (صلی الله علیه و آله): و كلّ شي عنده إلى أجل مسمّى، معناه اصبروا و لا تجزعوا. فإنّ كلّ من مات فقد انقضى أجله المسمّى، فمحال تقدّمه أو تأخّره عنه، فإذا علمتم هذا كلّه، فاصبروا واحتسبوا ما نزل بكم.
2) من المستدرك.
3) تقعقع: أي تضطرب، كلّما صارت إلى حال لم تلبث أن تصير إلى حال أخرى تقربه من الموت، لا تثبت على حال واحدة. «لسان العرب ج 8، ص 286 - قعع - ». و القعقعة: حركة الشي يسمع له صوت.
4) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 386، ح 7. وروي باختلاف في: المصنّف لعبد الرزّاق، ج 3، ص 551، ح 6670، المصنّف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 392؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 5، ص 204 و 206 و 207؛ صحيح البخاريّ، ج 2، ص 100، و ج 7، ص 151 و 152، و ج 8، ص 166، و ج 9، ص 141 و 164؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 635، ح 923؛ سنن أبي داود، ج 3، ص 193، ح 3125؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 506، ح 1588؛ سنن النسائيّ، ج 4، ص 22؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 228، ح 794؛ الأذكار النواويّة، ص 252، ح 451 و ص 256، ح 457؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 540، ح 1723؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 18؛ مسكّن الفؤاد، ص 95؛ بحارالأنوار، ج 82 ص 91.
5) في المصادر: فزع.
6) سورة البقرة، الآية 156.
7) سورة الزخرف، الآية 14.
8) في المصادر: المحسنين.
علّيّين (1)، واخلفه على عقبه في الآخرين (2)، و لا تحرمنا أجره (3)، و لا تفتنّا بعده (4). (5)
12- و بالإسناد عن إسماعيل بن [أبي] (6)زياد، عن جعفر (علیه السلام) (7)، عن النبيّ (صلی الله علیه و آله)، قال: ما من أحد من اُمّتي تبلغه وفاة أحد بينه و بينه قرابة أو غير ذلك و يسترجع (8)، ثمّ يقول: اللّهمّ اخلفه على تركته في الغابرين (9)، و اغفر لنا وله يا ربّ العالمين، ثمّ يقول: اللّهمّ نوّر له في قبره، وافسح له في لحده، ولقّنه حجّته. ما قاله أحد (10)إلّا شفّعه الله فيه، و كان له مثل أجر من صبر. (11)
13- و بالإسناد عن محمد بن جعفر بن محمد - مناولة -، عن عبد العزيز بن يحيى البصريّ، عن يعقوب بن إسحاق، عن أبي معمر عبّاد بن عبدالصمد، قال: سمعت أنس بن مالك يقول: لمّا قبض النبيّ (صلی الله علیه و آله) أحدق به أصحابه فجعلوا يبكون، فجاء رجل ضخم جسيم، أشهب اللحية (12)، يتخطّى رقاب الناس، فاستقبلهم بوجهه، فبكى على رسول الله (صلی الله علیه و آله)، ثمّ قال: إنّ في الله عزاء من كلّ مصيبة، وعوضاً من كلّ ما فات، و خلفاً من كلّ هالك، فإلى الله أنيبوا، و إليه فارغبوا، و نظره إليكم في البلاء فانظروا، فإنّ المصاب من حرم الثواب، [وانصرف] (13).
1) قال ابن الأثير في النهاية، ج 3، ص 294: إنّ أهل الجنّة ليتراؤون أهل علّيّين، عليّون اسم للسماء السابعة؛ و قيل: اسم لديوان الملائكة الحفظة ترفع إليه أعمال الصالحين من العباد؛ و قيل: أراد أعلى الأمكنة و أشرف المراتب و أقربها إلى الله تعالى في الدار الآخرة.
2) أي كن خليفته من الباقين من عقبه، فاحفظ اُمورهم، وهيّئ لهم مصالحهم، و لاتكلهم إلى غيرك. أو المراد: كن خليفته عليهم كائنين في الباقين من الناس.
3) أي تحرمنا أجر ما أصابنا من مصيبته.
4) أي لا تجعلنا مفتونين بالدنيا بعد ما رأينا من مصيبته، بل نبّهنا بما أصابنا، واجعلنا زاهدين في الدنيا، تاركين لشهواتنا لتذكّر الموت وأهواله، و لا تمتحنّا بعده بشدّة مصيبته فنجزع فيها ونستحقّ بذاك سخطك، بل هب لنا صبراً عليها.
5) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 487، ح 32. وروي في: حلية الأبرار وشعار الأخيار «الأذكار النواويّة»، ص 249 ح 443؛ الجامع الكبير، ج 1، ص 265 عن ابن عساكر وابن النجّار؛ مسكّن الفؤاد، ص 54؛ الفتوحات الربّانيّة، ج 4، ص 124؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 141.
6) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 487، ح 32. وروي في: حلية الأبرار وشعار الأخيار «الأذكار النواويّة»، ص 249 ح 443؛ الجامع الكبير، ج 1، ص 265 عن ابن عساكر وابن النجّار؛ مسكّن الفؤاد، ص 54؛ الفتوحات الربّانيّة، ج 4، ص 124؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 141.
7) لم يرو جعفر الصادق (علیه السلام) عن النبي (صلی الله علیه و آله) مباشرة فإمّا سقط اسم الواسطة أو اختصره المؤلف.
8) كذا في المستدرك، و في الأصل: فليسترجع.
9) كذا في المستدرك، و في الأصل: الصابرين. و في الغابرين: أي في الباقين.
10) عبارة «ما قاله أحد» ليست في المستدرك.
11) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 487، ح 33.
12) أي لحيته ضاربة إلى البياض. و في المستدرك: أصهب اللحية.
13) من المصادر.
قال: فقال عليُّ (علیه السلام): تدرون مَن الرجل؟ هذا الخضر - أخو النبيّ (صلی الله علیه و آله) - يعزّزيكم عليه. (1)
14- و بالإسناد عن عاصِم بن عُمر بن قَتادة، عن محمود بن لَبِيد (2)، قال: لما مات ابن لمُعاذ بن جبل كتب إليه رسول الله (صلی الله علیه و آله) يعزّيه بابنه بهذه التعزية:
بسم الله الرحمن الرحيم، من محمد النبيّ رسول الله إلى معاذ بن جبل: سلام عليك، فإنّي أحمد لك الله الّذي لا إله إلّا هو.
أمّا بعد، فيعظّم الله لك الأجر، وَ [ألهمك] (3)الصبر، و رزقنا و إيّاك الشكر، إنّ (4)أنفسنا و أموالنا و أولادنا و أهلنا من م من مواهبه و عواريه المستودعة، متّعك به في غبطة و سرور، و قبضه منك بأجر كثير: الصلاة و الرحمة، إن صبرتَ واحتسبتَ، فلا تجمعنّ عليك خصلتين أن يحبط (5)أجرك، فتندم على ما فاتك، فلو قَدِمْتَ على ثواب مصيبتك، و قد أطعتَ ربّك، و تنجّزت موعدك، علمت أنّ المصيبة قد قَصُرَتْ (6).
و اعلم أنّ الجزع لا يردّ ميّناً، ولم ينفع (7)حزناً، فأحسِنِ العزاءَ، و تنجَّزِ الموعد، وليُذهِب أسفَك ما هو نازل بك، فكأن قد، و السلام (8). (9)
1) المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 58؛ دلائل النبوّة للبيهقيّ، ج 7، ص 269؛ مسكّن الفؤاد، ص 109؛ بحار الأنوار، ج 82، ص 97. و لاحظ الأحاديث: 1 و 2 و 5.
2) كذا السند في المستدرك على الصحيحين، و في الأصل: عاصم بن عمر بن قتادة؛ و عن محمود بن أحمد؛ وربيع. قال: لمّا مات... و الذي روى عنه عاصم بن عمر هو: محمود بن لبيد بن عُقبة بن رافع ابن امرئ القيس الأنصاريّ الأشهليّ، أبو نعيم المدنيّ، وُلد في حياة النبيّ (صلی الله علیه و آله)، انظر: تهذيب الكمال، ج 27، ص 309، رقم 5820.
3) من المصادر.
4) كذا في المصادر، و في الأصل: ثم.
5) في بعض المصادر: مصيبتين فيحبط، و في بعضها: فلا يُحبِطَنَ جَزَعُك أجرَكَ.
6) في المصادر زيادة: في جنب الله.
7) في المصادر: يدفع، وكأنّه هو الصواب.
8) في التحف: فلا يَذْهَبَنَّ أسفك على ما لازم لك و لجميع الخلق نازلّ بقدره، و السلام عليك و رحمة الله و بركاته. و قال المجلسيّ (رحمة الله علیه): «فكأن قد» هذا من قبيل الاكتفاء ببعض الكلام، أي فكأن قدمتَّ، أو وصل إليك ثواب صبرك.
9) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 354، ذیل ح 5. وروي في: التعازي للمبرّد، ص 167؛ تحف العقول، ص 59؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 273؛ أعلام الدين، ص 295 و 296؛ مسكّن الفؤاد، ص 108؛ منتخب كنز العمّال، ج 6، ص 277؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 95 و 96، ضمن ح 46؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 354، ح 6.
15- و بالإسناد عن عمر بن إبراهيم الكنانيّ، يرفعه إلى أنس بن مالك، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): من فَقَد ثلاثة أولاد لم يبلغوا الحِنث (1)أدخله الله الجنّة بفضل رحمته إيّاهم (2). (3)
16- و عنه بالإسناد عن إسماعيل بن موسى الفزاريّ، عن الحسن، عن أصحابه، عن رسول الله (صلی الله علیه و آله)، قال: مَن دفن ثلاثة كانوا له حجاباً يوم القيامة من النار، و من عال واحدة أو اثنتين من البنات (4)جاء معي يوم القيامة كهاتين - وضمّ إصبعيه -. (5)
17- و بالإسناد عن عبيدة السلمانيّ، عن الزبير بن العوّام، عن النبي (صلی الله علیه و آله)، قال: مَن مات (6)له ثلاثة أولاد لم يبلغوا الحِنث (7)كانوا [له] (8)حجاباً من النار. أو كما قال. (9)
وروي في: دعائم الاسلام، ج 1، ص 226، ج 786؛ الجامع الكبير، ج 1، ص 834؛ کنز العمّال، ج 3، ص 292، ح 6611؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 123، ح 17؛ إتحاف السادّة المتّقين، ج 5، ص 299.
18- و بالإسناد عن أبي معمر، عن عبدالعزيز (10)، عن أنس بن مالك، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله):
1) كذا الصحيح، و في الأصل: الجنب. قال الشهيد الثاني في مسكن الفؤاد، ص 30: الحِنث - بكسر الحاء و سكون النون - : هو الإثم و الذنب، و المعنى أنّهم لم يبلغوا السنّ الّذي تكتب عليهم فيه الذنوب والآثام. قال الخليل [في كتاب العين، ج 3، ص 206]: بلغ الغلام الحِنث: أي جرى عليه القلم.
2) أي ما من مسلم توفّي له ثلاثة صغار فصبر و طلب العوض من الله تعالى، و انتظر الأجر منه، تفضّل الله عليه إزاء صبره بدخول الجنّة.
3) الأدب المفرد، ص 67، ح 151؛ فضائل الأعمال، ص 32، ح 141؛ الترغيب و الترهيب، ج 3، ص 74، ح 1؛ موارد الضماّن، ص 184، ح 721؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 6؛ کنز العمّال، ج 3، ص 283، ح 6565 و 6566 و 6568 و ص 288، ح 6593 و ص 293، ح 6619.
4) المراد: انّه قام عليهما بالمؤونة و التربية و نحوهما. مأخوذ من العول، وهو القرب.
5) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 15، ص 116، ح 13. و الأحاديث الّتي رويت بهذا المعنى كثيرة، انظر: صحيح مسلم، ج 4، ص 2028، ح 2633؛ کنز العمّال، ج 3، ص 281-295 الصبر على موت الأولاد و الأقارب، و ج 16، ص 447-455 في برّ البنات و الصبر عليهنّ.
6) في المستدرك: عال.
7) كذا في المستدرك، و في الأصل: الجنب.
8) من المستدرك.
9) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 398، ح 34.
10) هو: عبد العزيز بن صُهَيْب البنانيّ، مولاهم البصريّ الأعمى، و بُنانة من قريش، انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 18، ص 147، رقم 3453.
ما من الناس من مسلم يتوفّى له ثلاثة من الأولاد لم يبلغوا الحِنث (1)إلا أدخله الله الجنّة، بفضل الله تعالى. (2)
وروي في: صحيح البخاريّ، ج 2، ص 92؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 512، ح 1605؛ سنن النسائيّ، ج 4، ص 24؛ كنز العمّال، ج 3، ص 282، ح 6564.
19- و عنه بالإسناد عن إبراهيم، عن علقمة، عن عبدالله، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): مَن مات له ولد - أو ابن - فصبر (3)أو لم يصبر، يُسَلَّم أو لم يُسَلَّم، لم يكن له ثواب إلّا الجنّة. (4)
وروي في: مجمع الزوائد، ج 3، ص 10؛ كنز العمّال، ج 3، ص 292، ح 6614 و ص 293، ح 6615.
20- و عنه بالإسناد قال: قال رسول الله (صلی الله علیه السلام): مَن مات له ابن، احتسبه أو لم يحتسبه، صبر أو لم يصبر، لم يكن له ثواب إلّا الجنّة. (5)
21- و عنه بالإسناد عن عبدالله بن محمد بن (6)أبي شيبة - إملاءّ من حفظه في جمادى الآخرة من سنة أربع و ثلاثين و مائتين -، عن ابن الأصفهانيّ (7)، قال: أتاني أبو صالح (8)يعزّيني على ابن لي، فحدّثني عن أبي سعيد و أبي هريرة أنّ النبيّ (صلی الله علیه و آله) قلن له النساء: اجعل لنا يوماً كما جعلتَ للرجال يوماً.
فأتاهنّ فوعظهنّ و ذكّر هنّ و قال: ما من امرأة تدفن ثلاثاً إلا كانوا لها حجاباً من النار. فقالت امرأة: يا رسول الله، لكنّي (9)دفنت اثنتين.
قال: واثنتين.
قال: ولم تسأله عن الواحدة.
1) كذا في المستدرك، و في الأصل: الجنب.
2) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 399، ح 35.
3) راجع لمعنى الصبر و أقسامه: مسكّن الفؤاد للشهيد الثاني (قدس سرّه)، ص 45-47.
4) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 399، ح 36.
5) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 399، ح 37.
6) في المستدرك: و ابن. و الظاهر هو: عبدالله بن محمد بن أبي شيبة، أبوبكر، صاحب المصنّف، المتوفّى سنة 235 ه. انظر: تهذيب الكمال، ج 16، ص 34، رقم 3526.
7) هو: عبدالرحمن بن عبدالله بن الأصبهانيّ، الكوفيّ الجُهنيّ؛ و يقال: الجدليّ، كان منزله بالكوفة، ويتّجر إلى أصبهان، وله بالكوفة عقب. انظر: تهذيب الكمال، ج 17، ص 242، رقم 3879.
8) هو ذَكوان أبو صالح السمّان الزيّات المدنيّ، كان يجلي السَّمْنَ و الزيت إلى الكوفة. انظر: تهذيب الكمال، ج 8، ص 513، رقم 1814.
9) كذا في المستدرك، و في الأصل: لكنّه. و في المستدرك: «اثنين» بدل «اثنتين» في الموضعين.
قال: و في حديث أبي هريرة: لم تبلغ الحِنث (1). (2)
22- وعنه بالإسناد عن القاسم الحمصيّ، عن أبيه، عن ثوبان (3)مولى رسول الله (صلى الله عليه و سلم) أنّه قال: ليدخلنّ الجنّة المتضاغين و المُذَل.
قيل: يا أبا عبدالله، و ما المتضاغون؟
قال: ذراري المؤمنين ينشرون يوم القيامة فتجمعهم الملائكة، فيقولون: ادخلوا الجنّة، فيتضاغون (4)، و يقولون: حتى يدخل آباؤنا (5).
و أمّا المذل: فقراء المهاجرين. (6)
23- و بالإسناد عن عابس (7)
و هو: عابس بن ربيعة النخعيّ الكوفيّ، من مَذحِج. انظر في ترجمته: تهذيب الكمال، ج 13، ص 472، رقم 3001؛ سير أعلام النبلاء، ج 4، ص 179، رقم 69.
بن ربيعة، عن عليّ (علیه السلام) ، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): إنّ السَّقط (8)يراغم1) كذا في المستدرك، و في الأصل: الجنب. و في صحيح البخاري: لم يبلغوا الحنث.
2) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 399، ح 38. وروي في: المصنف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 352؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 34؛ صحیح البخاريّ، ج 1، ص 36؛ و ج 2، ص 92؛ و ج 9، ص 124؛ الأدب المفرد ص 66، ح 148؛ صحیح مسلم، ج 4، ص 2028، ح 2633 و ص 2029، ح 2634؛ شرح السنّة للبغويّ، ج 5، ص 454، ج 1546؛ فضائل الأعمال، ص 32، ح 142؛ الترغيب والترهيب، ج 3، ص 76، ح 6؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 549، ح 1753.
3) هو: ثوبان بن يُجدُد؛ و يقال: ابن جَحْدَر، القُرشيّ الهاشميّ، أبو عبدالله؛ و يقال: أبو عبدالرحمان، من أهل السراة، اشتراه رسول الله (صلی الله علیه و آله) فأعتقه. انظر: تهذيب الكمال، ج 4، ص 413، رقم 859.
4) أي: يتصايحون ويتباكون.
5) أي: لاندخل حتى يدخل آباؤنا.
6) روي نحوه في: إحياء علوم الدين، ج 2، ص 43؛ إتحاف السادة المتّقين، ج 5، ص 299. و يأتي نحوه في الحديث 31.
7) كذا في المستدرك، و هو الصحيح، و في الأصل: عائش. وزاد في الأصل و المستدرك: عن أبيه. و إنّ الراوي عن عليّ (علیه السلام) هو عابس نفسه لا أبوه، وروى عن عابس ابناء: إبراهيم و عبدالرحمن، و ابنته: أسماء - كما في حديث ابن أبي شيبة و ابن ماجة -. فيبدو أنّ اسم أحد أولاده قد سقط من أوّل السند.
8) السقط - مثلّث السين، و الكسر أكثر: هو الّذي يسقط من بطن اُمّه.
ربّه (1)إن أدخل (2)أبويه النار. فيقال له: أيّها السقطُ المراغمُ ربَّه، ارجع فقد أدخلت أبويك الجنّةَ، فيجرّهما بسَرَره (3)حتى يدخلهما الجنة. (4)
وروي في: المصنّف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 354؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 513، ح 1608؛ فضائل الأعمال، ص 33، ح 145؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 550، ح 1757؛ کنزالعمّال، ج 3، ص 285، ح 6577؛ و ج 16، ص 274، ح 44424؛ إتحاف السادة المتّقين، ج 5، ص 298.
24- و بالإسناد عن معاوية بن قرّة، عن أبيه أنّ رجلاً كان يختلف إلى النبي (صلی الله علیه و آله) معه ابن له (5)، فقال له رسول الله (6): أَتُحبّه؟
فقال: أَحبّك الله (7)كما اُحبّه.
قال: أحسبه فقده النبيّ (صلی الله علیه و آله).
قال: فقال: يا فلان، ما فعل بابنك؟
فقال: يا رسول الله، أما شعرت أنّه مات؟
قال له النبيّ (صلی الله علیه و آله): أما يسرّك ألّا تأتيّ - يوم القيامة - باباً من أبواب الجنّة إلّا جاء يسعى حتى يفتح لك؟
قالوا: يا رسول الله، لهذا خاصّة أم لنا عامّة؟
قال: لكم عامّة. (8)
وروي في: التعازي للمدائنيّ، ص 83؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 436؛ و ج 5 ص 35؛ البحر الزخّار، ج 8، ص 242، ح 3302؛ سنن النسائي، ج 4، ص 22 و 23 و ص 118؛ المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 384؛ الآداب للبيهقيّ، ص 470، ح 1064؛ الترغيب و الترهيب، ج 3، ص 79، ح 16؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 550، ح 1756؛ الدرّ المنثور، ج 1، ص 158؛ کنز العمّال، ج 3، ص 281، ح 6553 و ص 286، ح 6580؛ مسكّن الفؤاد، ص 35. و انظر الحديث الآتي.
1) أي يحاجّه و يعارضه، و المراد أنّه يبالغ في شفاعته و يجتهد حتى تقبل شفاعته.
2) في المستدرك: أن يدخل.
3) كذا في المستدرك، و في الأصل: بسريره. و السَّرَر: ما تقطعه القابلة.
4) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 400، ح 39.
5) في المستدرك: و معه ابنه.
6) كذا في المستدرك، و في الأصل: فقال: يا رسول الله، و هو تصحيف.
7) أي زادك محبّة.
8) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 400، ح 40.
25- و بالإسناد عن عبدالملك بن عمير، عن معاوية بن قرّة، عن أبيه (1)أنّه رأى النبيّ (صلی الله علیه و آله) و معه ابن له غلام، فقال له رسول الله (صلى الله عليه و سلم): أراك تحبّه؟
قال: أجل، يا رسول الله، فأحبّك الله كما أحببته (2).
قال: ثمّ إنّ النبيّ (صلی الله علیه و آله) فقد الغلام، فقال: ما فعل ابنك؟
قال: يا رسول الله، توفّي.
قال: أظنّك قد حزنت عليه حزناً عظيماً شديداً؟
قال: أجل، يا رسول الله.
فقال (صلی الله علیه و آله): أما يسرّك إن أدخلك الله الجنّة أن تجده عند بابٍ من أبوابها فيفتحها لك؟
قال: بلی، یا رسول الله.
قال (صلی الله علیه و آله): فهي كذلك إن شاءالله (3). (4)
26- و بالإسناد عن محمد بن عبيد الأمويّ الصفّار، عن محمد الزهريّ الرمانيّ، عن شُريح بن مَسلَمة، عن أبي سهل، قال: سمعت عطاء بن أبي مَيمُونة (5)يعزّي رجلاً في مسجد الجامع إذ قال: ما فعل أبو الصبيّ (6)؟
قالوا: يا رسول الله، مات صبيّه الّذي رأيته.
قال: ألا آذنتموني (7)به؟ قوموا بنا إلى أخينا نعزّيه.
قال: فلمّا دخل (صلی الله علیه و آله) إذ الرجل كئيب (8)حزين، قال: يا رسول الله، كنت أرجوه لضّعفي و كبر سنّي. فقال النبي (صلی الله علیه و آله): ما يسرّك أن يكون يوم القيامة بإزائك (9)فيقال له: ادخل الجنّة، فيقول:
1) كذا في المستدرك، و في الأصل: اُمّه، و هو تصحيف.
2) في المستدرك: تحبّه.
3) هذه العبارة ليست في المستدرك.
4) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 400، ح 41. و انظر تخريجات الحديث السابق.
5) كذا الصحيح، و في الأصل: عطاء بن ميمونة. و هو: عطاء بن أبي ميمونة، و اسمه: مَنيع البصريّ، أبو مُعاذ مولى أنس بن مالك، انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 20، ص 117، رقم 3942؛ سیر أعلام النبلاء، ج 6، ص 47، رقم 14.
6) كذا في الأصل، و الكلام فيه اضطراب، و القائل: «ما فعل أبو الصبيّ»؟ هو رسول الله (صلی الله علیه و آله).
7) آذنتموني: أخبر تموني.
8) الكآبة: تغيّر النفس بالانكسار من شدّة الهمّ و الحزن.
9) أي بحذائك.
يا ربّ و أبويّ؟
قال: يقال له ذلك ثلاث مرّات، فيقول: و أبويّ؟ فلا يزال يشفع لكما حتى يشفَّعه الله عزّ و جلّ فيدخلكما الجنّة جميعاً. (1)
27- و بالإسناد عن سهل (2)، عن أبي معاذ عطاء (3)بن أبي ميمونة، عن أنس أنّ رسول الله (صلى الله عليه و سلم) مرّ با مرأة عند قبر ميّت لها و هي تعول و تعدّد، فوقف عليها، فقال لها: اتّقي الله و اصبري. فقال لها ثلاث مرّات و هي لا تعرفه، فقالت له: يا عبدالله، اذهب إلى حاجتك.
فانصرف النبيّ (صلی الله علیه و آله)، فذهب الفضل بن العبّاس إلى الامرأة و قال لها: ما قال لك رسول (صلی الله علیه و آله)؟
فقالت: و يلها! هذا رسول الله ولم أعرفه، فاتّبعته حتى لحقته عند باب المسجد، فقالت: بأبي أنت و اُمّي - يا رسول الله - و الله ما عرفتك.
فقال النبي (صلی الله علیه و آله): الصبر عند الصدمة الاُولى (4)- يقول لها ذلك ثلاث مرّات -. (5)
28- و بالإسناد عن عبدالله بن وهب المصريّ، يرفعه إلى أنس بن مالك، قال: توفّي ابن لعثمان بن مظعون، واشتدّ حزنه عليه حتى اتّخذ في داره مسجداً يتعبّد فيه.
فبلغ ذلك (6)رسول الله (صلی الله علیه و آله)، فقال: يا عثمان بن مظعون، إنّ الله لم يكتب علينا الرهبانيّة، إنّما رهبانية اُمّتي الجهاد في سبيل الله.
1) روي باختلاف في: مسكّن الفؤاد، ص 34؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 118.
2) تقدّم في الحديث 26: عن أبي سهل.
3) كذا الصحيح، و في الأصل: عن أبي معاذ، عن عطاء.
4) أي: الصبر الكامل الّذي يترتّب عليه الأجر الجزيل لكثرة المشقّة فيه، و أصله الضرب في صلب، ثمّ استعمل مجازاً في كل مكروه حصل بغتة.
5) المصنّف لعبد الرزّاق، ج 3، ص 551، ح 6668؛ التعازي للمدائنيّ، ص 84؛ المصنّف لابن أبي شيبة ج 3، ص 388؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 143؛ صحيح البخاريّ، ج 2؛ ص 93 و ص 100؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 637، ح 14 و 15؛ سنن أبي داود، ج 3، ص 192، ح 3124؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 509، ح 1596؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 226، ح 783؛ شرح السنّة للبغويّ، ج 5، ص 447، ح 1539؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 542، ح 1728؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 2؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 144، ح 29. و يأتي مثله في الحديث 44.
6) في المستدرك: ذلك إلى.
يا عثمان، إنّ للجنّة ثمانية أبواب، و للنار سبعة أبواب، فما يسرّك ألّا تأتي باباً [منها] (1)إلّا وجدت ابنك إلى جنبك آخذاً بحجزتك (2)يشفع لك (3)إلى ربّك؟
قال: بلى.
قال المسلمون: و لنا في فَرَطنا مثل ما لعثمان (4)؟
قال: نعم، لمن صبر منكم و احتسب. (5)
29- و بالإسناد عن نافع، عن ابن عمر، قال: قال رسول الله (صلى الله عليه و سلم): يجمع الله أطفال أمّة محمد (صلی الله علیه و آله) يوم القيامة في حياض تحت العرش، قال: فيطّلع الله تبارك و تعالى عليهم (6)اطّلاعة فيقول: ما لي أراكم رافعي رؤوسكم إليّ؟ فيقولون: يا ربّنا، الآباء و الاُمّهات في عطش القيامة و نحن في هذه الحياض!
قال: فيوحي الله إليهم أن اغرفوا في هذه الآنية من الحياض، ثمّ تخلّلوا صفوف القيامة فاسقوا الآباء و الاُمّهات. (7)
30- و بالإسناد عن سهيل بن أبي صالح، عن أبيه، عن أبي هريرة، قال: (8)قال رسول الله (صلى الله عليه و سلم): لَسِقطٌ
1) من المستدرك.
2) الحُجزة - بضمّ الحاء -: موضع شدّ الإزار، ثمّ قيل للإزار: حجزة.
3) في المستدرك: بك.
4) في المستدرك: و لنا في فرطنا ما لعثمان؟ والفَرَط - بفتح الفاء و الراء-: هو الّذي لم يدرك من الأولاد - الذكور و الإناث - و تتقدّم وفاته على أبويه أو أحدهما؛ يقال: فرط القوم، إذا تقدّمهم، و أصله الّذي يتقدّم الركب إلى الماء، و يهيّئ لهم أسبابه.
5) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 401، ح 42. وروي في: أمالي الصدوق، ص 63، ح 1؛ روضة الواعظين، ص 422؛ مسكّن الفؤاد، ص 20 و 35؛ بحارالأنوار، ج 8، ص 170، ح 112، و ج 70، ص 114، ح 1، و ج 82، ص 114، ح 1؛ ترتيب الأمالي، ج 8، ص 93، ح 1، و ص 301، ح 1.
6) كذا في المستدرك، و في الأصل: إليهم.
7) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 401، ح 43. وروي في: فردوس الأخبار، ج 5، ص 261، ح 8128 - طبعة دار الكتب العلميّة -، و ج 5، ص 365، ح 8177 - طبعة دار الكتاب العربيّ -؛ كنزالعمّال، ج 16، ص 281، ح 44473.
8) كذا الصحيح، و في الأصل: عن سهيل بن صالح، عن أبي هريرة، و هو تصحيف. و هو سُهَيل بن أبي صالح ذكوان السمّان، أبو يزيد المدنيّ، انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 12، ص 223، رقم 2629.
أقدَّمه قدّامي أحبُّ إليَّ من فارسٍ (1)اُخلّفه خلفي. (2)
وروى المدائنيّ في التعازي، ص 28، و المبرّد في التعازي، ص 104 بالاسناد عن أبي المقدام: قد بلغنا أنّ أبا مسلم الخولانيّ كان يقول: لأن أقدّم سقطاً أحبّ إليّ من أن اُخلّف مائة من خولان، ولأن اُقدّم فرطاً أحبّ إليّ من أن اُخلّف خولان كلّها ولداً.
31- و بالإسناد عن إسماعيل بن زياد، عن أبان، عن أنس، قال: قال رسول الله (صلى الله عليه و سلم): يؤتى بالمتضاغين و المتذلّلين. فأمّا المتذلّلون فهم الّذين بذلوا مهج أنفسهم، و هرقوا دماءهم، شاهرين سيوفهم، لا يردّ الله لهم حاجة.
قال: فقيل: يا رسول الله، فمن المتضاغين؟
قال: أطفال المؤمنين اشتدّ عليهم الموقف.
قال: فيتصايحون فيقول [الله تعالى] (3): يا جبريل - و هو أعلم بذلك منه -: ما هذا الصوت؟
قال: أي ربّي، أطفال المؤمنين اشتدّ عليهم الموقف.
قال: أظلّهم تحت عرشي.
قال: فيتصايحون كما تتصايح الخرفان إذا عزلن عن اُمّهاتهنّ.
قال: فيقول: يا جبريل، سقهم إلى الجنّة.
قال: فيتضاغون و يصيحون.
قال: فيقول: ما الّذي يريدون؟
قال: يريدون الآباء و الاُمّهات.
قال: فيقول تبارك و تعالى: ألحقوا الآباء و الاُمّهات بأطفالهم إلى جنّة رحمتي. (4)
1) في بعض المصادر: من مائة فارس.
2) سنن ابن ماجة، ج 1، ص 513، ح 1607؛ الضعفاء الكبير للعقيليّ، ج 4، ص 385؛ الكامل في ضعفاء الرجال لابن عديّ، ج 7، ص 2716 و 2717؛ إحياء علوم الدين، ج 4، ص 709؛ تنبيه الخواطر، ج 1، ص 287؛ مسكّن الفؤاد، ص 33؛ المحجّة البيضاء، ج 8، ص 287؛ إتحاف السادة المتّقين، ج 10، ص 359.
3) أضفناه لاقتضاء السياق.
4) تقدّم نحوه في الحديث 22.
32- و بالإسناد عن إسرائيل، عن أبي المقدام - يعني الغنويّ البصريّ (1)-، عن اُمّه، عن فاطمة ابنة الحسين (علیه السلام)، قالت: [لمّا] (2)توفّي القاسم بن رسول الله (صلى الله عليه و سلم)، خرج رسول الله (صلى الله عليه و سلم) فاتّبعته خديجة، فلمّا دفن رجعت خديجة و مكث النبيّ (صلی الله علیه و آله) بعدها، فرجع و هي تبكي، فقال: ما يبكيك؟
قالت: یا رسول الله، لفقد القاسم، و لو بقي حتى يكمل الرضاع؟!
قال: إن شئتِ أسمعتُكِ صوته في الجنّة.
قالت: صدق الله و رسوله. (3)
وروي في: سنن ابن ماجة، ج 1، ص 484، ح 1512؛ تهذيب الكمال، ج 30، ص 263، رقم 6590.
33- و بالإسناد عن إبراهيم بن محمد، عن محمد بن فضيل (4)، عن السَّرِيّ، عن عَامِر (5)، قال: جاء رجل إلى أميرالمؤمنين (علیه السلام)، فقال: يا أميرالمؤمنين، هلك ابن لي، فجزعت عليه جزعاً شديداً أخاف أن يكون حبط أجري.
فقال عليّ (علیه السلام): بئس الخلف من ابنك، يا أيّها الناس، خذوا عنّي خمساً - فوالّذي نفسي بيده لو أتعبتم المطيّ (6)لأنضَيتموهنّ (7)قبل أن تدركوهنّ - لا يرجو العبد إلّا ربّه، و لا يخاف إلّا ذنبه، و لا
1) في المستدرك: العبريّ. و هو: هشام بن زياد بن أبي يزيد القُرَشيّ، أبو المقدام البصريّ، مولى آل عثمان بن عفّان. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 30، ص 200، رقم 6575 و ص 263، رقم 6590.
2) من المستدرك. ورواه ابن ماجة هكذا: حدّثنا عبدالله بن عمران، ثنا أبو داود، ثنا هشام بن أبي الوليد، عن اُمّه، عن فاطمة بنت الحسين، عن أبيها الحسين بن عليّ، قال: لمّا... باختلاف.
3) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 383، ح 6.
4) في المستدرك: فضل.
5) كذا الصحيح، و في الأصل و المستدرك: عن السريّ بن عامر. فالأوّل هو: السريّ بن إسماعيل الهمدانيّ الكوفيّ، ابن عمّ الشعبيّ. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 10، ص 227، رقم 2193. و الثاني هو: عامِر بن شراحيل الشعبيّ، أبو عمرو الكوفيّ، انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 14، ص 28، رقم 3042.
6) المطيّ و المطايا: جمعان للمطيّة، و هي الدابّة تسرع في يسرها.
7) كذا الصحيح، و في الأصل و المستدرك: لأضنيتموهنّ، و هو تصحيف. قال ابن الأثير في النهاية، ج 5، ص 72: إنّ المؤمن ليُنضي شيطانه كما يُنضي أحدكم بعيره، أي يُهزِله وي جعله نضواً. و النضو: الدابّة الّتي أهزلتها الأسفار، و أذهبت لحمها. و منه حديث عليّ (علیه السلام): كلمات لو رحلتم فيهنّ المطيّ لأنضيتموهنّ.
يستحي من لا يعلم أن يتعلّم، و لا يستحي العالم إذا سئل أن يقول: الله أعلم.
و الصبر من الإيمان بمنزلة الرأس من الجسد، فإذا قطع الرأس انهدم الجسد، و لا إيمان لمن لا صبر له. (1)
34- و بالإسناد عن عمر بن الحسين، عن علاء بن الأحوَص (2)بن حكيم، قال: سمعت أنس يقول: إنّ نبيّ الله (صلی الله علیه و آله) قال: ما تجرّع عبد جرعتين أحبّ إلى الله من جرعة غضب ردّها بحلم، أو جرعة مصيبةٍ محزنةٍ موجعةٍ ردّها عبد بحسن عزاء و صبر. (3)
في: الأدب المفرد، ص 432، ح 1324؛ الترغيب و الترهيب، ج 3، ص 449، ح 14؛ کنزالعمّال، ج 3، ص 130، ح 5819-5821.
1) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 402، ح 44. وروي في المحاسن للبرقيّ، ج 1، ص 71، ح 26؛ المصنّف لابن أبي شيبة، ج 13، ص 283، ح 16351؛ قرب الإسناد، ص 155، ح 572؛ العقد الفريد، ج 4، ص 169 و 170؛ الخصال، ص 315، ح 95 و 96؛ عيون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج 2، ص 44، ح 155؛ إرشاد المفيد، ج 1، ص 297؛ نهج البلاغة «د. صبحي الصالح»، ص 482 حكمة 82؛ صحيفة الإمام الرضا (علیه السلام)، ص 254، ح 178؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 418 - عن النبيّ (صلى الله عليه و سلم) -؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 114، ح 9 و ص 115، ح 10، و ج 69، ص 375، ح 25 و ص 376، ح 27 و 28 و ص 390، ح 64، و ج 77، ص 420، ح 40، و ج 78، ص 75 و ص 139 - عن عليّ بن الحسين (علیه السلام)... وروي ذيله في: التمحيص، ص 64، ح 148؛ مسكّن الفؤاد، ص 48؛ بحارالأنوار، ج 71، ص 95، ضمن ح 57.
2) كذا في المستدرك، و في الأصل: عمر بن الحسين، عن علانة الأحوص. و كلاهما تصحيف، حيث إنّ الذي سمع من أنس هو الأحوص نفسه. و هو: أخوَص بن حكيم بن عُمَير، و هو عمرو بن الأسود العنسيّ؛ و يقال: الهمدانيّ الحِمصيّ. انظر ترجمته في: تاريخ مدينة دمشق، ج 7، ص 351، رقم 564؛ تهذیب الكمال، ج 2، ص 289، ح 287.
3) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 430، ح 38. وروي بألفاظ متفاوتة في: الزهد لابن المبارك، ص 235، ح 672؛ المصنّف لعبد الرزّاق، ج 11، ص 188، ح 20289؛ المصنّف لابن أبي شيبة، ج 13، ص 251، ح 16256؛ الكافي، ج 2، ص 110، ح 9؛ الخصال، ص 50، ح 60؛ إحياء علوم الدین، ج 4، ص 192 و 193؛ الدرّ المنثور، ج 2، ص 74؛ مسكّن الفؤاد، ص 49؛ کنزالعمّال، ج 15، ص 872، ح 43469 و ص 873، ح 43470؛ وسائل الشيعة، ج 7، ص 75، ح 6، و ج 12، ص 176، ح 4؛ إتحاف السادة المتّقين، ج 9، ص 145. وروي صدر الحديث - جرعة الغضب -
35- و بالإسناد عن عليّ بن العبّاس، عن جابر، عن أبي عبدالله الجدليّ، قال: سمعت أمّ سلمة [زوجة رسول الله (صلی الله علیه و آله)] (1)تقول: سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله) و هو يقول: إذا أصاب المؤمن من الدنيا مصيبة فيذكر مصابه بي فإنّ العباد لم يصابوا بمثلها، و اعلم أنّ المسلم إذا اُصيب (2)بمصيبة و قال: إنّا لله و إنّا إليه راجعون، الحمد لله ربّ العالمين. اللّهمّ إنّي احتسبت (3)عندك مصيبتي، فأبدلني اللّهمّ بها ما هو خير لي منها.
و من صبر عند الصدمة الاُولى غفرالله له ما مضى من ذنوبه، و أخلف الله [له] (4)ما هو خير منها، ثمّ لم يذكر تلك المصيبة فيما بقي من الدهر فيقول مثل ذلك إلّا أعطاه الله مثل ما أعطاه يوم الصدمة الاُولى من الثواب.
قالت اُمّ سلمة: فلمّا قبض الله أبا سلمة قلت ما سمعت من رسول الله (صلى الله عليه و سلم)، قلت: من أين يخلف الله خيراً من أبي سلمة (5)؟
فلمّا خطبني رسول الله (صلی الله علیه و آله) فقلت: يا رسول الله، إنّي امرأة غيور (6)، و إنّي أكره أن اُوذيك في نسائك، ولى أيضاً عيال.
فقال النبيّ (صلی الله علیه و آله) (7): إنّي أدعو فيذهب عنك الغّيرة، و الله يكفيك العيال.
قلت: نعم، فتزوّجني. فقلت: الحمد لله الّذي أخلف لي خيراً من أبي سلمة. (8)
36- و بالإسناد عن إسحاق بن عمّار، عن جعفر، عن أبيه (صلی الله علیه و آله) أنّ رسول الله (صلى الله عليه و سلم) [قال: إذا أصاب
1) 1. من المستدرك.
2) في المستدرك: صبر.
3) في المستدرك: أحتسب.
4) من المستدرك. و المعنى: وردّ الله عليه. .5 استعظام منها لشأن زوجها، و تعجب من أن يكون لها خلف خير منه.
5) استعظام منها لشأن زوجها، و تعجب من أن يكون لها خلف خير منه.
6) من الغَيرة، و هي الحميّة و الأنفة تكون للرجل على امرأته، و لها عليه.
7) في المستدرك: رسول الله (صلی الله علیه و آله).
8) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 405، ح 6 و ص 444، ح 5. وروي في: الطبقات الكبرى، ج 8، ص 87 و 89؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 4، ص 27 و 28؛ و ج 6، ص 313؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 631، ح 3 و ص 632، ح 4 و ص 633، ح 5؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 509، ح 1598؛ سنن الترمذيّ، ج 5، ص 194، ح 3578؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 227، ح 789؛ الترغيب و الترهيب، ج 4، ص 336، ح 2؛ الجامع الكبير، ج 1، ص 41؛ الجامع الصغير، ج 2، ص 71، ح 450؛ الأذكار النواويّة، ص 249، ح 440؛ مسكّن الفؤاد، ص 53 و 54 و 102؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 100 و 139 و 140؛ کنزالعمّال، ج 3، ص 296، ح 6631.
أحدكم مصيبة فليذكر مصيبته بي، فإنّها من] (1)أعظم المصائب (2). (3)
37- و بالإسناد عن عيسى بن سوادة، عن الزهريّ، قال: قال رسول الله (صلى الله عليه و سلم): من اُصيب بمصيبةٍ أو حبيبة (4)، ثمّ صبر و احتسب(5)، و قال كما أمر الله إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ (6)، كان حقاً على الله أن يدخله الجنّة. (7)
38- و بالإسناد عن جابر، عن محمد بن عليّ (علیه السلام) قال: إذا أصاب العبد مصيبة فصبر و استرجع - عند الصدمة الاُولى - غفرالله له بها ما مضى من ذنوبه، ثمّ لم يذكر المصيبة فيما بقى من الدهر إلا أعطاه الله من الأجر مثل ما كان يوم الصدمة الاُولى إذا استرجع حين حين تذكّرها (8)و حمد الله عزّ و جلّ. (9)
وروي في: الكافي، ج 3، ص 224 ح 5؛ من لا يحضره الفقیه، ج 1، ص 175، ح 515؛ ثواب الأعمال، ص 234، ح 1؛ مجمع البیان، ج 1، ص 442؛ دعوات الراونديّ، ص 286، ح 12 و 13؛ مسكّن الفؤاد، ص 101؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 249، ح 1 و 3؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 126 و 127، ح 1 و ص 132.
39- و بالإسناد عن محمد بن القاسم الأسديّ، عن سفيان الثوريّ، قال: مات ابن لعبدالله بن الربيع بن خُتَيم، فقال: أصبحتُ لا أدعو طبيباً لطبّه، ولكنّي أدعوك يا منزل القطر، ارزقني صبراً على
1) أضفناه من المصادر، و في الأصل بدله: و هي.
2) قال المجلسيّ (قدس سرّه): لعلّ العلّة في ذلك أنّ تذكّر عظام المصائب يهوّن صغارها، كما هو المجرّب.
3) قرب الإسناد، ص 94، ح 319؛ التعازي للمبرّد، ص 239؛ الكافي، ج 3، ص 220، ح 1؛ المعجم الكبير، ج 7، ص 199، ح 6718؛ و ج 23، ص 246، ح 497 و ص 250، ح 507 و ص 262، ح 550 و ص 306، ح 692 و ص 318، ح 723 و ص 400، ح 957 و 958؛ دعائم الإسلام، ج 1، ص 227، ح 790؛ الكامل في ضعفاء الرجال، ج 5، ص 1821؛ شعب الإيمان، ج 7، ص 239، ح 10152؛ الجامع الكبير، ج 1، ص 41؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 72، ح 452؛ مسكّن الفؤاد، ص 110؛ كنزالعمّال، ج 3، ص 299، ح 299، ح 6644 و ص 301، ح 6653-6655؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 73، ح 3 و ص 100؛ کشف الخفاء، ج 1، ص 85، ح 202؛ ترتيب الأمالي، ج 8، ص 98، ح 5.
4) كذا في الأصل و المستدرك. و لعلّ الصحيح: حِسبَة.
5) الاحتساب عند المكروهات هو البدار إلى طلب الأجر و تحصيله بالتسليم و الصبر، أو باستعمال أنواع البرّ و القيام بها على الوجه المرسوم فيها طلباً للثواب المرجوّ منها. نهاية ابن الأثير، ج 1، ص 382 - حسب -.
6) سورة البقرة، الآية 156.
7) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 408، ح 5.
8) في المستدرك: يذكرها.
9) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 408، ح 6.
ما أصابني، و تعزم لي فيه على الرشد في أمره (1)، و إنّي لأرجو أن تكون مصيبتي بغيتَ بها خيراً و إن كنتُ لا أدري.
40- و بالإسناد عن محمد بن القاسم بن زكريّا المحاربيّ، عن عبّاد بن يعقوب، عن رِفاعة بن إياس، عن أبيه، قال: دخلت على الحارث العُكليّ (2)و قد ماتت اُمّه و هو يبكي، فقلت له: تبكي و أنت فقيه أهل المصر!
قال: كيف لا أبكي على باب من أبواب الجنّة كنت أغدو عليه و أروح، اُغلق عنّي؟
41- و بالإسناد عن الحسين بن علوان، عن جعفر، عن أبيه، عن عليّ (علیه السلام)، قال: من شهد جنازة كتب له أربعة قراريط: قيراط لانتظاره إيّاها، و قيراط للصلاة عليها، و قيراط (3)لانتظاره إيّاها حتى يفرغ من دفنها (4)، و قيراط لتعزية أوليائها. (5)
وروي في الكافي، ج 3، ص 173، ح 7؛ من لا یحضره الفقيه، ج 1، ص 161، ح 451؛ تهذیب الأحکام، ج 1، ص 455، ح 129؛ الدعوات للراونديّ، ص 262، ح 750؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 145، ح 1؛ بحارالأنوار، ج 81، ص 268، ذح 26.
42- و بالإسناد عن عيسى بن عبدالله، عن أبيه، عن جدّه، عن عليّ (صلی الله علیه . آله)، قال (6): من عزّى التكلي (7)أظله الله بظل عرشه يوم لا ظلّ إلّا ظلّه.
1) أي تعقد القلب على إمضاء الأمر و ذلك بخلق القوّة و الصبر فيَّ.
2) هو: أبو عليّ الحارث بن يزيد بن قيس العُكليّ التميميّ الكوفيّ، توفّي بين سنتي 105-120 ه. انظر ترجمته في: الطبقات الكبرى، ج 6، ص 334؛ التاريخ الكبير، 334؛ التاريخ الكبير، ج 2، ص 266، رقم 2488؛ تهذیب الكمال، ج 5، ص 308، رقم 1053.
3) القيراط من الوزن مقداره العرفيّ نصف دائق، و أقوال اُخر. و هنا كناية عن سعة رحمة الله و كرمه وجوده.
4) في المستدرك: و قيراط لانتظاره حتى يفرغ من دفنها.
5) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 297، ح 2.
6) رواه في الكافي بسنده عن عيسى بن عبدالله العمريّ، عن أبيه، عن جدّه، عن أبيه، قال: قال أميرالمؤمنين (علیه السلام).
7) الثكلى: المرأة الّتي مات ولدها أو حميمها، و لعلّ تخصيص المرأة بالشكل لكونها أشدّ جزعاً و حزناً في المصائب.
قال عيسى: و سمعت أبي يقول: قال إبراهيم خليل الرحمن (علیه السلام): يا ربّ، من أهلُك (1)؟
قال: الّذين يشهدون الجنائز، و يعزّون الثكلى، و يصلّون بالليل و الناس نيام. (2)
43- و بالإسناد قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله) ما من مسلم يعزّي أخاه المسلم بمصيبة إلّا كساه الله (3)من حلل الكرامة. (4)
44 - و بالإسناد عن شعبة، عن ثابت البُنانيّ، عن أنس بن مالك، أنّ النبيّ (صلى الله عليه و سلم) مرّ بامرأة تبكي عند قبر ولدها (5)، فقال: يا هذه، اتَّقِ الله و اصبري.
فقالت: و ما تبالي أنتَ بمصيبتي.
فمضى النبيّ (صلی الله علیه و آله)، فقيل لها: هذا رسول الله! فأخذها شبه الموت.
قال: فانطلقت فلم تجد دونه بوّاباً، فقالت: يا رسول الله، فإنّي أصبر.
فقال رسول (صلی الله علیه و آله): الصبر عند الصدمة الاُولى. (6)
45- و بالإسناد عن شعبة، عن ثابت البُنانيّ، عن أنس بن مالك، قال (7): لمّا ماتت رقيّة بنت النبيّ (صلی الله علیه و آله) بكت النساء عليها، فجاء عمر يضربهنّ بسوطه، فأخذ النبي (صلى الله عليه و سلم) بيده، و قال: يا عمر، دعهنّ يبكين، و قال لهنّ: ابكين و إيّاكنّ و نعيق الشيطان، فإنّه مهما يكن من العين و القلب فمن الله و من الرحمة، و مهما يكن من اليد و اللسان فمن الشيطان.
1) كذا في المستدرك، و في الأصل: يا ربّ، من أهلك الّذين هم أهلك؟
2) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 350، ح 13. وروي صدره في: الكافي، ج 3، ص 227 ح 3؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 214 ح 5؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 113.
3) في المستدرك: أخاه المسلم إلّا كساه الله.
4) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 351، ح 14. وروي في: سنن ابن ماجة، ج 1، ص 511، ح 1601؛ فضائل الأعمال، ص 34، ح 150؛ الترغيب و الترهيب، ج 4، ص 344، ح 8؛ تلخيص الحبير، ج 2، ص 138، ذح 799؛ کنز العمّال، ج 15، ص 659، ح 42615؛ إرواء الغليل، ج 3، ص 216، ح 764.
5) كذا في المستدرك، و في الأصل: قبرها - و هو تصحيف -.
6) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 488، ح 34. و تقدّم مثله في الحديث 27.
7) كذا في المستدرك، و في الأصل: و بالإسناد عنه (علیه السلام) قال - و هو تصحيف -.
فبكت فاطمة (علیها السلام) - و هي على شفير القبر -، فجعل النبيّ (صلی الله علیه و آله) يمسح الدمع (1)من عينيها بطرف ثوبه. (2)
46- و بالإسناد عن فَرَج بن فَضَالة، عن مُعاوية بن صالح (3)، قال: لمّا مات موسى (علیه اللسام) إذا صوت في السحاب يقول: مات موسى (علیه السلام)، و أيّ نفس لا تموت؟ (4)
47- و بالإسناد عن إسماعيل بن أبان، عن عبدالملك، عن أبيه، عن جدّه، عن أبي الدرداء، قال: غاب أبو الدَّرْدَاء (5)غيبة ورجع و قد اُصيب بابن له، فاستقبلته اُمّ الدرداء (6)فحيّته ورحّبت به، ثمّ جلس فقرّبت إليه وضوءه، و أنته بالطعام، فأكل و كلّ ذلك يقول: أين ابني؟ (7)
1) كذا في المستدرك، و في الأصل: الدموع.
2) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 467، ح 21. وروي في: مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 335؛ مشكاة المصابيح، ج 1، ص 548، ح 1748؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 17؛ کنزالعمّال، ج 15، ص 621، ح 42476.
3) هو: أبو عمرو أو أبو عبدالرحمان معاوية بن صالح بن حُدَير أو عثمان بن سعيد بن سعد الحَضرمي الحِمصي، قاضي الأندلس، خرج من حمص سنة خمس و عشرين و مائة، و حجَ سنة خمس و خمسين و مائة، و توفّي سنة ثمان و خمسين و مائة. انظر ترجمته في: تاريخ مدينة دمشق، ج 59، ص 44، رقم 7508؛ تهذيب الكمال، ج 28 ص 186، رقم 6058.
4) روي باختلاف في: أمالي الصدوق، ص 193، ح 2؛ کمال الدین، ص 154، ح 17؛ قصص الأنبياء للراونديّ، ص 175، ح 4؛ بحارالأنوار، ج 13، ص 366، ح 8.
5) هو: عُويمِر بن زيد بن قيس الأنصاريّ الخزرجيّ، و قيل: اسمه غير ذلك، سيّدالقراء بدمشق، مات قبل مقتل عثمان بن عفّان، و ذلك سنة إحدى أو اثنتين و ثلاثين، انظر ترجمته في: تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص 730-784 (مخطوط)؛ تهذيب الكمال، ج 22، ص 469، رقم 4558؛ سير أعلام النبلاء، ج 2، ص 335، رقم 68.
6) هي: السيّدة العالمة الفقيهة هُجَيمة (جُهَيْمَة) الأوصابيّة (الوصّابيّة)، و هي اُمّ الدرداء الصغرى الّتي مات عنها أبو الدرداء و خطبها معاوية. و أمّ الدرداء الكبرى هي خَيْرة بنت أبي حَدْرَد، انظر: سير أعلام النبلاء، ج 4، ص 277، رقم 100.
7) في الأصل زيادة: يا أبا طلحة، ما رأيت كما فعل جيراننا هؤلاء إنّ بعضهم يدخل النساء. و التصحيف فيه ظاهر.
ثمّ أنته بالدهن، ثمّ قالت: يا أبا الدرداء، ما تقول في قوم استعاروا عارية فانتفعوا بها ما شاءالله أن ينتفعوا، ثمّ جاء صاحبها فطلبها فشقَّ عليهم، و اشتدّ ذلك عليهم؟
فقال: بئس ما صنعوا.
قالت: أما إذاً فاحتسب ابنك، فإنّه قد كان عارية من الله إلى ما شاء ثمّ قبض عاريته.
[قال:] (1)فجزاكِ الله خيراً، فأنا كان ينبغي لي أن أقول هذا لك، فأمّا إذا الهمك ذلك فحمداًلله على ذلك، فإنّا لله و إنّا إليه راجعون. (2)
48- و بالإسناد عن [أبي] (3)الأحوص، عن سعيد، عن عَباية (4)، قال: كانت اُمّ سُلَيم (5)تحت أبي طَلْحَة (6)فولدت غلاماً، فانطلق أبو طلحة في حاجةٍ له و مات ابنه، فسجّته اُمّه، و جاء أبو طلحة من الليل، فأتته بنُجعته (7)
الغيث، و هنا كناية عن عشائه.
الّتي كانت تنجعه بها، ثمّ طلب منها ما يطلب الرجل من امرأته، فقضى حاجته، ثمّ قال: أين ابني؟1) أثبتناه للضرورة.
2) روى ابن عساكر في تاريخ مدينة دمشق، ج 13، ص 81 - مخطوط - أنّ أبا الدرداء لمّا نزل به الموت دعا أمّ الدرداء ضمّها إليه و بكى، و قال: يا أمّ الدرداء قد ترين ما نزل بي من الموت، إنّه و الله قد نزل بي أمر لم ينزل بي قطّ أمر أشدّ منه، فإن كان لي عندالله خير فهو أهون ما بعده و إن يكن الأخرى فوالله ما هو فيما بعده إلّا كحلاب ناقة. ثمّ بكى و قال: يا أمّ الدرداء، اعملي لمثل مصرعي هذا. يا أمّ الدرداء اعملي لمثل ساعتي هذه. ثمّ دعا ابنه بلالاً، فقال: و يحك - يا بلال - اعمل لساعة الموت، اعمل لمثل مصرع أبيك، و اذكر به مصر و ساعتك، فكأن قد، ثمّ قُبض.
3) أثبتناه للضرورة. و هو: أبو الأحوص سلّام بن سُلَيم الحنفيّ الكوفيّ، مات سنة تسع وسبعين و مائة. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 12، ص 282، رقم 2655.
4) هو: عباية بن رفاعة بن رافع بن خَديج الأنصاريّ الزُّرقيّ، أبو رِفاعة المدنيّ، انظر ترجمته في: الطبقات الكبرى - القسم المتمّم: ج 9، ص 290، رقم 180؛ تهذيب الكمال، ج 14، ص 268، رقم 3149.
5) كذا في المصادر - و هو الصحيح -، و في الأصل: أمّ ليث. و هي: إحدى المسلمات السابقات، اشتهرت بكنيتها، و اختلف في اسمها؛ فقيل: سهلة ورملية ورمسة ومليكة و الغمصاء و الرميصاء، شهدت يوم اُحد ويوم حنين. «أعلام النساء لكحالة، ص 256 و 257.
6) هو: أبو طلحة زيد بن سهل بن الأسود بن حرام الأنصاريّ المدنيّ، شهد العقبة و بدراً و أحداً، مات سنة اثنتين أو أربع و ثلاثين و سنة سبعون سنة، انظر ترجمته في: الطبقات الكبری، ج 5، ص 74؛ تهذیب الكمال، ج 10، ص 75، رقم 2110.
7) النُّجعة: طلب الكلأ و مساقط
فقالت: يا أبا طلحة، ما رأيت ما فعل جيراننا هؤلاء اليوم أنّ بعضهم استعار عارية فطُلبت منه فأبى أن يردّها؟!
قال: بئس ما صنعوا.
قالت: فأنت هو، كان ابنكَ عارية من الله و إنّه قد توفّي.
فقال: لا جرم و الله لا تغلبيني على صبره الليلة، فأتى النبيّ (صلی الله علیه و آله)، فقال: إنّ ابني قد مات. فقال: لا عليك، لا تتعب الناس سائر الليلة، و لكن إذا أصبحت فادفنه، فلمّا أصبح حدّث النبي (صلی الله علیه و آله) بما صنعا، فقال: اللّهمّ بارك لهما في ليلتهما.
قال: فعلقت بغلام.
قال عباية: لقد رأيت لذلك الغلام سبع بنين كلّهم قد قرأوا القرآن. (1)
49- و بالإسناد عن عليّ بن محمد المُرْهِبيّ، قال: أخبرني أبي (2)- قراءة عليه -، قال: قال عليّ بن عمرون الأنصاريّ: قال العتبيّ: دخل أبوذرّ (3)على ابنه ذرّ و هو يجود بنفسه فقال: يا بنيّ، إنّه ما علينا من مودّتك (4)غضاضة، و ما بنا إلى غيرالله من حاجة.
فلمّا قضى و صلّى عليه و واراه وقف على قبره، ثمّ قال: يا ذرّ، شَغَلَنا الحزنُ لك عن الحزنِ عليك (5)،
1) الطبقات الكبرى، ج 5، ص 75؛ صحيح البخاريّ، ج 2، ص 104 و 105، و ج 7، ص 109؛ الأدب المفرد، ص 415، ح 1259؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 1689، ح 22 و 23؛ و ج 4، ص 1909، ح 107؛ مسكّن الفؤاد، ص 68 و 69؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 150. و انظر الحديث: 52.
2) هو: محمد بن قيس الهَمْدانيّ المرهبيّ الكوفيّ، كان من المرجئة، انظر ترجمته في: التاريخ الكبير، ج 1، ص 209، رقم 661؛ الضعفاء الكبير، ج 4، ص 126، رقم 1685؛ تهذیب الکمال، ج 26، ص 321، رقم 5565.
3) هو: عُمر بن ذَر بن عبدالله الهَمْدانيّ المُزهبيّ الكوفيّ، كان من المرجئة، مات سنة 150 أو 152 أو 155 أو 156 أو 157 ه. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 21، ص 334، رقم 4230.
4) في غالبيّة المصادر: ما بي فقدك؛ أي: ليس عليَّ بأس و حزن من فقدك، أو ما وقع بي فقدك مكروهاً، و الحاصل ليس بي حزن فقدك. و الغضاضة: الذلّة و المنقصة و الغيظ. ويبدو أنّ الصحيح: ما علينا من موتك، كما في التعازي للمبرّد.
5) أي شغلنا الحزن لك في أمر الآخرة عن الحزن على مفارقتك، و الله ما نبكي لفراقك و لكن نبكي للإشفاق عليك أو على ضعفك و عجزك عن الأهوال الّتي أمامك.
لا ندري ما قلتَ و ما قيل لك؟ اللّهمّ إنّي قد وهبتُ له ما قَصَّرَ فيه بما افترضتَ (1)عليه من حقّي، فهب له ما قَصَّرَ فيه من حقّك، و اجعل ثوابي عليه له، وهب لي من فضلك، إنّي إليك من الراغبين. (2)
50- و بالإسناد عن أبي الحسن محمد بن جعفر التميميّ - مناولة -، عن عبدالعزيز بن يحيى، عن موسى بن زكريّا و محمد بن الحسن، عن أبي حاتم العتبيّ، قال: أتى عليّ بن أبي طالب (علیه السلام) الأشعث بن قيس (3)يعزّيه على ابنه (4)، فقال: إن تحزن فقد استحقّ ذلك منك الرحم (5)، و إن تصبر فإنّ الله منه خلفاً، مع أنّك إن صبرتَ جرى عليك القدر و أنت مأجور، و إن جزعتَ جرى عليك القدر و أنتَ مأثوم (6)؛ و قيل: آثم (7)
دمشق، ج 9، ص 139؛ مسكَن الفؤاد، ص 26 و 48؛ بحارالأنوار، ج 71، ص 92، و ج 82، ص 134 ح 18. وروي نحوه عن الصادق (علیه السلام) في: مسكّن الفؤاد، ص 110؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 142.
.زاد شي في حديثه قال: و قال رجل: إنّا لله و إنا إليه راجعون، فقال عليّ (علیه السلام): أمّا قوله: «إنّا الله»
1) كذا في المصادر، و في الأصل: أقصرتَ.
2) عيون الأخبار لابن قتيبة، ج 2، ص 337؛ التعازي للمدائنيّ، ص 72؛ التعازي للمبرّد، ص 97؛ الكافي، ج 3، ص 250، ح 4؛ العقد الفريد، ج 3، ص 242؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 185، ح 558؛ حلية الأولياء، ج 5، ص 108 و 109؛ تنزيه الخواطر - مجموعة ورّام -، ج 1، ص 287 - قطعة -؛ و فيات الأعيان، ج 3، ص 442، رقم 493؛ تهذيب الكمال، ج 21، ص 338؛ مسكن الفؤاد، ص 62 و 63؛ بحارالأنوار، ج 22، ص 435، ح 50، و ج 82، ص 142؛ مرآة العقول، ج 14، ص 237، ح 4. أقول: نُسب الحديث في روايات الخاصّة إلى أبي ذرّ الغفّاريّ، و أمّا في روايات العامّة فقد نُسب إلى أبي ذرّ عمر بن ذرّ الهمدانيّ المُرهبي - كما تقدّم -.
3) هو: أبو محمد الأشعث بن قيس بن معدي كرب الكِنديّ، أمير كندة في الإسلام و الجاهليّة، شهد اليرموك فأصيبت عينه، و كان مع سعد بن أبي وقّاص في حروب العراق، و لمّا آل الأمر إلى عليّ (علیه السلام) كان الأشعت معه يوم صفّين على راية كندة، و حضر معه و قعة النهروان، و ورد المدائن، ثمّ عاد إلى الكوفة، فتوفّي فيها سنة 40 ه. انظر ترجمته في: تاريخ مدينة دمشق، ج 9، ص 116، رقم 772.
4) في بعض المصادر: يعزّيه بأخيه عبدالرحمن
5) كذا في النهج، و في الأصل: استحقّ ذلك منك الرحمة.
6) في بعض المصادر: مأزور. أي مقترف للذنب.
7) التعازيّ للمدائني، ص 67؛ العقد الفريد، ج 3، ص 304؛ الكافي، ج، ص 225، ح 10؛ نهج البلاغة، ص 527، قصار الحكم، رقم 291؛ تاريخ مدينة
فإقرار منّا الله بالملك، (1)[و أمّا قوله:] (2)«و إنّا إليه راجعون» فإقرار منّا على أنفسنا بالهُلك (3). (4)
51- و بالإسناد عن محمد بن جعفر، عن عبدالعزيز، عن محمد بن زكريّا، عن ابن عائشة (5)، عن أبيه، قال: كان علىّ (علیه السلام) إذا عزّى قوماً قال: عن مفقود رسول الله (صلی الله علیه و آله) أجركم (6).
52- و بالإسناد عن أنس بن مالك، قال: اشتكى ابن لأبي طلحة، فانطلق أبو طلحة إلى المسجد. و توفّي الغلام، فقالت اُمّ الغلام: لا يذكرنّ أحد منكم موت الغلام لأبي طلحة.
فلمّا رجع أبو طلحة و معه نفر من أصحابه قرّبت عشاء، كما كان تصنع، فطعم هو ومن كان معه. قال: ما فعل الغلام؟
قالت: ما كان قطّ خيراً منه اليوم، ثم قامت إلى ما تقوم المرأة، فلما أصاب من أهله - و كان آخر الليل - قالت: ألم تر إلى آل فلان استعاروا عارية فتمتّعوا بها، فلما طُلبت منهم سخطوا؟
فقال: ما أنصفوا؟
قالت: إنّ ابنك كان عارية من الله تمتّعنا به، ثمّ قبضه، فقال: إنّا لله و إنّا إليه راجعون، الحمدلله. فلمّا أصبح غدا على رسول الله (صلی الله علیه و آله)، فلمّا رآه قال: بارك الله لكما في ليلتكما (7)وَ وَلَدَت عبدالله
1) قيل: و ذلك لأنّ اللام في قوله: «إنّا لله» هي لام التمليك.
2) أضفناه للضرورة.
3) أي بالهلاك.
4) التعازي للمبرّد، ص 207؛ الكافي، ج 3 ص 261، ح 40؛ العقد الفريد، ج 3، ص 304؛ نهج البلاغة، ص 485، قصار الحکم، رقم 99؛ نهاية الإرب، ج 5، ص 167؛ بحارالأنوار، ج 42، ص 159، ح 29، و ج 78، ص 47، ح 61، و ج 82 ص 135، ح 19؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 357، ح 12.
5) هو: أبو عبدالرحمن عبيدالله بن محمد بن حفص بن عمر القُرشيّ التيميّ البصريّ، يعرف ب: العَيشيّ أو العائشيّ أو ابن عائشة، لأنّه من ولد عائشة بنت طلحة بن عبيدالله، مات سنة ثمان و عشرين و مائتين. انظر ترجمته في: الطبقات الكبرى، ج 7، ص 301؛ تهذیب الکمال، ج 19، ص 147، رقم 3678. أقول: هكذا وردالسند في الأصل، و لايخلو من سقط أو سهو.
6) وروى المدائنيّ في التعازي، ص 15 أنّ النبيّ (صلى الله عليه و سلم) إذا عزّى قال: رحمكم الله و آجركم.
7) في بعض المصادر: فلمّا أصبح أبو طلحة أتى رسول الله (صلى الله عليه و سلم) فأخبره. فقال: أعْرَسْتُمُ الليلةَ؟ قال: نعم. قال: اللّهم بارِك لهما.
فكرهت أن تحنّكه (1)حتى يحنّكه رسول الله (صلی الله علیه و آله).
قال أنس: فحملته معي و معي تمرات عجوة فأتيت رسول الله (صلى الله عليه و سلم) فأخبرته.
فقال: أمعك شيء؟
فقلت: نعم، تمرات عجوة، فأخذ بعضها فمضغه، ثمّ أخذه و فيه لعابه فأوجره الصبيّ فتلمَّضه (2)الصبيّ، فقال النبيّ (صلی الله علیه و آله): أبت الأنصار إلّا حبّ التمر، و سمّاه: عبدالله. (3)
53- و بالإسناد عن محمد بن تميم، عن عائشة أن النّبيّ (صلى الله عليه و سلم) قال: القتل شهادة، و الغرق شهادة، و النفساء (4)يجرها ولدها بِسَرَرِهِ إلى الجنّة. (5)
وروي في: مسند أحمد بن حنبل، ج 3، ص 489، و ج 5، ص 329؛ المعجم الكبير، ج 6، ص 303، رقم 6115 و 6116، و ج 11، ص 263، رقم 11686؛ الترغيب و الترهيب، ج 2، ص 334، ح 11؛ مجمع الزوائد، ج 2، ص 317، و ج 5، ص 299-301؛ مسكّن الفؤاد، ص 33؛ کنز العمّال، ج 4، ص 415، رقم 11175 و ص 419، رقم 11199 و ص 421، رقم 11214 و ص 422، رقم 11216؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 117، ح 10. و انظر الحديث الآتي.
54- و بالإسناد عن أحمد بن سعيد - قراءة [عليه] (6)-، يرفعه إلى زافِر (7)، عن داود الطائيّ (8)، عن
1) التحنيك: هو أن يمضغ المحنّك التمرة حتى تصير مائعة بحيث تبتلع، ثمّ يفتح فم المولود و يضعها فيه، ليدخل شي منها جوفه، و يستحبّ أن يكون المحنّك من الصالحين و ممّن يتبرّك به، رجلاً كان أو امرأة، فإن لم يكن حاضراً عند المولود حمل إليه.
2) أي حرّك لسانه لتّتبع ما فيه من آثار التمر، و يقصد بالتلمّظ تنقية الفم من بقايا الطعام، و كذلك ما على الشفتين، و أكثر ما يفعل ذلك في شي يستطيبه، و يقال للشي الباقي: لُمَاظة.
3) انظر الحديث 48.
4) النفساء: المرأة إذا ولدت.
5) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 163، ح 47.
6) أضفناه للضرورة، و عبارة «قراءة عليه» ليست في المستدرك.
7) هو: أبو سليمان زافر بن سليمان الإياديّ القُهُستانيّ، سكن الريّ، ثمّ انتقل إلى بغداد. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 9، ص 267، رقم 1947.
8) هو: أبو سليمان داود بن نُصَيْر الطائيّ الكوفيّ، مات سنة ستّين و مائة أو سنة خمس و ستّين و مائة. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 8، ص 455، رقم 1789.
جابر بن عبيد (1)أنّ النبيّ (صلی الله علیه و آله) عاد أخاه (2)فجعل النساء يرثينه و يقلن: ما كنّا نرى (3)أن تكون وفاتك على فراشك كما نرجو أن تكون قتيلاً مع رسول الله (صلی الله علیه و آله) في سبيل الله.
فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله): لئن لم يكن شهيداً (4)إلّا ما قتل الأعداء منكم إنّ شهداءكم إذاً لقليل. الطعن شهادة، و الطاعون شهادة، و الغرق شهادة، و الحرق شهادة، و النفساء [شهادة] (5)، فالجميع شهادة. (6)
وروي في: سنن النسائيّ، ج 4، ص 13؛ المعجم الكبير، ج 5، ص 65، ح 4607؛ الترغيب و الترهیب ج 2، ص 333، ح 9 و 10 و ص 335، ح 13؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 16، و ج 5، ص 300. و انظر الحديث السابق.
55- و عنهم بالإسناد عن الأصبغ، عن عليّ (صلی الله علیه و آله)، قال: خرجنا مع رسول الله (صلی الله علیه و آله) في جنازة في قُمُصٍ (7)بغير أردية، فالتفت إلينا فقال: أجئتموني بزيّ أهل الجاهليّة؟! هممتُ أن أدعو عليكم دعوة تنشرون بغير صوركم.
قال: فأخذنا أرديتنا و لم نعد. (8)
وروي في: سنن ابن ماجة، ج 1، ص 476، ح 1485؛ علل الحدیث للرازيّ، ج 1، ص 356، ح 1053؛ المعجم الكبير، ج 18، ص 239، ح 601؛ کنز العمّال، ج 15، ص 620، ح 42473. و انظر الحديث الآتي.
56- و بالإسناد عن الأصبغ بن نباتة، عن عليّ (علیه السلام)، قال: خرجنا مع رسول الله (صلى الله عليه و سلم) في جنازة في قُمُصٍ بغير أرديةٍ، فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله): أراكم جئتموني بزيّ أهل النار، إنّي لأهمّ أن أدعو عليكم دعوة تنشرون بغير صوركم، فرجعنا و أخذنا أرديتنا، ثمّ ما عدنا إلى طرحها. (9)
و انظر تخريجات الحديث السابق.
1) كذا في المستدرك، و في الأصل: عن جابر بن عبدالله الأنصاريّ - و هو تصحيف -. و الظاهر أنّ الصحيح هو جابر أو جبر بن عَتِيك بن قيس بن الحارث الأنصاريّ، إضافة لسقوط الواسطة بين داود الطائيّ و جابر بن عتيك لبعد زمانهما. انظر: تهذیب الکمال، ج 4، ص 454، رقم 872 و ص 494، رقم 894، ففي هامشه بیان نافع.
2) يظهر من المصادر: ابن أخيه.
3) كذا في المصادر، و في الأصل: نخاف.
4) في الأصل زيادة: ولم.
5) من المستدرك.
6) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 163، ح 48.
7) جمع قميص، الثوب الّذي يلبس.
8) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 488، ح 35.
9) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 488، ذح 35.
57- و عنهم بالإسناد عن سهيل بن [أبي] (1)صالح، عن أبيه، عن أبي هريرة، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): من صلّى على جنازة فله قيراط، فإن شهدها حتى يُقضى قضاؤها فله قيراطان أصغرهما مثل اُحُد. (2)
58- و بالإسناد عنهم، عن حمّاد بن سلمة، عن ثابت، عن أنس، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): ما من رجل يموت فيصلّي عليه اُمّة (3)من الناس يبلغون المائة فيشفعون فيه إلّا شُفَّعوا (4). (5)
59- و بالإسناد عن صالح بن هلال (6)، عن أبي المَلِيح بن اُسامة (7)، قال: سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله) يقول: لا يصلّي على رجل أربعون رجلاً فيشفعون فيه إلّا غفرالله له. (8)
1) من المستدرك.
2) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 246، ح 7. وروي في: المصنّف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 320 و 321؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 246 و 387 و 498 و 503، و ج 5، ص 57 و 277 و 282؛ سنن أبي داود، ج 3، ص 202، ح 3168؛ السنن الكبرى للبيهقيّ، ج 3، ص 413؛ شعب الإيمان، ج 7، ص 3، ح 9244؛ شرح السنّة للبغويّ، ج 5، ص 377، ح 1502؛ فضائل الأعمال، ص 31، ح 134؛ کنز العمال، ج 15، ص 586، ح 42297 و 42298 و ص 589، ح 42312. و انظر الحديث 60.
3) الاُمّة: الجماعة الّتي يتراوح عددها بين الأربعين و المائة.
4) أي قُبلت شفاعتهم فيه.
5) المصنّف لعبد الرّزاق، ج 3، ص 527، ح 6581؛ المصنّف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 321؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 6، ص 331 و 334؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 654، ح 947؛ سنن الترمذيّ، ج 2، ص 247، ح 1034؛ سنن النسائيّ، ج 4، ص 75 و 76؛ مشکل الآثار، ج 1، ص 104 و 106، التمهيد لابن عبدالبرّ، ج 6، ص 258؛ شعب الإيمان، ج 7، ص 5، ح 9248 و ص 6، ح 9252؛ شرح السنّة للبغويّ، ج 5، ص 380، ح 1504؛ فضائل الأعمال، ص 31، ح 136؛ الترغيب و الترهيب، ج 4، ص 343، ح 1؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 36؛ كنز العمّال، ج 15، ص 581، ح 42268-42270 و ص 582، ح 42274 و ص 588، ح 42306. و انظر الأحادیث 59 و 62 و 64.
6) كذا في المستدرك، و في الأصل: عن صالح، عن ابن هلال - و هو تصحيف -.
7) هو: عامر أو زيد بن أسامة بن عُمَير الهُذَليّ، ترجمه المزّيّ في تهذيب الكمال، ج 34، ص 316، رقم 7648 ولم يذكر انه سمع أو روى عن النبيّ (صلی الله علیه و آله). اختلف في وفاته؛ فقيل: توفّي سنة 78؛ و قيل: 108؛ و قيل: 112ه.
8) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 292، ح 10. وروي في: المصنّف لعبد الرزّاق، ج 3، ص 449، ح 6268؛ سنن النسائيّ، ج 4، ص 76؛ المعجم الكبير، ج 23، ص 437، ح 1060، و ج 24، ص 19، ح 39 و ص 20، ح 42؛ شعب الإيمان، ج 7، ص 5، ح 9249 و 9250؛ کنز العمّال، ج 15، ص 582، ح 42272. و انظر الأحادیث 58 و 62 و 64.
60- و بالإسناد عن ابن هلال المدنيّ، عن أبيه، عن أبي هريرة، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): من شيّع جنازة حتى يُصلَّى عليها كان له [قيراط، و من تبعها حتى تُدفن كان له] (1)قيراطان.
فقال له رجل: يا رسول الله، و ما القيراط؟
قال: و الّذي نفسي بيده لذلك القيراط يوم القيامة أثقل من اُحد. (2)
61- و بالإسناد عن مالك بن هُبَيرة - و كانت له صحبة - عن النبيّ (صلی الله علیه و آله)، قال: ما من مسلم يموت فيصلَّي عليه ثلاثة صفوفٍ من المسلمين إلّا وجبت له الجنّة. (3)
62- و عنه بالإسناد عن صالح بن وصيف، عن أبي صالح، عن أبي هريرة، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): مَن صلّى عليه مائة من المسلمين يستغفرون له غفر الله له. (4)
63- و عنه بالإسناد عن عبدالله بن مروان، عن نعمة، عن أبيه، عن ابن عمر، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله):
1) من المستدرك.
2) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 298، ح 3. وروي في: مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 233 و 280، و ج 5، ص 284؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 652، ح 52 و ص 653، ح 53 و 54؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 491، ح 1539 و ص 492، ح 1540؛ سنن النسائيّ، ج 4، ص 54 و 55 و 76 و 77؛ سنن البيهقيّ، ج 3، ص 412 و 413؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 30؛ كنز العمّال، ج 15، ص 590، ح 42318 و 42320 و ص 596، ح 42359. و انظر الحدیث 57.
3) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 292، ح 11. وروي في: المصنّف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 322؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 4، ص 79؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 478، ح 1490؛ سنن أبي داود، ج 3، ص 202، ح 3166؛ سنن الترمذيّ، ج 2، ص 246، ح 1033؛ المعجم الكبير، ج 19، ص 299، ح 665؛ المستدرك على الصحیحین، ج 1، ص 362 و 363؛ شرح السنّة، ج 5، ص 381، ذ ح 1505؛ فضائل الأعمال، ص 32، ح 140؛ الترغيب و الترهيب، ج 4، ص 344، ح 5؛ کنز العمّال، ج 15، ص 580، ح 42265 و ص 581، ح 42266 و ص 582، ح 42271 و ص 588، ح 42307 و 42308
4) المصنّف لابن أبي شيبة، ج 3، ص 322؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 477، ح 1488؛ المعجم الكبير، ج 1، ص 157، ح 503؛ فضائل الأعمال، ص 32، ح 138؛ کنز العمّال، ج 15، ص 582، ح 42273 و 42275. و انظر الأحادیث 58 و 59 و 64.
64- و عنه: بالإسناد عن ابن عبّاس أنّه مات ابنٌ له بِعُسْفَانَ (3)أو بقُدَيْد (4)؟ [فقال:] (5)يا كُرَيْبُ (6)، انظر ما اجتمع (7)من الناس. قال: فخرجت (8)فإذا ناسٌ قد اجتمعواله، فأخبرته، فقال: تقول هم أربعون (9)؟
فقلت: نعم.
قال: أخرجوه (10)، فإنّي سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله) يقول: ما من مسلم يموت فيقوم على جنازته أربعون رجلاً لا يشركون بالله شيئاً إلّا شفّعهم الله فيه. (11)
1) كذا في المصادر: و في الأصل: مالك - و هو تصحيف -. و الإملاك: النكاح و التزويج.
2) المنتخب من مسند عبد بن حميد، طبعة مكتبة ابن حجر في السعودية -، ج 2، ص 53، ح 851؛ و في طبعة عالم الكتب في بيروت، ص 269، ح 853؛ المطالب العالية لابن حجر، ج 2، ص 7، ح 1511؛ كنز العمّال، ج 15، ص 889، ح 43519. وروى الذهبيّ في ميزان الاعتدال، ج 4، ص 266، بالإسناد عن عبدالله بن هارون، عن نعمة بن عبدالرحمن، عن ابن عمر - مرفوعاً -: من شهد جنازة امرئ فكأنّما صام يوماً في سبيل الله، اليوم بسبعمائة يوم.
3) عُشفان: منهلة من مناهل الطريق، بين الجحفة و مكّة؛ و قيل: عسفان بين المسجدين، و هي من مكّة على مرحلتين؛ و قيل: قرية جامعة على 36 ميلاً من مكّة، و هي حدّ تهامة. «مراصد الاطّلاع، ج 2، ص 940».
4) قُدید: اسم موضع قرب مكّة. «مراصد الاطّلاع، ج 3، ص 1070».
5) من المستدرك.
6) هو: كريب بن أبرهة، يماني من التابعين، شهد فتح مصر مع معاوية، و هو مولى ابن عبّاس، توفّي سنة 75 هجريّة. انظر ترجمته في: الإصابة في تمييز الصحابة، ج 5، ص 477، رقم 7503.
7) في المصادر: ما اجتمع له. و مراده: انظر هل اجتمع لابني أحد؟
8) كذا في المصادر، و في الأصل و المستدرك: «فخرج» بدل «قال: فخرجت».
9) في المستدرك: فقال: هم أربعون.
10) أي: أخرجوا ابني.
11) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 472، ذح 3. وروي في: مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 277؛ صحیح مسلم، ج 2 ص 655، ح 948؛ سنن أبي داود، ج 3، ص 203، ح 3170؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 477، ح 1489؛ مشکل الآثار، ج 1، ص 106؛ إحياء علوم الدين، ج 1، ص 303؛ شرح السنّة للبغويّ، ج 5، ص 381، ح 1505؛ فضائل الأعمال، ص 32، ح 137؛ الترغيب و الترهيب، ج 4، ص 343، ح 2؛ عوالي اللئالي، ج 1، ص 168، ح 186؛ کنز العمّال، ج 15، ص 581، ح 42267؛ إتحاف السادة المتّقين، ج 3، ص 456. و انظر الأحادیث 58 و 59 و 62.
65- و عنه بالإسناد، أنّه قال (صلی الله علیه و آله): إذا اتّبعت جنازة فقل: إنّي محمول عن قليل (1)
و إذا حملت إلى القبور جنازة *** فاعلم بأنّك بعدها محمول
انظر: روضة الواعظين، ص 494.
. و لا تغبط الميّت حتى تنظر ما تزوّده من دنياه لآخرته.66- و عنه (صلی الله علیه و آله)، وبالإسناد عن الحصين، عن عطاء، عن أبي فريد، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): مَن شيّع جنازة امرئ مسلم شيّعته الملائكة بألويتها إلى الموقف. (2)
67- و عنه (علیه السلام)، بالإسناد عن إسحاق بن محمد بن مروان، عن الفضيل بن فضالة، عن سعيد بن أبي عروبة، عن قتادة، عن الحسن، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): إنّ أهون ما يُحبى (3)به الميّت أن يغفر لمن تبعه. (4)
وروي في: المنتخب من مسند عبد بن حميد - طبعة دار الأرقم في الكويت -، ج 1، ص 540، ح 621؛ و في طبعة عالم الكتب في بيروت، ص 211، ح 623؛ الكافي، ج 3، ص 173، ح 3؛ من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 162، ح 456؛ كشف الأستار عن زوائد البزّار، ج 1، ص 388، ح 820؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 455، ح 1482؛ مختصر زوائد مسند البزّار، ج 1، ص 357، ح 580؛ تهذیب التهذيب، ج 10، ص 93 و 94، کنز العمّال، ج 15، ص 588، ح 42310؛ تذكرة الموضوعات، ص 217.
68- و عن جابر بن عبدالله، عن النبيّ (صلی الله علیه و آله)، قال: إذا مات الرجل من أهل الجنّة استحيى الله أن يُعذَّب مَن حمله، و من اتّبعه، و من صلّى عليه.
قال جابر: ما تركت حمل میّت مذ سمعت هذا من رسول (صلی الله علیه و آله). (5)
69- و قال (صلی الله علیه و آله): مَن تبع السرير فحمل بجوانبه الأربع غفر الله له أربعين كبيرة. (6)
1) و في هذا المعنى قال الفرزدق:
2) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 296، ح 11.
3) في المستدرك: يجي. و في المصادر: إنّ أول ما يُجازى به...
4) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 297، ح 12.
5) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 301، ح 5. وروي في: الفردوس بمأثور الخطاب - طبعة دار الكتب العلميّة -، ج 1، ص 282، ح 1108؛ کنز العمّال، ج 15، ص 595، ح 42348.
6) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 302، ذح 5. وروي في: الكافي، ج 3، ص 174، ح 1 و 3؛ من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 161، ح 454 و ص 162، ح 458؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 454، ح 1479؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 26؛ کنز العمّال، ج 15، ص 593، ح 42338 و ص 598، ح 42365؛ تذکرة الموضوعات، ص 216 و 217؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 153، ح 1 و ص 154، ح 3. و انظر الحدیث 71.
70- و عنه بالإسناد عن أبي عوانة، عن عمر (1)، عن أبيه، عن أبي هريرة، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): ثلاث كلّهنَّ حقّ على كلّ مسلم: عيادة المريض، و شهود الجنازة، و تشميت العاطس إذا حمد الله تعالى. (2)
وروي في: مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 388؛ الأدب المفرد، ص 181، ح 519؛ کنز العمّال، ج 15، ص 813، ح 43233؛ سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج 4، ص 410، ح 1800. و انظره أيضا بلفظ: «خمس من حقّ المسلم على المسلم» في: مسند أحمد بن حنبل، ج 2، ص 332؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 461، ح 1435؛ کنز العمّال، ج 9، ص 29، ح 24772؛ سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج 4، ص 448، ح 1832.
71- و عنه بالإسناد عن صالح بن وصيف، يرفع به إلى ثابت البنانيّ، عن أنس بن مالك، قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): من رفع قوائم السرير الأربع إيماناً و احتساباً حطّ الله عنه أربعين كبيرة. (3)
72- و عنهم بالإسناد أنّ أميرالمؤمنين (علیه السلام) سمع رجلاً بحضرته يقول: أستغفرُالله. فقال: تَكِلَتْكَ اُمّك، أتدري ما الاستغفار؟
إن الاستغفار اسم (4)واقع على ستّة معانٍ:
أحدها: الندم على ما مضى.
و الثاني: العزم على ترك العود إليه.
1) هو: عمر بن أبي سلمة بن عبد الرحمن بن عوف القُرشيّ الزُّهريَ المدنيّ، قُتل سنة 132. انظر ترجمته في: تهذيب الكمال، ج 21، ص 375، رقم 4247.
2) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 2، ص 301، ح 4.
3) الكامل في ضعفاء الرجال، ج 5، ص 1846؛ کنز العمّال، ج 15، ص 598، ح 42366. و أخرج نحوه في: كنز العمّال، ج 15، ص 590، ح 42318. و انظر الحديث 69.
4) في النهج: الاستغفار درجة العلّيّين، و هو اسم.
و الثالث: أن تعود إلى كلّ فريضة ضيّعتها فتؤدّيها (1).
و الرابع: أن تؤدّي إلى المخلوقين حقوقهم حتى تلقى الله و أنت أملس ليس عليك تبعة.
و الخامس: أن تعمد إلى اللحم الّذي نبت على السُّخت (2)فتذيبه بالأحزان، حتى تُلْصِقَ الجلدَ بالعظم، و ينبت (3)بينهما لحم جديد.
و السادس: أن تذيق الجسم ألم الطاعة كما أذقته حلاوة المعصية، فعند ذلك تقول: أستغفرُالله (4). (5)
1/73- بالإسناد عن محمد بن منصور، عن مرّة الجعفيّ، عن أبي حازم الجريريّ، يرفع به إلى مسروق، قال: دخلت يوم عرفة على الحسين بن عليّ (علیه السلام)، و أقداح السَّوِيق (6)بين يديه، و بين يدي أصحابه، و المصاحف في حجورهم، و هم ينتظرون الإفطار، فسألته عن مسألة، فأجابني، فخرجت فدخلت على الحسن بن عليّ، و الناس يدخلون على موائد موضوعة، عليها طعام عتيد (7)، فيأكلون و يحملون، فرآني و قد تغيّرت، فقال: يا مسروق، لِمَ لا تأكل؟ فقلت: يا سيّدي، أنا صائم، و أنا أذكر شيئاً.
فقال: اذكر ما بدا لك.
فقلت: أعوذ بالله أن تكونوا مختلفين، دخلت علی الحسین (علیه السلام)، فرأيته ينتظر الإفطار، و دخلت عليك و أنت على هذه الصفة و الحال، فضمّني إلى صدره و قال: يا ابن الأشرس، أما علمت أنّ الله تعالى ندبنا لسياسة الاُمة، و لو اجتمعنا على شي، ما وسعكم غيره، إني أفطرت لمفطركم، وصام
1) في النهج: أن تعمد إلى كلّ فريضةٍ عليك ضيَّعتَها فتؤدّي حقّها.
2) السحت: المال من الكسب الحرام.
3) في النهج: وينشأ.
4) نهج البلاغة، ص 549، رقم 417.
5) هاهنا تمّ كتاب التعازي على ما في النسخة الخطّيّة، و ما بعده استدركناه ممّا نقل من هذا الكتاب في المصادر و لم يوجد في النسخة الخطّيّة.
6) السويق: ما يتّخذ من دقيق الحسنطة أو الشعير و يخلط بالمء و يشرب. «لسان العرب، ج 10، ص 170 - سوق-».
7) طعام عتيد: معدّ حاضر، «لسان العرب، ج 3، ص 279 - عتد -».
أخي لصوّامكم - إلى أن قال: - و أهل الحقائق (1)الّذين نادت الناس بناديهم (2)، و هم الرسل و الأئمّة (علیهم السلام)، كانوا على حال واحد على النحو الذي أرادوه منهم، فكان سليمان بن داود في ملكه ما سخّرالله له من الجنّ و الإنس و الطير، مجاهداً مكابداً (3)في أمر الله و طاعته، فقال تعالى: وَ وَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَيْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (4)، و قال لأيوب في سقمه و دوده وجهده: إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ (5)، و هكذا ينبغي لأهل الحقائق أن يكونوا السيّدهم، في السرّاء و الضرّاء، و الشدّة و الرخاء، على الحال الذي يرضاه منهم. (6)
1) الحقائق: جمع حقيقة، و هي الخالصة من كلّ شي. «لسان العرب، ج 10، ص 52 - حقق -».
2) النادي: مجتمع القوم و مجلسهم. و المراد هنا: وصفهم بالرئاسة و أنّ الناس تقصدهم للتعلّم منهم و الاهتداء بهديهم.
3) كابَدَ الشي: قاسى شدّته. و المراد هنا: تشديدهم (علیهم السلام) على أنفسهم في طاعة الله تعالى.
4) سورة ص، الآية 30.
5) سورة ص، الآية 44.
6) أخرجه عنه في مستدرك الوسائل، ج 7، ص 527، ح 4؛ و ج 16، ص 338، ح 6. وروی نحوه السيّد ابن طاووس في إقبال الأعمال، ص 641.
تألیف مهدی قلی خان قراگزلو به کوشش محمد علی صالحی
از جمله معتبرترین منابع در زمینه های تاریخی و جغرافیایی و مردم شناسی، سفرنامه ها هستند؛ نیز دفترچه های یادداشتی که نویسندۀ آن ها مشاهدات خود را به رشته تحریر درآورده و به اسم مکان ها و توقفگاه ها و آداب و رسوم مردم اشاره کرده است. این ویژگی، موجب تمایز سفرنامه ها از سایر منابع تاریخی و جغرافیایی است؛ یعنی حضور نویسنده در صحنه وقوع حوادث و عبور وی از راه ها و شهرهای گوناگون و بیان این که مردم هر منطقه چه آداب و رسومی دارند و منبع درآمد آن ها چیست و با چه زبان یا لهجه ای سخن می گویند. با این وصف، حتی اگر در نقل برخی حوادث اغراض سیاسی یا ظبینش شخصی داشته باشد، غرض و رأی او تنها در شیوۀ انعکاس آن ها تأثیر دارد. با گذشت زمان، سفرنامه ها می توانند منبع تاریخی در همه زمینه ها به شمار آیند و به اسامی و واژگان به کار رفته در آن ها استناد شود.
رساله ای که از نظرتان خواهد گذشت، سفرنامه عربستان نام دارد که آن را مهدی قلی خان سرتیپ (1)، یکی از امرای ارتش در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار، نگاشته است. وی از طرف حکومت وقت، مأمور شد که فوج نظامی تحت فرمان خود را به منطقه عربستان گسیل دارد. او در یازدهم شوال 1307 سفر خود را از نزدیکیِ ملایر آغاز کرد، و پس از گذشتن از ملایر، بروجرد، خرم آباد و دزفول، وارد شوشتر گردید، و در بیست و نهم شوال 1308 به همان مکان بازگشت. در طول این یک سال، آن چه را برای وی مهم بوده، یادداشت کرده است. البته در ثبت و ضبط بعضی واژه ها اشتباهاتی به چشم می خورد، ولی از باب حفظ امانت، هیچ تصرفی در متن اصلی، صورت نپذیرفته است.
درباره علت مأموریت مهدی قلی خان، می توان به این مطلب اشاره کرد: «جنگ انگلیس (2)این
1) شرح حال مستقلی از ایشان در دسترس نبود، ولی از یادداشت های نظام السلطنه مافی، که به همت معصومه مافی و منصوره اتحادیه گردآوری شده است، می توان دریافت که وی مهدی خان، فرزند احمدخان، فرزند محمودخان ناصر الملک، و برادر ابوالقاسم خان قراگزلو، حاکم همدان، بوده و منصب فرماندهی فوج مخبران قراگزلو را داشته است.
2) جنگی که در سال 1273ش بین نیروی دریایی انگلیس و سپاهیان ایران رخ داد و قوای انگلیس از راه خلیج فارس وارد مناطق جنوبی ایران شدند. این جنگ، با پیمان نامه مهر که در پاریس امضاء شد، پایان یافت.
درس را به دولت قاجار داد که خوزستان را بی لشکر و توپخانه نگذارد. این بود که همواره یک فوج سرباز با پانزده - شانزده توپ در شوشتر، و فوج دیگر با چهار - پنج توپ در محمره [خرمشهر]، و چند توپچی با یک توپ در هر یک از فلاحیه و حویزه نشیمن داشتند. از بودنِ این لشکر و توپ خانه در خوزستان، آرامش پدید آمد و کسی را یارای شورش نماند.» (1)
دولت انگلیس با نزدیک شدن به ایلخانان بختیاری، دولت مرکزی را تحت فشار قرار می داد تا در گرفتن امتیاز از حریف قدرتمند خود (روسیه) عقب نمانَد و از سوی دیگر، وجود قبایل و طوایف مختلف در خوزستان و تطمیع سران این قبایل به دست عمّال بریتانیا، زمینه ای مناسب را برای بروز نا آرامی و شورش پدید می آورد و دولت مرکزی، برای ساکت کردن آنان و خاموش ساختن فتنه ها چاره ای جز استفاده از نیروی نظامی نداشت. علت دیگری که خود سرتیپ بدان اشاره نموده، حفظ امنیت و آرامش منطقه در موقع عزلِ حاکم، یعنی نظام السلطنه مافی، و گرفتن این فرصت مناسب از شورشیان و مخالفان است.
حسین قلی خان نظام السلطنه، که در بین مردم وجه های خوب داشت، به سبب تعظیم نکردن در مقابل سرپرسی سایکس (2)نماینده پادشاه انگلستان، و بی توجهی به مطلب او، حکومت تحت نفوذ انگلستان مجبور به عزل وی و گماردن حاجی شهاب الملک به جای او شد. این بیانگر حکایتی تلخ از نفوذ
استعمار انگلیس در حاکمیت ایران و امر و نهی کنسول انگلیسی در یک کشور اسلامی است. جای تعجب و محل تأمل است که چرا مهدی قلی خان سرتیب به این موضوع اشاره نکرده و حتی گاه و بیگاه از ملاقات های شادمانه خود با فرنگی ها سخن به میان آورده است.
1) احمد کسروی، تاریخ پانصد ساله خوزستان، ص 208، تهران، 1312.
2) ژنرال سرپرسی مولسورث سایکس (1867-1945م) در سال 1892م با درجه سروانی در هنگ نیزه داران ارتش بریتانیا در هند مشغول خدمت بود که علاقه مند سفر به ایران شد و به فراگیری زبان فارسی پرداخت. وی در سال 1894م وارد کرمان شد و کنسولگری انگلیس را در آن جا تأسیس کرد. مدت هشت سال، به طور متناوب، از جمله نمایندگان دولت متبوع خود در ایران بود و مناصبی هم چون سرکنسول خراسان و ریاست پلیس جنوب را به عهده داشت. سایکس، علاوه بر نظامی گری، دارای روحیه تحقیق و تألیف بود و چندین کتاب دربارۀ مشرق زمین تألیف کرد؛ از جمله، ده هزار میل در ایران و تاریخ کرمان. وی در شکایتی به امین السلطان، مدعی شد که نظام السلطنه و برادرش، پس از اطلاع از ورود او، به حکمران جنوب بی مهری کرده اند؛ اما از یادداشت های نظام السلطنه چنین بر می آید که او ورود خود را به اطلاع حاکم عربستان نرسانده است.
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد الله ربّ العالمين و صلى الله على محمّد و آله الطاهرين؛ صلوات الله عليهم اجمعین. اما بعد، توکل میجویم از ذات ذوالجلال که کریم و رحیم است و از مقربان درگاه احدیت او که بی مثال و معصوم خلق شده اند که بعضی از وقایعات و اتفاقات این سفر عربستان (1)که مأمورم، ذکر شود که انشاءالله تعالی در مراجعت دوستان و یاران بخوانند و مستحضر شوند.
خلاصه، به تاریخ 11 شهر شوال المکرم 1307 پس از مهاجرت و حرکت نمودن از منزل قریه ارزان فود (2)و خدانگهداری از خواتین و دوستان، منزل در چمنه الفاود (3)کردیم. در بین راه امام زاده بود. در جوار امام زاده آب جاری و درخت های بید پاکیزه بود. جای باصفایی نهار خواستیم. در بین نهار، شخص حکیم، مسمی به میرزا یوسف خان، وارد شد. چون کنار جاده بود، تکلیف نموده آمد. بعد از صرف نهار گفتگو واقع شد. خواستیم میزان فهم و درّاکه او را بدانم؛ گفتم: لیمونات برای این جانب فائده دارد بخورم؟ گفت: بلی، خوب است. بعد از صرف قلیان، گفت که بفرمائید لیمونات چیست و از چه عمل می آورند؟ فضیلت و فهم و مدرک حکیم معلوم شد. از آن جا آمدیم به اردو، چمن خوبی وسعت داری، پرگیاهی، بسیار هم خنک بود. شب را بودیم. آب بدی داشت. جای دوستان و یاران خالی بود.
1) منطقه ای در جنوب غربی ایران و جنوب شرقی عراق که قبل از اسلام «احواز»، و بعد از اسلام «خوزستان» و در زمان صفویه به «عربستان» نامیده می شد. دارای قبایلی متعدد است؛ از جمله: بنی کعب، و بنی طرف، و بنو مالک.
2) دهی از دهستان ترک بخش مرکزی شهرستان ملایر.
3) الفاووت يا الفاود و یا الفاوت، دهی از دهستان ترک شهرستان ملایر در راه همدان.
یکشنبه دوازدهم شهر، اردو را حرکت دادیم به قریه جوکار (1). پنج فرسخ بود. ده بسیار معتبر بزرگی. همه چیز فراوان. عصر را رفتیم در میان حاصل ها به شکار. از قضا شکاری نکردیم. مراجعت کردیم. سواری فرستادیم که معلوم نماید که سرکار نواب مستطاب شاهزاده سیف الدوله (2)در خودِ ملایر تشریف دارند دیدنی نمائیم. نوشته بودند که منتظر هستیم اگر تشریف بیاورند.
خلاصه، سوار شدیم با حسین خان یاور به ملایر، یعنی دولت آباد، رفتیم. قصبچه منقع خوبی داخل ارک گردیده، بدارالحکومه رفتیم. شرفیاب شده بود. بعد از تعارفات، مدتی نشستیم. نهاری صرف شد. بعد را فرمودند این جا گرم است. دو نفر از شاهزاده ها و پسرش را همراه نمود. رفتیم بیرون از شهر. به قدر میدان اسب قلعه، چهار برجی در بلندی ساخته، دور تا دور قلعه که پارک فرنگی ساز بسیار خوبی درست نموده، به قدر یک سنگ آب قنات پاکیزه در همه خیابان ها و چمن ها جاری، دریاچه های خوب چادر پوش بسیار بزرگ خوب زده و چند چادر دیگر زده شده، تخت بسیار وسیعی گذارده، همه جا و همه خیابان ها پر از گل سرخ بسیار جای با صفای خوبی بود. کمال مهربانی و مهمانداری را به عمل آورده، تکلیف حمام نمودند. رفتیم به حمام. حمام پاکیزه بسیار خوبی. حیف که جای دوستان و یاران در چنین باغ و جای باصفایی خالی بود. شب مهتابی هوای خنکی در سر تخت قدری مشغول به نردبازی، قدری به صحبت مشغول بودیم. بسیار خوش گذشت. این قدر هوای معتدلی داشت که به وصف نمی آید، ولی پسر شاهزاده سیف الدوله بعضی حرکت های بی مزه و اطفارهای خنک خنک مرحمت فرموده، به جا و به عمل آوردند. تا ساعت پنج مشغول به
صحبت بودیم. سرکار سیف الدوله به قلعه رفتند. ما در باغ ماندیم. صبح را تشریف آوردند. اولاً خواهش نمودند که باید دو - سه روز در این جا باشید. به هزار عذرها و اسرار، بعد از صرف شیرینی و چایی و تشریفات، بنابه رفتن شد. قابلامه ها را خواستند. نهاری ترتیب داده، خداحافظی نموده، مرخص شدیم.
1) از روستاهای شهرستان ملایر.
2) حاج سلطان عبدالحمید میرزا، ملقب به سیف الدوله، فرزند ارشد سلطان احمد میرزا عضدالدوله، از فرزندان فتح علی شاه قاجار (1241-1338ق). وی در سال 1289ق به سمت تولیت آستان قدس رضوی تعیین گشت و در سال 1289ق آجودان مخصوص ناصرالدین شاه شد. وی در سال 1301ق بیگلربیگی تبریز و در سال 1305ق حاکم ملایر و تویسرکان و نهاوند گردید. از مستحدثات او در ملایر می توان به پارک سیف الدوله اشاره نمود که اکنون در شهر ملایر واقع شده است و به پارک سیفیه مشهور است. و محل دفن او هم در پارک مذکور، در مقبره ای که خود ساخته بود، قرار دارد.
دوشنبه دوازدهم شهر (1)اردو در تجره (2)بودند برای قریه درّه گرگ (3)حرکت کرده، این جانب با حسین خان از ملایر برای قریه درّه گرگ مسافت بعیدی طی نموده، وقت نهار شد. خواستیم در قریه سامن (4)نهار بخوریم. ده معتبری بزرگ، قریب به پانصد خوانوار، جای خوبی. مرادبیک گفت: بهتر از این جا هم جا هست؟ به حرف مرادبیک از چنین ده گذشتیم و گفته او را قبول نمودیم؛ چرا که گفتیم که بلد است. بعد از این که رد شدیم، قریب دو فرسخ راه آمدیم. جایی را ندیدیم که افتادن برای نهار بوده باشد. لابد در سر اسطخری در زیر آفتاب گرمی چادر آفتاب گردانی زده، نهاری در آن گرما صرف شد. دیدیم نمی شود نشست. کوره قناتی در آن نزدیکی صراغ (5)نموده، تختی دادم زدند. چایی خوردیم با جناب میرزاتقی و سوار شده، بعد از طی دو سه فرسخ، شب چهارشنبه به هر حال وارد به قریه درّه گرگ، ملحق به اردو شدیم.
بعضی از روزنامه ها (6)معلوم گشت آقاعلی اسلام به تابعان و سربازان فرمان داده بود که هر چه الف (7)جهة مال های خودتان می خواهید، بروید از میان زراعت ها بچینید. بعضی از رعایا و ریش سفیدان عرض و تظلم نمودند. فرستادیم آن چند نفر را قدری تنبیه نموده، صبح چهارشنبه پانزدهم، اردو از برای شهر بروجرد باید حرکت نماید. دستورالعمل داده، بعضی را با مال بنه و چادر روانه داشتند و باقی تمام سرباز با نظام حرکت نمودیم، ولی درّه گرگ ده پاکیزه معتبری بود. همگی خورده (8)مالک. جای خوب باصفائی بود. جای یاران و دوستان حیف که بسیار خالی بود. رفتیم در بیرون دروازه، باز دوباره به مراد بیک گفتیم که برو از برای ما منزلی معین کن، چون تو بلد هستی. از قضا، رفته بود در بیرون دروازه مشهور به بختیاری که صلاخ خوانه (9)بروجرد است. کثیف تر از آن جا در دنیا جائی ندیده بودم. بی آب و گرم از هوا بعین ها درکات اول جهنم، و از بو مثل دباغ خوانه همدان. بسیار بد گذشت. لابد دو - سه روزی جهت دیدن و بازدید تن به قضا داده، لکن
1) سیزدهم صحیح است.
2) روستایی در بخش سامن ملایر که بدان طجر سامن هم گفته می شود.
3) دهی از دهستان دره صیدی بخش اشترنیان شهرستان بروجرد.
4) یکی از دهستان های پنج گانه شهرستان ملایر که در جنوب باختری ملایر واقع شده است.
5) سراغ.
6) گزارش روزانه را گویند. و در قرنه ای اخیر، به گزارش های وقایع نگاران دولتی اطلاق می شود.
7) علف.
8) خُرده.
9) سَلاخ خانه: کشتارگاه حیوانات.
پیش از ورود اسب میرزا علی آبدار سکندری (1)خورده بود و در میان آب افتاده بود. الحمدلله رب العالمین ضرری نرسیده بود. به همان منزل نهاری صرف شد.
عصر را شیرینی و ده کله قند و پنج شش گروانکه (2)چائی آقای نائب الحكومة آقامیرزا محمدکریم خان جهة منزل مبارکی فرستاده بودند. انعامی به فراش ها داده، رفتند. نزدیک به غروب، جناب نائب الحكومة آقای میرزا محمدکریم خان بوده باشد برادر سرکار ناظم الخلوت (3)تشریف دارند وارد شدند، لکن چه قدر جوان خوبی، کاملی، مؤدبی، خوشحال و خوشحالتی، حکیم دو کدری (4)در خدمت ایشان بود. بعضی ادعاها می نمود؛ من جمله می گفت: علم فرانسه می دانم. بعد از این که کتاب فرانسه را خواستم، از قضا وارونه باز کردم و در جلو ایشان نهاده، اصلاً و ابداً تشخيص نداد، و ادعایی بیجا و بیقاعده می کرد. بعینها مثل میرزایوسف خان حکیم که در پیش گذشت.
باری، تا ساعت دو از شب گذشته بود، پاره ای صحبت نموده، رفتند. دو روز دیگر بازدید رفتیم. ثانیاً آمد به اردو، خواهش دعوت وعده کردیم. اسباب و تحیّه (5)نهاری در باغ بسیار خوب با صفائی معین نموده بودند. رفتیم تحیه و تدارک خوبی با تشریفات زیادی فراهم آورده، نهار و شربت و چائی صرف شد. جای دوستان و یاران حقیقت بسیار خالی بود. طرف غروبی سوار گشته، به اتفاق، بعضی از باغات و تکیه های واقع در باغات را گردش کردیم. مراجعت نمودیم.
فردا را این جانب دعوت نموده، نهار و شام بقاعده ترتیب داده، تشریف آوردند. مشغول به صحبت بودیم تا نصف از شب گذشته، آن چه لازمه مهربانی و مهمانی بود به عمل آوردیم. با همه اسباب بسیار خوش گذشت. مکرر می گفت: خداوند قسمت می کرد که فوج شما در خرم آباد توقف داشته باشد، بسیار خوب بود. مکرر خدمت ناظم می نوشت بالاخره تا روز بیستم شهریور مزبور در بروجرد بودیم. همه روز سؤال جواب داشتیم. با وجود جای به آن بدی و کثیفی که مراد بیک معین کرده بود، ملاقات نمودن با آقای محمد کریم خان نائب الحكومه همه فراموش
می گردید، لکن، چه فایده که جای دوستان همه خالی بود. خداحافظ نموده که دفعه سیّم که به اردو آمد، سواری مخصوص فرستاده بود که برو در خدمت فلانی و منزل ایشان را در باغ محمد حسن خان معین کن. آمدیم به باغ محمدحسن خان منزل کردیم. اردو بیرون در باغ، لب رودخانه معتبری و چمن پاکیزه ای بود. افتاده نهار در همان باغ با حسین خان یاور و شفیع خان یاور با جناب آقامیرزاتقی و آقامیرزاعبدالعظیم و عمله جات صرف نمودیم و خابیدیم (1)، لكن باغی بود بیست و هشت طناب بود. آب های جاری فراوان و چهار خیابان گل سرخ که از حد و حصر بیرون بود. بسیار جای خوب و باغ باصفایی بود. خیلی خوش گذشت، ولی حیف و صد حیف که جای شریف یاران و دوستان بسیار خالی بود. سه به غروب مانده، آمدیم به اردو. در این بین، آقای نائب الحكومة محمد کریم خان با رئیس آمدند. چایی صرف شد و قهوه، آن وقت تشریف بردند. و شب جمعه گذشته، مجلس روضه خوانی سیدالشهداء (علیه السلام) را ترتیب داده، مجلس بسیار خوب بقاعده اتفاق افتاد؛ چرا جمعیت موجود جمعی بود همگی با حضور قلب. رقّتی از برکت معجز جناب حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) واقع شد که خیلی کمتر این گونه مجالس ها اتفاق می افتد. اما بسیار جای رفقا و یاران خالی بود.
سه شنبه بیست و یکم اردو را بعد از شیپور صبح روانه منزل به قریه علی آباد (2)نمودیم. بسیار شب را خنک کرد که این جانب خرقه پوشیدیم از آن چمن و لب رودخانه که کوچ برای علی آباد کردیم. در بین راه، خبر رسید که میرزامحمدخان را اسب زده است به میان... جایی پیاده شدیم و قهوه خاستیم. (3)میرزا محمدخان رسید. تمام رخت و کلاه بیچاره گل آلوده و دو انگشت از دست راست او از جا درآمده و گرده بیچاره را اسب لقدمال (4)نموده، ده پانزده روز گرفتار بود. الحمدلله عاقبت به خیر گردید.
خلاصه، رفتیم به منزل. اما تمام این چهار و پنج فرسخ طرف یمین و یسار تریاک کاری است رنگارنگ، گل های خشخاش و شقایق و سایر گل های صحرائی چه قدر جولگه (5)خوب باصفائی
می باشد. به کمال صفا رفتیم به منزل باز بعین ها قرین همان رودخانه دیروزی، بلکه معتبرتر، درکنار بلندی رودخانه افتادیم. نهاری صرف شد. چائی عصر را رفتیم با میرزاتقی بالای اردو، چه درخت بود در کوه ها واقع بود. در آن جا چائی خوردیم. تقریباً دوهزار زرع از همدان و کوه الوند بلند و مرتفع بود هم آن جا که نشسته بودیم و چایی می خوردیم. جای دوستان و یاران خیلی خالی بود، حيف و صد حيف.
یوم چهارشنبه بیست و دوم منزل قریه رازان است. بعد از شیپور صبح، اردو حرکت نموده، یک فرسخ که رفتند، کدوکی (1)به جلو آمد. بسیار سخت بود و طولانی. در وسط کدوک، یک رأس از مال و بنه تقى سلطان افتاده به قدر بیست زرع سر پائین غلطیده، به سنگی گیر نمود. از سه چهار طرف رسیدند کفه و تنگ ها را بریدند. اسب سالم درآمد. الحمدلله عیب نکرد. هفت و هشت روز قدری می لنگید، بعد خوب شد. و شاه حسین فراش را هم قاطر انداخت. تیره گردن [و] شانش مجروح شد که محل احتیاط بود. در بیست و دوم شوال افتاد. در بیست و پنجم ذی حجه خوب شد. بسیار راه سخت و بدی بود. بعد از زحمت های بسیار، آمدیم بقریه رازان. وارد شدیم. دیدم باغی در برابر چادرها معلوم است. گفتیم چادر آفتابگردان بردند در سر چمن زدند. باغ بسیار خوبی، تازه احداثی، مثل قصر و قجر باغ تور.
بن مرتفع و آب روان از آن چمن جاری گل سرخ فراوانی مشغول به نهار خوردن بودیم. خبر آوردند پسر کدخدای آبادی خنجر کشیده می زند و می گوید هیچ چیزی نمی فروشیم، نه از نان و نه از جو و نه از کاه و نه دوق (2)و ماست. فرستادیم تحقیق نموده، معلوم گردید بلی، پسر کدخدا قدری بیشتر از این ها هرزگی کرده. بالاخره فرستادیم آوردند. به عزت تمام گفتم: تو را باید ببرم به خرم آباد. آقای ناظم الملک پسر کدخدا را خواسته است. مردمان لُر مردند، نزدیک بود روح از بدنشان پرواز نماید. التماس پدرش و ریش سفیدان، آن چه لازم است، می دهیم، از برای خاطر خدا پسر کدخدا را مرخص بفرمائید. گفتیم بروند آن چه لازم دارند، از نان خورش و کاه و جو، بدهید، بعد قراری خواهم داد. فوراً آن چه لازم بود حاضر نمودند. دوغ و کره، تخم مرغ، ماست های خوب، نان فراوان. آن چه ملزومات که محتاج بود، سرباز همه را حاضر نموده. دادند و قیمت گرفتند. بعد آمدند به التماس های عجیب و قریب (3)بالاخره مرخص کردیم بد ده نبود. جای خنک با صفائی بود.
عیش هم کردیم. چای را بعد از خواب آمدم به اردو در منزل حسین خان یاور یک - دو فنجان چائی خوردم. بعد رفتم به چادر خودم. مشغول به چایی خوردن هوای معتدلی خوب داشت. صد حیف که جای محبین و دوستان بسیار خالی بود.
لكن مردمان بسیار خری دارد. عموماً احمقند، لکن به باطن بسیار موزی (1)و شیطان هستند. تمام هم دزد و قطاع الطریق می باشند امثال فقرا و گدایان می آیند و جای و مکانش را بلدیت پیدا کرده، چنان چه ممکن بشود برای ایشان، وقتی فرصت نموده بدزدند. فقرا زیاد دارند، همه جا و همه مكان.
یوم پنجشنبه بیست و سیّم شهر مزبور، بعد از شیپور صبح، اردو کوچ کرده، غریب (2)به پنج - شش فرسخ راه رفتیم. جای های خوب، چمن و الف های (3)زیاد فراوان. گفتیم یقین نظر علی وکیل جایی بهتر از این صراغ (4)دارد و معین نموده. وقتی که آمدیم، جای بسیار بدی، پرخار و بی گیاه و بی آبی. بسیار بد گذشت به اهل اردو. اولاً آبادی نبود که مردم چیزی بخرند، و ایل هم نبود. صحرای خشک و کوه و کمر و پر از درخت های بلوط. طرف غروبی رفتیم بالای تلّی. چند تیر تفنگ مارتین (5)انداخته، صدای تفنگ می پیچید بین کوه ها. قریب صدا می کرد. خالی از تماشا نبود، لکن در باب این منزل بسیار بدجای بود. معلوم است، سرنا را که دادی به دست آدم ناشی، یقیناً از دهن گشاد پف خواهد کرد. هم در آن منزل آدمی روانه نموده به خرم آباد، خدمت حاکم سرکار ناظم خلوت - دام اقباله - دو منزل جهة اردو معین شود. بعد از آن، بیرون شهر در محسن آباد (6)منزل اردو معین
کرده و مراجعت نموده.
جمعه بیست و چهارم، بعد از شیپور صبح که زده شد، دستورالعمل به فوج و صاحب منصب ها داده شد که بقاعده داخل شوند. تمام فوج به وضع خوش و بقاعده هر چه تمام تر، در کمال خوشی، بلافاصله وارد گردیده، تمامی شهر خرم آباد جهة تماشای ورود فوج، جمعیت کرده بودند جهة
تماشا خیلی خوش قسمی اتفاق افتاد. فوراً آدمی روانه نموده به حکومت و تعارفاتی به عمل آورده، خیلی عذرخواهی نموده بودند. و بعضی تعارفات که این جانب منتظر بودم که سرتیپ در منزل ما پیاده شوند، لامحاله از زحمت راه و گرمی هوا قدری آسوده گردند. حال که عذر خواسته اند، منشی باشی خویش را با میرزا محمدخان ملازم خودم به اردو فرستاده، تعارفات زیادی نموده، رفتند. عصر را سه - چهار مجموعه شیرینی و ده کله قند و شش گروانکه چایی به اردو فرستاده بودند و باز پاره ای احوال پرسی.
نزدیک غروبی، ثانیاً آدم فرستادم اطلاع داده رفتم به حکومت. چه شهر خوبی و چه قلعه خوبی و چه دریاچه های فراوانی و چه سروستانی که از قّه موزون سروها بعين ها شبیه به گلستان ارم است که وصف کرده اند، وارد شده، ملاقات نمودیم. پس از یک - دو ساعت از شب گذشت، بعد از صرف چائی و قهوه به اردو آمدیم. خلاصه، شهر بسیار منقّهی (1)سبز و خرم. به ورود اردو شام فرستاده بودند. یک مجموعه دادم به منزل حسین خان یاور بردند. مبلغی باز دوباره به فراش ها داده شد به رسم انعام. معلوم است که گویا نصف مالیات لرستان را از من بیچاره به همین وضع ها وصول نمایند.
باز به همان قاعده بروجرد شب جمعه را بنای روضه خوانی را گذاشتیم. بسیار مجلس پاکیزه و خوش وضعی منعقد گردید. عهد کرده ام ان شاءالله تعالی در این مدت سفر عربستان، هر شب جمعه را مشغول تعزیه داری جناب سیدالشهداء (علیه السلام) بوده که دنیا و آخرت از برکت وجود مبارک ایشان برپاست. این فقره هم شهرت تامّی نموده، صبح را جمعی از اعیان حکومت و شاهزاده رئیس با مقرب الخاقان آقامیرحسن لشکر نویس (2)و چند نفر دیگر از اعیان شهر آمدند به اردو. شیرینی و چائی صرف شد. تکلیف به نهار نمودیم. نمانده رفتند. بسیار وضع خوش اتفاق افتاد و خیلی خوش گذشت. حیف که جای دوستان و یاران خالی می باشد. بسیار شهر خوش وضعی و خرم سبزی است و از همه اطراف شهر آب ها جاری، باغات و انارستان که تمام در گل هستند، تماشا دارد. حقیقت گلستان ارم است.
فردا را رفتیم در میان باغات. جای خوبی معین کردیم و نهاری در آن جا صرف شد. باحسین خان یاور جناب میرزا تقی و آقامیرزا عبدالعظیم عصر را به اردو آمدیم. فراش های حکومت آمده
بودند. با جمعیت مبلغی ایضاً به رسم انعام دادیم. اجزای حکومت و اهل شهر بسیار بسیار مشعوف و خوشحالند از ورود فوج و رفتار و سلوک فوج، به خصوص سرکار ناظم خلوت که زیاد از حد اسرار (1)دارد در نگاه داشتن فوج، تا خداوند عالم چه امر و مقدّر فرماید تا سه - چهار روز متصل از اعیان و اجزای دیوان از رئیس ها می آمدند و می رفتند.
یوم چهارشنبه بیست و نهم شوال رفتیم به همان باغ مزبور. نهاری صرف شد. عصر را مشغول به چایی خوردن بودیم. فراش آمد که ناظم خلوت به دیدن می آیند. بلافاصله تشریف آوردند. با کمال اقتدار با جمعیت زیادی پیاده گشته، چائی و شیرینی و شربتی صرف کردند. بعد از دو ساعت، تشریف بردند. زیاده از حد میل دارد که بلکه کاری بکند که فوج را در این جا نگاه دارد. پاره ای گفتگوها هم در میان می باشد. در این باب، بعضی گفتگوها می باشد. آخر الامر دو - سه دفعه تلگراف مقرب الخاقان سرکار آقای ناظم خلوت به دارالخلافه و سؤال جواب زیادی نمودند. تلگرافاً مفید نیفتاد. در این بین تلگراف رسید بیش از این فوج مقرب الخاقان مهدی قلی خان سرتیپ - دام اقباله - العالی نباید در خرم آباد توقف نمایند، و الآن را باید حرکت نمایند.
طرف عصری یوم یکشنبه چهارم ذی قعدة الحرام به حکومت رفته، ملاقات شد در کمال مهربانی در میان عمارت و باغ ارم که سروستان می گویند. تا یک - دو ساعت از شب رفته، بصحبت مشغول بودیم. چائی و شیرینی صرف شد. موزیکانچی ها از قضا آن شب را بسیار خوب موزیکان زدند. سرکار ناظم الخلوت بسیار خوشحال و مسرور گشت. لکن از این تلگراف بسیار اوقات تلخی داشت. مراجعت به اردو نموده، فرستادیم مال مکاری شوشتری ها را بیست رأس کرایه کردیم آرد و جو و کاه و آزوقه که لازم بوده باشد با مال های خودمان جهة راه برداشته شود.
شب دوشنبه پنجم، سرهنگ تلگرافخانه و لشکر نویس و رئیس پُست خانه با برادر آقامیرزاحسن لشکر نویس باشی تشریف آوردند. آن شب را بودند تا هفت ساعت نزدیک به طلوع بود که رفتند. بسیار خوب مجلسی بود و خیلی خوش گذشت چه فایده جای یاران و دوستان بسیار خالی بود. بعد حضرات رفتند. جهة خداحافظ و حمامی هم رفته باشیم. دو تومان به حمامی انعام داده، رفتیم به تلگرافخانه. قدری با همدان گفتگو کردیم، قدری با کرمانشاهان، با زین العابدین (2)خان حسام
الملک گفتگو و خداحافظ کردیم. قدری با جناب جلالتمآب آقای ناصر الملک (1)به طهران گفتگو کردیم. مراجعت به اردو نموده، مالهای اهل شوشتری را آوردند.
امروز و فردا به تحیه آزوقه و بارگیری بودند تا دو روز دیگر طول کشید، تا یوم شنبه دهم ذى قعدة الحرام، لكن شب جمعه گذشته مجلس روضه خوانی را برپا کرده، جمعیت پاکیزه ای مجلس منعقد و سرباز هم فهمیده بود که مأموری عربستان شده است. چون اهل شهر رضایتی از فوج داشتند، گفته بودند سرکار ناظم الخلوت فرموده اند نمی گذارم این فوج بروند به عربستان. قدری سرباز خواطر جمع شده بود. بعد از این که فهمیده بودند سفر عربستان است، در مجلس روضه خوانی رقّتی شد که چه عرض کنم که حیف در چنین مجلس پر فیض جای دوستان و رفقا خالی بود که فیض برده باشند.
خلاصه، یوم شنبه که ذکر شده اردو حرکت کرد جهة شاهنشاه در سه فرسخی خرم آباد است. در همان امام زاده واجب التعظیم که مشهور به شهنشاه است. می گویند برادر جناب حضرت امام رضا - صلوات الله و سلامه علیه - می باشد. منزل کرده جای بسیار خوب و باغ و انارستان زیاد درخت های سرو بسیار معتبری هوای پاکیزه معتدلی داشت. چند اصله درخت چنار داشت که تعریف دارد. بخواهم شرح بدهم، به وصف نمی آید. به چه بلندی و به چه کلفتی. خلاصه، خیلی معتبر بود. عصر در زیر همان چنار نشسته بودیم، چائی صرف می کردیم. شاهزاده رئیس تلگراف تشریف آوردند. دو ساعت بودیم. چائی صرف شد. چند تیر تفنگ کمان داری کردیم. تفنگ پاکیزه ورندلی (2)رئیس داشتند در بیست و پنج تومان خریدم غروبی تشریف بردند.
یوم یکشنبه یازدهم شهر ذی قعده، پس از شیپور صبح اردو حرکت کرده، با مکاری های شوشتری آمدیم در تنگ چمش کنار رودخانه منزل کردیم، بعد از طی نمودن پنج و شش فرسخ کوه و کمر و جنگل ها را هر چه تعریف از کوه و کمر و از جنگل کوه های لرستان نمایم از هزار، یک وصف نکرده ام. از قدرت پروردگار همان تنگ چمش جایی بود خوش هوا و رودخانه آب خوبی
1) ابولقاسم خان قره گوزلو همدانی، فرزند احمدخان، ملقب به مشیر حضور، ناصر الملک و نائب السلطنه (1346-1282ق). وی همراه جدش محمودخان ناصر الملک در سفر دوم ناصرالدین شاه قاجار به اروپا رفته، و شش سال در دانشگاه آکسفورد انگلستان تحصیل نمود. او از درباریان ناصر الدین شاه محسوب می شد و در سال 1305ق، بعد از مرگ جدش محمود خان، تمام مناصب و مشاغل او، از من جمله حکومت همدان، به او داده شد.
2) نوعی تفنگ ته پر که در زمان قاجار در ایران معمول بوده و ظاهراً مأخوذ از نام کارخانه است.
و جاری گوارانی داشت. شفیع خان یاور در آن منزل نوبه (1)کرده. الحمدلله به زودی دو روزه خوب شد. به هر طریق که بود، گذشت.
بعد يوم دوشنبه دوازدهم شهر مزبور، بعد از شیپور صبح اردو حرکت نموده، با بلدهای شوشتری بعد از مسافت و طی نمودن شش فرسخ، آمدیم منزل در سرد آب نمودیم، کنار رودخانه بود. قدری آب رودخانه کم گردیده بود به هر قسم بود، گذران کردیم. ایل سگوند (2)می آمدند متصل که راه عبور نبود. جمعی از دست علی اسلام عارض گردیدند از بی سلوکی و بدرفتاری و بدحرفی و بعضی حرف های بی معنی و حرکات خلاف شرع او. در این باب، رسیدگی و قوررسی (3)شد. تماماً معلوم گردید راست است. مع هذا، مبلغ نوزده تومان جهة مخارج به او دادم و مبلغ دو تومان هم دادم به شخص تو شمال لری (4)که علی اسلام را برده در خرم آباد برساند و اهل اردو از این جهة بسیار خوشحال و مسرور می باشند.
بعد يوم سه شنبه سیزدهم شهر مزبور، بعد از شیپور صبح اردو حرکت نموده، با بلدهای شوشتری و دزفولی رفتند. یک روز پیش که ایل سگوند می آمدند متصل با اهل اردو و ایل در همین منزل سرداب که باید بیفتیم دچار شده بودیم که آمدیم به منزل سرداب متصل، داشتند همین ایل سگوند می آمدند. یک رأس مادیان بسیار خوبی را از ایل سگوند مار زده بوده، دراز شده بود و مقدور به حرکت نبود. می گفتند مار زیاد است در این منزل. بلافاصله مادیان زبان بسته مرد و تو پید. ولی آن شب را در آن منزل سرداب اهل اردو بسیار خوف و وحشت داشتند. از قضاالله قلی بیک و عبدالجبار بیک نایب اسب ها را نعل می زدند. یک دفعه دیده بود الله قلی بیک که یک ماری به کلفتی دسته بیل پیچید به پایش از روی شلوار. خلاصه، فریاد کرده بودند، از اطراف و از چادرها جمعی آمده بودند به هزار سعی خلاصش کرده بودند. به آسانی ویل نمی کرده است. خود الله قلی بیک زرنگی کرده بود با چاقو و سم تراش سرش را مجروح کرده از جانش انداخته بوده. بعد از پایش وا شده، کشته بودند، دو زرع بوده. بعضی هم از سربازها رفته بودند در میان ایلهانان و دوغی و جو کاهی بخرند دیده بودند صحرائی است پر الف و گیاه. سؤال کرده بودند
که چرا این صحرا را الفش را نمی چرانید؟ گفته جرأت نمی کنیم که یک رأس مال به این صحرا در میان الف ها ویل نمائیم.
به قسمی مار در این جا هست که محض زدن حیوان و آدم را، فوراً می میرد.
به این خبرها و دیدن آن مار را که نائب ها کشته بودند و آن مادیان ایل سگوند را که مار زده بود و تو پید، آن شب را سربازان و پاره ای اهل اردو که مطلع شده بودند، بسیار خوف داشتند. الحمدلله رب العالمین از برکت دعای محبین و از همت و برکت وجود جناب سیدالشهداء امام حسین (علیه السلام) و اولاد او - صلوات الله و سلامه عليه و علیهم اجمعین - ابداً هیچ آسیبی و ضرری نرسیده. از قضا آن شب را هم بسیار خوش گذشت به اهل اردو و به خودمان از هر باب و هر جهة.
فردا را سر آفتاب حرکت کردیم. قدری راه که رفتیم، از دربندی گذشتیم. در میان این کوه ها و کمر اهل اردو و ایل سگوند در راه دو چار به هم شده راه به آن سختی تمام کوه و کمر و جنگل، مال نمی تواند حرکت نماید. مال و احشام و زن و بچه ایل سگوند. محشر شد. آن روز را قریب به چهار ساعت به غروب مانده به منزل آمدیم. راه عبور چنان مسدود، قریب دو فرسخ پیاده آمدیم تا رد شدیم. به کمعلی گوربه گوری مشهور بود. منزل کردیم. منزل بدی، بی آبی، گرمی، جای دوستان خالی بود حقیقت در چنین جایی و منزلی همراه باشید. حال پیاده شدیم. قهوه می خوریم فاضل خان و دو سه نفر دیگر از بزرگان ایل سگوند دوره کرده اند. خواهش می کنند شش - هفت عرب مادیان سوار با یک نفر شیخ عرب آن ها می سپاریم به سرکار. ایشان را برسانید به دزفول. و آن چه این ایل سگوند اسباب و چادر داشتند، بار مادیان و قاطر بود. چه مادیان ها قریب به چهارصد و پانصد سوار هم بودند. سوای ده - پانزده هزار پیاده زن و بچه و مرد، تمام سوارها تفنگ های ورندل و مارتین که تعریف داشت. در همان روز مرادبیک راه را گم کرده بود. قریب دو فرسخ بعد به سرافت افتاده بود. به هزار زحمت و مرارت، طرف عصری آمد و دو نفر هم
از سربازها نیامده بودند و راه را گم کرده بودند. شخص خرم آبادی بلد بود. به همراه پنج هزار انعام داده رفته است. صبح طلوع، وقت حرکت اردو سربازها را آورده است، لکن فاضل خان که توشمال و بزرگ سگوند بود، در سر گردنه ملاقات شد در کمال انسانیت و عذرخواهی. به قدر یک ساعت بود. قهوه و قلیانی صرف شد و این شیخ عرب را با سوارهای شیخ عرب خواهش نمودند که به دزفول برسانیم. چهار - پنج منزل مهمانداری نموده، به دزفول که رسیدند، رفتند. ایل معتبری بود. خلاصه، هر چه تعریف و وصف نمایم از کوه و کمر و درخت های بلوط، از هزار، یک وصف نشده. راهی و کوهی و سنگی گفته می شود، لکن تا آدمی نبیند، به تعریف راست نمی آید. تعالی الله از این قدرت و خلقت که کرده است.
بعد یوم چهارشنبه چهاردهم شهر مزبور، بعد از شیپور، نصف شب که اخبار کردیم زده شود
اردو، حرکت نمود، رفت. یک ساعت بعد از حرکت اردو، سوار شده، قریب به پنج فرسخ راه طی نموده، ولی چه راهی همه کوه ها و کمر که اسب یارا و قدرت حرکت ندارد. بعضی پیاده و بعض راه سواره به هزار زحمت ها به منزل رسیدیم، که سرگل مشهور بود. در حقیقت گلستان بود. اولاً دو - سه هزار بوته خرزهره پرگل و رنگارنگ وا شده، آب فراوان، انگور فراوان، یعنی نرسیده بود. از قدرت پروردگار عالمیان، تمام فوج از برای دو - سه منزل غوره برداشتند و خوردند. دو - سه جام نقره دادم آبش کشیدند، و قند ریختیم و خوردیم و خورش های خوب طباخ کربلائی عابدین ترتیب داده بود. دادم تخت زدند در میان آب که کنار آب خرمن خرمن گل خرزهره بود. چادر آفتاب گردانی هم زدند. هم در آن جا نهار خوردیم و هم خوابیدیم. طرف عصری دو ساعت به غروب، قدری رفتیم به گردش شکاری به دست نیامد. جای بسیار باصفائی بود. حقیقت خوش گذشت. جای دوستان و رفقا بسیار خالی بود. همه فراوان و مهیا بود. بعد را گفتند که فردا را باید به گردنه كيالون (1)زد و گذشت بلدها گفتند که باید شام خورد و سوار شد؛ قرار در چهار ساعتی.
خلاصه، چهار ساعت که از شب پنجشنبه پانزدهم شهر مزبور گذشت، شیپور زدند و اردو حرکت کرده، دو ساعت هم بعد از حرکت اردو سوار شده، به هزار زحمت ها پیاده و سوار سربالا را آمدیم در سر گردنه. سر این سنگ های گزّا (2)یک بوته نخود سبز مغز پر سربازی چیده داده بود. خیلی عجیب و غریب بود. بعد را دیدم که رد شدن محال است. تمام اردو و مال و بارگیر کرده، باید یکی یکی و قدم به قدم رد شود. نشستیم دو - سه قلیان و قهوه صرف شد. بعین ها روز بعث و نشور که همه در فکر خود هستند و کسی را از حال کسی اطلاع نیست؛ چرا که راه در کمر کوه واقع است. پائین که نگاه می کنی، قریب دو فرسخ سرازیر است. همه سنگ و کمر. بالا نگاه می کنی، بالای سر نگاه می کنی، سنگ صاف از قدرت پروردگار کشیده است تا به کجا الی ماشاءالله جای وحشت دارد. اگر چنان چه آدمی و یا مالی به هم نزدیک بشوند و طوری شود که بیفتد، ابداً آثاری از او پیدا نخواهد شد. باری به هزار سعی ها و زحمت ها یگان یگان از اهل اردو پیاده رد شدیم. قریب به دو فرسخ بلکه زیادتر، پیاده آمدیم به اردو که اول زدن چادرها بود. حسین خان یاور پیاله آبش در دستش که به یک دفعه اسب از سنگ پریده بود.
خورده حسین خان یاور افتاده بوده، قدری از سرش مجروح شده بود باقی صاحب منصبان با بیرق با شفیع خان یاور به هزار زحمت ها آمدند دو ساعت بعد از ما.
الحمدلله رب العالمین، راه به این سختی یک نفر صدمه نکشید هفت - هشت دانه مشربه پر از آب به سربازان رسانیده، به آسودگی الحمدالله گذشتیم و عاقبت به خیر شدیم. اما خالی از تماشا نبود. حیف در چنین جائی هم جای دوستان و رفقا خالی بود. باری، همگی رسیدند به منزل. منزل بدی نبود. کاروان سرائی داده بودند ناظم خلوت درست کرده بودند و برنج کار می گفتند. کبری و چادری دیدیم برپاست. معلوم شد تلگراف و تلگرافچی می باشد طرف عصری رفتیم با حسین خان یاور گفتگوئی شد بمقرب الخاقان ساعد السلطنه (1)اطلاع داده تلگرافچی از ورود فوج به منزل برنج کار. اول که قبول و باور نمی کرده، بالاخره در این باب بسیار خوشحال گردیده بود. قدری برنج و آرد و قند و چایی به تلگرافچی داده شد. آمدیم به منزل. گفتند فردا را آب در راه کم است و روز نمی توان رفت. شش - هفت فرسخ هم می باشد. باید اول شب راه افتاد. اخبار شد که اول شب شیپور بزنند اردو کوچ نماید.
خلاصه، اول ساعت شب جمعه شانزدهم شهر مزبور، شیپور زده، اردو کوچ نمود. بعد از نماز مغرب سوار شده از برای قلعه رزن. بعد از این که شب را تا صبح آمدیم، اول نماز رسیدیم. تمام اهل این ولایت از اهل بروجرد و خرم آباد و دزفول و عرب و لر تا به حال فرسخ را نفهمیده اند. عجب مردمان با فهم با شعوری هستند. باری، امروز را هم در دور دائره قلعه رزن به سر بردیم. طرف عصری رفتیم آن جاها را که تازه درست کرده بودند. قدری تماشا کرده، مراجعت نمودیم. به قراری ملخ بود که حساب نداشت از حد و حسر (2)بیرون. شب شنبه هفدهم شهر مزبور بلدها آمدند. باید این منزل را هم شب برویم. اول شب مزبور، بعد از نماز مغرب و عشاء شیپور کوچ زده، اردو حرکت نموده، به همان قاعده که صاحب منصبان با شفیع خان با فوج و بیرق می روند و پیش قراول با محمد حسن سلطان و بلدها می روند، این جانب با حسین خان یاور و عمله جات. و خبر هم نموده اند که باید به حسینیه که منزل است برویم. در منزل پیش، یک رأس اسب نایب و یک رأس الاغ سرباز از این خرزهره خورده بود، توپید. اسبی از اصطبل به نایب داده شده. که بد نگذرد به آن بیچاره.
به هر جهة بود، آن شب را آمدیم. تا تاریک بود، بسیار بد گذشت. بعد از این که ماه درآمد، بد
نبود لا محاله خالی از سیاحت نبود. خلاصه باز طلوع صبح وارد شدیم. بسیار جای گرمی و آب بدی داشت. به هر طریق، تا دو ساعت به غروب ماندیم. همان بلدها را خواستند. گفتند شش - هفت فرسخ است تا به شهر. فهمیدیم که بیشتر است و این ها از روی شعور حرف نمی زنند. و می گفتند باید حالا بار کرده، برویم بالاخره راضی شده، تن به قضا داده، شب یکشنبه هجدهم شهر مزبور از حسینیه دو ساعت به غروب مانده اردو حرکت کرده، از برای شهر دزفول آمدیم. بعد از این که به همان قاعده که منزل به منزل می آمدیم، پیش قراول و بلدها با محمد حسن سلطان صاحب منصبان با شفیع خان یاور، ما هم با حسین خان یاور می آمدیم. ماه در نیامده بود که راه گم کرده بودند. پیش قراول هم دور شده بود. بعضی مشغول به نماز شده بودند. جوقه جوقه شده بودند ما رسیدیم، دیدیم هنگامه است. دادیم شیپور زدند. قهوه و قلیانی صرف شد. اصلاً از راه ها صراغ نیست. در این بین، سربازی هم آتش زده بود به صحرا؛ یعنی خواسته بوده است که چوبوق، بکشد گوگردی زده بوده به سنگ، که یک مرتبه صحرا آتش گرفته بود.
بالاخره، هنگامه بود. بلدها را خواستم. بدبخت ها راه را گم کرده بودند. تا این که کم کم روشنا شد. در لب آب بلارود که حدّ و سدّ لرستان و عربستان بوده. همگی ملحق گردیدیم. هم در آن شب یکی از طوله های عالیجاه حسین خان یاور گم شد. دیگر پیدا نشد. تقریباً از آب بلارود نیم فرسخ که آمدیم، افتادیم به همواره ای و صحرای وسیع عربستان. قریب به چهار فرسخ که آمدیم، رسیدیم به لب آب دزفول که از جلو شهر می رود. اردو در مقابل شهر افتاد. آن روز را تا دو ساعت از روز، زیر آفتاب گرم در میان چادر بودیم. در این بین، یک نفر از فراش های ساعد السلطنه آمد که تشریف ببرید به کنار، آب کت بسیار خوبی و خنکی هست که ساعد السلطنه همیشه در آن جا منزل می کرد لابد رفتیم، بد نبود. از چادر ده مقابل بهتر بود. امروز را در آن جا به سر بردیم.
فردا قرار دادم که من می روم به همان لب آب جای دیروزی، اردو برود آن طرف آب. شخص سیدی کلکی با چند خیک درست کرده، آورد سوار شدیم به همان کلک، رفتیم به کت دیروزی و اردو هم رفتند آن طرف آب چادر زدند. عصر را به اردو آمدیم و شب را بودیم. صبح سر آفتاب باز به کلک سوار شده رفتیم به آن طرف آب. بودیم چند روزی. همه روزه انعامی به همان سید کلکچی می دادیم تا این که نقاهتی عارض گردید. دو - سه روزی مدارا کردیم. دیدیم شدت کرد. حسین خان یاور را خواستم، گفتند حکیمی در این شهر می باشد، اذن می دهید بفرستیم بیاید. فرستادیم آمد شخص حکیم سید بودند. دو - سه روزی با استخاره
و استشاره مداوا شد، باز شدت نمود. در این بین، جناب مستطاب آقای آقاسید عبدالرحمن سید جلیل القدری بود. تشریف آوردند. خواهش نمودند که شبه دانی در بنده منزل می باشد. چنان چه میل دارید، تشریف بیاورید. رفتیم. کت دادم زدند با حسین خان یاور. همه روزه می رفتند با حسین خان یاور. در این بین مقرب الخاقان مؤتمن السلطان ساعد السلطنه آمد با فوج، قدری هم یخ از شوشتر از کارخانه سرکار مقرب الخاقان امیر الامراء آقای نظام السلطنه (1)آورده بودند میان شربت بریخته یک گیلاس شد. خوردیم. قدری هم به
حسین خان یاور دادم. قدری هم به میرزا عبدالعظیم. عالیجاه شفیع خان یاور با چهار سلطان و چهار دسته سرباز با موزیکانخانه روانه شوشتر نموده، در قراول شهر شوشتر و حکومت برقرار نموده، کیفیت ناخوشی و نقاهت این جانب را سرکار آقای ناظم خلوت از خرم آباد روزنامه کرده بودند. به دارالخلافه از جانب جلالتمآب آقای ناصر الملک تلگرافچی رسید. از قرار روزنامه سرکار مقرب الخاقان آقای ناظم خلوت نقاهتی به شما عارض گردیده معجلاً خبر بدهید تلگرافاً جواب عرض شد: بلی، ناخوش هستم. مقرب الخاقان سرکار ساعد السلطنه تشریف داشتند در شبه دانی به نهار هم مهمان بودند. در بنده منزل تلگرافی از جانب همایون ظله اللهی رسید و تلگرافی از سرکار حضرت والا آقای نایب السلطنه و از جناب جلالتمآب سرکار آقای ناصر الملک تلگراف ها را سرکار عبدالله خان ساعد السلطنه خواندند. بسیار مشعوف گردیده، لکن این جانب احوالی نداشتم. مبلغ بیست تومان انعام تلگراف خانه دادم. همه روزه تلگرافاً از طهران احوال پرسی می شود. مدت بیست و دو - سه روز، روز به روز احوالم بدتر می شد، تا این که سرکار ساعد السلطنه تشریف بردند. بعد از دو سه روزی که مهمان بودند، یک روز بعد، قی و اسهالی به این جانب عارض شد؛ به طوری که مقدور به حرکت نبودم. الحمدلله رب العالمین بعد از قی و اسهال روز به روز احوالم بهتر و خوب تر شد، تا این که مهر
1) حسین قلی خان مافی، فرزند شریف خان و ملقب به سعد الملک و نظام السلطنه (1248-1326ق). وی از رجال برجسته طایفه مافی بود. طایفه مافی از طوایف لرستان بودند که در عصر صفوی به فارس و در آقا محمدخان قاجار به اطراف قزوین منتقل شدند و در دستگاه زندیه نقشی مهم را ایفاء می کردند. نظام السلطنه با نوشتن یک نامه، حسام السلطنه را مجذوب خط و انشای زیبای خود نموده، و در 22 سالگی به سمت منشیگری وارد دستگاه حسام السلطنه گردید. و بعد از آن، در مناصب مختلف دولتی خدمت کرد و تا حد صدارت اعظمی در سال 1326ق پیش رفت. وی در سال 1305 تا سال 1308ق حاکم عربستان بود.
علی سلطان با جناب مستطاب آقای سید الاطباء (1)- سلمه الله تعالی - آمدند. قدری دوق در مشک زده دادند. الحمدلله رب العالمین به کلی رفع نقاهت گردید. این که سرکار جناب آقای سید الاطباء دیر تشریف آوردند در این باب دو - سه تلگراف شده بود که طبیب نظامی روانه شد از ورود ایشان اطلاع بدهید از سرکار آقای مخبرالدوله و از سرکار حضرت نایب السلطنه و از سرکار جلالتمآب آقای ناصر الملک.
بعد معلوم شد که جناب آقای سیدالاطباء و مهر علی سلطان با سی نفر عقب مانده سرباز راه را گم کرده اند. دو - سه روز بی راهه آمدند. بعد از آن مهر علی سلطان سربازها را خواسته، آن چه آذوقه داشته اند، معلوم کرده بوده، دیده بود که دو - سه روز بخور و نمیر آذوقه دارند. قدغن کرده بود که باید پنج روزه این آذوقه را صرف نمائید. در این بین، یک - دو نفر از سربازها می رسند که در این جا دو نفر آدم است. مهر علی سلطان سوار گشته، رفته مبلغ چهار تومان به آن ها داده، آن ها بلد بودند. بعد از دو روز، حضرات را آورده بود به یک فرسخی دزفول به باغ پنبه زار. به این جهة، سرکار آقای سید الاطباء دیر تشریف آوردند. حال بقیه احوالم بهتر است. شب و روز مشغول رسیده گی (2)از امورات و کارهای فوج می نمایم؛ من جمله جناب مستطاب سیدالاطباء به کلی پنیر خوردن را قدغن نموده اند. در این باب، سپرده ام احدی جرأت خوردن پنیر ندارد ناخوشی الحمدلله برطرف گردیده؛ معرکه بود. صادق بیک فراشباشی و حیدرخان بقىّ و اسهال و آقا میرزا عبدالعظیم بقی و اسهال مبتلا به شدت. الحمدلله رب العالمین همگی عاقبت به خیر گردیده مهر علی سلطان در همان روز جای اردو را تغییر داد در کنار رود، در پای شاه رود بند افتاده است اردو، لکن به قدر میدان اسبی کتی است که سرکار مقرب الخاقان السلطان آقای نظام السلطنه در آن جا بوده است. همه روزه می روم با جناب مستطاب آقای سید عبدالرحمن - سلمه الله تعالى - و جناب مستطاب آقای سیدالاطباء و حسین خان یاور دو از روز رفته، می رویم، نیم ساعت به غروب مانده می آئیم. در سر همان کلک [بی تیر] قلیان در دست عالیجاه حسین خان از سر آب سیاحت کنان می رویم تا نزدیک پل شهر. بعد از آن، نیم ساعت از شب رفته می آئیم به اردو. عجب حظّی دارد و خالی از تماشا نیست. شب های مهتاب، عالم
علی حده دارد و شب های تاریک شعله های چراغ های اهل اردو و لاله ها (1)عالم خوبی دارد. با حرکت آب، چون آب هم وسیع است، هموار هم می رود از روی هر شعله ای ده شعله می شود. حیف که جای دوستان و یاران و رفقاها خالی است. شب های جمعه را هم مشغول به تعزیه و روضه خوانی جناب سیدالشهداء (علیه السلام) هستیم.
امروز که یوم چهارشنبه بیست و ششم شهر ذي حجة الحرام است، حضوراً جیره سربازها را ده به ده دادم. آقا میرزا عبدالعظیم را فرستاده شوشتر که سان دیده جیره سربازان شوشتر را بدهند. از قراری که از شوشتر خبر رسید، گویا سان داده اند. امروزها باید آقامیرزاعبدالعظیم بیاید از اتفاقات من جمله در آن اوقاتی که آن طرف آب می رفتیم، هنوز به شبه دان جناب مستطاب آقا - سلمه الله - نرفته بودم. یک روز آقا میرزاتقی آفتابه برداشته، به تشخص تمام جهة رفع قضای حاجت در آن شکاف های آب نشسته، در حین همان اوقات ماری را دیده بود. آفتابه را گذاشته، فرار اختیار نموده، به حالی که نزدیک بود ضعف نماید. آقا میرزا عبدالعظيم و میرزا محمدخان رفتند، بعد از تجسس زیاد، ماری دیدند. فوراً سید کلکچی روانه اردو نموده، تفنگی از آدم های عالیجاه حسین خان یاور گرفته آوردند. میرزا محمدخان مار را زد؛ غریب ماری بود؛ خیلی مهیب. آقا میرزا تقی حق داشته به آن حالت فرار اختیار نموده. دادم انداختند به آب، طعمه ماهیان شود.
بالاخره، آقامیرزاعبدالعظیم آمد یوم پنجشنبه بیست و هفتم شهر ذي حجة الحرام تتمة جيرة سربازان داده شد. بعد رد دو ساعت، تقریباً از یوم جمعه بیست و هشتم شهر مزبور که گذشت، سوار به کلک شده، رفتیم به اتفاق جناب آقای سیدالاطباء و عالیجاه حسین خان و آقامیرزا عبدالعظیم رفتیم به کت. گفتم اردو برود به جای اول که افتاده بود. عصر را سوار کلک شده آمدیم. مهر علی سلطان اردو را بقاعده قلعه چادرها را فرمان داده بود زده بودند و جای چادر این جانب در میان آب زده بودند، سه طرف او را با سنگ سکو بسته بودند، به قسم خوبی بسیار هم خنک و با صفا بود و چادرهای صاحب منصبان هم تمام در میان آب زده شده بود، به وضع خوبی. ان شاءالله تعالى خیال دارم که فردا یوم یکشنبه غره محرم است، مشغول به تعزیه داری جناب سیدالشهداء - سلام الله علیه و آله - شویم؛ از جمله در این مدت چهارم شهر ذی حجة الحرام آقا سرور را که فرستادم به بصره که قدری لیمونات و از تحفه های ولایت روم بیاورد؛ من جمله اسباب یخ بندی
1) نوعی چراغ.
و غیره. در این باب، سرکار جناب آقای نظام السلطنه فرموده بودند فلانی اسباب یخ بندی می خواهد چه بکند، که آدم مخصوص فرستاده است یخ را در ولایت عربستان برای این می خواهد در این هوای گرم بخورد. بعد از فضل خدا، حالت جناب آقای نظام السلطنه در این پایه است که فرمایش فرموده اند به کار فلانی اسباب یخ بندی نمی آید.
باری، آقا سرور ور ششم محرم الحرام که دو شب بود مشغول روضه خوانی و خرج به مردم دادن بودیم آمد. اولاً اسباب یخ بندی پیدا نکرده بوده، یعنی نبوده است. قرار داده است که بیاورند من بعد، لکن پاره ای اسباب ها و لیمونات و ترشیجات آورده است. هم تماشا دارد و هم خوردن. حیف که جای دوستان خالی است. اما این که امروز که شب هفتم محرم است مشغول به تعزیه داری و روضه خوانی هستم، روزها را باز به عادت معهود با جناب مستطاب آقای سیدالاطباء و عالیجاه حسین خان یاور و آقا میرزا عبدالعظیم به کت آن طرف آب می روم یک ربع به غرب مانده می آیم. مشغول روضه خوانی هستیم که دو و نیم از شب رفته از آقایان شهر و ملاهای شهر هم خیلی می آیند. بسیار مجلس خوش وضع منقهی معطر پرفیض است. خداوند عالم این شیوۀ مرضیه را به همگی عطا فرماید. اما جای دوستان بسیار خالی است. دو ساعت که از شب می گذرد، قریب سیصد - چهارصد نفر از اهل شهر با مشعل با طبل با سنج می آیند. وضع غریبی سینه می زنند. تماشا دارد. شیرینی می خورند و گلابی استعمال نموده، می روند و روزها هم قریب به دویست - سیصد نفر می آیند در میان آب شناوری می نمایند، بزرگ و کوچک و بعد باز به همان قاعده سینه می زنند
از میان آب می روند. خالی از تماشا نیست.
امشب که یوم سه شنبه نهم محرم الحرام از اعیان دزفول و سادات ملاهای شهر تماماً در مجلس روضه خوانی حضور دارند و شب را هم تدارکی پاکیزه و تحیه خوبی سرور فراهم آورده بود که بسیار کم این قسم خوش مجلس منعقد می شود. از لاله های بصره بیست و چهار لاله در مجلس گذاشته شده بود و چهار چراغ... بسیار مجلس خوش وضعی و روضه خوانی خیلی خوب اتفاق افتاد. تمام به خوشی و سرافرازی راه افتاد، بلکه این بیچاره ها چنین مجلس در عمرشان ندیده بودند. به جز وصف و تعریف دیگر چیزی نیست در مجالس ها. ولی اول شب را به قدر نیم ساعت باد تند مخالفی وزید. گرد و غباری زیاد شد. از برکت معجزه جناب سیدالشهداء - سلام الله عليه - به زودی رفع شد و نخواست که مجلس به این پاکیزه گی منقص شود. چیزی نبود مگر از معجز حضرت اباعبدالله الحسین - سلام الله عليه - تمام اردو هم حاضر بودند با جمع صاحب منصب ها بسیار مجلس پرفیض و معطری واقع گردید. بعد از سه ساعت، دیگر سینه زن ها به طریق عادت
معهود آمدند سینه زدند و شربت خوردند و رفتند. به شوق تمام خالی از تماشا نیست. در هر صورت از جمله تازه گی ها دو نفر شیپورچی از شهرهای روم در این ایام عاشورا به دزفول آمده دادم به مهر علی سلطان این دهه را برده است به منزل.
امروز که یوم چهارشنبه یازدهم است یا دوازدهم، مهر علی سلطان را خواسته، گفتم شیپورچی ها شیپور بزنند ببینم. بعد از این که شیپور زدند، بسیار خوب شیپور می زنند؛ یعنی به قاعده و وضع خودشان فرستادم به چادر یوزباشی رضاقلی بهاری تا من بعد چه شود. عصر عاشورا هم روضه تمام و ختم گردید. حق النفس ایشان نقداً داده شد. بسیار ممنون و مشعوف گردیده، دعاکنان رفتند. یک نفر از آن شیپورچی های رومی نگاه داشته ام و سپرده ام به مهرعلی سلطان هر روز دارند مشغول مشق بالبان خوانه (1)است از چهاردهم تا الی هفدهم هر روز یک ساعت به صبح مانده می روم به شکار دراج در میان برنج زار و مرضه و وسمه خالی از تماشا نیست دو ساعت از آفتاب رفته مراجعت نموده، به کت آن طرف آب که مقابل اردو می باشد می روم. نهاری صرف شده می خواهم کم کم هوای این جا رو به بهبود است. مِن بعد را می توان گذران کرد.
امروز که یوم چهارشنبه هفدهم است، به قسمی باد و طوفان شده که چادرها را انداخته و پاره کرد. چنان گرد و خاک شده که به تعریف و وصف نمی آید. هوای مختلفی ابر و برقی ساطع بود که به تعریف راست نمی آید. یک ساعت به غروب مانده، باد مزلف میآید تا الی سه ساعت از شب رفته. اهل اردو بیچاره ها همه در تزلزل بودند؛ من جمله چادر پوش را هشت - نُه نفر از فراشها از طناب ها قایم گرفته بودند. خداوند عالم عاقبت کارها را به خیر انجامد. این حکایت باد و طوفان نمونه ای از طوفان حضرت عاد و ثمود على نبينا [و] علیه السلام بود. تا سه روز یک ساعت و دو ساعت به غروب مانده، به همین قاعده باد تندی و گرد و غباری می آمد و بارندگی کمی هم شد.
يوم جمعه بیستم را سوار شده به شکار دراج رفته، در میان و سمه زار و نیستان که قلم متعارفی بوده باشد، از حد و حسر بیرون. یک دانه خرگوش هم میرزا عبدالعظیم زد، تماشا داشت. دخلی به خرگوش های ولایتی نداشت. عربی بود. این هم ولی در همان کت آن طرف آب که روزها می رویم، خبر آوردند افعی در این جا خوابیده است و دم خود را هم گرفته
1) نوعی ساز بادی.
است به دستش. فرستادم از اردو آن طرف آب تفنگ آوردند. بعد از این که زدم، چیزی عجیب و جانوری غریبی بود. اولاً سه - چهار مار خورده بود. دو دست داشت، یک دمی داشت، میل میل خودش هم به قدر گربه بزرگ بود. چیزی مهیب غریبی بود. چنین جانوری دیده نشده بود. تعریف داشت خداوند عالم عاقبت امورات را به خیر انجامد. چیزهای عجیب و غریبی مشاهده می گردد.
ایضاً در یکشنبه بیست و دوم به شکار رفتیم. دراج فراوانی بود الحمدالله شکاری نکردیم. عالیجاه حسین خان یاور بود قدری گردش کردیم. یک روز وقت آمدن سه دانه مرغابی سیاه میرزا محمد خان زد و یک دانه قمری میرزا محمود آدم حسین خان یاور.
ايضاً دوشنبه و سه و سه شنبه یا چهارشنبه رفتیم به شکار. میرزا محمدخان آمد. خبر آورد شکارگاه خوبی معین کرده ایم. در قلمزار فردا که پنجشنبه بیست و ششم بود، یک ساعت به صبح مانده سوار شده رفتیم. از قضا راه را میرزا محمدخان گم کرده، قریب یک ساعت ما را بیراهه برد. بعد از این که صبح شد، معلوم گردید قلمزار به قدر نیم فرسخ عقب مانده. دوباره برگشتیم، رفتیم به قلم زار و شکار فراوانی بود، لكن قلمزار مانع بود قدری پیاده گردش کردیم. شکاری نشد و هوا هم گرم شد. سوار شده آمدیم، باغی در آن نزدیکی بود. پیاده شدیم. چایی صرف شد قدری شربت کردیم با آب لیمو خوردیم. سوار شده، به اردو آمدیم، باز به طریق معهود، رفتیم آن طرف آب در کت، نهار صرف شد، خوابیدیم عصر را به اردو آمدیم. مقرب الخاقان امیر موسی خان رئیس تلگرافخانه آمده، عالیجاه حسین خان یاور دیدنی کرده بودند. عصر را بازدید یاور آمدند. با میرزا موسی خان دو ساعت از شب رفته آمدند منزل دیدنی کردند و رفته.
صبح که یوم جمعه بیست و هفتم بوده، سوار شده حسین خان یاور را برداشته، رفتیم به دیدن. در میان شهر دزفول، بعد از ملاقات، پاره ای صحبت کردیم و پاره ای گفتگوها رد و بدل گردید. چند کلمه با صاحب منصبان مأمور به شوشتر گفتگو کرده، احوال پرسی از ایشان نمودیم. با عالیجاه شفیع خان یاور گفتگو نموده، مراجعت به اردو نموده، سوار کلک شده به آن طرف آب رفتیم در کت نهاری صرف شد خوابیدیم جای دوستان و محبان و رفقا بسیار خالی است.
امروز که یوم یکشنبه بیست و نهم شهر محرم الحرام است. الحمدلله رب العالمین بد نمی گذرد به اهل اردو، و ناخوشی ابداً در میان اردو نیست. همگی صحیح و سالم می باشند. هواهای این جا هم که دزفول باشد، امروزها بسیار خوب شده، چندان گرم نیست. شب هایش که بسیار خنک است.
روزها قدری بازگرم است، لکن روز به روز تفاوت می کند حالا به نقد بد نیست. چند روز است آقا میرزا عبدالعظیم احوالش به هم خورده گی رسانیده بود، الحمدلله خوب شد.
امروز که دوشنبه سلخ است، سرکار مقرب الخاقان موسی خان سرهنگ تلگرافخانه در کت مهمان هستند بعد از صرف نهار و چائی عصر از آب در سر کلک رد شدیم. شب را هم نگذاشتیم بروند، تا نصف شب بودند، به صحبت مشغول بودیم. جهة خواب با حسین خان یاور رفتند در چادر یاور خوابیدند، صبح را آمدند خداحافظ نموده، رفتند در چادر به آن طرف آب قدری تیراندازی و کمان داری نموده، در مهمانی اجزای تلگرافخانه همگی بودند. بسیار خوش گذشت. حیف که جای دوستان و رفقا خالی است.
در این جا امشب که شب سه شنبه غرّه صفر المظفر است، موسی خان سرهنگ تلگرافخانه تشریف دارند. در بنده منزل تا ساعت شش از شب رفته مشغول به صحبت بودیم. عالیجاه حسین خان یاور هم بود. در وقت خوابیدن خواهش نمودند در اتفاق حسین خان یاور رفتند به چادر ایشان. خیال رفتن به شوشتر دارد. آدم حلیم و سلیم خوب است. با این که از غم بی آلتی افسرده است، بسیار مطلوب است. بعد از رفتن ایشان، در سرکت خوابیدیم. بوی بد استشمام شد. در ساعت شش و هفت شب گذشته فرستادم مهر علی سلطان را خواستم. گفتم این بوی تعفن از کجا می آید. رفته است با لاله به قدر یک میدان اسب پائین تر یک الاغی مرده بوده، او را انداخته اند در میان آب، بوی عفونت آرام شده است. آن وقت آسوده خاطر خوابیدم. روزها را به آن طرف آب می رویم. نیم ساعت به غروب مانده می آئیم. غرض از گذراندن روزها و ایام است. خداوند عالم سلامتی بدهد ان شاءالله تعالى.
امروز که یوم چهارشنبه دوم است در کنار آب نشسته چایی می خوردیم. یک دانه از این ولیجه های (1)سیاه چشم که مشهور است به طرنطا در هوا زدم. در هوا میران به بالای سرم بود و دو - سه قطره از خون حیوان ریخت به صورتم و به دامن شلوارم. باز به همین قاعده معهود نیم ساعت به غروب مانده سوار کلک شده، از آن طرف آب به این طرف می آئیم و صبح را باز به همین قاعده می رویم، لکن چندی قبل طولۀ عالیجاه حسین خان یاور چقید (2)و چهار دانه از بچه طول ها نگاه داشتیم دو دانه این جانب به میرزا محمدخان گفتم بده نگاه دارند. فرستادم آوردند دو دانه
معین نموده سپردم. بعد میرزا محمد خان گفته بود پس زنجیری بدهند تا بچه طوله ها بسته شود. صادق بیگ را خواستم گفتم دو دانه طوقه های آهنی و دو دانه از آن زنجیرهای بزرگ که قره برقه است دادم دو نفر فراش با صادق بیک برد. و گفتم به میرزا محمدخان بگوئید محکم زنجیر نماید که نگریزند طوله ها. قدری در این باب خندیدیم.
امروز که یوم شنبه پنجم است، به شهر رفتم دیدنی. از مستطاب قدوة الانام آقای محمد طاهر (1)- سلمه الله تعالی - دیدن نموده، قدری صحبت داشته، مراجعت نمودم. عالیجاه حسین خان یاور را هم اتفاق داشت. جای دوستان خیلی خالی است در این ولایت. و از سیاحت های این ولایت از طلوع آفتاب به قدر دو هزار زن و بچه و از اعلی و ادنی تا غروب به بهانه رخت شوری لخت نشسته اند. مشغولند به آب بازی. چه کنند بیچاره ها. چاره ای بجز لخت شدن و میان آب رفتن از گرما ندارند. بلکه می خواهم بگویم چهار - پنج هزار بزرگ و کوچک اطفال چهار ساله و پنج ساله ایشان همگی دست به آب دارند و شنا می نمایند، مثل ماهي. و وضع ايشان بعين ها ماهی است. تماشا دارد. مال و گاومیش، مرد و زن، همه در کنار آب، شبیه محشر است. خالی از تماشا نیست. حقیقت بندگان خدا به جز این چاره ندارند. شب را هم تا دو
ساعت همین کارها را دارند. قدری که هوا خنک شد، آن وقت دم و دستگاه ایشان جمع می شود. قدری در این روزها هوا خوب شده است.
از هشتم ماه صفر دیگر به کلک سوار نشدیم و به آن طرف آب نرفته ایم. یک مرتبه هم به دو فرسخی به شکار رفته ایم و چند دانه دراج زده ایم و نهار را هم در همان شکارگاه در زیر چادر آفتاب گردان خورده ایم هوا قدری خوب و آفتاب دیگر چندان گزنده نیست.
امروز عصر را که دوازدهم شهر صفر المظفر است رفتیم در صحرائی که شاه رودبند گنبد و بارگاه دارد. صحرای وسیعی است. چند تیر با تفنگ های ورندل و مارتین کمان داری نموده، غروبی برگشتیم الحمدلله امن و امان است. ولایت ناخوشی نیست. از همه جهة بعد از فضل خداوند عالم و باطن ائمه اطهار - سلام الله علیهم - آسوده هستیم. امروز هم که یوم یکشنبه سیزدهم شهر صفر است، صاحب منصب ها مرخصی حاصل نموده، به صحرا، یعنی به باغ بنه دار،
1) شیخ محمد طاهر، فرزند محسن، فرزند اسماعیل دزفولی (1230-1315ق)، از فقهای بزرگ عصر خود و از شاگردان حاج ابراهیم کلباسی و شیخ محمد حسن صاحب جواهر بود که از نجف به زادگاهش دزفول مراجعت نموده، و مرجع مردم عربستان گردید. از مصنفات آن بزرگوار می توان به المشارع في شرح الشرایع اشاره کرد.
رفته اند به سیل و تماشا و عیش کردن عصر را سوار شده، به اتفاق حسین خان یاور و جناب مستطاب آقاسید عبدالرحمن - سلمه الله - و جناب آقای آقاسید الاطباء رفتیم به قدر نیم فرسنگ پائین تر از شاهرود بند، ده - دوازده تیر کمان داری کردیم با تفنگ ها و رندیل و مارتین و مکنزی. چائی صرف شد. سوار شده، غروبی مراجعت به اردو نمودیم. کم کم هوای معتدلی دارد. یک - دو روز بودیم.
امروز که یوم پنجشنبه هجدهم صفر المظفر است رفتم به اتفاق جناب مستطاب آقای آقاسید عبدالرحمن - سلّمه الله تعالى - و جناب آقای آقاسید الاطباء - سلّمه الله تعالى - و عالیجاه حسین خان یاور به زیارت محمد بن جعفر طیار (1)که برادر جناب امیر - صلوات الله علیه و آله - باشد زیارتی کردیم. چون محل خوبی نبود که بمانم و زوّار زیادی هم از اطراف و حول و هوش آمده بودند. لابد در پنج ساعتی مراجعت نموده، به اردو آمديم. الحمدلله رب العالمين اذیت هم نکشیدیم. دیگر هواها این قدرها گرم نیست. و آفتابش گزنده نیست خالی از تماشا نبود. جای بسیار خوبی. از قراری که متولی و مردم حول و هوش می گفتند هر شب جمعه شیری می آید به زیارت و می رود، بی اذیت. العهدة على الراوی. جمعی در این باب که
شیر در شب های جمعه می آید، مذکور می دارند. حقیقت خالی از صفا نبود. حیف که جای دوستان و یاران قدری خالی بود.
يوم جمعه نوزدهم شهر مزبور، مذکور داشتند فرنگی آمده است. عصر را دیدیم. آن طرف آب، شخص سفید پوشی معلوم بود. با دوربین نگاه کردم. دیدم شخص فرنگی همین است. دارد سیاحت می کند. عالیجاه حسین خان یاور را فرستادم، تحقیق نموده، مراجعت نمودند. اسم شخص فرنگی مصدر بینه است و قبیطان کشتی شوش است؛ یعنی سیّاحی می نماید در دریاها و صحراها صبح را به عزم بازدید به منزل عالیجاه حسین خان یاور آمد. بعد از آن، برای نهار آمد به منزل ما. نهاری در سر میز ترتیب داده، خوراندنی بود. بعد را دوباره رفت به منزل یاور. بود تا عصری، قدری صحبت داشته، رفت. عربی هم فی الجمله می دانست. گاهی حرف می زد با یاور. از شوشتر خبر رسید که فوج فریدن اصفهان آمدند، وارد شده اند.
1) محمد بن جعفر طیار در زمان حضرت رسول اکرم (صلى الله عليه و سلم) متولد شد و بعد از شهادت پدر، مورد مهر و شفقت پیامبر قرار گرفت. وی بعد از مرگ عمر بن خطاب با ام کلثوم، دختر حضرت امیرالمؤمنين (علیه السلام) ازدواج نمود. در این که وی در کربلا شهید شد یا در شوشتر، اختلاف است. و صاحب مجالس المؤمنين قول دوم را ترجیح می دهد و مزار شریفش را در یک فرسخی شهر دزفول می داند.
امروز که یوم بیستم که اربعین است، طرف غروبی رفتم با عالیجاه حسین خان یاور طرف شاه رود بند. بوستان های تازه عمل آورده اند. قدری باغبان و بوستانچی ها خیار تازه آوردند. جناب مستطاب آقای آقاسید عبدالرحمن و جناب مستطاب آقای آقاسید الاطباء بودند. قدری از خیارهای تازه خوردیم. انعامی به بوستانچی ها داده و مراجعت نمودیم. نزدیک بود، پیاده هم رفته بودیم. آن چه بخواهید هندوانه خوب و خربزه خوب، بادمجان فراوان از حد و حصر بیرون. به وصف نمی گنجد. ثانیاً صاحب منصب ها مرخصی حاصل نموده، اجماعاً به عزم زیارت دانیال پیغمبر (1)- علی [نبینا] و آله و (علیه السلام) - رفتند. بعد از این که رفته بودند، دیده بودند جميع اهل دزفول رفته اند، و متصل هم می روند. ایشان را به ملاحظه مهر علی سلطان نگذاشته بود بروند. در آن نزدیکی، باغی بود، رفته بودند در آن باغ نهاری خورده بودند. عصر را چائی خورده، مراجعت نموده بودند.
و از بیست و یکم تا الی بیست و پنجم همه روزه در وقت غروب به همان بوستان می رفتیم. تقریباً یک ساعت از شب رفته، مراجعت می کردیم. امشب گذشته که یوم جمعه و شب بیست و ششم است، رفتیم به شاه رودبند (2)، قدری خرابی دیدیم دارد. قرار دادم گچ و آجر و مصالح خریده، استاد معماری فرستادم آوردند که خرابی های گنبد و بارگاه را تعمیر نماید. لامحاله اجری برده باشیم صالحات و باقیات بوده باشد، بعون الله تعالى شأنه العزيز. و دیگر هواهای عربستان کم کم خوب می شود. معلوم است که هوای معتدلی خوبی مِن بعد داشته باشد. از قرینه این قسم معلوم می گردد. خداوند عالم سلامتی بدهد که عاقبت خیر بوده باشد.
در بیست و نهم شهر صفر المظفر بنای مرمت را در شاهرود بند گذاشته، مصالح و بنا و عمله قریب بیست تومان شد. مخارج نموده، درست کردیم و صادق بیک را متصدی نموده، به اتمام رسانیدیم الحمدلله. و از پنجم شهر ربیع الاولی هم قرار داده ام روزی دو ساعت سربازان مشق نمایند. و عصرها را روزی دو ساعت مشغول هستم به مشق. یک روز هم آقا سرور ناظر ما را در باغ مهمان نموده، تدارک با قاعده دیده بود. همه چیز فراوان... ما جميع صاحب منصبان را
1) از پیامبران بنی اسرائیل و از نسل حضرت داود، ملقب به نبی الله، که در شوش مدفون است.
2) بقعه ای در شمال غربی شهر دزفول، در کنار رودخانه که به پیرروبن، شاه روبن، شاه دریابن، پیر رودبند، شاه رودبند و شاه دریابند شهرت دارد. که مقبره سلطان سید علی در آن واقع شده است. در وجه تسمیه آن گفته اند: «سلطان سید علی صاحب کرامت بوده و به رودخانه دزفول فرمان داده که شهر را در کام خود نکشد» از این رو، به شاه رودبند مشهور است.
هم وعده خواسته بود. مهمانی بسیار خوبی داد. محل همان باغ هم بسیار جای خوب بود. در آن مهمانی، عالیجاه حسین خان یاور نبود؛ دندانش درد می کرد به شدت؛ به آن جهت نیامده بود. جناب مستطاب آقای آقاسید عبدالرحمن بودند. جناب آقای آقاسید الاطباء بودند. بسیار خوش گذشت. حیف که جای دوستان و یاران در آن جا خالی بود، لکن بعد از چند روز دیگر، عالیجاه مقرب الحضرت حسین خان یاور به همان باغ رفته بودند به اتفاق عالیجاه آقاجان خان به عیش کردن. گویا خالی از تماشا نباشد. از مراجعت همان باغ مذکور که ها مشغول به مشق هستیم، نزدیک غروب که سربازان و صاحب منصبان را مرخص نموده، بعضی از شب ها را به همان بوستان معهود که مال جناب مستطاب فخرالعلماء آقای شیخ محمد طاهر - سلّمه الله تعالی - است می رویم تا دو ساعت از شب رفته هستیم. قهوه و قلیانی صرف شده، مراجعت به اردو می نمائیم. محمد شفیع سلطان را هم مأمور نمودیم به ایل شیخ غافل به تحصیل چهار هزار تومان به ورود سلطان (1)با یک دسته سرباز شیخ غافل آمد و ضامن داد که هر ماهی هزار تومان بدهد. ماه اول را نقداً آورد تحويل مقرب الحضرت حاجی حسین خان نايب الحكومة نمود. مابقی را هم سر ماهه بپردازد. امروزها هم خیال دارم به شوشتر برویم تا خداوند عالم چه بخواهد.
چهارشنبه بیست و دوم نهار مهمان حاجی حسن خان می باشیم. بعد از صرف نهار و چائی، عصر سوار شده، از دزفول به منزل کوتک دو ساعت از شب پنجشنبه گذشته وارد شدیم. صبح پنجشنبه عالیجاه مقرب الحضرت العله حسین خان یاور با صاحب منصبان به همراهی بیرق ماندند بیایند. این جانب آمدم در دو فرسخی شوشتر. افتادیم در کنار سرداب و راه دارخانه سرکار مقرب الخاقان نظام السلطنه درست کرده اند. نهاری در آن جا صرف کردیم. یک ساعت به غروب مانده، سوار شدیم. یک ساعت و نیم از شب جمعه بیست و سوم گذشته بود، وارد شدیم. اردو آمد کنار آب افتاد. شام صرف شد. خوابیدیم. صبح زود برخواسته (2)، یک فنجان چائی صرف شد.
لشكر نويس تشریف آورد، به بلم سوار شده، از آب گذشت چائی خوردیم. به عالیجاه مقرب الحضرت شفیع خان یاور گفتم چادر پوش آوردند آن طرف آب زدند. سوار به بلم شده، از
آب گذشتیم. در این بین، امیرآخور (1)سرکار مؤتمن السلطان مقرب الخاقان نظام السلطنه دو رأس یدک و اسب بسیار خوبی آورد، سوار شده، با جمیع صاحب منصبان و اروالها رفتیم به حکومت نايب الحكومة، و فراش باشی در مقابل راهرو اشاره نمودند؛ یعنی به جلو اروبی بیائید. ابداً اعتنا نکرده، رفتیم به اوطاق (2)روبه رو، سلامی کرده، نشستیم. بعد از تعارفات یک فنجان چائی آوردند برای نظام السلطنه و یک فنجان هم جهت این جانب. چائی خوردم و... بعد از دو - سه دقیقه به شاهزاده پسر معین الدوله (3)که سرهنگ است فرمودند شاهزاده تشریف بیاورید. بالا آمدند. باز به همان قسم در میان اوطاق نشست. این جانب برخواستم آمدم به منزل. صبح شنبه ده کله قند و سه گروانکه چایی فرستاده بودند منزل مبارکی سرکار نظام السلطنه عالیجاه شفیع خان یاور را مکرر وعده خواسته است به نهار. خلاصه، رفتیم. جمعی بودند از اعیان شهر و کسبه. بعد از صرف نهار، اخبار نمودم و سرباز و صاحب منصبان را... حاضر شدند. نظام بسته شد. سه - چهار فرمان مشق احوال پرسی نمودیم و دلجوئی از ایشان کرده. بعد قریب به یک ساعت موزیکانجی ها مشغول شدند به مشق کردن. خالی از تماشا نبود. دور سردری که خیلی تعریف دارد، نشسته بودیم با اجزای خودمان. حیف که جای دوستان و یاران خالی. بسیار با شکوه بود.
چند روز دیگر نشسته بودم در مهتابی (4)تماشای آب و صحرا را می کردم. در این بین، آن طرف آب، شغالی درآمد، بنا کرد به دویدن. با همان تفنگ مکنزی زدم افتاد. دو نفر از اهل شوشتر رفتند به آن طرف آوردند. انعامی داده شد. طرف عصر را معین الملک آمد به دیدن... قریب دو - سه ساعت نشسته، جائی صرف شد. بعد رفتند. ولی جای دوستان خالی بود در این مقام. دو - سه روز در میان به شکار دراج می رویم. سیاحت و سیری کرده، مراجعت می نمائیم. الحمدلله از برکت دعای دوستان و محبین بدکی نمی گذرد. اصل هوای این جا هم خیلی خوب معتدل می باشد، تا مِن بعد خداوند عالم چه مصلحت بداند و چه پیش آید. رضاً بقضاءالله و تسليماً لامره. و سردر بسیار پاکیزه دو روئی بود مرتفع جای خیلی خوبی درست کرده بودند.
سرکار لشکر نویس هم سه کله قند با یک قطو (5)حلبی چائی جهة منزل مبارکی فرستاده بودند.
مشغول دید و بازدید اعیان می باشم. روزی در منزل نشسته بودم. آن طرف میان آب شوشتر که مرحوم محمد علی میرزا (1)سدی بسته اند و آب را برگردانده اند، کلاغی آمد، با تفنگ مکنزی زدم. تخمیناً سیصد زرع بود از بال راستش. ثانیاً تیر دوم را زدم در منقار بالائی کلاغ. خوب تفنگی است. عصر را فرنگی ها با ده - دوازده سواری به لباس نظام آمدند دیدن. بعد از دو روز دیگر هم این جانب رفتم بازدید. خالی از تماشا نبود. یک وضع علی حده داشتند بسیار متعارف. آمده اند از
هندوستان به این ولایت قاطر بخرند. گویا منصب سرتیپی دارد یک نفر از ایشان، و یکی هم سرهنگی. باقی سواره نظام می باشند.
در توقف این مدت شوشتر همه روزه از اعیان و اشراف و مجتهدین شوشتر می آمدند و می رفتند به دیدن بعضی از ایشان می رفتیم به بازدید بقیه. یک دفعه هم می رفتم به سربازخانه فرمان مشقی داده می شد و موزیکانچی ها هم عصر را بسیار خوب می زدند. انعامی داده شد. مراجعت باز به همان عمارت میرزا اسدالله خان نائب الحکومه می کردم. گاهی از روزها که هوا صاف بود و بارندگی نبود، به شکار می رفتیم. از قضا یک روز رفتیم به شکار دراج. در این بین، با جمعی و امیر قلی خان هم بوده، خوک بسیاری نمایان شد. چائی می خوردیم در کمال صفا. محض دیدن خوک ها چهل - پنجاه سوار سوار شدیم. تعاقب نموده، هجده دانه از خوک ها را زدیم. سه - چهار دانه اش نقل داشت. هر کدام یک چهارک دندان داشت. با دو گلوله و سه گلوله می افتاد. ده - بیست دانه هم دراج زدیم و با قوش پنج دانه میرزا محمدخان گرفت.
حظ کردیم امروز از آن شکارگاه و شکار کردن و به همین احوال بودیم. در پانزده روز هم یک دفعه سرکار آقای نظام السلطنه را ملاقات می کردم. مکرر می فرمودند چرا نمی آیید و نمی روید، تا این که اول ماه رجب سرکار نظام السلطنه خبر نموده که سرتیپ باید با تمام فوج به اتفاق من بیائید به گردش. یوم دوم حرکت نموده، به اردو لب رودخانه افتادم. یوم سوم حرکت نمودیم که یوم جمعه
1) محمد علی میرزا دولت شاه، فرزند ارشد فتح علی شاه قاجار (1203-1237ق)، در 9 سالگی از طرف پدر و با وزارت میرزا نصر الله علی آبادی مازندرانی حاکم فارس و دو ماه بعد حاکم قزوین شد. وی در 19 سالگی حاکم خوزستان، لرستان و کرمانشاهان شد و در دوران کوتاه حاکمیت خود موفق به شکست عثمانی ها و دفع تجاوز آن ها شد؛ به طوری که از ایران تقاضای مصالحه نموده، به معاهده ارزنة الروم منتهى شد. سرانجام در راه تسخیر بغداد، در 34 سالگی به مرض و با درگذشت. از آثار او در شوشتر، تعمیر بند میزان است که به بند دولت شاه معروف است. وی دارای طبع شعر بوده و دفتر اشعار او در سال 1320ق در تهران به طبع رسیده است.
بوده باشد برای قبیله قاید حسن خان در چهار فرسنگی. صبح زود را لشکر نویس باشی و سرکار سرهنگ تلگرافخانه موسی خان و محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه تشریف آوردند. ملاقات نموده، تا به امامزاده واجب التعظيم، مشهور به امامزاده عبدالله (علیه السلام) (1)مشایعت نموده، مراجعت
نمودند. با جمعی از اعیان و اشراف شهر و سرکار سمسام السلطنه (2)پسر حسین قلی خان ایل خانی آمد. سواره قلیانی کشیده، دیدن نموده، مراجعت نمودند رفتم به ارد و ملحق شدیم که به نظام چادرها را زده بودند. سراپرده جناب اجل آقا نظام السلطنه را هم زده بودند. قدری از کسالت راه آسوده شدیم.
بعد از یک - دو ساعت حسین خان یاور را خدمت جناب آقای نظام السلطنه احوال پرسی
1) عبدالله بن الحسن بن الحسين الاصغر بن زين العابدين على بن الحسين بن علی بن ابیطالب (علیه السلام) ملقب به زین العابدین که در جنوب شهر شوشتر مدفون است. بانی اصلی بقعه امامزاده عبدالله مستنصر خليفة عباسی بوده و بعدها سادات مرعشی بنا را تعمیر کردند و بر آن افزودند. این بنا سابقاً مهمان خانه، منزل برای مسافرین، مدرسه و کتابخانه برای طلاب علوم دینیه داشته و تولیت اوقاف آن در زمان صفویه به سادات مرعشی شوشتر واگذار گردید. و چون جناب سید نعمت الله جزائری به شوشتر آمد، مدرّسیِ مدرسه امامزاده عبدالله و تولیت آن از طرف شاه سلیمان به او واگذار شد. در شمال غربی بقعه امامزاده عبدالله، بقعه کوچکی با گنبد سبز وجود دارد که به بقعه امامزاده سر بخش معروف است. سید عبدالله جزائری در تذکره شوشتر نوشته است: «از جمله مزارات قدیم، بقعه امامزاده عبدالله است. و نسب او بدین وجه است: عبدالله بن الحسن بن الحسين الاصغر بن زين العابدين على بن الحسین (علیه السلام). و گویند سر اوست که در شوشتر مدفون است. و باقی اعضای او عضو عضو در بلاد متفرق گردید. و چون مخالفان او را شهید نمودند و سر او را بر گرفته که نزد والی خود برند، مرور ایشان به شوشتر افتاد. در خانه پیرزالی نزول نمودند، و چون شب بخسبیدند و آن ضعیفه جهت مهمی به آن اندرون که سر گذاشته بودند داخل شد، دید که سقف اندرون شکافته و نوری چند از آسمان به زمین می آید و اشخاصی چند که آثار روحانیت بر ایشان غالب بود در آن جا نشسته اند و آن سر بریده با ایشان متکلم است. از مشاهده این امر غریب به غایت متحیر گردید. پسری داشت نوجوان، ابراهیم نام، در اندرون دیگر خسبیده بود. رفت و او را بیدار نمود و به آن جا آورد. چون ابراهیم بدید، به مادر گفت که این شهید از جمله ذریه حضرت امیرالمؤمنین و برگزیدگان رب العالمین است. رأی آن است که او را تجهیز نموده، دفن کنیم. ما در گفت که از دست این مخالفان چگونه خلاص توانیم شد؟ ابراهیم گفت: سر مرا ببر و به جای این سر بگذار که ایشان ببرند؛ و چنان کردند. و ابراهیم سر بخش که بقعۀ او در جوار امامزاده معروف است، همان است.»
2) اسفندیارخان صمصام السلطنه، سردار اسعد (1267-1321ق)، فرزند بزرگ حسین قلی خان ایلخانی بختیاری بود. پدرش به دست ظل السلطان در اصفهان کشته شد. و او و برادرش نیز مدتی در حبس ظل السلطان بودند و بعد از آزاد شدن به ریاست ایل بختیاری منصوب و به «سردار اسعد» ملقب شد.
نماید. گویا گفته بودند که چرا گفته اند آقای سرتیپ ما موالیات لازم نداریم. یاور در جواب گفته بود اگر تعارف بود می خواستند بیاورند در منزل در چادر بدهند. والله ما که ارباب توقع نبودیم. بعد حبیب الله خان رئیس را خواسته بود، بسیار تغيّر فرموده بودند: این چه قسم آدم فرستادن است و این چه قسم مطلب گفتن است؟ شما کی آدم خواهید شد؟ یعنی چه؟ بعد یاور آمدند و شرح گفتگوهایی که رد و بدل شده بود گفته شب را نشستیم، تا ساعت چهار به صحبت مشغول بودیم. شامی صرف شد. خوابیدم. حیف که جای دوستان خالی است. از این رحمت ها و از این تماشاها امروز که یوم شنبه چهارم رجب المرجب است، باید به بندقیر (1)در چهار فرسنگی برویم. صبح را از خواب برخواسته، کمکم می بارید. اردو حرکت کرده رفتند یاور حسین خان را خواستم و بعد را سوار شده یک فرسخ به منزل مانده باران شدت کرد، نعوذ بالله. مشهور است بارنده گی عربستان به قسمی شدید شده که دستپاچه شدیم. با هزار مرارت و زحمت به اردو رسیدیم چه اردو به قسمی مختلف تشکیل اردو شده. همین قدر رسیدیم به چادرپوش یاورها و صاحب
منصب ها در دوره و اطاق قدری آسوده شد. به زحمت نهاری صرف شد. بودند تا این که قدری باران آرام شد. به زحمت های تمام شب را به سر بردیم. حیف که جای دوستان خالی است که شریک باشید به این زحمت ها. سرکار نظام السلطنه در تلگرافخانه منزل کرده بود. همان ایشان آسوده بودند.
امروز که یوم یکشنبه پنجم شهر رجب است، به واسطه زحمت و مرارت دیروز و دیشب توقف شد. صبح زود از خواب برخواسته، کمکم می بارید. رئیس تلگرافخانه با حسین خان یاور آمدند، نشستیم. سرکار نظام السلطنه قدری، بلکه خیلی عذرخواهی نموده بودند. بعد کم کم هوا خوب شد. به اتفاق رئیس تلگرافخانه و آقامیرزا عبدالعظیم در روی بلم نشسته، رفتیم آن طرف آب به شکار. دراج بسیاری بوده، ده - دوازده دانه دراج زدم، مراجعت به این طرف. پنج دانه از دراج ها برای سرکار جناب نظام السلطنه فرستادم. انعامی داده بود. پنج هزار ماشاءالله. بعد قورخانه و لوازمات جناب نظام السلطنه را حرکت دادند با کشتی و مهیله (2)[برده] به آن طرف آب، دو مهیله دیگر آوردند. اسباب و الاغ سربازها را حرکت دادند و مشغول به گذراندن مال و اسباب بودند. در
نزدیکی چادر ما در این بین چند نفر از مشایخ عرب بندقیر آمدند به دیدن علی اسلام. یک دانه رطیل در چادر حسین خان یاور گرفته بود. بسیار تعریف داشت. عرب ها بعد از چائی رفته، بعد حسین خان یاور را خواستم. مشغول به صحبت های متفرقه بودیم. شامی صرف شد. خوابیدیم. حیف که جای دوستان خالی است که تماشای عقرب های رنگ با رنگ و رطیل های عجیب و غریب تماشا نمایند.
امروز که یوم دوشنبه ششم است، صبح را از خواب صبح زود برخواسته، نماز خوانده، حسین خان یاور آمد. یک فنجان چائی صرف کردیم. سرکار جناب نظام السلطنه حسین خان یاور را خواست و احضار فرمودند. گفته بود اردو را حرکت بدهید با مهیله ها به زودی به آن طرف آب. مشغول به گذشتن از آب گردیدند. چندی در میان کشتی ها بودند و چندی در کنار آب بودند، در پیش مال و اسباب خودشان. در این بین، ابر سیاهی به شدت بنا کرد به باریدن. باران شدیدی که به تقریر و تحریر نمی گنجد. بعد از بارندگی امیر قلی خان (1)آمد. نهاری صرف کردیم. در این وقت، جمعی از رقاصان عرب از بزرگ و کوچک آمدند، بنای رقصیدن گذاشته، به وضعی می رقصیدند و حرکات و مقامات گوناگون می کردند که بسیار جای خنده داشت. انعامی گرفته رفتند. بعد کشتی دو مرتبه آمد. اسباب و الاغ خود سربازها دوباره ریختند میان کشتی و رفته، بعد آن چه قاطر بود تماماً زدند. حیوان ها ریختند در میان، به هزار زحمت رفتند آن طرف. بعضی به جزیره ها رفتند، بعضی به آن طرف گذشتند. محشری بود و تماشا داشت. و بعضی برگشتند با هزار زحمت و مرارت سرباز و نوکر بیچاره از آب گذشتند. کم کم چادرها را آن طرف برپا کردند. شب را هم با یاور مشغول به صحبت بودیم.
امروز که یوم سه شنبه هفتم است، صبح را از خواب برخواسته، نمازی خواندیم. نصف اردو آن طرف... (2)
امروز که یوم شنبه یازدهم است باید برویم به منزل نهر هاشم (3). صبح زود از خواب بیدار شده، نماز خواندیم. اردو کوچ نموده، هوا بسیار سرد بود. حسین خان یاور آتش فراهم آورده بود. رفتم در کنار آتش نشستیم. گرم شدیم. چائی صرف شد. مال حاضر کردند، سوار شدیم. در بین راه، با
امیر قلیخان می رفتیم. دراجی زیاد بود. ده - پانزده دانه دراج شکار کرده، برگشتیم. سرکار جناب نظام السلطنه پیاده شده بودند به نهار امیر قلی خان ماند. من گذشتم. چادر نهار دادم زدند. جمیع صاحب منصب ها را خواستم به نهار. نهاری صرف شد. باز پنج دانه دراج جهة سركار نظام السلطنه دادم بردند. صحرای بسیار سبزی و همواره خوبی بود. قدری تیر با تقنگ های مکنزی انداخته، بعد را به منزل آمدیم. اردو افتاده بود، بسیار بقاعده و منظم. مهر علی سلطان برقرار کرده بود. جناب آقا سید نعمت آمدند با جمعی از مشایخ. چائی صرف شد. حضرات رفتند. بعد با یاورها و میرزا عبدالعظیم نشستیم مشغول به صحبت شدیم.
امروز یوم یکشنبه دوازدهم است، باید برویم به جرده آقا سید حسین. صبح زود حرکت کرده رفتند. سرکار حسین خان یاور آمد. سوار شدیم. در بین راه بیشه زاری بود. دراجی بلند شد، زدم. بعد را قدری کمان داری نموده، سوار شده، آمده پیاده شده، نهار حاضر آوردند خوردیم. در برابر اردو، آن طرف آب، ایل آقا سید حسین آبادی داشتند. بسیار آبادی معتبر بود. سه - چهار... متصل مردم عبور می نمود. جهة ملزومات و غیره طرف عصری جمعی از سادات و مشایخ آمدند. چائی صرف شد. چادری جهة آقا سید نعمت دادم زدند. قراول در جلو چادر جناب آقامعین نموده، بعد آقا سید نعمت و آقا سیدحسین رفتند به منزل حسین خان یاور. شب را در آن جا مهمان بودند. امیر قلی خان آمد. نشستیم به صحبت. شامی صرف شد. خوابیدیم.
امروز که یوم دوشنبه سیزدهم است، توقف در همان جرده آقا حسین بود. صبح را از خواب برخواسته، نماز خوانده شد. مشغول کاغذهای پست شدیم. قاصد را روانه نموده، بعد از نهار یاور آمد. خیال شکار داشتم. سرکار حسین خان احوال نداشت. نیامد. رفتیم به شکار. ده - دوازده دراج زدم، مراجعت نموده، پنج دانه جهة سركار نظام السلطنه فرستادم. باقی را به کارخانه داده، مشغول به چایی خوردن شده، شب را با شفیع خان یاور و آقامیرزا عبدالعظیم شامی صرف نموده، خوابیدم.
امروز که سه شنبه چهاردهم است، باز توقف در جرده آقا سید حسین است. جهة وصول مالیات برخواسته، حسین خان یاور و شفیع خان یاور آمدند و آقامیرزا عبدالعظیم را به همراه بردند و رفتند به منزل امیر قلیخان قهوه صرف نموده، آمدند. جناب آقا... نهار آوردند. نهاری صرف شد. تا به نزدیک غروب، بودند. چائی صرف نموده رفتند به منزل. شب را با یاور قدری صحبت داشتیم و شام خورده خوابیدیم.
امروز که یوم چهارشنبه پانزدهم است، حرکت به هویزه است. صبح را از خواب برخواسته،
نمازی خوانده، بعد از صرف چائی، سه از دسته (1)گذشته، جمعی از سادات و شیوخ عرب بودند. نهاری هم صرف شد. بعد از نهار، مال خواستم، سوار شدیم. قدری قیقاج بازی (2)کرده، در این بین، کلاغی در هوا می رفت، با تفنگ مکنزی در هوا زدم افتاد آمدیم به نزدیک شهر تمام اهالی عرب از شهر و اطراف آمدند تماماً با تقنگ ورندیل و مکنزی و مارتین. با شمشیر به قسمی شمشیربازی می نمودند که تماشا داشت. و مقاماتی می خواندند عربی، به لهجه های خوش. خیلی تماشا کردیم به وضع حرکات و شادمانه ایشان وارد شده، باز جمعی از مشایخ آمدند. مشغول به چایی خوردن بودیم تا غروب. بعد رفتند. جناب آقا سید نعمت بودند، شامی صرف، آقاسید نعمت الله رفتند با یاور، ما هم خوابیدیم.
امروز که یوم پنجشنبه شانزدهم است، توقف در هویزه است، صبح از خواب برخواسته، نمازی خواندیم. دو - سه فنجان چایی خوردیم. حسین خان یاور را خواستم. به اتفاق رفتم به منزل امیر قلی خان. بعد از صرف یک دو فنجان چایی و قهوه، مراجعت به منزل نموده، به اتفاق امیر قلی خان و یاور. جناب آقای سید نعمت آمد. و والی هویزه با جمعی سادات و مشایخ عرب نهاری بسیار پاکیزه ترتیب داده بود. آقا سرور ناظر نهاری صرف، نشستیم به صحبت. چائی عصر را هم خوردیم. حضرات رفتند، ولی جناب آقا سید نعمت رفت به چادری که برای او زده بودیم. شام و نهار، مخارج با خودم بود. در این مدت، شام صرف شد، خوابیدم.
امروز که یوم جمعه هفدهم است، توقف در هویزه است، صبح را از خواب برخواسته، سه از روز رفته، قدری نان قندی سرکار جناب نظام السلطنه فرستاده بودند. دو تومان به آورنده انعام داده و به همان قسم فرستادم به منزل حسین خان که تقسیم نماید به همه صاحب منصب ها. حمام چادر گفتم زدند. رفتم به حمام، بیرون آمدم. نهاری خواستم، صرف شد. اسب خواستم، سوار شده، رفتم به گردش مراجعت رفتم به خدمت جناب نظام السلطنه. زیاد تعارف فرمودند. قهوه و چائی صرف شد. بیرون آمدم. سه - چهار نفر از سربازان زیانی به حاصل مردم رسانیده بودند. گفتم به حسین خان یاور غوررسی کن. چنان چه تقصیر دارند، تنبیه بکن. قدری سربازان را تازیانه زدند، آمدند. نشستیم مشغول به صحبت شدیم. شامی صرف نموده، خوابیدیم.
امروز که یوم شنبه هجدهم است، توقف در هویزه است. صبح بسیار زود برخواسته، نمازی
خوانده، حسین خان یاور را خواستم دو سه فنجان چائی. قدری باران گرفت. جناب آقای سید نعمت را خواستم. نهاری صرف شد. بسیار مرد خوشحالی می باشد. روزی که به صادق بیک فراش باشی گفتم چادر جهة جناب آقای آقاسید نعمت بده بزنند، چه قدر عذرخواهی از صادق بیک فراشباشی نموده بود و یک چاتمه (1)هم قراول خواهش کرده بود که فراشباشی من در این جا دشمن زیاد دارم، به سرکار آقای سرتیپ عرض کنند قراول بفرستد. الحمدلله بسیار خوش می گذرد، ولی در روز بارندگی و باد زحمت فراش باشی و فراش ها زیاد است. حیف که جای دوستان خالی است که قدری از این باد و باران ها نوش فرمایند. خالی از مزه نبود. خیلی دلم می خواست شریک به این باد و باران بوده باشید. امور فوج را هم به مهر علی سلطان رجوع کرده ام. بسیار منظم است.
امروز که یوم یکشنبه نوزدهم است، توقف در هویزه است. صبح را برخواسته، نمازی خواندیم. بره ای جناب نظام السلطنه فرستاده بودند. آورنده بره را انعامی دادم. بعد معلوم شد که دیشب قدری شفیع خان یاور و آقامیرزا عبدالعظیم زیاده روی نموده بودند. فرستادم آدم های ایشان را آورده، قدری تنبیه نمودم. بعد باز مشایخ عرب... و جناب آقای آقا سید نعمت آمدند نشستیم. به صحبت مشغول بودیم. نهاری صرف شد. به صادق بیک فراش باشی گفتم حمام عملی را در کنار آب بر پا نموده، گرم کردند. رفتم به حمام. بیرون آمده، چائی صرف شد. طرف عصری موزیکانچی ها مشغول شدند. این قدر از مخلوق هویزه و اعراب جمع می شوند که به وصف نمی آید. تماشا کردند. انعامی به موزیکانچی ها داده تا دو از شب رفته جناب آقا و آقاسید قاضی و آقا سیدصامی بودند، بعد رفتند به منزل یاور. در این بین، امیر قلیخان آمد نشستیم. به صحبت مشغول بودیم. آقایان در منزل حسین خان و ما هم با امیر قلی خان شامی خوردیم تا ساعت چهار - پنج. بعد خوابیدیم حالت وضع عربها بسیار خوش حرکات می باشند. خالی از تماشا نیست.
امروز که یوم دوشنبه بیستم است، جهة عمل مالیات باز توقف در هویزه است. صبح از خواب خواسته، (2)نمازی خواندم. حسین خان یاور را خواستم. دو - سه فنجان چائی صرف نموده، به اتفاق رفتم به تماشای مشق توپ، و شش نفر هم از وکیل ها را قرار داده بوده ام مشق اطروشی (3)نمایند. قدری بودم، مراجعت از آن جا. نظر علی را فرستادم میان عرب ها چهار - پنج رأس کرۀ خوب بخرد. رفتند، بعد از مراجعت، چهار رأس کرۀ دوازده ماهه و پانزده ماهه خریده، آوردند. بد
کره هائی نیستند. سادات و مشایخین عرب بودند. در خوبی و جنسیت کره ها تحسین کردند.
امروز که یوم سه شنبه بیست و یکم است، توقف در هویزه است. صبح از خواب برخواسته، جمعی از مشایخ عرب آمدند و جناب آقای سید نعمت و آقایان دیگر بودند. سرکار امیر قلی خان و یاور هم آمدند. نهاری صرف شد. بعد از نهار، حضرات مشایخین رفتند. رفتم به خدمت جناب نظام السلطنه تا یک ساعت از شب رفته بودم، بعد آمدم به سرکار امیرقلی خان مهمان بودم. رفتم شامی صرف نموده، در ساعت پنج آمدیم و خوابیدیم.
امروز که چهارشنبه بیست و دوم است، توقف در هویزه است. صبح را برخواسته، به صادق بیک فراش باشی گفتم حمام عملی را باز بر پا نموده، رفتم به حمام. از حمام بیرون جمعی از مشایخ و سادات بودند. جناب آقا سید حسین، کره ای پیشکش فرمودند. این جانب هم سی تومان پول و یک دانه ساعت طلا به پسرش انعام دادم. پسر خوبی داشت به سن دوازده سال. شب را هم با جمعی از آقایان و والی هویزه شام خوردیم. حضرات رفتند، با هم خوابیدیم.
امروز که یوم پنجشنبه بیست و سوم است، به همین قاعده توقف در هویزه است. قدری آسوده بودم. مشغول به امور خود بوده، تدارک و کم و کسر راه را مشخص و معلوم کرده، فرستادم بخرند از شهر هویزه. قدری با حسین خان یاور گردش کرده و صحبت می داشتم. تا امروز را به آخر رسانیده، شامی صرف شد خوابیدم.
امروز که یوم جمعه است، حرکت است به منزل اول اهواز که اراقه نام دارد. صبح بسیار زود از خواب برخواسته، نمازی خوانده، اردو یک ساعت به صبح مانده کوچ کرده و رفتند. ما هم با یاور چائی صرف نموده، سوار شدیم. جناب نظام السلطنه پیش از ما سوار شدند. در بین راه، چند دراج زدم. رفتم دیدم آقای نظام السلطنه چادر زده، نهار میل می فرمودند. چهار دانه دارج جهة ایشان فرستادم و گذشتم. زیاده اسرار فرموده بودند چرا سرتیپ تشریف نمی آورند به نهار. خیلی گذشته بودم. رسیدم چادر نهاری زدند. یاورها و صاحب منصب ها را خواستم نهاری صرف، قهوه خوردم، سوار شدم. آقای نظام السلطنه آمدند باز رد شدند، بعد از ساعتی، سوار شده، آمدیم. اردو در میان بیشه افتاده بود. اصلاً آب نبود، مگر آب باران که در گودال ها جمع شده بود. به هزار عسرت و خفت آن شب را گذراندیم. در بین راه، یک نفر از آدم های امیر قلی خان را اسب به زمین زد؛ پایش شکسته بود. و یک نفر هم از موزیکانچی ها را عقرب زده بود. فرستادم در نزد حسین خان یاور... آوردند. سائیده مالیدند، خوب شد. خیلی دلم می خواست که از دوستان با ما همراه باشد و شریک این عیش های ما باشند.
امروز که یوم جمعه بیست و ششم است، باید برویم به اهواز. صبح از خواب برخواسته، نمازی خوانده شد. مشغول به چایی خوردن بودیم. اردو تماماً رفت. سرکار نظام السلطنه شیپورچی خواسته بودند. ربیع شیپورچی را فرستادم، مخارج و یک مال سواری هم مرحمت فرموده بودند. ربیع شیپورچی در این بین شیپور کشید جهة سوار شدن. سرکار نظام السلطنه سوار شدند آمدند. در جلو واقع بودیم. ما هم سوار شدیم. به همراه راه افتاده، می آمدیم. قریب به دو فرسخ همه را جفت با هم می آمدیم و فرمایش می فرمودند از وضع عربستان و زحمت های خودشان که کشیده بودند. حقیقتاً بسیار زحمت کشیده اند و آباد هم کرده اند. بعد را قدری پا کشیدم، فرمودند چرا عقب می مانی؟ گویا که قصد شکار دارید؟ باری، جدا گشته، رفتیم به شکار. با امیر قلی خان ده - بیست دانه دراج شکار کردیم. از قضا یک دانه دراج وقتی که ملحق می شدیم، در نزدیکی نظام السلطنه بلند شد در جلو جمیع اجزای نظام السلطنه زدم افتاد. همگی آفرین گفتند. قدری رفتیم به اتفاق به نهار افتاده و دیگر مرا نگذاشت. به اتفاق نهار خوردیم و قهوه صرف شد. پا شدم و نهار خودمان را گفتم یاورها با صاحب منصب ها میل فرمودند. سوار شدیم. دوباره با امیر قلی خان به شکار، هفت - هشت ده دانه دراج زدم. مراجعت آمدیم به اردو همه جا به جا افتاده بودند. دوباره باز چند دانه دراج جهة آقای نظام السلطنه فرستادم بسیار خوشحال شده بودند. در این بین، آدم فاضل خان سگوند پاکتی آورد و تفنگ خواسته بود. امروز ماند، صبح جواب داده، یک دانه تفنگ مکنزی بسیار خوب دادم برد جهة ایشان؛ چون از شوشتر جهة معاون الملک پسر زهیر الملک قدری مرکبات و تفنگی فرستاده بود. فاضل خان دیده بود در آن جا به آن جهة خواهش نموده بود. در این بین، منشی باشی و مستوفی و آبدار باشی و نایب الحكومة جناب نظام السلطنه آمدند. چائی صرف شد، رفتند.
امروز که یوم شنبه هفتم است، سرکار نظام السلطنه گذشتند از آب به بندر ناصری (1)که خیلی جای باصفائی درست کرده، جمیع فرنگی ساز و جمعی هم از فرنگی ها با اهل عیال در آن جا سکین (2)دارند. راه امنی درست کرده اند. هر مطاعی و جنسی که با جهازها می آمد، از آب که خارج کردند، در میان گاری ها گذاشته، در نیم ساعت می برند برای آن جهازهای دیگر که به شوشتر کار می کند. خلاصه، خیلی جای باصفائی درست کرده اند. آقای نظام السلطنه محض گذشتن از آب، آدم
فرستاده بود که فلانی بیاید تنها هستم. یک روز قبل هم صادق بیک فراش باشی چادر پوش بزرگ را گذرانده بود از آب و دستگاه خودمان را بر پا کرده بود. باری، رفتم نهاری در خدمت سرکار نظام السلطنه خوردیم. قهوه ای صرف، پا شده آمدم به چادر امیر قلی خان. در این بین هم حسین خان یاور با موزیکانچی ها و علی اسلام در میان مهیله بیرق را از آن طرف آب گذراندند. فوج فریدن هم با یاور و صاحب منصبان فوج به پیش باز بیرق آمدند. هنگامه ای شده، خیلی تماشا داشت. حسین خان یاور تمام صاحب منصبان فوج فریدن را در چادر خود برده، چائی صرف نموده بودند. بعد رفته بودند با هم. به اتفاق امیر قلی خان آمدیم به منزل خودمان. شب را هم بودیم. یاور بود؛ شامی صرف نموده، امیر قلی خان رفت و ما هم خوابیدیم.
امروز که یوم دوشنبه بیست و هشتم است، صبح از خواب برخواسته، نمازی خواندیم، مشغول به کاغذ نویسی پست شده، نهاری صرف شده، امیر قلی خان آمد قدری در کنار رودخانه گردش کردیم و تماشا نمودیم. چائی صرف شد. رفتیم به خدمت جناب نظام السلطنه. از آن طرف هم بالبانچی های فوج فریدن مشغول بودند. بسیار با شکوه و مجلل بود. سرکار نظام السلطنه بسیار خوشحال بود. مراجعت نموده، شامی صرف شد، خوابیدم.
امروز که یوم سه شنبه بیست و نهم است، صبح برخواسته، حمامی فراش باشی گرم کرده بود. رفتم به حمام، سر و زلفی صفا داده، بیرون آمدم، گردش کنان به چادر حسین خان یاور آمدم. دیدم ده - بیست دانه عقرب در آوردند. قدری تماشا به عقرب ها کردیم. در چادر حسین خان یاور نشستم. گفتم نهار آوردند. نهاری صرف شد. سرکار امیر قلی خان آمد. نشستیم صحبت کردیم. امیر قلی خان رفت. سادات مزبور آمدند. چائی صرف شد. بعد رفتند. من هم رفتم به عمارت ناصری خدمت جناب نظام السلطنه قدری نشستیم. بعد را فرمودند میل دارید برویم به تماشای طرنیا که به جهة باغ عمارت بنا کرده ام به جلال تمام به تماشای طرنیا و باغ مستوفی ها و اجزای حکومت حاجی مصطفی قلی خان (1)سرتیپ امیر قلی خان همه بودند. سرکار نظام السلطنه و این جانب صحبت کنان دو نفری می رفتیم. باقی اجزا در عقب بودند. قدری تماشا کردیم. حقیقت خوب بناها کرده است. باز مراجعت با هم نموده، میر غضب در جلو چهل - پنجاه نفر فراش نایب سلطان در جلو آمدیم نزدیک عمارت. عرض کردم می خواهم بروم بازدید مصطفی قلی خان سرتیپ؛ مرخص بفرمائید. فرمودند: چه عیب دارد شیوۀ بزرگان است دید و بازدید. رفتیم به چادر سرتیپ. چادر
1) حاجی مصطفی قلی خان سرتیپ، فرماندهِ فوج فریدن بود.
بسیار خوبی داشت. پسرهای خوبی، خوش رو. نشستیم، قدری صحبت داشتیم، بعد برخواستم آمدم. امیر قلی خان از چادر بیرون آمد. تکلیف نمود، نرفتم و امیر قلی خان را به همراه برداشته، آمدیم به منزل. نشستیم به صحبت تا این که شام خورده خوابیدیم.
امروز که یوم چهارشنبه بیست و نهم است صبح را برخواسته، نمازی خواندم. مشغول به چائی خوردن بود، آدم جناب نظام السلطنه آمد که شما را می خواهند. بعد از یک ساعت دیگر رفتم. جناب اجل در میان جهاز رفته بود و به قدر دو هزار نفر در لب دریا در جلو کاروانسرای بندر ناصری ایستاده بودند. رفتیم در میان جهاز نشستیم. پاره ای مطالب ولایتی و دستورالعمل و سفارش بسیار فرمودند در باب اجزای خود و سربازان و توپچی ها را بدون اذن آقای سرتیپ نباید حرکت نمایند. اهل ولایت و مشایخین و اهل اردو را باید در کمال نظم راه ببری که خیلی منظم بوده باشد. شما از جانب من حاکم می باشید. کسی به کسی زیادتی نکند و خرابی بر زراعت مردم نشود. تا مراجعت من، همۀ امورات این ولایت عربستان با شما می باشد. توپ سلام جهازها را انداخته رفتند برسیدن به کشتی پلاس فرنگی ها توپ سلام انداخته رد شدند. جهة احترام و سلام کربلائی روح الله پیش خدمت را هم مرخص نموده، رفت به کربلای معلی. مراجعت به منزل کرده، نهاری صرف شد. امیر قلی خان هم رفت به کربلای معلی، با جناب آقای آقاسید نعمت و آقای آقاسید فاخر و جناب آقا سیدحسین و بعضی از مشایخ عرب بودند. بعد وکیل شیخ موزل خان (1)
مزعل خان معز السلطنه، فرزند جابرخان نصرت الملک (1315ق)، بعد از مرگ پدرش ابتدا رئیس عشیره بنی کعب شد، و چون قبیله خواستار شیخ محمد برادر بزرگ ترش نبود، او را مجبور به کناره گیری از حکومت محمره کرد و خود از طرف حکومت بر محمره مسلط و به درجه امیر تومانی و فرماندهی فوج پادگان محمره ارتقا پیدا کرد، و بعد از 17 سال حکومت، سرانجام به دست غلامان برادر کوچک ترش شیخ خزعل کشته شد.
معز السلطنه باشد آمد، قدری سفارش در حق بعضی از مشایخ اهواز و فلاحیّه را نموده بودند. گفتگو کرد رفت. خوابیدم. بعد از خواب، حسین خان یاور را خواستم و شفیع خان یاور هم بود. سوار بلم شده، رفتم میان پلاس فرنگی ها تا دو - سه ساعت گردش کردیم. عجب صنعتی به کار برده اند. حقیقت جای تعریف و موقع توصیف است. انگیتر قبیطان و جان فرنگی با ایشان در میان پلاس نشستیم. خیلی صحبت کردیم، آمدیم.بعد عصر را حضرات فرنگی ها پنج نفری آمدند علی اسلام موزیکانچی ها را حاضر نموده تخمیناً دو ساعت به غروب مانده بود مشغول به انواع مقامات می زدند و حضرات فرنگی ها خیلی خوشحال
1) شیخ
و مشعوف بودند. حتی در سر صندلی که نشسته بودند، دست و پا حرکت می دادند از شوق. بعد از این که چراغ گذاشتند، حضرات رفتند دیگر همه روزه صبح و عصر را. در این بین دو نفر از توپچی ها و از سربازان حاجی مصطفی قلی خان سرتیپ دعوا کرده بودند. سرتیپ وکیل باشی خود را با سربازان که دعوا کرده بودند بروید خدمت سرتیپ هر چه بفرمایند مجازند. خلاصه، چون مهر علی سلطان هم با نظام السلطنه رفته بود به محمد حسن سلطان گفتم حضرات ببر در میان ایشان اصلاح بده. الحمدلله قسم خوشی گذشت. چون فرنگی ها بودند، خود رسیدگی نکردم. شامی صرف شد، خوابیدم.
امروز که یوم پنجشنبه غره شعبان المعظم است، صبح از خواب برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جای آورده، یک ساعت از روز گذشته، جعفر قلی خان یاور، پسر حاجی مصطفی قلی خان سرتیپ، آمدند. چائی صرف شد. جهة تفرج قدری در کنار دریا گردش نمودیم. نهاری صرف شد. در این بین، علی اسلام و تمام موزیکانچی ها را سوار بلم کرده، بُرد به تماشای پلاس فرنگی ها. هوا کم کم می بارید عصر باز چایی خوردیم و شب را با یاورها قدری صحبت داشتیم خوابیدیم.
امروز که یوم جمعه دوم شهر شعبان است. شب را باران شدیدی آمد که به وصف نمی گنجد؛ به قسمی که محل خوف بود. بسیار بد گذشت. صبح از خواب برخواسته، باز کم کم باران می آید. یاورها و آقامیرزا عبدالعظیم و اجزای خودمان بودند. مشغول به چایی خوردن بودیم که باران شدیدتر شد. کم کم شدت کرد؛ به طوری که همگی دست و پاچه شدیم. صادق بیک فراش باشی فراش های بیچاره روز سگ بودند. زحمت بسیار کشیدند. بعد هوا قدری آرام گرفت. نهاری خواستم. نهاری صرف شد. مرکب بلاس حرکت کرد به بصره. تماشا نمودیم. قدری خوابیدیم. به جهة صدمة ديشب چیزی تازه گی نبود.
امروز که یوم شنبه سیم شهر شعبان است، صبح از خواب [برخاسته]، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، چائی صرف شد. هوا مه بود. نهاری صرف شد. با یاور رفتم به منزل جانی [= جان] فرنگی. دیدن کرده، مراجعت نمودیم. بعد حاجی مصطفی قلی خان سرتیپ آمد. قدری نشستیم. چائی و قهوه صرف شد، رفتند. با اجزای خودمان بودیم. وقت شام شد، صرف نموده، خوابیدیم.
امروز که یکشنبه چهارم است، صبح از خواب برخواسته، نمازی خواندیم. حاجی آقا میر تاجر به منزل یاور آمد. گردشکنان به اتفاق رفتیم به تماشای طرنیا و باغ و حجرات برای [این] که جميعاً فرنگی ساز است، قدری تماشا نموده، مراجعت رفتیم [کردیم]. به منزل حاجی مصطفی قلی خان سرتیپ. یک فنجان چائی صرف شد. بلافاصله نهار آوردند. در آن جا نهاری خوردیم، آمدیم به منزل. در این بین، قاصد پست آمد. مشغول شدیم به کاغذ خواندن. معلوم شد حاكم
همدان معزول و جناب شاهزاده عز الدوله (1)منصوب گردید. و تلگرافی رسیده از جاجرود برای معز السلطنه و صورت او را فرستاده بودند عمدة الامراء العظام معز السلطنه - زيده عزه - نظر به استدعای استعفای جناب نظام السلطنه از خاکپای جناب امیر الامراء العظام حاجی شهاب الملک (2)به حکومت عربستان برقرار گردید. عن قریب
خواهد آمد. تا ورود معزی الیه نظام السلطنه در کمال استقلال حاکم است. باید در انتظام امر ولایت و آسودگی رعیت و سرحد شرایط مجاهدت و مراقبت به عمل آورده، نگذارند اغتشاش و بی نظمی حاصل شود که مسئول و مؤاخذه خواهید شد. امین السلطان (3)صورت معز السلطنه فرستاده بود کاغذی هم که ان شاءالله از امورات آن ولایت کمال توجه فرمائید و همه روزه مترصدم که اعلام فرمائید بر خلاف ماضی جواب نوشتم و ده تومان هم به آدم معز السلطنه دادم، رفت.
امروز که یوم دوشنبه پنجم است، صبح را برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، چائی صرف [شد]. معین بندر ناصری که از جانب نظام السلطنه بود، در بندر جهة تعمیر آمد. سید حکیم آمد. صحبت می داشتیم. یاور حسین خان آمد. تلگرافی از امیرکبیر (4)آورده که مقرب الخاقان
1) عبدالصمد میرزا عز الدوله، فرزند محمد شاه قاجار و برادر ناصرالدین شاه (13481261ق)، بعد از تولدش از حاج میرزا آقاسی صدر اعظم برای نام گذاری او استعلام گردید و او نام مرشد خود را، یعنی آخوند ملا عبدالصمد همدانی، برای این شاهزاده انتخاب کرد. عزالدوله در مناصب متعدد حکومتی می گردید و حکومت او دوامی نداشت. وی در سال 1308 ق به جای سلطان احمد میرزا عضدالدوله حاکم همدان شد و بعد از یک سال عزل گردید و عضدالدوله به حکومت همدان برگشت.
2) حاج غلامرضا فرزند حسین خان نظام الدوله، ملقب به شهاب الملک و آصف الدوله (متوفی 1327 ق)، از ابتدای جوانی در خدمت نظام و از امرای ارتش بود. وی در سال 1295ق حاکم کرمان و در سال 1298ق حاکم کرمانشاه و در سال 1299ق مباشر حضرت والا در مازندران و در سال 1308ق به جای نظام السلطنه حاکم عربستان شد.
3) میرزا علی اصغر خان، فرزند آقا ابراهیم امین السلطان، ملقب به اتابک اعظم، صاحب جمع و امین السلطان (1275-1325ق)، صدر اعظم ناصرالدین شاه و محمد شاه قاجار و تحت نفوذ دولت انگلستان بود. از جمله خوش خدمتی های او به بریتانیا، واگذاری امتیاز کشتیرانی در کارون، تأسیس بانک، استخراج معادن و انحصار توتون و تنباکو که در حقیقت بخشیدن همه چیز ایران به انگلستان بود.
4) کامران میرزا، پر سوم ناصر الدین شاه، ملقب به نایب السلطنه و امیرکبیر (1272-1347ق)، در شش سالگی حاکم تهران و در یازده سالگی نایب السلطنه و در سیزده سالگی ملقب به امیرکبیر شد؛ لکن منصب اصلی او در دولت ناصری، در دست داشتن وزارت جنگ بود. او مناصب نظامی را به الواط و اطفال می فروخت. اعتمادالسلطنه در خاطراتش می نویسد: «این جوان، هیچ از سپهسالاری کم ندارد مگر قابلیت.» کم کم به دلیل بی لیاقتی، مناصب از او گرفته شد؛ حتی در آخر عمر بیکار بود. سرانجام در 75 سالگی در تهران درگذشت و در شهر ری، در مقبره ناصرالدین شاه، به خاک سپرده شد.
مهدی خان در عوض فوج شما فوج فراهان مأمور است عوض نماید. اکنون صریحاً به شما تلگراف می شود تا فوج فراهان وارد عربستان نشده و قراولی خودتان را به او تحویل ندهید، مرخص نیستید حرکت کنید که یک نفر از فوج شما بیاید وقتی که فوج فراهان وارد شد و قراول خودتان تحویل دادید، تلگراف نموده، خواهید مرخص شد. نایب السلطنه امیرکبیر. ايضاً تلگراف دیگر از نایب السلطنه از طهران بوشهر توسط بوشهر به عربستان مقرب الخاقان مهدی خان سرتیپ فوج مخبران قراگوزلو بر حسب امر قدر قدر همایونی - روحنا فداه - از شما احوال پرسی می کنم. مقرر فرمودند فوج شما مرخص است، لیکن باید آن جا باشید تا فوج فراهان بیاید، عوض شما مأمورند بعد از ورود آن ها. آن وقت مرخص شده بروید؛ نایب السلطنه امیرکبیر.
امروز که یوم سه شنبه ششم است، صبح از خواب برخواسته، مشغول به کاغذ نویسی بوده، نهاری صرف شد. تا غروب کاغذها تمام شد. قاصد را روانه نموده، جعفر قلی خان یاور آمد. با یاور نشستیم. قدری صحبت داشتیم. ایشان رفتند. شام خواسته، صرف شد. خوابیدم.
امروز که چهارشنبه هفتم است، صبح را حسین خان یاور آمد، از خواب بیدارم. حمد و ثنای پروردگار را به جای آورده، بعد سه تلگراف، دو فقره از وزیر اعظم امین السلطان و تلگرافی دیگر از حاجی شهاب الملک امیر تومان. (1)عمدة الامراء العظام معز السلطنه جناب نظام السلطنه احضار برکات مبارک شده است. جناب حاجی شهاب الملک امیر تومان حکمران شد. خواهد آمد. نايب الحكومة تا ورود حاكم معتمد السلطان مهدی خان سرتیپ است. شما باید کمال مراقب مشغول نظم آن جا باشید. امین السلطان.
ایضاً تلگراف دیگر معتمد السلطان مهدی خان سرتیپ چون جناب نظام السلطنه در بوشهر است و در این موقع تغییر حکومت وجود شخص عاقل کافی برای نظام ولایت و حول هوش لازم است، شخص شما را نایب الحكومة متعین نموده، باید تا ورود حاجی شهاب الملک امورات حکمرانی کمال مراقب را در نظم کلیه امورات از هر جهت داشته باشید که تا ورود معزی الیه به هیچ وجه نقص و خلافی د رامورات مملکتی و رعیتی حاصل نشود. کاملاً مشغول نظم امور بوده، تغافل ننمائید. عوض فوج شما فوج فراهان است که برای ساخلو (2)عربستان معین شده است و عن قریب خواهد آمد. فوج شما در عربستان این قدر بماند تا فوج فراهان برسد؛ آن وقت مرخص هستید. امین السلطان.
ايضاً تلگراف حاجی شهاب الملک معتمد السلطان مهدی خان سرتیپ - زیده اجلاله العالی - چون جناب نظام السلطنه در بوشهر است، خبر تغییر حکومت به معزی الیه رسیده است؛ لهذا بر حسب اراده حضرت مستطاب اجل امجد، اشرف بندگان، وزیر اعظم - مدّ ظله العالی - شما را نایب الحكومة تمام عربستان مقرر فرموده اند. باید کمال افتخار مشغول نظم و حفظ ثغور و غیره مملکت باشید. ان شاءالله باید طوری مراقبت نمایید که خدمت و حسن سلوک مراتب شما در نظر مبارک حضرت مستطاب اجل مشهور و موقع تعریف و تمجید باشد من هم همین دو روزه حرکت نموده، معجلاً خواهم آمد. همه روزه حالات خودتان تلگرافاً و كتباً اعلام خواهید داشت؛ شهاب الملک. بعد ناظر چلوکبابی بسیار خوب ترتیب داده. نهار خوردیم. پرواری و شلواری به ناظر مرحمت و یک تومان هم ناظر به طباخ ها داد. نهار صرف شد. در این بین جهاز کوچک آمد که مهیلهٔ بزرگ دریمین یسارش نصب نموده بودند. قدری تماشا کردیم و مشغول به صحبت بودیم، تا وقت شام، شامی صرف نموده، خوابیدیم.
امروز که یوم پنجشنبه هشتم شعبان است، صبح را برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، یاور را خواستم. قدری صحبت داشتم. نهاری صرف شد. عصر را قدری گردش نموده، موزیکانچی ها قدری مشغول شدند. آقا میرزا ابراهیم مستوفی و اجزای حکومت آمدند. مشغول به صحبت بودم. شام صرف شد. حضرات رفتند. ما هم خوابیدیم.
امروز که یوم جمعه نهم است، صبح از خواب برخواسته، نماز خوانده، گفتم حمام را گرم کردند. به حمام رفتم. حاجی مصطفی قلی خان سرتیپ آمد با پسرش نهاری صرف شد. ولی چلوکبابی بقاعده باز ناظر ترتیب داده بود. بسیار پاکیزه، خوردیم. حیف که جای دوستان خالی بود. بعضی هم تجار معتبر ناصری بودند. حضرات رفتند. فرنگی ها آمدند. تا ساعت دو از شب رفته بود، بعد رفتند. در این بین، دیدم چراغی در میان آب نمایان است و می آید. نزدیک شد، دیدیم آبدار باشی سرکار نظام السلطنه است. رقعه نوشته بودند بسیار مطول، و عذر زیادی خواسته بود و اهل عیال و بسته گان خود را سفارش کرده بودند که ان شاءالله تعالی خواهش دارم کمال شیوۀ بزرگی را و حمایت را در حق بسته گان ما به عمل خواهید آورد. این جانب که در حق شما کاری نکردم و ندیدم. ما تازه تازه انسی به هم کرده بودیم. شیوۀ بزرگی را به جا خواهید آورد. تقویت خواهید فرمود که اهل و عیال و اموال ها صحیح و سالم بیایند.
امروز که یوم شنبه دهم و عید نوروز است، صبح برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جای آورده، یاورها با آقامیرزا عبدالعظیم آمدند و سلطان ها آمدند. شیرینی و گلابی داده و صرف شد.
موزیکانچی ها را علی اسلام آورد. مشغول شدند به سلام زدن. بالبانچی ها آمدند، سلام زدند، انعام داده شد. توپچی ها آمدند سلام شیپوری زدند. شیرینی و شربتی داده، انعام هم داده شد. به عنوان عیدانه، اعیان و تجار بندر ناصری و اهواز آمدند. در این بین توپچی ها را گذاشته، ده - بیست توپ خالی کردند. مستوفی ها آمدند. فرنگی ها هفت - هشت نفر آمدند. خیلی خوش وضعی اتفاق افتاد. تماشا داشت. به قدر هزار نفر از اعراب از متشخصین بودند. محشری بود که حقیقت جای تعریف و موقع توصیف بود. نهار خواستم. بسیار نهار خوبی ترتیب داد بود ناظر. نهاری صرف شد. قهوه خواستم، صرف شد. حضرات رفتند. قدری خوابیدم. بعد از خواب بیدار شدم، رفتم با یاورها به تلگرافخانه. تقریباً دو ساعت به شوشتر و دزفول با اعیان و اشراف تبریک عید نموده، جواب از حاجی حسن خان نایب الحكومة آمد که مرا دوره کرده اند. استدعای خلاص نمود، دوباره تلگراف برای آقایان دزفول و جناب مستطاب آقای آقاشیخ محمد طاهر مجتهد - سلّمه الله - نموده که این فقره باعث تمامی شماها خواهید بود، بلکه خرابی تمام اهل دزفول خواهد بود، و من نخواهم گذشت مهما امکن. عن قریب است چند دسته سرباز و یاور روانه شود. باید
همراهی و حمایت و احترام از حاجی حسن خان شود. چنان چه غیر این ها رفتار شود، اسباب خرابی خواهد شد.
امروز که یوم یکشنبه یازدهم است، از حاجی حسن خان تلگراف رسید که از دولت سرکار حالا آسوده هستم. اطفاء حرارت و شرارت اهل دزفول به موجب تلگراف سرکار عالی گردید. هرزه گی ها به کلی موقوف شد. به زودی شرفیاب خواهم شد. اوقاتم تلخ بود در این باب. بعد محمد حسن سلطان را خواستم، گفتم مال های اهل اردو را از آب رد نمائید. حول حوش مغشوش است یک رأس قاطر و یک رأس اسب حسین خان یاور را آب بُرد. فرستادم یاور آمد. قدری دلداری دادم. جواب های تلگراف هائی که به شوشتر و دزفول نموده، رسید. جناب آقای شیخ محمد علی (1)حضور بندگان آقای سرتیپ - دام اقباله العالی - عید سرکار میمون و سعید و نوروز مبارک و فیروز باد. با اجتماع هفت سین به سلامت و سروری و سرور و سعادت و سالمی و سعدیت و سهولت امور سلامتی حاصل و به دعاگویی مشغول، مترقب نعمت ملاقات هستم. جواب دزفول از جناب آقای آقا شیخ محمد طاهر - سلّمه الله - خدمت سرکار شوکتمدار مهدی خان سرتیپ - دام اقباله العالی - از اظهار مرحمت ممنون، ان شاءالله تعالی به شما هم مبارک و میمون است. جواب آقایان دزفول حضور بندهگان معتمد السلطان آقای
سرتیپ - دام اقباله العالی -
1) گویا شیخ محمد علی فرزند نظر علی تستری از شاگردان شیخ انصاری باشد.
در خدمت حاجی حسن خان حاضر بوده و هستم، آسوده باشید.
ايضاً جواب حاجی حسن خان حضور مبارک بنده گان آقای سرتیپ - دام اقباله - چاکر را گرفته اند در استخلاص خود معطلم. همه روز در بی احترامی و فساد زیاد جری شده اند. اگر بنده را بکُشند، سرکار باید مؤاخذه خون بنده را بفرمائید. آن قدرها سمت چاکری دارم. بعد از تلگراف ثانی، جواب از حاجی حسن خان رسید و از شیخ محمد طاهر مجتهد و سادات دزفول که در خدمت همه حاضرند در کمال احترام. آن وقت آسوده شدم.
امروز که یوم دوشنبه دوازدهم است، صبح از خواب بیدار شدم. اجزای سرکار نظام السلطنه آمدند. چائی صرف [شد] آقا میرزا ابراهیم مستوفی و آقا میرزا رضای مستوفی عربستان بودند. پاره ای صحبت داشته در این بین خبر رسید در حول و حوش هویزه در بین اعراب، مسابقه بوده، ریخته اند به هم و چند نفر کشته شد و بعضی هم زخم دار شده اند و ایل را هم چاپیده اند. ولایت اغتشاش کلی به هم رسانده است. طرف دعوا، شیخ علی انافجه آل کثیر، به سراغ شیخ خلج رفته و شیخ خلج گریخته، شیخ علی در میان همان ایل مانده، شیخ فرهان با جمعیت در میان همان ایل آمده به استمداد شیخ خلج شیخ علی را با دو پسرش کشته و جمعی را زخم دار کرده اند و ایل را هم چاپیده، روی شیخ فرهان هم زخم دار شده. همین قدر مغشوش است. غروبی پسر سرکار نظام السلطنه با اهل و عیال و اموال آمدند از شوشتر. صاحب منصبان را حسین خان یاور با فراش باشی با دو نفر به جلو فرستاده، به عزت تمام وارد شدند و شب را از همگی مهمان داری خوب نموده، در کمال عزت و احترام در میان بلاس رفتند. رقعه مفصلی هم به سرکار نظام السلطنه نوشتم. نصف شب رفتند، آسوده شدم.
امروز که یوم سه شنبه سیزدهم است، صبح از خواب برخواسته، نمازی خواندم. میرزا محمدرضای مستوفی عربستان آمد. چائی صرف شد، رفتند. رفتم دوباره تلگرافخانه با شوشتر قدری حرف زدم با محمدعلی میرزا سرهنگ توپ خانه و آقامیرزا اسمعيل لشکر نویس. جواب آمد شوشتر خیلی اغتشاش به هم رسانده، آتیه تشریف بیاورید. طایفه اسدالله خان با محمد صادق خان به هم ریخته اند و صادق خان را گرفته اند به دستیاری اسمعیل خان و همان شب او را کشته اند. از آن طرف هم جناب مستطاب آقاشیخ محمد علی - سلّمه الله تعالی - تلگراف نموده که آتیه شما تشریف بیاورید که ولایت مغشوش است. جواب را با تلگراف دادم که این جا را مشغولیم. قدری آرام شده اند، فردا ان شاءالله تعالی یاوری با چهار دسته سرباز خواهم فرستاد. افرادی که مصدر شرارت و فساد گردیده، گرفته و نگاه دارند. حاجی مصطفی قلی خان سرتیپ را خواستم. آمد به تلگراف خانه، نهاری هم در تلگراف خانه امروز صرف شد. بعضی گفتگوها نموده، گفتم دو دسته از
سربازان شما قراول شهر هستند. شما بروید به شوشتر بناشد برود. فی الحقیقه جای تعریف دارد که سرکار نظام السلطنه خیلی مردِ با استخوانی بوده است.
تلگراف رسید. صورت تلگراف است از جانب علامی فهامی آقای شیخ محمد علی - سلّمه الله تعالى - عرض کنید مؤتمن السلطان سرکار مهدی خان سرتیپ - دام اقباله العالى - وضع حاليّة شوشتر به واسطه تغییر حکومت، اغتشاش و انقلابی پیدا کرده است. محض رفاه حال عموم زحمت می دهد. اسدالله خان جمعیت زیادی از الواط و اشرار را دور خود جمع نموده، به دستیاری اسمعیل خان اغتشاش زیادی می کند و مردم اختیار عیال و اطفال خود مالی را ندارند. از هر کسی ده تومان، پنج تومان که پیشرفت کنند می گردند و زن های مردم را بی سیرت می کنند. صادق خان را دیشب کشته اند. از قراری که مذکور داشته اند، همان دیشب گرفته اسدالله خان و به اسماعیل خان داده او را خفه کرده اند همان شبانه دفن کرده اند.
امروز جناب آقای شیخ محمد علی فرستاده، همگی رفتیم خدمت شیخ. جمعیت زیادی در آن جا بود. از بی اعتدالی های اسدالله خان و اسماعیل خان و اشرار و الواط که دور خود جمع نموده اند در این جا آمده بودند و بستی شده اند، و این تلگراف را به صلاحدید یکدیگر نوشته، عرض کردیم و تا خود سرتیپ با فوج حرکت نکنند و تشریف نیاورند، این اغتشاش آرام نخواهد شد و روزبه روز بدتر می شود. دیروز هم میانه محلۀ آقا محمد، مشهور به نفتی، و محله میرزا عبدالوهاب خان که سابقه عداوت داشتند، نزاع کرده اند. چند نفر از طرفین زخم دار شده اند و اسدالله خان هم پیغام داده بود که قراول شهر را بردارند که از برای آن ها هم خطر دارد. حالا هر طور که صلاح می دانید امر فرمائید لشکر نویس باشی محمد علی میرزا شاهزاده سرهنگ تلگرافخانه و موسی خان سرهنگ توپخانه و جعفر قلیخان یاور.
امروز که یوم چهارشنبه چهاردهم است، صبح را برخواسته، نمازی خواندیم. مشغول بودم به چائی خوردن، سلطان توپخانه آمد. بعد را حاجی آقا میر تاجر آمد و بعد سید عرب آمد. بعضی گفتگوها می کرد از حالات عرب ها و خصائص ایشان که فی الحقیقه جای تعریف و موقع توصیف است. مِن جمله جناب آقای سید نعمت با پانصد سوار رفته است به هویزه. هم اصلاح و هم اصلاح نشد دعوا. بعد از فضل خداوند، حساب کتابی در میان عربستان نبود مگر ابواب جمعی شیخ موزل خان که پسر حاجی جابرخان نصرت الملک و معز السلطنه باشد در کمال امن و امنیت است که تعریف دارد. بعد حاجی آقامیر عارض شد که ترشی عنبر فروخته ام به توسط توپچی. وجه قیمت او را نمی دهد. فرستادم توپچی را حاضر نموده، توپچی عرض کرد یاور خریده، به من دخلی ندارد.
مدعی گفت من به تو فروخته ام، یا قیمت بده یا به عین مال مرا. بعد گفتم به عین مالش را دادند. توپچی گفت یاور مؤاخذه می نماید. گفتم جواب یاور با من، آسوده باش. بعد نهاری صرف شد. هوا بسیار گرم بود که از قلب الاسد (1)ولایت گرم تر بود پناه به خداوند عالم، حال که چهارم عید نوروز است، هوا چنین است، پس تابستان هوا چگونه می باشد. معلوم است که از طبقات جهنم خواهد بود. قدری راه رفتم. قدری دراز شدم. شب را تا پنج ساعت نشستیم، بعد را خوابیدم.
امروز که پنجشنبه پانزدهم می باشد، صبح برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جای آورده، حسین خان یاور آمد که مهر علی سلطان از بوشهر آمده و شاهزاده عبدالعلی میرزا (2)رئیس تلگرافخانه بوشهر آمده است، تلگراف ها را که آورده است. در محل تاریخ نوشته شد. بعد مهر علی سلطان آمد قدری اسباب و چند قبضه تفنگ خریده بود. قدری تماشا نمودیم، تحویل داده، رفت. در این بین، حاجی حسن خان آمد به صادق بیک فراش باشی گفتم چادرپوش جهت ایشان زدند. چهار - پنج روز بود. بعد از انجام کارهای ایشان سوار پلاس شده رفت به بوشهر خدمت سرکار نظام السلطنه آقای نظام السلطنه یک طاقه شال بسیار خوبی به عالیجاه مهر علی سلطان داده بود. در این مدتِ معزولی، منتهای همراهی و نهایت احترام را به کسان ایشان نمودیم. آن چه از قوه به فعل آمد، کوتاهی در حق ایشان نکردیم.
بعد را رفتم به دیدن شاهزاده رئیس تلگرافخانه بوشهر. شاهزاده ملوس خوبی بود. قهوه صرف شد و عبدالعلی میرزای شاهزاده را به همراه برداشته، آمدیم به منزل. پنج - شش روزی که بودند، مهمان داری خوبی نموده، با عزت و احترام یک طاقه شال کشمیری هشتاد تومانی بنده گی شد. بعد دادم تلگراف ها را سواد کرده، جهة اعیان و اشراف شوشتر و دزفول و حول و هوش اعراب فرستادم. فوراً ولایت به این اغتشاش آرام گرفت. کسانی که هرزگی و مایه فساد بودند، بعضی گریخته و بعضی نزد اسفندیار خان سمسام السلطنه رفتند و بعضی نزد حاجی ایلخانی رفته اند. باری، ولایت به این اغتشاش و آشوب فوراً آرام شد. بعد را تا پنج روز، همه روزه، با شاهزاده عبدالعلی میرزا رئیس تلگرافخانه بوشهر و مقرب الخاقان حاجی حسن خان و حسین خان یاور و شفیع خان یاور و جمعی از مشایخ اعراب گاهگاهی حاج مصطفی خان قلی خان سرتیپ فوج فریدن مشغول به صحبت ها بودیم، در کمال اقتدار و خوش وقتی، تا حضرات رفتند. دو - سه پاکت به جناب نظام
السلطنه نوشته شد و به معز السلطنه به محمّره (1)نوشتم. شب را خوابیدم.
امروز که یوم جمعه شانزدهم است است، صبح را برخواسته، دیدم حسین خان یاور و آقا میرزا محمدخان و آقا میرزا محمود مشغولند از دور چادر عقرب در می آورند. رفتم نزدیک، دیدم چند دانه عقرب های عجیب و غریب و مهلک در آوردند. گفتم این چه کاری است یاور؟ گفتند عبدالعلی میرزا رئیس تلگرافخانه خواسته اند. پاره ای خندیدم. بعد معلوم شد شاهزاده خواسته است تحفه ببرد به بوشهر. باز حضرات را اهل مجلس همه روزی جمع آمده نشستیم به صحبت. چائی و نهاری صرف شد. باز سواد تلگراف ها را دادم بوشهر به جهة بعضی از مشایخین عرب که مانده بودند فرستادم. شب را هم شامی صرف شد، خوابیدم.
امروز که یوم شنبه هفدهم است، صبح برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، به فراش باشی گفته بودم حمام را گرم کرده بودند. با فراش ها به حمام رفتم. از حمام درآمده قدری با شاهزاده و حاجی حسن خان در کنار دریا گردش نمودیم. چند تیر تفنگ مکنزی انداختم. با گلوله زدم کلاه را در هوا در سه - چهار تیر. بعد آمدیم. قهوه خواستم. قهوه صرف شد. نشستیم پای صحبت تا الی غروب، شام خورده، خوابیدم.
امروز که یوم یکشنبه هجدهم است، صبح را برخواسته، نماز خوانده شد. حسین خان یاور و شاهزاده و حاجی حسن خان بودند و چائی می خوردیم. در این بین، از دور کشتی پلاس نمایان گردید. دوربین خواستم، تماشا کردم. دیدم جناب آقا میرزا تقی در عرشه پلاس نشسته، دارد سیگار می کشد. گفتم... نعمت غیر مترقبه است. از کربلای معلی می آید، بروید. به پیش باز رفتند و به جلال تمام آوردند. همان جناب میرزا تقی بود. که بود عوض نشده بود.
بعد را دیدم جناب شیخ عبدالله چعبی (2)آمدند با دوازده سوار. مرد متشخصی است با همه اسباب تجمل. دادم دو - سه چادر زدند. همه روزه هستند جهة مشایخی فلاحیه. معلوم شد که آمده است؛ یعنی توسط معز السلطنه محمّره کاغذی هم نوشته است. عرب فلاحیه شیخ جعفر را نمی خواهند. بدسلوکی و بدرفتاری می نماید. میل دارم که در حق شیخ عبدالله مرحمت نمائید. ولی شیخ عبدالله بسیار معتبر است. سیف علی تاب موزیک را که چند مدت بود فرستاده بودم به بصره علم موزیک یاد بگیرد، او هم آمد. بد نیست. قدری آموخته شده است. از لهجه های آن ها
بعضی تعلیم ها یاد گرفته است. طرف عصری شد. پنج - شش نفر هم از میان پلاس از فرنگی ها آمدند. موزیکانچی ها حاضر شده، علی اسلام به هوای فرنگی ها بسیار عصرانه خوب زد. تا یک از شب رفته، حقیقت حظ کردیم. مهر علی سلطان را فرستادم نزد حاجی مصطفی قلی خان سرتیپ، شما در بندر ناصری توقف داشته باشید، به جهة بعضی حرکات اشرار و الواط، من بروم به شوشتر. در جواب گفته بودند که آن چه را که آقای سرتیپ بفرمائید، اطاعت دارم. مطیع و فرمانبردارم. حقیقت مرد کامل و دنیا دیده است.
امروز که یوم دوشنبه نوزدهم [است]، صبح را از خواب برخواسته، حمد پروردگار را به جای آورده، هوا بسیار باد و گرد بود که بعین ها نمونه ای از نمونه طوفان نوح (علیه السلام) بود. فرنگی ها آمدند. نهاری خواستم. نهاری صرف شد و نهار جهة شاهزاده رئیس دو مجموعه به تلگرافخانه فرستاده، و دو مجموعه جهة حاجی حسن خان فرستاده، و دو مجموعه جهة شیخ عبدالله چعبی فرستاده، نهاری هم خودمان صرف نموده، قدری هوا آرام گرفت فرنگی [ها] خواهش نمودند میل داریم لباس نظامی بپوشید، عکس شما را انداخته، با خود نگاه داریم به جهة ولايت بعد لابد بنا به خواهش حضرات، تغییر لباس شد. عکس انداخته، رفتند. میرزا محمدخان را خواسته، گفتم دو طغرا تعليقه بنویس؛ یکی برای شیخ علی ویسی و دیگری جهت شیخ شکور بندقیری. نوشت آورد، به اسم الله قلی بیک نایب رفت جهة... توپخانه و لوازمات اردو. بعد مهر علی سلطان را خواستم با حسین خان یاور، قرار دادم که بیرق را با اردو ببرند. من خود به پلاس سوار شده، در منزل سیم یک روزه ملحق خواهم شد. باز هوا باد طوفان بود. رفتیم به تلگرافخانه در عمارت بندر ناصری. این سه شب را ماندیم. بعد به حسین خان یاور گفتم نوشتجات شفیع خان یاور و محمد
حسن سلطان با آقا میرزا عبدالعظیم نوشتند یاور را با محمد حسن سلطان و محمد شفیع سلطان همان غروب با دو دسته سرباز روانه دزفول نموده، فردا را هم قرار دادم اردو برود. در این بین، موزیکانچی ها آمدند میان حصار عمارت ناصری مشغول شدند که فرنگی ها باز هفت - هشت نفر آمدند تا دو از شب رفته بودند. بسیار خوش گذشت، که جای تعریف دارد عمارت و آن دستگاه.
امروز که سه شنبه بیستم است، اردو به کمال نظام حرکت کرده، رفتند برای ویس (1). اهل و عیال شيخ على مقتول به قدر پنجاه - شصت نفر گل به مغز نهاده بودند، آمدند به جلو بیرق. به یاور عرض، کرده بودند. بعد یاور قدری به زبان عربی دلداری داده به ایشان، بعد از نهار و خوابیدن حسین خان
1) دهی از دهستان باوی، بخش مرکزی شهرستان اهواز، که زیارتگاهی به نام اویس قرنی دارد.
صاحب منصب ها را خواسته، به خانه شیخ علی مقتول رفته، فاتحه خوانده و دلداری داده و قهوه صرف نموده و مراجعت نموده بودند. و من هم امروز را مهمان حاجی مصطفی قلی خان هستم. نهار خورده، آمدم به عمارت، صبح رفتم. میان کپلاس بودم. چایی و نهاری صرف نموده، شب را شام خوردم. فردا را راه افتادم به اردو در بندقیر ملحق شدم، در حالتی که نصف اردو گذشته و نصف می گذرد، توقف کرده، قدری لوازمات گفتم آقا سرور ناظر آورد، برداشتند. خودم پیاده شدم. در چادر حسین خان یاور قهوه خورده، دوباره سوار کپلاس شدم، رفتم. در سه فرسخی شوشتر، اردو سه - چهار ساعت از شب رفته، از پیش خانه کم کم از عقب رسیدند. تا سه از روز رفته، تمام اردو وارد شده و چادر بر پا شده، امشب را مانده، قرار دادم دو سه دسته سرباز لباس نظام پوشیده، از پیش بروند. امروز هم از عقب موزیکانچی ها جهة سلام بروند به عمارت حکومت بعد نهاری خوردیم، رفتم آن طرف آب - امّا در حین گذشتن از آب بند قیر، یابوی عالیجاه احمد خان آجودان را هم آب برده بوده است - به شکار دراج. جناب آقامیرزا تقی و آقا میرزا عبدالعظیم با چند نفر دیگر چند دانه دراج زدم. مراجعت نموده، چائی صرف شد، نشستیم به صحبت. از
فرنگی ها دو - سه نفر رفتند به شوشتر و دو نفر بودند. شب را خواستم، آمدند. گفته بودم به ناظر خوراک چندی بسیار خوبی فراهم آورده، به سر میز چیده، شامی صرف شد. بسیار محظوظ شدند. تا ساعت چهار بودند و رفتند. ما هم خوابیدیم.
امروز که یوم پنجشنبه بیست و دوم است، باید وارد به شهر شویم. صبح را از خواب برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، سوار شدیم. مهر علی با اردو از پیش رفته بود با محمد تقی سلطان و دو دسته سرباز و توپچی ها. ما هم چایی خوردیم با حسین خان یاور و باقی صاحب منصبان. و شیخ عبدالله چعبی دو رأس یدک در جلو بیرق تا در یک فرسخی شهر به قدر صد سوار از اعیان و سرهنگ توپخانه و سرهنگان تلگرافخانه و لشکر نویس باشی و یاور توپخانه پیش باز نمودند.
آمدیم به نزدیک امامزاده عبدالله (علیه السلام) قریب چهار - پنج هزار از کسبه و تجار طرف یمین و یسار راه، مثل مور و ملخ، ایستاده بودند. در این بین، توپچی ها در جلو بیرق شلیک نمودند. دوازده توپ خالی شد. بعد بلافاصله چند قدم پیش می راندند، باز دو توپ خالی کرده، می رفتند، به همین قاعده. تا وارد شهر نزدیک بود بشویم، سی [و] دو - سه نفر فراش و نائب فراش ها صادق بیک فراش باشی با سه - چهار نایب جلو افتاده، فراش حکومت با میر غضب در جلو، همه جا از میان میدان و چهار سوق وارد شدیم. به قدر بیست هزار جمعیت در یمین و یسار و در پشتیبان ها بودند. همه جا صلوات می فرستادند.
در این بین، به قدر دویست نفر از اهل و عیال صادق خان مقتول و از وابستگان ایشان گل به مغز گرفته، و اویلا کنان رکاب را گرفته، عارض گردیدند، به قدر دو دقیقه گریه کنان عرض کردند. به حق خدا دلم به احوال ایشان زیاد سوخت. محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه و آقا میرزا اسمعیل لشکر نویس و موسی خان سرهنگ و حسین خان یاور. همگی گفتند را درب قلعه حکومت بیایید ان شاءالله تعالی در حق شماها کوتاهی نخواهد گردید. بر دو درب قلعه حکومت در هر دروازه قربانی کشتند. سه قربانی سر بریدند. وارد شدیم. دو دسته سرباز و محمدتقی سلطان و مهر علی سلطان و موزیکانچی ها با علی اسلام یاور پیش باز نمودند. بقاعده نظام بیرق را پیاده نموده و سلام زده شد.
رفتند ده - بیست مجموعه از شیرینی و مرکبات از همه جور در اطاق های حوض خانه قلعه سلاسل (1)که مقر حکومت است، چیده بودند. به کمال صفا، نشسته چهار اطاق دوره حوض خانه را فرش نموده فواره حوض به قدر یک زرع بلند می گردید. هوا به آن گرمی، در میان حوض خانه آدم سردش می شد. چه قدر باصفا و مشرف در تمام صحراها و دریا آب های روان در تمامی عمارت ها که در قلعه سلاسل بوده باشد. ده - بیست دست تمام عمارت درست کرده و پاکیزه که در هر دستگاه یک فوج جایش می شود. بسیار با وضع خوشی درست کرده است از قدیم
بوده لكن سرکار نظام السلطنه تغییر و تبدیل به بعضی داده؛ مِن جمله، حمامی دارد که در عالم چنین وضع حمامی نمی باشد. اولاً در بلندی قلعه و مشرف در تمام دریا و صحرا و سه خزانه دارد. در مقابل خزانه ها و صحن حمام سه در فرنگی هلالی، تمام صحرا و آب و سبزی و درخت ها در این جا که نشسته نمایان است.
بسیار جای باصفا می باشد. حقیقت جای تعریف و موقع توصیف می باشد. هفت - هشت نفر برای کار دایمی، باغچه های خوب، حوض های پُر از آب های خوب، گل های فراوان رنگ با رنگ. در این بین، نهار خواستم. دوازده مجموعه نهار در مرتبه دوم حوض خانه چیدند. رفتم سر نهار و جمعی از اعیان و آقایان را خواستم. نهار بسیار پاکیزه و پلوهای متعددی شبیت (2)و باقلا و بره ته چین و چلوکبابی آقا
1) قلعه ای است در شمال شوشتر که بر روی قطعه سنگی مشرف بر رود کارون واقع شده و سه طرف آن را آب گرفته و طرف دیگر خندق است. این قلعه دارای حیاط های متعدد و سربازخانه ها و حمام ها و قنات و ساختمان های محکم است که در مواقع خطر از آن به عنوان پناهگاهی محکم استفاده می کردند. تاریخ بنای این قلعه به پیش از اسلام می رسد؛ چرا که در فتح شوشتر به دست اعراب نام آن برده شده که پناهگاه هرمزان بوده است. این دژ در قرن 11ق به دست فتح علی خان حاکم خوزستان و در سال 1237ق به دست محمد علی میرزای دولت شاه و در سال 1307ق به دستور حسین قلی خان مافی مرمت شده است.
2) شوید.
سرور ترتیب داده، خیلی نهار ملوکانه پاکیزه بود. حیف که جای دوستان خالی بود که در چنین جایی نهار به این خوبی را میل فرمایند. نهاری صرف [شد]، مردم متفرق گردیدند.
بعد از ظهر، رفتم با حسین خان یاور درب خانه جناب علام فهام آقای آقا شیخ محمد علی مجتهد (1)- سلّمه الله تعالی - روضه خوانی بود. در همان مجلس نشسته، قدری صحبت داشته، بعد از قهوه برخواستم. به جلال تمام، با فراش های حکومت و نایب در جلو آمدیم. شب را سرکار محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه و لشکر نویس بودند. شام صرف شد. حضرات رفتند، ولی در سه مرتبه همان حوض خانه شام خوردیم که بالاتر از آن جا در هیچ جای شهر واقع نشده. صبح را هم که جمعه باشد، روزهای جمعه هم بیرق ایرانی را در همان عرشه حوض خانه می زنند. دادم زدند. حقیقت تماشا دارد. بسیار جای باصفائی است.
امروز که یوم جمعه بیست و سیم است، صبح از خواب برخواسته، رفتم به همان حمام موصوف که در بالای قلعه سلاسل است. خزانه های پاکیزه، سرد و گرم و نیم گرم، آب های پاکیزه، درهای فرنگی هلالی، شیشه رنگ بارنگ، تمام با آجر کاشی رنگ بارنگ فرش شده، حوض آب خوب. چائی گفتم آوردند، در همان حمام خوردم. این قدر چائی با صفائی بود که به وصف نمی آید. بعد از آن، از حمام بیرون آمدم. بعضی از آقایان و مجتهدین با صلوات آمدند. چائی و قهوه صرف شد، رفتند. محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه، لشکر نویس و جمعی از آقایان بودند. نهاری صرف شد.
در این بین، از دزفول از آقا محمد رضای مستوفی عربستان که پیشتر از اردو مرخصی حاصل نموده، رفته بود. چون خواسته بودم، تلگرافی رسید حضور انور سرکار شوکتمدار آقای سرتیپ - ادم الله اقباله العالی - وجوه کماکان به خود عمال سپرده، ان شاءالله تلف نخواهد شد در باب شرفیابی. جواب تعلیقه را عرض کردم از جماعت سگوند از دهات دزفول، به خصوص از بنده، خیلی غارت کرده اند در صدد اصلاح هستم. حکومت هم از طرف خرم آباد به دزفول تشریف می آورند. و الاّ شوق شرفیابی زیاد است. محمدرضا. دو تلگراف از شفیع خان یاور که نايب الحكومة دزفول است، اولی حضور بندگان اقل آقای سرتیپ - ادام الله اقباله العالی - آقا رضا طفره دارد از آمدن به شوشتر در این جا هم اقدام به کار ما ندارد. پاکت فاضل خان سگوند را دادم بردند طرف آب. سربازان افتاده، مردم شهر هم آسوده و دعاگو هستند؛ شفیع. ایضاً حضور بندگان
1) احتمالاً شيخ محمد علی فرزند شیخ جعفر فرزند حسین متوفی 1322ق باشد، که در نواحی تستر عهده دار امور شرعی مردم بوده است.
عالی آقای سرتیپ - ادام الله اقباله العالی - وارد به دزفول شدیم. اخبار بدی نیست. آقا خان از منزل عذر آورد. علی الحساب در تلگرافخانه منزل کردیم؛ شفیع.
بعد از نهار که حضرات رفتند، حسین خان یاور را خواستم. قدغن نمودم که در باب وجوه و مستغلات که در اجاره هر کسی سنه ماضیه بوده، بفرستد بروند الزامی بگیرند، و بسپارند که افراط و تفریطی نشود، و عمل هر یک را بسپارند و از کدخداهای محله التزام بگیرند. چند نفری را حسین خان یاور فرستاده، رفتند الزامی از هر یک از مستاجرین گرفته و کدخداها گرفته آوردند. غروب بود. سرکار محمد علی میرزا سرهنگ و لشکر نویس و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه بودند. شب شام صرف نموده، در عرشه همان طالار هم خوابیدم با جناب میرزا تقی. بسیار جای پاکیزه خوبی است. حقیقت که جای دوستان خالی است از این تماشاها.
امروز که یوم شنبه بیست و چهارم است. جمعی از اعیان و اشراف و ملاها آمدند. چایی و قهوه صرف شد و رفتند. سرکار شاهزاده سرهنگ توپخانه، لشکر نویس و موسی خان سرهنگ بودند. نهاری صرف شد. بعد از ظهر را رفتم به دیدن آقا سید عبدالغفور - سلّمه الله تعالى -. مراجعت شد. شب را هم محمد علی میرزا سرهنگ لشکر نویس بودند. شامی صرف شد. حضرات رفتند. ما هم در عرشه طالار خوابیدیم. بسیار خوب جایی است. حقیقت جای عیش است. جناب آقا سید جعفر سيدالاطباء و جناب میرزا تقی بودند.
امروز که یوم یکشنبه بیست و پنجم است، صبح را از خواب برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، چائی و نهاری صرف شد. دو نفر از همان فرنگی ها آمدند. خواهش نمودند که شما لباس نظام بپوشید تا دوباره عکس شما را در این جلو عمارت حوض خانه بیندازیم. خلاصه، به هر خواهش که بود، راضی شدیم. لباس پوشیده، نشان ها را زده، عکس انداخته، رفتند. عصر را آمدند که دو دسته از سربازان لباس نظام بپوشند با سلطانی در همین سربازخانه جلو عمارت عکس آن ها را هم بیندازیم. او را هم گفتیم حاضر کرده، با محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه و میرزا اسمعيل لشکر نویس رفتم در سر پشتبان سربازخانه عکس انداخته، رفتند. آقا میرزا عبدالعظیم هم عکس داد انداختند عکس خودش را. مراجعت آمدیم. غروب بود. قدری گردیدیم. باز با محمد علی میرزا رفتیم به عرشه طالار و سیدالاطباء و میرزا تقی هم بودند. شام خورده، خوابیدیم.
امروز که یوم دوشنبه بیست و ششم است، صبح را از خواب برخواسته، رفتم به منزل حسین خان یاور. چند نفر از لرهای بختیاری با سربازی گفتگوشان شده بود. دعوا کرده بودند. فرستاده بود حسین چند نفر فراش و سرباز رفته بودند، گرفته، آوردند، زنجیر نموده، بعد معلوم شد آدم عجم خان بختیاری
بوده است. نوشته بوده است به سمسام السلطنه. مراجعت به منزل نموده، نهاری صرف شد با محمدعلی میرزا و میرزا اسمعیل لشکر نویس باشی، حضرات رفتند، ما هم با میرزا تقی خوابیدیم. عصر را جمعی از اعیان و مشایخ عرب آمدند. پسر شیخ عبدالنبی را آوردند. عوض شیخ عبدالنبی سپرده شیخ النبی را بردند جهة وصول مالیات ایل. بعد حضرات رفتند. شب را هم محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه بود. نشسته بودیم. صحبت می داشتیم. در این بین، آدم سرهنگ از ایوان مرتبه اول افتاد. دستش از جا در آمده بود و سرش شکسته بوده و رویش زخم دار شده، از هوش رفته بود. بعد از یک ساعت، به هوش آمده، دادم فراش ها به گرده گرفته، بردند. شاهزاده هم رفت. ما هم خوابیدیم.
امروز که یوم سه شنبه بیست و هفتم است، صبح از خواب برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، رفتم به حمام کزّا [ = کذایی]، سر و کله صفا داده، باز دو - سه فنجان چایی در حمام خوردم. درآمدم به منزل حسین خان یاور. نشستم. گفتم کاغذی به حاجی ایلخانی و اسفندیار خان سمسام السلطنه بنویسید. نوشته شیرخان بیک نایب را فرستادم کاغذ را برد. شب را مانده بود. صبح را با یک نفر از آدم های سمسام السلطنه آمد. در باب آن آدم عجم خان شوشتر که با سرباز دعوا کرده بوده، خلاصی را خواهش نمودند. دانستم که از بستگان ایشان است. مرخص کرده بودیم.
چهارشنبه بیست و هشتم تعطیل بود. نواب محمد علی میرزا و جناب آقامیرزا تقی و حسین خان یاور و آقا میرزا عبدالعظیم و شیخ عبدالله چعبی بودند. نهاری صرف شد، خوابیدیم.
امروز که یوم پنجشنبه بیست و نهم است، و شب جمعه است، صبح را از خواب برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، دستورالعمل دادم که شب را، یعنی غروب را، روضه خوانی شود. اطلاع دادند یک ساعت به غروب مانده از اعیان و اشراف و جناب آقای شیخ محمد علی - سلّمه الله تعالى - و بعضی از مجتهدین و مشایخین اعراب حاضر آمدند و جناب مستطاب آقا میرزا تقی روضه خوبی خواند. مداح دیگری هم خواندند و مجلس ختم شد. مردم بعد از قهوه متفرق شدند.
امروز که یوم جمعه سلخ است و یوم الشک می باشد، در تقویم نموده از ماه است و در تقویم دیگر سلخ است. باری، تازه از اهل شهر روزه پاره ای خورده اند. ما هم در طابعان خورنده ها هستیم. صبح را از خواب برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، چائی صرف شد. میرزا اسدالله خان نائب الحكومة آمد. قهوه صرف شد و نهاری، رفتند. گفتم پشهدان مخصوص را پاکیزه نمایند. هواها هم کم کم گرم می شود. مِن بعد را به پشه دان خوابیدم. عصر را بیدارم کردند. چائی صرف [شد] و با محمد علی میرزا اسمعیل لشکر نویس و سیدالاطباء و میرزاتقی شام صرف شد، خوابیدیم.
امروز یوم شنبه غره ماه مبارک رمضان است. جهة مغرب قدغن نمودم توپ خالی نمایند
و نقاره خوانه هم باید شب ها بنوازند و صبح ها هم توپ بیندازند. شب های جمعه هم روضه خوانی شود. به همین قاعده برقرار نموده، تا این که من بعد خداوند عالم چه بخواهد. مشغول به روزه هستم. نیم ساعت به غروب مانده، بر می خیزیم و نمازی خوانده، گاهی تماشای کره ها و گاهی گردش در مهتابی عمارت که مشرف بر همه صحرا و دریا می باشد. گردش کرده، افطار حاضر نموده، جناب آقامیرزا تقی و جناب مستطاب آقا سیدالاطباء و محمد علی میرزای شاهزاده سرهنگ افطاری صرف نموده تا صبح مشغول به صحبت هستم، در بالامرتبه طالار.
امروز که یوم یکشنبه دوم است، بعد از نماز صبح که خوانده و حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، خوابیدیم. سه ربع به غروب مانده، بیدار شدیم. نمازی خواندم رفتم به تماشای کره ها به اصطبل. با حسین خان قدری تماشا کردیم. مراجعت به منزل. افطار بود که توپ خالی شد. مشغول افطار و چائی. شاهزاده محمدعلی میرزا هم بود و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه. بدکی نگذشت. الحمدلله سحور خورده، توپ انداخته شد. نماز خواندم و حمد و ثنای پروردگار را به جای آورده، خوابیدم. سه ربع به غروب مانده، بیدار شدم. رفتم به تماشای قورخانه. قدری تماشا کردم. بسیار معتبر است. از همه چیز و همه جهة یوم دوشنبه را هم به این منوال گذراندیم که سیم بوده باشد.
امروز که یوم سه شنبه چهارم است، بعد از افطار تا صبح نشسته، مشغول بودیم به عبادت پروردگار، با جناب آقای سیدالاطباء و جناب آقامیرزا تقی و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه و میرزا اسمعيل لشکر نویس و آقامیرزا عبدالعظیم تا وقت سحور شام صرف شد. توپ انداخته شد. مشغول به دعا و نماز گشته، باز هم خوابیدیم تا سه ربع به غروب مانده، بیدار گشته، رفتم قدری دور تا دور قلعه سلاسل را گردیدم. مراجعت غروب شد. توپ انداخته شد. مشغول شدیم به افطار کردن. الحمدلله ربّ العالمین بد نمی گذرد.
امروز که یوم چهارشنبه پنجم ماه مبارک است، سحور صرف شد. مردم متفرق گشتند. حمد و ثنای پروردگار را به جای آورده، خوابیدم. یک ساعت به غروب مانده با شدم. فرنگی ها آمدند عکس جناب میرزا تقی و علی اسلام را انداخته، رفتند، و خودم مشغول به عکس بوده، انداخته شد. در این بین، ضعیفه ای فریادکنان آمد. عرض کرد شوهر مرا آقا میرزا رضا گرفته این قدر زده است که بمرده است. صادق بیک فراش باشی را خواستم با یک دهه سرباز فرستادم. گفتم حكما آقارضا را بیاورید با شوهر این بیچاره. بعد آقا رضا پنهان کرده بوده. عالیجاه میرزا اسدالله خان عریضه نوشته بود که فردا بنده آقارضا را به حضور می آورم، ولی خواهش دارم از تقصیر او بگذرید و به بنده ببخشید. سرهنگ توپخانه شاهزاده محمد علی میرزا و موسی خان سرهنگ
تلگرافخانه بودند. افطاری صرف نموده، مشغول به صحبت و پاره ای به نماز و پاره به دعا گردیده، سحور خوردیم. مردم متفرق شدند. توپ انداخته شد. نماز خوانده خوابیدیم.
امروز که یوم پنجشنبه ششم است، به جناب آقای سیدالاطباء گفتم از آقایان هر کسی را مصلحت می دانید، برای فرداشب که جمعه است، جهة روضه خواهند. بعضی تشریف آورد، لکن شما از بعضی وعده بخواهید که افطار هم میل بفرمایند. در ضمن هم روضه خوانده شود. امروز را هم به خواب گذراندیم. روزگار را طرف عصری جناب نظام السلطنه از بوشهر پاکتی نوشته بودند. قدری تعارف و عذرخواهی و یک صندوق ترشیجات فرستاده بودند. امشب که یوم جمعه هفتم است، غروبی تمام صاحب منصبان آمدند. بعضی هم از اهل شهر آمدند. افطاری صرف نموده، روضه جناب آقامیرزا تقی بیان نموده و افاده فرموده، مردم مستفیض گردیدند. اطاق های حوض خانه و طالار جمعیت بود. یک اوطاق با محمد علی میرزا و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه و جمعی از اعیان بودیم، و اطاق های دیگر صاحب منصب و غیره. خوب مجلس شد. مردم فیض برده، متفرق گردیدند. باز رفتیم به عرشه طالار. بودیم تا سحور، آمدیم باز به مرتبه پائین، سحور صرف نموده، خوابیدیم. طرف عصری خان محمد بیک عارض گردید شخصی (سيف الله خان) که اموال مرا در بختیاری چاپیده، برده اند. مرادبیک پیش خدمت را در این باب مأمور نموده، رفت به عین مال و اموال عارض را گرفته،
رد نموده، مراجعت نمود.
امروز که یوم شنبه هشتم است، تازه گی نداریم به عادت معهود، روز را به شب رسانیده، با جناب سیدالاطباء و جناب آقای میرزا تقی. الحمدلله شهر هم در کمال امنیت و آسودگی گذران می نمایند. شب ها را در عمارت قلعه سلاسل گذران می کنم، در کمال عزت و اقتدار.
امروز یکشنبه نهم است. شب را جناب شیخ و جمعی از آقایان تشریف آوردند. بودیم در خدمت ایشان تا ساعت شش. در وقت نقاره خوانه رفتند، بیدار شده، چهار - پنج تیر با تفنگ ته پر از بادخورها در مهتابی عمارت زدم. مغرب شد. افطار کرده، مشغول صحبت بودیم تا سحور. بعد از صرف سحور، خوابیدیم. عصر را برخواسته، به حمام رفته، وقت افطار درآمده، افطاری نموده، بعد از افطار شیخ جعفر خان چعبی از فلاحیه آمد که شیخ عبدالله کبّاده شیوخیت داشت و مدعی است. هر دو حاضر بودند. قدری صحبت داشته، بعد رفتند.
امروز که دوشنبه دهم می باشد، تازه گی نمی باشد. الحمدلله تمام شهر و توابع امن و امان، اعیان و ملاها می گویند هیچ وقت شوشتر در عزل و نصب حاکم چنین امن نبوده است. لامحاله، ده - بیست نفر کشته می شد. الحمدلله رب العالمین به جز صادق خان که اقوام و برادرانش پیش از ورود به شوشتر
کشته شده بوده است. شب ها را در عرشه طالار نشسته، مشغول به صحبت می باشیم. بسیار عمارت دل گشایی و باصفایی است که به وصف و تعریف نمی آید؛ چه فایده که جای دوستان خالی است.
امشب که یوم سه شنبه یازدهم است، بلکه دوازدهم می باشد، بعد از افطار رفتم به دیدن جناب مستطاب آقای شیخ محمد علی - سلّمه الله تعالی - دو ساعتی بودیم قدری از امنیت شهر وصف می فرمودند، قدری صحبت آمدن حاکم را. بعد از این که مراجعت شد، دیدم موسی خان سرهنگ در درب قلعه می رود، برگردانده، آمدیم. قدری در میان حصار عمارت گردش کردیم. بعد را رفتیم بالا. قدری در سر مهتابی بودیم. قدری در اطاق مذکور شد که حاکم شهاب الملک وارد به خرم آباد شده است. امروز یا فردا برای شما خبری می رسد. باری نقاره خوانه زده شد و مناجاتی را خواند. سحور را حاضر کردند، سحوری صرف شد. توپ انداختند، نماز خوانده، خوابیدیم. ولی به همان قاعده که شام و نهار شیخ عبدالله چعبی را سپرده ام در وقت افطار و در وقت سحور دو مجموعه را می برند. امشب هم گذشت.
امروز که یوم چهارشنبه، بلکه پنجشنبه است، شب جمعه پانزدهم بوده باشد و روضه خوانی معهود می باشد و جمعی از اعیان شهر و صاحب منصبان هم مهمان هستند. در این بین، امیر قلی خان برادر سمسام السلطنه، که در اهواز با نظام السلطنه به کربلای معلی تشریف بردند، آمدند. بسیار خوشحال شدم. نعمت غیر مترقبه است. وارد شده، نشستیم در طالار در حوض خانه به صحبت گذشته ها داشتیم مشغول بودیم. همه روزه امیر قلی خان و محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه تا صبح مشغول به صحبت می باشیم. متفرقه از شیخ فرهان و اعیان شوشتر و از مشایخ اعراب از شیخ عبدالله چعبی و شیخ جعفر خان چعبی که از فلاحیه آمده است می آیند و می روند. مشغولیم با ایشان در گفت و شنود.
امروز که یوم شنبه شانزدهم است، طرف عصری چند تیر تفنگ انداختم در مهتابی قلعه سلاسل که مشرف به دریاست به ابابیل ها. و هر چند تیر را زدم، افتاد میان آب. وقتی که از هوا می آید، به قسمی خرج می خورد که خیلی تماشا داشت. در این بین، دو قاصد از خرم آباد دو پاکت از مقرب الخاقان جناب شهاب الملک آوردند، خواندیم. خواهش کرده بود چند روز را از ولایت توجه فرمائید. ان شاءالله تعالى ما هم آخر ماه وارد به دزفول خواهیم شد. رفتیم به اصطبل، قدری به کره ها تماشا کرده، مراجعت نمودیم، ولی تفنگ بادی فرنگی ها پیشکش کرده اند. چند تیری هم با تفنگ بادی انداخته، تماشا کردیم، آمدیم. توپ انداخته شد. مشغول به افطار خوردن شدیم. شب را با شاهزاده محمدعلی میرزا بودیم و جناب آقای سید الاطباء آقا میرزا جعفر - سلّمه الله و تعالى -
و جناب آقای میزا تقی - سلّمه الله - بودند. مشغول بودی به صحبت، تا سحور خورده، خوابیدیم. ولی قرار داده بودم که بروم به شکار، سر نگرفت. عصر را باز به طریق معهود قدری در سر مهتابی عمارت سلاسل گردش نمودیم. باز چند دانه ابابیل زدم. با حسین خان و آقا میرزا عبدالعظیم رفتم به اصطبل تماشای مال ها. در این بین امیر قلی خان آمد. قدری گفتگو داشتند در باب جیره سواران بختیاری. گفتم مراتب جیره و علیق (1)ایشان را حواله دادند. آمدیم به منزل. وقت افطار بود. توپ انداختند.
با امیر قلی خان قرار دادم که امروز که یوم یکشنبه هفدهم است، عصری سوار شده، قدری گردش نمائیم به عزم شکار، تا چه شود. شب را هم موسی خان سرهنگ تلگرافخانه و شاهزاده محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه و امیر قلی خان بودند. تا صبح مشغول به صحبت بودیم. از سرکار جناب نظام السلطنه پاکتی رسید. بعد از تعارفات مرسومه، تصدیقی بقاعده نوشته بودند و فرستاده اند و ملحوظ خواهد گردید که بعضی خواهش ها من جمله نوزده هزار تومان در محل عربستان دارد. غلامحسین خان را فرستاده است که به تقویت این جانب وجه مزبور را وصول نماید. این جانب هم مضایقه از کارهای جناب نظام السلطنه ندارم. کمال تقویت و جانب داری را می نمایم و خواهم کرد. بسیار آدم نیک نفس و معتبر و همه چیز آراسته مرد است تمام. حیف که معزول شد. و الاّ تمام عربستان را داشت به طور امن و امنیت و آباد هم می کرد. در همه جا و در هر جا که محل آبادی بود، بنائی آراسته بود. مشغول به آبادی بود. خیلی زحمت کشیده بود در این مدت حکومت، و خیلی جاها را هم آباد کرده بودند. حق مقام جای تعریف و وصف دارد. بسیار حیف است که چنین شخصی از عربستان برود حکومت عربستان آراسته همین شخص بوده است.
امروز که هجدهم ماه مبارک است، پاکتی از حاجی شهاب الملک آمد. خواهش کرده بود و عذر خواسته بود جهة انتظام عمل لرستان چند روز را آمدن با تعویق افتاد. ان شاءالله تعالی تا آخر ماه به دزفول خواهیم. همین قدر خواهش دارم این چند روز را توقف داشته باشید در شوشتر. شب را با شاهزاده محمد علی میرزای سرهنگ توپخانه و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه بودند. مشغول به صحبت بودیم. جمعی از مشایخین اعراب آمدند و رفتند. سحور صرف شد. حضرات رفتند، خوابیدیم.
امروز که یوم نوزدهم شهر مبارک رمضان است، در کمال صفا یک ساعت به غروب مانده، بیرون آمدیم. چند دانه از ابابیل ها را در هوا با تفنگ ته پر زدم بعد را رفتم به تماشای کره ها. یکی از مشایخین عرب یک رأس کرۀ بسیار خوبی آورده بود به عنوان پیش کش، بسته بود به طویله چون
1) علوفه اسب.
قریب دیدم، سؤال کردم این کره مال کیست؟ گفتند شیخ سلطان آورده است جهت سرکار. قبول نکردم. گفتم کره اش [را] ببرند بدهند. قدری گردش کردم. شخصی اسب کهری (1)آورده بود بفروشد. گفتم بیاور که این اسب را از چهل و پنج تومان تا شصت تومان می خرم. شما صاحبش را دیده، به همین میزان ها قطع نمائید؛ لكن خوب اسبی است. مراجعت نموده، توپ انداخته شد. افطار نموده، شب را هم فرستادم میرزا اسدالله خان خواستم که بعضی کارها رجوع شود جهة آمدنِ حاکم. سرکار محمدعلی میرزا آمدند با لشکرنویس تا ساعت پنج و شش بود. گفتند باید برویم، وعده کرده ایم. رفتند. سحور خوردیم با جناب آقای سیدالاطباء و جناب آقامیرزا عبدالعظیم و علی اسلام. توپ صبح را انداخته و نماز و حمد و ثنای پروردگار را به جای آورده، خوابیدیم.
امروز که یوم پنجشنبه بیستم است، اول ظهر آقا سرور آمد. عرض کرد عجب هنگامه ای است در شهر اهل شهر اجماع کرده اند چند نفر از سربازها [را] زده اند و زخم دار نموده اند و خبر به سربازخوانه رسیده سرباز اجماع نموده مفسده کلی خواهد شد. حسین خان یاور پیشتر اطلاع رسانیده و فرستاده بود دو سه نفر از سلطان ها و مهر علی سلطان رفته بودند به هزار فحش [و] کتک سربازها را برگردانده بودند، ولی سه - چهار نفر از سربازها زخم دار شده اند و زخم های کاری دارند. از قراری که شهرت می دادند، چهار - پنج نفر هم از طرف مقابل زخم دار شده است. خلاصه، معرکه را خوابانده بودند. بعد را فرستادم شاهزاده محمدعلی میرزا سرهنگ و لشکر نویس و سرهنگ تلگرافخانه و جمعی آمدند. قدری دلالت کردم. گفتم این چند روزه که من در این جا هستم، من نخواستم احدی از ما رنجیده باشد که اسباب بددعایی بوده باشد. خدا شاهد است مردم سزاوارند. بعد را خواهم قدغن بلیغ نموده که بگیرند و ببندند و مؤاخذه شدید خواهد شد. علی الحساب قدری آرام گرفت شهر. طرف عصری چند نفر فرنگی های بندر ناصریه آمدند. ساعتی بودند و رفتند. شب را هم شاهزاده محمد علی میرزا سرهنگ و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه بودند
پسر جناب شیخ آمدند. دو ساعتی بودند. پاره ای گفتگو داشتند و جواب شنیده، رفتند. قدری اهل شهر آرام گرفتند، لکن بعضی از اهل بازار ننشسته اند، به این دلیل که از بس که کار خوبی کرده اند، به این بهانه می خواهند رفع این هرزه گی و تهمت را از خود نمایند.
امروز که یوم جمعه است، شب را مشغول به روضه خوانی شده، از صاحب منصبان و غیره و از اهل
1) رنگی است برای اسب و استر که به عربی کمیت گویند. رنگ سرخ مایل به تیرگی که مخصوص اسب و استر است.
شهر بودند. مجلس بسیار خوبی و خوش وضعی منعقد نموده، از متشخصین و معتبرین بودند. افطار صرف شد. روضه خوانده شد. در وقت رفتن، بیچاره شیرخان بیک نایب از آن جائی که آدم شاهزاده محمد علی میرزای سرهنگ توپخانه افتاده بود، از همان جا این بیچاره هم افتاده، بازو [ی] راست و ران راستش قدری رنجید و زخم شده است. از برکت معجز جناب سیدالشهداء - سلام الله عليه - عاقبت خیر گردید، ولی شهر به همان احوال باقی است. بعضی از اهل کسبه نشسته اند. و بعضی هنوز ننشسته اند پدر سوختگی و مزوری می نمایند، بلکه به این چیزها رفع این هرزه گی هاشان را نمایند.
امروز که یوم شنبه است، شب را با امیر قلیخان و موسی خان سرهنگ و شاهزاده محمدعلی میرزا بودند مشغول به صحبت های متفرقه بودیم. سحور صرف شد حضرات رفتند ما هم بعد از توپ حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، خوابیدیم تا فردا چه شود. شب آبستن است، تا چه زاید سحر. فردا یک ساعت به غروب بیدار شدیم. در این اسدالله خان که صادق خان را گرفته بود و به دست برادرهای صادق خان داده بود که کشته بودند، با میرزا اسمعیل لشکر نویس آمد. تا به حال مانده بود تو هم داشت. چون خودش آمد، من هم ان شاءالله خیال دارم در حق او محبتی نمایم.
امروز که یوم شنبه بیست و سیم است، طرف عصری بیدار شده، قدری گردش نموده، رفتم به سرکشی کره ها، قدری تماشا نموده، مراجعت کردم. توپ انداخته، افطاری نمودیم. فراش فرستادم رفت سرکار شاهزاده محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه و آقامیرزا اسمعیل لشکر نویس را آوردند. جناب آقای آقا سید الاطباء - سلمه الله - و جناب آقامیرزا تقی و اجزای خودمان یاور و آقامیرزا عبدالعظیم و حاجی آقامیر و جمعی از اعیان شهر هم بودند تا ساعت شش. بعد نقاره خوانه را زدند. بعضی رفتند از اهل شهر، ولی حضرات سرهنگ ها و اجزاء بودند. مشغول بودیم به صحبت های متفرقه و بعد جواب کاغذهای حاجی شهاب الملک را نوشته، دادم بردند. آن شب را هم به همین قاعده گذراندیم. سحوری صرف شد. حضرات رفتند. بعد از توپ صبح، مشغول به حمد و ثنای خداوند عالم شده، خوابیدیم.
امروز دو ساعت مانده به غروب، پا شدیم قدری گردش کرده در دور باغچه های عمارت قلعه سلاسل، مغرب شد. توپ انداخته شد. فراش فرستاده، حضرات سرهنگ های توپخانه و تلگرافخانه را آوردند. مشغول شدیم به صحبت تا الی سحور. بعد از صرف سحور و انداختن توپ، حضرات رفتند، ما هم خوابیدیم.
امروز که یوم یکشنبه بیست و چهارم است، باز به همان قاعده یک ساعت به غروب مانده، بیدار شده، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، رفتم به تماشای کره ها. از قضا باز شیخ سلطان
دو رأس کره آورده بود. آن روز که کره آورده بود، گفتم بدهند ببرند، نمی خواهم مجدداً دو رأس آورده بود؛ یکی را در بودنِ جناب نظام السلطنه جهة پیشکشی آورده بود و داغ هم کرده بودند، یکی دیگر، خیر. کره کهری است. خوب کره ای است. لابد گردیده کره کم رنگ خوش نشان را به اسرارهای تمام نگاه داشتیم، تا چه شود. مراجعت کردیم. وقت افطار بود. توپ انداخته شد. افطاری نموده، فراش فرستاده، رفت که رفقای هر شب و حضرات معهود را بیاورد. فراش رفت. بعد از یک ساعت، حضرات سرهنگ ها را آورد. نشستیم با حضرات و مشغول به صحبت های متفرقه شدیم. حسین خان یاور آمد. پاکتی از شهاب الملک آورد، خوانده و جواب او را نوشته، دادیم قاصد برد. آسوده خاطر نشسته، سحوری صرف شد. حضرات رفتند، ما هم خوابیدیم.
امروز که یوم دوشنبه بیست و پنجم است، علی الحساب تازه گی نیست و ولایت امن و امان و خودمان هم آسوده می باشیم، تا من بعد گردش روزگار پایدار و این فلک مینارنگ چه رنگ های بوقلمونی به هم بسته آشکارا نماید. رضاقلی خان را گفتم سرواری ترمه ای که در دزفول به چهل تومان خریدم. او را به شیخ سلطان خلعت دادم شیخ را به حمام ببرد. همان سرواری را بپوشان. گویا همین قسم هم شده بود. شیخ سلطان به حمام بوده که سرواری را برده بود. بعد از پوشیدن خلعت، از حمام که بیرون آمده بود، همان ساعت رفته بود میان طائفه خود و گفته بود چهار - پنج روزه بر می گردم. ما هم یک ساعت و نیم به غروب مانده بیدار شده، قدری در مهتابی های عمارت که مشرف به دریاست گردیدم. با حسین خان یاور قدری گفتگو نموده، راهی می رفتیم بعد را به اتفاق حسین خان رفتم به تماشای کره ها. قدری در حصار بیرونی گردش نموده، آفتاب غروب کرد. به منزل آمدم توپ انداخته شد. افطار نموده، فراش فرستادم سراغ هم صحبت ها. فوراً رفت و حضرات سرهنگ ها تشریف آوردند. تا الی وقت سحور مشغول به صحبت بودیم. مهر علی سلطان را خواستم. گفتم از فردا که کم کم مال های سربازان و از مالهای صاحب منصبان مشغول به
گذراندن از آب باشید. چرا مهیله نیست و بلم نیست. موقوف به کلک می باشد. همین قدر تا عید و دو روز بعد از عید خواهند گذشت. و مذکور نمودند اهل بازار باز امروز نشسته اند به واسطه همان غوغا و مفسده که اجماع کرده بودند. گفتم اگر از سرباز متوحشند، من قدغن می کنم سرباز اصلاً و ابداً میان شهر برود. اگر هرزه گی از خود اهل شهر است، خدا شاهد است مؤاخذه خواهم نمود. فردا از ریش سفید و کدخداها بروند مشغول به کسب و کار خود باشند، و الاّ اذیت خواهند دید. این لوطی بازی و هرزه گری یعنی چه؟ من نخواستم این چند روزه بودن ما صدمه ای به اهل این ولایت برسد، و الّا آسان است، مایه نمی خواهد.
امروز که یوم سه شنبه است، و بیست و ششم ماه مبارک است قدری آسوده گشته، پاره ای گفتگوها موقوف گردیده، تا مِن بعد چه شود. ولی باز اهل کسبه ننشسته اند و بنای هرزه گری دارند از قضا در حین گذراندن مال ها را از آب اسب اسمعیل خان سلطان را آب برده بسیار اوقاتش تلخ شده است آدم ضرر ندیده یک دفعه یک رأس اسب خود را در حضور خودش آب علانیه ببرد حقيقتاً اوقاتش بسیار تلخ بود.
امروز که یوم چهارشنبه بیست و هفتم است و شب عید ابن ملجم ملعون است، فرستادم شاهزاده محمدعلی میرزا سرهنگ توپخانه و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه آمدند. مشغول شدیم به صحبت داشتن، و بعضی از اعیان شهر می آمدند، و جمعی از آقایان هم آمدند. تا ساعت شش از شب، رفته بودند، و گرم صحبت داشتن بودند. بعد تشریف بردند. ما با رفقای هر شب نشسته تا سحور، این جانب سر شام نرفتم. حضرات رفتند. سحور خوردند. آمدند به این. اطاق نیم ساعتی نشستیم، صبح شد. توپ انداخته شد، حضرات رفتند. ما هم خوابیدیم. دو به غروب مانده، بیدار شده، قدری در میان طالار گردش نموده، نیم ساعت به غروب مانده باز رفتم به تماشای کره ها. شیخ عبدالنبی، یکی از مشایخ طائفه اعراب که انافجه (1)است، دو ماه بود؛ در حبس ما بود یعنی ایامی که سرکار نظام السلطنه حاکم بود، گرفته به قراول ما داده. بودیم در منزل مهر علی سلطان امروزها پسرش را فرستاده، آوردند، عوض خود گذاشته خود رفته بود. چند روز بود دیروز گذشته، آمده یک رأس کرۀ سه ساله بسیار خوبی جهة ما آورده؛ گویا بد مالی نباید باشد. بعد را نزدیک به افطار شد، آمدیم. توپ انداخته شد، افطار کردیم. فرستادم حضرات رفقای هر شبی را آوردند. جناب آقای آقا سید الاطباء نبودند. فرستادم آوردند. قدری گفتگو داشتیم. بعد را میرزا آقا جان و یک دو نفر دیگر دو - سه ساعتی بودند و رفتند. بعد میرزا محمد خان و مراد بیک و حاجی علی بیک و عین الله خان را یک رأس یا بو خواسته بودند. دادم جهت خورده های ایشان بار نمایند. به صادق بیک هم گفتم یک دستگاه روانه کن فراش ها ببرند از شوشتر به دزفول. هم سبک بار خواهند شد، هم لازم است بردن به دزفول در حین آمدن حاجی شهاب الملک حاکم به دزفول، بلکه خواستم بروم، لازم می شود.
امشب که یوم جمعه بیست و نهم است، شب را مشغول به روضه خوانی بودیم و از صاحب منصبان و اهل شهر و اجزای خودمان بودند. مجلس بسیار خوبی پرفیضی بود. حضرات
1) عنافجه، شعبه ای از قبیلهٔ آل کثیر، از قبایل خوزستان.
سرهنگ ها و اعیان و آقایان بودند. بعد از ختم روضه خوانی دو ساعتی هم بودند، رفتند؛ ولی مونس های هر شبی، که حضرات سرهنگ ها بوده باشند، تشریف آوردند. در این بین، خبر آوردند سربازی که زخم دار بود، مرده است. فرستادم در نزد آقایان و جناب مستطاب شیخ و آقای حاجی آقا عبدالصمد معلوم نموده بعد را گفتم که بردارند و به حقش بسپارند. صبح را دو ساعت به غروب مانده، برخواستم، فرستادم حضرات سرهنگ ها و لشکر نویس آمدند. قدری گفتگو در این مردن سرباز داشتیم، به هزار خواهش ها قرار شد که خاکش نمایند؛ چون هوا گرم است، نمی ماند. مقصود این تا آمدن حاجی شهاب الملک باشد، ممکن نبود. بعد را نزدیک به غروب رفتم، با حضرات به تماشای کره ها. تا وقت انداختن توپ مراجعت نموده، افطار نموده، مشغول به صحبت بودیم. باران شدیدی بنا کرد به باریدن، با برق و رعد تندی. از قراری که آقا سرور و صادق بیک و میرزا محمد خان و مراد بیک می گفتند، پانصد، بلکه متجاوز از این، جانورهای عجیبه از قهوه خانه و آبدارخانه گرفته بودند. گویا از باریدن باران بوده، طلوع از جاهای خود نموده بودند و به روشنایی و شعاع چراغ می آمدند. با انبر نقره گرفته در میان جام انداخته بودند. تماشا
داشت.
امشب که شب شنبه سلخ (1)است با حضرات سرهنگ توپخانه و تلگرافخانه و جناب آقای آقا سیدالاطباء و جناب آقا میرزا تقی بودیم، تا سحور صرف شد. حضرات رفتند. ما هم خوابیدیم. صبح را دو ساعت به غروب مانده، بیدار شده، قدری در مهتابی عمارت که مشرف بر آب است گردیده، طرف غروبی رفتم به تماشای کره ها. در این بین، حاجی و رئیس آدم شیخ معز السلطنه آمد یک جعبه چرخ الماس با یک زوج چراغ باد (2)جهة این جانب آورد. بسیار چراغ خوبی است. حقیقت جای وصف و موقع تعریف است. مراجعت نموده منزل، افطاری صرف شد. حضرات سرهنگ ها آمدند. تا ساعت چهار از شب رفته، حضرات رفتند. ما هم خوابیدیم. ولی ماه بعد از متفرق شدن ابرها هم رؤیت شد.
امروز که یوم یکشنبه غره شوال المکرم است و روز عید است. صبح را از خواب برخواسته، به حمام معهود رفته، صفائی داده، بیرون آمده، در منزل حسین خان یاور نشسته، نیم ساعتی بعضی از آقایان و مشایخ عرب آمدند. دیدم جمعیت زیاد می شود؛ برخواسته، آمدم به طالار که منزل خودمان بوده باشد. شاهزاده محمد علی میرزا سرهنگ و یاور توپخانه و سرهنگ تگرافخانه آمدند و جمعی هم از اعیان اهل شوشتر آمدند. در این بین، نقاره خوانه را مشغول شدند.
موزیکانچی ها آمدند، و مشغول شدند و توپچی ها بنای شلیک گذاشته، شادمانه و سلامتی را زدند. محشری شد. خوش وضع و خوش موقع اتفاق افتاد و علی اسلام هم آن چه لازمه سعی و کوشش که داشت، به عمل آورد. اهل مجلس و جمعیت بیرون عمارت محظوظ بودند؛ یکی به جهة عید و یکی به جهة مقامات موزیک. حیف که در این موقع جای دوستان و محبین خالی بود که عیش تام به عمل آمده باشد. به موزیکانچی ها ده تومان انعام داده، مرخص نمودیم.
در این بین، شاعری قصیده ای انشاء و بیان نموده بود، بنا کرده بالبدیهه خواندن. حقیقت خوب قصیده ای گفته بود. خالی از شنیدن نبود. انعام داده شد. عمله جات نقاره خوانه آمدند در جلو طالار انعامی هم بایشان گفتم دادند و رفتند. بعد را نهار خواسته، نهار پاکیزه ناظر ترتیب داده بود. حضرات اجماعاً نهار خوردند. بعد صادق بیک گفتم باید صبح را از آب بگذرند و چادری بزنند آن طرف آب. در این بین، تلگراف از دزفول رسید که فردا که دوشنبه دوم است، حاجی شهاب الملک وارد می شود؛ آن شاءالله تعالی، خیال دارم از شوشتر حرکت کرده، به دزفول برویم. مهر علی سلطان را گفتم باید کم کم سرباز بگذرد آن طرف آب و چادر بزنند؛ تا این که عقبه اردو تماماً که گذشت، حرکت نمائیم به دزفول.
امروز که یوم دوشنبه دوم شهر شوال است، اهل اردو در تدارک گذشتن از آب می باشد. صبح را شاهزاده محمد علی میرزای سرهنگ توپخانه و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه و لشکر نویس و آقاخان یاور توپخانه آمدند. هنوز از خواب بیدار نشده بودم، یک فنجان چائی صرف کردند تا این جانب رفتم. بعد مواجب و جیره توپچیان را حواله کردم و سه هزار چهارصد دانه فشنگ و چاشنی جهة عرض راه از عربستان تا همدان به نعمت الله بیک یاور ذخیره حواله داده، گرفته، تحویل فوج نموده، گفتم به اسدالله خان کلاً دو - سه کلک باید بسته شود جهة عبور از آب. مشغول بودند. به کلک بستن. مال ها و قاطرها و اسباب را مشغول شدند به گذراندن با یک هنگامه که تماشا داشت. مثل يوم يفرالمرء بالاخیه (1)بود که کسی از کسی خبر نداشت. یک و نیم به غروب مانده بود، بعد از صرف چایی، خبر کردم آردال های توپچی و سرباز و صاحب منصب ها حاضر شده، بیرق را حرکت داده، با یدک به جلال تمام تا درِ تلگرافخانه که دروازه همدان باشد. در آن جا به دیدن موسی خان سرهنگ رفتم. به قدر ربع ساعت نشسته و گفتگو با دزفول نموده، یعنی با حاکم که حاجی شهاب الملک باشد و با شفیع خان یاور قرض [= غرض] اطلاع از حرکت شوشتر به دزفول را اطلاع داده، سوار شده، به جلال تمام تا کنار آب آمدم که با کلک به یاری خداوند رؤف و مهربان
1) يوم يفرّالمرء من اخيه وامّه و ابیه و صاحبته و بنیه. عبس (80): 34 - 36.
بگذریم آن طرف آب. باد و طوفان بود و آب هم به قسمی موج می زد که موقع وصف و تعریف بود. به محض رسیدن، به کلک سوار شده، رد شدیم به حول [و] قوه الهی؛ ولی دو قسمت اردو ماند و آفتاب غروب کرد. آن شب را به همین قسم قناعت شد. شام هم قابلامه نموده، آوردند. پسر حاجی ایلخانی (1)را شهاب الملک نائب الحکومة نموده است و آمد وارد شوشتر هم شد. فردا را آن شاءالله تعالی خیال رفتن به دزفول دارم؛ اگر تمامی اردو بگذرد.
امروز که یوم سه شنبه سیم است، صبح را این جانب خوابیده بودم. شاهزاده محمدعلی میرزا سرهنگ و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه چایی خورده، رفته بودند. بعد این جانب که بیدار شدم، گفتم چرا گذاشتید حضرات بروند. باری، یک - دو فنجان چائی خوردم. مردم هم مشغول بودند از آب گذشتن. در این بین، پسر حاجی ایلخانی که نایب الحکومه بوده باشد، تشریف آورد. اهل بختیاری عموماً قاعده ایشان این است که کلاه نمدی سفید در سر می گذارند و زلفین هم هستند، زلف های پریشان. رسم ایشان همین است؛ متشخص و غیر متشخص. باری، نشستیم، چائی صرف شد و پاره ای از حاجی شهاب الملک گفتگو داشت. در این بین، حاجی آقا میرتاجر و شیخ سلطان عرب که مخلّع نموده بودیم، آمدند قدری گفتگو کردیم. بعد نهاری خواسته، نهاری صرف شد. پسرهای جناب مستطاب آقای شیخ محمد علی تشریف آوردند. بعضی گفتگو می نمودند، و اهل اردو هم مشغول به گذشتن از آب می باشند. از روی کلک پسر حاجی ایلخانی که نایب الحكومه تشریف دارند، رفتند. آقایان بودند. مشغول به صحبت بودیم. هوا بسیار گرم بود، ولی چون در کنار آب چادر زده بودیم، نسیم آب و بادی می وزید. عیبی نداشت هوا. گفته ام چهار ساعت به غروب مانده، اردو حرکت
نماید برای کوشک (2). دو به غروب مانده هم ان شاءالله تعالی خود خیال دارم سوار شوم، به حول و قوه الهی. تا خداوند عالم چه بخواهد. ولی الحمدلله، خدا را شکر می کنم که یک رأس اسب را هم آب خفه کرد برد، لکن اسب یدک با کره آقای آقا سید نعمت الله جفت در میان آب و در یمین و یسار کلک می آمدند. محض از آب خارج شدن، دو - سه شهنه (3)پهلوانی کشیده که فی الحقیقه جای تعریف و موقع توصیف است. به هر جهت تا ساعت دو و نیم
1) احتمالاً سلطان محمدخان سرتیپ (معین همایون) است که فرماندهی سوار نظام بختیاری را در عربستان به عهده داشته و از فرزندان حاجی امام قلی خان ایلخانی است. فرهنگ رجال قاجار، ص 51.
2) دهی از دهستان گتوند شهرستان شوشتر، در کنار باختری رود کارون که طایفه بختیاری در آن ساکن اند.
3) شیهه یا شهنه، به آواز اسب گویند.
از شب رفته، با حضرات سوار شده، آمدیم تا ماه غروب نموده. در این بین، مشغول به صحبت که بودیم و می آمدیم، بعد از دو - سه ساعت دیگر، معلوم شد که راهی که آمدیم، راه دیگر بوده. باری، در همان کنار آب پیاده شده، شام خواستیم و شامی صرف شد. ولی بسیار هوا خنک و نسیم سردی می وزید که حقیقت محتاج به بالاپوش شدیم. دو قلیانی صرف شد، سوار گشته، تا آن راه آمدیم، داخل به آبادی گشته، جویا شدیم، گفتند قریه گمار (1)است. از آن جا رد شده، آمدیم. قدری هوا روشن گردید. دراج ها بنا کردند به آواز. قدری هم دلم درد داشت. باز به هوای دراج از همرهان جدا گشتم، رفتم در جای زراعت ها که چیده بودند، هفت - هشت دانه دراج زدم. میرزا محمدخان و محمد تقی خان سلطان بیرق را نگاه داشته بودند. ملحق گشته، وارد به اردو شدیم شاهزاده محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه و میرزا موسی خان سرهنگ تلگرافخانه در منزل حسین خان یاور پیاده شده بودند و مشغول به چایی خوردن بودند. فراش فرستاده، حضرات را آوردند. مشغول به صحبت های شب بودیم. قدری صحبت داشته، خندیدیم. بر عکس خنک بودن شب،
روز بسیار گرم بود که حقیقت نمونه ای از درکات دوزخ بود. بعد وقت نهار یک مجموعه جهة لشکر نویس فرستاده، با اهل و عیالش صرف نموده و یک مجموعه هم جهة ميرزا اسدالله خان به منزل میرزا عبدالعظیم فرستاده، شاهزاده سرهنگ و موسی خان سرهنگ و سرور آقاخان در نزد خودمان بودند. نهاری صرف شد، خوابیدیم. بعد از خواب، مهر علی سلطان را خواستم. احوال پرسیدم اردو چه قسم آمد؟ عرض کرد بقاعده آمدیم همه. همراه بودم. گفتم امشب ان شاءالله تعالی در چهار ساعتی شیپور کوچ بده بزنند، بعد از شیپور کوچ، اردو حرکت کرده، رفتند شام خواسته، حضرات شام خوردند. این جانب شام نخوردم و خوابیدم. علی الطلوع برخواسته، سوار شده، آمدیم. در بین راه، در کنار آب، گفتم چائی درست کرده، چائی صرف شد. سوار شده، آمدیم.
امروز که یوم پنجشنبه پنجم است، وارد به دزفول شده، از پل گذشته، سواره رفتم به کوشک. منزل حاجی شهاب الملک پیاده گشته، به قدر ربع ساعت نشستم. شاهزاده محمدعلی میرزا سرهنگ و لشکر نویس و موسی خان و آقاخان سرهنگ بودند. ایستادند، بعد سؤال کرد حضرات کیانند؟ به جا نمی آورم؟ معرفی کردند. بعد حضرات را نشانیده، قهوه صرف شد، برخواستم آمدم به منزل. حضرات اعیان دزفول و آقایان و پسر جناب مستطاب آقاشیخ محمد طاهر - سلّمه العالی - آمدند. قهوه و قلیانی صرف شد، برخواستند رفتند. نهاری صرف شد، خوابیدم. لكن
1) دهی در راه شوشتر به دزفول و در نزدیکی دزفول که طایفه بختیاری در آن ساکن اند. فرهنگ جغرافیا.
هوا بسیار گرم بود قدری خوابیدم، بیدار شده، شاهزاده محمد علی میرزا و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه و میرزا آقاخان بودند، مشغول شدیم به چایی خوردن و به صحبت با میرزا اسمعیل لشکر نویس از بعضی گفتگو کردیم. با آقامیرزا عبدالعظیم فرستادم به کوشک رفتند خدمت... آوردند. شب را شام صرف شد. خوابیدیم. هوا هم خیال بارندگی داشت، قدری بارید.
باری امروز که یوم جمعه ششم است، صبح را برخواسته، فریضه به جا آورده، سرکار سمسام السلطنه و وزیر حاجی شهاب الملک تشریف آوردند. در سر صندلی ها نشسته بودیم. از آقایان دزفول و شوشتر و مشایخ اعراب ده - بیست نفر آمدند. نشستند در میان چادر، چایی صرف شد و از متفرقه صحبت می داشتند. بعد از صرف چایی، حاجی ایلخانی و سرکار سمسام السلطنه و وزیر حاجی شهاب الملک تشریف بردند. بعد را مال خواستم، سوار شده، رفتم به کوشک. خدمت حاکم بودم تا وقت نهار جهة شاهزاده محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه و موسی خان سرهنگ تلگرافخانه آمدم. نهاری صرف شد. قدری خوابیدم. عصر را شده، جائی صرف شد. امان الله خان سرتیپ فوج فراهان آمد، تا یک ساعت به غروب مانده بودند. بعد رفتند. مال خواستم، رفتم به کوشک. بودم در نزد حاجی شهاب الملک تا دو [و] نیم از شب گذشته، پاره ای صحبت داشتیم. تعریف از ملبوس های سربازهای فوج نمود. فرمودند که می خواهم پانصد دست به همین قاعده بدهم بدوزند. این جانب گفتم پانصد دست ما زیادی داریم، پیش کش است. فرمودند هر چه تمام کرده اید، قیمت داده، بر می داریم، و الاّخير. بعد آمدیم قهوه در منزل خوردیم. در ساعت چهار [و] نیم شام خواسته، صرف شد،
خوابیدیم.
امروز که یوم شنبه هفتم است، صبح را از خواب برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جای آورده، از چادر فرنگی نهارخوری برخواسته رفتم به چادر پوش خدمت سرهنگ ها نشستیم چائی خوردن. بعد مال خواستم، رفتم به حکومت به منزل سمسام السلطنه، قهوه صرف شد. از آن جا رفتم به منزل وزیر، قهوه و قلیانی هم در آن جا صرف شد، مراجعت نموده. در بین راه، ازدحام و جمعیت بسیار دیدم. بعد معلوم گردید که اسمعیل خان شوشتری را کشته اند، عوض صادق خان شوشتری که در شب عید نوروز در شوشتر کشته بودند.
... قدغن نمودم یک نفر از سرباز و اهل اردو مرخص نیست برود به تماشا. آمدم به منزل. وقت نهار بود. گفتم نهار آوردند. نهاری صرف شد. بعضی از اهل اعیان دزفول بود، رفتند و با سرهنگ ها مشغول به صحبت بودیم تا وقت خواب شد. قدری خوابیدیم. به مهر علی سلطان هم گفته ام که در تدارک راه و تدارک آذوقه راه بوده باشد. بعد را داماد و برادر زاده حاجی شهاب الملک آمدند. دو فنجان چایی صرف شد، رفتند. شب را هم حضرات سرهنگ ها تشریف داشتند. شام خورده، خوابیدیم.
امروز که یوم یکشنبه هشتم است، صبح از خواب برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، دو فنجان چایی با سرهنگ ها خوردیم. موسی خان سرهنگ تلگرافخانه رفتند به شهر. با شاهزاده محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه مشغول به صحبت بودیم. محمدحسن سلطان و مهر علی سلطان را خواستم، گفتم اگرچه سرباز حقی ندارد، لکن بعضی معطل هستند. لامحاله، نفری دو ریال خرجی راه بدهند. بلوک به بلوک معین کردند با میرزا محمدخان، و گفتم بدهند و وجه را از صندوق خانه بگیرند. ان شاءالله تعالی خیال دارم دوازدهم حرکت نمائیم. باری، مال خواستم بروم به حکومت، بعضی از اعیان آمدند. باز دو فنجان چائی صرف شد. سوار شدم، رفتم به کوشک. با سرکار حاجی شهاب الملک بعضی گفتگو و صحبت ها داشتیم. آمدیم مادیان کریک عربی اسدالله خان کلانتر پیشکش کرد، دادم بردند. معطل یک دسته سرباز عقب مانده که مأمور به هویزه بودند هستم. ان شاءالله تعالی محضِ رسیدن، دیگر معطلی نداریم. مکاری گرفته و پنجاه تومان هم پیش کرایه داده ام جهة رفتن. دیگر معطلی نیست. شیخ عبدالله خان چعبی را خلعت دادند و شیخ چعب شد، واسطه کارش بودم. خلاصه، در باب شیخ عبدالله خان و میرزا اسدالله خان کلانتر بین و بين
الله هر چه به حاجی شهاب الملک عرض شد، پذیرفت. در باب مطالبات حاجی حسن خان هر چه گفتم، قبول کردند. بسیار ممنون است از ما حاجی شهاب الملک. باری، شب را باز با سرهنگ ها و لشکر نویس بودیم. شام خورده، خوابیدیم.
امروز که یوم دوشنبه نهم است، صبح از خواب برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، رفتم به چادر پوش. دو فنجان صرف شد. موسی خان و آقاخان سرهنگ تلگرافخانه بعد از صرف چائی، رفتند به تلگرافخانه. بعد محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه رفتند. آقا میرزا اسمعیل لشکر نویس آمد. دو - سه فقره برات رد و بدل داشتیم. گفتم با آقامیرزا عبدالعظیم بنشینید برات ها را تمام نمائید که معطلی نداشته باشیم. مشغول بودیم با حسین خان یاور به صحبت های متفرقه. به صادق بیک هم گفتم چادر حمام را زده، گرم نمایند، بروم. با شاهزاده محمد علی میرزا سرهنگ توپخانه به حمام رفتیم. سر و کله صفا داده بیرون آمده، آقامیرزا عبدالعظیم را به حکومت نزد وزیر جهة رد و بدل برات فرستاده، آقا میرزا اسمعیل لشکر نویس آمد. میرزا اسدالله خان آمد. نشستیم به چائی خوردن. گفتم به مهر علی سلطان مواجب دوماهه به موزیکانچی ها بدهند. میرزا محمد خان را مهر على سلطان خواسته، قبض مواجب دو ماهه نوشته، دادند. در تدارک آمدن می باشیم. ان شاءالله تعالی اگر آقاخان سلطان برسد، شب را هم به هر طریق با سرهنگ توپ خانه که شاهزاده محمد علی میرزا بوده باشد و با سرهنگ تلگرافخانه که موسی خان باشد،
نشسته، صحبت می داشتیم، تا این که
وقت شام شد. شام صرف شد، خوابیدیم.
امروز که سه شنبه دهم می باشد، صبح را برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، رفتم به چادر بزرگ نزد سرکار سرهنگ ها نشستیم. چائی صرف شد. دو و نیم از دسته گذشته، آقا میرزا اسمعيل لشکر نویس تشریف آورد بودند، قدری بعد را گفتم تشریف بردند به حکومت. محمد حسن سلطان هم در این دو ماه در دزفول که با شفیع خان یاور بودند، بعضی تصرفات به وجوهات و غیره کرده بودند. امروز رفت. باقی است وزیر عمل های خود را پرداخته، مراجعت نموده، دیگر کاری نداریم، مگر قدری از مطالبات حاجی حسن خان با رجوع کرده ام به محمدحسن سلطان، امروز و فردا ختم نماید. همه روزه به حکومت هم می روم. کمال مهربانی هم با حاجی شهاب الملک داریم. نهار خواستم. نهاری صرف شد. طرف عصری رفتم در سایه پل سه - چهار تیر تفنگ برای ابابیل ها در هوا انداختم. چند دانه از ابابیل ها زدم. تمام مردم از سر پل عبور می کردند و تماشا می نمودند. شب را هم سرکار وزیر و سمسام السلطنه مهمان هستند. باری، شب را تشریف آوردند. شاهزاده محمدعلی میرزا سرهنگ و موسی خان سرهنگ هم بودند. شب را تا ساعت هفت نشسته بودیم. حضرات تشریف بردند، ما هم خوابیدیم.
امروز که یوم چهارشنبه یازدهم است، صبح را از خواب برخواسته، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، از چادر فرنگی رفتم به چادر پوش خدمت شاهزاده محمد علی میرزای سرهنگ و موسی خان سرهنگ. مشغول به چایی خوردن شده، امان خان سلطان هم آمد، ولی ده نفر از سربازها رفته اند به شوشتر جهت خورده ریز و اسباب که در شوشتر دارند بیاوردند. باز جهة همین فقره معطلی حاصل شد، تا که ان شاءالله تعالی بیایند، دیگر معطلی نداریم. اسب خواستم، رفتم به حکومت، با سرهنگ ها. در حین رفتن به حکومت، اسب کریک بسیار خوبی آورده بود یک سیدی. گفتم بروید به حسین خان یاور گفتگو نماید تا من از حکومت برگردم. مراجعت، جویا شدم. بی هوا گفته بود معامله نشد. عصر را سرهنگ ها و میرزا اسمعیل بودند. سرباز عقب مانده هم رسید. به مهر علی سلطانم گفتم صبح دو ساعت از آفتاب رفته، باید بروید در دو فرسخی منزل نمائید که کار درستی نموده. فردا که یوم جمعه است. دو به غروب مانده هم خیال دارم شفیع خان یاور و سلطان ها را با بیرق راه انداخته، رفتند. خود در یکی از اطاق های پل منزل نموده ام به جهة بعضی امورات و گفتگوی حکومت.
امروز که یوم پنجشنبه سیزدهم است، بعد از حمد و ثنای پروردگار، چائی صرف شد. مال گفتم بیاورند. سوار شده، با شاهزاده محمد علی میرزای سرهنگ توپخانه و با اسمعیل لشکر نویس رفتم به خدمت سرکار شیخ محمد طاهر - سلّمه الله تعالى - مشرف شده، قهوه صرف شد. برخواستم.
دعایی بیخ گوش خواندند. یک نفر سیدی نزد شیخ بود، هشت تومان پول تفنگ جناب آقا سید را داده، آمدیم در زیر پل منزل کرده، اردو بالتمام کوچ کرده بود. بیرق را هم با شفیع خان یاور و صاحب منصب ها راه انداخته، خود با حسین خان یاور و شاهزاده محمدعلی میرزای سرهنگ توپخانه و جمعی هم از آقایان شوشتر و دزفول بودند. مشغول به صحبت بودیم. وقت نهار شد. نهار گفتم بیاورند از کوشک که بیرق را رد کرده بودند، شفیع خان یاور جهت کار درستی خود مراجعت نموده، مشغول به تدارک خود گردید. سرکار حاجی شهاب الملک فرموده است که جناب آقا سید جعفر سیدالاطباء نرود بماند امسال را، و میرزا اسمعیل لشکر نویس هم نرود بماند. باری، به هزار لیت و لعل رفع حضرات را نموده، به همراه هستند. تا خداوند چه بخواهد. بنا بود به واسطه قمر در عقرب یوم شنبه حرکت شود.
طرف عصر گفتم که امروز که یوم پنجشنبه است، قمر در عقرب داخل نشده، اردو کوچ نماید. خودم هم در زیر پل یک چادر آفتاب گردانی زده بودم. دو به غروب مانده، سوار شده، رفتم به حکومت. یک ساعتی بودم. طوری شد که گفتم می روم در دو فرسخی دو روز لنگ می کنم. پاره ای کارها ناتمام بود. میرزا عبدالعظیم و میرزا اسمعیل لشکر نویس را گذاشتم، با شدم رفتم به منزل سمسام السلطنه، نبود، در نزد وزیر بود. میرزا محمدخان را گفتم برو سمسام السلطنه را بیاور. خداحافظی نموده، برویم. میرزا محمدخان رفت در پیش وزیر سمسام السلطنه را آورد. نشستیم یک فنجان چایی خوردیم. با شدم. اذان مغرب را گفته، سوار شدیم. شاهزاده محمدعلی میرزا سرهنگ توپخانه آمدیم. چهار ساعت از شب رفته، صحرای وسیع همواره را عرضاً و طولاً گردش کردیم، چون راه را گم کرده بودیم. بعد جاده را پیدا کرده، به هوای روشنائی آمدیم. بعد از این که رسیدیم، دیدیم که تمام صحرا آتش گرفته، به یک طریقی می سوزد که بسیار عالم داشت. ولی عهد کردم هر کس که آتش زده، معین شود، تنبیه کاملی نمایم. باری، لابد در کنار جویی منزل کرده، شامی صرف شد. دو سوار فرستادم برود معلوم نماید اردو در آب بلارود افتاده به رسیدن دو سوار دیگر سوار کرده، روانه نماید و خودشان بماند. سرآفتاب دو نفر نایب آمدند. بلی، اردو در آب بلارود رفته.
امروز که یوم جمعه سیزدهم است، بعد از چای، صبح شاهزاده خداحافظی نموده، تشریف بردند. سوار شده، آمدم. سه از روز رفته، ملحق به اردو شده، چند نفری که سبقت نموده بودند، قدری مؤاخذه نموده، تنبیه نموده، سلطان ها و صاحب منصب ها را خواسته، قدغن نموده که من بعد از دسته هر یک از شماها صحرا را آتش بزنند، شما مورد مؤاخذه خواهید بود. این یعنی چه؟ صحرا آتش زدن کار لغو و بی فایده است. بعد یک نفر سوار فرستاده، کاغذی دادم محمد حسن سلطان
نوشت به میرزا عبدالعظیم، سه خروار آرد بخرد با مال مکاری به همراه بیاورد. حال که کنار آب بلارود افتاده ایم و انتظار شفیع خان یاور و میرزا اسمعیل لشکر نویس و آقامیرزا عبدالعظیم برسند و قافله هم بیاید برسد، ان شاءالله تعالی بیائیم. تا خداوند عالم چه خواسته باشد. نهار از منزل حسین خان یاور آوردند، خوردیم، خوابیدیم. از خواب بیدار شده، گفتم چادر آفتاب را بردند در سر آب بلارود زدند. رفتم با جناب آقای آقاسید جعفر سید الاطباء لخت شده، سر و صفائی داده، آمدیم. ولی چائی را در همان میان آب و لب آب خوردیم. نیم ساعت به غروب مانده، آمدیم. جناب آقامیرزا تقی هم بودند. بد نگذشت. اگر چه دیشب گذشته، بسیار خُلقم تنگ بود. به هر جهة روزگار به سر می رود. در میان چادر نشسته بودم. آن طرف آب سینه کوه، راه است مشرف بر اردو. یک رأس مال باردار با یک نفر از عقب مال می آمدند. یک دفعه سکندری خورده، سر به پائین با بار به قدر ده - پانزده زرع سر به پائین. فرستادم معین نمایند که مال کیست. معلوم گردید که آدم حاجی شهاب الملک بود، به خرم آباد، با اردو می آمد نزد سیف الدوله آقا وجيه (1). معلوم شد الحمدلله عیب نکرده است. شب را دو ساعت گذشته، قافله رسید و اهل و عیال آقا اسمعیل لشکر نویس هم با قافله آمدند. چادری گفتم صادق بیک فراش باشی داد فراش ها زدند. زنجیری هم به یک طرف چادر کشیدند. شام خواستم، شامی صرف شد، خوابیدیم.
امروز که یوم شنبه چهاردهم است، صبح از خواب بیدار شده، حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده، چائی صرف شد. منتظر آمدن لشکر نویس و شفیع خان یاور و آقامیرزا عبدالعظیم هستم. در این بین، آمدند. مهر علی سلطان را خواستم و جلودارها را خواستم. گفتم باید امشب چهار ساعت به صبح مانده باید راهی شویم و [به] یک نفر هم از ایشان گفتم بروید به دزفول، باقی قافله را اطلاع بدهید، دیگر لنگ نخواهم کرد. به زودی در این منزل خود را برسانند. باری، باربندی نموده، وقت نهار شد. نهار خواستم، نهاری صرف شد. هوا بسیار گرم و به شدت هر چه تمام تر حبس بود. قدری سرکت دراز شدم. قدری در میان چادر با پیراهن تنها گردش نموده، چاره نبود
1) وجيه الله میرزا، فرزند سلطان احمد میرزا، فرزند فتح علی شاه قاجار، ملقب به سیف الملک، امیرخان سردار، سردار معظم و سپهسالار اعظم (1271-1322ق). در ابتدای جوانی پیشخدمت حسین خان مشیرالدوله سپهسالار گردید و پیوسته همراه او بود؛ حتی در سفرهای خارجی نیز حسین خان را همراهی می کرد؛ لذا بیشتر ترقیات خود را از تقرب به مشیرالدوله دارد. وی در سال 1304ق حاکم استر آباد و در سال 1308ق حاکم لرستان و بروجرد و در سال 1311ق حاکم زنجان و در سال 1312 حاکم دامغان و سمنان و گرگان و بسطام و در سال 1315ق وزیر جنگ شد.
به جز خوردن گرما و متحمل شدن به این زحمات. به هر حال، لابد گرما را چشید. صبر تلخ است، ولیکن برِ شیرین دارد. ان شاءالله تعالی خواهم آمد؛ چون شوق ملاقات دوستان و ولایت در سر است می گذرد و این کوه های سخت و راه های جبل و سنگ بسیار آسان است، و خلاصی از گرمی های عربستان و بادهای مخالف گرم گوناگون این ولایت خراب این گونه زحمت ها و مشقت ها را متحمل شدن آسان است و سهل. الان را با پیراهن در میان چادر پوش نمی توان نشست. پناه بر خداوند عالم الان که دو ماه از عید می رود، به عین ها مثل جهنم است. دیگر تابستان چه خواهد شد! در این بین، خبر آوردند که دلیجان غلام پسر رضا قلی بیک میان آب رفته و آب کشیده است به میان. هر چه جستجو کرده اند، پیدا نشده. خودم رفتم و چند نفر آب باز به میان آب انداخته، هر چه تجسس شد، تا غروب پیدا نشد. مراجعت به اردو نموده. صاحب منصب ها را خواستم. هر کسی که تفنگ مکنزی داشت، سپردم، و هر کسی که نداشت، دادم که از پس و پیش اردو بروند جهة اغتشاش لرستان در بادی قافله که مبادا دستبردی از قافله نمایند. غریب هشت - نه ماه، بلکه یک سال، بود جهة آمدن به خرم آباد و بروجرد و همدان بار گرفته بودند، نمی توانستند
بیایند. باری، قرار دادم سه به صبح یوم یکشنبه پانزدهم بوده باشد، کوچ نمایند. به همین قاعده اردو حرکت کرده، همه جا آمدیم. از منزل حسینیه گذشتیم. دو فرسخ از منزل فردا پیش انداخته در بیدرویه (1)کنار نیزار بسیار زیادی اردو افتاد. چند نفری میان نیزار فرستاده، دو دانه خوک بسیار بزرگی و چند دانه هم چهار - پنج ساله دو ساله در آوردند. یک دانه در میان نیزار زدم بیابان را اختیار کرده، فرار می نمودند. دویدن یکی هم از بزرگ ها زده و یکی در میان سنگلاغ ها قایم شدند. الحمدلله در کمال اقتدار صحت و سلامت هستیم. ولی خداوند رحم کرد در حین دویدن خوک ها در میان نیزار، شعبان فراش خلوت از میان نیها بیرون می آمد. نیها نمی گذاشت که دیده شود. همین نیها حرکت داشتند. نشانه بودم با احمدخان اجودان خواستیم تفنگ خالی نمائیم. میرزا محمد خان گفت شعبان است، و الاّ بی سبب تیر می خورد. و ان شاءالله تعالی اواخر ماه هم به همدان خواهیم آمد. ولی کمال صفا را دارد این آب ها که جاری هستند. چه درخت خرزهره دارد. همه هم گل واکرده اند، رنگ بارنگ، بسیار تماشا دارد. حیف که جای دوستان خالی است که از این عیش ها و تماشاها تمتعی بردارند و محظوظ بوده باشند. مِن جمله در کنار یکی از این آب های جاری افتادم. در بین راه، دادم چائی درست کردند. چائی صرف نموده، با لشکر نویس و آقای آقا سیدالاطباء و آقای میرزا
1) دهی از دهستان قیلاب بخش اندیمشک، شهرستان دزفول، کنار راه اهواز به خرم آباد.
تقی و آقامیرزا عبدالعظیم و صاحب منصب ها، بعد آمدیم منزل. مِن جمله تعریف دارد. از عقرب های این منزل هر سنگی را که از جای خود حرکت می دهند، عقرب بسیار بزرگ یک دانه و دو دانه در می آید. میرزا محمدخان عرض کرد که فرشی بیندازید و در سرکت بنشینید که در میان فرش ها قایم می شوند. همین روز را فرش انداخته، نهاری صرف شد، برچیدند. متوسل هستیم به درگاه پروردگار. چاره جز رضا و تسلیم نیست. خوابیدیم. هوا بسیار گرم بود. از خواب بیدار شده، دیدم بالمرّه کوه و کمر صحرا آتش گرفته. مهر علی سلطان را خواستم آن چه وکیل و سرجوقه هست، باید حاضر شوند و تازیانه بخورند. بعضی التماس کردند. آقا اسمعیل لشکر نویس التماس نمودند. گفتم باید حكماً بروند خاموش کنند. خلاصه، سرباز بود که یک دسته بزرگ از نی بسته، به دست گرفته، میان دو - سه ساعت فاصله بالمّره خاموش کردند. بعد رفتم در میانه چادر حسین خان یاور و شفیع خان یاور سر صندلی قرار دادم. در دو ساعت شام بخوریم و در شش از شب رفته اردو حرکت نمایند به جهة آن طرف پل زال که سر دو راه است و پای کدوک کیالان از هر منزلی یک فرسخ دو فرسخ می شکنیم.
به حول و قوه الهی فردا که یوم دوشنبه هفدهم است، به همان قاعده که دستورالعمل داده شده بود، اردو حرکت کرده، پیش قراول از پیش وارد و از وسط و پس قراول از عقب آمدیم. از پل زال گذشتیم. این طرف پل چای درست کرده، چائی کاملی خوردیم جناب مستطاب آقای سیدالاطباء و جناب آقا میرزاتقی و آقای لشکر نویس و آقامیرزا عبدالعظیم. این قدر لنگ کردم که جمیع اردو آمدند رد شدند. همین که قراول های عقب رسیدند، سوار شدم آمدم قدری دیدم یک نفر از سربازهای بهار (1)در میان راه افتاده، دو - سه نفری هم ایستاده اند. گفتم چه شده؟ گفتند دلش درد می کند. یاور حسین خان گفت برود (2)بدهید با نبات. آقا سرور را خواستم، نبات برود دادم. فوراً خوب شد. رد شدیم. آمدیم در یک فرسخی برنجزار در تلخ آب افتادیم. بد هوائی ندارد و جای بدی نیست. علف زیادی جهة مال ها دارد. همین قدر به مال های اهل اردو بد نگذرد به خودمان بد نخواهد گذشت. جلودار را خواستم، گفتم دو نفر می خواهم برود به خرم آباد و صورت تلگراف ببرد که از آن جا تلگراف شود. دو به غروب سه تومان انعام داده، راه انداختم. دو فرسخی از اردو
که جدا شده بودند، در منزل برنجکار سرکار نواب سیف الملک که امیر خان سردار و آقاوجیه باشد، رسیده بودند. پاکت را داده، فوراً نوشته بود به خرم آباد به نایب الحكومة که سه خروار آرد و سه
خروار جو راه بیندازند به دو - سه منزلی بیاورند. جواب پاکت را هم نوشته بود که من خودم در طلوع صبح، بلکه یک ساعت به صبح مانده، اردو حرکت نکرده، می رسم. یک نفر از قاصدها تعجیلاً برگردانده بود و یک نفر دیگر فرموده پاکت سرتیپ را ببر این پاکت من را هم بده به نایب الحكومة. شب را باران کاملی اهل اردو در کمال عزت و فراغت خورده بودند. مشغول به کار درستی خود بودند که سرکار نواب والا سیف الملک که آقاوجیه بوده باشد، رسیدند. دو فنجان چائی و دو قلیان کشیدند و رفتند رو به عربستان. ولی زیاد تکلیف نمودند از راه کدوک کیالان بروید. داده ام درست کرده اند در کمال صفا ما هم سوار شدیم رو به ولایت.
امروز که یوم سه شنبه هفدهم است، منزل در کنار آب کرخه کرده ایم... چم کز در بین راه قدری جهة کبک یمین و یسار راه را گردش کردیم. شکاری گیر نیامد. یک نفر از آدم های آقامیرزا عبدالعظیم پنج دانه بز کوهی رفت به این کوه. رفتیم قدری گردش نمودیم. اثری معلوم نشد. آمدیم به منزل. گفتم تا نهار گرم شود، دو - سه فنجان چائی درست نمایند جهة خستگی راه بخوریم. و بعد نهار حاضر نمودند. با لشکر نویس و جناب سید الاطباء و جناب میرزا تقی صرف نهاری، خوابیدیم. هوا باز قدری گرم [بود]. عصر را قرار کوچ اردو را دادم. محمدتقی سلطان پیش قراول و محمد شفیع سلطان پس قراول بسیار با قاعده اردو را آورده، رسانیدند. شش - هفت فرسخ بود.
فردا که یوم چهارشنبه هجدهم است، باید رفت به منزل دلمیان. دو روز بود که می آمدیم طرف یسار کوه کیالان را به دنباله اش رسیدیم. کدوک سنگلاخی و سختی دچار شدیم. بالای کدوک که آمدیم، دیدم اهل اردو خیلی به عقب مانده اند. گفتم سموار (1)آتش کنند. با اجزای خودمان مشغول به چایی خوردن شدیم. بعد کم کم پیش قراول ها رسیدند؛ پشت سر از تپه ها و سربازها رسیدند. رد شدند. سوار شدیم. دو فرسخ هم تا منزل بود آمدیم. وارد شدیم. میرزا محمدخان خواستم تفنگ دو لول ته پر را دادم با شش دانه فشنگ. گفتم این کوه ها را گردش بکن. کبک ممکن شد یک - دو دانه بزن و بیاور. رفت، هر چه کوه ها را گردش کرده بود، اصلاً کبک نبوده، مراجعت کردند. وقتی که فرستادم، اردو نیفتاده بود. وقتی که آمد، تمام اردو رسیده و افتاده بودند کنار رودخانه. ولی آبش تلخ است. نهار خواسته، نهاری صرف شد. خوابیدم. اهل فوج نان می پختند. یک دفعه صحرا آتش گرفت. باد هم می آید. محمد تقی سلطان و مهر علی سلطان فریاد کردند، که سرباز ریخت به هزار زحمت خاموش نمودند، و الاّ اهل اردو و چادر و اسباب همه می سوخت. نیزار و علف زیاد
1) سماور.
قدری خشک شده بود، قدری هم سبز بود. باد هم شدت داشت. فی الحقيقة خداوند رحم کرد. بالاخره عصر خنک بود. برخواسته، چائی صرف شد. فراش ها چادرها را جمع کرده، در دو نیم شام خواسته، خوردیم و خوابیدیم. دو به صبح مانده، مال ها را حاضر کرده، سوار شدیم. باد تند و سخت می آمد و راه هم قدری سخت و بلند و پست بود.
به حول و قوه الهی امروز که یوم پنجشنبه نوزدهم است، باید برویم به منزل بادامک پای دهلیز که بسیار بدراه است. صبح شد. گفتم در کنار ریز آب افتاده، گفتم چائی درست کرده، چائی صرف شد به اتفاق لشکر نویس و جناب آقای آقا سید الاطباء و جناب آقامیرزا تقی و آقا میرزا عبدالعظيم. میرزا محمدخان را خواستم، گفتم برو این یمین و یسار راه را گردش کن. کبک پیدا کردی، خبر بده بیائیم چند دانه شکار نمائیم. رفته بود. یک دانه کبک پیدا کرده بود، ممکن به زدن نشده بود، ولی یک قمری زده بود. آمدیم اردو هم افتاده بود. آمدیم به چادر حسین خان یاور، نشستیم، چائی خوردم. جای با صفائی بود. چند تیر تفنگ انداخته، تماشائی کردیم. نهاری ناظر فراهم آورده بود. آمدم سر نهار، صرف نموده، خوابیدم. از خواب بیدار شدم، رفتم به شکار کبک. قدری گردش نموده، یک دانه کبک زدم، ولی حرام شد از بس که کوه و کمرهای سخت بود. نیم ساعت به غروب، آمدیم در چادر حسین خان یاور نشسته، بسیار جای باصفایی بود. فی الحقیقه جای تعریف داشت. آب خوشگواری هم داشت. مهر علی سلطان را خواستم، دستورالعمل کوچ را داده، آسوده مشغول به صحبت های متفرقه بودیم، فردا هم منزل آب سرد (1)
بالاگریوه، بخش ملاوی، شهرستان خرم آباد، در راه شوسه خرم آباد به اندیمشک.
است ان شاءالله تعالى.امروز که یوم جمعه بیستم است، دو ساعت به صبح مانده، اردو حرکت کرد. در بین راه، باران شدیدی آمد که همه تر شدیم. از پای دهلیز که یک کدوک معتبر است، خراب شده، نیم فرسخ سربالای سخت و یک فرسخ سرپائین است. همه را باران کوفت به مغز اهل اردو، ولی در سر کدوک قراول خانه بود خراب. در آن جا مثل رفتن به عربستان چادری زدند مشغول به چائی خوردن شدیم. هوا بسیار سرد بود. میرزا محمدخان آتش فراهم آورده بود، رفتم در آن جا نزدیک آتش حسین خان یاور و لشکر نویس و جناب آقای سیدالاطباء و جناب آقامیرزا تقی و جناب میرزا عبدالعظیم دوره زدیم. گرم شدیم. از منزل سرد آب یک فرسخ شکسته، قریب به قلعه نصیر (2)آمدیم. اردو کم کم رسید و افتاد. رودخانه آبی جاری و هوای خرم و سبز زراعت های خوب ایل زیاد بره و دوغ کره و ماست زیاد. الحمدلله بعد با تفنگ مکنزی قدری کمان داری نموده،
کلاه نمدی در چهارصد قدم دادم گذاشتند. هر چند تیری که انداختم، همه یکان یکان خورده به کلاه نهار خواستم. نهاری حاضر نموده، با اجزای هر روزه نهاری صرف شد. خوابیدم. از شوشتر که در آمدم، همه روزه نهار و شام اندرون لشکر نویس را یک مجموعه که دو قاب چلو و پلو با حاضری می برند از کارخانه، محض احترام لشکر نویس است. باری، هوای بسیار خوبی دارد میل کردم به تماشای کره ها. آفتاب هم بود. به قدر نیم ساعت در زیر آفتاب گردش کردم. هوا بسیار خنک بود، که آفتابش زننده نبود .کره ها را تماشا کرده، در سرزمین چمندی در سایه چادر نیم ساعتی نشسته، یاورها و آقا میرزا اسمعیل لشکر نویس جنابان آقا سید الاطباء و آقامیرزا تقی هم بودند. دو فنجان چائی باز خوردیم. آفتاب غروب کرد در سه ساعتی شام خورده، خوابیدم. از خوردن باران دیروزی و صدمه کدوک دهلیز بسیار خسته ام نموده. از قضا تا طلوع صبح خوابیدم. گفتم به مهر علی سلطان اردو یک و نیم به صبح مانده برود. اردو رفته بود. طلوع صبح سوار شدم. راه افتادم. دو نیم از آفتاب رفته، به منزل رسیدیم. ولی در بین در تنگ چمش (1)
دهستان بالاگریوه.
رودخانه جاری در زمینی که پارسال افتاده بودم، افتادم چائی دم کردند، با حضرات اجزاء حاضری چائی خورده، سوار شدم. دو فرسخ هم از منزل تنگ چمش پیش آمدیم.امروز که یوم شنبه بیست و یکم است، منزل در کنار چشمه آب سرد بسیار خوبی اردو را زده بودند. افتادیم. دور و اطراف هم همۀ ایل افتاده، ولی جودکی می باشند. دوق و ماست و کره فراوان، بره فراوان، صحرا خرم و سبز. هوای خوب هم دارد. خدا کند که بگویند بار می آید. در چادر حسین خان یاور نشسته، قهوه و قلیانی صرف نموده، گفتم نهار هم حاضر نمایند. مشغول به گرم کردن خورش و قابلامه ها بودند، نهاری حاضر نموده، خوردیم و خوابیدیم. تا خداوند عالم چه امر و مقدر فرماید. عصر را پا شده، با حسین خان یاور رفتم در کنار آب در سایه کوه. بسیار خنک و سبز و خرم بود. از خرم آباد حسب الفرمایش سرکار سیف الملک دو خروار آرد و یک خروار جو در همین منزل پای نعل شکن غلامی آورد. چهار تومان انعام داده شد. تحویل داده، رفت. فردا هم ان شاءالله تعالی وارد به خرم آباد خواهم شد.
امروز که یوم یکشنبه بیست و دوم است، نصف شب گفتم اردو کوچ کرد با مهر علی سلطان و محمد تقی سلطان و شفیع سلطان و رفتند. طلوع صبح خود سوار شده، آمدیم در کنار رودخانه
1) شاید چشمک باشد؛ از بخش ملاوی، شهرستان خرم آباد، در راه شوسه خرم آباد به اندیمشک، دهی از
افتاده، گفتم چائی دم کردند. چایی خوردیم با اجزاء هر روزها. چند تیر تفنگ هم انداختم. بعد سوار شده، آمدیم. در بین راه، از راه دو فقره شد. از راه خیابان نیامده، از راه دیگر آمدیم. اردو از راه خیابان آمد. وقت نهار وارد شدیم. نهاری صرف شد، خوابیدم. علی اسلام یاور گفتم موزیکانچی ها را اخبار بدهد عصرانه بزنند. مردم هم جمع بودند. لشکر نویس خرم آباد با جمعی از اعیان آمدند. تا غروب مشغول به چایی خوردن و صحبت شدیم، رفتند. لشکر نویس خرم آباد چهار کله قند دو گروانکه چایی جهة منزل مبارکی فرستاده بود. سه تومان انعام داده شد. شب را در سه ساعتی شام خورده، خوابیدیم. فردا هم خیال توقف است. تا خداوند عالم چه خواهد.
امروز که یوم دوشنبه بیست و سیم است، توقف در خرم آباد شد. جهة تدارک راه، اهل اردو کارسازی خود را دیده، معطلی حاصل نشود. در بین راه صبح بسیار زود از خواب بیدار شده، در میان چادر نشسته، با جناب آقامیرزاتقی دو - سه فنجان چایی خوردیم و تماشای گل های درخت های انار و سبزی و خرمی و خوبی شهر را تماشا می کردیم. عجب جای باصفائی است. گلستان ارم است. حقیقت سبز و خرم و آب های جاری از همه جا از کوه و کمر. هوای خوب تازه دست به درو جو و حب البقر گذاشته اند. بسیار هوای خوبی دارد. در این بین، وزیر سرکار سیف الملک آمد. پنج کله قند هم جهة منزل مبارکی فرستاده بود. قهوه و قلیانی صرف شد، رفتند. شاعری قصیده گفته بود. شروع کرد به خواندن؛ انعامی داده شد. نهار خواستم، نهاری صرف شد. خوابیدم. گفتم حمامی درست نمایند. بعد از خواب رفتم به حمام. از حمام بیرون آمده، چائی خورده شد، اسب خواستم، رفتم بازدید لشکر نویس و وزیر، مراجعت نموده، به مهر علی سلطان گفتم در پنج ساعتی اردو را حرکت بدهند. خود هم طلوع صبح ان شاءالله خیال سوار شدن دارم.
فردا که یوم سه شنبه بیست و چهارم است، منزل در زاغه است پنج فرسخی. تا خداوند عالم چه خواهد. از قضا مهر علی سلطان در خواب مانده بود. اردو دیر راه افتاد. سر آفتاب هم سوار شدم، آمدم پیش از همه اردو به منزل. یک دانه هم کبک بسیار خوبی زدم. رو فرش را سایه دان کرده، خوابیدم، تا وقت نهار بیدار شدم. نهار خوردیم. باز خوابیدم. از خواب بیدار شدم. گفتم چادر حمام را زدند. حمام را گرم کرده، رفتم به حمام، صفائی به سر و صورت داده، بیرون آمدم، رفتم به چادر حسین خان یاور، چائی در آن جا خوردم، مشغول به صحبت بودیم. لری آمد، شکایت کرد که حاصل مرا چرانده اند. دو تومان گفتم به آن شخص دادند. دعاگویان رفت. امشب را گفته ام اردو قدری زودتر حرکت نماید، و نور محمد بیک را هم گفتم از منزل فردا پیشتر برود به همدان و مژده ببرد. در این جا که منزل کرده ایم، زاغه است. بسیار هوای خوبی دارد. تمام صحرا و کوه ها و بیابان
سبز و خرم است. برف هم بالای کوه دارد. حیف که جای دوستان خالی است.
امروز که یوم چهارشنبه بیست و پنجم است، اردو پنج ساعت به دسته مانده، راه افتاد. خودم هم در سر آفتاب آمدیم به پای گردنه رازان. گفتم بروند در سر کدوک در زیر درخت کویج (1)چائی درست نمایند. رفتند. بعد از یک ساعت، به هزار زحمت خودمان هم رفتیم. در رسیدن، چائی حاضر بود. مشغول شدیم به چایی خوردن. عجب جای باصفائی و خنک، بسیار هوای خوب. جای دوستان خالی بود. بعد از چائی، کرهٔ آقا سید نعمت را زین کردند. در پای کدوک سوار شده، آمدیم. بسیار هوای خوش و صحرای باصفائی است. آمدیم به اردو و اردو هم بقاعده چادر زده بودند. آسوده شده بودند. در چادرپوش پیاده شدیم. نهار خواستم، نهار پاکیزه فراهم آورده، خورديم، لکن بسیار جای باصفائی است. چمن خوب وسیع، آب قنات جاری گوارا، هوای با نسیم، بسیار محل خوب است و اسم آبادی هم چالان چولان (2)است. بسیار ده معتبر خوبی است. عصر را سربازها را گفتم حاضر شده. ممنونیت حاصل کرده از خدمات سفر کشیدن ایشان دل خوشی دادم، ده به ده و بلوک به بلوک. بعد را آقامیرزا اسمعیل لشکر نویس و حسین خان یاور
بودند. مشغول به چایی خوردن شدیم. سلطان ها را خواستم، عذر زحمات سفر از ایشان خواسته، مرخص شده، رفتند به چادر خودشان، با کمال دل خوشی و دلگرمی.
امروز که یوم پنجشنبه بیست و ششم است، منزل در بروجرد است. در شش ساعت اردو کوچ کرده، رفتند. خودم هم در طلوع سوار شده، آمدم. در بین راه، دامنه کوهی چشمه آب روانی بود جاری. پیاده شده، چائی درست نموده، چائی صرف شد. سوار شده، آمدیم. یک میدان اسبی خارج از شهر بروجرد اردو افتاده بود. چادرها زده شده بود. پیاده شده، نهاری صرف شد، خوابیدیم. سه ساعت به غروب مانده، گفتم شیپور حاضر باش زدند. سربازان مهربان را ده به ده سان دیده، در این بین، سرهنگ های تلگرافخانه باقرخان سرهنگ و هادی خان یاور آمدند، مشغول به چایی خوردن. ولی پنج کله قند با دو گروانکه چایی هم منزل مبارکی فرستاده، سه تومان هم انعام داده شد. هم به صحبت مشغول بودیم، هم به سان سربازان. بسیار هوای خوب و خنک هم بود. باغات هم همه در جلو چادر واقع شده بود. بسیار باصفا جائی بود. حیف که جای دوستان خالی بود. شب را باقرخان سرهنگ و هادی خان یاور را نگذاشتم بروند. بودند تا ساعت پنج
مشغول به صحبت بودیم. بعد لاله به قراول داده، برد. حضرات را رد نمود. سرباز بلوک را مرخص نموده، رفتند. گفتم دو ساعت به صبح مانده، اردو برود. خودمان اول آفتاب سوار شدیم. آمدیم به اردو رسیده، قریه کوچک کنار راه بود. می گفتند چوقائی (1)چمنه خوب داشت در جلو آبادی.
امروز که یوم جمعه بیست و هفتم است، در قریه چوقائی افتادیم و منزل کردیم. چند نفری از اهل آبادی خواسته بودند اردو را رد نمایند که کاه نیست و دوغ و ماست نیست. بد می گذرد. مهر علی سلطان یک سیلی به یکی از آن ها زده بود، بعد راضی شده بودند، کاه فراوان و ماست و دوغ فراوان شده بود. قدغن کردم که هر کسی کاه و جو و دوغ و ماست بخرد، پول بدهد. بسیار ممنون شدند دیگر زن های آبادی می گفتند برادر بیائید ماست و دوغ ببرید، نان ببرید دیگر فراوان شد. علی اسلام آمد، گفت آدم آقا سرور کره ها را در میان زراعت انداخته بود. آقا سرور خواستم، گفتم پنج هزار حكماً باید بدهی. بعد نداد. فرستادم آدمش را آوردند، چند شلاق زدند. قدغن کردم زیان به مردم بزنند. بعد گفتم نهار بیاورند. نهار خورده، خوابیدم. بعد از این که از خواب بیدار شدم، آخندی آمد که از زراعت ما خرابی رسانیده اند. دو - سه نفر قدری تنبیه نموده، مشغول به سان چهار بلوک شده، از سان هم آسوده شده، در چادر حسین خان یاور نشسته، مشغول صحبت متفرقه بودیم. آقامیرزا عبدالعظیم را مرخص نموده، رفت از منزل چوقائی. ولی اسب خوبی داشت. در بین راه، دراز کشید مُرد. تعجب بود. سرباز مهمان را هم امشب مرخص
نموده، رفتند. بعد چرخ الماس را خواستم. اول به یاور داده، قدری خندیدیم. ثانیاً به آقا سرور، ثالثاً به میرزا محمد خان، رابعاً به رضا قلی خان. وقتی که چرخ دادم، رضا قلی خان فریاد که ددم یاندی. بسیار خندیدیم. بعد به دست مراد بیک دادم. قدری خندیدیم. بعد را با حسین خان یاور کره های حسین خان را تماشا کردم. بعد به اتفاق شفیع خان یاور رفتم به کره های خودمان تماشا کردیم. آمدیم. در سه ساعتی شام خواسته، خوردیم و خوابیدیم. گفتم چهار ساعت به صبح مانده، اردو کوچ نماید. صبح سر آفتاب هم خودم سوار شدم.
امروز که یوم شنبه بیست و هشتم است، منزل در جوکار است. چهار فرسخ است. وقتی که وارد شدیم، اردو افتاده بود. جای بسیار بدی بود. قدری کج خُلقی نموده، به هر حال، راضی شدیم. گفتم به مهر علی سلطان چادر صاحب منصبان و سربازان را برچینند و در قریه جوکار جائى معين نمایند. دو نفر هم فراش بماند به ورود ولایت، مال روانه نموده، بیاید ببرد، و به صادق فراش باشی
1) چقایی؛ دهی از دهستان سامن؛ شهرستان ملایر؛ در راه شوسه بروجرد به ملایر.
خلعتی دادم جهة زحمات راه که کشیده بود. باری، حسین خان یاور آقامیرزا اسمعیل لشکر نویس و جناب آقای سید الاطباء و جناب آقامیرزا تقی حاضر بودند. چائی صرف شد. بعد را مشغول به صحبت بودیم. قهوه خاستم. قهوه صرف شد. ان شاءالله تعالی خیال دارم سربازان و صاحب منصبان را از منزل فردا مرخص نمایم. شب را هم در ساعت سه شام خواسته، خوردیم و خوابیدیم، و دستورالعمل هم داده که به وقت هر شب اردو کوچ نماید و منزل هم چمن الفاود است. ولی سرباز را التماس کردند، از قرية جوكار مرخص نمودم. چند نفری جهة قراول فردا شب نگاه داشتم.
امروز که یوم یکشنبه بیست و نهم است، در چمن الفاود آمدیم. منزل کردیم. نهاری صرف شد. سوار شدیم. آمدیم کم کم پیش بازی می آمدند در قریه ملیان (1). سرکار آقای ضیاءالملک و نواب شاهزاده شیخ حسن میرزا و آقای میرزا موسی صدر و جمعی دیگر آمدند و ملحق شدیم. آمدیم به قریه ملیان، پیاده شدیم. شب را در خدمت سرکار آقای ضیاءالملک هستیم. تا خداوند عالم چه خواهد. ولی آقای ضیاء الملک و آقامیرزا موسی صدر و شاهزاده شیخ حسن میرزا از راه ابشینه (2)تشریف آورده بودند. ما از راه دیگر آمدیم. در کمال تشخّص وارد شدیم. بعد را حضرات تشریف آوردند. 81/11/5
آثار و بناهای تاریخی خوزستان، احمد اقتداری، تهران، موسسه فرهنگی نشر اشاره، 1375ش.
اثر آفرینان، زیر نظر سید کمال حاج سید جوادی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1377ش.
اعيان الشيعة، سيد محسن الامين، بيروت، دارالتعارف المطبوعات، 1403ق.
تاریخ بروجرد، غلامرضا مولانا، تهران، کتابخانه صدر، [1353ش].
تاریخ پانصد ساله خوزستان، احمد کسروی، تهران، گام، 1356ش.
جغرافیای تاریخی و تاریخ لرستان، علی محمد ساکی، خرم آباد، کتابفروشی محمدی، [1343]ش.
جغرافیای نظامی ایران (خوزستان - لرستان)، علی رزم آراء، [تهران]، [بینا]، 1320ش.
خاطرات و اسناد حسین قلی خان نظام السلطنة مافی، معصومۀ نظام مافی و دیگران، تهران، نشر تاریخ ایران، 1361ش.
ده هزار میل در ایران، سرپرسی سایکس، ترجمه حسین سعادت نوری، تهران، ابن سینا، 1336ش.
الذريعه الى تصانيف الشيعة، محد محسن آغا بزرگ طهرانی، تهران، اسلامیه، 1398ق.
ریحانه الادب، محمد علی مدرس تبریزی، تهران، کتاب فروشی خیام، 1369ش.
زندگینامه رجال و مشاهیر ایران، حسن مرسلوند، تهران، الهام، 1369ش.
سیاستگذاان دوره قاجار، خان ملک ساسانی، تهران، طهوری، 1338ش.
شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، تهران: کتابفروشی زوار، 1347ش.
شهاب شریعت، علی رفیعی علامرودشتی، قم، کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی، 1415 ق.
فردوس در تاریخ شوشتر، و برخی از مشاهیر آن، علاء الملک حسینی شوشتری مرعشی، تصحیح و تعلیق جلال الدین حسینی ارموی، تهران، انجمن آثار ملی، 1352ش.
فرهنگ آبادی ها و مکان های مذهبی کشور، محمد حسین پاپلی یزدی، مشهد، آستان قدس رضوی، 1367ش.
فرهنگ جغرافیایی ایران، سازمان جغرافیایی کشور، تهران، سازمان جغرافیایی کشور، 1353ش.
فرهنگ ده های ایران شناسایی عمومی (استان همدان)، علی معماریان، تهران، وزارت جهاد سازندگی، 1368ش.
فرهنگ رجال قاجار، جرج، پ، جرچیل، ترجمه غلامحسین میرزا صالح، تهران، زرین، 1369ش.
لغت نامه دهخدا، علی اکبر دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، 1377ش.
المآثر والآثار، محمد حسن اعتمادالسلطنه، تهران، [بی نا]، 1306ش.
مجالس المؤمنین، قاضی نورالله شوشتری، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1354ش.
مشاهیر لر، امیرج کاظمی، خرم آباد، انتشارات افلاک، 1376ش.
معجم المؤلفين، عمر رضا کماله، بیروت، داراحیاء التراث العربي، 1957م.
المرسوعة العربية العالمية، مؤسسة اعمال الموسوعة للنشر و التوزيع، ریاض، 1419ق.
موسوعة مؤلفى الامامية، مجمع الفكر الاسلامى، قم، مجمع الفكر الاسلامی، 1420ق.
مؤلفین کتب چاپی، خان بابا مشار، تهران، [مولف]، 4-1340 ش.
نقباء البشر، آغا بزرگ تهرانی، مشهد، دارالمرتضى للنشر، 1404ق.
تألیف موسی بن محمد باقر خان بیگلر بیگی به کوشش ابوالفضل حافظیان بابلی و سید محمد حسین حکیم
ترا زین جهان بهره جنگ است و بس *** به فرجام گیتی نماند به کس
«فردوسی»
دوره طولانی جنگ های بین ایران و روسیه ادبیات جدیدی را در نگارش رساله های نظامی و جهادیه ها رقم زد.
برخی از رساله های جهادیه که غالباً شامل فتاوا و نظرات علمای دینی است و تأثیر بسزایی در تشویق و تهییج عامه مردم و فرماندهان نظامی و سربازان به شرکت در جنگ و مبارزه داشته، در همان ایّام جنگ به چاپ رسیده (1)و منتشر گشته و برخی دیگر در دوران اخیر - که تصحیح و تحقیق رساله های خطی رایج شده - به زیور طبع آراسته شده است. (2)
اما رساله های نظامی که مختصّ به تشریح اصطلاحات این فن و تعریف ادوات جنگی و بیان چگونگی استفاده از آن ها و هم چنین تعیین رده بندی سربازان و فرماندهان و وظایف و اختیارات آنان است، کم تر مورد توجّه قرار گرفته و علیرغم رساله های بسیاری که در این زمینه تألیف یا از متون خارجی به فارسی ترجمه شده است، رساله های تصحیح شده در این رشته محدود است.
عدم آشنایی با وسایل جنگی جدید کار را به جایی رساند که حتّی مشروعیّت استفاده از آن ها، جزء استفتائات از مراجع تقلید و فقها قرار گیرد، چنان که در اجوبة المسائل مولی غلامرضا آرانی (1265 ق) آمده است:
سؤال: مشخص است که دفع کفره روسیه موقوف بر ترتیب اسباب و اسلحه جنگ از توپ و تفنگ و علم و طبل و سایر ادوات است، آیا این ها داخل مصالح مسلمین است و مال معدّ بر مصالح مسلمین را بر آن ها صرف می توان نمود یا نه؟
جواب: بلی، این هم از مصالح مسلمین است...
سؤال: چون مجاهده با این طایفه منحوسه موقوف به تعلیم و تعلّم انداختن توپ و تفنگ و سایر آلات و ادوات حربیه کفره است، تعلیم و تعلّم جایز و مباح است یا نه؟ و مع الجواز اجبار بر تعلیم و تعلّم از باب مقدمه واجب، واجب است یا نه؟
جواب: اصل معرفت اسب تاختن و تیرانداختن جایز و مشروع و هم چنین گرو بستن در آن ها حلال است و فایده آن همین استعداد از برای قتال کفّار و دشمن است... تعلیم و تعلّم [تیر توب و تفنگ] در صورتی که موقوف باشد دفع دشمن بر آن جایز، بلکه واجب است و در صورت وجوب امر به آن از باب امر به معروف با شرایط آن واجب است و آیه وَ أَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَ مِن رِبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِی عَدُوَ الله وَ عَدُوَّكُمْ اشاره به آن دارد...، پس هر چه به آن ترساندن حاصل شود همه خوب است. (1)
رساله های جنگیِ نگاشته شده در دورۀ مذکور شامل مباحثی است هم چون تاکتیک های نظامی، تعلیم نظامیان، قلعه سازی، توپخانه و قواعد آن، شرح لوازم جنگی و اسلحه شناسی و قانون تیراندازی، نقشه برداری نظامی و آیین نامه نظامی و...
اصطلاحات نظامی که در دوره قاجار از زبان های خارجی وارد زبان فارسی شده و یا در زبان فارسی معادلی برای آن ها انتخاب گردیده نیز، به یک بررسی و تحقیق ویژه نیازمند است که خوشبختانه این پروژه به همت دفتر پژوهش های فرهنگی در تهران در غالب «فرهنگ اصطلاحات دوره قاجار (قشون و نظامیه)» به بهترین شکل به انجام رسیده و منتشر شده است.
نام های انتخابی بر رساله های نظامی نگاشته شده در دوره قاجار نیز جالب و بایسته تحقیق است. اسامی هم چون: شوارق النظام، صواعق النظام، علم نظام، قانون نظام، نظام ناصری، مشق نظام، بحر نظام، مهزم الجيوش و... حکایت از سیلقه و ذوق ادبی مؤلفین در این رشته می نماید.
1) نک: مقالۀ «گزیده رساله جهادیه و معرّفی کتاب اجوبة المسائل» منتشر شده در فصلنامه علوم سیاسی شماره 13 صص 236 و 237.
این رساله نیز از جمله رساله هایی است که در دوره جنگ بین ایران و روس تألیف شده و به محمد شاه قاجار (1250 - 1264 ق) تقدیم شده است، مؤلفِ آن موسی بن محمد باقر خان بیگلربیگی (1)است که رساله اش را موافق تاریخ تألیف آن «البحر النظام» نامیده است. (2)و در مقدمه و یک شعله آن را مرتّب ساخته است (3)که مقدمه آن در بیان فواید افواج مخبران و قواعد حرکات انسان می باشد.
در این رساله از اصطلاحات نظامی بسیاری استفاده شده و به جهت مزید توضیح چند نقشه نظامی در آن درج شده است، ولی در عین حال از انشاء ضعیفی برخوردار است و کاتب نسخه نیز علیرغم خطّ خوشی که داشته در کتابت صحیح الفاظ فارسی، از توان کافی برخوردار نبوده است. تصحیح این رساله را از روی نسخه منحصر بفرد آن که در کتابخانه بزرگ مرحوم آیة الله مرعشی نجفی (رحمة الله علیه) نگهداری می شود به انجام رساندیم (4). اصطلاحاتی که در رساله ذکر شده، در آخر بصورت الفبایی آورده و معنای آن را متذکّر شدیم (5)و در ابتدا نیز به عنوان مقدمه، فهرستی از کتاب ها و رساله های نظامی به همراه مشخصات چاپ یا نسخه های خطی موجود از آن ها را تنظیم نموده و به اهل فضل و دانش و پژوهشگران در تاریخ و فرهنگ ایران اسلامی تقدیم می داریم:
از: نیکولای
ترجمه: مصطفی قلیخان توپچی
1) بیگلربیگی: عالی ترین مقام حکومتی شهر (در ردیف حاکم، والی یا کلانتر).
2) مؤلف در مقدمه رساله درباره نام رساله و تاریخ تألیف آن آورده است: «و آن را موافق سال تاریخ کالبحر النظام نام نهاده...» بدین ترتیب سال تألیف رساله باید 1251ق باشد.
3) در نسخه مورد استفاده عنوان «شعله» به چشم نیآمد، لذا به نظر می رسد نسخه ناقص باشد.
4) گویا این نسخه هنوز فهرست نشده و در فهرست های منتشر شده کتابخانه آیة الله مرعشی معرّفی نشده است، نسخۀ مذکور تزئینی است و به نظر می رسد برای تقدیم به شاه قاجار کتابت شده است. نسخه مذکور در کتابخانه آیة الله العظمی مرعشی به شماره 12858 نگهداری می شود و از جلد بسیار نفیسی برخوردار است.
5) معنی اصطلاحات را از کتاب ذیل اخذ نموده ایم: فرهنگ اصطلاحات دوره قاجار (قشون و نظمیه). یحیی مدرسی و حسین سامعی و زهرا صفوی مبرهن، تهران: دفتر پژوهش های فرهنگی، 1380ش، سی و دو + 656 ص.
آغاز: «بسمله، حمدله و الصلوة علی محمد و آله الطاهرين».
انجام: «وقتی که توپ در جای تنگی به زمین بیفتد، آن وقت باید جميع اجزایش را علی حده بلند نمود و این بسیار نادر است. تمت».
چاپ: سنگی، تهران، بی تا، 214 ص، رقعی [فهرست کتب درسی چاپ سنگی، ص 12]
از: بهلر
از:؟
چاپ: سنگی، بی جا، 1268 ق، 52 ص، رحلی، به همراه تصاویر. این رساله در مجموعه شماره 8373 دانشگاه تهران صحافی شده و در فهرست نسخه های خطی آن کتابخانه، ج 17، ص 124 معرفی شده است.
از:؟
در این رساله پیرامون تاکتیک های نظامی و آرایش قوای طرفین در هنگام جنگ و صورت بندی ارتش ها در جنگ های معروف و نزدیک به زمان مؤلف بحث شده است. رساله مربوط به قرن سیزدهم هجری می باشد.
آغاز: «بسمله. تاکتیک علم جنگ درجه اعلی عبارتست از تاریخ جنگ و استراتژی و تاکتیک». انجام: به غیر ستون های معمول در رژیمان، ستون بندی های ذیل نیز مجری و متداول است». نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 1018/ف، محتملاً نویسنده، قرن 13 ه، 154 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 3، صص 17 - 18]
از:؟
کتاب شامل سه فصل است: 1- در بیان تکالیف صاحب منصبی که یک فوج سرباز ابواب
جمعی دارد، 2- در تکالیف صاحب منصبان جزو یک فوج است، 3- در تکالیف سرباز است.
آغاز: «در تربیت و نظم قشون و تکالیف صاحب منصبان و آحاد».
انجام: «اگر اسباب شکسته شود تنبیه آن قتل خواهد بود».
چاپ سنگی، بی جا، 1277 ق، کاتب: محمد علی (جراح نظام)، 61 ص، جیبی [فهرست کتب درسی چاپ سنگی، ص 99]
از:؟
مختصری است پیرامون توپ کوهی، اسامی، اجزاء، طرز ساختمان و خواص اجزای یک توپ به همراه تصاویر متعدد و طرز کار با آن.
آغاز: «توپ کوهی اسامی و اجزاء نمره (1). لوله توپ کوهی 7 سانتی متری توپی است». انجام: «سطح خارجی این قوطی یا سیاه رنگ... محلول شده است». نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 1015/ف، شکسته نستعلیق، احتمالاً نویسنده، قرن 13 ه، 17 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 3، صص 15 - 16]
مصطفی قلی توپچی
مشتمل است بر یک باب و چند جزء و هر جزء در چند فصل و هر فصل در بیان حرکتی مخصوص در مورد وضعیت توپ ها و علم توپخانه.
آغاز: «پس از سپاس خدای متعال و صلوات پیغمبر بی همال و دعای دولت».
انجام: «در خارج اردو اتفاق می افتد فی الفور رئيس اردو مخبر و مطلع شود».
چاپ: سنگی، تهران، بی تا، 182 ص، رقعی، مصور و نقشه. [فهرست کتب درسی چاپ سنگی، صص 108 - 109]
از: نجفقلی خان نایب آجودان و پطرس خان سرهنگ
ترجمه ای است از کتابی روسی، در مورد توپخانه که به امر مظفر الدین میرزای ولیعهد در
سال 1296 ق به فارسی برگردانده شده است.
دو مترجم کتاب، از افسران توپخانه شهر تبریز بوده اند که زیر نظر شاهزاده شعاع السلطنه این ترجمه را به پایان برده اند.
کتاب در یک مقدمه و 22 فصل از ساختن توپ و گلوله آن و استعمال و کاربرد این وسیله در میدان عملیات و خدمه توپ و نیز از خمپاره انداز بحث می نماید.
آغاز: «ستایش به افزایش مر صانع حکیمی را سزاست که اقلام افهام».
انجام: «وزن صندوق غورخانه با اجزاء داخلی سه بود است».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 1823/ ف، نستعلیق، 1296، عنایت الله در تبریز، 82 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 4، صص 271 - 272]
از:؟
جزوه ای است پیرامون تعداد قشون و قشون های ملازم کشور ایران و قواعد حفظ قشون در داخل مملکت و طرز نگاهداری قشون در سرحدات.
آغاز: «بسمله. اگر چه به حمدالله و المنّة در ظل ظليل اعلی حضرت همایون امروز». انجام: «که ان شاءالله تعالی در مدت نه سال تدارک صد و پنجاه هزار تومان در خزانه نظامی دولت موجود باشد. امر امر همایون است».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 338 / ف، قرن 13 ه، در تهران، 13 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 1، ص 331]
از: بهلر
ترجمه: محمد کریم بن محمد حسین خان سرتیپ فیروزکوهی (قرن 13 ه)
بهلر - استاد نظامی مدرسه دارالفنون - این کتاب را برای تدریس به زبان فرانسه نوشته بود؛ و پس از آن، محمد کریم فیروزکوهی عهده دار ترجمه و تدوین و تنظیم آن به فارسی شد و آن را به ناصر الدین شاه اهداء نمود. مباحث تاکتیکی حمله و دفاع و معاضدت افراد قشون با یکدیگر و طرز مقاومت یک واحد در مقابل حملات دشمن، از جمله موضوعاتی است که در صفحات
مختلف کتاب از آن ها سخن به میان آمده است.
آغاز: «بسمله. زهی پادشاهی که قوام جهان و نظام جهانیان را از عدم به وجود و از غیب به شهود پیمبران پاک روان فرستاد».
انجام: «در این نقشه که از دور زدن یک تیپ کشیده شده است و در هر زاویه به جهت محارست توپخانه قرار داده شده است».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 934 / ف، شاید مترجم، شعبان 1283 ق، 200 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 2، ص 473]
از:؟
چاپ: تهران، 1303 ش، وزارت جنگ ارکان حرب كل قشون مطبعه مدرن.
از:؟
شرح چند دستور برای رعایت حفظ نظام قشون در حال حرکت و توقف و مقابله با دشمن است.
آغاز: «بسمله. به جهت این که قشون پس از حرکت و رسیدن به نقطه مقصود مستعد جنگ باشد».
انجام: «یا فلان قسمت قشون دشمن، مگر در صورتی که هیچ شبهه و تردید نباشد».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 679/ ف، قرن 13 ه، احتمالاً نویسنده، 45 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 2، صص 174 - 175]
از: آنتوان رجویل پروسکی
ترجمه ای است از یکی از کتب نظامی اروپایی که در سه باب تدوین شده است: باب اول: در دانستن بعضی از علوم ضروریه غزویه از قبیل ساختن سنگرها و محافظت اردو و نگهداری قلاع و تفصیل استحکام آن ها که چگونه باید سنگر و قلاع ساخته و نگاهداشته شوند و آن مشتمل بر
بیست و سه قاعده است. باب دوم: در بیان ساختن سنگرهای توپ و سایر علومی که خاصه توپخانه و استحکام آنست و آن نیز مشتمل بر هفت قاعده است. باب سوم: در بیان گرفتن و نگاهداشتن قلاع و سنگرها و عبور از رودخانه ها و آن مشتمل برده سؤال است.
آغاز: «ستایش بیرون از قیاس، ناظمی را رواست که نظام افواج موجودات».
انجام: «در آن وقت باید قلعه گیان از آتش زدن... اندک نمایند».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 1644 / ف، 1276 ق، تزئینات، 78 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 14، صص 124 - 125]
از: علی بن محمد دنبلی تبریزی (قرن 13ه)
نویسنده مدت ها در پیاده نظام ایران مشغول خدمت بوده و در دارالفنون تحصیل می کرده است. هنگامی که با فوجی از قشون ایران، به فارس می رود؛ این رساله را در تاکتیک و علم جنگ و آداب ایام صلح به نگارش در می آورد که مشتمل بر هفت مقاله و یک خاتمه است. در این مقالات از ابتدای تربیت آحاد پیاده نظام تا تفصیل حرکت افراد در میدان جنگ مشروحاً سخن به میان می آید.
آغاز: «حمد و سپاس بی قیاس مریزدانی را سزاست که آفریننده کل عالم و عموم انفاس است و درود ثنای بی شمار».
انجام: «ولكن امیدوارم که سر کردگان نظام بر مبتدیان نظام اگر خلاف و خطائی رفته باشد مبذول و سر به سر ایشان نگذارند».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 407 / ف، 1272 ق، شاید مؤلف، 67 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 1، ص 392]
از: محمد تقی قزوینی
در این رساله عملیات پشت جبهه های جنگ که از آن به «جنگ کوچک» یاد کرده، شرح داده شده است. این عملیات ها عبارتند از: 1- پاس لشکر، 2- نگاهداری طرق ارتباطی، 3- حفظ آذوقه، 4- شناسایی دشمن، 5- آن چه موجب اضرار دشمن می شود.
آغاز: «جنگ کوچک یا علمی که به واسطه آن رموزات جنگی را که در درجه دوم علم جنگ محسوب می شود توان آموخت. اول در تعریف فائده جنگ کوچک است».
انجام: «مگر این که به زجر راهی از برای خود باز کند و قواعد آن را در جنگ قسمت ها بعد از این ذکر خواهم نمود».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 232 / ف، مؤلف، سه شنبه 25 جمادی الثانی 1262ق، با نقشه، 38 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 1، ص 237]
از:؟
نویسنده که شاید یکی از معلمین و یا محصلین دوره های نخستین دارالفنون بوده، در این رساله مفصلاً از ساختن توپ و گلوله و انواع باروت ها سخن گفته است. کتاب حاوی چند جدول است که هر یک مبیّن اندازه مسافت ها و زوایای لازم برای اندازه گیری می باشد.
آغاز: «در بیان بعضی قواعد توپچی گری و انداختن توپ و قوس و خمپاره و وزن باروط و گلوله آن ها به موجب تفصیل ذیل هر کدام را شرحی جداگانه بیان می شود».
انجام: «طرز انداختن قوس بیست و دو پوندی کار قدیمی که به طرف قلعه انداخته می شود و از قرار جدول زیر است. قوس انداختن...».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 181 / ف، شاید نویسنده، قرن 13 ه، با جداول و تصاویر، 30 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 1، ص 182]
از: محمد باقر تبریزی (قرن 13 ه)
بر حسب امر حاجی میرزا آقاسی در سه باب تنظیم شده است: باب اول: در بیان ساختن اسبابی که متعلق به توپخانه است. (دارای چند فصل) باب دوم: در بیان فشنگ و غیره که از ضروریات افواج قاهره است. باب سوم: در بیان آتشبازی که در ایام عیش و اعیاد به کار می رود. پایان تألیف کتاب سال 1257 ق است.
آغاز: «الحمد لله رب العالمين و الصلوة و السلام على خير خلقه محمد و آله الطبيين الطاهرين... اما بعد بر حسب حکم شاهنشاه...».
انجام: «هر چه کم باشد ازین قیمت کم می شود و عملاً قورخانه مبارک درین آتشبازی ها اجرة ندارند».
نسخه ها: 1- کتابخانه دانشگاه تهران، شماره 2 / 4582، جمادی الاول 1273 ق، (ص 74 - 126) [فهرست دانشگاه، ج 14، صص 3513-3514]
2- کتابخانه ملی ایران، شماره 1766 / ف، 1257 ق، شاید نویسنده، 112 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 4، صص 224 - 223]
از: نجف قلی
مظفرالدین شاه در دوران ولیعهدی خود، نزد نویسنده کتاب به تحصیل علم توپخانه مشغول بوده و نویسنده برای شاهزاده قاجار، مباحث این فن را، ضمن 120 سؤال و جواب در سال 1296 ق تدوین کرده است.
آغاز: «از آن جایی که مکنون خواطر مبارک حضرت اقدس اشرف اعظم والا وليعهد دولت گردون مهد روحی فداه».
انجام: «از برای انداختن نارنجک به طور کمانه یا به طور ارتفاع یا از برای انداختن قوطی های ساچمه به کار می ریزند».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 725 / ف، 22 محرم 1296 ق، عبدالحسين بن محمد رفیع، 50 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 2، صص 229 - 230]
از:؟
شرح مفصلی از توپ های صحرایی و کوهستانی کارخانه هوچکیس، با اندازه لوله و قنداق و وزن فشنگ های آن است. این رساله مربوط به عهد ناصری می باشد.
آغاز: «شرح لوازم جنگی از اختراعات هوچکیس. شرح و تفصیل ذیل از وضع کلی و ترتیب و قانون کارخانه گفتگو نموده و پس از آن از انواع مختلفه سلاح نادری».
انجام: «توپ های مذکور به استثنای معدود قلیلی از آن ها تمام توپ هاییست که برای جنگ بحری نیز معمولند».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 374 / ف، قرن 13ه، 36 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 1، صص 363 - 364]
از: محمد رضا مهندس تو بچی تبریزی (قرن 13ه)
حاجی میرزا آقاسی در دوران صدارت خود برای اصلاح سلاح و قورخانه ایران تصمیم به تجدید نظر در اداره و طرز ساخت آن ها می نماید. به همین منظور اهل فن رسالاتی را در این زمینه تهیه می کنند، که از جمله آن ها این کتاب می باشد.
نویسنده کتاب - که از نخستین شاگردانِ ایرانیِ اروپا رفته است - احتمالاً آن را از متنی اروپایی ترجمه کرده است. فواید فشنگ جنگی و طرز ساختن و شیوه استفاده از فشنگ در مقدمه و 17 فصل کتاب شرح داده شده است.
آغاز: «سبحانک لا احصي ثناء عليك كما اثنيت انت على نفسك».
انجام: «و چنان به یک دیگر وصل کنند که جای وصله ها به هیچ وجه بلندی و پستی نداشته باشد که وقت انداختن مانعی به هم نرسیده باشد. شکر که این نامه به عنوان رسید».
نسخه ها: 1- کتابخانه آیت الله فاضل خوانساری - خوانسار، شماره 494، به خط مؤلف، ظاهراً از ابتدا یک برگ افتاده است، 26 برگ [فهرست کتابخانه آیت الله فاضل خوانساری، ج 2، صص 140 - 141]
2- کتابخانه ملی تهران، شماره 1055 / ف، احتمالاً نویسنده، 45 برگ، با عنوان «رساله ای در فشنگ» [فهرست کتابخانه ملی، ج 3، صص 73 - 74]
از: محمد رضا مهندس توپچی تبریزی (قرن 13 ه)
در این رساله از ساختمان توپ و خمپاره و ترتیب گلوله و عراده و سایر آلات و ادوات جنگی سخن رفته است. اصل یادداش های کتاب به دستور حاج میرزا آقاسی، هنگام محاصره هرات نوشته شده و سپس نویسنده در اواسط رمضان 1254 ق در تهران، آن ها را تنظیم نموده است. و تدوین کتاب در یک مقدمه و 32 باب و خاتمه انجام پذیرفته است.
آغاز: «حمد و سپاس معبودی را سزاست که مبدع ذواتست، و مخترع موجودات آخشیجان
اربعه را با کمال ضدیت».
انجام: «و درین باب آب بهترین و بزرگترین معین است به این معنی که صدا بر رور آب دو مقابل خشکی می رود».
نسخه ها: 1- کتابخانه ملی تهران، شماره 1053 / ف، 25 شوال 1256 ق، 79 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 3، صص 71 - 72]
2- کتابخانه آیت الله فاضل خوانساری - خوانسار، شماره 495، زمان مؤلف، 49 برگ [فهرست کتابخانه آیت الله فاضل خوانساری، ج 2، ص 141]
از:؟
در این رساله خصوصیات مسلسل ها چکیس و طرز ساختن آن و نوع فلزی که در ساختمان آن به کار می رود، به همراه مشخصات گلوله ها معرفی شده است.
ظاهراً این مطالب، ترجمه دفترچه مشخصاتی بوده که کارخانه سازنده آن، به همراه اسلحه به ارتش ایران تقدیم کرده است.
آغاز: «طرز توپ های میتر اليوز هاچکیس. باب اول: فصل اول: در خواص فلز توپ های ها چکیس و قوت الاستیکی و وزن آن».
انجام: «برای یک کشتی جنگی بیست عدد از این فشنگ های مشقی کفایت می کند».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 875 / ف، احتمالاً مؤلف، قرن سیزدهم هجری، 32 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 2، ص 409]
از: پروشنگ خان اتریشی
ترجمه: حسن خان سرهنگ
کتاب شامل دو قسمت است: قسمت اول تا صفحه 133 که ترجمه حسن خان سرهنگ در 1308 ق می باشد و قسمت دوم کتاب در باب انداختن گلوله خمپاره که در 6 فصل، توسط محمد نایب سرهنگ از فرانسه به فارسی ترجمه شده است.
آغاز: «مقدمه، هر قشون منظمی مرکب از سه گروه اصلیه است که پیاده و...».
انجام: «در قانون مشق خمپاره ذکر شده است نصب نمود».
چاپ: سنگی، بی جا، 1308 ق، ترسیم نقشه ها از: محمد رضا مهندس، 153 ص، خشتی، مصور + جدول [فهرست کتب درسی چاپ سنگی، صص 225 - 226]
از: کرشیش فرانسوی
ترجمه: میرزا زکی مازندرانی
در تعلیم علوم مربوط به توپخانه می باشد که در 6 باب تنظیم شده و اشکال و جداول محاسباتی فراوانی نیز در آن به چشم می خورد.
آغاز: «ستایش بیرون از قیاس ناظمی را رواست که نظام افواج موجودات».
انجام: «و از برای این عمل جوهر گوگرد ضعیف و امثال آن را به کار می برد».
چاپ: سنگی، تهران، 1275 ق، چاپخانه رضا قلی، نقشه کش و مصور: محمد تقی مقدم، 256 ص. وزیری کوچک، به همراه نقشه [فهرست کتاب های چاپی فارسی، مشار. ج 3، ص 3564؛ فهرست کتب درسی چاپ سنگی، صص 239 - 240]
از: کرشیش فرانسوی
ترجمه: میرزا زکی مازندرانی
در علم توپخانه و تعلیم آن است.
آغاز: «پاک خداوند جهان آفرین را درود که».
انجام: «تا قائده حرکت زودتر اثر نماید و دشمن زودتر مستأصل شود».
چاپ: سنگی، بی جا، 1270 ق، کاتب: محمد علی بن عبدالله طهرانی، ترسیم نقشه از: میرزا علیقلی نقاش، 58 ص، مصور + نقشه [فهرست کتب درسی چاپ سنگی، صص 243 - 244]
از:؟
این کتاب احتمالاً به عنوان متمم و باقی مانده کتاب دیگری نوشته شده و در آن راجع به آداب
حفظ لشکر در زمان جنگ و وضع اردوگاه و عملیات لازم آن صحبت شده است.
آغاز: «فصل سوم در بیان قواعدی است که با آن شناسایی در جنگ به عمل می آید. ملاحظات کلیّه: از برای توضیح لفظ شناسایی در جنگ می توان گفت که آن نیت در حقیقت مکر علمی که به آن توان فهمید و درنگ کرد».
انجام: «و این ها در صورتی است که کسی شوق به کار دارد و مجبوراً به آن اقدام نکرده و الّا کوشش او بی فائده و ثمری به لشکر نخواهد بخشید».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، 273 / ف، قرن 13 ه، 51 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 1، ص 268]
ترجمه از: کاپیتان واکنر، مهدی قلی خان نایب سرهنگ، حسن خان یاور توپخانه.
به کوشش: میرزا محمد نایب
شامل اصطلاح مشق نظامی، قوانین نظامی، وظایف صاحب منصبان، قوانین توپخانه و... است که در چهارباب و هر باب شامل چند فصل می باشد.
آغاز: «فرامین مشق ژیمناستیک، خبردار! فاصله بگیر! چهار بند! قایم...».
انجام: «ایشان نیز به آن محل روند و شیپورچیان نیز سلام می دهند».
چاپ: سنگی، بی جا، 1298 ق، کاتب: محمدرضا، 78 ص، رقعی [فهرست کتب درسی چاپ سنگی، صص 251 - 252]
ترجمه: آنتوان
ترجمه قانون نظام اجباری است که در سال 1306 ق به تصویب مجلس قانونگذاری دولت فرانسه رسیده است و در آن از شرایط سربازی و تکلیف دولت و ملت در 94 فصل بحث می شود. این ترجمه به سال 1307 ق انجام پذیرفته و به ناصر الدین شاه قاجار (1264 - 1313 ق) اهداء گشته است.
آغاز: «در قانون نامه خدمات نظام دولت فرانسه باب اول: در شرایط کلیه آن». انجام خلاف قانون حالیه میباشد به قراری که مذکور گردید منسخ خواهد شد».
نسخه ها: کتابخانه ملی تهران، شماره 850 / ف، صفر 1307 ق، تبریز، 65 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 2، صص 385 - 386]
ترجمه: کاستکرخان مهندس باشی و کریم خان نایب اول.
175 قانون از قوانین مشق جدید نظام است که در 1296 ق به فارسی برگردانده شده.
آغاز: «بر حسب امر اعلی حضرت قدر قدرت... فصل اول در تعلیم سرباز فردا فرد اول قواعد کلیه سربازان را محض آن...».
انجام: «راست می آویزند به طوری که دست های آن ها به سمت بالا باشد».
چاپ: سنگی، بی جا، 1296 ق، کاتب: هدایت الله منشی نظام، 82 ص، رقعی [فهرست کتب درسی چاپ سنگی، صص 265 - 266]
ترجمه: یحیی (قرن 13 ه)
این رساله - که از متنی فرانسوی ترجمه شده است - حاوی مطالبی در قوانین و قواعد سپاهیگری می باشد و در 130 قاعده مباحث نظامی جدید از قبیل سربازخانه ساختن و حفظ اردوگاه و وظایف سربازان را بیان می کند.
آغاز: «قانون اول که مشتملست بر هفت قاعده در بیان تعریف بنای سربازخانه هایی...».
انجام: «چنان که در قواعد پیش ذکر شد معمول دارند».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 1677 / ف، 1267 ق، شاید مترجم در تهران، 19 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 4، ص 153]
از: حسن علی بن فرج الله خان بن عسکر خان افشار ارومی (قرن 13ه)
آئین لشکرکشی و قواعد و قوانین نظام می باشد که در سال 1270 ق تألیف و به ناصر الدین شاه اهداء شده است. در ابتدای رساله، بیست و یک بیان درباره نصیحت به پادشاهان و کلمات و اندرزهای ایشان و کارهای مهمی که پاره ای از آن ها انجام داده اند می باشد و سپس اصل کتاب در
4 فصل به ترتیب زیر آمده است:
فصل اول: در بیان قواعد و آداب مدرسه نظامیه دولت علیه.
فصل دوم: در بیان قوانین مشتمله به انضباط مهام سپاه نظام دولت علیه ایران.
فصل سوم: در بیان انتظام مهام سواره دولت علیه ایران.
فصل چهارم: در بیان مأموریت صاحبان مناصب نظامیه به جهت امور لشکر و کشور.
خاتمه: در بیان استجماع لشکر و تهیه اوضاع لشکر کشی و کشورستانی.
آغاز: «بسمله. بنده دیرین و چاکر کمین فقراتی چند در موجبات ترقی دین و دولت».
انجام: «در زیر سایه اعلی حضرت قوی شوکت پادشاهی روحنا و روح العالمین فداه به پایه اجداد خودش برسد. به عون الله تعالی».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 609 / ف، 21 محرم 1270 ق، دارای سرلوح، 50 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 2، ص 121]
از: بوهلر
ترجمه و نگارش: علی اکبر مهندس شیرازی
چاپ سنگی شده است.
از: مسیو ژان فرانسوی
ترجمه: مرتضی قلی آقا ولد بهاء الدين آقا
در این کتاب قواعد حرکات صف جمع مخبران پیاده، هم فرمان ها و هم حرکات، از روی روش های معمول در سربازخانه های فرانسه، به وسیله مسیو سر زان فرانسوی، جمع آوری شده است.
ظاهراً این دستورها در دوره ناصرالدین شاه (1264 - 1313 ق) مورد عمل در سربازخانه ها بوده و سربازهای زیادی به وسیله آن پرورش یافته اند.
آغاز: «کتاب چه مختصریست در خصوص قواعد حرکات مشق مخبران پیاده که بر حسب خواهش سرکار جلالت آثار امیر الامراء العظام نظاماً للمجد و الاحتشام، میرزا محمد خان
سپه سالار عساکر منصوره نظام و غیر نظام...».
انجام: «در مشق سرنیزه صاحب منصبان و سربازان جلدی و چابک در بازوها و زانوها به هم رسانند».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 334 / ف، 1276 ق، تهران، 13 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 1، ص 328]
از: علی قراگزلو (قرن 13ه)
نویسنده - که ظاهراً از رؤسای ارتش ایران بوده - آئین نامه لازم برای حفظ لشکر و اردو و دستورات مفید برای انضباط لشکر را از متون نظامی فرنگی ترجمه کرده و در این رساله گنجانده است. قبل از آغاز کتاب، کلنل صاحب ایتالیایی - که از مستشاران و فرماندهان نظامی ایران بوده - تقریظی بر کتاب نوشته است.
آغاز: «ترجمه تصدیقی که کلونل معلم کل به خط فرنگی در باب مصنف کتاب نوشته. عالیجاه علیخان قراگوزلو».
انجام: «به عکس عمل سابق به اتمام می رسد».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 439 / ف، 1270 ق، دارای نقشه و جدول نظامی، 43 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 1، ص 429]
آغاز: «قواعد کلیه ترتیب و مشق نظام مشتمل است بر پنج باب، باب اول در بیان».
انجام: «به قاعده عدد 20013 به دوش برد و دست چپ به جای خود اندازد. تمت».
چاپ: سنگی، 1268 ق، تهران، 52 ص، وزیری بزرگ، مصور [فهرست کتب درسی چاپ سنگی، ص 275]
از: آگوست کرزیر
ترجمه: میرزا زکی مازندرانی در 1269 ق.
71 صفحه بخش اول کتاب، قسمت اصلی آن محسوب می شود و قسمت دوم در خدمات اهل توپخانه و نظم و اطاعت توپچیان می باشد.
آغاز: «در فرنگستان یک دسته مرکبست از صد و پنجاه نفر سرباز در».
انجام: «و از وقت غروب تا وقت صبح دیگر سلام نمی کنند. وقت خود را در قراول و کشیک زیاد می نمایند».
چاپ: سنگی، تهران، 1269 ق، کاتب: عبدالحمید، کارخانه محمد تقی بن محمد مهدی تبریزی، 71 + 32 ص، رقعی [فهرست کتاب های چاپی فارسی، مشار، ج 3، ص 3954؛ فهرست کتب درسی چاپ سنگی، صص 275 - 276]
از: پروشنگ خان اتریشی
ترجمه: حسن خان سرهنگ
مشتمل بر کلیّه قواعد مشق و فنون توپخانه می باشد. کتاب عنوان خاصی ندارد و در منابع مختلف با نام های گوناگونی معرفی شده است.
آغاز: «قانون مشق توپ های به سانتی مطری و هشت و سانتی مطری اطریشی».
انجام: «و سایر اعمال به طوریست که در قبل ذکر شد».
چاپ: سنگی، تهران، 1304 ق، چاپ خانه علمیه، کاتب، محمود بن رشید همدانی، ترسیم از: میرزا رضا خان یاور و مهندس توپخانه، 184 ص، خشتی، مصور [فهرست کتب درسی چاپ سنگی، صص 276 - 277]
از: مترتسو
از: علی خان قاجار (قرن 13 ه)
نسخه ای عکسی از این اثر، در کتابخانه دفتر پژوهش های فرهنگی - تهران نگهداری می شود.
از:؟
آئین نامه انضباطی سربازان در زمان جنگ و صلح و چگونگی تنبیه و تأدیب آنان می باشد، که ظاهراً برگردان متنی فرانسوی است. احتمالاً این ترجمه در مدرسه دارالفنون انجام گرفته است.
آغاز: «ترجمه کتاب تنبیه و تأدیب مقصران سرباز. در بیان تقصیراتی که صاحب تقصیر را باید کشت».
انجام: «در صورت اول رو به سر دسته می ایستد. تمام شد».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 704 / ف، قرن 13 ه، 28 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 2، صص 212 - 213]
ترجمه: سرتیپ محمد کریم فیروزکوهی
مترجم - که ابتدا از شاگردان مدرسه دارالفنون بوده - پس از ارتقاء به درجه سرتیپی در ارتش، برای تحصیلات عالیه به مدرسه سن سیر در فرانسه رفت. وی در هنگام بازگشت به ایران، این کتاب را در سال 1299 ق از زبان فرانسه به فارسی ترجمه کرد. و آن را بهترین ره آورد سفر خود از کشور فرانسه، برای افسران ایرانی می داند.
مطالب کتاب، شامل آخرین مباحث علم جنگ آن روزگار و درباره جنگ های دسته های مختلف ارتش از قبیل پیاده نظام و سوار و توپخانه و مهندسی است.
آغاز: «بسمله. چون همواره مکنون ضمیر منیر کیمیا تأثیر شاهنشاه معدلت گستر، و جهان خدیو مملکت پرور و دارای تاج و سریر جم و رونق افزای ملک عجم».
انجام: «اما صاحب منصبی که این وقوف رانداشته باشد راهنمون بوده و تقاضای وقت هم برای او بی ثمر است».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 849/ف، 1299 ق، محتملاً مترجم، 152 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 2، ص 385]
ترجمه از فرانسه: مرتضی قلی بن بهاء الدین تبریزی
آغاز: «الحمد لله رب العالمين والصلوة على محمد و آله».
انجام: «سرهنگ فرمان هالت داده و از چپ نظام می دهد».
چاپ: سنگی، تهران، بی تا، بی کا، 151 ص، جیبی، جدول + تصویر [فهرست کتب درس چاپ سنگی، ص 232 - 233]
از: کماندان
ترجمه: مرتضی قلی بن بهاء الدین تبریزی
شامل 393 قانون درباره مشق پیاده نظام است.
آغاز: «حمد مرخدای را جلّت قدرته که نظام عالم و بقای نوع».
انجام: «و اتصال آرنج را باید از سمت چپ حفظ نماید».
چاپ: سنگی، بی جا، بی تا [زمان ناصرالدین شاه]، 173 ص، رقعی، مصور [فهرست کتب درسی چاپ سنگی، ص 333]
از معز الدوله بهرام میرزا فرزند ولیعهد عباس میرزا
چاپ: سنگی 1267ق، در چهارصد جلد منتشر شده است. [فهرست کتاب های چاپی فارسی، مشار، ج 5، ص 5231]
از: مسیو سمنو
ترجمه: محمد حسین شیرازی
مسیو سمنو فرانسوی از جمله کسانی بود که سال ها در خدمت عباس میرزا نایب السلطنه عمر گذرانده و در جنگ های متعدد آن شاهزاده جانبازی های بسیار کرده بود. وی چون در می یابد که قشون ایران از آداب جنگ جدید بی خبر است، این کتاب را در فنون جنگی جدید به نام محمد شاه قاجار به رشته تحریر در می آورد و محمد حسن شیرازی نیز آن را به فارسی بر می گرداند. عناوین و مطالب باب های این کتاب دقیقاً مطابق با کتاب شماره 13 در همین مقاله است که در آن جا از
آنتوان رجویل پروسکی دانسته شده است. احتمالاً یکی از این دو کتاب مأخذ اصلی و دیگری رونویسی از آن (با افزودن یک مقدمه) می باشد. بررسی بیشتر این مطلب، در صورت رؤیت نسخه ها امکان پذیر خواهد بود.
آغاز: «ستایش موفور و ثنای غیر محصور کریمی را سزاست».
انجام: «از آتش زدن و اندختن نارنجک عدد دشمنان را اندک نمایند».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 1829 / ف، 1264 ق، محمد حسن شیرازی، به همراه نقشه های نظامی [فهرست کتابخانه ملی، ج 4، صص 276 - 277]
از:؟
آئین نامه سپاه ایران است. در آغاز نسخه مجلس، سواد دست خط شاه [ظاهراً ناصر الدين شاه] بدین گونه آمده است: «این کتاب چه قانون نظامی که به حکم ما، سپه سالار اعظم نوشته است بهترین قوانین است برای نظم قشون ایران. باید... این کتاب چه را سپه سالار اعظم... مجری دارد در كل ممالک ایران، و این کتابچه را چاپ زده، به همۀ ایران منتشر نماید. و بعد از این بایست بنای عمل قشون از روی این کتاب چه باشد. ربیع الثانی 1282».
کتاب در دو باب تنظیم شده: باب اول در تکالیف دولت و آن مشتمل بر هفت فصل است که در همه فصول از وظائفی گفتگو می شود که دولت ها نسبت به قشون دارند.
باب دوم در تکالیف نوکر و آن مشتمل بر چند فصل است که در آن ها از وظایف و تنبیهات و تشویقات افراد قشونی به تفصیل سخن می رود.
آغاز: «کتابچه قانون نظامیه مشتمل بر دو باب است. باب اول: تکالیف دولت و آن مشتمل بر هفت فصل است. فصل اول: اولیای دولت بر خود حتم».
انجام: «از این قرار مرحمت می شود: یک درجه به منصبش افزون می شود، بر هم شأن های خود تفوق خواهد یافت. یک قبضه شمشیر کل مرصع به او مرحمت می شود».
نسخه ها: 1- مجلس شورای اسلامی، شماره 4143، سده 13 ه، با تزئینات، 32 برگ [فهرست مجلس، ج 11، صص 142 - 143]
2- کتابخانه ملی ایران، شماره 427 / ف، 1281 ق، 25 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 1، صص 407-408]
از:؟
نسخه ها: آستان قدس رضوی، شماره 12345، بی تا [فهرست الفبائی کتب خطی آستان قدس رضوی، ص 459]
دارای چهار رساله:
1- تاکتیک و علم قانون جنگ، با یازده نقشه (ص 1 - 44)
2- امراض عمومی، به فارسی (ص 44 - 46 ناقص)
3- مشق گروهان، با بیست و دو نقشه، مورخ 22 جمادی الاولی 1239 ق، (ص 1 - 45) با امضای علی رضا قاجار دولو.
4- مشق یک باطالیان، با سی و سه نقشه، مورخ پنج شنبه 26 رجب 1293 ق با همان امضا (ص 1 - 59)
نسخه ها: کتابخانه مجلس سنا، شماره 456، علی رضا قاجار دولو در 1293 ق [نشریه نسخه های خطی، دفتر 7، صص 594 - 595]
از:؟
مؤلف از پیاده نظام های مدرسه نظام دوره ناصرالدین شاه قاجار بوده و به دستور وی فنون جنگ و آموزش های نظامی را در کتاب حاضر تدوین کرده کرده است.
فهرست مطالب کتاب در آغاز نسخه درج گردیده که شامل چهار مطلب و یک خاتمه، و هر مطلب مشتمل بر چند باب و هر باب دارای چند فصل می باشد. فهرست مذکور چنین است:
مقدمه: در بیان بعضی استحضارات نافعه که علم جنگ چیست و از آن چه حاصل می شود.
مطلب اول: در بیان ترتیب لشکر و اقسام مختلفه آن.
مطلب دوم: در بیان چگونگی لباس و اسلحه و پرستاری لشکر و تکالیف ایشان و ترتیب اردوهای مشق.
مطلب سوم: در بیان حرکت دادن لشکر به سمت سفر و اردوی جنگ و قواعد حراست اردو و طریقه راه بردن و نگاهداری لشکر و اعمال ایشان.
مطلب چهارم: در بیان رسیدن لشکر به مقابل دشمن و آداب ترتیب و حرکات او به مقتضای حالات زمین و اوضاع لشکر و قواعد مستحضر شدن این ها و اقسام جنگ و اعمالی که باید بعد از فتح و شکست معمول دارند.
خاتمه: در بیان بعضی اعمالی که بعد از فتح و شکست سردار لشکر باید به عمل آورد.
مؤلف در مقدمه، تاریخ ایجاد نظام ارتش و هم چنین تاریخ ایجاد ارتش در روسیه و ایران و عثمانیه را بیان نموده و در فصول کتاب امورات نظامی مانند: تاکتیک، آموزش، نگهداری و حرکت لشکر و جنگ و... را توضیح داده و دستورات مفصلی می آورد و در هر مورد که لازم دانسته نقشه های جغرافیایی و نظامی نیز ترسیم کرده است.
آغاز: «سپاس بی قیاس سلطانی را سزاست که مدیر نظام عالم و مرتّب افواج بنی آدم است. اما بعد چون در عهده سلطان... ناصرالدین شاه قاجار... برای ترقی ترتیب لشکر...».
انجام افتاده: «تا ترقی کرده به مراتب اعلاء عروج نمایند و الّا فلا. قاعده چهارصد و بیست و یکم».
نسخه ها: کتابخانه مجلس شورای اسلامی، شماره 7226، ظاهراً به خط مؤلف، دارای 324 نقشه جغرافیایی و نظامی، 148 برگ، از انجام افتادگی دارد. [فهرست مجلس، ج 25، صص 227-228]
از: آلفرت سورهله
ترجمه: فتحعلی شیرازی
مؤلف - که یک آجودان دولت اتریش بوده - کتابی مفصل در آداب اردوکشی و عملیات «رکن دو» و راه پیمایی و انتخاب محل برای اردو و سایر مطالب راجع به لشکرکشی به نگارش در آورده بود که در سال 1861م در شهر پراگ به چاپ رسید. پس از آن شیرازی در ربیع الاول 1267 ق به ترجمه آن پرداخت ولی زبان وی در ترجمه، بسیار مغلق و نارسا و تحت تأثیر زبان مبدأ است.
آغاز: «این رساله ترجمه ای است مر تألیفات الفرت سورهله، نام آجودان مقرب دولت نمسه
سپه سالارگراف منسدورف پول پی، حاصل نشان شمشیر دولت «سووط» و سرافراز خاج قابلیت دولت نمسه که در سنه هزار و هشتصد و شصت و یک در شهر پراگ به زبان عیسوی به چاپ رسیده بود».
انجام: «بر عکس سایر قشون های فرنگستان که پنجمین مقدار آنها را از مقدار... معلوم می گردد».
نسخه ها: کتابخانه ملی ایران، شماره 274 / ف، ربیع الاول 1278 ق، مؤلف، 109 برگ [فهرست کتابخانه ملی، ج 1، صص 268 - 269]
بسم الله الرحمن الرحيم
لطايف حمد و سپاس که نتایج آباء علوی و امهات سفلی افواج مخبران ممکناتست، سزاوار دادار جباریست که به آوای شندف حاضر باش کاف و نون عرصه موجودات را از زوایای معدومات فيكون بدبدبه جبروت «هل من خالق غير الله» حاضر ساخته، و به فحواى «إذا أراد الله شيئاً أن يقول له كن فيكون» و ظرایف شکر بی قیاس ابداع انواع بهادران بحار مواج مواليد ثلاث كاينات، داور قهاری را سزاست که از ندای شیپور نمونه و نفخ في الصور غلغله و ولوله بر صفوف ملک و ملكوت لمن الملك الله انداخته. «فسبحان الّذي بيده ملكوت كل شيء و إليه ترجعون».
و دُرَر درود و صلوات نامعدُود، و تحف تحیات زاکیات با برکات غیر محدود، نثار مرقد منور مطهر میر تومان، عقل کل و سرتیپ سبل و سرهنگ رسل، اعنی سید اصفیا و خاتم انبیا، شفیع المذنبين و رحمة للعالمين، محمّد مصطفى (صلی الله علیه و آله) و که صفوف عالم ایجاد کون و مکان و اقالیم سبعه زمین و زمان با بروج مشيّده و قلاع مسنده به طفیل وجود اوست. سیّما سپهسالار عرصه لا فتی، و زینت سرای افسر هل اتی، خطیب منبر سلونی، صاحب منصب هارُونی، سیّد و سرور اوليا، وصيّ بلافصل خاتم الانبیا، امیرمؤمنان و پیشوای متقیان، اخ الرسول و زوج البتول، والد السبطين، ابا الحسنين، سيد الوصيين، امام المتقين، على بن أبى طالب اميرالمؤمنین، و بر آل و اولاد طيبين طاهرین او باد، که یاوران معارک دین مبین، و سربازان عرصه حق و یقین، و معلمان مشق ارشاد علم عليم، و قراولان طریق مستقیم اند. علیهم صلوات الله الملک المنان و على اعدائهم لعنة الله بالسّخط و النيران.
اما بعد، بنا بر حسب فرمان قضا جریان قدر توأمان بندگان دارا دربان سکندر پاسبان کیوان ایوان اعلی، حضرت سلطان سلاطین زمان، و خاقان خواتین جهان، پادشاه جم جاه فریدون
چشم، و شاهنشاه سلیمان بارگاه ملایک خدم، بیت:
که از طفیل وجودش زمانه شد آباد *** رسد ز عالم کرّوبیان مبارک باد
جهان چو باغ ارم از جلوس میمونش *** همیشه فتح و ظفر سایه همایونش
داور دادار، غضنفر صولت، مبارک شیم، و خدیو جهاندار، هژبر سطوت میمنت توام، که از مهابت عدلش شیر شرزه با آهو دمساز، و از متانت عزم احتسابش تذرو با شاهباز بلند پرواز هم آواز، بیت:
ز نور عدلش جهان چه بیضا *** عطا و بذلش چو ابر و دریا
از عقل پیرش زمانه خرم *** جهان به کامش ز بخت برنا
به حکم محکم، به امر ثابت *** به وجه احسن، به خلق زیبا
به اقتضایش قضا مقدّر *** به اقتدارش قدر تمنا
به بزم گاهش نعیم جهت *** به رزم گاهش سقر مهیّا
شميم خلقش حیات جاوید *** جبين قهرش هلاک اعدا
السّلطان ابن السلطان ابن الاعظم والخاقان ابن الخاقان ابن الاکرم، مزين الافسر و الديهيم بالاستحقاق، مبيّن احكام الشرعية في الآفاق، غوث الدنيا و مغيث الدين، مروّج الاسلام و غياث المسلمين، عمدة الملوك العالم و زبدة المفاخر الافخم، نافذ الفرمان و ناصر الايمان - الّذي بسط رأفته على العالمين في الارض و هبط جوده و معدلته بالطول والعرض -، المجاهد في سبيل الله، الغازى لدين الله، اكمل صفحة دار الطباعه وجود و افضل صحیفه اخلاق موجود، سمّی خواجه لولاک، سلطان غضنفر فر، بهین فرزند مام خاک، خاقان ملک لشکر «محّمد شاه» ظل الله گردون جاه کیوان گاه خدم هوشنگ جم اورنگ مینو خنک کی افسر،
غبار سمّ شبرنگش طراز افسر خاقان، *** حیاض ساحت دربش مطاف کسری و قیصر،
صحن گلشن خلد برین بیاراید».
و آن را مرتب ساختیم بر مقدّمه و یک شعله. اما مقدّمه:
خدمات مخبر از برای سپاه در وقت جنگ اعظم مهم است. و باید به اقسام چند از عهده خدمت برآیند. مثلاً محافظت اردو به عهده اهتمام آن ها است، که مبادا دشمن بیخبر چشم زخمی به اردو رساند. دیگر در وقتی که سپاه در حرکت است، مخبران باید از پیش و راست و چپ، سپاه را محافظت کنند. و اگر دشمن به نزدیک باشد در پیش روی سپاه جنگ نمائی کنند و حرکات سپاه خود را پنهان کرده، حرکات دشمن را دریافت نمایند. و هر گاه سپاه به جهت مصلحتی بخواهد پس نشیند باز محافظت کنند و از این جهات مذکور، سلامتی لشگر در اغلب اوقات بسته به استعداد مخبران است. و مخبران هر قدر تعجیل در حرکات می توانند بکنند، لیکن نباید ترتیب نظام را از دست بدهند.
چون در مشق مخبران صدای شیپور بسیار ضرور می شود؛ اما هر وقت که فوج یا دسته نزدیک باشد و از صدای آدمی شنیده شود، احتیاج به آواز شیپور نیست. و آواز شیپور باید کم باشد و فرمان را هر قدر مختصر بدهند بهتر است. و سرباز باید تا صدای شیپور تمام نشود حرکت نکنند. و اگر دو فرمان یک دفعه داده شود و یکی از آن فرمان ها آت باشد، باید که فرمان آت آخر داده شود؛ چرا که اگر فرمان آت را اول بدهند سرباز تفنگ می اندازند و فرمان دیگر را نمی شنوند.
و فرمانی که از صدای شیپور ضرور است یازده است: اول: آن که از یک دیگر جدا شوند. دویم: آن که جمع شوند. سیم: آن که پیش بروند. چهارم: حالت. پنجم: آت. ششم: آتمه. هفتم: آن که عقب بروند. هشتم: حاضر باش. نهم: میل به راست. دهم: میل به چپ. یازدهم: خبردار.
و هر گاه فوج یا دو سه دسته از یکدیگر جدا شده باشند و شیپورچی فرمان جمع بدهد، باید که سرباز متفرقه در عقب پشت بند جمع شوند. و بعد که فرمان حاضر باش داد، باید پشت بند و سرباز متفرقه در عقب فوج جمع شوند.
و اگر شیپورچی فرمان جمع نداد و فرمان حاضر باش داد، باید سرباز متفرقه بدو مرج به عقب فوج بروند و پشت بند هم به همین قسم.
و اگر دشمن عقب سرباز متفرقه می آید باید که سرباز متفرقه میان خود را فاصله دهند و از دو طرف به فوج برسند به علت آن که اگر در آن وقت روبه رو بروند تفنگی که از فوج انداخته می شود همان سرباز متفرقه را می گیرد و به دشمن تأثیر نمی کند. و باید دانست که صدای شیپور همیشه از برای سرباز متفرقه است. و هرگاه زیاده از یک صدا ضرور شود، باید در شیپور زدن جزئی فاصله بدهد. و همه حرکت مخبران در وقتی که متفرق نیستند، اگر سرهنگ فرمان بدو مرج ندهد باید زود مرج باشد. و در وقتی که متفرق هستند و می خواهند جمع نمایند، باید بدو مرج حرکت کنند؛ اما سرهنگ در هر حال باید قوت و توانایی سرباز خود را ملاحظه کند و بی جهت سرباز را خسته ننماید.
صاحب منصبان عقب دسته بایستند به این قسم: سر دسته عقب مرکز، نایب اول به سمت راست، نایب دوم به سمت چپ، بک زاده نزد سلطان، وکیل ها هم عقب دسته و بعد از فرمان، آن جفتی که باید از او جدا شوند در جا بماند، و سایر جفتها پیش خود پهلو فنگ کرده میل به راست، یا میل به چپ شش قدم جدا شوند. صف اول باید راست پیش بروند، صف عقب باید متوجه فاصله باشد همین که شش قدم جدا شد، باید به جفت خود حالت گوید. و اگر سرهنگ فرمان بدو مرج نداده باشد، باید به زود مرج حرکت کند، و اگر سرهنگ فاصله را معیّن نکرده باشد، باید فاصله ششم قدم باشد؛ و الّا اختیار با سرهنگ است.
صف اول تفنگ می اندازد و پر می کند. صف دویم وقتی که دید صف اول پر کرده است به قدر نیم قدم میل به راست تفنگ خود را خالی کند. و بعد از خالی کردن تفنگ بار به عقب صف اول ایستاده تفنگ را پر کند.
به همان طریق که گفته شد تنفگ باید بیندازند تا فرمان آتمه داده شود. و بعد از فرمان آتمه دیگر نباید به هیچ قسم صدای فتنگ بلند شود. و هر کس که تفنگش خالی است زود پر کند و بایستد.
هر سلطان باید بر زانو را به دسته خود حالی کند، وقتی که شیپورچی فرمان آت داد همه به یک
دفعه بر زانو شنود. و باید زانوی راست بر زمین باشد و پای راست عقب و در این وقت صف عقب باید همیشه به قدر نیم قدم میل به راست بنشیند.
هر سلطان باید به دسته خود خوابیدن را حالی کند. فرمان آت که داده شد همه به دو زانو بنشینند و بخوابند، صف عقب قدری میل به راست بخواند از قراری که پیش ذکر شد و تفنگ را هم به دو زانو می توان پر کرد، هم به خوابیدن؛ اما به دو زانو بهتر است.
وقتی که این فرمان به اتمام رسید همه زود مرج پیش بروند؛ اما متوجه به مرکز باشند که شش قدم فاصله زیاد و کم نشود.
بعد از صدای شیپور همه طرف چپ گرد بکنند و به عقب بروند.
اگر در وقتی که پیش می روند فرمان آت داده شود صف اوّل بیندازند و از سمت چپ عقب صف دویم بروند. و در رفتن تنفگ خود را پر کنند و آهسته به صف دویم به صف عقب خود نرسند؛ نباید پر کنند. و به همین طور این هر دو صف به ردیف عقب بروند. و تا وقتی که صدای سینه صف دیگر را شنیدند؛ آن وقت تفنگ خود را خالی کنند. و هر گاه در مقابل دشمن - وقتی که دشمن عقب می رود - اگر جای خوبی ملاحظه نمایند که از پنج قدم تا ده قدم باشند؛ باید بروند و آن جای خوب بگیرند. و هم چنین اگر عقب خود جای خوبی ببینند که تا چهل قدم باشد؛ بروند و آن جا را گرفته، دعوا کنند.
هر گاه دشتوان پیش می رود این فرمان داده شود، باید همه با زانو بنشینند؛ اما اگر مکان پنهانی بگویند: حاضر، آن وقت صف دویم به طرف صف اول رفتار بکنند. و باید متوجه باشند که از هر
جفت همیشه یک تنفگ پر باشد. و اگر در رفتن نتوانند پر کنند، بایستند و تفنگ را پر کنند، و بدو مرج به صف برسند. و اگر دشتوان به عقب می رود فرمان آت داده شود همه باید حالت فرنت کنند. صف اول تنفگ بیندازند و از سمت چپ عقب برود و در رفتن، تنفگ خود را پر کند. بعد از پر کردن حالت فرنت کرده بر زانو بنشیند و حاضر فنگ شود. صف عقب که بر زانو نشسته بودند تنفگ بیندازند. و همان طور به عقب بروند و تا وقتی که در نزدیک باشد، بروند در آن جا بنشینند و تفنگ بیندازند. تا فرمان آتمه داده شود. و اگر به عقب می روند آن صف که به دشمن نزدیک تر است حالت فرنت کنند و صف دیگر زود برود و به آن صف ملحق شود و هر دو صف بر زانو بنشینند.
سربازها پهلوفنگ کرده به جایی که باید جمع شوند رو کنند و زود مرج بروند و به پافنگ نمایند. و اما این در صورت حالت است، و اگر پیش می رود آن جفتی که باید به آن جمع شوند زود مرج پیش بروند و سایر جفت ها بدو مرج به او ملحق شوند.
اگر دسته پیش می رود آن جفتی که باید از آن جدا شوند پیش برود، دیگر جفت ها نیم به راست یا نیم به چپ رو کنند و بدو مرج بروند، و هر جفت که به جای خود رسید به فاصله شش قدم آن وقت فرنت کرده به زودمرج بروند.
سرباز متفرقه باید نیم رو به طرف راست یا به طرف چپ بگردد، سرباز صف دویم باید راست به عقب صف اول برود تا وقتی که شیپور پیش زده شود، آن وقت راست پیش بروند به طوری که قبل از این از صدای شیپور پیش می رفتند. و اگر دو دفعه میل به راست یا میل به چپ شیپور بزنند متفرقه باید کلّ بدن خود را بگردانند یا به طرف راست یا به طرف چپ آن وقت در حالت قطار می شوند.
به همان طریق که در پیش رفتن ذکر شد، معمول دارند.
بعد از شنیدن این فرمان همگی فرنت رو کرده بر زانو بنشینند تا شیپور آتمه زده شود.
جفت راست به زانو به راست رو کنند و سایر جفت ها برخاسته پهلوفنگ کرده، با دو مرج بازو چپ پیش کرده و در چپ جفت راست به فاصله جای خود بگیرند و بر زانو بنشینند.
جفت چپ بر زانو به راست بگردد و دیگر جفت ها برخواسته پهلوفنگ کرده طرف راست گرد نمایند و بدو مرج به جای خود بروند و در آن جا فرنت کرده بر زانو بنشینند.
بدان که سرباز مخبران بسیار وقت است که از صاحب منصبان دور می شوند و فرمانی که باید به ایشان برسد نمی رسد، در چنین وقت ها باید که هر سرباز از عقل خود سررشته که حاصل نموده رفتار نماید، به این جهت معلوم است که اگر اطمینانی از خود ندارد که در چنین وقت ها از پیش خود رفتار کنند قابلیت مخبرانی ندارند. و جفت ها باید که همیشه در رفتار متوجه یک دیگر باشند؛ چرا که باعث اعتبار آن ها خواهد بود. و در هنگام جنگ متفرقه باید در یک دشتوان پیش برود. و اگر جای پناهی نزدیک باشد به قدر هیچ در جایی که دشمن بتواند به آن ها اذیت رساند نباید توقف کنند. و هر وقت که ضرور شود به آن طرف میدان که هموار است در مقابل دشمن که پنهان است می باید همه با هم زود بدوند تا به جای پنهان برسند. و اگر در آن وقت به نظام بروند دشمن از ایشان بسیار تلف خواهد کرد.
و بعد از فرمان آت صف اول تنفگ بیندازند و عقب بروند و در عقب رفتن تنفگ خود را پر کنند و بعد از پر کردن به جفت خود بگویند: حاضر، و هرگاه جای پناهی نزدیک باشد از هر جفت یک نفر بدود و آن جا را بگیرد. و در وقت رفتن باید رفیق او تفنگ خود را مقابل دشمن بگیرد که از برای دشمن تردید حاصل نشود، تا آن سرباز به سلامت به مکان پنهان برسد. بعد از آن که جای پنهان به دست رفیق او آمد زود به رفیق خود ملحق شود و هر دو باید در آن جا تفنگ بیندازند به حدی که متفرق از آن ها نگذرند، و فراموش نکنند که مقصود ایشان در پیش رفتن آن است که متفرقه دشمن را با مغشوشی پس بنشانند. فرصت ندهد که دو مرتبه خود را نظام کنند یا به جایی بایستند و خوبی و استعداد مخبران موقوف به نظام راه رفتن
نیست بلکه موقوف بر این است که در وقت جنگ هر سرباز به اختیار خود و عقل و سر رشته که حاصل نموده رفتار کنند.
و در صحرای هموار متفرقه می توانند که صف به صف عقب بنشینند؛ اما در جایی که جنگل یا گود یا دیواری باشد بهتر آن است که همیشه با هم به عقب بروند. و پیش از آن که عقب بنشینند باید جای ایستادن خود را در پشت سر خود معین کنند. آن وقت زود بدوند و در همان جا که معین کرده اند بایستند. و اگر در عقب رفتن متفرقه دشمن به ایشان بسیار ضرر می رساند و بخواهند به آن سرباز فرج بدهند، باید پشت بند جدا شوند و متفرقه زود از میان پشت بند به عقب بروند، آن وقت پشت بند شوند. و اگر جای پنهانی نباشد باید پشت بند بخوابند تا متفرقه به آن ها برسد. و لازم نیست که دشتوان متفرقه بسیار راست باشد، باید به مناسبت زمین ملاحظه کنند. و لازم این است که هر جفت به جفت دیگر حمایت بکند و بی آن که ضرر به جفت دیگر از خود رساند تفنگ بیندازند. و اگر در عقب رفتن جای همواری باشد به قدری باید عقب بروند که دشمن سر جای قدیم آن ها می رسد، نتواند اذیت به ایشان برساند.
و قاعده این است که از هر جفت یکی همیشه تفنگش پر باشد. و اگر بتواند که پنهانی در پیش رفتن و عقب رفتن تفنگ خود را پر کند بهتر است. و به کرات خوب است که به آواز فرمان بدهند نه با شیپور؛ چرا که دشمن نمی فهمند که سرباز چه حرکت می کند، چنان که مثلاً در شیپور هر گاه دشمن فرمان عقب رو بشنود قوی دل می گردد و شیپور که زیاد زده می شود همیشه بد است؛ چرا که سرباز متوجه صدای شیپور می شود و از کار دشمن غافل می گردد.
و دشتوان متفرقه هرگز نباید بی پشت بند باشد و هرگاه متفرقه از قشون دور بشود، باید که قشون همیشه عقب پشت بند بماند. و پشت بند باید همیشه در عدد با متفرقه مساوی باشد و به قدر صد یا صد و پنجاه زرع عقب متفرقه باشد و قشون از ثلث کمتر در عقب متفرقه نباید باشد و شصت یا صد زرع عقب پشت بند باشند و پشت بند باید همیشه به طور دشتوان پیش می رود، مگر وقتی که سوار دشمن نزدیک باشد. آن وقت باید ستون بهره نزدیک بشوند. و متفرقه هر گاه بخواهند به پشت بند جمع شوند، باید در عقب پشت بند به طور ستون بهره نزدیک جمع شوند. و هر گاه پشت بند بخواهد به سمت راست یا چپ برود، باید به طور ستون به فاصله بهره بروند. و در وقتی که متفرقه پیش می رود که حرکات دشتوان را بپوشاند، باید که دشتوان متفرقه بلندتر از دشتوان فوج باشد که دشمن نتواند از سمت راست و چپ اذیت به دشتوان فوج برساند.
و هر گاه در صورت حالت ضرور شود که متفرقه را عوض بکنند پشت بند در همان عقب جدا می شوند. و بعد باید با بدو مرج پیش می روند تا برسند به دشتوان متفرقه و آن متفرقه بدو مرج عقب بروند، تا جایی که گلوله دشمن به ایشان تاثیر بکند جمع شوند. و هر گاه در وقت پیش رفتن بخواهند عوض کنند پشت بند که تازه متفرق شدند، همین که به دشتوان متفرقه رسیدند، باید آن متفرقه بخوابند تا متفرقه تازه چند قدم پیش بروند. بعد آن ها که خوابیده بودند برخواسته جمع شوند. و هرگاه بخواهند پیش بروند، باید آن پشت بند که متفرق شده بودند، همین که به دشتوان متفرقه رسیدند، باید متفرقه بخوابند، تا متفرقه تازه چند قدم پیش بروند. بعد آن ها که خوابیده بودند، برخواسته جمع شوند.
و اگر در پس نشستن عوض بشوند پشت بند جدا می شوند و مکان پنهانی از برای خود می گیرند. و متفرقه به طوری که همیشه پس می نشستند، پس می روند تا بیست یا سی قدم به پشت بند مانده با بدو مرج عقب بروند، تا وقتی که از گلوله دشمن به ایشان اذیت نرسد، جمع شوند. و به همین ترتیب می توان پشت بند را با متفرقه عوض کرد. و هرگاه بخوانند متفرقه و پشت بند هر دو را با سرباز تازه عوض کنند، آن پشت بند در عقب متفرقه خود می ماند، تا متفرقه تازه به جای آن متفرقه بیاید. و هر گاه ضرر شود که به یک سمت دشتوان متفرقه زور بدهند آن دسته با رسد که به آن سمت تازه می فرستند، باید به متفرقه قاطی بشوند. و دشتوان متفرقه فاصله که داشتند به آن دسته تازه قسمت کنند. و هر گاه ضرور شود که از سرباز متفرقه یک دسته با رسد عقب بیاورند، باید متفرقه که می مانند جدا شوند و فاصله آن دسته را که رفته است قسمت کنند. و اگر یک دسته را بخواهند از فوج دور بفرستند، باید همیشه نصف دسته جمع بمانند و بیشتر از نصف دسته جدا نشوند.
و اگر در حالت دشتوان مخبران دور از لشگر جدا بخواهند شوند شش دسته راست باید به قدر شصت قدم پیش بروند و از آن شش دسته، سه دسته عقب حالت کنند و آن سه دسته دیگر در پیش رفتن جدا شوند و سه دسته پشت بند عقب متفرقه فاصله را قسمت کنند. بعد از آن که متفرقه به قدر صد زرع پیش رفتند، پشت بند هم پیش بروند و لشگر هم پیش برود. و هرگاه متفرقه به جایی برسند که یک سمت مکان پنهان باشند و سمت دیگر پنهان نباشد، در آن وقت اختیار با سرهنگ است که اگر بخواهد آن سمت متفرقه که مکان پنهان ندارد پشت بند به ایشان بیش تر بدهد.
و سرتیب باید پیش قشون بماند که به اقتضای وقت گاهی به طور دشتوان و گاهی به طور
ستون قشون را پیش ببرد. و سرتیپ باید که همیشه متوجه باشد که به هر جا که ضرور شود کمک بفرستد، و هر گاه در حالت ستون فوج مخبران جدا شوند، دسته اول به سمت راست می رود به طور بهره و از چپ جدا می شوند. و دسته دویم به سمت چپ می رود به همان طور و از راست جدا می شوند. و دسته سیم پیش می رود و از مرکز جدا می شوند. و دسته چهارم عقب دسته اول پشت بند می شود. و دسته پنجم عقب دسته دویم. و دسته ششم عقب دسته سیم پشت بند می شود. و هر گاه ضرور شود که دشتوان متفرقه به سمت راست رو کند، دسته چهارم که پشت بند بود به راست گرد کرده از راست جدا شوند. و دسته ششم و پنجم در دشتوانی که تازه می سازند به جای خود بروند و جدا شوند و آن دسته ها که پیشتر متفرق بودند به آن سمت که از دشمن دورتر باشد جمع شوند، و جمع شده به عقب قشون بروند. آن وقت دسته هفتم و هشتم و نهم پشت بند شوند.
و هر گاه فوج مخبران نزدیک به دشمن به طور ستون پیش می رود، باید یک دسته عقب بماند و یک دسته پیش برود و از هر سمت یک نصف دسته متفرق شود. و هر گاه دسته در پیش باتلیان متفرق باشد و فرمان حاضر باش داده شود، باید دسته به هر زودی که می توانند پیش روی با تلیان را خالی بگذارند که در تفنگ انداختن و در پیش رفتن با تلیان را ممانعت نکنند. و اگر با تلیان قلعه می سازد، باید متفرقه به هر زودی که می توانند بدوند و سمت خالی قلعه را بگیرند. و اگر باتلیان حرکت می کنند و فرمان حاضر باش داده نشود، باید متفرقه بدون تأخیر در پیش روی باتلیان جای تازه بگیرند و پشت بند باید همیشه در یک جا نماند، بلکه در هر سمت که خطرناک است، آن جا بمانند. و هر گاه متفرقه فرصت ندارد که با نظام عقب پشت بند جمع شوند باید که خود متفرقه قلعه بسازند.
و هر وقت که سوار دشمن پیدا شود که به سمت متفرقه می آید آن پشت که نزدیک است به آن سمت که سوار می آید باید قلعه بسازند. و اگر ممکن شود میان متفرقه و سوار بایستند و قشون هم نزدیک تر به پشت بند بیایند و قلعه بسازند. و اگر نزدیک متفرقه جای پنهان باشد نباید قلعه بسازند باید آن مکان پنهان را زود بگیرند و از آن جا تفنگ بیندازند. و اگر سوار این قدر نزدیک رسید و زود می آید که سرباز متفرقه فرصت نکنند که قلعه بسازند و یا آن که جای پنهانی بگیرند، باید چند نفر به هم متفق شوند. و اگر این هم ممکن نشود باید هر یک از سرباز متفرقه بفهمند که یک سرباز پیاده با تفنگ پر و با سرنیزه از یک سواری نباید بترسد.
هر گاه ستون در راه تنگ پیش می رود، یک دسته باید پیش فرستاد. بهره سیم و چهارم از آن دسته قشون می شود. و بهرۀ دویم دویست زرع پیش قشون برود. و بهره اول صد زرع پیش از بهره دویم و از بهره اول دو جفت با یک سرجوعه به قدر صد قدم پیش برود. و از هر سمت راست و چپ هم دو جفت به سمت راست و چپ بروند و پنجاه قدم عقب دو جفت پیش بایستند. و این جفت ها که متفرق شدند هر جا که نزدیک به راه مکان پنهانی باشد، باید ببینند و مخبر شوند که اگر دشمن در آن جا هست یا نیست. و اگر مکان پنهان دور باشد نباید از سرباز متفرقه برود، بلکه باید از بهره دویم قراول برود و از اوضاع مکان پنهان مطلع شود. و در میان بهره اول و بهره دویم، و بهره دویم و قشون باید یک جفت سرباز بایستد، به جهت خبر دادن. و میان قشون و ستون باید سرباز جفت جفت بایستند که مخبر باشند.
و فاصله میان قشون و ستون بسته به طریقه زمین است، و لكن متداول این است که در روز پانصد قدم و در شب سیصد قدم باشد. و ستون پیش قراول در کوهی کدوک باشد نباید بروند، تا وقتی که چند جفت سرباز متفرق از کوه بالا بروند و از پیش و راست و چپ تجسس کنند که دشمن در آن جا نباشد، بعد ستون پیش برود و آن جفت ها باید همیشه پیش بروند تا همه فوج از کدوک بگذرند. و در صحرای هموار پیش قراول باید به طور دشتوان متفرقه با پشت بند و قشون پیش برود. و اگر دشمن نزدیک نیست پیش روی پیش قراول دشتوان متفرقه نباید باشد.
و هرگاه بخواهند ده یا جای پنهانی را بگیرند نباید از جلو بروند باید اول از سمت راست و چپ قراول بفرستند که اگر دشمن در جای پنهان باشد، همین که از راست و چپ قراول را دید خودش عقب می نشیند بدون آن که اذیت به کسی رسانند. و تا ممکن باشد پیش قراول نباید با دشمن جنگ بکند. هر وقت که دشمن را دیدند اگر جای پناهی باشد در آن جا پنهان شوند. و اگر نباشد عقب بنشیند و خبر به قشون برسانند. و پیش قراول باید که بیل و تبر و هر اسبابی داشته باشند. و بعد از جا گرفتن پیش قراول نباید تعاقب دشمن برود بلکه باید هر کس به جای خود برود و در آن جا بمانند، تا فرمان دیگر به ایشان بدهند.
خدمت چنداول این است که ممانعت کند دشمن را از عقب که دشمن از عقب اذیت به ستون نرساند. دیگر آن که سرباز از ستون عقب نماند و در وقت پس نشستن تدارک پس نشستن را
باید اول عقب فوج حاضر کنند، مثلاً پیش از آن که دشتوان به عقب برود متفرقه و پشت بند و قشون در جای پنهان عقب فوج بایستند. و این متفرقه چنداول می شود و اگر دشتوان گاهی بخواهد عقب بنشیند باید متفرقه و پشت بند و قشون پیش بفرستند که جنگ نمایی کنند که دشمن هم چو بفهمد که دشتوان می خواهد پیش بیاید، بعد دشتوان عقب برود و متفرقه هم کم کم عقب بنشیند و چنداول بشوند و عدد چنداول بسته به زور دشمن و به طور زمین است. و اگر دشمن بر زور تعاقب لشگر می آید باید چنداول در هر جای پنهانی هر قدر ممکن می شود بمانند و با دشمن جنگ کنند و دشمن را معطل کنند که ستون فرصت داشته باشد که با نظام عقب بنشیند.
و چنداول هم باید بیل و کلنگ و هر اسبابی داشته باشند که پل و راه های تنگ را خراب کنند که مانع شوند دشمن را از زود آمدن. و در وقتی که ستون پس می رود به پل یا کدوک یا راه تنگ که می رسند، باید خبر به چنداول بفرستند که در همان جا بمانند و مانع شوند دشمن را تا وقتی که لشگر از آن جا بگذرند. و اگر دشمن پر زور می آید آن ستون که عقب می رود اگر به پل یا راه تنگی رسیدند، باید یک فوج عقب پل یا راه تنگ بگذارند که به چنداول کمک بکنند. و نگذارند که دشمن از آن جا بگذرد و به همین طور چنداول گاهی می تواند دشمن را ممانعت کند از زود آمدن، تا وقتی که هوا تاریک شود که ستون بی اذیت پس بنشیند. و در وقتی که چنداول باید که پل یا راه تنگ را نگه دارد، باید که متفرقه بسیار متوجه باشند که دشمن از سمت به میان چنداول و ستون نرسد. و اگر عقب چنداول جای همواری باشد و دشمن سوار بسیار داشته باشد، باید متفرقه به پشت بند جمع شوند و به طور ستون بهره نزدیک به زودی عقب بنشیند و به جای پنهان که رسیدند زود متفرق شوند.
و هر گاه پیش قراول به پل برسند و بخواهند که بگذرند باید که متفرقه به کنار رودخانه بخوابند و تفنگ بیندازند و پشت بند به قشون جمع شوند و نیزه پیش کرده با بدو مرج از پل بگذرند و دشمن را از آن جا بیرون کنند و از پل که گذشتند پشت بند متفرق شوند و قشون پل را نگه دارد تا متفرقه از پل بگذرند و به طور پشت بند پیش بروند.
و در پس نشستن، اول قشون از پل بگذرد و متفرقه جدا کنند و به هر دو سمت رودخانه بفرستند. و متفرقه آن جا بخوابند و پشت بند آن طرف پل جمع شوند و آن جا بایستند و متفرقه کم کم در عقب نشستن به نزدیک پل که رسیدند با بد و مرج از عقب پشت بند از پل بگذرند و عقب قشون جمع شوند. آن وقت پشت بند از پل بگذرد و آن متفرقه که عقب رودخانه خوابیده بودند، همین که
پیش روی خود را از متفرقه خود خالی دیدند به سمت دشمن تفنگ بیندازند. (تصویر شماره 1)
هر گاه در حالت ستون بخواهی که دسته مخبران پیش از دسته بهادران بیاید باید سرهنگ فرمان بدهد: «دسته مخبران پیش! هر بهرۀ مرکز به مدار گرد!» بعد از این فرمان سلطان دسته مخبران فرمان بدهد: «دسته به مرکز رو!» بعد سرهنگ فرمان بدهد: «زود مرج!» بعد از این فرمان هر دو بهرۀ مرکز باز و راست و بازو چپ پیش کرده حالت نمایند و از مرکز فاصله دهند و دسته مخبران که به مرکز رو کرده بودند از میان بهره های مرکز می گذرند. بعد سلطان دسته ششم به دسته خود فرمان بدهد: «به مرکز رو!» و هم چنین هر سلطان به ترتیب به دسته خود همین فرمان را بدهد. همین که دسته مخبران از مرکز دسته بهادران گذشت سلطان فرمان بدهد: «پیش دسته بساز!» و هم چنین هر سلطان به طریق دسته مخبران رفتار نمایند و پیش بروند و در ستون اگر بهادران پیش است نظر به چپ و اگر مخبران پیش است نظر به راست باید باشد. (تصویر شماره 2)
هرگاه بخواهی که بر دو رسد مرکز قلعه بسازی سرهنگ فرمان می دهد: «قلعه بساز بر دو رسد مركز!» بعد از این فرمان باید دسته بهادران به چپ چپ کند و دسته مخبران به راست راست رسد راست دسته چهارم به چهارم به چپ چپ رسد چپ دسته پنجم به راست راست و هر دست دیگر طرف راست گرد کنند، بعد سرهنگ فرمان می دهد: «هر بهره باز و راست، بازو چپ پیش! زود مرج!» بعد از این فرمان دو رسد مرکز یک قدم پهلو به راست و پهلو به چپ کنند به سمت مرکز بعد هر بهره که در قلعه به جای ایستادن خود رسید هر سلطان به دسته خود فرمان بدهد: «حالت فرنت!» و سلطان بهادران به دسته خود فرمان بدهد: «حالت به چپ چپ!» و سلطان دسته مخبران فرمان بدهد: «حالت به راست راست!» (تصویر شماره 3)
هر گاه در وقت حرکت دشتوان بخواهی بر دسته بهادران قلعه بسازی سرهنگ فرمان می دهد: «هر دسته بازو چپ پیش! زود مرج پیش! قلعه بساز بر دسته بهادران!» بعد از این فرمان سلطان فرمان به بهادران می دهد: «دسته حالت!» و دسته اول هم همین که به عقب دسته بهادران رسید فرمان حالت بدهد و هر دسته دیگر به مکان قلعه ساختن که رسیدند هر سلطان فرمان بدهد که: «هر بهره به مدار!» و سلطان دسته ششم و مخبران فرمان بدهد که: «دسته حالت! طرف راست گرد!» (تصویر شماره 4)
هرگاه بخواهی از دشتوان قلعه بسازی، باید سرهنگ فرمان بدهد: «هر سه بازو راست پیش! هر دسته قطار به راست!» بعد از آن که هر دسته قطار به راست شد سرهنگ فرمان بدهد: «هر دسته باز و راست پیش! قلعه بساز بر دسته بهادران!» بعد از این فرمان سلطان دسته بهادران به دسته خود
فرمان بدهد: «دسته حالت!» و دسته اول هم همین که به عقب دسته بهادران رسید فرمان حالت بدهد و هر دسته دیگر به دسته خود فرمان بدهند: «هر بهره به مدار!» و دسته پنجم و مخبران فرمان بدهند: «حالت طرف راست گرد مرج!» و هر دسته همین که به جای دشتوان رسیدند سلطان فرمان بدهد: «باز و راست پیش! حالت نظام!» (تصویر شماره 5)
هرگاه در ستون فاصلۀ بهره بخواهی روی ستون به عقب برگردد، باید سرهنگ فرمان بدهد: «هر رسدِ راست، طرف راست رو! هر رسد باز و چپ پیش!» بعد از این فرمان باید دو وکیل با بیداق کوچکی یکی به مرکز دسته بهادران و یکی به مرکز دسته مخبران به جهت نمودن مرکز دسته بایستند و بعد هر رسد باز و چپ پیش کنند تا وقتی که رسد راست و چپ هر دسته که به هم رسیدند سرهنگ فرمان بدهد: «فرنت رُو پیش!» (تصویر شماره 6)
هرگاه بخواهی که از ستون نزدیک بر دسته دویم دشتوان بسازی، سرهنگ باید فرمان دهد که: «دشتوان بساز بر دسته دویم!» بعد از این فرمان باید از هر دسته یک وکیل برود و فاصله دسته را در دشتوان نگه دارد بعد باید سرهنگ فرمان دهد: «دسته دویم درجا! دسته بهادران و اول به راست راست! دیگر دسته ها به چپ چپ زود مرج!» و هر سلطان ملاحظه کند همین که دسته اش مقابل وکیلی که فاصله نگه داشته رسید فرمان بدهد: «فرنت رُو پیش! حالت نظام!». (تصویر شماره 7)
هر گاه از دشتوان بخواهی ستون بسازی که از عقب دو رسد مرکز عقب بروند باید سرهنگ به هر سلطان حالی بکند که رسد راست دسته بهادران و رسد چپ دسته مخبران طرف راست گرد کنند بعد که سرهنگ فرمان زود مرج داد باید سلطان و نایب متوجه باشند همین که رسد سه قدم پیش رفت سلطان جانب راست به رسد دسته فرمان باز و چپ پیش بدهد و سلطان جانب چپ برسد دسته فرمان باز و راست پیش و هم چنین هر رسد به ترتیب بروند همین که رسدها به عقب مرکز دشتوان رسیدند سلطان جانب چپ فرمان باز و چپ بدهد و هر رسد جانب راست و چپ به هم بچسبند و دسته شده به عقب بروند. (تصویر شماره 8)
هرگاه در حالت ستون نزدیک بخواهی روی ستون به سمت دیگر برگردد باید سرهنگ فرمان بدهد: «ستون به چپ گرد!» بعد از این فرمان باید دسته بهادران به چپ چپ کند و هر دسته دیگر نیم به راست راست و یک وکیل دسته بهادران زود برود و جای فاصله دسته بهادران را بگیرد و دسته بهادران به قدم بسیار کوتاه باز و راست پیش کنند و هر دسته دیگر به قدم بلند، تا برسند به جایی که تازه ستون می سازند، بعد سرهنگ فرمان بدهد: «حالت نظام!». (تصویر شماره 9)
هر گاه روی دشتوان به سمتی است بخواهی به سمت دیگر باشد باید سرهنگ فرمان بدهد که: «دسته بهادران به پیش! دیگر دسته ها به فاصله دسته زود مرج!» بعد از این فرمان باید دسته اول پیش بروند و همین که به قدر فاصله دسته از دشتوان دور شدند باید سلطان دسته اول به دسته خود فرمان زود مرج بدهد و هر دسته از این قرار رفتار نمایند. بعد از آن که همه دسته ها به فاصله پیش رفتند سرهنگ فرمان بدهد: «هر دسته باز و راست پیش پیش دشتوان بر دسته مخبران!» بعد از این فرمان باید دسته مخبران حالت کنند و از هر دسته یک وکیل زود بدود و جای فاصله دسته را در دشتوانی که تازه می سازند بگیرد و همین که هر دسته به جای خود رسید هر سلطان بدهد: «حالت نظام!». (تصویر شماره 10)
هر گاه ستونی که از دو رسد مرکز ساخته باشند بخواهی دشتوان بسازی باید سرهنگ فرمان بدهد: «جانب راست هر رسد باز و چپ پیش! جانب چپ پیش زود مرج!» بعد از این فرمان باید رسدهای جانب راست باز و چپ پیش کنند و رسدهای جانب چپ پیش بروند، تا وقتی که به جای دشتوان تازه رسیدند، هر سلطان به رسد دسته خود فرمان بدهد: «بازو چپ پیش! حالت نظام!». (تصویر شماره 11)
هر گاه از ستون نزدیک بخواهی بر دسته بهادران دشتوای بسازی باید سرهنگ فرمان بدهد: «دشتوان بساز بر دسته بهادران!» بعد از این فرمان باید از هر دسته یک وکیل برود و فاصله دسته را در جایی که تازه دشتوان می سازند بگیرد بعد سرهنگ فرمان بدهد: «بهادران در جا! دیگر دسته ها به چپ چپ! زود مرج!» بعد از آن که هر دسته به جای دشتوان رسیدند هر سلطان به دسته خود فرمان بدهد: «فرنت رو پیش! حالت نظام!». (تصویر شماره 12)
هر گاه بخواهی که از دشتوان راست دشتوان کج بسازی باید سرهنگ فرمان بدهد که: «جانب راست طرف راست گرد! دسته چهارم چهار قدم دیگر! دسته ها دو قدم به راست گرد!» بعد از این فرمان باید وکیل دسته چهارم از پیش آدم هشتم چهار قدم به راست بگردد، و وکیل دسته های دیگر از پیش آدم هشتم دو قدم به راست بگردند. بعد سرهنگ فرمان بدهد: «زود مرج!» بعد سردسته همین که به نزدیک وکیل رسید هر سلطان فرمان دهد: «حالت نظام!» بعد سرهنگ فرمان بدهد: «دشتوان بر دسته چهارم زود مرج!» بعد از این فرمان دو وکیل دسته چهارم یکی به راست و یکی به چپ دسته بایستد و وکیل دسته های دیگر زود بروند و جای فاصله دسته را در دشتوانی که تازه می سازند بگیرند. بعد هر دسته که به جای خود رسید سلطان جانب چپ فرمان بدهد: «باز و چپ پیش! حالت نظام!» و سلطان جانب راست فرمان
بدهد: «بازو راست پیش! حالت فرنت نظام!» (تصویر شماره 13)
هرگاه از دشتوان بخواهی قلعه بسازی سرهنگ فرمان می دهد که: «ستون فاصله بهره به پیش! و عقب دسته پنجم دسته پنجم در جا! دیگر دسته ها جانب راست! هر سه باز و راست پیش! جانب چپ هر سه باز و چپ پیش! زود مرج!» بعد از هر دسته یک وکیل به فاصله بهره جای دسته را در ستون می گیرد و دسته ها به زود مرج پیش می آیند همین که به جای ستون رسیدند هر سلطان جانب راست فرمان می دهد: «هر سه باز و چپ پیش!» و هر سلطان جانب چپ فرمان می دهد: «هر سه باز و راست پیش! حالت نظام!» بعد سرهنگ فرمان می دهد: «قلعه بساز بر دسته بهادران! بهادران در جا! دیگر دسته ها زود مرج!» بعد سرهنگ همین که دید دسته اول به عقب دسته بهادران رسید فرمان بدهد: «هر بهره به مدار!» بعد سلطان دو دسته عقب فرمان بدهند: «حالت طرف راست گرد!» (تصویر شماره 14)
هر گاه در ستون فاصله بهره خواهی بر دسته مخبران دشتوان بسازی باید سرهنگ فرمان بدهد که: «دشتوان بر دسته مخبران!» بعد از این فرمان باید دو وکیل دسته مخبران سه قدم پیش دسته بهادران فاصله دسته را نگه دارد و هر وکیل دسته های دیگر هم به مقابل دو وکیل مخبران جای فاصله دسته ها را بگیرند. بعد سرهنگ فرمان بدهد: «مخبران در جا! دیگر دسته ها هر سه بازو چپ پیش! زود مرج!» بعد باید هر سلطان متوجه باشد همین که چپ دسته اش به مقابل راست دسته عقب تر رسید فرمان بدهد: «هر سه باز و راست پیش! حالت نظام!» بعد سلطان دسته مخبران همین که دید که پیش روی دستهاش از دسته های دیگر خالی است فرمان بدهد: «زود مرج دبل!» همین که به جای دشتوان تازه رسیدند فرمان بدهد: «حالت نظام!» و هر سلطان دسته ، دیگر به ترتیب فرمان زود مرج بدهند تا به جای دشتوان حالت نظام گویند. (تصویر شماره 15)
آت: فرمان شروع تیراندازی و شلیک گلوله؛ آتش.
اردو: 1- مجموعه ای از واحدها که با اهداف عملیاتی یا آموزشی، تحتِ فرماندهیِ یک نفر فرمانده، در خارج از مراکزِ استقرارِ دائمیِ واحدها، یا پادگان، به طور موقت سازمان یابند و مستقر شوند. 2- محلِ استقرار نیروها. 3- واحدی بزرگ، متشکل از دیویزیون های پیاده، بریگادهای سوار، توپخانه و قسمت مهندسی.
از چپ!: بخشی از یک فرمان که جهت اجرای آن را از سمت چپ واحد تعیین می کند. هم چون: از چپ به قطار آتمه، شش قدم از چپ جدا، از چپ جدا و...
از راست!: بخشی از یک فرمان که جهت اجرای آن را از سمتِ راستِ واحد تعیین می کند. هم چون: شش قدم از راست جدا، از راست به قطار آتمه و...
از مرکز!: بخشی از یک فرمان که خواستارِ اجرای آن از وسط یا مرکزِ واحد است.
با تالیان: 1- واحدِ پیاده نظام کوچک تر از رژیمان و بزرگ تر از گروهان. 2- واحدِ ژاندارمری، بزرگ تر از گروهان و مستقر در یک ایالت.
بازو راست پیش: میل به سمت راست در حین حرکت به میزان تقریباً 90 درجه.
بازو چپ پیش: میل به سمت چپ در حین حرکت به میزان تقریباً 90 درجه.
بک زاده: بیک زاده؛ درجه داری در قرارگاه مرکزی و اداریِ واحد، مسئول ابلاغ اوامر فرمانده و دریافت پیام ها و گزارش ها.
به پافنگ: قرار دادنِ تفنگ به موازاتِ پای راست و گذاردنِ قنداقِ آن روی زمین و به دست گرفتن لوله.
به پیش دشتبان: فرمانِ استقرارِ واحدها یا افراد در خطِ دشتبان بدونِ تغییر سمت.
به چپ: بخشی از یک فرمان که جهتِ حرکت یا گردش را به جهتِ چپ یا از سمتِ چپ معین می کند. مانند: به چپ دشتبان.
به چپ چپ: چرخیدن بدن حولِ پاشنه پای چپ و پنجه پای راست به میزان 90 درجه.
به چپ گرد: گردش به چپ روی پاشنه ها به میزان 90 درجه.
به راست: بخشی از یک فرمان که جهتِ حرکت یا گردش را به جهتِ راست یا از سمتِ راست معین می کند. مانند: به راست دشتبان.
به راست راست: چرخیدنِ بدن حولِ پاشنه پای راست و پنجه پای چپ به میزان 90 درجه.
به راست گرد: گردش به چپ روی پاشنه ها به میزان 90 درجه.
به عقب دشتبان: فرمانِ تغییر جهت صفِ دشتبان به میزان 180 درجه، یعنی دو بار گردش به راست و در یک صف قرار گرفتن.
بهادران: اولین دسته سمتِ راستِ هر فوج، متشکل از افراد زبده.
بهره: 1- واحدی کوچک تر از دسته و بزرگتر از رسد. 2 - یک واحدِ فشنگ انداز، مرکب از سه نفر خدمه، و مسلح به تعدادی تیر فشنگ با اندازه های مختلف و یک لوله.
بیداق = بيرق
بیرق: بیدق؛ چوب یا میله ای فلزی همراه با قطعه پارچه ای به اشکالِ مختلف - با رنگ ها یا نقشی معین - که غالباً از یک لبه آن متصل شده است، و به عنوانِ نمادِ قشون یا قسمتی از قشون یا کشور به کار می رود؛ پرچم.
پشت بند: نیروی پشتیبانی؛ تقویت کننده.
پهلو چپ: فرمانِ حرکت دادنِ پای چپ از پهلو به طرف چپ و سپس گذاردن پای راست در کنار آن.
پهلو راست: فرمان حرکت دادن پای راست از پهلو به طرف راست و سپس گذاردن پای چپ در کنار آن.
پهلو فنگ: گرفتن تفنگ با دست راست و نگه داشتن آن در کنارِ پای راست به طوری که سرِ لوله به طرف بالا و کمی متمایل به جلو و تهِ قنداق کمی بالاتر از سطح زمین باشد.
پیش!: فرمان حرکتِ فرد یا افراد، پیاده یا سوار، به سمت جلو.
پیش فنگ: گرفتن تفنگ به پیشِ رو با هر دو دست به طوری که سرِ تفنگ رو به بالا باشد.
پیش قراول: نیرویی در پیشاپیشِ قسمتِ اصلیِ قوا، برای حفاظت از نیروهای خودی و شناسایی موقعیت و تعداد قوای دشمن.
جدا: از راست، از چپ، از مرکز.
جفت: در آرایش دو صف، هر دو نفر که در صفِ اول و دوم پشتِ سرِ یک دیگر ایستاده اند.
جمع: عملِ کم کردن یا حالتِ کم بودنِ فاصله میانِ افراد، واحدها یا توپ ها.
چند اول: قسمتِ مستقر در عقب لشگر؛ عقب دار.
حاضر!: فرمانِ آماده شدن برای اجرای عملیات بعدی.
حاضر باش: حضور کلیه افراد، اعم از صاحب منصب و سرباز، در محلِ مقرر خود در میدان مشق، با حالتِ نظامی، جهتِ انجام تمرینات.
حاضر فنگ: گرفتن تفنگ با هر دو دست، کمی به طرف بالا، در مقابل خود و متمایل به شانه چپ، آماده برای نشانه روی.
حالت = هالت.
خبردار: حالتِ ایستادن با پاهای جفت شده و دست های آویخته و چسبیده به بدن، در حالی که بدن راست، سینه جلو و چانه روی یقه لباس قرار دارد.
خطِ دشتبان: خطی راست، عمود بر سمتِ هدف، که واحدها در امتدادِ آن و در یک سمت معین قرار می گیرند.
خطِ دشتبان!: فرمانِ استقرارِ واحدها در یک خط و سمت معین.
درجا: حالتِ حرکت در سرِ جای خود با تقلیدِ گام برداشتن و بدونِ پس و پیش رفتن.
دسته: 1- واحد پیاده کوچک تر از گروهان و بزرگتر از رسد. 2- گروهی نامعیّن از افراد نظامی، پیاده یا سوار که به لحاظ تعداد یا سازمان نامعیّن اند.
دسته بساز!: فرمانِ استقرارِ رسدهای دسته در کنار یک دیگر و تشکیلِ ستونِ دسته.
دسته بهادران: نخستین دسته سمتِ راستِ هر فوج یا باتالیان، متشکل از افراد زبده.
دسته مخبران: نخستین دسته سمتِ چپِ هر فوج، مأمور شناسایی و جلوگیری از حملات غافلگیرانه دشمن.
دشتبان: وضعیتِ قرار گرفتن افراد یا واحدها در کنارِ هم در امتداد یک خط معین و عمود بر سمت هدف.
دشتوان = دشتبان.
رسد، رصد: واحد پیاده کوچکتر از دسته یا گروهان و بزرگ تر از بهره یا جوقه.
زود مرج دبل = مرش مرش.
ستون: حالتِ استقرار واحدها یا افراد پشتِ سر هم و با فاصلهٔ معین در یک یا چند ردیف.
سرتیپ: صاحب منصبی پائین تر از امیر تومان و بالاتر از سرهنگ؛ فرمانده یک یا دو فوج.
سرجوغه: صاحب پائین ترین مرتبه نظامی، میانِ وکیل و سرباز.
سردسته: فرمانده دسته.
سرهنگ: 1- فرمانده عده ای نظامی یا شبه نظامی؛ سردار. 2- صاحب منصبی پائین تر از سرتیپ و بالاتر از یاور؛ فرمانده یک فوج یا رژیمان.
سلطان: صاحب منصبی پائین تر از یاور، یا سرکرده و بالاتر از نائب؛ سروان.
شیپور: 1- نوعی سازِ بادیِ برنجیِ ساده با دهانه بوقی شکل و بدون کلید. 2- صدای شیپور؛ نواختن شیپور.
صاحب منصب: هر یک از افرادِ نظامیِ دارایِ درجه، به ویژه سلطان و بالاتر.
عقب!: فرمان عقب رفتن افراد یا واحد.
عقب گرد: چرخشی 180 درجه از سمتِ چپ.
فوج: واحدی نسبتاً بزرگ متشکل از تعدادی سرباز و یک فرمانده.
فوج مخبران: واحدی از افرادِ پیاده یا سوارِ سبک اسلحه به اندازه یک فوج، برای عملیات شناسایی دشمن و یا پیش قراولیِ نیروها.
فرنت = فرونت.
فرونت: خطی که افراد یا واحدها در کنارِ هم رو به آن نظام می گیرند، گسترش می یابند و یا دست به عملیات می زنند.
فرونت!، فرنت!: فرمان قرار گرفتن افراد در یک خط و سمت معین در کنار هم.
قراول: سربازی که در محلی معین به نگهبانی مشغول باشد؛ نگهبان؛ پاسدار.
قشون: 1- مجموعه سازمان یافته بزرگی از نیروهای نظامی که برای انجام مأموریتی معین گرد می آیند. 2- عضو نیروی نظامی؛ سرباز. 3- نیروهای پیاده.
قلعه: آرایش افراد به صورتِ یک چهار ضلعیِ میان خالی.
قلعه بساز!: فرمانِ استقرارِ افرادِ واحد به صورت قلعه.
گرد: بخشی از یک فرمان برای چرخش به راست یا چپ به میزان معین. مانند: به راست گرد، به چپ گرد و...
مخبران: یکی از دسته های ده گانه هر فوج، مأمور شناسایی و جلوگیری از حملات غافلگیرانه دشمن، که در عملیات، به حالتِ خطِ رنجیر قرا می گیرند.
مدار رو!: فرمان گردشِ نیمه راستِ واحد به سمت راست و نیمۀ چپ به سمت چپ.
مرج = مرش.
مرش، مارش، مرچ: عملِ راه رفتنِ فرد یا واحدِ پیاده به جلو، عقب، چپ یا راست با نظم، شکل و ریتمی خاص.
مرش! مارش! مرچ!: 1- بخشی از یک فرمان برای حرکت به جلو یا ادامه حرکت در جهت قبلی. هم چون: به چپ مرش، آهسته مرش، به پیش مرش، پس مرش و... 2- بخش دوم یک فرمان برای اجرای آن. مانند: دو به دو مرچ، زود مرج و...
مرش مرش: بخشی از یک فرمان برای راندن اسب با نهایتِ سرعت.
مشق مخبران: انجام حرکات و عملیاتِ تمرینی و نمایشیِ ویژه واحدهای پیش قراول و شناسایی.
میل به چپ: سوق دادنِ پای چپ به طرف چپ، در حینِ حرکت، و به حالتِ اریبی به سمت چپ حرکت کردن.
میل به راست: سوق دادنِ پای راست به سمت راست، در حینِ حرکت، و به حالتِ اریبی به سمت راست حرکت کردن.
نایب: صاحب منصبی پائین تر از سلطان.
نایب اول: صاحب منصبی دارای بالاترین درجه در مرتبه نایبی، صاحب منصبی میان سلطان و نایب دوم.
نایب دوم: صاحبِ دومین درجه در مرتبه نایبی، پائین تر از نایب اول.
نظام: 1- نظم و سازمان دیدگیِ افراد یا واحدها. 2- مجموعه سازمان ها، فعالیت ها و امور نظامی با ارتش. 3- حالت استقرار افراد در یک خط و سمت معین؛ حالتِ استقرارِ افراد به شکلی معین، در توقف یا حرکت.
وکیل: صاحبِ مرتبه ای بالاتر از سرجوقه و پائین تر از نایب یا وکیل باشی؛ گروهبان.
هالت!: فرمانِ توقف کردن یا ایستادن، پس از حرکت یا عملی خاص؛ ایست.
هالت فرونت!: فرمانِ توقف کردن و نظام گرفتن به سمت مقابل وجبهه.
هالت فرونت کردن: توقف کردن و نظام گرفتن در سمت جبهه.
هالت کردن: 1- از حرکت باز ایستادن و توقف کردن. 2- متوقف ساختن، فرمانِ هالت دادن.
تصویر شماره یک
تصویر شماره دو
تصویر شماره سه
تصویر شماره چهار
تصویر شماره پنج
تصویر شماره شش
تصویر شماره هفت
تصویر شماره هشت
تصویر شماره نه
تصویر شماره ده
تصویر شماره یازده
تصویر شماره دوازده
تصویر شماره سیزده
تصویر شماره چهارده
عکس
تصویر شماره پانزده
تصحيح علی صدرایی خویی
سید محمد بن سید صفدر معروف به سید جمال الدین اسد آبادی یا افغانی (متولد 1254 در اسدآباد و متوفای 1315ق در استانبول) از شخصیت های سیاسی معروف جهان اسلام در اواخر سده سیزدهم و اوایل سده چهاردهم هجری است.
درباره خاستگاه و سال های نخست زندگی سید جمال اختلاف است. عده ای او را از مردمان اسدآباد همدان و شیعی مذهب و عده ای از اهالی اسدآباد استان کُنَر افغانستان و حنفی مذهب می دانند.
مسافرت های متعدد سید جمال و توقف او در کشورها و شهرهای مختلف و ملاقات او با دانشمندان و رجال سیاسی متعدد، زندگی وی را در هاله ای از ابهام قرار داده و موجب اظهار نظرهای مختلف دربارهٔ وی شده است.
به هیمن سبب علیرغم کتاب ها و مقالات متعددی که در حالات و اندیشه های وی منتشر شده، نکات مبهم زیادی در زندگی و اندیشه های وی باقی مانده است.
یکی از دلایلی که موجب قضاوت های مختلف دربارۀ سید جمال گردیده انتقادات شدید وی از ناصر الدین شاه قاجار و درخواست عزل وی از ملکه انگلیس است.
این که سلطان مذکور موجب رکود سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره حاکمیت خود گردید بر هیچ کس پوشیده نیست. اما درخواست عزل وی از ملکه انگلیس، مسئله ای است که هیچ ایرانی وطن دوستی آن را تائید نمی کند چه بر همگان مسلم است که بیگانه در هیچ سرزمینی به سود مردمان آن سرزمین اقدامی انجام نمی دهد و اصل بر آن ها حفظ منافع خودشان است.
به همین دلیل تقاضای سید جمال از ملکه انگلیس مبنی بر عزل ناصرالدین شاه در نزد ایرانیان مقبول نیست.
یکی از نامه هایی که سید جمال در آن تقاضای عزل ناصرالدین شاه را مورد تاکید قرار داده نامه مورد بحث این نوشتار است. که در ذیل متن آن تقدیم می گردد.
مخالفت های صریح سید جمال با سیاست های حاکم قاجار، موجب گردید که ناصرالدین شاه در مورخه 23 ذی قعده 1307 ق به امین السلطان دستور تبعید سید را صادر کند، بدین عبارت:
جناب امین السلطان، بنا بود سید جمال الدین را حاجی محمد حسن روانه قم بکند. اگر هنوز در تهران است و نرفته است، به حاجی محمد حسن بنویس که البته او را روانه قم بکند. (1)
سید جمال با اطلاع از این تصمیم روانه آستانه عبدالعظیم حسنی می شود و فعالیت های سیاسی خود را توسعه می دهد. در نتیجه آن امین السلطان دستور بازداشت و تبعید وی را صادر می کند و بر اساس آن در روز پنج شنبه 26 جمادی الاولى 1308 موقر السلطنة پسر کشیکچی باشی دربار با جمعی از غلامان خاصه شاهی سید را بازداشت و با حالت مریضی و بدون زیر جامه وی را زنجیر به گردن و بر اسب سوار به سوی کرمانشاه روانه می کنند.
سید ماه ها پس از تبعید در ربیع الاول سال 1309 ق خود را به لندن رسانیده و فعالیت شدیدی را بر علیه حاکمان ایران شروع می کند.
از جمله اقدامات وی در لندن نامه ای است که به ملکه انگلیس نوشته است.
سید در این نامه قصد جلب توجه دولت انگلیس را نسبت به اوضاع ایران داشته و نام آن را سلطنت و استیلای خوف و و حشت در ایران قرار داده است.
او در این نامه به تفصیل از جریان بازداشت خود و پیروانش سخن رانده و جریان تبعید خود را می نویسد با توجه به اینکه سید در این نامه تصریح نموده که الان خبرهایی به وی رسیده که قرار است امتیاز قرار داد تنباکو لغو شود و با توجه به این که لغو این قرارداد در 16 جمادی الاولی 1309 اتفاق افتاده، پس تاریخ نوشتن این نامه در جمادی الاولی 1309 بوده است.
هم چنین سید جمال در این نامه اعمال ظالمانه حاکمان و خرید و فروش مناصب دولتی و بازداشت ها و شکنجه مخالفان سیاسی را بیان نموده است.
این نامه را سید به تصریح خودش به زبان فرانسوی نوشته و هانری حاویس، همان «لارنس
1) مجله حوزه، شماره 60-59 (آذر - اسفند 1372ش)، ص 285.
هاوس من» شاعر و نویسنده معروف انگلیسی با افزون مقدمه ای در مطبوعات لندن به چاپ رسانیده است. (1)
این نامه از روی متن انگلیسی با مقدمۀ هانری حاویس به فارسی ترجمه شده که دو نسخه از آن در دست است و در هیچ کدام مترجم آن ذکر نشده است.
تاکنون دو نسخه خطی از این نامه شناسایی شده است:
1- نسخه کتابخانه حضرت آیت الله مرعشی (قدس سرّه) نگهداری می شود.
2- نسخه کتابخانه انجمن آثار ملی در تهران در ضمن مجموعهٔ شمارهٔ 27 آن کتابخانه، که در فهرست آن با عنوان سلطنت خوف و وحشت در ایران معرفی شده است (2).
تصحیح نامه از روس نسخه اول انجام گرفت که تصویر آن از سوی برادر گرامی شیخ ابوالفضل حافظیان در اختیار نگارنده قرار گرفت.
همه مطالب نامه در نسخه مذکور خوانا بود و دشواری خاصی نداشت و در مواردی که توضیحی لازم می نمود در پاورقی اضافه گردید.
شرح احوال و اندیشه های سید جمال در مصادر متعدد ذکر گردیده در این جا مشخصات چند مصدر مهم و در دسترس ذکر می گردد:
1- دانشنامۀ ادب فارسی، جلد سوم، ادب فارسی در افغانستان، ص 280 - 291، مدخل «جمال الدین اسد آبادی»، نوشته جهان تاب.
2- دايرة المعارف تشیع، جلد سوم، ص 130 - 132، مدخل «اسد آبادی».
3- مجله حوزه شماره 59 و 60 (هر دو شماره در یک جلد) و شمارهٔ 61؛ ویژه نامه یادمان صدمین سال شهادت علامه سید جمال الدین اسد آبادی، آذر و دی و بهمن و اسفند 1372ش و فروردین و اردیبهشت 1373 ش.
4- سید جمال الدین اسد آبادی بنیانگذار نهضت احیاء تفکر دینی، محمد جواد صاحبی، تهران، انتشارات فکر روز، 1375ش، رقعی، 374ص.
5- شرح حال رجال لیران، مهدی بامداد، ج 1، ص 257 - 280.
6- شرح حال و آثار سید جمال الدین اسد آبادی، میرزا لطف الله خان اسد آبادی، خواهر زاده سید جمال، انتشارات ایرانشهر، 1304ش.
7- اسناد و مدارک دربارۀ سید جمال اسد آبادی، صفات الله جمالی، قم، انتشارات دار التبلیغ اسلامی.
8- مجموعه اسناد و مدارک چاپ نشده سید جمال اسد آبادی، اصغر مهدوی و ایرج افشار، دانشگاه تهران، 1342ش.
9- کیهان فرهنگی، سال چهارم، شمارهٔ 12، اسفند 1366ش، صص 305-317، مقاله «گزیده کتاب شناسی سید جمال»، از ابوالقاسم رادفر.
10- مجله ارمغان، سال دوازدهم، شماره 4، تیر 1310ش، صص 259 - 262، مقاله آثار سید جمال الدین اسد آبادی».
11- زندگی و سفرهای سید جمال الدین اسد آبادی، علی اصغر حلبی، تهران، انتشارات، انتشارات زوار، 1350ش.
بسم الله الرحمن الرحيم القديم
*[مقدمه ای که روزنامه انگلیسی به نامه افزوده است] (1)
شخص معروف پلتیک که مدرس و خطیب بزرگ و استعداد این دارد که اصلاح وضع به میان آورد مطلبی به عنوان «سلطنت و استیلای وحشت در ایران» نوشته و آن را بنا به خواهش جناب فضایل مآب هانری حاویس به زبان فرانسه به دربار اعلی حضرت ملکه انگلیس این اواخر تقدیم نمودند.
منصب آن به یکی از طوایف افاغنه تعلق دارد و او در تمام دنیا سیاحت کرده و از زمانی که او در جنگ ها ما بین پدر امیر عبدالرحمن خان و شیر علی خان شراکت کرده است، همّ خود را مصروف بر این داشته که جدّ و جهد به عمل آورده، هم در طهران و هم در اسلامبول اصلاحات وضع به میان آورده و محض این فقره مراراً در اروپا سیاحت و تفرج کرده است. محض آن که از اساس تمدّن با بصیرت شده و اطلاع کامل به دست آورده و تفحصات لازمه را ضمناً به عمل آورد تا خیالات جدید را که مقضی حوایج اهالی آسیا می باشد ملتفت شده میان آن ها متداول کند.
این شخص که اطلاعات کامل دارد فطرتاً مردی است برای آموختن السنه مختلفه مستعد بوده و می تواند مقاصد و قواعد خود را به چندین زبان بیان کند و از همه چیز بالاتر مردی است که مستعد حرکت است.
چندی او از اجزای شورای مجلس علوم در اسلامبول بوده و در آن جا چون خیالات او بلند بوده و از وضع بد اشخاص / 2 الف / نفرت می نمود و مبنای خیالات او دلیل بر مودّت بنی نوع
1) این مقدمه در روزنامه، انگلیسی توسط مسئولان روزنامه در اول نامه اضافه شده است.
انسانی بود، بالاخره کار او با حکام و رجال اسلامبول به نفاق کشید، از آن جا او به ایران آمد و در ایران به سمت یکی از علما و چون سیّد است لهذا مقام بزرگی پیدا کرد و به واسطه شأن سيادت خود ذی حق بود که در حضور پادشاهی جلوس نماید چندی اعلیحضرت نسبت به او کمال التفات را می فرمودند. ولی باز چون ذوق و شوق به جهت اصلاحات وضع طلوع کرد و از آن جایی که ضمناً مردم نیز به او احترام می گذاردند کلام او بر آن ها یک نوع نفوذ داشت. کار به جایی کشید که مابین وزرای دولت ایران و او اشکالات به میان آمد. پس از آن که گماشتگان دولتی او را به وضع وحشیانه دستگیر نمودند، او را نفی کرده و محبوس کردند. این اواخر از حبس فرار کرده خود را به لندن رسانیده و مهمان محترم پرنس ملکم خان (1)- سفیر سابق دولت علیّه ایران در دربار دولت انگلیس - گردید.
از کاغذ او شرح احوال او معلوم می شود او در لندن اقدامات می نماید که دعاوی ملّتی را مشهود خاطر نماید که دچار همه گونه ظلم و تعدیّات می باشند با همین ملت است که ما انگلیسی ها روابط پلتیکی و تجاری عمده داریم و نظر به ملاحظات بعضی از وزرای عمده اروپا که صاحب بصیرت و دارای عقل و فطانت هستند - معلوم می شود که پاس صرفه دولت بهیه انگلیس در مشرق زمین بیشتر منوط با ملت و رفاه و استقلال دولت ایران است این مسئله از ملاحظات عالیه وزرای مزبور مشهود و معلوم گردیده است.
شيخ جمال الدّين / 3 الف / مردی است به سن پنجاه ساله و نسبت به سن خود بنیه قوی دارد و از ظلم و تعدیاتی که در ایران می شود و اغتشاشات وضع آن جا دلسوزی کلّی دارد.
من جمله عمل نسخ و بطلان امتیاز دخانیات است که به اهالی اروپا داده شده بود و بطلان این امتیاز فقط به واسطۀ اعمال متفقه و حرکات شجاعت آمیز ملّاها و علما بوده است که پادشاه را مجبور به بطلان آن نمودند و مردم را مشوق و محرک گردیدند که در برابر آخرین حرکت و اقدام پادشاه که به سرقت رعیت شباهت دارد مقاومت سخت نمایند و کار را به جایی رسانیدند که اعلیحضرت اقدس همایون پادشاه ملتفت شدند که اگر بخواهند بیش از این در برابر مردم و رعیّت مقاومت و ایستادگی کنند نه تنها از پلتیک دور بود بلکه اقدامات خودشان را در انجام این
1) ميرزا ملکم خان ارمنی اصفهانی فرزند میرزا یعقوب خان ارمنی، ملقب به ناظم الدوله (متوفای 1326ق) از مؤسسین فراماسونری در ایران و وزیر مختار ایران در لندن از 1289 - 1307ق. او عاقبت در لوزان درگذشت و جنازه اش را به برن بردند و طبق وصیتش سوزاندند. ر.ک: اثر آفرینان 282/5؛ شرح حال رجال، مهدی بامداد، 139/4-154.
امتیاز نامه و متداول نمودن آن محال و غیر ممکن پنداشتند.
تفصیل فوق به توسط هانری حاویس امضاء شده، هانری حاویس همان کسی است که بنا به خواهش او مطالب ذیل که به توسط سید جمال الدین نوشته شده است به زبان فرانسه در دربار اعلیحضرت ملکه انگلیس تقدیم شده است.
تفصیل ذیل مطلبی که سید جمال الدین نوشته و آخر آن را امضاء کرده است، در باب سلطنت خوف و وحشت
بلی، این سلطنت آمده است مملکت من به حالت خرابی افتاده است و از جمعیّت مملکت ایران کاسته شده، کارهایی که متعلق به زراعت و آبادی است خراب شده و زمین لم یزرع افتاده صنایع به حالت عدم باقی است، / 3 ب / مردم ایران متفرق شده اند. اشرف ساکنین این مملکت در محبس ها به سر برده و پادشاه و وزراء آن ها را صدمه زده و اموال آن ها را بدون رحم نهب و غارت کرده و بدون آن که استنطاقی درباره آن ها به عمل آید، آن ها را به قتل می رسانند.
امّا در باب وزیر پادشاه (1)این مرد - که پسر آشپز سابق پادشاه است - الحال کسی است که اختیار مطلق بر مال و جان اشخاص دارد که زنده مانده اند یا چیزی از آن ها باقی است.
دولت انگلیس که از پادشاه (2)با تشریفات تمام پذیرایی کرد، تصوّر می نمود که ایشان مایل به ترقّی و تمدّن هستند؛ ولی باید از این اشتباه بیرون آید و هرچه این مسئله زودتر معلوم شود بهتر است.
حقیقت گویی از دروغ به نظر غریب تر می آید. هر چه از تعدیّات وضع که الحال در ایران متداول است گفتگو شود کم گفته شده است. مردم در حبسخانه های زیرزمینی و اطاق هایی که برای انواع صدمات مقرر است دچار مشقت های سخت بوده و در دست اشخاص طماع و حریص و خسیس
1) میرزا علی اصغر خان فرزند ابراهیم امین السلطان، ملقب به امین السلطان و اتابک اعظم، صدر اعظم ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه و محمد علی شاه، مقتول در 21 رجب 1325 در مقابل مجلس شورای ملی. برای شرح حال وی و اقداماتش در ایام صدارت اعظمی ر.ک: شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، 396/2.
2) منظور سفر سوم ناصرالدین شاه به فرنگ است که در سال های 1306-1307ق، اتفاق افتاده، و در آن سفر امین السلطان نیز همراه وی بوده است.
گرفتار هستند و خود پادشاه به حالت بی اعتنایی این چیزها را تماشا می کند، یا آن که خودشان في نفسه مرتکب بدترین معاصی می شوند.
(من) از ایران می آیم. رفقا و دوستان من در آن جا در حبسخانه ها محبوس اند. آن چه را که می گویم از روی اطلاع است. من کسی نیستم که مطالبی را که می گویم، از روی عدم بصیرت باشد.
لقب من که پسر پیغمبر است (1)، برای تمام اهل فرهنگ دلیل خواهد شد که من شخصی / 4 الف / معروف در تمام ممالک [و در نزد] پادشاه ایران صاحب اعتبار و نفوذ بوده و خود پادشاه و جمیع وزرای ایشان و سفرا و رؤسای مذهب مقدس ما، مرا در مقام بلندی که در عمل به مذهب دارم می شناسند و مرا معلّم عمده برای مردم می دانند.
من به این جا آمده ام که به جمیع اهالی فرنگ که در ایران صرفه ای ملاحظه کرده و به احوال اهالی آن دلسوزی دارند، اطلاع بدهم که صدماتی که به اهالی مملکت من وارد می آید طوری است که دیگر نمی توانم مخفی داشت. کار اهالی این مملکت راجع به دولتین روس و انگلیس است.
چون که ایرانی ها به طرف روس ها و انگلیس ها گردیده و می دانند که این دو ملّت بزرگ صرفه و فواید در ایران دارند و هیچ یک از این دو ملّت بزرگ طالب نیستند که مملکت ایران رو به خرابی گذارده و ساکنین و جمعیّت آن تلف شوند.
از آن جایی که هیچ یک از دولتین روس و انگلیس مجاز نیستند که ایران را مسخر نمایند. لهذا این دو ملّت بزرگ باید در ترقّی دولت ایران تقویت و همراهی بنمایند. لازم است اطلاع داده شود که در زمان سلطنت پادشاه حالیه به هیچ وجه قانونی نداریم و بلکه می توان گفت که هیچ حکومت و دولتی در میان نیست.
در سوابق ایّام رسم بر این بود که صدر اعظم واسطه مابین پادشاه و رعایای ایشان بود، او تا یک درجه و اندازه، صرفه پادشاه و رعیّت هر دو را طالب بود و او از نجبا و بعضی / 4ب / اوقات از وزرای بزرگ بود و با نجبای ایران یک نوع موافقت و همراهی داشت. و نجبا اقتداری بر مردم داشته در زمین ها و املاک آن ها که آباد بود سمت ریاست داشتند. حال تمام این تفاصیل تغییر یافته، پادشاه تمام نجبا را پریشان کرده و مکنت آن ها را تصرف نموده و اقتدار آن ها را از میان برده و مردم و
1) اشاره به آن است که به وی سید می گویند و این کلمه در نزد ایرانیان دلیل بر آن است که شخص متصف به آن از اولاد حضرت پیامبر (صلی الله علیه و آله) است.
رعایای آن ها را متفرّق کرده است.
وزیر حالیه (1)مردی است که هیچ یک از نجبا اعتنایی ندارند که با او در سر یک میز بنشینند. او از پست ترین ناس است و ملاحظه احترام هیچ کس را نمی کند و هیچ کس نیز ملاحظه احترام او را نمی نماید. او آشکارا مردم را محض خاطر پادشاه خود غارت می کند. این تفاصیل حالت صدر اعظم است.
ايضاً وزیر دیگری هست که به قدری بی سواد و بی دانش است که اسم خود را به زبان خود نی تواند امضاء کند، این است وضع احوال دولت ایران.
رشته قدیم سلسله نجبا به کلّی از میان رفته عدد قلیلی از آن ها مخفی هستند و بعضی از آن ها را نفی کرده اند و برخی در حبسخانه ها بوده و بعضی وفات کرده اند. تمام آن ها از درجه اعتبار سابق خود افتاده و اغلب را مضمحل کرده و دولت ایران از این قبیل اشخاص که موجب ترقی آن بودند محروم گردیده است.
در این صورت چگونه می توان گفت که قانونی باشد. اگر دولتی باشد که یک نفر رئیس داشته و قانون مکتوبی نداشته باشد می توان آن دولت را متحمّل شد؟ و چگونه می توان او را جزء دولت / 5 الف / محسوب داشت؟.
مع هذا قسمت ما همین است. ایرانی ها خیلی دچار صدمات شده و متحمل همه گونه تعدیّات گردیده اند. اغلبی از ملل مشرق زمین عادی به رفتارهای سخت و تعدیّات هستند ولی در سختی کار به منت ها درجه رسیده و آن ها طالب اصلاح وضع هستند. و حالت مردم از تعدیّات و سختیها به درجه ای رسیده است که در تمام ایران همگی مستعد شورش هستند. ح
حالت مردم در این ساعت به طوری است که همواره تقویت و حمایت از دول اروپ می خواهند و از این حالت می توان استنباط کرد که در ایران شورش خواهد شد، قریباً، و عدالت از جميع دهن ها همواره می گویند برای ما مرگ ارجح است از این که زنده بوده و همواره دچار همه گونه تعديّات نهب و غارت باشیم.
چندی قبل یک نفر ایرانی که به واسطه پریشانی وضع دیوانه شده بود خود را به هر نحو بود جلو پادشاه رسانیده و در حضور ایشان خود را به قتل رسانید.
هرگاه شکایت عموم نداشته باشد به واسطه این است که مردم عادی به این وضع هستند.
1) منظور میرزا علی اصغر خان امین السطان است که قبلاً بیوگرافی مختصر وی درج گردید.
و این اواخر جهت دیگر نیز آمده است و آن این است از وقتی که از اعلیحضرت پادشاه در اروپا پذیرایی شده است، دولت ایران شهرت داده است که دولتین روس و انگلیس وضع اقتدار شخص پادشاه و وضع نامناسب دولت ایشان را کاملاً تحسین بوده اند و ایرانی ها می گویند هرگاه این ملل مقتدر در باب قتل و غارت / 5ب / از پادشاه تقویت و کمک نمایند و بلاشک در نهب و غارت ما حصه ای ببرند از قبیل امتیاز نامه هایی که در باب بانک و دخانیات داده شده است (1)، برای ما چه ثمر خواهد داشت که شورش نماییم.
هرگاه دولت انگلیس در عمل چوب زدن و اسیری و صدمات و قتل بدون استنطاق و سرقت بدون دادخواهی ایرادی نگیرد، بلکه با پادشاه همراهی کند، در این صورت کار ما تمام است و ما به هلاکت خواهیم رسید و در چنین صورت معلوم می شود که ممالک بزرگ ملکه انگلیس و امپراطور روس طالب ترقّی و عدالت و آزادی نیستند و آن ها نیز مانند پادشاه ما مایل به تعدّی می باشند.
ایرانی ها که از وزرای پادشاه فریب خورده اند می گویند پادشاه مسئول اعمال خود نیست. اتفاق غریب آن که پادشاه وزیری انتخاب کرده که او نیز مسئول هیچ کاری نیست و پست ترین زن ها و مردها کار خود را کرده اند. پادشاه هم از حیث عقل و هم از حيث بدن خراب شده است. پادشاه باید معزول بشود و این لفظ عزل در تمام مدّت سلطنت پادشاه به زبان مردم جاری نشده بود ولی حال دفعه اوّل است که مردمان ایران این مطلب را می گویند جهت اینکه این مطلب را الحال می گویند و قبل نمی گفتند، به شما خواهم گفت که:
سال های متمادی مردم امیدوار بودند که پادشاه بعضی از وعده های کثیر خود را به انجام خواهد رسانید و برای مردم ایران قانونی ایجاد کرده و اساس عدالت را به میان / 6 الف / آن ها برقرار خواهد نمود و این مطالب را چندین سال قبل پرنس ملکم خان (2)به پادشاه عرضه داشته بود و پادشاه ظاهراً جمیع خیالات سفیر بزرگ خود را کاملاً پسندیده و امضا فرموده بود و این سفیر در مدّت سی سال تقریباً در تمام دول اروپ مقامات عالیه سفارتی داشته است.
1) امین السلطان در مدت وزیر اعظمیش امتاز کشتیرانی در رود کارون و تأسیس بانک و استخراج معادن را در سال 1306ق و انحصار توتون و تنباکو را در سال 1307ق به انگلیسی ها واگذار کرد.
2) میرزا ملکم خان ارمنی به ناظم الدوله (متوفای 1326ق) از سال 1289ق تا سال 1307 وزیر مختار ایران در لندن بود. مختصری از شرح حال وی قبلاً ذکر شد.
من که شیخ جمال الدین هستم همین که از اروپا مراجعت کردم (1)نیز اهتمام نمودم که آمال و آرزوی های به قاعده مردم را، به همان طریق و معنایی که ملکم اظهار داشته و پادشاه پسندیده بودند بیان نموده، خواستم اقدامی بنمایم.
همین که من به ایران رفتم مردم دور من جمع شده از هر طرف زمزمه می کردند که ما قانون می خواهیم. این قانون هرچه باشد باز خوب است. همین قدر قانون باشد برای ما کافی است. به جهت آن که ما قانون به هیچ وجه نداریم و عدالتی درباره ما نمی شود، نه جان و نه مال ما در امنیّت نیست. اگر به ما تحمیل می شود و صدمه وارد می آید اقلاً از روی ملایمت باشد نه سختی و اگر قانون باشد که کارها از روی آن باشد هر قدر تحمیل بشود ما اطاعت خواهیم کرد.
پادشاه از مسئله ایجاد قانون بدواً خوش وقت بود. وزرا و مجتهدین و صاحب منصبان و تجار همگی استشمام رایحه مطبوع آمدن آزادی خوشوقت بودند ولی این مطلب خوابی بود که دوامی نداشت. یک مرتبه پادشاه صرف نظر از این خیال فرمودند به جهت آن که /6ب / ملتفت شدند اگر قانونی ایجاد شود اسباب عایقه به جهت ظلم مطلق ایشان فراهم خواهد آمد، لهذا تغییر کلی که بدواً برای ایجاد قانون انبساط داشت به ظهور رسید و خیال ایشان به کلّی از این مسئله منصرف گردید.
من که شیخ جمال الدین و پسر پیغمبر هستم غفلتاً دستگیر شدم و جهت دستگیر شدن من فقط به واسطه این بود که من مطالبی را اظهار داشتم که خود پادشاه پسندیده بودند و مقصود ایجاد خیالاتی بود که بدواً خود پادشاه و وزرای ایشان بود. لهذا هم ایشان و هم وزرای حالیه به کلّی از آن صرف نظر نمودند.
لازم است به نظر مطالعه کنندگان برسانم که ما تا این اواخر نجبا داشتیم که هَمّ آن ها مصروف به آباد کردن زمین ها و رفاه و آسایش مردم بود و هم چنین اشخاص معلم و واعظ داشتیم که خیال آن ها مصروف به تعلیم کردن مردم و موعظه کردن بود به علاوه بعضی امکنه مقدسه بود که محل بست برای اشخاصی بود که اگر دچار صدمه بوده یا طرف غضب دولت واقع می شدند محض امنیّت خود به آن امکنه مقدّسه فرار کرده و در آن ها سکنی می گرفتند حکام ما همیشه از این گونه امکنه مقدسه احترام می نمودند ولی پادشاه این رسم مقدس قدیم را موقوف فرمودند.
1) ناصر الدین شاه در سفر خود به اروپا با سید جمال دیدار و از وی دعوت کرد که به ایران برگردد بر همین اساس سید در هفتم ربیع الاول 1307ق وارد تهران گردید.
مقبره مقدسی نزدیکی طهران واقع و محل بست (1)است من چون شنیدم که پادشاه نسبت به من بی لطف و بی مرحمت شده اند به مقبره مزبور رفتم ولی در مقابل این پادشاه که صاحب اقتدار مطلق است هیچ جا نمی تواند مقدس باشد.
وقتی که من در این مکان مقدس بودم، سیصد نفر از اشخاص که شاگرد و مرید من بودند و با کمال اخلاص نسبت به من رفتار می کردند همراه من بودند و ما همگی در این مکان مقدس زندگی کرده و اوقات خود را به نماز و کار عبادت مصروف می نمودیم.
شبی در نیمه شب گماشتگان دولتی پاس احترام این مکان مقدس را نداشته و به هیچ وجه ملاحظه ای - که این مکان بست است - ننموده داخل شده مرا دستگیر نموده و در وسط زمستان لباس های مرا بیرون آورده و مرا به عجله تمام به طرف سر حدّ ایران بردند.
تمام اهل ایران از این مطلب متغیّر شدند، به جهت آن که این کار اسباب وهن برای اصلاحاتی بود که می بایستی در وضع احوال ایران به میان آید و اسباب شکست عدالت و نقص امید و آمال افراد ملت بود پادشاه ترسیدند، وزیر ایشان فوراً همه جا منتشر نمود که مرا به واسطهٔ میل خود با تشریفات تمام که مقتضى حالت من بوده تا سرحد همراهی کرده اند و پس از عازم شدن من، تنخواه و آذوقه و ملزومات لازم برای من فرستاده شده است. محض آن که از هر بابت برای من آسایش باشد.
ولی این مطلب که به توسط وزیر پادشاه شهرت یافته بود، دروغ محض بود، مرا نصفه عریان کردند، در حالی که از گرسنگی صدمه می کشیدم مرا به زنجیر بسته می بردند تا آن که من از چنگ اشخاصی که مرا به این وضع می بردند فرار کرده خود را / 7ب / به بغداد رسانیدم و بعد به انگلیس آمدم، مصمم شدم که این سرگذشت را که اسباب خجلت بود حکایت کنم.
و این حکایت نه به جهت خودم بود بلکه به جهت خاطر ملّت من بود من زبان شما را نمی دانم ولی به زبان فرانسه که به طور شکسته تکلم می نمایم به بعضی از اشخاص ملّت شما صحبت کرده ام، حال مطالب را می نویسم و کسانی که با من دوست هستند مراکمک می نمایند که مطالب احوال خودم را در روزنامه شما به طبع رسانم.
1) منظور آستان حضرت عبد العظیم حسنی است و سید جمال سه ماه پس از ورود به تهران چون متوجه می شود که شاه دستور اخراج وی را از تهران صادر نموده، به آستان عبدالعظیم رفته و بست می نشیند و مدت هفت ماه در آنجا مشغول تبلیغات بر علیه حاکمیت بوده تا اینکه مأموران حکومتی در جمادی الاولی 1308ق سید را در آستان عبدالعظیم حسنی و در حال بست، دستگیر و از طریق کرمانشاه به خارج تبعید می کنند.
رفقای من که بعضی از آن ها از بهترین و عالم ترین و محترم ترین مردمان ایران هستند به زندان افتاده اند آن ها نه سرکشی نموده و نه کاری کرده اند که مستوجب این عقوبت باشند و کاری که آن ها کرده اند این است که پادشاه را به وعده های سابق او یادآور گردیده بودند.
و سیصد نفر از رفقای من الحال در محبس ها به حالت سختی به سر می برند و هر چندی یک مرتبه آن ها را از محبس بیرون آورده چوب می زنند پای آن ها را در کُنده و خلیلی گذارده اند.
این اشخاص مردمان با کمال بودند و بعضی از آن ها از شرفا و وزرای سابق و از نجیب ترین اشخاص ایران هستند. گوش بعضی از آن ها را می برند و چشم بعضی را بیرون می آورند و دماغشان را بریده دست آن ها را از مچ قطع می نمایند. با این حالت آن ها به سر می برند تا آن که به سختی جان را تسلیم کنند. / 8 الف/
الحال که من مشغول نوشتن این مطالب هستم به من خبر رسیده که سر یک نفر از عزیزترین و قدیم ترین دوستان مرا سر از تن جدا کردند و این کار در صورتی شده است که او به هیچ وجه متّهم نشده و هیچ گونه استنطاقی قبل از قتل درباره او به عمل نیآمده است.
همان حالت اسیر نمودن غلام و کنیز که در آفریقا معمول بود و همان تعدیات سختی که سابقاً آفریقا به جهت بردن غلام و کنیز می شد همان ها به عین در ایران می شود در صورتی که سفارتخانه های انگلیس و روس حضور دارند.
ای اهالی انگلیس که طالب قانون و ایجاد آن می باشید بدانید این که تا به حال به هیچ وجه یک سطر قانون نوشته که موجب راهنمایی باشد هیچ وقت از روی عدالت و درستی حکمرانی نشده است و همه مطالب در شخص خود پادشاه جمع است و در صورتی که او دیوانه یا عموماً مست باشد یا آن که این دو حالت در او ملاحظه شود پس وضع احوال چه خواهد بود؟ هیچ چیز او را راهنما نیست جز خیالات بوالهوسی که در او موقتاً به ظهور می رسد. هر چه او خیال کند همان می شود و حکام و وزرا و قایم مقام ها و مدیرهای او و غیره طابق النعل بالنعل روش او را پیروی می نمایند. بنابراین عدالت در میان نیست.
وزیری که امروز به کمال اقتدار است ممکن است که فردا چوب بخورد یا او را داغ کَنَند یا آن که دچار صدمات دیگر بشود.
برای خلاف هایی که / 8 ب / ممکن است تصور شود انواع سیاست ها معمول است و اعضاء مختلفه بدن را به وضع غریب قطع نمایند. این قسم سیاست وضع معمول آن جا است. بنابراین هیچ کس از
گوش و دماغ و دست و پا و سر خود اطمینان ندارد در این صورت چگونه می تواند در امنیّت و مال و آزادی خود اطمینان داشته باشد.
این است سلطنت حالیه وحشت، در چنین اشخاصی که سمت الوهیّت دارند لازم است که راهنما شده و دفع بزرگترین اغتشاشات، وضع معایب را بنمایند. ولی پس از آن که مخلوقی راه نما باشند که مقامشان از مقام انسانیّت کمتر باشد از قبیل اشخاص مسّت و دائم الخمر و دیوانه و عیّاش و هرزه، در چنین صورت نتیجه این نوع حکومت که از سلطنت وحشت است چه خواهد بود؟
در ایران به واسطه اغتشاشی که در اقتدار است از حیثیت بدن دچار رنج و صدمه هستیم و این اغتشاش نتیجه بلا واسطه ایجاد قدرت است در ایران.
مثلاً مردی طالب است که حکومت ولایتی - فرض می کنیم آذربایجان یا خراسان را به دست آورد - اوّل اقدامی که می نماید پیشکش پادشاه را تقدیم می کند و این پیشکش بر حسب اعتبار اختلاف دارد مثلاً از سی الی صد هزار تومان تفاوت دارد، - یک تومان پول ایران تخمیناً هفت شیلینک پول / 9 الف / انگلیس است - پس از آن آدمی باید ضامن به جهت تنخواه بدهد، که مقابل است با واردات سالیانه آن ولایت و از واردات سال قبل بیشتر باشد چنان چه حاکم سابق آن ولایت مسئول واردات سال قبل بود، همین که پیشکش پادشاه تقدیم شد اگر پادشاه چیزی نخواهد شخص حاکم رضایت پادشاه را که به کلمۀ بلی صحیح است تحصیل می نماید.
همین که حاکم این کلمه را از لب های ظلّ الله می شنود تکلیفش این است که وزرا را راضی کند و تحسین و رضایت وزرا فقط منوط به این است که قدری بیشتر تنخواه نقدینه به رسم پیشکش بدهد.
همین که او در منصب خود نایل به مقصود می گردد دفعتاً حالت او به حالت یک نفر ظالم و تعدی کننده غیر مسئول مبدّل می گردد. حال نوبت اوست که از مردمانی که از پرتو او طالب مشاغل و حکومت هستند پیشکش دریافت کند.
حاکم یک ولایت عموماً سیصد نفر اجزاء لازم دارد از قبیل منشی و پیشخدمت و قهوه چی و فراش و سایر خدمه و میرآخور و جلودار و مهتر و آشپز و غیرها مثل چاقدار و قاپوچی، همه همراه او هستند. تمام این اشخاص باید به حکمران جدید مخارجی بدهند که شغلی در حکومت
برای خود تحصیل کنند و حکمران نیز به هر که پول بیشتر بدهد کار بهتر را می دهد.
پس از آن که کارها به این وضع به طوری که مطبوع طبع آن ها است / 9ب / معین شد هر یک از اشخاص که مأموریت مخصوص دارند به محلّ مأموریت خود عازم می شوند و ولایتی که صاحب حکمران جدید می شود باید به همه گونه سرقت ها و تعدیات جدیده تن بدهد و همه اجزاء حکومت به خیال مداخل و نهب و غارت و دست اندازی به عیال و اولاد مردم هستند.
پس از آن که یک نفر وزیر عاقل نباشد که کارها را منظم کند و از شرفا در کارهایشان تقویت نماید و از شرفا و نجباء چیزی باقی نمانده باشد و کسی نباشد که دفع طمع حکام را نموده یا مانع از طمع پادشاه بشود کارها غیر از آن چیزی نخواهد بود و نتیجه همان چیزهایی است که ذکر شد.
هیچ یک از حکّام و هیچ یک از گماشتگان حکومت دیناری به رسم مواجب دریافت نمی نمایند. این رسم از زمانی که به خاطر نمی آید در مشرق زمین متداول بوده است تا به یک اندازه مردم راضی هستند ولی وقتی می توان متحمل وضع شد که کارها از روی قاعده باشد.
وقتی که حاکم به حکومتی برقرار می شود اهالی آن ولایت تکلیف خود را می دانند و حاکم البته خیالش این است که آن چه را به رسم پیشکش داده است از مردم گرفته و بعلاوه به قدری احجاف کند که بتواند بطور تحمل رفتار کرده و ضمناً تنخواهی پس انداز کرده باشد که بتواند در موقع دیگر به جهت حکومت جدید بدهد.
این اشخاص از حاکم کل گرفته تا حكّام جزء مطمئن نیستند / 10الف / که چقدر زمان در حکومت خود خواهند بود. زیرا که اگر کسی پیدا شود که بیش از آن چه حاکم کل تعارف و پیشکش کرده است بدهد فوراً حاکم منصوب با اتباع خود معزول می شوند.
در این باب هیچ ملاحظه شایستگی شخص حاکم و رفاه حال رعایا نمی شود و حکمران کل محض آن که مدت حکومت خود را مطوّل نماید در مواقع معيّنه تنخواه علیحده به رسم پیشکش برای وزرا و پادشاه می فرستد.
از آن جایی که قاعده و قانونی برای گرفتن مالیات و عُشر و جریمه کردن نیست لهذا حکمران و اتباع به قدری ک ممکن بشود از رعایا به جبر می گیرند.
وضع احوال در باب حکام جزء و نواب و مدیر و غیره به همان ترتیبی است که در باب حکمران کل ذکر شد و آن ها نسبت به حکمران کل باید به همان قسم پیشکش و تعارف بدهند.
مبلغی که به پادشاه و وزرا از بابت حکومت پیشکش می شود منوط به اهمیّت ولایتی است که حاکم آن جا می رود و در حقیقت در همه جا وضع احجاف و تعدی متداول است.
ترقی میان صاحب منصبان قشون به همین وضع است و به جهت تحصیل مناصب باید پیش کش بدهند و در باب وصول مواجب خود اطمینان ندارند.
سربازان اگر بتوانند در عرض سال مواجب یک ماهه یا دو ماهۀ خود را تحصیل کنند خود را خیلی خوشبخت می دانند وسیله واحده معاش و زندگی آن ها این است که از مردم سرقت نمایند.
تمام این تحمیلات نسبت به ایرانی ها می شود وقتی که اطاعت نمایند / 10ب / و اگر آن ها جرأت و جسارت کرده ابراز مطلبی نمایند کار آن ها بدتر شده دچار صدمات شدیده می شوند.
وزیری نیست که از روی عدالت به کارهای آن ها اقدام نماید و پادشاه عاقل نیست، نجبا و شرفایی باقی نمانده که بتوانند بنا به خاطر مردم و رعایا و آسایش احوال آن ها توسّط کنند. در این صورت جای تعجب نیست که ملت ایران که دچار ظلم و تعدیات می باشند و یک وقتی از اوقات جزء با عظمت ترین ملل روی زمین بوده است ملتی بشود که ظاهراً ذلیل و پست شده باشد.
کسانی که از نژاد غازی ها و فاتحین بوده اند الحال فقط شایسته این هستند که زمین را شیار کرده و هیزم بریده و آب از چاه بیرون بیاورند و اگر نتوانند این کارها را بکنند در صورتی که با آن ها اذیّت و آزاری نشود خود را خیلی خوشوقت می دانند.
پیرهای نجبا و شرفای ما، حاضر هستند که به پست ترین کارهای مملکت ما مشغول شوند محض آن که معاش یومیه خود را تحصیل نمایند و حال آن که همان زمین هایی که باید در آن ها به کارهای پست مشغول شوند یک وقتی متعلق به خود ایشان بوده است و اغلب این کارها را نیز به زحمت می توانند تحصیل کنند. اغلب به واسطه گرسنگی و فلاکت بیرون می روند و اگر عدد قلیلی اشخاص باقی مانده باشد که صاحب املاک باشند همواره در کمال تزلزل هستند که مبادا از املاک خود /11 الف / محروم شوند.
زن ها و دختران در تخت اختیار پادشاه و اشخاصی هستند که طرف لطف پادشاه می باشند. پلیس دخترهای ما را به زور می برند بدون آن که کسی به مقام بازخواست برآید. پدرها می ترسند که به پسران خود بگویند که جواهر و یا پول خود را در کجا دفن نموده اند محض آن که مبادا این مطلب معلوم شده و به جبر تنخواه و جواهری که دارند از دست آن ها گرفته شود.
دفعتاً دیده می شود که دکاکین را شکسته و هرچه مال التجاره در آن ها یافت می شود به نهب و غارت برده می شود.
زن ها و اطفال ما مانند فقرا در جاده های بزرگ می گردند آن چه از ایرانی ها باقی مانده است به حالت کمال پستی و پریشانی بوده و همواره دچار ترس و تشویش هستند.
آیا این تقصیر ایران است که زمین آفتاب می باشد؟ در این زمین خرما و انار و جو و گندم خوب عمل می آید. ایران دارای معادن خوب از ذغال سنگ است ولی کسی نیست که این معادن را کار کند. آهن در این مملکت وفور دارد ولی کسی نیست که آن را عمل بیاورد. مس و فیروزج یافت می شود، چشمه های نفت است، زمین آن به قدری حاصلخیز است که در صورت کاشتن و زراعت کردن همه چیز عمل آمده و متوالیاً آن چه را کاشته اند حاصل بر می دارند و صحراهای آن طوریست که اگر آب کافی تهیه دیده شود همه چیز می توان در آن زراعت /11ب/ نمود.
ولی تمام این ممالک به حالت اهمال و خرابه افتاده و به هیچ وجه به آبادی زمین ها اقدام نمی شود و همواره از جمعیت این مملکت کاسته می شود.
قرائی که یک وقت آباد بوده اند حال تقریباً بی جمعیّت شده و به حالت خرابه افتاده اند و چندین هزار نفر از ما در این سنوات آخره سلطنت پادشاه مجبور شده اند که از ممالک خود جلای وطن کرده و به ممالک قفقاز و ماوراء القفقاز رفته و در آن جا برای خود ملجأ و پناهی اختیار نمایند. و چندین هزار نفر دیگر به بلاد مختلفه خاک آسیایی عثمانی و عربستان و اناطولی و خاک اروپایی عثمانی جلای وطن کرده اند.
در اسلامبول ایرانی ها را ملاقت نمودم که با دست های ظریف خود به پست ترین کارها مشغول هستند از قبیل سقایی و جاروب کشی در کوچه ها و عراده کشی و غیره می پردازند.
وقتی که ملاحظه شود معلوم می گردد که عدد ایرانی هایی که جلای وطن کرده اند متجاوز از خُمس كلية عدد سکنه خود ایران است.
مطلبی که حالا می نویسم اسباب تعجب هزاران از اهل انگلیس از مرد و زن خواهد شد که از پادشاه با فریادهای شادی پذیرایی نمودند.
پس از مراجعت به ممالک خود بر ظلم و تعدیات نسبت به رعایای خود افزودند. تحمیل این فقره از بابت این است که خود را مغرور و به قدرت شخص دیده اند و چون ملاحظه کردند که در اروپا آن قدر با تجمل از ایشان پذیرایی شده است و پذیرایی ها [ی] تملق آمیز نسبت به ایشان به عمل آمده است از این بابت شخص خود را مهمّ و قادر دانسته به غرور خود افزوده اند.
نتیجه این فقره این است که اهالی ایران چون ملاحظه کرده اند که وقتی پادشاه از سفر فرنگستان مراجعت نموده اند بر قدرت و تحمیلات خود افزوده اند. لهذا چنین
استنباط نموده اند که این قدرت و تحمیلات به واسطه اثری است که از فرنگستان به ایشان رسیده است.
به این واسطه اهالی ایران نسبت به اهالی اروپا متنفر گردیده و به واسطه شدت نفرت از آن ها دوری می کنند و این دوری در وقتی است که ممکن است ما بین طرفین قرب و اتحادی به میان آید.
با آن که قوه و نفوذ عقل وزرای با بصیرت انگلیس برای ایران کمال لزوم را به هم رسانیده باشد. دولت انگلیس نمی داند که در شرق چه و همی به جهت اعتبار آن حاصل شده است و الحال کاری نکرده است که خاطر ایرانی ها را از بعضی اشتباهاتی که به میان آمده است بیرون آورد.
و چون روزنامجات انگلیسی شما در وضع احوال حقیقی ایران اطلاع صحیح ندارند. لهذا کسانی که طالب ترقی و آسایس ایران هستند به اشتباه می اندازند. به بعضی تلگرام هایی که از طرف طهران می رسد شما اعتماد می نمایید ولی الحال این تلگرام ها اسباب اشتباه است /12 ب/ این تلگرام ها از طرف بانک شاهنشاهی می رسد و مقصود بانک صرفه شرکاء و صاحبان اسهام است.
سفارت انگلیس و بانک، همان منظورات وزرایی را تبلیغ می نمایند که در اطراف پادشاه هستند.
البته به اعتقاد وزرای مزبور به جهت صرفه احوال آن ها این وضع که در حکومت ایران هست شایسته و مناسب است.
و می گویند وضع خوبی در حکومت و انتظام حاصل است و عموماً رعایا راضی هستند و پادشاه پدر رعایای خود می باشد. امتیازاتی که به اهالی اروپا داده می شود اقداماتی است لطف آمیز و محض این است که به اهالی اروپا راه آمد و شد مفتوح شده و مابین ملت ایران و ملل اروپا که آن قدر از یک دیگر دور هستند اتفاق و اتحاد به میان آید و اگر در بعضی جاها بعضی مردم ناراضی هستند چون آرامی و به ملایمت نمی توان آن ها را راضی کرد باید بقوّت و جبر، اسباد اسکات آن ها را فراهم آورد.
ولی با این تفصیل باید دانست که شورش سختی طبایع مردم را مستعد کرده و همه حاضرند که به مقام شورش برآیند. و این شورش از حالا در شمال و جنوب و مشرق و مغرب به ظهور رسیده و آن را حمل به این نموده اند که بعضی اشکالات با پلیس به میان آمده است.
به روزنامجات خودتان نظر افکنید و ببینید که به جهت وضع آن ها در باب امتیاز دخانیات
و تغیری که مردم ایران از این بابت داشته اند رفتار نموده اند شما از وضع احوال ملتفت نیستید.
روزنامه نگارهای در باب حرکت فوق العاده مجتهد بزرگ (1)در کربلا نوشته و این مجتهد به مسلمین غدغن کرده است که دخانیات استعمال بکنند محض آن که معلوم نماید که ایرانی ها از فقره امتیازی که در باب دخانیات به کمپانی انگلیس داده شده است چقدر متنفر هستند و این امتیاز از طرف پادشاه داده شده است، محض آن که دخانیات را به مبلغ بیشتر بفروشند.
به نظر چنین می آید که روزنامجات انگلیس حقیقتاً نمی دانستند که امتیاز مطلق چه معنی دارد و مجتهد بزرگ که در کربلا و تاجر بزرگی که در طهران هست واقعاً چه قسم مردم می باشند.
پادشاه در باب این امتیاز اقدامات سخت از قبیل نفی بلد و تهدید و غیره به عمل آورد.
امّا در باب فروش تنباکو و سایر امتعۀ دیگر اولاً باید دانست که وقتی که پادشاه این امتیاز را دادند و دخانیات را فروختند یا آن که مقرر فرمودند که وزرای ایشان عمل دخانیات را به یک نفر خارجی بفروشند، این کار تعدی و تخطی به حقوق ملت بود، پادشاه زود خطای خود را ملتفت شدند ولی چون قول داده بودند جرأت نکردند که کمپانی فرنگ را از خود برنجانند.
الحال که من این مطالب را می نویسم از طهران برای من خبر رسیده که بعضی قراردادها داده شده و پادشاه که آن قدر در اقدامات سخت بودند از حرکت مجتهد بزرگ در کربلا متوحش شد و عمل امتیاز دخانیات باطل گردیده است.
/13 با / مّا در باب مجتهد بزرگ در کربلا او در حقیقت پاپ ایرانی ها می باشد. تکفیر او بالاتر تکفیری است که پیوس نهم به پادشاه ایطالیا نمود.
خلاصه به اعتقاد جمیع اشخاص که از وضع احوال ایران با اطلاع هستند معلوم می شود که پادشاه به حالت اهمال، تعجیل در زوال خود می نماید و اعمالی که متوالیاً به طور غفلت از طرف ایشان سر می زند موجب تعجیل در زوال ایشان است. در صورتی پادشاه می تواند رفع زوال از
1) منظور از این مجتهد، میرزای شیرازی است. آیت الله حاج میرزا محمد حسن شیرازی معروف به میرزای بزرگ، در سال 1230 ه. ق در شیراز دیده به جهان گشود. در اصفهان و نجف و کربلا تحصیل علم کرد و از شاگردان مبرّز شیخ مرتضی انصاری بود. بعداً به سامرا مهاجرت نمود و حوزه علمیه آن جا را بنا نهاد و مرجعیت شیعیان بعد از استادش شیخ انصاری به وی منتهی گردید. در زمان ناصرالدین شاه با فتوای مشهور به تحریم تنباکو دست ایادی انگلیس را از ایران کوتاه نمود که در تاریخ مشهور است. عاقبت در سال 1312 ه. ق از سرای فانی به دار باقی رخت عافیت کشید. «فرهنگ بزرگان ص 493». سید جمال اسد آبادی در عراق با میرزای شیرازی ملاقات نموده و نامه ای خطاب به وی نوشته است.
خود بنمایند که متوحش شده و در جمیع مطالب دقت مخصوص بنمایند.
حال باید دانست که چه سبب شد که ایرانی ها معتقدند که دولت انگلیس مقصودش کمک و تقویت به آن ها می باشد. دلیل این مطلب واضح است به جهت آن که یک یا دو سال قبل از این سفرای شما به پادشاه ابرام نمودند که فرمانی بدهد و به موجب آن جان و مال رعایای ایشان در امنیّت.
آیا پادشاه چنین فرمانی داده اند یا نه؟ و پس از مباحثات طولانی و ابرامات زیاد و تأمّل بسیار مضمون فرمان مزبور به دول ابلاغ شد یا نه؟ آیا اعلی حضرت ملکه انگلیس وقتی که این مطلب را شنیدند نسبت به ملکم خان اظهار کمال رضامندی فرمودند یا نه؟ و آیا سفیر شما در طهران در قرار و صدور این فرمان شرکت داشته یا نه؟
جميع ایرانی ها معتقد بودند که پس از این که چنین فرمان صادر شده و به دول /13الف/ اروپا ابلاغ گردیده است. دول اروپا خصوصاً دولت انگلیس حق دولتی دارند از این که در اجرای مضامین و شروط فرمان ابرام کنند یا آن که اگر تخطی به شروط آن بشود از پادشاه جهت و توضیح بخواهند.
با این تفصیل آیا نتیجه چه شد، من که شیخ جلال الدّین (1)هستم به محضی که در ایران وارد شدم مردم مرا اسباب انجام آرزوهای خود دانستند و از این بابت اظهار خوشوقتی می نمودند.
پادشاه از روی لطف مرا پذیرفتند و کلمات و مطالب مرا تحسین فرمودند. از قراین وضع چنین استنباط می شد که عمّا قریب دولت ایران زنده خواهد شد (به جهت) آن که برای آن قانونی ایجاد شده و جان و مال مردم در امنیّت بوده و زن ها و دختران ما از بی ناموسی که نسبت به آن ها می شود آسوده خواهند بود و مردان ما از تعدیات ظالمانه آسایش حاصل کرده و همه کارها به قاعده خواهد شد، ولی در این بین غفلتاً مرا دستگیر و نفی بلد و حبس نمودند. دوستان مرا محبوس نموده و بدون استنطاق آن ها را دچار صدمات کردند. پس از این مطلب چشم های مردم باز شده و بر آن ها معلوم گردید که دیگر نباید به وعده های پادشاه اعتمادی نمایند.
(ولی) چشم های آن ها به طرف دول خصوصاً به طرف دولت انگلیس گردیده است. آیا سفیر دولت انگلیس در طهران یک کلمه اظهار خواهد کرد که /14ب/ توضیح بخواهد از این که چرا به این نحو تخطی به فرمان مزبور شده است؟ یقین است هیچ مطلبی در این باب اظهار نخواهد کرد.
1) در نسخه چنان است که نوشته شد ولی صحیح آن به قرائن قبل و بعد نامه جمال الدین است.
مملکت ایران هنوز در این موقع اغتشاش منتظر پیغامی است ولی شما از حبیب خودتان می ترسید، اگر مابین وزرای پادشاه و سفرای شما در طهران نقار و نفاقی شهرت کند ممکن است که اسباب وهن صرفه بانک بشود.
بنابراین شما همگی در طهران سکوت محض اختیار نموده یا در باب پارلِمِنت شما به هیچ وجه اعتنایی به این چیزها ندارد و یا در باب ایران کی اطلاع دارد و کی اعتنا می نماید.
مع هذا اهل ایران معتقدند که دولت انگلیس قصدش این نیست که اقدامی نکند به جهت آن که می دانند که دولت انگلیس در کمک نمودن به (کاری با آری) آن قدر حاضر و مستعد بوده و دولت گزاف صرف می نماید که تجارت غلام و کنیز را در افریقا موقوف بدارد. با این که ایرانی ها این اعتقاد را دارند مع هذا دولت انگلیس با این که پاره کردن فرمان مزبور در برابر چشم های خود آن دولت اتفاق افتاده است و حال آن که در قرار آن فرمان خود في نفسه شراکت داشته است مضایقه می نماید که در این باب به دولت ایران یک کلمه تهدید یا نصیحتی ابراز نماید.
/15الف/ من در این جا آمده از ملّت شما خواهش می نمایم که در این موقع که اغتشاش برای دولت ایران است وادارید در مجلس پارلِمِنت در باب تعدیاتی که می شود در باب فرمان پادشاه ایران سؤالات بنمایند و در صورت یکه واقعاً این مسائل به میان آید به سفیر شما در دربار ایران تعلیمات داده خواهد شد که وزراء پادشاه ایران را ملاقات کرده و از طرف دولت اعلیحضرت ملکه انگلیس در باب این مطالب از آن ها توضیحات بخواهند.
اثر معنوی چنین اقدامات زیاد خواهد بود به جهت این که اسباب اعتبار و اقتدار دولت انگلیس خواهد شد.
ولی پادشاه معتقدند که شما در رفتارهای ایشان اعتنا نمی نمایید و به هر قسمی که میل ایشان باشد رفتار خواهند کرد و هرگاه شما به ما ایرانی ها کمک ننماید با آن که جرأت این کار را نکنید دولت روس آماده این کار هست. هرگاه عجالتاً دولت روس نخواهد که مستقیماً به هندوستان برود. اقلاً مجبور است که اوّل به سواحل دریای ایران برود و به جهت انجام خیال خود البته تأمّلی نخواهد کرد که محض صرفۀ خود، به ملّت ایران کمک و تقویت بنماید و شما ایستاده اید و تماشا می کنید و همین قدر به واسطه آن سهام دخانیات و بانک برای خود فایده تصور /15ب/ می نمایید.
شما نه دوست آشکارا و نه دشمن آشکارا هستید و ایران که نمی تواند شما را دشمن خود بداند بلکه دولت خود می داند و همین قدر منتظر است که یک کلمه از طرف شما ابراز شود و این کلمه
برای شما نه ضرر پولی دارد و نه اسباب این است که شما کشتی ها مرتب دارید و در حقیقت اسباب خطر به جهت بانک و تجارت شما نخواهد بود.
ملّت ایران که دچار صدمات بوده و در قید اسیری گرفتار است و مردمان آن شریف و چالاک و قابل هستند همین قدر منتظر است که یک کلمه از طرف یک ملّت آزاد و مقتدری ابراز شود.
آن چه را که الحال می خواهیم همین است ولی این کلمه که از طرف ملّت انگلیس باید ابراز شود باید به زودی بشود و قبل از آن که اشخاص کثیره دیگر در محبس ها فانی بشوند و قلوب دیگر شکسته شود و مایۀ آن ملت بیش از این تلف نشوند و هزاران اشخاص دیگر نفیِ بلد نگردند.
پس این کلمه باید قبل از آن که این مطالب بیشتر از این به ظهور برسد ابراز گردد تغیّرات در وضع احوال لازم است و هرگونه تغیّری باشد بهتر از وضع حالیه خواهد بود.
ملت ایران چیزی که می خواهند تغیّر است، آه و افغان از میان هزاران خانه های خراب شده بیرون می آید و صدای آن مانند رعد به گوش می رسد و آن صدا بالاخره به انگلیس رسیده است و آن صدایی که الحال از همه جا برخواسته است مبنی بر این است که تغیّری در وضع حکومت ایران حاصل شود یا پادشاه ایران معزول گردد. (شیخ جمال الدین). (1)
پایان.
و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين
1) پایان نامه سید جمال اسد آبادی و در این جا نسخه نیز بدون هیچ توضیحی خاتمه می یابد.
ابوالفضل حافظیان بابلی
نسخه های خطی میراث علمی، فرهنگی و مذهبی هر ملّتی به شمار می رود و مظاهر تمدّن های پیشین را باید در لابه لای نسخه های خطی جستجو نمود.
دانسته است که هر گونه بهره وری علمی و تحقیقی در زمینه دست نویس ها و نیز بررسی تاریخ علم، فرهنگ و هنر هر ملّت و تمدّنی منوط به فهرست نگاری صحیح و دقیق و آشنایی با وضعیت و محتوای نسخه های خطی و میراث بجا مانده از گذشتگان است، بنابراین معرّفی کتاب های خطی نهفته در کتابخانه های عمومی و خصوصی، نخستین گام در خدمت بر عالَم علم است.
آثار خطی جهان اسلام در علوم مختلف الهی و طبیعی هم چون تفسیر، حدیث، کلام، عرفان، فقه، اصول فقه، ادبیات، نجوم، ریاضیات، طب، تاریخ، جغرافیا و... شناسنامه معتبر و درخشانی از تمدّن عظیم اسلامی به جهانیان عرضه کرده است. برای کشف و فهرستنگاری و معرّفی دستنویس های اسلامی تلاشهای گسترده و ارزنده ای انجام گرفته و تاکنون صدها جلد فهرست مربوط به نسخه های خطی کتابخانههای اسلامی منتشر شده و در اختیار میراث پژوهان قرار گرفته است، امّا هنوز هزاران نسخه ناشناخته و فهرست نشده در کتابخانه های بزرگ و کوچک وجود دارند که از دسترس اهل تحقیق دور مانده و حتّی نام و نشانی از آن ها آشکار نگشته است.
بی شک بخش مهمی از نسخه های فهرست نشده مربوط به مجموعه های خصوصی کوچک و پراکنده در شهرستان هاست که در برخی موارد راضی کردن صاحبان آن نفایس برای فهرست نگاری دشوار می نماید و راه تحقیق و پژوهش بر دانش پژوهان به بن بست و ناکامی می انجامد.
آن چه در پی خواهد آمد فهرست نسخه های خطی یک کتابخانه شخصی در شهر مقدّس قم است که مجموعاً شامل معرّفی 70 جلد نسخه خطی است که در بین آن ها نسخه های نفیس و منحصر بفردی نیز به چشم می خورد. لازم به تذکّر است که برخی از نسخه های این کتابخانه، پس از این فهرست، به کتابخانه های عمومی منتقل شده است.
امید است این گام کوچک در راه معرّفی بخشی اندک از گنجینه عظیمِ مخطوطات اسلامی محقّقان را بکار آید و مقبول بقبول اهل نظر واقع افتد.
(معجزات امير المؤمنین (علیه السلام) - فارسی)
از: سید قریش بن محمد حسینی قزوینی (1279 ق)
مؤلف بنا داشت کتابی بنویسد مشتمل بر جمع معجزات و خوارق عادات و بعضی از فضایل و مدایح ائمه اطهار (علیهم السلام) و از معجزات امیرالمؤمنین (علیه السلام) شروع نمود که ظاهراً فقط همین بخش را توانست بنگارد.
به گفته علامه طهرانی این کتاب در سال فوت مؤلف (1279 ق) در کربلا چاپ شده است. الذريعة: 16 / 265 رقم 1092 و 20 / 44 «مجمع المصائب».
آغاز: بسمله. کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست *** که تر کنم سرانگشت و صفحه بشمارم
حمد و سپاس نامحدود مر معبودی را سزاست جل شانه که زبان معجز بیان از ترجمان عشر.
انجام: معجزه فضایل آن عالی جناب آن که در کتاب لوامع الانوار.... ای هدهد من نیز محبٌ علی و اهل بیتم بدین اعتقاد که تو داری در امانی.
نسخ خوانا، بدون نام کاتب، قرن 13، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده است.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول گرهی با ترنج و سر ترنج، 221 برگ؛ 20×34سم، 24 سطر.
(صلواتیه - عربی و فارسی)
منسوب به: خواجه نصیر الدین محمد بن محمد طوسی (672 ق)
صلواتیه مشهوری است که به خواجه نصیر نسبت داده شده، در این نسخه پس از صلواتیه
مطالبی به فارسی در شرح خواص و فضایل این صلواتیه آمده است.
بر این صلواتیه شروحی نوشته اند از جمله شرح قوام الدین سیفی قزوینی که در دفتر سوم میراث اسلامی ایران به چاپ رساندم.
میراث اسلامی ایران، دفتر سوم، مقالة «الباقيات الصالحات».
آغاز: بسمله اللهم انت الاول فليس قبلك شيء و انت الآخر فليس بعدك شيء... بند اول اللهم صلّ و سلّم و زد و بارک علی النبی الامي العربي القرشي المكي.
انجام: باندک فرصتی صاحب منصب شود و دعای مذکور سابق بر این شرح نوشته شده است. نسخ معرب، بدون نام کاتب، قرن 13، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده است، پس از اتمام صلواتیه چند سؤال و جواب فقهی، و چند بیت شعر به خط ابو القاسم بن مجد در 1282 ق درج شده است. در اول نسخه دو مهر بیضوی: «المتوكل على الله عبده حسن 1220» و «و اذكر في الكتاب اسماعیل 1218».
فاقد جلد، 22 برگ، 10/5×15/5سم، 9 سطر.
مقامات بدیع الزمان، همدانی «1 پ - 66 ر»
لامية العجم، طغرایی «66 ر - 69 پ»
قصیده همزیه، تهامی «69 ب - 70 ر»
قصيدة الفرزدق في مدح الامام السجاد (علیه السلام) «70 پ - 72 ر»
نسخ جلی زیبا، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت.
جلد: تیماج سرخ، 72 برگ، 16/5 × 21/5 سم، 17 سطر.
(ادب - عربی)
از: بدیع الزمان ابو الفضل احمد بن حسین همدانی (398 ق)
كشف الظنون: 1785/2؛ معجم المطبوعات، سرکیس: 1895/2؛ فهرست مجلس: 618/38.
آغاز: بسمله مقامات ابي الفتح الاسكندرى ممّا املأها الاستاد ابوالفضل احمد بن الحسين الهمداني رواها عن عيسى بن هشام عن ابى الفتح الاسكندرى قال البديع حدّثنا عيسى ابن هشام
و قال دخلت البصرة.
انجام: فضحک و والله ضياعه بالطائف هذا نهاية ما وجد من مقامات بديع الزمان الهمداني رحمه الله تعالى تمّ الكلام بعون الملک العلام.
نسخ، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت.
(1 پ - 66 ر) 66 برگ، 17 سطر.
(شعر - عربی)
از: مؤید الدین ابو اسماعیل حسین بن علی اصفهانی طغرایی (515 ق)
كشف الظنون: 2 / 1537؛ فهرست مجلس: 25 / 372؛ الذريعةُ: 271/18.
آغاز: اصالة الرأى صانتني عن الخطل *** وحلية الفضل زانتنى لدى العطل
مجدى اخيرا و مجدى اوّلاً شرع *** و الشمس راد الضحى كالشمس في الطفل
انجام: حلم الفتى عن سيفه القوم يكثر من *** انصاره و يوقيه من الغيل
و الحلم طبع فما كسب يجود به *** لقوله خلق الانسان من عجل
نسخ، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت.
(66 ر - 69 پ) 4 برگ، 17 سطر.
(شعر - عربی)
از: حسن بن محمد تهامی (416 ق)
29 بیت عربی است که آخر هر بیت به «همزه» ختم می شود.
معجم المؤلفين: 3 / 278.
آغاز: هذا فؤادك نهباً بين اهواء *** و ذاک رأیک شوری بین آراء
هواک بین العيون النجل منقسم *** داء لعمرك ما ایلاء من داء
انجام: و من منايح مولانا مذايحه *** لا من مدایحه قدحی و ابرائی
فخذ الیک ابن عباد محبرة *** لا التجرى يدانيها و لا الطائي
نسخ، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت (69 پ - 70 ر) 2 برگ، 17 سطر.
(شعر - عربی)
از: فرزدق، ابو فراس همام بن غالب بن صعصعه عارمی (120 ق)
فهرست مجلس: 25/ 254 و 37 / 66 و 241؛ الذریعه: 123/17.
آغاز: روى عن هشام بن عبدالملک حجّ فلم يقدر على الاستلام عن الزحام فنصب له منبر فجلس عليه و اطاف به اهل الشام... من هو يا ابا فراس فقال:
یا سائلی این حلّ الجود و الكرم *** عندی بیان اذا طلّابه قدموا
هذا الذي تعرف البطحا و طائه *** و البيت يعرفه و الحل و الحرم
انجام: مواطن قد علت في كلّ نائبة *** على الصحابة لم اكتم كما كتموا
فغضب هشام و منع جائزته... فجعل فرزدق يهجو هشاماً... و في رواية ابي بكر العلاني اخرجه الى البصرة.
نسخ، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت.
(70 - 72) 2 برگ، 17 سطر.
(تاریخ معصومین (علهم السلام) - فارسی)
از: علامه ملا محمد باقر بن محمدتقی مجلسی (1110 ق)
فهرستواره کتاب های فارسی، منزوی: 1605/3؛ الذریعه: 124/5؛ کتابشناسی مجلسی: 202. از انجام اندکی افتاده است.
آغاز: ستایش بیمثل و انباز سزاوار خداوند بی نیازیست که تذکر مصایب و استماع نوایب.
انجام: افتاده: و من خود و برای امر شریعت خود و تو نبی هدایت کنندگان بندگان من قسم بذات مقدس خود می خورم که با طاعت تو ثواب...
نستعلیق زیبا، بدون نام کاتب، قرن 13، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده است.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول با ترنج و سر ترنج، 248 برگ، 21 × 30/5 سم، 23 سطر.
«1 پ - 12 ر»
«12 پ - 35»
«36 ب - 71 پ»
«72 ب - 75 ر»
نسخ و نستعلیق، بدون نام کاتب، قرن 12.
جلد: تیماج زرد، 75 برگ، 11×14/5سم، 18-27 سطر.
(فلسفه - فارسی)
از: قاضی میرحیسن بن معین الدین میبدی (911 ق)
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 767/2؛ الذریعه: 25/5؛ فهرست آستان قدس رضوی: 61/4.
آغاز: سپاس بیقیاس حکیمی را که افکار حکما و انظار علما در معرفت کنه او متحیر و پریشانند و درود بی منتها بر کاملان... بجام گیتی نما بر وفق مشرب متأخرین حکما بر صحائف ظهور نگاشت...
انجام: بمزید استحکام و رسوخ موصوف گردد و بدرجه یقین رسد انشاءالله تعالى اللهم ارنا الحق و ارزقنا اتباعه... و الطاهرين الفته في شيراز سنة وضع جديد.
نستعلیق، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده است.
(1 پ - 12 ر) 12 برگ، 18 سطر.
(چند دانشی - عربی)
از: جلال الدین محمد بن اسعد دوانی (908 ق)
التراث العربي: 1 / 322.
آغاز: بسمله الحمد لله المحمود في كلّ فعاله و هو المشكور على جزیل نواله و جمیل افضاله.
انجام: لا يخفى على الفطن هذا آخر ماقصدت ايراده في هذه الرسالة جعلته انموذجاً لتلك العلوم فيلاحظه... و نجوم الهدى و الحمدلله رب العالمين.
نسخ، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت، در حاشیه تصحیح شده و حواشی بسیار دارد.
(12 پ - 35 پ) 23 برگ، 27 سطر.
(کلام - عربی)
از: شمس الدین محمد بن احمد خفری (957 ق)
حاشیه ای است بر قسم «الهیات» شرح تجرید قوشچی.
التراث العربي: 2 / 300.
آغاز: بسمله الحمدلله رب العالمين و الصلوة على سيد المرسلين... هذه تعليقات اتفقت منّى على شرح الهيات التجريد قد جمعتها تذكرة لمن له قلب... استدل على وجود الواجب الخ اختار المصنف.
انجام: الا اذا كان بسبب ما صار واجب الوجود بذاته واجب الوجود لغيره تمّ.
نسخ، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت، در حاشیه تصحیح شده است.
(36 پ - 71 پ) 35 برگ، 19 سطر.
(فلسفه - عربی)
فایده ای است شامل بحث فلسفی اتّصاف موجود خارجی به وجود، که در این باره رساله ای از ملاصدرا سراغ داریم، ولی رساله حاضر تألیف ملاصدرا نیست. در این رساله به قول تفتازانی و محقق شریف و خواجه نصیر در تجرید استناد شده است.
التراث العربي: 40/1 «اتصاف المهية بالوجود، ملاصدرا».
آغاز: قال المحقق التفتازانى فى المطول الفرق الظاهر بين قولنا القيام حاصل لزيد في الخارج و حصول القيام له امر متحقق موجود في الخارج قال المحقق الشريف هنا لاخفاء... انتهى كلامه و من زعم الّا الخارج.
انجام: و لا يجب الملاحظة عليه الى غير النهاية فينقطع بانقطاع الاعتبار كما قال في التجريد مراراً كثيراً و الله اعلم بالصواب.
نسخ، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت، در حاشیه تصحیح شده است. (72 پ - 75 ر) 3 برگ.
(حدیث - عربی)
آغاز: بسمله روى عن فاطمة الزهراء سلام الله عليها قالت دخل ابي رسول الله (صلی الله علیه و آله) في بعض الايام.
(دعا - عربی)
آغاز: سبحان ربّك ربّ العزّة عمّا يصفون و سلام على المرسلين و الحمدلله رب العالمين اللهم بلّغ و اوصل ثواب ما قرأناه.
منتخب حديقة الحقيقة سنايي = الهی نامه «5 پ - 30 ر»
داستان منظوم «31 پ - 33 ر»
نسخ و نستعلیق، محمد علی بن محمد حسینی اصفهانی، رساله اول: 3 رجب 1317، رساله سوم: ربیع الثانی 1324.
جلد: مقوایی، 33 برگ، 11/5×17/5سم، 14سطر.
(شعر - فارسی)
از: ابو المجد مجدود (علی) بن آدم غزنوی متخلص به سنایی (525 ق)
منتخب حدیقه سنایی است از خود وی شامل پنج باب و هر باب در چند فصل و اصل. این گزیده به سال 1316 بنام ساختگی «لطيفة العرفان» با دیباچه علی نقی مؤتمن دیوان چاپ شده است.
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 1872/3 و 2646/4؛ فهرست آستان قدس رضوی: 781/7.
آغاز: حمد بیحد صفات یزدان را *** مدح بيقدح ذات یزدان را
آن که هم اوّلست و هم آخر *** آن که هم باطنست و هم ظاهر
انجام: پانصد و بیست و چهار رفته زعام *** پانصد و بیست و پنج گشته تمام
باد بر مصطفی درود و سلام *** ابد الدهر در هزاران عام
نستعلیق، محمد علی بن محمد حسین اصفهانی، 1324، عناوین مشکی، فهرست مطالب کتاب در آخر درج شده است.
(5 پ - 30 ر) 25 برگ، 14 سطر.
(شعر - حکایت - فارسی)
منظومه ای است فکاهی که داستان زندگی یک طلبه و چگونگی تحصیل و معاش و کیفیت زیست او را در مدرسه، با بیانی طنز آمیز به شعر کشیده است.
آغاز: بسم الله وحده و تعالی،
بشنو این قصه را تو از بنده *** تا بگیرد تو را دمی خنده
قصه ای بس لطیف و روح افزا *** خوشتر از شهد و شکر و حلوا
انجام: جمله دوستان مفلس را *** خاصه این بینوای بی کس را
در دو عالم دهی ز لطف پناه *** بولاى علىّ وليّ الله
نستعلیق، محمد علی اصفهانی، 1315 ق. (31 پ - 33 پ) 2 برگ، 14 سطر.
(عرفان - فارسی)
از: محمد جعفر بن صفرخان کبودر آهنگی مجذوب علی شاه (1239 ق) پانزده فصل است در تصوف و سلوک که به سال 1315 شمسی به چاپ رسیده است. نسخه های خطی فارسی، منزوی: 1371/2؛ فهرست مجلس: 285/9 و 96/6. از آغاز یک برگ افتاده است.
آغاز افتاده: شده باشد و ملائکه غلاظ و شداد بر سر ما ایستاده باشد ربّ ارجعون لعلّى اعمل صالحاً گوئیم و فائده نکند و شفعای ما همه... مسمّی گردانیدم بمرات الحق و مشتمل ساختم بر فصول کثیره فصل اول در تعیین صوفی است.
انجام: باعتبار فعلی از افعال باشد مثل خالق و رازق او را اسماء افعال گویند تمّت.
نسخ، بدون نام کاتب، صفر 1250، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده است، با حواشی «منه».
جلد: تیماج قهوه ای، 80 برگ، 17×21/5 سم، 18 سطر.
(تفسیر - فارسی)
از: کمال الدین حسین بن علی واعظ کاشفی بیهقی (910 ق)
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 62/1؛ کشف الظنون: 1896/2؛ فهرست مجلس: 9/35؛ الذریعه: 241/23؛ مشار، فارسی: 5047/4.
آغاز افتاده: مهاجران یعنی آنان که از مکه هجرة کرده بمدینه آمدند مراد اهل بدرند یا آن ها که قبل از هجرت اسلام آورده اند... و الانصار و از انصار یعنی آن ها از ساکنان مدينه... و الذين اتبعوهم.
انجام: قل ادعوا الله بگو بخوانید خدای را او ادعو الرحمن یا بخوانید رحمن را که هر دو لفظ... ايّاً ما تدعوا هر كدام را بخوانید نیکوست... فله الاسماء الحسنی پس مر او راست نام های نیکو... قرائت کردی اهل شرک بلغو و لهو...
نسخ، بدون نام کاتب، قرن 11، تمامی صفات مجدول مذهب، آیات شنگرف و معرب نشانی ها شنگرف، عناوین شنگرف و زر، در حاشیه تصحیح شده است. جلد: تیماج مشکی، عطف پارچه سفید، 292 برگ، 14/5 × 22 سم، 15 سطر.
(تفسیر روایی - عربی)
از: ملا محسن بن مرتضی فیض کاشانی (1091 ق)
چاپ تحقیقی این کتاب به همّت دفتر تبلیغات اسلامی به سال 1376 شمسی انجام گرفته است. فهرست های خود نوشت فیض کاشانی: ص 135-136؛ الذريعة: 124/2. مباحث موجود: از سوره مبارکه انعام تا آیه 107 سوره اسراء.
آغاز: بسمله الحمدلله الذي خلق السموات و الارض وصف نفسه بما نبّه به على انّه مستحق للحمد...
انجام افتاده: الذين امنوا برسول الله اذايتلى عليهم القرآن يخرّون للاذقان سجّداً يسقطون على وجوههم تعظيماً.
نسخ، بدون نام کاتب، قرن 12، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده و نسخه بدل ذکر شده است.
جلد: تیماج قهوه ای، 213 برگ، 17×24/5 سم، 21 سطر.
(شرح حدیث - فارسی)
از: ملا محمدتقی بن مقصود علی مجلسی (1070 ق)
شرح مزجی بر کتاب «من لا يحضره الفقيه» شيخ صدوق (381 ق) است.
الذريعة: 369/18؛ فهرست مجلس: 325/25؛ مشار، فارسی: 4406. مباحث موجود: كتاب الحج و المزار.
آغاز افتاده: از علت و سبب تلبیه که چرا در حالت احرام تلبیه می گویند حضرت فرمودند که چون بندگان احرام می بندند و نیّت می کنند... که و الله على الناس حج البیت و ندای حضرت ائمه معصومین.
انجام: تمّ الجزء الثانى من كتاب من لا يحضره الفقيه تصنيف الشيخ الامام السعيد الفقيه ابی جعفر محمد بن علی بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي قدس الله روحه... مخصوص گردانیدند هر عضو... و بعد از آن همین آیه را خواندند...
نسخ، بدون نام کاتب، قرن 12، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده است، برگ اول و آخر نونویس است و مرتبط با کتاب نیست و تاریخ 1130 ق دارد.
جلد: تیماج مشکی با ترنج و سر ترنج، 440 برگ، 20×25/5 سم، 20 سطر.
(شعر - فارسی)
از: مولانا جلال الدین محمد بن محمد بلخی (672 ق)
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 4/ 3144-3164؛ الذریعه: 1122/9.
مباحث: کامل است و اول هر دفتر مقدمه ای به نثر دارد.
آغاز: بسمله الحمدالله رب العالمين و الصلوة السلام على خير خلقه محمد و آله اجمعین و بعد هذا كتاب المثنوى المعنوی و هو اصول اصول اصول الدين في كشف اسرار الوصول و اليقين... بشنو از نی چون حکایت می کند.
انجام: نه بیام چرخ کان اخضر بود *** بل بیامی کز فلک برتر بود
بام گردان را از و آید نوا *** گردشش باشد همیشه از آن هوا
نسخ، حسین غفاری ابن سعد الدین بن حسین، 1074 ق و 1079 ق، دفتر اول: 962 ق، عناوین شنگرف، با نسخه حکیم و چند نسخه دیگر مقابله شده و علامت بلاغ دارد و در حاشیه تصحیحات و نسخه بدل های بسیار نقل شده است، صفحه آخر نو نویس است. در اول نسخه تملک احمد خطیب خویی در 1250 ق.
جلد: تیماج دو رو قهوه ای مجدول گرهی با ترنج و سر ترنج، 233 برگ، 16/5×24سم، 29 سطر.
(عربی)
کامل است.
آغاز: بسمله الحمدالله رب العالمين.
انجام: الذي يوسوس في صدور الناس من الجنة و الناس صدق الله العظيم و...
نسخ جلی معرب، زین العابدین بن خان محمد طالقانی مرجانی، یک شنبه 18 رجب 1297، تمامی صفحات مجدول محرر شنگرف و لاجورد و مشکی، دو صفحه اول سر لوح مزدوج با نقش گل و بوته، عناوین و فواصل آیات شنگرف، بین سطور خط کشی شده و جا برای ترجمه گذاشته است.
جلد: تیماج روغنی سرخ مجدول مذهب با نقش گل و بوته و الوان، 360 برگ، 24×34 سم، 12 سطر.
(دعا - عربی و فارسی)
از: امام سجاد (علیه السلام)
التراث العربي: 465/3؛ فهرست آستان قدس رضوی: 332/15.
به ضمیمه ملحقات. از مقدمه اندکی افتاده است.
آغاز افتاده: 12 دعاؤه في الاعتراف و طلب التوبه... و كان من دعائه (علیه السلام) اذا ابتدأ بالدعا بدأ بالتحميد الله و الثناء عليه الحمد لله الأول بلا اوّل كان قبله والاخر بلا اخر يكون بعده سپاس مر خدای را که اول همه است بی آن که اولی باشد پیش از او...
انجام: من مضلّات الفتن برحمتک یا ارحم الراحمين و صلى الله على سيّدنا محمد رسول الله مصطفی و علی آله الطاهرین از گمراه کنندگان فتنها برحمت خود ای بهترین رحم کنندگان و رحمت کناد خدا برسيد ما... ممّا الحق ببعض نسخ الصحيفة...
ادعیه نسخ معرب، ترجمه نستعلیق زیرنویس، محمد رفیع بن مولانا محمد سليم واعظ، 1103ق، عناوین شنگرف، در حاشیه تصحیح شده است و نسخه بدل ها ذکر شده است، تمامی صفات مجدول شنگرف و مشگی، در میان نسخه سید مهدی فراهانی بتاریخ 1321 شمسی نوشته است که این صحیفه مدت ها در منزل کلیمی ها محبوس بود به جهت آن که جلد مرغوبی داشت که آن ها مصرفش کردند بواسطه زنی این نسخه بدست او رسید.
جلد: مقوا با روکش پارچه، 172برگ، 12×19سم، 9 سطر دعا + 9 سطر ترجمه.
(دعا - عربی و فارسی)
از: امام سجاد (علیه السلام)
به ضمیمه ملحقات.
آغاز: بسم الله الرحمن الرحیم ابتدا می کنم بنام خدای بخشاینده مهربان حدّثنا السيد الاجل نجم الدين بهاء الشرف روایت کرد سید بزرگوار استاره دین جمال بزرگی... الحمدلله الاول بلا اوّل كان قبله حمد و سپاس مر خدایی را که اول همه است بی آن که اولی باشد.
انجام: فيما بقى من عمرى كما احسنت فيما مضى منه يا ارحم الراحمین در آن چه باقی مانده از زندگی پیش از و من چنان چه احسان در آن چه گذشته است از آن ای رحیم ترین رحم کنندگان.
نسخ، دعا نسخ معرب زیبا، ترجمه نستعلیق شنگرف زیرنویس، محمدتقی بن محمد نصیر، قرن 12، عناوین شنگرف، در حاشیه تصحیح شده است، در اول نسخه طریق استخاره ذات الرقاع بنقل از مصباح المتهجدين درج شده است.
جلد: تیماج سرخ دو رو، 176 برگ، 11×21/5سم، 11 سطر دعا + 11 سطر ترجمه.
حاشية اثبات الواجب القديم، حنفی «1 ب - 54 پ»
اثبات الواجب القديم، دوانی «55 ب - 95 پ»
شرح مختصر الاصول، ایجی «96 پ – 132 پ»
نسخ، نبی بن مرضا علی قریه بلجوکی، رساله اول 1135 ق، رساله دوم 1145ق در مدرسه ملاعلی قریه خچماز، در اول نسخه مهر بیضوی «المتوكل على الله عبده قاسم 1216» و تملک قاسم ایروانی.
جلد: گالینگور زرد، 132 برگ، 16×20/5 سم، 16 سطر.
(فلسفه - عربی)
از: مولانا حنفی هروی (قرن 10)
حاشیه ایست با عناوین «قوله - قوله» بر «اثبات الواجب القديم» دوانی که در 926 ق به پایان رسیده است.
التراث العربی: 246/2؛ فهرست آستان قدس رضوی: 133/1.
آغاز: بسمله الحمد لمن تقدّس جنابه عن ان يكون شريعة لكل وارد و تنزّه عن ان يطلع عليه الا واحد بعد واحد.
انجام: انّه ليس بتمام عقلا لا بالدليل بالبديهة هذا آخر ما قصدنا ايراده في شرح رسالة الواجب تمّت.
نسخ، نبی بن مرضا علی بن احمد، جمعه 1135 قریه بلجوکی مدرسه ملاعلی بن ملا رجب خچماز، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده و با حواشی بسیار از «احمد چلبی» و «شرح مواقف محقق شريف» و... (1 پ - 54 پ) 54 برگ، 16 سطر.
(فلسفه - عربی)
از: جلال الدین محمد بن اسعد دوانی (908 ق)
التراث العربی: 48/1؛ فهرست آستان قدس رضوی: 33/1.
آغاز: بسمله سبحانک ما اعظم شأنک و اظهر برهانك انت الشاهد في العين.
انجام: ولكن هداية ربي يحقّ الحق و يبطل الباطل بعدله الحسنى الراجح تمّت الرسالة.
نسخ، نبی خاک ولد مرضا علی بن احمد بن مرضا علی بن مصطفى قرية بلجوکی، 1145ق قریه خچماز مدرسه ملاعلی ولد ملارجب، عناوین و نشانی ها شنگرف، با حواشی بسیار.
(55 پ - 95 پ) 40 برگ، 16 سطر.
(اصول فقه - عربی)
از: قاضی عضد الدين عبد الرحمن بن احمد ایجی (756 ق)
التراث العربي: 395/3
مباحث الفاظ از کتاب را شامل است.
آغاز: بسمله الحمد لله الذى برأ الأنام و عمّمهم بالاكرام و الدعوة الى دار السلام.
انجام: و المشاركات و امر معادهم لافادة المعرفة و الاحكام تمت المختصر.
نسخ، نبی بن مرضا علی بن احمد، پنج شنبه، قریه بلجوکی در مدرسه ملاعلی بن ملارجب قریه خچماز، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده و با حواشی بسیار.
(96 ب - 13 پ) 36 برگ، 16 سطر.
(شعر - فارسی)
اشعاری از سعدی شیرازی در این بیاض گردآوری شده است.
آغاز: بسمله من كلام شیخ سعدی:
ماه فرو ماند از جمال محمد *** سرو نروید باعتدال محمد
انجام:
گفتا می خور که هم چو ما بسیاری *** رفتند و کسی باز نیامد باری
نستعلیق شکسته، علی، 18 جمادی الثانی 1299 قریه حیدرآباد. جلد: تیماج مشکی مجدول، 70 برگ، 8/5×16 سم، 10 چلیپایی.
(شعر - فارسی)
از: خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی (791 یا 792 ق)
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 2276/3؛ الذريعة: 222/9؛ فرهنگ سخنوران: ص 47. مباحث: شامل غزلیات از حرف «ت» تا آخر «ی» و بخشی از ملحقات دیوان.
آغاز افتاده:
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج *** فکر معقول بفرما گل بیخار کجاست
دل سراپرده محبت اوست *** دیده آئینه دار طلعت اوست
انجام افتاده:
کجاست ساقی مه روی من که از سر مهر *** چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد
نوای مجلسیان را چو برکشد مطرب *** گهی عراق زندگاه اصفهان گیرد
نستعلیق، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول، 221 برگ، 11×15 سم، 17 سطر.
(شعر - فارسی)
از: خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی (791 یا 792 ق)
آغاز:
بسمله، الا يا ايها الساقي ادركأساً و ناولها *** که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
انجام: ایام شراب است و شراب او تیر *** هم غمزده و هست خراب او تیر
عالم همه سر بسر جواب است *** در جایی خراب و هم جَواب او تیر
نستعلیق، هدایت بن خداداد، 1264 ق، ابیات آخر غزل ها شنگرف، نشانی ها شنگرف.
در آخر نسخه چند مهر بیضوی به سجع «سرور انبیا محمد 1154». جلد: تیماج قهوه ای عطف پارچه، 179 برگ، 17×21 سم، 12 سطر.
(متفرقه - فارسی)
از: حیدر بن محمد خوانساری (قرن 11)
چاپ تحقیقی این اثر با تصحیح آقایان سید صادق و سید جعفر حسینی اشکوری در چند مجلّد منتشر شده است.
الذريعة: 22/12 و 23؛ فهرست کتابخانه آیة الله فاضل خوانساری: 22/2 شماره 306؛ نسخه های خطی فارسی، منزوی: 952/2.
آغاز افتاده: آن کلمه که مسیح لقب است و عیسی ابن مریم نام اوست و حالتی که آن روشناس و تمام قدر باشد دور دنیا بطاعت و نبوت و بمخلوق شدن.
انجام افتاده: بحث چهارم در آداب ملوک و عدالت ایشان و مکارم اخلاق ایشان با عباد الله و این مستدعی چند خصلتست خصلت اول در عدالت عدل مساوات مرعی داشتن است... و از علی بن الحسین (علیه السلام) مروی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود.
نستعلیق عبارات عربی نسخ معرب، بدون نام کاتب، قرن 13، عناوین و نشانی ها شنگرف، در میان نسخه یادداشتی بتاریخ 1169.
جلد: تیماج مشکی طبله اول افتاده، 272 برگ، 18×28سم، 20 سطر.
(شعر - فارسی)
از: محمد علی بن ابی طالب زاهدی اصفهانی لاهیجی (1181 ق)
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 2293/3؛ فهرست مجلس: 259/30؛ فهرست دانشگاه تهران: 2829/12.
مباحث: غزلیات، رباعیات، مثنوی چمن و انجمن، مثنوی خرابات، مثنوی ساقی نامه، قطعات.
آغاز: مقدمه نثر: افتتاح نامه نام آوران کیهان خدیو سخن و مفتاح ابواب فيوضات...
غیر نفی غیرت یکتای بی همتاستی *** نقش لا در چشم وحدت بین من الّاستى
انجام: غرض نقشی است کز ما بازماند *** که هستی را نمی بینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی برحمت *** کند در حق مسکینان دعایی
نستعلیق، کاتب با کمک فرزندش آقا عبدالجبار مشهور به آقاجانی کتابت کرده است، دهه دوم جمادی الاول 1181 (عصر مؤلف) دار العلم شیراز از روی نسخه میرزا علی رضاخان مقل ترشیزی که وی به هندوستان رفته و دیوان ناظم را از خودش گرفته است، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده است.
جلد: تیماج زیتونی مجدول، 208 برگ، 14×21/5 سم، 22 سطر.
(فلسفه - عربی)
از: کمال الدین حسین بن معین الدین میبدی یزدی (قرن 10)
شرح مزجی است بر «هداية الحكمة» اثیر الدین ابهری (663 ق) میبدی این شرح را در ایام جوانی اش به سال 880 ق به اتمام رسانده است.
التراث العربي: 429/3 و 479/5.
آغاز: بسمله الهداية امر من لديه و كلشيء يعود اليه و له الحمد على ما انعم علينا سوابق النعم و لواحقها.
انجام: و الوقوف على مذهب الحكماء فليراجع الى كتابنا المسمّى بزبدة الاسرار من الواجب على طالب الحق مطالعة كتب الشيخين ابى على و شهاب المقتول قد فرغ من تسويد هذا الكتاب في يوم الاحد...
نستعلیق، حسین بن محمد، قرن 13، عناوین و نشانی ها شنگرف، با حواشی بنقل از «خواجه» و «منه»، در اول و آخر نسخه اشعار فارسی از ملاجلال و منصور حلاج، در آخر نسخه سه مهر بیضوی به سجع «عبده حسین بن محمد» 1245 در حاشیه تصحیح شده است.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول با ترنج و سر ترنج، 198 برگ، 9×15 سم، 10 سطر.
(شعر - فارسی)
از: سید عماد الدین شیرازی (837 ق؟)
الذريعة: 1187/9؛ نسخه های خطی فارسی، منزوی 2570/3.
مباحث: غزلیات از «الف» تا «یا» و غیر آن از اشعار نسیمی را شامل است.
آغاز افتاده:
جفای مدعی سهلست و جور طعنه دشمن *** نظر چون با نسیمی هست فضل حق تعالی را
انجام: نی مال و نه زر نه گنج نه سیم *** آسوده ز خوف ایمن از بیم
نستعلیق، بدون نام کاتب، قرن 11، درمیان نسخه چند مهر بیضوی از جمله با سجع: «یا امام جعفر صادق ادرکنی 1119».
جلد: تیماج زرد، 86 برگ، 11×17سم، 15 سطر.
(فقه امامیه - عربی)
رساله مختصری است در بیان احکام ارث که در نسخه حاضر به شیخ بهایی نسبت داده شده، از شیخ بهایی دو رساله در ارث سراغ داریم: 1. شرح جواهر الفرائض (التراث العربي 281/3) 2. الفرائض البهائية (الذريعة: 148/16).
ولی در فهرست مدرسه نمازی خوی ص 422 این رساله به علامه حلی نسبت داده شده است در مدرسه صادقیه سمنان به شماره 14 و در کتابخانه آیت الله گلپایگانی به شماره 9/113 و 34/117 نیز نسخه های دیگر این رساله را فهرست نمودم.
التراث العربي: 164/1.
آغاز: بسمله الحمد لله رب العالمين و العاقبة للمتقين و الصلوة و السلام على خير خلقه محمد و آله الطاهرين اما بعد فهذه رسالة من تصنيفات شيخنا بهاء الملة و الدين محمد جبل العاملي... في تقسيم الميراث لومات شخص و خلف احد الابوين و بنتا فنصيب احد الابوين السدس.
انجام: فيحصل للخنثى ثلاثة عشر و الانثى تسعة و للمذكر ثمانية عشر قد فرغ من تسويد هذا الكتاب...
نسخ، بدون نام کاتب، جمعه 23 ذی حجه 1289 در مدرسه روحیه، در حاشیه تصحیح شده است، پس از اتمام رساله اشعار فارسی از یغما و مناجات و توسل به چهارده معصوم به شعر درج شده است.
فاقد جلد، 26 برگ، 11/5×18سم، 14 سطر.
(کلام - عربی)
از: علاء الدین علی بن محمد قوشچی (879ق)
التراث العربي: 262/3.
مباحث: از مقصد ثانی شروع می شود.
آغاز: المقصد الثاني في الجواهر و الامراض وفيه فصول الاول فى الجواهر قدّم مباحث ها على مباحث الاعراض لانّ وجود العرض متوقف على وجود الجوهر.
انجام: من حيث هو ذلك و لفظ ان ينفعل و ان يفعل مخصوص بذلك تم.
نستعلیق، اسدالله بن مؤمن حسینی مشهور به بهجت طبرسی ساروی، صفر 1234، نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده است و حواشی از «عبدالرزاق» و «لمحرره» غیر او دارد، در آغاز نسخه قطعه ای از حاشیه تجرید ملاحمزه لاهیجی در بحث جوهر و عرض درج شده است.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول، 200 برگ، 15×21 سم، 19 سطر.
(شعر - فارسی)
از: مشرف بن مصلح شیرازی (691 یا 694 ق)
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 1861/3؛ الذریعة: 447/9؛ فرهنگ سخنوران: 269. مباحث: مقدمه ای به نثر در تعریف از کلیات سعدی از علی بن احمد بن ابی بکر بانضمام تمام کلیات سعدی.
آغاز: بسمله شکر و سپاس معبودی را جلّت قدرته که آفریننده مخلوقات عالم است... بوستان
بنام خداوند جان آفرید *** حکیم سخن در زبان آفرین
انجام: نکرده اند خویش با دشمنان *** که لاحول گویند شادی کنان
نستعلیق، بدون نام کاتب، 24 رجب 1245، تمامی صفحات مجدول محرر شنگرف و لاجورد، عناوین شنگرف، مطالب در متن و حاشیه درج شده است. جلد: مقوا، عطف و گوشه تیماج مشکی، 280 برگ، 13/5×22/5 سم، 17 سطر.
(ادب - فارسی)
از: حسین واعظ کاشفی (910 ق)
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 3523/5؛ الذريعة: 430/2؛ فهرست مجلس: 381/25.
از آغاز یک برگ افتاده است.آ
آغاز افتاده: عجم در تعظیم و اخفای آن مبالغه نمودی تا زمانی که... و این رساله مسمّی شده بانوار سهیلی و چهارده باب...
انجام: چون که بدین پایه رسانم کلام *** به که کنم ختم سخن و السلام
نستعلیق، محمد علی بن حاجی میرسیف الله اصفهانی، جمعه 23 جمادی الاول 1237، عناوین و نشانی ها شنگرف.
جلد: تیماج قهوه ای با ترنج و سر ترنج، 320 برگ، 16×20/5 سم، 15 سطر.
سلسلة الذهب، جامی «1 پ - 211 ر»
سبحة الابرار، جامی «212 پ - 219 پ»
نستعلیق، شمس بن محمد ریشهری مشهور به خطیب، جمادی الثانی 1008،
عناوین شنگرف.
جلد: گالینگور سبز، 220 برگ، 15×22 سم، 15 سطر.
(شعر - فارسی)
از: نورالدین عبدالرحمن بن احمد جامی (898 ق)
ششمین مثنوی از «هفت اورنگ» جامی است که در وزن «هفت پیکر» نظامی در سه دفتر، در مطالب عرفانی و تربیتی به شیوه حکایت و تمثیل سروده و در یکم ذیقعده 876 بانجام رسانده است.
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 2915/4؛ الذریعة: 216/12؛ فهرست آستان قدس رضوی: 880/7.
آغاز افتاده: در بقای تو فنا می خواهد *** از فنای تو بقا می خواهد...
عقد هفتم در شرح تصوف که جستن از دست تصرّفست و رستن از قید تکلیف:
ای بصوفی گری آوازه بلند *** کرده زین شغل بآوازه پسند
انجام: همه مقبول و مستجاب شده *** همه مقرون بفتح باب شده
بر همین نکته ختم شد مقصود *** الله الحمد و العلى و الجود
نستعلیق، شمس بن محمد ریشهری مشهور به خطیب، دفتر سوم سلخ جمادى الثانى 1008، عناوین شنگرف.
(1 پ - 211 ر ) 211 برگ، 15×22 سم، 15 سطر.
(شعر - فارسی)
از: نورالدین عبدالرحمن بن احمد جامی (898 ق)
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 2892/4؛ الذريعة: 126/12.
آغاز: المنة لله که بخون گر خفتم *** یکچند چو غنچه عاقبت بشکفتم
از کشمکش دهر بسی آشفتم *** کز گوهر راز سبحه واری سفتم
انجام: دست از برد یمان بیرون آر *** كف ز جلباب كفن بیرون آر...
نستعلیق، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت، عناوین شنگرف.
(212 پ - 219 پ) 7 برگ، 15 سطر.
(تاریخ فرانسه - فارسی)
اصل فرانسوی از: دو بود و لافورزیست
مترجم: غلام حسین جلایر ترجمان السلطان.
بخشی از کتاب «فضایح اخیره پاریس» است که بدستور سردار اسعد، توسط غلامحسین جلایر به فارسی ترجمه شده است. مترجم در غره ذیعقده 1330 ق شروع به ترجمه نموده است.
آغاز: این کتاب قسمتی از در نیه الکاندال دو پاری یعنی فضایح اخیره پاریس می باشد که در 37 جلد بقلم نویسنده معروف فرانسوی.... حضرت اشرف آقای سردار اسعد... ترجمه آنرا... فضایح اخیره پاریس آکات لا کول در نیم فرسخی بندر.
انجام افتاده: از جای خود برخواست بکلیسا نگاهی بآن خانه...
تحریری، بخط مترجم، غره ذیعقده 1330، متن خط خوردگی دارد.
جلد: مقوا عطف و گوشه پارچه، 88 برگ، 19×24 سم، 27 سطر.
(تفسیر - فارسی)
از: کمال الدین حسین بن علی واعظ کاشفی بیهقی (910 ق)
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 62/1؛ کشف الظنون: 1816/2؛ فهرست مجلس: 77/10.
مباحث: از آغاز کتاب تا اواسط سوره کهف.
آغاز: بسمله بعد از تمهید قواعد الهی و تأسیس مبانی و ثناخوانی حضرت رسالت.
انجام: که در آن مقیم باشند تجری می رود من تحتهم الانهار از زیر منازل ایشان.
نستعلیق، آیات نسخ معرب، بدون نام کاتب، قرن 12، عناوین و نشانی ها شنگرف، به نسخه آب رسیده است، در اوائل سنه تاریخ تولدی در 1174ق. جلد: تیماج قهوه ای عطف پارچه مشکی، 370 برگ، 24×33 سم، 25 سطر.
(متفرقه - فارسی)
از: حیدر بن محمد خوانساری (قرن 11)
به شماره 19 گذشت.
آغاز افتاده: پای او بیرون آورند و سنت است که انگشتان پای میت را نرم بآهستگی گردانند.
انجام: نماید و در حالت قدرت فضای حاجت محتاجان را غنیمت شمارد و در صورت مطلوب و چهره مقصود هیچ محقی را در نقاب تعویق و حجاب توقف.
نستعلیق، ملاکریم بن حاجی ثابت، قرن 12، عناوین و نشانی ها شنگرف. جلد: مقوا، 360 برگ، 18×24 سم، 22 سطر.
(تفسیر - فارسی)
از: ابوالحسن علی بن حسن زواره ای (قرن 10)
فهرست آستان قدس رضوی: 548/11؛ فهرست نسخه های خطی فارسی، منزوی: 13/1؛ الذريعة: 100/4؛ فهرست دانشگاه تهران: 1626/10.
مباحث: اواسط سوره بقره تا اواخر کهف.
آغاز افتاده: هذه القرية فكلوا منها حيث شئتمار غداً و ادخلوا الباب... و یاد آورید چون گفتیم شما را در آیید درین ده املیا که قریه جبارانست پس بخورید.
انجام: ز مشرق تا بمغرب گر امام است *** علی و آل او ما را تمام است
اللهم احشرنا في زمرة محبيهم و مواليهم... و عجز و توانایی او راه نیابد و درین تنبیه است بدان که تفاوت آجال مردم نیست مگر به تقدیر.
نستعلیق آیات نسخ معرب، عناوین و نشانی ها شنگرف، در اواخر نسخه یادداشتی بتاریخ 1288.
جلد: تیماج قهوه ای با ترنج و سر ترنج، طبله اول افتاده، 320 برگ، 19×27 سم، 21 سطر.
(شعر - فارسی)
از: فارغ گیلانی رودسری (قرن 11)
مثنوی مفصلی است در ستایش حضرت علی (علیه السلام) و داستان هایی از جنگ ها و کارهای شگفت آن حضرت که بروزگار شاه عباس سروده است.
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 2458/3؛ الذريعة: 799/9؛ فهرست مجلس: 434/36.
آغاز افتاده:
سرور دین علی جواب سلام *** باز داد بسی نمود اکرام
انجام افتاده:
داد صلوات کردگار ملک *** گفت احسنت مهر ماه فلک
نستعلیق، بدون نام کاتب، قرن 13، عناوین شنگرف.
جلد: تیماج مشکی عطف پارچه آبی، 175 برگ، 18×20/5 سم، 14 سطر.
شرح رسالة الاستعارة، عصام الدين سمرقندی «1 ب - 28 ر»
آداب البحث، عضدالدین ایجی «29 ر»
شرح آداب البحث، حنفی «29 پ - 36 ر»
مؤنثات سماعية «36 ب»
فایده ای است در بیان مؤنثات سماعی که 27 مورد را ذکر می کند [التراث العربي 421/4]
البرهان في علم الميزان، كلنبوی «37 پ - 89 پ»
حاشية البرهان «91 پ - 114 ر»
نسخ، کاتبان مختلف، 1324 و 1326 ق.
جلد: تیماج قهوه ای، 114 برگ، 18×22 سم، 10-15 سطر.
(بلاغت - عربی)
از: عصام الدین ابراهیم بن محمد بن عربشاه سمرقندی (951 ق)
شرح مزجی معروفی است بر رسالة «الاستعارة» سمرقندى.
التراث العربي: 317/3؛ فهرس مخطوطات العربية في مكتبة عبدالله بن العباس بمدينة الطائف: ص 349.
آغاز: بسمله يقول العبد المفتقر الى الطاف ربّه الخفية عصام الدين بن محمد حفّهما مغفرته الجلية انّ احسن ما يزاد به النعم الوفية و تدفع به البلية في البكرة و العشية الحمد لواهب العطية اى كل عطية.
انجام: اذ به يمكن الاقتدار على البديع و البيان نرجوا من الله أن يعيننا عليه بحرمة حبيب الديان و متمسكاً برديف الاولياء...
نسخ، بدون نام کاتب، 1326 ق، عناوین و نشانی ها شنگرف، با حواشی از زیباری و جامی و... در حاشیه تصحیح دارد.
(1 پ - 28 ر) 28 برگ، 13 سطر.
(منطق - عربی)
از: قاضی عضدالدین عبدالرحمن بن احمد ایجی (756 ق)
التراث العربي: 21/1.
آغاز: بسمله لک الحمد و المنة و علی نبیک الصلوة و التحية و بعد اذا قلت بكلام تام خبرية ان كنت ناقلاً فنطلب منك الصحة.
انجام: و انما جعل اللسان على الفؤاد دليلاً.
نسخ، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت، رساله در یک برگ است که مجدول شنگرف است.
(29 ر) 1 برگ، 15 سطر.
(منطق - عربی)
از: حنفی تبریزی (حدود 900 ق)
آغاز: بسمله لک الحمد جعل الله تعالى مخاطباً تنبيهاً على القرب و لأنّ اللائق بحال الحاملان.
انجام: فاتبعه و الا فاصلحه فانه احسان و الله لا يضيع اجرا المحسنين تمت الرسالة الحنفية.
نسخ، عبدالرحمن بن يعقوب بن حسين بن عمر، 4 ذی حجه؟، عناوین و نشانی ها شنگرف، صفحات مجدول شنگرف، با حواشی «منه» و حواشی دیگر.
(29 پ - 36 ر) 7 برگ، 14 سطر.
(منطق - عربی)
از: ابوالفتح اسماعیل بن مصطفی کلنبوی رومی (1205 ق)
هدية العارفين: 222/1؛ ايضاح المكنون: 179/1؛ معجم المؤلفين: 296/2 و 49/8؛ فهرس مخطوطات دار الكتب الظاهرية - الفلسفة و المنطق: ص 107.
آغاز: بسمله انواع محامد عالية بسطت مقدمة لمفتح الابواب.
انجام: ضروریات غیر مختص بالعلوم الحكمية كما و هم و ليكن هذا آخر الكلام بحمد العزيز العلام قد فرغ من كتابة هذا الكتاب المسمى بكلنبوى البرهان...
نسخ، رسول بن عبدالله کرمداری (از مریدان شیخ یوسف ملقب به شمس الدین)، 1324 بادیه تالستان، عناوین مشکی، نشانی ها شنگرف، با حواشی.
(37 پ - 89 پ) 52 برگ، 13 سطر.
(منطق - عربی)
حاشیه ایست با عناوین «قوله - قوله» بر کتاب «البرهان في علم الميزان» كلنبوى.
بخشی از صفحه آخر پاره شده است.
آغاز: بسمله قوله بسطت خبر بمعنى الانشاء مئوّل بيليق و يحتمل ان يكون صفة و اذن يكون المحامد الموصوفة بها له تعالى لا كلّ حمد قوله احكامه الخمسة الخ هي الوجوب و الندب و الاباحة.
انجام: يقدح فى كونها يقينية بالنسبة الى المستدل و غاية الامر... المتعلّم اليقين زعم لا في... الذي منّ علىّ بالا تمام...
نسخ، نام کاتب و تاریخ کتابت از بین رفته است (همانند رساله قبل است)، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده، با حواشی از «تنویر البرهان» و «مصطفى بتوشی» «محمد خلیل ادام الله ظله» و «کرمداری».
(91 پ - 114 ر) 23 برگ، 15 سطر.
(حدیث شیعه - عربی)
از: شیخ صدوق محمد بن علی بن بابویه قمی (381 ق)
مباحث: از کتاب الحج تا پایان مشیخه.
آغاز: باب ابتداء الكعبة و فضلها قال ابو جعفر (علیه السلام) لما اراد الله عز وجل ان يخلق الارض امر الرياح الاربع خضر من متن الماء.
انجام: عن الحسين بن علوان عن عمرو بن ثابت عن سعد بن طريق الخفاف تمت اسانید من لا يحضره الفقيه...
نسخ، حسین بن یار علی وزوایی کمندانی نجفی، آخر مشیخه 9 صفر 1061 در نجف، انتهای جزء سوم در پنج شنبه 16 جمادی الثانی 1060، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده و چند بلاغ دارد با حواشی از «مراد» و «ق»، گوشه برگ ها و صالی شده است.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول، 270 برگ، 19/5×24 سم، 24 سطر.
(حدیث شیعه - عربی)
از: شیخ صدوق محمد بن علی بن بابویه قمی (381 ق)
مباحث: از آغاز کتاب تا پایان جزء ثانی.
از آغاز اندکی افتاده.
آغاز افتاده: کتب علی بن مهزیار الاهوازى وكتب الحسين بن سعيد و نوادر احمد بن محمد بن عيسى... و ما توفيقى الا بالله عليه توكلت و اليه انيب و هو حسبی و نعم الوكيل باب المياه و طهرها و نجاستها قال.
نسخ، عسکری اشنا خودی، قرن 11، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده و نسخه بدل ذکر شده و علامت بلاغ دارد و با حواشی «ص»
و «ق» و «ذکری» و «مدارک» و «حسن عاملی» و «سلطان»، سر برگ ها وصالی شده است.
جلد: تیماج مشکی، 245 برگ، 20×28 سم، 25 سطر.
(حدیث شیعه - عربی)
از: ثقة الاسلام محمد بن یعقوب کلینی (328 ق)
مباحث: کتاب الدعاء از اصول کافی.
آغاز: بسمله كتاب الدعاء من كتب الكافى باب فضل الدعاء و الحثّ عليه على بن ابراهيم عن أبيه عن حماد... قال ان الله عز وجل يقول ان الذين يستكبرون عن عبادتي.
انجام: و خضوعی بدلی افعل بي ما انت اهله ولا تفعل بي ما انا اهله تمّ كتاب الدعا و يتلوه كتاب فضل القرآن...
نسخ، بدون نام کاتب، قرن 11 و 12، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده و صحت و ضعف سند روایات با رموز مشخص شده است، با حواشی «م ق ر سلمه الله» و حواشی از کتب و با امضای «م ق عفی عنه». جلد: تیماج مشکی، 47 برگ، 20×24/5 سم، 18 سطر.
(حدیث شیعه - عربی)
از: ثقة الاسلام محمد بن یعقوب کلینی (328 ق)
مباحث: اصول از کتاب الایمان و الكفر تا آخر كتاب العشرة.
آغاز: کتاب الایمان و الكفر من كتاب الكافى تصنيف الشيخ... بسمله باب طنية المؤمن و الكافر على بن ابراهيم...
انجام: في الظهور التي فيها ذكر الله عز وجل قال اغسلها تم كتاب العشرة و الحمد لله اولاً و آخراً...
نستعلیق، عبدالله قهپایی، سه شنبه دهه اول ربیع الثانی 1103، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه نسخه با علامتی چون «صح - ض - ق - ح - م - ص ز - ل - ض كق - ح ق - و» صحت و ضعف سند روایات را مشخص نموده اند، در حاشیه تصحیح شده و حواشی بسیار از کتب
چون «مجمع البیان» و «مصباح» و «نهایه» و افراد هم چون «م ق ر مد ظله» و «مراد».
جلد: تیماج سرخ دو رو مجدول، 90 برگ، 18×24/5 سم، 21 سطر.
(حدیث شیعه - عربی)
از: شيخ الطائفة محمد بن حسن طوسی (460 ق)
التراث العربي: 157/2.
مباحث: از آغاز کتاب تا اول کتاب الزكاة.
آغاز: بسمله الحمدلله ولى الحمد و مستحقه وصلواته على خيرته من خلقه محمد و اله و سلم تسليماً ذاكرنى بعض الاصدقاء ايده الله ممن اوجب حقه باحادیث اصحابنا.
انجام: سألته عن الجنازه لم ادركها حتى بلغت القبر اصلى عليها قال ان ادركتها قبل ان يدفن فان شئت فصل عليهما تمت الزيادات و الحمدلله رب العالمين... يتلوه كتاب الزكوة.
نستعلیق، بدون نام کاتب، 27 صفر 1061، نسخه بدل ها در هامش نسخه ذکر شده و در حاشیه تصحیح شده و علامات بلاغ دارد.
جلد: تیماج سرخ مجدول، 285 برگ، 20×27 سم، 21 سطر.
(حدیث شیعه - عربی)
از: ثقة الاسلام محمد بن یعقوب کلینی (328 ق)
مباحث: كتاب الحجة تا آخر کتاب الایمان و الکفر از اصول.
آغاز: قال انّ الحجة لا تقوم الله على خلقه الابامام حتى يعرف... باب ان الارض لا تخلو من حجة عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد.
انجام: و السيّئة فيه تغفر و الحسنة في غيره لاتقبل آخر كتاب الايمان و الكفر و الطاعات و المعاصى من الكافي و الحمدلله رب العالمين.
نسخ زیبا، بدون نام کاتب، قرن 11 و 12، عناوین و نشانی ها شنگرف، وضعیت سند احادیث از جهت صحت و ضعف در کنار احادیث درج شده است. حواشی دارد.
جلد: تیماج مشکی با ترنج، 220 برگ، 18/5×25 سم، 20 سطر.
(حدیث شیعه - عربی)
از: محمد بن حسن حرّ عاملی (1104 ق)
التراث العربی: 454/5
مباحث: کتاب الزكاة تا اول باب استحباب النظر الى الدين و الى المصحف.
آغاز: بسمله يقول الفقير الى الله الغنى محمد بن حسن الحر العاملي الحمدلله على افضاله و الصلوة و السلام علی محمد و آله اجمعين من كتاب وسائل الشيعة... انواع الابواب اجمالاً ما تجب فيه الزكوة.
انجام: استحباب النظر الى الدين والى المصحف والى وجه العالم محمد بن علی بن الحسین قال روى ان النظر وجه العالم عبادة و النظر الى محمد عبادة اقول.
نسخ، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت.
جلد: تیماج مشکی مجدول با ترنج و سر ترنج و لچکی، 280 برگ، 21×34 سم، 24 سطر.
(دعا - فارسی و عربی)
ترجمه ایست از کتاب «الجنة الواقية و الجنة الباقية» كفعمي (905 ق) که چهل فصل است در تعویذات و دعوات و زیارات و گزیده ای است از کتابش «جنة الامان الواقية و جنة الايمان الباقية» موسوم به «مصباح کفعمی». از این کتاب ترجمه های متعددی در دست است. نسخه حاضر به جهت افتادگی و جابجایی صفحات و این که در اول و آخر نسخه ترجمه دعای کمیل از علامه مجلسی درج شده، مترجم شناخته نشد. این ترجمه شباهت دارد با دو نسخه دیگر که به شمارهای 10/77 و 9/231 در کتابخانه آیة الله گلپایگانی ره در قم فهرست نمودم.
فهرست آستان قدس رضوی: 174/15؛ الذریعة: 94/4 و 95.
آغاز: شرح دعای کمیل بسمله الحمد لله و سلام على عباده الذين اصطفى محمد و آله خيرة الوری و بعد گوید فقیر خاطی محمد باقر بن محمد تقى على الله عن جرائمها که چون دعای مشهور بدعای کمیل.
انجام: و صلى الله على رسوله و الائمة الميامين من آله و سلم تسليماً و درود فرستاد خدا بر رسول خود و پیشوایان صاحب میمنت که آل اویند و سلام فرستاد سلام فراوان.
ادعیه نسخ معرب زیبا، ترجمه نستعلیق، بدون نام کاتب، قرن 12، تمامی صفحات مجدول مذهب محرر، ترجمه شنگرف، در حاشیه تصحیح شده و حواشی دارد به لفظ «منه» و غیر آن، برگ های نسخه جابجا شده و ترجمه دعای کمیل از علامه مجلسی در اول و آخر نسخه در دو قسمت درج شده است.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول، 110 برگ، 12/5×18/5 سم، 16 سطر.
مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة، منسوب به امام صادق (علیه السلام) «1 ب - 37 پ»
رجعت، علامه مجلسی «38 پ - 90 ب»
نسخ، بدون نام کاتب، رساله دوم: 1262 ق.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول، 90 برگ، 11×18/5 سم، 18 سطر.
(حدیث - عربی)
از: منسوب به امام جعفر صادق (علیه السلام)
التراث العربي: 108/5.
آغاز: بسمله الحمد لله الذي نوّر قلوب العارفين بذكره و قدّس ارواحهم بسره و بره.
انجام: الصبر يظهر ما فى بواطن العثا من النور و الصفا.
نسخ، بدون نام کاتب، قرن 13.
(1 - 37) 37 برگ، 11×18/5 سم، 18 سطر.
(حدیث - فارسی)
از: علامه ملا محمد باقر بن محمدتقی مجلسی (1110 ق)
کتابشناسی مجلسی: ص 237؛ الذريعة: 90/1 و 68/13.
آغاز: بسمله حمد له و الصلوة والسلام على اشرف الانبياء و المرسلين محمد صلى الله عليه و آله الطاهرين المعصومین اما بعد چنین گوید فقیر خاکسار محمدباقر بن محمد تقی... که چون بر کافه ارباب فطنت.
انجام: سه مرتبه می زنی و گویی یا مولای العجل العجل العجل يا صاحب الزمان.
نسخ، بدون نام کاتب، شنبه 30 ذی قعده 1262، عناوین شنگرف، در حاشیه تصحیح دارد.
(38 پ - 90 پ) 52 برگ، 11×18/5 سم، 18 سطر.
(فقه امامیه - فارسی)
از: میرزا ابوالقاسم بن حسن گیلانی قمی (1231 ق)
الذريعه: 307/20؛ فهرست مجلس: 205/26 و 84/11.
مباحث: جلد اول
آغاز: بسمله حمدله و الصلوة... اما بعد چنین گوید اقل عبادالله ابو القاسم بن حسن الجیلانی که این چند کلمه یست در بیان مسائل عبادات حسب الاقتضای جماعتی از برادران دینی مرقوم قلم شکسته رقم می گردد و آن را مسمی کرده بمرشد العوام.
انجام: و بنابراین قبل از مردن و بعد از مردن هر دو می توان نوشت تمام شد جلد اول کتاب مرشد العوام و بعد از آن می آید جلد دوم در کتاب زکوة و خمس و صوم و غیر آن حق تعالی توفیق و اعانت عطا کند بر اتمام...
نستعلیق، موسوی، 1215 ق، عناوین شنگرف در اول نسخه دعای احرام و بعد از احرام درج شده است.
جلد: تیماج مشکی، 173 برگ، 11×15 سم، 18 سطر.
(دعا - فارسی و عربی)
مجموعه ای است از ادعیه شیعی بنقل از کتب حدیث و ادعیه هم چون تهذیب، مهج الدعوات، كشف الغمة، عدة الدّاعی. شامل دعاهایی چون اوراد نماز که شیخ علی عبدالعال ترتیب داده، اسناد اوراد هفته و ادعیه و تعویذات و تسبیحات ایام هفته، دعای صاحب الزمان با شرح آن، مناجات امام سجاد (علیه السلام) و حرز امام رضا (علیه السلام) و دعای جوشن کبیر.
آغاز: اوراد نمازی که عالی حضرت شیخ الاسلام شیخ علی عبدالعال رحمة الله ترتيب داده است بسمله لا اله الا الله الهاً و احداً و نحن له مسلمون.
انجام: سبحانك يا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار يا رب برحمتک یا ارحم الراحمين.
نسخ معرب، خواجه کلان بن محمد محسن فندرسکی، جمعه 28 ربیع الاول 1081 ق، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه نیز ادعیه ای درج شده است. جلد: تیماج قهوه ای مجدول، 11×18/5 سم، 15 سطر.
(بلاغت - عربی)
از: نظام الدین عثمان بن عبدالله خطایی (قرن 10)
حاشیه ای است بر كتاب «المختصر في شرح التلخیص» تفتازانی که تا بحث تعریف مسند اليه بالضمیر نگاشته است.
التراث العربي: 347/2.
آغاز: بسمله نحمد اللهم على ما اعطيتنا من سوابغ النعم و بوالغ الحكم... قوله نحمدک آثر الحمد على الشكر لانّ الحمد يعمّ الفضايل و الفواضل.
انجام: لا يحتمل هذا و الاولى ان يق بل المتروك بالمتروك اليه فيق يترك المعين الى غير المعين او الخطاب تمت الكتاب.
نستعلیق، ملا محمد محسن مرندی، 17 رجب 1071، عناوین شنگرف، در حاشیه تصحیح شده است، حواشی دارد.
فاقد جلد، 70 برگ، 14/5×20/5 سم، 17 سطر.
انوار التنزيل و اسرار التأويل، قاضی بیضاوی «1 پ - 125 ر»
مسالك الافهام فی شرح شرایع الاسلام، شهید ثانی «127 پ - 304 پ»
نسخ و نستعلیق، بدون نام کاتب، رساله دوم: (1006 ق یا 1060 ق). تیماج قهوه ای مجدول با ترنج و سر ترنج، 304 برگ، 20×24/5 سم، 18-28 سطر.
(تفسیر عامه - عربی)
از: قاضی ناصرالدین عبدالله بن عمر بیضاوی (685 ق)
التراث العربي: 324/1.
مباحث: از آغاز تفسیر تا اول سوره مائده.
آغاز: بسمله الحمدلله الذي انزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا.
انجام: يا ايها الذين امنوا لا تحلّوا شعائر الله یعنی مناسك الحج جمع شعيرة و هي اسم ما اشعر اى جعل شعاراً.
نسخ، نستعلیق، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده و نسخه بدل ها ذکر شده است، علامت بلاغ دارد.
(1 پ - 125 ر) 125 برگ، 20×24/5 سم، 18-24 سطر.
(فقیه امامیه - عربی)
از: شهید ثانی زین الدین بن علی عاملی (965 ق)
التراث العربي: 65/5.
مباحث: تجارت تا طلاق.
آغاز: بسمله حمدله و الصلوة... القسم الثاني في العقود و فيه خمسة عشر كتاباً قوله كتاب التجارة قد سبق في كلام المصنف رحمه الله في كتاب التجارة كغيره مايدل على انّ المراد بالتجارة عقد المعاوضة.
انجام افتاده: و لا يلزمه الا الاعتراف بما يعلم و لادته على فراشه الا بما يدعى.
نستعلیق، بدون نام کاتب، دوشنبه 5 ذی قعده 1060 (یا 1006 ق)، عناوین شنگرف، در حاشیه تصحیح شده، حواشی «منه رحمه الله» دارد. (127 پ - 304 پ) 178 برگ، 20×24/5 سم، 20-28 سطر.
(عربی)
کامل است.
آغاز: بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين الرحمن الرحيم.
انجام: بسم الله الرحمن الرحيم قل اعوذ بربّ الناس ملك الناس اله الناس من شرّ الوسواس الخناس الذي يوسوس في صدور الناس من الجنّة و الناس.
نسخ معرب زیبا، بدون نام کاتب، قرن 11، تمامی صفحات مجدول مذهب دو
صفحه اول سرلوح مزدوج مذهب و طلااندازی بین سطور دارد. فواصل آیات زر، نشانی ها شنگرف، اسامی سُوَر زر، در اول نسخه تاریخ تولدی مربوط به سال 1191 ق.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول با ترنج سوخت، 297 برگ، 18×27 سم، 11 سطر.
ترجمه مقالات غیبیه بکتاش ولی خراسانی «1 ر - 76 پ»
مطلوب كل طالب، رشيد و طواط «1 ر - 50 پ حاشیه»
دلگشای قیغوسیز «51 ر - 83 پ»
نصیحت نامه «84 ر - 88 ر»
مختصری از احوالات دوازده امام به ترکی «88 ر و پ»
نستعلیق، رساله اول و دوم: اسماعیل بن علی 999 ق، تمامی صفحات مجدول محرر شنگرف، عناوین شنگرف.
جلد: تیماج قهوه ای دور و مجدول با ترنج و سر ترنج، 10×15 سم، 9 سطر.
(عرفان - ترکی)
از: حاج بکتاش ولی خراسانی (قرن 8)
ترجمه ترکی است از کتاب «مقالات غیبيه و كلمات عينيه» حاج بکتاش ولی خراسانی (قرن 8) در عرفان. متن کتاب به فارسی بوده و نسخه ای از آن در کتابخانه دانشگاه تهران موجود است و نسخه ای از ترجمه ترکی آن (با ترجمه خطیب او غلو شاعر «قرن 9» در کتابخانه مغنیسا ترکیه موجود است.
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 1408/2؛ فهرست دانشگاه تهران: 2461/11؛ دانشنامه جهان اسلام: مادۀ «بکتاش».
یک صفحه از آغاز افتاده است.
آغاز افتاده: یار تدی و دخی اول حضرت رسولک آلنه و اصحابلرینه سلام اولسونکیم... و مقالات ایسبی وصوی شریعت... قطب معلوم سلطان حاجى بكتاش الخراساني قدس الله سرّه
العزیز اول دین چراغی ایمان نورنیک یاغی.
انجام: باقی کلام مبارک و خیر لو سوزلر قرآن تفسیر نده و حدیث نبویده کتوره و ز انشاءالله تعالى تمّ الكتاب...
نستعلیق، اسماعیل بن علی، 24 جمادی الاولی 999، تمامی صفحات مجدول شنگرف، عناوین شنگرف.
(1 ر - 76 پ) 76 برگ، 10×15 سم، 9 سطر.
(حدیث منظورم - فارسی)
از: رشید الدین محمد بن عبدالجلیل و طواط بلخی (578 ق)
گزارشی است به نثر و نظم از صد کلمه جاحظ که از کلمات امام علی (علیه السلام) گرد آورده بود. بارها بچاپ رسیده است.
میراث حدیث شیعه، دفتر اول، ص 193؛ فهرست نسخه های خطی فارسی، منزوی: 1685/2؛ کشف الظنون: 1721/2.
از آغاز یک صفحه افتاده است.
آغاز افتاده: مروان و شیر یزدان و سوار میدان حاکم محشر و ساقی حوض کوثر حیدر صفدر طالب كل طالب و غالب كلّ غالب... الكلمة الاول كلمه يكم لو كشف الغطاء مازددت يقيناً، حال خلد و حجیم دانستم / بیقین آن چنان که می باید.
انجام: این گناهان که یاد خواهم کرد *** یا رب از ما بفضل در گذاران
زدن چشم زشتی گفتار *** راندن شهوت خطای زبان
نستعلیق، احادیث نسخ معرب، اسماعیل بن علی، 999 ق، عناوین شنگرف. (1 ر - 50 پ حاشیه) 50 برگ، 10×15 سم، چلیپایی.
(عرفان - ترکی)
از: قیغوسیز
کتابی است در عرفان به نظم و نثر ترکی، مؤلف از اشعار خود در لابلای کتاب آورده و تخلص شعری اش «قیغوسیز» است.
آغاز: معاني بحرينه معدن أو لنلر *** حقیقت کامل انساة اولنلر
قمو اشیاده حق موجود دکلمی *** حقه انکار اولن مرد و دکلمی
انجام: عاقیله نصیحت ایلدوم عارف بلدکم نیم از مغانیم بود و رداخی یوق پنجه هر یکا با قدوم وجود مدن ارتوق... حرف اوز رینه سوز مختصر اولدى بالله اعلم بالصواب تمت کتاب دل گشای قيغو سيز (رحمة الله)...
نستعلیق، مولانا پری بن مولانازين الدين الراقوقى، ذی حجه 1006 ق، صفحات مجدول شنگرف، عناوین شنگرف، بخش های اولیه کتاب در حاشیه صفحات درج شده است.
(51 ر - 83 پ) 33 برگ، 10×15 سم، 15 سطر.
(شعر - ترکی)
منظومه ای است عرفانی به زبان ترکی در بیان مراتب سیر و سلوک و طریق اولیاء الله با تجلیل از ائمه شیعی، از سید غازی حاجی بکتاش نام می برد.
آغاز: صغن فضل حقه ای طالب راه *** که دولت عشقن ایت او ز که همراه
توجّه قیل توجّه اول کریمه *** جمال انوری ذات قديمه
انجام: نصیحت نامه یازدم درویشانه *** جهانده قلمغچون بر نشانه
خطای دردمندم بر کمینه *** اکیجک هود یوک شاهک دمینه...
حقك فضلینه بغلندک از لدن *** تمنا من دیدار در لم یزلدن
نسخ، بدون نام کاتب و تاریخ کتابت. (84 ر - 88 ر) 5 برگ، 10×15سم، 16 سطر.
(شعر - فارسی)
از: محمد مهدی بن حیدر علی شیرازی (1320 ق)
قصاید، غزلیات و مسمّطات شاعر است در مدح پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و امام علی (علیه السلام) و نیز مدح پادشاهان و شاهزادگان و امرای قاجار.
نسخه دیگری از دیوان آسوده در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران به شماره 339 نگهداری می شود.
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 2208/3؛ دايرة المعارف تشيّع: 113/1؛ الذريعة: 6/9
و 247/15؛ ریحانة الادب: 48/1؛ فارسنامه ناصری: 58/2؛ آثار العجم: 353؛ حديقة الشعراء: 32/1-37.
آغاز: زلف آنشوخ که یک سلسله دل در بر اوست *** سنبل و مشک همانا پدر و مادر اوست
سرکشی کرد برخسارش آنزلف سیاه *** این چه سودا و چه شور است که اندر سر اوست
انجام: تا گوهر بدن را ترکیب اعتدالی است *** تا خاک پست و گردون دارای فرّ عالی است
در زیر حکم شه باد از ماه تا بماهی تمّت القصايد و المسمّطات من كلام جناب مستطاب افصح المتکلمین میرزا مهدی متخلص بآسوده...
نستعلیق، تاج الشعرای شیرازی، ذیقعده 1315. جلد: گالینگور آبی، عطف چرم، 150 برگ، 16×21 سم، 13 سطر.
(اصول فقه - عربی)
از: سید ضیاء الدین عبدالله بن محمد حسینی حلی (قرن 8)
التراث العربي: 303/5.
آغاز: بسمله اللهم انى احمد حمداً لا يقدر حصره و لا يحصر قدره و لاینسی ذکره... و بعد فان الالتفات الى علم اصول الفقه و صرف الهمة الى عرفانه... فوضعت هذا الكتاب المسمى بمنية اللبيب في شرح التهذيب.
انجام: و قد قسمه الجدليون الى اربعة اقسام الاول عدم التأثير في الوصف و هو ان يكون الوصف المأخوذ في الدليل... فعلى الاول يمتنع الالحاق اذا لم يكن الفرع.
نسخ، بدون نام کاتب، قرن 10، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده است، در اول نسخه تملک علی بن محمد بن حسن بن محمد بن علی در 1099 با مهر وی و نیز تملک احمد بن محمد بن اسحق.
جلد: گالینگور آبی، عطف چرم، 200 برگ، 15×21 سم، 17 سطر.
(مجالس منبری - فارسی)
از: محمد باقر بن محمد جعفر فشارکی (1314 ق)
چهل مجلس است با چند مقدمه در شرح دعاهای روزهای ماه مبارک رمضان که مؤلف به سال 1283 ق آن را بدرخواست جمعی از مؤمنین تألیف نموده و بارها بچاپ رسیده است.
الذريعة: 353/15.
آغاز: بسمله الحمد لله الذي قصرت اوهام العارفين عن ادراك ذاته و انحصرت افهام العالمين عن عرفان کنه.
انجام: که این سه مرحله که ذکر کردیم هر یک از قرآن مستفاد می شود و قرآن اصل همه و کلید هر یک است.
نستعلیق، بدون نام کاتب، قرن 13 و 14، در اواخر نسخه مطالب متفرقه ای درج شده از جمله: قصیده عينيه سيد اسماعیل حمیری و چند نامه و اشعار متفرقه از جمله نوروزیه میرزا یحیی اصفهانی و ترجیع بند هاتف اصفهانی.
جلد: گالینگور قرمز، عطف چرم، 110 برگ، 18/5×23 سم، 19 سطر.
(دعا ۔ فارسی)
از: علامه ملا محمد باقر بن محمد تقی مجلسی (1110 ق)
الذريعة: 11/12؛ کتابشناسی مجلسی: ص 243.
یک برگ از آخر افتاده است.
آغاز: الحمدلله الذي جعل العبادة وسيلة لنيل السعادة في الآخرة و الاولى.
انجام افتاده: و مخالفت کرد توبه و کفاره او چیست حضرت فرمودند که ده مسکین را اطعام.
نسخ زیبا، ادعیه معرّب، ترجمه فارسی نستعلیق شنگرف زیرنویس، بدون نام كاتب، قرن 12، تمامی صفحات مجدول مذهب محرر، دو صفحه اول در حاشیه نقش گل و بوته مذهب، صفحه اول سر لوح مزدوج مرصع، آغاز ابواب کتیبه مذهب، عناوین شنگرف، در حاشیه تصحیح دارد.
جلد: روغنی دورو، روی جلد زمینه سبز مجدول با نقش گل و بوته زرین و داخل جلد زمینه سرخ مجدول با نقش گل و بوته الوان، عطف تیماج. 215 برگ، 16×26 سم، 19 سطر.
(لغت - عربی)
از: محمود بن احمد زنجانی (656 ق)
مختصر صحاح جوهری است با اسقاط شواهد و قواعد و مکرّرات. زنجانی تلخیص دیگری نیز از «الصحاح» دارد موسوم به «تنقیح الصحاح» که نسخه ای از آن به شماره 94 در کتابخانه سپه سالار موجود است.
نسخه هایی از «ترویح الارواح» در کتابخانه دانشگاه تهران (شماره های 626 و 8128 و 3046) و آستان قدس رضوی به شماره 6069 موجود است.
فهرست الفبایی آستان قدس رضوی: ص 125؛ فهرست آستان قدس رضوی: 26/13؛ کشف الظنون: 402/1 و 1073/2؛ هدية العارفين: 405/2؛ اعلام، زرکلی: 37/8؛ یادنامه علامه سید عبدالعزیز طباطبایی: 514/2 و 515
آغاز: بسمله الحمدلله مانح الاعلاق و فاتح الاغلاق وصلواته على سيّدنا المبعوث بمحاسن العادات و مكارم الاخلاق... و سمّيته ترويح الارواح في تهذيب الصحاح... الفصل في المهموز.
انجام ناتمام: فصل السين السا النية و الوطن و قبل بعد الهم سبا السبي و الاستبا الاسر و قد سبيت العدوّ سبيا و سباء اذا اسرته و اسبيّه مثله.
نسخ، بدون نام کاتب، قرن 13، عناوین شنگرف، حواشی تصحیحی دارد. جلد: تیماج مشکی مجدول، 175 برگ، 22×33 سم، 25 سطر.
(فقه - عربی)
از: شهید ثانی زین الدین بن علی عاملی (965 ق)
التراث العربي: 143/3.
مباحث: جلد اول.
آغاز: بسمله الحمدلله الذي شرح صدورنا بلمعة من شرايع الاسلام.
انجام: فى المدّة يحلف المنكر لاصالة عدم ما يدعيه الآخر من الزيادة تمّ الجزء الاول...
نسخ زیبا، بدون نام کاتب، قرن 12، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح شده و حواشی بسیار دارد از آقا جمال خوانساری و سید محسن بن حسینی جرفاد قادنی بخط خودش که این نسخه نیز در تملک او بود و مهرهای متعددی بر نسخه زده است و نیز مهر مربعی با سجع «عبده الراجي محمدجواد» در اوّل نسخه بچشم می خورد و در پایان فایده ای در توضیح این جمله از «قواعد الاحکام»: لو نذران يصوم شهرا قبل ما بعد
قبله رمضان و قیل شوال، از محسن جرفادقانی.
جلد: تیماج مشکی سوخت با ترنج و سر ترنج، 170 برگ، 20×30 سم، 29 سطر.
(فقه - عربی)
از: شهید ثانی زین الدین بن علی عاملی (965 ق)
یک صفحه از آغاز افتاده است.
آغاز افتاده: الطماح و الخوف زمامها العاطف بها عن الجماح والشكر طوله...
انجام: و في المدّة يحلف المنكر لاصالة عدم ما يدعيه الآخر من الزيادة...
نسخ، علی بن محمدرضا زین العابدین گلپایگانی، 1289 ق، عناوین شنگرف، نشانی ها مشکی، در حاشیه تصحیح شده و حواشی فراوانی دارد از جمله «منه ره» و «جم» و «مدارک» و «میرزا ابراهیم» و «محمدرضا» و «سلطان» در اواسط نسخه مهر بیضوی با سجع «حسين بن جعفر الموسوی» و در پایان نسخه تملک زین العابدین گلپایگانی.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول سوخت با ترنج و سر ترنج، 180 برگ، 19/5×31 سم، 21 سطر.
(مدایح معصومین (علیهم السلام) - فارسی)
از: اسماعیل بن محمد بن افراسیاب کرمانشهانی متخلص به شهسواری (قرن 13) قصاید و غزلیات ناظم است که در مدایح ائمه اطهار (علیهم السلام) خصوصاً حضرت علی (علیه السلام) سروده است.
آغاز: اگر نور خدا گردد دل آرا *** یقین از چشم دل بیند خدا را
خداوندا بنور عارفانت *** کریما رحم دارا کردگارا
انجام: قسم بخوبی رویت که شهسواری گفت *** که تو به نسبت خوبی ز خوب خوب تری
نستعلیق، بخط ناظم، 1234 ق، عناوین و نشانی ها شنگرف.
جلد: تیماج مشکی مجدول، 150 برگ، 20/5×29/5 سم، 24 سطر چلیپایی.
(مطاعن - فارسی)
از: اسماعیل بن محمد بن افراسیاب کرمانشهانی متخلص به شهسواری مطاعن دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) است به نظم و نثر و با ذکر داستان های تاریخی از کتب مختلف که در 1234 ق در سن پنجاه و پنج سالگی از تألیف آن فراغت یافته است، این کتاب شامل سیزده باب است.
آغاز: بسمله حمد و سپاس بیحد و قیاس سزاوار خداوندیست جلّ شانه و عظم سلطانه که.
انجام:
در عرصه مطاعن بر کوی شهسواری *** این ظلمت است از هجو وقف عمر نمودم...
ظلمت است این کتاب و تاریخش *** دوزخ از گور سیزده کافر 1234
نستعليق، بخط مؤلف، 1234 ق.
جلد: تیماج مشکی سوخت مجدول با ترنج و سر ترنج، 150 برگ، 20×29 سم، 17 سطر.
رسائل کجوری مازندرانی شیرازی:
الفوائد الرجالية «1 ب - 81 ر»
حجية المظنة «81 ب - 112 ر»
الرد على الاخباريين و الشيخية «112 ب - 121 ر»
نستعلیق، حسین بن محمد بن شاه محمد خراسانی الاصل ترشيزى المسكن، شروع کتابت در دوم رمضان 1259 در شیراز، اتمام رساله دوم: دوشنبه 16 صفر 1261.
جلد: تیماج قهوه ای، 121 برگ، 11×15/5سم، 15 سطر.
(رجال و درایه - عربی)
از: مهدی کجوری شیرازی (1293 ق)
این رساله در واحد تحقیقات مؤسسه دارالحدیث قم تصحیح شده و آماده چاپ است.
مشار عربی: 680.
آغاز بسمله الحمد لله رب العالمين و العاقبة للمتقين و الجنة للموحدين... اما بعد فهذا منتخب قليل الذكر وكثير الفائدة في علم الرجال و رتبته على مقدمة و بابين وخاتمة اما المقدمة ففيما لابد من التكلم فيه... و هو ثلاث جهات الاولى في تعريف هذا العلم و هو علم يعرف به رجال السند ذاتاً او وصفاً.
انجام: الى غير ذلك من الاصطلاحات هذا ما يسر الله تعالى لنا نظمه في سلك التحرير من الاشارة الى بعض فواید علم الرجال و مصطلحات علم الدراية وله الحمد علی ذلک جعله الله تعالى خالصاً لوجهه الكريم و نفعنا به و اخواننا به.
نستعلیق، حسین خراسانی، شروع کتابت در دوم رمضان 1259 در شیراز، عناوین و نشانی ها شنگرف، در حاشیه تصحیح دارد، کاتب شاگرد مؤلف بوده است.
(1 پ - 81 ر) 81 برگ، 11×15/5 سم، 15 سطر.
(اصول فقه - عربی)
از: مهدی کجوری شیرازی (1293 ق)
الذريعة: 161/6 رقم 885 «حاشیه بر حجية المظنة فرائد الاصول».
آغاز: بسمله حمدله و الصلوة و السلام على خير خلقه محمد و عترته الطاهرين اما بعد فليعلم ان المجتهدين بعد الاتفاق على انّ العمل بالظن اما واجب او محرم قد اختلفوا في ان الاصل الاصيل حرمة العمل بالظن.
انجام: فالعمل بالخبر لا بالظن بل الظن في تعيينه او نقول ان الاخبار بعد ما كان قطعي الحجية فالعمل بها عمل بالقاطع في الحقيقة قد تمت هذه النسخة.
نستعلیق، حسین بن محمد بن شاه محمد خراسانی الاصل ترشيزى المسكن، دوشنبه 16 صفر 1261 در شیراز، عناوین و نشانی ها شنگرف، کاتب شاگرد مؤلف بوده از مؤلف با عنوان «شيخنا الاستاد ادام الله ظله» یاد می کند. (81 پ - 112 ر) 42 برگ، 11×15/5 سم، 15 سطر.
(عقاید - عربی)
از: مهدی کجوری شیرازی (1293 ق)
رساله مختصری است در تایید روش مجتهدین و رد و تخطئه نظریه اخباری ها و شیخیه که در پاسخ به سؤال کسی نگاشته است.
آغاز: بسمله الحمد لله الذي ارشدنا من غياهب الظلمات و اسعدنا باستنباط الاحكام من الآيات و آثار الائمة الهداة... اما بعد فيا ايها السائل المسترشد بعد ما اقتضت الحكمة الربانية خلقک فعدلک.
انجام: ولو بقى مع ذلك حيرة فليس تكليفك الا التخيير و لا يلزم منه الترجيح بلا مرجح كما نبهناک علیه سابقاً و الحمدلله و سلام علی آمنائه و سفرائه و ولاته و ساداته البرية الف الكرم و ازکی السلام و التحية.
نستعلیق، حسین خراسانی، 1261 ق در شیراز، عناوین و نشانی ها شنگرف، در پایان نسخه نصف صفحه از رساله ای در جبر و اختیار ثبت شده است.
(112 پ - 121 ر) 10 برگ، 11×15/5 سم، 15 سطر.
(عرفان - فارسی)
از: علی بن طیفور بسطامی
فهرست نسخه های خطی فارسی، منزوی: 1407/2 و 1408.
آغاز: ای نام تو آرایش عنوان کلام *** وی یاد تو آرایش هر بی آرام...
افتتاح کلام بنام آن خدایی که نام او مصباح زجاجه روح است و پیغام او مفتوح دریچه.
انجام:
در راه خود اول ز خودم بیخود کن *** آن گاه ز بیخودی بخود راهم ده
نستعلیق زیبا، بدون نام کاتب، قرن 13، در اول و آخر نسخه چند یادداشت به تاریخ 1282 و 1286.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول، 24 برگ، 12×18/5 سم، 12 سطر.
(سیاسی - فارسی)
از: قاسمعلی بن علی [نیریزی]
مؤلف که در سن کهولت این رساله را تألیف نموده، می گوید: در سال 1291 ق که حسام
السلطنة نزول در فارس نمود، مؤلف بواسطه ظلمی و ستمی که بر او روا شده بود از نیریز وارد شهر شد تا مجملی از احوال قضاة طغاة را به عرض نوّاب و الا فرمانفرمای فارس برساند. عناوین کتاب «برطل - برطل» است.
آغاز: بسمله الحمد لذاته لوليه بذاته الذى خلق الانسان عن طين ثمّ جعل نسله من سلالة... و بعد چون در سنه هزار و دویست و نود و یک هجری.
انجام: و تصدّق علينا انّ الله يجزى المتصدّقين و السلام على من اتّبع الهدى قد تمت الصحيفة المسمّاة ببرطل القضاة بيدى الفانية...
ثلث، بخط مؤلف، سه شنبه 17 شعبان 1291. جلد: تیماج سرخ، 42 برگ، 11×17 سم، 11 سطر.
(شرح دعا - عربی)
از: ملاهادی بن مهدی سبزواری (1289 ق)
التراث العربي: 311/3.
صفحه اول افتاده است.
آغاز افتاده: غالية و ما ادريك ماهية جنة عالية... بسمله يا من دلع لسان الصباح بنطق تبلجه في بعض السنخ اللهم يا من دلع اللهم اصله يا الله.
انجام: ياكريم و هو التكريم بالخلافة عن الكريم و صلى الله على محمد و آله...
نسخ، محمد سبزواری، 1270، متن دعا شنگرف و معرّب، با حواشی از عبد المجيد.
جلد: تیماج مشکی مجدول، 195 برگ، 11/5×17 سم، 12 سطر.
هداية المسترشدين في شرح معالم الدین، محمد تقی اصفهانی «1 پ - 180 پ»
مصباح فى بيان حال المشتق و الاشتقاق و تحقيق الحق فيه «181 ر - 102 پ» در چند مقدمه و چند مقاله، و مصباح في الاجزاء
البلد الامين في اصول الدین، سید جعفر کشفی «182 پ - 187 ر»
خلاصة الاصول، محسن کرمانشاهی «187 ر - 188 ر»
نستعلیق، سید محسن بن حبیب حسینی جرفادقانی، 1262 ق، فواید متفرقه ای به نظم و نثر در اول و آخر نسخه درج شده است از جمله تعداد ادبیات جلد اول هداية المسترشدین که تخمیناً 17000 بیت برآورد شده است. و نیز در جای های مختلف تملک کاتب با مهروی مشاهده می شود.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول، 190 برگ، 16×21 سم، 22-24 سطر.
(اصول فقه - عربی)
از: محمد تقی بن محمد رحیم تهرانی اصفهانی (1248 ق)
فهرست الفبایی آستان قدس رضوی: 610.
مباحث: جلد اوّل.
آغاز: بسمله حمدله و الصلوة و السلام على اشرف المسلمین محمد و عترته الاطائب الاكرمين قوله الفقه في اللغة الفهم كما نص عليه الجوهري و غيره.
انجام: مبتنى على اللزوم اخذاً بمقتضى الاصل لدوران الثمن بينه و بين المقبوض...
نستعلیق، محسن بن حبيب جرفادقانی، 1262 ق، عناوین و نشانی ها شنگرف، با تملک کاتب و مهر وی در اول و آخر نسخه.
جلد: تیماج قهوه ای مجدول، (1 پ - 180 پ) 180 برگ، 16×21 سم، 24 سطر.
(عقاید - عربی)
از: سید جعفر بن ابی اسحاق دارابی کشفی (1267 ق)
ارجوزه ای است در عقاید شامل 496 بیت که در آن کتابش «اجابة المضطرين» را با عناوین «زبدة - زبدة» در نجف اشرف به نظم کشیده است.
التراث العربي: 405/1.
آغاز: بسم القديم الملك العلام *** انا فتحنا عقدة الكلام
انجام: و الختم في غير الغرى الغرا *** مرقد سرّ الله اى الكبرى
نستعلیق، سید محسن بن حبیب حسینی جرفادقانی، 1260 در دار السرور بروجرد، در حاشیه تصحیح شده است.
(182 پ - 187 پ) 6 برگ، 16×21 سم، 22 سطر چهار ستونی.
(اصول فقه منظوم - عربی)
از: ملامحسن بن محمد سمیع کرمانشاهی (قرن 13)
الذريعة: 213/7؛ التراث العربي: 27/3 «الدرر البهية».
آغاز: سبحانه من لا يزال محسناً *** حمدى اليه الملك المهيمنا...
سمّيتها خلاصة الاصول *** و الله ارجو غاية المأمول
انجام: فاختم القول بحمد الله *** مصلياً على رسول الله
و آله السادة في الدارين *** لافرق الله بينهم و بينی
نستعلیق، سید محسن بن حبیب حسینی جرفادقانی، شعبان 1262. (187 ر - 188 ر) 2 برگ، 16×21 سم، 23 سطر چهار ستونی.
(منطق - فارسی)
از: محمد بن محمود حسینی یزدی
فهرست نسخه های خطی فارسی، منزوی: 1493/2؛ فهرست آستان قدس رضوی: 368/4.
آغاز: بسمله الحمدلله الذي جعل المنطق آلة لابراز ما يعلم.
انجام: رفع دیگری زیرا که اجتماع هر دو با هم صحیح است تمّت الكتاب.
نسخ زیبا، علی بن محمد، ربیع الثانی 1284 در کربلا، عناوین شنگرف، نشانی ها مشکی، با تصحیح در حاشیه.
جلد: تیماج سُرخ مجدول، 30 برگ، 15/5×21 سم، 16 سطر.
(صرف - فارسی)
رساله مختصری است در بیان تصریف افعال عربی، جز امثله و شرح آن و جز صرف میر و صرف زاهد.
آغاز: بسمله بدان که افعال بر دو گونه است ثلاثی و رباعی ثلاثی آنست که حروف اصول او سه باشد.
انجام: باب الافعلال من الصحيح... و من المهموز العين الاطمينان بيار میدن اطمانّ يطمانّ اطمئنانا فهو مطمئن ليطمئن لا يطمئن اطمئنّ لا تطمئن.
نستعلیق، حسین بن محمد تبریزی، پنج شنبه رجب، عناوین شنگرف در حاشیه تصحیح شده است و علامت بلاغ دارد، در پایان نسخه یک رباعی از كاتب در تاریخ اختتام این نسخه که مطابق با کلمه «كيف عجب» است. جلد: تیماج قرمز مجدول، 25 برگ، 15/5×21 سم، 16 سطر.
(لغت - فارسی)
از: ابونصر بن ابی بکر فراهی (640 ق)
فهرست نسخه های خطی فارسی، منزوی 2039/3.
آغاز: بسمله الحمد الله على نعمه و آلائه...
همی گوید ابونصر فراهی *** كتاب من بخوان گر علم خواهی
انجام: ثعلبان رو به و تعال بیا *** صر صرانی مشتر کتر کوها
نسخ، حسین بن حسن ریشهری، 8 شعبان 1309 به جهت قرائت میرزا حسین خان فرزند نظام السلطنه، عناوین و نشانی ها شنگرف. جلد: تیماج سرخ مجدول، 37 برگ، 16/5×21/5 سم، 6 سطر.
(تاریخ پیامبر و امامان - فارسی)
از: ملامهدی بن ابی ذر نراقی (1209 ق)
فهرستواره کتاب های فارسی، منزوی: 1759/3.
آغاز افتاده: اقرب قربات و اشرف سعادات است... آن را مسمی نمود بمحرق القلوب.
انجام افتاده: مجلس بیستم در شهادت سلطان سرير ارتضى على بن موسى الرضا (علیه السلام)... و تابوت بزمین فرود آمد پس حضرت پدر خود را از تابوت
نسخ، بدون نام کاتب، قرن 13، عناوین و نشانی ها شنگرف.
جلد: تیماج قهوه ای دو رو، 252 برگ، 15/5×22 سم، 21 سطر.
(حدیث - عربی)
از: شیخ صدوق محمد بن علی بن بابویه قمی (381 ق)
التراث العربي: 277/5.
مباحث: کامل بدون مشیخه.
آغاز: بسمله اللهم انی احمدک و اشکرک و اومن بک و اتوکل علیک.
انجام: اهل بیتی و ثقلى فاذهب عنهم الرجز وطهرهم تطهيراً تم كتاب من لا يحضره الفقيه.
نسخ، بدون نام کاتب، قرن 11، تمامی صفحات مجدول محرر، عناوین شنگرف، با تصحیحات اندک در حاشیه در اول نسخه تملک سید تاج الدین محمد موسوی اردبیلی در غره صفر 1107 با مهر وی.
جلد: تیماج دو رو دو رو قهوه ای سوخت مجدول با ترنج و سر ترنج و لچکی، 320 برگ، 20×34/5 سم، 27 سطر.
(تاریخ معصومین - فارسی)
از: ملامهدی بن ابی ذر نراقی (1209 ق)
فهرستواره کتاب های فارسی، منزوی: 1759/3.
آغاز: بسمله حمد و سپاس بی نهایت تحفه بارگاه کریمی است.
انجام: علاجی از برای او متصوّر نيست لعنة الله عليه و على سائر ظالمی آل محمد صلى الله علیه و آله و عذبهم الله عذاباً اليماً.
نستعلیق، قاسمعلی بن علی اکبر صباغ تهرانی، یک شنبه 15 محرم 1226، عناوین و نشانی ها شنگرف.
جلد: تیماج قهوه ای سوخت مجدول با ترنج و سرترنج و لچکی، 230 برگ، 20×30 سم، 23 سطر.
(تاریخ معصومین - فارسی)
از: علامه ملا محمد باقر مجلسی (1110 ق)
کتابشناسی مجلسی: 202.
آغاز: بسمله ستایش بی مثل و انباز سزاوار خداوند بی نیازیست که تذکره مصایب.
انجام: او را ظاهر گردانم و دین حق برای او خالص باشد.
نستعلیق، بدون نام کاتب، قرن 13، تمامی صفحات مجدول شنگرف، عناوین و نشانی ها شنگرف در اول نسخه تملکی به تاریخ 1225.
جلد: تیماج قهوه ای، 330 برگ، 20×31 سم، 20 سطر.
(اخلاق - فارسی)
از: بهاء الدین محمد ابراهیم بن محمد سرمدی (ترمذی)
نسخه های خطی فارسی، منزوی: 1585/2؛ الذریعة: 444/4.
آغاز: بسمله الحمد لله الذي امرنا بالعلم و الطاعة و فهانا عن الجهل و الضلالة...
انجام: حسد و غیر آن بر هیچ کس غالب نباشد الّا کسی که پارسایی کند و الله اعلم.
نستعلیق، بدون نام کاتب، پنج شنبه 15 ربیع الاول 1260، عناوین و نشانی ها شنگرف.
جلد: تیماج مشکی مجدول، 60 برگ، 11×18 سم، 11 سطر.
تصحیح اصغر ارادتی
محمد بن حسن بن علی بن محمد بن حرّ عّاملی، معروف به شیخ حرّ، تولد وی در شب آدینه هشتم ماه رجب سال 1033 ه. در روستای مشغری (به فتح میم، و سکون شین، و فتح عين و الف کوتاه) در منطقه جبل عامل لبنان، اتفاق افتاد. ابا عن جدّ از بزرگان مذهب جعفری بودند، نسب شریفشان به حرّ بن یزید ریاحی (شهید کربلا) منتهی می شود، که از آن زمان از بزرگان مذهب جعفری بودند. تعلیم شیخ نیز توسط اساتین این خاندان بود: پدر شیخ، شیخ حسن بن علی بن محمد بن حسین حرّ عاملی، که از بزرگان این خاندان، و ادیبی توانا و جامع علوم مختلف بود، تربیت کودکی شیخ را به عهده می گیرد، و پس از آن جدّ مادری اش (که عموی والد وی نیز می باشد) شیخ عبد السلام بن محمد بن حسین حرّ عاملی، که در زهد و ورع کم نظیر بود، خط و مقدمات را به شیخ آموزاند. سپس در محضر شیخ حسین مظهری، شیخ زین الدین، نواده شهید ثانی، شیخ محمد حرّ، (عموی خود، و دیگران، تحصیلات خود را تکمیل کرد که مدت اقامت شیخ در این بلاد به سی سال کشید و در این مدت علاوه بر تحصیل، به نوشتن کتاب و تدریس روی آورد. وی را در این ایام دو سفر زیارتی به خانه خدا و دو تشرف به عتبات عالیات عراق روی داد. تا این که به سال
1072 ه. به عزم زیارت امام هشتمین (علیه السلام) به مشهد مشرف شده و در آن جا به عوامل چندی که ارباب تراجم نوشته اند، رخت اقامت افکند.
سلاطین صفوی که علاقه وافری به علمای شیعه نشین جبل عامل داشتند چون آوازه شیخ را در اقلیم خویش شنیدند، روی به او آوردند. بنا به زعم عده ای، به اصرار علامه مجلسی (رحمة الله علیه) سلطان صفوی، شیخ را به منصب شیخ الاسلامی و قاضی القضاتی آن نواحی گماشت.
وی زمان توقف در مشهد، دو سفر دیگر، و به نقلی سه سفر دیگر، به حج و زیارت قبور ائمه عراق مشرف شد. که در سروده ای، به یکی از این سفرها اشاره می کند.
وحركنا شوق الزيارة فانثنت *** لنا همم لا ترهب المطلب الوعرا
نسير و نسرى نتحى صاحب الأسرا *** فأكرم به قصداً و أكرم به مسرى
و طيبة قصدى و الغرى و كربلا *** و من بعدها الزوراء و طوس و سامرا
فاح لنا من طيبة طيب عرفها *** و لاح لنا نور ونور بها یسری
و نلنا بسامراء خير مثوبة *** فيا ليت عاد القرب لى و الا سى مرا
و في زورة الزوراء لما تيسرت *** لنا لم تخف من زور قول امره أزرى
و عدنا إلى طوّل برغم العدى و قد *** أقمنا بها اذ كان ذاک بنا احری
وی در مراجعت یکی از سفرهای زیارتی، به اصفهان وارد شد و مرحوم علامه مجلسی (رحمة الله علیه) و دیگران از شیخ به نیکی تجلیل کردند و شاه سلیمان صفوی به دیدن شیخ رفت و ملاقات چندی بین آن ها اتفاق افتاد که صاحب روضات الجنات گزارشی از این دیدارها را ضبط کرده است (618).
از شیخ خاطره زیادی در دست نیست و آن چه است نشانگر علاقه شیخ به خاندان عصمت و طهارت است که در باب سی وسوم کتاب إثبات الهداة قسمتی از آن ها را خود نقل نموده است.
شیخ حرّ عاملی، این بزرگ مرد تدوین حدیث و یکی از استوانه های بزرگ حدیث گرایی، در شب شهادت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به سال 1104 ه. به ملکوت خدا رفت و در ایوان حجره ای از حجرات صحن شریف رضوی، جنب مدرسه میرزا جعفر او را دفن کردند و اکنون آشنای همه زوار امام هشتم (علیه السلام) است.
از مرحوم شیخ حرّ عاملی بعد از خود سه پسر به یادگار ماند:
حسن بن محمد حرّ عاملی، شاگرد پدر، پس از پدر به جای پدر نشست و محل ارجاع مردم شد، و شعر خوب می سرود، کتابی نیز در شرح کتاب هدایه، پدر نوشته است و گویند در کنار قبر پدر آرمیده است.
احمد بن محمد؛ از فقها بزرگ، و ادیب توانا و شاعری کم همتا، که تعلیقه ای نیز بر الکافی نوشته است.
شیخ محمد رضا بن محمد؛ از فقها و محدثین نامی و مفسری کم - بدیل است و سال ها نزد پدر حدیث آموخته و در سال 1110 ه. بدرود حیات گفته است.
ارباب تراجم وصیتی را از شیخ می دانند که به ترتیب و روش کشف المحجة لشمرة المهجة، تألیف سید بن طاووس که آن نیز وصیتی بر فرزند است نوشته شده است. مرحوم آغا بزرگ طهرانی آن را با نام وصية إلى الولد معرفی می کند که با آغاز و انجام این رساله همگونی دارد. [ج 104،25] که ما نیز عنوان را از ایشان گرفته ایم. شیخ آغا بزرگ از این وصیت چند نسخه معرفی می کند که می شود چند تای دیگر نیز به آن ها اضافه کرد. و علت این فراوانی نسخه، مؤجز و مفید بودن آن است که چه از نظر کاووش های علمی و چه از نظر دستور العمل های اخلاقی، مورد بی مهری کاتبان قرار نگرفته و همواره مورد استفاده سالکان اخباری است.
شیخ این وصیت را هنگام عزیمت به مکه معظمه، برای نصب العین فرزند دانشمندش شیخ محمد رضا (م 1110ه.) نوشته است و به نظر می رسد که تاریخ نگارش این وصیت نامه به قبل از سفر اول و یا دوم ایشان، از سرزمین جبل عامل، به طرف حرم خانه خداست، چون فرزندش را به تحصیل امور دینی و مواظبت بر واجبات و ترک محرمات تشویق می کند، ناگفته روشن است که شیخ زمانی که در مشهد اقامت داشت فرزندش از مقدمات علوم دینی فارغ و از جمله علمای، نه هم سنگ پدر، محسوب می شد و تشویق چنین دانشمندی به تحصیل صرف و نحو و... که از مقدمات اولیّه طلبگی است کاری بس ناشایسته است که دانشمند و پدری چون شیخ حرّ، فرزند فقیه و دانشمند خود را به توصیه هایی فرا خواند که به درد کودکی او می خورد در ضمن، فاصله زمان وفات پدر با فرزند به شش سال نیز نمی رسد و این نیز شاید اماره ای باشد بر این که، این پسر فقیه و محدث و مفسر و الا مقام در زمان پدر، و در زمانی که ایشان در مشهد مقدس اقامت داشته مورد توجه اهل علم بود، چون به نظر ناممکن می رسد که کسی به فاصله شش سال به چنان درجه ای برسد که شرح حال - نگاران، ده بیست لقب به دنبال نام وی آورند. و پدری چون شیخ حرّ به مقام وی واقف است و او را به مواظبت نماز، مجالست علما و غیره دعوت نمی کند چراکه دیگران باید به مجالست پسر شتابند.
مذاق اخباری شیخ حرّ، در این جا نیز چون آثار دیگرش بروز می کند و فرزند کرامش را به آموختن علوم نافعه که همان نحو، صرف، بیان... تفسیر وحدیث است توصیه می کند و از نزدیکی به فلسفه که از مخترعات مأمون است بر حذر می دارد و همه احتیاجات بشر و همه معارف عالی را در روایات اهل بیت (علیهم السلام) نشان می دهد. چرا که شیخ حرّ، چون اصحاب حدیث می اندیشد و تقریباً در همۀ کتاب هایش به غیر از قال الامام... چیز دیگری نگفته است. وسائل الشیعة را ترتیب می دهد که هیچ عالمی را در مراجعه به احادیث، بالخصوص در ابواب
فقه به آن گریزی نیست. هداية الأمة إلى أحكام الأئمة را از آن دريای روایات اقتباس می کند و به نام دوازده امام، هر مطلبی را به عدد دوازده ختم می نماید، اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات را می نویسد که گذشته از آیات رحمانی، بیست هزار حدیث در اثبات نبوت خاصه و امامت ائمه معصومین را جمع آوری کرده است، إثنا عشريّه في الرد على الصوفیه را تألیف می کند و در جای جای کتاب، به کسانی که پیروی به غیر از روش چهارده معصوم نمی کنند می تازد، و روایات شدیدی در رد بر صوفیه و اهل فلسفه می آورد و این کتابش را نیز چون کتب دیگرش در دوازده باب و دوازده فصل ترتیب می دهد.
تنها نسخه ای که ما از آن استفاده کرده ایم، متعلق به کتابخانه این جانب می باشد که ظاهراً، كاتب آن فارس زبان بوده، کلمات عربی را فارسی ضبط کرده است، و بعضاً کلمات را جا بجا نوشته است که تا حدودی آن ها را اصلاح کرده ایم و در پاورقی به آن ها اشاره شده است، و مآخذ روایات از کتب دست اول استخراج نموده و در غیر آن، به کتب خود شیخ حرّ، استناد داده ایم.
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين
الحمد لله على جزيل نواله و الصلاة و السلام على محمّد و آله، امّا بعد: فهذه وصيّة لطيفة و موعظة شريفة و نصائح نافعة و فوائد جامعة الّفها الفقير محمّد بنِ الحسن الحرّ العاملي لولده محمّد رضا الحرّ، عند فراقه إيَّاه متوجهاً إلى زيارة حجج الله (علیه السلام) وفّقه الله لمراضيه وجعل مستقبله خيراً من ماضيه - فينبغي له بل يجب عليه تدبرّ معانيها و العمل بما فيها فكلّها مما يَهدى إليه صحيح العقل، ويدل عليه صريح النقل.
فأقول: أوصيك أيّها الولد السعيد و فقك الله؛ أولاً: بالاخلاص في جميع العبادات و أهمها طلب العلم و تعلّمه و تعليمه، فينبغي أن يكون قصدك بجميع تلك الأقسام رضا الله و التقرّب إليه و طاعته و إمتثال أمره و إياك و الريا [ء] فإن الريا [ء] شرك بالله، فلا تقصد لشيء من ذلك رضاء أحد من الناس، و لا تحصيل شيء من النفع الدنيوي وتفكر في قوله تعالى: مَن كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَن كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ مَا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِن نَصِيبٍ (1).
و اعلم إنّ الناس لا خير فيهم يعتد به فاقبل بقلبك على الله، فقد روي «مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ وَ مَنْ أَصْلح سريرته أَصْلَحَ الله علانيتُهُ» (2)، و «مَن خَافَ اللَّهَ أَخَافَ اللَّهُ مَنْهُ كلّ شيءٍ وَ مَنْ لَمْ يَخَفِ اللَّهَ أَخَافَهُ اللَّهُ مِنْ كُلِّ شَيءٍ» (3).
و الاحاديث في مدح الاخلاص و ذم الريا [ء] أكثر من أَنْ تُحصى، و دلالة العقل و الإعتبار مؤيدة لتلك الأخبار.
1) الشوری (42): (20).
2) وسائل الشيعة 15: 298: قال أميرالمؤمنين (علیه السلام): كانَتِ الفُقَهَاءُ وَ الْعُلَمَاءُ إِذَا كَتَبَ بَعْضَهُمْ إِلَى بَعْضٍ كَتَبُوا بِثَلاثٍ لَيْسَ مَعَهُنَّ رَابَعَةٌ مَنْ كَانَتْ هِمَّتُهُ آخِرَتَهُ كَفَاهُ اللهُ هَمَّهُ، وَ مَنْ أَصْلَحَ سَرِيرَتَهُ أَصْلَحَ اللَّهُ عَلَانِيَّتَهُ، وَ مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ.
3) الكافي 2: 68.
و ثانياً: ببذل الجهد في العبادات، من تعلّم العلوم الشرعيّة و تعليمها، و كثرة المطالعة و الحفظ و التفيهم، و مذاكرة العلماء و مجالستهم و سؤالهم، و المواظبة على الصلاة الواجبة في أوّل أوقاتها، و المندوبة من النوافل المرتبة و غيرها، و خصوصاً صلاة الليل، و صلاة جعفر، و تلاوة القرآن، و كثرة الدعاء، و ذكر الله من التهليل و التحميد و التسبيح و التكبير و الاستغفار و الصلاة على محمّد و آله، و التوبة و الصوم الواجب و المندوب، و التصدّق و إطعام الطعام، و سقي الماء، و الزيارات، و عيادة المريض و تشييع الجنازة، و زيارة المؤمنين و قضاء حوائجهم و إدخال السرور عليهم، و فعل المعروف، و جهاد النفس و منعها من المحرمات، و المكروهات، و تضييع الاوقات، و أمرها بصرف جميع الحركات و السكنات إلى أنواع العلم و العبادات.
و ثالثاً: بالإعتقاد و الإهتمام بالعلوم النافعة المأمور بها، و هي النحو و الصرف، و المعاني و البيان و اللغة و الفقه و الحديث و التفسير، فعليك بتعلمها و تعليمها و مطالعة كتبها و حفظ مسائلها و قواعدها، فإنها تشتمل على جميع ما يحتاج إليه من المطالب الدينيّة، و أكثر العلوم المشهورة سوى ما ذكر من المستحدثات و المخترعات، و ما وصل في زمان المأمون إلى المسلمين من علوم الحكماء و الفلاسفة المتقدمين، و في العلوم السابقة خصوصاً علم الحديث ما يغني عنها، بل مما هو أوثق منها، فقد اشتملت أخبار الأئّمة الأطهار (علیهم السلام) على جميع ما يحتاج إليه الناس، بل على ما يزيد على قدر الحاجة و الكفاية، من الأدلة العقلية و النقلية و المطالب الدينية و الدنيوية، فعليك بكثرة تتبع كتب الحديث، و قد أجزت لك روايتها عنّي بالطرق المعروفة، و قد ذكرت بعضها في آخر وسائل الشيعة و باقيها في كتب الرجال و الاجازات، و في كتب [العلوم] المذكور فوائد وأدلة موافقة للأحاديث، فهي مؤيدة لها فتصلح حجة و دليلاً الزامياً لأهل الباطل و لَعَلَّ ذلك هو مطلب مؤلفيها منها؛ لكنّ فيها شبهات و تمويهات و تدليسات و تلبيسات ينبغي بل يجب الحذر منها و الاحتراز عنها.
و رابعاً: بحسن العشرة للناس فإنّه لا بد من الاختلاط بجماعة كثيرين؛ لأنّ الناس (1)مدنيّ بالطبع لا يمكن أن يعيش وحده، بل يحتاج إلى مساعدين و معاونين، فينبغي عشرتهم بحسن الخلق، و حلاوة اللسان و الاكرام و الاحسان، و العفو عن المسيء و مدارا [ة ] الاشقياء وخدمة الصلحاء و العلماء، و توقير الشيوخ، و تعظيم أهل الفضل ورحمة الصغار و إداء الحقوق و المكافاة على المعروف، و الشفقة على الخيرات (2)و الاخوان و اجتناب سوء الخلق وخبث اللسان، فقد رُوِيَ في الحديث «من خاف الناس لسانه فهو من أهل النار» (3)، ورُوِيَ «شرّ الناس من اكرمه الناس اتقاء
شره» (1)، و ينبغي «أَنْ تُحِبُّ للناس ما تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ تَكْرَهُ لَهُمْ ما تَكْرَهُ لِنَفْسِكَ» (2)، و تكفّ الأذى عن الناس و لا تؤذهم بيدٍ و لا لسان، و لتكن همتك في المعروف و الاحسان لا في الأذى و الظلم و العدوان.
و خامساً: بحفظ النفقة و معرفة وجوه الانفاق و ليكن من غير اسراف و لا تقتير، وَ لَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةٌ إِلَى عُنُقِكَ وَ لَا تَبْسُطُهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَّحْسُوراً (3)وَ الَّذِينَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَاماً (4).
و ينبغي التقدير و الاختصار و اجتناب التقتير و التبذير إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ (5)و لِيُنفِقْ ذُو سَعَةٍ مِن سَعَتِهِ وَ مَن قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللهُ لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا مَا آتَاهَا سَيَجْعَلُ اللهُ بَعْدَ عُسْرِ يُسْراً (6).
و في الحديث: «ضمنت لِمَنِ أقتَصَدَ أنْ لا يفتَقِر» (7)، و البخل شرّ من الاشرار.
و سادساً: بتدبر العواقب فلا تفعل شيئاً بغير تأمّل و لا تقل شيئاً بغير فكر و تدبّر، و عليك بالاستشارة و الاستخارة عند الأمور المهمّة التي تخشى من عواقبها، فمن لم يستشر يندم و عليك بالتوكل على الله، و إياك [و] الإفراط في الحذر فإنّه يدعوا إلى الجبن، و في الحديث «قَرِنْتُ الهيبةُ بالخيبة و الحياءُ بالحرمان» (8)و اصرف العزم و الهمة إلى الأمور المهمة، ففي الحديث «مَا ضَعُفَ بَدَن عَمَّا قَوِيَتْ عَلَيْهِ النِّيةَ» (9)ورُوِيَ «من طلب شيئاً وجدّ وجد» (10)و «من قرع باباً ولج وَلَج» (11)، و الافراط و التفريط في كل شيء مذمومان، و خير الامور أوسطها.
و سابعاً: بملازمة الاوراد والادعية المأثورة، و كثرة مطالعة كتب العبادات و الدعاء وحفظ أكثر الادعية و المواظبة عليها، خصوصاً الادعية المختصرة وسائر أدعية الصباح و المساء، و تعقيبات الصلاة
1) وسائل الشیعة 16: 34.
2) الكافي 2: 1692.
3) الاسراء (17): 29.
4) الفرقان (25): 67.
5) الاسراء (17): 27.
6) الطلاق (65): 7.
7) الکافی 4: 53.
8) وسائل الشیعة 16: 84.
9) من لا يحضره الفقيه 4: 400.
10) عن أمير المؤمنين (علیه السلام): مَنْ طَلَبَ شيئاً نالَهُ أو بَعْضُه نهج البلاغة 544، دار الهجرة قم.
11) عَنْ أمير المؤمنين (علیه السلام): من استدام قرع الباب ولج ولج. غرر الحكم: 193.
و أدعية المهمّات و دفع المخاوف، و ينبغي الإعتناء و الإهتمام بالدعاء فإنّه وسيلة عظيمة، بل هو أقوى الوسائل إلى حصول المطالب، فليطلب الانسان كلّ ما يريده من الله، و ليتوكل عليه و ليسع به و ليحسن ظنه بربّه فإن ذلك اوفق الاشياء، و ليغتنم الدعاء و طلب الحوائج العظيمة و الحقيرة من الله في الاوقات الشريفة، کشهر رمضان و ليلة الجمعة و يومها، و يوم الغدير، و في المشاهد المشرفة و المشاعر المعظمة، خصوصاً مشهد الحسين (علیه السلام) ، فإن الله عوضه من قتله ان جعل الشفاء في تربته واجابة الدعاء تحت قبته، و الأئمّة التسعة من ذريّته، و ان لا تعدّ أيّام زائريه من اعمارهم، و ينبغي أن يكون الانسان الطلب (1)من الله و الالحاح في الدعاء، فإنّه أقرب إلى الاجابة و [منا] بالصبر على البلاء و الرضا بالقضا [ء]، فقد رُوي الصبر (2)لا بد من انكشاف البلاء و الشّدة، فإن الله مع الصابرين و مُدِحَ الصبر و ذُمَّ الجزع في الاخبار متواترة.
و تاسعاً (3): ببذل الجهد في جهاد النفس، و دفع وساوس الشيطان عنها وصرف الافكار الفاسدة و الهموم الدنيوية عن القلب بقَدَر الامكان، و التوجه إلى الآخرة و مهمات الدنيا الضرورية المأمور بها شرعاً، و جهاد النفس واجب فإن النفس لامارة بالسوء فإنّها تميل إلى البطالة و الراحة و اتضييع العمر و الاشتغال بالشهوات الدنيوية و اللذات البدنية و الامور السخيفة الدنيوية، فيجب متابعة الشرع و العقل، و مخالفة الهوى و النفس، ففي ذلك الفوز في الدنيا و الاخرة وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَى (4).
و عاشراً: بصرف جميع الحركات و السكنات إلى قصد القربة و العبادة فتقصد بالاكل دفع ضرر الجوع و حفظ صحة البدن و تحصيل القوة للعلم و العبادة و نحو ذلك، الشرف و النوم و سائر الحركات و السكنات «فإنَّ الأَعْمَالُ بِالنِياتِ» (5).
و عليك يا بنيّ بالرجوع إلى وصايا النبيّ (صلی الله علیه و آله) و الأئمّة لأولادهم و أصحابهم و العمل بما فيها و فقك الله لذلك بمحمدٍ و آله و أصحابه أجميعن.
قد فرغت من تسويد هذه النسخة و الوصية الشريفة يوم الاثنين من شهر شعبان المعظم في المشهد المقدس و أنا العبد الجاني علي بن محمّد بن مقصود المؤمن الآوي غفر الله له ولوالديه و لجميع المؤمنين اللهمّ و فّقنا بالعلم بهذه الوصيّة بحق محمّدٍ خير البريّة و آله وعترته الزكيّة.
تأليف نجم الدّین محقّق حلّى
تصحیح اصغر ارادتی
از روزی که شیخ طوسی فهرست خویش را تنظیم کرده است، هماره مورد توجه اهل فضل قرار گرفته است به طوری که بر آن کتاب شرح ها و نقدها و تکلمه ها و تلخیص ها نوشته اند که در زیر به چند مورد آن اشاره می شود:
شيخ منتجب الدین (متوفای بعد از 585 ه) کتاب فهرست خود را به عنوان تتمه ای بر فهرست شیخ می داند و در آن، اسامی مؤلفین شیعه را از زمان شیخ طوسی، تا عصر خویش آورده است.
ابن شهر آشوب مازندرانی (متوفای (588 ه.) معالم العلماء را تألیف کرده و 300 مصنّف دیگر را به فهرست شیخ اضافه کرده است.
شیخ سلیمان بن عبدالله بحرانی ماحوزی (متوفای 1121 ه.) فهرست شیخ را شرح کرده، و نام آن را معراج الكمال إلى معرفة الرجال نهاده است.
4- تلخیص شیخ نجم الدين ابى القاسم جعفر بن الحسن بن يحيى بن سعيد الهندلی، معروف به محقق حلّی (متوفای 676 ه) از فهرست شیخ، که سخن ما نیز درباره این تلخیص است.
شیخ طوسی در فهرست خود حدود 888 نفر از مصنّفین را با ذکر تصنیفاتشان نام می برد که در بین آن ها، ثقه، غير ثقه، مشکوک، مسکوت و... را می توان دید، که یکی از خصوصیات تلخیص محقق حلّی از این فهرست، این است که تنها به ذکر اسامی مصنّفینی پرداخته است که شیخ تصریح به توثیق یا جرح آن ها نموده است.
محقق حلّی در این تلخیص، به ذکر اسامی 158 نفر می پردازد و از ذکر نام کتاب هایشان که شیخ آورده به جز در چند مورد، صرف نظر می کند و کلیه اسناد شیخ را حذف کرده و تا جایی که توانسته است (به غیر از حذف اسناد و کتاب ها) کلام شیخ را نیز تلخیص نموده است.
مرحوم صاحب الذريعة، خصوصیّت این تلخیص را فقط حذف اسامی کتاب ها و اسانید شیخ
می داند (الذریعة 425:4) در حالی که این تنها یکی از مختصات این تلخیص است.
برای تصحیح این تلخیص، از دو نسخه خطی زیر، همراه با دو چاپ متفاوت و معروف از فهرست شیخ طوسی استفاده کرده ایم:
ما از این نسخه با علامت «م» در پاورقی های دوم استفاده کردایم.
این نسخه در برخی موارد اشکالاتی دارد که در پاورقی های دوم به آن اشاره کرده ایم و نظر به تقدّم زمان، نسخه اصل قرار گرفته است.
هم چنین در ارائه تصحیحی کم غلط و کم اشتباه، این دو نسخه را با دو چاپ بسیار منقّح از فهرست شیخ مقابله کرده و در پاورقی اوّل به شماره صفحه و شماره ترتیب مصنّفین اشاره کرده ایم که مشخصات آن دو نسخه چنین است:
از این چاب با علامت «ط» یاد کرده ایم.
رمز ما در استفاده از این چاپ «ن» می باشد.
برای مزید استفاده محققین ارجمند، فهرست الفبایی در ابتدا بر اسامی مصنّفین افزوده ایم که شماره های سمت راست ردیف اسامی مصنّفین، و شماره های سمت چپ اشاره به ترتیب قرار گرفتن اسامی مصنّفین در این رساله است.
بسم الله الرحمن الرحيم
تلخيص كتاب فهرست المصنفين تأليف الشيخ نجم الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن سعيد - رحمه الله -.
إبراهيم بن صالح الأنماطي، كوفي، يكنى أبا إسحاق، ثقة.
ذكر أصحابنا أنّ كتبه انقرضت! و الذي عرف من كتبه: كتاب الفقه (1)
إبراهيم بن رجاء الجحدري، من بني قيس بن ثعلبة، رجل ثقة من أصحابنا البصريين.
له كتب، منها: كتاب الفضائل.
إبراهيم بن سليمان بن عبدالله حيّان التميمي (2)، الخزار الكوفي (3)، أبو إسحاق (4)، ثقة في الحديث،
سكن الكوفة في بني تيم (1)، فرُبَّما قيل: التيمي (2)، قالوا ثمَّ سكن في بني هلال، فربّما قيل: الهلالي، و نسبه في بني تيم (3). له كتب.
إبراهيم بن إسحاق، أبو إسحاق الأخضري (4)النهاوندي، كان ضعيفاً في حديثه، متهماً في دینه! صنّف كتباً، قريبة من السداد.
إبراهيم بن أبي حفص، أبو إسحاق الكاتب، شيخ من أصحاب أبي محمّد (علیهم السلام) ثقة، وجه (5). له كتب.
إبراهيم بن أبي عبدالحميد (6)، ثقة. له أصل.
إبراهيم بن عمر (7)، المكنّى أبو أيّوب، الخزاز الكوفي، ثقة. له أصل.
إسماعيل بن أبي خالد محمّد بن مهاجر بن عبيدالأزدي، روى أبوه عن أبي جعفر (علیه السلام)، وروى هو عن أبي عبدالله (علیه السلام) ، و هما ثقتان من أهل الكوفة، من أصحابنا.
و لإسماعيل كتاب القضاء (1)، مبوّب.
إسماعيل بن مهران بن محمّد بن أبي نصر السكوني - و اسم أبي نصر زيد - مولى، كوفي، يكنّى أبا يعقوب، ثقة، معتمدّ عليه.
إسماعيل بن شعيب القرشي (2)، قليل الحديث، إلّا أنّه ثقة، سالم فيما يرويه منه (3). و له كتب.
إسماعيل بن علي القمّي، أبو علي البصري، أحد شيوخنا البصريين ثقة. له كتب
إسماعيل بن محمّد بن إسماعيل بن هلال المخزومي، وجه أصحابنا المكیّين، كان ثقة فيما يرويه، و قدم العراق، وسمع عدة من أصحابنا منه.
إسماعيل بن علي بن (1)رزين بن عثمان بن عبدالرحمن بن عبدالله بن عبدالله بن (2)بديل بن ورقاء الخزاعي، أبو القاسم، ابن أخي دعبل.
بواسطة (3)ولي (4)الحسبة بها، و كان مختلط الأمر في الحديث يعرف منه وينكر.
إسحاق بن عمّار [الساباطي]. له أصل.
و كان فطحيّاً، إلّا أنّه ثقة، وأصله معتمد عليه.
أيّوب بن نوح بن درّاج ثقة.
له كتاب، و روايات و مسائل عن أبي الحسن الثالثة (علیه السلام).
أيّوب بن الحرّ، ثقة. له كتاب.
أبان بن تغلب بن رياح (1)، أبو سعيد البكري الجُريري.
ثقة، جليل القدر، عظيم المنزلة في أصحابنا، لقي أبا محمّد علي بن الحسن و أبا جعفر و أبا عبدالله (علیهم السلام) وروى عنهم، و كان له عندهم خطوة (2)و قدم.
و قال له أبو جعفر (علیه السلام): إجلس في مسجد المدينة و أفد (3)النّاس، فَإِنِّي أحبُّ أن يرى (4)في شيعتي مثلك.
و قال أبا عبدالله (علیه السلام)، لما بلغه (5)نعيه: أما و الله لقد أوجع قلبي موت أبان. و كان قارئاً فقهياً (6)لغوياً تبدى (7)و سمع من العرب و حكى عنهم.
أحمد بن محمّد بن أبي نصر زيد (8)، مولى السّكوني، أبو جعفر - و قيل: أبو علي - المعروف بالبزنطي،
كوفي، لقي الرضا (علیه السلام) و كان عظيم المنزلة عنده، وروى عنه كتاباً.
وله: كتاب اللوامع (1).
أحمد بن أبي بشر البراج (2)، كوفي، مولى، يكنّى أبا جعفر، نقة في الحديث، و اقفي المذهب، وروى عن موسى بن جعفر (علیه السلام).
وله: كتاب النوادر.
أحمد بن محمّد بن خالد بن عبدالرحمن بن محمّد بن علي البرقي، أبو جعفر أصله كوفي، و كان جدّه، محمّد بن علي حبسه يوسف بن عمر، و الي العراق، بعد قتل زيد بن علي (علیه السلام)، ثمّ قتله، و كان خالد صغير السنّ، فهرب مع أبيه عبدالرحمن إلى برقة قم فأقاموا بها، و كان ثقة في نفسه، غير أنّه أكثر الرواية عن الضعفاء و اعتمد المراسيل.
وصنّف كُتباً كثيرة.
أحمد بن الحسن بن سعيد (3)بن شعيب بن ميثم بن عبدالله الّتمار، أبو عبدالله، مولى، بني أسد، كوفي، صحيح الحديث، سليم، روى عن الرّضا (علیه السلام).
أحمد بن الحسين بن سعيد بن حمّاد بن سعيد بن مهران، مولیٰ علی بن الحسين (علیه السلام) أبو جعفر الأهوازي الملقّب دندان.
روى عن جميع شيوخ أبيه إلّا عن حمّاد بن عيسى، فيما زعم أصحابنا القميّون و ذكروا أنّه غال، وحديثه يعرف وينكر.
وله كتب.
أحمد بن صبيح، أبو عبدالله الأسدي، كوفي، ثقة، و الزيدية تدّعيه و ليس منهم.
أحمد بن الحسن بن الحسين اللؤلؤي، كوفي.
له: كتاب اللؤلؤة.
أحمد بن سيّار (1)أبو عبدالله الكاتب، بصري، كان من كتّاب أبي (2)طاهر في زمان (3)أبي محمّد (علیه السلام)، و يعرف بالسيّاري، ضعيف الحديث، فاسد المذهب، مجفّوا (4)الرواية، كثير المراسيل.
أحمد بن الحسين بن عبدالملك، [أبو] جعفر الأودي، كوفي، ثقة، مرجوع إليه.
بوّب كتب (1)المشيخة بعد أن كان منثوراً فجعله على أسماء الرجال، و لم يعرف له شيء، ينسب إليه غيره.
أحمد بن الحسن بن علي بن محمّد بن فضّال بن عمرو (2)بن أيمن مولى عكرمة بن ربعي الفياض، أبو عبدالله - و قيل: أبو الحسن (3)- و كان فطحيّاً غير أنّه ثقة (4)، و [روى] (5)عنه أخوه علي بن الحسن و غيره من القميين [و] الكوفيين.
و له كتب.
أحمد بن محمّد بن عیسیٰ بن عبدالله بن سعيد بن مالك [بن] (6)الأحوص بن السائب بن مالك (7)- و فد إلى النبيّ (صلی الله علیه و آله) و هاجر إلى الكوفة و أقام بها...
أبا (1)جعفر شيخ قم، و وجهاً، و فقيهاً غير مدافع، و كان ايضاً الرئيس الّذي يلقي السلطان بها، و لقي أبا الحسن الرضا (علیه السلام).
أحمد بن أبي زاهر، و أسم أبي زاهر موسى، أبو جعفر الأشعري القُمي، مولى، و كان وجيهاً (2)بقم، و حديثه ليس بذلك النقي.
أحمد بن ميثم بن نعيم (3): الفضل بن عمر - و لقبه دكين - بن حمّاد بن زهير، مولى آل طلحة بن عبيدالله، أبو الحسن (4)، كان من ثقات أصحابنا الكوفيين و فقهائهم.
أحمد بن إسحاق بن عبدالله بن سعيد [بن] (5)الأحوص الأشعري، ابو علي، كان من خواص أبي محمّد (علیه السلام) (6)و هو شيخ (7)و أقدمهم (8).
*[32] احمد بن محمّد (1)
أحمد بن محمّد بن عبدالله، المعروف بابن خانبه، أبو جعفر، كان، من أصحابنا الثّقاة، و ما ظهر له رواية.
وصنّف: كتاب التأديب.
أحمد بن إدريس، كنيته أبو علي الأشعري القمّي، كان ثقة من أصحابنا، فقيهاً، كثير الحديث (2).
و له كتاب.
أحمد بن محمّد بن عمر (3)بن رياح (4)بن قيس بن سالم القلّاء السّواق، كنيته أبو الحسن، مولى آل سعد بن وقاص.
و هم ثلاثة إخوة: أبو الحسن هذا و هو الأكبر، و أبو الحسين محمّد و هو الأوسط، و لم يكن من أهل العلم - و أبو القاسم علي و هو الأصغر، و هو أكثرهم حديثاً.
وجدهّم عمر بن بريد بن رياح (5).
[و آخر من بقي منهم أبو عبدالله محمّد بن علي بن محمّد بن علي بن عمر بن رباح] (6)و كان
أحمد بن محمّد بن عاصم، كنيته أبو عبدالله، هو ابن أخي علي بن عاصم المحدّث، و يقال له العاصمي، ثقة في الحديث، سالم الجنبة، أصله الكوفة، و سكن بغداد، و روى عن شيوخ الكوفيين.
و له كتب.
أحمد بن محمّد بن سعيد بن عبدالرحمن بن زياد بن عبدالله (3)بن زياد بن عجلان، مولی عبدالرحمن بن سعيد بن قيس، السبيعي.
و امره في الثقة و الجلالة و عظم الحفظ أشهر من أن يذكر (4)، و كان زيدياً جارودياً، و على ذلك مات.
أحمد بن داوود بن علي أبو الحسين القمّي، كان ثقة الحديث (5)، و صحب علي بن الحسين بن بابويه.
و له كتاب.
أحمد بن محمّد بن عمّار، أبو علي الكوفي، شيخ من اصحابنا، ثقة (1)، جليل (2)كثير الحديث و الأصول.
و صنّف كتباً.
أحمد بن علي الفائدي، أبو عمرو (3)القزويني، شيخ، ثقة من أصحابنا، وجيه (4)في بلده.
و له كتاب.
أحمد بن إبراهيم بن معلى بن أسد العمى، [و هو] (5)أبو بشر و العم هو مرة بن مالك بن حنظلة بن مالک بن زيد (6)مناة.
و أبو بشر بصري و أبوه و عمّه.
و كان ثقة في حديثه، حسن التصنيف، و أكثر الرواية عن العامّة و الأخباريين، و كان جده المعلى بن أسد - فيما ذكر الحسين بن عبیدالله - من اصحاب [صاحب الزنج و المتخصّصين] (7).
أحمد بن علي أبو العباس - و قيل أبو علي - الرازي، الخضيب الأيادي، لم يكن بذلك الثقة في الحديث، و يتهمّ بالغلوّ.
أحمد بن محمّد بن (1)سليمان بن الحسن بن الجهم بن بكير بن أعين بن سَنسَن [أبو غالب] (2)الزراري و هم البكريّون (3)، و بذلك كان يعرف إلى أن خرج توقيع من أبي محمّد (علیه السلام) فيه ذكر أبي طاهر الزراري: «[فامّا الزراري] (4)رعاه الله...» فذكروا انفسهم بذلك.
[و كان] شيخ أصحابنا في عصره، و أستاذهم و ثقتهم.
وصنّف كتباً، و مات - رضي الله عنه - بسنة ثمان و ستين و ثلاثمائة.
أحمد بن محمّد بن جعفر، أبو علي الصاوي (5)، بصري، صحب الجلودي عمره (6)، و قدم بغداد سنة ثلاث و خمسين و ثلاثمائة، و سمع منه النّاس، و كان ثقة في حديثه مسكوناً إلى روايته (7).
و له كتب.
أحمد بن إبراهيم بن أبي رافع الصيمري، يكنّى أبا عبدالله، من ولد عبيد (1)بن غازب [أخي (2)البراء] بن عازب الأنصاري.
أصله الكوفة و سكن بغداد، كان ثقة في حديثه صحيح العقيدة.
و صنّف كتباً.
أحمد بن عبدالله بن (3)جلين الدوري (4)، أبو بكر الروّاق، كان من أصحابنا ثقة في حديثه، مسكوناً إلى روايته.
أحمد بن [محمّد بن] (5)عبيدالله بن الحسن بن عيّاش بن إبراهيم بن أيوب الجوهري، أبو عبدالله، كان سمع الحديث و أكثر (6)، و قيل (7)[و أختلّ] (8)في (9)آخر عمره، و مات سنة أحدى و إربعمائة.
أحمد بن داوود بن سعيد (1)الفزاري، يكنّى أبا يحيى، الجرجاني، و كان من جملة (2)أصحابنا الحديث من العامّة، و رزقه الله هذا الأمر.
و له مصنفات (3)كثيرة في أمور (4)الإحتجاجات على المخالفين.
و ذكر محمّد بن إسماعيل النيشابوري أنّه هجم عليه (5)محمّد بن طاهر و أمر بقطع لسانه ويديه و رجليه (6)و يضرب ألف سوط و يصلبه، لسعاية كان يسعى بها إليه، معروفة، سعى بها محمّد بن يحيى الرازي و ابن البغوي و إبراهيم بن صالح لحديث روى محمّد بن يحيى لعمر بن الخطاب فقال أبو يحيى: ليس هو عمر بن الخطاب هو عمر بن شاكر، فجمع الفقهاء فشهد مسلم أنّه على ما قال: هو عمر بن شاكر، و أنكر ذلك أبو عبد الله المروزي و كتمه بسبب محمّد بن يحيى منه و كان أبو (7)يحيى قال: هما يشهدان لي، فلمّا شهد مسلم، قال: غير هذا شاهدان لم يشهدا (8)، فشهد بعد ذلك المجلس عنده رجل علمه.
أحمد بن هلال العبرتائي - عبرتاء قرية بناحية أسكاف بني جنيد - ولد سنة ثمانين و مائة، و مات سبع و ستين و مائتين، و كان غالياً، متهمّاً في دينه.
أحمد بن محمّد بن نوح، [يكنّى] (1)أبا العباس، السيرافي، سكن البصرة، واسع الرواية، ثقة في روايته (2)غير أنّه حكى عن مذاهب فاسدة في الأصول، مثل القول بالرؤية و غيرها!
بندار بن محمّد بن عبدالله، أمامي متقدّم.
له كتب.
ثابت بن دينار، يكنّى أبا جعفرة (3)الثمالي - و كنيته دينار أبو صفيّة - ثقة.
له كتاب.
جعفر بن بشير البجلي، ثقة، جليل القدر.
له كتاب.
جميل بن درّاج، له أصل و هو ثقة.
جُندب بن جنادة، أبو ذر الغفاري (رحمة الله علیه)، أحد الأركان الأربعة.
له خطبة يشرح (1)فيها الأمور بعد النبيّ (صلی الله علیه و آله).
الحسن بن موسى النوبختي، ابن أخت أبي سهل بن نوبخت، يكنى أبا محمّد، متكلّم، فيلسوف، و كان يجتمع إليه جماعة من نقلة كتب الفلسفة: مثل أبي عثمان الدمشقي، و إسحاق و ثابت و غيرهم.
و كان إماميّاً حسن الأعتقاد، و نَسَخ بخطّه شيئاً كثيراً.
[و له مصنفات كثيرة.] (2)
الحسن بن [محبوب] (1)السراد - و يقال له الزراد - يكنّى أبا علي، مولى بجيلة، كوفي، ثقة، روى عن أبي الحسن الرضا (علیه السلام) و روى عن ستّين رجلاً من أصحاب أبي عبدالله (علیه السلام).
و كان جليل القدر، يعدّ في الأركان الأربعة في عصره.
له مصنّفات كثيرة.
الحسن بن علي بن فضّال (2)بن ربيعة بن بكر (3)، مولى تيم الله بن ثعلبة، و روى عن الرضا (علیه السلام) و كان خصيصاً به، كان جليلاً (4)، عظيم المنزلة زاهداً، ورعاً، ثقة في الحديث و في رواياته.
له كتابه (5).
الحسن بن محمّد بن سماعة الكوفي، واقفيّ المذهب، إلّا أنّه جيّد التصانيف، نقي الفقه، حسن الإنتفاء.
و له: ثلاثون كتاباً.
الحسن بن حمزة العلوي الطبري، يكنّى أبا محمّد، كان أديباً، فاضلاً، ديناً (1)(2)، عارفاً، فقيهاً، زاهداً، ورعاً، كثير المحاسن.
له كتب.
الحسن بن سعيد بن حمّاد بن سعيد بن مهران - من موالي علي بن الحسين (علیه السلام).
الأهوازي أخو الحسين (3)، ثقة، روى جميع ما صنّفه أخوه عن جميع شيوخه و زاد عليه بروايته عن زرعة عن سماعة، فأنّه يختص به الحسن و الحسين [إنّما] (4)يرويه (5)عن أخيه عن زرعة، و الباقي هما متساويان فيه.
الحسن بن عيسى أبو علي المعروف بابن أبي عقيل العماني، له كتب، و هو من جملة المتكلمين، إماميّ المذهب.
الحسين بن سعيد بن حمّاد بن مهران - من موالي علي بن الحسين (علیه السلام) الاهوازي، ثقة، روى
عن الرضا (علیه السلام) و عن أبي جعفر الثاني (علیه السلام) و أبي الحسن الثالث - [علیه السلام] أصله كوفي، و انتقل مع أخيه الحسن بن سعيد إلى الأهواز، ثمّ تحوّل إلى قم، فنزل على الحسين (1)بن ابان، و توفّى بقم. و له ثلاثون كتاباً.
حميد بن المثنّى العجلي الكوفي، يكنى أبا المغرا، الصيرفي، ثقة.
له: أصل.
حمید بن زياد، من أهل نينوى - قرية إلى جانب الحائر على ساكنه السلام - ثقة، كثير التصانيف، روى الأصول أكثرها.
له كتب.
حمّاد بن عثمان، الناب، ثقة، جليل القدر.
حماد بن عيسى الجهنّي، غريق الحجفة، ثقة. له: كتاب النوادر.
1) الفهرست، ط، ن، م: الحسن.
حفص بن غياث القاضي، عامي المذهب.
له: كتاب معتمد.
حفص بن سالم، يكنّى أبا ولاد، الحناط، ثقة، كوفي، مولى جعفي.
له: أصل.
حريز بن عبدالله السجستاني، ثقة، كوفي، سكن سجستان.
له كتب.
حيدر بن محمّد بن نعيم السمرقندي، جليل القدر، فاضل، من غلمان محمّد بن مسعود العياشي، و قد روى جميع مصنفاته و قرأها عليه، و روى ألف كتاب من كتب الشيعة بقراءة و أجازة، و هو يشارك محمّد بن مسعود في روايات كثيرة متساويان (1)فيها. و روى عن أبي القاسم العلوي و أبي القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه، و عن محمّد بن عمر بن عبدالعزيز الكشّي، و عن بريد (2)بن محمّد الحلقي.
و له مصنفات.
داوود بن القاسم الجعفري، يكنّى أبا هاشم، من أهل بغداد، جليل القدر، عظيم المنزلة، عند الأئمة (علیهم السلام) و قد شاهد جماعة منهم (1). و كان مقدماً عند السلطان.
و له كتاب.
داوود بن أبي زيد، من أهل نيشابور، ثقة، صادق اللهجة، من أصحاب علي بن محمّد [الهادي] (2)(علیه السلام).
ذريح المحاربي، ثقة.
له: أصلٌ.
رفاعة بن موسى النّخاس، ثقة.
له كتاب.
زيد الشحّام، يكنّى أبا أُسامة، ثقة.
له كتاب.
زيد النرسي. و
زيد الزرّاد.
لهما: أصلان.
لم يروهما محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه، و قال في فهرسته: لم يروهما محمّد ابن الحسن [بن] الوليد، و كان [يقول:] وضع هذه الأصول محمّد بن موسى الهمداني.
زياد بن المنذر، يكنّى أبا الجارود، زيديّ المذهب، و إليه تنسب (1)الجارودية (2).
له: أصل.
زرارة بن أعين - و إسمه عبدربّه - يكنّى أبا الحسن، و زرارة لقب به (3)، و كان أعين [بن] (4)سنسن عبداً رومياً لرجل من [بني] (5)شيبان، تعلم القرآن ثمّ أعتقه (6)، [و عرض] (7)أن يدخل (8)في نسبه، فأبي أعين ذلك (9)
و قال [له] (1): أقرني على و لائي ، و كان سنسن راهباً في بلاد (2)الروم.
و زرارة يكنى أبا على أيضاً، و له عدة أولاد منهم: [الحسن و الحسين، و رومي، و عبيد - و كان أحول - و عبدالله و يحيى بنو زرارة. و لزرارة أخوة جماعة، منهم:] (3)حمران، و كان نحوياً، و له إبنان حمزة بن حمران و محمّد بن حمران (4).
و بكير بن أعين يكنّى أبا الجهم و ابنة عبدالله بن بكير و عبد [الرحمن] (5)بن أعين، و عبدالملك بن أعين (6)، و ابنه ضريس بن عبدالملك (7).
سعد بن عبدالله القمي، يكنّى أبا القاسم، جليل القدر، واسع الأخبار، كثير التصانيف، ثقة.
سلیمان بن جعفر الجعفري، ثقة.
له كتاب.
سيف بن عميرة، ثقة. له كتاب.
سالم بن مكرم، يكنّى أبا خديجة - و مكرم يكنّى أبا سلمة - ضعيف.
له كتاب.
سلمان الفارسي (رحمة الله علیه).
روى خبر الجائليق الرومي الّذي بعثه ملك الروم بعد النبي (صلی الله علیه و آله).
صفوان بن يحيى، مولى بجيلة، يكنّى أبا محمّد، بيّاع السابري، أوثق أهل زمانه عند اصحاب الحديث و اعبدهم (2)، و كان يصلّي كلّ يوم خمسين و مائة ركعة، ويصوم في السنة ثلاثة أشهر،
و يخرج زكاة ماله في كلّ سنة ثلاث مرّات، و ذلك إنّه [أشرك] (1)و هو عبدالله بن جُندب و علي بن النعمان في بيت الله الحرام فتعاقدوا جميعاً: إنّ مات واحد منهم يصلي من بقي صلاته و يصوم عنه و يحجّ عنه ويزكّي عنه ما دام حيّاً، فمات صاحباء و بقي صفوان بعدهما (2)يصوم عنهما و كلّ شيء من البرّ و الصلاح يفعله بنفسه (3)كذلك يفعله عنهما (4).
و قال له بعض جيرانه من أهل الكوفة و هو بمكّة: يا أبا محمّد أحمل لي (5)إلى المنزل دينارين، فقال له: إنّ جمالي بكراء (6)حتى أستأمر فيه جمّالي.
و روى عن أبي الحسن الرضا (علیه السلام) (7)و عن أبي جعفر (علیه السلام) وروى (8)أربعين رجلاً من أصحاب أبي عبدالله (علیه السلام).
طاهر بن حاتم [بن] ماهويه، كان مستقيماً، ثمّ تغيّر و أظهر القول بالغلو.
علي بن إسماعيل بن ميثم الّتمار، و ميثم (9)من جلّة (10)أصحاب أميرالمؤمنين علي (علیه السلام)، و على هذا أوّل من تكلّم على مذهب (11)الإماميّة، و صنّف كتاباً في الإمامة سمّاهُ الكامل. و له كتاب الإستحقاق.
علي بن رئاب الكوفي. له أصل كبير، و هو ثقة، جليل القدر.
علي بن الحكم [الكوفي] (1)، ثقة، جليل القدر.
علي بن جعفر، أخو موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب (علیهم السلام) جليل القدر، ثقة.
له كتاب.
علي بن مهزيار الأهوازي، جليل القدر، واسع الرواية، ثقة.
له ثلاثة و ثلاثون كتاباً.
علي بن يقطين - رحمه الله - ثقة، جليل القدر، له منزلة عظيمة عند أبي الحسن موسى (علیه السلام) عظيم المكان في الطائفة.
1) [لیس فی الأصل].
و كان يقطين من وجوه الدعاة، فطلبه مروان فهرب (1)، و إبنه [علي بن] (2)يقطين (3)ولد بالكوفة سنة أربع و عشرين و مائة، و هربت (4)أمّ علي به و بأخيه (5)عبيد بن يقطين إلى المدينة، فلمّا ظهرت الدولة الهاشميّة، ظهر يقطين، و عادت أُمّ علي بعلي وعبيد، ولم يزل يقطين في خدمة أبي العباس و أبي جعفر المنصور، و مع ذلك كان [يتشيّع و يقول] (6)بالإمامية و كذلك ولده، و [كان] (7)يحتمل (8)الأموال إلى جعفر بن محمّد (علیه السلام) ونَمّ خبره إلى المنصور و المهدي فصرف الله عنه كيدهما.
و توفّي علي بن يقطين بمدينة السلام (9)سنة إثنين و ثمانين و مائة، و سنّة [يومَئذٍ] (10)سبع و خمسون سنة، و صلّى عليه ولي العهد، محمّد بن الرشيد، وتوفّي أبوه بعده سنة خمسة و ثمانين [و مائة] (11).
و لعلي بن يقطين كتب.
علي بن أحمد الكوفي، يكنّى أبا القاسم، كان إماميّاً مستقيم الطريقة، وصنّف كتباً [كثيرة] (12)سديدة.
ثمّ خلط و أظهر مذهب المخمّسة، وصنّف كتباً في الغلوّ و التخليط، و له مقالة تُنسب (13)إليه.
علي بن الحسن الطاطري، الكوفي، كان واقفيّاً، شديد العناد في مذهبه، صعب العصبيّة على من خالفه من الإماميّة!
و له كتب كثيرة في نصرة دينه (1).
علي بن الحسن بن فضّال، فطحي المذهب، ثقة كوفي، كثير العلم، واسع الأخبار، جيّد التصانيف، غیر معاند، و كان قريب الأمر إلى إصحابنا الإماميّة [القائلين] (2)بالإثني عشر. و كتبه في الفقه مستوفاة في الأخبار.
علي بن الحسين بن موسیٰ بن بابويه - رحمه الله - كان فقيهاً، جليلاً، ثقة.
و له كتب كثيرة.
علي بن محمّد المدائني، عاميّ المذهب.
علي بن أبي حمزة البطائني، واقفي المذهب.
له: أصل.
علي بن الحسين بن موسى بن محمّد (1)بن موسى بن إبراهيم بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب - صلوات الله عليهم أجمعين - و كنيته أبو القاسم المرتضى الأجل علم الهدى - رضي الله عنه - متوحّد في علوم كثيرة، مُجمع على فضله، مقدّم في علوم: مثل علم الكلام و الفقه (2)و أصول الفقه و الأدب و النحو و الشعر و معاني الشعر و اللغة و غير ذلك، و له ديوان شعر يزيد على عشرين ألف بيت (3).
و له من التصانيف و مسائل البلدان شيء كثير.
توفيّ - رحمه الله - في شهر ربيع الأوّل سنة ست و ثلاثين و أربعمائة، فولده (4)في رجب سنة خمس و خمسين و ثلاث مائة، و سنّه يوم توفي ثمانون سنة و ثمانية أشهر و أيّام.
علي الخزاز الرازي، متكلّم جليل (5)، له كتب في الكلام و له أُنس في الفقه و كان مقيماً بالرّي و بها مات.
عبدالله بن سنان، ثقة. له كتاب.
عبدالله بن جعفر الحميري، يكنّى أبا العباس، القمّي، ثقة. له كتب.
عبدالله بن مسكان، ثقة. له كتاب.
عبدالله بن أحمد بن أبي زيد (1)الأنباري، يكنّى أبا طالب، و كان مقيماً بواسط، و قيل: إنّه كان من الناووسيّة، له مائة و أربعون كتاباً.
عبدالله بن محمّد بن أبي الدنيا، عاميّ المذهب.
عبدالله بن بكير، فطحيّ المذهب، إلّا إنّه ثقة.
1) م: زیاد.
عبيدالله بن علي الحلبي.
له كتاب، مصنّف معمول عليه و قيل أنّه عرض على الصادق (علیه السلام) [فلمّا رآه] (1)إستحسنه و قال: [ليس] (2)لهؤلاء - المخالفين - مثله.
العلاء بن رزين القلاء، جليل القدر، ثقة.
له كتاب، و هو أربع نسخ:
[1] منها رواية الحسن بن محبوب.
[2] منها رواية محمّد بن خالد [الطيالسي] (3)
[3] و منها رواية محمّد بن أبي الصهبان.
[4] و منها رواية الحسن بن علي بن فضّال.
و قال ابن بطّة: العلاء بن رزين أكثر رواية من صفوان بن يحيى.
عمر بن يزيد، ثقة.
له كتاب.
عمر بن أُذينة، ثقة.
له کتاب.
عمر بن موسى الوجَيهي، زيدي.
له كتاب.
عثمان بن عيسى الغامري، واقفي المذهب.
له: كتاب المياه.
عبدالواحد بن عمر بن محمّد بن أبي هاشم، يكنّى أبا طاهر المقري (1)، عاميّ المذهب، إلا أنّ له كتاباً في قراءة أميرالمؤمنين (علیه السلام).
الفضل بن شاذان النيشابوري، متكلّم، فقيه، جليل القدر.
محمّد بن علي الحلبي. له كتاب و هو ثقة.
محمّد بن قبّة، أبو جعفر الرازي، من متكلم (2)الإماميّة و حذّاقهم، و كان أوّلاً معتزليّاً ثم إنتقل إلى القول بالإمامة، و حسنت بصيرته (3).
و له كتب في الإمامة.
محمّد بن بحر الرهني، من أهل سجستان، و كان من المتكلّمين، و كان عالماً بالأخبار و فقيهاً، إلّا أنّه متهم بالغلوّ. و له نحو من خمسمائة مصنّف.
محمّد بن أحمد بن عبدالله بن قفاعة - يكنّى أبا عبدالله - الصفواني، من ولد صفوان ابن مهران الجمّال، صاحب أبي عبدالله (علیه السلام).
و كان حفظة، كثير العلم، جيّد اللسان، و قيل: إنّه كان أُميّاً.
و له كتب أملاها من ظاهر (1)قلبه.
محمّد بن أحمد بن الجنيد، يكنّى أبا علي، و كان جيد التصنيف [حسنه] (2). إلّا أنّه يرى العقول بالقياس! فترك لذلك كتبه و لم يعوّل عليها.
محمّد بن يعقوب الكليني، يكنّى أبا جعفر، ثقة (3)، عارف بالأخبار. له كتب.
و توفّى محمّد بن يعقوب سنة ثمان و عشرين و ثلاثمائة ببغداد، و دفن بباب الكوفة في مقبرتها.
محمّد بن مسعود العيّاشي، من أهل سمرقند، و قيل: إنّه من بني تميم، يكنّى أبا النظر، جليل
القدر، واسع الأخبار، بصير بالرواية [مطلع بالرواية].
[له كتب كثيرة] (1).
محمّد بن عبيدالله بن عبدالمطلب، الشيباني، يكنّى أبا الفضل، كثير الرواية، حسن الحفظ، غير أنّه ضعّفَه جماعة من أصحابنا.
محمّد بن عيسى بن عبيد اليقطيني [ضعيف] (2)، إستثناه (3)أبو جعفر بن بابويه من رجال نوادر الحكمة، و قال: لا أروي ما يختص بروايته، و قيل: إنّه كان يذهب مذهب الغلاة.
محمّد بن همّام الإسكافي، يكنّى أبا علي، جليل القدر، ثقة، له روايات كثيرة [و كتب كثيرة] (4).
محمّد بن الحسين بن أبي الخطاب، كوفي ثقة.
محمّد بن عمر بن عبدالعزيز الكشي، يكنّى أبا عمرو (1)، ثقة، بصير بالأخبار و الرجال، حسن الإعتقاد.
له کتاب.
محمّد بن أبي عمير، يكنّى أبا أحمد، من موالي الأزد - و اسم أبي عمير زياد - [و كان] (2)من أوثق الناس عند الخاصّة و العامّة، و أنسكهم نسكاً، و أورعهم و أعبدهم.
و قد ذكره الجاحظ في كتابه في فخر قحطان على عدنان بهذه الصفة التي و صفناه، و ذكر أنّه كان واحد (3)أهل زمانه في الأشياء كلّها، أدرك من الأئمة [ثلاثة:] أبا إبراهيم موسى بن جعفر (علیهما السلام) و لم يرو عنه، و روى عنه أبي الحسن الرضا (علیه السلام) [وروى عنه، و الجواد (علیه السلام)] (4).
وروى عنه أحمد بن محمّد بن عيسى كتب مائة رجل من رجال أبي عبدالله (علیه السلام) و له مصنّفات كثيرة. ذكر ابن بطة أنّ له أربعة و تسعين كتاباً.
محمّد بن سنان.
له كتب، و قد طُعن عليه، وُضعّف، و كتبه مثل كتب الحسين بن سعيد [على عددها] (5).
محمّد بن أُورمة.
له كتب مثل كتب الحسين بن سعيد، و في رواياته تخليط.
قال محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه: محمّد بن أُورمة طعن عليه بالغُلُو، فكل ما كان في كتبه ممّا يوجد في كتب الحسين بن سعيد و غيره، فإنّه يعتمد [و يفتى به] (1)و كلّ ما تفرّد به لم يُجز العمل عليه و لا يعتمد.
محمّد بن أحمد بن يحيى بن عمران الأشعري القمّي، جليل القدر، كثير الرواية.
له: كتاب نوادر الحكمة.
و قال محمّد بن علي بن الحسين (ابن بابويه): (اروي جميع رواياته) (2): إلّا ما كان فيها (3)من تخليط، و هو الذي يكون [في] (4)طريقه محمّد بن موسى الهمداني، أو يرويه عن رجل، أو عن بعض أصحابنا، أو يقول: وروى (5)أو يرويه عن محمّد بن يحيى المغادي (6)، أو عن أبي عبدالله الرازي الجاموراني، أو عن السيّاري، أو يرويه عن يوسف بن السخت، أو عن وهب بن منبّه، أو عن أبي علي النيشابوري، أو أبي يحيى الواسطي و محمّد بن علي الصيرفي، أو يقول: وجدت في كتاب ولم أروه، أو عن محمّد بن عيسى بن عبيد بأسناد منقطع ينفرد (7)به (أو عن عبدالله بن أحمد بن بشر البرقي و منقطع ينفرد) (8)[أو عن الهيثم بن
عديّ] (1)، أو عن سهل بن زياد الآدمي، أو عن أحمد بن هلال، أو عن محمّد بن علي الهمداني، أو عن عبدالله بن محمّد الشامي، أو عن عبدالله بن أحمد الرازي، أو عن أحمد [بن الحسين] (2)بن سعيد، أو عن أحمد بن بشر (3)الرقّي، أو عن محمّد بن هارون، أو عن (4)معاوية بن معروف، أو عن محمّد بن عبدالله بن مهران، أو ينفر د به الحسن ابن الحسين بن سعيد (5)اللؤلؤي، أو جعفر بن محمّد الكوفي، أو جعفر بن محمّد بن مالك، أو يوسف بن الحارث، أو عبدالله بن محمّد الدمشقي.
محمّد بن علي الصيرفي الكوفي (6)، يكنّى أبا سمينة، له كتب.
أخبرنا بها جماعة بأسناد عنه و إلّا ما كان فيها من تخليط أو غلوّ. [أو تدليس أو تفرد به ويعرف من غير طريقته] (7)
محمّد بن علي الشلمغاني، يكنّى أبا جعفر، و يعرف بابن أبي العزاقر (8).
له كتب و روايات، و كان مستقيم الطريقة، ثمّ تغير و ظهرت منه مقالات منكره، إلى أن أخذه [السلطان] (9)فقتله وصلبه [ببغداد] (10).
محمّد بن جرير الطبري، [أبو جعفر] (1)، صاحب التاريخ، عاميّ المذهب.
محمّد [بن عمر] بن سالم الجعابي، يكنّى أبا بكر، أحد الحفّاظ و الناقدين للحديث.
له كتب.
محمّد بن عمر الزيدي.
له، كتاب الفرائض عن الصادق (علیه السلام).
محمّد بن الحسن بن الوليد القمّي، جليل القدر، عارف بالرجال، موثق به.
له كتب جماعة.
محمّد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه [القمّي] (2)، يكنّى أبا جعفر. كان جليلاً، حافظاً
[للأحاديث] (1)، بصيراً بالرجال، ناقداً للأخبار، لم ير في القمييّن مثله، في حفظه و [كثرة علمه] (2). له نحو من ثلاثمائة مصنّف، و فهرست كتبه معروف.
محمّد بن محمّد بن النعمان، يكنّى أبا عبدالله المعروف بابن المعلّم، من جلّة متكلّمي الإماميّة، إنتهت رئاسة الإمامية في وقته إليه في العلم، و كان مقدّماً في صناعة الكلام، و كان فقيهاً متقدّماً فيه، حسن الخاطر، دقيق الفطنة، حاضر الجواب.
محمّد بن جریر بن رستم الطبري [الكبير] (3)، يكنّى أبا جعفر، ديّن فاضل، و ليس هو صاحب التاريخ فإنّه عاميّ المذهب.
[و له كتب جماعة] (4)
وهب بن وهب، أبو البختري، ضعيف، و هو عامّي المذهب.
تزوّج أبو عبدالله (علیه السلام) بأمّه و كان قاضي القضاة ببغداد. (5)
هشام بن الحكم، يكنّى أبا محمّد و هو مولى بني شيبان، كوفي، تحوّل إلى (1)بغداد ولقى أبا عبدالله و إبنه أبا الحسن موسى (علیه السلام)، وله عنهما روايات كثيرة.
و روى عنهما فيه مدائح له جليلة، و كان ممّن فتق الكلام في الإمامة و هذّب المذهب (2)بالنظر و كان حاذقاً بصناعة الكلام، حاضر الجواب. و كان ينزل الكرخ من مدينة السلام في درب الجب، و توفّي بعد نكبة البرامكة بمديدة يسيرة (3)[مستتراً] (4)و قيل في خلافة المأمون و كان لإستتاره قصة مشهورة.
يحيى العلوي، المكنى أبا محمّد، (بن موسى بني زيارة) (5)من أهل نيشابور، جليل القدر، عظيم الریاسة، متكلّم حاذق، زاهد، ورع.
له كتب كثيرة في الإمامة.
يعقوب بن زيد (6)الكاتب الأنباري، كثير الرواية، ثقة. له كتب.
يعقوب بن شيبة، عاميّ المذهب.
يونس بن عبدالرحمن، مولى آل يقطين. له كتب.
و قال محمّد بن علي بن الحسين: سمعت محمّد بن الحسن بن الوليد - رحمه الله - يقول: كتب يونس (1)هي بالرويات كلّها صحيحة معتمد (2)عليها إلّا ما يتفرد به (3)محمّد بن عيسى بن عبيد بن يونس (4)، ولم يروه غيره، فإنّه لا يعتمد عليه و لا يقضى (5)به.
أبو عمرو بن أخي السكوني البصري. له مصنّفات كثيرة و كان فقيهاً.
أبو منصور الصرام، من جلّة المتكلّمين، من أهل نيشابور، و كان رئيساً مقدماً.
و له كتب كثيرة.
أبو الطيب الرازي، من جلّة المتكلمين. و له كتب كثيرة في الإمامة (1).
أبو الأحوص المصري، من جلّة متكلمي الإماميّة، لقيه الحسن بن موسى النوبختي، و أخذ منه.
أبو الفرج الأصفهاني، زيدي المذهب.
(كثير التصانيف) (2)الأغاني الكبير و مقاتل الطالبين.
أبو الحسن المدائني، عاميّ المذهب، كثير التصانيف.
إبن مملك الإصفهاني، يكنّى أبا عبدالله - على ما أظنّ - من متكلّمي الإمامية.
إبن عبدك، من أهل جرجان يكنّى أبا محمّد، محمّد بن علي العبدكي (1)من كبار المتكلّمين، له تصانيف كبيرة (2)و كان يذهب إلى الوعيد، و كذلك أبو منصور الصرام على مذهب البغداديين و مخالفهما (3)أبو الطيب الرازي، و كان يقول بالإرجاء. و لابن عبدك كتب كثيرة.
تمّت هذه الرسالة بحمد الله و حسن توفيقه غفر به الجمعة رابع عشرين في شهر رمضان المبارك سنة 1014 من الهجرة النبوية على مشرفها و الأفضل الصلوات و أكمل التسليمات بقلم الفقير جلال بن جعفر بن علي.
به کوشش علی صدرائی خوئی
عالم دانشمند و متتبّع خبیر، صدر الاسلام محمد امین امامی خوبی نجفی تهرانی، از فرهیختگان عرصه علم و دانش و متّصفان به ادب و کمال در سدهٔ چهاردهم هجری است. متأسفانه زندگانی وی، از دید شرح حال نگاران دور مانده و در کمتر جایی به شرح حال وی پرداخته شده است. به تبع آن، آثار نفیس وی نیز به فراموشی سپرده شده و تعدادی از آن ها در دستبرد حوادث از بین رفته اند. در این مجال، مختصری از شرح حال وی و آثارش ذکر می شود و تفصیل آن، به مقدمه «مرآة الشرق» وی که در دست تحقیق و انتشار است، حواله می گردد.
محمد امین خویی، فرزند حاج میرزا یحیی امام جمعه خویی (1)است که در وقایع مشروطیت، نقش مهم و مؤثری داشته است.
محمد امین در سال 1303 ق، در نجف اشرف، چشم به جهان گشود و در چهار سالگی، همراه پدرش به شهر خوی کوچید و پس از رسیدن به سنّ رشد، به تحصیل مبادی علوم از جمله منطق، معانی و بیان، فقه و اصول فقه، نزد عالمان آن دیار پرداخت که اغلب تحصیلات او نزد پدرش و دایی اش آیة الله شهید حاج میرزا ابراهیم دنبلی خویی (2)(شهادت 1325 ق) انجام گرفت. سپس
1) حاج میرزا یحیی فرزند اسدالله فرزند آقا حسین بن ملاحسن امام جمعه فرزند مولی علی نقی فرزند ملا عبدالنبی طسوجی، معروف به امام جمعه خویی، متولد 1276 و متوفای 1364 ه.ق. برای شرح حال وی به مصادر زیر مراجعه شود: المسلسلات في الاجازات، مرعشى، ج 2، ص 293-295؛ شرح حال رجال ایران، بامداد، ج 4، ص 433؛ تراجم الاعيان، محمد امین امامی (مخطوط)؛ نقباء البشر (قسم مخطوط)؛ مجله یادگار 37/3/3؛ مجله وحید 18/214/15 و 16/ 57/236.
2) آیت الله شهید حاج میرزا ابراهیم دنبلی خویی (1247 - 1325 ق)، او از شاگردان شیخ انصاری و شیخ مهدی کاظمی و شیخ مهدی نجفی است و آثار گران قدری دارد چون اربعون حديثاً، الدرة النجفية في شرح نهج البلاغة الحيدرية، ملخص المقال في تحقيق احوال الرجال و غیره. برای شرح حال وی به سیمای خوی ص 178-183 مراجعه شود.
برای تکمیل تحصیلاتش در سال 1326 ق، به نجف اشرف عزیمت کرد و در آن جا، در مدت ده سال توقف خود، نزد ملّا محمد کاظم آخوند خراسانی (4 سال)، شیخ الشریعه اصفهانی (10 سال)، سید محمد کاظم طباطبایی یزدی و شیخ عبدالله مازندرانی، فقه، اصول فقه، کلام، درایه، تفسیر و رجال آموخت و حکمت و فلسفه و عرفان را نزد شیخ احمد شیرازی و ملّا علی محمد نجف آبادی فرا گرفت و در سال 1337 ق، به ایران مراجعت کرد و در تهران ساکن گردید و به تبلیغ و ترویج علوم و تصنیف آثار پرداخت.
درباره مقام و موقعیت علمی مؤلف، سخن دو تن از اساتید وی را - که امامی از هر دو اجازه نقل روایت، دریافت نموده - نقل می کنیم:
مرحوم آیة سید حسن صدر (رحمة الله علیه) در اجازه ای که به وی عطا نموده، او را چنین ستوده است:
«و لما كان الشيخ الفاضل الفاصل العالم العامل المبين، محمد الامين ابن الامام العلامة الاوّاه يحيى بن اسد الله الخوئى، ممن كدّ في العلم و جدّ و تعب فاجتهد، و كان المؤيّد الممددّ احبّ الفوز بفضيلة تلك الشركة و النظم في سلسلة الرواة... فأجزت له - أدام الله تأييده - رواية جميع ما للرواية فيه مدخل مما يجوز روايته من انواع العلوم...». (1)
مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی (رحمة الله علیه) نیز در طبقات، وی را چنین معرفی نموده:
«الشيخ محمد امين الخوئي، هو الشيخ محمد أمين الملقب بصدر الاسلام ابن الميرزا يحيى أمام الجمعة ابن اسد الله بن الآغا حسين بن حسن بن نقى الطسوجي الخوئي عالم فاضل مؤلف.
نزل مع الوالده الى تهران أولاً ثم هاجر منها الى نجف (1327) و اشتغل على علمائها و لا سيما شيخنا العلامة شيخ الشريعة و صدرت له الاجازة منه مصرحاً فيها ببلوغه رتبة الاجتهاد و استجاز سيدنا الحسن الصدر في الرواية فكتب له اجازة مبسوطة و شعبان (1336) خرج من النجف بعزم العودة الى تهران و كنت يومئذ في الكاظمين.
و رأيت من تصانيفه «شرح تكملة التبصره» خرج منه مقدار من كتاب الصلاة و «کشف الالتباس» في حكم المشكوك من اللباس و رسالة في مسح الرجلين و اثباته من طرق العامة فرغ
1) از اجازه سید حسن صدر به محمد امین صدر الاسلام. این اجازه در میراث حديث شيعة، دفتر سوم، صص 453-488 به چاپ رسیده است.
منها في رجب من السنة المذكورة.
و يأبى ذكر والده العالم الشهير و جملة من اجداده العلماء الاجلاء على ما حدثني به و قد ترجمهم مع غير هم في كتابه الكبير الموسوم ب- (مرآة الشرق) و اخيراً حمل جثمان والده الى النجف في (1364) و دفنه بمقبرتهم في وادى السلام.
و رجع الى تهران و توفی (1366 ق)». (1)
مرحوم صدر الاسلام، اهتمام زیادی به تألیف و تدریس و تحقیق داشت و قریب چهل اثر از خود بر جای گذاشت که تاکنون فقط یکی از آن ها به طور کامل به چاپ رسیده، و چند اثر در دست تحقیق و انتشار قرار دارد.
فهرست آثار و تألیفات وی (آن چنان که خود بیان نموده) عبارت اند از:
1- مرآة الشرق في تراجم ذوى الآثار من رجال الشیعة، یکی از مفصل ترین اثر صدر الاسلام امامی - که تا آخر عمرش مشغول تدوین و تألیف آن بوده - کتاب مرآة الشرق است.
امامی در انگیزه اقدام به تألیف این کتاب، می نویسد، با مشاهده کتاب مشاهير الشرق جرجی زیدان، متوجه می شود که مؤلف در بارهٔ شیعه امامیه کوتاهی کرده، و در موردی صرحتاً عنوان نموده که امامیه گروهی اندک هستند که آثار و دانشمندان قابل توجه ندارند، این مسئله بر وی گران آمده و در تماس با جرجی زیدان، اشتباه وی را متذکر می شود و او در جواب می گوید که من هر چه تفحص کردهم و از عالمان شیعی درخواست کردم در این رابطه مصدری و مأخذی نتوانستم به دست بیاورم همین مسئله موجب می گردد که امامی اقدام به خلق این اثر گراسنگ نماید.
امامی در این کتاب، شرح حال حدود شش صد تن از دانشمندان شیعه را که در قرن سیزدهم و چهاردهم می زیستند به طور نسبتاً مفصل درج نموده است.
اهمیت کار امامی در آن است که او اغلب شرح حال دانشمندانی را آورده که خود آن ها را ملاقات نموده است.
هم چنین او از پرداختن به شرح حال دانشمندان مشهور این دو سده که شرح حال آن ها در دیگر
1) نقباء البشر، ج 1، ص 182-183 رقم 399.
مآخذ ذکر شده، خودداری نموده است.
این کتاب از بدو تألیف مورد توجه دانشمندان قرار گرفته و شیخ آقابزرگ در تألیف طبقات اعلام الشیعه از آن بهره برده و در الذریعه در معرفی آن چنین می نویسد:
«مرآت الشرق في تراجم عمد ذوى الاثار من رجال الشيعه في قرنين الثالث عشر و الرابع عشر، شرع فيه 1347 ق، رأيت مجلّده الاوّل الى آخر ما أوّله العين لصدر الاسلام الشيخ محمّد أمين بن امام الجمعة الخوئى نزيل تهران يقرب من تسعمائه بيت، توفّى 1367، و قد استمد فيه من مجلّدى نقباء البشر و الكرام البررة». (1)
هم چنین شیخ آقا بزرگ در مجموعه خود - که به منزله مسودة الذريعه و طبقات اعلام الشیعه بشمار می رود - منتخبی از مرآة الشرق را درج نموده است. (2)
2- شرح «الفوائد الصمدیة» شیخ بهایی، این شرح اوّلین اثر صدر الاسلام است.
3- حاشية المكاسب، حاشیه ای است بر بخش «الخيارات» کتاب المکاسب شیخ انصاری، نسخه ای از این کتاب، در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی به شماره 12264 موجود است.
4- کشف الاتباس عن حكم المشكوك من اللباس.
5- رساله در بیان مسائل شک در رکعت اوّل و دوم نماز و شک در افعال نماز.
6- رساله در قاعدة التجاوز و الفراغ، نسخه ای از این کتاب، در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی به شماره 12262 موجود است.
7- حاشية «فرائد الاصول»، حاشیه ای است بر کتاب شیخ انصاری از آغاز تا بحث البرائة، دو نسخه از این کتاب، در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی به شماره 12265 و 12268 موجود است.
8- مكملة تكملة التبصرة، شرحی است بر تكملة التبصرة آخوند خراسانی، نسخه ای از این کتاب در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی به شماره 12269 موجود است.
9- صلاة المسافر.
10- رساله در وجوب مسح القدمين.
11- رسالة في علم النفس. (1)
12- حاشية «المتاجر» شیخ انصاري.
13- تعلیقه بر کتاب «القوانين الأصول» میرزای قمی.
14- فرحة المهموم فيما انتخبناه من الأحراز و الختوم يا روضة العنايات و ظهر المظلومين و حديقة الدعوات و حقيقة المناجات و انيس المكروبين يا الأربعين فرحة المضطر و المهموم و الحزین، در حرز و ادعیه،
15- تاریخ ثوره نجف، به فارسی که در آن قیام مردم نجف و سرکوب آن را به وسیله انگلیسی ها، که خود شاهد آن بوده، به تفصیل نگاشته است. نسخه ای از این کتاب در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی به شماره 12259 موجود است. (2)
16- مفتاح السعادة و منهاج السيادة يا كنوز السعادة و منهاج السيادة، در مواعظ و حکم در سه جلد، نسخه ای از این کتاب مشتمل بر هر سه جلد، در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی به شماره 12258 موجود است.
17- مقالة في اثبات التوحيد (با ادلّه کلامی عقلی).
18- رساله در مسئله حلق لحیه، نسخه ای از این کتاب در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی به شماره 12270 موجود است.
19- قاموس العرفان في تاريخ المصاحف و تعريف القرآن. این تألیف، در تاریخ قرآن کریم است که به عنوان مقدمه ای است بر تفسیری که بنا داشته بنویسد.
20- رساله در قرّاء عَشَره و قرائتهای آن ها.
21- تصحیح و تنقیح رساله قاضی سعید قمی در قرائات.
22- رساله در تواتر قرآن کریم.
23- رساله در مسئله تحریف قرآن و ردّ آن.
24- رساله در فواتح سُوّر.
25- رساله در بیان تفسیر به رأی که در روایات، نهی شده است.
26- رساله در بیان ترجمه قرآن کریم به زبان های دیگر و اوّلین ترجمه ای که صورت گرفته است.
27- رساله در بیان تاریخ تفسیر و طبقات مفسّران و اوّلین تفسیری که صحابیان و سپس تابعیان نوشتند.
28- رساله در بیان اقدمِ نسخ موجود از قرآن کریم در عصر حاضر.
29- رساله در قاعده فلسفی «الواحد لا يصدر عنه إلاّ الواحد».
30- رساله در بیان فرق بین حق و حکم، نسخه ای از این کتاب، در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی به شماره 12262 موجود است.
31- تراجم الأعیان، رساله در شرح حال بزرگان خوی (از قرن اوّل تا عصر حاضر) (1).
32- غرايب العهد یا مشاهدات شنیدنی.
33- رساله در بیان انساب سادات که در سراسر زمین مزارشان معروف است.
34- منظومه ای در فقه که ناتمام مانده است.
35- قصیده ای فارسی که به مناسبت میلاد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سروده شده و نزدیک به شصت بیت است.
36- شرح «تجريد الاعتقاد» خواجه نصیرالدین طوسی (به فارسی)، نسخه ای از این کتاب در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی به شماره 12272 موجود است.
37- تاریخ معاصر ایران، نسخه ای از این کتاب، در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی به شماره 12267 موجود است.
38- تاریخ دانشمندان گمنام، شامل شرح حال 34 تن از دانشمندان مسلمان، نسخه ای از این شرح به شماره 12274 در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی (قدس سرّه) موجود است.
39- مستدرک کتاب دانشمندان آذربایجان، شامل شرح حال 21 تن از دانشمندان مسلمان، نسخه ای از این شرح به شماره 12274 در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی (قدس سرّه) موجود است. این کتاب و کتاب قبلی، از سوی کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی در دست تحقیق و انتشار است.
1) نسخه ای از آن، در کتابخانه آیة الله مرعشی موجود است و در تألیف کتاب المسلسلات في الاجازات، مورد استفاده قرار گرفته است.
40- اشارات الكليل في كشف رموز منظومة فسوة الفصيل، شرحی است بر الفیه نیّر تبریزی موسوم به فسوة الفصیل، نسخه ای از این شرح به شماره 12275 در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی (قدس سرّه) موجود است.
41- تاریخ مستور یا تاریخ عهد پهلوی یا کتاب گمنام، از این کتاب دو نسخه به شماره های 12253 و 12272 موجود است.
42- عدم جواز الصلاة في اجزاء ما لا يوكل لحمه، نسخه ای از این کتاب، در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی به شماره 12263 موجود است.
43- کتاب چه ثبت املاک و اسناد، نسخه ای از این کتاب، در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی به شماره 12266 موجود است.
44- فهرست کتابخانه، فهرستی است که مرحوم امامی بر کتابخانه خود نوشته است. (فهرست حاضر).
45- ترجمه آداب سلطانیه ابن طقطقیه، از عربی به فارسی. (1)
صدر الاسلام، از چند تن از اساتید خویش، اجازه روایت دریافت نموده که عبارت اند از:
1- شيخ الشريعة اصفهانی.
2- سید محمد علی حسینی رازی تهرانی، مشهور به شاه عبدالعظیمی که در سال 1333 ق، از وی اجازه روایت دریافت کرده است.
3- ملاّ محمد علی بن محمد حسن خونساری نجفی که در سال 1331 ق. از وی اجازه روایت، دریافت نموده است.
4- شیخ محمد حسین مازندرانی حائری. که در سال 1336 ق، در کربلا از وی کسب اجازه کرده است.
5- میرزا محمد حسین نایینی اصفهانی نجفی.
6- سید حسن صدر کاظمینی، این اجازه را که مفصل است مرحوم صدر در 25 شعبان 1336 ق صادر نموده است (2).
7- سید یاسین افندی کاظمی محیطی حلّی نجفی. او از علمای عامّه بوده است و مرحوم امامی در سال 1333 ق، از وی اجازه دریافت نموده است.
8- شیخ آقا بزرگ تهرانی. او در سال 1367 ق، برای شیخ الاسلام اجازه صادر نموده است.
صدر الاسلام، دارای قریحه شعری خوبی بوده و به دو زبان فارسی و عربی، شعر سروده است؛ لكن معلوم نیست که وی، دیوان شعری برای خود تنظیم کرده باشد. چنان که در ذکر آثار خود، فقط از دو قصیدهٔ خود (یکی به عربی و دیگری به فارسی) یاد کرده است.
نمونه ای از اشعار وی، قصیده ای است که به مناسبت میلاد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سروده است:
آمد و آورد باز باد صبا بوی یار *** مژده آن نقد جان باد به ارزان نثار
باد بهاری وزید پرده گل را درید *** منتظران را نوید داد که آمد بهار
سر و به قد، سبزپوش، باغ شده در بکوش *** ابر ببارید؛ شد باز چمن لاله زار
نرگس و هم نسترن سوسن و هم ياسمن *** کرده معطّر چمن بوی خوش هر چهار
و در آغاز منظومه فقهی خود که به عربی سروده، چنین آورده است:
أعوذ بالله من الرجيم *** و بسمه الرحمن و الرحيم
قال بن يحيى محمد الأمين *** معتصماً بحبله المتين
حمداً لمن فقّهنا في الدين *** علّمنا معالم اليقين
مصلّياً على النبي الهادى *** و آله الأطهار و الأمجاد
و صحبه الأنجاب و الكرام *** نجوم أهل الأرض في الظلام
ثم على الأعلام من رواتهم *** العلماء الفقهاء من ولاتهم
يا طالب الرشد و عالى الشرف *** ان كنت تدري الفقه بالقصد يفي
فيه النجاة و السمو و العلا *** یکفیک في الدارين خيراً عملا
الفقه في العرف بمعنى الفهم *** يعرفه منه الخبير ذوالفهم
و عند معشر الأصحاب الأعلام *** العلم بالتفصيل للأحكام
من الدليل الخاص للمسائل *** منحصراً في أربع من الدلائل
من محكم الكتاب ثمّ العقل و الخبر *** و الرابع الاجماع به العرف استقر
مرحوم صدر الاسلام، پس از عمری تلاش در تحصیل علم و تألیف و تدوین کتب در معارف دینی، عاقبت در شعبان سال 1367 ق، رخت به سرای جاوید کشید.
مرحوم صدر الاسلام مانند پدرش (1)علاقه زیادی به کتاب داشت و در راه تهیه کتاب های نفیس سختی های زیادی را تحمل نمود و برخی از کتاب های نفیس و کم یاب را خود تحریر و تعدادی را نویسانیده است. و خود در این رابطه چنین می نویسد:
«فقد إستنسخت إلى الآن بيمينى خاصّة من مؤلفات أصحابنا الأعلام و أسفارهم الجليلة ممّا كان عزيز الوجود منها، قليل النسخة، صعب العثور عليه و لكن غريز الفائدة، عظيم العائدة، جليل الموضوع، ما يقرب من عشرين مؤلّفاً صغيراً و كبيراً، من مثل شيخنا الأعلام الأعظم الأقدم حبر الأمة محمد بن محمّد بن نعمان المفيد، و أبي القاسم علي بن موسى المرتضى علم الهدی، و شیخ الطائفة الحقه محمّد بن الحسن الطوسي، و أبي الفتح الكراچكي، و الإمام أبي محمّد جعفر بن أحمد بن علي بن أحمد الجبل العاملي الشهيد و الشيخ الأجل الإمام زين الدين الشهيد الثاني؛ و شيخنا العلّامة المحقق بهاء الدين العاملي الإصبهاني و الحكيم المحقّق العلّامة القاضي محمّد سعيد القمي؛ و شيخنا العلامة الأستاذ الجليل الإمام شيخ الشريعة الإصبهاني في فنون متنوّعة.
و هذا غير ما استنسخت منها بخطّ الغير، ما يقرب من مأة مؤّلفاً فصاعداً أفاض الله على تربتهم رشحات رحمته و رضوانه (2)».
امامی بدین وسیله کتابخانه مهمی تشکیل داده که حاوی کتاب های مهم خطی و چاپ سنگی و چاپ ایران و عراق و ترکیه و مصر و هند و برخی کتاب های چاپ اروپا، بوده است.
مرحوم امامی برای کتابخانه خود فهرستی تنظیم نموده که بعد از این در باره آن سخن خواهد رفت.
1) پدر مرحوم صدر الاسلام (حاج میرزا یحیی امام جمعه خویی) کتابخانه مهمی داشت، که به کتابخانه مجلس شورای اسلامی هدیه گردید. فهرست کتب اهدایی امام جمعه خویی به کتابخانه مجلس، در جلد هفتم فهرست نسخ خطی مجلس، توسط عبدالحسین حائری منتشر شده که شامل 260 نسخه خطی و 339 جلد کتاب چاپی می باشد.
2) از زندگی خود نوشت مؤلف مندرج در مرآة الشرق، «مخطوط».
این کتابخانه بعد از وفات صدر الاسلام، با صلاحدید دکتر عباس زریاب خویی، از سوی بازماندگان آن مرحوم، در سال 1372 ش، وقف کتابخانه آیة الله مرعشی گردید.
در این کتابخانه متجاوز از هفتصد و پنجاه جلد کتاب وجود داشته که در بین آن ها حدود 120 نسخه خطی و نسخه اصل اغلب آثار مرحوم امامی نیز به چشم می خورد.
نسخه های خطی این کتابخانه به صورت پراکنده در فهرست نسخه های خطّی کتابخانه آیة الله مرعشی (جلدهای 22 و 23 و 31 و 32)، معرّفی شده است.
مرحوم امامی فهرستی برای کتابخانه خود تنظیم نموده، که همین فهرست حاضر است. این فهرست به صورت موضوعی در پنج موضوع تنظیم شده، بدین ترتیب:
علوم قرآن و علوم حدیث؛
فقه و اصول الفقه و اخلاق؛
تاریخ و رجال و تراجم و نحوها؛
ادبیات عربی و فارسی و علوم عقلی؛
موضوعات متفرقه.
این فهرست به صورت مختصر و موجز تنظیم شده و مؤلف درباره روش خود چنین می نویسد: «و در اسامی کتب ترتیب ذیل عمل خواهد شد:
كتب معروفه فقط اسم کتاب ذکر می شود و کتبی که محتمل است همه کس مؤلف آن را نشناسد اسم مؤلف نیز ذکر خواهد شد. و هم چنین خطی بودن کتاب و خصوصیات دیگری را که دارا باشد از قبیل ممتاز بودن خط و کاغذ و جلد و مذهّب بودن اوراق، عتیق بودن تاریخ یا دارا بودن خط اشخاص مهم و محل طبع - در صورت متعدد بودن - آن ذکر خواهد شد»
البته مؤلف همه جا یکسان عمل ننموده و در موارد بسیاری مختصر و موجز ذکر نموده که تشخیص کتاب مورد نظر وی به هیچ وجه امکان پذیر نیست. مانند: «کتابی در فقه عامه» یا «کتابی در نجوم» و...
اهمیت این فهرست در آن است که مؤلف در آن تمامی آثار خود را ذکر نموده که اغلب آن ها به چاپ نرسیده، هم چنین اطلاعاتی در مورد برخی نسخه های خطی و کتاب های چاپی نایاب به دست داده، که در دیگر فهارس، قابل دسترسی نیست.
شایان ذکر است که چون مرحوم امامی کتاب های خود را شماره گذاری ننموده بود، لذا در هنگام فهرست در موارد متعدد برخی کتاب ها را مکرر ذکر نموده است، ما برای حفظ امانت تمام این موارد را بدن دخل و تصرفی، به همان نحو ذکر کردیم.
تصحیح این رساله از روی تنها نسخه آن یعنی نسخه اصل صورت گرفته است. (1)
این نسخه در کتابخانه حضرت آیة الله مرعشی (قدس سرّه) به شماره 8517 نگهداری می شود. (2)این نسخه به خط مؤلف و در 22 ذی قعده 1351 ق تحریر آن پایان یافته است. نوع خط آن نستعلیق، و تعداد صفحات آن 174 صفحه، و در هر صفحه 18 سطر، ابعاد نسخه 20/5×13/5 سانتی متر، و تعدادی از صفحه های نسخه سفید است که مؤلف در پایان هر قسمت برای علاوه نمودن کتاب های بعدی قرار داده است.
بنابر این صفحه های 10 تا 26 و 38 تا 54 و 61 تا 77 و 85 تا 105 و 118 تا پایان نسخه سفید مانده است.
قرائت و بازنویسی نسخه، در مواردی امکان پذیر نبود، که با مراجعه به مصادر بازخوانی شد. کلمه یا کلماتی که برای استواری بعضی جملات در متن اضافه شده داخل [ ] قرار گرفت. هچنین شماره صفحه های نسخه اصل در داخل / / در متن ذکر گردیده است.
در تحقیق نیز به جز مقدمه نسبتاً مفصل که در شرح حال مؤلف ذکر گردید، در پاورقی ها به موارد ضرورت اکتفا شد و فقط آدرس نسخه های خطی این کتابخانه که در فهرست مرعشی معرفی شده اند ذکر شده است. شایان ذکر است تاکنون آثار مرحوم امامی در فهرست های چاپ شده این کتابخانه معرفی نشده است.
مرحوم امامی این فهرست را در سال 1351 ق - پانزده سال قبل از وفاتش - تألیف نموده،
و کتاب هایی که پس از آن به کتابخانه ایشان اضافه شده در این فهرست ذکر نشده، که از جمله آن ها این کتاب هاست:
1- نسخه خطی شماره 8512، کتابخانه آیة الله مرعشی، شامل رسالة الرضاع و تتميم الكر، هر دو از شیخ هادی تهرانی. (فهرست 97/22).
2- کتاب الصفين (خطی)
3- معالم العلماء (خطی)
و... (1)
1) از لیست اهدایی کتاب های کتابخانه مرحوم صدر الاسلام به کتابخانه مرعشی، این لیست از سوی فرزند ایشان جناب آقای دکتر عبد العلی امامی در اختیار نگارنده قرار گرفت که از بذل عنایت ایشان تشکر می شود. در لیست مذکور کتاب های متعددی به چشم می خورد که در فهرست صدر الاسلام ذکر نشده است.
بسم الله الرحمن الرحيم و به ثقتى وحده
الحمد لله على آلائه و الصلوة على انبيائه و لاسيما على قطب فلك النبوة و فخر دائرة الانسانية اشرف الدين و المرسلين محمّد خاتم النبين و على اله الطيبين الطاهرين المعصومين و اللعنة على اعدائهم اجمعين.
و بعد این وجیزه مشتمل است به فهرست کتابخانه اینجانب در تاريخ شهر ذيقعدة الحرام سنه 1351 هجری قمری و آن چه بعد از این اضافه می شود نیز ملحق خواهد شد. ان شاءالله تعالى. جعلت ها تذكرة لنفسي و تبصرة لغيري.
و برای رعایت حسن ترتیب و سهولت تناول این وجیزه را منقسم به پنج قسمت قرار دادیم که هر قسمتی از کتب در محل معین برای آن قسمت ذکر شود به ترتیبی که ذیلاً بیان خواهد شد.
و در اسامی کتب ترتیب ذیل عمل خواهد شد.
كتب معروفه فقط اسم کتاب ذکر می شود و کتبی که محتمل است همه کس مؤلف آن را نشناسد اسم مؤلف نیز ذکر خواهد شد. و هم چنین خطی بودن کتاب و خصوصیات دیگری را که دارا باشد از قبیل: ممتاز بودن خط و کاغذ و جلد و مذهّب بودن اوراق، عتیق بودن تاریخ یا دارا بودن خط اشخاص مهم و محل طبع - در صورت متعدد بودن - آن ذکر خواهد شد. ان شاءالله تعالی و عونه و تاییده.
و تقسیم مزبور به شرح ذیل می باشد:
قسمت اول، مصاحف و ادعیه و مناجات و اذکار و تفسیر و اخبار و نظائر آن؛ /ص 2/
فقه و اصول الفقه و اخلاق؛
تاریخ و رجال و تراجم و نحوها؛
لغت و دواوین و اشعار و نحو و صرف و حکمت و کلام و فلسفه و کليه ادبیات بالمعنى الاعم؛
حرره الاحقر محمّد امين النجفي الخوئي عفى عنه في 22 ذی قعدة الحرام، 1351 و على الله الاتكال في كل الاحوال.
1- قرآن بغلی، خطی اعلی، جلد و تذهیب اعلی ... جلد
2- قرآن کوچک، خط و جلد اعلی، مذهّب ... جلد
3- قرآن سی ورقی با قاب ... جلد
4- قرآن مصری جدید با رساله تجویدیه در آخر آن، طبع خدیویه مصر ... جلد
5- قرآن، طبع اسلامبول ... جلد
6- دعاء کمیل، خط شیوه یاقوت، خط و جلد اعلی مذهّب ... جلد
7- دعاء کمیل، خط و ورق اعلی، مذهّب ... جلد
8- کلمات قصار امیر (علیه السلام)، خط شرف المعاني، مذهّب ... جلد
9- مجموعه ادعیه، خط اعلی، مذهّب ... جلد
10- مجموعه ادعیه، خط اعلی ... جلد
11- صحیفه سجادیه، خط نجم آبادی، طبع تهران ... جلد
12- زاد المعاد، خط نجم آبادی، طبع تهران ... جلد
13- مهج الدعوات [و منهج العنايات]، ابن طاوس، طبع تهران ... جلد
14- تفسیر صافی، آخوند فیض، خطی، ممتاز ... 2 جلد
15- مجمع البیان، طبرسی، طبع تبریز ... 2 جلد
16- تفسیر علی بن ابراهیم قمی ... جلد
17- تفسیر خیرات حسان، تألیف سید نعمة الله جزایری، جلد اول غیر مطبوع، خط ممتاز (1)... جلد
18- کتاب من لا يحضره الفقيه، خط ممتاز مصحح تقریباً 300 سال ... جلد / ص 4/
1) نام این تفسیر را مرحوم امامی خیرات الحسان ذکر نموده، ولی در فهرست مرعشی (226/22، نسخه ش 8677) که همین نسخه معرفی شده، نام آن عقود المرجان في تفسير القرآن ذکر شده است. در الذریعه 305/15 نیز نام این تفسیر عقود المرجان، ذکر شده است.
19- شرح اصول کافی فاضل قزوینی، فارسی خط و ورق ممتاز، لم يطبع ... 2 جلد
20- شرح فروع كافي، لم يطبع ... 2 جلد
21- شرح [کافی] فاضل قزوینی، عربی ... جلد
22- مرآت العقول في شرح الفروع و الاصول علامه مجلسی ... 4 جلد
23- شرح [نهج البلاغه]، ابن ابی الحدید معتزلی، طبع تهران ... 2 جلد
24- مخلات، شیخ بهایی، طبع موحد ... جلد
25- صحيفة الابرار، آقا میرزا محمدتقی حجة الاسلام تبریزی ... جلد
26- صحیح بخاری، طبع بمبئی ... جلد
27- رسائل رجاليه، مرحوم سید محمد باقر صاحب روضات الجنات (1)و فهرست کتاب جواهر الكلام تأليف مرحوم شیخ علی شیخ العراقين ... جلد
28- هداية الموحدين، حاجی ملا احمد کوزه کنانی ... 2 جلد
29- دار السلام، مرحوم حاجی میرزا حسین نوری ... جلد
30- معالم العبر، مرحوم حاجی میرزا حسین نوری (2)... جلد
31- تذكرة الواعظین، شیخ محمد جعفر حنفی، طبع بمبئی (3)... جلد
32- مختصر تحفه اثنى عشريه في رد الشيعة الاثنى عشرية، تلخیص محمود شکری افندی بغدادی ابن آلوسی، طبع بغداد ... جلد
33- تفسير جزء عم، شیخ محمّد عبده، طبع مصر ... جلد /ص 5/
34- تفسیر سوره فاتحه و و العصر، شیخ محمّد عبده، طبع مصر ... جلد
35- قطعه ای از وافی فیض، خط و كاغذ اعلى، مجدول، نسخه نفیسه است ... جلد
36- استبصار [شیخ طوسی]، با خط و کاغذ ممتاز، مصحح است ... جلد
37- [أنوار التنزيل و أسرار التأويل] تفسیر بیضاوی، جلد اول، خطی ممتاز (جلد دوم هم در رقم 81 قید شده) ... جلد
1) الرسائل الرجالية، از تألیفات محمد باقر بن محمد نقی اصفهانی معروف به حجة الاسلام شفتی است. و به سبب تشابه نام وی با نام صاحب روضات، مرحوم امامی اشتباهاً آن را به صاحب روضات نسبت داده است.
2) این کتاب را مرحوم محدث نوری به عنوان مستدرک جلد هفدهم بحار الانوار نگاشته است. «الذریعه 20/21».
3) الذریعه، 52/4 و فهرست کتابه ی چاپی فارسی، مشار 1257/1.
38- الدرة النجفيه في شرح نهج البلاغة، مرحوم حاجی میرزا ابراهیم آقاخوئی، طبع دوم ... جلد
39- مكارم الأخلاق طبرسی، طبع جدید تهران ... جلد
40- القول البديع في الصلوة على الحبيب الشفيع، لعبد الرحمن بن ابي بكر السخاوى، بمبئ ... جلد
41- تفسیر تبیان شیخ طوسی، از اوائل سوره بقره تا اواخر آل عمران، خط عتيق، لم يطبع ... جلد
42- جامع الاخبار، طبع تبریز ... جلد
43- منتخب فروع کافی، لسید محمد علی شاه عبدالعظیمی، طبع نجف ... جلد
44- صحیفه سجادیه مترجم، طبع تبریز ... جلد
45- و جيزة في الدراية، للشيخ بهاء الدين العاملي، طبع بمبنى ... جلد
46- نهاية الدراية، للسيد حسن صدر الکاظمی ... جلد
47- الجواهر السنية في الاحاديث القدسية، للشيخ حر العاملي، طبع تهران ... جلد
48- رسالة على بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر (علیه السلام)، نسخه نفیسه و عزیز الوجود است جداً، خطی ... جلد
49- جلد اول خصال صدوق، خطی، عتیق ... جلد
50- [مجموعه ای شامل:] رسالة في الغيبة و مقالة ايضاً في الغيبة، رسالة في شرح حديث من مات و لم يعرف امام زمانه، مفاوضة مع بعض علما العامه في الحجة المنتظر، مفاوضة مع بعض روساء /ص 6/ المعتزله في الحجة، و جيزة في شرح حديث الماريه القبطية النبوى مع على «الشاهد يرى ما لا يراه الغائب»، مقالة في الحديث المنتسب إلى النبى «نخن معاش الانبياء لانورث» كلها للمفيد (قدس سرّه)، و مفاوضة لابي الهذيل العلاف مع الواثق بالله و اسئلة مع اجوبتها في الحشر و النشر و الرجعة و المعاد للمفيد و مقالة للسيد أبي جعفر محمّد بن موسى في حديث غدير خم و مقاله للعلم الهدى في احداث شيء في شيء، و جواب المفيد من حديث من مات و لم يعرف امام زمانه باملاء علم الهدى و مفاوضة المفيد مع بعض العامة باملاء علم الهدى و مقالة للمفيد باملاء علم الهدى ايضاً و مقاله اخرى له باملائه ايضاً و مقالة علم الهدى في النص على أميرالمؤمنين (علیه السلام) في جواب القاضى الباقلاني و مقالة للمفيد في النص على اميرالمؤمنين (علیه السلام) و غیبت الثانى عشر و مقالة لعلم الهدى في تفيضيل الانبياء على الملائكة، لم يطبع شيء منها بل عزيز الوجود كلها جداً. ... جلد
51- [مجموعه ای شامل:] کتاب اوائل المقالات و يلحق بها اللطيف من الكلام و الحكايات و رسالة المسائل العكبرية للمفيد (قدس سرّه) له و رسالة استقصاء النظر في البحث مع القضاء و القدر للعلامة
الحلى، لم يطبع شيء منها، بل عزيز الوجود جداً (1)... جلد
52- و جيزة لحضرت الاستاذ شيخ الشريعة الاصفهاني (قدس سرّه) العزيز - في رواية في مسئلة منع الصلوة في اجزاء السباع مما لا يؤكل، خطى، لم يطبع ... جلد
53- نخبة الآداب مرحوم فيض، في الآداب الشرعيه و الاوراد و الاذكار المأثورة، طبع تهران ... جلد
54- شرح توحید مفضل، خطی ... جلد /ص7/
55- صحیفه خامسه سجادیه، طبع مصر ... جلد
56- تذكرة الواعظين، طبع بمبئى ... جلد
57- ينابيع المودة، للشيخ نعمان نقشبندی حنفی بلخی، طبع تهران ... جلد
58- الاتقان في علوم القرآن، للعلامه السیوطی و بهامشه کتاب اعجاز القرآن للقاضي الباقلانی، طبع مصر ... جلد
59- التفسیر حضرت شیخ ابو الفتوح رازی، طبع تهران از طرف وزارت جليله معارف هديه شده است ... 2 جلد
60- [مجموعه ای شامل:] احتجاج طبرسی و روضه کافی، مخطوط، عتیق ... جلد
61- قرآن، طبع بمبئی ... جلد
62- قرآن کوچک، مطبوع ... جلد
63- جلد سوم تفسیر ابو الفتوح رازی از طرف وزارت معارف هدیه شده ... جلد
64- ترجمه کلمات قصار امیر (علیه اللسام)، تألیف مورخ الدوله سپهر، طبع تهران ... جلد
65- معارج الاصول محقق حلی، چاپ تهران ... جلد
66- جلد پنجم تفسیر ابو الفتوح رازی طبع مجلس، هدیه وزارت معارف ... جلد
67- عيون الاخبار الرضا 7، كاغذ ترمه، مجدول، خط اعلی ... جلد
68- رساله در تجوید، خطی، اعلی، کاغذ ترمه ... جلد
69- [مجموعه ای شامل:] کلمات قصار امیر (علیه السلام) در ضمن دیوان علی (علیه السلام)، طبع مصر ... جلد
70- تفسیر شیخ رضا افضلی تهرانی، طبع تهران ... جلد
71- جلد چهارم تفسیر ابوالفتوح رازی، هدیه وزارت معارف ... جلد /ص 8/
1) این مجموعه به کتابخانه ملی در تهران منتقل شده است. «فهرست کتابخانه ملی، 184/16، نشخه شماره 3610 ع».
72- شرح رسائل سید محمّد مولانا، طبع تبریز ... جلد
73- فصل الخطاب في تحريف الكتاب، للعلامة النوري، طبع تهران ... جلد
74- تفسیر شیخ محمد حسین اصفهانی ... جلد
75- تفسیر کشاف محشی با حاشیه میرسید شریف و شرح شواهد، طبع مصر ... 2 جلد
76- تفسير جمع الجوامع، طبرسی، طبع تهران ... جلد
77- صحیفه سجادیه مترجم به فارسی ... جلد
78- اربعین مرحوم حاجی میرزا ابراهیم خوئی ... جلد
79- نهاية ابن اثیر، چاپ تهران ... جلد
80- معالم الزلفى، للسيد هاشم البحرانی، چاپ تهران ... جلد
81- [أنوار التنزيل و أسرار التأويل] تفسیر بیضاوی، جلد دوم، خطی، مطابق جلد اول خطاً و قطعاً (1)... جلد
82- حقايق التأويل في متشابه التنزيل، جزء پنجم، تأليف علامة بارع ربّ الفضل و العرفان الرضى (قدس سرّه) طبع نجف ... جلد
83- رساله مرحوم قاضی محمۀد سعید قمی در باب قرائات سبعه، قليل النسخة است جداً، مخطوط است ... جلد
84- نهج البلاغه شرح شیخ محمّد عبده، طبع مصر ... جلد
85- قرآن، خط حافظ عثمان، عکس برداری مزین ... جلد
86- غاية المرام، سید هاشم بحرانی ... جلد
87- شرح نهج البلاغة لاهیجی، طبع تهران ... جلد
88- شرح نهج البلاغة مرحوم حاجی [میرزا ابراهیم دنبلی خویی]، طبع تبریز ... جلد /ص 9/
89- تفسير محيى الدين بن عربی، طبع بمبئی ... جلد
90- مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی، گراور کتابخانه علمی ... جلد
91- اللمعة البيضاء في خطبة الزهراء، تأليف میرزا محمدعلی قراچه داغی ... جلد
92- ابواب الجنان، جمع آشتیانی، چاپ تهران ... جلد
93- الناسخ و المنسوخ، للأبي جعفر النحاس، طبع مصر ... جلد
1) جلد اول این تفسیر در ریف 37 معرفی گردید.
94- آلاء الرحمن في تفسير القرآن، تأليف شیخ جواد بلاغی نجفی، طبع نجف ... جلد
پایان قسمت اول (1)
95- مسالك الافهام في شرح شرایع الاسلام، طبع تبریز ... 2 جلد
96- رياض المسائل، [سید علی طباطبایی]، کاغذ آهار مهره، طبع تهران ... 2 جلد
97- شرح مفاتیح آقای بهبهانی، خطی، لم يطبع (2)... 2 جلد
98- مفاتيح آخوند فیض، خط و کاغذ اعلی با حواشی علم الهدی فرزند مؤلف، با اجازه مؤلف مزبور مغفور در آخر کتاب با خط خود از برای علم الهدى، نسخة نفيسه لم يطبع (3)... جلد
99- مدارک الاحکام [فی شرح شرایع الاسلام]، سید محمد بن علی موسوی عاملی، چاپ دوم ... جلد
100- قواعد الاحکام (4)، شهید اول به حواشی عصار، طبع تهران ... جلد
101- حدائق [الناظرة، شيخ يوسف بحرانی]، طبع تبریز ... 5 جلد
102- مكاسب، حضرت شیخ انصاری ... دو نسخه
103- حاشیه مکاسب، آقا سید محمّد کاظم طباطبایی، طبع سوم ... جلد
104- حاشيه مكاسب، مرحوم آقای آخوند محمد کاظم خراسانی، طبع تهران ... جلد
105- حاشیه مکاسب، حاجی آقا رضا همدانی، طبع تهران ... جلد
1) مؤلف در پایان هر قسمت برگ هایی را برای نوشتن نام کتاب های جدید سفید گزارده است بنابر این پس از اتمام قسمت اول از صفحه 10 تا 26 سفید است.
2) مصابيح الظلام في شرح مفاتیح شرایع الاسلام، از ملا محمد باقر بن محمد اکمل بهبهانی (م 1206 ق)، (فهرست مرعشی 204/22، نسخه ش 8642 و 8643).
3) این نسخه به خط زین العابدین بن محمد علی در سال 1182 تحریر شده و پس از آن نوه فیض (نصیر الدین سلیمان بن محمد علم الهدی) آن را با نسخۀ مؤلف مقابه و اختاف نسخه ها و حواشی علم الهدی و اجازه فیض را به علم الهدی، که در آن نسخه بوده، در این نسخه نقل نموده است. (فهرست مرعشی 222/22، نسخه ش 8671).
4) نام این کتاب، القواعد الكلية الاصولية و الفروعية، و تأليف شهید اول محمد بن مکی است.
106- [مصباح الفقيه، بخش] صلوة، حاجی آقا رضا همدانی، خطی، خودم استکتاب کرده ام، لم يطبع (1)... 3 جلد
107- صلوة، شیخ انصاری ... جلد
108- قواعد علامه حلی، خطی، مصحح، نسخه نفیسه است ... جلد
109- قطعه ای از تحریر علامه حلی، 7 سال پیش از وفات مصنف نوشته شده و بر نسخه اصل مقابله شده (2)... جلد
110- رساله مواسعه و مضایقه و رساله عصیریه سید [محمد جواد بن محمد حسینی عاملی م 1226 ق] صاحب مفتاح الكرامة، نسخه اصل، لم يطبع (3)... جلد
111- مشارق الشموس في شرح الدروس، خونساری ... دو نسخه /ص 27/
112- دلائل الاحكام، آقا سید ابراهیم قزوینی صاحب کتاب ضوابط الاصول، جلد متاجر، لم يطبع (4)... جلد
113- ايضاً دلائل الاحکام، از رهن تا اجاره ... جلد
114- ايضاً دلائل الاحکام، از عتق تا لقطه ... جلد
115- ايضاً دلائل الاحکام، از نکاح تا آخر لعان ... جلد
116- ذخائر النبوة (خيارات) آقا شیخ هادی تهرانی، طبع تبریز ... جلد
117- صلح، آقا شیخ هادی تهرانی، خطی، لم يطبع (5)... جلد
118- صلوة، آقا شیخ هادى تهرانى، خطى، لم يطبع (6)... جلد
1) مصباح الفقيه، حاج آقا رضا بن محمد هادی همدانی (م 1322 ق)، مرحوم امامی بخش صلاة این کتاب را در سه جلد استکتاب نموده بود که یک جلد آن مشتمل بر احکام خلل تا پایان صلاة، در فهرست مرعشی، 281/23، نسخه ش 9155، معرفی شده است.
2) این نسخه به خط، وشاح بن محمد بن عسه، در دوم جمادی الاول 719 تحریر شده و مشتمل بر 45 برگ می باشد. فهرست مرعشی 99/22 نسخه ش 8515.
3) فهرست مرعشی، 100/22 نسخه ش 8516.
4) دلائل الاحکام فی شرح شرائع الاسلام، از سید ابراهیم بن محمد باقر موسوی قزوینی (م1262 ق)، از این کتاب چهار نسخه در کتابخانه مرحوم امامی موجود بوده است. فهرست مرعشی، 272/23، نسخه ش 9140 و 9141 و 9142 و 9143.
5) این کتاب به نام الرضوان موسوم است. فهرست مرعشی 8/23 نسخه ش 8810.
6) فهرست مرعشی 8/23 نسخه ش 8811.
119- جلد اول مدارک الاحکام، خطی ... جلد
120- رساله مواسعه و مضایقه مرحوم شیخ اسدالله شوشتری، خطی، لم يطبع ... جلد
121- نجاة العباد، طبع تهران ... جلد
122- عروة الوثقى، مرحوم سيد محمدکاظم طباطبائی، طبع بغداد ... جلد
123- عروة الوثقى، مرحوم سید محمد کاظم طباطبائی، با حاشیه آقا سید ابوالحسن اصفهانی، طبع بمبئی ... جلد
124- تبصره علامه با حاشیه سید محمد کاظم یزدی، طبع تهران ... جلد
125- تبصره [علامه با] حاشیه مرحوم آقای شریعت اصفهانی، طبع بمبئی ... جلد
126- تكملة التبصره مرحوم آقای آخوند، طبع تهران ... جلد
127- فقه مرحوم آقای آخوند مشتمل بر رسائل متعدده، طبع بغداد ... جلد
128- مجموعه استفتائات مرحوم طباطبائی یزدی ... جلد
129- ملحقات عروة الوثقى، طبع نجف اشرف ... 2 جلد /ص 28/
130- بیان شهید اول، طبع تهران ... جلد
131- بلغة الفقيه فيما يرتجيه، للسيد محمّد بحر العلوم، طبع تهران ... جلد
132- فیروزجات الطوسية في شرح الدرة النجفية (منظومة بحر العلوم)، خط ممتاز مجدول لم يطبع، تأليف... (1)... جلد
133- شرح ارشاد سبزواری (ذخيرة المعاد)، طبع تبریز ... جلد
134- سراج الامة في شرح اللمعة، طبع تهران، تأليف شيخ [محمد حسن مازندارنی] ... جلد
135- مقابیس، شیخ اسدالله شوشتری، طبع تبریز ... جلد
136- ذرائع الاحلام في شرح شرائع الاسلام، للشيخ حسن مامقانی ... دو جلد
137- شرح نجاة العباد، مرحوم سید عقیل، طهارت و صلوة و بعدها ... 2 جلد
138- مفتاح الكرامة، طبع بيروت ... 8 جلد
139- هداية الانام، مرحوم کاظمینی، طبع نجف اشرف، طهاره ... 2 جلد
140- هداية الانام، مرحوم کاظمینی، طبع نجف اشرف، صلوة ... جلد
1) الفيروزجات الطوسية في شرح الدرة الغروية تأليف ملا محمد بن حسن طوسی خراسانی. «الذریعه 401/16.
141- مختلف الشيعة في احكام الشريعة، خط عتيق (1)... 5 جلد
142- معتبر محقق، طبع تهران ... جلد
143- مناهل سید مجاهد، جلد صلوة و جلد صوم تا امر به معروف، خطی (2)... 2 جلد
144- عواید نراقی، طبع تهران ... جلد
145- حاشیه ارشاد محقق کرکی، خطى، لم يطبع ... جلد
146- [مجموعه ای شامل:] چهار رساله در مسئله رضاع و پنج رساله در مسئله خراج تألیف عده ای از محققین از قبیل محقق کرکی و میرداماد و غیرهما، طبع تهران ... جلد /ص 29/
147- شرح مفاتیح، محمد صالح مازندرانی، خطی، لم يطبع ... 2 جلد
148- شرح تحقيق، خط ممتاز، لم يطبع (3)... جلد
149- قضا و شهادت مرحوم حاجی ملاعلی کنی، طبع تهران ... جلد
150- صلوة بحر زاخر، تأليف فاضل هزار جريبي، لم يطبع (4)... جلد
151- زكوة بحر زاخر و دیات، فاضل هزار جريبي، لم يطبع ... جلد
152- خیارات و بیع و اجاره و طلاق بحر زاخر، هزار جريبي، لم يطبع ... جلد
153- نکاح بحر زاخر، هزار جریبی، لم يطبع ... جلد
154- برهان قاطع، مرحوم آقا سید علی بحر العلوم، طبع تهران ... جلد
1) دو نسخه از مختلف شیعه در کتابخانه مرحوم امامی موجود بوده که هر دو نفیس بوده اند. نسخه اول به خط ابراهیم بن احمد بن حمد بن احمد بن علی بن حسین حسینی بحرانی، در سال 772، شامل جزء اول و دوم و سوم کتاب تا احکام اقرار (فهرست مرعشی 201/22، نسخه ش 8636)؛ نسخه دوم به خط مبارک بن محمد بن صالح در سده نهم، شامل دو جزء (چهارم و پنجم) کتاب از کتاب صید تا پایان کتاب فهرست مرعشی 184/22، نسخه ش 8608؛ و چون این دو نسخه دارای پنج جزء از مختلف الشيعه بود مرحوم امامی جلو مختلف نوشته اند «5 جلد» که مقصودشان جزء بوده است.
2) المناهل في الفقه، از سید محمد بن علی طباطبائی معروف به مجاهد (م 1242 ق)، (فهرست مرعشی 205/22، نسخه ش 8644 و 8645).
3) شرح التحقیق، به عربی، در فقه عامه، نویسنده شرح و متن هر دو یکنفر و ناشناس، (فهرست مرعشی 230/22، نسخه ش 8680).
4) البحر الزاخر و البدر الباهر، از آقا محمد علی بن محمد باقر هزار جریبی اصفهانی (م 1245 ق)، از این کتاب چهار نسخه در کتابخانه امامی موجود بوده، کتاب صلاة (فهرست مرعشی 203/22، نسخه ش 8638)، کتاب صوم و دیات (فهرست مرعشی 203/22، نسخه ش 8639)، کتاب نکاح (فهرست مرعشی 204/22، نسخه ش 8640) و خیارات تا طلاق (فهرست مرعشی 204/22، نسخه ش 8641).
155- طهارت جواهر الكلام ... جلد
156- نکاح جواهر الکلام ... جلد
157- ذکری شهید اول، خط ممتاز عتیق ... جلد
158- صيغ العقود، مرحوم قارپوز آبادی، طبع تبریز ... جلد
159- رساله انفال، مرحوم شیخ عبدالله مامقانی، طبع تبریز ... جلد
160- رساله حبوه، مرحوم شیخ عبدالله مامقانی، طبع تبریز ... جلد
161- منهج الرشاد، شیخ جعفر شوشتری با حاشیه شیخ هادی تهرانی، خط خود مرحوم تهرانی ... جلد
162- منتخب الرسائل، مرحوم آقا سید محمّد کاظم یزدی طباطبائی ... جلد
163- طهارت انوار الرياض، مرحوم سید محمّد شهشهانی اصفهانی، لم يطبع (1)... جلد
164- صلوة انوار الرياض، مرحوم سید محمّد شهشهانی اصفهانی، لم يطبع (2)... جلد
165- زکوة انوار الرياض، و حج و غیرهما، مرحوم سید محمّد شهشهانی اصفهانی، لم یطبع (3)... جلد /ص 30/
166- نکاح انوار الرياض، مرحوم سید محمّد شهشهانی اصفهانی، لم يطبع (4)... جلد
167- مصابيح الهداية في شرح البداية، للشيخ محمد حسن القزوینی، جلد خط ممتاز، لم يطبع (5)... جلد
168- شرح ارشاد، فاضل ملا عبدالرحمن، خطى، عتيق، لم يطبع (6)... جلد
169- [مجموعه ای شامل:] رسالة في القواعد الفقهية و رسالة في الدراية للفاضل ملا آقا الدربندي، خط ممتاز، لم يطبع (7)... جلد
1) فهرست مرعشی، 189/22، نسخه ش 8616.
2) فهرست مرعشی، 190/22، نسخه ش 8617.
3) فهرست مرعشی، 190/22، نسخه ش 8618.
4) فهرست مرعشی، 191/22، نسخه ش 8619.
5) فهرست مرعشی 149/22 نسخه ش 8570؛ فقط شامل مقدمه و کتاب طهارت است.
6) شرح ارشاد الاذهان، از کمال الدین عبدالرحمن بن محمد بن ابراهيم بن العنايقي حلى (ق8)، فهرست مرعشی 184/22، نسخه ش 8609 شامل جلد اول و دوم از آغاز کتاب تا احکام نکاح.
7) مجموعه ای شامل: 1- القواعد الفقهية، از مؤلفی مجهول، به عربی، در بیست برگ. 2- بخش دوم از کتاب قوامیس ملا آقا بن عابد دربندی مشهور به فاضل دربندی (م 1285 ق). «فهرست مرعشی، 317/24، نسخه ش 9580».
170- منتخب الرسائل، با حاشیه آقای حاجی شیخ عبدالکریم یزدی ... جلد
171- جناح الناهض لتعليم الفرايض، تأليف سيد محسن دمشقی [صاحب اعيان الشيعه]، طبع بیروت (1)... جلد
172- دیات انوار الرياض، [مرحوم سید محمّد شهشهانی اصفهانی]، لم يطبع (2)... جلد
173- تحفة الابرار، مرحوم سید محمد باقر حجة الاسلام اصفهانی، خط و کاغذ و جلد عالی مذهّب، لم يطبع ... جلد
174- رسائل، ملا عبدالرسول مازندرانی، طبع تهران ... جلد
175- [بشرى الوصول الى اسرار علم الأصول]، حجية قطع و ظن، مرحوم مامقانی، لم يطبع (3)... جلد
176- [بشرى الوصول الى اسرار علم الأصول]، اصل برائت، مرحوم مامقانی، لم يطبع ... جلد (4)
177- [شرى الوصول الى اسرار علم الأصول]، استصحاب، مرحوم مامقاني، لم يطبع (5)... جلد
178- [بشرى الوصول الى اسرار علم الأصول]، اجتهاد و تقليد، مرحوم مامقاني، لم يطبع (6)... جلد
179- رسائل، حضرت شیخ انصاری، طبع تهران ... جلد
180- حاشیه رسائل، مرحوم آشتیانی، [طبع] تهرانی ... جلد
181- حاشیه رسائل، مرحوم میرزا موسی تبریزی، طبع تبریز ... جلد
182- حاشیه رسائل، مرحوم ملا غلامرضا قمی، طبع تهران ... جلد /ص 31/
183- حاشیه رسائل، مرحوم حاجی رضا همدانی، طبع تهران ... جلد
184- حاشيه كفاية، میر سید حسن قمی، طبع تهران ... جلد
185- كفاية الاصول، مرحوم آخوند ملاکاظم خراسانی، طبع تهران ... جلد
186- حاشیه قوانین، میر سید علی قزوینی، طبع تهران ... جلد 7
187- اسس الاصول، آقا جمال کرمانی، طبع تهران ... جلد
188- حاشیه رسائل، مرحوم آخوند آقا محمدکاظم خراسانی، طبع تهران ... جلد
189- معالم الاصول ... جلد
190- درر الفوائد، حاجی شیخ عبدالکریم یزدی، جلد اول، طبع تهران ... جلد
191- محجة العلماء، مرحوم آقا شیخ هادی تهرانی، جلد اول، طبع تهران ... جلد
192- اتقان، آقا شیخ هادی تهرانی، مباحث الفاظ، لم يطبع (1)... جلد
193- انوار البصائر في الاصول، خطى ... جلد
194- فصول، طبع تبریز ... جلد
195- اصول، حاجی شیخ عبدالکریم یزدی، خطی (2)... جلد
196- حاشیه رسائل، آقا سید محمد باقر، طبع تهران ... جلد
197- رسالة درامور واجبه و مستحبه موتای مسلمین، تألیف آقاسیدهاشم خوئی، طبع خوی ... جلد
198- رساله در طهارت اهل کتاب، تألیف میرزا ابوعبدالله زنجانی، طبع مصر ... جلد
199- ترجيح البينات، رحمه الله افندی، خط ممتاز، نسخه نفیسه ... جلد
200- شرح کتاب زکوة و خمس و انفال از شرایع الاسلام، تألیف آقا سید هاشم خوئی، طبع تبریز ... جلد /ص 32/
201- شرح صوم شرایع، آقا سید هاشم مذکور، طبع تبریز ... جلد
202- كشف الاستار، مباحث الفاظ للشيخ مصطفی خوئی، طبع خوی ... جلد
203- رسالة جواب العائب لطلاق زوجة الغائب، آقا سیدهاشم مرندی خوئی، طبع خوی ... جلد
204- شرح کتاب ارث شرایع الاسلام، للسيد هاشم الخوئی، طبع تبریز ... جلد
205- مفتاح النجات في تفسير الصلوة، [شمس الافاضل يوسف ترشیزی خراسانی] طبع تهران ... جلد
206- رساله تداخل اعمال، آقا شیخ مهدی خالصی، طبع مشهد ... جلد
207- اخلاق مصور، طبع تهران ... جلد
208- رسالة عصيرية جزائرى، خطى، لم يطبع، [و اجازه] سيد عبدالكریم از سید بحرالعلوم (3)... جلد
1) بخشی از این نسخه را مرحوم امامی استناخ نموده است. (فهرست مرعشی، 164/22 نسخه 8584).
2) نام آن درر الفوائد است. «فهرست مرعشی، 60/26، نسخه ش 10086».
3) نام این رساله هداية الأنام الى أحكام ما يستخرج من الأجسام و تأليف سيد عبدالكريم بن محمد جواد موسوی جزائری است. بعد از پایان رساله اجازه نسبتاً مفصلی که سید محمد مهدی بحر العلوم (م 1212 ق) به مؤلف داده، تحریر شده است. (فهرست مرعشی، 237/22 نسخه ش 8691).
209- [مجموعه ای شامل:] رسالة ابانة المختار في ارث الزوجة من ثمن العقار بعد الفسخ بالخيار للشيخ الشريعة الاصفهاني و رسالة اخرى لحضرت الشيخ ملا محمدكاظم الخراساني في المسئله و رسالة صيانة الإبانة عن وصمة الرطانة لشيخ الشريعة ايضاً و رسالة للسيد محمدكاظم الخراساني في المسئلة / لم يطبع شي منها (1)... جلد
210- رسالة في الكر و مسئلة تتميم القليل كراً، لشيخ الشريعه الاصفهاني، لم يطبع ... جلد
211- شرح صغیر صاحب رياض، لم يطبع ... جلد
212- مناهج [الهداية الى احكام الشريعة]، حاجی [محمد ابراهيم بن محمد حسن] کلباسی، خطی (2)... جلد
213- معاملات آقای بهبهانی با حاشیه آقا شیخ هادی تهرانی به خط خود ... جلد
214- حاشیه شیخ جعفر قاضی اصفهانی بر روضه، خطی، لم يطبع ... جلد
215- رسالة في مسئلة حلق اللحية، للشيخ حاج محمد حسن كبه البغدادی، خطى، لم یطبع ... جلد /ص33/
216- شرح تكملة التبصرة، جلد صلوة، للشيخ محمدامين الخوئي، لم يطبع الروضة المثمرة في شرح تكملة التبصرة ... جلد
217- رسالة في صلوة المسافر، للشيخ محمدامين الخوئي، لم يطبع ... جلد
218- تعليقة لخيارات الشيخ الانصارى (قدس سرّه) ، للشيخ محمدامين الخوئي، لم يطبع ... جلد
219- رسالة في قاعدة التجاوز و الفراغ، للشيخ محمدامين الخوئي، لم يطبع ... جلد
220- رسالة في مسئله الظن في الاولتين، للشيخ محمدامين الخوئي، لم يطبع ... جلد
221- رسالة في مسئله لباس المشكوك (كشف الالتباس عن حكم المشكوك من اللباس)، للشيخ محمدامين الخوئي، لم يطبع ... جلد
222- رسالة في مسئلة حلق اللحية، للشيخ محمدامين الخوئي، لم يطبع ... جلد
1) این مجموعه در فهرست مرعشی (159/22 نسخه ش 8582) معرفی شده و شامل دو رساله (1- ابانة المختار 2- صانة الابانة) از شيخ الشريعه و ارجوزة في ارث الزوجة من ثمن العقار از سید محمد باقر بن مرتضی طباطبائی یزدی حائری (م 1298 ق) است. و مؤلف اشتباهاً سید محمد باقر حائری را سید محمد کاظم خراسانی ذکر نموده است.
2) نام این کتاب، منهاج الهدایه است که مرحوم امامی مناهج ذکر نموده است. (فهرست مرعشی، 99/22، نسخه شماره 8514).
223- شرح رسائل شیخ انصاری (قدس سرّه)، للشیخ محمدامين الخوئي، لم يطبع ... جلد
224- رسالة في اثبات وجوب مسح القدمين بطريق العامه و بطلان الغسل كما عليه العامه اليوم و ما ورد فيه بطرقهم للشيخ محمدامين الخوئي، لم يطبع ... جلد
225- تعليقة على كتاب البيع، لحضرت الشيخ الانصارى (قدس سرّه)، للشيخ محمدامين الخوئي، لم یطبع ... جلد
226- اخلاق مصور ... جلد
227- ايضاً مناهج [الهداية الى احكام الشريعة] حاجی کلباسی، خطی (1)... جلد
228- رسائل حاجی میرزا ابو طالب زنجانی در فقه، طبع تهران ... جلد
229- شرح تهذیب الاصول، سيد عميد الدين تلميذ العلامة الحلى، لم يطبع ... جلد
230- تقريرات لبحث حضرت شیخ انصاری، لميرزا ابى القاسم الكلانتری، طبع تهران ... جلد
231- رساله عملیه مرحوم شریعت اصفهانی، طبع تهرانی ... جلد
232- [مجموعه ای شامل:] رسالة في العصير و حواشى على مكاسب مسالک الشهيد الثاني و حواشی علی شرح ارشاد الاردبيلي، رسالة في استحباب صلاة الجمعة ورسالة في عدم الاعتداد بروئت /ص 34/ الهلال قبل الزوال و رسالة في فساد تزويج البنت لمحرمية امها و رسالة في اصول الاسلام و الایمان و حكم كل منها و حكم الناصب، للوحيد البهبهانی و رسائل اخرى للشهيد الثاني، لم يطبع (2)... جلد
233- ايضاح الغوامض في حكم الفرايض، للشيخ ملا على العلياري التبریزی، طبع تبریز ... جلد
234- فوائد سنیه، شیخ محمّد طه نجفی، طبع تبریز ... جلد
235- قضاء لوامع، خطى، لم يطبع، نسخه نفیسه (3)... جلد
1) فهرست مرعشی 299/22، نسخه ش 8764.
2) این مجموعه در فهرست مرعشی (143/22 - 147 نسخه ش 8565) معرفی شده و شامل این رساله است: 1- العصير التمرى و الزبيبي 2- اصالة الصحة 3- حاشية مسالك الأفهام 4- حاشية مجمع الفائدة والبرهان 5- صلاة الجمعة 6- رؤية الهلال قبل الزوال 7- العقد المحرمية 8- اصول الاسلام و الايمان 9- القرض بشرط المعاملة المحاباتية، همه از وحید بهبهانی، و رسالة معنى الكراهة في العبادات از آقا جمال الدین محمد بن حسین خوانساری (م 1125 ق)؛ ولی در این مجموعه رساله ای از شهید ثانی به چشم نمی خورد. گویا مقصود مؤلف از عبارت: «و رسائل اخرى للشهيد الثانى»، و رسائل اخرى للوحيد البهبهانی بوده که سهو القلم پیش آمده است.
3) فهرست مرعشی، 127/26، نسخه ش 10172.
236- الروض العريض في منجزات المريض، للسيد محسن الدمشقي [صاحب اعيان الشيعه]، طبع دمشق ... 2 نسخه
237- رضاعیه فاضل هزار جریبی، خطی (1)، لم يطبع ... جلد
238- رسالة صلاة صاحب حدائق، خطى، لم يطبع، در حیات مصنف نوشته شده ... جلد
239- فقه، خطی ... جلد
240- [مجموعه ای شامل:] نكت النهايه، المسائل المصرية، المسائل البغدادية، رسالة في مسئله التياسر في القبلة اهل العراق جواباً عن اشكال المحقق الطوسي للمحقق الثاني و كتاب الاشباه و النظائر ليحيى بن سعيد و رسالة في مسئله من تيقن بالحدث و الطهاره و شك في السابق منهما و رسالة في مسئلة من احدث في اثناء غسل الجنابة و رسالة في طلاق الحائض و رسالة في صلاة الجمعه و رسالة في الحث على صلاة الجمعة و رسالة نتائج الافكار في صلاة المسافر و رسالة في الحبوة و رسالة فيما يحرم الزوجة من الارث و رسالة في حكم ماء البئر بمجرد ملاقاة النجس و رسالة في الصلاة في الدار المغضوبة، مجموعة في استفتائات و رسالة في علم الدراية للشهيد الثانى و رسالة في الرضاع للمحقق الثاني، خطی، خط ممتاز و مصحح لم يطبع، منها الرسائل الشهيد الثاني (قدس سرّه) ... جلد
241- حاشیه آقا محمّد علی فاضل هزار جریبی بر روضه، خطى، لم يطبع، نسخۀ شریفه (2)... 2 جلد /ص 35/
242- فقه خطی ... جلد
243- ارشاد علامه، خطی ...جلد
244- [مجموعه ای شامل:] ده رساله شهید ثانی (3)
1- رسالة فى انفعال ماء البئر بملاقات النجاسة؛ 2- رسالة فى من تيقن بالطهارة و الحدث و شك في المتأخر؛ 3- رسالة فى من احدث فى غسل الجنابة؛ 4- رسالة فى وجوب صلوة الجمعه؛ 5- الحث على صلوة الجمعة؛ 6- اسرار الصلاة؛ 7- نتائج الافكار في حكم المقيم في الاسفار؛ 8- رسالة في طلاق الحايض و الغايب عن زوجته؛ 9- رسالة فى الحبوة واقسامها؛ 10- رسالة في ميراث الزوجة؛ 11- كشف الريبة في احكام الغيبة.
، طبع تهران ... جلد1) نام این رساله، قاطع النزاع في تحقيق مسائل الرضاع است. (فهرست مرعشی، 119/22 نسخه ش 8543).
2) نام این حاشیه مخزن الاسرار الفقهية في حاشية الروضة البهية، تأليف آقا محمد علی بن محمد باقر هزار جریبی اصفهانی (م 1246 ق)، است. این کتاب در چندین جلد است و این نسخه جلد اول کتاب است. «فهرست مرعشی، 11/22، 8410».
3) مجموعه رسائل شهید ثانی، چاپ سنگی، به خط محمد حسن بن محمد علی جرفادقانی، در سال 1313ق به قطع خشتی، در 333 صفحه شامل این رساله ها:
245- بیع آقا شیخ هادی تهرانی، طبع تهران ... جلد
246- جلد اول تنقیح، فاضل مقداد، خطى، لم يطبع ... جلد
247- شرح تبصره و مناسک الحج، سید محسن دمشقی [صاحب اعيان الشيعه]، طبع صيدا ... جلد
248- ذخيرة المعاد مرحوم آقا میرزا محمد تقی شیرازی، طبع بغداد ... جلد
249- تبصره علامه، طبع تهران، حاشیه ندارد ... جلد
250- رسالة شرطيه، حاجی سید جعفر کاشانی، طبع تهران ... جلد
251- [ مجموعه ای شامل:] رساله فوائد سيد بحر العلوم، رسالة الفوائد الحائرية، رسالة في مسئله تقليد الميت و رسالة في قاعدة الطهارة و رسالة في الجبر و الاختيار ورسالة في اصل البرائة و رسالة في التعادل و التراجيح ورسالة في الاجماع المنقول و رسالة في المباحثه مع بعض فضلاء الاشاعره و حاشية ديباجة مفاتيح فيض و رسالة في اصل الفساد في المعاملات و رسالة في حكم عبادات ما ترك الطريقين، كلها للوحيد البهبهاني و رسالة في مقدمة الواجب للخونسارى، لم يطبع، نسخه نفیسه است. (1)... جلد
252- مناسك الحج للسيد محسن الدمشقى [صاحب اعیان الشیعه]، طبع دمشق ... جلد
253- منتخب الاخلاق سید شبر، طبع بمبئی ... جلد
254- [مجموعه ای شامل:] اخلاق محی الدین و رساله لباب الخيار، طبع مصر ... جلد
255- ازاحة الشكوك في اللباس المشکوک، مرحوم میرزا محمّد حسن آشتیانی تهرانی، طبع تهران ... جلد /ص 36/
256- نهاية الدراية في علم الدراية، للمحدث الجليل السيد حسين صدر الكاظمي، طبع تبریز ... جلد
257- [مجموعه ای شامل:] رسالة للشهيد الثاني في بيان الموارد التي ادعى حضرت شیخ الطائفه الطوسي القدوسى الاجماع فيها ثم خالفه هو نفسه له في الفتوى في مورد آخر و اضاف إليه الشيخ محمّد امين الخوئي اصلح الله حاله و مآله، شطر امثلة مما وقف عليه من الموارد. ... جلد
258- رسالة في بيان الفرق بين الحق و الحكم، للشيخ هادي التهراني النجفي (قدس سرّه) ... جبد
259- اسرار الصلاة، مرحوم حاجی میرزا جواد ملکی تبریزی قمی، طبع تهران ... جلد
260- ضوابط الرضاع میرداماد ... جلد
1) فهرست مرعشی، 30/25.
261- انتصار، سید مرتضی علم الهدی، خطی ... جلد
262- بیع مرحوم آقا شیخ مجید سیوانی خوئی، خطی ... جلد
263- رساله حکم بقاء بر تقلید میت، مرحوم حاجی کلباسی، خطی، لم يطبع ... جلد
264- رساله تعادل و ترجیح، آقا شیخ هادی تهرانی، نسخه اصل ... جلد
265- رساله در ارث، آقا شیخ هادی تهرانی، خطی، لم يطبع ... جلد
266- قطعه در اسفار، خطی ... جلد
267- رساله در معارف الهیه، تألیف حاجی کریمخانی کرمانی، خطی ... جلد
268- جلد اول مفاتيح فيض، مخطوط ... جلد
269- مناسک حج مرحوم شیخ انصاری، با حواشی مرحوم میرزای شیرازی، طبع لكنهو ... جلد
270- کشف الغطاء، چاپ سوم تهران، بهترین چاپ ها ... جلد
271- شرح رسائل آقا سید محمّد مولانا، طبع تبریز و ذیل آن رساله در درایه است ... جلد /ص37/
272- رساله تعیین مواقیت بقواعد هیئت، تألیف سید محمّد مولانا تبریزی، طبع تبریز ... جلد
273- حاشیه کفایه علامه خراسانی، تألیف فاضل معاصر شیخ عباسعلی شاهرودی ... جلد
274- منظومة بحر العلوم (الدرة النجفية)، طبع تهران ... جلد
275- معارج الاصول محقق ... جلد
276- المحجة البيضاء، تألیف علامه فیض کاشانی ... جلد
277- اخلاق ناصری، تألیف خواجه نصیرالدین طوسی ... جلد
278- الوجيز في فقه الشافعى ... جلد
279- ذخيرة المعاد، آقا سید ابوالحسن اصفهانی، طبع نجف ... جلد /ص 38/
پایان قسمت دوم، از صفحه 38 تا صفحه 54 نسخه اصل سفید است.
280- رجال میرزا محمّد استر آبادی، به انضمام فوائد رجالیه آقای بهبهانی، طبع ... جلد
281- خلاصة الرجال، علامه حلی، طبع تهران ... جلد
282- لؤلؤ البحرين، صاحب حدائق، خطی (1)... جلد
1) فهرست مرعشی، 216/23.
283- تاریخ منتظم ناصری، تألیف محمّد حسن خان اعتمادالسلطنة، طبع تهران ... 3 جمله
284- خلاصه تاریخ عالم، تألیف محمّد حسنخان اعتماد السلطنة، طبع تهران ... جلد
285- خیرات حسان در ترجمه فاضلات، تأليف محمّد حسنخان اعتماد السلطنة، طبع تهران ... 3 جلد
286- تاریخ سرجان ملکم خان، طبع بمبئی ... جلد
287- تاریخ گیلان، طبع رشت ... جلد
288- تاریخ قم، طبع تهران ... جلد
289- تاریخ مشیرالدوله پیرنیا، طبع تهران ... 2 جلد
290- تلخیص تاریخ مشیرالدوله، طبع تهران ... جلد
291- تاریخ حزن الملل، تألیف سید عالم خان امیر بخارا، طبع پاریس (1)... جلد
292- كنوز الادب و فتوح العرب (تاریخ اندلس) ترجمه عبدالرحیم خان شیرازی از انگلیسی به فارسی، تألیف مستر جمیز انگلیسی، طبع بمبئی ... جلد
293- رجال شیخ انصاری، با خط و ورق اعلی، نسخه نفیسه، لم يطبع (2)... جلد
294- مشاهير الشرق، جرجی زیدان، طبع مصر ... 2 جلد
295- محاکمه در تاریخ آل محمّد (صلی الله علیه و آله)، تأليف محمّد بهلول بهجت افندی مفتی وان و قاضی زنگن زور و ترجمه میرزا مهدی ادیب تبریزی از ترکی به فارسی، طبع تبریز ... جلد
296- تاریخ ابن خلکان، طبع تهران ... جلد /ص 55/
297- رجال کشی، طبع بمبئی
298- رجال نجاشی، طب بمبئی ... جلد
299- بغية الوعاة في طبقات النحاة، للسيوطي، طبع مصر ... جلد
300- العرب قبل الاسلام، تأليف جرجی زیدان، طبع مصر، جلد اول ... جلد
301- الروضة البهية في بيان طرق الشفيعية، للسيد شفیع الجابلقی، طبع تهران ... جلد
1) تاریخ حزن الملل بخارا، نخستین بار در سال 1928م به کوشش ژنرال حاجی یوسف مقیم بای در پاریس و پس از آن در سال 1373 ش با سر سخن مختاروف، در تهران منتشر شده است. برای توضیح بیشتر درباره این تاریخ و مؤلف آن ر.ک: دانشنامۀ ادب فارسی، حسن انوشه، جلد یکم، آسیای مرکزی، ص 589.
2) فهرست مرعشی، 103/22 نسخه ش 8520.
302- مرآة الشرق في تراجم نوابغ الشيعه من الفقهاء و الادباء و الحكما و الشعراء و غير هم من ذوى آثار الشيعة الكرام في القرن 13 و 14، للشيخ محمّد امين النجفي الخوئي، لم يطبع ... جلد
303- كتاب التدوين في تاريخ جبال شروين، للاعتماد السلطنة، طبع تهران ... جلد
304- تاریخ ساسانیان، للاعتماد السلطنة، طبع تهران ... 2 جلد
305- تاریخ اشکانیان، للاعتماد السلطنة، طبع تهران ... 2 جلد
306- قضية سير الامام على بن ابى طالب إلى الهضام [ابن الحجاف]، طبع مصر(1)... جلد
307- [مجموعه ای شامل:] رسالة اجازة سيد حسن صدر کاظمینی للشيخ محمدامين النجفي الخوئي و يلحق بها اجازات سایر اساتیذه ... جلد
308- فلاسفة الاسلام في الشرق و الغرب، طبع مصر ... جلد
309- رساله در ترجمه شیخ الحکمة ملاصدرا صاحب الاسفار، للشيخ ابي عبدالله الزنجاني، طبع مصر ... جلد
310- جزء سوم و چهارم آثار الشيعة، للشيخ عبدالعزيز النجفي، طبع تهران ... 2 جلد
311- احسن الوديعة تكلمة روضات الجنات، طبع بغداد ... جلد
312- رجال، ترکی، مخطوط ... جلد /ص 56/
313- ترجمۀ هفدهم رمضان، تألیف جرجی زیدان مستشرق، در تاریخ قضیه شهادت حضرت امیر (علیه السلام)، طبع تهران ... جلد
314- ملخص المقال في علم الرجال، مرحوم حاج میرزا ابراهیم آقا خوئی، طبع تبریز ... جلد
315- الآداب السلطانية، لا بن طقطقيه، طبع مصر ... جلد
316- المجالس السنية، سيد محسن دمشقی [صاحب اعيان الشيعه] ... جلد
317- الامامه و السياسة في الخلفاء الاربعة، لابن قتيبة ... جلد
318- شهيرات النساء للاميره قدریه حسین، طبع مصر ... جلد
319- رحلة ابن جبير، طبع مصر ... جلد
320- الفتوحات الاسلامية، للسيد احمد سید زینی دحلانی ... 2 جلد
1) این کتاب در مصر، مطبعه عثمان عبد الرزاق، سال 1305 ق، در 205 صفحه، به چاپ رسیده، و مؤلف آن ناشناخته است. «معجم ماكتب عن الرسول (صلی الله علیه و آله) و اهل البیت (علیهم السلام)، رفاعی، 244/6 رقم 15456 و معجم المطبوعات العربية و المعربة، سركيس، ص 2016».
321- کسری نامه ... جلد
322- وفيات الاعيان، ابن خلکان، خطی (1)... جلد
323- تذكرة مرآة الجبال، امیر شیر علیخان ... جلد
324- تحفة المجالس ... جلد
325- جلد ملائكة مجمع النورين، حاجی ملا اسماعیل سبزواری تهرانی ... جلد
326- اجازات العلماء، خطى، لم يطبع ... جلد 331
327- [مجموعه ای شامل:] اجازة السيد محمد حسين الاصفهاني للسيد صدر الدين الرضوي و غيره من الاجازات ... جلد /ص57/
328- تاریخ ثورة نجف در سنه 1336 ق و جنگ با انگلیسی ها، للشيخ محمّد امین الخوئي ... جلد
329- ترجمه الآداب السلطانية لابن طقطقیه، از عربی به فارسي، للشيخ محمّد امين الخوئي ... جلد
330- تاريخ مستور، للشيخ محمّد امين الخوئي ... جلد
331- تاريخ المآثر و الآثار در تاریخ اجمالی عهد ناصرالدین شاه قاجار، تألیف فاضل ادیب، یگانه مورخ عهد خود در ایران، مرحوم محمد حسن خان اعتماد السلطنة مراغى الاصل تهرانی الموطن صاحب مؤلفات عدیده، طبع تهران ... جلد
332- ترجمه تاریخ سلمی، جرجی زیدان مصری ... جلد
333- تاریخ جنگ بلوچستان و گرفتاری دوست محمدخان در حدود سنه 1306 ق، تألیف يك نفر صاحب منصب، حاضر وقته، خطی ... جلد
334- تذكرة الاولیاء در احوال حاجی کریمخان کرمانی، طبع بمبئی ... جلد
335- تاریخ حضرت رسول 9 تألیف واشینگتن ارویناس آمریکائی، ترجمه میرزا ابراهیم خان شیرازی، طبع تهران ... جلد
336- فهرست کتب خطی کتابخانه عمومی معارف در تهران، تألیف فاضل ادیب عبدالعزيز جواهر الکلامی، طبع تهران مطبعه مجلس ... جلد
1) در فهرست مرعشی (102/22، نسخه ش 8519) کتابی با نام حدائق العيان في مختصر وفیات الاعیان، از کتابخانه مؤلف معرفی شده، و گویا هیمن نسخه است که مؤلف با نام وفیات الاعیان معرفی نموده است.
337- فهرست ابن ندیم، طبع مصر ... جلد
338- تاریخ زاینده رود اصفهان، تألیف میرزا علیخان جواهر الکلام، طبع تهران ... جلد
339- هدية النملة إلى رئيس الملة، تأليف مرحوم حاجی آقا رضا همدانی، در ردّ شیخیه، طبع بمبئی ... جلد
340- دوره روزنامه مجلس در سنه 1325 و 1326 ق ... جلد
341- دوره روزنامه انجمن تبریز در سنهٔ 1325 و 1326 و 1327 ق ... جلد /ص 58/
342- دوره روزنامه حبل المتین، هفتگی کلکته، سنه 1325 و 1326 ق ... جلد
343- دوره روزنامه حبل المتین، یومیه تهران، در سنه 1326 و 1327 ق ... جلد
344- دوره روزنامه عدالت، سنه 1325 ق ... جلد
345- شماره های روزنامه ناصری، منطبعه تبریز، در سنه 1324 ق ... جلد
346- تاریخ گمنام، خطی ... جلد
347- تاريخ القرآن، للشيخ أبي عبدالله الزنجانی، طبع مصر ... جلد
348- تاریخ بصره، طبع بغداد ... جلد
349- تاریخ بغداد، طبع بغداد ... جلد
350- فرق الشیعه نوبختی، طبع نجف ... جلد
351- رجال، به لغت ترکی، مخطوط، با خط و کاغذ اعلی ... جلد
352- تاریخ تمدن عرب، گستاولبون فرانسوی، طبع دوم تهران ... جلد
353- الحوادث الجامعه و التجارب النافعه في أحوال المائة السابعة لابن فوطي المورخ، طبع بغداد ... جلد
354- تاریخ عصر حاضر و ترجمه احوال شخصی و غیره، تألیف علامة فاضل عمّ اعظم اکرم، مرحوم مبرور آقای میرزا ابوالقاسم امین الشرع - طاب ثراه - خطی، بخط مصنف و نسخه اصل (1)... جلد
355- اخبار العلماء باخبار الحكماء، تألیف وزیر جمال الدين ابى الحسن على القفطى المتوفى سنة (646)، طبع مصر ... جلد
356- شهداء الفضيلة في تراجم شهداء العلماء، تألیف شیخ عبدالحسين الاميني التبريزي المعاصر، طبع نجف اشرف ... جلد /ص 59/
1) فهرست مرعشی، 111/22 نسخه ش 8530، که با عنوان تاریخ خوی معرفی شده است.
357- حياة الحيوان دمیری، طبع مصر ... 2 جلد
358- العقد الفريد، تألیف شهاب الدین احمد بن عبد ربه، طبع جدید مصر ... 4 جلد
359- تاریخ فلاسفه اسلام، تألیف درّی، طبع تهران ... جلد
360- تاریخ فلاسفه اسلام، تألیف اکبر صیرفی، طبع تهران ... جلد
361- آثار عجم در تاریخ فارس، تألیف فرصت شیرازی، طبع بمبئی ... 2 جلد
362- احسن الوديعة، تألیف سید مهدی کاظمینی، تكملة روضات الجنات، طبع بغداد ... جلد
363- جلد پنجم و هفتم، نامه دانشوران ناصری ... 2 جلد
364- فهرست کتب خطی کتاب خانه مدرسه سپهسالار، تألیف ابن یوسف شیرازی، جلد اول و جلد دوم ... 2 جلد
365- رجال مامقاني (تنقيح المقال في احوال الرجال)، طبع نجف ... 3 جلد
366- خلاصة تهذيب الكمال في اسماء الرجال، تأليف علامه حافظ صفى الدين احمد بن عبدالله الخزرجی الانصاری، طبع مصر ... جلد
367- الاسناد المصطفى إلى آل المصطفى، تأليف حاجی شیخ آقا بزرگ تهرانی، طبع نجف (1)... جلد /ص 60/
368- تاریخ یعقوبی، سه جزء، طبع نجف ... 1 جلد
369- الاخبار الطوال
370- المقبولة الحسينية او خبر الانباء في مقتل سيد الشهداء، تألیف شیخ هادی نجفی کاشف الغطاء، طبع نجف ... جلد
371- ماضي النجف و حاضرها، تأليف شيخ جعفر آل محبوبه، طبع نجف ... جلد
372- روضات الجنات ... جلد
373- حجة السعادة في حجة الشهادة، تأليف محمّد حسن خان اعتماد السلطنة، چاپ تهران ... جلد /ص 61/
پایان قسمت سوم، از صفحه 61 تا صفحهٔ 77 در نسخه اصل سفید است.
1) فهرست مرعشی، 243/24، نسخه ش 9486، این نسخه که چاپی است، شیخ آقا بزرگ در آغاز آن به خط خود، در هفتم ربیع الثانی 1367، به محمد امین امامی، اجازه صادر نموده است.
374- قاموس اللغة، طبع بمبئى ... جلد
375- قاموس اللغة، طبع تهران با حاشیه فارسی ... جلد
376- اقیانوس في شرح القاموس، تركى ... 3 جلد
377- مجمع البحرین، خطی ... جلد
378- المنجد، طبع دوم ... جلد
379- اختری کبیر، طبع مصر ... جلد
380- برهان قاطع، طبع بمبئی ... جلد
381- دیوان حافظ ... جلد
382- کلیات سعدی، طبع تهران، با ورق آهار مهره ... جلد
383- جذبۀ عشق، یمنی افندی، تخمیس حافظ، طبع اسلامبول ... جلد
384- رباعیات خیام، طبع برلن ... جلد
385- [مجموعه ای شامل:] رباعیات خیام و دیوان شاهی و رباعیات باباطاهر، طبع بمبئی ... جلد
386- منظومة ناظم الملک میرزا سید جهانگیرخان، طبع تهران ... جلد
387- دیوان آقامیرزا محمدتقی حجة الاسلام تبریزی، چاپ تبریز ... جلد
388- الاضداد في اللغة للاصمعي و السجستانی و ابن السکیت، طبع مصر ... جلد
389- فقه اللغة، ثعالبی، طبع مصر ... جلد
390- مثنوی تهذیب اخلاق ... جلد
391- [مجموعه ای شامل:] محصول افكار المتقدمين و المتأخرين، لفخر الدين محمّد بن عمر الرازي و معالم اصول الدين، له ايضاً وتلخيص المحصل لخواجه نصير الدين الطوسي، طبع مصر ... جلد /ص 79/
392- رسالة التوحيد، للشيخ محمّد عبده، طبع مصر ... 2 جلد
393- تحریر اقلیدس، خطی، نسخه نفیسه است ... جلد
394- رساله در حساب ... جلد
395- جامع المقدمات، چاپ تبریز ... جلد
396- حاشیه ملا عبدالله در منطق، طبع تبریز ... جلد
397- شرح شمسیه در منطق، چاپ تبریز ... جلد
398- شرح مطالع، خط ممتاز (1)... جلد
399- شرح منظومه حاجی سبزواری، طبع دوم ... جلد
400- [البهجة المرضية في شرح الالفية مشهور به] سیوطی، چاپ تبریز ... جلد
401- کلیله و دمنه، خطی ... جلد
402- کلیله و دمنه، چاپ بمبئی ... جلد
403- قانون مدنی ... جلد
404- قانون مجازات عمومی ... جلد
405- قانون ثبت ... جلد
406- نهج البلاغة، طبع تهران ... جلد
407- آداب اللغة العربية، جلد اول، جرجی زیدان، طبع مصر ... جلد
408- علم النفس، طبع مصر ... جلد
409- رسالة في اثبات الحجة الغائب - عجل الله تعالى فرجه - للسيد محسن الدمشقي [صاحب اعیان الشیعه]، طبع بیروت ... جلد
410- شرح باب حادی عشر، طبع بمبئی ... جلد
411- [مجموعه ای شامل:] 1- كتاب التعريف بوجوب حق الوالدين، 2- كتاب الاستنصار في النص على الائمة الاطهار للشيخ ابى الفتح الكراچكي 3- كتاب المفصح في الامامة للشيخ الطوسی 4- کتاب نوادر الأثر في على خير البشر لابي محمّد جعفر بن احمد بن على القمى نزيل ري 5- مختصر في ترجمة حضرت سيد عبد العظيم الحسنى للوزير صاحب بن عباد 6- رسالة في تحقيق معانى المولى المتعلقة بحديث غدير خم للمفيد 7- رسالة في التشنيع على ابي حنيفه في فتاواه الفقهية للمفيد 8- رسالة لمحمد بن عبد الوهاب مخترع مذهب الوهابية في تشييد مذهبه 9- رسالة في شرح البسملة للشهيد الثاني (2)10- مستطرفات في شرح اربعين سيد عبدالله
شبر، لم يطبع شيء منها الا الرسالة التاسعة للشهيد، بل عزيز الوجود كلها جداً. ... جلد
412- مجمع البحرين على طرز مقامات حریری، للشیخ ناصيف نازجي اللبنانی، طبع بیروت ... جلد
413- الفیه شاطبی، خطی، نسخه نفیسه (1)... جلد
414- [شرح شافیه] جاربردی در صرف، خطی ... جلد
415- الدرر المنتقات، سید محسن دمشقی [صاحب اعيان الشيعه]، طبع صيدا ... جلد
416- حاشیه خفریه قوشچی، خطی ... جلد
417- مفتاح الحسّاب، غیاث الدین کاشانی، طبع تهران ... جلد
418- مقاصد الفلاسفة، غزالی، طبع مصر ... جلد
419- رسالة في الهيئة، خطى ... جلد
420- [مجموعه ای شامل:] نهج السداد في علم الكلام، لعبد الواحد النعماني و سفينة النجاة في علم الكلام ايضاً، لملا محمّد سراب، خطی (2)... جلد
421- سبيل الرشاد، آقا علی حکیم زنوزی، طبع تهران ... جلد /ص 81/
422- مصباح المنير في اللغة ... جلد
423- جزوات دیوان شاطر عباس قمی صبوحی، طبع تهران ... جلد
424- دیوان هاتف اصفهانی، طبع تهران ... جلد
425- دیوان عشقی، طبع تهران ... جلد
426- خمسه نظامی، طبع تهران ... جلد
427- اطواق الذهب، طبع مصر، للزمخشرى ... جلد
428- گربه و موش، عبید زاکانی ،قزوینی، مصور، طبع جدید تبریز ... جلد
429- تصحیح اغلاط الخواص، لامين اله افندی، طبع مصر ... جلد
430- رسالة في علم الكلام، للشيخ محمّد امين الخوئي ... جلد
1) نام این الفيه، حرز الأماني و وجه التهاني، و ناظم آن، ابو محمد قاسم بن فيره الشاطبي (م 590 ق). «فهرست مرعشی، 383/26، نسخه ش 10465».
2) مجموعه ای شامل: 1- نهج السداد الى شرح واجب الاعتقاد، از عبد الواحد بن الصفى نعمانى 2- النكت الاعتقادیه از شیخ مفید 3- سفينة النجاة، از ملا محمد بن عبد الفتاح سراب تنکابنی (م 1124 ق). «فهرست مرعشی، 251/24، نسخه ش 9494».
431- منظومه در عقائد، للسيد هاشم الخوئي، طبع خوی ... جلد
432- ايضاً رساله توحید شیخ محمّد عبده، طبع مصر ... جلد
433- رساله در توحید، خطی ... جلد
434- [مجموعه ای شامل:] بقاء النفس بعد فناء الجسد لشيخ الفلاسفة و الحكماء فخر الشرق و استاذ الكل في عصره حضرت العلامة خواجه نصير الدين الطوسي - قدس الله سرة القدوسى - و علیه حواشی مختصره للفاضل الشيخ ابی عبدالله الزنجانی، طبع مصر ... جلد
435- تحفة ناصری، در منتخبات اشعار شعراء معروف متأخر عرب، طبع تهران ... جلد
436- دیوان آخوند ملا محسن فیض، طبع تهران ... جلد
437- دیوان وحدت، طبع تهران ... جلد
438- دیوان صاحب شیرازی، سه جزء، طبع تهران ... جلد /ص 82/
439- رساله آقا ضیاءالدین درّی، در جبر و مقابله، طبع تهران ... جلد
440- دیوان مجنون عامری، تألیف و روایت والبی، طبع تهران ... جلد
441- ملستان، تألیف آقا محمّد ابراهیم مدایح نگار مشهد مقدس ... جلد
442- کلیات مرحوم آقا میرزا محمدتقی حجة الاسلام تبریزی، طبع تبریز ... جلد
443- منتخبات اشعار همام الدین همام تبریزی، طبع تهران ... جلد
444- عالم و آدم، تألیف مولوی گیلانی، طبع تهران ... جلد
445- حکمت سقراط به قلم افلاطون، ترجمة ذكاء الدوله محمّد علیخان فروغی، طبع تهران ... جلد
446- دروس النحو جدید کلاسیکی، طبع تبریز ... 3 جزو
447- حاشیه ملا عبدالله در منطق، خطی ... جلد
448- دیوان اشعار آخوند ملا علی علیاری تبریزی، جزوۀ کوچک طبع تبریز ... جلد
449- دیوان مجنون عامری خطی، با خط اعلی، مترجم به فارسی ... جلد
450- شرح تجرید قوشچی، طبع تهران ... جلد
451- رساله اعتقادات آقا شیخ محمد جواد قمی، طبع تهران ... جلد
452- ترجمه رسائل افلاطون، تأليف ذكاء الملک، طبع تهران، مکرر است ... جلد
453- دیوان منتسب به امیر (علیه السلام)
454- دیوان حکیم قاآنی شیرازی، طبع تهران ... جلد
455- [مجموعه ای شامل:] حاشیه میر سید شریف بر شرح مطالع و ایضاً حاشیه میر بر مطول، خطی، از کتب مرحوم مبرور نظام العلماء، که در قزوین نویسانده است. ... جلد
456- [مجموعه ای شامل:] فصوص الحكم، محیی الدین بن عربی مغربی، و شرح فصوص ملا جامی، طبع بمبئی ... جلد /ص 83/
457- شرح تجرید علامه، طبع اصفهان ... جلد
458- شوارق الالهام في شرح تجريد الكلام ... 2 جلد
459- برهان قاطع، طبع تهران ... 2 جلد
460- فسوة الفصيل، منظومه فکاهی مرحوم میرزا محمدتقی حجة الاسلام مامقانی تبریزی، مخطوط و مجدول، قليل النسخه است. ... جلد
461- حاشیه ملا میرزا جان بر شرح تجرید، مخطوط ... جلد
462- التحفة المهدوية، مشتمل به اشعار منتسب به ائمه - سلام الله عليهم اجمعين -، تأليف آقا شیخ محمّد علی تبریزی، طبع تبریز ... جلد
463- رساله جبر و اختیار، طبع تهران ... جلد
464- دیوان فنا، میرزا عبد الرسول زنوزی، مخطوط ... جلد
465- شرح علامه زوزنی بر سبعه معلقه، مخطوط، با خط ممتاز ... جلد
466- رباعیات خیام، چاپ کتابخانه خاور ... جلد
467- [مجموعه ای شامل:] تحفة [اوصاف] الاشراف خواجه و خلد برین وحشی بافقی و مناجات خواجه عبدالله و غیرها، چاپ قدیم ... جلد
468- دیوان سید حیدر حلاوی، چاپ بمبئی ... جلد
469- گوهر مراد، خطی ... جلد
470- ترجمه سماع طبيعي و السماء و العالم و كون و فساد از شفا، تأليف ذکاء الملک فروغی، چاپ تهران ... جلد
471- دیوان پروین اعتصامی، چاپ دوم تهران و جزوه مراثی پروین ... 2 جلد
472- الغيب و الشهادة، تأليف شيخ محمدرضا آل كاشف الغطاء، طبع نجف ... جلد /ص 84/
473- گوهر مراد، چاپ اول تهران ... جلد
474- دیوان ابوالفرج، خطی، مذهّب ... جلد
475- شکارنامه، غلامحسین میرزا صدر الشعراء، خط خود شاعر مؤلف، مذهّب (1)... جلد
پایان قسمت چهارم، از صفحه 85 تا 105، در نسخه اصل، سفید مانده است.
476- گلستان، خطی، مذهّب ... جلد
477- تحفة الوزراء، خط و کاغذ اعلی، مذهّب ... جلد
478- مظالم انگلیس در بین النهرین، طبع چهارم، تهران ... جلد
479- دفع شبهات وارده بر اسلام، آقا سید هاشم خوئی، طبع تبریز ... جلد
480- سالنامه وزارت معارف سال 1304، طبع تهران ... جلد
481- ارمغان یحیوی دولت آبادی ... جلد
482- التنزيه للاعمال الشبيه، سید محسن دمشقی [صاحب اعیان الشیعه]، طبع بیروت (2)... جلد
483- براهين كليه في رفع تشكيكات الوهابية، تأليف سيد محمّد حسن قزوینی، طبع نجف ... جلد
484- رساله ردّ وهابیه، تألیف سیدحسن صدر کاظمی، طبع بغداد ... جلد
485- رساله وجوب حجاب، سید هاشم خوئی، طبع خوی ... جلد
486- معادن الجواهر و نزهة الخواطر في علوم الاوائل و الاواخر، تأليف آقا سيد محسن دمشقی [صاحب اعيان الشيعه]، طبع صيدا ... جلد
487- دعات الحسنية، ملا محمد على نخجوانی نجفی، طبع بمبئی ... جلد
488- رساله در علم جفر ... جلد
489- ریاض المنجمين، میرزا مهدی خان بدایع نگار ... جلد
490- دستور تعلیمات شش ساله ابتدائی ... جلد
491- عجائب الخلق، جرجی زیدان، طبع مصر ... جلد
492- المفاوضات الخطية فيما بين وفد الهندية و ملك الحجاز ابن سعود، طبع بمبئی ... جلد
493- طلوع تمدن، ترجمه میرزا محمّد منشی، از انگلیسی به فارسی، طبع بمبئی ... جلد /ص 107/
494- صواعق محرقه، حاجی شیخ ابوالحسن مرندی، طبع تهران ... جلد
495- الحصون الحميدية لمحافظة العقائد الاسلامية، للشيخ حسين افندی جدّ صاحب کتاب رسالة الحميدية، طبع مصر ... جلد
496- طبایع زنان، سید جعفر اصفهانی، طبع تهران ... جلد
497- الحصيون المنيتة في ردّ ما اورده صاحب المنار في حق الشيعة، تأليف سيد محسن دمشقی [صاحب اعیان الشیعه]، طبع شام (1)... جلد
498- رساله تعلیم عملیات نظامی، طبع تهران ... جلد
499- تحرير المرئة، لمحمد فخرى المصرى، طبع مصر ... جلد
500- رساله تأسیس مسجد پاریس، طبع فاس ... جلد
501- رساله فلسفء حجاب لميرزا ابی عبدالله الزنجانی، طبع نجف اشرف ... جلد
502- النهضة العثمانية، طبع دمشق ... جلد
503- سفرنامه مظفرالدین شاه در سفر دوم فرنگستان، طبع تهران ... جلد
504- رساله نیجریه، سیدجمال افغانی، طبع تهران ... جلد
505- تحفة الاريب في رد اهل الصليب، للشيخ عبدالله المسيحي اولاً جديد الاسلام، طبع تهران ... جلد
506- جناية الروس و الانگليس في ايران، تأليف ژوژ براندس دانمارکی، ترجمه میرزا محمد مهدی جواهری از آلمانی به فارسی، طبع صیدا ... جلد
507- [مجله] ارمغان، سال هفتم، [سردبیر] وحید دستگردی ... جلد
508- عجائب الخلق، جرجی زیدان، طبع مصر ... جلد
509- نفحات الاعجاز في ردّ حسن الايجاز للسيد ابی القاسم الخوئي، طبع نجف ... جلد
510- نجاة المسلمين، شیخ ابراهیم، طبع بمبئی ... جلد /ص 108/
511- تكمله الفباء، صدرالمعالی، طبع تهران ... جلد
1) اعیان الشیعه 370/10.
512- مستطرفات معانى الاخبار، للشيخ أبي الحسن المرندى، طبع تهران ... جلد
513- مجالس الحسنية، نظام العلماء تبریزی، طبع تبریز ... جلد
514- مجمع الفضائل ... جلد
515- الرحيق المختوم في المنثور و المنظوم، سید محسن دمشقی [صاحب اعيان الشيعه]، طبع مصر ... جلد
516- رساله راپورت سالیانه اداره طرق و شوارع ایران، در سال 1305 ... جلد
517- رسالة منع مسكرات ... جلد
518- دليل المنهاج، حاجی حسینقلی همدانی جدید الاسلام، در رد بهائیه ... جلد
519- الفصول المهمة في تأليف الامة، للسيد عبد الحسين شرف الدين العاملي، طبع صیدا ... جلد
520- تحفة المجالس، جلال الدین سیوطی، طبع مصر ... جلد
521- تقویم معارف سال 1306 ... جلد
522- خزائن نراقی ... جلد
523- رسالة التعليم و التربية، ابو خلدون ساطع، طبع بغداد ... جلد
524- مجموعه مجلات تعلیم و تربیت وزارت معارف تهران، تألیف میرزا علی اصغرخان حکمت، طبع تهران ... جلد
525- انارة الحالك في قرائة ملک و مالک، لآیة الله شیخ الشريعه الاصفهاني، لم يطبع ... جلد
526- رساله سؤال و جواب [في ردّ] ابن آلوسی محمود شکری افندی، مدرس اول بغداد، در اثبات وجود الحجة، للشيخ شريعة الاصفهاني، لم يطبع، نسخۀ شریفه است. (1)... جلد
527- لسان الخواص، آقا رضی قزوینی، خطی، لم يطبع، نسخۀ شریفه است. ... جلد /ص 109/
528- الدر المنثور، للشيخ على ابن صاحب المعالم، خطى، لم يطبع، نسخه نفیسه است. ... جلد
529- کشف الآیات، طبع تهران ... جلد
530- ارغام الشيطان في رد الاتقان، در رد بهائیه، تألیف شیخ عابدين حمامی، طبع تهران ... جلد
531- منهاج الطالبين، حاجی حسینقلی همدانی جدید الاسلام، در ردّ بهائیه ... جلد
1) فهرست مرعشی، 111/22 نسخه ش 8531، که با عنوان مناظرات مع ابن الآلوسی، معرفی شده است.
532- فهرست کتابخانه های ایران، تألیف شیخ عبدالعزیز جواهر الکلام، طبع تهران ... جلد
533- رساله رد وهابیه شیخ جعفر کاشف الغطاء، خطى، لم يطبع ... جلد
534- فلسفه انسان، تألیف شیخ محمد حسن کربلائی، طبع تهران ... جلد
535- تحفة الراغب في صحت المتزوج و زواج العازب، لدکتر شاکر افندی، طبع مصر ... جلد
536- انشاء جدید مظفری، تألیف میرزا مهدی خان دبیر خاقان، طبع 34 ... جلد
537- جلد اول کلمات المحققین، مشتمل بر 20 رساله، طبع تهران ... جلد
538- فلسفة ابن رشد و في اوله ترجمة المؤلف، طبع مصر ... جلد
539- کتاب الايضاح، لملاسلطانعلی گنابادی، طبع تهران ... جلد
540- روشن نامه، صدر المعالی، طبع تهران ... جلد
541- [مجموعه ای شامل:] خطب و مواعظ و ایقاظ، ملا محمّد جعفر استرآبادی، خطی (1)... جلد
542- لسان الصدق في رد النصارى، للشيخ عبدالله البحرانی، طبع بمبئی ... جلد
543- سیاحت ایران، مانکجی زرتشتی، طبع بمبئی ... جلد
544- تذكرة دولتشاهی، طبع بمبئى ... جلد
545- اظهار الحق في الرد على النصارى، طبع مصر ... جلد /ص 110/
546- جلد دوم دائرة المعارف بستانی، طبع بیروت ... جلد
547- فیزیک، علیخان، طبع تهران ... جلد
548- فهرست کتاب خانه خديوية مصر، جلد (جای شماره جلد خالی مانده است)، طبع مصر ... جلد
549- انتقاد فلسفه داروین، تألیف شیخ محمدرضا اصفهانی، طبع نجف اشرف ... جلد
550- الهدى إلى دين المصطفى، جلد (جای شماره جلد خالی مانده است)، للشيخ جواد البلاغي النجفي، طبع بغداد ... جلد
551- الشيعة و فنون للاسلام، في اثبات انّ فنون الاسلام المختصة به كعلم التفسير و ساير علوم القرآن و علم الحديث و الدراية و الرجال و الفقه و اصوله و الكلام و غيرها و الفنون العامة التي
1) این مجموعه در فهرست مرعشی، 6/22، نشخه شماره 8406، معرفی شده و شامل این رساله ها است: 1- الخطب 2- ايقاظ النائمين 3- الحكايات 4- فضائل الامام علی (علیه السلام)، همه از: ملا محمد جعفر بن سيف الدین شریعتمدار استرآبادی (م1263 ق).
تداولت في الاسلام مبدئها في الاسلام او اول في دونها و قام به في الاسلام، هو من الشيعة الكرام، للسيد حسن صدر الكاظمي، و هو كتاب شريف، جليل الموضوع، كساير مصنفاته الرائقة - ادام الله تعالى حراسته - و الله دره، طبع بغداد ... جلد
552- جواهر الکلام، پرویز خان صدقیانی، شیخ سلسله ذهبیه صوفیه، در سلوک و اذکار و اوراد، طبع تبریز ... جلد
553- علم استحضار الارواح، طبع مصر ... جلد
554- هدية النملة إلى رئيس الملة، حاج رضا همدانى واعظ، في ردّ الشيخية و الصوفية، كتبها هدية إلى حضرت میرزا محمد حسن الشيرازي العسكري، خطى، لم يطبع ... جلد
555- دورة مجلة الدرة النجفية، طبع نجف اشرف ... جلد
556- دوره مجله الهلال مصر، سال (جای سال سفید مانده است.) ... جلد
557- [مجموعه ای شامل:] رساله در ردّ بابيه، للشيخ عبد السلام شیخ الاسلام قفقازيه، و رسالة جلاء الضمير في حل مشكلات آية التطهير، للشيخ محمدتقی آل عصفور سبط صاحب الحدائق، طبع بمبئى ... جلد /ص 11/
558- تنبيه المغترین، طبع تبریز ... جلد
559- السيف البارق في غسق المارق في ردّ شبهات وارده بر قرآن، للشيخ محمّد سعید افندی نقش بندی، طبع بغداد ... جلد
560- کلمه حق على الاسلام و دولت عثمانية، لمحمد طلعت، طبع مصر ... جلد
561- تاريخ قضية عراق، لمحمد مهدی بصیر، طبع بغداد ... 3 جزء
562- طرائق الحقایق در مقولات مختلفه، نایب الصدر شیرازی، طبع تهران ... جلد
563- جزء دوم کشف الحیل، میرزا عبدالحسین آیتی، طبع تهران ... جلد
564- رساله اعتقادیه مرحوم حاجی سید علیرضا یزدی حایری، خطی، لم يطبع ... جلد
565- الاقتصاد في الاعتقاد، للغزالى ... جلد
566- شرح العقاید، تفتازانی، خطی ... جلد
567- تقویم معارف جلد 1305 ... جلد
568- تقویم معارف سال 1307 ... جلد
569- خیرات حسان في مناقب ابي حنيفة، للشيخ شهاب الدين البيهقى ... جلد
570- كشف الظلمة في ردّ البابية، حسینقلی داغستانی ... جلد
571- آراء اهل المدينة الفاضلة، للفارابي ... جلد
572- انجیل برنابا، طبع مصر ... جلد
573- منهج الرشاد في ردّ عبد العزيز بن سعود امام الوهابية، للشيخ جعفر كاشف الغطاء و رسالة التقليد و الاجتهاد في المبدأ و المعاد و رسالة في مناسك الحج للشهيد الثاني، خطى، لم يطبع ... جلد /ص 112/
574- تقویم فارسی 1325، خطی، مذهّب مجدول، نسخه نفیسه ... جلد
575- عنوان الشرف الوافي في الفقه و العروض و التاريخ و النحو و القوافي، لشرف الدين المقرى اسماعيل بن ابي بكر اليمنى المتوفى سنه 837، استقبل به کتاب القاموس لمجد الدين شیرازی، یتمنى به قضاء الاقضية، و هو كتاب عجيب في بابه (1)، خطى، مجدول، نسخه نفیسه جلد
576- رساله تألیف میرزا محمّد نیشابوری اخباری، در این که 1- نزول جبرئیل به نبی (صلی الله علیه و آله) معنیی خارجی بوده یا جنبه بوده در نفس آن حضرت 2- عزرائیل جنبه ایست در نفس یا تعین خارجی دارد. 3- حفظه عرش در وجود انسانی چه جنبه است؟ 4- هر انسانی پیغمبر و شیطانی در وجود خود دارد. 5- صاحب الامر تعین خارجی دارد یا خیر؟ 6- اشکال در حشر ابدان عنصری 7- اشکال در خلقت مادۀ خبیثه 8- اشکال در حزن به شهادت ائمه و اولیاء و حال آن که خود آن ها شاد بوده اند؟ 9- اشکال در خلود نار و حال آن که جهنم خود در بخور فنا می باشد. 10- در معراج نبی (صلی الله علیه و آله)، و سماها الدرّ الثمين و تحفة الامين، خطى، لم يطبع (2)... جلد
577- رساله ایست تألیف سید محمّد طارمی زنجانی از تلامذهٔ مرحوم حاجی کلباسی که به امر حاج میرزا آقاسی صدر اعظم نوشته اند [شامل این مباحث] 1- در اعتبار رؤیت هلال پیش از زوال 2- تفسیر آیه مبارکه و تبارک الله احسن الخالقين 3- تفسیر حدیث معروف ان الله يبعث إلى الجنين ملكين خلاقين (3)4- تفسير حديث السعيد سعيد في بطن امه و الشقى شقى في بطن امه
1) كشف الظنون 1175/2.
2) نام این کتاب در ثمین یا تحفة الامین است و این نسخه از روی نسخۀ کتابخانه مؤید الملک همدانی در همدان توسط حسنعلی همدانی در سال 1339 استنساخ شده است. (فهرست مرعشی، 112/22 نسخه ش 8532).
3) کافی، ج 6، ص 13 و تمام حدیث چنین است: قال ابو جعفر (علیه السلام): ان النطفة تكون في الرحم اربعين يوماً ثم تصير علقة اربعين يوماً ثم تصير مضغة اربعين يوماً، فاذا كمل اربعة أشهر بعث الله ملكين خلاقين، فيقول: يا رب ما تخلق ذكراً او انثى؟ فيؤمران، فيقولان يا رب شقياً أو سعيداً؟ فيؤمران، فيقولان يا رب ما أجله و ما رزقه و كل شي من حاله و عدد من ذلك أشياء و يكتبان الميثاق بين عينيه.
/ ص 113 / و کیفیت معاد جسمانی در نشأ آخرت و تعلق ارواح به ابدان عنصری و عوالم برزخی، خطى، لم يطبع (1)... جلد
578- حفظ الصحة، میسو پاپاریان ... جلد
579- مطمح الانفس، للوزير ابي نصر فتح بن خاقان ... جلد
580- مرام الفرقة الاشتراكيون، تأليف نيكلا، طبع مصر ... جلد
581- جلد هفتم فهرست کتابخانه خدیوی مصر ... جلد
582- روح الاجتماع، تأليف ز غلول باشا ... جلد
583- التعريف بالنبى و القرآن الشريف، سيد محمّد على ببلاوی، طبع مصر ... جلد
584- تعبیر خواب ... جلد
585- رساله در رد صدوق در مسئله سهو النبي، للمفيد، خطى، لم يطبع ... جلد
586- حديقة الشيعة، اردبيلي ... جلد
587- مبادی علم السياسه، طبع مصر ... جلد
588- جواب مقاله عبدالله رازی، میرزا عبدالحسین آیتی، ضمیمه کشف الحیل ... جلد
589- منشأت معتمد الدوله فرهاد میرزا، طبع تهران ... جلد
590- جزء دوم کشف الحیل آیتی ... جلد
591- رسالة مضار استمناء، دکتر توتیا ... جلد
592- دستور زندگانی مسیحی ... جلد
593- قبسة العجول في الاخبار و الاصول، امیرزا محمّد نیشابوری اخباری معروف به مکفر، خطی، لم یطبع ... جلد /ص 114/
594- رسالة التوحيد و التثليث و مقدمة المجالس الفاخرة، للسيد عبدالحسين شرف الدین ... جلد
595- فصل الخطاب في المرئة و الحجاب، لمحمد طلعت افندی ... جلد
596- الحكمة في مخلوق الله تعالى، للغزالى ... جلد
597- رسالة في علم النفس، للشيخ محمّد امين الخوئي، لم يطبع ... جلد
1) این نسخه در فهرست مرعشی 98/24، ش 8513 معرفی شده، ولی در آن جا نام رساله «رؤیت هلال پیش از زوال» ذکر شده و دیگر مباحثی که مرحوم امامی ذکر نموده، درج نشده است.
598- رسالة تقويم مأثور در تعیین ایام هفته و ماه برای کارها بر حسب تعیین اخبار اهل البيت (علیهم السلام) الشيخ محمّد امين الخوئي - عفى عنه ... جلد
599- رساله در باغبانی، طبع تهران ... جلد
600- الفهرست، لابى الفرج أو أبي الفتح محمّد بن اسحق بن ندیم (ابن ندیم) من انفس و اقدم ما صنف في الاسلام و هو من شموس عالم التصنيف و التاريخ و الادب و قد اعتنى به الغربيون اكثر من الشرقيون، طبع مصر ... جلد
601- کتاب شرف در شرافت ایرانیان، طبع تهران با طبع و کاغذ مرغوب، تألیف شیخ هاشم کاظمینی ... جلد
602- ترجمه انجیل برنابا، تألیف سردار حیدر قلیخان کابلی کرمانشاهی، طبع کرمانشاه ... جلد
603- کتب مقدس به ترجمه فارسی، طبع لندن ... جلد
604- معاشرت اطبا با بیماران، تألیف دکتر توتیا، طبع تهران ... جلد
605- کتاب المجازات النبوية، للسيد الاجل امام الفصاحة و الادب رضی الدین – قدس الله تربته الزكية - طبع بغداد ... جلد /ص 115/
606- مرقعات، مشتمل به پارچه قطعه های خوش خط و مذّهب ... جلد
607- ایضاً مرقعات، مشتمل به پارچه قطعات اعلی با خطوط مختلف مذهّب ... جلد
608- مفتاح السعادة و منهاج السيادة، منتخب كلمات و بيانات حکمای بزرگ در مواعظ و پند و اخلاق و حکمت و فلسفه، للشيخ محمّد امين الخوئي الامامي ... جلد
609- تقویم پارسی سنه 1309 ... جلد
610- تقویم پارسی سنه 1308 ... جلد
611- صحت زنان و دختران، تألیف دکتر عبد الحسین خان کافی، طبع تهران ... جلد
612- تقویم پارسی سنه 1311 ... جلد
613- تقویم پارسی سنه 1312 ... جلد
614- كنوز السعادة و منهاج السیاده در حکمت و معارف مأثوره از حکمای عالی مقام، خطی ... جلد
615- مجموعه منتخب مجله رسمی در سال 1313، طبع تهران ... جلد
616- مجموعه منتخب مجله رسمی 4 ماهه اول 1313، طبع تهران ... جلد
617- مجموعه منتخب مجله رسمی 4 ماهه دوم 1313، طبع تهران ... جلد
618- قانون تجارت، طبع تهران ... جلد
619- قانون جزای عرفی، طبع تهران ... جلد
620- کلمات قصار و دیوان امیر (علیه السلام) و 1001 کلمه امیر (علیه السلام)، طبع مصر ... جلد
621- ترجمه اخوان الصفا ... جلد
622- روضة المنجمين، علیشاه بخاری، خطی
623- رساله در نجوم، مخطوط، مجدول، با خط اعلی ... جلد /ص 116/
624- کتاب قصه، به لغت ترکی ... جلد
625- تحفة العالم في المتفرفات، للمير عبد اللطيف الشوشترى، طبع بمبئى ... جلد
626- میزان الصواب في شرح فصل الخطاب، لعمنا الصفى ميرزا ابى القاسم الخوئي (قدس سرّه)، طبع تبریز ... جلد
627- سرّ العالمین، غزالی ... جلد
628- کشکول، شیخ بهائی، چاپ تهران ... جلد
629- تحفه حکیم مؤمن ... جلد
630- حجة الشيعة ردّ بر ناصبیت، تأليف یکی از علماء هند، طبع بمبئی ... جلد
631- ترجمه هیئت فلاماریون، تأليف طالبوف، طبع اسلامبول ... جلد
632- قسمتی از سعد السعود علی بن طاوس - عليه الرحمة - از نسخه آستانه رضوی - سلام الله عليه - استنتاج شده، که راجع است به قرآن ... جلد
633- ریاض المنجمين، طبع تهران ... جلد
634- [مجموعه ای شامل:] رسائل ردّ وهابیه ... جلد
635- الدين في تطور الاجتماع ... جلد
636- الحصون المنيعة في ردّ ما اورده صاحب المنار على الشيعة ... جلد
637- الايضاح، تألیف ملا سلطانعلی گنابادی ... جلد
638- [مجموعه ای شامل:] رسالة رد صدوق و رسالة اعتقاديه للمفيد 1 و رسالة حلق لحيه مرحوم حاج محمّد محسنی کبّه بغدادی، مخطوط كل ها ... جلد
639- جواهر الکلام، تألیف پرویزخان سلماسی در تصوف و طريقه سلوك إلى الله، طبع تبریز ... جلد /ص 117/
640- رساله در علم جفر، طبع بمبئی، تأليف سلیم احنفى الموصلي ... جلد
641- الفصول المختاره في العيون و المحاسن لشيخنا الاعلم الاعظم الاقدم محمّد بن محمّد بن نعمانى المفيد، تأليف الامام العلامة الشريف نابغة الشيعة سيدنا المرتضى علم الهدى (قدس سرّه)، طبع نجف ... جلد
642- رساله نهج البلاغه چیست، تألیف ابن یوسف شیرازی، طبع تهران ... جلد
643- رجعت و اسلام، تألیف شریعت سنگلجی، [طبع] تهران به نام عبدالوهاب فرید ... جلد
644- اسلام و موسیقی، تألیف شریعت سنگلجی، [طبع] تهران به نام عبدالوهاب فرید ... جلد
645- سياسة الحسينية، چاپ تبریز ... جلد
646- رساله توحید، تألیف شریعت سنگلجی ... جلد
647- رسالة اشعة من حياة الحسين (علیه السلام)، تألیف عبدالله علائلی بصری ... 2 جلد
648- نفایس الفنون، طبع تهران ... جلد
پایان (1)
1) خاتمه تصحیح: در تاریخ 1381/4/22 تصحیح و تعليقه فهرست کتابخانه صدر الاسلام محمد امين امامی خویی نجفی پایان پذیرفت. و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين.
محمّد صالح روغنی قزوینی
تصحیح محمدرضا بندرچی
سپاس نامحدود ویژه یگانه معبود و پروردگاری است که ابواب دعا و شرط های استجابت آن را در آیات نازل شده بر خاتم فرستادگانش - که درود خداوند متعال بر او و اهل بیتش باد - برای همهٔ بندگانش بیان فرموده است: «بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را.» (1)در کریمه ای دیگر نیز فرموده است: «اجابت می کنم دعای دعا کننده را هنگامی که بخواند مرا.» (2)
در ضمن تفسیر این آیات هدایت آثار، سخنان گهرباری از معصومان - صلوات الله عليهم اجمعين - صادر گردیده است؛ مانند «الدعاء مخّ العبادة» (3)؛ «الدعاء سلاح المؤمن» (4)؛ «الدعاء سلاح الأنبياء.» (5)
برای ترغیب نمودن و عرض حاجات به درگاه قاضی الحاجات - جلّ شأنه - و بیان این که ابواب استجابت دعا باز، راه دست یابی به خواسته های مشروع مشخص و هموار، و دعا بهترین و نیکوترین اعمال است، اکابر علما و اعاظم دانشمندان معارف اسلامی با استفاده از آیات قرآنی و مأثورات هدایت کننده معصومان - علیهم افضل صلوات المصلين - كتب و رسائلی متعدد در آداب و اوقات دعا نمودن به رشته تحریر در آورده اند. با مراجعه به این آثار ارزشمند، مشخص می گردد ادعیه مروی از معصومان - علیهم الصلاة و السلام - دربارۀ اوقات دعا کردن، دو گروه اند:
یکم: ادعیه ای که ویژه وقت و زمان مشخص نیستند و انسان در هر زمان و موقعیتی که بخواهد، می تواند آن ها را بخواند؛ مانند ادعيه رزق و حفظ و سفر و بعضی ادعیه صحیفه سجّادیه.
دوم: ادعیه ای که معصوم وقتی معین را برای قرائت آن ها مشخص نموده است؛ مانند تعقیبات نمازها و دعاهای ماه های مختلف، و دعاهای ایّام خاص، هم چون دعای روز عرفه، که در کتب مفصل ادعيه، مثل جُنّة الامان الواقية مشهور به مصباح کفعمی و جمال الأسبوع و الإقبال سيد ابن طاووس، ذکر شده اند.
یکی از دعاهایی که باید در وقت معین خوانده شود، دعای عظیم الشان و جلیل القدر «سمات» است. امام (علیه السلام) فرموده اند که مستحب است این دعا در واپسین ساعات روز جمعه قرائت گردد. دعای عظیم و جلیل و عالية المضامين «شَبُّور»، مشهور به دعای «سَمات»، از جمله دعاهایی است که سفارش فراوان به خواندن آن شده است و راویان نقه، آن را از حضرت باقر و حضرت صادق (علیهما السلام) نقل کرده اند. البته ضعف احتمالی در صحت سند این دعا، با ادله ای چند جبران می شود؛ از آن جمله، وجود جناب محمد بن عثمان در سلسله روات این دعا؛ چون ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعید، دومین نایب خاصّ صاحب الامر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. وی از کسانی است که تمام علمای رجال و حدیث در بارهٔ ثقه بودن ایشان و صحت مرویّات او اتفاق نظر دارند. گفته اند محمد بن عثمان بن سعید در بالاترین مراتب توثیق است.
دیگر این که شیوهٔ علمای بزرگ شیعه در قرون گذشته، بیان کنندۀ صحت سند آن است، و دست کم در حدّ مقبوله مورد پذیرش است. بزرگانی از اهل فضل و دانش همواره این دعا را می خواندند و در تألیفات گران سنگ خویش با عباراتی دال بر قبول صحت، آن را ذکر نموده، دیگران را به خواندن آن سفارش کرده اند. نیز گفته اند مؤمنین در ساعت آخر روز جمعه با ترکِ خواندنِ این دعا، خود را از نعمتی بزرگ محروم نسازند. این همه، جلالت قدر دعای سمات را می رساند.
هم چنین علوّ مضامین نورانی این دعای شریف، با آیات قرآنی و روایات معصومان (علیهم السلام) مطابق است، و ذوق سلیم و شخص فهیم و آشنا با کتاب و سنت را از بحث در صحت و سقم سند آن بی نیاز می سازد.
بعضی دانشمندان بزرگ شیعه این دعا را در کتب ادعیه خویش، در فصل اعمال و ادعیه ایام و لیالی هفته، یا روز جمعه، نقل نموده اند؛ مانند شیخ طوسی در مصباح المتهجد، سيد ابن طاووس در جمال الأسبوع، کفعمی در جُنّة الامان الواقية (مصباح کفعمی)، علامه مجلسی در بحارالأنوار و ربيع الأسابيع و زاد المعاد، میر محمدرضا قزوینی در بحر المغفرة، مولی محمدمهدی بن علی اصغر قزوینی در عين الحياة، علامه میر ابراهیم بن میر معصوم قزوینی در سلاح المؤمنين، سید محسن امین عاملی در مفتاح الجنّات، شیخ عباس قمی در مفاتیح الجنان.
برخی دانشمندان نیز آن را در کتاب های غیر دعا آورده اند؛ از جمله، محمد بن محمد آملی (1)و شیخ بهایی، که این دعای شریف را در نفایس الفنون و کشکول (2)آورده اند.
بسیاری از اعاظم علما تمام این دعای جلیل القدر يا بعضی جملات و عبارات مشکل آن را شرح نموده اند؛ از جمله: وسيلة النجاة، تأليف عبدالواسع تونی؛ (3)صفوة الصفات كفعمي که منتخبی از آن در حاشیهٔ مصباح کفعمی به طبع رسیده است؛ (4)شرح فارسی علامه مجلسی که در 1109 ق از تألیف آن فراغت یافته است؛ (5)شرح سید محمد جعفر شولستانی؛ (6)شرح و توضیح مختصر بعضی عبارات این دعا، تألیف سید ابن طاووس که در آخر جمال الأسبوع به چاپ رسیده است؛ (7)شرح میر عبدالفتاح مراغی، شرح حسن بن محمدباقر قره باغی که در نجف به سال 1261ق نوشته شده است؛ شرح علی بن عبدالله علیاری؛ شرح فارسی مولی علی اکبر نهاوندی (8)که با نام وسيلة النجاة يا عناوين الجمعات به طبع رسیده است؛ شرح مولی محمود بن محمد علی کرمانشاهی (متوفی 1271) به نام مفتاح النجاة (9)که در سال 1260ق آن را نگاشته است؛
شرح مفصل مولی محمد حسن میرجهانی اصفهانی به نام روايح النسمات. (10)
شروح فراوان دیگری نیز هستند که اسامی آن ها را الذریعة آورده است. دانشمندانی مانند محمد ابراهیم شیرازی و شیخ علی کاشف الغطاء و آیت الله العظمی نجفی مرعشی (رحمة الله علیه) این دعا و بعضی از شروح آن را برای خود استنساخ نموده اند. این همه اهتمام به حفظ این دعا از سوی بزرگان، دلیلی روشن بر صحت و اعتبار آن است.
یکی از شروحی که بر این دعای عظیم الشأن نوشته شده، شرح و ترجمه مولی محمد صالح بن
1) آملی در فصل ششم فنّ نهم از مقالۀ دوم قسم اول نفایس الفنون، این دعا را ذکر کرده است.
2) شیخ بهایی، کشکول، چاپ سنگی، ج 3، ص 358.
3) الذريعة إلى تصانيف الشيعة، ج 25، ص 90.
4) مصباح کفعمی، افست چاپ سنگی، حواشی صفحات 425-427.
5) الذريعة، ج 12، ص 249.
6) همان، ج 13، ص 249.
7) سيّد ابن طاووس، جمال الأسبوع، چاپ 1371ش، ص 320.
8) الذريعة، ج 25، ص 91.
9) در جلد سیزدهم الذریعة، صفحات 249-251، نام این شرح و شروح دیگر ذکر شده است.
10) الذريعة، ج 11، ص 255.
محمد باقر روغنی قزوینی است. (1)تذكرة المتبحرين، تأليف محدّث کبیر شیخ حر عاملی، صاحب وسائل الشیعة، کهن ترین کتابی است که از این شرح و مؤلف آن نام می برد. در این کتاب، مختصری از حالات روغنی و اسامی برخی تألیفات او بدین صورت آمده است:
«مولانا محمد صالح بن محمد باقر القزويني، المعروف بالروغنی، عالم فاضل كامل، له كتب و رسائل؛ منها: كتاب ترجمة عيون اخبار الرضا، و ترجمة نهج البلاغة، و ترجمة الصحيفة السجادية، و مقامات، و شرح فارسى لدعاء السمات، و رسالة في أكل آدم من الشجرة، و شرح بعض اشعار المثنوى الرومى...» (2)
شرح حال کامل این دانشمند به قلم اینجانب در شماره 18 گرامی نامه علوم حدیث ذکر شده است. رساله ای که در پی می آید، نسخه خطی شرح دعای سمات موجود نزد نگارنده است که به ارباب معرفت و دانایی هدیه می شود.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحَمدُلِله رَبِّ العَالَمِينَ وَ الصَّلاةُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ.
اما بعد، این فقیر حقیر، محمدصالح قزوینی، حسب الالتماس بعضی برادران، به ترجمه دعای سمات که از دعاهای عظیم الشان است جرأت نمود. امید که مقبول افتد، که المأمور معذور.
بدان که «سمات» جمع «سمه» است؛ یعنی «علامت». و چون علاماتِ اجابت در این دعا لایح است، مسمّی به این نام شده. و در شرح این دعا ذکر کرده اند که او دعای معروف به «شبّور» است (به تشدید با یک نقطه بعد از شین معجمه، هم چو تنّور، یعنی بوق). و بعضی گفته اند عجمی است؛ كذا في الصحاح. (3)
و از حضرت صادق (علیه السلام) روایت شده که چون «یوشع» به حرب عمالقه قیام نمود، فرمود تا خواصّ بنی اسرائیل، کوزه های خالی بر دوش های چپ برگیرند، به عدد نام های عمالقه. و فرمود هر یک شاخی سوراخ دار از شاخ گوسفند، که شاخ نفیر و بوق گویند، برگیرند، و این دعا را
به شب پنهان در آن شاخ بخوانند تا کسی از شیاطین و جن و انس دزدیده گوش نیندازد. پس به ایشان آموزد.
آن شب چنین کردند. و در آخر شب فرمود آن کوزه ها را در لشکرگاه عمالقه شکستند. چون صباح شد، عمالقه شکم هاشان آماسیده بود: ... كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَة. (1)
و امام (علیه السلام) فرمود: این دعا را فراگیرید و بخوانید بر هر که ستم کند بر شما از سایر مردمان. و این دعا از عمیق مکنون علم و مخزون است. پس دعا کنید به آن برای حاجت ها نزد خدای تعالی، و ظاهر مسازید برای سفیهان و زنان و کودکان و ظالمان و منافقان.
و هم آن حضرت فرمود که اگر قسم یاد کنم که در این دعا اسم اعظم هست، راست و حق گفته باشم. پس بخوانید خدای را به این دعا و نفرین کنید بر آنان که بر ما ظلم کنند و ما را جفا رسانند و بر ما غلبه و گردنکشی نمایند. (2)
و مروی است که شیخ عمری که از اصحاب جواد و از وکلای عسکری است (علیهما السلام) و معتمد و جلیل القدر است، گفتند: ای سید ما! چه حال است که بسیاری مردمان را می بینیم شبور یهود را در بارۀ کسی [که] از ایشان چیزی بدزدد باور می دارند و ایشان ملعونند بر زبان عیسی (علیه السلام) و محمد رسول خدا، صلّى الله عليه و على اهل بيته؟
گفت: این را دو علّت است: ظاهر و باطن.
اما علت ظاهر: این کلمات، اسماء خدا و مدایح حق تعالی است، اما نزد ایشان مستور است و نزد ما صحیح و معلوم است. از سادات ما اهل ذکر، یعنی ائمه طاهرین (علیهم السلام)، به ما نقل شده است و خلف از سلف روایت کرده است تا به ما رسیده است.
و اما علت باطن: به ما روایت رسیده است از عالم (علیه السلام) که گفت: هرگاه مؤمن دعا کند، خدای - عز وجل - گوید: آوازی است که دوست می دارم آن را بشنوم. (3)
چنین مُستفاد می شود از ظاهر کلمات که در مقام شرح دعا نوشته اند. و غالباً مراد سائل آن است که چه صورت دارد این که یهود، دعای شبّور خوانند و مستجاب گردد، و باشد که بعضی از مؤمنان به آن دعا کنند، یا دیگر دعاها، و مستجاب نگردد.
و به شیخ جلیل، ابی عمر و عمری، آن دو جواب گفت: اول را علت ظاهر نامید؛ چراکه معلوم
است این که هر که خدای را - عزوجل - به نام های بزرگوار او خواند و مدایح و ثنای او بر زبان راند، محروم و ناامید نماند؛ علی الخصوص که به اخلاص و تضرع مقرون باشد، و دعا کننده، مظلوم و محزون؛ هر چند که کافر و مجرم بوّد.
ثانی را علتِ پوشیده نامید؛ زیرا که خالی از خفا و اشتباهی نیست و همه کس آن معنی نداند و آن نکته فهم نکند و در آن مدعا خالی از حیرتی نباشد؛ و آن، این است که اگر بعضی از مؤمنین به آن دعا کنند و در اجابت تأخیر شود، از آن رهگذر است که حق - عز وجل - دوست می دارد آواز او بشنود و او را به آن حال و مقام ببیند که موجب مزید ثواب و علوّ درجات و تمحیص سیّئات است. و بالجمله، چنین ظاهر می شود که اصل این دعا از دین موسی (علیه السلام) مروی است، و به زبان عربی نقل شده؛ چنان چه از الفاظ غریبه که می آید، معلوم می شود؛ مثلِ «قبة الرمان» و «جَبل حوریث» و امثال آن، که منسوب به احوال حضرت موسی (علیه السلام) و بنی اسرائیل است. و اما ذکر عیسی و رسول ما (علیهما السلام) در این دعا می تواند ملحق شده باشد.
و این دعا در ساعت آخر روز جمعه مستحب است. و بدان که در این دعا الفاظ مشكله و اسامی که در وقایع بنی اسرائیل مذکور است و در کتب ادعیه ایشان مسطور و در احوال مقامات موسى (علیه السلام) و شریعت او مزبور و اکثر آن الفاظ از ترجمه تورات ظاهر می شود، و اگر تتبع نیک کرده شود، مثلِ «قبّة الرمّان» (به میم مشدده و راء مهمله)، که عبارت از «نار» بوَد؛ يا «قبّة الزمان» (به میم مخفّفه و زای معجمه). و هم چنین «قبة الشهادة» و «تابوت الشهادة» و «بحر سوف» و «جبل حوریث» و امثال آن. ولیکن فقیر در این وقت، آن چه حاضر داشتم از کلام شارح دعا یا سایر علما خوانده بودم، نگاشتم، مطابق حاجت ملتمس، و غرض آن برادر که مرا به این امر نمود.
قوله: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْعَظِيمِ الْأَعْظَمِ الْأَعَزُّ الْأَجَلِّ الْأَكْرَمِ. بار خدایا مسئلت می کنم از تو به نام بزرگِ بزرگ ترِ عزیزترِ جلیل ترِ گرامی تر و کریم تر.
قوله: الَّذِي إِذا دُعِيتَ بِهِ عَلَى مَعَالِقِ أَبْوابِ السَّمَاءِ لِلْفَتْحِ بِالرَّحْمَةِ انْفَتَحَتْ. آن نام که هرگاه خوانده شوی به آن بر کلیدهای درهای آسمان برای گشودن، به رحمت گشوده می شود.
وَ إِذا دُعِيتَ بِهِ عَلَى مَضابِقِ أَبْوابِ الْأَرْضِ لِلفَرَج الفَرَجَتْ. و هرگاه خوانده شوی به آن بر تنگناهای درهای زمین برای واشدن و خلاصی، به رحمت باز شود و فرج پدید آید.
وَ إِذا دُعِيتَ بِهِ عَلَى الْعُسْرِ لِلْيُسْرِ تَيَسَّرَتْ. و هرگاه خوانده شوی به آن بر درهای دشواری برای آسانی، آسان گردد.
وَ إِذا دُعِيتَ بِهِ عَلَى الْأَمْواتِ لِلنُّشُورِ انْتَشَرَتْ. و هرگاه خوانده شوی به آن بر مردگان برای زنده شدن، زنده گردند.
وَ إِذا دُعِيتَ بِهِ عَلَى كَشْفِ الْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَاءِ انْكَشَفَتْ. و هرگاه خوانده شوی به آن بر زایل شدن سختی ها و ضررها، زایل گردند.
وَ بِجَلالِ وَجْهِكَ الْكَرِيمِ أَكْرَمِ الْوُجُوهِ وَ أَعَزُّ الْوُجُوهِ الَّذِي عَنَتْ لَهُ الْوُجُوهُ. و مسئلت می کنم به بزرگی روی کریم و ذات قدیم تو، کریم ترِ روی ها و عزیزترِ رویها.
وَ خَضَعَتْ لَهُ الرّقابُ، وَ خَشَعَتْ لَهُ الْأَصْواتُ، وَ وَجِلَتْ لَهُ الْقُلُوبُ مِنْ مَخافَتِكَ. آن رویی که خوار گشت نزد او روی ها، و سرافکند نزد او گردن ها، و فرو نشست از خشوع نزد او آوازها، و بترسید برای او دل ها از بیم تو.
وَ بِقُوَّتِكَ الَّتِي بِها تُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَفَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِكَ وَ تُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا. و مسئلت می کنم به حقّ قوّت تو که نگه می دارد آسمان را از افتادن بر زمین، مگر از تو اذن یابند؛ و نگه می دارد آسمان ها و زمین را تا از جای خود بیرون نروند و از هیئت خود نگردند.
وَ بِمَشِيَّتكَ الَّتِي دَانَ لَهَا الْعَالَمُونَ، وَ بِكَلِمَتِكَ الَّتِي خَلَقْتَ بِهَا السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ. و به حقّ مشیّت تو که مطیع اند عالمیان آن را و به حقّ کلمه تو که خلق کردی به آن آسمان ها و زمین را.
وَ بِحِكْمَتِكَ الَّتِي صَنَعْتَ بِهَا الْعَجائِبَ، وَ خَلَقْتَ بِهَا الظُّلْمَةَ وَ جَعَلْتَها لَيْلاً، وَ جَعَلْتَ اللَّيْلَ سَكَناً. و به حق حکمت تو که کردی به آن عجايب ها، و خلق کردی به آن ظلمت را، و گردانیدی ظلمت را شب، و شب را آسودگی و فراغ از شغل ها و تَعَب ها.
وَ خَلَقْتَ بِهَا النُّورَ وَ جَعَلْتَهُ نَهاراً، وَ جَعَلْتَ النَّهارَ نُشُوراً مُبْصِراً. و آفریدی به آن نور را، و گردانیدی نور را روز، و گردانیدی روز را برانگیخته شدن خلایق از خواب و خلوت ها و پراکنده شدن پیکارها و بینایی دیده ها و روشنی دنیا.
وَ خَلَقْتَ بِهَا الشَّمْسَ وَ جَعَلْتَ الشَّمْسَ ضِياءٌ، وَ خَلَقْتَ بِهَا الْقَمَرَ وَ جَعَلْتَ الْقَمَرَ نُوراً. و آفریدی به آن حکمت آفتاب را، و گردانیدی آفتاب را روشنی و آفریدی به آن ماه را، و گردانیدی ماه را نور.
وَ خَلَقْتَ بِهَا الكَواكِبَ وَ جَعَلْتَهَا نُجُوماً وَبُرُوجاً وَ مَصابِيحَ وَ زِينَةً وَ رُجُوماً. و آفریدی به آن کواکب را، و گردانیدی آن ها را ستاره ها و برج ها و چراغ ها و زینت آسمان و رجوم شیطان، وقت استراق سمع از ملا اعلا، و کواکب آفتاب را نیز شامل است.
وَ جَعَلْتَ لَها مَشارِقَ وَ مَغارِبَ، وَ جَعَلْتَ لَها مَطالِعَ وَ مَجارِيَ، وَ جَعَلْتَ لَهَا فَلَكاً وَ مَسَابِحَ.و گردانیدی برای کواکب مشرق ها و مغرب ها، و گردانیدی برای آن ها مطلع ها و راه ها که در آن روانه گردند، و گردانیدی برای آن ها آسمان و مداری که بر آن شنا کنند هم چو شناوران به آب ها.﴿ وَ قَدَّرْتَها فِي السَّمَاءِ مَنازِلَ فَأَحْسَنْتَ تَقْدِيرها، وَ صَوَّرُتَها فَأَحْسَنْتَ تَصْرِيرَها. و تعیین کردی آن کواکب را در آسمان منزل ها. پس نیکو کردی تقدیر و تعیین آن منازل را و صورت بخشیدی آن ها را. پس نیکو تصویر کردی آن ها را.
وَ أَحْصَيْتَها بِأَسْمَائِكَ إِحْصاءً، وَ دَبَّرْتَها بِحِكْمَتِكَ تَدْبِيراً، فَأَحْسَنْتَ تَدْبِيرَهَا. و به شمار و ضبط در آوردی آن ها را به نام های خود شمار کردنی، و تدبیر نمودی به حکمت خود تدبیر نمودنی. پس نیکو تدبیر کردی آن ها را.
وَ سَخَّرْتَها بِسُلْطانِ اللَّيْلِ وَ سُلْطانِ النَّهارِ وَ السَّاعَاتِ وَ عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسَابِ. و تسخیر نمودی آن کواکب را به سلطان شب و سلطان روز و سلطان ساعت ها و شمار سال ها و حساب کارها.
یعنی: علی الظاهر به سلطانی که تو راست بر شب و روز و بر ساعات و شمار سال ها و حساب آن ها؛ یا هر شب و روز را سلطنت و حکومت دادی و هم ساعت ها را در شمار سال ها و حساب را، تا کواکب را بر مقتضای مصلحت و فرمان بگردانند و مسخّر امر و نهی خود سازند، تا روز از شب متمیّز گردد و ساعت ها و شمار سال ها و حساب کار پدید آید و هر چیز را تاریخ و زمانی مبیّن و مفصّل باشد. و اگر کواکب مسخّر این احوال نمی شدند، روز و شب و ماه و سال شمار پیدا نمی گشتند.
وَ جَعَلْتَ رُؤْيَتَهَا لِجَمِيعِ النَّاسِ مَرْيٌّ وَاحِداً. و گردانیدی دیدنِ این کواکب را برای همه مردمان یکسان.
یعنی: همه کس کواکب را یک نوع بیند، و تفاوت نباشد؛ و اگر تفاوت بودی، آن حکمت ها که گفته شد منتظم نگشتی.
وَ أَسْأَلُكَ اللهُمَّ بِمَجْدِكَ الَّذِي كَلَّمْتَ بِهِ عَبْدَكَ وَ رَسُولَكَ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ عَلَيْهِ السَّلامُ فِي الْمُقَدَّسِينَ. و مسئلت می کنم که تو بار خدایا به بزرگواری تو که سخن کردی به آن با بنده و رسول خود
موسى بن عمران (علیه السلام) در جمله پاک گشتگان یا در حضور ایشان.
و شاید مقدّسین به کسر دال باشد؛ یعنی تقدیس و تسبیح کنندگان.
فَوْقَ إِحْساسِ الْكَرُوبينَ، فَوْقَ عَمائِمِ النُّورِ، فَوْقَ تَابُوتِ الشَّهَادَةِ، فِي عَمُودِ النَّارِ. کروبین، به تخفیف راء، کرام ملائکه و مقرّبان ایشانند؛ کذا فی القاموس. و از این قرار، تشدید راء، غلط مشهور است.
یعنی: بالای احساس فرشتگان و قرب، بالای ابرهای نور، بالای تابوت شهادت در عمود آتش.
چنین مذکور است: خدای - عزوجل - چون با موسی سخن نمودی، در هوا ابری و نوری و ناری عجیب پیدا بودی بر بالای شهادت؛ و آن صندوقی است که الواح موسی (علیه السلام) در آن جا بودی و از آسمان نازل شده بود. و در آن، ده آیه نوشته: یکی در توحید و شناختن حق تعالی، و دیگری در نهی و منع از عبادت بت ها، و دیگری در حِرَف شنبه و حرام شدن کارها در او، و دیگری در اکرام والدین و سفارش ایشان، و دیگری در نهی از قسم دروغ و تحذیر از آن، و دیگری در نهی از دزدی و خیانت، و دیگری در نهی از خون ریختن به حرام، و دیگری در نهی از زنا، و دیگری در نهی از گواهیِ دروغ، و دیگری در این معنی که نباید هیچ کس آرزو کند مال دیگری و زن او را. و این حکم راجع به آن می شود که باید راضی باشد به آن چه قسمت او شده است؛ اگر بیش و اگر کم. و در ملت ما مردم از این امر مهم غافلند و پندارند باکی نیست در آرزو کردن و گویند: «آرزو عیب نمی باشد.» و عیبی بزرگ است که یکی از آیات الواح، نهی از آن کرده است، ولیکن این قدر هست که آرزوی مال و زنِ دیگران کردن بر دو وجه است: یکی آن که مثل آن آرزو کند، و دیگری آن که مال وزن را آرزو کند و خواهد به او باز گردد. و این بس قبیح و عظیم
است؛ چنان چه شیمه بد اعتقادان ناقص و دنیاپرستان جاهل است همه روز در آرزوی مال مردمان باشند و همه شب در آرزوی زنِ دیگران.
وَ فِي طُورِ سَيْناءَ. و سخن کردی در طور سینا.
و به «طور سینین» هم نامیده شده. و «طور» کوه را گویند و «طور سيناء»، به الف ممدوده و فتح سین یا کسر آن، کوهی است در شام، بر او درخت سینا رسته، و آن درخت را «سینین» نیز گویند؛ كما في الصحاح. (1)و ابن بابویه در علل گفته است بر آن کوه، درخت زیتون رسته بود؛ و هر کوه که
1) صحاح اللغة، ج 1، ص 208.
نفعی از او یابند، به این نام نامند. و حکایات مناجات موسی (علیه السلام) با خدای - عزوجل - بر طور سینا مشهور است. (1)
وَ فِي جَبَلِ حُورِيثَ. و هم در کوه حوریث.
و در بعضی نُسخ، «حوریت» به تاء دو نقطه، و در بعضی به جای حاء مهمله، جیم است. گویند آن کوهی است در زمین مَدیَن؛ اول خطابِ حق تعالی با موسی (علیه السلام) آن جا شد.
في الْوادِ الْمُقَدَّسِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ مِنَ الشَّجَرَةِ. و در وادی مطهّر در بقعه مبارکه از جانب کوه از درخت (چنان چه در کتاب مجید مذکور است و مفسّران و مورّخان به تفصیل ذکر کرده اند).
وَ فِي أَرْضِ مِصْرَ بِتِسْع آياتٍ بَيِّنَاتٍ. یعنی: (و الله اعلم) و سخن کردی با او در زمین مصر با نُه آیت روشن و علامت مبیَّن که او را دادی در آن زمین برای هدایت قوم فرعون و زجر ایشان و اثبات رسالت او.
یا مراد آن است که عنایتی و لطفی که با او کردی به بزرگی خود در زمین مصر به عطای نُه آیت روشن برای ثبوت نبوّت او و اعلای کلمت او.
گفته اند نُه آیت این است: عصا و ید بیضا و جراد و قمّل و صفادع و دَم و سنون (یعنی قحط سال هشتم) و نقص (یعنی نقصان در میوه ها و حاصل ها یا نقصان آب ها و ریع ها، و به هم باز می گردد).
و فَلَق بحر (یعنی شکافتن دریا، چنان چه مشهور است).
و گفته اند این هاست: جراد و قَمل و صفادع و دَم و رجس یا رجز به جای آن (یعنی عذاب) و ششم و با و هفتم برد (یعنی تگرگ که از آسمان فرود آمدی و از آن حرارتی برآمدی هم چو آتش که افروخته باشند) و هشتم ظلام ملتبس (یعنی تاریکی سخت که ممکن نبوَد ایستاده را نشستن و نشسته را ایستادن) و نهم موت ابکار (هر زن که یک شکم زاییده است او را «بکر» گویند (به سکون کاف)، و آن فرزند او را نیز «بکر» گویند، و بکر به معنی دختر مشهور است. و از ترجمه تورات چنان به یاد دارم که فرزندان بکر ایشان می مرده اند. و بعضی به جای «موت ابکار»، «طوفان» گفته اند.
و بعضی این ها را شمرده اند: عصا، ید بیضا، حلّ عقد، انفلاق بحر، طوفان، جراد، قَمّل، صفادع، دم.
1) علل الشرایع، ج 1، ص 67.
و بالجمله، نُه آیت و علامت در این مدت که موسی (علیه السلام) ایشان را دعوت می نمود و اطاعت نمی کردند، بر ایشان ظاهر شد؛ بعضی از پیِ بعضی. هر بار معذرت می خواستند و مسئلت می کردند از موسی (علیه السلام) که این بلیّه از ما رفع کن تا به تو ایمان آوریم و آن چه تو فرمایی گردن نهیم؛ و چون دفع می شد، بر انکار خود باقی بودند و اصرار می نمودند. و آخر آیات، شقّ دریا و غرق شدن فرعون و قومش بود.
وَ يَوْمَ فَرَقْتَ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ. جمله به این تقدیر است که كَلَّمتَ بِه مُوسى (علیه السلام يَومَ فَرَقتَ الْبَحْرَ»، و ليكن تكليم، غالباً بر معنى اعم محمول است. یعنی: و به حق بزرگی و مجد و لطف خود که با موسی و قومش نمودی روزی که جدا کردی برای بنی اسرائیل دریا را و از هم شکافتی تا دوازده گذر فراخ پدید آمد و هر سبطی در گذری می رفتند. پس گفتند: ما ندانستیم بر سر یاران ما چه آمد. خدای - عزوجل - آب را مشبّک ساخت تا هر فریقی آن دیگری را می دیدند و خاطر جمع شدند. و اشارت به آن حال عجیب می گوید:)﴿ وَ فِي الْمُنْبَحِساتِ الَّتِي صَنَعْتَ بِهَا الْعَجَائِبَ فِي بَحْرِ سُوفٍ.
به ظاهر، عطف است على قوله «فى المقدّسين». و شاید هم عطف بر قول او «فى عَمُودِ النّارِ» باشد. یعنی: و سخن کردی با او یا ظاهر کردی اثر بزرگواری و خداوندی خود از هر وجه که باشد. و در فرج های آب که از هم منبجس و منفجر گشته بودند که به آن عجایب، کاری کردی و در دریای «سُوف» مشهور (به ضمّ سین و آخر فاء) و نسخۀ «قاف» نادر است. و مراد آن دریایی است که برای موسی و قومش شکافته شد تا از آن جا بگذشتند. و گویند آن دریای «قُلزُم» بود که شعبه ای است از دریاهای هند؛ اولِ آن بلاد بَربَر و سیاهان است، و آخر آن مصر. و الحاصل، آن جا که خلیج مشرقی منتهی می گردد به حوالی مصر و حوالی مکه معظمه، آن را «بحر قُلزُم» می خوانند. و امروز عوام الناس، بُحیرهٔ مازندران را که نام او «بُحيرة السّكون» است، «بحر قُلزُم» می خوانند، و غلط است. و گفته اند آن دریا که برای بنی اسرائیل شکافته شد، دریای نیل بود.
وَ عَقَدْتَ مَاءَ الْبَحْرِ فِي قَلْبِ الْغَمْرِ كَالْحِجَارَةِ. غمر، آب بسیار.
یعنی: و بستی آب دریا را در دل لُجّه تیار، هم چو سنگ استوار، تا دوازده گذر پدید آمد و آب از هم دور ایستاد تا ایشان بگذشتند.
وَ جاوَزْتَ بِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ. و گذرانیدی بنی اسرائیل را از دریا.
وَ تَمَّتْ كَلِمَتُكَ الْحُسْنَى عَلَيْهِمْ بِمَا صَبَرُوا. و تمام شد کلمۀ نیکوتر تو بر ایشان، به جای آن که صبر کردند بر جفای فرعون و بیرون نرفتند از دین تو و اقرار به خداوندی تو. یعنی: فضای نیکو کردی بر ایشان که رهانیدی شان از جفای فرعون.
وَ أَوْرَثْتَهُمْ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا الَّتِي بَارَكْتَ فِيهَا لِلْعَالَمِينَ. و به میراث ایشان دادی مشرق های زمین و مغرب های آن زمین را که مبارک گردانیدی در آن زمین برای عالمیان.
گویند مراد زمین دمشق و فلسطین و بیت المقدس است که آن زمین ها به تصرف ایشان درآمد و از آن مکان، خیر و برکت و نفع یافتند در دین و دنیا.
وَ أَغْرَقْتَ فِرْعَوْنَ وَ جُنُودَهُ وَ مَرَاكِبَهُ فِي اليَمَّ. و غرق گردانیدی فرعون و لشکریان او را در دریا.
وَ بِاسمِكَ العَظِيمِ الأَعظَمِ الأَعَزَّ الأَجَلَّ الأَكرَمِ. در بعضی نسخه ها یک لفظ «الاعظم» موجود است و در بعضی دو. و قوله «باسمك»، در ظاهر معطوف است بر قول او «بمجدك». یعنی: و مسئلت می کنم به نام بزرگ تو، بزرگ ترِ بزرگ ترِ عزیزترِ جلیل ترِ کریم تر.
وَ بِمَجْدِكَ الَّذِي تَجَأَيْتَ بِهِ لِمُوسَى كَلِيمِكَ عَلَيْهِ السَّلامُ فِي طُورِ سَيْناءَ. و به حقّ بزرگی تو که تجلّی کردی به آن برای موسی (علیه السلام) در کوه سینا و آثار بزرگواری و الوهیت خود را برای او ظاهر کردی و او را با خود هم سخن گردانیدی.
از این جهت او را «کلیم» گویند، چون با خدای - عزوجل - سخن کرد به وصف عجیب؛ چنان چه در «تورات» مذکور است. هرچند بر سایر انبیا نیز وحی آمد و همه وحی و سخن گفتن، ولیکن هیچ کدام را کلیم نگفتند. چه، موسی (علیه السلام) را به این خصلتِ فاضله، اختصاص دیگر است. و گویند چهارصد بار وحی بر موسی (علیه السلام) نازل شده. و غالباً غرض آن است که با او سخن گفته شد.
وَ لِإِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلامُ خَلِيلِكَ مِنْ قَبْلُ فِي مَسْجِدِ الْخَيْفِ. و از برای ابراهیم (علیه السلام) پیش از آن در مسجد «خیف» (به فتح خاء) و آن در «مِنا» واقع است.
وَ لإِسْحَاقَ صَفِيِّكَ عَلَيْهِ السَّلامُ فِي بِشْرِ شِيَعٍ. مشهور «شیَع»، به شین معجمۀ مکسوره و یای دو نقطه در زیر مفتوحه و عین مهمله است. یعنی: و تجلّی کردی برای اسحاق (علیه السلام) برگزیده خود در چاه شیع.
وَ لِيَعْقُوبَ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي بَيْتِ إِيل. و از برای یعقوب، نبیّ خود، در خانه ایل.
گویند «ایل» نام خداست - عزوجل - به عبرانی و «بیت ایل» به جای «بیت الله» است. و مراد بيت المقدس است و «قبّة الزمان» عبارت از آن است.
وَ أَوْفَيْتَ لِإِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلامُ بِمِيثَاقِكَ، وَ لِإِسْحَاقَ بِحَلْفِكَ. یعنی: آن بزرگواری که وفا کردی به آن برای ابراهیم (علیه السلام) به پیمان خود (نمی دانم مراد از این پیمان کدام است)، و از برای اسحاق (علیه السلام) به قسم خود.
گویند خدای - عزوجل - به او عهد کرده بود و قسم خورده که «غمامه» را از نسل او زایل گرداند و ایشان را در آن حال نماند. و بیان این در تفاسیر و تواریخ باید طلب نمودن.
وَ لِيَعْقُوبَ بِشَهادَتِكَ. و از برای یعقوب (علیه السلام) به شهادت خود.
گویند خدای - عزوجل - با او گفت این سخن با اولاد خود مگو؛ من تو را درجه شهادت می دهم.
وَ لِلْمُؤْمِنِينَ بِوَعْدِكَ. و فاکردی به آن برای مؤمنین به وعده خود.
وَ لِلدَّاعِينَ بِأَسْمَائِكَ فَأَجَبْتَ. و از برای دعا کنندگان و خوانندگان تو را به نام های تو، پس اجابت نمودی دعای ایشان را بر طبق وعدۀ «أُدعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ».
وَ بِمَجْدِكَ الَّذِي ظَهَرَ لِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ عَلَيْهِ السَّلامُ عَلَى قُبَّةِ الزَّمَانِ. و مسئلت می کنم از تو به بزرگواری تو که ظاهر شده برای موسی (علیه السلام) بر «قبّه زمان»، به زای معجمه، و آن «بیت المقدس» است [بنا] بر قولی. و گفته اند «قبّه زمان» فلک است، و بیت المقدس را به آن نام کردند به سبب شرافت و جلالت قدر او.
و بعضى «قبّة الرمّان»، به راء مهمله و میم مشدّده، خوانده اند؛ یعنی «نار»؛ و آن، قبّه ای بود که بنی اسرائیل بر عبادت خانه خود می زدند و موسی و هارون آن جا داخل می شدند. و من وصف آن در ترجمه «تورات» خوانده ام؛ وصفی عجیب دارد.
شارح می گوید: دو پسر هارون، مست، آن جا داخل شدند و آتشی آمد و ایشان را بسوخت. و غالباً در «تورات» این را نیز خوانده ام. پس بنی اسرائیل از آن مکان بترسیدند و حَذّر واجب دیدند. پس جبّه و فرجيّه بساختند و بر دامن آن جلاجل و نارهای طلا نصب کردند و آن را به زنجیری بستند از
درون آن ،قبه که از بیرون هر که داخل آن مکان می شد، آن جبّه و فرجیّه می پوشیدند؛ اگر حالتی روی می داد، آن جلاجل و رمان می جنبانید او را به آن زنجیر بیرون می کشیدند.
وَ بِآيَاتِكَ الَّتِي وَ قَعَتْ عَلَى أَرْضِ مِصْرَ بِمَجْدِ الْعِزَّةِ وَ الْغَلَبَةِ، بِآيَاتٍ عَزِيزَةٍ. و به حقّ آیات و نشانه های تو که واقع شد بر زمین مصر به بزرگی عزّت غلبه.
یعنی: اقتدار و استیلای خداوندی به آیات عزیز و قوی. و از این پیش گذشت ذکر آیات نُه گانه در زمین مصر. و غالباً این جا آیات دیگر مراد باشد. چه، آیات و احوال عجیبه در مصر بسیار واقع شد.
وَ بِسُلْطانِ الْقُوَّةِ، وَ بِعِزَّةِ الْقُدْرَةِ، وَ بِشَأْنِ الْكَلِمَةِ التَّامَّةِ. غالباً قوله «وَ بسُلطان» عطف باشد بر قوله «و بِآیاتِكَ». یعنی: به حقّ پادشاهی و استیلای قوّت و به عزّت و غلبه قدرت و به حالتِ بزرگ کلمه تامّه.
گفته اند اسم اعظم مراد است، یا کلمهٔ «امانت» که خدای عزوجل - اشاره به آن گفت: انّا عَرَضْنا الأمانَةَ عَلى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (1)يا «قرآن مجید» یا «محمد» (صلی الله علیه و آله).
وَ بِكَلِماتِكَ الَّتِي تَفَضَّلْتَ بِها عَلَى أَهْلِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، وَ أَهْلِ الدُّنْيا وَ أَهْلِ الْآخِرَةِ. و به کلمات خود که تفضّل نمودی به آن بر اهل آسمان ها و زمین و اهل دنیا و آخرت.
یعنی: آنان که در آسمان و زمین و در دنیا و آخرت هستند و صنایع الهی و افعال پروردگاری. غالباً از آن روی به «کلمه» نامیده می شود که چون خداوند تعالی کاری اراده کند، جز این نیست که گوید «بشو»، پس می شود؛ نه هم چو خلق که کاری به زحمت و مدت و آلت تمام کنند.
قال الله تعالى: إِنَّمَا أَمْرُه إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُون. (2) وَ بِرَحْمَتِكَ الَّتِي مَنَنْتَ بِها عَلَى جَمِيعِ خَلْقِكَ، وَ بِاسْتِطَاعَتِكَ الَّتِي أَقَمْتَ بِهَا عَلَى الْعَالَمِينَ. و به حقّ رحمت تو که منّت نهادی به آن بر همه خلقان. و به حقّ استطاعت و قدرت تو که بر پای داشتی به آن عالمیان را.
وَ بِنُورِكَ الَّذِي قَدْ خَرَّ مِنْ فَزَعِهِ طُورُ سَيْناءَ. و به حقّ نور تو که فرو افتاد از ترس و هیبت آن کوه سینا، وقتی که خدای - عزوجل - با موسی (علیه السلام) بر آن کوه سخن می کرد، و موسی گفت: رَبِّ اَرِنی أَنْظُرْ إِلَيْكَ (3)؛ و خدای - عزوجل - در
1) احزاب /72: ما امانت [الهی و بار تکلیف] را بر آسمان ها و زمین ها و کوه ها عرضه کردیم...
2) پس /82: چون به چیزی اراده فرماید، کارش این بس که می گوید: «باش»...
3) اعراف /143: بار خدایا، خودت را به من بنما تا در تو بنگرم. فرمود: هرگز مرا نخواهی دید؛ اما به کوه بنگر، پس اگر بر جای خود قرار گرفت، به زودی مرا خواهی دید.
جواب گفت: «لَنْ تَرَاني وَلكن انظُرْ إِلى الجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوفَ تَرانی.» بعد از آن، بر کوه تجلّی نمود و او را از هم بپاشید و موسی (علیه السلام) مرده و بی خود شد.
وَ بِعِلْمِكَ وَ جَلالِكَ وَ كِبْرِيائِكَ وَ عِزَّتِكَ وَ جَبَرُوتِكَ الَّتِي لَمْ تَسْتَقِلَهَا الْأَرْضُ، وَ انْخَفَضَتْ لَهَا السَّماواتُ، وَ انْزَجَرَ لَهَا الْعُمْقُ الْأَكْبَرُ. و به حقّ علم و بزرگواری و عزّت و جبروت و اقتدار و استیلای تو که برنداشت آن را زمین و سر زیر داشت و پست گشت برای آسمان ها و منزجر شد برای آن، عمق بزرگ تر.
مراد آن است که «بحر سوف» شکافته شد و راه ها پیدا شد به اشارهٔ عصای موسی (علیه السلام) در موقعی که آبش بسیار عمیق بود؛ چنان چه گذشت.
وَرَ كَدَتْ لَهَا الْبِحَارُ وَ الأَنْهَارُ، وَ خَضَعَتْ لَهَا الْجِبالُ وَ سَكَنَتْ لَهَا الْأَرْضُ بِمَناكِبِها. و آرام گرفت به سبب آن دریاها و جوی ها، و خاضع و مطیع گشت کوه ها، و ساکن شد برای آن زمین به دوش های خود.
یعنی: دوش زیر بارگران نهاد و بر روی آب، بی اضطرابی بایستاد. و چون اثر خضوع و سکون انسان در دوش او ظاهر می شود، از این روی دوش اثبات نمود.
وَ اسْتَسْلَمَتْ لَهَا الْخَلائِقُ كُلُّها، وَ خَفَقَتْ لَهَا الرِّياحُ فِي جَرَيانِها، وَ خَمِدَتْ لَهَا النِّيرَانُ فِي أَوْطَائِها. و فرمانبردار شد برای آن خلایق تماماً، و به آواز برآمد به آن بادها در وزیدن و گذشتن آن، و فرو مرد برای آن آتش ها در وطن ها و مکان های خود.
از باد، جنبش و وزیدن ذکر کرد، و از آتش، فرو مردن و خاموش شدن؛ زیرا که حذر آدمی از جنبش آتش و غلبۀ آن بیشتر است از جنبش باد. و الله اعلم.
وَ بِسُلْطانِكَ الَّذِي عُرِفَتْ لَكَ بِهِ الْغَلَبَةُ دَهْرَ الدُّهُورِ، وَ حُمِدْتَ بِهِ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ. و به حق سلطان تو که شناخته شد برای تو به آن غلبه و اقتدار خداوندی همیشه تا زمانه بود، و ستایش کرده شدی به آن در آسمان ها و زمین ها.
وَ بِكَلِمَتِكَ كَلِمَةِ الصِّدْقِ الَّتِي سَبَقَتْ لأبينا آدَمَ عَلَيْهِ السَّلامُ وَ ذُرِّيَّتِهِ بِالرَّحْمَةِ. و به حقّ کلمه تو؛ آن کلمه صدق که سابق شد برای پدر ما آدم (علیه السلام) و ذرّیت او به رحمت.
یعنی: غالباً آن که قضا کردی و فرمودی و از ازل چنان مقدّر نمودی که رحمت تو آدم و ذرّیت او را دریابد و توبه از ایشان قبول کند، و آدم را بعد از خروج از بهشت وعده دادی که بازگردانی به بهشت. و هم می تواند اشاره به آن باشد که «سَبَقَتْ رَحْمَتی غَضَبی».
یعنی: به حق آن لطف نخست و رحمت سابق که آدم و ذرّیت او را دریافت و از سَخَط و غَضَب
برهانید؛ بر خلاف ابلیس که از آن رحمت محروم ماند، و سخط و لعنت تو بر او متحقّق شد که معصیت کرد و استکبار و اصرار نمود؛ نه هم چو آدم (علیه السلام) که بر خطای خویش معذرت و استغفار نمود.
وَ أَسْأَلُكَ بِكَلِمَتِكَ الَّتِي غَلَبَتْ كُلَّ شَيْءٍ. و مسئلت می کنم از تو به کلمه و فرمان تو که غالب است بر همه چیز.
وَ بِنُورِ وَ جْهِكَ الَّذِي تَجَلَّيْتَ بِهِ لِلْجَبَلِ فَجَعَلْتَهُ دَكَّاً وَخَرَّ مُوسَى صَعِقاً. و به حقّ نور روی تو که تجلّی کردی به آن مرکوه را. پس گردانیدی آن را ریزه ریزه از هیبت آن سلطان، و بیفتاد موسی (علیه السلام) از پای، بیهوش و بی جان.
وَ بِمَجْدِكَ الَّذِي ظَهَرَ عَلَى طُورِ سَيْناءَ فَكَلَّمْتَ بِهِ عَبْدَكَ وَ رَسُولَكَ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ. و به حق بزرگی تو که ظاهر شد بر طور. پس سخن کردی به آن با بنده و رسول خود موسى بن عمران (علیه السلام).
وَ بِطَلْعَتِكَ فِي سَاعِيرَ، وَ ظُهُورِكَ فِي جَبَلِ فاران. بدان که «ساعیر» کوهی است که خدای تعالی با عیسی بن مریم وحی نمود وقتی که بر آن کوه بود. و «فاران» کوهی است نزدیک مکه، یک روزه راه در میان دارد. خدای - عزوجل - بر آن کوه با رسول ما محمّد (صلی الله علیه و آله) وحی نمود؛ چنان چه شارح گفته است. و از کتاب عیون اخبار الرضا و كتاب توحيد ظاهر می شود در مجلس مناظره ارباب ادیان و اصحاب مقالات با حضرت امام رضا (علیه السلام) در حضور مأمون. در آن جا مذکور است که امام (علیه السلام) با رأس الجالوت، یعنی اعلم علمای يهود، گفت: آیا تو منکر آنی که تورات با شما می گوید: جاء النُّورُ مِن قِبَلِ طُورَ سَيئَاءَ وَ أَضَاءَ لَنَا مِن جَبَلِ سَاعِيرَ وَ اسْتَعْلَنَ عَلَيْنَا مِنْ جَبَلِ فاران. رأس الجالوت گفت: این کلمات را می شناسم، اما تفسیر آن را نمی شناسم.
امام رضا (علیه السلام) فرمود: من تو را خبر دهم: اما آن که نور از طور سینا آمد، عبارت از وحی خدای - عز وجل - است بر موسی (علیه السلام) بر طور سینا. و اما آن که گفت روشن شد نور از برای ما از کوه ساعیر، آن کوهی است که خدای - عزوجل - به عیسی (علیه السلام) وحی فرستاد وقتی که بر آن کوه بود. و اما آن که گفت که آشکار شد بر ما از کوه «فاران»، آن کوهی است از کوه های مکه، میان او و مکه یک روزه راه است.
بعد از آن هم حضرت امام (علیه السلام) می گوید: «حیقوق» نبی را می شناسی؟ گفت: آری.
فرمود: کتاب او ناطق است به این که جاءَ اللهُ بِالْبَيَانِ مِنْ جَبَلِ فارانَ وَ امْتَلاتِ السَّمَاوَاتِ مِنْ تَسبِيح أَحْمَد وَ أُمَّتِهِ تَحملُ خَيْلَهُ فِي الْبَحْرِ كَمَا تَحْمِلُ فِي البَرِّ يَأْتينا بِكِتَابٍ جديدٍ بَعْدَ خَرَابِ بَيْتِ المَقْدِسِ.
یعنی: آورد خدای تعالی بیان را از کوه فاران و پُر شد آسمان ها از تسبیح محمد (صلی الله علیه و آله). و امت او حمله می کنند و می روند سواران او در دریا، چنان چه می روند در خشکی و صحرا؛ می آورد برای ما کتابی تازه بعد از خراب شدن بيت المقدس. و رأس الجالوت به این اقرار نمود. (1)
بِرَبَواتِ الْمُقَدَّسِينَ وَ جُنُودِ الْمَلآئِكَةِ الصَّافِّينَ، وَ خُشُوعِ الْمَلَائِكَةِ الْمُسَبِّحِينَ. «رَبَوات» جمع «رَبَوَة» است؛ یعنی پُشته و زمین بلند. شارح گفته است مراد موضعی است که آن جا وحی بر موسی (علیه السلام) نازل می شد و چهار صد بار بر او وحی نازل شده است. پس بنابراین، قول او «بِرَبَوات»، متعلّق است به ذکر موسی (علیه السلام) باشد؛ و این، صواب نمی نماید، بلکه ظاهر آن است که به «ظهور» یا به «جبل فاران» متعلق است و به ذکر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) منسوب. و غالباً اضافه «ربوات» به «مقدسین» لا می باشد و «با» برای مصاحبت یا به معنی «فی» است. یعنی: به آن پشته ها و بلندی ها و تقدیس کنندگان لشکرهای فرشتگان صف زدگان و خشوع فرشتگان تسبیح کنندگان.
وَ بِبَرَ كَاتِكَ الَّتِي بَارَكْتَ فِيها عَلَى إِبْرَاهِيمَ خَلِيلِكَ عَلَيْهِ السَّلامُ فِي أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ. «برکت» عبارت از نموّ و زیادتی است، و اثر کرامت و فضل ایزدی است، و می گویند: بارَكَ اللهُ لَكَ وَ عَلَيكَ وَ فِيكَ. وَ بَارَكَك.
یعنی: و به برکت های تو که برکت دادی در آن و مبارک گردانیدی بر ابراهیم (علیه السلام) خلیل تو در امت محمد (صلی الله علیه و آله) پیغمبر آخرالزمان که رحمت های تو بر او باد و بر آل او.
و این کلام چنین افاده می کند که خدای - عزوجل - بركت ها نمود و كرامت ها ظاهر ساخت از رهگذر امت پیغمبر ما. و از قرائن آن این که این امت را با ابراهیم (علیه السلام) انتساب نمود، و این ملت را به آن حضرت اضافه فرمود و در اصول و احکام، تابع و موافق گردانیده، صیت او را در این امت بلند ساخت بر طبق دعای ابراهیم (علیه السلام) که «و اجعل لى لسان صدق في الآخرین» (2)؛ چنان چه در قرآن کریم مذکور است و در تفاسیر مسطور و از طریق روایات معلوم. و قال تعالى: ما كانَ إبراهيمُ يَهُودِيَّاً وَ لأنضرانِيّاً وَ لكن كانَ حَنيفاً مُسْلِماً (3)و قال تعالى: قُل صَدَقَ اللهُ «فَاتَّبَعُوا مِلَّةَ إبراهيم حنيفاً.» (4)و این جا شبهه ای است که بر بعضی مردم حلّ آن دشوار می نماید و می گویند چه وجه دارد ملت ما را خدای - عزوجل - به ابراهیم نسبت داده است و گفته است این ملت
پدر شما ابراهیم است و هم گفته است ابراهیم نه یهودی بود نه نصرانی، بلکه حنیف مسلم بود، حال آن که ملت ما ناسخ ملت های سابقه است و پیغمبر ما اولوالعزم و صاحب کتاب و ملت مستقله است؟ این از چه رهگذر است و تحقیق نسبت این ملت به آن حضرت، نه به دیگر پیغمبران، از چه سبب؟!
و بعضی از آن چه ظاهر می شود از کتاب و سنت در حلّ این شبهه، آن است که گفته اند اصول ملت ما با اصول ملت ابراهیم (علیه السلام) موافق است؛ مثل استقبال کعبه و مشاعر حج و تحریم زنانِ أقرب النسب و امثال آن.
در من لا یحضره الفقیه می گوید: «و السّواك من الحنفية وهى عشر سنن في الرأس و خمس في الجسد. فامّا الّتى فى الرأس فالمضمضة و الاستنشاق و السواك وقصّ الشارب و الفرق لمن طوّل شعر رأسه، و من لم يفرّق، فرّقه الله تعالى يوم القيامة بمنشاز من نارٍ. و امّا التي في الجسد فالاستنجاء و الختان وحلق العانة و قصّ الاظفار ونتف الابطين.» (1)
و ايضاً چون یهود و نصارا در دین خود تحریف داده بودند مگر حق تعالی دین ما را از این جهت به ابراهیم منسوب ساخت که آن تحریف نیافته بود. و ایضاً چون ایشان نزاع می کردند و می گفتند ابراهیم از ما بود و ما از آنِ اوییم، حق تعالی از ایشان رد کرد و گفت: إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بابْرَاهِيمَ للَّذِينَ اِتَّبِعُوهُ وَ هَذَا اَلنَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنوا (2)
و در رد آن که می گفتند ابراهیم از ما بود و بر دین ما بود، فرمود: قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي ابراهِيمَ وَ مَا أُنْزِلَتِ اَلتَّوْرَاتُ وَ اَلْإِنْجِيلُ إِلاَّ مِنْ بَعْدِهِ. (3)
و گفت: مَا كَانَ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ (4)؛ یعنی شما مشرکید و ابراهیم مشرک نبود و نصارا از آن جهت
1) من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 53. مسواک کردن از سنت ابراهیم (علیه السلام) است؛ و آن ده سنت است، که پنج تا در سر است و پنج تا در بدن. سنت های سر عبارت اند از: مضمضه، استنشاق، مسواک کردن، گرفتن شارب، باز کردن فرق سر برای کسی که مویش بلند است؛ و هر که فرقش را باز نکند، خداوند با شانه ای از آتش آن را باز خواهد کرد. سنت های بدن عبارت اند از: استنجا، ختنه کردن، ستردن موی عانه، گرفتن ناخن ها، زدودن موهای شکم.
2) آل عمران /68: نزدیک ترین مردم به ابراهیم، همان کسانی اند که از او پیروی کرده اند؛ و این پیامبر و کسانی که به او ایمان آوردند.
3) آل عمران /65: ای اهل کتاب، چرا در بارۀ ابراهیم محاجّه می کنید، با آن که تورات و انجیل پس از او نازل شده است؟
4) آل عمران /95،67.
مشرکند که گفتند: «عیسی ابن الله» و مثل ذلک. و یهود از آن جهت که گفتند: «عزیر ابن الله.» (1)و بالجمله، حق تعالی در کتاب ما ابراهیم را زیاده از پیغمبران دیگر ستوده است و نصرت دین او نموده و دین اسلام را به او منسوب داشته است و یهود و نصارا را از نسبت این دین دور کرده است که آن چه ایشان در دین خود بدعت کرده بودند و افترا نهاده، از دین او نبوده و دین او از آن مبرّا بود. و ایشان دعوا می کردند که ابراهیم از ماست و با ماست و دین او دین ماست، ما از آنِ اوییم و اَولی به اوییم از شما، و می گفتند: كُونُوا هُوداً أو نَضارى تَهْتَدُوا (2)؛ يعنى يهودی شوید یا نصرانی تا مهتدی و بر راه حق باشید.
مراد آن است چنان چه در تفسیر آورده اند که یهود می گفتند یهود باشید، و نصارا می گفتند نصرانی باشید، و در ردّ ایشان، الله تعالی گفت: بَل مِلَّةَ ابراهیم (3)؛ یعنی نه آن می شویم و نه این؛ که آن هر دو تحریف یافته است، بلکه ملت ابراهیم [را] می گیریم و به اصول دین او بر می گردیم و عمل می نماییم؛ مثل استقبال کعبه و مشاعر حج و ختنه و امثال آن، که گذشت. و مراد، طعن و افکار موسی و عیسی (علیهما السلام) نیست، بلکه مراد انکار اهل آن ملت است. لهذا حق تعالی در جمله آن چه مسلمانان را تعلیم می دهد که بگویید، این است: لا نَفرَّقُ بَینَ أَحَدَ مِنهُم (4)؛ یعنی ما میان پیغمبران جدایی نمی اندازیم. همه را حق می دانیم، ولیکن شما می گویید دینِ دیگر، جز دین ما، حق نیست. مع ذلک دین خود را تبدیل و تحریف دادید و ما مثل شما نیستیم که بگوییم: مؤمن ببعضٍ و نکفّر ببعضٍ (5)؛ یعنی به بعضی ایمان می آوریم و به بعضی ایمان نمی آوریم. ما به همه ایمان می آوریم و همه را بر حق می دانیم.
وَ بَارَكْتَ لِإِسْحَاقَ صَفِيِّكَ فِي أُمَّةِ عِيسَى عَلَيْهِمَا السَّلامُ. و به برکت هایی که مبارک گردانیدی در آن ها و به آن ها برای اسحاق (علیه السلام) برگزیده تو در امت عيسى (علیه السلام).
و بالجمله آن برکت ها که اسحاق را کرامت کردی از رهگذر عیسی (علیه السلام)، چنان چه گویی: اللَّهُمَّ بَارِكْ لِي فِي اهلی وَ مالی و گویی: وَ احْفَظْ بِي فِي اَهْلِي وَ مالی و هم بر این گونه است قول حق
عز وجل: لا أَسْتَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى. ﴾ (1)
از این کلام چنان ظاهر می شود که چنان چه امت پیغمبر ما (صلی الله علیه و آله) به ابراهیم نسبت و اختصاص دارد، کرامت و برکت و لطف و فضل حق تعالی با این امت، راجع به برکت و فضل و شرف ابراهیم (علیه السلام) می شود. مانند این است نسبت امت عیسی (علیه السلام) با اسحاق. و شاید در ملت عیسوی و کتاب آن حضرت، ذکر اسحاق و اسناد آن است و ملت به او شده باشد؛ چنان چه در قرآن ما ذکر ابراهیم (علیه السلام) شده و امت و ملت را به او نسبتی و اختصاصی فرموده، و شاید در بعضی احکام با هم مطابق باشند. و الله اعلم.
و هم چنین است کلام آینده در ذکر یعقوب و امت موسی (علیه السلام) و تسمیه آن امت به «بنی اسرائیل» در کتب الهی، از جمله آثار و امارات و شاهد حال است.
موسی (علیه السلام) از اولاد یعقوب است که مسمّی است به اسرائیل به معنی «اَسری بِاللّیل»؛ چنان چه در تفاسیر مذکور است که او به شب از خوف برادر خود «عیص» بگریخت، و بدین سبب، او را «آسری باللّیل» گفتند. تخفیف داده، او را «اسرائیل» گفتند و امت موسی (علیه السلام) «بنواسرائیل»، همه از اولاد یعقوبند از نسل دوازده فرزند او. پس مناسب آمد انتساب حضرت موسی (علیه السلام) و امت آن حضرت به یعقوب (علیه السلام). و هر چند عیسی (علیه السلام) نیز به یعقوب می پیوندد از جانب مادر، ولیکن می تواند بود خدای - عزوجل - او را و امت او را به اسحاق نسبت داده باشد به حکمتی که علم او به آن محیط است. و می تواند بر زعم یهود، بنی اسرائیل باشد و این امر را فتنه و امتحان ایشان کرده باشد.
و اما حضرت پیغمبر ما (صلی الله علیه و آله) چون به حضرت ابراهیم می پیوندند از طریق اسماعیل (علیه السلام)، پس انتساب پیغمبر ما به یعقوب یا به اسحاق در خور نبود الا به ابراهیم (علیه السلام) یا به اسماعیل (علیه السلام). و منسوب به ابراهیم شده تا صیت او در این ملت و امت بلند باشد؛ و يفعل الله ما يشاء. و الحاصل، چنان چه ظاهر می شود، خدای - عزوجل - این سه امت را از آخریان، یعنی امت محمد (صلی الله علیه و آله) و امت عیسی (علیه السلام) و امت موسی (علیه السلام) و این سه پیغمبر را (علیهم السلام) منسوب به آن سه پیغمبر سابق که ابراهیم و اسحاق و یعقوب (علیهم السلام) باشند و برکت و کرامت این ها برکت و کرامت ایشان است و صیت ایشان در این امت ها و ملت ها مذکور و مشهور است و سخن از ایشان در میان است. و شاید در اصول ملت یا از بعضی وجوه، مطلقاً با هم موافق باشند؛ چنان چه موافقت و مناسبت ملت ما با ابراهیم (علیه السلام)، از کتاب و سنت ظاهر و مبیّن است و مذکور شد.
1) شوری /23: بگو به ازای آن رسالت، پاداشی از شما خواستار نیستم مگر دوستیِ خویشاوندانم را.
وَ بارَكْتَ لِيَعْقُوبَ إِسْرَائِيلِكَ فِي أُمَّةٍ مُوسَىٰ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ. و مبارک گردانیدی برای یعقوب (علیه السلام) که اسرائیل توست در امت موسی (علیه السلام) و مذکور شد که آن حضرت را از آن جهت اسرائیل گفته اند که به شب از «عیص» بگریخت.
وَ بَارَكْتَ لِحَبِيبِكَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِي عِتْرَتِهِ وَ ذُرِّيَّتِهِ وَ أُمَّتِهِ. و مبارک کردی از برای محمد (صلی الله علیه و آله) در خانوادهٔ او، در نسل او، و در امت او.
یعنی: به قیاس آن چه گذشت، عترت و ذریت و امت او را شرف و منزلت و کرامت و برکت آن حضرت. و بالجمله، اگر آثار برکت آن پیغمبران در امت دیگر پیغمبران که از ذرّیت ایشانند واقع است و آثار و برکت پیغمبر ما در عترت و ذرّیت خود و در امت خود متحقّق است که آخر پیغمبران است.
اللَّهُمَّ وَ كَما غِبْنا عَنْ ذَلِكَ وَ لَمْ نَشْهَدْهُ وَ آمَنَّا بِهِ وَ لَمْ نَرَهُ صِدْقاً وَ عَدْلاً أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ. بار خدایا، و چنان چه غایب بودیم از این مواقف و مشاهد و حاضر نبودیم آن جا و ایمان آوردیم به آن ها و ندیدیم آن احوال را از روی صدق و راستی و عدل و درستی، نه کجی و نه کاستی.
یعنی: ما صدق و راستی آوردیم و در آن باب، راه عدل سپردیم، نه جور.
یا به این معنی که آن ها را صدق و عدل دانستیم و از کذب و جور دور داشتیم و مطابق حکمت و مصلحت و عدالت شمردیم. و بالجمله، چنان چه به این احوال، به این اعتقادات نادیده، ایمان آوردیم و راه راستی سپردیم، مسئلت می کنیم این که رحمت کنی بر محمد و آل محمد و برکت بخشی و مبارک گردانی بر محمد و آل محمد و رحمت کنی بر محمد و آل محمد كَأَفْضَلِ مَا صَلَّيْتَ وَ بَارَكْتَ وَ تَرَحَمْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ [وَ آلِ إِبْراهيمَ] إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ فَعَالُ لِمَا تُرِيدُ وَ أَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قدیر هم چو فاضل تر و بهتر آن رحمت که کردی و برکت که بخشیدی و ترحّم که نمودی بر ابراهیم و آل ابراهیم. به درستی که تو پسندیده و ستوده شده و بزرگواری؛ می کنی آن چه می خواهی، بی مانعی و معارضی. و تو بر هر چیز قادر و توانایی.
تمت الرسالة الشريفة.
تألیف آقا حسین خوانساری و دیگران
تصحیح محمد صحتی سردرودی
این اثر شصت و پنج نامه را در بر می گیرد که همگی از سده دوازدهم هجری به یادگار مانده است. نویسنده یا نویسندگان نامه ها تا توانسته اند از آرایه های کلامی و بدایع بیانی سود جسته اند و نامه ها را با نثری مسجّع و موزون - و گاهی بسیار مصنوع و متکلّفانه - نگاشته اند. از تشبیه، کنایه، استعاره، ایهام، جناس، لفّ و نشر مرتّب و نامرتّب گذشته، بیشتر با تضمین آیاتِ قرآن یا اقتباس ترکیب ها و جمله هایی از متن و مفهوم آیات مکّی، نامه ها را مزیّن و فاخر ساخته اند. و با بهره وری از ضرب المثل ها و شعرها نیز گاهی ترکیب ها و جمله های جمیل و جذّابی پرداخته اند که همین خود تا حدودی از سنگینی این مراسلاتِ ترسّل گونه و منشئات عربی - و گاهی معرّب و مصنوع - می کاهد و چنان می نماید که نامه ها اگر چه بیشتر از سر کوشش - بلکه سخت کوشی - نوشته شده اند امّا لطائف و بدایع بسیاری نیز در لابه لای آن ها خود گواهی می دهند که گاهی بسیار با شوق و ذوق و از سر جوشش و عشق - نه تنها کوشش و علم - شرف تحریر یافته اند.
عنوان دقیق این اثر و نیز نویسنده نامه ها را - با همه سعی و کوششی که داشتیم - نشناختیم، در کتاب های مربوط و فهرست های گوناگون نیز هر چه گشتیم اثری از نام، و نشانی از نویسنده یا نویسندگان آن نیافتیم. از متن نامه ها نیز چیزی در این باره دست گیرمان نشد، تنها از عنوان آخرین نامه (نامه 65) فهمیده می شود که آن را آقا حسین خوانساری، معروف به محقق خوانساری از طرف شاه عبّاس ثانی به شریف مکّه نوشته است، امّا نامه های دیگر را چه کسی یا کسانی نوشته اند به درستی معلوم نیست.
فقط با تخمین و گمان می توان گفت که یکی از سه دانشور و ادیب عصر صفوی - حال یا یکی از آن ها خود به تنهایی و یا هر کدام بعضی از نامه ها را - نوشته اند:
محقق خوانساری (1099-1016 ق)؛
محمد مسیح فسائی شیرازی (حدود 1127-1037 ق)؛
البته هر سه مورد را فقط با احتمال می توان پذیرفت که با مراجعه به منابع مربوط بویژه تاریخ عصر صفوی و زندگینامه محقق خوانساری و محمد مسیح فسائی، قرائنی در این باره می توان یافت که صد البته تنها مفید احتمال است.
از مبدأ و نویسندگان نامه ها که بگذریم مقصد و مخاطب آن ها شناخته شده اند. نامه ها بیشتر در پاسخ کسانی نوشته شده اند که خود بیشتر نامه یا نامه هایی به نویسنده یا نویسندگان نامه ها، نوشته بودند تا آن جا که می توان این مجموعه مکتوبات را «اجوبة الرسائل» يا «اجوبة المكاتيب» و يا «اجوبة مكاتيب المكّيه» نامید زیرا که اغلب نامه ها در پاسخ شرفای مکّه و قطیف و احساء نوشته شده است و مفهوم آن ها روی هم رفته دربارۀ حجّ و عمره، و سفر حاجیان از ایران به مدینه و مکّه است و در آن ها پیوسته سخن بر سر این است که راه مکّه و مدینه امن و آزاد باشد تا حاجیان و معتمران ایرانی بتوانند از فیوضات حجّ بیت الله و زیارت رسول الله (صلى الله عليه و سلم) و ائمه بقيع بهره مند گردند.
افزون بر این گونه نامه های مکّی، شمار چندی از نامه ها نیز در داخل ایران ردّ و بدل شده و موضوع آن ها غیر از حجّ و عمره می باشد که شامل تبریک فتح بصره، وقفنامه قرآن، تأسيس و تعمیر مدارس دینی و بالاخره شکوه و دلجویی از یکدیگر است.
در میان مخاطبان نام های با آوازه ای چون ملّا محمد مسیح فسائی شیرازی، سید ماجد بحرانی، سید مرتضی عاملی اصفهانی، شیخ علی عاملی مشهدی و جمال الدین محمد خوانساری دیده می شوند.
از کتاب های اندک شماری هم سخن رفته است که مفتاح الفلاح و ترجمه آن به فارسی، کتاب الصحاح و تفسیر کنز الدقايق و بحر الغرایب از آن ها است که هر یک در ذیل نامه های مربوط به خود.
با اختصار معرّفی شده اند.
در تحقیق و تصحیح نامه ها بسیار کوشیدم و تا آن جا که فرصت بود افزون بر درست و صحیح بودن، در قابل فهم گردیدن واژه واژۀ آن ها نیز به حدّ کفایت کار کردم که به برخی موارد اشارتی می رود:
در صورت تضمین آیات، آن ها را با ارجاع به سوره و آیه های مربوط، نشان دادم و در صورت اخذ و اقتباس فقط به پررنگ ساختن جمله ها و ترکیب های قرآنی بسنده کردم.
قسمت دوم از کار دوم را درباره ضرب المثل ها و نام اشخاص نیز انجام دادم.
با ایتالیک کردن نام کتاب ها نیز افزون بر تفکیک و تفصیل، تجنیس و ایهام های فراوانی را که در به کارگیری عناوین کتاب ها بود تا حدودی آشکارا ساختم.
واژگان سخت و دشواریاب را - افزون بر آن که در حاشیه برخی از نامه ها از پیش بود - در زیر صفحات توضیح دادم.
موارد اندکی را نیز که چند شعر در میان نثرِ شعرگونه و موزونِ نامه ها نهفته بودند، بیرون کشیدم که اینک در متن به روشنی پیدا است.
خلاصه سخن این که متن نامه ها نخست بسیار مغلق و مطنطن و مرقّع می نمود که ما هرگز از طنطنه و فخامت آن ها نکاستیم و در حدّ توان و فرصت اندکی که داشتیم تا توانستیم حجاب از رخ مقصود و معانی برداشتیم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
بسم الله الرحمن و الرحيم و به ثقتى
الحمد لله الّذى طهّر بيته للطّاهرين (1)، و جعله بطواف الحجّ و العمرة معموراً، و اثاب السّاعين صفاء الصّفوة ومروة المروة، أنّ هذا كان لهم جزاء و كان سعيهم مشكوراً (2)، متّع طوايف الأمم بدخول البلد الامين، و مكّن لهم حرماً امناً يُجبى اليه ثمرات كلّ شيء رزقاً (3)، و وضع البيت الّذى ببكة مثابة للناس و امناً للامّين (4)، و لكلّ امّة جعل منسكاً هم ناسكوه تعبّداً و رقّاً (5).
و الصّلوة على عبده المكّى خير الورى، و صفوة الانام و نبيّه الامّىٌ افضل مولود ربِّى فى حجر امّ القرى، المطل من علوّ القدر و سموّ المكان على الغارب و السنام، الذى اسرى به ليلاً من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذي بارك حوله ببركاته (6)، و اصطفاه من بين البريّة فبعثه في الامّتيّن رسولاً منهم يتلو عليهم اياته، نزل بابه الرّفيع منزلة القبلة التي ولّى شطرها وجه العباد، و احلّ جنابه المنيع محلّ المسجد الحرام الّذي جعل للناس سواء العاكف فيه و الباد، و على اله الكرام مصابيح الدجنة (7)
1) راجع سورة البقرة /125 و سورة الحجّ /26.
2) راجع سورة الانسان /22.
3) سورة القصص /57.
4) راجع سورة البقرة / 125.
5) راجع سورة الحجّ /67.
6) راجع سورة الاسراء /2؛ و هذا المكتوب مشحون ومزيَنّ بالآيات الكريمة من القرآن المجيد إمّا نقلاً و إمّا تضميناً أو اقتباساً و اشارةً بالتلميحات الجميلة و نحن اكتفينا بارجاع الآيات الّتي تزيّنت صدر هذا الكتاب و ذلك لا يخفى على القارى الكريم.
7) اى الظلمة.
و مجاديح (1)الرحمة و مفاتيح الجنة، الذين يشعر بوجوب تقليدهم في شعائر الله سياق النصوص، و يشهد على كونهم خواتيم ايدى القدرة الالهيّة أنّهم لِخاتم النبوّة كالفصوص، سيّما والد بينه و ابن عمّه و اخيه، المتمتّع بالتولّد في البيت العتيق، الذي ياتيه الناس رجالاً و على كلّ ضامر ياتين من كلّ فجّ عميق، من . طاف حول ذراه اوى الى مقام كريم، و من حجّ سواه فقد ضلّ سواء السبيل و تولّى برکن حطيم، جعله الله سبحانه لمدينة العلم باباً يؤتى من كلّ فجّ، وافرده بالحجّة البالغة فقرن بين الرسالة و خلافته قرآن العمرة بالحجّ، صلوات الله عليهم اجمعين ما سالت باعناق المطىّ الاباطح، و تَسَنَّمَ الحجيج ذرى الاكام و نزلوا من تلاع الهضاب الى و هاد البطايح.
امّا بعد فتح باب السلام الذى لا تحصى فوايده حصى البيداء، و لا تعدّ عوايده جمار البطحاء، فقد احرم مِن ميقات؛ من مظانّ الاجابة صالح الدعاء، المقارن لدواعي الاستجابة لابساً من قرطاس العريضة ثوب الاحرام، داعياً بذريعة و ذيمة الاخلاص الى تلبية القبول الصادر عن مورد البرّ و الإكرام، فتوجّه تلقاء كعبة الشرف و الكرامة، و تهامة المجد و السودد و السهامة.
اعنى حضرة من اكرمه الله تعالى بالنّسب الزّاهر الحَسَنى، و الحسب الباهر السني، و الدولة القاهرة و الملكة الباهرة، و خصّه بشرف خدمة الحرمين الشريفين، و انعم عليه بجوار بيته المحرّم مطاف الثقلين، الراجح الوزن الذي لا يوزن معه شريف في كرايم الخصال، و لا يوازنه فريع (2)في كرم الطبايع، اذ وفّى فيه طبع المكيال (3)تبرّك ابناء البدو و الحضر بايداء موالاته لبركات ذاته؛ ذات السمات الوسيمة، و نافس انشاء المدر و الوبر فى انشاء مصافاته لنفايس صفاته الكريمة، بنين هو من بين أبناء امّ القرى، ابن مدينة المجد و الشرف و البهاء، و كريم هو من دون بجد النجد و ابن بجدة الكرم و السماحه و السخاء، اثمر دوحةٍ ذات عرق نشات بواد غير ذي زرع و انمي سرحةٍ كريمة العذق ينتمي الى اصلها الاصيل كل فرع، ارتدی برداء الفخار، و ان استغنى عن الافتخار، «و كعبة الله تعالى لا تكسى للاعواز و الافتقار»، لم تقصر محالق بيضة المرهفات سعياً فى حلق الاضداد، حتّى سقوا من رونقها بكاس حلاق، ولم تال بوارق عواليه المهفهفات (4)جهداً فى اذابة المرارة من فرق العدى و الحسّاد، الى ان ذاقوا من فرقها (5)
من خوفها.
مرارة السياق (1)، غيره المستجير و هو المستجار «و الكعبة نزار و لا تستزار»، بسعی سیفه طويل النجاد نيل في بحر الوعى سيف النجاة، و يجرى بحره الذى المراد، تجرى في غمر الهيجاء سفينة عيش خيله الكماة (2)، حتم على مهره الجرى مع الريح العقيم، و على ركابه و غمره يحمل الطود العظيم، لا يماشى مع الناس فيما هم في الدين يبتدعون، ويلتزم اركانه فيحجّ و الناس راجعون (3)، له في الخير قدم وطئت بتهامة هامة السهى، و في اليد قلم نال منه الغيث الهامي مشق الندى (4)، بنعة مجده یربی النجد مُهدّلة (5)، و نلعة طلعته بحياء (6)الحشمة مخضلة (7)، سقى بماء رواء قناته رياض الدولة و الاقبال، و روى بتروية اروى فيوضاته حدايق الشوكة و العظمة و الاجلال، خميسه الجُمُعَةُ (8)يدرون بارعال الاسنّة في نحور الاعداء و الاشرار، و جيوشه المجتمعة يرمون بسبّابة الالسنة حصى قلوبهم القاسية رمي الجمار، حلى بقلايد مننه نحر الزمان العاطل، و انقل من سوابغ نعمه كواهل الاعاظم و الامائل.
ملجأ طوايف العالمين، كهف الحاجّ و المعتمرين، المولى الاجلّ الاكرم الاشرف، وسيد السند الاعظم الارفع الامجد، لازال بيت الشرف بوجوده الشريف الكريم معموراً، و لواء المجد بنشر عطائه الوريف العميم منشوراً، فالمسئول من الله القريب ان يجيب دعوة الداع اذا دعاه لدوام دولته القاهرة المستقرّة، و لا يخيب رجاء الراجي لخلود ملكته الباهرة المستمرّة.
ثمّ المعروض على ذلك الجناب، قبلة الحاضر و البادي، لازال محطّ الرحال الايادي، ملاح نجم الدءادى (9)، وصاح بالعيس الحادى، أنّه فى خير ابّان نظمت في سلك ظهور جواهر البركات، و انتظمت في سمط حضوره درر السعادات، قد القى إلىّ من ذروة الشرف و المجد، كتاب كريم يفوح من أزهار كلماته الطيّبات شميم عرار النجد، و اظلّت علىّ من سماء الجلالة و الشهامة، غمامة
صاعدة من بحر ذلك الكفّ الرحيب، يفيض منها شابيب الرافة و العناية و الكرامة، فظلّت واقية من حرّ هاجرة النوى، و ساقية من الظماء الى ورود زمزم ذلك المقام الاسنی، اترع به مورد بغية طافح الحياض، منهلة العذب، كثير الزحام، من وفود الامال و الامانی. و اکرم به رام مرام نافح الرياض، ثمرته النابعة دانية القطوف، لكلّ قاصٍ و دان، جُند امن يمنق انیق ایدی الى المهج جير البهيج، فحبره كانّه المركّب من موادّ الفرح و الحبور. و يا له من رقيم كريم اسدى الى الارواح، رياش الارتياش و الاريتاح، فمشيق طرسه كانّه المنسوج من سَدّى النجح و لحمة السرور. لقد أبَت بفوده و فود الهموم عن موارد القلوب و الخواطر، و صدرت بوروده نهال الغموم عن مناهل الصدور و الضماير.
و المرجوّ من جواذب تلك الالطاف السامية، و الاعطاف النامية، عقد الهمّة المهمّة لجذب العبد الداعي الى تلك المشاعر العظام، و استسعاده بطواف بيت الحرام، و اعادة ارسال الرسائل فانّها السعادة، و أقرّ لعين المشتاقين من الحيوة الراجعة الى المعادة.
و لمّا كان الغرض منحصراً في عرض الدعوات، و سياق هديٍ بالغ الكعبة من هدايا التحيّات و التسليمات، احلّ نامق اليراعة من الاحرام لبسط الكلام، و توجّه نحو مدينة الدعاء و السلام، لازلتم مُمتّعين بخلود الدولة الخالدة، قارنين لحجّ السعى فى حوايج البريّة، بعمرة دوام العمر و بقاء الشوكة التالدة البالدة. (1)
*[2] جواب مكتوب الشريف سعد بن زيد (2)
الحمدلله المبدء الذى بابه كعبة لمن حجّ المعاد، و جنابه قبلة لمن امّ (3)خير داريه من و الباد، من احرم الى بيته الحرام حلّه دارالسلام، و من حلّ في حرمه الامن الحرىّ بالاحترام؛ حرم عليه ما يحلّ بهاتكى حرماته يوم القيام، لا يدخل في مسعى رضاه الّا من سعى في صفاء طويّته عن شوايب الغفلة و الغواية، و لا يخرج عن عهدة التقصير بما جنت يداه غير من دخل باب التوبة، و قلّم
1) بلد بالمكان: اقام به.
2) سعد بن زید که افزون بر این نامه (نامه دوم) نامه های سوم، چهارم، بیست و ششم و به احتمال قوی نامه پیشین نیز (نامه اول) به او یا در جواب نامه های او نوشته شده است از شرفای مکّه و احساء، و از شیوخ بني خالد (آل ابراك) و از سادات حَسَنی بوده است که آنان در مناطقی از عربستان (بندر قطیف و احساء و...) روزگاری حکومت و امارت داشتند (در حدود 1207 - 1081 ق). ر.ك: دانشنامه جهان اسلام، ج 4، ص 463؛ هاشم محمد الشخص، اعلام هجر، ج 2، ص 99.
3) اَمَّ: قصد.
اظفاره عن كلّ جريمة و جناية.
و الصلوة و السلام على رسولنا المكيّ المدنيّ السامي، و نبيّنا الابطحىّ الامّىّ التهامي، الذي مَن اعتمر سدّته السنيّة عمر داريه باعتماره، و من حجّ حضرته العليّة تمتّع بعمرة عمره في ليله و نهاره، لا يزال يطوف الفلك الدوّار حول كعبة دراه العالى، و كلّ يوم من الاسبوع بليلته شوط من سبعة اشواط طوافه المتوالي، لو طارت يمامة عين الزرقاء الى شاهق جلاله؛ ما سمت اليه الى يوم تطوى السماء، و تنفلق بيضة صبح القيمة عن نهاره البيضاء، و ان طاف طيف من يعرف مقام الانبياء في مطاف قدره و كماله لم يكمل شوطاً الى وقت يقضى فيه لدورات الافلاك بالانقضاء، و على اله الخلفاء القائمين في مقامه، و اهل بيته الاوصياء الواقفين في عرفات المعرفة على مشاعر شعايره و مواقف احكامه الذين قعد كلّ منهم بعد قيامه على مشيد منبر الدين فشيّد بقعوده عقوده، على منوالٍ أقام للامّة من الآمت (1)عوده، و قام بتعليم علومه و تحدید آثاره و رسومه على حدَّ ليس لأحدٍ ان يتجاوز معالمه و يتعدًى حدوده.
سيّما امامنا و مولينا مفتاح ابواب الرحمة، و باب مدينة العلم و الحكمة، الذي و لد في البيت العتيق، و استوت سفينة حاجة البريّة على جودي جوده الذي كان يؤتى من كلّ فجّ عميق، لا يحصى حاسب السحاب بحصى قطراته النازلة فواضله، و لا تصل ايدى اهل الحساب الى ان يعدّوا بالانامل ایادیه و فضايله، صلوةً و سلاماً ايضين اليهم ما اض الإحلال عقيب الاحرام؛ فايضين عليهم ما افاض الناس من عرفات و اذكروا الله عند المشعر الحرام.
اما بعد سياق هَدى الدعاء البالغ كعبة الاجابة و الكرامة، و اهداء هديّة السلام الواصل الى عال موقف السيادة و النجابة و الشرافة و الجلالة و الشهامة، الذى شرّفه الله تعالى بسعادة خدمة الحرمين الشريفين، و جعله بطلوع تلك الكوكبة السعيدة مطلع السعدين، و حباه الايالة القاهرة الايلة الى احسن الحال، و منحه الملكة الباهرة التى هى امارة الامارة و اية الولاية في ممالك الدولة و الاقبال، تفرعت اصول دوايح افضاله لكلّ جمعٍ فظلّ يستظلّ بظلّها الظليل، كلّ فرع اصيلٍ بكرةً و اصيلاً، و عمت ثمرات ائول اثاله بواد غير ذي زرع فذلّلت قطوفها الغريرة لكلّ عزيزٍ و ذليلٍ تذليلاً، يسقى كرم امال الاملين من سماء اكرامه (2)، و يستسقى شرم (3)سؤال السائلين من حيا فضله و انعامه،
بسدّ طريق الظلم و العدوان؛ فتح الابوابّ الاسلام (1)بابّ السلامة، و يفتح (2)رتاح العدل و الاحسان؛ توجّ هامّة اهل التهامة بتاج العزّ و الكرامة، رقدت فتنة السماجة الناشية من جفاة الاعراب الحفاة في موسم دولته اليقظي، و خمدت شرارة اللجاجة الفاشية من شرار المردة الطغاة في ماء سيفه الذي يؤجج ناراً اذا تلظّى، استخفى عن طوارق طرق الحجّ حتّى خاف باسه كلّ حافٍ من لصوص الاعراب فرجع عن طريقته المستمرّة بخفيًّ حنين، و قطع ايدى السارقين المسلمين الاتين من كلّ فجًّ فبدّل من بعد خوفهم امناً رفع معه حذر المارّة بالمرّة من البين، و لقد أوفى السّعى حقّه في قمع أعناقهم فلم يذر من اثار تلك الطغام إلّا رمنة لم يتكلّم من ام أوفى، و بذل الجهد كلّه في قلع أعراقهم فلم يدع من أحزاب هؤلاء اللئام الاخريا ببلدح عجفى، يقرّ له بالفضل كلّ محقّق، و يقضى له بالسعد كلّ منجّم.
اعنى الحضرة الشريفة العلوية الحَسَنيّة، التى وصلت عروق شجرة السيادة الى دوحة القرابة النَبَويّة، و سرحة الخلافة الالهية، لازال حاوياً لبركات ابائه الاجلّة الكرام، جامعاً لمكارم اسلافه الاعزّة العظام، فالمعروض على ذلك الجناب العالى، لابرح محطاً لرحال مآرب الاشراف و الاعالى، أنّه طلع من افق الورود و الوصول، و مشرق المقصود و المأمول، صبح كتابه الكريم فاصبح مرأةٌ لتجلّى شمس لطفه العميم، و غدا بضيائها ليل التنائي نهارا، و بدا بنورها ظلماته الحايلة بين الحاضر و النائى انواراً، فللّه در میزاب تلك البراعة ذات البراعة التي احتازت عن الحريري قصب السباق في نسج الحلل المطرّزة من بديع المعانى و البيان، و اجتازت في حلبة الاشتياق عن كميت قلم سحبان الساحب ذيل الفخار على كلّ مَن تذيّل (3)بفصاحة الكلام و بلاغة اللسان، حيث فاض منه في بحر ذا الكف الرحراح (4)، ما جرى مجرى الارواح في الاشباح، و استقت منه حديقة تلك النميقة الانيقة مشحونة باثمار التوجهات النامية المثمرة لانفتاح ازاهير الاهتزاز و الاريتاح.
ثمّ من فرايض العرايض انّ ما اشعرتم به فى الصحيفة الشريفة من المرام، و قلدتم به رقبة الايتمار من الامر المرضىّ عند طوايف الانام، قد عرض على موقف السلطنة الباهرة العظمى، و مقام الدولة القاهرة الكبرى، لازال ملثماً لشفاه سلاطين الزمان، و معفراً لجباه اساطين ملوك
العصر و الاوان، فقارن النجاح بالعناية الالهيّة، و افرد رسولكم المقرون بالخير و الصلاح بالتمتّع من نقود الالطاف الشاهية.
و من جملة ما يجب عرضه ايضاً انّ مَن سعى فى سبيل الله و عمارة بلاده، و ابتغى رضوانه باسترضاء الصالحين من عباده، ينبغي له السعى فى صفاء ذلك البلد الامين عن اهل البغى و الاعتساف، و تقصير ايديهم عن الاطماع الزايدة الخارجة عن حدّ مروة المروة و الانصاف، و تطهير البيت الذي بُوَّى مكانه لرافع قواعده ابراهيم، عن كلّ رجس نزل فيه ومن يرد فيه بالحاد بظلم نذقه من عذاب اليم، ليولّى طوائف الانام وجوههم شطر المسجد الحرام الذي جعل سواء العاكف فيه و الباد، و يحرموا الى الله عزّ و جلّ و يحلّوا فى تلك المشاعر العظام التي هي مواقف رحمة الله تعالى على العباد، مع انّ اكرام الحجيج الذين هم أضياف الله فى الحقيقة، تعظيم المناسك الحجّ التى تحقيرها من اكبر الذنوب، من شعائر الله التي كانت بتعظيم الخليقة حريّة و خليقه، و مَن يعظّم شعائر الله فانّها من تقوى القلوب، فمن القيام بقلع اصول ارباب الجور و العدوان، اقيموا دعايم العدل و الاحسان، في جوار البيت العتيق، و باقامتها اذّنوا في الناس بالحجّ ياتوكم رجالاً و على كلّ ضامرٍ ياتين من كلّ فجّ عميق (1)، و لكم فيها منافع كثيرة و فوايد جزيلة، و مَن يعطّم حُرُمات الله فَهو
خَيرَ لَه (2).
و لمّا طوى القلم وادّى الاطناب، و لمّ بميقات يلملم الدعاء، الواجب على الاحبّاء، فالصواب ثنى عنان عن صوب بيداء الاكثار، و صرفه نحو بطحاء الايجاز و ابطح الاختصار، وحتم العريضة بفريضة ازهي دعاء يزهو على اطيب زهر الربى بفوحٍ (3)ريّاه (4)، و ابهی سلام یباهی شمیم عرار النجد بطيب شدّاه، لازلتم فى منى الامانى ناسكين بنحور الاعداء، ورمى جمار قلوبهم القاسية مدى الليالي و الايام، بالنبيّ و اله الداعين الى مناسك الاسلام، عليهم شرايف التحيّة و الصلوة و السلام.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله الذى اليه وجوه الورى، و له على الناس حجّ البيت من استطاع اليه سبيلاً، و عليه قرى
من نزل بامّ القرى اذ نزله منزلة من كان له نزيلاً (1)، وضع بيته العتيق فبات مُطلعاً بهيّاً لقصايد مقاصد الناظمين لمشاعر الاسلام، و رفعه مكاناً عليّاً فغدت مُعلّقات السبع الشدادِ قناديل بابه المفتوح الى دار السلام.
و الصلوة على نبيّه المكّى كعبة الرحمة، و باب النعمة، و رسوله الاُمّىّ قبلة الامّة، و مستجارهم في كلّ ملمّة، الذي تمتّع بعمرة عمره الشريف الى حجّ التمتُّع بلقاء ربّه العظيم، و وقف بعرفات تعریف شعائر الدين الحنيف الى عزوب (2)شمس وجوده الكريم، ثمّ فاض برحمة الله الى مشعر الوقوف بين يديه، و منى المنى لِمشاعر الواصلين اليه، فرمی جمار العوائق الحسّيّة، و نحر بدنة العلايق البدنيّة، و حلق رأس الرياسة البشريّة في الملاء الاعلى، ثم سعى و اتمّ حجّ الزلفي، فكان قاب قوسين أو ادني (3).
و قد استخلف لاتمام حُجّة الحَجّة خلفائه الابرار، و اوصياؤه الحجج الاخیار، فسعوا في صفاء طويّة العباد، و دعوا الى سبيل ربِّهم كلَّ عاكفٍ و باد، عليهم شرايف التحية و السلام، ما طاف الحجيج بالبيت و اقاموا الصلوة خلف المقام.
اما بعد فتح باب السلام بمفاتيح (4)فواتح البيان، فالداعي الى احرام الدعاء من ميقات عتيق اللسان، هو الوصول الى عالى موقف الشرف و الكرامة، و مشعر الفضل و العزّ و الشهامة، انسان عين الجلالة، و قطب رحى الدولة و الشوكة و البسالة، شمس فلك المعالي وضُحها، و طلاع ثنايا العوالي و ابنُ جلاها، فصّ خاتم الفخامة و المجد، و اكليل هامّة التّهامة و النجد، المولى الشريف الاشرف الذي غدت عرصة و لايته المانوسة وادى مُحَسّر ولاة الأفاق و الاطراف، و بدت حيطة مملكته المحروسة منى مناهم في الاقطار و الاكناف، اشبع بطن مكّة ببسط موايد العدل و الاحسان، و روى كبد البطحاء بدّر سجال البرّ و الامتنان، حكى بكرايم الحضابل الزاهرة زهر الكواكب، وارى بعظايم الخلال الثاقبة غُرَرَ الثواقب، اضحت البريّة تهتزّ بنفحات نعمته السابغة، وامست البسيطة ترتج بسطوات نقمته البالغة، ضربت قباب دولته الساميّة على هامّة السماك، و خفقت رأياتُ شوكته الناميّة فوق فمه الافلاك، بسياق هدى الهداية الدينيّة، افاد لِعُلو شانه القرآن بالتاييد؛ و بتقليد
ذوى الاجتهاد في العلوم الشرعية، استفاد لسموّ مكانه الافراد بدوام التوفيق و مزيد التأييد، بسقيه حديقة الندى استثمر دوح السعادة، و بسعيه في قضاء لبانة الورى استدرّ ضرع السيادة، يصادف درّ اليَمن في صدف يمناه، ويصاب درّ اليسير من سحاب يسراه.
اعنى الحضرة الشريفة العلّية، العلويّة الحَسَنيّة السعيدة، السعدية لازالت فراخ نتايج عيشه الرغيد كعنادل جنة الخلد متمكنه فى اوكار الخلود و الدوام، و ارا بركات جدّه السعيد مثل ظباء الحرم امنة مطمئنّة من صيد طوارق الليالي و حوادث الايام، و ما احقّ وجوده الشريف الذي ينفع الناس من جوده بطول البقاء، و اخلق عمره العزيز الذى يتمتّع الخليقة بسعوده لفرض الدعاء، حيث امر من سحاب الكرم ما اثلج الفؤاد، و افاض من ميزاب القلم ما تروى منه كلّ حاضرٍ و باد، و من ذلك رقيمه الكريم الذي مَنَّ علينا بارساله، و لقد اسرنا به سرور المجدب بالغيث الدافق، و المشتاق المحبّ بورود الحبيب الطارق. ما احسنه من كتاب مستطاب الفاظه كالروض غبّ الرهام، و معانيه ابهى من واسطة النظام، حروفه تباهى الطلّ على ورق البهار، و نقاطه تبارى القطر على وجه العرار، بياضه من سواد المسطور مثل الخدود تزيّنت بالشعور، و سواده من بياض بين السطور، كالليل البهيم تجلّى بالنور. كم جنى الناظر في هذه الروضة البهيّة من أثمارها رطباً جنيّاً، و وجد من كلّ نظرة فيها نضارة. و كم احتوى الخاطر في هذه الحديقة الانيقة من أزهارها زهراً طريّاً، و نال من كلّ نور انارة تورّدت بوروده
رياض الودّ و الاخلاص، و تفتّحت بوصوله أوراد الاهتزاز و الاهتباص (1)، فكان سعيه مشكوراً، اذ لقانا بلقائه نضرة و سروراً.
ثم المعروض على ذلك الجناب الشريف، و الحضرة الكريمة الغنية عن التعريف - ادام الله تمكينه، و بسط في بسط ما يجدى به اليسار يمينه - انّ ما اشعر به من امر الوظيفة، و أمر بعرضه في طىّ النميقة، الانيقة الشريفة، لفلان قد عرض على مقرّ الدولة القاهرة العظمى، و مُستقرّ السلطنة الباهرة الكبرى - لازال مقاماً لمناسك الجود و الاحسان، و موقفا لمشاعر الخير و البرّ و الامتنان - فتحلّى وجه المأمول بحلية حسن القبول، و تجلّى صورة اجابة المسئول في مراة فورية الحصول، و لمّا كان شكر ولىّ النعمة واجباً على مَن انعم عليه، و رعاية احسانه ندباً على من احسن اليه، فيجب ذكره ليلاً و نهاراً فى البيت و المقام، و دعاؤه سرّاً و علانية في تلك المشاعر العظام، بان يبعد سلطانه عن الأفات ما قرب الليل من النهار، ويقرب ملكه من الفتوحات ما بَعُدَ السّرُّ عن الجهار، و المرجوّ
1) الاهتباص: نشاط.
من تلك الحضرة الكريمة أن يواظب لنا على ادمان العوارف، و يداوم على امداد تالدها (1)بالطارف، و لمّا طوت مطيّة اليراعة بيداء المرام، و بلغت بطيّها بطحاء الختام، ختمت صحيفة الكلام بعد عرض أثنية مُتَّصِلَةِ الاوصال، و أدعيةٍ موصولةٍ بالغدوّ و الاصال، بمسك التحيّة و السلام.
ثمرة خامة (2)القلم الناطق عن صامت جنان الاحبّاء، غرسُ شجرة الدعاء التي اصلها ثابت و فرعها في السماء، و عرض بليغ السلام الذي بلغ درجة لا يُمسكُ (3)اليها بسُلّم الاحصاء، على عاليجناب المولى الاجلّ الاعظم الاكرم الحرىّ بطول البقاء، الشريف الاشراف المنتهى الى نَسَب هو في صميم (4)الشرف عريق، و السيد الامجد المنتمي الى اصل فرع مجده العالي باوراق العوالي وَريق، الساحب ذيل الكرم على سحاب السماء، و الساير بمكارمه الركبانُ ذَوُوا الرجاء من الارجاء (5)، مجدّدُ سمات السيادة و الشوكة و الجلالة، و محدّد جهات السعادة و الحشمة و الايالة، قاطف انوار البركات من روض الحَسَب الانضر، و هادب اثمار الفتوحات من جَفن الحديد الاخضر، سامك اركان المجد بدعايم الرماح، و ساقی رياض التهامة و النجد بغمايم السماح، الذي تَصَدَّرَ في بساط بسط الفضل و الكرامة، و تَسَنَّم صهوة جُموحِ المُلك فمَلَكَ زمامه، لم يزل شارق مينةِ البيضاء في خافق الوجود و ذروة البراعة، و لم يخلف درّ همّته السمحاء في دارّ خلف الكرم، و لأبَنَ ضرعُ الجود قطرة إلّا حلبها و انفقها على
ذوى اللبانة (6)و الضراعة، تشبّث من بثّ الجدا و الاحسان بما يجدى الفتح و الظفر، و تمسك من طيب خلايقه الحِسان بما يزدرى (7)المسكُ الاذفر، اطلع في افاق الدولة السنيّة من زواهر دأبه بدوراً و شموساً، وروّض في مضمار السياسة المَدينة مِن شداد مَهامّ الملك و صعابه جموحاً و شموساً، غدت نعام نعمه (8)البيض تفرخ له الشكر و تبیض، و باتت بوارق ایادیه
ذوات الوميض، تمطر له الشناء الطويل و الدماء العريض، امام غمر الرداء (1)تقدم في محراب الكرم فاقتدى به في صلوة الصِلات، و همام عميم العطاء تَصَدَّرَ فى نادى الاعطاء فنادى الى نداه كلّ عاکفٍ و باد، شيم من وميض شيمه البارقة بريق السعد (2)، و شمّ من غريض هممه الرايقة شميم عرار النجد، السيد الماجد القرم الشريف، و من قد بَذَّ (3)بالفضل اكفاءاً و اقرانا، سما به النَسَب الوضاحُ فاجتمعت فيه المحامد أشكالاً و الواناً، لازال فى الدهر مرضى العُلى ابداً و نابلاً من اله الخلق رضواناً، و لا راى مدّة الايام حادثة من الزمان و لا همّاً و احزاناً، عليه منّى سلام الله ما صدحت ورق الحمام و هزّ الريح اغصاناً.
ثمّ المعروض عليه - ادام الله سوابغ نعمه لديه - انّ مطىّ المزبار قد اعيت عن طىّ بيداء الوجد و مناهجه، و عجزت عن حمل اعباء الغرام و لواعجه، و لقد اعجب ضامر البال حامل وسوق الشوق و البلبال، حيث اطاق أن يتحمّل من فادح الاشتياق ما لا تسعه دايرة اللسان، و لم يعي في حمل ناصح الودّ و الوفاق عمّا لا يعيه محيط الشرح و التبيان، و لعلّه من عجايب أثار المحبّة، و غرايب اسرار الاحبّة، و أيم الله لقد نكذب ايّام البعاد، و طالت لياليه التي غلبت فيها السهرُ على الرقاد، قد ضاق صدري لما ابدبت من كمد من لاعج البين لبت البين لا كانا، فلا وقت من اوقاته إلّا و هو ميقات لعقيق العبرات، من ذكرى تلك المشاعر العظام، و لا ساعة من ساعاته إلّا و هى منى المنى لإدراك تلك المشاهد المشرّفة الخليقة بالاكرام. تذكّرتُ ايّام الحجيج فاهملت جفوني دُمُوعاً و استجدّ بی الوجد و أيّامنا بالمشعرين التي مضت، و بالحيف اذحارى الركاب بنا يحدو. فنسال الله تعالى بحقّ ابائك الغرّ الكرام، و من غدوا لنا عن جميع الناس اعوانا، ان يجمع الشمل في تلك البقاع و ان يروى غليل صّد ما زال حرّانا.
و من فرايض العرايض انّ ما امر به من استدعاء وظيفة خمسين تومانا للسيد فلان زاده الله سبحانه احساناً، قد لبّى دعوته تلبية المطيع و بذل في مطاوعته جهد المستطيع، فعرض على مقرّ الدولة القاهرة العظمى، ومستقرّ السلطنة الباهرة الكبرى - لازالت كعبة بابه العالي قبلة لطوايف العالمين، و ما برح مستجار جنابه المتعالى ملاذ الساير الملوك و السلاطين - فقرن المسئول بحسن القبول، و طلع بدر المأمول من افق الحصول، و صدر لذلك حكمُهُ المطاعُ في كلّ باب، و ارسل بعد
توشّحه بالختم الاشرف الاقدس الاعلى يد فلان حامل الكتاب.
ثمّ المكشوف على ذلك الضمير المنير، و الراى الانور الصايب الذى هو الى الصواب في كلّ أمر يشير، انّ هدى الهديّة السلطانيّة الذى كان يساق الى حضرتكم العليّة كلّ عام، قد سيق في بضع سنين مع فلان و قلّد السعى في حفظه حتّى يبلغ محلّة من ايدى و كلائكم البررة الكرام، فان بلغه فهو المراد، و إلّا فهو محلّ لان يؤاخذ به على رؤس الاشهاد.
و لمّا كان الغرض من عرض اعراض الفواد؛ من معظلات ادواء النوى، و اراءة نبض احواله التي هي كالامراض علل الشكوى، هو التداوى بلعاب عنّاب اقلامكم، و الاستشفاء بشربة عَسَل كلامكم، فالمرجوّ ان تمنّوا علينا بارسال نسخة الشفاء، من كتابكم الكريم الحاوى لما ينجى به الاودّاء من كلّ داء، و ان تذكرونا في كلّ وقت هو بالدعاء حقيق، بان تدعو لنا العود كرّة اخرى الى تلك الاماكن الشريفة التى تؤتى من كلّ فجّ عميق، و السلام عليكم ما وقّتت الصلوات بالاوقات، و لمزت البركات للتحيّات و التسليمات.
*[5] جواب سعد ابنه السعيد (1)
رفع الله تعالى سمك السيادة التي سوّاها من طينة الشرف و الحَسَب، و غرض شجرتها الطيّبة في روض فضل كريمِ المحتد شريف النَسَب، برفعة مكان السيّد المولى الجليل الذي يمشي تحت لواء شانه اعلام الورى، و تخضع لصغرى قلاید احسانه رقاب اولى النعمة الكبرى، شريف من عوارفه فى الاعناق اطواق، و من معارفه الأفاق ما يشهد بعَدَم حضرة الوفاق، كريم حمّ صيّب السماء رعدته الشديدة مِن هوى درّة الجارى فى البطحاء، فيصيبه المتقاطر في أقطار الارض هو الرخصاء، و حسبت همّته السمحا حصباء الوان الجواهر حصبة بادية من ابدان المعادن يداويها بالفضّ على الاحبّاء و الاعداء، يغترف السحب السواكب من بحر نداه، و يعترف سایر المواكب بقصوره عن مداه. اكرم فرع تفرّع من حرموثة (2)الرسالة و ارومة النبوّة، و اشرف باسل تدرع جلباب الكرم و الشرف و المجد و الفتوّة، رفع قصر الدولة الكريمة بدعايم الرماح، و سقى
1) از عنوان این نامه چنان معلوم می شود که نامه را سعد به پسرش سعید نوشته است ولی متن نامه این معنی را برنمی تابد که هرگز پدری پسرش را با این همه مبالغه و تملّق نمی ستاید! به هر حال جای یادآوری است که توضیح مختصری دربارۀ سعد بن زید، زیر نامۀ دوم گذشت.
2) كذا في الاصل و يمكن أن يكون بدلاً من «جرثومة».
روض الايادي العميمة بغمايم الندى و السماح، اذا نطق يطلع نورُ صدق الصداقة من افق بيانه، و متى كتب يحرى ودق تروى الفاقة من ميزاب قلمه فى بناته (1)، شبل اشرف الشرفاء الأعزّة العظام، و نجل اسعد الموالى الاجلّة الكرام، الجناب الشامخ، و العَلَم الباذخ، قرّة عين الشهامة، درّة تاج الفضل و الكرامة، مولانا الكريم المجيد، شمس فلك الجلالة سيّدنا الشريف السعيد، دامت معاليه التي هي لم تزل طوق على جيد العُلى مزرور، ما زال منزل سعده بزيادة نصرٍ يرفّ لواؤه المنشور.
اما بَعدُ فتح باب السلام، فالداعى الى فصد عروق السطور بمباضع الاقلام، استفراغ بعض موادّ الشوق و الغرام، و احتباس صحّة الوداد المتزايد بصحايف الولاء، اذكلّ منها نسخة شفاء لِأعراض الأكام، و استدعاء الدعاء البالغ كعبة الاجابة، من دواعى مكارمه البالغة المستطابة، بان يلتزمه عند البيت و الملتزم، و خلف المقام ولدى زمزم، و في مواقف عرفة و مزالف منى و المزدلفة.
و لمّا كانت اقامة البرهان على خلوص الوداد و رسوخ الاشتياق، و مكابدة الاكباد مرارة النوى وحرارة الفراق، مشعرة بحصول الريبة فى صدق المحبّة، و تطرّق الغبار الى مرايا قلوب الاحبّة، اعرض البراع عن طيّ بيداء بسط المقال، و طوى الكشح عن قطع مسافة الاحتجاج على ذلك و لا استدلال.
و اقسم بالبيت الرحيب فناؤه، و بالحجر الملثوم و الحجر و الركن لانت الى عينى احبّ من الكرى، و ذكرك احلى في فؤادى من الامن، فالمأمول من ذلك الجناب العالى، لازال متحلياً بحلية المفاخر و المعالى، و لا برح قائماً بالقسط بين الورى، نائلاً بذلك من جميل ثواب الله وجزيل نائله القسط الاجزل الا و فى، ان يطفى غليل اكبادنا برشحات سحايب الاقلام، و يشفى عليل فؤادنا بنفخات دواء مسك الارقام، مشيراً الى ما يسخ له في هذه الحدود من المهام، ليقام في انجازه على ساق كمال الجدّ و نهاية الاهتمام.
و اذ كان الاطناب زايداً على ذلك موجباً للاسهاب، طوينا بساط بسط الحديث مقتصراً في حديقة الولاء، على هزّ نخلة الدعاء التى اصلها ثابت و فرعها في السماء، ابقاه الله تعالى عارجاً معارج مدارج المجد، و ناهجاً مناهج السعد، و وقاه عن اصابة عين الكمال، بالنبيّ الامّيّ سيّد الورى و اله الاخيار خير أل.
1) كذا في الأصل و الصحيح: بنانه.
*[6] جواب مكتوب الشيخ سعدان الأحسائي (1)
غَبَّ (2)حمدالله رب البيت الحرام، و الصلوة على النبيّ الامّىّ التهامى خير مَن ركن الى الركن و اقام الصلوة خلف المقام، و اله الغرّ الكرام، ائمة الانام، الذين لا يتمّ حجّ الاسلام من دون الوقوف بعرفة معرفتهم، و لا يتأتّى اقامة صلوة التحيّة للرسول إلّا بتكبير شأنهم و تسليم مكانهم، الذي هو من جملة الابواب المسجد طاعة الله باب السلام.
فالداعي الى فتح ابواب الكلام بمفاتيح الاقلام، هو تبليغ المرام الى جناب المولى الجليل النبيل المعترف بفضله العميم كلّ قاضٍ و دان، المغترف من بحر كفّه الواكف الكريم توكّف (3)الامثال و الاقران، ذى الدرّ الغريز الذي تستقي من رَواء (4)صلابة البادية و زلال هبابة المتكتّرة غير الممنونة (5)سواتي عيون الاحسان و جبابه (6)، و تحتسى (7)من احساء انديته (8)الخافية و كرار اعطيته المتكرّرة المكنونة تلاع الاحساء و هضابه، بحر الندى و الفضل الذى لا يدرك ساحله، و برّ البرّ و الطول الذي لا يقطع مراحله، سابق فرسان البسالة و الشهامة، فارس مضمار النبالة و الكرامة، الغنىّ عن التعريف، الجامع لِأحاسن محاسن التوصيف، باسط بساط الامن و الامان، مولانا الاجلّ الاكرم، الشيخ سعدان ايّد الله تعالى بقاءه بالتابيد، و كثر له بني خالد النعم الجسام، و ساعده في جميع الاحوال بمساعدة الجدّ السعيد، و حماه من طوارق
الليالي و الايام.
امّا اوّلاً فاعلام دعاء بلغ الغاية و خفقّت في مظانّ الاجابة اعلامه، و انهاء شوق جاوز النهاية و تبدى من خافق الوجد و الصبابة غرامه.
و امّا ثانياً فاظهار المسرّة البالغة و البهجة السابغة، بورود كتابه الكريم الذي احتوى على ما يجب رعايته من امر و فد الحاجّ الاتين من الفجاج، مشتملاً على استدعاء و فورهم من ذلك المنهاج،
1) وی نیز سیَدی از سادات حَسَنی و از شرفای احساء و شیخی از شیوخ بنی خالد بود که پیش از این وصف آن ها گذشت.
2) غبّ: جاء زائراً بعد ايّام.
3) التوكّف: التوقّع.
4) بالفتح، الماء العذب.
5) اى غير المقطوعة.
6) الجبّ: البئر، جمعه جباب.
7) الحِسي بالكسر، ماء تنشفه الارض من الرمل فاذا صار صلابة امسكته فتحضر عنه الرمل و تستخرجه و هو الاحسآء و جمع الحساء احساء و هي الكرار.
8) اندیه: عطايا.
و متضمناً لشرايط منها ان لا يالو جهداً في كفّ ذى الاعراب الطغاة، و فُكَّ حبايل کيد يكاد يكيد به ساير المردة العتاة.
و لمّا حصل الوثوق بمشافه المرصوص اساسه، و كمل الاعتماد على شرطه اللامع بنور الوفاء نبراسه، عرضنا هذه المراتب على مقرّ السلطنة الباهرة العظمى، و مستقرّ الدولة القاهرة الكبرى، لازال مُعفّراً لجباه السلاطين، و مُلثماً لشفاه الخواقين، و تعهّدنا من جانبه الايفاء بالعهود، و اشترطنا من طرفه الوفاء بما التزمه من الشرط المعهود، و لذلك قرن المأمول بالحصول، و اقترن المسئول بحسن القبول، فيجب عليكم الخروج من عهدة هذا الضمان، و الدخول في زمرة الموفين بعهدهم عند الاخوان، فما دمتم مداومين على الوفاء بالشرط المزبورة، مساعدين لأمّي تلك النسك المبرورة، يدوم الامر المطاع بذلك، و يؤم ذلك السبيل فيسلك دون غيره من المناهج و المسالك، و يكون مشرب الاشفاق عليكم صافياً، و قسط التوجّه اليكم من جهة الوفاء بما عاهدتم عليه و افياً، و ينساق وفد الحاجّ كلّ عام الى ذلك المبلد و هم من كلّ حدب ينسلون، و يجبى اليه ثمرات كلّ شيء فيرزق اهله منها و هم من ناعم العيش يتنعّمون، و يكون ابواب الخصب و الرخاء على قاطنى تلك البلاد مفتوحة، و ينعم لساكينها البال و لهم عن الجدب و السنين مدى الدهر مندوحة.
هذا مع ما يستحبّ بل يجب مِن تركِ التوانى فى اسعاف الحجيج و اكرامهم، و عدم طيّ الكشح عن رعاية جانبهم و السعي في انجاح مرامهم، فانّ اکرام اضیاف الله خير سجيّة و شيمة، و لا يبلغ ذروة فضله العالى من فضائل الكرايم كريمة، لا زال حبل و لاء الاحبّاء ممدوداً، سالماً عن الانفصام، و باب حوادث الزمان على الأصدقاء مسدوداً ما طرز عباء سواد الليالي بطراز بياض الايّام.
*[7] جواب مكتوب الشيخ ناصر الاحسائي (1)
ايّد الله تعالى بقاء جناب المولى الفاضل، الصدّيق الوفىّ نقاوة الاكارم و الافاضل، واقف مواقف الفضل و الكرم، عالم معالم الهداية يهدى للتى هى اقوم، جامع الشمائل الحميدة، حاوى الفضائل العديدة، رافع الوية الفتوة و السماحة، ناصب رايات البلاغة و الفصاحة، الاديب الساطع نوره في
1) شیخ ناصر احسانی که علاوه بر این نامه، دو نامۀ دیگر نیز (نامه هشتم و دوازدهم) در پاسخ به نامه یا نامه های او نوشته شده است، شیخی دیگر از شیوخ بنی خالد است. وی هم زمان باشیخ سعدان احسائی و در مکّه و احساء می زیسته است و مردی عالم، ادیب و نویسنده نیز بود، این همه را از متون این سه نامه به وضوح می توان فهمید و با دقّت بیشتر در همین نامه، اطلاعات افزونتری درباره وی به دست می آید که در این جا مجال توضیحش نیست.
افاق محاسن الادب، و الاريب المتفتق نوره في رياض محامد الالقاب. امتدّ في البراعه باعه، و برع في طريق الكرامة حتّى شقّ على من رام شقّ غباره إتّباعه، جامع اشتات المأثر، مولانا الالمعيّ الشيخ ناصر، رفع الله تعالى مقامه، و شغل باعانة المؤمنين لياليه و ايّامه.
امّا بعد فقد طلع من مشرق الولاء الكامن في صدقة السويداء كالدرّ المكنون، بارق ابتهاج تجلّى كنوز الشمس في مرايا العيون، خير برهة من الاوقات، و احسن ابّان يحوى الساعات، اذ تفتح فيه ورد ورود كتابكم الكريم الذي اتاني، محتوياً على بديع البيان و المعاني، فكم من موهبة هنيئة قد اعطاني، و بهجة مونقة قد اراني، فتمتّع شوق الوصال بصلة وصوله، و تنعّم ذوق البال بنعمة حلوله، و المرجوّ من طيب خلايقكم الحسان، تكرير هذا الاحسان، فانّه المسك ما كرّرته يتضوّع، و غصن الاخاء بتكرّر صحايف الولاء يتوزّق، و اصله به يتفرّع.
ثمّ المكشوف على ذلك الضمير المنير، و المشهور لدى ذاك الراى المستنير، ان ما اشعر تم به في طىّ تلك البطاقة الكريمة من امر الحاجّ، و السعى فى ارسالهم من ذلك المنهاج، قد حصل بايّ طريق تاتی و تجلّى في مراة الحصول على احسن وجه من وجوه شتّى، كما زبر فيما كتب الى جناب المولى الاجلّ الاكرام، ناشر لواء المجد و الكرم، ناسك مناسك الفضل و الاحسان، الشيخ سعدان متّعه الله بالعيش البهيج، و اعانه باعانة طوايف المعتمرين و الحجيج، و المأمول من صدق عهودكم السعي في صفاء المحبّة، و الاهتمام بوفائه بما عاهد عليه الاحبّة، فانّ ناصر سالكي سبيل الله لا يخفى حسناته، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
انّ ابهى ما يرتم فى صكوك الصدور، من الغرر التي تباهى درر النحور، و ابهر ما ينظم في سلوك السطور، من فرايد الفوايد التى تباهر لألى البحور، تحيّات رقمت بطراز الوداد برودها، و تسلیمات نظمت بانامل الاتحاد عقودها، يليها الثناء الذى يلى الوفاء بعهود الولاء، و يتلوها الدعاء الذي يتلى على السن الداعين لدى ذكر الاحبّاء، بان يدوم وجود جناب المولى الكريم، و الشيخ الجليل الحرىّ بكلّ تبجيل و تكريم، السيد العالم الهمام البعيد الهمّة، المجلوّ بانوار علومه ظلمات الجهالات المدلهمّة، ذى المكارم و الفضائل، قدوة الاكارم و الامائل، جامع شمل الفنون العلمية، قاطف ثمرات الاعمال من أصول العلوم الدينيّة، مشكوة انوار المعارف و اضوائها، و مصباحها المنير لصباحها و مسائها، الذي تحلّى بحلية الكرم و الاحسان، و تزيّن بزينة كلّ خليقة من الخلايق الاحسان، و احتوى على محامد ذوى الانساب و الاحساب، و انتهى فى محاسن الاداب الى مرتبة قصرت عن
الوصول الى تقريرها يد الاطناب، كهف الحاجّ و المعتمرين، مولانا الشيخ ناصر الدين، اعلى الله تعالى بناء معاليه، و اعزّه في دولة كريمة يعزّ بها الفضل و اهاليه.
امّا بعد طيّ مراحل الاشتياق الذى قبل الوصول الى غايته يكبو جواد القلم في ميدان بيانه، و بسط بساط الوفاق الذى دون البلوغ الى نهاية يصدى صارم البراع اذا تصدّى لقطع طريق شرحه و تبيانه، فالمكشوف على ضميره المنير أنّه قد ورد فى اشرف الساعات و اكرم الاوقات كتابه الكريم، و خطابه الوسيم، فابتسمت بوصوله أزهار حدايق الارتباط، و انفتحت بوروده و رود ریاض المسرّة و الانبساط، لا ادري كيف اصف جزالة ذلك الكتاب الذى قد انفرد فی بابه، ولیت شعری بان يراعة ارقم براعة ذلك الرقيم الذى هو كهف لاصحاب الادب و اربابه، لا يأتى من جواد القلم أن ياتي بمثله الذي بعيد المنال، و كيف وأنّى يتصوّر من مرأة الصفحة أن تجلى صورة ما هو عديم المثال، و لمّا كان الغرض منحصراً في ابلاغ التسليمات المستطابة، و تبليغ الدعوات البالغة كعبة الاجابة، ختمت رسالة الكلام، بخاتمة الدعاء و السلام.
مرأة جملية المودّة المستطابة، و مفتاح باب الدعاء البالغ كعبة الاجابة، هو الكتاب الكريم الذي اتانا من جانب جناب المولى العالم الفاضل العارف، و الاديب الكامل فى فنون الحقايق و المعارف، الخافق في افاق المعانى لواء بديع بيانه، و السابق في مضمار الفضائل جواد علمه و عرفانه، ناهج مناهج الادب و سالكها، و مالك ازمّة مراتب النحو و ابن مالكها، الذي بسط دست الافادة على نمط انيق قصرت عنه ایدی حقايق الافكار، و اتى بطريق الافاضه من طريق ما وصلت اليه ارجل دقايق الانظار، حصرت عن حصر غور كمالاته السنة الاقلام، و قصرت عن نظم درر افاضاته سلسلة الكلام، و تقصارة (1)الارقام، عالم معالم التنزيل، كشّاف رموز التفسير و التأويل، شيخنا الالمعيّ، و مولانا الاربحى اللوذعى، فلان اطال الله بطوله بقاءه، و ادام من فضله نعماءه.
فيالها من و ذيلة صافية تجلت فيها صورة الاخوّة الايمانيّة، و يا حبّذا من دوحة نامية توردت بورودها حديقة المحبّة الروحانيّة، ما أطيبها من روضة فايحة يفوح من رياحين ارقامها البليغة اريح مسك الارتياح، و ما اثمرها من شجرة طيّبة يلوح من أفانين كلماتها الفصيحة ثمرة ابتهاج الارواح، و لقد اخرجت كلّ غمّ عن القلب لما تفعّم (2)في روض الموالاة ورد ورودها، و ادخلت كلّ سرور فيه
اذ تورّقت وارقة المصافاة بوفودها، فشكر الله سعى تلك البراعة الحلوى، اذ حازت عن قصر السُّكَر (1)قصبات السبق فى اذاقة الحلاوة المزيحة لِمرارة النوى.
و لمّا كان من قواعد بناء الاخاء جهاراً، تقویم قوایمه بارسال صحايف الولاء مراراً، فالأحرى لمن تحرى ذلك أن يؤكّد اركانه بسلوك طريق هذه الطريقة، و يشيّد بنيانه بتكرير النماني الاينقة.
ثمّ المكشوف على ضميركم المنير انّ شموس فضايلكم الشارقة قد اشرقت اشعثها من كوّة الاذن على الجنان، و بدور معارفكم البارقة قد تواتر الخير بها حتّى لاح صدقه كالصبح الصادق من افق العيان، و لذلك اشتياق الفؤاد الى وجدان لقائكم العزيز اشتياقاً بلغ الغاية، و تاق القلب الى اصابة حضوركم الشريف توقانا جاوز النهاية، ولكن فى ذلك البلد الامين، و في تلك الارض المقدسة التي بارك الله حولها و من دخلها كان من الامنين، و المرجوّ منه سبحانه ان يوقفنا لادراك هذه السعادة، و يؤيّدنا للتمتّع بحجّ الاسلام الذى فوق كلّ عبادة، و اذا كان كتاب ارباب الموالاة قرطاساً لسهام المراماة يرام برفعه اصابة المراد، و يحاول بيضته جرّ غرض الفؤاد، فمع بعث هذا الرقين، زال الشكّ و حصل اليقين، بأنّه لا يفوت من مكارمكم الدعاء لاستسعادنا بسعادة طواف البيت الذي هو للناس خير مثاب، و استدعاء تشرّفنا بشرف الوصول الى تلك الاماكن المشرّفة التي هي للمؤمنين اقدس مرجع و احسن مأب، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
*جواب السيد فرج الله خان والی حويزة في البشارة بفتح البصرة (2)
الحمدلله الذى نصب فى ضمّة المناهضة لواء الفتح البيّن برفع المانع و خفضه، وضمّ في حلبة المعارضة شمل النصر الشامل المتبيّن بكسره و نقضه، و الصلوة على رسوله المكّي الذي فتح له الفتح المبين، و جاهد في سبيله حقّ الجهاد حتّى اتاه اليقين، و اله الائمة الذين ختم على فاتحتهم القيام بتقويم الدين
1) الشكَّر: ماء القصب او عصير الرطب و نحوهما اذا غُلِىَ و اشتد.
2) سید فرج الله خان از سادات مشعشعی بود که شاخه ای از آن ها به آل سلمان نیز شناخته شده اند. مشعشعیان روزگار درازی را در بصره و بحرین و خوزستان بویژه در هویزه حکومت داشته اند که هم زمان با سلاطین صفوی با اندکی پس از آن ها، روزگار اقتدار آنان نیز به سر رسید. و پسر سید فرج الله خان (سید محمد خان مشعشع) گویا پس از پدرش، در هویزه والی و حاکم بود که شاعر نامدار، حزین لاهیجی (1180 - 1103 ق) در سفرنامه خود از او به اختصار سخن می گوید. از سید محمد خان پس از این زیر نامه 34 نیز نام برده خواهد شد. ر.ك: حزين لاهیجی، تاریخ و سفرنامه حزين، ص 216-215؛ دائرة المعارف تشیّع، ج اول، ص 179 و 221؛ آقا بزرگ تهرانی، طبقات اعلام الشيعه (الكواكب المنتشرة)، ص 582.
القويم في السرّ و العلن، و يفتح بخاتمتهم باب الفرج العظيم بعد شدّة الكروب و المحن.
امّا بعد فالداعي الى املاء صحيفة الولاء، هو الدعاء الخالص عن شوايب الرياء، لدوام دولة المولى الاجلّ الاكرم، و السيّد الايّد المعظّم المكرّم، الذى انقدح للاعداء بزناد الانتقام اورى، و ان متح للاولياء بسجال الاكرام اروى، جمع بهمّته السامية شمل المكارم و المعالى، و رفع بدولة النامية قدر الاكارم و الاعانی، سالك مسالك الشهامة و البسالة، مالك ممالك الولاية و الكرامة و الجلالة، اكرم و لاة العصر، و اعظم من حفٌ بالوية الظفر و النصر، المحتوى على جملة فضائل ذوى الاحساب و الانساب، و المنتهى في حيازة محامد الالقاب الى مرتبة يقصر عن و صفها الاطناب، شمس فلك علوّ الشأن، بدر سماء سموّ المكان، مخدومنا النبيل، و سيّدنا الجليل، الحرىّ بكلّ تعظيم و تبجيل، منبع الجود و الاحسان، المولى فرج الله خان، ادام الله تعالی ایّام اقباله، و بلّغه من غنايم الدارين نهاية امانيه و غاية اماله، اذ سقى نخل يراعة الثمراء بحبره المركّب في الدوات من ادوات الحبور، فطلع من قلبها طلع كتابه الكريم محتوياً من رطب البشارة على طلاع جلة القلوب و الصدور، فرطب به ادمغه صحبة الخلان، الى ان صاروا رطب اللسان، بحديثه من نخيلة الجنان، و اذاقهم بذلك حلاوة الفرح،
حتّى كانّهم فازوا بالعيش الرطيب من بعد الضيق و الجرح، فما أطيبها من ثمرة صارت النفوس باقتطافها نمرة و الطروسَّ بمس رايحة من طيبها عطرة، و ما أكرمها من نخلة تجلس جانبها على سرير السرور، و تلبس باسقاط ورقة كل من يجتبيها جيز الحبور.
ثمّ المأمول من الله سبحانه أن يبارك عليكم تلك الفتوح، و يجعلكم باجراء سفينة السعى فيها اعمر من نوح، فلعمرى انّ ذلك الفتح المبين ممّا اغلق ابواب الفتنة و الفساد، و تلك الحركة الغانمة لكلّ خير و بركة بين المسلمين ممّا سكن غليل الفؤاد، يا لها من غنيمة طالماً كانت امنيّه لذوى العقول، وحذّ يا بشراها ليس إلّا الدعاء البالغ عرش الاجابة و القبول، لازلتم صاحبين لأفضل احوال الدولة و الاقبال، ساحبين لأطول اذيال العظمة و الشوكة و الاجلال.
*[11] جواب مكتوب السيد عبدالمحسن المكى (1)
إنّ اكرم كتاب يحكى عن المحبّة، و يحتوى على الاشعار بسلامة ذات الاحبّة، هو ما تفتح ورد
1) سید عبدالمحسن بن لطف الله بحرینی از دانشوران سده دوازدهم هجری است که به اجمال و اختصار شیخ آقا بزرگ تهرانی از او نام برده است و احتمال این که وی همان عبدالحسین اللویمی احسانی باشد بسیار بعید می نماید. ر.ك: طبقات اعلام الشيعه (الكواكب المنتشره)، ص 473 و 624؛ هاشم محمد الشخص، اعلام هجر، ج 2، ص 282-270.
وروده في حديقة الاتيان، و تفتح نور و صوله فى هذا الاوان، مثمر الثمرة الكشف عن دوام بقاء السيد الايّد الجليل النبيل، و المولى الاجلّ الحرىّ بكلّ تكريم و تبجيل، المتحلّى بحلية الشرف و المجد و الكرامة، و المتوّج بتاج وجوده الشريف هامّة النجد و التهامة، صاعد مصاعد الفضل و البراعة، عارج معارج الرفعة و المناعة، شمس فلك النجابة، بدر سماء النيّرين بزينة كواكب الشيم المستطابة، حاوى فضايل الاداب، جامع مكارم الاخلاق في كلّ باب، ذى المحامد و المحاسن، سيدنا الاعزّ الاكرم السيد عبدالمحسن، وقاه عن كلّ بليّة، و حماه عن الأفات الدنيويّة و الاخرويّة.
فكم من سرور اداه ذلك الكتاب الكريم، و حبور افاده ذلك الفوز العظيم، و المأمول من مكارم اخلاقه الفاضلة، و مراحم الطافه الكاملة، اعادة هذه العايدة مراراً، و المنّ على الداعى بخالص الدعاء البالغ كعبة الاجابة، في تلك الاماكن الشريفة سرّاً و جهاراً، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
*[12] جواب مکتوب آخر للشيخ ناصرالدین (1)
حبّذا من مطوّقات اقلام جناب المولى العالم الفاضل البارع الذى تقّف بالبراعة سهام الفضل و قداحه، و ادار على مشرئى ذلك المشرب الهنى كؤسه و اقداحه، مُحَدَّد جهات مكارم الاخلاق، مُحَدَّد اثار المائر و المحامد على الاطلاق، فرع دوحة المجد الباهر و الشرف الناضر، مخدومنا الماجد الشريف الشيخ ناصر، نصره الله تعالى بفضله و كرمه، و فتح علیه ابواب ایادیه و نعمه.
اذا القت الينا من وكر الولاء القديم، بيضة انيقه من كتابه كريم، فانفلقت كالصبح الصادق عن نهار صدق الوداد، و كشفت بما انتخب من ظهور سلامة تلك الذات الكريمة ذات مكارم الصفات عمّا اقرّ العين و سرّ سرّة الفؤاد، فساعده الله تعالى بكلّ سعادة، و مَنَّ علينا بطول بقائه الذي هو احلى من الحيوة المعارة، ثمّ المكشوف الخ... (2)
ابھی سلام سمت فى سماء القبول شموسه و اقماره، و دار فى فلك البلوغ و الوصول ثابته و سيّاره، و انمي دعاء جرت في رياض الاجابة انهاره، و اثمرت في حديقة الاستجابة اشجاره، يهدى الى الجناب العالم الفاصل النبيه، الكافى تهذیب اخلاقه لاستبصار من لا يحضره الفقيه، بحر علم اغترف منه صادى شابيب العلوم الجامعة انهاراً، و شمس فضل اصبح بافاضة حقايقه اللامعه ليل الفضائل
نهاراً، فاضل يُضاهى الصبح عمود كماله، و عالم اورق بالعرفان عور افضاله، المولى المكيّ الاداب، و الصاحب المستغنى عن الاطالة في الالقاب، فلان.
و المرجوّ ممّن يجيب دعوة الداع اذا دعاه، و ينادى فى كلّ ناد لبسط فضله و نَداه، أن يتطوّل على الداعين فيطول بعريض الدعاء حبل متين عمره النامي، و يمد الراجين فيمد بطويل الرجاء مدى مدید وجوده السامي.
امّا بعد فانّ المحبّ المشتاق و ان ابعدته طوارق البعاد عن التطرّق الى مجلس الحضور، و صرفته صوارف الهجر عن الاستضاء بنور لقائه المحفوف بصنوف البهجة و السرور، لكن مناطق النُّطق النَّطَق بالثناء على اللسان مشدودة، و ايدى الدعاء فى اكثر المظانّ مبسوطة و ممدودة، سایلاً منه سبحانه أن يرفع مراتبه الفاخرة، و يسمع مطالبه في الدنيا و الآخرة، ثمّ الملتمس منه دام فضله أن يذكرني بصالح الدعاء، و لا ينساني في تلك الاماكن الشريفة التي يستضيء بنورها في الارض نجوم السماء، و ان يؤكّد اركان الولاء فى اكثر الاوقات، بارسال صحايف الوداد المشتملة على حقايق الاحوال و الاظهار ما اتّفق من المهمات، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
*و من المكاتيب الى جناب الفاضل السمّى السامی مولانا محمد مسیح الفسائی دام فضله (1)
العجب كلّ العجب من جُملانة (2)رياض الكمال و الفضيلة، جامل (3)جملة الاخلاق و مجمل الاداب
1) ملا محمد مسیح فسانی شیرازی (حدود 1127 - 1037 ق) معروف به ملّا مسیحای فسائی و شیخ الاسلام شیراز بود، از شاگردان ممتاز محقق خوانساری (1098 - 1016 ق) شمرده شده است. افزون بر مقام شیخ الاسلامی در تدریس و تألیف هم توانا بود. ادیبی نکته سنج و باریک بین بود که به دو زبان فارسی و عربی، نیک می نوشت؛ از نامه های نمکین و مکاتیب ملیح و خطبه های بلیغ او سخن گفته اند. علاوه بر آثار علمی و ادبی از اشعار شیرین و هنرمندانه او نیز ستایش کرده اند که به هر دو زبان، شعر می سرود؛ در شعر فارسی «مسیح» و در اشعار عربیش «معنی» تخلّص می کرد. نزدیک به نود سال عمر کرد و در شهر فسای شیراز زندگی را بدرود گفت. ر.ك: حزين لاهيجي، تذكرة المعاصرين، ص 111-101؛ همو، تاریخ و سفرنامه حزین، ص 179-178 و 339-334؛ آقا بزرگ تهرانی، طبقات اعلام الشيعه (الكواكب المنتشره)، ص 725-723؛ همو، الذریعه، ج 20، ص 297 و ج 17، ص 101 و...؛ محمد طاهر نصر آبادی، تذکره نصر آبادی، ص 174؛ مدرّس خیابانی، ریحانة الادب، ج 5، ص 314؛ داور شیرازی، تذکره مرآت الفصاحه، ص 587-585؛ ذبیح الله صفا تاریخ ادبیات در ایران، ج 5، بخش یکم، ص 317-316.
2) الجملانة و الجميلانة بضمّهما: الباب.
3) جمله: جمعه.
الجميلة، اعنى الاخ الحائر الصديق (1)السمى، العاقل العارف السنبر (2)الدهيّ (3)، البلتعىّ (4)الدحت (5)الحبل الزريز (6)، الالمعى الصُّحْصُح (7)البِدل (8)الرميز (9)، الذى ضاق بيان الشارحين عن شرح كيفية مشروع براعته، و قصر باع (10)البايع عن الاتيان بنافجة (11)مثل ما يأتى به رشاء يراعته، يفرى الفرىّ الى ان قرى الفراء من علوم ادبه فغدا ذا الفروة ياتى بفروته لينال من فيض محارضته، و یکاسی جهابذة الادباء فسيكفيهم لباس العجز عن نيل كسائه حتّى صار الكسائي كسائى الفرار من مضمار معارضته.
نقاب كامل النقيبة اذا تقارض فى ملاء الشعراء ملا مغارض انقابهم من لذيذ طيسل القريض، لتحٌ اَلتَحُ شعراً منهم فيناقض كّلاً في اثبات النقيضة بمسك وجوه اطيب من الانقيض، يتمّم ابو التمّام بتمايم كلماته التامّات نتايج الافكار، و يروم ابن الرومي ان يراور اوراد اشعاره كلّ أنٍ الف مرّة كالهزار، لو ذاق ذو الدجاج و ديك الجنّ غرباً من حندريس عرايب معاينه الصافية في خروس الالفاظ كمقلة الغريد، صارا كبابين كالدجاجة و الانيس فى انيسة الانة و عدّا لُبّ لطايفهما فِرصيد الغربيب لطايف ذهنه الحديد، و ان صادف ابو الطيب فيهجا من طابة مطايب اشعاره وحدها بابليّة تسحر الاعين، و علم «انّ من البيان لسحراً» ينقطع منه سحر افكاره طرائف النكات العقدانيّة مضاغة من عناقيد عقود اقواله الحسان، و لطايف الفخريّات الصاحبيّة عُثْمُرة من غربيب اغرابه في رياض البيان، نابغة ينبغ بمنخل فكره دقيق الدقايق و قصارته هي التي أتي بها النوابغ، و تضحضح انوار التحقيق من مطالع نظره و لا نراك ضحّ النجيع منها ظاهر و نابغ، اذا تصدّى للافاضة کالسحاب ترى سحبان جرّافاً يجرف ما يفيض من سماء بلاغته، و متى افنن تجده فنّ علم البلاغة
1) الصديق الصافي.
2) السنبر، كجعفر: العالم بالشيء المتيقّن.
3) الدهيّ: العاقل.
4) البلتع، كجعفر: الحاذق بكلّ شيء.
5) الدحت: الرجل الجيّد السياق للحديث.
6) الفاضل الفطن العاقل.
7) الصُحصُح بالضمّ هو الذي يتتبع دقائق الامور فيعلمها، كذلك الصُحصُحى بالضم.
8) البِدل بالكسر: الشريف الكريم.
9) الرميز: العاقل المحكم الرأى.
10) الباع: قدر مدّ اليدين كالبوع و جمعه ابواع.
11) نافجة: وعاء المسك.
بفنونها الى حيث لو صارعه الرستمى لم يكن صرعه و كان في اتيانه بمصراع بیت خوف ریاغته، اذا افرس نهض ابوفُراس كالفرناس ليفترس ظُبی نتایج افکاره، و متى فتح ابواب رياض الفتحة نوّس (1)ابونواس ليستفيد عذفاً من نواسی حدايق انظاره، كم بستىّ يرجو أن يكون لبستان كماله هو البستق (2)و البستقان (3)، و ربّ ثعلبيّ يروغ الى رياض اقواله كالرواع ليتختطف بالرويغة حلو فواكه الغسر و البيان.
مسيح يحيى ميّت العلوم باعجاز انفاسه، و يجدر رسوم الفضائل بفيض اقلامه و انقاسه، لازال فيّاضاً لذوارف العوارف، متّكئاً على ارائك افاضة الحقايق و المعارف، اذ اَنِفَ انف قبوله من شمّ خرمة اوراد ادعية تفتحت في ضغيغة الجنان بنسايم صدق الولاء، و حزمت (4)بحبل متين الاخلاص و ارسلت اليه خالية عن لون التكلف و رايحة الرياء، فما تحذل على برقين جواب لكتابي المرقون، مع علمه بفرط حذلي (5)و شدّة حسلى الى شرف وروده الذي هو احسن من الورد و اشرف من شوارف الزرجون.
و لقد غنص منّى الكلكال، و غصّ من ذلك فى صدرى البال، و لم لا اغصّ و لم ازل نسجت في منسج القلب مرّ الأبردين ابردُ اتّفاقه، و الحمتها من حابل دقابل الاخلاص و نابل حسن وفاقه، مذتقبا خلدى أقبية خلود الولاء و الوداد، و تشرّف بشرافى دوام الاخلاص و الاعتقاد، لم ينزع تلك اليلامق الباهرة في النوم فضلاً عن اليقظة، و لم يخلع تلك الخلاع الفاخرة قيب طرفة العين وقاب اللحظة.
و منذ حرمت من فيض صحبة ذلك الهجرة الهاجرة، و بليت بهاجر البُعد الصوري و هاجرة البين الظاهري، كان تزودى طولُ السفر من زاد ذكره، و اعتيا في عرض مدّة الهجران من خياله و فكره، و لم تكن غير ذكراه ندیمی و رفیقی، و لم يصبح حديث وفاقي سواه سميرى و وفيقى، و مع ذلك كلّه سلك بي سلوك ابناء الزمان، و وضع كتاب التذكرة على طاقة اللهاعة ناسجاً عليه هبور النسيان، و سدّ ابواب التذكرة و ضرب عليها معلاق التناسى و اَمِةَ حقوق المودّة الطادية التي هي ارسى من الاطواد الرواسي و كانّه سَرى ذلك منه الى سایر بلابل رياض الايتلاف، و عنادل حدایق مکارم
اخلاق و فضائل الاوصاف.
اعنى صاحب قهوة الاتفاق الذين قبات قسات قلوبهم من درّاق الود و هم لسفتها بنوقابياء، و لا يزالون على شرب عتيق الالفة و صرخد الحُبّ ندماء، فتخلقوا باخلاقه و تبعوه في تلك الشيمة كالتوابع، و تطبعوا بطباعه و حلوا رتايم التذكر من الاصابع، حتّى تقاعدوا عن القيام بوظايف المحبّة، و تفاعسوا عن التقدّم الى الوفاء بوثايق عهود الاحبّة.
يا ايّها الملاء القدسى ما لكم نسيمونى كذا عهد الاحبّاء اجلكم، ان اقول الغد و شيمتكم او الجفا يجى منكم اجلائى، فالمرجوّ منك و منهم ادام الله تعالی ایّام بقائكم، و رزقني التشرّف بشرف صحبتكم و لقائكم، بعد ذلك تدارك ما مضى، و استدراك ما فات و اداء ما قضى، و فتح ابواب التلافي، بمفاتيح ملاقيط التعاهد و التدافي، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
شکوت و ما الشكوى لمثلى عادة، ولكن تفيض الكاس عند امتلائها، كيف اصف كيفيّة صداعى من خمار صحبة اخوانى الذين هم اصحاب مصطبة القهوة، و تجرع قلبى الشاجر الشجي كوس الاشجان من حرمان تلك النشوة، لقد وجدت طعم نواهم أمرّ من الحقّ و ابشع من الباطل، و ذوق لقاهم احلى من الصدق و اشهى من نطلة (1)الناطل، (2)مذ نايت عنهم جرى مدام فکرهم مجرى الدم متى وفاض من راووق عينى الاوراق، و منذ فارقتهم لم يزل بقهوة حديثهم و ذكرهم اقهى الفم و سال من سليل بالی سلايل الاشتياق، و لقد اختمرت خمر حبّهم في حبّ الفؤاد و ثارت فطفاً فوقها حباب الوفاق و الاخلاص، و صرحت صهباء صرح ودّهم في صراحي القلب و فارت فعلا عليها فقافيع الاشواق و الاهتباص (3)، لقد تناهى ظماى الى جام تلافيهم و غللی و صداىء الى انقضاء دور ساقيهم فانّه يمرّ بلقائه مذاق عيش الاحباب، وياتي بماء كالمهل يشوى الوجوه بئس الشراب.
و لعمرى أنّهم كاخوان الصفا، وخلّان الوفا، امتلات خوابی صدورهم من صرف راحة المحبّة، و اترعت كؤس قلوبهم من صافى مدام المودة، التروى من شراب حديثهم يروى غليل الصدر الى
ازاحة الوصب و التطلى بطلاء كلامهم يذهب بصداء القلب كصوت الذَّهَب، خمار خمر صحبتهم بتخامر العقول، و سلافة فيض انفاسهم تنفّس عن سالفه الكروب كالشمول عسل، تجد قربهم احلی من العيش و الاصطبار على بعدهم امرّ من الصبر و الحنظل، ملاء يملاؤن اقداح المسامح من رحيق التحقيق، و يترعون جفان العيون من المسرّة و التشويق، من استفاض من رحاق عقلهم رسحة یمیخونه الدّنّ، و من جام من صافي راحِ فضلهم قطرة يعطونه الجام، و لا يكدّرونه بالمرة يتملون من عتيق المحبّة و الوداد، و يسكرون منها القلوب الغليلة و يتمثّلون ما في كاس القابليّة و الاستعداد، و لا يثمّلون منها ثميلة متى دارت بينهم كاس معين الافادة، و مزة لذيذ الافاضة، تربهم من ذوارف العوارف يذرفون، لذّة للشاربين لا فيها غول و لا هم عنها ينزفون.
و لقد ضاق صدري و شرق بغصّة عدم الاطلاع على شرح احوال هولاء المنقولين، و اشرب قلبی شوق شمول صَّحبة اولئك الصَّحبة المشمولين، يالها من صحبة تجود بافاضة البجج (1)و السرور كالناجور، و توقظ رقود الافراح و ترقد ايقاظ الهموم كروية الراقور، جمع الله شملهم اجمعين، و رزقني التنشّى بنشوة مجمعهم أنّه مقام امين، امينَ ربّ العالمين.
*جواب مكتوب عالیحضرت المولى الاجل الاعلم الافضل، الحائز لسهام الفضائل الجمّة و الفايز منها بالقسط الاوفر، نقاوة الفضلاء الشيخ محمد جعفر دامت فضایله (2)
شیخ محمد جعفر بن عبدالله کمره ای؛
میرزا محمد جعفر بن محمد صادق شریف اصفهانی؛
محمد جعفر کرمانی.
ر.ك: عبدالنبي ،قزوینی، تتمیم امل الامل، ص 99-90؛ آقا بزرگ تهرانی، الكواكب المنتشره، ص 143-132.
لو كان البحر مداداً لكلمات شوقى الى خدمة جناب الاخ الصديق العزيز، العاقل العالم الرميز، الخليل الصفىّ السجيز، الفاضل العارف الزكىّ التحرير، الذى يكاد يخطف أبصار اكفائه الناظرين بارقةُ من بوارق كماله، ويوشك أن يقصر بيان الشارحين عن شرح لمعة من لمعات فضله و حاله،
1) كذا في المتن و يمكن أن يكون بدلاً من البجح اي الفرح و هكذا من البهج.
2) آقا بزرگ تهرانی در طبقات اعلام الشیعه، از دانشوران شیعه حدود سی دانشوری را که «محمدجعفر» نام داشته اند، به رشته تحریر کشیده است که شش تن از آن ها نیز پیشتر در تتمیم امل الامل نام برده شده بودند. و ما با همه تلاشی که داشتیم بالاخره نفهمیدیم که مخاطب این نامه کدام یک از آن سی دانشور است، احتمال می دهیم که یکی از سه دانشوری باشد که نام برده می شوند:
يفوح من طيب مسكته اريج (1)المسك الاذفر، ويفوج من شد و (2)ذكائه و فطنته شذّ العبير و العنبر.
ذهنه الحديد معدن لذهب الحقايق، و منطقه المعرب الكليد مفتاح لمعجم ابواب الدقايق، متى سطر خواطر خاطره الخطير كان كلّ سطر من تلك الاسطار كأساً مترعةً من مسطار حقايق الافكار، و اذا زبر سوانح ذهنه المنير جرى من تحت اقلامه الزابرة عيون اسرار البلاغة، و فاض من فوق زير كلماته الطيّبة طابة دقايق الانظار لبيت تلبّب الالبة، يبادرون الى بيدر لبّه لالتقاط لقاط الكمال و الفضيلة، اديب هيّاً من علوم الادب مادبة لمل يلبّب اليه للتأدّب بادابه الجميلة، يفكه الاحبّة من فاكهة اللسان بارطاب التفاكه و فواكه حلوا لفاكهة يتفكّهون به مدى الاحقاب، و يخرج لبّ ما في الكتاب عن لحاء الجلد ثمّ تفيده لدى النقل بقند لطايف البيان، فيكون نقلاً لشراب افاضة المعاني ينتقل به اولوا الالباب.
قلوب الاحباب صادية لعين مشربه ساعية اليها كانّها ساخته، و مسامع الاصحاب صاغية الى اصغاء لطايف صحبة التى هى جنّة عالية لا تسمع فيها لاغية: الالمعيّ الذي احاط بدر صدره بنور العلم احاطة الهالة بالقمر، مخدومنا و صاحبنا و مولانا الشيخ محمد جعفر، لا زال طوايف التوفيق حول كعبته كعبة عاكفه و طايفه، وضيوف فيوض التحقيق الى روضة قلبه مایله و ضايفه، لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات الشوق و لو جئنا بمثله مددا، و لو أنّ ما فى الارض من شجرةٍ اقلام، و ما على الاشجار من ورقة اوراق و ما فيها من الخطوط ارقام، ما نفدت ايضاً كلمات المودّة التي لا يحصيها احد غير الذي احصى كل شيء عدداً، فالاولى ترك الاستعانة بالملاقيط و الانفاس، و رفض الاستمداد من المداد و اعفاؤه من تسويد مطارف الصحايف و تطريس طروس القرطاس، و الصواب ثنى العنان الى صوب المطلب و صرف الهمّة نحو الاهمّ الاوجب.
فالمعلوم لديه ادام الله تعالى بركات العلوم عليه، أنّه ما تبّطنى عن ارسال العرايض مع أنّها في سُنّة الاخلاص من أوكد الفرايض إلّا الاحتراز عن تصديق ذاته و الاجتناب عن تضييع اوقاته، و إلّا فبوارق شوارق الوداد اظهر من أن تخفى، و درجات دقايق الاعتقاد اكثر من أن تحصى، و صدق صفاء الصداقة و الاخاء لا غبار عليه و انوار خلوص الاخلاص و فحفحة (3)الولاء باهرة لديه، على قلبه صدق الصداقة ظاهر، و للقلب اخلاص على القلب باهر، و كيف يستر عنه
ظهور الشوق و البلبال، و يخفى عليه جلية حال البال، و هو لم يزل من ساکنیه، و اهل البیت ادری بما فيه.
و بناء على المقدمات المذكورة كنت ناوياً أن لا اصدّع بارسال العريضة ذاته الشريفة المغضورة، فبينا أنا ذات يوم متذكّراً له بين يقظة و نوم، لا يدور في خلدى غير ذكره، و لا يحكي في صدری سوی فکره، اذ اتاني كتابه الذي تقرطت حراید (1)فقراته بفراید محاسن البلاغة و الفصاحة، و تزيّنت ملاح الفاظه و عباراته بجواهر الحُسن و الملاحة، مشعراً باسناد نسيان مع عدم وجوده الىّ، مخبراً عن مخبراً عن لزوم ذنب و تقصير بذلك عَلَىّ، فطويت عن تلك النيّة جانياً (2)، و رأيت ارسال النميقة لازماً و واجباً، و لقد ساء ذلك بالى، حتّى كانّني قد اوتيت کتابی بشمالی، و صرت مع ثبوت المراتب الماضية، قلت في نفسی یا لیتنی لم اوت کتابیه، فانّي مذ ثابت عن شرف خدمته و اقتعدت غارب الاغتراب، و حرمت من فيض صحبته لم اغفل ساعة عن ذكره، و لم اذهل لحظة عن خياله و فكره.
و دادك في الفؤاد نديم ذكرى *** و ذكرك في الضمير سمير فكرى
فالعجاب كلّ العجاب، من شاهد اعتقاد ذلك الجناب، فانّه قد شاهد مِنّى القيام بلوازم المحبّة مراراً، و النهوض لاداء وظايف المودّة سرّاً و جهاراً، و علم أنَّ احتمال نسيانه في مادّتي لم يتصوّر بصورة الامكان، و ان كان الانسان بساوق السهو والنسيان، و ايقن انّ هذا ابداً شعاری و دثاری، و مع ذلك كلّه لم يستحسن عقله بعض اطواری، و لقد شرّقت بغصّة هذه الحكاية، و لا يقصر احدٌ لسان شكواى عن طول هذه الشكاية، و لو جاء في مقام الاعتذار، بكلّ حجّة و معذار، اذ لا يعزب عن نفسه الذكيّة القُدسيّة، انّ العذر في مقابل ذلك من قبيل التواضعات الرسميّة، أنّ الانسان على نفسه بصيرة و لو القى معاذيره.
ثمّ لا يخفى على مرأة ضمير ذلك الجناب المدرى، انّ جوارح كلماته التي تضمّنت وصف قلبي بالحجري، من قوله في كتابه الكريم: «و اقسم بالبيت الذي حرم على ذكرنا طوافه، اعنى قلبه الحجر، قسم ذى حجر.» قد رمتنى بأحجار دامغة (3)و كلّمتنى بجروح شديدة بالغة، و كان الاحرى نظراً الى فرط اشفاقه ان يصفه بالذهبي لانه معدن لذهب خالص اخلاصه و وفاقه، اللهم إلّا أن يقال
انّ هذا هو المطلب، و لا حجر فيه لان الحجر قد جاء في اللغة بمعنى الذهب.
و لمّا قام هذا الاحتمال من حجر الاستشهاد، و نودی به فى فودى الفؤاد، قعد جابراً لانكسار البال، فعرق من سوء الظنّ في عرق الجحالة (1)و الانفعال، و ندم من طول ذيل الكلام في عرض الشكوى، و مع ذلك بعثني باعث حُسن الظنّ بصفح اخلاقك الشريفة على بعث هذه الصحيفة، اذ علم ان سيكون منك الرضا و العفو عمّا مضى، اقرّ بان لا عذر الى ان جزيتني بجرمي إلّا انّ عفوك لي عذر، فاعف عنّا و لا تؤاخذنا ان نسينا أو أخطأنا، فانّ المأمول من شمول اعطافك، و حسن قبول الطافک، ستر قبح وجه هذا الهفو، بسجاف عطاف اذيال الفنع و العطف و الحفو، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
*جواب مكتوب المرحوم السيد الماجد اقضی قضاه اصفهان (2)
ر.ك: حرّ عاملی، امل الامل، ج 2، ص 226-225؛ شیخ یوسف بحرانی، لؤلؤة البحرين، ص 138-135؛ محمدطاهر نصرآبادی، تذکره نصر آبادی، ص 162-161؛ شیخ عباس قمي، هدية الاحباب، ص 194؛ آقا بزرگ تهرانی، الكواكب المنتشره، ص 628؛ دائرة المعارف تشیَع، ج 3، ص 105؛ دانشنامه جهان اسلام، جلد دوم، جزوۀ ششم، ص 971.
لازلت تحكم و القضاء مساعد و الدهر ممتثل و ربّك ناصر، كم من سرور ادّاه کتاب جناب الاخ الاعزّ الفاضل العارف الذكىّ الذى فتح بامداد جنود التوفيق اقاليم الفضيلة و الكمال، و نصب في مضمار الفصاحة رايات البراعة و فاق ببلاغته على الاقران و الامثال، تهذيب احاديثه الصحيحة من شواهد استبصاره في مسائل الحلال و الحرام، و تحرير قواعد احكامه الصريحة هو الكافي لكلّ من لا يحضره الفقيه العارف بشرايع الاسلام، ينال من قلبه الاريب و صدره الرحيب عقود جواهر الدقائق الدقائق، و يصادف من ذينك البحرين اصداف لَألى الافكار و دُرَر الحقایق، احتوت لواطف صدره على لطايف الفضل و العرفان، و احاطت مدارك ذهنه بمفاتح البصيرة و الايقان.
1) كذا في المتن و يمكن ان يكون بدلاً من الخجالة بسقط النقطة في الاستنساخ.
2) سید ماجد بحرانی از محدّثان معروف و از دانشوران بنام شیعی است که پس از استعفای پدرش سید محمد بحرینی، قاضی شهر شیراز بود و سپس به مقام قاضی القضاتی اصفهان رسید. بیشتر تراجم نگاران و تذکره نویسان از او به نیکی و ستایش یاد کرده اند که وی به دو زبان عربی و فارسی نیز شعر می سرود. برخی نیز زندگینامه او را با زندگینامه پدرش در هم آمیخته و این دو نفر را یکی انگاشته اند که در این جا مجال تفصیل نیست.
احكم احكام مَحكمته المُحكمةِ بشواهد يشهد بها عقله المستقيم، و أسَّسَ بنيانها على تقوى من الله العزيز الحكيم، يحوط (1)حوّاط (2)امره حدود الشرع بضوابط الاحتياط، و لا ناقض لقضائه اذ يحكم بالحقّ و لا يشطط عنه و يهدى الى سواء الصراط، الراجح الوزن الذي يسوّى في ميزان منطقه العدل بين كافّة الخصوم المتكايلين، و یکتال بكفّتى اذنيه كلام كلّ منهم كيلاً، كيلا يحيف و يعدل عن الحقّ فيميل من البايس الى الثرى و يعيل (3)عن العايل (4)الى الغنى عيلاً، يسجل و يسجّل فيفعم سجل (5)المحقّ من حفظه ويطوى دفاتر دعوى المبطل كطىّ السجلّ للكتاب، و يحكم فحكمه الصادر عن الحِكمة حَكَمَة ترد شموس الخصمين ذلولاً و تثنى عنان جموحها الى طريق الانقياد و صوب الصواب، غُرّه الامائل و الاماجد، العالم السيد السند الماجد، لازالت اصول الدين راسخة في رياض عقایده، و فروعه مثمرة دانية قطوفها لا مقطوعة و لا ممنوعة، و لا برح لاِعلاء كلمة الاسلام اذيال فخاره و اعلام علمه و الوية اختياره مجرورة و منصوبة و مرفوعة، حيث فاح من ورود طيّبات کلماتش سمیم صحُة نفسه الزكيّة القدسيّة، و فاج من
رياحين عباراته اريح سلامة ذاته الجامعة لفضائل الملكات الملكيّة و الانسيّة، فيا حبّذا من صحيفة كاملة في ايصال الخاء الخيور من المسرّات و الافراح، شاملة لجميع ما يجمع الشمل من بشارات يزيح بها شرور الهموم و الاتراح.
و لمّا كان بعض ما نطق به ملقاطه الذى هو مفتاح لابواب الكمال، استخبار حقایق الاوضاع و استكشاف مجارى الاحوال، و بالشكر تدوم النعم و تزيد، و كان اظهار من اظهرها اقسامه الموجبة للمزيد. نقول الحمدلله الحكيم ولىّ الفضل و الانعام، على ما انعم علينا بعد ما بلانا بنهضات النصب و الالام، فنفض عنّا عجاج النوافض، و حمانا من حرّ نيران الحميّات المجوفة بافاضة ماء حيوة الصحّة التى هى لازاحة الاوصاب من اسرع النواهض، و اسبع علينا بلباس سابغة من الراحة و العافية، و كسانا سرابيل القوّة و جلابيب النفوض بالطافه الكافية الشافية.
ثمّ ان احاديث الاشتياق و اخبار حسن العقيدة، و الوفاق المستفيضة المتواترة، الواصلة الى القلب بطرق صحيحة من المحبّة و الوداد، و اسانيد موثّقة صريحة من الصداقة و الاتحاد، اشهر
من أن تجهل، و اكثر من ان تحرر و ترسل، لا طريق الى نقلها إلّا على سبيل الابهام و الاجمال، و لا حيلة في شرحها على التفصيل لاستحالته و خروجه عن حيّز الامكان و الاحتمال، فلذا نحيلها عن ضميره المنير و لا نرويها، و تطوى ذكرها لمعرفة ذهنه الخبير ولا نستقصى فيها، و نقتصر على ما هو من وظايف صدق الاخاء، و لوازم صرح (1)الموّدة و الولاء. مَن دعاء يصعد الى درجة القبول، ويرتقى الى اعلى ذروة الاجابة و الحصول، شرح الله للاسلام صدره، و ابدى ابداً من ذرى الكرامة و المجد بدره، ما اضاء مصباح الشريعة النبوية، بمحمّد و آله عليهم افضل الصلوة و السلام و التحية.
*[18] جواب مكتوب عالی حضرت المغفور المبرور میرزا سید مرتضی (2)
اتانی کتابُ منك احسب انّهُ *** هو السحر لا بل دون موقعه السحرُ
بنثرٍ يظلّ النظم يحسد رصفهُ *** و نظم للطف السبك يحسده النثرُ
اذا شنّف الاسماع درّ نظامهُ *** تیقّن كلُّ انّ مُرسِله بحرُ
ما اعجب دوحة الوداد الانيقة؛ كلّما تتناثر انوارها التي هي رسائل الدجم، زادت في النور و الصفاء وطوبى لتلك الشجرة الطيبة الوريقة؛ مما تتساقط اوراقها التي هي مهارق (3)الاخلام ذوى العهود الذمم، و ذمّت في النضرة و البهاء لله ثوباً جناب السيد الاجلّ الاكرم النبيل الزعيم، و المولى الافخم الامجد الصيرم الجليل الصهميم، الالمعيّ الفاضل اللقن الثقيف، و اللوذعىّ العاقل الشفن الحصيف، الحبل الزكيّ الثبيت العدبيّ النقّاب، البِدل الزكيّ الزّمبت العذبيّ العبقاب.
الذي قرّ بجوده كريمتا الكرم و السماحة، و درّ من فيض وجوده ضرعا البلاغة و الفصاحة، جدّه السعيد تاحی ریاض اقباله، و درکه السديد ماحی رسوم الجهل و اطلاله، سحاب همّته غمر الرداء، و شجرة رفعته اصلها ثابت و فرعها في السماء، نسخت سحایف دولته من كتاب الاقبال، و نسجت
1) خالص.
2) سید مرتضی عاملی اصفهانی (متوفای 1132 ق) از نوادگان صاحب مدارک که در فقه، حدیث و ادب، ماهر بود و در شعرهای فارسی خویش «علم» تخلّص می کرد. ر.ک: آقا بزرگ تهرانی، الکواکب المنتشره، ص 721؛ حزین لاهیجی، تذكرة المعاصرين، ص 127-126 و 125؛ سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 10، ص 117؛ محمد علی کشمیری، نجوم السماء، ص 223-222.
3) صحايف.
ملا بس عزّته من نابل النبالة و حابل العظمة و الاجلال، ضاق عن استقصاء مدايحه نطاق النطق و البيان، و قصر عن احصاء مناقبه تقصار الكشف و التبيان، ذى النسب المنيع و الحسب الرفيع، سلالة النجباء العظام نقاوة النقباء الكرام زبدة الامائل و الاعالى، غرّة المفاخر و المعالى، المعزز المكرّم المصلصل النقاف، المستغنى باشتهار مكارمه و مناقبه عن الاطناب في الالقاب و الاوصاف، شمس سماء السيادة و النجابة و الافادة و الافاضة و الرفعة و الجلالة و الاقبال، ميرزا سید مرتضی ضاعف الله تعالى قدره، و ابدى ابداً من فلك العزّ و الاعتلاء بدره، اذ کسانا سرابیل الاهتباص و الفرح باتّحاف نسخة شافية تحوى على مفوّح قلوب الاخدان من صحيح خير (1)صحّه ذاته، و قمضا جلابيب الابتهاج و البحج بارسال كتاب كريم ينطوي على مفرّج كروب الخلّان من صريح بناء معافاته.
نبغت شموع استقامة مزاجة الردوس من فوانيس كلماته الباهرة، و بزغت شموس انوار سلامة وجوده المرغوس (2)من مشارع عباراته الزاهرة، يعطَّسُ من ادمغه ليالي الفاظه عطاس غرر المعالى كالنجم الناجم (3)، و يبتسم من مباسم اغصان سطوره اظهاره دُرّر البيان كالثغر الباسم، تحلّ اسرار نكاته اللطيفة في تجاويف الارقام محلّ الدرر فى الاصداف و الثمار في الاكمام، و يجرى زلال استعاراته الطريفة فى عيون تضاعيف الكلام، مجرى الانوار فى الاطراف و الارواح في الاجسام، توشّح طلی حسان فقراته بوشايح الطلاوة على نظامٍ يحسده عِقد جُمان الخرايد، و تحلى لميُ ملاح عباراته بظيان (4)الحلاوة على كيفية يغبطها شراب رضاب النواهد، يفوح من عطر الاشفاق شمايمه، و تنفح من قطر الحُبّ و الوفاق نسايمه، ففي كلّ شطرٍ منه روض من المنى، و في كلّ سطرٍ منه عقد من الدرر.
و لقد حشمتني نشوة هذه الغليس (5)، و اغارت سكرة تلك السلافة منى على جامع الهويس، و لذا لم اقدر على تأليف كتابٍ يستحسن لذي العقول، و لم يتات لى الايتان بترصيف جواب يتلقى بحُسن القبول، و مع وجود هذه الحال فوجه عدم انتظار سلسلة المقال ظاهر على من كانت مرايا الاعتبار يمناه، و عند ثبوت هذا العذر في قصور الكلام فصدق انصاف من استمسک
بذيل الاسحاح و الاكرام عاذر لانفصام عراه، و انقطاع لحمته و سداه. لا زلتم مكرّمين بتكريم التلطّفات الخاقانيّة، مشرّفين بتشريف التوجّهات السلطانيّة، ما ارخت الايّام اذيالها، و استدلت الليالي اسدالها.
البارحة بيّتنى بتاريح الشوق الى ان ودّعت دعة الكرى (1)و اكتريت مطايا ثواقب الرويّات لطيّ عياهب السرى، فانهضت ما قعد من جزم النيّة للقيام بجواب كتاب انتسج فيه مخطّط سِدل سَواد الارقام على البياض انتساج سنديل ليلة القدر على الصباح، و ايقظت ما رقد من عزم الطويّة للنهوض بردّ خطاب مستطاب انتظمت جواهر الفاظه على اعراض السطور انتظام عقود الجمان على خدود الملاح، لم يمسس ابكار معانى عباراته عدا بدیع بیان خاطبه، و لم تنفقر فرايد نكات فقراته الا بمشقب قلم صاحبه.
ثمّ ركبت منشأت سفاين العنف تبعاً لتواني دقايق الانظار بغواير الفكر، و شققت امواج الخطرات الوهم غايصاً على لألى عمايق الافكار بغوايص النظر، لالتقاط درر لعلّها تليق نتارا (2)العالى مجلس جناب السيد السند الاجلّ الاعظم الاكرم التقىّ اللابس من لباس التقوى اثواب حسن الثواب، و السرىّ المنتمى الى شجرة السيادة نخل سروه النامي في رياض مكارم الاداب، الذي احرز جميع مراتب علوّ القدر و المكان بكرايم الاخلاق، و حاز قاطبة مناصب نباهة الشابّ بالارث و الاستحقاق، سعادة جدّ اجداده الكرام من خصايص اقباله، و سلافة دولة اسلافه العظام ليست إلّا في جام احواله، ورث المفاخر فاخراً عن فاخر، و روى الفضايل كابراً عن كابر، زيّن سماء الفضل بسواطع كواكب الافادات، و سقى رياض العلم بنوابع كواكب الافاضات، لو استضاء الليل من رايه المنير غدا نهاراً، و لو اقتدح بالنبع للمستشير لاورى ناراً، تجملت عذاليج عرايس الدولة و الاقبال بحسن ادابه الجميلة، و اخضرت غساليج غرايس الفضل و الكمال من شأبيب افاضاته الجزيلة، تفتخر بحسن صفاته المليكة محاسن الاداب، و تباهى ببهاء ذاته القدسيّة محامد الالقاب، شمس فلك
السيادة و النجابة و الرفعة و الفضيلة و الدين ميرزا سید مرتضى وفقّه الله تعالى لما يحبّ ويرضى، فنصبت موادّ مناهل المقال عن الانسجام
في صٍحايف (1)صحايف الولاء، و تنكبت نوادّ مخالج البال عن تطرير مطارف الطروس بطرايف الانشاء، لم يسمح تشطّر (2)ضرعى الاجتهاد بتميرة يرتوى بها ظماء الهواجر، و ما رمى قدح زناد السعى بشرر يستصبح منه سراج هواجس الخواطر.
اذ اندمج ذلك الكتاب الكريم على جوامع الفصاحة بحذافيرها، وجرف سلع لطايف الانشاء فلم يغادر منها غداره و ادمج فنون البلاغة بحذاميرها، فما ترك تريكة يلتقطها بعض السيادة، و لمّا شمس ادهم ليل الاجتهاد فلم يقمر، و اقمر دهماء غراس الاعتداد فلم يثمر، تمارض صحيح العقل إلّا عن ظفرة مسافة المرام، مختصراً على اظهار نبذ من الشوق و الغرام، و تعلّل سليم الرأى إلّا عن طىّ زليّة طول الكلام، مقتصراً على عرض الدعاء و السلام، لا زالت اعلام قدره العالي شامخة، و اصول مجده المتعالى راسخة، ما كانت الجبال اوتاداً، و انبسطت الارضُ فراشاً مهاداً، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
*[20] ايضاً جواب مكتوب المرحوم السيد ماجد غفرله (3)
ايا ماجداً ادنی فضایل مجدِهِ **** يجلّ عن الاحصاء و العدّ و الحصرِ
بعثت لنا درّ الكلام قلايداً *** و لا عُجبَ (4)أن يصدر الدرّ عن بحرِ
المرجوّ ممّن شرح الصدور بترجّي لقاء الاحباب رجاء حسن القضاء، و حبّب الى القلوب دوام صحّتهم على مرّ الدهور و الاحقاب حبّ طول البقاء، كشف غطاء النوى من البين، و رفع عثاء البين من ضياء العين، لتقرّ عيون شواهد الامال بمشاهدة من فتح باكفّ التوفيق غبائي العلم و العمل، و اخرج من ذينك البحرين دُرّ سعادة سار صيت بهاءه في الامصار مثل المثل، قاض اذا التبس الامران عَنَّ له رأى يخلّص بين الماء و اللبن، القايل الصدق فيه ما يضرّ به و الواحد الحالتين السرّ و العلن، الفاصل الحكم عىّ الاولّون به، و المظهر الحق للساهي على الذهن.
اعنى جناب الالمعيّ اللوذعىّ الاربحىّ التقى الورع الراشد، البلمعيّ العالم العامل الكامل
الفاضل البُهُور (1)السيد السند الماجد، شرح الله دائماً للاسلام صدره، و ابدى ابداً من فلك المجد و الاكرام بدره، كما اكتحلت لواحظ الّتي بملاحظة سواد كتابه الكريم الذي انبجست من فيض حصوله مناهل الصدور، و انفحت بنسايم وصوله غرايض الورود، كبراعم اغراض مَن تشرّف بنادی الحضور، تشوفت خراید اسرار البیان ببدیع منواله، و تشنفت خفایر غوامض المعاني بالدرر التي انتثرت في اذياله، من خصال اذا نظرت اليها نضمت لي غرايب المنثور، خيوط سطوره الحصيفة رتايم الذكرى للخلّان، و سواد حروفه الرصيفة كانسان العين كحل الجواهر لعين الانسان.
ثمّ انّ درجات الاشتياق كدقايق الودّ و الوفاق، أكثر من ان تحملها حوصلة عنادل النطق و البيان، و ازيد من أن تشملها قريّة مُطوّقات الاقلام تغرّد بها على اغصان الاسطار للفسر و التبيان، مع انّه دام مجده فى متن القلب دارٍ بشرح ما يدور في حواشيه، و اهل البيت ادرى بما فيه، فلذا عطفت عنان لسان المقال عن ارتقاء مدارجه، و حملت اعباء نقله على حارك لسان الحال ليصعد دری معارجه، مذيلاً خلل المقال بطرار الدعاء، و مُبدّلاً ذكر مجارى الاحوال بالتماس اعلام ما سنح له من الهمام الى حين اللقاء، وحيث طوت اليراعة مسافة المرام، و بلغت منازل الختام، ختمت صحيفة الكلام بمسك التحيّة و السلام.
*[21] جواب مكتوب المرحوم الشيخ على العاملي طاب ثراه (2)
ر.ك: شيخ يوسف بحراني، لؤلؤة البحرين، ص 86-85؛ آقا بزرگ تهراني، الكواكب المنتشره، ص 546-545.
لله دَر جناب الف (3)الفضيلة مذ نشا فكانّما سقى اللبان بها صبيًا مرضعاً من درّ علىّ رُبِّي في حجر امّ تومة الادب، و بحر لجّىّ يموج بغوارب الفضل على مشتمرى سفاين الجدّ و الطلب، خلف صدق اغترف من مجار حقایق ابائه الراشدين؛ و اقتبس من مشكوة فضائلهم الساطعة الى يوم الدين، فاصبح تاحياً لرياض علوم الدين بهداية جدّه السعيد الهادى الى مسالك شرايع الاسلام، و اضحى
1) بهر الرجل اى فاق أقرانه.
2) شیخ علی عاملی مشهدی (1103 - 1013 ق) از نوادگان شهید ثانی و دارای تألیفات بسیاری است. وی اخباری مسلک و با اهل اندیشه و فلاسفه به شدّت مخالف بود. در ردّ ملّا محسن فیض کاشانی و محقق سبزواری صاحب کفایه در فقه، کتاب ها و رساله ها نوشته و آرای عالمانه آن ها را بویژه درباره غنا و موسیقی و... برنتافته و بسیار بی باکانه به آن ها تاخته است...
3) «آلف» و «إلف»: الصديق و المؤانس و المعاشر.
ماحياً لاشواك شكوك طلبة اليقين بقواطع الادلّة القاطعة عن مدارك الافهام، نتيجة مقدّمات العقل و الحجي، و ثمرة اغصان الفضل و النهى؛ ادیب رست للعلم في ارض صدره جبال، جبال الارض في جنبيها قفٌ؛ فوا عجبا منّي احاول وصفه و قد فنيت فيه القراطيس و الصحف، مولانا الشيخ الفاضل التقى التليّ؛ و مقتدانا قفىّ مروّجى ملّة مدينة العلم و سمىّ بابها العلىّ؛ لا زالت ابواب الهداية مفتوحة بتزبير مفاتیح اقلامه، و صدور الاحبّة مشروحة بتنوير مصباح لفظه و اكرامه، اذ سقانی بَدر ما لمراضعه فطام؛ و حبانى ثقى عروة ليس لها انفصام؛ من شكر الله عمّ نواله على صحّة تلك الذات الجامعة لمحاسن الصفات؛ و سلامة ذلك الوجود الجالب لانواع الخيرات و البركات.
بعد التشرّف بمطالعة كتابه الذي تغّنجت ملاح عباراته البليغة بدلال دلايل الاعجاز؛ و تبرّجت حسان فقراته الفصيحة بوشاح شواهد الاعلاز؛ كاني المعانى فى فصاحة لفظه نجوم الثريا او خلايقك الزهر فاخذته حرزاً لهياكل الامال، و جعلته تتميماً لعضايد الاحوال، محترزاً به من سوء مجارم الزمان، و متعوّذاً ببركاته من شرّ دهارس الدهر الخوّان؛ راجياً مِن منن الله عظمت نعمته؛ أن يشرّفنى بشرف لقائه الذي هو احلى من حيوة معارة؛ واحبّ من وصل الحبائب بعد الصدود و الاصادة؛ و لقد ازّنى خلوص الوداد الذى هو على صفحة الفؤاد اوعث نسياناً من ذكر دهور الشبائب؛ و اعزّ انمحاء مِن رسم خطوط الاكفَّ و الرواجب.
بعد طیّ صفايح الشوق و الغرام؛ على بسط بساط اظهار المرام؛ ملتمساً منه دام ظلّه ان يظلّل علىّ غمايم الطافه التى هى غمر الرداء؛ و يذكرنى مع مَن يدعو له فى مظانّ الاجابة بصالح الدعاء؛ فقلتُ كلّا و هل ذلك إلّا تحصيل الحاصل؛ و اعلان ما كتمانه اولى نظراً الى تأكّد الارتباط المسئول عنه و السائل؛ فانّ سواكب غيوث توجّهاته سادلة على الغايب و الشاهد، و بوارق شموس التفاته شاملة للذاهب و العايد؛ كالبحر يقذف للقريب جواهراً جوداً و يبعث للبعيد سحايبا، و الشمس في كبد السماء و ضوءها يغشى البلاد مشارقاً و مغاربا، و المتوقّع من مكارمه السامية تكريس بناء الاتحاد، و تأسيس اساس الاخلاص و الاعتقاد، بادامة اعلام حقايق الحالات، و اقامة اذان سوانح المهام الى طلوع الصبح الملاقات.
المسئول من مجيب الدعاء الخالى عن شوايب الرياء، الحرى بالاجابة الواصل سهمه المارق عن جنيّة عرض المرام الى غرض الاصابة، ان يديم بقاء حضرة المولى الكريم المعروف بالعلم و العرفان، الموصوف بالجود و الاحسان، قطب سماء الفضل و الشهامة، مركز دايرة العزّ و الكرامة، قدوة الاكارم
يقتدى به كلّ غير الرداء في صلوة الصّلات، واسوة ذوى المكارم يقلّده كلّ من اجتهد من سالكي مسالك العطاء في سبيل الخيرات، كهف الحاجّ و المعتمرين، مولانا الاعزّ الاكرم فلان، حمى الله تعالی حماه و وقاه من كلّ سوء و حماه، إذ منَّ على الداعى لبقاء الاحباب، الراجي لخير هم و صلاحهم في كلّ باب، بارسال كتاب كريم شهدت بفضل براعة بوارع الارقام، و نطقت بسبق يراعة نواطق الاقلام، کشفت حسان فقراته عن ظهور حسن الاخاء، و تفتقت حسان فقراته عن زهور المحبّة و الولاء، فحرّك شوقاً لا يزال في البال بل في ساير الجدّ تزايده، و بعث توقاً لا ينفكّ عن الخَلَد و زایده، فلا زال بیت جوده المبنى على نخترى الخير في كلّ باب معموراً، وسعيه الجميل المبتداء من صنعآء الطويّة في طيّ طريق الثواب مشكوراً.
و بعد اهداء هدى الدعآء البالغ كعبة الاجابة، فالمنتهى الى ذلك الجناب الذي تنتهى اليه ماثر النجابة، أنّ وردة عريضة المرسلة الى مقرّ الخلافة الكبرى، و مستقرّ الملكة العظمى، في استدعاء رخصة الحجيج من طريق الاحسى، قد فتحت في حديقة حضور اولياء الدولة القاهرة، و عرضت باسرها على اركان السلطنة الباهرة، و لمّا فاح من طىّ ارقامها ريا الخلو من الرياء في عرض المراد، و فاج من مسك ختامها اريج صدق الولاء و خلوص الاعتقاد، تلقّوها بالقبول، و جعلوها مفتاحاً لباب اجابة المامول، فرخصّوا حاجّى البيت العتيق، و اذّنوها في الناس بالحجّ من تلك الطريق، فالطريقة الانيقة الوفاء بما عهدتم في امر حجّاج بيت الله الحرام، و رعاية ماعاهدتم فى عابرى سبيله الاحقاء بوظايف الاعزاز و الاكرام، فانّ الكريم اذا وعد وفى، و من او فى بما عاهد عليه فله الجزاء الاوفى، مع ما في ذلك من ترويج الملّة الباهرة، ومنافع اخرى لمن يريد الدنيا و حسن ثواب الآخرة، و لمّا صدّ القلم عن حصر فوايده الجمّة، و احصر عن عدّ عوايده المهمّة، عاد عن الاحرام لبسط الكلام، و أرسل هدى التحيّة ثمّ احلّ بوادي السلام.
إنّ قلباً صارياً قد اغترف ابداً من عين افاضاتكم الجارية في القلوب مجرى المهج كيف يتروى بما في الرقيم من رشحات الارقام، و ان صدراً ضيقاً قد انشرح دائماً من تقرير شارح افاداتكم بلا جرح كيف ينشرح بما في متن الكتاب و ان بسط بتحرير الاقلام.
لیت شعرى متى يرتفع حجاب البين من البين، حتّى يتنوّر البصر برؤيتكم و يصير بها القلب الكتيب قرير العين، ما حال من تنعّم دهراً من نعمة مواصلة احبابه العظام، ثمّ ابتلى ببلاء مهاجرتهم
و تألَم منه بانواع الألام، انّه من ذلك لفي عذاب اليم، يستعذب التعذيب فيه كانّما جرع الحميم هي البرود السلسل، ام كيف بال غريب تمتّع حيناً في جنّة صحبة اصحابة الكرام، ثمّ ناى عنهم و احترق بنار الشوق و الغرام، أنّه من ذلك لصالى الجحيم، لا غرو ان يصلى الفؤاد بحبّهم ناراً توجّجها يد التذكار.
قلبي اذا غابوا يصوّر شخصهم فيه و كلّ مصوّرٍ في النار، ارايت انّ البليّة لاىّ يومٍ ليوم الفصل و ما ادرك ما يوم الفصل، (1)و السماء ذات الرجع، و الارض ذات الصدع، انّه لقول فصل، و ما هو بالهزل (2)، و قاكم الله شرّ ذلك اليوم و لقّاكم نضرةً و سروراً (3)، و جزانا بما صبرنا من شرف لقائكم و تشريف بقائكم جنّة و حريراً، أنّه على ما يشاء قدير، و بالاجابة جدير.
خطوات ذكرك تستثير مودّتي *** و احسّ منها في الفؤاد دبيبا
لا عضو لي إلّا و فيه صبابة *** فكأنّ اعضائى خلقن قلوبا
من فرايض العرايض الى جناب عزيز مصر الفضل الذي حوى الفضايل الى حدّ ليس لاحدٍ في رسم الادب حدّ تعريفه، و ترفع شأنه العالى الى مرتبة لا تصل ايدى الالفاظ و العبارات الى ذيل نعته و توضیعه (4).
بعد عرض الدعاء وبسط الشوق البالغ حدّ الانتهاء، انّ يُوسُفَ كتابه الكريم قد اجمع فيه الاخوان، فالقوه فى غيابت جبّ النسيان، فلمّا وردوا قالوا تركناه عند متاعنا فأكله ذئب الذهول، و جاؤا بقميص خبره متلطّخاً بدم الكذب خليقاً بالرد و عدم القبول، و لعمرك أنّهم قد كسروا قلبى بهذا الجير (5)حتّى ضاق صدراً، و شقّ عليه قميص الصبر و لقد حقّ القول على أكثرهم فهم لا يؤمنون بغياً و عتوّاً، و جحدوا به و استيقنته انفسهم ظلماً و علوّاً، اخذوا اوّلاً في الانكار حتّى أنّهم لم يقرّوا فيه بنيانهم، و أصرّوا على ما قالوا و اقسموا بالله جهد ايمانهم، ثمّ لمّا علموا انّني لا اترك الدعوى
و نكسوا على رؤسهم لقد علمتُ ما هؤلاء ينطقون، اذ قضى الامر و هم في غفلة و هم لا يؤمنون، و لقد يئستُ من نيل المرام لديهم، تقاعدتُ عن القيام عليهم، و لم استفت فيه منهم احداً، عسى ان يهدين ربِّي لأقربَ مِن هذا رَشَداً، و لم يؤاخذهم بما نسوا و لم ارهقهم من امرهم عسراً، عسى ربّى ان ئوتين خيراً منه و سيجعل الله من بعد عسر يسراً.
فالمامول من مراحمك أيّها العزيز متى سمعت بوفودهم، اما اوّلاً فالامر باحضارهم بعد و رودهم فاذا جاؤك فاسئل به خبيراً، فانّهم لا يظهرون عليك و لو كان بعضهم لبعض ظهيراً، و جادلهم بالتي هي احسن فسوف يكون لزاماً، و من يفعل ذلك يلق اثاماً، و امّا ثانياً فتثنية الالطاف بارسال رسالة اخرى، و لو مننت علىّ باتحاف مُسوّدة الاولى ايضاً لكان اولى و احرى، لكن على يدى مَن لا تكون قدماه في و حل الكسل و الاهمال، بل يطير باجنحة السرعة و الاستعجال، فانّ سفرنا هذا قد انقضی اجله و مالت شمس عمره الى الصفرة، و سوف تغرب في مغرب اخر الشهر بناء على الشهرة، ثمّ يطلع بدر لقاء الاحباب من مطالع فنسكن من حركات التعب و نستريح في مهد الراحة و فراغ البال، و نخرج من نار البعاد و ندخل جنّة الحضور، فنقول الحمدالله الذي اذهب عنّا الحزن انّ ربّنا لغفور شكور. و لمّا قرب زمان رجوعنا اليك، و حان اوان و فودنا عليك، لا نستدعى من مكارمك ارجاع الخدمات، بل نقتصر على ذكر ما ذكر، و نلتمس منك التوجّه و حسن الالتفات، لازلتم سالمين من طوارق الليالى و حوادث الايّام بالنبيّ و اله عليهم افضل التحيّة و الصلوة و السلام. (1)
القرآن الحكيم و الاقتباس من آيات الفرقان العظيم لا يخفى على القارى الكريم البتّة.
*[25] جواب مکتوب السید الرشید ابن الشرف سعد بن زید المسمّی بسعید (2)
المسئول من الله العزيز الذي يسمع تلبية من لبّاه، و يجيب دعوة الداع اذا دعاه، ان يقيم مقام الشرافة و السيادة، و يديم موقف الكرامة و السعادة، ببقاء المولى الشريف الكريم، الخليق لدى الخليقة بوظائف التعظيم و التكريم، كهف الحاجّ و المعتمرين، مرجع طوايف الانام في ذلك البلد الامين، راعى الرعية، و باسط العدل في البريّة، كعبة المجد، و انسان عين التهامة و النجد، نخيطة
السلالة السعديّة في الورى، و نقاوة نتائج النامية فى حجر امّ القرى، جامع الفضائل السنيّة، حاوى المناقب الحَسَنيَّة، اعنى حضرة فلان حرس الله تعالى علاه، كما جعل جميل المائر و جليل المفاخر حلله و حلاه.
اذ منّ علىّ بالقاء كتاب كريم لقانى منه نضرة و سروراً، و لمّا رايته حسبته لؤلوءاً منثوراً، و كان كلّ سطر منه مفتاح لابواب اسرار البلاغة و دلائل الاعجاز، و منوال نسج عليه من مشيق بديع البيان، و انيق المعانى ما لا يحيط بوصف مساواته لحدّ براعته الكلام دايرة الاطناب مع كونه في غاية الايجاز، فلا زال بيت وجوده الشريف معموراً، وسعيه المبتداء من صفاء الطويّة في طيّ مسعى الوداد مشكوراً.
ثمّ لا يخفى على ضميره المنير و خاطره الخطير انّ المحبّ لم يبسط في باب سماجة فلان بساط الشكاية، و لم يكشف عند أحَدٍ من أولياء الدولة القاهرة عن مساويه التي جاوزت النهاية، و لكن الحجيج الذين كانوا كالاسرآء في يديه، و لم يجدوا سبيل التخلّص من سوء سلوكه في الطريق قد و ثبوا عليه، فبالغوا في بثّ شكواه، و حالوا بينه و بين الوصول الى ما كان يرجوه و يتمنّاه، و لعمرك أنّه كان حريّاً بذلك، حقيقاً بان يقع فيما حفر لاخوته من أبار المهالك، و لقد ابتلى بجزاء سوء الطينة، و كلّ نفسٍ بما كسبت رهينة، و المرجوّ من ذلك الجناب، زاده الله تعالى شرفا و تعظيماً في كلّ باب، تأكيد اركان الموالاة بارجاع سوانح الخدمات، و رفع قواعد بيت الاخوّة الايمانيّة، بخير الذكر الذي هو الدعآء في تلك الاماكن الشريفة الربّانيّة، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
*[26] جواب کتاب الشريف سعد بن زيد (1)
غبّ حمدالله الذى جعل الكعبة البيت الحرام مثابة للناس و قياماً، و الصلوة على رسوله الامّيّ الذي كان لساير الانبياء و الرسل اماماً، و على اله الذين استحقّوا مِن كلّ مَن صلّى الى القلبة تحيّة و سلاماً، و الذين اقتدوا بهم اولئك يجزون الغرفة بما صبروا خالدين فيها حَسُنت مستقرّاً و مُقاماً.
و بعد فالذى ندبنى الى مستحبّ ارسال العريضة، قضاء ما هو الواجب من ادآء سنّة الفريضة، اى تسوية حديقة الولاء، لغرس شجرة دعاء اصلها ثابت و فرعها في السماء، تزدان بثمرة دوام الدولة الكريمة، و قوام ملكة الباهرة القويمة، يتمتّع باقتطافها جناب المولى السيد الامجد الاسعد الشريف
1) باز به پی نوشت نامۀ دوم مراجعه گردد.
الجليل الكريم، الاولى بوظايف التبجيل و التعظيم، و شرايف التشريف و التكريم، السعد الذابح لفحول الحسّاد و كباش العدى، و البحر الضارب عدد سفاين الحباب الخبية ضروب الندى، الكريم الذي قلّد جيد المفاخر بجوده الفاخر، و اعترف بفضله الزاهر كلّ من اغترف من بحره الزاخر، ارتفع في رتب السيادة مكانه، و تزيّن بوجوده الشريف عصره و زمانه، کشف بانوار العدل ظلم المظالم، ولم يخف في ذات الله سبحانه لومة لائم، لله بلاده من باسلٍ اَمِنَ بسطوته ذلك البلد الامين، و عادلٍ عمرت بعدله و نصفته دیار معايش الحجّاج و المعتمرين، اسمِع به و اَبصر اذ سالت با عناق مطيّ ایادیه اباطح امال السائلين في الحلّ و الحرم، و نالت ايدى حوايج المحتاجين اذيال نائله المتناول لطواف العرب و العجم، شجو حسّاده و غیظ عداه ان يرى مبصرّ و يسمع واع، سدته السنيّة نجد المجد و الكرامة، لا نجد بكّة و التهامة، و مقام الفضل العميم، لا مقام لابراهيم، و حجر العطاء الجزيل لا حجر اسماعیل، و موقف المعروف لجماعة ذوى الحاجات، لا موقف جمع و عرفات، و حضرته العليّة كعبة المحتاج لا كعبة الحجّاج، و مشعر الكرم لا مشعر الحرم، و منى الضيف لا منى الخيف، و قبلة الصّلات لا قبلة الصّلوة،
اعنى الحضرة الشريفة، السعيدة السعدية، لازال سعيه الجميل في اغاثة اولى الارب مشكوراً لدى الموالى و المعادى، و بيت شرف النسب و الحسب معموراً بسبوغ احسانه الذي سواء العاكف فيه و الباد، و غمر ابدأ بالسعد ناديه، و غمر دايماً اهل التهامة النجد و بخوام اياديه.
و بعد الفراخ من صلوة دعائه يستحبّ تعقيبها بشكر بعض الائه، و هو القاء كتاب كريم يشعر بسلامة تلك الذات الكريمة، و بقآء وجوده الشريف باقياً على ما عوهد عليه من عهود المحبّة القديمة، حبّذا من رقيم ليس في كهف البلاغة معادل يعادله، و لا في مقام حسن الضياعة مشاكل يشاكله، و يالها من بطاقة فوق الطاقة، وضعت في مغاني ابداع المعاني بلاغة بديع البيان في فصاحته، على طاق لا تصل اليه ايدى فصحاء الزمان الباسطين مايدة حلاوة الكلام و ملاحته، فالمامول من مكارم خلايقه الحسان، الخليقة بالاحسان، و فضایل محاسنه السمان، المحيطة بكل فضل و احسان، تكرير هذه العطية الكبرى، بالمنّ بها مرة بعد أخرى، امراً بسوانح خدمات هذه البلاد، اذ السعى فيها من لوازم صفاء الولاء و خلوص الوداد، مبشّراً بدوام نعمة السلامة لتلك الذات القدسيّة، ذات الفضايل المَلكيّة و الانسيّة، فإنّ هذه البشرى انتهى من المنى و هذه الضلة العايدة الذُّ من الغنيمة الباردة، اعد ذكر نعمان لنا انّ ذكره هو المسك ما كرّرته يتضوّع، و لمّا طوت ظبي الاقلام بيداء المرام، و بلغت بنوافج الكلم الطيّب منازل الختام، ختمت صحيفة الكلام بمسك التحيّة و السلام.
اشرف هديّة يهدى بها الاحبّة، و اكرم تحفة يتحف بها الساعون في مسعى صفاء المحبّة، سلام لا رتقى بسُلَّمِ الاحصاء درجاته، و لا تحصى بحصى البيداء و جمار البطحآء بركاته، و ما احقّ بهذه التحيّة، و اخلق بهايتك الدعوة الكريمة ذات المواهب السنيّة، جناب السيد الشريف الجليل المولى بشرايف التعظيم و كرايم التبجيل، ناصب لواء المجد و الشهامة، رافع بناء الشرف و الكرامة، سابق فرسان الاحسان، فارس مضمار البرّ و الامتنان، غرّة ناصية المكارم و الماثر، قرّة باصرة المعالى و المفاخر، شمس فلك السيادة، بدر سمآء الرفعة و العزّة و السعادة، كهف الحاجّ و المعتمرين في ذلك البلد الامن، عزيزنا الكريم النجيب الحسيب السيد فلان، حرسه الله تعالى من مكر الدهور ماكرّ الجديدان، و البسه برد البهجة و السرور ما مرّ الابردان.
كما سرّنا بالقاء كتاب كريم مشعر بصحّة ذاته القدسيّة، مبشر ببشرى سلامة حالاته عن المكاره الافاقيّة و الانفسيّة، و ممّا يضاعف لنا المسرّة، و يزيد على قرّة العين قرّة، أن تكون هذه الحسنة مقرونة بالنما و الزيادة، و هايتك العايدة موصولاً بدؤها بالاعادة، لازلتم في دولة تبلغكم منتهى الامال، و تكشفكم ذات اليمين و ذات الشمال، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
اتانی کتاب من كريم جنابكم، فصيح صريح الصدق في اللفظ و المعنى، سررت به حتّى ظننت بانّه کتابی و قد اوتيته بيدي اليمنى، ما احبّ كتاب الاحبّة، لأنّه يبدو منها صفاء المحبّة و يتجلّى فيها صورة حالهم على الوجه الاحسن، و يتمثّل فيها فراغ بالهم عمّا يستفرغ المجهور في صرفه من النوايب و المحن، مثاله ماتراى فى مرايا فضايل السيّد الايّد الالمعىّ، و تبدى من و ذایل رسایل المولى الصديق الوفيّ اللوذعىّ، المعترف بمائره الفاخرة ذوو المجد و الكرامة، و المغترف من بحار فضائله الزاخرة افاضل النجد و التهامة، منهل ذوارف العوارف، منبع لطايف الحقايق و المعارف، واقف مواقف الفضل و الكرم، عالم معالم الهدى يهدى للّتي هي اقوم، جامع الشمايل الحميدة، حاوى الفضائل العديدة، مشرق شمسى المعقول و المنقول، مجمع بحرى الفروع و الاصول، المفيد المرتضى، الذي بلغ في العلم اطوريه، و فى الفقه حدّاً نفر من كلّ فرقة طايفة ليتفقّهوا في الدين لديه، امتدّ في طريقة البراعة بابه، و برع في طريق الفضل حتّى شقّ على من شق غباره اتباعه، ناشر لواء السماحة، باسط بساط البلاغة و الفصاحة.
اعنى الفاضل الموفق المؤيد مولانا الحسيب النجيب السيد فلان، لازال عامراً لديار الفضل
و بلاده [و] ناشراً لأعلام طرائف العلم و بلاده. فدونك كتاباً كريماً قد القى اليّ فاقرّ عين الرجاء بلقائه، و ورد علىّ مشعراً بسلامة ذلك الجناب و دوام بقائه، فلله ثوباً قلمه الكاسي عواى الاماني، الناسج على منوال البلاغة خبير الحبور من نابل البيان و حابل المعانى. یاله من رقیم جری مجری بئر زمزم في تروية كلّ صاد لعين السلامة، و كتاب كريم يتنافس فيه كلّ من تحلّى بحلية الفضل و الكياسة، حوى من اسرار البلاغة و دلايل الاعجاز، ما لا يفتح ابواب مفاتحه بمفتاح الاطناب فضلاً عن الايجاز، و لمّا اتى منك الكتاب الذي حوى قلايد سحرٍ للبيان حلال، و همّت به حتى تو همت لفظه نجوم ليال او سموط لال، و المرجوّ من خلايقكم الحسان، اعادة هذا الفضل و الاحسان، و افادة المنّ علينا بالدعاء فى تلك الاماكن المشرّفة التي هي لاجابة الدعوات اشرف مظان، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
احسن الاحاديث المنقولة عن ثقات اقلام الاحبّاء، هو الحديث الوارد عنها بطريق يخبر عن الوداد و صدق الولاء، مثل ما رواه القلم بطريق الحسن، من بديع البيان المسند بسند اقوى و احسن، الى فصاحة من فتح ابواب اسرار البلاغة بمفتاح البراعة، و حاز بها في مضمار حسن الضياعة قصب سبق اليراعة، و هو العالم الاريب الفاضل الالمعيّ، و العارف الاريب الكامل المتوقّد اللوذعىّ، ناشر الوية الحقايق و المعارف، ناصب اعلام الدقايق و اللطايف، فارس مضمار الانظار الدقيقة، غايص بحار الافكار العميقة، المؤيّد بالهدايات السرمديّة، و الموفق السعادات الابديّة.
المحقق البارع الذى فى مختصر من دروس فضله بيان لشرایع الاسلام، و ذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد، و فى لمعة من مبسوط علمه ايضاح لقواعد الاحكام، و تذكرة لمن حاول منتهى المطلب و رام غاية المراد، بارشاده المفيد، ما احقّ لفرسان حلية الكلام، و ملاعبى اسنّة الاقلام، ان يكونوا من خدمه، و اخلق لمن تردّد فى طريق البرّ و التقوى ان يعترف جازماً من غير ان يقدّم رجلا و يؤخّر اخرى بتقدّم قدمه.
اعنى المولى الفايز من الفضل بالقسط الاوفى، صديقنا الشفيق الوفىّ الشيخ فلان، لازال قائماً باحياء علوم الدين، و اعلاء كلمة الحقّ و اليقين، فأنّه مع الارسال مسندالرواية، و مع كونه مرفوعاً الى المرسل اليه صحيح الاسناد الى جنابه الحامل من قلمه راية الدراية، و لقد صحّ خبره عن صدق الوداد، كما يخبر عنه اثره السارى فى مجاري قلوبنا من صادق الولاء و خالص الاعتقاد.
فياله من كتاب لم ينسج في محاكة البيان مشيق على منواله، و لم يوجد في مراة الوجدان نميق على صورته و مثاله، يترجم عن محض الوداد على النوى و ان لم يؤكد عقد اشطانه قربا، و ليس التداني انتج الحبّ انّما تعارف روحينا هو المنتج الحبا، و عندى ممّا في خطابك مودع من الودّ ما لا استطيع له كبا، و لعمر الوداد قد استقرّ في مستقرّ الفؤاد من المقه، و تحقق في حُقّة الاتحاد من المحبّة المتحقّقة، ما ليس ببليّة من الجديدين، و لا يعتريه النقص كر الملوين.
و المأمول من مكارم اخلاقكم الحميدة، و محامد ادابكم السديدة، نصب لواء الولاء الباري لكلّ حاضرٍ و باد، برفع ايدى الدعاء الضامن لجو سوابغ الالاء و الايادى، فانّه نافع لاخوان الدين، و ما ينفع الناس فيمكث في الارض بشهادة القرآن المبين، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
ثمرة شجرة المحبّة المستحبّة هي واجب الدعاء العريض لطويل بقاء الاحبّة، سيّما نقاوة الاحباب الخليق بوظايف التكريم في كلّ باب المؤيّد بالتاييدات القدسيّة، المزيّن بفضايل الملكات و الملكيّة، و الاخلاق الانسيّة، منبع ذوارف العوارف، مجمع جوامع الحقايق و لطايف المعارف، المرضى صفاته الفاضلة، المحمود سماته الكاملة، محرز المناقب الحسنة، موقظ الفضائل السنيّة مِن سنّة، باسط بساط الفضل و المجد و الكرامة، رافع لواء العزّ و الكرم و الشهامة، المتحلّى بحلية الخلايق الحسان، مولانا الصديق الشفيق الشيخ فلان، لازالت معاقد العزّ مؤيَّدة بوجوده، و معاهد الفضل مؤيَّدة ببره و احسانه وجوده.
و بعد طىّ وادى السلام، و بسط صحايف الشوق و الغرام، فالمرتسم في مرايا معلوماته و مشاعر مدركاته انّه قد رخّص لوفد الحجيج من طريق البصرة ليطوفوا بالبيت العتيق، و اذّن في الناس بالحجّ يأتوه رجالاً و على كلّ ضامرٍ ياتين من كلّ فجّ عميق، و هم أضياف الله تعالى و ابناء سبیله و عباده المكرمون، الأحقّاء بعظيم الاكرام و جليله. فالمامول من لطايف لطف ذلك الجناب و اکرامه، و شرایف سعیه و اهتمامه، ان يكرم مثواهم، و يحسن مقرّهم و مأواهم، ويبالغ في اجلالهم، و يحترمهم احتراماً يليق بأمثالهم، و يرعاهم حقّ الرعاية، و يلحظهم بعين الرأفة و العناية لئلّا يلقوا في سفر هم هذا نصباً، كمن اتّخذ سبيله في البحر عجباً، فان الكرام يكرمون من قدم اليهم و افداً، و يهتمّون بقضاء حوايج من جاءهم قاصداً. و اثار فضلهم في ذلك مبصرة، و وجوه احسانهم عندما يحسنون ضاحكة مستبشرة، و يسعون لتحصيل هذا الغرض، و يسارعون الى تحقيق ذا الحقّ المفترض، و يعدّون ذلك فخراً يتخلّد في تواريخ الاخبار و الاثار، و يخلدون
لانفسهم به ذكراً يكتب دوامه بسواد الليل على بياض النهار. و السعيد من احتيج اليه و عوّل في مهام السعداء عليه، و ينال برّه من غير حاجة الى الذرائع و الوسائل، و يفاز بجدواه من دون التوقّف على شفاعة شافع و سؤال سايل.
ثمّ العجب كلّ العجب من ذلك الصديق الاوفى، و الخليل الاودّ الاحبّ الاصفي، حيث شقّ على قلمه طىّ طريق التزبرة، و نسى فى هذا العام كتاب التذكرة، فوضعه على طاق النسيان، ولم يبشّرنا ببشرى سلامة ذاته الّتى هى مجمع مجرى العلم و العرفان، و لم يعهد ذلك من عهوده و سنّته، و لم يترشّح مثله الى الان من اناء دابه و دنّ دیدنه، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
إنّ أولى ما يليق بصدق الولاء بعد السلام هو الدعا الذى يتفرّع على شجرته النامية ثمرة الفوز بعظيم المرام، اى تمهيل بقاء المولى الجليل الكريم، الحرّى بكلّ ما يتحرّى للاجلّة من التبجيل و التكريم، المحمودة شيمه، الوكافة على الكافّة ديمه، الزايد على ابن زايدة المشهور بالسخاء في معنى البرّ و الامتنان، السابق مطىّ عطائه فى طىّ مضمار الكرم جواد جود الطائي المعروف بفضل المعروف و الاحسان، الذى تنسّقت اضواء نجوم سعوده، و تدفّقت انواء غيوم جوده، باسلٌ بطلٌ لدى شجاعته بطولة كلّ بطل كامل، و بطلُ بسلُ عند جرأته دعوى البسالة من كلّ باسل فاضل، كعبة الشرف و الشهامة، نجد المجد و العزّ و الكرامة، قطب فلك سموّ المكان، بدر سماء السعادة الشيخ فلان، زاده الله تعالى بسطة و حشمة، و منّ عليه بكلّ منّة و نعمة.
و بعد نشر صحيفة الدعاء، و بسط بساط شوق اللقاء، فلا يخفى على مراة ذلك الضمير المنير، انّ في فتح طريق البصرة، يفتح لكم ابواب النصرة، و تستفيدون بذلك فوايد غزيرة، و لكم فيها منافع كثيرة، و قد رخّص من ذلك السبيل و فد حجاج بيت الله الحرام، و رهط المعتمرين المتمتّعين بادراك المشاعر العظام، و اذن لهم فى هذه السَّنَة، و أجر من احسن اليهم اجر من جاء بالحسنة.
و قد خرج من بيته مهاجراً الى الله و رسوله، جمع كثير و جمّ غفير راجياً للظفر بماموله، و لقد حاولوا بسركة الحركة، عوايد الاشتياق الى الخير و البركة، فبادروا اليها عجالاً، و نفروا خفافاً و ثقالاً، فينبغى لكم الخروج عن عهدة العهود و المواثيق المؤكّدة بغلايظ الايمان، و الدخول بذلك في زمرة الذين سارعوا الى مغفرة من ربّهم و رضوان، بان تحرموا للسعي في سبيل الله على وجه يليق، و تحرسوا سالكيه الأتين رجالاً و على كلّ فجّ عميق، لئلّا يصيروا طعمة لكلّ ذئب
مفترس، و نهبة لكلّ لصّ مختلس، فلا يستطيعون لهم نصراً، و لا يملكون لانفسهم نفعاً و لا ضرّاً، فليكن اغتناؤكم بذلك جميلاً، و الاهتمام بما فيه صلاح احوالكم و نجاح أمالكم ضامناً و كفيلاً، و تعاونوا على البرّ و التقوى، و اطيعوا الله تعالى فى الجهر و النجوى، و كيف لا يتنافس في كشف الضرّ عن الاحباب، مع ما في تنفيس الكرب من نفايس الاجر و الثواب، و لمّا انتهى الكلام الى حد الاطناب، و كاد أن يكون مظنّة للاسهاب، صرفنا عن طيّ بيداء الاطالة عنان اليراع، و عطفناه الى صوب التماس الإعلام بالمهام التي يتّفق لكم في هذه الحدود و الاصفاع، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
إنّ احسن ورد تفتح فى حديقة حسن الاتفاق، و فاح منه اريح طيب الودّ و نفحة صدق الوفاق، ما تورّد به خامة قلم المولى العالم الفاضل، الاولى بكرايم مناقب الاماجد و الافاضل، جامع مفردات العلوم الدينيّة، حاوى حقايق المعارف اليقينيّة؛ ناسك مناسك الافاضة و الافادة، سألك مسالك الفضيلة و السعادة، لابس رداء الامامة، باسط بساط الفضل و الكرامة، الذي حمل من قلمه الناسخ لما يشعر بالخلاف راية الدراية، و من لسانه الناطق بما يفصح عن الوفاق لواء صدق الرواية. اعنى جناب الصديق الروحاني، و الاخ الشفيق الایمانی، بدرسماء التقوى، مولانا الموفّق المؤيّد الشيخ فلان، لا زال ساعياً في احياء علوم الدين من صفاء الاعتقاد، و داعياً الى الحقّ و اليقين بنصب لواء الهداية و الارشاد.
و قد ورد علينا المشرّف السامي، بل الغيث الهامي، مشعراً بصّحة ذاته الفاضلة و معرباً عن عافية وجوده المطرّز بحلل الفضايل الكاملة، و كان و روده العزيز في حالة نشترى فيها سلامة تلك الذات القدسيّة، التى هى مجمع مجرى الكمالات الملكيّة و الانسيّة، بثمن الشكر على بقائها المطلوب دائماً، و الحديث عن هذه النعمة الربانيّة قاعداً و قائماً، فتلقّيناه بشوق لا يوازيه غير حبّه الجناني، و لا يساويه سوى الايتلاف الناشى من التعارف الروحانى، ثمّ دعانا لنظام سلسلة تلك العطية الكريمة بابود الظهور، و لقوامها القايم به القيام بالهداية الى الطريقة المستقيمة بالاستمرار مرّ الدهور.
و ممّا ينبغى نصب اَعلامه، و رفع بنا اظهاره و إعلامه، هو انّا عرضنا في المجلس العظيم السلطاني، و المحفل المنيف الخاقاني، لازال منزلاً لنزول النصر و التاييد الرباني، برهة من احوالكم على أولياء الدولة القاهرة، و شرحنا مختصراً من مطوّل فضلكم و كمالكم لدى اركان السلطنة
الباهرة، فعطرنا بشميم شمّه من فضايلكم المنيفة انوف التوجّهات السلطانيّة، واستبشرنا اذ حصّلنا بنشر نبذ من اخلاقكم الطيّبة الشريفة بشرف العنايات الخاقانيّة، و عمّا قريب يصل انشاءالله تعالى فايدته اليكم، ويعود على وجه يليق عايدته عليكم.
ثمّ المسئول من ذلك الجناب، لازال هادياً الى طريق الحقّ و الصواب: امّا اوّلاً فتكرير ذكرنا في ذلك الاماكن الشريفة بدعاء اكترى تكثّر بركاته في السرّ و الجهار، و يوجب لنا التشرّف بشرف زيارة البيت الحرام، و الاستسعاد بالتزام المستجار؛ و امّا ثانياً فإعلام ما اتّفق له من المهام، و الإشعار بما عرض من الاحوال الداعية الى الاخبار و الاعلام، لا زلتم لابسين من حلل الصحّة لباس العافية من حوادث الزمان، محروسين من بوايق الدهر بواقيه وروع الامن و الامان، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
لا زالت تلك الحضرة الشريفة العليّة العالية كعبة لطوايف الانام، و قبلة لمن حجّ البيت أو اعتمر و صلّى خلف المقام، و ما برح ذلك الجناب الاسعد مطافاً لكلّ سعيد، و ذلك الباب الانجد موقفاً لكلّ مَن رام الافاضة الى مشعر الاحسان، و حاول الركون الى ركن شديد.
و بعد فالمعروض من الداعى لدوام تلك الدولة الدائمة، و قوام تلك الشوكة القائمة، انّ مشرفة الشريف السامي، و كتابه الكريم الذى هو فى افاضة ذوارف الالطاف كالسحاب الهامي، قد القى إلىّ اسعد و اظلّ علىّ فى احسن الاوقات، فقلّدنى منّة لا ينفكّ رهينها الى يوم القيامة، لا شعاره بسلامة تلك الذات الكريمة، التي هي سام المجد و العزّ و الكرام، وايم الله لقد اتاني في حاله كان ظماى فيها الى زمزم وروده البهيج من حبّ الغليل لماء البقاء، و عطشى الى تروية وصوله الانيق اكثر من شوق العليل الى شربة الشفاء.
و المرجوّ من تلك المكارم الجليلة، و المراحم الجزيلة، ذكرنا بصالح الدعاء في تلك الاماكن الشريفة المظلّة بسمّو قدرها على السماء، ثمّ المنّ علينا بارسال المراسلات، و ارجاع ما تعلّق بهذه الحدود من سوانح الخدمات، و من فرايض العرايض أنّى ما امرتم به من امر فلان قد اثبتناه في لوح الامتثال و الايتمار، و احرمنا لعرضه على اولياء الدولة القاهرة فى اىّ وقت يتّفق من اوقات الليل و النهار، وسوف يظهر عليكم انشآء الله تعالى نجح المسئول من جهة المقبول، و يتجلّى اثره في مزاة الحصول على الوجه المأمول، و السلام عليكم و رحمة الله و المقرونة ببركاته، الموصولة بكلّ عايد من سوابغ عوايده وصلاته.
*[34] في تهنية السيد الكريم ابن و الى حویزه لما تشرّف ابوه بتشريف ولاية (1)
بارك الله تعالى بهذه الدولة الكريمة لنا عيداً، و جعلها عن أفة عين الكمال و قرب و صمة الزوال بعيداً، و سقى مدى الايّام روضها الانيق بماء بقآء ذلك المولى السيد الجليل الكريم النجيب، و فتح على وجه المرام باب بيتها العتيق بمفتاح نصرٍ منه و فتحٍ قريب.
و بعد عُدّة الدعاء وا ء و القيام باقامته و اداء الشكر و تهيئة ادامته لتهنئة هذه العطية العظمى، و تنمية هاتيك النعمة السنيّة الكبرى، فالمستحبّ للاحبّة، بل الواجب عليهم فى شرح المحبّة، هو الحمد على جديد هبة الله الملك الوهّاب، وحديث نعمته الّتي يحدّث بها كلّ شاكر من الاوليآء، داعياً لها بالبقاء، مدى الدهور و الاحقاب، اذ منّ بها على عالیجاه الخان العظيم الشان، مرأة وجود الجود و الفضل و الاحسان رافع اعلام الدولة و الاقبال، ناصب رايات العظمة و الحشمة و الاجلال، حاوى فضائل الاداب المستغنى عن اطالة الالقاب، سيّدنا المولى الاجلّ الاعظم الوالي، و مخدومنا الاولى بتلك الولاية من جلّ اجلّة السادات و الموالى، وقاه الله تعالى بجنود تأييداتة الواقية ما دامت الليالي و الايّام، و حفّ بالنصر العزيز و الفتح المبين لواء ايالته الباقية الى يوم القيام، محمداً له سبوع نعمائه، و بلوغ اياديه و الائه.
المرجّو من مكارم اخلاقكم الكاملة، و مراحم الطافكم الشاملة، اداء زكوة هذا الجاه العظيم الذي تمّ نصابه، و فتح على وجوه مُنى الاحباب بابه، بصرف نقود البرّ في حوايج البريّة، وبذل وجوه السعي في صلة الارحام التي بها ينموا مد العمر و يربو رسد النعم الجسمية الابديّة، والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
*[35] كتب ايضاً الى الشريف مكّة (2)
رفع الله تعالى الى قواعد بيت الشرف و العزّ و الكرامة، واركان كعبة المجد الذّا لفرع شجرته الطيّبة في السماء و اصلها ثابت في النجد و التهامة، برفعة شأن عاليحضرة السيد المولى الاجلّ الاعظم الاكرم، و إعلاء قدر الشريف المعظّم المكرّم، الاولى بولاية الحلّ و الحرم، مشرق شمسى الدولة و الاقبال، مجمع بحر العظمة و الاجلال، محطّ رحال طوايف الانام، محرم حرم الله و عامر بيته الحرام، روضة المعارف الطيبة النافحة المعطار، وديمة العوراف الدايمة السافحة
المددار، (1)هضة معال سامية الاعلام، و طلعة عوال عالية السنام، دوحة مكارم ما افضل ايراقها، و حلبة كرايم ما اعسر على المسابق لحاقها، له نسب كريم يؤل الى النبي صلى الله عليه و اله، و حسب عزيز بذل له الابى بمقاله و فعاله، وقف عند امتثال أوامره الواجبة الاطاعة جزم كلّ جازم، و شدّ لاجراء احكامه الجارية المطارعة جزام الجزم من كلّ حازم، كفّ نداه الفايض على كلّ حاضر و باد، يجرى مجرى عين زمزم في تروية كلّ صاد، له فضايل بالغة يعترف لسان القلم عن حصرها بالحصر و الوجوم، و فواضل سابغة متى حضرت نجوم السماء عدّت هذه النجوم، قد تزيّن بالكوكبة العالية التي لا تحصى فرايد فوايدها بحصى البيداء، تزيّن السماء الدنيا بزينة الكواكب، و تحلى بدرارى الاراء المتلالية التي لا تعدّ لألى عوايدها بجمار البطحآء، تحلّى البحر اللجّى بحلية الدرر الثواقب، شوكته الباهرة مشكوة فيها مصباح، و سطوته القاهرة شكّة شيك بها كّل مقذّف شاكي السلاح، قد اكرمه الله تعالى بالتقوى، و اعزّه بطاعته، و شرّفه بين الورى و جعل الفضل و الكرم افضل بضاعته، نایل فضله
الاوفى اجلّ من ان يفى بوصفه قول كلّ قایل، و طايل يده الطولى اجزل من أن يقاس به طول كلّ باذل، فيض دولته الكريمة بحر تدلّى عليه السحاب يستسقى منه بدلو السماء، و كعبة صلته العظيمة قبلة ولىّ شطرها وجه كل امام فى صَلوة الصلات يقتدى به کل منفرد بكونه غمر الرداء، مشعر احسانه المُحسّر لاقرانه في كلّ واد، موقف أمال كلّ جمع ياتونه رجالاً و على كلّ ضامر ياتين من كلّ فجّ عميق، و عرفات عوارفه المعروفة بأنّها سواء فيها العاكف و الباد، مسعى امانيّ كلّ من أب من منى و اتّخذ من مقام ابراهيم مصلّى بعد ان يطوف بالبيت العتيق، تزاحمت الامال طمر ابياته فما الناس إلّا بين جاءٍ و ذاهب، لديه تمنّى كلّ بادٍ و حاضر، اليه قصارى كلّ سارٍ و سارب.
اعنى الحضرة العليّة العالية المتعالية الشريفة السعيدة السعديّة، انجح الله تعالى سعيه المشكور في كلّ باب، و تولّى كلاءه و رعيه في كلتا حالتي المبدأ و الماب.
و بعد فهذا كتابنا ينطق بالحقّ و يخبر بالصدق، شارحاً لما حصل في الصدر الذي ضاق عن لاعج اّلّم النوى، و مترجماً عمّا وجد في القلب الشايك الشاكي عن شوكة الوجد و الجوى، من الودّ الموجب للدعاء البالغ كعبة الاجابة فى مظانّها، و الشوق الدّاعي الى استدعا السعادة المستطابة من التشرّف بادراك تلك الحضرة الشريفة المنيفة اكّدت اركانها، ونشكر الله تعالى على ما اولانا من الولاء الباقى ما بقى الليل و النهار، و نحمده على استواء في حالة التوالى و التنائي و استغنائه عن
1) كذا في المتن و يحتمل ان يكون تحريفاً من «المدرار» بتكرار الراء، يقال: سماء مدرار، ای سماء تدرّ بالمطر.
الامتحان و الاختبار، فانّه اذا ثبت الصفا وقع الاكتفاء، و متى صح الولاء سقط الابتلاء.
لئن صرّم الدهر حبل التداني *** فلیس بصارم حبل الودادِ
ثمّ ان كان من جنابكم العالى - لازال كهفاً للاعاظم و الاعلى - تشوف الى معرفة كيفيّة هذه الحالة، فسوف يستوفى ذلك شفاها انشاء الله تعالى من قبل حامل ذا الرقيم و رافع هذه العجالة، و هو حضرة اخينا السيد العزيز الكريم، و المولى الجليل الحكيم، الطبيب الحاذق، و الصديق الشفيق الموافق، دواء داء الاخوان، و شفاء صدورهم في كلّ مكان و زمان، ثمرة الدولة النامية الموسويّة. و فرع اغصانها المنتمية إلى شجرة السيادة النبويّة، حاوى مكارم الاخلاق، و جامع شمايم طيب الاعراق، جالينوس الزمان، و ابقراط العصر و الامان، المؤيّد بالتاييدات الربانيّة، مقرّب الحضرة العلية الخاقانيّة، اعزّنا المكرّم المسدّد فلان، حماه الله تعالى بحمايته الكافية الشافية من كلّ داء، و وقاه عن جميع الالام و الاسقام، بما منحه من ادراك موقفى الصحّة و العافية من كلّ بلاء.
و المرجّو من همّة ذلك الضمير المنير الاهتمام بشانه، و من عنانة ذلك الخاطر الخطير الاعتناء با علاء مكانه، و تنزيل وروده منزلة ورودی، و جعل القيام بتعهّد احواله قائماً مقام تجدید عهودی، و عطف عنان التوجّه اليه، و الاقبال بوجه الاعزاز و الاحترام عليه، و على اخينا الآخر الفايز من سهام فضائل الذات و كرايم الصفات بالقسط الا و فى و الحظّ الاوفر، و هو السيّد الاعزّ الزكيّ التقىّ قرّة عين الاخوان، و غرة ناصية الخلايق الحسان فلان، لازال سالماً عن اصابة الاوصاب، غائماً لغنيمة السلامة في الذهاب و الإياب.
ثمّ المأمول من تلك المكارم السامية، و المراحم النامية، اجراء ميزاب القلم لافاضة شابيب الارقام، و ارسال الكتاب الكريم فى كلّ عام، و ارجاع الخدمات، و اعلام سلامة تلك الذات الكريمة لازالت سالمة عن الافات و البليّات، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
إنّ احسن حديث يجرى بين الاحبّة، و يحدّث عمّا يجدّد عهود المحبّة، سلام لا تحصى بحصى البيداء بركاته، و دعاء لا تعدّ بجمار البطحاء كلماته، يهديهما المحبّ المصدود بعوائق البعاد عن البلوغ الى كعبة التداني، و المحصور بعلایق الاهل و الاولاد عن الوصول الى مهبط الفيض الذي هو قبلة الاقاصي و الادانی، هدياً بالغ الكعبة مقلّداً بقلايد صدق الاخاء و خلوص الاعتقاد.
للاشعار بصفا الوداد لدى احبّ الاحبّة، و هو عاليجناب السيد المولى الجليل الشريف الكريم، الاولى بوظايف التبجيل و التكريم، الذى اقرّ بفضله طوايف الانام، و سرّ بسعيد عهده الخواص
و العوام، بدت ثغور الاسلام باسمه ناسمة الثغور، و غدت عيد المعالى بحلية و سمه ذوات ميسم محلّات النحور، فتحت له مغالق المصاعب ابوابها، و ضربت عليه ضروب المناقب قبابها، اضاءت بنور بقائه حنارس الليالي، و اعترفت بالقصور عن معرفة قيمة بهائه سماسرة المفاخر و المعالي، سعيد رفيع الشأن، بلغ السماء صعوده في سعوده قصار السعد الاكبر مشترى سعادته السنيّة، كريم نمي في روض الاحسان، و انتمى الى ابائه البررة الشرفاء فى موفور فضله و معروف جوده فکان برّه الاوفر ثمرة من شجرة سيادة الحَسَنيّة، اذا نطق طلع نور الصدق من افق بيانه، و متی کتب جری زلال الحقّ من ميزاب القلم بنيانه، لاغرو ان فاق فى الافاق و هو منهم فى الكمال، فانّ المسك بعض دم الغزال، و الياقوت و العتيق من احجار الجبال، صديقنا الموافّق، و حبيبنا الموفّق الافق، مقام المجد و التهامة، و موقف الشرف و الكرامة، مشعر الجود و الاحسان، و مظهر الخلايق الحسان، ذو النسب الباهر الحَسَنىّ، و الحسب الزاهر السنىّ، غصن دوحة الدولة و الاقبال، و فرع شجرة السيادة و السعادة و الشوكة و الاجلال، نقاوة اجلّاء الكرام، وسلالة الشرفاء العظام، عزيزنا الكريم المجيد، صاحبنا النجيب الشريف فلان، ادام
الله تعالى سعده بين الورى ما دعى في المستجار، وربّى عزّه و مجده فى حجر امّ القرى مالفّ مولود في قماط الليل و النهار.
امّا بعد فانّ اهمّ ما يهتمّ بذكره في البطاقه، هو انّ همّ البين و عمّه الداين كالدين قد بلغ كلّ منهما النهاية، و جاوز حدّ الطاقة، فما اقرب مرض البعاد من الاحبّاء، و اصعب نصبه على من نصب لواء الولاء، و حياتكم يا اهل مكّة و هى لى قسم لقد كلفت بكم احشائي، يا عجبا من القلب العليل يطالبني بدواء هذا الداء العياء، الذي ليس له الى علاجه من سبيل، و ينشده ضالّته في مطبّ مداواة هذه السقيم البعيد، فتعلّلت من ذلك و انشدت له هذا النشيد:
و من ترجُ رفع الداء منه فانّه *** طبيب يداوي الناس و هو مريض
ثمّ انّ مطيّة شوق التمتّع بحجّ بيت الله الحرام، الذي يتضمّن زيادة ذلك الجناب الحرىّ بكلّ اعزاز و اکرام، قد هاجت فى هذا الموسم من سير ركبان مكّة المعظّمة الى حيث لا تطيق الاقامة في مقامها، و لا استطيع بيد الامساك عطف زمامها، اذ حالت الدموع بينها و بين السلوى، و جاوز الخرام الطبيين و بلغ السيل الزبى.
لقد نفحتُ من شيح يثرب نفحةً *** فهاجت مع الاسحار شوقى و اشجاني
و اذكرنى بحذار طيب عراره *** نسيم الصبا من نحو طيبة حيّاني
احنّ الى تلك المعاهد أنّها *** معاهد راحاتی و روحی و ریحانی
و اصبوا الى اركان كعبة أنّها *** تفاوح عرفا ذاكى الرند و الباني
و ما يجب على الداعى فضّ ختامه، و رفع أعلام إعلامه بأقلامه، هو انّ عالیحضرت قدسی الذات، ملكى الصفات، جامع مفردات الفضائل السنيّة، معدّل امزجة المركّبات العلميّة و العمليّة، حاوي مكارم الاداب، كامل صناعة الفضل في كلّ باب، مجمع بحرى العلم و العمل، مشرق شمسی الحكمة و الحذاقة بتوفيق الله عزّ وجلّ، المؤيّد بالتاييدات الربّانيّة، مقرّب الحضرة العليّة العالية الخاقانيّة، اعزّ اخواننا السيد الايّد المسدّد فلان، لازال متمتّعاً بإدراك مناه، بالغاً كعبة الوصول الى كلّ ما يرجوه ويتمنّاه، قد أحرم من ميقات التوفيق الحجّة الاسلام، و توجّه تلقاء ذلك البلد الحرام، مع جناب اخينا الاصغر، الفايز من الكمالات بالقسط الاكبر. ذى المحامد السنيّة، و الفضائل الملكيّة و الانسيّة، عزيزنا الفاضل السيد الورع التقى فلان، وقاه الله تعالى من كلّ أفة و بليّة، وايّده بالتوفيقات الازليّة، و التاييدات الابديّة، فالمأمول من ذلك الجناب اعزاز قدومها المستطاب، و رعايتهما في جميع الاحوال و الابواب، فانّه من كرايم الشيم و مكارم الاداب، و اذ بلغ الاطناب حد التطويل في المقال، وطال باملال الكلام الطويل ديل الاسهاب و الملال، فالاحرى طيّ الكتاب، و ختمه بمسك الدعاء المستجاب، لا زلتم في كلّ صحّة باقية، و من حوادث الايّام في دروع واقية.
رفع الله تعالى قواعد بيت الشرف و قوائم مقام الكرامة، وسقى ربّى نجد المجد و ذرى تهامة الشهامة، برفعة قدر عاليحضرة السيد الشريف الاكرم، و غيث وجود المولى الايّد المجيد الاشهم، الذي سعى في صفاء امّ القرى من موادّ الشرور حتّى تولد في حجرها الامن و الامان اللذان هما توامان، و اجتهد في توطين من فيها مِن المتوطّنين و المتردّدين الى ان صارت بسعيه المشكور قرية امنة مطمئنّة يأيتها رزقها مَن كلّ مكان، طوى فى تلك البلدة الكريمة بساط التقيّة لشدّة اتّقاء شرار الناس من بأسه الشديد، و بسط في ذلك البلد الامين مهاد الامن من كلّ اذيّة اذ يهاب في عهد مهابته كلّ شقىَّ من السعيد، اذن في الناس باقامة شعاير الدين فسهل عليهم القيام بوظايف مناسك الندب و الفرض، و جعل حقّاً عليه نصر المؤمنين فادام بذلك دولته الكريمة بحكم شريفة: و امّا ما ينفع الناس فيمكث في الارض، يستغيث كلّ صاد لعين زمزم العطاء من غيث جدواء المعروف بالجدى، و يستفيض الجود الهامى من ميزاب جود ذلك الجناب التهامى فضل الندي، مذ طلع نجم كوكبته الباهرة غدت دبدت قاليه الطغام اخفى من دبيب النمل على الصخرة الصماء في الليلة الظلماء، و منذ تفتح ورد دولته الزاهرة بدت شوكة اعاديه
اللئام اهون من اشواك شجرة امّ غيلان في البيداء، يكسر كلّ شابي من النواصب شانه و يمازانه من الاقتدار و الاعتلاء، لاحايل عمّا حاول إلّا عمّا شانه، له
حاجب كلّ امر يشينه و ليس له عن طالب العرف حاجب، بلغت سياساته المدنيّة في الحدود المكيّة الى حدّ بدّل من نعيم باسه الباساء بالنعماء، و سبغت بركاته الحسنيّة في تلك الجهات السنيّة الى مبلغٍ جعل الوادي الذى كان غير ذي زرعٍ مزرع حصايد الخصب و الرخاء، رافع الوية الدولة و الايالة، ناصب اعلام العظمة و الحشمة و الجلالة، اشرف الشرفاء العظام و صفوة مجدهم، و اعزّ الاعزّاء الكرام و ربوة نجدهم، باسط بساط الاحسان، ناشر موايد البرّ و الامتنان، شمس فلك السيادة الحسنيّة و بدر سماء المناقب السنيّة.
اعنى حضرة من خصّة الله تعالى بعمارة المسجد الحرام، و شرّفه بخدمة بيته المحرّم و المقام، لازال ناديه الرفيع بالسعد معموراً، و معاديه الوضيع في ديار التهامة و النجد مقهوراً.
و بعد فتح باب السلام المفتوح بمفتاح التحيّة و الثناء، و غرس شجرة الدعاء التي اصلها ثابت و فرعها في السماء، فالمعروض على ذلك الجناب العالى، لا زال كعبة بابه العلّى قبلة للاعاظم و الاعالى: امّا اوّلاً فهو ان مشرفه الشريف قد تفغم ورد وروده الوريف فانغم قلبنا المشتاق، و ازاح بذلك غمّه الذي كاد ان لا يطاق، و لقد أض بنوره ليل الوفاق نهاراً، و أب من امواج سطوره جداول الاشتياق نهاراً، حبّذا من ورقة اورقت بظهورها دوحة المحبّة الوثيعة (1)وزادت بزيادتها علوّاً، و يالها من رقيمة كريمة تضاعف بسطورها فروع تلك الوارقة الوريقة، و ازدادت بالانتماع اليها نموّاً. فالمرجّو من يراع كُتّاب تلك الحضرة العليّة، ان يراع المداومة على سلوك هذه الطريقة الانيقة السنيّة، باثارة سحايب الاقلام، و افاضة رشحات الارقام، على ارجاء الرجاء كلّ عام؛ و امّا ثانياً فكيفيّة وظيفة فلان التي أمرتم بعرضها على أولياء الدولة القاهرة، و أركان السلطنة الباهرة، ايّدها الله تعالى بجنود لم تروها، و الزمها كلمة التقوى، و ابّدها بامداد اترعت انية انابة من سلافة البقاء الى انقضاء الدولة الاولى، و انشاء النشاة الاخرى، و هى أنّها لما منحت لمن اخذها بالاستحقاق،
و كان قطعها عنه غير لايق بالمراحم السلطانيّة التي ملأت الافاق، عوضت بعد ما عرضت على مراة التوجّهات السلطانيّة و العنايات الخاقانيّة، بوجه اخر من وجوه المبرّات و اكتست صورة اخرى من الصور المقرّرة لاستباق الخيرات، و صدر حكم المطاع النافذ في الاقطار، و الاصفاع في هذا الباب بذلك المبلغ و المقدار، واكدّ فيه لايصالها كلّ سنة من دون قصور و انكسار.
و لمّا كان الغرض منحصراً فى عرض ما ذكر من المرام، و كان بسط الكلام زايداً عليه خارجاً عن دائرة الاحترام، قصرنا ذيل المقال، و ختمناه بالدعاء الواجب على الداعي في جميع الاحوال،
1) كذا في المتن و يمكن ان يكون تصحيفاً من «الوثيقة».
و المسئول من الله ولى النعم، المشكور على ما خصّ من الالاء و عمّ، ان يتحلّى جيد المفاخر و المعالى، بحلية وجودكم الشريف مدى الايّام و الليالي.
سقى الله رام المرام و روض المراد لمن ظلّل علينا الغمام في تسيه البعاد بارسال کتاب کریم، افاض علينا بارجا الرجآء من رشحات الانبساط و السرور ما لا يعدّ بقطرات الامطار، و نظم لنا في سلك الارتجاء من فرايد النشاط و جواهر الحبور ما لا يحصى بحصى لألى البحار، و هو عاليحضرة السيد الشريف الكريم، و المولى الجليل الحرّى بوظايف التبجيل و التكريم، الذي يفوق سامك سنام مجده السماكين سموّاً، و يجر ذيل فخار نجده في التهامة على هامّة المجرة علوّاً، سعى مرّ الفتبين في مسعى الفتوة، فبلغ صفاصفايا الصفات و مَروة المَرّوة، تأيّدت معاقد العزّ بوجوده، و تأبّدت معالى المجد ببرّه وجوده، مشكوة انوار البركات الابديّة، مرأة وجوه الفضائل الصوريّة و المعنويّة، مشعر العزّ و الكرامة، موقف الفضل و الشهامة، ثمرة شجرة السيادة الحَسَنيّة، و شجرة ثمرة السعادة السنيّة، صديقنا المحترم في ذلك الحرم الامين، كهف الحاجّ و المعتمرين، السيد فلان، وقاه الله تعالى فى حمى حمايته عن المحن، و حماه بتظليل غمامة برد العيش عن حرّ هواجر الشرور و الفتن.
و بعد تحرير صحيفة الدعوات، و تحبير خبراتها بطراز التحيّات و التسليمات، فالمرتسم في مرأة ذلك الضمير المنير، و الخاطر العاطر العطير، ان صبح كتابه المبين قد انفلق من افق المُنى، و ازال بنوره ظلمة بهيم ليل النوى، فانجلى فى ذيل و ذيلته اللامعة صورة خلوص مودّة الجنان، الغنى ظهورها عن مؤنة الاظهار، و ارتقع بسطوره الساطعة مراتبها الرفيعة في ربع العيان، ارتفاع درجات الشمس في رابعة النهار، و لقد أثار باريج ورد الورود شوقاً تبنى أثاره البارقة على خلوص الوداد، و تنبىء اخباره الصادقة عن صدق محبّة الفؤاد، لا يتشفى عليله إلّا بدواء صحبة ذلك الجناب و لقياه، و لا يتروّى غليله إلّا برواء مراه المستطاب و رؤياه، كيف اشكوه (1)على ذلك الاحسان، و احصي ثناء عليك، و قد كَلَّ دون الوصول اليه كُلّ لسان، و لو أنّنى اوتيت كلّ بلاغة، و افنيت بحر النطق في النظم و النثر، لما كنت بعد الكُلّ إلّا مقصّراً و معترفاً بالعجز عن واجب الشكر، خلّد الله تعالى ايّام سعده في رفعة ممدودة الرواق، و ايّد قواعد فضله و مجده في نعمة مشدودة النطاق.
1) كذا في المتن و يمكن أن يكون تصحيفاً من «اشكره».
ان احسن زينة يزيّن بها و جنات الطروس، و احصن نميمة يحصن بها كرايم الذوات و نفایس النفوس، دعاء فوايد بركاته الزاكيات ازهى من عقود الجمان، و لألى كلماته التامّات ابهى من الدرر الجياد في اجياد الكواعب و ترايب الحسان. سقى الله تعالى رياضه، و اترع من رواء الاجابة حياضه، اذ امسى فى مشكوة الابتهال مصباحاً لمحراب التحيّة و الاكرام و اصبح في راحة الطلب و الكفّ السؤال مفتاحاً يفتح به باب السلام، على جناب السيد الفاضل، نقاوة الافاضل، و المولى المؤيّد العالم، ناظم فرايد الحكم و الفضائل، الذى بلغ مجمع البحرين من العلم و الحكمة، و اتقن من كلّ منهما حدّه و رسمه، نظم بفواید افاداته عقود الجمان، و قلد بفرايد افاضاته نحر العلم و جيد العرفان، مصباح انوار الحقايق، مفتاح ابواب الدقايق، حاوى مفاتح العلوم، جامع جوامع المنطوق و المفهوم، مجمع بحرى المذهب و الملّة، مشرق شمسى البراهين و الادلّة، ثمرة شجرة السيادة المنتمى نسبها الى الدوحة الوريقة الهاشميّة، و شجرة ثمرة السعادة المنتسب حَسَبها الى روض الشيم الاينقة النبويّة.
فيا نسباً من فرع دوحة هاشم *** و يا حسباً بالاصل قد الحق الفرعا
صديقنا الاكرم الامجد، و شفيقنا الاحبّ الاودّ، السيد فلان لازال متمتّعاً بعمرة عمره الطويل الى ميقات يوم التلاق، حاجّاً بيت السعى الجميل لارتقاء صفاء الاتصاف بكرايم الصفات و مكارم الاخلاق.
و بعد اهداء الدعاء و اقراء السلام، فنتيجة مقدمتى الاقلام و الارقام، هو إعلام ذلك الجناب، انّ كتابه الكريم المستطاب، على حين تشوف الى طلوع هلاله و اوام الى ارتشاف زلاله قد وافي، و قد استوفى من نصاب الملاحة و اسرار البلاغة و الفصاحة النصيب الافر و القسط الأوفى، من راه حسبه لؤلؤا منثوراً، و انشا يثنى على من انشاءه و كان سعيه مشكوراً، فكم من ترحٍ جلّى و فرح اسدى بلغ في تفريج الكروب، و تفريح القلوب، الى حدًّ ظنّ حبره مركّباً من البهجة و الحبور، و اسديت حبره منسوجة من لحمة البحج و سداة السرور.
فالحمدلله على اتّصال اسباب المحبة و المودّة، و اقتراب القلوب على بُعد عرض البلاد و طول الشقّة الشاقّة الممتدّة، و المامول من وصايم صفاته الكريمة و كرايم سماته الوسيمة، هو المنّ علينا بسدّ طريق النسيان، و فتح ابواب ذكرنا بصالح الدعاء في تلك البقعة المباركة، فان اجابة اشرف الاماكن (1)و خير المظانّ، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
1) كذا في المتن: كانّه سقط عبارة من المتن و صار كلمة «فان اجابة اشرف الاماكن» زايدة و ناقصة.
الداعي الى اهداء ما استيسر من هدى الدعآء البالغ كعبة الاجابة، و التمتّع بافراده بالذكر في مقام التبتّل و ماب الانابة، قرانه بالسلام الواصل الى مشعر العلم و عرفة العرفان، و موقف الوقوف على حقایق المعانی و دقایق البيان، سالك مسالك الحقّ في تحقيق شرایع الاسلام، ناسك مناسك الصدق في الارشاد الى قواعد الاحكام، العارف المؤيّد الذى ايّده الله تعالى بالتوفيق لرفض العقايد الهيّنة، و هداه الى سواء الطريق و يحيى من حىّ عن بيّنة، ببزوغ شمس الولاية و قمر البراءة البرىء كلّ منهما عن الافول صار مشرق الشمسين، و بجمع العلم الصاعد كلمه الطيّب مع العمل الصالح المرفوع الى عرشٍ بلغ مجمع البحرين، قرّة باصرة البصيرة فى الدين، غرّة ناصية الاهتداء الى منصّة الحقّ بالنصّ المبين، عالم معالم الفروع و الاصول، واقف مواقف المعقول و المنقول، صديقنا الاودّ الاوفى و شفيقنا الاحبّ الاعزّ الشيخ فلان، لازال ضميره المنير الواعي لنور الايمان مشكوةً لمصباح علوم الدين، و ما برح قلبه المستنير الممتحن للايمان زجاجةً لدرّىّ كوكب الحقّ و اليقين.
و بعد فقد اتانا في اشرف الاوقات و اعزّ الساعات من جانب ذلك الجناب المحفوف بصنوف البركات، كتاب طيّب الكلم بديع العبارات، الذى لا تحصى اسرار بلاغته بحصی البيداء، و لا تعدّ فرايد فصاحته بجمار البطحاء، تفتح بوروده ورد الالفة الناشئة عن التعارف الروحاني، و اثمر بوصوله شجرة الوصلة النامية فى شجير روض الاخاء الايماني، و لقد ازداد بهذه المروحة الروحانيّة هواء الاريتاح بعزيز لقياه، و اضطرم بها في وطايس المدارك الوجدانيّة نايرة و جد القلب الضريم و اشتياقه الى و ميض رؤياه.
و المأمول منه دام ظله العالى بدوام الايام و الليالي تأكيد بنآء الولاء، بارسال رسالة الودّكلّ عام الى أن يفعم أناء اناء الحضور من معين اللقاء، متّعنا الله تعالى بادراكه في تلك المشاعر العظام، و شرّفنا بطواف بيته العتيق و زيارة نبيّه المكىّ المدنىّ عليه و اله شرايف الصلوة و السلام.
فاتحة كتاب الكلام حمدُ متكلّمٍ حكيمٍ وقف فرق الانام على مواقف الفرقان و مفارقه، و وصل ایدی وقوف أهل الاسلام بایادی القرآن و مرافقه، انزله هادياً بسبيله الى سواء السبيل، و نزّله قارياً بنزله كلّ قارى تزيل (1)، و خاتمة صحيفة محامد الانام، افضل الصلوة و السلام، على من نزل عليه الكتاب،
1) كذا في المتن و امّا الصحيح: «تنزيل».
و اوتی جوامع الكلم و فصل الخطاب، ثمّ على اله الائمة، و عترته شفعاء الامّة، خلفاء الله في سمائه و ارضه، و امنائه على ندبه و فرضه، صلّ اللهم عليهم ما افتحتت اوایل الكلمات بمتحرّكات الحروف، و اختتمت اواخر الايات بمواقف الوقوف.
و بعد حمدالله الملك العدل المبين، و الصلوة على رسوله الناصح الامين، و اهل بيته الغرّ الميامين، فصحيفة المقال الصايب الصادق، مزاة الصورة هذه الحال على الوجه الحسن اللايق، من انّ مصدريّة قراءة القرآن تالية لتلاوته فى الاجر و الثواب، و منشأته تلاوة تنزيل الرحمن نازلة منزلة قراءته عند واقفى مواقف الخير و الثواب (1)، و لذلك بادر عاليحضرة فلان، فاستكتب هذا الكتاب الكريم، و القرآن العظيم، ثمّ وقفه قربة الى الله العظيم، و طلباً لمنّه الجسيم، على الامام الثاني عشر، و الحجّة القائم المنتظر، خاتمة صحيفة الخلافة الامامة، و فاتحة مصحف العدل الباقي الى يوم القيامة، خليفة الرحمن، صاحب العصر و الزمان، و على ابائه الائمة الكرام، صلوات الله و سلامه ما تعاقبت الليالي و الايام، ليتلو منه شيعته الابرار، و يكون ثوابه هديّة إلى حضرته المقدّسة المحفوفة بالانوار، و قفا صحيحاً شرعيّاً، و حبساً صريحاً مليّاً فمن بدله بعد ما سمعه فانّما إثمه على الذين يبدّلونه. (2)
*[42] صورة ماكتب في ظهر كتاب ترجمة مفتاح الفلاح (3)
ر.ك: آقا بزرگ تهرانی، الذریعه، ج 21، ص 340-339؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 1، ص 458؛ علوم الحديث، شماره 11، مقاله «ترجمه های مفتاح الفلاح و ترجمه آقا جمال خوانساری»، علی صدرایی خویی، ص 123-106؛ ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، ج 5، بخش سوم، ص 1467.
الحمدالله الكبير المتعال، ذى العزّة و البهاء و الجلال و الجمال، الذي جعل الصلوات رياضاً يفتح
1) ايضاً كذا في المتن و الاصح و الانسب عبارة عن «الصواب».
2) سورة البقرة /181.
3) مفتاح الفلاح عنوان چندین کتاب در موضوعات مختلف است امّا از متن این نوشتار پیداست که در این جا منظور و مراد، کتاب مشهوری است که آن را شیخ بهائی (متوفای 1030 ق) با همین نام (مفتاح الفلاح) به سال 1015 ق، در ادعیه و اعمال عبادی و اذکار تدوین کرده است که صرف نقل و تألیف نیست و هر از گاهی مؤلّفِ بسیاردانِ آن به پژوهش و ژرف اندیشی نیز پرداخته است. و ترجمه فارسی آن به قلم آقا جمال الدین خوانساری نیز گاهی با شرح و توضیح و حتّی انتقاد اندک همراه است و نامه فوق در تقریظ و تکریم همین ترجمه نوشته شده است که از مترجم آن به زودی سخن خواهیم گفت. این ترجمه در 1304 ق در بمبئی و سپس در 1310 ق در مصر به چاپ رسیده است.
بابها الى جنّات عالية و صيّر الدعوات اوراداً لتلك الرياض و انوار الدوايح طاعات قطوفها دانية، و صلّى الله على نبيّنا ناصح الامين، محمدّ ترجمان الوحى بلسان عربيّ مبين، و مفتاح الفلاح لمن امن به و اعتصم بحبل شفاعته المتين، و على اله الذين من تمسّك بذيل ولايتهم فقد استمسك بالعروة الوثقى لا انفصام لها و لا انقطاع، و من تولّى عن طريق هدايتهم فقد ضلّ عن سواء السبيل و يوم القيمة ما له من ولىَّ و لا شفيعٍ يطاع.
اما بعد فهذه النسخة الشريفة التى هى روح الارواح، ترجمة لكتاب مفتاح الفلاح، مفتاح لمغالق ابوابه و مفاتح نكاته، مصباح يتّضح بنوره دقایق فصوله و غوامض توضيحاته، ينفتح بنسايم تحقيقه اوراد ریاضه، و ينفلق من نفحات توضیحه غرایض اغراضه.
نقلت من نسخة كانت بوارق اثار التصحيح من هوامش اوراقها بارقة، و شوارق انوار الصحّة من مشارق صفحاتها شارقة، و قد تشرّفت تلك النسخة بنظر اصلاح المترجم العريف، و تزيّنت بجواهر قيود كتبها عليها بخطّه الشريف، و هو عاليحضرة المولى العالم الفاضل الحامل للاخلاق الجميلة، البالغ منتهى مراتب الكمال و الفضيلة، ميزان منطقة قانون تميز صواب الافكار عن خطائها، و بديع بيانه نسم بكسف عن وجوه المعاني نقاب خفائها، غرّة ناصية الفضل و السداد، قرّة باصرة البصيرة و الاستعداد، العارف الورع المسدّد، اقا جمال الدين محمّد (1)
خوانساری در کتاب های تاریخ و تراجم و اجازات و... سخن، فراوان گفته شده است که در این جا مجال نقل آن ها نیست.
ر.ك: شيخ حرّ عاملی، امل الامل، ج 1، ص 57؛ شیخ یوسف بحرانی، لؤلؤة البحرين، ص 92-90؛ حزین لاهیجی، تاریخ و سفرنامه حزین، ص 170 و 325؛ محدث قمی، هدية الاحباب، ص 136؛ آقا بزرگ تهرانی، الکواکب المنتشره، ص 148؛ 146؛ علی دوانی، مفاخر اسلام، ج 8، ص 321؛ دائرۃ المعارف بزرگ اسلامی، ج 1، ص 458؛ دائرة المعارف تشیع، ج 7، ص 315؛ ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، ج 5، بخش یکم، ص 316.
، اعانه الله تعالى في جميع الحالات بمحمّد و بنیه، و بلغه اقصى مراتب الكمالات فى ظلّ رافة عاليحضرة ابيه.اعنى جناب المولى الاجلّ، الاعلم الافضل الاكمل، الذى لا تصل الى ذيل ارتفاع شانه ایدی
1) جمال الدین محمد بن حسین خوانساری (م 1125ق) از دانشمندان بنام و پرآوازه شیعی است که او را با اوصاف بلندی چون «محدّث، اصولی، حکیم، متکلّم و فقیه» ستوده اند و از آثار مکتوب وی پانزده کتاب و رساله را بر شمرده اند که در این میان دو اثرش بیش از همه میان عموم مردم و اهل مطالعه شناخته شده است که یکی منسوب به او و کتاب کلثوم ننه یا عقائد النساء و دیگری اثر پربارش ترجمه و شرح فارسیِ غرر الحکم و درر الکلم است که توسط مرحوم ارموی تصحیح و از طرف انتشارات دانشگاه تهران در شش جلد نشر یافته است. از آقا جمال خوانساری و پدرش آقا حسین
الفضلاء، و التفاوت ما بين علوّ قدرهم العالى و سمّو مكانه السامي المتعالى من الارض الى السماء، لا تحوم الشبهات حول حريم باله، و لاتطاء الجهالات بساط علمه و کماله، حَسُرَ الناظرون من رؤية فضايله، مع ان عيونهم عن ادراك مراتب فضله و بصيرته حسيرة، و تقاصر و اكفائه (1)القاصرون عن الوصول الى مرتبته؛ يدهم عن تناول ذیل علمه و حكمته قصيرة، فوايد تهذيب اثاره اللائحة مقنعة لمن استر شد بارشاده المفید، و بیان شرح دروسه الشارحة ذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد، قصر طول محيط الكلام عن الاحاطة بعرض محاسن صفاته [الجميلة]، و لا يسع رحيب البيان وصف كماله فى مراتب العلم و الفضيلة، فقصرنا ذيل الكلام لقصور كلماته، و هذه واحدة من الوف مراتب حاله، و قصيرة من طويل [مدارج كمالاته]، مجتهد الزمان، و علامة العصر و الاوان، عین الانسان و انسان (2)العین، اعلم العلماء و افضل الحكماء اقافلان (3)
نامه 65 (آخرین نامه این مجموعه) از او سخن خواهیم گفت.
، ادام الله تعالى ايّام بركاته الى یوم الدین، و افاض شابيب افاضاته على رؤس الظالمين (4)، بالنبيّ و اله المعصومين، صلوات الله عليهم اجمعين.بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله الذي انزل القرآن ليحقّ الحقّ بكلماته، و بعث فى الاميّين رسولاً منهم يتلو عليهم اياته، و لقد اتاه سبعاً من المثانى و القرآن العظيم، و جعله ايةً في العالمين يعلّمهم الكتاب و الحكمة و يهديهم الى الصراط المستقيم، صلّى الله عليه و اله و سلم، ما يبيّن القرآن بيّنات الهدى و يهدى للتي هي اقوم.
امّا بعد فيقول الفقير الى شفاعة القرآن يوم الفرقان، فلان بن فلان، اوتيا كتابهما باليمين، و عفی عنهما يوم الدين، أنّى لماجرى على القلم، و علمت ان الخطّ نصف العلم الذي علّم الانسان منه ما لم يعلم، لقت الدواة مستمدّاً بمداد البارى، و برئت اليراعة ثمّ شرعت في مشق احسن اقسام الخطّ اى
النسخ الناسخ لسايرها الذي هو من العوارى بالقافية السعى (1)بشقّ النفس على قدر الاستطاعة، حتّى تجلّى في مزاة قبول المادّة صورة صباحته، و تبدى فى مذاق استحسان اهل الذوق نبذ من حلاوته و ملاحته، نذرتُ لله تعالى شكراً على هذه النعمة العظمى، و كتبت على نفسى اداء الحق (2)هذه العطية الكبرى، ان اكتب للوقف على كلّ واحد من خيرة البشر، و الحجج الاربعة عشر، خلفاء الله في السماء و الارض، و اوليائه الامناء على الندب و الفرض: نبيّنا الرسول الكريم الامين؛ و اله الطائّرين المعصومين، صلوات الله عليهم اجمعين، قراناً بخطّ یمینی، و احرّر بكتابة كلّ رقًّ منه من قيد رقّ السيات صحيفة ديني، فكلّما تمّ واحد وقفته على واحد منهم عليهم السلام، و اطلقت بحبسه عليه عنان رجاء الوسيلة يوم القيام.
و لقد وقفت هذا القرآن الكريمّ على الامام السادس الحرّى بكلّ تبجیل و تعظیم، مولانا الواقف على مواقف التنزيل، العالم بمعالم التفسير و التأويل، كتاب الله الناطق، ابی عبدالله جعفر بن محمد الصادق، عليه من التحيّات ما لا يحيط به محیط البيان، ما كان القرآن هدى للناس و بيّنات من الهدى و الفرقان، وقفاً صحيحاً لا محرّف لهيئاته، فويل للذين يحرّفونه، و حبساً صريحاً لا مبدّل لكلماته، فمن بدّله بعد ما سمعه فانّما إثمه على الذين يبدّلونه. (3)
و قد جعلتُ توليته لنفسى مادمتُ حيّاً قارياً لكتاب حيوتي، و كنتُ باقياً تالياً لصحيفة از منتی و اوقاتى، ثمّ لاكبر اولادى الذكور، ثمّ الاكبر من اولادهم و هكذا الدهور، أخذاً على المتولّى في كلّ عصرٍ ان يحافظ من مطامع الناس عليه، و لا بالو جهداً في حفظه لئلا يتطرق طارق الاندراس اليه.
شارطاً معه بشهادة المولى الامام الموقوف عليه ان ينتظر الدولة الكريمة، و ينتهز الفرصة التي هي فوق كلّ غنمية، من خروج بقعته المباركة من ايدى الفئة الباغية، و دخولها في حيطة تصرّف اولياء الدولة القاهرة الصفويّة الدايمة الباقيّة فمتى راى ذلك البلد الامين، خارجاً عن يد المخالفين، و تحقّق لديه كون تلك الارض المقدّسه التي بارك الله حولها نقيّة عنهم على وجه يوجب رفع التقيّة الواجبة على المؤمنين، يرسله على سبيل الاستعجالّ و يوصله من غير تأخير و اهمال، الى روضته البهيّة القدسيّة، و حضرته العليّة الفردوسيّة، حفّت بالانوار الربانيّة، و الرحمة البالغة
الرحمانيّة، ليكون في ذلك المقام الكريم المستطاب، و يثاب بقرائته الزوّار الى يوم يطوى السماء كطىّ السجلّ للكتاب.
و قد وقع هذا الوقف المؤبّد، خلّدالله أثاره الى اخر الابد، في السنة العاشرة من العشر الأول من المائة الثانية، من المأت المضافة الى الالف من المهاجرة المباركة النبويّة، على الصارع بها الوف الصلوة و السلام و التحيّة.
الحمدالله الذي انزل علينا من السماء مايدة القرآن، و جعلها اية منه تكون لنا عيداً لا ولّنا و اخرنا الى يومٍ يومِ الفرقان، و الصلوة على فاتحة مصحف التكوين، و خاتمة رسالة النبوّة الباقية الى يوم الدين، محمّدٌ سيد المرسلين، و اله المعصومين الراسخين في العلم، العالمين بتاويل الكتاب الكريم، الذي نزل بلسان عربّی مبين، امّا بعد الى اخره.
مفتاح ابواب البيان، هو الحمدلله سامع الدعاء، و مجيب دعوة الداع اذا دعاه في السرّاء و الضرّاء، و ملحقات صحيفة الشكر على ما اولاه من الالاء، هي الصلوات الطيّبات على رسوله الداعي الى قويم طريق ملّة البيضاء، و اله الطاهرين الهادين الى مستقيم صراط الشريعة السمحاء، امّا بعد الى اخره.
*[46] ديباجة كتاب وقايع الشهداء (1)
الحمدلله الذي جعل حمرة دماء الشهداء وردةً لرياض الكرامة يشم منها شميم طيب النفس بالبلاء، و صيّر خضرة و جرة الاولياء من سمّ الاعداء، ريحانةً لحدايق الامانة تراح منها رايحة الفوز بالنعماء، و الصلوة على خير الورى، محمّد المصطفى، الذى صبّت عليه لحكم لا تحصى، مصايب الارض و السمآء، و رضى المقرّبون من الانبياء، باصابة نوايب لا يتناهى ليتقرّبوا بذلك اليه يوم اللقاء، و على اله الهداة الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انّا لله و انّا اليه راجعون (2)ليصيبوا
احسن العزاء، و اذا ظلموا صبروا و سيعلم الذين ظلموا اىّ منقلبٍ ينقلبون (1)حين يقضى لاجلهم بالانقضاء، جاهدوا في الله حقّ جهاده (2)فكان قتلهم في سبيله شهادةً لهم بانّهم سلكوا طريق لقائه المرجّو في دار البقاء، و جاهدوا بانفسهم في قتال الباغين الطاغين من عباده اذ تهالكوا على اتبغاء جادة الرضاء، بقضائه المرضىّ في السرّاء و الضرّاء.
و نشهد ان لا اله الا الله و حده لا شريك له هو يحيى الموتى، و يميت الاحياء، و ان محمّداً عبده رسوله الداعي الى الجهاد في الله لا علاء كلمته العليا، و ان عليّاً وصيّه الساعي في اقامة الدين حتّى ضرب رأسه و هو يصلّى فى المحراب فصار بذلك رأس الشهداء، و انّ الاوصياء من ولده هم الائمّة الراشدون الهادون للتى هى اقوم بالحكمة البالغة و العظمه (3)الحسناء، صلّى الله عليهم اجمعين صلوة توازی ما اصابهم من البلوى، و تحازى ما نابهم من العناء، و لعن اعداءهم ابد الابدين لعناً يذلّهم في الدنيا و يخزيهم اشدّ الخزى يوم الجزاء، امّا بعد ... (4)
*[47] صورة ماكتب في ظهر تفسیر کنز الدقايق (5)
ر.ك: حرّ عاملی، امل الامل، ج 2، ص 272؛ محدّث نوری، فیض قدسی، ترجمه سید جعفر نبوی، ص 167؛ آقا بزرگ تهرانی، الذریعه، ج 18، ص 151 و 153؛ همو، الكواكب المنتشره، ص 674-673؛ مدرس خیابانی، ريحانة الادب، ج 5، ص 320؛ آذر تفضّلی و مهین فضائلی جوان، فرهنگ بزرگان، ص 584؛ دائرة المعارف تشیّع، ج 4، ص 544.
الحمدلله الذي انزل على عبده الكتاب، و جعله ايةً لمن اوتى جوامع الكلم و فصل الخطاب، و الصلوة على نبيّه الذي بعثه في الامّيّين رسولاً يتلو عليهم اياته، و أتاه البيّنات من القران ليمحق الباطل
1) سورة الشعراء /227.
2) راجع سورة الحجّ /78.
3) كذا في المتن و لعلّه تصحيف من «العظة» او «الوعظة» او «الموعظة».
4) كذا كان في الاصل.
5) كنز الدقايق و بحر الغرائب، تألیف میرزا محمد سنابادی مشهدی، (1107-1087 ق) از شاگردان علّامه مجلسی است که در آخرین دهۀ سدۀ یازدهم نوشته شده است. این تفسیر از تفاسیر روائی شیعه است که همانند بلکه برتر از تفسیر نور الثقلین شمرده شده است، علّامه مجلسی به سال 1102 ق در تأیید آن تقریظی نوشته است و از متن آن پیدا است که این نامه، رونوشتی از آن نیست. بلکه این نیز تقریظ دیگری است که دانشوری دیگر آن را نوشته است. کنز الدقایق توسط حسین آگاهی تحقیق و در 14 جلد منتشر شده است.
و يحقّ الحقّ بكلماته، لا ينطق عن الهوى اذ يخبر عن الوحى كلامه الفايق الفصيح، و لا يحتمل الكذب اذ يحدث عن القرآن خبره الصادق الصحيح، و على اله الاخيار الذين هم الراسخون في علم التنزيل تفسيراً و تأويلاً، و مرتّلوه حقّ الترتيل لأنّهم فضّلوا فيه على كثير ممّن خلق تنزيلاً.
امّا بعد فقد ايّدالله تعالى بفضله الكامل جناب المولى الايّد العالم العارف الالمعيّ الحكم، عالم معالم التنزيل و انواره، عارف معارف التأويل و اسراره، حلّال كلّ شبهة عارضة، كشّاف كلّ مسئلة دقيقة غامضة، الذي احرق بشواظ طبعه الوقّاد. شوك الشكوك و الشبهات، و نقد بلحاظ ذهنه النقّاد، نقود الاحكام الشرعيّة المستفادة من الايات و الروايات، اعنى حضرة المكرّم بكرامة الله الاحد الصمد، مولانا فلان، اعانه الله تعالى فى ارتقاء مدارج العلوم و الاداب، و اثابه بما بذل فيه وسعه جميل الاجر وجزيل الثواب، اذ وفّقه لتأليف هذا الكتاب الكريم في تفسير القرآن، و جمعه من التفاسير المعتبرة وساير كتب الاخبار المشهورة المنسوبة الى اصحابنا الساعين في نظم لألى العلم و العرفان، فانّه كاسمه كنز الدقايق و بحر الغرايب الذي يصادف بغوص النظر فيه اصداف درر الحقايق، فنفع الله تعالى به الطالبين، وجعله ذخراً لِمؤلّفه يوم يؤتى كلّ سعيد كتابه باليمين.
*[48] ديباجة الرسالة المرقومة لشرح حديث البيضة (1)
ر.ك: آقا بزرگ تهراني، الكواكب المنتشره، ص 273؛ همو، الذریعه، ج 13، ص 193؛ عبدالنبی قزوینی، تتمیم امل الامل، ص 157-155 و 143؛ ثقة الاسلام تبريزى، مرأة الكتب، ج 2، ص 352؛ حزین لاهیجی، تاریخ و سفرنامه حزین، ص 160 و 307؛ مدرس خیابانی، ريحانة الادب، ج 2، ص 84.
الحمدلله القادر على ايجاد كلّ ما ترتسم صورته فى مراة مادّة الامكان فهو على كلّ شيء قدير، القوىّ على ابداع كلّ شيء يتصوّر هويّته في مجال الكون و المكان فكلّ عسرٍ. عليه يسير، أودع في
1) مراد رسالة شرح حديث البيضه فى احوال السفراء و كيفيّة الغیبه است که اصلِ حدیث را ثقة الاسلام کلینی در کتاب الکافی روایت کرده است. و نویسنده این رساله رضی الدین محمد خوانساری (متوفای 1113 ق)، کوچکترین پسر آقا حسین خوانساری است که پیش از این شرح حال برادر بزرگش آقا جمال خوانساری در ذیل نامه هایی که خطاب به وی نوشته شده است، گذشت و شرح حال پدرش نیز در ذیل نامه آخر خواهد آمد. و رساله مورد بحث را آقا رضی خوانساری به زبان فارسی نوشته است که در مقدمه آن از ثقة الاسلام کلینی و سفیران امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به تفصیل سخن گفته است. و حدیث البيضه، حدیثی است که می گوید خدا بر هر کاری تواناست حتی می تواند همۀ دنیا را در میان تخم مرغی قرار دهد.
عدسة ناظر الانسان ما يرى به الارض و السماء و ما فيهما من و دائع الآثار، و ابدع من كلّ حاسّة من المشاعر شاعراً يتحيّر في نظم شعوره بدايع الافكار، و الصلوة على خير خلقه محمّد المصطفى، الذي انتسج من ترويج بيضة الاسلام حمامة حمام ارباب الكفر و الطغيان، و استخرج بزیج تنجیم ثوابت الاحكام تقویم قوایم الدین و تعدیل دعايم الايمان، و اله الائمّة الهداة الذين فتح بمفتاح لسانهم باب كلّ منهم عجز كشفه الورى، و عقد بنيان بيانهم حلّ كلّ مشكلٍ قصرت عن الوصول الى شرحه ايدى عقول أولى النهى، امّا بعد الخ.
الحمد لله الذى لاغاية لقاموس قدرته البالغة فلا يصادف الغايص فيه إلّا عجزاً، و لانهاية لراموز حكمته السابغة فلا ينال منه الخايض فيه إلّا رمزاً، و الصلوة على نبيّه العربيّ الواقف على كلّ لسان، العارف بكلّ لغة يلهج بها الانسان، و اله الذين لا يصحّح كتاب الدين إلّا بصحاح اثارهم الصحيحة، و لا يصرّح بشيء من الحقّ و اليقين إلّا من صراح اخبارهم الصريحة.
امّا بعد و لمّا كان قيد الكتاب بالوقف اطلاقاً لفايدته، و حبسه به تسبيلاً لثمرته، وقفت هذا الكتاب المستطاب على ذكور الاولاد، و فوّضت توليته من بعدى الى من هو الفايق منهم في تاكيد اركان الصلاح و تاسیس اساس السداد، راجياً من الله سبحانه ان يجعلهم من اهليه، شارطاً عليهم ان لا يبخلوا باعارته من الراغبين فيه.
قد زبرت هذه الكراريس السبع التي تزيّنت كالسبع الطباق بزينة الكواكب الحكم الزاهرة، و تجلّت من ليالى سواد انفاسها على اطباق الاوراق اقمار المعارف الباهرة، تذكرة لعالى حضرة شريف الذات كريم الصفات، خازن نقود الرفعة و الاقبال، ناظم جواهر الفضايل في سمط العظمة و الاجلال، معتمد الدولة الابديّة الكبرى، محرم بساط السلطنة البهيّة العظمى، ناشر الوية الكمالات، ناثر درر الخيرات و المبرّات، جامع توفيقات الدارين، حاوى سعادات النشأتين، مهبط الفيوضات الربانيّة، مقرّب الحضرة العليّة العالية الخاقانيّة، ذى المكارم و المحاسن، عالیجاه آقافلان الخازن، رفع الله تعالى قدره، و ابدى ابداً من فلك العزّ و الاعتلاء بدره.
الحمدلله الذي شرع للناس شرايع الاسلام، و هداهم بارشاد العلماء إلى مسالكها الدالة على
مدارك قواعد الاحكام، و الصلوة على رسوله الداعي الى ما هو الكافى لاستبصار الانام، الساعي في تهذيب اخلاق الخليقة بما يرويه كل فقيه عنه و عن اله الائمّة الاطهار، عليهم شرايف التحيّة و السلام.
امّا بعد فقد تفتح نور السعى الجميل في إعلام معالم الدین، و ارشاد ارباب الضلال الى طريق الحقّ و اليقين، من حديقة اداب فلان المذكور فى متن الكتاب، و بدت منه ثمرة اهتداء جمّ غفير من الظالمين، و جمع كثير من الجاهلين، الى مناهج الصدق و الصواب، و سدّ خلّته بمراحم الجود و مکارم الاحسان.
كتبتُه تذكرة لمن نوّر بكحل جواهر المعارف عيون الحكمة لاولى الابصار، فشاهدوا بها حقایق المبداء و المعاد، و سقى بماء دوارف (1)العوارف روض الجنان لسالكي مسالك الشرايع في الاقطار، حتّى بلغوا في طريق الارشاد، منتهى المطلب و غاية المراد، اشار بشرح اشارات الحكماء و تلويحاتهم لدى افاداته الكافية لارائه صوايب الاراء و الاعتقاد، الى ما هو الحقّ و الصواب، و حصّل بنقد محصل افاضاته الباقية شفاء اهل التحصيل من علل الشكوك و الشبهات، فنالوا به النجاة منها على قانون الحكمة في كلّ باب، قطع بحركة فكره الصايب جميع منازل القابليّة و الاستعداد، و بلغ بعد طىّ تلك المراتب الى ما هو مقصود السالكين الواصلين من سیر مراحل الصلاح و السداد، اعنى جناب فلان لازال باقياً بما افاد من علمه النافع للناس ما بقى كتاب الليل و النهار، راقياً بما افاض من فضله الكافي لكلّ فقيه في تهذيب احكام الشريعة مدارج الاستبصار.
لا يخفى على مَن ركب جوار التحقيق، و غاص في بحار النظر العميق، أنّ السفاين الكتابيّة، المشتملة على الواح الاوراق و دسر السطور، الحاوية على صنوف المنثور، اولات الفقرات و فنون الموزون ذوات البحور، جارية مجرى السفن المشحونة من انواع الاجناس، و الفُلك التي تجرى في البحر بما ينفع الناس، بل هي عند غور نظر الاعتبار؛ نازلة منزلة بحار التي تموج بامواج الاسطار، و لذلك
1) كذا في المتن و الظاهر انّ النقطة سقطت من رأسها و الصحيح: «ذوارف» بالدال المعجمة.
ترى المتبحّرين في بحاره عرض الكمال من كلّ باب، الناثرين لجواهر النظم و النثر في اطباق مناظر الاحباب؛ ياخذونها تارة بحراً محيطاً بما يغترف من رشحات اليراعة اذ يلقون فيه اقلامهم، و يتّخذونها اُخرى سفينة محتوية على ما يقرف من بضايع البراعة فيضعون فيها ارقامهم، و كما ان تلك السفينة الجارية حاملة لالوان امتعة الانام، و انواع اقمشة الخواصّ و العوامّ، كذلك هذه المجموعة الرايقة جامعة لاصناف نسيج الارقام، و اقسام مشيق الاقلّام، و على قدر ما يكون في تلك من سقط المتاع السافل الموضوع تحت عاليه، ربما يندرج فى هذه ما هو ساقط القدر من رخيص المقال النازل المسطور فى ذيل غاليه؛ مثل ما سوّدت به بياض هذه الصفحات، و اودعت فيها بعض ما لى من البضاعة المزجاة.
امتثالاً لزاجى (1)امر عاليحضرة المولى العارف الكامل الحبل القانص (2)لِارام (3)قلوب الاحبّة بحيال المحبّة و الوداد، و العالم الفاضل الحبر الغايص في بحار الافكار العميقة لتصادف اصداف الفرايد من جوامع الفضل و السداد، جامع مكارم الصفات الكريمة، حاوى فضائل السمات الوسيمة، مخدومنا الالمعيّ الورع المؤيّد، صاحب هذه السفينة الثمينة فلان، و قاه الله عن تلاطم امواج الافات، و حماه عن تزاحم طوفان الحوادث في غمار جميع الازمنة و الاوقات، و المرجّو من صدق اخائه شدّت خيام بقائه باطناب طول الزمان، ان يجعل سطور هذه الرقيمة رتايم اصابع التذكّر فلاینسانی عند رفع اليدين لدعاء الاخوان.
المرقوم على الواح ضماير المتبحّرين في تحقيق الحقايق، و المتعطّشين لترشيح موارد الاستعارات بما يترشّح من دلاء العلايق، انّ السفاين المكتوبة بحار تموج بامواج الارقام، و تجرى فيها ما تموّجت بمدّ المداد جيتان الاقلام، و هي من أوراقها الوريقة محيطة بجزائر رايقة انيقة، يتفرّج الناظرون في قطعاتها الزاهرة باحساء ورود الفوايد، و يبتهج العايدون الى صفاتها الثامرة باقتطاف ثمار العوايد، فمنها تذكّر الاحباب، و ذكرهم بالدعآء المسئول فى كلّ باب، و لذلك تراقصت مطوّقات الاقلام، و تغرّدت بنغمات الصرير على اغصان السطور و الارقام، اذ تطرّقت من هذه
الكراسة الى جزيرة ناضرة غنّاء، و تلقتها مثمرة لما هو ثمرة الفؤاد لدى الاحبّاء، من ذكرى حبيب ذي فضايل صفات قصر عن الاحاطة باحادها نطاق النطق و البيان، مجمع جوامع کمالات عجز عن جمیع افرادها كشف البيان، جالب حبّ القلوب بجلّاب طيب الاعراق، جاذب ميل النفوس بمقناطيس مكارم الاخلاق، جامع جواهر الفضل و الالقاب، خازن نقود العلم و العرفان، مولانافلان، ادام الله تعالى نعمة بقائه، ما دامت خطور السطور من هذه السفينة رتايم لذكر احبّائه.
الحمدلله الذي اسكن طلبة النفوس فى حجرات الابدان، ليتعلّموا فى مدارس الاستفادة فرايض العلم و العرفان، و وقف عليهم مزارع الخضراء ومنابت الغبراء ليوظفهم فى صوامع العبادة بوظايف الفضل و الاحسان. و الصلوة على هادى الخليقة و المعلّم الاوّل فى الحقيقة، واقف اسرار العلوم، الموقوف على شفاعته النجاة يوم الوقت المعلوم: سيّدنا و نبيّنا محمّد المصطفى الذي بعث لتعليم العباد، و فوّض اليه تولية عالم الايجاد، و تدريس مدرسة الهداية و الارشاد، و على اله الهداة الذين كان كلّ واحدٍ منهم عليهم السلام متوليّاً لاجراء شرايع الدين و متصدّياً لاعلاء كلمة الاسلام.
امّا بعد فلما كان السعى فى ترويج العلوم و تكثير العلماء، من احقّ الفضايل بالمدح و الثناء، و اسبقها في استحقاق الاجر و الثواب لدى العقلاء، و لا يتأتّى ذلك إلّا ببناء المدارس في الاطراف، و تعميرها بما يتوقّف عليه من الاوقاف، سارع عالیجاه الواقف الموقف المعظّم، و المولى العالم الفاضل المفخّم، حامي حوزة الفضل و الكمال، و الى الوية الولاية و الدولة و الاقبال، منبع الجود و الاحسان، الخان رفيع الشان، لازال باقياً ببقاء الاحباب، ساقياً بشابيب الفضل رياض الخير في كلّ باب، الى اكتساب الحسنات، و استباق الخيرات، فبنى المدرسة المباركة المزبورة، و وقف عليها جميع الاملاك و الرقبات المسطورة. و قد ثبت اقرار جنابه العالى، لازال مرجعاً للاعاظم و الاعالى، بما ينطق به الكتاب من المبداء الى الماب، لدى الداعى لدوام الدولة القاهرة. [...]. (1)
الحمدلله الذي وقف مزرعة الدنيا على العباد، ليعيشوا بما قدر لهم من غلّته الى يوم الحصاد، و فوّض توليتها الى مدرّسى مدرسة الكون و معلّمى كتاب الايجاد: محمّد المصطفى و اله الائمّة الامجاد،
1) بقية الكتاب لم يكتب في نسختنا هذا.
ليقوم كلّ منهم في عصره بوظائف التعليم و الارشاد، و يتولّى في زمانه ما يهتدى به الناس فيهديهم به الى سبيل الرشاد، عليهم صلوات الله واقف اسرار المبداء و المعاد، مادامت عيون الصدقات جارية لاهلها في البلاد.
امّا بعد فلمّا كان من سعادة المرء سعيه في تحصيل علوم الدين، و كان من ذلك اجتهاده في تكثير طلبتها المحصّلين، بادر النّواب الواقف الاجلّ الاعظم، و المولى العالم الفاضل المعظّم، شمس فلک الايالة و الدولة و الاقبال، و بدرسماء العظمة و الشوكة و الحشمة و الاجلال، رافع بناء العلم و العرفان، الخان الجليل القدر العظيم الشان - رفع الله تعالى قدره و ابدى ابداً من افق الجلالة و الفضيلة بدره - الى بناء المدرسة المباركة المزبورة، و وقف عليها الاوقاف المعمورة المسطورة، على وفق هذا الكتاب، و شرحه المقرون بالصدق و الصواب، و قد حصحص اقرار جنابه المستطاب - لازال محطّاً لرحال الافاضل في كلّ باب لدى الداعي لدوام الدولة القاهرة، [...]. (1)
الحمدلله الذي وفّق عباده الصالحين لبناء الخيرات، فبنى لهم بذلك غرف الجنان، و ايّدهم في اجراء عيون الصدقات الجاريات، فاثابهم بذلك الخلود روضة الرضوان. و الصلوة على نبيّه المصطفى الذي بنى مدرسة الدين للّامة، و كان مدرّساً فيها مادام حيّاً يعلّمهم الكتاب و الحكمة، ثمّ فوّض تدريسها الى باب مدينة العلم اميرالمؤمنين، و من بعده الى اولاده الائمّة المعصومين، عليهم الصلوة و السلام، مادامت المدارس رافعة لبناء الاسلام.
امّا بعد فانّ من فضل الله تعالى على الانامّ ان يوفّقهم للمسارعة الى مغفرته، و يبلّغهم باستباق الخيرات الى رحمته كما وفّق النوّاب السمتطاب المعظّم، و المولى الواقف الموفّق الفاضل الاجلّ الاعظم، الخان العظيم الشان، المشار اليه في المتن ببعض الالقاب، المذكور باسمه الشريف فوق الکتاب - دامت ایّام اقباله، بالنبيّ محمّد و اله - فبنى المدرسة العليّة المزبوره، و وقف عليها جميع الموقوفات المسطورة، ابتغاءً لوجهه الكريم، و طلباً لمنّه العميم الجسيم. و قد تبيّن صدق المراتب المسفورة، و ايتماء الاقرار بها الى حضرته الكريمة - لازالت ابنية دولته الباقية بعمارة بناء الخيرات معمورة - لدى الداعي لدوام الدولة القاهرة. [...]. (2)
الحمدلله المحمود لنعمته الباهرة، المعبود لقدرته القاهرة، الذى وقف رحمته على من استبق الخيرات من كلّ مؤمن، واعدّ له الجنّة التي وعد المتّقون فيها انهار من ماء غير اسن، و الصلوة على رسوله الذي اقام بقايم سيفه القاطع قوايم الدين، و حسم بحاسم حسابه الباضع موادّ شكوك المرتابين، فانّ من سهام الزلفى لديه بالسهم الاوفى، و هو بالافق الاعلى، ثمّ دنى فتدلّى، فكان قاب قوسین او ادنى، و على اله الاطهار، و عترته الخيرة الابرار، خصوصاً مقدّمة جيش الاوصياء، و امير فيلق (1)الاولياء، المتفلّق فى حضانة بيضة الاسلام، حتّى انفلقت عن حمام الفجرة اللئام.
امّا بعد فالمكنون في ادراج الاسماع، أنّه صادف الواعي من صدف السماع، جُمان اقرار عالیجاه الواقف الموفّق المعظّم المكرّم، المؤيّد المرضىّ في خصاله و فعاله - لازالت شمس الدولة الباقية سماء مجده و اقباله - بما فى ذا الكتاب المستطاب، من المبدأ الى الماب، سيّما جريان الصيغة الشرعية، و الاقباض على الطريقة الانيقة الملّيّة.
الحمدلله المحمود بسبوغ نعمائه، المشكور لبلوغ الانه، الذى وقف نعمته السابغة على من سارع الى مغفرة منه و رضوان، و سبقت رحمته البالغة لمن سعى اليه و استبق الخيرات إنّما (2)كان، و الصلوة على رسوله الداعى اليه، الذي قام باقامة فريضة الدعوة شاهداً و مشهوداً، و تهجّد من الليل نافلة عسى ان يبعثه ربِّه مقاماً محموداً، و على اله الاوصياء، و عترته الاولياء، سيّما مولانا و امامنا امیرالمؤمنين اسدالله الغالب الذى اذا راه الكفرة الفجرة، رايتهم يفرّون منه كأنّهم حمر مستنفرة فرّت من قسورة.
امّا بعد فقد تجلّى فى مزاة الاستشهاد، و تحلّى بحلية الصحّة من دون شوايب الفساد، صورة اعتراف فلان حيث اقرّ بما حواه ذا الكتاب المستطاب، و اعترف بتمام ما فيه من المبدأ و القاب.
الحمدلله الواقف على سريرة من يقرضة قرضاً حسناً فيضاعفه له اضعافاً كثيرةً بلطفه الكريم، العالم بنيّة من جاء بالحسنة فيجعل له عشر أمثالها باحسانه العميم. و الصلوة على سيّدنا الهاشمي محمّد
شفيع الورى، و خير من استبق الخيرات و في سبيل الله سعی.
امّا بعد فقد طلع نجم الإطّلاع على ما في هذه الصحيفة الشرعيّة، من مطلع اعتراف عاليحضرة الواقف الموفّق الحاوى لمكارم الصفات، لازال ناظماً بسلوك سبيل الخيرات، لسلك فرايد السعادات، مقرّاً بما فيها من المبدا الى الماب، سيّما الاقباض الذي يوجب اللزوم في هذا الباب.
نحمدك يا من وقف مناهل فضله و رحمته على من استبق الخيرات، بالتبادر الى الصدقات الجاريات، و سبّل ثمرات لطفه و رافته لمن سارع الى مغفرة من ربِّه بالسعي في تسبيل الباقيات الصالحات، و نسألك ان تصلّى على محمّد و اله الذين وقفت على اوليائهم الواقفين على فرض طاعتهم المستحبّة لدى ذوى النهى حدايق السعادات، و سبّلتَ لِاحبّائهم المستجيرين بظلّ سدرة شفاعتهم التي ليس لها منتهى ثمرات الجنات، صلوةٌ ناميةً ما نمت شجرة الدعاء في رياض الصلوات، زاكيةً ما زكّت زروع الاغنيآء بايتاء الزكوات.
امّا بعد فانّى قد تشرّفت باقتطاف ورود الحديقة الانيقة التى هى عالي مجلس شهود النوّاب المستطاب، الخان العظيم الشان، الرفيع المكان، الدستور الاعظم، المولى الصاحب المخدوم المكرّم المعظّم، ناظر مناظر الوزارة العظمىّ واقف مواقف الايالة الكبرى، صاحب السيف و القلم، ناشر الوية البرّ و الجود و الكرم، اعظم الوزراء العظام، اكرم الامراء الكرام الفخام، اعتماد الدولة العليّة العالية الخاقانيّة، اعتضاد السلطنة البهيّة الابديّة السليمانيّة، الواقف الاشرف الامجد، الموفّق المسدّد المؤيّد - لازالت اعلام وزارته و دولته و اقباله في مواقف الخلود و الدوام منشورة، و ارقام عظمته و ایالته و اجلاله على صفحات الليالي و الايّام مسطورة - فتفتّح في تلك الروضة البهيّة من فرع شاهده النبيه، غريض الاشهاد على كلّ ما في هذا الصك النزيه، نافحاً منه شذى مسك رضاه المنوط بالخير الكثير، و تفلّق بهبوب نسايم التوفيقات الالهيّة من فلق فيه، ورد الاقرار الصريح، و الاعتراف الصحيح، بجميع ما فيه، فايحاً منه اريج طيب خاطره العاطر الخطير.
الحمدلله الذي وقف نفايس العلماء على سلوك سبيله، و وفّقهم لاطلاق ثمر حدايق الفضل و تسبيله، و الصلوة و السلام على رسوله القايم بتقويم الحقّ و تعديله، الناهض بجرح الباطل
و تبدیله، و على اله الواقفين على تنزيل القرآن و تأويله، الناشرين الوية العلم الى دروس مدرس العالم و تعطيله.
امّا بعد فانّ الاذن الواعية، قد صارت في بحر سماع الخيرات الجارية، صدفاً لجمان الاقرار الصريح بما في ذا الكتاب، المصادف من النّواب المستطاب، العظيم شانه العالي، الرفيع مكانه المنيع المتعالي، شمس فلك الوزارة العظمى، بدر سمآء الايالة الكبرى، قاطف نور الشرف و الشهامة من روض الجود و الكرم، جانى ثمر الفتح و الكرامة من غُصنّى السيف و القلم، الدستور الاعظم، الذي اياديه السابغة في ايدى اصناف الخلق صنوف، و المولى المكرّم المعظّم، الذي مكارمه البالغة في مسامع اهل الدهر اقراط و شنوف، صدر الوزراء العظام، امیر الامراء ذوي الشوكة و الاحتشام، ناشر الوية الحشمة و العظمة و الجلالة، جامع فضائل السماحة و السخاوة و البسالة، الواقف المسدّد الموفّق المؤيّد من عندالله مفيض الجود، لازال وجوده الشريف المسعود، راجياً بالدولة و الاقبال الى معارج السعود، باقياً بالعظمة و الاجلال الى ان يقوم الناس ليوم مشهود.
الحمدلله الذي وقف نعيم الاخرة على مَن زرع في مزرعة الدنيا بذور الصلاح و السداد، وسقى زرعها بمآء التجاهد فى الخيرات الجارية من عين الهداية و الرشاد، و بادر في هذه الحصيدة الى تكويم بيدر الطاعة و الانقياد، و تزوّد بما احتصده لسبيل الاخرة و ادّخر ما بيدره و كومّه ليوم الحصاد، و الصلوة و السلام على نبيّه الامين المختار المختار، و اله الاكرمين الاخيار، الذين وقف على ولايتهم العدن في جنّات تجرى من تحتها الانهار، و سبّلت ثمرات رياض شفاعتهم لكلّ باغٍ يبتغى النجاة من النار، سيّما وزيره الاعظم، و خليفته المعظّم: اميرالمؤمنين على بن ابي طالب خير الوصيّين.
امّا بعد فانّ هذه النميقة الانيقة الشريفة، و الصحيفة الوثيقة الحصيفة، مزاة لاراءة صورة ما يشف السمع بدر الاستماع اليه، و تشوف الشاهد بزينه الشهادة عليه، من الاقرار بجميع ما نطق به ذا الكتاب، و الاعتراف بما احتوى عليه من المبداء الى الماب، الصادرين عن النوّاب المستطاب، المتأدّب باداب المبادى، المتذلّل له الرقاب و الهواری، مدار الایران و اهالیه، ملاذ اعاظم العصر و اعاليه، راس الوزراء العظام، اسّ الامراء الفخام، ذوى الشوكة و الاحتشام، الدستور الاعظم، المولى الاشرف الاكرم المعظّم، الواقف الخيّر الموفّق المساعد المؤيّد، لازالت مزارع دولته النامية المخضرّة الارجاء، ماظهرت سنبلة مزرع الخضراء، و اثمرت غراس الغبراء.
لقد قوبل ذا الفرع الاصيل، مع أصله الوثيق الصحيح الجليل، فتماثل صورتاهما في مراة المواجهة و المقابلة، و تساويا في ميزان الموازنة و المعادلة، فهما الان متطابقان طباق سرّ عالیجاه الواقف الموفّق المعظّم لعيانه، و متوافقان توافق نيّنه الموقوفة على الخيرات لما يجرى منها على لسانه.
*[65 ] كتبه التحرير العلامة آقا حسين قدّس الله روحه من جانب السلطان الاعظم شاه عباس الثاني الى شريف مكة (1)
ر.ك: شيخ حُرّ عاملی، امل الامل، ج 2، ص 101؛ آقا بزرگ تهرانی، طبقات اعلام الشیعه، ج 5، ص 167-166؛ مدرس خیابانی، ریحانة الادب، ج 5، ص 239؛ آذر تفضّلی و مهین فضائلی جوان، فرهنگ بزرگان، ص 180؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 1، ص 460-459؛ فصلنامه علوم الحدیث، سال چهارم، شماره اول، بهار 78، شماره پیاپی 11، ویژه خاندان خوانساری؛ آینه پژوهش، شماره 55 و 56 (فروردین - تیر 1378)، ویژه کنگره آقا حسین خوانساری؛ ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، ج 5، بخش یکم، ص 316-314.
الحمدلله الذي شرّف مكّة المباركة و صيّرها امّ القرى و الامصار، و جعل المولودين اللذين نشئا في ذيلها و ربّيا في حجرها افضل من كلّ مولود لفٌ فى قماط الليل و النهار، اعنى جدّنا و نبيّنا محمّداً سيّد الكونين الذي أسرى به من المسجد الحرام الى السمآء و زاى عند سدرة المنتهى مارای، و ارتقى الى مقام قاب قوسين و كان الله هو الذي رمى اذ رمي، و ابانا و امامنا عليّا الذي وضعته امّه في بطن بيتٍ هو اوّل بيت وضع للناس، و رفعه ربّ هذا البيت و طهّره و اذهب عنه و عن اهل بيته جميع الارجاس و الادناس، صلوات الله و سلامه عليهما و ألهما المعصومين الاخيار، و اولادهما الطيّبين الاطهار، اجدادنا الائمّة العظام، و أبائنا الغرّ الكرام، ما لم تعدّ جمار البطحاء و لا تحصى حصی البيداء.
امّا بعد فان القرابة القريبة العلويّة و الرحم الماسّة الفاطميّة، تستدعى أن يكون لايزال من
1) آقا حسین خوانساری معروف به محقق خوانساری (1099 - 1016 ق) از دانشوران بزرگ و به نام شیعی در عصر صفوی بود که با اوصافی چون حکیم؛ فقیه؛ رئیس العلماء؛ استاد العلماء و... ستوده شده است. در مکتب خویش شاگردان بسیاری داشت که بیشتر آن ها از دانشمندان شناخته شده و پرآوازه عصر صفوی شمرده می شوند. افزون بر مقام فقاهت و تدریس، نویسنده توانا و ادیب نیز بود که به دو زبان عربی و فارسی، نیک می نوشت و نیک می سرود، از آثار نشر یافته او مشارق الشموس في شرح الدروس بیشتر شناخته شده است.
حضرتنا العليّة، و سدّتنا السنيّة، هدايا نسايم تسليمات تهبّ من مهبّ الشفقة و الموّدة، و تحايف روايح تحيّات تفوح منها نفحة العطوفة و المّودة، توجّه تلقاء نجد المجد و تهامة الشهامة، و تنحى شطر مسجد العزّ و مشعر الكرامة، يعنى حضرة من خصّه الله تعالى بالنسب الطاهر المصطفوى، و الحسب الزاهر المرتضوى، و حباه الشوكة الباهرة، و الرفعة الظاهرة، و اعطاه المجد الرفيع، و القدر المنيع، و جعله من اهل بيت انبتهم الله نباتاً حسناً بواد غير ذي زرع، و صيّره من اشرف اصل و اكرم فرع، و عظّمه بملازمة حرمة الشريف، الذى ياوى اليه كلّ قویّ و ضعيف، و شرّفه بخدمة بيته العتيق، الذي يؤتى من كلّ فجّ عميق زاده الله سبحانه تعظيماً و تبجيلاً، كما فرض حجّه على من استطاع اليه سبيلاً، و هى الحضرة الشريفة الشريفيّة الحَسَنيّة، لازالت مهبطاً للفيوضات البهيّة و الفتوحات السنيّة.
و يقتضى ان يكون دايماً جنابهم الشريف ملحوظاً بعين العناية السلطانيّة، و جانبهم المنيف مراعى حقّ الرعاية الخاقانيّة، فما زال انشاء الله الرحمن ركن المودّة بين الجانبين الى قيام الساعة ركيناً، وحبل المواصلة بين الطرفين الى يوم القيامة متيناً.
ثمّ المنهى الى جنابهم العالى انّ قبل ذلك بسنين وصل الى شرايف مسامع حضّار المجلس الاعلى الخاقاني، ما برح محفوفاً بالنصر و التأييد السبحاني، انّ قوافل الحاجّ و المعتمرين الأمّين لطواف بيت الله الذى من دخله كان من الامنين، القاصدين لزيارة رسوله سيّد المرسلين، و ائمّته الكرام المعصومين، صلوات الله عليهم اجمعين، الذين يجيئون من بلادنا المحروسة - حرسها الله - يصل اليهم فى الطريق محنٌ كثيرة بدنيّة و ماليّة، و يصيبهم بلايا عظيمة جسمانيّة و نفسانيّة، من جهات مختلفة و طرائق شتّى، و مع ذلك لاجل تسويف المباشرين لامارة الحاجّ في الخروج و تأخيرهم في الذهاب، و بسبب توقّعات تقع في اثناء الطريق من شؤمة سماجة الاعراب، يتّفق في بعض السنين ان يفوتهم الحجّ اذ لم يدركوا الموقفين، و يرجعون من هذه الشقّة الشاقّة خائبين بخُفَّى حنين، و لمّا كان فى مثل هذه الحال لما فيها من المخاطرة بالانفس و الاموال، الاستطاعة التي هي شرط وجود الحجّ على ما قال الملك المتعال مفقودة، اذ من جملتها تخلية السرب و ظاهرٌ انّها ليست حينئذ موجودة، و لم يكن الحجّ في هذه الصورة واجباً و لا مثل هذا السفر سايغاً، فلا جرم قد صدر عن موقف السلطنة العظمى الحكم بمنعى القوافل و الوفود، و سدّ الطرائق و الصدود؛ امتثالاً لامر الله، و شفقة على خلق الله، و حماية للرعية، لا رعاية للحميّة.
و في هذه السنة ارسل حاكم البصرة الى خدمتنا و استدعى من حضر تنا ان نرخّص الحاجّ
و شرط ان لا يؤخذ منهم من كلّ نفر سوى الجمّال و الطبّاخ و البريد في الذهاب و العود جميعاً من كلّ جهة و علّة ازيد من ثلثين احمر نقيراً و لا قطميراً ؛ و ان لا يدع ان يصل اليهم اذى من الاعراب قليلاً و لا كثيراً، و تعهّد ان يزعجهم من البصرة اليوم الاوّل او الثاني من شهر ذي القعدة، و لا يقيمهم بعد ذلك بقدر قومة و لا قعدة، و لمّا كان حينئذ مظنّة ان يكون منع الحاجّ في هذا الحال معاذ الله صدّاً عن سبيل الله جلّ ذكره، و منعاً لمساجده ان يذكر فيها اسمه، فاجبنا مسئوله ورخّصنا الحجّاج و العمّار، و انفذنا الاحكام المطاعة و الفرامين النافذة الى خوانين الاطراف و الاقطار، بان يجهّزوا القوافل و يسبّلوا السبائل من درب البصرة، ليجيبوا الدعوة التامة الخليليّة، و يدعوا في تلك المقامات الكريمة لدوام هذه الدولة القائمة الصفويّة الاسمعيليّة.
وحيث كان خُدّامكم الكرام لا يزال يسعون في رعاية الحجّاج و الزوّار، سيّما اهل هذه البلاد و الامصار، و يبالون جدّاً بمراقبة احوالهم، و لا يالون جهداً في محافظة انفسهم و أموالهم، و لا يتركون أن يصل اليهم اذى وظلم من اَحَدٍ من الناس، و يكونون لهم بمنزلة الحفظة و الحرّاس، امرنا ان يؤخذ من كلّ راس منهم إلّا ما استثنى خمسة حمر سوى الثلثين المذكور، و يرسل الى خدمتكم على سبيل النذر و الهديّة ازدياداً للمحبّة و المودّة، و مجازاةً للمشقّة التي يتحمّلها خدمتكم السنيّة، فاذن طريقة الاخلاص و الصفوة التي لا يزال يسلكها تلك الزمرة الشريفة الشريفيّة، بالنسبة الى هذه السلسلة العليّة الصفويّة، ان لا يقصّروا فى اكرام القوافل التي تجيء من ظهر البصرة، و كفّ ايدى الناس عنهم ببطن مكّة، و هم اضیاف الله و اضيافكم، و إكرام الضيف من سنن اكارم اسلافكم، و ان لا تدعوا احداً ان يكلّفهم بالرجوع من طريق آخر و يجعلهم اليه مُلجاة، اذ قد سمعنا ان في السنين السابقة، كان يلحقهم خسران عظيم من هذه الجهة.
ثمّ ان كان الامر بعد ذلك على ما شرطوا، و لمّ يغيّروا شيئاً، ممّا تعهّدوا واخرجوا القوافل حيث ما التزموا و حفظوهم من شرّ الاخوة اللّئام، و الاعراب الجفاة الطعام، و أوصلوهم الى ذلك البلد الامين في سعة الوقت امنينّ ورجعوهم من الطريق الذى اسلكوهم منه سالمين غانمين، فائزين بالمني و المرام، و مشرفين بزيارة بيت الله و رسوله و الائمة الكرام، عليهم صلوات الله تعالى الى يوم القيام، فذاك هو المراد، و يكون دائماً بعون الله تعالى و حسن توفيقه هذا الطريق الالهيّ مفتوحة في جميع البلاد، و القوافل و الوفود من الاطراف و الاكناف لا تزال في كلّ سنة تربوا و تزداد، و هذا الامر العظيم مع قطع النظر عن حصول المثوبات العظيمة الاخرويّة، تكون سبباً لان تصير تلك البلاد الطيّبة الكريمة معمورة، و سُكّانها و قطانها باليسر و الخصب و رفاه الحال و فراغ البال مغمورة.
و ان يشهدوا من اجل كثرة اختلاف الناس و ترددهم اليهم منافع عظيمة، و يستفيدوا فوايد جسمية، و ان لم يقيموا على ما قالوا و غيّروا امراً مما قرّروا و بدّلوا شيئاً ممّا عيّنوا، فيلزم علينا إذَنْ برخصة الشرع القويم، ان لا نرخّص احداً بعد ذلك في سلوك هذا الطريق المستقيم، و نحرمهم من هذه الفوايد، و نقطع عنهم تلك العوايد، و يكون إثمه على الذين يبدّلونه، ويرون عاجلاً و اجلاً مكافاة ما صنعوا، و يجزون فى الاولى و الاخرة جزاء ما فعلوا، و لبئس ما يصنعون وساء ما يفعلون، و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.